ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
- خانوم اقا داماد اومد.
با صدای زن آرایشگر به خودم اومدم. فیلمبردار وارد شد و به دنبالش پرهام با لباس دامادی اومد داخل. دوباره پرهام خواستنی شده بود. برای یه لحظه نگاهمون به هم تلاقی پیدا کرد. پرهام اومد جلو و پیشونیم رو بوسید.
منم دستش رو بوسیدم. لحظات رویایی رو پشت سر میذاشتم. موقع بیرون رفتن شنلم رو روی سرم انداخت. لباس عروسیم دکلته بود که روی سینه اش الماس های زیبایی داشت، پرهام نزدیک به سه میلیون خریده بود. اونقدر زیبا بود که خودم به خودم حسودیم میشد. پرهام دامن پرچینم که دنبالش روی زمین افتاده بود رو توی دستش گرفت و سرش رو به گوشم نزدیک کرد:
- اینقدر خواستنی شدی که میترسم تا شب دووم نیارم.
لبخندی به لب نشوندم و چشمکی زدم:
- فقط توی جمعیت آبرو داری کن قول میدم زودتر شب بشه.
- اونقدر زیبا شدی که میترسم ببرمت توی جمعیت.
پرهام ماشین مشکی شو با گل های سفید گل کاری کرده بود. اول رفتیم آتلیه بعد تالار. جشن عروسی رو تو بزرگترین تالار شهر گرفته بود. اونقدر جمعیت اومده بود که ترسیده بودم.
- ببین نگین همه به خاطر تو اومدن. همه اومدن خوشبخت ترین عروس دنیا رو ببینن.
- ولی هیج کدومشون از اقوام من نیستن.
- فکر کردی همه از اقوام منن. فامیل های من در کل شاید صد نفر باشن اینا همه از دوستا و همکارای منن. کسایی که اونقدر تعریفت رو کردم که برای دیدنت لحظه شماری میکنن.
وقتی از ماشین پیاده شدم همه دورمون جمع شدن و کر کشیدن. اونقدر نقل و نبات رومون ریختن که زیر پامون جای خالی نبود. فرناز با شکم برآمده اش دست مرتضی رو گرفت و جلواومدن و تبریک گفتن. از بین جمعیت دستای سپیده رو دیدم که برام تکون میخورد. ذولفقاری هم کنارش ایستاده بود و توی بغلش یه بچه کوچولو بود.
نازبوی هم با محمد جواد ساکتش به پیشوازمون اومد. توی بغلم گرفتمش و بوسیدمش. خیلی خوشحال بود که بالاخره به پرهام رسیدم. اون تنها کسی بود که از علاقه ی من به پرهام خبر داشت. دوست داشتم دوباره برام وراجی کنه ولی اون ساکت بود و فقط اشک میریخت.
شب به یاد ماندنی بود. برخلاف میل پرهام من اصلا دوست نداشتم تموم بشه.
چند بار با پرهام رقصیدم. نگاه های حسرت آمیز دیگرون رو روی خودم احساس میکردم. دوست نداشتم کسی پرهام رو ازم بگیره. الکی خودم رو به پرهام میچسبوندم و اون به اوج لذتش میرسید.
آقای وحدتی تنها اومده بود و به خاطر نیومدن زنش عذر خواهی کرد. دوست داشتم مادر پرهام هم توی عروسی بود تا با چشماش ببینه که بالاخره من پیروز شدم. تا بدونه که بدزبونی و بدرفتاری کار رو به جایی نمیرسونه. واین محبته که آدم رو توی دلها جا میکنه. تا بدونه محبت و عشق هیچ رقیبی نداره.
کارت عروسیمون رو براش فرستاده بودیم روی پاکتش هم با خطم براش نوشتم:
پیامبر اکرم (ص):
بادارایی خود نمیتوانید دل مردم را بدست آورید، پس دلشان را بااخلاق نیک بدست آورید...
برای داشتن چیزی که تا به حال نداشتی کسی باش که تا به حال نبودی.
بعد از پایان جشن پرهام دستم رو گرفت و به طرف ماشین برد:
- میخوام هدیه عروسیم رو بهت بدم.
- اینجا؟ بریم خونه.
- باشه بریم.
پرهام صدای ضبط ماشین رو زیاد کرده بود. برای اولین بار آهنگی روگذاشته بود که میشد فهمید چی میگه. پرهام سرش رو از ماشین بیرون میبرد و یه بیت از شعر رو همراه با خواننده فریاد میزد:
آهای فریاد فریاد عزیزم داره میاد
با اون عشق خدایی انگاری قلبمو میخواد
- پرهام حواست نیست داری کجا میری؟
- داریم میریم خونه.
- ولی داری اشتبا میری.
- نه عزیزم بشین تماشا کن.
چند دقیقه بعد جلوی ساختمونی ایستاد و از توی داشبورد ماشین کنترل کوچیکی رو درآورد و دکمه ای رو فشار داد. چند ثانیه بعد دروازه ساختمون باز شد.
- پرهام خونه گرفتی؟
- آره هدیه عروسیته. سندش هم توی داشبورده.
- به نام من کردی؟
- قابلی نداره. البته یک سوم پول خرید رو بابا داد گفت هدیه عروسیتون.
- بقیه اش رو از کجا آوردی؟
- یک سوم دیگه اش فروش خونه ی قبلی.
- فروختیش؟
- با تموم خاطره های بدش. یک سوم دیگه هم پس انداز خودمه.
- ممنون ولی چرا به نام من کردی؟
- چون عزیز دلمی.
ماشین رو حرکت داد و وارد حیاط شدیم. اونقدر زیبا بود که زبونم بند اومده بود. یه حیاط بزرگ با درختای سربه فلک کشیده که یه حوض گنده وسطش بود. کنار حوض هم یه آلاچیق کوچیک. وقتی از ماشین پیاده شدم خونه ی انتهای باغ فریاد میزد تا جلب توجه کنه. به طرف خونه دویدم. پرهام هم دنبالم میدوید وداد میزد آروم ممکنه بیوفتم.
یه خونه ی ویلایی بزرگ کنار در ورودی ایستادم درش قفل بود.
- اینجاشو دیگه نمیتونی بری قفله.
- چرا؟
- چون میدونستم میدویی تنهام میذاری کلیدش رو بهت ندادم.
اروم در رو باز کرد و وارد شدیم. به هال بزرگ و آشپرخونه اپن. وسایل خونه اونقدر شیک بود که فکر میکردم توی رویا سفر میکنم.
پله هایی که به طبقه بالا میرفت و فرش قرمزی که روش پهن بود، خودنمایی میکرد.به طرفش رفتم. پرهام دستم رو گرفت"
- بمون اینجا رو باهم بریم.
شنلم رو برداشت و بوسه ای به بدن لختم زد با دستش دامنم رو گرفت:
- بریم عزیز من.
آروم با قدم هایی آهسته از پله ها بالا رفتیم. هر لحظه اش برا مثل رویا بود و بزرگترین رویا کسی بود که کنارش ایستاده بودم و دستش رو دور کمرم حلقه زده بود. رویایی که حتی توی خوابم تصورش برام سخت بود.
طبقه ی بالا سه تا اتاق داشت. پرهام لبخندی زد و با دستش دوتا اتاق که کنار هم بودم رو نشون داد:
- اون دوتا مال بچه هامونه.
- مگه چند تا بچه میخوای؟
- دوتا، یه پسر یه دختر. پسرش ناز و کاکل زری دخترش سفید و موفرفری.
لبخند زدم و به اتاق سوم نگاه کردم:
- و اون یکی مال ماست درسته؟
- آره درست حدث زدی/
از پرهام جدا شدم و توی محوطه چرخ خوردم.
- پرهام واسه همه چیز ممنون تو زیباترین عشق دنیایی.
آروم به کنارم اومد وشونه های لختم رو توی دستاش گرفت و بوسید:
- تو خواستنی ترین عشقی...
وارد اتاق شدیم و پرهام از پشت در رو بست.
صدای در خونه منو از اتاق بیرون کشید. وقتی از پله ها پایین اومدم پرهام به طرفم اومد و بوسه ای روی لبم زد:
- خسته نباشی!
- ممنون چطوری نگینم؟
- خوبم.
- نفسم خوابه؟
- نه بیداره.
هنوز حرفم تموم نشده بود که پرهام به طرف طبقه ی بالا دوید:
- تو این سه ماه اولین باره که وقتی میام خونه بیداره میرم ببوسمش.
منم همراهش به طبقه ی بالا رفتم. وقتی رسیدم دیدم پرهام کتش رو درآورده بود و روی تخت نفس، دختر سه ماهه مون نیم خیز شده بود:
- الهی من قلبون دخملم بلم که اینقده ناسه عسیسمی.
- الان گریه اش رو درمیاری.
- چیه نکنه حسودیت میشه؟
- به چی؟ من که میدونم منو بیشتر از نفس دوست داری.
پرهام بلند شد و به طرفم اومد. دستش رو برد توی موهام:
- خوبه که میدونی.
خنده ای کردم و دستم رو بردم زیر چونه اش:
- شوخی کردم عزیزم هیچ مادری به بچه اش حسودی نمیکنه.
- ولی من جدی گفتم من دنیا رو بی نگاهت نمیخوام/
جلو رفتم و بغلش کردم:
- ممنون عزیزم دنیا رو میدم تا تو خوشحال باشی.
پرهام خواست چیزی بگه که صدای گریه نفس نگذاشت. پرهام لبخندی زد:
- مثل اینکه این حسودیش شده.
جلو رفتم و نفس رو بغل کردم:
- نه اشتباه نکن دخترت حسودی نکرده خودشو کثیف کرده.
پرهام نفس رو از توی دستام گرفت:
- بده من تمیزش میکنم تو برو سفره بنداز که حسابی گشنمه.
- بده به من زشته.
- چی زشته؟ من باباشم.
- خب باشیو
- چیه به این کارمم حسودیت میشه؟
لبخندی زدم و از اتاق بیرون رفتم:
- فقط نگی چرا اشتهام کور شده.
از پله ها پایین اومدم اما صدای پرهام هنوز به گوشم میرسید.نکنی به مامانت رفتی ها؟ خوشگلیت به من رفته پایان