-
رمان یک شنبه ی غم انگیز5
27 آذر 1399 16:04
Just one more chance hold me tight and keep me warm cause the night is getting cold and I don't know where I belong Just one last dance یه آهنگ ملایم همه ی سالن خونه ی آرش رو پر می کنه . فکر می کنم فردا شب کجام ؟ یا هفته ی دیگه ؟ یه شب تاریک توی تنهایی همیشه ی من . اما امشب هنوز اینجام . نگاهم توی سالن می چرخه و روی...
-
رمان یک شنبه ی غم انگیز4
27 آذر 1399 16:03
یخ زده ام .درست لحظه ی آخر توی خیالم صداش از دور به گوشم میرسه انگار اسمم رو صدا می زنه. .چقدر صدای بم و گرمش رو دوست دارم. همون صدای گرم همیشگی, مثل وقتهایی که همراه پیانو زدن می خوند . چقدر صدای بم و گرمش رو دوست داشتم.صدا کن مرا صدای تو خوب است.صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید. صدا...
-
رمان یک شنبه ی غم انگیز2
27 آذر 1399 16:02
پله های کافی شاپ رو با دو بالا میرم . به پشت در که می رسم نگاهی به ساعت می اندازم .خوبه درست سر وقت رسیدم .می خوام در رو باز کنم بازم فکر می کنم اگه نیومده باشه چی؟ اگه سر کار باشم چی؟به کسی هم توی خونه جریان رو نگفتم .بگم که چی ؟ بعدا بهم بگن مواظب گوشی خودت هم نتونستی باشی ؟ به جهنم بالاخره یه کاریش می کنم . میرم تو...
-
رمان یک شنبه ی غم انگیز1
27 آذر 1399 16:00
فصل اول اتاقم پر از موسیقی شده . پر از یه موسیقی آروم و ملایم . زن انگار داره با تمام وجودش میخونه و من نوای اونو توی رگ هام جایگزین می کنم.یک شنبه ی غم انگیز “Gloomy Sunday” . امروز یک شنبه است؟ نمی دونم . اما یادمه روزی که این آهنگ رو برای بار اول تو ماشین اون شنیدم یک شنبه بود. تو یه خیابون شلوغ همون طوری که من...
-
رمان قصه عشق ( قسمت آخر )
27 آذر 1399 15:59
رمان قصه عشق ( قسمت آخر ) مجید گفت : باشه . باشه . ولی یاسی به خدا نسترن رو طلاقش میدم . من به هیچ قیمتی حاضر نیستم تو رو از دست بدم . الانم فقط منتظرم نسترن از بیمارستان مرخص بشه حکم طلاق رو بگیریم و مراتب پایانی قانونیشم طی بشه . بعدش دوباره من و تو مثل سابق عقد هم بشیم . با تعجب به مجید نگاه کردم و گفتم :...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 19
27 آذر 1399 15:54
رمان مسافر مهتاب قسمت 19 فصل یازدهم چشم که باز کرد منتظر بود پری را در اتاق ببیند اما هیچ کس در اتاقش نبود.از تخت پایین آمد و با نگاهی جستجوگر از اتاق بیرون رفت.صدای آب از آشپزخانه می آمد.لبخند روی لبش نشست.ناگهان سرفه اش گرفت.به صدای سرفه او،عزیز خانم از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: -بیدار شدی؟چرا صدام نکردی؟ -سلام....
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 18
27 آذر 1399 15:53
رمان مسافر مهتاب قسمت 18 تشر زد: -عزیز خانم! و عزیز خانم ناامیدانه نگاهش کرد.حسابی سردش شده بود.باران شدید شده بود و او انگار زیر دوش ایستاده باشد،خیس خیس بود.پنجره که بسته شد،به قاب خالی و سیاه آن نگاه کرد.بارها نازنین را درون قاب خالی تماشا کرده بود و چه صورت اهورایی ای رابه تماشا نشسته بود. رعد و برق محکمی سینه...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 17
27 آذر 1399 15:53
رمان مسافر مهتاب قسمت 17 نازنین گفت: -فکر می کنی جواب پدر و مادرش چی بوده؟ پری به خود امد و گفت: -هان؟ -حواست به من نبود. -معذرت می خوام. -مهم نیست. -چی پرسیدی؟ -گفتم فکر می کنی آقا و خانم مجد چی گفتن؟ پری لبخند آرامش بخشی زد و گفت: -نگران چیزی نباش،انشاءا..که درست می شه. -دلم می خواد مامان و بابا زودتر بیان. پری به...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 16
27 آذر 1399 15:52
رمان مسافر مهتاب قسمت 16 -سلام. -صدام کردی بهم سلام کنی؟ -کار بدی کردم؟ -وحید این دختره به نظر تو... -سعید! نازنین گفت: -اجازه بدین حرفش رو کامل کنه. سعید گفت: -می خواستم بگم این دختره به نظر تو خانم نیست؟ -از تعریفتون ممنون. -قابل نداشت سرکار خانم. پری روی نیمکت نشست.سر به زیر داشت و دلش مثل سیر و سرکه می جوشید.قلبش...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 15
27 آذر 1399 15:52
رمان مسافر مهتاب قسمت 15 خندید و گفت: -ولش کن بابا،ولی پسر عجب اعجوبه ایه این بشر،کاسه کوزه بابائه رو شکست.خیلی خوشم اومد. لحظه ای اندیشید و گفت: -این حرکات شجاعانه اش یه دست مریزاد داره. -دیوونه شدی؟ -من نمی تونم،تو بهش بگو جمعه ببریمش کوه؟ -کوه؟ -ای بابا،تو امشب چته،کوه،کوه. و با دو دست شکل یک قله را نشان داد.وحید...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 14
27 آذر 1399 15:51
رمان مسافر مهتاب قسمت 14 -این کجاش عجیبه؟ -اینجاش که معذرت خواهی کرد و بعد داشت انگلیسی حرف می زد. سعید متعجبانه گفت: -معذرت خواهی می کرد. -سر در نمی آرم داره چیکار می کنه. -ته و توش رو واسه ات در می آرم. -جون سعید آرتیست بازیت گل نکنه. -نه بابا حواسم هست. -کاش بهت نمی گفتم. -بالاخره که سر در می آوردم... -سر به سرش...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 13
27 آذر 1399 15:49
رمان مسافر مهتاب قسمت 13 سعید بر لبه تخت نشست و سرش را محکم با دو دست چسبید.صورت پری از مقابل چشمانش محو نمی شد.موهای مواج او را می دید که در هوا تاب می خورد و او به سرعت به طرف آشپزخانه می دوید.روی تخت افتاد و چشم بر هم گذاشت.باید افکارش را مرتب می کرد. فصل پنجم سر میز نشسته بود و با بی میلی غذا می خورد و مادرش از...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 12
27 آذر 1399 15:48
روییدن عشق ))سعید تو باید کمکم کنی.گوش می دی؟ سعید پوزخندی زد و صدای پخش را زیاد کرد.وحید دستش را چسبید و گفت: -من رو کمک تو حساب کردم. -نکنه می خوای برم باهاش صحبت کنم؟ -نه،فقط می خوام کمکم کنی. -عادت ندارم تو کارایی که به من مربوط نیست دخالت کنم. -سعید! به داخل فرعی پیچیدند.سعید گفت: -رسیدیم شازده،خوشحال باش. وحید...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 11
27 آذر 1399 15:45
رمان مسافر مهتاب قسمت 11 روی مبل و رو در روی هم نشستند.آقای مجد به صندلی تکیه داد و گفت: -می دونید که تو خونه ما تغییری به وجود اومده.دوست عزیز من،برای ادامه معالجاتش به اروپا سفر کرده و دختر یکی یکدونه اش رو به من سپرده.می دونید اون چرا از بین همه من رو واسه این کار انتخاب کرده؟چون می دونسته من بهترینم. سعید زیر چشمی...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 12
27 آذر 1399 11:34
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 12 چند روز بعد وقتی از بیمارستان برمیگشتم دیدم رضا پشت در آپارتمان منتظرم ایستاده با یک دسته گل . به سمتم اومد و با لحن مودبانه ای گفت : سلام عرض شد کتی خانم . من خیلی وقته منتظرتونم اینجا گفتم : سلام . کاری داشتین؟ دسته گلو به سمتم دراز کرد و گفت : من هنوزم بخاطر جریان اون روز شرمنده شما...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 13 (قسمت آخر)
27 آذر 1399 11:34
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 13 (قسمت آخر) رضا متوجه اشتباهش شده بود مرتب با من تماس میگرفت و هر چی سعی میکرد که این کدورتو از دل من بیرون بیاره موفق نمیشد چند روز بعد از این جریان رضا با گل و شیرینی اومد خونه ی من . وقتی در را باز کردم اخمهام در هم گره خورده بود نیم نگاهی به رضا کردم . رضا با لبخند و خوشرویی گفت : خانم...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 10
27 آذر 1399 11:33
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 10 هنوز ده دقیقه از اون ماجرا نگذشته بود کهموبایل کوروش زنگ زد . از راننده تاکسی خواستم که نگه داره تا پیاده بشم ، کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم . گوشی مرتب زنگ می خورد نمیدونستم باید جواب بدم یا نه؟ تصمیم و گرفتم دکمهپاسخگویی رو زدم ولی حرفی نزدم ، از اونطرف خط صدای زن جوانی میامد. _ الو...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 11
27 آذر 1399 11:33
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 11 با خواندن نامه ساناز غم سنگینی رو در دلم احساس کردم بغضی گلویم را بهم میفشرد و فکر میکردم از عشق تا نفرت چه فاصله کوتاهیه . گوشی تلفن و برداشتم و شماره موبایل سعید و گرفتم بعد از چند تا بوق ارتبط برقرار شد مارال :الئ سلام سعید سعید : بههههههههه سلام مارال خانم معلومه کجایی از صبح هر چی زنگ...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 9
27 آذر 1399 11:32
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 9 وقتی تهران دانشگاه قبول میشه خانوادش بهش میگن یا حق نداری بری دانشگاه یا اگر رفتی خرج خودتو ، خودت باید در بیاری و باید هر ماه مبلغی هم برای ما بفرستی. سرا هم بخاطر علاقه شدیدی که به درس خوندن داشته قبول میکنه و میاد تهران . در دانشگاه تهران در رشته مکانیک مشغول درس خوندن میشه و توی شرکت...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 8
27 آذر 1399 11:32
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 8 کمی به خودم رسیدم و شقایق شروع کرد به ویراژ دادن تویجاهایی که به قول خودش پر از سوژه بود . جردن و ایران زمین و............ جالباینجاست که در کمتر از چند دقیقه ماشین های پسر دنبالمون راه می افتادن و هی چراغمیزدن یا شروع میکردن به حرف زدن با ما . شقایق در حالیکه عینک آفتابیشو جابجامیکرد گفت :...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 7
27 آذر 1399 11:31
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 7 یک ماشین دربست گرفتم و خودمو به خونه سیامک رسوندم ولی سیامک اونجا نبود دلم می خواست بهش زنگ بزنم وازش گله کنم که چرا منو با اون حالم تو درمانگاه تنها رها کرد و رفت ولی دستم به طرف تلفن نمی رفت میدونستم که اون برای این کارش دلیل داشته واتفاقا حق رو هم بهش میدادم نمیدونستم چطور میتونم این...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 6
27 آذر 1399 11:29
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 6 قسمت ششم توی مغزم کلمات و جملات را پشت سر هم میچیدم تا اگر دوباره سیامک ازم سوالی پرسید بتونم قانعش کنم دلم برای سیامک می سوخت ولی چاره ای نداشتم سکوت عمیقی بین ما حکمفرما شده بود سکوتی که هرچقدر بیشتر کش پیدا میکرد بر دلشوره من اضافه میکرد سیامک پشت هم سیگار میکشید و معلوم بود خیلی از من...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 5
27 آذر 1399 11:28
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 5 ساعتها در تنهایی اون جاده گریه کردم . به حال خودمبه کار بچگانه ای که انجام داده بودم و به خدا کلی گله و شکایت کردم و از خدا کمک خواستم دیگه هیچ چیز نداشتم نه پول نه لباس نه شناسنامه درمانده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم خسته و نالان با قامتی شکسته به را ه افتادم تا به یک آبادی برسم یک...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 4
27 آذر 1399 11:27
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 4 در تمام طول راه به حرفهای اون روز خانم رحمانی دبیر معارفمون فکر میکردم. و ای کاش به حرفش هیچوقت گوش نداده بودم اگر اون روز منبه حرفهای خانم رحمانی عمل نکرده بودم ایا امروز مجبور به این کار بودم ؟ اگر قول وقرارهای بهراد و جدی نگرفته بودم باز هم سرنوشتم الان تنها نشستن توی اتوبوس و رفتن ب ه...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 3
27 آذر 1399 11:26
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 3 قسمت سوم باورم نمی شد بهراد این حرفها رو زده باشه با بغض و فریاد گفتم : تو دروغ می گی اصلا تو از من از بچه گی هم خوشت نمی اومد و به من حسادت میکردی . اون به من قول داده هیچوقت نمیتونه این حرفارو زده باشه پدرم مثل اسپند روی آتیش از سر جاش پرید و یک سیلی محکم به صورتم زد طوری که چند قدم به...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 2
27 آذر 1399 11:25
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 2 کرد به خواندن نامه ودرحین خواندن نامه لبخند میزد بعد که نامه تمام شد من نفسم را در سینه حبس کردم و منتظر جواب بهراد شدم بهراد گفت :آشنایی با شما دختر خانم خوشگل و دوست داشتنی باعث افتخار منه . و شماره موبایلشو روی یک تکه کاغذ نوشت و خیلی مودبانه یک شاخه گل از توی گلدان گل روی میزش در آورد و...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 10
27 آذر 1399 11:19
رمان مسافر مهتاب قسمت 10 آقای مجد گفت: -کمال جان بهتره حرکت کنی،انشاءا..که به سلامت بر می گردی.نازنین از آغوش پدر بیرون آمد.خانم محبیان گونه اش را بوسید و گفت: -مواظب رفتارت باش. نازنین برای پنهان کردن چشمان خیسش سر به زیر انداخت و گفت: -چشم. آقای محبیان دستان اقای مجد را فشرد و گفت: -به خاطر لطفت ممنونم. -من هیچ کاری...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 9
27 آذر 1399 11:18
رمان مسافر مهتاب قسمت 9 سعید به چشمان برادرش خیره شد و گفت: -هیچ کس نمی تونه بین ما فاصله بندازه،مگه نه؟ رنگ وحید پرید.به سختی جواب داد: -معلومه که هیچ کس نمی تونه بین ما فاصله بندازه. سعید لبخندی از سر رضایت زد و گفت: -بریم حیاط پشتی؟ وحید متفکرانه جواب داد: -بریم. به راه افتاد،وحید هم متفکر و درهم به دنبال او روانه...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 8
27 آذر 1399 11:18
رمان مسافر مهتاب قسمت 8 وحید یکه خورد،اما خود را نباخت و گفت: -من تعارف نمی کنم. -امیدوارم. وحید اندیشید؛ ((عجب آدم سر سخت و مرموزیه))نازنین گفت: -فکرد می کنم می خواستین از دست ما خلاص بشین. -بله؟ -هیچ چی!مهعم نیست.خب من آماده ام. -بله؟ نازنین نگاهش کرد.وحید حالت کودکانه ای به خود گرفته بود.نازنین خندید و گفت: -باغ رو...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 7
27 آذر 1399 11:17
رمان مسافر مهتاب قسمت 7 آقای مجد گفت: -هیچ کس نمی تونه بین من و پسرام فاصله بندازه. خانم مجد خطاب به نازنین گفت: -حسابی حوصله ات سر رفته عزیزم. نازنین لبخند مهربانی زد و جواب داد: -البته که این طور نیست. خانم محبیان گفت: -نازنین می خوای بری یه کم استراحت کنی؟ -خوبم مامان. خانم مجد گفت: -مشکل خونه ما اینه که دخترا توش...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 6
27 آذر 1399 11:16
رمان مسافر مهتاب قسمت 6 سعید به دختری که کنار خیابان منتظر تاکسی بود اشاره کرد و گفت: -سوارش کنیم؟ وحید چشمان درخشانش را به روبرو دوخت و گفت: -امروز نه،می خوام برم خونه. سعید چهره درهم کشید و گفت: -می ریم خونه،باشه. و روی پدال گاز فشرد. خودش هم نمی دونست چرا این قدر خوشحال است.عمو کمال دوست دوران سربازی پدرش بود.اوایل...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو نه
27 آذر 1399 11:14
نگین رنگ از صورتش پرید و شروع کرد به التماس کردن که عصبی تر از قبل سرش فریاد کشیدم: _دفعه آخرت باشه وگرنه بهت رحم نمیکنم الانم گمشو از جلوی چشمهام تا ندادم فلکت کنند! با شنیدن این حرف من دوتا پا داشت دوتا پای دیگه هم قرض کرد و خیلی سریع از جلوی چشمهام رفت که صدای لرزون ستاره بلند شد: _ارباب زاده بخدا من کاری نکردم با...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هفت
27 آذر 1399 11:13
ارباب زاده به ترنج خیره شد و گفت: _زود باش ببرش داخل عمارت وگرنه جنازه اش رو میفرستم داخل با شنیدن این حرفش تموم وجودم لرزید انگار ترنج فهمید چون دستم رو گرفت و همراه خودش کشید به سمت عمارت رفتیم ، ایستادم و به ترنج خیره شدم با ترس گفتم: _ارباب حتما خیلی عصبی شده با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت: _نترس باهات کاری...
-
پروردگارا، تو را شکر می کنم
27 آذر 1399 11:04
پروردگارا، تو را شکر می کنم برای تمام نعماتی که امسال به من ارزانی داشتی ... برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی ... برای غروبهای آرام و شبهای تاریک و طولانی تورا شکر می گویم برای سلامتی و بیماری ، برای غمها و شادیهائی که امسال به من عطا کردی تو را شکر می گویم برای تمام چیزهائی که مدتی به من...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو شش
26 آذر 1399 22:17
_ستاره تو از اهورا میترسی !؟ با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم: _آره من از ارباب زاده میترسم میشه من امشب … وسط حرفم پرید و قاطع محکم گفت: _امشب آماده میشی و با سر وضع مناسب باید شوهرت رو راضی کنی تا سمت هیچ زن دیگه ای نره کم کم باید دلش رو بدست بیاری تو که دوست نداری زندگیت خراب بشه و تو...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو پنج
26 آذر 1399 22:16
به این زن هیچ حسی ندارم که بخوام روش غیرت داشته باشم پس لازم نیست شما این حرف های بی سر و ته رو برای من تکرار کنید! مادرش با خشم بهش خیره شد و عصبی گفت: _اهورا! اهورا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت: _مامان معذرت میخوام من نمیخوام شما رو ناراحت کنم اما … مادرش با خشم بهش خیره شد و گفت: _اما و اگر نداره دیگه کافیه...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 5
26 آذر 1399 21:01
رمان مسافر مهتاب قسمت 5 -پس کجا موندی؟ -چند دقیقه دیگه پایینم. -من... صدای بوق بوق نشان می داد که وحید ارتباط را قطع کرده تلفنش را روی صندلی پرت کرد و گفت: -هر وقت خواستی بیا. سرش را به صندلی تکیه داد.فرمان را با دو دست محکم چسبید و چشم هایش را بست.روز خسته کننده ای را پشت سر گذاشته بود.تمام روز از این اتاق،به آن...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 4
26 آذر 1399 20:59
رمان مسافر مهتاب قسمت 4 -امری داشتید؟ لبخند روی لب های سعید نشست.وحید اخمی به او کرد و خطاب به خانم صبوحی گفت: -لطفا این کاغذارو بدین آقای مجد امضاء کنن.همین الان،می خوامشون. خانم صبوحی باز عینکش را روی بینی جابجا کرد و به طرف وحید رفت.سعید سر به زیر انداخت تا خانم صبوحی صورت خندان او را نبیند.وحید گفت: -همون جا منتظر...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 2
26 آذر 1399 20:58
رمان مسافر مهتاب قسمت 2 پوریا به دنبال پریسا به راه افتاد و گفت: -وایسا،چه خبرته؟ پریسا ایستاد و گفت: -بهتره برگردی پیش دوستای عزیزت. -چرا این قدر عصبانی هستی؟ پریسا نگاه تندی به پوریا کرد و گفت: -با رفتار خوب دوستات،می خوای واست پشتکم بزنم. -تو به حرفای سعید اهمیت می دی؟ -من به همه چیز تو زندگیم اهمیت می دم،حالا اگه...
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 3
26 آذر 1399 20:58
رمان مسافر مهتاب قسمت 3 سعید کمی روی صندلی جابجا شد و زیر چشمی به وحید نگاه کرد.بی توجه به اطراف،قاشق را در دهان گذاشت.آقای مجد پرسید: -رفتی گمرک؟ وحید سر بلند کرد و به سعید نگاه کرد.خانم مجد،نگاه نگرانش را به شوهرش که برای خودش سالاد می کشید دوخت.سعید قاشقش را در بشقاب رها کرد و گفت: -چند روز دیگه جنسا ترخیص می شه....
-
رمان مسافر مهتاب قسمت 1
26 آذر 1399 20:55
رمان مسافر مهتاب قسمت 1 فصل اول وحید از آیینه نگاهی به عقب کرد و گفت: -داره می آد. سعید که از آیینه بغل به عقب نگاه می کرد گفت: -چقدر هم ناز داره. وحید لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: -مزه اش به همین نازشه. دختر قدمی به طرف اتومبیل آنها که گوشه خیابان پارک شده بود،برمی داشت لحظه ای می ایستاد و دوباره قدمی دیگر برمی داشت....
-
رمان رکسانا قسمت 14
26 آذر 1399 20:50
رمان رکسانا قسمت 14 با هزینه زیاد یه دکتر رو از خارج آوردیم. باید مطئن می شدم هر چند که چند تا دکتر متخصص نظرشون رو داده بودن! یک ماه گذشت و به زور زنده نگه شداشتیم! همه چی تموم شده بود! قلب رکسانای من رفت تو سینۀ یه دختر دانشجو! هر کدوم از کلیه هاشم رفت تو تن یه نفر! کبدشم همینطور! همونجور که خودش خواسته بود ، تو بدن...
-
رمان رکسانا قسمت 13
26 آذر 1399 20:49
رمان رکسانا قسمت 13 فصل 13 «آخر شب بود.محمد اینا با حدود سه میلیون تومن پول،خوشحال از پارتی رفته بودن.مانی م اونجا موند و قرار شد که یکی دو ساعت دیگه برسونن ش خونه.منم رکسانارو ورداشتم و با ماشین مانی ؛بردمش که برسونمش خونه شون. دوتایی سوار ماشین شدیم واز اون خونه اومدیم بیرون.یه چیزی تو دلم بود که میخواستم بهش بگم...
-
رمان رکسانا قسمت 12
26 آذر 1399 20:49
رمان رکسانا قسمت 12 فصل 12 اون شب همه دور هم گفتیم و خندیدیم و حرف زدیم و شام مونو خوردیم و بعد از شام ، وقتی برگشتیم تو سالن و داشتیم چایی می خوریدم پدرم یه مرتبه بی مقدمه گفت : - دو تا عقد میگیریم! یکی ماها ! یکی م تو کلیسا ! رکسانا - یه دونه کافیه! هر جوری م که باشه کافیه! همون برای من مقدسه! من این عقد و قرار داد...
-
رمان رکسانا قسمت 11
26 آذر 1399 20:48
رمان رکسانا قسمت 11 فصل یازدهم "ساعت حدود شیش عصر بود که با مانی از خونه ی عمه اینا اومدیم بیرون که یه خرده قدم بزنیم. راستش می خواستم یه خرده با مانی حرف بزنم. راه افتادیم طرف بالا و بهش گفتم" - تو اصلاً عین خیالت نیس آ! مانی – چی؟ - آخه بی پول و کار چیکار کنیم؟! مانی – مگه عمه قرار نیس خرج مونو بده؟ -...
-
رمان رکسانا قسمت 11
26 آذر 1399 20:48
رمان رکسانا قسمت 11 فصل یازدهم "ساعت حدود شیش عصر بود که با مانی از خونه ی عمه اینا اومدیم بیرون که یه خرده قدم بزنیم. راستش می خواستم یه خرده با مانی حرف بزنم. راه افتادیم طرف بالا و بهش گفتم" - تو اصلاً عین خیالت نیس آ! مانی – چی؟ - آخه بی پول و کار چیکار کنیم؟! مانی – مگه عمه قرار نیس خرج مونو بده؟ -...
-
رمان رکسانا قسمت 10
26 آذر 1399 20:47
رمان رکسانا قسمت 10 فصل دهم "فردا صبحش تو خواب و بیداری بودم که دیدم مانی داره با موبایل حرف میزنه.توجه نکردم و بلند شدم و رفتم حموم و یه دوش گرفتم و ومدم بیرون و لباسامو پوشیدم که پنج دقیقه بعد دیدم در زدن و برمون یه صبحونه ی مفصل اوردن.دوتایی نشستیم به خوردن و هنوز دوتات لقمه نخورده بودیم که دوباره در زدن مانی...
-
رمان رکسانا قسمت 9 بخش دوم
26 آذر 1399 20:43
رمان رکسانا قسمت 9 بخش دوم دستگیر شدن همانا و کار بالا گرفتن همانا! دانشجوای دیگه م که دیدن دوستاشون به اشتباه دستگیر شدن از این طرف شروع کردن به شعار دادن! مسئله جدی شد! رفتم اون طرف که دیدم یکی از مأمورا داره با بی سیم تماس میگیره که ضد شورش بفرستن! برگشتم این طرف که یه مرتبه بین دانشجوایی که دستگیر شده بودن چشمم...
-
رمان رکسانا قسمت 9 بخش اول
26 آذر 1399 20:42
رمان رکسانا قسمت 9 بخش اول برای همین قبول می کنه و بلند می شه بره که دوباره مادر شوهرش می گه بشین کارت دارم! اونم میشینه که مادر شوهره میگه : از این به بعدم اسمت می شه صغری ! مادرم میگه یعنی چی ؟! مادر شوهره میگه تو اینجا رسم اینه که بعد از عقد خونواده ی شوهر برای عروس اسم میذارن! ماهام دیشب خیلی فکر کردیم و برات این...
-
حکایت جوانمرد قصاب
26 آذر 1399 18:38
حکایت جوانمرد قصاب حکایت جوانمرد قصّاب در روزگاران گذشته که اصناف پیشه ور ایران پیرو فتوت یا آیین جوانمردی بودند، اصناف در رساله هایی که برای آموزش قوانین و اعتقادات و آداب خود به تازه کاران و شاگردان می نوشتند، پیشه و آیین خود را به یکی از پیامبران یا اصحاب پیامبر اسلام یا اشخاصی افسانه ای منسوب می کردند و شرح می...