پدرم بعد از تحقیق به خانواده داماد جواب مثبت داد و لیلا هم از این تصمیم خیلی خوشحال شد . مراسم بله برون انجام شد و در مراسم پدرم به همه گفته بود که لعیا قصد ازدواج نداره و با توافق من لیلا می خواهد زودتر ازدواج کند فامیل ها قانع شدند برای انها فرقی نمی کرد که کی اول شوهر کند . قرار شد که فعلا عقد محضری کنند و بعد از یک سال دیگه مراسم عقد و عروسی را مفصل با هم بگیرند .
بعد از رفتن همه مهمان ها پدر و مادرم خیلی نگران بودند .
مادرم به پدرم گفت :حالا جهیزیه رو چه کار کنیم ؟
-خدا بزرگه چهار تکه از بزرگاشو که انها قبول کردند بگیرند برای بقیه هم خدا خودش می رسونه
-اره میدونم ولی از کجا ما تو خرج زندگیمون هم مو ندیم ؟
پدرم سرافکنده و خاموش به زمین نگاه می کرد . لیلا توی درگاه اتاق ایستاده بود .گوش می کرد . بعد رفت تو اتاق و در را بست . من هم رفتم تو اتاق و رخت و خواب پدر و مادر را برایشان آوردم
لیلا کنار اتاق نشسته بود . پاهاش را بغل گرفته بود و مغموم به زمین خیره شده بود .
-چی شده حالا غمبرک زدی ؟
کاش قبول نکرده بودم؟
-چرا ؟ یعنی از سینا خوشت نمیاد ؟
-نه حرف این نیست . امشب وقتی یک دوبار نگاهم توی نگاهش افتاد ناخواسته تپش قلبم زیاد شد . می دونم دوستش دارم . ولی بابا و مامان ..
می دانستم نگران است گفتم :حالا تا سال دیگه خدا بزرگه . فعلا فقط به حال فکر کن بقیه اش را ولش کن مگه توی قران نخوندی . که می گوید . اگر مومن ید . نه اندوه گذشته و نه ترس از اینده پس نشون بده مومنی .
-نمی دونم تو رشته ات ریاضی فیزیکه یا معارف اسلامی . اومد تو رخت خوابش خوابید .
-دلیل نمیشه که من ریاضی فیزیک می خونم و قران را بلد نباشم اینها بهم مربوطند .هم ریاضی ه قران همه علوم خدا دادی هستند .
به نظرت مهریه ات کم نیست ؟
-نه اصل تفاهمه . مهریه به چه درد می خوره . اگر مرد خوب باشه با مهر کم زندگی خوشی می سازه . اگر مهر زیاد باشه ولی مرد بد جنس باشه همه را می بخشی و فرار...
-خدایی لیلا . تو بیشتر از من می فهمی ها نمی دونستم .
-چون همش سرت تو درس و کتابه . نه دورو برت را می بینی و نه به کسی کار داری؟. این را گفت و خوابید .
شاید لیلا درست می گفت ولی من دنبال این بود که خانواده رو از فقر نجات بدم . بعد به فکر دورو برم باشم .
یک هفته بعد لیلا و سینا عقد مختصری کردند بعد از عقد دنبال لیلا گشتم که مادرم گفت :نگرد لیلا نیامد . خانواده شوهرش بردندش . خونه خودشون به ما هم تعارف کردند ولی ما قبول نکردیم .
دلم می خواست برای لیلا مراسم بگیرم ولی با کدام پول نمیشد از کسی گرفت . روزها پشت سر هم مثل باد می گذشت . سینا پسر خوب و کمی هم خجالتی بود . بیشتر لیلا را با خودش به خانه شان می برد . البته مادرم با این کارش موافق بود چون کمتر به خرج می افتاد . سینا از وضع زندگیمون خبر داشت . کارهای خانه بیشتر شده بود . مادرم اصرار داشت که برای گرفتن جهیزیه باید بیشتر سبزی پاک کرد . ولی پول جهیزیه با این کارها جور نمیشد . لیلا که اهل درس نبود انگار با شوهر کردنش هم درس و کتاب را بوسیده و گذاشت کنار
امتحانات اخر سال را با نمرات عالی تمام کردم . باید کنکور می دادم البته با اضطراب و نگرانی برگزار کردم . هر روز که می گذشت پدر را غمگین تر می دیدم . هر شب شانه هایش خمیده تر می شد . می دانستم به فکر جهیزیه لیلا و به قول خودش برگزاری ابرویش بود . مادر هم فقط توانسته بود چند تکه از جهیزیه لیلا رو تهیه کند . همه در خانه می دانستند که با این وضع هر گز بعد از پنجاه سال هم نمیشه جهیزیه را فراهم کرد .
بدون اینکه به کسی بگویم به دنبال کار گشتم . تازه وقتی به برای مصاحبه رفتم همه فهمیدند البته مخالف بودند ولی من باید کار پیدا می کردم . مادرم سکوت کرده بود . ولی پدرم می گفت که کاری پیدا نمی کنم . یک روز برای مصاحبه به دفتر ساختمانی رفتم تا ببینم می تونم منشی خوبی باشم یا نه ؟ وقتی نوبتم شد به اتاق رفتم . سه مرد را دیدم که تقریبا در یک رده سنی بودند از سی تا چهل ساله دور میزی نشسته بودند . برای انها حقیقت رو گفتم که می خوام کار پیدا کنم تا جهیزیه خواهرم را درست کنم . انها هم بعد از گرفتن شماره تلفنم ازم خداحافظی کردند . از اتاق بیرون امدم . قرار شد که اگر موافقت کردند به من زنگ بزنند .
از ساختمان بیرون امدم . می خواستم راهی خانه بشم که یک نفر صدام کرد :خانم امین .
برگشتم یکی از مردها که پشت میز نشسته بود صدام کرده بود .
گفتم :بله بفرمایید
به من رسید و گفت :چقدر با سرعت راه می روید خیلی تلاش کردم زودتر به شما برسم
-بابت چه کاری ؟ خودتون که فرمودید در صورت قبول شدن تماس می گیرید .
-کار دیگری باهاتون داشتم. با تعجب نگاهش کردم ادامه داد :منصوریان هستم . یکی از سهامداران شرکت .تعجب نکنید کاری که من دارم مربوط به کار منشی گیری نیست .
-پس چی ؟
-میدونید چون شما مدرک بالا ندارید و مسلط به کامپیوتر نیستید . بعید می دونم شریکانم شما را برای این کار در نظر بگیرند
ناامیدانه به او نگاه کردم . گفت :برای همین خدمتتون رسیدم که بگم در صورت تمایل شما من یک کار دیگر برای شما در نظر دارم
-چه جور کاری؟
-مگه نگفتید به پولش نیاز دارید ؟
-بله نیاز دارم ولی نه هر کاری و هر پولی
-لطفاً خیال بد نکنید اجازه بدهید براتون توضیح بدم
بعد برام خلاصه گفت که پسر عمویی داره که معلوم نیست بر اثر چه علتی که هنوز پزشکان هم نفهمیدند چندین ماهه در حالت بیهوشی یا به اصطلاح کما به سر می بره این چند ماه را در بیمارستان در بخش مراقبت های ویژه بوده ولی خانواده عموش که خیلی نگران بودند تصمیم گرفتن پسرشان را به خانه ببرند و تحت نظر خودشان باشه . و البته پزشکان متخصص ولی در خانه و همه دستگاهای ویژه پیگیری حیات او را هم خریدند و درخانه به او وصل کرده اند .
-یعنی یک اتاق خصوصی مراقبتهای ویژه در خانه درست کرده اند
-تقریبا همین که شما می گویید
-چه کمکی از من ساخته است ؟
-شما گفتید که دوره ای کمکهای اولیه دیده اید و همین طور تزریقات و پانسمان را در حد یک کمک بهیار دیده اید ؟
-بله
-خوب عموم دنبال یک پرستار تمام وقت برای پسرش می گرده و حقوقی که می پردازد خیلی بیشتر از حقوق است که ما که برای منشی در نظر گرفتیم
-شرایط کاریش چطوریه ؟
-یک اتاق40 متری که یک تخت و سه چهار تا دستگاه پزشکی داخلش گذاشته و چون قبلا برای خود پسر عموم بوده کامپیوتر و تلویزیون و وسایل یک خانه کوچیک را هم داره شما فقط وظیفتون چک کردن علائم حیاتی بیمار و گاهی بعضی تزریقات است چون وظیفه نظافت ان را یک پرستار مرد روزی دو سه بار انجام میدهد .
با تردید گفتم :می دونید اگه زن بود . تردیدی در قبول ش نمی کردم ولی گفتید یک مرده
-یک مرد تقریبا نیمه مرده
بعد از سکوت من گفت :می خواید بریم خودتون از نزدیک ببیند . نمیدونستم قبول کنم یا نه یک لحظه از ذهنم گذشته نکنه دروغ بگه . ولی از چهر هاش صداقت می بارید . خودم را به خدا سپردم و گفتم شما ادرس رو بدید من خودم میروم
-اگر افتخار بدهید با هم راهی بشویم من ماشین دارم
-نه ممنونم اجازه بدهید خودم برم
-باشه هر طور شما راحت ید
بعد آدرس و شماره تلفن را روی کاغذ نوشت . گفت :این آدرس و هر جا گیر کردید با من تماس بگیرید راهنماییتون کنم
قبول کردم و بعد از خداحافظی راه افتادم . که دوباره صدایم کرد و گفت :ببخشید خانم امین الان تشریف می برید ؟
-با اجازت ون .
-بفرمایید . پس من هم می روم انجا منتظرتون می مونم کمی رفت و دوباره گفت :ببخشید خانم امین با چه وسیله ای نقلیه ای می خواهید بیایید ؟
-داشتم آدرس را می خواندم تا ببینم خط مترو به انجا می خوره تا با مترو بیایم
-اگر این طور بخواهید بیایید شب می رسید . لطفاً قبول کنید و بعد از کمی مکث گفت :به من اطمینان کنید
-چشم هر طور شما بفرمایید
-پس از این طرف تشریف بیاورید . ماشین آنجاست
جلوتر رفت به سمت ماشین مدل بالای نقره ای شاسی بلند به قول لیلا از آنهایی که ادم عشق میکنه سوارش بشه . در عقب را باز کرد و گفت :بفرمایید می دونم جلو نمی نشینید
در حالی که سرم پایین بود سوار شدم و تشکر کردم .
منزل عموی ایشون اخر تهران یا به قولی اول تهران بود . جلوی خانه نگه داشت .
-اینه منزلشون ؟
-بله عیبی داره ؟
-نه اخه این قصره نه خانه
-چه فایده قصری که هیچ کس داخلش دلخوش نیست .کاش خانه ای کوچک بود ولی شادی و سرور بزرگش می کرد نه قصری که غم و غصه تاریکش کرده . به او جوابی ندادم .
ماشین را پارک کرد و اول خودش کنار در ایستاد و زنک را فشار داد و من با کمی فاصله ایستادم.
قدم به خانه گذاشتیم . که تا ان روز شبیه اش را حتی در فیلم ندیده بودم . حیاط بی شباهت به باغ نبود . استخر بزرگ . باغچه ای پر گل . چراغ های رنگارنگ که حتما در شب روشن می شدند . زمین فرشی که ما را به سمت خانه میبرد .
بعد از گذشتن از حیاط به بالکن خانه رسیدم که یک خانمی منتظر ما بود .
آقای منصوریان با او دست داد سلام و احوالپرسی کرد . بعد منو فقط به عنوان خانم امین معرفی کرد . من هم به او سلام کرد . او به گرمی جواب داد . با دقت نگاهش کردم . بلوز و دامنی طوسی رنگ به تن داشت که اندامش را که متناسب و موزون بود به طرز زیبایی قاب گرفته بود . موهای بلند خرمائی زیبایی داشت . جلوتر از ما راه افتاد . از راهرویی گذشتیم . منزل به طرز زیبایی مفروش و مبله شده بود . همه وسایل گران قیمت و شیک بودند . تلویزیون که چه عرض کنم سینمایی خانواده بزرگی در ضلع یکی از دیوارهای سالن که سرو ته اش معلوم نبود قرار داشت .
همان جور که اطراف را نگاه می کردم دیدم که آقای منصوریان با ان خانم دارن یواش صحبت می کنند . یکی دوبار اون خانم برگشت و منو نگاه کرد . بالاخره کنار یک در ایستاد . و گفت :این جاست
در را آهسته باز کرد و بعد از ما خواهش کرد کفش های مخصوص پلاستیکی بپوشیم . بعد چادر منو گرفت و یک لباس یک سره سفید که خیلی شبیه مان تو بود به من و آقای منصوریان داد . وارد اتاقی که آقای منصوریان گفته بود شدیم . وسط اتاق تختی قرار داشت و جوانی حدوداً 26 یا 27 سال با موهای لختی که کمی روی پیشانیش ریخته بود خوابیده بود .به دقت نگاهش کردم .مژه های بلندش مثل دو سایه بان از چشمان خوابش محافظت می کرد . بینی قلمی کشیده و دو گونه برجسته و لبهای کلفت در عین حال مردانه و جمع و جور .انگار فردی را در خواب تماشا میکردی .چندین دستگاه مختلف به او متصل بود . دو تا به دست چپش یکی هم به قلبش وصل بود . تا ضربان قلبش را مشخص کند .
بلوز و شلوار سبز یشمی تنش بود . که جذابیتش را بیشتر میکرد . ناخواسته به سمت او کشش پیدا کردم . دلم می خواست که او انجا نخوابیده باشه . بلند شه و مثل همه مردم به زندگی ادامه بدهد . به تختش نزدیک شدم .
از اطرافم غافل بودم که صدای گفت :خانم امین
برگشتم تازه متوجه صوت آقای منصوریان شدم که چقدر شبیه مردی بود که روی تخت خوابیده بود . البته با کمی تفاوت در گونه ها و حالت موها . با خجلت سرم را پایین آوردم و گفتم :بفرمایید
-این خانم همان طور که تا حالا متوجه شدید . خانم عموم هستند . یعنی مادر روبیک
-روبیک ؟؟؟
-بله این آقایی که اینجا خوابیدند و با دست به ان تخت اشاره کرد . پس اسمش روبیک بود . چه اسم قشنگی تا حالا نشنیده بودم . نگاهم به مادرش افتاد که دانه های اشک را از چهر هاش می سترد . چه انگشتان ظریفی داشت معلوم بود هیچ کاری انجام نداده
-خانم عموم می خواهند اگر شما تمایل دارید که این کار را داشته باشید با شما صحبت کنند
-در خدمتشون هستم
از اتاق بیرون امدیم و لباس ها رو در سبد گذاشتیم . چادرم را سرم کردم و با دعوت انها به سمت مبل های سالن رفتیم و نشستیم .
زن عموی آقای منصوریان رو به من گفت :من الهه هستم
-خوشوقتم من هم لعیا امین هستم
-چه اسم زیبایی . تشکر کردم ادامه داد :سامان جان . برام گفتن که شما را چطور پیدا کردند . ولی می خواهم از زبون خودتون بشنوم؟
براش گفتم که امسال دیپلم گرفتم و پارسال مدرک کمک بهیاری را گرفتهام . و کنکور دادم و منتظر جواب ان هستم . و قصدم ادامه تحصیلیه و الان به خاطر شرایط خانواده قصدم کار کردن است
چای و شیرینی اورده شد و به هر کدام تعارف شد . فنجانی چای برداشتم .
الهه خانم گفت :نمیدونم سامان چقدر براتون از شرایط ما گفته . همان طور که دیدید پسر من یک بار بناگاه بیهوش شد و دیگه بهوش نیامد . بهترین دکترها ویزیتش کردند ولی فایده ای نداشت . مدت سه ماه در بیمارستان بود ولی چون نمی توانستم تحمل کنم اونجا باشه به خانه اوردمش تا زیر نظر خودمون باشه . پزشکان معتقدند که اون داره با زندگی مبارزه می کنه و خودش نمی خواهد بهوش بیاد چون انگیزه ای برای زندگی نداره و به یکباره زیر گریه زد و با دستانش جلوی صورتش را گرفت.
دلم گرفت کنارش رفتم . دستم را روی دستش گذاشتم گفتم :خدا بزرگه اینقدر بی تابی نکنید
نمی دونم از شنیدن اسم خدا بود که انگار تعجب زده نگاهم می کد .
گفت :ما نیاز به یک پرستار تمام وقت داریم که کنار روبیک باشه و علائم حیاتی اون را چک کنه و کارهایی را که پزشکش توصیه میکنه انجام بده .
-تمام وقت یعنی چی ؟
-یعنی شبانه روزی . حقوق خوبی هم می پردازیم . و مبلغ حقوق را گفت که سرم سوت کشید سه برابر حقوقی که پدر م بعد از یک روز جون کندن می گرفت شاید هم کمی بیشتر .
-البته اگر روبیک به هوش بیاد پاداش هم خواهیم داد .
-مسئله ای نیست میدونید من باید با پدرم صحبت کنم و ببینم ایا اجازه می ده من شبانه روز باشم یا نه . شما اجازه بدید من با انها مشورت کنم بعد دوباره خدمتتون برسم .
سامان گفت :کار سختی نیست روبیک که بی هو شه ان اتاق هم به حد کافی بزرگه که یک تخت کنار اتاق براتون می گذارن . سرویس بهداشتی هم هست . این باعث می شه که شما کاملا راحت باشد و احتیاجی به بیرون امدم زیاد نیست . البته وقتی که پرستار مرد برای تمیز کردن میاد شما می تونید برید تو حیاط یا هر جا که می خواستید برید . من هم فهمیدم که شما اهل کتاب هم هستید عموم کتابخانه بزرگی داره که میتونید از انها استفاده کنید
نمی دونم سامان چه اصراری داشت که من این کارو قبول کنم . برای همین گفتم:ممنون از توضیحات تون ولی من باز هم باید با خانواده ام مشورت کنم بعد پاسخم را به شما میدم
نگاهی به ساعتم کرد و بلند شدم . الهه خانم گفت :ما کی از جواب شما مطلع شویم ؟
-اگر پدرم رضایت داد فردا با چمدان خدمت میرسم
-البته اگر قبول کردید این کار را بپذیرید نیاز به چمدان نیست چون شما باید لباس های ضد عفونی شده و تمیز بپوشید تا مبادا روبیکم عفونت کنه . البته سوتفاهم نشه . ولی درک کنید که روبیک وضعیت عادی نداره .
با لبخند سر تکان دادم و بعد از خداحافظی با سامان از خانه خارج شدم . باز هم به تعارف او با ماشین به سمت خانه حرکت کردیم .
در بین راه گفت :نظرتون راجع به نوع کار و خانواده عموم چیه ؟
-نظر خاصی ندارم باید اول با خانواده ام مشورت کنم
-یعنی خودتون نظری ندارید ؟
-بعد از صحبت با خانواده ام نظرم را می گویم حالا نه
-چه سرسخت .
آدرس منزلمان را دادم ولی ازش خواهش کردم که سه تا خیابان بالاتر نگه دارند تا پیاده بشم . چون قانون محله ما فرق می کرد . او قانع شد و موقع پیاده شدن گفت :آدرس را که دارید ولی اگر مایل بودید می تونید با شماره من تماس بگیرید تا با هم به انجا برویم و بعد کارتش را به من داد . از او تشکر کردم و بعد از خداحافظی به راه افتادم .
به خانه که رسیدم هوا کاملا تاریک شده بود . وارد خانه که شدم مادرم و لیلا به یک باره بر سرم پریدند که کجا بودی دلمون شور زد . خیلی بی فکری . من هم خون سرد به اتاقم رفتم . هیچ نگفتم
بعد از امدن پدرم گفتم :پدر جان یک کار پیدا کردم
-کی از تو خواست بری سر کار ؟
-خودم به خاطر شرایط ویژه خانواده مان .و البته خودم هم نمی توانم بی کار تو خانه بمانم.
-اولا برای لیلا که خدا بزرگه . برای خود تم برو کتاب بخون.
-کتاب ندارم . قدرت خریدش را هم ندارم . لیلا ابروی خانواده است . چون می دانستم چقدر به ابرو اهمیت میده . این را گفتم .
من هم تمام ماجرا را برای انها تعریف کردم .
-با این حقوقی که میدن تمام نگرانی ها برطرف می شه و جهیزیه لیلا به بهترین نحو آماده میشه . باعث سر بلندی شما .
-دیگه چی تا ابد مردم بگن . خواهرش کار کرد جهیزیه داد ؟
-اولا به مردم اصلا مربوط نیست . در ثانی نمی گذاریم کسی بفهمه چطور نگذاشتیم کسی بفهمه لیلا.. لعیا نیست این هم مثل ان ///.
مادرم هیچی نمی گفت . فهمیدم که موافق است . حتما پدرم هم موافقت می کرد
لیلا در حالی که گریه می کرد گفت :من نمیخوام تو بخاطر من خودتو فدا کنی .
در حالی که می خندیدم گفتم :همچین میگی فدا . انگار می خوام بروم جلوی توپ و گلوله .
-شاید هم بدتر با یک مرد جوون شبانه روز توی اتاق
نگذاشتم حرفش را ادامه دهد چون ممکن بود بابا غیرتی بشه .
-کدوم جوون . اون با مرده زیاد فرقی نداره . مگه نفهمیدی چی گفتم . ان بیهوشه فقط نفس میکشه . معلوم نیست تا کی میخواد به این وضع بمونه
لیلا حرفی نزد به مادرم گفتم:تا کی می خوای سبزی پاک کنی و شن در غاز پول بگیرید . با انها می شود خرید فوقش دوماه کار می کنم و بعد میام خونه فقط تا اعلام نتایج و ثبت نام دانشگاه تا ان موقع هم خدا بزرگه .
لیلا گفت:پس پول برای دانشگاهت چی ؟
-خدا بزرگه خودش می رسونه تو ناراحت نباش
بعد به پدرم گفتم :شما فردا بیا تا با هم برویم انجا را ببین خودتون قضاوت کنید بعد مختار ید که قبول کنید یا نه ؟
-نمی دونم چه بگویم ؟
-هیچی فقط تا فردا صبر کنید . بعد بلند شدم و رختخواب ها رو انداختم و خوابیدم .
لیلا گفت :حالا لباس چی می بری؟
-هیچی
-یعنی فقط همین ها که تنته ؟
-همچین می گی همین که تنته انگار من چقدر لباس دارم تازه خود الهه خانم گفت اصلا لباس با خودت نیار
-لعیا واقعاً ناراحت نیستی می خواهی بری پرستار یک بیمار شی ؟
-نه اصلا یک جورهایی محبت ان خانواده انگار به دلم نشسته و می خواهم کمک کنم شاید ان جوون به آغوش خانواده اش برگرده نمی دونی مادرش چه گریه های می کرد .
-می خواهی نوبتی بریم بمونیم
-دیگه چی ؟؟ بابا نمی خواد کسی بفهمه کافیه تو بری و اقا سینا بفهمه و بعد خانواده اش و بعد وا ویلا ..
بعد پشتم را کردم و گفتم :بذار امشب یک خواب راحت بکنم که نمی دونم فردا خداوند چی برامون رقم زده و خوابیدم
صبح بیدار شدم بعد از خوردن صبحانه از مادر و لیلا در حالی که گریه می کردند خداحافظی کردیم و با پدر از خانه بیرون امدیم. تقریبا نزدیک ظهر بود که به خانه انها رسیدیم پدرم از دیدن خانه انقدر تعجب کرد که نزدیک بود برگرده . ولی دیگر زنگ رو زده بودم . در را باز کردند و با پدرم وارد شدیم . الهه خانم به استقبال مان امد همان طور بی حجاب ولی این بار با کت و دامن پیازی رنگ که جوان تر به نظر می رسید . با پدرم احوالپرسی کرد . پدرم ادم کم رویی بود برای همین مختصر جواب داد . الهه خانم ما را به اتاق روبیک راهنمایی کرد . اما این بار وارد نشدیم و به پذیرایی رفتیم . الهه خانم خیال پدرم را از امنیت انجا راحت کرد و گفت :بجز خودش و روبیک و رویا دخترش و پدر بچه ها هستند که همسرش به علت شغلش دائما در سفرهای خارج است . و رویا دانشجو و مشغول درس است . یک تعداد مستخدم و باغبان و خدمه دارند که سرشان به کار خود شونه و الهه خانم قول داد که مثل رویا به من نگاه کنه .
پدرم معذب بود می دونستم دوست داره زودتر بره خونه الهه خانم انگار فهمید و به پدر گفت :خب آقای امین اگر رضایت دارید که لعیا جان از امروز کارش را شروع کنه و دیگه با شما نیاد و اگر نه از هر وقت دلتون خواست
پدرم به من نگاه کرد و گفتم :می مونم
پدرم بلند شد و گفت :پس من زحمت رو کم می کنم . جمعه ها می تونه بیاد خونه .
الهه خانم گفت :اختیار دارید پنج شنبه شب با راننده می فرستمش خانه و جمعه شب راننده را دنبالش می فرستم . پدرم خوشحال شد .
الهه خانم همان جا خداحافظی کرد . ولی من با پدرم به حیاط رفتم . او را بوسیدم و گفتم :خیالتون راحت باشه دختر خوبی هستم
-می دونم من به تو اطمینان دارم . بعد برای اینکه من حلقه اشکی را در چشمان قهوه ایش را در برگرفته بود نبینم رفت .
با توکل به خدا وارد ساختمان شدم . الهه خانم منتظرم بود . یک چمدان به دستم داد و گفت :ببخش عزیزم مجبورم به خاطر روبیک این کارها را انجام دهم . وسایل حمام و حوله و لباس داخل چمدان هست . اول برو حمام خودتو خوب بشور و ضد عفونی کن بعد لباس ها تو بریز داخل سبدی که قرار داره .ان حمام دو در داره شما از دری که داخل راهرو است وارد می شوید و از دری که داخل اتاق خارج میشوید . یعنی وارد اتاق روبیک می شوید . بقیه رو انجا بهتون می گم
تشکر کردم و به به حمام رفتم .
داخل چمدان چند دست لباس بود . یک بلوز سفید و یک سارا فون را انتخاب کردم . و پوشیدم . یک شال سفید هم به سرم کردم . بعد از پوشیدن به اتاق روبیک رفتم .
صدای در امد گفتم :بفرمایید
الهه خانم با لباس مخصوص وارد شد . و سنی غذایی را روی میز گذاشت .و گفت:نهارتون
-شما چرا زحمت کشیدید باعث شرمندگی
-این حرفها چیه ؟
بعد به سمت تخت روبیک رفت و برام توضیح داد که با دست کردن دست کش هایی که به تعداد زیادی توی کمد چوبی بود دست ها و پاهای روبیک رو ورزش بدم تا بدن روبیک خشک نشود . بعد یادم داد که درجه حر ارتش را کنترل کنم و فشار خونش را با دستگاه بگیرم . من هم با دقت گوش می کردم .
-چند بار در روز دستمال را ترکن و روی صورتش و لبهایش بکش . البته دیروز گفتم که پرستار مرد میاد و لباس ها و ملحفه ها رو عوض می کنند ولی این کار ها باید دائمی باشد چون نباید بدنش خشک بشه فقط برای چشم ها نمی شود کاری کرد .
بعد گفت :غذات سرد شد . ببخش که معطلت کردم
بعد دوباره نگاهی به روبیک کرد و خارج شد . واقعاً غذا سرد شده بود . غذا رو خوردم و ظرفش را بدون اینکه خارج شوم بیرون در اتاق گذاشتم و در را بستم
شروع به وارسی اتاق کردم . دو طرف تخت دو قالیچه پهن بود . و یک مبل راحتی ولی هنوز برای من تخت نگذاشته بودند . به کنار روبیک رفتم و دست کش دستم کردم و بدن روبیک رو کمی به پهلوی راست برگرداندم چون بدنش خشک شده بود باید کنارش می نشستم . یک ساعت همان طور نگهش داشتم. و بعد دوباره به همان حالت پشت برش گرش گرداندم . خسته شده بودم کمرم را صاف کردم و خودم را روی مبل انداختم و دراز کشیدم . این طور نمی شد . من باید فکری برای وقت بی کاری می کردم یادم افتاد که گفتن یک کتابخانه بزرگ دارند باید از الهه خانم اجازه می گرفتم . روبیک رو دوباره ورزش دادم . در حال تمام شدن بود که الهه خانم وارد شد . با دیدن اینکه من در حال ورزش دادن روبیک هستم گفت: خسته نباشید . کاری نداری بریم بیرون چای بخوریم ؟
-بیرون نمیام اینجا راحت ترم
-یعنی بگم چای را اینجا بیارن ؟
-ممنون می شم . الهه خانم می شه دوتا خواهش کنم ؟
-بفرمایید .
-اول اینکه اگر من با شما از روی ضرورت کار داشتم چه طور شما را مطلع کنم ؟
-خب دومی ؟
-یک مقدار روغن زیتون یا بادام و گلیسیرین می خواهم برای چرب کردن پوست مریضتون
-می شه نگی مریض . روبیک صداش کن . با این حرف گریه اش گرفت .
-ببخشید که ناراحتتون کردم
-یک خواهش دیگه هم دارم البته ببخشید
-بگو عزیزم ؟
-اگر ممکنه من بتونم از کتابخانه اینجا استفاده کنم هم خودم مطالعه کنم و هم برای روبیک بخوانم
-برای روبیک ؟
-بله توی یک کتاب خواندم افرادی که در این حال هستند گاهی همه حرفهای اطرافیان را می شنوند می خواهم وقتی چند ساعت کنارش میشینم براش کتاب بخوانم و یک صندلی
-ان دیگه برای چی ؟خ
-برای اینکه روی تخت ننشینم
-باشه دستور ش را می دهم
برای کتاب هم هر وقت خواستی بگو راهنماییت کنم
-الان
-باشه برویم کنار روبیک
رفتم دوباره نگاهش کردیم و با هم خارج شدیم . بعد از گذشتن از یک راهرو به یک کتابخانه بزرگ رسیدیم . از خوشحالی لبخند زدم
-مثل این که کتاب خیلی دوست داری؟
-بله خیلی زیاد
بعد از پرسیدن کتاب های مورد علاقه ام منو راهنمایی کرد . از هر قفسه ده جلد کتاب انتخاب کردم و روی میز کنار گذاشتم . الهه خانم گفت که می دهد دست مستخدم که برایم بیاره . من هم فقط یک جلد کتاب رو برداشتم و به اتاق برگشتم
کتاب را روی میز گذاشتم . و یک از پاهای روبیک را کمی از زانو خم کردم و با دست نگه داشتم . بعد یک ربع پای دیگرش را هم خمیده نگه داشتم . دوباره در زده شد گفتم :بفرمایید . ولی کسی تو نیامد . پا را صاف کردم و در را باز کردم پشت در خدمتکاری بود که روز اول دیده بودمش کتاب ها را داخل سبد گذاشته بود . سبد را گرفتم و تشکر کردم و بعد هم سه تا شیشه روغن به من داد که انها را روی کمد کنار تخت گذاشتم . تلویزیون را روشن کردم و صدایش را روی پایین ترین ولوم قرار دادم و کنار روبیک برگشتم. این بار دستش را خم و راست کردم و نگه داشتم احساس کردم استخوان دستانش از پاهایش نرم تره ولی نه آنچنان نرم که بشود به راحتی خم و راستش کرد .
صدای الهه خانم بلند شد :چایی می خوری ؟
-ممنون .
-چیکار می کنی ؟
-دست و پاهای روبیک را ورزش می دهم تا خشک نشه
دستش را کنارش قرار دادم . و به سمت کاناپه رفتم . دستکش هایم را در آوردم و دست هایم را شستم و به اتاق بازگشتم . روی میز یک ظرف میوه و زیر دستی و چاقو و یک سینی همراه با وسایل چای خوری قرار داشت که الهه خانم کنار ان نشسته بود.
کنارش نشستم و تشکر کردم. در سکوت مشغول خوردن شدیم . به این نتیجه رسیدم که اصولا الهه خانم ادم کم حرفی هست .
بعد از خوردن الهه خانم اتاق را ترک کرد. من باز هم پیش روبیک رفتم این دفعه دست ها و پاها او را چرب کردم . به صورتی که به دستگاهها اسیبی نرسد.
در تمام این مدت شروع کردم به زمزمه اشعاری که حفظ بودم . کارم که تموم شد دستها مو شستم و وضو گرفتم . نمی دونستم قبله از کدام طرف هست برای همین به چهار جهت نماز خوندم . البته چادر نداشتم باید یک چادر نماز و یه قبله نما می خریدم .
درجه حرارت و نبض و فشار روبیک را اندازه گیری کردم و کنار ایستادم و نگاهش کردم پلک چشمانش مثل پوست دست و پاش خشکی می زد . داشتم فکر می کردم برای ان چه کار کنم . فکرم به جایی نرسید .
کمی کتاب خواندم ساعت ؟ در اتاق را زدند و یک سینی غذا به دستم دادند . تشکر کردم و وارد اتاق شدم . خدمتکار شب و روز با هم فرق داشت . این دفعه یک خانم مسن خدمتکاری می کرد . خیلی هم خوش رو بود . بعد از شام ترس داشتم از این که با یک مرد تنها تو یک اتاق باشم هر چند که ان مرد بی هوش باشه . فکر کردم اگر یک دفعه به هوش بیاد چی کار کنم . به خودم می خندیدم و سعی کردم بخوابم . اما خوابم نمی برد انقدر کتاب خوندم . پیش روبیک رفتم . نماز صبح خواندم ولی بازم خوابم نمی برد . جام عوض شده بود . اخر رفتم پیش روبیک و دستها مو خیس کردم و به صورت روبیک دست کشیدم و در همین حال باهاش حرف میزدم .
روبیک جان سلام . صبح بخیر اسمم لعیا است منو نمی شناسی . ولی از امروز می خواهیم با هم دوست باشیم می دونم که صدای منو می شنوی پس تو هم توی دلت جواب سلام منو بده .
بعد چند بار به دست و پاهاش را ورزش دادم .. خسته شدم همین که بلند شدم .صدای در امد . سینی صبحانه پشت در اتاق بود .
ان را با تشکر گرفتم و بعد از شستن دستام شروع به خوردن صبحانه کردم . الهه خانم گفته بود که برای عوض کردم ملحفه و لباس ها ساعت ده میان . نگاه به ساعت کردم ساعت نه بود برای خودم یک دست لباس ابی و دامن ابی تیره انتخاب کردم و شال ابی نفتی هم برداشتم و داخل حمام گذاشتم.تو سبد داخل حمام لباس هایم نبود . نمی دونستم کجان . باید از الهه خانم می پرسیدم . بعد از حمّام الهه خانم گفت :لعیا جان میای بیرون پرستار ها امدن
-الهه خانم ببخشید چادرم نیست ؟
-پس صبر کن . بعد در را بست . و رفت .
چند دقیقه بعد اکرم خانم لباس های خودم را مرتب شده به دستم داد . لباس هایم را روی مبل گذاشتم ولی چادرم را سر کردم .بعد از پوشیدن صندل هایی که اکرم خانم جلوی در برای من گذاشته بود از اتاق خارج شدم .
از اکرم خانم پرسیدم :الان کجا بروم ؟
-هر جا دوست داری می خواهید توی سالن بنشینید یا داخل حیاط قدم بزنید .
-الهه خانم چیزی نگفتن ؟
-نه
-چقدر طول می کشه منظورم کارهای روبیک بود ؟
-دو تا سه ساعت
-پس اجازه می دهید بیام آشپزخانه کنار تان یا کمک تان ؟
-اختیار دارید بفرمایید . با او به آشپزخانه رفتم . با اکرم خانم صحبت می کردم .بعد از دو ساعت کار انها تمام شده بود . کنار اتاق روبیک رفتم . دو تا پرستار مرد حدود 3؟ تا 35 سال و معلوم بود بسیار مجرّب و یک پزشک هم همراه شان بود که در تمام مدت استحمام دستگاهها رو کنترل می کرد . وقتی سلام کردم متوجه من شد پرسید :پرستار جدید شما هستید ؟
-بله
-با اینکه یک روز بیشتر اینجا نبودید ولی کارتون عالی بود دست و پاهای مریض خیلی فرق کرده چند سال تجربه پرستاری دارید؟
-حساب نکردم . و او فکر کرد مزاح می کنم . خندید
دکتر مسن بود معلوم بود تجربه زیادی داره از حر کاتش و رفتارش با روبیک معلوم بود . انقدر ایستاد م تا انها از اتاق بیرون امدن .
دکتر گفت :این هم مریضتون ما رفتیم تشکر کردم و لی وارد نشدم .
دکتر گفت :نمی روید تو؟
-نه اول استحمام و تعویض لباس بعد ورود . نمی خوام زحمت های شما از بین بره
؟احسنت . بعد رو به الهه خانم گفت :آفرین به انتخابتون دیر گرفتید ولی پرستار عالی و دلسوز و با تجربه ای را گرفتید .
الهه خانم لبخند زد . خداحافظی کردم و از در حمام وارد شدم . بعد از دوش گرفتن به اتاق رفتم . داشتم موهایم را خشک می کردم که یک دفعه یک چیزی به ذهنم رسید اشک هم تر می کنه . یعنی اشک هم می تونه چشمهای روبیک رو تر کنه . ولی کدام اشک ؟ من که بی خودی گریه نمی کنم . اهان الهه خانم که لحظه به لحظه به دنبال بهانه ای برای گریه کردنه . باید اینو به الهه خانم بگم . ولی بعدا . وقتی که امد به دیدن روبیک
موهایم تا پایین کمرم می رسید انها را بافتم و با کش بالا بستم . شال صورتی رنگی سرم کردم تا با بلوز بنفش کمرنگ و شلوار جینی که پوشیده بودم هماهنگ باشه . کنار تخت رفتم و گفتم : روبیک جان . سلام . نمی دونی چقدر لباسم زیباست . واقعاً سلیقه ای ماما نت آفرین داره . البته شال هم سرم کردم که اگر یک دفعه چشم های قشنگت را باز کردی منو بی حجاب نبینی
صدای از پشت گفت :از کجا میدونی چشماش قشنگه ؟
از خجالت گونه هام سرخ شد . فکر نمی کردم کسی بیاید تو اتاق .
در حالیکه جلو می امد گفت :خجالت نکش کار بدی نکردی؟
چیزی نگفتم . دستش را زیر چانه ام گذاشت و گفت :پسرم هر چه قدر قشنگ باشه به زیبایی شما نمی رسه .
آهسته تشکر کردم . و کنار رفتم .
-حالا فهمیدم چرا تو اتاق هم هستی با حجابی . بعد به کنار تخت رفت و گفت :روبیک که تورو نمی بینه ؟
-من که می بینم
-اینو از خودت می گی ؟
-نه اهل سنت می گن که ادم حتی نباید در مقابل مرد کور بی حجاب حاضر شود
الهه خانم با دهان باز نگاهم می کرد . بعد سرش را تکان داد و دوباره اشکهایش مثل باران بهاری فرو می ریخت و گاهی آهسته تکرار می کرد چرا ؟
دستمالی آوردم و به او دادم تا اشک هایش را پاک کند . دست روبیک که در دست الهه خانم بود کاملا خیس شده بود با یک دستمال دیگر دست روبیک را پاک کردم و روی چشم های روبیک گذاشتم. الهه خانم با تعجب نگاهم می کرد .
دست دراز کردم و دستمال دستش را گرفتم و روی چشم دیگر گذاشتم . بعد برای توضیح گفتم :آقای دکتر از خشکی چشم ها می ترسید یک دفعه به فکر افتاد از اشک چشم شما برای مرطوب نگه داشتن چشم پسرتون استفاده کنم چون شما روزی دوبار می ایید و گریه می کنید پس روزی دوبار میشه از اشکهاتون استفاده کرد
-پس این گریه ها هم بدرد می خوره؟
-نمی دونم فقط ازمایشه خوب یا بد بودنش را باید پزشک تشخیص بده
-باشه فردا می پرسم . بعد از اتاق بیرون رفت . بعد از خوردن ناهار مثل روز قبل همان ورزش ها رو به بدن روبیک دادم .
فردا که دکتر امد قصه دستمال و اشک را الهه خانم برای دکتر گفت دکتر هم بعد از صحبت با الهه خانم وارد اتاق شد البته با پرستار ها . من این بار به باغ رفتم . بعد از یک ساعت باغبان صدایم کرد و گفت که به ساختمان بروم. با عجله برگشتم انها کارشان تمام شده بود و مشغول نوشیدن چای و شیرینی بودند . در سالن به انها ملحق شدم .
دکتر خندید و گفت :تو چه مجله پزشکی یا سایتی خوندم که پلک چشم مریض را چگونه مرطوب نگه دارم ؟
از ترس گفتم :مگه کارم اشتباه بود؟
-اصلا و ابدا بلکه بسیار شایسته بوده .اینجانب دکتر ای تخصصی دارم ولی هنوز این نکته را نمی دانستم که می توان برای مرطوب نگه داشتن پلک چشم بیمار کمایی از اشک اقوام استفاده کرد
-شما شکسته نفسی میکنید
-نه واقعی ته
-بنظرتون موثر هم بوده ؟
-با این که یک روز این کار را انجام شده فقط دو بار اثرش مطلوبه و به مرور حتما موثرتر هم هست . چون از خشکی پلک چشم کاسته شده
خوشحال شدم و لبخند زدم
دکتر راد که اسمش را الهه خانم گفته بود گفت :بعد از تمام شدن کارتون در این منزل باید قول بدهید به بیمارستان من بیایید تا از وجود تان بهره مند بشویم .
لبخند زدم و هیچی نگفتم چون من بعد از اعلام نتایج می خواستم بروم دانشگاه و بعد هم من فقط مدرک تزریقات و کمک های اولیه را گرفته بودم . بدون تجربه کاری .
-پس نمی خواهید جواب بدهید ؟
-انشاالله بعد . دکتر با تکان دادن سرش موافقت کرد . به سمت حمام رفتم تا مثل روز قبل به کارهایم رسیدگی کنم .
چشم به هم زدن جمعه شد واقعاً یک هفته من انجا بودم . عجیب بود احساس دلتنگی برای خانواده نمی کردم . ولی با این همه بعد از تمام کردن کارم خواستم اجازه بگیرم وبه خانه بروم که کفشم را پیدا نکردم . الهه خانم گفت که ببخشید انگار خدمتکار اشتباهی کفش شما را دور انداخته . و یک جعبه و یک پاکت را به دستم داد
-اینها چیه ؟
-پابرهنه که نمی تونی بری خونه می تونی ؟
-نه ممنون و این ؟
-این حقوق یک ماه اول کارته
-ولی من که یک ماه کار نکردم ؟
-مسئله ای نیست کار می کنی . شاید خانواده ات به این پول نیاز داشته باشند . تا خواستم پاسخی بدم دستش را به علامت سکوت بالا برد و گفت :من و روبیک منتظرت هستیم تا فردا .....کی میاین تا راننده را بفرستم دنبالت ؟
-هر وقت خودتون خواستید .
-5 خوبه ؟؟
سرم را تکان دادم و بعد از خداحافظی با الهه خانم با راننده به خانه رفتم .
با کلید در خانه را باز کردم وارد شدم . لیلا اولین نفر بود که پرید تو بغلم و شروع به بوسیدن کرد . بعد هم مادرم و پدرم را بغل کردم . هر چهار نفر از خوشحالی می گریستیم
لیلا دائم می گفت :چرا رنگت پریده . سختی می کشی اره ؟ خیلی کار می کنی ؟ و انقدر سوال کرد که با نهیب پدرم ساکت شد
پدرم گفت :چه خبره سرش رفت بدبخت .
بعدا از این که مانتو چادرم رو در آوردم کنارشان نشستم . همه آنچه را در یک هفته اتفاق افتاده بود برایشان تعریف کردم .