ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
پیاز داغش را هم زد ، نگاهی به ساعت انداخت ، حدود نیم ساعت تا امدن رضا وقت داشت .
گوجه هایی که خورد کرده بود را توی تابه ریخت ، امیرسام تمام وقتش را پر کرده بود و باز هم مریم وقت نکرد غذای درست و حسابی بپزد و حالا تند تند داشت برای شام املت درست میکرد ...
گوجه ها را که توی تابه ریخت زیرش را کم کرد و از آشپزخانه بیرون رفت .
جلوی آینه ی میز توالتش ایستاد ، موهایش را برس کشید و روی شانه اش رها کرد ، شیشه ی عطر را برداشت و به تاپ قرمز رنگی که تازه پوشیده بود زد ، پایین دامن چین دارش را صاف کرد ، لوازم آرایشش را برداشت و مشغول درست کردن صورتش شد . آرایش صورتش که تمام شد سری به اتاق امیر سام زد ...
5 سال از ان روزها گذشته بود اما با هر بار دیدن پسرش آن روزها در ذهنش زنده میشد ... تمام دوران بارداری اش را افسرده بود . هیچ وقت موفق نشد آن دخترک را ببیند اما همیشه سایه ی او را روی زندگی اش حس میکرد ... سایه ی دخترک مثل بختک روی زندگی شان افتاده بود ...
-کجایی خانم خانما ؟
مریم از پله ها پایین رفت :
-سلام رضا جان ، خسته نباشی عزیزم .
کیف رضا را از روی مبل برداشت و توی کمد جارختی گذاشت ؟ کت رضا را گرفت و بی اختیار طبق عادت این چند ساله دنبال تارمویی روی کت رضا گشت ، وقتی چیزی عایدش نشد کتش را بو کرد تا بلکه بوی عطر زنانه ای به مشامش برسد باز هم تیرش به سنگ خورد ، دلش میخواست چیزی به او ثابت کند که هنوز سایه ی ان دخترک روی زندگیشان است ! نفس عمیقی کشید ، سرش را بلند کرد ، رضا موشکافانه به صورت مریم خیره شده بود ...
-بازم چیزی کشف نکردی ؟ بابا صد بار گفتم جز تو هیچ زنی توی زندگی من نیست مریم ...
مریم با تردید لبخندی زد و سکوت کرد ... کت را به جا رختی آویزان کرد و همان طور که به سمت آشپزخانه میرفت گفت :
-دست و صورتت رو بشور ، امیر سام رو بیدار کن بیاید شام آماده است .
رضا از پله ها بالا رفت .
مریم مشغول ریختن ماست شد ، باید حرفهای رضا را باور میکرد ؟ دیگر به رضا اعتماد نداشت ، اگر تا به حال هم مانده بود فقط به خاطر پسرش بود ... چطور میتوانست به مردی اعتماد کند که یک بار زیر حرفش زده و دروغ گفته بود ... که سالهای اول ازدواجشان به او خیانت کرده بود ؟ حالا که دیگر برایش تازگی نداشت حتما باز هم به او خیانت میکرد ...
صدای شاد و خندان امیرسام و رضا لبخندی هر چند کمرنگ و کوچک را روی لبش نشاند ، میز شام را چید و گفت :
-پسرا بدویید شام حاضره ...
پشت چراغ قرمز مانده بود ، دخترکی که آن دست چهارراه ایستاده بود توجهش را جلب کرده بود ، چه ایرادی داشت اگر کمی با او حرف میزد و تفریح میکرد ؟
بی اختیار از ذهنش گذشت :
" اگر مریم بفهمه ؟ "
پوزخندی زد و زیر لب گفت :
-دور پیش که فهمید چی شد ؟ هیچی ! بعدشم از کجا میخواد بفهمه ؟
چراغ سبز شد از چهارراه رد شد و جلوی پای دخترک ترمز کرد :
-کجا تشریف می برید خانم ؟
دخترک نگاهی به صورت راننده انداخت و با صدایی پر ناز گفت :
-چند چهارراه بالاتر ...
-بفرمایید می رسونمتون .
دخترک در جلو را باز کرد و سوار شد .
کمی که گذشت رضا گفت :
-خانم دقیقا مقصدتون کجاست ؟ من مسافرکش نیستم اگر بخواید می رسونمتون .
-ممنون آقا لطف میکنید ...
رضا کمی از اوضاع آب و هوا گله کرد و بعد اوضاع اقتصادی و وقتی دخترک خواست پیاده شود به جای اینکه از دختر پول بگیرد کارت شرکتش را که یک سالی میشد تاسیس کرده بود به دست دختر داد .
بعد از رفتن دختر پایش را روی گاز گذاشت و از اولین دور برگردان برگشت تا مسیر شرکت را در پیش بگیرد .
چشمهای دختر او را به یاد سالها قبل می انداخت ... به یاد دختری که نیمه شب گوشه ی خیابان دیده بود ... دختری که برایش غریبه نبود ، بی اختیار دلش برایش تنگ شد و از ذهنش گذشت :
" الان داره چیکار میکنه ؟ هنوزم دختر نیمه شبه ؟ "
آخرین بار کی او را دیده بود ؟ از ترس مریم رابطه اش را با دختر کم کرده بود و حالا چند سالی از آخرین باری که دختر را دیده بود میگذشت ...
زیرلب گفت :
-کاش راه زندگیش رو پیدا کرده باشه ، حیف اون بود که اسیر دست مردا باشه ...
-محیا خانم ، آقا اومدن ...
محیا سریع صفحه ی چت را بست و کامپیوترش را خاموش کرد . نگاهی در آینه انداخت ، سرو وضعش درست بود ، دقایقی قبل که میخواست پای وب کم بنشیند آرایش کرده و موهایش را درست کرده بود ...
از این که شوهرش بی موقع می آمد و باعث میشد وسط حرف زدن یک دفعه بلند شود متنفر بود ...
از پله ها پایین امد ، قدم به پذیرایی بزرگ و زیبای خانه اش گذاشت ...
-سلام عزیزم خسته نباشی .
شوهرش با شنیدن صدای محیا سرش را به سمت او چرخاند ، کت و کیفش را به دست خدمتکار داد و برای در آغوش گرفتن محیا جلو آمد .
-سلام خانم خوشگلم ، خوبی عزیزم ؟ خسته نباشی خانومی ...
دو سه سال پیش بالاخره به آرزویش رسیده بود و با یک مرد ثروتمند که عاشقانه دوستش داشت ازدواج کرده بود ، چه اهمیتی داشت که آن مرد سن پدرش را داشت یا محیا از کنار او بودن لذت نمی برد ... چه اهمیتی داشت اگر دلش نمیخواست شبهایش را کنار شوهرش صبح کند ؟ مهم این بود که به خانه ی بزرگ و زیبایی که میخواست ، ماشین مدل بالا و پول زیادی که میخواست رسیده بود ... حالا همه ی چیزهایی که میخواست را داشت ... دکتر نشد ، ساکن تهران هم نشد اما با یک مرد ثروتمند ازدواج کرد ! مگر همین کافی نبود ؟
مردش او را راحت میگذاشت و محیا به راحتی با پسرهای اطرافش رابطه برقرار میکرد ، پول فراوان هم در اختیار داشت پس دیگر چه اهمیتی داشت که عاشق شوهرش نبود ؟ یا چه اهمیتی داشت که شوهرش پیر بود ؟
نم نم باران شروع به باریدن کرده بود ، دلش نمی خواست به گذشته فکر کند ... دلش نمیخواست سست شود و از تصمیمش پشیمان ، اما بی اختیار اولین باری که به جمع دختران نیمه شب پیوسته بود جلوی چشمانش بالا و پایین میشد ...
وقتی از سرکار برگشت ، به جای مادرش با نگاه شماتت بار همسایه ها روبرو شد ، مادرش باز هم سکته کرده بود ...
صبح وقتی مادرش سراغ سلما خانم رفته بود تا او را برای ماندن در خانه شان مجاب کند ، حرفهایی متفاوت با حرفهای ثریا شنیده بود ... مادرش تاب این را نیاورد که دخترکش تن فروشی کند ... زیر بار فشار حرفهای مردم قلب بیمارش سر خم کرد ، سکته ی سنگینی بود و برای همیشه مادرش را از پا انداخت ، تنش لمس شده بود ... اما خودش دلش نمیخواست حرف بزند ... حتی دلش نمیخواست دیگر به صورت دخترش نگاه کند ... ثریا دیگر دختر پاک او نبود ...
ثریا برای خرج بیمارستان ساعت های بیشتری کار میکرد اما فایده نداشت ، سلما خانم هم که جوابشان کرده بود ، فرش و یخچال و وسایل به درد بخورشان را فروخت ، وسایل به درد نخور دیگرشان را هم سرکوچه گذاشت .
توی یکی از مسافرخانه های پایین شهر اتاق گرفته بود ، مادرش که در بیمارستان بود می ماند خودش و زهرای کوچکش ...
از پس هزینه های بیمارستان برنمی آمد ، برای مرخص کردن مادرش نیاز به پول داشت ... ساعت از 10 شب هم گذشته بود که وارد پارک نزدیک بیمارستان شد ، درست نمی دانست چقدر گذشته بود که دختری کنارش نشست :
-سلام عزیزم .
ثریا نگاهی به صورت دختر انداخت و زیر لبی جواب سلامش را داد .
-اینجا چیکار میکنی ؟ توی بیمارستان نزدیک بیمار داری یا اینکه همینجوری اومدی پارک این وقت شب ؟
-مریض دارم ...
-چرا انقدر ناراحتی ؟
ثریا سرش را به لبه ی صندلی تکیه داد و حرفی نزد ...
-مشکل مالی داری ؟
ثریا سرش را تکان داد ... آنقدر بهش فشار آمده بود که دلش میخواست با کسی حرف بزند ... این روزها بیشتر از همیشه تنها شده بود !
-مادرم توی بیمارستانه اما پول ندارم برای مرخص کردنش ...
-پدرت چی ؟
-مرده ...
-برادر یا فامیل نزدیک ؟
-هیچکسو ندارم ، اگر کسیو داشتیم که حال و روزمون این نبود ... حتی جایی برای زندگی نداریم ...
-من میتونم کمکت کنم ... تو برای من کار کن منم پول مرخص شدن مادرت از بیمارستان رو میدم ...
ثریا صاف سرجایش نشست :
-چه کاری ؟ پول بیمارستان مامانم زیاد میشه ها ...
دخترک سرش را جلو آورد و گفت :
-دختری ؟
ثریا با گیجی گفت :
-یعنی چی ؟
دخترک نیشخندی زد و گفت :
-از سوالت معلومه که هستی ! کارت سخت نخواهد بود ... اما پول خوبی براش بهت میدم تو فقط مشتری های منو راضی نگهداری منم زندگیت رو تامین میکنم ...
کمی که بیشتر توضیح داد ثریا تازه فهمید زن چه میگوید با انزجار از جایش بلند شد و گفت :
-همین فکر که من این کاره ام باعث شد مادرم به این روز بیفته ...
و از پارک دوان دوان خارج شد ... اما دو سه روزی که گذشت و نتوانست پول مرخص شدن مادرش را جور کند و با هر شب ماندن مادرش در بیمارستان هزینه بیشتر شد با حالی زار سراغ دختر رفت ... برای بیرون اوردن مادرش از بیمارستان زندگیش را داد ...
روزهای اول سخت بود ، سخت و پر از عذاب اما کم کم عادت میکرد ، کم کم به این شغل و به این پول عادت کرده بود ... مادرش که با او حرف نمیزد ، نگاهش نمیکرد و فکر میکرد کار او همین است ، پس چه فرقی داشت ؟
حالا حرفهای سلما خانم ، همسایه ها و فکرهای مادرش به واقعیت پیوسته بود ...
نم نم باران صورتش را خیس کرده بود و دیگر اشکهایش معلوم نبود ... اشک و باران قاطی شده بود و صورتش را می شست ...
باخته بود ؟ کاری که کرد به زندگی حالای زهرا که او را مادرش می دانست یا نگاه پر از نفرت مادرش می ارزید ؟ به بیماری ای که گرفته بود می ارزید ؟
از ته دل نالید :
-خدایا من فقط مقصر نبودم ... تقصیر مامان بود که حرفهای سلما خانم و همسایه ها رو باور کرد ... تقصیر سلما خانم بود که اون حرفا رو به مادرم زد ... تقصیر همه ی اون آدما و همسایه ها بود که به نجابت من شک کردن ... تقصیر طلبکار بابا بود که نداشتم پولشو بدم ... تقصیر بابا بود که معتاد بود و یهو مرد و منو با کلی بدهی تنها گذاشت ... تقصیر اونی بود که بابام رو معتاد کرد ... تقصیر اونی بود که باعث ورشکستگی بابام شد ... خدایا تقصیر تو هم بود .... تقصیر تو بود که منو زن آفریدی ... که مارو وسیله ی امیال مردا گذاشتی ... که اونقدر بهم پول و ثروت ندادی که به این روز نیفتم ... من یه قربانی بودم ... قربانی نداشتن ... نداشتن پول ... نداشتن غیرت ... نداشتن اعتماد ...
صورتش خیس از اشک بود ، از این زندگی بریده بود ... قدمی جلوتر رفت ...
-خدایا از این زندگی متنفرم ... از این همه عذاب خسته ام ... منو ببخش.
قدم بعدی را هم برداشت پاهایش می لرزید حالا لبه ی پشت بام بود ... تابی به بدنش داد و چند ثانیه بعد همه چیز تمام شده بود .