فصل پنجم
مادر بدری با حضورش در یکی از اتاق های خانه ی کیارش موافقت کرد ؛ این پیشنهاد من باعث شد تا از همون دیدار اول مهرم به دل مادر بدری بشینه. من این درخواست رو از روی محبت دخترانه و ساده ام کرده بودم و توی این عملم هیچ منظور و نیرنگی نداشتم. اما مادر زیاد از این اتفاق راضی به نظر نمیرسید. بعد از رفتن مهمون ها مدام طول و عرض سالن رو طی میکرد و پشت سر هم صحبت میکرد و گاهی من رو مخاطب قرار میداد.
- تو هنوز بچه ای . کیارش دلش به چهره ی جذاب و دلفریب تو خوشه. اون هم با اون سنش هنوز بچه اس و نمیفهمه که تو از روی بچگیت حرف میزنی. ای خدا ! حالا چیکار کنم؟ کاش اصلا این دختره رو ندیده بود. ( گاهی هم بعد از کمی مکث ادامه میداد) مهربانو ، مادرشوهر هرچقدر هم که مهربون باشه اما باز هم مادرشوهره . نمیتونه جلوی خودش رو بگیره و تو زندگی تو سرک نکشه. کافیه بدون اطلاع اون کوچکترین عملی انجام بدی . اون وقته که معنی دقیق مادرشوهر رو میفهمی . اون روزه که آتیشی به پا میشه که حتی من هم نمیتونم اونو خاموش کنم.
- شما اشتباه میکنید. مادر بدری اصلا اینطوری نیست. شما که از قبل هم با اون آشنا بودید و بهتر از میشناسیدش. ندیدی وقتی ازش خواستم با ما زندگی کنه چطور ذوق کرد؟ درست مثل یه بچه . اون یه بیوه تنهاست . کسی رو نداره که طفلک . این تنهایی عذاب آوره.
مادر پوزخندی زد و گفت :
- آدم ها تو هر شرایطی اون روی دیگه خودشون رو نشون میدن. ذوق کرد؟ هه . . . ذوق کرد چون تو خودت راه سرک کشیدن تو زندگیت رو براش باز کردی. تو فکر کردی مادر بدری کم کلفت و نوکر داره؟ چطور میتونه تنها باشه با وجود اون همه چاپلوس و رفیق دورش؟
سرم داشت سوت میکشید. طاقت سرزنش های مادر رو نداشتم . به اتاقم پناه بردم تا شاید کمی دست از غرغرهاش برداره. اما مادر با رفتن من پدر رو مخاطب قرار داده بود. پدر اما حرفهای من رو تایید میکرد و حق رو به من میداد. گاهی از این که پدر و مادر این همه سال با آرامش و کوچکترین جدلی زندگی کرده بودند تعجب میکردم. پدر گذشت زیادی داشت و از اونجایی که عاشق مادر بود هربار جلوی مادر کوتاه میومد. البته میدونست که مادر بدش رو نمیخواد و حرفهاش رو همیشه از دلسوزی میزنه ، اما تا به حال یاد نگرفته بود که چطور این دلسوزی رو به مخاطبش بفهمونه. یک هفته ی دیگه مراسم ازدواج ما بود. ما ، یعنی من و کیارش. حتی فکر در اینباره کمی سخت مینمود ، اما حقیقت داشت. من اگر قبلتر کیارش رو به خاطر شهرت و معروفیتش دوست داشتم ، اما حالا این محبت به خاطر مهربانی ها و احترامی که برای من قائل بود درحالی که شاید کمی از پدرم کوچکتر بود و به جای پدر من میتونست باشه میبود. محبتی به من داشت ، که تا اون روز پدرم از من دریغ داشت . اما با تمام این افکار و عقاید و پیش آمدها کیارش همسر من بود و اسم ما به زودی به نام هم رقم میخورد.
**************
فکر میکنم ، روز عروسی و ازدواج هر انسانی ، عجیب ترین روز زندگیش باشه. برای من که اینطور بود . توی اون روز تمام احساس های رایج دنیا همه به یکباره در من به وجود اومدند و به من هجوم آوردند. حسی که از بقیه بیشتر به من غلبه میکرد حس ناشناخته ای بود که تا اون روز درکش نکرده بودم. دیگری حس خوشحالی بود که از فکر اینکه از امروز بانوی خانه ای خواهم شد که کیارش مرد اون خونه اس مستم میکرد از خوشحالی. حس هیجان ، حس ترس از مسئولیت های آینده ، حس دلواپسی های آینده. همه به نحوی از ذهن و جانم خطور میکردند و درونم به غلیان میافتادند. از صبح روز عروسی که از خواب بیدار شدم زیر دست ، بند انداز و آرایشگر و خیاط و دلاک بودم. وقتی لباس عروسم رو به تن کردم ننه گوهر منقل و اسفندهاش رو به اتاق آورد و با همون لهجه ای به خصوص که فارسی رو تلفظ میکرد دور سرم اسفند میچرخوند و میخوند :
- اسفند دونه دونه / اسفند سی و سه دونه / بترکه چشم حسود و بخیل و بیگونه.
خونه پر بود از آدم های مختلف. دوستان مادر و پدر که همه از صبح به خونه ی ما اومده بودند تا عصر همراه مادر و پدرم به باغ کیارش برند برای حضور در مراسم. آدم هایی رو اون روز میدیدم که حتی تا به اون روز ندیده بودمشون . فامیل هایی که حتی سالی یکبار فقط برای عزا یا عروسی به سالی دوبار دیدار تبدیل میشد دیدارشون. به غیر از دوستان و آشنایان و فامیل هاپدربزرگ و مادربزرگ (پدر و مادر مادرم)هم بودند که بعد از چند وقت به خونه ی ما اومده بودند. و خلاصه همه و همه . من که تا چندوقت پیش از تنهایی به خیابون های شهر پناه میبردم ، حالا نمیدونستم با این همه هجوم جمعیت باید چیکار بکنم. برام گنگ بود این همه رفت و آمد. توی اون روز جمله ی “ چقدر خوشگل شدی ” رو به چندین لحن و از زبون هرکسی حتی کسانی که تا به اون روز حتی ندیده بودمش شنیدم. مادر مدام مشغول سرکشی توی امور بود تا ،کسی و چیزی از قلم نیوفته . پدر هم با دوستانش کت و شلوار پوشیده و کراوات زده آماده گی خودش رو اعلام کرده بود. مراسم راس ساعت هفت عصر آغاز میشد ، من و کیارش هم مدتی بعد از اونها وارد مراسم میشدیم. نیم ساعت به شروع مراسم مونده بود که همه اهالی خونه ی ما خارج و سوار ماشین ها و به سمت خونه ی کیارش روانه شدند.مادر قبل از رفتن بهم گوشزد کرده بود که مواظب لباسم باشم . زیاد حرکت نکنم تا موهام خراب نشه . موقعی که میخوام سوار ماشین بشم ، مواظب باشم تا دنباله ی لباسم جایی گیر نکنه . همه که رفتند من موندم و ننه گوهر و چند خدمه ی دیگه که برای کمک به مادر امروز اومده بودند. خونه دوباره سکوت شده بود . توی تراس اتاقم روی صندلی نشسته بودم و به درختهای حیاط نگاه میکردم. خوشحال بودم که به خاطر من همه ی اقوام و آشنایان دوباره دور هم جمع شده بودند. امروز خاطره ای میشد برای همه و از همه بیشتر برای من ! دلم قنج میرفت از اینکه یادم میومد امروز توی مراسم ما چه اشخاص سرشناسی حضور دارند و با اونها آشنا خواهم شد. با صدای بوق بوق کنان ماشین کیارش به خودم اومدم . ننه گوهر در حیاط رو باز کرد تا ماشین وارد بشه . کیارش از در عقب پیاده شد. از بالای تراس صداش زدم و براش دست تکون دادم . دستی تکون داد و تعظیمی کرد. مثل همیشه . با کت و شلوار ، رسمی و زیبا ! زیاد طولی نکشید که در اتاقم تقه ای خورد و باز شد.
- wow ، چه پرنسسی زیبایی.
گوشه ی لباس پفی ام رو گرفتم و مثل فنر به نشانه ی تشکر و احترام بالا و پاین شدم.
- ممنون آقا !
کیارش به سمتم اومد. دستم رو گرفت و گفت:
- از حالا به بعد رسما مال خودمی.
بعد دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت :
- برای خودت شاهزاده خانمی شدی !
با شرمی نجیبانه و دخترانه گونه ام سرخ شد و سرم رو پایین انداختم . کیارش گونه ام رو بوسید و گفت :
- بیا بریم که همه منتظر ما هستند.
*************************
طبق دستور کیارش ، راننده اول دوری توی سطح شهر زد و بعد به سمت باغ حرکت کرد. ماشین مشکی کیارش ، به طرز ساده و شکیلی گل زده شده بود و توی ماشین هم پر بود از گل های رنگی و زیبا. عطر گلها آدم رو مست میکرد.از آینه ی ماشین به خودم نگاهی انداختم. نیم تاجی که به سر داشتم ، بیشتر به یک شاهزاده خانم شبیهم ساخته بود. چهره ی آرایش شده و اصلاح شده ام زیباتر شده بود. طولی نکشید که به باغ رسیدیم. باغ دری بزرگ و سبز رنگ داشت . دیوارهای بلند و آجری اش مانع از دیدن داخل باغ میشد
جلوی باغ بزرگ عمارت گاردهای نظامی ایستاده بودند که بعد از ورود ما به باغ همشون حرکات هماهنگ و زیبایی انجام دادند که کیارش میگفت این ادای احترام نظامیه...این گارد از طرف تیمساری که دوست پدر کیارش بود اومدنشون ترتیب داده شده بود.تا چشم کار میکرد ، درخت بود و چمن و گل.صدای هلهله ی اهالی باغ همه جا رو پر کرده بود. ماشین به داخل باغ رفت. همه به دور ماشین جمع شدند تا از عروس و داماد جدید استقبال کنند.راننده پیاده شد و در رو برای ما باز کرد و اول کیارش و بعد هم من از ماشین پیاده شدیم. صدای هلهله ، کل ، دست و شادی پرتاب نقل و سکه های مبارک باد به هوا ، گوسفند قوربونی ! همه و همه به سرعت از جلو دیدگانم میگذشت. دست در دست کیارش به طرف همه ی مهمان ها میرفتیم تا به همه خوش آمد بگوییم. در جمع چشمم به چند خواننده و بازیگر و سیاستمدار معروف خورد که از دیدن هر کدوم ذوق زده میشدم و به همه خوش آمد میگفتم.
البته بودند جماعتی که من خیلی از اونها رو تا به حال ندیده بودم با اینکه حتی اونها خودشون رو فامیل و آشنایان ما معرفی میکردند!بین جمعیت راهی باز شده بود تا ما به جایگاه اصلی هدایت بشیم.پرتوی نور ریسه های آویخته به درخت ها روی صورت هر کدوم از مهمونها نشسته بود.یکی سبز بود و یکی سرخ...بوی عطر همه جا رو پر کرده بود.بوی عطر گل های باغ.مادر بدری جلوتر از همه به سمتمون اومد و پیشونی هردومون رو بوسید.چقدر این پیرزن ساده و مهربون بود.بوی اسفند بلند شد.مادر و پدرم هم به سمتمون اومدند تا ازمون استقبال کنند.مادر بدری دستم رو توی دست تپلش گرفت و گفت:
-مهری جون،خوش اومدی به خونه ات.
حس غریبی وجودم و گرفت.دلم میخواست از خوشحالی و خوشی بزنم زیر گریه.هنوز وارد باغ نشده بودم عاشقش شده بودم.کیارش و متعلقاتش همه یکجا برام عزیز بودند.بغضم رو فرو خوردم و گفتم:
-ممنون مادر بدری.
کیارش دستم رو گرفت و دوباره به حرکت افتادیم.آروم گفتم:
-چقدر جمعیت اینجاست.من خیی مضطربم...
-بیخیال.اینا واسه خوشی خودشون اومدن.
-بالاخره که حظور دارن!
در حالی که رو به جمعیت به نشانه ی خوش آمدگویی سر تکون میداد زیر لب گفت:
-سختی اش واسه همین الانه.تا بریم به جایگاه همشون میرن سرمیزهاشون و بعد هم بزن و بکوب تا آخر مجلس.
-کیا،خیلی خوشحالم پیشمی.
-لطفا الان از این حرفها نزن....کنترلم دست خودم نیست!یه هو دیدی همین وسط...
-کیااااا...
پقی زد زیر خنده.
-زشته.الان فکر میکنن ما داریم مسخره اشون میکنیم.یا من برات جوک گفتم.
-مگه بده؟اصلا شب عروسیمه.دلم میخواد همین وسط قر بدم.
خنده ام گرفت.سر کِیف بود و زیر لب حرف زدنش منو بیشتر میخندوند.صداش وقتی میخواست کسی متوجه حرف زدنش نشه خیلی مضحک میشد!
-هوووف...!اینم جایگاه!
رسیده بودیم به جایگاه مخصوص عروس و داماد.مبل دونفره ای بود که جلوش هم میز بزرگی قرار گرفته بود.پشت مبل هم با تور و پارچه سقفی درست شده بود.زیبا بود.خیلی زیبا.
-اینا خیلی خوشگله.
آره.طراحش همسر همایونه.سوزی.برات گفته ام ازش؟
-نه.همایون کیه؟
-همایون یکی از زیردستامه که رفیق صمیمی ام هم محسوب میشه.البته اگه بهش بتونی بگی رفیق! همسرش یه هنرمنده.موندم چطوری قبول کرده زن این همایونه دهاتی بشه.
-خب...حتما دوستش داشته.
-همایونو که ببینی معنای دوست داشتن و میفهمی.
-چی میگی؟نمیفهمم منظورت و...
-ببینی میفهمی.
-ببین بحث و به کجا کشوندی آ.اصلا چی کار دارم به همایون و زنش؟
-خب میخواستی از طرح جایگاه تعریف نکنی که من مجبور بشم این همه داستان بگم.
-کیارش!
-اینها...خود پدرسوخته اش اومد.
سرم رو چرخوندم به سمتی که کیارش با نگاهش بهش اشاره میکرد.مرد لاغر اندام و سیاه چرده ای رو پیش روم دیدم که موهای جلوی سرش ریخته بود.همراه با زنی زیبا.سفید و قد بلند و البته خوش اندامهمراه با پسر بچه ای حدودا ده ساله.
کیارش با دست به اونها که دیگه به ما نزدیک شده بودند اشاره کرد و گفت:
-همایون،زن و پسرش.
شاید باید حق رو میدادم به کیارش.همسر همایون فوق العاده دوست داشتنی بود و چیزی کم نداشت...بعد از معرفی و خوش و بشی اونها هم کنار ما نشستند. کیارش در حالی که سیگاری آتش میزد گفت:
-خیلی خوش اومدی سوزی.
-ممنون.خیلی دوست داشتم همسرت رو ببینم.فوق العاده اس.
کیارش نگاهی با غرور به من انداخت و دستم رو توی دستش گرفت.
-مهربانو از سلیقه ات خیلی خوشش اومده.
-کیارش راست میگه.تزیین جایگاه حسابی ساده و چشم گیره.
سوزان دستش رو روی بازوم گذاشت و گفت:
-نظر لطفته عزیزم.وظیفه ام بود.
همایون کمی از شربتش خورد و گفت:
-ورود دوباره ات رو به جامعه ی متاهلین تبریک میگم کیا...
نگاهش کردم.خنده ی پَت و پهنی لبش رو پوشوند.مور مورم شد.علاوه بر کریه بودن ، وقیح هم بود.صورت سوزان سرخ شد و کیارش با تندی نگاهش کرد.کسی اهمیتی به جمله ی همایون نداد.کیارش رو کرد به بهرام و گفت:
-بهرام جون تو دوست پیدا نکردی امشب؟یادته که قبلا بهت رقص یاد داده بودم؟
بهرام معصومانه خندید و گفت:
-نه.من هنوز پیدا کردن یه هم رقص رو خوب بلد نشدم.
کیارش خندید و در حالی که به من نگاه میکرد گفت:
-دوست داری با مهربانو برقصی؟
بهرام لبخند کودکانه ای زد.پسر شیرین و بانمکی بود.درست شبیه مادرش بود و خوشبختانه از پدرش چیزی توی صورتش به ارث نبرده بود. بلند شدم و دستش رو گرفتم.
خیلی خوب بلد بود برقصه.تا به حال رقص کیارش رو ندیده بودم ولی وقتی شاگردی مثل بهرام تربیت کرده بود حتما خودش صد پله بهتر بود.چند دوری با هم زدیم که آهنگ تموم شد و خواستیم بشینیم که آهنگ بعدش با ریتمی تندتر شروع شد.مونده بودم که باید چیکار کنم.خواستم برم
سر جای خودم که دستی از پشت کمرم رو گرفت و من رو به سمت خودش چرخوند.پسری حدودا بیست و چهار پنج ساله رو روبروی خودم میدیدم که تا به حال ندیده بودمش.نفسم بند اومد.نمیدونستم باید چیکار کنم.شوکه بودم و اون منتظر حرکات من برای ادامه ی رقص.نگاهش به جایگاه انداختم تا کیارش رو ببینم و ازش کمک بخوام اما در عین ناباوری دیدم که کیارش هم مشغول رقص با سوزانه.اشک توی چشم هام موج میزد.با حرص به سمت اون پسر برگشتم که ملتمسانه نگاهم میکرد.شاید این روال مهمونی های اشرافی بود.با بغض شروع کردم به رقص با اون پسر.برای لحظه ای از سوزان و کیارش متنفر شدم.چطور میتونست برای اولین بار رقص با من رو کنار بگذاره و با سوزان برقصه؟اونم توی شب عروسیمون!
این دور هم تموم شد...پسر هنوز دستهام رو که سرد شده بودند رو گرفته بود.
-خواهش میکنم.یه دور دیگه.
-نه.معذرت میخوام.
-اسم من رامینِ.همین کنار میشینم.منتظر دور بعدی هستم.منو یادتون نره...
نگاه سردی تحویلش دادم.ازش متنفر بودم.سواستفاده گر...به سمت جایگاه رفتم.کسی اون اطراف نبود.حتی بهرام و همایون.اشک هنوز توی چشم هام بود و اگه اجازه ی ریزش بهش میدادم تا مدتها میریخت و من و به حال زار رها میکرد.چه حس بدی بود بغض اولین لحظات شروع زندگی.کمی شربت خوردم تا بلکه حالم سر جا بیاد.به جمعیت روبروم خیره شدم.خواننده ی معروف زنی همراه با نوازندگانش مراسم رو رونق داده بودند. همایون رو همرقص زن دیگه ای دیدم.پوزخندی زدم و خیره شدم به دامن پر چین لباس عروسم.
این دور هم تموم شد.کیارش به سمت من اومد. با یه لبخند مهربون و خیلی ریلکس.
-با رامین میرقصیدی؟کارش حرف نداره.خیلی خوب میرقصه.
جوابش رو ندادم.با تعجب بهم خیره شد.نگاهم به روبرو مات شده بود.
-مهربانوووو؟
-هیچی نگو لطفا.
-حالت خوب نیست؟کسی بهت چیزی گفته؟
بغضم رو به سختی فرو دادم و گفتم:
-چرا برای دور اول با سوزان رقصیدی؟
نگاه و صورت متعجبش تبدیل شد به خنده های بلند و کشدار.
-هااان.فهمیدم دلت از چی پره...حسادت های بیجای زنانه.
-کیارش؟!!!
-کوچولوی من...ببین مهربانو امشب اگه ما توی مراسم عروسیمون با هرکسی که بهمون پیشنهاد رقص میه نرقصیم یعنی اینکه از بودنش توی مراسممون ناراضی هستیم.این یه جور لطفه که ما به اونها میکنیم.
صورتم رو چرخوندم به سمتش.با خنده نگاهم میکرد.چشم هاش رو ریز کرد و دستم رو توی دستش گرفت.
-اما من نمی خوام تو به اونها لطف کنی.
خنده اش رو خورد.خیلی رسمی و جدی گفت:
-میدونم که برات خیلی زوده که احساساتت رو فرو بخوری.اما باید عادت کنی.این آخرین مهمونی ای نیست که ما داریم.
جدی بودنش عذابم میداد.چاره ای جز قبول حرفهای احمقانه اش نداشتم.با بغض گفتم:
-میفهمم.
دستم رو به لبهاش نزدیک و بوسه ای نرم از پشت دستم کرد.موج اشک توی چشم های در حرکت بود...کیارش من...کیارش روزهای جدید من... کاش بفهمی که هیچ جور نمیخوام از دستت بدم.به هیچ قیمتی.
**************************************************
عمارت درست وسط باغ قرار داشت. مراسم عقد کنان در داخل یکی از اتاق های داخل عمارت برگزار شد که سفره عقد زیبایی هم چیده شده بود. مادر بدری سر عقد سینه ریز برلیانی به گردنم آویخت که همیشه همراهم بود. هدایای اون شب برای من باعث شگفتی بود. همه با هدایای گرانقیمتی آورده بودند حتی اگر وضع خوبی نداشتند. جشن و پایکوبی تا نیمه شب ادامه داشت. اون شب برای بار اول بود که گریه ی مادر رو میدیدم. پدر با چهره ای مهربان دست دور گردنم انداخته بود و صورتم را غرق بوسه میکرد. مادر هم گریه میکرد و هم مثل همیشه زیر گوشم توصیه میکرد که بعد از رفتنش مراقب باشم که فلان چیز درست انجام بگیرد. راستش دل من هم کمی برایشان تنگ میشد اما با وجود کیارش کمی از دلتنگی ام برطرف شده بود. جشن و پایکوبی تا پاسی از نیمه شب ادامه داشت. ازدواج ما با آن همه ریخت و پاش و مهمان های بزرگ و غذاهای فرنگی بی شباهت به یک ازدواج سلطنتی نبود. اما من از این مراسم در دفتر خاطراتم که حتی در خانه ی کیارش هم تنها همدمم بود ، از این جشن به عنوان مراسم نیمه سلطنتی یاد کردم.
فصل ششم
هفته ی اول بعد از ازدواج من و کیارش ، همه اش تفریح و سرگرمی هایی بود که کیارش هم اش رو توی باغ داشت.استخر برای شنا ، زمین بزرگ برای تنیس ، پیانوی قشنگی که انسان رو جذب میکرد که حداقل روزی یک قطعه بنوازه. خوندن آواز دونفره و پیاده روی و خلاصه هرکاری که فقط توی رویا میشد شاهد این همه خوشی بود در اوایل ازدواج. همه ی اینها به دلیل آشنای بیشتر من با باغ و عمارت بود . هرکدوم از ما اتاق شخصی ای داشتیم علاوه بر اتاق دونفره مان. عمارت در کل شش اتاق داشت. اتاق بزرگتر رو برای حضور مادر بدری در نظر گرفته بودیم .مادر بدری ترجیح داده بود که در ماه های اول ازدواجمون با ما زندگی نکنه. شاید این خواسته ی قلبی من و کیارش هم بود البته با توجه به علاقه هردویمان به مادر بدری! از همون روز اول دختر جوانی به اسم گل بهار که چند سال از من بزرگتر بود به عنوان خدمتکار مخصوص من درنظر گرفته شد. جدا از گل بهار ، داراب که هم راننده ی مخصوص و هم باغبان باغ بود در باغ حضور داشت. روزها بعد از خوردن صبحانه مشغول پیاده روی در باغ میشدیم. بوی گلها مست کننده بود. سر سبزی باغ به زیبایی باغ و عمارت می افزود.
- ماه عسل رو توی کشور باشیم؟
- ماه عسل؟ هوووم ! نمیدونم . تو چی میگی؟
کمی فکر کرد و گفت :
- یکی از دوستام که اون شب عروسی هم توی مراسم بود ویلای خوبی توی شمال داره. چطوره بریم اونجا؟
- خب بد نیست. کدوم دوستت؟
- همایون کشاورز.همون مرد لاغر اندامی که با همسر و پسرش اومده بود.
- آها. همونی که پسرش موهای بوری داشت؟ آره یادم اومد. چه پسر شیرینی هم بود.
- آره خودشه. پسرش شبیه همسرشه. بور و زاغ. وگرنه خودش که فرقی با زغال نداره.
به خنده افتادم. راستش از به یاد آوردن حرکات اون شب همایون بدنم مور مور میشد.
- کیارش چرا ویلای اونها؟
- چون من هنوز فرصت نکرده ام برای خودم ویلایی دست و پا کنم. نصف ماه عسل رو با اونها میگذرونیم و نصف دیگه اش رو تنهایی . امیدوارم تو و سوزان دوستهای خوبی برای هم بشین.
**********************
کیارش پیشنهادش رو با همایون درمیون گذاشت. همایون هم با روی باز پذیرفت!فردای اون روز هردو بار و بندیل هامون رو جمع کردیم و همراه ماشین جیپ کیارش که مخصوص سفر بود به سمت شمال حرکت کردیم. گل بهار و داراب هم با ما همراه شدند. توی مسیر از کیارش درخواست کردم تا من و گلی باهم کمی عقب ماشین بشینیم و گپی بزنیم. گل بهار دختر زیبایی نبود. اما چهره ی مهربون و دوست داشتنی ای داشت. همیشه روسری گلداری به سر داشت و لباس بلندی به تن. میوه ای رو که برام پوست کنده بود رو ازش گرفتم.
- بفرمایید خانم جان.
- ممنون. گلی تو چند سالته؟
درحالی که هنوز سر به زیر داشت و با گوشه ی روسری اش بازی میکرد گفت:
- بیست و یک.
- خوشحالم که دوست جدیدی مثل تو دارم.
سرش رو برای لحظه ای بلند کرد. کمی از موهای مشکی اش از زیر روسری بیرون ریخته بود. در اثر حرکت تند ماشین موهاش به هوا میرفت. لبخند ملیحی زد و دوباره سرش رو پایین انداخت.
- خیلی وقته تهران هستی؟
- یک ماهی هست.
- قبل تر کجا بودی؟
- شمال. یعنی توی یکی از روستاهای کوچیک شمال.
- چه خوب. حالا که داریم میریم شمال ، میتونی بری و سری به خونواده ات بزنی.
سرش رو دوباره بلند کرد. خنده اش اینبار دندانهای سفیدش رو نمایان ساخته بود. دستم رو روی شونه اش گذاشتم و اونرو دوستانه فشردم تا بهش اطمینان بدم که این اجازه رو براش صادر میکنم. دست روی دستم گذاشت. خنده اش برام بزرگترین قدردانی بود.هنوز یک ساعت دیگه تا مقصد راه بود.
- کیارش ، بهتر نیست کمی هم توی جنگل ها بریم و عکس بندازیم؟
- اطاعت .
به دستور کیارش ، ماشین متوقف شد. از داراب و گلبهار هم خواستم تا بیان و عکس چهار نفره بگیریم. بعد از عکس گرفتن گلی و داراب به ماشین برگشتند و من مشغول چیدن گل شدم و کیارش روی زمین دراز کشید.
- مواظب باش تیغ توی دستت نره.
- مواظبم.
جنگل پر بود از گلهای رنگی. یه دسته ی کوچیک گل چیدم و یکی از شاخه ها رو هم توی موهام گذاشتم. کیارش چشمهاش رو بسته بود. روی صورتش خم شدم. سنگینی نگاهم رو احساس کرد. چشمهاش رو باز کرد. به روش لبخند زدم و دسته گل رو به طرفش گرفتم. گل ها رو گرفت و دستم رو بوسید.
- چه خوش بو اند .
- اوهوم.
بلند شد نشست و به درختی تکیه داد. من هم کنارش نشستم و مشغول پاک کردن موها و لباسش از برگ ها شدم. گلها توی دستش بود و نگاهش به من. خیره نگاهم میکرد و من از این سنگینی نگاه لذت میبردم.
- گاهی ، میترسم نگاهت کنم.
- چرا؟
- چون چهره ات دیوانه کننده اس... شاید هم مست کننده.
خنده ای با لوندی کردم . دستی توی موهاش کشیدم و گفتم:
- و تو جذاب ترین مرد دنیا هستی.
سکوت کرد. گونه ام روبوسید و سریع بلند شد.
- شدیم مثل دختر پسرهای لوس. ما دیگه زن و مرد بزرگی شدیم.
اما من هنوز احساس کودکی میکردم. از این جدی شدن های ناگهانیش حیرت زده میشدم. اما من هم به تبعیت از اون بلند شدم و دوشادوش او به سمت ماشین حرکت کردم.
****************
عصر بود ، به شهری رسیدیم که ویلا در اون قرار داشت.چند وقتی بود که به شمال نرفته بودم. شاید هم نزدیک چند سال.
- کیا ، ویلا کنار دریاست؟
- آره.
از خوشحالی جیغ خفیفی کشیدم که کیارش به خنده افتاد.
- میدونی چند وقت بود دریا رو ندیده بودم؟
- از حالا به بعد هربار که اراده کنی میارمت اینجا.
دست دور گردنش انداختم و ماچ آبداری از لپش کردم. صدای خنده اش بلندتر شد.
- چند وقت قراره اینجا بمونیم؟
- یه ماه.
- یک ماه؟
- آره خب. ماه عسل دیگه.
- میترسم از خوشی زیاد برامون زهر بشه.
- نترس. هروقت دلمون رو زد برمیگردیم.
به ویلا که رسیدیم کیارش که با محیط ویلا آشنایی داشت به هر کسی اتاقی داد. داراب و گلی در اتاق های جدا و من و کیارش در اتاق بزرگتری که در بالای ویلا بود. ویلا چوبی بود. دوبلکس و شیک. منظره ی حیاطش هم حسابی آدم رو به وجد میآورد تا هرروز توش آتیشی به پا کنه و سیب زمینی زغالی دورش خورده بشه. کیارش مشغول تعویض لباسش بود و من که حسابی هوس یه فنجون چای کرده بودم اول از همه به سمت آشپزخونه رفتم.
- خسته ای. بهتره تو استراحت کنی. گلبهار هست.
لباسش رو عوض کرده بود و سیگار برگی به لبش بود.
- نه. بهتره اول یه چای بخورم بعد بخوابم.
- هر طور راحتی.
خیره نگاهش میکردم. اولین بار نبود که با لباس اسپرت میدیدمش اما دلم میخواست همیشه اینطور لباس بپوشه که به قول خودش نمیشد.
- چیه ؟ دنبال ایراد میگردی؟ این فکرها رو باید قبل از بله گفتن میکردی.
از حرفش خنده ام گرفت. چای که حاضر شد کنار هم چایی نوشیدیم و برای استراحت به اتاق رفتیم. بعد از راه طولانی سفر ، خواب لطفش دو چندان میشد. و من اونقدر خسته بودم که تا چشمهام رو روی هم گذاشتم به خواب رفتم.
*******************
از صدای خوردن درهای کمد به هم از خواب پریدم. کیارش بود. انگار دنبال چیزی میگشت.
- بیدار شدی؟ ببخشید از خواب بیدارت کردم.
- نه . باید بیدار میشدم. دنبال چیزی میگردی؟
- آره. تفنگ شکاری. همایون همیشه اینجا میذاشتش.
- شکار؟ الان؟
- نه. الان که هوا داره تاریک میشه.
خواب از سرم پریده بود. از جا بلند شدم و نگاهی توی آینه به خودم انداختم. کیارش هنوز مشغول گشتن کمد بود.
- تو چیزی خوردی؟
- آره. گلبهار عصرونه ات رو آماده گذاشته. برو بخور که بعد بریم توی حیاط و آتیش روشن کنیم.
- باشه.
پایین که رفتم داراب داشت هیزم توی شومینه میذاشت و گلی هم مشغول شستن ظرف بود. به هردو عصر به خیر گفتم و مشغول خوردن عصرونه شدم.
- گلی خونتون همین نزدیکیه؟
- بله خانم.
- چه خوب. پس بهتره امشب رو پیش خونواده ات باشی.
گلبهار دست از کار کشید نگاهم کرد.
- چیه چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
- ممنون خانم جون.
بعد از خوردن عصرونه با کیارش به حیاط رفتیم تا آتشی روشن کنیم و سیب زمینی کباب کنیم.کیارش مشغول روشن کردن آتیش بود و من هم روی صندلی نشسته بودم و نگاهش میکردم.حرکاتش مقتدر و مردونه بود.
-همیشه از آتیش درست کردن خوشم میومد.
-منم.ولی بلد نیستم.هیچ وقت درست نمیشه.
-کاری نداره که...
-اما من ترجیح میدم فقط بوی آتیش بهم بخوره و نگاهش کنم.
خنده ای کرد و گفت:
-تنبل.
بهش خندیدم.
- کیا امشب گلی رو میشه بفرستیم خونه اش؟
- چطور؟
- خونه اش همین نزدیکیه. گناه داره. حالا که اینجاییم بهتره اونهم یه سری به خونواده اش بزنه.
- باشه هرطور تو بخوای.
-ممنون.
آتیش روشن شده بود و شعله هاش رنگ خوبی پیدا کرده بود.کیارش در حالی که سیب زمینی هارو توی آتیش میانداخت گفت:
-موافقی یه چایی زغالی هم بخوریم؟
-واااای.آره.خیلی خوبه الان میرم قوری و کتری میارم.
-بشین گلی هست.
-اونم اومده تفریح دیگه.میرم الان برمیگردم.
رفت و برگشتم زیاد طول نکشید.مشغول درست کردن چای شدم.بلند شد و اومد سمتم.
-بزار کمکت کنم.
-نه.میخوام از دست خودم چایی بخوری.
-به به. چی بشه اون چایی.هلو میشه دیگه چایی نیست که.
شکلکی براش درآوردم و گفتم:
-منو مسخره میکنی؟
-نه والا.
پس این حرفا چیه میزنی؟
-خیر سرم ابراز علاقه میکنم بهت.
-حواست باشه ابراز علاقه ات بوی تمسخر نگیره ها.
-چشم دختر ادلان.
هر وقت میخواست اذیتم کنه بهم میگفت دختر اردلان.منم دست خودم نبود و چپ چپ نگاهش میکردم.اونم قاه قاه میخندید.کارم تموم شد.هر دو روی صندلی هامون نشستیم و به آتیش خیره شدیم.چونه ام رو به پشتی صندلی تکیه داده بودم و آتیش رو نگاه میکردم که چطور زبانه میکشید.
-جای مادر بدری خالیه.
-هیچم نیست.
-کیارش...مادرته.
-بیخیال...الان فقط دلم میخواست فقط فقط خودم و خودت اینجا باشیم و تا شعاع هزاران هزار کیلومتر هیشکی این اطراف نباشه.
-تنهایی همیشه هم خوب نیست.یادت نیست روز اول خودت اینو بهم گفتی؟
-ما که تنها نیستیم.همدیگرو داریم.
نفس عیقی کشید و گفت:
-میدونی چیه؟ از این زندگی خسته شدم.گاهی خوشی زیادی میزنه زیر دلم.یعنی میزد.تو که غریبه نیستی با شیده که بودم حتی شبها هم به خونه نمیرفتم.کاباره ها شده بود تنها جایی که میشد پیدام کنی.حتی کتایون هم برام اهمیتی نداشت.اون روزی هم که تو رو دیدم شبش یه قرار خیلی مهم داشتم با یه آدم خیلی مهم.اگه باز حسادت نمیکنی باید بگم قرارم با یه خواننده ی زن هم بود.اما...اما تو روکه دیدم اونقدر معصومانه و تنها نشسته بودی که دیگه دلم نمیخواست از اونجا جم بخورم.رفتارهای گستاخانه ات بیشتر من رو مجذوب میکرد.جوری که غید قرار و شب و خواننده رو هم زدم. هیچ وقت فکر نمیکردم یه دختر بتونه منو اینطور عوض کنه.حتی تیمسار هم اینو فهمیده.تیمسار مثل پدرمه.بعد از پدرم از هر کسی بهم نزدیکتره.این اواخر حسابی مشکوک شده بود و میگفت نکنه کسی چیز خورت کرده.
بلند بلند خندید.
-پس چرا تیمسار به مراسممون نیومد؟
-آدم عجیبیه.فقط جاهای خاص میره.از عروسی هم بیزاره چون دخترش رو توی شب عروسیش کشتن.
-چی؟
-میدونم برات شاید غیر قابل حضم باشه.اما خب تیمسار آدم معمولی ای نیست.به خاطر یه سری درگیری های خاص مخالف هاش این کار رو کردن.
-خیلی بده.کاش یه شب دعوتش کنی خونمون.
-مطمعنم که نمیاد.از وقتی پدرم فوت کرد دیگه پاش رو توی خونه ی ما نذاشت.گفتم که کلا عجیبه.
توی تفکراتم غرق شده بودم و چهره ی تیمسار رو توی شبی که دخترش رو کشتند تصو میکردم و براش دل میسوزوندم که از حرکت کیارش شوکه شدم.کیارش صورتش رو نزدیک من آورده بود و صدای اووووو اووو در میآورد که مثلا منو بترسونه!بعد هم خودش زد زیر خنده.
-تو دیوونه ای.
-دیوونه نبودم.دیوونه ام کردی.
زدم زیر خنده.خنده بعد از شوکه شدن حسابی میچسبه.باور کنین.
چهاردهم اسفند ماه سال یکهزارو سیصد و پنجاه و دو
شمال ایران-ویلای همایون!
****************
یک هفته از اسکان ما در ویلا گذشته بود. تمام این یک هفته هر روزش از روز قبل زیباتر گذشته بود و مزه ی شیرینی اش رو احساس میکردیم.گلبهار شبها به خونه اش میرفت و ساعاتی رو با خونواده اش سپری میکرد. بهتر شدن روحیه اش و گرم شدن رابطه اش با خودم رو بهتر احساس میکردم و از این بابت خوشحال بودم. جمعه بود . توی حیاط ویلا با کیارش نشسته بودیم و مشغول تخته بازی بودیم. صدای بوق های ممتد از پشت در حیاط توجهمون رو جلب کرد.
- باید همایون باشه.
داراب به سمت در رفت و در رو برای ماشین تازه وارد گشود. حدس کیارش درست بود. همایون و همسرش و بهرام پسرشون ، توی ماشین منتظر بودند تا در براشون باز بشه. کیارش بلند شد تا به استقبالشون بره. من هم به تبعیت از اون بلند شدم و به سمت در رفتم. ماشین لحظه ای بعد داخل شد و اولین نفر سوزان بود که پیاده شد. باهاش روبوسی کردم و اون بار دیگه ازدواجمون رو تبریک گفت.
- چه خوب شد که قبل از ظهر رسیدید . چطوره برای ناهار به جنگل بریم؟
همه با نظر من موافقت کردند و همگی با ماشین کیارش به جنگل رفتیم.
مردها مشغول شکار کبک شده بودند و من و سوزان کنار آتش نشسته بودیم و صحبت میکردیم. بهرام کوچولو و شیرین هم به پدرش و کیارش چشم دوخته بود تا راه و رسم شکار رو یاد بگیره.
- کیارش مرد خوبیه. امیدوارم خوشبخت بشی باهاش.
- آره . همین طوره. خیلی مهربون و دوست داشتنیه .
نگاهی به بهرام انداختم و گفتم :
- پسر قشنگی داری. خیلی هم شیرینه.
سوزان با عشقی مادرانه به بهرام نگاه کرد و گفت:
- تنها دلخوشیمه توی زندگی.
احساس کردم دلش میخواد باهام درد و دل کنه. منتظر موندم تا خودش به حرف بیاد.
- همایون دوست و رفیق هاش رو به من و بهرام ترجیح میده. تا وقتی تو جمع دوستاش باشه ما رو میبینه اما بعد از اون توی خونه کوچکترین کاری به هم نداریم.
یاد حرف کیارش افتادم.سعی کردم با امیدواری باهاش حرف بزنم تا ناراحت نشه.
- فکر می کردم باید از روی علاقه باهاش ازدواج کرده باشی. تو از هر لحاظ از اون سری.
- قبل از ازدواج گول مهمونی های اشرافی و حضور در جمع بزرگان رو خوردم. اما الان برای خودم متاسفم.
- همین که زندگیت در ظاهر خوبه کافی نیست؟ همایون نباید مرد خسیسی باشه.
- نه نیست. اما کاش فقط به همسرش دلبستگی داشت.
دلم برای سوزان سوخت . خودم هنوز بچه بودم و نمیدونستم که چطور باید اون رو دلداری بدم.زن زیبایی بود که مهربونیش نهایت نداشت. اما همایون به خاطر شرایط اجتماعیش به خودش جرات داده بود که با اون و زندگیش اینطور بازی کنه. بعد از کباب کردن کبک های شکاری و کمی استراحت به ویلا برگشتیم. یک هفته ای رو هم با خانواده ی همایون سپری کردیم و بعد از اون به تهران برگشتیم.
از مهمانی های هرشب،من و کیارش فقط به مهمونی های آخر هفته می رفتیم.سوزان مدام بهم غر می زد که چرا توی بقیه ی مهمونی ها همراهیشون نمی کنیم؟ از نظر من خسته کننده بود این همه مهمونی...هر شب هر شب...کیارش هم به تفکرات من احترام میگذاشت و فقط اگر مهمون شخص خاصی دعوت داشتیم این رسم رو میشکوندیم.مهمونی ها پر بود از انسان های معروف و شناخته شده و ثروتمند که برخورد و آشنایی با هرکدومشون منو تا سر حد شوق می برد.اوایل بیشتر ذوق زده میشدم از دیدن فلان تیمسار یا یکی از اقوام شاهنشاه! اما این اواخر دیگه برام عادی شده بود.گاهی کسایی رو می دیدم که حالا اون ها دیدن من براشون یه جور افتخار بود و از دیدن من شگفت زده می شدند.
چقدر شیک! چه دهن پر کن! این ها جملات مادرم بود که بعد از تعاریف من از هر مهمونی ابرازشون می کرد.از روز عروسی تا به اون روز مادرم رو ندیده بودم. تقریبا یک ماهی می شد.
-مهربانو؟حواست که به رفتارت هست؟سعی کن یه الگو پیدا کنی واسه خودت از بین این همسرای تیمسارا.
-نمی خوام کسی فکر کنه که از خودم آزادی عمل ندارم و یه مقلدم!
مادر کمی از قهوه اش نوشید و بعد در حالی که دستش رو توی هوا می چرخوند گفت :
-زنای درباری همه مثل هم رفتار می کنن.
-به هر حال من اینطور نیستم.
-دختر سر خود نباش.بزار پشت سرت خوب بگن.
-من همین طوری هم محبوبم.سوزان می گه.
-سوزان تو توهمه...
-هیچ هم اینطور نیست.سوزی از من بیشتر تجربه داره.تو تمام مراسم ها و مجلس ها شرکت میکنه.چه رسمی چه غیر رسمی.حتی یواشکی بهم گفت که با دوست خواهر اعلیحضرت رفاقت هایی هم داره!
چشم های مادر برق زد و ابرو بالا انداخت.من هم کمی از قهوه ام رو خوردم و گفتم:
-دختر تیمسار...برای مهمونی شب جمعه به خاطر دیدن من اومده بود مهمونی.یه دختر شونزده ساله اس.می گفت من و کیارش تو جمع دوستاش به زوج خوشبخت معروفیم! می گفت عاشق لباس های شبه منه.
مادر که حرف های من انگار براش جالب شده بود فنجونش رو در حالی که نگاهش به من بود روی میز گذاشت و گفت:
-خب خب؟تو چی گفتی؟
-من؟خب هیچی! چی باید می گفتم؟تشکر کردم از این که همچین فکری درباره ی من و کیا میکنه و بعدهم با هم عکس انداختیم.
-کیارش هم تو عکسها بود؟
-اوهوم!
-حواست باشه عکس تکی ازتون نگیرن.هر دوتاتون با هم تو عکس باشین.مردم بلدن واسه کسایی که بیشتر تو چشم ن چطوری حرف در بیارن.
-مامان!اونا همشون آدمای متشخصی ن.
-آدم فضول همه جا پیدا میشه.
شونه هام رو بالا انداختم و خیره شدم به میز بینمون.صدای زنگ تلفن بلند شد.زیر لب با خوشحالی گفتم:
-کیارشِ!
بلند شدم و درحالی که به سمت تلفن می رفتم بلند گفتم:
-ننه گوهر خودم برمی دارم.
دو روزی می شد که کیارش رو ندیده بودم.این چند روز مشغله ی کاریش به حدی بود که خونه نمی یومد و به من هم اجازه داده بود تا توی این چند روزی که سرش شلوغه خونه ی پدرم باشم.نفس عمیقی کشیدم!
-بله؟
-سلام کوچولوی من.
-کیارش!
-سلام.
-سلام.خوبی؟تو نمیخوای باور کنی که من بزرگ شدم؟
-هیچ وقت! تو همیشه واسه من همون مهربانوی اخموی تو کافه ای.
آروم توی گوشی گفتم:
-دلم خیلی برات تنگ شده.
صدای اون هم توی گوشی خفه و آروم شد.
-مثلا چقدر؟
-اندازه نداره.باید ببینمت تا بهت ثابت کنم.
شیطون شد و پرسید:
-چطوری؟
-کیا!
خندید و بعد از کمی مکث گفت:
-اصلا یادم رفته بود برای چی زنگ زدم.
-برای چی؟
-کارام و راست و ریس کردم که شب بیام دنبالت.وای نمیدونی چقدر دلم واسه اون پیرهن گلبهیه ات تنگ شده!
-کیا؟این چه طرز ابراز احساساته؟
اونقدر بلند خندید که مجبور شدم گوشی رو از گوشم فاصله بدم.
-آخ خدا دلم تنگ شده واسه قیافه ات در حال حرص خوردن.
-بس که بدحنسی.
-مامان مهینت چطوره؟اردلان؟
-خوبن.سلام می رسونن.
-همچین ترتیب یه شام حسابی رو بدیا...وقتی میام خیلی گرسنمه.
-باشه.
-یه زنگ هم به سوزی بزن.زنگ زده بود خونه دیده بود نیستی نگرانت شده...
-جدی؟باشه حتما بهش زنگ میزنم.به تو زنگ زد؟
-نه.همایون عصر بهم گفت.
-آها!
-خب دیگه.من فعلا برم به کارام برسم.شب می بینمت بانوی کوچولوی من.
تلفن رو که قطع کردم شماره ی سوزان رو گرفتم.بعد از چند بوق صداش رو شنیدم.
-بله؟
-سلام سوزی.مهربانو ام.
-به به سلام.ستاره سهیل شدی خانم خانما.نیستی دو روزه.
-آره ببخش یادم رفت بهت زنگ بزنم.امدم خونه ی مامانم.
-عزیزم...خوش بگذره بهت.چه خبر؟
-خبر که هیچی.سلامتی.تو خوبی؟بهرام خوبه؟
-من خوبم بهرام هم خوبه.داره دوچرخه سواری می کنه.
-آخی.بهش سلام برسون.
-قوربونت.مهربانو میخواستم بگم که فردا شب تولد همایونِ.هم تو و کیا دعوتین و هم مامان و بابات.
-ممنون.چه خوب.مامان و بابام دیگه واسه چی؟
-چه مهمونی بزرگه.خواستم اونها هم باشن.جای کسی و که تنگ نمی کنن.
-مرسی عزیزم.حتما میایم.
-قدمت رو چشم.پس تا فردا.
-سلام برسون به همایون.فردا شب میبینمت.
------------------------------------------------------------------------
من،کیارش،مادر و پدرم سوار بر ماشین کیارش به سمت خونه ی همایون حرکت کردیم.کیارش برام یه لباس شب سرمه ای رنگ خریده بود.رنگش فوق العاده زیبا بود.نه زیادی پررنگ بود و نه خیلی کمرنگ.تا دو انگشت زیر زانوم بود و بالاش هم دکلته.روش هم کمی کار شده بود همین از سادگی بیش از حد درش آورده بود.موهام رو به سبک غربی درست کرده بودم و آرایشم هم ملیح بود و با سادگی لباسم هماهنگ بود.کیارش هم کت و شلوار سفید و لاجوردی ای پوشیده بود.
مادر و پدر هم مثل همیشه ساده بودند.طبق سلیقه ی مادر.
ماشین متوقف شد.من و کیارش جلوتر به راه افتادیم.جلو در عمارت چندنفر با لباس های رسمی برای خوش آمدگویی ایستاده بودند.توی باغ پر بود از میز و صندلی و مهمون هایی که هرجا چشم می انداختی میدیدشون!حسابی شلوغ بود.سوزان رو از دور دیدم که تا دیدمون برامون دست تکون داد و به استقبالمون اومد.
-سلام خیلی خوش اومدین.
با هم دست دادیم.مادر و پدرم رو معرفی کردم که گفت:
-بله واز شب عروسی شما به یاد دارمشون.خیلی خوش اومدین.بفرمایید اون سمت تا من هم برسم خدمتتون.
مادر و پدرم به سمتی که سوزان اشاره کرده بود رفتند و ما هم به دنبال سوزان به داخل عمارت به راه افتادیم.سوزان بین من و کیارش به راه افتاد و در حالی که موهاش رو با حالتی عصبی مرتب می کرد گفت:
-تو یه سری مهمون های خودمونی تر هستن.گفتم بهتره شما بیاین اینجا تا بعد...
کیارش در حالی که کمی گره کراواتش رو شل می کرد گفت:
-شوهرت کو؟نکنه رفته گل بچینه؟
سوزان با حرص نفسش رو بیرون داد و گفت:
-دیوونه ام کرده! تا تونسته مهمون دعوت کرده! به کسی نگینا اما همون اول یه صد نفری رو دک کردم.همین طوری هم جا ندارم چه برسه به این که...
-یه شب که هزار شب نمیشه سوزان.بیچاره دلش خواسته واسه تولدش همه جمع بشن.
-آره خب.اما از شانس بده منِ بدبخت تولد اونو و سالگرد ازدواجمون تو یه روزه. واسه همین بدون هماهنگی با من تمام جد و آبادش و گفته بیان.
کیارش زد زیر خنده.آروم بازوش رو از پشتِ سر سوزان نیشگون گرفتم و اخمی بهش کردم. سوزان طفلک گناه داشت.حسابی آشفته بود.
وارد عمارت شدیم. از جمعیتی که بیرون دیده بودیم تقریبا به اندازه ی نصف بیشتر از اونها رو داخل ساختمون رویت کردیم! کیارش با لحن تمسخر آمیزی گفت:
-اینا خودی ن؟
سوزان زیر لب غرید:
-نه.اینا فامیلای دهاتیه همایونن.من خودم تا به حال ندیده بودمشون.
اینبار کیارش بلند زد زیر خنده.از خنده ی اون من و سوزان هم به خنده افتادیم.کیارش ابرو بالا انداخت و گفت:
-ببخشید اصلا دست خودم نبود اما همایون واقعا ابلهِ!
وسط سالن که رسیدیم سوزان نگاهش رو دور سالن چرخوند و گفت:
-شما برید سالن بالا.اونجا با بیشتریا آشنایین.اگه همایون رو هم دیدین بگید بیاد پایین پیش اینا!
کیارش دست انداخت زیر بازوی من و گفت:
-باشه.خیالت راحت.ما میریم بالا توام برس به خونواده شوهرت...
خندید.منم خنده ام گرفت.حرص خوردن های سوزان هرچند ناراحت کننده و باعث عذاب ، اما گاهی واقعا بامزه بود. همراه کیارش از پله های مارپیچ و زیبای خانه ی همایون بالا رفتیم.سوزان راست می گفت اینجا جمع خودمونی تر بود.بیشتر مهمان های حاضر در این جمع رو می شناختم.با همه خوش و بشی کردیم و با کیارش گوشه ای نشستیم.کیارش طبق معمول همیشه و به عادت همیشگی اش سیگاری آتش زد و من هم ساکت نشستم.معمولا اول بقیه ی خانم ها می یومدند و با من سر صحبت رو باز می کردند.صدای همسر یکی از دوستان کیارش رو شنیدم.اسمش پریدخت بود.زن زیبایی نبود و اکثرا با آرایش های اقراق شده در مراسم ها حاضر می شد!
-مگر این که مراسم سوزی باشه و ما شما و آقای پارسا رو وسط هفته ببینیم.
به روش لبخندی زدم.
-چون مهمونی خیلی بزرگ بود اومدیم.مادر و پدرم هم دعوتند.
-اِ؟به به چه خوب.حتما یادم باشه ببینمشون.
کیارش دود سیگارش رو بیرون داد و گفت:
-نمیدونی همایون کجاس؟
پریدخت در حالی که با لوندی موهاش رو از توی صورتش کنار می زد با خنده کفت:
-نه...با شوهر من رفتن...خیلی وقته پیداشون نیس.
کیارش زیر لب چیزی گفت و بعد هم ریز خندید.متوجه نشدم که چی گفت اما مطمئن بود که در وصف پریدخت بوده. همیشه بعد از هر مهمونی کیارش شروع میکرد به فحش دادن و بد و بیراه گفتن پشت سر شوهر پریدخت با اون زن گرفتنش!
تقریبا می تونم بگم که ازش متنفر بود!
-ایناها...پیداش شد..
نگاهی به کیارش و نگاهی به امتداد نگاهش انداختم.همایون رو می گفت.در حالی که تلو تلو می خورد به سمتمون اومد.همراه با شوهر پریدخت که اونم دست کمی از همایون نداشت...بوی مشروبشون از دور هم توی بینیم پیچید...
همایون در حالی که نزدیک ما می شد رو کرد به کیارش و با لحنی کشدار و متعفن گفت:
-به به ...خوش اومدی کیا...بالاخره اومدی؟
کیارش سری به نشانه ی سلام تکون داد و چیزی نگفت.
جو همیشه برام مایه ی خفقان بود.باید عده ای مست رو تحمل می کردم در حالی که خودم زیادی هوشیار بودم.همایون حالا دیگه خیلی نزدیک شده بود.رو کرد به من و در حالی که دستش رو دراز می کرد گفت:
-سلام.حسابی قدم رنجه کردین خانم پارسا...
دستم رو با اکراه جلو بردم.دستم رو توی دستش فشرد.جوری که نزدیک بود از درد فریاد بزنم.دندون هام رو از حرص روی هم فشار دادم و دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم.نگاه های وقیحانه اش حالم رو بد می کرد.کیارش انگار متوجه حالم شد و گفت:
-مهربانو می خوای بریم پایین توی باغ یه چیزی بخوریم؟
به روش لبخندی زدم.لبخندی که همه اش سپاس بود و قدردانی.دستم رو گرفت و به پایین رفتیم.سرم گیج می رفت و حالم بد شده بود.
-بیچاره سوزان...همایون کریه ترین آدمیه که تا به حال دیدم...
کیارش سیگار دیگری آتش زد و رو کرد به سمتی که سوزان ایستاده بود و با مهمان ها خوش و بش می کرد.
-سوزی ما می ریم پیش اردلان و مهین بانو.
سوزان حرفش رو با مهمون های جلوی روش قطع کرد و دستش رو برامون تکون داد و درحالی که به سمتمون میومد از مهون هاش برای لحظه ای عذرخواهی کرد.
-وای بچه ها شدین فرشته نجاتم.منم با خودتون ببرین.
-کجا ببریم؟بابا برس به اینا.اون همایون که اصلا تو حال خودش نیست.
-می گم بهرام بره پیششون.بریم.فقط بریم.
بعد رو کرد به مهمون ها و بعد از عذرخواهی کوتاهی همراه با ما به باغ اومد.
شب نسبتا خوبی بود.بد نبود،اولین شبی که مادر و پدرم توی دوران متاهلیم با من در مهمانی بزرگی شرکت داشتند.به هر سختی ای که بود بالاخره اون شب هم گذشت!
================================================== ===
این اولین باری بود که مادر برای ناهار به منزل ما اومد. از گلی خواستم تا بهترین غذای رو که بلده بپزه تا مادر بهانه ای از غذا نداشته باشه.
- پدر خوبه؟
- آره. مگه میشه پدرت خوب نباشه؟ گفت امروز نمیاد . برای تعطیلات نوروز همدیگرو میبینیم.
- عجب تصمیم بزرگمنشانه ای گرفته.
- طعنه نزن.کیارش خونه نیست؟
- نه. اولین روز از زندگی مشترکمونه که خونه نیست و میره سرکار.
- سرکار؟ کدوم کار؟ من که بالاخره نفهمیدم کار این پسره چیه.
- مادر شما هنوز هم ...
- هنوز هم چی؟ ای بابا دختر ، تو فکر کردی یک ماه از زندگی مشترکت گذشته به اندازه چند سال بزرگ شدی؟
- خب ... نمیدونم. اما شما هم بهتره بعد از یک ماه دوری حرفهای خوب بزنید و اینقدر تند نباشید.
مادر خنده ای کرد و چیزی نگفت. گلبهار چای آورد و مادر درحالی که دندانهایش را به هم میفشرد نگاهی به او انداخت. وقتی رفت پرسید.
- این دختره کیه؟
- هیش. یواشتر. دختر خوبیه. خدمتکار مخصوص منه.
مادر ابرویی بالا انداخت گفت :
- خوب کار میکنه؟
- آره. از من بزرگتره. خانواده اش شمال هستند و این برای کار به اینجا اومده. ماه عسل که رفته بودیم شمال اون رو هم میفرستادم پیش خونواده اش تا کمتر احساس دلتنگی بکنه.
مادر نگاه تندی بهم کرد و من فهمیدم که حرفی برای توپیدن به من آماده کرده.چیزی نگفتم و ریز خندیدم. خودش هم به خنده افتاد.
- یه هفته ی دیگه عید نوروزه.
- اوهوم.
- بهتره برای خرید بیای و با من خرید کنی.
- ممکنه کیارش ناراحت بشه.
- خب برای اون هم خرید میکنیم.
- بهتره با خودش برای خرید لباس عید برم.
- آره . اصلا هرطور کیارش خواست. به هر حال همسرته.
مادر بعد از صرف ناهار هم کمی ماند و بعد رفت. عصر که کیارش به خونه برگشت براش تعریف کردم که مادر به خونمون اومده بود.
- پس چرا منتظر نموند تا من بیام؟
- نمیدونست کی برمیگردی. اتفاقا سراغت رو هم گرفت.
- برای لباس نوروز به خیاط مادر بدری سفارش چند دست لباس رو دادم.
از خوشحالی برقی توی چشمهام اومد.
- خب تو چی؟
- من هم قراره به اروپا سفر کنم. برای خودم لباس میخرم. البته فراموش نمیکنم که برای تو هم بخرم.
- سفر؟ تنها؟
- آره عزیزم. سفر اجباریه. اما کوتاه مدته. سه روزه برمیگردم.
- کاش میتونستم باهات بیام.
- حسرت چیزی که نمیشه رو نخور. بهتره بری پیش خونواده ات.
- اما دلم میخواست با تو باشم.
- میدونم عزیزم. اما چاره ای ندارم. باید تنها برم.
********************
اولین روزی که کیارش به سفر رفته بود برام خیلی سخت بود. پیش مادر و پدرم بودم اما آروم و قرار نداشتم. سعی میکردم با نقاشی کردن خودم رو سرگرم کنم اما بعد از چند دقیقه دوباره بی حوصله میشدم. حسابی به کیارش عادت کرده بودم. اینکه اصلا یک ماه اول رو از خونه هم بیرون نرفته بود و همه اش کنارم بود بیشتر وابسته ام کرده بود. مادر بهم خورده میگرفت و میگفت چرا این همه پریشونم و این همه وابستگی اصلا خوب نیست. اما دست خودم نبود. نمیتونستم کاری بکنم. کیارش همسرم بود و من دوستش داشتم. دو روز اول مثل هزاران سال برام گذشت. اما روز دوم به خاطره ای به یاد موندنی تبدیل شد.یه انگیزه برای روزهای که شاید باز هم از کیارش دور باشم. چند وقتی بود که تغییراتی در خودم دیده بودم که وقتی به مادر گفتم لبخندی معنی دار زد و گفت:
- احتمالا باردار هستی.
و این من بودم که نمیدونستم بخندم یا اشک بریزم. عصر با مادر برای آزمایش رفتم و قرار بود جوابش یک هفته ی دیگه آماده بشه. پزشک بودن مادر میتونست این تشخیص رو ثابت کنه اما خب برای اطمینان بیشتر به آزمایش نیاز بود. از اینکه داشتم مادر میشدم غرق در خوشی و سیر در عالم رویا شده بودم. دلم میخواست کیارش هرچه زودتر برگرده و این خبر خوب رو بهش بدم. گرچه اون بار اولش نبود که پدر میشد و مثل من این همه ذوق ازش انتظار نمیرفت. صبح روز چهارم بود که با صدای کیارش از خواب بیدار شدم. توی دستش پیرهن صورتی رنگ زیبایی بود و به لبش لبخندی که بهم امید میداد. از دیدنش از جا پریدم و از خوشحالی به گردنش آویزون شدم.
- کیارش کی برگشتی؟
- هیس. یه کم یواشتر. همین الان رسیدم.
با صدای آرومی گفتم:
- دلم برات یه ذره شده بود. خوشحالم که سالمی.
- منم همین طور.
بعد اشاره ای به پیرهن کرد و گفت:
- خوشگله؟
- معرکه اس.
پیراهن رو ازش گرفتم و گفتم:
- کیارش؟
- جونم عزیزم؟
- میخوام بهت یه خبری رو بدم.
- خبر؟
- آره.
- خب. من سراپا گوشم.
- تو...داری پدر میشی.
کیارش به خنده افتاد. خنده ای از روی خوشحالی. من هم به خنده افتادم. خوشحال بودم که اینطور میبینمش.
- جدی میگی؟
- آره. البته تازه آزمایش دادم . اما مادر میگه باردارم.
- خیلی خوشحالم. اما یه کم زود بود.
- منظورت به منه؟
و روی لبه تخت نشستم. کنارم نشست و موهام رو نوازش کرد.
- خب...بهتر بود که یک سال از زندیمون بگذره.
- فکر نمیکنم ایرادی داشته باشه.هرچی تفاوت سنی مادر و فرزندش کمتر باشه بهتره.
- و من چی؟
- خب تو هم همین طور.
- من هرکاری که بکنم سی و اندی سال از کوچولومون بزرگترم.
- مگه عیبی داره؟
- نه. نه.
لبخندی زد. اما تلخ. خواستم از حال و هوای بحث بیرون بکشمش.
- سفر خوب بود؟
- آره سفر تفریحی نبود اما خب کارها به خیر گذشت.
- خدا رو شکر. بیا بریم پایین صبحونه آماده کنم بخوریم.
************