-
دختری در مه3
27 آذر 1399 17:45
به روزهای پایانی سال نزدیک می شدیم ، تقریباً سرم شلوغ شده بود و هر روز یکی دو مراجعه کننده راداشتم. آن روز بعداز رفتم خانم و آقای وطن دوست که برای حل مشکل پسر نو جوانشان نزدم آمده بودند ، آماده شدم برم که تلفن زنگ زد . با عجله گوشی را برداشتم ، صدای نازک و تو دماغی خانم احمدی بلند شد: خانم کمالی ، مراجعه دارید، بفرستم...
-
دختری در مه 2
27 آذر 1399 17:44
به مادرم که داشت برنج پاک می کرد خیره شدم.حالت صورتش طوری بود که انگار می خواهد چیزی بگوید.می دانستم دیر یا زود حرف می زند.ان روز صبح خانه بودم و قصد داشتم به اتفاق اوا برای خرید بیرون بروم.هر دو قصد داشتیم بعد از خرید به ارایشگاه برویم و موهایمان را کوتاه کنیم.سرانجام مادرم از پاک کردن برنج فارغ شد و نگاهی به من...
-
رمان دختری در مه 1
27 آذر 1399 17:41
فکر می کنم دختران بسیاری هستند که در هاله ای از مه زندگی می کنند : دخترانی که تنها در قصه ها نیستند ، آنها واقعیت دارند و در میان همان مه روزهای عمر را می گذرانند . نمِی دانم ... ولی شاید سرنوشت ، او را در سر راه من قرار داده بود ، تا زندگی اش را ببینم و امروز راوی آن باشم . ******************* صدای هلهله و کل فضای...
-
ورود عشق ممنوع12
27 آذر 1399 17:39
محمودی - باید بگم کارت خیلی عالی بود ....خوب وارد شرکت شدی و تونستی اطلاعات به دست بیاری ......اما اینکه منو راحت گیر بندازی کور خوندی شهاب اسلحه اشو به طرف ما گرفته بود و اروم بهمون نزدیک می شد و محمودی با نزدیک شدن اون یه قدم عقب می رفت شهاب- تو دیگه کارت تمومه...... این دست و پا زدنای الکیه .........تسلیم شو منو و...
-
ورود عشق ممنوع11
27 آذر 1399 17:38
چنان غرق مهمونی و رقصند ها ی اون وسط بودم که اصلا متوجه نبودم دارم درباره چی با شهاب حرف می زنم ..........از سکوت شهاب استفاده کردم و ادامه دادم -می دونی از این اهنگای شش و هشتی اصلا خوشم نمیاد ..... بعضیاش قشنگن ولی هیچ وقت محتواشو درک نمی کردم ببین مثل اینکه الان گذاشتن و مژی و فریده دارن با تمام وجود خودشون با اهنگ...
-
رمان ورود عشق ممنوع10
27 آذر 1399 17:35
رمان ورود عشق ممنوع بعد از اینکه یه میدون رد کرد کنار یه پژوه 206 وایستاد و براش بوق زد چند لحظه بعد دختری از ماشین پیاده شد و به طرف ما امد. به به جناب سروان چه عجب ما شما رو دیدیم ....ستاره سهیل شدی دیگه کم کم داشتیم فراموش می کردیم شخصی به اسم شهاب احمدی هم وجود داره شهاب - باز تو منو دیدی شروع کردی .....سلامتم که...
-
رمان ورود عشق ممنوع9
27 آذر 1399 17:32
احمدی بزرگ -خیلی اذیتت می کنه -کی؟ احمدی بزرگ - شهاب - فکر کنم تنها چیزی که بلد نباشه اذیت کردنه احمدی بزرگ - اره پسر خوبیه فکر نکنی چون پسرمه می گما نمی گفتین هم معلوم بود تو اون دوساعت حسابی با هم حرف زدیم و کلی شوخی کردیم مرد خوش مشربی بود احمدی بزرگ - دیدی به حرف کشوندمت ازت پذیرایی هم نکردم برم برات میوه و چایی...
-
رمان ورود عشق ممنوع8
27 آذر 1399 17:29
- چرا؟ فریده - تو کارمند جزی کی تو رو ادم حساب می کنه اخمام تو هم رفت - پس برای چی امدی بگی فریده - هیچی خواستم بدونی...تازه فرض کن دعوت هم باشی با این سر و وضع می خوای بیای مثل بچه ها پرسیدم مگه سرو ضعم چطوریه فریده - بگو چش نیست.......من که جات بودم اگه دعوتم می کردن که عمرا دعوت نمی کنن نمی یومدم .....اونجا فقط ادم...
-
رمان ورود عشق ممنوع7
27 آذر 1399 16:11
دیگه دیره واسه موندن ، دارم از پیش تو میرم جدایی سهم دستامه ، که دستاتو نمیگیرم تو این بارون تنهایی ، دارم میرم خداحافظ شده این قصه تقدیرم ، چه دلگیرم خداحافظ دیگه دیره واسه موندن ، دارم از پیش تو میرم جدایی سهم دستامه ، که دستاتو نمیگیرم تو این بارون تنهایی ، دارم میرم خداحافظ شده این قصه تقدیرم ، چه دلگیرم خداحافظ...
-
رمان ورود عشق ممنوع6
27 آذر 1399 16:11
خواست چیزی بگه که در باز شد و رئیس به همراه منشی و یه اقای دیگه وارد شدن منشی – شما اینجا چیکار می کنید مگه قرار نبود بیرون منتظر باشید دادگر – ما هم منتظر موندیم همین الان که دیدیم جناب رئیس امدن ما هم امدیم تو منشی چیزی نگفت و بعد از گرفتن چندتا امضا و نگاههای خصمانه به ما از اتاق خارج شد قیافه منشی شبیه کسایی بود...
-
رمان ورود عشق ممنوع5
27 آذر 1399 16:10
ا ی خدا بد سلیقه تر از این دختر هم کسی پیدا میشه.... چی پوشیده بود .....چطور دکمه های مانتوشو بهم رسونده بود وای وای تو رو خدا راه رفتنشو ببین مثل پژو 206 صندوق دار داره راه میره فکر کنم هرچی رژ لب تو خونه داشته ریخته رو اون لبای باد کردش به در خیر شدم که دادگر با یه شاخه گل رز قرمز داشت به در وردی نزدیک میشد منو رو...
-
رمان ورود عشق ممنوع4
27 آذر 1399 16:10
خواست باز چیزی بپرسه که اجازه نداد م به قول دکتر نیما اساسا باید بگم که به مرد جماعت که رو دادی می خواد شجره نامتونم در بیاره پس رو نده تا پرو نشه و کلی حالش گرفته بشه که دیگه از این پروبازیا در نیاره ..... -ممنون اقای دادگر خیلی لطف کردید دادگر- با خنده گفت خواهش ..........خونتون کجاست؟ با انگشت جهتی رو بهش نشون دادم...
-
رمان ورود عشق ممنوع3
27 آذر 1399 16:08
راستش..... راستش دادگر - راستش خجالت می کشی و می ترسی که بازم مسخره ات کنن دستامو از پشت بهم گره زدم و با نوک کفشم به زمین می زدم دادگر - از چی خجالت می کشی یا از چی می ترسی ...... حالا چطور ایدیشو پیدا کردی؟ چطور ایدی دوستاشو پیدا کردی؟ هنوز سرم پایین بود و با کفشم به دیوار اروم ضربه می زدم -کار چندان سختی نیست فقط...
-
رمان ورود عشق ممنوع2
27 آذر 1399 16:07
- نه اقا من خبری از عکس داخل پوشه ندارم دادگر- شما که اینجا کار می کنید باید از جیک و پوک پرونده ها خبر داشته باشید - هی هی چه خبرته؟ برای من از روز اول رئیس بازی در نیاریا که یهمو کلامون تو هم می ره دادگر- ای بابا خانوم من کی رئیس بازی در اوردم د همینه دیگه برای چی انقدر منو سوال پیچ می کنی من تازه امروز این پرونده...
-
رمان ورود عشق ممنوع1
27 آذر 1399 16:05
ادما تو زندگی در برخورد با دیگران رفتار و اخلاقهای متفاوتی از خودشون نشون می دن و به نوعی با محیط اطراف و اتفاقات پیرامونشون ارتباط بر قرار می کنن در واقعه هر کس اخلاق خاص خودشو داره مثلا بعضیا می تونن خیلی خشک و جدی باشن مثل بابای خدابیامرزم انقدر خشک و جدی که اگه یه شب با کمربند به جون مادربد بختم نمی یوفتاد شام از...
-
رمان یک شنبه ی غم انگیز6
27 آذر 1399 16:04
پشت پنجره ی خونه ی روشنک ایستادم و به بیرون نگاه می کنم , به بارون . به مردمی که زیر بارون می دون تا سر پناهی پیدا کنن . یاد اون روز بارونی میفتم . یاد هدیه ی آرشام . جعبه ی موزیکالی که همیشه روزای بارونی نوای ملایم آهنگش روح من رو میشست . می رم سمت چمدونم که گوشه ی اتاق گذاشتمش . تموم محتویاتش رو زیر و رو می کنم تا...
-
رمان یک شنبه ی غم انگیز5
27 آذر 1399 16:04
Just one more chance hold me tight and keep me warm cause the night is getting cold and I don't know where I belong Just one last dance یه آهنگ ملایم همه ی سالن خونه ی آرش رو پر می کنه . فکر می کنم فردا شب کجام ؟ یا هفته ی دیگه ؟ یه شب تاریک توی تنهایی همیشه ی من . اما امشب هنوز اینجام . نگاهم توی سالن می چرخه و روی...
-
رمان یک شنبه ی غم انگیز4
27 آذر 1399 16:03
یخ زده ام .درست لحظه ی آخر توی خیالم صداش از دور به گوشم میرسه انگار اسمم رو صدا می زنه. .چقدر صدای بم و گرمش رو دوست دارم. همون صدای گرم همیشگی, مثل وقتهایی که همراه پیانو زدن می خوند . چقدر صدای بم و گرمش رو دوست داشتم.صدا کن مرا صدای تو خوب است.صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید. صدا...
-
رمان یک شنبه ی غم انگیز2
27 آذر 1399 16:02
پله های کافی شاپ رو با دو بالا میرم . به پشت در که می رسم نگاهی به ساعت می اندازم .خوبه درست سر وقت رسیدم .می خوام در رو باز کنم بازم فکر می کنم اگه نیومده باشه چی؟ اگه سر کار باشم چی؟به کسی هم توی خونه جریان رو نگفتم .بگم که چی ؟ بعدا بهم بگن مواظب گوشی خودت هم نتونستی باشی ؟ به جهنم بالاخره یه کاریش می کنم . میرم تو...
-
رمان یک شنبه ی غم انگیز1
27 آذر 1399 16:00
فصل اول اتاقم پر از موسیقی شده . پر از یه موسیقی آروم و ملایم . زن انگار داره با تمام وجودش میخونه و من نوای اونو توی رگ هام جایگزین می کنم.یک شنبه ی غم انگیز “Gloomy Sunday” . امروز یک شنبه است؟ نمی دونم . اما یادمه روزی که این آهنگ رو برای بار اول تو ماشین اون شنیدم یک شنبه بود. تو یه خیابون شلوغ همون طوری که من...
-
رمان قصه عشق ( قسمت آخر )
27 آذر 1399 15:59
رمان قصه عشق ( قسمت آخر ) مجید گفت : باشه . باشه . ولی یاسی به خدا نسترن رو طلاقش میدم . من به هیچ قیمتی حاضر نیستم تو رو از دست بدم . الانم فقط منتظرم نسترن از بیمارستان مرخص بشه حکم طلاق رو بگیریم و مراتب پایانی قانونیشم طی بشه . بعدش دوباره من و تو مثل سابق عقد هم بشیم . با تعجب به مجید نگاه کردم و گفتم :...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 19
27 آذر 1399 15:54
رمان مسافر مهتاب قسمت 19 فصل یازدهم چشم که باز کرد منتظر بود پری را در اتاق ببیند اما هیچ کس در اتاقش نبود.از تخت پایین آمد و با نگاهی جستجوگر از اتاق بیرون رفت.صدای آب از آشپزخانه می آمد.لبخند روی لبش نشست.ناگهان سرفه اش گرفت.به صدای سرفه او،عزیز خانم از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: -بیدار شدی؟چرا صدام نکردی؟ -سلام....
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 18
27 آذر 1399 15:53
رمان مسافر مهتاب قسمت 18 تشر زد: -عزیز خانم! و عزیز خانم ناامیدانه نگاهش کرد.حسابی سردش شده بود.باران شدید شده بود و او انگار زیر دوش ایستاده باشد،خیس خیس بود.پنجره که بسته شد،به قاب خالی و سیاه آن نگاه کرد.بارها نازنین را درون قاب خالی تماشا کرده بود و چه صورت اهورایی ای رابه تماشا نشسته بود. رعد و برق محکمی سینه...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 17
27 آذر 1399 15:53
رمان مسافر مهتاب قسمت 17 نازنین گفت: -فکر می کنی جواب پدر و مادرش چی بوده؟ پری به خود امد و گفت: -هان؟ -حواست به من نبود. -معذرت می خوام. -مهم نیست. -چی پرسیدی؟ -گفتم فکر می کنی آقا و خانم مجد چی گفتن؟ پری لبخند آرامش بخشی زد و گفت: -نگران چیزی نباش،انشاءا..که درست می شه. -دلم می خواد مامان و بابا زودتر بیان. پری به...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 16
27 آذر 1399 15:52
رمان مسافر مهتاب قسمت 16 -سلام. -صدام کردی بهم سلام کنی؟ -کار بدی کردم؟ -وحید این دختره به نظر تو... -سعید! نازنین گفت: -اجازه بدین حرفش رو کامل کنه. سعید گفت: -می خواستم بگم این دختره به نظر تو خانم نیست؟ -از تعریفتون ممنون. -قابل نداشت سرکار خانم. پری روی نیمکت نشست.سر به زیر داشت و دلش مثل سیر و سرکه می جوشید.قلبش...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 15
27 آذر 1399 15:52
رمان مسافر مهتاب قسمت 15 خندید و گفت: -ولش کن بابا،ولی پسر عجب اعجوبه ایه این بشر،کاسه کوزه بابائه رو شکست.خیلی خوشم اومد. لحظه ای اندیشید و گفت: -این حرکات شجاعانه اش یه دست مریزاد داره. -دیوونه شدی؟ -من نمی تونم،تو بهش بگو جمعه ببریمش کوه؟ -کوه؟ -ای بابا،تو امشب چته،کوه،کوه. و با دو دست شکل یک قله را نشان داد.وحید...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 14
27 آذر 1399 15:51
رمان مسافر مهتاب قسمت 14 -این کجاش عجیبه؟ -اینجاش که معذرت خواهی کرد و بعد داشت انگلیسی حرف می زد. سعید متعجبانه گفت: -معذرت خواهی می کرد. -سر در نمی آرم داره چیکار می کنه. -ته و توش رو واسه ات در می آرم. -جون سعید آرتیست بازیت گل نکنه. -نه بابا حواسم هست. -کاش بهت نمی گفتم. -بالاخره که سر در می آوردم... -سر به سرش...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 13
27 آذر 1399 15:49
رمان مسافر مهتاب قسمت 13 سعید بر لبه تخت نشست و سرش را محکم با دو دست چسبید.صورت پری از مقابل چشمانش محو نمی شد.موهای مواج او را می دید که در هوا تاب می خورد و او به سرعت به طرف آشپزخانه می دوید.روی تخت افتاد و چشم بر هم گذاشت.باید افکارش را مرتب می کرد. فصل پنجم سر میز نشسته بود و با بی میلی غذا می خورد و مادرش از...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 12
27 آذر 1399 15:48
روییدن عشق ))سعید تو باید کمکم کنی.گوش می دی؟ سعید پوزخندی زد و صدای پخش را زیاد کرد.وحید دستش را چسبید و گفت: -من رو کمک تو حساب کردم. -نکنه می خوای برم باهاش صحبت کنم؟ -نه،فقط می خوام کمکم کنی. -عادت ندارم تو کارایی که به من مربوط نیست دخالت کنم. -سعید! به داخل فرعی پیچیدند.سعید گفت: -رسیدیم شازده،خوشحال باش. وحید...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 11
27 آذر 1399 15:45
رمان مسافر مهتاب قسمت 11 روی مبل و رو در روی هم نشستند.آقای مجد به صندلی تکیه داد و گفت: -می دونید که تو خونه ما تغییری به وجود اومده.دوست عزیز من،برای ادامه معالجاتش به اروپا سفر کرده و دختر یکی یکدونه اش رو به من سپرده.می دونید اون چرا از بین همه من رو واسه این کار انتخاب کرده؟چون می دونسته من بهترینم. سعید زیر چشمی...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 12
27 آذر 1399 11:34
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 12 چند روز بعد وقتی از بیمارستان برمیگشتم دیدم رضا پشت در آپارتمان منتظرم ایستاده با یک دسته گل . به سمتم اومد و با لحن مودبانه ای گفت : سلام عرض شد کتی خانم . من خیلی وقته منتظرتونم اینجا گفتم : سلام . کاری داشتین؟ دسته گلو به سمتم دراز کرد و گفت : من هنوزم بخاطر جریان اون روز شرمنده شما...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 13 (قسمت آخر)
27 آذر 1399 11:34
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 13 (قسمت آخر) رضا متوجه اشتباهش شده بود مرتب با من تماس میگرفت و هر چی سعی میکرد که این کدورتو از دل من بیرون بیاره موفق نمیشد چند روز بعد از این جریان رضا با گل و شیرینی اومد خونه ی من . وقتی در را باز کردم اخمهام در هم گره خورده بود نیم نگاهی به رضا کردم . رضا با لبخند و خوشرویی گفت : خانم...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 10
27 آذر 1399 11:33
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 10 هنوز ده دقیقه از اون ماجرا نگذشته بود کهموبایل کوروش زنگ زد . از راننده تاکسی خواستم که نگه داره تا پیاده بشم ، کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم . گوشی مرتب زنگ می خورد نمیدونستم باید جواب بدم یا نه؟ تصمیم و گرفتم دکمهپاسخگویی رو زدم ولی حرفی نزدم ، از اونطرف خط صدای زن جوانی میامد. _ الو...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 11
27 آذر 1399 11:33
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 11 با خواندن نامه ساناز غم سنگینی رو در دلم احساس کردم بغضی گلویم را بهم میفشرد و فکر میکردم از عشق تا نفرت چه فاصله کوتاهیه . گوشی تلفن و برداشتم و شماره موبایل سعید و گرفتم بعد از چند تا بوق ارتبط برقرار شد مارال :الئ سلام سعید سعید : بههههههههه سلام مارال خانم معلومه کجایی از صبح هر چی زنگ...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 9
27 آذر 1399 11:32
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 9 وقتی تهران دانشگاه قبول میشه خانوادش بهش میگن یا حق نداری بری دانشگاه یا اگر رفتی خرج خودتو ، خودت باید در بیاری و باید هر ماه مبلغی هم برای ما بفرستی. سرا هم بخاطر علاقه شدیدی که به درس خوندن داشته قبول میکنه و میاد تهران . در دانشگاه تهران در رشته مکانیک مشغول درس خوندن میشه و توی شرکت...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 8
27 آذر 1399 11:32
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 8 کمی به خودم رسیدم و شقایق شروع کرد به ویراژ دادن تویجاهایی که به قول خودش پر از سوژه بود . جردن و ایران زمین و............ جالباینجاست که در کمتر از چند دقیقه ماشین های پسر دنبالمون راه می افتادن و هی چراغمیزدن یا شروع میکردن به حرف زدن با ما . شقایق در حالیکه عینک آفتابیشو جابجامیکرد گفت :...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 7
27 آذر 1399 11:31
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 7 یک ماشین دربست گرفتم و خودمو به خونه سیامک رسوندم ولی سیامک اونجا نبود دلم می خواست بهش زنگ بزنم وازش گله کنم که چرا منو با اون حالم تو درمانگاه تنها رها کرد و رفت ولی دستم به طرف تلفن نمی رفت میدونستم که اون برای این کارش دلیل داشته واتفاقا حق رو هم بهش میدادم نمیدونستم چطور میتونم این...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 6
27 آذر 1399 11:29
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 6 قسمت ششم توی مغزم کلمات و جملات را پشت سر هم میچیدم تا اگر دوباره سیامک ازم سوالی پرسید بتونم قانعش کنم دلم برای سیامک می سوخت ولی چاره ای نداشتم سکوت عمیقی بین ما حکمفرما شده بود سکوتی که هرچقدر بیشتر کش پیدا میکرد بر دلشوره من اضافه میکرد سیامک پشت هم سیگار میکشید و معلوم بود خیلی از من...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 5
27 آذر 1399 11:28
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 5 ساعتها در تنهایی اون جاده گریه کردم . به حال خودمبه کار بچگانه ای که انجام داده بودم و به خدا کلی گله و شکایت کردم و از خدا کمک خواستم دیگه هیچ چیز نداشتم نه پول نه لباس نه شناسنامه درمانده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم خسته و نالان با قامتی شکسته به را ه افتادم تا به یک آبادی برسم یک...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 4
27 آذر 1399 11:27
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 4 در تمام طول راه به حرفهای اون روز خانم رحمانی دبیر معارفمون فکر میکردم. و ای کاش به حرفش هیچوقت گوش نداده بودم اگر اون روز منبه حرفهای خانم رحمانی عمل نکرده بودم ایا امروز مجبور به این کار بودم ؟ اگر قول وقرارهای بهراد و جدی نگرفته بودم باز هم سرنوشتم الان تنها نشستن توی اتوبوس و رفتن ب ه...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 3
27 آذر 1399 11:26
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 3 قسمت سوم باورم نمی شد بهراد این حرفها رو زده باشه با بغض و فریاد گفتم : تو دروغ می گی اصلا تو از من از بچه گی هم خوشت نمی اومد و به من حسادت میکردی . اون به من قول داده هیچوقت نمیتونه این حرفارو زده باشه پدرم مثل اسپند روی آتیش از سر جاش پرید و یک سیلی محکم به صورتم زد طوری که چند قدم به...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 2
27 آذر 1399 11:25
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 2 کرد به خواندن نامه ودرحین خواندن نامه لبخند میزد بعد که نامه تمام شد من نفسم را در سینه حبس کردم و منتظر جواب بهراد شدم بهراد گفت :آشنایی با شما دختر خانم خوشگل و دوست داشتنی باعث افتخار منه . و شماره موبایلشو روی یک تکه کاغذ نوشت و خیلی مودبانه یک شاخه گل از توی گلدان گل روی میزش در آورد و...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 10
27 آذر 1399 11:19
رمان مسافر مهتاب قسمت 10 آقای مجد گفت: -کمال جان بهتره حرکت کنی،انشاءا..که به سلامت بر می گردی.نازنین از آغوش پدر بیرون آمد.خانم محبیان گونه اش را بوسید و گفت: -مواظب رفتارت باش. نازنین برای پنهان کردن چشمان خیسش سر به زیر انداخت و گفت: -چشم. آقای محبیان دستان اقای مجد را فشرد و گفت: -به خاطر لطفت ممنونم. -من هیچ کاری...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 9
27 آذر 1399 11:18
رمان مسافر مهتاب قسمت 9 سعید به چشمان برادرش خیره شد و گفت: -هیچ کس نمی تونه بین ما فاصله بندازه،مگه نه؟ رنگ وحید پرید.به سختی جواب داد: -معلومه که هیچ کس نمی تونه بین ما فاصله بندازه. سعید لبخندی از سر رضایت زد و گفت: -بریم حیاط پشتی؟ وحید متفکرانه جواب داد: -بریم. به راه افتاد،وحید هم متفکر و درهم به دنبال او روانه...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 8
27 آذر 1399 11:18
رمان مسافر مهتاب قسمت 8 وحید یکه خورد،اما خود را نباخت و گفت: -من تعارف نمی کنم. -امیدوارم. وحید اندیشید؛ ((عجب آدم سر سخت و مرموزیه))نازنین گفت: -فکرد می کنم می خواستین از دست ما خلاص بشین. -بله؟ -هیچ چی!مهعم نیست.خب من آماده ام. -بله؟ نازنین نگاهش کرد.وحید حالت کودکانه ای به خود گرفته بود.نازنین خندید و گفت: -باغ رو...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 7
27 آذر 1399 11:17
رمان مسافر مهتاب قسمت 7 آقای مجد گفت: -هیچ کس نمی تونه بین من و پسرام فاصله بندازه. خانم مجد خطاب به نازنین گفت: -حسابی حوصله ات سر رفته عزیزم. نازنین لبخند مهربانی زد و جواب داد: -البته که این طور نیست. خانم محبیان گفت: -نازنین می خوای بری یه کم استراحت کنی؟ -خوبم مامان. خانم مجد گفت: -مشکل خونه ما اینه که دخترا توش...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 6
27 آذر 1399 11:16
رمان مسافر مهتاب قسمت 6 سعید به دختری که کنار خیابان منتظر تاکسی بود اشاره کرد و گفت: -سوارش کنیم؟ وحید چشمان درخشانش را به روبرو دوخت و گفت: -امروز نه،می خوام برم خونه. سعید چهره درهم کشید و گفت: -می ریم خونه،باشه. و روی پدال گاز فشرد. خودش هم نمی دونست چرا این قدر خوشحال است.عمو کمال دوست دوران سربازی پدرش بود.اوایل...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو نه
27 آذر 1399 11:14
نگین رنگ از صورتش پرید و شروع کرد به التماس کردن که عصبی تر از قبل سرش فریاد کشیدم: _دفعه آخرت باشه وگرنه بهت رحم نمیکنم الانم گمشو از جلوی چشمهام تا ندادم فلکت کنند! با شنیدن این حرف من دوتا پا داشت دوتا پای دیگه هم قرض کرد و خیلی سریع از جلوی چشمهام رفت که صدای لرزون ستاره بلند شد: _ارباب زاده بخدا من کاری نکردم با...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هفت
27 آذر 1399 11:13
ارباب زاده به ترنج خیره شد و گفت: _زود باش ببرش داخل عمارت وگرنه جنازه اش رو میفرستم داخل با شنیدن این حرفش تموم وجودم لرزید انگار ترنج فهمید چون دستم رو گرفت و همراه خودش کشید به سمت عمارت رفتیم ، ایستادم و به ترنج خیره شدم با ترس گفتم: _ارباب حتما خیلی عصبی شده با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت: _نترس باهات کاری...
-
پروردگارا، تو را شکر می کنم
27 آذر 1399 11:04
پروردگارا، تو را شکر می کنم برای تمام نعماتی که امسال به من ارزانی داشتی ... برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی ... برای غروبهای آرام و شبهای تاریک و طولانی تورا شکر می گویم برای سلامتی و بیماری ، برای غمها و شادیهائی که امسال به من عطا کردی تو را شکر می گویم برای تمام چیزهائی که مدتی به من...