-
رمان دنیای این روزای من 1
29 آذر 1399 13:50
کیفم را روی شانه ام جا به جا کردم و با قدم هایی محکم وارد محوطه دانشگاه شدم.با دیدن بچه های دانشکده سر ذوق اومدم و قدم هامو تند تر کردم. شوق عجیبی داشتم تا بالاخره دوستامو ببینم.با دیدن چند جفت چشم خیره و لبخند های شیطانی و مسخره،مقنعه ام رو جلو کشیدم و زیر لب گفتم:- خدا، جون به جونت کنه اشکان که نصفه شبی دلت یاد...
-
چگونه گوشی خود را به میکروفن کامپیوتر تبدیل کنیم؟
29 آذر 1399 13:41
چگونه گوشی خود را به میکروفن کامپیوتر تبدیل کنیم؟ شاید شما هم از آن دسته کاربرانی باشید که در استفاده از کامپیوتر بخواهید از برنامه هایی مثل اسکایپ برای تماس صوتی با مخاطبین خود استفاده کنید. یا قصد ارسال یک voice در تلگرام را دارید یا در بازی های کامپیوتری آنلاین یا تحت شبکه ای که امکان مکالمه را دارند، بخواهید با...
-
زندگی غیر ممکن قسمت5(قسمت آخر)
29 آذر 1399 12:53
آنید : بچه ها شما برید دفتر استاد مرتضوی منم میام . درسا به سرعت دستش را کشید و مانع رفتنش شد و با عجز گفت : کجا میخوای بری؟ من تنهایی نمیتونم برم اتاقش . آنید نگاهی به درسا و پس از آن به دخترها انداخت و گفت : تو چه جوری با وجود سه نفر دورت میگی تنها ؟ رنگ از روی دخترها پرید و مهسا با لکنت گفت : چیزه ... آنید ... من...
-
زندگی غیر ممکن قسمت4
29 آذر 1399 12:52
از پله ها رفتم بالا ... فردا امتحان فیزیک داشتم ... برای اولین بار جوگیر شده بودم بخونم ... کتابمو برداشتم ... نشستم روی صندلی و بازش کردم ... هنوز کلمه اولو نخونده بودم که گوشیم زنگ خورد ... با حرص کتابو گذاشتم روی میز و رفتم طرف تختم ... _ بله ؟ فرناز _ سلام دوست عزیز و خوب خودم ... _ فرناز اگه من ندونم کارت پیشم...
-
زندگی غیر ممکن قسمت3
29 آذر 1399 12:51
داشتم با تعجب نگاش میکردم و راه میرفتم ... یه لحظه توی هوا معلق شدم خواستم جیغ بکشم که پامو دوباره روی زمین احساس کردم ... وارسام _ من از دست تو سربه هوا چیکار کنم ؟! _ خداروشکر کنی ... صدای خنده اش بلند شد ... خداییش دلم میخواست همیشه اینجوری باشه ... نه اون گند اخلاق ... دستشو حلقه کرد دور بازوم و منو کشید طرف خودشو...
-
زندگی غیر ممکن قسمت2
29 آذر 1399 12:51
سوفی بدون اینکه به من نگاه کنه از پله ها بالا رفت و روی دیواره قلعه کنار آلیس ایستاد ... نفسمو با حرص بیرون دادمو دنبالش رفتم بالا ... _ سوفی ؟ جوابمو نداد و همچنان با آلیس حرف میزد ... بدم میومد یکی باهام قهر کنه ... رو کردمو به آلیس گفتم : جک کیه ؟ آلیس یه نگاه به سوفی کرد که داشت یه نقشه ای رو نگاه میکردو گفت : پسر...
-
زندگی غیر ممکن قسمت1
29 آذر 1399 12:49
با کمال آرامش داشتم لباسمو میپوشیدم . دلم میخواست صدای کیانو دربیارم . مانتو مو که پوشیدم شروع کردم به درست کردن مقنعه ام . اَه چرا این صداش در نمیاد ... هنوز فحشش نداده بودم که صدای عصبانیش بلند شد : دختر بدو دیرم شد . _ با دوستام میرم !!! وارد اتاقم شد و به دیوار تکیه داد و زل زد بهم و گفت : زود باش ... _ حرفمو...
-
رمان کاش یک زن نبودم قسمت 14
29 آذر 1399 12:39
( قسمت چهاردهم ) رضا در طول راه خیلی اصرار میکرد که منو به یک درمانگاه برسونه ولی من مانع اینکار شدم . رضا کمی از خودش برام گفت که توی همون کوچه ای که باهم تصادف کردیم شرکت بزرگ واردات صادرات قطعات کامپیوتر داره . فوق لیسانس الکترونیک هست و........... من در سکوت به حرفهای رضا گوش میدادم در حالیکه احساس درد شدیدی در...
-
رمان اشکهای خفته4
29 آذر 1399 09:54
رمان اشکهای خفته مرگ گیسو آن دختر بی گناه و معصوم کمر هر دو خانواده را خم کرد و آنها را در غم عظیمی فرو بپرد . حالا میبایست جسد دختر را در اوج جوانی و با تمام آرزوهایش به گور می سپردند . کسانی که در مجلس خاکسپاری اش شرکت داشتند از غریبه تا آشنا برای او اشک میریختند . مادر گیسو چندین بار از شدت گریه بیهوش شد زنان آشنا...
-
رمان اشک های خفته قسمت 3
29 آذر 1399 09:53
رمان اشک های خفته قسمت 3 بخورند. خدا را صد هزار مرتبه شکر می کنم که بچه ها عاطل و باطل نشدند و خداوند لیاقت نگهداری آنها را به من و رحیم داد تا آنها را سر و سامان دهیم. رخساره و ساحل با وجد به حرف های عمه گوهر گوش می کردند و خواب از سرشان به کلی پریده بود. آن دو عمه را تحسین کردند و مورد تعریف و تمجید وستایش قرار...
-
رمان اشک های خفته قسمت 2
29 آذر 1399 09:53
ساحل در حالی که صدایش می لرز ید و ازگفتن کلماتش وحشت داشت گفت: اگر حدیث از این موضوع باخبر شود صددرصد از ازدواج با لاله منصرف می شود و غوغا یی بپا می کند، واین کار او مساوی است با بدبختی و بردن آبروی من توسط زن پدرم که واسطه این ازدواج بود. اگر خانواده حدیث بفهمند او قصد دارد با من ازدواج کند بی برو برگشت مخالفت می...
-
رمان اشک های خفته قسمت 1
29 آذر 1399 09:53
آن قدر زجر و عذاب کشیده بود که وقتی چشمان چمنی رنگش به اتاق کوچک و پنجره رو به کوچه افتاد، خود به خود نفسی آسوده کشید و از سر شوق خنده ای کرد. به سمت پنجره رفت و آن را گشود. هوای آزاد و تمیز به درون اتاق نفوذ کرد. اولین فکری که در سرش خطور کرد تمیز کردن و نظافت اتاق بود. عزیز خانم به طرف او رفت و گفت: «به نظر می رسد...
-
رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل هفتم(فصل آخر)
29 آذر 1399 09:51
رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل هفتم(فصل آخر) - پیرمرده مرده. - پیرمرده؟ منظورت عبدالله است؟ صابر با سر تایید کرد و گفت: - الان دارم از اونجا میام. رفته بودم باهاش صحبت کنم ولی به جاش دخترش رو دیدم که عذاداره. می گفت دیروز عصر که پدرش رو برای خرید نان تنها گذاشته بوده، وقتی برمی گرده می بینه پدرش افتاده تو حوض و...
-
رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل ششم
29 آذر 1399 09:50
رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل ششم - سلام داداش نادر به سردی سلامش را پاسخ می دهد. ریحانه بادقت نگاهش می کند و متعجبانه می پرسد: - چیزی شده؟ - مگه قراره چیزی بشه؟ - ناراحت به نظر می رسی! - نادر با صدای بلند و اعتراض گونه می گوید: - فقط یه سوال. اما قول بده بهم صادقانه جواب بدی - خب بپرس - می خوام بدونم چه صحبت...
-
رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل پنجم
29 آذر 1399 09:49
ریحانه گوشی را می گذارد و به جانب نادر برمی گردد. - مامان عذرخواهی کرد که نتونست باهات حرف بزنه. - مگه شما خانمها به ادم مجال حرف زدن می دید؟ حالشون چطور بود؟ - همه شون خوب بودن. فرح با سینی چای وارد می شود. سینی را روی زمین می گذارد و می گوید: - خب ریحانه جون چشمت روشن،اینم از مامان خانمت. حالا بیا و چایی تو بخور....
-
رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل سوم
29 آذر 1399 09:47
امیر داخل شده و در را می گشاید. راضیه و ریحانه وارد شده و سایرین هم با احتیاط وارد می شوند. ریحانه در هال بی توجه به سایر اتاقها عبور می کند. بقیه هم به دنبالش در حرکتند. تمام وسایل خانه با تزئیناتش برای ریحانه اشنا است. خردمند خطاب به همسرش می پرسد: - کجا داره می ره؟ پاک زده به سرش. همسر خردمند دستهایش را به سوی...
-
رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل چهارم
29 آذر 1399 09:47
ریحانه گریه کنان پاسخ داد: - پدر من کاری نکردم که مستحق سرزنش باشم. - دیگه می خواستی چیکار کنی؟ کاش بودی و می دیدی مردم پشت سرت چیا می گن! بابای منیژه یه عده رو دنبال خودش راه انداخته بود. توپش اونقدر پر بود که من نزدیک بود سکته کنم. می گفت می رم از دست دخترت شکایت کنم. خانم خردمند با عصبانیت گفت: - غلط کرده . مگه...
-
رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل دوم
29 آذر 1399 09:46
- احتیاج به نظر نیست. من دخترم رو خوب می شناسم. - من می رم نمازم رو بخونم. بعدشم می رم مغازه. خردمند از اشپزخانه بیرون می رود و عمسرش بلند شده و به ادامه کارهایش می پردازد. چند روز بعد ریحانه در راهروی دبیرستانی که محل برگزاری امتحانات نهایی است به همراه سایر همکلاسهایش روی صندلی مخصوص امتحان نشسته اندن و هر کدام با...
-
رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل اول
29 آذر 1399 09:44
کتاب از یاد رفته از خانم نسرین ثامنی. نشر چکاوک چاپ اول:1377 شابک: 3-14-6043-964 کتاب دو قسمته: 1- سفر زندگی 2- گمشده در غبار گمشده در غبار لحظاتی بعد از اینکه زنگ دبیرستان به صدا در می اید، دانش اموزان وارد کلاسهای خود شده و هر یک سر جای خود می نشینند. هنوز چند نفری وسط کلاس ایستاده و سرگرم بگومگو هستند که در کلاس...
-
رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل نهم(فصل آخر)
28 آذر 1399 22:06
رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل نهم(فصل آخر) سر اصل مطلب. از دوست عزیزم شنیدم که سرکار اهل قلم هستین و نیاز به حمایت دارین، بنابراین بهتره فقط از این مقوله حبت بشه، موافقین. - خواهش می کنم. این نظر لطف سرکاره. - خب دوست عزیز از خودتون بگید. از کارتون از نوشته ها.... - بله خواهش می کنم. والله عرض کنم خدمت شریفتون که...
-
رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل هشتم
28 آذر 1399 22:05
- متشکرم فرناز.. تو خیلی خوبی. تو همیشه منو خوب درک کردی. هر جا که باشی برات ارزوی خوشبختی می کنم. - منم همین طور. دلم می خواد ساعتها باهات حرف بزنم ولی می ترسم مادر سر برسه. نمی خوام حرمت مادر و فرزندی ر زیر پا بذارم و تو روش وایستم. - من دیگه مزاحمت نمی شم. - به مادرت سلام برسون. بهش بگو من همیشه به یادتون هستم. -...
-
رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل هفتم
28 آذر 1399 22:05
- واسه تو چه فرقی می کنه، مگه خوشبختی دخترتو نمی خوای؟ - کی قراره بیان؟ - بذارش به عهده خان داداش، خودش همه چیز رو راست و ریس می کنه. خانم امینی از جا بلند می شود. - چه می دونم. هر چی قسمت باشه. چایی می خوری؟ - اره یه دونه بریز. پررنگ باشه. خانم امینی استکان او را برمی دارد و به اشپزخانه می رود. فرناز در حال اشک ریختن...
-
رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل ششم
28 آذر 1399 22:03
- خودش چیزی گفت؟ - تقریبا، وقتی رفتم ازش خرید کنم دفترشو باز کرد و گفت که حساب قبلی ما بالا زده. گفت اگه یه مقدارش رو بدیم کافیه. - چقدر پول تو خونه داریم؟ - زیادی نیست. پشت ایینه ست وردار بشمار. ضمنا قبض برق هم امروز اومد. سلمان به طرف تاقچه می رود. پولها را برمی دارد و می شمارد. قبض برق را هم برداشته و رقم بدهی آن...
-
رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل پنجم
28 آذر 1399 22:01
- سلام اقا، روزتون بخیر. - روز به خیر. - می بخشین عرضی داشتم. - در خدمتم، بفرمایین. - عرضم به حضورتون... بنده کتابی در دست نگارش داشتم که می خواستم سرکار درصورت امکان در زمینه چاپ و نشرش با حقیر همکاری بفرمایین. ناشر نگاه کنجکاو خود را به سر تا پای او می دوزد و می گوید: - بله خواهش می کنم. فرمودین موضوع کتاب سرکا ر در...
-
رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل چهارم
28 آذر 1399 22:00
- همه عزیزام پرپر شدن و از کنارم رفتن. حالا فقط تو برام موندی و فرناز. وقتی اون بیاد دوباره این خونه سوت و کور جون می گیره. شادی بازم به اینجا برمی گرده. وقتی تو می ری سرکار دیگه من مجبور نیستم فشار تنهایی و بی کسی رو تحمل کنم. انیسی دارم که حرفامو بهش بزنم. عرو س مثل دختر خود ادم می مونه. اون می تونه جای خالی خواهر...
-
رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل سوم
28 آذر 1399 21:59
فرناز در سکوت سر به زیر می اندازد. هیچ پاسخ قانع کننده ای ندارد. به نظر او حق با سلمان است. هر دو به کنار استخر وسط پارک می رسند. هوا رو به تاریکی است و فواره ها هر لحظه به رنگی درمی آیند سر به سوی اسمان گشوده اند. سلمان به نرده استخر تکیه می دهد. نگاهش را به فواره ها می دوزد و با لحن غمگین می گوید: - خیلی دلم می خواد...
-
رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل دوم
28 آذر 1399 21:58
رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل دوم خانم امینی که سینی را در دست دارد اخم کرده و می گوید: - خودت رو لوس نکن. زود باش دیس ها را وردار و راه بیفت. فرناز دیس شیرینی را برمی دارد و به دنبال مادر از اشپزخانه خارج می شود. اقای امینی با سلمان در حال گفت و گو است. - این روزا کار و کاسبی ما هم تعریفی نداره، اگه یه پول و پله ای...
-
رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل اول
28 آذر 1399 21:57
رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل اول کتاب از یاد رفته از خانم نسرین ثامنی. نشر چکاوک چاپ اول:1377 شابک: 3-14-6043-964 کتاب دو قسمته: 1- سفر زندگی 2- گمشده در غبار سفر زندگی سلمان کنار تاقچه می ایستد و در اینه خود را می نگرد. سپس برس را برداشته و موهایش را مرتب می کند. مادرش کنار میز چوبی که در گوشه ای از اتاق قرار دارد...
-
داستان حسودی مردی به همسرش...
28 آذر 1399 21:56
مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد پس آرزو کرد : خدای عزیزم، من هر روز، روزی 8 ساعت سر کار میروم درحالیکه...
-
خواست خداوند...
28 آذر 1399 21:56
خواست خداوند... سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت. وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید. وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست ! پادشاه از این سخن...
-
ناتوانی...
28 آذر 1399 21:55
دوستم هانسزیمر حادثه شدیدی با موتور سیکلت داشت و دست چپش از کار افتاد. "خوشبختانه من راست دستم" او این را در حالی گفت که داشت با مهارت برایم یک فنجان چای می ریخت. " چیزهایی که می توانم با یک دست انجام دهم شگفت آور است ." با وجود آن که انگشت های دستش را از دست داده بود در کم تر از یک سال آموخت که با...
-
داستان کوتاه قدرشناسی...
28 آذر 1399 21:55
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را...
-
خاطره ی یک عشق...
28 آذر 1399 21:55
خاطره ی یک عشق... پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم! دختر: توباز گفتی ضعیفه؟ پسر: خب… منزل بگم چطوره؟ دختر: وااااای… از دست تو! پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟ دختر:اه…اصلاباهات قهرم. پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟ دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟ پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…!...
-
شکلات محبوب...
28 آذر 1399 21:54
شکلات محبوب... پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و...
-
رانندگی...
28 آذر 1399 21:54
رانندگی... زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز…. وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بری زی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن میسوزن مواظب باش ، گفتم...
-
محمد بنیانگذار خود پیامبری و عقلانیت توحیدی
28 آذر 1399 17:32
محمد بنیانگذار خودپیامبری و عقلانیت توحیدی (الاهی) محمد ص، خاتم پیامبران، پیامبری بود که باب پیامبری، راهبری دینی و نمایندگی از طرف خدا را و باب پیامبری از بیرون را به روی بشر بست و باب عقل و خرد یعنی باب خودپیامبری (پیامبری از درون) را به روی او گشود تا بشر مستقیمآ خود به خدا راه یابد، بدون واسطه. این بود معجزه محمدص...
-
صلح، ایران و تقویت سازمان ملل
28 آذر 1399 17:31
صلح، ایران و تقویت سازمان ملل قرآن، ایران و تقویت سازمان ملل ان الله یامرو بالعدل و الاحسان اگر بخواهیم جهان درست بشود فقط یک راه وجود دارد و آن همکاری اجتماعی همه ملل در یک سازمان اجتماعی مشترک بین المللی است. این سازمان اجتماعی مشترک بین المللی امروز همین سازمان ملل متحد است. باید آن را از نو ساخت و تقویت کرد....
-
انسان، انسانیت و حکومت
28 آذر 1399 17:30
انسان، انسانیت و حکومت عشق و مهربانی اوج انسانیت و اخلاق نیکو ابتدا و شروع انسانیت است. مردم برای اینکه در زندگی به عشق، مهربانی و انسانیت برسند باید از میان خود یک حکومت متعادل و عدالت گستر مشابه حکومت پیامبران برای اداره جامعه خود انتخاب نمایند که مراقب باشد کسی به کسی ظلم و ستم نکند. بدیهی است افراد حکومتی باید خود...
-
رمان زیر پوست شهر4
28 آذر 1399 16:50
رمان زیر پوست شهر -مریم انقدر خودخوری نکن عزیزم ، بهترین کار اینه که اول بفهمیم اون دختر کیه و چند وقته با رضا آشنا شده ، ما که نه ادرسی ازش داریم نه شماره تماسی ! کاش اون روز حداقل شماره اش رو از توی گوشی رضا برمیداشتی . مریم اشکهایش را پاک کرد و گفت : -حواسم نبود ، اونقدر عصبی شده بودم که اصلا فراموش کردم شماره اش...
-
رمان زیر پوست شهر4
28 آذر 1399 16:50
بعد از یکی دو روز از جا بلند شد و به سرکارش برگشت ، فعلا باید بیخیال دانشگاه میشد ، با مسئول آموزش دانشگاه صحبت کرد و با کلی عجز و لابه راضیشان کرد به خاطر فوت پدرش این ترم را برایش مرخصی رد کنند . روزهای فرد منشی خانم دکتر بود ، صبح های روزهای فرد که بیکار بود کمک مادرش برای مردمس بزی پاک میکرد ، عصرها هم مطب ....
-
رمان زیر پوست شهر3
28 آذر 1399 16:49
نمی توانست علت این همه سماجت دختر را بفهمد ، برایش هم جالب بود که کسی اینقدر پیگیرش باشد ... اما ته دلش ناراحت بود از اینکه دخترک اشکهایش را دیده بود ، ثریا همیشه تلاش کرده بود غرورش را حفظ کند و حالا ... کیفش را روی شانه اش جابه جا کرد و وارد خانه شد . مادرش پریشان جلوی در انتظارش را میکشید ، ثریا دلش لرزید و حس کرد...
-
رمان زیر پوست شهر2
28 آذر 1399 16:48
مریم پشت پنجره ایستاده بود و به رضا نگاه می کرد که گوشی به دست راه می رفت، با کسی صحبت می کرد و از خوشی قهقهه می زد. صدایی در ذهنش می گفت مخاطب رضا یک زن است! زنی که رضا از هم صحبتی با او بی نهایت لذت می برد. بارها دیده بود که رضا کلافه و عصبی است اما با یک اس ام اس یا تلفن حالش خوب می شود! مثل ظهر روز سفرشان که اول...
-
رمان زیر پوست شهر1
28 آذر 1399 16:47
نیمه شب سرد پاییزی " کنار خیابان می ایستم، نه برای ماشینی دست تکان می دهم، نه در جواب سوال راننده ها که می پرسند: -کجا؟ جوابی نمی دهم... ساکت و آرام، سرد و بی احساس. ظاهر پر زرق و برق ام در این ساعت شب خودش نشان دهنده ی مقصدم است! پراید مشکی رنگی جلوی پایم می ایستد: -کجا خانوم خوشگله؟ نگاهی به ماشینش می اندازم و...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت چهل
28 آذر 1399 16:45
_میدونم نغمه اصلا کارش درست نبود اما ما قاضی نیستیم که حکم بدیم و قضاوت کنیم پس نباید بهش بی احترامی کنیم _مامان میفهمی چی داری میگی از من میخوای بااون زن خوب رفتار کنم اصلا مگه میشه حال خواهرش بیتا رو ندیدی به چه حال و روزی افتاد هنوزم که هنوزه منتظر برگشت شوهرش بااینکه به زبون نمیاره اما منتظرشه هر لحظه هر ثانیه به...
-
رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو نه
28 آذر 1399 16:43
نگین رنگ از صورتش پرید و شروع کرد به التماس کردن که عصبی تر از قبل سرش فریاد کشیدم: _دفعه آخرت باشه وگرنه بهت رحم نمیکنم الانم گمشو از جلوی چشمهام تا ندادم فلکت کنند! با شنیدن این حرف من دوتا پا داشت دوتا پای دیگه هم قرض کرد و خیلی سریع از جلوی چشمهام رفت که صدای لرزون ستاره بلند شد: _ارباب زاده بخدا من کاری نکردم با...
-
عدالت تکوینی و عدالت تشریعی
28 آذر 1399 16:17
عدالت تکوینی و عدالت تشریعی دو کلمه کلیدی که جایش در درسهای مولانا خالی است و اهمیت آنها کمتر از کلمه عدم نیست، کلمات تکوین و تشریع است. اگر معانی این دو کلمه به اندازه کافی تبیین و توضیح داده شوند مخاطبان گنج حضور به راحتی معنی قضا و قدر الاهی و تسلیم را خواهند فهمید. بعنوان مثال اگر عدالت را که مفهوم نسبتاً پیچیده...
-
۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: شاهنامه فردوسی:رستم جوان بدنبال نقش آفرینی است
28 آذر 1399 16:04
۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: شاهنامه فردوسی:رستم جوان بدنبال نقش آفرینی است ادامه از نوشتار پیشین شاهنامه فردوسی رستم جوان بدنبال نقش آفرین است و لی... رستم بدنبال نقش خود درتاریخ پهلوانی و جنگی ایران است. وزمانی که مشاهده می کند که چگونه قارن سپهدار باتجربه ایران شماساس تورانی را برزمین زده و او را مغلوب می...
-
انتقال وبلاگها به دیتالایف انجین نسخه 2.1.1b
28 آذر 1399 15:50
با استفاده از این ماژول میتوانید وبلاگهای خود را در وردپرس، بلاگفا، پرشین بلاگ، میهن بلاگ، بلاگ اسکای و پردیس بلاگ را به دیتالایف انجین منتقل کنید . وبلاگ نویس گاهی خانه های با شرایط بهتر و بیشتر میخواهد و تصمیم به مهاجرت (انتقال) به سیستمهای دیگر میگیرد . این ماژول برای مهاجرت یا انتقال مطالب وبلاگهای شما در سیستم...
-
ولیمه ازدواج
28 آذر 1399 13:24
ولیمه ازدواج ولیمه ازدواج گرچه بسیاری از کارهای پسندیده بین ما کانون تشویق عقل و شرع است، بر اثر ناآگاهی یا غفلت به منکراتی آلوده می شود که دیگر توصیه نمی شود. ولیمه ازدواج ولیمه ازدواج رخدادی با اهمیت و قابل توجه در زندگی انسان است. به همین دلیل، در همه اقوام و ملل دنیا برای آن تشریفاتی خاص در نظر می گیرند. البته کم...
-
دعا و شعرخوانی در عروسیها
28 آذر 1399 13:24
دعا و شعرخوانی در عروسیها دعا و شعرخوانی در عروسیها خواندن اشعار و مدایح با صوتی شیوا و دلپذیر در مجالسی چون مجلس عقد و عروسی نیز در ابراز احساسات، عواطف، هیجانات و زیبایی دوستی انسان ریشه دارد؛ البته اگر به گونه ای درست و به دور از اقدام های حرام و نامشروع انجام شود، از مصادیق لذات حلال است و برای انسان مفید خواهد...