وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان آوای بی قراری5

 
 وقتی نتایج اولیه اعلام شد ، من بی سر و صدا انتخاب رشته کردم و تا می تونستم جاهای دور رو انتخاب کردم . برام مهم نبود چه رشته ای قبول بشم ، مهم این بود که از اون خونه دور بشم .
همه چیز داشت آروم و خوب پیش می رفت ، خوشبختانه نتیجه عملم عالی بود و هر کس منو می دید می گفت واقعا باعث شده قیافه ام خیلی تغییر کنه . بابا تقریبا با من حرف نمی زد ....................تا اینکه ...نتایج اعلام شد و فهمیدیم من مشهد قبول شدم . از خوشحالی روی پام بند نبودم .دلم می خواست داد بزنم و بالا و پایین بپرم ولی ........این خودش تازه شروع دعوای منو و بابا بود .
بابا وقتی فهمید خیلی عادی و خونسرد گفت که امکان نداره بزاره من برم . یه چند روزی صبر کردم بلکه مامان بتونه راضیش کنه ولی اونم نتونست . بابا حسابی توی این مدت از دستم عصبانی بود و حالا داشت تلافی می کرد . محلت زیادی نداشتم باید راضیش می کردم تا برای ثبت نام بیام . شب بود و طبق معمول بابا داشت کانالها رو بالا و پایین می کرد تا یه وقت خدای نکرده اخباری رو از دست نده . من نمی دونم این مردها چی توی این اخبار دیدن که هر شب چند بار ، چند بار ، می شینن پای این اخبار .
رفتم و روبروی بابا نشستم . حتی بهم نگاه هم نکرد .
_ بابا ، میشه خواهش کنم چند دقیقه به حرفهام گوش کنی .
بابا _ بفرما گوش می کنم . ولی از اول گفته باشم من اجازه نمی دهم دخترم بره یه شهر دیگه درس بخونه .
_ آخه چرا بابا . این همه دختر می رن و درسشون رو میخونن اونوقت فقط من نمی تونم برم .
بابا _ من کاری به بقیه ندارم . من دوست ندارم دخترم از جلوی چشمم دور بشه .
_ می دونم از بس که دوستش دارین . اگه یه روز باهاش دعوا نکنن ، اون روز احساس کسالت می کنین .
بابا نیم خیز شد و با عصبانیت فریاد کشید .
بابا _ چیکارت کردم مگه . بابا ندیدی ، تا قدر منو بدونی .
دیگه اشکم در اومده بود . دیگه چیکار میخواستن بکنن . زندگی ام رو به بازی گرفته بودن .
_ بابا ، من نمی خواهم بهتون بی احترامی کنم . ولی این موضوع برام خیلی مهمه . می دونین چند ماه خودم رو توی اون اتاق لعنتی حبس کردم و درس خوندم . اصلا فهمیدین من چقدر تلاش کردم . تنها چیزی که برای شما اهمیت نداره منم .
بابا _ چی برات گم گذاشتم . تمام عمرم رو جون کندم ، فقط برای شما دو تا . انوقت اینه جواب زحمات من .
_ بابا چه شما اجازه بدین چه ندین من می روم . فقط می خواهم شما هم راضی باشین .
تا به خودم بجنبم توی کسری از ثانیه ، سیلی سنگینی توی صورتم فرود اومد . دستم روی گذاشتم جای سیلی بابا و اشکم سرازیر شد .
بابا _ دختره بی آبرو ، واسه من دم در آورده . برو ببینم چطوری می خواهی بری . مگه از روی نعش من رد بشی . هر چی هیچی بهش نمی گم پر رو تر می شه .
_ بابا من اصلا نیازی به اجازه گرفتن از شما ندارم . من دیگه دختر این خونه نیستم . مثل اینکه یادتون رفته من ازدواج کردم و تابع شوهرم هستم . درسته الان نیست ولی هر وقت اومد و گفت نرو ، اونوقت یه فکری میکنم .
بابا از عصبانیت صورتش کبود شده بود
بابا _ کدوم شوهر ، اون که معلوم نیست کدوم گوریه . تو هم زیاد دلتو به اون خوش نکن .
_ مهم نیست که کدوم جهنمه رفته ، مهم اینه که الان اجازه من دست اونه نه شما .
بابا _ کور خوندی ، فکر کردی می زارم همین طوری سر رو بندازی پایین و بری .من پدرتم و اجازه نمی دهم ، فهمیدی اجازه نمی دهم .
_ بابا نزارین بیشتر از این پرده ها دریده بشه . نمی خواهم تو روی شما وایستم . لطفا ، ازتون خواهش می کنم اجازه بدین برم .
بابا سکوت کرده بود و آتیش عصبانیت چشمهایش داشت منو می سوزوندو
_ بابا ، دیگه بیشتر از این زندگی مو به باد ندین . اجازه بدین برم ، به پاتون می افتم .التماستون می کنم برازین برم .
بابا با صدای گرفته ای که از ته چاه در می اومد گفت :
بابا _ ما زندگیت رو به باد دادیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چطوریه که خودمون خبر نداریم . چیکارت کردیم ؟ منو مادرت فقط صلاح شما رو می خواهیم .
_ صلاح ما رو می خواهید ؟!!!!!شما به تنها چیزی که فکر می کنید پسرتونه و بس . من اصلا براتون وجود ندارم . من روحم توی این خونه .
بابا _ آره راست می گی ، تو همین جوری بزرگ شدی و به این قد و هیکل رسیدی . توی کوه بزرگ شدی . ما که اصلا توجهی به نکردیم . تقصیر خودمه ، آره تقصیر منه . اگه مثل پدرهای مردم باهاتون رفتار می کردم انوقت بابای خوبی می شدم . اگه بزور می شوندمت پای سفره عقد و با تو سری ازت بله می گرفتم آنوقت به من نمی گفتی که زندگیت رو به باد دادم . زورت کردم ، کتکت زدم یا خودم برات انتخاب کردم . فکر کردی نمی دیدم چطور با اومدن و رفتنش از این رو به اون رو می شدی .
اشکهام از روی گونه هام یکی یکی می افتادن پایین .
_ شما مجبورم نکردین . اون نامرد انتخاب خودم بود ولی نمی دونستم اینطوری از آب در می یاد . علم غیب که نداشتم . مگه من چقدر می شناختمش هان ؟ چقدر ؟ فکر می کنید نمی دونم چرا دارید پیشنهاد عمه خانم رو رد می کنید . من همه چی رو می دونم بابا . اگه پای آینده سامان در میون نبود الان به زور هم که شده منو نشونده بودیدن پای سفره عقد با شهرام . حتی اگه شده بود برام یه شناسنامه دیگه جور کنید و به زور منو ببندیدن به ریش پسر خواهرتون . ولی مثل اینکه خواهرتون یه خورده زیادی طمع کرده ، مطمئنم اگه یه کم توقعش رو پایین بیاره همین کار رو می کنید بابا .
بابا داد زد
بابا _ ببند اون دهنتو .
_ چرا بابا ، چرا باید خفه شم . چون دارم حقیقت رو می گم . چون دارم از حق خودم دفاع می کنم . نه بابا دیگه ساکت نمی شم . شما و مامان فقط دارید به سامان فکر می کنید ، بزارین برم و یه زندگی تازه شروع کنم . خیالتون راحت باشه ، انقدر از جنس مردها متنفرم که امکان نداره تو روی یکیشون هم نگاه کنم .

آهی کشیدم و به مریم که داشت با دهن باز نگاهم می کرد لبخند تلخی زدم .
_ مریم چرا داری اونطوری نگاهم می کنی .
مریم _ واقعا تو اینکار رو کردی ؟ تو چطور تونستی همچین حرفهایی به پدرت بزنی ؟
_ باور کن خودم هم از اون وقت تا حالا عذاب وجدان دارم .بابا اون شب بدجوری شکست . به چشم خودم دیدم که ده سال پیرتر شد . دیگه سرش رو بالا نیاورد تا به من نگاه کنه یا با من حرف بزنه . هنوزم که هنوزه بعضی شبها کابوس اون شب رو میبینم و گریه می کنم . فردای اون شب به مامان گفته بود که آماده بشین می خواهیم بریم مشهد هم زیارت هم ثبت نام آسمان . حتی وقتی بعد از یکماه بهشون زنگ زدم و گفتم با یکی از دوستام خونه گرفتم و از خوابگاه اومدم بیرون باز هم نخواست باهام صحبت کنه و حتی نگفت که موافقه یا مخالف . اصلا دیگه من براش مردم . گاه گاه مامان بهم زنگ می زنه و حالم رو می پرسه . اونهم بیشتر وقتی که بخواد از من پول بگیره . منم بی هیچ حرفی براش می فرستم . تا حالا حتی یکبار هم از من نپرسیدن که چطوری روزگارم رو می گذرونم . پولم کافی هست یا نه .مشکلی برای پرداخت اجاره خونه دارم یا نه .
مریم _ آسمان بهشون حق بده . تو کار خیلی بدی کردی . نباید اونطوری تو روی بابات وامیستادی .مطمئنا راه دیگه ای هم برای راضی کردن بابات وجود داشت .
_ نه راه دیگه ای نبود . بابا به حرف هیچ کس گوش نمی ده . فقط مامان می تونه اونو راضی کنه . پس وقتی مامان هم نتونست نتیجه ای بگیره ، یعنی دیگه نمی شه اونو راضی کرد .
مریم _به هر حال این راهش نبود .
_ تو هیچ وقت جای من نبودی . هیچ وقت توی خانواده ات نادیده گرفته نشدی . حداقل از هر دو سه بار یه بارش رو از خودت نظر خواستم . من اگه اونجا مونده بودم الان باید عذاب وجدانی بالاتر از این می داشتم . چون مطمئنم که منو به اجبار به عقد یکی دیگه در می اوردم در صورتی که هنوز در عقد غلامرضا بودم . این می دونی یعنی چی . اگه بفهمن که من وکالت نامه طلاق داشتم و رو نکردم ، تیکه بزرگم ، گوشمه . بابا می کشتم بی برو برگرد . بابا هنوزم که هنوزه داره تلاش می کنه تا طلاق منو بگیره ولی دستش به جایی بند نیست . قانون کشور ما به نفع مردهاست .
مریم _ بلند شو برو یه آبی به صورتت بزن . اتفاقیه که افتاده ، می شه درستش کرد . اوضاع همین جوری نمی مونه . به خدا توکل کن . حالا هم بلند شو برو بگیر بخواب که فردا صبح دوتامون هم باید بریم دانشگاه . می دونی که هفته آخره و باید سر کلاس باشیم .
********
ساعت 4 بود و من و مریم توی بوفه دانشگاه داشتیم ساندویج گاز می زدیم .روز خیلی خسته کننده ای داشتم . از صبح یه نفس کلاس بودم و همه استادها تلاش می کردن سر و ته جزوه شون رو هم بیارن و کلاسها رو تعطیل کنن. تا ده دقیقه دیگه کلاس فوق برنامه ام شروع می شد و من عجله داشتم تا هر چه زودتر خودم رو برسونم سر کلاس .
با مریم از بوفه خارج شدیم که کاوه مبین سر راهمون سبز شد .
کاوه _ به به ، ببین کی اینجاست . خانم شما که آسمانی بودین از کی روی زمین تشریف آوردین . کم پیدا شدین .دیگه تحویل نمی گیرین ما رو .
_ کاوه الان اصلا وقت ندارم که با تو دهن به دهن بدهم . بعدا انشالله ...
کاوه _ نکنه بازم با اون پسره سوسول قرار داری که اینطوری داری پر پر می زنی ؟
_ سر تو بنداز پایین و به کار خودت برس آقا گاوه .
کاوه _ من سرم پایینه ، شما خیلی داری سر بالا می ری . برات زیاد خوب نیست .
_ تا اونجایی که من می دونم ، گاوها سرشون رو می اندازن پایین و علفشون رو می خورن ، شما چرا این کار رو نمی کنی آقا گاوه ....
به مریم سلقمه ای زدم که بریم . تا خواستم از کنارش رد بشم ، سریع مچ دستم رو گرفت با عصبانیت یه نگاه به دستم کردم و یه نگاه به کاوه . متوجه شد و انگشتانش روی مچ دستم شل شدن .
کاوه _ آسمان خیلی بد می بینی . یه کاری می کنم که به التماس کردن بیفتی .
_ تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی . هر کاری از دستت بر می اید دریغ نکن .
کاوه _ این همه مدت دنبالت بودم ولی تو حتی یکبار هم بهم توجه نکردی . مگه من چه ایرادی دارم هان . منتظر انتقام من باش .
دستم رو با حرص کشیدم و با عجله از اونجا دور شدم .
*******
از سر جلسه امتحان بیرون اومده بودم و منتظر بودم تا یکی از همکلاسیهایم که جزوه امتحان دو روز بعد رو بهش داده بودم بیاد بیرون و جزوه ام رو ازش بگیرم . این امتحان آخریه رو هم اگه می دادم ، یه نفس راحت می کشیدم .دیدم کاوه داره میاد سمت من .اول خواستم محلش نزارم ولی دیدم خودش اومد سمت من .
کاوه _ آسمان بیخود منتظر نباش . جزوه ات دست منه بیا بریم بهت بدم .
تعجب کردم .
_ جزوه من دست تو چیکار می کنه ؟
کاوه _ من جزوه نداشتم وقتی جزوه تو رو دست بچه ها دیدم ازشون گرفتم و دادم کتابفروشی خیابان بالایی برام کپی بگیره . بیا بریم ، جزوه رو از کتابفروشی بگیرم و بدم بهت .
_ من همین جا منتظر می مونم برو بیار .
کاوه _ ادا در نیار . مثلا می ترسی سوار ماشین من بشی . تو که هر روز سوار یه ماشین می شی برات چه فرقی میکنه . موقع اومدن دیدم که ماشین نیاوردی و با آژانس اومدی .حالا هم نمی خواهد برای من لوس بازی در بیاری .
حرفهاش بهم برخورد .
_ از تو بترسم . تو مگه ترس داری . صد تا مثل تو رو روی انگشت کوچیکم بازی می دهم .
کاوه _ پس زودتر راه بیفت تا کتابفروشیه برای نهار نبسته .
دنبالش راه افتادم . نمی دونم چرا دلم شور می زد .سوار ماشین که شدم بوی عطرش خفم کرد . انقدر تند بود که نگو . نمی دونم از چی این بو خوشش می اومد بی سلیقه ....
تا به خودم بیام کاوه حرکت کرد . خیلی خسته بودم چند لحظه سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم . هر چی منتظر شدم که برسیم دیدم کاوه همین طور داره می ره .چشمم رو باز کردم ، تا دید من چشمم رو باز کردم سرعتش رو بیشتر کرد . مسیر برام نا آشنا بود.
_ کاوه داری کدوم جهنمی می ری هان ؟
کاوه همچنان ساکت بود و چیزی نمی گفت . پاشو یه سره روی پدال گاز فشار می داد . دستم رو بردم طرف در ولی متاسفانه قفل مرکزی رو زده بود . دلم داشت از توی حلقم بیرون می اومد . تنها چیزی که بهش فکر نمی کرد همین بود . از فکری که به مغزم خطور کرد ، تمام بدنم لرزید ، نکنه می خواهد بلایی سرم بیاره ........
باید آروم باشم ، سعی کن خونسرد باشی . خونسرد باش ، خونسرد باش . اگه بفهمه ازش ترسیدی ، همه چیزت رو باختی .... به خودم تلقین می کردم که آروم باشم .
کم کم از شهر داشتیم خارج می شدیم .
_ کاوه ، مثل آدم می گی این کارهات یعنی چه یا نه ؟
کاوه _ گفته بودم که کاری می کنم به التماس کردن بیفتی ، حالا وقتشه . امروز باید تاوان تمام بی توجهی ها و بددهنی هایی که به من کردی رو پس بدی .
_ که چی بشه ؟
کاوه _ که بفهمی منم آدمم و احساس دارم . وقتی برای عذاب دادن من ، جلوی چشم من با این و اون می چرخیدی باید فکر این روزها رو هم می کردی .
_ فکر کردی کی هستی ؟ هان ....هه هه هه ، خندیدم ...برای عذاب دادن تو ، من چیکار به کار تو دارم . من اگه از تو خوشم می اومد از همون اول با تو لج نمی افتادم که . تو اصلا آدم هستی آقا گاوه ؟
کاوه _ باشه هر چی دوست داری توهین کن . وقتی کار از کار گذشت و مجبور شدی بهم التماس کنی ، آنوقت حالت رو می پرسم .
_ من به تو التماس کنم ، عمرا
کاوه پوزخندی زد و سرعتش رو بیشتر کرد . یواش یواش داشتیم از شهر خارج می شدیم . خدایا کمک کن ، نباید این جوری تموم بشه . نه .....
تا دیر نشده باید یه کاری می کردم وگرنه کاوه کار خودش رو می کرد . تمام جراتم و جسارتم رو جمع کردم ، باید نقش بازی می کردم ..
_ کاوه ، می خواهی چیکار کنی که مثلا ، هیچ کاری باعث نمیشه من بهت التماس کنم . این رو مطمئن باش . می خواهی بهم دست درازی کنی که چی بشه . فکر کردی برام مهمه ، نه اصلا مهم نیست .
خودم هم نمی دونستم این حرفها رو چه جوری جمع جور کردم .... کاوه داشت نگاهم می کرد ،
_ نه واقعا خودت رو بزار جای من . گیریم که تو ، کاری رو که می خواهی کردی . حتما هم بعدش من باید بیفتم دنبالت که ، وای تو رو خدا برای اینکه آبروم نره منو عقد کن ...... آقا دزده به کاهدون زدی . چیزی که میشه با پول و یه عمل کوچولو درستش کرد ، ارزش التماس کردن نداره .
کاوه با دهنی باز داشت نگاهم می کرد . دل می خواست با دستهای خودم خفه اش کنم ، وای که منو مجبور کرده بود چه حرفهایی بزنم .
کاوه _ مثل اینکه توی این کارها خیلی با تجربه ای ؟
لبخند ملیحی بهش تحویل دادم .
_ به تو ربطی نداره . ولی این رو بدون که با اینکارت نمی تونی منو وابسته خودت بکنی . خدا رو شکر این روزها همه چی رو می شه با پول درست کرد . اتفاقا یه سوژه خیلی خوب هم دارم برای اینکه تا مدتها برای دوستام تعریف کنم و بخندیم . آقا گاوه در نهایت تلاشش ، بی حال یه طرف افتاده و داره با نگاهش التماس می کنه که تو رو خدا ، پیشم بمون ، بازم بهم حال بده ....
حالم داشت از خودم و حرفهام بهم می خورد . واقعا حس بدیه ، حس یه کالا بودن توی دستهای یه عوضی . حرص رو توی چشمهای کاوه می دیدم باید ادامه بدم ، داره نتیجه می ده . خنده بلندی کردم که بیشتر عصبی بود ...
_ حالا فکرش رو بکن ، چه ماجرای جالبی میشه برای یه مهمونی دخترانه .
کاوه _ ببند دهنت رو کثافت ، من فکر می کردم تو آدم هستی . فقط یه خورده داری با من لجبازی میکنی . ولی نگو خانم خودش اینکاره هست . خدا می دونه تا حالا چند بار این کار رو کرده که اصلا براش مهم نیست که قرار چه بلایی سرش بیاد .
واقعا داشتم از درون نابود می شدم . اگه دست خودم بود همون جا زار زار گریه می کردم ولی باید مقاومت می کردم . نباید اجازه می دادم که این آشغال به من دست بزنه .
کاوه _ تو لیاقتت همون پسرهای آس و پاس و بی عرضه است . تو لیاقت نداری که من دوستت داشته باشم . تو خودت رو توی لجن غرق کردی . اقم می گیره حتی دیگه به تو فکر کنم .
این رو گفت و زد روی ترمز .توی یه چشم بهم زدن دور زد و برگشت سمت شهر . چشمهامو بستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم . اگه یه خورده دیگه طول می کشید اشکم سرازیر می شد . با توقف ماشین چشمهامو باز کردم . کنار خیابونی که نمی شناختم ماشین رو نگه داشته بود .
کاوه _ پیاده شو . دیگه نمی خواهم چشمم بهت بیفته .
فوری در رو باز کردم و پیاده شدم .قبل از اینکه در رو رها کنم خم شدم سمت کاوه و با تمام عصبانیت و نفرتی که داشتم توی چشمهاش زل زدم و گفتم :
_ کاوه هیچ وقت تو رو به خاطر اینکه منو مجبور کردی حرفهایی بزنم که حتی از به خاطر آوردنشون خجالت می کشم ، نمی بخشم . منتظر یه بلای ناگهانی باش . انتقام من سخت خواهد بود . بهتره دیگه به من نزدیک نشی ، حتی اگه توی دانشگاه هم ببینم که داری از کنارم رد می شی ، بلایی سرت میارم که مرغهای آسمون به حالت گریه کنم .
با تمام قدرتی که برام مونده بود ، در ماشین رو کوبیدم و خودم رو توی پیاده رو پرت کردم . اولین مغازه ای که دیدم یه بوتیک بود ، سریع وارد شدم ، خوشبختانه فروشنده اش خانم بود . ازش خواهش کردم یه آژانس برام خبر کنه .
وقتی برای سوار شدن به آژانس از مغازه خارج شدم ، در کمال تعجب کاوه رو دیدم که همچنان سر جایش وایستاده و داره به من نگاه می کنه . راستش رو بخوایید کمی ازش ترسیدم برای همین هم فوری سوار ماشین شدم و آدرس خونه رو دادم .
وقتی پامو گذاشتم توی خونه ، مثل اینکه تازه فهمیده باشم چه اتفاقی قرار بود بیفته ، تمام تنم شروع کرد به لرزیدن . دندانهام داشتم بهم می خوردن . هیچ کنترلی روی بدنم نداشتم .حتی نمی تونستم گریه کنم . نمی دونم چقدر توی این حالت بودم که خنکی آب رو روی صورتم احساس کردم . مثل کسی که از خواب پریده باشه ، هاج و واج دور و برم رو نگاه می کردم که چشمم به مریم افتاد ، با یه لیوان خالی کنارم نشسته بود و داشت صدام می کرد
مریم _ آسمان ، آسمان ، تو رو خدا یه چیزی بگو . چی شده ، خواهش می کنم . چه بلایی سرت اومده ...
با گیجی به دور و اطرافم نگاه میکردم و بعد مثل اینکه جرقه ای توی مغزم زده باشن همه چیز ریخت توی مغزم و آنوقت بود که شروع کردم به زار زدن . گریه می کردم و خودم رو می زدم . مریم بیچاره نمی دونست چیکار کنه . هی دور خودش می چرخید و مدام سعی می کرد آرومم کنه .مریم به زور یه آرامبخش رو چپوند توی دهنم و آب رو ریخت توی حلقم . داشتم خفه می شدم . بیچاره گناهی نداشت بدجوری هول کرده بود . همین طور که داشتم زار می زدم ، مریم دستم رو گرفت و به زور منو کشوند توی اتاق و کمکم کرد مانتوم رو دربیارم . کنارم نشست و آروم آروم سعی کرد باهام حرف بزنه . ولی من انکار زبونم قفل شده باشه چیزی نمی تونستم بگم و بعدش هم دیگه چشمهام سنگین شدن و چیزی نفهمیدم .
صبح که از خواب بیدار شدم نگاهی به ساعت انداختم ، ساعت 9 بود یعنی من از دیروز ظهر تا حالا خوابیده بودم . واقعا که دیگه داشتم شبیه خرس های قطبی می شدم . رفتم آشپزخونه صبحانه روی میز اماده بود و یه یادداشت هم از مریم روی میز بود .گفته بود که یه سر میره دانشگاه و زود بر می گرده .
وای خدا ، من فردا صبح امتحان دارم . حالا اینو چیکارش کنم . جزوه هم که ندارم . به درک اصلا نمی روم سر جلسه امتحان ، همون بهتر که فعلا چشمم توی چشمش نیفته ، پسره کثافت عوضی .
همین جور یه ریز داشتم غز میزدم و صبحانه می خوردم . آخرش هم نفهمیدم چی خوردم .
جلوی تلویزیون پلاس بودم و داشتم از بیکاری فوتبال می دیدم . که مریم اومد .
مریم _ سلام . بیدار شدی بلاخره . خوبی الان ؟
_ خوبم .ببخشید دیشب خیلی ترسوندمت .
مریم _ غلط کردی ، ترسیدن چیه ، مردم و زنده شدم . چت شده بود تو ؟
_ چیز مهمی نبود . گذشت و رفت .
مریم _ بیا بگیر ، فقط پستچی خانم نشده بودیم که اونم شدیم .
_ این چیه ؟
مریم _ چی می دونم . تا پامو گذاشتم داخل محوطه دانشگاه ، انگار که موی این کاوه مبین رو آتیش زده باشن ها جلوی روم سبز شد . اینو داد بدم بهت و گفت که جزوه ات دستش جا مونده و دیروز نتونسته بده .
_ خیلی غلط بیجا کرد این گاوه . مگه من بهش نگفتم دیگه دور و بر من نپلکه .
مریم _ خوب گفتی دور و بر تو نپلکه . منو که نگفته بودی .
_ مگه من و تو داریم . من یعنی تو
مریم _ نه بابا !!!!!!!! . تو امروز یه چیزیت هست ها . ببینم تب نداری . پاشو پاشو عزیز مامان ، پاشو برو بشین سر درست که همین جوریش هم به اندازه کافی از درس و مشق تعطیل هستی .
تا دید من دستم رو بردم طرف دمپایی ام بدو رفت توی اتاقش و در و بست .
پاکت رو باز کردم ، اصلا از پاکت باز کردن خاطره خوبی ندارم . هیچ خوشم نمی یاد چیزی رو اینطوری بپیچن بدن دستم چه معنی داره آخه .
آخیش جزوه ناز و ملوس خودم .
مریم _ خوبه ، خوبه . کم قربون صدقه این خط کج و معوجت برو . چه معنی داره . من به این خوبی ، نازی ، ملوسی .....اینجا وایستادم اونوقت تو داری برای یه جزوه ایکبیری و قناس خودتو تیکه پاره می کنی ؟
_ مریم!!!! دست از سر کچل من بردار . لطفا هم نگو کی کچل شدی که دیگه این تیکه از مد افتاده .
مریم _ اااا.....کی از مد افتاد ؟ من تازه دارم باخبر می شوم . انوقت چی مد شده حالا ؟
_ با لنگه دمپایی زیر چش مریم خانم بادمجون کاشتن مد شده .
مریم _ واااااااااای چه جالب . منم می تونم اینکار رو بکنم ؟
_ چیکار رو ؟
مریم _ همین که زیر چش آسمان بادمجون بکارم . من خیلی به سبزی کاری علاقه دارم . لطفا اجازه بده .
خنده ام گرفته بود .
_ تو دیگه کی هستی مریم ؟
مریم _ ا بعد از دو سال هنوز منو نمی شناسی . من مریم نوری ، دانشجوی علوم تربیتی و همچنین مسئول بزرگ کردن نی نی که شما باشید هستم .
همین طور که با مریم صحبت می کردم . جزوه ام رو هم نگاه می کردم .
_ ا......این چیه لای جزوه ام؟
مریم _ بده ببینم . شبیه نامه است .بزار بخونم ببینم .
تا خواستم کاغذ رو از دست مریم بیرون بکشم . مریم پرید و کمی دورتر از من نشست و شروع کرد با صدای بلند به خواندن .

به نام آنکه عشق را آفرید

عشق تنها میهانی است که بدون اجازه وارد قلب انسان می شود و بیرون کردنش غیر ممکن است .اوایل فکر می کردم دیدنت عادتی شده برای من . ولی به مرور فهمیدم که این عادت نیست . علاقه ای است ریشه دار . ولی تو موجود سنگ دل و بی رحمی بودی که حتی یکبار هم مرا جدی نگرفتی . تو حتی احتمال اینکه من هم دلی داشته باشم را صفر فرض کردی . ولی آسمان من واقعا به بودنت و به دیدنت احتیاج دارم . می دانم روش ابراز احساساتم زیاد مناسب نبود ولی باور کن من اصلا قصد نداشتم آسیبی به تو برسانم . فقط می خواستم کمی تحت فشار قرار بگیری و شاید تو هم به من علاقه مند باشی و همه این لجبازی ها و کل کل کردنها به خاطر علاقه باشد و بس . لطفا مرا ببخش . و دیروز را برای همیشه از ذهنت پاک کن .

با حرص کاغذ رو از دست مریم بیرون کشیدم و پرتش کردم روی میز .

مریم _ آسمان جریان چیه ؟ این مزخرفات چیه این پسره ردیف کرده ؟ دیروز چی شد بود که تو اونطوری داغون اومده بودی خونه ؟

_ مریم خواهش می کنم . نمی خواهم در این مورد چیزی بگم .

مریم _ مطمئن باش اجازه نمی دهم سکوت کنی و بشینی خودخوری کنی .

_ چیز زیاد مهمی نبود یه بحث همیشگی همین .

مریم _ آره جون خودت منم باور کردم . زودتر بگو ببینم جریان چی بود . دارم از فضولی خفه می شم .

این جمله آخر با اون لحن عصبانی و محکم مریم اصلا به هم نمی خوردن ، خنده ام گرفته بود . واقعا بودن مریم در کنارم یه نعمتی بود .

مریم _ به جای اینکه نیشت رو تا بناگوش باز کنی ، بگو ببینم چی شده . وای به حالت اگه از صحنه های عشقولانه اش فاکتور بگیری .

_ زهر مار ، من کی تا حالا با یه پسر عشقولانه رد و بدل کردم که این کاوه بیب بیب دومیش باشه .

مریم _ خوب بزار ببینم . اولا که خودم شاهد یک مورد خیلی عشقولانه بودم . شما در آغوش گرم امیر خان .دوما تو فحش آبدار درست و حسابی گیر نیاوردی جاش این بیب ها رو گذاشتی . یه خورده کلاس داشته باش بی اتیکت . غیر مارک دار . واه واه واه ......

_ خیلی خوب ، خیلی خوب بابا ما تسلیم . من جلوی زبون تو کم میارم . نمی دونم تو چطوری این زبونت رو توی دانشگاه قایم می کنی .

مریم _ از حرف زدن با نامحرم ها خوشم نمیاد . برای چی باید برم دهن به دهن کسایی بزارم که اصلا آدم حسابشون نمی کنم .

_ خوب این هم نظریه . ولی مگه من گفتم برو با پسرها حرف بزن تو دانشگاه دختر هم هست ها .

مریم _ می دونم . ولی من خیلی کم پیش میاد که با کسی گرم بگیرم . راستش حالا حالا ها به هر کسی افتخار دوستی نمی دهم . حالا نگاه نکن سر تو کلاه سرم رفته و دیگه نمی تونم کاری بکنم .خوب شروع کن که دیگه صبرم داره تموم میشه .

وقتی ماجرا روی برای مریم تعریف کردم . حسابی عصبانی شد . یه سره بالای سر من قدم می زد و بد و بیراه می گفت .

_ مریم سرگیجه گرفتم به خدا . بیا بشین دیگه .

مریم _ اگه ببینمش با همین دستهای خودم خفه اش می کنم . عوضی آشغال .

_ زیاد حرص نخور فشارت میره بالا ها .

مریم _ می دونی چیه تو هم بی تقصیر نیستی . اصلا چیکار به کار پسرها داری تو . هفته به هفته دوست پسر عوض می کنی که چی بشه . تو دختر خوبی هستی این رو من می دونم ولی بقیه چی می گن . اونها که از دور نگاه می کنند چه فکری در مورد تو می کنند ، هان .

_ ای بابا ، حالا همه کازه کوزه ها سر من شکست . من کجا هفته به هفته دوست پسر عوض کردم . تو که دیگه می دونی من از همه پسرها متنفرم . اگر هم پیشنهادشون رو برای دوستی قبول می کنم فقط برای اینکه بعدش ولشون کنم و برم و به قولی حرص غلامرضا رو سر اونها خالی کنم .تازشم مگه من چیکار کردم . نهایتا باهاشون یه نهار خوردم همین . بیشتر هم اجازه ندادم که دوستی مون پیشرفت کنه . تا حالا کسی دستش دست منو لمس نکرده .

مریم _ من می دونم ، ولی دیگران که نمی دونند . بهتر که یه خورده به خودت و کارات فکر کنی . من قصد نصیحت کردن تو رو ندارم ولی فکر نمی کنی که کارهات اشتباهه ؟ یعنی چون یکی دیگه تو رو ناراحت کرده تو باید هر کی اومد جلوت ناراحت کنی . از طرفی فکر می کنی اونهایی که میان و بهت پیشنهاد دوستی می دهند واقعا عاشق دلخسته ات می شن که با ول کردنت برن خودشون رو از کوه پرت کنن پایین . نه عزیز من اونها قصدتشون فقط خوشگذرونی و الواتیه و تو هم به اونها اجازه می دی که این کار رو بکنند . اصلا ببینم این پسره کاوه ، چیه تو میشه که هر وقت می بینیش فوری می پری پاچه اش رو می گیری هان . یه کاوه کاوه راه می اندازی که هر کی از دور بشنوه فکر می کنه صد ساله با طرف هستی .

_ اون خودش سر به سر من می زاره ، منم جوابش رو می دهم . همین .

مریم _ من جوابش رو می دیدم .... خوب هر کی باشه فکر می کنه که یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست دیگه.

_ وا... این چه حرفیه ، خوب بابا من با بیشتر پسرهای دور و برم کل کل می کنم تازه بیشتر پسرهای همکلاسیم رو هم با اسم کوچیک صدا می کنم . در واقع من خیلی راحتم باهاشون چون هیچ جوری نمی تونن تو دل من رخنه کنند .

مریم _ قبول کن که کارهات از ریشه غلط بودند. تو نباید اینقدر با جنس مخالف احساس راحتی کنی . بابا یه دختری گفتن یه پسری گفتن .

_ مریم تمومش کن . غلط کردم دیگه دور هر چی که اسم جنس مخالف روش باشه خط می کشم خوب شد . باور کن از همون هفته اول که پام رو گذاشتم توی دانشگاه از ریخت و قیافه این پسره بدم اومد . تازه یه جورهایی اسمش هم منو قلقلک می داد ، کاوه بر وزن آقا گاوه . خوب چیکار کنم من .
مریم تمومش کن . غلط کردم دیگه دور هر چی که اسم جنس مخالف روش باشه خط می کشم خوب شد . باور کن از همون هفته اول که پام رو گذاشتم توی دانشگاه از ریخت و قیافه این پسره بدم اومد . تازه یه جورهایی اسمش هم منو قلقلک می داد ، کاوه بر وزن آقا گاوه . خوب چیکار کنم من .
مریم _ چیکار کنم من ...... دیگه چه کاری مونده که شما انجام نداده باشی . اصلا ببینم مگه شما ماشین نداری ، پس اون لگن بی خاصیت برای چی توی پارکینگ خوابیده هان .
_ وای گیر دادی ها ، خوب من وقتی می خواهم برم امتحان استرس دارم ، حالا ماشین ببر، جای پارک پیدا کن . این وسط ماشین پنجر نشه و تصادف نکنی و نمی دونم هزار تا اگه و اما دیگه ...خوب نمیشه دیگه .
مریم _ پس اینهمه پول بی زبون رو برای چی دادی به این ماشین ؟
_ از لج کاوه .
مریم _ بیا ، بعد میگی هیچی نیست و این حرفها رو شنیدی که می گن :
« اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی »
_ نه بابا یه پا شاعر شدی برای خودت . من ظرف اونو شکستم . من فقط اگه دستم برسه اول کله اش رو می شکنم بعد هم با ماشین 4 دور از روش رد می شم و آخرش هم برای اطمینان یه دنده عقب می گیرم و روش پارک می کنم.
مریم _ خوبه خوبه ، جمع کن این حرفها رو ، حنات پیش من رنگی نداره . فردا باز ببینیش می پری و کاوه کاوه می کنی .
_ جان خودم راست می گم . اون اول شروع کرد . تازه دو هفته بیشتر نبود که کلاسهای ترم اول شروع شده بودند که آقا برای من یه سمند کادو گرفته بود و می گفت بیا با من دوست شو . منم آنقدر عصبانی شدم که نگو . کلید رو پرت کردم تو صورتش و برای اینکه بهش بفهمونم من با پول خریدنی نیستم ، رفتم و این ماشین رو گرفتم . وقتی منو دید که از ماشین شاسی بلند پیاده می شدم ، قیافه اش دیدنی بود . دهنش چنان باز مونده بود که فکش چسبیده بود به آسفالت خیابون .
مریم از خنده کف سالن ولو شده بود .
مریم _ چه با حال . بعد چی شد ؟ ای ناقلا اینها رو رو نکرده بودی!!!!!!!!
_ مگه من دارم برات فیلم ظنز بازی می کنم که اینطوری غش غش می خندی . پاشو خودت رو جمع و جور کن که مردم از گشنگی . پس این نهار چی شد ؟
مریم _ هیچی دیگه وقتی ادم شانس نداشته باشه میشه یکی مثل من . کوزت هم از من کمتر کار می کرد . بابا مگه من کوزتم که اینجوری منو به بیگاری گرفتی .من اگه شانس داشتم یکی مثل کاوه احمق پیدا می شد که برام ماشین کادو بگیره ....هی ...روزگار ....
همین جور بی هوا وایستاده بود وسط سالن و داشت سخنرانی می کرد که منم نامردی نکردم و با دمپایی یکی خوابوندم وسط کمرش .
مریم _ آخ ننه ، دخترت رو کشتن ، ناقصش کردن . ای ظالم مگه تو دل نداری . رحم و مروت نداری . والله ، کوزت بدبخت رو هم اینقدر نمی زدنش . تو اگه این یه جفت دمپایی عهد بوق رو نداشتی چیکار می کردی .....
*******
مریم _ باید با من بیایی . فهمیدی چی می گم . من نمی تونم تو رو همین جوری ول کنم و برم .
_ انکار اولین بارمه که توی این خونه تنها می مونم . سالهای پیشم تابستونها من تنها می موندم . خیالت راحت باشه .
مریم _ نه خیر هیچم خیالم راحت نیست . باید با من بیای . سالهای پیش مسئله کاوه وسط نبود . نمی تونم تو رو تنها بزارم . اگه بفهمه که تنهایی و خدای نکرده بلایی سرت بیاره چی ؟
_ آخه بابا من با چه رویی پاشم بیام خونه شما . بگم اومدم یک ماه و نیم اینجا بمونم .
مریم _ لازم نیست تو چیزی بگی . من می گم تو رو مهمون دعوت کردم . تازه عروسی هم که هست با هم میریم خیلی خوش می گذره . قبول کن دیگه .
_ ببین مریم می دونی که خانواده ام قبول نمی کنند .
مریم _ هه هه هه ، از کی تا حالا تو به خانواده ات می گی که چیکار می کنی . تلفن خونه رو به گوشیت انتقال بده هر کی زنگ زد می فهمی .
_ شما برو من یکی دو روز دیگه میام .شاید هم برگشتم خونمون .
مریم – آره عزیزم ، من احمقم و حرفت رو باور می کنم . شما دو هفته پیش هم همین حرفها رو زدی و منو فرستادی خونمون . بعدش هم خودت یه هفته ای رفتی و برگشتی . اگه تو می خواستی بری خونتون دیگه چرا برگشتی هان ؟
_ مریم جان خودم ، هر کاری کردم بمونم نتونستم . بابا که کلا منو آدم حساب نمی کنه و تقریبا به جز سلام و خداحافظ حرف دیگه ای با من نمی زنه . مامان هم یه ریز داره غر می زنه و از دست سامان گله می کنه که درس نمی خونه و نمی دونم همش با دوستاش ول میگرده و این حرفها . فامیل و دوست و آشنا هم به جز زخم زبون زدن کار دیگه ای بلد نیستن . دو روز دیگه می موندم فکر کنم کارم حتما به بیمارستان می کشید . منم گفتم ترم تابستان دارم و برگشتم .
مریم _ خوب حالا که برگشتی مثل بچه آدم سرت رو می اندازی پایین و با من میایی بریم .
_ مری....
مریم _ مریم و زهر مار ، درد بی درمون ....یالله بجنب ، یه کلمه دیگه حرف بزنی ها با همین دستهام خفه ات می کنم . اول می ری ساکت رو می بندی و بعد هم می ریم بازار خرید می کنیم و نزدیکی های عصر راه می افتیم می ریم .
_ حالا بازار چیکار داری ؟
مریم _ قرار آسمان خانم برای من و خودش ، دو تاخیلی لباس شب خوشگل بخره . البته با کیف و کفش .
_ برای خودم رو فهیمدم ولی برای شما چرا ؟
مریم _ ای خسیس ، راست میگن آدم هر چقدر پولدار میشه خسیس تر میشه . خجالت بکش ، خر پول خسیس . ندید بدید....
_ خیلی خوب ، خیلی خوب . اگه ول کنم همین طور تا شب از خصوصیات منحصر بفرد من می خواهی تعریف کنی .
مریم _ حالا شدی یه خانم خوب و با کلاس .
_ ببند اون نیشت رو .
مریم یه لباس سبز کاهویی خوشگل خرید و منم یه پیرهن کوتاه بنفش . وقتی کارمون تموم شد . راه افتادیم . یک ساعت و نیم بیشتر راه نبود و من خودم آروم رانندگی می کردم .
مریم _ آسمان . اگه باهات حرف بزنم ، حواست که پرت نمیشه ما رو به کشتن بدی . من هنوز جوانم و هزار تا خاطر خواه دارم .
خندیدم . همین طور که به جاده خیره شده بودم گفتم :
_ نه خیالت راحت . نمی میری . اصلا یادم رفت بپرسم که حالا این عروسی مال کیه که منو هم دعوت کردی ؟
مریم خیلی ریلکس و بی خیال گفت :
مریم _ عروسی نوه دایی همسایه روبرویی مونه .
_ چی ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
مریم _ چرا داد میزنی . طرف رو می شناختی ؟ بهت قول داده بود که تو رو می گیره ؟
_ من فکر می کردم عروسی اقوام نزدیکتونه .
مریم _ از این نزدیک تر . بابا طرف همسایه روبرویمونه .
_ البته نوه دایی اش .
مریم _ خوب چه فرقی میکنه . بلاخره آخرش با همسایه ما تموم میشه .
_ ببینم اصلا خود تو رو دعوت کردن که تو هم منو با خودت میخوای ببری .
مریم _ البته که دعوت کردن .
_ به هر حال من که نمی یام .
مریم _ بیخود . تا تقی به توقی می خوره ، خانم نمی یاد ، نمی ره ، نمی خوره ، حرف نمی زنه .
_ ای بابا مریم ، من روم نمیشه .
مریم _ هر چی دلت میخواد بگو . دیگه اینجا زورت به من نمیرسه . یه قشون خواهر و برادر دارم که با اشاره من میریزن سرت و دست و پات و می بندن و می بریمت .
_ بابا مگه زوره ؟
مریم _ آره عزیزم. اونم چه جورش .بشکنه این دست که نمک نداره . منو باش که می خواستم بهت خوبی کنم و ببرمت بلکه بتونی یکی رو تور کنی و از این ترشیدگی در بیای . ناسلامتی سن مامان بزرگ منو داری ها .
_ وای مریم ، مرسی . من چطوری می تونم این خوبی تو رو جبران کنم ؟
مریم _ کاری نداره عزیزم ، می تونی یه ماشین مثل این لگن خودت برام بخری .
_ می گم اونوقت رودل نمی کنی ؟
مریم _ نه .
_ روتو برم بشر . حالا اگه کیس مناسبی که با خواسته های من مطابقت داشته باشی معرفی کنی شاید یه بلوزی چیزی برات کادو گرفتم .
مریم _ ا....نه بابا . به پا ورشکست نشی با این همه ولخرجی و دست و دلبازی . حالا چه جور کیسی می خواهی ؟
_ خوب بزار ببینم . اول اینکه حسابی پولدار باشه و دومش اینکه خوش تیپ باشه و مهم تر از همه اینکه سن بابا بزرگم رو داشته باشه .
مریم _ وااااا این دیگه چه سلیقه ایه ؟
_ عزیزم خوش تیپ باشه تا بتونم تحملش کنم ، سن بابا بزرگم رو هم داشته باشه که یکی دو ماه بیشتر عمر نکنه و فوری بمیره و پولدار باشه تا من بتونم توی یکی دو ماهی که زنده هست با عشوه و دلربایی هر چی مال و منال داره به اسم خودم بکنم .
مریم _ چه خوش اشتهاء
_ چه کنیم دیگه . این هم سرنوشت من بوده که اینقدر خوب باشم .
مریم _ یه خورده خودتو تحویل بگیر . ولی باید از روی جنازه من رد بشی تا بتونی پیرمردهای فامیلمون رو گول بزنی .من نمی زارم .
_ پس من بیچاره چیکار کنم ؟
مریم _ بالا بری ، پایین بیای زن داداش خودمی .
_ برو گم شو ، داداش تو که خیلی کوچیکه .
مریم _ خوب باشه . مهم اینه که یه زن پولدار براش پیدا کردم . فقط ببین من داداشم رو از سر راه نیاوردم ها ، باید باید براش ماشین بخری و خونه هم بخری . تازه حق نداری بری سرکار و هر روز هم هوس کنی بری خونه مامانت ها .
به جایی اینکه به این شوخی مریم بخندم . به فکر رفتم .
مریم _ آسمان چرا سکوت کردی ، از حرفم ناراحت شدی . باور کن شوخی می کردم .
_ نه ، فکرم مشغول یه چیز دیگه بود .
مریم _ اه !!!!!!!!!!!!!! تو که آخرش می گی به چی فکر میکردی ، چرا اینقدر منو به دردسر می اندازی خودت مثل بچه ادم شروع کن و از همون اول حرفت رو بزن دیگه .
_ راستش داشتم فکر می کردم که تو یه جورهایی داری واقعیت رو می گی . من دیگه بعد از این چه جوری می تونم به مردی اعتماد کنم . می ترسم منو به خاطر پولم بخوان نه به خاطر خودم .
مریم _ خوبه خوبه . جمع کن این افکار ناخوشایند رو . مثلا داریم میریم عروسی ها .
_ ا.....خوب شد یادم انداختی . من که نمی یام ........
خسته از یک روز شلوغ دراز کشیده بودم . امروز مامان مریم ، سفره نذری داشت و حسابی خونه شلوغ بود . هفته اول شهریوره و من تقریبا یک ماهه که خونه مریم اینها تلپ هستم . دو روز دیگه هم قرار بریم شمال و یه هفته ای هم اونجا باشیم .
مریم در اتاقش رو باز کرد و اومد داخل . یه خورده عصبانی بود .
مریم _ آسمان می دونی الان کی زنگ زده بود به موبایلم ؟
_ نه . مگه من شاگرد نوستراداموسم که پیشگویی کنم . راستی کی زنگ زده بود ؟
مریم _ اون دختر لوس همکلاسیت هست ، شیدا . همون که دختر عمه اش همکلاسی منه .
_ خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مریم _خوب و زهر مار . زنگ زده بود و سراغ تو رو می گرفت .
_ دختر عمه شیدا منو می خواهد چیکار ؟
مریم _ آخه تو با این هوش چرا ناسا تو رو نمی دزده ؟ دختر خنگ ، شیدا سراغت رو می گرفت . می گفتن باهات کار واجبی دارن و هر چی زنگ می زنند به گوشیت می گه خاموش است .
_ خوب حالا این به من چه مربوطه . چرا به من عصبانی میشی برو به دختر عمه شیدا عصبانی شو .
مریم _ آسمان !!!!!!!! . می ترسم کار کاوه باشه .
_ تو چرا اینقدر از این پسره بی مصرف می ترسی ؟
مریم _ برای اینکه چند وقت پیش کم مونده بود که بدبختت کنه .
_ دیدی که نتونست کاری بکنه . در ثانی کاوه برای چی باید شماره منو بخواهد . اون که توی تمام این دو ، سه سال حتی یکبار هم به من زنگ نزده . دریغ از یه اس ام اس .
مریم _ آسمان !!!!!؟؟؟؟؟؟
_ چیه بابا ، قرص آسمان خوردی ؟؟!!!!!
مریم _ مگه تو قول ندادی با این پسره کاری نداشته باشی ؟
_ ای خدااااااااا. منو از دست این دختر نجات بده . من کجا با این الاغ کاری داشتم . تازه مگه خودت ندیدی رفتم و یه سیمکارت تازه گرفتم .
مریم _ قول بده که اگه بهت زنگ زد محلش نزاری ها ....
_ اون شماره منو از کجا می تونه پیدا کنه . جز تو و مامان فعلا کسی شماره ام رو نداره .
مریم _ هیچ چیز از تو بعید نیست . دیدی یه وقت هوس کل کل کردن زد به سرت برداشتی بهش زنگ زدی .
_ مریم حالت خوبه ؟
مریم _ نه اصلا . دل بدجوری شور می زنه .
_ یکی می زنم تو سرت ها
مریم _ نمی تونی .
_ چرا نمی تونم ؟
مریم _ چون خیالم راحته که اون دمپایی های عتیقه ات رو با خودت نیاوردی .
تا دستم رو بردم سمت بالش ، مریم از اتاق پرید بیرون .
*******
- آسمان ، تو رو جون هر کی دوست داری بلند شو .
- مریم ، تمام تنم درد می کنه . بزار بخوابم
مریم - مگه امروز انتخاب واحد نداری تو، پاشو بریم دیگه . الان کلاسها پر می شه . من مجبور می شم ساعتهای آخر رو بردارم .
- خواهش می کنم . حال روز منو نمیبینی . تو برو برای منم انتخاب واحد کن .
مریم – من چه طوری برای تو انتخاب واحد کنم . آخه مرض داشتی نصف شبی رفتی نشستی زیر بارون .
- لطفا ، خواهش می کنم . رمزم رو هم می دهم برو برای منم انتخاب واحد کن .
مریم – به یه شرط .
- باشه هر چی بخواهی قبول .
مریم – لپ تابت رو بده ببرم که زودتر کارمون راه بیفته و دو ساعت منتظر خالی شدن یه کامپیوتر نشینم .
- عمرا من اون عزیزم رو بدم دست تو . تو خیلی با خشونت باهاش رفتار میکنی .
مریم – خود دانی . من دارم میرم لباس بپوشم . تو هم فکرهاتو بکن . اگه خواستی بگو برای تو هم انتخاب واحد کنم .
- خیلی خوب باشه . بیا بردار ببر . ولی وای به حالته اگه یه خط روش بیفته .
مریم – تا تو باشی هوس قدم زدن زیر بارون ، لب دریا به سرت نزنه .
بلاخره مریم رفت و من تونستم یه چند دقیقه بدون سر و صدا استراحت کنم . دیروز بابای مریم ما رو آورد . انقدر حالم خراب بود که نمی تونستم پشت فرمون بشینم . مرد بیچاره مجبور شد به خاطر ماشین من راه بیفته بیاد و بعد هم با اتوبوس برگرده .
چند روز قبل توی شمال ، نصفه شبی که خوابم نگرفته بود هوس کردم برم بشینم توی بالکن . وقتی بارون ریز ریز شروع به باریدن کرد دیگه نتونستم دوام بیارم و رفتم توی محوطه ویلا و کم کم رسیدم به ساحل . وای که چه حالی می داد . البته بعدش هم حسابی ضد حال داد . چون تب لرز کردم و مجبور شدم برم درمانگاه . از آنروز در حال استراحت و نوش جان کردن آمپولها و قرص های رنگارنگ هستم تا همین امروز .
نمی دونم چند ساعت خوابیده بودم که با صدای مریم بیدار شدم .
- آسمان پاشو ببینم دیگه . چه خبرته . عین این خرسها گرفتی خوابیدی .
- وای باز تو اومدی و سلب آسایش کردی . بابا ، مردم یکی بیاد به داد من برسه . اخه من مثلا مریضم باید استراحت کنم تا خوب بشم .
مریم – پاشو ، بیخود هم کولی بازی در نیار . کسی به دادت نمی رسه . اینجا فقط من هستم و تو .
- خدایا خودت به خیر کن . من با این غول بی شاخ و دم تنها هستم .
مریم – باشه حالا دیگه من شدم غول بی شاخ و دم . منو باش که برای خانم رفتم نهار گرفتم .
- وای دستت درد نکنه . حالا که گفتی نهار ، احساس می کنم دارم از گرسنگی می میرم . دل ضعفه گرفتم . چی گرفتی برای نهار ؟
مریم – ساندویج با نوشابه !!!!!
- ای نارفیق . مگه من با این گلوی متورم می تونم ساندویج بخورم . بابا ، ملت من مریضم . دلم یه سوپ می خواهد.
مریم – هر چه قدر دوست داری داد بزن عزیزم . برای اون گلوی متورمت حسابی خوبه . درمانه دردته اصلا .
- به تو هم می گن دوست .
مریم – نه خانمی . خودت که گفتی من نارفیقم .
- انتخاب واحد رو چیکار کردی ؟
مریم – چیکار می خواستی بکنم . قورتش دادم .
- مریم !!!!!! چند واحد برام برداشتی ؟
مریم – 6 واحد .
- ای خاک بر سرت . بیچاره ام کردی . 6 واحد به چه کار من میاد اخه .
مریم – زیاد حرص و جوش نخور ، 19 واحد گرفتم . بقیه رو هم توی حذف و اضافه خودت راست و ریست کن دیگه .
- آخ من قربون تو برم . ببین چه دوستی دارم من . راستی چه خبر ؟ از بچه ها کسی رو ندیدی ؟
مریم همین طور که داشت ساندویجش رو گاز میزد گفت :
- چرا خیلی خبرها بود .
- مثلا ؟؟؟!!!!
مریم – اول که رسیدم کاوه عین جن جلوم ظاهر شد و هی گیر داد که این آسمان کجاست . منم عصبانی شدم و گفتم تو چیکارشی ؟ به شما چه که کجاست .
- خوب اون چی گفت ؟
مریم – چیزی نگفت سرش رو انداخت پایین و رفت . یکمی که جلوتر رفتم ، سر و کله سهیل پیدا شد .
- سهیل ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
مریم – آره عزیزم ، دکی جون خودمون . می گفت نگران شدم چند وقته دیگه آسمان مریض نمیشه بیاد سراغ من ، برای همین من خودم اومدم سراغش .
- خوب بعدش ؟
مریم – ای بابا مگه تو شیش ماهه دنیا اومدی . بعدش هم ، داشتیم آسمان خانم . زیر زیری کار میکنی حالا ؟
- چه کاری ؟ من دست از پا خطا نکردم . حداقل این تابستون رو نکردم . چون کت بسته در خدمت شما بودم .
مریم – داشتم می اومدم خونه که یه مرد جوان جلوم رو گرفت . غریبه بود . تا حالا ندیده بودمش . همچین آش دهن سوزی هم نبود ولی در کل خوش هیکل بود .
- کشتی منو مریم . به من چه مرد غریبه چه هیکلی داشت .بگو چیکارت داشت ؟
مریم - با من کار نداشت .سراغ شما رو می گرفت ، خانم مقدسی .
- سراغ منو ؟ نشناختیش ؟
مریم – گفتم که ، غریبه بود . از همکلاسیهات نبود . از بچه هایی که توی دانشکده هم هستن نبود . اولین بار بود که می دیدمش .
- چی می گفت ؟
مریم – می گفت با خانم مقدسی کار دارم . دوستانم گفتن که شما همخونه اش هستید . میشه باهاش صحبت کنم .
- تو چی گفتی ؟
مریم – گفتم پرنسس تشریف نیاوردن . خونه لمیدن و خوابیده اند .
- وای تو که پیش غریبه و آشنا آبرو برام نزاشتی .
مریم – هیچی دیگه ، می خواستی بیای و خودت جوابش رو بدی . من از این بهتر بلد نیستم .
- خیلی خوب بابا . بعدش ...زود باش دیگه ...
مریم – شماره تازه تو می خواست . می گفت هر چی به شماره قبلی زنگ می زنه خاموشه .
- ندادی که ؟؟!!!!!!!
مریم – مگه دیوونه ام . گفتم نمیشه . گفت کار خیلی واجبی باهاش دارم . گفتم به هر حال این کار واجبتون بمونه هر وقت خودش اومد از خودش شماره اش رو بگیرید و باهاش صحبت کنید .
- یعنی کی میتونه باشه ؟
مریم – از من می پرسی . شما زیر زیرکی میری و دوست برای خودت پیدا می کنی .
- من رو رو هم کاری نمی کنم چه برسه به زیر زیری . من از وقتی بهت قول دادم دور هر چی پسره خط کشیدم .
مریم _ واقعا ؟؟؟!!!!
- باور کن . وای مریم دلشوره انداختی به جونم . یعنی کی بود این طرف . کاش شماره اش رو می گرفتی خودم باهاش تماس می گرفتم .
مریم – تو که همین الان گفتی دور پسرها رو خط کشیدی . پس چی شد .
- خوب بابا شاید کار واجبی داشته باشه .
مریم – اگه کار واجبی داشته باشه پیدات می کنه . تازه واجب ترین کاری که یه مرد می تونه با یه دختر داشته باشه اینه که حرفهای صد من یه غاز عاشقانه بهش بزنه و الکی قربون صدقه قد و بالای نداشته اش بره .
- فکر نمی کنی که تو یه خورده داری سخت می گیری . شاید واقعا کار واجبی داشته بدبخت .
مریم – به هر حال ، من جوابش کردم رفت .
- کلاسها کی شروع میشه ؟
مریم – رسمی یا غیر رسمی ؟
- رسمی رو که ولش کن . غیر رسمی رو بچسب .
مریم – خوب حدودا 10 روز دیگه .
- خوبه . تا اون موقع دیگه خوب خوب شدم . واااااااااای مریم .
مریم – چته تو جنی شدی دختر . همچین داد زدی که کم مونده بود سکته کنم .
- مریم من لباس ندارم .
مریم – خوب برو بپوش .
- لوس منظورم اینه که برای شروع ترم جدید باید برم خرید .یکی دو تا مانتو و مقنعه و یه بارونی و یه پالتو و...
مریم – صبر کن . همین جا وایسا ببینم . مگه تو چند نفری که میخواهی این همه چیز رو یه جا بخری ؟
- یعنی چه ؟ باید یه چند دست لباس اضافی داشته باشم یا نه .
مریم – پس اون کمد در حال انفجار چیه اونوقت ؟
- اونها دیگه از مد افتادن .
مریم – واقعا که ، مانتویی که هنوز دو ماه نیست خریدی و بیشتر از سه ، چهار بار نپوشیدی از مد افتاده .
- خوب چیکار کنم . برو از اونهایی که هر روز یه مدل جدید طراحی می کنن شکایت کن نه از من .
مریم – آسمان این کار تو یعنی اصراف . من تا حالا تو خریدهای تو دخالت نمی کردم ولی الان ...ببین ، یه نگاه به دور و برت بنداز، می دونی این پولی که هر ماه تو خرج رخت و لباس می کنی می تونه مشکل چند نفر رو حل کنه .
- ولی مریم من که نمی تونم مثل گداها لباس بپوشم که چی ..
مریم - کسی به شما نگفت مثل گداها لباس بپوش . شما داری در هر کاری افراط و تفریط می کنی . بلد نیستی یه حد میانه برای کارهات در پیش بگیری .
- چی داری میگی تو . طوری حرف می زنی که انگار من یه دختر ناز نازی هستم .
مریم – آسمان خدا رو خوش نمی یاد . تو فقط با نصف این ریخت و پاش ها می تونی خیلی کارها بکنی .
- خدا...خدا.... اون وقتی که من داشتم می سوختم و نابود می شدم ، خدا کجا بود ؟هان . اونوقتی که یکی بهم نامردی کرد و اونطوری منو پیش دوست و آشنا سنگ روی یخ کرد خدا کجا بود ؟؟؟ اون وقتی که هر کس و ناکسی داشت سرکوفت گناه نکرده رو به من می زد خدا کجا بود ؟؟؟؟؟؟؟
مریم – داری کفر می گی دختر . حتما مصلحتی تو کار بوده . سرنوشتت این بوده . خدا بنده هاشو دوست داره و نمی خواهد اونها دچار دردسر بشن .
- سرنوشت ، مصلحت ..... نه مریم . من اینها رو باور نمی کنم . من تا اون زمان حتی یک بار هم خطا نکرده بودم . سرم به کار خودم بود . حتی یه تار مو از زیر روسریم بیرون نمی اومد . نمازم سر وقت بود و همیشه خدا رو شاکر بودم .
مریم – خدا بنده های مومنش رو آزمایش می کنه . همه در شرایط عادی می تونن خیلی درستکار و دیندار باشن . مهم اینه که از این امتحانها سر بلند بیرون بیایی .
جوابی نداشتم که بدم . شاید هم مریم درست می گفت .
*********
یکشنبه صبح که چشمامو باز کردم ، اوضاعم خیلی خراب بود . دلم درد می کرد و وای وای کمرم رو دیگه نگو . این هم شانسه من دارم آخه . امروز اولین روز کلاسهای ترم جدید بود . مریم از ساعت 8 کلاس داشت و کلاس منم از ساعت 10 شروع می شد . نگاهی به ساعت روی دیوار کردم ساعت بیست دقیقه به 10 بود .
بیخیال بابا . حالا اگه خودم رو بکشم و با جت هم برم دیگه به کلاس نمی رسم . دوباره دراز کشیدم توی تخت . ولی اینطوری که نمیشه . بهتره بلند شم و یه سر و سامونی به این تخت وامونده بدم . وای که چه قدر دلم یه نون خامه ای گنده می خواهد . انگار فشارم افتاده که من هوس شیرینی کردم .
به هر زحمتی بود خودم رو از روی تخت جدا کردم و رفتم آشپزخونه .
تا ساعت چهار خودم رو با تلویزیون و لپ تابم سرگرم کردم . نهارم از بیرون سفارش دادم . نای سر و پا ایستادن نداشتم . بعد از اون سرماخوردگی شدید ،حسابی ضعیف شده بودم .
ساعت چهار و نیم بود که مریم رسید خونه .یه جور خاصی بود نه عصبانی بود و نه سرحال ، بیشتر پکر به نظر می اومد . با دیدنش یه جورهایی دلم شور افتاد .
- چطوری مریم ؟ خوش گذشت ؟
مریم - جای شما خالی .
- دوستان به جای ما .
مریم – آسمان تو که سالمی و حالتم خوبه . پس چرا کلاسها رو دو دره کردی . طوری پشت تلفن گفتی نمی تونی بیای که من گفتم حتما رو به موتی .
- ربونت رو گاز بگیر دختر . خدا نکنه . انشاا....تازه بعد از 1000سال ، من نه بدخواهام بمیرن .
مریم – نوشابه برای سلامتی زیاد خوب نیست ها . کم برای خودت نوشابه باز کن .
- خیلی خوب تو هم . یه روز نشستیم خونه ها .
مریم – آسمان باور کنم که این کارت یه جورهایی عمدی نبوده ؟
با این حرف مریم تو جام جابه جا شدم و صاف نشستم روی مبل . نگاهم رو از صفحه تلویزیون گرفتم و بهش زل زدم .
- منظورت چیه ؟
مریم – منظور تو از این کارها و موش و گربه بازیها چیه ؟
- کدوم کارها ؟ من بیچاره از صبح نای حرکت نداشتم . یا روی تختم ولو بودم و یا روی مبل .
مریم – پس که اینطور .
- مریم میشه مثل آدم حرف بزنی ببینم جریان چیه ؟
مریم – شما هم میشه مثل آدم توضیح بدی که جریان چیه ؟
- مریممممممممممممممم.
مریم – چرا داد می زنی ؟
- بگو چته تا منم مثل آدم جوابتو بدم .
مریم – چرا همش سعی می کنی خودت رو از این پسره قایم کنی ؟ این پسره کیه ؟
چشمام چهار تا شده بود . مریم چی داشت می گفت . کدوم پسره ؟
- متوجه منظورت نمیشم .باور کن
مریم – آسمان . این کیه که مدام میاد جلوی راه من سبز میشه و سراغ تو رو می گیره ؟؟؟!!!!
- باور کن من نمی فهمم چی میگی .
مریم – تو جدیدا با پسری آشنا شدی و داری از من مخفی می کنی ؟
- نه باور کن . به جون خودم راست می گم .
مریم – پس این پسره کیه که داره در به در دنبال تو می گرده . تمام دانشکده رو بسیج کرده و به هر کی فکرش رو بکنی شماره اش رو داده تا به محض دیدن تو یا پیدا کردن شماره ات بهش خبر بدن .
- نه!!!!!!!!!! ، مریم جریان چیه . درست تعریف کن ببینم .
مریم – یعنی تو نمی دونی هان .
- نه . از کجا باید بدونم . من به تو قول دادم . تمام تابستون رو هم که با هم بودیم .
مریم – حتما ؟؟؟؟؟!!!!
- یعنی ، خوب . چه جوری بگم . فقط به امیر یه زنگ زدم همین .
مریم – امیر حقیقت ؟؟؟
- آره . مریم دست خودم نبود . برای اولین بار بود احساس میکردم دلم برای کسی تنگ شده . دلم میخواست صداش رو بشنوم . منم بهش زنگ زدم .
مریم – خوب بعدش ؟
- بعدی نداره . اون هم چندباری باهام تماس گرفت و کمی از هوا و زمین و آسمون ریسمون حرف زدیم .
مریم – پس مطمئنی که این پسره رو نمی شناسی ؟
- بابا من از کجا باید بدونم . خوب بهت که گفتم شماره اش رو می گرفتی یه زنگ بهش می زدم .
مریم – اونوقت خیلی خوش به حالش می شد .پرو اومده وایستاده روبروم میگه کار واجبی باهاش دارم . حتما باید ببینمش . بهش بگید بیاد دانشگاه .
- خوب انوقت چطوری می خواهد منو پیدا کنه ؟
مریم – طرف بیکاره دیگه هر روز میاد میشینه توی سالن ورودی دانشکده و کشیک می کشه یکی بهش خبری از تو بده .
- مریم دیگه حسابی دلم شور افتاد . یعنی جریان چیه ؟
مریم – نمی دونم . امروز موقع اومدن دوباره اومد و جلم رو گرفت و گفت که بهت بگم باهات کار خیلی واجبی داره . طرف یقه منو چسبیده بود که تو می دونی کجاست و چطوری میشه پیداش کرد و بروز نمی دی .
- واااا، چه پرو .
مریم – پر رو برای اون کمه . هم موقع رفتن و هم موقع برگشتن بازجوییم کرد .
- تو چه بهانه ای آوردی ؟
مریم – گفتم هنوز از شهرشون نیومده . می گفت آدرس خونه اشون رو بده .
- ندادی که ؟
مریم – وای اسمان تو چقدر خلی . گفتم بلد نیستم .
- خوب کاری کردی . نمی دونم چرا دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه .
مریم – آسمان یه چیزی بگم ناراحت نمیشی .
- بگو .
مریم – تو عکسی از غلامرضا داری ؟
با این حرف مریم رنگم پرید و بی حرکت موندم . یعنی می تونست خودش باشه . مریم که با دیدن عکس العملم ترسیده بود ، فوری برام یه لیوان آب قند آورد .

رمان میراث4

روی مبل نشسته بودم و داشتم فکر میکردم چجوری پندارو به طرز ماهرانه ای بپیچونم دیگه حوصلم سر رفت و با خود گفتم: اه پس این سامان کوش؟


در همین حین فکری به مغزم رسید برم خونه !


لباس پوشیدمو و درهای خونرو قفل کردمو به سامان اس ام اس دادم که من دارم میرم خونمون خواستی تو هم بیا


سوار ماشینم شدمو به سمت خونه حرکت تقریبا هرروز با مامانم حرف میزدم ولی خوب حرف کجا و دیدار کجا


رسیدم خونه دیدم چندتا از قشنگترین گلدونهای مامان شکسته و و افتاده روی زمین گفتم: سلام این جا چی شده؟


سپیده گفت: ته تغاری مامان جون سهند خان داشت فوتبال بازی میکرد زد تمام گلدونارو شکست


یه بار دیگه گفتم: سلام


نوچی کردو گفت: ببخشید این بچه جن که حواس نمیزاره واسه من حالا باید بشینم گندشو درست کنم قبل از اومدن مامان راستی سمانه زنگ گفت بهت بگم: دختره شوهر ذلیل خاک برسر شوهر کردی خواهرتو فراموش کردی


- همین بود؟ چیزی جا نزاشتی ؟


- ها؟...نه فقط آخرش یه ذلیل مرده هم گفت ولی نمیدونم با تو بود یا من


نگاهش کردم داشت با جارو خاک انداز گندورا جمع میکرد حداقل اونچه که ازش باقی مونده بود


-حالا خودش کو؟


موهای بلندشو از رو صورتش کنار زد و گفت: کی؟ سمانه؟


-گرما زده سرت داغ کردی میگم خود سهند کو؟


اخماش رفت تو همو گفت: میخوای کجا باشه طبق معمول وله تو کوچه ها


خندیدمو گفتم: حالا کمک میخوای؟


اونم خندید و گفت: نیکی و پرسش برو یه جارو اونجا هست بیا کمک


راستش میخواستم با سپیده صحبت کنم


حیاطو تمیز کردیمو و خواستیم بشوریمش که تا میخواستم حرف بزنم یه دفه مامان از خرید برگشت


برای ناهار مامان خورشت سبزب درست کرد و تا خرخره ذخیره غذا کردم


دیگه فرصت نشد با سپیده صحبت کنم موکولش کردم


وارد خونه که شدم سامان را ندیدم زیر لبی گفتم: این پسره ی پررو کجاست؟


همه جا رو گشتم تا رسیدم به اتاقش ردرش بسته بود اول در زدم و گفتم: سامان؟ سامان اون تویی؟


دیدم جواب نمیده و در را باز کردم و رفتم تو اگه کسی بدون اجلزه داخل اتاق م میشد سرشو از گزدنش جدا میکردم ولی خودم...باید توشو ببینم دارم از فضولی میمیرم


رفتم داخل بلا یه بار اتاقشو دیده بود یه اتاق ساده رفتم سمت میز توالت و انواع ژل مو و عطر و اودکلن و اسپری دیده میشد


زیر لب گفتم: بچه پررو از من بیشتر عطر و اودکلن داره اونی که بیشترش خالی شده بود را برداشتم و بوییدم مست شدم بوی عطر همیشگی سامانو میداد از اعماقم آن عطر را بو کردم و چشمانم را بستم به یاد بوسه ی آنشبمان افتادم و این که سامان از اتاق بیرون رفت یعنی من چه کار اشتباهی انجام داده بودم؟ هنوز شیشه ی اودکن دستم بود که صدایی از پشت سرم گفت: این قدر بوش خوبه؟


سرمو تند برگردوندم سامان بود باز هم بوی همان اودکلن را میداد آن را از میان دستانم بیرون کشید و همانطور که آن را بو میکرد به من نگاه کرد و آرام آرام به من نزدیک شد و من آرام آرام عقب رفتم تا این که خوردم به میز و دیگر جایی واسه رفتن نبود نفسم را گرفتم سامان ارام با خونسردی جلو می آمد و هنوز شیشه عطر دستش بود صورتش را اورد جلو آنقدر نزدیک که پلک هایش به پیشانیم میخورد سپس سرش را پایین آورد با تمام وجود میخواستم فرار کنم ولی ...


سامان نزدیک شد و وقتی میخواست دوباره اتفاق بیوفتد دستشرا دراز کرد و شیشه عطر را گذاشت سرجایش و پوزخندی به من زد نفسم را دادم بیرون و با نگاهی عصبانی به او خیره شدم هنوز اون پوزخند مسخره روی لبانش بود خواستم برم


که شروع کرد به خندیدن با اخم گفتم: نیشتو ببند ولی خندش بلندتر شد زیر لب با خود گفتم: نامرد


وازاتاق  بیرون رفتم                                                                                                                        زل زدم تو صورت پندار و گفتم: خسته نشدی انقدر نگاه کردی بس نیست ناسلامتی من زن دوستتم


شونه هاشو بی خیال بالا انداخت و گفت: زن دوستمی باش ولی وقتی نه تو اونو دوست داری و نه اون تو رو دوست داره خوب خدا خوشکلت کرده تا بقیه لذت ببرن


از عصبانیت به مرز ترکیدن رسیدن میخواستم دستمو ببرم بالا و یکی بخوابونم تو گوش این موجود بی خاصیت ولی در عوضش کتابامو برداشتمو و گفتم: من با تو به هیچ تفاهمی نمیرسم من رفتم


پاشدم که برم که ناگهان دستمو گرفت و گفت: خوب ببخشید بیا بشین دیگه نگات نمیکنم


یه نگاه به دستش که دستمو گرفته بود انداختم و به چشماش نگاه کردمو گفت: تا دو میشمارم ول نکردی پارکو رو سرت خراب میکنم دستمو ول پررو


دستشو ول کرد و سعی کرد که خندشو نشون نده فکر میکنه خوشم میاد ازش ایکبیری


داشتم بداخلاق میشدم حالا اگه سامان این حرفو میشنید میگفت: نکه تو همیشه خوش اخلاقی


با فکر سامان لبخندی روی لبهام اومد پندار فکر کرد با اونم اونم لبخند زد که با خشم نگاش کردمو گفتم: خواهش میکنم بیا زودتر اینو تموم کنیم باید برم خونه تازه شام هم درست نکردم


با پوزخندی گفت: حالا شام هم واسه آقا درست میکنی؟


بی توجه شروع کردم روی نیمکت دنبال تحقیقم کتابارو گشتم پندار هم این کار را کرد هردو مشغول بودیم تا این که موبایلم زنگ زد سامان بود ناگهان گرمایی درونم حس کردم حس دوست داشتن کسی گفتم: الو سلام


- الو سلام خوبی سمی؟


- اره خوبم واسه چی زنگ زدی بهت که گفته بودم که درس دارم


- میدونم ولی من که بهت اجازه نداده بودم تازه امشب خونه ی مامان من دعوتیم تا هشت خونه باش خداحافظ


بردون این که صدای خداحافظی منو بشنوه قطع کرد پندار با طعنه پوزخند زد نتونستم خودمو بگیرمو گفتم: درد رو یخ بخندی


پندار گفت: تا حالا کسی بهت گفته خیلی بی ادبی


با اخم گفتم: به تو ربطی نداره زودتر اینو تموم کنیم باید برم


-خونه ی مامان بابای سامان دعوتید؟


-به تو ربطی نداره


ساعت هشت و ربع بود که به خونه رسیدم داشتم از خستگی میمیردم نصف قدرت و جونم با کل کل با پندار از دست رفت مرده شور برده


وارد خونه که شدم دیدم همه چراغا خاموشه با تعجب رفتم داخل و دیدم کسی خونه نیست رفتم تو اتاقم و تا مقنعم را در ااوردم یکی گفت: میزاشتی فردا صبح میومدی خودتو راحت میکرد


تند سرمو برگردوندم قلبم از جاش در اومد دستمو گذاشتم رو قلبمو گفتم: این چه وضعشو ؟ من فکر کردم کسی نیست و اونوقت تو یه دفه میای خوب ادم سکته میکنه


پوزخندی زد و خیلی سرد گفت: تا هشت و نیم اماده میشی میریم یه دقیقه دیر کنی من رفتم


راستش اولین بار بود که از سامان ترسیدم دیگه اون پسر مهربون نبود این دفه یه مرد عصبانی شده بود حالت تعادل نداشت رفتم حمخوم و یه دوش گرفتم و زود اومدم بیرون موهامو سشوار زدمو و صاف انداختم پایین وقت نداشتم که حالت بدم صورتم داشت از خستگی به رنگ قهوا ای در میومد کمی کرم پودر شزدمو چشمامو مداد کشیدم و رژ صورتی زدم شلوار لوله تفنگی تنگ پوشیدمو یه تاپ دکمه دار صورتی تنگ مانتومو پوشیمو یه شال صورتی هم زدم یه کفش مشکی پاشنه بلند هم پوشیمو و کلی عطر رو خودم خالی کردم و رفتم پایین


سامان جلوی ایینه ی قدی ایستاده بود و داشت کراواتش رو درست میکرد یه لحظه موندم یه کت و شلوار نوک مدادی پوشیده بود با یه پیرهن سفید و کراوات صورتی قشنگ خیلی خوشکل شده بود موهاشو کامل داده بود بالا و و صورتشو اصلاح کرده بود باز هم از اون عطر دیوانه کننده زده بود


یه لحظه برگشت و منو دید و گفت: بلدی کراوات ببندی؟


سرمو تکون دادم گفت: بیا اینو ببند


با خودم گفتم: آها یعنی تو بلد نیستی عمم هر روز یه کراوات جدید میبنده میره سرکار


خودش را کشید سمت من و کراوات را داد دشتم و شروع کرد به دید زدن من همینطور زل زده بود به من هی میخواستم تمرکز کنم و کراوات رو ببندم نمیشد عصبانی گفتم: چشماتو ببند


پوزخندی زد و با طعنه گفت: چرا؟


ولی نبست با هر جون کندنی بود کراواترو بستمو گفتم: بریم؟


بی توجه به من سرشو برگردوند و همونطور که به سمت در میرفت گفت: شما اول بفرما من باید درا رو قفل کنم


رفتمو تو ماشین شاسیبلندش نشتمویه ذره اذت بودم برای بالا رفتن به خاطر کفش پاشنه بلندم ولی نشستم سامان هم اومد نشست در را باز کرد و از در بیرون رفت و به سمت خانه ی مادر پدرش به راه افتاد


***********


خانه ی پدر مادر سامان در سعد آباد بود خانه ی به اندازه ی خانه ی شاه که با ان همه عظمت و زیبایی دره ای گرما و عشق در اون وجود نداشت با وارد شدن به خانه فک سامان منقبض شد میدانستم خاطرات خوبی از اون خانه ندارد


پدرو مادر سامان ادم های خشکی بودند که همه چیز را در پول میدیدند حتی من را هم فقط به خاطر شغل پدرم میخواستند و وقتی به خاستگاری من امدند با دید احتقار به خانه ی قدیمی و دوست داشتنی من نگاه میکردند از مادر سامان بدم میامد چون هر کدام از لباس هایش به اندازه ی در امد سالیانه ی یک خانواده متوسط بود از او به خاطر پول دار بودنش بدم نمی امد از او به این خاطر بدم میامد که به هر کس که از او پایین تر باشد را تحقیر میکرد و برایش مهم نبود که ان شخص چه احساسی دارد آلما هم دست کمی از او نداشت هیچ شاید بدتر هم بود


وارد خانه ی سلطنتی ان ها شدیم سامان دنده را محکم میفشرد دستم را روی دستش گذاشتم که سالمان دستش را برداشت و نگاهی بهم کرد که تا عمق وجودم تیر کشید اون منو نمیخواست برام غریبه شده بود نمیدانم چه باعث شده بود اون سامان دوست داشتنی به این ادم بی احساس تبدیل شود نگاهش سرد بود انگار از صبح شستشوی مغزی داده شده بود


ایستاد. تا به عمرم این قدر ماشین های مدل بالا ندیده بودم جز در شب عروسیم به سامان گفتم: مگه تو نگفتی که فقط شامه؟ این که بیشتر شبیه مهمونی های ملکه انگلیسه


فکر کردم اگه سامان همون سامان قدیمی بود میگفت: مگه تو مهمونی های ملکه انگلیس رفتی که اینومیگی ولی این همون سامان نبود و این منو متعجب میکرد


وقتی تعجبم بیشتر شد که سامان بی خیال شانه هایش را بالا انداخت و بی احساس گفت: یادم رفته بود بگم بهتره بریم بالا


و خودش جلوتر رفت با بغض به او نگاه کردم داشت اخلاقش کلافم میکرد اخه چرا این جوری میکرد


یه دفه سامان برگشت و اومد سمتمو گفت: رفتیم اونجا میشینی کنارمو از جات تکون نمیخوری مثل ادم هم رفتار میکنی کل انداختن با من هم ممنوع مثل یک زن وظیفه شناس عمل میکنی فهمیدی نمی خوام پس فردا مامانم برام کی بدتر از تو رو برام بگره میفهمی؟


سرش رو برگردوند و زیر لبی گفت: هرچند فکر نکنم بدتر از تو هم وجو داشته باشه


داشتم خورد میشدم سامان با نامردی تموم برگشت و به راهش ادامه داد یه لحظه حس کردم دیگه اون سمیرای سرکش نیستم سامان خیلی با خودش دور برداشته در مورد من چی فکر کرده دو روزه باهاش راه اومدم فکر کرده کیه حالا هم برام داره اقا بالا سر بازی در میاره چشمام رو تنگ کردمو گفتم: من از این سمیرای خاک تو سر خوشم نمیاد


احساس گرمی درونم به وجو امد سمیرای سرکش را در وجودم حس کردم لبخندی زدمو و به رفتن سامان نگاه کردم


سامان ایستاد وسرشو به طرفم برگردوند و با همون لحن بی احساس گفت: مردی؟چرا نمیای؟


با سرعت به سمتش رفتم و گفتم: میخواستم بدونم فضولم کیه حالا فهمیدم


و زودتر خودمو رسوند به در و در را باز کردم و داخل شدم


نگاه متعجبه سامان رو حس میکردم


اوه اوه چه خبره این جا ای سامان الهی سقط شی چرا نگفتی اینا مهمونی گرفتن


نگاهی به پشت سرم انداختم اقا ریلکس اومد داخل و با لبخندی به سویی رفت و کاملا منو نادیده گرفت پسره ی پررو به طرفی که سامان رفت برگشتم و مامان سامان را دیدم یه کت و دامن شیک گرفته بود مانند ژورنال های فرانسوی و کلی به خودش رسیده بود با لبخندی متکبر سامان را بغل کرد سامان هم زورکی لبخندی زد و سلام کرد و مادرش را بغل کرد و عقب آمد و به سمت پدرش رفت پدرش هم کت و شلوار بسیار شیکی پوشیده بود


به سمت مادر سامان رفتم رفتم که دیدم دارد سر تا پایم را نگاه میکند و گفت: سلام عزیزم مگه نمیدونستی مهمونی داریم؟


فهمیدم از لباسام راضی نیست خوشحال شدم چون فهمیدم ناراحت شد


جلوی زبونمو گرفتمو و گفتم: سامان دیر بهم خبر داد


نگاهی انداخت و بدون حرف دیگه ای رفت رفتم جلو و با پدر سامان سلام و علیک کردم که یه دفه سامان دستشو انداخت دور گردنموو سرمو بوسید و گفت: خوب بابا من و سمیرا دیگه بریم


و دستمو گرفت و به سمت سالن


صدای موسیقی می امد تعداد نفرات خیلی زیاد نبود حدود پنجاه نفر که همه هم لباس مجلسی پوشیده بودن بعضی هارو روز عروسیم دیده بودم و باید با همه سلام علیک میکردم تعداد اندازه ماشین ها بود انگار هرکس با ماشینش اومده بود تا پز بده رفتم بالا که مانتومو در بیارم که صدای خنده های کسی رو شنیدم منم که فضول رفتم سمت صدا که دیدم در بالکن بازه و آلما و یه پسر دیگه چسبیدن به دیوار و دارن همدیگرو میبوسن اه اه اه حالم بهم خورد تو فیلمای بد هم این جوری کسی کسی رو نمیبوسید ولی ببینم این که نامزد الما نیست از سامان هم نشنیدم که نامزدیشونو بهم زده باشن


راهمو کج کردمو وارد اتاق سامان شدم عجب اتاقی سه برابر اتاق حالاش بود بی چاره زن گرفت بدبخت شد لباسامو عوض کردمو و یکمی دیگه آرایش کردمو و رفتم بیرون صداشون از تو بالکن نمی اومد رفته بودن با خودم گفتم چشم مامان باباشون روشن با این بچه هاشون یکی رو زن دادن دوست دختراش بیشتر شد یکی رو شوهر دادن تو بغل یه پسر دیگست


اومدم پایین و به دنبال سامان گشتم احساس میکردم همه دارن نگام میکنن به خاطر لباس ساده ای پوشیدم به درک مگه من خواستم بیام اونا منو دعوت کردن یه حرفا میزنم من ها اوه اوه چه بساطیه این جا انواع و اقسام مشروب های الکلی یکیشون رنگش آبی بود با تعجب یه لیوان برداشتم که که دست کسی را دور لیوانم دیدم سامان اروم گفت: فکر نمیکنم تو از این خوشت بیاد


با خشم گفتم: به تو چه دوست دارم میخورم


لیوانو از دستش گرفتمو و به لبام نزدیک کردم و قبل از این که کار احمقانه ای ازم سر بزنه سامان از دستم گرفت و گفت: تو که نمیخوای اون رو قشنگمو نشونت بدم؟ هان ؟ میخوای؟


با اخم نگاش کردم و پشتم بهش کردمو گفتم: اصلا تو تا حالا کجا بودی؟


- نگرانم شده بودی؟


به سمتش برگشتمو و پوزخندی زدمو گفتم: حتما فقط تنهام و این جا غریبه زودتر بریم


لبخندی زد و گفت: باشه دیگه تنهات نمیزارم


دستشو انداخت دور کمرمو و منو به خودش نزدیک کرد و گفت: یادت نره ما زوج خوشبختی هستیم و سرمو بوسید و به سمت یکی از همکارهای پدرش رفت


تا موقع شام هی این و ر و اونور رفتیم


شام رو که خوردیم نگاهی به اطراف انداختم


اصلا چیزای دور و رمو باور نمیکردم الما خیلی ریلکس تو بغل نامزدش نشسته بود و داشت با موهای چربش بازی میکرد و از اون طرف داشت به همون پسره که داشت میبوسید نگاه میکرد


سامان هم قربونش برم فقط واسه من زرنگه نذاشت بمونم سرکارم و ...استغفرالله


سرمو انداخت پایین که چشمم افتاد به لیوان های مشروب و اون لیوان آبیه بلند شدمو و رفتم سمتشون و لیوان آبیه رو برداشتم واسه لج سامان هم که شده لیوان رو بردم بالا و همه اش را سر کشیدم ا ه ه ه ه ه ه ه ه سرم سوت کشید موجی از گرما روتو کل بدنم حس کردم و سرم گیج شد


-سمیرای کله شق چشمالتو باز کن حداقل ببینم زنده ای


لبخندی زدموبه سامان نگاه کردم این چرا این قدر خوشکله چرا دارم این جوری نگاهش میکنم حالت خودمو نمیفهمیدم اصلا برام مهم نبود چی درموردم میگه


در خونه رو با پا باز کرد و منو بلند کردو گذاشت روی مبل خواست بره که از کرواتش گرفتمو و گفتم: کجا میری؟ و خنده ی مستانه ای سر دادم


سامان هم خندش گرفت و گفت: میرم یه چیزی بیارم مستی از سرت بپره


با گیجی خندیدمو گفتم: من؟....من مستم؟ من خیییییییلی هم عالیم توپه توپ


لبخند زد


-چیه چرا داری میخندی


با لبخند گفت : هیچی فقط گردنم داره میشکنه ول کن کرواتمو


کرواتشو ول کردمو و از جام پا شدم اومد کنارم نشست کم کم داشت چشمام روی هم می افتاد حال خوشی نداشتم به سامان تکیه کردمو و خندیدم حس کردم نفس هاش تند شده نگاهش کردم هنوز حالت صورتش سفت و سخت بود


دستامو گذاشتم دو طرف صورتشو گفتم: چی شده سامانی؟


نگاهم کرد و گفت: امروز با پندار چی کار میکردی؟


با گیجی خندیدمو و گفتم: پندار دیگه کیه؟


-همون باهاش تو پارک بودی؟


قهقهه ای زدمو گفتم: منظورت ارسلان دیوونهست؟ استاد زورکی...مارو همگروه کرد ...برای پروژه فارق التح...صیلی وگرنه چش...ندارم تو روش نگاه کنم


و خودمو انداختم تو بغل سامان بدنش گرم گرم بود بوی عطرش داشت دیوونم میکرد سرمو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد ته چشماش یه غم بود گفت: سمیرا پشیمون نمیشی؟


با لبخند گفت: واسه چی؟


نگاهی به چشمانم کرد و گفت: واسه این و لبهاش رو گذاشت رو لبهام


دستانش رو دور کمرم انداخت و منو به خودش میفشرد دستانم را بی اختیار انداختم دور گردنش وموهایش را نوازش کردم بوسه ای لذت بخش


ارام ارام میبوسید و سرش را تکان میداد تو دلم گفتم ماشالله چه حرفه ای عمل میکنه و خندم گرفت خودش را کشید عقب و با خنده گفت: چیه میخندی؟


شونهامو انداختم بالا و لبخندی زدم خوابم میومد سامان لبخندی شیطنت امیز زد و گفت: نخواب خانم مست حالا حالاها باهات کار دارم


تغییر حالت داد و و منو گذاشت رو مبل و خودش روم افتاد و شروع کرد به بوسیدم لبم داشتم نفس کم می آورم میخواستم یکمی عقب بکشم ولی اون بیشتر خودشو مینداخت روی من دست راستش را روی لپم گذاشت و سرش را به سمت گوشم برد و بوسه ای به روی ان گذاشت مور مور شدم تمام بدنم بی حس شد لبخندی زد و لاله ی گوشم را به سمت لبانش برد


سپس به سمت گردنم رفت داشتم میسوختم تمام بدنم سفت شده بود


سامان دستانش را به همه جای بدنم میکشید


ناگهان موبایلش زنگ خورد فحشی داد و گوشی را برداشت


از رویم بلند شد چشمانم بسته بود وقتی چشمانم را باز گردم دیدم کرواتش را دارد میبندد سپس با سرعت از در خارج شد


آی خدا به دادم برس چرا این قدر سرم درد میکنه؟ یاامام من این جا چی کار میکنم ؟ اه اه اه چرا بدنم این قدر درد میکنه؟


از روی مبل بلند شدمو و به دورورم نگاه کردم روی مبل خوابم برده بود کی ما اومدیم خونه؟ اخرین چیزی که یادمه...ای خدا من احمق از اون زهرماری خوردم اصلا بهش فکر میکنم میخوام بالا بیارم این موجود بی خاصیت سامان کجاس؟


از جایم بلند شدمو از پله ها رفتم بالا و افتادم رو تختم کمی بعد بلند شدمو و رفتم تا یه دوش بگیرم وقتی از حموم اومدم بیرون بیشتر سست شدم نگاهی به ساعت انداختم ساعت یک بود و من داشتم هلاک میشدم


لباس پوشیدمو و زیر لب گفتم: پس این جن بوداده سامان کوش همیشه این موقع خونه پلاسه پس کوش شونه هامو بی خیال انداختم بالا و گفتم: حتما با دوست دخترش رفته بیرون ناگهان احساس حسادت کردم غلط کرده مگه شهر هر...


-سلاااااااااااااااااااااام


وسط فکر کردنم بودنم که این جن بوداده پرید تو پله ها از ترس خوردم تو دیوار و اهم بلند شد


-اه اه اه وحشی این چه وضع سلامه؟ تو ادم نمیشی؟


با شیطنت لبشو گاز گرفت و گفت: پناه برخدا این چه حرفیه؟ من فرشتم


همونطور که سرمو میمالیدم گفتم: اره عزرائیل هم فرشتست


نشستم پشت میز که اومد کنارم نشست با شک بهش نگاه کردمو گفتم: وا؟ مگه مرض داری برو رو اون یکی صندلی ها بشین


صندلیشو عوض نکرد و همونطور که جا به جا میشد گفت: میدونی چیه سمیرا من عاشق این فن بیان تو هستم این قدر عاشقانه ما رو مورد عنایت خودت قرار میدی ادم هز میکنه


زیرلبی گفتم: برو بابا که فکر کنم شنید و این دفه بلند گفتم: ناهار چی داریم؟


شونه هاشو انداخت بالا و نگاهم کرد


-چیه؟ چرا این جوری نگام میکنی؟ من که غذا درست کردن بلد نیستم


کلافه گفتم: تو چی بلدی؟


با شیطنت و لبخندی موزی بر لب گفت: اوم من کارهای زیادی بلد نباشم یه کارو خوب بلدم میخوای نشونت بدم؟


با عصبانیت گفت: میکشمت سامان بی ادب


خندید و گفت: اااامنحرف من که منظورم اون نبود بیا شرکت نشونت میدم نقشه کشی چجوریه


چشمامو ریز کردمو گفت: اره جون عمت منظورت نقشه کشی بود


با لبخندی شیطنت امیز گفت: جون عمم منظورم اون بود


روی مبل نشسته بودم و داشتم با کنترل شبکه ها رو عوض میکردم که یه دفه اومد چسبید بهم و کنارم نشست یذره جا به جا شدم دیدم دوباره اومد چسبید بهم عصبانی گفتم: چته ؟ چرا این قدر میچسبی بهم؟


مظلومانه بهم نگاه کرد و سرشو انداخت پایین یذره که گذشت حس کردم یه چیزی لای موهامه نگاش که کردم فهمیدم داره با دستش با موهام بازی میکنه داد زدم: اه انقدر به من دست نزن دیگه


لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: دیشب که بدت نمیومد تازه کلی هم خوشت اومده بود


یدفه گفتم: چی؟


گفت: چی چی؟


-چی گفتی؟


-چی گفتم؟


-همون که الان گفتی چی بود؟


-منظورت (چی) بود؟


کلافه کوسن را به طرف سامان پرت کردم و گفتم: سامان! درست جواب بده چی گفتی؟


کوسن را گرفت بغلش و با موزی ترین لبخندی که تا حالا دیده بودم گفت: اها منظورت دیشبه؟


نگران پرسیدم: دیشب ...مگه چی شده بود؟


لبخندی زد و گفت: دیشب یه لیوان مشروب زدی داغ کردی نزدیک بود به من تجاوز کنی


-غلط کردی


اخمی کرد و گفت: اه...درست حرف بزن بی ادب به من چه تو جنبه نداری یه پسر خوشکل ببینی


کم کم یادم اومد لبخند شیطنت امیز سامان که گفت: حالا حالا ها باهات کار خانم مست


واااااااااااااااااااااااا ااااای


محمد بهمن بیگی ، ابر مردی فرزانه

 محمد بهمن بیگی ، ابر مردی فرزانه

در یکی از مدارس دور افتاده یاسوج معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی به جای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاس ها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن و او را مسخره می کردند.
معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از اعتماد به نفس پایینی برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
زنگ آخر فرا رسید و وقتی  دانش آموزان از کلاس خارج شدند، معلّم آن دانش آموز را فرا خواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده، آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.
در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد.
هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
 بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
در طول این یک ماه، معلّم جدید هر روز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.
کم کم نگاه همکلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد.
دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
 آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر  آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خِنگ " می نامید، نیست.  پس دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت.
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.
مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است که در بیمارستان ابن سینای شیراز شهر صدرا صدها پیوند کبد انجام داده است.

این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، در صفحه اینستاگرامش  نوشته؛  انسان ها دو نوعند:
نوع اوّل کلید خیر هستند.دستت را می گیرند و در بهتر شدنت کمک کرده و به تو احساس ارزشمند بودن می دهند.
نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بدشانس بودن را به او منتقل می کنند.

این دانش آموز می توانست قربانی نوع دوم این انسان ها بشود که بخت با او یار بود.
و آن معلم کسی نبود جز محمد بهمن بیگی ، ابر مردی بزرگ که چون ستاره ای در دل شب های سیاه روزگاران درخشید و معجزه کرد. استاد بهمن بیگی نویسنده ای چیره دست با ذهنی خلاق و مدیری لایق بود و نشان داد که اگر اراده باشد می توان مردمی را از فرش به عرش رساند که نمونه آن دکتر ملک حسینی است.
روحش جاودان و یادش گرامی.
 این داستان خارق العاده را برای هر کسی که می شناسید ارسال کنید
تا به دست همه معلمین این مملکت برسد۰

معلم ها خیلی عزیزند

معلم ها خیلی عزیزند


 داستانی‌ جالب و واقعی

در سال ۵۹ با خانم معلمی به نام خانم نسیمی ازدواج کردم. ایشان معلم یکی از روستاهای چسبیده به شیراز بودند و پس از دو سال معلمی، مدیر مدرسه ای شدند که مختلط بود.
 من آن موقع با ژیانی که داشتم در راهِ رساندن ایشان به مدرسه با محل آشنا شدم و زمینی در آن جا خریدم و طبقه پایین را مغازه ساختم، خانه ای هم در طبقه بالا...
و این شد شروع قصه عجیب ولی واقعی
من که اصالتا ایلاتی بودم و مردسالار، حالا در محل بنده را شوهرِ خانم نسیمی می‌گفتند.
مگه میشه؟
یک وجب سیبیل داشتم و آقای علیرضا بازیار شـــــــــــــــــــــــــــورابی که در تلویزیون هم کار می کردم و احساس این که برای خودم کسی هستم تو محل شده بودم شوهر خانم نسیمی.
 دیدم این طور نمیشه، به بهانه داشتن بچه وادارش کردم با ۲۰ سال سابقهٔ کار بازنشست بشه.
فایده نداشت، شدم شوهر خانم نسیمی مدیر سابق.
خوب من هم بیکار ننشستم، واسم خیلی مهم بود، اصالتمان از دست رفته بود، مغازه تنها راه چاره بود، مغازه را کردیم قنادی و چند شاگرد با اولویت شاگرد های خانم نسیمی، ولی فایده نداشت، می گفتند توی مغازه شوهر خانم نسیمی مدیر سابق کار می‌کنیم.
این دفعه شاگرد ها را زیاد کردم، بیشتر، از دانش آموزان خانم نسیمی مدیر سابق ولی افاقه نکرد، شاید ده بار شاگردها را عوض کردم ولی جمعیت اون روستا هم زیادتر می شد و مریدان خانم نسیمی مدیر سابق بیشتر...
کار را توسعه دادیم و شیرینی را در جنوب ایران پخش می کردیم. تو جنوب ایران سرشناس شدیم آقای بازیار، اما توی محل بازم همون شوهر خانم نسیمی مدیر سابق.
 فایده نداشت مثل این که قسم خورده بودند.
موضوع برای من مهم بود، سه تا ماشین پخش خریدم و روی چادر های ماشین از چهار طرف نوشتم پخش بازیار، تلفن بازیار ، قنادی بازیار، ولی محلی ها باز می‌گفتند ماشین قنادی شوهر خانم نسیمی.
 یه تابلو دو متر در ده متر از این تابلوهای گلوپی که خاموش روشن میشه دادم نوشتن قنادی بازیار. مردم محل گفتند قنادی بازیار شوهر خانم نسیمی.
 از اون محل خونه ام را جا به جا کردم، فایده نداشت. حالا بچه ام ۳۰ ساله شده بود دکان را سپردم دست او و خودمو بازنشست کردم، سه چهار ماهی یک دفعه می رفتم درِ مغازه...
حالا دیگه شاگردهای خانم نسیمی بچه داشتن، نوه داشتن، بچه هاشون می‌گفتن مغازهٔ شوهرِ خانم نسیمی مدیر سابق مامان و بابا.
تو محل جدید میگن آقای بازیار که خانمش معلمه.
الان هم یه ساله درِ مغازه شوهرِ خانم نسیمی.
مدیرسابق مدرسه مامان بزرگ و پدر بزرگ ها نرفتم.
درود بر همســـــرم
خانم نسیمی و‌ همه معلم ها
شوهر خانم نسیمی
علیرضا بازیار شورابـی

این داستان زیبا و در عین حال واقعی تقدیم  همه معلمان عزیز که بدانند در همیشه تاریخ نامشان ثبت و جاویدان است.

رمان پرنسس شرقی/پارت پانزده

ببین کی از صلاح حرف میزد رسما زده بود به سرش یکی نیست بگه اخه تو
اگه صلاح منو میخواستی که اون دختره رو به من ترجیح نمیدادی با اینکه میدونستی هنوزم عاشقتم باز رفتی دنبال اون دختره
با حرص بازوشو گرفتم و کشیدم با اینکه زورم نمیرسد ولی خودش مقابلم قرار گرفت و باحرص تو صورتش گفتم
-تو…پوریا ..تو الان به فکر منی ؟!ارره ؟!
خم شد روی صورتم طوری که نفس های گرمش توی صورتم میخورد و صدای قورت دادن اب دهنشو میشنیدم زبونشو روی لباهاش کشید و خیلی اروم گفت
-باید نباشم ؟!
– نه کارای من فکر نمیکنم به تو ربط داشته باشه!
-نگرانتم سوفی بفهم نگرانتم؟!
باشنیدن این جمله ازش خشکم زد
یعنی چی که نگرانمه!!
توی چشماش خیره شدم تا اثری از عشق پیدا کنم چشمایی که برق میزد و ادمو مجذوب خودش میکرد
ته دلم امیدی جوونه زد انگار دنیارو بهم داده بودن
کم کم داشتم باور میکردم که هنوز عاشقمه هنوز مثل سابق دوستم داره لبخندی زدم که به دنبالش اونم لبخندی زد با صدایی اروم لب زدم
-چرا نگران منی پوریا ؟!
-چون که … چون که من
با باز شدن در و داخل شدن کیمیا حرفش نصفه موند
-عه پوریا شما که هنوز جلستون شروع نشده من وقت گرفتم بریم دنبال تالار و ارایشگاه و این چیزا واسه عروسی
با شنیدن حرف های کیمیا ماتم برد وشوکه شدم تمام اندک امیدی که داشتم فروکش کرد و نم اشک توی چشمام حلقه زد یعنی پوریا واقعا با این دختره میخواست عروسی کنه ؟!
وقتی پوریا حرکت کرد تازه چشمش به من افتاد و با تعجب گفت
-عه سوفی تو هم اینجا بودی ندیدمت سلام
پوزخند تلخی زدم و با یه تنه به پوریا از کنارشون رد شدم و بیرون رفتم

پشت در به دیوار تکیه کردم و بغضی که راه گلوم رو بسته بود ونمیذاشت نفس بالا بیاد شکست و به چشمام اجازه ی باریدنو دادم صداشون خیلی واضح میومد که پوریا میگفت
-کی بهت گفته بیای اینجا؟هاان!
-پوریا عزیزم من فقط میخواستم با هم بریم دنبال کارامون همین
-تو خیلی بیجا کردی !
-نکنه به خاطر اون دختره ناراحت شدی ؟هاان! اخرش که چی؟ اول واخرش میفهمید داریم عروسی میکنیم
،ما الان زنو شوهریم پوریا میفهمی، زنو شوهر کار اشتباه رو اون دختره ی عوضی میکنه که میخواد بین ما فاصله بندازه
با باز شدن در تکیه مو از دیوار گرفتم و میخواستم حرکت کنم که کیمیا دستمو گرفت وکشید باصدای گوش خراشش که انگار روی مغز ادم با ناخن میکشیدن گفت
-ببین دختره ی ایکبیری چه جوری داری بین ما فاصله میندازی!
چی از جونمون میخوای اخه ؟!
چرا دست از سر شوهرم برنمیداری ؟هاان!
اشکامو پس زدم و با صدای خفه ای گفتم
-نترس من هیچکاری با شوهرت ندارم تو برو شوهرتو جمع کن که هرجا میرم دور و ور من میپلکه
دیگه واینستادم تا به چهره ی عصبیش نگاه کنم به سرعت خودمو توی دستشویی انداختم و مشت مشت اب به صورتم زدم

هنوز از فکر اینکه پوریا میخواست باهاش عروسی کنه داشتم دیونه میشدم انگار دنیا روی سرم خراب شده بود
نمیتونستم این رفتار های دوگانه ی پوریا رو درک کنم
تو اینه به چهره ی رنگ پریده ی خودم خیره شدم شبیه ادم های بدبختی شده بودم که همه ی کشتی هاش غرق شده بود کشتی که هیچ من خودم غرق شده بود
چه چیزی بدتر از اینکه ببینی عشقت داره جلوی چشمات عروسی میکنه و مال یکی دیگه میشه و تو هیچ غلطی نمیتونی کنی جز ارزوی خوشبختی واسش
قلبم تیر میکشید اگه جلسه ی بابا مهم نبود همین الان از شرکت میزدم بیرون و بی مقصد اینقدر توی خیابونا میگشتم تا خسته بشم
به ناچار سریع خودمو جمع و جور کردم ،باید توی جلسه ی معرفی وسایل حاضر میشدم
توی راهرو به منشی سفارش قهوه دادم و وارد دفتر شدم چند نفری به جمعمون ملحق شده بودن ولی هنوز کامل نشده بودن دوباره روی صندلی خودم نشستم و پوریا هم روبه روم نشسته بود وبا خودکارش روی میز ضرب گرفته بود میتونستم از حالت چهره اش بفهمم که از درون به هم ریخته ولی دیگه باید عادت میکردم که دیگه به فکرش نباشم ولی فقط خودمو فریب میدادم میدونستم حتی اگه پوریا مال من نباشه نمیتونم به فکرش نباشم نمیتونم وقتی ناراحتی شو میبینم بی تفاوت باشم و تظاهر کنم که واسم مهم نیست
بی توجه مسیر نگاهم رو عوض کردم و به پرونده ها خیره شدم
وقتی همه ی مهمونا حاضر شدن جلسه رو شروع کردیم بعضی هارو پوریا توضیح میدادو بعضی هاشم من توضیح میدادم تا اینکه بعد دوساعت طاقت فرسا جلسه تموم شد و تک تک مهمونا رو بدرقه کردم
دیگه از پا افتاده بودم به سختی خودمو به صندلی رسوندمو ونشستم دستمو زیر سرم روی میز گذاشتم تا کمی خستگیم از بدنم بره پوریا هم پرده رو کنار زده بود و به بیرون خیره شده بود

چیزی‌ نگذشته بود که صدای گوشیم بلند شد دست توی کیفم کردم ولی پیداش نکردم کلافه شدمو کیفو روی میز خالی کردم که با صداش پوریا سرشو به طرفم چرخوند و پوفی کشید و دوباره به سمت حیاط برگشت سیگاری بین لب هاش گذاشت و صدای فندکش که چند بار پشت سر هم میزد میومد
تاجایی که من میدونستم سیگاری نبود ولی تازگی ها روی لب هاش گه گاهی سیگار میدیدم
از لابه لای وسایل گوشی رو بیرون کشیدم و خیره به شماره ی ناشناسی شدم که داشت زنگ میزد
خیلی سرد وخشک وصل کردم که صدای خوش اهنگی توی گوشی پیچید
-الو، سوفیا زمانی ؟!
خیلی صداش اشنا بود هم زمان که به مغزم فشار میاوردم تا بفهمم کیه لب زدم
-بله ، خودمم ،شما؟!
-سلام من یاسینم !!
-یاسین ؟!
-اره چه زود یادت رفت مهمونی اقا پوریا ،من ،تو ، رقص ، یادت اومد؟!
-اهااان ،بله سلام خوبین اقا یاسین ؟
باشنیدن اسم یاسین به سرعت به طرفم چرخید و با چشمای گرد شده بهم زل زد و سیگاری که هنوز روشن نشده بود رو توی دستش له کرد و منم خیلی ریلکس ادامه دادم
-کاری داشتین ؟!
– میخواستم واسه شام دعوتتون کنم تا یکم حرف بزنیم البته اگه از نظرتون اشکالی نداشته باشه !
چشمام به پوریا افتاد که با چهره ی برزخی بهم زل زده بود با ترس لب زدم
-بله حتما کجا؟!
-من ادرسشو واستون پیامک میکنم
-چشم فعلا
تا گوشی رو قطع کردم به سرعت به طرفم هجوم اورد وگوشی رو از دستم قاپید و گفت
-مگه من نگفتم با این پسره کاری نداشته باش ؟! گفتم یا نگفتم ؟
با حرص گوشیمو از دستش گرفتمو و گفتم
-منم بهت گفتم به تو هیچ ربطی نداره ! اگه کر نبودی میشنیدی !
-منم بهت گفتم اون پسره مریضه حالیت نیست ؟!
-نه پوریا تو حالیت نیست اونی که مریضه تویی نه یاسین
مریض تویی که زن داری ولی واسه یکی دیگه غیرتی میشی برو رد کارت
برو واسه زنت این اداهارو دربیار ،یه نگاه بنداز من خیلی شبیه کیمیام ؟هه
پوریا باید قبوال کنی دیگه هیچی بینمون نیست و تو الان زن داری و بهت اجازه نمیدم توی زندگیم دخالت کنی فهمیدی ؟!
– نه نفهمیدم ،اسمون بری ،زمین بیای من نمیزارم دست کسی بهت بخوره
فکرشم از سرت بنداز بیرون

وسایلمو توی کیفم ریختمو و برگشتم که برم دستم که به دستگیره رسید سرمو چرخوندم و گفتم
-به همین خیال باش
به سرعت خودش رو بهم رسوند ومنو محکم به در کوبید و دستش روی کلید در رفت و چرخوند که دستمو گذاشتم روی دستش و گفتم
-داری چیکار میکنی پوریا ؟!بازش کن!
-تا نگی سمت اون پسره نمیری این در باز نمیشه !
-یعنی چی پوریا ؟ بهت میگم بازش کن!
-هیس ،اینقدر خودتو نکش ، فقط یه کلمه بگو سمتش نمیری !
-چرا میرم اتفاقا میرم!
چشم هاشو دوخته بود تو چشمام
خیلی خاص نگاه میکرد هر چی تقلا میکردم تا چشماشو نگاه نکنم نمیشد
لعنتی جادوم کرده بود
باهرحرکت مردمک چشماش ،مردمک چشمام به دنبالش حرکت میکرد
سرش به قدری نزدیک بود که نفس هاش توی صورتم پخش میشد بی اراده شده بودم و هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم بین در و پوریا گیر افتاده بودم ضربان قلبشو خیلی واضح میشنیدم قلب خودم هم دست کمی از اون نداشت کل بدنم خیس عرق شده بود تموم وجودم خواستنش رو فریاد میزدند
سرشو نزدیک تر اورد با فرض اینکه میخواد ببوستم چشمامو بستم ولی نفس هاشو کنار گوشم احساس کردم که لب زد
-نکن سوفی اینکارارو بامن یکی نکن اینقدر دیوونم نکن
صدای چرخیدن کلید توی در رو شنیدم که بالافاصله درو باز کردو به سرعت ازم دور شد و منو با کلی سوال که توی ذهنم موج میزدن تنها گذاشت

پشت در نشستم و به بدبختی خودم فکر میکردم لحظه ای پوریا رو توی کت وشلوار دامادی کنار کیمیا تجسم کردم به مرز جنون رسیده بود پاشدم و هرچی روی میز بود رو به دیوار کوبیدم که به دنبال صداش منشی خودشو توی دفتر انداخت و با ترس گفت
-خانم.. زمانی …. چیزی شده ؟! میخواستم حرصمو سر یکی خالی کنم با صدای بلندی سرش داد زدم و گفتم
-به توچه که چی شده ؟!هااان
-من …. من فقط ….ترسیدم …که
-گمشو بیرون و تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن گمشو !!!
به سرعت از دفتر بیرون رفت
دیگه حالم از خودم بهم میخورد این روزا خیلی حساس و بد اخلاق شده بودم
با صدای پیامکی که به گوشیم اومد از فکر و خیال بیرون اومدم دستمو روی پیشونیم گذاشتمو نفس عمیقی کشیدم تا کمی اروم بشم
چنگ زدم گوشیمو برداشتم و یک پیامک از یاسین اومده بود به سرعت بازش کردمو و ادرس یه رستوران شیک بود که ازم خواسته بود واسه شام برم
منم بی معطلی اوکی واسش فرستادم و راه افتادم به سمت خونه برم
حس میکردم دنیام به اخر رسیده خیلی اروم رانندگی میکردم و بی صدا اشک میریختم توی دنیا با ارزش ترین چیز عشقه و من اونو داشتم از دست میدادم نمیدونم چرا هنوز نفس میکشیدم چرا هنوز زنده بودم این قلب لعنتیم چرا هنوز میکوبید وقتی نمیتونی با عشقت زندگی کنی و ایندتو بسازی دیگه زنده بودنت چه فرقی با یه مرده داره

پیامک های زیبای برگرفته از آیات قرآن

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« بگو اى بندگانم! که بر(اثر گناه کردن)برخویشتن زیاده‏ روى کرده اید!
از رحمت‏ خدا نومید مشوید! در حقیقت‏ خدا همه گناهان را مى‏ آمرزد!
چراکه او خود بسیار آمرزنده مهربان است
(آیه ۵۳ سوره زمر) »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« دعای قرآنی/
رَبِ‏ّ اشْرَحْ لِى صَدْرِى
وَیَسِّرْ لِى أَمْرِى
وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِى
یَفْقَهُواْ قَوْلِى(طه/۲۵-۲۸)
پروردگارا!سینه‏ام رابرایم گشاده گردان
وکارم رابرایم آسان کن
وگره از زبانم باز کن.
تاسخنان مرا بفهمند »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« تقوا و توکل دو اهرم براى خروج از بن بست است.
*و من یتق الله … و من یتوکل على الله … (طلاق/۲و۳)

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« فاصبر صبرا جمیلا: صبر جمیل پیشه کن (معارج/۵)
امام باقر.ع:
صبر جمیل صبری است که در آن شکایت به مردم وجود نداشته باشد »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« هرگاه کسانی که به آیات ما ایمان می آورند به نزد تو آیند ، بگو: سلام بر شما،پروردگارتان رحمت رابرخود لازم و مقرّر کرده بنابراین هر کس از شما به نادانی کار زشتی مرتکب شود ، سپس بعد از آن توبه کند و [ مفاسد خود را ] اصلاح نماید زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است
انعام۵۴ »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« وَکَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ
یارى مؤمنان حقّى است بر عهده‏ ى ما.(روم/۴۷)

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« ای افرادی که ایمان آورده اید!
روزه برشما مقرر گردید، همانگونه که برکسانى که پیش ازشما بودند مقرر شده بود، تا پرهیزکار شوید.
“بقره/۱۸۳″ »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« و از آنچه روزی داده ایم در نهان و آشکار انفاق کرده اند، (آنها) به تجارتی امید بسته اند که هرگز زوال نمی پذیرد.
فاطر/۲۹ »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« سوره نور/علّت نام گذاری این سوره به ((نور))، آیه ی سی وپنج است که در آن خداوند به عنوان نور آسمان ها و زمین معرّفی شده است »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

پیا مک های قرآنی

« اِنَّ النَّفْس لاَمّارَه بالسُّوءِ إِلاّما رَحِم ربی(یوسف۵۳)
دام سخت است مگر یار شود لطف خدای
ورنــه آدم نبـرد صـرفـه ز شیـطــان رجیـم »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« روحمان کوچک است،اینست که به هم گیر میدهیم و تحمل یکدیگر رانداریم.
خدابه موسی گفت:تو رهبر شدی. گفت:اگرمن رهبرم،پس روح بزرگ بمن بده(رَبِّ اشْرَحْ لی‏ صَدْری-طه/۲۵)که بتوانم باهمه کنار بیایم.تنگ نظر نباشم »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« [آنان به صورت]دسته جمعى جز در قریه‏ هایى که داراى استحکاماتند یا از پشت دیوارها با شما نخواهند جنگید
جنگشان میان خودشان سخت است آنان را متحد میپندارى[ولى]دلهایشان پراکنده است زیرا آنان مردمانى‏ اند که نمی اندیشند
حشر /۱۴ »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

بزرگ‏ترین آیه قرآن آیه‏ اى ست یک صفحه ای که مىیگوید: مواظب باشید حق الناس از بین نرود
(بقره/۲۸۲)

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« *والعصر
ان الانسان لفی خسر*
خداوند سوگند میخورد..
خسران به چه معناست؟؟ »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« رزق فقط به دست خداست!!!
“آیا آنان هستندکه رحمت پروردگارت راتقسیم میکنند؟ما درزندگی دنیا معیشت آنان را میانشان تقسیم کرده ایم”(زخرف/۳۲) »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« ای اهل ایمان
از یکدیگر عیب مگیریدو به همدیگر لقبهای زشت مدهید
حجرات/۱۱ »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« “خدا هیچ کس را جز به اندازه توانایی اش تکلیف نمی کند.”(بقره/۲۸۶)
تاکنون چقدر به تکلیف هایی که در توانمان هست عمل کرده ایم?!! »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« اگر ایمان داشته باشی بر دشمنان پیروزی، هر چند ده برابر تو باشند..
(انفال/۶۵) »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –

« لحظه ای درنگ کن
گوش دل بسپار،این خداست که میگوید:
شمارا چه شده که اینطور به زمین چسبیده اید؟آیابه زندگی ناچیز دنیارضایت دادید(توبه/۳۸) »

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — –


پیامک های زیبای برگرفته از آیات قرآن

سوره قدر

پیامک های زیبای برگرفته از آیات قرآن

« ..إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ(بقره /۱۵۶)
ما زدریاییم و دریا می رویم
ما زبالاییم و بالا می رویم
آنچه از دریا به دریا می رود
از هر آنجا کامد آنجا می رود (مولانا جلال الدین بلخی) »

« هَل مِنْ خَالِقٍ غَیْراللَّهِ یَرْزُقُکُم مِّنَ السَّمَاء وَالْأَرْضِ(فاطر/۳)
آیا غیر از خدا آفریدگارى است که شما را از آسمان و زمین روزى دهد؟
– ما نگران چه هستیم و نزد چه کسانی دنبال روزیمان میگردیم؟ »

« آنچه به شما داده شده متاع زندگى دنیاست،وآنچه نزد خداست براى آنهاکه ایمان آورده‏ اند و برخداى خود توکل میکنند بهترست و پایدارتر(شوری۳۶) »

« اِنَّ النَّفْس لاَمّارَه بالسُّوءِ إِلاّما رَحِم ربی(یوسف۵۳)
دام سخت است مگر یار شود لطف خدای
ورنــه آدم نبـرد صـرفـه ز شیـطــان رجیـم »

« روحمان کوچک است،اینست که به هم گیر میدهیم و تحمل یکدیگر رانداریم.
خدابه موسی گفت:تو رهبر شدی. گفت:اگرمن رهبرم،پس روح بزرگ بمن بده(رَبِّ اشْرَحْ لی‏ صَدْری-طه/۲۵)که بتوانم باهمه کنار بیایم.تنگ نظر نباشم »

« [آنان به صورت]دسته جمعى جز در قریه‏ هایى که داراى استحکاماتند یا از پشت دیوارها با شما نخواهند جنگید
جنگشان میان خودشان سخت است آنان را متحد میپندارى[ولى]دلهایشان پراکنده است زیرا آنان مردمانى‏ اند که نمی اندیشند
حشر /۱۴ »

بزرگ‏ترین آیه قرآن آیه‏ اى ست یک صفحه ای که مىیگوید: مواظب باشید حق الناس از بین نرود
(بقره/۲۸۲)

« *والعصر
ان الانسان لفی خسر*
خداوند سوگند میخورد..
خسران به چه معناست؟؟ »

« رزق فقط به دست خداست!!!
“آیا آنان هستندکه رحمت پروردگارت راتقسیم میکنند؟ما درزندگی دنیا معیشت آنان را میانشان تقسیم کرده ایم”(زخرف/۳۲) »

« ای اهل ایمان
از یکدیگر عیب مگیریدو به همدیگر لقبهای زشت مدهید
حجرات/۱۱ »

« “خدا هیچ کس را جز به اندازه توانایی اش تکلیف نمی کند.”(بقره/۲۸۶)
تاکنون چقدر به تکلیف هایی که در توانمان هست عمل کرده ایم?!! »

« اگر ایمان داشته باشی بر دشمنان پیروزی، هر چند ده برابر تو باشند..
(انفال/۶۵) »

« لحظه ای درنگ کن
گوش دل بسپار،این خداست که میگوید:
شمارا چه شده که اینطور به زمین چسبیده اید؟آیابه زندگی ناچیز دنیارضایت دادید(توبه/۳۸) »

« “و ازآنچه به آن علم ندارى پیروى مکن،چون گوش و چشم و دل،همه‏ ى اینها موردبازخواست قرارخواهد گرفت”(اسرا/۳۶)

« “اى کسانى که ایمان آورده‏اید! همواره بر پا دارنده‏ ى عدالت باشید و براى خدا گواهى دهید، گرچه به ضرر خودتان یا والدین و بستگان باشد…”(نسا/۱۳۵)
(به پا داشتن عدالت هم واجب است، هم لازمه‏ ى ایمان است.) »

« “امّا انسان (طبعش چنین است که) هرگاه پروردگارش او را بیازماید و گرامیش داشته و نعمتش دهد (مغرور گشته و) میگوید: پروردگارم مرا گرامى داشته است.
ولى هرگاه او را بیازماید و روزى او را تنگ سازد، میگوید: پروردگارم مرا خوار کرده است.”(فجر/۱۵،۱۶) »

« “…و شب را مایه‏ ی آرامش قرار داد…”(انعام/۹۶)

« “ای کسانی که ایمان آورده اید! ربا (و سود پول ) را چند برابر نخورید! از خدا بپرهیزید ، تا رستگار شوید!(آل عمران/۱۳۰) واگر چنین نکردید ( و به رباخواری اصرار ورزیدید ) بدانید به جنگ با خدا و فرستاده وی برخاسته اید(بقره/۲۷۹)” »

« “همانا کسانى که به آخرت ایمان ندارند، کارهاى (زشت)شان را زیبا جلوه میدهیم تا (همچنان) سرگشته باشند!!!”(نمل/۴)

« “(متّقین)کسانى هستند که به غیب ایمان دارند و نماز را به پاى می دارند و از آنچه به آنان روزى داده‏ ایم، انفاق میکنند.”
(بقره/۳) »

« “هرگزبه(حقیقت)نیکوکاری نمیرسید مگر ازآنچه دوست میدارید(درراه خدا)انفاق کنید..”
وقتى فاطمه(س)رادرشب عروسى به خانه همسر میبردند،فقیرى ازحضرت پیراهن کهنه‏ اى خواست،حضرت همان پیراهن نوى عروسیش را انفاق کرد »

« “اى کسانى که ایمان آوردید! به درگاه خدا توبه کنید، توبه‏ نصوح(خالصانه)…”(تحریم/۸)
در تفاسیر براى توبه نصوح این موارد آمده:پشیمانى،استغفار،ترک گناه و تصمیم بر ترک درآینده، ترس از پذیرفته نشدن،گریه … »

« بگو اى بندگانم! که بر(اثر گناه کردن)برخویشتن زیاده‏ روى کرده اید!
از رحمت‏ خدا نومید مشوید! در حقیقت‏ خدا همه گناهان را مى‏ آمرزد!
چراکه او خود بسیار آمرزنده مهربان است
(آیه ۵۳ سوره زمر) »

« دعای قرآنی/
رَبِ‏ّ اشْرَحْ لِى صَدْرِى
وَیَسِّرْ لِى أَمْرِى
وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِى
یَفْقَهُواْ قَوْلِى(طه/۲۵-۲۸)
پروردگارا!سینه‏ام رابرایم گشاده گردان
وکارم رابرایم آسان کن
وگره از زبانم باز کن.
تاسخنان مرا بفهمند »

« تقوا و توکل دو اهرم براى خروج از بن بست است.
*و من یتق الله … و من یتوکل على الله … (طلاق/۲و۳)

« فاصبر صبرا جمیلا: صبر جمیل پیشه کن (معارج/۵)
امام باقر.ع:
صبر جمیل صبری است که در آن شکایت به مردم وجود نداشته باشد »

« هرگاه کسانی که به آیات ما ایمان می آورند به نزد تو آیند ، بگو: سلام بر شما،پروردگارتان رحمت رابرخود لازم و مقرّر کرده بنابراین هر کس از شما به نادانی کار زشتی مرتکب شود ، سپس بعد از آن توبه کند و [ مفاسد خود را ] اصلاح نماید زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است
انعام۵۴ »

« وَکَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ
یارى مؤمنان حقّى است بر عهده‏ ى ما.(روم/۴۷)

« ای افرادی که ایمان آورده اید!
روزه برشما مقرر گردید، همانگونه که برکسانى که پیش ازشما بودند مقرر شده بود، تا پرهیزکار شوید.
“بقره/۱۸۳″ »

« و از آنچه روزی داده ایم در نهان و آشکار انفاق کرده اند، (آنها) به تجارتی امید بسته اند که هرگز زوال نمی پذیرد.
فاطر/۲۹ »

« سوره نور/علّت نام گذاری این سوره به ((نور))، آیه ی سی وپنج است که در آن خداوند به عنوان نور آسمان ها و زمین معرّفی شده است »

« در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده‌اند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند، و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند.
(احزاب/۲۳) »

« مردم را با برهان و اندر نیکو به راه پروردگارت فراخوان…
نحل/۱۲۵ »

« سرزمین پاک گیاهاش به اذن پروردگار پروردگارش میروید و سرزمینی که پلید شده است گیاهش جز اندکی برنمی آید..
اعراف/۵۸ »

« هنگامی که پیک مژده رسان آمد پیراهن را بر چهره ی یعقوب افکند و او بینا شد. او به فرزندانش گفت:مگر بشما نگفتم که من از صفات خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید..
(یوسف/۹۶-۱۰۳) »

« گفت چه کسى از رحمت پروردگارش نومید مى‏شود جز گمراهان؟
(آیه۵۶سوره حجر) »


پیا م های قرآنی

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ

از خدا پروا داشته باشید و بدانید که خدا به هر چیزى داناست
بقره ۲۳۱

از خدا پروا بدارید و بدانید که خدا با تقواپیشگان است
بقره ۱۹۴
پروردگارا پس از آنکه ما را هدایت کردى دلهایمان را دستخوش انحراف مگردان و از جانب خود رحمتى بر ما ارزانى دار که تو خود بخشایشگرى آل عمران ۸

پروردگارا به یقین تو در روزى که هیچ تردیدى در آن نیست(قیامت)گردآورنده جمله مردمانى. قطعا خداوند در وعده خود خلاف نمى‏کند آل عمران ۹

 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ

 

دعا
————————————————-
همان کسانى که چون مصیبتى به آنان برسد مى‏گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏گردیم
بر ایشان درودها و رحمتى از پروردگارشان باد
بقره ۱۵۶

هرگاه بندگان من از تو در باره من بپرسند بگو من نزدیکم و دعاى دعاکننده را به هنگامى که مرا بخواند اجابت مى‏کنم پس آنان باید فرمان مرا گردن نهند و به من ایمان آورند باشد که راه یابند
بقره۱۸۶

پروردگارا در این دنیا به ما نیکى و در آخرت نیز نیکى عطا کن و ما را از عذاب آتش دور نگه دار
بقره ۲۰۱

بار خدایا تویى که  هر که را خواهى عزت بخشى و هر که را خواهى خوار گردانى  همه خوبیها به دست توست و تو بر هر چیز توانایى آل عمران۲۶

پروردگارا به آنچه نازل کردى گرویدیم و فرستاده ات را پیروى کردیم پس ما را در زمره گواهان بنویس
آل عمران۵۳

پروردگارا ما شنیدیم که دعوتگرى به ایمان فرا مى‏خواند که به پروردگار خود ایمان آورید پس ایمان آوردیم پروردگارا گناهان ما را بیامرز و بدیهاى ما را بزداى و ما را در زمره نیکان بمیران آل عمران ۱۹۳

پروردگارا و آنچه را که به وسیله فرستادگانت به ما وعده داده‏اى به ما عطا کن و ما را روز رستاخیز رسوا مگردان زیرا تو وعده‏ات را خلاف نمى‏کنى آل عمران ۱۹۴

بر خدا توکل کن و خدا بس کارساز است نسا 81

 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ

 


پیا م های قرآنی

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ


إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ (الحجرات۱۳) 

همانا گرامی ترین شما در نزد خدا با تقواترین شماست 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ (بقره/۱۹۱) 

فتنه انگیزی از کشتار سخت تر (وبدتر) است 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
وَلا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ (البقره/۲۳۷) 

فضل و نیکی به یکدیگر را از یاد نبرید 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ (الشوری/ ۳۸) 

(مؤمنین) کارشان با مشورت یکدیگر انجام می گیرد 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
أَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ (النساء/۸۲) 

پس چرا در قرآن تدبر و اندیشه نمی کنند ؟ 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ (المائده/۱۳) 

قطعا خداوند نیکو کاران را دوست می دارد 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
وَوَصَّیْنَا الإنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَانًا (الاحقاف/۱۵) 
ما انسان را به احسان به پدر و مادر سفارش کردیم 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
إِنَّ الشَّیْطَانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ (الاسراء/۵۳) 

همانا شیطان بین انسانها دشمنی و فساد ایجاد می کند 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِیرَ (الحج/۲۸) 

وافراد درمانده و فقیر را اطعام کنید 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (الحج/۳۰) 

از گفتار باطل و نا حق دوری کنید 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
فَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ (هود/١١٢) 

همانگونه که مامور شدی (دستور رسیده تورا) پایداری و استقامت کن 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ (العنکبوت/١٧) 

فقط روزی را در نزد خدا(از جانب او) بجوئید 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
مَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ (الروم/٤٤) 

هرکس کافر شود کفرش به ضرر خود اوست 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ (الروم/٦٠) 

صبر کن که وعده خداوند حق است 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
ِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ (لقمان/١٣) 

قطعا شرک به خدا ستم بسیار بزرگی است 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ (الزمر/٣٦) 

مگر خدا کفایت گر بنده خود نیست ؟ 
جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ

إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ (لقمان/١٦) 

قطعا خداوند بسیار لطیف و آگاه است 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ (لقمان/٣٤) 

خداست که باران رحمت را نازل می کند 
جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ

وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ (الاحزاب/٣٧) 

خداوند سزاوارتر و مستحق تر است که از او بترسی 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
َ وَکَفَى بِاللَّهِ حَسِیبًا (الاحزاب/٣٩) 

خداوند آنچه را که در قلب شماست می داند 
جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ

َ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی قُلُوبِکُمْ (الاحزاب /٥١) 

گفتار درست و محکم و استوار بگوئید 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّبَاتِ مَا کَسَبْتُمْ (البقرة/٢٦٧) 

از چیز های پاکیزه ای که به دست آورده اید انفاق کنید 

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ
هَلْ مِنْ خَالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ (فاطر/٣) 

آیا آفریننده ای غیر از خدا هم هست ؟

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ


ریسک های نامشهود و مشهود در حد توانایی خویش است .

ریسک های نامشهود و مشهود در حد توانایی خویش است . 


آموزگار و روزگار هر دو تعلیم می دهند. 

 یکی از استاد های با تجربه همواره در کلاس های درسش به دانشجویان خود توصیه می کرد ،کتاب ها و جزوه های درسی و ولو کتاب ها و مقاله های غیر درسی خود را با مکث بیشتر و تعمق بخوانید ، زیرا هدف نهایی از مطالعه ، نوشتن و نهایتا زیستن ، به نقل شادروان دکتر جعفر شهیدی 《رسیدن به اصل معرفت》است.

 معرفت را به (شناخت) معنی نموده اند 

به نقل حضرت مولانا ، انسان خردمند همواره از خود می پرسد :

از کجا آمده ام ،آمدنم بهر چه بود 

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم 

تمدن و فرهنگ سترگ و غنی ایران زمین که همواره بر اندیشه های توحیدی و یگانه پرستی و مهر و دوستی باورهای عامه مردمانش شکل گرفته است ،نگاه عمیقی از خویشتن خویش با پرسش اینکه ، انسان کیست ؟ ماموریتش در این عالم چیست ؟ و به کدامین هدف در زندگی می خواهد برسد ؟ چه عامل یا عواملی ( مخاطراتی )مانع رسیدن به مقصد غایی هر انسانی در مسیر زندگی متعالی می شوند؟

آدم ها بر اساس آموزه ها و تربیت خانوادگی و اجتماعی ،شخصیت شان شکل می گیرد و آنچه در دوران رشد ، اوج و افول سن انجام می دهند حاصل مطالعات و تجربیات بدست آمده از سالهای گذران عمر ، معاشرت و تعامل با محیط اجتماعی در زندگیست. 

 تو اول بگو با کیان زیستی - پس آنگه بگویم که تو کیستی ؟

 روان شناسان می گویند : شخصیت هر انسانی به غیر تاثیر پذیری از خانواده ، بطور میانگین از افکار و رفتارهای پنج نفر از دوستان و اطرافیانش که بیشترین ارتباط با آنها را دارد شکل می گیرد. 

 در این دنیا و همین زمانه ، یک عده به دنبال رسیدن به (شکل) زندگی هستند : خانه بزرگ و وسایل زیبای زندگی من، باغ و ویلای من،  ماشین مدل بالای من،  ثروت زیاد داشتن و ... 

ولی همین زمانه و همین جوامع ، انسان هایی یافت می شوند که ترقی و پیشرفت فردی مادی خویش را در گرو رشد و پیشرفت همه افراد جامعه می دانند و به جای سرمایه داری به سرمایه گذاری می اندیشند.
اینان سعادت خود و فرزندان شان را در گرو سعادت دیگران و فرزندان جامعه می دانند ،چون در تاریخ خوانده اند و بارها و بارها دیده اند که نهایتا انسان ها با هر فکر و اندیشه ، درآمد و سطح زندگی و ملیت ومدرک تحصیلی نهایتا به درون (حفره گور) می روند. هیچ کس ، هیچ چیز با خود به آن دیار نمی برد. 

شادروان بانو پروین اعتصامی ،نابغه شاعران معاصر ایران در یک بیت آورده است :
قطره ای در جویباری می رود - در پی انجام کاری می رود. 

نگاه پروین اعتصامی ، مولانا ، سعدی ، حافظ و هزاران هزار کاروان پر ستاره اهل خرد ، معرفت و دارای نگرش توحیدی ناب اینست که : بیهوده بدین جا فرستاده نشدیم و‌ هر کسی با ماموریت و نقشی خاص به این عالم فرستاده شده ، این نقش به دست خودمان ، افکار و رفتار خودمان ، می تواند به شکل منفی و یا مثبت متجلی شود. 

ولفانگ پاولی تا اندازه زیادی نقش و تاثیر سه نوع از انرژی ها در زندگی بشر را ثابت کرد . او در واقع همان نظریه های توحیدی ناب را به اثبات رساند: یک شعور بزرگ ، همه پندارها ، گفتارها و کردارهای انسان ها را در هر لحظه کنترل می کند. 
برای دیگران خوب بخواهیم ، پژواک مثبت آن را در زندگی خود ، خانواده خود و جامعه خود خواهیم دید و بر عکس . 

آبراهام مازلو نیز به نوعی با نظریه سلسله هرم نیازها از عدالت اجتماعی و روش مند نمودن مسیر تعالی زندگی انسان ها مبتنی بر انسانگرایی خداپسندانه ، توحید محور سخن گفته است .

کمتر از ۶ ماه ، قرن هجری  خورشیدی جدیدی آغاز می شود ، به نظر شما برای ورود به عصر نوین تحولات بشری به چه نوع (معرفتی) نسبت به خویشتن ، خانواده ، جامعه و دنیا، انسان امروز نیاز دارد ؟

 دانش مدیریت ریسک که ظاهرا یک علم جدید است ، از هزاران سال پیش در نزد بشر شناخته شده بوده و به کار بسته می شده ولی این دانش در دهه های آخر قرن پیش میلادی توسط دانشمندان طبقه بندی و اجرایی گردید. 

مدیریت ریسک در واقع به دنبال یافتن پاسخ پرسش های تاریخی و معاصر بشر است.

از کدامین مسیر بسوی مقصد برویم که منطقی ، اصولی ، عدالت محور باشد و کمترین زیان و خسارت بر خود ، دیگران، جامعه وارد کنیم و برعکس چه کار کنیم تا بیشترین منفعت را برای همنوعان مان از بودن چند صباحمان در این (دیر خراب آباد)ایجاد کنیم ؟

رمان پرنسس شرقی/پارت پانزده

ببین کی از صلاح حرف میزد رسما زده بود به سرش یکی نیست بگه اخه تو
اگه صلاح منو میخواستی که اون دختره رو به من ترجیح نمیدادی با اینکه میدونستی هنوزم عاشقتم باز رفتی دنبال اون دختره
با حرص بازوشو گرفتم و کشیدم با اینکه زورم نمیرسد ولی خودش مقابلم قرار گرفت و باحرص تو صورتش گفتم
-تو…پوریا ..تو الان به فکر منی ؟!ارره ؟!
خم شد روی صورتم طوری که نفس های گرمش توی صورتم میخورد و صدای قورت دادن اب دهنشو میشنیدم زبونشو روی لباهاش کشید و خیلی اروم گفت
-باید نباشم ؟!
– نه کارای من فکر نمیکنم به تو ربط داشته باشه!
-نگرانتم سوفی بفهم نگرانتم؟!
باشنیدن این جمله ازش خشکم زد
یعنی چی که نگرانمه!!
توی چشماش خیره شدم تا اثری از عشق پیدا کنم چشمایی که برق میزد و ادمو مجذوب خودش میکرد
ته دلم امیدی جوونه زد انگار دنیارو بهم داده بودن
کم کم داشتم باور میکردم که هنوز عاشقمه هنوز مثل سابق دوستم داره لبخندی زدم که به دنبالش اونم لبخندی زد با صدایی اروم لب زدم
-چرا نگران منی پوریا ؟!
-چون که … چون که من
با باز شدن در و داخل شدن کیمیا حرفش نصفه موند
-عه پوریا شما که هنوز جلستون شروع نشده من وقت گرفتم بریم دنبال تالار و ارایشگاه و این چیزا واسه عروسی
با شنیدن حرف های کیمیا ماتم برد وشوکه شدم تمام اندک امیدی که داشتم فروکش کرد و نم اشک توی چشمام حلقه زد یعنی پوریا واقعا با این دختره میخواست عروسی کنه ؟!
وقتی پوریا حرکت کرد تازه چشمش به من افتاد و با تعجب گفت
-عه سوفی تو هم اینجا بودی ندیدمت سلام
پوزخند تلخی زدم و با یه تنه به پوریا از کنارشون رد شدم و بیرون رفتم

پشت در به دیوار تکیه کردم و بغضی که راه گلوم رو بسته بود ونمیذاشت نفس بالا بیاد شکست و به چشمام اجازه ی باریدنو دادم صداشون خیلی واضح میومد که پوریا میگفت
-کی بهت گفته بیای اینجا؟هاان!
-پوریا عزیزم من فقط میخواستم با هم بریم دنبال کارامون همین
-تو خیلی بیجا کردی !
-نکنه به خاطر اون دختره ناراحت شدی ؟هاان! اخرش که چی؟ اول واخرش میفهمید داریم عروسی میکنیم
،ما الان زنو شوهریم پوریا میفهمی، زنو شوهر کار اشتباه رو اون دختره ی عوضی میکنه که میخواد بین ما فاصله بندازه
با باز شدن در تکیه مو از دیوار گرفتم و میخواستم حرکت کنم که کیمیا دستمو گرفت وکشید باصدای گوش خراشش که انگار روی مغز ادم با ناخن میکشیدن گفت
-ببین دختره ی ایکبیری چه جوری داری بین ما فاصله میندازی!
چی از جونمون میخوای اخه ؟!
چرا دست از سر شوهرم برنمیداری ؟هاان!
اشکامو پس زدم و با صدای خفه ای گفتم
-نترس من هیچکاری با شوهرت ندارم تو برو شوهرتو جمع کن که هرجا میرم دور و ور من میپلکه
دیگه واینستادم تا به چهره ی عصبیش نگاه کنم به سرعت خودمو توی دستشویی انداختم و مشت مشت اب به صورتم زدم

هنوز از فکر اینکه پوریا میخواست باهاش عروسی کنه داشتم دیونه میشدم انگار دنیا روی سرم خراب شده بود
نمیتونستم این رفتار های دوگانه ی پوریا رو درک کنم
تو اینه به چهره ی رنگ پریده ی خودم خیره شدم شبیه ادم های بدبختی شده بودم که همه ی کشتی هاش غرق شده بود کشتی که هیچ من خودم غرق شده بود
چه چیزی بدتر از اینکه ببینی عشقت داره جلوی چشمات عروسی میکنه و مال یکی دیگه میشه و تو هیچ غلطی نمیتونی کنی جز ارزوی خوشبختی واسش
قلبم تیر میکشید اگه جلسه ی بابا مهم نبود همین الان از شرکت میزدم بیرون و بی مقصد اینقدر توی خیابونا میگشتم تا خسته بشم
به ناچار سریع خودمو جمع و جور کردم ،باید توی جلسه ی معرفی وسایل حاضر میشدم
توی راهرو به منشی سفارش قهوه دادم و وارد دفتر شدم چند نفری به جمعمون ملحق شده بودن ولی هنوز کامل نشده بودن دوباره روی صندلی خودم نشستم و پوریا هم روبه روم نشسته بود وبا خودکارش روی میز ضرب گرفته بود میتونستم از حالت چهره اش بفهمم که از درون به هم ریخته ولی دیگه باید عادت میکردم که دیگه به فکرش نباشم ولی فقط خودمو فریب میدادم میدونستم حتی اگه پوریا مال من نباشه نمیتونم به فکرش نباشم نمیتونم وقتی ناراحتی شو میبینم بی تفاوت باشم و تظاهر کنم که واسم مهم نیست
بی توجه مسیر نگاهم رو عوض کردم و به پرونده ها خیره شدم
وقتی همه ی مهمونا حاضر شدن جلسه رو شروع کردیم بعضی هارو پوریا توضیح میدادو بعضی هاشم من توضیح میدادم تا اینکه بعد دوساعت طاقت فرسا جلسه تموم شد و تک تک مهمونا رو بدرقه کردم
دیگه از پا افتاده بودم به سختی خودمو به صندلی رسوندمو ونشستم دستمو زیر سرم روی میز گذاشتم تا کمی خستگیم از بدنم بره پوریا هم پرده رو کنار زده بود و به بیرون خیره شده بود

چیزی‌ نگذشته بود که صدای گوشیم بلند شد دست توی کیفم کردم ولی پیداش نکردم کلافه شدمو کیفو روی میز خالی کردم که با صداش پوریا سرشو به طرفم چرخوند و پوفی کشید و دوباره به سمت حیاط برگشت سیگاری بین لب هاش گذاشت و صدای فندکش که چند بار پشت سر هم میزد میومد
تاجایی که من میدونستم سیگاری نبود ولی تازگی ها روی لب هاش گه گاهی سیگار میدیدم
از لابه لای وسایل گوشی رو بیرون کشیدم و خیره به شماره ی ناشناسی شدم که داشت زنگ میزد
خیلی سرد وخشک وصل کردم که صدای خوش اهنگی توی گوشی پیچید
-الو، سوفیا زمانی ؟!
خیلی صداش اشنا بود هم زمان که به مغزم فشار میاوردم تا بفهمم کیه لب زدم
-بله ، خودمم ،شما؟!
-سلام من یاسینم !!
-یاسین ؟!
-اره چه زود یادت رفت مهمونی اقا پوریا ،من ،تو ، رقص ، یادت اومد؟!
-اهااان ،بله سلام خوبین اقا یاسین ؟
باشنیدن اسم یاسین به سرعت به طرفم چرخید و با چشمای گرد شده بهم زل زد و سیگاری که هنوز روشن نشده بود رو توی دستش له کرد و منم خیلی ریلکس ادامه دادم
-کاری داشتین ؟!
– میخواستم واسه شام دعوتتون کنم تا یکم حرف بزنیم البته اگه از نظرتون اشکالی نداشته باشه !
چشمام به پوریا افتاد که با چهره ی برزخی بهم زل زده بود با ترس لب زدم
-بله حتما کجا؟!
-من ادرسشو واستون پیامک میکنم
-چشم فعلا
تا گوشی رو قطع کردم به سرعت به طرفم هجوم اورد وگوشی رو از دستم قاپید و گفت
-مگه من نگفتم با این پسره کاری نداشته باش ؟! گفتم یا نگفتم ؟
با حرص گوشیمو از دستش گرفتمو و گفتم
-منم بهت گفتم به تو هیچ ربطی نداره ! اگه کر نبودی میشنیدی !
-منم بهت گفتم اون پسره مریضه حالیت نیست ؟!
-نه پوریا تو حالیت نیست اونی که مریضه تویی نه یاسین
مریض تویی که زن داری ولی واسه یکی دیگه غیرتی میشی برو رد کارت
برو واسه زنت این اداهارو دربیار ،یه نگاه بنداز من خیلی شبیه کیمیام ؟هه
پوریا باید قبوال کنی دیگه هیچی بینمون نیست و تو الان زن داری و بهت اجازه نمیدم توی زندگیم دخالت کنی فهمیدی ؟!
– نه نفهمیدم ،اسمون بری ،زمین بیای من نمیزارم دست کسی بهت بخوره
فکرشم از سرت بنداز بیرون

وسایلمو توی کیفم ریختمو و برگشتم که برم دستم که به دستگیره رسید سرمو چرخوندم و گفتم
-به همین خیال باش
به سرعت خودش رو بهم رسوند ومنو محکم به در کوبید و دستش روی کلید در رفت و چرخوند که دستمو گذاشتم روی دستش و گفتم
-داری چیکار میکنی پوریا ؟!بازش کن!
-تا نگی سمت اون پسره نمیری این در باز نمیشه !
-یعنی چی پوریا ؟ بهت میگم بازش کن!
-هیس ،اینقدر خودتو نکش ، فقط یه کلمه بگو سمتش نمیری !
-چرا میرم اتفاقا میرم!
چشم هاشو دوخته بود تو چشمام
خیلی خاص نگاه میکرد هر چی تقلا میکردم تا چشماشو نگاه نکنم نمیشد
لعنتی جادوم کرده بود
باهرحرکت مردمک چشماش ،مردمک چشمام به دنبالش حرکت میکرد
سرش به قدری نزدیک بود که نفس هاش توی صورتم پخش میشد بی اراده شده بودم و هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم بین در و پوریا گیر افتاده بودم ضربان قلبشو خیلی واضح میشنیدم قلب خودم هم دست کمی از اون نداشت کل بدنم خیس عرق شده بود تموم وجودم خواستنش رو فریاد میزدند
سرشو نزدیک تر اورد با فرض اینکه میخواد ببوستم چشمامو بستم ولی نفس هاشو کنار گوشم احساس کردم که لب زد
-نکن سوفی اینکارارو بامن یکی نکن اینقدر دیوونم نکن
صدای چرخیدن کلید توی در رو شنیدم که بالافاصله درو باز کردو به سرعت ازم دور شد و منو با کلی سوال که توی ذهنم موج میزدن تنها گذاشت

پشت در نشستم و به بدبختی خودم فکر میکردم لحظه ای پوریا رو توی کت وشلوار دامادی کنار کیمیا تجسم کردم به مرز جنون رسیده بود پاشدم و هرچی روی میز بود رو به دیوار کوبیدم که به دنبال صداش منشی خودشو توی دفتر انداخت و با ترس گفت
-خانم.. زمانی …. چیزی شده ؟! میخواستم حرصمو سر یکی خالی کنم با صدای بلندی سرش داد زدم و گفتم
-به توچه که چی شده ؟!هااان
-من …. من فقط ….ترسیدم …که
-گمشو بیرون و تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن گمشو !!!
به سرعت از دفتر بیرون رفت
دیگه حالم از خودم بهم میخورد این روزا خیلی حساس و بد اخلاق شده بودم
با صدای پیامکی که به گوشیم اومد از فکر و خیال بیرون اومدم دستمو روی پیشونیم گذاشتمو نفس عمیقی کشیدم تا کمی اروم بشم
چنگ زدم گوشیمو برداشتم و یک پیامک از یاسین اومده بود به سرعت بازش کردمو و ادرس یه رستوران شیک بود که ازم خواسته بود واسه شام برم
منم بی معطلی اوکی واسش فرستادم و راه افتادم به سمت خونه برم
حس میکردم دنیام به اخر رسیده خیلی اروم رانندگی میکردم و بی صدا اشک میریختم توی دنیا با ارزش ترین چیز عشقه و من اونو داشتم از دست میدادم نمیدونم چرا هنوز نفس میکشیدم چرا هنوز زنده بودم این قلب لعنتیم چرا هنوز میکوبید وقتی نمیتونی با عشقت زندگی کنی و ایندتو بسازی دیگه زنده بودنت چه فرقی با یه مرده داره

call of duty modern warfare 3 به صورت شبکه لن

call of duty modern warfare 3 به صورت شبکه لن


ندای وظیفه: جنگاوری نوین ۳ یک بازی تیراندازی اول شخص از سری بازی‌های ندای وظیفه است که توسط شرکت اینفینیتی وارد و اسلج‌همر گیمز ساخته شده‌است و توسط شرکت اکتیویژن برای پلی‌استیشن ۳، ایکس‌باکس ۳۶۰ و ویندوز در ۸ نوامبر ۲۰۱۱ منتشر شده‌است. که به صورت شبکه قابل اجرا میباشد





سیستم مورد نیاز :

رام : 2 گیگ

گرافیک : 512 مگابایت

پردازنده : 2.2 دو هسته ای

فضای مورد نیاز : 15 گیگ

قیمت : 49 تومان 


برای خرید به لینک زیر  مراجعه کنید 


هک دیوار های بازی Counter Strike 1.6


چیت wall hack برای کانتر 1.6 این چیت به شما کمک میکنه که پشت دیوار ها رو ببنید 

دوستان  در صورت دیدن این چیت توسط ادمین سرور ها شما بن میشید.

برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید...




  


 وارد بازی بشید بعد load چیت رو بزنید

تو بازی کلید F9


کشف پیام پنهانی در آلبوم بی واژه !

کشف پیام پنهانی در آلبوم بی واژه !

وقتی که شعر خواننده رو دقت کردم کمی این عبارت برایم جای سوال و تردید ایجاد کرد : " منو دریا منو بارون منو آسمون صدا کن. اسممو واژه به واژه تو دل ترانه جا کن " مخصوصا همین بند آخر " اسممو واژه به واژه تو دل ترانه جا کن " خوب مدتی زیادی هست که بنده در خصوص "subliminal messages" یا "backward messages in music" یا پیام های پنهانی که تاثیر مستقیم بر روی ناخودآگاه دارند ، تحقیق می کنم . لذا برای من جای تعجب داشت که در تراک چهارم آلبوم که در واقع شعر بی وازه رو با کیک و بیس بالاتری می خوانند ! با اجرای افکت reverse یا برگردان موسیقی کلمه " مارخین " را شنیدم و چندین بار مرور کردم به این نتیجه رسیدم که کلمه دقیقا مارخین همان اصطلاحی که اگر در فرهنگ دهخدا آنلاین جستجو کنید این معنا "نام جدید شیطان میباشد که توسط گروه شیطان پرستان ایجاد شده است " برای شما نمایش خواهد داد . فقط قصد اطلاع رسانی داشتم هموطنان عزیز می توانند با استفاده از نرم افزار "adobe audition" این تراک را بازگردانی کنند و در قسمتی که خواننده می گوید " که می خوام مثل ..." به طور کاملا واضح کلمه مارخین رو بشنوید . بنده امیدوارم که اشتباه شنیده باشم و یا در استودیو اشتباهی صورت گرفته باشد . البته ایشان خواننده مورد علاقه من هستند و به همین دلیل اینطور حساسیت نشان دادم . می توانستم یک دیدئو تهیه کنم اما چون قصد تخریب ندارم شما عزیزان را به قضاوت دعوت کردم .

 

رمان پرنسس شرقی/پارت چهارده

هنوز چشمام رفتنشونو میدیدن که با صدای دیانا به خودم اومدم
-عه اجی اینجا چیکار میکنی ؟!
-شما خودت اینجا چیکار داری ابجی خانم!
-من…. من … خوب اومدم دستشویی
-بسته دیانا اینقدر واسه من فیلم نیا
خودم با جیک دیدمت
رنگش مثل گچ دیوار سفید شد و با چشمایی بیرون زده گفت
-چی؟! تو چی دیدی؟!
-میگم با جیک دیدمت نکنه میخوای کلشو واست شرح بدم هاان
-نه یعنی خوب … یعنی سوفی ما
-باشه بابا اینقدر فسفر نسوزون لازمت میشه ،من که چیزی نگفتم راحت باش
محکم بغلم کرد گفت
-اجی من عشقه عشق
به زور دستای قفل شده اش رو باز کردم و با کلافگی گفتم
-چلوندیمون دختر ولم کن عه عه
تازه متوجه ی ارایش بهم ریختم شد و با بهت لب زد
-سوفی ریملت ، چشات ، چی شده ؟!
نگو که باز به خاطر اون پسره گریه کردی؟ هااان ! اگه اینکارو کردی واقعا خُلی
-اره من یه خله بدبختم دیانا
چشمام پر شد
اینبار با ملایمت و ارومی بغلم کرد و گفت
-عزززززیزم ابجیه دیوونه بسته بسته دوباره شروع نکنیا
بیا بریم که خودم بعدا حساب اون پوری رو میرسم که اینقدر اشک اجی منو درنیاره

هردومون صورتمونو اب زدیم و به مهمونی برگشتیم
مثل یه تیکه گوشت افتاده بودم روی صندلی و به سوال های حناجون وبابا و بقیه باسرم جواب میدادم و تنها کلمه ای که از لب هام بیرون میومدن فقط یه بله یا خیر بود همین
جلوی من راحت میرقصیدن و راحت میخندیدن ،دست توی دست از این طرف سالن به اون طرف سالن میرفتن
نمیدونم پوریا هم میدونست که با اینکاراش دارم عذاب میکشم یا نه ؟!شایدم میدونست و از قصد اینکارارو میکرد شاید پرنسس گفتنش توی حیاط هم از نقشه هاش بود یعنی میخواست دیوونم کنه ؟!
چشمامو بستم تا بیشتر از این نبینمشون ولی عطرش رو چیکار میکردم که توی فضا پیچیده بود
صداشو اخ صداشو چیکار میکردم که توی گوش هام بود اون خنده هاش که روی مغزم رژه میرفت و منو تامرز جنون میبرد
قلبم به سرعت خودش رو به زندان قفسه سینه ام میزد و فریاد میزد که ای دیووونه من میبینمش
بستن چشمام اسون ترین و امکان پذیر ترین کاری بود که میتونستم توی اون شرایط بکنم
ولی با این حال کافی نبود
به این فکر میکردم که چقدر زمان دیر میگذره اصلا ثانیه ای هم حرکت نمیکرد خیره به صفحه ی گرد ساعت مچی روی دستم شدم و تک تک ثانیه هارو نگاه میکردم و میگفتم
-ای لعنتی ها شما هم به جنگ با من اومدین چرا اخه تموم نمیشین ؟! چرا این شب تموم نمیشه ؟
با صدای حناجون سرمو بالا گرفتم
-سوفی دخترم چرا اینجا تنها نشستی ؟!
-یکم سردرد دارم حنا جون همین
-پاشو پاشو بهونه نیار بیا بریم اونطرف که جمعمون جمعه پاشو ببینم
به زور دستمو گرفت و وادارم کرد که باهاش برم

دور میزی نشسته بودیم و چشمم به پسری افتاد که تا به حال ندیده بودمش ولی فقط در حد یه نگاه بود
که با چشمکی که زد سرمو چرخوندم که صداشو کنار خودم شنیدم یعنی مثل جن خودشو از اون طرف سالن به اینجا رسونده بود
-خانم اجازه ی رقص میدن ؟!
البته با اجازه ی اقا داریوش
یه نگاه به بابا انداختم که با لبخند و تکون دادن سرش تایید کرد
اصلا حال و حوصله نداشتم حالا این پسره هم سریش شده بود و ول کن نبود
با دودلی دستمو گذاشتم توی دستشو و پاشدم و وسط سالن رفتیم
پسر بدی نبود از لحاظ ظاهری چیزی کم نداشت درسته که به پای پوریا نمیرسید ولی جذاب بود
تا شروع به رقص کردیم خیلی اروم لب زد
-منو میشناسی ؟!
نوچی گفتم و ادامه داد
-من پسر داییتم!! البته نه اونجوری
یعنی پسر برادر حناجون
با بهت بهش خیره بود که تک خنده ای کرد و گفت
-میدونم به چی فکر میکنی!
به اینکه اینجا چیکار میکنم ؟!
خب از بچگی پوریا رو میشناسم چه جوری بگم! با هم دوست هستیم
-خب حالا دخلش به من چیه ؟!
از اول مهمونی حواسم بهت بود البته به اونی که پشتت نشسته هم بود
دستمو گرفت و چرخوند که چرخیدم ولحظه ای چشمام به چشمای خونی پوریا افتاد
این پوریا بود؟! با صورتی سرخ شده زل زده بود به ما ؟
دوباره سرجام برگشتم و خیره به چشمای سبز پسره گفتم
-خب میگفتی !بقیش ؟!
-خب نداره ،شما عاشق همین
از این ریز بینی و دقیق بودنش خشکم زد که منو وادار به رقصیدن کرد و اروم گفت
-چرا ماتت برد برقص دیگه الان تابلو میشیم
گیج از حرفاش سرمو تند تند تکون دادم که کنار گوشم گفت
-وقتی چرخوندمت و چشم توی چشم پوریا شدی بلند بخند
به سرعت چرخیدیم و نمیدونم چرا ولی حرفشو گوش کردمو با صدای بلند خنده های مصنوعی کردم که صداشو خیلی اروم کنار گوشم شنیدم
-افرین دختر خوب ،بازیگر خوبی هم هستی

از حرفاش چیزی نمیفهمیدم سریع ولی اروم پرسیدم
-از من چی میخوای ؟!
-میخوام دوست دخترم بشی !
-چی؟!
-ببین سوفیا خانم ،سوفیا بودی دیگه اره ؟!
-اره ،حالا بنال
-من درواقع میخوام کمکت کنم تا به عشقت برسی
-لابد با دوستی با من؟!
-اره؟!
-چرا اونوقت ؟!
لبهاش باز شدن ولی با تموم شدن اهنگ دوباره بسته شد و به سمت میزمون راهنماییم کرد و رفتنی کنار گوشم گفت
-زیر کیفت یه کارت گذاشتم بهم زنگ بزن
هنوز گیج ومات مونده بودم این از کجا پیداش شد اخه
یعنی چرا میخواست کمکم کنه ؟!
با صدای بابا افکارمو پس زدم و به صورتش خیره شد
-خب دیگه همه دارن میرن پاشین ما هم کم کم بریم
بی حوصله مانتومو از روی لباسم پوشیدمو شال حریرمو هم سرم انداختم با برداشتن کیفم کارتش روی زمین افتاد ، خم شدم و برداشتمش و با بی تفاوتی توی کیفم انداختم و دست توی دست دیانا پشت سر بابا و حنا جون به سمت در خروجی رفتیم
تقریبا همه ی مهمونا رفته بودن و فقط تک وتوک مونده بودن
پوریا وکیمیا هم جلوی در وایساده بودن و همه ی مهمونارو بدرقه میکردن
همچین سفت دستای پوریا رو گرفته بود که انگار میخواست فرار کنه
بابا و حنا جون جلوتر از ما تبریک گفتن و پله ها رو پایین رفتن

دیانا زودتر از من تبرکشو گفت ومنم سرمو انداختم رد بشم که دستام توسط کیمیا کشیده شد برگشتم و خیره به صورتش شدم که با صدای نازک و گوش خراشش گفت
-عه سوفیا جون تو تبریک نمیگی؟!
بالبخند به پوریا خیره شد برعکس اون پوریا خیلی سرد وخشک کنارش وایساده بود که یکی از مهمونا دستشو به طرف پوریا گرفت و مشغول صحبت شدن از فرصت استفاده کردمو نزدیک کیمیا شدم و خیلی اروم بهش گفتم
-اینقدر خودتو نکش مترسک خانم چیزی که واسه منه و سهمه منه حتما بهم برمیگرده
با یه پوزخند از جلوش رد میشدم که دوباره برگشتمو و گفتم
-راستی اینقدر حرص نخور که جوش میزنی واست خوب نیست هانی
بالاخره چیز زیادی نداری بیشترین امتیازت شاید واسه پوستت باشه که مواظب باش اونو لاقل از دست ندی
دیانا که تا مرز انفجار رفته بود
با رفتن اون اقا، پوریا سرش به طرفمون چرخید و گفت
-خب شما چی میگفتین ؟!
خیلی خونسردو با لحنی اروم گفتم
-هیچی داشتم به کیمیا جون تبریک میگفتم
ما دیگه رفع زحمت کنیم راستی مواظب پرنسستون هم باشید اقا داماد
دوتا پله پایین تر اومد ودرست مقابل قرار گرفت و توی چشمام نگاهی کرد که خیلی شباهت به نگاهی داشت که توی حیاط بهم انداخته بود
از اون نگاه هایی که کلی حرف داشت حرف هایی که با زبونش یکی نبود
خیلی اروم گفت
-من همیشه مواظب پرنسسم هستم نوکرشم هستم
این الان یعنی با من بود یا کیمیا؟
برقی توی چشماش بود که امکان نداشت این برق چشم به خاطر کیمیا بوده باشه چون قبل از کیمیا هم این برق رو توی چشماش دیده بودم خیلی برام اشنا بود

کیمیا که در سکوت به حرفای پوریا گوش میداد چهره ی عصبی خودش رو کنار گذاشت و مغرورانه لبخند میزد
خودشو فاتح میدون میدید دست دور گردن پوریا انداخت و گفت
-عزززززیزم ،عشقم من اگه پرنسس تو باشم تو هم شاه منی نفسم
نگاهی به پوریا انداختمو بلافاصله با دیانا پایین رفتیم با سوار شدن توی ماشینی که بابا و حناجون منتظر بودن
راننده راه افتاد
کل مسیرو به اتفاقات فکر میکردم به پوریا وکارهاش به کیمیا و همدستیش
،به اون پسره ی چشم سبز که حتی اسمشم نمیدونم
با نشستن دست های گرم دیانا روی دستم به طرفش برگشتم که چشمکی بهم زد و گفت
-حال کردم خوب جوابشو دادی، تازه اجی خودم شدی افرین
لبخندی بهش زدم و گفتم
-مرسی دیانا ،از اینکه تو رو دارم خیلی خوشحالم
چه خوب شد که خدا شما هارو بهم داد

وقتی خونه رسیدم خیلی خسته بودم به زور خودمو توی حموم انداختم و بعد یه دوش کوتاه روی تخت افتادم و با افکاری درهم به خواب رفتم
یه مدت مثل افسرده ها کارامو بیخیال انجام میدادم کلا بیخیال همه چیز شده بودم چند باری به اصرار جیک ودیانا باهاشون بیرون رفتم اونا میگفتن ، میخندیدن اما من فقط یه لبخند بهشون تحویل میدادم
مثل روزهای دیگه اماده شدم برم شرکت ولی شرکت خودم نه شرکت بابا
جلسه ای داشتن که بابا برای یه سفر کاری به ترکیه رفته بود واز من خواسته بود تا با کمک پوریا جلسه رو برگزار کنیم جلسه ی مهمی بود
قرار بود محصولاتمون برای اشخاص مهمی که از کشورهای دیگه اومده بودن معرفی بشه
خیلی معمولی وارد دفتر جلسه شدم هنوز کسی نیومده بود تک وتنها روی صندلی متعلق به بابا نشستم و پرونده ای که قرار بود مطرح بشه رو باز کردم و شروع کردم به روخونی چیزی نگذشته بود که در به شدت باز شد یعنی این بشر هیچ کجا در نمیزد و سرشو مثل چی مینداخت میومد تو
سرمو بالا گرفتم و یه پوفی کشیدم و گفتم
-اینجا در داره اقای سرمد لطفا یکم یاد بگیرین که قبل از وارد شدن به جایی اول در بزنین
-اینجا جایی نیست شرکتیه که بخشیش متعلق به منه
یعنی از زبون که کم نمیورد
دوباره سرمو انداختم که پرونده رو مطالعه کنم که باز صدای خش دارش بلند شد
-دور و ور یاسین نباش !!
سرمو بلند کردم و با بهت بهش خیره شدم و با تعجب پرسیدم
-یاسین؟!
-همون چشم سبزه ای که توی نامزدی تو بغلش افتاده بودی و با صدای خندت گوش فلک کر شده بود
با حرص و عصبانیت از جام بلند شدم و با صدای نه چندان بلندی گفتم
-تو به چه حقی به من میگی چیکار کنم ،چی کار نکنم؟! هااان!
خیلی خونسرد خم شد روی میزو پرونده منو سمت خودش کشید وهم زمان که مشغول ورق زدن بود گفت
– من صلاحتو میخوام ! اون پسره مریضه سوفی

رمان پرنسس شرقی/پارت سیزده

بعد اون مهمونی حال و دماغ هیچ کاری رو نداشتم پوریا بد جوری حالمو گرفته بود حتی از راه رفتن کارمندا هم ایراد میگرفتم و دلیلشو خودم خوب میدونستم اما تظاهر میکردم که هیچ اتفاقی نیوفتاده با اومدن جیک حسابی بهش توپیدم
اگه اون روز توی اون جشن لعنتی بود منم میتونستم به واسطه ی جیک به پوریا حرص حسابی بدم
توی دفتر نشسته بودمو همش تو فکر بودم یعنی من عاشق همچین ادمی شدم
پوریا چه جوری میتونه اینقدر بی رحم باشه چه جوری میتونه این همه سنگدل باشه
چه جوری میتونه جز من به کسه دیگه بگم عشقم اخه دلش اومد دستای اون دختره رو بگیره و جلوی همه بهش بگه عشقم
با تقه ای که به در خورد از فکر بیرون اومدم و جیک با یه سری پرونده توی دستش اومد تو و همشو روی میز جلوم ریخت و گفت
-تحویل بگیر خانم عاشق؟!
-اینا دیگه چیه؟!
-مدرکی که نشون میده چرا شرکتت در حال ورشکستگی بوده
-چی میگی جیک ؟!
-همش تقصیر اون حسابدار قبلیت بوده چی بود؟محمدی ؟!
-اره
-کار همون عوضیه
به محض اینکه پاتو از شرکت گذاشتی بیرون اونم راحت بالا کشیده و زده به چاک خانم عاشق
-تو چرا اینقدر عاشق عاشق میکنی ؟!
-چون سرتو مثل کبک کردی تو برف و دور ورتو نمیبینی
اینقدر فکرت به سمت این پسره رفته که به کل از اتفاق هایی که دورت میافته خبر نداری
شنیدم میخواد نامزد کنه؟!
با شنیدن کلمه ی نامزدی بغضم ترکید و یواش یواش اشک هام صورتمو خیس کردن
-ارزششو نداره بیخیالش شو سوفی!
با کلافگی از جام پاشدن و دو دستمو روی میز کوبیدم و داد زدم
-اخه تو چی میفهمی جیک ؟! هه بیخیالش بشم ؟!
اره منه بدبخت میخواستم بیخیالش بشم اصلا واسه همین دوباره رفتم ایتالیا ولی جیک نشد… نتونستم… کی بود میگفت از دل برود هر ان که از دیده برود همش چرته !
چرا پس واسه من نشد هر لحظه جلوی چشمام بود دقیقه ای نبود که توی قلبم نباشه !
با این که ازش فاصله داشتم ولی بازم باهام بود همیشه و هر ثانیه بامن بود جیک
بعضی وقت ها فاصله ها هیچ کمکی بهت نمیکنن هیچ بدتر عاشق ترت میکنن
دلم داره اتیش میگیره میفهمی؟!
وقتی میبینم کسی که سهمه منه داره واسه یکی دیگه میشه نابود میشم ؟!قلبم داره میسوزه جیک ؟!
دیگه نمیتونم تحمل کنم
با باز شدن در و قرار گرفتن پوریا توی چهارچوب سریع رومو برگردوندن تا اشکام رو نبینه ،نبینه که چقدر داغونم کرده ،نفهمه که چی به روز دلم اورده دودل بودم ایا حرفامو شنیده یا نشنیده که صدای بهت زده ومتعجبش به گوشم رسید
-عه ببخشید خانم زمانی اتفاقی افتاده ؟!
چیزی شده که اینقدر ناراحتین ؟!
نفس راحتی کشیدم معلوم بود که حرفامو نشنیده ،تازه میگه اتفاقی افتاده کل زندگیمو ازم گرفته بعد میگه چیزی شده !
با صدای خفه ای خیلی اروم لب زدم
-نه اقای سرمدی واسه یکی از دوستام اتفاقی افتاده که خیلی بهم ریختم
-من میشناسمش ؟!
عجب پرو بود این بشر تا مو رو از ماست نمیکشید ول کن نبود اشکامو پاک کردم و به طرفش برگشتم و خیلی جدی و با نگاهی سرد بهش خیره شدم وگفتم
-نخیر شما نمیشناسین !حالا امرتون؟!
-اها امرم !
این کارت دعوته واسه اخر هفته که نامزدیه خواستم کارت رو خودم بیارم تا عذر و بهانه ای واسه نیومدن نداشته باشین

تازه نگام به کارت کرم رنگ توی دستش افتاد واه از نهادم برخواست
بغضی که توی گلوم بود رو به سختی نگه داشتم
کم مونده بود بپرم بغلش و بگم پوریا من هنوز عاشقتم این اشک ها همش به خاطر تو بود دِ لعنتی تو چه زود فراموش کردی
چه جوری یادت رفت همه ی عشقمون رو
اگه بیشتر از این سکوت میکردم بی شک چشمام همه چی رو لو میداد
با صدایی که میلرزید گفتم
-باشه کارتو بذارین،حتما میام ،دیگه میتونید تشریفتونو ببرید
باشه ای گفت وبه سرعت اتاقو ترک کرد جیک همچنان مات رفتار های نقیضم شده بود
کارتشو برداشتمو وتا جلوی در رفتم تا مطمئن بشم که رفته وقتی سالن خالی شرکتو دیدم برگشتم و پشت در سر خوردم و نشستم بغضی که نگه داشته بودم شکست و اروم اروم اشک هام ریختن کارتشو پاره کردم جوری پاره پاره کردم که اصلا قابل تشخیص نبود این کارته چی میتونه باشه
جیک از دلسوزی کنارم نشست و سرمو به سینش چسبوند وگفت
-سوفی ،الان فهمیدم دختر تو راستی راستی عاشقش هستی
-خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی عاشقشم جیک
-خب چرا نشستی پاشو واسه بدست اوردنش بجنگ !
-چی؟! بجنگم ؟!
-عشقی که ارزش جنگیدن نداشته باشه عشق نیست
واسه داشتنش باید بجنگی سوفی باید دوباره بدستش بیاری
این عشقی که من میبینم امکان نداره به این راحتی تموم شده باشه پاشو،
به کمک جیک بلند شدم ولی پاهام قدرت ایستادن نداشتن چه جوری میرفتم مراسم عشقم که داشت باعشقش نامزد میکرد
مراسمی که اول تا اخرش فقط شکستن بود وبس
به چه گناهی همچین عذابی رو باید متحمل میشدم

لباس ماکسی مشکی رنگی که باکمک دیانا خریده بودم رو پوشیدم موهامم خیلی ساده پشت سرم جمع کرده بودم ولی ارایشم خیلی غلیظ بود
دورترین نقطه ی نشستن رو انتخاب کرده بودم ونشسته بودم و خیره به خونه ای بودم که سراسر همش خاطره بود یه چیزی رو خیلی خوب فهمیدم اینکه شاید بشه از حادثه ها گذشت اما از خاطرات نمیشه رد شد
خاطرهایی که با پوریا داشتم چه تلخ وچه شیرین واسم با ارزش بودن چشمام رو همه ی قسمت های خونه چرخید واخرشم روی پله ای که اولین برخورد با پوریا رو داشتم متوقف شد
حالا از همون پله ها پوریا وکیمیا دست توی دست پایین میومدن
موهاشو کوتاه کرده بود ولی همچنان کمی بلند بود کت وشلوار مشکی جذابی تنش بود با لبخندی که روی لبش داشت همه چی تموم شده بود
وقتی دستهای قفل شده اش توی دست های کیمیا رو دیدم لبخندم محو شد
با همه خوش امد گویی کردن و روی صندلی که واسشون درست کرده بودن نشستن و حلقه هاشونو پدرش به دستشون کرد
پویا که متوجه حال و اوضاع خرابم شده بود همش سرشوخی رو باز میکرد و از هر دری وارد میشد تا از اون حال وهوا بیرون بیام اما وقتی با پوریا چشم تو چشم میشدم دنیا روی سرم اوار میشد
با اومدن عاقد دیگه توان ایستادن نداشتم یه گوشه نشستمو فقط نگاه میکردم میخواستن تا عروسی صیغه ی محرمیت بینشون باشه این یعنی بدترین عذاب واسه من یعنی نابود شدنم وقتی خطبه ی عقد موقتی خونده میشد حلقه ی اشک توی چشمام جمع شده بود وقتی کیمیا بله گفت صدای جیغ همه سالنو پر کرد نوبت پوریا که شد نیم نگاهی بهم انداخت و بله ی سردی گفت که دیگه تحمل فضای سنگین سالن رو نداشتم سریع از بین جمع بیرون اومدم و به سمت حیاط دوییدم پشت درخت ها گذینه ی خوبی بود برای خالی کردن این بغض های لعنتیم

پشت شاخ و برگ درخت ها روی زمین زانو زدم و بی توجه به لباسی که ممکن بود گلی بشه اشک میریختم
صدای قدم های پایی نزدیک ونزدیک تر میشد یک لحظه ترس تموم وجودمو گرفت از خونه فاصله ی زیادی داشتم به طوری که اگه جیغ هم میزدم امکان نداشت صدام به کسی برسه قدم ها نزدیک ونزدیک تر میشدن تا اینکه توی چند قدمی من ایستاد بالرز بلند شدم ومیخواستم جیغ بزنم که دستی از پشت گردنم جلوی دهنم گرفته شد هرچی تقلا میکردم دستاشو محکم تر جلوی دهنم میگرفت ،با پیچیدن صدای خش دار پوریا توی گوشم خشکم زد
-اینجا چیکار میکنی؟!هان!
دستاشو کمی شل کرد تا جواب بدم
-من …..من … راستش …اومدم که برم دستشویی
منو به طرف خودش چرخوند وخیره به چشمام لب زد
-تو گریه کردی ؟!
سریع اشک های روی گونمو پاک کردمو تند تند تکرار کردم
-نه … نه … من .. گریه چرا !نه ..اشتباه میکنی
انگشت های داغش روی گونهام قرار گرفت وخیلی اروم به حرکت دراومدن ولب زد
-که گریه نکردی ؟!پس اینا چیه؟
با توام سوفی چرا گریه کردی؟!
دستهاشو گرفتمو واز روی صورتم کشیدم و گفتم
-به تو هیچ ربطی نداره!شنیدی هیچ ربطی نداره !
حالا هم بدو برو پیش پرنسست که الان کلی نگرانت شده
-تو … تو الان حسودی کردی ؟!
سوفی این اشک ها به خاطره منه ؟!
باتوااام؟!
هیچ جوابی نداشتم بگم فقط سکوت کرده بودم که سرشو توی گودی گردنم فرو کردو دم عمیقی کشید و کنار گوشم خیلی اروم پچ زد
-من فقط یه پرنسس دارم و اونم تویی
پرنسس منی !
به سرعت ازم فاصله گرفت وبدون اینکه نگاهی بهم بندازه سریع توی تاریکی حیاط ناپدید شد

رفته بود ولی هنوز عطر خنکش اینجا بود دستمو روی صورت داغم گذاشتم و حرفشو واسه خودم تکرار کردم
-پرنسس…. من پرنسسشم …. من پرنسس
بین سردرگمی مونده بودم
میدونستم با این وضع اگه داخل برم ابروم میره با ریمل هایی که زیر چشمم ریخته شده بود ارایشمو قشنگ بهم ریخته بود
باترس از بین درخت ها رد میشدم تا به سرویس بهداشتی ته حیاط برم که صدای دونفر که پچ پچ میکردن به گوشم رسید خیلی اروم به دنبال صدا حرکت کردم و بادیدن دیانا وجیک درحال لب گرفتن خشکم زد
این دختره چه زود مخشو زد خودمم مونده بودم
از طرفی هم خنده گرفته بود دستمو جلوی دهنم گذاشتم و یواش یواش میخندیدم و خیلی اروم راه رفتمو برگشتم به سرویس بهداشتی که رسیدم صدای اشنایی از پشت دیوار شنیدم
امشب چه شبی بود ما خبر نداشتیم
گوشهامو تیز کردم و باشنیدن صدای کیمیا چشمام گرد شد
داشت باگوشی حرف میزد
خیلی دوست داشتم سر از کار این بشر دربیارم خیلی یواش دیوارو دور زدم وپشت کیمیا بین درخت هاقایم شدم تا صداشو واضح بشنوم
-باشه …اوف …باشه شاهین به این اسونی ها که میگی نیست
با شنیدن اسم شاهین دنبال اشنایی توی ذهنم میگشتم ،اسمشو قبلا شنیده بودم ولی نمیدونم کی بود
نه … میگم باید صبر کنی
اون سوفیای خنگ رو نبین خیلی زود بهت اعتماد کرد و تونستی حسابدارش بشی
با شنیدن حسابدار یاد محمدی افتادم خود نامردش بود اسمش شاهین بود این دوتا با هم چیکار داشتن !
-باشه شاهین یه ذره زمان میخوام پوریا باید بهم اعتماد کنه … ماتازه امشب نامزد شدیم میفهمی ؟!…
باشه …باشه فعلا
با قطع شدن تماسش به طرفش هجوم بردم وبا صدای بلندی گفتم
-ای پست فطرت ، میخوای از پوریا سوءاستفاده کنی ؟! اررره؟!
پوزخندی زد وگفت
-چی میگی تو؟! نکنه توی نوشیدنی زیاده روی کردی هان!
-حرفاتو با محمدی شنیدم شما ها همدستین ،هه
یک لحظه رنگش پرید

با لکنت ادامه داد
-چچی .. چی .. تو .. تو چی م میگی؟
-گفتم شنیدم که با محمدی حرف میزدی !پوریای بیچاره ببین خام کی شده!
با صدای بلندی قهقه زد و همین طور که میخندید بریده بریده گفت
-چه …توهمی … اخه کی حرفای تورو باور …میکنه خانم حسود
-وقتی به پوریا گفتم اونوقت اون تصمیم میگیره که حرفای کی رو باور کنه
در یک ان چنگ زد وبازومو گرفت و با صدای بلندی گفت
-این چرت وپرت هاتو واسه خودت نگه دار وگرنه همه جا پخش میکنم که با پوریا رابطه داشتی و الان از روی حسودیت این چیزارو ردیف کردی.. تو … توکه نمیخوای بابات بفهمه شریکش به دخترش تجاوز کرده هان ؟!
اونوقت خیلی بد میشه سوفیا خانم خیلی بد
لباشو جمع کرد وبا لحن چندشی گفت
-پس دختر خوبی باش و توی کار ما هم دخالت نکن! باشه؟!
دیگه نتونستم جلوی خودمو نگه دارم و دستمو گذاشتم روی گردنش و عقب عقب بردمش تا به دیوار دستشویی خورد و گوشیش افتاد اخ ارومی گفت یه سیلی بهش زدم وبا صدای بلندی گفتم
-حسابتو میرسم عوضی ،اون زبونتو…..
با صدای بلند پوریا از پشت سرم حرفم ناتموم موند
-سوفی داری چیکار میکنی ؟!هااان
دختره ی عوضی هلم داد و پشت پوریا رفت و با فیلم ساختگی گفت
-پوریا … میبینی … اون دست روی من بلند کرد ، خودت دیدی ،همش میگه من تورو ازش گرفتم نمیتونه مارو کنار هم ببینه
از حرفاش خشکم زده بود حتی هیچ کلمه ای از ذهنم رد نمیشد که بگم
با صدای پوریا چشم از چمن های روی زمین گرفتم و به چشماش خیره شدم
-راست میگه سوفی ؟! تو به چه حقی دست روی کیمیا بلند کردی ؟! هاان
-اما اون داره دروغ میگه پوریا
-خودم دیدم که بهش سیلی زدی اونی که داره مثل سگ دروغ میگه تویی نه اون

ببین سوفی دیگه بس کن درسته یه حسایی بهت داشتم ولی همش یه هوس زودگذر بود عشقی در کار نبود
بغضم گرفته بود وچشمام پر شدن خیره به چشمایی شده بودم که چیز دیگه ای میگفتن
چشمهایی که مخالف حرفاش رو میزد
ای خدا چراتوی این چشم ها فقط عشق میبینم ،چرا اثری از نفرت نیست
کسی که داره از عشقمون به عنوان هوس یاد میکنه چرا چشماش عشق رو دارن فریاد میزنن
اگه میگه هوسه پس چند دقیقه قبل چرا بهم گفت پرنسسشم اخه این کارهاش یعنی چی ؟!
بغضمو قورت دادم و خیلی اروم گفتم
-پوریا اون با محمدی حسابدار قبلی من همدسته الان داشت تلفنی با اون حرف میزد که شنیدم
-دروغ میگه پوریا ،اصلا من با خواهرم حرف میزدم چون توی مسافرت بود نتونسته بود بیاد میخواست تبریک بگه اگه میخوای بیا گوشیمو نگاه کن
نگاهی به هر دومون انداخت ولب زد
-لازم نیست من بهت اعتماد دارم کیمیا
وتو سوفی دیگه نبینم به زن من بی احترامی کنی شنیدی ؟!من به کیمیا از چشمام بیشتر اعتماد دارم فهمیدی ؟!
پوزخندی زدم و زیرلب گفتم
-زن من؟!
رو به کیمیا گفت
-بریم عزیزم ،سوفیا رو ببخش هنوز نتونسته رابطه ی مارو هضم کنه

دانلود نرم افزار برنامه نویسی پایتون python 3.8.5 Final برای کامپیوتر(ویندوز/مک)

دانلود نرم افزار برنامه نویسی پایتون python 3.8.5 Final برای کامپیوتر(ویندوز/مک)

Python 3.8.5 Final x86/x64 Win/Mac/Portable نام یک زبان برنامه نویسی محبوب ، تفسیری ، تعاملی و شیء گرا است که اغلب با زبان های برنامه نویسی قدرتمند Tcl, Perl, Scheme یا Java مقایسه می گردد. این زبان برنامه نویسی شامل ماژول ها ، کلاس ها و انواع داده های داینامیک است. این زبان برنامه نویسی با دارا بودن محیط یزور فرندلی و کتابخانه های بسیار کاربردی ، قابلیت برنامه نویسی متناسب با انواع سیستم عامل های ویندوز ، مک و … را داراست. پایتون یک زبان برنامه نویسی بسیار محبوب به صورت متن باز است و شما می توانید از امکانات و ویژگی های فوق العاده ی آن در کدنویسی پروژه هایی تحت ویندوز ، مک ، لینوکس و یا حتی گوشی های موبایل بهره ببرید.

در صورتی که شما هم انتخاب کرده اید که آشنایی با دنیای پایتون را آغاز کنید ، جدیدترین نسخه از نرم افزار Python هم اکنون در اختیار شما قرار گرفته است. یکی از مهم ترین ویژگی های مثبت در مورد زبان برنامه نویسی پایتون این است که امروزه بسیاری از شرکت ها و سازمان های بین المللی ، از این زبان برای توسعه ابزارهای مورد نیازشان استفاده می کنند. هم اکنون می توانید جدیدترین ورژن نرم افزار Python را از ادامه مطلب وب سایت ما و سرور نیم بهای یاس دانلود دریافت نمائید

 


ویژگی های نرم افزار Python :

– بسیار روشن و سینتکس قابل فهم

– زبان برنامه نویسی شیء گرا و بصری

– قابلیت رفع خطاها و بهبود عیب یابی کدنویسی ها

– پشتیبانی از انواع داده های پویا سطح بالا

– پشتیبانی از افزونه های نوشته شده در زبان های C ، جاوا ، دات نت و…

 

 

 

مشخصات:

نوع ترافیک«نیم بها

منبع:یاس دانلود

سرور:داخلی-یاس دانلود

حجم:نسخه ی 32 بیتی 26مگابایت/نسخه ی 64بیتی 27مگابایت/نسخه ی قابل حمل 32بیتی 7مگابایت/نسخه ی قابل حمل 64بیتی 8مگابایت/نسخه ی مک 28مگابایت

رمز  فایل:www.yasdl.com

فعالساز:فعالسازی شده(آماده استفاده)

دانلود با لینک مستقیم نسخه ی 32 بیتی

دانلود با لینک مستقیم نسخه ی 64 بیتی

دانلود با لینک مستقیم نسخه ی 32بیتی قابل حمل

دانلود با لینک مستقیم نسخه ی 64بیتی قابل حمل

دانلود نسخه ی مک

دانلود Adobe Animate CC 2020 20.5.1.31044 x64 – طراحی انیمیشن های وب برای کامپیوتر


دانلود Adobe Animate CC 2020 20.5.1.31044 x64 – طراحی انیمیشن های وب برای کامپیوتر

 

Adobe Animate CC 2020 20.5.1.31044 x64 نام نرم افزاری جدید از سوی کمپانی ادوبی ، برای طراحی انیمیشن های وب به صورت فلش می باشد. برای دو دهه ، برترین نرم افزار موجود برای طراحی انیمیشن های فلش ، Adobe Flash Professional بوده است ، با توجه به نیاز ضروری HTML5 و طراحی انیمیشن هایی متناسب با صفحات وب ، کمپانی ادوبی ، فلش پروفشنال را با سازگاری بهتر و ساپورت کامل HTML5 Canvas و WebGL به روز رسانی کرده است و عنوان جدید Adobe Animate را برای آن برگزیده است. همواه از نرم افزار ادوبی فلش ، به منظور طراحی انیمیشن های متحرک و مورد استفاده از در صفحات وب استفاده میشده است. از این پس با معرفی نرم افزار Adobe Animate ، به نظر می رسد به پایان عمر ادوبی فلش نزدیک شده ایم.

با توجه به عملکرد بسیار عالی HTML5 در انواع مرورگرهای وب ، پشتیبانی از فلش رفته رفته محدود و محدودتر شده و متدهایی جایگزین آن می شوند. Adobe Animate به عنوان روشی جدید برای طراحی انیمیشن های صفحات وب ، به شما این امکان را می دهد که انیمیشن های دلخواهتان را با ابزارهایی حرفه ای ترسیم کنید و با نوشتارهایی زیبا به آن جلوه دهید. از جمله پلتفرم های این نرم افزار می توان به HTML5 Canvas, WebGL, Flash (SWF), AIR, Video و حتی ویدیوهای 4K اشاره کرد. هم اکنون می توانید جدیدترین ورژن نرم افزار Adobe Animate CC را از ادامه مطلب وب سایت یاس دانلود ، دریافت نمائید.

 

 

 

ویژگی های نرم افزار Adobe Animate CC :

– امکانات ترسیم ، طراحی و تصویر سازی

– دارا بودن براش های برداری

– امکانات کنترلی بسیار دقیق برای اشکال هندسی

– همزمان سازی آسان تر صداها

– امکان تغییر سریع تر رنگ ها

– ادغام سازی با CreativeSync

 

 

حداقل سیستم مورد نیاز:

– Processor: Intel Pentium 4 or Intel Centrino, Intel Xeon, or Intel Core Duo (or compatible) processor (2GHz or faster processor)
– Operating system: Microsoft Windows 7 with Service Pack 1 or Windows 10 version 1703
– RAM:İ 2 GB of RAM (8 GB recommended)
– Hard disk space: 4 GB of available hard-disk space for installation; more free space required during installation (cannot install on removable flash storage devices)
– Monitor resolution: 1024×900 display (1280×1024 recommended)
– GPU: OpenGL version 3.3 or higher

 

راهنمای نصب:

–  نسخه 2020 رو باید به صورت آفلاین نصب کنید. این نسخه کرک شده می باشد.

–  دسترسی نرم افزار به نت رو حتما با فایروال ببندید.

–  حتما بعد از نصب سیستم رو ریستارت کنید.

–   در نسخه 2020  بعد از نصب و برای جلوگیری از توقف در بخش Loading، کلید CTRL+K را بزنید و تیک گزینه Auto Show The Home Screen را بردارید.

–  اگر باز هم مشکل داشتید باید نسخه قبلی 2020 رو از سیستم تون حذف بفرمایید. فولدر های زیر رو هم حتما پاک کنید:

C:Program Files (x86)->Common Files->Adobe->SLCache

C:ProgramData->Adobe->SLStore

 

 

مشخصات:

ترافیک:نیم بها

منبع:یاس دانلود

سرور:داخلی-یاس دانلود

رمز فایل:www.yasdl.com

حجم:1.8گیگابایت

سیستم عامل:ویندوز

فعالساز:فعالسازی شده(آماده استفاده)

دانلود پارت اول

دانلود پارت دوم

دانلود نرم افزار Driver Turbo 3.7.0 مدیریت و بروزرسانی درایور ها برای کامپیوتر

دانلود نرم افزار Driver Turbo 3.7.0 مدیریت و بروزرسانی درایور ها برای کامپیوتر

DriverTurbo 3.7.0 نام یک محصول نرم افزاری جدید و حرفه‌ای به منظور مدیریت بهینه درایورها در محیط سیستم‌عامل ویندوز است. کاربران با استفاده از ابزارهای مدیریت درایور، دیگر هیچ‌گاه با پیچیدگی‌ها و مشکلات احتمالی در حین بروزرسانی درایورها مواجه نمی‌شوند؛ زیرا که تمام این فرآیندها با استفاده از یک ابزار کارآمد به روندی خودکار تبدیل خواهد شد. در صورتی که شما نیز همواره در هنگام بروز کردن درایور کارت گرافیک، کارت صدا، کارت شبکه، وای‌فای و … در کامپیوتر دسکتاپ یا لپ تاپ خود یا دوستان با مشکل مواجه هستید، ما برایتان نرم افزار جدیدی را آماده کرده‌ایم که مدیریت درایورها را برای شما سهولت می‌بخشد تا بتوانید تنها با چند کلیک ساده اقدام به دریافت تازه‌ترین آپدیت آن‌ها کنید.

این برنامه در مجموع به یک دیتابیس عظیم بالغ بر 200 هزار درایور مربوط به سخت افزارهای مختلف دسترسی دارد که با استفاده از آن شما بتوانید تنها با یک اسکن سریع و ساده، درایورهای خود را بروزرسانی کنید. با بهره‌گیری از مزایای این نرم افزار، دیگر هیچ‌گاه با مشکلاتی نظیر منقضی شدن درایورها، نصب کردن درایورهای ناسازگار، ضعف در عملکرد سخت افزار و … رو به رو نخواهید شد؛ زیرا که این برنامه با اسکن دقیق خود شما را قادر می‌سازد تا بتوانید درایورهای سخت افزاری را از مراجع معتبر دانلود و به سادگی بروزرسانی کنید. هم اکنون می توانید نرم افزار DriverTurbo را با لینک مستقیم و به صورت رایگان از سایت یاس دانلود دریافت نمایید.

 

 

 

ویژگی های نرم افزار DriverTurbo :

– امکان اسکن و بروزرسانی سریع درایورها

– مجهز بودن به به تکنولوژی هوشمند تشخیص درایورهای سازگار

– امکان دانلود درایورها از یک دیتابیس عظیم و قابل اطمینان

– امکان پشتیبان‌گیری خودکار از درایورها پیش از نصب

– امنیت و سادگی بسیار

– دارا بودن محیط گرافیکی ساده و کاربرپسند

 

مشخصات:

نوع ترافیک:نیم بها

منبع:یاس دانلود

سرور:داخلی-یاس دانلود

حجم:3مگابایت

سیستم عامل:ویندوز

فعالساز:دارد

رمز فایل:www.yasdl.com

دانلود با لینک مستقیم

دانلود نرم افزار adobe prelude cc 2020 9.0.1.64 مدیریت و سازماندهی فیلم برای کامپیوتر

دانلود نرم افزار adobe prelude cc 2020 9.0.1.64 مدیریت و سازماندهی فیلم برای کامپیوتر

Adobe Prelude CC 2020 9.0.1.64 + Portable نام یکی دیگر از محصولات شرکت ادوبی است که نسخه جدید آن یعنی CC به روز رسانی گردیده است, نرم افزار به منظور سازماندهی و ویرایش فیلم ها طراحی شده است, با استفاده از ابزارهای حرفه ای نرم افزار میتوان فیلم را در یک حلقه مورد نظر پخش نمود و همچنین وضوح فیلم مورد نظر را تنظیم و بالا و پایین کرد, همه اینکارها با یک کلیک ساده ماوس صورت می گیرد.

نرم افزار ادوب پرلود قابلیت نمایش کلیپ ها به صورت Thumbnail را دارا میباشد تا سرعت جستجو را افزایش دهد, از دیگر ویژگی های آن میتوان به درگ و دراپ, امکان پیش نمایش فیلم ها و قرار دادن یادداشت بر روی کلیپ ها اشاره کرد. هم اکنون می توانید آخرین نسخه نرم افزار Adobe Prelude CC را از سایت یاس دانلود دریافت نمایید.

 

 

 

ویژگی های کلیدی نرم افزار Adobe Prelude CC :

– مدیریت و سازماندهی انواع مختلف فیلم و کلیپ

– قابلیت یادداشت نویسی و قرار دادن نشانگر بر روی فیلم ها

– امکانات پیش نمایش فیلم ها

– قابلیت نمایش به صورت بندانگشتی (Thumbnail)

 

 

مشخصات:

فرمت : EXE

سرور:داخلی-یاس دانلود

نوع ترافیک:نیم بها

رمز فایل:www.yasdl.com

حجم:نسخه ی 2019 653مگابایت/نسخه ی 2020 624مگابایت

فعالساز:فعالسازی شده(آماده استفاده)

دانلود نسخه ی 2019 64بیتی با لینک مستقیم

دانلود نسخه ی 2020 64بیتی با لینک مستقیم 

ادامه مطلب ...

دانلود نرم افزار IObit Software Updater 3.2.0.1659 آپدیت اتوماتیک نرم افزار ها برای کامپیوتر

دانلود نرم افزار IObit Software Updater 3.2.0.1659 آپدیت اتوماتیک نرم افزار ها برای کامپیوتر

IObit Software Updater Pro 3.2.0.1659 نام نرم افزاری رایگان و جدید در زمینه جستجو و بروزرسانی برنامه‌ها در ویندوز است. این نرم افزار شما را قادر می‌سازد تا بدون نیاز به جستجو در فضای وب و مراجعه به صفحات مختلف، از عرضه شدن تازه‌ترین نسخه برنامه‌های نصب شده بر روی سیستم اطلاع یافته و سپس با یک کلیک اقدام به بروزرسانی آن‌ها کنید. به عنوان مثال، برنامه‌هایی همچون گوگل کروم، موزیلا فایرفاکس و … که هر چند وقت یک بار نسخه جدیدی از این مرورگرها را عرضه می‌کنند، با استفاده از این برنامه به شکل خیلی ساده‌تری قابل آپدیت و دانلود هستند.

در واقع می‌توان گفت که به کمک این نرم افزار ساده و در عین حال قدرتمند، شما می‌توانید کلیه برنامه‌های نصب شده بر روی سیستم را به راحتی آپدیت کرده و از تجربه کار با آن‌ها لذت ببرید. از مهم‌ترین مزایای این برنامه می‌توان به قدارا بودن رابط گرافیکی زیبا و کاربرپسند، امکان بروزرسانی انواع برنامه‌ها تنها با یک کلیک و نمایش جزئیات کامل از آپدیت‌ها به همراه شماره نسخه هریک اشاره کرد. هم اکنون می توانید نرم افزار IObit Software Updater را با لینک مستقیم و به صورت رایگان از سایت ما و سرور یاس دانلود دریافت نمائید

ویژگی های نرم افزار IObit Software Updater :

– امکان بروزرسانی سریع و آسان برنامه‌ها تنها با یک کلیک

– عدم وجود تبلیغات حین فرآیند بروزرسانی برنامه‌ها

– ارسال نوتیفای به کاربر در صورت عرضه آپدیت جدید از سوی برنامه‌ها

– امنیت بالا در دریافت فایل‌ها

– توانایی زمان‌بندی دانلود آپدیت‌ها

 

مشخصات:

فرمت : EXE

حجم : 12 مگابایت

منبع:یاس دانلود

رمز فایل:www.yasdl.com

نوع ترافیک:نیم بها

سرور:داخلی-یاس دانلود

فعالساز:دارد

دانلود با لینک مستقیم

دانلود نرم افزار SUPERAntiSpyware Pro. X آنتی تروجان قدرتمند و کم حجم برای کامپیوتر

دانلود نرم افزار SUPERAntiSpyware Pro. X آنتی تروجان قدرتمند و کم حجم برای کامپیوتر

 

SUPERAntiSpyware Professional X 10.0.1202 ویروس ها به تنهایی عامل خرابی و یا از بین رفتن امنیت سیستم شما نمیشوند ، گاهی نرم افزار های جاسوسی و یا بد افزارها بسیار خطرناک تر و حرفه ای تر از انواع ویروس ها می توانند سیستم شما را آلوده کرده و امنیت اطلاعات شخصی شما را از بین ببرند . Spyware ها از معروف ترین و خطرناک ترین بد افزارها و یا فایلهای جاسوسی می باشد که بصورت گروهی و با نام های مختلف وارد سیستم قربانی میشوند و می توانند خسارات جبران ناپذیری را به سیستم فرد وارد کنند .

برای مقابله با بد افزارها ، تروجان ها ، فایلهای جاسوسی و … می توانید از نرم افزار SUPERAntiSpyware Professional استفاده کنید . این برنامه یکی از بهترین نرم افزار های ضد جاسوسی برای کامپیوتر می باشد که می توانید انواع Spyware , Adware , Malware , Trojans , Worms , KeyLoggers  را شناسایی و از بین ببرید . برای کسانی که در فضای مجازی به گشت و گذار میپردازند و می خواهند امنیت سیستم خود را به صورت کامل حفظ نمایند پیشنهاد میکنیم نرم افزار SUPERAntiSpyware Professional را از سایت ما و سرور یاس دانلود دریافت نمایید.

 

 

ویژگی های نرم افزار SUPERAntiSpyware :

–   موتور قدرتمند اسکن فایل های مخرب
–   حذف کامل ویروس ها ، تروجان ها ، نرم افزار های جاسوسی و …
–   پاکسازی کامل دسکتاپ ، رجیستری ، کانکشن های اینترنتی و …
–   امکان ایجاد زمان بندی برای اسکن کامل سیستم
–   طراحی فضای آسان و قابل استفاده برای کاربران
–   قابلیت به روز رسانی آسان نرم افزار
–   و …

 

 

 

مشخصات:

نوع ترافیک:نیم بها

منبع:یاس دانلود

سرور:داخلی-یاس دانلود

حجم:44مگابایت

رمز فایل:www.yasdl.com

فعالساز:دارد

دانلود با لینک مستقیم

عجایب خلقت ؛ ببرهای سفید

عجایب خلقت ؛ ببرهای سفید

حیوانات سیاه و سفید در دنیا کم نیستند به عنوان مثال گورخرها، پانداها و اورکاها (نهنگ‌های قاتل) که از جمله رایج‌ترین مثال‌های حیوانات سیاه و سفید می‌باشند

عجایب خلقت (قسمت سیزدهم)؛ ببرهای سفید

عجایب خلقت (قسمت سیزدهم)؛ ببرهای سفید

حیوانات سیاه و سفید در دنیا کم نیستند به عنوان مثال گورخرها، پانداها و اورکاها (نهنگ‌های قاتل) که از جمله رایج‌ترین مثال‌های حیوانات سیاه و سفید می‌باشند. اما ببر سفید حیوانی است که شاید کم‌تر دیده و یا حتی درباره آن شنیده باشید. زادآوری این ببرها در باغ‌وحش‌های استاندارد ممنوع است اما سوال اینجاست که این مخلوقات عجیب چگونه و چرا به وجود آمده‌اند.
ببر سفید چیست؟
ببرهای سفید یک زیرگونه از ببرها هستند که زمانی در سرتاسر شبه‌قاره هندوستان یافت می‌شدند. با وجود این که قلمرو ببرهای سفید در گذشته بسیار وسیع بود اما آن‌ها در گذشته هم جزو حیوانات بسیار نادر در طبیعت بودند. سفید بودن این ببرها به خاطر یک ژن مغلوب است که از طریق والدین به فرزندان منتقل می‌شود. در ظرف 50 سال گذشته، ببر سفیدی در طبیعت مشاهده نشده و علت این امر هم شکار بی‌رویه، خرید و فروش غیرقانونی آن‌ها به عنوان حیوانات خانگی و مهم‌تر از همه تخریب زیستگاه بوده است.

کویین، ببر بنگال سفید باغ‌وحش تهران. عکس از احسان احدی

طبیعت یا دستکاری انسان‌ها

ببرهای سفید محصول نادر اما طبیعی یک اتفاق ژنتیکی غیرمعمول هستند که در جمعیت ببرهای بنگال وحشی رخ داده است. این حیوانات حاصل جهش‌های ژنتیکی هستند که در اصل جزئی از تنوع گونه‌ای طبیعی آن‌ها می‌باشد بنابراین وظیفه انسان‌هاست که آن‌ها را نجات دهند. از آن‌جایی که اطلاعات دقیقی درباره ریشه‌های ژنتیکی ببرهای سفید وجود ندارد بنابراین کم و بیش قابل‌درک است که چرا این مساله دانشمندان را کمی گیج کرده است. در سال 2013 میلادی گروهی از دانشمندان آمریکایی با استفاده از ابزارهای پیشرفته و به روز موفق شدند که کل ژنوم خانواده ببرهای بنگال اعم از افراد نارنجی و سفید را بررسی کرده و داده‌های حاصل از 130 عضو غیرمرتبط همین گونه را نیز منتشر کنند.
نتیجه این بررسی روشن بود: ببرهای سفید ویژگی‌های منحصربه‌فردی دارند که حاصل یک نوع جهش به ظاهر ساده است. جانشینی یک آمینواسید به جای دیگری (والین valine به جای آلانین alanine) که در اصل یک پروتئین حامل حل‌شده است، عامل این اتفاق معرفی شده و به آن در زبان ژنتیک SLC45A2 می‌گویند. وظیفه اصلی این پروتئین خاص این است که مولکول‌های خاصی را از میان موانع سلولی عبور می‌دهد.
واریته‌های مشابه SLC45A2 در سایر گونه‌های مهره‌دار از انسان گرفته تا مرغ‌ها نیز مشاهده شده است. جایگزینی والین به جای آلانین در موارد معدود تنها بر حیواناتی تاثیرگذار است که رنگدانه‌های خارجی آن‌ها کاهش پیدا کرده باشد و این اتفاقی است که در ببرهای سفید رخ می‌دهد.
تاریخ نشان می‌دهد که ببرهای سفید در هندوستان یا شکار شده‌اند یا گرفتار شده و در اسارت باقی مانده‌اند اما اکنون سال‌هاست که دیگر در طبیعت مشاهده نمی‌شوند. آخرین نمونه شناخته‌شده از ببرهای سفید در طبیعت در سال 1958 میلادی توسط گلوله کشته شد. شکار تروفه، تخریب و تکه‌تکه شدن زیستگاه سبب گردید که باقی جمعیت ببرهای سفید به سمت انقراض کشیده شود.

تقریبا تمامی ببرهای بنگال سفید که امروز در باغ‌وحش‌های سرتاسر دنیا دیده می‌شوند، اعقاب یک توله نر تنها هستند که در سال 1951 میلادی به اسارت درآمد. عکس از مینا عزتی

ممنوعیت زادآوری ببرهای سفید

درون‌آمیزی تعمدی ببرهای سفید سبب گردید که نه‌تنها آن ژن مغلوب مربوط به رنگ در ببرهای سفید حفظ شود بلکه در عین حال طیف وسیعی از مشکلات سلامتی هم برای ببرهای سفیدی که در باغ‌وحش‌ها به دنیا آمدند، ایجاد شود. بررسی 52 ببر سفیدی که در ایالات متحده آمریکا و باغ‌وحش سینسیناتی (Cincinnati Zoo) به دنیا آمدند، نشانگر نقص‌های موروثی شاخصی بود که از آن جمله می‌توان به قدرت بینایی ضعیف بعضی از این ببرها اشاره کرد.
قوانین ابتدایی مندل نشان می‌دهد که در هر بارداری 25 درصد احتمال تولد توله‌های سفید است که این مساله به نحو بارزی از نظر ژنتیکی بر سلامت افراد تاثیرگذار خواهد بود. مدیریت صحیح جمعیت‌های در اسارت یکی از موارد ضروری است و به همین دلیل باغ‌وحش‌های استاندارد با بکار بستن تمهیداتی خاص مانع باروری ببرهای ماده سفید می‌شوند و ببر سفید ماده باغ‌وحش تهران (کوئین) نیز از این قاعده مستثنیء نیست.

کوئین ببر سفید ماده باغ‌وحش تهران، عکس از امین میرزایی

چرا بعضی از ببرهای سفید به نظر عادی نیستند؟

زمانی که انسان‌ها ببرهای سفید را به اسارت درآوردند، تجارتی شکل گرفت که بر مبنای آن درون‌آمیزی ببرهای سفید آغاز شد. تنها راه داشتن یک توله ببر سفید درون‌آمیزی است، درون‌آمیزی یعنی جفت‌گیری درون خانوداگی به عنوان مثال میان یک برادر و یک خواهر و یا یک پدر و یک دختر و ادامه یافتن این اتفاق در نسل‌های بعد و بعدتر. بدیهی است که این مساله جدای از حفظ ژن پوشش سفید می‌تواند مشکلات سلامتی را هم به دنبال داشته باشد.
در ژوئن سال 2011 اتحادیه باغ‌وحش‌های آمریکا منع گسترده‌ای را در همین راستا وضع کرد که به واسطه آن نه‌تنها زادآوری ببرهای سفید بلکه در عین حال تکثیر شیرهای سفید و شاه یوزها (یوزهایی با نوارهای سیاه ممتد) نیز در باغ‌وحش‌های تحت این زیرمجموعه ممنوع اعلام گردید. در توجیه این قانون آمده: «از آن‌جایی که این نوع زادآوری باعث افزایش احتمال بروز آلل‌های نادر و بالطبع آن خصوصیات ژنتیکی نادر در میان افراد می‌شود لذا کلیه باغ‌وحش‌های استاندارد تحت این زیرمجموعه اجازه چنین کاری را نخواهند داشت مگر با کسب مجوزهای لازم.»
انحراف چشم را تقریبا در تمامی ببرهای سفیدی که در اسارت متولد شده‌اند، می‌توان مشاهده کرد حتی اگر چشم آن‌ها هم در ظاهر عادی باشد اما باز انحراف دارند. علت این است که ژنی که منجر به سفیدی ببرهای سفید می‌شود مستقیما بر روی سلول‌های عصبی بینایی آن‌ها نیز تاثیر می‌گذارد.

کوئین ببر سفید ماده باغ‌وحش تهران هم‌اکنون ایمپلنت ضدبارداری دارد. عکس از احسان احدی

مرگ زودرس نوزادان و صورت‌های دفرمه هم از جمله سایر مشکلات سلامتی این نوع از ببرهاست به همین دلیل است که اغلب توله‌های ببر سفید به مرحله بلوغ نمی‌رسند و در این میان بعضی از توله‌ها هم توسط افرادسودجو کشته می‌شوند. ببرهای سفید بدون‌تردید یکی از منحصربه‌فردترین گونه‌های جانوری هستند و به همین دلیل حفاظت از آن‌ها نیز وظیفه انسان‌هاست.

منبع: scientificamerican bigcatrescue a-z-animals


قصه هایی برای لیانا:مورچه و قمری

قصه هایی برای لیانا:مورچه و قمری

قصه هایی برای لیانا

مورچه و قمری

در یک روز گرم،یک مورچه در جستجوی آب بود.پس از مقداری راه رفتن،به یک چشمه رسید. با رسیدن به چشمه،او مجبور بود که از یک شاخه باریک علف بالا برود.در حالی که به بالای علف می رفت،سر خورد و به داخل آب افتاد.

اگر که یک قمری که روی درخت بود او را نمی دید،غرق می شد.قمری با دیدن مورچه که به مشکل برخورد کرده بود،به فوریت یک برگ از درخت را چید و آن را در نزدیک مورچه که در حال تقلا بود، روی آب انداخت.

مورچه به سمت برگ حرکت کرد و روی آن رفت.

بزودی برگ به سمت زمین خشک رانده شد و مورچه از روی آن بیرون پرید.

او در نهایت نجات یافته بود.

درست در همین زمان ،یک شکارچی می خواست دام خود را روی قمری بیندازد،به این امید که او را به دام اندازد.

مورچه حدس زد که شکارچی چه کاری می خواهد انجام دهد،و فورا پاشنه پای او را گاز گرفت. با احساس درد،شکارچی،تورش را انداخت.

قمری فورا پرواز کرد و نجات یافت.

رمان آراز3

رمان آراز3

- شب خوش

تابان صبح با درد پاش از خواب بیدار شد به زور زنگ بالای سرش رو زد و پرستاری اومد

- من پام درد می کنه

- عزیزم می دونم ولی نمی شه بهت آرامبخش بدم آخه هنوز دو ساعت نشده ه بهت تزریق کردم

- ولی .

درحال چانه زدن با پرستار بود که مانی وارد شد

- سلام

- سلام سروان

- چته ؟ سر وصدای شما همه جارو برداشته

- هیچ چی

نمی خواست پیش چشم این سروان ضعیف به نظر بیاد..

- مشکل اقامتت تا اومدن دایان حل شد

- چطوری؟

- تو خونه ی ما زندگی می کنی

- تو خونه ی شما؟

- من خواهرم شوهر خواهرم و پسرش

- ولی..

- ولی نداره من خودم رو نسبت به وضعت مسول می دونم نترس من و مانیا و شوهرش هرسه پلیسیم زیاد تو خونه نیستیم تو تابان تو خونه اید فقط تابان هم همین دیروز 14 سالش تموم شد دوست خوبی برات می شه

- من نمی دونم چی بگم .. شما با این کارتون ..فقط می گم ممنون

- خواهش می کنم

- فردا صبح میام دنبالت .

- ممنون سروان


با حسرت به دانیال نگاه می کرد پدرش بهخاطر خودخواهی اش همه ی خونواده ی اون رو نابود کرده بود

دایان اونطوری که از همشون دور بود

مادرش از دست پدرش دق کرد و دانیال

پدرش در دانیال کار رو تموم کرده بود و مستقیم خودش کشتش

خودش هم که کلا فراموش شده بود

نیم ساعت به زودی تموم شدو پرستار اومد و و اون ور به اتاقش برگردوند

فردا مرخص می شد ولی هنوز نمی دونست چی کار باید بکنه دیشب که بادان حرف می زد ..اون می گفت که داره سعی می کنه با یکی از دوستای قدیمیش ارتباط برقرار کنه که اون بیاد و بهش کمک کنه ولی هنوز خبری نشده

همون دیشب بود که یاد تقدیر افتاد ولی هرچی زنگ می زد کسی برنمی داشت

شاید به مسافرت رفته اند ولی چرا تقدیر گوشی اش رو خاموش کرده بود؟

دوباره شماره رو گرفت اینبار بوق زد

- سلام تابان

-چه عجب بلاخره برداشتی

- علیک سلام خوبی؟

- نه خوب نیستم تو کجا بودی این دوروز؟

- چرا خوب نیستی؟ من از دوروز پیش خونه ی مامان بزرگمم رفته کربلا و برای اینکه خونش خالی نباشه من شبا با یکی دوتا از بچه ها می خوابیم دیروز عصر شارژم تموم شد و تا برم بیارم از خونه و بزنم به شارژ شب شد و منم دیگه روشنش نکردم ..همین چند دیقه پیش روشنش کردم . می گی چرا حالت خوب نیست یا نه؟

- من.من بیمارستانم

- کجا؟ چی؟ برای چی؟

- ماجراش طولانیه ..الان من حالم خوبه فقط ..فقط می تونی بیایی اینجا و کمی پول بیاری؟ قول می دم وقتی دایان اومد بهت برگردونم

- چی میگی تو تابان .. چی شده؟ دانیال پدرت؟

- گفتم که الان نمی تونم بگم ..من فردا مرخص می شم اگه تونستی فردا بیا

- باشه باشه . کجا بیام؟

- بیمارستان . تبریز

- باشه میام

- ممنون فعلا من باید قطع کنم می بینمت

- آره مواضب خودت باش خداحافظ

گوشی رو قطع کرد و به فکر فرو رفت حالا فردا که رفت خونه ی سروان دیگه زیاد مدیونشون نمی شه

- عجب خونواده ای از 4 نفرشون سه تاش پلیسه بیچاره اون بچه و خودش .

به سرعت این 24 ساعت آخرم گذشت و موقع مرخص شدنش رسید .. قرار بود ظهر مرخص شود هنوز نه از سروان خبری بود و نه از تقدیر حوصله اش سر رفته بود دیشب باز هم به دانیال سرزده بود ولی اوضاع تغییری نکرده بود

دیشب دکتر آب پاکی رو ریخته بود و اعلام کرده بود که امکان بازگشت دانیال وجود ندارد و هر ان که اون لوله رو از دهنش بکشند بیرون نفسش قطع می شه .باهاش صحبت کرده بود و گفته بود که به اهدا عضو دانیال فک کند . ولی او نمی توانست این تصمیم رو دایان باید می گرفت

در حال فکر و خیال بود که در زدند و تقدیر وارد شد بلاخره یک اشنا دید

- سلام

- س.ل..ا..م این .چه. وضعیه؟

- ماجراش خیلی پیچ پیچیه ..تیر خوردم

- تیر خوردی؟ مگه تو برا چی اومده بودی؟ تا اونجایی که من می دونم تو با دانیال اومدی که سه ماه بمونی و بعد برگردی .. حالا بیمارستان .. تیرخوردن .

- بابام .. بابام یک قاچاق چی بین مرزی بود .. من نمی دونستم و یه روز پلیسا ریختند سرمون .. من رو اونا زدند و دانیال رو بابا

بابا خودش هم کشته شد

- صبر کن صبر کن بزار اینایی که گفتی رو هضم کنم چرا تورو پلیسا زدند؟ دانیال الان کجاست؟ چرا بابات اونو زد؟

- من جایی بودم که اونا منو با نیروهای بابا اشتباه گرفتند دانیال از من برای اونا حرفی نزده بود .. دانیال بابا رو لو داد بابا هم فهمید و اونو زد الانم تو همین بیمارستانه مرگ .مغزی شده

رفته رفته تن صدای تابان کاهش می یافت

اون دوتا در حال حرف زدن بودند که مانی رسید .وقتی بعد از در زدن در رو باز کرد از دیدن مرد غریبه تو اتاق تابان تعجب کرد

- اون که می گفت آشنایی نداره

با ورود مانی حرفای اونا هم یک هو قطع شد

تقدیر اول به مانی بعد به تابان نگاه کرد .

- جناب سروان . ایشونم تقدیر .

میخواست بکوید دوستم ولی بعد ترسید و گفت

- همسایمون بهش خبر دادم ..اومد بابت همون مشکلات مالی

- ولی من گفتم که تا دایان بیاد تو خیالت راحت باشه

- بله ولی..

- ولی نداره ممنونم آقای..تقدیر ..ایشون تا مدتی که برادرشون بیادو دادگاه برگزار بشه مهمون من و خوانوادم هستند

تقدیر که ماجرا موندن تابان رو شنیده بود این همه تلاش و زحمت سروان رو بی ربط می دید حالا هم که می خواست اون رو دک کنه

تا سروان به کارای ترخیص تابان برسه تقدیر مقداری پول به تابان داد و اون با کلی شرمندگی گرفت

- من تا دوسه روز تو این هتلم .. اگه مشکلی داشتی بهم بگو .

- ممنون تقدیر مثل همیشه بازم دست به دامن تو شدم

- خواهش شرمنده نفرمایید جبران می کنی

جبران می کنی رو با لحنی خاص گفت

- خوب بفرمایید بریم

مانی خطاب به تابان گفت

- شما هم بفرمایید تقدیر خان

- ممنون من می رم هتل اتاق رزو کردم .

- سروان من می تونم برم دانیال رو ببینم

- شما که رفتی دیروز . من کی به شما اجازه دادم؟

- تابان سرش رو به زیر انداخت دروغش لو رفته بود

- دیگه از اسم من سو استفاده نکن

- ببخشید

- خدا ببخشه بفرمایید بریم ببینیمش بعد بریم

همه باهم به سمت ای سی یو رفتند


اون شب اراز تونست کلی زود بیاد و ساعت 10 شب خونه بود


- سلام بابا


- سلام عزیزم مهمونمون رسید؟


- آره . راستی بابا اسم اونم تابان لود ولی ما عوضش کردیم


- یعنی چی؟


- قراره از این به بعد باران صداش کنیم همون اسمی که دوست داری


- باران؟


آراز این رو گفت و با چشمانی پرسشگر به مانیا که حالا کنارش بود نگاه کرد ..


- رنگ چشماش درست مثل چشمای تو هستش .یادته چشمای بارانم سبز بود .


- ولی.


- ولی نداره آراز . بیا و ببینش اگه باز همین حرفا رو زدی ما با یه اسم دیگه صداش می کنیم


- مگه دختر مردم اسباب بازی شماست هر روز به یه اسمی صدا کنید .بزار باران بمونه


- ممنون آراز


این تنها راه آرامش روحی آراز بود اون باید مرگ باران رو قبول می کرد


آراز وارد سالن شد و باران رو دید ( از اینجا به بعد تابان دختر قصه رو باران صدا می کنم ) با اضطراب روی مبل نشسته بود پاش رو دراز کرده بود .. نگران بود شاید نگران برخورد آراز ..


- سلام


باران خواست بلند شه که با حرکت دست آراز تکون نخورد


آراز با همون هیبت و ارامش ارس بود .. قیافه اش 49 50 نشون می داد .. موهایش جوگندومسی شده بودند و قیافه اش همانطور که آرامش بخش بود یک نوع جدیت خاصی داشت . نمی دانسات چرا ولی نظرش رو به زبون آورد


- شما مثل آرازید ..با همون هیبت وآرامش


- و موقع آرامش باید ازم ترسید


- بله و هم موقع عصبانیت باید از شما دوری جست


-افرین افسانه های آراز رو خوب بلدی


- دانیال یادم داد


- برادرت؟ شنیدم حالش زیاد خوب نیست ..امیدوارم هرچه زودتر سلامتیش رو بدست بیاره


- ممنون ..بله برادرم روز اول تعریف کرد این افسانه ها رو


صحبت های باران و آراز گرم گرفته بود که مانیا برای شام صداشون زد ..


بعد از شام باران به اتاقی که به اون داده بودند رفت و سعی کرد بخوابه ولی چشمان آراز جلو چشمش بود


- چقدر رنگ چشمای ما به هم شبیه


صبح وقتی بیدار شد با تابان تو خونه تنها بود


- این برنامه ی هر روزه مونه حالا خوبه تو هستی وگرنه من تنها می موندم مثل همیشه


- مگه کی میان؟


- طبق قانون باید ساعت 5 یا 6 خونه باشند ولی از بس کار دارند که مامان 7 میاد دایی 8 بابا هم که 11 - 12


- حتما کار دارند .راستی بابات درجش چیه؟


- بابام تیمساره ..مامانم سرگرد .دایی هم که سروان


- اوهو


تابان وباران درحال گفتو گو بودند که دایان زنگ زد


- سلام داداشی


- سلام تابان جان خوبی؟ راحتی؟ پات چطوره؟دانیال چی؟


- من خوبم آره راحتم اینجا پام هم خوبه دانیال هم که همون وضعه


- امیدی به دانیال نیست خواهر گلم رضایت بده


- من می ترسم دایان این کار من نیست تا تو نیایی من کاری نمی کنم


- باشه خدا کنه تا اون موقع دوام بیاره ..


- خداکنه ..راستی دایان تقدیر کمی پول آورد برام دیگه نگران نباش


- همسایمون دیگه . باشه وقتی اومدم باهاش حسایب می کنم کاری نداری ؟ من باید برم


- نه فقط زود بیا


- چشم عزیزم چشم


بعد از قطع تلفن تابان گفت:


- با کی حرف می زدی؟


بعد گویی یاد چیزی افتاده باشه


- آخ ببخشید یادم رفت فضولی نکنم


- نه نه داداشم بود .


-داداش داری؟ چند تا؟


- سه تا بود ولی الان این یکی مونده برام


- خوش به حالت من تنهای تنهام


روزا به همین تربیب می گذشت حالا یک هفته بود که باران خونه ی انها بود .. کاملا به هم عادت کرده بودند ..حالا دیگه تابان و باران درست مثل خواهر و برادر بودند و اراز واقعا مثل دخترش دوستش داشت پاش رو باز کرده بودند و راحت تر شده بود .. و مانی.


همیشه چشمش به دنبال باران بود باور کرده بود که باید منتظر باران خودش باشد ولی این باران قلابی. تمام کاسه کوزه ای دلش رو به هم ریخته بود .ولی او باید جلوی خودش رو می گرفت اون نباید باران رو دوست می داشت ..ولی وقتی به یاد تلاش هایی که برای برگردوندن تقدیر کرده بود فکر می کرد..


همه چیز خوب تا اینکه یک خبر باعث سکته ی دوباره ی آراز شد . قبلا یک بار یک سکته ی ناقص قلبی رو رد کرده بود و دکتر تحدید کرده بود که قلب آراز ضعیف شده و در صورت یک سکته ی دیگه اون باید قلبش رو عمل کنه اونم پیوند قلب.



- چی شده؟


- من الان تو بیمارستانم


- بیمارستان. .دانیال .


- نه نه دانیال تو همون وضعه فرقی نکرده


- پس چی شده؟


- عمو.. عمو سکته کرده بیمارستانه


- نه ..چرا؟


- ببین ما شاید امشب نتونستیم بیاییم تو و تابان تو خونه تنهایید یادت نره در رو قفل کنی مراقب هردوتون باش در ضمن سعی کن تابان نفهمه


- ..


- باشه؟..


- باشه اینشالله هرچه زودتر سلامتیش رو بدست میاره


- ممنون فعلا تا فردا


- خداحافظ


بعد از قطع تلفن تابان گفت : کی مریض شده؟


- یکی از دوستای داییت


- دایی چی می گفت؟


- می گفت شب هیچ کدومشون نمیاد و من و تو تنهاییم


- آره به منم گفت .. حالا چی کار کنیم؟


- هیچ چی شام که داریم .الان بریم بخوریم بیاییم عکسا بقیش رو ببینیم یا عکسا رو نیگا کنیم بریم؟


- دومی


- پس بدو بریم


در حالی که به بقیه عکسا نگاه می کرد شباهت اندکی بین خودش و باران آراز می دید البته به نظر خودش رنگ چشماشون دلیل اصلی شباهت بود


تو همه ی عکسا آراز بود و دخترش یه چند جا چند نفر دیگه هم بودند ولی خبری از مانی و مانیا نبود


اون شب رو به هر نهوی بود به صبح رسوندند


امروز شد 5 روز دیگه


هر روز رو می شمرد تا دایان برگرده هرچند مشکلی با خانواده ی آراز نداشت ولی باز هم دلش دایان رو می خواست


اون تونسته بود جلوی زبونش رو بگیره و حرفی نزنه ولی زنگ تلفن همه چیز رو بهم ریخت


- بله؟


- ..


- سلام ماکان خوبی


- ..


- ما نه تو خونه ایم


- ..


- بابا . بیمارستان چی کار می کنه ؟ نکنه ..


- ..


باران که متوجه حرفاشون شده بود رفت و گوشی رو از دست تابان گرفت


- آقای محترم این چه طرز خبر دادن به بچست؟


- ببخشید شما کی هستی؟


- هرکی هستم فعلا تابان رو به من سپردن


- یعنی چی من همین الان میام اونجا


و بعد گوشی رو قطع کرد


- تو می دونستی بابا مریض شده تو می دونستی و به من نگفتی


- آره تابان جان دیشب داییت گفت مامانت و داییت هم اونجا بودند صبح با مامانت حرف زدم حالش خوبه الان خطر اصلی رفع شده


- یعنی چی خطر فرعی داره ؟ بابام چس شده؟


- نه عزیزم بابات الان حالش خوبه ولی قلبش باید عمل شه . یعنی باید قلبش رو عوض کنند


- مگه می شه پس با قلب کی عوض کنند؟


- با قلب یکی که هنوز زندست ولی بیهوشه و هیچ وقت به هوش نمیاد و بعد یه مدت می میره با قلب یه مرگ مغزی


- یعنی یکی مثل داداشت ؟


- این سوال تابان موضوع رو کشود به جایی که خودش از دیروز بهش فکر می کرد ولی می ترسید به خودش اعتراف کنه که کم کم داشت نظرش نسبت به اهدا عضو بر می گشت زنگ در اجازه ی صحبت بیشتر رو به اونا نداد تابان دوان دوان به سمت در رفت و اون رو باز کرد


- سلام ماکان..


اه کلی نوشته بودم پریدند .


-سلام تابان خوبی؟ چی کار می کنی؟


- خوبم داشتیم عکسا رو نیگا می کردیم بابا خوبه؟


- آره عزیزم بابات از من و تو هم سالمتره تو که بابات رو می شناسی می خوایی بیا بریم خونه ی ما


- نه گفتم که تنها نیستم فعلا تو خونه هستیم


- با کی هستی؟


- باران ..باران


- بازان کیه؟


- یه لحظه .


-بله؟


- سلام


- سلام


ماکان اولین بار بود که این دختر رو می دی این دیگر کی بود ؟


- تابان جان معرفی نیم کنی؟


- این بارانه مهمونه دایی هستش


- ایول به داییت پیشرفت کرده


- من همیشه با پیشوفت موافق بودم


همه با شنیدن صدای مانی به عقب برگشتند .. این دیگه کی اومده بود؟


- سلام دایی


- سلام از این ورا ماکان خان


- والله بابا گفت تابان خونه تنهاست بیام یه سر بزنم که انگاری نیست مهمون آوردی


- بله .ممنون از لطفت من خودم هستم اومدم یه استراحتی بکنم بعد برم بعدم مانیا میاد ببخشید مجبور شدی تا اینجا بیایی


- نه خواهش می کنم پس فعلا با اجازه


- فعلا خانوم


بعد از رفتن ماکان با هم به داخل اومدند ..


- چیزی میخورید براتون بیارم؟


- اگه چای داری یه دونه اگرنه هم که هیچ


- نه الان براتون میارم


- ممنون .


تا باران برای آوردن چایی بره مانی روی مبل خوابش برده بود ..عملیات دیروز و بعد هم ماجرای آرازو این که تا صبح بیدار بود باعث شد که از خستگی خوابش ببره


باران وقتی مانی رو خواب دید یک پتوی نازک آورد و روش کشید و بعد باهم برای اینکه صداشون اون رو اذیت نکنه به اتاق تابان رفتند


آراز تازه به بخش منتقل شده بود وضعش فعلا خوب بود ولی حتما باید عمیل می شد چون اگر تنها یک فشار دیگر به قلبش می اومد دیگه تحمل نمی کرد قلبش .


مانیا وارد اتاق شد و چشمان آراز رو باز دید . این مدت سختی زیادی کشیده بود سالهای اول که آراز هنوز تو خاطرات باران بود و کم کم با حضور تابان کمی روحیه ی آراز برگشت .. چندین بار شده بود که آراز در عملیات ها مصدوم می شد و جتی تا پای مرگم می رفت ولی این بار موضوع فرق می کرد دفعه یقبل که دچار حمله ی قلبی شد 4 سال پیش بود که با سحر روبه رو شد . حرفای سحر براش گرون تموم شد نه که حرفاش درست باشه ولی آراز نسبت به تمام حرفایی که در مورد باران زده می شد حساس بود


- چطوری؟


- ای شکر


- یعنی؟


- سعی می کنم خوب باشم ولی می ترسم


- از چی؟


-از اینکه اینبارم اشتباه کرده باشم


- باز باران پیدا شده؟


- آره


- ولی آراز این دهمین بارانه


- می دونم می دونم ولی ..


- ولی چی؟


- این باران انگار واقعا دختر خودمه


- از کجا می دونی؟


-اول به شباهت ظاهریمون شک کردم بعد که راجع به پدر مادرش کنجکاو شدم و دستور بررسی خونشون رو دادم ااونجا یک شناسنامه بدست اومد که همه چیز رو بهم ریخت داریوش قربانی


- نه..حالا از کجا می دونی که این همون باران خودمونه


- نمی دونم فقط حدس می زنم ببین یاسر بعد از مرگ داریوش از ایران می ره و شناسنامه های خودش وسه تا بچه هاش رو همراه زنش تغییر می ده ..بعد از 10 سال به ایران بر می گرده یه مدت تو تهران بود ولی با دیدن خطر به اینجا میاد و تو کوه جا می گیره ولی زن و دخترش می موند همون جا و هر سالی یک بار دوسالی یک بار خونشون رو عوض می کنند .خوب همه ی اینا یه چیز رو می گه این که باران دختر منه


- تو این همه مدرک داشتی و می گی شاید و حدس می زنم . آراز تو رو خدا بگو ببینم چی شد که به این وضع افتادی؟


- شناسنامه ی اول زنش رو پیدا کردند و وقتی بهم خبر دادند اسم دخترشون تو اون نبوده و تو جدیده بوده خوب دیگه نفهمیدم چی شد مخصوصا که باران تمام مدت پیشم بوده


- تو از کی حرف می زنی؟


- تابان .. دختری که مانی آورد


- نه..


تلفن رو خاموش کرد و به سمت اونا برگشت


- ببخشید


- خواهش می کنم


- ایشون برادرم هستند فراز .. همسرشون ساحل خانوم و دختر گلشون ثنا


- سلام خوشحال شدم از اشناییتون


- ما هم همینطور


- عمو دایان فردا داره میاد تا چند روز دیگه هز دستم راحت می شید


- فردا؟ اون که یکی دو روز دیگه می خواست بیاد


- بله ولی انگار برا فردا تونسته بلیط بگیره فردا شب می رسه اینجا ..


- ولی..


آراز با بلاتکلیفی به مانیا نگاه کرد .. مانی سرش رو پایین انداخته بود و داشت فکر می کرد خانواده ی فراز هم سکوت کرده بودند


- من می تونم برم دیدن دانیال؟


- مگه الان می زارند؟


باران با التماس به مانی نگاه کرد


- باشه بریم ببینم چی کار می کنم


- مگه مانی اذن دخولت هستش؟


- می دونم که با وجود ایشون چیزی نمی گند


بعد از خداحافظی از اونجا بیرون آمدند ..باران خودش رو بین اونها غریبه می دید مخصوصا وقتی نگاه های غضبناکه ثنا رو می دید


- کی می رسه ؟


- کی؟


- دایان.


- فردا شب


- .


- نگران نباشید به زودی از دست من و دانیال راحت می شید و این پرونده هم بسته می شه دادگاه هم که سه روز دیگه حکم رو صادر می کنه پس این پروندت هم بسته می شه سروان


- چی داری برا خودت می گی؟


- هیچ .


هر دو سکوت کرده بودند و هر کدوم از دست اون یکی ناراحت بود مانی فکر می کرد که اون داره از دستشون فرار می کنه و ازشون بدش میاد وباران فکر می کرد مانی می خواد هرچه زودتر از دستش راحت بشه


به آی سی یو رسیدند و با اجازه ی مانی وارد شدند خوبی بیمارستان نظامی همین بود ..


دانیال همون طور بود و به جوز ظاهر و اندامش که انگار اب رفته بودند دیروز که با دکترش حرف می زد می گفت که بهتر نشده که هیچ بدتر شده .. درجه ی هوشیاریش رفته رقته کاهش پیدا می کرد ..نهاین یک هفته فرصت داشتند


- خوبه دایان فردا بر می گرده . می خوام رضایت بدم .. دایان هم که از اول موافق بود


- چی شد که راضی شدی؟


- عمو فقط یه نمونشه ..دیروز یه مادر اومده بود پیشم پسرش همسن من بود کلیه هاش مشکل داشتند چند روز پیش یکی اومده بود همسرش نیاز به ریه داشت دختر کوچولویی داشتند فقط گریه می کرد و مادرش رو می خواست و حالا هم عمو اونا رو نمی دونم ولی من با شماها زندگی کردم فقدان عمو براتون سخته .. من فقط دانیال رو از دست می دم اگه کاری نکنم خیلی ها عزیزانشون رو از دست می دند ولی اگه رضایت بدم شاید برا خود دانیال هم همینطوری خوب باشه


- خوبه که به این نتیجه رسیدی نمی خوایی به دکترش بگی کم کم اماده بشند


- چرا ولی مگه نباید دانیال برسه ؟


- چرا ولی تو از الان بگو حداقل ببینند خون دانیال به کدوم بیمارا می خوره


- باشه


با هم به اتاق دکتر دانیال رفتند این مدت از بس رفته بودند که می شناختندش دکتر بعد از ابراز خوشحالی یک برگه به باران داد و اونو امضا کرد ولی تاکید که تو اهدای قلب نفر اول باید آراز باشد و بعدش اگه مشکلی وجود داشت یا خونشون به هم نخورد اون موقع نفرات بعدی باشه


- از کارت پشیمون نمی شی مطمئن باش وقتی لبخند رو رو لب اون دختر بچه مادر و مانیا و تابان دیدی از خودت تشکر می کنی بابت همین کارت منم ممنونم


- می دونم ..بزار من به دایان بگم ..


داشت شماره رو می گرفت که یادش افتاد باید به تقدیر زنگ می زد شماره ی تقدیر رو گرفت تقدیر داشت شام می خورد که صدای گوشیش بلند شد با لقمه که تو دهنش بود جواب داد :


- بله؟


- سلام چی داری می خوردی


- به سلام خانوم خوبی؟ چه عجب یادی از ما کردی داشتم شام می خوردم بفرما


- نه ممنون . می گم بازم مثل همیشه برات یه کاری دارم


- این چه حرفیه من در خدمتم


- یه بلیط فردا دایان می رسه . یه بلیط برا فردا بگیر به تبریز بعد ساعت 7 دایان 6 می رسه


- چشم امر دیگه بلاخره برمی گردی


- اره دیگه دایان بیاد و تکلیفمون روشن شه بر می گردم کم کم باید به فکر مدرسه هم باشم


- خوبه


- خوب تو برو به شامت برس منم به دایان خبر بدم شمارت رو هم بهش می دم


- باشه خداحافظ


- خدانگهدار


مانی خون خونش رو می خورد . باز از تقدیر کمک خواسته بود .. چرا از اون نخواسته بود؟ به باران نگاه کرد داشت با دایان حرف می زد و آمار می داد .بعد از قطع کردن تماس مانی گفت:


- از من بدت میاد؟


- بله؟!!!


- چرا بهم نگفتی من بلیط تهیه کنم ؟ حتما باید اون پسره این کار رو می کرد؟


- من ..من فکر کردم شما مشغول عمو هستید وتقدیر نزدیکه برا همین ..


- همیشه همینطوری می کنی چطور وقتی بخوایی منو می کشونی که برادرت رو ببینی ولی وقتی چیزی می خوایی باید از تقدیر بخوایی


- ولی من . من منظوری نداشتم ببخشید .


باران دیگه نمی تونست حرفای مانی رو تحمل کنه روش رو برگردوند و به سمت حیاط بیمارستان رفت اگر یک دقیقه دیگه اونجا می موند اشکاش می ریخت


مانی هم کلافه دستی به سرش کشید و مشتی به دیوار کوبید : لعنتی


حالا خوب بود که پشت دیوار حیاط بود وگرنه بیچاره بیمارا . بعد هم دنبال باران رفت .


باران تو حیاط زیر چراغ نشسته بود شبای تبریز مثل همیشه سرد بود کمی خودش رو جمع کرد و دستاش رو به خودش فشرد


- پاشو بیا تو سرما میخوری


- .


- مگه با تو نیستم؟


- ..


- قهر کردی؟ بچه شدی؟


- .


- ااااااا چرا جواب نمی دی؟


- باشه ببخشید . ولی تو هم مقصر بودی


- من .فقط نمی خواستم بیشتر از این مزاحمتون شم .. تقدیر نزدیک تر بود همین


- ولی تو حتی به منم نگفتی که ببینی می تونم یا نه


حالا هر دو روی نیمکت نشسته بودند و سکوت کرده بودند ..مانی از دست خودسری ها و بی اعتمادی باران به خودش عصبی بود و باران از این بی منطقی و عصبانیت بی دلیل مانی ناراحت


- پاشو بیریم تو سرده .


- نمی خوام اینجا می شینم تا مهمونای عمو برند . احساس می کنم غریبم بینتون


قبل از اینکه مانی حرفی بزنه باران پوزخندی زد و گفت : هرچند واقعا هم غریبم


- چته امشب؟ داداشت داره میاد ..دیگه ما رو این مدت رو فراموش می کنی ؟


- نه نه اصلا من هیچ وقت لطف شماها رو نمی تونم فراموش کنم ولی.. دیگه کم کم باید جدا شم .. این مدت خیلی وابسته شدم عادت کردم برام جدا شدن از همتون سخته ولی..این روز بلاخره می رسید


- بله..بله


- یعنی چی ؟


- هیچ .. پاشو


ولی قبل از هرگونه حرفی چشم مانی به فراز و خانواده اش افتاد داشتند می رفتند .بلند شد و به سمت اونا رفت باران وقتی جهت حرکتش رو دنبال کرد و به آنها رسید دوباره متوجه نگاه های گاه و بیگاه ثنا به مانی شد آرام بلند شد و به سمتشون رفت و بعد از خداحافظی با اون ها به سمت اتاق آراز رفتند


دلش می خواست امشب اون در بیمارستان می موند .. آخر آن شب روز آخر دانیال بود و هم اینکه با این کار می توانست جبران این مدت رو بکند


- سلام عمو


- سلام کجا موندید پس فراز اینا الان رفتند


- آره دیدیم کمی پیش دانیال بودیم بعد هم رفتیم پیش دکترش


- چیزی شده؟


باران دیگه اجازه ی توضیح بیشتر رو نداد .


- نه فقط می خواستم از اوضاش خبر بگیریم


- خوبه


- مانیا خانوم ؟


- بله عزیزم


- می شه من بمونم امشب؟


- چرا ؟ نه عزیزم مانی می مونه


- هم شما خسته اید هم سروان تازه تابان هم دیگه از تنها موندن خسته شده .. اجازه بدید من بمونم


مانی – ولی.. من می مونم


- نه سروان شما که از وصعیت دایان و دانیال خبر دارید ..اجازه بدد من بمونم


باران با کلی اصرار نهایت تونست اونها رو راضی کنه بعد از رفتن اونا اومد و کنار تخت آراز رو صندلی نشست


- عمو چیزی که احتیاج نداری؟


- نه دخترم .. ببخشید تو هم اذیت می شی ..


- نه این چه حرفیه عمو .من این مدت خیلی به شماها زحمت دادم ..عمو چی شد که حالت بد شد ؟ البته اگه ناراحت نمی شی و فضولی نیست


آراز لبخندی زد و گفت:


- به دخترم یک خبری از دختر گمشدم پیدا کردم .فهمیدم که زندست