وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان فریاد3

 چیزی نگفتم هیچ اصراری هم نکردم که بمونم. میدونستم اگه بمونم و کم محلی هاش رو ببینم حالم بدتر میشه. راهم رو کج کردم به طرف خونه. کار دیگه ای نمیتونستم بکنم. نمیخواستم در مورد مادرش با پرهام بحث کنم. ایمکه در مورد من چی بهش گفته که اینطور بهمش ریخته و اینطور ازم متنفر شده.

خونه بوی پرهام رو میداد. خیلی دلتنگش شدم. لباسم رو عوض کردم. چشمم به در اتاقه پرهام افتاد که نیمه باز بود. بارها وقتی پرهام بود به اتاقش میرفتم و همه جارو تمیز میکردم ولی تا حالا نشده بود وقتی که نباشه به اتاقش برم آخه چیزی منو نمیکشوند به طرف خودش. ولی اینبار خود پرهام منو به طرف اتاقش میکشوند. چون میدونستم دارم از دستش میدم. چون میدونستم دوباره با برگشت پرهام به خونه همه چیز عوض میشه. دوباره حکومت نظامی میشه. دوباره دوست داشتن جاش رو به نفرت میده...
روی زمین نشستم و سرم رو روی تختش گذاشتم. ولم براش یه ذره شده بود. دوست داشتم زودتر برگرده خونه. حتی اگه با برگشتنش باهام بدرفتاری کنه.
دوباره چشمام هوای گریه داشتن. دوباره دلم میخواست گریه کنم. بی اختیار اشکام روی صورتم دویدن. عطر بدنش دماغم رو پر کرده بود. دوست نداشتم نفس بکشم. میترسیدم نفس تازه کنم و عطرش از دماغم بره. عطرش رو با تمام دلتنگی هام قورت دادم...
نمیدونم کی خوابم برده بود. با صدای زنگ تلفن بیدار شدم.با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. خودمو به تلفن رسوندم:
- بفرمائید؟
- سلام دخترم
- سلام آقای وحدتی. پرهام خوبه؟
- آره آوردنش تو بخش.
- کی مرخص میشه؟
- چند روز دیگه انشاالله.
- انشالله. بهتون نگفت چطور تصتدف کرده؟ کی مقصر بوده؟
- چرا گفت.
- خب؟
- میگفت حواسش پرت بوده. داشته به یه چیزی فکر میکرده که یهو میره توی لاین دیگه. از اون طرف هم داشته ماشین میومده که الحمدالله اون ترمز میگیره و پرهام بهش نمیخوره. بعد پرهام میخوره به دیوار و محکم به شیشه برخورد میکنه.
- فقط سرش شکسته؟
- بدنش هم زخمی شده ولی نشکسته.
- الحمدالله.
- خب دخترم کاری نداری باهاش؟
من چیکار میتونستم داشته باشم مگه اصلا دوست داشت در مورد من چیزی بشنوه؟ اما من دوستش داشتم و از نبودنش زجر میکشیدم.
- چرا! بهش بگین... نه ... فقط از طرف من پیشونیش رو ببوسین.
آقای وحدتی نفسش رو بیرون داد. انگار میدونست من چی میکشم. انگار دلش به حالم میسوخت.
- چشم دخترم.
- شما اونجا میمونین؟
- آره دخترم. از تنهایی که نمیترسی؟
- نه. مواظبش باشین.
- خداحافظ.
- خدانگهدارتون.
ای کاش میتونستم برم بیمارستان. اونجوری حداقل پیشش بودم. ولی اون ازم خوشش نمیومد. آخه چرا؟ حتما مادرش یادآوری کرده که من چه دختری هستم. و چطور حاضر شدم به خاطر پول دست به این کار بزنم.
پرهام عزیزم جات خیلی خالیه. زندگی بدون تو توی این خونه محاله. کاش زودتر بیای و بهم اخم کنی. کاش زودتر بیای و بهم تشر بزنی. قول میدم هیچ جوابی بهت ندم. فقط بیا... بیا و این سکوت رو بشکن. قول میدم در جواب همه ی بیرحمی هات فقط سکوت کنم. سکوت کنم تا صدات تا عمق وجودم رسوخ کنه

سه روز بدون پرهام زندگی کردم. امروز قراره پرهام بیاد خونه. همه جاروتمیز کردم. غذای مورد علاقه اش رو درست کردم. زیبا ترین لباس هام رو پوشیدم. ساعت ده صبح بود که در خونه باز شد. پرهام و آقای وحدتی. جلو رفتم و دستم رو دراز کردم:
- سلام پرهام جان. خوبی؟
پرهام نگاه طلبکارانه ای بهم کردو سرش رو تکون داد.
- سلام دخترم. اینم از پرهام. هی میگفتی چرا نمیاد؟
پرهام به طرف حموم رفت:
- بابا برام لباس بیارین.
- من میارم پرهام.
آقای وحدتی به طرفم اومد:
- تو باید دوباره بسازیش. میدونم که میتونی.
- اما...
- میدونم مادرش ذهنش رو پر کرده. اما تو دفعه قبل هم تونستی...
چرا آقای وحدتی ازم میخواست عاشقش کنم؟ چرا اون مثل زنش فکر نمیکرد؟ چرا اون برخلاف زنش و پسرش دوستم داشت؟ کاش پرهام هم مثل شما فکر میکرد.
پرهام بیرون اومد و رفت توی اتاقش. دلم میخواست برم پیشش و از دلتنگی هام باهاش حرف بزنم از اینکه توی این چندروز روی تختش خوابیدم. هرچند که نخوابیدم و فقط گریه کردم... اما میترسیدم. براش غذا کشیدم و وارد اتاق شدم. همونطور بی حرکت روی تخت دراز کشیده بود. پانسمان سرش رو عوض کرده بود. صورت در همش منو وادار میکرد که سکوت کنم اما دلتنگی هام این اجازه رو بهم نمیداد:
- بهتر بود فعلا حموم نمیرفتی؟
جوابی از پرهام نشنیدم و این یعنی اینکه به تو ربطی نداره. یعنی به تو چه که من کی حموم میرم.
سینی غذا رو روی میز گذاشتم:
- برات غذایی رو درست کردم که دوست داری قورمه سبزی.
سکوت پرهام ادامه دار و غیرقابل شکستن بود. شاید نمیدونست چی جوابم رو بده ولی اون پسر خانوم وحدتی بود. اون حتما جوابی داشت که اگه میگفت حرف هام به آخر میرسید. شاید هنوز تصمیم نگرفته بود که کی رو انتخاب کنه. من رو یا مادرش و یا شاید هنوزم دوستم داشت و نمیخواست دلم رو بشکنه ولی ای کاش میدونست این سکوتش بیشتر آزارم میداد.
- پرهام... توی این مدت دلم خیلی برات تنــ...
- برو بیرون میخوام استراحت کنم.
بالاخره تونست سکوتش رو بشکنه. هرچند حرف خوبی نزد ولی از اینکه صداش رو شنیدم خوشحال بودم. سرم رو انداختم پایین و خواستم برم بیرون که یهو پرهام بلند شد و روی تختش نشست. یعنی چی میخواست بگه. کاش مثل اون روز توی تله کابین منو توی آغوشش جای بده:
- نگین! یادت باشه تو برای چه کاری توی این خونه ای.
سرم رو براش تکون دادم و از اتاقش رفتم بیرون. اتاقم تنها پناهگاهم بود. روی تخت دراز کشیدم و گریه کردم. دلم میخواست پرهام کنارم باشه. دلم میخواست دستش روی سرم باشه و موهام رو نوازش کنه. اون مادرش رو انتخاب کرد و بهم فهموند منو فقط برای لذتش میخواد و تموم رفتارهای گذشته اش که من فکر میکردم از سر عشقه، از سر ترحم بوده. ولی ای کاش اینا دلیل خوبی بود تا فراموشش کنم تا ازش متنفر بشم..
شب شده بود و هنوز پرهام از اتاقش بیرون نیومده بود. دوباره شامش رو براش بردم... اومدم بیرون و تلویزیون رو روشن کردم. ای کاش پرهام اینجا بود مثل گذشته توی آغوشش مینشستم و فیلم نگاه میکردیم. مثل گذشته نوازشم میکرد...
اما پرهام اون پرهام گذشته نبود. سرسخت تر از گذشته شده بود. غیرقابل نفوذ بود. جرئت نداشتم بهش نزدیک بشم. شب رو به تنهایی به سحر رسوندم. انگار باهام قهر بود که از حق خودش هم میگذشت. دلم بیتاب بود. هیچوقت فکر نمیکردم عاشقش بشم و اون اینطور من رو از خودش دور کنه. هیچوقت فکر نمیکردم اینطور کم محلی کسی ویرونم کنه.
امشب چهارمین شبی بود که پرهام خونه بود اما پیش من نبود. بزرگترین تغییری که کرده بود این بود که حالا از اتاقش بیرون میومد و تلویزیون نگاه میکرد. ولی من پیشش نمیرفتم چون وقتی پیشش مینشستم بلند میشد و میرفت. اون تلویزیون نگاه میکرد و من از دور نگاهش میکردم. مطمئنا اگه میدونست دارم دزدکی نگاهش میکنم میرفت. پرهام عزیز کاش بدونی زندگی کردن با رویات هم برای من لذت بخشه.
توی تاریکی اتاقم نور سفید موبایلم توجه ام رو جلب کرد. سپیده پیام داده بود:
وقتی از همه جا ناامید شدی برو توی کوه فریاد بزن که آیا امیدی هست؟ آن موقع خواهی شنید که هست هست هست...
چهار پنج ماهی بود که سپیده رو ندیده بودم. د.ست داشتم باهاش حرف بزنم. اون تنها کسی بود که به درد و دل هام گوش میداد.
صبح جمعه بود که به پرهام گفتم میرم خونه ی دوستم. مثل همیشه چیزی نگفت. نمیدونم براش مهم نبود یا نمیخواست باهام حرف بزنه. حتی بهم نگاه هم نمیکرد. اون از تمام چیزهایی که مجبورش کنه به چشمام نگاه کنه پرهیز میکرد.
رفتم خونه سپیده اینا ولی با کمال تعجب مادرش گفت که سپیده ازدواج کرده. نمیدونم چرا بهم چیزی نگفته بود. مگه من دوست صمیمیش نبودم! آدرسش رو از مادرش گرفتم. به سپیده نگفتم دارم میرم خونه اش. دوست داشتم بدونم وقتی منو میبینه چه شکلی میشه. آیا خجالت میکشه که چیزی بهم نگفته با نه...
جعبه شیرینی رو توی دستم جابه جا کردم و زنگ رو زدم.
- وای نگین تویی؟
- سلام از کجا فهمیدی منم؟
- آیفون تصویریه.
- خب حالا که فهمیدی منم دررو باز کن دیگه.
وارد ساختمون شدم. توی آسانسور داشتم به این فکر میکردم که سپیده زندگی خوبی داره و خوشبخته. خوب شد که ازدواج کرد چون اگه چند سال دیگه میموند مطمئنا با سنش بچه داری براش سخت میشد.
در که باز شد چهره ی همیشه خندان سپیده توی چشمام نقش بست. چقدر زیبا شده بود. هرچند که اون قبل ازدواجش هم اصلاح میکرد ولی الان قیافه ی زنونه ای به خودش گرفته بود خودمو توی آغوشش انداختم. با اینکه ازش ناراحت بودم و ولی دلتنگیم بر عصبانیتم پیروز شد:
- دلم برات یه ذره شده بود.
- منم همینطور.
- برای همین بهم نگفتی ازدواج کردی؟
- اون بحثش مفصله.
- خب بگو حتما چیز مهمی بود.
- بیا تو حالا.
خونه ی بزرگی بود وسایل شیکی هم داشت. میشد فهمید که خوشبخته. روی مبل نشستم و روسریم رو برداشتم.
- خب بگو...
- از چی؟
- از اینکه چرا بهــ...
- اها... راستش میدونستم که نمیای؟
- چرا نباید میومدم؟
- به خاطر شوهرم.
- شوهرت؟ راستی عکسی چیزی نداری ببینم؟
- تو میشناسیش...
- میشناسمش؟ کیه؟
- ..... ذولفقاری....
انگار یه سطل آب یخ روم بریزن. نمیتونستم باور کنم. برای چی سپیده باید باهاش ازدواج میکرد. حتما داشت باهام شوخی میکرد

 شوخی میکنی؟
- نه...
- چرا اون؟
سپیده گریه میکرد.
- نگین من در حقت بدی کردم. این که تو به صیغه ی پرهام دربیای همه اش نقشه بود. من این کارو کردم تا ذولفقاری دست از سرت برداره...
نمی فهمم چی میگه؟ چرا سپیده گریه میکرد؟ مگه این کاری که کرده ذولفقاری دست از سرم برداره کار بدیه؟
- راستش... به خاطر سن زیادم دیگه خواستگار نداشتم. بهت حسودیم میشد که ذولفقاری پولدار به تو توجه میکنه. اما وقتی دیدم تو ازش متنفری دنبال راهی بئدم تا ذولفقاری به من توجه کنه . ولی با وجود تو محال بود که ذولفقاری به کس دیگه ای فکر کنه. به خاطر همین پرهام رو به تو پیشنهاد کردم. اون روزها درکت میکردم که به خاطر رابطه ات با پرهام ناراحت باشی ولی این تنها راهی بود که میتونستم تو رو از شرکتش بیرون کنم تا توی چشمش نباشی.
- خب عزیزم تو بهترین کارو کردی و گرنه من پولی نداشتم که به ذولفقاری بدم.
- نه نگین... من پول داشتم تا بهت بدم. ولی اونطوری تو باز توی شرکتش بودی.
اصلا فکر نمیکردم سپیده کسی که این همه دوستش داشتم باهام این کار رو بکنه. سپیده اگه اون پول رو بهم میداد منم چند ماه بعد از عباس آقا پولش رو میگرفتم بهش میدادم.
- نگین منو ببخش. میدونم زندگی با پرهام برات زجر آوره.
آب دهنم رو قورت دادم و موهایی که روی گردنم اذیتم میکردن رو کنار زدم:
- نه. من از اینکه با پرهامم خیلی خوشحالم... اون هم منو دوست داره و قرار گذاشتیم با هم ازدواج کنیم.
نمیدونم چرا این دروغ هارو بهش میگفتم. در حال که پرهام حتی باهام حرف هم نمیزد. نمیدونم این هارو گفتم تا سپیده عذاب وجدان نداشته باشه و یا حسرت زندگیم رو بخوره...
- جدی میگی نگین!  خیلی خوشحالم کردی.
گوشیم رو درآوردم و عکس هایی رو که چند روز پیش رفته بودیم تله کابین گرفته بودیم رو به سپیده نشون دادم.
- مگه جمعه نیست؟ چرا شوهرت خونه نیست؟ میدونست من میام؟
- نه عزیزم. میدونی که آخرای ساله. این چند وقته کمتر میاد خونه. دارن حساب های شرکت رو درست میکنن.
- راستی هنوز سرکار میری؟
- نه دیگه نمیرم. راستش وقتی تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم دیگه نرفتم.
- مگه تو راهه؟
- اره چهار ماهست.
- مبارکه عزیزم انشاالله خوشبخت بشین.
- بعد ازدواجمون من شدم منشی علی.
- راستی؟ پس خانوم مهدوی چی شد؟ وقتی فهمید باهاش ازدواج کردی ناراحت نشد؟

سپیده نگاهش رو روم ثابت کرد. حرف بدی زده بودم. هرچی باشه اون الان شوهرشه.
- علی میگفت از وقتی به نگین فکر میکرد دیگه تموم کارهاش رو گذاشته بود کنار. دیگه با هیچ زنی رابطه ای نداشته. بعد ازدواجمون تمام زن هایی که باهاشون سروسری داشته بود رو اخراج کرد. مهدوی هم جزوشون بود.
- از احسان چه خبر؟ ازدواج کرد؟
- آره ولی از شرکت رفت میگفت یه جایی کار بهتری پیدا کرده.
عصر بود برگشتم خونه. پرهام داشت تلویزیون نگاه میکرد. مثل همیشه جواب سلامم رو نداد. رفتم توی اتاقم و گریه کردم. به خاطر این بخت بدم. به خاطر بدی که سپیده در حقم کرده بود. دلم مثل کوره آتیش بود. دلم از زمین و زمان پر بود. باز چرخ روزگار به ضررم چرخیده بود. صدای پرهام منو به خودم آورد:
- چرا داری گریه میکنی؟
روی تختم نشستم و اشکم رو پاک کردم. خوشحال بودم که پرهام بهم توجه کرده:
- هیچی؟
- تا حالا ندیدم آدمی به خاطر هیچی گریه کنه؟
- آره... ولی تو میگی آدم... پرهام من آدم نیستم.
پرهام راهشو کج کرد تا بره بیرون. نمیخواستم فرصتم رو از دست بدم. حالا که پرهام به طرفم اومده بود باید یه جوری باهاش حرف میزدم.
- رفته بودم خونه ی سپیده. پرهام... سپیده با ذولفقاری ازدواج کرده. اون میگفت میتونستم پولی رو که میخواستی بهت بدم ولی عمدا ندادم. اگه میداد من الان تو خونه ی تو نبودم و داشتم زندگیمو میکردم.
پرهام به طرفم اومد و دستش رو به چهارچوب در تکیه داد:
- تو رفتی خونه ی ذولفقاری؟ مگه نمیگفتی اون آدم کثیفیه؟
به چشمای پرهام نگاه کردم. عصبانیت موج میزد:
- مگه نگفته بودم دیگه حق نداری باهاش روبه رو بشی؟ اونوقت تو رفتی خونه اش؟
- پرهام اون خونه نبود؟
- نبود؟ امروز جمعه است نگین. کدوم مردی جمعه ها پیش زن و بچش نیست؟
- چی میخوای بگی پرهام؟
- نگین روز اولی که اومدی خونه ام بهت گفتم اگه یه بار تن به این کار بدی، مزه اش زیر دندونت گیر میکنه، یادته؟ گفته بودم از اون به بعد با میل خودت این کارو میکنی. ولی این حق رو بهت نمیدم توی مدتی که توی خونه ی منی با کس دیگه ای باشی. هر وقت یک سالت تموم شد هر غلطی دلت میخواد بکــ...
- چی داری میگی پرهام. حالت خوبه> من فقط رفتم خونه دوستم. شوهرش هم نبود.
پرهام یقه ام رو گرفت و کشید بالا:
- من فقط چند روزه که بهت نزدیک نشدم. نتونستی دووم بیاری؟ مادرم راست میگفت که این جور زنها وفاداری بلد نیستن. پرهام دلم کن. من کاری نکردم که به خاطرش تنبیه بشم.
پرهام منو روی تخت پرت کرد.
- حالا نشونت میدم با کی طرفی.
- چیکار میخوای بکنی؟
- خودتو برای یه عاشق دیگه آماده کن.
- پرهام...
وقتی چشمام رو باز کردم توی آغوش پرهام بودم. پرهام داشت پله ها رو به طرف بالا میدوید. لباسم خونی بود. نای حرف زدن نداشتم. نمیتونستم چشمام رو باز نگه دارم. تموم بدنم درد میکرد. دوباره چشمام رو بستم.
وقتی چشمام رو باز کردم پرهام کنارم بود و دستش رو تکیه گاه سرش قرار داده بود.
- پرهام...
با شنیدن صدام سریع سرش رو بالا آورد و تکونی به خودش داد. نگرانی سرتاسر وجودش رو گرفته بود. نگاهش میلرزید:
- جانم نگین... بهوش اومدی؟
- تشنمه... آب میخوام.
- چشم. الان آب میارم.
پرهام به چشم به هم زدنی از تختم دور شد و زن سفید پوشی به کنارم اومد:
- خوبی دخترم؟
هنوز نمیدونستم چی شده و کجام. نمیدونستم نگرانی پرهام به خاطر چیه؟
- چرا اجازه میدی شوهرت باهات این کاررو بکنه؟
- چی شده خانوم؟
- چی شده؟ تو بخیه خوردی.
پرهام با لیوان آب به کنارم اومد:
- بیا نگین جان.
زن لیوان اب رو ازش گرفت و چشم غره ای بهش رفت:
- ببین چه جوری حرف میزنه. انگار چقدر زنش رو دوست داره.
- خب دوستش دارم.
- تو داشتی میکشتیش. ببینم شب عروسیتون بود؟
پرهام سرش رو پایین آورد و آروم گفت نه.
دکتر لبخندی زد و به پانسمان سرپرهام اشاره کرد . بعد بهم گفت:
- لابد اونم کار توئه... خوب کردی.
لبخندی زدم که پرهام هم همصدام خندید. دکتر رو به پرهام کرد:
- حالا بخند ولی تا دو ماه ممنوعت میکنم به زنت نزدیک بشی.
دکتر اینو گفت و رفت. پرهام خنده روی لبش خشک شد. دست پرهام رو گرفتم و به طرف خودم کشیدم:
- پرهام چی شد؟
پرهام چشماش رو بهم دوخت و آروم روی تختم نشست. از نگاهش معلوم بود که میخواد عذر خواهی کنه ولی شاید غرورش این اجازه رو بهش نده. اب دهنش رو قورت داد. دستم رو فشرد. انگار غرورش رو قورت داده باشه:
- ببخشید اصلا حواسم بهت نبود. خون جلوی چشمام رو گرفته بود.

پرهام منو روی تختم خوابوند و کنارم نشست:
- قرار بود از فردا برم شرکت ولی به خاطر تو نمیرم.
- چرا؟ تو برو.
- نه یه هفته میمونم تا حالت بهتر بشه. حداقل بتونی راه بری، بعد.
لبخندی روی لبم نشست. پرهام موهام رو از پیشونیم کنار زد:
- چرا میخندی؟ تو الان باید بهم اخم کنی بلد نیستی؟
دستم رو بین دستاش گرفت و بوسید:
- نگین من خیلی بدم که اون فکر رو در موردت کردم. راستش خیلی مزخرف بود. یه خورده که فکر کردم دیدم همش بچه بازی بود. انگار میخواستم یه جوری خودمو خالی کنم.
- درسته یه خورده تند رفتی ولی اگه هیچی بهم نمیگفتی بیشتر ناراحت میشدم.
- چرا؟
- چون اون موقع فکر میکردم برات مهم نیست که من کجا میرم و چیکار میکنم. اونوقت فکر میکدم تو اصلا روم غیرت نداری. راستش اولش اصلا به اون چیزی که تو فکر کردی فکر نکردم ولی بعد که عصبانیتت رو دیدم بهت حق دادم. هرکسی جای تو بود عصبانی میشد..
پرهام سرش رو پایین انداخت و دستم رو فشرد:
- بازم باید عذر خواهی کنم؟
- نه عزیزم.
کاش میتونستم بهش بگم من عاشق همین عصبانیتتم

کاش میشد بگم اون لحظه ای که توی آغوشت بودم وقتی که داشتی میبردیم دکتر ارزشش بیشتر از لحظه ای که زیر بدنت سنگینت درد میکشیدم.
یه هفته ای بود که استراحت میکردم. الان میتونستم چند قدم راه برم. میخواستم با پرهام فیلم ببینم. برخلاف نظر پرهام به هال رفتم و روی مبل دراز کشیدم. پرهام هم کنارم روی زمین نشست. دستش رو دور بدنم حلقه زده بود و با موهام که روی شونه ام ریخته بود بازی میکردم. دلم برای نوازش هاش تنگ شده بود.
- آقا پرهام حرف دکتر یادت رفته؟ گفت تا دو ماه نباید بهم نزدیک بشی.
- بابا تو که همه جای بدنت بخیه نخورده؟ بالا تنه ات هم درد میکنه؟
خنده ی بلندی کردم و پرهام هم باهام خندید. اما چند ثانیه بعد قیافه ی جدی به خودش گرفت و به تلویزیون نگاه کرد. معلوم بود هنوز حرف های مادرش یادشه. هنوز حرف های مادرش از ذهنش نرفته و نمیخواد بره. اما من قرار بود چهار ماه دیگه باهاش زندگی کنم. پس باید باهاش میجنگیدم. نه با پرهام بلکه با مادرش... نه اینکه پرهام رو مال خودم کنم برای اینکه توی این چهار ماه مهربون باشه. نمیخواستم بهش بگم دوستش دارم. چون میدونستم قبول نمیکنه. پرهام خودش منو برای ازدواجش نمیخواست نه اینکه مادرش بهش بگه. من فقط باید با رفتارم بهش بفهمونم که دوستش دارم. اگه اون هم دوستم داشته باشه بهم ابراز علاقه میکنه و اگه نکرد یعنی دوست نداره بیشتر از این پیشش بمونم.
ماه اسفند هم تموم شد و بهار با تموم قشنگی هاش اومد و این قشنگی و طراوت توی خونه ی ماهم قدم گذاشت. پرهام هنوز به گفته ی دکتر احترام گذاشته بود و ازم دوری میکرد. میترسید دوباره حالم بد بشه. نمیدونم شاید دکتر بهانه ای بود براش تا ازم دور باشه... لحظه ی سال تحویل کنار پرهام بودم. اولین سالی بود که عید کنار کسی بودم که دوستش داشتم. کنار کسی که در کنارش بودن آرزومه. آرزومه که توی آغوشش زندگی کنم و صدای نفس هاش لالایی شب هام باشه. شب هایی که هیچ وقت برام تکرار شدنی نیستند. بعد از سال تحویل همه به پرهام زنگ زدن و سال نو رو تبریک گفتن.
- خوش به حالت پرهام. چقدر آدم های دور و برت دوستت دارن. هیچکس به یاد من نیست. یعنی من کسی رو ندارم تا به یادم باشه.
پرهام گوشی رو روی میز انداخت و به طرفم اومد:
- تو منو داری این کمه؟ میخوای تا فردا بهت تبریک بگم.
صدای گوشیم منو به خودم آورد به طرف اتاق دویدم.
- سلام بفرمائید؟
- سلام نگین جان خوبی؟
- فرناز تویی؟
- اره دختر.
- خوبی؟ سال نو مبارک.
- ممنون. عید تو هم مبارک. مرتضی هم سلام میرسونه.
- سلام منو هم برسون.
- دختر تو اصلا به یادم نیستیا؟
- چند بار زنگ زدم منتها شما خونه نبودین.
- شوهرت خوبه؟
- آره. اینجاست.
سلام برسون. نمیخوای نشونمون بدیش؟
- بخدا خیلی سرم شلوغه وگرنه میومدم پیشتون.
- خب عکسی. فیلمی... راستی عکس عروسیتون.
- ما که عروسی نگرفتیم فقط عقد کردیم.
- پس خونه اش چکار میکنی؟
- چون میدونستم من خونه ندارم و تنهام زیاد سخت نگرفتن.
- پس عکس عقدتون رو بهم بده.
- باشه حالا میارم ببینی.
- خب کاری نداری؟
- نه ممنون خدانگهدارت.
- خداحافظ.

اومدم توی هال پرهام داشت آجیل میخورد:
- دیدی تو هم کسیو داری که به یادته؟
- دختر صاحب خونه ام بود. مثل خواهرم دوستش داشتم.
- خوبه. حالا بیا میخوام بهت عیدی بدم.
رفتم کنارش نشستم. پاهاش رو باز کرد ومنو بین پاهاش کشوند. به شونه هام فشار آورد تا روی پاش بشینم. بعد دست کرد توی جیبش و یه پاکت کوچولو درآورد بهم داد. سرش رو جلو آورد و پیشونیم رو بوسید:
- عیدت مبارک خوشبخت بشی.
چقدر بوسش لذت بخش بود چه احساس خوبی بهم میداد. دوست نداشتم این احساس رو با هیچ چیزی عوضش کنم.
- بازش نمیکنی؟
صدای پرهام منو از رویاها بیرون کشید. یه سکه تمام بهار آزادی بود.
- چیه خوشت نیومد؟
- چرا. ولی بوست برام لذت بخش تر بود.
- جدی؟
دوباره سرش رو جلو آورد و روی لب هام رو بوسید.
- انشالله سال دیگه همین موقع شوهرت بوست کنه.
چرا این حرف روزد. حتما فهمیده بود که توی رویاهام به چی فکر میکنم. حتما فهمیده بود چه لذتی برده بودم و میخواست این حس رو خراب کنه. سرم رو روی سینه اش فشرد و دستش رو توی موهام فرو برد.
صدای تپش قلبش توی گوشم پیچیده بود. صدایی که تموم زندگیم بهش بسته است. خواستم صدای قلبمو باهاش تنظیم کنم که منو از خودش جدا کرد:
- خب از اونجایی که شما بهم عیدی نمیدی. خودم به خودم عیدی میدم.
دست کرد توی جیبش و سویچ ماشین رو در آورد.
- وای پرهام ماشینت رو عوض کردی؟
- آره اون دیگه داغون بود.
- این چی هست؟
- هیوندا مشکی. تو پارکینگه.
- ولی اون رو بیشتر دوست داشتم.
- انشالله دفعه بعد.
بلند شدم و دستم رو جلوش دراز کردم:
- بیا بریم بهت بدم.
- چی؟ ماشین؟
- نه بابا عیدی.
- شوخی کردم دختر. بشین من چیزی ازت نمیخوام. پول هات رو برای خودت نگه دار.
- بیا دیگه پرهام دلم رو نشکون.
دستم رو گرفت و بلند شد و دنبالم اومد. وقتی به اتقم رسیدیم روی تخت نشستم و نگاهم رو به چشمای متهجبش دوختم:
- خب.
- خب که خب.
- این همه راه منو کشوندی دنبال خودت که بیای روی تخت بشینی.
- نمیای؟
- کجا؟
- روی تخت!
- حالت خوبه نگین دکتر بهت استراحت داده.
- پرهام من حالم خوبه دیگه درد ندارم.
لبخندی زد و کنارم نشست و دستش رو روی شونه ام گذاشت. هیچ چیز مثل دستای گرمش بهم آرامش نمیداد:
- حالا که خودت میخوای باشه.
صدای آرامش بخش موزیک تموم وجودم رو فرا گرفته بود

ملحفه رو روی تن پرهام کشیدم. یهو چشماش رو باز کرد:
- ترسیدی؟ ببخشید بیدارت کردم.
- نه دیگه باید بیدار میشدم.
- پرهام...
- بله.
- امروز بریم لباس بخریم.
- لباس عید؟
- نه... دیشب دوستم زنگ زد بهم گفت میخواد عکس عقد کنانمون رو ببینه. بریم لباس بخریم. بعد من برم آرایشگاه بیایم خونه چند تا عکس بگیریم بعد...
- اینقدر بعد بعد نکن میریم.
- مرسی گلم.
- خب چرا همون لباس سفیدی رو نمیپوشی که اون روز پوشیدی اومدی محضر؟
- آخه عباس آقا پدر دوستم اونو دیده.
- آها نمیخوای تکراری باشه؟
- نه.. آخه عباس آقا نمیگه هم روز عقدتون و هم جشن عقدکنان یه لباس پوشیدی. آخه بهش گفتم دوباره خودمون جشن گرفتیم.
- باشه خب لباس عروس میگیریم.
- نه گفتم عقد کنانه. گفتم عروسی نگرفتیم.
- آها...
پرهام چشماش رو بست و خمیازه ای کشید.
- راستی تو پول کرایه خونه رو از کجا آوردی؟
- گفتم از ذولفقاری گرفته بودم بدهیم همین بود دیگه.
- خب چرا پول رو سر سال از صاحب خونه ات نگرفتی؟ مگه رهن نبود؟
- چرا! ولی فرناز ازدواج کرد پول نداشتن جهازشو بخرن.
- تو هم از خودت مایه گذاشتی؟
- اگه نمیدادم زندگی فرناز بهم میخورد. آخه مادرشوهرش مخالف ازدواجشون بود و دنبال یه بهونه میگشت تا ازدواجشون رو کنسل کنه.
- اونوقت تو چی؟ زندگی تو بهم نمیخورد؟
- نهایتش این بود که زن ذولفقاری بشم. اگه نمیشدم باید زندگی تکراری مو ادامه میدادم. ولی خدا تورو جلوی راهم گذاشت.
- همون خدایی که ازش حرف میزنی چند ماه دیگه منو از جلوی راهت برمیداره وتو دوباره زندگیه تکراریت رو ادامه میدی با این تفاوت که دیگه دختر نیستی.
چرا این حرف رو میزد. یعنی واقعا میخواست ازم به همین راحتی بگذره. بهنی هیچ حسی نسبت بهم نداشت. یعنی اونقدر بهش بد کرده بودم که دیگه نمیتونست تحملم کنه. خدا پس چرا من بهش دل بستم؟ چرا نمیتونم فراموشش کنم؟ چرا نمیتونم راحت ازش بگذرم؟ چرا شده همه ی دنیام؟
- البته نگین یه چیزی میخوام بهت بگم.
- چی؟ بگو.
- من به همه دوستام و کارمندام گفتم مجردم. ولی اون پسره که تورو توی خونه دید از مهندس های شرکت بود. مجبور شدم بهش بگم که تورو صیغه کردم. اونم ازت خیلی خوشش اومد. میگفت دختر زیبایی هستی. چون لباس آزادی پوشیده بودی از اندامت خیلی خوشش اومد. گفت راضیت کنم تا بعد به صیغه اش دربیای.
تنم یخ کرده بود. اونقدر که داغی چشمام اذیتم میکرد. اشکام رو نتونستم نگه دارم. چطور میتونست این پیشنهاد رو بهم بده؟ یعنی اینقدر براش بی اهمیت بودم؟ یعنی براش مهم نبود من با کی باشم و یپش کی بخوابم؟
- از کی تا اینقدر بی غیرت شدی؟
پرهام سرش رو روی بالش گذاشت و چشمش رو بست:
- نگین من فقط تایک سال روت غیرت دارم. اون به بعدش بهم ربطی نداره.
- اگه ربطی نداره پس خفه شو.
پرهام نگاهش رو روم تیز کرد. اولین باری بود که باهاش اینطوری حرف میزدم. خودمم خجالت کشیدم ولی دیگه اعصابم رو خورد کرده بود. سرم رو بردم زیر ملحفه و آروم گریه کردم. پرهام هم بدون هیچ حرفی بلند شد رفت بیرون. نمیدونم کجا رفت. امروز روز اول عید بود و دانشگاه و شرکتش بسته بود.
خدای من، من دوستش داشتم ولی اون چه حرف هایی که بهم نمیزد. انگار تصمیمش رو گرفته بود و میخواست لج منو دربیاره. ای کاش از اول همین طوری بود ای کاش باهام نامهربون بود ای کاش بهت دل نمیبستم. ای کاش

- الو نگین؟
- سلام
- من دارم میام خونه. آماده باش بریم بیرون.
- من نمیام.
- چرا؟ مگه نمیخواستی لباس بگیری؟
- پشیمون شدم.
- میام خونه با هم حرف میزنیم باشه؟
گوشی رو قطع کردم. خودمو آماده کردم تا هرچی تو ذهنمه نثارش کنم تا شاید ازش متنفر بشم. تا شاید اینطوری بتونم خودمو ازش جدا کنم.
روی مبل نشسته بودم که پرهام اومد:
- سلام خانوم. هنوز آماده نشدی که ؟
یه جور حرف میزد انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. انگار حرف های صبحش یادش رفته بود.
- من نمیام پرهام.
- یهنی نمیخای به دوستت بگی ازدواج کردی؟
- چرا دروغ بگم؟
روی مبل روبه رویی نشست؟
- میخوای بگی به خاطر پول چکارکردی؟
آب دهنم رو قورت دادم.
- نگران ابروی منی؟
- بگی نگی...
- پیشنهاد صبح یادت رفته؟
پرهام خنده ی بلندی کرد و پیشونیش رو مالوند:
- اوه نگین هنوز توی نخ اونی؟ بابا ول کن منو ببین چه بی خیالم؟
- تو چرا باید ناراحت باشی؟ من که بهت حرف های نیش دار نیزنم.
- نه این دلیلش نیست. من بی خیالم چون حرف هایی که بینمون رد و بدل میشه رو جدی نمیگیرم. چون میدونم چند ماه دیگه از هم جدا میشیم. کسایی حرف های هم رو جدی میگیرن که بخوان با هم یه عمر زندگی کنن نه ما که فقط برای هوس و لذت با همیم.
- جمع نبند پرهام. من مثل تو نیستم. من برای هوسرانی هام نیست که اینجام.
- اوه یادم رفته بود. توبه پول نیاز داشتی.
طرز صحبت پرهام آزارم میداد. توی حرف هاش تمسخر بود مسخره ام میکرد. نمیدونست من عاشقش شدم نمیدونست...
- نگین مشکل تو اینه که رابطه ها رو جدی گرفتی. اگه به روت میخندم به خاطر این نیست که دوستت دارم به خاطر تشکر از توئه که اجازه میدی ازت لذت ببرم هرچند تو پولش رو گرفتی.
خدایا چقدر میتونی یه آدم رو دوست داشتنی بیافرینی که حتی با وجود این حرف ها باز دوستش داشته باشم. باز از نگاهش لذت ببرم.
- حالا پاشو بریم.
بی اختیار از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم. باید ازش میگذشتم همونطوری که اون ازم میگذشت. باید مثل خودش باشم شاید اینطوری ازش دور بشم باید بی خیال باشم.
با پیشنهاد پرهام به مغازه ی یکی از آشناهاش رفتیم. اصلا حال و حوصله نداشتم. پرهام برخلاف اخلاق تندش توی خونه، وقتی بیرون بودیم جوری رفتار میکرد همه فکرکنن ما خوشبخت ترین زوج دنیاییم.
- خب یه لباس شیک واسه خانوم ما دارین؟
زن چشمای آرایش کرده اش رو روی لب های بی رنگ من انداخت. بعد نگاه پرعشوه ای به پرهام کرد:
- حتما.
پرهام نگاهی به لباس های توی ویترین انداخت:
- رشید نیست؟
- نه رفت جایی. شما دوستشین؟
- بله و شما؟
- منم دوستشم.
- آها...
زن تمام وقت با پرهام در مورد لباس ها صحبت میکرد. از اون زن هایی بود که سر و گوشش میجنبید.
- نگین جون بیا اینو ببین خوشت میاد؟
با بی میلی تمام جلو رفتم. یه پیراهن هفت رنگ که خیلی زیبا بود و روی سینه اش کلی کار شده بود.
- میخوای توی تن ببینش.
هیچی جوابش رو ندادم. زن دستم رو گرفت و فشرد:
- مریضی عزیزم؟ حالت خوب نیست/
پرهام دستم رو گرفت و به طرف اتاق پرو برد:
- راستش عروسی خواهرمه. نگین خانوم هم از خواهرم زیاد خوشش نمیاد برای همین به رفتن به این عروسی بی میله.
لبخندی زدم و وارد اتاقک شدم از این همه بلبل زبونی هاش خنده ام گرفته بود. اونقدر خوب دروغ میگفت که منم باورم میشد.
پیراهن دکلته ای بود که بند گردنی داشت. خیلی زیبا بود. شبیه پری ها شده بودم. پرهام اصرار داشت که منو توی این لباس ببینه. در روباز کرد. برقی توی چشماش درخشید از نگاه کردن بهم سیر نمیشد چیزی توی چشماش بود که تاحالا ندیده بودم شاید عشـق بود...
- پسندیدید؟
لعنت بر دهانی که بیهوده باز شود. هنوز تشنه ی نگاه مهربون پرهام بودم. هنوز از اینکه زیر نگاه مهربونش باشم سیر نشده بودم. پرهام چشم غره ای به زن رفت:
- بله چقدر میشه؟
- قابل نداره.
- بفرمائید؟
- دویست و پنجاه تومن.
پرهام بدون اینکه چونه ای  بزنه دست توی جیب کتش کرد و چند تا تراول بهش داد.
- برخلاف شما رشید اصلا دست و دل باز نیست.
پرهام سرش رو نزدیک تر برد و ابروهاش رو بالا داد:
- برای شما بله چون دوستشین ولی خانوم همسر بنده ست.
زن چشماش رو باز کرد و به من که تازه از اتاق پرو بیرون اومده بودم نگاه کرد. نگاه حسرت آمیزی داشت. انگار تیرش به هدف نخورده بود فکر نمیکرد پرهام متاهل باشه.
- خوشبخت بشین.
- هستیم.
پرهام دستش رو دور کمرم حلقه زد و از مغازه بیرون رفتیم.
ماشین رو که روشن کرد نگاهی به چشمای غبار گرفته ام کرد:
- دیدی چطور شوکه شد؟ فکر کرد میتونه تورم بزنه.
- فکر نکنم اینطور آدمی باشه.
- چرا میشناسمش... یعنی رشید رو میشناسم. اون با همه دخترا به خاطر هوسش دوست میشه.
- چرا باهاش دوستی؟
- به من کاری نداره. ولی خیلی پسر بامرامیه. توی رفاقت هیچ چیز کم نمیذاره. البته فقط در مورد پسرها... کدوم آرایشگاه میری؟
- فرقی نمیکنه فقط کاش تو هم یه کت درست و حسابی میپوشیدی.
- مگه بده.
- یادم نبود میخوایم بریم خونه عکس بگیریم. بعد یه کت بهتر میپوشی.
ماشین رو نگه داشت.
- یه ساعت دیگه میام دنبالت. کار خاصی نداری؟
- باشه.

- سلام
- برای بند و ابرو اومدی؟
- نه میخوام برم مهمونی عجله دارم.
- وقت که نگرفتی؟
- نه راستش یهو شد.
- بشین الان کارش تموم میشه.
آرایشگر داشت روی صورت عروس کار میکرد. دختر زیبایی بود. آرایشگر و زیر دستاش باهاش شوخی میکردن.
- وقتی آقا داماد ببینتت سکته نکنه؟
- راست میگه. خیلی خوشگل شدی. مطمئنا وسط مجلس قورتت بده.
- الان اقا داماد داره لحظه شماری میکنه هرچه زودتر شب بشه تا مال خودش کنتت.
با این حرف آرایشگر همه زدن زیر خنده. صورت دخترک گل انداخت. خجالت میکشید درست مثل هشت ماه پیش من اما حالا پوستم کلفت شده بود.
- عروسی میری؟
- اره عروسی خواهر شوهرمه.
چقدر دروغ گفتن سخته یاد حرف های پرهام افتادم توی لباس فروشی. انگار واقعا دروغش رو باور کرده بودم که عروسی خواهر شوهرمه.
- خب پاشو بالاخره شوهرت هم اومد.
از روی صندلی بلند شدم چقدر زیبا شده بودم خودم به خودم حسودیم میشد. نگاه های حسرت آمیز آرایشگر و زیر دستاش رو متوجه میشدم. مدلی که به موهای مشکی و رنگ نکرده ام داده بود، صورتم رو زیبا تر کرده بود. از همین الان نگاه مهربون پرهام روروی خودم حس میکردم.
آرایشگر رفت بیرون و از پرهام خواست تا بیاد داخل. با ورود پرهام خون توی رگ هام ثابت شد. چی کار کرده بود؟ خودشو مثل دامادها کرده بود. رفته بود ارایشگاه و یه دست کت و شلوار شیک پوشیده بود. توی جیب بغلش هم یه گل قرمز گذاشته بود.
همونطور که من از دیدنش لذت میبردم اون هم محو تماشای من شده بود. برای یه لحظه هم نگاهش منحرف نمیشد. با نگاهش داشت منو میخورد. انگار برای اولین بار بود که میخواست منو تصاحب کنه
 آقا...
پرهام با حسرت نگاهش رو ازم گرفت و به آرایشگر نگاه کرد:
- بله؟
- ببخشید مزاحم نگاه کردنتون شدم.
با حرف آرایشگر همه خندیدن.
- ببخشید. چقدر باید تقدیم کنم؟
پرهام دوباره نگاهش رو بهم داد و چند تا تراول از جیبش درآورد و به آرایشگر داد. جلو رفتم. پرهام دستم رو گرفت.
- خیلی زیبا شدی؟
لبخندی روی لبم نشوندم و قدم برداشتم تا برم بیرون.
- همین طوری میخوای بیای؟
- چیکار کنم؟
- تو که لختی!
نگاه پرهام دوباره مثل گذشته نگرانم بود. نگران اینکه کسی منو ازش بگیره. کسی بخواد برای یه لحظه ازش دورم کنه.
- اگه اینجوری بری که رو هوا میزننت، خانوم شنل دارین؟
ارایشگر شنل سفید رنگی رو داد دست پرهام.
پرهام شنل رو روی سرم انداخت و اروم در گوشم گفت:
- یادت باشه. تو مال منی.
دواره حرف های قشنگش آزارم میداد. نمیتونستم کدوم حرفش رو باور کنم. دلم میخواست مهربونی هاش همیشگی بود. دلم میخواست این رویا تمومی نداشته باشه. دلم میخواست همیشه همین حس رو نسبت بهم داشته باشه.
سوار ماشین شدیم استارت رو زد:
- اگه هیچی نمیگفتم همونطوری میومدی بیرون.
- فکر نمیکردم برات مهم باشه.
- دیگه این حرف رو نزن.
منظورش چی بود. یهنی بداخلاقی هاش تموم شده بود؟ یعنی دوباره من براش همون نگین دوست داشتنی بودم. یعنی...
- راستی کی رفتی کتت رو عوض کردی، چرا رفتی آرایشگاه؟
- گفتم تو داری عروس میشی. اگه بدقیافه باشم دوستت فکر میکنه من گدام.
- لوس.
- اول رفتم کت و شلوار گرفتم و بعد رفتم آرایشگاه.
- کت و شلوارت رو گرفتی؟
- نه دزدیدم.
- منظورم اینه که فقط برای یه ساعت رفتی خریدی؟
- اره دیگه. یه شب که هزار شب نمیشه.
- وای ببخشید نمیخواستم اینقدر توی خرج بیوفتی.
- تازه کجاشو دیدی؟
- دیگه میخوای چیکار کنی؟
- میخوام امشب ادای تازه داماد ها رو در بیارم.
لبخندی روی لبم نشست. شیطنت هاشو دوست داشتم. حتی اگه برای هوس باشه.
- تو حالا بخند اگه امشب به گریه نیوفتادی!
- حرف دکترم یادت رفته.
- ای شیطون. اینجور موقع هاحرف دکتر مهم میشه؟ چطور دیشب یه چیز دیگه میگفتی؟
- کجا داری میری؟ مگه خونه نمیریم؟
- نه میریم اتلیه دیگه.
وای نه.
- چرا؟ این همه پول خرج کردم که بریم خونه عکس بگیریم. اونوقت کی ازمون عکس بگیره؟
- فقط میتونم بگن ببخشید.
- خوبه که عذر خواهی میکنی
نگاهش کردم. چطور باید این آدم دوست داشتنی رو فراموش کنم. اصلا مگه میشه. دل من برای رسیدن بهش بیشتر از خودش شتاب داشت. کاش واسه همیشه برای من بود کاش این نگرانی هام بی مورد بود.
- توروخدا اینطوری نگاه نکن. بخدا اونقدر زیبایی که اگه نگات کنم نمیتونم چشم ازت بردارم اونوقت تصادف میکنیما!!
دلم میخواست گریه کنم اما نمیخواستم این روز رو خراب کنم. حالا که پرهام حتی برای چند ساعت دوستم داره باید نهایت لذت رو ببرم برای گریه وقت زیاد دارم.
توی آتلیه پرهام عمدا خودشو بهم نزدیک میکرد تا بهم بچسبه. از این کار لذت میبردم. جدی جدی مثل تازه دامادها شده بود. حتی یه بار زن عکاس برای اینکه مدل عکس رو بهم میزد دعواش کرد. برای یه لحظه لبخند از روی صورتش محو نشد. شاید کس دیگه ای رو جای من میدید. کسی که دوستش داره و قراره باهاش ازدواج کنه. کسی که قراره جای منو توی اون خونه براش پر کنه. کسی که به خاطرش حاضر شده ازم بگذره.
توی خونه پرهام آهنگ گذاشت و منو مجبور کرد تا باهاش برقصم. من زیاد بلد نبودم اما اون ماهر بود. مخصوصا توی رقص دونفره. برای یه لحظه ازم جدا نمیشد. دستش همش دور کمرم بود. انگار مست کرده بود اینو از طعم تلخ دهنش فهمیدم.
- پرهام چی خوردی؟
- هیچی؟
- چرا اینطوری میکنی؟
- بده دوستت دارم؟
- نه ولی خیلی وقته مواظبتم از دم ارایشگاه برای یه لحظه هم ازم جدا نشدی.
- چون نمیخوام از دستت بدم.
- من مال توام. دور وبرت رو ببین. منو نو تنها توی خونه ایم. کس دیگه ای نیست. کی میخواد منو ازت بگیره؟
ناخداگاه اشک توی چشماش حلقه بست. ا.لین باری بود که چشماش رو خیس میدیدم. دستم رو دور صورتش قاب کردم. طاقت دیدن چشمای خیسش رو نداشتم:
- چرا گریه میکنی؟
پرهام سریع اشکش رو پاک کرد و نفس بلندی کشید و لبخندی روی لبهاش نشوند:
- بیا بریم میخوام شب دامادیم رو به اخر برسونم.
دستم رو گرفت و فشرد و با خودش به اتاقم برد.

این ماه های آخر زودتر از گذشته میگذشت. با تموم شدن اون شب، مهربونی های پرهام هم غروب کرد و با طلوع خورشید فردا دوباره بداخلاقی هاش هم شروع شد. اما هیچوقت نفهمیدم چرا اون شب گریه میکرد. هر وقت بحثش رو باز میکردم با عصبانیت موضوع رو عوض میکرد.
یه بار رفتم خونه جدید فرناز و عکس ها رو نشونش دادم. اون هم مثل بقیه حسرت زندگی منو میخورد ولی نمیدونست من چی میکشم. نمیدونست من اسیر چه زندانبان بیرحم اما دوست داشتنی شدم.

- الو بفرمائید؟
- سلام دختر. پرهام خونه ست؟
- سلام خانوم وحدتی. نه پسرتون نیست.
- بهتر میخوام با خودت حرف بزنم.
- بفرمائید.
- حساب و کتاب دستت هست؟
- در مورد چی حرف میزنید؟
- اینکه یه هفته دیگه بیشتر نمونده.
از این جمله بدم میومد یادمه یه سال پیش ذولفقاری همین جمله رو بهم گفت.
- میدونم خانوم.
- خوبه که میدونی.
راستش باید اعتراف کنم تو دختر خوبی هستی و همین منو وادار میکنه که پرهام رو از تو دور کنم. خودت میدونی که مدتی پیش پرهام بهت دل بسته بود. ولی اگه این اتفاق نمیافتاد شاید تورو برای یک سال دیگه هم...
- من این یک سالم به خاطر این موندم چون به پولش نیاز داشتم.
- یعنی دیگه صیغه ی کسی نمیشی؟
- نه...
- من که همیشه باهات نیستم ولی اگه دوباره میلت کشید به کسی نزدیک بشی به روح پدرم یه صلوات بفرست که قبلا من گفته بودم.
- اگه نشد؟
- خوشبخت بشی.
- ای کاش خوشبختی با گفتن یه جمله به سراغمون میومد.
- زندگی آینده تو خودت باید بسازی به من ربطی نداره. تمام وسایلی رو که استفاده کردی بردار ببر. تمام لباس ها، لوازم آرایش. رو تختی هم خودم میام عوض میکنم. نمیخوام از تو چیزی تو اون خونه بمونه
پرهام از حموم بیرون اومد و با حوله موهاش رو خشک کرد:
- خداحافظ خانوم وحدتی.
پرهام بهم نزدیک شد:
- مادرم بود؟
- اره.
- چی میگفت؟
- آخر هفته رو بهم یادآوری میکرد.
- مگه چه خبره؟
به چشمای براقش خیره شدم. یعنی نمیدونست آخر هفته پایان زندگی مشترکمونه؟ نمیدونست فقط یه هفته تا تنهایی هام فاصله داره؟
- آخر هفته از این خونه میرم.
به طرف آشپرخونه رفتم. نمیخواستم بدونم عکس العمل پرهام چیه. ولی نتونستم از صدای بلندش دوری کنم.
- پس بالاخره تموم شد.
کنار اپن رفتم و بهش نگاه کردم:
- اینقدر خوشحالی؟
- چرا نباشم؟ زندگیم داره از یکنواختی در میاد.
ای کاش میدونستی من چقدر دوستت دارم. ای کاش جرئت داشتم بهت بگم عاشقتم. ای کاش این غرور اجازه میداد فریاد بزنم. این غرور از خودخواهی نبود. اگه به پرهام میگفتم دوستش دارم اون دوباره منو تحقیر میکرد و بهم میگفت چطور یه دختر خیابونی به خودش اجازه میده به من ابراز عشق کنه. برای همین غرورم نمیذاشت بهش بگم چون نمیخواستم توهین هاش رو بشنوم. میدونم حتی اگه بهش بگم بازم منو از خودش دور میکنه. با این وجود حفظ شخصیتم حداقل کاری بود که ازم برمیومد.
این روزها اعصاب پرهام بهم ریخته بود. میگفت توی شرکت مشکلی براش پیش اومده. دائم اخم هاش توی هم بود. کمتر باهام حرف میزد.
- سیب پوست بگیرم؟
پرهام سرش رو بالا آورد و به من که کنارش نشسته بودم نگاهی انداخت:
- نه.
- چرا؟
- میل ندارم.
- بیا بگیر یه گاز بزنی میلت میاد.
سیب رو به طرفش گرفتم اما پرهام با عصبانیت زد زیر دستم و سیب پرت شد:
- میگم نمیخورم یهنی نمیخورم. سیب که دختر نیست یه گاز بزنم میلم بیاد.
- چی شده پرهام چرا اینقدر تو همی؟
- به تو ربطی نداره پاشو از جلوی چشمام گمشو.
چرا اینطور حرف میزد؟ یعنی اونقدر مشکلاتش توی شرکت زیاده که بخاطر یه سیب اینطور باهام دعوا میگیره؟
بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. این روز ها تحمل کردنش برام خیلی سخت تر شده بود. نه به خاطر اینکه ازش بدم بیاد، به خاطر اینکه دوستش داشتم و چون اون منو نمیخواست، نمیخواستم ناراحتش کنم. فقط یه هفته مونده بود. برای پرهام که فرقی نمیکرد الان برم یا یه هفته دیگه. پس بهتره الان برم تا از دستم راحت بشه. اینطوری اعصابش راحت تره، اینطوری خوشحال تره و من خوشحالیشو میخوام.
مانتوم رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم. میخواستم یه خورده از وسایل شخصیمو بردارم که در باز شد و چهره ی غمگین پرهام توی چهارچوب در نقش بست:
- چیکار داری میکنی؟
دماغم رو بالا کشیدم و کیفم رو باز کردم. نمیخواستم بهش نگاه کنم:
- میخوام برم. این یه هفته رو هم بی من زندگی کن. فکر کنم بی من بیشتر بهت خوشــ...
- بمون.
کیفم رو ول کردم و به چهره ی معصوم پرهام خیره شدم. چندثانیه بهد اشکی از چشمش روی گونه اش جاری شد. لب پایینم رو گاز گرفتم.
- تورو خدا بمون. این چند روزه اعصابم بهم ریخته ست بمون و آرومم کن.
- پرهــ..
- ببخشید باهات بد حرف زدم.
حتی اجازه نداد بهش چیزی بگم. رفت توی اتاقش و در روبست

خودمو روی تخت انداختم. اعصابم از خودم داغون بود. خداجون این چه موجودی بود. فریاد چند دقیقه پیشش با اشک الانش با هم نمیخورد. چیکار کنم؟ موندم توی دوراهی. نمیدونم اونقدر دوستش دارم که بمونم یا نه؟ این آدم اصلا قابل پیشبینی نیست گاهی فکر میکنم مثل کوه الانه که رو سرم خراب بشه ولی مثل بارون آروم روی شونه هام میباره. گاهی هم فکر میکنم مثل نسیم از بین موهام رد میشه و صورتم رو نوازش میکنه ولی یهو مثل یه طوفان وحشیانه به طرفم میاد و به صورتم سیلی میزنه. چیزی که برام سخت بود این بود که من همه اش رو دوست داشتم. دوست داشتم مثل کوه سرم خراب بشه... مثل بارون روی شونه ام بباره، مثل نسیم صورتم رو نوازش کنه و با مثل طوفان آرامشم رو ازم بگیره...
خدا جون آرامش گرفته شده ازم رو بهم برگردون.
این روزها کمتر باهام حرف میزد بیشتر اوقات توی اتاقش بود. شرکت هم کمتر میرفت. این سکوتش بیشتر نگرانم میکرد. حاضر بودم سرم داد بزنه و خودشو خالی کنه ولی توی خودش نریزه...فردا جمعه بود وباید از این خونه میرفتم و امشب شب آخری بود که توی این خونه بودم.
توی تاریکی اتاقم نشسته بودم و داشتم به گذشته فکر میکردم به شب آخری که توی خونه عباس آقا بودم، به کار کردنم توی شرکت، زندگیم توی خونه ی عباس آقا...
پرهام وارد اتاق شد و برق رو روشن کرد:
- خوابیده بودی؟
بلند شدم و روی تختم نشستم.
- نه عزیزم بیدار بودم.
آروم بهم نزدیک شد و روی لبه تخت نشست:
- به چی فکر میکردی؟
سرم رو بالا آوردم و موهام رو جمع کردم و پشت بستم:
- پرهام... خواهش میکنم امشب نه... نمیخوام فردا که نیستی دلتنگت بشم. نمیخوام خاطرات شب آخری همش جلوی چشمم باشه.
پرهام لب پایینش رو گاز گرفت. انگار داشت جلوی حرف زدنش رو میگرفت:
- باشه نگینم. امشب راحت بخواب. کاریت ندارم فقط...
به چشمای معصومش نگاه کردم تمنا ازش میبارید...
- چی؟
- اجازه بده امشب پیشت بخوابم.
دلم به حالش سوخت.. مثل بچه هایی میموند که از مامانشون خواهش میکنن شب رو کنارشون بخوابن.
چشمام روبه نشونه تایید بستم. بستم تا مثل بچه ذوق کنه که این اجازه رو بهش دادم .نمیدونستم داره چیکار میکنه. بعد چندثانیه دستاش روروی سرم حس کردم. چشمامو باز کردم و کلیپسم رو باز کرد و موهام رو روی شونه هام ریخت.
کمی نزدیک تر شد و منو توی آغوشش جای داد سرم روروی سینه اش گذاشتم. مثل کتری اب جوش داغ بود قلبش هم داشت اون تو قلقل میکرد. بدون اینکه بخوام ضربان قلبم با ضربان قلبش یکی شده بود.
دکمه بلوزش رو باز کردم و دستم رو آروم روی سینه اش کشیدم. دستام طاقت گرمای بدنش رو نداشت. اونم چونه اش رو به سرم زده بود و با دستاش کمرم رو نوازش میکرد. اونقدر حرارت بدنش زیاد بود که اشکای داغم روروی گونه هام حس نکردم... پرهام جان کاش اون غرورتو میشکستی و حرف دلت رو میزدی... حرفی که اینطور داره توی سینه ات قلقل میکنه. پرهام عزیزم کاش دستات برای همیشه مال من بود... کاش هیچکس جای منو برات نگیره...
پرهام منو از خودش جدا کرد. سریع بلند شد و برق رو خاموش کرد. نمیخواست چشمای خیسش رو ببینم نمیخواست بدونم که داره گریه میکنه.
دوباره روی تخت دراز کشید و دستاش روباز کرد. چشماش رو ازم قایم کرد اما نتونست صدای بغض گرفته اش رو ازم پنهون کنه:
- بیا خانومم... بیا این شب آخری برام خانومی کن. برام ناز کن. میخوام تا صبح نازتو بکشم

روی زانوهام راه رفتم و خودم رو توی دستای پر مهرش جادادم. اونقدر توی این مدت لاغر شده بود که وقتی دستاش رو به هم قلاب کرد، یه نفر دیگه هم توی آغوشش جا میشد. محکم منو گرفته بود و فشار میداد. با زبونش لبم رو خیس کرد و بعد زبونش رو روی گونه هام کشید.
- گریه کردی خانومم؟
همین که دهنم رو باز کردم تا جوابش رو بدم لبش رو به لبم چسبوند و حرفم رو خورد.

صبح زود بیدار شدم و خونه رو تمیز کردم. ساعت نه بود که پرهام بیدار شد و رفت دوش بگیره. وقتی اومد من لباسم رو پوشیده بودم. با دیدن من غم بزرگی توی چشماش نقش بست. حوله رو از روی سرش برداشت و به کیفم نگاه کرد:
- فکر نمیکردم که تینقدر دقیق باشی که بخوای سر سال بری.
بلند شدم و به طرفش رفتم و حوله رو به موهاش کشیدم. چشمای پف کردش نشون میداد شب بدی رو گذرونده:
- دیشب نخوابیدی؟
- چرا خوابیدم.
پرهام بگو تو هم دوستم داری بگو به خاطر رفتن من ناراحتی، بگو شب بدی بود بگو...
- راستش نخوابیدم. میخواستم در مورد یه چیز مهم تصمیم بگیرم. در مورد شرکته.
هنوز هم مغرور و شکست ناپذیری پرهام. کاش کمی از اون غرورت رو از دست میدادی. کاش میدونستی دلم چقدر شکسته...
- چی شد؟ تصمیم گرفتی؟
- نه باید بیشتر فکر کنم. راستی چرا وسایلت رو نمیبری؟
- کدوم وسایل؟
- لباس هات.
- نمیخوامشون. همه اش رو بریز دور. نمیخوام خاطرات گذشته رو به یادم بیاره.
- باشه.
سرم رو تکون دادم و کیفم رو روی دوشم گذاشتم:
- غذای نهارت رو درست کردم.
- کجا میری نگین؟
- شاید برم خونه ی قبلیم رو دوباره از عباس آقا کرایه کنم.
برای چند لحظه نگاهمون به هم ثابت شد. هیچ کدوممون دوست نداشتیم این سکوت شکسته بشه. تا اینکه پرهام سرش رئ پایین آورد:
- در مورد پیشنهادم فکر کردی؟
- کدوم پیشنهاد؟
آروم سرش رو بالا آورد و آب دهنش رو قورت داد:
- اینکه به صیغه دوستم در بیای؟
دستام میلرزید یعنی این حرف آخرش بود؟ چرا میخواست خاطره بدی ازش داشته باشم؟ دلم داشت میترکید. دوست داشتم بهش بگم پرهام من دوستت دارم اونوقت تو بهم این پیشنهاد رو میدی؟ اگه دوستم نداشتی تا صبح منو توی آغوشش خوابوند؟ چرا گریه میکرد؟
بدون هیچ کلامی برگشتم و ازش دور شدم و زیر لب به آرامی گفتم خداحافظ...
از کنار پرهام تا کنار در فقط پنج قدم فاصله بود ولی من اونو تا ده قدم رفتم. اونقدر آروم اون مسیر رو طی کردم تا پرهام یه حرفی بزنه ولی وقتی در رو باز کردم پرهام هم به آرامی گفت خداحافظ... دیگه مطمئن شدم که دوستم نداره و نمیخواد کنارش باشم.
در که بسته شد زدم زیر گریه. لب پایینم رو گاز گرفتم تا صدایی ازم در نیاد.  برای آخرین بار دستگیره رو توی دستام لمس کردم و رفتم. توی تمام مسیر منتظر بودم که پرهام بیاد دنبالم و بگه برگرد برای همیشه. آخرین تصویری که از پرهام توی نگاهم نقش بسته بود از جلوم دور نمیشد

مثل دیوونه ها توی خیابون راه میرفتم و کیفم رو روی زمین میکشیدم. با اینکه خیلی از خونه ی پرهام دور شده بودم ولی هی برمیگشتم و به مسیری که طی کرده بودم نگاه میکردم. هنوز منتظر بودم تا پرهام بیاد دنبالم با اینکه میدونستم دیگه نمیاد. نمیدونستم کجا دارم میرم اصلا حواسم به خیابونا نبود. یهو به خودم اومدم دیدم توی کوچه عباس آقام. انگار هنوز اینجارو فراموش نکرده بودم. انگار پاهام هم میدونستن من هیچ جایی رو جز اینجا ندارم. از دور عباس اقا رو دیدم که جلوی مغازه اش روی چهار پایه نشسته بود. خجالت میکشیدم نزدیک بشم چی باید بهش میگفتم؟ میگفتم طلاق گرفتم؟ اما من چند ماه پیش عکسامون رو به فرناز نشون داده بودم و گفته بودم که با پرهام خیلی خوشبختم. اما حالا چی بگم؟ بگم چی باعث شد که سرچند ماه اونقدر از هم متنفر بشیم که طلاق بگیریم.
هر کاری کردم نتونستم جلوی پاهام رو بگیرم. اونا بر من مسلط شده بودن. وقتی متوجه شدم که نگاهم با نگاه عباس آقا طلاقی پیدا کرده بود.
- سلام دخترم. خوبی؟
- مرسی عباس آقا.
- تنهایی؟
بی اختیار برگشتم و به دور وبرم نگاه کردم. برای یه لحظه فکر کردم شاید پرهام دنبالم اومده باشه. اما نه...
- اره تنهام.
- برو بالا نگین جان. راضیه خیلی خوشحال میشه.
- چشم شما هم بیاین... کارتون دارم.
عباس آقا دستاش رئ بهم زد تا خاکش بریزه:
- باشه الان میام.
راضیه خانوم دیس میوه رو رو به روم گذاشت:
- چرا تنها اومدی؟ شوهرت رو چرا نیاوردی؟ کلبه ی فقیرانه ی ما رو قابــ...
- ما از هم جدا شدیم.
حرف توی دهن راضیه خانوم خشکید. عباس آقا دستش رو به پیشونیش زد و زیر لب چیزی رو زمزمه کرد.
- هااا؟
سرم رو پایین انداختم. نمیخواستم وقتی دارم دروغ میگم توی چشاشون نگاه کنم. چشمایی که به گردنم حق پدر و مادری داشتن.
- قرار بود عروسی بگیریم اما مادر پرهام زد زیر همه چی.
- چرا؟
- چون منو دوست نداشت! میگفت من بی پدر و مادرم اصل و نسب ندارم.
عباس آقا سرش رو بالا آورد و به راضیه خانوم نگاه کرد. داشتم با نگاهشون با هم حرف میزدن.
- اومدم دوباره خونه تون رو ازتون کرایه کنم.
عباس آقا روی پاهاش جابه جاشد و نفسش رو بیرون داد:
- دخترم مااز خدامونه تورو دوباره زیر بال و پرمون بگیریم اما...
راضیه خانوم  جلوتر اومد و حرف شوهرش رو ادامه داد:
- اما دخترم ما اونجا رو به دوتا دانشجو کرایه دادیم.
آب دهنم رو قورت دادم. آخرین امیدم هم به ناامیدی تبدیل شد.
- اما دخترم بیا پیش ما زندگی کن. منو عباس آقاییم و فرهاد. توی خونه مون برای یه نفر دیگه جا هست فکر میکنیم تو فرناز مایی.
- نه ممنون.
رو به عباس آقا کردم. هنوز نگاهش میلرزید:
- عباس آقا با من میاین بریم خونه کرایه کنیم؟
- چشم دخترم ولی کاش پیش ما میموندی!
صدای گریه راضیه خانوم منو از حرف زدن واداشت. نزدیک تر رفتم و سرش رو توی آغوش گرفتم:
- چرا گریه میکنین؟ به خدا من به سرنوشتم راضیم.
- ما راضی نیستیم دخترم... تو به خاطر فرناز زندگیتو خراب کردی.
نمیئونستم از چی حرف میزنن. مگه اونا از ماجرا خبر داشتن؟
عباس آقا عرق پیشونیش رو پاک کرد:

- فرناز اومده بود پیشمون. از خوشبختی تو برامون میگفت... میگفت که عکساتون رو دیده و میدونه که خیلی خوشبختین.
ما هم بهش گفتیم تو خوشبختی تو مدیون نگینی. پرسید چرا؟ ما هم گفتیم پول جهازشو از تو قرض گرفته بودیم.
فرناز خیلی ناراحت شد بعد ماجرای بدهکاری تو به صاحب شرکتت و پیشنهاد اون به تورو برامون گفت.
نگین تو به اون پول نیاز داشتی چرا بهمون نگفتی؟
راضیه خانوم خودشو ازم جدا کرد و اشکشو پاک کرد:
- ما میدونیم چون تو هیچ پولی نداشتی مجبور شدی ازدواج کنی. بدون اینکه هیچ تحقیقی در مورد اونا بکنی.
نفسم رو بیرون دادم. خوشحال بودم که از ماجرای صیغه ی من خبری نداشتن. اونا فکر میکردن من ازدواج کردم و حالا طلاق گرفتم.
- اشکالی نداره فرناز خوشبخت باشه من راضیم.
راضیه خانوم پیشونیم رو بوسید:
- چقدر تو خوبی. ولی من نمیدونم چطور اون دنیا جواب مادر و پدرت رو بدم و توی روشون نگاه کنم؟
پوزخندی زدم و به چشمای خیسش نگاه کردم. میخواستم بگم هروقت پدر و مادرم رو دیدن سلام منم بهشون برسونین. من خودم ازشون ناراضیم. اونا باید دستاتون رو ببوسن. حالا چه برسه بخوان طلبکار باشن.
- من راضیم. اونا منو ول کردن و گذاشتن سرنوشتم رو خودم رقم بزنم. پس هیچ حقی توی بخشیدن و نبخشیدن من و اطرافیانم ندارن.
- اینطور حرف نزن دختر. هرچی باشه پدر و مادرتن.
- منم بچشون بودم نبودم؟؟
عباس آقا بلند شد و به اتاق رفت. چند دقیقه بعد با پلاستیکی که توی دستش بود به طرفم اومد:
- بیا دخترم این سه میلیونه... بریم از بانک سه میلیون دیگه رو هم بگیریم.
- اول اینکه ممنون. اگه نیاز دارین بمونه پیشتون. ثانیا شما پنج تومن باید بدین نه شـــ...
- ما قول داده بودیم شش تومن.
- نه عباس اقا من نمیخوام من ربا ندادم به شما.
- ربا چیه دختر؟ اینو ما خودمون با دل راضی داریم میدیم اگه نگیری به خدا حلالت نمیکنم.
بلند شدم و کیفم رو برداشتم:
- بریم بانک منم باید پول بردارم. اگه کاری ندارین الان بریم دنبال خونه.
عباس آقا پول رو برداشت و بلند شد:
- نه چه کاری؟ بریم.
- راضیه خانوم! اون دو تا پلاستیک که امانتی پیشتون بود رو دارین هنوز؟
راضیه خانوم بلند شد و به طرف اتاق فرناز رفت:
- آره بیا... گذاشتم توی اتاق فرناز... میبری با خودت؟
دنبالش رفتم. از کمد پلاستیک ها رو بیرون آورد. چادرم رو بیرون کشیدم و بوییدم. آروم گفتم:
- دلم برات تنگ شده بود؟
- چی گفتی؟ میبری؟
چادرم رو باز کردم و روی سرم گذاشتم.
- میبرم ولی الان نه اول یه خونه پیدا کنم بعد یه آژانس میفرستم بیاد دنبالشون.
راضیه خانوم لبه ی چادرم رو توی دستش گرفت:
- چرا آژانس؟ خودم با عباس آقا میارم نکنه نمیخوای خونتو یاد بگیریم؟
لبخندی زدم و توی آغوشم فشردمش. خیلی وقت بود هیچ زنی رو توی آغوش نگرفته بودم آخرین بار فکر کنم سپیده بود یا فرناز...
- قدمتون به روی چشم. خیلی دوستتون دارم

جاش یه خورده از خونه عباس آقا کوچیکتر بود اما گرونتر در اومد. اینجا رو هم با وسایلش رهن کردم. اینجور خونه ها برای دانشجو ها بود...
ساعت ده بود. اولین شبی بود که دور از پرهام میخوابیدم. دلم میخواست کنارش باشم مثل دیشب فقط توی آغوشش بخوابم وبس...
یعنی الان پرهام داشت چیکار میکرد؟ اصلا به فکرم بود؟ دلش برام تنگ نشده بود؟ من که دلم براش یه ذره شده. خدایا چطور باید دووم بیارم؟ کمکم کن.
دم دمای صبح سوز سرما صورتم رو نوازش میکرد خواستم روی بدن عریان پرهام پتو بکشم که یادم اومد خیلی از پرهام دورم. اونقدری که دیگه دستم بهش نمیرسه. دیگه نمیتونم صبح ها صورت خواب آلودش رو ببینم. چشمامو باز کردم. اینجا هم مثل خونه ی پرهام صبح هاش سوز داشت. حتما الان پرهام سردشه و کسی نیست که پتو رو روی بدنش بکشه ولی اگه من نباشم پرهام دیگه ل - خ - ت نیست... پس سردشم نیست... دوباره چشمامو بستم.
صبح با صدای کوبیده شدن در بیدار شدم. اولین چیزی که یادم اومد این بود که تمام شب خواب پرهام رو دیدم. یعنی کی بود؟ ساعت روی دیوار عدد هشت رو نشون میداد و این یعنی اینکه باید بلند شم صبحونه آماده کنم برای پرهام... نه برای خودم...
هنوز کسی پشت در بود... با بی میلی بلند شدم و به طرف در رفتم. صورت زیبا و خندان دختری توی چشمام نقش بست. دختری با موهای بور...
- سلام عزیزم خواب بودی؟
چشمام رو مالوندم. هرچی فکر کردم که این کیه که من عزیزشم چیزی یادم نیومد.
- برات صبحونه اوردم.
سینی توی دستش توجه ام رو جلب کرد. هنوز مات و مبهوت بودم.
- ببخشید که خودمو معرفی نکردم... من ریحانه ام دختر آقای شیوانی...
ابروهام رو در هم کشیدم ت ااقای شیوانی رو به یاد بیارم.
- بابا دختر صاحب خونتم.
- اها بیا تو...
- خدا رو شکر یه کلمه حرف زدی.
در رو با پاشنه پاش باز کرد و وارد اتاق شد. سینی رو روی کابینت گذاشت.
- ببینم تو همش روی زمین میخوابی؟
در رو بستم و خواستم چیزی بگم که دوباره ادامه داد:
- نگران نباش هر وقت مستاجرمون میرن مادرم تمام وسایل اینجا رومیشوره کثیف نیستن.
- اصلا منظورم این نبود. راستش دیشب حوصله نداشتم تشک رو پهن کنم. فقط یه پتو روم کشیدم.
ریحانه سریع پتو رو تا کرد وروی تشک ها گذاشت:
- خب ول کن حالا برو صورتت رو بشور بیا صبحونه بخوریم. منم نخوردم. اومدم با هم بخوریم.
لبخندی بهش زدم و به طرف دستشویی که توی حیاط خلوت بود رفتم. ریحانه هم همونطور داشت حرف میزد.
- راستش خونه داییم بودم. آخر شب پسرداییم منو آورد. آخه ما نامزدیم. شب ها باید منو بیاره خونه مون. حتی اگه از نصف شب هم گذشته باشه. وقتی اومدم مادرم گفت یه مستاجر جدید آوردیم.
معلوم بود دختر خوبیه ولی فقط یه خورده وراج بود. نمیدونستم چطور باید باهاش کنار بیام. ص.رتم رو با حوله خشک کردم.
- نگفتی دانشجویی؟
خواستم جوابش رو بدم که دوباره شروع کرد به حرف زدن:
- بذار خودم حدس بزنم... دانشجوی سال آخر حسابداری؟ نه معماری؟ یا شاید فیزیک...
یهو چشماش رو باز کرد و ابروهاش رو بالا داد:
- وای نکنه دانشجوی پزشکی هستی؟ میدونی من چند وقته احساس میکنم پهلوهام درد میکنه. میترسم دکتر برم. مادر میگــ...
- من دانشجو نیستم.
- ای... نکنه این طرفا کار میکنی برای همین خونه گرفتی؟
- نه من از شوهرم جدا شدم اومدم خونه جدا گرفتم.
ابروهاش رو در هم کشید و آهی کشید:
- آخیش... چرا؟ دوستت نداشت؟ کتکت میزد؟ منم همیشه میترسم یه روزی محمد جواد منو کتک بزنه...
دیگه اعصابم از این همه وراجی هاش خورد شده بود... خدا به داد نامزدش برسه... ولی دوستش داشتم. دختر دوست داشتنی بود. علاوه براین زیبایی فوق العاده ای داشت.
- محمد جواد منو ناز بوی صدا میکنه؟
- نازبوی؟
- آره یعنی ریحان به گل ریحان نازبوی هم میگن.
- چه اسم قشنگیه.
- قابل نداره راستی اسم تو چیه؟
- نگین.
- وای چه اسم قشنگی... همیشه از نگین خوشم میومد. میدونی به محمد جواد گفتم اسم دخترمون رو یا نگین بذاریم یا سما.
خنده ام گرفته بود. دخترک هنوز نامزده در مورد چه چیزهایی حرف میزنه. سینی رو روی زمین گذاشتم.
- بیا بشین.
اروم رو به روم نشست و به چشمام خیره شد. از سکوتش تعجب کردم.
- چرا ساکت شدی؟
- بی سوادی؟
با حرفش پخی زدم زیر خنده چه قیافه بامزه ای داشت انگار با گداها حرف میزد.
- نه من فوق دیپلم مکانیکم...
هنوز حرفم تموم نشده بود که مثل بمب رو سرم خراب شد. راستش اول ترسیدم.
- جدی میگی؟ منم مکانیکم سال آخر.
- خوبه موفق باشی

ساعت ده بود که از اتاقم رفت بیرون. اونم فقط چون مادرش صداش کرد. سرم بوم بوم میکرد از وراجی هاش خنده ام گرفته بود. با زبون ریزی هاش از زیر زبونم کشید که چرا از شوهرم جدا شدم. وقتی گفتم مادر شوهرم باعث شده کلی بهش بد و بیراه گفت. صبح فردا محمد جواد اومده بود دنبالش تا برن بیرون. بیچاره یه پسر کم حرف و ساکت بود نمیدونم چرا ریحانه رو انتخاب کرده بود. از وقتی که اومد فقط سلام و احوال پرسی کرد ولی در عوضش ریحانه مخ همه رو خورد. مادر ریحانه میگفت محمد جواد عاشق وراجی های ریحانه است میگفت اگه ریحانه حرف نزنه، محمد جواد دیوونه میشه. میگفت صدای ریحانه رو توی گوشیش ضبط کرده و همش گوش میده. ت.ی دلم گفتم خب اینم یه جور دیوونه ست دیگه.
پدر ریحانه منو توی یکی از شرکت های دوستاش جا زد. منشی شده بودم. هنوز به پرهام فکر میکردم هنوز شبها با رویاش میخوابیدم و صبح ها با خاطره هاش بیدار میشدم. دل کندن ازش برام سخت بود. هرکاری که میکردم خاطراتش به ذهنم میومد. انگار شده بود ملکه ی ذهنم. دلم برای آغوش مهربونش تنگ شده بود و صدای مردونش...
با دستم میله توی راهرو مترو رو گرفتم. به ایستگاه نزدیک شده بودیم. وقتی مترو نگه داشته میشد تمام مسافرها به طرف در خروجی میرفتند باید خودمو محکم نگه میداشتم.
احساس کردم کسی چادرم رو میکشه، سرم رئ پایین آوردم. دختر بچه کوچیکی کنارم ایستاده بود و چادرم رو میکشید:
- چیه عزیزم؟
دختر بچه لبخندی زد و به مادرش نگاه کرد. سرم رو که بلند کردم متوجه نگاه های مردی شدم که توی قسمت مردونه ایستاده بود و متعجبانه داشت منو نگاه میکرد. انگار منو به یکی اشتباه گرفته بود. نگاهم رو ازش دزدیدم و برگشتم میترسیدم غرضی داشته باشه.
نگاه آشنایی داشت اما کجا دیده بودمش؟ نگاهش توی مغزم نفوذ کرده بود. با ایستادن قطار به سرعت پیاده شدم. هنوز داشتم به اون چشمای گیرا فکر میکردم. به اینکه کجا دیده بودمش. تمام چشم هایی که تاحالا دیده بودم رو با چشماش تطبیق دادم هیچ کدومشون نبود حتما اشتباه گرفته بود.
قدم هام رو تند کردم تا از سالن دور بشم که ناخداگاه صورت پرهام توی ذهنم نقش بست. صورت پرهام با چشمای با نفوذش. چشمایی که دوباره دیدنش به دلم حسرت گذاشته بود حسرتی که دو ساله داره دیوونم میکنه.
با سرعت برگشتم تا دوباره اون چشم ها رو ببینم. تا مطمئن بشم که اشتباه فکر کردم اما اون مرد داشت به طرفم میدوید. لحظه ای شک نکردم چادرم رو جمع کردم و قدم های بلندی به طرفش برداشتم. وقتی کنار هم قرار گرفتیم هیچ چیزی بینمون رد و بدل نشد. من هنوز تردید داشتم که این مردی که رو به روم ایستاده همون پرهام دوسال پیشه.
این مرد لاغر همون پرهام درشت هیکل بود؟ همونی که وقتی در آغوشم میگرفت بدن ظریفم توی هیکل درشتش گم میشد؟ همونی که شب آخری بدنش شد میزبانم؟ همونی که گرمای تنش هنوز برام قابل حسه؟
سکوتی که بینمون نقش بسته بود قابل شکسته شدن نبود. ولی هیچ کدومموناین جرئت رو نداشتیم که بشکونیمش. قطره اشکی از چشم پرهام سرازیر شد و رد پاش رو توی موهای پرپشت صورتش گم کرد.
چه اتفاقی برای پرهام افتاده بود؟ چرا اینطور اشفته بود؟ چرا...؟
- نگین باور کنم که مثل همیشه رویا نیستی؟
چه صدای خش داری بود. انگار سالها بغض گلوش رو گرفته بود و اجازه حرف زدن رو ازش گرفته بود. انگار برای اولین بار بعد از سالها لب به سخن باز کرده بود. انگار لولای فکش روغن کاری نشده بود.
- چیزی بگو تا باور کنم کنارم هستی تا باور کنم این چشمها دروغ گفتن رو بلد نیست.
- چی شده پرهام؟
پرهام نفس عمیقی کشید و چشماش رو بست و زیر لب چیزی رو زمزمه کرد. حتما داشت نذرش رو ادا میکرد. چند تا صلوات نذر کرده بود تا دوباره منو ببینه؟
نگاهم هنوز روی لبهاش بود. باورش برام سخت بود که این مرد آشفته همونه که توی تمام این دوسال دلتنگی هام اجازه ندا به کس دیگه ای فکر کنم.
- کجا بودی نگین؟ چرا هیچ نشونی از خودت به جا نذاشتی؟ چرا سیم کارتت رو واگذار کردی؟ چرا دوستت سپیده ازت بی خبر بود؟
هیچ حرفی نمیزدم هنوز شک و تردید داشتم. شاید این پرهام نبود و منو با کس دیگه ای اشتباه گرفته باشه ولی اون اسمم رو صدا زد. شاید با یه نگین دیگه اشتباه گرفته... وای نه...
- نگین کلی باهات حرف دارم.
- من باید برم نمیتونم پرهام.
- چرا سنگدلی میکنی؟ بعد دو سال تازه پیدات کردم نذار بیشتر از این شکسته بشم.
هیچ جوابی برای چشمای معصومش نداشتم. راست میگفت چرا سنگدلی میکردم؟ واقعا نمیدونم چرا این رو بهش گفتم. چرا گفتم میخوام برم در حالی که دوست داشتم کنارش باشم. راستش باورش برام سخت بود که این پرهام باشه که اینطور ازم خواهش میکرد؟ خواهش میکرد تا بیشتر کنارش باشم.
از ایستگاه مترو بیرون رفتیم . وارد اولین کافی شاپی شدیم که توی مسیر بود. توی مسیر حتی یه کلمه حرف نزدیم فقط پرهام نگاهش رو ازم نمیگرفت تا مبادا ازش دور بشم و منو گم کنه. عین بچه هایی که دنبال مادرشون راه میوفتن و چادرش رو میگیرن تا مبادا گمش کنن.
پرهام دو تا قهوه سفارش داد:
- ازدواج که نکردی؟
- نه.
سرش رو پایین انداخته بود و داشت با دستاش بازی میکرد. انگار از حرفی که میخواست بزنه خجالت میکشید:
- صیغه چــ...
- نه.
- ببخشید که ازت پرسیدم.
- یادته همش میگفتی بعد تو دوبــ...
- حرفام رو به رخم نکش.
- اما تو به رخم کشیدی.
سرم رو پایین آوردم. دوباره سکوتی بی جواب بینمون ایجاد شده بود. خدای من چرا اینطور باهاش حرف میزدم. مگه پرهام عزیز دلم نبود؟ مگه برای دیدنش دو سال لحظه شماری نکردم؟ دو سال دعا نکردم؟
- نگین بگو کجا بودی؟ چیکار کردی؟ چرا توی این شهر بزرگ هیچ نشونی ازت نبود؟
به صندلی تکیه دادم و نگاهم رو به چشمای خیسش دوختم:
- بعد از رفتن از خونه ات رفتم خونه عباس آقا ولی اونا خونه رو به دوتا دانشجو کرایه داده بودن. پولم رو بهم دادن و کلی عذر خواهی کردن. منم رفتم دنبال یه خونه دیگه. یه کار خوب پیدا کردم. خوب که نه ولی میتونست کمکم کنه. هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی نداشتم احساس میکردم بودن و نبودنم توی دنیا برای کسی فرقی نمیکنه. من و نازبوی هم رشته بودیم. دختر صاحب خونه ام رو میگم اسمش ریحانه است. شوهرش بهش میگفت نازبوی منم صداش میکردم. اون بهم این انگیزه رو داد تا دوباره درس بخونم.
یاد نازبوی افتادم چند ماهی بود که ندیده بودمش. سال پیش با محمد جواد عروسی کرد ورفت. هرچند ماه یه بار به مادرش اینا سر میزد. دلم برای وراجی هاش تنگ شده بود.
- بعد منم تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدم. همون سال جذب یکی از مراکر غیر انتفاعی شدم و الان چند ماهی هست که فارغ التحصیل شدم.
پرهام نگاه مهربونش رو بهم هدیه داد. نگاهی که هنوز منتظر بود تا حرف بزنم. منتظر بود از چیزی براش بگم که نگفته بودم

- همین... یعنی هیچ به فکرم نبودی؟ یعنی مهرم از دلت رفت بیرون. نگو آره که باور نمیکنم اون همه عشقت نسبت به من یهو از دلت پاک شد.
پرهام چی میخواست بشنوه؟ یعنی میخواست از دلتنگی هام براش بگم تا دوباره مسخره ام کنه. مگه اون اصلا از دلتنگی هام باخبر بود؟
- کی بهت گفته من عاشقت بودم؟
- دلم. نگین من میدونستم عاشقمی. درسته هیچی نگفتی ولی کارات، حرف هات همه عشق و دلبتگی تو رو نسبت به من نشون میداد.
پوزخندی زدم و دستی به پیشونیم کشیدم:
- برای همین تو هم دوستم داشتی؟ برای همین جواب عشق و علاقه ام رو میدادی؟ اصلا برای چی این حرف ها رو میزنی؟ چیو میخوای ثابت کنی؟ نکنه بازم میخوای حرف های نیش دارت رو تحویلم بدی.
پرهام دستش رو جلوی دهنش گرفت:
- منو ببخش نگین که با کارام آزارت دادم. که نشد تو ازم یه خاطره خوش داشته باشی.
- پرهام تو منو خورد کردی. الام اومدی میگی چطور عشقت یهو از دلم بیرون رفت؟ تو کنارم بودی و دیدی که عشقت یهو رفت؟ تو دیدی که یه شبه همه چیو فراموش کردم؟
پرهام تو نبودی تا ببینی که عشقت چطور منو تا مرز جنون پیش برد. چطور منو از زندگی کردن ساقط کرد. شاید حرف زدن برای تو راحت باشه ولی هر لحظه ای که به ذهنم میاد یادآور خاطرات تلخیه برام. شبهایی که با نبودنت ساختم. با خاطراتت تا صبح هم صحبت شدم.
پرهام نگاهش رو به خیابون داد. به بچه ای که گریه میکرد، شاید مادرش رو گم کرده باشه:
- نگین تو توی خونه ام فریاد میزدی که دوستم داری فریادی از سکوت... نگین من این فریاد ساکت تورو میشنیدم اما توی این دو سال من فرید زدم که پشیمونم. فریاد زدم که عشقت توی دلم هست ولی کسی نبود تا بشنوه. نگین تو نبودی تا بشنوی...
- تو میشنیدی؟ اما رفتارت با من چیز دیگه ای رو بهم میفهموند. من میدیدم که روز به روز نفرتت ازم بیشتر میشد یادت رفته وقتی بهت گفتم فقط یه هفته مونده تا از خونه ات برم برای همیشه، چقدر خوشحال شدی؟ شاید تو یادت بره ولی من همه اش توی ذهنم هست.
- چیزی که بهم اجازه نمیداد بهت عشق بورزم غروزم بود.
- غرور یا مادرت؟
- غرورم نگین... غرور اینکه به یه دختر بی اصل نسب دل ببندم. غرور اینکه بهت دل ببندم و تو بهم بی وفایی کنی. اینکه حرف های مادرم درست از آب در بیاد و من توی این عشق شکست بخورم... اینکه من باشم و تو نباشی...
- اینکه به یه دختر خیابونی دل ببندی.
- نه نگین من به پاک بودنت ایمان داشتم.
- برای همین لحظه ی خداحافظی بی شرمانه توی چشمام نگاه کردی و به جای ابراز علاقه، به جای اینکه بهم بگی دوستت دارم اون پیشنهاد احمقانه رو دادی؟
پرهام لب پایینش رو گاز گرفت. از اینکه اینطور بازخواست شده بود ناراحت بود اما باید جواب میداد. هرچند گریه هایی که من به خاطر حرف هاش کردم، درد هایی که به خاطر زخم زبونهاش به دلم نشست با این چیزها تسکین پیدا نمیکرد.
- اون پیشنهاد همه اش دروغ بود. من اون روز اینو گفتم تا برای همیشه ازم دل بکنی. تا بهت بفهمونم که برام مهم نیستی ولی نگین.. اشتباه کردم چون نمیدونستم اگه تو دل بکنی من نمیکنم. نمیدونستم برام مهمی. فکر میکردم اگه بری عشقت هم از دلم میره ولی تنها رفتی و خاطره ها تو گذاشتی. گذاشتی تا منو دیوونه کنه. تا منو بیاری توی خیابونها دنبال خودت بکشونی تا رسوام کنی... تا به همه بفهمونی لیاقت عشقت رو ندارم. به همه بفهمونی مه چه بلایی سر احساس دخترونت آوردم.
نگین بعد رفتنت هرجا که فکرشو بکنی دنبالت رفتم. شرکت ذولفقاری، دوستت سپیده. ولی تو نبودی؟ وقتی ذولفقاری رو دیدم گفتم خاک بر سرت پرهام! که این مرد نگین رو دوست داشت و تو نداشتی.
- برای چی دنبالم میگشتی؟ تا بودم برات ارزش نداشتم. ارزش نداشتم که غرورت رو بشکنی. اونوقت چطور تونستی غرورت رو زیر پات بذاری؟
- غرورمو؟ نگین من فقط غرورمو زیر پام نذاشتم من کارم به رسوایی کشید.
حرف های پرهام برام قابل هضم نبود. چی باعث شده بود که اینطور عوض بشه که اینطور عاشقم بشه.
- دوستت سپیده میگفت بهش گفتی قراره با هم ازدواج کنیم.
- اره بهش گفته بودم تا دیگه عذاب وجدان نداشته باشه.
- منم بهش گفتم قرار بود ازدواج کنیم ولی خود نگین نخواست نگفتم که من بیرونت کردم.
- ممنون که آبرومو حفظ کردی.
- نگین ای کاش تو عشقت رو به زبون میاوردی
- من زبون نیاورده تو اونطوری رفتار میکردی حالا چه برسه به اینکه به زبون بیارم

- ای کاش میگفتی چون اونطوری برام راحتر بود که عشقمو ابراز کنم.
- چون اونجوری غرور من شکسته میشد و تو با منت عاشقم میشدی.
پرهام سرش رو بین دستاش گرفت:
- قبول کن هردو مون اشتباه کردیم.
پرهام سرش رو بلند کرد و نگاهی به لباسم انداخت:
- چقدر چادر بهت میاد؟
- من همیشه چادری بودم فقط اون یه سالی که با تو بودم چادرم رو برداشته بودم چون فکر میکردم با کارم ارزش چادر رو میارم پایین. فکر میکردم با کارم حرمت زن چادری زیر سئوال میره.
- نگین میای خونه ام؟
نگاه سنگینی به پرهام کردم. پرهام هم متوجه نگاهم شد. از این پیشنهادش تعجب کردم.
- منظوری ندارم عزیزم کاریت ندارم من ایمان و اعتقادت رو قبول دارم. فقط خواستم بیای و زندگیمو ببینی که بعد تو چه بلایی سرش اومده.
- تنها زندگی میکنی؟ منظورم...
- آره تنهام... چند ماه بعد رفتن تو مادرم زن دیگه ای رو به صیغه ام درآورد راستش خودمم خواستم. فکر میکردم شاید اینطوری تو رو ازذهنم بیرون کنم. ولی نگین اون مثل تو پاک نبود مثل تو نجیب نبود. فقط برای من نبود. محرمیت براش مهم نبود. شاید اون باعث شد تا بیشتر عاشقت بشم چون با بودن اون بیشتر نبودن رو احساس میکردم. بیشتر احساس پشیمونی میکردم که چرا قدرتو ندونستم و اینطور ساده از دستت دادم.
ولی باور کن نگین قسم میخورم حتی یه بارم بهش نزدیک نشدم هربار که میخواستم برم پیشش تو میومدی جلوی چشمام تو مانعم میشدی.
اون هم به همین خاطر تنهام گذاشت فقط دو هفته توی خونه ام موند. فکرت تموم زندگیمو پر کرده بود. اگه نبودی فکرت، نگاهت و عشقت پیشم بودن برای یه لحظه تنهام نذاشتن.
دیگه نتونست حرفهاش رو ادامه بده. بغض راه صداشو بسته بود. روی صندلی جابه جا شد و فنجون قهوه رو توی دستاش گرفت.
- نگفتی میای یا نه؟
- ماشین که نداری؟
- ماشین خونه ست. دوباره کمری مشکی گرفتم. همونی که دوست داشتی ولی هیچ وقت سوارش نشدم. چون هر باز فکر میکردم تو کنارم نشستی نمیتونستم رانندگی کنم میترسیدم تصادف کنم.

پرهام در رو باز کرد و کنار رفت:
- عزیزم قدم بذار تو جهنمی که ساختم شاید با وجود تو دوباره بهشت بشه.
وارد خونه شدم چقدر بهم ریخته بود. خاطرات گذشته از جلوی چشمام رژه میرفتن همه اومده بودن تا دوباره زنده شون کنم.
پرهام به طرف اتاقی رفت که یکسال اونجا اتاقم بود. اتاقی که توش گریه میکردم و پرهام خنده های ازروی لذتش رو سر میداد.
هیچ چیز تغییر نکرده بود حتی رو تختیم.
- مادرم ازم خواست تمام وسایلت رو دور بریزم منم همه رو جمع کردم. اما با رفتن اون دختره دوباره همه رو سرجاشون گذاشتم. نگین توی این دو سال با خاطراتت زندگی کردم.
تمام دیوار اتاق رو کاغذهایی چشبونده بود که متن هایی روش نوشته بود. بزرگترینش کاغذی بود که بالای تخت چسبونده بود:
در دیده به جای خواب اب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بی خبران چه جای خواب است مرا
نگین عزیزم یه بار به خوابم بیا هرچند خوابی ندارم

اشک توی چشمام حلقه بسته بود. یعنی پرهام دلتنگم بود؟ کسی که حتی یه بار دوستت دارم رو از دهنش نشنیدم.
- اینها همه حرف های وجدانمه. حرف هایی که وجدانم بهم میزد. نوشتمشون و زدم روی دیوار تا همیشه به یادم باشه.
برگشتم تا از اتاق برم بیرون که عکس بزرگ روی دیوار منو متوجه خودش کرد. یکی از عکس هایی که اون روز توی آتلیه گرفته بودیم رو با سایز بزرگ چسبونده بود به دیوار اتاق. عکسی که پرهام از پشت بغلم کرده بود و من دستم رو به عقب برده بودم و روی لبش گذاشته بودم و داشتم میخندیدم. جلوتر رفتم پایینش مطلبی نوشته بود:
وقتی از کسی که دوستش داری خبری نیست، بدون حالش خوبه و همه چیز روبه راهه که از یادش رفتی

دیگه چشمام طاقت پنهون کاری نداشت. اشکام بی محابا از چشمام سرازیر شدن برگشتم به طرف پرهام اون هم داشت گریه میکرد. دوست داشتم بهش بگم منم به یادش بودم. دوست داشتم بگم توی این مدت اصلا حالم خوب نبود و همه اش به فکرش بودم ولی باز این غرور بی معنی جلوم رو گرفته بود و نمیذاشت حرفم رو بزنم. راستش میترسیدم دوباره گرفتارش بشم. گرفتار کسی که تازه از اسارتش آزاد شدم ولی من این زندانبان رو دوست داشتم. با همه ی بدیهایی که در حقم کرده بود. به همه بلاهایی که روی احساسم آورده بود.
رفتم توی هال پرهام هم دنبالم اومد با چشماش دنبال جوابی ازم بود. میترسیدم چشمای نافذش راز درونم رو بخونه. برای همین سرم رو پایین انداختم و به طرف در ورودی رفتم. دیگه نمیتونستم فضای سنگین اونجا رو تحمل کنم. میخواستم برم خونه میخواستم به نازبوی زنگ بزنم و بگم چی شده...
- نگین... واستا...
ایستادم اما برنگشتم. میترسیدم دوباره دلم بلرزه. میترسیدم زبونم دهن لقی کنه و بگه که دوستش دارم. بگه که نوزم شب ها خوابش رو میبینم. بگه که توی شرکت برام خواستگار پیدا شده بود ولی به خاطر تو همشونو رد کردم. میترسیدم بگه که...
- نگین با من میمونی؟ میمونی تا دوباره زندگی کنیم؟ میمونی تا زندگیمو به پات بریزم؟
پاهام راه نمیرفت انگار اون هام به طرفداری از پرهام در اومده بودن. چرا اینطوری میکردم؟ پرهام چیزی رو ازم میخواست که مدتها منتظرش بودم. که یکسال برای به دست آوردنش توی این خونه، خون دل خوردم. یکسال با مادرش جنگیدم. ولی چرا نمیتونستم جوابش رو بدم؟ چرا این دست اون دست میکردم؟ چرا دلم داشت از جاش درمیومد؟ چرااینقدر بی تابی میکرد؟ انگار دلم قسمت گم شده اش رو پیدا کرده بود.
- میخوام فکر کنم پرهام نمیخوام زود تصمیم بگیرم.
پرهام خودش رو بهم رسوند و جلوی در قرار گرفت:
- نمیذارم بری... میدونم بری دیگه برنمیگردی. همین جا فکر هاتو بکن. حتی اگه شده یک سال طول بکشه باید توی خونه ام باشی. قول میدم بهت نگاه بد نکنم. نمیذارم گناه کنی؟ اصلا برو توی اتاقت در رو قفل کن ولی بمون... بمون تا با بودنت آروم بشم بمون تا صدای گریه هام رو بشنوی. که چطور توی تاریکی شب تا صبح برای نبودنت گریه میکنم.
- اینی که گفتی همه اش تدارک برای گرفتن جواب مثبته. ولی شاید نظرم منفی باشه.
- نمیخوام جوابم رو تلفنی بهم بدی حتی اگه منفی باشه.
دوباره چشماش خیس شد. چقدر زود چشماش ابری میشد
- نگین بمون تا اگه جوابت منفی بود یکی باشه جنازمو ببره بیرون.
نتونست بغضش رو نگه داره هق هق صداش دیوونه ام میکرد همونجا نشستم و زدم زیر گریه:
- پرهام منم دوستت دارم ولی دیگه نمیتونم تا حالا به نبودنت عادت کردم. نمیخوام مال من بشی و دوباره کسی تو رو ازم بگیره که اون موقع تحمل نبودنت برام سخت تره. پرهام اگه جوابت رو نمیدم برای اینه که نمیخوام دوباره از دستت بدم. نمیخوام دوباره...
- کی منو ازت میگیره؟ ما مال هم میشیم. میریم یه جایی که هیچکس نباشه.
- مادرت...
- مادرم؟ مادرم ترکم کرده. وقتی فهمید عاشقت شدم وقتی فهمید عکست رو توی اتاقم چسبوندم وقتی فهمید به خاطرت پوست و استخون شدم. نگین بگو باهام میمونی؟ ببین دیگه کسی نیست که مارو از هم بگیره فقط منو توایم.
دماغم رو بالا کشیدم.
- یادته اون روز که از آتلیه اومدیم؟
- مگه میشه از یادم بره؟ اون روز از بهترین روزهای زندگیم بود.
- اون روز منم بهت گفتم کسی دورمون نیست که منو از تو بگیره ولی... ولی تو چشمات خیس شد. یادته؟
پرهام کنارم آروم نشست و دستش رو به رون پاش زد:
- اره یادمه اونروز گریه ام گرفت چون میدونستم کسی تورو ازم نمیگیره. میدونستم کسی که تورو ازم میگیره خودمم. خودمم که با اون غرور بی معنیم غروری که اجازه نمیداد بگم اون شب های آخر به خاطر تو خواب به چشمم نمیومد. اون شب تا خود صبح کنارت نشستم و یه دل سیر نگاهت کردم. نگین توی شرکت هیچ مشکلی پیش نیومده بود مشکل از خودم بود. نمیتونستم با خودم کنار بیام که از دستت بدم. اون شب های آخر تا صبح مینشستم با خودم حرف زدن و چند بار اومدم تا پشت در اتاقت تا بهت بگم نرو، بمون پیشم ولی باز نتونستم. نتونستم که گذاشتم بری

ادامه دارد....

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد