وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان مسابقه عاشقم کن3

نمیدونستم اسمشو چی بذارم اضطراب هیجان یا... اسمش رو نمی دونم اما حس جالبی بود حسی که با اینکه نمی دونستم چیه اما ازش نمی ترسیدم. نمی دونم شاید هم به خاطر حسی بود که به دنیل داشتم. نمی دونم چرا ولی تو ون لحظه با جان مقایسش کردم. هر دو تاشون خوش تیپ بودن هر دو پول دار ولی دنیل چیز دیگه ای بود در ضمن من اگه تا اخر دنیا هم مجرد می موندم حاضر نمی شدم با جان ازدواج کنم مخصوصا با اون کاری که با خونوادم کرده بود.
توی همین افکار بودم که صدای شدید ترمز کردن لیموزین منو به خودم اورد مثل این که یه ماشین جلوی لیموزین ما پیچیده بود و راننده هم داشت با راننده ی اون ماشین حرف می زد. حواسم از بحث دو راننده به مگی که خیلی با ولگا صمیمی شده بود پرت شد داشتن خیلی اروم با هم حرف می زدن و همین باعث شد که من گیرنده هام رو واسه شنیدن حرفاشون به کار بندازم.
خوب که گوش کردم دیدم دارن درباره ی من حرف می زنن و همین هم کنجکاوی یا به قول خودمون فوضولیم رو بیشتر تحریک کرد خوب که گوش کردم فهمیدم که ولگا از بوسه ی مصلحتی صبحمون برای مگی گفته. حرفاشون بوی حسادت میداد و این منو بیشتر از همه چیز هیجان زده می کرد.
بعد از حدود ده دقیقه راننده برگشت و به طرف استودیو راه افتادیم بازم اون اضطراب لعنتی به جونم افتاده بود. یهو یاد حرف خانوم جون افتادم همیشه می گفت وقتی اضطراب داری چشماتو ببند و هر چی می خوای از خدا بخواه. منم اومدم همینکارو بکنم اما خودم هم هنوز نمی دونستم چی از خدا می خوام پس بی خیالاین کارا شدم.
انتظارمون خیلی طول نکشید و زود تر از اونی که فکر می کردم به استودیو ضبط رسیدیم. یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم. به محض ورودمون صدای دنیل رو شنیدم که در حالی که به طرفمون میومد بلند گفت:
- دخترا پنج دقیقه وقت دارین زود باشین خودتونو واسه یه زندگی رویایی اماده کنین....

تادنیل به ما رسید ولگا خودشو بهش چسبوند و اول به من نگاه کرد و بعد لباشو محکم به لبای دنیل رسوند. داشتم از حسادت می مردم و هدف اون لعنتی هم همین بود به خاطر همین هم تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم به جاش رفتم جلوی اینه و بعد از رضایت از چهره ی خودم به طرف میز مصاحبه رفتم. کمتر از یک دقیقه بعد ولگا و مگی و دنیل هم اومدن و هر کدوم سر جای مخصوص خودشون نشستن. بعد از اوردن اب برامون مجری برنامه که اسمش جرج بود هم اومد و با همه ی ما دست داد و به جایگاه خودش رفت و در این لحظه بود که برنامه شروع شد......

جرج: سلاااااام به همه بیننده های با حال مسابقه ی ....
همون زمان همه ی اونایی که تو سالن حضور داشتن با صدای بلند گفتن" عاشقم کن"
جرج با لحن پر شور همیشگی ادامه داد: افرین به بیننده های با هوش! همونجوری که همتون میدونید و شاید هم نمی دونید ازروز بر اساس قرعه کشی نوبت ورود این سه تا خوشگل به کاخ رویایی واسه یه روز مشخص می شه. می دونم که همه منتظرین بدونین کی اول می شه اما حالا فعلا تو خماریش بمونین.
خیلی با انرژی حرف می زد و همین بود که تا حدودی اضطرابم رو کم میکرد. دلم نمی خواست هول کنم و طبق معمول هم تو حفظ ظاهر موفق بودم.
جرج رو به دنیل کرد و گفت: دنیل جان، دوست داری کدوم یک از اینا اول بیان تو خونت؟
و بعد هم یه چشمک بهش زد که معنیش خیلی منو می ترسود امیدوار بودم حداقل نیمه ی ایرانیش فعال بشه و کار به جا های باریک نکشه چون اون جوری اگه منو نمی خواست رسما بدبخت می شدم.
دنیل: خب راستش... هم ولگا هم مگی منتظر جواب بودن و اینو به تابلو ترین نحو ممکن نشون دادان من هم خیلی دلم می خواست نظرشو بدونم اما خودمو بی تفاوت نشون دادم. دنیل چند ثانیه ای مکث کرد و بعدش با یه لحنی که شیطونی ازش می بارید گفت: نمی دونم.
از جوابش خوشم اومد خیلی ادم جالبی بود. به مگی و ولگا نگاه کردم دو تاشون مثل بادکنکایی شده بودن که بادشونو در جد تیم ملی خالی کرده باشن خیلی ضد حال خورده بودن و این حالتشون کیف منو تکمیل کرد.
جرج هم که انگار مثل من از حواب دنیل کیف کرده بود با خنده ادامه داد: و حالااااااااااااااا..... نفس هاتون رو تو سینه حبس کنید چون لحظه ی نهایی نزدیک است فقط دو دقیقه مونده تا تکلیف معلوم شه. اون گوی طلایی که گوشه سمت چپ میز هست رو نگاه کنین.... این همون گویی هست که سرنوشت رو مشخص می کنه.
تا حالا به گوی طلایی دقت نکرده بودم. یه گوی خوش رنگ یا پایه های موج دار روی میز قرار داشت. یه سری توپ توش بود که احتمالا اسمای ما توشون نوشته شده بود چیز جالبی بود با دیدنش خوش حال شدم نمی دونم چرا ولی اضطراب اولیه رو نداشتم....
جرج هم که انگار کرم داشت فقط سعی داشت اضطراب ما رو بالا ببره. سعی می کردم به حرفائ توجه نکنم تا اینکه یهو با داد و فریاد گفت:
به اون تایمری که با پروژکتور روی زمین تصویرش افتاده نگاه کنید فقط یک دقیقه تا لحظه ی نهایی مونده... سه دو یک و حالاااااااااا
تایمری که روی زمین بود شمارش معکوس رو شروع کرد سعی کردم اضطرابم رو پایین بیارم به اخاطر همین یه صلوات زیرلب فرستادم. نا خود اگاه چشمم به اون سمت که دنیل بود افتاد ارو بلند شد و به طرف گوی طلایی رفت. سرمو بر گردوندم و به ولگا و مگی نگاه کردم دو تاشون سرشون رو انداخته بودن پایین.
پنج... چهار... سه... دو... یک
سه تایی همزمان سرمونو اوردیم بالا و به دنیل نگاه کردیم مثل این که استرس ما به جرج هم سرایت کرده بود چون داشت ساکت و اروم به ما نگاه می کرد. دنیل با دستاش گوی رو چرخوند و اولین توپ رو بیرون اورد سرشو باز کرد و جلوی دوربین گرفتش:
" نفر اول مگی ادواردو."
مگی از سر اسودگی نفسشو بیرون داد و با غرور به ما نگاه کرد. دستای دنیل دوباره داخل شد و گوی بعد رو بیرون اورد و باز هم...
" نفر دوم ولگا تیمبرتون"
حالا هر دو با غرور به من نگاه می کردن ولی من خیلی ناراحت نبودم نمی دوم چرا ولی یه جورایی خوش حال هم بودم .
جرج گفت: دنیل خیلی زرنگی خوشگل ترینشونو گذاشتی اخر که مزش از یادت نره و خودش با صدا خندید.
ولگا و مگی از این حرف جرج ناراحت شدن و دنیل به لبخندی بسنده کرد. ناراحت به نظر می رسید ولی دلیلش رو درک نمی کردم.
جرج ادامه داد: خب یه اهنگ پخش میشه و بعدش با سه نفر مصاحبه می کنیم. از دنیل عزیز خواهش می کنم یه اهنگ رو انتخاب کنه
دنیل بعد از کمس فکر گفت: اهنگ pretty girl مناسب این برنامست.
چند دقیقه بعد اهنگ شروع شد...
Uh uh uh aahh uh uh
I can do the pretty girl rock rock
Rock to the pretty girl rock rock rock
Now what’s your name

My name is Keri, I’m so very
Fly oh my is a little bit scary Boys wanna marry looking at my deri
And you can stare but if you touch then ima beri

Pretty as a picture
Sweeter than a swisher
Mad cause I’m cuter than the girl that is with ya


I ain’t gotta talk about it baby you can see it
But if you want ill be happy to repeat it

My name is Keri, I’m so very
Fly oh my is a little bit scary Boys wanna marry looking at my deri
And you can stare but if you touch it ima beri

Pretty as a picture Sweeter than a swisher
Mad cause I’m cuter than the girl that is with ya
I can talk about it cause I know that I’m pretty
If you know it too then ladies sing it with me

All eyes on me when I walk in,
No question that this girl’s a 10 Don’t hate me cause I’m beautiful. Don’t hate me cause I’m beautiful. My walk my talk the way I dress It’s not my fault so please don’t trip
Don’t hate me cause I’m beautiful Don’t hate me cause I’m beautiful

Aye, now do the pretty girl rock rock rock
Do the pretty girl rock rock rock Do the pretty girl rock rock
All my ladies do the pretty girl rock rock rock
Do the pretty girl rock rock rock Do the pretty girl rock rock
Do the pretty girl rock

Now were you at, If your looking for me you can catch me
Cameras flashing, daddies turned his head as soon as I passed him Girls think I’m conceded cause I think I’m attraction
Don’t worry about what I think why don’t you ask him

Owoaah!
Get yourself together don’t hate(don't do it), jealous is the ugliest trait(ohh, don't do it)
I can talk about it cause I know that I’m pretty
If you know it too then ladies sing it with me

All eyes on me when I walk in, No question that this girl’s a 10 Don’t hate me cause I’m beautiful. Don’t hate me cause I’m beautiful. My walk my talk the way I dress It’s not my fault so please don’t trip


Don’t hate me cause I’m beautiful Don’t hate me cause I’m beautiful Doing the pretty girl rock rock rock
Do the pretty girl rock rock rock Do the pretty girl rock rock
Do the pretty girl rock rock
All my ladies do the pretty girl rock rock rock


Get along with your pretty girl rock rock rock
Still show me your pretty girl rock rock rock
All my ladies do the pretty girl rock rock rock Sing it with me now

All eyes on me when I walk in,
No question that this girl’s a 10 Don’t hate me cause I’m beautiful. Don’t hate me cause I’m beautiful. My walk my talk the way I dress It’s not my fault so please don’t trip
Don’t hate me cause I’m beautiful Don’t hate me cause I’m beautiful [x2]

Owoahaha!

اهنگ قشنگی بود و البته مثل اینکه هورمون های قر دادان رو شدیدا توی ولگا تحریک کرده بود چون هکش داشت خودشو تکون میداد اخی بچم قر تو کمرش خشکیده.
وقتی که اهنگ تموم شد جرج گفت:
- خب دیگه حالا هر چی که باشه نوبت مصاحبه با این شرکت کننده هاست از نفر اول یعنی مگی شروع می کنیم.
و به مگی که لباسش همهی اجزای بدنش رو به طور کامل نشون میداد چشمک زد. مگی از وقتی که ما این جا اومده بودیم خیلی عوض شده بود بیشتر با ولگا می گشت و این جوری شده بود. توی این دوازده سالی که با هم دوست بودیم هیچ وقت این جوری لباس نپوشیده بود. نچ نچ نچ براش متاسفم
جرج: مگی جان لطفا بیا بالا
وقتی که جرج اینو گفت تعدادی از حضار توی سالن دست زدن و مگی با عشوه ای کاملا خرکی رفت و پیش جرج وایساد.
جرج: چه حسی داری؟!
- خوشحالم
- مگی اضطراب هم داری؟
- اوهوم
- به نظرت در برابر بقیه شرکت کننده ها شانسی هم واسه ورود به کاخ ارزو ها داری؟!!!
و یه لبخند ژکوند به من زد. مگی که منظور جرج رو خوب فهمیده بود ابروهاش رو یکم تو هم برد و گفت:
- امیدوارم که داشته باشم اخه همه ی اونایی که اون جا نشستن یه زمانی با من دوست بودن پس ما می تونیم با هم کنار بیایم.
طعنه ای که توی کلامش بود خیلی واضح تر از اونی بود که فکرشو می کردم. یکم ناراحت شدم اما زود خودمو به بی خیالی زدم.
جرج:نظرت رو درباره ی مرد خوش تیپ ما بگو
مگی با یکم ناز به دنیل نگاه کرد و گفت: معلومه که دیوونشم
جرج در حالی که یه پوزخند گوشه ی لبش خودنمایی می کرد دوباره پرسید: خب به نظرت نظر اون درباره ی تو چیه؟!
مگی که معلوم بود انتظار شنیدن این سوال رو نداشت با حالتی که دست پاچگی توش داد می زد یه چشمک به دنیل زد و گفت وقتی رفم خونش نظرشو ازش بپرسین
جرج: ممنون از جوابت.... خب دیگه سوالی ندارم حرف خاصی نداری؟!
- نه فقط می خوام بگم واسه س فردا لحظه شماری می کنم.
جرج: خب پس از همین حالا لحظه ها رو بشمار تعدادش رو به ما گزارش کن
با این حرفش مگی بنفش شد و کل سالن هم زدن زیر خنده و به این ترتیب می با یه حالتی که عمق ضایع شدنس رو نشون می داد اومد توی جایگاه نشست.
جرج: و حالا ولگا.... دختری اصیل از تبار روسیه
ولگا متوجه طعنه ی کلام جرج شد. کلا جرج مثل اینکه امروز از دنده ی چپ بلند شده بود و همه رو ضایع می کرد نمی دونم روی چه موضوعی درباره ی من می خواست کلیک کنه؟
وقتی که ولگا بلند شد جمعیت بیشتری تشویقش کردن. تو صورت مگی رگه های حسادت رو می دیدم. همیشه وقتی حسودی می کرد دور دماغش قرمز می شد و قیافه ی خیلی با مزه ای پیدا می کرد.
جرج: احساست؟!
- به نظرم این ادامه ی مسابقه الکی هست چون معلومه که دنیل منو انتخاب کرده
اوه اوه اوه اعتماد به سقفو برم من!
جرج: از کجا مطمئنی؟!
- سریه
و دو باره همان وزخند که به خیابونی بودن ولگا اشاره داشت
- اضطراب داری؟!
- خیلی کم
- خب خب خب نظرت درباره ی دنیل؟!
- خیلی باحاله از همه نظر
و عمدا به دنیل نگاه کرد که عکس العملشو ببینه و دنیل هم یه دونه از اون خنده های دختر کش تحویلش داد که حسادت رو در من فعال کرد.
- و نظر دنیل درباره ی تو؟!
- باحالم
جرج با خنده گفت: پس چه حال تو حالی شود
- و حالاااااااا..... مهرسا

تا اینو گفت همه ی سالن با هم شروع به دست زدن کردن و این اون یه ذره حسادت رو از بین برد.،....

رمان مسابقه عاشقم کن2

رمان مسابقه عاشقم کن2

بین ما برگه هایی توزیع شد که توش از ما جواب خواسته بود و سی دقیقه وقت داشتیم که جواب بدیم
1.عذای مورد علاقه ؟کله پاچه .سیراب شیردون ...دیزی....{نترس خالی بستم پیتزا و امثالش}
2.ورزش مورد علاقه :به ورزش هیچ علاقه ای ندارم
3.رنگ مورد علاقه:مشکی .قهوه ای .قرمز .لیمویی
4.شغلی که دوستداری داشته باشی:وکیل یا وزیر
5.من رو تا چه حدی دوستداری ؟در حد پولای خوشگلت و بیسکوییتات
6.اگر من بمیرم ایا همسر دیگه ای اختیار میکنی؟نه دیگه با اون همه ارثی که برام بمونه مگه دیوونم
7.اگه بهت خیانت کنم؟هیچی خوشحالم میشم و با طلاق نصف اموالت مال من میشه جهنم الضررسگ خورد به نصفم راضیم
8.اهل سیگار و مشروبات الکلی هستی؟سیگارو یکی دوو باری دوتا پک زدم ولی مشروب تو کتم نمیره
9.قبل از من با چند نفر بودی؟با هیچی ....چون هیچکدومشون به پولداریه تو نبودن عزیزم
10جذابیت من؟چشمات.
سی دقیقه تموم شد و برگه ها رو برگردوندیم
دنیل برگه ها رو تحویل گرفت و شروع کرد جوابای مارو خوندن من نمیدونستم که جوابا رو قراره بخونه حسابی شرمنده دم هرموقع نوبت به جوابای ما میرسید من جسابی سرخ میشدم و همه بهم میخندیدن و دانیال سرتاسف تکون میداد
مجری:خوب حالا وفتشه امتیازاتو رد کنی بیاد دنی
دنیال رفت بالای سکو و گفت:از امتیاز بالا شروع میکنم تا به پایین اول:الیشیا 17 امتیاز
مگی.16
ولگا.13
میمی.13
مهرسا .1
همه بهم خندیدن و مجری گفت :میشه بپرسیم یک رو به چی دادید ؟
معلومه به صداقتش
همه خندیدن و من که حسابی از کوره بدر رفته بودم سرمو انداختم پایین .......یکم از این که مگی امتیازش انقدر بالا شده بود حرصم گرفته بود ولی بروی خودم نیاوردم ......من فقط میخواستم حال دنی رو بگیرم ولی این قضیه خوندن جوابا و امتیاز دهی به اونا حال خودم رو اساسی گرفت
همگی از سالن اومدیم بیرون و هرکسی رفت پی یه کاری مگی اومد به سمت من:سلام ....چطوری....خوشم اومد خوب قهوه ایش کردی
:نه که خودم قهوه ای نشدم
:نه که بگم خیلی .......
خیلی خیلی عصبانی بودم به سمت اتاق کار دنیل رفتم و بدون در زدن رفتم تو و درو هم با لگد بستم
دستشو گذاشت پشت سرش و با لبخند نگام کرذ:سلام جیگر من
:سلام .......چطوری چیکار میکنی با زحمتای ما
از زور عصبانیت رفتم جلو ویه مشت محکم زدم روی میزش :این داستانا چی بود چرابا ما هماهنگ نشده بود که قراره خونده شه جوابا .....باید این قسمتو پاکش کنید فهمیدید؟
دوباره مشت دیگه ای کوبیدم و گفتم :فهمیدی وزغ چشم زاغ بد ترکیب
دستمو گرفت و گفت:خوب من فکر کردم بخونم جالب تره اصلا نگران نباش مرحله های بعدم هست مثلا رقص....شنیدم خیلی خوب میرقصی؟مرحله بعدی رقص یا عشوه است
من واسه تو عشوه بیام .....تو ی وزغ زاقوری.....عمرا.......زود باش بگو اون فیلما بیارن تا همه ندیدن .....ابروی منو نبردی
چنان داد محکمی کشیید که سرتا پام یخ کرد ......:ساکت شو و داد نزن.....چطور تو همه رو مسخره میکنی و میخندی.....یوقتایی هم باید دیگران به تو بخندن .....فهمیدی
:بدو بابا.............تو مرحله بعد جبران میکنم تا کفتون ببره
مرحله بعدی فرداس....امیدوارم جبران کنی ودیگه هم بدون در زدن نیای تو
:چون تو گفتیا....برو باو
رفتم بیرون ......ولگا که منو عصبی دید گفت:از چی انقد ناراحت میشی.....خب اینکه تو گدا گشنه ای رو که هممون میدونستیم ولی کاش خودتو انقدر ضایع نمیکردی
با عصبانیت رفتم جلوش وایسادم :اون فقط یه شوخی بود
باشه شوخی بوده تو راست میگی
:حملهه بردم سمتش و یقشو گرفتم :دهن گشادتو ببند .................................
دنیل اومد بیرون و داد زد :چه خبره دخترا ؟
داشت کم کم گریم میگرفت:چه خبره تو با اینکار احمقانت ابروی منو جلو تمام مردم دنیا بردی
دنیل:همه میدونن شوخی بوده و همه میدونن که تو ادم شوخ و شیطونی هستی تازه طرفدارات خیلی زیاد تر از بقین غصه نخور.....ولگا با تمام عشق و علاقه ای که بهت دارم ....جدیدا خیلی موش میدونی........خودتو قبل از اینکه اتفاق دیگه بیفته اصلاح کن
ولگا با خشم به من نگاه کرد
اب دهنمو قورت دادم و با نفرت بهش نگاه کردم .
دنیل:مهرسا ....یه دقیقه میای با من ؟
سرمو به نشانه مثبت تکون دادم
با هم همقدم شدیم و به سمت جنگل رفتیم :ببین من مثل تو میخواستم شیرین کاری کنم .......در ضمن نترس تمام این چیزا داره ضبط میشه واسه برنامه حتی دعوای تو و ولگا هم ضبط شده از این مسایل نگران نباش
با چشمای پر اشک نگاهش کردم:دیگه کار از کار گذشته
دستشو دور کمرم انداخت و در گوشم زمزمه کرد:فکر کردی من میتونم تورو از دور خارج کنم
چشمام گرد شد ......
با تعجب نگاهش کردم
:دستتو بردار
دستشو برداشت و دستمو گرفت .......ببین من دارم یه حسایی بهت پیدا میکنم.....یه حس قشنگ ......حس میکنم خیلی بکارم میای....دوست دارم تا اخر عمر تو این خونه بمونی .......و ...میتونی پیش خدمت من باشی و سوپ سرو کنی
نظرت چیه
با مشت تو شکمش کوبیدم .....
و از کنارش دور شدم
شب هممون دور هم جمع شدیم دنیل ماهی اورده بود تا کباب کنه ......اتیش روشن کردیم ........ولگا نشست روی پای دنیل و مگی هم اونور بهش لم داده بود و اقعا از کارای مگی متعجب بودم خیلی جلف شده بود .....و باز ترین لباسا رو بین ما میپوشید بچه ها بااجازه تون این شرابو خودم میخورم چون درصدش بد بالاست و وقتی بیدار شید ممکنه اتفاقای بدی افتاده باشه شما هم که بی جنبه و شما هم میتونید با این شامپاین ها بازی کنید
همه جز من لیواناشونو گرفتن بالا
به سلامتییییییییییییی
دنیل :خوب بچه ها کسی بلد هست شعر بخونه
هیچکس جواب نداد
بچه ها بااجازه تون این شرابو خودم میخورم چون درصدش بد بالاست و وقتی بیدار شید ممکنه اتفاقای بدی افتاده باشه شما هم که بی جنبه و شما هم میتونید با این شامپاین ها بازی کنید
بعد از سکوت مگی :بخون دیگه مهرسا ......مهرسا صداش خیلی قشنگه ....
به مگی چشم غره رفتم ولی دست ورنداشت
دنیل گفت:لوس نشو بخون
اصلا ادم خجالتی نبودم شروع کردم به خوندن
دردو نفرین دردو نفرین بر سفر باد سرنوشت این جدایی دست او بووووود
گریه مکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد عاقبت دلهای ما با غم هم اشنا کرد....
ای شکست خاطر من روزگارت شادمان باد ای درخت پرگل من نو بهارت ارغوان باد
اینا رو که خوندم دیدم دنیل پاشد رفت ......
همه با تعجب نگاهش کردیم......الیشیا:زیادی با احساس خوندی با اینکه ما زبونشو نفهمیدیم ولی خیلی حس داشت
میمی:برو دنبالش .....ببین چش شد
یرمو تکون دادم و رفتم دنبالش هنوز وسطای جنگل بود به سمتش دویدم ودستاشوگرفتم .......:کجا میری چی شد یهو
مجبورش کردم نگاهم کنه.....
به فارسی گفت:نمیدونم چم شده
چشماش پر اشک بود
روی تخته سنگی نشست و من هم جلوی پاش بیا بریم زشته
:شما بازی کنید
:نه .....بیتو هرگز....ببین یه امشبه باهات مهربونما
صورتمو میون دستاش نگه داشت....چند سال پیش رفتم ایران برای کار بایه دختری اشنا شدم به اسم شیدا...........خیلی زیبا بود خیلی هم شبیه به تو بود توی مهمونی دیدمش......داشت با گیتارش این اهنگو میزد و میخوند ......نمیدونی چجوری عاشقش شدم.....ولی اون صلا عاشق من نبود
ازدواج کرد منم تو عروسیش بودم فکر میکنی با کی؟با پدرم......چرا چون پدرم پول دار تر از من بود ......اولاش میگفت عاشقمه ولی بعد که بابای عوضی هوس بازم پا پیش گذاشت ...گفت که فقط به فکر پوله خیلی رک .....و پدرم هم تهدیدش کرده بود که اگه با من عروسی کنه دیگه ارث بی ارث ....اون الان مادر منه .....یه برادر هم ازش دارم به اسم کیوان ......که یه سالشه.......وقتی ت. رو میبینم تمام خاطرات اون لعنتی برام زنده میشه ....الان زن بابامه ولی بارها خواسته اغفالم کنه از وقتی مادرم شده همش ازم خواسته های ناجور داره .....و میخواد با هم باشیم ..........اونا الان میامی زندگی میکنن من هم عین خر جون کندم......تا به بابام برسم و مثل اون دخترای زیبا رو جذب کنم.....وای.....به هر حال اون تا به اخر به من نامحرمه .....من الان به هیچی ایمان ندارم یه زمانی با ایمان ترین ادم دنیا بودم با اینکه مادرم اسپانیایی بود مسلمون شدم نماز خوندم و.........ولی بعد از اون هیچی برام مهم نیست.....هیچی ......میخوامم حال شما دخترای هوس باز رو بگیرم .......
:من فقط محض شوخی این مسخره بازیا رو درمیارم
:اونم همین حرفا رو میزد اولاش اما شوخی شوخی جدی شد ....از همتون متفرم......از همتون
اومد پاشه بره که دستاشو گرفتم
:لعنتی تو خیلی شبیه اونی.........میدونی دوسال توی تیمارستان بستری بودم بخاطرش......اما اون چی جلوی چشم من لبهای پدرمو میبوسید .....چرا چون نمیخواستم به بابام خیانت کنم و بعد از تاهلش باهاش رابطه داشته باشم ....همش دلمو میسوزند....اصلا چرا دارم اینا رو بتو میگم
دیوانه وار گریه میکرد........دلم سوخته بود حسابی ...نمیخواستم ازم متنفر باشه .....:ببین من مثل اون نیستم
جلوی پام زانو زد و به چشمام خیره شد:شیدا......شیدای من.....
:تو دیوونه شدی؟
:نه....اره نمیدونم
بلند بلند شروع کرد به خندیدن ......دستاشو گرفتم دستمو ول کرد و دستشو دور کمرم انداخت و منو بالا برد تا هم قد خودش شدم :شیدای من .....اومدی پیشم تا اخر بمونی؟مگه نه .....؟از تهران متنفرم که هم تو رو بهم دادو هم گرفت....دیگه جلوی چشم من پیش اون مرتیکه نرو....خوب؟
دهنش شدیدا بوی مشروب میداد .....داشتم عق میزدم
:من شیدا نیستم دنیل من ....من مهسرام استخونام شکست بذارم زمین .........
::دیگه نمیذارم از دستم در بری....مال منی عوضی.........خدایا ....نه من کافرم خدارو نمیشناسم من باهاش قهرم
واقعا دیوونه شده بود لبهاشو به لبام نزدیک کرد
:داد زدم دنیل ....تو مستی....چرا ؟ولم کن حماقت نکن
محکم لباشو گذاشت روی لبام و گفت:تو هر کی هستی دوسش دارم هرکی
مجدادا میخواست ببوستم که لگدی نثارش کردمو ولم کرد....همون موقع صدای مگی به گوش رسید
:بچه اینجان
دنیل سرشو خاروند کم کم داشت مستی از سرش میپرید.......ولی تلو تلو میخورد
ولگا رفت زیر بغلشو گرفت و گونشو بوسید:عزیزم هانی چقدر تو مستی هات میشه
دنیل»تو ام هاتی جیگر ....خیلی هم هات میشه منو تارختخوابم همراهی کنی؟
:البته از خدامه
بعد پوزخندی به من زد و گفت :خوب بچه ها بای بای فکر کنم شما باید تا دیر نشده اثباباتونو ببندید
همه اینو شوخی گرفتن و خندیدن جز من چون منظورش دقیقا به من بود .....
همه قید شامو زدیم و رفتیم ویلا چیپس و ماست برای شام خوردیم ولگا هنوز اونجا بود میمی:وای بچه ها کاش منو میخواست واسه امشب
به حالش تاسف خوردن جایز بود ولی نفس عمیقی کشیدم و به سمت تختم رفتم
مگی با لحن موذیانه ای پرسید نفهمیدی چرا یهو رفت؟
:نه....یعنی چرا .....خیلی مست بود شب به خیر بچه ها داشتم مسواک میزدم که صدای ولگا رو از پشت در شنیدم یعنی برگشته چجوری رضایت داده گوشامو تیز کردم
الیشیا:ولگا چی شد ؟نخوابیدی اونجا ....نگو که پاکدامنی و شرم و حیا و اینا
همه وازجمله خودش خندیدن
:نه ....مست بود مستیش پرید به من گفت:که تو اتاقم چیکار میکنی .....و بهتره که بری ....میخوام تنها باشم .....و خلاصه اصلا نزاشت بمونم
مگی:ترسیده ایدز بگیره
:دهنتو ببند
خسته رفتم تو اتاق و زیر پتو .....اصلا نمیشد بخوابم به یاد اون حرفاش از طرفی قلبم داشت مثل دیوانه های زنجیری خودشو تو درو دیوارمیکوبید....دستمو رو قلبم گذاشتم انگار بوسش تزریق محبت بود به قلبم .....

به خودم تشر زدم به قلبم گفت:هویییی......عشق بی عشق .........اون ازتو متنفره بعدشم خیانت به دوست تو مرام من نیست من فقط الان باید به مگی کمک کنم ......

صبح روز بعد با نوازش مگی بیدار شدم :هوی جیگر پاشو بیا بریم.....مسابقه دوم شروع شد مطمنم تو این یکی میبری با تعجب نگاش کردم:به این زودی؟
:زود نیست که ساعت 12 تو دیر بیدار شدی پاشو یه عربی برقص تا حال کنیم .....
عاشق رقصیدن بودم با مگی رفتیم پیش بقیه بچه ها که تویه اتاق داشتن لباس مورد نظرشونو انتخاب میکردن
:مگی من هنوز صورتمم نشستم ....
:به نطرم این لباس مسی رنگه خیلی بهت میاد
:اره .رنگشو دوست دارم .......خوشمله ....من عاشق لباس عربیم......
این نقاب رو ببین....وای محشره
:تو چی
:من هیپ هاپ میرقصم
هر کسی لباسی رو انتخاب کرد و رفت سوی خودش ....من لباسو برداشتم و رفتم سراغ یه میز توالت که توی اتاق گریم بود .....حسابی ارایش کردم ....مثل عربا خط چشم غلیطی کشیدم و لباس رو پوشیدم هیکلمو عالی نشون میداد عاشق خودم شده بودم توی ایینه واسه خودم عشوه اومدم و بوس فرستادم:کیه که تو رو نخواد اخه؟
مگی:خوبه خوبه اعتماد به سقف
:اوه تو اینجایی وای چقد خوشمل شدی جیگر....
:نه به خوشگلی بعضیا .....
:بدو بابا..... بیا بند لباسمو برام ببند
اومد پشتم و بند لباس رو برام بست :چقد رنگش به رنگ پوستت و چشات میاد....عجب هیکلی داری کثافت من بدبخت عین یه غاز گردن دراز لاغرم
:چاق میشی
ولگا اومد تو و چشاش با دیدن من گرد شد ولی نخواست بروی خودش بیاره خیلی بی تفاوت پرسید :اوه میخوای رقص عربی انجام بدی؟
:اوهوم توچی
:من هیچی.....رقص هات.....رقصی که اب از لبو لوچه ی عشقم راه بندازه.......بذار عروسی کنیم یکاری میکنم نتونه یه ساعت ازم جداشه
مگی با عصبانیت بند لباس منو محکم کرد و با خشم بهش نگاه کرد :اونوقت ما هم بوقیم؟
:نه عزیزم ....شما سیاه لشگرید
:دست مگی رو گرفتم و از جلوش رد شدم البتته با یه پوزخند درست و حسابی
اونور الیشیا و می می نشسته بودن و البشیا موهای می می رو میبافت با دیدن من نگاهش جا موند:وای دختر چی شدی
می می :همه اسیایی ها خوشگلن
ولگا:البته نه زیبا تر از باربی های اروپایی
زنگ به صدا دراومد و ما به سالن رفتیم ....به نوبت وایسادیم تا رقصمون رو درمقابل دوربین نشون بدیم .....الیشیا اول رفت و یه رقص محلی افریقایی رو به نمایش گذاشت ....قشنگ بود اما بیشتر به یه نمایش درام شبیه بود تا رقص و حوصله سر بر و حتی مجری هم اینو اعلام کرد اما دنیل فقط با سکوت و اخم تشویقش کرد
نفر بعدی .....ولگا بود که یه رقص به قول خودش هات رو نمایش میداد که واقعا واسه مردها خطرناک بود اون حرکات واقعا ناجور بود به خصوص با اون لباسی که سر جمع....نیم متر هم نبود تقریبا لباس زیر زنونه ای بود که .....تو ر از اینور اونورش اویزون بود و به رنگ یاسی بود نمیدونم چرا حسادتم گل کرد .....دلم نمیخواست هیشکی از من سر تر باشه ....شایدم...هیچی
مجری:واییییییییییییییی....... ..اون مثل حوری میمونه با تورش و اون هیکلش......دنیل نظر تو چیه
دنیل لبخندی رو به دوربین زد :خوب ....محشره
نفر سوم می می بود رفت توی صحنه و رقص فانتزی و لوسی رو انجام داد که به نظرم بدترین رقصی بود که دیده بودم حیف اون ارایش زیبای روی صورتش .....
و اما مگی.....با لباس اسپانیایی قرمز رنگ با اون دامن بلند تیکه تیکه قشنگ بود.....
دانیل عرق ملیش گل کرد و به احترامش ایستاد
مجری:چه چیزی تو رو بوجود اورده دنیل
دنیل دستشو مشت کرد و به هوا برد :زنده باد .....زنده باد .....اسپانیا
و رفت جلو و مگی رو بوسید
مجری:خوب و حالا اخرین و محبوبترین عضو این گروه رقیب.....مهرسا.....از نظر دوستان فیس بوکی اون محبوبتر از همه و زیبا تر از همه اس ....
نمیدونم چرا استرس داشتم به صحنه که رفتم همه حاضرین جز ولگا برام دست زدن .....
مجری:از لباسش معلومه که میخواد برامون عربی برقصه وای با اون لباس معرکه اس .....
دنیل خیلی خوب رم زوم کرده بود حرفای دیروزش چنان عصبیم کرده بود که دلم واقعا میخواست که عاشق خودم بکنمش و بعد بزنم به چاک......
رقصو شروع کردم مثل یه مار به بدنم پیچ و تاب میدادم ....درست مثل یه مار......همه ساکت بودن انگار حتی نفس هم نمیکشیدن ...و من مسلط تر از همیشه بکارم
نگاهم مدام به دنیل بود و وسط رقصم براش بوسه ای فرستادم .....حسادت ولگا از دورپیدا بود از دور دیدم که تو رلباسشو تو دستاش فشار میده اون لرزش اندام اون پیچ و تاب ها کار خودشو کرده بود همه حسابی کف زدن...... دانیل اومدجلو بدون هیچ حرفی روبروم وایساد و به چشمام نگاه کرد
دوباره همه ساکت شدن
دنیل نقاب رو از چهرم برداشت به وضوح لرزش لبها و پلکشو حس میکردم دستای خودمم میلرزید
مجری:زیبا ترین رقص و رقصنده ای که به جرات ندیده بودم ...اقای سیمپسون بفرمایید
سیمپسون همون رقاص معروف از در الماس شکل وارد شد و همه به احترامش وایسادن روی صندلی نشست و تشکرکرد:من از دور کار همه ی رقاص ها رو نگاه میکردم به نظرم کار مگی و ولگا از همه بهتر بود ولی رقص مهرسا بهترین بود...بهترین ....
دنیل بد جوری به من زل زده بود و چشم ور نمیداشت اما حتی مجری گستاخ هم جرات نداشت بهش کنا یه بندازه
:دنیل نمیخوای فرد حذفی رو مشخص کنی
دنیل :چرا ....البته که میخوام ....مهرسا برو وایسا پیش بقیه دختر ها.....
خدا رو بخاطر از دست دادن اون نگاههای سمج شکر کردم و پیش بقیه وایسادم
همه قلباشون میزد ولی من نه....انگار مطمن بودم که اون انتخاب من نیستم
:من تونستم با همه ی شما ها ارتباط برقرار کنم الا یه نفر.......میمی به نظر من منو و تو از هیچ نظری به هم شباهت نداریم....ینی اخلاقیات تو با من جور نیست......
می می خیلی بیخیال گفت:نه .....ممنون .....
و با همه ما خدافظی کرد و رومونو بوسید و رفت تا باهاش مصاحبه بشه ......
با اهنگ غمناکی اون بدرقه شد و رفت
مجری:هی نمیخوای.....نمیخوای مرحله بعدی رو به بچه ها بگی.....
:چرا ....مرحله بعدی اینه که من با هرکدوم شما قراره یه روز زندگی کنم مثل زن و شوهر .....
ولگا جیغی کشید و مگی رو بغل کرد .......عالیه ...عالی
من به الیشیا نگاه کردم اون هم خوشحال بود....ولی من نه من مسلمون بودم خدا کنه نخواد زیاده روی کنه
دانیل با لبخند مرموزی نگاه کرد و گفت:شما باید فکر کنید واقعا همسر منید ......و تمام هنراتونو بریزید که قلب منو تصرف کنید
اما شب همه مهمون من میریم شام بخوریم.....
هممون جیغ کشیدم و همدیگرو بغل کردیم .....
شب شد لباس ساده ای پوشیدم و موهامو شونه کردم خط چشمی پر رنگ هم دور چشمام کشیدم و به همراه بقیه راه افتادم دانیل وسط باغ کنار میز و صندلیا وایساده بود ......من کنار الیشیا نشستم و مگی و ولگا پیش هم جدیدا مگی خیلی با ولگا رفیق شده بود و دلیلشو نمیدونم .....
دنیل :بچه ها خوشحالید دوستتون رفته ؟
مگی:اره ....تو اون دختره ی چشم تنگ زرد پوستو میخوای چیکار کنی؟
از این همه تغییر رفتار جا خوردم
ولگا:گیو می فایو هانی......واقعا ادم اروپایی ها رو ول میکنه میره سراغ اسیایی ها
دانیل پوزخندی ز د و به الیشیا نگاه کرد :
الیشیا:به نظرم دوست خوبی بود
دانبل تو چی میگی مهرسا
:نظر منم همینه .................به اندازه ی توانش مثل یه دوست بود
دنیل نگاهشو با محبت به من دوخت و گفت :که ممنونم
شام رو اوردن میگو بود همه در سکوت خوردیم .....خیلی خوشمزه بود .......با اون سس تند....محشر بود
دنیل گفت :دخترا من عاشق بچه هام کدومتون حاضره برای من بچه بیاره و هیکلشو بهم بزنه
ولگا لبهای دانیل را عمیقا بوسید .....یه حسی بودم دلم اتیش گرفت....
ولگا:تو منو بگیر عشقم واست ده تا بچه میارم .... همشون مث خودت ناز باشن
سرمو پایین انداختم تا اون صحنه رو نبیینم
الیشیا:منم بچه ها رو دوست دارم
مگی :نه ....من دوستشون ندارم اما بخاطر تو به یکی حاضرم
دنیل :انقدر به من نگاه کرد که مجبور شدم جواب بدم از بوسه های اتشین دنیل و ولگا خیلی سوخته بودم .......اشکم توی چشمام جمع بود :نه اصلا حاضر نیستم ....چون نمیخوام مثل پدرش عوضی باشه و با دخترای یه کشو ر بازی کنه
از مشتمو روی میز کوبیدمو از جام بلند شدم که برم که صدای ولگا رو شنیدم:دیوونه اس بابا این
سر رام توقف کردم و لیوان مشروب دنیل رو برداشتم و توی صورت ولگا ریختم :دیوونه من نیستم تویی ...زنیکه خیابونی
انقد لحنم محکم بود که ولگا ساکت شد ....
دنیل :بچه شدی ......واقعا که کودنی
با عصبانیت شیشه مشروب روبرومو ورداشتم وروی سر دنیل ریختم :از تو هم بدم میاد تو حق نداشتی به اون فضاحت می می رو .....می می رو حذف کنی .....
همه چشاشون گرد شده بود مگی:اوه ینی تو انقدر بخاطر حذف اون دلت سوخته ؟
:اره.....من
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از جام بلند شدم که برم دنیل:کجا وایسا باید بخاطر این گندی که زدی جواب بدی
:بدو بابا
با عجله به سمت ویلا دویدم .....نمیدونم چه مرگم بود من از میمی و لوس بازیاش بدم میومد پس چرا....؟
خودم و روی تخت انداختم و پتو رو روی سرم کشیدم .......و مثل بچه ها شروع کردم به عر زدن .....
صدای درو شنیدم میدونستم مگیه و اومده شماتتم کنه ......ولی خودمو زدم به خواب
روی تخت کنارم نشست چقدر سنگین شده بود چرا تشک تخت انقد فرو رفت :تو واقعا انقد دلت واسه می می سوخته
با شنیدن صدای دنیل سریع پتو رو کشیدم کنار:اره بتو چه ....گمشو بیرون
:واقعا که بی ادبی
:اره ....هر چی هستم هرزه و عوضی نیستم مثل تو و اون دختره ی کثیف
با دستش چونموگرفت و نگاهم کرد:چرا قبول نمیکنی که عاشقم شدی
:هه عاشق توی قورباغه با اوون چشات....کور خوندی کوررررررررررررررررررررررر رر
:میخوای بهت ثابت کنم ؟
:نمیتونی
:میتونم
:از اتاق من گمشو بیرون .....من میخوام از مسابقه انصراف بدم قبل از اینکه تو بیرونم کنی و به ریشم بخندی
خندید بلند بلند :نمیذارم ....اومدی باید تا اخرش وایسی
:نمیتونی نذاری
:میتونم ....پا بندت میکنم به قلبم تا نتو نی بری
:تو مگه قلبم داری..؟تو فقط یه مرد هرزه ای....تازه ادای عاشقا رو واسه ی من در نیار....چون من خوب میدونم که تو به همه میگی دوسشون داری بعد به ریششون میخندی....
با دستام خواستم دستشو از چونم بردارم که دوتا دستامو با دستاش قفل کرد:اما به تو واقعا یه حسی دارم.......بعد از اون بوسه...
وسط حرفش پریدم و گفتم :حرف اونو نزن که بالا میارم و از قصد عق زدم
چونمو گرفت و تو چشام زل زد:انقد بامزه نباش قورتت میدما
:برو بابا
اومدم پاشم و برم که با دستاش مانع شد و روم خم شد و عمیقا لبهامو بوسید گرماش تا استخونم رفت فلبم خودشو به دیوار میکوبید با تمام سعیم....هولش دادم وسیلی محکمی به صورتش زدم :گمشو....تو ازمن به گفته ی خودت متنفری.......و منم از تو
از جاش بلند شد و گفت:خوب معلومه که ازت متنفرم......این تنبیه اون کار زشتت بود .....لباسمم میدم بشوری
بعد بلند شد و به سمت در رفت:خیلی خوش گذشت ...بای بای.....بای بای پیشی:مزه ی بوسه های منو یادت نره تا دفعه بعد دیگه وحشی نشی و عشق منو خیس کنی.....فهمیدی عشقم ولگا رو

عصبانی نگاهش کردم و گفتم حال جفتتونو میگیرم وایسا

چند روز گذشت و ما خودمونو برای مسابقه ی جدید که یه چیز جدید بود اماده میکردیم قرار شده بودهرکدوممون با سلیقه ترین سفره رو چیدیم به مرحله بعد راه پیدا کنیم وکم ترین امتیاز از مرحله خارج بشه ......من از این مرحله خیلی خوشحال بودم چون که دست پختم عالی بود روز قبل از مسابقه به هرکدوممون امکانات لازم رو دادن و هرکدوممون یه لیست تهیه کردیم که خدمتکار بره و بخره و بیاد و هیچکس هم با هیچکس در ارتباط نبود ......همه چی عالی پیش میرفت دست بکار شدم و لیست غذاهایی رو که دوست داشتم نوشتمماکارانی.....سمبوسه های بندری با سس تند ........خورشت قیمه با زعفران عالی .....اکبر جوجه با زرشک و زعفران حسابی ....چلو گوشت و یه میز کباب های ایرانی ....برای دسر هم کرم کارامل که خودم عاشقش بودم و یه ظرف پر از سالاد های مختلف .....این رو همیشه مامانم وقتی بابا مهمون خارجی میورد و میخواست قرار داد ببنده درست میکرد و قرار داد حتما بسته میشد .......عالی بود دستپختم به مامانم رفته بود مطمن بودم هیچکدوم غذاشون به من نمیرسه غذاهای روسی که اصلا تعریفی نداش غذای اسپانیایی هم یه چیزی تو همون مایه ها بود دنیل از بلندگو اعلام کرد که میاد و بهمون سر میزنه زنگ زدم با موبایل به مگی:سلام مگی یه سوال بنظرت تو توی مرغم چیزی بذارم یعنی شکمشو پرکنم ؟مگی خیلی سرد جواب داد:نمیدونم......تو که میدونی برنده ای واسه چی انقد زور میزنی؟شکم برد منظورش چی بود با خنده گفتم :خفه شو من اومدم تا تو برنده کنم:خندید و گفت :من احمق نیستم عوض این حرفا یه نگاه بنداز به صفحه طرفدارای برنامه تو فیس بوک و اخبارو بخون بعد منو خر فرض کن شایدم تا بحال خوندی و بروی خودت نمیاری ....اون عکسا.......گوشیو روم قطع کرد اون موقع کامپیوتر نداشتم که چک کنم ولی بدجوری کنجکاو بودم ولی تصمیم گرفتم سرم به غذا گرم باشه تا سرفرصت برم سراغ فیس بوک برنامه......داشتم کبابا رو اماده میکردم توی مواد که در زدن:بیا توبا خودم فکر کردم که مگی و حتما اومده معذرت خواهی کنه و فهمیده مثل همیشه زود تصمیم گرفته .......اما دنیل بود با اون لبخند قشنگ و دلبرانش:سلام عشق من:تو اینجایی.....اومد کنارم وایساد و غذاهای رنگارنگو رو میز دید:میدونی اصلا واسه چی این برنامه رو ترتیب دادم ؟:جدیدا زیاد فارسی حرف میزنی:چون که دلم واسه غذاهای ایرانی تنگ شده بود.....اومممممممم کباب کوبیده نه؟:خیلی شکمویی....میتونی یه اینترنت واسم جور کنی؟اومد پشتم و دستشو دور کمرم انداخت....اره عزیزم چرا که نه ......چیه خبر عکسا به گوش تو هم رسیدهپس قضیه جدی بود:اره اخه مگی گفت ....نمیدونم چرا چن وقته مگی با من بد شده ....:خوب حق داره منم ببه جای اون بودم با تو بد میشدم ....تو واقعا زرنگی و فقط بلدی خودتو خوب نشون بدی ......تو واقعا شیطونو درس میدیدستشو پس زدمو گفتم :ینی چی؟خندید:ینی تو عکسا رو ندیدی نه ؟:نه چرا باید دیده باشم .....اصلا کدوم عکسا مگه من اینترنت داشتم که ....:بنی تو میخوای بگی اون عکسارو خودت توی فیس بوک نذاشتی نه ؟:همین الان .....یه کامپیوتر برام جور کن:خوب تو که عاشقم شدی چرا نمیگی....مگی بهم گفت که قضیه تو واون چیه .....تو قرار بوده به اون کمک کنی و حالا خودت شدی رقیبش بذار مسابقه امروز بگذره ....عصر بیا تو اتاقم و از کامپیوتر من استفاده کن .....:نمیتونم شما دارید منو متهم میکنید بعد توقع دارید بشینم اینجا سفره ارایی.....گونمو بوسید و گفت :نه من تو رو متهم نمیکنم تو فقط میخواستی به من برسی:نه اصلا تو واسم اهمیتی نداری من فقط پول میخوام.....چون بهش نیاز دارم:عصر بیا پیشم یادت نرهپلاستیک مشکی رو گذاشت روی کابینت:اینم رب انار ....من نمیدونم اینجا چجوری باید برات رب انارپیدا میکردم اینو از شیدا گرفتم ....جالبه دوباره ازم میخواست با هم باشیم ولی من گفتم .....من گفتم یه فرشته رو پیدا کردم که دوسش دارم:حتما اون دختره ی چشم سبز دهن گشاد:نه ....یکی که مثل خودم عاشقه ولی غرورش اجازه نمیده سعی نکن از زیر زبونم حرف بکشی....ابدا.....دوساعت وقت داری .....عطر بزن بوی پیاز داغ میدیدستمو مشت کردم که بزنمش ......که دستمو رو هوا گرفت....:چطور دلت میاد انقد خشن باشی با من ....دستمو بوسید و با لبخند بیرون رفتامروز همه دیوونه شدن .....همه دیوونه شدن .....چیزی به شروع مسابقه نمونده بود .....غذا ها رو به زیبا ترین شکل ممکن زینت دادم و روی میز مربوط به خودم گذاشتم .....الیشیا:سلام هی چه بوهای خوبی راه انداختی....سلام جیگر چقد خوشگل شدیتقریبا یه دو دستگی ایجاد شده بود منو الیشیا و ولگا و مگی....یه گروه طعم شناس و اشپز اومده بودن برای رای دادندنیل نشت وسط اونا و مجری برنامه رو اغاز کرد....بعد از مقدمات از همه ی غذا ها برای دنیل و بقیه بردن و از ما نیم ساعت وقت خواستن .....تا رای بدن و نفر بعدی رو بیرون کننمجری:خوب بینندگان عزیز و حالا نمایش ارا......و فردی که باید با ما خدافظی کنهجس نظرتو اعلام کن :غذا ها اصلا در یک سطح نبودن به نظرم غذای مهرسا عالی بود محشر بود.......ولی بقیه همه سطح پایینی داشت من تا بحال غذای ایرانی نخورده بودم و لی حتما بعد از این برنامه یه سری میزنم ....شیخ محمود:منم با جس موافقم ....با این تفاوت که چون ایارن نزدیک ماست من غذاهاشونو امتحان کردم و عاشقشونم رای منم مهرسا استکیم:من با غذای ولگا حال کردم چون عادت ندارم غذای چرب و سنگین بخورم و غذای گیاهی رو ترجیح میدمهمه رای رو صادر کردن .....بجز دنیلدنیل:من عاشق غذای ایرانیم ولی الان علاقم دو صد برابر شد ....منم به مهرسا رای میدم با غذاش به قول ایرانیا نمک گیرم کرد بد جور......مجری دست زد و گفت:پس دیگه ادامه مسابقه چه معنی داره .....مخصوصا اینکه کشف شده بین شما یه رباطه عاطفی هم بوجود اومده .....من میخوام سر خود چندتا از این عکسا رو برای طرفدارا به نمایش بذارم....دنیل خندید و با سر خم کردن اجازه رود داد :وای....باورم نمیشه عکسای ما توی اسخر ...اون روز تو جنگل در حال بوسیدن هم شرم اور بود.......اب شدمدنیل:البته باز هم چیزی معلوم نیست....من با همه تا اینجا پیش رفتم:از اسن حرفش حالم بهم خوردمگی بهم نگاه کرد و تمام نفرتشو با همون یه نگاه کادوپیچ شده تحویلم داد همه دست زدنمجری :والبته طرفدارای مهرسا توی نظر سنجی فیس بوک از همه بیشتره ......همه دوباره دست زدنمجری:خوب دیگه بریم سرغ بازنده امروز چون منم دوست دارم زودتر برم پشت صحنه و از اون غذا ها بچشم .....دنیل خودت کارو تموم کنهمه وایسادیم کنار همدنیل :مهرسا :تو که غذاهات عالی بود میتونی بیای جلو و با خیال راحت نفس عمیق بکشی تو میمونیرفتم جلو....همه تشویقم کردنولگا:تو هم غذاهات بد نبود هرچند یا شور بودن یا بی نمک ولی قابل تحمل تر بود تو هم بیا جلوولگا اومد جلو وبه من خیره شد ......تهدید وار نگهم کرد:اما مگی و الیشیاالیشیا...تو غذات ......تو غذات یه ناخن به چه بزرگی پیدا کردم واقعا بدم اومد...میدونی که من خیلی وسواسم ....تو حذفی....از تو انتظار نمیرفتالیشیا چشاش گرد شد :اما من ......خیلی تمیز اون غذا رو درست ....کار کار ولگا بود .....دنیل :از نظر مزه هم .....خوب نبود .....خدافظ عزیزمالیشیا باگریه از همه خدافظی کرد و رفت و به من اجازه نداد دلداریش بدمداشتم دنبالش میدوییدم که ولگا جلومو گرفت:بعدی تویی عزیزم.......خودت انصراف بده .....:اون عکسا کار توی عوضی بود اره ؟:اوهوم......از اون اول زیر نظرت داشتم:من حالا با چه رویی برگردم ÷یش خانوادم ؟

:مشکل خودته

هه این دختره ی پر رو که فکر میکنه از دماغ فیل افتاده میخواد روی منو کم کنه زهی خیال باطل سابقه نداشته کشی بتونه جلوی من در بیاد مخصوصا وقتی که واقعا بخوام یه چیزیو داشته باشم.
هنوزم مطمئن نیستم اسم حسی که موقع دیدن دنیل بهم دست میده چیه اما دلم نمی خواد عاشقش بشم حد اقل تا وقتی که مطمئن نیستم که اون عاشق منه نمیخوام جلوش کم بیارم.
به نظرم اومد که ولگا ارزش جواب دادن رو نداره به خاطر همین هم با یه نگاه که عمق تنفر و حقارت ورو میتونست توش ببینه بهش نگاه کردم جوری که خودش فهمید باید خفه شه به خاطر همین هم با یه عشوه خرکی روشو اونور کرد منم یه پوف بلند گفتم و به روبروم نگاه کردم.
همون موقع صدای مجری گستاخ و پرروی برنامه اومد که میگفت
- با اینکه همه ی ما برنده ی این مسابقه رو می شناسیم اما دنیل راد زیباترین مرد این مملکت دلش میخواد که مسابقه تا مرحله ی اخر پیش بره و اما اینجا یه سوال پیش میاد و اون اینه که ایا این مرد ایده ال واقعا عاشق میشود؟!
با شنیدن این سوال به چهره ی دنیل خیره شدم و برای چندمین بار به چشماش خیره شدم واقعا توی فرم مسابقهی اول درست نوشته بودم که جذاب ترین قسمت وجودش چشماشه. چشمایی که معلوم نیست چه رنگی هستن خاکستری طوسی یا مشکی براق؟! دنیل وقتی که این سوالو شنید بهم نگاه کرد و یه لبخند مرموز زد و چشماش شروع به خندیدن کردن.
با دیدن چهرش مصمم شدم که ببرم مگه من چی از این ولگای خیابونی یا حتی مگی کم دارم؟ هه من چیزی که کم ندارم هیچ کلی هم اضافی دارم.
بازم صدای مجری اومد که داشت در باره ی مسابقه حرف میزد:
-همونجوری که میدونین این مسابقه دو مرحله ی دیگه داره مرحله ی بعد هم.... اصلا چرا من بگم الان از خود دنیل می پسیم: دنیل جان مرحله ی بعد یا همون فینال چیه؟
- در مرحله ی بعد دو نفر باقی مونده باید هر کدوم به مدت یه هفته پیش من بمونن و مثل یه همسر اقعی در کنارم باشن
همین موقع بود که یه چشمک جانانانه بهم زد و من منظورشو خیلی خوب فهمیدم.
-مرحله ی بعد از کی شروع میشه؟
-خب فردا یه قرعه کشی داریم که ببینین افتخار بودن با من زود تر نصیب کدوم یک از خانوما میشه و از پس فردا شروع میشه
تو همین موقع ولگا پشت چشمی نازک کرد و یه بوسه واسه دنیل فرستاد من می ترسم این با این همه اعتماد به نفسش به سقف برخورد کنه
دنیل:خانوما ماشین منتظره
با شنیدن این حرف من و مگی و ولگا به طرف ماشین لیموزینی که اختصاصی واسه ما بود رفتیم. توی ماشین داشتم فکر می کردم که من اینجا چیکار می کنم؟ اصلا واسه چی اومدم اینجا هه به خاطر مگی که حالا سایه منو هم با تیر میزنه؟یا نه خودم....هنوز نمی دونم مگه من یه ایرانی نیستم خدا کنه این ادم مغرور از حد خودش تجاوز نکنه چون من یه ایرانی هستم و نجابتم از پول و همه چی برام با ارزش تره.
وقتی که رسیدیم به حرمسرای جناب راد داشتم از خستگی بی هوش میشدم به خاطر همین هم فقط لباسامو عوض کرد و رفتم رو تختم. تازه یادم ومد که امروز قرار بوده به مامان و بابا زنگ بزنم اما اگه اونا عکسا رو دیده باشن چی؟ با فکر کردن به این موضوع از این کار منصرف شدم و همه چیزو به زمان سپرم.
- ای وای خاک بر سرم مثلا قرار بود برم اتاق دنیل که اون عکسا رو ببینم اما برم که چی؟خودمو سبک کنم؟ یه چشمشو امروز تو برنامه مشاهده کردم به خاطر همین از این کار هم منصرف شدم و چشمامو گذاشتم رو هم تا خودمو به دست خواب بسپارم.
صبح طرفای ساعت 5 بلند شدم و دیدم دو تا دختر دیگه مثل خرس خوابیدن تصمیم گرفتم برم تو حیاط یکم راه برم و از اضطرابم کم کنم. خدا خدا می کردم که حداقل من نفر اخر باشم این جوری راحت تر با خودم کنار میام.
داشتم با خودم فکر می کردم که اگه دنیل خواست بهم نزدیک شه از فنون رزمی که یکمی بلد بودم استفاده میکنم و...همینجوری داشتم با خودم شاخ و شونه می کشیدم که به یه چیزی بر خورد کردم.
بالای سرم رو که نگاه کردم دیدم سرم تو سینه ی دنیل فرو رفته و اونم داره میخنده. یه لحظه حسرت خوردم که اگه کفشای پاشنه دارم پام بود ممکن بود الان هم طعم لباش رو بچشم.(چه بی حیا)
-سلام عشق من
- برو خودتو سیاه کن ما خودمون یه عمره زغال فروشیم برو به یکی این حرفا رو بزن که باورت کنه
- حالا چرا عشق من این قدر عصبیه؟نگران نباش با پارتی بازی یه کاری می کنم که اولین نفر باشی
- زهی خیال باطل من بخوام با تو باشم؟ اونم اولین نفر؟
- چی چی باطل؟ ایرانی ها هم پیشرفت کردنا
- کرده بودن شما خبر نداشتی
یه لحظه به این فکر کردم که ولگا داره ما رو می بینه چون من پشت به پنجره بودم و دنیل رو به روش یه فکر شیطانی به سرم زد. یهو دنیل رو بغل کردم و لبمو به گونه هاش رسوندم و بوسش کردم. دنیل یه لحظه از کارم شوکه شد اما اون با هوش تر از این حرفا بود چون اروم زیر گوشم گفت:
- زدی به هدف ولگا ما رو دید.
توی اون شرایط باید یکم خجالت میکشیدم اما به جاش راهمو کج کردم و گفتم:
- تو مسابقه می بینمت.
- به امید اول شدنت
- بدو بدو....
وقتی به اتاق رسیدم ولگا و مگی رو دیدم که دارن به خودشون می رسن اخه یه ساعت دیگه می بایست اونجا بودیم. به ولگا نگاه کردم و مثل خودش یه پشت چشم هم نازک کردم خون خونشو میخورد. از این کارم کیف کردم.
رفتم طرف اتاقم تا اماده شم یه بلوز و شلوار جین که خیلی خیلی قشنگ ترم می کرد با مو های لخت اتو شده واقعا قشنگم کرده بود.
بعد از نیم ساعت اومدم بیرون و دیدم اون دو تا هم حاضرن. با هم راه افتادیم طرف ماشین. توی اون لحظه واقعا استرس داشتم....


رمان مسابقه عاشقم کن 1

رمان مسابقه عاشقم کن 1

به نام خدایکی از روزهای پاییز بود و برگ درخت حسابی داشت میریخت و فضای رمانتیکی رو ایجاد کرده بود و منو مگی روبروی هم دیگه توی یه کافی شاپ نشسته بودیم و با هم صحبت میکردیم:مهرسا این لباسه خیلی خوشگلت کرده....حسابی جیگر شدی دیگه عمرا باهات بیام بیرون .....هرموقع با تو میام همه حواسشون میره به تو و من سرم بی کلاه میمونهقهقه ای زدم و گفتم:بحث بحث قیافه نیست تو واسه پسرا له له میزنی مثل دو قطب هم نام اهن ربا همدیگرو دفع میکنید باید عین سگ باشی انگار نه انگار که علاقه ای داری باهاشون حتی همصحبت بشی:اوه اوه اونو نگا چه هلوییه ......:خاک برسرت باز که هول شدی لعنتینگاه خماری به اون پسر که درحال رفتن سر میز دوست دخترش بود کردم پسر چنان هول شد که حواسش به صندلی نبود و روی هوا نشست و بعد تق افتاد زمین دختره که فهمیده بود دوست پسرش هیض تشریف داره شروع کرد به غر زدن که کدوم گوری رو نگا میکردیو ......مگی خندید و با مشت به شونم زد:خیلی بدجنسی من موندم تو با این همه شیطنت چجوری خودتو پاک و دست نخورده گذاشتی و بیگدار به اب نزدی:من شیطنت میکنم ولی بیگدار به اب نمیزنم چون ایرانیمو و:فهمیدم...بحث دختر ایرانی پاکه و ....نه؟:پ ن پ مثل تو ااین یه تیکه رو فارسی گفتم که بهش برخورد و روشو کرد اونورلپشو کشیدم و گفتم :این اصطلاحه.....بیخیال معنیش شو بزن بریم که دیر شدبا اون صورت پر از کک و مک و موهای نارنجیش لبخند بامزه ای تحویلم داد و گفت:صورتحساب؟:خیلی خوب.....میدونم نوبت منه{این خارجی ها هم که اصلا تعارف حالیشون نیستکیف پولمو دراوردم و داشتم دنبال پول میگشتم که مگی محکم بازومو کشید :هی مهرسا...این همون پسر خوشگلس که نصفش هم وطن توا و نصفش هم وطن من همون که من هر شب براش گریه میکنم ووواووو واقعا جیگرهبه تلویزیون کوچیک قهوه خانه که بالای دیوار وصل شده بود نگاه کردم ......دوباره داشت اون اگهی رو نشون میداد پسره اسمش دنی بود واقعا جیگر بود مثل همیشه دورش پر از دختر بود از ملیت های مختف با لباس های لختی از ژاپنی گرفته تا برزیل و عرب و اروپا و افریقا و پسره دستش روی شونه هاشون بود ورو کرد به دوربین معلوم بود خیلی از خود راضیهبا انگشت اشاره به دوربین رو کرد و گفت:هی شما هم دوست دارید جزو این دخترای خوشگل باشید ؟معلومه کیه که دلش نخواد ؟باور کنید ارزششو دارم فقط کافیه منو بدست بیارید تا تا اخر عمرتون مثل یه پرنسس زندگی کنید همون پرنسس هایی که همیشه بچگی کارتونشو میدید .....اره.....پس منتظر همتون هستمدنیل راداگهی تموم شد و اگهی یه بیسکویت شکلاتی پخش شد چشای پسره لامذهب سگ داشت و منوبرده بود تو هپروتمگی چند بار تکونم داد خوشگله نه:نه اصلا....من این بیسکوییته رو بیشتر دوست دارم .....وای واقعا خوشمزس خوردی:میشه جلو من از اون حربت استفاده نکنی اخه من دخترم:بس کن کدوم حربه:همونکه باهاش اون پسر بدبختو با مخ انداختی زمین خوشگله:خیلی خوب خوشگله ........:حالا شد .....فکر کنم استاد دیگه راهمون نمیدهپولو از کیفم دراوردم و گذاشتم روی میز:نه هنوز وقت داریمحیات دانشگاه پر بود از بچه ها جان هم بود وای نه حالم ازش بهم میخورد پسره ی اسگل بدرد نخور همیشه حال ادمو میگرفت نمیدونم چرا خودشو صاحب من میدونست و اصلا نمیذاشت هیچ پسری بیاد سمتم احتمالا با این کاراش باید انقد میموندم تا موهام هم رنگ دندونام میشد بچه ها دورم کرده بودن و باهام شوخی میکردن خیلی دانشگاهم رو دوست داشتم البته بدون جانمگی:بچه ها این اگهیه رو دیدینبچه ها همه تایید کردن که دیدندارن:شنیدم پسره ایرانیهمگی:نه خیر نصفش ایرانیه محصول مشترک کشور من و مهرسا استدارن :مهرسا همهی دختر پسرای کشورتون انقد خشگلن:پ ن پبا این حرفم همه شاکی شدن و بد نگاه کردنبا خنده گفتم :اره.....پس چیسعیده:دختر لبنان هم خوشگلن کلن سمت ماها خوشگلنالیشیا:ولی پسره بدجوری رو مخه احساس میکنه خیلی خوشگله من دوست داشتم خوشگل و پرو بودم تا برم اونجا ادبش کنم و قهوه ایش کنم .....وای مهرسا کار خودتهبلند بلند خندیدم که جان بی شاخ و دم اومد :مهرسا صاحب داره ......اخمامو کردم تو هم و گفتم:اوه سلام میمون بد بو:خندید و گونمو بوسید چندشم شد :حق نداری اینکارو بکنی فهمیدی؟بلند بلند خندیدو گفت:کوچولو تو کی هستی که حق منو تعیین کنیبدون توجه به حرفش رو به مگی گفتم:مگی چطوره بری ثبت نام کنی ....ما همه پشتت هستیممگی:نه مرسی اون هیچوقت منو قبول نمیکنه:چرا میکنه من بهت کمک میکنمدارن:خوب با هم ثبت نام کنید ...اونوقت مهرسا میتونه بهت کمک کنهجان:دهنتو ببند

سعیده:بچه ها دیر شد بیاید بریم توی کلاس دیگه

کلاس شروع شده بود ولی ما همه به فکر اون تبلیغات تلویزیونی بودیممگی اروم خودکارشو به بازوم زد "میدونستی جایزه هم میدن؟با این حرف گوشام تیز شد ارومتر از خودش گفتم :خوب که چی؟:تو مگه به پول احتیاج نداری؟:خب؟:تو کمک کن من بازی رو ببرم منم اون جایزه رو میدم به تو .....یه ماشین اخرین مدل که قیمتشو پرسیدم حول و حوش 300000 دلارهبا شنیدن این حرف به فکر فرو رفتم:من چجوری میتونم کمکت کنم اخه ...بعدم اون پدر مریضمو ول کنم بیام ددر"حالا نه که الان خیلی براش کار انجام میدی الانشم مامانت همه کارارو میکنه براش ولی تو اینطوری هم میتونی ازورشکستگی نجاتش بدی باباتم دیگه مجبورت نمیکنه که زن جان بشی.....خیلی جالبه تو واقعا خطر رو حس نمیکنی اون حتی قول داده مسلمون هم بشه ...اگه دیر بجنبی ......:یه دقیقه اون دهنتو میبندی؟:نچ .......کمک کن........بخدا من عاشقش شدم:همه دخترای ایالات متحده امریکا عاشقش شدن ......خیلی خوب .....کمکت میکنم اما به مامانم چی بگم....بگم کدوم گوری میرم:خاک تو سرت ...بگو با دانشگاه میریم اردوی تحقیقاتی.......:باید فکر کنم:نیشگون خیلی محکمی از بازوم گرفت و با خنده گفت:ببند/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////سالن پر بود از دخترای خوشگلو و لوندی که ما رو هم متحیر کرده بود و از نوک انگشتای پا تا فرق سرشون عمل زیبایی کرده بودن واقعا از خودم بدم میومد که با اینا مقایسه بشم ولی خوب چی میشد کرد ؟بعد از کلی این پا و اون پا کردن بلاخره بهمون نوبت دادن که بریم دفتر اقای راد مگ خیلی خوشحال بود و واقعا تو پوست خودش نمیگنجیداول نوبت من بود بدون در زدن رفتم تو و باصورت مغرور و جذاب دنیل مواجه شدم اونقدر حول کردم که یادم رفت به انگلیسی سلام کنم و فارسی گفتم:سلامقهقهه ی بلندی سر داد و گفت:به به .....یه ایرانی اینجاست.....چطوری؟از اینکه انقد خوب فارسی حرف میزد موندم .....مگه دورگه نبود؟:بشیناروم بدون اینکه بهش نگاه کنم نشستم و یقه بلوزمو کمی بالا تر اوردمدوباره زد کانال انگلیسی:خب ....فکر نمیکردم یه ایرانی هم شرکت کنه تو این مسابقه اخه دخترای ایرانی همشون به نجابت مشهورن:خب مگه تو قصدت ازدواج نیست؟عینک خوشگلشو روی میز گذاشت و با چشای گستاخش به لبهام نگاه کرد "چرا خب.......نمیدونم چه مرگه ولی دلم میخواد دختراا رو بندازم به جون همدیگه تا بخاطرم بجنگن و تو سرو کله ی هم بزنن ....خب اونیکه خیلی خودشو به درو دیوار بزنه یعنی خیلی دوسم داره دیگه .....والبته .............شاید نباید بگم ......ولی وفا ....سرشو جلوتر اورد و تو چشمام نگاه کرد و لبخند بسیار محسور کننده ای زد از اونا که من باهاش کل پسرای دانشگاه رو اسگل میکردم"....وفا توی من یکی نیستشاید اینا رو بهت میگم چون یه چیز خاصی تو وجودت میبینم که دهنمو باز میکنه تا رک باشم باهاتو بعد چشمکی زد و گفت:خواهشا بیرون درچ نکنهکم کم داشت عصبانیم میکرد از جام بلند شدم و به سمت میزش رفتم و یه بیسکوییت شکلاتی که تبلیغشو همیشه بعد این اگهی کوفتیه خودش میذاشت بدون اجازه ورداشتم .....با افتخار گفت:از محصولات خودمونه ....عالیه نهلبخندی زدم و گفتم :راستشو بخوای اگه یه ور تو و همه پولاتو بذارن و یه طرف یه بسته از این رو من ......بیسکوییتو انتخاب میکنهخیلی عصبانی شد :پس واسه چی اومدی اینجا:خب واضحه چون تعطیلات دانشگاه نزدیکه و بجای اینکه نصف پس اندازامو بریزم دور میام مجانی اینجا و با یه ماشین خوشگل برمیگردم......از پشت میزش اومد کنار و روبروم وایساد خیلی خیلی نزدیک بطوریکه حرارت نفساش بگوشم میخورد و یجوریم میکرد با دستش چونمو گرفت و مستقیم به چشمام زل زد :فکر میکنی واقعا میتونی درمقابل این همه جذابیت خوددار باشیبه فارسی گفتم :پ ن پاما اون توجهی به حرفم نکرد برعکس همه پسرای دانشگاه که قاطی میکردن و میخواستن خفم کنن این فرمول روی اون اثر نکردبا یه دستش موهامو از توی صورتم کنار زد و توی گوشم گفت:اگه میتونی عاشقم کنپاشنه ده سانتیمو که بسیار هم تیز بود روی انگشت پاش گذاشتم و محکم فشار دادم همین حین منشی با اون تاپ نیم تنه اش بدون در زدن وارد شد و گفت:اوه دنی.....تو قرار بود با هرکس پنج دقیقه حرف بزنی اینطوری به هیچکس نمیرسی:اوکی عزیزم برو بیرون ودیگه بدون در زدن وارد نشو ....مخصوصا وقتی با این تنهام......منشی که حسابی خورده بود تو ذوقش رفت و من از این حرفش لپام گل انداخت:راسنی .....این بروشورو بگیر توش کارا و شرایط مسابقس....و بعضیاش کارای ناجوریه .....فکر نکنم اهلش باشی:بدو بابا...بدو بدو بدو:چی گفتی:هیچیرفتم سمت میزش تا یه بیسکوییت دیگه بردارم که محکم زد رو دستم طوری که دستم سرخ شد....:دفعه اخرت باشه بیسکوییت های منو بی اجازه ورمیداری......اگه بیسکویتتا رو میخوری باید منم داشته باشیدوباره به فارسی گفتم:زرششششششششششکاندفعه فهمید و گفت:معنی اینو میدونما...ازگیلداشتم شاخ درمیاورماومد جلو ....و گونمو طولانی بوسید .....:نه خوش طعم هم هستی بیا این یه بلیط طلایی تو میتونی به لاس وگاس بیای اونجا منتطرتم جیگر.....اگه میتونی عاشقم کن....این اسم مسابقس ولی خیلی رقیب داری:اگه میتونی عاشقم نشو

بلند بلند خندید و منو با خنده های تمسخر امیزش بدرقه کرد بعد از من مگی رفت تو ولی گفت که اصلا روی خوش بهش نشون نداده و تنها شانسی که اورده این بوده که ردش نکرده

وقتی برگشتم حسابی خسته بودم و عصبی حالم از اون همه غرور و ذات خراب دنیل بهم میخورد روی پله نشستم و شروع کردم به بازکردن بند کفشم که صدای زنگ اس ام اس گوشیم اومد از مگی بود :به اون بروشور یه نگاهی بنداز داشتم جواب میدادم که دیدن کفش تمام چرمم ایتالیایی نظرمو جلب کرد:وا مهمون ؟یعنی این کفشای گرون مال کی میتونه باشه گوشیمو داخل جیبم گذاشتم و موهامو از تو صورتم زدم کنار و زنگ درو زدم ده ثانیه بعد چهره حال بهم زن جان رو روبروی خودم دیدم :وای نه ....کی باغ وحش خونه ی ما رو خریده که حالا باید یه میمون درو باز کنهبا اون چشمای خمار وجذابش یه نگاه عمیق بهم کرد و گفت :هرچی دوستداری صدام کن ولی حواست باشه که نوبت منم میشه:نوبت چیت میشه ....چجوری روتون میشه هرروز هرروز میاید اینجا پول مارو که بالا کشیدید بس نبود ....اگه میشه یه خورده برامون باقی بذارید که بتونیم برگردیم کشورمون:نترس....انقد به پات میریزم که مثل ملکه ها زندگی کنیمن ترجیح میدم زیر همین سقف نم پس داده زندگی کنم که از صدقه سر شما داریم ....... میشه بری اونور ....میخوام رد شم:خودشو کمی کنار کشید و گفت:بابات که خیلی عجله داره تو ر و بندازه به ما:باشه .....اون از خودش میگه......رفتم داخل اتاق پذیرایی و بالاجبار با مادرو پدر جان سلام و علیک گرمی کردممامان:کجا میری به این زودی زشته....این مثلا اومدن خواستگاریت:من دوسش ندارم......دوسش ندارم مامان سعی کن بفهمیو بعد با عذر خواهی از همه رفتم سراغ اتاقم و دروهم قفل کردم بروشور رو از تو کیفم دراوردم:1.هیکل2.قد3.جهره لوند و زیبا4.علاقه مندی به ورزش تنیس5.جذابیت .... و لوندی6.یک هفته زندگی کامل مانند هر زن و شوهر دیگریاین اخریه واقعا برام سخت بود ینی اصلا امکان نداشت .....در اتاقم به صدا دراومد .....:کیه؟:میمون بوگندو .....بیا ببین شرطی نداری واسه ازدواج:میگم بو همه جا رو ورداشته .....چرا یه شرطی دارم گورتو گم کن عزیزم:ادمت میکنم:گمشو میخوام تنها باشم
خیلی عصبانی بودم از این زندگی تصمیمو گرفتم من باید تو این مسابقه برنده میشدم به چند دلیل اول اینکه پوز جانو بزنم دوم اینکه پوز دنیلو بزنم سوم اینکه پوز هردوتاشونو بزنم چهارم اینکه ماشین جایزه رو بفروشم و برگردم ایران حتی اگه شده بدون پدر و مادرم/////////////////////////////////////////////////////////////////////////فصل تابستان کم کم از راه رسید و من هم خسته ازدرس و امتحانات بدم نمیومد این پسرو اسگل کنم و بخندم غافل از اینکه .....داشتم چمدونمو جمع میکردم که مامانم از راه رسید :مهرسا میشه بپرسم کجا دوماه دیگه نامزدیته ها ...بخدا این پسره خوبه داره بخاطرت مسلمون هم میشهحوصله جرو بحث نداشتم واسه همین گفتم :خوب منم دوسش دارم ولی میخوام قبل از اینکه دوران قشنگ مجردیم تموم شه و بسر بیاد یه مسافرت مجردی برم و بعد برمیگردم و شما از شرم خلاص میشیدمامان که حسابی به وجد اومده بود روزنامه رو روی میز گذاشت و پاشد و صورتمو یه ماچ محکم کرد :عزیزم میدونم که جانو دوست نداری میدونم که جان مرد خیلی خشنیه ولی پدرت داره از دست میدره بخاطر پدرت بخاطر من ...با یه میلیارد سرمایه اومدیم اینجا و داریم با یه میلیون برمیگردیم ....کاش پامون میشکست و هیچ وقت نمیومدیم حق مارو از این مرتیکه حروم خور و پسرش بگیر بعد خودم با خاله نیلوفرت کمک میکنیم که طلاق بگیریدلم به حال مادرم سوخت به چشمای یاقوتیش نگاه کردم و اشکاشو پاک کردم دستای سردشو گرفتم ....همه چیو بسپار به منموهامو بوسید وگفت:بخدا خیلی دوست دارم دخترملبخندی زدم و چمدونم رو برداشتم .....چی میخوای واست از وگاس بگیرمبابام که مریض روی تخت افتاده بود گفت:ابجو های خوبی داره اونجا دخترم .....واسه پدر پیرت یه سوغاتی توپ بگیر بیار
دستای بابا رو گرفتم و گفتم :باشه بابا جون تو فقط غصه نخور بخاطر بی پولیت مطمن باش با دست پر برمیگردمبابا اه عمیقی کشید و گفت خدا کنه بابا.اشکاشو پاک کردم و بصورت خسته اش بوسه زدممامان:خب دیگه فیلم هندیش نکنید بیا از زیر قران ردت کنم و بروبا بدرقه ی مامان از در خارج شدم ......یه حسی داشتم حس یه اتفاق خوبو .....دم در خونه مگی سه ساعت بود که وایساده بودم ......بلاخره اومد...جیغم به هوا رفت:وای دختر چه معرکه شدی:من ؟برو بابا....فقط موهامو مشکی کردم:گونشو بوسیدم حسابی بخودش رسیده بود و یه تاپ خیلی باز و لختی هم تنش بوداز مامان مگی خدافظی کردیم و به سمت فرودگاه به راه افتادیم.................................................. .................................................. .................................................. .چیزی نگذشت که خودمونو توی فرودگاه وگاس دیدیم و لیموزینی که برای بردنمون اومده بودهمینکه به راهنمایی مرد سیاهپوستی که پاول نام داشت وارد لیموزین شدیم سه تا دختر دیگه رو هم دیدیمهر پنج تامون با تعجب بهم نگاه میکردیم دختر سبزه و بسیار بسیار لوندی که جلوی من نشسته بودسکوتو شکست :بچه ها فکر نمیکنید وقتشه باهم اشنا بشیممگی :من مگی هستم اهل اسپانیادختر بلوند نه چندان زیبایی که بسیار هم مغرور بنظر میرسید با بیمیلی گفت:الگا ....روسبا تمسخر نگاهش کردم تمام هیکلش بیرون بود از سینه گرفته تا پا ها لباسش بیشتر مثل لباس خواب بوددختر سیاهپوست :هی خوشگله......تو اسمت چیه کجایی هستی ....واقعا که زیباییازش خوشم میومد ......خیلی مهربون وپاک بود و البته زیبا .....چشمان درشت و عسلی ....:من مهرسا هستم اهل ایران:شنیده بودم دخترای خاورمیانه زیبان ولی نه تا این حدمگی:تازه این زشتشونه مامانشو ببینی چی میگی....راستی اسم خودت چیه:من الیشیام .....اهل برزیلبعد به دخترژاپنی که اونور بود اشاره کرد و گفت:و شما ؟من هم می می هستم از ژاپن تو کیوههممون با هم شروع کردیم و از هر دری باهم سخن گفتیم فقط ولگا بود که حرف نمیزد لیموزین دم یه قصر نباتی رنگ نگه داشت که روبروش استخر خیلی بزرگی بود و دورش پر درختهای سر سبز و گلهای رنگارنگ انگار بهشت بود .....الیشیا :وایییییی خدای من .....واقعا دیدن اینجا حتی به باختنش هم میارزیدولگا:واقعا انقدر برات جالبه ؟خونه عموی من در اوهایو صد برابر اینجاس اون حتی یه جزیره هم دارهمن :واقعا ؟خوش بحالشولگا:معلومه باید مسخره کنی چون تو یه خاورمیانه ایه جهان سومی و فقیری که همچین چیزی حتی در مخیلت هم نیست براش زبون درازی کردم که یهو دیدیم دنیل اومد همه به صف وایستادنمگی:وای هلووووووووووووووو اومد:خاک تو سرت صد بار گفتم این طوری وا ندهدنیل با یه تاپ اسپرت مردانه و یه عینک دودی مارک ری بن وارد شد و بوی ادکلنش که تولید کنندش خودش بود همه جا رو پر کرد
:سلام جیگرا......منو که میشناسید بهتون خیر مقدم میگم .....به خونه خودتون خوش اومدیدخودتونو یکبار دیگه معرفی کنید یکی یکی باهمه دست داد و وقتی به ولگا رسید ولگا به دست دادن اکتفا نکرد :میشه شما رو ببوسم:البته من میتونم این ارزوتو براورده کنمولگا طولانی لبهای دنیل رو بوسید هممون متعجب بودیم مگی دستاش حسابی داشت میلرزید :خدایا نهبه مگی که رسید حتی باهاش دست هم نداد و فقط بایه لبخند تصنعی باهاش سلام و احوالپرسی کرد. بعد نوبت من شد :بهبه ......خوشگل خانم هموطن ......تو دوست نداری منو ببوسی .....من به شدت استقبال میکنما"پوزخندی زدمو گفتم :شمارو نه ولی بیسکویتای خوشمزه شکلاتیتونو حاضرم تا امر دارم مزه مزه کنم واون چیپسهای خامه و پیاز رو:مزه لبای من در مقابل اونا هیچهنفسمو از بینی دادم بیرون و گفتم :نه من با دهنی و دست خورده دیگران کاری ندارم:تو خیلی شیطونی ادمو حسابی تحریک میکنی ....که......که .....نفر اول حذفت کنه و به ریشت بخندهبا این حرف همه زدن زیر خنده و حسابی ضایع شدم مخصوصا ولگا که بیشتر ازهمه میخندید ولی خودمو نباختم و یقه بلیزشو گرفتم و با چشمای خمار و لبهای غنچه ای نگاهش کردم:با کمال میل .....عسلم .....من اومدم اینجا که از یه تعطیلات مجانی لذت ببرم اگه تو قبولم نمیکردی واسه یه هفته اقامت تو وگاس باید 3000 یا چهار هزار دلار میدادم ....با این حرفم حسابی اخماش رفت تو هم و دستمو از رو یقش کندچشمکی براش زدم و با دست براش بوس فرستادماز کنار ما دور شد و داد زد :دنبال بیاید خانوماالیشیا :واییییییییییییییی عالییییییی بود خیلی خوب قهوه ایش کردیولگا:فعلا که خودش قهوه ای شد.....دنیل عمرا تو رو با این بی ادبی و گستاخی قبول کنه ......دختره ی فقیر وبیچاره لباسات هم که دست دومهقاطی کردم و جلو رفتم :اره دست دومه ولی با عرق کردن و کار بدست اومده نه با تن فروشی.....میدونم که چیکاره بودی و از چی به اینجا رسیدیاز اینکه این حرفا رو زدم خودم هنگ کردم .......همش دروغ بود ولی نمیدونم از شانس توپ من چجوری راست بود که عشوه خرکی اومد و بدنبال دنیل رفتهممون به اندرونی رفتم جالب اینجا بود که اتاقای هممون یکی بود و همه جور امکاناتی هم بود ......تلویزیون بزرگ یخچال پر از خوراکی انواع فیلم ها و بازی ها و دور تا دورش هم پر دوربین بوددنیل دستشو دور کمر ولگا و دست دیگشو دور گردن میمی انداخت و رو به ما گفت :خوب خانوما این اقامتگاه شماست ....همه شما رو ازدوربین میبینم تا میتونید لباسای باز بپوشید و به خودتون برسید.....این درانتخاب من اثر خیلی زیادی داره......هی تو چی میخوریلقمه گوشت گوبیده با سبزی رو که از نهار ابگوشت اونروز داشتیم و مادر برام گرفته بود تا تو فرودگاه بخورم رو با ولع بلعیدم و بعد هم ارق زدم البته با دست جلوشو گرفتم همه از اینکارمن خندشون گرفت تصمیم گرفته بودم حسابی گند بزنم به حرمسرای اقا دنیلدنیل خندید و گفت:نه تو واقعا مثل که دلت میخواد حذف شیچشمامو خمار کردم و گفتم:نه عشقم .....من دوست دارم زنت شم تا تا اخر عمر محصولات کارخونتو بخورم:وحتما بعدش اینجوری ارق بزنی:نه که بگم خیلی

:سر تاسفی تکون داد و گفت :حمام کنید فردا خیلی کار داریم .....

ههممون دور هم جمع شدیم و به پیشنهاد من شروع کردیم به بازی چشمک و کلی سرو صدا کردیم به سمت دوربین نگاه کردم و دست تکون دادم :فکرشم نمیکردی که چند تا رقیب بتونن از دوست بیشتر با هم گرم بگیرن نه؟صداش از بلنگو اومد:عالیه چطوره هممون با هم زیر یه سقف باشیم .....مسلمونا که با چند همسری مشکلی ندارنرومو از دوربین اونور کردم و براش شکلک دراوردم همه به کل کل های ما دوتا میخندیدنمگی که نگران به نظر میرسیدبا دست به شونم زد و در گوشم گفت"حتما اینطوری میخوای کمک کنی نه؟لبخندی زدم و گفتم:تو چیکار داری من اخر دست تو رو میذارم تو دست دامادمگی سری تکون داد و مجبور شد که بهم اعتماد کنه شب همه خوابیدیم .و صبح من از همه زودتر بیدار شدمو یکم اینور اونورو نگاه کردم ولی حوصلم اساسی سر رفته بو د پاشدم و رفتم توی باغ . کنار استخر بزرگ خوابیدم عاشق بوی چمن ها بودم ......واقعا محشر بود داشتم حال میکردم که به چیز سیخ مثل چوب و رفت تو بینیم فکر کردم که مگیه :میشه انقدر کرم نریزی؟اما در جواب صدای مردونه ای اومد :سلام جوجواز جام پریدم و سر جام نشستم :وای تویی.............باز به فارسی ولی با لهجه شیرینی گفت:پ ن پخندم گرفت.....:حوصلم سر رفته بود اومدم ابنجا گفتم یکم.....انگشتشو گذاشت روی لبم :وای نگو که قراره با وراجیت مخمو سالاد کنیبا دست دیگش دست کرد توی جیبش و یه چیزی شبیه به شکلات که وسطش بیسکویت بود بهم داد :بیا این تولید جدیدمونه حتی خودم نخوردمش این اولیشه اوردم تو بخوریمثل بچه ها خوشحال شدم دستمو بردم که شکلاتو بگیرم اما محکم گرفتش و دستشو از جلوی دهنم ورداشت:یه بوس میدی:بدو بدو بدو ......تولید کارخونتم میرم از سوپر مارکت سر خیابون میخرم:باشه پس من میرم:یرو فکر کردی چیداشت میرفت اما یهو برگشت که منو غاقلگیر کنه و ببوستم که من هولش دادم تو اب استخر و اونو هم نامردی نکرد و منو هم بزور برد تو استخر و دوتایی مثل احمقا افتادیم تو اب خداروشکر هنوز افتاب طلوع نکرده بود و ساعت 4 صبح بودتقلا کردم :ولم کن دیوونه:ولت نمیکنم .....دوست دارم بغلت کنم:بغلم کنی ؟بدو بدو بدومنو محکم تر در اغوشش گرفت هردو خیس خیس شده بودیم ......صورتامون جلوی هم بود تا بحال با یه مرد هیچوقت از نزدیک فیس تو فیس نبودیمبهم خندید:میدونی به تو نسبت به بقیه یه احساسی دارم:اولا دستتاتو از دور کمر من باز کن بذار برم .....بدشم به هر چهارتای دیگه هم اینو میگی ......با یه دستش چونمو گرفت و لمس کرد:خوب اره.....چون به همتون یه حس خاصی دارم .....البته جز به مگی .....با این حرفش خیلی جا خوردم :اکه دقت کنی اون از همه ما بیشتر دوست داره:مهم اینه که من کیو دوست دارم اون دختره شدیدا ماسته ......لوس و رمانتیک تو روحیه ی همه من تو رو بیشتر دوست دارم والبته تو قیافه هم از بقیه یه سرو گردن سرتری.....ولی خب....دیگه اون به هنر خودت بستگی داره که بتونی عاشقم کنی یا نه:باشه .....وایسا تا عاشقت کنم .....ولی رو مگی فکر کن:باشه وایسا تا فکر کنم.....واو دختر چه استیل خفنی داری:دیگه داری خطرناک میشی...خواهشا دستاتو باز کن تا برم:گونمو ببوس اولخیلی فکر کردم ولی دیدم اون ول کن نیست خیلی سریع گونشو بوسیدم واونم ولم کردبالای استخر وایسادم و اب موهامو چلوندم:اه اه بدترین بوسی بود که تو عمرم داشتم .....و بعد عق زدمبا چشمهای خمارش نگام کرد داشتم میرفتم که با حرفش وایسادم :اون درختو میبینی .؟روزی رو میبینم که وایسی پشتش و برام گریه کنیخندیدم و گفتم :باشه باشهو بسرعت تند رفتماما هنگام برگشتن چیز خوبی ندیدم .....مگی مگی پشت پنجره بود وای واقعا بد شد ....حالا راحع به من چی فکر میکنهاخماش تو هم بود و با ناراحتی و غضه به من نگاه میکرد دوییدم و رفتم توخودش درو برام باز کرد با کنایه گفت>اب بازی تون خوش گذشت یا بهتر بگم عشق بازیتونصورتشو تو دستام گرفتم:مگی این حرفو نزن بذار برات توضیح بدمم بخدا داری بد فکر میکنیبا چشمای پر از اشکش روی کاناپه نشست و گفت :اینور دوربین نداره بیا اینجارفتم و کنارش نشستم :ببین این توله سگ قفل کرده رو من .....من خوابم نمیبرد رفتم کنار اب نشستم اینم اومد اونجا کرم ریختن ......و بعد هم پرتم کرد تو اب و گیر داد که اگه بخوای بذارم بری باید منو ببوسیمنم مجبور شدم چون شرایط داشت خطرناک میشداما یه چیزی راجع به تو هم باهاش حرف زدم اون گفت که همتون فعلا واسه من یکی هستید و به هنر خودتون بستگی دارهسکوت کرد و اشکاشو پاک کرد تو واقعا فکر میکنی من بدوستی 12 سالمون خیانت میکنمخندید انگار اینکه فکر میکرد اون هم یه شانس داره خوشحالش میکرد :ببین اگه ولگا هم بجای من بود یا میمی یا الیشیا یا تو با همتون همین کارو میکرد.......عزیزم گریه نکنحرفم به نظرش منطقی اومد و گریه رو بس کرد مگی :کمکم کن مهرسا خواهش میکنم....من عاشقش شدم اگه بهش نرسم واقعا میمیرم من پول دارم ولی بغیر از اون هیچیی ندارم عین بجه ای که مامان باباش بهش پول بدن و بگن حق نداری چیزی بخریبا تاسف بهش نگاه کردم :اوه عزیزم من درستش میکنم....بسپار به منتوی بغل من نیم ساعتی اروم شد.....و بعدکنار هم خوابیدیم تا اینکه صدای بلند گو اومد ......:جیگراگروه فیلم برداری اومده مسابقه ی شفاهی اغاز شد لباس های خوشگلتونو بپوشید و بیاید امفی تاتر ....گریمورها همونجا دم در وایسادنیه تاپ سفید دکلته با یه گردنبد زیبا ویه دامن کوتاه پاره پاره لی پوشیدم و کفشای پاشنه بلندمو هم پوشیدم که مطمنا با این کفشا از دنیل بلند تر میشدم من هم قدم بلند بود و ما فقط پنج سانت اختلاق قد داشتیم ولی چون قشنگ بود پوشیدم و بقیه هم اماده شدن بعد از گریم ههمون روی صندلی هاییی که برامون اماده شده بود نشستیم همه لباسای به شدت بازشونو پوشیده بودن حتی مگی که از همه باز تر بود انگار دیگه به هیچی فکر نمیکرد فقط میخواست اونو از چنگ ههمه در بیارهشماره ی من دو بود اقای مجری وایساده بودو دنیل روی یه صندلی سلظنتی که از طلا و نقره بود جلوی ما نشسته بودمجری :خب سلام به خانم ها و اقایون عزیز میدونم شما اصلا دلخوشی از این برنامه ندارید چون تمام دخترای پایتخت و ایالات متحده امریکا اومدن و فقط 5 تاشون انتخاب شدن اون هم از هر نژادی و اینکه اقایون هم مدام میترسن زناشون عاشق دنی بشن و خواب و خوراک براشون نمونهاما این 5 نفر میریم که داشته باشیمشماره یک الیشیا براون .....واقعا خوش قامت و تو دل بروشماره دو .........مهرسا بهنام .....اون یه دختر ایرانی لوند زیبا وشرو شیطون هست....و البته باز هم زیباشماره سه ......ولگا تیمبرتون....روس........و شما که تعریف دخترای اهل حال روسو زیاد شنیدید (با چشمک و کنایه )شماره چهار مگی ادواردو.....اسپانیا....جذاب و فریبندهو اخرین نفر .....می می سو....دورگه چینی و ژاپنی ....در یک کلمه لوندو این همه دنیل راد ..............همه کف زدیم ...و مسابقه اول اغاز شد

من و بارون 4

من و بارون 4

-حالا تو برو کلیدو بیا....
آندی بعد از 5دقیقه اومد...کلید رواز داخل کیفش دراووردو داد دستم....
-حالا چرا کیفتو آووردی؟؟؟...کلیدو برمیداشتی میومدی دیگه...
آندی:جلوی چشم مامان که نمیشد...
رفتمسمتاتاقامیرعلی...دیگه مثل اوندفعه استرس نداشتم...کلیدو چرخوندم در باز شد...وارد اتاق شدیم....برای اینکه اندی رو بترسونم یکدفعه با جیغ گفتم :امیـــــرعلـــی....
آندی پرید بالا...
آندی:وای کوشش....؟؟چی شد؟؟
-هیچی میخواستم ببینم چجوری میپری هوا....
-مسخره..ترسیدم...
-از چی میترسی؟؟؟ترس نداره....
-ترس نداره؟؟؟؟اگه امیرعلی بفهمه آبروم میره....یادت هست دفعه اول چقدرترسیده بودی!!رنگت شده بودگچ....
-خب اون موقع یه امر طبیعی بود..چون اولین باربود که داشتم میرفتم اتاق امیرعلی....
-برو تو تا بهت نشون بدم امرطبیعی رو....
در کمدو بازکردم....همه چیز مرتب کنارهم چیده شده بود...لباسا،کفشا،پالتوها،ی صندوقچه ی چوبی توی کمد خود نمایی میکرد...میخواستم خم بشم درشو بازکنم که آندی زد روی شونمو در کمد روبهم نشون داد...وایـــــــــــــی باورم نمیشه....تمام عکسای من....حتی عکسایی که توی این 5سال ازهم جدابودیمم بود...اینارو ازکجا آوورده...!!!!کنار هرعکس شعری نوشته بودوتاریخی زده بود که نمیدونم برای چی تاریخ زده اصلا چه وقتی هست این تاریخ ها...
-آندی میبینی...چقدر جالبه....خیلی قشنگه..مگه نه؟؟؟
-آره عزیزم...
اشک توی چشمام جمع شده بود...خم شدم درصندوقچه رو بازکردم...گردنبندی که خودش برام درست کرده بود باصدف....برداشتمش....دوباره داخل صندوق رو نگاه کردم...صدای ماشین امیرعلی اومد...
آندی:بلند شو باران...امیرعلی اومد....
سریع بلند شدمو درکمدو بستمو داشتم ازاتاق میرفتم بیرون که آندی گفت:گردنبندو کجا میبری؟؟برای چی برداشتی ضایع...؟؟میفهمه....
-بیا دیگه....اشکال نداره بفهمه... این گردنبند مال منه....
از اتاق خارج شدیمو درو قفل کردم....روی تختم نشستم....حس عجیبی داشتم...حس قشنگی....واقعا امیرعلی هم منو دوستداره!!!نه دیگه بهم ثابت شد یه جورایی...گردنبندو انداختم گردنم...آرامش پیداکردم...انگار امیرعلی کنارم بود...تشنه بودم...تشنه ی امیرعلی....دیگه نمیتونستم تحمل بکنم .....اولین فرصتی که پیدا بکنم بهش میگم چقدر دوسش دارم.....
قرار شد برای چهارشنبه سوری بریم باغ لواسون...ارشیا که ازهمه زودتر....کله ی سحر رفت لواسون....مامانو باباهم که ازشهرستان یک راست میرن لواسون....آندی ومهراد هم که با هم میرفتن...من موندمو زنعمو وعمو...دلم میخواست با امیرعلی برم...عمو زنعمو میخواستن حرکت کنن...زنعمو گفت:باران جان چرا آماده نیستی..؟؟تا نیم ساعت دیگه حرکت میکنیم...
-مگه امیرعلی نمیاد؟؟؟
-زنگ زد گفت دیرمیاد....
حاضر شدمو راه افتادیم....رسیدیم جلوی درباغ....عمو چند تا بوق زد تا باغبون باغ دروباز کرد....توی مسیر تا درب ورود به ویلا درختای خیلی قشنگی که تازه شروع کرده بودن به شکوفه زدن...چند هفته ی دیگه این باغ دیدنی بود.....از ماشین پیاده شدیم...همه توی باغ بودن....آندی،مهراد،ارشیا،ما مان،بابا،نگین،پارساویه دوتا خانواده که نمیشناختم....میزوصندلی چیده بودن...اینا همش کارای ارشیاست...چند تپه آتیش درست کرده بود...از روی اونها یکی یکی پریدم....
-سلام به همگی...میبینم که جمعتون جمعه فقط گلتون کم بود که اونم از راه رسید...
پارسا:ا...پس چرا من نمیبینمش....
-ایناها روبه روت واستاده....
پارسا:آهان....اینکه گل نیست.....البته هستا ولی گل ختمی...
مامان:پارسا جون دخترمو اذیت نکن....
-بله ...قربون مامان خودم...
پارسا:باران گوشش از حرفای من پره...
رفتم کناره ارشیا...
-چطور مطوری پسر عمو؟؟؟
ارشیا:من خوبم تو چطوری؟؟
-خوب....راستی..اوناکی هستن...
-کی؟؟؟
-همون دوتا میز آخری دیگه....
-از همسایه های باغ...
یه خانواده ی 3نفره..زنومرد میانسال....پسرجوونوخوش تیپو هیکل...باموهای بور...چشمای آبی براق...میزکناریشون ...یه زن خوش چهره ی میانسالویه دخترجوون وخوشگل....موهای خرمایی...چشمای عسلی...
-بیا بریم معرفیت کنم...
میخواستم برم طرف میزکه صدای ماشین اومد....برگشتم مطمئن بودم امیرعلیه...نزدیک شد...خودش بود..اما...اما انگاری تنها نبود....هرچه قدر نزدیکتر میشد بیشتر مشخص میشد..
-وایــــــــــــــــــــــ ـــــی خدای من....این بردیاست.....
ازماشین پیاده شدن....دویدم سمت بردیا وپریدم بغلش....
-دلم برات تگیده بود بردیا....
بردیا منو بوسید....اشک توی چشمام جمع شده بود....
بردیا:سلام نم نم من....چرا بغض کردی کوچول موچول من!!!
-بازگفتی نم نم ....چون دلم برات تنگیده بود....
-منم همینطور نم نم ..ببخشید یعنی همو باران....
-چرا به من نگفته بودی میای ایران؟؟؟
-میخواستم غافلگیربشی....
نگام افتاد به امیرعلی...نگاش کن خشکش زده انگار...
-امیرعلی چرا وقتی میدونستی به من نگفتی؟؟؟
بردیا:من گفتم به کسی نگه...
مامانو باباهم رفتن جلو وبردیارو بغل کردنو بوسیدن...
ارشیا زدروی شونم....من برگشتم طرفش..کنارش همون پسر مو بور ایستاده بود...
-بله ارشیا جان...کاری داشتی؟؟
ارشیا:میخواستم مهمونمون رو بهت معرفی کنم...ایشون سپهرهستن...حتما یادته...رامسر...کناردریا...جش


دختر نازی بود...باصدای نازک ونازش گفت:ترانه....همسایه ی دیواربه دیوار باغ شما...با مادرم زندگی میکنم...
بردیاکچه اسم زیبایی....درس میخونید؟
ترانه:ترم چهارنرم افزار کامپیوتر...
پارسا:اوه..اوه...چه رشته ی سختی...
بردیا:حتما علاقه داشتید...
ترانه.:چی بگم...من به هنر ونقاشی علاقه داشتم...
بردیا:پس چی شد رفتی این رشته؟؟
ترانه:کنار درسم میتونم کلاس نقاشی برم...به گفته مامانم اینو انتخاب کردم....پشیمونم نیستم...
پارسا:راستی باران من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم....
نگین:بابت چی؟؟
-نگین راست میگه برای چی؟؟؟
پارسا:اون روزی که زدم زیر گوشت....
بردیا:توزدی توی گوش خواهر من؟؟به چه حقی؟؟؟
-بردیا جان آروم باش...داستان داره...پارسا اون لحظه حالش اصلا خوب نبود...دست خودش نبود...
نگین:پارســــــا؟؟؟؟
-بخاطر اینکه اون موضوع رو بهش گفتم...غیرتی شده بود مثلا....نتونست تحمل بکنه...منم موقعیتش رو درک کردم...هیچی نگفتم..حتی ناراحت هم نشدم...
بعداز خوردن شام دوباره توی باغ دور آتیش جمع شدیم....امیرعلی کنارم نشسته بود...سپهرهم روبه روم بود...
ارشیا: باران سیبزمینی آتیشی میخوری؟
-دستت دردنکنه...
ارشیا:سپهر گفت این کارو بکنیم..
هیچی نگفتم...مشغول صحبت کردن با بچه هاشدم...
سنگینی نگاهی رو حس کردم...سرمو چرخوندم سمت نگاه...نگاهم گره خورد به نگاه سپهر..معلوم نبود ازکی بهم خیره شده...یه لحظه ترسیدم...برگشتم به امیرعلی نگاه کردم...بااخم بهم نگاه میکر...سرمو انداختم پایین...نمیدونم چرا...انگار دست خودم نبود...دستو بردم نزدیک دست امیرعلی ودستشو توی دستم گرفتم...دستای سردم با گرمای امیرعلی گرم شد...به امیرعلی نگاه کردم...اونم به چشمام خیره شد....عاشقشم...عاشق رنگ چشماش..
توی حسو حال خودم بودم... که یکدفعه آتیش بالا گرفت....همه زاتیش فاصله گرفتن...امیرعلی هم منو هول داد طرف بقیه بچه ها...صدای ناله ی امیرعلی رو شنیدم..قلبم کنده شد ازقفسه سینم....
دست امیرعلی سوخته بود...جعبه کمک های اولیه رو اووردم...به دست امیرعلی رسیدگی میکردم...همینجورکه باندو میپیچیدم آروم آروم بدونه صدا اشک میریختم...آندیا اومد کنارم نشست...
آندیا:الهی قربونت برم داداشی...چی شد ؟؟دردم داری؟؟
امیرعلی:نه چیزی نیست...شماهاچرا یه موضوع کوچیکو بزرگ میکنید....باران ممنون...دیگه بسه..
آندیا:باران چرا چشمات بارونیه؟
امیرعلی:ببینم...باران منو نگاه کن...داری گری میکنی دختر؟؟
سرمو بالا گرفتم...با سرانگشتاش شکامو پاک کرد...
امیرعلی:گریه نکن...حیف این چشما نیست بارونیش میکنی...!!
به آرومی بلند شد ازسرجاشو رفت...
-آندیا چی شد که یکدفعه آتیش شعله ورشد؟؟
آندیاکمن حواسم نبود ..ولی ارشیا میگفت...
-چی ؟؟چی میگفت؟؟
-یده که سپهر بنزین ریخت...
-چر این کار احمقانه رو انجام داد آخه!!!
همون موقع ارشیا اوم کنارمون..
ارشیا:تو حالت خوبه باران؟؟
-خوبه یادت افتاد دخترعمو یی به اسم باران داری...چیه چه خبره خیلی هوای سپهر رو داری!!!!
ارشیا:ای بابا...بگم ببخشید خیالت راحت میشه....اگه دلت خنک میشه بیا منو یک دست بزن...
-دلم اینجوری خنک نمیشه..باید یه دست اون سپهر رو بزنم...ببین ارشیا پیش آندیا بهت میگم....اگه یکباردیگه تورو با سپهرببینم دیگه نه من نه تو....
ارشیا:چشم..چشم..هرچی که شما بگید همونه....
-حالا برو یه آب پرتقل بده دست امیرعلی...
ارشیا:چشم...امر دیگه؟؟؟
-نه ..آهان راستی تو با آندیا ومهراد میری مشهد...منو امیرعلی نمیاییم...
ارشیا:یعنی چی تو نیای امیرعلی هم که نمیاد..من وسط این دو تا مرغ عشق چی بگم...؟؟
-ثمینو مادرش به جای منو امیرعلی میان...
ارشیا:آهان حالا این شد یه چیزی...
- هواشونو داشته باشیا ارشیا...
ارشیا:به روی چشم...حالا تو کجا میری عید..؟
-نمک آبرود دیگه...
ارشیا:تهنای تهنا؟؟
-نخیر....مامان اینا هم هستن...
نزدیک ساعت2نصفه شب بود که مهمونا عظم رفتن کردن...با همه خدافظی کردم...سپهر اومد جلو وگقت:باران میتونم ازت یه درخواسی داشته باشم؟؟
-بگو...
-اینکه همدیگرو ملاقات بکنیم...اینم کارت من...
کارتو از دستش نگرفتم....
-نه متاسفم...
سپهر:آخه چرا؟؟خواهش میکنم...قول میدم مزاحمت نشم...
-گفتم که نمیشه..
-باشه...ولی من شدنیش میکنم....خدافظ
بعداز رفتن مهمونا همه وارد سالن شدیموهرکدوم رفتیم توی اتاق خوابیدیم...
***
ارشیا سوغاتی یادت نره....آها آندی با توهم هستما...سوغاتی....
بعد از2ساعت تاخی هواپیما بلند شد...
وقتی بچه ها رفتن مشهد دلم گرفت....ای کاش منم میرفتم..ولی وقتی نگاهم به امیرعلی افتاد نظرم عوض شد..
زنعمو ندا:خب بچه ها آماده بشید برای فردا که میریم سمت شمال...
-یعنی سال تحویل شمالیم..؟؟
عمو:آره عمو جون....
-چه خوب..
قرار شد فردا صبح زود با مامان و باباو بردیا وامیرعلی وعمو وزنعمو راهی شمال بشیم..شوق وذوق خاصی داشتم...سریع وسایلمو جمع کردمو خوابیدم...ولی خوابم نمیبرد...یادم اومد کادویی که برای بردیاوامیرعلی خریده بودم رو یادم رفته بذارم توی ساکم...وقتی گداشتم توی ساک گرفتم خوابیدم...
صبح باصدای زنگ گوشیم بیدار شدم...ساعت5بود...دیشب عمو گفت همه برای ساعت 6آماده جلوی درباشن...
-اه..کی آخه 5 صبح بیدار میشه...
به زور از تخت خواب بیرون اومدم...لباسی پوشیدم...صورتمو نشستم که خوابم نپره برم توی ماشین بخوابم....ساکمو برداشتمو رفتم طبقه پایین.....همه آماده منتظر من ایستاده بود...به همه سلامی دادم...
مامان:باران؟چرا بایه چشم باز راه میری؟
-خوابم میاد...سوئیچ ماشینو بده بابا میخوام برم بخوابم...
بردیا زیر بازومو گرفتو گفت:تو با منو امیرعلی میای...مامانو بابا هم با عمو زنعمو میرن...بپا نخوری زمین...
همینکه نشستم توی ماشین خوابم برد.........
با صدای بردیا از خواب پریدم....
-چه خبرته وحشی....؟؟چرا داد میزنی؟؟؟
بردیا:ا...تو بیدار شدی بلاخره....
-با اون دادی که تو زدی بیدارم بودم میترسیدم...
بردیا:توی تونل حال میده داد زدن...تخلیه شدم...
-دیوونه....تخلیه میخوای بشی میگفتی امیرعلی یه جا نگه داره بعد خودتو تخلیه میکردی...
بردیا:خوبه..خوبه...مزه نریز....نمکدون...چقدر میخوبی...!!
-بله دیگه ساعته 5صبح بیدار شدما...آخه کی 5 صبح میره شمال...که از جاده لذت نبره....!!


امیرعلی:ببین حالا که ساعته 5 راه افتادیم چقدر توی ترافیک موندیم...راهه یک ساعته رو4ساعته توی راهیم...
-واقعا....!!
بلاخره رسیدیم ویلای عمو..یک روز مونده به سال تحویل..شروع کردم وسایل سفره هفت سین رو آماده کردن...همینجورکه مشغول تزئین سفره بودم احساس کردم صدای ضعیف سگی رو شنیدم...
-بردیا تو صدایی نشنیدی؟؟
بردیا:نه...به جون مادرم من نبودم..
-مسخره..منظورم صدای سگ بود...
-نه..اشتباه شنیدی..
-داری چیکار میکنی داداچی؟؟؟
-دارم ایمیلامو چک میکنم....
-امیرعلی کوشش؟؟
-نمیدونم..به کارت برس...اینهمه فوضولی نکن...
-خودتی....پروووو
بعد ازاینکه سفره رو چیدم رفتم بیرون روی تاپ نشستم...چشمامو بستم....بارون میبارید..خیلی هوای عالی ودلچسبی بود...نفس عمیقی کشیدمو فوت کردم بیرون...چشمامو بازکردمو امیرعلی رو روبه روم دیدم...
امیرعلی:بلندشو بریم داخل...سرما میخوری...
-هوابه این خوبی..توهم بشین..
نشست کنارم...برای اولین بار دست پیش آوردو دستمو توی دستای مردونش گرفت...دستای گرمش گرمم میکرد...با یه حرکت تاپ رو به حرکت درآوورد...چشماشو بسته بود..فشار خفیفی به دستم وارد کرد...
امیرعلی:چیکارمیکردی؟؟؟
-سفره هفت سین میچیدم....
-پس هنر نمایی میکردی...
-تو کجا بودی؟؟
-یه جایی..
-کجایی؟؟
-خب دیگه..
-بگو دیگه..
خندیدو هیچی نگفت..
-خب باشه نمیگی دیگه...حالا عیدی برای من چی گرفتی؟
امیرعلی:عیــــدی؟؟؟؟
-آره دیگه...فردا صبح عیده....نکنه نخریدی...
-ای وای...دیدی چی شدیادم رفت اصلا...تواز لیست افتادی....مگه بزرگ نشدی دختر...
-واقعا که..تو چی یادت میمونه آخه....
از دستش خیلی عصبانی شده بودم...اصلا به من اهمیت نمیداد...دستشو از دستم جدا کردمو رفتم توی ساختمون...
ساعته 8 صبح با صدای گوشی بیدار شدم...رفتم حمومو لباس پوشیدم..
پلیور بهاری که برای عیدی امیرعلی گرفته بودم روداخل جعبش گداشتم...ی پلیور بهاری نارنجی قهوه ای...ی خودنویس آب طلا که اسمم روش حک شده بود...گداشتمشون کنار تا بعد سال تحویل بهش بدم....برای بردیا هم یه لباس ورزشی خریدم..اصلا نمیدونستم که برای سال تحویل ایرانه وگرنه یه چیز بهتر از قبل آماده میکردم..وقتی فهمیدم که لباس ورزشیش رو فراموش کرده بیاره سریع با آندیا رفتیم بازار وخریدم..
رفتم بیرون....روبه روی اینه سفره هفت سین نشستم...
عمو:به به دختر گلمم اومد..بیا عمو جون کنار خودم بشین...
رفتم کنار عمو نشستم...دقیقا از اونجا میتونستم امیرعلی رو نگاه کنم از توی آینه...سریع یه نگاه کردم بهش...چقدر خوش سلیقس این بشر....یه تیشرت سبز بایه جلیقه ی مخمل قهوه ای...شلوارشم مخمل قهوهای بود..نمیتونستم زیادبهش نگاه کنم چون باهاش قهر بودم...
موقع سال تحویل نگاهم به نگاه امیرعلی گره خورد..نمیتونستم ازش چشم بردارم..چه جادویی توی اون چشما بود که منو مستش میکرد...سال تحویل شد...عمو اول منو بوسید...بعد پسرارو...بعداز روبوسی وشیرینی خوردن عمو از لایه قرآن عیدی همه روداد....پدرمم همینطور..
-خب حالا نوبت شماست بردیا خان...زود زود زود باش....
بردیا:چی؟؟
-نخد چی....خب عیدی دیگه...زود باش دلم آب شد....زودباش عیدیمو بده شاید بعضی ها عیدی دادنو یاد گرفتن...
مامان:بردیا بچمو اذیت نکن...
بردیا بعداز کلی ناز کردن از پشت مبل یه جعبه بزرگ بیرون آوورد...با ناز داددستم...
سریع از دستش گرفتمو بازش کردم....وایـــــی یه عروسک از جنس سفال بود...تقریبا نصف قدمن بود...پریدم بغل بردیا وماچش کردم...چشمم افتاد به امیرعلی که نیشش باز بود...
-چیه؟؟؟چرا میخندی؟؟؟عیدی دادنو گرفتن اصلا خنده نداره....یاد بگیر..
دویدم سمت اتاقمو عیدی بردیا و امیرعلی رو برداشتمو رفتم جلوی بردیا وکادوشو دادم دستش...
-اینم عیدی من به برادر گشنگم...
-دستت درد نکنه آبجی زشتم...
-ا.....ا....ا...
بسته رو باز کردو لباس ورزشی رو آوورد بیرون...
-وای دستت درد نکنه مشنگم قشنگم ملنگم....اوه اوه ...مارکشو...
-خوارش میکنم برادرم....
-قربون خواهرم... حالا اونیکی هارم بده ببینم...
-اینا دیگه برای تو نیست...
-پس برای کیه؟؟؟
کادو هارو گرفتم سمت امیرعلی...
-برای ایشون...
امیرعلی یه تگاه به من یه نگاه به کادو ها ی توی دستم کرد…
-چیه تعجب کردی؟؟من مثل تو که فراموشی ندارم..
کادوهارو ازدستم گرفتو بازشون کرد...
بردیا:وای چقدر قشنگه...باران منم ازاین پلیورا میخوام...وای ازاین خودنویسام میخوام...امیرعلی بده ببینم خسیس بازی در نیار...چی نوشته روش؟؟
امیرعلی:تو که اصلا نذاشتی من نگاه کنم..تو بیشتر ذوق داری بردیا...
بردیا:نوشته...از طرف باران به امیرعلی...همین!!!!!!؟
امیرعلی:دستت درد نکنه باران...مرسی داری...
-قابل شمارو نداره....
امیرعلی:منم فراموش کار نیستم..خواستم یکم باهات شوخی کنم که جدی گرفی...
از داخل جیبش یه جعبه دراورد...درشو خودش بازکردو دست بند صلایی با نگین های براقی رو به دستم انداخت..
-خیلی قشنگه ممنون امیرعلی...
امیرعلی:هنوز مونده...
رفت بیرون از سالن وبعداز چند دقیقه برگشت....انگار توی دستاش یه چیزی بود...ولی دیده نمیشد چون پشتش بود..اومد جلوی من نشستو دستاشو گرفت سمت من....
-وای...
یه توله سگ کوچول موچولو ی سفید...
امیرعلی:بگیرش باران..نکنه میترسی!!
گرفتم توی دستم ...خیلی نرم وکوچولو بود....
-از این عروسک بترسم؟؟امیرعلی واقعا ممنونم...خیلی نازه...با تمام وجود دوسش دارم..کجا نگهش داشتی که من ندیدمش....؟؟
امیرعلی:توی انباری....
بردیا:انگار سرمن کلاه رفته...امیرعلی؟؟من چی؟؟همش باران؟؟
امیرعلی:اگه من کادومو بهت بذم خندت میگیره....
بردیا:چرا؟؟نترس هرچی باشه قبوله..
امیرعلی:آخه لنگه ی همون لباس ورزشی که باران برات خریده رو منم برات خریدم...
اسم سگمو گداشتم برفی....چون مثل برف سفید بود..هرروز صبح بابرفی تا کنار دریا پیاده میرفتیمو برمیگشتیم...تقریبا بادریا ده دقیقه فاصله داشتیم...
یه روز مثل روزای قبل صبح زود بیدار شدمو گرم کنمو پوشیدمو با برفی رفتیم راه افتادیم طرف دریا...یه ماشین برانم چند تا بوق زد ایستادمو به سرنشیناش نگاه کردم...2تا پسرجوون بودن...
پسرک:بیا سوارشو خانوم خوشگله....
جوابی ندادمو راهمو ادامه دادم...دوباره صدازد:بیادیگه..اینهمه نازنکن...یه جورباهم کنارمیایم...
بازم جوابی ندادم...ولکن نبودن...پسرک پیاده شدواز پشت دستمو گرفت....


آقا چیکارمیکنی....دستمو ولکن...
دستمو باشدت از دستش جدا کردم...برفی مدام پارس میکرد...پسره یه چاقو ازتوی جیبش دراوورد...گرفت سمتم...
پسره:مثل بچه آدم بشین داخل ماشین...
-برو گمشو کثافت...اینهمه دختر ریخته اینجا حلا اومدی به من که اهلش نیستم گیرمیدی...
همون موقع ملشین امیرعلی پشت ماشین پسره نگه داشته شدوامیرعلی خیلی سریع پیادهخ شدو اومد طرفمون..
پسره:چیه آقا؟؟؟موضوع خانوادگیه...برو...
امیرعلی:ا...که موضوع خانوادگیه!!!!
وبعد یه مشت خوابوند توی صورت پسره...افتاد زمین....دومین مشت....مشتو لگدی بود که امیرعلی به پسره میزد...اون یکی پسره از ماشینش اومد بیرون واومد کمک دوستش....خیلی ترسیده بودم...نمیدونستم چیکار بکنم...پسره داشت میرفت طرف امیرعلییه نگاه به اطراف انداختم...یه تیکه چوب بزرگ روی زمین افتاده بود...برداشتمش...رفتم طرف پسره محکم زدم توی سرش....برگشتو چوبو از دستم بیرون کشید..امیرعلی هم که این صحنه رو دید سریع با یه حرکت این یکی پسره رو هم نقش بر زمین کرد...
امیرعلی:بلندشید...گمشید...
هر دوتاپسرا سریع بلندشدن...سوار ماشین شدنو رفتن..
امیرعلی:برو سوار ماشینشو....
از بینیش داشت خون میومد...از توی جیبم دستمالی دراووردموبردم سمت صورتش که داد زد:گفتم برو سوار ماشینشو...
یه مکث کوچیک کردموبعد رفتم سوار ماشین شدم...اشکام سرازیر شدن. امیرعلی بعداز کمی قدم زدن اومد...
امیرعلی:این موقع صبح کجا میرفتی؟؟؟؟
-کنار دریا...هرروز صبح میرم...تو کجا میرفتی؟؟
-دنبال تو....(بعد از کمی مکث:)ببخشید سرت داد زدم دست خودم نبود...
ماشینو به حرکت دراوورد...فکر کردم برمیگردیم ویلا...ولی نه...رفتیم سمت دریا...
امیرعلی:پیاده شو...اینم دریا...
-بیشتر دوستداشتم پیاده بیام....
پاچه های شلوارمو زدم بالا ورفتم داخل آب....برفی هم کنارم بود...امیرعلی از دور نگاهمون میکرد...
-امیرعلی!!!چرا اونجا ایستادی منو نگاه میکنی!!!توهم بیا داخل آب...مگه گربه ای که میترسی...
امیرعلی:من؟؟من از آب میترسم؟؟؟عجبا...پس نگاه کن..
امیرعلی لباساشو دراووردو اومد توی آب....اون آب میپاشید به من..من آب میپاشیدم به اون...من خیس خیس شده بودم ولی امیرعلی خیلی خیس نشده بود...دیگه خسته شده بودم...رفتم توی ساحل نشستم...سردم بود...بارون نم نم مییومد...ولی اصلا دلم نمیخواست از اون حالت در بیام...دوست داشتم کنار دریا باشم....تا هر وقت که شد...صورتمو گرفتم سمت آسمون....چقدر توی اون حالت بودم نمیدونم...چشممو بازکردمو امیرعلی رو بالای سرم دیدم که داشت منو نگاه میکرد...
امیرعلی:بلند شو دختر بریم که الان سرما میخوری....
-نه نه نه ...نمیخوام..
-بلند شو باران لج نکن دختر جون....
-ا..خب حسش نیست...نمیخوام ....سردمم نیست...
رفت از صندوق عقب ماشینش یه ساک آوورد...از داخلش یه پلیور مشکی مردونه دراووردو داددستم....برای خودشم همون پلیوری که عیدی بهش داده بودم رو برداشت...
امیرعلی:برو توی ماشین اینو بپوش...
شیشه های ماشین دودی بود...رفتم داخل ماشینو لباسو پوشیدم...خیلی بزرگ بود برام...مثل یه مانتو ی کوتاه...رفتم کنار امیرعلی...اونم لباسشو عوض کرده بود...
-لباست خیلی قشنگه...چقدر هم بهت میاد...مبارکه...کی برات خریده؟؟هرکی بوده خیلی خوش سلیقه بوده...
-خیلی ممنون...اینو یه دختره خوشمل عیدی داده بهم....
-بعله...امیرعلی تو گشنت نیست؟؟؟
-چرا؟؟؟همین نزدیکا یه رستوران هست...بریم...
بعداز خوردن ماهی پلووسیر وزیتون رفتیم ویلا...وقتی بردیا منو دید زد زیر خنده...نمیتونست خندشو کنترل بکنه....
-چیه؟؟چته؟؟؟چیز خنده داری دیدی آیــا؟؟؟
بردیا:وای خدایا....چقدر بامزه شدی توی این لباس...
امیرعلی:آره بارانبردیا راست میگه...منم دیدمت خندم گرفت..فقط جلوی خودمو گرفتم ...آخه لباسی به سایز تو نداشتم...توهم که خیس بودی...سرما میخوردی
-واقعا!!!یعنی انقدر خنده دار شدم!!!اینجوری منو بردی رستوران امیرعلی...اه.
بردیا:اشکال نداره حالا...مردمو یکخورده شاد کردی...
سرهمین بهونه پلیور امیرعلی رو بهش پس ندادم...خیلی خوشحال شدم...دنبال ی بهونه میگشتم تا پلیورشو بهش ندم...آخه خیلی دلم میخواست پلیورشو پیش خودم نگه دارم..این 13روز هم تموم شد...برگشتیم تهران...بچه ها هم از مشهد برگشتن...
-ارشیا مشهد خوشگذشت؟؟
ارشیا:آره جات خیلی خالی بود...
-چیکار کردی؟؟؟
ارشیا:رفتیم زیارت...گشتیم..خوردیم ..خوابیدیم...
-با ثمین چیکار کردی؟؟
ارشیا:کار بدی نکردیم.... Jفقط باهم دوست شدیم ...تا بعد ببنیم چی میشه...
-آفرین...همینو میخواستم...
ارشیا:تازه مادرشم خیلی ازم خوشش اومد...
-خب حالا...سوغاتی من کوش؟؟
یه بسته بزرگ رو از داخل ساکش دراوورد...درشو بازکردم...یه بارونیه وچکمه ی چرم...
-وای ممنونم ارشیا...خیلی قشنگه...
ارشیا:قابل شمارو نداره..
-آندیا...آندیـــا...سوغاتی.
آندیا:چیه؟؟؟منو صدازدی عزیزم؟؟
-آره...سوغاتی میخوام...
آندیا:اینم برای باران جونم...
ی جعبه ی جواهر رو داد دستم...سرویس فیروزه..
-وای دستت درد نکنه آندیا...چقدر زیباست...
آندیا:چقدرم به چشمات میاد...بنداز ببینم...
ارشیا:به به ...چقدر جذاب تر شد این سرویس...
چندروز بعداز 13فروردین بردیا رفت...ارشیا هم رفت....منم دیگه به درسودانشگاهم میرسیدم...یه روز که داشتم کتاب میخوندم گوشیم به صدا دراومد...
-الو...
-سلام...
-سلام ..بفرمایید...
-باران خانوم؟؟
-بله..شما؟؟
-سپهر هستم...
-شماره منو از کجا آووردی آقا سپهر؟؟
-خیلی ممنون ...خوبم...شما چطورید؟؟
-میگم شماره منو از کجا آووردید؟؟
-مثل اینکه به من میگن سپهر..برگ چقندر که نیستم...
-خب برگه چقندر حالا چیکار داشتی؟؟؟
-دست شما درد نکنه...میخواستم ببینمت...
-که چی بشه؟؟؟
-که درباره ی موضوع مهم باهات صحبت بکنم...
-خب همین الان صحبت بکن...
-تلفنی نمیشه....
-من نمیتونم باشما ملاقات بکنم...
-اونوقت چرا؟؟؟
-من درس دارم...متوجه میشی..نه متوجه نمیشی...اصلا هم وقت اینجور کارا رو ندارم...خدافظ...
گوشیرو قطع کردم...بعداز چند دقیقه دوباره زنگ خورد....سپهر بود...رد کردم....دوبره تکرار شد..دوباره...دوباره...اعصابم خورد شده بود...گوشیرو خاموش کردمو گرفتم خوابیدم...صبح بیدارشدمو رفتم داشگاه...ساعت12بود که از کلاس اومدم بیرون...باثمین مشغول صحبت کردن بودم...
-نظرت درباره ارشیا چیه؟؟


ثمین:فعلاکه پسرخوبیه...
-فعلا یعنی چی؟؟ازخداتم باشه...ارشیاماهه....
-یاشه بابا..ترور شخصیتی میکنی آدمو...
-حالا دوسش داری؟؟
-آدم کسی رو که دوستنداشته باشه آدم حساب میکنه...یا اصلا باهاش صحبت میکنه
-راست میگی....
جلوی دراز هم خدافظی کردیم...داشتم میرفتم سمت ماشینم تا سواربشم که یکدفعه چشمم افتادبه سپهر...
-این اینجا چیکارمیکنه....اه..
سپهر:سلام...
-علیک...
- چطوری؟؟
-الان که شمارو دیدم حالم خیلی بد شد..
-برای چی؟؟؟
-برای اینکه...کلا خوشم نمیاد شمارو ببینم...
-باران توخیلی فرق کردی...توکه اینجوری نبودی...آخه چرا!!
-میخوای بدونی چرا...چون تو عامل همه ی بدبختیای منی...توکاری کردی که عشقم دیگه منو نخواد...نمیبخشمت..
-متوجه نمیشم.. درباره چی حرف میزنی؟؟؟
-هیچی...حالا چیکارداشتی اومدی اینجا؟؟
-گفته بودم که میخوام باهات صحبت بکنم...
-خب...میشنوم...
-نه...اینجا نه...بیابریم یه جا بشینیم...
-باشه...بریم همین پرک سرکوچه....
-پارک!!!!!نه..نه....
-پس کجا؟؟
-رستوران..
-باشه...
-نه...پشت سرت میام...
-بهم اعتماد نداری....من سور ماشینت میشم...
-زودباش....
سوارشدیم ورفتیم به نزدیکترین رستوران...غذارو سفارش دادیم...
-خب بگو...
سپهر:نه بعدازغذا...غذاتوبخور سردمیشه...
بعداز خوردن غذادسرسفارش داد..
-خب بگودیگه....من کاردارم..بایدبرم...
-باشه..باشه...صبرکن..عصبی هم نشو..
بعداز کمی مکث...
سپهر:ببین باران من ازهمون اول که دیدمت بهت علاقه مند شدم..مهرت افتاد به دلم...درحال حاضرم خیلی دوستدارم...خیلی خیلی زیاد...تابه حال دختری رو به این اندازه دوست نداشتم..
-خب حالا من چیکاربکنم؟؟
-میخوام بدونم منو به عنوان همسر قبول میکنی؟؟؟
-به هیچ عنوان...
-علتش چیه؟؟
-علاقه ای بهت ندارم...من به کس دیگه ای علاقمندم...
-پس میفهمی درد من چیه!!!
-آره..باورکن من به دردت نمیخورم...
-اونی که عاشق خودش کرده تورو کیه؟؟؟
-امیرعلی...
-اوه...امیرعلی...باید حدس میزدم...
-مرسی از غدا..من باید برم..خدافظ...
-خواهش میکنم صبرکن باران....من خوشبختت میکنم....
از رستوران زدم بیرون...سوارماشین شدمو باسرعت حرکت کردم سمت خونه....وقتی رسیدم خونه آندیا هم اونجا بود....
آندیا:پس امیرعلی کوش؟؟؟
-من چه میدونم..چه سوالایی میپرسی توهم...
آندیا:مگه باهم نیومدین؟؟
-نه...حالت خوبه؟؟من ازدانشگاه میام...
-اومد نبالت...مثل اینکه میخواست یه چیزمهم بهت بگه...دنبالت میگشت..گوشیتم خاموش بود...
-نه..چیزی که به من نگفته بود...من ماشین برده بودم...
همون موقع امیرعلی ازدر ورودی اومد...از پشت سرسلامی کردو رفت طبقه بالا...
گرفته به نظر میرسید...
***
یک هفته ازاون روزگذشته بود...دیگه سپهر روهم ندیدم....ولی امیرعلی 180درجه رفتارش بامن تغییرکرده بود...خیلی کم همدیگرو میدیدیم...ولی خیلی بداخلاق وتند باهم برخورد میکرد..خیلی عصبی وناراحت به نظر میرسید...تصمیم گرفتم خوشحالش کنم...آخر هفته تولدش بود...آندیارو خبرکردم تاباهم یه جشن به پاکنیم...
آندیا:حالا میخوای چیکاربکنی؟؟؟
-پس من تورو گفتم بیای چی کار؟؟گفتم بیای که کمکم بکنی دیگه...
-خب اول باید یه چند نفرو دعوت بکنیم...
-دعوتیا کیا هستن؟؟
-اونش بامن...خودم کارت میفرستم براشون..نگینوشوهرش..ارشیا وثمین..دوستای دانشگاهی امیرعلی...همکاراش...
-شلوغ باشه بهتر نیست؟؟
-نه امیرعلی ازشلوغی خیلی خوش نمیاد...
روزتولد امیرعلی همه چیز روی برنامه پیش میرفت..ساعت 5بدظهر بود..کاملا حاضر وآماده بودم...آرایش ملایمی کرده بودم..موهامم خرگوشی بسته بودم...یه تنیک صورتی وزردهم تنم کردم... رفتم پایین...آندیا به طرفم اومد...
آندیا:چقدر بامزه شدی...مثل این دختر بچه های شیطون ناناز..
-راست میگی؟؟حالا که خوشت اومد منو به فرزندی می قبولی؟؟؟
-نمیدونم برو از مهراد بپرس...
-باشه مامانی..فعلا که نمیبینمش ...بدبختو چیکارکردی..؟؟
-هیچی رفته کیکو تحویل بگیره..
ارشیا:ووووووویــــــی بخورمش این بچه رو...خدای من این دختر کوچولوی ناز کیه؟؟ای جانم چقدر رنگارنگه...
ارشی اومد نزدیکمو لپمو کشید..
-ا..ا..ارشیا چیکارمیکنی لپمو کندی دیوونه...گولاخ...
-ا..توکه باران خودمونی...چه نازشدی..
-پ ن پ فکرکردی دختر همسایه تون پانیز هستم..
پانیز دختربچه ی نازیه که همسایه ی عموایناست...
-آره باورکن...خیلی شبیه دختر بچه هاشدی..
-آخه این قدمنو نمیگی کجا میخوره بچه باشه!!!
-موش بخورتت...
-مسخره برو اونور اینهمه خودتو به من نچسبون...الان ثمین میادا..
-وای گفتی ثمین ..اصلا یادم نبودد..باید برم دنبالش...
-اوه..اوه...چه زن ذلیل...
-بــــاران..یواش..الان همه فکرمیکنن خبراییه...
کم کم مهموناازراه رسیدن...اول پارساونگین..بعدشادمهروخواه رش شادان...فرهادو فرامرز ازدوستای امیرعلی هم اومدن...
آندیا:باران بلندشو برو به امیعلی زنگ بزن بیاد...
-نه..نه.. توبگی خیلی بهتره...
-همش کارای سختو میسپارید به من...
-برو قربونت برم عزیزم...
-گوشی کوش؟؟باران فکر کنم پشت سرتو روی اون میزه..بده ببینم..
-بیا اینم گوشی.بزنگ...
-صبرکن..آهان...تازه داره بوق میزنه...
بعد چند ثانیه...

آندیا:آلو سلام داداشی....


آندیا:خوبی؟کجایی؟؟
-...
-آب دستته بذار زمین بیا خونه....
-...
-مامان حالش خوب نیست..
-...
-آره...
-...
-بیا...باشه...خدافظ..
-خب چی شد؟؟؟
-گفت تاچند دقیقه ی دیگه خودشو میرسونه ...گفت زنگ بزنیم اورژانس...
چشمم به دربود تا امیرعلی بیا...یکدفعه درباز شدو نگار خانوم اومدن داخل..
-آندیا...اونجارو نگاه کن...این اینجا چی میکنه؟؟؟
آندیا:چی؟؟نگار؟؟خب معلومه من دعوتش کردم...
-ی کلمه به منم میگفتی...خیلی ازش خوشم میاد!!!اه..اه..اه..
امیرعلی ازراه رسید..آندیا تاصدای ماشینشو شنید به بچه ها گفت که برقارو قطع کنن..امیرعلی خودشو باسرعت رسوند داخل خونه..چشم چشم رو نمیدید...
امیرعلی:مامان...مامـــان..
یکدفعه برقا وصل شد...همه جا روشن شد...امیرعلی توی شوک بود...همه یک صدا دادزدن:تولد...تـــــولـــــ ـدت مبارک ...
آندیا رفت نزدیکش...
آندیا:تولدت مبارک داداش جونم....
امیرعلی اخماشو کرد توی هم...
امیرعلی:زهر ترکم کردی...
آندیا:ببخشید..ولی باید یه جوری تورو میکشوندمت اینجا..
امیرعلی:جوردیگه ای نبود..توکه منو کشوندی...
آندیا:خب حالا گوشت تلخی نکن..بیا برو لباساتو عوض کن...همه منتظرتن...
امیرعلی رفت لباسشو عوض کردو اومد...برعکس اون چیزی که انتظار داشتم.. رفت کنار نگار نشست...داشتم میترکیدم از حسادت...منم با کمال پرویی رفتم کنار شادمهر نشستم...سعی میکردم به امیرعلی نگاه نکنم...سنگینی نگاهی رو روم احساس کردم..سرمو بلند کردم...چشمم افتادبه امیرعلی که خیره خیره داشت منو نگاه میکرد...تامتوجه شد که دارم نگاش میکنم سرشو برگردوند طرف نگار...اصلا به من خوش نمیگذشت..شادمهر با من صحبت میکرد ولی اصلا هیچی متوجه نمیشدم..فقط حواسم پیش امیرعلی ونگار بود...آهنگ بودو رقص...آندیا ومهراد...نگین وپارسا...ثمین وارشیا...نگارو امیرعلی ....وسط بودنو میرقصیدن...من نشسته بودمو به نگارو امیرعلی درحال رقص نگاه میکردم...بعداز خوردن کیک وشام نوبت رسید به باز کردن کادوها...کادوها دونه دونه باز شدن..آخرین کادو برای من بود...یه اتکلن مارک...که بوشو خیلی دوستداشتم...ویه کلاه وکروات ست...خیلی عادی بدون اینکه به کادو هان گاهی بندازه...فقط یه تشکر کوتاه وآروم...همین...
امیرعلی:بچه ها ازتون خواهش میکنم یه لحظه به حرفای من گوش بدید...خیلی ممنون که توی این جشن شرکت کردین..منو خوشحال کردین...میخواستم مطلبی رو همین جا بهتون بگم...من تصمیم گرفتم ازدواج بکنم...
ارشیا:اوه..اوه...من مطمئن شدم امشب امیرعلی یه چیزیش شده...
آندیا:ارشیا!!!!ساکت ببینم داداشم چی میگه..
برای منم باور نکردنی نبود...امیرعلی داشت درباره چی حرف میزد...
امیرعلی:واون کسی که میخوام باهاش ازدواح بکنم کسی نیست جزنگار...امشب اعلام میکنم که نگار نامزد منه...وهفته ی دیگه عقدمونه...ومن این مسئله رو قبلا با بزرگتر ها مطرح کرده بودم...
انگار داشتم خواب میدیدم...سرم گیج رفت...نشستم روی اولین صندلی که نزدیکم بود...همه براش کف میزدنو تبریک میگفتن..آندیا اومد کنارم...یه لیوان آب داددستم.
-آندیا بگوکه خوابه...
-آروم باش باران..
بغض گلومو فشارمیداد...انگار داشتم خفه میشدم...
-آندیا دارم خفه مشم...سرم داره میترکه...من چقدر بد بختم...میبینی آندیا!!!
-بلندشو...بلندشو ببرمت توی اتاقت...حالت خوب نیست...
نگام افتادبه امیرعلی...اونم برگشتو منو نگاه کرد..اشک از چشمام زدبیرون..دیگه نمیتونستم جلوشو بگیرم...چشمم افتاد به دستاشون که توی هم بود....اشکام بدون اراده میوم...دویدم سمت پله ها به سرعت خودمو رسوندم توی اتاقم...خودمو انداختم روی تختمو باصدای بلند گریه سردادم...
***
این یک هفته به سرعت باد گذشت...توی این چندروز آندیا کلی باهام صحبت کرد...راست هم میگفت..باید با این مسئله کنار بیام...توی این چندروز4کیلو کم کرده بودم...شدهبودم پوستو استخون...به هیچ چیزی میلم نمیکشید....روز عقدرسیده بود...
آندیا:توهنوز حاضر نشدی؟؟پاشو دختر...اون لباسی که چند روز پیش برای امروز خریدیم کجا گذاشتی؟؟توی کمدت که نیست...
-اوناهاش روی مبله...
-از اون روز این ازجاش تکون نخورده...بلندشو باران جان...بلنشو عزیزم یه دوش بگیر یک ساعت دیگه مهمونا میان...
تایاد چند ساعت دیگه افتادم اشک توی چشمام جمع شد...
آندیا:قربونت برم...نبینم چشمات خیسه...گریه نکن باران...مگه ماباهم صحبت نکردیم...مگه قول ندادی با این مسئله کنارمیای...
بعد اشکامو پاک کردو منو فرستاد حمام...ازحمام بیرون اومدم...آندیا منو نشوند روی صندلی وشروع کرد آرایش کردنم..
-آندیا فقط چشمامو سایه سیاه بزن...داخل چشمم مداد مشکی بزن...
-اینجوری که نمیشه...یه رژلب قرمزم میزنم برات...
بعداز آرایش کفشولباس روپوشیدم...اولین باری بود که برای اینجور مجالس لباس لختی به تن میکردم...یه دکلته ی مشکی تا بالای زانوهام...موهامم بازگداشتمویه تور مشکی کنار سرم زدم...باآندیا به طبقه ی پایین رفتیم....روی پله ی آخری بودیم که درباز شدو امیرعلی ونگار از راه رسیدن....نگارو امیرعلی درکنار هم..دست دردست هم...وای سرم داشت گیج میرفت..چشمام به چشمای امیرعلی خیره شده بود تا ببینم به من نگاه میکنه...آره داشت نگام میکرد...انگار میخواستم با اون لباس باز نگاه امیرعلی رو جذب خودم بکنم...نمیدونم چرا امیرعلی دست نگارو ول کردو رفت بیرون...نگارم پشت سرش...سرم به شدت درد میکرد...بازوی آندیا رو فشوردم...آندیا متوجه حال خراب من شد...دستم گرفتو برد طرف دیگه ی سالن...عاقد از راه رسید...همه کنار عروس داماد بودن..ولی من از جام تکون نخوردم...به زور آندیا رو هم فرستادم سمتی که عروس داماد نشسته بودن...باهر کلمه ای که عاقد به زبون میاوورد بیشتر به تاریکی نزدیک میشدم....یاد دوران بچگی ...یاد امیرعلی که عاشقانه منو دوستداشت..یاد شیطنت هامون...یاد طرفداری هایی که امیرعلی از من درمقابل دیگران میکرد...یاد خاطرات شیرین...چه زود گذشت...با بله گفتن نگار وبعد هم امیرعلی قلبم درد گرفت...اشک ازچشمام زد بیرون....
(توهستی تو رویام/
تو هستی توقلبم/
ولی رفتی وندیدی حال خرابم/
توی این دنیا/
توی این عالم/
زندگی بی تو برام معنا نداره/
همه ی اون عشق ومحبت/
حس این دل پاک من/
چرا زیر سایه ی یک شب/
عشقمون ازیادت رفت/
گله دارم ازتو خدایا/
چرا شد عشق ازما جدا/
شب وروز از دوریش بسوزم/
تن من دیگه نایی نداره/
بازندگیت کاری نداره/
من بااشک شب وروز/
واسه برگشتنت دست به دامن خدام/
میبینم من که انگارتوی قلبت/
نیست احساس نمیخوای برگردی پیشم/آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه .....
حالا نوبت کادو هابود...اشکامو پاک کردم...وقتی همه کادو هاشونو دادن منم رفتم به زهرا گفتم که اون دست گل واون کادویی که داده بودم بهش تا نگه داره رو برام بیاره..رفتم جلوی نگارو دسته گل بسیار بزرگی که فقط گل رز زرد بود به دستش دادم...یه عکس قدیمی کهتوی اون من امیرعلی رو بوسیدمو بردیا یواشکی عکس گرفته بودرو غاب کرده بودم رو دادم دست امیرعلی...وقتی عکس رو دید به من نگاهی انداخت...نتونستم تحمل بکنم...دست انداختمو گردنبندی رو که از صدف درست کرده بود رو برای بار دوم پاره کردمو سریع از پله هارفتم بالا...سرم خیلی درد میکرد...انگار توی سرم داشتن چکش میزدن....از قرصی که دکتر داده بود4تا خوردمو سریع خوابم برد...
***
(چشم بازکردم..فقط تاریکی بودوهیچ...دنبال یه روشنایی میگشتم...تا یه دستی از پشت روی شونه هام نشست...برگشتم وبه پشت سرم نگاه انداختم...نور شدیدی به چشمام خورد...بعد کم کم...اون نور کم شد...امیرعلی بود...لبخندی به روم زدو گفت:بیا بارانم...عزیزم...نفسم...
-امیرعلی !!!تو بامنی!!؟
امیرعلی:آره قربونت بشم...
با خوشحالی دویدم طرفش....ولی هر چی نزدیک ترمیشدم نگار از من جلو تر بود..
نگار خودشو به امیرعلی رسوندو بغلش کرد...فریاد زدم:نـــــه..نه..نه..نه
امیرعلی نگارو ازخودش جدا کردو آغوششو برای من باز کرد...ورگباره بوسه های امیرعلی...)
نگین:نگاه کن پارسا...انگارچشماش تکون خورد...
چشمام بازکردم...یه نگاه به اطرافم انداختم..انگار توی اتاقم نبودم..
-اینجا کجاست؟؟
نگین:بیمارستان عزیزم...خوبی؟؟؟
-بیمارستان؟؟بیمارستان برای چی؟؟
پارسا:چیکارکردی تو دختر....!!!آره بیمارستان...چیه نکنه دلت میخواست قبرستون باشی؟؟؟؟
-از چی حرف میزنید...؟؟
نگین:از خودکشی...
-چی؟؟خودکشی؟؟کی خودکشی کرده؟؟
نگین:خب تو دیگه..بااون قرصایی که خورده بودی نزدیک بود بمیری..معدتو شسته شو دادن...
-چی؟؟من که خودکشی نکردم...فقط سرم خیلی درد میکرد...4تا قرص خوردم...حتما الان همه فکر میکنن من یه آدم ضعیفی هستم...همه فکر میکنن من خودکشی کردم...آره نگین؟
نگین:نه عزیزم...امیرعلی به همه گفته که یه مسمومیت ساده بوده..به مادرت هم چیزی نگفتیم...همین الانم زنعموتو به زور فرستادم رفت خونه...الان آندیا سر میرسه...ولی خدایی جونتو مدیون امیرعلیی...
-چی؟امیرعلی؟؟وای خدایا امروز چقدر من شوکه میشم...اونکه با خانومش مشغول بود..اصلا حواسش به کسی نبود...
پارسا:باران!!!اصلا از تو توقع چنین حرفایی نداشتم..این چه حرفیه....
-چرا؟؟چرا نگم...من دیگه نمیتونم امیرعلی رو تحمل بکنم...نمیتونم توی اون خونه با خاطراتش زندگی بکنم..هر وقت میبینمش داغ دلم تازه میشه...
بعد از 4ساعت....
آندیا:خب دیگه مرخصی بلندشو...حاضر باش الان میام کمکت میکنم میبرمت...
موقع رفتن نگین رو کشیدم یه گوشه...
-نگین ازت یه خواهش دارم...
نگین:چی عزیزم؟؟ بگو...
-میتونی ساعت3شب بیای دنبالم جلوی در خونه عمو؟؟؟
نگین:3شب؟؟برای چی؟؟
-من دیگه نمیتونم اونجا زندگی بکنم...حداقل برای چند روز پیش تو میمونم بعد از دانشگاه درخواست خوابگاه میکنم...
نگین:باشه عزیزم...ولی تو مطمئنی؟؟؟
-آره...
تاوارد ساختمون شدم با امیرعلی برخورد کردم...
-سلام..ببخشید...
امیرعلی:سلام...داشتم میومدم دنبالتون....آندیا پس چرا به من نگفتی مرخص شده...؟؟
آندیا:خودم آووردم دیگه...
امیرعلی:حالا حالت چطوره؟؟؟
-ممنون خوبم...
بعد سریع راه افتادم طرف پله های طبقه بالا...بعد یاد چیزی افتادم...ایستادم...همینجور که پشتم بهش بود گفتم:راستی امیرعلی خان دیشب یادم رفت بگم...مبارکه....خوشبخت بشید...به پای هم پیر بشید..
دیگه داشت بغض اذیتم میکرد...سریع رفتم توی اتاقم...وسایلی رو که لازم داشتمو برداشتمو گداشتم توی ساک....پلیور امیرعلی رو هم گذاشتم...یه یاددات برای آتدیا گذاشتم...
(من دیگه نمیتونم ...دیگه نمیتونم...آندیا خودت میدونی من چی میگم...دنبالم نگرد...اون جایی که میرم جای بدی نیست...نگرانمم نشو..یه چند وقت باید برای خودم باشم تا حالم بهتر بشه... خدافظ..... باران...)
ساعت2:30بود که ساکمو برداشتمو رفتم جلوی در خونه...نگین اومده بود...سوارشدمو رفتیم...
***
دوهفته بعد.....
(برو تو آینه نگاه کن چه تماشایی چشمات/
دوستدارم خیره بمونم بسکه رویایی چشمات/
من برای باتو بودن خیلی نقشه ها کشیدم/
با تو عاشقی شروع شد باخودت ادامه میدم/
صحنه سازی کردم/
دیوونه بازی کردم/
خودمو کشتمو آخر تورو راضی کردم/
صحنه سازی کردم/
دیوونه بازی کردم/
خودمو کشتمو آخر تورو راضی کردم/
بی تو سهمم از زمون/
یه دل خسته وتنگه/
تو تمومه دلخوشیمی با تو زندگیم قشنگه/
اولش نبودی اما آخرش بهت رسیدم/
با تو عاشقی شروع شد باخودت ادامه میدم/)
نگین:اوه اوه....چجور رفته توی حس...بیابیرون خانوم...اون لباس چیه همش بغلته!!
نگین پخشو قطع کرد...
-نگین حوصله ندارم...روشنش کن...
-این آهنگا چیه گوش میدی هر چی غمه آدم یادش میاد..
پخشو دوباره روشن کردم...
(من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا/
تو نشنیده گرفتی هر چی که شنیدی ازمن/
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره/
این همه بیخیالی داره حرصمودرمیاره.. حرصمو درمیاره/
تکلیف عشقمون رو بهم بگو که بدونم/
باشم..نباشم..بمونم یا نمونم/
میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری/
یا اینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذاری/
آخه دوست دارم من بیچاره مگه دلم تو دنیا جزتو کسی رو داره/
کجای زندگیتم/
یه رهگذر توخوابت/
یه موجوده اضافی توی اکثر خاطراتت/
می بینی دارم میمیرموهیچ کاری باهام نداری/
تو باغرور بی جات داری حرصمو درمیاری ..حرصمو درمیاری/)
نگین:اه..بلند شو دختر یه تکونی به خودت بده..از روزی که اومدی پاتو از این اتاق بیرون نذاشتی...
-ترو خدا نگین بذار توی حس خودم باشم..اذیت نکن...ضبتو چرا خاموش میکنی دیوونه...
-دیوونه عمته...بلند شو خودتو مرتب بکن...
-نمیخوام..
-به حرفم گوش کن...جلوی درکارت دارن..
-کی هست حالا؟؟
-برو خودت میفهمی...
-کسی نمیدونه من اینجام..کی میتونه باشه...
-دیوونه شدی ...باخودت حرف میزنی...
-آره ازدست شماها دیوونه شدم...
-وا...
-والا..
به سختی ازرخته خوابم دلکندمو با حال آشفته رفتم جلوی در...یه لحظه شوکه شدم..ولی خیلی زود به خودم اومدم..
-امیرعلی!!تو اینجا چیکارمیکنی؟؟؟کی گفت من اینجام؟؟
-سلام...اومدم که ببرمت...
-میکشمت نگین...لازم نبود به خودت زحمت بدی بیای...چون بی فایدست...من نمیام..نگار خانومتون چطورن؟؟؟
-نگین چیزی به کسی نگفته...ازهمون روز اول که غیبت زد آندیا میدونست که پیش نگین هستی...زنگ زدو مطمئن شد...ولی آدرس خونه ی نگین رو رو بهم نمیداد...میخواست تا تو یکم آروم بشی...امروز به زور آدرسو ازش گرفتمو خودمو رسوندم..
-خب حالا که چی؟؟؟ گفتم که نمیام...
-باران...باران چرا اینجوری میکنی...
-چجوری؟؟خواهش میکنم برو وبا نگار خانومت خوش باش..به آندیا هم بگو که نگران من نباشه..خدافظ
میخواستم درو ببندم که پاشو گذاشت لای در...
امیرعلی:خواهش میکنم بارانم به حرفام گوش کن...بعد هرجا دلت خواست برو..میدونم از دستم ناراحتی...
انگار قلبم از کنده شد وقتی که گفت بارانم...آروم شدم...
امیرعلی:بیا بریم توی ماشین صحبت بکنیم...بیا عزیزم...
آروم دنبالش راه افتادم...در ماشینو برام بازکرد..بعد خودش رفت طرف دیگه نشست..وقتی توی ماشین نشستم آروم بهم زل زد...منم سرمو انداخته بودم پایین...
-خب ...بگو...چرا حرف نمیزنی؟؟
-اخه دارم نگاهت میکنم...دلم برات تنگ شده بود بارانم...
توی وجودم آتیش بود...
امیرعلی:باران میخوام ..میخوام اعتراف کنم که دوست دارم...از همون اول دوست داشتم..البته این دومین باره که دارم اعتراف میکنم که عاشقانه دوست دارم...تو نفس منی...
اشکام سرازیر شد..نمیدونستم حرفشو باور بکنم یانه...نمیتونستم بهش اعتماد بکنم...شاید دوباره مثل جندسال دیگه منو رها بکنه وبره...من دیگه طاقت ندارم...
-پس نگار چی؟؟مگه نگارو دوست نداری؟؟اگه منو دوستداشتی با نگار ازدواج نمیکردی..
-نه عزیزم من نگارو دوست ندارم...اون یه ازداج سوری بود...تو که میدونی نگار با شوهرش مشکل داشتو طلاق گرفت...ولی نگار عاشق شوهرشه....نگارم میدونست که کامیار طاقت نمیاره اگه بفهمه که ازدواج کرده...کامیار خیلی غیرتیه...از من خواهش کرد که باهاش هم کاری کنم..آخه فقط به من اعتماد داشت..با این کار میخواست کامیار غرورشو بذاره کنار..میخواست درس عبرتی براش بشه ...
-برگشت؟؟
-آره..همون شب عقد اومدوعقدو به هم زدو دست زنشو گرفتو رفت...
-پس چرا به من نگفتی که این ازدواج سوریه؟؟
-چون ازدستت خیلی ناراحت بودم...اون روز که اومدم دنبالت تا برات همه چیز رو بگم با سپهر دیدمت...دوباره چند سال قبل تکرار شد برام...مطمئن شدم که دوسم نداری...اولش خیلی فکرا کردم ولی من دوست دارم...اونشب که چشماتو گریون دیدم...بااون لباس دیدمت داشتم کم میاووردم...انگار یه حسی بهم میگفت که تو هم منو دوستداری...حسم که اشتباه نکرده؟؟
-نه اشتباه نکرده....دوست دارم...
اشکامو باسر انگشتاش پاک کردو از داخل جیبش گردنبند صدفی که پاره کرده بودمو. دراووردو انداخت گردنم...
-دوباره درستش کردی؟؟
-سه باره درست کردمش...
منو درآغوش کشیدو آروم لبهاشو روی لبهام گداشت....
((سراغی از مانگیری نپرسی که چه حالیم./
عیبی نداره میدونم باعث این جداییم./
رفتم شاید که رفتنم فکر تو کمتر بکنه./
نبودنم کنار تو حالتو بهتر بکنه./
لج کردم باخودم آخه./
حست به من عالی نبود./
احساس من فرق داشت باتو./
دوست داشتن خالی نبود./
بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون./
چشمام خیره به نوره./
چراغ تو خیابون./
خاطرات گذشته./
منو میکشه آسون./
چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون./
رفتم ولی قبم هنوز هوای توداره شب وروز./
من هنوز عاشقتم./
به دل میگم ساز بسوز./
چه حالی داریم امشب به یادتو منو بارون./))

پایان

من و بارون 3

من و بارون 3


آندی:آهایــــــــــی خانوم خوشله ...کوپس کادوی شما...؟؟؟ -عــروس به این پــــــــررویـــی ندیده بــــودم...منکه کادو نخریدم....!! ارشیا کادویی که من برای آندی خریده بودم رو از زهرا گرفته بودو برد جلویه آندی... ارشیا:پـــس این چــــیه؟؟ -ا ...ا ..ا .این دسته تو چیکار میکنه؟؟ جعه رو از دستش گرفتمو دادم دسته آندی... آندی:اوه ... اوه...چیه توش که اینهمه جعبش بزرگه؟؟ مهراد:آندیا مواظب باش ...خطری نباشه..!از اران هیچی بعید نیست... -نترس مهراد ...بادمجونه بم آفت نداره...باز کن دیگه آندی....خودمم دلم براش تنگیده... در جعبه رو باز کرد ... اول یکم داخلشو نگاه کرد بعد یه نگاه به من ... دستشو کرد داخله جعبه و قفسه خورشید رو بیرون آوورد ...دهنه ارشیا از مونده بود... آندی:وایـــــــ خدای من چقدر قشـــــنگـــه.... -ارشیا فکت نیوفته زمین...!!!!! ارشیا:ها..چی میگه... -آندی میبینی چقدر نازه؟؟ -اره خیــلــــی...ممنون جیگلم... -خواهش میکنم....اسمشم خورشیده...با اجازت من اسمشو گذاشتم...اگه..خوشت..نمیاد..یه چیز دیگه صداش کن... -قربونــــت بـــــرم اســـمشم خیــــلی قشنگه.... -آهان..یه چیزی..صحبت هم میکنه...فقط باید بهش آموزش بدی... -اوه...اوه.چه خوب... ارشیا:باران این فکه خودت بود..؟؟اصلا فکشم نمیکدم...خیلی قشنگه... امیرعلی:اره بابا...حالا خوبه خوک نگرفت براش... -امیـــــــــرعلـــــی.... -چیه مگه دروغ میگم!!!!!همش میگفت...یه چیزه خاص برای آندی باید بخرم... -خب مگه بده...؟؟ -نه بد نیست.... بعد از باز کردنه کادوها هر کسی مشغوله کاری شد یه عده وسطه سالن میرقصیدن...یه عده نشسته و تماشاگر بودن....ویه عده هم میوه و کیک میخوردن....من هم گوشه ای از سالن ایستادم و به امیرعلی که ا دوستش صبت میکرد خیره شدم...یه لحظه نگاهم به در ورودی افتاد..نگین اول وارد شد بعد از 2 دقیقه پشت سرش ثمین..رفتم طرفشون...نگین ...ثمین..رو به هم معرفی کردم وبه سمته آندی بردمشون...اونهاهم به آندی تبریک فتن...تا پارسا نگین رو دید به سمتش کشیده شد....نمیدونم چرا نگین با این پارسای بیچاره اینجور برخورد میکنه....خودش ک میگه از چشمایه پارسا حشت داره...خب در این مورد بهش حق میدم...منم اون روزایه اول خیلی از چشمایه دورنگش میترسیدم..ولی دیگه برام عادی شده بود...آهنگه ملایمی در حاله پخش بود...زوج ها به وسط سالن رفتن تا باهم برقصن... پارسا به نگین پیشنهاد رقص داد...نگین اولش ناز میکرد..ولی من دسته نگینو گرفتم ذاشتم تویه دسته پارسا و هولش دادم تویه بغله پارسا...نگین بد جور چپ چپ نگاهم کرد ..فهمیدم خیلی ناراحت شده.. ارشیا:تو چرا نمیری وسط...؟؟زوج نداری....؟ -اره... اونیکه میخوام همرا هیم نمیکنه.. -نگاه کن به رو به روت..چشمای مشتاق امیرعلی رو میبینی... -اره دارم میبینم...ولی هیچ اشتیاقی نمیبینم...اگه دوستداشت میومد پیشنهاده رقص میداد... -اگه دقت کنی میبینی...حالا اونو ولکن...با من میرقصی...؟؟؟؟ -نه............... دسته ثمین که کنارم ایستاده بودو گرفتمو گذاشتم تویه دسته ارشیا...چند لحظه هر دوتاشون شوکه از حرکته من به هم نگاه میکردن... -مگه نمیخواستی برقصی؟؟؟برو وسط... بدونه هیچ حرفی شروع به رقصیدن کردن...من هم به طرفه امیرعلی رفتم...داشتم بهش نزدیک میشدم که پام گیر کرد به لبه ی کفشه یه مهمون و با مغز مخواستم خورم زمین که امیرعلی با یه جهش خودشو بهم رسوندودستمو گرفت... امیرعلی:حـــواســـــت کـــجاســت دختــــــــــر..؟؟؟ -همینجورکه با حرص دستمو از دستش جدا میکردم زیر گفتم:به یــــــه احمـــــقه از خــودراضــی... -چیـــزی گفتی..؟ -نخــــــــیر.... باخـودم بودم... ازکناره امیرعلی رد شدمو رفتم طرفه شادمهر...دیگه کناره شادمهر رسیده بودم که یه دستی مچ دستمو گرفتو منو به سمته خودش کشید.خیلی با سرعت این رکت انجام شد...سرمو بالا گرفتم تویه بغله امیرعلی بودم... امیرعلی:بامن میرقصی...؟؟دیگه نتونستم طاقت بیارم... -چرا که نه... رفتیم طرفه قیه زوج هایی که در پیست بودن...رقصیدن در کناره امیرعلی یه دنیا برام ارزش داشت...بدنم گرم شد...سرمو به سینه ی امیرعلی چسبوندم وبه صدایه قلبش گوش سپردم....به این فکر کردم که اگه امیرعلی ازدواج بکنه چه بلایی سر من میاد...یا یه دختر دیگه تویه بغلش باهم برقصن...اصلا فکر کردن به این موضوع ها حالمو دگرگون میکرد...من داغون میشم....به همین راضیم که کنارش هستم...دیگه مهم نیست منو دوست داره یا نه...سرمو بلند کردمو به عمق چشمایه مشکیش کشیده شدم...دوستداشتم ساعتها فقط به چشماش نگاه کنم ولی آهنگ تموم شد از هم جدا شدیم ...من هنوز تو یه فکر چشمایه امیر علی بودم... ثمین:خانوم کجایی؟ -چـــــــی...؟ -با تو هستم...باران حواست کجاست؟؟؟ -همینـــجا..خوشـــگذشت بــا پسر عمو ی بنده..؟ -اره ..پسر جالبیه.... -هنوز مونده ارشیارو بشناسی...دیوونه ی تمام و کمال... ارشیا:چی داری پشت سر من میگی باران خانوم... -داشتم از خو بیات میگفتم...تعریف میکردم شاید یه خواستگاری چیزی برات پیدا بشه... ارشیا:تو واسه خودت خواستگار پیدا کن که بوی ترشیدگیت میاد... -دوستت داره بهت اشاره میکنه بری پیشش.... ارشیا:نه اون برای چیز دیگه ای اشاره میکنه...باران یه لحظه میای اونور کارت دارم... -باشه تو برو منم الان میام... ببخشیدی گفتمو به دنباله اشیا راه افتادم... -چی میگی ارشیا...؟؟ ارشیا:این دوستت ثمین..دختره خوشگلیه..اخلاقشم به نظر میاد خوبه.... -خب ...خب... -وسطه حرف من نپر ...میگم شمارشو میدی؟؟؟ -برای کـــــــــی؟؟؟برای چــــــی؟؟؟ -برای یکی از دوستام....از ثمین خوشش اومده میخواد بیشتر باهاش آشنا بشه.. -منو باش فکر میکردم واسه خودت میخوای...اگه برای خودت میخواستی کاری میکردم باهات دوست بشه...الاکه برای دوستت میخوای نمیدم....اصلا چرا از خودش شمارشو نمیگیره؟؟ -خجالت میکشه..اه باران...لوس بازی در نیار دیگه... -برو ارشیا تا نزدم لهت نکردم از جلو چشمام خفه شو...دختر ه این ماهی برای دوستت پاپیش گذاشتی خنگول..!!!! -اصلا خودم میرم ازش مییرم.... اشیا به طرفه ثمین حرکت کرد.... -نه ارشیا..دیوونه بازی در نیار...ثمین به درد تو میخوره نه دوستت... ارشیا به ثمین نزدیک شد وبه چشمای آبی ثمین خیه نگاه کرد...من منتظر ودم تا صحبت بکنه وی هیچی نمیگفت و فقط نگاه میکرد...ثمین با خجالت از نگاه خیره ارشیاسرشو انداخت پایین...ارشیا به خودش اومد..داشت از ما دور میشد که گفتم:چی شد ارشیا کجا میری؟؟؟ -الان میفهمی... رفت طرفه دی جی...در گوشش یه چیزی گفت و رفت وسط....بعد یکدفعه یه آهنگ شروع شد...ارشیا داد زد:همـــه دستــــا بــالا دی جـــی یـــــالا ولــــوم بـــده حـــــــالا... و شروع کرد تکنو رقصیدن...مفهومه اینهمه خوشالیه یکدفعه ایه ارشیا و نفهمیدم... نگین نزدیک منو ثمین شد... میترسیدم ناراحت اشه از دستم... -کجا بودی تا الان خانوم؟؟ نگین:پیشه پارسا...اونجور که فکر میکردم نیست...خیلی پسه خوب و جالبیه...تازه بهم گفت یه مدت باهم دوست باشیم...بعد از آشنایی باهم...میاد...خواستگاریم... -مبارکه عزیزم...تقریبا ساعت3شب بود که بیشتره مهمونا فته بودن...عروس داماد هم به خونه ی خودشون رفتن...خیلی خوابم میومد روی کاناپه نشستم وچشمامو بستم...توی حالو هوای خواب بودم که امیرعلی کناره گوشم خیلی آروم با اون صدای مخملیش گفت:چرا اینجا خوابیدی؟بلند شو برو توی اتاقت...مگه مجبوری؟؟ چشمامو باز کردمو به چشماش نگاه کردمو گفتم:میخوام ببینم مامان اینا کی میخوان برن...اگه امشب میرن ازشون خدافظی کنم.... -فردا صبح میرن...بلند شو بو توی اتاقت بخواب..بلــنـــــد شو... اصلا جون نداشتم بلند شم از جام...امیرعلی ادامه داد:چرا موهــاتو صاف کردی؟؟مگه فــــر چه عیبی بود؟؟ -چی؟ موهام؟؟دلم میخواست بینم با موهای لخت چه شکلی میشم... -ولی هر چیزی طبیعیش قشنگ تره... ارشیا که روبه روی من نشسته بود گفت:شما چی میگید در گوش هم...؟؟بلند بگید ماهم بشنویم... -هیچی...امیرعلی میگه چرا موهاتو لخت کردی!!فر بهتر بود... امیرعلی:من چنین حرفی نزدم...من گفتم هر چیزی طبیعیشبهتره... از سر جام بلند شدم برم اتاقم که دوباره همون سردرده عجیب اومد سراغم...یه لحظه ایستادمو دستمو گرفتم به دسته ی مبلی که امیرعلی نشسته بود روش...اونیکی دستمو گذاشتم روی سرم ...چشمامو بسته بودمو لبمو به هم فشار میدادم....ارشیا که متوجه وضعیت من شد پرسید: چی شده باران؟؟ -هیچی هیچی... امیرعلی هم نگاهی بهم انداخت...نفسمو با صدا فوت کردم بیرون...امیرعلی از جاش بلند شد و یواش گفت:چی شده؟ -سرم.. -بیا میبرمت توی اتاقت استراحت کن... آروم زیر بازومو گرفتو همراهیم کرد تا توی اتاقم...به زهرا گفت یه لیوان آب بیاه برام وخودش هم رفت بیرون.. با اون همه سر دردی که داشتم منو تنها گذاشتو رفت...فکر نمیکردم با این سردرد خوابم ببره ولی وقتی سرمو گذاشتم روی بالش سردردم آروم شدو خوابم برد... فردای اون شب...سرمیز شام بودیم که ارشیا گفت:مامان منتظر نمیمونیم تا امیرعلی بیاد؟؟ زنعمو: نه...زنگ زدم بهش گوشیش خاموش بود...مطب هم نبود... ارشیا:امیرعلی چقدر مشکوک میزنه...نکنه زن گرفته....!! غذا پرید توی گلوم...به سرفه افتادم.زنعمو ه نزدیک بهم نشسته بود یه لیوان آب داد دستم... -ممنون زنعمو... بعد از خودن غذا ودیدن یه فیلم ترسناکی که ارشیا دوست داشت با هم نگاه کنیم به اتاقم رفتم...با دیدن اون فیلم دیگه خواب از سرم پریده بود..یه کتاب برداشتمو شروع کردم به خوندن...ساعت 2 شب بود...تشنم شده بود...رفتم طبقه پایین توی آشپز خونه...یه لیوان آب خوردم ...داشتم برمیگشتم که دیدم یکی وارد سالن شد...تاریک بود... نمیفهمیدم کی داره بهم نزدیک میشه....دستمو دراز کردم سمت دیوار اولین کلید برقی که به دستم خورد رو فشار دادم...همه جا روشن شد...امیر علی بود نو چشماشو زد دستشو سایه بونه چشماش کرد... امیر علی: تو هنوز بیداری؟؟ -اولا سلام ....دوما خوابم نبرده.... به چشماش نگاه کردم...قرمز بود...معلوم بود حسابی اشک ریخته.. -امیر علی چیــزی شده؟؟؟ -نه...مگه باید اتفاقی افتاده باشه؟؟؟ -آخه ...هیچی.. -برو بگیر بخواب..مگه فردا کلاس نداری؟؟ -چرا...شب بخیر... -شب بخیر .... صبح با صدای زنگ گوشیمبیدار شدم.... -الو... ثمین:سلام خانوم معلوم هست کجایی؟؟ -توی رخت خوابمم....ساعت چنده مگه...؟؟ -2ساعت از کلاسو از دست دادی.....استاد آنتراک داده...بجنب تا 2 ساعته بعدی رو از دست ندی.. -باشه ...باشه...اومدم... سریع حاضر شدمو راه افتادم...آژانس گرفتم...این درس تخصصی بود...واستاده خیلی عصبی داشت...خیلی مهم بود که سر کلاس حاضر باشم...بعد از کلاس گوشی به صدا در اومد...به صفحه گوشیم نگاهی انداختم...امیرعلــــی؟؟؟ -سلام امیرعلی خان...اتفاقی افتاده ؟؟ -سلام...مگه باید اتفاقی افتاده باشه که من یادی از دختر عموم بکنم..؟ -اینو نگی چی بگی... -کجایی؟؟ -دانشگاه... -کلاس داری؟؟ -نه ...همین الان کلاسم تموم شده دارم میرم خونه... -همنونجا صبر کن من دارم میام دنبالت.. -خودم میام.. -نه من توی راهم..یکربع دیگه میرسم... -باشه... -خدافظ... -خدافظ... خیلی برام عجیب بود...امیرعلی ..!!!.زنگ زد به من!!!!... میخواد بیاد دنبالم...!!!!چرا انقدر مهربون شده....کاراش داره منو به فکر فرو میبره....توی فکر بودم که ثمین زد ه شونمو گفت:آهای عمو کجایی؟؟ -کنارهتو... -ای بابا...انگار عاشقیا...صد بار صدات زدم...میای با بچه ها بریم تهران گردی یانه؟؟ -نه امیرعلی زنگ زد ....میاد دنبالم...خوش بگذره.. - به شما بیشتر.... بعد از یکربع امیرعلی یه اس داد...(سرتو بالا بیار خانومه سر به زیر..) سرمو بلند کردم ماشین امیر علی جلوی روم بود...دست تکون داد..سوار شدم.... -منکه صبح بیدار شدم آفتاب مثل همیشه طلوع کرده بود...طرف شما حالا آفتاب از کدوم طرف طلوع کرده... -چطور مگه؟؟؟ -نکه هر روز داری میای دنبالم جلوی در دانشگاه...متعجب شدم....تو حالت خوبه..؟؟ خندیدو گفت:آره عالیم.... ولی چشماش یه چیز دیگه ای میگفت...غمی توی نگاهش بود...دستمو گذاشتم روی پیشونیش....داغ بود...با داغیش منم گرم شدم...ه چشماش نگاه کردم ....اونم به چشمام خیره شده بود...دستم از روی پیشونیش جدا کردو نفسشو باصدا بیرون داد... حرکت کرد....این مسیره خونه نبود.....به نیم رخ زیبای امیر علی نگاه کردمو گفتم:مگه خونه نمیریم...؟؟؟ -اره ...ولی اولش میریم یه ناهار خوشمزه میخوریم بعدم میریم....... دارم از دست امیرعلی گیج میشم.....بعداز یکربع جلوی یه رستوران نگه داشت...باهم پیاده شدیمو شونه به شونه هم راه افتادیم...بعداز خوردن غذا میخواستیم بریم سوار ماشین بشیم که نگار با یه مردی که به نظر میرسید همسرش باشه برامون دست تکون دادو به مانزدیک شد... امیرعلی:سلامنگار خانوم... نگار :سلام امیرعلی...سلام باران جان.. -سلام.. نمیدونم چرا از این زن خوشم نمیومد...اصلا به دلم نمینشست... امیرعلی:به .. به..آقا کامیارم که هستن...دیگه چی از این بهتر.... کامیار که اخم هاش توی هم بود زیر لب سلامی کردو گفت:نگار من میرم داخل رستوران...خدافظ امیرعلی ...خدافظ باران خانوم.. امیرعلی:نگار چی شده ا کامیار اومدید اینجا...خیلی تعجب برانگیزه... نگار:هیچی..برای صحبت های نهایی اومدیم... امیرعلی:یعنی همه چی تموم شد؟؟؟نگارخوب فکراتو بکن... نگار:امیرعلی من دیگه نمیتونم با کامیار بسازم... امیرعلی:باشه..برو تا عصبی نشده و قهر نکرده..خدافظ.. نگار:خدافظ... بعد از رفتن نگار سوار ماشین شدیم... -امیرعلی...چی شده؟؟؟شوهرش بود؟؟؟ -آره...دارن از همجدا میشن... -چــــرا؟؟؟ -کامیار خیلی شکاکه...اینا همدیگرو خیلی دوستدارن..مخصوصا کامیار...کامیار همش به نگار ایراد میگره...خیلی نگار و اذیت کرده....دیگه هیچی نگفتم ...سکوت برقرار بین منو امیرعلی بود...متوجه شدم به طرفه خونه نمیریم...این مسیر خونه نبود... -کجا داری میری؟؟؟ امیرعی:دکتر.. -دکـــــتر؟؟؟ -بله دکتر...باید یه بار دیگه آزمایش بدی... -چرا؟؟؟ امیرعلی بهم نگاه کردو دوباره به روبه رو زل زد.... -امیرعلی چیزی شده؟؟؟ هیچس نگفت.. -امیرعلی داری چیرو از من پنهون میکنی؟؟؟ امیرعلی عصبانی کنار خیابون نگه داشت....ضره ای به فرمون زد...با چشمای قرمز بهم نگاه کردو گفت:چیرو میخوای بدونی؟؟هان؟؟؟دیروز دکتر منو خبر کرد برم پیشش...گفت احتمالا غده ای چیزی توی سرت هست...برای اینکه مطمئن بشه گفت امروز یه آزمایش دیگه بدی... انگال لال شده بودم هیچی نمیتونستم بگم... زل زده بودم توی چشمای امیرعلی...زندگی کردن برام مهم بود....از مرگ میترسیدم....از اینکه کنار مادر و پدرم نباشم...کنار عزیزانم نباشم....شاید هنوز توی شوک بودم...به امیرعلی فکر کردم...اون لحظه دیگه مرگ و زندگی برام بی ارزش شد... من فقط زنده بودم برای اینکه عاشق امیرعلی بودم...ولی امیرعلی چی؟؟؟منو دوست نداره....میدونم.....پس زندگی هم ارزش نداره...هیچ عکس العملی انجام ندادم....انگاری خیالم راحت شده بود...انگاری دیگه نمیترسیدم.... با دست تکونم دادو گفت:حالت خوبه باران؟؟ -اره...مگه باید بد باشم!!!! راه بیوفت لطفا.... به طرف بیمارستان راه افتاد....هر چی به بیمارستان نزدیک تر میشدیم دلشوره منم بیشتر میشد....جوری که نفهمیدم دارم اشک میریزم...ماشینو داخل پارکینگ پارک کرد..نگاهی بهم انداختو گفت:پیاده شو رسیـــــ...... متوجه اشکام شدکه بی اراده از چشمام سرازیر میشدن.... امیرعلی:بـــاران...چرا گریه میکنی؟؟ -چی؟؟ دستمو کشیدم روی صرتم و تازه متوجه شدم که دارم گریه میکنم.... -نمیدونم...نمیدونم چرا گریه میکنم... - من میدونم چرا گریه میکنی...حالا که چیزی معلوم نیست....گریه نکن ولیشدت اشک ریختنم بیشتر شد....امیرعلی ا صدای لرزان گفت:گریه نکن .....ریه نکن بارانم درست شنیدم گفت بارانم ...سریع برگشتم نگاش کردم....امیرعی دستمو میون دستاش فشورد...گفت:اشکاتو پاک کن...یا ریم ایشالا که چیزی نیست... از ماشین پیاده شدیم... اول رفتیم پیش دکتر بعد بریم عکس بندازیم... امیرعلی:سلام دکتر... دکتر:سلام -سلام دکتر:سلام دخترم...بیا اینجا بشین... نزدیکترین صندلی که به دکتر نزدیک بود نشستم...امیرعلی هم کنارم نشست... امیرعلی:اول اومدیم پیش شما تا با باران صحبت کنید....بعد میریم آزمایش میده....میخواید من برم بیرون راحت تر صحبت کنید؟؟ دکتر:نه امیرعلی جان... نیازی به آزمایش نیست... -برای چی دکتر؟؟ دکتر:من به کمیسیون پزشکی آزمایش رو نشون دادم..نظر اون ها این بود که این چیزی که داخل سر تو هستش غده نیست...باران تو وقتی که تصادف کردی به سرت هم ضربه وارد شد ...مثل اینکه این چیزی که باعث اذیت تو و سردردت میشه یه چیزی مثل لخته ی خون میمونه.....فقط اینکه.............. امیرعلی:فقط چـــــی؟؟ دکتر:این سردرد همیشگیه...یه راه برای خلاص شدن از این سردرد وجود داره... اونم اینکه عمل کنی....واگه عمل کنی 60درصد احتمال اینکه بیناییتواز دست بدی هست...این لخته خون نزدیک اعصاب بیناییت هست...تی ممکنه به قسمتی از اون چسبیده باشه... -و اگه عمل نکنم.... دکتر:این سردرد همیشه باتوهست... امیرعلی که تا اون لحظه ساکت بود به حرف اومد... امیرعلی:دکتر اگه خارج از ایران عمل بشه چی؟؟ دکتر:هیچ فرقی نمیکنه....ولی خوبه که امتحان کنید ...آزمایشات و بفرستید...بعد نتیجه رو بینید چی میشه... ازجام بلند شدم...دیگه نمیتونستم اون جوء و تحمل کنم... -خیلی ممنون دکتر....امیرعلی بریم... خیلی اهسته بلند شد...احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه...دست امیرعلی رو گرفتم تاروی زمین نیوفتم...اونم متوجه حال خرابم شد...آروم سوا ماشین شدم...سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم.... امیرعلی:باران خودتو ناراحت نکن... من یه دوست دارم آمریکا اون میتونه کمکمون کنه...اصلا بردیا هم هست میتونیــــــ.... -خواهش میکنم بس کن امیرعلی ...اولا که من عمل نمیکنم...دوما اگه بخوامم عمل کنم همینجاهم میتونم این کارو بکنم.... -ولی باران.... -بس امیرعلی... دیگه هیچ حرفی بین ما رد بدل نشد...باصدای آروم خواننده آروم آروم اشک ریختم.... چشماتو وا کنو زل بزن بهم/ واسه دیدن تو اینجا اومدم/ اومدم بگم هنوز عاشقتم/ زیر حرفای قدیمم نزدم/ وقت رفتن به تو گفتم عشقم / من یه روز دوباره برمیگردم/ تو روزای دوری و تنهایی/ روز و شب فقط به تو فکر کردم/ چقدر خوبه / که دستامو/ تودستای تو میذارم/ چه دنیایی/ تو چشماته/ چقدر دنیامو دوست دارم/ امیرعلی با صدای خواننده زمزمه میکرد...همون ش امیرعلی موضوع و به عمو گفت...عمو خیی ناراحت و عصبی شده بود... عمو:چا به من چیزی نگفتید ؟؟مگه بچه بازیه؟؟؟ امیرعلی:ما نمیخواستیم شما رو ناراحت بکنیم..خب بلاخره عروسی آندی نزدیک بود..باران ازم خواست بعداز عروسی بهتون بگم.... عمو:عروسی...عروسی....خب عوسی باشه.باید منو درجریان میگذاشتید... -ببخشید عمو جون من از امیعلی خواستم که چیزی به شما نگه... عمو که تازه متوجه حضورمن در کناش شد کمی آروم گرفت... عمو:الا باران جان تصمیمت چیه؟؟عمل میکنی؟ -نه عمو عمل نمیکنم...با همین سردرد میسازم... عمو:چرا باران؟چرا عمل نه؟؟ -نه عمو ...ممن کلا با عمل و اتاق عمل مخالفم...خودتونم یه جوی این مسئله رو به پدرم بگید.... عمو:باشه عمو جون ...حالا بلند شو برو استراحت بکن.... از سر جام بلند شدم رفتم سمت اتاقمو بعد از 5 دقیقه خوابم برد....صبح که بیدار شدم تا چشمامو باز کردم پدرمو بالای سرم دیدم...از جام پریدم ونشستم.... -ا....سلام بابایی....شما..اینجا؟ -سلام عزیزدلم...دیشب عموت همه چیرو پشت تلفن گفت...منم خودمو رسوندم اینجا...به مادرتم هیچی نگفتم....اگه بفهمه سکته میکنه... اشکام سرازیر شدن ...پدرم منو در آغوش کشید...پیشونیمو چند بار بوسیدو گفت:تو دختر منی...تو باران منی..تو عزیز منی... نمیتونم ..نمیخوام عذا کشیدنتو بینم...این سدد ها تورواز پا در میاره...عمل بکنی خیلی بهتره... -ولی بابا....من هم از عمل میترسم ....هم از اینکه بیناییمو از دست بدم... اشک های پدرمو با انگشتام پاک کردمو گفتم:بابا جون ..نگران من نباشید...من عذاب نمیکشم... -باشه عزیزکم...هرجور که خودت میخوای و راحتی... بعد بلند شدو رفت بیرون از اتاق ....بعداز ظهر بابا با کلی سفارش و نصیحت رفت... همون شب آندی و مهراد برای شام اومدن خونه عمو....خورشید هم باخودشون آوورده بودن...آندی از قضیه سردرد های من خبری نداشت.... لی اگه از زبون کس دیگه ای به ز خودم میشنید حتما باهام قهر میکرد... -چه عروس پررویی....خونه خودتون یه روز بند نشیدا...چند روز از عروسیت میگذره که دست شوورتو گرفتی اومدی خونه مادرت؟؟ آندی:ا ..به تو چه بچه پرو...خونه بابا مه...تازشم مامان جونم زنگ زد دعوتمون کرد....قفس خورشیدو از دستش گرفتم. -این خوشید خانوم ما اذیت نمیکنه؟؟؟ مهراد: نه فقط یه وقتایی سوزنش گیر میکنه نمیذاره بخوابیم... -مثل اینکه مهاد از دستت خیی ناراحته خورشید .... آندی:دیشب نذاشت بخوابیم که...همش صدای زنگ گوشیه مهاد درمیاورد...2 ساعت الو دور خودمو گیج میزدیم صدا از کجای...بلاخره با یه بسته تخمه ساکتش کردیم... آروم کنار گوش آندی گفتم:شما که اصلا نباید میخوابیدید... آندی:بـــــــاران ....از دست تو... بعد از شام به آندی اشاره کردم بیاد دنبالم....رفتیم کنار پنجره ی تمام شیشه...داشت بارون میومد...من ایستادم وبان رو تماشا میکرد..آندی روی صندلی کنار شومینه نشست.... آندی:چیزی شده باران؟؟امشب همه یجورین..... -به خاطره همین کشوندمت اینجا....همش به اون شوهرت چسبیدی...شوور ندیده... -چی شده باران...قلبم اومد توی دهنم... بگو دیگه.... همه چیز رو بهش گفتم... اشک توی چشماش جمع شده بود.....یکدفعه بایه حرکت منو بغل کردو به خودش فشار داد..از کار یکدفعش خشکم زده بود... -آنـــدی آروم باش...داری خفم میکنی ها...چـــــــرا اینجوری میکنی ؟حاا که اتفاقی نیوفتاده...آنــــدی جون مادرت ولم کن....مگه من مردم داری اینجوری میگریی؟؟ -چـــی ؟؟اتفاقی نیوفتــــاده؟؟خــــدا بگم چیکارت کنه رامبد که تمام اینا تقصیر توئه.... -بس کن ترو خدا آندی...اینجور که تو گریه میکنی یاد غمم میوفتم... -باشه ...باشه...گریه نمیکنم عزیزم... -آفرین حالا برو برام میوه بیار پوست بکن بذار توی دهنم....برو میخواستم حالو هوای آندی رو عوض کنم با این شوخی ولی انگار جدی گرفت...چون سریع بلند شدو رفت از توی رف میوه انواع میوه هارو گذاشت توی پیشت دستی و آوورد پیش من وشزوع کرد به پوست کندن و گذاشتن توی دهن من.... -چیکار میکنی آندی؟؟دیــــوونه شوخی کردم..چرا جدی گرفتی؟؟ -باشه ...اشکال نداره..حالا اینو بخور باران جان....آفرین دهنتو باز کن... -وای آندی ...دارم خفه میشم... میگه بخور... بذار نفس بکشم..آقا من اصلا نمیخوام...مهراد بلندشو بیا خانومتو جمع کن منو با تو اشتاه گرفته...بیا زنت از دست رفت... مهراد باخنده اومد طرفمونو گفت:چی شده....؟؟باز صدای شمادوتا رفت هوا...زن بیچاره منو اذیت نکن باران... -من اذیت میکنم؟؟بیا ببین چجور برای من عشوه میریختومیوه پوست میکند...تازه داشت منو خفه میکرد... مهراد متعجب به آندی نگاه کردو گفت:راست میگه؟؟ -اره راست میگم...حالا تعج داشت نه دیگه اینقدر.... مهراد:آخه اران تونمیدونی ...سر یه تخم مرغ درست کردن با من قهر کرد که چرا به من گفتی برات تخم مرغ بشکنم....الان برای تو میوه پوست میکنه!!!!!!! -حالا شما بیا اینجا جای من بشین...من برم پیش بقیه.... بلند شدم از کنار پنجره ...مهرادو آندی رو تنها گذاشتم....اونش سردرد داشتم ولی به روی خودم نمیاوردم....نمیخواستم شب بقیه رو خراب کنم...خواب رو بهونه کردمو رفتم توی اتاق... فردای اون شب خودم رفتم پیش دکتر... -سلام آقای دکتر.... دکتر:سلام باران خانوم...حالت چطوره...؟؟ -ممنون....راستش رای این اومدم پیشتون که.... -که چی...حتما سردردا اذیتت میکنن! -بله آقای دکتر بد جورم اذیت میکنن...میخواستم ببینم.. دارویی.. مسکنی.. چیزی.. هست که منو آروم بکنه؟؟ -این داروویی که برات مینویسم رو روزی یکبارنه بیشتر...چون خطر داره...حالا چند روز بخور ببین اثر داره یا نه.... - خیلی ممنون آقای دکتر....خدافظ.. -خدافظ دخترم... روزها یکی پس از دیگری میگذشت ...من بادارویی سردردم رو آروم میکردم...روزها رو سپری میکردم...بدون هیچ اتافاقی زندگی به جلو پیش میرفت...ماه آذر بودکه با نگین به آموزشگاه رانندگی رفتیم و بعد از امتحانات بلاخره گواهی نامه گرفتم...نگین هنوز به دنبال خونه میگشت...روز به روز علاقه ی بین پارسا و نگین شدت میگرفت...بیشتر مواقع نگین و پارسا با هم بودن وخوش میگذروندن... من واقعا ناراحت افسرده بودم....خیلی هم به نگین حسادت میکردم که خیلی راحت عاشق شد وعشقش دوسش داره...ولی من چی؟؟ نگین:باران بات نمیشه...اگه یه روز پارسارو نبینم خوابم نمیبره... نگین حرف میزد...ولی من گوش نمیدادم...توی فکر امیرعلی بودم توی این فکر که چرا این همه سنگ دله.... چرا ه من توجهی نمیکنه...چرا ...چرا .... چرا... نگین:باران حواست کجاست؟؟ -چی؟؟ -هیچی...مثل اینکه عاشقی ها... خندیدمو گفتم:اره تازه میشم مثل تو... -باران الان که گواهی نامه گرفتی نمیخوای ماشین بگیری؟؟ -چرا...یه مقدار پول دارم...فعلا که وقت خریدرفتن پیدا نکردم... -خب چرا به امیرعلی نمیگی برات بره خرید؟؟ - کی؟؟امیرعلی؟؟حتما....اون خودش گرفتاره...یه روز با آندی میرم... عجله ای نیست... خسته و کوفته رسیدم خونه....آندی و زنعمو داشتن تلوزیون نگاه میکردن..بلند سلامی گفتم..داشتم میرفتم بالا که آندی خودشو بهم رسوند و فت:دیه تویل نمیگیری باران خانوم....کجا با این عجله...؟؟صبر کن باران دارم حرف میزنما..... -آندی قربونت بشم خواهری من خیلی خستم.... -اوخی...چرا خسته ای؟؟مگه کوه کندی....؟؟ -از صبح کلاس بودم...همینجور امتحان پشت امتحان... - اگه یه خبرشاد کننده بهت بدم تمام خستگی رو فراموش میکنی... -چــــی؟؟ -یه چیزی که آرزو شو داشتی.... - آندی مسخره بازی رو بذار کنار...بگو دیگه.... -درباره تو با امیرعلی..... -میــــــگی یا اینکــــه..... -باشه ... باشه...خون کثیفتو نجس نکن.....بشین تا بگم... نشستم روی تخت ...آندی هم روبه روم ایستاده بود... -خــــب حالا بگو.... -از اونجاییکه شما به من دستور داده بودید که کلید اتاق امیرعلی رو به دست بیارم بلاخره آوردم.... -شوخی نکن مسخره... -مگه من باتو شوخی دارم؟؟؟ -آخه چجوری؟؟؟ -یه جوره خاص...سر کوچه ما یه کلید سازی هست...مهراد باصاحب مغازه دوسته...من قضیه روبه مهراد گفتم.... جوادهمون صاحب مغازه هم به مهراد یه خمیری داده بود که قالب کلید رو بگیرم .. یه روزکه امیرعلی پالتوشو جلوی در آویزون کرده بود کلیدو برداشتمو به خمیر زدم...بعد قالبو بردم پیش جواد آقا بعد از یه روز یه کلید گرفتم... -منکه نفهمیدم چی گفتی کی به کی شد اخر....حالا کلیدو بده ببینم... -ا...زرنگی.... اول یه بوس به من بده... -باشه .. بلند شدمو لپشو بوسیدم.... -اینم بوس.... -نه از این بوسا...از اون بوسا... -برو گمشو... - باشه میرم ولی کلید بی کلید... -اه .. اه ... آندی تازیا خیلی لوس شدی.... -لوسی از خودتونه.. -من سفارشتو پیش مهراد میکنم که امشب حسابی ببوستت.... -نه برای تو یه چیز دیگس...بیا اینم کلید....الانم امیرعلی نیست.. -میدونی کی میاد؟؟ -امشب عروسی یکی از دوستاشه...به احتمال خیلی زیاد دیر وقت بیاد...الانم که وقت داری..زود باش.... -پس بدو بریم... -ا..مگه تو خسته نبودی خانوم..... -فعلا وقت این حرفا نیست ..بعدا به حسابت میرسم.... -باشه ....باشه....با آندی رفتیم سمت اتاق امیرعلی ...بد جور استرس گرفته بودم...دستام میلرزید... -آندی تو جلوی در وایسا اگه یه وقت کسی اومد خبرم کنی... -باشه ...حالا تو چرا رنگت پریده..؟؟ -میترسم... -از چی؟؟ -ازاینکه امیرعلی سر برسه..خیلی بد میشه... -نترس عزیزم... مگه نگفتم رفته عروسی.. خیالت راحت.. دستم میلرزید نمیتونستم کلید رو توی قفل بذارم... آندی:بده من باز میکنم...انگار میخواد از بانک سرقت بکنه ایـــــن همه ترسیده... در رو باز کردو کنار ایستاد تا من برم داخل اتاق.... آندی:فقط به چیزی دست نزنی ها...وسایلشو جا به جا هم نکن که میفهمه... -خب بابا.... رفتم داخل اتاق... آندی هم پشت سرم وارد شد... -تــــــــــــو دیگه کجا اومدی؟؟؟ - باید مواظب وسایل داداشم باشم تو دست نزنی... ترس روم فشار میاوورد...بااین حرف آندی عصبانی شدم گفتم.. -باشه.... این تو این اتاق داداشت ...من که رفتم.... -چه زود قهر میکنه...شوخی کردم دیوونه...دارم از فضولی میمیرم... لپم بوسیدو دستمو گرفتو برد وسط اتاق و گفت:بفرمایید این شما و این اتاق داداشی من... خندیدمو به بازدید از اتاق امیرعلی پرداختم.....کاغذ دیواری های اتاق به رنگ قهوه ای سوخته و نارنجی...یه تخت...یه میز بزرگ کار...یه آینه قدی بزرگ که کنارش یه میز که روش پربود از شیشه ادکلن....یه دست مبل..یه دستگاه تردمیل و وسایل وزشی...کمد دیواری...قفسه کتابخونه...چشمم افتاد به عکس بزرگ امیرعلی که روی پایه کنار کتابخونه بود...توی اون عکس یه لباس قهوه ای و شلوار نارنجی تنش بود....از همون اولم امیرعلی عاشق رنگ نارنجی بود.... چقدر هم بهش میومد.... -اصلا فکرنمیکردم اتاق امیرعلی این همه مرتب وتمیز باشه.... آندی:اره...خیلی قشنگه چیدمان اتاقش....از امیرعلی بی ذوق بعید بود... -هـــــــــوی....کجاش بی ذوقه...درست صبت کن درباره امیرعلی من.... -بــــــــــله؟؟؟؟ -همین که شنیدی.....ساکت باش یکی صدامونو میشنوه... رفتم سمت میز کارش...کشو هاشو نگاه کردم... چیزی دست گیرم نشد....رفتم طرف آینه و میز...یکی یکی ادکلن هارو بو کشیدم آخر سر از اونی که خیلی خوشم اومد دو تا پیس زدم به خودم....نفس عمیقی کشیدم انگار امیرعلی کنارم بود...در کشوی میز رو باز کردم....باورم نمیشد امیرعلی هنوز اون گویی که بهش هدیه داده بودم رو داره....بردادشتمشو کوکش کردم ...پس هنوز کار میکنه صدای آرامش بخشش گوشمو پر کرد....ویو ذاشتم سرجاشو رفتم سمت کتاخونه...یه چند دقیقه به عکس امیرعلی خیره شدم..... آندی:آهای داداشمو خوردی با چشمات.... اصلا حواسم نبود آندی هم توی اتاق هست...روی مل نشسته بودو به کارهای من نگاه میکردو میخندید..لبخندی زدمو گفتم:میخواستی داداش ه این خوشملی نداشته باشی... با احتیاط کتابارو نگاه میکردم....که یکدفعه یه آلبوم عکس بین اون همه کتا پیدا کردم.... -آندی اینجارو ببین چی پیدا کردم... -بیا اینجا کنارم بشین.... رفتم کنارشو شروع کردم صفحه زدن...صفحه های اول عکس دوران دانشگاه امیرعلی بود....بقیه عکسادیگه خیلی غدیمی میشد... ارشیا..آندی..بردیا..امیرعلی.. .ولی من توی عکسا نبودم ...انگار عکس منو درآورده از عکس... -آندی ...یعنی چی؟؟این چرا اینجوری کرده عکسارو..؟؟ -زود قضاوت نکن باران...این موضوع حتما برای موقعیه که عصبانی بوده...ناراحت نشو... از اتاق زدم بیرون.....دیگه واقعا برام روشن شد که امیرعلی هیچ علاقه ای به من نداره...سرم به شدت درد میکرد...یه قرص خوردمو رفتم روی تخت شاید خوابم ببره...ولی خوابم نبرد....بلند شدم ویلن رو برداشتمو رفتم توی تراس...شروع کردم به نواختن...باسوز آهنگ اشک منم سرازیر شد....ساعت تقریا 12ش بود که امیرعلی رسید...دست از نواختن کشیدم..امیرعلی از ماشینش پیاده شدو هسمت ساختمون اومد...نگاه کرد بهم...منم سریع رفتم داخل اتاق... با اینکه دیگه میدونستم دوسم نداره بازم دوسش داشتم.... یک هفته بعد...با آندی مهراد رفتیم نمایشاه ماشین دوست مهراد...207 مشکی خریدم... آندی:خب حالا بریم شیرینی بخوریم... -کی چی میگه...من کی هستم...اینجا کجاست...کی حرف شیرینی رو زد.... -مسخره...بریم یه رستوران نزدیک همینجا هست...غذاش عالیه...پیاده بریم... -تو داری میگی شیرینی...غذاکه شیرین نیست....شکلات چطوره؟؟ -برو گمشو... مهراد:خانوما دعوانکنیدخواهشا... -خب به سمت رستوران.... داشتیم سفارش غذا میدادیم که یکدفعه چشمم افتاد به میز روبه رویی....امیرعلی....!!!!نگار....!!!! انگاری نگار داشت گریه میکرد... امیرعی هم بهش زل زده بود.... آندی:باران...باران جون باشما هستن چی میل داری... -هیچی.... -ا...باران ...می گو چطوره؟؟می گو پفکی.... آندی به جای من سفارش داد...بعد از اینکه گارسون رفت آندی رد نگاه منو گرفت... آندی:ا...امیرعلی....اونم نگاره.....ذار الان میفهمم چی به چیه... آندی گوشیشو برداشتو به امیرعلی زنگ زد... آندی:سلام امیرعلی جون... امیرعلی:سلام خواهر گلم....خوبی؟؟ آندی:ممنون....کجایی داداشی؟؟؟ امیرعلی:من رستورانم...چیزی شده؟؟ آندی:با نـــگار؟؟؟ امیرعلی:خب اره...تو از کجا میدونی؟؟ آندی:یه نگاهی به سمت راستت بکنی بد نیست... امیرعلی برگشتو مارو دید...تماسو قطع کرد و گوشیو ذاشت توی جیبش... یه دستمال کاغذی به نگار داد و یه چیزی هم بهش گفتو اومد طرف ما...کنار مهراد نشست... امیرعلی:شماها اینجا چیکار میکنید....؟؟ من با حالت طعنه گفتم:مردم میان رستوران که چی بشه...؟؟نکنه میان گریه و دردو دل کنن؟؟؟ نگار هم اومد کنار من نشست....مار از پونه بدش میاد جلو در خونش سبز میشه... آندی:باران ماشین خریده اینم شیرینی ماشینشه... امیرعلی:ا....مبارکه....پس ناهار افتادیم..... بعداز خوردن ناهار رفتیم سمت ماشین ها... امیرعلی:نگار توبرو من با باران میرم مطب.... نگار:به خاطر امروز ممنونم امیرعلی....باران جون بابت ناهار ممنون... -خواهش میکنم.... چه بارون شدیدی گرفت یکدفعه ....آندی و مهراد هم سوار ماشینشون شدنو رفتن....من موندمو امیرعلی...سوار ماشین شدیم...راه افتادم... امیرعلی:دست فرمونت خوبه.... -خوب نبود که گواهی نامه نمیگرفتم.... امیرعلی:از چیزی ناراحتی؟؟؟ -نه چطورمگه؟؟ -آخه احساس میکنم با من سر سنگین شدی...درست فکرمیکنم؟؟ هیچی نگفتم...نمیدونم چرا این روزا همش ضد حال میخورم...اون از اون عکسا....اینم از این نگار خانوم....انگار هر روز به سیاهی نزدیک تر میشم...به یه پایان تلخ...به نابودی...منکه داشتم خوب پیش میرفتم....تازه داشتم باورمیکردم منو دوسداره...چی شدیکدفعه...خودم خراب کردم...نباید میرفتم دنبال اثبات میگشتم...حالا مگه چی میشد با خیال اینکه منو دوست داره زندگی میکردم.... امیرعلی:جواب ندادی؟؟حواست هست؟؟ -سوالت چی بود....؟؟ -هیچی ...فراموش کن...آهنگی ...چیزی نداری... -میبینی که ماشینو همین امروز تحویل گرفتم... از داخل کیفش یه دیسک بیرون آوردو گذاشت داخل پخش ماشین...صدای آهنگ توی ماشین پیچید...امیرعلی هم آهنگ رو زیر لب زمزمه میکرد....نگاهش کردم...چقدر دوسش داشتم.....نمیتونستم فراموشش کنم...نه...نمیتونم... امیرعلی:اینجا بزن کنار...بستنی بخوریم.... -توی این سرما!!نه هر وقت تنها اومدی بیرون بخور... -باشه....احساس کردم امیرعلی ناراحت شده...طاقت دیدن ناراحتی امیرعلی رو نداشتم...ماشینو کنار خیابون پاک کردمو گفتم:خب بریم بستنی بخوریم.... امیرعلی:میدونستم در مقال بستنی نمیتونی مقاومت بکنی.... زیر بارون قدم میگذاشتیم و بستنی میخوردیم...واقعا لذت بخش بود...بستنی...بارون....سرما...و ازهمه خوب تر کنار امیرعلی قدم برداشتن...وقتی سوار ماشین میشدیم هردوتامون خیس خیس بودیم... -سرما نخریم خوبه..کدوم آدم عاقلی چنین کاری که ما کردیمو انجام میداد....!!! امیرعلی:چه اشکالی داره....سرما خوردن از این روز لذت بخش ترین مریضی برای منه... -واقعا؟؟ -واقعا.... یه برقی توی چشمای امیرعلی بود...فردای اون روزبارونی...هم من هم امیرعلی سرمای خفیفی خوردیم.... نشسته بودم داشتم ریاضی تمرین میکردم که یه قسمت از حل ریاضی رو یاد نگرفته بودم...اون روز امیرعلی به خاطر مریضیش خونه مونده بود...رفتم تا ازش کمک بگیرم... تق ..تق..در زدم... امیرعلی با صدای گرفته:بله؟ -منم باران..میتونم بیام داخل اتاقت؟؟؟ امیرعلی اومد جلوی در امیرعلی با چشمای کمی قرمز:کارت خیلی مهمه؟؟ -اره...فرداامتحان ریاضی دارم...کمی تا قسمتی بلد نیستم... خندیدو گفت:مثل اینکه توهم مریض شدی...خب حالاکه مریضی بیا داخل... وقتی وارد اتاقش شدم...خودمو زدم به اون راه که اولین باره اتاقش رو میبینم...نشستیم پشت میز کارش... -چه اتاق قشنگی داری...دکورشم خودت چیدی؟؟ -چشمات قشنگ میبینه...اره.. -تو همیشه به رنگ نارنجی علاقه داشتی... -ومشکی.... -اره مشکی ...ولی چرا حالا قهوه ای و نارنجی؟؟ -به خاطر اینکه این دورنگ به هم میومدن...مشکی و نارنجی باهم بد میشد.... -چه جالب... -خب حالا کجای این ریاضی رو نفهمیدی؟؟؟ توی این 3 ساعت تدریس امیرعلی اصلا حواسم جمع نمیشد...امیرعلی داشت توضیح میداد...من به صورتش زل زده بودم... امیرعلی:حواست کجاست باران...توی صورت من مسئله حل نمیکنم..روی جزوتو نگاه کن یه تمرین داد تا حل بکنم خدا رو شکر بلد بود..سنگینیه نگاه امیرعلی رو حس میکردم.....وقتی حلش تموم شد سرمو بلند کردم..داشت با یه لبخند روی لبش بهم نگاه میکرد.. امیرعلی:موهاتو چرا این همه محکم میبندی؟؟ -آخه میریزه دورو برم... -نه باز کن... بعد خودش کش موهامو باز کرد...موهای فر فریم ریختن دورو برم..امیرعلی تیکه ای از موهام که ریخته شده بود روی صورتمو کنار زدو گفت:حالا خوب شد.... دیگه وقت رفتنم شد....داشتم جزوه هامو جمعو جور میکردم...سنگینی نگاهش رو حس میکردم... یکدفعه دستشو برد لایه موهام.... صورتشو بهم نزدیک کرد...موهامو بوئید...حال غریبی داشتم...اون یکی دستش که خورد به گردنم داغ شدم...به چشماش نگاه کردم...بوسه ای روی گونه ام گذاشتو ازم دورشد...خواستم ازاون حالو هوا دورش کنم ...یه چیزی یادم افتاد.. -امیرعلی تو آلبوم عکس داری؟؟دلم برای بچگی هامون تنگ شده... -چـــــــی آلــــبوم عکس...نه ... نه...ندارم... بعد زیر لب گفت:آلبوم عکس زندگی من دره کمدمه... -چیزی گفتی امیرعلی؟؟ -نه ...نه....راستی یه قرص سرما خوردگی بخور.... -باشه ..خیلی ممنون...خوب یاد گرفتم... اینو گفتمو از اتاق زدم بیرون...وقتی وارد اتاقم که شدم صدای زنگ گوشیم میومد..تا بخوام جواب بدم قطع شد...نگاه کردم دیدم نگین بوده..اوه اوه...چقدر هم زنگیده...دوباره زنگ زد... -سلام نگین... نگین:کوفتو سلام ...چرا گوشیتو جواب نمیدی؟؟؟ -پیش امیرعلی بودم ... -پیش اون چیکار میکردی؟؟؟ -کار بدی نمیکردم...فردا امتحان ریاضی دارم داشت باهام کار میکرد... -آخرین امتحانته؟؟؟منم فردا آخرین امتحانمه... -اره... -زنگ زدم یه خبر خوب بهت بدم.... -چی شده ؟؟نکنه میخوای میری؟؟؟ -بــــــاران... -جانم؟نکنه میخوای شوور کنی..؟؟ -بــــــاران...کچل شدم از دست تو... -تو که از اول کچل بودی...بیخودی ننداز گردن من... -ای خدا چی میشد به باران این زبونو نمیدادی.... -دلت میاد اینجوری بگی... -اره چجورم....بذار بم دیگه... - بگو قربونت بشم.... -خونه ای که مد نظرم بود رو پیدا کردم...هم قیمتش مناسبه ...هم جاش...اموز قلنامه کردیم.... -مبارکه عزیزم....خب حالا کی شام میدی.... -هروقت وسایل خونه رو گرفتیم...یه شام توپ توی خونه خودم بهت میدم... -حتما دست پخت خودت... -پس چی؟؟؟ -تو که آشپزی بلد نیستی.... -پارسا که بلده.... -ای زرنگ ...ای زرنگ...از الان بچه مردمو به کار گرفتی ها.... -پس چی...به کار نگیری به کارت میگیرن....راستی پسفردا من..تو...پارسا باهم میریم وسایل خونه بگییم.. -همون پارسا باهات بیاد کافیه دیگه.... -نه تو سلیقت یه چیز دیگس.... -باشه عزیزم....پسفردا ساعت چند؟؟ -ساعته............6خوبه؟؟ -6 بعد ظه که دیره... -6 صبح.... -صبح....نه قربونت...من از ساعته 9 زودتر بیرون نمیام.... -اه...باشه.... -پس تا پسفردا...بای... -بابای.. بعد از امتحان داشتیم با ه ها میفتیم سمت ستوران محلی که آقای جمالی جلوی من سبزشد....یکی از بچه های ترم بالایی که یکی از کلاس هامون مشترک بود.. سامان جمالی:سلام خانوم پارسیان...میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم... از بچه ها جدا شدم -بفرمایید.. سامان:میخواستم اگه ممکنه شماره مبایل شمارو داشته باشم.. -برای چی ؟؟ -برای آشنایی بیشتر... -نه نمیشه... - خواهش میکنم خانوم پارسایی.... -اولا که خودتونو کوچیک نکنید چون فایده ای نداره.....دوما پارسیان نه پارسایی... بعداز گفتن این جمله برگشتم پیش بقیه بچه ها وبه راهمون ادامه دادیم....بعد ازخوردن دیزی...رفتم خونه...ساعت 2بود... همینکه وارد اتاق شدم خودمو اندا ختم روی تختو خوابم برد...بعد از 5 ساعت خواب با صدای زنگ گوشیم بیدا شدم ..تا بخوام جواب بدم قطع شد....نگاهی به تماس هام انداختم تقریا 9 بار نگین زد زده....دوباره گوشیم زنگ خورد... -سلام نگین... -سلام باران...به دادم برس....خنه هستی...من یه ده دقیقه دیگه میرسم... نگین مثل ابر بهاری گریه میکرد.... -چی شده نگین....؟؟؟نگین:نمیتونم پشت تلفن بهت بگم... -باشه... رفتم طبقه پایین ومنتظر شدم تانگین بیاد...زنگ دربه صدا در اومد....زهرا درو باز کرد....رفتم داخل باغ....نگین گریه میکردو با حالت خمیده راه میرفت....دو تاساک بزرگ دستش بود....دویدم طرفشو ساک هارو از دستش گرفتم.... -چی شده نگین؟؟؟ نگین همون جاروی زمین نشست.... -پاشو نگین جان قربونت برم زمین سرده...سرما میخوری... -میخوام بمیرم....کاش زنده نبودم.... -آخه چی شده عزیزم....بلند شو بریم روی نیمکت بشین... بلندش کردم وروی صندلی نشوندمش.... -خب حالا بگو چی شده؟؟ -امروز بعد از امتحان خیر سرم رفتم استراحت بکنم....زن داییم اومد توی اتاقم وگفت:میای بریم جشن تولد ستایش دختر برادرم؟؟ منم گفتم:نه زن دایی خستم .... بعدش همشون رفتن ...داشتم اتاقمو تمیزمیکردم که بعدش بخوابم که یکدفعه یاشار اومد توی اتاقم...گفتم:مگه تو نرفتی جشن تولد؟؟ گفت: یه کار نا تموم داشتم بهترین فرصت همین الان بود... گفتم :درباره چی صحبت میکنی؟؟؟ بایه حرکت پرید بغلم کردو منو انداخت روی تخت....گفت:درباره این موضوع... دهنش بوی الکل میداد....جیغ زدم....دستشو گذاشت روی دهنم...بلندم کرد....چنان ضربه ای به سرم وارد کرد که بی هوش شدم.... نگین در سکوت گریه میکرد... -خب بعدش چی شد؟؟ -بعد ازیک ساعت که به هوش اومدم خودمو لخت روی تخت دیدم...به کنارم نگاه کردم....یاشار بدون لباس نشسته بود روی مبل و سیگار میکشید....تازه فهمیدم چی سرم اومده... اشک توی چشمام جمع شده بود....نگین رو بغل کردمو همراهش اشک ریختم.... اشکاشو پاک کردمو دستشو گرفتمو باخودم بردم داخل ساختمون....زنعمو یه نگاه به نگین انداخت وگفت:سلام نگین جان...از این طرفا!!! نگین-سلام ندا جون...اجازه هست من یه چند روز مزاحم شما بشم؟؟ ندا-این چه حرفیه عزیزم...خونه خودته.... با نگین رفتیم داخل اتاقم...وسایل نگین رو به زهرا گفتم بذاره داخل کمد....نگین رو خوابوندم روی تختم.... -بخواب معلومه خسته ای... -عموت کجاست؟؟؟ -عموم؟؟بیشتر مواقع ایران نیست.... -وای ..وای.. وای.... -چی شد؟؟ نگین چنان اشک از چشماش فوران کرد یکدفعه که ترسیدم... نگین:وای وای....پارسا...عشقم...اگه بفهمه....وای باران... چیکارکنم.؟؟؟ -قربونت برم...این مسئله ایه که باید هر چه زودتر به پارسا بگی... -نمیتونم.... نمیتونم....تو بهش بگو...یواش یواش... -باشه عزیزم تو فعلا بگیر بخواب.... -چجور بخوابم....دیگه به پارسا نمیرسم....عشقمو باید فراموش بکنم.... یه قرص خواب اور به نگین دادم خورد....بازم خوابش نبرد.... نگین:باران برام ویلن برام میزنی.... بلند شدم ویلنمو برداشتمو ملودیی که نگین عاشقش بود رو زدم....دیگه اروم شده بود گریه نمیکرد ...فقط به یه گوشه خیره شده بود....کم کم چشماش سنگین شدو به خواب رفت...منم کنارش گرفتم خوابیدم.... صبح با صدای در حموم بیدار شدم...یه نگاه به اطاف کردم نگین نبود...با خودم گفتم حتما رفته حموم دوش بگیره....دستشویی داشتم...بعد از چند دقیقه فشار دستشویی رو نتونستم تحمل بکنم....سرویس دستشویی وحموم باهم بود...در زدم ولی نگین جواب نداد....صدای آب میومد..دوباره در زدم...جوابی نشنیدم...درو باز کردم.......................................... . صحنه ای که میدیدم رو باور نداشتم....شکه شده بودم.....صدام در نمیومد....یکدفعه به خودم اومدم....دویدم طرف اتاق امیرعلی...محکم در زدم.... امیرعلی با موهای پریشون از خواب پریده درو باز کرد.... امیرعلی:چی شده باران؟؟؟؟چه خبره؟؟؟ صدا از توی گلوی من بیرون نمیومد...دستشو گرفتمو کشیدم طرف اتاقم...بردم بالای سر نگین...نگین رگشو زده بودو غرق خون بود...امیرعلی تااین وضعیت رو دید گفت:باران سریع یه تیکه پارچه...یا لباس بده ...یه چیزی بده به من... سریع یه تیشرت از توی کشو ی لباسام به امیر علی دادم...امیرعلی هم اونو بست به دست نگین.... امیرعلی:خیلی خون ازش نرفته...نگران نباش..رنگت پریده باران...برو برای من ازتوی اتاقم شلوار وپالتومو بیار ... بعد نگین رو از روی زمین بلند کردو به سمت پارکینگ رفت....منم یه چیزی با عجله تنم کردمو رفتم ازتوی اتاق امیرعلی و اون چیزایی که لازم داشت رو برداشتمو رفتم بیرون....امیرعلی نگین رو صندلی عقب خوابونده بود....لباساشو دادم دستش...سو ئیچ رو گرفت طرفم... امیرعلی:چرا اونجوری منو نگاه میکنی...زودباش .....بشین پشت فرمون...من نمیتونم باید لباس بپوشم... سریع نشستم پشت فرمون ....راه افتادم...امیرعلی هم لباساشو پوشید....رسیدیم بیمارستان...توی اون بیمارستان بیشتر دکتراش دوستو هم دانشگاهی امیرعلی بودن...پشت در اتاق نگین نشسته بودم....امیرعلی اومد کنارم نشست... امیرعلی:چرا این کارو کرد؟؟؟؟ -نمیتونم بهت بگم..... -چرا؟؟؟ -فکر نمیکنم زندگی شخصی نگین به تو مربوط بشه... -به من نه....ولی دکترا میخوان به پدرو مادرش خبر بدیم.... -خواهش میکنم امیرعلی به خانوادش خبر نده...بگودستشو باشیشه بریده شده... -نه خرکه نیستن... -تو اگه بخوای میشه... -نگفتی چرا اینجوری کرده؟؟ -امیرعلی!!!! -تا به من اعتماد نکنی وحرف نزنی منم نمیتونم کمکت بکنم.... اعصابم خورد بود بااین بحث های امیرعلی دیگه داشتم فوران میکردم....جنون بهم دست داد...بلند داد زدم: میخوای بدونی؟؟؟ اره بدون که چه جنس کثیفی هستید شما مردا...پسر دایی کثافتش نگین رو از دوشیزه بودن محروم کرد...الان یه بانوی بدون شوهره...کاری کرده که نگین دیگه حاضر نیست توی این دنیا باشه..کاری کرد که نگین دیگه درخشندگیشو ازدست داده....کاری کرده که دیگه نگین به عشقش نمیرسه...کاری کرد که نگین دیگه اون زندگی عادی قبل رو نداشته باشه.... میلرزیدمو گریه میکردم.....امیرعلی شونه هامو گرفتوتکونم داد.... امیرعلی:بس کن باران....اینجا محیط بیمارستانه....باشه عزیزم...حالا گریه نکن...قربون چشمات بشم گریه نکن...اروم باش... امیرعلی سرمو گداشت روی سینش...سرمو نوازش میکرد.... بعد از 4ساعت نگین مرخص شد...خیلی کم صحبت میکرد...رنگش پریده..زیر چشماش گود رفته وسیاه...مثل یه مجسمه به یه نقطه خیره میشد...بردمش توی اتاق خودمو تا استراحت بکنه... نگین:منو ببر خونه خودم... -خونه خودت؟؟...کجا؟؟ -همونی که تازه خریدم... -باشه قربونت بشم...حالت که بهتر شدمیبرمت...تازه باید یه سری وسائل برای خونت بخریم.... میترسیدم نگین رو تنها بذارم....یا من کنارش بودم یا آندی....آندی با مهراد میرفتن خریدوسائل خونه نگین.... توی این دوروز پارسا شب وروز زنگ میزد به گوشی نگین...گوشیش رو خاموش کرد....صدای زنگ گوشی خودم به صدا در اومد...پارسا بود....دیگه نتونستم جواب ندم....نگران شده ...دلم برای هردوشون میسوخت... -الو... -سلام باران....توخبری از نگین داری؟؟؟هرچی زنگ میزنم جواب نمیده.... -سلام پارسا....نگین نمیخواد باهات صحبت بکنه.... -پس حالش خوبه....آره؟؟چرا نمیخواد بامن صحبت بکنه....چی شده باران؟؟-پشت تلفن نمیشه بگم ....باید بینمت.. پارسا:باشه...فقط کی و کجا؟؟؟ -پاتوق همیشگی منو نگین...3ساعت دیگه... -نمیشه زودتر دارم دیوونه میشم... -خب 2ساعت دیگه... -باشه...خدافظ.. -خدافظ... حاضر شدمو کافی شاپ یاسر پسر خاله ی نگین....همیشه بانگین اونجا قرار میذاشتیم ....یاسر خیلی پسر خوبیه...جریان دوستی نگین وپارسا روهم میدونه..نگین خیلی بهش اعتماد داره.... -سلام آقا یاسر... یاسر:ا..باران خانوم...از این طرفا؟؟..خیلی وقت بود نیومدی این جا.... -اره ...امتحانا شروع شده بود...وقت نداشتم... -بابا خرخون....بشین...باز نگین دیرکرده اره؟؟؟ -نه با نگین قرار ندارم....پارسا قراره بیا.... -ا...خب باشه...چی میخوری؟؟ -مثل همیشه... -کیک نسکافه ای وشیر کاکائوی سرد... -اره...ممنون میشم.... خیلی نگذشته بود که پارسا هم اومد...وقتی که نگاش کردم...قدرتی رو درخودم ندیدم که بهش خبر بد بدم... پارسا:سلام باران... -سلام ...بشین...چی میخوری به یاسر بگم بیاره؟؟ -کوفت میخورم....بگو چی شده نصف جون شدم....نگین کوشش؟؟..چرا نمیخواد با من حرف بزنه؟؟ -یه دقیقه دندون روی جیگرت بذار...میگم... -جیگرم پاره پاره شد از بس دندون روش گداشتم... سرمو انداختم پایین وداشتم فکرمیکردم چجوری شروع کنم...که یکدفعه وحشی گیری های پارسا بالا اومد...چنان زد روی میز که دومتر پرید هوا.. پارسا:وقتی دارم باهات صحبت میکنم به چشمام نگاه کن...بگو.... -خب حالا وحشی بازی درنیار...زشته اینجا... -بگودیگه...داری اون روی منو بالا میاری ها.... -خب..ببین پارسا...راستش نگین نمیتونه دیگه با تو باشه...دیگه نمیتونه باهیچکس دیگه ای باشه.... -چی میگی باران...چرا...؟؟؟من تازه میخواستم این ماه با پدرم ومامامیم برم خواستگاری نگین...مامی وپدر رو خبر کردم چند وقت دیگه میان ایران...این خبر رو به نگین نگفتم تاغافلگیر بشه.. وای نه کارم مشکل شد..من نمیتونم بهش بگم...اگه بفهمه داغون میشه....چقدر سخته..اشک توی چشمام جمع شده بود داشت سرازیر میشد...باید خودمو کنترل میکردم... پارسا:چیه؟؟چرا اینجوری نگام میکنی!!!!نگفتی مشکل نگین بامن چیه؟؟؟ -نپرس.... -بگو.... -فقط اینو بدون که دیگه نباید دوسش داشته باشی...فراموشش کن...همین... -چی؟؟ معلوم هست چی داری میگی اصلا ... دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم....بلند شدمورفتم بیرون از کافی شاپ...پارسا هم پشت سرم...رفتم سمت ماشینم تاسوار بشم.... پارسا:کجا میری باران صبر کن....مگه قرار نشد همه چی رو به من بگی.... -گفتم بهت... نگین رو فراموشش کن...برو خواهش میکنم... -چرا داری گریه میکنی...گریه نکن باران... احساس کردم امیرعلی رو دیدم...دوباره به همون سمت نگاه انداختم...ولی نه نبود....سوار ماشین شدمو باسرعت از پارسا دور شدم...تارسیدم خونه نگین ازم پرسید:به پارسا همه چی رو گفتی؟؟چی گفت؟؟چیکار کرد؟؟خیلی ناراحت شد؟؟ -نتونستم کامل بهش بگم...آروم آروم بهش میگم.... -چرا ...چرا ...نگفتی...اینجوری بیشتر اذیت میشه...میخوام صداشو بشنوم..دلم براش تنگ شده...میخوام ببینمش.... داد میزد...گرفتمش بغلم...ولی تکون میخورد...خوابونمش روی تخت... -قربونت بشم ....تو الان با این کارات داری خودتو اذیت میکنی....بگیر بخواب.... -منو ببر خونم...میخوام برم..میخوام برم.... -باشه..باشه عزیزم..صبر کن...فردا میبرمت...وسایلتم میچینیم... آروم نمیشد.....یه آرام بخش بهش تزریق کردم...آروم آروم ...آروم گرفتو خوابید… فردای اون روز...منو ...آندی... مهراد..وسایل اندکی که تهیه کرده بودیم رو به خونه نگین بردیم وچیدیم...نگین هم بدون اینکه به چیزی نگاه بکنه رفت داخل اتاقشوعکس پارسارو بغل کردو روی تخت خوابید....مجبور بودم کنارش باشم تا کار خطرناکی نکنه...اگرهم انجام داد به دادش برسم.... دیگه داشتیم به ترم جدید نزدیک میشدیم.... -نگین نمیخوای بری ثبت نام...ترم داره شروع میشه.. -نه.... -برای چی....؟؟میخوای برات مرخصی بگیرم.... -دیگه هیچی اهمیت نداره....وقتی پارسا رو نداشته باشم دیگه درسو میخوا م چیکار... -مگه برای پارسا درس میخوندی...دیگه داری شورشو در میاری... -ببینم برای تو چنین اتفاقی میوفتاد بازم همین حرفو میزدی.... یه روز که رفته بودم دانشگاه نگین کارای محصی این ترمشو انجام بدم پارس بهم زنگ زد..... پارسا:باران...به دادم برس من بدون نگین نمیتونم زندگی بکنم.... -پارسا حالت خوبه؟؟؟ -نه اصلا....تو گفتی فراموشش کنم بدون اینکه بدونم چرا...منم خواستم امتحان کنم ببینم میتونم یانه ولی نمیتونم...نمیتونم حتی فکر کنم بدون نگین توی این دنیا باشم.... -آروم باش پارسا....گریه نکن..بیا پارک نزدیک دانشگاه نگین...همون جاییکه همیشه میشستین.... بعد از یک ربع خودشو رسوند...خیلی پریشون حال بود...جیگرم سوخت... پارسا:باران!!!! -جانم؟ -نگین...نگین کوشش؟چرا تو تنهایی...دانشگاه توکه این طرفا نیست.... -اومده بودم این ترمو برای نگین مرخصی بگیرم.... -چرا؟؟باران تو منو کشتی....چیزی شده که به من نمیگی...خواهش میکنم ازت که بهم بگو.... -میخوای بدونی؟؟؟اره؟؟ -آره... -پس دنبال من بیا.... -کجا؟؟ -بیا میفهمی...مگه نمیخوای بدونی... -چرا..ولی باید بدونم کجا داریم میریم... -هیچی نگو ...فقط پشت سرمن بیا... سوار ماشینمون شدیمو پارسا دنبال من میومد...جلوی در خونه نگین نگه داشتم...پیاده شدم...درو باکلید باز کردم... بخاطر دارو هایی که مصرف میکرد...توی اون ساعت از روز نگین خواب بود...پارسا هم گیج شده بودو دنبالم راه افتاد...در اتاق نگین رو باز کردمو پارسارو حول دادم داخل اتاق... -خوب نگاه کن...اینم نگین شما...میشناسیش؟؟؟ پارسا:نه ... نه...این نگین نیست...چه بلایی سرش اومده...؟؟ -به دستش نگاه کن...خودکشی کرده...رگشو زده... -آخه برای چی..نگین تا دیروز هیچ غمی نداشت..میگفت... میخندید... -برای اینکه....برای اینکه....یاشار کثافت دختر بودن نگین رو لکه دار کرد....الان نگین زن بدون شوهره.... نفهمیدم یکدفعه پارسا چش شدکه باچشمای به خون نشسته برگشت طرفمو یه کشیده زد توی دهنم.... -خفه شو..درباره نگین من اینجوری حرف نزن...نگینم از گل پاک تره.... -باشه...آروم باش پارسا.... پارسا دوزانو افتادروی زمین...احساس کردم کمرش خمیده شده...سرش پایین بود....آه سردی کشید...بدون هیچ صدایی اشک میریخت...دستمو گداشتم روی شونشو گفتم:پارسا آروم باش.... -نه نگین بامن این کارو نمیکنه..بگو باران...تو بگو که اینجوری نیست... -نگین از این کاری که یاشار باهاش کرده راضی نیست...از طرف نگین ناخواسته بوده...به زور یاشار این کارو کرده...باورکن نگین از برگ گلم لطیف ترو پاک تره...به خاطر همین رگشو زد....بلندشوپارسا...الان بیدارمیشه...اگه توروببینه حالش بدتر میشه...پارسا دستشو گرفت به دیوارو بلند شد....از در خروجی خونه رفت بیرون...یه گوشه نشستمو به روزگار تلخ خودمو نگینو پارسا فکر کردمو گریستم... ترم جدید شروع شد..دوباره راه دانشگاه رو باید میرفتیم....نگینو نمیتونستم تنها بذارم....وقتی پیش یه روانشناس خوب که آندی معرفی کرده بود بردمش گفت:احتمال اینکه دوباره دست به این کار بزنه خیلی زیاده... از دکترش پرسیدم:چرا آدما دست به خودکشی میزنن...آخه چجوری دلشون میاد؟؟؟ دکتر:اون لحظه که این کارو انجام میدن یه جنون بهشون دست میده این جنون هم از عوامل حادثه هاییه که در اطرافشون رخ میده...میتونه روحی باشه وجسمی.... برای اینکه نگین تنها نباشه یه پرستار براش گرفتم.... جمالی باز جلوی من سبز شد....ایندفعه شماره ی خونه رو میخواست....ولی جوابی از من نگرفت جز اخمی که تحویلش دادم....دیگه داشت زیادی سیریش بازی در میاوورد....از وقتی که برای نگین پرستار گرفتم خیالم راحت تر شده....یه شب که رفتم سر میز غذا...زنعمو بدون مقدمه گفت:امروز خانوم جمالی زنگ زده بود....میگفت پسرش توی دانشگاهتونه....ازت خوشش اومده ...میخوان بیان خواستگاری... غداپرید توی گلوم....امیرعلی یه لیوان آب داد دستم...نگاش کردم...نگاهش یه جوری بود....انگار میخواست یه چیزی بگه... -زنعمو شما چی گفتید؟اصلا شماره خونه رو از کجا آووردن!!!! زنعمو ندا:گفتم باید با خود باران صحبت بکنم اگه موافق بود زنگ میزنم روز خواستگاری رو مشخص میکنیم... -لطفا زنگ نزنید ندا جون... وقتی رفتم دیدن نگین...نگین خیلی خوشحال بود... -این همه خوشحالی برای چیه نگین؟؟ -دیشب بابام زنگ زد بهم...گفت...گفت... -خب چی گفت؟؟ -گفت...یاشار مرده....یاشار مرد..باورت میشه باران...اه من گرفتش.... -چی میگی!!!برای چی مرده...؟؟ -کشتنش...انگار زنگ در خونشونو میزنن با یاشر کار داشتن میره جلوی در...اون یارو هم با یه چاغو به قلبش میکشتش.. -به همین راحتی... -از اینم راحت تر...ولی من دلم میخواست خودم بکشمش...دلم میخواست با عذاب بمیره... همون موقع زنگ در به صدا در اومد....رفتم درو باز کردم....پارسا بود.... -تو اینجا چیکار میکنی؟؟برو پارسا... پارسا:اومدم نگین رو ببینم...برای چی برم.. -اگه تورو ببینه حالش بد میشه...امروز خوشحاله این خوشحالی رو ازش نگیر... -یعنی منو ببینه ناراحت میشه!!! -نخیر...وقتی تورو ببینه یاد زندگی تلخ بدون تو میوفته...یاد اینکه تو عشقشی... -کی گفته بدون من زندگی میکنه...من این جا هستم...برو کنار باران...نگین...نگین من.... منو زد کنارو وارد خونه شد.. نگین:باران...باران...این اینجا چیکار میکنه؟ پارسا:اومدم تورو ببینم عشقم.. نگین فریاد زد....:به من نگو عشقم....من لایقش نیستم....باران اینو از من دور کن... -پارسا بیا برو ...حالش داره خراب میشه... پارسا:نه نمیرم....نگین عزیزم...نفسم...عشقم...عمرم...گل م...گوش بده به حرفام.... نگین:نه..نمیخوام....برو بیرون... پارسا:داری با این کارات هم خودتو هم منو عذاب میدی....پدرومامامی فردا میان ایران...فقط تو بگو کی بیاییم برای خواستگاری؟؟ نگین:چی داری میگی!!!باران مگه تو. بهش نگفتی؟؟؟ -همه چی رو گفتم... نگین:پس تو چی میگی..!!من نمیتونم ازدواج کنم آقا پارسا..... پارسا:باران همه چیز رو بهم گفت....منم اون نامرد رو کشتم تا آرامش داشته باشم....نباید کسی تورو اذیت بکنه... نگین:تو اونو کشتی؟؟ پارسا:آره...گفتم که کسی نباید تورو ادیت بکنه...وگرنه همین بلا سرش میاد...حالا بامن ازدواج میکنی بانوی من؟؟؟ نگین با بغض:پارسا؟ پارسا با اشتیاق تمام:جانم عزیزم..زندگیم...نفسم..عشقم...ق شنگم...نگینم... نگین اشک در چشم:هنوز منو دوستداری یا از سر دلسوزیه؟؟؟ پارسا نگین را بغل کردو به خود فشورد....بوییدوبا لذت تمام :دوست دارم ..دوست دارم...دوست دارم...دوست دارم... نگین که گریه میکرد:منم دوست دارم... گوشه ای ایستاده بودمو نگاهشون میکردم...اشک توی چشمام جمع شده بود...کاشکی امیرعلی هم یه ذره گذشت کردن رو از پارسا یاد میگرفت...اصلا فکر نمیکردم پارسا این همه روشن فکر باشه...این راز بین منو نگین وپارسا باقی موند...پارسا با پدر نگین صحبت کرد...قرار شد خانواده ها باهم اشنا بشن...وبعد از عید عقد بکنن... یک شب قبل از چهارشنبه سوری نگین اومد داخل اتاقم... آندی:چیکار میکنی دختر؟؟؟بلند شوبریم پایین.. -دارم رمان میخونم...چه خبر پایین...؟؟؟ -بسه بابا..بذار کنار...بیا بریم پایین دارن تصمیم میگیرن فردا کجابریم بهتره.... -خب من بیام چیکار....هرچی تو بگی نظر منم همونه.. -من میگم بریم باغ لواسون... -خوبه....عید شما میرید مشهددیگه؟؟ -آره...مگه تو نمیای؟؟ -نه...اصلا حالو حوصله ندارم... -حالو حوصله نداری یا امیرعلی نمیاد دپرس میشی؟ -آره همون...چرا امیر علی نمیا مشهد؟؟ -چه میدونم...ولی مثل اینکه با مامان اینا میخواد بره ویلای نمک آبرود...مامان بهش پیله کرد... -خب منم میرم شمال دیگه... -ای وای...منو مهرادهیچی...حالا اگه ارشیا بفهمه شماها نمیرید که شر میشه... -نترس اونو یه جوری درست میکنم الان... -چه جوری؟؟ -ثمین دوستمو که میشناسی؟ -خب آره.. -میگفت مامانش خیلی دوستداره سال تحویل مشهد باشه ولی بلیط گیرش نیومده...ثمینو مادرشو باشما میفرستم مشهد.. -خب این چه ربطس به ارشیا داشت!! -ارشیا از ثمین خوشش اومده...به خاطر اونم که شده صداش در نمیاد... -اوه ..اوه... -میگم آندی امیرعلی ساعت چند میاد خونه؟؟؟ -فکر کنم 3ساعت دیگه....چطور مگه؟؟ -کلید اتاقشو همراهت داری؟ -اره فکر کنم توی کیفم باشه.. -برو بیار... -تا ندونم میخوای چیکار کنی نمیرم...تو که چیزی دستگیرت نشد... -من داخل کمدشو نگشتم.... -ا....خب نگشته باشی... -آخه زیر لب یه چیزی گفت که منو به شک برد... -چی؟؟؟ -یه روز که داخل اتاقش بودم....برای تمرین ریاضی....بهش گفتم آلبوم عکس داری....گفت نه..نه...بعد آروم زیر لب گفت...آلبوم خاطرات من به دره کمدمه... -امیرعلی تورو راه داد توی اتاقش؟؟؟؟ -اره...تازه اون موقعی هم که نگین رگشو زد به من گفت برم لباساشو از اتاقش بیارم... -باورم نمیشه... -چرا؟؟ -چون از امرعلی بعیده...اون هیچکسو برای یه لحظه هم راه نمیداد داخل اتاقش...ارشیا اگه میخواست ریاضی یاد بگیره ازش چند روز قبل تر میگفت..بعد تازه اگه افتخارمیدادن میرفتن داخل اتاق خود ارشیا.....

من و بارون 2

بعد از قطع کردن مکالمه با نگین آندی وارد اتاقم شد. آندی:خسته نباشی.چقدر میخوابی .نترکی یه وقت. -چشم نداری ببینی .!!!!!من 2 ساعت خوابیدما .حسود. -خانوم حالا که بیدار شدی .افتخار میدین تدریس شیرین زبان رو ادامه بدین.؟ -بله بانو بشین. در حال درس دادن به آندی یاد امیر علی افتادم.درس دادنم تموم شده بود.آندی داشت از اتاق میرفت بیرون. -آندی یه لحظه بشین کارت دارم. -بفرما. -آندی یادته قول دادی برام توضیح بدی چرا امیرعلی اخلاقش عوض شده!!!!حالا وقت مناسبیه. -باشه.باران من برادرمو ازتو خیلی بهتر میشناسم.حتما یادته برای تولد 13 سالگیت رفتیم ویلای شمال.حتما اینم یادته که توی همسایه گیه ویلای ما خانواده ای زندگی میکردن که یه پسر به اسم شروین داشتن. -خب اره .اینا چه بطی............. -حرف نزن. خوب گوش کن.توی اون 2هفته ایکه توی شمال بودیم تو با شروین خیلی گرم گرفته بودی .میدیدم که امیرعلی تنها و گوشه گیر شده بود.بعضی وقتا مینشست شمارو ازدور نگاه میکرد.فقط من میدونستم تو و امیرعلی همدیگرو دوستدارید.خودم شاهد بودم امیرعلی وقتی 16 سال داشت با چه ذوقی اون گردنبند صدف رو برات درست کرد وانداخت گردنت همون موقع بود که بهت گفت دوستداره توهم با خجالت به عشقت اعتراف کردی.اون روزی که تولدت رو جشن گرفتیم یادته تو شرو ین رو برای جشن دعوت کردی کادوی شروین یه کتاب شعر عاشقانه بود . شروین یک سال از امیر علی بزرگتر بود من اون لحظه عشقو توی چشمای شروین حس کردم که چجور به تونگاه میکرد. روز بعد از جشن رو یادته کنار دریا من,تو,شروین,ارشیا,بردیا وامیرعلی نشسته بودیم.تو وشروین کتاب شعرو باز کردینو بلند بلند یه شعر عاشقونه شروین برات خوند.وای من اون لحظه رو فراموش نمیتونم بکنم.یه لحظه نگام افتاد به امیرعلی قرمز شده بود خون خونشو میخورد دیگه طاقت نیاوود.اومد کتاب شعر لعنتی رو ازت گرفتو با حرص پارش کردو انداخت توی دریا .تو هم عصبانی شدی وسر امیرعلی داد زدی:(چرا این کارو کردی ؟من اون کتابو دوستداشتم .یادگاری بود.امیرعلی بلند تر داد زد:هنوز مفهوم دوست داشتنو نمیفهمی.پس کلمه ی دوست داشتنو به زبون نیار.باران تو هنوز بچه ای احساساتتم بچه گونه اس.)تو هم اون گردنبندیکه امیر علی با عشق درست کرده بودو ازگردنت بازکردی و انداختی جلوی پای امیرعلی.دیگه منم از این کارت شوکه شده بودم چه برسه به امیر علی .تو اون گردنبندو از خودت هیچوت دورنمیکردی.اونموقع حرفی زدی که باعث شد جدایی طولانی مدت بینتون بیوفته . گفتی:(برو گمشو که دیگه نمیخوام اون ریختتو ببینم) امیرعلی هم رفت که دیگه ریختشو نبینیL مثل یه فیلم همه ی اون چیزیکه آندی تعریف کردجلوی چشمام بودL -من بچه بودم ولی احساسم به امیرعلی بچه گونه نبود.ظهر همون روز که امیر علی رفته بود دلم براش تنگ شد.دلم میخواست ازش معذرت خواهی کنم.ولی هردفعه نمیدیدمش.من امیرعلی رو دوست داشتم و دارم ولی اون منو دیگه دوست نداره. گریه میکردم وباهاش حرف میزدمL آندی:باشه باشه حالا که دیگه گذشته.دیگه بهش فکر نکن .ولی من مطمئنم هنوز دوست داره. -آندیا خواهش میکنم کمکم کن میخوام گذشته رو جبران کنم.اول باید بهم ثابت بشه مثل قدیم دوستم داره یا نه. -باشه کمکت میکنم.امیرعلی الان تو رو دوست داره ولی میترسه باز اعتراف کنه.ترسش 2 دلیل داره.یک:میترسه چون یکبار جلوی همه غرورشو لگد مالی کردی.ومیترسه هنوز نبخشیده باشیش بخاطر همون کتاب.وازت ناراحته که اون حرفو بهش زدی.بخاط همین نمیتونه ازت معذرت خواهی کنه.دو:میترسه چون فکر میکنه عشقی که براش اعتراف کردی توی سن 10 سالگیت یه حس بچه گانه بوده الان تو اونو دوستندای وکار احمقانه میدونه که بهت اعتراف کنه. -تو این چیزاو ازکجا میدونی؟ خندیدو گفت:اول اینکه من برادرمو خوب میشناسم.خیر سرم میخوام دکتر روانشناس بشم.در ضمن منتوی این 5 سا ل همیشه کنار داداشیم بودمو حال وروزشو دیدم. -بله بله.حالا کمکم کن باید چیکاکنم؟ -اول از همه باید صبر داشته باشی.نباید تو اول اعتراف کنی.باید بذاری اون اول بیاد جلو .در صورتی که تو مثل آهن ربا میکشیش جلو. -آخه چجوری؟ -باید مثل قدیم باهاش رفتاکنی. به خلوتش نفوذ کنی باید باهاش صمیمی بشی. مثل قدیم پروو باشی.باهاش بیشتر تنها باشی. باید کاری کنی که مثل قدیم به دیدنت معتاد بشه. -آخه این کارایی که میگیرو چجوری انجام بدم.؟ -مثل قدیم. -نمیتونم مثل قدیم باهاش رفتار کنم.چون اون نمیخواد .هردفعه خواستم این کارو کنم نشده. -به موقش خودم بهت کمک میکنم. -من باید داخل اتاق امیر علی رو بگردم. -هیچ موجود زنده ای جرعت رفتن طرف اتاق امیرعلی رو نداره تاحالا هم کسی رو راه نداده به اتاقش.حالا برای چی؟ -میخوام ببینم دوستم داره یانه. -آخه خنگ خدا کی با دیدن اتاق طرف مقابلش فهمیده دوستش داره یا نه.!!!!!!! -اگه اثری از دوران بچگیمون بود مشخص میشه. -حالا ببینم چیکار میتونم برات بکنم. دو هفته از اون روزی که همه چیز رو آندی برام روشن کرده بود میگذشت.ولی من خیلی کمتر از گذشته امیرعلی رو میدیدم.فقط سر میز شام میدیدمش . -آندی دارم دیوونه میشم .چیکا کنم؟ -تو که دیوونه بودی.برو خودتو به امین آباد معرفی کن. -میزنم لهت میکنما. -اوه اوه مثل اینکه حالت خیلی خرابه زنجیری. -تو کلاس زبانم میخوای دیگه!!!.مگه قرار نبود کمکم کنی!!!!! -شوخی حالیت نمیشه.خب اره.حالا چی شده؟ -حال منو ببین بعد شوخی کن.من الان چند روزه امیر علی و فقط سر میز شام میبینم.مگه نگفتی باید بیشتر همدیو ببینیم.به جای اینکه اون معتاد دیدنم بشه فعلا من خمارم. -خب تو چرا روزا نمیری مطب.؟ -خنگول برم بگم چی؟ -دهنتو باز کن ببینم. دهنمو باز کردم بعد از معاینه گفت:منکه چیزی حالیم نمیشه.همشون سفیدوسالمن.برو یه عکس از دندونات بندا ز شاید از داخل خراب باشن. -بعد چیکار کنم.؟ -بعدش برو پیش امیر علی. -اگه سالم بودن چی!!!میگه الکی رفتی از دندونات عکس گفتی که چی بشه؟ -بگو درد داشتم. -باشه .کی بریم . -بریم؟نه خودت برو. -کجا هست رادیولوژی؟ -توی همون ساختمونیکه مطب امیر علی هست.آدسشو مینویسم.فردا صبح زود با آژانس برو. -وقت نباید بگیریم. -آهان چرا.من خودم برات زنگ میزنم وقت میگیرم. -خیلی ممنون. -نوش جونت. -زهر مار.توفردا چیکاداری نمیتونی منو ببری؟ -کلاس دارم فردا. -آهان.فکر کردم قرار داری. -بانمک.کی صبح کله سحر قرار میذاره!!!! -ازتو هیچ چیزی بعید نیست. همه ی این حرفا یی که به آندی میگفتم همش شوخی بود خودشم میدونست باهاش شوخی میکنم.خو ب میشناختم آندی رو اصلا اهل دوستی با پسر نبود. صبح ساعت 7 بیدار شدمو یه آژانس گرفتم .آدرس مطب امیر علی رو به راننده دادمو راه افتاد .بعد از 45 دقیقه به ساختمون رسیدم.طبقه دوم مطب امیرعلی بود.طبقه ی سوم رادیولوژی بود. عکس دندونامو انداختم پرسیم:کی آماده میشه؟ منشی :یک ربع .بیست دقیقه دیگه. رفتم طبقه ی دوم. اول مردد بودم.ولی رفتم داخل مطب.به منشی گفتم:من یه وقت میخواستم.عکس دندونامو میخوام به آقای دکتر نشون بدم. نمیخواستم بدونه نوبت برم داخل اتاق.بخاط همین نوبت خواستم بگیم. منشی:وقت امروز پره.اگه منتظر بمونید مابین مریض میفستمتون داخل اتاق دکتر. -حالا اگه دندونام پر کردن خواست.چه موقع بهم وقت میدین.؟ -میوفته برای 2هفته ی دیگه.اگه کارتون ارژانسی نباشه.اسمتونو بگید بنویسم. -باران پارسیانمنشی بهم نگاه کردو گفت:آشنای آقای دکتر هستید. -بله پسر عموم هستن. -چرا از اول نگفتید!!!!بذارید به آقای دکتر خبر بدم. -نه . هنوز عکس دندونام حاضر نشده.میرم طبقه بالا وقتی آماده شد میام. همیشه از محیط دندونپزشکی میترسیدم.برای همین هیچوقت مسواک و نخ دندون رو فراموش نمیکردم .ازبچگی از دندون پزشکی میترسیدم حالا باپای خودم اومدم.وای خدای من عجب غلطی کردم.امیر علی کیلویی چنده.وقتی یاد امیرعلی افتادم ارومتر شدم.عکس اماده شد. گرفتمو رفتم طبقه ی دوم. استرس داشتم.منشی تا منودید گفت:به آقای دکتر گفتم شما اومدید. بفرمایید داخل اتاق. وارد اتاق شدم.امیر علی ماکسی جلوی دهن و بینیش زده بود.باپسرکی که روی یونیت دراز کشیده بود صحبت میکردتا منو دید ماکسو از روی صورتش کشید پایینو گفت:سلام چی شده؟ -علیک سلام. مگه باید چیز خاصی شده باشه.!!!!! خندیدو گفت :آخه تو باپای خودت نمیرفتی دندونپزشکی .اینش عجیبه.نکنه ترست ریخته!!؟ -من ازهمون اولم از دندونپزشکی نمی ترسیدم.از محیطش متنفر بودم. شروع کرد با پسرک صحبت کردن. امیر علی:خب عمو جون این پنبه و گاز بگیر.دیدی درد نداشت.حالا بلند شو برو پیش مادرت. مثل یه مرد بگو اصلا گریه نکردی. خندم گرفته بود.وقتی پسرک از اتاق رفت بیرون. خندیدمو گفتم :عمو هم شدی؟ خندیدوگفت:باید بابچه ها بازبون خودشون صحبت کرد.حالا بیا اینجا ببینم عمو جون. ته دلم کله قند آب میکردن.رفتم جلو و عکسو دادم دستش. -چند روزه دندونم درد میکنه. همونجورکه به عکس نگاه میکرد گفت:کدوم دندونت؟ یه لحظه فکر کردمو گفتم:فک بالا سمت راست. خندیدو گفت:این عکس که چیز دیگه ای میگه. -یعنی چی ؟ -یکی از دندونای فک پایین سمت چپ ودوتا از دندونای فک بالا سمت چپ خرابه.پر کردن لازم داره. یا خدا.ترس برم داشت. -خب حالا که نمیخوای پر کنی؟ -چرا.یکیشونو الان پر میکنم.اونیکه پایینه. -نه. یعنی من آمادگیشو ندارم. با خنده ی گوشه لبش گفت:چرا رنگت پریده.؟ چیه میترسی؟ -نه نه نه. -پس بخواب روی یونیت. من هم از آمپور میترسم هماز دندون پر کردن.دراز کشیدم.ا یه آمپور اومد طرفم. -یا خدا. دستشو گرفتمو گفتم:میشه رای من اسپری بزنی ؟ -نه نمیشه. -پس ترو خدا آروم بزن.لثه ی پایین دردش بیشتره. داشت اشکم در میومد. امیر علی:موقع زدن آمپور دست منو نگیر.بیشتر دردت میگیره. نگاهی به چشمام انداختو گفت:نگامم نکن. چشمامو بستم.آمپورو فرو کرد توی لثم دردم گرفت اشکم سرخورد روی گونم. امیرعلی:دیدی گفتم میترسی. -من نمیترسم دردم گرفت. -دهنتو بازکن. -یعی چی؟هنوز بی حس نشده.تومیخوای کارتو شروع کنی؟ -نترس اون الان اثرشو گذاشته. دوباره دهنمو باز کردم.توی دلم هرچی فوحش بلد بودم نثار آندی کردم.موقع تراشیدن دندونم امیر علی یه عینک شیشه ای به چشماش زد ماکسم زد جلوی دهن و بینیش.واقعا چشما ش دیدنی بود.فقط به چشماش نگاه میکردم.برگشت نگاهم کردو گفت :چشماتو ببند . به حرفش گوش ندادم .هنوز داشتم به چشماش نگاه میکردم.نمیدونم چیشد که به دستیارش گفت:اون دستمالو بذار گوشه ی لبش.لبش پاره شد . لبم بی حس شده بود بخاطر همین درد پارگیه لبم رو حس نمیکردم.خیلی کم زخم شده بود ولی دستمال کاغذی غرق خون بود.یه دستمال کاغذی دیگه روی لبم گذاشت.بعداز چند دقیقه.گفت:بلند شو کارت تموم شد.م معذرت میخوام لبت پاره شد.تقصیر خودت بود. دهنمو شستمو گفتم:خیلی ممنون.ولی نمیفهمم من چیکار کردم که میگی تقصیر من بود. نمیتونستم درست وحسابی صحبت کنم.هنوز دهنم سر بود. اخم کردو گفت:میخواستی خیره خیره بهم نگاه نکنی. خدافظی کردمو میخواستم از اتاق برم بیرون که گفت:اگه کاری نداری صر کن اهم بریم خونه. داشتم بال در میاوردم.پرو پرو رفتم پشت میزش نشستم. امیرعلی.:تا چند وقت اگه آب یخ بخوری برسه به دندونت درد میگیره.پس مواظ باش .برای اون 2تا دندونتم یکیشو فردا درست میکنم .اونیکی هم پسفردا.چطوره؟ -نه نه.ذار رای هفته ی دیگه .هفته ای یکی. خندیدو گفت: باشه. امیر علی همش از توی کشو های میزش وسایلی لازمش میشد مثل کاغذ خودکار و.... منم از جام تکون نمیخوردم. امیرعلی:این روی تو به کی رفته من نمیدونم.!!!! -به پسر عموم. -منظورت ارشیاست دیگه!!!!!!اونم مثل تو پرووووووومیمونه. -نه .منظورم تویی. -آخه من کجا پروو هستم.؟ -میزنی لب مردمو پاره میکنی .تازه میندازی تقصیر خودشون. -میخواستی خیره بازی در نیاری.در ضمن من ازت معذرت خواهی کردم. -منم بخشیدمت.من اصلا به تو نگاه نمیکردم.من به تصویر خودم توی عینکت نگاه میکردم.ولی نمیفهمم اگه به توهم نگاه میکردم چرا باید اینجوری بشه!!!!! -منم نمیتونم بفهمم دندونی که خیلی کم خرابه چجوری میتونه تورو انقدر اذیت بکنه که خودت بدون هیچ اجباری بیای دندون پزشکی.یا ترست ریخته یا خیلی ناز نازی ولوس هستی. -نخیر آقای دکتر.درد میکرد ولی من برای پیشگیری اومدم پیش شما.اگه ناراحتی بقیه دندونامو میرم پیش دکتر دیگه ای که حداقل لبمو پاره نکنه. -خب حالا تو هم همش این لبتو بکوب توی سر ما.بگم ببخشید خوبه!!!! بعد از 2ساعت نشستن بهم گفت:بلند شو بریم. بعد از 5 سال اولین باری بود که رانندگی امیر علی رومیدیدم.اولین باری بود که دوتایی تو یه ماشین تنها شده بودیم. -چند روزی میشد که برای ناهار نمیومدی خونه. -اره سرم شلوغ بود .ازبیرون غذامیگرفتم. -آهان .یعنی امروز غذای خونه میخوری دیگه.!!!! -اره.توناراحتی از این موضوع.؟ -نه.برای چی؟ -آخه اخمات تو همه. -مدلشه. در واقع داشتم از ناراحتی منفجر میشدم.نمیتونست منو برای ناهار ببره یه رستوران تا باهم غذابخوریم!!!!!!!!!!! اه اه اه.من یه ذره هم شانس ندارم.نهاینکه شکمو باشم نه.ولی دوست داشتم با امیرعلی بیشتر تنها باشیم. امیر علی:رسیدیم.باران خوابی؟ -هان.؟ چی؟نمیبینی چشمام بازه؟ -ولی الان چند دقیقه میشه دارم صدا ت میکنم. -اثر بی حسی به مخمم رسیده. پیاده شدم.امیرعلی رفت ماشینو بذاره داخل پارکینگ.وارد ساختمون شدم.آندی اومد طرفم گفت:کی دلش اومده لب به این خوشگلی رو گاز گرفته؟ -بی تریت چرا بلن صحبت میکنی؟این چه حرفیه یکی میشنوه. -اونیکه باید نشنوه شنیدو سرخ شدو رفت. به پشت سرم نگاه کردم.امیرعلی داشت از پله ها میرفت بالا . -داشت دندونمو درست میکرد دستش لرزید یکخورده لبم زخمی شد. -آهان.اونوقت چرا دستشون لرزید.؟ -اه تو هم که.هیچی گفت چشماتو ببند من به حرفش گوش ندادم.اخه من داشتم به چشماش نگاه میکردم. چون لبم بی حس بود نمیدونم یکدفعه چی شد. -من بهت میگم دوستداره تومیگی باید بهم ثابت بشه هنوز بهت ثابت نشده. -نه.این چه ربطی به دوستداشتن داره. -آهان پس اتاقش خیلی ربط داره!!!!!! -اره داره. ماه مهرو پشت سر گذاشتم.یک شب سر میز شام امیر علی گفت:چرا نیومدی دندونتو پر کنم؟مگه پیشگیری برات مهم نبود!!!!!! -اممممممم.یادم رفته بود.راستش دیگه دد ندارم. در واقع میترسیدم برم پیشش. -فردا بیا درستش کنم.اون یکی هم میذارم برای هفته ی دیگه. -اگه اسپری بزنی میام. -باشه اول اسپری میزنم بعد آمپور. -یعنی نمیشه آمپور نزنی؟ -نه نمیشه.اسپری خیلی تاثیر نداره. فردای اون شب حاضر شدم برم مطب امیر علی .یه تیپ آبی زدمو یه آرایش ملیح کردم.با آژانس به مطب رفتم.به منشی گفتم:سلام امروز سر آقای دکتر خلوته؟ -سلام خانوم پارسیان .بله.بفرمایید . تعجب کردم منشی چه حا فظه ای داره بعد از 10روز هنوز قیافه من یادشه.در اتاق رو باز کردم میخواستم وارد بشم که یه خانم با روپوش سفید به تن رو به روی امیر علی نشسته بود.امیرعلی تامنو دید گفت:سلام باران.بیا تو چراجلوی در خشکت زده!!! رفتم داخل وگفتم:مثل اینکه مزاحم شدم. این خانومه کیه؟نکنه؟نه نه.زبونتو گازبگیر باران . امیرعلی:ایشون خانوم دکتر نگار افشار هستن.همین طبقه ی 4 مطب چشم پزشکی دارن.وایشون دختر عموی من باران خانوم. رفتم جلو و با نگار دست دادم.زن زیبایی به نظر میرسید.ولی احساس کردم از امیر علی بزرگتر باشه.شاید30 رو داشت. امیر علی:بخواب روی یونیت. بدون هیچ حرفی دراز کشیدم.اول اسپری زد بعد آمپور.اندفعه هیچی متوجه نشدم.اصلا به چشمای امیر علی نگاه نکردم چشمامو بستم.ولی همش ذهنم پیش امیر علی و نگار بود. از نگار خوشم نیومد.اصلا این چرا باید اینجا باشه؟.چرا باید با امیر علی اینقدر صمیمی باشه.؟ این مگه خودش مطب نداره ؟ بیمار نداره.؟.ناخودآگاه اشکام دراومد. امیر علی دست از کار کشید و گفت:درد داری؟اگه درد داری یه آمپور بی حسیه دیگه بزنم. -چشمامو باز کردمو چشمای نازشو دیدمشدت اشک ریختنم بیشتر شدو گفتم:نه درد ندارم. -پس چرا داری گریه میکنی؟ هیچ جوابی ندادم.چند بار اسپری بی حسی رو روی دندونم زد بعد دوباره شروع به کار شد.من خیلی بی خود حساس شده بودم. امیر علی :بلند شو دهنتو بشور .تموم شد. دهنمو شستمو گفتم:خیلی ممنون. خدافظ از اتاق اومدم بیرون.چرا امیر علی این همه دل سنگه خدایا.حالت تهوع داشتم.از آسانسور اومدم بیرون توی پیاده رو راه میرفتمو گریه میکردم.یکی از پشت سر صدام کرد:خانوم پارسیان. برگشتم دیدم منشی امیرعلیه.گفتم:چی شده؟ -کیفتونو جاگذاشته بودید. ازش گرفتمو به راه خودم ادامه دادم.یه آژانس گرفتمو یه راست رفتم خونه. حوصله هیچکس رو نداشتم.آندی اومد جلومو گفت:سلام. امروز چه خبر؟ -هیچ خبر. -یعنی هیچی هیچی!!!!! -اره ولم کن خوابم میاد. -درد نداری. -نه. -امیرعلی زنگ زد خونه گفت اگه درد داشتی یه قرص بدم بهت بخوری. منشی امیر علی دیده داری گریه میکنی. راه افتادم طرف اتاقم. -نه درد من از چیز دیگه ایه. -بیا ناهار بخور. -نمیخورم. رفتم توی اتاقمو دراز کشیدم. با ثمین داشتم از در دانشگاه میومدم بیرون که رامبد ودیدم به ماشینش تکیه داده بودوسیگار دود میکرداز ثمین خدافظی کردمو توی پیاده رو به راهم ادامه دادموتا جاییکه منو نبینه وسوار تاکسی بشم.اشتباه فکر میکردم اون چشمای تیز بینش منو دیده بود.سوار ماشینش شدو آروم پشت سرم راه افتاد.نزدیکم شدو گفت:بیاسوارشو باران کارت دارم. سرمو چرخوندم طرفشو باخشم بهش نگاه کردم دوباره برگشتمو به راهم ادامه دادم.از ماشین پیاده شدو اومد جلوی روم ایستاد.مجبور شدم بایستم.عصبانی بودم.تقریا دادزدم:تواز جون من چی میخوای؟دانشگاه منو ازکجا پیدا کردی ؟اسمم که میدونی!!!! -خواهش میکنم آروم تر. -دست از سرم بردار. چراحالیت نمیشه!!!!ازت خوشم نمیاد.من نامزد دارم. پوزخندی زدوگفت:باران خانوم من توی این مدت دست روی دست نذاشتم.مجرد هستی.در حال حاضرم خونه ی عموت زندگی میکنی .خو ب گوش کن تا حالا هرچی که خواستم همون لحظه برام فراهم شده.من تو رو میخوام مطمئن باش آخرشم مال خودم میشی. داشتم میترکیدم از حرص از عصانیت از تعجب.میخواستم خفش کنم. رفتم جلو حولش دادم عقب:برو گمشو حالم ازت به هم میخوره.هیچ غلطی نمیتونی بکنی. مچ دستمو گرفتو به چشمام خیره شد و گفت:اون شب چشمات آبی بود.بدونه لنزم خواستی هستی. -دستمو ول کن لعنتی. دستامو و لکرد و گفت:همین روزا منتظر باش میخوام بیام خواستگاریت. بعد سوار ماشینش شد و رفت. دادزدم:تو غلط می کنیییییییی. ولی صدامو نشنید. رفته بود. از اون روز یک هفته میگذشت.دلم برای امیر علی تنگ شده بود.به بهانه ی دندونم رفتم مطبش.وقتی کار دندونم تموم شد گفت:صبر میکنی باهم بریم یا کار داری؟ -باهم بریم. 45 دقیقه نشستم وبعد از معاینه ی یه مریض آماده شد تاباهم از مطب بریم بیرون. سوار ماشین شدیمو راه افتادیم.سکوت حکم فرما بود. Lاه حالم داشت به هم میخورد.پخش ماشینو روشن کردم. (بابک جهانبخش:سراغی از ما نگیری نپرسی که چه حالیم. عیبی نداره میدونم باعث این جداییم.) یکدفعه نمیدونم امیرعلی چش شد که پخشو خاموش کرد. L کمی باصدای بلند گفتم:اه چرا خاموشش کردی ؟داشتم گوش میکردم. -به درد تو نمیخورد. -از کی تاحالا برای من تعیین تکلیف میکنی؟به درد تو میخوره ولی به درد من نمیخوره.!!!!! -بس کن باران حوصله ی کل کل کردن با تو رو ندارم. -اره به ما که رسید حوصله نداری. دیگه رسیده بودیم.وارد خونه شدم سلام کردم. بعداز تعویض لباسم به سر میز رفتم.بعداز خوردن ناهار روی کاناپه نشستم.امیرعلی رو به روم نشسته بود داشت روزنامه میخوند.آندی هم کنارم نشسته بود و تلوزیون نگاه میکرد.زنعمو هم اومد روی مبل کناریه من نشست.باصدای خیلی آروم که فقط من متوجه ی حرفاش بشم گفت:امروز یه خانومه اومده بود اینجا باران جون. -خب .به من مربوط میشه؟ -آره عزیزم. -خب چیکار داشت؟ -از تو برای پسرش خواستگاری کرد.گفت که یه روزی رو برای خواستگاری رسمی مشخص کنیم.منم گفتم باید به خودتو خانوادت بگم. شماره تلفن خونه رو گرفت که شب زنگ بزنه .من هنوز به عموت نگفتم. یاد حرف رامبد افتادم:همین روزا میام خواستگاریت. -نه زنعمو بهشون خبر بدین که جواب من منفیه. زنعمو تعجب کردو گفت:تو مطمئنی؟!! -آره مطمئنم. -نمیخوای دربارش فکر کنی؟ -نه زنعمو.بهشون بگین که جوابمون منفیه وتغییر هم نمیکنه. -مگه شما باهم دوست نیستید؟!! خواستگارت آقای کیاییه. جیغ زدم:دوووووست؟!!!!!!!با جیغ من آندی وامیر علی متوجه موضوع شدن. زنعمو:اره.مادرش گفت که تو راضی هستی خودت به پسرش گفتی. داشتم از عصبانیت میلرزیدم واشک میریختم. -غلط کرده من از اون پسره بدم میاد. من با اون دوست نیستم. چند وقته منو تعقیب میکنه ومزاحمم میشه. تو یه چیزی بگو آندی چرا لال شدی؟ آندی که حال منو دید گفت:اره مامان باران راست میگه. -باشه .زنگ زد جواب رد میدم.خودتو ناراحت نکن عزیزم.حالا که چیزی نشده. یه نگاه به امیر علی انداختم داشت نگام میکرد.گفت:چرا نگفتی مزاحمت میشه؟ -چیز مهمی نبود فکر میکردم خودم بتونم مشکلمو حل کنم. بلند شد رفت. صبح ساعت7 بیدار شدم تا ساعت 2 کلاس داشتم اون روز از در دانشگاه که اومدم بیرون رامبد و دیدم که باخشم بهم نگاه میکنه.نگاهمو از گرفتمو به راهم ادامه دادم.سریع خودشو بهم رسوندو گفت:چرا جواب رد دادی؟ -چون من کلا از شما خوشم نمیاد.مشکلیه؟ -اینجا چند نفره که میگی شما؟من نمیفهمم چرا به من جواب رد دادی!!!!!هر دختری آرزو داره بامن ازدواج کنه.من چی کم دارم که تو اینجوری دست رد به سینه ی من میزنی ؟هرچی که بخوای برات فراهم میکنم تو فقط لب تر کن. -فقط یه در خواست دارم ازت.اونم اینه که بری گمشی. -آخه بگو برای چی؟ -من عاشق کس دیگه ای هستم و نمیتونم شما رو قبول کنم.همین -عاشقی دیگه چیه؟تو بامن زندگی کنی بهت قول میدم فراموشش میکنی.اگه مال من نباشی نمیذارم برای کس دیگه ای بشی. صورتش قرمز شده بود وحشتناک وترسناک.ترسیدم. -اونیکه من عاشقشم منو دوست نداره خیالت راحت دست نخورده میمونمو میمیرم. رامبد سوار ماشینش شد و باسرعت برق از کنارم رد شد. از اون روز به بعد دیگه رامبد و ندیدم.تا اینکه یه شب بارونی بعد ازاینکه شام خوردیم . آیفون به صدای در اومد.زهرا آیفونو جواب داد. زهرا:میگن آقای کیایی هستن برای امر خیر تشریف آوردن.چیکار کنم؟ عمو:آقای کیایی؟!!!ندا تو خر داشتی؟ زنعمو:نه. عمو:درو باز کن زهرا. منکه داشتم به حرفاشون وش میدادم گفتم:نه زهرا درو باز نکن. عمو:چرا باران؟نمیشه که در خونمو نو جلوی مهمون باز نکنیم . دیگه هیچی نگفتم.رفتم توی اتاقم دراز کشیدم.عد از چند دقیقه آندی اومد توی اتاق گفت:بلن شو بیا پایین. -آندی تودیگه چرا؟تو که میدونی من دلم جایه دیگه ای گیره.اونوقت بیام چی بگم.؟ -بابا گفت بیام دنبالت ببرمت پایین خودت جوابشو نو بدی. یه دست لباس راحتی مشکی پوشیدم. -اینا چیه پوشیدی؟چرا مشکی پوشیدی؟چرا لباس خونگی پوشیدی؟ -چرا ومرگ.میزنم لهت میکنم آندی. -باشه باشه.تو خون کثیفتو کثیف تر نکن. آندی زود تر رفت بیرون.منم بعد از چند دقیقه بعد از رفتن آندی رفتم.دیدم امیرعلی جلوی تلوزیون روی کاناپه نشسته و نرفته اون طرف سالن که مخصوص مهمونه. رفتم کنارش نشستم شروع کردم به تخمه شکستن برگشت یه نیم نگاهی بهم انداختوگفت:چرا اینجا اومدی نشستی؟برو اونطرف پیش مهمونا. -دوست ندارم. -چرا؟ برگشتم بهش نگاه کردم حرصم میگیره از این همه بیخیالیش . -چون دوست ندارم.تو چرا نرفتی؟ -مگه برای من اومدن!!!!! دستمو گرفتو گفت:بلند شو بریم. منو مجبور کرد بلندشم و به طرف مهمونا برد.سلامی کردمو کنار امیرعلی نشستم.به ادامه ی صحبتشون پرداختن.از تحصیلات از مادیات از......پسرشون تعریف میکردن.منم سرمو بامیوه پوست کندن گرم کردم.سیبی که پوست کنده بودمو با چاقو نصف کردمو به امیر علی دادم اونم با یه لبخند تشکر کردو گرفت.نگام افتاد به رامبد داشت نگام میکرد. بابای رامبد:آقای پارسیان من به خاطر خوشبختی پسرم وعروسم هر کاری که ازدستم بر بیاد انجام میدم.من یه رستوران دارم که به اسم عروسم میکنم و یه مقدار سهام توی یه شرکت که اونم تقدیم میکنم به عروس گلم باران خانوم .هرچی که بخواد من براش فراهم میکنم فقط کافیه لب تر کنه. عمو:منم خوشبختی باران میخوام.مثل دختر خودم می مو نه.ولی هرچی دخترم باران بگه همونه. -من جوابمو دادم.دیگه لازم نمیدونستم به خودتون زحمت بدین آقای کیایی.جوابم منفی هست وتغییر هم نمیکنه.نمیتونید بااین چیزا عوض کنید چون عوض شدنی نیست. کیایی: چرا دختر گلم.؟پسر من چه مشکلی داره که قبولش نمیکنی ؟ -آقا پسر شما هیچ مشکلی نداره.....کسی نمیتونه منو به این ازدواج اجبار بکنه. وقتی این جمله رو میگفتم به چشمای رامبد خیره خیره نگاه میکردم تا متوجه ی منظورم بشه. رامبد از سرجاش بلند شدو گفت: میشه تنهایی با باران خانوم صحبت کنم آقای پارسیان؟ با التماس به عمو نگاه کردم تا رضایت نده من با رامبد تنهابشم. عمو:باشه .برید اونطرف سالن باهم صحبت کنید. رفتم روی کاناپه نشستمو تلوزیونو روشن کردم.رامبد کنارم نشست ازش فاصله گرفتم. کنترل رو برداشتو تلوزیون رو خاموش کرد.گفت:مگه نمیگی منو نمیخوای؟ مگه نمیگی اونیکه عاششی تورو دوستنداره؟مگه نمیگی هیچ وقت ازدواج نمیکنی؟ -اره .حالا این سوا لها رو برای چی میپرسی؟ -حداقل یه شب بامن باش فقط یه شب. اول متوجه منظورش نشدم. -چی؟منظورت چیه؟ -میخوام ببینم تو چه مزه ای هستی!! یه کشیده زدم زیر گوشش سریع یه کشیده ی دیگه زیر اونیکی گوشش خوابوندم.بلند شدم برم که مثل ببر وحشی پرید طرفمو منو چسبوند به دیوار وگفت:تا حالا هیچ کس جرعت نکرده بود چنین کاری بکنه حتی بابام.حالا فقط تشنه به خونتم. امیرعلی از راه رسید.بادستاش رامبد و حولش داد عقب کنترل خودمو از دست دادم میخواستم با دو زانو بیوفتم زمین که امیرعلی زیر بازومو گرفت.رامبد سریع از ما دور شد و مادر پدرشو صدا زد و از در رفت بیرون . امیرعلی:حالت خوبه؟ -نه. منو نشوند روی یه کاناپه و رفت توی آشپز خونه با یه لیوان آب قند برگشت هر کاری کرد از دستش نگرفتم.آخر خودش لیوانو نزدیک لبم کردو گفت:بخور رنگت پریده. وقتی از دست امیرعلی آب قند خوردم انگار روی ابرا راه میرفتم. امیرعلی:چی بهت گفت؟از دور دیدم که زدی زیر گوشش. -بهتر که ندونی. -میخوام بدونم.بگو. -برات مهمه؟ هیچی نگفت. -میگفت حالا که زنم نمیشی حداقل یه شب مال من باش ببینم توچه مزه ای داری. لیوان از دست امیرعلی افتاد روی زمین وشکست.به سرعت برق بلند شدو رفت طرف اتاقش.شاید خجالت کشید.توچراخجالت نکشیدی باران ؟توچجوری اون حرفو جلوی روی امیرعلی خیلی ریلکس گفتی!!!!!یه لحظه خجالت کشیدم.ولی من پروو تراز این حرفا بودم. ساعت 12شب بود حسابی خوابم میومد روی تخت دراز کشیدم.توی خوابو بیداری بودم که آندی اومد توی اتاق وگفت:بلند شو باران. -خوام میاد.حوصله هیچی رو ندارم.برو بیرون. -بلند شو دیوونه از دستت میره ها. -میری بیرون یا اینکه خفت کنم. -باشه من میرم بیرون ولی بدون در رابطه با امیر علی بود.بای بای. سریع از جام بلندشدمو گفتم:چی شده؟ -توکه خوابت میومد. -لوس نشو دیگه.بگو دیگه. -امیر علی پشت ساختمون زیر آلاچیق نشسته بدو برو پیشش. -توی این بارون؟برای چی اونجا؟ -بلند شو زیادسوال نپرس.یه آب به دستو صورتت بزن .بارونیتو بپوش.این بارونی رو هم ببر برای امیر علی.هوا تاریک وترسناک بود.آروم آروم رفتم طرف پشت ساختمون.هرچی نزدیکتر میشدم صدای گیتار زدن امیر علی رو بهتر میشنیدم.زیر آلاچیق پشت به من نشسته بود.متوجه من نشد روی یه صندلی بیرون از آلاچیق پشت سر امیرعلی نشستم وبه آهنگی که میخوند گوش دادم. ((سراغی از مانگیری نپرسی که چه حالیم./ عیبی نداره میدونم باعث این جداییم./ رفتم شاید که رفتنم فکر تو کمتر بکنه./ نبودنم کنار تو حالتو بهتر بکنه./ لج کردم باخودم آخه./ حست به من عالی نبود./ احساس من فرق داشت باتو./ دوست داشتن خالی نبود./ بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون./ چشمام خیره به نوره./ چراغ تو خیابون./ خاطرات گذشته./ منو میکشه آسون./ چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون./ رفتم ولی قبم هنوز هوای توداره شب وروز./ من هنوز عاشقتم./ به دل میگم ساز بسوز./ چه حالی داریم امشب به یادتو منو بارون./)) صورتمو گرفته بودم طرف آسمون.بارون صورتمو غرق بوسه میکرد.بوی بارون وخاک رو خیلی دوست داشتم یه نفس عمیق کشیدمو با صدا فوت کردم بیرون.امیر علی برگشت منو پشت سرش دید. امیرعلی:تو اینجاچیکار میکنی؟چرا زیر ارون نشستی؟بیا زیر آلاچیق. بلند شدم رفتم کنارش نشستم . -نمیدونستم گیتار میزنی!!!! -تو چی از من میدونی!!!!!!!!!از کی پشت سرم نشسته بودی؟؟ -از وقتی که شروع کردی به خوندن.صدای زیبایی داری. -خوبه بارونی پوشیدی وگرنه بدنت خیس میشد.چی شد این موقع شب اومدی اینجا؟ نترسیدی ؟؟؟ -صدای گیتار زدنت میومد .اومدم بینم کیه داره گیتار میزنه.ترس نداره. بارونیی که آندی داده بود بدم به امیرعلی رو گرفتم طرفشو گفتم:بیا پوش سرما نخوری. -توازکجا میدونستی من اینجا هستم که برام بارونی آووردی؟؟؟؟ -حدس زدم.درضمن آندی که هیچ سازی بلد نیست بزنه ارشیا هم که اصفهانه تنهاتو میموندی دیگه. نزدیک ترشدم بهش.سرمو گذاشتم روی سینش صدای قلبش آرومم میکرد .موهامو نوازش کرد. امیرعلی:توواقعا دوسش نداری؟؟؟ -منظورت کیه؟ -رامبد. -اگه دوسش داشتم امشب بهش جواب مثبت میدادم. یه قطره آب چکید روی گونم.فکر کردم سقف آلاچیق سوراخه بارون چکیده روی صورتم.سرمو چخوندم به طرف بالا ولی چشمای امیرعلی بارونی بود.این امشب چش شده!!!!!به روی خودم نیاووردم که اشک ریختنشو دیدم چشمامو بستم. صبح ساعت 8 از بیدار شدم.چشمامو مالیدم .5 دقیقه که گذشت یاد دیش افتادم.من کی اومدم توی اتاقم؟!!توی باغ با امیرعلی بودم.دستو صورتمو شستم.رفتم اتاق آندی. -سلام آندی خانوم چقدر میخوابی!!!!! آندی پتو رو کشید روی سرش. آندی:چشم نداری ببینی من یه روز گرفتم خوابیدم؟ -آندی تومیدونی من دیش چجوری رفتم توی اتاقم.؟ -آخه کی میاد صبح جمعه این سوالارو بپرسه.!!!!شما ها دیشب نذاشتیت بخوابم صبحم نمیذاری بخوابم.؟ -دیشب؟ چی کاربه تو داشتیم.!!!! -اهه کی.دیشب داشتم کیشیکتونو میکشیدم که یه وقت کار بدی نکنید. پریدم روش.جیغ جیغ میکرد. -خفه شدم باران...برو اونور دیوونه. -تا نگی غلط کردی از روت بلند نمیشم. -غلط کردی. -چی گفتی؟ -خودت گفتی بگم غلط کردی. -بگو شکر خوردی. -شکر خوردی. -میکشمت آندییییییییییییییی. -باشه باشه.بلند شو از روم تا بگم چجوری رفتی توی اتاقت دیشب. از روش بلند شدم.سرشو از زیر پتو بیرون آوورد و یه نفس عمیق کشید. -خب حالا بنال. -بنال چیه بیتربیت؟حالا که اینجور شد نمیگم. -میگی یا شتکت کنم گولاخ!!!!! - باشه باشه.دیییییییشب. -خب. -امیرعلی بغلت کرد برد توی اتاقت گذاشت بعد از یکربع از توی اتاقت بیرون اومدو رفت توی اتاق خودش. - Jدرووووووووووووووووووووووغ -نه به جون خودت راست گفتم.برو ازخودش بپرس. پریدم بغلش کردمو دوباره افتادم روش. -احمق جان منو نباید بغل کنی برو اونور خفه شدم.آدم از آفتابه آ ب بخوره جوء گیر نشه. -اه حالمو به هم نریز دیگه. رفتم جلوی در اتاق امیرعلی.در زدم کسی جواب نداد باز در زدم فایده نداشت .دستگیره درو چند بار بالا و پایین کردم انگار قفل بود. امیرعلی:بامن کارداشتی؟ بادر کشتی نگیر قفله. گشتم سینه به سینه ی هم ایستاده بودیم البته اون خیلی از من قدش بلند تر بود. -س س سلام.نه. -نه؟پس پشت د اتاق من چی میخوای؟تازه داشتی درو میشکستی. -آهان.میخواستم بگم مرسی که دیشب منو بردی توی اتاقم.همین. -خواهش میکنم.وظیفه بود.نمیتونستم همونجا ولت کنم بمونی. مثل لاستیک ماشین که میخ میره توش پنچر شدم.یعنی چی وظیفم بود؟یعنی اینکه مجبور بودم این کارو بکنم. یه شب آندی خیلی شاد وشنگول اومد توی اتاقم. آندی:باران یه خبر خوش دارم. -علیک سلام آندی خانوم.از صبح تا حالا کجا تشریف داشتید؟یادت رفت امروز کلاس زبان داشتی پیش من.؟؟؟ -نه یادم بود.وقت نکردم. -آهان.باشه مشکلی نداره.اندفعه میدونم چیکار کنم وقت منم برات ارزش پیدا کنه. -اه باران ناراحت نشو دیگه.بذار بگم شاید منو بخشیدی. -بگو. -امروز بامهراد رفته بودیم بیرون. -به سلامتی ودل خوش. -باران 2دقیقه خفه شو حرفمو بزنم.امروز مهراد اومد دنبالم جلوی در دانشگاه تا حالا پیش نیومده بود بیاد دنبالم.تعجب کردم.رفتیم یه رستورانو برام گفت که به من خیلی وقته علاقه داره حالا که مادرش میخواد براش زن بگیره بهترین فرصتی بوده که بیاد بامن صحبت کنه حالا امشب داییی به بابا زنگ میزنه یه وقت برای خواستگاری تعیین کنه.میدونی باران منم خیلی وقته به مهراد علاقه پیدا کردم ولی همیشه احساس میکردم اون منو در حد عشق دوست نداره. -مبارکه.حداقل تو به عشقت رسیدی ولی از دستت خیلی ناراحتم که به من نگفتی مهرادو دوستدای. -تو هم به عشقت میرسی .من مطمئنم.ببخشید دیگه نتونستم بگم انگار در این باره زبونم کار نمیکرد. -حالا که شدی بلبل زبون .بیچاره مهراد.دلم به حالش میسوزه. -از خداشم باشه.از استادیو امدم بیرون.هوابارونی بود یه نفس عمیق کشیدم و فوت کردم بیرون. باید از خیابون رد میشدم.تا برم سوار تاکسی بشم.خیابونا خلوت بودن.بعضی وقتا آندی میومد دنبالم ولی امشب مراسم خواستگاریش بود نمیتونست بیاد.چقدر آندی امروز خوشحال بود به خودش میرسید.بهش حسودیم میشد به عشقش رسید اما من چی؟؟؟توی همین فکرا بودم که یه ماشین باسرعت داشت بهم نزدیک میشد منم وسطای خیابون ایستاده بودم مغذم هنگیده بود نمیدونستم باید چیکا کنم خیلی سرعتش بالا بود تا خواستم حرکتی انجام بدم باسرعت بهم زد و رفتم هوا و افتادم زمین هنوز به هوش بودم دوباره دنده عقب گرفت که از روم رد بشه دیگه هیچی نفهمیدم. (-امیرعلی محکم تر حول بده.میخوام دستم برسه به ابرا. امیرعلی:باشه .پس محکم بشین.اینم یه حول محکم. -یییییییهوووووووووو.محکم تر. -میوفی باران.دستتو ول نکن.دودستی طنابو بگیر. من به حرفش گوش ندادم یکدفعه تعادلم و از دست دادمو داشتم میو فتادم زمین. نزدیک بود مغذم بیاد توی دهنم که امیرعلی از پشت سر دستاشو حلقه کرد دور کمرمو منو گرفت بغلش.برگشتم توی صورتش نگاه کردم.اشکامو پاک کردو گونمو بوسید.میخواستم بگم چقدر دوسش دارم ولی انگار یه چیزی منو به سمت خودش میکشید داشتم ازامیرعلی جدا میشدم.دیگه از امیرعلی جدا شده بودم صداش کردم ولی دیگه فایده نداشت.من بودم و تاریکی.به هر طرفی که نگاه میکردم جز تاریکی چیز دیگه ای نبود.دستی منو سمت خودش کشیدسرمو بالا گفتم دیدم رامده.با دودستمبه سینه اش زدم. -ولم کن لعنتی .حالم ازت به هم میخوره. خنده ی شیطانی سر داد.انگار از یه بلندی پرت شم پایین .انگار یه ضربه ای بهم خورد.دوباره یه ضربه ی دیگه.) اندفعه سفیدی چشمامو میزد.دوباره چشمامو بستم. صداها میپیچید توی گوشم. پرستار:آقای دکتر چشماشو باز کرد. سعی کردم دوباره چشمامو باز کنم همه جارو تار میدیدم چند بار چشمامو باز و بسته کردم. دکتر:صدای منو میشنوی؟ به صورت دکتر نگاه انداختم میخواستم جوابشو بدم ولی انگار صدا از گلوم در نمییومد خیلی آروم گفتم:بله. تازه داشت کم کم یادم میومد چی به سرم اومده و اینجایی که خوابیدم کجاست!!!بعد از یک ربع همه به دیدنم اومدن.مامان گریه میکرد منو بغل کردو گفت :خدا تورو به من برگردوند. بابا نزدیکم اومدو صوتمو بوسید. عمو وزنعم هم بهم نزدیک شدن ومنو بوسیدن.آندی خم شد زیر گوشم گفت:دختر توچقدر جون سختی.تازه داشتم یه نفس راحت از نبودنت میکشیدما. -امیر علی کوشش؟ -اصلا به حرفام گوش ندادی؟.ای بابا تو توی این وضعیت هم ولکن داداشیه من نیستی. امیرعلی بایه دسته گل رز سرخ وارد اتاق شد.بهش لبخند زدم اومد جلو وگفت:خدا رو شکر مثل اینکه حالت خوبه. -خیلی ممنون. آندی آروم جوریکه کسی به جز من صداشو نشنوه گفت:هر کاری کردم این دسته گلو نداد به من تا برات بیارم. -آخه میترسیده بخوری.تواز این کارا زیاد میکنی. -بی تربیت. -تربیت شمارم میبینیم. به بابا گفتم:کی مرخص میشم.؟ -نمیدونم بابا جون.حالا چه عجله ای داری دخترکم. -هم خسته شدم. هم اینکه از درس و دانشگاه افتادم. امیرعلی:من الان پیش دکتت بودم گفت بعد از یک سری آزمایش ها مخصت میکنن. بعد از یک ساعت همه رفتن مامان میخواست بمونه ولی آندی مامان رو به زور فرستاد رفت وخودش موند کنارم. پیشونیم شکسته بود بازوم 5 تا بخیه خوده بود.تعجب کردم بااون تصادفی که من کردم جایی از بدنم به جز پیشونیم نشکسته بود. -دیشب مراسم خواستگاریت به هم خورد؟؟ -دیشب؟تو الان یک هفته ای میشه که توی این بیمارستان هستی. -یک هفته!!!!!! آخه منکه چیزیم نشده. -اره.ولی به ظاهر چیزیت نشده .یه خونیزی داخلی داشتی.یه عمل سخت هم پشت سر گذاشتی.یک هفته بیهوش بودی.یکبارم مردی و زنده شدی . -مردم؟ -اره عزیزم.فقط یه چیزی. -چه چیزی؟ -جای بخیه میمونه روی سرو دستت. -خب بمونه.برام مهم نیست. -واقعا برات مهم نیست.؟ -نه نیست.وقتی امیر علی منو نخواد دیگه چه اهمیتی داره جاش بمونه یا نه. -خیلی خنگی.میدونی تو به خون احتیاج داشتی امیرعلی بهت خون داده. درضمن امیر علی تو رو رسونده بیماستان. -واقعا؟.؟؟یعنی الان خون امیرعلی توی رگ هامه؟ -اره.حالا جوء گیر نشو. اون شب خواستگاری...... -اه.منو ببخش حتما جشن خواستگاری تو رو هم به هم زدم. -ای وای اروم بگیر بچه جون تا من برات تعریف کنم.این همه توی صبت من هم نپر. نه به هم نخورد.اون شب من امیرعلی رو فرستادم دنبال تو.5دقیقه دیر میرسه.تورو پخش بر زمین میبینه.ماشینی که بهت زده بود داشته دنده عقب میومده تا دوباره زیر بگیردت که امیرعلی بغلت میکنه ومیذاره توی ماشینو میبره بیمارستان.خیلی شانس آووردی اگه از روت در میشد که تو الان فرت شده بودی.من موندم هیچ جای بدن تو نشکسته.عجب استخونایی داری.روزی چند تا شیر میخوری؟ -خودمم تعجب کردم. -وقتی دیدم شما ها دیر کردید به گوشی تو زنگیدم ولی خاموش بود به گوشی امیرعلی زنگیدم گفت باهم بیرون شام میخورید.هم خوشحال شدم هم تعجب کردم.اگه گفتی اونیکه بهت زده کیه؟ -نیدونم. -رامبد. -راست میگی!!!اصلا تو از کجا این همه میدونی مگه توبودی اون موقعی که تصادف کردم؟ -امیرعلی برام از سی تا پیاز داستان تعریف کرد.تازه امیر علی هم ماشین رامبدو شناخته هم خوده رامبدو شناخته. -ازش شکایت کردید؟ -اره.ولی همون شب از ایران خارج شده .با امیرعلی رفتیم رستوران پدرش اون همه چی رو برامون توضیح داد.جالب تر از اون اینه که اون شبی که با پدر ومادرش اومد خواستگاریت اونا پدر ومادرش نبودن.پدر واقعیش اصلا از خواستگاری خبر نداشته. -درووووووووووووغ!!!! -رااااااااااااااااااااست. -حالا از خواستگاریت بگو. -هیچی عزیزم منم شوور کردم رفتم خونه ی بخت.ماه دیگه جشن عقد منو مهراده. -نامزد بازی نداری؟بعد از عقد عروسیه؟ -اره عزیزم بعد از عقد عروسیه توی باغ خودمون. -مبارک باشه دخمل خشگل .به پای هم چروک بشید یعنی همون پیر بشید. عصر همون روز نگین به دیدنم اومد. -سلام نگین.تواز کجا فهمیدی؟ -سلام دختر چیکارکردی باخودت.!!!!!چند روز پیش زنگیدم به گوشیت خاموش بود. زنگیدم خونه عموت آندی گفت که تصادف کردی. -خیلی وقته که ندیدمت دلم برات تنگ شده بود. -منم دلم برات تنگ شده بود. صدای در زدن اومد. -بفرمایید. پارسا روزبهانی بود.وارد اتاق شد.سلامو احوال پرسی بامن کردونشست روی مبل و به نگین خیره شد.نگین دختری با چشمایی درشت خاکستری وپوستی سفید وصورتی گرد.خیلی زیبا وخواستنی بود. نگین یواش جوریکه کسی غیر از من صداشو نشنون گفت:این آقاهه کیه؟چرا اینجوری منو نگاه میکنه.؟چرا چشماش این رنگیه؟خیلی وحشتناکه. خندیدمو بلند گفتم:ایشون آقای پارسا روزبهانی هستن.مدیر استدیویی که من اونجا میرم.واین خانوم هم دوست عزیز من نگین درخشنده هستن. پارسا:از دیدنتون خوشوقتم خانوم درخشنده. نگین:منم همینطور. پارسا:باران خانوم ویلنتون که سالم هستش؟ تازه یاد ویلن افتادم. -نمیدونم.آندی ویلنم سالمه؟ -باید از امیرعلی بپرسی.من نمیدونم. -خدا کنه هیچیش نشده باشه. من 5سال بااون ویلن نواختم.پارسا: بعد از مرخص شدنتون.برای مدتی لازم نیست بیاید استادیو. -برای چی؟ -اینجوری بهتره.مرخصی. -باشه.ولی مدتش خیلی کم باشه. فردای اون روز مرخص شدم. وقتی رسیدم داخل اتاقم به آندی گفتم:میشه بری از امیر علی بپرسی ویلن من کجاست.؟ -همیشه کارای سختو میندازی گردن من.باشه رفتم. بعد از یکربع امیرعلی خودش وارد اتاق شدویلن راداد دستم.منم از کاورش درش آووردم.همه جای ویلن رو نگاهی انداختم.ولی این ویلن من نبود. -مسخره کردی!!!!!!اینکه ویلن من نیست. -منکه نخوردمش.مال خودته.ثابت کن مال تونیست. -من پشت ویلنم یه بیت شعر نوشته بودم. (درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس) حافظ پشت ویلن رو به امیرعلی نشون دادم. سرشو انداخت پایین وگفت:ویلنت شکست وداغون شده بود. -خب همون شکستش کو.من همونم دوستدارم. -موقعی که داشتم میذاشتمت توی ماشین روی زمین جا موند.حالت خراب بود. باید عجله میکردم.نباید زمانو از دست میدادم. ناراحت بودم.دلم میخواست سر یه نفر فریاد بزنم ولی امیرعلی چه گناهی کرده.یه نگاه به ویلنی که امیر علی برام خریده بود کردم ارزشش خیلی برای من بالا بود و گفتم:خیلی ممنون بابت ویلن. -خواهش میکنم. وظیفه بود.باید یه جوری ازت معذرت خواهی میکردم.به خاطر ویلنت متاسفم.نباید میذاشتم همونجا روی زمین بمونه. این چقدر وظیفه شناس شده.به ماکه شانس نیومده یکی بهمون محبت بکنه بدونه اینکه وظیفش باشه. روز بهروز به جشن عروسی آندی نزدیک میشدیم آندی یک دقیقه روی پا بند نبود یا با مهراد بیرون بود یا به کارای عروسی میرسید. دیدن مهراد وآندی درکنار هم که چه عاشقانه به هم نگاه میکنن برای من خیلی لذت بخش بود.یه روز آندی اومد توی اتاقم. -یه دری یه تقی یه صدایی یه سوتی یه چیزی قل از ورود به اتاق انجام بده.شاید من لخت بودم. -خیلی دیدنی میشه.اتفاقا بدون در زدن میام که لخت ببینمت.حالا مگه من پسرم که ایجوری میکنی!!!!! -تو از هرچی پسرم بدتری. -باشه باران خانوم.منو بگو که اومده بودم کمکت کنم. -صبر کن .چه کمکی؟؟ -تو برای جشن عقد من چی خریدی؟اصلا کادو خریدی؟؟ -حالا که اینجور شد کوفتم برات نمیگیرم.خیلی پرووووووووووو تشریف دارید شما. -دیوونه میخواستم یه نقشه بکشم. -نقشه؟؟نقشه چی؟ -میگم منکه نمیتونم باتو بیام برای خودم کادو بخری.خودتم که تهرانو خوب نمیشناسی. -خب. -میگم با امیرعلی برو. -امیرعلی هم قبول کرد.اصلا من چجوری بهش بگم منو ببر بیرون خرید دارم. میگه مگه من نوکر شما هستم. -با پروویی تمام.درضمن دیگه اونقدرم داداشیه من اونجورکه توفکر میکنی نیست. -من نمیتونم. -چرا خره؟ازش بپرس برای خواهرت هنوز کادو خریدی؟ اگه گفت نه بگو منم نخریدم بیا باهم بریم.به همین سادگی. -خودت خری.درضمن اگه بگه آره خریدم خوبشم خریدم.چی؟ -خب اونموقع باید ازش بخوای که تورو ببره بیرون. -آهان .اگه بگه خودت پا داری چی ؟ -اه اه اه.یه مقدار مغذتو به کار بنداز .خب دلیل هاییکه نمیتونی خودت بری بیرون رو براش بگو. -خیلی زرنگی آندی خانوم فقط به فکر کادو خریدن من برای خودت هستی. -دیوونه به خاطر خودت میگم.شما دو تا باید بیشتر با هم تنها باشید و بیرون برید. بعد از صرف شام امیر علی جلوی تلوزیون نشست وفیلم تماشا میکرد.کنارش نشستم .آروم گفتم:برای آندی کادو خریدی؟؟ -آندی؟به چه مناسبت؟ اینکه اصلا یادش نیست.پس نخریده.خیالم راحت شد. -کادوی جشن عقد.مگه یادت نیست آخر همین هفته عروسیه خواهرته!!!!! -آهان یادم رفته بود.نه .یعنی فعلا نگرفتم.سفارش دادم. چطور مگه؟ -آخه من کادو نگرفتم.گفتم اگه تو هم نگرفتی با هم بریم بیرون.منم خریدمو انجام بدم. -من وقت اینجور کارارو ندارم.برای سفارش کادوی آندی خودم نرفتم به دوستم گفتم با سلیقه ی خودش سفارش بده. -منکه تهرانو خوب نیشناسم.در ضمن باخود آندی هم که نمیتونم برم خرید کادوی عقدش. هیچی نگفت.سکوت.... -امیر علی ......امیر علی............. جوابی نشنیدم. نمیتونستم به خاطر این مسئله ازش خواهش کنم.از راه دیگه روی مخش رفتم. -خب به همون دوستت بگو بیاد منو همراهی بکنه توی خرید .حتما سلیقش هم خوبه که تو کادوتو بهش سپردی. برگشت با اخم نگاهم کرد. -چیه چرا اونجوری نگام میکنی؟بگو فردا بیاد دنبالم.خوشحال میشم باهاش آشنا بشم. قرمز شد.فهمیدم تیرم به هدف خورده. امیرعلی:فردا ساعت 9 آماده پایین باش. بعد بلند شد رفت.نه انگار امیرعلی کله خراب تر از این حرفاست.مثل اینکه فردا باید با یه پسر غریبه برم خرید.اه اه اه. ساعت 8 صبح از خواب بلند شدم. سریع یه دوش گرفتمو یه مانتوی خاکستری و شلوار و شال ذوغالی پوشیدمو رفتم پایین.امیر علی از سر میز صبحانه داشت بلند میشد.اینکه الان باید مطب باشه.سلامی کردمو رفتم جای امیرعلی نشستم. امیرعلی:من میرم ماشینو از پارکینگ در بیارم. زود یه چیزی بخور بعدبیا بیرون توی باغ منتظرم. -باشه. مگه قرارنبود دوستش منو ببره بیرون.حالا بعدا ازش میپرسم.امیرعلی یه تیشرت سفید و یه جلیقه ی توسی به تن داشت یه شلوار کتان توسی پوشیده بود یه جفت کتونی سفید هم به پا داشت.اینجور تیپشو بیشتر میپسندیدم تابا کت شلوار .کت شلوارم بهش خیلی میومد.ولی اسپرت یه چیز دیگس.بعد از اینکه مقداری صبحانه خوردم از جام بلند شدمو رفتم توی باغ.سوار ماشین شدم. -کو پس دوستت؟مگه اون نمیخواست منو ببره بیرون.؟ -من گفتم دوستم میاد دنبالت.؟نه من گفتم؟؟ -نه. -پس حرف نباشه. حرکت کرد. امیرعلی:حالا کجابریم؟ -نیدونم. -چی میخوای براش بخری؟ -نیدونم. -تو پس چی میدونی؟ -من اینو میدونم که نمیخوام طلا وجواهر یا عطر و ادکلن بخرم. هم اینا تکراریه هم آندی به اندازه ی کافی از اینا داره هم شب عقدش خیلی ها بهش کادو از اینا میدن. من میخوام کادوم متفاوت باشه.تک باشه یه دونه باشه. -مثلا چی؟ -اممممممممممممم. توهم فکر کن شلید تو تونستی کمکم کنی. -باشه .من الان در حال فکر کردن هستم. درحال فکر کردن بودم که امیر علی گفت:براش کتاب بخر. -نه. -لباس . -نه. -پس چی .؟یکم هم خودت ایده بده. -آهان الا فهمیدم چی کادو بخرم. -چی ؟؟؟؟؟-یه حیوون.چطوره؟ امیر علی ابرو ها شو بالا انداختو با حالت تعجب گفت:چی؟؟؟ حیوون!!!!!نکنه میخوای براش خوک بگیری!!!!!! -اه امیرعلی من از خوک بدم میاد. -خودت گفتی یه دونه باشه تک باشه تکراری نباشه.گفتم حتما میخوای خوک بخری. -نه فعلا درمورد حیوونش تصمیم نگرفتم.رو یه مغازه ایکه همه نوع حیوونی بفروشه. -من که بلد نیستم.صبر کن زن بزنم به رضا دوستم.اتمالا اون بدونه. -همون دوسته خوش سلیقت؟ چپ چپ نگام کرد.همون جورکه شماره ی رضا رو میگرفت گفت:اره. بعد از اینکه آدرسو گرفتیم راه افتادیم طرف مغازه.مغازه پر بود از حیوونای مختلف گربه. طوطی. همستر. سنجاب.سگ. بوی بدی به مشام میرسید امیرعلی یه دستمال داد تا جلوی بینیم بگیرم.یه طوطی با پر های سبز روشن وتیره و نارنجی نظرمو جلب کرد.رفتم جلو تر. -امیرعلی این چطوره.؟ -قشنگه. انگشتمو از لای نرده های قفس کردم داخلو پرهای نازشو لمس کردم. امیرعلی:دست نزن یه وقت نوکت میزنه.شاید اصلا سالم نباشه.قبل هر کاری باید ببریمش دامپزشک بینتش. مرد فروشنده:آقا ی مترم همه ی این حیوونایی که اینجا میبینی سالم هستن .اون پرنده هم سالمه.تازه صحبت هم میکنه. -مثلا چی میتونه بگه؟ مرد فروشنده:باید بهش آموزش بدید.فعلا سلام گفتن بلده. عضی از صدا ها رو در میاره.مثل صدای بوق ماشین .صدای زنگ گوشیه من. طوطی رو خریدم. از در مغازه داشتم میومدم بیرون که متوجه یه طوله سگ ناز شدم مثل برف سفید پشمالو. -آقا قیمت این سگ؟ مرد فروشنده:اون فروشی نیست.یعنی فروخته شده.مشتری سفارش داده براش بیاریم. به امیرعلی نگاه کردم.رفتم سوار ماشین شدم. -خب حالا کجا تشریف میبریم. - من باید برم کادوی آندی رو که سفارش داده بودم رو تحویل بگیرم. -خب میگفتی همون آقا رضا بگیره بیاد بده بهت.اینجوری بهتر نبود. یه نیم نگاه انداخت بهم.هیچی نگفت. یه جا پارک کردو شونه به شونه ی هم راه افتادیم.ه یه مغازه ی طلا وجواهر فروشی رسیدیم. فروشنده:سلام امیرعلی چه عجب!!!دیگه برای سفارش دادن هم خودت نمیای رضا رو میفرستی. امیر علی:سلام هومن جان ببخشید .واقعا سرم شلوغه.من بخاطر این رضا رو فرستادم چون سلیه ی اون از من خیلی بهتره. منم آروم سلامی کردمو کنار امیرعلی نشستم. هومن:مبارکه. امیرعلی خان الا میفهمم چرا سرت شلوغ بوده. خب منم خبر میکردی دیگه. امیرعلی:خیلی ممنون.توهم دعوتی عروسیه آندیا .مگه رضا رات کارت نیاوورد.؟ هومن:-چرا.اونکه جدا مبارک.ولی خوش سلیقه هستی امیرعلی خودتو دسته کم نگیر. امیرعلی:-ای بابا چند بار بگم سفارش اون دستبند سلیقه ی رضاست. هومن:-منظورم خانومته. امیرعلی:-خانومم؟!!!!! بعد نگاهی به من انداختو خندیدو گفت:ایشون دختر عموی من باران خانوم هستن.واین آقای فضول هم دوست من هومن. -خوشوقتم. هومن:منم همینطور.ببخشید که اشتباه گرفتم.آخهتا به حال امیرعلی رو با یه دختر ندیده بودم. -خواهش میکنم. امیرعلی:تو نمیخوای دستبندو نشون بدی. هومن:نه اول پول میگیرم بعد رونمایی میکنم. -لوس نشو برو ور دار بیار . دستبندی که امیرعلی گرفته بود خیلی شیک وقشنگ بود.از دستش گرفتمو گفتم:خیلی قشنگه. امیرعلی:اره.یار دستتو.دستندم بده من. دستبندو ازم گرفتو بست به دستم. امیرعلی:حالا قشنگ ترم شد. راست میگفت چون پوست دستم سفید بود خیلی به مچ دستم میومد. همون لحظه باز کردم از دستمو دادم به امیرعلی. امیرعلی:چرا باز کردی ؟ -پس چیکار کنم.!!بذار توی جاش. از هومن خدا فظی کردیمو رفتیم سوار ماشین شدیم.بعد از 30دقیقه جلوی یه پاساژ نگه داشت. -مگه خرید ت تموم نشد.؟ -نه من لباس نگرفتم. ابرو هامو گشیدم توی هم و گفتم:تو که دیشب یه چیز دیگه ای میگفتی!!!!!حالا چیشد؟ -صبح فهمیدم که لباس نگرفتم.الا مشکلی هست؟ -خب میگفتی دوستت رضا برات بگیره. عصبانی شد سرخ شده بود دندوناشو کشید به همو گفت:مثل اینکه امروز بامن اومدی نارا حتی؟ -نه. برای چی ناراحت باشم. -چون دلت میخواسته با رضا بری بیرون. -امیرعلی این چه حرفیه که میزنی .من اصلا رضا رو میشناسم؟!!!خیلی ممنون که منو امروز آووردی بیرون .من خوشحالم هستم که تو منو آووردی بیرون.ولی ناراحتم بودم به خاطر حرف دیشبت .به خاطر همین همش پای اون دوستتو میکشم وسط. اخماش باز شدو گفت:ببخشید. از ماشین بیرون اومدیم رفتیم طرف مغازه های پاساژ.به هر طرف ناه میکردم کتوشلوار های رنگ تیره میدیدم.یه فکری زد هسرم.لباس من برای جشن آبی کاربنیه.باید یه کتوشلوار همرنگ لباس خودم برای امیر علی پیدا بکنم. -امیر علی چرا اینجا همش کتو شلوارای رنگ مشکی وقهوه ایو سرمه ای داره.جاییرو نمیشناسی که رنگی داشته باشه؟ -نه نمیشناسم.مگه مشکی چشه!!!من رنگ مشکی رو خیلی دوستدارم. اه اینم که.من رنگ مشکی رو خیلی دوستدارم.ولی الان باید آبی کاربنی رو دوستداشته باشی امیرعلی خان. امیرعلی دست گذاشت روی یه کت شلواره مشکی خیلی شیکو قشنگ. -نه امیرعلی این اصلا قشنگ نیست. -چرا خیلی هم قشنگه. -نه اینو بذارش سر جاش. -میخوام بپوشم.تن خورش قشنگه ها. -نه. -اره. -آقای فروشنده ببخشید شما میشناسید جایی که کت شلواره رنگی بفروشن.؟ فروشنده:آدرس مغازه ی پسرم رو میدم.پسرم کت شلوارای اسپرت میفروشه احتمالا اونیکه میخواید رو اونجا پیدا کنید. امیرعلی:چی تو فکرته دختر.!!! -فکرای خوب خوب.پشیمون نمیشی دنبالم بیا پسر جان. آدرس رو گرفتیمو حرکت کردیم.وای اصلا اورم نمیشد خیلی کت های قشنگی بود طرح و رنگای مختلفی هم مثل سفید .بادمجونی ...بود.ولی بازم آبی کاربنی به چشم نمیخورد. -آقا بخشید .شما کت شلوار آبی کارنی ندارید؟آخه این همه رنگای مختلف اینجا هست اونوقت یه آبی کاربنی نیست؟ -چرا اتفاقا یکی داریم.ولی اگه اندازه ی شوهرتون بشه خیلی خوب میشه. خندیدمو به روی خودم نیاووردم که به نظرش اومده منو امیرعلی زنو شوهر هستیم.مثل اینکه امیرعلی هم بدش نیومد. دنبال پسره راه افتادیم رفتیم طبقه ی بالا .یه کت شلوار آبی کاربنی که یقه های کت به رنگ سفید بود رو داد دست امیرعلی . امیرعلی یه نگاه به کت وشلوار بعد یه نگاه به من کردو گفت:از دست تو. -حالا تو بپوش تن خورش قشنگه. -خدا کنه اندازم نشه.-امیر علـــــــــــــــــــــــ ـی.!!!!وقتی کت و شلوارو پوشید واقعا جذابو دیدنی شده بود فیت تنش بود _واقعا قشنگه _آره نظر خودمم همینه _ا.....ا......ا ...چه عجب کتو شلوارو خریدیم به اضافه ی یه کراوات نازک مشکی و بلوز سفید . سوار ماشین شدیمو راه افتادیم جلوی یه رستوران شیک نگه داشت از خوشحالی توی پوستم نمی گنجیدم این اولین باری بود که با امیر علی بیرون غذا میخوردم ناخوداآگاه گفتم:هوووووووووووووووورا _امیرعلی تعجب کردو با چشمای گرد شده بهم نگاه کردو خندیدوگفت:مگه تا حالا رستوران نیومدی که اینقدر ذوق کردی؟ _اومدم ولی با یه مرد جذاب تا به حال نرفتم بیرون برای ناهار غذا بخورم . خنده ای از ته دل کردو از ماشین پیاده شد. شونه به شونه ی هم راه افتادیم و وارد رستوران شدیم .روبروی هم نشستیم منو رو برداشتو شروع کرد به انتخاب کردن منم برو بر نگاش میکردم سرشو بالا گرفت گفت: روی من که اسم غذاها رو ننوشتن کجا رو نگاه میکنی ؟انتخاب کن _هرچی که تو انتخاب بکنی منم همونو میخورم _باشه من باقالی پلو با ماهیچه میخورم _منم دوستـــدارم موقع خوردن غذا همش نگاش میکردم ولی اون اصلا هیچ توجهی به من نمی کرد بعداز غذاخوردن سوار ماشین شدیم امیرعلی:_تو چرا امروز یه جوری شدی؟ _ چه جوری؟ همش به من نگاه میکنی. _مگه قبلا بهت نگاه نمیکردم _ نه اینجوریــــــــــــــــــ ـــی... _ چه جوریـــــــــــــــــــــ ـــی مثلا ؟ _ایـــــــــــی بابا ولش کن یه دفعه صدای بوق ماشین اومد امیر علی نگاهی به بوق ماشین کردو گت:حتما بوق ماشین گیر کرده. ولی هنوزم داشت صدا میومدامیرعلی نگاهی به سیستم ماشین کرد ولی فایده نداشت خواستم کیفمو ازصندلی عقب بردارم که طوطی رو دیدم یادم افتاد مردفروشنده گفته بود که طوطی صدای بوق ماشین رو عین خودش درمیاره.به امیر علی نگاه کردم که کلافه شده بود.قفس طوطی رو از برداشتمو رفتم طرف امیرعلی... -این صدای بوق ماشین در میاره...... -این؟... حالا چجوری خفش کنیم.. -ا ...ا ....یعنی چی خفش کنیم .با خورشید من درست صحبت کن.. -چــــــــــــــــــــــــ ـی ؟؟خورشید؟؟ -بله.خورشید صداش میکنی گفته باشم. -تو برای آندی کادو خریدی یا خودت.؟!!!!! -برای آندی ولی خودمم از خورشید خوشم اومده. -وایــــــــــــــــــــــ ــی حالا اینو چجوری ساکتش کنییم. -غمت نباشه.الان درستش میکنم... -ببینیم. رو به خورشید گفتم:خورشید سلام بلدی؟سلام ....سلام... ســــــــــلــــــــــــا م. خورشید:سلام ..سلام. از جیغ کشیدن دیگه دست کشیده بود. نشستیم توی ماشین.ولی همین که نشستیم توی ماشین شروع کرد به سلام کردن. دیگه داشتم دیوونه میشدم. امیر علی کلافه وعصبی. امیرعلی:چقدر هم ساکتش کردی!!!! کنار مغازه ای نگه داشتو پیاده شد...بعد از چند دقیقه با یه بسته تخمه بر کشت... بسته ی تخمه رو باز کردو یک مغدار ریخت توی قفس خورشید. خورشید هم دیگه ساکت شده بودو مشغوله تخمه شکستن بود.برگشته بودم به خورشید نگاه میکردم. یکدفعه درد زیادی توی سرم پیچید. چشمامو بستمو دستمو گرفتم به سرم .انقدر یکدفعه ای بود که صدام در نیومداولش...دردش زیاد شد... -آیـــــــــــــــــــــــ ــی آیـــــــــــــــــــــــ ــی آیـــــــــــــــی سرم ســـــــــرم. امیر علی برگشت نگاه کرد بهمو تر مز کرد کناری..... امیرعلی:چی شد؟؟ -سرم درد میکنه.آیـــــی. -کجای سرت....؟ -نمیدونم نمیتونم بفهمم...تمام سرم ....داره منفجر میشه..امیــــــــــــر علــــــــی سرم درد میکنه. -الان..... الان میریم پیش دکترت... دیگه از شدت درد داشتم گریه میکردم...امیرعلی هم با سرعت رانندگی میکرد... امیرعلی:گریه نکن... گریه نکن باران...یعنی انقدر سرت درد میکنه؟؟؟؟ -اره دارم میمیرم... -خــــدا نکـــنه ولی من اصلا نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم...شدت اشکام بیشتر شد....یکدفعه امیرعلی داد زد: گفـــــتنم گـــــریـــــه نـــــــکــــــن.... دیگه هیچ صدایی از من در نیومد فقط اروم اروم اشک میریختم.....سرعت ماشینو بیشتر کرد....امیرعلی اصلا حال منو نمیفهمه سر من داد میزنه گریه نکن... دیوونه...دیگه رسیده بودیم به بیمارستان...سر دردم بهتر شده بود ... با هم وارد اتاق دکتر شدیم... امیرعلی:سلام آقای دکتر... باران سرش درد میکنه.... دکتر شفیعی پور:علیک سلام پسرم...چرا این همه هول شدی ...؟ امیرعلی:آخه سرش خیلی درد میکنه. دکتر:کجای سرت درد میکنه؟؟ -فکر کنم سمت چپ باشه... دکتر :فکر کنی؟؟ یعنی مطمئن نیستی....بیا جلوتر .. سمت چپ همون جایی که تصادف کرده بودی آسیب دیده بود درسته؟ -بله.. دکتر:خب برو طبقه ی بالا از سرت یه عکس بنداز...بعد بیا پیشم.. وایــــــــــــــــــــی خیلی وحشتناک بود رفتن داخل اون دستگاه...استرس گرفتم... بعد از گرفتن عکس رفتیم طرف خونه ..پس فردا عکس آماده میشد...از امیر علی خواستم که راجب سر دردم و دکتر رفتنمون چیزی به کسی نگه....اونم قبول کرد بعد از اینکه عکس رو نشونه دکتر دادیم نتیجه ی رفتن دکتر را به عمو بگه... -خورشید رو چی کار کنم؟الان ببرم آندی میبینه.... امیرعلی:خب بده من میبرمش مطب...همونجا نگه میدارم تا روز عقد... -باشه..خیلی ممنون..امروز خیلی اذیتت کردم.. -نه این حرفا چیه..خیلی وقت بود که باکسی اینجوری نرفته ودم بیرون..... لبخندی زدمو از ماشین پیاده شدم...بعداز خوردن شام عمو داریوش اومد کنارم روی کاناپه نشست...اروم گفت:باران خانوم توی فکری!!!! -نه عمو داشتم تلوزیون نگاه میکردم... -اهوم...باران به نظر تو برای آندی بلیط چه کشوری رو بگیرم...؟ -خودتون چی فکر میکنید... -من میگم برای فرانسه ...چطوره؟ -من میگم مشهد بهتره...اونجا هم که یه ویلا دارید درسته؟ -اره..چرا به فکر خودم نرسیده ود.. ویلا ی مشهدم به اسم آندی میزنم..اینجوری خیلی بهتره.. یک روز قل از عروسی آندی ارشیا وارد تهران شد...وقتی وارد خونه شد اصلا نمیشناختمش...ته ریش خیلی قشنگی داشت..یه خط هم انداخته بود توی ابروهاش...یه عینک ری بن مشکی هم زده بود به چشماش...یه کلاه هم روی سرش..یه شلوار پوشیده بود که حس میکردی هر لحظه ممکنه از پاش بیوفته پایین...یه جلیقه ی مشکی روی یه تیشرت سفید به تن داشت...قبلا هم از اینجور تیپ های قشنگ دختر کش میزد ولی تابه حال با ته ریش ندیده بودمش... ارشیا:باران دید زدنت تموم شد؟؟ -برو گمشــــــــــو...این چه قیافه ایه که واسه خودت درست کردی؟ -خوشگـــــــل شدم؟خودم میدونم نمیخواد تو بهم بگی.. -اره قشنگ شدی باته یش ...مگه اینکه با همین ته ریش قابل تمل باشی...اون صورته زشتتو پوشونده.. شیرجه زد طرفم که فرار کردم.. ارشیا:دوست دخترام چه با ریش چه بی ریش خودشونو برام میکــــشن.. منم از بالا ی پله ها گفتم:مگه اینکه همون دخترا نـــازتو بخرن... -بـــــــــــــاران کاری نکن بیام بالا شتکت کنمــــــا... -بیا ببینم... دوید به طرفم... منم رفتم به اولین اتاقی که نزدیکم بود..بگشتم دیدم اتاق آندیه....آندی ومهراد تو یه حالو هوایه خودشون بودن...اصلا متوجه من نشدن...منم سریع از اتاق اومدم بیرون...یه نگاه اینور یه نگاه اونو کردم ....نه مثل اینکه ارشیا نیست...رفتم تو اتاق خودم...وقتی در رو بستم از پشت دستی مچ دستمو گرفتم...برگشتم دیدم ارشیاست... -ولم کن...ولم کن..تو اینجا چیکار میکنی...؟ -اگه نکــــنم.... -داد میــــزنم... دستشو آورد جلوی دهنم...منم نامردی نکردمو یه گاز وحشیانه از دستش گرفتم...مچ دستمو ول کردودستی که گاز گرفته بودمو گرفت... ارشیا:آیــــــــــــــی...د یــــــوونه... -خودتــــی... -به روح اعتقاد داری...؟ -خب که چــی...؟ -ســــگ تو روحت... -بـــــــی تبیت.... یه لحه خیره خیره ه پیشونیم نگاه کرد... -چیه فرشته ندیدی..؟ -باران بیا نزدیک.... - نمیام..میخوای اذیتم کنی.. -نـــــه....پیشونیت چی شده..؟ دستمو گذاشتم روی پیشونیم ...همونجایی که بخیه خورده بود... -هیچــــی... با یه قدم بلند خودشو رسوند نزدیک من... ارشیا:این جایه بخیه اس...چی شده باران..؟ -ای بابا....تصادف کردم... -چــــــــی ؟تصــــــادف؟ -اره..الان تقریبا میشه گفت یک ماهه.... -چـــــرا هیچکی به من چیزی نگفت..؟ -برای چی باید به تو میگفتیم ...؟حالا که چیزی نشده... -ای بابا من باید برم بااون راننده ی محترم صحبت بکنم بگم دفعه ی دیگه تورو بکشه راحت بشیم از دستت... -برو گمشو.... خندیدو از اتاق رفت بیرون... روز عروسی آندی از راه رسید...آندی از صح زود با مهرنوش خواهر مهراد رفته بودن آرایشگاه..آندی به من اصرار کرد که با هاشون برم آرایشگاه ولی قبول نکردم...سر خیابونه عمو اینا یه آرایشگاه بود که ازش وقت گرفته بودم تا موهامو صاف بکنه...ارایش هم خودم میتونستم انجام بدم.. ساعته 3 بود که از مام اومدم بیرون...حاضر شدمو رفتم آرایشگاه...نشستم وی صندلی وروسیمو از سرم برداشتم... ارایشگر:اوه ...اوه..این مو هارو تامن بخوام صاف بکنم که شب میشه.. کارشو شوع کرد...همیشه موهام فر بوده... حالا یه بار میخوام لخت شلاقی کنم موهامو...بعداز یک ساعت ...آایشگر دیگه داشت غر غر میکرد شاگرد ارایشگر:خانومم موهات خیلی پره دستم درد گرفت... -خانوم کارتو انجام بده... این همه همن بالا ی س من غر غر نکن...هر چقدر دست مزدت بشه من دو برابر بهت میدم... دیگه خودمم داشتم کلا فه میشدم...تقریا 2 ساعت طول کشید...از رویه صندلی بلند شدمو رفتم جلوی آینه...خیلی قشنگ شده بود...خیلی تغییر کرده بودم...فکر نمیکردم انقدر تغییر بکنم...از آرایشگاه اومدم به طرف خونه ساعت دیگه 5 شده بود...کمتر از یک ساعت دیگه عروسو داماد میرسیدن...سریع رفتم داخل اتاقم...شروع کردم آرایش کردن...خط چشم نازکی کشیدم...پشت چشممو سایه ی آبی زدم...یه رژ گونه ی آجری به گونه های برجستم زدم...رژل آجری مات هم به لبام زدم...موهامم باز گذاشتم ..چند تا هم گلسر پاپییونی شکل هم به موهام زدم..حالا دیگه نوبته لباسام بود... یه تیشرت جذب سفید...یه شوار لوله ایه چرم آبی کاربنی...با کت کوتاه چرم همون رنگ که استیناش سه رب...کرواته نازکی هم به رنگ مشکی زدم...کلا یه تیپ پسرونه ولی مامانی زدم...وقتی وارد سالن شدم تقریا اکثر مهمون های نزدیک اومده بودن..ارشیا هم از آایشگاه اومده بود..آندی ومهراد کنار هم در جای خودشون نشسته بودن...رفتم نزدیک آندی...آندی از جاش بلند شد...بغلش کردم..به خودم فشوردمش... -وایــــــــــــی آندی چقدر خوشگل شدی دختر....خوشبحال مهراد... آندی:مرسی عزیزم ..ایشالا عروسی خودت...موهات چقدر قشنگ شده... -خدا از دهنت بشنوه..بهم میاد؟؟ _اره ...خیلی ماه شدی.. -میگم آندی... امشب مواظب خودت باش... -وا...برای چی؟؟ با ابرو به مهراد که کناره آندی بود اشاره کردم... -به خاطر ایشون...مواظب باش امشب کار دستت نده... -ای بی حیا...اون اتفاق باید امشب بیوفته دیگه..نگرانه من نباش مهراد خیلی خوبه.. -من به جایه تو استرس گرفتم...داری میخندی دیوونه...؟ -پس چیکار کنم...؟بشینم گریه کنم؟من خیلی وقته آرزویه چنین روزی رو داشتم... - خوشبحالت به آرزوت رسیدی... -تو هم میرسی.... -راستی امیرعلی رو ندیدی؟؟ -نه...از وقتی اومدم ندیدمش اصلا...فکر کنم هنوز نیومده... ارشیا اومد کنارمو گفت: سلام به بارانه زندگانی ... ا ... ا ... ا... موهاتو چیکار کردی؟ از نبودنه امیرعلی عصبانی بودم...بااین حرفه ارشیا دیگه نتونستم جلویه خودمو بگیرم... -به تو چه بچه پررو....خودتو توی آینه ندیدی؟؟؟ -بـــاشه بابا ...حالا چرا میزنــــی...؟!!!تازه میخواستم بگم خیلی خشگل شدی..من میرم پیش دوستام... عاقد اومد ...ولی هنوز امیر علی نیومده بود.... هم نگرانش بودم...هم عصبانی به خاط اینکه کادویه من دست امیرعلی بود...شماره ی امیعلی و توی گوشیم نداشتم...از آندی شماره ی امیرعلی رو گفتم تا بهش بزنگم..اینجوری یه بهونه داشتم تا شمارم رویه گوشیش بیوفته... یه بوق.....دوبوق...سه بوق...بله بلاخره برداشت اون گوشیه فلان شدشو.. -سلام امیر علی کجایی؟ -شما؟ -بارانم..کادویه منو فراموش نکردی که..؟ یکدفعه دیدم امیرعلی جعبه به دست وارده سالن شد....تماسو قطع کردم...داشت میومد نزدیکم...نمیدونم چی شد که یکدفعه اخماش رفت تویه هم.. امیرعلی:بفرما اینم امانتیت... -مرسی...چرا این همه دیر اومدی؟ -تو یه ترافیک گیر افتاده بودم..رنگه لباست چه به رنگه کت شلواره من میاد.. -اره...قشنگه.. -بــــــــله.. -حالا من اینو کجا بذارم..؟ -بده به زهرانگه داره..... ارشیا به مانزدیک شد.. ارشیا:به...به...آقا داداشه ما....چه ست کردین شما دوتا باهم دیگه... -چیه ...؟چشم نداری ببینی؟ ارشیا:ای بابا ..باران امشب یه چیزیت میشه ها...چرا اینجوری با من حرف میزنی؟خیلی هم قشنگ شدید...اصلا من برم اونور مزاحمه شما نباشم بهتره... فهمیدم ارشیا از من ناراحت شده...دست خودم نبود...نمیدونم چرا امشب چرا این همه تند باهاش برخورد کردم.. بعداز عقد یکی...یکی ...رفتیم جلو وبا عروس و داماد رو بوسی کردیم وکادو های خودمونو بهشون دادیم اول از همه عمو داریوش بود...عمو همون موقع سنده ویلای مشهدرو به اسم مهراد و آندی کرد...زنعمو هم 5 بلیط رفتو برگشت به مشهد رو در ایام نوروز به اونا داد... آندی:حالا چرا 5 تابلیط؟؟؟ زنعمو ندا:تو و شوهرت...امیرعلی...اشیا و باران... آندی خندیدو گفت:ا..ا..ا..قبول نیست...این هدیه برای ماست..اینارو با خودمون کجا ببریم.. عموداریوش:این بچه هام دل دارن... این ماه عسلت نیست...ایاه نوروزمن ومادرت نمیتونیم بچه هارو ببیمو بردونیم...زحمتش میوفته گردنه شما.. ارشیا:بابا دقیقا منظورت از بچه ها کیا بودن؟؟حتما امیرعلی دیگه... پدره مهراد هم رفت جلویه عروس داماد وسنده یکی از آپارتمان های شیکشو به نامه عروسش زد...مادر مهراد هم یه سرویسه طلا رو به عروسش هدیه داد..همینجور هم پدر من یه سرویس هدیه به برادر زادش داد...امیرعلی هم اون دست بنده ناناز رو به دسته خواهرش کرد....ارشیا یه سکه طلا هدیه داد...

من و بارون1

مرا میبینی و هردم زیادت میکنی هردمتوراترا میبینم و میلم زیادت می شود هردمبه سامانم نمی پرسی میدانم چه سر داری به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم نه راهست اینکه بگذاری مرابرخاکوبگریزی گذاری آرو بازم پرس تا خاک رهت گردم ندارم دستت ازدامن بجز درخاکو آندم هم که برخاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تاکی؟ دمارا ز من برآوردی نمی گویی برآوردم شبی را به تاریکی ز زلفت باز می جستم رخت می دیدم وجامی هلالی بازمیخوردم کشیدم در برت ناگاه وشد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فداکردم حافظ خیلی خیلی خوشحال بودم از اینکه دانشگاه مورد علاقم شهری که دوست داشتم قبول شدم وبهتر ازاون اینکه الان داریم میریم تهران پیش کسایی که ازته دل دوسشون دارم.وقتی عموفهمیددانشگاه تهران قبول شدم گفت:دوهفته زودتربامامان وبابابریم خونشون تایه جشن به افتخارمن بگیره.ولی تنهامن نه پسرعموم ارشیا هم دانشگاه سراسری اصفهان عمران قبول شده.بایک تیردونشون میزدیم. دوساعت دیگه تهران میرسیدیم.دلم برای دخترعموم آندیا(آرزو و همسر اردشیر دراز دست) تنگ شده.آندیادوسال ازمن بزرگتره ورشته روانشناسی میخونه.گوشیموازتوجیبم بیرون آوردم تابهش یه اس بدم ببینم چیکارمیکنه.هنزفری هم گذاشتم توی گوشم. اس دادم:سلام.مطمئنم الان ازاینکه من دو ساعت دیگه میرسم تهران داره ذوق مرگ میشی.!!! خیلی طول نکشید که جواب داد:اره الان دارم دست وپامیزنم تاتوئه تحفه روببینم خرچسونه. _چه خبرا؟کی خونتونه؟ _مثل همیشه خودمون. _خودمون کیا هستن؟ _چی میخوای بدونی؟من,مامان,بابا,ارشیا,مش باقروزنش ودخترش زهرا. _امیرعلی چی؟ _اهان!!!!!!پس که اینطور.نخیرآقانیستن.به خودشون مرخصی دادن.یک هفته هست که رفته مسافرت ومعلومم نیست کی برگرده. _میدونه من رشته پزشکی دانشگاه شهیدبهشتی قبول شدم؟فکر میکنی توی این مدت بتونم ببینمش؟میدونی که 5 ساله ندیدمش _ نه نمیدونه حالا تو بیا شاید دیدیش ولی پشیمون میشی اگه ببینیش اون مثل قدیما نیستش رفتم توی فکرویاد بچگی هام افتادم امیرعلی 5سال ازم بزرگتر بوداز سیزده سالگی ندیده بودمش ولی خبر داشتم دندونپزشک شده بود .نمیدونم چرا؟ولی همش احساس میکردم داره ازم فرارمیکنه چون هروقت که میرفتم تهران خونه عمو اینا جیم میشد میرفت بیرون یا اینکه عمواینا وقتی میومدن خونمون شهرستان به بهانه ی درس و کارو مشغله و .... چندبارازدهن برادرم بردیا شنیدم که چندباری باهاش تماس داشته و کلا رفیق فاب بردیاس.آخه اون دوتا هم سن هم بودن ارشیا هم سن خودم بود از همون بچگی منو اذیت میکردو به قول معروف از دیوار راست بالا میرفت بردیا هم نزدیک چهار سال بود که رفته بود فرانسه درس میخوندو هر شیش ماه یکبار هم بهمون سر میزد با صدای مامیم به خودم اومدم :بارانم کجایی؟ آخر کر میشی ازبس اون هنذفری رو میذاری توی گوشات به داخل کوچه عمواینا پیچیدیم.خونه باغ قشنگی داشتند منم عاشق گل و گیاهای اونجا بودم .راستشو بخواین عموم اینا وضع مالی خوبی داشتن کار اصلی عمومنصورصادرات فرش بود غیراز اونم یع مجتمع تجاری داشتش که منو آندیا رفته بودیم چندباری اونجا. بابامسعود خودمم پزشک روان پزشکوو مامان دلارام هم استاد ادبیات بود. با اینکه هر چی که میخواستم بابام برام تهیه می کرد ولی راستیتش دوست داشتم خودم پول توجیبی هامو جمع کنمو وسایلی رو که دوست داشتم بخرم.اینجوری بیشتر لذت میبردم بابام هم که اینجوری میدید پول توجیبیموزیاد میکرد حالا هم که قراره برای چند سال تهران درس بخونم یه حساب بانکی جداگانه برای پول توجیبیم باز کرده بود. با چند بوقی که توسط بابا زده شد در خونه عمومنصور باز شد ماهم داخل شدیم به طرف ساختمون راه افتادم که زن عمو ندا برای استقبال از ما اومده بود جلوی پله هاپشت سرش هم عمو و ارشیا اومدن.بعد از احوال پرسی با اونها عمو منو درآغوشش گرفتو گفت:حال دختر خوشگلم چطوره؟آفرین باران!که تونستی تهران قبول بشی سرمو برگردوندمو ارشیا رو کنار زن عمو دیدمکه زل زده بود به ماروشو کرد به عمو وگفت:بابا لوس هست لوس ترش نکنید.در ضمن من حسودم حسودیم میشه تازشم اصفهان هم به این خوبیه من خودم دوست داشتم اونجارو. آندیارو فراموش کرده بودم اون گفت که خونس _پس آندیا کوش؟ ارشیا به شوخی برگشت گفت:دیر اومدی برای صبحونه خوردیمش جات خالی عینهو عسل بود. با اخم بهش نگاه کردمو گفتم:شوخی شوخی با دختر عموی منم شوخی؟ مامانش جوابموداد:یک ساعت پیش رفت بیرون کار داشت میاد حالا رفتیم داخل روی مبل نشستم زهرا خانوم برام شربت آورد منم بایک نفس اونو راهی معدم کردم ارشیا چپ چپ بهم نگاه میکرد خودمم بهش زل زدم و گفتم : چیه خوشگل ندیدی؟ _ هنوزم در حال شاخ در آوردن بود که برگشت جواب داد:چرا اون که زیاد دیدم ولی ندید بدید ندیدم دهن کجی کردم براش و گفتم : از این به بعد ببین بعد شربتشو برداشتمو اونم یک نفس سر کشیدم _ خیلی پررویی _ ااا مال تو بود حواسم نبود مال توئه اگه خواستی یک موقع بهم بگو پسش بدم هر چه زودتر چون یه موقع رفتم توالت شربتت حروم میشه میره توی فاضلاب _اه نگو حالمو بهم زدی _ حقیقت مثه زهر مار تلخه عزیزم راستش ذات خلقت اینه از یک طرف میخوره از یه طرف پس میده _خب بابا نمیخواد بهم درس فلسفی بدی _ فقط به خاطر آندیا که جاش خیلی خالیه کوتاه میام. _باشه بابا,من میرم بالا یه زنگ بزنم به دوستم. بعدازرفتن ارشیا به زنعموگفتم:میشه من برم توی باغ قشنگتون قدم بزنم؟ زنعمو خیلی مهربون گفت:اره عزیزم متعلق به خودته. زنعمو ومامان با هم صحبت میکردن ,بابا وعمو درباره سیاست صحبت میکردن. من هم به طرف باغ رفتم .رنگ بهم روحیه میداد رفتم روی تاب نشستم تا تاب بخورم هنوز یه ربع نگذشته بودکه در حیاط باز شد . فکر کردم آندیاست برای همین بدو بدو رفتم سمت پارکینگ تا هر چه زودتر آندیا رو ببینم ماشینش سراتو مشکی بود با خودم گفتم آندیا ی بدجنس 207 رو فروختی سراتو خریدی!!!! بابا به ما نمی خوری؟
پدر سوخته عجب سلیقه ای هم داره مشکیشو انتخاب کرده توی فکر بودمو مدام به خاطر سلیقش بهش بدو بیراه میگفتم که به پشت ماشین رسیدم ماشین پارک شدو بعد صدای بستن درش شنیده شد رفتم به سمت در راننده که یه جوون قد بلند و ورزشکاری رو دیدم که خشکم زد.تشکر فراموش نشهباید بگم که من سرم شلوغه هفته ای یکبار براتون پست میذارم )) همین طور خیره به چشماش نگاه میکردم اونم همین طور.من این چشمای مشکی رو میشناسم وای خدای من دارم غرق می شم توی چشمهای مشکی امیر علی. زیر لب و آهسته گفتم:امیر علی؟ ـسلام ـسلام توی همون حال بودیم که در حیاط باز شد وماشین اندیا وارد شد.سریع ماشینشو پارک کرد من به طرفش دویدم میخواستم از شوق دیدن امیرعلی گریه کنم پس چه بهتر از این بهونه که در آغوش آندیا گریه کنم . آندیا با تعجب گفت:از شوق دیدن من داری گریه میکنی یا بعضی های دیگه ؟ زدم پشت گردنشو گفتم: خاک تو گورت شنید. درگوشم گفت:آتیش پاره آتیشش زدی خیلی وقته رفته . منو از خودش جدا کرد و نگاهی به سرتاپام انداخت. ـ به به هر روز خوشگل تر از دیروز این چشمای تیله ای رو از کجا آوردی؟ پشت چشمی نازک کردمو گفتم :از ژن دی ان ای لپمو کشیدو گفت:خوبه خوبه خودتو لوس نکن خانم دکتر با هم وارد سالن شدیم امیر علی توی سالن نبود. ـبیا بریم اتاقتو نشون بدم بهت از پله ها رفتیم بالا وارد سالن اتاقا شدیم. ـخب اینجا شیش تا اتاقه اولی ماله امیر علیه اتاق دومیه مال توئه اتاق سوم و چهام مال منو ارشیاس و اتاق پنجم مال مامان باباس .اون یکی هم اتاق مهمونه ـخب من که دوهفته بیشتر اینجا نیستم میومدم توی اتاق تو دیگه ؟ ــاصلا حرفشو هم نزن .بابا اجازه نمیده توبری خوابگاه وقتی خونه ی ما هست . ـولی من اینجا ......حرفمو قطع کردو گفت هیچی نگو اگه حرفی بزنی بابا ناراحت میشه . منم از خدا خواسته توی دلم بشکن میزدم . با هم وارد اتاق شدیم اتاقم نسبتا بزرگ بود و توش یه سرویس بهداشتی هم توش بود همه چی تموم. مهم ترین قسمت اتاق پنجره ای بود که روبروی باغ باز میشه .رنگ دکور اتاق صورتی بود. آندیا در یکی از کمدا رو باز کرد وپر از لباسای رنگارنگ و قشنگ بود . روبه آندی کردمو گفتم:اینا چین؟ ـاینا اسمشون لباسه ـ نه یعنی مال کیه؟ ـمال توئه البته میدونستم پوشیده و شیک پوشی برات چند دست لباس خریدم گذاشتم تو کمد چند دست لباس راحتی و لباس خوابو اینا . پریدم تو بغل آندیا و بوسیدمش . گفت:اه اه بسه حالمو بهم نزن چیه همش بهم تف میچسبونی ـ خف کار کن بابا !!!!!!!!! ـ باران !!! چه بی تربیت شدی!!!! ـببخش ژو ژو دشتت درد نکنه عسیسم ـللللللللللللللللوسی !!! آندیا به زینب خانم گفت که بره ساکمو بیاره بالا وقتی وسایلمو آورد ویلونمو گذاشتم گوشه ی اتاق. بهش که نگاه می کردم تمام خاطرات 5 ساله ی زندگیم توی ذهنم تداعی میشد.از 13 سالگیم رو آورده بودم به ویلن البته گیتار زدنو هم به لطف بردیا یاد گرفته بودم دلم میخواست گیتا ر بردیا رو هم بیارم که دلارام اجازه نداد تازه میخواست ویولنو هم نذاره که کلی به خاطر همین ویلن التماس کردم . ـمن میرم تو یه دوش بگیر تا خستگیم در بره بعد بیا پایین بریم ناهار بخوریم . داشت میرفت بیرون که ازش پرسیدم :امیرعلی کجاس؟ ـ تو اتاقشه از حموم اومدم بیرون رفتم سراغ کمد عجب سلیقه ای داره این آندی دیوونه هاا!!! یه تونیک سبز رنگ برداشتم با یه شلوار جین به همون رنگ جلوی آینه وایسادم و نیم نگاهی به خودم انداختم موهای فرفری موبا سشوار خشک کردم و کرم زدم به موهام تا براق بشن . یادم اومد همیشه امیر علی موهامو مسخره می کرد و بهم میگفت گوسفند منم بهش میگفتم چشم گاوی البته الان هیچ کدوممون اون شکلی نبودیم همه در اندازه و تناسب بود . جلوی آبنه رفتم به صورتم کرم زدم تا مرطوب بشن به لبام هم برق لب زدم و به چشمام نگاه کردم رنگش حالا سبز شده بود صبح آبی بود حالا سبز شده تعریف نباشه ولی خیلی خوشگل بود به صورت گردو سفیدم همخونی داشت گونه های برجستم قرمز شده بود.ابروهامم پیوسته ومشکی که یکم مامان برام تمیزکرده بودولی همونجورمثل قدیم کمانی پیوسته بود.چشمام درشت بود ولی نه به اندازه ی چشمای امیرعلی.ازپله ها داشتم میرفتم پایین که دیدم امیرعلی داره نگاهم میکنه یه لبخند به لبهام دادم ولی اون سریع برگردوند طرف دیگه.ناراحت شدم ازاین کارش.باخودم گفتم:رامت میکنم امیرعلی خان پارسیان. توی افکار خودم بودم که آندی به بازوم زدوگفت:کجایی؟ ـکنارتو. ـالان خیلی وقته اینجا ایستادی بیا سرمیز.چی میخوری؟ کنارآندی نشستم.گفتم:قرمه سبزی. ـچون تودوستداشتی مامان گفت به زینب قرمه سبزی درست کنه. ـممنون. امیرعلی دورازمن نشسته بود ظرف غذامو برداشتم رفتم کنارش نشستم.سرش زیربودمتوجه من نشد آندی روصدازدم:بیاکنارمن بشین. امیرعلی سرشوبلندکرد دید کنارش نشستم سرشو برگردوند وباارشیا مشغول صحبت شد. میخواستم یکجوری سرصحبت راباامیرعلی بازکنم تک سرفه ای کردموگفتم:امیرعلی ازکارت راضی هستی؟ برگشت نگام کرد وبعد سرشو انداخت پایین وگفت:بله. خیلی سرد جواب داد. دیگه هیچی نگفتم. ارشیا چشمکی بهم زد وبه امیرعلی گفت:امیرعلی باران پزشکی تهران قبول شده. امیرعلی خیلی بی تفاوتجواب داد:مبارکه. دیگه هیچ صحبتی پیش نیومد. بعداز ناهار رفتم بالا تا بخوابم.بعدازدو ساعت خواب آندی بیدارم کرد. ـبلند شوتنبل خانم.................بلندشو دیگه. چشمامو مالیدمو کش و قوسی به بدنم وگفتم :سساعت چنده ؟ ـساعت 5 بعد از ظهره بلند شو بریم بیرون با هم بگردیم . ـ راستی صبحی کجا رفتی بودی تو ؟ ـفوضولی؟ ـآره بگو قرارداشتی؟ ـ نه بابا بعدا میفهمی دیگه اصرار نکردم رفتیم پایین چای و میوه خوردیم با آندیا حاضر شد تا با هم بریم بیرون که ارشیا هم خودشو انداخت وسطو گفت:منم میخوام بیام باید یه مرد همراهتون باشه . پوزخندی زدم که عصبانی شدو یورش آورد سمتم من که با صدای عمو نشست سرجاش. ماتوی مشکیمو باشالو شلوار جین سفید پوشیدم ورفتم سراغ کمد کفشا که ببینم چی بپوشم یه کفش پاشنه ده سانت ورنی مشکی با کیف مشکی . به سمت اتاق آندیا راه افتادم درزدم. ـبیا تو اتاق آندیا هم مثل اتاق خودم صورتی بود اونم مثل خودم لباس پوشیدو راه افتادیم به سمت حیاط که ارشیا هم خودشو سر جهازی ما کردو با ما اومد جلوتر از همه آماده شده بودو توی حیاط ماشینو روشن کرده بود . ـکجا میرید خانومای خوشگل؟ ـمن که تهرانو بلد نیستم اونجوری منو نگاه میکنی ؟ ـبرو مزون گیتی میخوام لباس سفارش بدم . رفتیم مزون گیتی کاراش واقعا حرف نداشت منو آندی وارد مغازه شدیم بعد از سلا م و احوال پرسی ژورنالای لباسو دیدیم به آندیا پیشنهاد دادم که لباس شب دکلته ای که برق میزدو انتخاب کنه اون هم قبول کرد و مغازه دار قرار شد لباسو آخر هفته بفرسته در خونه . ـخب تو چی؟انتخاب کردی؟ با تعجب بهش نگاهی کردمو گفتم :من؟ نه خودم لباس دارم در ضمن اون همه لباس توی کمدا ی اتاق هست یکیشو میپوشم. آندیا شانه ای بالا انداخت و گفت:میل خودته. از مزون خارج شدیم به طرف ماشین ارشیا راه افتادیم اما ارشیا داخلش نبود گوشیمو بیرون آوردم بهش زنگیدم. یه بوق دو بوق سه بوق به سومی که رسید رد تماس کرد . عصبی شدم اس دادم کدوم گوری هستی ؟حالا برای من رد تماس میکنی ؟ ـاس داد دارم میامده دقیقه صبر کنید. بعد از ده دقیقه رسید به مت اصلا نگاش نکردم با حالت قهر نشستم توی ماشین وآندیا گفت :ارشیا مشکوک میزنیا چه خبره؟ارشیا واسه عرفان چشم و ابرو رفت و راه افتاد. ـشما دوقلوهای افسانه ای چیکار کردید؟ ـ من لباسمو انتخاب کردم ولی باران میگه لباس داره ارشیا از توی آینه ماشین منو نگاه کردو بعد اخم کرد منم رومو ازش گرفتم وبیرون رو نگاه کردم . ـچرا حالا اخم کردی دختر عموی خوشگل؟ ـحرف نزن به اندازه کافی اعصابمو بهم ریختی؟ ـ چرا مگه من چیکار کردم ؟آها نکنه رد زدم ناراحتی؟ هیچی بهش نگفتم . ـببخشید نمیتونستم جواب بدم خئذت متوجه میشی آخر بازم بهش محل ندادم رسیدیم خونه آندیا گفت :فردا با هم میریم بقیه ی کار ها رو انجام میدیم. ـمثلا چه کار دیگه ا ی مونده ؟ ـآرایشگاه , آتلیه ,شیرینی و غذا و میوه. حرفشو بریدمو گفتم :باشه باشه تسلیم ـبعد از خوردن شام عمو منصور رو به من گفت:باران جان ! تو نمیخواد خوابگاه بگیریهمین جاپیش ما اینجا زندگی میکنی تا درست تموم بشه . ـآخه عمو نمیخوام مزاحم شما باشم ـعمو خیلی معربون گفت :مزاحمت چیه ؟تو دختر برادردوقلومی انگار دختر خودمی در ضمن وقتی من هستم تو نباید توی شهر غریب تنها باشی ـبابا برای اینکه حرف عمو رو قبول کنم سرشو به علامت مثبت نشون داد منم به عمو گفتم هر چی شما بگید . عمو ادامه داد:باران آخر همین هفته یه جشن به افتخار تو ارشیا میگیریم .باآندیا هرکاریکه لازمه برای جشن انجام بدی رو پیگیری کن. ـچشم. به طرف پله هارفتم که امیرعلی داشت مییومد پایین.سرمیز غذاهم نیامده بود حالاچی شده قدم رنجه کردن؟به پدرش گفت:من آخرهفته باید برم شمال عیادت یکی از دوستام که تصادف کرده. پدرش گفت:نه نمیشه تونباشی. ـولی اخه پدر........... ـولی ,اما نداره فهمیدی؟ ـبله. رفتم طرف اتاق آندی در اتاقش بازبود داشت باتلفن صحبت میکرد.نخواستم مزاحمش بشم برای همین راهمو کج کردم طرف اتاق خودم .دراتاق امیرعلی باز بود دلم میخاست فضولی کنم.تمام دکور اتاقش قهوه ای سوخته بود.میخواستم برم داخل که صدای دمپایی های امیرعی اومد.سریع خودمو رسوندم جلوی در اتاق خودم دستگیره دروگرفت دستم.ازپله اومدبالانگاهی سطحی بهم انداخت رفت داخل اتاقش. خودمو انداختم روی تخت. یاددوران کودکیم افتادم.هیشه امیرعلی ازم همایت میکردوبامهربونی باها م برخورد میکرد.بااینکه بابردیا همسن بود داناتربخوردمیکرد.ولی ارشیا همش منواذیت میکردوباهم دعوا میکردیم.بردیا وامیرعلی ماروازهم جدا میکردن بعضی وقتا من نامردی نمیکردمو ارشیارو گازمیگرفتم که جیغش میرفت هوا .باهمین فرا خوابم برد. صبح ساعت 6بود که آندی اومد بالا سرم. _بیدارشو تنبل خا ن _خفه شو لطفا _ای بی تربیت. تومیخوای خانم دکتربشی اینجوری میخوای با مریضات حرف بزنی؟ _نه. فقط با خروس بی محل ها.خوابم میاد _بیدار نمیشی؟؟؟؟ _نهههههههههههه. _باشه. دیگه صداش نیومد بعدازچند دقیقه پتو رو ازروی سرم زد کنارو یه لیوان اب خالی کرد روی سرم.منم مثل برق گرفته ها 2مترپریدم بالا.فرصت گیراوودم ازسرویس بهداشتی همون لیوان آبو پر کردم به دنبالش افتادم.ازدراتاق رفت بیرون منم دنبالش نزدیکش رسیده بودم که امیرعلی ازاتاقش اومد بیرون.آندیا نزدیک امیرعلی بود.لیوان آب رو خالی کردم طرف آندیا ولی آندی جاخالی داد وامیرعلی خیس شد.خیلی شرمنده شدم.رفتم جلو گفتم:ببخشید. امیرعلی چشماشوبازکردو خیلی خونسرد گفت:اشکال نداره. برگشت توی اتا قش. آندی داشت ازپله ها میرفت پایین. دویدم طرفشو گوششو کشیدم جیغش رفت هوا. _چیکارمیکنی دیوونه گوشم کنده شد.ول کن آی آییییییییییییییی. گوششوول کردموگفتم:چراصبح به این زودی اونجوری منو بیدار کردی؟ _چون دوست دارم. _منتظرباش تلافی کنم. باهم سرمیز صبحانه نشستیم وصبحانه خوردیم.آندی بلن شدو گفت:تا یه ساعت دیگه آماده جلوی درباش. _چه عجله ایه؟ _بجنب کارزیاد داریم.یه دوش گرفتمو حاضرشدم.سریک ساعت جلوی در بودم.حتی نرفتم دنبال آندی میخواستم ببینم خودش چقدر وقت شناسه !!!!!!بیست دقیقه روی کاناپه جلوی در نشستم. آندی از بالای پله ها گفت:چه وقت شناس!!!!!!ترسیدی نبرمت؟ -من که میدونم تو بدون من جایی نمیری .سروقت اومدم.شماکه زمان رو تعیین مینی چرا اینهمه دیراومدی؟الان بیست دقیقه هست دیرکردی. -ا ببخشید داشتم باتلفن ف میزدم.بریم. -چی شده ارشیا دنبالمون راه نیوفتاده؟ -اون !!!الان زیر گوشش بمب بترکونی بیدار نمیشه. رفتیم طرف پارکینگ.امیرعلی هم تازه داشت ازساختمون میومد بیرون به طرف پارکینگ داشت میومد .باسرسلام کردم ولی انگار ندید.خودمو چسبوندم به آندی وگفتم :این کجامیره؟ -خنگول,این کجاروداره بره به جزمطب؟!!! -ا خب مارو نمیتونه برسونه ؟ خندیدو گفت:امیرعلی؟فکرنکنم.درضمن چندجاباید سربزنیم. -خب بگوماشینم خرابه.یه امروز نره مطب چی میشه؟ -ببینم چی کارمیتونم بکنم. رفت طرف ماشینشوچندبار استارت زد جوری که روشن نشه.ازماشین پیاده شد.رفت طرف امیرعلی وگفت:امیرعلی ماشینم روشن نمیشه .امروززحمت میکشی من وبارانو ببری بیرون کلی کار داریم؟ امیرعلی بدونه اینکه نگاهی بهش بندازه خیلی جدی وخشک گفت:نه با آ ژانس برید. آندیا که انگار بهش برخورده بود گفت :باشه آقاداداشه باغیرت. رفت طرف ماشین خودشو بهم گفت :بیا سوارشو. سوارشدیم واز باغ خارج شدیم .ازامیرعلی ناراحت بودم.یعنی انقدر مطب رفتنش براش مهم بود؟ اول رفتیم سالن آرایش و برای روزی که میخواستیم وقت گرفتیم.بعد رفتیم آتلیه وقت گرفتیم. به آندی گفتم: حالا آتلیه برای چی؟ -میخوام بعد ازآرایشگاه بیایم چندتا عکس بندازیم هم یادگاریه هم توی اتا قت عکست باشه هم اینکه روز اول دانشگاهو باوقتی که درست تموم شد رو مقایسه کنی ببینی چقدر تغییر کردی. -چه جالب. بعداز آتلیه رفتیم سمت یه رستوران شیک وناهار واونجا خوردیم. گفتم:خب بعداز اینجا باید جا بریم. -غذا ومیوه وشیرینی رو به امیرعلی وارشیا سپردم کاراشو انجام بدن. الان میریم پاساژ کفش بخریم. -من کفش نمیخوام دارم.تواگه میخوای بریم برای توبگیریم. -آدم هرچی کفش داشته باشه بازم کمه .باید یه دست کیفو کفشم توبخری. -نه من نمیخوام. -میگم بخر یعنی اینکه دست خودت نیست باید بخری. -باشه.ولی اگه خوشم نیومد نمیگیرم. به طرف پاساژحرکت کردیم.رسیدیم.رفتیم طبقه ی دومداخل مغازه هارو نگاه میکردم به مغازه ای که آندی رسیدم واقعا کفشاش قشنگ بود و وسوسه برانگیز. آندی رفت داخل مغازه ولی من پشت ویترین رو داشتم نگاه میردم.آندی داشت با پسر جوان صحبت میکرد اومد طرف منو گفت:بیاتو. رفتم داخل مغازه سلام کردم. یه کفش لژ دار پاشنه بلند میشی رنگ چشمامو گرفت.خیلی قشنگ بود. به آندی گفتم :این چطوره.؟ -عالیه.همین خوبه. -تو چی انتخاب کردی؟ -هنوز هیچی. توکه سلیقت خوبه یکی برای من انتخاب کن. چشم گردوندم یه کفش مشکی براق انتخاب کردم ونشونه آندی دادم. خیلی خوشش اومد .حساب کردیمو ازپاساژ اومدیم بیرون. -آندی یه سوال بپرسم؟ -آره عسیسم. -چراامیرعلی خشک وبد اخلاق شده؟5سال پیش که ازاین اخلاقا نداشت . صورتش حالت ناراحت به خود گرفت. -مگه بهت نگفتم امیرعلی خیلی وقته تغییر کرده مال امروز و دیروز نیست چند ساله که اینجوریه.ازهمون موقع که باهم قهرکردید.یادت هست؟ -قهر؟ یکخورده فکرکردم. -آآآآهان اره یادم اومد.اون موقع من تازه13سالم بود .یعنی امیرعلی انقدر کینه شتریه؟ جلوی در باغ رسیده بودیم. -بحث سر این حرفا نیست.الان وقت مناسبی برای این حرفا نیست.بهتره یه وقت دیگه دربارش صحبت کنیم .باشه؟ -باشه ولی بای قول بدی حتما صحبت کنیم.قول؟ انگشت کوچیکمو با انگشت وکوچیکه دستش گرفتو گفت:قول قول قول. موقع خواب جعبه ای رو که وقتی 10 سالم بود امیرعلی بهم کادو داد رو باز کردم.همون صدای قشنگ توی اتاق پیچید.مجسمه ی عروس و دامادی که ازش اومده بودن بیرون شروع کردن به چرخیدن.یادم میاد وقتی سفری به شیراز داشتیم من برای امیرعلی فقط کادو گرفته بودم.درصورتی که من وآندی مثل خواهر بودیم.آندی اون موقع ازدستم خیلی ناراحت شد.برای امیرعلی یه گوی پر ازآب وپولک ویه مجسمه که دو تا بچه یکی پسر ویکی دیگه دختر توش بودن.وقتی وش میردی ملودیه گش نوازی پخش میکرد. کم کم چشمام گرم شد وبه خواب رفتم.صبح ساعت9 بیدارشدم تعجب کردم آندی نیومده بیدارم کنه. یه دوش گرفتم موهامو سشوار کشیدم لباس پوشیدم .رفتم بیرون از اتاقم.میخواستم برم طرف اتاقه آندی که امیرعلی از پله ها اومد بالاخشکم زده بود فقط یه شلوار تنش بود اون عضلات ورزیدشو به نمایش گذاشته بودخیلی جذاب وخواستنی بدونه اینکه خودم متوجه کارم باشم بهش خیره شده بودم سرمو گرفتم بالا اونم داشت منو نگاه میکرد.آندی از اتاقش اومد بیرون منسرخ شدمو سریع رفتم توی اتاقم. پشت در ایستادم.عرق بود که از پیشونیم میومد.نه که چشم وگوش بسته باشم نه.ولی برای من امیرعلی فرق میکرد. صدای آندی روشنیدم:این چه وضعشه؟جلوی باران خجالت نمیشی؟ امیرعلی بدون هیچ حرفی رفت داخل اتاقش. سوتیه خیلی بزرگی داده بودمباید یجوری جلوی آندی ماست مالی کنم. گوشیموازروی پاتختی برداشتم.شماره نگین رو گرفتم . -الو سلام. -سلام باران خانم چی شده یادی از دوست قدیمیت کردی؟خودم میدونم نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار.حالا چه خبرا؟ چیارا میکنی؟ -وای سرم رفت چقدر فک میزنی من اخرنفهمیدم اون فک تو موتور داره یا نه. -موتورداره.توباید دنباله دکمه ی خاموش روشنش بگردی. -متاسفم من به اندام نازنین شما کاری ندارم.اون کارو میسپورم دست شوهرت. -بی تریت. حالا چیارداشتی زنگیدی؟ هیچی. میخواستم صدای زیباتوبشنوم.چی قبول شدی؟ -دانشگاه آزاد تهران مامایی.توچی؟فقط من یه ببخشید بهت بدهکارم. -دولتی تهران پزشکی.برای چی عسیسم؟ -اوه اوه اوه پس الان یه شیرینی افتادیم.توی این مدت که کنکورداشتی من همش مزاحمت میشدم اصلا ازت تشکر نردم بخاطر کمک هات.بعدشم که رفتیم ترکیه ونتونستم بهت بزنگم. -خواهش میکنم.حالا من بعدا بهت میزنگم. کاری نداری؟ -نه خوشگلم.بای -بای. توی این مدت که با نگین صحبت میکردم جلوی آندی بودم وآندی باسر اشاره میکرد زودتر ارتباطو قطع کنم. -ببخشید گوشیم زنگ خورد بخاطرهمین رفتم داخل اتاق.راستی چرا امیرعلی امروز نرفته مطب؟ -آهان. آره جون عمه ت.خیلی دلت میخواد بدونی بر و ازخودش بپرس.منکه نمیدونم. -ا ا ا ا ا به عمه خودت داری توهین میکنی ها.!!!!!!!! -خداروشکر که عمه نداریم. باهم رفتیم طرف میز صبحانه.صبحانرو با زنعمو ومامان خوردیم. -بابا وعمو کجان؟ زنعمو گفت:باهم رفتن بیرون. مامان گفت:من وبابات بعداز جشن میریم. -برای چی؟ -دانشگاه کلاس دارم تاچند روزه دیگه.کلی کاردارم.باباتم مریض داره. بعد از صبحانه با آندی رفتیم توی باغ چرخی زدیم. گفتم:خب خانم امروز چیکارباید انجام بدیم. -هیچکار. -بعدازجشن وقت آزاد داری؟ -من برای تو همیشه وقت دارم. -میخوام مانتو, شلوار وکفشو ,کیف بخرم. -ا تا دیروزمیگفتی نه من نمیخوام دارم .خودتو لوس می کردی؟ -نه .با اون مانتو شروارا که نمیشه برم دانشگاه.حالا منومیبری بیرون یا نه؟ -چرا که نه جییییییییییگرم؟آخر هفته رسید.ساعت 9صبح بیدار شدم یه دوش گرفتم اومدم بیرون موهامو همونجور خیس ژل زدم. تا حالت خودشو از دست نده.آندی اومد توی اتاق وگفت: حاضر شو بریم آرایشگاه. -باشه. -برای شب چی میخوای بپوشی؟ -این کت ودامن میشی رنگ بایه جوراب شرواری که پاهای لختمو بپوشونه. -قشنگه.......ای وای چرا موهاتو ژل زدی دیوونه.؟ -میخوام همینجوری باز باشه فقط چند تا گلسر میزنم توش. -آره قشنگ میشه.زود بیا لباسایی که میخوای باهاشون عکس بندازی هم بیار باخودت. رفتیم آرایشگاه آندی زیر دست یکی از آایشگرا ومن هم زیر دست یکی دیگه ازآرایشگرا به آرایشگرگفتم:آرایش دخترونه وملایم میخوام. -چشم عزیزم.لباست چه رنگیه؟ -میشی . وقتی کارصورتم تموم شد گفت :بلندشو لباستو بپوش. وقتی لباسمو پوشیدم گفت:موهاتو که ژل زدی میخوای چیکارش کنم؟ -میخوام باز باشه فقط چند تا گلسر بزن توش. -باشه خودم میدونم چیکارش کنم.بعدازتموم شدن کار موهام گفت:بلن شو برو جلو ی آینه خودتو نگاه کن. آرایشگرکارش واقعا عالی بود.داخل چشمامو بامدادمشی کشیده,سایه میشی,رژلب کالباسی,چشمامم رنگ میشی به خودش گرفته بود. برگشتم طرف آرایشگرو گفتم:خیلی ممنون کارتون واقعا عالیه. -خودت خشگلی وگرنه من که کاری نکردم...........وایسا ببینم تواومدی چشمات عسلی بود الان میشی!!!!!!!!!!!! خندیدمو گفتم:چشمای من تیله ایه یعنی لباسم هررنگی که باشه چشمم همون رنگو به خودش میگیره.البته نه هر رنگی.مانتوم عسلی بود چشمام به اون رنگ دراومده بود الانم لباسم میشه چشمام این رنگی شده. -بله.شنیده بودم چنین چیزیرو ولی تابحال ندیده بودم. کار آندی هم تموم شده بود.رفتم جلوش وگفتم:خوشجل بودی خوشجل تر شدی. -مثل اینکه خودتو توی آینه ندیدی!!!!!!من اینهمه سفارش کردم به آرایشگم به ای تونرسیدم.بااینکه آرایشگرتو کاری نکرده.خوشگل خانم. -باشه حالا نمیخواد واسه همدیگه پپسی باز کنیم.!!! به طرف آتلیه حرکت کردیم .وقتی رسیدیم به آقا وخانم رفیعی سلام کردیمبه اتاقی که خانم رفیعی میگفت رفتیم .چند حالت مختلف با آندی عکس گرفتیم. بعد نوبت عکس تی شد من لباسم عض ردم لباس دکولته ی بلند صورتی رنگی که تمام حریر بود پوشیدم پشتمو به دوربین کردمو صورتمو به طرف دوبین گرفتم ولبخند زدم.چندعس دیگه هم باهمون لباس انداختم که بعدا یی ازآنهارو انتخاب کنم. بعد از اینه عکس گفتن تموم شد عکسهاو وی مانیتو کامپیوتر دیدیم بعد از انتخاب چند عکس به طرف باغ اه افتادیم. ساعت 8بود که رسیدیم داخل باغ.چراغ های کل باغ روشن بود خیلی قشنگ شده بود .باآندی وارد ساختمان شدیم. تعداد افراد زیاد نبود. دخترها وپسر های جوان داشتن میرقصیدن.ارشیا اومد طرف من وگفت:باران خودتی؟تاحالا اینجوی ندیده بودمت.خوشمل بودی خوشمزه ترشدی ...اببخشید یعنی خوشمل ترشدی. -حالا که دیدی. ازاین فرصت استفاده کن چون دیگه گیرت نمییاد. لبخندی زدو گفت:بیا به دوستام معرفیت کنم. دستمو گرفتو کشید به دنبال خودش که آندی اون یکی دستمو گرفت کشید طرف خودش وگفت:نمیخواد بارانو به اون دوستای جلفت نشون بدی. -یعنی چی؟نکه دوستای شما همشون عالی هستن.دستشو ول کن. -توولکن .من میخوام به دخترا معرفیش کنم. -حالاما یه دختر عموی خوشگل داریم میخواستم پزشو بدما. -ای وای دستمو ول کنید.من گشنمه از صبح هیچی نخوردم جز یه ساندویچ میخوام برم سمت میز شیرینی.شیرینی بخورم. دستمو ول کدن شروع کردن به خندیدن.آندی گفت:بیا عزیزم.منم گشنمه اول شکممونو سیر میکنیم بعد میبرمت آشنات میکنم با افرادجشن . چندتا شیرینی خوردم ضعفمو گرفت.خاله ی آندیاو دختر ش اومدن طرف ما.وقتی بچه بودم دیده بودمشون .مادر نادیا هیچ تغییر ی نکرده .جوان شده که پیر نشده. آندیا گفت :سلام خاله,سلام نادیا. -سلام عزیزم. -سلام آندی.چقدرمیخوری نترکی!!!!!!!! ازاون دور معلوم بود داری دو لپی میخوری.چه خبرته؟ -ای وای حالا من دوتا شیرینی خوردما.مال بابامه مال توکه نیست.ازصبح با باران هیچی نتونستیم بخوریم............راستی ایشون دخترعموی بنده باران.حتما یادتون هست بچگیاشوخاله جون. خاله نسرین بادقت نگام کردو گفت:مگه میشه یادم بره این دختر خوشگلوشیطون رو!!!!!چقدر بزرگ شدی!! نادی گفت:چطوری دختر؟بارن یادته چقدر باهم دعوا میکردیم.موهامو میکشیدی؟ -شما لطف دارید نسرین خانم.شرمندم نکن نادیا بچه بودیم دیگه. نادیا زیبا بود وی نمی دونم چرا اونهمه آرایش کرده.به نظر من زیبایی اصلی شو نادیده میگی.بااین آرایش زشت تر شده.وای لباسشو نگو که وقتی چشمم بهش افتاد به جای اون من خجالت کشیدم. آندی منو برد کنار زندایی مهتابش تا باهاش آشنا بشم. -سلام زندایی.پس دایی نادر کوشش؟ -سلام گلم.پیش پدرت ایستاده. آندی نگاهی به دایی وپدرش انداخت . -زندایی ایشون دخترعموم بارانه. -خوشوقتم از دیدنت باران جان. -من هم همین طور. بعدرفتیم طرف چندتادختر جوان که دوستای آندی بودن وتازه ازراه رسیدن. -سلام بچه ها.معرفی میکنم دخترعموم باران. دوستام نگار,پرستو ,رژین. با تک تکشون دست دادم وسلام کردم.داشتم باآندی ودوستاش صحبت میکردم.یکصدای مردانه ازپشت سر آندی شنیده شد:سلام آندیا . به وضوح دیده میشد که آندی دست وپاشو گم کرده.برگشت طرف صدا. -س سلام مهراد. -منو نمیخوای معرفی کنی؟ -چرا چرا.مهراد پسر داییم .باران دختر عموم.ودوستام نگار,پرستو ورژین. مهراد پسرخوش اندام وخوش قیافه که چشمای آبیشو ازمادرش به ارث برده بود.سلام کردمو دست دادم. آندی با پسر داییش گرم صحبت شد.سر چرخوندم اطرافو نگاه کنم.امیر علی رو دیدم با یه پسر هم سن وسال خودش مشغول صحبت کردن بود.ارشیا اومد طرفم. به آندی گفت:اگه کارت تموم شده بارانو به ما قرض بده. آندی پشت چشمی نازک کردو گفت:زود برش گردونیا. با ارشیا به طرف دیگه ی سالن رفتیم.به دو پسر همسن ارشیا رسیدیم. -بچه ها این دخترعموی من باران. وباران جان اینا دوستای من سام وبابک هستن. باهاشون دست دادم.بابک گفت:تو اصلا شباهتی به دختر عموت نداری.همونجورکه گفته بودی خیلی خوشگل وجذاب هستن. اشیا با اخمی نمکی گفت:خودم میدونم من ازاین خوشگل ترم.حالا نمیخواد به روش بیارید ناراحت میشه. ارشیا برگشت نگام کردو گفت:بیا بریم تانگو برقصیم. -نه نه. -یعنی بلد نیستی... -نخیرم خوبشم بلدم. -پس بیا بریم توپیست. دستمو گرفت منوکشید داخل محیطی که نورش ازهمه جا کمتربود. آهنگ تازه شروع شده بود جمعیت کمی وسط بود.ارشیا منو کشید طرف خودشو دستشو دور کمرم حلقه کرد ومنو به خودش چسبوند.احساس بدی داشتم دوستنداشتم توی اون حالت باشم.بهش نگاه کردم .نا خواسته ارشیا رو با امیرعلی مقایسه کردم.ارشیا اندامی لاغروچشمای عسلی داشت تنها تفاوتشون این بود. باچشمای عسلیش بهم چشم دوخت وگفت:باران اونجوری نگام نکن نفس کم میارم. خندیدم ,ولی فقط لخند زد.سرچرخوندم طرف جاییکه امیرعلی بود.امیرعلی داشت نگاهمون میکرد .دوستش داشت باهاش حرف میزد ولی اون حواسش به من بود.احساس خوبی بهم دست داد که شاید دارم اذیتش میکنم.خوشحا ل بودم ازاینکه داره بهم نگاه میکنه.ولی یک لحظه فقط یک لحظه داشت نگام میکرد بعد سرشو برگدوند به طرف رفیقش. ارشیا درگوشم گفت:کجایی دختر؟ با حرص گفتم: میبینی که توی بغل جنابعالی. -باران امشب محشر شدی.فکرنمیکردم به این خوبی بتونی برقصی. -حالا کجاشو دیدی!!!!!! هیچی نگفت منو بیشتر به خودش فشرد. زیر گوشم گفت(دوست دارم). مثل برق گرفته ها ازش جداشدم وبه طرف باغ دویدم.باوم نمیشد.ارشیا چنین حرفی بهم زده باشه.داغ کردم.اومد دنبالم. رفتم وسط باغ وروی یه صندلی نشستم.کنارم نشست.گفت:چی شد؟حرف بدی زدم؟ دلم به حالش سوخت.مظلوم نگام میکرد.اروم تر شده بودم.حالشو میفهمیدم چون خودمم عاشق بودم. -نه .ولی قلب من خیلی وقته مال خودم نیست.نمیتونم کس دیگه ای رو قبول کنم. ارشیا پوزخندی زدو گفت :میفهمم چون میدونم این قلب خوشگلت کجا گیره. تعجب کردم. -میدونی؟یعنی چی؟ -میدونم امیرعلی رو دوست داری.یعنی از همون بچگی شما دوتا همدیگو میخواستید.ولی حالا فکرمیکنی امیرعلی هم تورو بخواد؟!! -نمیدونم.اصلا برام مهم نیست .همین برام کافیه که میبینمش. -باشه.ولی بدون از قدیم گفتن برای کسی بمیره که واست تب کنه. اینو گفتو رفت. نمیدونم چه مدت همونجا نشسته بودم. آندیا اومد نزدیکم:چرا اینجا نشستی؟بیا بریم تو میخوایم شام بخوریم. رفتیم داخل ساختمان. بعد از شام ارشیا با صدای بلند گفت:خانم ها وآقایون گوش کنید.اوناییکه اهل نوازنگی وخوانندگی هستن بیان این قسمت از سالن. وبه جاییکه خودش بود اشاره کرد. آندیا دستمو گرفتو باخودش به طرف قسمتی که بچه ها دور ارشیا جمع شده بودن برد. ارشیا پشت پیانو نشست وشروع کرد به نواختن وخوندن. ( *..................بخوام از تو بگذرم من بایادت چه کنم.؟ تورو ازیادببرم با خاطراتت چه کنم؟ حتی از یادببرم تو وخاطراتتو بگو من بااین دل خونه خرابم چه کنم ؟) ارشیا صدای خیلی قشنگی داشت.هنوز داشت میخوند.من باید یکی رو برای ارشیا پیدا بکنمنگاهی به اطراف انداختم امیرعلی زل زده بود بهم . نمیخواستم دوباره پیش خودم خیال بافی کنم .نگاهمو ازش گرفتم.فکرمیکردم آندیا کنارم نشسته.ولی کنارم نبود.ارشیا خوندنش تموم شده بود.آندی ویلن به دست بهم نزدیک شد.ویلن رو گرفت طرفمو گفت:خواهش میکنم بنوازJ بهش اخم کردمو آروم گفتم.نه. -تو5ساله که ین میزنی .حالا برای من ناز میکنی؟ بلاجبار ویلن رو ازش گرفتم.شروع کردم یکی ازملودی های مورد علاقه ی خودمو زدنdubstep violin.بعدازتمام شدن همه تشویقم کردن.چشمم به امیرعلی افتاد.هنوزداشت نگام میکرد ولی اندفعه چشماش میخندید.خوشحال شدم به روش لخندزدمJ.ان هیچ عکس العملی انجام نداد.یه صدای مردانه از پشت سم شنیدم:سلام برگشتم دیدم همون دوست امیر علی که باهاش صحبت میکرد. -سلام. آندیا کنارم بود.گفت:اوه ببخشید یادم فت آقای شادمهر نیکویی رو معرفی کنم.آقاشادمهریکی از دوستای امیرعلی وباران دختر عموی بنده. -بله از آشنایی باشما خوشوقتم. -منم همینطور. - ویلن زدن شما حرف نداره.چند ساله که ویلن میزنید؟ -لطف داید.تقریا 5ساله. -چه خوب.این کارت منه استادیو آهنگ سازی دارم. اگه خانوادتون موافق باشن خوشحال میشم با من همکاری کنید. -خیلی ممنون.حتما بهتون خبر میدم. ارشیا بلند گفت:حالا نوبت کادو هاست .بابا برای پسمل خوشگت چی کادو رفتی؟ عمو خندیدو گفت:یه سرویس طلا. -اشتبباه نکن من که باران نیستم برای من چی گرفتی؟ عمو رفت جلو ویه سوییچ داد دست ارشیا.عمو برای اشیا یه زانتیا خریده بود.عمو اومد نزدی من ودفترچه بانکی رو داد دستم.گفت:میخاستم برای تو هم ماشین بخرم ولی نمیدونستم چه ماشینیو دوستداری برای همین پولشوریختم به حسابت. -خیلی ممنون عمو جان . وصورتشو بوسیدم.مامان وبابا هم یه نیم ست طلا هدیه دادن.رفتم جلو وصورتشونو بوسیدم.بابا به ارشیا ساعت رولکس هدیه داد.نوبت آندی بود.یه ادکلن ویه شمع خیلی قشنگ هدیه داد.یه ادکلن هم به ارشیا هدیه داد .گفت:اونروزی که رفته بودم بیرون یادته.؟فته بودم برات هدیه بخرم.میدنستم کلکسیون شمع داری. بوسیدمش و گفتم:خیلی ممنون عجیجم.ولی کاش همه پولی که دادی این ادکلن رو خریدی همشو شمع میخریدی . -روتو کم کن خرچسونه. ارشیا اومد کنارمو گفت:خب باران خانم برای من چی گرفتی؟ منم که اصلا یادم نبود برای ارشیا کادو بخرم!!!حالا باید چیکار میکدم؟ -هیچی. -هیچی؟ -اره .یادم رفت .ببخشیییییید!!!! خندیدو گفت:میدونستم فراموش میکنی.بیا اینم هدیه من. کادوشوبازکردم یه عروسک توش بود.ازعروسک خوشم اومد.ولی حرصم دراومد. -این چیه گفتی؟ بلند خندیدو گفت:عروسکه دیگه.چیزی که عوض داره گله نداه. -دیوونه.چی شده امشب همش برای من ضرب المثل میگی؟!!!!!! -دیگه دیگه. امیرعلی برای ارشیا یه کتا ب حافظ هدیه داد.خیلی نارات شدم .یعنی من آدم نبودم.؟ ساعت 2 بامدادبود بعضی از مهمونا سازر فتن کردن زدن.خیلی خسته وناراحت بودم.کم کم داشت بهم ثابت میشد که امیرعلی دوستم نداره.پس چرا من 10ساله بودم بهم گفت دوستم داره؟شایداحساس بچگانش گل کرده بوده.بغض داشت خفم میکرد. بعد از رفتن مهمونا شب به خیر گفتمو رفتم به اتاقم. روی تخت افتادم وشروع کردم خالی کردن بغض گلوم.انقدر غرق خودم بودم که نفهمیدم کی آندی اومد بالا ی سرم.وقتی موهامو نوازش کرد سرمو لند کردمو نگاش کردم.توی دستش یه دسته گل رز قرمزه. -اینو امیرعلی داد بهت بدم بگیش. داشتم شاخ درمیاوردم. دسته گلو ازش گرفتمو بو کردم. همه چی از یادم رفت. -چراخودش نیاورد -دید داری گریه میکنی نخواست مزاحت بشه.راستی چراگریه می کردی؟!!!؟ -هیچی .دلم گرفته بود. بلندشد گلدونه توی اتاقو از سرویس بهداشتی آب کرد و گل هارو گذاشت داخل گلدون. -این کارت تبریک هم به دسته گل چسبیده بود بگیر بخون .من میرم بخوابم.شب به خیر. -شب به خیر کارتو ازش گرفتم وطرح روش خیلی قشنگ بود 2تا بچه ی ناناز کارتونی بود. (امیدوام همیشه درزندگیت موفق باشی. * دوستی رو از زنبور یاد نگرفتم که وقتی از گلی سیر میشه میره سراغ گل دیگه, دوستی رو از ماهی یاد گرفتم که وقتی ازآب جدا میشه میمیره!!!! * امیر علی ) هرچی فکر کردم به مفهوم گفتش نمیرسیدم. دوباه گل هارو بو کشیدم.همین که گل فرستاده بود برام یه دنیا ارزش داشت. لباسمو عوض کردمو خوابیدم. صبح باصدای زهرا (دختر مش باقر )از خواب بلند شدم:باران خانم بیدار شید ساعت12ظهره .آندیا خانم منو فرستادن شمارو بیدار کنم. -باشه زهرا جان بیدار شدم.گفتی ساعت چنده؟ -12. -وای یعنی من اینقدر خوابیدم!!!!!!!! ازتخت پریدم پایینو رفتم سریع یه دوش آب گرم گرفتمو زدم بیرون.دسته گل امیرعلی رو دیدم کشیده شدم طرفش بوئیدمش. سریع لباس پوشیدمو از اتاق اومدم بیرون.ازهمیشه سرحالتربودم.ارشیارو دیدم ه داره ازپله ها میره پایین.خواب آلود بود خمیازه میکشید.حس شیطنتم گل کرده بود.نشستم روی نرده ولیزخوردم به طرف پایین تا رسیدم به ارشیا یه جیغ بنفش کشیدم.ارشیا دو متر پرید هوا ودستشو گذاشت روی قلبش.امیرعلی هم ازدر ورودی تازه داخل ساختمان شده بود داشت مارو نگاه میکرد.رسیدم پایین غش غش خندیدم.ارشیا با اخم گفت :دختره ی احمق .قلبم افتاد تو پاچه شلوارم. امیرعلی هم نتونست جلوی خندشو بگیره ریز ریز میخندید.ارشیا که تازه متوجه امیرعی شده بود خندیدو گفت:چی شده آقا داداش ما داره میخنده؟!!!! امیرعلی خندشو جمع کردو گفت:تو که ازچیزی نمیترسیدی؟ -من توی دنیا فقط از این باران میترسم.این دخترو نمیشه کنترل کرد.ما کی ازاین چیزا توی خونمون داشتیم!!!!!!!!! آدم وحشت میکنه دیگه. امیر علی سری تکان دادو رفت نشست رو به روی تلوزیون.آندیا سرشو ازآشپزخونه آورد بیرونو گفت :اونجا چه خبره!!!!؟ -نبودی ببینی چطور قلب داداشتو انداختم توی پاچه شلوارش!! ارشیا بهم نزدیک شدو از پهلوم یه نیشگونه کوچولو گرفت که آتیش گرفتم بعد گفت:توهم ازچیزی نمیترسی دییییییییییییییگه؟؟؟ -اه ارشیا!!دردم گرفت.برو گمشو اونور. ارشیا یشت هم نزدیک شد وسرشو آورد پایین نزدیک گوشم سوز نفساش به گردنم میخورد. -اگه نرم گمشم!!!!!؟؟؟ بادودست به سینش زدمو حولش دادم عقب . رفتم سمت آشپزخونه. نشستم سرمیز تا صبونه بخورم -آنی چرا منو صبح زود بیدارنکردی؟مامان اینا کوششون؟ -منم تازه بیدا ر شدم.رفتن بیرون. همون موقع زنعمو ومامان اومدن داخل آشپز خونه. -سلام کجابودید.؟ -علیک سلام.رفته بودیم پیاده روی همین پارک نزدیک خونه عموت.تازه الان بیدارشدی؟ - آره.این اطراف که پارکی ندیدم من. زنعمو گفت:خیلی هم نزدیک نیست. یکم دور بود. -خوب باغ به این قشنگی چرا رفتید پارک؟ -مامانت چندتا کتاب لازم داشت هم گشتی زدیم هم کتاب خریدیم. -باران جان منو بابات بعد از ناهار میریم شهرستان. -باشه.ولی از همین حالا دلم براتون تنگ شده. -قربون اون دلت برم. بعد ازناهار مامان وبابا به طرف شهرستان حرکت کردن.به آندی گفتم :عصری باهم بریم بیرون من یه مقدارخرید دارم. -باشه . ارشیا که حرفامو شنیده بود گفتم:منم میام بچه ها.پسفدا میخام برم اصفان .کلی چیز میز لازم دارم. -داداشی تو تنها برو.اگه باما بیای حوصلت سرمیره. فکرنکن هرجا خواستی بری ما دنبالت میایما. -باشه بابا. خودم تهنا میرم.تهنای تهنا. عصری باآندی رفتیم بیرون.هرچی میگشتم اون چیزیکه میخواستمو پیدا نمی کردم. -معلوم هست توچه مانتوییرو میخوای؟!! اینهمه مانتوی قشنگ یکی شو انتخاب کن دیگه.منکه خسته شدم. -اینا که مناسب دانشگاه نیست.من یه مانتوی ساده وبلند اندامی میخوام. -بیا بیم پیش گیتی.اینی که گفتیو نمیشه اینجا پیدا کرد. -پس بریم اون مغازه کوله وکتونی بخرم. رفتیم داخل مغازه.یه کتونیه مشکی صورتی وکوله پشتیه کوچیک مشکی صورتی البته رنگ صورتیش خیلی کم بود گرفتم. بعد ازاونجا رفتیم پیش گیتی جون. -چه مدلی میخوای باشه عزیزم؟ -ساده وبلند اندامی. -تاکجا بلند باشه؟ -10سانت زیر زانوم. آندیا جیغی کشیدو گفت:اه مگه میخوای بری حوضه علمیه؟ -من اینجوری دوست دام .درضمن دیدم قشنگ میشه. گیتی گفت:میخوای بغلاشو چاک بدم؟قشنگ میشه. -آره.خوبه. -پارچه چه رنگی باشه؟چه جنسی داشته باشه؟ -رنگش مشکی .جنسشم دیگه میسپرم به خودتون. شب شام رو کنار همه خوردیم.زنعمو گفت :خب حالا چی خریدید؟ -زنعمو منکه معلو مه چی خریدم.کیفو کفش .باید از ارشیا بپرسید چی خریده!!!!!!! -منم چیز خاصی نخیدم.یه دست لباس ویه باکس باس زیر. همه زدن زیر خنده.ارشیا خیلی جدی گفت:چیه به چی میخندید؟ -برادر گلم کمی هم خلم حالا یه باکس ..... خریدی به خودت مربو طه.نباید توی جمع سر میز غذا گفت که. -اووووه حالا انگاری من چی گفتم. شب بخیری گفتمو به اتاقم رفتم.دلم برای بردیا تنگ شده بود.دلم میخواست صورت ماهشوببینم.لپ تاپو روشن کردم. -سلام بردی .دلم بات یه ذره شده. -سلام خواهری.منم دلم برات تنگ شده.چه خبرا؟الان خونه عمویی؟ -اره.دیشب جشن بود.کی میای؟ -من تازه ایران بودم .بهت خوش میگذره؟ -اره.ولی....ولی نمیدونم چرا امیرعلی با من جوری رفتار میکنه که انگار وجود ندارم. -تو رفتی درس بخونی به امیرعلی چیکار داری!!!!!تو هم جوری رفتاکن که اون وجود نداره.درضمن امیرعلی اخلاقش همینجوریه.باهمه همینجوی رفتار میکنه.تو به دل نگیر.خیلی هم تحویلش نگیر. -باشه داداشی. -دخمل خوشمل حالا برو بخواب داداشیتو دیدی دیگه. -چشم میبوسمت شب به خیر. مسواک زدم.میخواستم بخوابم ولی گرما نمیذاشت بخوابم.راحت نبودم نفسم بالا نمییومد.رفتم در بالکنو باز کردم.لباس خوابمو عوض کردم یه لباس خواب تمام تور وباز به رنگ سفید تنم کردم.لباسه کوتاه ونازک بود طوری که سینه هام مشخص بود.حتی دوستنداشتم آندی منو با این لباس ببینه.ملافه روکشیدم وی پاهام وخوابیدم. صبح با نورخوشید بیدار شدم.یه تکونی به خودم دادمو روموکردم طرف دیگه ی تخت.یکدفعه خشکم زد.ازترس داشتم میلرزیدم.جیغ زدمو کمک خواستم .دربازشدو امیرعلی اومد داخل اتاق. -چی شده؟ -ع ق ر ب عقرب سیاه روی تخته. همونجا روی تخت نشسته بودم از ترس تکون نمیخوردم. -نیشت که نزده. -نه. دولا شدو به عقب نگاه کرد بعد خندیدو گفت :پلاستیکیه.احتمالا کار ارشیاست. تازه متوجه شدم امیرعلی فقط یه شوارک پاشه .به در نگاه کردم آندی داشت نگاهمون میکرد.ولی نمیومد داخل اتاق.امیر علی یه نگاه به من کرد.نگاهش روی سینه هام میخ شد.خجات کشیدم.ملاف رو سریع کشیدم روی بدنم.کاملالرزش دستاش مشخص بود.نفساش تند شد.یکدفعه نگاهش افتاد روی عقرب پلاستیکیه عصبانی شدو داد زد:این چه وضع لباس پوشیدنه .نمیگی یکی میبینه.حتما ارشیا تورو بااین وضع دیده. امیرعلی واقعا ترسناک شده بود.رنگم پرید. دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم.زدم زیر گریه.چنگی لای موهاش کشیدواومد کنارم نشست.منو توی بغلش گرفت.ریزش اشکام بیشتر شد.صدای قلبشو میشنیدم.منوبیشتر به خودش فشرد. سینش بالا پایین میشد. در گوشم زمزمه کرد:گریه نکن. به صورتش نگاه کردم چشماش قرمز شده بود. ادامه داد. -تو پوشیده لباس میپوشی ادم نمیتونه جلوی خودشو بگیره.چه برسه به اینکه اینجوری لباس بپوشی. بعد آروم پیشونیمو بوسید.چشماش سر خوردروی لبام سرشونزدیک ترکرد .نفس های تندو گرمش به صورتم میخورد.منتظر بودم چیزیکه میخواست اتفاق بیوفته بیوفته. ولی یکدفعه منو ازخودش جدا کردوسریع ازاتاق زد بیرون.دوستنداشتم ازآغوشش بیرون بیام. سریع خودمو جمع وجور کردمو لباس مناسب پوشیدم .عقربوگرفتم دستم رفتم طرف اتاق ارشیا.در زدم رفتم داخل اتاق.داشت لباس میپوشید سرمو انداختم پایینو اومدم بیرون.داشتم میرفتم طرف اتاق آندی که ارشیا دراتاقشو باز کردو گفت:بیا تو دختر خجالتی.رفتم داخل بهش توپیدم:این چیه؟ -این یه عقربه.چطورمگه؟ -چطورمگه ودرد اینو تو گذاشتی روی تختم.نگو نه که باورش امکان نداره. تو میدونستی من از عقربو مار ومامولک میترسم.چرااینکارو کردی؟ غش غش شروع کرد به خندیدنو گفت:بخاطر کار دیروزت.درضمن برای جنابعالی که بدنشد!!! -یعنی چی که بد نشد؟داشتم ازترس میمردم. -یه بهونه شد تا امیرعلی بغلت کنه. فهمیدم که از لای در نه تنها آندی منو امیر علی و دیده بلکه ارشیا هم دیده.خب با اون جیغی که من زدم معلومه که دیدن. -اره خیلی هم خوش گذشت. از اتاق اومدم بیرون رفتم پایین سلامی دادمو نشستم سر میز .امیر علی رفته بود مطب.صبحانه خوردمو رفتم توی باغ قدمی بزنم آندی هم دنبالم اومد. -صبحی چراجیغ جیغ میکردی؟ چب چب بهش نگاه کردم. -شما که همه چیرو ازلای در نگاه کردید دیگه چرامیپرسی؟!!! -اره .ولی اززبون خودت بشنوم خیلی باحال تره. -برو بابا حوصله ندارم. -تو که امروز باید شنگول باشی!! بعد بلند بلند شروع کرد خندیدن.زدم پشت گردنشو گفتم :زهرمار. نشستم روی یه صندلی آندی دیگه نمیخندید.کنارم نشستو گفت:باان میای ریم کلاس زبان انگیسی!!!؟من زبانم خیی ضعیفه. -نه -داری لج میکنی!!؟بخاطر کارصبح.؟بخدا دست خودم نبود کنجکاوم دیگه. -نه.تافلمو خیلی وقته گرفتم. -نه بابا.ازکی تاحالا!!!! -مگه یادت نمیاد من از7سالگی میرفتم کلاس زبان تا دوم دبیرستان که تافلمو گرفتم.تازه تدریس خصوصی هم میکردم. -خوشبحالت.الا اضری به من خصوصی درس بدی؟ -نه.تو هم خنگی هم من باتو توی خلوت نمیام .اگه فضای باز باشه شااااااید. درضمن شهریه فراموش نشه. -درد.حالا ازنظر خنگی مثل دختر عمومم.حالا فضای باز چه صیغه ایه؟ -ای وای منو میخواد صیغه هم بکنه.توخطرناکی من باتو یه جا نمیخوام باشم.من رفتم. به صورت دو از آندی دور میشدم آندی هم دنبالم داد میزد:آهای دیوونه وایسا نترس .کای بهت ندام.من فقط به پسرا کاردارم. ایستادم تابهم برسه.رسید بهم لپمو گرفتو گفت :تازگیا خیلی بی ادب شدیا!!!! -ول کن لپمو کنده شد. -بذار کنده بشه. - اه اه اه.صاحبش دعوام میکنه. لپمو ول کردو گفت:صابش کیه؟!!!!!! -یه مرد خوشمله. -بی تربیت. -بابا تربیت. -بیا اینجا بشینیم.بابات صحبت کردی؟ -درباره چی؟ -درباره من.!!!!!دیوونه حواست کجاست.درباره پیشنهاد آقای نیکویی؟!!! -آهان آره. -خب چی گفت؟!!! -گفت اگه به درس ودانشگات لطمه نمیزنه قبول کن.ممامانم هم نظر بابارو داشت. امشب میخوام به عمو وامی علی هم بگم ببینم نظرشون چیه. -اوووووووه مگه حالا میخوای چیکارکنی!!!!!! از اینو از اون اجازه میگیری . شب امیر علی نیومده بود. -آندی امیرعلی کجاست؟ -نمیدونم.فقط زنگ زده به مامان گفته امشب دیر میاد. -یعنی برای شامم نمیاد؟ -نمیدونم.احتمالا نمیاد. بعداز خوردن شام هنوز امیرعلی نیومده بود.رفتم کنار عمو نشستمو موضوع کارکردنمو توی استادیو آقای نیکویی رو گفتم عمو هم استقبال کرد.ارشیا گفت:بابا با اجازتون فردا من راهیه اصفهان میشم. -چرازودتر نگفتی برات یه بلیت بگیرم با هواپیمابری.؟ -من باهواپیما جایی نمیرم خودتون خوب میدونید.دضمن برای من ماشین خریدید که چی بشه بذارم اینجا وبرم!!!! نه باماشین خودم میرم. -باشه. ولی باید امیرعلی همرات بیاد. -مگه من بچه ام. -نه آقا پسر گلم .شاید از رانندگی خسته شدی باید یکی کنارت باشه.نمیخوای که تا رسیدنت مادرت منو کچل کنه که چرا تورو تنها فرستادم!!!!! شب به خیری گفتمو فتم داخل اتاقم. مسواک زدمو لباس خواب مناسب پوشیدمو خوابیدم. صبح ساعت 9بیدارشدم یه دوش گرفتم لباس پوشیدم.میخواستم ازدر برم بیرون که گوشیم زنگ خورد رفتم گوشیموازوی میز برداشتم عکس نگین روی مانیتور افتاده بود. -سلام نگین خانم چه عجب. -سلام عزیزم.من نزنگم توکه دیگه هییچی. --چه خبرا ؟چیکارا میکنی؟ -هم خب بد دام هم خب خوب کدومو بگم اول. -خب خوب رو بگو. -من دارم میام تهران. -همین!!!!!!؟ -اره دیگه این واسه خودش کلی خبر خوبه دیگه. -خوب خبر بدرو بده ببینم -بدیش اینه که باید یه مدت خونه ی پسر داییه مامانم بمونم تایه خونه پیداکنم. -خوب این کجاش بده. -ای وای.پسر داییه مامانم یه پسر داره که من ازش بدم میاد .چجوری بگم. هیزه. -باشه حالا با این اخلاق بدش تو کنار بیا .یا اصلا برو خونه ی پسر خالت. -با اونا خیلی وقته که قهریم. -بسازو بسوز.سعی کن هرچه زودتر یه خونه کرایه کنی. -اه.کارنداری مامانم صدام میکنه. -نه عزیزم.بای. -بای.باز میخواستم ازاتاق برم بیرون که در باز شدو ارشیا اومد تو. -یه تقی یه بوقی یه صدایی یه اجازه ای .همینجوری میان تو!!!!!!؟ -سلامتو خوردی.؟خب بابا حالا خوبه لخت نبودی وگرنه چیکار میکردی با من.!!!!!! -کشته میشدی.بی تربیت.حالا چیکارداری مثل ....... وارد اتاق میشی. -مثل چیی؟ -هیچی.چیکار داشتی با من؟ -اومدم خدافظی کنم. -خب خودم میومدم بیرون خدافظی میکردیم. بعداز ناهار مگه نمی ری!!!؟ -چرا .ولی جلوی بقیه که نمیتونستم ازت خدافظی کنم. میخواستم جوابشو بدم که منو گرفت توی بغلش.هر لحظه منو بیشتر به خودش فشار میداد .داشتم خفه میشدم.با صدای خفه گفتم.:ارشیا ولم کن دارم خفه میشم دیوونه. منو ازخودش جداکردولی هنوز بین بازوهاش بودم و به صورتم نگاه کرد بعد گونمو بوسید.منو ولکردو گفت:ببخشید.دست خودم نبود. از دستش ناراحت بودم ولی میدونستم چه حالی داره.منم این احساسو وقتی توی آغوش امیر علی بودم تجربه کردم. بخاطر همین به روش نیاوردم. -اه ارشیا این چه مدل خدافظیه داشتم خفه میشدم. بشر !!!یه نگاه به هیکلت بکن یه نگاه به اندام نحیف من . خندیدو گفت:آخه دیگه برام پیش نمیاد بغلت کنم.باران دعاکن فراموشت کنم. توی چشماش اشک جمع شده بود.تاحالا ندیده بودم ارشیا بغض بکنه چه برسه به اینکه اشک بریزه.فقط نگاش کردم. -چیه تاحالا یه پسر عاشق ندیدی ندید بدید!!!!!! خندیدمو گفتم :تاحالا اشک ارشیا پارسیانو ندیده بودم. اشکاشو پاک کردمو گفتم :توبرام مثل دادشم میمونی به همون اندازه ای که بردیا رو دوست دارم تورم دوست دارم. خندیدو گفت:توی این خونه فقط منو داداشت میبینی!!!!!؟ -اره.امیدوارم ازمن صد برابر بهتر پیدا کنی باشه داداشی؟ -باشه خواهری. بعد ازاتاق رفت بیرون . منم بعداز چند لحظه رفتن ارشیا به پایین رفتم.صبحانه خوردمو به اتاق آندی رفتم. داشت با وگشیش صحبت میکردباسر سلام کرد. -باشه حتما خداحافظ. وقتی مکامش تموم شد گفت:چرااین همه دیر بیدا شدی تنبل خانوم. -خیلی وقته بیدار شدم .حاا باکی صبت میکردی؟ -از آتلیه بود.میگفت خیلی وقته کارامون آمادس چرا سر نزدیم آتلیه.؟گفتم سرمون شلوغ بوده .بعدظهر میریم عکسارو میگیریم. بعداز ناهار ارشیا گفت:خوبی بدی دیدید حلال کنید. زنعمو اشکشو پاک کردو گفت:این چه حرفیه میزنی مادر ایشالا سالم میری سالم برمیگردی. امیر علی وارشیا سوار ماشین شدنو حکت کردن زنعمو همچنان گریه میکرد. آندی گفت: 2 ساعت دیگه حاضرو آماده باش میریم آتلیه. -باشه. بعد از دوساعت آماده شدمو رفتم طرف اتاق آندی .همون موقع آندی از اتاقش اومد بیرون گفت:بریم. به طرف آتلیه حرکت کردیم. -وای ببین این چقدر قشنگ شده.اینو میزنم توی اتاق خودم. -اره خیلی قشنگ شدی توی این عکس.آندی این تابلوی منو بین. - وای کاشکی منم یه عکس تکی میگرفتم .لباست خیلی به رنگ و دکور اتاقت میاد باران. به خونه که برگشتیم عکس هارو به زنعمو نشون دادیم. تابلو رو بالای تختم زدم. وعکس 2نفره منو اندی رو قا ب کردمو گذاشتم روی پاتختی. بعداز شام آندی گفت:صبح زود بیدار شو بریم دانشگاه ثبت نام کنی. -صبح زود مثلا ساعت چند؟ -ساعت 7. -وای من تازه داشتم به دیر بیدار شدن عادت میکردم. -تنبل خانوم.صبح زود بیدار نشی به کارات نمیرسی. رفتم خوابیدم .ساعت 7 زهرا بیدارم کرد. رفتم یه دوش گرفتم ویه مانتو آبی کاربنی وکتونی مشکی ومغنعه مشکی پوشیدم.مدارکی که برای ثبت نام لازم بود رو گذاشتم داخل کوله پشتیم ورفتم پایین.آندی سر میز نشسته بود. -سلام .باران بیا صبحانه بخور لقمه ای که تازه درست کرده بود و ازدستش گرفتمو گفتم همین یه لقمه بسمه. -اه بچه پرووووو اون لقمه رو برای خودم درست کرده بودم.بیا چاییمم بخور. چایی رو از دستش گرفتمو سر کشیدم. -بچه پرووو.مدارکتو برداشتی!!؟ -اره بچه کم رو. به سمت دانشگاه راه افتادیم.بعداز ثبت نام نشستیم توی ماشین به آندی گفتم:بریم مانتومو از گیتی جون بگیریم. -باشه ولی اول بریم یه بستنی مهمونم کن. رفتیم طرف یه کافی شاپ.به سمت یه میز دنج رفتیم.گفتم: چی میخوری . -من بستنی کاکائویی. -منم آناناس گلاسه. بعدازاینکه سفارش دادیم.به میز روبه رویی نگاه کردم.سه تاپسر خوش قیافه وخوش هیکل نشسته بودن وداشتن منو آندی رونگاه میکردن.سفارشمونو آورد. به آندی گفتم:زود بسنیتو بخور.اصلا از این محیط خوشم نمیاد. -چرا؟ با چشمام میز روبه رویی رو بهش نشون دادم.برگشت نگاه کردوگفت:آهان. بذار انقدر نگاه کنن که چشماشون در بیاد بهشون توجه نکن. -زیر نگاهشون معذبم. داشتیم از در بیرون میرفتیم که یکی از پسر ها دنبال ما اومد بیرون .از پشت سر صدازد:بخشید خانوم. برگشتیم طرفشو گفت: میتونم یه چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟ آندی گفت:سریع کارداریم. -باشما کار ندارم.بااین خانوم کاردارم. به آندی گفتم :بیابریم. -خواهش میکنم صبر کنید.میشه شماره شمارو داشته باشم. سوار ماشین شدیمو راه افتادیم.رفتیم پیش گیتی.مانتورو پوشیدم. فیت تنم بودبااینکه قدم 160بود قدمو بلندتر نشون میداد.خیلی شیکو قشنگ. -وای منم هوس کردم یکی مثل تو دوزم. گیتی:مبارکه. خیلی بهت میاد. -مرسی گیتی جون دستت درد نکنه. مانتورو گرفتیمو اومدیم یرون.چشمم افتاد جنیس مشکی که همون پسر مزاحم داخلش نشسته بود . پوزخندی زدمو گفتم:مثل اینکه دنبالمون اومدی.فایده نداره آقاپسر من نامزد دارم. اومد طرفمو گفت:ازاین حرفا دخترا زیاد میزنن.رامت میکنم خانوم خشگله. -درست صحبت کن.رامت میکنم یعنی چی!!!!! -مثل آهوی وحشی هستی . سوار ماشین شدیمو آندی پاشو گذاشت روی گازو باسرعت حرکت کرد.از آینه میدیدم که هنوز داره دنبالمو ن میاد.آندیا باسرعت توی شهر حرکت میکرد. بعد ازکمی چرخ زدن .دیگه اثری از پسر مزاحم نبود. به سمت خونه رفت.وقتی پیچیدیم داخل کوچه پسره بافاصله ی زیاد پشت سرما پیچید. دیگه دیر شده بود ما وارد باغ شده بودیم.پسره از جلوی در به آرومی رد شد ولبخندی روی لبهاش بود. بعد از شام آندی اومد داخل اتاقمو گفت:چی شد به آقای نیکویی زنگ نزدی؟ -خوب شد یادم انداختی .الان میزنگم. وشروع کردم شماره ی روی کارتیکه بهم داده بودو گرفتن. -الو سلام .آقای نیکویی.من باران پارسیان هستم.شناختید؟ -سلام .بله. حال شما چطوره.؟ -خیلی ممنون.زنگ زدم بگم درباره پیشنهادتون به پدرم گفتم ومخالفت نکردن. -یعنی موافق هستید دیگه!!!! -بله .من باید کی برسم خدمدتون؟ -شما پس فردا بیاید که منم استادیو باشم. ویلن یادتون نره بیارید . -چه ساعتی اونجا باشم؟ -ساعت 7 عصر. -باشه .کاری ندارید؟ -نه.سلام برسونید. خداحافظ -سلامت باشید. خداحافظ -خب پسفردا کاری نداری باهم بریم استادیو؟ -نه عزیزم. ساعت چند؟ -ساعت 7 عصر. -کلاس زبان من کی شروع میشه خانوم معلم؟ -از فردا .خوبه؟ -عالیه. فردای اون روز بعداز شام امیرعلی از اصفهان رسید. آندی:چه زود برگشتی!!!!! -با هواپیما اومدم. درضمن اینجا انقدر کاردارم که نگو. -آهان .یمارات روی زمین مونده. فردای اون روز ساعت5 باآندی حاضر شدیم ورفتیم پایین. امیر علی با زنعمو داشت صحبت میکرد. زنعمو:شام منتظر باشیم یا بیرون غذا میخوری؟ -نه بیرون غذا میخوریم.خدافظ. امیرعلی یکدفعه گفت:کجا؟ گفتم:با اجازتون استادیو دوستتون آقا شادمهر. -برای چی؟ آندی به جای من جواب داد:برای اینکه از ویلن زدن باران خوشش اومد .به باران پیشنهاد کار داد. دیگه هیچی نگفت. منو آندی هم از در رفتیم بیرون سوار ماشین شدیمو راه افتادیم.رفتیم داخل استادیو.شادمهر جلو اومدو گفت:سلام .خوش اومدید.بفرمایید از این طرف. به طرفی که میگفت حرکت کردیم.رسیدیم به دری که شادمهر اون رو بازکردو گفت: فرمایید. رفتیم داخل. آقایی داخل اتاق پشت وسایل آهنگ سازی نشسته بود. شادمهر:ایشون شریک ودوست بنده آقای پارسا روزبهانی.این خانوم باران پارسیان دختر عموی امیرعلی واین خانوم آندیا پارسیان خواهر امیرعلی. -خوشوقتم از دیدنتون. آندی:خوشوقتم . پارسا وقتی نزدیک شد بهم یک لحظه به چشماش خیره شدم.یکی از چشماش سبز واونیکی قهوه ای. پارسا:منم همینطور.خوب یه اجرا برای ما میزنید باران خانوم. -البته. وبه قسمتی که میگفت رفتم ویکی از ملودی های بیژن مرتضوی رو زدم.وقتی نواختنم تموم شد .پارسا گفت:عالی بود.چند ساله ویلن میزنید.؟ -تقریبا 5 سالی میشه. دوباره به چشماش خیره شدم.متوجه شد لبخندی زد. -من چه روزایی باید اینجا باشم . -فعلا فقط سه شنبه ها ساعت 4تا6. -از این سه شنبه من میام.چطوره؟ -خوبه. خدافظی کردیم واز استادیو خارج شدیم. -آندی به چشمای پارسا توجه کردی؟ -اره. خیلی جالب بود. -نه جالب نبود.ترسناک بود. -این حرفارو ولکن.امشب میخوایم خوش بگذرونیم. الان میریم یه رستوران عالی. -اره جون خودت مثل همون کافی شاپی که منو بردی حتماپر مزاحمه. -من چیکار کنم.!!نمیشه که به پسرا بگیم هرجا مامیریم شما نباشید. -منکه نمیگم نباشن .باشن. ولی مزاحم نشن.همین. -مگه میشه کسی چشمای تورو ببینه و عاشق نشه.در ضمن امشب حسابی پسر کش شدی ها با اون چشمای آبیت. -میزنم شتکت میکنما.عاشق شدن نیست هوسه عزیزم. -خب بابا. پیاده شو رسیدیم. توی پارکینگ پارک کرد. پیاده شدیم.به طرف درب ورودی راه افتادیم.رستوران شیکی بود.داخل رستوران شدیم.آندی دستمو کشیدوگفت: بیا اینجا بشینیم همیشه بادوستام اینجا میشینیم. آندی:اینجارو میپسندی؟ -اره رستوران شیکیه. داشتیم صحبت میکردیم که گارسون سر میز ما اومدبعد ازسفارش گرفتن ازما دور شد. چشم چرخوندم اطراف رو نگاهی بندازم . همون پسره ایکه مزاحمم شده بود رودیدم که داره میاد طرف میز ما. -آندی اونجارو نگاه کن. خط نگاهمو دنبال کردو گفت.:این اینجا چیکار میکنه.؟ خیلی خونسرد گفتم :خب مثل ما اومده غذا بخوره. پسر مزاحم:سلام خانوما. -اینجا هم از دست شما راحت نیستیم.بازم تعقیبمون کردین ؟ -نخیر. ازاینکه قدم رنجه کردین وبه رستوران ما اومدین خوشحالم. تا اینو گفت مثل فنراز جام بلند شدمو گفتم:این رستوران برای شماست؟ -البته برای من نه برای پدرم. با عصبانیت گفتم:آندی بلند شو بریم.سیر شدم. -چرا؟خواهش میکنم بشین . -برو کنار نه ازتو خوشم میاد نه از این رستو ران. عصبانی شدو گفت:خواهشا تند نرو.من چه مشکلی دارم که میگی از من خوشت نمیاد؟!!!! -کاملا بی عیب هستید. ولی من کلا با شما مشکل دارم. -باشه.مزاحم غذا خوردنتون نمیشم. من ازاینجا میرم شما هم با خیال راحت غذاتونو میل کنید سرکار خانم باران پارسیان. و از مادور شد. اسم منو از کجا میدونست.!!!!!سرجام نشستم. -آندی این اسم منو از کجا میدونه؟ -خب معلومه این میدونه خونه ما کجاست. حتما آمارتو در اورده. -مثلا میخواستیم خوش بگذرونیما.نمیشه این پسره ی ....نبینیم. -من اصلا این پسررو ندیده بودم اینجا.اگه دیده باشمم یادم نمیاد. -اره ازبس روزو شب پسرای مختلف میبینی. دیگه یادت نمیمونه قیافه ها شون. -خفه بمیر. بعد از خوردن غذاآندی به گارسون اشاره کرد تا صورت حسابو بیاره. -شما مهمان هستید. -مهمون کی؟ -پسرآقای کیایی.آقا رامبد. -اینایی که گفتی کی باشن؟ -آقای رامبد کیایی پسر صاحب همین رستوران هستن. -غلط کرده. صورت حساب مارو بده. صورت حسابو ازش گرفتمو حساب کردمو از رستوران اومدیم بیرون.داشتم سوار ماشین میشدم که رامبد اومد کنارم ایستادو گفت:چرا حساب کردی؟مهمون من بودید. -نمیدونستم باید ازشما اجازه میگرفتم. کی گفته من مهمون شما بودم!!!!!خیلی داری خودتو تحویل میگیری. -داری درمورد من اشتباه فکر میکنی. -من اصلا به شما فکر نمیکنم.اعصابش خوردشدبا اون حال باصدای ضعیف گفت:امشب خیلی زیبا شدی. و رفت.اینو باش 2بارم منو ندیده.داره برای من حرفای عشقولانه میزنه. سوار ماشین شدیمو راه افتادیم. بعد از چند روز وارد دانشگاه شدم.محیط خوبی داشت.بعداز ساعت اول یکی از بچه ها یه صندلی وسط کلاس گذاشتو گفت:خب بچه ها از کلاس نرید بیرون.یکی یکی روی این صندلی میشینیم و خودمونو معرفی میکنیم اول از خودم شروع میکنم. یکی از بچه ها گفت:خب این چه کاریه هرکی سرجای خودش خودشو معرفی میکنه. -نه اینجوری باحال تره.من ثمین نیازی. همه خودشونو معرفی میکردن آخرین نفر نوبت به من رسید. -منم باران پارسیان هستم. بعداز معرفی استاد زبان اومد سر کاس. بچه ها همه سر جاشون نشستن منم رفتم پیش ثمین نشستم. دختر بامزه و زیبایی بود.چشمای آبی وباپوست سفید . بعداز کلاس باثمین به طرف بوفه رفتیم پرسیدم:اهل کجا هستی ثمین؟ -شمال.رامسر تا ه حال اومدی؟ -اره خیلی جای قشنگیه.مثل بقیه شهرای شمال . -من رامسر زندگی میکنم. بعد از پایان ساعت کلاس ها به جلوی درخروجی دانشگاه حرکت کردم.ثمین قیه بچه هایی که به خوابگاه میرفتن سرویس داشتن .جلوی در آندی منتظرم ایستاده بود . پیشش رفتیم ثمین رو بهش معرفی کردمو ثمین رفت سوار سرویسش شد منم سوار ماشین آندی شدم. -روز اول دانشگاه چجوریا بود؟ -بابیشتر بچه های کلاس آشنا شدم. -باپسرا یادخترا.؟ -مسخره . جریان صندلی ومعرفی کردنمنو براش تعریف کردم. -اون موقعی که من اولین روزامیرفتم دانشگاه تا2 هفته اول هیچ کدوم ازپسرا با دخترا هم کلام نشده بودن حالاشما همون روز اول به همدیگه معرفی شدید. -برو بابا. مگه چیه.!! پسرای کلاسمون اصلا سرشونو بالا نمی گرفتن.درضمن ما نمیریم دانشگاه که بخوریم به یه پسر کتابا وجزوه هامون بریزه زمین برامون جمع کنه. -آخر ترم بهت میگم. -چیرو میگی؟ -جواب همین حرفتو.تا آخر ترم بهت میگم چند تاازدوستات شکست عشقی خوردن ازهمین پسرای خوبی که تو ازشون حرف میزنی. -تو ازکجامیدونی؟مگه تجربه کردی؟ -نه تجربه نردم ولی دوستامو میدیدم که گول ظاهر پسرارو خورده بودن. -باشه عزیزم.حرف تودرست. توکه میدونی من دلم جای دیگه گیره. -اره. -درمورد ثمین چه نظری داری.؟ باهاش دوست بشم؟ -دختر خوبی به نظر میاد.اره چرا که نه. بعداز ناهار رفتم طرف اتاقم. خیلی خسته بودم. 2 ساعت خوابیدم بعداز بیدار شدنم یه زنگ زدم به نگین. -سلام چطوری؟ -سلام .بد. -چرا ؟اومدید تهران؟ -اره.از دست این پسر داییم یاشار. -چرا؟ -حالم ازش بهم میخوره. چرا؟ -چرا ودرد.مرض چراگرفتی؟همین یه کلمه رو بلدی چرا چرا چرا.؟ -حالا چی شده که اینهمه عصبانی هستی؟ -باران باران نمیدونی این یاشار چقدر عوضیه. -چرا؟ -باز گفت باز گفت قطع میکنما. -ببخشید. اخه تو کامل صحبت نمیکنی. -از اون موقعی که مارسیدیم داره باچشماش منو میخوره. -خب نوش جونش. -اه اه اه اه اه.دیوونه. -خودتی.نباید حساس بشی. -اگه جای من بودی این حرفو نمیزدی.کارنداری .باید برم. -نه عزیزم مواظب خودت باش.لولو نخوردت.بای -اه اه اه اه.مگه دستم بهت نرسه.بای

دروغ شیرین(قسمت آخر)

دروغ شیرین(قسمت آخر)

آرتام نگام کرد و گفت:

- حتما نتونسته هضمش کنه و خواسته زهرشو بریزه...

- دلم براش میسوزه... فدای دروغ های عمه و مهری شد...

- پس همه چی رو فهمیدی؟

- آره... تو نبودت مهری هم اومد باهام حرف زد...

یاد حرفای آخرم با مهری افتادم...



*********************


رومو برگردوندم تا برم تو بیمارستان که صدای آخ گفتن مهری متوقفم کرد... نگاهش کردم... یه دستش روی زمین بود و یه دستش روی شکمش... خدای من... بچه ش...

از استرس زیاد با پام روی زمین ضرب گرفتم... یه ربعی میشد که دکتر نخعی رفته بود بالا سرش... اگر اتفاقی براش بیفته چیکار کنم؟ با کنار رفتنِ پرده و ظاهر شدن دکتر نخعی از دیوار جدا شدم و رفتم جلو...

- حالش چطوره؟

- خوبه... چیز خاصی نبود... بخاطر فشار عصبی اینطوری شد ولی به محض تموم شدن سرمش میتونه بره...

نفس آسوده ایی کشیدم و بعد از تشکر از دکتر رفتم بالا سرش... چشمای نیمه بازشو بهم دوخت و خواست چیزی بگه که پیش دستی کردم و گفتم:

- نمیخواد چیزی بگی... فعلا باید استراحت کنی....

قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش روی صورتش راه باز کرد... ترجیح دادم از اورژانس برم بیرون ولی دلم براش میسوخت... برای آروم کردنش گفتم:

- نگران نباش... من خیلی وقته که گذشتمو فراموش کردم... دیگه کسی به اسم کاوه برام مهم نیست... البته اینم برام مهم نیست که بین شما دو تا چی میگذره... این چیزی بود که خودت انتخاب کردی و باید تاوانشم بدی... اما مطمئن باش که من با خراب کردن زندگیه دیگران برای خودم زندگی نمی سازم...

پوزخندی زدم و ادامه دادم:

- چون من مثل تو نیستم...

رومو برگردوندم تا برم بیرون که صداش متوقفم کرد:

- آناهید... منو میبخشی؟

بدون اینکه برگردم گفتم:

- نمی دونم...شاید یه روزی انقدر مهربون بشم که ببخشم ولی هیچ وقت فراموش نمیکنم...

با همه ی این اتفاقات باید یه چیزی رو بهش میگفتم... برگشتم و تو صورتش نگاه کردم:

- ولی ازت ممنونم چون آرتامو از تو دارم...

و دیگه منتظر جوابی نموندم و رفتم بیرون...



**************



وقتی کل داستانو خلاصه براش تعریف کردم، لبخندی زد و گفت:

- منو بگو فکر میکردم صبح به خاطر کاوه از خونه رفتی بیرون.

- تازه براشون یه یادگاری هم از طرف جفتمون فرستادم...

- پس فکر همه جا رو کرده بودی و دیروز بعد از حرفام چیزی نگفتی؟

اخمی کردم و گفتم:

- تو چطور تونستی اون حرفا رو بهم بزنی؟

- همه ش تقصیر اون بردیای دیوانه ست... شبی که رسیدم، رفتم خونه ش... چون حالم خوب نبود باهاش دردو دل کردم و همه چی رو بهش گفتم... اونم مثلا اومد راهکار یادم بده گفت اون حرفا رو بزنم... اگر تو دوستم داشته باشی یه اعتراضی میکنی... پسره ی خل و چل فکر کرده چون دوست دختر خودش با هرسازش میرقصه تو هم همینطوری...

- اووم... پس سر و گوش دکتر زرافشانم میجنبه؟ ولی با این حال اگر حرفای دیشبش نبود شاید من امروز اینجا نمیومدم...




****************



صدای زنگ گوشیم بلند شد... این سومین بار... چقدر هم سمجه...

کلافه از جام بلند شدم و از خلوتم دل کندم... نگاهی به شماره نا آشنا انداختم... بعد از کمی تعلل دکمه ی سبز رو فشردم:

- الو؟

- دکتر زند؟

- بله خودمم.. شما؟

- سلام... بردیام... بخشید دیر وقت مزاحمتون شدم...

با لحنی متعجب و کشدار گفتم:

- خواهش میکنم... اتفاقی افتاده؟

- راستش اتفاق که افتاده... ولی

صاف نشستم و گفتم:

- دارین نگرانم میکنین... چی شده؟

- امم... امشب آرتام اومده بود اینجا پیش من.راستش زیاد رو به راه نبود ... سر همین قضیه ی نامزدیتون...خیلی پریشون بود. میگفت تصمیمتون رو گرفتین و میخواین همه چی رو بهم بزنین...

از اینکه انقدر خونسرد داشت حرف میزد کلافه شدم و سریع رفتم میون حرفش:

- خب؟

دوباره آروم گفت:

- سعی کردم با حرف زدن یه ذره آرومش کنم که...

- تو رو خدا حرف بزنین... من دارم سکته میکنم...

- یکی به اسم کاوه زنگ زد و یه حرفایی بهش زد که از کوره در رفت... بعدم تا رفتم براش یه لیوان آب بیارم از خونه زد بیرون. مجبور شدم به بهونه ی کار زنگ بزنم خونه شون ولی گفتن هنوز برنگشته... واقعیتش من یه کم نگرانم آخه یه مقدار مشروب خورده بود و با اون اعصاب خرابش میترسم کار دست خودش بده...

نگران پرسیدم:

- کاوه؟؟؟!!!! نفهمیدین چی بهش گفت؟

- متاسفانه حرفاشونو نشنیدم ولی هر چی بود خیلی عصبانیش کرد. الان...

دوباره حرفشو قطع کردم:

- خیلی مشروب خورده بود؟

- تقریبا...

دلم هری ریخت... انگار فهمید خراب کرده چون سریع گفت:

- البته تا وقتی که پیشم بود حالش خوب بود.

دستپاچه شده بودم. حرفاش نگرانم کرده بود. صدای بردیا منو از فکر کشید بیرون:

- میدونین کجا ممکنه رفته باشه؟

- نه... نکنه براش اتفاقی بیوفته...

حال دگرگون منو درک کرد برای همین گفت:

- بهتره زود تر پیداش کنیم. من الان زنگ میزنم به چند نفری که احتمال میدم رفته باشه اونجا. شمام اگه میتونین خبری ازش بگیرین. تا زودتر بفهمیم کجا رفته.

خواستم گوشی رو قطع کنم که گفت:

- آناهید خانوم؟؟

- بله؟

- حالا که بحث به اینجا کشید بذارین یه چیزی رو بهتون بگم... هیچوقت تو این چند سال آرتامو اینجوری ندیده بودم... خیلی دوستتون داره... من یه پسرم و اینو خوب میفهمم. توی این مدتی که با هم بودین من یه آرتام جدیدو دیدم. امشب نبودین حالشو ببینین وگرنه دیگه به جدایی فکر نمیکردین. درسته که تصمیم گیرنده شمایین ولی امیدوارم اشتباه نکنین. خداحافظ...

به گوشیه توی دستم خیره شدم... وقتی دیروز انقدر راحت حرف از جدایی زد باورم شده بود که همه چی تمومه ولی این حرفا... لبخندی روی لبم نقش بست...




****************



- هیچ وقت بی خبر نرو...

دستشو انداخت دور کمرمو منو به خودش نزدیک کرد...

- تو جون بخواه عزیزم ...

سرمو بیشتر به سینه ش فشردم و چشمامو با لذت بستم... واقعا تو این لحظه خوشبختی رو احساس میکردم... الان مهری و کاوه هم از ایران رفتن... فقط میتونم بگم امیدوارم که خوشبخت بشن... فکر کنم یادگاری ایی که برای بچه شون خریدم به دستشون رسیده باشه...

چشمامو باز کردم اما با دیدن چیزی که روبروم بود هینــــــــــی گفتم و خودم از بغل آرتام کشیدم بیرون...

با چشمایی که از تعجب گرد شده بود نگام کرد و پرسید:

- چیه؟

به گلدون شکسته ایی که گوشه ی اتاق بود اشاره کردم و گفتم:

- چرا این شکسته... میدونی با چه علاقه ایی اونو خریدم؟

بلند خندید...

- جنجال نداره که... همین امروز میریم یکی دیگه برات میخرم...

همینطور با اخم نگاش میکردم که یه دست انداخت زیر زانوهامو و دست دیگه شو دور کمرم حلقه کرد و از زمین بلندم کرد:

- البته بعد از یه کوچولو خوابیدن... من این مدت اصلا درست و حسابی نخوابیدم.


دروغ شیرین12


سریع یه قدم رفتم عقب و بازمو از بین دستاش که حالا فشارشون کمتر شده بود، کشیدم بیرون... آرتام چند قدم اومد جلوتر و رو به کاوه گفت:
- میشه بگی دقیقا با زن من چیکار داری؟
قبل از کاوه من زودتر رفتم طرفش و گفتم:
- چیر مهمی نبود... بیا بریم پیش بقیه.
آرتام نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره به کاوه نگاه کرد... خیلی عصبانی بود:
- اگر یه بار دیگه دور و بر آناهید ببینمت مطمئن باش رعایت هیچی رو نمیکنم.
کاوه پوزخندی زد و گفت:
- چیه میترسی بخاطر علاقه ایی که به من داره ولت کنه؟ خوبه خودتم می دونی که آناهید دوسـ
مشتی که آرتام حواله ی فکش کرد نذاشت ادامه بده... از اتفاق پیش اومده هنگ کردم...کاوه با مکث صورتشو که بخاطر شدت ضربه به سمت راست خم شده بود برگردوند طرفمون... بعد از چند لحظه نگاه کردن تو چشم های هم جواب کار آرتام و با یه مشت زیر چشمش داد... جای انگشترش روی صورت آرتام خراش کوچیکی ایجاد کرد... همین کافی بود که آرتامو عصبانی تر بکنه... یقه شو گرفت و کوبیدش به یکی از ستون های اتاقک که صدای وحشتناکی ایجاد کرد و باعث شد شیحه ی اسبی بلند بشه...
الان وقت ترسیدن نبود... باید قبل از اینکه آبرو ریزی بشه از هم جداشون میکردم... سریع رفتم طرفشون. بازوی آرتامو کشیدم و گفتم:
- ولش کن... خواهش میکنم ادامه ندین.
آرتام هیچ حرفی نزد و فقط برای لحظه ی کوتاهی نگام کرد... از عصبانیت نفس نفس میزد... با دیدن زخم کوچیک روی گونش دلم گرفت و بغض کردم... نگاهش پر از رنجش بود... کاوه از فرصت استفاده کرد و یقه شو از بین دستای آرتام کشید بیرون... رومو برگردوندم و به کاوه که زیر چونش قرمز شده بو، گفتم:
- برو بیرون.
در حالی که به آرتام نگاه میکرد گفت:
- چرا برم؟ چرا بهش نمیگی که هنوزم منو دوست داری
آرتام دوبار خواست بهش حمله کنه که رفتم روبه روش و با دستی که روی قفسه ی سینه ش گذاشتم مانعش شدم... قلبش چقدر تند میزد... از بین دندونای بهم چسبیده ش گفت:
- دهنتو ببند عوضی...
- کاوه: حقیقت تلخه... تا کی میخواین خودتونو گول بزنین؟ آناهید هر کاری بکنه بازم نمیتونه منو فراموش کنه...
- خفه شو کاوه... برو بیرون.
کاوه لبخند زد و کمی سرشو کج کرد:
- چشم... تو امر کن...
رفت سمت در... قبل از اینکه بره بیرون گفت:
- فرصت خوبیه برای خداحافظی کردن...
بعد از رفتنش به آرتام نگاه کردم... از عصبانیت تند تند نفس میکشید... روی گونش دو تا زخم کوچیک کنار هم بود که یکیش خونریزی بیشتری داشت... دستمالی از تو جیبم در آوردم و خواستم بذارم روی زخمش که صورتشو کنار کشید
- صورتت زخم شده...
سرشو برد عقب و بجاش دستمال رو از دستم کشید و گذاشت روی زخمش... چشماش از درد جمع شد... روشو برگردوند و رفت سمت اتاقک و وزنشو انداخت روی دستش که لبه اتاقک گذاشته بود... هنوزم نفس هاش نا منظم بود...
رفتم کنارش... چشمش به کره اسب بود و حواسش جای دیگه... زیر چشمش قرمز شده بود... اگر کمپرس یخ نذاره کبود میشه... احساس یه گناهکار و داشتم... واقعا چرا اجازه دادم کاوه بغلم کنه؟ با اینکه ازش خجالت میکشیدم ولی دلم طاقت نیاورد و دستمو روی بازوش گذاشتم:
- بیا بریم روی زخمت یخ بذارم...
هیچی نگفت...
میخوای از اینجا بریم؟
- ....
- آخه چرا باهاش درگیر شدی؟
پوزخندی زد و گفت:
- ناراحتی؟
- معلومه که ناراحتم... ببین چه بلایی سر صورتت آوردی... حالا راضی شدی؟ از تو توقع ندارم اینطوری رفتار کنی...
عصبی نگام کرد و گفت:
- به من نگاه کن... بهم میاد اهل دعوا باشم؟ ولی آدم یه ظرفیتی داره... چه معنی داره تا تنها میشی اون بدو بدو بیاد سراغت؟
یه ذره نگام کرد و پرسید:
- اصلا چی بهت میگفت؟
با یادآوری حرفاش اخمی روی پیشونیم نشست:
- هیچی...
- بخاطر هیچی اونطوری بهت چسبیده بود و تو هم مخالفتی نداشتی؟
شوکه نگاش کردم... معلوم بود از حرفی که زد، پشیمونه...کلافه گفت:
- درسته من با فرهنگ دیگه ایی تربیت شدم ولی نمیتونم ببینم کسی با منظور بهت دست میزنه... اون حتی نگاهاشم منظور داره...
- خیلی خب... آروم باش.
- چطور آروم باشم؟... پسره تو روی من نگاه میکنه و میگه تو...
بهش حق میدم عصبانی باشه... کاوه دیگه شورشو درآورده... سرشو چند باری عصبی تکون داد و گفت:
- شایدم حق با اونه...
دلخور گفتم:
- میفهمی چی میگی؟
زل زد تو چشمام و با صدایی که سعی میکرد پایین نگه ش داره گفت:
- آره میفهمم... این توایی که خودتو زدی به ندونستن...کم آوردم... خسته شدم... میفهمی؟ خسته... از این رفتارهای پرتناقضت که آدمو گیج میکنه و نمیدونم کدومش درسته خسته شدم... از نگاهات که هر لحظه یه مدله... از بلاتکلیفیه خودم... نباید از اول این نمایش و راه مینداختیم.... نباید میذاشتم کار به اینجا بکشه... تو هر دفعه داری منو با اون مقایسه میکنی... شاید به زبون نیاری ولی من نگاهاتو به اون میبینم... درسته حرفی نمیزنم ولی برام خیلی سخته... من دوست دارم... اینو بفهم... حالام این توایی که باید تکلیفتو مشخص کنی چون من خیلی وقته با خودم رو راست شدم... میدونم از زندگیم چی میخوام...
زل زد تو چشمام و گفت:
- تو رو میخوام...
امروز چه خبر بود... شوکه شده بودم ولی ازخوشحالی... باورم نمیشد این حرفا رو بزنه... فقط به چشماش نگاه میکردم تا مطمئن بشم حرفاش راسته... وقتی دید هیچ عکس العملی نشون نمیدم، سرشو برد بالا و چند لحظه ایی به سقف خیره شد... نفسشو پر صدا فرستاد بیرون... و دوباره بهم نگاه کرد... یه ذره آرومتر شده بود:
- اما اینم میدونم که دوست داشتن یه طرفه نمیشه... تو حق انتخاب داری و بهت حق میدم هنوزم کاوه رو دوست داشته باشی... این یه بازی بود که من قواعدشو زیر پا گذاشتم... نباد علاقه ایی بوجود میومد ولی...
دهنم باز کردم تا چیزی بگم که انگشتشو گذاشت روی لبم:
- درسته گفته بودم تنهام ولی نگفته بودم که بهش عادت نکردم... یادت نره که از ترحم متنفرم... باید یه چیزی رو بدونی... یادته اونروز لب ساحل میخواستم یه چیزی بهت بگم؟... چند روز پیش وکیل خانوادگیمون بهم ایمیل زد... گفت بابام تمام زندگیشو اونور فروخته و نمیخواد برگرده... دیگه مجبور نیستی به این بازی ادامه بدی... خیلی راحت میتونیم همه چیز و بهم بزنیم...
خشکم زد... اینکه چند دقیقه پیش گفت دوستم داره ولی الان میگه همه چی تمومه... انگشتشو روی لبم کشید... معلوم بود فکرش جای دیگه ست... مثل من... یهو به خودش اومد... بی هیچ حرفی رفت سمت در اما قبل از بیرون رفتن گفت:
- هر تصمیمی بگیری بهش احترام میذارم ولی اینو بدون که اگر مهری زندگیه یه نفر و خراب کرد تو با رفتنت با کاوه دو نفر و از بین میبری...
و رفت...
مثل منگ ها وایستاده بودم و به در اصطبل نگاه میکردم... چند تا شوک تو یه ساعت... و بدترینش هم حرفای آخر آرتام بود...

با صدای alarm گوشیم از خواب بیدار شدم... باید میرفتم سرکار... زنگ گوشی رو که قطع کردم متوجه sms از طرف آرتام شدم... چقدر تو این سه روز که ندیده بودمش دلم براش تنگ شده بود... ذوق زده بازش کردم:
- سلام... من دو هفته بخاطر یه عمل میرم آلمان... ببخش که زودتر بهت نگفتم... یه دفعه پیش اومد.... فکر کنم اینطوری برای هر دومون بهتره باشه تا بتونیم تصمیم درستی بگیریم... مواظب خودت باش.
یخ کردم... یعنی چی رفته مسافرت؟ اونم دوهفته... با خوندن sms حسابی پکر شدم. از فکر اینکه دو هفته نمی بینمش دلم گرفت... دیگه حوصله نداشتم حاضر شم و اگر مجبور نبودم از جام تکون نمیخوردم... خیلی از دستش عصبانی بودم... میتونست زودتر بهم بگه... اصلا میتونست زنگ بزنه و ازم خداحافظی کنه...نه اینطوری...
یاد اون روز تو خونه ی عمه افتادم... وقتی برگشتم تو ویلا تصمیم داشتم با آرتام حرف بزنم ولی جو توی ویلا، سکوت و اخم های معنی دار نشون از این بود که همه متوجه مشاجره ی بین آرتام و کاوه شدن... کما اینکه زخم روی صورت آرتام و کبودیه فک کاوه تابلو بود... به نیم ساعت نکشید که بابا دستور رفتن و صادر کرد و همه برگشتیم جز خانواده ی عمه... بخاطر بودن بابا بیژن تو ماشین ما نتونستم با آرتام حرف بزنم... احساس میکردم چون من و آرتام هم خیلی ساکت بودیم همه فکر کردن که ما هم دعوا کردیم و نگران بودن که اوضاع بدتر نشه... بماند که کل راه به سکوت گذشت... بدتر از اون این بود که از لحظه ایی که منو دم در خونه رسوندن تا همین الان ندیدمش... دلم واقعا براش تنگ شده بود... انقدر بد اخلاق شده بودم که مامان و بابا هم فهمیده بودن و کمتر به پر و پام میپیچیدن... تمام این مدت به این فکر میکردم تو بیمارستان میبینمش که با sms امروزش نا امیدم کرد... دلم میخواست گوشیمو پرت کنم تو دیوار... با بی حالی از جام بلند شدم و لباس پوشیدم...
تمام مدت، سر کار انقدر عصبی بودم که نزدیک بود چند باری اشتباه کنم که خدا رو شکر زود متوجه شدم... از فکر اینکه الان توی بیمارستان نیست ناراحت میشدم... همیشه همین که میدونستم هست کلی بهم روحیه میداد ولی حالا... حوصله ی کار کردنم نداشتم... ایکاش شیفتمو عوض نکرده بودم... اگر از همون اول شبکاری میموندم الان انقدر به بودنش عادت نمیکردم...


********


هر روز که می گذشت دلتنگیه منم بیشتر میشد... بی حوصله شده بودم و تا بیکار میشدم میرفتم تو فکر...الان 5 روزه که ازش بی خبرم... تا حالا پیش نیومده بود چند روز نبینمش و فکر نمیکردم انقدر به بودنش عادت کرده باشم... همه ش احساس میکردم یه چیزی سرجاش نیست... بذار بیاد من میدونم و اون... بی معرفت حتی یه بارم بهم زنگ نزد حالمو بپرسه... فقط دو روز پیش که با بابا بیژن حرف زدم تونستم از بین حرفاش بفهمم که حسابی درگیره... تازه برای اینکه بابا بیژن به اتفاق بینمون شک نکنه کلی دروغم گفتم که بهم زنگ زده و حالمو پرسیده... نمی تونستم هم ازش بخوام شماره تماسی از آرتام بده... باز همین که فهمیدم حالش خوبه خودش خیلیه...
صبح تو بیمارستان مجبور شدم بخاطر اینکه با دکتر کشاورزی کار داشتم برم سراغش... با دانشجوهاش کلاس داشت... همه شون دور یه پیرزن که منو یاد شخصیت پسته خانم تو مدرسه ی مادربزرگ ها می انداخت، جمع شده بودن... یه گوشه ایستادم تا توضیحات دکتر تموم بشه... رو به پیرزن که خیلی هم با مزه بود گفت:
- خب مادر جان... چند تا سرفه کن...
- پیرزن یه ذره نگاهش کرد و گفت:
- سرفم نمیاد.
همه خندیدن... دکتر دوباره گفت:
- الکی سرفه کنه...
پیرزن خجالت زده خندید و سرشو انداخت پایین:
- روم نمیشه...
چقدر با نمک بود... دکتر رو به دانشجوهاش گفت:
- هرکی بتونه کاری کنه که ایشون سرفه کنه بهش نمره میدم... بالاخره بعد از تلاش چند تا از بچه ها پیرزن یا همون پسته خانم دو تا سرفه کرد... یکی از دانشجوها رو به من گفت:
- جای دکتر مهرزاد خالیه...
دکتر کشاورزی چند باری سرشو برای تایید تکون داد و گفت:
- اون وقت میشد مریض مورد علاقه ش...
لبخندی زدم و سریع کارمو انجام دادم... انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا اگر خودم هم نخوام آرتامو یادم بیارن... تازه بچه ها هم مدام از من حالشو می پرسیدن... سوار آسانسور شدم تا برم بخش ولی وقتی خواستم دکمه رو بزنم یه چیزی وادارم کرد تا دکمه ی کناری رو فشار بدم...

مهراوه با دیدنم از جاش بلند شد و با لبخند گفت:
- به به... ببین کی اینجاست...
- سلام عزیزم
- سلام به روی ماه بی معرفتت...
واقعا دختر مهربون و شیرینی بود... لبخند زدم و گفتم:
- میدونم بی معرفتم... تو دیگه به روم نیار.
- خوبی؟ چه خبر از دکتر مهرزاد؟ نیست اینجا خیلی سوت و کور... اگر کارهای تلنبار شده نداشتم نمی اومدم...
از کی هم داشت سراغ آرتامو میگرفت... من خودم تو بی خبری دارم دست و پا میزنم... بازم باید دروغ میگفتم...
- ممنون. اونم خوبه...
- کی میاد؟
- نمیدونم... فعلا که خیلی درگیره.
- امیدوارم موفق باشه... خوب. من منتظرم؟ مطمئنم که نیومدی منو ببینی...
- ای بابا... من چیکار کنم که یادت بره بی معرفتم؟
خندید و گفت:
- هیچی عزیزم... امرتو بگو.
- راستش کلید اتاق آرتام می خواستم...
منشی دکتر وزیری زودتر گفت:
- وا عزیزم درست نیست در غیابشون کلید اتاقو بگیرین... اگر میخواستن خودشون بهتون میدادن...
مهراوه نگاهی بهش کرد و گفت:
- عزیزم میشه وقتی در مورد چیزی اطلاع نداری حرفی نزنی؟ خود دکتر قبلا بهم گفتن که ورود دکتر زند به اتاقشون ایرادی نداره... چه باشن چه نباشن..
خندم گرفت... عزیزم گفتنشون از صد تا فحش بدتر بود...
- به هر حال من وظیفم بود بگم... امیدوارم بعدا برات دردسر نشه...
- شما نگران نباش...
و کلید یدکی که دستش بود رو داد بهم... ازش تشکر کردم و رفتم تو اتاق...
نمیدونم چرا فکر میکردم روی وسایل باید خاک نشسته باشه...شاید بخاطر اینه که احساس میکنم مدته طولانیه ندیدمش... هرچند بچه های خدمات نمیذارن اینجا کثیف بمونه... خوش بحالشون... اونا بیشتر از من حق پا گذاشتن به قلمرو آرتامو دارن...در حالی که به دور تا دور اتاق با دقت نگاه میکردم با قدم های کوتاه و نامنظم رفتم سمت میزش... تا به حال چند باری اومده بودم اینجا ولی با دقت به اطرافم نگاه نکرده بودم... روی صندلی نشستم... هوم... خیلی نرمه... روی میزش همه چیز مرتب قرار گرفته بود... تقویمی چرم که یه استوانه جهت نگه داری خودکار کنارش بود... یه سری کاغذ های مربوط به بیمارها... یه تلفن مشکی... دستمو جلو بردم و چند تا از کاغذ ها رو زیر و رو کردم... بی هدف چشم چرخوندم که نگاهم افتاد به کشوهای میزش... هر کاری کردم نتونستم جلوی حس کنجکاویمو بگیرم... اولین کشوی سمت راست رو باز کردم... توش یه عالمه پرونده بود... اولین پرونده رو در آوردم و نگاهی بهش انداختم و دوباره گذاشتمش سرجاشو کشو رو بستم... توی کشوی دوم یه شیشه ادکلن بود... درشو باز کردم چشمامو بستم و با اشتیاق بوی تلخش رو فرستادم توی ریه هام... چقدر دلم براش تنگ شده... بغضمو همراه با آب دهنم قورت دادم... ادکلنو گذاشتم سرجاش... یه پاکت کرم رنگ هم توی کشو بود... در پاکت و باز کردم... انگار عکس بود. با خوشحالی کشیدمش بیرون... با دیدن عکس دسته جمعیمون که اونروز برفی توی حیاطشون انداخته بودیم لبخندی روی لبم نشست... چه روز خوبی بود... از دیدن قیافم با اون صورت قرمز و موهای خیس خندم گرفت... از بالای عکس به توی کشو نگاه کردم یه سری خرده ریز مثل جاسوییچی، روان نویس، منگنه، مهر ، چند تا cd و یه بسته سوزن ته گرد... عکس و سرجاش گذاشتم وکشو رو بستم... حالا نوبت دو تا کشوی سمت چپ میز بود... بالایی رو باز کردم...
اولین چیزی که توجه مو جلب کرد یه جعبه کادوی صورتی رنگ بود که اتفاقا خیلی هم برام اشنا بود اما هر چی به مغزم فشار آوردم یادم نیومد کجا دیدمش... بی معطلی برش داشتم و بازش کردم... یه ساعت گرون قیمت بود... داشتم از فضولی میمردم که کی اینو بهش هدیه داده... ساعت و دراوردم و جعبه رو زیر و رو کردم ولی کارتی توش نبود... احساس خوبی نداشتم و به فرستنده که حتی نمیدونستم زنه یا مرد حسادت کردم... حدسم میگفت مرد نمیتونه باشه... اه... وقتی جنبه ندارم چرا فضولی میکنم... دوباره به ساعت نگاه کردم... شیک بود... ولی چرا دستش نمی انداخت؟ نا امید ساعت و برگردوندم تو جعبه و خواستم سر جای اولش بذارمش که تازه متوجه کارت پستالی شدم که مچاله شده گوشه ی کشو افتاده بود... بازش کردم:
« انقدر برام ارزش داری که نمیتونم با کادو به این کوچیکی نشونش بدم... با این حال این ساعت ناقابل و خریدم تا هر وقت دیدیش یاد من بیفتی که هر لحظه به یادتم...
دوست دارم
طناز»

اَی... حالمو بهم زد... آها... حالا یادم اومد. اون روز تو راهرو... این کادو دستش بود. دختره ی سبکه جلف... اصلا حالیش نیست که آرتام نامزد داره... تقصیر خودمه... اگر یه بار تو روش در بیام دیگه دور و بر آرتام آفتابی نمیشه. ببین چه راحتم ابراز علاقه کرده... اگر همه چی تموم بشه کلی ذوق میکنه. اونوقت هرکاری میکنه تا آرتامو بکشه طرف خودش. کاغد و پرت کردم رو میز.. همون بهتر که مچاله شده... از فکر اینکه آرتام از این کار طناز خوشش نیومده و کارت و مچاله کرده لبخند زدم... اما چرا کادوش رو دور ننداخته؟ لابد از ساعت خوشش اومده و ملاحضه ی منو کرده... شایدم نخواسته کسی بو ببره تا سر فرصت ازش استفاده کنه... سرفرصت... یعنی بعد از بهم زدن نامزدی... سرمو تکون دادم تا این فکرای مالیخولیایی از کله م بره بیرون... هر چند که به مالیخولیایی بودنش شک دارم.
دوباره نگاهی به توی کشو انداختم... یه سری کاغذ بود که دسته دسته بهم منگنه شده بود... یکی شو کشیدم بیرون... لیست وسایل اتاق عمل بود... بعدی رو نگاه کردم... لیست پرسنل جدید بود... به تاریخش نگاه کردم...مال دو ماه پیش بود...حتما لیست ورودی های هم زمان با منم اینجا هست... فضولیم گل کرد ببینم چند نفر با من اینجا مشغول شدن... با یه ذره گشتن پیداش کردم... به اسامی نگاه کردم... با دیدن اسم بعضی ها تعجب میکردم... چند ماه پیش انقدر از نظر روحی داغون بودم که به دور و برم توجهی نداشتم... فکر میکردم بعضی ها که با من اومدن سابقه ی بیشتری دارن... روی اسم بعضی ها خط کشیده شده بود... حالا واسه ی چی نمی دونم... خیلی ها رو هم اصلا نمیشناختم... رفتم صفحه ی بعدی و متوجه اسم خودم شدم که دورش خط کشیده بود و جلوش هم نوشته بود « اخمویِ بد اخلاق»
لبخند تلخی نشست روی لبم... یاد اولین دیدارامون افتادم... حق داشت... حالت ابروهام طوریه که صورتمو جدی نشون میده و بغیر از اونم همیشه یه نیمچه اخمی روی پیشونیم هست... کشو رو به حالت اولش در آوردم و بستمش... کشوی بعدی قفل بود... هر کاری کردم باز نشد... حالا دیگه کادوی طناز و فراموش کردم و فکرم درگیر کشوی قفل شده بود... شاید وسایل کاریه.. شایدم پرونده های مهم... آره همینطوره... با فکرای بی خود خودتو اذیت نکن دختر. نفس عمیقی کشیدم و دوباره به دور تا دور اتاق نگاهی انداختم... اسم تایپ شده ش روی یکی از برگه های رو به روم توجهم رو جلب کرد... آرتام مهرزاد... فامیلیش واقعا برازندشه... تو وجودش پر از مهربونیه... انگشتمو روی اسمش کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:
- کجا رفتی؟
فکر نمیکردم انقدر دوسش داشته باشم... یعنی تا حالا بهش فکر نکرده بودم... همیشه کنارم بود و اینکه یه روز بره برام دور از تصور بود... جالبه... خوبه از اول گفته بودیم همه چی صوریه...
یاد حرفای اون روزش افتادم... گفت دوستم داره... نیشم تا بنگوش باز شد... تو عالم خودم بودم که با صدای در یه متر از جام پریدم... قلبم مثل گنجشگ میزد... چته دختر... نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- بفرمایید...
با دیدن یکی از نظافتچی های بیمارستان لبخند زدم...
- دکتر زند؟
- بله؟
- پایین تو محوطه یه نفر کارتون داره...
- با من؟ کیه؟
- منم ندیدمش... خانم رضوانی گفت بهتون بگم...
سری از روی تشکر تکون دادم... سریع کارمو تموم کردم و رفتم پایین... نمیدونستم کیه که میخواد منو ببینه... البته یه حدس داشتم اونم کاوه بود... امکان داشت اومده باشه تا باز همون حرفای تکراری رو بزنه... تو این چند روز مرتب sms میده و زنگ میزنه که جوابشو نمیدم...
جلوی در ایستادم و سر چرخوندم تا کسی رو که کارم داره پیدا کنم... در کمال ناباوری مهری رو دیدم که روی یکی از نیمکت ها نشسته بود و اشاره کرد که برم پیشش... چه پررو... یه لحظه خواستم برگردم و ضایعش کنم ولی حس فضولیم مانعم شد... رفتم تا ببینم برای چی تا اینجا اومده... این اولین باریه که بعد از بهم خوردن دوستیمون با هم تنها صحبت میکنیم... تازه من یه تسویه حسابم باهاش دارم... هر قدم که بهش نزدیکتر میشدم به این فکر میکردم که چه حرفایی بزنم تا دلم یه کم خنک شه... شاید اگر حرفایی که کاوه بهم زده رو بگم، بفهمه که زندگیش روی هواست...
تا رسیدم بهش سریع از جاش بلند شد... ابروهام از تعجب رفت بالا... مهری و ادب... دستشو آورد جلو و با ناز گفت:
- سلام آناهید جان...
چشمامو ریز کردم... یه نگاهم به دستش بود و یه نگاهم به چشماش... وقتی دید دستامو از تو جیبم در نمیارم دستشو کشید عقب و گفت:
- ببخشید مزاحمت شدم... راستش نمیخواستم بیام تو محیط کارت
حرفشو نیمه کاره قطع کرد و با اشاره به نیمکت کنارمون گفت:
- میشه بشینیم؟
- راحتم
- آخه حرفام طولانیه...
- گفتم راحتم...
- خواهش میکنم... من اونطوری راحت تر میتونم حرفامو بزنم...
چشم غره ایی بهش رفتم و نشستم... اما بجای نگاه کردن به مهری، زل زدم به آدمای روبروم که در حال رفت و آمد بودن. صدای مهری رو شنیدم:
- داشتم میگفتم... اگر چاره داشتم اینجا مزاحمت نمیشدم... میدونستم حاضر نمی شی جای دیگه منو ببینی و باید تو عمل انجام شده قرارت بدم...
با شنیدن حرفاش و مودب حرف زدنش پوزخندی روی لبام نقش بست که مهری دید و سریع گفت:
- البته حق داری...
باز خوبه میدونست... ولی من مهری رو میشناسم... الکی با کسی مهربون نمیشه... چپ چپی نگاش کردم که سرشو انداخت پایین:
- چی میبینم؟ تو و خجالت؟ فکر نمیکنی زیادی عجیبی؟
چیزی نگفت...
- برای چی اومدی اینجا؟
سرشو آورد بالا و گفت:
- میگم... ولی حرفام یه ذره طولانیه...
- من زیاد وقت ندارم
- خواهش میکنم...
مهری اون موقع هایی که با هم صمیمی بودیم خیلی قربون و صدقم میرفت که می دونستم همه ش الکیه و برای تملق و چاپلوسی اون حرفا رو میزنه ولی الان...
- بگو... فقط سریع
- در مورد زندگیمو و خانوادم همه چی رو میدونی... قبلا بهت گفته بودم که پدرم مارو وقتی بچه بودم ترک کرد...
قبلا ازش شنیده بودم که پدرش اونا رو بخاطر خیانت مادرش ترک کرده بود... البته پسرشو با خودش برده بود و مهری رو گذاشته بود برای زنش... مثلا بچه ها رو تقسیم کرده بودن... مادره هم انقدر سرگرم بود که توجهی به تنها دخترش نداشت...
- مادرم که اصلا حواسش بهم نبود و فکر میکرد همین که کلی پول بهم میده کافیه... اصلا نمیدونست من از صبح تا شب چیکار میکنم... با کی میگردم... چی احتیاج دارم... میفهمی این برای یه دختر مثل من که تو سن بلوغ بودم و باید خط قرمزها رو میشناختم یعنی چی؟ من حتی نمیدونسم کدوم کارم درسته و کدوم غلط... میدونی در آنِ واحد با چند تا پسر دوست بودم... میدونی چند بار نزدیک بود از سر بچگی خودمو به یه پسر تسلیم کنم؟؟؟ یکیش هم همون رضا بود که تو جلومو گرفتی... یادته؟ اگر با تو آشنا نشده بودم معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد... بابامم که بین من و مهیار اونو انتخاب کرد و با خودش برد... انگار نه انگار که منم بچه ش بودم... همیشه به این فکر میکردم که چرا بابام منو انتخاب نکرد؟ چرا مهیار؟... احساس میکردم زیادیم... تا از مامانم درخواست میکردم بریم بیرون میگفت اینهمه پول تو دست و بالته خودت برو بیرون کیف کن... از اینکه پولدار بودیم متنفر بودم... یه دختر بودم پر از عقده... عقده ی اینکه یه نفر بهم توجه کنه... بهم محبت کنه... ولی اخلاق خوبی نداشتمو و ندارم... بالاخره بچه ی همون زنیم که به زمین و زمان فخر میفروشه... وقتی داشتم رشد میکردم همیشه یه چشمم به مامانم بود... اون موقع که هر روز با یه دوست پسر تازه میدیدمش... یا کادوهایی که براش میفرستادن...وقتی محبتاشون و میدیم... حتی وقتی چند باری چند تا از دوست پسراش به هوای دستمالی کردنم منو تو بغلشون میگرفتن و به مامان میگفتن( چه دختر نازی... کپیه خودتو) همه ش پیش خودم میگفتم حتما چون مثل اونم به منم توجه میکنن و برام کادو میخرن... مثل اون لباس میپوشیدم... مثل اون برخورد میکردم... حتی مثل اون فکر میکردم... دریغ از این که شخصیتم کم کم داره شکل میگیره و من دارم میشم لنگه ی اون...
نفس عمیقی کشید... سرشو آورد بالا و نگاهم کرد:
- یادته که هیچ کس تو دانشگاه باهام دوست نمیشد؟ تنها تو بودی که دست دوستیمو رد نکردی و منو با این اخلاق گندم قبول کردی... خیلی دوست داشتم... خیلی برام مهم بودی... تو روزای اول دوستیمون انقدر خوشحال بودم که حد نداشت... انگار دنیا رو بهم داده بودن... حالا خواهری رو داشتم که همیشه آرزوشو میکردم... هرچند که بلد نبودم بروز بدم و کارام مصنوعی بود... من از مامانم یاد گرفته بودم که با زبون بازی آدما رو کنار خودم نگه دارم... بعضی وقتا که میدیدم با بقیه ی بچه ها مثل من رفتار میکنی حسودیم میشد و حرص میخوردم... میخواستم فقط دوست من باشی... میخواستم مثل من باشی...
به نقطه ی نامعلومی خیره شد و ادامه داد:
- تا اینکه یه روز به اصرارت قبول کردم که منو تا خونه برسونی و اونجا برای اولین بار کاوه رو...
بعد از چند دقیقه مکث ادامه داد:
- از اینکه تمام توجه تو به اون بود ناراحت شدم... وقتی کاوه رو دیدی خوشحال بودی... خیلی خوشحال... اول از کاوه بدم اومد... دست خودم نبود... وقتی قرار بود یه چیزی داشته باشم باید تمام و کمال مال من میشد... مثل مامانم... روزای اول از اینکه باهاتون بیام زیاد راضی نبودم... وقتی محبت های کاوه رو میدیدم ناراحت میشدم اما به مرور زمان حس حسادتم نسبت به تو تحریک شد... کاوه انقدر بهت محبت میکرد که دلم خواست جای تو باشم... حالا دیگه از تو بدم میومد... همه ش به این فکر میکردم چرا همه تو رو دوست دارن... چرا کاوه انقدر بهت محبت میکنه... چرا یکی مثل کاوه به من محبت نمیکنه... اصلا چرا خود کاوه بهم محبت نمیکنه...
اون موقع با فرشید دوست شدم... یادته؟ فرشید خیلی قربون و صدقم میرفت ولی مثل کاوه نبود... اون سنگ خودشو به سینه میزد... میخواست از منم استفاده کنه و بره... همه ش اونو با کاوه مقایسه میکردم... وقتی به خودم اومدم که دیدم تمام ذهنم پر شده از کاوه... دیگه دلم نمیخواست با هم ببینمتون...
تصمیم گرفتم بیشتر با کاوه صمیمی بشم... بخاطر همینم به بهانه ی تنهایی چند باری دلتو به رحم آوردم که منو دعوت کردی تو محفل های خانوادگیتون... همونجا فهمیدم که عمت از تو خوشش نمیاد... نگاه ها و حرفاش داد میزد... تا اینکه...
ساکت شد... اخم عمیقی روی پیشونیش نشسته بود:
- عمت تو یکی از مهمونی ها بهم گفت که اگر میتونم بیرون ببینمش... تعجب کردم ولی رفتم ببینم چیکارم داره... فهمیده بود پسرشو دوست دارم... میگفت نگاه هامو به کاوه دیده... اولین نفری بود که اینو فهمیده بود... گفت اگر کاوه رو میخوام باید تو رو از میدون بدر کنم... اصلا به این وصلت راضی نبود و تو رو در حد پسرش نمیدونست... میگفت از نظر مالی خیلی پایین ترین ولی من بهشون میخورم... اینجا بود که برای اولین بار از پولدار بودنمون خوشحال شدم... انقدر کاوه رو میخواستم که چشممو روی همه ی محبت هات بستم و قبول کردم... عمت گفت فقط باید ذهنیت کاوه رو نسبت به تو خراب کنم و بغیر از اون کوچک ترین اتفاقی که بین شما میفته رو بهش بگم... منم از خدا خواسته به حرفش گوش دادم... زوم کردم روت... حتی خیلی روزا تعقیبت میکردم... تا اینکه تو رو با میلاد دیدم... انقدر ساده بودی که باور کردی تصادفی همدیگرو دیدیم و همه ی ماجرا رو برام تعریف کردی و این شد همون موقعیتی که دنبالش بودم... اگر بدونی چقدر خوشحال بودم... همه چی رو برای عمت تعریف کردم و اونم قول داد این ماجرا رو به کسی نگه که اگر قضیه لو بره نمیتونیم کاری انجام بدیم... اون تو خونه زیر آب تو رو میزد و منم تو حرفام با کاوه تایید میکردم... همه چی درست پیش رفت و کاوه شک کرد... اون روز که گفتی میخوای بری و برای نامزد میلاد حلقه بخری بهترین فرصت برای تبدیل شک کاوه به یقین بود... وقتی دیدتون اومد پیش من... داغون بود طوری که دلم براش سوخت... اونم مثل تو بی گناه بود... بی گناهی که از نظر من گناهکار محسوب میشد... گناهشم این بود که بجای من عاشق تو بود...
مهری داشت گریه میکرد... ولی من مثل یه مجسمه نشسته بودم و به روبه روم خیره شده بودم...
- اونشب که کاوه رو دیدم تا تونستم ازت بد گفتم و کلی داستان چرت و پرت سرهم کردم... اما کاوه هنوزم دودل بود... میگفت نمیذاره این اتفاق بیفته... دیدم اینطوری نمیشه و این تویی که باید یه کاری کنی تا ازت متنفر بشه... ذهنیت تو رو نسبت به پسرا بد کردم... یادته؟؟؟ هی زیر گوشت خوندم کاوه هم مثل همه ی پسراست... اول زیر بار نمیرفتی ولی انقدر گفتم تا راضی شدی با امتحان کردنش بهم ثابت کنی ولی...
کاوه با اون sms نابود شد... تو ندید ولی من دیدم...
پریدم وسط حرفش:
- چرا اینارو میگم؟
- فقط گوش کن... وقتش بود که خودی نشون بدم... به هوای دلداری مدام بهش زنگ میزدم و میگفتم آناهید لیاقت تو رو نداره... گفتم دور و برشو نگاه کنه، دخترایی رو میبینه که خیلی بهترن و تازه اونو دوست هم دارن... گفتم خیلی راهها هست تا بتونه ازت انتقام بگیره... همین کافی بود تا به فکر انتقام بیفته و منو انتخاب کنه... اینکارم کرد... نمیدونی چقدر خوشحال بودم... به هیچ چیز جز کاوه و ازدواج باهاش فکر نمیکردم... حتی به آینده...
دستمالی ازتو کیفش درآورد و همونطور که اشکاشو پاک میکرد گفت:
- همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد... مراسم خواستگاری و قرار مدارها و تاریخ ازدواج... کاوه تاکید داشت تا روزی که خودش میگه کسی بویی از ماجرا نبره... منم که باید باهات مثل سابق رفتار میکردم تا وقتش... اونی که میخواستم شد... ازدواج کردیم... بعد تمام این ماجراها رفتیم سر خونه و زندگیمون و تازه فهمیدم چیکار کردم... تازه فهمیدم که کاوه کوچکترین علاقه ایی بهم نداره و خبری از محبت نیست... اتفاقا برعکس... طوری باهام برخورد میکرد که شک کردم نکنه مامانش چیزی گفته و ماجرا رو لو داده... با چه امیدی باهاش ازدواج کردم ولی براش فرقی با گلدون توی خونه نداشتم... داشتم دیوونه میشدم... حتی بیشتر شبا خونه هم نمیومد... انگار که اون جن بود و من بسم الله... کارم شده بود شب تا صبح گریه و التماس کردن... ولی همه ش که این نبود... عمت کم کم داشت خود واقعیشو نشون میداد... فکر کنم اون روز تو ویلا یه چشمه از کاراشو دیدی... همه ش سر کوفت... مطمئنم از ترس اینکه لج کنم و با لو دادن نقشه مون دوباره تو و کاوه رو بهم برسونم راضی شد بدون چون و چرا بیاد خواستگاری... خیلی تنها بودم... یه روز که به بن بست رسیده بودم رفتم خونمون... همه چی رو برای مامانم گفتم چون کس دیگه رو نداشتم... مسخره ست نه؟ راهنمای من تو زندگیم مامانم شد... یه زن عیاش... بعد از شنیدن حرفام گفت بی عرضم... نظرش این بود که با بچه میتونم کاوه رو پایبند خودم بکنم... ولی خبر نداشت که کاوه اصلا خونه نمیاد چه برسه به اینکه...
صورتش سخت شد:
- اما وقتی خوب فکر کردم دیدم راهی جز این ندارم... اگر همینطور ادامه میدادیم چند وقت دیگه کارمون به جدایی میکشید... تمام فکرم این بود که چطور نقشه مو عملی کنم چون کاوه صد سال سیاه راضی نمیشد بهم دست بزنه... بالاخره تصمیم گرفتم کاری کنم تا مست کنه... اینم ترفندهای زنونه میخواست... یه شب که اومد خونه دعوا راه انداختم و آخرشم انقدر اشک ریختم و مظلوم نمایی کردم که دلش برام سوخت و قبول کرد باهام شام بخوره... منم از خدا خواسته یه شام خوشمزه سفارش دادم و یه بطری ودکا هم به برنامه اضافه کردم... میخواست مخالفت کنه ولی تا دید بغض کردم کوتاه اومد... کاوه مثل خودت مهربون بود... ادای زنای روشن فکرو درآوردم و این اجازه رو بهش دادم تا از تو برام درد و دل کنه... اونم بخاطر حرف زدن و فکر کردن به تو اصلا نمیفهمید که داره زیاده روی میکنه... خیلی خورد تا جایی که برای اجرای نقشم کافی بود... کاری کردم که تحریک بشه و جوابم داد... بالاخره اونم مرده... ولی نمیتونی تصور کنی چه بر من گذشت... مدام اسم تو رو صدا میکرد... خیلی سخته که بدونی شوهرت توی رابطه با تو داره به یه نفر دیگه فکر میکنه...
و صدای هق هقش بلند شد... اما من کوچکترین حرکتی برای آروم کردنش انجام ندادم... خیلی سنگدل شده بودم... حداقل در مورد مهری اینطور بود... یه ذره آرومتر که شد، ادامه داد:
- اون شب هر چی که بود گذشت... صبح وقتی کاوه فهمید چیکار کرده میخواست منو بکشه... خیلی عصبانی بود... منم کم نیاوردم و گفتم که به زور بهم تجاوز کرده... هرچند باور نمیکرد ولی کاری هم نمیشد کرد... اتفاقی که نباید افتاد... شک داشتم که به این زودی حامله بشم... اونم با اولین رابطه ولی شد... نمیتونم بگم خدا صدامو شنید چون من لیاقتشو ندارم... میدونم خیلی پست و کثیفم ولی... ولی ایمان دارم که تو مثل من نیستی...
پرسشگرانه بهش نگاه کردم...
- میدونم کاوه بهت چی گفته... خودش بهم گفت... وقتی برگشتیم یه شب گفت که راضیت میکنه که باهاش بری و منو ترک میکنه...
دستامو گرفت و تند تند بوسید... هر چقدرم تلاش کردم نتونستم دستمو از بین دستاش بیرون بکشم... با اعتراض گفتم:
- ول کنه... این چه کاریه میکنی؟
- التماست میکنم... تمنا میکنم... اصلا هر کاری بگی میکنم.. هر چی که تو بخوای ولی با کاوه نرو... کاوه رو از من نگیر... ما داریم بچه دار میشیم... التماس میکنم...
از جام بلند شدم و دستمو از بین دستاش کشیدم بیرون...
- اون موقع که داشتی زندگیمو بهم میریختی باید به این روزا فکر میکردی... باید میفهمیدی که کاوه منو ول نمیکنه...
مهری اومد جلوی پام نشست و خم شد روی کفشامو بوسید... از تعجب زبونم قفل شد... با عجله نگاهی به دور و برم انداختم که خدا رو شکر کسی نبود... یه قدم رفتم عقب که مهری سرشو آورد بالا و همینطور که زار میزد ادامه داد:
- آناهید خواهش میکنم زندیگمو خراب نکن... من بد کردم تو نکن... نذار بچه ی منم مثل خودم عقده ایی بار بیاد... من تنهایی نمیتونم بزرگش کنم... التماس میکنم...
- بس کن... فکر کردی مثل قدیم احمقم که با دو تا قطره اشکت دلم به رحم بیاد؟ نه عزیزم... تو منو تبدیل به اینی کردی که الان هستم... یه دختر بی احساس و بی تفاوت...
واقعا بی تفاوت بودم؟؟؟ اونم بعد از دلتنگی های این چند روز؟
مهری هنوزم گریه میکرد...
- اگر کاوه ترکت کنه حق داره... بیشتر از اینا باید سرت بیاد...
رومو برگردوندم تا برم تو بیمارستان که صدای آخ گفتن مهری متوقفم کرد... نگاهش کردم... یه دستش روی زمین بود و یه دستش روی شکمش... خدای من... بچه ش...
بخاطر خواهش یکی از همکارا امشب باید بجاش کشیک وایمیستادم... با اینکه خسته بودم ولی بنظرم اینطوری برای خودمم بهتر بود... وقتی تو خونه میموندم هزار تا فکر خیال بد میومد تو سرم...
وقتی رسیدم بخش پری رو دیدم... خوشحال بغلم کرد... اون هیچی از حرفای آرتام نمیدونه... از وقتی برگشتن ندیده بودمش و حتی تلفنی هم با هم حرف نزده بودیم... لبخندی زدم و گفتم:
- سلام
- سلام دوستم... خوبی؟
مشکوک نگاهش کردم... از صورتش معلوم بود زیادی خوشحاله...
- من خوبم ولی فکر کنم تو بهتری
- من عالـــــــــــــــیم...
- خیر باشه... چیزی شده؟
دستی از پشت خورد روی شونم... شیما بود:
- هیچی بابا... تاریخ عروسیش مشخص شده. از سر شب بیچارم کرده. راستی سلام
- سلام.
- وای آناهید نمیدونی چقدر خوشحالم... افتاد برای اول تیر.
چقدر از خوشحالی پری خوشحال شدم... زوج خوبی بودن...
- تبریک میگم...
-پری: آماده باش که بعدی توایی...
باز داغ دلم تازه شد... ولی سعی کردم به روی خودم نیارم و به شوخی گفتم:
- فعلا که داماد ما فرار کرده...
- آره از هیراد شنیدم رفته آلمان... چه خبر ازش؟ باهات تماس گرفته؟
- خوبه... سلام میرسونه.
- شیما: چرا باهاش نرفتی خره؟ من بودم هر طور شده خودمو بهش میچسبوندم... اصلا میرفتم تو چمدونش قایم میشدم...
- پری: همچین میگه میرفتم تو چمدونش هرکی ندونه فکر میکنه لاغره... یه نیگا به خودت بنداز...
هر سه خندیدیم... پری حق داشت... شیما هیکل پُری داشت... چاق نبود ولی پر بود... شیما با خنده گفت:
- خوب رژیم میگرفتم... بالاخره ارزش داشت...
و رو به من کرد و گفت:
- اونوقت همون میشد ماه عسلتون
- پری: وا... مگه همه مثل تو هُلن؟ خوب ماه عسلم میرن به موقعش...
دستمو کشید و گفت:
- بیا بریم اناهید این مشکل منکراتی داره... هیرادم چند بار بهم تذکر داده باهاش نگردم..
شیما خودشو به ما رسوند و گفت:
- ایـــــش... خیلی هم دل شوهر جونت بخواد

یه ربعی میشد که تنها تو station نشسته بودم... یه دستمو گذاشته بودم زیر چونم و به کاغذ روبروم خیره شده بودم... با خودکاری که تو دست دیگم بود روی میز ضرب گرفتم... برگه ایی که جلوی صورتم تکون خورد باعث شد سرمو بالا بگیرم... پری بود:
- کجایی؟ یا خودش میاد یا نامه ش...
لبخند کم جونی زدم و پرسیدم:
- حالش چطوره؟
- چیز مهمی نبود... درد بعد از عمل.
سرمو چند باری به نشونه ی تفهیم تکون دادم و ساکت شدم... خیلی کلافم، همه ش احساس میکنم یه چیزی سر جاش نیست... یه چیزی کمه... خودکار تو دستمو بی هدف روی کاغد های روبروم به حرکت درآوردم... پری خودکار و از دستم کشید... معترض گفتم:
- چیه؟
- چته اناهید؟ حالت خوبه؟
- آره
- مطمئنی؟
- نه
نفسمو کلافه دادم بیرون و گفتم:
- نمیدونم.
- چیزی شده؟
دوست نداشتم با حرفام خوشیشو از بین ببرم... لبخندی تصنعی زدم و گفتم:
- نه... خب راستش یه ذره دلم گرفته...
- ولی من فکر نمیکنم یه ذره باشه... دلت براش تنگ شده؟
هیچی نگفتم چون میدونستم اگر حرف بزنم بغضم میترکه... بجاش سرمو انداختم پایین و با حلقه ی توی دستم بازی کردم... پری اومد کنارم نشست و دستامو بین دستاش گرفت...
- پس دلت تنگ شده... گفتم از سر شب تو خودتیا...راستش اگر دلتنگ نباشی عجیبه... اون انقدر مهربون هست که دخترا با یه سلام از روی ادبش هزار تا فکر و خیال میکنن... تو که دیگه جای خود داری... هر روز گذروندن وقتت با اون که مطمئنم بخاطر اخلاقش ساعت های شیرینی بوده چیز کمی نیست...
- خیلی فشار رومه... میدونی دلم چی میخواد؟
پری با تکون دادن سر پرسید چی...
- دلم میخواد یه اتاق پر از ظرف های شکستنی بهم بدن تا با شکستنشون یه ذره آروم تر بشم....
پری که از چیزی خبر نداشت برداشت دیگه ایی کرد. صورتمو بوسید و گفت:
- واقعا برات خوشحالم... از اینکه میدیدم درگیره کاوه ایی ناراحت میشدم ولی الان با این حرفایی که زدی... مطمئن باش آرتام ارزششو داره.
من به چی فکر میکنم و پری چی میگه... سر دوراهیه بدی گیر کردم... با غیبت آرتام به این نتیجه رسیدم که ممکنه بعد برگشتنش همه چی تموم بشه... اونوقتِ که تازه دردسر های من شروع میشه... با چه رویی دیگه میتونم سرمو تو بیمارستان بلند کنم... همین طناز برام دست میگیره... بغیر از اون چه جوابی دارم که به مامان و بابا بدم... اینبار دیگه چیزی به اسم آبرو براشون نمی مونه... اینبار حرفای فامیل کمرشون و میشکنه... اما اگر با کاوه برم خیلی چیزا درست میشه... هم میتونم اونور درسمو بخونم، هم اینکه دهن فامیل بسته میشه... مهری هم خودش قبول داره مقصره... دستی به پیشونیم کشیدم...
چیکار کنم؟
به صفحه ی گوشیم که مدام روشن و خاموش میشد خیره شده بودم. نمیخواستم جوابشو بدم... اگرم میخواستم جلوی مامان اینا نمیشد... خیر سرم اومدم تا دور هم با خانواده یه فیلم ببینیم و دو دقیقه به چیزی فکر نکنم... ولی ول کن نبود... بعد از یه ربع تصمیم خودمو گرفتم . به مامان اینا گفتم خوابم میاد و باید زودتر بخوابم... اونام اعتراضی نکردن... وقتی به اتاق رسیدم سریع درو بستم و بهش تکیه دادم. نفس عمیقی کشیدم و منتظر زنگ دوباره ش بودم. چند ثانیه ای منتظر موندم تا اینکه زنگ زد. خواستم سریع جواب بدم ولی انگشتم روی دکمه ی سبز خشک شد. دارم کار درستی میکنم؟ ولی بالاخره باید تصمیم خودمو میگرفتم. نباید بی گدار به آب میزدم... دکمه رو فشار دادم.:
- بله؟
- سلام عزیزم. چرا جواب نمیدی اینهمه زنگ زدم...
صمیمی حرف زدنش یه جوریم میکرد... حس عجیبی پیدا کردم. با این حال خیلی جدی گفتم:
- حرفتو بزن.
- با من اینجوری حرف نزن.
- گفتم حرفتو بزن عجله دارم باید سریع قطع کنم.
آروم گفت:
- فکراتو کردی؟
صداش پر از استرس بود...
- راجع به چی؟
چند ثانیه ساکت موند. صدای نفس عمیقش رو شنیدم:
- آناهید میدونی دارم راجع به چی حرف میزنم.
- نه... نمیدونم.
- تصمیمتو گرفتی که با من بیای یا نه؟
- همون روزم بهت گفتم این بحثو ادامه نده. من موندم تو چرا فکر میکنی من آرتامو ول میکنم، میام پیش تو که یه بار امتحانتو پس دادی... اگه زنگ زدی همینو بپرسی باید بهت بگم که من از اون روزی که ازدواج کردی دیگه حتی بهت فکرم نمیکنم.
ساکت موندم که جوابی بده ولی چیزی نگفت. منم برای اینکه بحثو تموم کنم گفتم:
- فکر کنم جوابتو گرفتی. پس دلیلی نداره این حرفارو ادامه بدیم. خدافظ.
- باور نمیکنم...
- نکن... اون دیگه مشکل خودته و به من ربطی نداره... شب خوش.
خواستم قطع کنم که دوباره صدام کرد:
- آناهید؟
خودم رو کلافه نشون دادم:
- بله؟ بله؟
- اینجوری عذابم نده. من که گفتم...
حرفشو قطع کردم و گفتم:
- کاوه تو چرا نمی خوای بفهمی؟ خیلی اتفاقا افتاده که نمیشه عوضشون کرد... من ازدواج کردم. تو هم داری بچه دار میشی... رابطه ی ما هم خوب یا بد... شیرین یا تلخ... هر چی که بود خیلی وقته تموم شده. لطفا درک کن. وقتی با تو حرف میزنم احساس بدی دارم. احساس میکنم...
حرفمو قطع کرد و با ناراحتی گفت:
- احساس میکنی داری به آرتام خیانت میکنی؟
- آره.
- پس چرا اون موقع که با اون پسره میرفتی بیرون یه همچین احساسی نداشتی؟
عصبی شدم و گفتم:
- یه بار بهت گفتم که اونا همش سوء تفاهم بود... فکر نمیکردم کار به اینجا بکشه. بعدم این دو تا موضوع خیلی با هم فرق میکنه...
- رابطه ی ما هم به خاطر همین سوء تفاهم ها به هم ریخت . بذار درستش کنیم.
- حرف زدن با تو یه کار بی فایده ست. من میکم نمیشه... بفهم.
- چرا میشه. فقط کافیه تو با من بیای. میتونیم بریم. بی خبر... دیگه نه مهری هست نه آرتامی.
و شمرده شمرده گفت:
- فقط... بیا... با هم... بریم.
- چرا بچه شدی؟
- خوب گوش کن ببین چی میگم... من پس فردا صبح پرواز دارم. صبح بیا دم خونمون تا با هم بریم.. خواهش میکنم این شانس دوباره رو ازمون نگیر.
- چرا فکر کردی باهات میام.
- برای اینکه مطمئنم هنوز فراموشم نکردی... هر چقدر هم آرتام خوب باشه ولی تو نمی تونی منو فراموش کنی... بخش عظیمی از خاطرات و زندگیت با من شکل گرفته... خودتم اینو میدونی... فقط نمیخوای باور کنی.
حق داشت... انقدر باهاش خاطره داشتم که بعضی وقت ها با دیدن یه آدامس، یه برگ یا هرچیز کوچیک و بی ارزش دیگه ایی به گذشته بر میگشتم... کاوه که سکوت منو دید گفت:
- دیدی حق با منه؟ اگه تو بخوای همه چی حله ...
- نمیشه کاوه. آرتام...
- اونم بعد از یه مدت فراموش میکنه.
اخم ناخواسته ایی روی پیشونیم نشست... فکر اینکه آرتام فراموشم کنه اذیتم میکرد... ولی کاوه هم... چقدر خودخواه شده بودم:
- نمیشه... من... آرتامو... دوست دارم. حتی بیشتر از تو...
ساکت شد... ضربه ی آخرو بهش زده بودم. دیگه هیچی نگفت. از اینکه اینجوری گفتم ناراحت شدم. نمیدونم کارم درسته یا نه. خواستم چیزی بگم تا درستش کنم که کاوه گفت:
- چرا؟؟؟؟... چرا؟؟؟؟ چطوری اینقدر زود فراموشم کردی؟
از شنیدن گریه اش هول کردم و رو زمین نشستم. اولین بار بود که گریه میکرد. اصلا نمی تونستم حرکتی بکنم. انگار بدنم قفل شده بود. دستمو روی قلبم گذاشتم. چی باید میگفتم؟ کاوه گفت:
- هان؟ چطور تونستی اینقدر زود فراموش کنی آناهید؟ تو نگفتی من همه زنگیتم؟ من بهترین سال های عمرمو پای تو گذاشتم. چرا اینقدر زود فراموش کردی؟ یعنی آرتام اینقدر برات ارزش داره که حاضر نیستی با من بیای؟ حاضر نیستی به خاطر من قید همه چی رو بزنی؟ آناهید... منم... کاوه... تو چت شده؟
هیچی نداشتم بگم...
- خواهش میکنم اینجوری با زندگیه هردومون بازی نکن. منو تو میتونیم خوشبخت بشیم.
گریه کردنش اذیتم میکرد. ولی بازم کاری جز سکوت نداشتم. چی میگفتم؟ تو شرایط بدی گیر افتادم... از یه طرف اصرار های کاوه و از یه طرفم رفتن آرتام اونم در حالی که بهم ابراز علاقه کرده... خدایا چیکار کنم؟
- بیا با هم بریم. رفتنمون همیشگیه... خواهش میکنم نه نیار. آرتامو فراموش کن.
- گریه نکن...
- چقدر دیگه باید التماست کنم تا راضی بشی؟ آناهید ما یه اشتباهی کردیم که یه عمر حسرت برامون میاره... حالا که وقت داریم جبرانش کنیم چرا نه میاری؟
سکوت کردم. اون هم همینطور ...صدای فین فینش رو میشنیدم و اشکای منم راه افتاده بودن... نمیدونستم این چه سرنوشتیه که من دارم. چشمامو بستم و یه لحظه آیندمو با کاوه تصور کردم... اگه باهاش باشم زندگیه بدی ندارم... اون منو دوست داره... سکوت طولانیم باعث شد با صدای لرزونش بگه:
- خیلی خب... تو اینو میخوای؟ باشه... بخاطر تو همه چی رو تحمل میکنم...
هیچ صدایی جز فین فینش نمی اومد... منم جلوی دهنمو گرفته بودم تا صدای گریه کردنمو نشنوه... احساس عذاب وجدان داشتم... من تو سرنوشت کاوه بی تقصیر نبودم.... جالب اینه که هیچکدوم تلفنو قطع نمیکردیم...اون بود که سکوت و شکست:
- خداحافظ... سنگدل.
صداش... صدای غمگینش حالمو دگرگون کرد... این حقش نیست...
- کاوه...



**********************


ماشین رو پارک کردم و رفتم تو پاساژ.... نمیدونستم چی بخرم... بی هدف به ویترین مغازه ها نگاه میکردم بلکه یه چیزی چشممو بگیره... دوست داشتم یه کادوی خوشگل بخرم اما از اونجایی که خیلی سخت پسند بودم چیزی رو نمی پسندیدم... این سومین پاساژی بود که داشتم توش میچرخیدم...
دیگه داشتم از اینجا هم نا امید میشدم که بالاخره چیزی رو که میخواستم پیدا کردم... فکر کنم مناسب باشه... خوشحال شدم و رفتم تو... ولی دیدن اجناس توی مغازه باعث شد دو دل بشم... انقدر خوشگل بودن که حسابی گیجم کرده بود... صاحب مغازه که دید سردرگمم لبخندی زد و گفت:
- میتونم کمکتون کنم...
شاید بتونه کمکم کنه... بالاخره این هدیه برام خیلی مهم بود... میخوام یه یادگاریه خوب از من داشته باشه...
در ماشینو قفل کردم... کیفمو روی دوشم انداختم و بی حوصله به سمت آسانسور قدم برداشتم... خیلی خوابم میومد... تو این مدت بخاطر فکر و خیالایی که توی سرم رژه میرفتن کم خواب شده بودم... چشمام میخارید... سرجام ایستادمو با هر دو دست محکم خاروندمشون... انقدر محکم اینکارو انجام دادم که وقتی چشمامو باز کردم تا چند ثانیه همه جا رو تار میدیدم... برای بهتر شدن بیناییم چشمی دور تا دور پارکینگ چرخوندم... اما نگاهم ثابت موند... مطمئن نبودم درست میبینم و فکر کردم خطای دیده... تکونی به پاهام دادم و رفتم سمت ماشین... تازه وقتی به کاپوتش دست زدم مطمئن شدم که توهم نیست... بالاخره اومد؟
هم خوشحال بودم هم عصبی... عصبی بخاطر اینکه تاخیرش بیشتر از دو هفته شده و خوشحال بودم بخاطر اینکه اومده بود... قلبم تند میزد... بی تاب بود... دلم میخواست زودتر ببینمش ولی پاهام... چرا اینطوری شده بودم؟
از توی آینه بقل ماشینش نگاهی به صورتم انداختم... این چه قیافه ایه؟ فرقی با یه میت ندارم... رنگمم که پریده... ایکاش میدونستم امروز میاد... برگشتم تو ماشین و با همون اندک لوازم آرایشی که همراهم بود یه دستی به سر و صورتم کشیدم... چند تا نفس عمیق کشیدم تا اضطرابم کم بشه... حالا حالم بهتر بود... از ماشین پیاده شدم و اینبار با ارامش رفتم طرف آسانسور...
نمیدونستم کجا برم... بخش یا اتاقش؟ اصلا چرا من برم ببینمش؟ من الان از دستش عصبانیم... اون بهم نگفت داره میره مسافرت...
خب ازم ناراحت بود...
ولی من که کاری نکرده بودم... کاوه بزور بغلم کرد... دروغ چرا؟ یه کوچولو مقصر بودم... نباید میذاشتم اینکارو بکنه...
اما آرتام بیشتر اذیتم کرد... تو این مدت اصلا بهم زنگ نزد... حالا هم نباید توقع داشته باشه برم دیدنش... نمیرم...
با دلم چیکار کنم؟ فقط با دیدن ماشینش قلبم توی قفسه ی سینم واسه ی خودش دیسکو راه انداخته... سرمو تکون دادم تا دیگه فکر نکنم... میرم بخش... بهتر بود اول برم لباسمو عوض کنم. اینطوری یه کوچولو وقت دارم تا نتیجه گیری درست و حسابی بکنم که برم یا نه... الان مغزم درست کار نمیکنه.
از آسانسور پیاده شدم. داشتم میرفتم سمت پاویون که صداش متوقفم کرد... دلم لرزید... چشمامو بستم... چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود... لبخند گل و گشادی روی لبم ظاهر شد... اما بهتره خودمو جمع کنم... من الان باید عصبانی باشم... لبامو بهم فشردم و اخمی هم چاشنیه صورتم کردم... حالا خوب شد... رومو برگردوندم... با فاصله ی کمی ازم ایستاده بود... چیزی نگفتم و با اخم تو صورتش دقیق شدم... مثل همیشه بود... مرتب و تمیز... شیک و خوشبو... نه ناراحت بود نه خوشحال... با چند قدم کوتاه اومد نزدیکتر... نمی دونم چرا دلم گرفت و اخمم غلیظ تر شد... توقع داشتم بخاطر این مدت که منو ندیده ناراحت باشه...
بهم ریخته باشه...
ژولیده باشه...
هر چیزی باشه غیر از اینی که الان هست... برای اولین بار دلم خواست گرفته ببینمش...
ولی حیف...
از همیشه مرتب تر و بهتر بود... هنوز ساکت بودم و منتظر بودم تا اون شروع کنه... اینطوری فرصت داشتم تا یه دل سیر نگاهش کنم.
- حالت چطوره؟
این چش شده؟ حتی حاضر نشد دستشو از تو جیب روپوش سفید و اتو کشیده ش در بیاره و باهام دست بده... خودمو از تک و تا ننداختم و جدی گفتم:
- مهمه؟
لبخندی زد و گفت:
- اگر نبود که نمی پرسیدم...
- خوبم... کاری داشتی صدام کردی؟ من عجله دارم باید برم..
چم شده بود...چرا حالت تهاجمی به خودم گرفته بودم؟ ابروهام طوری بهم گره خورده بود که نمی تونستم بازشون کنم... احساس کردم قیافه ی آرتام هم جدی تر شد... اما با همون لحن عادی گفت:
- خیلی خب... زیاد وقتتو نمیگیرم... مطمئنا تو این مدت که نبودم فکراتو کردی...
چند ثانیه ایی دقیق نگام کرد و گفت:
- و معلومه که به نتیجه هم رسیدی... دلیل طولانی شدن سفرم این بود که قبل از اومدن باید میرفتم امریکا تا کارای بابا رو انجام بدم... همه چی تمومه و بابامم موندگار شد... بخاطر همینم چون فردا جمعه ست ازم خواست تو و خانوادتو دعوت کنم تا بیاین خونمون... میخواد این خبر و به همه بده و یه جشن کوچیک بگیره... گفتم اگر آماده ایی فردا همه چی رو بهشون بگیم و پرونده ی این نامزدیم بسته بشه... چون موقعیت بهتر از این گیرمون نمیاد...
مثل آدم های منگ داشتم نگاش میکردم... پس فکراشو کرده بود... دیگه نمیخواد ادامه بده... ولی اون که گفته بود دوستم داره... وقتی نمیخواد چیکار میتونم بکنم... چی بهش بگم... اونم الان که تصمیمشو گرفته... حتی یه ذره هم ناراحت نیست... ایکاش بود...
منتظر جواب بود... سری تکون دادم و گفتم:
- منم مشکلی ندارم... فردا همه چی رو میگیم...
و دیگه منتظر نموندم... نباید منتظر میموندم... اشکم هر لحظه ممکن بود در بیاد...اونم چیزی نگفت... انتظار داشتم دوباره اسممو صدا کنه... جلومو بگیره... ولی زهی خیال باطل... من احمقو بگو چقدر تمرین کرده بودم تا بهش بگم دوستش دارم ولی... با قدم هایی که سعی کردم منظم و محکم باشه رفتم سمت بخش و حتی برنگشتم تا دوباره ببینمش... فصل زندگیه من و آرتامم تموم شد...



******************


با ذهنی خالی به چراغ روشن خونه های پیش روم خیره شده بودم... چونم رو روی دستام که لبه ی تراس گذاشته بودم، قرار دادم... از موقعی که رسیدم خونه مستقیم اومدم روی بالکن... دوست نداشتم به چیزی فکر کنم... فقط به شهر زیر پام نگاه میکردم... خدا رو شکر توی کوچه ی ما خونه ها بیشتر از 4 طبقه نبودن و جلوی دید رو نمیگرفتن... از حرکت موهام توسط باد خوشم میومد... یاد پرنسس های توی کارتون ها می افتادم... ایکاش پرنسس بودم، حداقل میدونستم آخر داستانم خوب تموم میشه... ولی حالا چی؟ یه پایان تلخ که فردا رقم میخوره و منم نمیتونم کاری بکنم... صدای زنگ گوشیم بلند شد... این سومین بار... چقدر هم سمجه...
کلافه از جام بلند شدم و از خلوتم دل کندم... نگاهی به شماره نا آشنا انداختم... بعد از کمی تعلل دکمه ی سبز رو فشردم:
- الو...

با قطع کردن تلفن چند دقیقه ایی چشمامو با آسودگی روی هم گذاشتم... انقدر استرس داشتم که تا همین الان که نزدیکه اذان صبحه بیدار بودم... ولی زمانی برای تلف کردن ندارم... باید حرکت کنم...
از جام بلند شدم... شلوارمو که دیشب اصلا از پام در نیاورده بودم... فقط باید یه مانتو میپوشیدم... بی سر و صدا رفتم تو دستشویی و آبی به صورتم زدم تا خواب از سرم بپره... به تصویر خودم تو اینه نگاه کردم... چشمام از بیخوابی قرمز شده بود... شب بدی رو گذرونده بودم... یه شب پر استرس و پرفشار...
همونطور بی صدا از دستشویی اومدم بیرون چون اگر مامان یا بابا بیدار میشدن باید براشون توضیح میدادم که کجا میرم... یادم باشه یه نوشته براشون بذارم... یکی از مانتو هامو از تو کمد کشیدم بیرون... شالی هم سرم کردم... همه ش حواسم به این بود که سر و صدا نکنم چون خواب مامان خیلی سبک بود... یادگاری رو که خریده بودم برداشتم تا سر راه بدم به یه پیک موتوری... گوشیمو که low battery میزد رو انداختم تو کیفم و در اتاق باز کردم... برای آخرین بار نگاهی به دور و برم انداختم.. نمی دونم چرا احساس میکردم یه چیزی ناقصه... لبخندی زدم و راه افتادم...


****************

یک ربعی میشه که توی ماشین منتظرش نشستم. مطمئنم کار درستو انجام دادم. خیلی گشنم بود... ساعت 1 ظهره... چشمام از بی خوابی میسوخت. از فرصت استفاده کردم و برای چند دقیقه سرمو گذاشتم روی فرمون. سعی کردم ذهنمو از همه چی خالی کنم ولی...
شبگردی هام توی خیابون با کاوه...
مسافرت هایی که رفتیم...
قول و قرارای کودکانه مون.
دانشگاه رفتنمون...
دوستیم با مهری...
خراب شدن رویا هام...
دعوام با آرتام...
دعوت به قهوه...
گالری نقاشی...
نامزدی نمایشی...
برف بازی...
خواب کذایی...
سفر شمال...
و یه عشق جدید...
خاطرات امونمو بریده...
با شنیدن صدای ماشین سرمو از روی فرمون بلند کردم... ماشینش رو با فاصله ازم پارک کرد. بعد از چند لحظه با تردید پیاده شد. از قیافه اش معلوم بود که از دیدن من اونم اینجا خیلی تعجب کرده بود. آروم آروم به سمت ماشین من اومد. با قیافه ی جدی از ماشین پیاده شدم و به سمتش رفتم. رو به روی هم ایستادیم. ظاهرش یه کم آشفته بود. اینو دوست داشتم... هر دو ساکت بودیم و چیزی نمیگفتیم. منتظر بودیم دیگری شروع کنه. هنوز تو شوک بود و با لبخندی متعجب گفت:
- سلام.
جوابشو ندادم. فقط خیره نگاهش کردم. اون هم که دید من چیزی نمیگم لبخندشو خورد... بعد از چند لحظه انگشت اشاره و شصتشو بطور سراسری روی پیشونی گذاشت تا علاوه بر اینکه با نوک انگشتاش به پیشونیش فشار وارد میکنه حائلی ایجاد بشه که نور آفتاب به چشماش نخوره...
- میشه بریم تو؟ سرم درد میکنه و نور آفتاب اذیتم میکنه.
تازه متوجه قرمزی زیر پلکاش شدم. جلوتر ازش راه افتادم...
وقتی وارد اون خونه ی قدیمی روستایی شدم یه حس خیلی خوبی بهم دست داد... بهش نگاه کردم. هنوز از اومدن من به اینجا متعجب بود. میخواست چیزی بگه ولی نمیدونست از کجا شروع کنه. من هم همینطور. تعارف کرد که بشینم. بی توجه به حرفش گفتم:
- میشنوم...
پرسشگرانه نگام کرد که گفتم:
- برای چی بی خبر پا شدی اومدی اینجا؟
- خودمم نمیدونم..
- همین؟ میدونی بردیای بدبخت تا صبح تو خیابونا دنبالت میچرخید؟ میدونی تا صبح که بالاخره تونستم با آهو تماس بگیرم و گفت اینجا دیدتت چه حالی داشتیم؟؟
چشماشو بست و با انگشت هاش فشاری بهشون وارد کرد... معلوم بود سرش درد میکنه...
- اعصابم خورد بود...
- چرا؟
- فکرکردم میخوای با کاوه ...
- برم؟
- خودش گفت... دیشب...
- خب؟
- گفت امروز با هم قرار گذاشتین که برین.
- تو هر چی اون بگه باید باور کنی؟
یهو عصبانی شد و از کوره در رفت:
- تو بگو چرا گوشیتو خاموش کردی؟ میدونی چند ساعت پیش که زنگ زدم خونتون و مامانت گفت نیستی و بی خیر رفتی چه حالی شدم؟ چرا بهشون نگفتی کجا میری؟ بنظرت حق نداشتم فکر کنم با کاوه رفتی؟
تازه فهمیدم که یادم رفت برای مامان یه نوشته بذارم... گوشیم هم ده دقیقه بعد از اینکه از خونه زدم بیرون خاموش شد... ولی همچنان حق به جانب گفتم:
- برای این مدت که غیبت زد چه توضیحی داری؟
- اون مسافرت برای هردومون لازم بود... میخواستم درست فکر کنی... تو حق انتخاب داری... درست یا غلط... من یا کاوه... بازم حق انتخاب داری... دوست نداشتم از روی اجبار یا چه میدونم، تحت تاثیر اتفاق های اخیر منو انتخاب کنی... تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که احساسمو بهت بگم و اجازه بدم خودت تصمیم بگیری...
لبخندی زد و گفت:
- این که الان اینجایی و با کاوه نرفتی برام ارزش داره... اینکه منو انتخاب...
رفتم میون حرفشو گفتم:
- چرا فکر کردی تو رو انتخاب کردم؟

لبخند روی لبش ماسید...
- پس برای چی اومدی اینجا؟
مثل پسر بچه های کوچولو حرف میزد...
- مگه قرار نبود امروز همه چی رو به خانواده هامون بگیم؟
چیزی نگفت... بعد از چند لحظه دوباره پرسیدم:
- هووم؟
- من نمیتونم.
- یعنی چی؟
- اگر میخوای خودت همه چی رو بهشون بگو...
- تنهایی؟
با اخم روشو برگردوند و گفت:
- همه چی رو بنداز گردن من... ولی ازم نخواه بیام و بگم همه چی تموم شده...
- چرا؟ مگه دیروز با اعتماد به نفس کامل همین و ازم نخواستی...
- اشتباه کردم... اون حرفا رو زدم تا... فکر میکردم...
ساکت شد... رفتم رو به روش وایستادم و گفتم:
- فکر میکردی چی؟ بهت میگم ترکم نکن؟
- نه فکر میکردم اینطوری بهتره... فکر میکردم برای تموم کردن همه چی آمادم ولی به ده دقیقه نکشید که از کارم پشیمون شدم...
- جدا...!؟ پشیمون بودی و نیومدی حرفتو پس بگیری؟
- میخواستم بیام...
- خیال میکردم بیشتر از این ها برات ارزش دارم... سه هفته رفتی مسافرت حتی یه بار زنگ نزدی حالمو بپرسی...
بغض کرده بودم ولی ادامه دادم:
- خیلی بی معرفتی... بهم گفتی دوستم داری ولی گذاشتی رفتی... حتی به این فکر نکردی که ممکنه تو این مدت چقدر اذیت بشم... وقتی هم که برگشتی زل زدی تو چشمام و خیلی راحت حرف از جدا شدن زدی... تو تمام اون روزایی که نبودی به این فکر میکردم که اگر فقط یه بار... فقط یه بار بهم زنگ بزنی همه چی رو بهت بگم... بگم که منم دوست دارم... میخواستم بگم که خیلی وقته به کاوه فکر نمیکنم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم آرامشی رو که کنارت دارم از دست بدم
دستشو که به سمت بازوم میومد و پس زدم، با داد گفتم:
- به من دست نزن...
عصبی بودم ولی بازم ادامه دادم... باید سبک میشدم:
- این بود اون دوست داشتنی که ازش حرف میزدی؟ من باید برای فهمیدن اینکه حالت خوبه زنگ بزنم به پدرت؟ تازه حواسم باشه که یه وقت سوتی ندم تا شک نکنه که از شوهرم بی خبرم... میدونی تو این مدت چقدر دورغ گفتم؟ آرتام خوبه... سلام میرسونه... درگیره... کارش زیاده...
بدون خجالت داشتم گریه میکردم... دستشو دورم حلقه کرد و منو کشید تو بغلش... با دست آزادش سرمو روی سینه ش گذاشت و گفت:
- هیششش... گریه نگن عزیزم... معذرت میخوام... حق باتوئه...
بوسه ی روی موهام زد و گفت:
- فکر میکنی برای من راحت بود که جلو خودمو بگیرم تا بهت زنگ نزنم؟ میدونی از فکر اینکه ممکنه الان با کاوه باشی چه حسی داشتم؟ با وجود اینکه آروم و قرار نداشتم ولی بنظرم کار درستو انجام دادم... تو مثل هر آدم دیگه ایی حق داشتی خودت زندگیتو انتخاب کنی...
بعد از چند لحظه منو از خودش جدا کرد و صورتمو تو دستاش گرفت. اشکامو پاک کرد و گفت:
- دیگه گریه نکن. دوست ندارم اشکاتو ببینم. منو نگاه کن... آناهید... منو نگاه کن.
نگاهمو از روی زمین برداشتم و بهش دوختم. گفت:
- از دستم ناراحت نباش. کاوه دیشب بهم زنگ زد و گفت که تو باهاش میری... طاقت شنیدن اینکه تو اونو انتخاب کردی نداشتم. دلم میخواست اونی که انتخاب میشه من باشم. دلم میخواست کاوه از زندگیت خط بخوره. اول اومدم دم خونتون تا هر طور شده منصرفت کنم... خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی بی نتیجه بود... زوری که نمیشد... تو ملک شخصیه من نبودی و نیستی... طاقت اینکه وایستم دم خونتون و رفتنو ببینم نداشتم... بخاطر همینم یهو تصمیم گرفتم بیام اینجا...
دوباره بغلم کرد... دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد و فرورفتگی گردنمو بوسید اما سرشو عقب نبرد... منم موهاشو نوازش کردم... آروم تر شده بودم... با صدایی تو دماغی گفتم:
- نمیدونم چرا کاوه دیشب اون حرفا رو زد... من چند روز قبل بهش گفتم که همه چی رو فراموش کنه و بره سراغ زندگیش...



****************


هیچ صدایی جز فین فینش نمی اومد... منم جلوی دهنمو گرفته بودم تا صدای گریه کردنمو نشنوه... احساس عذاب وجدان داشتم... من تو سرنوشت کاوه بی تقصیر نبودم.... جالب اینه که هیچکدوم تلفنو قطع نمیکردیم...اون بود که سکوت و شکست:
- خداحافظ... سنگدل.
صداش... صدای غمگینش حالمو دگرگون کرد... این حقش نیست... بهتره یه جور دیگه تموم بشه...
- کاوه
- جونم؟
از صداش معلوم بود که انرژی گرفته...
- لطفا گریه نکن... درسته که یه زمانی یه چیزایی بین ما بود... ولی خیلی وقته که برام همون پسر عمه ی مهربون شدی... مطمئن باش دوست ندارم ناراحت ببینمت... تو از خیلی چیزا خبر نداری... درسته مهری بهت دروغ گفت ولی از دوست داشتن زیاد بود...
- به من چه... مهم اینه که من دوسش ندارم.
- این دیگه زندگیه خودتونه که تصمیم بگیرین درستش کنین یا نه... تو به اونا تعهد داری... الان تنها مسئله ی مهم زندگیه من آرتامه...فقط میتونم براتون آرزوی خوشبختی بکنم...
و بدون معطلی تلفن و قطع کردم...


دروغ شیرین11

آرتام با اخم گفت:

- خوبه... پس میدونی خرید کردن باهاش چه لذتی داره.

کاوه چیزی نگفت و بجاش رفت تو فکر... شام رو تو محیطی دوستانه خوردیم... همیشه بخاطر تک فرزند بودنم از اینکه بین یه جمعیت زیاد باشم خوشحال میشدم حالا برام فرقی نمیکرد که تو اون لحظه از کدومشون بدم میاد... بعد از شام چند ساعتی دور هم بودیم و بابا بیژن از جاهای دیدنی این دور و بر برامون گفت... تصمیم بر این شد که فردا بریم بازار توی شهر و یه کم خرید کنیم. البته پیرترهای جمع خستگی و بی حوصله بودن رو بهونه کردن و گفتن نمیان... عمه هم اول ادعا کرد که جوونه و میخواد بیاد ولی وقتی دید حتی شوهرشم فردا همراهیش نمیکنه منصرف شد...

قبل از خواب بحث این پیش اومد که کی کجا بخوابه... آرتامم بدون خجالت گفت:

- هر جوری میخواین تقسیم بندی کنین ولی اناهید پیش خودم میخوابه.

این حرفش باعث شد نیمچه لبخندی روی لبای بعضی ها و اخمی هم روی پیشونی بعضی های دیگه بشینه... میدونستم آرتام میخواست جلوی کاوه رژه قدرت بره... هرچند که منم از حرفش بدم نیومد چون یه بار خوابیدن تو بغلشو تجربه کرده بودم که فوق العاده بود.

قرار بر این شد که خانواده ی عمه تو یه اتاق برن... خانواده ی منم تو یه اتاق به جز بابا که میرفت پیش بابا بیژن تا تنها نباشه...

من و آرتامم همراه پری و هیراد میرفتیم تو یه اتاق... با اصرار ما پری هیراد رو تخت خوابیدن، من و آرتامم روی زمین... همین که کنارش دراز کشیدم بدون هیچ رودروایستی منو کشید تو بغلشو چشماشو بست... منم مخالفتی نکردم و خوابیدم. فقط نگران دامنم بودم که یادم رفته بود عوضش کنم و الانم دیگه نمیشد کاری کرد. پس بهترین راه بی خیالی طی کردن بود چون مطمئنم از اون دسته آدما نیستم که بتونم درست بخوابم... 800 باری تکون میخورم.



*********************



صبح با تکون های پری از خواب بیدار شدم. تا چشم باز کردم با اخم گفت:

- اووف. پاشو دیگه.

- پری بذار بخوابم.

- پاشو همه بیدارن دختر...

- مگه ساعت چنده؟

- نزدیکه 10

- پس چرا زودتر بیدارم نکردی؟

- زودتر؟ خیلی پررویی بابا... من تقریبا یه ساعته که بالا سرتم و دارم تکونت میدم... ماشالله نمیخوابی که میمیری. تازه آبروی شوهر جونتم رفت.

کنارم دراز کشید و گفت:

- پشت سرتون میگن معلوم نیست تا صبح داشتن چیکار میکردن...

- چرت و پرت نگو پری.

- برو چشمای قرمز و پف کرده ی شوهرتو که از سر بیخوابی اونطوری شده ببین. اگر بدونی چقدر پشت سرتون حرف زدن... همه فکر میکنن تا صبح بین شما دوتا... تو هم که تا الان خواب بودی مهر تایید و رو حرفاشون زدی.

بعد بلند بلند زد زیر خنده. منم خندیدم و گفتم:

- آخه دختره ی دیوانه با وجود تو و اون شوهر مزاحمت مگه ما میتونستیم کاری بکنیم؟

- اونش دیگه به من ربطی نداره...

- آرتام بیچاره انقدر خسته بود که همون لحظه ی اول خوابش برد.

پری با هیجان به نگاه کرد و گفت:

- نوچ

نگاه پر سوالمو بهش دوختم که ادامه داد:

- من نصفه شب بخاطر چکی که هیراد تو خواب زد تو گوشم بیدار شدم.

دستی روی گونش کشید و با اخم گفت:

- پسره ی بیشعور هنوز بلد نیست بخوابه...

هر کاری کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرمو بلند زدم زیر خنده. پری هم خندید:

- زهر مار... اینارو ولش کن من سر فرصت اون هیراد و ادم میکنم... بگذریم... از ترس اینکه چک دومو نخورم رومو برگردوندم که دیدم ای دل غافل...

ساکت شد و با چشمای خندونش که معلوم بود میخواد اذیتم کنه بهم خیره شد.

- خب؟

- دیدم روی دستش تکیه داده بود وداشت نگات میکرد، البته یه کوچولو هم نازت میکرد.

- جدی میگی یا داری شوخی میکنی؟

- قیافه ی من شبیه آدمای شوخه؟

به صورتش نگاه کردم و گفتم:

- خودت چی فکر میکنی؟

- من حرفام راسته حالا قیافم هر چی میگه دست من نیست. خدا خواسته من این شکلی بشم... تازه مواظب بود با اون خر قلت هایی که میزدی و پاهاتو میریختی بیرون پتو روت بمونه تا سرما نخوری... آخ، جون میده تو و هیراد رو تو خواب بذارن کنار هم... رینگ بوکسی میشه واسه ی خودش.

- معلومه دلت پره ها؟؟؟

- والا هر شب زیر پوستی داره منو کتک میزنه.

تقه ایی به در خورد و باز شد. مامان بود:

- پاشو دختر... چقدر میخوابی.

- من خیلی وقته بیدارم تهمینه جوون. ولی این پری با پرحرفیاش نمیذاره من از جام بلند شم...

- دروغ میگه تهمینه جوون...

ضربه ایی زد تو پهلوم. پری نمیتونست زیاد از خودش دفاع کنه چون همین که کنارم دراز کشیده بود خودش گواه بر درستی حرفام بود... مامان با اخم ساختگی رو به من گفت:

- پاشو زودتر بیا بیرون.

چشم کشیده ایی گفتم و از جام بلند شدم... به پری گفتم بره بیرون تا لباس عوض کنم ولی مخالفت کرد و گفت:

- دکتر به همه محرمه از جنین گرفته تا میت.

- اوهوو... نیست که تو هم دکتری

- حالا هر چی...

دیدم محاله بره بی تفاوت مشغول به عوض کردن لباسام شدم. با فکر کردن به حرفای پری ته دلم یه جوری میشد... یه لذت شیرین... من فکر کردم خوابیده بود. دوست داشتم امروز خیلی خوشتیپ کنم... یه شلوار لیه مشکی تنگ و چسبون رو همراه یه بلیز خفاشی یشمی که آستین سه ربع و گشاد یود پوشیدم... دور آستیناش و پایین بلیز کش داشت و یقه ش هم دور گردنم کیپ میشد... تصمیم گرفتم موهامو با اتو لخت کنم... یرای اینکه زیاد وقت نگیره از پری خواستم با اتوی لباس این کارو برام بکنه... بعدم موهامو با کش پشت سرم بستم و چتر هامو ریختم تو صورتم. خط چشمی کشیدم و توی چشمام هم مداد سفید کشیدم تا درشت تر بنظر بیاد، رژ قرمزم هم تکمیل کننده ی کارم بود... از تو آینه نگاهی به پری انداختم و پرسیدم:

- چطوره؟ میپسندی؟

- مطمئنم که برای یکی دیگه اینکارو کردی که امیدوارم با دیدنت از خود بی خود نشه.

لبخندی زدم و با هم از اتاق رفتیم بیرون... از سرو صدا پیدا بود همه طبقه ی پایین جمع شدن... همینطور که از پله ها میرفتیم پایین با چشم دنبال ارتام گشتم تا عکس العملشو ببینم... داشت با لب تابش کار میکرد.

- مامانی: بالاخره این دختر تنبل ما هم بیدار شد.

لبخندی به مامانی زدم و دوباره به آرتام نگاه کردم که حالا متوجه من شده بود... چند ثانیه خیره نگاهم کرد ولی یهو یه اخم کوچیک روی پیشونیش پیدا شد و سرشو انداخت پایین. حسابی تعجب کرده بودم. به پری نگاه کردم، اونم دست کمی از من نداشت... شونه ایی بالا انداخت. دیگه از خوشحالیه چند دقیقه پیش خبری نبود. منو بگو واسه ی کی خودمو خوشگل کردم.

سریع رفتم تو آشپزخونه تا همه متوجه ناراحتیم نشدن... داشتم برای خودم چایی میریختم که یه نفر اومد کنارم وایستاد. با فکر اینکه آرتامه رومو برگردوندم ولی در کمال تعجب کاوه رو دیدم. یه جور خاصی بهم زل زده بود. یه کم ازش فاصله گرفتم و منتظر شدم تا بگه چی کار داره...

- خیلی خوشگل شدی...

- کاری داشتی اومدی اینجا؟

یه قدم اومد جلوتر و گفت:

- آناهید باید باهات حرف بزنم.

- من حرفی با تو ندارم. الانم برو بیرون. نمیخوام کسی من و تو رو باهم ببینه.

پوزخندی زد و گفت:

- چرا؟ نامزدت بهت شک داره... یا شایدم میدونه هنوز به من فکر میکنی.

دستی به کمر زدم و با اخم گفتم:

- خیلی خودتو دست بالا گرفتی... من خیلی وقته که بهت فکر نمیکنم. آرتام به من اعتماد داره... از مادرت میترسم که دوباره رویا بافی کنه و همه جا بگه من چشمم دنبال دردونشه...

اخمی کرد و گفت:

- ما باید با هم حرف بزنیم.

لیوان چاییمو برداشتم و در حالی که از کنارش رد میشدم گفتم:

- منم گفتم که حرفی با تو ندارم.

و از آشپزخونه خارج شدم... رفتم روی مبل نشستم و با اخم زل زدم به صفحه ی تلویزیون... چشمام به تلویزیون بود و فکرم پیش کاوه... فیلش یاد هندستون کرده... اون حرفا رو باید چند ماه پیش میزد نه الان... انگار نمیبینه هر دوتامون تو چه شرایطی هستیم... خیر سرش داره بابا میشه. دست پری که روی دستم قرار گرفت منو به خودم آورد:

- چاییت یخ کرد بده برم عوضش کنم.

یه قلپ خوردم و گفتم:

- نه خوبه...

- کاوه چی بهت گفت؟

- گفتم که میخواد باهام حرف بزنه...

پری اشاره کرد بریم تو حیاط، منم از خدا خواسته قبول کردم...


چن دقیقه ایی تو هوای آزاد نفس کشیدم تا یه ذره آروم بشم... دیگه این سفرو دوست ندارم... پری اومد روبروم وایستاد و پرسید:

- تو بهش چی گفتی؟ نمیخوای که باهاش حرف بزنی؟

- معلومه که نمیخوام... برای حرف زدن خیلی دیر شده اونم الان که من فقط به آرتام...

- پس آرتامو دوست داری؟

یه ذره مکث کردم :

- پری دیروز که کاوه رو کنار مهری دیدم اصلا ناراحت نشدم... یعنی خیلی وقته که با دیدنشون ناراحت نمیشم اما بعضی وقتا یه سری از خاطراتم جلوی چشمام رژه میره... همین. اگر دودلم... اگر حرفی نمیزنم... بخاطر خود آرتامه... چون اونم شک داره... شک داره که من هنوزم به کاوه فکر میکنم... من اینو از رفتاراش و حرفاش متوجه میشم... شاید اگر مطمئن بود تو این دو روز که تنها بودیم یه اتفاقایی میوفتاد...

پری با خنده گفت:

- مثلا خاله میشدم؟

- بی ادب...

- خوب مطمئنش کن. تو این چند روز تلاشتو بکن.

- فکر میکنی دلم نمیخواد اینکارو بکنم؟ همین الان اخمشو ندیدی؟ من برای اون این همه به خودم رسیدم ولی اون گذاشت به حساب بودن کاوه... مشکل اینجاست که من هرکاری بکنم اون اول به این فکر میکنه که من برای در آوردن حرص اون دو تا اینکارا رو انجام میدم. شایدم اصلا براش مهم نیست و من دارم خودمو اذیت میکنم؟

این تیکه آخرو با خودم بودم... شاید من بیخودی دارم تلاش میکنم.

- مهم که هست... وقتی کاوه اومد تو آشپزخونه خیلی عصبی بود... حتی یه بارم به قصد اومدن تو آشپزخونه از جاش نیم خیز شد ولی منصرف شد و دوباره نشست... حواستو جمع کن تا تو این چند روز تنها نمونی.

صدای آرتام اجازه ی ادامه ی حرفامون و نداد:

- عزیزم حاضر شو که بریم بازار... پری خانم شما هم مینطور.



*********************


- بنظرت این خوشگله؟

- نه پری... این چیه؟

- بی سلیقه... به این خوشگلی.

گوشواره رو چند باری تکون داد و گفت:

- تازه ببین صدا هم میده.

عین بچه کوچولو ها شده بود. خندیدم و گفتم:

- من که میگم خوشگل نیست.

- تو بیخود میکنی.

صدای کلافه ی هیراد باعث شد بی خیال بحث بشیم و بهش نگاه کنیم...

- خانما لطفا بریم... اگر سر هر مغازه انقدر توقف کنین که تا شب اینجاییم.

پری طلبکارانه گفت:

- خب بمونیم... خرید کردن یعنی همین... اگر حوصله ندارین میتونین برگردین.

هیراد رو به آرتام که شرایط مشابهی داشت گفت:

- بیا ... یه چیزیم بدهکار شدیم.

حق با هیراد بود... نیم ساعتی میشد که منو پری اومده بودیم تا پری یه جفت گوشواره انتخاب کنه. پشت ویترین یه چیزی چشمشو گرفت و توی مغازه همه شون... خودشم نمیدونست چی میخواد... اما بهش حق میدادم بیشتر اجناسش خوشگل بود. بالاخره بعد از 40 دقیقه از اون مغازه دل کندیم و رفتیم بیرون... بازارش بخاطر اینکه مسافر زیاد اومده بود خیلی شلوغ بود... منم بخاطر تجربه ی بد قبلی از کنار آرتام تکون نمیخوردم... خیلی پکر بود... انگار حوصله نداشت. تو ماشینم خیلی ساکت بود. مهری که از همون اول فقط دنبال خوردن بود... البته هر چی میدید میگفت ویار داره و ما رو علاف میکرد تا کاوه بره و براش یکی از ویارونه هاشو بخره...

داشتم به مغازه ها نگاه میکردم که لباس های بساط یه دست فروشِ کنار خیابون، توجه مو جلب کرد... لباس هاش خیلی ناز بود. رفتم تا از نزدیک یه نگاهی بهشون بندازم... انقدر خوشگل بودن که نمیدونستم کدومو بردارم... یه پیراهن صدری خوشرنگ چشممو گرفت. خواستم برش دارم که دستی زودتر از من اونو برداشت. سرمو که بلند کردم کاوه رو کنار خودم دیدم:

- میدونستم اینو برمیداری...

خودمو از تک و تا ننداختم. بی تفاوت نگاهش کردم و گفتم:

- آفرین به تو که انقدر باهوشی.

رومو برگردوندم تا یه لباس دیگه انتخاب کنم... دوباره صداشو شنیدم که گفت:

- همینو بردار. به رنگ پوست میاد.

- ولی من از رنگش خوشم نمیاد...

- آناهید؟

صدای آرتام بود که کنارم وایستاده بود... خوبه حالا وسط جفتشون بودم... اینم از شانس من. نگاهی به کاوه کرد و پرسید:

- چیزی چشمت و گرفته؟

کاوه زودتر گفت:

- از این لباس خوشش اومده.

- نه... بنظرم خوشرنگ نیست.

آرتام بدون نگاه کردن به لباس گفت:

- بنظر منم بدرنگه...

با اشاره جایی گفت:

- من میگم اون رنگ بیشتر بهت میاد... هوم؟

به لباسی که اشاره کرده بوده نگاه کردم... یه پیراهن کوتاه تا سر زانو، البته تنگ و آستین حلقه ایی با یه کمر بند نازک مشکی بالای کمرش... رنگش فوق العاده بود... یه چیزی بین نارنجی و صورتی.... رنگش جیغ بود. لبخندی از سر رضایت زدم و گفتم:

- عالیه. همون و برمیدارم.

آرتامم با ژستی پیروزمندانه لباس و خرید. کاوه هم برای اینکه کم نیاره اون لباس و برای مهری خرید. حالا آرتام یه ذره اخماش باز شده بود... پری راست میگفت چشماش هنوزم پف داشت و معلوم بود که خوابش میاد. خریدمون چند ساعتی طول کشید و اگر بخاطر گرسنگی نبود من و پری از اونجا دل نمیکندیم.

موقع ناهار آرتام از همه پرسید چی میخورن. من و پری زودتر جوجه کباب و پیشنهاد دادیم که همه موافقت کردن الی مهری... به بهونه ی اینکه ویار پیتذا کرده رای همه رو زد و حرف خودشو به کرسی نشوند... راست و دروغش پای خودش ولی همه بخاطر شرایطش قبول کردیم و رفتیم توی فست فود.

مهری شروع کرد به غر زدن که دلش یه چیز ترش میخواد و کاوه رو مجبور کرد بره براش لواشک بخره... وقتی کاوه برگشت مهری سریع لواشک رو باز کرد و گذاشت تو دهنش. تو همون حالت گفت:

- اوووم... مرسی عشقم... داشتم تلف میشدم.

بعد دست کاوه رو گرفت و گذاشت رو شکم بالا نیومده شو گفت:

- از بابا تشکر کن...

این دختر واقعا خل بود. نگاهی به پری انداختم که با اشاره به مغزش بی صدا گفت « تعطیله»

دوباره بهشون نگاه کردم اما اینبار نگاهم روی دست کاوه که توسط مهری روی شکمش نگه داشته شده بود خیره موند... داشتم خودم رو همراه آرتام بجای اون دو تا تصور میکردم... آرتام بابای مهربون تری میشه... اونم بخاطر اینه که وجودش پر از مهربونیه... ایکاش حرف بزنه... ایکاش بجای کاوه آرتام بخواد باهام حرف بزنه... ناخودآگاه آهی کشیدم.

با سقلمه ایی که پری بهم زد به خودم اومدم ونگاهی بهش انداختم. با اخم به آرتام اشاره کرد. نگاهی به آرتام انداختم که با اخم وحشتناکی به بیرون خیره شده بود...

از دیدن اخمای آرتام ذوق کردم... این یعنی اینکه داره حسودی میکنه. این رفتاراش باعث میشه تا نتیجه های خوبی پیش خودم بگیرم. هرچند به درست بودنشون شک دارم ولی بالاخره یه ذره آرومم میکنه و روزنه ی امیدیه برای تلاش بیشتر.

پری آروم زیر گوشم گفت:

- چرا نیشت بازه؟ رو اعصاب پسر مردم راه میری و بعد میخندی.

- حسودی میکنه.

پری اول متوجه منظورم نشد اما بعد از چند لحظه لبخند گل و گشادی زد و گفت:

- دیدی گفتم از تو خوشش میاد.

تمام مدت ناهار آرتام ساکت بود و چیز زیادی هم نخورد... همه ش تو فکر بود و این منو خوشحال میکرد. برای اولین بار از وجود کاوه بعد از بهم خوردن رابطه مون خوشحالم... شاید حکمت بودن کاوه تو اینه که ارتام یه تصمیم اساسی بگیره... البته منم باید کمکش کنم.


وقتی از فست فود اومدیم بیرون ساعت نزدیک 6 بود... بیشتر شبیه این بود که عصرونه خورده باشیم. به پیشنهاد هیراد قرار شد بریم لب ساحل... از جایی که بودیم تا یه شهر ساحلی یک ساعت راه بود ولی می ارزید که تا اونجا بریم.

نزدیک های غروب خورشید رسیدیم. جایی که بودیم خیلی خلوت بود. پری ذوق زده گفت:

- چه موقع خوبی رسیدیم... خورشید داره غروب میکنه.

دستمو کشید و برد لب ساحل. صدای خندون هیراد و از پشت سرمون شنیدیم که گفت:

- پری خانم شما الان باید دست منو که یارتم بگیری با خودت ببری.

- پری: اتفاقا دست یارمو گرفتم و دارم با خودم میبرم.

- هیراد: خیلی خب، منم الان میرم یکی دیگه رو پیدا میکنم.

- پری: هر کاری جرات میخواد عزیزم. اگر جراتشو داری برو.

روشو برگردوند و با هم رفتیم لب ساحل... پاچه ی شلوارامون رو زدیم بالا و پامون رو کردیم تو آب... چقدر دلم میخواست شنا کنم. تمام دریا نارنجی شده بود... تقریبا دور و برمون ساکت بود و صدای امواج میشنیدیم. هوا بس ناجوانمردانه دو نفری بود. الان جای آرتام کنارم خالیه...به اطرافم نگاه کردم تا پیداش کنم. چند متر اونطرفتر تنها با فاصله از آب وایستاده بود. به پری گفتم میرم کنار آرتام...

- چرا تنها وایستادی؟

نیم نگاهی بهم کرد و گفت:

- همینطوری... داشتم فکر میکرد.

- اونو که از صبح فهمیدم... ولی به چی، خدا داند؟

- هیچی...

- اووم... پس هیچی انقدر فکرتو درگیر کرده؟

بعد از چند لحظه سکوت یهو روشو برگردوند طرفمو گفت:

- دیشب وکیل بابا برام یه ایمیل فرستاد که در واقع برای بابا بود.

- خب؟

از طرز نگاه کردنش کاملا پیدا بود که برای زدن حرفش تردید داره. کلافه روشو برگردوند و دوباره به دریا خیره شد... چشماش بخاطر نور خورشید جمع شده بود و اخمی هم روی پیشونیش بود اما من مطمئنم این اخم یه دلیل دیگه داشت. یه چیزی داشت اذیتش میکرد که بهم نگفت... دوست نداشتم اینطوری ببینمش. دستمو دور بازوش حلقه کردم و ناخودآگاه از دهنم پرید و گفتم:

- عزیزم

نگام کرد... اول به دستم و بعد به چشمام... چقدر خوشگل شده بود. مدل نگاه کردنش یه طوری بود... یه طوری که دووم نیاوردم و دستشو ول کردم تا برم اما اون سریع بازوم و گرفت و سرجام نگهم داشت.

- گیجم نکن آناهید...

پرسشگرانه نگاهش کردم که ادامه داد:

- دارم اذیت میشم.

یه ذره رفتم جلوتر و گفتم:

- پس باهام حرف بزن... بگو چی ناراحتت کرده؟

چند لحظه ایی تو سکوت نگام کرد و همین که دهن باز کرد تا چیزی بگه هیراد مزاحم داد زد:

- آرتام بهتره برگردیم... هوا داره تاریک میشه.

آرتام نفسشو پرصدا بیرون فرستاد و گفت:

- بعدا بهت میگم.

دستمو گرفت و رفتیم کنار بچه ها...



********************************



امروز با بچه ها قرار گذاشتیم که بریم شنا... البته فقط ما خانما، که متاسفانه شامل مهری هم میشد. هر چی به مامان اصرار کردیم بیاد زیر بار نرفت، اونم مامان من که عشق شنا بود. ساعت 9 رسیدیم اونجا... کلی هم تیکه شنیدیم که بخاطر دریا از خوابمون زدیم و از این حرفا. مهری و پری که میخواستن برنزه کنن از همون اول که رسیدیم دو تا زیر انداز پهن کردن و شروع کردن به روغن مالیدن به تنشون اما من میخواستم برم تو آب.

نمیدونم چقدر تو آب بودم ولی با اشاره ی پری رفتم کنارشون.

- وایستا منم الان میام تو آب... دیگه زیادی تو آفتاب خوابیدم.

- مهری: وا تو که هنوز رنگ نگرفتی

- پری: برای من همینقدر کافیه... نمیخوام خودمو خفه کنم.

رو به مهری گفتم:

- بد نیست تو هم یه تنی به آب بزنی اون بچه تو شکمت پخت.

- خدا نکنه... راستش تو عروسیمون برنزه کردم کاوه میگفت خیلی خوشگل شدم و نمیتونست چشم ازم برداره... حالا میخوام دوباره اینکارو بکنم چون دوست داره...

بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه پرسید:

- راستی تو چرا عروسیمون نیومدی؟

پررو تر از مهری آدم تو زندگیم ندیدم... یه ذره نگاش کردم شاید خجالت بکشه ولی با وقاحت تمام ادامه داد:

- نمیدونی چه مراسمی بود... یه باغ گرفتیم که یه دریاچه مصنوعی کوچولو داشت... باید عکسامونو ببینی. بهترین شام و بهترین فیلم بردار... پیانوی زنده... شعری که کاوه برام خوند. واقعا که جات خالی بود...

بیشتر چیزایی که تعریف کرد پیشنهادهایی بود که بعضی وقتا که با مهری بیکار بودیم در مورد عروسیم میدادم تا نظرشو بدونم. توقع داشت ناراحت بشم اینو از نگاه بدجنسش که روی صورتم خیره مونده بود فهمیدم ولی من با خونسردیه تمام که برای خودمم عجیب بود گفتم:

- چه جالب... خوشحال میشم فیلم عروسیتون و ببینم. مطمئنا فیلم برداره کارشو خوب بلد بوده و چیزی از اون شب جا ننداخته.

مهری مات موند ولی بعد از چند لحظه با دستپاچگی گفت:

- خب فیلم... هنوز حاظر نیست... اگر حاضر شد برات میارم. البته اگر ایران بودیم.

پوزخندی زدم و گفتم:

- ان شالله که هستین

بدون هیچ حرفی از جام بلند شدم. پری هم همراهم اومد:

- آفرین. میبینم که اهل مبارزه شدی...

- داشت بلوف میزد.

- من هنوز موندم تو چطوری با این تحفه دوست شدی... خیلی بچه ست.

- به ظاهرش نگاه نکن به موقع عقلش قد صد تا آدم بزرگ کار میکنه.


ساعت نزدیکه دو بود که سوار ماشین شدیم تا برگردیم... وقتی رسیدیم خونه فقط پسرها اونجا بودن و خبری از بزرگتر ها نبود. وقتی سراغشون و گرفتیم آرتام با خنده گفت:

- رفتن گردش و ما رو هم نبردن. وقتی هم پرسیدیم چرا گفتن چون ما دیروز بدون اونا رفتیم ساحل و میخوان جبران کنن.

- هیراد: شنیده بودم آدما وقتی پیر میشن بچه تر میشن ولی باورم نمیشد!!

به پیشنهاد بچه ها رفتیم تا یه ذره بخوابیم... تنم کوفته بود... فکر کنم اولین نفری بودم که خوابم برد.

مهری با سر و صدا من و پری رو از خواب بیدار کرد و گفت:

- پاشین دیگه حوصلم سر رفت.

چشمام از تعجب گرد شد... این چه زود صمیمی شد؟ پری بی توجه بهش روشو برگردوند و گفت:

- به من چه؟ غصه ی حوصله ی سر رفته ی تو رو من نباید بخورم؟

مهری ایشی گفت و از اتاق رفت بیرون. نگاهی به ساعت انداختم. 5 بود. پس زیادم نخوابیده بودیم. تو جام نیم خیز شدم و چند تا ضربه ی آروم به پای پری زدم..

- هووم؟

- پاشو پری...

- کار که نداریم بذار بخوابم دیگه.

- مگه باید کار داشته باشی تا بیدار بمونی؟ مثلا اومدیم مسافرتااا.

پری هم تو جاش نشست. چشمای پف کردشو بهم دوخت ولی نمیدونم تو صورتم چی دید که یهو چشماش درشت شد...

- وای تو چقدر بامزه شدی.

با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:

- منظورم صورتته. تو آفتاب سوخته...

سریع رفتم جلوی آینه و نگاهی به صورتم انداختم...با دیدن قیافم یه لبخند گل و گشاد رو لبم ظاهر شد، پری راست میگفت صورتم سوخته بود ولی خوشرنگ... اما لپای گل انداختم بود که صورتمو بامزه کرده بود و از بی روحی درش آورده بود... شبیه این آدمایی شده بودم که از خجالت سرخ میشن... امروز از اون روزا بود که از قیافم خیلی خوشم میومد. صدای پری رو شنیدم که گفت:

- کلک... واسه ی همین رفتی تو آب.

شونه ایی بالا انداختم. پری از جاش بلند شد تا زودتر آماده بشیم... توی یه تصمیم ناگهانی لباسی رو که دیروز آرتام برام خریده بود و پوشیدم... خیلی خوشرنگ بود فقط ایکاش موهامو رنگ نکرده بودم... موی مشکی با صورتی چه شود... ولی خب اشکال نداره.

موهامو اول صاف کردم و بعد از یه طرف سرم شل گیس کردم. دستی به لباسم کشیدم و با اخرین نگاه تو آینه همراه پری از اتاق رفتیم بیرون. قبلش به پری گفتم یه چیزی برای خوردن با خودمون ببریم. پری چایی ریخت و منم یه سری تنقلات مثل چیپس و پفک ریختم تو ظرف و بردم تو حال. چری زودتر از من رفت بیرون. صدای آرتام و شنیدم که پرسید:

- پس آناهید کو؟

- مهری: حتما دوباره خوابید.

پری اشاره ایی بهم کرد و گفت:

- اوناهاش... اینم لپ گلی دهاتیمون.

همه یه لحظه به من نگاه کردم. منم که نیشم باز فقط حواسم به آرتام بود... وقتی لباسمو دید چشماش از خوشحالی برق زد. بالاخره تو این چند روز از یکی از لباس هایی که پوشیدم خوشش اومد.... بدجور بهم زل زده بود، خب معلومه وقتی خودم از قیافم خوشم بیاد بقیه هم همین نظرو دارن. پری کنار هیراد نشست و منم از کرمم رفتم روبروی آرتام و کنار مهری نشستم. هر چند که اگر میخواستم نمیتونستم کنارش بشینم چون مبلش یه نفره بود. چشمکی زدم و بهش اشاره کردم یه چیزی بخوره. بعد هم خودمو مشغول صحبت کردن با پری نشون دادم. سنگینی نگاهشو احساس میکردم و بعضی وقتا هم با لبخند جوابشو میدادم. حواسمم بود که اصلا به کاوه نگاه نکنم.

من و پری مشغول حرف زدن بودیم... آرتام و هیرادم مثلا داشتن تلویزیون میدیدن. کاوه با فاصله از ما روی صندلی میز ناهار خوری نشسته بود و داشت روزنامه میخوند. صدای معترض مهری باعث شد همه بهش نگاه کنیم:

- ای بابا... حوصلم سر رفت... بیاین یه کاری بکنیم.

- پری: چیکار مثلا؟

- مهری: چه میدونم یه بازی ایی، چیزی؟

- پری: عزیزم مثل اینکه انرژیت تمومی نداره ها... من که جوون ندارم از جام تکون بخورم.

- مهری: خب حتما لازم نیست که تکون بخوریم...

یه ذره فکر کرد و بعد با گفتن «فهمیدم» از جاش بلند شد و رفت تو اتاقشون. همه با تعجب به هم نگاه میکردن که مهری با کیف بیرونش برگشت... یه cd در آورد و گذاشت تو ضبط... تلویزیونم خاموش کرد و با کنترل ضبط نشست سر جاش.

- کاوه: چرا تلویزیون و خاموش کردی؟

مهری بی توجه به اخم کاوه رو به ما گفت:

بیاین یه کار جالب بکنیم. این cd رو قبل از سفر خریدم و توش پر از تک اهنگ های جدیده البته مرده گفت آهنگ قدیمی هم توش داره که من خودمم گوش ندادم. نمیدونم چی توشه... حالا که همه اینجا دو به دو با همیم هر کدوم یه عدد بگین و منم به تعداد اون عدد میزنم ترک ها برن جلو و هر آهنگی که اومد حرف دل شما به همسرتونه. چطوره؟

قبل از ما کاوه با عصبانیت گفت:

- این بچه بازیا چیه؟ یه نگاه به خودت بنداز... یه ذره بزرگ شو.

پری هم سری تکون داد و گفت:

- واقعا پیشنهادت این بود؟

مهری که از ضایع شدنش توسط کاوه حسابی پکر شده بود کنترلو گذاشت رو میز و مظلوم گفت:

- خب حوصلم سر رفته.

آرتام با لبخند مهربونی به مهری گفت:

- اما من موافق انجام اینکارم... از بیکاری که بهتره. دور هم میخندیم. هوم؟

و به من نگاه کرد... چقدر این بشر مهربونه. دوست داشتم برم ماچش کنم... میخواست مهری رو از اون حات دربیاره. منم با اینکه دل خوشی از مهری نداشتم ولی از اینکه کاوه انقدر باهاش بد حرف زد ناراحت شدم. سرمو کمی کج کردم و گفت:

- منم موافقم.

آرتام رو به مهری گفت:

- مهری خانم بساطتو راه بنداز تا ببینم میتونم دو کلمه حرف عاشقونه از زیر زبون خانمم بکشم بیرون یا نه؟

مهری ذوق زده کنترل رو برداشت و پرسید:

- خب اول با کی شروع کنیم؟

پری هم که حالا مشتاق شده بود گفت:

- بخدا اگر بذارم زودتر از من کسی عدد بگه. من میکم 10 تا برو جلو.


Think I’m Ready Drums Confetti

فکر کنم اماده ام درامر شروع کن


Party People Crazy Party Wow Wow

ادمای تو پارتی دیوونه شدن پارتی واوووووووو


Wanna Be My Daddy, Drop Me In Your .

میخوام جای بابام باشم ، منو بگیر تو …


Party People Crazy Party Wow Wow Wow

ادمای تو پارتی دیوونه شدن پارتی واوووووووو


Wow Wow Wow Wow Wow Wow Eh Eh Eh

واووووووووووووووووووو ، اه اه اه اه اه


Baby Don’t Stop, Everybody Get Up

عزیزم وا نیسا


Put Your Money Here Uuh

پولتو بذار اینجا


Don’t You Leave Me.

منو تنها نزار


Baby Don’t Stop, Dj Let The Beat Drop

منو ایست نکن ، دی جی بهترین بیت خودتو اجرا کن


Put Your Money Here Uuh

پولتو ابنجا خرج کن


Don’t You Leave Me.

تو منو تنها نمیزاری


Now I Think I’m Ready Drums Confetti

حالا فکر کنم اماده ام درامر شروع کن


Party People Crazy Party Wow Wow

ادمای تو پارتی دیوونه شدن پارتی واوووووووو


Wanna Be My Daddy, Drop Me In Your .

میخوام جای بابام باشم ، منو بگیر تو …


Party People Crazy Party Wow Wow Wow

ادمای تو پارتی دیوونه شدن پارتی واوووووووو


Come And Take Me Tonight

بیا و منو بغل کن امشب


Let Me Know, Let Me Know

بذار بفهمم ، بذار بفهمم


Come And Take Me Tonight

بیا منو بغل کن امشب


Let’s Rock It All Night Long

بذار تموم شب راک پخش بشه


Come And Take Me Tonight

بیا منو بغل کن امشب


Let Me Know, Let Me Know

بذار بفهمم ، بذار بفهمم


Come And Let’s Party Tonight

بیا امشب رو جشن بگیریم


با تموم شدن آهنگ پری با اعتراض گفت:

- اِاِاِ... قبول نیست این همه ش در مرد پارتی گرفتن بود.

- هیراد: اونی که باید ناراحت بشه منم نه تو... ببینم تو اصلا منو دوست داری؟

پری شکلکی برای هیراد در آورد و چیزی نگفت. هیراد گفت:

- این که منو دوست نداره. بریم ببینیم من چه کارم؟... 3 تا برگرد عقب.


پیرهن صورتی دل منو بردی

کشتی تو منو غممو نخوردی

نشون به اون نشون یادته

گل سرخی روی موهات نشوندی

گفتی من میرم الان زودی بر میگردم

گفتی من میام اونوقت باهات همسر می گردم


همه ی نگاه ها برگشت طرف من... آرتام سیبی رو که به قصد خوردن برداشته بود پرت کرد طرف هیراد و با اخمی مصنوعی گفت:

- ببینم تو به زن من نظر داری؟

هیرادم ادای آدمای دستپاچه رو در آورد و گفت:

- نه به جان تو... تو یه چیزی بگو آناهید جوون.

و چشمک آشکاری بهم زد که صدای خنده ی بقیه بلند شد...

- آرتام: امیدورام همینطور باشه که گفتی وگرنه گردنتو میشکنم... فهمیدی؟

- آره داداش... چرا عصبانی میشی؟

روی حرفش مستقیم با کاوه بود و این خود کاوه هم فهمید چون چند ثانیه ایی به آرتام نگاه کرد...پری بشگونی از بازوی هیراد گرفت و گفت:

- که گفتی اناهید جوون... آره؟

هیراد رو به مهری گفت:

- بابا مهری خانم 12 تا بزن بره جلو تا خونمو نریختن.

اینبار یه آهنگ سنتی از سالار عقیلی اومد که متنش این بود:


حاشا مکن دل را عاشق تر از ما نیست

تنها بگو این عشق پای تو هست یا نیست

افتاده ام در دام تو با این دل خسته

چشمی که آهو می کشد راه مرا بسته

غم دیوانه واری دارد این عشق

چه شیرین انتظاری دارد این عشق

ببین هر جا دل درد آشنای خسته ای هست

اگرکهنه اگر رو یادگاری دارد این عاشق

اگر چه زندگی هرگز به کام عاشقان نیست

برای زندگی عاشق تر از ما در جهان نیست

دل را از عشق شعله ور کن

ما را از دل بی خبر کن

چون شب عاشقان روشن باش

ماه غم تا ابد با من باش


درسته آرتام روی مبل کناریه هیراد نشسته بود ولی از نظر زاویه ی دید نوبت کاوه بود که صندلیش بین اون دو تا بود. مهری گفت:

- کاوه نوبت تویه

- آرتام: فکر کنم ایشون گفتن از این کار خوشش نمیاد

کاوه خونسرد از جاش بلند شد و اومد روی یکی از مبل ها نشست و گفت:

- چرا اتفاقا جالب شد. 6 تا بزن بره جلو.


به شکوه گفتم برم ز دل یاد روی تو آرزوی تو

به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی ز من دل چو برکنی حدیث خود بر که افکنی

هرکجا روی وصله ی منی ، ساغر وفا از چه بشکنی؟


گذشتم از او به خیره سری ، گرفته رهه مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم؟ گرم برود آشنای دلم

به جز رهه او نه راهه دگر ، دگر نکنم ، خطای دگر


کاوه با چشمای غمگینش زل زده بود به من. مهری سریع زد آهنگ بره و گفت:

- ای وای یه دونه کمتر زدم


درد و بلات قصه هات به جونم

نزار بیشتر از این چشم به رات بمونم

مجنونم مجنونم عاشقونه میخونم

مجنونم مجنونم بی تو من نمیتونم

بزار دستاتو تو دستام تا یه زره آروم بشم

لیلی من باش تا مثل مجنون بشم

نزار بی تو تنها لحظه هامو پرپر کنم

دو روز دنیا رو بی تو عزیزم من سر کنم

بزار فردا باز دوباره آفتابی باشه

با تو شب و روزم روشن و رویایی شه

شیرین قصه های من باش ای نازنین

تک گل باغ گل من باش ای نازنی


تمام طول آهنگ چشم کاوه به من بود. آرتام حسابی عصبانی شده بود. اینو از مشتای گره کرده و حرکت عصبیه پاهاش میشد فهمید. بی توجه به کاوه به آرتام لبخندی زدم. آهنگ که تموم شد برای اینکه بحثی پیش نیاد سریع به آرتام گفتم:

- زود یه عدد بگو ببینم حرف حسابت چیه؟

لبخندی زد و گفت:

- 5 تا برگرد عقب.

یه اهنگ شاد ایرانی بود... نگاهش به من بود ولی حواسش به آهنگ تا ببینه چی میگه... انگار از شعر خوشش اومده بود چون لبخندش عمیق تر شد.


رفیق لحظه های من نبینی لحظه ایی تو غم

رفیق خستگیه دل، سرشتمون یه اب و گل

رفیق همه خاطره هام من فقط تو رو میخوام

زندگی تو دستامه، لمست مثل نفس هامه

عشق تو عزیزمن آره همه ی دنیامه

خنده ی لباهامو ببین بیا کنار من بشین

دستای گرممو بگیر منو تو رو میخوام همین

پیشم بمون عزیز من طاقت دوری سخته

حالا دیگه خوشبختی به خونمون برگشته

رفیق لحظه های من تو بمون کنار من

عزیز من عزیزمن رفیق لحظه های من

داره بارون میباره دلم واست بی قراره

واسه ی دیدن تو یه احظه آروم نداره

قسمت میدم عزیزم قسمت میدم بمونی

اخه تو عزیز جونی مهربونی مهربونی... تو بگو پیشم میمونی...

زندگی تو دستامه، لمست مثل نفس هامه

عشق تو عزیزمن آره همه ی دنیامه

خنده ی لباهامو ببین بیا کنار من بشین

دستای گرممو بگیر منو تو رو میخوام همین

رفیق لحظه های من تو بمون کنار من

عزیز من عزیزمن رفیق لحظه های من



با تموم شدن آهنگ ابرویی به نشونه ی استفهام بالا انداخت و لبخند زد. نوبت مهری بود... چشماشو بست و چند تا ترک جابجا کرد.


چرا هر وقت منو میبینی سرتو برمیگردونی

تو تمومه دنیای زیبامی شاید نمیدونی

اگه میخوای با غرورت از من فاصله بگیری

بدون بی فایدست تو هیچوقت از یادم نمیرییییی

من تورو میخوام نه ستاره شبارو

من تورو میخوام نه فرشه هارو

من تورو میخوام تو شدی تمومه جونم

تورو میخــــــــــــــــــوام بذار کنارت بمونم


نگاهی به مهری انداختم... تمام خواسش به کاوه بود ولی کاوه به یه نقطه خیره شده بود...

یه دیوار کشیدی دورت با یه پنجره که بستس

پشت شیشرو نگاه کن یکی داره میره از دست

واسه اینکه با تو باشم من دارم به پات میوفتم

تو بی توجه به منو تمومه حرفایی که گفتم

رد میشیو میری ظاهران میخوای نباشم

ولی هرکاری کنی دوست ندارم از تو جداشـــــــــــم


من تورو میخوام نه ستاره شبارو

من تورو میخوام نه فرشه هارو

من تورو میخوام تو شدی تمومه جونم

تورو میخــــــــــــــــــوام بذار کنارت بمونم


اهنگ که تموم شد رد اشک رو تو نگاه پر حسرت مهری دیدم وبرای یه لحظه... فقط یه لحظه دلم براش سوخت... اما با یادآوری کاری که باهام کرد دل رحمیه منم از بین رفت. پری دستاشو به هم کوبید و گفت:

- خب.. میبینم که نوبت آناهید خانمه...

نگاهی به آرتام انداختم و گفتم:

- اوووم... 8 تا برو جلو.


Heart beats fast

قلب تند می تپه


Colors and promises

رنگ ها و عهد و پیمان ها


How to be brave

چه طور باید شجاع باشم


How can I love when I'm afraid to fall

چه طور میتونم عشق بورزم وقتی از سقوط واهمه دارم


But watching you stand alone

اما تماشات میکنم درحالی که تنها وایسادی


All of my doubt suddenly goes away somehow

همه ی شک و تردید هام ناگهان به نحوی میرن کنار


One step closer

یک قدم نزدیک تر


I have died everyday waiting for you

من هر روز در انتظار تو مردم


Darling don't be afraid I have loved you

عزیزم نترس. من دوستت داشتم


For a thousand years

برای هزاران سال


I love you for a thousand more

واسه هزار سال بیشتر هم دوستت دارم


برای آرتام گوش دادن به این آهنگ راحت تر بود و نیازی به دقت زیاد نداشت... معنیش خیلی قشنگ بود...


Time stands still

زمان هنوز وایساده


Beauty in all she is

زیبایی در هر چی اون هست


I will be brave

من شجاع خواهم بود


I will not let anything take away

اجازه نمیدم هیچ چیز ببره


standing in front of me What's

چیزی رو که که رو به روم ایستاده


Every breath

هر نفس


Every hour has come to this

هر ساعتی به این رسیده


step closer One

یه قدم نزدیک تر


I have died everyday waiting for you

من هر روز در انتظار تو مردم


Darling don't be afraid I have loved you

عزیزم نترس. من دوستت داشتم


For a thousand years

برای هزاران سال


I love you for a thousand more

واسه هزار سال بیشتر هم دوستت دارم


And all along I believed I would find you

و در تمام این مدت باور داشتم که پیدات میکنم


Time has brought your heart to me

زمان قلبت رو برای من اورده


I have loved you

من دوستت داشتم


For a thousand years

برای هزاران سال


I love you for a thousand more

واسه هزار سال بیشتر هم دوستت دارم


بی حرف به همدیگه خیره شده بودیم... دیگه نمیخندیدم. ضربان قلبم رفت بالا... من این نگاهو خوب میشناسم... این نگاهو قبلا هم دیده بودم ولی تو چشمای یکی دیگه...

اما الان...


One step closer

یک قدم نزدیک تر


One step closer

یک قدم نزدیک تر


I have died everyday waiting for you

من هر روز در انتظار تو مردم


Darling don't be afraid I have loved you

عزیزم نترس. من دوستت داشتم


For a thousand years

برای هزاران سال


I love you for a thousand more

واسه هزار سال بیشتر هم دوستت دارم


And all along I believed I would find you

و در تمام این مدت باور داشتم که پیدات میکنم


Time has brought your heart to me

زمان قلبت رو برای من اورده


آهنگ تموم شده بود ولی ما هنوز به هم نگاه میکردیم... بالاخره آرتام طاقت نیاورد. از جاش بلند شد و گفت:

- موافقی بریم قدم بزنیم؟

- پری: داره بارون میاد...

آرتام بدون نگاه گرفتن از من گفت:

- آناهید بارون رو دوست داره.

سری تکون دادمو از پری خواستم تا باهامون بیاد که آروم زیر گوشم گفت:

- عمرا... با چشات پسر مردم و خوردی. حال دکتر خرابه، تنها برین بهتره. منم برم ببینم میتونم از فرصت پیش اومده استفاده کنم و با اغفال کردن هیراد حال مهری رو بگیرم... البته بچه ی من باید 6 ماهه به دنیا بیاد.

- خاک بر سر منحرفت کنن.

بدون معطلی لباسمو عوض کردم...


چند دقیقه ایی میشد که بدون حرف داریم قدم میزدیم... نگاهی به آرتام انداختم. یه شلوار لیِ مشکی با یه تیشرت سفید و یه سویشرت سرمه ایی کلاه دار پوشیده بود... آستیناشو کشیده بود بالا و دستاشو کرده بود تو جیب شلوارش... کلاه سرش نذاشته بود و نم بارون موهاشو خیس کرده بود. از قیافش معلوم بود کلافه ست.

از کنار جاده قدم میزدیم... کف کفشام گلی شده بود. هیچ کس نبود و پرنده پر نمیزد.

- کلاتو بذار سرت... سرما میخوری...

- بدون اینکه نگام کنه گفت:

- همینطوری خوبه... گرممه.

- نه به آفتاب صبح، نه به بارون الان. ولی خیلی بارونش خوشگله.

چیزی نگفت...

- راستی دیروز چی میخواستی بهم بگی؟

اخمی کرد و گفت:

- هیچی... فراموشش کن.

شدت بارون زیاد شد و داشتیم موش آب کشیده میشدیم... آرتام چند دقیقه ایی سر جاش وایستاد و سرشو گرفت رو به آسمون...

- میخوای برگردیم؟

اینبار نگام کرد... بارون کل صورتمو خیس کرده بود. به مسیری که اومده بودیم نگاه کرد... خیلی از خونه دور شده بودیم:

- بهتره تا خونه بدوییم...

موافقت کردم و شروع کردیم به دویدن ولی شدت بارون خیلی زیاد بود... آرتام به یه درختی که روش خونه درست شده بود و حکم سایه بون داشت، اشاره کرد تا بریم زیرش... بهتر از هیچی بود...

زیرش وایستادیم... بخاطر دویدنمون هر دو تا نفس نفس میزدیم... آرتام نگاهی به دور و برش کرد و گفت:

- تا خونه خیلی راهه. بهتره صبر کنیم بارون بند بیاد.

سرمو چند بار تکون دادم:

- سردت نیست؟

- نه.

به صورتم خیره شده بود... اومد نزدیکتر... چشماشو روی تک تک اجزای صورتم چرخوند. دستشو آورد بالا و با انگشتش چتری هامو که چسبیده بود به پیشونیم، کنار زد... منم به چشماش خیره شده بودم... بازم همون نگاه... ته دلم لرزید... دستشو گذاشت کنار صورتم و دست دیگه شو دورم حلقه کرد... سرش داشت میومد جلو... فقط صدای نفس هاشو میشیدم... چشمامو بستم و حرکت لب هاشو رو لبام احساس کردم

منو بوسید... پرحرارت.

تکون نخوردم... مخالفتی هم نکردم...

باورم نمیشد؛ این من بودم که به لبه ی سویشرتش چنگ زدم و اونو به سمت خودم میکشم تا ازم جدا نشه...

برای لحظه ایی سرمو بردم عقب و همینطور که نفس نفس میزدم بی ربط گفتم:

- داره تاریک میشه.

- میدونم

ودوباره منو بوسید... زمان و فراموش کرده بودیم. از این نزدیکیه زیاد احساس خوبی داشتم... خیلی خوب...

- میشه راهنماییم کنین بگین از کدوم طرف باید برگردم؟

سریع خودم و کشیدم کنار و به کاوه که با عصبانیت بهمون خیره شده بود نگاه کردم.

- میشه راهنماییم کنین بگین از کدوم طرف باید برگردم؟

سریع خودم و کشیدم کنار و به کاوه که با عصبانیت بهمون خیره شده بود نگاه کردم.



با دیدن کاوه دستپاچه شدم. نگاهش یه جوری بود. مثل گناهکارا نگام میکرد، طوری که شک کردم کار اشتباهی انجام دادم. آرتام هم متوجه دستپاچگی من شد و چند ثانیه با تعجب نگام کرد. نا خود آگاه پشتش قایم شدم. کاوه که سکوت ما رو دید گفت:

- ببخشید مزاحم کارتون شدم.

آرتام نگاه بی تفاوتی بهش انداخت... دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو کشید تو بغلش:

- خواهش میکنم! کاری داشتی؟ حواسمون نبود.

کاوه دوباره نگاهی به من انداخت و بعد رو به آرتام گفت:

- گفتم راهو گم کردم.

یکی از ابرو های آرتام از روی تعجب بالا رفت و پرسید:

- گم شدن تو این جاده ی مشخص و سر راست یه کم مسخره نیست؟

با اینکه کاوه از باز شدن مچش یه ذره دستپاچه شده بود ولی با این حال به روی خودش نیاورد. برعکس قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت:

- برای من که اولین باره اومدم اینجا چیز عجیبی نیست.

- به هوش خودم ایمان آوردم چون منم اولین باره اومدم اینجا.

پوزخندی به کاوه زد و بعد دستمو گرفت و گفت:

- بارون بند اومده ! بهتره برگردیم عزیزم.

سرمو کمی کج کردم و بی هیچ حرفی کنار آرتام راه رفتم. وقتی از کنار کاوه گذشتیم آرتام بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

- دنبالمون بیا.

با دیدن کاوه تمام خوشی های چند دقیقه پیش فراموشم شد. درسته از اومدن کاوه شوکه شده بودم ولی مشکل اینجا بود که الان از آرتام هم خجالت میکشیدم. هنوزم باورم نمیشه بوسیدمش. روی نگاه کردن بهشو نداشتم. فقط توی اون لحظه دوست داشتم میرفتم یه جایی که هیچ کس نبود و به اتفاق های امروز فکر میکردم. انگار آرتامم متوجه حالم شده بود چون چند لحظه ایی به صورتم نگاه کرد. بعد سرشو آورد نزدیکتر و با تعجب زیر گوشم گفت:

- دستات چرا یخ کرده؟

همونطور که به جلو خیره بودم گفتم:

- چیزی نیست. یه کم سردمه.

منو به خودش نزدیک تر کرد و دستشو چند باری روی بازوهام کشید. با صدای بلند تری رو به کاوه که پشت ما راه میومد گفت:

- حالا نگفتی چرا اومدی بیرون؟

- برای قدم زدن.

- تو این بارون؟

- انقدر عجیبه؟؟؟ فکر کنم شما هم اومدین بیرون بارون میومد.

- خب ما هدفمون قدم زدن نبود.

بهش نگاه کردم... بی صدا میخندید. از اینکه حال کاوه رو گرفته بود خوشحال بود. خنده ام گرفته بود ولی جلوی خودمو گرفتم. فقط نگران بودم یه وقت بینشون درگیری لفظی بوجود بیاد. کاوه بعد از چند لحظه سکوت یا حرص گفت:

- اونو که فهمیدم.

- پس داشتی مارو دید میزدی؟

کاوه ساکت موند و چیزی نگفت. از اینکه اینجوری با کاوه حرف میزد خوشحال بودم. انگار داشت انتقام منو میگرفت. پسره ی بیشعور خودش با مهری خوشگذرونی میکنه بعد به من مثل یه خائن نگاه میکنه. برای اینکه بحثو عوض کنه گفت:

- چرا خانومتو نیاوردی؟

- حالش برای قدم زدن مساعد نبود.

- من جای تو بودم تو این وضعیت تنهاش نمیذاشتم.

کاوه پوزخند صدا داری زد و گفت:

- چه خانواده دوست. فقط میتونم بگم برو خدارو شکر جای من نیستی.

جمله ی آخرشو با ناراحتی گفت... انگار که میخواست به من بفهمونه از زندگیش راضی نیست. برام مهم نیست چون خودش خواست.

- نگفتی؟

- چی رو؟

- اینکه چرا اومدی قدم بزنی؟

- فکر کن قدم زدن زیر بارون خاطرات شیرینی رو برام زنده میکنه.

دیگه رسیده بودیم به خونه. آرتام در رو باز نگه داشت و در حالی که به کاوه اشاره میکرد بره داخل گفت:

- امیدوارم آخر مرور این خاطرات شیرین با یه آه پر حسرت همراه نباشه.

کاوه چشمای به خون نشسته ش رو به آرتام دوخت و از بین دندونای بهم فشرده ش گفت:

- نمیذارم با حسرت تموم بشه.

و بی معطلی رفت تو...

فنجون چایی رو از توی سینی برداشتم و سری به عنوان تشکر تکون دادم... آرتام دستشو روی لبه ی مبل پشتم گذاشت، سرشو آورد نزدیک و آروم زیر گوشم گفت:

- عمت آدم جالبیه...

با خنده پرسیدم:

- چطور؟


به عمه و مامان اشاره کرد که با هم حرف میزدن...


عمه- من همیشه و همه جا گفتم که سلیقه ی دخترت حرف نداره.

مامان که انگار مثل من تملق توی حرفاشو فهمیده بود لبخندی از روی اجبار زد و به تشکری اکتفا کرد ولی مثل اینکه عمه دست بردار نبود. رو به من گفت:

- هنوز اون فنجونایی که واسه ی تولدم خریده بودی نگه داشتم.

معلوم نبود با زدن این حرفا میخواد به چی برسه... با شناختی که ازش داشتم مطمئن بودم که کلا حرفی رو بی دلیل نمیزنه. بدون اینکه تغییری تو چهره ام بدم گفتم:

- جدی؟

- عمه: آره عمه... خیلی خوشگلن... هر کی اومد خونمون پرسید از کجا خریدمشون... خلاصه اینکه همیشه به مهری میگم تو که این همه سال دوست آناهید بودی چرا یه کم ازش سلیقه توی خرید رو یاد نگرفتی.

نگاه ها رفت سمت مهری و همه ساکت شدن. مامان سری از روی تاسف تکون داد. مهری رنگش سفید شده بود و با انگشتاش بازی میکرد... آرتام نگاه از مهری گرفت و رو به عمه گفت:

- چیدمان اینجا کار خودتونه؟

عمه ذوق زد خندید و گفت:

- آره عزیزم. چطور؟

- همینطوری... بنظرم حالا که به سلیقه ی آناهید اطمینان دارین بد نیست بذارین چیدمان اینجا رو عوض کنه.

عمه پنچر شد... از فکر اینکه آرتام میخواد ازش تعریف کنه کلی ذوق کرده بود... قیافش واقعا دیدنی بود. خیلی جلوی خودمو گرفتم تا نخندم. جای پری واقعا خالی بود...عمه لبخندی از روی اجبار زد و گفت:

- حتما.. خب دیگه بریم ناهار بخوریم.

با این حرف همه از جامون بلند شدیم و سمت میز رفتیم. آرتام صندلی رو برام عقب کشید... این کاری بود که کاوه همیشه برای من سر میز انجام میداد... ناخود آگاه نگاهم سمت کاوه رفت. اونم داشت به من نگاه میکرد. سریع نگاهمو دزدیم و به روی خودم نیاوردم...

ایکاش امروز نمی اومدیم اینجا... از دیشب که عمه پیشنهاد داد دو روز آخر سفرمون بیایم ویلاشون حالم گرفته شد... چقدر برای خونه ی بابا بیژن زحمت کشیدیم تا چند روز با آرامش اونجا باشیم... حس خیلی خوبی نسبت به اونجا داشتم... انگار خونه ی من و آرتام بود. از قیافه ی آرتام هم میشد فهمید که از اومدن اینجا راضی نیست... بعد از اتفاق اون روز یه ذره ازش خجالت میکشیدم ولی اون اصلا اشاره ای به اون ماجرا نکرد. پری هم که تا پیشنهاد عمه رو شنید گفت اعصاب دیدن خانواده ی کاوه رو نداره چه برسه به اینکه بیاد ویلاشون... دست هیراد رو گرفت و برگشتن تهران تا این چند روز آخر رو هم برن دیدن اقوام شوهر... منم اگر بخاطر مامانی نبود نمی اومدم... میگفت بیا تا کدورت ها تموم بشه و اونا بفهمن که دیگه به قدیم فکر نمیکنم... مشغول غذا خوردن بودیم که عمه یهو گفت:

- آرتام جان غذا بکش. تعارف نکن.

آرتام که انگار اصلا حواسش نبود گفت:

- بله؟

- گفتم تعارف نکن غذا بکش برای خودت.

- من اهل تعارف نیستم.

عمه نیمچه لبخندی زد و گفت:

- آهان یادم نبود اینجا بزرگ نشدی و با تعارفات ما ایرانی ها آشنا نیستی.

بعد مکث کوتاهی ادامه داد:

- چند وقته برگشتی؟

- دو سالی میشه...

- اینجا بهتره یا اونجا؟

- نمیدونم... تو بعضی چیزا اینجا بهتره و تو بعضی دیگه اونجا...

- اتفاقا من خیلی اصرار داشتم کاوه درسشو اونور تموم کنه...

آه پر حسرتی کشید و گفت:

ولی نشد... یه نفر مخالف رفتنش بود. بدبختی این بود که از همون یه نفرم حرف شنوی داشت .

عمو شهرام تک سرفه ایی کرد که باعث شد عمه ساکت بشه... قربونش برم از رو نمی رفت... یکی به نعل میزد، یکی به میخ... حالا نوبت من بود گویا... مامانی به بابا که از حرف عمه عصبانی شده بود، اشاره کرد تا چیزی نگه...عمه دستشو جلوی دهنش گرفت و بلند خندید:

- شوخی کردم.

آرتامم لبخند شل و ولی زد و به من نگاه کرد. منظورش از اون یه نفر من بودم... حرصم گرفته بود. همونطور که چشمم به بشقاب بود قاشقو تو دستم فشار دادم. عمه همیشه برای بحث هاش یه پایان خوب در نظر میگرفت. ولی من دوست نداشتم اینقدر بهم توهین بشه.

*******





همه ی خانما جز من که مشغول کتاب خوندن بودم، رفته بودن استراحت کنن. آرتام و شوهر عمم داشتن تخته بازی میکردن... بابا بیژن و پدرم هم مشغول صحبت کردن بودن... فقط از کاوه خبری نبود که نمیدونم بعد از ناهار کجا رفت.

-راستی آناهید جان اسبمون بچه شو به دنیا آورد . دیدیش؟

با شنیدن صدای عم شهرام سرمو از روی کتاب بلند کردم:

- جدی؟ همون اسب قهویه؟

- آره دخترم. یه ماهی میشه بچه اش به دنیا اومده. الان تو اصطبله.

- عزیزم... میشه رفت دیدش؟

- آره.

- پس من میرم ببینمش.

عمو شهرام لبخندی بهم زد. بلند شدم... آرتام گفت:

- میخوای صبر کن بازی تموم شه باهات بیام.

از پشت دستمو روی شونه هاش گذاشتم و گفتم:

- تا بازیتون تموم بشه من رفتم و برگشتم.

نگاه مهربونی بهم کرد و با سر باشه ای گفت.

پالتومو برداشتم. وقتی دستم به دستگیره رفت دوباره صدای آرتامو شنیدم که میگفت:

- آناهاید مواظب باش زمین گِلیِِ ها.

- مواظبم.

در چوبی اصطبلو با هزار زور و زحمت باز کردم. رفتم سمت اتاقکی که اسبارو اونجا نگه میداشتن.

با دیدن کره اسب کوچولوی قهوه ای خنده رو لبام نشست. رفتم جلوتر... یه ذره بدنمو کشیدم تا دستم بهش برسه... نوازشش کردم و اونم بدون حرکت ایستاده بود و با یه چشمش به من نگاه میکرد.

مادرش هم کنارش بود. وقت 8 سالم بود به دنیا اومده بود با کاوه و باباش اومده بودیم همین جا... چقدر زود گذشت. با یادآوری اون روزا لبخند تلخی رو لبهام نشست.

- بچه که بودیم همینجا به مادرش سیب میدادیم...

با شنیدن صدای کاوه با ترس برگشتم و نگاهش کردم.


با یه لبخند تلخ داشت به من نگاه میکرد. آروم آروم اومد کنارم و گفت:

-یادته؟

-چرا اومدی اینجا؟

بی توجه به سوالم گفت:

- چرا همه چی بهم ریخت؟

- پرسیدم چرا اومدی اینجا؟

زیر لب چیزی رو زمزمه کرد که نشنیدم... انگار با خودش حرف میزد...رومو برگردوندم و بی خیال مشغول نوازش اسب شدم. توی چند قدمیم ایستاد. تکیه داد به ستون چوبیه کنار اتاقک...

- اینقدر از من متنفری که حاضر نیستی نگام کنی؟

چیزی نگفتم... نفس عمیقی کشید و گفت:

- اشکالی نداره. فقط اومدم باهات حرف بزنم.

باز شروع کرد... بی خیال نوازش کردن شدم و همونطور که داشتم به سمت در میرفتم با حرص گفتنم:

- منو توحرفی نداریم که بزنیم.

کاوه بدون معطلی با کشیدن بازوم منو متوقف کرد. چشم تو چشم شدیم. من با عصبانیت نگاش میکردم و اون با التماس... فشاری به بازوم وارد کرد و گفت:

- چرا فرار میکنی؟ بذار حرفامو بزنم... چیه؟ نکنه از یادآوری گذشته میترسی؟

بازومو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:

- چرا باید بترسم؟

- خوب نقش بازی میکنی...

دیگه داشت پررو میشد...

- مطمئن باش ترسی وجود نداره فقط نمیخوام حماقتی که کردم یادم بیاد...

- اِ... آفرین به آرتام... ببین چیکار کرده که به این نتیجه رسیدی بودنت با من حماقت بوده...

پوزخندی زدم:

- همون روز که کارت عروسیتو دیدم به این نتیجه رسیدم...

- نمیخوای دلیل کارمو بدونی؟

سرشو کمی کج کرد و گفت:

- چه سوال احمقانه ایی... معلومه که نمیخوای... چون ممکنه خیلی چیزا در موردت روشن بشه... مگه نه؟

- معلوم هست چی میگی؟

- آره... تو هم میدونی چی میگم ولی داری خودتو میزنی به اون راه...

سری از روی تاسف تکون دادم و از کنارش گذشتم تا برم بیرون ولی خیلی سریع اومد رو به روم و سد راهم شد...

- کجا؟

- برو کنار..

- گفتم باید با هم حرف بزنیم...

سرمو انداختم پایین... نفس هام از عصبانیت کش دار شده بود...

- برو کنار کاوه...

- تا وقتی جواب منو ندی نمیذارم بری...

خواستم هولش بود که مچ دستامو گرفت... هر چقدر تقلا کردم نتونستم مچ دستامو از بین دستاش بیرون بکشم...

- ولم کن...

- باید حرف بزنیم...

- خیلی دیره... فکر نمیکنی زودتر باید حرف میزدیم؟ قبل از اینکه مهری رو به من ترجیح بدی؟ قبل از اینکه با آبروم بازی کنی؟

- من اون موقع انقدر عصبانی بودم که نفهمیدم دارم چیکار میکنم... وگرنه خودت که میدونی چقدر دوست دارم...

- دروغگو... تو منو دوست نداشتی؛ فقط یه مدت باهام سرگرم بودی... همین...

- من دوست نداشتم؟ یا تو که...

حرفشو قطع کرد... چشماش پر از غم شد... دستامو ول کرد و یه قدم رفت عقب تر...

- حق من این نبود که بهم خیانت کنی...

- چی میگی؟ کدوم خیانت؟

پوزخندی زد و گفت:

- کدوم خیانت؟ به این زودی میلاد و فراموش کردی؟


همونطور که داشتم لیست آدمایی که به اسم میلاد میشناسم رو تو ذهنم مرور میکردم گفتم:

- تو حالت خوب نیست... میلاد کدوم خـَ...

نتونستم ادامه حرفمو بزنم... تازه یادم اومد کی رو میگفت... پسر آقای مردانی... دوست خانوادگیمون... پدرش تقریبا تمام دوران بچگیشو تو خونه ی مامانی گذرونده بود و با هم بزرگ شده بودن... برام حکم یکی از عموهامو داشت و میلادم مثل یه پسر عمو دوست داشتم... ولی.

اجازه ی بیشتر فکر کردن رو بهم نداد و به حرفای خودش ادامه داد:

- چی شد؟ یادت اومد یا میخوای بیشتر فکر کنی؟

- تو چی در مورد میلاد میدونی؟

- اونقدری میدونم که کارمو توجیح کنه...

- تو هیچـ...

دستی لای موهاش برد و با ناراحتی گفت:

- چرا؟ چرا اینکارو کردی؟ چیم از اون کمتر بود آناهید

- درست حرف بزن ببینم چی میگی؟

- من دیدمت... با اون... تو حتی خونه ش هم میرفتی... اونم تنهایی...

از صورت منقبض شده ش معلوم بود که با یادآوری اون خاطرات عذاب میکشه...

- چقدر احمق بودم... اولین بار روزی که پشت تلفن یه دعوای کوچولو داشتیم با هم دیدمتون... یادته... بخاطر اینکه نیومدم سر قرار و چند ساعت علافت کردم باهام قهر کردی... منم که طاقت نداشتم یه روز نبینمت، بعد از ظهر اومدم دم خونتون... ولی دیدم سوار ماشین مدل بالایی شدی که دم خونتون منتظرت بود... نمیدونستم کیه ولی دیدم که مرد بود... تعقیبتون کردم... جلوی یه آپارتمان نگه داشت هر دوتونو دیدم که خوشحال رفتین تو خونه... انقدر شوکه شده بودم که نتونستم بیام جلو... برای اینکه مطمئن بشم اشتباه کردم چند روز دیگه ایی هم تعقیبتون کردم... بازم همین اتفاقات تکرار شد. وقتی هم ازت میپرسیدم امروز جایی رفتی جوابت این بود که از صبح تو خونه بودی... ولی نبودی... دورغ میگفتی و من اینو میدونستم... داشتم دیوونه میشدم. با اینکه دیده بودمت ولی بازم باورم نمیشد و دنبال یه راهی بودم به خودم بقبولونم که هیچ اتفاقی نیفتاده... گفتم من اشتباه میکنم. ولی نشد... رفتم از مهری پرسیدم و اونم جواب سر بالا میداد. انقدر بهش اصرار کردم تا بالاخره بهم گفت تو به میلاد علاقه داری و باهاش دوست شدی... خرد شدم... این فکر که برات فقط یه عروسک خیمه شب بازی بودم و اینهمه سال منو بازی دادی منو میسوزوند... حرفایی که مهری میزد بیشتر عذابم میداد؛ از احساس واقعیت نسبت به من گفت و ازم خواست چشمامو بیشتر باز کنم... تا اینکه یه روز گفت با پسره قرار ازدواج گذاشتی. بازم باور نکردم و زیر بار نرفتم ولی اون گفت میتونه ثابت کنه... گفت برای اینکه باورم بشه امروز برم در خونتون... اومدم؛ دیدم با خنده سوار ماشینش شدی. نمیدونی چطور جلوی خودمو گرفتم تا نیامو میلادو نکشم... هنوز ایمان داشتم که تو دوستم داری و مهری دروغ گفته... وقتی وارد پاساژ جواهر فروشی شدین دلم هری ریخت. به خودم میگفتم آناهید نمیتونه منو ول کنه. نمیتونه بدون من زندگی کنه ولی... تو با اون داشتین حلقه ی ازدواج انتخاب میکردین. تازه داشتم به حرفای مامان میرسیدم که همیشه میگفت تو دختر خوبی نیستی... چند روز مثل کابوس برام گذشت... عذابی که تو اون چند روز کشیدم رو با یه اس ام اس صد برابر کردی. یادته کدومو میگم؟؟؟؟ گفتی کاوه منو تو دیگه نمیتونیم با هم باشیم. یادته؟ با این اس ام اس مطمئن شدم که تو و اون...

سرشو انداخت پایین و آهی کشید:

- بعد اون قضیه تصمیم گرفتم برای اذیت کردنت با صمیمی ترین دوستت باشم تا همونطور که تو عذابم دادی عذابت بدم. دست خودم نبود... فقط میخواستم ازت انتقام بگیرم تا یه ذره آروم بشم... مطمئن بودم که به این زودیا نمی تونی منو فراموش کنی... وقتی به مامان گفتم میخوام با مهری ازدواج کنم بدون چون و چرا قبول کرد... بالاخره اون اولین نفری بود که از وصلت من و تو ناراضی بود... خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم قرارها گذاشته شد و همه چی تموم شد... از انتقامی که گرفته بودم راضی بودم و منتظر بودم تا خبری از بهم خوردن رابطه ی تو میلاد بشنوم... اما همه چی با دیدن آرتام تو نمایشگاه بهم ریخت... گیج شده بودم. نمیدونستم چه خبره... تصمیم گرفتم برم سراغ میلاد. رفتم دم خونش که نبود... از پدرش پرسیدم که گفت برگشته سوئد... بعد پیش خودم گفتم حتما حق با مهری و مامانه که میگن تو اون دختر نجیبی که من فکر میکنم نیستی... اما با دیدن اتفاق های این مدت مطمئن شدم که یه جای کار میلنگه... واسه ی همین اصرار داشتم باهات حرف بزنم... خواهش میکنم تو بگو اینجا چه خبره؟؟؟

همه ی اتفاقات چند ماه اخیر جلوی چشمم بود... باورم نمیشد که اون به خاطر این چیزا ولم کرده... باورم نمیشد اینطوری در موردم فکر کرد و انقدر راحت منو قضاوت کرد... اون همه چی رو فهمیده بود... میتونست همه چی رو حل کنه ولی حرفی نزد... اگر سکوت نکرده بود و ازم توضیح میخواست... نگاه متعجبمو به چشمای پرسوالش دوختم... چرا باید الان براش توضیح میدادم... اون موقع که باید این حرفا رو میزد سکوت کرد و با سکوتش زندگیه جفتمونو بهم ریخت... اونوقت حالا اومده و میپرسه چی شد؟ سری از روی تاسف تکون دادم:

- واقعا برات متاسفم که اینطوری در موردم قضاوت کردی...

بی توجه به نگاه پرسوالش رفتم سمت در ولی لحظه ی آخر پشیمون شدم... چرا ندونه؟...بهتر بدونه تا بیشتر عذاب بکشه... بخاطر حماقتش... برگشتم و تو دو قدمیش ایستادم:

- ولی حیفه که ندونسته از اینجا بری...


منتظر نگام میکرد...

- خیلی دوست داری بدونی من خونه ی میلاد چیکار داشتم؟ اون شب که مهمونیه عمو کامبیز بود و تو نیومده بودی یادته؟ بعد از مدتها میلاد رو اونجا دیدم... از پدرام شنیده بودم که یکسالی میشه درسش تموم شده و برگشته تا برای همیشه اینجا بمونه... یه ذره با هم حرف زدیم... خب تو اون دورانی که تو نبودی، من و میلاد و پدارم با هم صمیمی تر بودیم... آخر شب موقع خداحافظی ازم خواست همدیگرو بیرون ببینیم و تاکید داشت کسی چیزی نفهمه... نمیدونستم چیکارم داره... با هم قرار گذاشتیم و منم رفتم سر قرار... بعد از کلی صغرا کبری چیدن، شروع کرد با من من کردن بهم گفت از وقتی که برگشته عاشق یه دختر خیابونی شده... میگفت دختر خیلی خوبیه و از روی اجبار تن به این کار داده... الانم جایی برای زندگی نداره. اون اوایل فقط میخواست کمکش کنه و خونه شو در اختیارش گذاشت ولی به تدریج نتونست جلوی خودشو بگیره و کم کم عاشقش شد... یواشکی با دختره نامزد کرده بود و نمیخواست کسی بفهمه... تو که خانوادشو میشناسی... برای اونام اصل و نصب خیلی مهمه و اگر باد این خبر و به گوششون میرسوند جنجال راه می افتاد... گفت این که میگه میمونه همه ش فیلمه... داره کاراشو درست میکنه تا زودتر دست دختره رو بگیره و با خودش ببره...

- خب این چه ربطی به تو داشت؟

- مشکل اینجا بود که دختره مریض بود و بغیر از اونم صاحب خونه ی فسادی که دختره براش کار میکرد در به در دنبالش میگشت... چون دختره یکی از بهترین آدمایی بود که از کنارش به یه نون و نوایی میرسید... میلادم از ترس اونو تو خونه حبس کرده بود تا موقع مناسب... چون چند تا از دوستای دختره اونا رو با هم دیده بودن و میترسید خونه تحت نظر باشه... میگفت من با فیلم بازی کردن و رفت و آمد تو خونه ش، هم میتونم شک اونا رو برطرف کنم، هم میتونم دختره رو معاینه کنم... منم قبول کردم کمکش کنم... میدونی چرا؟ چون اونم مثل من عاشق بود... اینو میتونستم از بین تک تک کلمه هاش احساس کنم... وقتی میگفت نمیتونه بدون مینو زندگی کنه درکش میکردم چون منم همین حسو نسبت به تو داشتم... ازم خواست برم اونجا تا وضعیت مینو رو چک کنم اما قول گرفت که به هیچ کس چیزی نگم... البته در مورد تو گفت اشکالی نداره ولی من بهت نگفتم... چون از عادت بد تو خواب حرف زدنت خبر داشتم... غیر از اینه؟ مگه عمه از همین عادتت برای فهمیدن کارایی که انجام میدادی استفاده نمیکرد؟ اگر مامانت میفهمید میلاد همه چی رو از دست میداد... مامانتو که دیگه خوب میشناسی... دوست و دشمن سرش نمیشه و فقط اطرافیانشو آزار میده... تازه موضوع حساسیت زیادت روی منم بود... از نظر تو همه ی پسر ها به من نگاه بد داشتن... میدونستم اگر بفهمی مخالفت میکنی... میلادم همه ی امیدش به من بود... نمی خواستم ریسک کنم و زندگیه میلاد و خراب کنم... گفتم وقتی که رفتن همه چیز رو بهت میگم... اما به مامانم گفتم. چند باری اونجا رفتم. مینو دختر خیلی خوبی بود...بیچاره از ترس تو خونه حبس شده بود... یه روز که میلاد داشت منو میرسوند گفت که کاراشون داره درست میشه ولی قبل از رفتن باید با مینو ازدواج کنه. گفت که میخواد حلقه بخره ولی سلیقه ی خوبی نداره... منم گفتم میتونم کمکش کنم.... گفتم فردا بیاد دنبالم تا با هم بریم خرید. فکر نمیکردم که اینطوری بشه... مهری همه چیزو میدونست. میدونست میرم اونجا و از زنش پرستاری میکنم. یه بار منو با میلاد دیده بود و منم مجبور شدم همه چیز و بهش بگم. نمیفهمم چرا اون حرفا رو زد... ولی تو چرا ازم نپرسیدی؟ چرا بهم نگفتی؟

عصبانی بودم... نمیدونستم کی بیشتر مقصره؟ من، کاوه، مهری یا میلاد...دستمو رو پیشونیم گذاشتم. چرا یهو اینجوری شد. چرا این همه مدت نفهمیده بودم؟به کاوه نگاه کردم که حسابی گیج شده بود... وضعیت بدی بود. هر دو حرفایی رو میشنیدیم که تا الان نمیدونستیم... بالاخره کاوه تکونی خورد و گفت:

- یعنی میخوای بگی...

- همه چیزایی که گفتم واقعیت داشت.

- مهری...

- من نمیفهمم چرا اینکارو کرد.

- چرا بهم نگفتی؟

- تو چرا ازم نپرسیدی؟

عصبی شده بود... شروع کرد جلوی من قدم زد... دستی روی پیشونیش کشید و زمزمه کرد:

- باورم نمیشه... من احمق... وای...

یهو اومد روبه روم و گفت:

- آناهید من نمیدوستم...

فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم...

- من تازه فهمیدم چه غلطی کردم... خیلی عصبی بودم و کارام دست خودم نبود. اما هنوزم دیر نشده. دوباره میتونیم با هم....

و به من نگاه کرد... دوباره؟ بعد همه ی این اتفاقات... بعد ازدواجش و با وجود بچه ایی که تو راهه... بعد ورود آرتام به زندگیم... کسی که تو این مدت بهم محبت کرده بود و حامیم بود... بعد از همه ی اینا؟؟؟ از سکوت پیش اومده خوشحال شد و یه قدم نزدیکتر شد که سریع خودمو کشیدم عقب.

- اشتباه نکن... رابطه ی ما خیلی وقته تموم شده...

- تو که حرفامو شنیدی... من نمیدونستم...

- الان هم که فهمیدی چیزی عوض نمیشه...

- چرا میشه... اگر بخوای میتونیم با هم...

- بس کن

- چرا بس کنم... حال و روز الانمون بخاطر پنهون کاریه توئه...

- پنهون کاریه من؟ من فقط میخواستم یه کار خیر بکنم...

- کار خیری که شرش دامن ما رو گرفته...

- نکنه فکر کردی تو بی تقصیری و همه ی گناه گردن منه؟

- نه... نه... منم مقصرم... منم احمق بودم... ولی میشه...

- نه دیگه نمیشه...

- واقعا اونو به من ترجیح میدی...

زل زدم تو چشماشو گفتم:

- اون اسم داره و اسمشم آرتامه... اگر راضیت میکنه باید بگم آره... میدونی چرا؟ چون مثل تو کله شق و البته مغرور نیست... چون اگر چیزی ناراحتش کنه حرف میزنه تا سو تفاهما از بین بره و کار به اینجا نکشه... چون همه چی رو به بچه بازی نمیگیره...

چند لحظه ایی با بهت نگام کرد ولی زود به خودش اومد و گفت:

- آناهیدم... عزیزم. خودتو گول نزن... تو هنوزم منو دوست داری فقط کافیه به زبون بیاری.

دوباره نزدیک شد... دلم لرزید. دوباره شده بود همون کاوه ایی که جونمو براش میدادم. دیگه عقب نرفتم... پاهام به زمین چسبیده بود... اون هم تو یه حرکت منو کشید تو بغلش و محکم فشرد...باز هم برگشتم سر خونه ی اول.... دوباره رسیدم همونجایی که اینهمه مدت تلاش کردم تا ازش دور بشم... دستام بی حرکت کنار بدنم آویزون بود... آروم زیر گوشم گفت:

- من بهت احتیاج دارم آناهیدم... نمیدونی تو این مدت چی کشیدم... ترکم نکن .

از خوردن نفس هاش کنار گردنم حس بدی بهم دست داد... من چرا اینطوری شدم؟ چرا بهش اجازه دادم بغلم کنه؟ سریع خودمو کشیدم کنار و گفتم:

- میفهمی چی میگی؟

- آره میفهمم... اگر بخوای همه چی رو ول میکنم... مهری و زندگیه نکبتمو... کارام درست شده و اواخر همین ماه باید برم... بیا با هم بریم... میریم یه جا که دست هیچ کس بهمون نرسه... بذار مردم هرچقدر که دوست دارن پشت سرمون حرف بزنن... مهم نیست. فقط اینکه من و تو با هم باشیم مهمه...

میخواست مهری رو ول کنه؟ متعجب نگاش کردم که ادامه داد:

- اونجوری نگام نکن... نکنه توقع داری باهاش بمونم... اون با دروغ هاش زندگیمو بهم ریخت...

- باورم نمیشه این حرفو بزنی... تو داری پدر میشی...

- پدر...

پوزخند صدا داری زد...

- مهری حقشه... میای؟

نگاه ملتمسشو بهم دوخت... نمیتونستم چیزی بگم. خشک شده بودم. تمام اون لحظه هایی که با کاوه بودم اومد جلوی چشمام. خونه ی مامانی ... مسافرتامون... تنهایی هامون. جداییمون... آرتام... آرتام چی؟ احساس عذاب وجدان کردم. وقعا چرا تو گوش کاوه نزدم که بغلم کرد؟. سکوتم باعث شد با ناراحتی بگه:

- نگو که نمیای...

اومد جلوتر و بازوهامو گرفت... پیشونیه داغشو به پیشونیم چسبوند. سعی کردم خودمو بکشم کنار ولی نمیشد...

- ولم کن کاوه. همینجا این قضیه رو تموم کن.

- یه ذره فکر کن... ما میتونیم...

- مایی وجود نداره...

- آناهید من این همه مدت تو اشتباه بودم ولی توام بی تقصیر نبودی... اگه بهم میگفتی...

- گفتم ولم کن. برام مهم نیست کی مقصره مهم اینه همه چی تموم شده.

صبرش تموم شد و داد زد:

- ولت کنم بری پیش اون عوضی؟

- تو مشکلی داری؟

هر دو به طرف آرتام برگشتیم که با اخم داشت به کاوه نگاه میکرد....


دروغ شیرین10

همه به من نگاه میکردن و من...
نمیدونم چرا نگاهم رفت سمت مهری... در حالی که دست کاوه رو گرفته بود داشت میخندید. سریع چشمامو که داشت توش اشک جمع میشد دوختم به گل های روی فرش... الان نه... الان نه...
خدایا خردم نکن...
خواهش میکنم...
آرتام دستشو دور کمرم حلقه کرد و فشاری خفیفی بهم وارد کرد. خیلی خونسرد گفت:
- تبریک میگم، پس جامون حسابی خالی بوده.
مهری و عمه تشکر کردن. آرتام دوباره گفت:
- اگر دکتر خوب خواستین بگین تا بهتون معرفی کنم...
- مهری: ممنون ، بین دوستای کاوه پزشک زنان هست...
آرتام داشت وقت میکشت تا من به خودم بیام... چون میدونست کاوه پزشکی خونده.
- در هر صورت تنها کاریه که از دستم بر میاد.
مطمئن و با آرامش حرف میزد... انگار آرامش آرتام به منم منتقل شد... توجه کردنش آرومم میکرد. همین چند دقیقه برام کافی بود تا خودمو جمع کنم... پس نگرانیه همه بخاطر این بود... اینطور که معلومه از زندگیشون راضی هستن. من چرا باید ناراحت باشم؟؟؟ منم زندگیه خودمو دارم.
منم... منم آرتامو دارم. همه چی تموم شده...
نباید کم بیارم... چند تا نفس عمیق کشیدم. من همون دختر مغرور قدیمم. دیگه اشکی تو چشمم نبود... سرمو آوردم بالا و با غرور تو چشمای مهری نگاه کردم. با آرامشی که برای خودمم عجیب بود گفتم:
- منم تبریک میگم... اگر مناسبت مهمونی رو می دونستم حتما میومدم.
و بعد خودمو بیشتر به آرتام چسبوندم... تقریبا میشد گفتم رفتم تو بغلشو دستمو توی دستش که دور کمرم حلقه شده بود قفل کردم... چون بهش تکیه داده بودم، کاملا بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه شو احساس میکردم... بهم آرامش میداد...
از قیافه ی مهری میشد فهمید که توقع این برخورد و از من نداشت. با لحنی که معلوم بود از روی اجباره گفت:
- مرسی عزیزم
بابا دستی روی شونه ی عمو شهرام گذاشت:
- دیگه پیر شدی. داری بابا بزگ میشی
- عمو شهرام: من کجام پیره؟ ولی باور کن دارم لحظه شماری میکنم تا زودتر بدنیا بیاد. حس خوبی داره. امیدوارم خدا قسمت خودت بکنه تا بفهمی چی میگم.
بابا یه جور خاصی نگام کرد و زیر لب « ان شالله» ایی گفت. پس آرزوی دیدن نوه شو داره. خندم گرفت...
- بابا بیژن: نگران نباش. با این علاقه ایی که این دو تا بهم دارن من مطمئنم به زودی نوه مون تو بقلمونه.
چــــــی؟؟؟ ایندفعه دیگه واقعا از خجالت سرخ شدم. مثل اینکه اینا تا یه بچه تو پاچه ی ما نکن بی خیال نمیشن. به آرتام نگاه کردم، داشت میخندید. رو آب بخندی، چه خوشش اومد. شاید داشت به خوش خیال بودن بابا بیژن و سرکار گذاشتن خانواده هامون میخندید. هر چند که از گفته شدن این حرف جلوی اونا کلی ذوق کردم...
دوباره بحث بالا گرفت و من بی خیال همه، تمام حواسم به ریتم نفس های آرتام بود...
عمه از مامانی پرسید:
- مامان برای تعطیلات برنامه ایی نداری؟ میخوای با ما بیای بریم اروپا؟
باشه بابا، خانواده ی آرتام فهمیدن خیلی پولدارین... قبل از مامانی، بابا بیژن سریع گفت:
- قبلش من میخواستم همینجا ازشون دعوت کنم که همراه ما بیان بریم مسافرت...
- عمه: کجا؟
- راستشو بخواین پدر من تو جوونیاش یه خونه تو گیلان خریده بود که قسمت نشد زیاد اونجا بمونه. خیلی وقته که خالی مونده. چون من خیلی دلم برای جنگل و آب و هوای شمال تنگ شده با کیومرث خان صحبت کردم و قرار شد چند روزی رو بریم اونجا.
من از این برنامه خبر نداشتم... به آرتام نگاه کردم، با چشمکی که زد حرف باباشو تایید کرد... برای من جاش مهم نبود، مهم خود مسافرت بود که واقعا بهش احتیاج داشتم... مسافرت با آرتام چه شود؟؟ از فکر رفتن به مسافرت لبخندی زدم که متاسفانه زیاد دووم نداشت
- عمه: خوش به حالتون... منم خیلی دلم میخواست برم شمال.
خوبه، تا 5 دقیقه پیش که میخواست بره اروپا... بابا بیژن که از هیچی خبر نداشت لبخندی زد و گفت:
- خوشحال میشم شما هم تشریف بیارین.
عمه که انگار کارخونه ی تی تاب سازی رو به نامش کرده بودن ذوق زده گفت:
- وای چه عالی... من که حتما میام... والا دیگه از این هوای آلوده تهران خسته شدم... همه ش دود... سر و صدا... ترافیک. تهمینه جوونم هست از تنهایی در میام.
اوهوو، تهمینه جوون؟ مامان پوزخندی زد و چیزی نگفت. می دونستم که اونم مثل من از اومدن عمه راضی نیست. توقع داشتم کاوه مخالفت کنه ولی چیزی نگفت. وقتی نگاش کردم متوجه اخم غلیظش شدم و نگاه وحشتناکش به من و آرتام... دست مهری رو هم ول کرده بود. بعد از چند دقیقه هم بلند شد و از هال رفت بیرون. حرفای بزرگتر ها داشت خستم میکرد. بهتر بگم فخرفروشی های عمه ناراحتم میکرد. آروم زیر گوش آرتام گفتم:
- میشه ما از اینجا بریم؟
با دست آزادش لپمو کشید:
- چرا نمیشه.
و رو به جمع گفت:
- ببخشید، اگر اشکالی نداره من و آناهید جمعتون و ترک کنیم...
- بابا بیژن: کجا بابا جوون؟تازه صحبت گل انداخته.
من و آرتام که میدونستیم بخاطر مامانی این حرفا رو میزنه، خندیدیم.
- آرتام: شما بمون پدر من.
منم بلند شدم رفتم تو اتاق مامانی تا لباسمو بپوشم بعدم رفتم تو اتاقی که ظهر آرتام توش خوابیده بود، کتشو بیارم... اما با دیدن کاوه تو اتاق که کنار پنجره ایستاده بود و داشت سیگار میکشید اخمام رفت تو هم... بی توجه بهش رفتم سمت صندلی تا کت و از روش بردارم...
- مثل اینکه خیلی از زندگیت راضی هستی.
از صداش معلوم بود خیلی عصبانیه. چپ چپی نگاش کردم:
- نباید باشم؟
- راست میگی...چرا نباشی؟ یه دکتر پولدار، خوش تیپ، جذاب... گور بابای بقیه. هر چی نباشه لقمه ش چرب تره.
جوش آوردم... بغضم کرده بودم... اما اجازه ندادم بشکنه و بجاش آب دهنمو قورت دادم تا راه گلوم باز بشه... تمام کینه مو ریختم تو نگامو گفتم:
- حق با توِ... من همیشه دنبال بهترینا بودم...
چند لحظه ایی با اخم نگام کرد... پوزخندی زدم و با کنایه ادامه دادم:
- تا یادم نرفته بذار بخاطر بچه دار شدنتون بهت تبریک بگم... مطمئنا بچه زندگیه شیرینتون رو شیرین تر میکنه.
اخماش از بین رفت و جاش یه عالمه غم اومد تو صورتش... با صدایی که بی نهایت غمگین بود گفت:
- آناهید... باید باهات حرف بزنم.
تو نگاش پر التماس بود... خیلی وقت بود اینطوری صدام نکرده بود. با اینکه باهام بد کرد ولی دوست نداشتم اینطوری ببینمش. اما بی تفاوت رومو برگردوندم و رفتم سمت در:
- من وقت اضافه ندارم.
همون لحظه آرتام تو چارچوب در ظاهر شد... یه نگاه به من و یه نگاه به کاوه انداخت... نمیدونم چرا هول کردم، سریع گفتم:
- اومدم کتت رو بیارم.
لبخندی زد:
- تو چرا زحمت کشیدی؟ بریم دیر میشه.
و رو به کاوه گفت:
- فعلا... در ضمن سیگارتو ترک کن. برای سلامتی مضره.
همین که از در خونه اومدیم بیرون، آرتام آروم پرسید:
- حالت خوبه؟
لبخندی زدم و سرمو چند باری تکون دادم... اومد جلو پیشونیمو بوسید. چقدر دوست داشتنی بود. میدونستم کاوه داره نگاهمون میکنه. در و برام باز کرد تا بشینم...
ماشین و به حرکت درآورد:
- بابت مسافرت ببخشید... بابا از چیزی خبر نداره.
- مهم نیست. من که دلم برای مسافرت لک زده بود...
- لک زده بود؟
لبخندی زدم... هنوز تک و توک معنی بعضی از کلمه ها یا اصطلاح ها رو نمیدونست.
- یعنی خیلی دلم میخواست برم مسافرت.
- هووم... خب چرا زودتر نگفتی.
- حالا که گذشت ولی میخوام کلی خوش بگذرونم... هستی؟
- به... معلومه که هستم... راستش اون یه هفته خیلی بهم خوش گذشت و فهمیدم میشه روت حساب کرد.
- حالا کجاشو دیدی؟
یه ذره به سکوت گذشت... آرتام به روبروش خیره شده بود و معلوم بود تو فکره...
- آناهید
- بله؟
چند ثانیه نگام کرد و گفت:
- هیچی...
- چی میخواستی بگی؟
- هیچی... مهم نیست.
- بخاطر هیچی صدام کردی؟ بگو میشنوم...
دوباره یه ذره با شک نگاهم کرد... معلوم بود درگیره که بگه یا نه؟ ولی بالاخره در حالی که به روبروش خیره بود پرسید:
- تو هنوز... هنوز به کاوه فکر میکنی؟
چند ثانیه نگاش کردم... از صورتش نمیشد چیزی رو فهمید:
- چرا اینو میپرسی؟
- همینطوری... آخه امروز از شنیدن خبر بچه دار شدنش یه ذره ناراحت شدی.
یه ذره فکر کردم... ناراحت شده بودم...شایدم حسودیم شد. شاید دوست ندارم بازنده باشم... ولی هر چی که بود زود یادم رفت و به خودم اومدم... آروم شدم، چون آرتام کنارم بود... با همه ی این حرفا تا ندونم چمه نمیتونم جوابی بدم. انگار سکوتم خیلی طولانی شد:
- اگر نمیخوای میتونی جواب ندی...
لبخندی زدم ولی چیزی نگفتم... شاید باید اول به خودم رجوع کنم... من هنوز کاوه رو دوست دارم؟

امروز خیلی خسته بودم... امان از این دید و بازدید های عید... مخصوصا روز اولش... حالا انگار روزای دیگه رو ازشون گرفتن... یکی نیست بهشون بگه بابا 30 روز فروردین وقت دارین به اقوامتون سر بزنین... از صبح تا حالا هر 5 دقیقه یه بار زنگ خونه ی ما به صدا در اومد و منم مثل کزت فقط آوردم و بردم و شستم و پذیرایی کردم... دیگه کمر برام نمونده از بس که جلوی مهمونا خم و راست شدم...
تازه چون آرتام اینا هم مثل ما درگیر مهمون بازی بودن و نتونسته بود بیاد، باید به سوال تکراریه مهمونا در موردش نبودنش و اینکه چیکار میکنه، جواب میدادم... دیشبم که درست نخوابیده بودم و چشمامو به زور باز نگه داشته بودم...
راستش از دیشب که اومدم خونه همه ش داشتم به احساسم نسبت به کاوه فکر میکردم... باید تکلیف خودمو روشن میکردم... مجبور شدم تمام خاطراتمو و دوباره مرور کنم... فکر میکردم خیلی سخته... سخت بود ولی تا جایی که رسیدم به آرتام... یهو همه چی عوض شد و اون بغضی که از اول فکر کردن به کاوه تو گلوم گیر کرده بود از بین رفت و جاشو داد به یه لبخنده گل و گشاد... یه حس خیلی خوب بود...
مثل دیروز که بعد شنید حرف عمه با احساس اینکه آرتام کنارمه همه چی یادم رفت و تا لحظه ایی که رسوندم دم خونه فقط خندیدم و بهم خوش گذشت... کاوه همیشه برای جواب ندادن به دیگران از همه خودشو قایم میکرد. مثلا برای اینکه بخاطر من با عمه درگیر نشه بیشتر مواقع خونه ی مامانی میموند... ولی آرتام اینطور نیست... آرتام میره جلو و با حرف زدن مشکل و حل میکنه... قایم نمیشه... از وقتی باهاشم حالم خوبه... آرامش دارم... احساس امنیت میکنم... دوباره دارم میشم همون دختر سرزنده ی قدیم... و دوست ندارم این همه حس خوب رو از دست بدم... دوست ندارم آرتامو از دست بدم... باورم نمیشه همچین نتیجه ایی از فکرم گرفته باشم ولی واقعا نمیخوام از دستش بدم...
چیزی که برام جالب بود اینه که کاوه فقط نیم ساعت اول فکرمو درگیر کرد ولی تا صبح به آرتام فکر میکردم و سعی میکردم برای دلخوشیه خودمم که شده هر کاراشو تو این مدت برای خودم تفسیر کنم...
کاوه داره زن بچه دار میشه و با این کارش ثابت کرد که از زندگیش راضیه پس چرا من الکی بشینم غصه بخورم و اون با مهری کیفشو بکنه؟
از فکرای دیشبم به این نتیجه رسیدم که کاوه برام خیلی کمرنگ شده و این ارتامه که خیلی راحت داره جاشو میگیره... ولی ایکاش اونم مثل من فکر کنه... از صبح تا حالا یه زنگ بهم نزده... خیلی بده که ندونی احساس طرف مقابلت چیه... من هر چقدرم بشینم برای خودم خیال بافی کنم بازم نتیجه نداره چون آرتام ذاتا خیلی مهربونه و کاراشو میشه گذاشت پای مهربونیش...
با صدای مامان به خودم اومدم و نگاش کردم:
- حواست کجاست... این ظرفارو ول کن... بیا آقای شامری داره میره... بیا خداحافظی کن مادر جوون..
ظرفارو گذاشتم تو سینک و دستامو شستم...

بالاخره ساعت 10 شد و دیگه بعد از رفتن آخرین مهمون کسی نیومد... انقدر خسته بودم که قید شامو زدم و رفتم تو اتاقم... البته دوست داشتم تنها باشم تا وقت بیشتری برای فکر کردن به آرتام و تعبیر رفتاراش برای خودم باشم... بی معرفت امروز اصلا حالمو نپرسید...
چرا ناراحت میشی دختر؟؟؟
اون همیشه همینطور بوده و مواقعی که کارت داشت بهت زنگ میزد... خیلی دوست داشتم بدونم الان داره چیکار میکنه... حتما کل فامیل دور هم جمعن و دارن خوش میگذرونن... مخصوصا با وجود فرزین، فرهاد، مهرداد... فریبا... یه لحظه از فکر اینکه فریبا اونجاست و داره با چشم آرتامو میخوره ته دلم خالی شد... ای کاش هر جا هست فریبا اونجا نباشه... چقدر حسود شدم... به فکر خودم خندیدم...
همینطور داشتم به آرتام فکر میکردم... نمیدونم چقدر گذشت 
که صدای زنگ گوشیم بلند شد... از ترس ضربان قلبم شدت گرفت و افتادم به سکسکه....
نگاهی به ساعت کردم که عدد 2 رو نشون میداد... من تا الان بیدار بودم؟ تازه مغزم شرع کرد به فعالیت و پریدم رو گوشیم تا با زنگش مامان و بابا رو بیدار نکرده جواب بدم... با شنیدن صدای آرتام یه لحظه دلم یه جوری شد...
- سلام...
- سلام.
- ببخشید این ساعت زنگ زدم... خواب که نبودی؟
- نـَ ...هیع
و سکسه نذاشت ادامه ی حرفمو بزنم...
- چی شد؟
- هیچی... هیع... سکسکم گـ... هیع... گرفته.
صدای خندشو شنیدم... خودمم خندم گرفته بود... حتی وسط خندیدنم سکسکه میکردم...
- چند لحظه نفستو حبس کن...
- چی؟
- گفتم چند لحظه نفستو حبس کن؟ قطع میشه
- حرفتـ... هیع... حرفتو بزن، بعدا اینکـ... هیع... اینکارو میکنم...
- همین الان اینکارو بکن... من منتظر میمونم...
از اونجایی که دوست نداشتم زود قطع کنم دیگه اصرار نکردم... از خدا خواسته به حرفش گوش دادم... نفسمو حبس کردم و به صدای نفس های منظمش گوش دادم... اونم چیزی نمیگفت... وقتی که نفس حبس شدمو فرستادم بیرون، پرسید:
- قطع شد...
چند لحظه منتظر موندم ولی گویا دیگه خبری از سکسکه نبود...
- اوهووم... مرسی از راه کارت.
- خواهش میکنم... راستی چرا نخوابیدی؟
- خوابم نمیومد...
- اگر میدونستم میومدم دنبالت تا تو هم باهامون بیای مهمونی...
- مهمونیه کی؟
- یکی از دوستای بابام... هر سال یه مهمونی میگیره.
- پس خیلی خوش گذشته...
- بد نبود ولی اگر فرزین اینا نبودن خوابم میبرد...
ابروهام تو هم گره خورد... پس فریبا هم اونجا بوده... صدای آرتام منو از فکر بیرون آورد:
- از پا درد دارم میمیرم... من نمیفهمم خونه به اون بزرگی فقط باید چهار تا دونه مبل داشته باشه... تا آخر مهمونی یه سره وایستاده بودم... تازه خانم دوس بابام کلی به دکور خونه ش که یه طراح ایتالیایی براش درست کرده بود افتخار میکرد و میگفت کلی پول بابتش داده... من که میگم سرشون و کلاه گذاشتن... اگر به من بود دور تا دور خونه از این نیمکت ها هست که تو پارک میذارن... از اونا میذاشتم مهمونا راحت باشن... بی خیال کلاس و از این برنامه های مسخره...
از غر زدنش خندم گرفت... گفتم:
- خب رو زمین مینشستی...
یه ذره ساکت شد... انگار داشت به پیشنهادم فکر میکرد. بعد گفت:
- فکر کن با کت و شلوار بشینم رو زمین...
خندیدم:
- ولی جالب میشد...
- نمیدونم... شاید اگر تو بودی اینکارو میکردم ولی تنهایی نمیتونستم...
از حرفش تعجب کردم:
- واقعا اگر من بودم رو زمین مینشستی؟
- اوهووم... وقتی با تو یه کاری رو میکنم حتی اگر بدم باشه من حس خوبی دارم... کلی هم بهم خوش میگذره...
تو دلم کیلو کیلو قند آب میکردن...
- اونوقت بابا بیژن جفتمونو دعوا میکرد...
- مهم نبود...
و هر دو سکوت کردیم... من که ذوق مرگ شده بودم... ولی زیاد دووم نداشت:
- بگذریم... زنگ زدم بگم من فردا میرم شمال...
- چرا؟ مگه قرار نبود همه با هم بریم...
- قرار بود، ولی این پدر گرامیه بنده بدون فکر کردن به این موضوع که اون خونه خیلی ساله که متروکه مونده پیشنهاد این سفر و داد... حالا دستور داده من زودتر برم یه سر و سامون به اونجا بدم تا موقعی که شما میایین همه چی درست باشه... تو این دو سه روزم شما به دید و بازدیدهاتون میرسین...
- پس من چی؟
- تو چی؟
- منم میخوام بیام...
چند لحظه ساکت شد و بعد پرسید:
- جدی؟
نمیدونم تفکرای دخترونه بود یا حقیقت داشت ولی احساس کردم خوشحال شد...
- اوهووم... من اصلا حوصله ی دید و بازدید ندارنم... بخصوص اینکه هر کی منو بدون تو میبینه میپرسه نامزدت کجاست؟ چرا نیست؟ تو کدوم بیمارستان کار میکنه؟ کی میاین خونمون... عروسیبتون کیه؟ شماره شناسنامه ش چنده؟ رنگ مورد علاقه ش چیه؟
آرتام بلند خندید...
- درکت میکنم... منم امشب همین شرایطو داشتم... به هر حال من که خوشحال میشم بیای...
- پس میام...
- اول نمیخوای به مامان و بابات بگی؟
- راضیشون میکنم...
- یکی یدونه و از این لوس کردنا.
- من کجام لوسه؟
- خیلی خب... پس من فردا 8 صبح دم خونتونم...
- 8 منتظرم...
لباس گرم بیار... شاید بارندگی باشه...
- چشم...
- چشمت بی بلا... برو بگیر بخواب که فردا سر حال باشی...
- باشه... شب بخیر.
- شب تو هم خوش عزیزم.
سریغ تلفن و قطغ کردم و رو تخت دراز کشیدم... عزیزم؟
ساعت گوشیم و رو 6 تنظیم کردمو خوابیدم...
صبح که از خواب بیدار شدم استرس داشتم... اول یه دوش ده دقیقه ایی گرفتم تا سرحال بشم... بعد ساک کوچیکی رو از تو کمدم در آوردم و با وسواس شروع کردم به انتخاب لباس... دلم میخواست حسابی به چشم آرتام بیام... یادمه گفته بود رنگ آبی رو دوست داره... پس چندتا لباس اون رنگی هم برداشتم... موهامو تند اتو کشیدم و چترهامو صاف کردم... یه شلوار جین تیره رو همراه با مانتوایی مشکی و کوتاه پوشیدم... روسری و کفشم هم توسی_ مشکی بود... یه آرایش ملایمم کردم تا صورتم از بی روح بودن در بیاد... کلی هم عطر رو خودم خالی کردم...
یه نامه ی بلند بالا برای مامان و بابا نوشتم و با چسب روی در اتاقم چسبوندمش... اینطوری بهتر بود چون مطمئنم مامان اگر میفهمید قراره این چند روز جیم بشم کلی غر میزد... حق داره من همیشه عیدها از دید بازدید کردن فرار میکردم و مامانم سر این موضوع کلی حرص میخورد.... البته به دیدن آدمایی که میشناختم و خیلی برام عزیز بودن حتما میرفتم...
هنوز نیم ساعت وقت داشتم... دوباره نگاهی به دور تا دور اتاقم کردم تا چیزی رو جا نذاشته باشم... نه مثل اینکه همه چیز و برداشتم، نهایت اگر چیزی از قلم افتاده بود میگم مامان بیاره... اوه مامان... بهتر بود تا بیدار نشده سریع برم بیرون...
یک ربع آخر و تو پارکینگ سر کردم و با بلند شدن صدای زنگ گوشیم رفتم دم در...
آرتام با دیدنم از ماشین پیاده شد. شلوار لیِ کثیفی رو همراه با یه تیشرت سفید و یه پیراهن چهارخونه ی آبی رنگ پوشیده بود...دکمه های پیراهنشو باز گذاشته بود و آستین هاشم طبق عادت تا زده بود... کفش هاشم بادی مشکی رنگ بود... موهاشو مرتب داده بود بالا و میتونم بگم مثل همیشه مرتب و خوش تیپ... اومد جلو و ساکمو گرفت... تازه بوی ادکلون تلخش مشاممو پر کرد... خندم گرفت، من چقدر از دیشب تا حالا روش دقیق شدم. لبخند زد:
- اوه... چقدر سنگینه...
- عوض سلام کردنه...
نیمچه تعظیمی کرد و گفت:
- سلام عرض شد... بدو سوار شو...
با دست چتر هامو بهم ریخت... آروم زدم تو بازوشوگفت:
- اِ... کلی وقت واسه درست کردنشون گذاشتم.
ساک و گذاشت صندوق عقب. نشست و ماشینو به حرکت در آورد.
- خدا کنه جاده خلوت باشه...
- ایشالله که خلوته... اگرم شلوغ بود اشکالی نداره... دو نفریم حوصله مون سر نمیره...
پشت چراغ قرمز موندیم... احساس کردم داره نگام میکنه ولی به روی خودم نیاوردم که صداشو شنیدم:
- خیلی خوشگل شدی
- بودم.
- اون که بله... خوشگل تر شدی.
- مرسی... ولی با همه ی اینا من نمیگم تو هم همینطور...
چراغ سبز شد... لبخندی زد و گفت:
- ولی گفتی...
خندیدم. از همون اولای جاده معلوم بود که امروز خیلی شلوغه... بعضی جاها ماشین ها کیپ میشدن و یه مسیر 100 متری رو تو نیم ساعت میرفتیم... میگفتن ترافیک بخاطر تصادف تو جاده ست... فقط دعا میکردم اتفاقی نیفتاده باشه... بالاخره راه باز شد و خدا رو شکر تصادفه خسارت جانی نداشت... مامانم یه ساعت بعد از حرکتمون زنگ زد و کلی غر زد که چرا سر خود پاشدم رفتم مسافرت ولی وقتی آرتام باهاش حرف زد کوتاه اومد، تازه ابراز خوشحالی هم کرد که من با اون رفتم... مامان انقدر دوماد دوست... والا...
به پیشنهاد آرتام برای ناهار جلوی یکی از رستوران های کنار جاده توقف کردیم... از همون رستوران های کثیف، که خوراک خودم بود... روی صندلی های سفت و قدیمیش نشستیم... ارتام نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:
- اینجا یه بازسازیه اساسی میخواد...
- بنظر من که همینطوری خوبه... ببین چقدر مشتری داره...
تقریبا بیبشتر صندلی ها اشغال شده بود...
- شاید بخاطر شلوغیه جاده ست...
- شایدم بخاطر غذای خوشمزش باشه... کسی چه میدونه...
خندید... پسر جوونی اومد سمتمون تا سفارشمون و بگیره... نگاهی سرسری به منو انداختم و گفت:
- من کوبیده میخورم با دوغ.
آرتامم سفارشی مشابه من داد و پسر رفت... آرتام به صندلی تکیه داد و در حالی که لبخندی رو لباش بود، با چشمای ریز شده رو صورتم دقیق شد...
- پس مامانت اینا رو تو عمل انجام شده قرار دادی؟
خندیدم... سری تکون داد و گفت:
- هوووم... روش خوبیه...
- مامان من کلا این مدلیه... وقیی بخواد جلومو بگیره تا یه کاری رو انجام ندم میتونه مگر اینکه تو عمل انجام شده قرارش بدم... امسال خوشحال بود من ایام عید خونم.
- مگه سالهای پیش کجا میرفتی...
- خب... بیشتر با کاوه بودم... یعنی همه ش بیرون بودیم...
احساس کردم لبخند روی لبش از روی اجباره... ایکاش حسم درست بگه... دیگه چیزی نپرسید و منم دوست نداشتم در مورد کاوه حرف بزنیم... غذا رو آوردن. برای عوض کردن جو گفتم:
- آخ جوون ... کباب.
مهربون خندید و گفت:
- دوست داری؟
- خیلی.
یکی از دو تا سیخ کباب توی بشقابشو با چنگال گذاشت تو بشقاب من... خواستم اعتراض کنم که همینطور مهربون نگام کرد و گفت:
- من زیاد گرسنه نیستم...
- ولی این خیلی زیاده...
- فکر نکنم اضافه بیاد...
حق داشت... چون صبحونه نخورده بودم حسابی گشنم بود... شروع کردیم به خوردن...
یه ذره که خورد گفت:
- حق با تو بود... مشتری هاش بخاطر غذای خوشمزشه که اینجان.
سری تکونئ دادم... بعد از قورت دادن لقمم پرسیدم:
- تو تا حالا تو اون خونه نرفتی؟
- نه... بابا هم خیلی ساله نرفته...
- پس چی شد یاد اونجا افتاد؟
- میگه جاش خیلی باحاله... حیفه قبل از برگشتنم به امریکا یه سفر نرم اونجا...
پس باباش میخواست برگرده... کاوه و مهری هم که تا دو ماه دیگه میرن... این یعنی همه چی تمومه... پکر شدم و بغض ایجاد شده تو گلوم و با خوردن دوغ فرستادم پایین... اشتهام کور شده بود... آرتام متوجه شد...
- چرا نمیخوری؟
- سیر شدم... گفتم که زیاده...
- پس بیا زودتر راه بیفتیم تا شب نشده... باید بریم دم خونه ی یکی از روستاییه اونجا...
- چرا؟
- قراره چند تا کارگره مطمئن برامون پیدا کنه.. گفتم که اون خونه تقریبا متروکه شده...
- روح موح نداشته باشه؟
خندید و گفت:
- اگرم داشته باشه تا من هستم کسی جرات نمیکنه اذیتت کنه...
هین کافی بود تا از گرفته بودن در بیام... حرفاش و رفتاراش صادقانه بود... بجای غصه خوردن باید یه ذره تلاش کنم... یه تیکه از کبابمو با دست کندمو گذاشتم تو دهنم... آرتام با تعجب نگام کرد و گفت:
- مگه نگفتی سیر شدی؟
برای توجیه خودم گفتم:
- سیر شدن من این مدلیه... یه جوری میخورم که تهش یه چیزی برای ناخنک زدن مونده باشه...
از جامون بلند شدیم و آرتام رفت حساب کنه... وقتی حرکت کردیم جاده خلوت تر شده بود... داشتم از پنجره به بیرون نگاه میکردم که یهو آرتام شیشه ها رو داد بالا... با تعجب بهش نگاه کردم... چشمکی زد و صدای ضبط رو که از صبح تا حالا انقدر کم بود که یاد وز وز مگس می افتادی رو زیاد کرد... تمام آهنگاش خارجی بود که کاملا بهش حق میدادم... اولش گوشام اذیت شد ولی بعد بهش عادت کردم... آرتام با اهنگ ها میخوند. منم یواش یواش زمزمه میکردم... تا اینکه رسید به آهنگ follow the leader جنیفر... قبلا این آهنگ و شنیده بودم و شروع کردم به خوندن... هر چند صدای ضبط انقدر زیاد بود که صدای من توش گم بود... چون شیشه ها بالا بود صدا زیاد بیرون نمیرفت... من تیکه های جنیفر رو میخوندم و آرتامم قسمت های wisin و yandel، دو تا خواننده ی اسپانیایی رو... نمیدونستم اسپانیایی بلده... خیلی کیف داد... تازه کلی ادا و اصولم میومدیم... با اینکه صدای آهنگ بعضی جاها انقدر زیاد میشد که چشمامو میبستم ولی خیلی باحال بود طوری که سر چند تا آهنگ بعدی هم همین بساط بود...

بالاخره رسیدیم به شهر... آرتام کنار یه آبمیوه فروشی نگه داشت و دو تا آب انار خرید... از ترش بودن زیادش دلم ضعف رفت ولی خیلی چسبید... دوباره ماشینو روشن کرد و حرکت کردیم... شهرم رد کردیم... بارون نم نم شروع شد... با پرس و جو از این و اون رسیدیم به یه جاده ی خاکی که بهتره بگم گِلی چون بارون زمین ها رو گِل کرده بود... یه آقایی بهمون گفت که خونه مش رحمت توی همین جاده س و ما اول باید میرفتیم اونجا تا اون خونه رو بهمون نشون بده... جاده ش فوق العاده بود... مه بود، بارون بود، دار و درختم که دیگه حرف اول رو میزد... هر 200 متر یه خونه پیدا میکردی... من نمیدونم اگر خدایی نکرده خونه ی یکی رو دزد بزنه چطوری میخواد به بقیه خبر بده؟ تا طرف بخواد بره خونه ی همسایه دزد کل خونه رو خالی کرده...
مثل این ندید بدید ها سرمو از پنجره کرده بودم بیرون و نفس میکشیدم... به قطره های کوچیک بارون هم که داشت صورتمو خیس میکرد توجهی نکردم....
آرتام بازومو کشید و مجبور شدم سرمو بیارم تو...شیشه ی سمت منو داد بالا و بخاری رو روشن کرد... دستمالی گرفت طرفم تا صورتمو خشک کنم:
- سرما میخوری دختر...
- اشکال نداره... می ارزه... هوا خیلی خوبه...
- اگر مریض نشی بیشتر بهت خوش میگذره...
- من عاشق بارونم... وقتی بارون میاد از خود بی خود میشم و دوست دارم برم زیرش قدم بزنم... حالا توقع داری تو همچین جایی کوتاه بیام؟
لبخند زد... با دیدن مردی که کنار جاده داشت راه میرفت زد رو ترمز و پرسید:
- ببخشید، شما میدونین خونه ی مشت رحمت کجاست؟
- سه تا خونه ی دیگه رو رد کنی بهش میرسی...
آرتام تشکری کرد خواست حرکت کنه ولی منصرف شد و از مرد خواست سوار شه... مرد اول قبول نکرد ولی با توجه به بارون اصرار های من و آرتام کوتاه اومد... خونه ی اون دورتر بود ولی خوبیش این بود که از کنار خونه ی مشت رحمت رد شدیم و فهمیدیم کجاست...
مرد رو رسوندیم و برگشتیم سمت خونه ی مشت رحمت... آرتام پیاده شد و 15 بعد با یه پیرمرد اومد بیرون... بهش میخورد 60 سالش باشه... موها و ریشش یه دست سفید شده بود... چهره ی مهربونی داشت... لباس محلی تنش بود والبته یه کلاه گرد کوچیک روی سرش...
به احترامش از ماشین پیاده شدم و سلام کردم، که سریع با لهجه ی گیلکی گفت:
- سلام عروس خانوم... برو تو ماشین الان خیس میشی...
- آرتام: هر چی بگین کار خودشو میکنه... عاشق بارونه...
مشت رحمت خندید و گفت:
- پس مثل منی...
من رفتم عقب نشستم و مشت رحمت با کلی تعارف راضی شد جای من بشینه... راه زیادی تا خونه ی بابا بیژن نبود. وقتی رسیدیم دهنم با دیدن خونه از شگفتی باز مونده... خیلی خوشگل بود... یه خونه ی دو طبقه ی قدیمی... دور تا دور خونه چیزی به اسم دیوار وجود نداشت و همه ش حصار های چوبی بود... توی حیاطشم پر درخت... منظره ش فوق العاده بود...
آرتام نیم نگاهی بهم انداخت و پرسید:
- چطوره؟
- اینجا یه تیکه از بهشته... ایکاش اینجا زندگی میکردم...
- مشت رحمت: امیدوارم وقتی رفتی تو خونه هم همین نظر و داشته باشی.
- آرتام: انقدر خرابه؟
مشت رحمت چیزی نگفت ولی با بالا دادن ابروهاشو کج کردن سرش خودمون فهمیدیم چه خبره... حق با اون بود... توی خونه افتضاح بود... بوی بد نا و تار عنکبوت های بسته شده روی در و دیوار... فکر کنم یه بند انگشت روی همه ی وسایل خاک نشسته بود... بدترین قسمتش چند تا موشی بود که داشتن برای خودشون تفریح میکردن...
آرتام نگاهی به همه جای خونه انداخت و گفت:
- این بابای منم فقط برای آدم کار درست میکنه...
و رو به مشت رحمت گفت:
- فکر میکنین چند تا کارگر برای روبراه کردنش تو دو روز لازمه؟
مشت رحیم بعد از کلی فکر کردن گفت:
- فکر کنم دو تا کافیه...
- باشه هر چی خودتون صلاح میدونین...
و با هم از خونه اومدیم بیرون... مشت رحمت و رسوندیم دم خونشون... خواستیم خداحافظی کنیم که پرسید:
- کجا؟
- آرتام: ما میریم شهر تو یه هتل... فردا یه سری تنقلات میخریم و میایم... کارگرام دیگه با شما...
- مشت رحمت: کارگرها رو که فردا میارم... ولی الان یه حرفی زدی که اگر بخاطر پدرت نبود نمیبخشیدمت...
آرتام یه لحظه هنگ کرد... منم دست کمی از اون نداشتم... داشتیم فکر میکردیم چه حرفی آرتام زده که ناراحت شده... انگار خودش از قیافمون فهمید اوضاع از چه قراره، گفت:
- وقتی خونه ی من هست تو اسم هتل و میاری؟
آرتام یه نفس راحت کشی و لبخند زد:
- مزاحم نمیشیم... باید بریم، فردا صبح زود میایم.
- مشت رحیم: باز که تکرار کردی... یالا ماشین و خاموش کن دست عیالتو بگیر بیا بالا...
و بدون اینکه منتظر ما بمون رفت تو... من و آرتام واقعا نمیدونستیم چیکار کنیم... بالاخره آرتام گفت:
- پاشو بریم تو...
فکر بدی نبود... هوا تاریک شده بود و جاده هم مه داشت...
توی خونه شون خیلی ناز بود... یه فرش دست بافت و چند تا تشک کنار دیوار روی زمین پهن شده بود که جای نشستن بود و یکی یه دونه پشتی هم روشون بود برای تکیه دادن... یه طاقچه و چند تا گلدون، یه تلویزیون قدیمی و یه بوفه و البته یه سری خورده ریز های تزیینی، تنها وسایل تو خونه شون بود... ایکاش این خونه مال من بود... زن مشت رحیم گل نسا خانم خیلی گرم ازمون پذیرایی کرد... بغیر از اون و مشت رحمت دخترشون آهو هم تو خونه بود... البته بخاطر حاملگی و اینکه شوهرش ماموریت کاری رفته اونجا مونده بود... دختر خیلی خوب و خونگرمی بود... من که عاشقش شدم... وقتی فهمید عاشق بچم هر بار که بچه ش تو شکمش تکون میخورد بهم اشاره میکرد تا دستمو بزارم روی شکمش... انقدر از تکونای بچه خوشم اومده بود که گل نسا خانوم تو جمع گفت:
- ایشالله قسمت خودت بشه عزیزم. مادر خوبی میشی..
از خجالت نمی تونستم چیزی بگم و فقط لبخندی از روی اجبار زدم... همون برام درس عبرتی شد که جلوی خودمو بگیرم و انقدر تابلو بازی در نیارم... آرتامم که مثل سری قبل فقط خندید...
خیلی خوابم میومد... تو دو شب قبل که اصلا خواب راحتی نداشتم... اگر میتونستم همون وسط دراز میکشیدمو میخوابیم. آهو که کنارم بود رو به مامانش گفت:
- مار (مادر) جان... آناهید خانم خوابش میاد.
آخه من چقدر تابلو هستم... سریع گفتم:
- نه خوبه... من معمولا دیر میخوابم... مگه نه آرتام؟
و به آرتام که با لبخند نگام میکرد اشاره کردم یه چیزی بگه... قبل از اون گل نسا خانوم از جاش بلند شد و رفت توی یکی از اتاق ها... بعد از چند دقیقه در حالی که نفس نفس میزد اومد و گفت:
- بفرمایید... اون اتاق و براتون آماده کردم...
یه ربع دیگه هم نشستیم و بعد شب بخیری گفتیم و رفتیم تو اتاق...با دیدن یه تشک پهن شده کف اتاق، من و آرتام به هم نگاهی کردیم...


آرتام شونه ایی بالا انداخت... لبخندی زد و گفت:
- برو بخواب...
- تو کجا میخوابی؟
به یکی از تشک های کوچیکی که توی هالم بود و برای نشستن استفاده میشد اشاره کرد و گفت:
- من رو اون میخوابم...
ایکاش میرفتیم هتل... یه دونه پتو بیشتر نبود... قربونش برم تشکش هم انقدر کوچیک بود که نمیشد بهش بگم بیاد با فاصله کنارم بخوابه...تشکش راست کار کفترهای عاشق بود... تنها شانسمون وجود دو تا بالشت بود... آرتام یکی از بالشت ها رو گرفت و رفت کنار دیوار دراز کشید... الهی بگردم که بچم انقدر مهربونه... یکی از چشماشو باز کرد و با دیدن من که سردرگم جلوی در ایستاده بودم لبخندی زد و گفت:
- چرا نمیخوابی؟ فردا باید زود بیدار شیااا. کلی کار داریم.
- آخه اونطوری تا صبح یخ میزنی.
- من پوستم خیلی کلفته... نگران من نباش و راحت بخواب عزیزم
چراغو خاموش کردم. مانتوم رو در آوردمو انداختم روش که باعث شد چشماشو باز کنه... با تعجب نگاهی به من و مانتوم که روی تنش بود کرد.
- مرسی.
سری تکون دادم و خزیدم زیر پتو... وای که چه لذتی داشت. چشمامو بستم ولی مگه خوابم میبرد؟همه ی حواسم پیش آرتام بود... نگران بودم سرما بخوره... هوا داشت سرد میشد و اونم هیچی روش نبود جز مانتوی کوتاه و نازک من که بود و نبودش فرقی نمیکرد... دوباره بهش نگاه کردم... از صدای نفس هاش میشد فهمید که خوابیده ولی مثل یه جنین تو خودش جمع شده بود... اینطوری نمیشه... از جام بلند شدم و نگاهی به دور و بر اتاق انداختم تا شاید چیزی پیدا کنم که بشه ازش به عنوان ملافه استفاده کرد... ولی هیچی نبود، یه راه بیشتر نموند... تشکو که خیلی هم سنگین بود کشیدم سمت آرتام... مشالله معلوم نیست توش چیه... کمرم درد گرفت.
اینطوری بهتره... پتوش برخلاف تشک خیلی بزرگ بود و برای جفتمون خوب بود. حالا خیالم راحت شده بود... آرتام انقدر خسته بود اصلا از سر و صدای من تکون نخورد... کنارش دراز کشیده بودم و بهش نگاه میکردم... به کسی که اسما خیلی بهم نزدیکه ولی از همه برام غریبه تره ... نفسمو یه جا دادم بیرون... دستامو تو هم قفل کردم تا با وسوسه ی لمس صورتش، مخصوصا استخون چونش که عاشقشم مبارزه کنم... انقدر نگاش کردم که کم کم خوابم برد.


*********************

با صدای خروسی که داشت حنجره شو پاره میکرد هوشیار شدم... اما دلم نمیخواست چشمامو باز کنم چون هنوزم خوابم میومد... دستامو گذاشتم رو گوشم تا دیگه صداشو نشنوم ولی مگه میشد... مثل اینکه این خروسه تا مطمئن نمیشد همه بیدارن کوتاه نمیومد... از کشتن حیوونا متنفرم ولی اگر همین الان یه چاقو داشتم میرفتم سرشو از تنش جدا میکرده که انقدر مردم آزار نباشه... دوباره صداش بلند شد... شکست و پذیرفتمو کلافه چشمامو باز کردم که با دو تا چشم آبی خندون مواجه شدم...از اینکه انقدر بهم نزدیک بود یه لحظه هول شدم و سریع گفتن:
- از خروس متنفرم
بلند خندید... تازه کم کم داشت موقعیتم یادم میومد... دیشب من بودم که اومدم کنارش. یه ذره آرومتر شده بودم...
- سلام... بیداری؟
تو صداش هنوز رگه هایی از خنده وجود داشت...
- صبح بخیر... همین الان بیدار شدم.
دقیق نگاهش کردم... بهش نمیومد تازه بیدار شده باشه. چیزی نگفتم و بجاش نگاهی به پنجره انداختم ... هوا روشن شده بود.
- ساعت چنده؟
دستشو از زیر پتو بیرون آورد و نگاهی به ساعتش انداخت:
- نزدیکه 7
یه ذره نگام کرد. بعد پتو رو کمی بالا آورد و گفت:
- بابت این ممنون.
- نمی تونستم بذارم اونطوری بخوابی... از سرما مچاله شده بودی.
چیزی نگفت... فقط نگام کرد. منم همینطور... ضربان قلبم بالا رفته بود... جالب بود حتی خوابیدنمون کنار هم مثل دو تا دوست بود که همه چی رو مساوی بین خودشون تقسیم میکنن. البته جای من گرم و نرم تر بود... نمی دونم چقدر بهم خیره بودیم ولی اون زودتر به خودش اومد و تو جاش نیم خیز شد... بدون اینکه نگام کنه گفت:
- موافقی زودتر بریم شهر؟
- اوهوم.
از جام بلند شدمو بدون اینکه بهش نگاه کنم لباسامو پوشیدم... آرتام تشکو گذاشت سرجاشو با هم رفتیم بیرون... خدا رو شکر مش رحمت بیدار بود. بعد از خوردن صبحونه باهاشون خداحافظی کردیم تا ما بریم شهر و اونم بره دنبال کارگر...


*****************************


قبل از رفتن به شهر، اول رفتیم تا دوباره نگاهی به خونه بندازیم و ببینیم چه وسایلی لازم داره... من عاشق این خونه شده بودم... خیلی خوشگل بود... مخصوصا پله های چوبیش که به طبقه ی بالا منتهی میشد... دیروز انقدر ذوق زده بودم که زیاد به اطرافم توجه نکردم ولی حالا که قرار بود برای خونه اسباب و اثاثیه بگیریم باید بیشتر دقت کنم... طبقه ی پایین یه هال بزرگ داشت به همراه یه آشپزخونه ی درب و داغون و یه اتاق و البته یه سرویس بهداشتی...
طبقه ی بالا هم چند تا اتاق تو در تو داشت و یه هال کوچیکتر... یه دستشوایی هم توی حیاط بود... صدای آرتامو شنیدم که گفت:
- این خونه حداقل چند تا فرش میخواد...
حق با اون بود... کف خونه موزاییک بود و باید همه شو میپوشوندیم... یه ذره تو کیفم گشتم و بالاخره یه کاغذ و خودکار پیدا کردم... تمام وسایلی رو که لازم بود بخریمو نوشتیم تا چیزی از قلم نیوفته... کارمون که تموم شد مش رحمت همراه 3 نفر اومد... دو تا شون کارگر بودن و یکیشون کابینت ساز. از حرفای مش رحمت فهمیدیم همون روزی که بابا بیژن بهش زنگ زده، کابینت سازو اورده بود اینجا رو ببینه تا زودتر کابینت ها رو بسازه... اون کابینت ها باید عوض میشد...
قرار شد خود مش رحمت بالا سرشون وایسته و ما هم بریم خریدارو انجام بدیم...
اولین مغازه ایی که آرتام جلوش توقف کرد فرش فروشی بود... تمام فرشارو با سلیقه من خریدیم و قرار شد تا شب برامون بفرستنش... بعد رفتیم یه دست مبل و چند تا راحتی و یه میز ناهارخوری 12 نفره سفارش دادیم...یه سرس ظرف هم خریدیم... آخرین مغازه هم فروشگاه لوازم خونگی بود...
- صاحب مغازه با دیدنمون لبخندی از روی اجبار زد و گفت:
- خیلی خوش اومدین... برای خرید جهیزیه تشریف اوردین؟
آرتام نگاهی به من انداخت و لبخندی زد و گفت:
- بله.
صاحب مغازه تند تند بهترین اجناسشو رو معرفی میکرد و آرتامم هر چی رو که من انتخاب میکردم بدون چک و چونه به لیست اضافه میکرد... صاحب مغازه که از داشتن یه مشتری مثل آرتام، کِیفش کوک شده بود ولمون نمیکرد تا اینکه مشتری های جدید اومدن و مجبور به ترکمون شد. حس خوبی از این خرید کردن داشتم که همین باعث میشد یه لبخند از صبح روی صورتم باشه... داشتم نگاهی به گاز ها مینداختم که آرتام اومد کنارمو گفت:
- بالاخره رفت
خندیدم... نگاهی به دور برش انداخت و گفت:
- چیز دیگه هم مونده بگیریم...
- نه این آخریه...
- خسته شدی؟
- من از خرید کردن خسته نمیشم مخصوصا این خرید... احساس میکنم دارم برای خونه ی خودم خرید میکنم.
شونه ایی بالا انداخت و با لبخند گفت:
- فکر کن واقعا برای خونه ی خودته.
نگاش کردم... چشماش برق میزد... نمی دونم این برق از روی شیطنت بود یا خوشحالی... تنها چیزی که در مورد آرتام اذیتم میکرد این بود که نمیشد فهمید تو سرش چی میگذره... بخاطر رفتارش و شوخیاش حدس اینکه حرفش جدیه یا نه خیلی سخت بود... نگامو ازش گرفتم و به کارم ادامه دادم که دوباره سرو کله ی صاحب مغازه پیدا شد... برای خودشیرینی و اینکه یه حرفی زده باشه رو کرد به من کرد و گفت:
- معلومه آقا داماد خیلی دوست داره ها... رو حرفت نه نمیاره... از من میشنوی هر چی دوست داری الان بخر چون بعد از ازدواج دیگه انقدر حرف شنوی نداره ...
نگاهی به آرتام انداختمو هر دوتا خندیدیم... مردک چقدر دندون گرد بود... برای اینکه بیشتر جنس بفروشه منو مینداخت به جوون آرتام... گازم خریدیم و از مغازه اومدیم بیرون...
ساعت نزدیکه 4 بود و ما هنوز هیچی نخورده بودیم... انقدر درگیر بودیم که متوجه گذر زمان نشدیم...
آرتام میگفت بریم رستوران یه چیزی بخوریم ولی من چون خیلی ذوق داشتم که زودتر بریم خونه رو اماده کنیم، مخالفت کردم... به پیشنهاد من غذا و یه عالمه تنقلات خریدیم و برگشتیم سمت روستا...
وقتی رسیدیم تمام وسایل دور ریختنی جلوی ورودیه باغ تلنبار شده بود...
با دیدن توی خونه جیغ خفیفی از خوشحالی زدم... خیلی تمیز تر از صبح شده، البته هنوزم کلی کار داشت ولی الان میشد بهش گفت خونه... کار کابینت ساز هم تموم شده بود و آشپزخونه خیلی خوشگل شده بود... از سفره ی پهن شده گوشه ی حیاط معلوم بود غذاشون و خوردن... ولی چون کار میکردن بازم گرسنه میشدن... آرتام مشغول حرف زدن با مش رحمت بود که داشت در مورد درخت های باغ یه چیزایی بهش میگفت... سریع رفتم میوه ها رو تو حیاط شستم... کارگرها یه ذره استراحت کردن... نگاهی به همه جای خونه انداختم، اگر ما هم کمکشون میکردیم تا شب یا نهایت فردا ظهر تموم میشد. رفتم کنار آرتام:
- ارتام موافقی ما هم کمکشون کنیم؟
قبل از آرتام، مش رحمت گفت:
- چرا خانم جان؟ دارن کارشونو میکنن.
- اینطوری زودتر تموم میشه. ها؟
آرتام نگاهی به خونه و نگاهی به قیافه ی ملتمس من کرد. لبخندی زد وگفت:
- خیلی خب... اونطوری نگاه نکن.
و زیر لب ادامه داد:
- امان از این چشما.
حرفشو شنیدم ولی به روی خودم نیاوردم... خواستم مانتومو در بیارم. آرتام با دیدن لباسم که هم نازک بود هم آستین حلقه ایی، پیراهن چهارخونه ایی رو که روی تیشرتش پوشیده بود رو در آورد و داد به من... از خدا خواسته لباسو پوشیدم. حالا تمام مدت بوی ادکلون تلخش توی دماغم بود...
سرعت انجام کارا بیشتر شد... تو این بین فرشها و مبلا رو هم آوردن.... فقط مونده بود لوازم خونگی که گفتیم بهشون زنگ میزنیم تا برامون بفرستنش. با اینکه کلی خوراکی خردیم ولی بیشترش تموم شده بود.
خونه عالی شده بود... حالا فرش ها هم پهن کرده بودیم... برای شام ژامبون و الویه ی آماده ایی رو که خریده بودیم رو روی میز چیدم و بقیه رو صدا کردم... خیلی خسته بودم و دلم یه خواب اساسی میخواست... بحث خرید مواد غذایی پیش اومد و یکی از کارگرا یه چیزایی در مورد جمعه بازاری که فردا تو همین حوالی راه میوفتاد گفت. چشمام از خوشحالی برقی زد که از دید آرتام دور نموند و در حالی که سرشو به دو طرف تکون میداد خندید... خب چیکار کنم؟ من عاشق خرید کردنم...
ساعت نزدیکه 11 بود که کارگرا و مش رحمت رفتن... یه سری کار موند برای فردا و اونم تا ظهر تموم میشد...
آرتام روی یکی از کاناپه ها دراز کشید:
- دارم از خستگی میمیرم...
- منم.
و روی یکی دیگه از کاناپه ها ولو شدم... چشمامو بستم اما صدای خسته و خواب آلود آرتام و شنیدم:

از دست تو... خب چی میشد انقدر خودمونو خسته نمیکردیم؟ فوقش دیرتر تموم میشد.
- من دوســــت دارم زودتر تموم بشــــــــه که تا... بقیه نیومدن یــــــه ذره...
از خستگی حال حرف زدنم نداشتم و همین باعث میشد حرفامو کشیده بگم.
- از اینجا... استفاده کنم. اینـجا جوون مـــ
و چشمام گرم شد و خوابم برد.
با احساس نور شدید آفتاب روی چشمام، بیدار شدم... آرتام هنوز خواب بود. یه نگاه به ساعت گوشیم انداختم. تا یه ساعت دیگه سرو کله ی کارگرا پیدا میشد.
دستامو از دو طرف باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم. بعد از شستن دست و صورتم رفتم تا یه چیزی برای صبحونه آماده کنم.... بعد از فعالیت های دیروز، شدیدا به حموم احتیاج داشتم ولی متاسفانه هنوز راه نیوفتاده بود. قرار بود امروز آماده ش کنن. آب چندتا از پرتقال هایی رو که دیروز خریدیم، گرفتم که گند زدم به کل کابینت های نو...
خب چیکار کنم؟ امکانات کمه...
رفتم کنار آرتام و کمی روش خم شدم... چندباری تکونش دادم که بالاخره زمزمه وار گفت:
- هوم؟
- آرتام پاشو... کلی کار داریم.
- نه.
از لحن ملتمسش خندم گرفت... چشماشو باز نمیکرد مبادا خواب از سرش بپره... میدونستم خیلی خسته س. بدتر از من؛ اونم تو این چند روز خواب درست و حسابی نداشت. اما با این حال ادامه دادم:
- چی چی رو نه... پاشو... باور کن منم خوابم میاد ولی باید بریم خرید... تو خونه هیچی ندار..
حرفم هنوز تموم نشده بود که آرتامو دستمو کشید و افتادم تو بغلش... یه دستشو دورم حلقه کرد و با دست دیگه ش سرمو روی سینه ش نگه داشت:
- پس بیا با هم بخوابیم.
- آرتام
- هیـــش... فقط ده دقیقه.
و شروع کرد به نوازش موهام... چشمامو بستم و چیزی نگفتم... همیشه از اینکه یکی با موهام بازی کنه لذت میبردم... از کارگرا شنیده باودم که این بازار فقط تا ظهر برپاست... بعد از چند دقیقه که به همون حالت موندم، برخلاف میلم سرمو آوردم بالا و نگاهی به آرتام انداختم... استخون خوش ترکیب چونش بدجور رو اعصابم بود... بی اراده سرمو بردم جلو و چونه ش رو بوسیدم... از کارم شوکه شد چون سریع چشماشو باز کرد... خندم گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم... در جواب نگاه متعجبش سرمو کمی کج کردم و شونه ایی بالا انداختم...
دیگه خواب از سرش پریده بود... بی هیچ حرفی از جام بلند شدم تا حاضر شم اما صداشو که توش رگه هایی از خنده بود شنیدم:
- از این مدل بیدار کردنام بلد بودی و رو نمیکردی؟


وقتی رسیدیم بازار از دیدن اونهمه آدم به وجد اومدم... مثل این ندید بدید ها از جلوی این دست فروش میدوییدم جلوی اون یکی... ارتام بیچاره هم در حالی که دستاشو دورم نگه داشته بود، مواظب بود به کسی نخورم تا جایی که دستاش پر از کیسه های خرید شد... چون لباس ها و لهجه مون مثل بقیه نبود قیمت ها رو چند برابر با ما حساب میکردن. من کلی غر میزدم ولی آرتام بی خیال حساب میکرد و به اعصاب خورد شده ی من میخندید.
چندتا شیشه ترشی و تخم مرغ خریدیم و آرتام کیفشو در اورد تا حساب کنه... دیدم ممکنه طول بکشه رفتم کنار دست فروش بعدی که لباس های محلیش حسابی دلبری میکرد... خیلی دلم میخواست یکی شو بخرم ولی همه شون ناز بودن و همین انتخابو سخت میکرد... دستی که روی بازوم کشیده شد؛ به هوای اینکه آرتام با ذوق برگشتم:
- بنظرت کــ..
اما حرف تو دهنم ماسید... یه مرد هیکلی با نگاهی هیز و لبخند چندش تر از قیافه ش داشت سر تا پامو برانداز میکرد... نگاه شوکه شدمو به دستش که روی بازوم بود انداختم... اخمی کردم و خواستم چیزی بهش بگم اما صدای آرتام باعث شد به اون نگاه کنم:
- چه غلطی داری میکنی؟
مرد رد نگاهمو دنبال کرد و متوجه شد آرتام با اونه... سینه ایی سپر کرد و گفت:
- به تو چه؟
آرتام کیسه های خرید و ول کرد و یه مشت خوابون تو چونه ی مرده که افتاد رو زمین... چند نفری که دورمون بودن سریع رفتن جلوی آرتام و مانع از حمله ی دوباره ش به طرف مرد شدن... آرتام با اخم وحشتناکی فریاد زد...
- به چه حقی به زن من دست میزنی؟
من از داد آرتام ترسیدم چه برسه به اون مرده... مرد که از درد چشماشو جمع کرده بود با تته پته گفت:
- با.. با زن... خودم... اش... اشتباه گرفتمشون.
- پاشو گمشو تا فکتو نشکوندم.
مرد نذاشت به ثانیه بکشه... سریع از جاش بلند شد و تقریبا میتونم بگم غیبش زد... چندتا از خانم ها کمک کردن و خریدایی که رو زمین پخش شده بود رو دوباره جمع کردن و دادن دستمون... ارتا اومد کنارم. نگاه عصبانیش رو بهم انداخت و با صدایی که سعی میکرد پایین نگه ش داره گفت:
- مگه نگفتم کنار من وایستا؟
مثل بچه ایی که کار بدی کرده باشه سرم پایین بود... ولی چرا؟ من که کار بدی نکرم... اون حق نداره با من اینطوری حرف بزنه. اخمی کردم و رومو برگردوندم تا برم سمت ماشین... اما کشیده شدن بازوم توسط آرتام مانع رفتنم شد... همچنان با اخم به زمین خیره شده بودم... نفسشو یکجا داد بیرون و بعد از چند ثانیه پرسید:
- چی میخواستی از اینجا بخری؟
- هیچی
بازومو از دستش بیرون کشیدم و بی توجه بهش رفتم کنار ماشین... چون سوییچ نداشتم ده دقیقه ایی علاف شدم که اومد... الهی بگردم... دستاش پر از نایلون خرید بود ولی خودم رو از تک و تا ننداختم و کمکش نکردم... اصلا حقشه... من کف دست بو نکرده بودم که اون مردک اذیتم میکنه... یه جوری نگام میکرد انگار من مقصرم.
کل راه به سکوت گذشت... وقتی رسیدیم خواستم پیاده شم که دوباره بازومو گرفت و گفت:
- معذرت میخوام.
- من مقصر نبودم.
- میدونم... ولی بهم حق بده... نمی تونم ببینم کسی بهت دست میزنه... اونم یه آدم عوضی.
از نفس کشیدنش فهمیدم باز داره عصبانی میشه... یه ذره حق داشت... بالاخره مرده و غیرت داره. بهتر بود این بحث همین جا تموم بشه. لبخندی زدم و گفتم:
- فقط اینبارو می بخشمت.
دستمو بوسید:
- بانو لطف می فرمایند.

موقعی که ما نبودیم بقیه ی لوازم خونه رو آورده بودن، صبح آرتام باهاشون تماس گرقته بود... با کمک آرتام تمام وسایل چیده شد و حالا خونه آماده بود... عصرونه ایی آماده کردم تا کارگرا بخورن... وسایل خوراکی رو گذاشتم تو اشپزخونه... بین خریدا یه نایلون بود که توش لباس محلی بود... آرتام همون لحظه اومد تو آشپزخونه و دید که من با تعجب دارم به لباس ها نگاه میکنم... چون بجای یه دونه سه تا بود... لبخندی زد و گفت:
- همین و میخواستی بخری دیگه؟
خندیدم و سری تکون دادم:
- حالا چرا سه تا...
اخم بامزه ایی کرد:
- ببین یه قهر کردنت کلی خرج رو دستم گذاشت... من که نمیدونستم کدومو میخوای. از خانمی که فروشنده ش بود پرسیدم که گفت این سه تا رو پسندیدی... منم پولای نازنینمو دادم و خریدمشون...
میدونستم داره شوخی میکنه ولی با این حال مشتی تو قفسه ی سینه ش زدم و گفتم:
- پولشو بهت میدم.
- آی... دیگه نشنوم از این حرفا بزنیا
چتریهامو بهم ریخت و قبل از اینکه بتونم اعتراض کنم از آشپزخونه رفت بیرون...
کارا دیگه تموم شده بود و همه چیز مرتب چیده شده بود... آرتام پول کارگر ها رو حساب کرد و قرار شد تا یه جایی برسونتشون. منم بقیه ی خریدارو تو کابینت و یخچال جابه جا کردم... دیگه حالم داشت از بوی بد بدنم بهم میخورد... سریع چپیدم تو حموم... حمومم طولانی شد، اصلا فکر نمیکردم انقدر کثیف باشم... حوله ی استخریمو دورم پیچیدم... سرمو از لای در حموم آوردم بیرون... سکوت خونه نشونه ی این بود که آرتام هنوز نیومده... سریع رفتم تو اتاقی که ساکهامون توش بود... لباس زیرامو پوشیدم... یه شلوار لیِ تنگ و فاق کوتاه مشکی همراه با یه پیراهن مردونه ی چهارخونه که خط های قرمز و ابی داشت انتخاب کردم... ترجیح دادم لباس محلی رو فردا بپوشم... چون شب باید کنار ارتام میخوابیدم و به خوابیدنم اعتباری نیست...
شلوارمو پوشیدم اما پبراهنو گذاشتم کنار تا اول موهامو خشک کنم... دولا شدم و در حالی که زبر لب برای خودم اهنگی رو زمزمه میکردم، حوله رو چند باری بین موهام کشیدم... فکر کنم یه ذره نم موهامو گرفتم... سرمو با شدت بالا آوردم تا موهام بره پشتم
تازه متوجه آرتام شدم که بهم خیره شده بود...

توی همون حالت خشک شده بودم. آرتام بدنم رو برانداز میکرد. نمیدونستم باید چی کار کنم. آب دهنش رو قورت داد و همینطور که به بدن نیمه برهنه ام خیره شده بود یه قدم اومد جلو.
هول شدم. یه لحظه ترس تمام وجودمو گرفت. ترس از نزدیکی زیاد...
تا حالا همچین چیزایی رو تجربه نکرده بودم... حتی با کاوه
نا خود آگاه حوله رو گرفتم جلومو یه قدم رفتم عقب. با حرکت من به خودش اومدو از حرکت ایستاد . چند لحظه به صورتم نگاه کرد. انگار تازه متوجه شرایط بوجود اومده شده بود... سرشو انداخت پایین و دستی به پیشونیش کشید... بعد از چند لحظه که آرومتر شده بود، بدون اینکه بهم نگاه کنه با لبخندی از سر اجبار گفت:
- معذرت میخوام... فکر نمیکردم تو ... توی اتاق باشی... اومدم.. حوله مو بردارم تا برم حموم.
منتظر جوابم نموند و بدون هیچ حرفی حوله شو برداشتو رفت بیرون. چند تا نفس عمیق کشیدم تا از شوک بیام بیرون... به تصویر خودم تو آینه نگاه کردم... با این اوضاعی که من داشتم، حق داشت اونطوری نگام کنه... چنگی به پیراهنم زدم و سریع پوشیدمش تا دوباره نیومده... خجالت رو کنار گذاشتم و رفتم بیرون... با اینکه ترسیده بودم ولی از اینکه تونسته بودم روش تاپیر بذارم حس خوبی داشتم...
سعی کردم سرمو به درست کردن غذا گرم کنم تا دیگه بهش فکر نکنم... تصمیم گرفتم حالا که اینجاییم یه خوراک محلی درست کنم... قبلا از عمه کتایون میرزا قاسمی رو یاد گرفته بودم... چقدرم اونروز سرم منت گذاشته بود.
بادمجون ها رو تنوری کردم... نگاهی به ساعت انداختم... صدای شیر آب خیلی وقته که قطع شده بود ولی خبری از آرتام نبود... شونه ایی بالا انداختم و کارمو ادامه دادم.
داشتم تخم مرغ ها رو توی ماهیتابه میشکوندم که اومد تو آشپزخونه... یه گرمکن مشکی با تیشرت توسی پوشیده بود... موهای خیس و نمدارشم مرتب داده بود بالا. همچنان اصرار داشت که نگاهم نکنه... رفت سراغ یخچال و بطری آبو در آورد و یه نفس سر کشید...
این سکوت و دوست نداشتم... حالا که اتفاقی نیفتاده بود. منم به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- شام میرزا قاسمی گذاشتم... دوست داری؟
جوابی نشنیدم... نگاهش کردم... داشت بطری رو میذاشت تو یخچال ولی حواسش اینجا نبود...
- آرتام؟
سرشو آورد بالا و پرسشگرانه نگام کرد:
- چیزی گفتی؟
- گفتم شام میرزا قاسمی داریم... دوست داری؟
- نمیدونم... تا حالا نخوردم. ولی نگران نباش. من آدم بد غذایی نیستم.
از اینکه باهام سرد حرف میزد یه جوری شدم... یعنی از دستم ناراحت شده بود؟ منم چیزی نگفتم تا زمانی که ارتام از آشپزخونه رفت بیرون...
یه ذره بو کشیدم. بوش که خوب بود. غذا رو توی ظرف ریختم. در کابینت و باز کردم... نمک و فلفل رو هم همراه نون گذاشتم تو سینی... خواستم بشقاب ها رو بردارم که برقا رفت و آشپزخونه در تاریکی فرو رفت... از ترس هینی گفتم و دستم کشیدم عقب که با یکی از ظرفا برخورد کرد و صدای شکسته شدن شیشه ایی بلند شد... صدای آرتام و شنیدم:
- آناهید خوبی؟
بلند گفتم:
- آره... دستم خورد.
از جات تکون نخور تا شمع بیارم...
به حرفش گوش دادم. زیر پام پر از شیشه خورده بود... باز حداقل تو تهران وقتی برق میره خونه بخاطر نور لامپ های خیابون یه ذره روشنه، ولی اینجا تاریکه تاریک شده بود... بالاخره نور شمع و دیدم... و بعد از چند لحظه آرتام تو آستانه ی در ظاهر شد... از قیافش معلوم بود نگرانه... نگاهی به سر تا پام انداخت و آروم پرسید:
- چیزیت نشد؟
سری بالا انداختم... اومد جلو و دمپایی هامو گذاشت کنارم:
- اینا رو بپوش.
دستمو گرفت تا از آشپزخونه بریم بیرون که ایستادم و گفتم:
- وایستا ظرف غذا رو هم ببریم.
آرتام سینی رو برداشت و رفتیم تو هال...
الکی الکی محیط شام خوردمون شاعرانه شده بود... من و آرتام کف زمین نشسته بودیم و تمام شمع ها و دوتا فانوسی که دیروز تو بازار برای تزیین خونه خریده بودیم رو روشن کردیم و دورمون گذاشته بودیم...
آرتام اولین لقمه رو گذاشت توی دهنشو گفت:
- خوشمزه ست. خوشم اومد ازش.
- نوش جونت.
- اسمش چی بود؟؟؟
- میرزا قاسمی. یه خوراک محلیه.
- مال کجاست؟
- فکر کنم گیلان.
- تو مگه اهل شمالی؟
- نه ...
- پس از کجا یاد گرفتی؟
- عمم بخاطر شوهرش که شمالیه این غذا رو زیاد درست میکنه. اون بهم یاد داد
- مامان کاوه؟
- اوهووم.
چند لحظه ای ساکت شد... بعد پرسید:
- مگه تو با عمه ات لج نبودی؟
- عمه ام سیاست مدار خوبی بود. جلو رومون باهامون خوب بود ولی پشت سر زیر آب میزد.
- چی کار میکرد؟
باز متوجه نشده بود. خندیدم و گفتم:
- یعنی ... چه جوری بگم!!! یعنی ... پشت سرمون ازمون بد میگفت...
- آها...
آرتام بعد از سکوت چند دقیقه ایی که نشون از درگیری فکرش بود، گفت:
- آناهید یه سوال بپرسم؟؟
- آره . بپرس.
نگام کرد. پشیمون شد و گفت:
- هیچی ولش کن...
- اِ... بگو دیگه...
- چیز خاصی نبود. خواستم یه چیزی بگم ولی الان موقعیت مناسبی نیست.
- بگو آرتام... به خدا اگه نگی تا صبح ولت نمیکنم.
- چه بهتر پس نمیگم.
با مشت توی بازوش زدم و گفتم:
- بد جنس نباش... بگو دیگه...
- ناراحت نمیشی؟؟؟
یه لحظه فکر کردم چی میخواد بپرسه که من از شنیدنش ناراحت میشم. نکنه یه سوالی بپرسه که...
- تو رابطه ت با کاوه چه جوری بود؟؟؟
اولین بار بود که داشت در مورد کاوه و گذشتم کنجکاوی میکرد. نمیدونم چرا دیگه با اسم کاوه عصبانی نمیشم. با بی تفاوتی گفتم:
- مثل بقیه ی دوست پسر دوست دخترا. فقط یه کم صمیمی تر. چون فامیل بودیم و خانواده هامون خبر داشتن. حالا چی شد یهو یه همچین سوالی به ذهنت رسید؟
- آخه تو تا حالا راجع به رابطه ات با کاوه چیزی نگفتی.
- خب چون تو تا حالا چیزی نپرسیدی.
- حق با توِ
براش لقمه ایی درست کردم و دادم دستش... چشماش برقی زد. لبخند زدم و گفتم:
- چی میخوای بدونی. بگو تا بگم.
- یعنی ناراحت نمیشی؟
- چرا باید ناراحت بشم؟
- خب، هر موقع اسم کاوه میاد تو حالتت عوض میشه.نمیخوام اذیت بشی.
شونه ای بالا انداختمو گفتم:
- دیگه مهم نیست. هر چی بوده تموم شده.
- خب... تو با کاوه تا چه حد صمیمی بودی؟
- منو کاوه 8 سال شب و روزمونو با هم گذروندیم. از صبح با هم بودیم تا زمانی که منو میرسوند خونه... دیگه صدای مامان اینا بلند شده بود. اصلا تو خونه بند نبودم. توی این 8 سال بیشتر وقتامونو با هم گذروندیم.
- با هم مسافرتم رفتین؟
خواستم جواب بدم که خودش زودتر گفت:
- دو نفره...
نگاهی بهش کردم. حسادت؟؟؟ پس زیادم نسبت بهم بی تفاوت نیست. گفتم:
- چند باری با دوستامون رفتیم ولی هر بار خواستیم دو تایی بریم نشد.
- که اینطور...
دیگه چیزی نپرسید. اشاره ایی به ظرف کرد و گفت:
- غذامون سرد شد. بخور.
- این غذا با فلفل سیاه زیاد میچسبه.
فلفلو گرفتمو چند باری گوشه ی ظرف، سمت خودم تکون دادم. برقا اومد. با خوشحالی گفتم:
- آخیش... کور شدم تو این تاریکی.
. چون به فلفل زیاد عادت داشتم کل قسمت جلویی ظرفو پر فلفل کردم. آرتام بلند گفت:
- آناهید...
از صداش یه لحظه شوکه شدم و گفتم:
- چی شد؟؟؟؟
- چی کار داری میکنی؟؟؟؟ بسه... چقدر فلفل میریزی؟
- خب فلفل دوست دارم.
- خودت میدونی فلفل زیاد ضرر داره. بده من اون ظرف فلفلو
- بذار یه کم دیگه بریزم که خوب تند بشه.
اومد ازم بگیره که دستمو کشیدم عقب.
- اونو بده من.
- بذار یه کم دیگه بریزم بعد میدم.
- نمیذارم بیشتر از این بخوری. همینشم زیاده.
دستشو دراز کرد تا ظرفو ازم بگیره. منم تقلا کردم. کارمون کشیده بود به لج بازی. خندمونم گرفته بود. گفت:
- بده... نذار به زور بگیرما.
- نه اینکه الان داری با ملایمت میگیری؟
-بده من... عجب دختره لجبازیه ها.
مثل دختر بچه های سرتق ابروهامو بالا انداختم. خندیدم و دستمو بیشتر ازش دور کردم. خودشو کشید جلوتر تا دستمو بگیره. منم خودمو عقب کشیدم. وزن زیادش باعث شد رو زمین بیوفتم. اون هم با وزن زیادش روی من افتاد.
دیگه هیچ کدوم به ظرف توجه نداشتیم . تنها نفسهامون بود که به صورت هم میخورد..

توی سکوت به هم خیره شده بودیم اما چشم هامون کار خودشون رو میکردن... قلبم مثل دفعه ی قبل تند نمیزد. برعکس آرامش خاصی داشتم. آرتام آرنجشو ستون بدنش کرده بود. دست آزادشو بالا آورد و صورتمو نوازش کرد... ته دلم یه جوری شد. بی توجه به زمان بهم خیره بودیم...
نگاهش گنگ بود... پر از سوال. سوالی که نتونست تو قاب چشماش نگه داره و به زبون آوردش:
- چه اتفاقی داره میوفته؟
فقط نگاش کردم... سردرگمی کاملا توی چهرش پیدا بود... با انگشتش چترهامو از روی پیشونیم زد کنار... پیشونیم رو بوسید:
- آخرش چی میشه؟
دوباره به چشمام نگاه کرد و پرسید:
- تو میدونی؟
انگار به دهنم قفل زده بودن. سرمو به نشونه ی نه بالا انداختم...
- منم نمیدونم.
دوباره دستی روی گونم کشید که چشمامو بستم... پشت پلک هامو بوسید:
- ولی تو میتونی کمکم کنی.
نگاهش کردم. چشم به لبام دوخته بود و منتظر بود تا یه چیزی بگم... منتظر جواب بود. انگار اونم مثل من میخواست تکلیف خودشو بدونه... اونم مثل من سردرگم بود و نگران جدایی بود که خیلی نزدیکه. میخواستم حرف بزنم... میخواستم به هر دومون کمک کنم. الان وقتش بود.
نفسی گرفتم تا جوابشو بدم اما صدای زنگ موبایلش توجه هر دومون رو جلب کرد. نگاهی کلافه بهم انداخت و از جاش بلند شد... منم سر جام نشستم و به مکالمه ش گوش دادم.
- سلام
- ....
- نه تهران نیستم. با آناهید اومدیم شمال.
- ....
خندید و گفت:
- نه جریانش مفصله...
- ....
- پس حسابی ادبت کرده؟ خدا رو شکر من برادر زن ندارم.
و بلند خندید.
- شما کجایین؟
-..........
- آره. نمیدونی چقدر اینجا با صفاست. دست پری و بگیر پاشین بیاین اینجا.
- ..........
- باشه. ببین برنامه هات چه جوری میشه.
یه ذره دیگه حرف زد و بعد گوشی رو گرفت طرفمو گفت:
- پری میخواد باهات حرف بزنه.
از جام بلند شدم و رفتم روی تراس تا یه بادی به کلم بخوره...
- سلام
- به سلام اناهید خانم... تنها تنها میری مسافرت... اونم دونفره.
- تا چشت در بیاد. نیست تو نرفتی مسافرت.
- هم مامان من هم خانواده ی هیراد همراهمون بودن. به ما نیومده تنهایی بریم جایی.
- انقدر غر نزن... خوش گذشت حالا؟
- خوش که گذشت ولی اینکه بخاطر مامان هیراد تمام مسیر و با ماشین رفتیم ستم بود... به هر شهری هم که میرسیدیم یه توقفی داشتیم... خودت حساب کن با این شلوغیه جاده حال و روز من چطوری بود.
خندم گرفت. پری داشت میخندید. پرسیدم:
- پرهام خوب بود؟
- آره خیلی دلم براش تنگ شده بود.
- نیومد تهران؟
- نه بابا... از جنوب دل نمیکنه. میگه حوصله ی شلوغی رو ندارم... واسه ی عروسیمونم استثنا قائل شد که اومد.
- اگر تونستین یه سر بیایین اینجا.
- والا ما که تو این عید سفرهای مارکو پولو راه انداختیم... از این شهر به اون شهر. حتما یه سر میایم اونجا.
خیلی دلم میخواست الان پری اینجا بود و باهاش حرف میزدم... واقعا به بودنش احتیاج داشتم... اون سنگ صبور خوبی برام بود.
- پری...
- هان؟
- هان نه بله...
- خب بله؟
- .... هیچی.
- بگو چی میخواستی بگی
- پری... بیا اینجا.
- چرا؟ چیزی شده؟
از صداش معلوم بود که نگران شده.
- نه... یعنی آره... نمیدونم... ولی بیا. باید باهات حرف بزنم.
- داری نگرانم میکنی.
- گفتم که چیزی نیست. میای دیگه؟
- معلومه که میام... همین فردا راه میفتیم.
- مرسی. ببخش که برات مایه ی دردسرم.
- گمشو... مگه من چند تا دوست مثل تو دارم؟ تازه یه مسافرت شمالم افتادیم... من برم چترامو آماده کنم که موقع پهن کردن اونجا مشکلی نداشته باشن.
خندیدم:
- دیوونه. پس میبینمت.
از پری خداحافظی کردم و رفتم تو. آرتام داشت با موبایل من حرف میزد. دیگه میلی به غذا نداشتم... با اشاره از اونم پرسیدم میخوره که با سر جواب منفی داد. وقتی تلفن و قطع کرد گفت:
- مادرت بود. گفتم خونه آماده س. قراره فردا ظهر راه بیفتن.

از ساعت 7 صبح بیدار بودم. ذوق زده بودم که همه دارن میان. مخصوصا پری... خیلی دوست داشتم عکس العملشون رو بعد از دیدن خونه ببینم. تازه حسابی هم به خودم رسیده بودم... دامن یکی از لباس محلی ها رو با یه تاپ بسکتبالی مشکی و بلند پوشیدم... بیشتر شبیه رقاصای اسپانیایی شده بودم... ولی خب چاره ایی نداشتم چون پیراهن اصلی لباس آستین بلند بود و هوا هم که امروز زیادی گرم بود. لحظه ی آخر تصمیم گرفتم جلیقه ی لباس رو هم بپوشم... رنگش خیلی شاد بود و همین روحیه مو بهتر میکرد. موهامو دو دسته کردم و تیکه ی بالایی رو شل پشت سرم جمع کردم... چتری هامم کج ریختم روی پیشونیم. یه آرایش ملایمم کردم و رفتم بیرون. آرتام تازه از بیرون اومده بود... از لباس گرمکنشو سر و صورت خیسش معلوم بود که مثل همیشه رفته ورزش.
چشمای آرتام لحظه ی اول با دیدنم برقی زد ولی خیلی زود نگاهش تغییر کرد... انگار ناراحت شده بود. با گفتن اینکه میره دوش بگیره ازم جدا شد... واسه ی چی ناراحت شد؟
وقت رو تلف نکردم و رفتم تو آشپزخونه تا هم صبحونه رو آماده کنم و هم یه چیزی برای ناهار بذارم... حس خیلی خوبی داشتم...
همه ش فکر میکردم رفتم سر خونه و زندگیم. مشغول کار بودم که آرتام اومد تو آشپزخونه و در حالی که تیکه ایی از نون میذاشت تو دهنش گفت:
- لباسه خیلی بهت میاد.
- مرسی.
- چرا پیراهنشو نپوشیدی؟
- هوا گرمه.
چیزی نگفت. حالا من فرصت داشتم تا خوب براندازش کنم. یه شلوار گرمکن اسپرت سرمه ایی با تیشرت سفید پوشیده بود. باید اعتراف کنم که خیلی بهش میومد... هیچکدوم اتفاق های دیروز رو به روی هم نمی آوردیم... دو تا چایی ریختم و پشت میز نشستم... آرتام پرسید:
- با مامانت اینا حرف زدی؟
- اوهووم. گفت تا عصر میرسن. ولی پری اینا زودتر راه افتادن.
نگاهی به ساعت کردم و ادامه دادم:
- تا یکی دو ساعت ساعت دیگه اینجان.
بدون نگاه کردن بهم پرسید:
- عمت کی میاد؟
- اونام با مامان اینا میان.
سری تکون داد... اخم کرده بود. امروز خیلی بد اخلاق شده بود.... یه قلپ از چاییش خورد:
- از اینکه کاوه داره میاد ناراحت نیستی؟ یعنی... خب میگم اگر دوست نداری ما با پری اینا از اینجا بریم یه شهره دیگه ویلا کرایه کنیم... هوم؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- نه چرا ناراحت بشم؟ برام مهم نیست. از اون گذشته من کلی اینجا رو درست نکردم که بذارم برم.
سرش پایین بود ولی هنوزم میتونستم اخمشو ببینم:
- آهان...
- تو حالت خوبه؟
قیافه ی خونسردی به خودش گرفت... به صندلی تکیه داد و گفت:
- آره...
دیگه چیزی نپرسیدم... بجاش آرتام شروع کرد به سر به سر گذاشتن من و از خاطرات دانشجوییش تعریف کرد... میگفت این و یکی از دوستاش که هم اتاقیشونم بوده چون به آناتومی بدن و تشریح خیلی علاقه داشتن با اجازه ی استاد کنار رزیدنت ها میموندن و جنازه ها رو برای کلاس های روز بعد آماده میکردن... یه شب همه رفته بودن و این دو تا مونده بودن داشتن کارشون و انجام میدادن که صدای پا میشنون ولی هر چی میگردن کسی رو پیدا نمیکنن... چند باری این اتفاق تکرار میشه و اونام با وجود اونهمه جنازه ایی که دورشون بود تا مرز سکته رفته بودن... بی خیال کارشون میشن و برمیگردن خونه... فردا استادشون با خنده بهشون میگه که اون بوده که اون صداهارو در میا.رده تا یه ذره این دو تا رو اذیت کنه...
انقدر بامزه تعریف میکرد که اصلا نفهمیدم زمان کی گذشت...
با شنیدن صدای بوق دوییدم سمت تراس.... با دیدن ماشین هیراد جیغ خفیفی کشیدم و از پله ها پایین رفتم. آرتام هم پشت سر من اومد تا کمک کنه . تا پری پیاده شد خودمو انداختم تو بغلشو با ذوق گفتم:
- چرا اینقدر دیر کردین؟ کلی منتظرتون بودیم. خوبی؟ چه خبر؟
پری با خنده منو از تو بغلش کشید بیرون و زیر گوشم گفت:
- این کولی بازیا چیه؟ الان پسر مردم فکر میکنه این چند وقته اذیتت کرده که داری اینجوری تو بغل من ناله میکنی؟
همه با هم سلام علیک کردیم. تا اینکه چشم هیراد به خونه خورد. سوت بلندی کشید و گفت:
- اینجا چقدر قدیمیه؟
- آرتام: آره. بیرونش قدیمیه. ولی توشو درست کردیم. خوب شده.
- هیراد: پس کلی کار ریخته بود رو سرت.
پری با اکراه گفت:
- سوسکم داره؟
حندیدم و گفتم:
- تا دلت بخواد... تازه موشم داره.
پری خودشو چسبوند به هیراد و گفت:
- من تو نمیام. تو ماشین میمونم.
هیراد پری رو تو بغلش فشرد و گفت:
- نترس عزیزم. تو رو پای خودم بشین.
همه خندیدیم. پری اخمی کرد و با خجالت گفت:
- بی ادب.
- هیراد: ای بابا باز ناراحت شد... بیا ماچت کنم از دلت دربیارم.
صدای خندمون بلند شد.

لیوان آب میوه ای که خورده بودم توی سینی گذاشتم. خواستم سینی رو ببرم تو آشپزخونه که پری گفت:
- آناهید بریم یه ذره قدم بزنیم.
باشه ای گفتم و داشتیم میرفتیم که آرتام گفت:
- آناهید خودتو بپوشون. به پریم یه شالی چیزی بده یه وقت سرما نخورین.
پری خندید و گفت:
- چشم آقای دکتر...

با پری زیر یکی از دخت ها نشستیم. چقدر دلم برای خلوت کردن با پری تنگ شده بود. خیلی وقت بود دو نفری با هم حرف نزده بودیم. اون به جای اینکه به درخت تکیه بده اومد رو به روم نشست و بهم خیره شد. مهربون نگام کرد. وقتی اینجوری نگام کرد بغضم گرفت. اشک جمع شده توی چشمام گونه هامو خیس کرد. خواستم چیزی بگم که پری گفت:
- هیش... چیزی نگو. گریه کن تا خالی شی.
سرمو روی شونه اش گذاشتمو آروم گریه کردم. چقدر خوب منو درک میکرد. بعد چند لحظه سرمو از تو بغلش کشید بیرون و گفت:
- باهام حرف بزن...
- پری خسته شدم. خیلی فشار رومه.
- از چی؟
- از این بلاتکلیفی... از از روزای نفرین شده که نمیدونم آخرش چی میشه.
- این انتخاب خودتون بود.
چیزی نگفتم. نگاهموازش گرفتم... دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بالا کشید.
- آناهید بهم نگاه کن... خودت میدونی من صلاحتو میخوام. پس هر چی هست بهم بگو.
کمی مکث کردو بعد گفت:
- همونی شد که نباید میشد؟؟؟
- پری....
- از آخرش میترسی؟ نه؟؟؟
- پری نباید این راهو انتخاب میکردم.
- چرا تلاش نمیکنی؟ چرا یه پایان دیگه انتخاب نمیکنی؟ خودت میدونی که آرتامم به تو بی میل نیست.
- نه... اون فقط....
- آناهید جون پری چرت و پرت نگو... اگه علاقه ای نبود پس این همه محبت برای چیه؟ اینهمه توجه؟ اینهمه حمایت. آناهید کاری نکن بعدا پشیمون بشی. غرورتو بذار کنار. برای رسیدن به اون چیزی که میخوای تلاش کن.
- کاوه...
- فراموشش کن. کاوه دیگه تموم شد... دفتر زندگیه تو و کاوه برای همیشه بسته شده.
باز ساکت شد. بعد چند لحظه سکوت رو شکست:
- تو هنوز کاوه رو دوست داری؟
با گفتن این بغضم شدید تر شد.
- نمیدونم پری... نمیدونم. خیلی وقته دارم به این فکر میکنم که با آرتام این روزای خوبو تا آخر ادامه ولی از نگاهش هیچ چیو نمیفهمم. از یه طرف وقتی کاوه جلومو ظاهر میشه یاد گذشتم میوفتم. از یه طرف میترسم خودمو به آرتام نزدیک کنم ولی اون حسی به من نداشته باشه و همش ترحم باشه.
- دلت کدومو انتخاب میکنه؟
- .....نمیدونم.
- آناهید این سفر بهترین موقعیته. آرتامو اینجا بشناس.
- کاوه اینا دارن میان.
پری که شوک زده شده بود گفت:
- چی؟ کی؟ کجا میان؟ برای چی؟
تمام ماجرارو تعریف کردم. با حرص گفت:
- وای که جقدر دلم میخواد گیسای این عمه تو بکنم. خب یه چیزی میگفتی.
- چی میگفتم مثلا؟ میگفتم نه نیاین؟
- ای بابا. حالا میخوای چی کار کنی؟
- نمیدونم. کاوه مشکوک میزنه. اونروز خونه ی مامانی به گفت میخواد باهام حرف بزنه.
پری با عصبانیت گفت:
- غلط کرده. اصلا بهش رو نمیدیا. آناهید اومد اینجا جلوش تابلو بازی در نیاری بفهمه خبریه...
- نه بابا. حواسم هست. یه بار بازیم داد، دیگه نمیخوام این اتفاق بیوفته.
-آفرین. حالا سرتو بذار رو شونه ام و ادامه ی گریه تو بکن.
خندیدم و گفتم:
- توام خوشت اومده هاااا.
خندید و با مهربونی گفت:
- آناهید اینو بدون تو هر کاری کنی من پشتتم. حتی اگه اشتباهم بکنی... هیچ وقت تنهات نمیذارم.
با این حرفش دوباره بغضم گرفت و گفتم:
- پری تو خیلی خوبی. اینارو که میگی همش دلم میخواد گریه کنم.
دوباره با خنده گفت:
- پاشو جمع کن کاسه کوزه تو... نیومدم اینجا اشک و ناله تو ببینما... میخوام وقتی از اینجا میریم خبر خاله شدنمو بشنوم.
- گمشو... 
آبی به دست و صورتم زدم و رفتیم تو. معلوم نبود هیراد و ارتام در مورد چی حرف میزدن که داشتن میخندیدن. پری قبل از من گفت:
- اگر خنده داره بگین تا ما هم بخندیم.
- هیراد: شرمندم عزیزم... یه بحث مردونه بود.
- پری: اِاِ...که اینطور.. از همین حالا مردونه زنونش کردین؟
و نگاهی به من کرد و گفت:
- پس تو این چند روز زندگیه مجردی داریم... اتاق خانما از آقایون جدا میشه.
هیراد سریع گفت:
- بابا غلط کردم... من شبا تا برام لالایی نخونی خوابم نمیبره.
آرتام در حالی که میخندید گفت:
- تو اینهمه زن ذلیل بودی و من نمیدونستم؟
- هیراد: کجاشو دیدی؟
و با دوتا دستش به صورت نمایشی زد تو سرش.
ناهار چهارنفره مون عالی بود... انقدر خندیدیم که نتونستیم غذا بخوریم. ساعت نزدیک 5 بود که دوباره صدای ماشین اومد و باعث شد منو آرتام به هم نگاه کنیم. لبخندی زد و اشاره کرد بریم استقبال... ایکاش عمه نمی اومد... میدونم وجودشون خوشیه این چند روز رو از دماغم در میاره. پری و هیرادم اومدن. پری آروم زیر گوشم گفت:
- به کاوه محل نمیدیا...
و هولم داد سمت آرتام... وقتی دستشو گرفتم برای چند ثانیه نگام کرد و لبخندی زد. با هم رفتیم پایین. دوباره رسیدیم به بخش جذاب سلام و علیک... با همه گرم برخورد کردم بجز عمه و کاوه و مهری. آرتام سریع رفت در سمتی رو که مامانی نشسته بود باز کرد و رو به من گفت:
- آناهید؟
انقدر از دیدن خانوادم خوشحال شده بودم که به طور ناخودآگاه گفتم:
- جوونم؟
چند لحظه با لبخندی محو نگام کرد و ادامه داد:
- بیا کیف مامانی رو بگیر تا من بغلش کنم.
- مامانی: مرسی عزیزم.
صدای کاوه باعث شد همه بهش نگاه کنیم:
- لازم نیست زحمت بکشین، خودم میارمش.
آرتام توجه نکرد. مامانی رو رو دستاش بلند کرد و گفت:
- زحمتی نیست. شما به خانمت کمک کن... پله ها زیاده.
مهری که از حرف آرتام بُل گرفته بود سریع گفت:
- وای کاوه آقا آرتام راست میگن... پاهام واقعا درد میکنه.
با شنیدن حرفش پوزخندی زدم... حالا خوبه 3 ماهه بارداره انقدر خودشو لوس میکنه؛ تو ماه اخر میخواد چی کارکنه؟ خدا به داد کاوه برسه. نگاهی بهش انداختم که دیدم با اخم به آرتام خیره شده.
مامان که از دیدن پری تعجب کرده بود حال پروانه جوون رو پرسید و اینکه چرا نیومده... پری هم توضیح داد که پروانه جون تا آخر تعطیلات پیش پرهام میمونه.
عمه شروع کرد به تعریف کردن از خونه اما مطمئنم که فقط برای چاپلوسیه چون عمه از خونه های قدیمی خوشش نمیاد.
من و پری رفتیم تو آشپزخونه تا وسایل پذیرایی رو آماده کنیم.
- پری: مهری خیلی نچسبه. تو چجوری با این دوست شدی؟
- تو دانشگاه زیاد بهم میچسبید. من کاری بهش نداشتم چون اخلاقش خاص بود همیشه تنها بود... واسه ی همینم دلم براش میسوخت.
- خب خری دیگه... وقتی دیدی کسی باهاش دمخور نمیشه باید میفهمیدی که یه مشکلی داره.
بعد یه ذره چونشو خاروند و گفت:
- البته حالا که فکر میکنم میبینم بدم نشد باهاش دوست شدی... اونطوری با کاوه ازدواج میکردی و آرتامی در کار نبود... من آرتامو بیشتر دوست دارم.
خندم گرفت. سینیه چایی رو برداشتم و پری هم شیرینی بدست پشتم اومد. بابا بیژن بلند گفت:
- به به... چایی از دست عروس خوردن داره... اونم یه همچین عروس باسلیقه ایی.
و اشاره ایی به خونه کرد.
- من کاری نکردم... بیشترش با آرتام بود.
- آرتام: منظور بخش باربریه وگرنه سلیقه من خیلی افتضاحه.
- بابا بیژن: خودم میدونم. فقط تو یه مورد ناپرهیزی کردی و سلیقه به خرج دادی اونم ازدواج با این دختر خوشگلم بود.
چایی رو به همه تعارف کردم... تنها کسی که برنداشت کاوه بود. وقتی بهش تعارف کردم با چشمایی به خون نشسته زل زد بهم اما من خیلی خونسرد رومو برگردوندم... بعد از تموم شدن کارم هم کنار آرتام نشستم. عمه نگاهی به دورو برش انداخت و گفت:
- البته هنوز خیلی کار داره... میتونست خیلی بهتر از این باشه. راستش زیاد به دل من ننشست.
بیا نیومده شروع کرد... نگاهی به مامان که معلوم بود عصبانیه کردم و با اشاره خواستم چیزی نگه...
- بابا بیژن: اتفاقا من برعکس شما فکر میکنم. همه چیز عالیه.
مهری با اکراه گفت:
- حالا می ارزید انقدر وقتتون رو حروم کنین و بیاین اینجا رو سرو سامون بدین؟... یه خونه تو روستا؟ بنظر من بهتر بود میرفتیم ویلای کتایون جون... لب ساحلم بود.
آرتام دستمو گرفت و گفت:
- اتفاقا تجربه ی خیلی خوبی برای من و آناهید بود... بالاخره تا چند وقت دیگه میخوایم بریم سر خونه و زندگیه خودمون. این مثل یه امتحان بود برامون.
نگاش کردم... چیزی جز یه لبخند مهربون تو صورتش نبود. چرا نمیشه فهمید تو سر این بشر چی میگذره؟ مهری و عمه دیگه ساکت شدن. کاوه هم که از اول با اخم نشسته بود و با سوییچش بازی میکرد. خونه خیلی گرم بود طوری که بابا بیژن با اعتراض رو به آرتام گفت:
- چرا کولرو راه ننداختی...
- آرتام: این چند روز هی میخواستم راش بندازم ولی همه ش یادم میره.
- مامانی: تو این سن حواس پرتی؟
- آرتام: تقصیر آناهیده که برای آدم هوش و حواس نمیذاره.
بحث بالا گرفت ولی سکوت کاوه خیلی تو چشم بود طوری که بابا بیژن گفت:
- چرا ساکتی کاوه خان؟
- دارم از بحثتون در مورد سلیقه ی دختر داییم لذت میبرم... منم با شما موافقم. سلیقه ی آناهید فوق العاده ست.
با نگاهی به من ادامه داد:
- من تجربه زیادی تو خرید کرن باهاش دارم.
و با لبخندی از روی بدجنسی به آرتام خیره شد... حالا جای آرتام و کاوه عوض شد چون اینبار آرتام بود که با اخم به کاوه ی خندان نگاه میکرد...

دروغ شیرین9

امروز یکی از بدترین روزای عمرم بود... البته این هفته کلا خیلی بد گذشت...


از صبح شنبه که رفتم بیمارستان حالم خوب نبود. بخصوص اینکه بعد از ماجرای اونشب رفتار منو آرتامم ناخواسته سردتر شده بود... یعنی هردومون از هم کناره میگرفتیم... شاید اینطوری بهتر بود...
رفته بودم برای تست ورزش یکی از بیمارا... داشتم با یکی از دکتر ها حرف میزدم که چون صداش کردن چند دقیقه ایی تنهام گذاشت... تو فکر بودم که صدای گفتگوی دو تا از انترن ها توجهم و جلب کرد... هر چند که تلاش میکردن آروم حرف بزنن ولی من گوشام تیز بود.
- خیلی عصبانی بود... دو بارم سر یکی از رزیدنت ها داد زد.
- منم تا حالا اینطوری ندیده بودمش.
- من که همیشه خندون دیدمش... اصلا فکر نمیکردم یه روز عصبانیتشو ببینم.
- یعنی چی شده؟
یکی شون خندید و گفت:
- فکر کنم با زنش زدن به تیپ و تاپ همدیگه.
- اون که زنش نیست. نامزدشه.
- چه فرقی میکنه خره؟ بالاخره که زنش میشه...
- خدایا نمیشد منو زودتر راهی این بیمارستان میکردی تا دل دکتر مهرزاد و بدست بیارم؟
- حتما فکر میکنی میتونستی؟
- معلومه که میتونستم
- چقدر خودتو دست بالا میگیری؟
- ای بابا میمیری به جای زدن تو برجکم یه ذره بهم روحیه بدی... حالا همون نامزدش مگه چه تحفه اییه؟ مثلا خیلی خوشگله؟
- اووم... خیلی خوشگل نیست ولی صورت جذابی داره... من که ازش خوشم میاد.
با شنیدن حرفاشون خندم گرفت. دکتر کرمانی اومد و به کارمون رسیدیم ولی همه ش فکرم پیش آرتام بود... یعنی چرا عصبانی بود؟
وقتی رفتم تو بخش مینا با دیدنم با دست اشاره کرد برم کنارش.
- چیه؟ چرا بال بال میزنی.
- برو یه سر به دکتر مهرزاد بزن... پیش پات اومد تو بخش، خیلی عصبانی بود.
- میدونی چرا؟
- از دکتر برومند شنیدم که میگفتم گویا دکتر وزیری مخالفه دکتر مهرزاد طوبی خانم و عمل کنه.
- آخه چرا؟
شونه ایی بالا انداختو سرشو به نشونه ی ندونستن کمی کج کرد. ازش جدا شدم تا برم سراغ آرتام. خبرا درست بود... خیلی عصبانی بود...
وقتی در اتاقشو زدم جواب نداد... مجبور شدم بدون اجازه برم تو... آرنجشو روی میز گذاشته بود و با نوک انگشتاش سرشو ماساژ میداد. بدون اینکه نگام کنه با صدای نسبتا بلندی گفت:
- مگه نگفتم کسی مزاحم نشـــ...
اما با بلند کردن سرش و دیدن من ادامه ی حرفشو خورد... قبل از اینکه در و ببندم به بیمارایی که تو سالن با تعجب نگاهم میکردن نیمچه لبخندی زدم...
- معذرت میخوام... اعصابم خورده
- شنیدم چی شده
- من نمیفهمم چرا نباید عملش کنم؟
- حتما یه دلیلی داره که دکتر همچین حرفی زده.
- میگه زیادی بهش وابستم... میگه اگر زیر عمل بره ممکنه رو کارم تاثیر بذاره.
- خب... بنظر منم... حق داره..
قبل از اینکه اعتراض کنه با دست اشاره کردم گوش کنه و ادامه دادم:
- من با دکتر وزیری موافقم... تو خیلی داری احساسی برخورد میکنی... مثلا اگر هر کدوم از عملای دیگه تو به یه دکتر دیگه واگذار میکردن انقدر از کوره در میرفتی؟
- من کارمو بلدم... میدونم احتمال هر اتفاقی زیر عمل هست.
- منم نگفتم کارتو بلد نیستی... اما اینطوری خیلی بهتره...
از بخش پیجم کردن... دوباره نگاهی به آرتام کردمو گفتم:
- نگران نباش... چیزی نمیشه... من باید برم، لطفا اعصاب خودتو خورد نکن. امروز با داد هات حسابی همه رو ترسوندی.
نیمچه لبخندی زد و چیزی نگفت. تا در و باز کردم دکتر زرافشان و روبه روم دیدم... لبخندی زد و سلام کرد.
- سلام دکتر.
- شنیدم یه بیمار اعصاب خراب داریم...
- درست شنیدین...
اومد تو رو به آرتام گفت:
- چته پسر؟ کل بیمارستان ازت شاکین؟
- آرتام: مگه واسه آدم اعصاب میذارن؟
- پس درست اومدم... بیمار جدیدم توایی.
دست همدیگرو فشردن.. منم دیدم بهتره تنهاشون بذارم. با اجازه ایی گفتم و از اتاق اومدم بیرون.

نمیدونم اون روز دکتر زرافشان چی به آرتام گفت ولی هر چی بود تا شب حالش بهتر شد... تمام این چند روز با اینکه سعی میکرد عادی رفتار کنه اما میدونستم خیلی تحت فشاره.... مدام با دکتر کشاورزی در مورد عمل بحث میکردن.
فکر نکنم تو این مدت سر جمع 20 ساعت خونه رفته باشه... بیشتر وقتشو تو بیمارستان میگذروند... البته کنار طوبی جوون... آرتام که خیلی به عملش امیدوار بود. تو ابن مدت منم خیلی به طووبی جوون سر میزدم... حالا خیلی چیزا ازش میدونستم، از زندگیش... از بچه هاش که ایران نبودن... از شوهرش که خیلی دوستش داشت. روحیه ی خوبی داشت و همین باعث میشد که بیشتر امیدوار بشم... همه چیز خوب بود تا امروز صبح...

هنوز باورم نمیشه که طووبی جوون دو ساعت پیش زیر عمل طاقت نیاورد و رفت....

موبایلمو قطع کردمو برگشتم تو هال... اما دیدم بابا بیژن تنها نشسته... پرسیدم:
- آرتام کجاست؟
- رفت تو حیاط...
همون لحظه سپیده خانم با یه سینی چایی اومد تو هال... همینطور که سینی رو روی میز میذاشت سوال منو تکرار کرد. وقتی فهمید آرتام تو حیاطِ سریع گفت:
- اِوا... بیرون سرده... حالا چرا حیاط؟
- بابا بیژن: حالش خوب نبود.... رفت قدم بزنه.
- الان به فریبرز میگم بیاد و چاییشو براش ببره تا گرم بشه.
سریع گفتم:
- نمیخواد... من خودم براش میبرم.
سری تکون داد. همونطور که چند تا شیرینی تو سینی میذاشت ادامه داد:
- پس اینارم ببرین... همونطور که حرف میزنین بخورین... مثل اینکه تو این مدت که ما نبودیم اصلا به خودتون نرسیدین... هر دو تاتون لاغرتر شدین مادر جوون...
خیلی جلوی خودمو گرفتم که نخندم... بیچاره خبر نداشت ما تو این چند روز حسابی از خجالت شکم هامون در اومدیم... سینی رو برداشتمو رفتم بیرون... روی بالکن وایستادم تا پیداش کنم... بعد از کلی فشار آوردن به چشمام بالاخره دیدمش که لبه ی استخر خالی نشسته بود...
از دیروز تا حالا ساکته و همه ش تو فکره... دیروز وقتی فهمید طووبی جوون فوت کرده هیچی نگفت و رفت تو اتاقش... بعد از چند ساعتم از بیمارستان زد بیرون و شبم خونه نیومد... منم تنها برگشتم خونه... گوشیش رو هم جواب نمیداد و همه رو نگران کرده بود تا صبح که در کمال ناباوری دیدم اومد بیمارستان... رفتارشم خیلی عادی بود... البته دیگه شوخی نمیکرد.... از موقعی هم که اومدیم خونه چیزی نمیگه...
از فکر اومدم بیرون و نگاهی به چایی ها کردم... از بخارشون معلوم بود هنوز گرم هستن... بهتر بود تا سرد نشده برم پیشش...
آروم کنارش نشستم... نیم نگاهی بهم کرد ولی چیزی نگفت و زل زد به کف استخر... لیوان چایی رو گرفتم جلوش:
- بخور... گرمت میکنه.
چند لحظه ایی به لیوان نگاه کرد و بدون هیچ حرفی ازم گرفتش. تو سکوت چاییمون و خوردیم... مثل اینکه نمیخواست حرفی بزنه... خودم شروع کردم به حرف زدن... از خاطرات قدیمم... استادای دانشگاهم... شیطنت های بچگیم ولی فایده نداشت. اون فقط شنونده بود و عکس العملی نشون نمیداد...
یه ذره نگاش کردم و گفتم:
- آرتام اینطوری نباش... ساکت نباش... میدونم ناراحتی... منم ناراحتم... ولی مرگ حقه... تقدیر طووبی خانم همین بود، از دست منو تو هم کاری بر نمیومد. میدونی دیشب با نیومدنت چقدر همه رو نگران کردی؟ میدونی بابات چه حالی داشت؟
زمزمه وار چیزی گفت که من متوجه نشدم...
- چی؟
سرشو بلند کرد و چند لحظه ایی تو چشمام خیره شد:
- پرسیدم تو چی؟ تو هم نگرانم شدی؟
- معلومه که نگرانت شدم.
دوباره زل زد به کف استخر... چون روی لبه ی استخر نشسته بودیم سرما رفت تو تنم... یهو لرزم گرفت. اگر به آرتام باشه تا فردا صبح همینجا میشینه و حرف نمیزنه... از جام بلند شدم و گفتم:
- بیا بریم تو. بابات تنهاست...
- تنها...
چند لحظه ایی با یه حالت خاصی نگام کرد:
- من خیلی تنهام...
میتونستم بغض و تو صداش حس کنم... خیلی ناراحت بود... دوباره روی پاهام نشستم و دستمو روی شونه ش گذاشتم... اما نمی دونستم چی بگم که آروم بشه... بعد از چند دقیقه در حالی که به روبه روش خیره شده بود ادامه داد:
- دیشب خیلی به خودم و زندگیم فکر کردم.... حتی به آدمای دور و برم... من با داشتن کلی دوست بازم خیلی تنهام... همیشه اونایی رو که دوستشون داشتم از کنارم رفتن... مرگ مادرم و حال بد بابام باعث شد تو همون بچگی بشم یه پسر گوشه گیر... تمام وقتمو با درس خوندن پر میکردم . بخاطر همینم شاگرد درسخونی شدم... اما این راضیم نمیکرد... میخواستم از بابامم جدا بشم... یه جورایی با خودم لج کرده بودم، میخواستم تنها تر بشم... بخاطر همینم علارغم میل بابام رفتم اروپا... زندگیه اونجا و دور بودن از بابام و خونمون خیلی چیزا رو عوض کرد... اول از همه هم خود منو... اونجا بود که به خودم اومدم... سعی کردم کلی دوست پیدا کنم.... خودمو خوشحال نشون بدم... با همه رفتار دوستانه ایی داشته باشم... حتی اونایی که برای بار اول میدیدم... فکر کنم از رفتارم تو بیمارستان متوجه منظورم بشی... خب چون قیافه م هم خوب بود در خواست دوستی هام بی جواب نمیموند... ولی همه ش تظاهره... داشتم خودمو گول میزدم... دیروز دوباره بهم ثابت شد که من لیاقت داشتن آدمایی که دوستشون دارمو ندارم... لابد این سرنوشت منه... همه شون از کنارم میرن و در نهایت باز این منم که تنهام.... تنهای تنها.
به نیمرخ نگاه کردم... خیلی گرفته بود... باورم نمیشد آرتام این حرفارو زده باشه... فکرشم نمیکردم انقدر بخاطر این موضوع رنجیده باشه... اونم در حالی که همیشه سعی کرده با شوخی هاش همه رو شاد کنه... چند باری دستمو روی کمرش به حرکت در آوردمو گفتم:
- این چه حرفیه؟ چرا فکر میکنی تنهایی؟ این همه آدم دور برت هستن که دوست دارن... باید حال خراب اعضای همین خونه رو دیشب میدی تا بفهمی چی میگم... از فریبرز گرفته تا بابات... اتفاقا اصلا هم تنها نیستی... بابات هست... خانواده ی بی بی هستن... دوستات هستن...مـَ ...
ساکت شدم. نگام کرد... من واقعا کنارش میمونم؟... منتظر بود... تردید و کنار گذاشتم... لبخندی زدم:
- من هستم...
نگاهش یه طوری بود... انگار میگفت دورغ میگی...
- حتی اگر این ماجرا تموم بشه بازم میتونی روی من به عنوان یه دوست حساب کنی.
لبخند غمگینی زد... نگاهشو ازم گرفت و زیر لب تکرار کرد:
- یه دوست...
بعد از جاش بلند شد و گفت:
- بهتره دیگه بریم تو... نمیخوام سرما بخوری.

بوق... بوق...
با انگشتام روی میز ضرب گرفتم و منتظر برقراری ارتباط شدم...
- الو؟
- سلام.
- سلام، بفرمایید؟
- منو نشناختی؟
- شرمنده به جا نمیارم... شما؟
دلم خواست یه ذره اذیتش کنم برای همین گفتم:
- به این زودی فراموشم کردی؟ من همونم که چند روز پیش اومدم فرش فروشیتون بهم شماره دادی... یادت اومد؟
- برو مزاحم نشو خانم... هر کی بهت اطلاعات داده مثل اینکه چند وقتیه از من خبر نداره... من خیلی وقته اونجا نمیرم.
صدای یه دختری رو شنیدم که پرسید:
- کیه پدرام؟
- مزاحمه عزیزم
و خطاب به من گفت:
- شما هم برو تورت رو یه جا دیگه پهن کن خواهر من... من زن و بچه دارم...
بلند خندیدمو گفتم:
- چشمم روشن... بدون من عروسی گرفتی؟... حالا وقتی فرشته ی عزیزت میپرسه کیه میگی مزاحمه؟
چند لحظه ایی ساکت شد. حتما داشت فکر میکرد چه مزاحم پر رویی گیرش افتاده... گفتم:
- امروز ثابت کردی که خون زند تو رگاته و تو هم مثل مردای خاندان زن ذلیلی...
- آناهید توایی؟؟؟ خدا خفت نکنه... منو میذاری سر کار؟
- من کی گذاشتمت سره کار؟ مگه تو فرش فروشیه عمو شماره موبایلتو بهم ندادی؟
- اون مال 5 ساله پیش بود... من یادم نیست دیشب شام چی خوردم...
- خوبی؟
- مرسی... چه عجب یادت افتاد یه پسر عموایی هم داری؟
- من همیشه به یادت هستم عزیزم...
- معلومه... کارتو بگو
- بخدا خیلی پر روایی... منو بگو که میخواستم دعوتت کنم بریم بیرون.
- ....
- الو؟؟؟
- چی گفتی؟ باورم نمیشه... بالاخره یه نفر منو آدم حساب کرد.
- دلتو خوش نکن... کسی با تو کاری نداره... من میخوام عروس آیندمو ببینم... میخوام ببینم سلیقه ت در چه حده؟
- اشکالی نداره... من به بهونه ی آتوسا هم که شده یه جا دعوت بشم برام کافیه... حالا کجا هست؟
- پس اسمه فرشته جونت اتوساست... آخر هفته با چند تا از فامیل های آرتام میریم فشم...
- اوووم... ما که میایم... راستش خیلی دلم گرفته... باید ببینمت... باید باهات حرف بزنم.
معلوم بود که خیلی ناراحته...
- قدمتون روی چشم... منم خیلی دلم برات تنگ شده... این آدرسی رو که میگم یادداشت کن... صبح از خونه ی آرتام اینا حرکت میکنیم.
سریع آدرس و براش گفتم... یه ذره دیگه هم با هم حرف زدیم... گوشی رو که قطع کردم تمام فکرم درگیر پدرام شده بود... چرا فرش فروشی نمیره؟ چقدر ناراحت بود... پدرام خیلی برام عزیزه و دوست ندارم ناراحتیشو ببینم... جمعه میفهمم چه خبر شده.
گوشی رو برداشتم تا به پری هم بگم که بیاد...
چون این هفته حال آرتام گرفته بود تصمیم گرفتم آخر هفته با فامیلاشون بریم بیرون... اینطوری روحیه ش هم بهتر میشد... فریبا هم بخاطر مهرداد باهامون میاد...
تلفنم با پری که تموم شد مامان اومد تو هال و گفت:
- چی شد؟ به پدرام گفتی بیاد...
- آره.
سریع از جام بلند شدم و رفتم کنار مامان نشستم:
- مامان تو از خانواده ی عمو اینا خبر داری؟
- نه مادر جوون چه خبری؟ تو که میدونی ما باهم میونه ی خوبی نداریم.
- مثلا مامانی چیزی بهت نگفته؟
- نه...
بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه سریع گفت:
- آها... وقتی شیراز بودیم گفت که قراره برای پدرام برن خواستگاری...
- خواستگاری؟
- آره. حالا چی شده؟ پدرام نمیاد؟
- چرا میاد... اینارو پرسیدم چون پدرام خیلی ناراحت بود... گفت میخواد باهام حرف بزنه...
- خیر باشه... پدرام خیلی آقاست بچم... همیشه دوست داشتم اگر قراره پسر داشته باشم یکی باشه مثل پدرام.
لبخندی زدمو گفتم:
- من چی؟ دختر خوبی نیستم؟
مامان دستی به سرم کشید و با لبخند مهربونی گفت:
- تو نور چشم منی...
یه ربعی میشه که من و آرتام به همراه هیراد و پری و فریبا دم در منتظر ایستادیم... هیراد و آرتام سرگرم صحبت کردن بودن.
- پری: پس چرا نمیان؟ مگه بهشون نگفتین چه ساعتی اینجا باشن؟
- چرا گفتیم...
- پری: ای بابا... بخدا اگر تا ده دقیقه دیگه نیان میرم تو خونه ی آرتام اینا میخوابم... یعنی چی؟ ما از خوابمون زدیم اومدیم اینجا که معطل بمونیم...
و رو به فریبا گفت:
- بنظر من همین امروز همه چی رو بهم بزن... مردی که on time نباشه که به درد زندگی نمیخوره...
فریبا چیزی نگفت و به یه لبخند اکتفا کرد... من موندم این اصلا حرفم میزنه؟
- انقدر غر نزن پری... اوناهش اومدن...
- پری: چه عجب
هیچ کدومشون از ماشین پیاده نشدن جز مهرداد... فرهاد که پشت فرمون بود گفت:
- سوار شین بریم، دیر شد... روبوسی هم بمونه همونجا
- آرتام: باید یه ذره منتظر بمونین... قراره پسر عموی اناهیدم همراهمون بیاد...
مونیکا سریع گفت:
- اه چقدر معطل میکنین... دیر شد...
پری زیر لب گفت:
- ایــــــشش... حالا خوبه خود نکبتشم دیر اومده ها...
هر دو خندیدیم... با صدای بوق بلندی یه متر از جا پریدم... ابروهام با دیدن چیزی که روبروم بود ار تعجب بالا رفت... پدرام با یه پیکان قهوه ایی سوخته کنار پام نگه داشته بود... خندم گرفت... پدرام هم خندید و گفت:
- سام علیک آبجی... بی بالا برسونیمت....
با خنده به ماشین اشاره کردم ...
- این چیه؟ کی خریدیش؟
- قصه ش درازه... همین الانشم بخاطر خانم ( به دختر کنار دستش اشاره کرد) خیلی دیر اومدیم... بپر بالا بریم ددر.
تازه متوجه دختر بانمکی که کنارش نشسته بود شدم... صودت سفیدی داشت، تمام اجزای صورتش ریز بود و یه قوز خیلی کوچولو روی بینی کشیدش بود... البته زیاد به چشم نمیومد... در کل خیلی بانمک بود و هیکل ظریفی هم داشت... آرتام اومد جلو و با پدرام که حالا از ماشین پیاده شده بود حال و احوال کرد...حالا دیگه همه مجبور شدن از ماشین پیاده شن... بازار روبوسی گرم شده بود... بل بشویی بود اون وسط... فرزین که کلی با ماشین پدرام حال کرده بود هی روش دست میکشیدو در موردش سوال میپرسید... فرهاد گفت:
- آقا روبوسی بسه... دیر شد. ظهرم نمیرسیم.
- هیراد: خب... کی میاد تو ماشین ما؟
چون قرار نبود زیاد ماشین ببریم قبلا به ارتام گفته بودم ما بریم تو ماشین بچه ها اما چون احتمال اینو دادم که آرتام تو ماشین پدرام راحت نباشه بهش گفتم:
- تو و فریبا و آقا مهرداد برین تو ماشین پری اینا... ماشین آقا فرهادم که تکمیله. منم با پدرام میام.
با تعجب پرسید:
- چرا من با هیراد برم؟
- اینطوری بهتره... فکر نکنم به پیکان عادت داشته باشی... ممکنه بهت سخت بگذره.
نیمچه اخمی کرد و با لحن دلخوری گفت:
- این چه حرفیه؟ من جایی راحتم که تو اونجا باشی...
لبخندی زدم...
- باشه... پس خودت خواستی.
اونم خندید... به مهرداد و فریبا گفت برن تو ماشین هیراد بشینن. مونیکا نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت...
- خب مثل اینکه فامیلتونم اومد. دیگه بهتره بریم. ( اشاره ایی به ماشین کرد) فقط امیدوارم تو راه معطلمون نکنه... آرتام تو با ما بیا...
البته قسمت آخر حرفاش با یه لبخند گل و گشاد به آرتام همراه بود... آرتام سری بالا انداخت و گفت:
- من با پدرام میام...
- مونیکا: هر جور راحتی عزیزم... هر وقت خواستی زنگ بزن به گوشیم تا جاتو عوض کنی.
آرتام به تکون دادن سر اکتفا کرد و همه سوار شدن... منم رو به آتوسا گفتم:
- تو عقب پیش من بشین...
آتو سا موافقت کردو ما هم پشت سر بچه ها راه افتادیم...


پدرام از تو آینه نگاهی بهم کرد و پرسید:
- چطوره؟
- خوبه... ولی چرا خریدیش؟
- گفتم که قصه ش مفصله بعدا واسَت میگم... فعلا میخوام برات یه آهنگ بذارم حال کنی... خوراک خودته... آق دکتر در اون داشپورت و وا کن بی زحمت...
خندیدم و گفتم:
- حالا چرا لحن حرف زدنت عوض شده...
- پدرام: از بس که بی جنبم...
دستمال یزدی ایی رو از جیبش در آورد و دور گردنش انداخت... به یه نوار کاست سیاه با برچسب نارنجی اشاره کرد و گفت:
- آها اون بذار تو ضبط...
آرتام یه ذره باهاش کلنجار رفت تا تونست راش بندازه... با بلند شدن صدای خواننده منو پدرام و آتوسا زدیم زیر خنده... آرتام اول یه ذره باتعجب بهمون نگاه کرد... بعد دقیق به آهنگ گوش داد تا ببینه خواننده چی میخونه که ما داریم میخندیم...

گفته بودم اگه برگردی میبینینقش غمها رو تو آیینه ی چشمام
میدونی اینجا تو این خونه ی غمگین
رنگ بی رنگی گرفته بی تو دنیام

اومدی اما دیدم دسته تو سرده
گفتی اون روزا دیگه بر نمیگرده

گفته بودم اگر برگردی دوباره
غم میره از دل و تاریکی میمیره
بعد اون بی تو نشستن ها یه روزی
دستای سردمو تو دست تو میگیره

اومدی اما دیدم دست تو سرده
گفتی اون روزا دیگه بر نمیگرده

گفته بودی اگه برگردی میبینی
روی این پنجره ها اسم تو مونده
قصه ی اومدنت باز منو تنها
توی این تاریکیه شبها نشونده

بی تو بودن لحظه ی جبر منه
صبر ایوب زمان صبر منه
خونه بی تو خونه نیست قبر منه
صبر ایوب زمان صبر منه

بیا تا اون روزای خوبم بیاد
دست من گرمیه دستاتو میخواد
قهر تو جونمو آتیش میزنه...


- آرتام: اینکه چیز خنده داری نمیگه که شما دارین میخندین...
با انگشت اشکایی که از زور خنده تو چشمم جمع شده بود و پاک کردم...
- به متن ترانه نمیخندیم...
- آرتام: پس به چی میخندین؟
- پدرام: بی خیال دکتر... توضیحش سخته...
- من بعدا بهت میگم...
آرتام موافقت کرد و مشغول صحبت کردن با پدرام شد... به آتوسا نگاه کردمو گفتم:
- از دست پدرام... اذیتت که نمیکنه؟
- نه بچه ی خوب و حرف گوش کنیه.
- همون زن ذلیل خودمون دیگه... یه خصوصیت خوب از خاندان زند به ارث برده باشه همینه...
آتوسا خندید:
- پدرام خیلی از شما تعریف میکنه...
- باهام راحت باش... نگو شما... اینطوری احساس پیری میکنم. فکر نمیکنم زیاد ازت بزرگتر باشم...
- من 24 سالمه.
- پس راحت باش. پدرام که چیزی نمیگه... تو بگو چرا ماشینشو عوض کرد....
لبخند غمگینی زد و گفت:
- بذار خودش بهت بگه.
برای اینکه بحثو عوض کنم و از ناراحتی درش بیارم لبخندی زدم:
- سلیقه ی داداشمم خیلی خوبه هااا...
با شروع شدن آهنگ بعدی دوباره هردومون زدیم زیر خنده....

سپیده دم اومد وقت رفتن
حرفی ما نداریم برای گفتن
هرچی که بود بین ما تموم شد
اینجا برام نیست دیگه جای موندن
من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
میخوام برم نگو که دیوونه ای
برای موندن ندارم بونه ای
وقت خداحافظیه
تو گلوم حلقه زده بغض غریبونه ای
من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
اول آشنایی مون یادم میاد
یادم میاد
گفتی به من دوست دارم خیلی زیاد
خیلی زیاد
رو سادگی حرف تو باورم شد
تو عاقبت زندگی مو دادی به باد
من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
****************

از بس کل راه از دست پدرام و آرتام خندیده بودیم فکم درد میکرد... به بچه ها که هر کدوم یه گوشه نشسته بودن نگاهی کردم... فرهاد و هیراد داشتن آتیش درست میکردن... فریبا و مهرداد هم رفته بودن قدم بزنن... آرتام و مونیکا هم مشغول تخته بازی کردن بودن و بقیه ی بچه ها هم دورشون جمع شده بودن و تشویقشون میکردن... منم داشتم با پری در مورد دختری که دیشب بخاطر اسید پاشی آوردنش حرف میزدیم... من که ندیدمش ولی پری خیلی حالش بد بود... وقتی داشت اتفاق های دیشب و تعریف میکرد آروم اشک میریخت... اما قبل از اینکه بچه ها بفهمن به خودش مسلط شد. از سرو صدای بچه ها مخصوصا جیغ های مونیکا معلوم بود که ارتام بازی برده... آرتام بلند گفت:
- خانم دکتر بیا ببینم بازیت در چه حده؟
- مونیکا: وقتی من نتونستم ببرم پس بدون کسی دیگه هم نمیتونه.
- فرزین: چه ربطی داره؟ چون تو بازی بلد نیستی و باختی دلیل نمیشه بقیه هم ببازن...
مونیکا اخم وحشتناکی کرد:
- من بازی بلد نیستم؟
- فرزین: آره... جز عروسک بازی چی بلدی؟
- مونیکا: زود حرفتو پس بگیر...
معلوم بود فرزین از حرص دادن مونیکا لذت میبرد. دستی به کمر زد و گفت:
- نگیرم؟
- بیچارت میکنم...
- میتونی؟
مونیکا رو کرد به آرتام و در حالی که سعی میکرد خودشو لوس کنه گفت:
- آرتام تو یه چیزی بهش بگو...
- آرتام: من چی بگم... خودت بزرگ شدی... زبون داری از خودت دفاع کن...
- مونیکا: مگه نمیشنوی حرفاشو... یه چیزی بهش بگو دیگه
- آرتام: آی بچه، برو دم خونه ی خودتون بازی کن... یه بار دیگم توپتو بندازی تو حیاطمون پاره ش میکنم... خوب شد؟
و چشمکی به من زد.
- مونیکا: واقعا که...
پدرام اومد طرفم... دستشو به طرفم دراز کرد و بلند گفت:
- اگر اشکالی نداره میخوام دختر عموم و برای یه ساعتی ازتون قرض بگیرم.
آرتام تنها لبخند زد... با کمک پدرام از جام بلند شدم و از بچه ها جدا شدیم:
- حالا چرا گفتی بیایم اینورتر؟
- میخواستم ببینم دکی هم مثل کاوه گیره... اون که نمیذاشت من و تو دو دقیقه با هم خلوت کنیم....
- آرتام اونجوری نیست.
- چه خوب.
یه ذره تو سکوت قدم زدیم... پدرام ساکت بود. به تخته سنگی که کنار رودخونه بود اشاره کردم و گفتم:
- موافقی بریم اونجا بشینیم؟
موافقت کرد... وقتی نشستیم، تو چهرش دقیق شدم...
- چته پدرام؟ چی انقدر ناراحتت کرده؟
- از خانوادم جدا شدم
- چی؟
- بخاطر مخالفت های مامان با ازدواج من و آتوسا از خونه قهر کردم... یه ماهی میشه...
- آخه چرا؟ ایطوری که مشکلت حل نمیشه... موافقت نمیکنن.
- برام مهم نیست... ازشون جدا شدم تا رو پای خودم وایستم...
- با دست خالی؟ تو که سرمایه ایی نداری
- ماشین قبلیمو با پول زحمت کشیده ی خودم خریده بودم... اونو فروختم بجاش این پیکان و خریدم... بقیه شو هم زدم به کار.
- مامان که میگفت برات میخواستن برن خواستگاری؟؟؟
- آره... میخواستن برن خواستگاری دختر دوست بابا... اونم بدون اینکه به من بگن قرار و گذاشته بودن... منم نرفتم، همینم شد دلیل دعوا.
- مامانی چیزی بهم نگفت
- اونم نمیدونه... فکر کردی مامانم بخاطر آبروش پیش فک و فامیل روش میشه بگه من ازشون جدا شدم؟ اونم زنی که ادعا داره که انقدر بچه هاشو خوب تربیت کرده که امکان نداره رو حرفش نه بیاریم... چند روز پیشم عمه بخاطر مهمونی ایی که گرفته بود زنگ زد و دعوتم کرد... منم چون میدونستم کار مامانه نرفتم..
- مهمونی...
- آره دیگه... شما هم دعوت بودین...
- به چه مناسبت؟
یه ذره نگام کرد، پرسید:
- مگه بهت نگفتن؟
- نه... چی رو باید بهم میگفتن؟
پدرام یه لحظه دست پاچه شد و گفت:
- هیچی بابا... عمه رو که میشناسی همه ش منتظر تعطیلیه تا مهمونی بگیره... بالاخره باید یه جوری خونه و زندگیشو به رخ این و اون بکشه دیگه...
من که چیزی نفهمیدم... شونه ایی بالا انداختمو گفتم:
- شبا کجا میمونی؟
- با یکی همخونه شدم...
- دیوانه چرا نمیای پیش ما یا مامانی؟ اینطوری که نصف درآمدت میره برای کرایه خونه...
- اینطوری بهتره... نمیخوام پای کسی رو به این ماجرا باز کنم.... مخصوصا خانواده ی شما رو...
- چرا به مامانی نمیگی؟
- شاید بهش بگم... راستش یه تصمیم هایی دارم. میخوام با مامانی برم خواستگاری آتوسا
- خانوادش قبول میکنن.
- آره... پدر و مادر خیلی خوبی داره. بخدا از روشون خجالت میکشم... از آتوسا هم خجالت میکشم... خبر بهم رسیده مامان یه روز رفته سراغشو هر چی از دهنش در اومده بهش گفته... نمیدونی چقدر اشک این دختر و در اوردن... اون پریناز بی شعورم چند باری رفته سراغش... وقتی میبینم خانوادم با این همه ادعای فرهنگ هیچی حالیشون نیست خجالت میکشم... ای کاش من برادر تو بودم.
لبخندی زدم و گفتم:
- دیگه از این دعا ها نکن... من کلی دارم با یکی یه دونه بودن خودم حال میکنم... مزاحمم نمیخوام.
خندید... شالمو کشید رو صورتم:
- قبلنا دست و دلباز تر بودی...
شالمو مرتب کردم و گفتم:
- اون مال قدیم بود.
دوباره قیافش جدی شد...
- بنظرت مامانی کمکم میکنه؟
- معلومه... تازه من حاضرم به عنوان خواهر داماد بیام... حیفه آتوسا فیض خواهر شوهر و نبره...
پوزخندی زد و گفت:
- نگران نباش... به لطف پریناز خانم این فیض و بارها برده... پاشو پاشو بریم ببینم عیالم در چه حاله... اغفالم کردی، تنها گذاشتمش اومدم اینجا...
- چقدر تو رو داری بشر... من آوردمت اینجا؟
- ازت ممنونم، خیلی سبک شدم باهات حرف زدم.
- خوشحالم که اینو میشنوم.

قدم زنان برگشتیم کنار بچه ها... وقتی رسیدیدم دیدیم همه ی بچه ها دور یه چیزی جمع شدن... پدرام پرسید:
- چه خبر شده؟
- نمیدونم.
سرعت قدم هامون رو بیشتر کردیم... یه ذره رفتیم جلوتر... از چیزی که می دیدم خشکم زد...
فریبا رو زمین نشسته بود و در حالی که سرش تو بغل آرتام بود گریه میکرد...
گره ایی روی ابروهام ایجاد شد... رفتم جلوتر... تازه متوجه پای فریبا شدم که پوستش رفته بود و داشت خون میومد...البته خونش زیاد نبود ولی خوب حجم پوستی که ساییده شده بود زیاد بود... چیزی که اذیتم میکرد این بود که چرا تو بقل نامزد خودش گریه نمیکنه... چشم چرخوندم تا مهرداد و پیدا کنم ولی فایده نداشت چون نبود. صدای آرتام که داشت فریبا رو آروم میکرد باعث شد بهش نگاه کنم...
- چیزی نیست دختر خوب... یه زخم ساده س..
صدای گریه ی فریبا بلندتر شد و بیشتر خودشو به آرتام چسبوند... اخمم عمیق تر شد... آروم ضربه ایی به پری زدم و با اشاره پرسیدم چی شده؟
پری آروم زیر گوشم گفت:
- هیچی... اینو نامزد جونش هوس کردن پاشون رو بکنن تو آب... بعد آب بازی هم که داشتن میومدن طرف ما چند تا شوخی پشت وانتی کردن و از اونجایی هم که کف کفش هاشون خیس بود . بعضی از سنگام یخ زده بود فریبا خانم پخش زمین شد...
- مهرداد کجاست؟
- رفت کیف پزشکی فرهاد و بیاره...
- خب این چرا تو بقله آرتامه؟
- اوهو... حسودی؟؟؟
- گمشو...
رومو ازش گرفتم و به آرتام نگاه کردم... انگار زیاد از چسبیدن فریبا بهش راضی نبود... شایدم راضی بود و من داشتم خودمو گول میزدم... یه لحظه سرشو آورد بالا و لبخندی بهم زد ولی من بی تفاوت رومو برگردوندم... دست خودم نبود... آخه چه دلیل داشت فریبا این کارو بکنه و آرتامم اعتراضی نکنه که هیچ، دلداریشم بده... از دور مهرداد و دیدم که کیف بدست میدوید طرفمون... بیچاره معلوم بود خیلی نگرانه... منتظر موندم تا واکنش اونو نسبت به این صحنه ببینم... برام جالب بود... اصلا ناراحت نشد، تازه کنارشونم نشست و دستی روی سر فریبا کشید... اینبار خود فریبا بود که تا صدای مهرداد و شنید از بقل آرتام اومد بیرون... پس خجالتم بلده... نمیدونم، شاید من خیلی بزرگش میکردم... اصلا چرا باید ناراحت میشدم؟
با وجود اونهمه دکتر ترجیح دادم برم کنار تا راحت تر کارشون و بکنن. همراه پری رفتیم لب رودخونه... فاصله مون از بچه ها تقریبا زیاد بود ولی باز تو دیدمون بودن... هر دو تا ساکت داشتیم به جریان اب نگاه میکردیم...
- پری: اووو... قیافت چرا مثل برج زهرماره؟ چه اخمی کرده واسه من...
وقتی دید جوابشو نمیدم اومد روبروم وایستاد... با لبخند زل زد بهم... انگار دنبال یه چیزی میگشت. از طرز نگاهش کلافه شدم:
- چیه؟ خوشگل ندیدی؟
- چرا خوشگل دیدم ولی خوشگله حسود ندیدم... چی شد؟ سُریدی؟
- چرا چرت و پرت میگی پری؟
- من چرت و پرت میگم؟ یه نگاه به خودت بنداز... منم دخترم... درکت میکنم خانم...
- تو با این اراجیفات مزاحمم نشو درک کردنت پیش کش...
- اراجیف؟ داره یه اتفاقایی میوفته، آره؟
- پری بس کن.
- چی رو بس کنم؟ آخه دختر تو چقدر بی احساسی؟ هر کی جای تو بود تا حالا خودشو میکشت تا دل این شازده پسرو به دست بیاره... حتی شده با بچه پس انداختن... ولی تو؟ یه نگاه به فریبا بنداز بجای نامزدش خودشو پرت کرد تو بقل آرتام... البته منم بودم همین کارو میکردم. وقتی آرتام هست هیراد کیلو چنده؟
خندم گرفت
- که هیراد کیلو چنده؟
- این همه حرف زدم تو فقط گیر دادی به تیکه ی آخرش؟ ببینم یعنی واقعا آرتام نمیتونه برات جای اون پسرعمه ی ... لا اله الا الله... هنوز فراموشش نکردی.
- اگر بگم نه باور میکنی... تا قبل از اونشبی که خونه ی مامانی ببنمش فکر میکردم همه چی تموم شده ولی نشده پری... تا دیدمش حالم عوض شد... هر چند مثل قدیم نبود ولی بازم یه چیزایی بینمون هست.
پری دستمو گرفت:
- اگر خودت بخوای تموم میشه... بخواه آناهید... بخواه.
- گفتنش آسونه.
- وقتی تنهایی فکر کن... به هر دوتاشون. واقعا فکر میکنی کاوه بهتر بود؟
- خب نمیشه مقایسه کرد... هر کدوم یه جورن. کاوه خیلی دوستم داشت. همیشه کنارم بود... هر چی که اراده میکردم برام انجام میداد... تنها بدیش گیر بودنش بود که میگفت اونم بخاطر دوست داشتنه زیاد از حدشه... بخاطر حس مالکیتی هم که داشت همیشه خواسته هاشو با سیاست بهم تحمیل میکرد ولی خب منم دوستش داشتم. واسه ی همین تحمل میکردم... چون زیاد اذیتم نمیکرد ولی بعضی وقت ها دیگه خیلی زیاد میشد که کار به دعوا میکشید.
- و آرتام؟
اینبار با فکر کردن به آرتام لبخندی روی لبام نشست:
- آرتام خیلی متفاوته... اونم مهربونه... خیلی باشخصیته و همیشه درکم میکنه. چیزی رو که خیلی توش دوست دارم اینه که حتی اگر خودش کلی غم و غصه داشته باشه سعی میکنه بروز نده و بجاش همه رو خوشحال نگه داره. میتونم بگم میتونه یه دوست خیلی خوب برات باشه... یه دوست قابل اطمینان...
- هوووم... میبینم که نیشت باز شد...
مشتی به بازوش زدم:
- زهر مار
- چیه؟ بعد از ماجرای امروز و نیش باز شده ت کشف کردم که یه چیزایی هست ولی تو نمیخوای قبول کنی... یادم باشه از فریبا جوون یه تشکر ویژه بکنم...
و عین دیوونه ها یهو بلند زد زیر خنده... وقتی نگاه متعجب منو دید گفت:
- وای نبودی ببینی چقدر صحنه ی افتادنشون خنده دار بود... فریبا که لیز خورد مهرداد نتونست بگیرتش و خودشم افتاد روش... حالا جدا از صحنه های +18، لحظه ی افتادنشون آخر خنده بود... من نمیدونستم بخندم یا برم کمکشون... خدایی خیلی جلوی خودمو گرفته بودم.
دوباره یاد فریبا و گریه کردنش افتادمو اخمام رفت تو هم... پری دستی رو شونم گذاشت و گفت:
- باز که اخم کردی... من جای تو بودم اخمام و باز میکردم چوون شوووی گرامیتون دارن میان اینطرف. منم دیگه میرم تا یه ذره براش عشوه بیای.
نگاه چپ چپی به پری انداختم و گفتم:
- منم میام.
صدای آرتامو از پشت سرم شنیدم:
- امان از این حرفای خانما که تمومی نداره.
- پری:اگر بگم که ذکر خیرتون بود چی؟
- پس ادامه بدین لطفا...
هر دو خندیدن. حالا دیگه کنارمون بود. نگاهی بهم کرد و گفت:
- مثل اینکه زیاد بهت خوش نمیگذره؟
هر کاری کردم نتونستم اخمامو باز کنم اما سعی کردم تو صدام نشونی از عصبانیت نباشه:
- چرا اتفاقا همه چی خوبه... گویا به همه هم داره خوش میگذره.
متوجه کنایم شد چون ابروهاش بالا رفت و لبخندی زد... پری سریع گفت:
- من برم مثل اینکه هیراد کارم داره.
آرتام انقدر به پری نگاه کرد تا دور شد... منم از فرصت استفاده کردم و خوب براندازش کردم... واقعا خوش تیپ بود... یه شلوار لیِ مشکی با بلوز سرمه ایی و کفش های بادیه مشکی که با کاپنش به همون رنگ ست شده بود... البته منم کم تیپ نزده بودم... یه بلوز بافت کلفت تا بالای رونم همراه شلوار توسیِ تنگم پوشیده بودم... بافتی به رنگ شلوارم که گشاد و شل بود هم به عنوان مانتو روش پوشیده بودم... کفشای ال استارم هم توسی بود... واقعا سرد بود... من نمیدونم فریبا اینا چطوری تونستن پاشون و بکنن تو آب؟
- حالا چرا با اخم داری بررسیم میکنی؟
چند لحظه به چشمای آبی خندونش نگاه کردم. بی تفاوت شونه ایی بالا انداختمو گفتم:
- همین طوری. دلیل خاصی نداره.
- یعنی میخوای بگی از دستم ناراحت نیستی؟
- نه... چرا باید ناراحت باشم؟
- پس از دست فریبا ناراحتی...
اخمم عمیق تر شد:
- وقتی فریبا با من هیچ ارتباطی برقرار نکرده چطور میتونم از دستش ناراحت باشم؟
بعد از چند لحظه که موشکافانه نگاهم میکرد، کلافه شدم و گفتم:
- واقعا چرا فریبا با من حرف نمیزنه... میدونم از من خوشش نمیاد ولی آخه چرا؟
خیلی خونسرد نگام کرد:
- چون از من خوشش میاد.
- پس میدونی؟
- اوهووم...
- از کی؟
یه ذره فکر کرد و گفت:
- از موقعی که برگشتم.
- پس میدونستی و بقلش کردی.
- من بقلش نکردم اون خودش این کارو کرد.
لبخندی زد و ادامه داد:
- دخترای زیادی بهم گفتن که وقتی بقلشون میکنم کلی لذت میبرن. مخصوصا مواقع دلداری دادن... خب چی کار کنم... دیگه کاریه که از دستم بر میاد...
چشمام از تعجب گرد شد... بلند خندید. دستمو گذاشتمو رو سینشو هلش دادم عقب:
- شرم آوره؟
- چی؟ آغوش گرم من یا حسادت تو؟
- کی گفته من حسودم؟
- من... یادت نرفته که... من ذاتا آدم باهوشیم.
صورتشو آورد جلوی صورتمو زل زد تو چشمام... یه لحظه از نگاه خیرش دستپاچه شدمو سرمو انداختم پایین... اما آرتام یهو منو بقل کرد... سعی کردم خودمو از بقلش بکشم بیرون که دستشو دور کمرم سفت کرد:
- انقدر تکون نخور... تو رو بشتر از فریبا بقل میکنم تا دیگه حسودی نکنی.
- زشته ... یکی میبینه.
چیزی نگفت و منو بیشتر تو بقلش فشرد... منم مقاومتی نکردم...چقدر بوی عطر مردونش خوب بود...چشمام و بستمو به ضربان منظم قلبش گوش دادم... دستامو که تقریبا داشت یخ میزد، اروم بردم زیر کاپشنش... چقدر تنش گرم بود... اگر یه ذره دیگه تو همون حالت میموندم خوابم میبرد... آروم گفت:
- دیگه نبینم بهم اخم کنیا...
اینبار من جوابی ندادم... بعد از چند دقیقه رفت عقب و دوباره زل زد بهم... یه لحظه سرشو آورد جلو که ترسید... اما پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم... نفس هاش میخورد تو صورتم... با اینکه آرامش خوبی داشتم ولی مطمئنم از پشت اگر کسی مارو میدید برداشت بدی میکرد:
- الان فامیلاتون میبینن... فکر بد میکنن.
- نگران نباش... اونا تو خیابون های اونور بدتر از اینشم دیدن...
- بقیه که ندیدن...
- خب منم میخوام ببینن.
منظورشو فهمیدم....لبخند زدم ولی سرمو کشیدم عقب و گفتم:
- بهتره بریم...
- دیگه از دستم ناراحت نیستی؟
- از اولم نبودم...
- پس الکی این همه منت کشی کردم.
خندیدم و دستشو کشیدم تا بریم پیش بچه ها... بقیه ی روز جلو ی نگاه محزون فریبا و مونیکا آرتام کلی بهم محبت کرد...
این دو هفته خیلی بخش شلوغ بود. آخرای سال بود و کارای بیمارستان زیاد...
بیشتر دلم برای آرتام میسوخت که خیلی کار رو سرش ریخته بود. تو این مدت کمتر میخوابید و بیشتر کار میکرد ...
معمولا شبایی که بیمارستان میموند من میرفتم خونه ولی امشب چون بیکار بودم و خوابمم نمیومد تصمیم گرفتم بمونم. اینطوری چند ساعتی رو هم کنار پری و شیما که حسابی دلم براش تنگ شده بود میگذروندم...
اول پری رسید و کلی خوشحال شد از دیدنم... وقتی رفت لباساشو عوض کنه شیما اومد. با دیدنم جیغ خفه ایی کشید:
- سلام بی معرفت.
همدیگرو بغل کردیم...
- سلام به روی ماهت. خوبی؟
- از احوال پرسی تو، بابا تو که از پری بدتری.... ول کن اون شووورتو... مگه قراره نبود برگردی سر شیفت قبلیت؟
خندیدم:
- دیگه نمیشه... مزه ی شووور رفته زیر دندونم بد...
یه دونه آروم زد تو سرم و با خنده گفت:
- خاک... همه ی امیدم به تو بود که تو هم وا دادی.
صدای پری مانع ادامه ی بحثمون شد:
- چیه عزب اقلی؟ آناهید به حرفاش گوش نده... همه از روی حسادته....
و رو به شیما گفت:
- بجای این حرفا برو یه خری رو راضی کن بیاد بگیرتت.
-شیما: وا... از خداشونم باشه... دختر به این ماهی کجا پیدا میشه؟
- پری: از من گفتن بود.
شیما نگاه چپ چپی حواله ی پری کرد و گفت:
- تو حرف نزن... بعد از مدتها آناهید و دیدم میخوام باهاش درد و دل کنم.
خانم دواچی شیما رو صدا کرد... قبل از اینکه بره، ازم پرسید:
- تا کی میمونی؟
- فعلا هستم... برو به کارت برس.
سری تکون داد و سریع رفت تا لباسشو عوض کنه و بعدم بره کارشو انجام بده. به پیشنهاد پری رفتیم تو استیشن... کم کم داشتن مریض هایی که عمل شده بودن و تو اتاق ها جابجا میکردن... بخش داشت خلوت میشد...
وای آرامش شب...
- پری خوش به حالت...
- چرا؟
- ببین چقدر اینجا آرومه... روزا خیلی شلوغه...
- خب شیفتتو عوض کن...
- میخوام اینکارو بکنم ولی هر دفعه یا یادم میره به آرتام بگم یا موقعیت خوبی نیست که بخوام اینکارو بکنم.
- شایدم به خاطر دکتر مهرزاد نمیای...
- برو بابا...
شیما اومد کنارمون...
- بدون من غیبت و شروع کردین...
- غیبت چیه؟ داشتم میگفتم چقدر دلم براش شبکاری تنگ شده.
- دست رو دلم نذار... منم دلم برای جمع سه نفرمون و غیبت شبانمون تنگ شده...
هر سه خندیدیم... شیما سریع گفت:
- وقت کمه... چند تا خبر دست اول دارم...
-پری: بعد به من میگی فضول... این رادار هاش از منم قوی تره...
- شیما: خودت فضولی.... اصلا نمیگم.
- پری: ای بابا... لوس نکن خودتو... بگو تا خانم دواچی نیومده...
نگاهشو با اکراه از پری گرفت و در حالی که لبخند موذیانه ایی رو لباش نقش بست گفت:
- دکتر یزدانی آخر ماه میره خواستگاریه مهدیه...
- پری: چرت نگو... تو از کجا میدونی؟
- اونش محرمانه س... منبعش موثقه... فقط به کسی نگین چون کسی نمیدونه...
- پری: اوهوو... همین تو برای خبر کردن یه شهر کافی هستی ...
شیما اخمی کرد و گفت:
- دیگه هیچی بهت نمیگمااا.
پری خندید... کرمش بود. میخواست حرص شیما رو در بیاره. آفرین به مهدیه... برخلاف دوستش تونست دل دکتر یزدانی رو ببره. از شیما که همچنان در حال کل کل کردن با پری بود، پرسیدم:
- طناز چی کار میکنه؟
- شیما: خودت دیگه تصور کن بخاطر عقب افتادن از دوستش چه حالی داره.
- پری: من که اصلا دوست ندارم تصور کنم.
- شیما: خب خبر بعدی... دکتر سلیمی جدیدا خیلی با سالومه تیک میزنه...
- سالومه؟
- شیما:اره دیگه... همون که تو پذیرش کار میکنه.
- پری: نــــه... اینا که زیاد همدیگه رو نمیبینن...
- شیما: خب این ماله تو بیمارستانه... بیرون که میتونن همدیگرو زیارت کنن.
- تو مطمئنی؟
- شیما: گفتم که خبرام موثقه...
- پری: تو این خبرا رو از کجا میاری؟
شیما شونه ایی بالا انداخت و با خنده گفت:
- دیگه دیگه... و اما آخرین خبر دست اولم،دکتـ...
صدای خانم دواچی هر سه تامون و از جا پروند. به پری و شیما گفت چند تا کار انجام بدن که چون منم بیکار بودم رفتم کمکشون...
کار من یه ذره دیر تر از اون دو تا تموم شد... وقتی رسیدم اون دوتا مشغول حرف زدن بودن...
نرفتم تو استیشن، دستامو روی میز بلند روبروم گذاشتمو از همونجا گفتم:
- صبر نکردین تا من بیام؟
- شیما: اینارو ول کن...و اما خبر اصلیه... در مورد دو تا از پرستارای تازه وارده که چشمشون دکتر زرافشان و گرفته بد... بیچاره ها نمیدونن اعصاب نداره و یه چیزی بهشون میگه که نتونن خودشون و جمع کنن.
- اووم... انقدرام ترسناک نیست بیچاره... فقط یه ذره جدیه...
- پری: خب اینو مایی میگیم که ترکش هاش بهمون نخورده... ولی بچه های دیگه حسابی ازش میترسن... مخصوصا انترن هااا. چند روز پیش تو اورژانس چنان دادی سر یکی از انترن ها زد که کم مونده بود دختره خودشو خیس کنه...
با شنیدن اسم اورژانس یاد دیروز افتادم...
- بچه ها یه چیزی... دیروز که داشتم میومدم تو بخش دکتر رفعت و دیدم...
پری بلند شد و در حالی که برای هر سه تامون چایی میریخت، پرسید:
- رفعت؟
- رزیدنته اورژانس... الان گفتی اورژانس یادم اومد.
سری به نشونه ی فهمیدن تکون داد... چاییمو گذاشت جلومو و خودشم از استیشن اومد بیرون و کنارم وایستاد.
- دیروز دیدمش خیلی پکر بود... وقتی ازش پرسیدم چی شده گفت پریشب یه راننده تاکسی جوون که حدودای 35 سال داشته بخاطر سکته ی قلبی آوردن اورژانس... مثل اینکه حالش بد بوده و امیدی نداشتن... ولی در کمال نا امیدی بر میگرده و حالشم رو به بهبود بوده... میگفت طرفای ظهر زنش به همراه بچه ی 6 سالش خیلی نگران میان و اصرار میکنن ببیننش... اینم قبول میکنه ولی بچه با دیدن باباش میزنه زیر گریه و اونم میگه ملاقات تعطیل چون تو روحیه ی بچه تاثیر میذاره... اون راننده هم که خیلی از وضعیتش نگران بود با ترس میپرسه خوب میشه یا نه... دکتر رفعتم که دید حالش خوبه بهش اطمینان میده خوب میشه اما دیگه نمیذاره بچه هه باباشو ببینه....
آهی کشیدمو ادامه دادم:
- اما امروز صبح که اومد بهش گفتن مَرده دیشب تموم کرده... دکتر رفعت هنگ کرده بوده... بیچاره عذاب وجدان گرفته بود که نذاشت پدره با بچه ش درست و حسابی خداحافظی کنه....
پری و شیما هم مثل من از شنیدن این داستان متاثر شدن... چند دقیقه ایی هر سه تامون ساکت بودیم که پری گفت:
- آخه یه جوون 30 ساله چرا باید سکته کنه؟
و دوباره سکوت... اینبار صدای آرتام از پشت سرم بود که سکوت بینمون رو شکست:
- چی باعث شده شما سه تا بانوی زیبا ناراحت بشین؟
پری و شیما همزمان سلام کردن که آرتام با خوش رویی جوابشون رو داد و منتظر به من نگاه کرد تا دلیل ناراحتیمو بگم... چون از ماجرا خبر داشت با اشاره ی کوچیکی فهمید. سری از روی تاسف تکون داد:
- بیچاره بچه ش و همسرش...
یه قلپ از چاییم که حالا خنک تر شده بود خوردم... شیما پرسید:
- دکتر چایی بریزم براتون؟
- خیلی دلم میخواد ولی کار دارم باید برم و وقت ندارم صبر کنم تا خنک بشه.
فنجون چاییمو بلند کردم تا یه قلب دیگه ازش بخورم که آرتام دستشو روس دستم گذاشتو فنجون به لبای خودش نزدیک کرد...
یه ذره ازش خورد... بعد لبخندی به قیافه ی متعجب من زد و گفت:
- مرسی... خیلی چسبید.
با اجازه ایی گفت و جلوی چشمای خندون پری و شیما ازمون جدا شد... فکر نمیکردم همچین کاری بکنه... با رفتنش پری و شیما شروع کردن چشم و ابرو اومدن... ریز ریز می خندیدن. هیچی دیگه از فردا همینو برام دست میگیرن... چشم غره ایی بهشون رفتم ولی فایده ایی نداشت.


با صدای زنگ alarm گوشیم چشمامو باز کردم.... وقتی که خواب از سرم پرید و موقعیتم یادم اومد لبخندی زدم... باورم نمیشد... امروز اول فروردین بود... اول عید... چقدر عید و دوست داشتم... همیشه فصل بهار و دوست داشتم... احساس میکردم با هر برگی که روی درخت ها سبز میشه منم شاداب تر میشم... با اینکه هوای تهران آلوده س اما این چند روز هر جا که میتونستم چند دقیقه ایی می ایستادم هوا رو با لذت میفرستادم توی ریه هام... هوای آلوده رو... واقعا برام لذت بخش بود... با اینهمه آلودگی ولی بازم بوی تازگی و طراوت میداد... هر کی تو خیابون از کنارم رد میشد فکر میکرد من خل شدم...
با ذوق از جام بلند شدم تا برم حموم.... ساعت 5:30 بود و ساعت 8 هم سال نو میشد... قرار بود موقع تحویل سال خونه ی مامانی جمع بشیم... تو سال های اخیر بیشتر سال تحویل خونه ی مامانی جمع میشدیم.... یادمه بخاطر اینکه با کاوه سر یه سفره ی هفت سین بشینم مامان و بابا رو راضی میکردم که بریم اونجا... از موقعی که کاوه اومد ایران، با اینکه هر سال تو خونه ی خودمون هم سفره ی هفت سین پهن میکردیم ولی یه بارم سال نو رو تو خونه مون جشن نگرفتیم...
امسال واقعا گیج شده بودم که سال نو کجا برم؟ خونه ی خودمون... خونه ی آرتام اینا... یا خونه ی مامانی.
اما پریشب که مامانی زنگ زد و همه رو دعوت کرد خونشون مشکل بزرگ منم حل شد... از فکر اینکه این موضوع چقدر برام بزرگ جلوه کرده بود خندم گرفت...
سریع چپیدم تو حموم... بی حرکت زیر دوش وایستادم تا آب همه ی خستگی های این یکسالمو بشوره و ببره... حس خیلی خوبی بود...
حولمو دورم پیچیدم... به ساعت نگاه کردم... منوبگو چقدر نگران بودم که زیادی تو حموم بودم... همه ش یه ربع گذشته...
هموینطور که موهامو با حوله خشک میکردم در کمد لباسام رو باز کردم... امروز میخوام حسابی به خودم برسم... لباس نو پوشیدن یکی از آیین های این نوروز بود... از امروز سعی میکنم عوض بشم... خندم گرفت... هر سال همین موقع این حرفا رو میزنم ولی همه ش مال همون روز اوله...
دوباره به لباسام نگاه کردم... از اونجایی که من از اون دسته آما بودم که فقط روزای خاصی به خرید نمیرفتم و هر وقت میرفتم بیرون اگر چیزی چشممو میگرفت میخریدم کلی لباس نو و استفاده نشده داشتم... هرچند نصف لباس های تو کمدم هم کادوهای اهداییه کاوه بود که باید سر فرصت میدادمشون به کسایی که احتیاج دارن... چون مطمئنا دیگه اونارو نمیپوشیدم... باید همه چی رو تموم کنم... پری حق داشت...
باید زندگیمو بکنم...
باید به خودم فکر کنم...
به آیندم...
به آرتـ....
به آرتام که نباید فکر کنم... ولی مگه میشد؟... مگه میشد به روزای خوبی که کنارش بودم فکر نکنم... دوباره لبخند مهمون لبام شد... انگار به اسمش حساسیت پیدا کردم... هر دفعه بهش فکر میکنم لبخند میزنم... به حلقه ی نامزدیم نگاه کردیم... کم پیش اومده بود که از دستم درش بیارم... با اطمینان میتونم بگم آرتام تنها پسری بود که تونستم باهاش رابطه ی دوستانه ایی داشته باشم... وقتی با کاوه بودم همه چی عاشقانه بود...کاوه بیشتر معشوقم بود تا دوستم... ولی آرتام یه دوسته خوبه... خوش به حال زنش... پس فعلا خوش به حال من...خندم گدفت... امروز خیلی دلم میخواست یه ذره براش دلبری کنم... شایدم میخواستم...
بین لباسام گشتم و یه پیراهن بدون آستین به رنگ یاسی که یقه ش دور گردن بشته میشد و پارچه ش لخت بود انتخاب کردم... قدش تا روی زانوم بود... فکر کنم رنگ لباس به رنگ سبزه ی پوستم میومد... سری از روی رضایت تکون دادم و لباس و گذاشتم رو تخت... اول باید موهامو خشک میکردم...
پریروز رفته بودم آرایشگاه... به پیشنهاد آرایشگر موهامو بلوطی کردم... پشت موهامم خرد و جلوشم چتری کوتاه کرد برام... موی چتری خیلی بهم میومد و صورتمو بچه گونه تر میکرد... سشوار موهام که تموم شد پشت موهامو یه ذره پوش دادمو شلوغ پشت سرم جمع کردم... چتری هامم ریختم تو صورتم... یه شلوار لی به همراه بلیز آبی تنم کردم و پیراهنمم گذاشتم تو کاور تا ببرم اونجا عوضش کنم...
به ساعت نگاه کردم... 6:30 بود... حتما مامان اینا بیدار بودن... از اتاق رفتم بیرون... حدسم درست بود... مامان داشت میز صبحونه رو میچید... بلند سلام کردم و رفتم کنارش...
- صبح بخیر عزیزم... برو به بابات بگو عجله کنه...
بابا رو صدا زدمو مشغول خوردن شدم... قرار بود آرتام اینا مستقیم بیان همونجا...


*********************


وقتی رسیدیم خونه ی مامانی آرتام و بابا بیژن هنوز نیومده بود... اینطوری بهتر بود... سریع با همه روبوسی کردم و رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض کنم... از سر و صدای پایین معلوم بو که اونام رسیدن... نمیدونم چرا یه ذره استرس داشتم... من قبلا هم جلوی آرتام لباس کوتاه پوشیده بودم ولی اینبار فرق میکرد... اینبار عکس العملش برام مهم بود... یه ذره صبر کردم تا آروم بشم و بعد رفتم بیرون... بازار تعارفات گرم بود و همه سرپا وایستاده بودن... نگاهم روی آرتام که داشت با بابا حرف میزد پابت موند... یه کت و شلوار اسپرت کرم رنگ همراه پیراهن مردونه ی سفید که دو تا دکمه ی بالاییش رو هم باز گذاشته بود به تن داشت... موهای قهواییش رو مرتب داده بود بالا و بوی عطرش هم خونه رو برداشته بود... فقط احساس میکردم یه ذره خسته س...
محوش شده بدم که متوجه من شد... اونم زل زد به من... بعد از چند دقیقه به خودم اومدم و لبخندی زدم... رفتم جلو با بابا بیژن سلام وعلیک کردم... آراتام هنوز نگاهم میکرد... رفتم جلو سلام کردم... سری تکون داد و چیزی نگفت... ولی نگاهش یه طوری بود... یه طوری که معذبم میکرد.... بهش تعارف کردم بشینه و خودمم به بهونه ی چایی آوردن رفتم تو آشپزخونه.... یه چند تا نفس کشیدم تا التهاب دورنیم کم بشه...
با سینی چایی رفتم تو هال... تمام مدت چایی تعارف کردن سنگینی نگاه آرتامو احساس میکردم... دو تا چایی بیشتر نمونده بود... بدون اینکه به آرتام تعارف کنم یه دونه رو گذاشتم جلوش و چاییه خودمم برداشتم... بجای اینکه کنارش بشینم رفتم روی یه مبل درست روبروش نشستم... امروز خیلی بدجنس شده بودم... لبخندی زدم... پاهای خوش تراشمو انداختم روی هم و وانمود کردم که دارم به حرف بقیه گوش میدم... حرف بجایی رسید که بابا بیژن از آرتام سوالی پرسید اما ارتام جوابی نداد... نگاش کردم... داشت به من نگاه میکرد ولی فکرش جای دیگه ایی بود... بار دوم که بابا بیژن صداش کرد به خودش اومد...
- چیزی گفتین؟
بابا بیژن با چشم اشاره ایی به من کرد و گفت:
- حواست کجاست بابا جوون؟
همه خندیدن حتی خود آرتام... ولی من یه کوچولو خجالت کشیدم... بابا بیژن دوباره سوالشو پرسید و آرتامم جوابشو داد... دیگه داشتیم به زمان سال تحویل نزدیک میشدیم... مامانی گفت همه بریم دور سفره... دقایق آخر بود... همه مشغول دعا کردن بودن... منم چشمامو بستم و داشتم دعا میکردم... یهو مامانی بلند گفت:
- هر آرزویی دارین بکنین...
بابا بیژنم سریع گفت:
- من که آرزایی جز دیدن نوه هام ندارم...
چشمام از تعجب باز شد و به جمع نگاه کردم... انگار این فقط آرزوی بابا بیژن نبود... به زور لبخندی زدمو به آرتام نگاه کردم... معلوم بود اونم از این حرف شکه شده... نگاهم کرد و لبخند آرامش بخشی زد... دستمو از زیر میز گرفت و گذاشت روی پاش...
بچه... از آرتام... فکر کن!!... مادر شدن... ولی بچه ی آرتام خیلی خوشگل میشه... انقدر تو فکرم غرق بودم که نفهمیدم کی سال تحویل شد...


**********************


میز ناهار و جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه... به زینت خانوم گفتم بره تو هال کنار بقیه...
اولش قبول نمیکرد ولی انقدر اصرار کردم که رفت... یه نیم ساعتی مشغول بودم... همه ش داشتم به آرتام فکر میکردم... بنظرم یه ذره عجیب شده بود...نگاهش به من بود ولی حواسش جای دیگه... هر چی که بود از کار امروزم ناراحت نبودم.. خیلی هم راضی بودم... میخواستم به خودم یه فرصت بدم...
با یه سینی چایی رفتم تو هال... چشم چرخوندم تا آرتام و ببینم... مامان که انگار از نگام فهمید دنبال چی هستم گفت:
- آرتام خسته بود... گفتیم بره تو اتق بخوابه...
- مامانی: تو هم برو استراحت کن عزیزم... حسابی خسته شدی...
مخالفت کردمو خواستم بشینم ولی مگه اونا میذاشتن... انگار فقط من تو جمعشون اضافه بودم... خب چی میشد منم مینشستم به حرفاتون گوش میدادم... دیدم بی خیال نمیشن از جام بلند شدم که مامانی گفت:
- برو تو اتاق آخریه....
اتاق آخریه... این اتاق تو خونه ی مامانی رسما مال من و کاوه بود... زمانی که کل خانواده دور هم جمع میشدن من و کاوه برای اینکه زیاد جلو چشم عمه و بابام نباشیم میرفتیم تو اون اتاق... از وقتی همه چی بهم خورد دیگه اونجا نرفتم... ولی کاوه اون شب رفت تو همین اتاق... دستگیره ی درو چند لحظه ایی تو دستم فشردم و سعی کردم بغضمو قورت بدم...
با ورودم به اتاق اولین چیزی که توجه مو جلب کرد آرتام بود... روی تخت دراز کشیده بود. آستین پیراهنشو تا آرنج تا زده بود و ساعدشو گذاشته بود روی چشماش... از بالا و پایین رفتن منظم قفسه ی سینه ش میشد فهمید که خوابیده... آروم در اتاق و بستم... به در و دیوار اتاق نگاهی انداختم... با نگاه به هر گوشه ش یکی از خاطراتم برام زنده میشد... هنوز کتابی رو که برام خریده بود و من اینجا جا گذاشتم رو با خودش نبرده بود... رفتم جلوتر... یادمه برام توش چند خط یادگاری نوشته بود... صفحه ی اولشو باز کردم..
از طعنه ی جاهلان نخواهم ترسید
بر خنده ی این زمانه خواهم خندید
من بر سر عشق پاک خود خواهم ماند
تا کور شود هر آنکه نتواند دید

لبخند تلخی زدم... چقدرم سر عشقش موند.... چند صفحه ی دیگه از کتابم ورق زدم که رسیدم به یه کاغذ که بینش بود... چند تا شعر روش نوشته شده بود و یه سری شکل های عجق وجق هم بود...

گذشته در چشمانم مانده است
عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است
چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی
صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم
که نفهمی هنوز هم دوستت دارم


چند جای کاغد با مدل های مختلف نوشته شده بود :
« باید باهات حرف بزنم »
انگار هر چیزی که تو ذهنش میومده رو نوشته... یه جوری شدم... بغضم شدیدتر شد... کتاب و بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم... رومو برگردوندم که دوباره نگام افتاد به آرتام...
بخاطر غلتی که زده بود دستش از روی صورتش کنار رفته بود. چقدر آروم خوابیده ... رفتم کنارش و لبه ی تخت نشستم...
صورت نازی داره... استخون چونشو خیلی دوست دارم... بخصوص حالا که که بخاطر شیش تیغه کردن صورتش قشنگ تو چشم بود... چقدر تو خواب چهرش معصوم تر میشد... یاد حرفاش در مورد تنها بودنش افتادم... ناخواسته دستمو بین موهاش فرو بردم و چند باری هم کارمو تکرار کردم... انقدر خسته بود که بیدار نشه... خیلی دلم میخواست کنارش دراز بکشم... ولی اول اینکه تخت یه نفره بود و دوم اینکه لباسم چروک میشد... بی خیال دراز کشیدن شدم و رفتم روی صندلی نشستم... دستی به کتش که به پشتیه صندلی بود کشیدم... سرمو گذاشتم روی میز تحریر... یواش یواش خوابم برد...


**********************


با احساس نوازش گونم چشمامو باز کردم... آرتام با لبخند خم شده بود روم... وقتی دید چشمامو باز کردم پرسید:
- چرا اینجا خوابیدی؟
تکونی خوردم... گردنم خشک شده بودم... یه ذره ماساژش دادم...
- اومدم دیدم خوابی، نشستم اینجا که کم کم خوابم برد...
- چرا بیدارم نکردی؟
- میدونستم خیلی خسته ایی... این چند وقت کار بیمارستان خیلی زیاد بود. ساعت چنده؟
- نگاهی به ساعت مچیش کرد و گفت:
- نزدیک 5
سریع از جام بلند شدم:
- اوووه... چقدر خوابیدم...
- نگران نباش.... اون پایینی ها انقدر سرگرم هستن که من و تو رو فراموش کردن.
- بهتره بریم پایین...
خواستم برم سمت در که دستمو گرفت... وقتی دید منتظر نگاش میکنم، پرسید:
- نمیخوای عیدی تو ازم بگیری؟
اینکه جلوی همه بهم عیدی یه پیراهن داد... با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
- تو که عیدی مو دادی؟
لبخند زد:
- این فرق میکنه...
و رفت سمت کتش و از تو جیبش یه جعبه مخمل در آورد...
- امیدوارم دوسش داشته یاشی...
بازش کردم... یه گردنبند ظریف و خیلی خوشگل بود که روش برلیان های ریز کار شده بود... فوق العاده بود. ذوق زده گفتم:
- چقدر خوشگله...
- قابل تو رو نداره
- میشه بندازی گردنم؟
لبخند زد و گردنبند و از تو جعبه ش در آورد... پشتمو کردم بهش ... نفس هاش که میخورد به گردنم یه جوری میشدم اونم منی که به شدت روی گردنم و پشت گوشم حساس بودم... منتظر بودم تا زودتر کارش تموم بشه که گردنمُ بوسید... یه لحظه خشکم زد... نمی تونستم رومو برگردونم... چند لحظه همون طور موندم که آرتام آروم زیر گوشم گفت:
- امروز خیلی خوشگل شدی...
هر کاری کردم نتونستم لبخندمو جمع کنم... بالاخره رومو برگردوندم طرفش و گفتم:
- تو هم همینطور...
یه ذره نگام کرد، بعد با دستش چتری هامو بهم ریخت... با اعتراض کفتم:
- موهامو خراب کردی...
بلند خندید:
- دست خودم نیست... دستم به موهای چتری حساسیت داره...
رفتم جلوی آینه دوباره مرتبشون کردم... و با آرتام رفتیم بیرون. از هال سر و صدا میومد، گفتم:
- مثل اینکه همه بیدارن.
همین که پامون و گذاشتیم تو هال با خانواده ی عمه ی کتایون مواجه شدیم... چند لحظه ایی مکث کردم... حالا همه متوجه ما شده بودن... چشمای مهری با دیدن من برقی زد.... همچین ذوق زده به من نگاه میکرد هر کی نمیدونست فکر میکرد چقدر منو دوست داره... اما من مطمئنم باز یه سوژه ی جدید داره تا باهاش اعصاب منو بریزه به هم... این بار اصلا تعجب نکردم چون از صبح احتمال اومدنشون رو میدادم... میدونستم عمه هر طور شده یه سر به مادرش میزنه... آرتام نگران نگاهم کرد... لبخند خونسردی زدم و آروم گفتم:
- مثل اینکه مهمون داریم...
آرتامم به طبعیت از من لبخندی زد. دستشو پشت کمرم گذاشت و رفتیم جلو... خیلی سرد به عمه کتی سلام کردم ولی تا تونستم با عمو شهرام، شوهر عمم گرم و صمیمی برخورد کردم... مرد نازنینی بود... میدونستم عمه با زبون نیش دارش خیلی اذیتش کرده. حالا خوبه همه ی این ثروتشون هم از صدقه سر همین عمو شهرام دارن... به کاوه و مهری هم اصلا نگاه نکردم... چیزی که برام کاملا قابل پیش بینی بود، رفتار عمه با آرتام بود... چنان گرم باهاش حال و احوال کرد که انگار صد ساله میشناستش... خوب دیگه اینم مدل عمه ی من بود... آدما رو با پول تو جیبشون میسنجید... تا جایی که میتونست به خودش طلا و جواهر آویزون کرده بود... پوزخندی زدم و مشغول میوه پوست کندن شدم... وقتی کارم تموم شد ظرف میوه رو گرفتم جلوی آرتام:
- بخور عزیزم...
مامانی که نزدیک به من نشسته بود نگاهی بهم کرد. گردنبندمو تو دستاش گرفت و گفت:
- این گردنبد صبح گردنت نبود...
لبخندی زدم و گفتم:
- عیدیه آرتامه.
- بابا: تو که صبح عیدیشو داده بودی... از الان زن ذلیلی رو شروع کردی؟
- مامان: عزیزم... چرا زحمت کشیدی؟
- آرتام: ارزش آناهید بیشتر از این چیزاست...
- بابا بیژن: وظیفشه... برای عروسم هر کاری بکنه کمه... فکر کنم اگر آناهید نبود من آرزوی دیدن عروسیه آرتامو به گور میبردم.
در جواب بابا بیژن لبخندی زدم. قشنگ میتونستم سنگینیه نگاه کاوه و مهری رو احساس کنم... بی خیال به بحث بابا و عمو شهرام گوش دادم... آرتامم دستشو گذاشته بود روی لبه ی مبل پشتم که همین باعث میشد یه احساس امنیت خاصی داشته باشم... نگاهی بهش کردم که دیدم با اخم به جایی نگاه میکنه... مسیر نگاهشو دنبال کردم... پس اخمش بخاطر نگاه خشک شده ی کاوه رو پاهام بود... دامنو کشیدم پایین تر. نگاهم با اکراه از کاوه گرفتم و دستمو گذاشتم رو پای آرتام که لبخند پیروزمندانه ایی زد.
همه از هر دری حرف میزدن که یهو عمه از آرتام پرسید:
- آرتام جان چرا تو مهمونی ایی که دعوتتون کردم نیومدین...
قبل از آرتام مامان سریع گفت:
- من که بهت گفتم کار دارن و نمیتونن بیان...
عمه نیم نگاهی به مامان کرد ولی دوباره منتظر بود تا آرتام جوابشو بده... آرتامم که معلوم بود مثل من حسابی گیج شده گفت:
- تهمینه جوون راست میگه... ما خیلی کار داشتیم.
- شاید ما رو قابل نمیدونین
نگاهی به مامان و بابا و مامانی کردم... هر سه تاشون نگران به من نگاه میکردن... معنی این رفتارشون و نمی فهمیدم... آرتام دوباره گفت:
- کم سعادتیم... ان شالله دفعه های بعد.
- ان شالله... ولی خب مهمونیه این دفعه خیلی برام خاص و مهم بود...
نگاه بدجنسی بهم کرد و ادامه داد:
- هنوز باورم نمیشه دارم مادربزرگ میشم...

دروغ شیرین8

نگاهمو از روی سقف سفید اتاق مامانی برداشتم و با بی حالی از جام بلند شدم... دیشب بعد از رفتن آرتام خواب از سرم پرید... از دست خودم شاکی بودم که ناراحتش کردم... دمدمای صبح بود خوابم برد. با نگاهی به ساعت تنبلی رو کنار گذاشتم و رفتم سمت در اما با یاد آوری اینکه باز با کاوه روبرو میشم پاهام از حرکت ایستاد... بالاخره که چی؟ تا کی ازش فرار کنم؟ دستی به صورتم کشیدمو رفتم بیرون.
قبل از اینکه برم تو آشپزخونه دست و صورتمو شستم. با ورودم به آشپزخونه مامانی و زینت خانم حرفشون و قطع کردن. بهشون صبح بخیر گفتم و برای خودم چایی ریختم. مامانی لبخندی زد و گفت:
- صبح تو هم بخیر عزیزم... خوب خوابیدی؟
به صندلی خالی روبروم نگاه کردم و گفتم:
- اوهووم.
مامانی که متوجه نگاهم شده بود گفت:
- دیگه زینت میخواست بیاد بیدارت کنه... کاوه از تو سحرخیز تره. نیم ساعت پیش صبحونه خورد و رفت.
نفسی از سر آسودگی کشیدم که از چشم مامانی دور نموند و در جوابم لبخندی زد. برای اینکه دیر نرسم تند تند شروع کردم به خوردن صبحونه. مامانی نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
- آرومتر مادر.
با دهن پر گفتم:
- دیرم میشه.
- اشکالی نداره... بخاطر آرتامم شده چیزی بهت نمیگن.
یه قلپ چایی خوردم تا بتونم لقمه مو قورت بدم و همونطور که لقمه ی بعدی رو آماده میکردم گفتم:
- اولا که بیمارستان قانون داره، دوما نمیخوام دیر برم تا آتو دست همکارا ندم. نباید از موقعیت آرتام سو استفاده کنم.
مامانی با قیافه ایی که معلوم بود سعی در بخاطر آوردن موضوعی داره پرسید:
- ببینم دیشب آرتام اومده بود اینجا یا من خواب میدیم.
لبخندی زدمو گفتم:
- خواب نمیدیدی توران جوون. اومده بود... منم رفتم دم در... یادتون اومد؟
زینت که انگار کشف بزرگی کرده بود با هیجان گفت:
- آها... پس تو بودی که دیشب در و باز کردی؟
با سر حرفشو تایید کردم که ادامه داد:
- منو بگو فکر کردم اشتباه شنیدم. پس گوشام هنوز خوب کار میکنه.
نگاهی دوباره به ساعتم انداختم... قلپ دیگه از چاییم خوردم و از جام بلند شدم... قبل از اینکه مامانی اعتراضی بکنه بوسیدمشو گفتم:
- دیرم میشه.
از هر دوشون خداحافظی کردم و رفتم سمت بیمارستان. از اینکه خدا صدامو شنیده بود و امروز کاوه رو ندیدم خیلی خوشحال بودم. اما از یه طرف ناراحت بودم که دیشب ناخواسته آرتامُ رنجوندم.... نمیدونستم امروز برخوردش باهام چطوریه... هرچند که آرتام آدم مهربونیه اما بازم نگران بودم.... از اینکه دیشب بغلش کردم احساس بدی ندارم برعکس خیلی هم خوب بود چون آرومم کرد... مطمئنم که آرتامم درکم میکنه...


*************************


داشتم از جلوی پذیرش رد میشدم که صدای مرد جوونی رو شنیدم که با التماس از مسئول پذیرش چیزی میخواست... اول خواستم بی تفاوت از کنارشون رد شم ولی با دیدن گریه ی مرد طاقت نیاوردم و رفتم جلو. از خانم کرمانی، مسئول پذیرش پرسیدم:
- چی شده؟
خانم کرمانی هم با قیافه ایی درهم که انگار تحت تاثیر گریه های مرد قرار گرفته بود گفت:
- سلام دکتر، ایشون اصرار دارن که خانومشون رو بستری کنیم ولی پولی برای اینکار ندارن.
نگاهی به مرد جوون کردم که تازه متوجه دختر کم سن و سال و لاغری شدم که پشتش وایستاده بود و آستین کت همسرشو میکشید تا از اینجا ببرتش... معلوم بود حالش زیاد خوب نیست... صورتش رنگ پریده بود... با چشمایی گود افتاده ... و تنگی نفس....چشمای اونم قرمز بود... معلوم بود که گریه کرده. لبخندی بهش زدم تا آروم بشه. مرد جوون که فهمید منم یکی از پرسنل بیمارستانم سریع اومد طرفم و گفت:
- خانم دکتر تو رو جوون بچه ت بگو کار منو راه بندازن... حال زنم خوب نیست... باید زودتر بستری بشه... اگر بستری نشه میمیره... تو رو جوون عزیزت... اگر براش اتفاقی بیفته من میمیرم.
انقدر پشت سر هم این حرفا رو میزد که اصلا اجازه نمیداد من چیزی بگم. با تکون دادن دستام سعی کردم آرومش کنم و گفتم:
- آرومتر... یه نگاه به خانمت بنداز... تو که داری با به گریه انداختنش حالشو بدتر میکنی.
با این حرفم مرد جوون به همسرش که داشت گریه میکرد نگاهی انداخت... سریع رفت کنارش و گفت:
- گریه نکن... تو رو جون من گریه نکن میترا.
لبهای دختر تکونی خورد... نشنیدم چی گفت ولی مرد جوون گفت:
- باشه تو دیگه گریه نکن همین الان میریم.
و دوباره با التماس بهم نگاه کرد... از گریه هاش معلوم بود که چقدر دختره رو دوست داره... نگاهی به چهره ی دختر معصوم انداختم که از خجالت سرشو پایین انداخته بود... حالش زیاد خوب نبود... نمیخواستم براش اتفاقی بیفته. نهایت این بود که خودم پول عملشو جور میکردم... رفتم نزدیکشون و پرسیدم:
- بیماریه خانمت چی هست؟
- دریچه ی قلبش مشکل داره.
با این امید که آرتام میتونه کمکم کنه و دختره رو عمل کنه گفتم:
- خیلی خب دنبالم بیایین. اول باید یکی از دکترامون میترا خانمو ببینه.
چند قدم رفتم که دیدم اونا همچنان سر جاشون وایستادن... و مرد جوون با تعجب بهم نگاه میکرد، پرسیدم:
- چیه؟ مگه نمیخوای خانومتو عمل کنیم؟
از بهت بیرون اومد، سرشو با عجله تکون داد و دنبالم راه افتادن. تو راه داشتم به این فکر میکردم که اگر آرتام قبول نکرد عملش کنه از دکتر یزدانی کمک بگیرم... اون مرد خوبیه. هرچند که فکر نمی کنم آرتام قبول نکنه. پول عملم خودم جور میکنم.
مهراوه با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- به به... خام دکتر. مگر اینکه با دکتر مهرزاد کار داشته باشی و بیای به ما سر بزنی.
در جوابش لبخندی زدم و گفتم:
- باور کن سرم شلوغه...
و با اشاره به در اتاق آرتام پرسیدم:
- تو اتاقشه؟
- آره ولی باید بره اتاق عمل... نیم ساعت دیگه عمل داره.
سری تکون دادم و به زن و شوهر جوون گفتم که همونجا بشینن تا برگردم... رفتم سمت اتاقش. تقه ایی به در زدمو رفتم تو. بدون اینکه سرشو از پرونده ی روبروش بلند کنه گفت:
- ممنون چایی نمیخورم...
- سلام
آرتام که از دیدنم تعجب کرده بود، یه لنگه ابروشو بالا انداخت و گفت:
- سلام خانم دکتر... چی شد صبح به این زودی یادی از ما کردی؟
- یعنی انقدر عجیبه که من یه روز صبح بیام اینجا حالتو بپرسم؟
چند دقیقه ایی با دقت نگام کرد و درحالی که لخند مرموزی میزد گفت:
- به قیافه ات که نمیاد برای پرسیدن حالم اومده باشی.
- راستش...
- دیدی گفتم!!!!
- کارم واجبه...
- چه کاری واجب تر از پرسیدن حال من؟
- اون که بله....
به حالت شوخی ژشت پیروزی رو به خودش گرفت و گفت:
- میدونستم... حالا بگو اون کاری که پرسیدن حال من ازش واجبتره چیه؟
- راستش...داشتم میومدم... یه آقای رو دیدم که زنشو آورده برای بستری کردن... ولی پول کافی نداره. دختره هم احتیاج به عمل داره. عمل قلب... گفتم اگه میتونی... تو ...
چشماشو ریز کرده بود با دقت بهم نگاه میکرد. برای اینکه فکر نکنه دارم از موقعیتش سو استفاده میکنم سریع گفتم:
- من حاضرم خودم پول عملشو بدم...
با گفتن این جمله چشماشو ریز تر کرد و گفت:
- کی حرفه پولو زد؟
- پس چرا اونجوری نگام میکردی؟
- مگه هر کی با دقت به حرفات گوش میده ازت پول میخواد؟
- آخه...
از جاش بلند شد و به سمتم اومد... لبخندی زد و گفت:
- مگه میشه شما چیزی از من بخوای من نه بگم؟؟؟
این حرفش خیلی شیرین بود... از اینکه از دهنش یه همچین حرفی میشنیدم خوشحال بودم.... لبخندی زدم و گفتم:
- شما لطف دارین...
دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت:
- برو بهشون بگو بیان تو...
لبخدی از روی خوشحال زدم و گفتم:
- چشم... خیلی ممنون که کمک میکنی... پس من میرم صداشون کنم و خودمم میرم سر شیفتم.
خوشحال از اتاق اومدم بیرون. آرتام همیشه کمکم میکنه... نمیدونم چرا بیشتر از اینکه از کمک کردن به اونها خوشحال بشم از اینکه آرتام جواب نه بهم نداد خوشحالم... لبخندی زدم و رفتم سمت مردی که کنار زنش نشسته بود و دست زنش رو نوازش میکرد. التماس رو از توی چشماش میخوندم. لبخندی زدم و گفتم:
- میتونی برین توی اتاق دکتر...
با این حرف من مرد لبخند گل و گشادی زد و گفت:
- خیلی ممنون... لطفتونو جبران میکنم... مرسی...
بعد از کلی تشکر کردن دست زنشو گرفت و با احتیاط به سمت اتاق آرتام برد.
سریع لباسامو عوض کردم و رفتم توی بخش تا عرض اندامی کرده باشم که بقیه ببینن من اومدم. تمام حواسم پیش آرتام بود که بدونم کاری براشون کرده یا نه. به چند تا از خرده کارام رسیدم تا وقت تلف کنم . به ساعت نگاه کردم. هنوز 5 دقیقه به عمل آرتام مونده بود... خودمو سریع رسوندم به اتاق عمل و ارتام دم در ایستاده بود. داشت با دکتر زرافشان حرف میزد . متوجه من شد که با فاصله ی نسبتا زیادی ته راهرو ایستاده بودم. لبخند مهربونی زد و گفت:
- گفتم بسریش کنن... نگران نباش...

امروز از زمانی که چشمام و باز کردم استرس داشتم... سه روزی از بستری کردن میترا میگذره... شوهرش که فهمیدم اسمش فرهادِ خیلی نگرانه و مدام میاد از آرتام در مورد عمل میپرسه، البته حق داره اما انقدر رفته و اومده که منم دچار استرس شدم... مثل پروانه، دور میترا میچرخید... همه ی بخش بهشون لقب شیرین و فرهاد.... داده بودن و برای میترا دعا میکردن... اصلا نفهمیدم این سه روز چطور گذشت... فقط دعا میکنم که سالم از زیر عمل بیرون بیاد...
بخاطر کارای زیاد آرتام، این هفته بیرون رفتن همراه فامیلاشون و کنسل کردیم. اینطوری برای آرتامم بهتر بود... این چند وقت خیلی کار داشت و درستو حسابی نخوابیده بود...
دوباره به ساعت نگاه کردم... نیم ساعتی تا شروع عمل میترا مونده بود... تصمیم گرفتم برم و قبل از عمل ببینمش... فرهاد کنارش نشسته بود و دستاشو گرفته بود... با دیدن من سریع از جاش بلند شد و گفت:
- سلام دکتر...
- سلام.
و رو به میترا پرسیدم:
- برای عمل آماده ایی؟
میترا لبخند ملیحی زد و با صدای کم جوون و آرومی گفت:
- آره... آماده م ... اما
قبل از اینکه بتونه چیزی بگه دو تا از همکارامون اومدن تا ببرنش تو اتاق عمل... منم همراهشون رفتم... همینطور که به سمت اتاق میرفتیم رو به شوهرش گفت:
- حرفایی که بهت زدم فراموش نکن... اگر برام اتفاقی افتـ ...
فرهاد اخمی کرد و گفت:
- مگه نگفتم دیگه از این حرفا نزن..
- ببخشید... نمیخواستم ناراحتت کنم.
فرهاد چیزی نگفت. میترا ادامه داد:
- نذار با دیدن این قیافت برم زیر عمل.
دیگه رسیده بودیم به در اتاق عمل و فرهاد نمیتونست بیاد تو... لبخندی زد و سر میترا رو بوسید... زیر گوشش چیزی گفت که میترا هم خندید. به همکارا اشاره کردم تا میترا رو ببرن و رو به فرهاد گفتم:
- نگران نباش... دکتر مهرزاد کارشو بلده... فقط براش دعا کن.
فکر نکنم زیاد تو دادن روحیه بهش موفق شده باشم چون خودمم خیلی نگران بودم... آرتام و دیدم که از ته راهرو به سمتمون میومد. وقتی بهمون رسید سلامی کرد... فرهاد سریع گفت:
- تو رو خدا نذار اتفاقی براش بیفته... باشه؟
آرتام لبخندی زد و گفت:
- آروم برادر من... مگه میشه من دکتر جراح بیماری باشم و برای بیمارم اتفاقی بیفته؟
نگاهی به من کرد و پرسید:
- میایی تو؟
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم... قبل از اینکه بریم تو آرتام رو به فرهاد گفت:
- نگران نباش...
با هم رفتیم تو... داشتن میترا رو آماده میکردن که ببرنش تو اتاق. آرتام رفت بالای سرش، سلامی کرد و گفت:
- خب... بیمار ما چطوره؟
- میترا: خوبم.
- استرس که نداری؟
میترا با سر نه ایی گفت. آرتام گفت:
- آفرین... همین خوبه... چیه اون شوهرت به همه استرس وارد کرده... از صبح که اومدم تو بخش به هر کی سلام میکنم با نگرانی ازم میخواد کارمو درست انجام بدم... چی کارش کردی انقدر دوست داره؟ از اینجا که مرخص شدی دستشو بگیر و ببرش... پشت سرتونم نگاه نکنین... خبر موثق دارم که همسرای خانمای بخش به خونِش تشنه هستن... از بس که خانماشون تو خونه شوهر تو رو چماغ کردن زدن تو سرشون.. خلاصه از من گفتن بود.
میترا فقط میخندید... یکی از همکارا اومد و میترا و رو برد تو اتاق تا متخصص بیهوشی کارشو انجام بده... از استرس مشغول کندن پوست لبم شدم... آرتام نگاهی بهم کرد و گفت:
- نکن اون کارو... چیزی از اون لب بیچاره باقی نموند..
- خوب میشه؟
- به کار من شک داری؟
سری به علامت نه بالا انداختم که گفت:
- میخوای بیای سر عمل؟
- نه...
به عادت همیشه ضربه ایی روی بینیم زد و گفت:
- پس برو و نگران نباش خانووم دکتر... یه پارچ ، آب قندم برای فرهاد کوه کن درست کن... میترسم تا تموم شدن عمل کار دست خودش بده.
از حرفش خندم گرفت... چشمکی زد و رفت... قبل از اینکه بره تو اتاق دوباره نگاهم کرد و با دیدن من که دوباره لبمو می جویدم با اخم اشاره ایی به لبام کرد و رفت...

- کجا میری؟
برگشتم و به خانوم دواچی نگاه کردم. گفتم:
- میرم سمت اتاق عمل...
سری تکون داد . خندید و گفت:
- تو خسته نشدی انقدر رفتی اونجا؟
- نه... نگرانم...
- برو... بعدش بیا به منم خبر بده.
چشمی گفتم و با عجله راه طولانیه راهرورو طی کردم... فرهاد روی صندلی نسشته و بود و گیجگاهشو ماساژ میداد. نزدیکش شدم...انگار متوجه حضور من شد چون سرشو بلند کرد. لبخند عصبی ایی زد و گفت:
- سه ساعت گذشته..
نگران بود... برای آروم کردنش گفتم:
- یه ساعت دیگه تموم میشه...
- خیلی دیر میگذره... کاش ساعت هیچوقت اختراع نشده بود.
خندیدم و گفتم:
- چرا ساعتتو در نمیاری؟
به ساعتش نگاه کرد و شروع کرد به به بازی کردن با بندش... انگار که داشت با خودش حرف میزد گفت:
- این انتظارو دوست دارم...
با گیجی نگاهش کردم که ادامه داد:
- انتظاری که آخرش به سلامتی میترا ختم میشه برام قشنگه.
حرفاش برام جالب بود... مامانی همیشه میگفت عشقای که دور از تجملات باشه صاف و ساده تره.
- خیلی دوستش داری؟
- مگه میشه فرهاد شیرینشو دوست نداشته باشه؟
- خیلی خوبه که اینقدر دوستش داری... نگرانش نباش... حالش خوب میشه... مثل روز اول...
ساکت شده بود... حرف نمیزد... منم حرفی برای گفتن نداشتم... برای همین ساکت شدم... بعد از چند لحظه سرشو گرفت تو دستاش... لرزش شونه هاشو میدیدم... گفت:
- دوست ندارم مثل روز اول بشه...
بی پروا گریه میکرد... خیلی زیر فشار بود.
تازه متوجه سوتیم شدم. مشکل میترا مادر زادی بود. نمیدونستم چی بگم. سرشو بعد چند لحظه بالا آورد. انگار آروم شده بود. بینیشو بالا کشید و گفت:
- ببخشید... دیگه کنترل اشکام دست خودم نیست. وقتی رو تخت بیمارستان میبینمش دگرگون میشم... تحمل دیدنش تو این وضعیتو ندارم.
لبمو به دنون گرفتم. انگشتامو تو هم گره کردم و گذاشتم رو پام... بعد از چند لحظه بدون مقدمه پرسید:
- دوستش داری؟
- بله؟
- همسرتو میگم
دیدم نگاهش روی حلقه ام ثابت مونده... تازه منظورشو فهمیدم... نمیدونستم چی بگم... دوباره پرسید:
- عاشق شدی؟
همین یه جمله کافی بود که منو برگردونه به گذشته... بغض بدی راه گلومو بست. با سر آره ایی بهش که هنوز منتظر جوابم بود گفتم.
- پس حالمو میفهمی
سکوت کردم... دوباره پرسید:
- امیدوارم همسرت هیچوقت مریض نشه.
لبخند زدم و گفتم:
- مریضم بشه خودش از پس خودش بر میاد... دکتره.
لبخند بی جونی زد و گفت:
- جدی، چه خوب.
- آره... دکتر مهرزاد نامزدمه.
ابروهاش از تعجب بالا رفت:
- جدی!!!! آدم مهربونیه... تو بیمارستان با هم آشنا شدین؟
با سر تایید کردم. کلافه نگاهی به ساعت انداخت. برای اینکه حواسش پرت بشه پرسیدم:
- شما کجا با هم آشنا شدین؟
به نقطه ایی خیره شد و رفت تو فکر، انگار خاطرات گذشته شو مرور میکرد. بعد از چند دقیقه گفت:
- پدر منو میترا دوستای قدیمی بودن. دو تا معلم که توی یه مدرسه کار میکردن. بخاطر دوستی اون دوتا زیاد خونه ی همدیگه رفت و آمد داشتیم...
برای چند لحظه ایی با قیافه ایی درهم ادامه داد:
- هنوز اولین باری که میترا رو دیدم یادمه... یه دختر لاغر و رنگ پریده. خیلی سخت نفس میکشید. اون موقع 12 سالم بود... اون روز اصلا با من حرف نزد. همیشه تنها بود چون اجازه ی فعالیت زیاد و نداشت... البته اگر هم میخواست نمی تونست بازی کنه چون خیلی ضعیف بود. اولا دلم براش میسوخت ولی هر چی بیشتر شناختمش، بیشتر ازش خوشم اومد. خیلی خاص بود. باید شعرهاشو بخونی تا بفهمی چی میگم. سکوتش خیلی برام جالب بود و تمام فکرمو درگیر کرده بود... یهو به خودم اومدم دیدم تمام ذهنم پرشده از میترا... عاشقش شده بودم، به همین راحتی... 
پدور مادرم به خاطر مریضیش زیاد راضی نبودن ولی بخاطر اصرارهام حاضر شدن بریم خواستگاریش... بالاخره اونام میترا رو دوست داشتن. ذوق زده رفتم خواستگاری و منم همه چی رو تموم شده میدونستم. انتظار هر چیزی رو داشتم جز جواب رد میترا رو... باورم نمیشد. فکر میکردم چون دارم با مریضیش کنار میام کلی قربون صدقم هم میره ولی...
لبخند محوی زد و ادامه داد:
- اولش خیلی بهم برخورد طوری که با خودم عهد کردم دیگه نبینمش ولی فقط دو روز تونستم سر حرفم بمونم... دیدم نمیتونم ازش دل بکنم واسه ی همینم تمام تلاشمو کردم تا توجه شو به خودم جلب کنم... خیلی کارا انجام دادم که اگر بخوام بگم تا شب طول میکشه. آخرین دلیل مخالفتش این بود که شاید نتونیم بچه دار بشیم، وقتی بهش ثابت کردم برام مهم نیست رضایت داد...
- چند سال از ازدواجتون میگذره؟
- یک سال و نیم.
لبخند آرامش بخشی زدمو و گفتم:
- ایشالله میترا خیلی زود از اینجا مرخص میشه و چند وقت دیگه هم بابا میشی.
نگاهی به ساعتم کرد. نزدیک به یک ساعت و نیم بود که اینجا نشسته بودم... اگر منو از اینجا بیرون نکردن. دلشوره داشتم. از جام بلند شدم تا برم تو ببینم چه خبره، چون باید بر میگشتم بخش.
وقتی رفتم تو آرتام و دیدم که از اتاق عمل اومد بیرون. نگران رفتم طرفش. از قیافه ی جدیش نمتونستم حدس بزنم چی شده اما جرات اینکه سوالی بپرسم رو هم نداشتم... آرتام چند لحظه ایی نگاهم کرد و وقتی دید حرف نمیزنم گفت:
- احیانا الان نمیخوای بهم خسته نباشید بگی؟
قلبم داشت از دهنم میزد بیرون... هنوز منتظر نگاهش میکردم که لبخندی زد و گفت:
- نگران نباش حالش خوبه.
انقدر خوشحال شدم که زمان و مکان رو فراموش کردمو به عادت بچگیم صورتشو بوسیدم و پریدم بغلش کردم... چند لحظه طول کشید تا به خودم بیام... سریع از بغلش اومدم بیرون . متوجه دو تا از رزیدنتا شدم که با لبخند از کنارمون گذشتن... تازه فهمییدم چه گندی زدم... با خجالت به آرتام نگاه کردم که دیدم اونم داره میخنده... دستی روی لپش کشید و گفت:
- هووم... شنیده بودم پاداش کار نیک خیلی خوبه... اگر بازم از این مورد ها دیدی رو کمک من حساب کن...
و بعد انگشتشو به حالت اخطار جلوی من گرف و گفت:
- فقط روی کمک من...
و رفت.
به میترا که داشتن میبردنش ریکاوری نگاه کردم و تو دلم از خدا تشکر کردم... چقدر دادن خبر خوب لذت بخشه... با یاد آوری فرهاد لبخندی زدم و رفتم بیرون...


آرتام کلید و تو قفل چرخوند و در باز کرد...
فقط چند تا آباژور روشن بود... عادت نداشتم اینجا رو انقدر سوت و کور ببینم. به آرتام نگاه کردم، اونم مثل من داشت به دور و برش نگاه میکرد. بعد از چند لحظه گفت:
- خب مثل اینکه فقط خودم و خودت موندیم.
با سر حرفشو تایید کردم. همه چیز یهویی شد... دو روز پیش یکی از دوست های خانوادگی آقا بیژن از شیراز تماس گرفت، آقا بیژن و خانواده ی بی بی رو برای عروسیه پسرش دعوت کرد. تازه وقتی فهمید آرتام نامزد کرده خانواده ی ما رو هم دعوت کرد... منو آرتام بخاطر کارمون نتونستیم بریم اما به اصرار بابا بیژن، پدر و مادرم به همراه مامانی و زینت خانم هم باهاشون رفتن... از اونجایی که آرتام اجازه نمیداد من تنها تو خونه بمونم امشب با هم اومدیم اینجا... ولی خب اینجام بخاطر سوت و کور بودنش خیلی دلگیر شده.
آرتامم روی مبل نشست و گوشه ی چشمامو ماساژ میداد. منم مشغول در آوردن پالتوم شدم. بعد از چند لحظه چشماشو باز کرد ولی هنوز ساکت بود... پرسیدم:
- چرا بغ کردی؟
- خونه ساکته اعصابم خورد میشه...
لبخندی زدمو با هیجان گفتم:
- خب شلوغش میکنیم. من همیشه عاشق وقتایی بودم که مامان و بابام میرفتن مسافرت و من تنها تو خونه میموندم... تا برگردن خونه کویتی بود واسه ی خودش.
آرتام با شنیدن حرفام لبخند زد. دوباره گفتم:
- پاشو اونطوری قنبرک نزن ... ببین ما الان یه خونه ی بزرگ داریم که تا یه هفته میتونیم توش خوش بگذرونیم. تازه دو نفرم هستیم بیشتر خوش میگذره.
موزیانه خندید و گفت:
- خوشگذرونی.
- یه چیزی تو همین مایه ها. کسل بودن و تنبلی هم تعطیله، قبول؟
- قبول.
- خب اول پاشو بریم یه چیزی بخوریم تا بعد یه برنامه ریزی اساسی بکنیم.
و خودم زودتر رفتم تو آشپزخونه که طبقه ی پایین بود. روی در یخچال یه کاغذ چسبونده بودن . آرتام اومد تو آشپزخونه و به کاغذ توی دستم نگاه کرد:
- اون چیه؟
- نوشتن که برای این چند روزمون غذا درست کردن و تو یخچاله.
- چه خوب... خیلی گشنمه.
در یخچال و باز کردم. چند تا ظرف غذا بود... بعد یه مشورت کوتاه تصمیم گرفتیم کُتلتو گرم کنیم و بخوریم. سریع دست به کار شدم... آرتام کتلت و گذاشت تو ماکرو ویو، منم سالاد درست کردم. البته آرتامم بیکار نموند و در حین حرف زدن هی ناخنک میزد. بار آخر زدم رو دستشو گفتم:
- همه شو تموم کردی.
- چرا میزنی؟
- بجای ناخنک زدن میزو بچین.
چون آشپزخونه بزرگ بود یه دست میز ناهارخوری 6 نفره اون تو بود. آرتام میز و چید. نشستیم پشت میز، براش سالاد ریختم و گفتم:
- حالا میل بفرمایین.
یه ذره از سالادشو خورد و گفت:
- حالا تو این یه هفته چی کار کنیم؟
- خب... ببین تو این مدت دوست داشتی چه کاری رو انجام بدی؟ یعنی کاری رو که همه ش به خودت میگفتی اگر تنها بشم انجامش میدم...
یه ذره فکر کرد و گفت:
- خیلی دلم میخواست یه شب همه ی چراغا رو خاموش کنم و با صدای بلند فیلم ترسناک ببینم
- هووممم... بد نیست. من پایه م اما به شرط اینکه پاپ کورنم داشته باشیم.
- دو دقیقه ایی امادش میکنم... راستش یکی از بزرگترین آرزوهام این بود که تنها تو یه خونه، بدون اینکه کسی به کثیف کاریام گیر بده زندگی میکردم
- مگه موقعی که اروپا بودی تنها تو یه خونه زندگی نمی کردی؟
- نه... بردیا و یکی دیگه از دوستامم باهام بودن. از شانس من هر دوتاشونم خیلی به تمیزی اهمیت میدادن... هر دو روز در میون باید خونه رو تمیز میکردیم...
- به دکتر زرافشان میاد که خیلی منظم باشه... فکر نکنم اصلا شیطونی کرده باشه.
- بردیا رو اینطوری نگاه نکن اگر رو دور شوخی و خنده بیوفته از منم جلو میزنه.
ابروهام از روی تعجب بالا رفتن و گفتم:
- باورم نمیشه.
- خب این بخاطر اینه که تو همیشه تو محیط کار دیدیش... هر چند که ذاتا آدم آرومیه ولی خب اگر بخواد میتونه شیطونم بشه
شاممون و خوردیم... من مشغول درست کردن پاپ کورن شدمو آرتام رفت تا فیلمو انتخاب کنه. کارم که تموم شد با یه کاسه پر از پاپ کورن رفتم توی هال. آرتام جلوی تلویزیون ایستاده بود و داشت فیلمو آماده میکرد...
رفتم روی مبل نشستم که آرتام گفت:
- یه دقیقه صبر کن من الان میام.
و سریع از پله ها بالا رفت... هنوز نمیدونم چه فیلمی انتخاب کرده ولی از فیلم های ترسناک خوشم میاد... چون میدونم همه ش جلوه های ویژه و گریمه...
بعد از چند دقیقه سر و کله ی آرتام در حالی که دو تا ملافه دستش بود پیدا شد... کنارم نشست. از طرز نگاه کردنش معلوم بود که میخواد سربه سرم بذاره ،گفت:
- هر موقع ترسیدی کله تو ببر زیر ملافه.
- من نمیترسم... خودت ازش استفاده کن...
لبخند موذیانه ایی زد و گفت:
- خواهیم دید.
- حالا اسم فیلم چیه؟
- paranormal activity
اسمشو نشنیده بود... شونه ایی بالا انداختم و بی خیال به تلویزیون نگاه کردم. اما آرامشم دو دقیقه بیشتر طول نکشید... تو همون دو دقیقه ی اول از ترس کُپ کرده بودم....احساس میکردم رنگم پریده... بیشتر شبیه مستند ارواح بود تا فیلم... آرتام میخ تلویزیون شده بود و رفته بود تو بحر فیلم... انقدر که یادش میرفت پاپ کورنایی که تو دهنش میذاره رو بجو اِ...
منم که از ترس ملافه رو گرفته بودم جلوی صورتم... یه چشممو کامل بسته بودم و با چشم دیگم که نیمه باز بود، فیلمو نگاه میکردم... خیلی جلوی خودم گرفتم تا جیغ نزنم... صدای فیلمم که انقدر زیاد بود اگر کسی از دور و بر خونه رد میشد فکر میکرد ارواح خبیثه به این خونه حمله کردن... اما با همه ی ترسم میخواستم ببینم آخرش چی میشه... از اینکه فیلمی رو نصفه ببینم متنفر بودم.
وقتی فیلم تموم شد یه نفس راحت کشیدم... ولی خیلی کیف داد... تا حالا فیلم ترسناک و با صدای بلند گوش نداده بودم... ساعت نزدیکه 2 بود....چون فردا باید زود بیدار میشدیم رفتیم تو اتاق آرتام تا بخوابیم. مثل همیشه آرتام روی زمین خوابید... نمی دونم چقدر گذشت بود اما چشمام تازه گرم شده بود که حس کردم که یه صدایی از حیاط شنیدم... خواب از سرم پرید و قلبم تند تند میزد... از صدای نفس های منظم آرتام میشد فهمید که خوابیده... همین باعث شد ترسم بیشتر بشه... یه ذره به خودم تلقین کردم که چیزی نیست... اینا توهمات ناشی از فیلمه... فیلم.... دوباره صحنه های ترسناک فیلم اومد جلوی چشمم... حالا احساس میکردم یه نفر از تو آینه داره بهم نگاه میکنه... یا مثلا یکی پشت پنجره ست... احساس میکردم از دستشوییه تو اتاق صدا میاد... سرمو زیر بالش پنهون کردم اما با فکر اینکه الای یکی پامو میگیره از جام پریدم... نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم... چیزی نبود. خواستم بخوابم که دوباره احساس کردم یکی زیر پتومه... سریع پتو رو زدم کنار و از جام بلند شدم... تند تند نفس میکشیدم... اگر همینطوری پیش برم تا صبح سکته رو زدم... تصمیم گفتم آرتام بیدار کنم... حتی اگر با اینکارم از فردا بخواد مسخره م کنه و بهم بگه ترسو... آره اصلا من ترسو...
کنارش رو زمین نشستمو آروم شونه هاشو تکون دادم... بعد از چند بار صدا زدنش چشماشو باز کرد... نمیدونم قیافم از ترس چه شکلی شده بود که با دیدنم پرسید:
- میترسی؟
لال شده بود... فقط سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم.
- چرا؟ من که اینجام...
- میشه.... بیای.... رو تخت... کنارم بخوابی؟
چند لحظه نگاهم کرد، بعد از جاش بلند شد و رفت سمت دیگه ی تخت خوابید... منم ذوق زده برگشتم سر جام. ولی هنوز میترسیدم... تا چشمامو می بستم با حس اینکه یه نفر بالا سرم وایستاده دوباره بازشون میکردم... از ترس مثل جغد چشمام و باز کرده بودم و دور و برمو نگاه میکردم... نمیدونم چقدر گذشته بود که دست آرتام دور کمرم حلقه شد و منو کشید تو بغلش... آروم زیر گوشم گفت:
- نترس عزیزم... مگه من میذارم کسی اذیتت کنه؟
لبخند ناخواسته ایی زدم... باز خوبیش این بود که چراغا خاموش بود و آرتام نمی تونست صورتمو ببینه... سرمو بیشتر تو سینه ش فرو بردم... با احساس آرامش عجیبی تو بغلش خوابم برد...


**********************************


با تکون خوردن شونه هام چشمامو باز مردم. تار میدیدم. آرتام بالا سرم نشسته بود و با دیدن اینکه چشمام باز کردم گفت:
- صبج بخیر
به پنجره نگاه کردم و گفتم:
- صبح شده؟ هوا که هنوز تاریکه.
- ساعت 5 صبحه.
با گفتن این حرف چشمامو گشاد کردم و گفتم:
- 5 صبحه؟ چرا بیدارم کردی؟
و پتو رو کشیدم رو سرم. . پتو رو از سرم کشید کنار و گفت:
- تنبل نباش. پاشو کارت دارم.
با کنجکاوی گفتم:
-این موقع صبح؟؟؟ چی کار داری؟
-تو پاشو... بهت میگم. می خوام ببرمت یه جای خوب.
دستمو کشید سمت خودشو منو از جام بلند کرد...

******************************************

در ماشینو برام باز کرد. خودم با بی حالی روی صندلی انداختم . خودش خیلی سرحال بود. چشمامو بستم که در سمت راننده باز شد. بلافاصله گفت:
- چشماتو باز کن.... اینقدر بیدار شدن برات تو صبحه زود سخته؟
لبخندی زدم و گفتم:
- سخت نیست...ولی دیشب دیر خوابیدم...
بلند خندید و و در حالی که ماشینو روشن میکرد گفت:
- یادم باشه بازم فیلم ترسناک بذارم ببینی.
از بازوش بشکونی گرفتم و گفتم:
- بد جنس نباش.
اون هم خندید و راه افتاد. نمیدونستم کجا داشتیم میرفتیم. وسط راه که دید من ساکتم برا ی باز کردن بحث گفت:
- تو که گفتی از فیلم ترسناک نمیترسی... پس چی شد؟
- این که فیلم ترسناک نبود... فوق ترسناک بود. فیلمای دیگه به خاطر اینکه میدونم همش گیریمه نمیترسم ولی این یکی انگار واقعیت بود. عین مستند بود.
- به هر حال مهم اینه که اعتراف کردی میترسی.
- من نمیفهمم شما مردا چرا دوست دارین بفهمین ما خانوما از یه چیزی ترسیدیم؟ وقتی یکی میفهمه یه دختر ترسیده انگار کل دنیارو دادن بهش.
- بستگی داره اون دختر کی باشه.
- یعنی چی؟
- تو فکر کردی همه ی اینا الکیه؟ همه ی این کارا یه دلیل پشتشه.
- چی؟
-ببین... مردا ضعیف بودن زنا رو دوست ندارن فقط حس ترس اونا رو دوست دارن.
- یعنی دوست دارن زنا بترسن دیگه.
- نه... تو وقتی میترسی دلت میخواد یکی کنارت باشه که احساس امنیت بهت بده. مردا دوست دارن شما خانوما بهشون تکیه کنین. دوست دارن یه حریم امنیتی براتون باشن.
- چه خودخواه.
- تو خودت دوست نداری به یه مرد تکیه کنی؟
ناخواسته گفتم:
- یه بار به یکی تکیه کردم کل زندگیمو خراب کرد.
ساکت شد. منم از اینکه این حرفو زدم پشیمون شدم. دست خودم نیست. با تک تک کلمه ها یاد کاوه میوفتم. بعد چند لحظه برای اینکه جو ایجاد شده رو از بین ببره با هیجان گفت:
- خب... اگه گفتی کجا دارم میبرمت؟


**********************************


ماشین رو نگه داشت. پیاده شد و در سمت منو باز کرد . وقتی پیاده شدم با دیدن تابلوی بزرگ طباخی گفتم:
- وااااااییییی. کله پاچه؟
- دوست داری؟
-آره خیلی.
چشمکی زد و گفت:
حدس میزدم.
دستمو گرفت و سمت طباخی رفتیم. جای شیکی بود. ولی من دوست نداشتم. وقتی پشت میز نشستیم آرتام گفت:
- چرا اینجوری اطرافتو نگاه میکنی؟
-عادت ندارم کله پاچه رو اینجا ها بخورم.
- پس کجا میخوری؟
- یه جای داغون تر. از این کله پزی هایی که قدیمیه. نوشابه شیشه ای میدن. آب کله پاچه رو تو کاسه های قدیمی فلزی میریزن... اونا بیشتر مزه میده.
آرتام که داشت با تعجب نگام میکرد گفت:
- بهت نمیخوره اهل این جور جاها باشی.
- جدی؟؟؟؟ من عاشق جاهای قدیمیم. موزه ها... آثار باستانی... رستوران و اینجور جاها رو هم قدیمی دوست دارم.
دستشو گذاشت زیر چونه اشو در حالی که تعجب کرده بود و به حرفام دقت میکرد گفت:
- خب... جالب شد. یعنی جاهای شیکو دوست نداری؟
- نه... دوست دارم جایی که غذا میخورم راحت باشم. تو رستورانای شیک باشد همش مواظب باشی. اینجوری غذا بهم نمیچسبه. ولی این رستوران قدیمیا... اگه بدونی چه کیفی میده. مخصوصا ساندویچی هاش. وقتی توی کاغذ کاهی و توی نون نازک هات داگ میخوری انگار دنیارو بهت میدن. بهش میگن ساندویچ کثیف. خیلی خوش مزه است.
- تا حالا امتحان نکردم.
- هر موقع خواستی میبرمت یه جا تا امتحان کنی. بهش میگن فری کثیف. مردم برای ساندویچاش صف میکشن.
- هوم... اولین دختری هستی که میبینم این سلیقه رو داری.
- ما اینیم دیگه.
خندید. همون لحظه آب مغزمونو آوردن. آرتام نگاهی بهش کرد و گفت:
- هیچ غذایی کله پاچه نمیشه.
نون برداشتم و گفتم :
- تو همه جای کله پاچه رو میخوری؟
- آره. چطور؟
- من چشم و پاچه دوست ندارم.
- امروز خوردن چشمو با من تجربه میکنی.
- وای نه تورو خدا...
با کلی خنده آب مغزو خوردیم و نوبت رسید به بقیه ی جاهای گوسفند. وقتی صاحب مغازه دیس رو جلومون گذاشت آرتام دستاشو به هم مالید و گفت:
- به این میگن غذا.
شروع کرد همه چی رو تقسیم کردن . بعد یه چشم برای من تو بشقابم گذاشت. با چنگال چشمو برداشتمو دوباره گذاشتم تو بشقابشو گفتم:
- من نمیخورم.
- چرا؟ یه بار امتحان کن.
- نه...
- به امتحانش می ارزه. تا حالا خوردی؟
- نه... دلم نمیاد...
- یعنی چی؟
- چشم گوسفند...!!!! فکر کن یکی چشم تورو بخوره. چه حسی بهت دست میده؟
- این گوسفنده الان خودشم نمیتونه تشخیص بده ما داریم بدن اونو میخوریم.
خندیدم و گفتم:
- گوسفند بیچاره. نگاه کن چه جوری تیکه پاره اش کردن.
با گفتن این حرفم آرتام خندید . هر دومون مشغول خوردن شدیم. دیگه جا نداشتم. کل بشقابمو خوردم . به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- چقدر خوردما.
- هنوز اصل کاری مونده.
-چی ؟
-چشم....
- نه .... خیلی بدی... نمی تونم بخورم.
- مجبورت نمیکنم عزیزم. میتونی نخوری.
از امتحان کردنش بدم نمیومد. آرتام چشمو گذاشت لای نون و داشت لقمه میگرفت. کمی به دستش نگاه کردم. لقمه رو میبرد سمت دهنش که گفتم :
- بده بخورم...
لبخندی زد و لقمه رو داد دستم.
یه بار لای نونو و باز کردم و به چشم نگاه کردم. با دیدن چشم یه جوری شدم. به آرتام نگاه کردم که داشت با لبخند مرموزی نگاهم میکرد. با شک و تردید دوباره لقمه رو بستم و بردم سمت دهنم. آرتام مهربون نگام کرد و گفت:
- اگه دوست نداری، نخور.
با سر نه ای گفتم و لقمه رو نزدیک دهنم بردم. دوست داشتم بخورم. ولی...
بالخره شک و تردید و گذشتم کنار و لقمه رو کردم تو دهنم. یه کمی گاز زدم ولی هر کاری کردم نتونستم قورتش بدم. احساس خفگی داشتم. قیافه ام مچاله شده بود یاد گوسفندی افتادم که داشت با دوتا چشمش بهم نگاه میکرد. آرتام گفت:
- آناهید رنگت قرمز شد. اگه نمیتونی نخور.
نه میتونستم قورتش بدم نه میتونستم بریزمش بیرون. دوتا دستمو جلوی دهنم گذاشتم. ارتام بلند خندید طوری که همه برگشته بودن مارو نگاه میکردن. منم از خنده اش خنده ام گرفته بود. توی اون اوضاع حتی نمیتونستم بخندم. آرتام یه دستمال داد بهم و گفت:
- بریز توی این.
دستمالو جلوی دهنم گرفتم ولی نمیخواستم کم بیارم. یه کم دیگه گاز زدم. آرتام که فکر میکرد الان میریزم بیرون با کمال نا باوری دید که لقمه رو قورت دادم. بعد از قورت دادنش سرمو روی میز گذاشتم انگار از یه مسابقه ی سخت پیروز بیرون اومدم. آرتام که حالمو دید بلند خندید و گفت:
- قورتش دادی؟
- اوهوم.
- آفرین. فکرشم نمیکردم. حالا خوشمزه بود؟
سرمو بالا اوردم و گفتم:
- خیلی بد بود. چشمای گوسفنده رو میتونستم تصور کنم که داره بهم نگاه میکنه.
با این حرفم هر دو اول سکوت کردیم و بعد زدیم زیر خنده. همه داشتن مارو نگاه میکردن. آرتام با خنده گفت:
- حالا چطوری نگات میکرد؟
- هر چی بود، دوستانه نبود.
و دوباره خندیدیم. ارتام هر چی میگفت من نا خودآگاه میزدم زیر خنده. اون هم همینطور دستمو گذاشتم رو بینیم گفتم:
- هیییششششش. نخند..... تورو حدا.... آبرومون رفت...
- تو نخند تا منم نخندم.
دستمالی بهم داد تا اشکامو که از زور خنده ی زیاد جاری شده بود پاک کنم.
- اینقدر خندیدی مترسم به اتفاق بد بیوفته
خندیدم و گفتم:
- بهت نمیاد خرافاتی باش...
- پاشو زودتر بریم بیمارستان تا دعوامون نکردن...

- من کارم تموم شده وایستا میام دنبالت.
- نه آرتام. میام خودم. الان که دیر وقت نیست.

- عزیزم بمون میام...
- تا تو بیای طول میکشه. یه آژانس میگیرم میام.
- تعارف میکنی؟
- نه...
- باشه. پس من برم خونه؟
- آره. چیزی نمیخوای برای خونه بخرم؟
- نه خرید کردم.
- باشه میبینمت.
- مواظب خودت باش.
- توام همینطور. خدافظ
گوشی رو قطع کردم. با بچه های بخش خدافظی کردم و به نگهبان گفتم برام آژانس بگیره. نیم ساعتی توی راه بودم. از بغل شیرینی فروشی رد شدیم. هوس کیک کردم. به راننده گفتم یه جا نگه داره....
زنگ درو زدم. بعد چند دقیقه در باز شد.بازم حیاط... دیگه ازش نمیترسیدم. وسط راه بودم که آرتام اومد روی بالکن. تا منو دید گفت:
- بدو بیا...
از لحن حرف زدنش خنده ام گرفته بود. گفتم:
- چرا؟؟؟
با هیجان بیشتری گفت:
- بدو...بدو...
قدم هامو تند تر کردم. وقتی رفتم تو آرتام یه مشت تخمه برداشت و سریع نشست روی مبل و به تلوزیون خیره شد. با تعجب به دورو برش که پر از پوست تخمه بود نگاه کردم و گفتم:
- اینجا چه خبره؟؟؟ چرا گفتی تند بیام؟
- میدونستم از حیاطمون خوشت نمیاد. اومدم دنبالت که نترسی. ای بابا... گل بودا...
از صدای گرازشگر و هیجان آرتام فهمیدم که داره فوتبال میبینه. به من نگاه کرد و پرسید:
- فوتبال نمیبینی؟
- میبینم ولی نه با این هیجان.
- بیا ببین. بازیش قشنگه.
-الان میام.
خریدارو توی آشپزخونه گذاشتمو بعد از عوض کردن لباسام رفتم تو هال.
کنار آرتام نشستم . با هیجان داشت فوتبال نگاه میکرد. فکر کنم حتی نفهمید من کنارش نشستم. تو بحر فوتبال بود طوری که پوست تخمه هاشو به جای اینکه توی ظرف بندازه گوشه های ظرف میریخت. خندیدم و گفتم:
- میدونستم مردا فوتبال دوست دارن ولی نه اینقدر...
- تو بچگیت اسباب بازیت توپ فوتبال نبوده که بتونی حس مارو درک کنی.
- حالا بازیه کجا و کجاست؟
- بارسا و رئال مادرید. تو طرفدار کدومی؟
- من اصلا فوتبال اروپا رو نمیشناسم. فقط فوتبال وطنی نگاه میکنم.
همون لحظه دوربین خوزه مورینیو رو نشون داد. پرسیدم:
- این خوزه مورینیو نیست؟
- تو که گفتی فقط وطنی نگا میکنی؟
- اینو همه میشناسن.
یکی داشت گل میزد که آرتام همراه با اون صحنه با هیجان میگفت:
- برو برو... پاس بده...میگم پاس بده. دِهَ...
گل نشد... باورم نمیشد آرتام داره این کارارو میکنه. فقط با خنده نگاش میکردم.
پرسیدم:
- حالا تو طرفدار کدوم تیمی؟
- معلومه بارسا.
- خوزه مورینیو مربیه کدوم تیمه؟
- رئال مادرید...
-خب معلومه که رئال میبره.
- عمرا.
- مگه میشه یه تیم با یه همچین مربیه خوبی ببازه؟
- مطمئن باش که میبازه.
- نمیبازه.
لبخند مرموزی زد و پرسید:
- میخوای شرط ببندیم؟
- سر چی؟
یه کم فکر کرد . انگشت کوچیلشو آورد جلو و گفت:
- هر کی برد یکی از خواسته های طرف مقابلشو انجام بده.
- باشه
حالا فوتبال برای منم هیجان داشت. بعد چند لحظه آرتام یه مشت تخمه ریخت کف دستمو گفت:
- فوتبال بدون تخمه نمیچسبه رقیب.
خندیدم و گفتم:
- پس اون ظرفو بده به من. برای شما که کاربرد نداشت. همه پوست تخمه هارو همه جا ریختی الا تو ظرف.
به دورو بر خودش نگاه کرد و خندید:
- من که ریختم. توام بریز . بعدا جمع میکنم.
همیشه دوست داشتم این کارو بکنم. ولی مامانم نمیذاشت. فرصت خوبی بود. دوباره مشغول دیدن فوتبال شدم. راست میگفت فوتبال با تخمه مزه ی بیشتری داشت.
از کارای خودمو آرتام خنده ام گرفته بود. وقتی تیم من میرفت سمت دروازه ی حریف من هیجان زده میشدم و وقتی تیم آرتام میرفت تو زمین رئال اون بالا و پایین میپرید. اینقدر برای هم رجز خونی کردیم که حرف کم آوردیم. اون اسم کل بازیکنارو میگفت ولی من فقط با خوزه مورینیو که حتی یه بازیشم ندیده بودم و فقط تو مجله عکساشو نگاه کردم با آرتام کل کل میکردم. آخر سر خندید و گفت:
- خوب شد خدا این مربیه رو آفرید. تو به جز این کسه دیگرو نمیشناسی؟
- چیه؟؟؟ حسودیت میشه تیمم یه مربیه خوب و جذاب داره؟
- جذاب؟
- هم جذاب ... هم خوشتیپ... هم کاردان...
- مثل من...
مشتی توی بازوش زدم و گفتم:
- خوب شد خدا این اعتماد به نفسو برای شما آقایون آفرید.
هر دومون خندیدیم. تخمه تموم شد. آرتام از کنار مبل یه نایلون دیگه تخمه بیرون کشید. با دیدن اون همه تخمه گفتم:
- چه خبره؟ این همه تخمه؟
- گفتم که فوتبال بدون تخمه مزه نمیده.
خواست بهم تعارف کنه که رئال یه گل زد. با شنیدن صدای عادل فردوسی پور که پشت هم میگفت گـــــــــل دستمو از هیجان بلند کردم که خورد زیر نیلونو همه اش ریخت روی پام و نصف دیگه ش هم روی زمین پخش و پلا شد. با شرمندگی گفتم:
-معذرت میخوام... همه شو ریختم.
نایلونو از روی زمین برداشت و گفت:
- فدای سرت... من موندم بارسا به این قویی اونوقت از این تیم ضعیف که مربشم خوزه س باید گل بخوره؟
- دیدی گفتم... مربی داریم تو کل دنیا یه دونه است. نگاه کن چقدر خوشتیپه.
آرتام خندید و گفت:
- خدا نگه داره. خوشم میاد اصلا از چیدمان بازیکن و روش بازیشم تعریف نمیکنی. از اول فقط گفتی خوش تیپه.
- خوش تیپه دیگه... حالا چیکار کنیم تخمه تموم شد؟
خنده ی شیطونی کرد و دستشو برد سمت گوشه ی مبل. وقتی آورد بالا با دیدن یه نایلون دیگه با تعجب گفتم:
- آرتام.... چه خبره؟؟؟؟ چند تا دیگه جا ساز کردی؟
- این آخریش بود.
- مطمئنی؟
- باور کن راست میگم.
- خدا کنه.
دوباره مشغول دیدن بازی شدیم. دقیقه ی 79 بود که گفتم:
- میبینم که دارین میبازین...
- جوجه رو آخر پاییز میشمرن.
تا حالا اینقدر تخمه نخورده بودم. فکر کنم لبام ور اومده بود. فکم درد گرفت. فقط دعا دعا میکردم گل نخوریم. داشتم تو دلم دعا میکردم که آرتام محکم زد رو پاش و گفت:
- ای بابا... بازی بلد نیستن که. یه توپه ناقابلو نمیتونن گل کنن.
- تیم ما زیادی قدره...
- نکنه حتما به خاطر اینه که مربیش خوش تیپه؟
خندیدم و گفتم:
- شک نکن.
- اینقدرام که میگی خوش تیپ نیست
- اتفاقا هم خوش تیپه هم جذاب.
- ما که چیزی ندیدیم.
- چون دلتون نمیخواد ببینین.
خواست چیزی بگه که دوباره با شنیدن صدای گل هر دو به تلوزیون نگاه کردیم که نتیجه ای جز آویزون شدن لب و لوچه ی من نداشت. آخه الان چه وقته گل خوردن بود. فقط 10 دقیقه ی دیگه مونده بود..

آخه الان چه وقت گل خوردن بود؟ دو دقیقه نمیتونین مواظب دروازه باشین؟ بعد میلیارد میلیاردم پول میگیرن... تو این چند دقیقه بجای تماشای بازی همه ش دعا میکردم که نبازیم... اگر مساوی میشدیم خوب بود چون نه حرف من میشد و نه حرف اون...
آرتام نیم نگاهی بهم کرد، لبخندی زد و گفت:
- چیه؟ ترسیدی؟ تا چند دقیقه پیش که همه ش داشتی پز مربیه کاردانتون و میدادی...
- هنوزم سر حرفم هستم... مربیه خیلی خوبیه... مطمئنم که میبریم.
- قیافت که چیز دیگه ایی میگه.
معلوم بود حسابی از زدن گل روحیه گرفته. به تقلید از خودش لبخند خونسردی زدمو گفتم:
- میگه ما برنده ایم.
مرموز خندید و گفت:
- دعا کن که ببرین وگرنه...
- وگرنه چی؟
- نقشه ها دارم برات...
- میتونی بی خیالشون بشی چون نمیتونی عملی شون کنی. از اون گذشته یه جوری رجز میخونی انگار جلویین... فعلا که مساوی هستن هر وقت گل زدین میتونی تهدید کنی.
- نگران نباش... تا چند دقیقه ی دیگه گل دومم تقدیمتون مـ ....
با صدای فریاد گزارشگر دوباره به تلویزیون نگاه کردیم... باورم نمیشد... این بازیکن های سفید پوش بودن که داشتن توی زمین از خوشحالی بالا و پایین می پریدن... محکم دستامو بهم کوبیدمو و تشویقشون کردم... حال قیافه ی آرتام دیدنی بود... معلوم بود هنوز تو شوکه...
دو تا زدم روی شونش و گفتم:
- کجایی برادر؟
یه ذره نگام کرد و گفت:
- بازی بلد نیستن که...
- بازی بلد هستن یا نه بهتره تا قبل از اینکه تصمیم وحشتناکی در موردت بگیرم حرفاتو پس بگیری...
- هنوز وقت تلف شده مونده.
- فکر نمیکنم تو دو دقیقه بتونین کاری بکنین...
یه نگاه به تلویزیون و یه نگاه به من انداخت و با لحن مظلومی گفت:
- تو که نمیخوای اذیتم کنی؟
- بستگی به خودت داره.
داور سوت پایان رو هم زد. آرتام تلویزیون و خاموش کرد و گفت:
- من همینجا تمام حرفامو پس میگیرم... تازه آلان که دقت میکنم میبینم مربیتون واقعا خاصه...
- اونو که خودم میدونم...
- ولی انصافا خیلی خوب بازی کردن.
- اونم میدونم...
لبخدی زد و گفت:
- مث اینکه این کارا جواب نمیده... بریم سر شرطمون... فقط سخت نباشه.
همینطور که بهش نگاه میکردم، تو فکره خواستم بودم... حالا چی بخوام؟ میتونم اذیتش کنم ولی دلم نمیاد... میدونم خیلی خسته س. هر چی بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم. آرتا هنوز منتظر نگام میکرد. یهو یه چیزی یادم اومد. سریع پرسیدم:
- فیلم اون عملی رو که برای اولین بار برامون گذاشتی رو داری؟
- کدوم عمل؟
همون که روی اون پسر جوونه انجام دادی.
از فرم صورتش میشد فهمید که داره فکر میکنه... ولی یادش نیومد. دیگه مجبور شدم اون چیزی رو که نمیخواستم بگم:
- همون که موقع توضیحش من حواسم به هیراد بود.
با تموم شدن جملم صدای خنده ی آرتام بلند شد. انگشتمو به حالت تهدید جلوش گرفتمو گفتم:
- ببین خودت داری شروع میکنیا... منو بگو که دلم نیومد تنبیه ت سخت باشه.
آرتام سعی کرد جلوی خنده شو بگیره؛ اما زیاد موفق نبود:
- باور کن دست خودم نیست... یاد اون روز که میوفتم...
و دوباره زد زیر خنده. چشم غره ایی بهش رفتم که دوباره خنده شو جمع کرد... وقتی یه ذره آرومتر شد، پرسید:
- حالا میخوای اونو برات توضیح بدم.
با سر آره ایی گفتم که از جاش بلند شد و گفت:
- خیلی خب. من میرم لب تابمو بیارم.
منم سریع از جام بلند شدمو گفتم:
- منم میرم کیکی رو که موقع اومدن خریدم با چایی بیارم.
سری تکون داد و هر کدوم رفتیم تا کارمون و انجام بدیم.
بعد از یه ربع هر دومون روی همون کاناپه در حالی که زیر پامون پر از پوست تخمه بود نشستیم.نگاهی به دور و برم کردم و گفتم:
- مطمئنم اگر بی بی خونه رو اینطوری ببینه سکته رو زده... انگار تو خونه جنگ جهانی راه افتاده.
- یه روز قبل از اومدنشون چند تا کارگر میگیرم تا تمیزش کنن. تازه پس فردا از اونجا حرکت میکنن.
برای هر دوتامون یه برش کیک ریختم. آرتام لب تابو گذاشت رو پاشو توضیحاتشو روی فیلم میداد... وای که چقدر دلم کیک شکلاتی میخواست... دیدم هی موقع بریدن کیک با چنگال حواسم پرت میشه واسه ی همین کل برش کیک و گرفتم تو یه دستمو فنجون چایی هم تو دست دیگم بود... کل دستم کاکائویی شده بود ولی اشکالی نداشت. قبل از خوابیدن میشستمشون.
وسطای عمل بودیم که چشام کم کم گرم شدن و سرم سنگین شد... خیلی خوابم میومد... سرم آروم آروم خم شد و افتاد روی شونه ی آرتام و نفهمیدم کی خوابم برد...

با ضربه ایی که گلاره زد روی شونم چرتم پرید... طلبکارانه نگاش کردمو گفتم:
- یواش تر...
- کجایی دختر؟ چرا امروز انقدر گیج میزنی؟
در حالی که کش و قوسی به بدنم میدادم، گفتم:
- وای دارم از زور خواب میمیرم... دیشب دیر خوابیدم یعنی اصلا نفهمیدم کی خوابم برد... صبحم که زود بیدار شدم.
- حالا چرا دیر خوابیدی؟
یاد دیشب افتادم... اصلا نفهمیدم کی خوابم برد. صبحم که بیدار شدم دیدم روی همون کاناپه بودم و آرتامم روی یکی دیگه از کاناپه ها خوابیده بود. از دستمال کاکائویی روی میز میشد فهمید که قبل از خواب دستامو تمیز کرده بود. با یادآوری این موضوع لبخندی زدمو گفتم:
- داشتم فوتبال تماشا میکردم.
گلاره با تعجب پرسید:
- بخاطر فوتبال تا دیر وقت بیدار بودی؟
- همه ش بخاطر فوتبال نبود... تا فوتبال تموم بشه ساعت شد نزدیک یک بعد اونم داشتم یه فیلم از یکی عمل های آرتامو میدیم که خوابم برد...
- خیلی خلی. همونه که از صبح تا حالا داری چرت میزنی.
خمیازه ایی کشیدمو گفتم:
- وای چرا این ساعت نمیگذره؟
- الان یه کاری میکنم که نفهمی چطور زمان میگذره.
اومد کنارم نشست و شروع کرد به صحبت کردن در مورد چند تا از بیمارای جدید و یه ذره هم غیبت کردیم تا خواب از سرم بپره.


*************************


- از خستگی دارم میمیرم.
- تا زنگ میزنم از بیرون شام بگیرم برو یه ذره استراحت کن.
- تو خوابت نمیاد؟
- نه... برعکس توِیِ خوشخواب من به خواب کم عادت دارم.
- پس من میرم یه کوچولو ( با تاکید) بخوابم.
آرتام رفت سمت تلفن و دکمه ی play پیغامگیر و زد. صدای مامان بود:
- سلام بچه ها... چند بار زنگ زدیم به گوشی هر دوتون ولی جواب ندادین. خواستم بگم که ما داریم راه میوفتیم... تا ساعت 10 اینطورا میرسیم. می بوسمتون.... مواظب خودتون باشین.
سر جام خشکم زد. آرتام خیلی خونسرد سری تکون داد و گفت:
- چرا زودتر دارن میان؟ اینا که گفتن تا آخر هفته اونجا میمونن.
وقتی قیافه ی متعجب منو دید، پرسید:
- چی شده؟ چرا خشکت زده؟
مثل اینکه متوجه دور و برش نبود... با دست به خونه ایی که تو این چند روز تبدیل شده بود به میدون جنگ اشاره کردم. آرتام نگاهی به خونه انداخت و بعد ضربه ایی روی پیشونیش زد و گفت:
- وای... به کلی فراموش کرده بودم.
سریع پرسیدم:
- ساعت چنده؟
- 8:30
- بدبخت شدیم... بدو تا نیومدن اینجارو تمیز کنیم. من میرم تو آشپز خونه تو هم هالو تمیز کن.
سریع رفتم تو آشپزخونه. باورم نمیشد... یعنی تمام این کثیف کاریه مال ما دو نفر بوده؟ نباید وقت و تلف میکردم....تمام ظرفا رو ریختم تو ماشین... خدا رو شکر دو تا ماشین ظرفشویی بزرگ تو آشپزخونه بود و همین کارمو کمتر میکرد. تمام آشغال ها رو هم جمع کردم و ریختم تو سطل. نیم ساعت تو آشپزخونه بودم تا بالاخره کارم تموم شد. چند تا دستمال برداشتم تا گردگیری کنم. وقتی رفتم تو هال تقریبا تمیز شده بود و آرتام داشت با جاروبرقی پوست تخمه هارو جمع میکرد.... منم شروع کردم به گردگیری. کار من زودتر تموم شد رفتم سراغ اتاق ها... اتاق ها زیاد کثیف نبود فقط روی وسایل خاک نشسته بود... اونجا ها رو هم گردگیری کردم....
داشتم از خستگی میمردم... منو بگو که کلی نقشه کشیدم که رسیدم خونه بگیرم بخوابم... از همون اولم شانس نداشتم. خیس عرق شده بودم... وقتی رفتم پایین آرتام تو هال نبود ولی همه جارو تمیز کرده بود. دستمال های کثیف و گذاشتم تو لباسشویی... لباس های کثیف رو هم همینطور....

همراه آرتام روی مبل نشسته بودیم و به خونه که حالا از تمیزی برق میزد نگاه میکردیم. آرتام پرسید:
- ساعت 10 شد.
- باورم نمیشه... تو یک ساعت و نیم همه جا رو تمیز کردیم.
خندید و گفت:
- اولین بار تو زندگیم بود که انقدر تو خونه تمیز کردن سرعت عمل به کار دادم.
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- ولی تو خیلی فرزیا...
- برای اینکه مامانم زیادی ازم کار کشیده.
- مهم اینه که جواب داده... همه جا تمیز شده.
- بالاخره باید یه جوری به فامیل شوهر نشون بدم که دختر کدبانو و خونه داری هستم دیگه.
از خستگی نای خندیدن نداشتیم. نگاهی به لباسام کردمو گفتم:
- باید دوش بگیرم.
- منم.
- به نوبت بریم... شاید بیان. اول تو برو ولی زود بیا بیرون.
آرتام قبول کرد و رفت حموم. منم همونجا رو مبل چشمامو بستم تا یه ذره آروم بشم. نیم ساعتی گذشت... نخیر، مثل اینکه نمیخواد از حموم دل بکنه. با بی خیالی از جام بلند شدم تا صداش کنم.... تمام تنم درد میکرد. انگار چند نفر حسابی کتکم زده بودن. حال نداشتم از پله ها برم بالا ولی چاره ایی نبود...
وقتی در اتاقو باز کردم، با دیدن آرتام در حالی که فقط یه حوله دور کمرش بود خشکم زد...
چند لحظه ایی به همون حالت موندم... آرتام داشت با حوله ی دیگه ایی موهاشو خشک میکرد. وقتی دید صدایی از من در نمیاد نگاهم کرد و گفت:
- بیا تو... مگه نمیخواستی بری حموم؟
نگاهم افتاد به بدن خوش فرمش... معلوم بود که ساختن هیکلش براش خیلی مهم بوده و خیلی براش وقت گذاشته... دوباره به صورتش نگاه کردم... هنوز منتظر بود برم تو... برای یه لحظه از تنها بودن باهاش ترسیدم.
آرتام چشماشو ریز کرد و با دقت زل زد تو صورتم... چند لحظه ایی گذشت که پرسید:
- ببینم... تو از من میترسی؟
یه ذره خودمو جمع و جور کردم سعی کردم عادی رفتار کنم:
- نه... چرا باید بترسم.
بی تفاوت شونه ایی بالا انداخت و دوباره مشغول خشک کردن موهاش شد. اما صداشو شنیدم که گفت:
- به هر حال لازم نیست بترسی... من تا خودم نخوام کاری به هیچ خانمی ندارم.
یه ذره خیالم راحت شد ولی برای خالی نبودن عریضه گفتم:
- ولی بنظر من همه ی مردا با کوچیکترین عشوه ی یه دختر حتی اگر زشت باشه دست و پاشونو گم میکنن.
ابروهاش از تعجب بالا رفت و گفت:
- واقعا اینطوری فکر میکنی؟
- فکر نمیکنم... مطمئنم.
- منم از خودم مطمئنم... تا از کسی خوشم نیاد کاری باهاش ندارم.
- تو میخوای بگی که از تافته ی جدا بافته ایی که این حقیقت نداره.
- ولی هستم...
دستی به کمر زدمو ادامه دادم:
- نیستی. من همین الان میتونم از راه به درت کنم.
- تا نخوام نمیتونی
یه ذره نگاش کردم... مثل اینکه از اذیت کردنم لذت میبرد... برای یه لحظه تصمیم گرفتم تا بهش ثابت کنم که اونم با مردای دیگه فرقی نداره. نیمچه لبخندی از روی بدجنسی زدمو و دستامو پشت سرم قلاب کردم... آروم اروم رفتم جلو... آرتامم همونطور بی حرکت وایستاده بود و نگاهم میکرد... مطمئنم که فهمیده بود میخوام چی کار کنم چون سعی میکرد جلوی خندیدنشو بگیره... یه ذره ناز رو هم توی راه رفتنم قاطی کردم... خودمم خندم گرفته بود ولی قیافه ی حق به جانب و مطمئن آرتام باعث میشد به کارم ادامه بدم... یه ذره رفتم جلوتر گفتم:
- که مطمئنی از راه بدر نمیشی؟
چیزی نگفت. فقط لبخندش عمیق تر شد... حالا دیگه رو به روش بودم... آروم انگشتامو روی نیم تنه ش برهنه ش به حرکت در آرودم. دست دیگم رو هم زدم به کمرم... ترجیح دادم به صورتش نگاه نکنم... در حالی که با چشم مسیر حرکت انگشتامو دنبال میکردم ادامه دادم:
- درسته که تو ....خیلی ....خوش چهره و... خوش پوشی...
دیدم تکونی نمیخوره واسه ی همین نیم نگاهی بهش کردم... دیگه نمیخندید... زل زده بود تو چشام... فکر کنم حرکتم داشت جواب میداد... منم زل زدم بهش و با لحن کشداری ادامه دادم:
- درستــــه کـــه ...خیـــلی از ...دختــــرا... دنــبالتن...
بهش نزدیکتر شدمو زیر گوشش گفتم:
- ولی مطمئن باش تو با بقیه ی همجنس هات هیچ فرقی نداری.
سرمو کشیدم عقب... ولی دستمو برنداشتمو همچنان منتظر بودم تا شکست و قبول کنه... آرتام همونطور که زل زده بود بهم آروم گفت:
- به نفعته که بازی دستت روی تنمو تموم کنی.
لبخند پیروزمندانه ایی زدمو به تقلید از خودش آروم گفتم:
- چرا؟
اما جوابی نداد... بعد از چند لحظه احساس کردم سرش داره یواش یواش میاد جلو...


پاهام قفل شده بودن... با اینکه میدونستم میخواد چی کاری کنه ولی از جام تکون نخوردم... انگار مسخ شده بودم.یه دستشو پشت کمرم گذاشت و بهم نزدیکتر شد... ما داشتیم چی کار میکردیم؟؟؟
به خودم اومدم و قبل از اینکه اتفاقی بیفته سریع خودمو کشیدم عقب... با ناباوری به ارتام نگاه کردم ... اونم گیج بود... فقط یه ذره دیگه مونده بود... آرتام دستی به پیشونیش کشید و یه قدم رفت عقب تر... کلافه بود و البته عصبی...
بدون هیچ حرفی برگشتم و رفتم سمت حموم ولی آرتام دستمو گرفت و متوقفم کرد. چند لحظه ایی منتظر موند تا نگاهش کنم ولی من همچنان اصرار به دیدن جلوی پامُ داشتم اما صداشو شنیدم:
- دیگه هیچ وقت اینکارو نکن.
صداش گرفته بود... نگاش کردم :
- دیدی تو هم مثل بقیه ای؟
تو چشام خیره شد و گفت:
- شاید به خاطر اینه که تو با بقیه فرق داری.
خواستم چیزی بگم که صدای باز شدن در و به تعقیب اون صدای حرکت لاستیک ماشین ها روی سنگ ریزه های حیاط اومد.... هر دو، نگاهمون به سمت پنجره چرخید. آرتام دستمو ول کرد. منم سریع به سمت حموم رفتم. درو بستم و بهش تکیه دادم.
من داشتم چیکار میکردم... یعنی اگر کنار نمیرفتم منو میبوسید؟ آرتام؟
یاد جمله ی آخرش افتادم...
احساس میکردم گر گرفتم... دوش آب سرد و باز کردمو رفتم زیرش تا یه ذره آرومتر بشم...


*********************************



رو تختم دراز کشیده بودم و به چند ساعت قبل فکر میکردم... اصلا نفهمیدم چطور اومدم خونه فقط میدونم که دلم میخواست تنها باشم...

از لحظه ایی که از حموم اومده بودم بیرون تا لحظه ایی که اومدیم خونه سعی کردم به آرتام نگاه نکنم... یعنی روم نمیشد نگاه کنم... فقط یه بار از روی کنجکاوی نتونستم جلوی خودمو بگیرم که دیدم اونم مثل من تو خودشه و ساکت به حرف دیگران گوش میده... انقدر آروم بود که بابا بیژن چند باری ازش پرسید« حالت خوبه؟»
معلوم بود اونم بدتر از من از اتفاق پیش اومده ناراحته... حتی طرفم هم نمیومد.
اما خبری که امشب شنیدم و خیلی خوشحالم کرد، خواستگاری مهرداد از فریبا بود که همونجا هم فریبا جواب بله رو داده بود... همه چیز یهویی شد... گویا برادر های بابا بیژن، همراه بچه هاشون اونجا بودن... اصلا فکرشم نمیکردم مهرداد و فریبا با هم ازدواج کنن... با این حال خیلی به هم میومدن. فریبا خیلی دختر مهربون و خانمی بود... اما من هنوزم مطمئن بودم که از آرتام خوشش میاد... حتی موقعی که این خبر و دادن به آرتام نگاه میکرد... فکر کنم میخواست عکس العملشو ببینه... همونجا بود که باعث شد به آرتام نگاه کنم... آرتامی که از حسابی تو فکر بود، اونقدر که یادش رفت به فریبا تبریک بگه....
دوباره به فریبا فکر کردم... خوشحالم ... خیلی خوشحال.

دروغ شیرین7

چشمامو باز کردم. هنوزم خوابم میاد. فکر کنم نزدیکای صبح بود که مهمونا رضایت دادن برن. نگاهی به آرتام کردم که روی زمین بغل تخت دمر خوابیده بود و دستاشم از دو طرف باز کرده بود. از مدل خوابیدنش خنده ام گرفت. عقربه های ساعت عدد 8 رو نشون میداد. تعجب کردم. معمولا این ساعت آفتاب طلوع میکنه ولی اتاق خیلی تاریک بود. آروم از جام بلند شدمو سمت پنجره رفتم. با دیدن دونه های برف که از آسمون میومد و زمین رو سپید پوش کرده بود خواب از سرم پرید . جیغ خفیفی کشیدم و هیجان تمام وجودمو فرا گرفت. بعد از مدت ها زمین رنگ برف رو به خودش دید. برفای توی حیاط دست نخورده بود و جون میداد واسه آدم برفی درست کردن. به آرتام نگاه کردم که دیدم هنوز غرق خوابه و حتی یه تکونم نخورده. رفتم سمتشو تکونش دادم و صداش کردم. چند بار ی سرشو تکون داد ولی چشماشو باز نکرد. انگار خیلی خسته بود. بازم تکونش دادم اما شدید تر. چشماشو نیمه باز کرد و آروم گفت:
- هوووووووم؟
با هیجان گفتم:
-آرتام پاشو داره برف میاد.
روشو برگردوند و غلت زد و گفت:
-چه خوب.
با کلافگی تکونش دادم و گفتم:
-اِ...میگم پاشو بریم برف بازی؟
-برای اینکه بیخیال بشم گفت:
-چی؟؟؟؟؟؟؟؟ برف بازی؟آخ...آخ...آخ... سرما میخوری... بشین هوا که گرم تر شد میریم.
خندیدم و گفتم:
-چی میگی؟ اگه برف قطع شه که هوا سرد تر میشه. پاشو الان که برف تمیزه بریم آدم برفی درست کنیم.
جوابمو نداد. وقتی دیدم توجهی نمیکنه تصمیم گرفتم خودم تنهایی برم. اما روم نمیشد برای همین باید مجبورش کنم باهام بیاد. دوباره تکونش دادم. وقتی دیدم با این همه تکونی که میدمش هیچ عکس العملی نشون نمیده بالشتمو که توش پشم شیشه بود و از رو تخت برداشتم و محکم زدم تو صورتش. شک زده چشماشو باز کرد اما با دیدن قیافه ی کلافه ام شیطون خندید و دوباره چشماشو بست. دوباره بالشتو بردم بالا و گفتم :
-به خدا اگه بیدار نشی بازم میزنمت.
تو یه حرکت ناگهانی بالشتو از دستم کشید و بغلش کرد و خودشو زد به خوابو با همون لبخند گفت:
-هر کاری دوست داری بکن.
هم از کارش خنده ام گرفته بود هم میخواستم کلشو بکنم . با مشت زدم تو بازوشو گفتم:
-پاشو دیگه. تا برفا تمیزه میتونیم آدم برفی درست کنیم.
با چشمای بسته گفت:
-نچ...نچ...نچ...همه ی زورت همین بود؟
-من چی میگم تو چی میگی؟
مثل اینکه زور جواب نمیده باید ازترفندای زنونه استفاده کنم:
-اصلا نخواستم بیای. حیف من که دلم نیومد تنهایی خوش بگذرونم.
خواستم بلند شم که دستمو گرفت و گفت:
-چه زودم قهر میکنه.
لبخندی از روی پیروزی زدم. آرتام تو جاش نشست و در حالی که از پنجره به آسمون نگاه میکرد با ناله گفت:
- خدایا من چه کار بدی کردم که جزام برف روز بعد تولدمه. تو که میدونستی من تا دمدمای صبح بیدار بود
خندیدم و گفتم:
-به جای غر زدن پاشو لباستو بپوش. اتفاقا باید خوشحال باشی اولین برف زمستون روز بعد از تولدته...


از ذوق سریع لباسامو پوشیدم. آرتام نگاهی به پالتوم کردو گفت:
-سردت میشه... بیا این دست کشو شالگردنم بذار.
از خدا خواسته گرفتم و دویدم بیرون. آرتام پشت من از اتاق بیرون اومد. همونطور که داشت کاپشنشو میپوشید گفت:
- اگه میدونستم برفو اینقدر دوست داری دیشب تو مهمونی برف شادی میزدم.
نگاهی بهش کردم و گفتم:
- ببینم میتونی اینقدر لفتش بدی تا برافا آب بشه؟
خواستم برم سمت در ورودی که آرتام بازومو گرفت و گفت:
- کجا؟؟؟؟ اول بریم یه چیزی بخوریم. ضعف میکنی.
خیلی هم بی راه نمیگفت. سرمو به نشونه ی موافقت تکون دادم و گفتم:
- به شرطی که بیشتر از 5 دقیقه طول نکشه.
- ای بابا... ما تا بریم تو آشپزخونه و یه لیوان آبمیوه برای خودمون بریزیم خودش 10 دقیقه طول میکشه.
دستمو گذاشتم پشتشو به سمت آشپزخونه هولش دادم و گفتم:
- حالا تو برو...
آرتام دوتا لیوان آب پرتقال ریخت. به منم گفت از توی کمد یه جعبه بیسکویت در بیارم.اینقدر تند تند میخوردم که دوبار بیسکویت پرید تو حلقم. آرتام با دیدن حرکاتم بلند خندید و مثل یه پدر مهربون گفت:
-آروم تر...به خدا آب نمیشه. اگه شد من خودم یه سفر میبرمت آلاسکا...
مشغول خوردن بودیم که فریبا اومد تو . با دیدن ما که اول صبحی لباس تنمون بود تعجب کرد . سلامی داد. منم بدون معطلی گفتم:
-فریبا برو لباس بپوش بریم برف بازی.
آرتام زد زیر خنده. فریبا با دیدن خنده ی آرتام لبخندی زد و گفت:
-مرسی مزاحم نمیشم.
نگاه چپ چپی کردم به آرتام کردم که خنده شو خورد ولی هنوز زیر زیرکی میخندید و به فریبا گفتم:
- مزاحم چیه؟ زود برو حاضر شو ما اینجا منتظریم. به فریبرزم اگه بیداره بگو بیاد.
فریبا که انگار از پیشنهادم بدش نیومده بود باشه ای گفت و رفت تا لباس بپوشه. آرتام با نوک انگشت زد رو دماغم و گفت:
- تا امروز همه رو مجبور به برف بازی نکنی بی خیال نمیشی
قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتم و گفتم:
-مگه تو الان به اجبار داری میای برف بازی؟
- نه والا...کی گفته؟ مدیونی اگه فکر کنی خیلی خوابم میاد.

بازوی آرتامو گرفتم و آروم از پله ها پایین رفتیم. فریبا و فریبرز هم پشت سرمون بودن. حدود بیست سانت برف اومده بود. به حیاط نگاه کردم. یه تیکه از حیاط که برف زیادی روش نشسته بود، به بچه ها نشون دادم و گفتم:
-رفتن به اون سمت حیاط قدغنه... اون برفا زیاده جوون میده واسه درست کردن آدم برفی. اگه برین اونور با من...
برخورد گوله ی برف مانع شد تا ادامه ی حرفمو بگم. برگشتم و فریبرزو دیدم که دست به کمر با لبخند پیروز مندانه ایستاده بود. گفت:
-خودتون اعلان جنگ کردین. من نمیخواستم جنگو شروع ...
گوله ی برفی که آرتام زد به پشتش هم مارو به خنده انداختو هم فریبرز ساکت کرد. آرتام لبخند بدجنسی زد و گفت:
- خواستم بگم وقتی با آناهید حرف میزنی منو نگاه کن.
فریبرزم بی معطلی یه مشت برف از رو زمین برداشت و در حالی که با مشتش اونو تبدیل به گلوله میکرد گفت:
-پس تورو نگاه کنم نه؟
وگوله رو پرتاب کرد و خورد تو صورت آرتام. و همین شد دلیل شروع برف بازیمون. منو آرتام شده بودیم یه گروه. فریبا و فریبرزم با هم بودن.... البته چون فریبا روش نمیشد به ما گلوله پرتاب کنه بیشتر گلوله درست میکرد و میداد دست برادرش که اونم حسابی از خجالت ما در میومد.... حتی یکی دوباریم گلوله زد تو صورت من. بعضی وقتا هم برای اینکه حرص منو در بیاره میرفت سمت منطقه ی ممنوعه ای که انتخاب کرده بودم.... آرتامم دنبالش میکرد. اینقدر خندیدیم و جیغ و داد کردیم که صدای بابا بیژن هم در اومد، از روی بالکن داد زد:
-چه خبره اول صبحی؟
آرتام خندید و گفت:
-به مهد کودک گلها خوش اومدین.
انقدر از کارای فریبرز و حرفای آرتام خندیده بودم که از دل درد نشستم رو زمین.
بابا بیژن به من گفت:
-از روی زمین بلند شو باباجون. سرما میخوری...
گفتم:
-مگه این آرتام و فریبرز میذارن من یه دقیقه سر جام وایستم.
بابا بیژن خندید و سرشو تکون داد و گفت:
- معلومه که حسابی داره خوش میگذره. پس من چی؟
خوشحال شدم و گفتم:
-شما هم میاین برف بازی؟
آرتام زودتر گفت:
-نکنه میخوای بیای برف بازی؟
بابا بیژن گفت:
-مگه من چمه که نیام؟
آرتام- شوخی میکنی؟ سرما میخورین
پریدم وسط حرفشونو گفتم:
-آرتام چرا اینقدر گیر میدی. بذار بابا بیژنم بیاد...
آرتام- آخه...
بابا بیژن حرف آرتامو قطع کرد و گفت:
-آرتامو ولش کن... من میخوام بیام. فقط یکی بیاد کمک.
با خوشحالی رفتم سمت بابا بیژن و دستشو گرفتم و آوردمش پایین.
بعد از اینکه بابا بیژنم کمی بازی کرد آقا فریدون و گوهر و شوهرش شاهپور خان هم به جمعمون اضافه شدن.... تنها کسایی که تو بازی نبودن بی بی و سپیده جون بودن که روی بالکن صندلی گذاشته بودن و مارو نگاه میکردن. وقتی از بازی خسته شدیم رفتیم سراغ آدم برفی درست کردن که سپیده جونم اومد کمکمون. بی بی هم بهمون هویج و دکمه داد و تونستیم ادم برفیو تکمیل کنیم. بعد ار تموم شدنش همه دورش جمع شدیم و نگاش کردیم....و البته همه زدیم زیر خنده.... فریبرز گفت:
-به همه چیر شبیه جز آدم برفی.
- دیگه ما تواناییمون در همین حد بود.
فریبا به فریبرز گفت:
- همه ش تقصیر تواِ .... اگه خراب کاری نمیکردی یه آدم برفیه خوشگل داشتیم.
بابا بیژن خندید و گفت:
- خیلی خب ... دعوانکنین. مهم اینه درستش کردیم. منم بعد از 10 سال برف بازی کردم.
آقا فریدون لبخندی زد و گفت:
-خیلی چسبید... بعد این همه سال دور هم بودیم و کلی هم خندیدیم.
فریبرز در حالی که نگاش به آرتام بود با لحنی که ازش شیطنت میبارید خطاب به من گفت:
-همه ی اینا به یُمن وجود آناهید خانومه دیگه.
آرتام- مثل اینکه از اون گلوله ها دلت میخواد
فریبز دستهاشو به نشونه ی تسلیم بالا اوردو گفت:
-من که چیزی نگفتم...فقط تعریف کردم.
فریبا دستاشو زد به هم و گفت:
-راستی... الان که همه دور همیم بریم دوربین بیاریم و عکس بندازیم.
آرتام- فکر خوبیه.... بذارین من میرم میارم.
و بدون معطلی رفت توی خونه.
پایه ی دوربین و روی زمین گذاشت و دوربینو تنظیم کرد. چند باری پشت هم گفت:
-جمع تر... فریبرز شاخ نذار واسه فریبا آدم باش...پدر یه کم بیا اینور تر اون آدم برفی معلوم باشه...همه یه لبخند...
و بعد سریع اومد کنار من ایستاد و دستشو گذاشت دور شونه ام.و بعد فلش دوربین ...
همگی خسته بودیم . بی بی گفت:
- بیاین تو که بخاریو روشن کردم.
داشتیم میرفتیم سمت خونه که سپیده خانم زد تو صورتشو گفت:
- ای وای...ساعت 12 شد...انقدر سرگرم بازی شدم که نهار نذاشتم.
بابا بیژن گفت:
- ناراحتی نداره که سپیده جان... یه ساعت دیگه زنگ میزنیم از بیرون نهار سفارش میدیم.
آرتام گفت:
-نه... منو آناهید میریم بیرون یه چیزی میگیریم.
بهش نگاه کردم. لبخندی زد و گفت:
-مگه نه؟
منم که هنوز از برف بازی سیر نشده بودم رو به جمع گفتم:
- راست میگه.
همه رفتن سمت خونه و منو آرتام رفتیم سمت در. اومدیم درو باز کنیم که فریبرز داد زد:
-هوا بد جور هوای دو نفرستا... خدایا یه دوست دخترم نداریم باهاش دست تو دست توی این هوای برفی به بهونه ی غذا خریدن بریم خوش بگذرونیم.
منو آرتام خندیدیم. آرتامم برای اینکه فریبرزُ اذیت کنه دستشو انداخت دور کمرم و منو چسبوند به خودشو گفت:
-دلت بسوزه..
فریبرز رفت توی خونه. آرتام منو از خودش جدا کرد و بهم نگاه کرد و گفت:
- امروز خوب همه رو دور هم جمع کردیا.
-ما اینیم دیگه...
اومدم برم سمت پیاده رو که عطسه کردم. آرتام گفت:
- سرما رو خوردیا...
و بعد یقه ی پالتومو گرفت و به هم نزدیک کرد و گفت:
خودتو بپوشون...
دستمو گرفت و رفتیم سمت رستوران. هنوز برف میومد و گوله های برف موهامونو سپید کرده بود. توی خیابون فقط مه بود و برف. هوا گرفته بود. نگاهی به دستای آرتام کردم...
مگه قرار نبود فقط یه نمایش ساده باشه؟؟؟ پس الان چرا دست همو گرفتیم و هیچ کدوم اعتراضی نمیکنیم؟ هیچکدوم از تماشاگرامون نیستن ... صحنه خالیه... پس برای کیا اینهمه مدت نقشه کشیدیم؟ برای چی وارد این بازی شدیم که هیچ سرو تهی نداره. پس کاوه کجاست که ببینه من دستای آرتامو گرفتم و دیگه محتاج دستای اون نیستم؟؟؟؟ چرا نیست که ببینه وقتی با آرتامم بهم خوش میگذره؟؟؟؟ منو آرتام برای چی داریم اینقدر به هم نزدیک میشم؟؟؟

بازم روزنامه رو ورق زد... مطمئنم که فقط عکساشو نگاه میکنه.به اطرافش توجه نداشت ولی من خیره نگاهش میکردم.
چند دقیقه ای میشد که منتظرش نشسته بودم. هیچ کس توی پارک نبود. تصمیم گرفتم تا بیاد به پیر مرد نگاه کنم...کار دیگه ای هم نداشتم...
بستنی که جلوی صورتم اومد حواسم رو پرت کرد... گرفتمش و گفتم:
- رفتی از کارخونه خریدی که اینقدر طول کشید؟
خندید و گفت:
- برای شما گفتم سفارشی بزنه برای همین یه کم زمان برد...
- والا من هر چی دقت میکنم هیچ فرقی بین بستنی خودم و بستنی تو نمیبینم.
- فرقش اینه که توی بستنیه تو پر عشقه...
خندیدم و مشغول خوردن بستنی شدم. به پیر مرد نگاه کردم... هنوز داشت روزنامه رو ورق میزد...این دفعه ی صدم بود که اون صفحه رو نگاه میکرد...
دستمالی بهم داد و گفت:
- داره میریزه...حواست کجاست؟
به پیر مرد اشاره ای کردم و گفتم:
- به پیر مرده... خیلی با مزه ست...فکر کن یه روزی منو تو هم مثل این پیر میشیم و میایم پارک...
- اگه من پیر بشم که با تو نمیام پارک...تنها میام که یه دختری مثل تو منو دید بزنه...
چشمامو ریز کردم و با تهدید گفتم:
- کــــــــــــــــــــــــ ــــاوه...
خندید و گفت:
چرا عصبی میشی حالا؟؟؟ مگه چی گفتم؟
- یعنی چی دید میزنم؟ یعنی من منظور دار نگاش میکنم؟
- دقیقا منظورم همین بود...
- آخه من پیرمردارو دوست دارم. خیلی شیرینن.
- خوبه.... این یعنی اینکه بهم خیانت نمی کنی...
به بازوش زدم و دوباره گازی به بستنیم زدم... ساکت شدیم که کاوه دوباره گفت:
- نظرت چیه ماه عسل بریم اروپا؟
یه کم فکر کردم و گفتم:
- اوممممم. به شرط اینکه پاریس باشه
- چه خوش اشتها...
- کاوه اذیت نکنا..
- ببخشید...چشم...هرچی شما بگی همون میشه... تصویب شد, میریم پاریس.
- یعنی من بالاخره ایفلو میبینم؟
اخمی کرد و گفت:
- من نه ...ما... این صد بار... دیگه باید عادت کنی از کلمه ی ما استفاده کنی...
گاز آخرو به بستینیم زدم و گفتم:
- بریم قدم بزنیم؟
بلند شد و گفت:
- چرا که نه...شما امر کن...
جای سر سبزی بود... بعد یه بستنی قدم زدن توی این پارک میچسبید. کاوه دستمو گرفت و گفت:
- یه روز با یه کالسکه میایم اینجا و با بچمون قدم میزنیم.
- کاوه جان... راجع به آینده حرف نزن لطفا
- آخه چرا؟؟؟ منو تو تا چند وقت دیگه ازدواج میکنیم...
- هنوز چند هفته مونده...
- چشم رو هم بذاری این چند هفته هم تموم میشه عزیزم.
داشتیم تو سکوت کنار هم قدم میزدیم و از بودن باهم توی پارک لذت میبردیم که دوباره کاوه گفت:
- آناهید باورت میشه وقتی جوون تر بودم و هنوز جرئت اینو نداشتم که دستتو بگیرم همیشه خواب این روزارو میدیدم؟؟؟؟
- خواب چیو؟
- اینکه منو تو ...تنها... توی یه پار ک خلوت و دنج... با کلی عشق راه میریم...
- خواب قحطه؟ این چه خوابایه که میبینی؟
- خوابای من همش شیرینه... چون همش تو توشی عزیزم...
و دستمو فشرد...
به رو به روم نگاه کردم که چند تا بچه داشتن بازی میکردن... خواستم به کاوه بگم بریم اون سمت که گوشیم زنگ خورد...
دستشو ول کردمو دنبال گوشیم گشتم. بعد از کلی گشتن از ته کیفم کشیدمش بیرون. با دیدن شماره ی بیمارستان تعجب کردم...
من که امروز مرخصی بودم...
گوشی رو برداشتم...
-بله؟
-....
-الو؟؟؟؟
-آناهید...
پری بود که با صدای مضطرب گفت:
-کجایی؟
-چیزی شده پری؟
-آناهید کجایی؟
-من یا کاوه تو پارکم...
-با کی؟
-با کاوه...چی شده؟ چرا نفس نفس میزنی؟؟؟؟ نگرانم کردی؟
پری بعد از مکس کوتاهی گفت:
-آناهید خودتو برسون بیمارستان... آرتام حالش بده... زود بیا...

متعجب به تلفن قطع شده توی دستم نگاه کردم...آرتام حالش بده...نگاهم به کاوه افتاد که داشت با تعجب بهم نگاه میکرد و متتظر این بود که بهش بگم که کی پشت خط بود...
بدون توجه به نگاهش از کنارش گذشتم و گفتم:
-باید برم...
با تعجب پرسید:
-کجا؟؟؟؟ کی بود؟؟؟؟؟
صداشو نمیشنیدم... فکرم پیش آرتام بود... به راهم ادامه دادم... زیر لب گفتم:
-حالش بده...حال آرتام بده...
کاوه که انگار چیزی نشنیده بود پرسید:
-چی؟؟!!
بازومو گرفت و مانع رفتن شد و گفت:
-کجا میری آناهید؟

بلند گفتم:
-ولم کن... آرتام حالش بده... باید برم پیشش...
کاوه با حالت گنگ نگاهم میکرد... بعد چند لحظه عصبانی گفت:
-میخوای بری پیش اون عوضی؟ آره؟
-راجع به اون درست صحبت کن...
و بازومو از دستش بیرون کشیدم و دویدم سمت خیابون...
نفهمیدم چه جوری خودمو رسوندم بیمارستان... وقتی وارد بخش شدم نگاه سنگین همه رو احساس کردم... مثل یک گناهکار نگاهم میکردن... کاوه ی لعنتی...
همه بودن... دکتر افشار...طناز...مهدیه...دکتر نوروزی...خانم دواچی...هیراد و پری...
میترسیدم جلو برم...قدم هام سنگین شده بود...پری زود تر از بقیه اومد سمتم...چرا داشت گریه میکرد؟ اینجا چه خبره؟
آرتام چش شده؟ با هر قدمی که پری به سمتم بر میداشت نگرانین صد برابر میشد... میترسیدم ازش سوالی بپرسم... نمیخواستم جوابی بشنوم که...
پری رو به روم ایستاد... چشمای پر از سوالمو بهش دوختم... پری بعد چند لحظه سرشو تکون داد و گفت:
-خیلی دیر اومدی... مثل همیشه...
و روشو برگردوند و زد زیر گریه... تازه متوجه چشمای گریون همه شدم... حتی طناز... اشک توی چشمام جمع شد... باورم نمیشه... ملتمسانه به پری نگاه کردم و گفتم:
-دروغ میگی نه؟
پری به شیشه ی یکی از اتاقا اشاره کرد... نمیخوام باور کنم... حقیقتی وجود نداره... به سمت شیشه رفتم.
دیدمش. خودش بود. به دستگاه کنار تخت نگاه کردم تا ضربان قلبشو ببینم ...ولی ... تنها یه خط ممتد و بی انتها.
دیگه اختیار اشکام دستم نبود... پاهام سست شد... نشستم رو زمین... نمیتونستم آرتامو اینجوری ببینم... سرمو گذاشتم روی پاهامو بلند گریه کردم... زیر لب اسم آرتامو میگفتم... همش تقصیر من بود... نباید تنهاش میذاشتم... نباید انکار میکردم که دوستش دارم... ای کاش بهش گفته بودم...

با تکون دستی چشمامو باز کردم...


با چشمایی خیس به مامان که بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. نگرانی رو تو چشمای اون هم میدیدم. پرسید:
- چی شده آناهید جان؟ خواب بد دیدی؟
دوباره یاد اون کابوس کذایی افتادم. خودمو به زور کنترل کردم و اشکامو پاک کردم و گفتم:
- چیزی نیست مامان. یه خواب بد بود.
- خیره... نگران نباش عزیزم. چه خوابی میدیدی؟
- چیز خاصی نبود... هر چی بود تموم شد.
مامان که انگار فهمید نمیخوام راجع به خوابم حرف بزنم حرفو کش نداد و گفت:
- میخوای پیشت بمونم تا بخوابی؟
- نه تهمینه جوون... برو بخواب. ببخشید شما رو بی خواب کردم.
- صدای گریه ت تا هفت تا کوچه اونور ترم میرفت... فکر کنم همسایه بغلی هم بیدار شد
نیمچه لبخندی زدم و گفتم:
- امان از این کابوسای شبانه...
مامان دستی به موهام کشید و پتو رو روی تنم کشید و گفت:
- بگیر بخواب... به هیچیم فکر نکن عزیزم... شب بخیر.
-شب بخیر...
مامان لبخندی زد و از جاش بلند شد و رفت...
مامان رفت و من دوباره درگیر خوابم شدم... یاد کاوه افتادم... اون تو خوابم چی کار میکرد؟ چرا همه چیز بینمون به حالت اول برگشته بود؟ سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم، ولی چرا؟ مگه کاوه همونی نبود که یه روزی فکر میکردم اگه نباشه منم نیستم...پس الان چرا خودم دارم از توی خیالم بیرونش میکنم؟ معنیه خوابم چی بود؟ آرتام...
نگرانش شدم. نکنه چیزی شده باشه؟ نکنه خوابم بی منظور نباشه... دلم هری ریخت... خواستم بهش زنگ بزنم... گوشیمو برداشتم ولی تا چشمم به ساعت افتاد پشیمون شدم. ساعت 4 صبح بود و مطمئن بودم که آرتام خوابه اصلا چه دلیلی داشت که بهش زنگ بزنم؟ گوشی رو گذاشتم کنار ولی باز دلم طاقت نیاورد. تصمیم آخرو گرفتم و شمارشو با استرس گرفتم...چند تا بوق خورد تا اومدم قطع کنم صدای آرتامو شنیدم ... گوشی رو چسبوندم به گوشم و منتظر شدم دوباره حرف بزنه...
- آناهید؟
نمیدونستم چی بگم... هول کرده بودم. ولی اصلا به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- آرتام تویی؟
- آره... مگه قرار بود کی باشم؟
- اشتباه گرفتمت میخواستم به پری زنگ بزنم... شرمنده بیدارت کردم...
با صدایی که کمی رنگ تردید گرفته بود گفت:
-بیدار بودم... حالت خوبه؟
- آره. قرار بود بهش زنگ بزنم اشتباهی شماره ی تو رو گرفتم... بازم شرمنده مزاحمت شدم. کاری نداری؟
- نه... خوب بخوابی.
- تو هم همینطور. شب بخیر

گوشی رو قطع کردم. خیالم یه کم راحت شد ولی بازم استرس داشتم. چرا آرتام بیدار بود؟ یادم رفت بپرسم... بیخیال همه چیز شدم و پتو رو کشیدم رو سرم. چشمامو بستم و خواستم به هیچی فکر نکنم ولی همش صحنه ی خوابم میومد جلوی چشمم... داشتم بهش فکر میکردم که صدای زنگ گوشیم منو از جا پروند. بدون معطلی جواب دادم و گفتم:
- بله؟
- سلام.
- آرتام تویی؟
- تو چرا امشب منو نمیشناسی؟
- آخه تعجب کردم زنگ زدی...
- چرا؟
- همینطوری.
- منم تعجب کردم تو زنگ زدی.
- من که گفتم اشتباه گرفتم...
- ولی صدات اینو نمیگفت.
خندیدم و گفتم:
-یعنی تشخیص صدات اینقدر قویه؟
اونم خندید و گفت:
- مثل اینکه هنوز باور نکردی من خیلی باهوشم. اصلا خودت بگو چی شده؟
-گفتم که اشتباه گرفتم.
- راست میگی؟
- نمیگم؟
- یعنی نمیخوای بگی دلت برام تنگ شده؟
خندیدم و گفتم:
- کلاسای خودباوری اثر کرده هااا
- خب بگو دیگه...
- عجبا...
- من که میدونم دلت برام تنگ شده.
- این اعتماد به نفست منو کشته.
- اعتماد به نفسو شما خانوما به من میدین.
- پس خوب شد ما خانوما آفریده شدیم.
- من که همیشه شکر گذارم.
- آفرین
- تو خواب نداری؟
- نه...
- چرا؟
- چون دارم یه تحقیق مینویسم. تو چرا نخوابیدی؟
- چون خوابم نمیومد.
- یعنی الان خوابت میاد؟
- آره.
- پس برو بگیر بخواب.
- شبت خوش آقای دکتر.
- شب توهم بخیر. راستی آناهید...
- بله؟
- من که میدونم دلت برام تنگ شده.
خندم گرفته بود:
- از کجا انقدر مطمئنی جناب خودشیفته؟
- چون الان هیراد گفت امروز که تو و پری با هم بودین گوشیش افتاد تو جوب.
حندیدم و گفتم:
- برو بخواب...
صداش رنگ خاصی گرفته بود و گفت:
- خوی بخوابی عزیزم...

تلفن رو قطع کردم... خوشحال شدم از اینکه حالش خوب بود...
پتو رو کشیدم رو سرم و با لبخند به فردا فکر کردم...

تازه از اتاق عمل اومده بودم بیرون و حسابی خسته بودم.. احساس میکردم پاهام بی حسن... دو تا انترنی که با هماهنگی دکتر کشاورزی اومده بودن تو اتاق عمل، دو ساعت آخر عمل و بی خیال شدن و رفتن... هر چند که اومدنشون به اصرار خودشون بود و جز دوره شون نبود...
وقتی رفتم تو اتاق رست یه نگاهی به گوشی انداختم... از خونه 2 تا miss call داشتم. پاهام و گذاشتم رو میز و همینطور که ماساژشون میدادم شماره ی خونه رو گرفتم:
- سلام
- سلام به روی ماهت تهمینه جوون.. اصل حالت چطوره عسیسم؟
- خوبم... تو چرا صبح بدون صبحونه رفتی؟
- چون دیشب بدخواب شده بودم، صبح خواب موندم...
- هی بهت میگم شب زیاد شام نخور... گوش نمیدی که. غذا رو میبینی دیگه خدا رو بنده نیستی...
- تقصیر شماس که غذاهات خوشمزه س...
- پر خوریِ خودتو گردن من ننداز...
- چشم...
- زنگ زدم بگم اگر میتونی امروز برو دیدن مامانی... سرما خورده.
- باشه... دلمم براش تنگ شده.
- قبلش بیا خونه یه سری وسایل بدم براش ببری.
- چشم...
- چشمت بی بلا... کاری نداری مادر؟
- نه عزیزم..
- ناهارتو تا آخر بخوریا... وزنت داره روز به روز کم تر میشه.
- ای بابا. بالاخره من چی کار کنم؟ کم بخورم یا زیاد؟
- من گفتم شبا غذای سبک بخور که راحت بخوابی...
- اطاعت میشه سرورم... امر دیگه ندارین؟
- نه عزیزم... برو به کارت برس. خداحافظ.
بعد از قطع کردن تلفن از جام بلند شدم و رفتم تو بخش...


ضربه ایی به در اتاق زدم و بعد از شنیدن صداش که اجازه ی ورود داد رفتم تو...
- سلام. خسته نباشی.
سرشو بلند کرد. لبخندی زد و گفت:
- سلام. مرسی... تو هم خسته نباشی.
- اومدم بگم من دارم میرم.
- ببخشید امشب خیلی کار دارم.
و سوییچ و گرفت طرفم و گفت:
- بیا... ماشین و ببر.
- مرسی... بیتا پایین منتظرمه. فقط اومدم خداحافظی کنم و بگم میرم خونه ی مامانی... ماشین همراهم هست. دیگه صبح نیا دنبالم.
سری به نشونه ی موافقت تکون داد و گفت:
- سلام برسون.
- از طرف تو یا بابا بیژن؟
خندید و گفت:
- امان از دست بابام.
دستی براش تکون دادم و از در اودم بیرون. خیلی خسته بود... از صبح 3 تا عمل داشت. دیشبم که اصلا نخوابیده بود... دکتر مهرزاد بودن همین دردسر ها رو داره دیگه...
بیتا منو دم خونه مون پیاده کرد و رفت... بلافاصله رفتم بالا و وسایلی رو که مامان گفته بود و برداشتم و گذاشتم تو ماشینم...سر راه برای مامانی شلغم و یه لیمو شیرین و یه سری مواد تقویتی گرفتم. همیشه وقتی میخواستم برم خونه ش ذوق زده بودم... سعی کردم از کوتاه ترین مسیر برم تا زودتر برسم...
وقتی رسیدم زینت خانم و دیدم که با یه سبد خرید داشت میرفت تو خونه... سریع از ماشین پیاده شدم و صداش کردم... با دیدنم از همون جا شروع کرد به حال و احوال کردن و پشت سر هم حال همه ی اعضای خانوادمو پرسید... یه ذره هم نیومد جلو و از همون دم در با صدای بلند حالشون و میپرسید. منم مثل خودش جواب میدادم... بهتر دیدم تا داد همسایه ها در نیومده وسایل و از تو ماشینم بردارم و برم تو...
مامانی کنار بخاری داشت کتاب میخوند.
- سلام.
از پشت عینک نگاهی بهم انداخت و گفت:
- سلام خانم دکتر. چه عجب از اینورا؟
- شنیدم یه مریض آمپول لازم داریم... کار و بار و ول کردم و امدم تا یه آمپول جانانه بهش بزنم و برم.
مامانی از آمپول متنفر بود... تو دوره ی جوونیش خاطره ی بدی از آمپول زدن داشت. عینکشو در آورد و گفت:
- خوش اومدی... ولی من ترجیح میدم بقیه ی راه های درمانی رو امتحان کنم.
وسایل و گذاشتم تو آشپزخونه و رفتم تو بغل مامانی... خیلی دلم برای آغوشش تنگ شده بود. اونم مثل همیشه موهامو نوازش میکرد... یه ذره که به همون حالت موندم مامانی گفت:
- راستی چرا آرتام و نیاوردی؟
- کار داشت... بیچاره 48 ساعته که نخوابیده.
- زنده باشه...پسر خوبیه...
- یعنی مورد تاییده... شما که اینو بگی یعنی حله؟
- من از روز اولم که دیدمش، ازش خوشم اومده بود. معلومه خوب تربیت شده. پدرش که خیلی با شخصیت بود.
- آها.... یعنی پدرشم آدم خوبیه؟
چشم غره ایی بهم رفت... خندیدم و گفتم:
- من که حرف بدی نزدم... تازه بابا بیژن کلی هم سلام رسوند.
با نیمچه اخمی روشو برگردوند و گفت:
- نوه هم نوه های قدیم...
عاشق همین ادا و اصولاش بودم... صورتشو یه ماچ محکم کردم و گفتم:
- شوخی کردم عزیزم.
زینت خانم با یه سینی چایی اومد کتارمون و گفت:
- خیلی خوش اومدی مادر جوون... امروز خیلی ذکر خیرت بود. توران خانم همه ش میگفت دلش براتون تنگ شده.
دوباره به مامانی نگاه کردم و گفتم:
- الهی من قربون اون دلت برم که برای منِ بی معرفت تنگ میشه.
- مامان: خدا نکنه عزیزم.
- امشب من شام میذارم... میخوام یه دونه از اون سوپ های دکتر پسند درست کنم تا حال مامانی زودتر خوب بشه.
- زینت: نه مادر جوون تو مهمونی... من خودم یه چیزی درست میکنم.
با دلخوری گفتم:
- داشتیم زینت جوون؟ حالا شدم مهمون؟
- زینت: نه مادر... منظورم این بود که زحمت نکشی.
- زحمت چیه؟ خودم میخوام اینکارو بکنم. شما هم بشینین کنار مامانی گل بگین و گل بشنوین.
- مامانی رو به زیور گفت:
- تو بشین زیور... بذار هرکاری میخواد بکنه... فکر کنم قسمته که برم بیمارستان.
- دست درد نکنه توران جوون... حالا که اینطور شد یه غذایی بپزم...
- مامانی: ببینیم و تعریف کنیم.
قری به سر و گردنم دادم و بی هیچ حرفی رفتم تو آشپزخونه... خونه ی مادربزرگم چون قدیمی بود آشزخونه ش بسته بود و نمیدیدن چی کار میکنم... منم فقط صدای حرف زدنشون و میشنیدم... سریع دست به کار شدم
اول شلغم ها رو گذاشتم بپزه... تصمیم گرفتم یه غذای دیگه هم برای خودم و زینت خانم درست کنم... یادمه یه سال پیش که لازانیا درست کردم زینت خانم خیلی خوشش اومد... مخصوصا از پنیر پیتذا.... از مامانی شنیدم که بعد از اونروز چند باری سعی کرد که درستش کنه ولی بیشترش وارفت چون فقط بلده غذاهای ایرانی بپزه که انصافا همه ش خوشمزه س... مواد سوپ و ریختم تو قابلمه تا بپزه و رفتم سراغ لازانیا... موادشو آماده کردم و ورقه ها رم گذاشتم تو آب جوش...وقتی آماده شد، لایه لایه چیدم تو ظرف و یه عالمه هم پنیر پیتذا ریختم... حین کار کردن همه ش فکرم میرفت پیش کاوه چون اونم عاشق لازانیا بود. ظرف و گذاشتم تو فر و ناخود آگاه یه آه کشیدم. یاد خواب دیشبم افتادم. خیلی بد بود...خودمو با میوه چیدن سرگرم کردم تا دیگه بهش فکر نکنم...
ظرف میوه رو بردم تو حال... مامانی گفت:
- بوی لازانیا میاد.
- بله ولی اون برای شما نیست... سفارشی برای زینت جوون درست کردم.
زینت خانم لبخندی از روی خوشحالی زد و گفت:
- راضی به زحمت نبودم مادر جوون.
- نفرمایید...
- مامانی: راستی دختر خانم شاه میری داره ازدواج میکنه.
- ترانه؟
- مامانی: آها... آره. همون ترانه... یه ربعه داریم با زینت فکر میکنیم اسمش یادمون نمیاد... عوارض پیریه دیگه...
- اولا شما دو نفر تازه اول چلچلی تونه... دوما مبارکش باشه...
- مامانی: اتفاقا دیروز که اومد کارت عروسیشو بده سراغ تو رو میگرفت و کلی گله کرد که بی معرفت شدی و دیگه بهش سر نمیزنی.
- امان از این پزشکی... بخدا خودمم خیلی دلم میخواد به دوستام سر بزنم ولی نمیشه...
- مامانی: میدونم عزیزم... منم اینارو بهش گفتم. مطمئن باش همه درکت میکنن.
- تو اولین فرصت میرم میبینمش و بهش تبریک میگم.
- زینت خانم: ایشالله چند وقت دیگه عروسی خودته... اونطور که توران خانم از نامزدت تعریف میکنه یعنی پسر باکمالاتیِ....
با یادآوری آرتام لبخند ناخواسته ایی رو لبام نشست و رفتم تو فکر... وقتی سرمو بالا گرفتم دیدم مامانی و زینت خانم با لبخند نگاهم میکنن. خاک برسرم کنن حتما الان فکر میکنن از ذوق شوهر کردن خندیدم... لبخندی زدم و گفتم:
- من میرم یه سر به غذا بزنم...
سریع از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه... اول صدای خنده شونو شنیدم ولی بعد دوباره شروع کردن به حرف زدن... منم بی خیال مشغول سالاد درست کردن شدم....
زنگ آیفون به صدا در اومد... کی بود؟ مامانی که مهمون نداشت...
از بیرون صدایی نیومد... رفتم دم در آشپزخونه که دیدم زینت و مامانی دارن به هم نگاه میکنن و مامانی با دست داشت به زینت اشاره میکرد... پرسیدم:
- چیزی شده؟ کی بود؟
قبل از اینکه چیزی بگن در باز شد و کاوه در حالی که تو دستاش دو تا نایلون خرید بود بلند گفت:
- سلام بر بهترین مادربزرگ دنیا...
و به مامانی نگاه کرد...هنوز متوجه من نشده بود... خواستم برم تو ولی پاهام یاریم نمیکردن... کاوه چشماشو بست و بو ایی کشید و گفت:
- به به... بوی لازانیا میاد... کی بوده که منو دوست داشته و برام لازانیـ......
و بالخره من و دید که چاقو بدست جلوی در آشپزخونه وایستاده بودم.

با دیدنم چند لحظه ای خیره موند... اما سریع خودشو جمع و جور کرد و رو به مامانی گفت:
- مثل اینکه مزاحم شدم... مهمون داری...
مامانی با اخم نگاهی به کاوه کرد و گفت:
- از کی تاحالا آناهید واسه ما مهمونه که اینجوری میگی؟ بیا تو پسرم...
- زیاد نمیمونم... شنیدم سرما خوردی اومدم بهت سر بزنم.
بدون توجه به حرف کاوه رو به مامانی گفتم:
- من میرم سالاد درست کنم. کاری داشتی صدام کن.
و رفتم تو... حس بدی داشتم. دستمو روی کابینت گذاشتم تا حال دگرگونم بهتر بشه. دستمو گذاشتم روی قلبم. چرا اینقدر تند تند میزد؟ نباید حالمو لو بدم. باید امشب خوب نقش یه دختر بی خیالِ خوشحالو بازی کنم...
با صدای ویلچر مامانی نفس عمیقی کشیدم و خودمو مشغول سالاد درست کردن نشون دادم.مامانی گفت:
- آناهید بیا این نایلونا رو ازم بگیر...
رفتم سمتشو نایلون هایی که تو بغلش بود از گرفتم... بهش نگاه نمیکردم. مامانی همیشه راحت از چشمام حالمو میفهمید. نگاه خیره شو احساس کردم...نایلون هارو روی میز گذاشتم. مامانی گفت:
-آناهید...
لبخندی زدم. برگشتم و گفتم:
-بله؟
نگاه خاصی داشت... از همون نگاهایی که وقتی خبر عروسی کاوه رو شنیده بودم و حالم خوب نبود بهم میکرد... توی نگاهش دلسوزی بود وبس.. گفت:
-خوبی؟
برای پنهون کردن حالم خندیدم و گفتم:
- آره مامانی. چطور؟
لبخند تلخی زد... انگار که از دروغ گفتنم خوشش نیومد:
- خیلی صبوری...
با حرفش بغضم گرفت... برای اینکه جلوش گریه نکنم گفتم:
-مامانی کاوه اومده... برین پیشش ناراحت نشه...
لرزش صدام مامانیو ناراحت کرد... بدون اینکه چیزی بگه چرخ ویلچرشو چرخوند و رفت...

********************
نفس عمیقی کشیدم و بلند گفتم:
- شام حاضره...
یه ربعی بود که تو آشپزخونه نشسته بودم... بعد چند دقیقه زینت خانم اومد کمکم تا میز شامو بچینیم.
همه پشت میز نشستیم. برای مامانی سوپ ریختم و گذاشتم جلوش. برای زینت خانوم هم همینطور ... کاوه منتظر بود که بشقابشو بردارم و براش سوپ بکشم ولی بشقاب خودمو پر کردم و مشغول خوردن شدم. کاوه که دید براش نکشیدم خودش بشقابشو پر از غذا کرد.. چند تا قاشق خورد و گفت:
- مامانی این دستپخت کیه؟
- آناهید...چطور؟
کاوه نگاهی به من کرد و گفت:
- قبلنا دستپختت بهتر بود. اقای دکتر کم نمک دوست دارن یا نمک تموم شده بود.
بدون اینکه کم بیارم گفتم:
- نمکشو کم کردم که شما با نمک خودت بخوریش...
کاوه که انگار جا خورده بود با حالت خاصی گفت:
- عجب... حالا آقای دکتر کجان؟ نمیان؟
- نه... سر کاره... چیه؟ دلت براش تنگ شده؟
- نه... نگرانشم .
- چرا؟
- تنهاس آخه... برای یه همچین آدم دنیا دیده و خوش مشربی بده که تنها بمونه.
مامانی با صدای محکمی گفت:
- کاوه... بس کن...
کاوه پوزخندی زد و ساکت شد. چند لحظه ای گذشت... فقط صدای قاشق میومد... صدای زنگ موبایلم بلند شد. همه برگشتن سمت صدا... مامانی گفت:
-پاشو جواب بده...
- نه الان داریم غذا میخوریم بذارین بعد از شام خودم زنگ میزنم
- نه... شاید از بیمارستان باشه. پاشو جواب بده.
دیگه نمیتونستم قبول نکنم. از جام بلند شدم و رفتم سمت گوشیم که روی میز بود. شماره ی آرتام بود... خوشحال شدم از اینکه الان زنگ زد. لبخندی زدم و جواب دادم:
- سلام عزیزم...
متوجه شدم همه دارن منو نگاه میکنن ولی به روی خودم نیاوردم و سعی کردم توی صحبت کردنم اغراق کنم...
آرتام که یه کم متعجب شده بود گفت:
- سلام...
- خوبی؟ کارت تموم شد؟
- نه هنوزم کار دارم.
- الهی بگردم... خیلی خسته ای؟
- یـــــــــــه... کَــــم. خوبی؟
از کشیدن حرفاش معلوم بود که حسابی گیج شده... خیلی جلوی خودم و گرفتم تا نخندم. گفتم:
- خب چرا نگفتی بمونم کمکت کنم؟
و رو به جمع ببخشیدی و گفتم و رفتم تو حیاط.... آرتام که دید چیزی نمیگم گفت:
- آناهید؟ کجا رفتی؟
با صدای آرومی گفتم:
- ببخشید که اونجوری حرف زدم.
- کسی اونجاست؟
- آره... کاوه.
آرتام چند لحظه ایی ساکت شد... بعد گفت:
- تنها؟ مهری نیست؟
- نه...
- تو رفتی اونجا کاوه بود؟
- نه... نیم ساعتی میشه که اومده... فقط میخواست مامانی رو ببینه و بره ولی چون شام حاضر بود مامانی گفت بمونه.
- آها...
صدای یه نفر شنیدم که آرتام و صدا میزد. آرتام گفت:
- الان میام
و ادامه داد:
- اگر معذبی میخوای بیام دنبالت؟
نمیدونم من درست حدس میزدم یا نه ولی بنظرم کلافه بود... شاید بخاطر خستگیه زیادشه.
- نه... تا بعد از شام میتونم تحملش کنم.
- خیلی خب...
دوباره صداش کردن که اینبار بلندتر گفت:
- گفتم الان میام خانم.... من باید قطع کنم... برم زودتر کارامو انجام بدم تا برم خونه. اگر چیزی بهت گفت محل نده. باشه؟
- باشه.
- کاری نداری؟
- نه... شب خوش.
- شب بخیر عزیزم... خوب بخوابی.
حالا که با آرتام حرف زدم یه ذره آرومتر شدم... یه نفس عمیق کشیدم و با یه لبخند رفتم تو. وقتی نشستم گفتم:
- آرتام سلام رسوند.
- مامانی: سلامت باشه... چرا نگفتی بیاد اینجا؟
- هنوز کار داشت.
صدای پوزخند کاوه رو شنیدم ولی اهمیت ندادم... میدونستم بخاطر اخطار مامانی چیزی نمیگه وگرنه یه تیکه مینداخت... کاوه لب به لازانیا نزد ولی زینت خانم خیلی خورد طوری که نگران شدم نکنه شب حالش بد بشه...
ظرفارو جمع کردیم و گذاشتمشون تو ماشین... برای همه چایی ریختم و رفتم تو حال. بخاطر مامانی و زینت خانم مجبور شدم به کاوه هم تعارف کنم. مامانی که دید برای خودم چایی نریختم پرسید:
- پس خودت چی؟
- تو آشپزخونه س... میخوام شلغم هارو براتون پوست بکنم، همون جا میخورم.
مامانی هم که فهمیده بود دوست ندارم توی جمع باشم مخالفتی نکرد. رفتم تو آشپزخونه... تا در قابلمه و باز کردم و بوی شلغم بهم خورد حالم بد شد... همیشه از شلغم بدم میومد... حالا موندم چطوری پوست بکنمش...
اولین شلغمو گرفتم. با قیافه ی مچاله شده خواستم شروع به کار کنم که صدای کاوه رو از پشت سرم شنیدم:
- تا جایی که یادم میاد از بوی شلغم متنفر بودی.
این کی اومد تو آشپزخونه که من نفهمیدم؟ جوابشو ندادم و بیتوجه بهش کارمو انجام دادم. اما دستش که حالا روی دستم بود مانع از ادامه ی کارم شد... با تعجب بهش نگاه کردم. آروم چاقو رو از دستم بیرون کشید. لبخند مهربونی زد و گفت:
- تو چاییتو بخور... من پوست میکنم.

اخمی کردم و گفتم:
- لازم نکرده
خواستم چاقو رو از دستش بگیرم که دستشو عقب کشید و گفت:
- چرا لج میکنی؟ میخوام کمکت کنم... تو بشین چاییتو بخور...
کور خونده اگر فکر کرده که من تو آشپزخونه کنارش میشینم... تعادل روحی نداره... نه به 10 دقیه پیشش که هی تیکه مینداخت نه به حالا که دایه ی عزیز تر از مادر شده... شک ندارم میخواد باهام حرف بزنه، برای اینکه حالشو بگیرم شونه هامو بی تفاوت بالا انداختم و گفتم:
- هر طور راحتی
و لیوان چاییمو برداشتم و رفتم تو حال کنار مامانی و زینت خانم... مامانی نگاه متعجبی بهم انداخت و پرسید:
- پس کاوه کو؟
- داره شلغم پوست میکنه...
- اون که گفت میره بیسکوییت بیاره... چی شد یهو؟
- بالاخره باید یه جوری براتون چایی شیرین بازی در بیاره دیگه... تازه اگر یه ذره کار کنه به جایی بر نمی خوره و واسه ی زندگی شخصیشم خوبه، ورزیده میشه...
هر دو تاشون لبخندی زدن و مامانی گفت:
- از دست تو.
بعد از چند دقیقه کاوه با یه بشقاب شلغم از آشپزخونه بیرون اومد ... بشقاب و جلوی مامانی گذاشت... یه نیمچه اخمی هم روی صورتش بود... بی توجه بهش مشغول تماشای تلویزیون شدم... اما صدای صحبتاشون و میشنیدم، مامانی پرسید:
- راستی مهری رو چرا نیاوردی؟
- با دوستاش دو روزه رفتن کیش...
- زینت: جاش خالی نباشه...
- مامانی: تو کی میخوای از ایران بری؟ کتایون که می گفت تو اردیبشته... راست میگفت؟
- به احتمال زیاد... باید کارامون درست بشه.
- مامانی: نری دیگه پشت سرتم نگاه نکنیا...
زینت با لحن غمگینی گفت:
- وای توران خانم جوون تو رو خدا حرف از رفتن نزنین... اگر آقا کاوه برن کی دیگه بیاد به ما سر بزنه؟ تو نوه های پسریتون همین گل پسره که زیاد میاد اینجا...
کاوه با کنایه گفت:
- نگران نباش زینت حانم... هستن آدمایی که خیلی زود می تونن جای منو بگیرن...
با اینکه نگاهم به تلویزیون بود ولی از گوشه ی چشم متوجه کاوه بودم... داشت منو نگاه میکرد... توجهی نکردم و گفتم:
- مامانی من میخوام برم بخوابم... شما هم بهتره زیاد بیدار نمونین...
غیر مستقیم به کاوه گفتم بره...از جام بلند شدم و لیوان هارو جمع کردم. مامانی گفت:
- برو عزیزم... میدونم حسابی خسته شدی. کاوه که بعد از قرن ها یاد ما کرده و اومده اینجا، من و زینتم کاری نداریم... تا اینجاست بیدار میمونیم.
کاوه سریع گفت:
- یعنی تا فردا صبح میخوایین بیدار باشین؟
متعجب بهش نگاه کردم... لبخندی زد و خیلی خونسرد گفت:
- وقتی که مهری خونه نیست چرا برم؟ اگر اشکالی نداره همین جا میمونم... از آخرین باری که با دختر دایی گرامی اینجا بودیم خیلی میگذره...
و منو مخاطب قرار داد و گفت:
- جای تو بودم الان نمی رفتم بخوابم خانم دکتر... چند وقت دیگه که از ایران برم حسرت همین لحظه ها رو میخوریا.
پوزخندی زدم و گفتم:
- شما برو، من مینویسم و امضا میکنم که حسرت نخورم...
بعد از گذاشتن سینی توی آشپزخونه به سمت پله ها رفتم و گفتم:
- مامانی من امشب پیش شما میخوابم.
- مامانی: هر جا که راحتی بخواب عزیزم.
در اتاق و بستم و چند دقیقه ایی همونجا پشت در موندم... من کاوه رو خوب میشناسم...میدونم که میخواد از نبود آرتام استفاده کنه و باهام حرف بزنه... ولی نباید این فرصت و بهش بدم... کاوه خیلی راحت با حرفاش میتونه روی دیگران به خصوص من تاثیر بذاره... تجربه شو داشتم... بدون اینکه لباسمو عوض کنم روی تخت دراز کشیدمو به خاطرات قدیمم فکر کردم... روزای خوبی که با کاوه داشتم... دوست دارم دیگه بهشون فکر نکنم ولی نمیتونم... نمیتونم خاطره ی 8 سال زندگیمو توی چند ماه پاک کنم و بریزمشون دور... من تک تک اون روزا رو با کاوه گذروندم... درسته خیلی عادی باهاش برخورد کردم ولی به خودم که نمیتونم دروغ بگم... امشب با دیدنش حالم دگرگون شد... قلبم تند میزد... خیلی سخته... یه قطره اشک از گوشه ی چشمم روی صورتم راه باز کرد.
الانم که زندگی و آیندم روی هواست... یه بازی مسخره رو شروع کردم که تهش نامعلومه... هر چند که تونستم حال کاوه و مهریو بگیرم و به همه ی کسایی که پشت سرم حرف زدن نشون بدم دارم خیلی راحت زندگیمو میکنم ولی بعدش چی؟ وقتی نامزدیمو بهم بزنم بازم این حرفا زده میشه... چرا بخاطر اون دو تا اینکارو کردم؟
برای گوشیم sms اومد... آرتام بود:
- کاوه رفت؟
- نه شب همینجا میمونه.
چند دقیقه ایی منتظر موندم ولی جوابی نیومد. خواستم بهش زنگ بزنم اما صدای مامانیو کاوه رو شنیدم که هر لحظه نزدیکتر میشدن... اشکامو پاک کردمو سرمو کردم زیر پتو... در آروم باز شد و اومدن تو...
پتوی از سمت مامانی بالا رفت... مثل اینکه کاوه مامانی رو بغل کرد و گذاشت رو تخت... با احساس دستی که روی بازوم کشیده شد چشمام تا آخرین حد باز کردم و تنم داغ شد... خوبیش این بود که سرم زیر پتو بود... مطمئنم کاوه بود که دور از چشم مامانی این کارو کرد... آروم به مامانی شب بخیری گفت و رفت بیرون... حالم زیاد خوب نبود و از دستش عصبانی بودم... مامانی چند دقیقه ایی آروم با موهام بازی کرد و کم کم از شل شدن دستاش فهمیدم خوابش برده ولی من همچنان بیدار بودم. هر کاری میکردم خوابم نمی برد... یه ساعتی میشد که تو تخت غلط میزدم...
دوباره برای گوشیم sms اومد... برای اینکه مامانی با زنگش بیدار نشه سریع بازش کردم...
- میتونی بیایی دم در؟
فکر کردم کاوه ست خواستم پاکش کنم که چشمم خورد به فرستنده و با دیدن شماره ی آرتام تعجب کردم...

سریع از جام بلند شدم و رفتم پشت پنجره. ماشینش دم در بود. براش نوشتم :
- الان میام.
آروم در اتاقو باز کردم تا مامانی بیدار نشه. اما همین که خواستم برم بیرون صدای خواب آلودش متوقفم کرد:
- کجا میری؟
با صدای آرومی گفتم:
- ببخشید بیدارتون کردم. آرتام پایینه. میرم ببینم چی کارم داره.
- بهش بگو بیاد تو.
- چشم. شما بخواب.
وقتی از در اتاق رفتم بیرون تازه متوجه چراغ خواب اتاقی که کاوه توش خوابیده بود شدم... روشن بود. پس بیداره. آروم از پله ها پایین رفتم. پالتو و شالمو از روی جالباسی دم در برداشتم و رفتم بیرون.
تلاشم برای آروم باز کردن در حیاط بی نتیجه بود چون موقع باز شدن صدای زیادی داشت. با باز کردن در آرتامو دیدم که به در ماشین تکیه داده بود با لبخند نگاهم میکرد... در و نیمه باز گذاشتم و رفتم جلوتر... خستگی توی چهره ش کاملا پیدا بود... قرمزیه چشماش نشون از بی خوابی شب قبل بود.
بی هیچ حرفی آروم آروم رفتم جلو. اونم ساکت بود. توی یه قدمیش وایستادم...چند ثانیه ایی به چشمای مهربونش خیره شدم. چقدر خوبه که الان اینجاست. ناخود آگاه سرمو گذاشتم روی سینه شو و دستام و دور کمرش حلقه کردم. شاید هر موقع دیگه ایی بود هیچوقت اینکارو نمیکردم ولی... معلوم بود تعجب کرده چون بعد از چند ثانیه مکث یکی از دستاشو گذاشت پشتمو با دستش دیگش سرمو نوازش کرد. شاید اونم متوجه حال دگرگونم شده بود. واقعا به بودنش نیاز داشتم. برای اینکه از کارم شرمنده نشم به شوخی گفت:
- نمیدونستم انقدر دلت برام تنگ شده بود .
لبخندی زدم و ضربه ی آرومی به کمرش وارد کردم. بعد از چند دقیقه ایی که به همون حالت تو بغلش بودم، گفت:
- خوابت برد؟
- نچ.
- با sms من بیدار شدی؟
- نچ.
- چیزی بهت گفت؟ ناراحتت کرد؟
- نچ.
- خونه ی مادربزرگت موش داره؟
سرمو بردم عقب و نگاهی به صورتش کردم که لبخندی زد و گفت:
- گفتم شاید زبونتو خورده باشن.
قبل از اینکه چیزی بگم، دوباره منو کشید تو بغلشو سرمو گذاشت روی شونش. پرسیدم:
- تو اینجا چی کار میکنی؟
- وقتی گفتی کاوه نرفته نگرانت شدم.
- بیمارستان بودی؟
- اوهووم... تازه کارم تموم شده بود.
و بعد از چند دقیقه گفت:
- مثل اینکه پسر عمت هنوز بیداره.
- آره. داشتم میومدم پایین چراغ خواب اتاقش روشن بود.
با ناراحتی گفت: پس برای همین...

و باقی حرفشو خورد... متوجه شدم چی میخواست بگه اما هر کاری کردم نتونستم بهش بگم بخاطر سوزوندن کاوه بغلش نکردم. نتونستم بگم بغلش کردم چون به آغوشش احتیاج داشتم....

آرتام سوار ماشین شد و درو بست. منم سرمو از شیشه کردم تو گفتم:
- مطمئنی نمیای بالا؟
- آره... توام برو بخواب. این موقع شب توام از خواب بی خواب کردم.
- اتفاقا خوب شد که اومدی...
- خوش حالم که حداقل وجودم مفید بود.
- منظورت چیه؟
بدون هیچ حرفی به پنجره ی اتاق کاوه نگاه کرد و با حالت غمگینی خندید... تازه متوجه حرفش شدم... احساس کردم اونم دیگه از این رابط ی بی سرو ته خسته ست... به چشمای قرمز شدش نگاه کردم و گفتم:
- خیلی خسته ای؟
خندید و مثل همیشه لبخندش شیطون بود، گفت:
- با دیدن یه همچین خانوم خوشگلی خواب و خستگی از تنم رفت بیرون.
خندیدم. مثل قدیما شد...همون آرتامی که همیشه خنده هاش پر از شیطنت بود... ولی نمیدونم چرا احساس میکردم داره نقش بازی میکنه. با تکون دستش جلوی صورتم فهمیدم خیلی وقته بهش خیره شدم. گفت:
- چی شد؟ کجا رفتی یهو؟
آروم گفتم:
- یاد قدیما افتادم.
- کِی؟
- اون موقعی که توی بیمارستان با هم آشنا شدیم. چقدر زود گذاشت...
- آره... (خندید) همه چی از یه سو تفاهم شروع شد
- یادش بخیر... از ترس چند وقت جلوت آفتابی نمی شدم.
ساکت شد... انگار داشت به اون روز فکر میکرد...بعد مثل اینکه عجله داشته باشه گفت:
- خیله خب... برو تو... سرما میخوری عزیزم... منم برم خونه که صبح کلی کار دارم.
- مواظب خودت باش.
- تو هم همینطور.
سرمو از پنجره آوردم بیرون. اشاره کرد که برم توی خونه و بعد خودش بره.
منم رفتم تو... منتظر شد تا درو ببندم ... وقتی درو بستم و به در تکیه دادم. صدای ماشینش کوچه رو پر کرد... چقدر خوبه که آرتام هست...چقدر خوبه میتونم بهش تکیه کنم... تکیه گاه محکمیه برام... کاش همیشه بود... کاش کاوه ای وجود نداشت. چشمامو باز کردم و سرمو تکون دادم و با خودم گفتم:
- نباید به این چیزا فکر کنم... آرتام نمیمونه... من نباید بهش فکر کنم...
خواستم برم توی خونه که چشمم افتاد به پنجره ی اتاق کاوه... با دیدن کاوه پشت پنجره و نگاه خیره اش عصبی شدم. دیگه تحمل نگاهاشو ندارم...چشم غره ای بهش رفتم و و خودمو به اتاق مامانی انداختم. پتو رو روی سرم کشیدم و دعا دعا میکردم که وقتی چشمامو باز میکنم کاوه رفته باشه.

دروغ شیرین6

صبح که از خواب بیدار شدم آرتام تو اتاق نبود....با تعجب به جایی که دیشب خوابیده بود نگاه کردم...ساعت 8:10 بود...کجا رفته بود؟
بی خیال شدم و کش و قوسی به بدنم دادم...دلم نمی خواست از تختش بیام پایین....زیادی نرم و راحت بود. نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم. توی اتاقش یه در بود که منتهی میشد به سرویس بهداشتی. بعد از شستن دست و صورتم از اتاق اومدم بیرون که آرتام و دیدم داشت از پله ها میومد بالا...لباس ورزشی تنش بود و نفساش طبیعی نبود. تا من و دید لبخندی زد و گفت:
- صبح پاییزیتون بخیر خانوم دکتر...
لبخندی زدم و گفتم:
- صبح بخیر... رفته بودی ورزش؟
با سر تایید کرد. پلیورشو در آورد و اومد جلوتر....چشمم افتاد به سینه ی ستبرش که حالا با شتاب کمتری نسبت به چند دقیقه ی قبل بالا و پایین می رفت....پوست خوشرنگی داشت...تگاهمو به سختی از بدنش گرفتم و به چشمای شیطونش که حالا میخندید دوختم. پرسیدم:
- همه بیدارن؟
- بابا همین چند دقیقه پیش رفت پایین...تو برو پایین منم یه دوش میگیرم و میام.
سری تکون دادم و رفتم پایین...آقا بیژن که پشت میز صبحونه نشسته بود تا من و دید لبخند مهربونی زد و گفت:
- بیا اینجا باباجوون...بیا صبحونه آماده س.
رفتم روی صندلی سمت راستش نشستم. به دو تا قوری ایی که روی میز بود اشاره کرد و پرسید:
- چایی یا قهوه؟
به سرم زد یه ذره ادای دخترای عاشق پیشه رو در بیارم. لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون...منتظر می مونم تا آرتام بیاد.
آقا بیژنم لبخندی زد و گفت:
- خوش به حال آرتام....دیشب خوب خوابیدی بابا جوون؟
با یاد آوری تخت گرم و نرم آرتام لبخندی زدم و گفتم:
- بله. عالی بود....
یکی از ابروهاش مثل آرتام بالا رفت و آروم خندید...اولش از خندش تعجب کردم ولی با فکر اینکه منظورم و بد متوجه شده گونه هام قرمز شد....نمی دونستم چی بگم...حتما فکر کرده...آه ...
بعد از چند دقیقه آقا بیژن همینطور که چاییش و هم میزد، پرسید:
- آرتام که اذیتت نمیکنه؟
- نه...خیلی مهربونه.
- خوبه...اگر کاری کرد کافیه به خودم بگی تا ادبش کنم.
صدای آرتام باعث شد هر دومون به راه پله ها نگاه کنیم:
- پشت سر دکتر مملکت غیبت نکنین.
آقا بیژن روشو برگردوند ولی من همچنان بهش نگاه میکردم.... یه شلوار راحتیه مشکی همراه با یه تیشرت آستین کوتاه و تنگ قهوه ایی پوشیده بود که اندام ورزشکارانشو خوب به نمایش گذاشته بود. موهاشو که هنوز خیس بود، مرتب داده بود بالا. اومد صندلی روبروایی منو که سمت چپ باباش میشد کشید کنار...ولی قبل از نشستن با دیدن فنجون خالیه روبروم نگاهی با تعجب بهم کرد و پرسید:
- چرا چیزی نخوردی؟
شونه ایی بالا انداختم و خیلی عادی گفتم:
- منتظر بودم تا تو بیای.
لبخندی زد و نگاه قدر شناسانه ایی بهم انداخت...بعد برای هر دومون چایی ریخت و هر دفعه با نگاه مهربونش یه چیزی بهم تعارف میکرد و بعد یواشکی نیم نگاهی به پدرش میکرد تا عکس العملش و ببینه. البته منم همراهیش میکردم....توی بعضی از تکوناش صورتش مچاله میشد که نشون از درد بود...انگار باباشم اینو فهمید و پرسید:
- کمرت درد میکنه؟
- نه
- پس چرا یه دستت به کمرته؟
آرتام نگاهی به من که خجالت زده با فنجون چاییم بازی میکردم کرد و گفت:
- صبح لباس کم پوشیدم...بیرونم سرد بود...پهلوهام درد گرفت.
نگاهش کردم که جوابمو با یکی از اون لبخندای خونه خراب کنش داد...آقا شاپور از آشپزخونه اومده بود بیرون با دیدن ما سلامی کرد و رو به آرتام گفت:
- چه عجب آرتام خان...یه جمعه شما رو تو خونه دیدیم.
- شاید بخاطر اینه که تنها نیستم.
وقتی شاپور رفت آقا بیژن پرسید:
- تو جمعه ها کجا میری؟
آرتام لبخند بامزه ایی زد و گفت:
- حالا....
آقا بیژن نگاهی به من کرد که شونه هامو به نشونه ی ندونستن بالا انداختم...آقا بیژنم با عصبانیتی ساختگی و لحن بامزه ایی ادامه داد:
- سرکِش شدی....البته تقصیر تو نیست مادر بالای سرت نبوده. دیشب خیلی فکر کردم...بهتره یه مامان خوشگل برات پیدا کنم...
یه ذره چونشو خاروند و با لبخند پرسید:
- فردا کی میری بیمارستان؟
آرتام چیزی نگفت و فقط با لبخند به باباش نگاه میکرد...آقا بیژن از جاش بلند شد و گفت:
- چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟ باید ببینم پسرم کجا کار میکنه؟ از محیطش راضی هست یا نه؟
و رفت...آرتام چند باری سرشو به دو طرف تکون داد و مشغول خوردن شد...هنوزم لبخند میزد...البته منم دست کمی از اون نداشتم ولی یه ذره فکرم درگیر این بود که آرتام جمعه ها کجا میره؟
صبحونه که تموم شد از جام بلند شدم و گفتم:
- خب دیگه من میرم خونه...
- چه عجله ایی داری؟
- برم بهتره...باید درس بخونم. فکر نمی کردم دیشب اینجا بمونم واسه ی همینم کتابامو نیاوردم.
سری تکون داد و از جاش بلند شد. لباسامو که پوشیدم رفتم و از باباش خداحافظی کردم...آرتام تا دم در همراهم اومد. فریبرز ماشینم و جلوی در آماده کرده بود...همونطور که میرفتیم سمت ماشین با نگاهی به لباس نازکش گفتم:
- سرما میخوری..
- عمرا...مگه دکترام مریض میشن.
با سر نه ایی گفتم....هر دو خندیدیم... پرسید:
- استرست از بین رفت.
سری تکون دادم و بعد از یاد آوری حرفای باباش سر میز بلند خندیدم...وقتی نگاه متعجبشو دیدم، گفتم:
- می دونی تا دیروز همه ش فکر میکردم که تو چرا انقدر شیطونی...اما با دیدن پدرت به یه مثل اعتقاد پیدا کردم که میگه « پسر کو ندارد نشان از پدر »
- یعنی چی؟
- یعنی رفتارت کاملا مثل باباته.
- نفرمایید...من انگشت کوچیکه ی بابامم نمیشم.
- یعنی انقدر شیطونه؟
- حالا خودت کم کم متوجه میشی.
رسیده بودیم به ماشین...گفتم:
- ممنون بابت همه چی...و معذرت به خاطر دیشب که مجبور شدی رو زمین بخوابی.
- دیگه حرفشم نزن...
و قبل از اینکه چیزی بگم منو کشید تو بقلش...از تعجب نمی دونستم چی بگم که خودش آروم زیر گوشم گفت:
- بابام داره نگامون میکنه.
بر خلاف آرتام روش سمت در بود، من صورتم به سمت ساختمون بود.... راست میگفت پرده ی یکی از اتاقای بالا کنار رفته بود.... از منم یکی از دستامو بالا آوردم و گذاشتم روی کمرش ....سرم روی سینه ش بود که از صبح تا حالا رو اعصابم بود...صدای ضربان قلبش آروم تو گوشم پیچید...یه حس خیلی خوب که خیلی زود گذر بود...چون آرتام خودشو کشید عقب و شیطون نگام کرد....دیگه موندن جایز نبود...سری تکون دادم و سریع سوار ماشین شدم و حواسم بود که به خاطر هیجان زیادم خرابکاری نکنم...نفس عمیقی کشیدم و استارت زدم و راه افتادم.... از توی آینه نگاش کردم...در حالی که دستاشو توی جیبش کرده بود وایستاده بود... من آدمی نبودم که زود به دیگران وابسته بشم ولی در مورد آرتام....
نباید بذارم زیاد بهم نزدیک بشم...

یه هفته ایی از اومدن بابای آرتام میگذره. تو این مدت مامانم یه شب برای شام دعوتشون کرد. مثل اینکه همه چیز بینشون خوب پیش میرفت. من و آرتامم ترجیح دادیم بدون توجه به بحثاشون که بیشر در مورد ازداج ما بود به بحث خودمون که بیشتر حرفامون حول و حوش بیمارستان بود بپردازیم. دلم خیلی برای پری و شیما تنگ شده بود و دوست داشتم برگردم پیششون... تو این مدت از تیکه های گاه و بی گاه طنازم دور نبود. جوابشو نمیدادم چون دنبال شر نمیگشتم.
امروز یه عمل داشتیم که خیلی طولانی بود و 5 ساعتی توی اتاق عمل بودیم. وقتی دکتریزدانی گفت خسته نباشید انگار دنیا بهم داده بودن. پاهام خیلی درد میکرد. لباسامو عوض کردم و رفتم تو بخش. ولی از شانس بدم اونجام شلوغ بود. بالاخره ساعت ملاقات بود... از یه طرف صدای خانواده ی مریضا، مخصوصا بچه کوچولو های همراهشون که یا گریه میکردن یا توی راهرو میدویدن و در حین بازی کردن جیغای بنفش میکشیدن و از یه طرف دیگه هم صدای سوپروایزر بداخلاق بخش که مدام سر همه بخصوص پرستارای بدبخت غر میزد. من دلم براشون میسوخت. دستی روی سرم کشیدم و رفتم تو اتاق رست.
اما مثل اینکه امروز روز بدشانسیم بود. طناز و مهدیه هم اونجا بودن...نگاهمو بی تفاوت ازشون گرفتم و رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم و دستمو گذاشتم روی چشمام و فشارشون دادم. بعد از چند دقیقه صدای طناز و شنیدم که گفت:
- چقدر از آدمای آبزیرکا برم میاد.
میدونستم با منه...ولی توجهی نکردم و به همون حالت موندم. صدای کشیده شدن پایه ی صندلی روی زمین نشون از این بود که یکیشون از جاش بلند شد. سکوت حکم فرما بود که یک دفعه صدای طناز رو با فاصله ی کمی از خودم شنیدم که میگفت:
-چه جوری دلبری کردی؟ خودتو زدی به موش مردگی؟ هان....چه جوری تورش کردی؟
دیگه داشت کلافه ام میکرد. حالم از این حرفای خاله زنکیه مسخره به هم میخورد برای همین سرمو بلند کردم و با عصبانیت به چشماش خیره شدم. از چشماش خوندم که یه لحظه از حرکت ناگهانیم ترسید. بلند گفتم:
- سعی کن دهنتو ببندی...
دستشو زد به کمرشو با قیافه ی حق به جانبی ادامه داد:
- چیه؟ چرا بهت بر میخوره؟ مگه دروغ میگم؟
بعد به مهدیه نگاهی کرد و گفت:
- میبینی قیافشو...اولا که اومد انقدر ادای دخترای پاک و بی تفاوت و در آورد تا رد گم کنه...ما هم که ساده گفتیم اهل این حرفا نیست. نگو خانوم زیر زیرکی داشته دلبریشو میکرده.
- من احتیاجی به دلبری کردن ندارم.
در اتاق باز شد و گلاره اومد تو. نگاه متعجبی به من که از عصبانیت صورتم قرمز شده بود انداخت. راهمو کج کردم و به سمت در رفتم اما طناز بازومو کشید و منو متوقف کرد و گفت:
- چرا قهر میکنی؟ مگه دروغ میگم؟ حالا معلوم نیست تو اون مدت که باهاش بودی چطوری خودتو در اختیارش قرار دادی که آرتام بیچاره مجبور شد بگیرتت. وگرنه همه میدونن که اهل ازدواج نبود.
گلاره که تا اون موقع ساکت بود نگاهی بهم کرد و پرسید:
-اینجا چه خبره؟
بازومو از دستش کشیدم بیرون.بدون توجه به گلاره گفتم:
-اولا آرتام نه و دکتر مهرزاد. دوما اگه آرتام از عشوه های خرکیتون خوشش میومد زود تر برای شما اقدام میکرد... کاری کردی که همه ی بیمارستان میدونن تو دیوونشی...ولی اینو مطمئن باش من آرتامو دوست دارم و نمیذارم دستت بهش برسه. حالا هر چقدر که دوست داری خودتو بکش.
طناز از شنیدن حرفام آتیشی شد و گلاره اومد جلو دستمو کشید تا بحث و تموم کنم. قبل از اینکه بغضم بترکه از اتاق اومدم بیرون و سریع سمت دستشویی رفتم. خاک بر سر من. ببین کارم به کجا کشیده که این طناز چلغوزم بهم تیکه میندازه.. زدم زیر گریه. نمیدونم چند درصد از حرفایی که تو اتاق به طناز زدم درست باشه ولی حس عجیبی از اون حرفا داشتم. نمیتونستم احساسمو درک کنم.
آب رو باز کردم چند باری آب روی صورتم پاچیدم. گلاره اومد تو و با هیجان و ترس نگاهم کرد و گفت:
-تو حالت خوبه؟
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم. گفتم:
- آره
- چی شد بحثتون شد؟
- فکر میکنی چه موضوعی برای طناز خیلی جالبه؟
-دکتر مهرزاد؟
- آره.
- ای بابا این دختر یه سور به سیریش زده...
- ولش کن. نمیخوام دیگه در موردش فکر کنم.
وقتی رفتم بیرون از دیدن آرتام که توی راهرو وایستاده بود تعجب کردم. گلاره یه ذره ازمون فاصله گرفت تا راحت صحبت کنیم.
- سلام اینجا چی کار میکنی؟
موشکافانه نگاهم کرد و بدون اینکه جواب سلاممو بده پرسید:
- گریه کردی؟
- نه
- پس چشمات الکی قرمز شده؟
دستی به چشمام کشیدمو رومو برگردونم، گفتم:
-یه ذره سرم درد میکنه....فکر کنم قرمزیه چشام بخاطر همینه.
با دست صورتمو برگردوند طرف خودش و دقیق نگام کرد:
- چی شده؟
از حرکتش جلوی گلاره خجالت کشیدم و سرمو کشیدم عقب:
- گفتم که هیچی.
- پس چرا اونطوری دویدی تو دستشویی؟ چند بارم صدات کردم ولی نشنیدی.
ساکت موندم، وقتی دید چیزی نمیگم گلاره رو صدا کرد و گفت:
- ببخشید خانم سعادتی...میشه شما بگین چی شده؟
با چشم و ابرو به گلاره اشاره کردم که ساکت بمونه گلاره اول طفره رفت ولی وقتی قیافه ی برزخیهِ آرتام و دید، نگاه درمونده ایی بهم کرد و همه ماجرا رو تعریف کرد. آرتامم با گفتن حالیش میکنم رفت. با دهنی باز نگاهی به گلاره کردم و گفتم:
-چرا بهش گفتی؟
- چرا نگم...بذار حقشو بذاره کف دستش...دختره ی عوضی رو.
با عصبانیت گفتم:
-خدا بگم چیکارت نکنه گلاره.
همینم کم مونده بود که به عنوان یه دختر بچه ننه به چشم بیام. رفتم سمت اتاق رست که آرتام و دیدم که روبروی طناز ایستاده. حالت عصبانیه آرتام نگرانم میکرد. رفتم سمتشون.فقط این حرف آرتام شنیدم که داشت به طناز میگفت:
- بهتره بار آخرت باشه چون سری بعد بدون توجه به پدرت یه تصمیم اساسی در موردت میگیرم. فهمیدی؟
بازوشو گرفتم و گفتم:
- آرتام خواهش میکنم.
آرتا نگاهی بهم کرد و دوباره رو به طناز گفت:
- بهتره همین الان معذرت خواهی کنی.
طناز نگاه وحشتناکی بهم کرد و با صدای آروم و از بین دندونای چفت شدش یه چیزی گفت که فکر نکنم کسی غیر از خودش صداشو شنیده باشه. آرتام گفت:
- با خودت حرف میزنی؟
این بار ادای آدمای مظلوم ودر آورد و گفت:
- معذرت میخوام.
و منتظر جواب من نموند و رفت بیرون و مهدیم دنبالش. نمیدونستم طناز چه حالی داره ولی دلم براش سوخت. نگاهی به گلاره انداختم که با لبخندی از روی خوشحال داشت بهمون نگاه میکرد و رفت بیرون. گفتم:
- چرا باهاش اینطوری حرف زدی؟
- بد کردم طرفتو گرفتم؟
- بهتر بود دخالت نمی کردی...من که بچه نیستم، خودم جوابشو دادم. گلاره نباید...
-یعنی چی؟؟؟ چرا نباید میفهمیدم؟
جدی تر از قبل شده بود رگ های پیشونیشو میتونستم ببینم. در حالی که سعی می کرد صداش بالا نره، گفت:
- من نگفتم تو بچه ایی. اون دیگه خیلی پررو شده و از موقعیت پدرش سو استفاده میکنه....در ضمن من اجازه نمیدم کسی به خانوادم توهین کنه...
و رفت...
ولی من سر جام خشکم رده بود و به جمله ی آخرش فکر میکردم....

امروزم مثل روزای دیگه بخش خیلی شلوغ بود و یه عمل هم داشتیم. طناز و از صبح تا حالا ندیدم ولی گلاره میگفت که دیروز اون و مهدیه جلوش و گرفتن و تهدیدش کردن که اگر کسی از ماجرای دیروز بویی ببره کاری میکنن که اخراج بشه. تازه یه پیغامم برای من فرستاده و گفته که منتظر باشم و ببینم آخرش آرتام کی رو انتخاب میکنه. گلاره میگفت حواسم و جمع کنم ولی برام مهم نبود چون آرتام و میشناختم و میدونستم زمانی که نامزدیمون بهم بخوره بازم سراغ طناز نمیره.
آخر های ساعت کاریم بودم که گوشیم زنگ خورد...آرتام بود.
- سلام خانوم دکتر
- سلام. خوبی؟
- دارم میمیرم از خستگی...زنگ زدم بگم من کارم یه ذره طول میکشه. اگر میخوای به خونه خبر بده دیر تر میری که نگران نشن.
- من مزاحمت نمیشم. خودم میرم.
- باز شیطون شدی؟ گفتم که کارم تموم شه خودم میرسونمت. من باید برم. فعلا.
نذاشت مخالفتی کنم و گوشی قطع کرد. با تعجب یه نگاهی به گوشی کرد. جدیدا خیلی امر و نهی میکردا.خوبیش این بود که پری و شیما رو میدیدم... شونه ایی بالا انداختم و رفتم پیش بچه ها. دو ساعتی گذشت که بالاخره سر و کله ی پری و شیما پیدا شد. پری که از دیدن من تعجب کرده بود جیغ آرومی کشید و اومد بغلم کرد. بعدم نوبت شیما بود. وقتی از بغل شیما بیرون امدم گفتم:
- نمیدونستم انقدر دوسم دارین.
- شیما: از بس بی معرفتی...از وقتی نامزد کردی رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی...
- پری: از بس که شوهر ندیده س.
- شیما: خوبه خودتم دست کمی ازش نداری... باز این شیفتشو عوض کرده که زیاد نمیبینمش تو چی؟
و رو به من ادامه داد:
- باورت میشه من اصلا شبا اینو پیدا نمیکنم؟ همه ش ور دل جناب گوهریه.
پری دستی به کمر زد و گفت:
- خب باید در مورد آینده صحبت کنیم؟ من که جای دیگه ایی نمی بینمش.
-شیما: والا اگر بحث ازدواج و بچه و آیندشون و دوران پیری هم که بود تا الان تموم شده بود.
پری قری به سر و گردنش داد و گفت:
- چیه ؟ حسودیت میشه تنهایی؟
- من؟ عمرا.
با لبخند داشتم به بحثشون گوش میدادم. پری نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- چیه خنده داره؟ من هیچی حالیم نیست...هر چی زودتر شیفتتو عوض میکنی وگرنه ما دیگه باهات کاری نداریم.
شیما معترض گفت:
- از خودت مایه بذار.
- پری: خب عزیزم میدونم که تو هم باهام موافقی
شیما رو به من اشاره ایی به پری کرد و گفت:
- میبینی...الان شدم عزیزش
پری خندید و لپ شیما رو کشید:
- تو همیشه عزیز منی.
شیما ایشششی گفت و رو به من ادامه داد:
- پری راست میگه شیفتتو عوض کن دیگه.
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:
- اصلا تو این ساعت اینجا چی کار میکنی؟ وایستا ببینم، نکنه شیفتتو عوض کردی.
- چه عجب یادتون اومد منم هستم.
پری خوشحال دستاشو بهم کوبید و گفت:
- شیفتتو عوض کردی؟
- نه بابا...آرتام کار داشت گفت منتظر بمونم.
هر دو تاشون پنچر شدن. لبخندی زدم و گفتم:
- این چه قیافه اییه؟ خودمم دلم براتون تنگ شده و دوست دارم برگردم. میخوام با آرتام صحبت کنم.
شیما خوشحال گفت:
- تو رو خدا زودتر برگرد. این پری که همه ش پیش شوهرشه. حداقل تو بیا تا از تنهایی در بیام.
پری اخم بامزه ایی کرد ولی قبل از اینکه بتونه جوابی بده، گفتم:
- خیلی خب..تو رو خدا کل کل نکنین.
صدای خانم دواچی که شیما رو صدا میکرد مانع از ادامه ی صحبتمون شد. بعد از رفتن شیما پری با صدای آرم تری پرسید:
- اوضاع با آرتام چطوره؟
- معمولی. مگه قرار چطور باشه؟
- منظورم اینه که علاقه ایی، نشونه ایی، حرف خاصی؟
- گمشو. پری تو که همه چی رو میدونی دیگه چرا اینو میگی؟
- یعنی یه اتفاق کوچولو هم نیفتاده؟
- نه. بیا بریم پیش بقیه.
پری دیگه چیزی نگفت ولی من داشتم به اتفاقایی که تو این مدت افتاده بود فکر میکردم. داشتم دنبال یه نشونه میگشتم ولی چرا؟ چرا برام مهم شده که بیشتر آرتام بشناسم؟ چرا دارم دنبال یه نشونه میگردم؟ سرمو تکون دادم تا دیگه بهش فکر نکنم و مشغول حرف زدن با پری شدم. ماجرای دیروزم براشون تعریف کردم و اونام مثل گلاره ذوق مرگ شدن. البته قول دادن که به کسی نگن چون زنده نمیذاشتمشون.
آرتام sms داد که برم پایین. از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم تو پارکینگ. به ماشینش تکیه داده بود و به یه کاغذ نگاه میکرد. با صدای سلام کردنم نگام کرد و لبخندی زد. چشماش قرمز بود و خستگی از قیافش معلوم بود. پرسیدم:
- خیلی خسته ایی؟
- دارم میمیرم...خیلی خوابم میاد. و بعد سوییچ و گرفت طرفم و گفت:
- میشه تو برونی؟
- یعنی تا خونمون من رانندگی کنم؟
- نخیر...یعنی امشب بیای خونه ی ما و تا اونجام شما برونی.
- ولی من نمیتونم اونجا بمونم. سری قبل که دیدی چه بلایی سر کمرت اومد.
- من مشکلی با روی زمین خوابیدن ندارم. اگر نیای ممکنه تصادف کنما.
یه ذره نگاش کردم. واقعا خوابش میومد.
- به رانندگیه من اعتباری نیست، میزنم داغونش میکنما.
- فدای سرت. میشینی؟
هیچ وقت دوست نداشتم ماشین کسی رو غیر از خودم سوار شم چون حادثه خبر نمیکنه ولی گذشتن از همچین عروسکی....تازه من که یه بار اونجا خوابیدم. لبخندی زدم و سوییچ و گرفتم. دکمه ی استارت و زدم و راه افتادم. آرتام ساکت بود نیم نگاهی بهش انداختم که دیدم سعی میکنه چشماشو باز نگه داره. لبخندی زدم و گفتم:
- پس بخاطر اینکه راننده میخواستی گفتی من بمونم.
نگاه دلخوری بهم انداخت و گفت:
- دستت درد نکنه.
- شوخی کردم. تا برسیم بگیر بخواب. رسیدیم بیدارت میکنم.
از خدا خواسته قبول کرد ولی قبلش ضبط و روشن کرد و گفت:
- پس تو هم آهنگ گوش کن تا حوصله ت سر نره.
سوشو تکیه داد به صندلی و چشماش و بست. صدای آهنگ که نوای ملایم پیانو بود و کم کردم تا راحت بخوابه. تمام راه داشتم به آرامشی که کنار آرتام پیدا میکردم فکر میکردم. چند باری که پشت چراغ قرمز مونده بودیم نگاهش کردم. بر خلاف قیافه و نگاه های شیطونش، تو خواب خیلی معصوم میشد. شک ندارم که هر دختری که باهاش باشه رو خوشبخت میکنه. ای کاش هیچ وقت کاوه ایی وجود نداشت و ما با علاقه اینطور کنار هم نشسته بودیم. انقدر تو افکارم غرق شده بودم که متوجه سبز شدن چراغ نشدم و با تک بوق ماشین پشتیم به خودم اومدم و حرکت کردم.
رسیدیم دم در. دلم نیومد بوق بزنم. از ماشین پیاده شدم و زنگ و زدم و منتظر موندم تا فریبرز بیاد و در و باز کنه. بخاطر آرتام ماشین و تا نزدیکی ورودی ساختمون بردم. هرچند اینطوری برای خودمم بهتر بود. تکون آرومی به شونه ش دادم که چشماشو باز کرد و با دیدن خونه گفت:
- چه زود رسیدیم.
- معلومه خیلی خوابت میومد.
لبخندی زد و رفتیم تو . با بابا بیژن حال و احوال کردم. بخاطر آرتام میز شام و زودتر چیدن و آرتامم به احترام بقیه تا آخر نشست ولی از قیافش معلوم بود خوابش میاد...حتی چند باری که بهش گفتم بره بخوابه مخالفت کرد. اما زودتر از همه رفت تا بخوابه. من و بابا بیژنم یه ساعتی کنار هم نشستیم و صحبت کردیم. وقتی رفتم تو اتاق آرتام دیدم که مثل اونشب روی زمین خوابیده بود. یه ذره نگاهش کردم و لبخند ناخواسته ایی روی لبام نشست. تازه یادم اومد که من فردا دانشگاه دارم. چون کلاسم دیرتر شروع میشد، یه قلم و کاغذ برداشتم و براش نوشتم که صبح بره بیمارستان و من خودم میرم دانشگاه. کاغذ و گذاشتم بالا سرش. ولی همچنان کنارش نشسته بودم و نگاهش میکردم. نمی دونم امشب چه مرگم شده. خیلی جلوی خودم و گرفتم تا دستمو بین موهای قهوه اییه خوشحالتش نکنم. از جام بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم ولی تا نزدیکای صبح بیدار بودم....


**************************


صبح که از خواب بیدار شدم آرتام نبود...هر چند این بار می دونستم که رفته بیمارستان. ساعت 8:30 بود. دلم نمیخواست از جام بلند شم، هنوز خوابم میومد. دم دمای صبح بود که تونستم بخوابم.....تو جام نشستم و دستامو از دو طرف باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم. خواستم از روی تخت بلند شم که چشمم خورد به یه کاغذ که روی عسلی کنار تختم بود. مطمئنا خط آرتام بود.
« من با آژانس میرم. ماشین دستت باشه فقط اگر تونستی شب بیا دنبالم.... بابت دیشبم ممنونم »
تازه چشمم به سوییچ افتاد که کنار نامه گذاشته بود. فکرشم نمیکردم بخاطر من بدون ماشین بره....از این کارش یه حس خوبی بهم دست داد و لبخندی روی لبم نشست.
- مهربون.
با انرژی بیسشتری از جام بلند شدم و بعد شستن دست و صورتم از اتاق رفتم بیرون که فریبا رو دیدم. با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- صبح بخیر. داشتم میومدم صداتون کنم.
-صبح تو هم بخیر.... خیلی خوابیدم؟ همه بیدارن؟
- کلا تو این خونه همه زود بیدار میشن. ولی آقا بیژن گفتن حالا که آقا آرتام خونه نیست بیاین پایین تا یه تصمیمی واسه ی هفته ی آینده بگیریم.
هفته ی آینده؟ مگه چه خبر بود که به آرتام ربط داشت. چشمام و ریز کردم و پرسیدم:
- در مورد ؟
-فریبا با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- بخاطر 8 دی دیگه.
از قیافه ی متعجب فریبا میشد فهمید که یه گندی دارم میزنم. برای اینکه بیشتر خرابکاری نکنم. لبخندی زدم و گفتم:
- آها اونو میگی. خیلی خب بریم.
ترجیح دادم ساکت بمونم تا بفهمم قضیه از چه قرارِ. البته حدسم تولد آرتام بود ولی بهتر بود که ریسک نمی کردم. وقتی رفتم پایین همه دور میز منتظرمون نشسته بودن و همه شونم داشتن با همدیگه حرف میزدن. که تا من و دیدن ساکت شدن....بابا بیژن لبخندی زد و در حالی که به صندلی سمت راستش اشاره میکرد، گفت:
- صبح بخیر عزیزم. بیا پیش خودم بشین.
سپیده خانم برام چایی ریخت. بی بی نگاه مهربونی بهم کرد و گفت:
- دیشب خوب خوابیدی دخترم؟
- بله ممنون.
- بابا بیژن: خب وقت و هدر ندیم.
و روشو طرف من کرد و پرسید:
- خب نظر تو چیه بابا جوون؟
حالا چی کار کنم ؟ اصلا نظرمو در مورد چی بگم...وای خدا.....عجب گیری کردما. نگاهی به چهر ی همه شون کردم که منتظر زل زده بودن به دهن من...ای کاش صبح با آرتام رفته بودم. میترسیدم یه چیزی بگم و همه چی رو خراب کنم ...اونم تو این اوضاع که میدونم بابا بیژن هنوز نسبت به رابطه ی منو آرتام مطمئن نشده...هر چند به ظاهر چیزی نمیگه ولی از نگاه های موشکافانش میشه فهمید. سعی کردم به خودم مسلط بشم. آب دهنم و قورت دادم وبا من من گفتم:
- خب.... می...می خواستم بگم.... اگه میشه اول شما برنامه تونو بگین...
- فریبا: چرا؟ مگه شما برنامه ایی ندارین؟
- چرا چرا...ولی خب من قبل از اینکه بابا بیژن بیاد به یه سری چیزا فکر کردم ولی حالا که اینجایین خیلی چیزا فرق میکنه.
بابا بیژن لبخندی زد و گفت:
- آه...درسته تولد آرتام برام مهمه ولی دوست ندارم بخاطر من برنامتو بهم بزنی.
با شنیدن کلمه ی تولد یه نفس راحت کشیدم و این بار با هیجان بیشتری که از کشف این موضوع بود،گفتم:
- نه نه...راستش من به یه شب دو نفره فکر کرده بودم ولی مطمئنم اگر دور هم باشیم آرتام خوشحال تر میشه...خودتون میدونین که چقدر درو هم بودن رو دوست داره.
- فریبرز: آناهید خانم درست میگه...
بابا بیژن رو به من گفت:
- راستش و بخوای ما روی یه مهمونی خانوادگی فکر کرده بودیم. اینطوری تو رو هم به فامیل و دوست و آشنا معرفی میکنیم. فکر نمیکنم جز خواهر و برادرام کسی تو رو دیده باشه.
- فکر خوبیه. من مشکلی ندارم
- بی بی: خب مادر جوون تو میدونی آرتام چی رو بیشتر دوست داره؟
معلومه که نمی دونم....من هیچی از آرتام جز همون چند تا چیزی که اون شب گفت، نمیدونستم. برای اینکه قضیه رو بپیچونم چشمکی زدم و گفتم:
- خب معلومه...منو.
همه خندیدن. یه لحظه نگاهم رفت سمت فریبا....انگار زیاد از حرفم خوشش نیومد و خنده ش کاملا مصنوعی بود.
بیشتر موندن مصادف بود با خرابکاریه بیشتر...نگاهی به ساعت کردم.باید زودتر میرفتم تا از کلاس جا نمونم.
- ببخشید من کلاس دارم و اگر نرم دیرم میشه. در مورد کادوی خودم که تصمیممو گرفتم چی براش بگیرم ( آره جون خودم) تا روز مهمونی به کسی نمیگم....اما اگر میخوایین از زیر زبونش میکشم ببینم به چی احتیاج داره...چطوره؟
همه موافقت کردن. ببخشدی گفتم و سریع از سر میز بلند شدم...لباسامو پوشیدم و از همه خداحافظی کردم...قبل از اینکه از در برم بیرون بابا بیژن گفت:
- راستی با چی میری؟
با یاد آوری کار آرتام لبخندی زدم و گفتم:
- آرتام ماشینشو امروز داده دست من.
بابا بیژن لبخند مهربونی زد و گفت:
-برو باباجوون... به سلامت. مراقب خودت باش.

با سقلمه ایی که آزیتا بهم زد به خودم اومدم....
- چته؟
اما بجای آزیتا صدای استاد و شنیدم که گفت:
- معلومه حواستون کجاست خانم زند؟
تازه متوجه بچه ها شدم که همه شون برگشته بودن و منو نگاه میکردن...انقدر فکرم درگیر کادو خریدن بود که رفتم تو هپروت...
- حواسم نبود....ببخشید.
استاد با گفتن دیگه تکرار نشه به درس دادن ادامه داد. امروز برای یکی از کلاسای تئوریم اومده بودم دانشگاه...خوبیش این بود که آخرین کلاسمون بود....وقتی کلاس تموم شد دوباره به اینکه چی بخرم فکر میکردم....قطعا باید یه چیزی بگیرم که آرتام خیلی دوست داشته باشه....ولی آخه من از کجا باید بدونم چی دوست داره؟...از خودشم که نمی تونم بپرسم...مثلا قراره سورپرایزش کنن....فکر کن آناهید...فکر کن....
صدای آزیتا دوباره رشته ی افکارم و پاره کرد. به قیافه ی معترضش نگاهی کردم و گفتم:
- چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
- چرا اینجوری نگات میکنم؟ یه ربعِ دارم برات حرف میزنم ولی تو به حرفام گوش نمیدی...اصلا معلوم هست امروز حواست کجاست؟
- آزیتا....بنظرت بهترین کادو برای یه مرد 30 ساله چیه؟
آزیتا لبخندی زد و گفت:
- آها...پس میخوای برای نامزدت کادو بخری. حالا به چه مناسبت؟
- تولدشه
- مبارک باشه....خب چیزی رو بخر که خیلی دوست داره.
- فکر کن نمیدونی چی دوست داره... اگر تو بودی چی میخردی؟
- خب ادکلن.... لباس.... ساعت... نمیدونم، بستگی داره که تا چقدر بخوای خرجش کنی.
- ول کن خودم یه کاریش میکنم.
آزیتا نگاهی به ماشین های دور و برمون کرد و پرسید:
- امروز بدون ماشین اومدی؟
ابرو ایی براش بالا انداختم و با دست به ماشین آرتام اشاره کردم... آزیتا سوتی زد و گفت:
- مال نامزدته؟
با سر تایید کردم که ادامه داد:
- به به...پس باید حسابی براش خرج کنی...حالا بیا بریم یه دور ما رو مهمون کن ببینم.
آزیتا رو رسوندم خونشون. کل راه با هم فکر کردیم ولی هنوزم نمی دونستم چی براش بخرم... آزیتا میگفت یه جوری غیر مستقیم بپرسم ببینم چی میخواد.... بهتر بود از پری کمک میگرفتم. گوشیمو از تو کیفم در آوردم و شمارشو گرفتم...بار اول که جواب نداد. ساعت 4 نشده بود،مطمئنا خواب بود... بار دوم صدای خواب آلودش توی گوشی پیچیید:
- چیه مزاحم؟
- سلامِت کو؟
- مزاحم خوابم شدی تازه توقع داری بهت سلامم بکنم؟
- تا باشه مزاحم باحالی مثل من؟
- اوهووو.
- پری به کمکت احتیاج دارم.
از صداش معلوم بود که نگران شده:
- چی شده؟
- نگران نباش...اتفاق بدی نیافتاده...
- بگو بابا قلبم اومد تو دهنم.
- ای بابا...چرا قضیه رو پلیسی میکنی؟ تولد آرتامه و من نمیدونم چی باید براش بخرم... همین.
- یعنی بابات جای تو هویج کاشته بود بیشتر خاصیت داشت...یعنی 26 سال از خدا عمر گرفتی هنوز بلد نیستی برای یه آقای دکتر متشخص کادو بخری؟
- تو علی دایی.... مشکل من اینه که من نمیدونم آرتام چی رو بیشتر دوست داره...اگر بتونم یه کادوی خوب براش بگیرم باباش قشنگ گول میخوره... حالا فهمیدی عقل کل؟
- خب از خودش بپرس...
- نمیخوام شیرینی غافل گیر کردن و از خانوادش بگیرم...نمیدونی با چه هیجانی داشتن برنامه ریزی میکردن.
- مگه میخوان تولد بگیرن براش؟
- بله.
- ای جوون...من به شرطی کمکت میکنم که ما رو هم دعوت کنی.
- خیلی خب...جهنم و ضرر...تو هم دعوت.
- پس رو من حساب کن...به هیراد میگم ببینم اون چیزی میدونه...اگرم نه که یه کاری میکنیم بالاخره...
- هر کاری میکنی فقط زود باشه...چون زیاد وقت نداریم.
- باشه...تا فردا خبرشو بهت میدم.
- دستت درد نکنه.یه دونه ایی.... برات جبران می کنم.
- خیلی خب...زبون نریز. اگر میخوای جبران کنی قطع کن تا بقیه ی خواب عروسیمو ببینم....جای حساسش بودمااا.
- خواب بهتر نبود ببینی؟
- حرف نباشه...یادت نرفته که محتاج منی؟
- من چاکرتم هستم. برو بقیه ی خوابت و ببین. خداحافظ.
- خداحافظ دوستم.
چقدر خوبه که پری هست... خوبه که همه چیز و میدونه.... حالا که میدونم کمکم میکنه خیالم راحت تر شد... با یه نفس عمیق بوی عطر آرتام و که توی ماشین پر شده بود و فرستادم توی ریه هام...لبخندی زدم و راه افتادم.
وقتی رسیدم به آرتام sms دادم و بعد رفتم تو بخش و به کارام رسیدم.کارم تموم شده بود و منتظر آرتام بود. بالخره sms زد که برم پایین. وقتی رسیدم پایین دیدم همراه بردیا کنار ماشین وایستادن و مشغول حرف زدن هستن. با صدای سلامم حرفشون و قطع کردن. بردیا سری تکون داد و آرتام گفت:
- سلام خانوم دکتر...خسته نباشی.
- مرسی...شما هم همینطور...شما خوبین دکتر؟
- بردیا: ممنون....الان داشتم از آرتام حالتون و میپرسیدم.
- شما لطف دارین.
- آرتام: داشت ازم خواهش میکرد تا باهات حرف بزنم یه ذره تو دانشگاه براش تبلیغ کنی بلکه بخت اینم باز شه.
- پس خبر نداری که دکتر همینطوری کلی طرفدار داره...فقط باید یه ذره بیشتر به دور و برشون توجه کنن.
بردیا در حالی که به آرتام نگاه میکرد، با ابرو اشاره ایی به من کرد و گفت:
- تحویل بگیر رفیق... من کلی خواستگار دارم. از بس زیادن پشت درمون صندلی گذاشتم که یه وقت نتونن بیان تو.
و باز همون لبخند بامزه ش که خط های گوشه ی لبش و به نمایش میذاشت. آرتام گفت:
- اینا رو گفت دلت نشکنه دوست من.
- بردیا: آخرش معلوم میشه عزیزم.... خب من دیگه برم. راستش دو روزه که درست و حسابی نخوابیدم.
باهاش خداحافظی کردیم...سوییچ و گرفتم سمت آرتام و گفتم:
- ممنون...ببخشید که بخاطر من بدون ماشین اومدی. من که گفته بودم خودم میرم.
آرتام اخم بامزه ایی کرد و گفت:
- دیگه نشنوم.
در ماشین و برام باز کرد...وقتی سوار شد، پرسید:
- امشب میای خونمون؟
- نه ممنون...باید برم خونه.
کل راه در مورد دوران دانشجوییش پرسیدم بلکه چیزی از بین حرفاش بدردم بخوره ولی هیچی به هیچی... از قیافه ی آرتامم معلوم بود که از این همه کنجکاوی من تعجب کرده... برای اینکه برداشت دیگه ایی نکنه بحث و عوض کردم تا سو تفاهمی پیش نیاد.


آخرای شیفتم بود داشتم با پری حرف میزدم(امروز کلا کاری تو بیمارستان نداشت ولی به خاطر کار هیراد اومد بیمارستان و هم اومده بود منو ببینه) که طنازو مهدیه رو دیدیم ، توی راهرو بلند بلند میخندیدن و سمت ما میومدن. توی دست طناز یه جعبه ی کادو بود یه جعبه ی صورتیه مربع. با خودم گفتم معلوم نیست باز دارن برای کی نقشه میکشن که انقدر شادن. ولی خوبیش این بود که دست از سر آرتام برداشته بودن. البته همه ی اینا یه حدس بود. طناز بهم چشم غره ای رفت و روشو کرد اونور. وقتی داشتن از کنار ما رد میشدن بلند گفت:
- مطمئنم خوشش میاد عزیزم.
طرف حرفش مهدیه بود ولی به من نگاه میکرد. منو پری به دیوار تکیه داده بودیم داشتیم نگاش میکردیم. وقتی دور شد پری چشم ازش برداشت و گفت:
- باز این داره یه کرمی میریزه ها.
لبخندی زدم و گفتم:
- فکر کنم یکیو پیدا کرده.
- نه بابا...کی میاد سراغ این؟
- اینقدر بدجنس نباش...
- بی خیال بابا. وقتمونو از سر راه نیاوردیم که برای اون احمق تلف کنیم. بگو ببینم چی میخوای براش بگیری؟؟؟
باز دلهره تمام وجودمو گرفت و گفتم:
- وای پری اینقدر بهش فکر کردم که شبا خواب بوتیک و ساعت فروشی و خرید کردن میبینم. گیج شدم.
- خب چرا از خودش نمیپرسی؟؟؟
- آخه دوست دارم خوشحالش کنم. میخوام از چیزی که بهش میدم راضی باشه.
پری با حالت خاصی نگاهم کرد...لبخند مرموزی زد و گفت:
- خب...دیگه چیا دوست داری؟؟؟
منظورشو فهمیدم...حتما فکر میکرد که بین منو اون خبریه. چشم غره ایی بهش رفتم و گفتم:
- آدم باش پری...دارم نظرت و میپرسم. از اون فکرای مزخرفم نکن اطفا...
- آخه هر کسی جز منم بود فکر دیگه ای نمیکرد. اگه آرتام برات اهمیتی نداشت اینقدر حساس نمیشدی و راحت از کنار این موضوع میگذشتی.
- من بخاطر باباش...
حرفمو قطع کرد و در حالی که لپمو میکشید، گفت:
- بهونه ی الکی نیار نا قلا.
- پری این فکرارو بی خیال شو. اصلا تو راست میگی...بگو من چی بخرم؟؟؟
- چند روز دیگه تولدشه؟؟؟
- یه هفته ی دیگه.
- شوخی نکن...
-پس فکر کردی واسه چی دارم اینقدر جلز و ولز میکنم؟؟؟
- آخه تو چرا زود تر نمیگی؟؟؟
- من خودم دیروز فممیدم
- بابا تو دیگه نوبری واسه خودت
و شروع کرد به فکر کردن... بعد چند لحظه گفت:
- بذار هیراد بیاد ببینم چیزی میدونه.
- خدا کنه اون بدونه.
پری ساکت شد و فکر کرد این باعث شد منم شروع کنم به فکر کردن ولی مثل همیشه درگیر این بودم که چی بخرم. داشتم فکر میکردم که صدای آرتام و شنیدم که در حالی که داشت با یکی از رزیدنت ها به اسم جباری حرف میزد اومد تو بخش. با دیدن ما لبخندی زد و اومد کنارمون.
- ببینین کیا اینجان.
- پری: سلام دکتر... حالتون خوبه؟
- آرتام: از این بهتر نمیشه. هیراد کجاست؟ هنوز نیومده؟
- نه جدیدا خیلی دیر میاد. فکر کنم سر و گوشش میجنبه.
- آرتام: نه بابا. هیراد از این کارا بلد نیست... باز من و بگین یه چیزی.
- میبینی تو رو خدا. حداقل جلوی من این حرفا رو نزن.
- آرتام: بده باهات صادقم؟
آقای جباری گفت: تازه خبر ندارین، الان اومدیم به دوست دختر جدید دکتر سر بزنم.
یکی از ابروهام و بالا انداختم و گفتم : بله بله؟
پری هم دستشو زد به کمرشو گفت:
- داشتیم دکتر؟
آرتام لبخندی زد و گفت:
- اگر دوست دارین میتونین همراه ما بیاین. مطمئنم شما هم ببینینش عاشقش میشین.
میدونستیم که همه ش شوخیه... اما قبل از این که مخالفت کنم پری گفت:
- پس چی که میایم. باید ببینم کی بوده که انقدر زود آناهید و از گود خارج کرده.
آرتام مهربون نگام کرد و گفت:
- نفرمایید. جای آناهید روی تخم چشمامه.
جوابشو با لبخند دادم. آرتام ببخشیدی گفت و همراه جباری جلوتر راه افتادن. من و پری هم دنبالشون . پری آروم گفت:
- که روی جفت چشاش جا داری؟
- بس کن پری.
- وا اینو دیگه خودش گفت. جباری هم شاهده.
- واسه ی فیلم بازی کردن جلوی شما بود خره.
- من که اینطور فکر نمیکنم.
- بله، تو کلا هر جور که دلت میخواد فکر میکنی. بعدم چرا گفتی باهاشون میریم. تو که میدونی شوخی میکرد.
- خب دیوانه ما باید با حرف زدن یه جوری از زیر زبونش بکشیم بیرون ببینیم چی دوست داره یا نه؟
- فعلا که داری مخ منو کار میگیری.
- واقعا پررویی. اصلا از کجا معلوم؟ شاید واقعا از این بیمار خوشش میاد که جباری هم فهمیده.
خیلی بیراه هم نمیگفتا. برام جالب شد بدونم کی رو قراره ببینیم. درسته آرتام با همه ی بیماراش شوخی میکرد ولی تا حالا نشنیده بودم به یکی شون بگه که دوست دخترشه. حتما باید دختر خوشگلی باشه. آرتام در اتاق 217 زد و رفت تو. ما هم پشت سرش وارد شدیم. با دیدن پیرزن بانمک و فوق العاده شیکی که تو اتاق بود لبخندی زدم. به همه چیز فکر کرده بودم جز یه خانم مسن. صورت گردی داشت که پر از چین و چروک بود. چشمای مشکی و موهای ی سفید که معلوم بود سشوار کشیده بود. اما جالبتر از همه رژ قرمز رنگی بود که لبای نازکشو زیباتر کرده بود. عینکشو از روی چشماش برداشت و کتاب توی دستشو بست و نگاهی به تک تک مون کرد و با صدایی که بخاطر سنش لرزش خفیفی داشت، رو به آرتام گفت:
- نمیخوای این خانمای خوشگل و معرفی کنم؟
آرتام اول اشاره ایی به پری کرد و گفت:
- بله... پری خانم همسر یکی از بهترین دوستام و البته...
با اشاره به من ادامه داد:
- صمیمی ترین دوست نامزدم آناهید.
پیرزن با شنیدن این حرف نگاه دقیقی بهم کرد و با لبخند مهربونی ادامه داد:
- میدونستم خیلی خوش سلیقه ایی... از آشناییتون خوشبختم دخترای خوشگل.
- منم همینطور.
آرتام لبخندی به من زد و بعد به پیرزن اشاره کرد و گفت:
- ایشونم طوبی جوون، دوست دخترمه.
طوبی جوون با کتابی که دستش بود ضربه ی آرومی روی شونه ی آرتام زد و گفت:
- با وجود دختر به این خوشگلی مگه منِ پیرزن که زیاد مهمون این دنیا نیستم به چشم میام؟
- آرتام: هر گلی یه بویی داره. بعدم دیگه از این حرفا نداریمااا. تا دکتر خوبی مثل من داری نباید غصه بخوری. یه جوری عملت میکنم که از منم سرحالتر بشی.
- جباری: بله مادرجان. دکتر مهرزاد از بهترین دکترای ما هستن.
پیرزن نگاهی به من کرد و پرسید:
- تو هم موافقی دخترم؟ اگر تو بگی من رضایت میدم شوهرت عملم کنه.
نگاه بدجنسی به آرتام کردم و گفتم:
- والا منم شنیدم کارش خوبه ولی تا حالا ندیدم.
آرتام بامزه نگام کرد ولی قبل از اینکه چیزی بگه تقه ایی به در خورد و هیراد جلومون ظاهر شد. پری با دیدن هیراد دستی به کمرش زد و گفت:
- تا حالا کجا بودی؟
هیراد لبخندی زد و گفت:
- بذار برسم عزیزم. باور کن ترافیک بود.
- پری: من موندم اگر معضل ترافیک حل بشه شما آقایون چه بهونه ی دیگه ایی میخوایین برای دیر کردنتون بیارین؟ بیا بریم کارت دارم.
آرتام بلند خندید و گفت:
- قبل از رفتن وصیتی داری بگو رفیق.
هیرادم خندید و در حالی که سرشو به دو طرف تکون میداد از اتاق رفت بیرون. آرتام مشغول معاینه کردن طوبی خانم شد. انقدر ازش خوشم اومده بود که اگر باهاش راحت تر بودم میرفتم و ماچش میکردم. قیافه ی خیلی مهربونی داشت و منو یاد مامانی مینداخت. موقع حرف زدن بخاطر تُن صداش که آروم بود و اینکه با فاصله حرف میزد، آرماش خاصی بهت دست میداد... معلوم بود آرتام خیلی دوستش داره. نگاهاش به طوبی خانم یه جوری بود. حتی وقتی کارش تموم شد از کنار پیرزن بلند نشد. به جباری هم گفت که میتونه بره . فقط ما سه تا تو اتاق مونده بودیم. طوبی خانم پرسید:
- کی منو عمل میکنی آرتام جان؟
- آرتام: به زودی. یعنی انقدر از دست ما خسته شدی که میخوای زودتر بری.
- این چه حرفیه عزیزم... تو هم مثل پسرمی ولی من از محیط بیمارستان خوشم نمیاد.
- آرتام: چرا؟ ببین چقدر پزشکای خوشگل تو بیمارستان هستن. یکیش من.
طوبی خانم نگاه مهربونی به آرتام کرد و بعد روشو برگردوند طرف منو و گفت:
- بیا جلوتر عزیزم. من چشمام زیادم خوب نمیبینه.
لبخندی زدم و رفتم نزدیکتر. اما طوبی خانم اشاره کرد کنارش بشینم. تا نشستم دستمو گرفت و گفت:
- میدونستی خیلی خوشگلی؟
- ممنون. شما لطف دارین.
- خیلی بهم دیگه میاین... امیدوارم به پای همدیگه پیر بشین.
با این حرف من و آرتام نگاهی بهم دیگه کردیم. اما این من بودم که زودتر نگامو دزدیدم. طوبی خانم لبخندی زد و گفت:
- تو منو یاد جوونیای خودم میندازی.
لبخندی زدم. پری اومد تو و رو به من گفت:
- میشه بیای بیرون.
ببخشیدی گفتم و خواستم از در برم بیرون که صدای طوبی خانم مانع شد:
- بازم میای بهم سر بزنی؟
- حتما.
سری تکون داد. از اتاق اومدم بیرون که پری گفت:
- هیرادم چیز خاصی نمیدونه. یه سری چیزای معمولی رو گفت که فکر نمیکنم خیلی خوب باشه.
- اینطوری نمیشه. اگر بخوایم یه جا بشینیم و فکر کنیم به نتیجه نمیرسیم. 5 شنبه دانشگاه و میپیچونم تا بریم چند تا مغازه رو ببینیم شاید یه چیزی چشممو گرفت. آها.... به هیرادم یادآوری کن چیزی به آرتام نگه.
پری سری تکون داد و رفتیم سر کارمون
نگاه بی تفاوتمو از روی پالتوی مشکیِ توی ویترین گرفتم و به پری که منتظر جوابم بود دوختم و با بالا انداختن ابروم گفتم:
- نچ... اینم خوب نیست.
- چرا؟ به این خوشگلی... تو تن مانکن اینه ببین تو تن آرتام چی میشه.
- من نگفتم زشته ولی اینم چیز خاصی نیست.
- اون کیفِ که تو مغازه ی قبلی دیدیم چی؟ بنظرم اون خوبه.
- آرتام زیاد کیف دستش نمیگیره.
- خب شاید بخاطر اینه که کسی تا حالا براش کیف نخریده.
- آها... اونوقت خودش بلد نبوده کیف بخره؟ من بخرم میگیره دستش؟
- معلومه که میگیره... هر چی نباشه تو روی چشاش جا داری.
خندم گرفت. ضربه ی آرومی به بازوش زدم و گفتم:
- باز شروع کردی.
پری هم خندید و گفت:
- من هر چی که شنیدم میگم.
- بجای حرف زدن یه ذره مغازه ها رو نگاه کن تا یه چیز خوب پیدا کنیم... مثلا اومدی کمکم کنیا.
پری دهنشو باز کرد تا اعتراض کن که من زودتر گفتم:
- البته دور لباس و کفش و کیف و ساعتو خط بکش... یه چیز خاص.
پری خندید و جلوتر از من راه افتاد و به ویترین مغازه ها نگاه میکرد. چند تا مغازه رو رد کردیم که پری گفت:
- ای کاش از خودش میپرسیدی... اینطوری تا فردا هم بگردیم چیزی پیدا نمیکنیم. دو روز دیگم که تولدشه...
- گفتم که نمیشد ...
- حالا مطئنی که هنوز چیزی نفهمیده؟ تا جایی که من میشناسمش خیلی تیزه...
- فکر نمی کنم... این مدت تو بیمارستان خیلی درگیره... تازه بیشتر وقت آزادشم با طوبی خانم میگذرونه و فرصت فکر کردن به خودش و نداره.
- دقت کردی چقدر میره پیشش؟
- فکر کنم خدا طوبی خانم و فرستاد تا حواس آرتامو پرت کنه...
- پریشبم ساعت 11 بود که اومد و بازم یه ساعتی کنارش بود. مثل اینکه خیلی از اون خوشش میاد.
- منم خیلی ازش خوشم اومد.... خیلی مهربون و شیرینه.
پری آروم زد کمرم و گفت:
-اِ.... اگر همین جناب دکتر فردا تو رو بی خیال نشد و نرفت همین طوبی خانم مهربون و گرفت...
با فکر کردن به رفتار های آرتام تو این دو هفته گفتم:
- من احساس میکنم آرتام بخاطر اینکه تو سن کمی مادرشو از دست داده انقدر زیاد با خانمای مسن میگرده.... تا حالا به نگاهاش به طوبی خانم دقت کردی؟ دقت کردی هر دفعه که کلمه ی پسرم و از دهنش میشنوه چقدر خوشحال میشه؟
- آره هاا... عزیزم. دنبال محبت مادرانه میگرده. فقط خدا کنه زیاد بهش عادت نکنه... اونطور که شنیدم وضعیت قلب طوبی خانم زیاد خوب نیست.
- منم نگران این موضوعم... خیلی داره احساسی عمل میکنه.
- من که دعا میکنم حالش خوب بشه... زن خیلی خوبیه... همه ی بخش دوسش دارن.
- ایشالله که خوب میشه.
دوباره هر دو تامون ساکت به مغاز ها خیره شدیم.... اما هر دو تو فکر بودیم.... نمیدونم پری به چی فکر میکرد ولی من تمام فکرم پیش طوبی خانم و آرتام بود.... واقعا مادر یه نعمت دیگه ست... با وجود تمام تلاش های بابا بیژن برای پر کردن جای همسرش، بازم آرتام کمبود مهر مادری رو احساس میکنه. اصلا حواسم به مغازه ها نبود...صدای پری منو به خودم آورد. به تابلوی نقاشی ایی اشاره کرد و گفت:
- این چطوره؟
با یاد آوری اونروزی که با هم رفتیم نمایشگاه نقاشی لبخندی زدم و گفتم:
- آرتام علاقه ایی به نقاشی نداره.
- درست بر عکس تو... دقت کردی شما دو تا چقدر به هم میاین؟
- پس دیدی من و اون به درد هم نمیخوریم؟
- چه ربطی داره؟
دوباره نگاهی به تابلو کرد و گفت:
- فهمیدم... بیا یه کاری کنیم. این درسته که ما نمیدونیم آرتام چی دوست داره ولی حداقل میدونیم از چی بدش میاد.... میتونیم این تابلو رو براش بگیریم. اگرم کسی چیزی گفت میگیم واسه ی خنده اینو گرفتیم و خواستیم اذیتش کنیم.
- فکر بدی نیست ولی بعدش اگر ازم خواستن کادوی اصلی رو که با عشق براش گرفتم و بهش بدم باید چه گِلی به سرم بگیرم؟
- خب... کادوی اصلی رو بده دیگه.
هر دو تامون خندیدیم. گفتم:
- خیلی پررویی.
اما با فکری که به سرم زد خنده مو خوردم.... همچین بیراهم نمیگفتااا... پری که دید خشکم زده تکون آرومی به شونم داد و گفت:
- چی شد؟
نگاهی به تابلو کردم و گفتم:
- همین و میخریم؟
پری با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- حالت خوبه؟ مگه نگفتی از نقاشی خوشش نمیاد؟
- چرا.
و بدون اینکه مهلت اعتراض کردن بهش بدم، دستشو گرفتم و رفتیم تو مغازه. فروشنده با دیدنمون لبخندی زد و گفت:
- میتونم کمکتون کنم؟
با نگاهی به قیافه ی متعجب پری در مورد تصمیمی که گرفتم مسمم تر شدم و گفتم:
- اون تابلوی توی ویترین و میخواستم.


***********************


صدای زنگ گوشیم بلند شد.... مطمئنم که کسی جز پری نبود. با اینکه پشت فرمون بودم ولی باید جواب میدادم.
- بله؟
- کجایی تو؟ همه سراغ تو رو میگیرن. آرتام خیلی ناراحته. همه میگن حتما با هم دعواتون شده که نیستی. بیچاره مادر و پدرت و آقا بیژن و آرتام مردن بس که برای همه یه دلیلی آوردن...
- یه نفس بگیر.... دارم میام.... یه ربع دیگه میرسم
- مردشورتو ببرن.
- کادو مو گذاشتی اونجا؟
- بله... زود خودتو برسون...
- اومدم.
گوشی رو قطع کردم. خیلی ترافیک بود ولی باز خوبیش این بود که دیگه نزدیکای خونشون بودم... از توی آینه نگاهی دوباره به هدیه ی امشبم کردم و لبخندی زدم که بی جواب نموند. دیروز برای ok کردنش خیلی دوندگی کردم.... انقدر برای کارم هیجان داشتم که حاضر شدم از دیدن صحنه ی سورپرایز شدن آرتام بگذرم... طبق برنامه ی بابا بیژن، قرار بود من و آرتام با هم بریم خونه که همه ی مهمونای دعوت شده اونجا منتظرمون بودن.... اما من لحظه ی آخر یه بهونه تراشیدم که میخوام برم خونه ی مامانی... با این حال آرتام گفت که میرسونتم و مجبور شدم قبول کنم که منو تا خونه ی مامانی برسونه. وقتی رفت آژانس گرفتم و سریع رفتم خونه تا هم حاضر شم و هم ماشینمو بگیرم و از اونجام رفتم سراغ هدیه م.... با این همه فکر میکنم ارزششو داره....
وقتی رسیدم در باز بود و آقا شاپور دم در وایستاده بود. لبخندی زدم و پرسیدم:
- همه اومدن؟
چه سوال احمقانه ایی ولی خوب بهتر از هیچی بود. آقا شاپور نگاهی به من و دو نفر همراهم کرد و گفت:
- بله... ولی شما خیلی دیر اومدین.
- میدونم.
سری براش تکون دادم و رفتیم تو ...دم در ورودی سپیده خانم دیدم که تا منو دید گفت:
- بالاخره اومدین؟
و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه رفت تو سالن...صداشو که اومدن منو اعلام میکرد شنیدم...یه لحظه یاد جارچی های توی فیلما افتادم... با فکر کردن به سپیده خانم با لباس جارچی ها لبخندی زدم و رفتم تو...از سر و صدا معلوم بود که تو خیلی شلوغه....با ورودم به سالن همه نگاهم کردن و صدای همهمه کم کم خوابید.... با چشم دنبال آرتام گشتم که با نگاه دلخورش مواجه شدم.... خیلی خوشتیپ کرده بود.... یه شلوار پارچه اییه مشکی با یه بلیز مردونه ی سفید که آستین هاشو تا زده بود.... و البته ساسبند های بامزه ش...
لبخندی زدم و گفتم:
- ببخشید دیر اومدم ولی باید هدی ی امشبمو میاوردم...
نگاه آرتام رنگی از تعجب گرفت. دوباره لبخندی زدم و با به دو نفری که بیرون در بودن اشاره کردم بیان تو....
- امشب یه مهمون ویژه داریم.
همه مسیر نگاهمو دنبال کردن.... اما من نگاهمو از خانم دواچی و که دست طوبی خانم و گرفته بود و توی راه رفتن بهش کمک میکرد، گرفتم و به آرتام دوختم تا عکس العملشو ببینم.... و برق خوشحالی رو توی چشمای آسمونیش دیدم که ناباورانه به طوبی جوون زل زده بود.... بعد از چند ثانیه به خودش اومد و نگاه قدر شناسانشو بهم دوخت...نمیدونم تو نگاهش چی بود ولی دلم یه جوری شد....سری تکون داد و لبهاشو به حرکت در اومد و بی صدا گفت« مرسی ».... بعد رفت کنار طوبی جوون و در حالی که دستاشو میگرفت تا کمکش کنه با خوشحالی گفت:
- خیلی خیلی خوش اومدین.
پری خودشو بهم رسوند و گفت:
- چرا انقدر دیر اومدی؟ داشتم سکته میکردم.
- تا برم خونه ماشین و بگیرم طول کشید. برای اینکه بپیچونمش مجبور شدم برم خونه ی مامانی.
پری نگاهی به آرتام که داشت طوبی خانم و به جمع معرفی میکرد انداخت و گفت:
- فکر کنم موفق شدیم...
دستی به کمرم زدم و گفتم:
- موفق شدیم؟ چرا الکی خودتو جمع میبندی؟ فکر و نقشه و اجرا همه ش از خودم بودم...
- وا... من اینهمه کار کردم.
- دقیقا کدومشو میگی؟
پری یه ذره فکر کرد و با خنده گفت:
- من و تو نداریم که خره.... من کلی بهت روحیه و انرژی دادم...
- منظورت همون تلفن های پر استرسته دیگه؟
نگاهی به دور و برم انداختم و بعد از لبخند زدن به چند نفری که مشغول کنکاش من بودن گفتم:
- تا بیشتر حواس ها به طوبی خانمه بیا بریم من لباسمو عوض کنم.
و دستشو گرفتم و با هم رفتیم توی اتاق آرتام. همونطور که دکمه های پالتومو باز میکردم گفتم:
- در قفل کن...
- چرا؟
- یهو یکی میاد تو.
- منظورت آرتامه؟ این که خوبه دیوانه... اخلاق درست و حسابی که نداری، شاید با دیدن هیکل ناقصت خر گازش گرفت و همه چی رو جدی کرد.
چشم غره ایی بهش رفتم و گفتم:
- در قفل کن.
- باشه ولی از من گفتن بود.
سریع پیراهنم و از کاورش در آوردم. یه پیراهن دکلته ی ماکسی به رنگ سبز کاهویی... بالا تنه ش خیلی گشاد بود طوری که اصلا اندامم و نشون نمیداد و کش هایی که روی قسمت دکلته و کمر لباسم بود اونو توی تنم نگه میداشت... طوری بود که انگار دو تا دامن پوشیدم و پایین دامن بالایی رو با کش جمع کردم دور کمرم... پاینن تنه ش هم نه گشاد بود و نه تنگ.... از سمت راست تا روی زانو چاک داشت... لایه ی دوم و زیری لباس قرمز رنگ بود... که اونم از سمت راست چاک داشت با این تفاوت که 5 سانتیمتر زودتر از پارچه ی سبز رنگ اصلی چاکش بسته میشد و همین باعث میشد وقتی راه میرم پارچه ی قرمز رنگ به چشم بیاد....البته دور قسمت دکلته ش هم نوار باریک قرمز کار شده بود. موهامم که تقریبا تا کمرم میرسید و پایینش فر بود و مثل همه ی مواقعی که وقت ندارم به وسیله ی ژل و موس مو ثابت نگه شون داشتم. رنگ مشکیه موهام با لباس سبز خیلی خوب در اومده بود. پری سوتی زد و گفت:
- محشر شدی دختر...
از توی آینه لبخندی زدم و گفتم:
- ولی به پای تو نمیرسم خوشگل.
پری واقعا قیافه ی خوشگلی داشت و بنظرم توی بخش و بین دوستا از همه سرتر بود. پری گفت:
- اون که معلومه من خوشگلم ولی میخوام یه اعترافی بکنم.... همیشه تو مدرسه به تو حسودیم میشد و دوست داشتم قیافه ی تو رو داشتم.... جذاب و وحشی.
- بی ادب.
- باور کنم راست میگم... قیافه ی خشنی داری.
حق با پری بود ... قبلا هم این حرفو شنیده بودم.... کاوه همیشه میگفت بخاطر ابروهای تقریبا پهنو چشمای کشیدمه... ولی به نظر خودم بخاطر اخمی بود که اکثر اوقات تو صورتمه و همینطور بینیه قلمی و کشیدم.... کاوه میگفت عاشق همین چشمای وحشی و سرکشمه... با یاد آوری حرفاش یه ذره دلم گرفت. لبخند کم جونی به قیافه ی پکرم توی آینه زدم... پری با دیدن قیافم گفت:
- چی شد؟ باز یاد کاوه افتادی که پنچر شدی؟
نگاه غمگینم و از توی آینه بهش دوختم و چیزی نگفتم....پری اومد کنارم.... دست گذاشت روی شونمو گفت:
- بهش فکر نکن... میدونم برات خیلی سخته ولی بجای اینکه فکرتو حروم همیچین آدم بی معرفتی کنی یه ذره به آرتام توجه کن... من مطمئنم که شما دو تا خیلی بهم میاین و با هم خوشبخت میشین... اگر بهم فرصت بدین میتونی روزای بهتری نسبت به کاوه رو باهاش تجربه کنی...
آرتام... یه مرد فهمیده و مهربون و دوست داشتنی.... از احترامی که به خانما میذاره خوشم میاد. تا حالا حرف یا حرکت ناشایستی ازش ندیدم... یاد نگاه چند دقیقه پیشش افتادم.... دوست ندارم بهترین شبشو بخاطر یه مشت خاطراته بی ارزش خراب کنم... لبخندی زدم و گفتم:
- بیخیال کاوه زودتر بریم پایین تا تولد تموم نشده... نا سلامتی کلی زحمت کشیدم.
خواستم از جلوی آینه برم کنار که پری گفت:
- کجا؟ نمی خوای آرایش کنی؟
انقدر رفتم تو خاطرات که پاک یادم رفته بود...زیر چشمام و پشت پلکهامو قبلا با سایه ی قهوه ایی کمرنگ از بی رنگی در آورده بود. ریمل و رژگونمو تمدید کردم...فقط میموند یه رژ قرمز جیغ که با رنگ مشکی موهام و البته چشم و ابروم هارمونی خوبی داشت....
وقتی همراه پری رفتیم طبقه ی پایین همه مشغول حرف زدن بود و چند نفری هم داشتن اون وسط هنر نمایی میکردن که من نمیشناختمشون.... البته صدای موزیک بخاطر آدمای مسن خیلی زیاد نبود.... چشم چرخوندم تا خانوادم و پیدا کنم. مامان و بابام و مامانی همراه بابا بیژن ،طوبی خانم، خانم دواچی وعمه و عموهای آرتام یه گوشه ایی از سالن نشسته بودن... ولی آرتام اونجا نبود ... رفتم تا بهشون سلام بکنم. پری هم ازم جدا شد و رفت سراغ هیراد.
با صدای سلامم همه نگاهم کردن و جوابمو دادن. بعد از دست دادن به همه شون رفتم کنار ویلچر مامانی وایستادم . مامان با لحنی دلخور و اخمی ساختگی گفت:
- تو نباید یه خبر به من و بابات بدی که دیرتر میای؟ میدونی آقا بیژن از اول مهمونی داشت جواب مهمونا رو میداد؟
عاشق این اخمای مامان بودم...لبخندی زدمو رو به بابا بیژن که روی مبلی کناریه مامانی نشسته بود، گفتم:
- ببخشید که همراه آرتام نیومدم... برای آوردن طوبی جوون لازم بود.
بابا بیژن لبخدی زد و گفت:
- این چه حرفیه عزیزم... فکر نمکنم هیچکدوم از ما تونسته باشیم به اندازه ی تو امشب آرتام و خوشحال کرده باشیم...
و بعد ازم خواست برم نزدیک تر و آروم زیر گوشم گفت:
- من کلی از کادوت لذت بردم... تولد منم نزدیکه...
با ابرو اشاره ایی به مامانی کرد و گفت:
- منم از کادو های زنده بیشتر خوشم میاد.
لبخندی زدم و نگاهی به طوبی جوون انداختم و پرسیدم:
- ببخشید که برای شما هم دردسر شدم... صدای موزیک که اذیتتون نمیکنه؟
- نه عزیزم.... اتفاقا میخواستم ازت تشکر کنم که برای چند ساعتی هم که شده منو از بیمارستان آوردی بیرون... الان حالم خیلی بهتره...
با احساس دستی که دور کمرم حلقه شد رومو برگردوندمو آرتام و کنارم دیدم... نگاهش به مستخدمی بود که با یه سینی توی دستش کنارمون وایستاده بود... با اشاره به یکی از لیوان های توی سینی گفت:
- اینو بدین به طووبی خانم.
زن مشغول پذیرایی شد...تا جایی که فهمیده بودم آقا بیژن همیشه برای مهمونی از یه شرکت خدماتی نیرو میاورد و از کارکنای خونه برای پذیرایی استفاده نمیکرد. بابا بیژن رو به آرتام که همچنان دستش دور کمرم بود گفت:
- تو چرا هر 5 دقیقه یه بار به یه بهونه میای اینجا؟ برو به مهمونات برس...
- آرتام: الان میرم پدر من... چرا شاکی میشی؟ اومدم آناهید و با خودم ببرم.
و رو به من ادامه داد:
- بیا بریم چند نفر میخوان باهات آشنا بشن.
سری به نشونه ی موافقت تکون دادم...از بزرگتر ها جدا شدیم.... آرتام آروم زیر گوشم گفت:
- میدونی امشب چقدر خوشحالم کردی خانووم؟
جوابم به نگاه مهربونش تنها یه لبخند بود...اونم با لبخند جوابمو و داد و در حالی که دستمو بین دستاش میفشرد گفت:
- بعدا باید در موردش صحبت کنیم.
و روبه چند تا دختر و پسری که روبرومون بودن گفت:
- اینم نامزد خوشگل من....
به چهره ی سه تا پسر و دو دختری که روبروم بودن نگاه کردم... آرتام شروع کرد به معرفی کردنشون... اولین نفر فرزین پسر عمه ش بود... قد متوسط و هیکل تپلی داشت... قیافه ش هم خوب بود.... چشم و ابرو مشکی با پوستی سفید و لپای گل انداخته ... کنارش برادرش ایستاده بود که اسمش فرهاد بود. البته از شباهت زیادشون میتونستی بفهمی که برادرن...فرهادم چشم و ابرو مشکی بود... قد بلندتری نسبت به فرزین داشت و موهای بلندش رو هم با کش بسته بود... عینک روی چشمش هم حاکی از درس خوندن زیادش بود... دختری که کنار فرهاد بود و دستشو دور بازوش حلقه کرده بود; سوزان، نامزدش بود . موهای بور با چشمای روشنش کاملا نشون میداد که ایرانی نیست.... با اینکه روی صورتش پر لک بود اما به زیباییش آسیبی نمیزد و برخلاف دختر کنارش آرایش مختصری کرده بود که اصلا به چشم نمیومد.
نفر بعدی دختر عمو بزرگه ی آرتام بود که تو مراسم خواستگاریم نبود. اسمش مونیکا بود. برعکس قیافه ی بانمکی که داشت ولی اخلاقش اصلا دوستانه نبود و تو ژست بود. آخرین پسر هم که از همه خوش قیافه تر بود؛ مهرداد، پسر عمه ی آرتام بود ... چهره ی شرقی و جذابی داشت. هر پنچ نفر خوش پوش بودن... بعد از اینکه مراسم معارفه تموم شد فرزین نگاهی به آرتام کرد و گفت:
- بی معرفت چرا منو مراسم نامزدیت دعوت نکردی؟
- آرتام: مگه تو ایران بودی که گله میکنی؟
- فرزین: خب صبر میکردی تا بیام... اصلا بهم میگفتی من خودمو میرسوندم.
و بعد رو به من ادامه داد:
- باور کنین وقتی از بابا شنیدم که واسه ی آرتام رفته خواستگاری داشتم شاخ در میاوردم ولی حالا که دیدمتون به سلیقه ش آفرین میگم. خیلی از آشناییتون خوشبختم.
- منم همینطور.
سوزان لبخند دوستانه ایی زد و گفت:
- منم بهت تبریک میگم آرتام. نامزدت خیلی خوشگله.
به سختی میتونست پارسی صحبت کنه ولی لحجه ش خیلی بامزه بود. ازش تشکر کردم.سوزان با یه لبخند که جوابمو داد و ازم پرسید:
- چرا آخر هفته ها با ما نمیای بیرون؟
- فرهاد: سوزان راست میگه... چرا آناهید خانمو و نمیاری؟
با تعجب به آرتام نگاه کردم. تازه فمیدم که منظور آقا شاپور از اینکه میگفت جمعه ها آرتام خونه نیست چی بود.مونیکا مغرورانه نگاهم کرد و گفت:
- حتما یه دلیلی داشته که آرتام چیزی بهش نگفته.
- آرتام: نه دلیلش فقط این بود که نمی خواستم وقت های آزاد آناهید و که میتونه استراحت کنه ازش بگیرم...همین.
و برام توضییح داد:
- این بچه ها رو که میبینی بعد 12 سال از آمیریکا برگشتن... یک ماه و نیمی میشه که اومدن.از اونجایی که سوزان خیلی به گردشگری علاقه داره ما تصمیم گرفتیم که هر هفته بریم یه جای تفریحی رو بهش نشون بدیم. اینطوری خودمونم یه تفریحی میکنیم.
سوزان دستمو گرفت و گفت:
- میشه از این هفته به بعد همراهمون بیای؟
نگاهی به آرتام کردم تا ببینم نظرش چیه. مطمئنم بخاطر راحتی هر دومون بهم نگفته بود که برم تا معذب نباشم. نمیدونم چرا ولی احساس کردم بدش نمیاد که قبول کنم. لبخندی به سوزان زدم و گفتم:
- حالا تا آخر هفته مونده.
- سوزان: اگر بیای خیلی خوشحالمون میکنی... هر کسی رو که دوست داری هم میتونی همرات بیاری.
- فرزین: من که مطمئنم آناهید خانم روی زن داداش منو زمین نمیندازه.
جوابم فقط لبخند بود. پری و هیراد هم اومدن تو جمعمون و همه مشغول صحبت کردن شدن...آرتامم هر جند دقیقه یک بار میرفت تا به طوبی خانم سر بزنه.پری هم مثل من از مونیکا خوشش نیومد ولی با سوزان حسابی گرم گرفته بود و قرار شد آخر هفته اون و هیرادم اگر تونستن همراهمون بیان. فرزین پسر زود جوشی بود. فرهاد آرومتر بود و از نظر اخلاقی به سوزان شبیه بود. اما مهرداد خیلی کم صحبت میکرد. در کل بیشتر از چند کلمه ازش نشنیدم و بیشتر شنونده بود. مشغول صحبت کردن بودیم که مونیکا دست آرتام و گرفت و گفت:
- بیا بریم یه دور برقصیم...مثلا تولدته ها.
آرتام دستشو پس کشید و گفت:
- من رقص بلد نیستم... اگر خیلی دوست داری با فرزین برقص.
فرزین سریع هر دو تا دستش و کشید عقب و گفت:
- نه تو رو خدا... این خواهر ما رقصیدن با کفش پاشنه بلند و بلد نیست و هی پاتو لگد میکنه. من نمیفهمم مگه مجبورت کردن اون کفشارو بپوشی؟
مونیکا دوباره دست آرتام و گرفت و با لحن پر عشوه ایی به فرزین گفت:
- حالا کی خواست با تو برقصه که جبهه گرفتی؟ من فقط میتونم با آرتام برقصم.
آرتام کلافه نگاهی به من کرد. با سر بهش اشاره کردم که مونیکا رو همراهی کنه. وقتی رفتن پری آروم زیر گوشم گفت:
- ایـــــــــــــش. چقدر تو قیافه بود.
- هیس.... میشنون.
فرزین نگاهی به جمع کرد و گفت:
- ما چرا مثل آدمای مسن اینجا وایستادیم؟ بریم وسط یه ارز اندامی،؛ چیزی...
و دست سوزان و گرفت تا ببرتش وسط. فرهاد معترضانه گفت:
- چرا سوزان و با خودت میبری؟ برو عشوه هاتو برای یکی دیگه بریز.
- خاک بر سر خسیست کنن. منو بگو که میخواستم تو این فرصت پیش اومده دو تا حرکت قری به زن اجنبیت یاد بدم که تو عروسیش کم نیاره. میبینی زنداداش؟
سوزان که معلوم بود چیز زیادی از حرفای فرزین نفهمیده گفت:
- قر چیه؟ بریم بهم یاد بده.
فرزین با ابرو اشاره ایی به سوزان کرد و گفت:
- ببین خودش دوست داره من بهش یاد بدم. بریم زنداداش.
بعد از رفتن فرزین و سوزان، هیراد و فرهاد مشغول صحبت کردن شدن و البته پری هم گهگداری تو بحثشون شرکت میکرد منم از سر بیکاری به رقصنده ها نگاه میکردم.از حرکات آرتام معلوم بود که رقص ایرانی بلد نیست چون بیشتر ببیننده بود و مونیکا تا میتونست براش عشوه میومد البته از حق نگذریم رقصش عالی بود اما هر چند دقیقه یکبار نگاهم میکرد و ومیخندید. از کارش خندم گرفته بود...با صدای مهرداد که منو خطاب قرار داده بود چشم از مونیکا برداشتمو بهش نگاه کردم:
- از رفتارای مونا ناراحت نشین.
- مونا؟
- ببخشید منطورم همون مونیکاس... مونیکا خیلی زود جو گیر میشه، از همون سال اولی که اومد کانادا اسمشو عوض کرد و گذاشت مونیکا. ولی من همون مونا صداش میکنم.
- مونا که اسم قشنگیه.
- موناست دیگه. کلا مدلش اینطوریه... تا یه تازه وارد و میبینه هر کاری میکنه که نشون بده خیلی سرتره و همه هم دوسش دارن. فقط خواستم بگم که از کاراش ناراحت نشین. هرچند از قیافتون میشه فهمید که براتون مهم نیست.
- بخاطر اطمینانیه که به آرتام دارم.
- خیلی خوبه.
- شما تو چه زمینه ایی دارین تخصص میگیرین؟
- من پزشکی نخوندم.
ابروهام با شنیدن حرفش از روی تعجب بالا رفت. مهرداد لبخندی زد و گفت:
- انقدر عجیبه.
منم لبخندی زدم و گفتم:
- راستشو بخواین بله... از موقعی که اومدم با هر کی سلام و علیک کردم یه ربطی به بیمارستان داشته.
لبخند مهرداد عمیق تر شد.
- حالا رشته تون چی هست؟
- موسیقی.
از اینکه بالاخره یه نفر و پیدا کردم که یه ربطی به هنر پیدا میکرد خوشحال شدم و ذوق زده گفتم:
- چقدر خوب، پس تمام سازها رو بلدین بزنین.
- بیشترشونو... معلومه به موسیقی علاقه دارین
- خیلی. چند سال پیش میرفتم کلاس کمانچه و پیانو ولی نصفه و نیمه ولش کردم چون وقت آزاد نداشتم.
- اوووم... اگر دوست داشتین من بهتون یاد میدم. شاید شما باعث شدین آرتامم یه ساز یاد بگیره.
- اون که محاله.
هر دو خندیدم. مونیکا در حالی که بهمون نزدیک میشد گفت:
- وای آرتام تو عالی میرقصی.
آرتام نگاه متعجبی به مونیکا کرد و گفت:
- مطمئنی؟ تو اولین نفری هستی که اینو بهم میگه.
مونیکا قری به گردنش داد و گفت:
- هر کی بهت گفته بد میرقصی از حسودیش بوده.
فرهاد رو به آرتام گفت:
- حالا که مونیکا اینهمه داره ازت تعریف میکنه تو هم یه چیزی بگو. خوب میرقصید؟
- آرتام: خوب که میرقصید ولی یادم باشه از این به بعد بیشتر به حرفای فرزین توجه کنم.
و بعد چشمکی به من زد. همه خندیدن و مونیکا به حالت قهر روشو برگردوند و گفت:
- اصلا هم بامزه نبود.
با ببخشیدی از جمع جدا شدم تا به طوبی جوون سر بزنم که آرتامم همراهم اومد. از قیافه ی آرتام معلوم بود که از مصاحبت طوبی جوون داره لذت میبره حتی شامم کنارش خوردیم. خانم دواچی هم اینطوری راحت تر بود. بالاخره کیک و آوردن، موقع فوت کردن شمع فرزین گفت:
- داداش آرزو کن من سر و سامون بگیرم. تولدم شد برات جبران میکنم.
- شرمنده خودم کلی آرزو دارم.
- بابا بیژن: زودتر آرزو کن و شمع ها رو فوت کن. توران خانم دلش کیک میخواد
همه خندیدن. آرتام نگاهم کرد و سرشو به نشونه ی اینکه چه ارزویی بکنه تکون داد. به طوبی جوون اشاره کردم. آرتامم یه نگاه به طوبی جونو یه نگاهم به من کرد و کیک و فوت کرد. آرتام کادوها رو باز کرد. کادوی بابا بیژن یه تابلوی نقاشی از چهره ی همسرش بود و که آرتام و خیلی خوشحال کرد و هر چند دقیقه یه بار به عکس خیره میشد. کادوی مامان و بابای منم یه ساعت بود... مامانی هم یه دیوان مولانا خریده بود. بقیه هم تقریبا هدیه ایی تو همین حدودا خریده بودن. نوبت به کادوی دوم من رسید. همون تابلویی بود که اون روز با پری خریدیم. چیزی که باعث شد این تابلو رو بخرم پدری بود که توی نقاشی به پسرش کمک میکرد تا راه بره. هیراد گفت:
- خوبه دیگه دو تا دوتا کادو میگیری. ما که همون یه دونه رو هم نمیگیریم.
- پری: من برای تو کادر نمیخرم؟
- هیراد: نه
پری نگاهی به جمع کرد و گفت:
- بالاخره که میریم خونه عزیزم.
همه خندیدن. طوبی جوون گفت:
- راستش من امروز صبح فهمیدم که قراره به عنوان مهمون و البته کادوی تولدت بیام اینجا و وقت نکردم کادو بخرم. اما میخوام یکی از وسایلی رو که برام خیلی ارزش داره رو بهت بدم. جعبه ایی رو به سمت آرتام گرفت. یه ساعت جیبی مردونه ی نقره بود. طوبی جوون گفت:
- این یادگار شوهرمه.
- آرتام: من نمیتونم اینو قبول کنم.
- طوبی جوون: اگر قبول نکنی ناراحت میشم... اگر پیش تو باشه خیال من راحت تره
آرتام نگاه مهربان حاکی از تشکر به طوبی جوون کرد و ساعت رو گرفت.

ساعت 12 بود و منو آرتام نگران طوبی جوون که باید برگردونیمش بیمارستان. وقتی دیدم آرتام سرگرم مهموناست رفتم پیششو گفتم:

آرتام ساعت 12 شد. من طوبی جونو میبرم بیمارستان. باید قرصاشو ساعت 1 بخوره.
نگاهی به جمع کرد و گفت:
باشه. تو مانتو تو بپوش منم باهات میام.
داشت میرفت سمت مهمونا که ازشون خداحافظی کنه که بازوشو کشیدم سمت خودمو گفت:
نه... نمیخواد. تو هنوز مهمونات هستن. زشته. بمون من میرم میرسونمش و بعدش میرم خونه.
نگاه دلخوری کرد و گفت:
بذار برم به بابا بگم که داریم میریم طوبی جوونو برسونیم
و بدون معطلی رفت و منتظر من نایستاد.

توی ماشین طوبی جوون از جوونیاش میگفت و بعضی وقتا با حرفاش مارو میخندوند. خوشحالی آرتام رو میشد از نگاهش به طوبی جوون فهمید. نزدیک بیمارستان بودیم که بحث ازدواج طوبی جوون و شوهرش افتاد که با عشق 50 سال با هم زندگی کردن. منو آرتامو نصیحت کرد... گفت:

زندگی باید توش عشق باشه. خیلیا میگن پول مهمه... من از خیلی از جوونا شنیدم که میگفتن اگه پول نباشه عشق پلو بذاریم جلوی هم؟؟؟
بعد از این جمله خودش زد زیر خنده. انگار نفسی برای خندیدن نداشت اما این جمله اینقدر براش خنده دار بود که از ته دل میخندید...
ادامه داد:
وقتی عشق باشه تحمل بیشتر میشه... شوهر نیش و کنایه ی زنو تحمل میکنه...زن کج خلقی های مردو تحمل میکنه. وقتی عشق باشه تلاش بیشتر میشه... وقتی عشق باشه خنده همیشه رو لباته. با هم میخندین. تلخیای زندگی شیرین میشه. مگه زمان ما مهریه بود؟؟؟؟ ما حتی شوهرامونو تا شب ازدواج نمیدیدیم. اون موقع چشما پاک بود. نمیگم الان نیست ولی نسل نسل جووناییه که محدود شدن.
نفس عمیقی کشید و به دورو بر نگاه کرد. دیگه به محوطه ی بیمارستان رسیده بودیم. آرتام ماشینو پارک کرد. با ویلچر بردیمش توی اتاقش. قرصاشو بهش دادم و روی تخت خوابوندمش. یه کم پیشش نشستیم و بعد باهاش خداحافظی کردیم. داشتیم از اتاق بیرون میرفتیم که طوبی جوون گفت:
امیدوارم زندگیتون با عشق بسازین . خوشبخت بشین ایشالله ... قدر همو بدونین... تو زندگی برای همدیگه تلاش کنین. خدا پشت و پناهتون باشه. برین به سلامت. هردو لبخندی زدیم و از ته دل میدونستیم که این حرفا به دردمون نمیخوره ...از اتاق اومدیم بیرون.
توی راهرو بودیم که یهو طناز اومد توی راهرو. منو آرتامو دید. تعجبو تو چشماش میدیم.
آرتام به چند تا از پرستارا سلام کرد و برای اینکه طناز مارو دیده دستمو گرفت و رفتیم سمت ماشین
چشمامو باز کردم. هنوزم خوابم میاد. فکر کنم نزدیکای صبح بود که مهمونا رضایت دادن برن. نگاهی به آرتام کردم که روی زمین بغل تخت دمر خوابیده بود و دستاشم از دو طرف باز کرده بود. از مدل خوابیدنش خنده ام گرفت. عقربه های ساعت عدد 8 رو نشون میداد. تعجب کردم. معمولا این ساعت آفتاب طلوع میکنه ولی اتاق خیلی تاریک بود. آروم از جام بلند شدمو سمت پنجره رفتم. با دیدن دونه های برف که از آسمون میومد و زمین رو سپید پوش کرده بود خواب از سرم پرید . جیغ خفیفی کشیدم و هیجان تمام وجودمو فرا گرفت. بعد از مدت ها زمین رنگ برف رو به خودش دید. برفای توی حیاط دست نخورده بود و جون میداد واسه آدم برفی درست کردن. به آرتام نگاه کردم که دیدم هنوز غرق خوابه و حتی یه تکونم نخورده. رفتم سمتشو تکونش دادم و صداش کردم. چند بار ی سرشو تکون داد ولی چشماشو باز نکرد. انگار خیلی خسته بود. بازم تکونش دادم اما شدید تر. چشماشو نیمه باز کرد و آروم گفت:
- هوووووووم؟
با هیجان گفتم:
-آرتام پاشو داره برف میاد.
روشو برگردوند و غلت زد و گفت:
-چه خوب.
با کلافگی تکونش دادم و گفتم:
-اِ...میگم پاشو بریم برف بازی؟
-برای اینکه بیخیال بشم گفت:
-چی؟؟؟؟؟؟؟؟ برف بازی؟آخ...آخ...آخ... سرما میخوری... بشین هوا که گرم تر شد میریم.
خندیدم و گفتم:
-چی میگی؟ اگه برف قطع شه که هوا سرد تر میشه. پاشو الان که برف تمیزه بریم آدم برفی درست کنیم.
جوابمو نداد. وقتی دیدم توجهی نمیکنه تصمیم گرفتم خودم تنهایی برم. اما روم نمیشد برای همین باید مجبورش کنم باهام بیاد. دوباره تکونش دادم. وقتی دیدم با این همه تکونی که میدمش هیچ عکس العملی نشون نمیده بالشتمو که توش پشم شیشه بود و از رو تخت برداشتم و محکم زدم تو صورتش. شک زده چشماشو باز کرد اما با دیدن قیافه ی کلافه ام شیطون خندید و دوباره چشماشو بست. دوباره بالشتو بردم بالا و گفتم :
-به خدا اگه بیدار نشی بازم میزنمت.
تو یه حرکت ناگهانی بالشتو از دستم کشید و بغلش کرد و خودشو زد به خوابو با همون لبخند گفت:
-هر کاری دوست داری بکن.
هم از کارش خنده ام گرفته بود هم میخواستم کلشو بکنم . با مشت زدم تو بازوشو گفتم:
-پاشو دیگه. تا برفا تمیزه میتونیم آدم برفی درست کنیم.
با چشمای بسته گفت:
-نچ...نچ...نچ...همه ی زورت همین بود؟
-من چی میگم تو چی میگی؟
مثل اینکه زور جواب نمیده باید ازترفندای زنونه استفاده کنم:
-اصلا نخواستم بیای. حیف من که دلم نیومد تنهایی خوش بگذرونم.
خواستم بلند شم که دستمو گرفت و گفت:
-چه زودم قهر میکنه.
لبخندی از روی پیروزی زدم. آرتام تو جاش نشست و در حالی که از پنجره به آسمون نگاه میکرد با ناله گفت:
- خدایا من چه کار بدی کردم که جزام برف روز بعد تولدمه. تو که میدونستی من تا دمدمای صبح بیدار بود
خندیدم و گفتم:
-به جای غر زدن پاشو لباستو بپوش. اتفاقا باید خوشحال باشی اولین برف زمستون روز بعد از تولدته...


از ذوق سریع لباسامو پوشیدم. آرتام نگاهی به پالتوم کردو گفت:

-سردت میشه... بیا این دست کشو شالگردنم بذار.
از خدا خواسته گرفتم و دویدم بیرون. آرتام پشت من از اتاق بیرون اومد. همونطور که داشت کاپشنشو میپوشید گفت:
- اگه میدونستم برفو اینقدر دوست داری دیشب تو مهمونی برف شادی میزدم.
نگاهی بهش کردم و گفتم:
- ببینم میتونی اینقدر لفتش بدی تا برافا آب بشه؟
خواستم برم سمت در ورودی که آرتام بازومو گرفت و گفت:
- کجا؟؟؟؟ اول بریم یه چیزی بخوریم. ضعف میکنی.
خیلی هم بی راه نمیگفت. سرمو به نشونه ی موافقت تکون دادم و گفتم:
- به شرطی که بیشتر از 5 دقیقه طول نکشه.
- ای بابا... ما تا بریم تو آشپزخونه و یه لیوان آبمیوه برای خودمون بریزیم خودش 10 دقیقه طول میکشه.
دستمو گذاشتم پشتشو به سمت آشپزخونه هولش دادم و گفتم:
- حالا تو برو...
آرتام دوتا لیوان آب پرتقال ریخت. به منم گفت از توی کمد یه جعبه بیسکویت در بیارم.اینقدر تند تند میخوردم که دوبار بیسکویت پرید تو حلقم. آرتام با دیدن حرکاتم بلند خندید و مثل یه پدر مهربون گفت:
-آروم تر...به خدا آب نمیشه. اگه شد من خودم یه سفر میبرمت آلاسکا...
مشغول خوردن بودیم که فریبا اومد تو . با دیدن ما که اول صبحی لباس تنمون بود تعجب کرد . سلامی داد. منم بدون معطلی گفتم:
-فریبا برو لباس بپوش بریم برف بازی.
آرتام زد زیر خنده. فریبا با دیدن خنده ی آرتام لبخندی زد و گفت:
-مرسی مزاحم نمیشم.
نگاه چپ چپی کردم به آرتام کردم که خنده شو خورد ولی هنوز زیر زیرکی میخندید و به فریبا گفتم:
- مزاحم چیه؟ زود برو حاضر شو ما اینجا منتظریم. به فریبرزم اگه بیداره بگو بیاد.
فریبا که انگار از پیشنهادم بدش نیومده بود باشه ای گفت و رفت تا لباس بپوشه. آرتام با نوک انگشت زد رو دماغم و گفت:
- تا امروز همه رو مجبور به برف بازی نکنی بی خیال نمیشی
قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتم و گفتم:
-مگه تو الان به اجبار داری میای برف بازی؟
- نه والا...کی گفته؟ مدیونی اگه فکر کنی خیلی خوابم میاد.

دروغ شیرین55

-مطمئنی که نمی خواین با ما بیایین؟ ما بریم؟
-آره. شما برین...من هنوز حاضر نیستم، آرتامم که نرسیده.
-پس ما رفتیم باباجوون...زیاد دیر نکنین.
-نگران نباشین، ما تا یه ساعت دیگه راه میوفتیم.


بعد از رفتن مامان و بابا سریع رفتم تو اتاقم تا حاضر بشم...از ظهر رفته بودم آرایشگاه و موهامو یه ذره مرتب کردم، این مدت اصلا بهشون نرسیدم. موهای مشکیمو پایین سرم، سمت راست برام جمع کرده بودن و جلوشم شل بین موهام محکم کرده بودن و تا توی صورتم نیاد. لباسمو پوشیدم....یه لباس سفید یونانیِ دو بنده....بندهاش گیس بافتهای طلایی بود و دور کمرشم دو دور از همین گیس بافت استفاده شده بود....ماکسی بود و دامنش چند لایه بود که لخت میوفتاد روی تنم...رنگ مشکیِ موهام با توجه به رنگ لباسم خوب به چشم میومد. یه دور جلوی آینه زدم، همه چیز خوب بود و فقط آرایشم مونده بود که ترجیح میدادم کم باشه...سریع دست به کار شدم....چند دقیقه گذشت که صدای زنگ آیفون بلند شد...آرتام بود در و زدم و بعد از باز کردن در حال برگشتم تو اتاق.
صدای آرتام و شنیدم:
-آناهید
-بیا من تو اتاقمم.
اومد تو و با دیدنم چند ثانیه ایی با دقت نگاهم کرد، هر چند منم دست کمی از اون نداشتم...خیلی خوشتیپ کرده بود...کت و شلوار مشکی و خوش دوختی fit تنش پوشیده بود...پیراهن سفید...کروات و دستمال جیبی آبی که به رنگ چشماش میومد و سر آستین هاش که تکمیل کننده بود. موهای قهوه ایی خوش رنگشم مرتب داده بود بالا. مطمئنم که امشب دخترای زیادی رو دور خودش جمع می کرد.اون بود که اول به حرف اومد:
-چقدر خوشگل شدی
-بودم
-اون که بله ولی خوشگل تر تر شدی.
-منم هر چی بیشتر دقت میکنم میبینم که چشمای سالم و خوبی داری...
لبخند بامزه ایی زد و گفت:
-فقط خوب میبینه دیگه؟
-خب خوشرنگم هست، خوبه؟
-بهتر از هیچیِ.
فرچه ی رژ گونم روی میز گذاشتم و گفتم:
-من آماده م...بنظرت خوبم؟
-عالی...پدر و مادرت کجان؟
-اونا زودتر رفتن.
چشماشو ریز کرد و گفت:
-زودتر فرستادیشون که همه فکر کنن نمیری؟
-آفرین.
-خیلی بدجنسی....من موندم چرا میگن زنا فرشته ن؟ راستی امشب فرشته تو مراسم هست؟
-اوه...تا دلت بخواد. خانواده ی پدری من کلا دختر زا هستن.
-چه خانواده ی فهمیده ایی. بریم که بیشتر از این فرصت آشنا شدن باهاشون و از دست ندم.
کل راه بحث سر این بود که من بهترم یا اون تا جایی که کار به سنگ،کاغذ،قیچی رسید...بخاطر شوخیاش کلی خندیدم که باعث شد استرسم کمتر بشه. عروسی توی پارکینگ ویلاشون توی کرج بود. وقتی رسیدیم جلوی در خیلی شلوغ بود. آرتام در ماشین و برام باز کرد و کمکم کرد تا پیاده شم. با نگاهی بهم بازوشو جلو آورد و گفت:
-آماده ایی عزیزم؟
بازوشو گرفتم و لبخندی زدم. با ورودمون همه ی کسایی که منو میشناختن اول با شک و بعد با تعجب بهمون نگاه میکردن. آرتام سرشو آورد کنار گوشم و آروم گفت:
-تا حالا این همه چشم یه جا بهم زل نزده بودن.
لحنش بوی خنده میداد ولی قیافش کاملا جدی بود....راست میگفت، خیلی ها با چشم همراهیمون میکردن ولی من فقط منتظر یه جفت چشم بودم 

-ببین کی اینجاست؟
هما با ذوق از جاش بلند شد و در حالی که بغلم میکرد، گفت:
-وای آناهید...باورم نمیشه که امشب اومدی. ازت قطع امید کرده بودم.
لبخندی زدم و گفتم:
-یعنی انقدر بی معرفتم؟
-خیلی رو داری دختر... چند ماهه که خبری ازت نیست تازه میپرسی بی معرفتم.
مهرداد دستشو روی شونه ی هما گذاشت و گفت:
-خیلی خب عزیزم...گلایه باشه واسه ی یه وقت دیگه.
و رو به من ادامه داد:
-خیلی خوش اومدین.
برای اولین بار بود که میدیدمش و جز اسم توی کارت عروسی چیزی ازش نمیدونستم. خواستم جوابشو بدم که هما با نگاهی به آرتام پرسید:
-نمی خوای معرفی کنی.
-آرتام نامزدم.
هما با حالتی گنگ به من و آرتام نگاه کرد. این مهرداد بود که سکوت بوجود اومده رو از بین برد و در حال دست دادن به آرتام گفت:
-خوشبختم.
-آرتام: منم همینطور...تبریک میگم.
هما که هنوز از شوک بیرون نیومده بود گفت:
-تو کی نامزد کردی؟
از حالت قیافش خنده ام گرفته بود و گفتم:
-اینقدر شوک بر انگیز بود؟ از نامزدیمون زیاد نمیگذره.
-پس چرا مارو خبر نکردی بی معرفت؟؟؟
خواستم جواب بدم ولی آرتام زود تر گفت:
-خب من عجله داشتم...یهویی شد.
هما گفت:
-چرا عجله؟
آرتام همونطور که به من نگاه میکرد گفت: نمیخواستم همچین جواهری رو از دست بدم.
آرتام کارشو خوب بلده، از این بابت خوشحالم. مهرداد گفت: امیدوارم خوشبخت شین. خیلی به هم میاین.
هما که انگار دوباره ذوق رفته ش برگشته بود گفت: منم همینطور. مهرداد راست میگه. خیلی به هم میاین.
-مثلا ما اومدیم تا به شما تبریک بگیم ولی همه چیز برعکس شد
-آرتام:مرسی، ما هم براتون آرزوی خوشبختی میکنیم.
و رو به من ادامه داد:
بهتره دیگه بریم پیش مامان اینا. عروس دامادم یه کم با هم تنها باشن.
به دنبال حرف مهرزاد از بچه ها جدا شدیم و رفتیم کنار مامان و بابام که با خانواده ی عموم و مامانی دور یه میز نشسته بودن تا بهشون سلام کنیم. همه اومده بودن و پارکینگ پر شده بود. با اینکه سعی میکردم خودمو بی تفاوت نشون بدم ولی هر لحظه به این فکر میکردم که چرا مهری و کاوه نیستن. حتی عمه هم نبود. با آرتام پشت یه میز نشستیم که هیچ کس دورو برش نبود. اونجا راحت بودم. به خاطر دور بودن میز از جمع راحت میتونستم کل سالن و ببینم. چشمام داشت توی سالن میچرخید که آرتام پرسید:
-اون دختره کیه؟؟؟
-کدوم؟
-همون که لباس صورتی پوشیده.
-آها نگار؟؟؟ دختر خاله ی مامانمه. چطور؟
-خیلی بد نگات میکنه.
از حرفاش خنده ام گرفت. با خنده گفتم:
-زیاد از من خوشش نمیاد ولی چشمات خوب کار میکنه ها.
-ما اینیم دیگه.
-دیگه چیا ازش کشف کردی؟؟؟
به صندلی تکیه داد و دستشو زیر چونش گذاشت و چشماشو ریز کرد و نگاه خریدارانه ای بهش انداخت. همونطور که چونشو میخاروند گفت:
-هیکل خوبی داره... اوووووومممممم.... قیافش بد نیست....اگه رنگ لباسش مشکی بود صورتشو جذاب تر میکرد.
خنده ام شدید تر شد اونم از خنده ی من خندید و گفتم:
-نه خوبه... خوشم اومد. خیلی دقیقی. هر وقت همه چی بهم خورد میتونی روش سرمایه گذاری کنی...
خنده اش آروم آروم قطع شد و بهم نگاه کرد:
-تو چرا نسبت به همه چی اینقدر بی احساسی؟
نمیدونستم تو سرش چی میگذشت برای همین گفتم:
-چطور؟؟؟
-آخه هر دختر دیگه ای بود حتی اگه هیچ رابطه ای هم بینمون نبود حسادت میکرد.
با قیافه ی حق به جانب گفتم:
-اولا همه عین هم نیستن. راجع به همه مثل هم فکر نکن. دوما (پکرشدم) بعد کاوه همه ی احساساتم مرد.
-پس با یه رباط سرو کار دارم.
-یه جورایی.
-تو عجیبی.
-منظورتو نمیفهمم!!!
-تو مثل بقیه نیستی. اینو از روز اول توی بیمارستان فهمیدم.
-چه جوریم؟؟؟؟
-تو مغروری.
-مگه بقیه نیستن؟؟؟
-نه به اندازه ی تو. تو حتی برای برگردوندن غرورت حاضر شدی خونوادتو قربونی کنی.
با این حرف آینده رو تصور کردم. زمانی که غرورم برگشته و خانوادم هستن که دوباره فضای سنگینو تحمل کنن. برای بیرون اومدن از این جو گفتم: بهتره این بحثو ادامه ندیم.
-بریم سراغ چشم چرونی؟؟؟؟
-هر جور تو راحتی. اون دختره چطوره؟؟؟
-همون که داره میرقصه؟
-نه بقلیش.
-خیلی بدجنسی آناهید.
-چیه مگه؟؟؟
-یه نگاه به من بنداز...دلت میاد؟؟؟
دوباره خنده ام گرفت... اما ایندفعه بلند تر. از خنده ی زیاد سرفه ام گرفت: آرتام سریع برام یه لیوان آب پرتقال آورد و داد دستم. صدایی از پشت سرمون گفت:
-صدای خنددتون تا اونور سالن میاد.
با شنیدن صدای مهری شوکه شدم. طوری که سرفه ام بند اومد. آرتام گفت: سلام مهری خانوم.
-سلام آقای دکتر... مثل اینکه مزاحم خندتون شدم.
با صدای گرفته گفتم:
-اگه میدونی مزاحمی چرا میای؟؟؟
آرتام نگام کردو گفت: آناهید جان...
مهری پرید وسط حرفشو گفت:
-اشکالی نداره، خب به هر حال ناراحتی هم داره.
با تعجب گفتم: چی؟؟؟؟
پری با بدجنسی گفت: ولش کن.
آرتام پرسید: تنها اومدین؟؟؟
مهری: نه... کاوه رفته پیش مامان...
آرتام که انگار میخواست منو از ناراحتی در بیاره سریع گفت:
-به هر حال خوشحال شدیم از دیدنتون.
مهری که انگار قصد نداشت بی خیال بشه اومد بغل من نشست و گفت: ببخشید جا نیست... سالن پره. الان به کاوه هم میگم بیاد اینجا.
از پررو بودنش حرصم گرفت. صدای آهنگ رفت بالا اما هنوز کاوه نیومده بود. تا اینکه مهری بلند شد تا صداش کنه. تا رفت گفتم:
-این دختر چرا اینقدر پررواِ؟؟؟؟
-اتفاقا الان موقعیت خوبیه. کم نیار.
-آره راست میگی...این همه دردسر نکشیدم که الان کم بیارم.
با دلخوری نگام کردو گفت: منظورت از دردسر من که نبودم؟؟؟
-نه...نه... منظورم سختی و اینا بود.....بیخیال تورو خدا ...من الان نمیفهمم چی میگم.
دیگه چیزی نگفت. مهری اومد پیش ما اما تنها بود . سریع گفت: کاوه پیش فامیلاست.
منو آرتام هیچی نگفتیم. آرتام دستمو که روی میز بود تو دستش گرفت و کلی با هم حرفای عاشقونه زدیم. نفرتو کاملا توی چهره ی مهری میدیدم. از اینکه کاوه نیومده بود کلافه بود. مهری بی مقدمه گفت:
-مثل اینکه خیلی با هم خوشبختن.
-آرتام: نباید باشیم؟
-چرا.... ولی اینا همه واسه آناهید گذراست.
آرتام: منظورتونو نمیفهمم.
مهری: آخه آناهید همین کارایی که با شما میکنه با کاوه هم میکرد. ولی خب همه چی رو بهم زد.
از حرفش شوکه شدم با چشمای گشاد بهش نگاه کردم. خیلی عوضیِ که این حرفا رو میزنه....ولی آرتام مثل همیشه با خونسردی گفت:
-هر کسی یه گذشته ایی داره. برای من الانه آناهید مهمه. برای کاوه هم متاسفم که برای به دست اوردن فرشته ایی مثل آناهید یه ذره تلاش نکرد.
مهری از جواب آرتام جا خورد. اینقدر با این جوابش حال کردم که اگه تنها بودیم ماچش میکردم. مهری که انگار ضایع شده بود با اکراه گفت:
-امیدوارم خوشبخت شین، ولی آناهید بنظر من آقای دکتر از تو خیلی سر تره هااا؟؟؟
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم:
-نظرتو بنداز تو صندوق پیشنهادات و انتقادات تا بعدا بهش بهش رسیدگی کنم.
با این حرفم آرتام روشو کرد یه طرف دیگه و با دست جلوی دهنشو گرفت تا خنده شو پنهون کنه....آهنگ ملایم شروع شد برای رقص تانگو که آرتام دستشو جلو آورد و گفت:
-بانو افتخار به دور رقص و به من میدن؟
جلوی چشمای بخ خون نشسته ی مهری دستشو گرفتم و رفتیم وسط. ۵،۶ تا زوج بیشر وسط نبودن. نگاه خیلی ها روی ما ثابت شده بود. بین این همه نگاه، نگاه کاوه رو دیدم که عصبانی بهمون زل زده بود...

آرتام دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو کشید سمت خودش. با این کارش چند ثانیه ایی تو چشماش خیره شدم که پر بود از شیطنت. نمیدونم چرا ولی برای اولین بار ازش خجالت کشیدم. خودمو یه ذره عقب کشیدم، سرمو انداختم پایین، آروم گفتم:
-میشه اونطوری نگام نکنی؟
-چطوری؟
لحنش بوی خندیدن میداد....انگار از حالت پیش اومده لذت میبرد. بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:
-همین طوری که نگام میکنی دیگه....معذبم میکنه.
دوباره منو به سمت خودش کشید و گونه شو چسبوند به پیشونیم و گفت:
-اینطوری خوبه؟
-اوهوم.
-ولی مگه نمیخوای کاوه رو عصبانی کنی.
با آوردن اسم کاوه نگاهی بهش انداختم. هرچند نور ها رو کم کرده بودن ولی بازم میتونستم عصبانیت و تو صورتش ببینم. لبخندی روی لبام نشست و گفتم:
-لازم نیست کاری بکنم اون همین الانشم عصبانیِ.
-فقط اون نیست که این شرایط و داره...خیلی ها دارن بد نگامون میکنن.
-خب این به خاطر اینه که من میونه ی خوبی با فامیل های پدریم ندارم....از اونجاییم که مامانی بین نوه ها منو بیشتر دوست داره همیشه بهم حسادت میکردن. به جز کاوه و بچه های عمو کامیار و کسی باهام خوب نبود.
-بچه های عمو کامیارت کجان؟
-از ایران رفتن. پسرش ازدواج کرد و دخترشم داره درس میخونه.
-پس امشب همه طرف کاوه هستن.
-همه بغیر از یکی از پسرای عمو کامبیز....اسمش پدرامِ
-عمت کجاست؟ خیلی دلم میخواد ببینمش.
-نمیدونم، منم هنوز ندیدمش ولی مطمئنم که همین دور و براست. عمم از مهمونیِ آدمای پولدار نمیگذره چون خودش و همرتبه ی اونا میدونه.
آرتام سرشو کشید عقب بهم نگاه کرد، قبل از اینکه اعتراضی بکنم گفت:
-هر چی فکر میکنم نمیفهمم که کاوه چطور مهری رو به تو ترجیح داد.
-میدونی اگر کاوه رو نمیشناختم میگفتم که قبل از اینکه من همه چی رو بهم بزنم با هم رابطه داشتن
با نگاهی به مهری که با حرص بهمون نگاه میکرد نفصمو بیرون دادم وگفتم:
-هرچند فکر کنم که من هیچ وقت نشناختمش.
آرتام نگاهی به قیافه ی پکرم انداخت و گفت:
-بهتره بریم بشینیم تا همه متوجه ناراحتیت نشدن.
با اعلام موافقتم رفتیم سر میزمون و نشستیم. خدا رو شکر که مهری نبود و رفته بود کنار کاره. لعنت به من که نمیتونم دو دقیقه جلوی خودمو بگیرم....چرا هر بار که بهشون فکر میکنم انقدر بهم میریزم. با فشاری که ارتام به دستم آورد نگاهی بهش کردم که گفت:
-بهتره از این حالت در بیای، هنوزم دارن نگات میکنن.
بدون نگاه کردن به اطرافم لبخندی بهش زدم. کسی صندلی کناریمو عقب کشید و نشست. نگاهش کردم، پدرام بود که همراه پریناز و دو تا دختر دیگه دور میز ما نشستن. با دیدن پریناز یکی از ابروهام از روی تعجب بالا رفت. صدای پدرام باعث شد تا بهش نگاه کنم.
-پارسال دوست امسال آشنا بی معرفت. سال به دوازده ماه سراغی از پسر عموی خوشگلت نمیگیری و حالام که بعد از قرن ها دیدیمت فهمیدیم نامزد کردی اونم بی خبر
و رو به آرتام گفت:
-البته خیلی خوشبختمااا.
آرتام جوابشو با لبخندی داد. گفتم:
-تو که خیلی ادعای معرفت داری چرا نیومدی یه سر بهم بزنی. من خونمون بودم و هیچ جایی نرفته بودم که نتونی پیدام کنی.
-من اومدم خونتون ولی تو سر کار بودی.
-خدا پدر گراهامبل بیامرزه....تلفن خیلی وقته اختراع شده.
پدرام یه ذره سرشو خاروند و گفت:
-حرف حساب جواب نداره.
و رو به آرتام ادامه داد:
-بیچاره شدی....اصلا نمی تونی بهش دروغ بگی.
-آرتام: مگه آدم به کسی که دوستش داره دروغ میگه.
-پدرام: نه والا....
پریناز پرید میون حرفش و بدون نگاه کردن به من در حالی که داشت با چشاش آرتام و قورت میداد، گفت:
-آناهید جان نمیخوای نامزدتو بهمون معرفی کنی؟
از تعجب شاخام داشت میزد بیرون. پریناز در حالت عادی اصلا اسممو صدا نمیزد چه برسه به این که بخواد یه جانم بذاره تنگش. به پدرام نگاه کردم که دیدم اونم دست کمی از من نداره و به پریناز گفت:
-چی شده امروز خواهر ما مهربون شده.
پریناز چشم غره ایی به پدرام رفت. با اینکه دوست نداشتم جوابش و بدم ولی گفتم:
-آرتام نامزدم.
پریناز لبخند پرعشوه ایی زد و دستشو به طرف آرتام دراز کرد و گفت:
-خیلی خوشبختم.
آرتام نگاهی به دست پریناز که تو هوا مونده بود کرد و خیلی جدی گفت:
-منم همینطور.
و بعد دستمو گرفت و گذاشت روی پاش. پریناز که انتظار این حرکت و بعد از اون همه لوندی نداشت یه ذره به دور و برش نگاه کرد و گفت:
-اِ....شادیم اومد. من برم بیارمشون اینجا.
-پدرام: وای نه تو رو خدا اون دختره ی منگول و نیار اینطرف.
پریناز چشم غره ی دیگه ایی به پدرام رفت و از میزمون دور شد. اما دو تا دختر دیگه که نمی شناختمشون هنوز نشسته بودن و به آرتام نگاه میکردن. پدرام گفت:
- شما نمیخواین برین؟ فکر کنم پریناز رفتااااا.
یکی از دخترا با عشوه گفت:
-برمیگرده.
نگاهی به آرتام انداختم که بی توجه به اونا به رقصنده ها نگاه میکرد و وقتی سنگینی نگاهمو احساس کرد لبخندی بهم زد.خیلی ازش ممنون بودم. با صدای یکی از دخترا به خودمون اومدیم که رو به من گفت:
-میشه این دور رقص نامزدتو ازت قرض بگیرم؟
قبل از من آرتام گفت:
-با کمال احترام پیشنهادتون و رد میکنم. ترجیح میدم همین جا کنار اناهید بمونم و مواظبش باشم تا کسی قاپش و ندزده.
پدرام سرشو آورد نزدیک و آروم گفت:
-معلومه گربه رو دم حجله کشتیااا.
جوابم فقط لبخند بود. یکی از دخترا آروم گفت: خدا بده شانس
ولی چون اهنگ قطع شده بود همه صداشو شنیدیم. پدرام گفت:
-خوب دیدی که داده...بهتر نیست برین پیش دوستتون. ما میخوایم خانوادگی اختلات کنیم.
فکر کنم اگر یه ذره دیگه اینا اینجا میموندن، پدرام با لدرم شده بلندشون میکرد و می بردشون. دخترام که دیگه موندن و جایز ندونستن بلند شدن و رفتن. بعد از رفتن اونا بابا اومد سر میزمون و رو به آرتام گفت:
-آرتام جان بیا میخوام تو رو به یکی از دوستام معرفی کنم.
آرتام نگاهی بهم کرد و گفتم:
-برو عزیزم.
-زود برمیگردم.
بعد از رفتنشون پدرام گفت:
-معلومه اینم مثل کاوه دوست داره...یه دقیقه نمیذاره تنها باشی. کاوه هم اینطوری بود.
-میشه انقدر اسم اونو جلوی من نیاری؟
-خیلی خب...چرا عصبانی میشی...مگه دروغ میگم...یادت نیست همون اسمش و نبر نمیذاشت تو زیاد با من همکلام بشی؟
با این حرفش یاد گذشته افتادم...راست میگفت، کاوه نمیذاشت من زیاد با پسرا دمخور بشم. مخصوصا پدرام. همیشه میگفت پدرام از من خوشش میاد. ولی اینطوری نبود چون پدرام ادم بی شیله وپیله ایی بود و اگر چیزی تو دلش بود میگفت. خودش بهم گفته بود که از یکی از دخترای دانشگاهشون خوشش میاد. کاوه یه خصلت بد داشت و اونم این بود که خیلی حسود بود. نباید بهش فکر کنم. برای عوض کردن بحث گفتم:
-تو چی کار میکنی؟ بالاخره تونستی دل هم دانشگاهیتو ببری؟
-اووو. خیلی وقته که بله رو ازش گرفتم. تازه تصمیم دارم بهش پیشنهاد ازدواجم بدم.
-آفرین...تبریک میگم. پس یه عروسی افتادیم؟
-نه بابا....اول باید مامان اینارو راضی کنم. آخه خانواده ی دختره وضع مالیشون زیاد خوب نیست...فکر نکنم مامان اینا موافقت کنن.
-خب میخوای چی کار کنی؟
پوفی کرد و گفت:
-نمیدونم. انقدر بهش فکر کردم که دارم دیوونه میشم ولی حاضر نیستم بخاطر فکرای مسخره ی خانوادم از اون دختر بگذرم، باید ببینیش تا بفهمی چی میگم. فرشته س...
از دیدن قیافه ی پکرش دلم گرفت...منم درد دوست داشتن و کشیده بودم....دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم:
-غصه نخور عزیزم. من همه جوره پشتتم...در ضمن خیلیم دوست دارم کسی که تو رو به این حال و روز انداخته رو ببینم. نا سلامتی من خواهر شوهرشما.
-هر وقت که بخوای میارمش تا ببینیش.
با صدای کاوه لبخند روی لبام خشک شد:
-مثل اینکه امشب به همه داره خوش میگذره.
و در حالی که می نشست با اخم به دستم که روی شونه ی پدرام بود نگاه میکرد ولی من به روی خودم نیاوردم و دستمو برنداشتم. هنوزم حسادت میکرد.مهری هم اومد کنار کاوه نشست که آرتامم از راه رسید و در حالی که کنارم نشست گفت:
-معذرت میخوام که تنهات گذاشتم عزیزم.
لبخندی به روش زدم و گفتم:
-فکر میکنی بتونی یه روز مرخصی بگیری؟ پدرام میخواد یه نفر و بهم نشون بده.
-هر وقت که بخوای عزیزم.
دستشو گرفتم و گفتم:
-ممنون.
مهری رو به کاوه گفت:
-کاوه جان بیا بریم پیش کتایون جوون تنها نشسته.
کاوه بدون نگاه کردن به مهری گفت:
-همین جا خوبه. میخوام بیشتر با آقای دکتر آشنا بشم.
مهری نگاه وحشتناکی به کاوه انداخت و چیزی نگفت. نگاهی به آرتام انداختم که خیلی خونسرد به کاوه ی در حال انفجار از عصبانیت نگاه میکرد.پدرام آروم زیر گوشم گفت:
-فکر کنم امشب یه دعوای حسابی داریم.
اما من بی توجه به حرفش فقط به آرتام نگاه کردم که همونطور خونسرد گفت:
-منم همینطور.


همه ساکت به آرتام و کاوه که یکی با خونسردی و یکی با عصبانیت به همدیگه زل زده بودن، نگاه میکردیم..... بالاخره کاوه سکوت و شکست و گفت:
-شب نامزدی هیراد خیلی دوست داشتم باهات بیشتر آشنا بشم ولی خب دور و برت خیلی شلوغ بود....طوری که اصلا حواست به هیچکس( نگاهی به من کرد) نبود.
با این حرف آرتام نگاهی به من کرد و گفت:
-بهت نمیاد حافظه ی ضعیفی داشته باشی....اگر زیاد به آناهید توجه نکردم واسه این بود که خودش از من خواسته بود تا کسی متوجه رابطمون نشه...همونطور که از شما هم خواست...یادت هست که؟
کاوه نیم نگاهی همراه با اخم به مهری انداخت و گفت:
-من نمیخواستم اینطوری بشه.
مهری که انگار انتظار این برخورد و از کاوه اونم جلوی من نداشت، با لب و لوچه ی آویزون گفت:
-وا چرا اینطوری نگام میکنی؟ به من چه اصلا؟
قبل از اینکه کاوه چیزی بگه آرتام گفت:
-به هر حال همه چی تموم شده....در ضمن من میخواستم تو یه فرصت مناسب ازتون تشکر کنم....حرفای اون شب خانمتون باعث شد که آناهید یه ذره جدی تر به من فکر کنه...یه جورایی میتونم بگم ازدواج با آناهید و مدیون مهری خانم هستم.
مهری که انگار از حرفای آرتام راضی نبود، پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
-خواهش میکنم.
کاوه در حالی که به من نگاه میکرد، گفت:
-ولی من نمیتونم باور کنم که دختر داییم یهویی تصمیم به ازدواج گرفت....حتما در مورد گذشته ش بهت گفته؟
بجای آرتام من جوابشو دادم:
-دلیلی برای پنهون کاری وجود نداشت...اگر باور نمیکنین مشکل خودتونه.
-کاوه: یعنی انقدر زود کسی رو که دوست داشتی فراموش کردی؟
لحنش دلخور بود...حتما توقع داشت بگم هنوزم بهش فکر میکنم.
-بعد از آشنا شدن با آرتام فهمیدم تعریفم از دوست داشتن غلط بوده. من بیشتر به اون طرف عادت کرده بودم اونم بخاطر اینکه همیشه کنارم بود.
اخمای کاوه با این حرفم بیشتر رفت تو هم و میتونستم رگای روی پیشونیش و ببینم که از عصبانیت زده بود بیرون. با اینکه دروغ گفته بودم ولی احساس خوبی داشتم....کاوه گفت:
-اونشب از بچه های بیمارستان شنیدم که نامزدت خیلی دنیا دیده ست.
ارتام با شنیدن این حرف نیمچه اخمی کرد و قیافش مثل اون روز تو بیمارستان جدی شد، گفت:
-من ادعای پاکی نکردم...همونطور که من همه چیز و در مورد آناهید میدونم اونم از همه ی کارای من خبر داره و با همه ی بدی هام قبولم کرده. ولی چیزی که برام خیلی جالبه اینه که تو چرا ناراحتی؟
کاوه کلافه نگاهی به من انداخت و گفت:
-خب من نگران دختر داییم هستم.
آرتام ابرویی از تعجب بالا انداخت و گفت:
-جداََ؟؟؟؟
-کاوه: خب آره...با اون سابقه شک دارم که بتونی خوشبختش کنی.
جو خوبی نبود. کاوه میخواست آرتام و عصبانی کنه...شاید بدش نمیومد کتک کاری راه بندازه. نگاهی به پدرام انداختم تا کاوه رو از اینجا ببره. پدرام که منظورم و فهمید سریع گفت:
-کاوه مثل اینکه عمه داره صدات میکنه.
با این حرف مهری سریع به یه سمت که مطمئنا عمه کتایون اونجا نشسته بود نگاه کرد ولی کاوه بدون هیچ حرکتی، گفت:
-حالا وقت زیاده....میرم پیشش.
پدرام نگاهم کرد و شونه ایی بالا انداخت...به آرتام نگاه کردم که هنوزم خونسرد بود....اصلا از قیافش نمیتونستی حدس بزنی که چی تو سرش میگذره. فقط ترسم از کاوه بود که دنبال شر میگشت و نمی خواستم عروسی رو خراب کنم.نگران به هر دوتاشون نگاه میکردم که صدای پریناز توجه همه رو به خودش جلب کرد. کنار صندلی آرتام وایستاد و با عشوه ی همیشگیش گفت:
-گفتن شام حاضره.
آرتام رو به من گفت:
-اشکالی نداره اگر ما زودتر بریم؟ من باید به یکی از بیمارام سر بزنم. در عوض با یه شب دو نفره جبران میکنم.
چی از این بهتر؟ با خوشحالی گفتم:
-من که موافقم. میدونی که صبح شیفتم.
آرتام در حالی که با کاوه دست میداد، گفت:
-از آشنایی باهات خوشحال شدم.
-کاوه: ولی من نه.
آرتام لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود تحویلش داد و ازم خواست که بریم. برخلاف مهری که از رفتنمون خوشحال شد، کاوه و پریناز حسابی عصبانی بودن. پدرام گفت تا دم در باهامون میاد....رفتیم و از همه خداحافظی کردیم. اول مامان گفت زشته که بریم ولی وقتی فهمید آرتام باید به بیمارش سر بزنه کوتاه اومد... امشب بغیر از من، مامان و بابام و حتی مامانی هم از وجود آرتام خوشحال بودن و اینو میشد از غرور توی چشماشون فهمید...با دیدن شادیشون غم عالم ریخت تو دلم چون اونا نمیدونستن که این نامزدی موقتیِ...لبخند زورکی ایی زدم تا شک نکنن...وقتی رسیدیم دم در به پدرام گفتم:
-خب ما دیگه میریم. تو از طرف ما از عروس و داماد خداحافظی کن و خیلی هم بهشون تبریک بگو. در مورد فرشته خانمتونم هر وقت که بگی من پایه م تا ببینمش.
-تو اولین فرصت بهت زنگ میزنم.
آرتام در ماشین و برام باز کرد و بعد از خداحافظی کردن با پدرام سوار شد. ساکت بودم و همه ش به مامان و بابام فکر میکردم. با شنیدن صدای آرتام بهش نگاه کردم:
-چیزی گفتی؟
-پرسیدم چرا ساکتی.
-همینطوری.
-از اینکه گفتم زودتر بیایم ناراحتی؟
-نه
یه ذره نگاهم کرد و گفت:
-یا شایدم بخاطر حرفاییِ که به کاوه زدیم؟
-معلومه که نه.
-امیدوارم همینطور باشه که میگی.
دوست نداشتم بهش بگم بخاطر مامان و بابام ناراحتم، شاید فکر کنه دارم منت میذارم...مطمئنم اونم از شرایط ایجاد شده ناراحته و نمیخوام بیشتر اذیتش کنم...امشب خیلی کمکم کرد. گفتم:
-من ناراحت نیستم. اتفاقا خیلی هم خوشحالم...بنظرم که شب خیلی خوبی بود...فقط دلم موند که عمه رو از نزدیک ندیدم.
لبحندی زد و گفت:
-خوشحالم که راضی بودی. در مورد عمت هم نگران نباش، یه جای دیگه از خجالتش در میایم.
-میدونی از چیه تو خوشم میاد؟ اینکه خیلی خونسردی...
-خب شاید بخاطر این بود که تو طرف من بودی، بالاخره همه ی عصبانیت کاوه بخاطر تو بود.
-یعنی یه درصدم احتمال ندادی بخاطر اینکه یه زمانی به کاوه علاقه داشتم برای ناراحت نشدنش طرفشو بگیرم.
-نه...چون مهری رو هم در نظر گرفتم. کافی بود با گرفتن این تصمیم یه نگاه به مهری بندازی...اونوقت کاری رو که باهات کردن یادت میومد.
-راست میگی.
-من همیشه راست میگم.
چشمام و ریز کردم و بهش نگاه کردم، که خندید و گفت:
-حالا همیشه نه ولی بعضی وقتا رو دیگه راست میگم.
خندم گرفت. رسیدیم بیمارستان و آرتام سریع رفت تا به بیمارش سر بزنه. هرچند خیلی دوست داشتم برم بخش تا بچه ها بخصوص پری و شیما رو ببینم ولی با توجه به لباسم منصرف شدم و تو ماشین منتظر موندم.
آرتام تا نشست تو ماشین پرسید:
-خب کجا بریم شام بخوریم؟
یه نگاهی به لباسم کردم و گفتم:
-با این سر و وضع؟
-خب غذا میگیریم میریم خونه ی من.
-نه، بریم خونه ی ما.
آرتام قبول کرد و سر راه پیتذا خریدیم و رفتیم خونمون.


در و باز کردم. آرتام اشاره کرد که اول من برم تو....وقتی کفشام که در اوردم یه نفس راحت کشیدم چون زیاد کفش پاشنه بلند نمی پوشم پاهام حسابی درد می کرد. آرتام نیم نگاهی بهم کرد و همین طور که جعبه های پیتذا رو روی اپن میذاشت پرسید:
- به این کفشا عادت نداری؟
سری به نشونه ی نه بالا انداختم و گفتم:
- من برم لباسام و عوض کنم.
- چرا میخوای عوضشون کنی؟ مگه ما خودمون دل نداریم؟
شونه ایی بالا انداختم و گفتم:
- پس بشین تا من میز و آماده کنم.
رفتم تو آشپزخونه و مشغول شدم. گوشی آرتام زنگ خورد و بعد هم صداشو شنیدم که داشت به انگلیسی صحبت می کرد. با اون لحجه غلیظ امریکاییش خیلی سخت میشد متوجه حرفاش شد...
وقتی کارم تموم شد نگاهی بهش کردم که دیدم هنوزم داره صحبت میکنه، منتظر نشستم تا تلفنش تموم بشه. کتش و در آورده بود و آستین هاشو تا زده بود. دستای مردونه و قوی ایی داشت....کلا هیکل خوبی بود و معلوم بود برای ساختنش وقت گذاشته. حالا که حواسش به من نبود خیلی راحت میتونستم روش زوم کنم. تیپ و قیافش طوری بود که توجه خیلی ها رو به خودش جلب می کرد اما اخلاقشو نمیدونم....واقعا چرا من هیچی در موردش نمی دونم؟
تلفنش تموم شد، همونطور که می نشست گفت:
- معذرت می خوام. واجب بود.
- اشکالی نداره.
کرواتشو باز کرد اما از دور گردنش در نیاورد...همونطود که دکمه ی اول پیراهنش و باز می کرد،پرسید:
- حالا به چی فکر می کردی که اونطوری زل زده بودی به من؟
یه ذره نگاهش کردم و گفتم:
- به تو.
یکی از ابروهاش بالا رفت و گفت:
- خب؟
- داشتم فکر می کردم که من چیز زیادی از تو نمی دونم.
- چی دوست داری بدونی؟ هر سوالی داری بپرس تا جواب بدم.
چشمامو ریز کردم و پرسیدم:
- یعنی هر چی بپرسم جواب میدی؟
لبخند با نمکی زد و گفت:
- تو بپرس حالا یه کاریش می کنم.
- خوبه...
همونطور که رو غذام سس میریختم گفتم:
- میدونی تو این مدت که میشناسمت دخترای زیادی رو دیدم که به هر نحوی سعی کردن توجه تو رو به خودشون جلب کنن...تو هم خب... باهاشون رفتار دوستانه ایی داشتی ولی چیزی که برام جالبه اینه که نسبت به هیچ کدومشون تغییر رویه ندادی. حداقل تو بیمارستان که اینطور بود. از بین حرفاتم فهمیدم که علاقه ایی به ازدواج نداری. یه حسی به من میگه که تو یه نفری رو دوست داری؟ یا شایدم داشتی.
آرتام بعد از یه مکث طولانی که معلوم بود داره فکر میکنه و گفت:
آره... خیلی سال پیش از یه نفر خوشم میومد...نه بهتر بگم عاشقش شده بودم. دختر یکی از دوستای بابام بود. خیلی خوشگل بود و کلی هواخواه داشت ولی بالاخره من و انتخاب کرد. اونموقع خیلی کم سن و سال تر بودم...فکر کنم تازه 21 سالم شده بود. ولی بعد از دو سه سال باهام بهم زد و با یکی از دیگه دوست شد و دوسال بعدم ازدواج کرد. منم دیگه هیچوقت بهش فکر نکردم.
-چرا؟؟
-من تو زندگیم هیچوقت به زنایی که متاهلن فکر نمیکنم. تا رمانی که آزاد بود و کسی تو زندگیش نبود دوستش داشتم ولی بعد از اینکه ازدواج کرد از ذهنم بیرونش کردم. سخت بود ولی اینکارو کردم.
- مطمئنی؟ آخه مگه میشه؟ اونم تو...
- مگه من چمه؟؟؟
-نمیدونم. رابطت با دخترا...
-به این شیطونی هام نگاه نکن... منم برای خودم قید و شرطی دارم .
-خیلی برام جالب شد.
-چیش جالبه.
-هیچی... فکر کنم اگه همینطوری ازت سوال بپرسم بیشتر تعجب میکنم. تو اونی که هستی نشون نمیدی.
- شاید بقیه نمیخوان منو اونطور که هستم بشناسن وگرنه من همینم که میبینی.
شخصیتش خیلی برام جالب بود. باورم نمیشد اینقدر پایبند قید و شرط باشه.درست برعکس من.... بااینکه کاوه متاهله ولی من باز بهش فکر میکنم. ارتام سکوت رو شکست و منو از فکر بیرون آورد:
- خب دیگه سوالی نداری؟؟؟
فکرم حسابی درگیر شده بود، با حالت گنگی گفتم: نه.
- فقط همین یه سوالو میخواستی بپرسی؟؟
- نه کلی سوال داشتم که بپرسم ولی همش یادم رفت.
-خب پس بذار من بپرسم.... تو چی؟ با این که کاوه متاهله بازم بهش فکر میکنی؟؟
احساس کردم یه لحظه فکرمو خوند. من من کنان گفتم:
- نمی...نمی تونم فکر نکنم.
نگاهش بهم عوض شد. نگاهش مثل پدری بود که دخترش و توبیخ میکرد....پر از سرزنش بود. . این نگاه و دوست نداشتم، سرمو انداختم پایین و برای اینکه بحث عوض کنم گفتم:
-بخور سرد شد...
لبخندی زد و گفت :
- باشه...
شام رو خوردیم. خودمو روی مبل ولو کردم و گفتم:
- وااااای عجب شامی بود. فکر نکنم بتونم بخوابم، خیلی خوردم. چه جوری هضمش کنم؟؟؟
- به راحتی...
نگاه پرسشگرم و بهش دوختم که رفت سمت ضبط و play کردش. آهنگ تند اسپانیایی شروع به خوندن کرد. از کاراش خندم گرفته بود. همونطور که خودش میخندید گفت:
-با رقص...
-شوخی می کنی؟ بلد نیستم.
-مگه من بلدم؟ فقط کافیه بپر بپر کنی.
اینقدر قیافه اش بامزه شده بود که خنده ام به قهقهه کشیده شد. خودشم خندش گرفته بود و گفت:
- چرا میخندی؟ پاشو هضمشون کنیم؟؟؟
-من که با این آهنگا نمیرقصم.
به سمتم اومد و دستمو گرفت و گفت:
- مگه دسته خودته؟
دستامو توی دستاش گرفت و منو مجبور کرد که برقصیم. منم همراهیش کردم.... نمیدونم داشتیم چی کار میکردیم. کاری که میکردیم به هر چیزی شباهت داشت جز رقص . یه آهنگ اسپانیای و منو آرتام که فقط مسخره بازی در میاوردیم و میخندیدیم. اینقدر خندیدیم که یه لحظه جفتمون از حرکت ایستادیم و بلند خندیدیم. کلی ورجه وورجه کردیم تا آهنگ تموم شد. نفس عمیقی کشیدم. آهنگ بعدی بر خلاف اون آهنگ تند و مسخره یه آهنگ آروم بود که با پیانو زده میشد. خواستم برم بشینم ولی آرتام بدون توجه به من دوباره دستامو گرفت و شروع کرد به آروم رقصیدن. دیگه نمیخندیدیم. اروم و بی سرو صدا، بدون خنده.... آرامش داشتم. آرتام نگاهم میکرد. نفسش به صورتم میخود. از اینکه اینقدر نزدیکش بودم ناراحت نبودم. خجالت نمیکشدم. تنها چیزی که برام مهم بود آرامشی بود که تو اون لحظه پیدا کردم. کاوه رو فراموش کردم. توی لحظه غرق شده بودم. آهنگ آرامشم رو بیشتر میکرد. آرتام هم هیچی نمیگفت. دلم نمیخواست چیزی بگه. دوست نداشتم به این فکر کنم که ما فقط دوتا نامزد جعلی هستیم که چند ماه دیگه قراره از هم خداحافظی کنیم. برای اینکه به صورتش نگاه نکنم و این موضوع یادم نیاد سرمو روی شونه هاش گذاشتم. چشمامو بستم. کمی بعد آهنگ تموم شد. انگار یکی با یه بشکن از خواب بیدارم کرد... از هم جدا شدیم . منم برای اینکه به روی خودم نیاورده باشم گفتم:
- فکر کنم خوب هضمشون کردیم.
لبخندی زد و چیزی نگفت. با اینکه از قیافش معلوم بود خیلی خسته س ولی تا موقعی که مامان اینا بیان کنارم موند و هر چقدر هم که مامان و بابا اصرار کردن بمونه قبول نکرد. میدونستم که بخاطر من که معذب نباشم قبول نمی کنه. واقعا ازش ممنون بودم.

یک ساعت تا تموم شدن شیفتم مونده بود. با اینکه امروز بخش خیلی شلوغ بود و کلی بدو بدو داشتیم ولی اصلا خسته نبودم و کلی هم انرژی داشتم....میدونم که همه ش بخاطر مهمونی دیشب.
داشتم با خانم فرجی سرپرستار بخشمون حرف میزدم که پری رو دیدم اومد تو. از دیدنش خیلی خوشحال شدم چون چند وقتی میشد که بخاطر تغییر شیفتم همدیگر و ندیده بودیم. با گفتن ببخشیدی از خانم فرجی جدا شدم و خودم و به پری رسوندم و گفتم:
- سلام...تو اینجا چی کار میکنی؟
- دیدم توی بی معرفت سراغی ازم نمی گیری تصمیم گرفتم خودم بیام ببینمت.
- خوب کاری کردی...خیلی دلم برات تنگ شده بود.
- معلومه... شیفتت و عوض کن و برگرد پیش ما...شب بدون تو صفا نداره.
- نمی دونم، شاید این کارو کردم.
- آره دیگه دوست جدید پیدا کردی...
- دوست جدید؟
- منظورم طناز جونه
-اووه خبر نداری چقدر با هم دوست شدیم...تازه میفهمم معنی دوست چیه.
- چیزی که بهت نمیگه؟
- نه بابا....شیما خوبه؟
- آره...می خواست مثل من زودتر بیاد که ببینتت ولی براش کار پیش اومد.
- اگر کار نداشتم می موندم تا ببینمش.
پری یه ذره نگام کرد و گفت:
- امروز خیلی خوشحالی؟ خبریه؟
لبخندی زدم و بعد از مکث کوتاهی گفتم:
- دیشب با آرتام رفتیم عروسی یکی از فامیلای پدریم.
پری اول متوجه نشد ولی بعد از چند دقیقه با هیجان گفت:
- نه...کاوه هم اومده بود؟
چند باری سرمو به نشونه ی آره تکون دادم. پری دستمو کشید و گفت:
- باید همه چیز و مو به مو برام تعریف کنی. من میگم چرا نیشت بازه نگو دیشب حسابی خوشگذرونی کردی.
- دستمو کندی...بذار اول به خانم فرجی بگم بعد میام.
به خانم فرجی گفتم که اگر کسی کارم داشت من تو اتاق رستم و همراه پری رفتیم تو اتاق که کسی هم توش نبود. تمام ماجرای دیشب و برای پری تعریف کردم. البته قسمت آخر شبش و سانسور کردم چون اگر پری میشنید دوباره شروع میکرد به خیال پردازی در مورد رابطه ی من و آرتام. وقتی حرفام تموم شد پری گفت:
- خوب شد که اونطوری رفتین. مطمئنا قیافه ی همه دیدنی بوده. مخصوصا اون دو تا.
- ولی کاوه دنبال شر می گشت...خیلی عصبانی بود.
- خب بخاطر اینه که رقیب قدری پیدا کرده. مردشورش و ببرن...بره بچسبه به مهری جونش.
از لحن پری که با حرص حرف میزد خندم گرفت و گفتم:
- خیلی خب...حالا تو حرص نخور.
- آرتام کجاست؟ رفته؟
- نه تو اتاقشه... بیچاره شده راننده شخصیم...هر روز خودش منو میبره میاره.
- خدا بده شانس. میگم چرا ماشین قراضت تو پارکینگ نبود.
- آهای در مورد ماشینم درست صحبت کن.
- خب قراضه س دیگه.
- من نمی دونم تو چه پدر کشتگی ایی با اون ماشین بدبخت داری؟ کم رسوندتت بیمارستان.
پری قیافه ی بامزه ایی به خودش گرفت و گفت:
- نگو بابا...اشکم در اومد.
یه دونه زدم تو بازوشو گفتم: مسخره.
به ساعتم نگاه کردم. نیم ساعتی بود که داشتیم حرف میزدیم. از جام بلند شدم و گفتم:
- من میرم لباسام و عوض کنم و برم دفتر آرتام. همراهم میای.
- آره.
لباسامو که عوض کردم از همه ی همکارام خداحافظی کردم وهمراه پری رفتیم طبقه ی بالا. اتاق آرتام و دکتر وزیری تو یه سالن بود و دو تا منشی داشت برای جوابگویی به بیمارایی که برای ویزیت میومدن. یکی شون اسمش مهراوه بود... خیلی مهربون و خونگرم و بود منم خیلی دوستش داشتم. ولی اون یکی انگار با خودشم دعوا داشت و بیشتر جوابگوی بیمارای دکتر وزیری بود. مهراوه تا من و دید از جاش بلند شد. رفتم سمت میزش و با هم سلام و علیک کردیم.
- سرش شلوغه؟
- نه...آخرین مریضش و داره ویزیت میکنه. بعدش میتونی بری تو.
با دست به پری اشاره کردم و گفتم:
-اینم پری که در موردش باهات حرف میزدم.
همین طور که به پری دست میدا گفت:
- قیافش یادم بود ولی به اسم نمیشناسم. بالاخره ما زیاد همیدیگرو نمی بینیم.
بهش حق میدادم که نشناسه چون ساعت کاریه اینا طوری بود که بچه های شیفت شب و نمی دیدن. پری که کلا با همه ندار بود خیلی زود با مهراوه گرم گرفت. بیست دقیقه ایی نشستیم که بالاخره آخرین مریض آرتام از اتاق اومد بیرون و منو پری رفتیم تو. آرتام سرش و بلند کرد و با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- چه عجب...بالاخره اومدی به نامزدت یه سری بزنی.
و رو به پری ادامه داد:
- حالتون خوبه پری خانم؟
- ممنون. شما خوبین.
- خوب بودم با دیدنتون بهتر شدم. بفرمایید بشینین.
-پری: شما لطف دارین. راستش دیدیم آناهید فراموشم کرده گفتم زودتر بیام تا ببینمش. بعدم که گفت داره میاد پیش شما گفتم بیام یه سلامی هم به شما بکنم.
آرتام مهربون نگاهم کرد و گفت:
- والا این خانم دکتر ما در طول روز منو هم که کنار گوششم تحویل نمیگیره.
- گله نداریم....خودت که میدونی که روزا بخش چقدر شلوغه. راستش میخوام برگردم شیفت شب.
آرتام رو به پری گفت:
- می بینین تو رو خدا...تهدیدم می کنه...نه عزیزم من ترجیح میدم همون صبحا بیای و کنار خود....
هنوز حرفش تموم نشده بود که در باز شد و یه مرد مسن با لباس محلی وارد اتاق شد و مهراوه هم پشت سرش اومد تو و سریع گفت:
- باور کنین بهشون گفتم که دیگه مریض ویزیت نمیکنین ولی ایشون گوش نکردن و اومدن تو. هی میگه سرما خوردم. من بهش گفتم شما دکتر عمومی نیستسن.
-آرتام: اشکالی نداره.
و رو به پیر مرد ادامه داد:
- شما همراه آقای جباری نیستین که صبح عملش کردم؟
مرد با سر جواب مثبت داد و اومد روبروی میز آرتام وایستاد. آرتام دوباره گفت:
- خب پدر جان مشکلت چیه؟
مرد با لحجه ی محلی گفت:
- دونی ( میدونی) آقای دکتر...اتـِه کم (یه کم ) تب دارمه (دارم ). فکر کـِمِ ( میکنم) سِرما بـَخـِردِمهِ (خوردم).
آرتام با دقت به حرفاش گوش داد تا منظورش و بفهمه...پرسید:
- سرما خوردی؟
مرد دوباره با سر تأیید کرد. آرتام لبخندی زد و گفت:
- بشین تا معاینت کنم.
مهراوه که نمی دنست چی کار باید بکنه همچنان دم در اتاق وایستاده بود و آرتامم مشغول معاینه کردن مرد بود. بعد از چند دقیقه گفت:
- پدر جوون شما تب ندارین...حالتونم خوبه خوبه.
پیرمرد که انگار قانع نشده بود دوباره گفت:
- دَری ( داری) اشتباه کـِنی ( میکنی).
و بعد دفترچه بیمه شو روی میز گذاشت و ادامه داد:
- مـِن شِه (خودم) دومه (میدونم) سـِرما بـَخـِردمه. شما فقط این داروهایی که گـِمه (میگم) بـَنیویس.
آرتام یه ذره نگاهش کرد و خیلی جدی دفترچه رو باز کرد و منتظر به پیرمرد نگاه کرد تا اسم داروها رو بگه. پیرمردم که دید آرتام به حرفش گوش کرد ذوق زده اسم چند تا دارو رو البته با اسمهای غلط غلوط گفت و آرتامم هر چی که اون میگفت مینوشت. من و پری و مهراوه هم با تعجب بهش نگاه می کردیم. وقتی کارش تموم شد مُهرشو پای نسخه زد و همونطور که دفترچه رو میبست رو به مهراوه گفت:
- لطفا دکتر بعدی رو بفرستین تو.
با این حرفش هر سه تامون زدیم زیر خنده و پیرمردم با تعجب بهمون نگاه میکرد. ولی آرتام همینطور جدی به پیرمرد نگاه میکرد که منتظر بود تا دفترچه شو بگیره. وقتی دید آرتام دفترچه رو نمیده گفت:
-دفترچه رِ (رو ) هـَدِه وَ ( بده دیگه).
آرتام لبخندی زد و گفت:
- آخه پدر من...عزیز من...مگه دارو خوردن الکیه؟ من میگم حالت خوبه و نیازی به دارو نداری...اینا مواد شیمیاییه...اگر بدون دلیل بخوری ضرر داره.
وبعد نسخه رو پاره کرد و قبل از این که مرد بتونه اعتراض کنه گفت:
- شما برو پیش بیمارت من به پرستارای بخش میسپارم که بهت سر بزنن و مواظبت باشن که حالت بد نشه...خوبه؟
پیرمرد که دید دیگه از نسخه خبری نیست سری از روی ناچاری تکون داد و گفت:
- پـَس باویاااا (بگیا)
آرتام بهش قول داد و پیرمرد همراه مهراوه که هنوزم آثار خنده تو صورتش پیدا بود از اتاق رفتن بیرون. آرتام نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- خب دیگه من کارم تموم شد. میتونیم بریم.

- آناهید جان...پاشو مادر.... پاشو...مگه نمی خوای بری دانشگاه؟
با شنیدن صدای مامان چشمامو به زور باز کردم. مامان که دید بیدار شدم، موهام و از روی صورتم کنار زد و ادامه داد:
- چرا اینجا خوابیدی عزیزم؟
سرمو از روی میز برداشتم...چشمام از درد جمع شد.... دستی به گردن خشک شدم کشیدم و یه ذره ماساژش دادم تا دردش کمتر بشه. مامان داشت با یه لبخند مهربون نگاهم میکرد. نگاهی به کتابای روی میز انداختم و گفتم:
- داشتم تحقیقمو کامل میکردم...اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.
- پاشو بیا صبحونه حاضره...دیرت میشه هااا.
سری تکون دادم و مشغول جمع کردن کتابام شدم. بعد از گرفتن دوش و خوردن صبحونه از خونه زدم بیرون تا برم دانشگاه. من و آزیتا سر یه تحقیق علمی با یکی از استادا که قول داده بود بهمون کمک کنه کار داشتیم...ن بود...استاد بهمون گفت یا منتظر بمونیم یا بریم سر کلاسش بشینیم... ما هم دیدیم از بیکاری که بهتره با آزیتا رفتیم سر کلاسش... دلم برای دانشجوهاش میسوخت، یه نفس درس میده....وقتی از کلاس اومدیم بیرون آزیتا گفت:
- بیچاره شاگرداش...
- موقع درس دادن به ما هم همین طوری بود دیگه... یادت نیست؟
- ولی مهربونه کسی رو نمیندازه.
- منم ازش خوشم میاد واسه ی همین ازش کمک خواستم.
با اینکه استاد کریمی رو دوست دارم ولی کلاسش برای من که دانشجوش نبودم، خیلی خسته کننده بود...احساس میکنم همه ی انرژیمو از دست دادم. صدای زنگ گوشیم بلند شد...هر چی دستمو تو کیفم چرخوندم پیداش نکردم و قطع شد.از این کیفم متنفرم...اصلا نمیدنم واسه چی میارمش. همه چیز توش گم میشه. رفتیم توی سلف دانشگاه و آزیتا رفت یا یه چیزی برای خوردن بخره. بالاخره بعد از یه عالمه گشتن گوشیمو در آوردم.آرتام زنگ زده بود. شمارشو گرفتمو بعد دو تا بوق صداشو شنیدم که سلام کرد.
- سلام. زنگ زده بودی.
- آره. کارت دارم. مزاحم کارت که نیستم؟
- نه بگو.
- امروز دم دمای صبح بابام اومد. به کسی نگفته بود که میاد تا همه رو غافلگیر کنه. میخواستم زودتر بهت زنگ بزنم ولی گفتم شاید کار داشته باشی.
از شنیدن این خبر شوکه شدم. یعنی نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. حالا باید به دیدن مردی میرفتم که نمیشناختمش و همینطور باید فیلم بازی میکردم که پسرشو دوست دارم....آرتام که دید ساکتم پرسید:
- آناهید...هنوز هستی؟
- آره....آره
- کارت تموم شد، می تونی بیای بیمارستان؟
- آره.
- آماده باش شاید شب بیای خونمون. بابا صبح اصرار داشت که زودتر ببینتت.
- باشه. من نزدیکای 5 اونجام.
- میبینمت.
گوشی رو که قطع کردم آزیتا با یه سینی که توش دو تا چایی و کیک بود کنارم نشست و گفت:
- چیه؟ رفتی تو فکر؟
- هیچی.
- راجع به تحقیقی کریمی گفت میخوای چی کار کنی؟
- نمیدونم.
- برام جای سواله که تو چرا از نامزدت کمک نمیگیری؟
خواستم یه ذره اذیتش کنم. امروز از شانس بدش یکی از همدوره ایی هامون که خیلی دور و بر آزیتا میپلکید اومده بود دانشگاه و توی سلف نشسته بود. با سر به پسره اشاره کردم و گفتم:
- تو چرا از امینی کمک نمیگیری؟
چشم غره ایی بهم رفت و گفت:
- یه بار دیگه اسم اون پسره ی شته زده رو جلوی من بیاری خودت میدونیا.
با این حرفش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده. چون امینی صورت پر جوشی داشت این لقب و بهش داده بود. میدونستم ازش متنفره...منم ازش خوشم نمیومد. فکر میکرد خیلی بامزس و یادمه همه ش لودگی میکرد. به اخمای تو هم رفته ی آزیتا نگاه کردم و گفتم:
- خب بابا... قیافه نگیر. شوخی کردم.
جوابمو نداد و مشغول فوت کردن چاییش شد. به سقف نگاه کردم و گفتم:
- خیلی خب قهر نکن... ناهار مهمون من. خوبه؟
آزیتا خندید و گفت:
- یه دونه ایی.
- میدونم.
از سلف اومدیم بیرون و خواستیم برگردیم دفتر اساتید که دکتر زرافشان و دیدم. اونم منو دید....با سر بهش سلام کردم و اونم جوابمو داد و بعد با چند قدم بلند خودش و بهم رسون و گفت:
- حالتون چطور دکتر زند؟
- خوبم...از بیمارستان میاین؟
- آره. کلاس دارم ولی بعدش برمیگردم بیمارستان. اگر شما هم میرین اونجا صبر میکنم تا با هم بریم.
- ممنون ماشین آوردم.
- به هر حال خوشحال شدم دیدمتون. به آرتام سلام برسونین.
- حتما.
وقتی ازمون جدا شد آزیتا سوتی زد و گفت:
- چه جیگریه...بابا به عنوان دوست برام آستین بالا بزن و منو باهش آشنا کن دیگه...میمیری؟
- خجالت بکش. برو سر کلاس.

گل رو چند باری توی دستم جا به جا کردم. حس عجیبی اومده بود سراغم. یه دلهره ای که از وقتی که آرتام زنگ رد و گفت پدرش برگشته شروع شد و تا الان که اومدم ببینمش ادامه داره. نمیدونم چه عکس العملی در مقابل عروسی که پسرش مثلا عاشقشه میتونه داشته باشه. خودمو برای هر چیزی آماده کرده بودم. آرتام گفت که نگران نباشم ولی نمیتونستم. چون کلاسم دیرتر تموم شد نتونستم برم بیمارستان و مستقیم از دانشگاه رفتم خونه تا لباسامو عوض کنم. باید به خودم میرسیدم.
مصمم شدم... زنگ رو زدم. بعد از چند لحظه در زده شد. بازم این حیاط کذایی. از تاریکی که اونجا حاکم شده بود ترسیدم...مثل همیشه... سایه ی یه مردی رو از دور دیدم که به طرفم میومد. قد بلند با هیکل مردونه. دقیق شدم. وقتی نزدیک تر شد فهمیدم آرتامه. ولی بازم صورتشو به خاطر نوری که پشتش بود نمیتونستم ببینم. اومد نزدیکم. تازه تونستم صورتشو ببینم. به هم دست دادیم . گفتم:
-چرا اومدی بیرون؟ خودم میومدم.
لبخند شیطونی زد و گفت:
- به خاطر این اومدم که باز نترسی.
-کی گفته من میترسم؟؟
-خودت...
-من اصلانم این حرفو...
صدای جیغ کشیدن گربه باعث شد جیغ خفیفی بکشم و محکم بازو های آرتامو بگیرم... آرتام که از کارم خنده اش گرفته بود همونطوری که بلند میخندید گفت:
- اینم سزای آدمی که دروغ میگه...
- ترسو خودتی
دیگه بحثو ادامه ندادم و حالت قهر مصنوعی به خودم گرفتم. بازو ی آرتامو رها کردم و به راهم ادامه دادم.آرتام با قدم های بلند نزدیکم اومد و گفت:
- خیلی خب حالا. اصلا شما دختر خاله ی پسر شجاع. خوبه؟
- باید فکرامو بکنم.
- باشه. پس بریم که بابام منتظره.
باشه ای گفتم و به راهمون ادامه دادیم. وقتی به در ورودی رسیدیم آرتام دستمو توی دستاش گرفت و گفت:
- این کارا واجبه.
منم بدون مخالفتی به اینکه دستمو گرفته رفتم توی خونه. وقتی توی خونه رو نگاه میکردم یادم میرفت که یه همچین حیاط خوف انگیزی داره. به هال که رسیدیم دیدم هیچکس نیست. با تعجب بهش نگاه کردم که دیدم اونم مثل من تعجب کرده. اومدم ازش سوال بپرسم که صدای منو متوقف کرد...
-به به...عروس خانوم.
آروم برگشتیم. با یه پیر مرد خوش تیپ مواجه شدم. با صدای آرومی سلام کردم. به سمتم اومدو همونطوری که بهم دست میداد با لحن صمیمی گفت:
- درود بر تو... حال شما؟
و صورتشو نزدیک کرد تا روبوسی کنیم. منم متقابلا باهاش روبوسی کردم. اصلا به آرتام شبیه نبود... قد کوتاه تری نسبت به آرتام داشت و کمی تپل بود. موهاش یه دست سفید بود و سبیل سفید بلندی که نظر همه رو جلب میکرد. قیافه ی مهربون و جذابی داشت ولی کمی شکسته بود...دستمو تو دستاش گرفته بود و گفت:
-باباجون تو چطور این دختر زیبا رو راصی کردی که باهات ازدواج کنه؟
-آرتام مثل همیشه لبخندی زد و گفت:
- اگه راز موفقیتمو بگم که از فردا نمیتونیم دخترارو از اینجا بیرون کنیم.
باباش با شوخی چشم غره ای رفت و همونطور که منو سمت مبل میبرد گفت:
- تو هیچوقت چشم دیدن خوشبختیه منو نداشتی.
و با هم خندیدن. از اینجور حرف زدنشون معلوم بود با هم رابطه ی صمیمی داشتن. با هم روی مبل نشستیم. همونطور که با یه لبخند مهربون به صورتم نگاه میکرد گفت:
- تو خیلی زیبایی... به آرتام تبریک میگم.
و رو به آرتام گفت:
-آفرین...ثابت کردی پسر خودمی.
از این همه تعریف نمیدونستم باید تشکر کنم با اینکه یا خجالت بکشم. آقا بیژن(پدر آرتام) که دید حرفی نمیزنم نفس عمیقی کشید و گفت:
- دوست ندارم معذب باشی. منم مثل پدرت.
لبخندی زدم و گفتم:
- اون که البته...باور کنین من راحتم.
-آرتام میگه تو یه بیمارستان کار میکنین. از محیط اونجا راضی هستی؟
- بیمارستان خوبیه.
با لبخند جوابم و داد و رو به آرتام گفت:
- ببینم بقیه ی پرسونل اونجا مثل آناهید جان هستن؟
آرتام نگاه بامزه ایی به باباش انداخت و سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد. آقا بیژن لبخندی زد و گفت:
-خوبه. باید یه سر بیام محل کارت.
نگاهی گنگم و به آرتام دوختم که شونه ایی برام بالا انداخت. فریبا با یه سینی چایی اومد تو و به همه تعارف کرد. وقتی رفت آقا بیژن پرسید:
-خب...نمیخواین داستان آشناییتون و برام بگین؟ من خیلی مشتاقم که بدونم.
منو آرتام با هم هول کردیم. نمیدونستیم باید چی بگیم. فکر اینجارو نکرده بودیم. یعنی وقت نکردیم تا حرفامون رو یکی کنیم که اینطوری ضایع نشیم. آر تام نگاهی بهم کرد و با تته پته گفت:
- اوووم....خب...ما...از کجا بگم؟ از کجا بود آناهید؟
منم که نمیدونستم چی بگم حالم از اون بد تر بود. برای همین گفتم:
- راستش...دقیق یادم نیست. ما خیلی با هم بودیم. یعنی خیلی با هم بودیم.
آقا بیژن که از کارای ما تعجب کرده بود گفت:
-خب.... خیلی با هم بودین ... بقیه اش چی؟؟ فقط خیلی با هم بودین؟؟؟
آرتام گفت:
آخه...میدونی چیه پدر... دقیق یادم نیست...
باباش رو به آرتام گفت:
-اینقدر میگفتی دوسش دارم....عاشقشم همین بود؟؟؟ مگه میشه آدم عاشق باشه و لحظه ی شروع عشقشو ندونه. من هنوزم هر لحظه بودن با مادرتو یادمه. تو چطور یادت نیست؟؟؟
داشتم فکر میکردم چی بگم که یه لحظه یاد اولین ملاقات خودمو آرتام شدم. ترجیح دادم واقعیت و بگم که خرابتر نشه، بلند گفتم:
-آها... آرتام یادته؟ پشت میز بودم و داشتم از تو بد میگفتم که فهمیدم تو همون دکتر مهرزادی؟؟؟
آرتام کمی مکث کرد و بعد چند ثانیه که انگار از نگاهم منظورم و فهمید پقی زد زیر خنده و گفت:
_آره... یادم اومد... یادته از اونروز تا دو هفته جلوی من آفتابی نشدی.
آقا بیژن گفت:
- خب...مثل اینکه داره یادتون میاد. برای منم دقیق تعریف کنین ببینم قضیه چیه؟؟؟
آرتام کل ماجرارو تعریف کرد اینقدر رفته بود تو بحر ماجرا که همه چیز رو گفت حتی اون زمانی که سرش داد زدم و اونم باهام قهر کرد و برای آشتی قهوه رو پیشنهاد داد... فقط تا اینجا گفت...
اقا بیژن همونطور که با لبخند و دقیق به حرف آرتام گوش میداد با تموم شدن حرفش گفت:
-خب چی شد که تصمیم به ازدواج گرفتین؟؟؟
آرتام که حالا یه ذره آرومتر شده بود، گفت:
- من از همون روز اول از آناهید خوشم میومد...تصمیم گرفتم تو یه فرصت مناسب باهاش در مورد خودم و احساسی که دارم صحبت کنم. روزی که رفتیم قهوه بخوریم بهتریم موقعیت بود...اما آناهید منو رد کرد...منم کم نیاوردم تا جایی که قبول کرد.
-شما چی دخترم؟ چی شد پسر منو انتخاب کردی. تو که از گذشتش...
آرتام پرید وسط حرف پدرشو گفت:
اِ... پدر من...چرا آبرو میبری؟؟؟
آقا بیژن خندید گفت:
-آها نباید میگفتم؟؟؟ ببخشید...
و رو به من ادامه داد:
-خب نگفتی...
با کمی دستپاچگی گفتم:
- خب بنظر من آرتام خیلی آدم خوبیه و برخلاف شیطنتاش خیلی فهمیدست....اونو مردی دیدم که میشه بهش تکیه کرد...میشه بهش اعتماد کرد. همه ی اینا باعث شد که پیشنهادشو قبول کنم.
نگاه اقا بیژن دیگه به بی حوصلگی میزد. حتما توقع داشت یه داستان عاشقانه ی زیبا بشنوه. نه این چرتو پرتارو. حق بهش میدم که اونجوری ماور نگاه کنه ...مطمئن بودم یه ذره بهمون شک کرده. در حالی که معلوم بود از حرفای ما راضی نشده بود. مثل آدمایی که میخوان مچ بگیرن نگاهمون کرد وپرسید:
-اولین جایی که با هم رفیتن کجا بود؟ البته با عشق نه مثل هویج...
کمی فکر کردم. اونم حرفی نمیزد و به من نگاه میکرد . توی اون لحظه تمام مکان های دیدنی تهران از ذهنم پاک شد و تنها چیزی که به ذهنم رسید شهربازی بود . با صدای بلند گفتم شهربازی ولی همون لحظه آرتام همصدا با من گفت: باغ وحش.
آقا بیژن به جفتمون نگاه کردو گفت: دقیقا کجا؟
من گفتم:
شهربازی بود...من دقیق یادمه.
آرتام - نه بابا...من مطمئنم که باغ وحش بود.
-نه اون شهربازی که من میگم توش باغ وحشم داره ولی توی محوطه ی بازیش بود... همون روزم بود که بهم.... بهم پیشنهاد ازدواج دادی.
-نه...میگم باغ وحش بود. من بهتر یادمه چون من بودم که پیشنهاد ازدواج رو دادم.
منو آرتام که انگار واقعا باغ وحش یا شهر بازی در کار باشه با هم بحث میکردیم. صدای بی بی رو شنیدم که آقا بیژن و صدا میکرد. آقا بیژنم همونطور که از روی مبل بلند میشد گفت:
- هر موقع تکلیفتون روشن شد کجا رفته بودین حتما خبرم کنین.
و رفت...
منو آرتامم بعد از اینکه از رفتنش مطمئن شدیم با هم آروم زدیم زیر خنده...


*************************


آرتام اومد کنارم نشست و آروم گفت:
- فکر کنم خراب کردیم
- فکر نکن...مطمئن باش.
- الان که نمیشه ولی تو یه فرصت مناسب باید با هم در مورد خودمون و علایقمون حرف بزنیم. نباید بیشتر از این جلوی بابا خرابکاری کنیم.
با یاد آوری باباش لبخندی زدم و گفتم:
- بابات اصلا اونطوری که تصور می کردم نیست.
- مگه چطوری در موردش فکر می کردی؟
- فکر میکردم با یه آدم فوق العاده جدی و شایدم یه ذره عصبی طرفم....ولی خیلی مهربونه و البته شیطون
بلند خندید و گفت:
- هنوز مونده تا بشناسیش...
صدای سپیده خانم مانع از ادامه بحثمون شد:
- آقا آرتام...عروس خانم بفرمایید شام حاضره.
بدون هیچ حرفی از جامون بلند شدیم و رفتیم سمت میز....با دیدن همه ی کارکنای خونه که دور میز نشسته بودن حس خوبی بهم دست داد...همیشه شلوغی و دور هم بودن و دوست داشتم...از قیافه ی آرتام هم معلوم بود که خیلی خوشحاله.
آرتا صندلی رو برام کشید عقب تا بشینم....یه جنتلمن واقعی بود....شام خوردن با شوخی های آرتام و آقا بیژن صفای خاصی داشت...یه جمع دوستانه...جای مامان و بابام خیلی خالی بود....همه در حال بگو و بخند بودن ولی چیزی که در این بین برام جالب بود نگاه های گاه و بیگاه فریبا به آرتام بود....میتونم قسم بخورم که نگاهش فقط یه نگاه معمولی نبود...
بعد از شام باز دوباره جمعمون سه نفره شد. آقا بیژن بدون مقدمه پرسید:
- دانشگاه میری؟
- بله.
- استاداتون خوبن؟
نگاه متعجبی به آرتام که با قیافه ایی کلافه به باباش نگاه میکرد انداختم و گفتم:
- بله...بیشترشون خوبن.
آقا بیژن چند باری سرشو تکون داد...خیاری برداشت و همینطور که پوست میکند، ادامه داد:
- تا حالا به درس خوندن تو خارج از کشور فکر کردی؟
قبل از من آرتام با لحنی کلافه گفت:
- بابا...
آقا بیژن شونه ایی بالا انداخت و گفت:
- چیه پسر جان.... فقط دارم نظرشو میپرسم. همین.
آرتام کلافه چند باری سرشو تکون داد و بدون هیچ حرفی به صفحه ی تلویزیون خیره شد. گفتم:
- بهش فکر نمیکنم چون بنظرم اینجا استادای خیلی خوبی داره و بغیر از اون نمیتونم پدر و مادرمو تنها بذارم.
آقا بیژن در حالی که به آرتام نگاه میکرد گفت:
- خوبه که به فکر پدر و مادرتی...
- بابا
آقا بیژن از جاش بلند شد و گفت:
- با اجازت دخترم من میرم بخوابم. با اینکه یه روز کامل خوابیدم ولی بدنم هنوز عادت نکرده.
- راحت باشین. شب خوش
شب بخیری گفت و رفت سمت پله ها...نگاهی به آرتام کردم که هنوزم با اخم به تلویزیون زل زده بود.
-آرتام.
نگام کرد ولی چیزی نگفت... ناراحت بود. رفت کنارش نشستم ...دوست نداشتم ناراحت ببینمش. ناخودآگاه دستمو گذاشتم روی بازوب عضلانیش و نوازشش کردم. به حرف اومد و گفت:
- وقتی اینطوری حرف میزنه از دست خودم عصبانی میشم.
- ناراحت نباش....
نگاهی به دستم که هنوز روی بازوش درحال حرکت بود کرد و بعد از چند لحظه سرشو بالا آورد و زل زد توی چشمام...یه جور خاصی نگاهم میکرد... این نگاهو دوست داشتم ولی با خجالت دستمو برداشتم و رومو کردم یه طرف دیگه....هنوز سنگینی نگاهشو حس میکردم....حالا این وسط فلبمم بازیش گرفته بود و تند تند میزد. ...سریع از جام بلند شدم...نباید اینجا میموندم. آب دهنم و به زور قورت دادم و بدون نگاه کردن بهش گفتم:
- خب من دیگه برم.
جوابی نشنیدم...مجبور شدم نگاهش کنم که دیدم دستاشو روی سینه قلاب کرده و با لبخند با نمکی نگاهم میکنه. بعد از چند ثانیه گفت:
- کجا؟ مگه من میذارم؟
با تعجب نگاش کردم و با صدای آرومی گفتم:
- من باید برم خونه. توقع نداری که اینجا بمونم.
جوابمو نداد و از جاش بلند شد. دستمو گرفت و منو دنبال خودش برد سمت پله ها. منو برد طرف اتاقش...قبل از اینکه بریم تو یه لحظه دستمو کشیدم که وایستاد...برگشت و گفت:
- بیا دختر...قول میدم امشب نخورمت.
- من نمی تونم اینجا بمونم.
یکی از ابروهاشو بالا انداخت و پرسید:
- چرا؟
- من نمیتونم اینجا بخوابم.
در و باز کرد و دستشو گذاشت پشتم و آرم هولم داد تو اتاق...وقتی دید با تعجب نگاش میکنم لبخندی زد و گفت:
- اونطوری نکن چشماتو...الان دیر وفته نمتونم بذارم تنها بری...خودمم خستم پس لجبازی نکن. تو رو تخت بخواب منم رو زمین.
- مگه بار اولمه که این موقع میرم خونه؟
- بحث نکن. برو بخواب.
یه ذره نگاهش کردم که دیدم شوخی نمیکنه...رفت و از تو کمد برای خودش پتو آمورد و انداخت روی زمین. بدون توجه به من که هنوز وایستاده بودم گرفت خوابید...از کارش خندم گرفت، گفتم:
-کمرت درد میگیره.
چشماشو یه ذره باز کرد و گفت:
- من راحتم.
شونه ایی بالا انداختم و رفتم تو تخت گرم و نرمش دراز کشیدم....جام خیلی راحت بود. هنوز باورم نمیشه که خونشون موندم... نیم ساعتی گذشت و دیدم خوابم نمیره...دلم برای آرتام می سوخت که اونطوری روی زمین خوابیده. ازش خوشم میاد...خیلی خوب آدم و درک میکنه و زیادی فهمیده س...تا حالا رفتار زشت و زننده ایی ازش ندیدن...درسته با خانما زیاد شوخی میکنه ولی مطمئنم که منظوری نداره...خیلی زود جوشه...یاد اولین ملاقاتم باهاش افتادم....اصلا باورم نمیشه که الان به عنوان نامزدش توی اتاقشم....ناخود آگاه یاد نگاه های فریبا افتادم...دلم گرفت...چرا از اون نگاه خوشم نیومد؟...چرا فریبا اونطوری نگاش میکرد؟....نمیدونم چرا دلم میخواست با آرتام حرف بزنم....سنگ صبور خوبیِ....دوست داشتم بیشتر ازش بدونم.... از تکونایی که میخورد فهمیدم اونم بیداره ولی برای احتیاط پرسیدم:
- بیداری؟
بعد از چند ثانیه صداشو شنیدم:
- اوهووم.
- من خوابم نمیاد.
- منم همینطور...
یه ذره ساکت بودیم که باز دوباره من به حرف اومدم و گفتم:
- خب...حالا که اینطوره یه ذره از خودت بگو....نمیخوام فردا دوباره جلوی بابات ضایع بشیم.
- در مورد خودم...آدم خشک و بدفلفی نیستم...بیشتر عمرمو تنها بودم و سرم با درس خوندن گرم کردم....همون طور که گفتم یه بار عاشق شدم ولی دوست دختر زیاد داشتم....رنگ مورد علاقم آبیه و غذای مورد علاقم قرمه سبزیه...البته از وقتی که با بردیا آشنا شدم...چون قبل از اون دو سه نوع غذای ایرانی بیشتر تو خونمون درست نمیشد....به هنر علاقه ایی ندارم ولی....
چند لحظه ساکت شد و گفت:
- بهم نخندیا....از آشپزی کردن خوشم میاد. هرچند که خوب بلد نیستم.
با تصور اینکه آرتام جراح بخواد پشت اجاق وایسته نتونستم نخندم. اونم خندید و گفت:
- نبینم فردا به همه بگیااا وگرنه اخراجی....این یه رازه بین من و تو. باشه؟؟؟
میون خنده باشه ایی گفتم...دوباره سکوت برقرار شد...اما این بار آرتام بود که سکوت و شکست:
- اطلاعاتم کافی بود؟
-اهووم...حالا نوبت منه....من تا قبل از اتفاقایی که خودت ازشون خبر دای دختر شادتری بودم.... غذای مورد علاقم چلو کبابِ...برعکس تو به هنر علاقه دارم...مخصوصا
صدای آرتام مانع از ادامه ی صحبتم شد:
- مخصوصا به نقاشی و شعر...اینو از کتاب شعرایی که توی کتابخونت بود میشه فهمید...رنگ مورد علاقت باید طوسی و صورتی باشه چون زیاد ازشون استفاده میکنی....دختر درسخونی هستی...مسئولیت پذیر و کاری...زیادی مغروری ولی به موقع خیلی مهربونی...بهت میاد که روحیه ی کمک کردن داشته باشی...مودبی و به دیگران احترام میذاری....
با تعجب به حرفاش گوش میدام...همه رو درست گفته بود....گفتم:
- خیلی تیزی...
-ما اینیم دیگه...
- فکر کنم بخاطر تلاش زیادیه که برای بدست آوردن دل دخترا کردی.خیلی دقیق شدی.
- تو این که من آدم باهوشیم شکی نیست ولی فقط روی آدمایی که برام جالبن دقیق میشم.
- حلا این آدمای جالب چند نفری بودن؟
- شیطون.
- یه چیزی بهت میگم ولی قول بده جو گیر نشی...
ساکت بود تا ادامه بدم:
-تو واقعا خوش قیافه ایی...
- اونو که میدونستم...من خیلی دختر کشم.
- چه از خود راضی...خودتو یه ماچم بکن.
صدای خندشو شنیدم...بعد از چند لحظه گفت:
- ولی بنظر من تو خیلی جذابی....از اون دسته قیافه ها رو داری که آدم از دیدنش سیر نمیشه.
با شنیدن این حرفش خجالت کشیدم... گرمم شده بود، مطمئنم الان گونه هام قرمزه....ولی حس خیلی خوبی بود...یه لذت عجیب...هر کاری کردم نتونستم لبخندم و جمع کنم....باز خوبه که دراز کشیدم و قیافم و نمیبینه.
- امشب که بابات و دیدم فهمیدم که اصلا بهش شبیه نیستی...من مادرت و ندیدم ولی فکر کنم که به اون رفتی...قیافه ی بابات کاملا شرقیِ ولی تو نه.
- آره....من بیشتر شبیه مامانمم....یادم بنداز عکسشو بهت نشون بدم. اون خیلی خوشگل بود...
غم توی صداشو میشد کاملا متوجه شد....یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون از فکر اینکه یه روزی مامانم و نبینم تنم لرزید...هیچ وقت دوست نداشتم جاش باشم....برای اینکه بحث و عوض کنم گفتم:
- حالا که گفتم شبیه مامانتی هی ازش تعریف کن...باشه بابا تو خوشگل ترین مرد زمینی.
- میدونم...ولی مرسی از تعریفت.
نمی دونم چرا امشب انقدر در موردش کنجکاو شده بودم....با این حال دیگه جایز نبود ازش سوال بپرسم....چشمامو بستم و سعی کردم به حرفایی که زد فکر کنم...

دروغ شیرین4

نمی دونم الان دقیقا چند ساعته که بی حرکت کف اتاقم نشستم و زل زدم به انگشتای پام....قیافه ی پری و همکارام یادم نمیره ولی از همه بدتر قیافه ی مهری با اون لبخند مسخرشه که از جلوی چشام کنار نمیره.... از خودم بدم میاد که مثل بی عرضه ها وایستادم تا هر کاری که دلش می خواد بکنه. من واقعا بی عرضم...اگر نبودم که نمی ذاشتم انقدر راحت عشقمو ازم بگیره و حالام پرو پرو بیاد جلوم رژه بره....نمی دونم چه بدی در حقش کردم که انقدر اذیتم می کنه؟ نمی دونم چرا از ناراحت بودن من لذت میبره... ضربه ایی به در خورد و باز شد اما من هنوزم بی حرکت نشسته بودم. صدای بابام و شنیدم که در حالی که کنارم نشست، گفت: -چه صابخونه ی بد اخلاقی، حتی نمی بینی مهمونت کیه؟ بهش نگاه کردم و لبخند زدم. اونم جوابم و با لبخند داد و گفت: -چرا نمیای بیرون کنار من و مادرت بشینی؟ -الان حالم خوب نیست. -پری نیم ساعت پیش زنگ زد تا حالت بپرسه ولی وقتی تهمینه بهش گفت صبر کنه تا گوشی رو برات بیاره مخالفت کرد و بعدم قطع کرد. ببینم با پری دعوا کردی؟ -نه. -پس چرا انقدر تو خودتی بابا جون؟ لبخندی زدم و گفتم: -چیز مهمی نیست. -اگر چیز مهمی نیست پس چرا یه هفته س که سر کار نمیری؟ چرا همه ش تو خودتی و با کسی حرف نمیزنی؟ من و مادرت همه ی تمام تلاشمو کردیم که تو رو یه دختر خود ساخته و قوی بار بیاریم. درسته، قبول دارم که کاوه بهت بد کرد ولی تنها خودتی که می تونی از زندگیت پاکش کنی...تو این مدتی که میرفتی سر کار و سرحال بودی من و مادرت کلی خوشحال بودیم که با این قضیه کنار اومدی...به دخترم افتخار می کردم که از یکی از امتحانای زندگیش سربلند بیرون اومده ولی بازم با یه اتفاق دیگه اومدی خودتو تو اتاق قایم شدی....هیچ به مادرت فکر کردی؟ از نگرانی تو دو شبه که راحت نمی خوابه...ای کاش با ما حرف میزدی تا کمکت کنیم... -حق با شماست...من یه دختر بی دست و پا و ضعیفم. بابا دستی روی سرم کشید و گفت: -اتفاقا به نظر من تو خیلی هم قوی و محکمی...چون دختر منی و بعد چشمکی زد و ادامه داد: -حالام تا جلوی تهمینه ضایع نشدم بیا بریم نهار بخوریم. آخه بهش قول دادم که تو رو از این حالت در بیارم. خندیدم و گفتم: -شما برین منم سریع یه دوش میگیرم و میام. -فقط زود باش که خیلی گشنمه... -چشم همینطور که بیرون رفتن بابا رو تماشا می کردم تو این فکر بودم که چقدر دوسشون دارم ولی هیچ وقت دختر خوبی براشون نبودم.بابا راست می گفت...چرا تقی به توقی می خورد خودم تو اتاقم حبس می کردم؟چرا ساده ترین راهو انتخاب می کردم؟ حالا که مهری این کارو کرد منم کوتاه نمیام و حالیش می کنم. از جام بلند شدم. حولمو برداشتم و خواستم از اتاق برم بیرون که با شنیدن صدای زنگ گوشیم متوقف شدم...شماره آشنا بود. -بله؟ -سلام. خوبی؟ -مرسی...شما؟ -آرتامم. تعجب کردم. مهرزاد که دید ساکتم گفت: -الو....خانم زند؟؟؟؟هنوز هستی؟ -بله.... بفرمایید؟ -ببخشید مزاحمت شدم ولی باید باهات حرف بزنم. -خواهش می کنم. در چه مورد؟ -پای تلفن نمی تونم بگم. باید ببینمت. -خیلی واجبه؟ -برای من آره...میشه همو ببینیم؟ -اگه مهمه که حرفی ندارم...کی و کجا؟ -من ساعت ۶ کارم تموم میشه و میام دنبالت. -من خودم میام فقط بگین کجا بیام؟ -همون کافی شاپی که دفعه ی قبل رفتیم خوبه؟ -آره...فقط آدرسشو بگین تا یادداشت کنم چون سری قبل اصلا حواسم نبود. بعد از گفتن آدرس تلفن و قطع کرد ولی ذهن منو حسابی درگیر کرده بود که چی کارم داره؟ حتما راجع به ماجرای اون شبه... ************************** وقتی رسیدم اونجا ماشین مهرزاد و دیدم که پارک شده بود. رفتم تو و همون پسر جوونی که سری قبلم دیده بودمش اومد طرفم و بعد از سلام و احوال پرسی به پله ها اشاره کرد و گفت مهرزاد طبقه ی بالا منتظرمه. ازش تشکر کردم رفتم طبقه ی بالا و مهرزاد و در حال حرف زدن با یه دختر جوون دیدم. تا من و دید به احترامم از جاش بلند شد که باعث شد دختره هم که پشتش به من بود برگرده و تونستم قیافشو ببینم...صورت ملوس و با نمکی داشت. حتما دوست دخترش بود. رفتم جلو سلام کردم. هر دوتاشون جوابمو دادن و دختر رو به مهرزاد گفت: -خب دکتر با اجازتون من دیگه میرم...ممنون از راهنماییتون. -مهرزاد: خواهش می کنم....بازم اگر مشکلی بود من در خدمتم. دختر با عشوه خندید و رفت. مهرزاد با اشاره به صندلی گفت: -خواهش می کنم بشین. تا نشستیم گفتم: -خب بفرمایید.چیزی شده؟ یه ابروی مهرزاد بالا رفت و گفت: -چقدر عجولی...یه دقیقه بشین بعد... -ببخشید. آخه یه ذره نگران شدم. -نگران نباش، اتفاقی نیوفتاده...اول بگو چی میخوری؟ -فرقی نمی کنه... مهرزاد به پیشخدمت اشاره ایی کرد و سفارش کیک و قهوه داد. وقتی پسره رفت، گفتم: -قبل از هر چیزی بابت اون شب معذرت می خوام....من از کاوه خواستم که جلوی مهری رو بگیره ولی ... -حالا چرا بیمارستان نمیای؟ -با چه رو ایی بیام... نگاه اون شب بچه ها رو که دیدین. -واقعا برات مهمه؟ -نمی تونم نسبت بهش بی تفاوت باشم، حتی پریم مثل اونا فکر میکنه. -مگه پری ماجرای تو و کاوه رو نمی دونه؟ -نه...وقتی پری و دوباره دیدم همه چی بین منو کاوه تموم شده بود و منم ترجیح دادم راجع بهش چیزی به پری نگم ولی نمی دونستم اینطوری میشه...توی بیمارستان اوضاع خوبه؟ -اگر منظورت رفتار همکاراست، بعضیاشون پشت سرمون یه چیزایی گفتن که به گوشم رسیده ولی جلوی خودم جرأت نکردن چیزی بگن...اما به هر حال برای من مهم نیست. -واقعا متاسفم...همه ش تقصیر منه، اگر اونروز تو نمایشگاه اون چرت و پرتارو نمی گفتم الان اینطوری نمیشد. ای کاش شما کمکم نمی کردین. -لازم به عذر خواهی نیست... سفارشمون و آوردن. هر دوتامون ساکت بودیم. به مهرزاد نگاه کردم که غرق در افکار خودش بود...بعد از چند دقیقه گفت: -راستش یه خواهشی ازت دارم ولی قبلش ازت می خوام که اول به حرفام گوش بدی و بعدم هر تصمیمی که خواستی بگیری . از حرفش تعجب کردم ولی ساکت موندم تا ادامه بده. یه جرعه از قهوش خورد و گفت: -مادرم یه دانشجوی امریکایی بود که خیلی سال پیش برای ادامه ی تحصیل تو رشته ی ادبیات پارسی میاد ایران و پدرمم به واسطه ی یکی از دوستاش مامانم و میبینه و یه دل نه صد دل عاشقش میشه و بخاطرش قبول میکنه که بعد از ازدواجشون از ایران برن. زندگیشون خوب بود و عاشق همدیگه بودن. تا اینکه من به دنیا اومدم. همه چیز خوب بود و بابامم مثل پروانه دور مادرم می چرخید که زندگی روی بدشو نشونمون داد...۶ سالم بود که مادرم توی یه تصادف از دنیا رفت. حال اون روزای بابامو خوب یادمه...تا یه مدت مشکل روحی پبدا کرده بود و فکر می کرد مادرم زندست .... منم که دیگه میتونی حدس بزنی چه حالی داشتم....فقط ۶ سالم بود...بابام هر شب مست میومد خونه. صدای گریه هاش هنوز تو گوشمه....خیلی عذاب کشید...یه جورایی میشه گفت دست از زندگی کشیده بود تا اینکه یه شب حالش خیلی بد شد و مجبور شدیم ببریمش بیمارستان ....تمام مدت که داشتن بابامو معاینه می کردن گریه می کردم و از خدا می خواستم که بابامو ازم نگیره... وقتی دکتر اومد بیرون و گفت حالش خوبه انگار دنیا رو بهم دادن....دکتر دوست بابام بود و ازم خواست که شب برم خونشون که مخالفت کردم و همونجا موندم....بعد از یکی دو ساعت که پرستار رفت تو اتاق صدای داد و فریاد بابام بلند شدو چند تا پرستار دیگم رفتن تو اتاق....بابام از اینکه نجاتش داده بودن ناراضی بود...دوست بابام رفت تو اتاق و از همه خواست که برن بیرون...حتی منم بیرون کرد....صدای دادایی که سر بابام میزد و میشنیدم، داشت در مودر من حرف میزد.... وقتی از اتاق اومد بیرون من که خیلی نگران بابام بودم رفتم تو....بابام داشت گریه میکرد و تا منو دید پرید و بغلم کرد...انگار تازه منو دید. خلاصه از اون روز به بعد بابام شد همون آدم سابق ولی بیشتر به من توجه می کرد و میگفت من تنها دلیل زندگیشم....زیاد نمیداشت ازش جدا بشم. منم که حسابی سرم به درسام گرم بود و کارم فقط درس خوندن بود. تا اینکه برای ادامه ی تحصیل رفتم اروپا....بابام اول خیلی مخالفت می کرد ولی بالاخره عموم راضیش کرد...من تا اون موقع اصلا ایران نرفته بودم ولی عکساشو دیده بودم....چون زبان پارسیم خیلی خوب بود دوستای ایرانیه زیادی پیدا کردم...مثل همین بردیا....اولین بار اون بود که منو برای تعطیلات برد ایران....خیلی برام جالب بود و حس خیلی خوبی داشتم....وقتی دوباره برگشتیم دلم عجیب گرفته بود....بردیا که علاقم و دید پیشنهاد داد که بعد از درسم برگردم ایران و اینجا کار کنم... روش فکر کردم و دیدم بیراه نمیگه...اما وقتی بابامو در جریان گذاشتم مخالفت کرد. خودشم راضی به اومدن نبود. البته بهش حق میدادم، بعد این همه سال زندگی با امکانات خوب براش سخت بود برگرده...اما من تصمیم خودمو گرفته بودم و بابامم که دید کاری نمی تونه بکنه قبول کرد که بیام اما ازم قول گرفت که هر وقت که ازم خواست بلافاصله و بدون هیچ حرفی برگردم...منم چون نمی خواستم ناراحتش کنم قبول کردم و با سرمایه ایی که بابام بهم داد تو این بیمارستان شریک شدم.... یه لحظه ساکت شد. احساس کردم نسبت به حرفی که می خواد بزنه دودله...بالاخره گفت: -دو روز بعد از اون مهمونی بابام بهم زنگ زد و ازم در مورد تو سوال کرد... با تعجب پرسیدم: -پدرتون از کجا فهمیده؟ -مثل اینکه طناز زنگ زده و جریان و برای بابام گفته....پدرش هم دوره ی بابام بوده....حتما میدونی که طناز از من خوشش میاد و آرزوشه که از ایران بره اما چون تک فرزنده خانوادش مخالقن. بعد اون شب گویا احساس خطر کرده و زنگ زده تا بوسیله ی بابام جلوی مارو بگیره که موفقم بود چون بابام ازم خواست برگردم...منم که دیدم خیلی جدیه، چون می دونستم یه زمانی عاشق بوده مجبورشدم بگم که عاشق تو شدم و حتی چون می دونستم مخالفه خواستگاریتم اومدم. حرفم و باور نکرد و منم با عموم هماهنگ کردم و ازش خواستم که به بابام زنگ بزنه و بگه که اونم باهام اومده. حالام بابام می خواد بیاد ایران تا تو رو ببینه... از حرفاش خشکم زده بود. همینطوری زل زده بودم بهش که گفت: -میدونم کار اشتباهی کردم ولی مجبور شدم. -آخه... -من گفتم بیای تا بهت یه پیشنهاد بدم و اگر خواستی می تونی قبول کنی...اگر موافقت کنی من میام خواستگاریت و ما با هم نامزد می کنیم تا بابام بیاد ایران و تو رو ببینه و وقتی مطمئن شد خودم یه راه خوب پیدا می کنم که نامزدی رو بهم بزنیم.اینطوری جو توی بیمارستانم درست میشه. در عوض منم تو این مدت قول میدم کمکت کنم که حال مهری رو بگیری. یاد حرفی که امروز مامانم سر نهار زد و باعث تعجبم شد افتادم. گفتم: -مادرم امروز گفت که شنیده کاوه تا کمتر از یکسال دیگه میره آلمان و شاید دیگه برنگرده پس زیاد برام فرقی نمی کنه که حالشو بگیرم. در ضمن ،شما به این موضوع فکر کردین که اگر نامزدیم بهم بخوره تو فامیل برام چقدر بد میشه؟اونم بعد از جریان کاوه. -من کاری می کنم که همه فکر کنن مشکل از من بوده. حتی شده منقل و بساط میارم وسط پذیرایی خونتون مواد میکشم...چطوره؟ خندم گرفت. یه ذره فکر کردم و گفتم: -خوب اگر نامزدی رو بهم بزنیم که باز باباتون اصرار می کنه برین چه فرقی می کنه؟ -تا اون موقع یه فکری می کنم.من الان با این نامزدی یه ذره زمان می خرم. اما با همه ی این حرفا هر تصمیمی که بگیری من بهش احترام میذارم -نمی تونستم منکر محبتاش بشم ولی اگر این اتفاق میوفتاد برام توی فامیل بد میشد. ولی این فکر که مهری رو اذیت کنمم قلقلکم میداد. گفتم: -الان باید جواب بدم؟ -نه می تونی فکر کنی ولی فقط تا پس فردا... سری تکون دادم. از جام بلند شدم و گفتم: -تا فردا شب بهتون خبر میدم. مهرزادم بلند شد و گفت: -اگر مخالف بودی راحت بگو و تو رو دروایستی من نمون. من اصلا ناراحت نمیشم. مرسی از اینکه اومدی. -خواهش می کنم. خداحافظ. همینطور که از میز دور میشدم به پیشنهاد مهرزاد فکر می کردم....اون دوبار کمکم کرده بود و خیلی دلم می خواست که جبران کنم ولی اگر این کارو می کردم شاید مامان و بابامم ضربه می خوردن. همه ش تقصیر مهریه...بازم قیافش اومد جلوی چشمم که داشت بهم می خندید...پاهام از حرکت وایستاد و برگشتم. مهرزاد با تعجب بهم نگاه کرد و پرسید: -چیزی شده؟ مگه نمی خواستم از مهری انتقام بگیرم....چرا اون باید راحت زندگیشو بکنه و با این حال بازم اذیتمم بکنم....چرا باید این اجازه رو بهش بدم؟مهرزاد هنوز منتظر نگاهم می کرد. تردید و کنار گذاشتم و گفتم: -قبول می کنم.

ای که بی تو خودمو، تک و تنها میبینم هر جا که پا میذارم، تو رو اونجا میبینم یادمه چشمای تو، پر درد و غصه بود قصه ی غربت تو، قد صدتا قصه بود یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتیش میزنه تو برام خورشید بودی تو این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد حالا اون دستا کجاست...اون دوتا دستای خوب چرا بی صدا شده...لب قصه های خوب من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد آسمون سنگی ش... با ضربه ایی که روی شونم خورد، ترسیدم. مامان بود. نفسمو بیرون دادم و دستمو روی قلبم که تند تند میزد گذاشتم . وقتی آروم تر شدم هندزفری هامو از گوشم در آوردم و گفتم: -ترسیدم مامان جان. مامان خندید و گفت:من در زدم ولی از صدای آهنگ زیاد بود نشنیدی. -چی کار کنم دیگه...جوونم و جاهل. -وقت داری چند دقیقه باهات حرف بزنم؟ با دست به تختم اشاره کردم و گفتم: -من همیشه برای شما وقت دارم، بفرمایید. مامان نشست و پرسید: -میدونی الان کی زنگ زد؟ معلومه که میدونستم ولی خودمو زدم به کوجه ی علی چپ و گفتم: -سوالی میپرسی مامان. من از کجا بدونم؟ -همین الان یه خانمی زنگ زد و ازم اجازه گرفت که برای آخر هفته بیان خواستگاری. -خواستگاریه من؟ اونوقت شما چی گفتین؟ -قبول کردم چون فکر کردم که تو در جریانی. -وا...چرا همچین فکری کردی؟ -چون تو رو برای مهرزاد همون دکتری که با هم رفته بودین بیرون خواستگاری کرد. سعی کردم قیافه ی متعجبی بخودم بگیرم، گفتم: شوخی میکنی. مامان مشکوک نگاهم کرد و گفت: -یعنی تو نمیدونستی؟ -نه والا...راستش تا حالا کاری نکرده که بفهمم از من خوشش میاد. زیادی باهام رسمی برخورد میکنه.( اره جون خودم) -اگر با هم صنمی ندارین پس چرا اونروز باهاش رفتی بیرون؟ مثل اینکه این مامانه ما تا تهتو قضیه رو در نیاره ول کن ماجرا نمیشه. گفتم: -اون فرق میکرد. یه بار من باهاش بد حرف زدم برای اینکه از دلش در بیارم رفتیم بیرون...همین. مامان که انگار هنوز قانع نشده بود پرسید: -خب حالا نظرت در موردش چیه؟ پسر خوبی هست؟ خندیدم و گفتم: -فعلا که نمی تونم نظری بدم ولی در کل آدم خوبیه و خیلیم مهربونه. مامان نگران نگاهم کرد. پرسیدم: -از چی نگرانی قربونت برم؟ -ما هیچی از این پسره نمیدونیم... ولی چیزی که خیلی برام عجیبه اینه که در مورد این برخلاف بقیه ی خواستگارایی که بعد از بهم خوردن رابطت با کاوه پیدا شدن سخت گیری نمیکنی و اجازه میدی که بیان...نمیدونم....میترسم از سر لج و لجبازی داری این کارو میکنی که اگر دلیلت همینه باید بگم که کارت اشتباهه. احساس خوبی ندارم. شاید حق با مامانه و من نباید این کارو بکنم. چشمام و بستمو دوباره تو ذهنم کاری رو که اونا باهام کردن و مرور کردم. من تصمیمو گرفتم. به مامان نگاه کردم و گفتم: -نگران نباش عزیزم. هنوز که چیزی معلوم نیست، شاید اصلا ازش خوشم نیومد. -نمیدونم چی بگم...به هر حال اخر هفته میان. شب که بابات بیاد خودم بهش میگم. -باشه. مامان از اتاق رفت بیرون اما من هنوز دارم به حرفاش فکر میکنم. دوست ندارم ناراحتشون کنم ولی نمی تونم از تلافی کردن کارای مهری هم بگذرم. باید بهشون نشون بدم که خوشحالمو از زندگیمم راضیم. حداقل با این کار به ذره خودم آرومتر میشم. اگر مهری خبر نامزدی من و مهرزاد و بشنوه سکته میکنه. من خوب میشناسمش، هر چند که اون شب گفت که برام من یه موقعیت ازدواج جور کرده ولی مطمئنم که از ته دل نگفت و هدفش فقط بردن آبروی من بود چون مهرزاد هم از نظر موقعیت و هم از نظر تیپ و قیافه از کاوه سر تره و این برای مهری که دوست داره همیشه تو چشم باشه ناراحت کننده ست. هر چی بیشتر به اون دوتا فکر میکنم از تصمیمی که گرفتم مطمئن تر میشم. یه نمایش عاشقانه ایی جلوشون راه بندازم که با خاطره خوب برن....نفس عمیقی کشیدم و دوباره هندزفری هامو تو گوشم گذاشتم. *************************** برای آخرین بار خودمو تو آینه نگاه کردم.همه چیز خوب بود. یه پیراهن سبز یشمی تا روی زانو پوشیده بودم که از زیر سینه گشاد میشد و آستین سه ربع بود. موهامم بالای سرم جمع کرده بودم و ارایشمم کم بود. خودم راضی بودم. به ساعت نگاه کردم... الاناست که دیگه برسن. حسابی رو خودم عطر خالی کردم و از اتاق رفتم بیرون. مامان تا منو دید، چند تا ضربه به میز زد و گفت: -ماشالله...مثل ماه شدی. بذار تا نیومدن یه اسپند دود کنم. بابا خندید و گفت: -نکن این کارا رو تهمینه...بوی اسپند میمونه بعد میان میگی اینا چقدر خودشونو تحویل میگیرن. -خب بگن، مهم اینه که بچم چشم نخوره. رفتم کنار بابا نشستم و گفتم: -حالا من همچین تحفه اییم نیستم که ملت بیکار باشن و بخوان منو چشم بزنن. تو رو خدا انقدر خرافاتی نباش. -تو هیچی نمیدونی پس چیزی نگو...بعدم مگه کجات ایراد داره؟ مثل دسته ی گل می مونی. بابا آروم گفت: -ولش کن.... رو حرف مادرت نمیشه حرف زد. اون کار خودشو میکنه. هر دو تا خندیدیم و به مامان نگاه کردیم که ظرف اسپند و بالای سرمون و می چرخوند. سنگینی نگاه بابا رو روی خودم احساس کردم. زل زده بود بهم و وقتی خوب نگام کرد، گفت: -دیگه برای خودت خانمی شدی...اصلا فکرشو نمیکردم که یه روزی یکی بیاد تا تو رو از ما جدا کنه. سرمو گذاشتم روی شونشو گفتم: -هنوز که چیزی معلوم نیست...با این اخلاق گندی که من دارم تا آخر عمر بیخ ریش خودتونم. باب سرمو بوسید و گفت: -خیای هم دلشون بخواد. مثل دختر من هیچ جای دیگه پیدا نمیکنن. -با تعریفای شما و مامان یواش یواش دارم اعتماد به نفس کاذب پیدا میکنمااا. هر دو تامون خندیدیم. زنگ آیفون به صدا در اومد. بابا از جاش بلند شد تا در و باز کنه و من و مامانم بعد از چک کردم همه چی برای آخرین بار، رفتیم کنار بابا تا ازشون استقبال کنیم. اول از همه یه خانم میانسال و دیدم که قیافه ی خیلی زیبایی داشت که با یه لبخند مهربون کاملش کرده بود. پشت سرشم مهرزاد همراه عموش که یکمی تپل بود اومد. زن عموش بعد از روبوسی با مادرم روبروی من وایستاد و آروم گفت: -میدونستم سلیقه ی آرتام تکه. تشکری کردم و به عموشم سلام کردم. مامان راهنماییشون کرد که برن تو پذیرایی. همه رفتن و منو مهرزاد و تنها گداشتن. حالا میتونستم خوب ببینمش. یه کت و شلوار مشکی شیک پوشیده بود که خیلی بهش میومد. دسته گلی رو که دستش بود به طرفم گرفت و گفت: -سلام...خوبی؟ -مرسی، خیلی خوش اومدین. با دست راهو نشونش دادم و گفتم: بفرمایید. تشکری کرد و اشاره کرد من اول برم. صحبت از آب و هوا و وضعیت اقتصادی و نوع زندگیه مردم شروع شد تا اینکه بالاخره رسید به خواستگاری. عموی مهرزاد که خیلی خوش صحبت بود، مجلس و گرفته بود تو دستش و با شوخیاش یخ جمع و آب کرد.بعد از چند دقیقه زن عموش رو به بابام گفت: -آقای زند اگر اجازه میدین تا ما داریم بیشتر با هم اشنا بشیم این دو تا جوون برن سنگاشون و وا بکنن. با موافقت بابا از جامون بلند شدیم و رفتیم توی اتاقم. مهرزاد حسابی سرگرم تماشای اتاقم بود که پرسیدم: -می خواین بریم توی بالکن یا همینجا خوبه؟ مهرزاد یه ذره فکر کرد و گفت: فکر کنم بالکن با صفاتره. رفتیم تو بالکن...هر دوتا ساکت بودیم و داشتیم به نمای شهر نگاه میکردیم. مهرزاد بود که سکوت و از بین برد و گفت: -وقتی به پدر و مادرت نگاه می کردم از خودم بدم اومد که این پیشنهاد و بهت دادم. میدونم کارم درست نیست. نمی خوام کسی رو ناراحت کنم. -بهش فکر نکنین. منم همین کارو میکنم چون هر چی بیشتر بهش فکر کنین بیشتر اذیت میشین. -شاید حق با تو باشه ولی تو از کاری که میکنیم پشیمون نمیشی؟ -نمی دونم. دوست ندارم حالا که اونا، اون بیرون بخاطر ما جمع شدن به این موضوع فکر کنم مهرزاد لبخندی زد و گفت: -میبینی تو رو خدا...دو نفر آدم دو تا خانواده رو گذاشتیم سر کار. -عمو و زن عموی خیلی مهربونی دارین....ازشون خوشم اومد. -این عموم خیلی مهربونه، برخلاف اون یکی عموم که زیادی جدی و عصبیه....راستش بچه دار نمیشن واسه ی همینم ازشون کمک خواستم چون منو دوست دارن...وقتی اون روز بهش گفتم به بابام زنگ بزنه قبول نمیکرد چون میدونست که من اهل زن گرفتن نیستم ولی انقدر اصرار کردم که باورش شد که من واقعا عاشق تو شدم و راضی شد برای قرار دادن بابام تو عمل انجام شده همراهم بیاد. -راستی دکتر... مهرزاد میون حرفم پرید و گفت: -سعی کن دیگه بهم نگی دکتر، مخصوصا توی بیمارستان. -سخته. -فکر کن که منم یکی از دوستاتم...باهام راحت باش. با سر باشه ایی گفتم. مهرزاد گفت: -حالا چی می خواستی بگی؟ -پدرتون کی میان؟ -تاریخ دقیقی نگفته...فقط گفت یه کار ضروری داره که باید انجامش بده و بعد اون میاد...اینطوری به نفع من شد تا وقت داشته باشم که بیام خواستگاری. تو کی بر میگردی سر کارت؟ از الان گفته باشما من کارمند تنبل نمیخوام حتی اکر نامزدم باشه. لبخندی زدم و گفتم: -بعد از رسمی شدن نامزدیمون میام. -اگر موافقی آخر هفته ی دیگه مراسم نامزدی رو بگیریم. -قبول ولی فقط خانواده های خودمون. یه مراسم جمع و جور. -باشه هر طور راحتی. خب دیگه بریم بیرون ببینیم چه خبره... در و باز کرد و منتظر شد تا من اول از بالکن برم بیرون. دستگیره ی در و گرفتم اما قبل از اینکه بازش کنم و مهرزاد صدام کرد. -بله؟ -از تصمیمت مطمئنی؟ اگر پشیمونی همین الان بگو... -تنها چیزی که الان می خوام سر گرفتن این نامزدی و ضایع کردن مهریه...تازه این برام یه فرصته تا غرور و آبروی ریختمو دوباره جمع کنم. پس نگران نباشین. لبخندی زد و گفت: -مرسی...مطمئن باش که کمکت میکنم.امروز زن عموی آرتام زنگ زد و ازمون جواب می خواست. مامانم اعلام کرد که موافقیم، هرچند که هنوزم نگرانه و مشکوک نگاهم می کنه. تو این سه روز که از خواستگاریم میگذره کلی باهاش حرف زدم و سعی کردم خودم و خوشحال نشون بدم تا مطمئنشون کنم ولی چه میشه کرد مادره دیگه.... به پیشنهاد زن عموی آرتام قرار شد پنج شنبه یه مراسم ساده بگیریم تا من و اون بهم محرم بشیم. مامان یه ذره دو دل بود و میگفت زوده اما از یه طرف مثل اینکه از آرتام خوشش اومده بود و می گفت پسر خوبیه...به هر حال اونم موافقت کرد. قرار شد مراسم خونه ی ما بگیریم. من فعلا دلم نمی خواست همه ی فامیل بدونن و ترجیح میدادم غافلگیرشون کنم. فقط به عموم گفتم و کلی ازش خواهش کردم به کسی نگه...مادر بزرگمم که جای خود داشت. وقتی صحبتم با عموم پای تلفن تموم شد وقطع کردم، مامان پرسید: -حالا تو چرا انقدر اصرار داری کسی ندونه؟ بعدا از دستمون دلخور میشن. -مادر من این فقط یه مراسم کوچیکه و بعدا تو یه مراسم بزرگتر همه رو دعوت میکنیم. در ضمن می خوام قیافه ی همه رو وقتی این خبر و میشنون ببینم. -از دست تو...به مادربزرگت گفتی؟ -نه میرم خونش بهش میگم. خیلی وقته بهش سر نزدم. -خیلی خب، فعلا بیا ناهارتو بخور تا یخ نکرده. ********************* زنگ در زدم و منتظر موندم تا در باز بشه. چند ماهی میشه که به مادر بزرگم سر نزدم، حتما خیلی ازم دلخوره. صدای پرستار مامانی رو شندیم: -کیه؟ -آناهیدم زینت جوون. -سلام عزیزم،بیا تو. خوبی؟ خوشی؟ چه عجب بالاخره یاد ما افتادی!! میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ -زینت خانم اگر در و بزنی میام تو توضیح میدم. -وای، خاک بر سرم. بیا تو مادر جون. درو زد و رفتم تو. خونه ی مامانی یه خونه ی قدیمی حیاط دار بود که من عاشقش بودم، مخصوصا حوض نسبتا بزرگ وسط حیاط. از اونجایی که نوه ی محبوب مامانی بودم و همیشه اونجا پلاس بودم توش خیلی خاطره دارم. حیاط خیس بود که نشون میداد تازه زینت خانم آبپاچیش کرده. یه ذره وایستادم و چند تا نفس عمیق کشیدم. عاشق بوی خاک بودم...یادش بخیر چقدر با کاوه تو این حیاط فوتبال بازی کردیم....چه روزایی بود. با صدای زینت خانم به خودم اومدم و پرسیدم: -چیزی گفتین؟ -آره عزیزم. گفتم چرا نمیای تو؟ توران خانم منتظرته. رفتم طرفش و بعد از روبوسی باهاش گفتم: -داشتم به حیاط نگاه میکردم که یهو رفتم تو خاطرات. -تو این خاطراتت جایی برای منه پیرزنم بود؟ مامانی رو دیدم که روی ویلچرش نشسته بود و با لبخند مهربونش نگاهم میکرد. رفتم تو بغلش و انقدر بوسش کردم که دیگه دادش در اومد و گفت: -بسه دختر...خفم کردی. -نمیدونین چقدر دلم براتون تنگ شده بود. -از سر زدن زیادت میتونم حدس بزنم. -باور کنین حسابی سرم شلوغ بود. زینت خانم با یه سینی چایی اومد تو حال و گفت: -بیا یه چایی مخصوص زینت برات ریختم. بیا بخور تا گرم شی. صندلی مامانی رو هل دادم بردم نزدیک مبلی که میخواستم بشینم. مامانی گفت: -میوه بردار عزیزم. -مرسی مامانی. می خورم.من که تعارف ندارم. به زینت خانم که هنوز سر پا وایستاده بود نگاهی کردم و پرسیدم: -چرا نمیشینی زینت خانم؟ -راستش من واسه ی شام یه کم خرید دارم تا تو اینجا پیش توران خانمی من میرم و سریع بر میگردم. -زحمت نکشین من باید برم. مامانی اخمی کرد و گفت: -بعد چند ماه اومدی پیشم مگه من میذارم بری؟ خجالت بکش. دیدم دلش خیلی پره گفتم: -من غلط بکنم که بخوام برم...اصلا تا هر وقت که اراده کنی در خدمتتون هستم.خوبه؟ مامانی لبخندی از روی رضایت زد و به زینت گفت بره خرید کنه. زن خیلی خوبیه....از ۴ سال پبش که مامانی یه سکته ی ناقص و رد کرده بود و دچار مشکل توی راه رفتنش شده بود به پیشنهاد یکی از آشناها برای پرستاری استخدامش کردیم. زن تنهایی بود و جز مامانی کسی از گذشته ش خبر نداشت. چایی مامانی رو دادم دستش و یه قلپم از چایی خودم خوردم.مامانی پرسید: -حالا چی شد که بعد از قرن ها نوه ی بی معرفتم یادی از مادربزرگ پیرش کرد؟ -تو رو خدا اینطوری نگو مامانی...تو که میدونی چقدر برام عزیزی ولی باور کن حالم خوب نبود. مامانی دستامو گرفت و گفت: -میدونم، الان خوبی؟ باز یاد کاوه افتادم و اشک تو چشام جمع شد. مامانی سرم تو بغلش گرفت و منم زدم زیر گریه...بالاخره تونستم یه دل سیر گریه کنم بدون اینکه نگران باشم مبادا پدر و مادرم صدامو بشنون و غصه بخورن. همیشه با مامانی راحت بودم و بودن کنارش بهم آرامش میداد. اونم خیلی خوب درکم میکرد، نه تنها منو بلکه همه رو. مامانی همونطور که موهامو نوازش میکرد گفت: -کاوه باهات بد کرد، اما من هنوز نمی فهمم چرا اینکارو کرد...فقط یادمه بعد از عروسیش یه شب تنها اومد اینجا و گله کرد که چرا عروسیش نرفتم. منم به جای تو هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم...اون تمام مدت ساکت بود و بعد از حرفام بلند شد که بره ولی قبل از رفتنش گفت این تو بودی که بی معرفتی کردی. با عصبانیت گفتم: من؟ اون بود که فقط منتظر بهونه بود که بره سراغ مهری. -نمی دونم حق با کدومتونه چون هر دو تاتون ساکتین و چیزی نمیگین. فکر کنم تنها کسی که خوشحاله اون دختره ی شیرین عقله که حسابی داره می تازونه. از همون روز اولم که دیدمش بهت گفتم که ازش خوشم نمیاد ولی تو گوش نکردی. از حرفی که مامانی در مورد مهری زد خندم گرفت، اشکامو پاک کردمو گفتم: -اصلا اونا رو ول کنین. راستش من اومدم تا یه خبر خوب بهتون بدم. مامانی خندید و گفت: -پس حسابی خوش خبری. خوب چی شده؟ -خب...راستش...من دارم...یعنی...آخر هفته نامزدیمه. خنده روی صورت مامانی خشک شد و با تعجب زل زد بهم...وقتی دیدم چیزی نمیگه پرسیدم: -چرا چیزی نمیگین؟ مامانی اخم شدیدی کرد و گفت: -هیچ معلوم هست داری چی کار میکنی؟ -خب دارم ازدواج میکنم. مگه کار بدیه؟ -خودتو به اوت راه نزن...چرا انقدر زود تصمیم به ازدواج گرفتی؟ -خب از یکی خوشم اومده میخوام باهاش ازدواج کنم. مامانی هم موشکافانه نگام کرد و گفت: -یعنی باید باور کنم که تویی که تا همین دو دقیقه پیش داشتی به خاطر پسر عمه ت گریه میکردی از یکی دیگه خوشت اومده؟ -اولا من به خاطر غرور له شدم گریه کردم نه پسر عمم. دوما مگه قراره تا آخر عمر از کسی خوشم نیاد و تنها بمونم؟ -با خصوصیت اخلاقی ایی که تو داری اینکه تنها بمونی اصلا برام عجیب نیست. -بی خیال مامانی...شما که هنوز مهر...ارتام و ندیدین که....انقدر خوب هست که بتونه جای کاوه رو بگیره. -ببینم نکنه از روی لج و لجبازی داری اینکارو میکنی؟ به خدا اگر به خاطر این باشه دیگه اسمتم نمیارم. -نه قربونت برم...من واقعا اونو دوست دارم چه دروغگوی ماهری شدم....مامانی رفته بود توی فکر، احساس عذاب وجدان میکنم. نباید انقدر راحت به کسایی که دوستشون دارم دروغ بگم. با شنیدن صدای در من و مامانی از فکر بیرون اومدیم و همزمان به زینت که کلی خرید کرده بود نگاه کردیم. از جام بلند شدم تا کمکش کنم. داشتم با کمک زینت خانم وسایل و تو کابینت ها میذاشتم که مامانی گفت: -آناهید بیا گوشیت داره زنگ میخوره. شماره ی آرتام بود. ترجیح دادم جلوی نگاه تیزبین مامانی حرف نزنم و با گفتم ببخشید رفتم تو حیاط. -سلام. -سلام، خوبی؟ -مرسی. امروز زن عموتون زنگ زد و قرار نامزدی رو برای ۵ شنبه گذاشتن. -میدونم. واسه ی همین زنگ زدم ببینم اگر کاری هست انجام بدم. -نه کاری نداریم. فقط بگین چند نفر از طرف شما میان؟ -فکر کنم دو تا عموهام و عمم با همسراشون. راستی چرا نمیخوای مهمونی رو خونه ی من بگیریم؟ -همون خونه ی ما بهتره. -فردا صبح خونه ایی بیام دنبالت تا بریم حلقه بخریم؟ -مگه نباید برین بیمارستان؟ -فردا عمل ندارم دیرتر میرم، در ضمن من مردی نیستم که کارو زندگیمو یکی کنم. خدایی بهتر از من کجا میخواستی پبدا کنی؟ هر دو تامون خندیدیم، گفتم: -من الان خونه ی مادربزرگمم و شبم همین جا میمونم -پس آدرس اونجا رو بده. الانم زنگ میزنم تا از بابات اجازه بگیرم. آدرس و براش گفتم. -فردا میبینمت. مواظب خودت باش. -تا فردا. خداحافظ. قطع کرد. تا رفتم تو مامانی پرسید: -خودش بود؟ با سر اره ایی گفتم و نشستم کنارش. مامانی هنوزم به حرفام شک داشت. منم مجبور شدم تمام شب از خوبی های آرتام و اینکه ازش خوشم میاد حرف بزنم که فکر میکنم یه ذره آروم تر شد. ********************** با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم . بدون اینکه به شماره نگاه کنم جواب دادم. -بله؟ -تو هنوز خوابی دختر؟ هنوز ویندوزم بالا نیومده بود، پرسیدم: -شما؟ -آرتامم. من جلوی در خونه ی مادربزرگتم. یه متر از جام پریدم و به ساعت نگاه کردم. وای...دیرم شد. چرا مامانی منو بیدار نکرد. دوباره صدای آرتام و شنیدم که گفت: -الو؟؟؟؟ باز خوابیدی؟ دستی به صورتم کشیدم و گفتم: -نه بیدارم. درو میزنم بیاین تو تا من حاضر شم. -ممنون. تو ماشین منتظرت میمونم. باشه ایی گفتم و لباسامو پوشیدم و سریع از اتاق اومدم بیرون. مامانی و زینت خانم در حال حرف زدن بودن. گفتم: -سلام. چرا بیدارم نکردین؟ -مامانی: نگفته بودی عزیزم. راست میگفت. دست و صورتم شستم. مامانی پرسید: -حالا کجا میری با این عجله؟ -آرتام دم دره، قراره بریم حلقه بگیریم. زینت خانم که حالا تو آشپزخونه بود با صدای بلندی گفت: -ایشالله به سلامتی. -مامانی: باشه برو ولی قبلش یه چیزی بخور ضعف میکنااا. صورتشو بوسیدم و گفتم: -نه، تا حالام خیلی دیر کردم. با صدای بلند از زینت خانم خداحافظی کردم که دیدم با یه لقمه اومد بیرون . داد دستم و گفت: -اینو بخور جون بگیری صورتشو بوسیدم و یه گاز گنده به لقمه نون و پنیر زدم....از خونه که اومدم بیرون، آرتام و تو ماشینش دیدم. با دیدنم پیاده شد و در و برام باز کرد. حسابی خوشتیپ کرده بود....یه شلوار لی تیره با به پالتوی مردونه ی کوتاه مشکی و یه پیراهن اسپرت. بعد از تشکر ازش نشستم تو ماشین. نگاهی بهم کرد و با خنده گفت: -مثل اینکه خیلی خوش خوابی...صورتت پف کرده. لبخندی زدم و گفتم: -تا نزدیکای صبح داشتم با مادربزرگم درد و دل میکردم، دیر خوابیدم. -هوم...الان سبک شدی؟ -خیلی. مادربزرگم همیشه سنگ صبورم بوده. راستش مثل مامانم یه ذره به تصمیمم شک کرده، واسه ی همینم مجبور شدم کلی دلیل براش بیارم تا قانع بشه. -شد؟ -فکر نمیکنم. -خودم درستش میکنم، نگران نباش. -مهموناتون و دعوت کردین؟ -آره بهشون گفتم و ازشون خواستم فعلا به بابام چیزی نگن. -پدرتون ناراحت میشه. -فکر نمیکنم. جدا از اینکه دوست نداره ازش جدا باشم، یکی از آرزوهاش دیدن ازدواج منه. -یعنی انقدر از ازدواج فراری بودین؟ -نمی خوام فعلا خودم و درگیر کنم. خندید و گفت: -هر چند موقتا در گیر شدم ولی خب خیلی فرق میکنه. جلوی یه جواهر فروشی نگه داشت و گفت: -رسیدیم. اینجا مال یکی از دوستامه و کاراشم عالیه. با هم رفتیم تو. صاحب مغازه یه مرد جوون بود و تا آرتام دید اومد سمتمون با همدیگه حال و احوال کردن. مرد جوون که فهمیدم اسمش کیوانه با نگاهی به من گفت: -چه عجب...از اینورا؟؟؟؟ آرتام به من اشاره کرد و گفت: -با نامزدم اومدیم حلقه انتخاب کنیم. کیوان که از این حرف آرتام حسابی تعجب کرده بود چند باری به من و اون نگاه کرد و گفت: -خیلی خوش اومدین. آرتام از کیوان خواست که انگشترها رو بیاره تا من ببینم. از قیافشون معلوم بود که خیلی گرونن. به آرتام گفتم: -ما که قراره فقط یه مدت کوتاه اینارو دستمون کنیم پس بهتره ولخرجی نکنیم و یه دونه ارزونترشو بخریم. -اولا درسته که قراره برای یه مدت کوتاه دستمون باشه ولی فکر منم باش، هر کی تو بیمارستان اینو ببینه میگه ببین مهرزاد چقدر خسیسه. دوما تو نگران گرونیش نباش نگهش میدارم واسه ی وقتی که پاره آجر خورد تو سرم و واقعا خواستم ازدواج کنم. خندیدم و شونه ایی بالا انداختم. آرتام که دید خیلی تردید تو خریدن دارم حلقه ایی رو پیشنهاد داد که واقعا زیبا بود. با اعلام موافقتم کیوان و صدا کرد. آرتام به شوخی به کیوان گفت: -حالا اینا اصلن یا داری بهمون میندازی؟ کیوان که داشت انگشتر هارو میذاشت تو جعبه گفت: -مطمئن باش اصلن...از جنس همون دستبندیه که یه ماه پیش با اون دختره او.... آرتام شروع کرد به سرفه کردن و کیوان تازه متوجه شد که چه سوتیه بدی داده. سریع اومد جمعش کنه و گفت: -منظورم همون خانم مسنه....زن عموت بود دیگه. لبخندی زدم و رو به آرتام گفتم: - نمیخواد خودتو اذیت کنی. -کیوان: باور کنین زن ع... آرتام در حالی که میخندید رو به کیوان گفت: -بسه دیگه نمی خواد ادامه بدی. خانم من خیلی روشن فکره ناراحت نمیشه. کیوان با تعجب نگاهم کرد و وقتی مطمئن شد ارتام راست میگه، گفت: -تو رو خدا با آرتام بیاین خونمون یه چند جلسه با خانمم نشست و برخاست کنین. -آرتام: بیارمش که بیشتر آبروم و ببری؟ پاکت خریدمون برداشت و بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن اومدیم بیرون. آرتام همونطور که در و باز میکرد تا بشینم گفت: -بیجاره تا یه هفته هنگ میمونه. هر چقدر آرتام اصرار کرد که بریم لباس و بقیه ی وسایل و بخریم، مخالفت کردم و بهش گفتم که فقط حلقه مهم بود که خریدیم. اما هرچقدر بهش اصرار کردم که بره بیمارستان و منو بذاره خونه قبول نکرد و برای ناهار رفتیم رستوران. هنوزم نمیدونم که وقتی به پری بگم چه واکنشی نشون میده ولی باید باهاش حرف بزنم و سوء تفاهما رو برطرف کنم.اون بهترین دوستمه و نمی خوام از دستم ناراحت باشه. ساعت نزدیک ۱۲بود و حتما الان خوابه چون دیشب شیفت بوده. زنگ در و زدم... بعد از چند دقیقه صدای خاله پروانه رو شنیدم که گفت: -سلام خانم خوشگله...بیا بالا. در و زد. خاله پروانه جلوی در آپارتمان منتظرم بود. -سلام خاله. خوبین؟ -سلام عزیزم. مرسی. چه عجب بالاخره اومدی اینجا!!! همونطور که میرفتیم تو گفتم: -باور کنین سرم شلوغه اما همیشه حالتون و از پری میپرسم. خودتون که شرایط کاری مارو میدونین. -میدونم عزیزم. برای اطمینان پرسیدم: -پری خونه س؟ -آره ولی خوابه.... سرش و آورد جلو و خیلی آروم گفت: -از دستت ناراحته....فکر کنم بخاطر اینه که نیومدی تو مراسم دومی که گرفت. پس پری چیزی بهش نگفته بود.گفتم: -از دلش در میارم. دستشو روی شونم گذاشت و گفت: -پری مهربونه و زود میبخشه. -میدونم. غیر از اینم ازش توقع ندارم. -ناهار چی دوست داری تا برات درست کنم. -ممنون، من باید برم. -از این حرفا نرن که ناراحت میشماااا. بعد از مدتها اومدی خونمون، من و پری هم تنهاییم. -مگه آقا پدرام برگشت قشم؟ -آره مادر، ۲ روز پیش رفت و باز تنها شدیم. -خب چرا نمیاین پیش ما؟ مامان منم تنهاست. -میام عزیزم این مدت درگیر کارای پری بودم، الان که تنها تر شدم حتما میام. وای ببخشید اگر همینجا وایستی من تا فردا صبح پر چونگی میکنم. -نزنید این حرفو، خوشحالم که منو قابل میدونین تا باهام حرف بزنین. -مرسی عزیزم. برو پری رو بیدار کن زیادی خوابیده. لبخندی زدم و رفتم سمت اتاق پری. در و آروم باز کردم و رفتم تو و کنارش روی تخت نشستم. خیلی معصوم خوابیده بود. با دقت داشتم قیافشو نگاه میکردم. خیلی خوشگله...چشم و ابروی خوشفرم که با لبای کوچیک و بینی کوتاه و بی نقصش هماهنگی خوبی داشت....پوست گندمگونش به موهای قهوه اییه رنگ شدش خیلی میومد ولی از همه مهم تر رنگ چشماش بود که تو وهله ی اول تو صورتش جلب توجه میکرد....چشمای طوسی خوشرنگش....پری تو خواب عطسه ایی کرد که باعث شد لبخند بزنم...نگاهم افتاد به حلقه ی تو دستش و خنده رو لبام خشک شد....یاد حلقه ی خودم افتادم، باورم نمیشه تا چند روز دیگه منم مثل اون نامزد میکنم.....نه....من مثل اون نیستم....بین نامزدی من و اون کلی فرقه....یعنی گرفتن انتقام از مهری و کاوه انقدر ارزش داشت که بخوام با پدر و مادرم بازی کنم؟ انقدر ارزش داره که بخوام به همه دروغ بگم؟؟؟ سرمو به دو طرف تکون دادم تا این فکر از سرم بپره....من تصمیممو گرفتم، تاره آرتام که مسخره ی من نیست... پوفی کردم و دوباره به پری نگاه کردم، دلم نمیومد بیدارش کنم. دیشب شیفت بوده. پری کمی تکون خورد و چشماش و تا نیمه باز کرد و بهم نگاه کرد. همینطور زل زده بود بهم...لبخندی زدم و گفتم: -سلام. ظهر بخیر. پری که معلوم بود هنوز خوابه دوباره چشماشو بست و منم منتظر نگاش میکردم. بعد از چند دقیقه یهو از جاش بلند شد و با چشمایی که از تعجب تا آخرین حد باز شده بود، نگام کرد. پرسیدم: -چته، مگه جن دید؟ -تو اینجا چی کار میکنی؟ -خب اومدم دوست بی معرفتم و ببینم. پری یه ذره نگام کرد ولی بعد از چند لحظه دوباره پشتشو به من کرد و خوابید...در حالی که پتو رو روی سرش میکشید گفت: -من نمیخوام ببینمت. سعی کردم پتو رو که محکم نگه داشته بود و کنار بزنم. گفتم: -چرا بچه بازی در میاری؟ -آره، اصلا من بچمو نمیخوام با توی آدم بزرگ بگردم. -پری پاشو خودتو لوس نکن. بچه ایی که قهر میکنی دیگه....من اومدم تا همه چیز و برات تعریف کنم، باور کن قضیه اونطور که فکر میکنی نیست....تو از هیچی خبر نداری. پری تو جاش نشست و گفت: -آره خبر ندارم چون تو منو محرم ندونستی....کاری کردی که منم مثل همه از حرفی که شنیدم شکه بشم و نتونم هیچکاری برای دفاع ازت بکنم. نگاهشونو دیدی؟ میدونی همین طناز چقدر پشت سرت تو بیمارستان اراجیف گفته؟ برام خیلی سخته که هر روز حرفاشونو بشنوم و چیزی نگم. -هیچکدوم اونا برام مهم نیستن...مهم تویی. نمیخوام مثل بقیه در موردم فکر کنی. -توقع داری چطوری فکر کنم؟ اصلا اون دختره کی بود که همه چیز تو رو میدونست؟ با یاد آوری مهری عصبی شدم و گفتم: -لعنت به اون دختر که باعث و بانی تمام بدبختی های منه. هر دوتامون ساکت بودیم....چند تا نفس عمیق کشیدم تا یه ذره آرومتر بشم و بعد کل ماجرا رو براش تعریف کردم. از اولین روزی که کاوه رو دیدم تا همین دیروز که با آرتام رفته بودم بیرون. موقع تعریف داستان نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و پری هم پا به پای من گریه میکرد. وقتی حرفام تموم شد بغلم کرد و گفت: -پس چرا تا حالا اینارو بهم نگفتی؟ -چی میگفتم؟ برام سخته که اون خاطرات و مرور کنم. تازه چی بگم؟ با کاری که کاوه باهام کرد مگه حرفیم برای گفتن میمونه؟ -اونشب انقدر شکه شدم که نتونستم خوب ببینمش ولی یه چیزایی از قیافش وقتی بچه بود تو ذهنم هست. باورم نمیشه باهات این کارو کرده باشن. -اشکال نداره...نوبت منم میشه که با اعصابشون بازی کنم. پری نگران نگام کرد و گفت: -آناهید این کارو نکن...درسته مهرزاد آدم خوب و قابل اطمینانیه ولی مردم که از همه چیز خبر ندارن....میدونی فردا که نامزدیتون بهم خورد از سر بیکاری چقدر پشت سرتون حرف میرنن؟ به پدر و مادرت فکر کردی؟ -من الان فقط به انتقام فکر میکنم. مطمئنم خانوادم اگر بعدها دلیلمو بدونن درکم میکنن. تا کاوه اینا ایرانن باید خودمو خوشحال نشون بدم. -فکر کردی اگر با مهرزاد بهم بزنی عمت به مهری نمیگه؟ -بگه. البته اگر تا اون موقع هنوز زندگیشون ادامه داشته باشه. من کاوه رو بهتر از خودش میشناسم. خوب میدونم که خیلی حسوده. -داری چی کار میکنی؟ -هیچی....دارم زندگیمو میکنم. میخوام یه مدت خوشحال زندگی کنم....بده؟ -من نمیدارم. -پری لطفا دخالت نکن....باور کن تا عمر دارم نمی بخشمت. -یعنی بذارم هر کاری دلت می خواد بکنی؟ با بغض گفتم: -نگران نباش....انقدرام پست نیستم ولی انصاف نیست مهری انقدر راحت زندگی کنه، تازه خودت که دیدی من کاری بهش نداشتم...اون بود که اذیتم کرد و آبروم و برد. -خیلی خب گریه نکن، اگر هدفت فقط گرفتن حال مهریه کاری ندارم ولی قول بده که زندگیشون و خراب نکنی یادت باشه که تو مثل اون نیستی. با سر باشه ایی گفتم. پری خندید و گفت: -وای چقدر گشنمه....از وقتی بیدار شدم مخمو کار گرفتی....دیگه دارم ضعف میکنم. منم خندیدم .پری گفت: -پاشو بریم یه چیزی بزنیم بر بدن. همون لحظه برای گوشیش sms اومد. پری بعد از خوندنش گفت : -البته اگر هیراد بذاره. قبل از اینکه از اتاق بریم بیرون گفتم: -راستی به هیراد چیزی نگیااااا، جلوی آرتام اصلا به روی خودت نیار که قضیه رو میدونی....من قول دادم به کسی نگم. پری چشمکی زد و گفت: -حله. خاله پروانه با دیدن ما گفت: -بیاین بشینین، میخواستم براتون چایی بیارم. -پری: تو بشین مامان. من میارم. و همونطور که داشت چایی میریخت، بلند از تو آشپزخونه گفت: -مامان آخر هفته یه نامزدی افتادیم. -نامزدیه کی؟ -همون دختری که کنارت نشسته. خاله پروانه با تعجب بهم نگاه کرد و پرسید: -راست میگه؟ در حالی که می خندیدم با سر آره ایی گفتم و ادامه دادم: -برام افت داشت که از پری عقب بمونم. خاله پروانه صورتم و بوسید و گفت: -تبریک میگم...پس الان سر تهمینه حسابی شلوغه... پری کنارو نشست و آروم یه دونه زد تو سرم و گفت: -خاک بر سر حسودت کنن. هر سه خندیدیم. ***************************** -پری بسه لباسمو پاره کردی. پری همونطور که داشت با لباسم ور می رفت، گفت: -من تا این نخه اضافه رو نکنم ول نمیکنم. پوفی کردو و سر جاو وایستادم تا کارشو بکنه چون تا میدونستم نا اون نخو نکنه بی خیال نمیشه. بعد از چند لحظه آهایی گفت و یه نخ خیلی کوچیک و جلوی صورتم گرفت و فاتحانه لبخند زد. -به خاطر این یه ربع منو سر پا نگه داشتی؟ -بده میخوام عالی باشی؟ -نه والا... اصلا از موقعی که اون نخو کندی کلی رفت رو قیمتم. -تقصیر منه که به فکرتم...به قول قدیمیا« خر چه داند ارزش نقل و نبات؟» -بی ادب. پری یه ذره نگام کرد و گفت: -خیلی خوشگل شدی. فکر کنم مهرزاد امشب حسرت بخوره که همه چیز الکیه... -اولا انقدر دوست دختر ترگل ورگل دورشه که من در مقابلشون هیچم...دوما دیگه نگو مهرزاد، تو ذهنم میمونه سوتی میدماااا. -پس چی بگم. -آرتام. -چه اسم نازی ولی من روم نمیشه بگم. -حالا که تنهاییم اسمشو بگو. -خیلی خب. سعیمو میکنم. تقه ایی به در خورد و پشت سرشم صدای هیراد اومد که پری رو صدا میکرد. پری بلند گفت: -الان میام عزیزم. خندیدم و گفتم: اوهو... -زهر مار، ببین قیافم خوبه؟ -ای بد نیست. -گمشو. -شوخی کردم....عالی شدی. پری به پیراهن بلند بنفش پوشیده بود که توی تنش عالی بود و اندام ظریفشو به نمایش میذاشت. موهاشم سشوار کشیده بود و باز گذاشته بود. وقتی مطمئن شد که خوبه از اتاق رفت بیرون. رفتم جلوی آینه تا دوباره رژم و تمدید کنم. یه پیراهن کوتاه تا روی زانو به رنگ سفید پوشیده بودم که بخاطر گشادیش از زیر سینه، پر تر نشونم میداد و این برای من که این مدت خیلی لاغر شده بودم خوب بود. موهای مشکیمو با کمک پری بعد از فر کردن شلوغ بالای سرم جمع کردم. رژ قرمزم و دوباره روی لبام کشیدم. برای آخرین بار به خودم تو آینه نگاه کردم و از اتاق رفتم بیرون. آرتام و خانوادش هنوز نیومدن. هیراد تا من و دید اومد جلو بهم تبریک گفت.به مامان و بابام نگاه کردم....خیلی خوشحال بودن....مادربزرگمم همینطور . نگاهی از سر رضایت بهم کرد و اشاره کرد که عالی شدم. صدای زنگ در نشون از اومدن مهمونا بود. نمیدونم چرا دلشوره داشتم....از اینکه آرتام منو با این لباس ببینه خجالت می کشیدم واسه ی همینم تقریبا خودمو پشت پری قایم کردم. اول از همه یه خانم و آقا اومدن تو...مطمئنم همون عموشه که میگفت خیلی جدیه چون در عین حال که لبخند میزد اخم هم روی صورتش بود.موهای کمی داشت ولی بی نهایت خوشتیپ بود. زنش که کنارش بود با غرور به همه نگاه میکرد و یه ذره قیافه گرفته بود. وقتی به من رسیدن، عموش گفت: -تبریک میگم دخترم. -ممنون. خیلی خوش اومدین. اما زنش فقط سری تکون داد که باعث شد وقتی از کنارمون رفتن پری ایششششششی بگه. نفرای بعد همون عمو و زن عموش بودن که توی خواستگاریم بودن و من خیلی دوستشون داشتم. آخرین نفر آرتام بود که داشت به یه خانوم مسن کمک میکرد اومد تو. اون خانومم حتما عمه ش بود. قیافه ی مهربونی داشت. با دیدن ارتام بیشتر پشت پری قایم شدم. پری با تعجب نکام کرد و گفت: - تو چته؟ -هیچی. عمش هم باهام گرم و صمیمی بر خورد کرد. نذاشتم مثل دفعه قبل من و اونو تنها بذارن و همراه بقیه رفتم تو سالن...نمیدونم چرا اتقدر ازش خجالت میکشیدم...نه به سری قبل که عین خیالمم نبود و نه به حالا.... همه نشسته بودن و منم سرمو از خجالت انداخته بودم پایین و با انگشتام بازی میکردم و به حرفای بقیه گوش میدادم. پری سقلمه ایی بهم زد و آروم گفت: -چته؟ بیچاره مرد بس که نگات کرد....یه بار نگاش کن ببین چی میگه خب. -نمیدونم چم شده....روم نمیشه. -پری خندید و گفت: -مردشور تو ببرن. بعد از کلی حرف زدن عموی بزرگ آرتام گفت: -خب اگه همه راضین یه صیغه ی محرمیت بخونم که این دوتا جوون مشکل شرعی نداشته باشن تا بیژن بیاد و مراسم عقد و بگیریم. با شنیدن کلمه ی عقد سرمو سریع بلند کردم و برای اولین بار به ارتام نگاه کردم. خیلی خوشگل شده بود، طوری که نگاه گرفتن ازش غیر ممکن بود. یه کت و شلوار طوسی تیره پوشیده بود که یقه ش مشکی بود.صورتش شیش تیغه بود و موهای قهموه ایی و خوشحالتش و بالا داده بود. انگار ترس و تو نگام دید چون لبخند اطمینان بخشی زد. عموش ازش خواست که کنار من بشینه تا صیغه رو بخونه. آرتام کنارم نشست و آروم پرسید: -من شاخی چیزی در آوردم؟ -چی؟ -پرسیدم شاخ در آوردم که ازم میترسی و نگام نمیکنی.... و بعد از فکر کردن ادامه داد: -یا شاید پشیمون شدی؟....اگر همینطوره تا دیر نشده بگو... -همین الانم خیلی دیره....اینا که مسخره ی ما نیستن...ولی به هر حال مطمئن باشین که پشیمون نیستم. -امیدوارم. لبخندی زدم تا خیالش راحت بشه. عموش صیغه رو خوند و ما به هم محرم شدیم . آرتام حلقه ها رو از تو جیبش در آورد و بعد از اجازه گرفتن از بابا دستم کرد و همه دست زدن. بابا دستم و گرفت و گذاشت تو دست آرتام....از دیدن حلقه ی اشک تو چشماش دلم گرفت ولی سعی کردم لبخند بزنم....من هیجوقت دختر خوبی براشون نبودم. به ترتیب همه باهامون روبوسی کردن و تبریک گفتن. وقتی نوبت پری رسید: -حالا که این اتفاق افتاد حداقل از موقعیت استفاده کن و با آرتام جون خوش بگذرون....تو رو خدا ببین چه جیگری شده. -بهش فکر میکنم. بعد از چند ساعت همه عزم رفتن کردن....موقع رفتن ارتام منو برد یه گوشه و گفت: -اولین مرحله که تموم شد. -بیمارستان چی میشه؟ -هیچی...مثل یه خانم دکتر خوب از شنبه برمیگردی سر کارت. -.... -تا من هستم نگران نباش. نمیدارم هیچ کس بهت چپ نگاه کنه. لبخندی زدم. گفت: -من دیگه میرم...ممنون مراسم خوبی بود. باهاش خداحافظی کردم و اونم برگشت که بره ولی هنوز یه قدم بر نداشته بود که برگشت. پرسیدم: -چیزی یادتون رفت؟ یه ذره نگاه کرد و گفت: -نه...فقط میخواستم بگم امشب خیلی خوشگل شدی. و منتظر جواب من نموند و رفت. دوباره به در خونشون نگاه کردم....نه، مثل اینکه این دختره قرار نیست بیاد...پوفی کردم و موبایلم و در اوردم تا شمارشو بگیرم....هنوز اولین بوق نخورده بود که بالاخره سر و کله ش پیدا شد. خیلی خونسرد نشست تو ماشین و گفت بریم ولی من همینطور بی حرکت زل زدم بهش تا شاید یه ذره خجالت بکشه. وقتی دید حرکت نمی کنم، نگام کرد و با قیافه ی حق به جانب پرسید: -چرا اینطوری نگام میکنی؟ بریم دیگه. -خیلی پررو ایی، ساعت چنده؟ -چنده؟ -۸:۳۰ -خب. -نیم ساعته که منو اینجا علاف کردی. اصلا خجالتم نمیکشی. -اووووه....همچین نگام میکنه که انگار سه ساعته منتظر.حالا خوبه من به خاطر تو از خوابم زدم و دارم میام بیمارستاناااا. -خیلی لطف میکنی. -حالا چرا همون شب نریم بیمارستان؟ -آرتام گفت صبح بریم. نمیدونم می خواد چی کار کنه....واسه ی همینم دلشوره دارم -دلشوره ی چی؟ مگه کار خلافی کردین؟ -خدا کنه همه چیز خوب تموم بشه. -نگران نباش. یه ذره ساکت بود ولی دوباره ادامه داد: -میمردی ناز نمیکردی و میذاشتی نامزد قلابیت ما رو بیاره؟ چی میشد یه دور با ماشینش میزدیم؟ یاد دیشب افتادم که آرتام زنگ زد و گفت صبح میاد دنبالم تا با هم بریم ولی من قبول نکردم. گفتم: -وقتی خودم ماشین دارم چرا با اون برم؟ -همچین میگه ماشینم انگار لامبورگینی داره. یه ابوطیاره بیشتر نداریا. -همین ابوطیاره از سرتم زیاده. تو لیاقتت همون وسایل حمل و نقل عمومیه. اصلا برو پایین. -خب بابا...ببخشید....من مخلص تو و ماشینتم هست. خندیدم و گفتم: -دیگه تکرار نشه. بعد از نیم ساعت رسیدیم بیمارستان...از ترافیک متنفرم ولی امروز دوست نداشتم راه باز شه تا برسیم.... بعد از تقریبا یک ماه دارم بر میگردم سر کار، تازه نامزدم کردم...اونم با یکی از محبوب ترین دکترای بیمارستان بین خانما....مطمئنم آقایون از شنیدن این خبر خوشحال میشن اما در مورد خانما....بهتره بهش فکر نکنم. پری که دید همونطور سر جام نسشتم، گفت: -بیا بریم تو، چیزی نمیشه...تازه من خیلی مشتاقم قیافه ی طناز و ببینم...بیچاره فکر میکرد با زنگ زدن به بابای مهرزاد جلوی ازدواجتون و میگیره ولی خبر نداره چه سهم بزرگی تو این امر خیر داشته...فقط رفتیم تو حلقه تو بگ..... نگاهش روی انگشتام خیره موند و پرسید: -پس حلقت کو؟؟؟؟ نگو که جا گذاشتیش. -نه بابا...تو کیفمه. -خب بذار دستت دیگه. -نه، بذار اول ببینم اوضاع چطوره...بعدشم میخوام اول آرتام به همه بگه. -خیلی خب. بریم تو. تا زمانی که برسیم به بخش خودمون مشکلی نبود جز نگاه چندتا از همکارا که دوستانه نبود ولی در کل بیشترشون عادی برخورد کردن و دلیل غیبتم و پرسیدن.پری گفت: -دیدی کسی چیزی نگفت. جلوی در بخش یه نفس عمیق کشیدم و رفتیم تو. خانم دواچی تو استیشون نشسته بود و سرش پایین بود. با شنیدن سلامم بهم نگاه کرد و اومد بیرون استیشون تا بغلم کنه. گفت: -کجا رفتی تو دختر؟ نمیگی دل من برات تنگ میشه؟ -یه مدت حالم خوب نبود. -از دست این طناز...به همه گفت تو دیگه نمیای. همه ش میگفتم تو انقدر بی معرفت نیستی که همینطوری بی خداحافظی بری و پشت سرتم نکاه نکنی. -نه...من تازه اینجا کلی دوست پیدا کردم، کجا برم؟ -خوشحالم که اومدی مادر جوون. نگاهی به دور و برم کردم. بخش خیلی ساکت بود. پرسیدم: -اینجا چرا انقدر ساکنه؟ -بخاطر جلسه اییه که دکتر وزیری برای دکترا گذاشته. شمام سریع لباساتونو عوض کنین و برین سالن اجتماعات. وقتی از خانم یکتا جدا شدیم از پری پرسیدم: -تو میدونستی؟ -خب اره. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: -پس چرا صبح انقدر لفتش دادی؟ چرا چیزی نگفتی؟ شونه ایی بالا انداخت و گفت: -خب فکر میکردم مهرزاد بهت گفته. -آرتام...انقدر نگو مهرزاد. -همه ش یادم میره. یادم افتاد که آرتام دیشت بهم گفت وقتی رسیدم بهش زنگ بزنم. گوشیمو از تو کیفم در آوردم تا شمارشو بگیرم که دیدم ۵ تا miss call دارم که همه ش ارتام بود. یادم رفته بود از دیشب گوشیمو از روی silent در بیارم. چون نمیدونستم الان تو جلسن یا نه ترجیح دادم بهش زنگ نزنم و بجاش sms دادم که رسیدم. بعد از چند دقیقه جوابش اومد که برم سالن اجتماعات. وقتی رسیدیم درای سالن هنوز باز بود ولی سکوت اونجا نشون از شروع صحبتهای دکتر وزیری بود. پری دستمو گرفت و همونطور که منو دنبال خودش میکشید گفت: -بیا بریم تو تا از این دیرتر نشده. با ورود ما همه ی سر ها چرخید طرفمون. پری هم مثل من معذب بود و اینو از فشار دستاش میفهمیدم. اصلا به آرتام نگاه نکردم و رو به دکتر وزیری گفتم: -اجازه هست بیایم تو. دکتر وزیری لبخند مهربونی زد و با دست به صندلی های خالی اشاره کرد و گفت: -بله....بفرمایین. حالا نوبت من بود که پری رو دنبال خودم بکشم. با هم رفتیم توی ردیف های آخر و پشت تمام بچه ها نشستیم. تا زمانی که بشینیم با اینکه سرم پایین بود، نگاه بچه ها رو خیلی خوب احساس می کردم. اما به محض نشستن همه به دکتر وزیری نگاه کردن جز یه نفر که هنوز بهم خیره بود.سرمو بلند کردم...طناز بود که با یه پوزخند تمسخر آمیز داشت نگام میکرد و وقتی دید متوجهش شدم، روشو برگردوند. پری هم که مثل من متوجه طناز شده بود آروم گفت: -خیلی دلم میخواد ببینم وقتی خبر نامزدیتو شنید بازم از این لبخندای ژکوندش تحویلمون میده یا نه؟ -ولش کن. ولی بر خلاف حرفم منم خیلی دوست داشتم قیافش و ببینم.دختره ی پررو فکر کرده کیه. رومو برگردوندم سمت دکتر وزیری که نگاهم تو نگاه دکتر زرافشان گره خورد. لبخندی زد و سرشو به نشونه ی سلام کمی خم کرد. نمی دونم چرا ولی از کارش خوشحال شدم که هنوزم مثل سابق بود و قیافه نمیگرفت.... دوست نداشتم در موردم بد فکر کنه. در جواب لبخندی بهش زدم. با چشمام بین دکترای روبروم دنبال آرتام گشتم که دیدم با یه ابروی بالا رفته داره به دکتر زرافشان نگاه میکنه و بعد ازچند لحظه روشو برگردوند طرف من . احساس کردم تو نگاهش سواله....اما لبخندی زد و حواسشو داد به دکتر وزیری. دستاش زیر میز بود و نمیتونستم ببینم که حلقشو گذاشته یا نه؟ تمام مدت داشتم به واکنش همکارا فکر میکردم و اصلا حواسم به صحبتهای دکتر وزیری نبود....هر چند وزیری همیشه کوتاه حرف میزد چون همه باید میرفتن سرکارشون. با صدای یکی از دکترای جوون که از وزیری سوال میپرسید، فهمیدم که جلسه تموم شده. وقتی همه سوالاشون و پرسیدن، دکتر وزیری گفت: -چند لحظه بشینین دکتر مهرزاد باهاتون کار داره. همه دوباره ساکت شدن و مهرزاد از جاش بلند شد و گفت: -تو این چند هفته اخیر یه سری شایعات به گوشم رسیده که میخوام همینجا موضوع رو برای همیشه حل کنم. و بعد از در باز سالن به بیرون نگاه کرد و گفت: -بیاین تو. چند نفر با جعبه های شیرینی اومدن تو و آرتام ادامه داد: -این شیرینی نامزدی من و خانم زندِ. امیدوارم از امروز به بعد دیگه چیزی در مورد این موضوع نشنوم. مطمئن باشین که هیچ حرف بی ربطی رو که در مورد نامزدم زده بشه نمی بخشم. لحنش انقدر جدی بود که همه حساب کار دستشون بیاد....اولش سکوت بود اما بعد از چند لحظه همه شروع کردن به تبریک گفتن. ناخواسته نگاهم به سمت طناز کشیده شد که با عصبانیت نگاهم میکرد....به تقلید از خودش یه پوزخند بهش زدم که مطمئنم اگر میتونست خفم میکرد... نگاه حسرت بار بعضی از دخترا رو هم دیدم...اگر میتونستم بهشون میگفتم که امیدشون و از دست ندن چون اینا همه ش یه بازیه....پری آروم گفت: -بابا این مهرزاد عجب جذبه ایی داره و ما خبر نداشتیم....قیافه ی طناز و نگاه کن تو رو خدا...خیلی مواظب خودت باش. بیشتر همکارا قبل از بیرون رفتن بهم تبریک گفتن....پری رفت پیش هیراد،،،دکتر وزیری اومد کنارم و در حالی که به آرتام که مشغول حرف زدن با همکارا بود، نگاه میکرد گفت: -پس بالاخره مهرزادم دم به تله داد.خیلی مشتاق بودم تا همسر آیندشو ببینم. مبارک باشه دخترم. لبخندی زدم و تشکر کردم. همه تقریبا رفته بودن و سالن کم کم خالی میشد...با احساس وجود کسی کنارم رومو برگردوندم. دکتر زرافشان بود. لبخندی زدم که گفت: -تبریک میگم... به من نگاه نمیکرد بلکه داشت به انگشتم که حلقه نداشت نگاه میکرد. سریع دستمو کردم تو جیبم که باعث شد نگام کنه. دستپاچه شده بودم و گفتم: -مرسی. انگار فهمید هول شدم...لبخندی زد و ادامه داد: -ولی این شیرینی قبول نیست. آرتام باید بهمون شام بده. -هر وقت که بخوای بهت شام میدم. با شنیدن صدای آرتام هر دو بهش نگاه کردیم، زر افشان گفت: -تبریک میگم -ممنون. -ولی هنوز باورم نمیشه که نامزد کردی. -خب درسته به ازدواج فکر نمیکردم ولی آناهید تمام برنامه هامو بهم ریخت...واقعا نمیبونستم ازش بگذرم. و با محبت نگاهم کرد....آرتامم خوب بازیگری بود. برای خالی نبودن عریضه لبخندی زدم. زرافشان نگاهی به هر دومون کرد و گفت: - خانم زند واقعا استثنا هستن...به هر حال امیدوارم خوشبخت بشین...من منتظر دعوت به شامت میمونم. با هم دست دادن. بعد از رفتن زرافشان نفسمو پر صدا بیرون دادم که آرتام پرسید: -چیزی شده؟ -داشتم سوتی میدادم....حلقمو دستم نذاشتم....دکتر زرافشانم داشت دستمو نگاه میکرد. لبخندی زد و در حالی که موشکافانه نگاهم میکرد، گفت: -بردیا کلا آدم تیزیه....حواست باشه. از اول که اومدی تو حواسم بود که خیلی بهت نگاه میکرد. انگار با نگاهش می خواست مچمو بگیره. خندیدم و راه افتادم که از در برم بیرون. آرتامم همراهم میومد. جلوی در گفت: -قبل از اینکه بری سر کارت حلقتو دستت کن. با سر باشه ایی گفتم و ازش جدا شدم.هوا تقریبا تاریک شده بود که رسیدم بیمارستان....بعد از چند هفته تو خونه موندن، امشب اولین شب کاریمه....تو این مدت که سر کار نمیومدم واقعا دلم برای دوستام، کارمو حتی بیمارا تنگ شده بود...مثل دیوونه ها جلوی ورودی بیمارستان وایستاده بودم و داشتم با لبخند بهش نگاه میکردم. الان هر کس منو ببینه مطمئن میشه که یه تختم کمه. سریع نگاهی به اطرافم انداختم، خدا رو شکر هیچکس حواسش به من نبود. لبخندی زدم و با خیال راحت رفتم تو. اولین نفری که دیدم شیما بود که جلوی station وایستاده بود و مشغول صحبت کردن با پری بود...واقعا که حرفای این دو تا تمومی نداره. با اشاره از پری که متوجه من شده بود، خواستم که ساکت باشه. آروم رفتم پشت شیما و دستمو روی چشماش گذاشتم. شیما یه ذره دستامو لمس کرد و وقتی به حلقم رسید،گفت: -همه بی معرفتا. دستامو برداشتم و همدیگر و بغل کردیم. خیلی دلم براش تنگ شده بود. شیما قیافه ی دلخوری به خودش گرفت و گفت: -بی معرفت حالا دیگه نامزد میکنی و منو دعوت نمیکنی؟ -باور کن همه چیز یهوایی شد ولی قول میدم بهت یه شیرینی حسابی بدم. خوبه؟ -الکی خرم نکن. خیلی از دستت ناراحتم. پری خندید و گفت: -انقدر بچه نباش. -شیما: تو اصلا حرف نزن...می خوام ببینم اگه تو رو هم دعوت نمیکرد بازم همین حرفو میزدی. -خیلی خب. بگو چی کار کنم تا ببخشیم؟ -شیما: الان که نمی تونم بگم، باید فکرامو بکنم که ضرر نکنم. -پری: از بس که دله ایی. شیما برای پری شکلکی در آورد و رو به من گفت: -ولی بدجور حال بعضیا رو گرفتی. شیما خیلی مهربون بود...داشت میخندید، انگار نه انگار که تا یه دقیقه پیش از دستم ناراحت بود.منتظر نگاش کردم.پری بجاش گفت: -چقدر خنگی، طناز و میگه. -شیما: قبل از این اتفاق نمیشد تحملش کرد، حالا که این خبر و شنیده اخلاقش افتضاح ترم شده. قبل از اینکه بره پاچه ی هر کسی رو که جلوش بود و گرفت. -پری: خب بیچاره تمام زحماتش به هدر رفته. پری و شیما زدن زیر خنده. منم داشتم با لبخند نگاهشون میکردم، گفتم: -یعنی اگر یه روز غیبت نکنین روزتون شب نمیشه هاااا. -شیما: جلو روشم میگم. -آفرین، از کی تا حالا انقدر زرنگ شدی؟ شیما شیطون خندید و گفت: -از وقتی که قراره دوستم زن بیشترین سهام دار اینجا بشه. -ول کن این حرفارو...راستی تا یادم نرفته، مرسی که کارای مرخصیمو درست کردی. -خواهش میکنم. نگاهی به دور و برم کردم و گفتم: -خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود. -شیما: دستت درد نکنه. دلت فقط برای اینجا تنگ شده بود دیگه. -دلم برای تو که اندازه ی چرک زیر ناخن انگشت کوچیکه ی مورچه تنگ شده بود. شیما خندید و گفت: -میدونم، ولی گویا دل یه نفرم برای تو حسابی تنگ شده. با تعجب پرسیدم: - برای من؟ کی؟ -شیما: از بعد از ظهر تا حالا نامزد گرامیتون دو سه باری اومد اینجا و سراغتو ازم گرفت. به پری نگاه کردم که سرشو به نشونه ی تأیید تکون داد و گفت: -حتما کارت داره. میدونستم گوشیم روی silent نیست ولی محض احتیاط از تو کیفم بیرون آوردمش و گفتم: -پس چرا بهم زنگ نزد؟ -شیما: خب احمق جون کارشو از پشت تلفن که نمیتونه بگه. آروم زدم تو بازوش و گفتم: -خیلی بی ادب شدی. -وا مگه دروغ گفتم. -اول لباسامو عوض میکنم بعد بهش زنگ میزنم. -شیما: همینطوری ادامه بدی دو روز دیگه پشیمون میشه که چرا در مورد طناز جدی تر فکر نکرد. -اگر به خاطر این چیزا نظرش عرض میشه همون بهتر که بره دنبال یکی دیگه. شیما سریع گوشی رو از دستم قاپید و گفت: -گمشو، مگه من میذارم همه مونو بدبخت کنی. تازه یه راهی پیدا کردیم که تو روی اون دختره ی منگول وایستیم. -شیما اذیت نکن. -شیما: اذیت چیه؟ من دارم کمکت میکنم. بعد ها ازم تشکر میکنی. -شاید رفته باشه. -شیما: نه نرفته، من آمارشو دارم. -ببخشید یادم رفت شما دست bbc رو از پشت بستین. پری خندید و گفت: -برو ببینش. این گوشیتو بهت نمیده. -خیلی خب. بعد از عوض کردن لباسام رفتم سراغ طرف اتاق آرتام. در زدم و بعد از اینکه اجازه داد رفتم تو. مشغول دیدن عکس یکی از بیمارا بود. با دیدنم لبخندی زد و گفت: -سلام. بالاخره اومدی؟ بیا بشین. -نه ممنون. باید برم سر کارم. شیما گفت سراغم گرفتین. اتفاقی افتاده. خندید و گفت: -تو چرا همه ش منتظری که یه اتفاقی بیوفته؟ -آخه پری گفت چند بار سراغمو گرفتین و به خودمم که زنگ نزدین. واسه ی همین نگران شدم. -بالاخره باید نقش نامزدای عاشق پیشه رو بازی کنم دیگه. خندم گرفت، واقعا کار خودشو بلد بود. گفتم: -پس من میرم سر کارم. -کجا؟ -سر کارم دیگه. -خیلی خب برو ولی حالا که اومدی حداقل یه دقیقه بشین. -برم بهتره. دلم برای بخش تنگ شده. میخوام تا خلوته برم همه جارو ببینم. -مگه دیروز ندیدی؟ -دیروز از بس که همه اومدن و بهم تبریک گفتن ترجیح دادم زودتر برم خونه. -کسی حرفی نزد که ناراحتت کنه؟ -نه. همه چیز خوب بود. خدا رو شکر که فعلا دو تا مرحله خونه و بیمارستان به خیر گذشت. فقط مونده پدرتون. -که اونم غول مرحله ی آخره... هر دو خندیدیم. گفتم: -خب دیگه من میرم. -باشه. در ضمن انقدر با من رسمب حرف نزن. یکی بشنوه شک میکنه هاااا -سعیمو میکنم. فعلا. از اتاق یکی از بیمارا اومدم بیرون و رفتم تو station.فقط پری اونجا بود که تا من و دید گفت: -گوشیت چند بار زنگ زد، دیدم خاله تهمینه ست جواب دادم. گفت بهش زنگ بزنی. ازش تشکر کردم و شماره ی خونه رو گرفتم: -الو؟ -سلام مامان. کارم داشتی؟ -سلام عزیزم. خسته نباشی .آره. -جانم بگو. -راستش امروز داشتم به این فکر میکردم که آرتام و فردا شب واسه شام دعوت کنیم. چطوره؟ تازه به مامانی و عموتم میگیم بیاین. این مامان منم وقت گیر اورده ها. از سر شب همه ش بدو بدو داشتیم و حسابی خسته بودم. خمیازه ایی کشیدم و گفتم: -مامان بی خیال شو. صدای معترض مامان و شنیدم که گفت: -اولا این طرز حرف زدن اصلا مناسب تو نیست...دوما چرا نباید دامادم و دعوت کنم؟ -مامان -مامان بی مامان. -شاید کار داشته باشه. -الکی بهونه نیار. من که میدونم مشکل تو خواب روز جمعته. راست میگفت. مطمئن بودم اگر ۵ شنبه همه بیان خونمون میخوان تا نصفه شب بیدار بمونن اونوقت دیر میخوابن، ولی از همه مهم تر اینه که من نمی تونم یه دل سیر بخوابم و شبش سر کار کسل میشدم. از این که فکرمو خونده بود خندم گرفت و گفتم: -تو که میدونی چرا اصرار میکنی؟ -برای اینکه الان یه هفته از نامزدیتون میگذره و من هنوز آرتام و دعوت نکردم...خب زشته دیگه. تازه اونم تنهاست...چه بهتر که آخر هفته شو با ما بگذرونه. پری که قیافه ی مچاله شده ی منو دید با اشاره پرسید چی شده. گفتم: -هیچی، تهمینه جوون داماد دوست شده و میخواد خواب شب منو فدای تنها نموندن دامادش کنه. می خواد برای شام دعوتش کنه. مامان پرسید: -با کی داری حرف میزنی؟ -پری. -خوب شد یادم انداختی. به پریم بگو همراه هیراد بیاد. من خودم پروانه رو دعوت میکنم. -مامان من میگم بی خیال شو تو میگی پریم بیاد. پری سریع از جاش بلند شد و در حالی که گوشی رو ازم میگرفت، گفت: -چی چی رو بی خیال شه؟ و بعد به مامانم گفت: -چشم خاله. ما که حتما میایم. -........ -اونو ولش کنین، خوابش میاد داره چرت و پرت میگه. -........ -معلومه که میاد.اصلا میخواین من خودم بهش بگم؟ -......... -چشم. خداحافظ. گوشی رو قطع کرد و بدون توجه به من رفت و نشست سرجاش. گفتم: -معلوم هست چی کار میکنی؟ -چی کار میکنم؟ -از دست تو....تو که شرایط میدونی چرا با مامانم اینا همکاری میکنی؟ شاید اون بدبخت واسه ی آخر هفته ش برنامه ریزی کرده باشه. -بیخود کرده. اون الان دیگه یه مرد متأهل و باید بچسبه به زندگیش. -مثل اینکه حالت بده هاااا.تو که همه چی رو میدونی چرا این حرفو میزنی؟ اون برای خودش کار و زندگی داره. نباید که مخل آسایشش بشیم....اونم تو این اوضاع که مامان و مادربزرگم به علاقه ی من نسبت به اون شک دارن. اذیت میشه هی بخواد نقش بازی کنه. -مگه قرار نشد کمکت کنه؟ -چرا ولی من ترجیح میدم اگر قراره کمکم کنه و توی جایی باشه که اون دوتام باشن. من بخاطر مهری این بازی و قبول کردم. -به هر حال وقتی نامزد میکنی همه میخوان دعوتت کنن. اون حتما به این موضوعم فکر کرده دیگه. تازه وقتی باباش بیاد براش جبران میکنی. -نمی دونم، الان که خوابه...حالا تا فردا. -بهت گفته باشم من نمیذارم مهمونی رو خراب کنیا. *********************** صبح بعد از تحویل دادن شیفتم منتظر موندم تا آرتام بیاد. چشمامو به زور باز نگه داشته بودم. بالاخره بعد از یه ربع پیداش شد. حواسش به گوشیش بود واسه ی همین از جام بلند شدم و رفتم طرفش. با صدای سلامم سرشو بلند کرد. -سلام، هنوز نرفتی؟ -نه کارتون داشتم. چشماشو ریز کرد و با دلخوریه ساختگی نگام کرد. منظورش و فهمیدم....خندیدم و گفتم. -کارت داشتم. -حالا شد. امر کن. -مامان برای امشب برای شام دعوتت کرده. یه ذره فکر کرد، سریع گفتم: -البته من بهش گفتم که شاید کار داشته باشی...اگر نمی تونی بیای من درستش میکنم. -نه کاری ندارم، فقط داشتم فکر میکردم تا کی اینجام. من تا نزدیکای ۸ اینجا کار دارم. بعدش سریع میرم خونه آماده میشم و میام. -باشه مشکلی نیست. -فقط من دعوتم؟ -مهمونایی که تو نامزدی بودن میان. -پس یعنی مادربزرگتم هست. -اوهوم... -پس امشب باید حسابی بریم تو نقشامون. توی نامزدی که خیلی حواسش به ما بود. -فکر میکنه از روی لج ولجبازی این کارو کردم. البته حقم داره. آرتام چشمکی زد و گفت: -نگران نباش. من کارمو بلدم. لبخندی در جوابش زدم. معلومه با اون همه دوست دختر رنگ وارنگی که داشته کارشو بلده. یه ذره نگام کرد و گفت: -خیلی خسته ایی. وایستا خودم میرسونمت. -نه ممنون. ماشین دارم. -میدونم...چون خوابت میاد نمی خوام بشینی پشت فرمون. -من هر روز همینطوری میرم. بادمجون بم آفت نداره. -مطمئنی میتونی پشت فرمون بشینی؟ -اوهوم. من دیگه برم. شب میبینمت. ازش جدا شدم و رفتم سمت در ورودی، لحظه ی آخر برگشتم که دیدم هنوز وایستاده و نگام میکنه. برام دستی تکون داد و از بیمارستان اومدم بیرون. ***************************** -پاشو دیگه دختر. -فقط ۵ دقیقه ی دیگه. -پاشو ببینم. -پری دست از سرم بردار. -خیلی خب بخواب ولی همه اومدن. حتی آرتام. میدونستم خالی میبنده ولی چشمامو باز کردم. چون تا از جام بلند نمیشدم پری بیخیال نمیشد. پرسیدم: -ساعت چنده؟ -۷:۱۵. من موندم تو چرا تو انقدر مثل خرس میخوابی؟ منم مثل تو شبکارم دیگه. -مشکل از من نیست. تو بدنت آنرماله. -پاشو حاضر شو الان آرتام میادا...خیر سرت میزبانیا. از جام بلند شدم و رفتم تو حموم تا دوش بگیرم که خواب از سرم بپره. من نمی فهمم الان چه وقته مهمونی گرفتن بود آخه. این مامانمم که اصلا منو درک نمیکنه. دارم از زور خواب میمیرم. همینطور داشتم غر میزدم که ضربه ایی به در حموم خورد. صدای پری رو شنیدم که گفت: -انقدر غر نزن. من میرم پیش هیراد. تو هم زودتر حاضر شو. از حموم بیرون اومدم و رفتم سمت کمد لباسام. ترجیح دادم بلوز و شلوار بپوشم. یه شلوار لیه طوسی کشی و تنگ و همراه با یه پیراهن مردونه گشاد و نازک انتخاب کردم. بعد از پوشیدنشون سریع موهامو سشوار کشیدم. حوصله ی آرایش کردن نداشتم ولی صورتم خیلی بی روح بود. آرایش ملایمی کردم و از اتاق رفتم بیرون.همه بغیر از آرتام اومده بودن. بعد از حال و احوال کردن با بقیه رفتم کنار مامانی نشستم. عمو کامیار ازم پرسید: -احوال خانم دکتر؟ -عالیه عالیم. -هنوزم اجازه نداریم به کسی بگیم که دخترمون نامزد کرده. -فعلا نه عمو جوون. به وقتش خودم میگم. مامان رو به عمو گفت: -از دست این دختر...میبینین تو رو خدا. فردا همه ی فامیل از دستمون دلخور میشن. زن عمو سهیلا گفت: -تهمینه راست میگه عزیزم. تو که روز مراسم نگفتی ولی حداقل تا دیرتر نشده بگو. -بابا: الکی خودتونو خسته نکنین. هر چی بگین این بچه باز کار خودشو میکنه. -مامانی:چی کارش داری دخترمو. حتما میدونه داره چی کار میگنه. صورت مامانی رو بوسیدم و گفتم: -فقط مامانی منو درک میکنه. صدای زنگ آیفون بلند شد. از جام بلند شدم تا در و باز کنم. آرتام مثل همیشه شیک و مرتب بود. یه شلوار لی تیره و یه پیراهن مردونه ی چهار خونه به رنگ آبی تیره همراه پالتوی مشکیه کوتاهی پوشیده بود. دسته گلی رو که دستش بود گرفت طرفم و گفت: -سلام، دیر که نرسیدم؟ -سلام، نه به موقع اومدی. بابت گل هام ممنون. -قابل شما رو نداره. با هم رفتیم تو پذیرایی و بهتر دیدم تا همه در حال سلام و علیک کردنن گل ها رو بذارم تو گلدون. با یه سینی چایی برگشتم تو حال و بعد از تعارف به همه دوباره کنار مامانی نشیتم.بابا رو به آرتام گفت: -خب چه خبر؟ سرت شلوغ بود؟ همین یه جمله کافی بود تا بحث شروع بشه و همه حسابی سرگرم حرف زدن بودن. اینطوری بهتر بود و وقتم زودتر میگذشت. برام جالب بود که آرتام خیلی راحت بود و حتی به مادر و پدرم میگفت مامان و بابا. به مامان اشاره کردم که میرم تو آشپزخونه تا به غذا سر بزنم. بعد از چند دقیقه سر و کله ی پری پیدا شد و گفت: -مردم چه خودشونو خوشگل کردن. -اون همیشه به خودش میرسه. -از همون اولم خر شانس بودیااا.ببین کی اومده تو رو گرفته. -پری مثل اینکه تو بیشتر از بقیه داستان و باور کردیا. -تو خری که باور نمیکنی...به نظر من حالا که انقدر بهش نزدیکی یه ذره سعی کن دلشو بدست بیاری. دیووونه خیلی از دخترای دور و برمون آرزو داشتن که جای تو بودن. -به من چه؟ ایشالله وقتی همه چی بهم خورد میتونن شانس شونو امتحان کنن. -خاک بر سر بی لیاقتت. من اگر جای تو بودم بجای نشستن کنار مادربزرگم کنار اون می نشستم. -خب اشتباه میکردی دیگه. با اومدن مامان هر دو ساکت شدیم. مامان گفت: -میز بچین مادر. با پری مشغول چیدن میز شدیم داشتم کارمو میکردم که یه لحظه سرمو بالا آوردم و آرتام و دیدم که یه جور خاصی نگام میکرد. میدونستم اینا جزو نقششه واسه ی همینم ناخود آگاه نگاهم کشیده شد سمت مامانی که داشت بهش نگاه میکرد. لبخندی به آرتام زدم و ادامه ی کارمو انجام دادم. موقع شام کنارش نشستم و اونم تمام توجهش به من بود.عزیزم از دهنش نمی افتاد و حتی چند باری دستمو گرفت که منم مخالفتی نکردم. بعد از شام دوباره همه دور هم نشستن و مشغول حرف زدن شدن تنها با این تفاوت که این بار من کنار آرتام نشسته بودم.به مامانی نگاه کردم، مثل اینکه آرتام کارشو خوب انجام داده بود. ساعت نزدیک ۱ بود که آرتام گفت: -خب با اجازتون من دیگه یواش یواش رفع زحمت کنم. -مامان: چه زحمتی پسرم؟ کجا میخوای بری؟ شب همین جا بمون، فردام جمعه ست کاری نداری. آناهید تعارفش کن بمونه. همین و کم داشتم که شب ور دل این بخوابم. از روی ناچاری گفتم: -خب اگر کاری نداری بمون. آرتام بعد از نگاه به قیافه ی ملتمسم، لبخند بانمکی زد و گفت: -مرسی عزیزم ولی خودت که میدونی فردا کار دارم. -هر جور راحتی. خاله پروانه و پری و هیرادم بلند شدن که برن. آرتام با همه خداحافظی کرد و همراهش تا دم در رفتم. گفت: -ممنون شب خوبی بود. -مرسی که اومدی. -تشکر نکن چون نوبت تو هم میشه که جبران کنیبا صدای زنگ گوشیم فهمیدم که آرتام دم در خمونمونه....امروز باید به عنوان دستیار میرفتم تو اتاق عمل و آرتامم دیروز بهم گفت که صبح میاد دنبالم. کیفمو برداشتم و آروم از خونه اومدم بیرون. تو ماشین نشستم و سلام کردم. -سلام خانم، صبح بخیر. بوی عطرش ماشین و پر کرده بود و خیلیم خوشبو بود...سردم بود. دستامو کردم تو جیبم. آرتام نیم نگاهی بهم انداخت. بخاری رو زیادتر کرد و دریچه شو برگردوند طرف منو گفت: -اگر خیلی سردته پالتمو از روی صندلی عقب بردار. -نه الان عادت میکنم. خونه گرم بود یهو اومدم بیرون سردم شد. -رفتن به بیمارستان و تو روز دوست نداری، نه؟ -از روز بدم نمیاد ولی شب و ترجیح میدم. یه ذره سکوت برقرار شد ولی آرتام دوباره پرسید: -میدونی دستیار کدوم دکتری؟ -فکر کنم دکتر کشاورزی. لبخندی زد و گفت: -دکتر خیلی خوبیه... فقط زیاد حرف میزنه. -بالاخره هر کسی به ایرادی داره دیگه. شیطون نگام کرد و پرسید: -یعنی منم ایراد دارم؟ -نداری؟ -معلومه که نه.....خوشتیپ و خوشگل که هستم....دکترم که هستم....پولدارم که هستم....تازه از همه مهم تر ارادت ویژه اییم نسبت به خانما دارم. دیگه از این بیشتر چی می خوای؟ خندیدم و گفتم: -خودشیفتگی رو از قلم انداختی. -بله؟ من خودشیفتم؟ -خودت چی فکر میکنی؟ -الکی تهمت نزن....این وصله ها با یه من سیریشم به من نمی چسبه. -اون که صد البته. -حالا تو باور نکن ولی به روزی بهت ثابت میشه که من چه جوون باکمالاتیم. ********************** امروز هیچکدوم از دوستایی که باهاشون صمیمی ترم تو عمل همراهم نیستن که هیچ از شانس تاریخیم طنازم تو گروه ماست. از موقعی که من دید شروع کرد به چشم و ابرو اومدن و چند باری هم بهم تیکه انداخت ولی من حال و حوصله ی جروبحث کردن باهاشو نداشتم و ترجیح دادم بهش توجه نکنم تا خودش خسته بشه. بالاخره دکتر کشاورزی اومد و رفتیم تو اتاق عمل. وقتی از اتاق عمل بیرون اومدم آرتام و دیدم که چند تا از دکتر و پرستارای خانم دورش بودن و داشتن میگفتن و می خندیدن....من مطمئنم که توانایی زدن مخ دخترا رو تو کمتر از سی ثانیه داره...از تصور این فکر لبخندی رود لبام نشست. آرتام تا منو دید با گفتن ببخشیدی از خانما جدا شد و اومد کنارم. -عمل چطور بود؟ -خوب بود، آب و هوای بیرون اتاق عمل چطور بود. خندید و بعد از زدن چشمکی، گفت: -بهاری. از کارش خندم گرفت، همون لحظه طناز همراه یکی از دکترای مرد از اتاق بیرون اومد و با دیدن ما دو تا که در حال خندیدن بودیم، چشم غره ایی به من رفت. آرتام رد نگاهم و دنبال کرد و با دیدن طناز پرسید: -چیزی که بهت نگفت؟ -نه... -اگر حرفی بهت زد بهم بگو. با سر باشه ایی گفتم. آرتام ادامه داد: -راستی، من امروز از ساعت یک تا سه بیکارم...اگه میتونی بمون تا ناهار و با هم بریم بیرون....باید در مورد یه موضوعی باهات حرف بزنم. -من حرفی ندارم. میرم تو بخش، کارت که تموم شد بهم زنگ بزن. -باشه.فعلا. ******************************* توی رستوران نشسته بودیم و منم داشتم منو رو نگاه میکردم تا غذامو سفارش بدم. -من جوجه میخورم. آرتام غذای خودشم سفارش داد و گارسون رفت. نگاهی به دور و اطرافم انداختم....رستوران شیکی بود و خوبیش این بود که زیاد شلوغ نبود.گفتم: -رستوران خوبیه...... -اولین بار که اومدم ایران بردیا منو آورد اینجا. هم جاش خوبه هم غذاهاش. -خب در مورد چی میخواستی باهام صحبت کنی؟ یکی از ابروهاش به نشونه ی تعجب بالا رفت و گفت: -من بالاخره کشف میکنم که تو چرا انقدر هولی....یه ذره بشین، از محیط اطرافت لذت ببر بعد برو سر اصل مطلب. -از مقدمه چینی خوشم نمیاد. -خیلی خب، خودت خواستی....پس میرم سر اصل مطلب...فردا شب بیا خونم. آبی که داشتم می خوردم، پرید تو حلقمو شروع کردم به سرفه کردن. آرتام چند بار آروم زد پشتم و در حالی که می خندید، گفت: -دیدی این روش خوب جواب نمیده؟ یه ذره آرومتر شده بودم. مشکوک نگاهش کردم و پرسیدم: -برای چی باید بیام خونت؟ -خب معلومه به خاطر بی ب.....وایستا ببینم، تو از من میترسی؟ بلند خندید و گفت: -از دست تو....باور کن من زامبی نیستم و قرارم نیست تو رو بخورم. اخمی کردم و گفتم: -من کی گفتم ازت میترسم؟ -چشمات که اینو میگه....به هر حال اگر میگم فردا بیای بخاطر بی بیِ. -بی بی کیه؟ -بی بی یکی از قدیمی ترین کارکنای خونمونه....ولی من از وقتی اومدم ایران دیدمش....اون خونه ایی که اونشب دیدی مال پدربزرگم بوده که ارث رسیده به بابام....اونطور که من شنیدم بی بی هم تو همین خونه به دنیا اومده و از همبازیای دوران بچگیه بابامه واسه ی همینم خیلی هوای همو دارن....میدونم که گزارش تمام کارای منو به بابام میده....این چند وقته گیر داده که چرا تو رو نمیبرم خونه....هرچند که میدونم کی بهش خط میده ولی بیراهم نمیگه بالاخره تو الان نامزدمی و یه بارم اونجا نیومدی...تازه به نظر من اگر قبل از اومدن بابا به نمایشم جلوی بی بی بازی کنیم خیلی بهتره چون اگر اون باور کنه راضی کردن بابام راحت تره. نمیدونستم باید قبول کنم یا نه؟ به آرتام نگاه کردم....درسته که خیلی شیطون بود ولی بد ذات نبود و بهش نمیومد که غیر قابل اطمینان باشه. هر چند که بازم شک داشتم ولی گفتم: -من فردا شب شیفتم. -خب عوضش کن....یا بگو یکی جات وایسته.خودت که میدونی من تا عصر تو بیمارستان کار دارم. -یه فکری میکنم. -پس فردا شب میای؟ یه ذره فکر کردم وگفتم: -آرهعلائم یکی از بیمارایی رو که صبح عمل کرده بود و بررسی کردم و از اتاقش اومدم بیرون. آرتام و دیدم که جلوی station وایستاده بود. صداشو شنیدم که از بیتا پرسید: -این عیال ما رو ندیدین؟ بیتا در حالی که می خندید با دست به من که رسیده بودم کنارشون اشاره کرد. آرتام نگاهی بهم کرد و گفت: -خسته نباشی. -مرسی. -کارت تموم شد؟ -نه...نیم ساعت دیگه از شیفتم مونده... -ولی من کارم تموم شد... -بیتا: خب اگر کار داری برو. -ترجیح میدم تا آخر ساعت کاریم بمونم. و رو به آرتام ادامه دادم: -یه ذره باید منتظر بمونی. -چی بهتر از این که در جوار دو تا خانم متشخص باشم؟ -بیتا: بفرمایید بشینین تا من براتون چایی بریزم. آرتام همراهم اومد تو station و نشست و بیتا برای هر سه تامون چایی ریخت... آرتام همینطور که چایشو میخورد ازم پرسید: -کار تو روز چطور بود؟ -بد نبود فقط یه ذره سرم درد گرفت. قبل از اینکه آرتام چیزی بگه، همراه همون بیماری که چند دقیقه پیش بالا سرش بودم صدام کرد و گفت که بیمارش خیلی درد داره. از جام بلند شدم تا برم ببینم چشه که آرتامم بلند شد و گفت: -صبر کن عزیزم، منم باهات میام. بیتا یا خنده به آرتام اشاره ایی کرد و چشمک زد. همراه آرتام رفتیم بالا سر مریض....مریض چند ساعت بود که به هوش اومده بود و دردش شروع شده بود. آرتام گفت: -سلام. چی شده؟ بیمار یه خانم بود که بهش می خورد سی سالش باشه...هنوزم بی حال بود. راحت نمی تونست حرف بزنه ولی با این حال به جای عملش اشاره کرد و نامفهوم گفت: -درد.....دارم. آرتام نگاهی به پروندش کرد و گفت: -خب این دردا طبیعیه، تو صبح عمل کردی.... زن باز نالید و همونطور نامفهوم پشت سر هم میگفت: -درد...دارم...دَ....درد دارم... زن از درد دیگه داشت گریه میکرد...آرتام نیم نگاهی بهش انداخت و رو به من گفت: -بهش یه مسکن بزن. کاری رو که گفت انجام دادم و از اتاق اومدیم بیرون. آرتام نگاهی به ساعتش کرد و گفت: -خب دیگه میتونیم بریم. ****************************** با ایستادن ماشین جلوی در خونش تازه یاد حیاطش افتادم....نمی دونم چرا انقدر از این خونه میترسم....به آرتام نگاه کردم که منتظر به در نگاه میکرد تا باز بشه. سنگینی نگامو احساس کرد و روشو برگردوند...یه ذره نگاهم کرد و پرسید: -چیزی شده؟ سریع گفتم: -نه نه.... و رومو برگردوندم طرف پنجره ولی سنگینی نگاهشو رو خودم احساس می کردم....سعی کردم خونسرد باشم...فقط همینم مونده بود آرتام بفهمه که من از حیاطشون میترسم. مرد جوونی در و باز کرد. سرم پایین بود و با بند کیفم بازی میکردم...خوشحال بودم از اینکه با ماشین تا جلوی ساختمون میریم ولی آرتام ماشین و نگه داشت و گفت: -پیاده شو. با تعجب بهش نگاه کردم که موزی خندید و گفت: -فرامرز ماشین و میبره تو پارکینگ. با نگاهی از روی اجبار به درختا از ماشین پیاده شدم....با صدای سلام کردن فرامرز سرم و بلند کردم و تازه قیافه شو دیدم....سنش زیاد نبود، بهش میخورد که تازه رفته باشه تو بیست سال...چشم و ابرو مشکی بود، پوست صورتش سفید بود و لپاش و نوک بینی کوچیکش بخاطر سرما قرمز شده بود...روی هم رفته خیلی بانمک و البته خوش لباس بود...جوابشو دادم. آرتام دستی رو شونش گذاشت و گفت: -تو که باز کم لباس پوشیدی...ایندفعه سرما بخوری من دیگه معاینت نمی کنمااا. فرامرز خندید و گفت: -حالا میبینیم... آرتام در حالی دستشو بلند کرد تا موهای فرامرز و بهم بریزه گفت: -برو رد کارت. کیا خونن؟ فرامرز سریع سرشو عقب کشید تا موهایی که معلوم بود روش خیلی حساسه رو از دست آرتام نجات بده. نشست تو ماشین و گفت: -همه هستن....یعنی همه منتظرن تا نامزدتون و ببینن. آرتام نگاهی به من که هنوزم با ترس به دور و برم نگاه میکردم. انداخت و گفت: -بریم که حسابی مشهور شدی. فرامرز ماشین و از سمت راست خونه برد توی پارکینگی که گوشه ایی از حیاط قرار داشت. راه افتادیم سمت خونه ،آرتام گفت: -من نمی دونم اونی که این خونه رو ساخته چه فکری پیش خودش کرده... مثل دفعه ی قبل تمام حواسم به دور و برم بود... با صدای آرتام به خودم اومدم و نگاهش کردم. اصلا نفهمیدم کی بازوشو گرفتم...سریع دستمو عقب کشیدم و پرسیدم: -چیزی گفتی؟ کارم باعث شد که لبخندی بزنه. -انقدر میترسی؟ -کی گفته من میترسم؟ چشماشو ریز کرد و شیطون نگاهم کرد. صاف وایستادم و گفتم: -من اصلا نمی ترسم. -باشه.... پس حالا که نمی ترسی بذار یه چیزی رو بهت بگم...این خونه روح داره....روزای اول که اومدم اینجا از یکی از اتاقا صداهای عجیب و غریبی میومد...اولا زیاد توجه نمی کردم ولی وقتی چند باری شیشه ی پنجره ها شکست دنبال قضیه رو گرفتم. میدونی چی فهمیدم. -الان توقع داری حرفاتو باور کنم. لبخند موزیانه ایی زد. سرشو آورد جلو و آروم گفت: -بی بی گفت که یکی از اجدادمون که میفهمه زنش بهش خیانت کرده اونو کشته و بین درختای پشت خونه دفن کرده... با ترس نگاهی به چشماش که میخندید کردم و گفتم: -داری اذیتم میکنی. -تازه چند وقت بعد از این موضوع جنازه ی اون جدمون و توی یکی از اتاقا پیدا کردن....می دونی تو چه وضعیتی؟ سریع دستمو گذاشتم جلوی دهنش و گفتم: -تو رو خدا دیگه هیچی نگو... با وجود تلاشی که کرد بازم نتونست جلوی خودشم بگیره و بلند زد زیر خنده. عصبانی شدم، زدم تو بازوشو وگفتم: -منو دست میندازی. -معذرت می خوام ولی وقتی میترسی خیلی با نمک میشی... بدون توجه به خنده هاش به راهم ادامه دادم ولی هنوز دو قدم بیشتر بر نداشته بودم که گفت: -یادمه بابام یه بار گفت که یه زن با لباس سفید و بین درختا دیده ... از ترس نگاهی به دور و برم کردم و سریع بازوشو که حالا کنارم بود و گرفتم و گفتم: -قبول من میترسم، بیا زودتر بریم تو. خندید و با هم رفتیم تو.... تا وارد خونه شدیم دو تا آقا و چهار تا خانوم جلوی در منتظرمون بودن...آرتام با دیدنشون لبخندی زد و گفت: -بابا اینطوری که همه با هم اینجایین دختر مردم میترسه... پیرزنی که جلوتر از همه وایستاده بود اومد جلوتر. لبخندی زد و گفت: -سلام عزیزم. خوش اومدی. اسم من بی بیِ. پیرزن سرحالی بود...صورت گردی داشت که موهای سفیدش احاطه ش کرده بود. ابروهای کم پشت سفیدش به چشمای روشن عسلیش میومد. لبای باریک و بینی کوتاه و خوشتراشی داشت.معلوم بود که وقتی جوون بوده خیلی هواخواه داشته...نگاه مهربونش آدمو جذب میکرد. لبخندی زدم و گفتم: -سلام. منم آناهیدم...از آشناییتون خوشبختم. -ما هم همینطور دخترم. و با دستش دونه دونه به بقیه اشاره کرد تا معرفیشون کنه. اولین خانم اسمش سپیده بود...میانسال بود و موهایی که از زیر روسریش بیرون زده بود تقریبا سفید بود...چشمای ریز و ابروهای کوتاهی داشت...بینیش کوتاه بود و به قوز کوچیکم داشت...لباش نازک بود...هیکل تپلی داشت و قدشم کوتاه بود. کنارش همسرش آقا فریدون و دخترش فریبا وایستاده بودن....آقا فریدون هیکل معمولی و خوبی داشت ولی از بی بی پیرتر نشون میداد...صورت کشیده ایی داشت که چشمای مشکی، ابروهای پر، بینی گوشتی و بزرگ، لبای گوشتی و سیبیل پرپشتش اونو پر جذبه نشون میداد...به دخترشون هم میخورد که هم سن من باشه و این برای من خوب بود...قیافه ی فوق العاده ملوسی داشت...موهای مشکی و بلند...صورت گرد...لب های خوش فرم...بینی سربالا....چشم و ابروی مشکی و پوست سفید...فهمیدم که فرامرزم پسرشونه...دو نفر آخرم آقا شاپور و همسرش گوهر خانم بود.... اون دو تا جوون تر بودن...آقا شاپور بور بود و چشمای آبی داشت....گوهر خانمم چشماش مشکی بود ولی موهاش که از زیر روسری پیدا بود شرابی رنگ کرده بود. به همه شون سلام کردم...خیلی خونگرم و مهربون بودن .... در حال خوش و بش بودیم که آرتام معترض گفت: -ممنون...منم خوبم. بی بی نگاهی بهش کرد و گفت: -تو رو هر روز میبینیم مادر، الان این دخترمون مهمه که احساس غریبی نکنه. و دست منو گرفت و برد تو سالن پذیرایی....بقیه هم رفتن سر کارشون...بی بی هم بعد از نشستن من و یه سری تعارفات رفت پیش بقیه...آرتام روبه روم نشست و گفت: -من اگر میدونستم اینا انقدر مشتاقن زن منو ببینن زودتر ازدواج میکردم. -خیلی مهربونن. -کجاش و دیدی... گوهر خانم با سینی چایی اومد تو و پشت سرشم فریبا با ظرف اومد تو و ظرفای شیرینی و میوه رو گرفت جلوم....سریع گفتم: -مرسی، من خودم بر میدارم. آرتام به پیروی از من گفت: -مرسی...به بی بی بگین زحمت نکشه....من می خوام آناهید و ببرم تا خونه رو بهش نشون بدم. گوهر باشه ایی گفت و همراه فریبا رفتن. آرتام گفت: -چایی تو بخور تا بریم خونه رو بهت نشون بدم قبل از اینکه بی بی دوباره هوس پذیرایی به سرش بزنه. همراهش رفتم....طبقه ی اول که توش بودیم یه سالن بزرگ بود و که با وسایل شیکی تزیین شده بود و چندتا در دور تا دورش بودن که کارکنای خونه از یکی از همین در ها در رفت و آمد بود. گوشه ی سالن یه راه پله بود که به طبقه ی دوم و سوم منتهی میشد...توی طبقه ی دومم یه اتاق نشیمن بود....توی این طبقه اتاقای بیشتری بود...آرتام در اتاقی که توش پیانو بود رو باز کرد، خیلی خوشگل بود. یه درم میخورد به یه سالن پذیرایی کوچیک تر و دو در باقی مونده متعلق به اتاق خواب مهمان بود..... طبقه ی سوم هم یه کتابخونه داشت و یه پذیرایی کوچیک و چند تا اتاق خواب که یکش مال آرتام بود و یه اتاقم به عنوان اتاق کار انتخاب کرده بود...اتاقش شیک بود...همه چیز مشکی و سفید بود...نگاهی به دور و برم کردم و گفتم: -سلیقه ت خیلی خوبه هااا. -توی این که سلیقم خوبه شکی نیست ولی اینا کار من نیست. زندگیِ پولداریم خیلی خوب بوداااا. انقدر توی خونشون اتاق داشتن که نمیدونستی چی کار باید باهاشن بکنی اونوقت این خونه فقط دست یه آدم بود. چشمم خورد به گیتاری که گوشه ی اتاقش بود پرسیدم: -بلدی گیتار بزنی؟ -در حد basic بلدم. می خوای بزنم؟ وقتی موافقت کردم گیتار گرفت و برعکس گذاشت روی پاشو و با انگشتاش روش ضرب گرفت....خندیدم...اونم خندید و گفت: -من که بهت گفته بودم توی هنر استعداد ندارم. -وقتی بلد نیستی چرا خریدیش؟ -این گیتار پسر عمومه که جا گذاشته. ضربه ایی به در خورد و فریبا اومد تو و گفت که شام حاضره...هیچ کدوم از کارکنا، حتی بی بی سر میز ما نشستن. از آرتام پرسیدم: -هرشب تنها شام می خوری؟ -نه...امشب به خاطر تو اینجام وگرنه من میرم تو آشپزخونه و کنار اونا غذا میخورم. -خب چرا نگفتی بریم پیششون. -فکر کنم کار بی بیِ که خواسته ما تنها باشیم... شونه ایی بالا انداختم و شامم و بین شوخی و خنده های آرتام خوردم که خیلی مزه داد. ساعت نزدیک ۱۲ بود که از آرتام خواستم برام آژانس بگیره که اخم بامزه ایی کرد و گفت: -پس من چغندرم؟ از همه خداحافظی کردم و دوباره با ترس و لرز رفتم و سوار ماشین شدم.... امروزم بخاطر یه سری کارا باید میرفتم دانشگاه....پاهام از زور وایستادن زیاد شدیدا درد می کنه.....آزیتا هم مثل من کلافه شده و هی غر میزنه..... -آزیتا آروم باش، با هرس خوردن که کارت راه نمیوفته.... -آخه نگاه کن تو رو خدا، همینطوری بدون نوبت سرشون و میندازن و میرن تو...انگار نه انگار که ما نیم ساعته اینجا منتظریم.... حق با آزیتا بود...از صبح که اومدیم بعضی از دانشجوها همینطور با ببخشید گفتن میرفتن تو و کارشون انجام میدادن....بالا خره نزدیک ظهر بود که کارمون تموم شد و همراه آزیتا رفتیم یه رستوران تا ناهار بخوریم.... وقتی رسیدم خونه مامان مشغول حرف زدن با تلفن بود. سلام کردم و با سر جوابمو داد.... لباسامو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه تا برای خودم چایی بریزم که مکالمه ی مامان توجه مو جلب کرد: -مبارک باشه...ایشالله به پای هم پیر بشن. یه نفر داره ازدواج میکنه، ولی کی؟؟؟؟؟؟ -دیگه زندگی همینه....تا چشم هم میذاری میبینی وقت ازدواج کردنشونه و واسه ی خودشون خانمی شدن. اینم یعنی این که ما از اقوام عروسیم. ولی ما دختر مجرد تو دوست و آشنا زیاد داریم... -غصه نداره که شهرزاد جوون....بالاخره یه روزی از پیشمون میرن دیگه.... نه....یعنی عروسی یکی از دخترای آقای فرمنشه....ولی کدومشون؟ هما یا هایده؟ خب هما بزرگتره ولی شاید هایده زودتر قصد ازدواج داشته....مثل اینکه تو این چند ماه که از فامیل دور بودیم، خیلی اتفاقا افتاده....دیگه برای فامیل عادت شده بود که اگر مهمونی بود شخصا زنگ بزنن بلکه ما راضی به رفتن بشیم. صدای مامان منو از فکر بیرون آورد که گفت: -راستش خودت که میدونی آناهید سر کار میره، من و کیومرثم ترجیح میدیم جایی که کتایون هست نیایم. خودت در جریانی که ما یه سری مشکل با هم داریم. شرمندتم ولی نیایم بهتره. -............... -میدونم هما هم مثل آناهید خودم میمونه برام . پس عمه هم اونجاست....چی از این بهتر؟ مگه من دنبال همچین موقعیتی نبودم؟ جایی که عمه بره، مهری هم حتما میره....باید جلوی مامان و میگرفتم. سریع از آشپزخونه زدم بیرون و روبروی مامان نشستم و با دست بهش اشاره کردم که این حرفارو نزنه....مامان با تعجب نگاهی به من که داشتم بابال میزدم کرد. با گفتن یه لحظه گوشی، دستشو روی دهنی تلفن گذاشت و گفت: -چته؟ چرا همچین میکنی؟ -مامان نگو نمیریم. مامان چند ثانیه خیره نگاهم کرد و گفت: -حالت خوبه؟ -آره مامان...زشته شهرزاد جوون پشت خط منتظره....نگو که نمیریم. همین. مامان چشم غره ایی بهم رفت و گفت: -ببخشید شهرزاد جوون، حالا بذار شب کیومرث بیاد ببینم چی میگه. -................. -باشه حتما، اگر بازم کاری بود تعارف نکن. من بیکارم. -................ -مرسی عزیزم. قربانت....سلام برسون...خداحافظ. همین که تلفن و قطع کرد پرسید: -چی شده که هوس مهمونی زده به سرت؟ تو که میگفتی تا آخر عمر کاری با فامیلای بابات نداری. -خب فکر کردم دیدم اشتباه کردم....کاوه منو اذیت کرد، چه ربطی به بقیه داره. -تو گفتی و منم باور کردم. -چرا باور نمی کنی مامان خوشگلم؟ مگه خودت نگفتی کدورت هارم بریزم دور و ببخشم. منم میخوام همین کارو بکنم فدات شم. -الکی برای من زبون نریز....بعضی وقتا واقعا شک میکنم که شاید حدسم درسته و از روی لجبازی آرتام و قبول کردی. -مامان این چه حرفیه؟ آخه اون دو تا انقدر ارزش دارن که بخاطرشون با زندگی خودم بازی کنم؟ مامان جوابی نداد و فقط نگاهم کرد ولی خودم خوب میدونستم که انتقام گرفتن از اونا مهم ترین مسئله تو زندگیمه....نمی ذارم مهری به ریشم بخنده. حالا نوبته منه که یه ذره خوش بگذرونم. از این فکر لبخندی روی لبم اومد...همین طور که میرفتم طرف اتاقم به مامان گفتم: -من میرم به آرتام خبر بدم...راستی مراسم چه روزیه؟ -۳ روز دیگه. از این موقعیتی که پیش اومد خیلی خوشحال بودم. سریع شماره ی ارتام و گرفتم که بعد از چندتا بوق جواب داد: -سلام. -سلام خوبی؟ -من خوبم ولی از صدات معلومه که تو خیلی بهتری....حالا چی باعث شده که انقدر خوشحال باشی؟ خندیدم و گفتم: -یه عروسی. -نمی دونستم انقدر عروسی دوست داری. چطوره خودمون زودتر عروسی کنیم؟ لحنش بوی شوخی میداد ولی با این حال معترض گفتم: -دکتــــــــــــــــــر. خندید و گفت: خیلی خب. عصبانی نشو. عروسیِ کی هست؟ -یکی از اقواممون ولی چیزی که برام مهمه اینه که اونام تو مهمونی هستن. -کاوه و مهری رو میگی...خب؟ -من و تو هم باید بریم....میخوام تو رو به همه معرفی کنم. -چه شوک بزرگی میشه براشون. عروسی چه روزیه؟ ۳ روز دیگه...میتونی بیای؟ -مگه برات مهم نیست که بری؟ -چرا، خیلی مهمه. -پس رو من حساب کن. -مرسی....حتما برات جبران میکنم. -میدونم....من دیگه باید قطع کنم، دارن صدام میکنن. -باشه...خداحافظ. نگاهی به قیافه ی خندونم توی آینه کردم....دیگه دوست ندارم مثل چند ماه قبلم باشم. من جز اون دسته آدمایی هستم که غرورم خیلی برام مهمه...همیشه مغرور بودم ولی کاری که باهام کردن منو خورد کرد....جلوی همه..... ولی از امروز نوبت منه تا تلافی کنم.....صاف وایستم و با غرور به تصویرم توی آینه گفتم: -سرتو بالا بگیر.... گریه و زاری دیگه تعطیله آناهید خانم....تا میتونی خوش بگذرون چون خیلی ها نمیتونن خنده تو ببینن. با صدای مامان که گفت برم چایی بخورم از آبنه دل کندم و رفتم بیرون.

دروغ شیرین3

آخرین دکمه پالتومو بستم و خودمو توی آینه نگاه کردم. با اینکه آرایش ملایمی کردم اما قیافم تغییر کرد چون توی بیمارستان معمولا آرایش نمیکنم. نمیدونم چرا ولی استرس دارم. اولین باریه که مهرزاد رو خارج از بیمارستان ملاقات میکنم. فقط دعا میکنم چیزی نگه یا نگم که دعوا بشه...
هنوز نمیدونم کارم درسته یا نه اما احساس بدی هم ندارم. به ساعتم نگاه کردم الاناست که پیداش بشه. چون مهرزاد قرار بود بیاد دم خونه دنبالم منم تصمیم گرفتم زود تر برم دم در... دلم میخواد امروز زود تر تموم شه.
نفس عمیق کشیدم . برای آخرین بار به تصویر خودم تو آینه نگاه کردم و از اتاق رفتم بیرون. داشتم میرفتم سمت در که صدای بابارو از آشپزخونه شنیدم که گفت: چه عجب...از اتاق اومدی بیرون. و از آشپزخونه اومد بیرون تا منو دید با تعجب گفت: کجا داری میری؟؟؟ مگه الان از سر کار نیومدی؟؟؟
-نه...امروز مرخصی گرفتم. شما کی اومدین؟
-یه نیم ساعتی میشه. حالا کجا میری؟
-با یکی از دکترای بیمارستان میرم نمایشگاه نقاشی.
-از کی تا حالا دکترا به هنر علاقه پیدا کردن؟
با دلخوری ساختگی گفتم: بابا...؟؟؟ خودت میدونی من عاشق نقاشیم.
-میدونم بابا... برو بهت خوش بگذره. شب زود تر بیا تا یه کم ما هم تورو ببینیم.
چشمی گفتم ، کفش پوشیدم و رفتم دم در.
چند دقیقه ای ایستادم که ماشین مهرزاد سر کوچه وایستاد. رفتم سمت ماشین که مهرزاد پیاده شد در حالی که سلام داد و در ماشینو برام باز کرد .
ماشین رو روشن کرد...
توی ماشین معذب بودم. نمیدونستم چی بگم برای همینم ساکت موندم تا خودش یه چیزی بگه. چند دقیقه ای ساکت موندیم که گفت:
حالا این همه راهو داریم میریم به نقاشی علاقه داری؟
-آره... قبل از اینکه تصمیم بگیرم که پزشک بشم میخواستم هنر بخونم.
-پس پزشکی انتخاب دومت بود!!!
-آره. شما چی؟ چی شد که به نقاشی علاقه پیدا کردین؟
مهرزاد لبخند با مزه ایی زد و گفت:راستش من علاقه ای به نقاشی ندارم. فقط برای اینکه دوستم دعوتم کرده بود دارم میرم.
-اشکالی نداره...مهم اینه که دارین میرین کارشو ببینین.
-حالا یه سوال...چرا با اینکه به هنر علاقه داشتی اومدی سراغ پزشکی؟؟؟
باز همون سوال تکراری....به رو به روم خیره شدم و گفتم:
-یه آدمی بود که نظرم و راجع به همه چیز عوض کرد...حتی هنر.
-الان از رشته ت راضی ایی؟؟پشیمون نیستی که هنر نخوندی؟؟
-اگر پشیمون باشمم فایده ایی نداره...بگذریم، شما چرا پزشکی رو انتخاب کردین؟
مهرزاد یه ذره فکر کرد و گفت:
-والا من تا جایی که یادم میاد بیشتر افراد خانوادمون جد اندر جد پزشک بودن...
خنده ی کوتاهی کرد و گفت: میدونی مدل سلام کردن عمو هام به هم چه شکلیه؟
با خنده سری تکون دادم و گفتم: چه جوری؟
(-سلام دکتر
-سلام دکتر
-چه می کنی دکتر؟
-می گذره دکتر)
هر دوتامون زدیم زیر خنده....در حالی که می خندیدم پرسیدم:
-اصلا کسی تو خانوادتون هست که پزشکی نخونده باشه؟
-آره،هستن ولی کمه....فکر کنم همین جاست.
ماشین و پارک کرد و پیاده شدیم.نمایشگاه تقریبا شلوغ بود.مهرزاد با نگاهی به دور و برش گفت:
-چقدر شلوغه
همینطور داشتیم به اطراف نگاه میکردیم که صدایی از پشت گفت:
بالاخره اومدی جناب دکتر؟ دیگه داشتم مطمئن میشدم که دکترا علاقه ایی به هنر ندارن.
مهرزاد با لبخند برگشت و گفت:
دیگه یه دوست خل و چل بیشتر ندارم. گفتم بیام دلت نشکنه،
با هم دست دادن. پسر که متوجه من شده بود گفت:
نمیخوای معرفی کنی؟
-خانم زند، همکارم.
با تردید به منو مهرزاد نگاه کرد که مهرزاد دوباره گفت:
-فقط همکاریم
پسر خندید و گفت:خوشبختم خانم زند.منم باربد آریانفرم...خوشحالم که امروز اومدین اینجا.
دستشو رو شونه ی مهرزاد گذاشت و گفت:
مزاحمتون نمیشم برین از آثار بی نظیر من لذت ببرین. من بازم بهت سر میزنم.
ازش جدا شدیم. داشتیم به تابلو ها نگاه میکردیم . هر چی من با علاقه نگاه میکردم از قیافه ی مهرزاد معلوم بود که هیچی از تابلو ها نمیفهمه. بیشتر به نوشته های زیر تابلو توجه میکرد. وقتی دید دارم نگاش میکنم خندید و گفت:
اونطوری نگام نکن ....من تقصیری ندارم ولی باور کن نمیتونم درک کنم.
براش چند تا از چیزایی که بلد بودم توضیح دادم . رفتیم سمت تابلوی بعدی. مهرزاد ازم خواست تا براش توضیح بدم. منم شروع کردم راجع به سبک نقاشی براش توضیح میدادم که یه بهش نگاه کردم، دیدم اصلا به تابلو نگاه نمیکنه. خط نگاهشو دنبال کردم که متوجه یه گروه دختر شدم که داشتن با خنده به مهرزاد نگاه میکردن . وقتی دوباره به مهرزاد نگاه کردم دیدم داره با خنده بهشون نگاه میکنه . از کارش خنده ام گرفته بود. یادم افتاد که چقدر سر هیراد به من می گفت چشم چرون...برای تلافی گفتم:
فهمیدین؟
بدون اینکه دست و پاشو گم کنه گفت:
مگه با توضیح های شما میشه چیزی رو نفهمید؟؟؟
-خب سبک این(به یکی از تابلو ها اشاره کردم) چی میشه؟؟
-خب.....این میشه... نوک زبونمه ها.... ای بابا... اسمش چی بود؟؟؟... چی چی ایسم؟؟؟
-باز دم خودم گرم که موقع چشم چرونی به یه نفر نگاه میکنم نه یه گروه.
خندیدم و به راهم ادامه دادم و رفتم سراغ تابلوی بعد.
مهرزاد هم سریع خودشو بهم رسوند. قبل از اینکه چیزی بگه باربد اومد کنارمونو گفت:
چطوره؟
مهرزاد در حالی که از کار تعریف میکرد همه ی اون چیزایی که بهش یاد داده بودم به باربد گفت. وقتی حرفش تموم شد به من چشمک زد.
باربد با تعجب گفت: فکر نمیکردم اینقدر اطلاعات داشته باشی.
مهرزاد گفت: همه چی رو که نباید بدونی.
باربد که انگار چیزی یادش اومده بود گفت: آها... اومدم بهت بگم که چند تا از بچه های دبیرستان اومدن ایران و اینجان. میخوان ببیننت.
قبل از اینکه مهرزاد چیزی بگه گفتم:
-میشه من نیام؟
-آره...اگر دوست نداری نیا ولی زیاد از اینجا دور نشو که گمت نکنم.من زود بر میگردم.
با رفتن مهرزاد به تماشا کردن ادامه دادم. چند تا از تابلو هارو رد کردم. برای اینکه از مهرزاد دور نشم با چشم دنبالش گشتم... ولی از چیزی که دیدم خشکم زد. باورم نمیشد. اون اینجا چی کار میکنه؟ وقتی مهری اینجاست حتما کاوه هم هست. خواستم دنبالش بگردم که خودش پیداش شد. رفت سمت مهری و دستشو گذاشت پشتش....قلبم از چیزی که میدیدم تیر کشید....سرمو انداختم پایین....نباید بهشون نگاه کنم، نمی خوام منو ببینن. سریع راهمو کج کردم، اما صدای مهری رو شنیدم که از پشت صدام کرد. بدون توجه به راهم ادامه دادم. اما دست بردار نبود. با کشیده شدن بازوم از حرکت ایستادم. بغضمو قورت دادم و برگشتم. مهری با هیجان گفت: چرا جوابمو نمیدی ؟؟؟ اینهمه صدات کردم.
لبخند از روی اجبار زدم و گفتم: سرو صدا زیاده متوجه نشدم...تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟تا جایی که یادم میاد از نقاشی متنفر بودی.
صدای کاوه رو از پشت سرم شنیدم که مهری رو صدا میکرد. تا به ما رسید گفت: کجا یهو غیبت...
با دیدن من حرف تو دهنش ماسید.
کاوه به من خیره شد که مهری بهش چشم غره ای رفت و گفت:
کاوه منو علاقه مند به نقاشی کرد.
نگاهی پر از نفرت به هر دوشون انداختم و گفتم: میدونم... پسر عمه ی من تجربه ی عجیبی تو تاثیر گذاری داره.
کاوه چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین. ولی انگار مهری پر رو تر از این حرفا بود. با کنایه گفت:
چرا اینقدر لاغر شدی عزیزم؟؟؟
با پوزخند گفتم: مطمئن باش هیچ دلیلی به جز تناسب اندام ندارم.
مهری بازوی کاوه رو گرفت و گفت: تنهایی اومدی؟؟؟ اگه تنهایی بیا پیش ما.
اومدم جوابشو بدم اما مهرزاد که حالا کنارم ایستاده بود همینطور که به مهری و کاوه نگاه میکرد گفت:
معذرت میخوام بابت تاخیرم.
با دیدن مهرزاد یه لحظه فکری به ذهنم زد. دیدن دست مهری دور بازوی کاوه و حس حسادت شدیدم اونو تحریک کرد که باعث شد بدون فکر کردن به عواقبش با اشاره به مهرزاد بگم: نه عزیزم با دوست پسرم اومدم.


روی نگاه کردن به مهرزاد و نداشتم...اصلا نمی تونم باور کنم که من این حرفو زدم ولی تو اون لحظه فقط دلم می خواست بزنم تو پر اون دوتا و غرور نابود شده ی خودمو ارضا کنم...فضای سنگینی درست شده و همه ساکت بودن...مهری که انگاری حسابی حالش گرفته شده بود گفت:
-حالا نمیخوای دوست پسرتو معرفی کنی؟
با ترس به مهرزاد نگاه کردم که داشت با خونسردی و لبخند همیشگیش بهم نگاه میکرد. اصلا نمیتونستم بفهمم به چی فکر میکنه. آرامشش باعث شد به حرف بیام.
-دکتر ...
وای...بدبخت شدم. من حتی اسم کوچیک مهرزادو نمیدونستم. مونده بودم چی بگم که خود مهرزاد گفت:
-چی شد عزیزم؟
و رو به مهری گفت:
-آرتام مهرزاد هستم.
مهری و کاوه با حالت گنگ به ما نگاه میکردن. منم دست کمی از اونها نداشتم. از اینکه مهرزاد اینجوری همراهیم کرده بود و ضایم نکرد خیلی خوشحال شدم. تصمیم گرفتم تا میتونم تلافی کنم.مهرزاد رو به من کرد و گفت:
نمیخوای دوستاتو به من معرفی کنی؟
ذوق خاصی داشتم. با هیجان گفتم:
این مهری از دوستای قدیمیه. ایشونم کاوه پسر عممه.
کاوه نگاه بدی به مهرزاد انداخت و با لحن غیر دوستانه ایی در حالی که بهش دست می داد گفت:
خوشبختم.
مهری به مهرزاد گفت:
-فکر کنم شما یه تبریک به ما بدهکارین...آخه من و کاوه تازه ازدواج کردیم.
و با لبخند بدجنسی به من خیره شد...بغض بدی راه گلوم و بسته بود. سعی کردم قورتش بدم.به مهرزاد گفتم:
-خیله خب. ما دیگه بریم
مهرزاد نگاهم کرد.فکر کنم فهمید که حالم زیاد خوب نیست.بازوشو جلو آورد و گفت: بریم... از آشناییتون خوشحال شدم.بابت ازدواجتونم تبریک میگم...خدا نگه دار.
منم کم نیاوردم و دستم دور بازوی مهرزاد انداختم و خداحافظی کردم.وقتی از اونجا بیرون امدیم بازو شو ول کردم.مهرزای در ماشین و برام باز کرد. تا نشستم تو ماشین بغضی که داشتم شکست و نتونستم جلوی اشکام و بگیرم.اونم که دید خیلی حالم بده چیزی نگفت و حرکت کرد...همین طور بی صدا گریه می کردم که متوجه جعبه ی دستمال کاغذی شدم که جلوم گرفته بود.دستمال و گرفتم و زیر لب تشکر کردم....حالا که تنها شده بودیم روی نگاه کردن بهشو نداشتم...نباید از مهربونیش سو استفاده می کردم...
مهرزاد که دید قرار نیست گریه م بند بیاد ماشین و کنار زد و گفت:
-حالا چرا گریه می کنی؟
جوابی ندادم و گریه م شدیدتر شد.مهرزاد دوباره گفت:
-می خوای در موردش حرف بزنی؟
بهش نگاه کردم.دوست داشتم با یه نفر حرف بزنم.با سر آره ایی گفتم.لبخندی زد و گفت:
-من یه کافی شاپ خوب می شناسم...بریم اونجا؟
دوباره با سر موافقتم و اعلام کردم.مهرزاد ماشین و به حرکت در آورد.تا برسیم اتقدر گریه کردم که فکر کنم شب سر درد بگیرم.با ایستادن ماشین بهش نگاه کردم...تا من و دید بلند زد زیر خنده.وقتی نگاه متعجب منو دید در حالی که سعی می کرد خنده شو جمع کنه گفت:
-معذرت می خوام ولی بهتره قبل از پیاده شده یه نگاه تو آینه بندازی
تو آینه نگاه کردم...از دیدن قیافم خنده م گرفت...تمام ریملم پخش شده بود...وقتی پاکشون کردم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو کافی شاپ.تقریبا تمام صندلی ها پر بود،پسر جوونی که انگار مهرزاد و می شناخت اومد سمتمون بعد از سلام و علیک با مهرزاد گفت:
-کم پیدایی؟؟؟
-مهرزاد:باور کن سرم خیلی شلوغه، بالا خلوته؟
با این حرفش به بالا نگاه کردم. تازه متوجه پله هایی شدم که گوشه ی کافی شاپ بود...پسر گفت:
-آره کسی بالا نیست.
و رو به من گفت:خیلی خوش اومدین.
تشکر کردم و همراهش رفتم طبقه ی بالا، وقتی نشستیم پسر دیگه ایی اومد و پرسید:چی میل دارین؟
مهرزاد منتظر به من نگاه کرد، گفتم:من چیزی نمی خورم.
ولی اون بدون توجه به من قهوه و کیک سفارش داد و وقتی پسر رفت، گفت:به نظر من آدم حتی اگر خیلی ناراحتم باشه نباید به شکمش ظلم کنه.
-بابت حرفی که...تو نمایشگاه زدم معذرت می خوام...اصلا نفهمیدم چطور اون حرفو زدم...
-اشکالی نداره، به خاطر همین داشتی کل راهو گریه می کردی؟
-ممنونم که ضایم نکردین
لبخندی زد.سفارش مون و آوردن.مهرزاد گفت:خیلی گریه کردی یه ذره کیک بخور جون بگیری.
باز دوباره زدم زیر گریه که گفت:
-دیگه قرار نشد گریه کنی.
فقط دلم می خواست حرف بزنم:
-کاوه رو که دیدی، پسر عممه...همبازیه دوران بچگیم بود.چون من برخلاف بقیه ی دخترای فامیل علاقه ایی به خاله بازی و بازیای دخترونه نداشتم بیشتر پیش پسرا بودم ولی چون بازیاشون زیادی خشن بود هر دفعه یه جای بدنم زخم میشد...خوب یادمه که کاوه همیشه هوام و داشت و تا جایی که می تونست خودشو سپر بلای من می کرد واسه ی همینم با هم خیلی خوب بودیم منم بیشتر از بقیه دوستش داشتم.تا اینکه خانواده ی عممم مجبور شدن به خاطر کار شوهر عمم برن امارات....تقریبا کاوه رو فراموش کرده بودم که برگشتن، اون موق تازه اول دبیرستان بودم...وقتی برای اولین بار دیدمش مثل همون موقع که بچه بودیم همه ش دور و بر من بود...همه گذاشتن به حساب دوران خوشی که تو بچگی داشتیم ولی نگاه های کاوه به من دیگه مثل قدیم نبود و اینو فقط من می فهمیدم....یه چیزی عوض شده بود که من متوجه ش نمی شدم...کاوه خیلی به من محبت می کرد و از کوچکترین موقعیتی استفاده می کرد تا من و ببینه...منم به حساب دوستی دوران بچگیمون باهاش گرم گرفتم...خانواده ی من با این موضوع مشکلی نداشتن اما عمم که زیاد از من خوشش نمی یومد از این صمیمت ناراضی بود و سکوتش فقط به خاطر مادربزرگم بود که منو خیلی دوست داشت...
با یاد آوری اون روزا لبخند تلخی زدم و ادامه دادم:
-تا اینکه بالاخره تو یکی از این بیرون رفتنا بهم گفت که دوستم داره...گفت که از بچگی حس خاصی بهم داشته و با دیدن دوباره فهمیده که چیزی جز عشق نبوده...حرفاشو باور کردم.چون صادقانه بود...وقتی درست فکر کردم دیدم منم دوسش دارم،مگه چند سالم بود؟؟؟این اولین تجربم بود...وقتی بهش گفتم که منم دوسش دارم انگار دنیا رو بهش داده بودن. می خواست به خانوادش بگه که زودتر همه چی رسمی بشه ولی من مخالفت کردم چون می دونستم عمم نمیذاره این اتفاق بیوفته.
به مهرزاد نگاه کردم که با دقت داشت به حرفام گوش میداد،وقتی دید دارم نگاش می کنم گفت:
-خب چی شد؟گفتین؟
-نه، راضیش کردم که فعلا به کسی چیزی نگه تا موقش ولی من به مامانم گفتم...دیگه تمام روز و شبم شده بود کاوه...به خاطر اون بود که رشته ی پزشکی رو خوندم...چون اون پزشکی می خوند و می خواست حتی تو محیط کارم با هم باشیم.خانواده ی من اول با این کارم مخالف بودن چون می دونستن که من عاشق هنرم ولی وقتی دیدن تصمیم و گرفتم دیگه چیزی نگفتن.کاوه هم تو درسا خیلی کمکم می کرد.با مهری توی دانشگاه آشنا شدم...بر خلاف علاقش و به اصرار خانوادش این رشته رو انتخاب کرده بود.دختر تنهایی بود و به خاطر اخلاق خاصش دوست زیادی نداشت...چون همکلاس بودیم با هم صمیمی تر شدیم...اون کاوه رو زیاد دیده بود چون بیشتر مواقع که کاوه میومد دنبالم اونم میرسوندیم...خوب می دونست که ما چقدر همو دوست داریم و همیشه آرزو می کرد که به هم برسیم....تو این مدت عمم هم که متوجه علاقه ی ما شده بود بیکار نشست و سعی کرد به هر دلیلی ما رو از هم جدا کنه ولی وقتی کاوه تهدید کرد که اگر از من جداش کنن از پیششون میره کوتاه اومد و بالاخره رضایت داد...دیگه تمام فامیل و دوست و آشنا می دونستن ما مال همدیگه اییم...به خاطر دوستیه طولانیمون تصمیم گرفتیم بی خیال نامزدی بشیم و قرار بود مراسم ازدواج بگیریم...دو ماهی تا مراسم خواستگاری مونده بود، یه شب که مهری خونمون بود بهم گفت که کاوه رو اذیت کنم اول زیر بار نرفتم ولی انقدر اصرار کرد که بالاخره قبول کردم
با نگاه به فنجون قهوم که یخ کرده بود گفتم:
-مهری ازم خواست تا به کاوه sms بدم و بگم همه چی بین ما تموم شده تا ببینم چی کار می کنه...من احمقم این کارو کردم ولی می دونی چی شد؟
مهرزاد ساکت بود.پوزخندی زدم و ادامه دادم:
-اون هیچ جوابی نداد و بعد دو ماهم کارت عروسیشون و برام آوردن....خیلی مسخره ست نه؟؟؟به هر کی بگم باور نمی کنه.همه ش به خودم می گم شاید تمام اون نگاها و ابراز علاقه ها دروغ بود...اون حتی نیومد ببینه واسه ی چی این کارو کردم....شده بودم مضحکه ی فامیل...بعد از اون اتفاق بر خلاف اصرار پدر و مادرم تو هیچ مهمونی ایی شرکت نمی کنم...
ساکت شدم مهرزاد رفته بود تو فکر.بعد از چند دقیقه گفت:
-تو چرا این کار و کردی؟
-چون به عشق اعتقاد داشتم و به معشوقم اعتماد.
-تو اشتباه کردی ولی اونم مقصر بوده که دنبال قضیه رو نگرفته.هنوزم دوستش داری؟
-توقع داری چی بگم؟...من بهترین روزای عمرم و با کاوه گذروندم...امروزم اون حرفا رو از روی حسادت زدم که بابت معذرت می خوام.
-نمی خواد انقدر عذر خواهی کنی...قبلا که گفتم من کلا آدم دست به خیریم ...در ضمن من که دیگه نمی بینمشون... خوشحالم که تونستم کمکت کنم. به قول شاعر دوست آن است که گیرد دست دوست...من بگم بیان قهوه مونو عوض کنن.
میون حرفش رفتم و گفتم:
- نه ممنون.من باید برگردم خونه.
مهرزاد چیزی نگفت و با هم از کافی شاپ رفتیم بیرون.وقتی رسیدیم دم خونه گفتم:
-بازم معذرت می خوام که روزتون و خراب کردم و مرسی که به حرفام گوش دادین...خیلی سبک شدم.
-بابت تشکرت که باید بگم خواهش می کنم اما در مورد عذرخواهی.... اگر یه بار دیکه بگی معذرت می خوام میرم پیداشون می کنم بهشون می گم که دروغ گفتیاااا.دیگه خود دانی.
لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم قبل از اینکه برم گفت:
-فقط یه چیزی...اشکاتو برای کسی که ارزششو نداره حروم نکن.
دستشو به نشونه ی خداحافظی بالا آورد و گاز داد و رفت.

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. دیشب بعد از مدتها یه خواب راحت کردم....مطمئنم که دلیلش فقط گرفتن حال مهری و کاوه بود...هنوزم قیافه ی پنچر مهری جلوی چشامه...
با یادآوری اتفاقای دیروز لبخندی زدم...مطمئنا این حس خوبی که دارم و مدیون مهرزادم که همراهیم کرد... تا عمر دارم کار دیروزش و فراموش نمی کنم.
از جام بلند شدم. باید زودتر حاضر میشدم...امروز خیلی کار داشتم. بعد از شستن دست و صورتم رفتم تو آشپزخونه و سلام بلندی کردم و بعد از بوسیدن صورت مامان و بابام نشستم سر میز.بابا گفت:
-سلام باباجون، مثل اینکه امروز حسابی سر حالی
-اهوم .
-مامان: دیروز بهت خوش گذشت؟
با این حرف مامان باز قیافه ی پری اومد جلوی چشمام و نتونستم جلوی خنده مو بگیرم. گفتم:
-عالی بود.
-مامان: خوشحالم که بهت خوش گذشته عزیزم.
دست مامان و نوازش کردم و چون دیرم شده بود چاییمو که هنوز داغ بود خوردم که حلقم سوخت...بابا که قیافه ی مچالمو دید خندید و گفت:آرومتر بابا جون، کارت دیر بشه خیلی بهتر از اینه که خودتو بسوزونی.
از جام بلند شدم و گفتم:
-شما که نمی دونین چقدر کار دارم.
با عجله رفتم تو اتاقم و لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.


******************

هوا کاملا تاریک شده بود که رسیدم بیمارستان. پری هنوز نیومده بود... روپوشم و پوشیدم و مشغول انجام دادن کارام شدم. هنوز نیم ساعت از رسیدنم نگذشته بود که سر و کله ی پری هم پیدا شد.تا من و دید پرسید:
-دیشب چرا نیومدی؟
-مرخصی گرفته بودم.
-چرا به من نگفتی؟
-نگرانم شده بودی؟
-عمرا...ولی باید بهم می گفتی که نمیای.
خندیدم و گفتن: باشه از این به بعد برگه ی مرخصیمو بعد از رییس بخش میارم برات تا تو هم امضاش کنی، خوبه؟
-من به خاطر خودت میگم...اگر گفته بودی الان توام از شیرینی نامزدیه دوستت سهم داشتی.
با تعجب به پری نگاه کردم و پرسیدم:هیراد؟؟؟؟
پری با خنده سری به نشونه ی آره تکون داد. از خوشحالی همدیگرو بغل کردیم...از ته دل براشون آرزوی خوشبختی کردم.ازش پرسیدم:
-خواستگاری کی بود.
-آخر این هفته س...
از بغل پری اومدم بیرون و گفتم:
-سر کار گذاشتی منو؟
-نه به جان هیراد...خواستگاری آخر هفته ست. باور نداری از مامانم بپرس.
با تعجب گفتم: هنوز نیومدن خواستگاری اونوقت تو به همه شیرینی دادی.
-وقتی بهت می گم تو هیچی از فوت و فن به دام انداختن پسرا نمی دونی حق دارم....من اینکارو کردم که اگر هیراد پشیمون شد بهش بگم اسممون افتاده سر زبونا بعدشم من فقط به بچه های خودی شیرینی دادم.همه که نمی دونن.
-از دست تو
-بالاخره باید یه جوری خودم به هیراد بندازم دیگه.
هر دوتامون خندیدیم و بعد از کلی چرت و پرت گفتن مشغول کارمون شدیم

-بیا بریم دیگه.
-خسته ام پری به خدا
-ای بابا. عین آینه ی دق شدی. همش خسته ای.
-از صبح شیفت بودما.
-ببین آناهید من اگه شوهر کنم دیگه منو نمیبینیا
-چرا اونوقت؟؟؟
-هیراد گفته بعد از ازدواج دیگه نمیتونم با دوستای مجردم رابطه داشته باشم. دوستای مجرد دوستای متاهلشونو منحرف میکنن.
-غلط کردی... یعنی چی؟؟؟؟ نذار ازدواجتونو به هم بزنماااا
-خیله خب بابا. شوخی کردم. با ازدواج من چی کار داری؟
-پری به خدا پسرا هنوز نسلشون منقرض نشده که اینجوری میکنی.
-نوبت توام میشه هااا.
-حالا فعلا بذار تورو سرو سامون بدیم. بعدا به من فکر کن.
-باشه. حالا منو نپیچون... میای یا نه؟؟؟؟
-خسته ام
-باشه نیا. میخواستم ببرمت شام مهمونت کنم. خودت میدونی من سالی یه بار ولخرجیم گل میکنه.
-باورم نمیشه. واقعا میخواستی شام مهمونم کنی؟
-پس چی؟ فکر کردی فقط خودت بلدی؟ حالا میای؟بیا دیگه... ببین ارزش داره من اینقدر التماس کنم؟ میای؟ بگو میای.... بیا.
-خیله خب پری. خجالت کشیدم از بس التماس کردی. بریم دیگه. کی حریف تو میشه؟
خنده ای کردو همونطور که دست منو میکشید گفت:
من...



**********************************


توی رستوران بودیم. غذا رو سفارش دادیم. به قیافه ی پری نگاه کردم. بعد از اینکه هیراد و خوانوادش اومدن خواستگاری و روز نامزدی رو مشخص کردن انگار انرژیش دو برابر شده . همیشه میخنده. خیلی خوشحاله. منم از خوشحالیه اون انرژی میگیرم. کی باورش میشد. منو پری... بچگیامون... راه مدرسه.... بازی ها... الان داره ازدواج میکنه. چند وقت دیگه تو لباس عروسی میبینمش. تو فکر بودم که حرکت دست پری جلوی صورتم منو از فکر بیرون آورد.
-کجایی بابا؟ چرا اینجوری منو نگاه میکنی؟
-باورم نمیشه؟؟؟
-چی باورت نمیشه؟؟؟؟ اینکه شام مهمونت کردم؟
-اون که بله. مهمون کردن تو جزو عجایب جهان بود. اما اون که الان داشتم بهش فکر میکردم این بود که اصلا نمیتونم باور کنم تو چند وقت دیگه ازدواج میکنی... دلم برای بچگیمون تنگ شده.
دستم رو با مهربونی گرفت و گفت:
وقتی به بچگیامون فکر میکنم و خاطرات شیرینمون یادم میاد هم دلم میگیره هم خوشحال میشم. دلم میگیره چون خیلی زود گذشت اما خوشحال میشم که تو توی همه خاطراتم هستی و الانم کنارمی...
-پری بچگیامون یادته؟
-مگه میشه یادم بره. هنوز فوتبال بازیامون با پسرای همسایه یادم نمیره. تو هیچوقت خاله بازی دوست نداشتی.
-آره. خوشم نمیومد. یادته وقتی من باهات خاله بازی نمیکردم ناراحت میشدی و میرفتی پیش ...اون پسره اسمش چی بود؟؟؟ همون که همسایه ی بالاییتون بود؟؟
-اشکان؟؟؟؟
-آها... آره... یادته میرفتی پیشش اونم میومد باهات خاله بازی میکرد؟؟
-آره. بیچاره. به خاطر من روسری سرش میکرد.
دوتایی بلند خندیدیم. پری با دست اشاره کرد که آروم باشیم و گفت:
-اروم... یادته امیر تو فوتبال رات نداد و توام هلش دادی از رو ایوون انداختیش پایین تا دو روز جریمه شدی. آخر سرم دل امیر برات تنگ شد اومد خونتون از بابات خواست بذاره بیای کوچه؟؟؟
-آره. از اون موقع به بد خیلی با هم صمیمی شدیم. خیلی دوست دارم بدونم الان چی کار می کنه...
پری همونطور که میخندید گفت:
چقدر زود گذشت... یادش بخیر.
نفسمو بیرون دادمو گفتم:
آره واقعا...یادش بخیر.
غذارو آوردم. یاد موضوع داغ خودمون افتادم که به پری گفتم:
راستی پری خاستگاری هیراد چی شد؟؟؟ خوب بود؟؟؟ مامانو داداشت پسندیدن؟؟
پری لبخند شیطونی زد و گفت:
علف باید به دهن بزی شیرین بیاد...
-خب خانم بزه. علف شیرین هست یا نه؟؟؟؟
-تو چی فکر میکنی؟
-به جای این لوس بازیا بگو چطور بود؟؟
-خوب بود... نامزدی افتاد برای دو ماه دیگه. اما هیراد میگه دوتا نامزدی بگیریم... یکی واسه همکارا. یکی واسه فک و فامیلا.
-این که خوبه.
-آره. ولی هزینه ها بالا میره.
-بعد من به تو میگم خسیس بهت بر میخوره.
قیافه اش مچاله شد و گفت:
خب نمیخوام اول زندگی هزینه زیادی داشته باشیم.
-دیوونه مردا فقط تو دوره ی نامزدی خرج میکنن. تا میتونی استفاده کن.
-توام که همش بد بینی. از بحث خارجم نکن. گوش کن ببینم... خلاصه اینکه تا اینو تو جمع گفت مامانش قبول کرد و کلی هم پسرشو برای این پیشنهاد خوبی که داد تشویق کرد....منم دیگه نتونستم مخالفتمو اعلام کنم.
-راستی مامانش اینا چه جوری بودن؟ خواهر و برادرم داشت؟؟؟
-مامانش که خیلی ماهه. مهربونه. دوتا خواهر و یه برادر داشت. همشون به دلم نشستن.
-خب خدارو شکر. حالا کیارو میخواد دعوت کنه؟
-همه ی بچه های بیمارستان البته اونایی که میشناسیمشون با دوستای دانشگاش و چند تا دکتر از بیمارستانای دیگه. جشن نمیخوایم بگیریم. یه دور همی میخوایم بگیریم که تو بیمارستان همه بفهمن.
-یهو بگو میخوای بیمارستانو خالی کنی دیگه. بیچاره مریضا
-حالا واسه اونجاش یه فکری میکنیم. به نظرت خوبه؟؟؟
-پری چرا اینقدر سخت میگیری؟؟؟ خیلی خوبه.
-خدارو شکر که هستی و نظر میدی...
اینو که گفت گوشیش زنگ خورد. هیراد بود. با هم حرف زدن. گوشی رو که قطع کرد گفت: هیراد میاد دنبالمون.
غذامونو خوردیم تا اینکه هیراد اومد و با هم رفتیم سمت خونه.

******************************************

چشمامو باز کردم. هوا تاریک بود. دلم میخواست بازم بخوابم اما شیفت داشتم. مجبور شدم بلند شم. صورتمو شستم و برای خودم صبحونه آماده کردم. داشتم چایی میریختم که صدای مامان منو متوجه خودش کرد.
-آناهید جان شیفت داری؟
-آره... بیدارت کردم؟
-نه. میخواستم برم دستشویی.
-باشه.
-کی میری؟؟
-یه ساعت دیگه راه میوفتم.
-باشه، به چایی هم برای من بریز.
چایی رو ریختم و خودم مشغول چایی خوردن شدم. مامان پشت میز نشست و به من نگاه کرد. متوجه نگاهش شدم. همونطور که یه من نگاه میرد گفت:
اوضاع خوبه؟؟
از سوالش جا خوردم.
با تردید گفتم:
آره... چطور؟
-نمیخوای چیزی بهم بگی؟؟؟؟
-نه...چیزی شده مامان؟؟؟
-اره.
-خب چی؟؟؟؟
-منتطرم تو بهم بگی.
-چیو؟؟؟؟ چیزی نشده که بهت بگم مامان.
-باشه. تو نگو. من میگم.عمه ات زنگ زد. آرتام مهرزاد کیه؟
-دکتر بیمارستان...همونکه اون روز رفتیم نمایشگاه و...
حرف تو دهنم ماسید. یاد اون روز افتادم . پس کاوه به عمه همه چیو گفته. با یادآوری اون روز و کار کاوه خنده ام گرفت، مامان که خنده ی منو دید گفت:
چی شد؟؟؟ چرا میختدی؟؟؟
-هیچی. پس کاوه امار منو به عمه میده.
-کدوم آمار؟؟؟ اون دکتره دوست پسرته؟
با گفتن این حرف خنده ام بیشتر شد. مامان که گنگ نگاهم میکرد گفت: میشه به جای خندیدن جوابمو بدی؟؟؟؟ کاوه چیزی نگفته . مهری گفته.
با گفتن این حرف خنده رو دهنم ماسید. نمیدونم چرا ولی دلم میخولست کاوه این حرفارو زده باشه. وقتی دیدم مامان داره خیره خیره نگام میکنه تمام ماجرای اون روز رو تعریف کردم. مامانم که انگار خیالش راحت شده بود گفت:
-از دست تو. این کارا چیه؟؟؟ عمه ات خیلی خوشحال شده بود، مثل اینکه خیالش راحت شده بود از ایتکه تو دیگه کاری به کار پسرش نداره.
نمیخواستم دیگه این بحثو ادامه بدم، برای همین گفتم: من برم آماده شم. دیرم میشه.
مامانو بوس کردم و رفتم توی اتاق . توی اتاق همونطور که اشکامو پاک میکردم زیر لب گفتم: لعنتی. تلافی میکنم.
 

امروز صبح یه عمل تو بیمارستان داشتیم و منم باید به عنوان دستیار میرفتم. وقتی لباسم و عوض کردم همراه بیتا و چندتا دیگه از بچه ها که انتخاب شده بودن رفتیم سمت اتاق عمل. بیتا بین راه پرسید:
-تو می دونی قراره دستیار کدوم دکتر بشیم ؟؟
-آره، دکتر وزیری.
-حیف شد... با اینکه خیلی از دکتر وزیری خوشم میاد ولی ای کاش دکتر مهرزاد میومد.
دو سه روزی میشه که ندیدمش....حق داره که دیگه نخواد منو ببینه.... من نباید از مهربونیش سو استفاده می کردم .گفتم:
-دکتر مهرزاد آدم خوبیه ولی من برعکس تو وزیری رو ترجیح می دم... خیلی مهربون و دوست داشتنیه...
-اون که بله...کسی رو تو این بیمارستان پیدا نمی کنی که از دکتر وزیری خوشش نیاد ولی فقط تو این عمل ها میشه دور از چشم طناز دو کلمه با دکتر مهرزاد خوش و بش کرد. تو که صبحا نیستی ببینی چطوری مهرزاد و دوره می کنه نمیذاره کسی بره دور و برش...
-وقتی خود دکتر مهرزاد با این قضیه مشکلی نداره و اعتراضی نمی کنه یعنی خیلیم از طناز بدش نمیاد.
-اگر دکتر فقط با طناز خوب رفتار می کرد یه چیزی ولی اون با همه صمیمی برخورد میکنه.
شونه ایی بالا انداختم و گفتم:
-چی بگم؟؟
با هم رفتیم تا دستامون و بشوریم....صدای خنده ی چند نفر و شنیدم. صدای دکتر وزیری و تشخیص دادم که گفت:
-که اینطور...پس بالاخره رفتی قاطی مرغا؟
از تو آینه بهشون نگاه کردم. دکتر وزیری و مهرزاد و گوهری مشغول حرف زدن بودن.گوهری خندید و سرشو پایین انداخت.مهرزاد خندید و گفت:
-چه پسر با حجب و حیایی...چه خجالتیم می کشه.
گوهری ضربه ایی به بازوی مهرزاد زد و گفت:
-نوبت تو هم میشه.
-مهرزاد: من که از خدامه که زودتر نوبتم بشه ولی کسی حاضر نمیشه با من ازدواج کنه...
وزیری دستشو روی شونه ی مهرزاد گذاشت و گفت:
-همین الانم خیلی ها حاضرن بهت جواب مثبت بدن
-مهرزاد: نفرمایید...تا زمانی که دکتر خوش تیپی مثل شما هست کی به من نگاه می کنه؟
-گوهری: خدایی اینو راست میگه دکتر...خیلی خاطر خواه دارین.
دکتر وزیری خندید و کفت:
-برین پی کارتون...
بیتا که مثل من از آینه داشت به اونا نگاه می کرد گفت:
-زود باش تا دکتر مهرزاد نرفته بریم یه ذره باهاش صحبت کنیم.
-بریم چی بگیم؟ من نمیام.
-لوس نشو دیگه...الان سر و کله ی طناز پیدا میشه ها.
بیتا که دید من از جام تکون نمی خورم گفت:
-اصلا نیا...خودم میرم.
بعد از رفتن بیتا دوباره دستامو شستم. از روی کنجکاوی نگاهی بهشون انداختم که دیدم حسابی مشغول بگو و بخند بودن. برگشتم که برم تو اتاق عمل اما باید از جلوی اونا رد میشدم. وقتی بهشون رسیدم بدون اینکه سرمو بلند کنم زیر لب سلامی گفتم و رفتم تو اتاق.... بعد از چند دقیقه بیتا هم اومد تو. از قیافش معلوم بود که صحبتاش بر وفق مراد بوده...آروم در حالی که می خندید، گفت:
-من عاشق مهرزادم... این خدا چی آفریده.
-مینا دیگه اینقدرا هم تعریفی نیست.
زد روی شونه مو گفت:
برو بابا...بد سلیقه. میدونی از چیه مهرزاد خوشم میاد...اصلا نمیشه شناختش.فکر کنم بیرون از کارش هزارتا دوست دختر داره.
-بعیدم نیست.
-راستی میدونستی اسمش چیه؟؟؟
یاد اون روز افتادم که جلوی مهری و کاوه خودش رو معرفی کرد. ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
-نه نمیدونم.
-اسمش آرتامه. قشنگ نیست؟
شونه هامو با بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم:
آره... قشنگه.
با صدای دکتر وزیری همه مشغول آماده کردن اتاق شدن. منم سعی کردم تمرکز کنم و کارمو شروع کردم.



***********************************


دکتر مهرزاد توی راهرو داشت با مادر یکی از مریضا حرف میزد. داشتم میرفتم توی اتاق روبه روی اتاقی که مهرزاد وایستاده بود. نگاهم کردو با لبخند سلام کرد. منم فقط با سر سلام کردم و رفتم تو اتاق...ازش خجالت میکشیدم، بالا سر یکی از بیمارا رفتم. گفتم:
-سلام ... حالت بهتره؟
با صدای بچگونش جواب داد:
-بله...
-خیلی خوبه. ببینم از آمپول که نمیترسی؟؟؟؟
با ترسی که تو چشماش بود و سعی میکرد پنهونش کنه گفت:
-نه...خیلی آمپول میزنم.
لبخندی زدم و گفتم:
-آفرین... الانم باید آمپول بزنی.
- میشه الان نزنم؟
-چرا؟
به مادرش نگاه کرد که داشت بی صدا به ما نگاه میکرد. با تردید گفت:
-گوشتو بیار جلو.
گوشمو بردم جلو دهنش. من من کنان آروم گفت:
من...از آمپول...میترسم. خیلی درد داره.
اومدم جوابشو بدم که دکتر مهرزاد اومد تو. رو به پسر گفت:
سلام آقا حسام شجاع... خوبی؟
حسام با دیدن مهرزاد لبخند شیرینی زد و گفت: خوبم. ولی باید آمپول بزنم.
مهرزاد: اگه آمپول نزنی که حالت خوب نمیمونه.
حسام: درد داره.
مهرزاد: تو که خیلی شجاع بودی. پسرای شجاع از هیچی نمیترسن حتی آمپول. خانوم زند آمپولشو بزنین. این پسر خیلی شجاع تر از این حرفاس.
بدون نگاه کردن به مهرزاد آمپول حسامو زدم و بدون هیچ حرفی اومدم بیرون.
پری رو دیدم که داشت با هیراد حرف میزد. رفتم سمتشون . بهشون که رسیدم گفتم: خوش میگذره؟
هیراد خندید و گفت: جای شما خالی.
-مطمئنم این حرفو از ته دلتون نزدین.
پری گفت: می خوای بگردیم یکی رو پیدا کنیم که بیاد تو رو بگیره تا به تو هم مثل ما خوش بگذره.
با اخم مصنوعی گفتم:ممنون، من راضی نیستم که انقدر خودتون و به زحمت بندازین.
پری: نه بابا چه زحمتی؟؟
-فکر کنم بهتره تنهاتون بذارم.
ازشون جدا شم. بیکار بودم. برای همین رفتم سمت بالکن بغل راهرو. داشت بارون میومد....این هوا منو مسخ میکرد.... خیلی دلم میخواست زیر این بارون قدم بزنم....عاشق هوای بارونیم...خیلی خاطره از روزای بارونی دارم. یک لحظه سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس کردم. به بغل دستم نگاهی انداختم. از دیدن دکتر مهرزاد بغل دستم جا خوردم. داشت نگام میکرد. بی مقدمه گفت:
-هنوزم از من خجالت میکشی؟
نمیدونستم چی بگم. خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
نه...برای چی؟؟؟
-خوب رفتارت که اینو نشون میده...حالا میتونم بپرسم چرا؟؟؟
-من...اخه...
-خب...
-خب... کی گفته من خجالت میکشم.
-خیلی خب، خجالت نمیکشی اما بذار همین جا بگم اصلا راجع به اون روز فکر نکن. من فقط کمکت کردم. الانم همه چی تموم شده . من درک کردم که چرا منو جلوی کاوه اونجوری معرفی کردی. اگه میدونستم جواب کمک کردنم اینه که اصلا کمکت نمیکردم.
-من واقعا نمیخواستم اون حرفو بزنم. همش احساس میکنم شما ناراحت شدین،
بازم لبخند همیشگیشو زد و گفت:
-مگه میشه ناراحت بشم؟؟؟ همه از خداشونه یهو یه دوست دختر پیدا کنن که هم خوشگل باشه هم دکتر.
دیگه با حرفاش ناراحت نمیشدم. ولی وقتی سکوتمو دید گفت:
-باور کن چیزی عوض نشده، من همون دکتر مهرزادم که اون روز سرش داد زدی. من اصلا به هیچی فکر نمیکنم. توام فکر نکن. اون فقط یه کمک بود.
-مرسی که کمکم کردین.
-خواهش میکنم... کسی از آینده خبر نداره،به جای فرار از من به این فکر کن شاید کمک من باعث بشه که تو یه جای دیگه به دادم برسی و بعد من برای جبران کمکت یه جای دیگه بهت کمک کنم و دوباره تو مجبور بشی ...
خندیدم و گفتم:
-چقدر پیچیده شد
-پس پیچیده ترش نکن.
و رفت....

ساعتو نگاه کردم . هنوز یه ساعتی مونده بود به شروع شیفتم. برای همین رفتم توی کافی شاپ بیمارستان. یه قهوه گرفتم و نشستم پشت میز. داشتم دورو برم رو دید زدم که نگاهم روی دکتر زرافشان ثابت موند. داشت میرفت بیرون از بیمارستان. مثل اینکه شیفتش تموم شده بود. وقتی داشت میرفت سمت در منو دید. برای همین مسیرشو عوض کردو اومد طرفم. بالا سرم اومد و به صندلی روبه روییم نگاه کردو گفت: اجازه هست؟؟؟
گفتم: خواهش میکنم...بفرمایید.
به من خیره شد و گفت:
-اوضاع خوبه؟؟؟
از اینکه زیر نگاه زرافشان بودم معذب شدم. گفتم:
-بله، خوبه.
-دیگه تو دانشگاه نمی بینمتون.
-فعلا کار تحقیقمون عقب افتاد
-امیدوارم که موفق باشی.
اینو گفت و ساکت شد. منم هیچی نداشتم بگم. از اینکه حرفامون تموم شده بود خنده ام گرفته بود. با خنده ی من لبخندی زد و گفت:
-چرا میخندین؟؟؟
-همینطوری. شیفتتون تموم شده؟؟؟
-بله. داشتم میرفتم که شمارو دیدم. چون شیفتامون با هم یکی نیست خیلی وقت بود که شمارو ندیده بودم. اومدم یه عرض ادبی کرده باشم.
-ممنون. لطف کردین.
نگاهی به ساعتش کردو همونطور که بلند میشد گفت:
-من دیگه برم. خوشحال شدم...موفق باشین.
-خیلی ممنون....منم همینطور. خدانگهدار.
و رفت بیرون ازبیمارستان.


*****************************************


توی پاساژ بودیم. با پری اومدیم که خرید جشنشو بکنیم. البته بیشتر من خرید کردم تا پری. بیرون از مغازه داشتیم لباسارو نگاه میکردم که پری به یه لباس مشکی بلند خوشگل اشاره کردو گفت: این خوبه؟
-آره. واسه خودت؟
-نه پس واسه تو. ۶۰۰ مدل لباس خریدیا.
-خیله خب حالا. چرا اینقدر غر میزنی. بعد قرن ها اومدم خرید.
-برم پرو کنم؟
-برو ببینم چه تحفه ای میشی...
رفتیم توی مغازه. پری وقتی پرو کرد لباس تو تنش زار میزد. برای همین گفتم: پری تو تنت بد وای میسته.
تا اینو گفتم مغازه دار سریع خودشو انداخت جلو و گفت: میشه ببینم؟؟؟
پری که لباسش لختی بود یه کم معذب بود شد و گفت:
- نه. نمیشه.
سرمو بردم توی اتاق پرو و گفتم:
- پری آخرین روزای مجردیته ها...استفاده کن... بذار بیاد ببینه.
پری با بدجنسی گفت:
-بذار نوبت خودت بشه بهت میگم لوندی واسه صاحب مغازه چه حالی داره.
-تو خودت میدونی من پایبند به این مسائل نیستم.
-همین کارارو کردی که هیشکی نمیگیرتتا.
-پری یه چیزی بهت میگما....هر چی میگم ربط میدی به این قضیه.
-دیوونه من دوستتم. به فکرتم. چتد وقت دیگه که ترشیدی میای کف پامو میبوسی میگی پری کاش اونموقع به حرفات گوش میکردم.
-به جای این مسخره بازیا بیا سایزشو عوض کن.
-نمیخوام اینو. مگه عزا گرفتم که سیاه بپوشم؟؟؟
-پری با تو خرید کردن اعصاب میخواد. تکلیفت با خودت روشن نیست.
-خیلی دلتم بخواد.
پری لباسو پس داد و اومدیم بیرون. برای نهار رفتیم توی رستوران . بعد از اینکه غدا رو سفارش دادیم به پری گفتم:
-جشن چه روزیه؟؟؟
-جمعه ی هفته ی دیگه.
-چرا اینقدر زود.
-هیراد خیلی عجله داره. منم نمیدونم چرا ولی میگه زود بگیریم بهتره. البته این جشن اولیه مال دکتراست. جشن بعدی هفته ی بعدشه.
-خب. تو که هیچکاری نکردی.
-حالا یه هفته وقت داریم
-کیا دعوتن؟
-هنوز مشخص نکردیم، ولی بیشتر بچه های بیمارستانن. اون چیزی که منو اذیت میکنه اینه که دوستای دیگه شم هستن. کسایی که من نمیشناسم
-خب آدم عاقل اینارو دعوت میکنن که همدیگرو بشناسین دیگه.
پری با دلخوری گفت:
-تو چرا اینقدر به من تیکه میندازی آخه؟ غذاتو بخور
-آخه وقتی ازدواج کنی دیگه نمیتونم باهات اینجوری شوخی کنم.
-چرا؟
-آخه تا من بخوام چیزی بگم هیراد طرفداری میکنه.
پری ختدیدو گفت:پس خدا این هیرادو از آسمون واسم فرستاده

ساعت نزدیک ۵ بود که رسیدم بیمارستان. وقتی رفتم تو بخش شیما رو دیدم که تو استیشن نشسته بود.
-سلام
-سلام، خوبی؟
-مرسی، چرا تنهایی؟ پری نیومده؟
-اومد ولی پیش پای تو رفت...
-چرا؟ مگه امشب شیفت نداره؟
-داره ولی یه مشکل اضطراری پیش اومد مجبور شد بره... مثل اینکه لوله های خونه ی دکتر گوهری ترکیده و تا فردا شبم حاضر نمیشه. اونام رفتن تا یه جایی رو برای فردا پیدا کنن. بیچاره پری خیلی ناراحت بود آخه همه ی مهمونا رو دعوت کردن و نمی تونن کاری بکنن.
گوشی مو از جیبم درآوردم و شماره ی پری رو گرفتم.
-سلام، کجایی؟
از صداش معلوم بود که ناراحته.گفت:
-سلام. دم در منتظر هیرادم تا بیاد بریم یه جایی رو واسه ی مهمونیه فردا پیدا کنیم.آخه...
-می دونم، شیما برام تعریف کرد که چی شده. واسه ی همینم زنگ زدم. بیا مهمونی رو خونه ی ما بگیریم.
-مرسی از پیشنهادت ولی فکر کنم خونتون برای اون تعداد مهمون کوچیک باشه.
-مگه چند نفرن؟
-نزدیک صد نفر میشن.
راست می گفت خونه ی ما کوچیک بود.گفتم:
-آخه فکر نکنم انقدر سریع بتونین جا پیدا کنین.
-همه ش تقصیر منه. هیراد گفت تالار بگیریم ولی من مخالفت کردم...نمی دونم چی کار کنم...اگر نتونیم جایی رو پیدا کنیم چی؟
-نگران نباش عزیزم، من همین الان میرم مرخصی میگیرم. شاید من تونستم جایی رو پیدا کنم.
-دستت درد نکنه...آناهید من فعلا قطع می کنم.هیراد اشاره می کنه برم پیشش.
-باشه برو، فعلا.
گوشی رو که قطع کردم شیما گفت:
-خونه ی ما زیاد بزرگ نیست ولی می خوای زنگ بزنم به چند تا از دوستام که خونه هاشون مناسبه؟
-نه، بذار اول ببینیم می تونیم تالار پیدا کنیم اگر نشد روی این موضوع فکر می کنیم.
-خدا کنه یه جای خوب پیدا کنن.
-پیدا می کنن.من برم.
-تو کجا؟
-منم میرم تا کمکشون کنم، یه ساعت دیگه همه ی تالارا بسته میشه.
-باشه برو نگران نباش من کاراتونو انجام میدم.
خواستم برم که پری رو دیدم که داشت با خنده سمتمون میومد.من و شیما با تعجب به هم نگاهی کردیم...وقتی به ما رسید گفت:
-حل شد.
شیما با تعجب پرسید:
-به این زودی؟
پری سری به نشونه ی آره تکون داد. گفتم:
-خدا رو شکر...حالا کجا هست؟
-خونه ی دکتر مهرزاد.
با تعجب پرسیدم:
-دکنر مهرزاد؟
-پری: آره، چرا تعجب کردین؟ مگه نمی دونستین که هیراد با دکنر صمیمین؟ الان که داشتیم میرفتیم مهرزاد به هیراد زنگ زد که بره پیشش باهاش کار داره. هیردام بهش گفت که نمی تونه بمونه و داستان و براش تعریف کرد.مهرزادم گفت مهمونی رو خونه ی اون بگیریم.
شیما گفت:
-عاشقشم.
-پری:فقط باید بریم اونجا رو ببینیم تا آمادش کنیم.
شیما گفت:
-اگر کمک می خوای من میام.
-پری: اتفاقا به کمکتون احتیاج دارم. باید تا فردا اونجا رو آماده کنیم.
-خوب تو و شیما برین اونجا اگر بازم کمک خواستین من دیرتر میام. باید چند نفر و پیدا کنم که به جای ما اینجا وایستن.
-پری :خیلی خب....ما زودتر میریم. تو هم دیر نکنیا. من به نظرت احتیاج دارم.
شیما گفت:
-پس من برم لباسامو عوض کنم.
بعد از رفتن پری و شیما به چند تا از بیمارا رسیدگی کردم و رفتم تو استیشن.خانم یکتا تا منو دید پرسید:
-از پری خبر داری که کارشون به کجا کشید؟
-آره همین الان بهش زنگ زدم، گفت خیلی کار مونده ولی مستخدم های دکتر مهرزادم هستن و کمکشون می کنن.
-به هر حال پری نباید زیاد خودشو خسته کنه چون واسه ی فردا جونی براش نمی مونه.
-منم میرم کمکشون...فعلا منتظرم تا دوستام بیان که جامون وایستن.
خانم یکتا از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و گفت:
-بیچاره چه شانس بدی داره....بارونو ببین چقدر شدیده...
-خدا کنه تا فردا بند بیاد.
دکتر مهرزاد و دیدم که داشت میومد سمت استیشن.آروم از خانم یکتا پرسیدم:
-مگه دکتر همراه پری اینا نرفته بود؟
-نه مادر جون. کار داشت.
مهرزاد به ما رسید و گفت:
-سلام. خسته نباشید.
جوابشو دادیم. رو به من گفت:
-من دارم میرم خونه، با من میاین.
-نه منتظر دوستامم که شیفت و تحویل بدم.
-خب منتظر میمونم.
-مرسی ماشین دارم.
کاغذی رو از روی میز برداشت و بعد از نوشتن چیزی گفت:
-پس این آدرس و بگیرین.
ازش تشکر کردم و اونم بعد از خداحافظی رفت.


***************************


-اه.... لعنت به این شانس
گوشیمو در آوردم و شماره ی پری و گرفتم:
-پری: سلام، کجایی؟
به چرخ پنچر شده ی ماشین نگاه کردم و گفتم:
-تو خیابون...چرخ ماشینم پنجر شده. زنگ زدم بگم اگر دیر اومدم نگران نشین.
-بگو کجایی تا هیراد بیاد دنبالت.
-نه نمی تونم ماشین و اینجا بذارم ...پنچری شو میگیرم.
-نه دیگه نمی خواد بیای...کار زیادی نمونده.
-باشه، ببخشید که نتونستم کمکت کنم.
-این چه حرفیه تو ببخش که به خاطر من اذیت شدی...هنوزم میگم اگر می خوای بگو کجایی تا من بیام دنبالت.
-نه عزیزم فعلا...
گوشی رو قطع کردم و خواستم دست به کار بشم که از شانس بدم بارش بارون شدید شد و در عرض یه دقیقه خیس آب شدم...مجبور شدم برم تو ماشین بشینم.گوشیم زنگ خورد... شمارشو نمی شناختم، جواب دادم:
-الو...
-سلام...الان کجایی؟
-ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتین.
-چی چی رو اشتباه گرفتن؟ أرتامم...کجایی بیام دنبالت؟
-ممنون....لازم نیست من خو....
-گفتم کجایی؟
لحنش خیلی جدی بود و ساعتم نزدیک ۱۲ بود. چون خیابون خلوت بود و نمی تونستم زیاد منتظر بمونم .آدرس و بهش دادم که گفت:
-تو ماشین بمون من تا ده دقیقه دیگه اونجام.
و قطع کرد.
سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم....با صدای ضربه ایی که به شیشه خورد چشمامو باز کردم.مهرزاد بود. از ماشین پیاده شدم ولی چون لباسام خیس بود لرزیدم....چترشو بالای سرم گرفت و گفت:
-تو ماشین بشین.فقط صندوق عقب و باز کن .
در صندوق و باز کردم .چتر و داد دستم گفت:
-برو تو ماشین.
ولی من به حرفش گوش ندادم وبا اینکه از سرما می لرزیدم، همونجا کنارش موندم و چتر و بالای سرش گرفتم تا خیس نشه... دستاش از سرما قرمز شده بود. بهش نگاه کردم واقعا خوش قیافه بود...پالتوی بلندی هم پوشیده بود که خیلی بهش میومد....وقتی کارش تموم شد از جاش بلند شد و بعد از گذاشتن وسایل تو ماشین اومد روبروم وایستلد. سعی کردم جلوی لرزش بدنم و بگیرم و صاف وایستم ولی گویا موفق نبودم چون مهرزاد گفت:
-لجباز...رفتی خونه قبل از خواب یه دوش آب گرم بگیر...
-بخشید که باعث زحمتتون شدم.
-خواهش می کنم...سوار شو. حسابی خیس شدی.
دوباره ازش تشکر کردم و سوار شدم .

با احساس سردرد شدیدی چشمامو باز کردم...بی حال بودم و بازم خوابم میومد. چشمامو که حسابیم می سوخت، بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم و بخوابم
ولی با شنیدن صدای باز شدن در اتاقم مجبور شدم دوباره بازشون کنم...مامان بود. چراغ اتاقو روشن کرد که باعث شد دستمو جلوی چشمام بگیرم. مامان گفت:
-تو هنوز خوابی؟؟؟؟
گلوم می سوخت، آب دهنم و به زور قورت دادم و با صدای گرفته گفتم:
-مامان چراغ و خاموش کن لطفا.
-خاموش کنم که دوباره بخوابی؟ پاشو، مگه نمی خوای حاضر شی؟
مامان که دید از جام تکون نمی خورم اومد کنارم و در حالی که موهامو از روی صورتم کنار می زد گفت:
-پاشو عز...ههههههه. تو که مثل کوره آتیش داغی...چرا نمی گی تب داری.
-اصلا نای حرف زدن ندارم.
-از دست تو...پاشو بریم دکتر.
لبخند بی حالی زدم و گفتم:
-مامان من خودم دکترم...اونوقت واسه ی یه سرما خوردگیه ساده برم پیش یه دکتر دیگه؟
مامان دوباره دستشو رو پیشونیم گذاشت و گفت:
-تو به این میگی یه سرماخوردگیه ساده؟؟؟؟؟ تبت خیلی بالاست.
به دستم تکیه دادم و سعی کردم از جام بلند شم که تمام بدنم درد گرفت....انگار همین الان یه تریلی از روم رد شده بود.مامان که صورت مچاله شده از دردمو دید گفت:
-چرا از جات بلند میشی؟ اگه چیزی می خوای بگو تا برات بیارم. تو استراحت کن.
-نه...باید حاضر شم.... به پری قول دادم زودتر از بقیه برم اونجا.
-چی؟؟؟با این حالت می خوای بری؟؟؟
-من حالم خوبه.
-نمی خواد بری... به پری زنگ بزن و بگو که حالت خوب نیست... اون حتما درکت می کنه. امشب نشد هفته ی دیگه.
دیدم حق با مامانه .اصلا حالم خوب نبود و پریم که قراره دو تا مهمونی بگیره، مهمونیه بعدی رو می رم. به مامان گفتم:
-پس میشه گوشیمو بدین؟
مامان گوشیمو داد دستم و گفت:
-من میرم برات سوپ بذارم .
شماره ی پری رو گرفتم. بعد از کلی بوق خوردن بالاخره جواب داد.
-به آناهید جون. کجایی پس؟
از صداش معلوم بود خیلی خوشحاله....یه لحظه از حرفی که می خواستم بزنم پشیمون شدم ولی واقعا حالم بد بود و می دونستم اگر برم از دماغم در میاد.
-من هنوز حاضر نشدم...راستش اصلا حالم خوب نیست. فکر نکنم بتونم بیام.
-.....
-پری؟؟؟مردی مادر؟
-خیلی لوسی....یعنی چی که میگی نمی یای؟
-باور کن حالم خوب نیست ... تب دارم
-من این حرفا حالیم نیست... حتی اگر رو به موتم باشی باید بیای
-پری...
با لحن دلخوری گفت:
-باشه، هر طور راحتی...تو بهترین دوستمی... دوست داشتم امشب کنارم باشی ولی اصرار نمی کنم.
بعد از قطع کردن گوشی از کاری که کردم پشیمون شدم و دلم براش سوخت. نمی خواستم پری رو توی یکی از بهترین شبای زندگیش ناراحت کنم.مامان اومد تو اتاق، دستمال مرطوبی هم تو دستش بود، پرسید:
-زنگ زدی؟
-آره، ولی ناراحت شد.
دراز کشیدم و مامان دستمال و گذاشت روی پیشونیم و گفت:
-ایشالله تا هفته ی بعد حالت خوب میشه و تو مهمونیه بعدی جبران می کنی. یه ذره استراحت کن تا سوپ حاضر بشه.
تمام فکرم پیش پری بود. خیلی خوشحال بود و من بد زدم تو پرش. واسه گوشیم sms اومد، بازش کردم...پری نوشته بود.
« می دونم که نباید اصرار کنم چون اگر می تونستی حتما میومدی ولی اگر حالت بهتر شد بیا، خیلی خوشحالم می کنی ...تو که می دونی جای خواهر نداشتمی »
خندم گرفت، بازم مثل قدیم داشت خرم می کرد. اشکالی نداره،...فقط یه شبه. ساعت نزدیکای ۶ بود. از جام بلند شدم و چپیدم تو حموم. سریع دوش گرفتم که باعث شد یه ذره سرحالتر بشم ...لباسمو که یه پیراهن شیری تنگ و تا روی زانو بود و پوشیدم. چون وقت نداشتم تصمیم گرفتم موهامو باز بذارم...به پایین موهام که فر درشت بود ژل زدم تا خوب وایسته و جلوی موهامم سشوار کشیدم . آرایش ملایمی هم کردم. مامان اومد تو اتاق و وقتی من و در حال آرایش کردن دید گفت:
-تو چرا داری آماده میشی؟
-میرم مهمونی، حالم خیلی بهتره.
-الان خوبی ولی اگر حالت اونجا بد بشه چی؟
-هیچی نمیشه. دارم میرم بین یه عالمه دکتر...پس نمی خواد نگران بشی.
مامان پوفی کرد و گفت:
-اگر حالت بد شد سریع میای خونه ها.
-چشم... به نظرت خوب شدم؟
مامان لبخند شیرینی زد و گفت:
-تو همیشه خوبی.
-به مامانم رفتم.
-صبر کن الان بابات میاد میبردت.
-نه خودم میرم
-نمی ذارم با این حال پشت فرمون بشینی.
-خب پس زنگ بزنین آژانس. بابا گناه داره، وقتی برسه حتما خسته س.
مامان موافقت کرد و زنگ زد آژانس و بعد از کلی سفارش بالاخره رضایت داد تا من برم. هر چی به خونه ی مهرزاد نزدیکتر میشدم بیشتر استرس می گرفتم
بالاخره رسیدم.ماشین های پارک شده توی کوچه نشون میداد که درست اومدم ولی مثل اینکه خیلی دیر کردم . بعد از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم... از باد سردی که بهم خورد شروع کردم به لرزیدن. مرد مسنی که جلوی در یکی از خونه ها وایستاده بود ازم پرسید:
-مهمون دکتر گوهری هستین؟
-بله
با دست اشاره کرد که برم تو و گفت:
-بفرمایید. خیلی خوش اومدین
حیاط خیلی بزرگی بود که پر بود از درختای بدون برگ...از دم در تا جلوی خونه با چراغ روشن شده بود. نگاهم روی نمای خونه ثابت موند، خیلی قدیمی بود و آدم و یاد خونه ی جادروگرای توی کارتون مینداخت. مطمئنا اگر چراغای حیاط و خاموش می کردن می تونستی بگی این خونه جن زدست. مهرزاد دل شیری داره که تنها اینجا زندگی می کنه، من بودم سکته رو می زدم. با ترس رفتم سمت خونه ولی تمام حواسم به دور و برم بود که یه وقت روحی، جنی از پشت درختا نیاد سراغم... وقتی رسیدم به در وردی که نیمه باز بود، نفس راحتی کشیدم و رفتم تو.... خیلی شلوغ بود
آقایی جلوی در پالتو مو ازم گرفت و راهنماییم کرد که از کدوم طرف برم ولی من انقدر محو توی خونه شده بودم که یادم رفت ازش تشکر کنم... هرچقدر که بیرون خونه وحشتناک و قدیمی بود در عوض توش حسابی شیک و خوشگل بود....به اجبار دست از دید زدن خونه برداشتم و چشم چرخوندم تا پری رو پیدا کنم.
کنار هیراد وایستاده بود، خیلی خوشگل شده بود. رفتم طرفش که متوجه من شد. خودشو بهم رسوند ولی تا بغلم کرد با تعجب پرسید:
-تو چرا انقدر داغی؟؟؟
-خسته نباشی، پس فکر کردی واسه چی گفتم نمیام؟
-من فکر نمی کردم انقدر حالت بد باشه رنگتم که پریده. ببخشید..
-اشکالی نداره، خودم دلم می خواست امشب کنارت باشم.چقدر خوشگل شدی...
-به پای تو که نمی رسم...
-خیلی دیر اومدم
-اون مهم نیست مهم اینه که الان اینجایی.
-بایدم میومدم چون حسابی خرم کردی...
-به من میگن پری..
-دور از جونم که تو دهنت نیست...
-به خدا اگر هیراد نمیومد مهم نبود ولی تو جای خود داری.
-اگر هیردا نمیومد که مراسم کلا ملقی بود...حالا بیا بریم بهش سلام کنم.
پری دستمو گرفت و با هم رفتیم کنار هیراد که تا منو دید گفت:
-پس بالاخره پری تونست راضیتون کنه که بیاین؟
-دیگه یه خواهر که بیشتر ندارم...
-خوشحالم که اومدین.
-ممنون...بهتون تبریک میگم.
-مرسی، ایشالله بعد پری نوبت شماست.
-تو رو خدا نفرین نکنین.
رو به پری گفتم:
-من میرم پیش بچه ها اگر کاری داشتی صدام کن.
-باشه اگر حالت بد شد بهم بگیااا.
و بعد با دست به جایی که شیما و چند تا دیگه از دوستامون نشسته بودن اشاره کرد.رفتم طرفشون و شیما که منو دیده بود وایستاده بود تا باهام روبوسی کنه.
-سلام. نمی بوسمتون چون سرماخوردم
شیما دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت:
-تبتم که خیلی بالاست.
نشستم و گفتم:
-حالم خوبه. خوب، چه خبر؟
-سارا: والا ما تا همین پیش پای شما داشتیم تمام تلاشمون و می کردیم که شوهر پیدا کنیم.
-شیما:اتفاقا یه case مناسبم برای تو پیدا کردیم
-دستتون درد نکنه، حالا این داماد خوشبخت کجاست؟
گلاره به یه مرد چاق و کچلی اشاره کرد.گفتم:
-ای جونم...این تا حالا کجا بود؟
-شیما:پس مبارکه.
سارا در حالی که می خندید گفت:
-بچه ها تو رو خدا قیافه ی طناز و ببینین. داره منفجر میشه.
به طناز نگاه کردم که با حرص داشت به جایی خیره شده بود. مسیر نگاهشو دنبال کردم تا به مهرزاد رسیدم که چند تا خانوم دورش کرده بودن...حسابیم مشغول بگو و بخند بودن. خندم گرفت، معلوم بود خیلی داره بهش خوش می گذره.
-شیما:چه حرصیم می خوره.
-سارا:واسه ی اینکه حسابی از دوستش عقب مونده . ولی حقشه
-ولش کنین...از خودتون حرف بزنین.
-گلاره: راست می گه...بیاین بریم برقصیم
-من نمی یام...نمی تونم زیاد وایستم.
-شیما: می خوای من پیشت بمونم.
-نه عزیزم...برو برقص.
همه شون رفتن و وسطم حسابی شلوغ بود. حالا که کسی نبود فضولیم گل کرده بود و می تونستم راحت دکوراسیون توی خونه رو دید بزنم. همه وسایلا شیک بود. صدای ببخشیدی باعث شد که دست از نگاه کردن بردارم. از دیدن دکتر زرافشان تعجب کردم... دکتر زرافشان گفت:
-سلام. اجازه هست بشینم؟
-سلام، خواهش می کنم بفرمایید.
-راستش دیدم تنهایین گفتم بیام پیشتون....البته اگر مزاحم نباشم.
-خواهش می کنم...
-فکر کنم امشب همه ی دکترای بیمارستان اینجان
-فقط خدا کنه مریض اورژانسی نداشته باشن.
-هیراد و خانم سرمدی خیلی بهم میان.
با نگاهی به پری که در حال رقص بود گفتم:
-خیلی براش خوشحالم.
-حالا که تنهاییم می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟نمی دونم چرا ولی احساس می کنم با شما راحت ترم.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
-بفرمایید.
-چرا من پیش هر خانمی میرم همه با تعجب به من نگاه می کنن؟مثل خودتون.
با این حرفش به دور و برم نگاه کردم، راست می گفت...چند جفت چشم با تعجب روی ما زوم کرده بود.خندیدم و گفتم:
-خب.... می دونین...
-راحت باشین.
-اگر بخوام رک بگم... بخاطر اخلاقتونه که به همه رو نمی دین.در واقع شما دقیقا نقطه ی مقابل دکتر مهرزادین و بخاطر جذبه ی زیادتون کمتر کسی جرأت می کنه بیاد سمتتون...
خندش باعث شد اون چندتا خط گوشه ی لبش که من خیلی ازش خوشم میومد پیداشون بشه، گفت:
-یعنی انقدر بد اخلاقم؟ پس واسه ی اینه که سراغ هر کسی میرم تعجب می کنه.
نگاهی به مهرزاد کرد و گفت:
-مثل اینکه باید بیشتر با آرتام بگردم.
-ولی به نظرم اخلاقتون خوبه
-راستش من اگر انقدر تو خودمم و جدی ام واسه ی اینه که تمام فکر و تمرکزم روی درس و کارم بوده....اصلا نخواستم که ذهنمو در گیر مسائل عاطفی بکنم. البته وقتیم برای این کارا نداشتم....
-چاره ش یه ذره تمرینه...
با دست بهم اشاره ایی کرد و گفت:
-اول از همه به یه معلم خوب احتیاج دارم
انگار تعجب و توی چهرم دید، لبخند بامزه ایی زد و گفت:
-اخلاق شما چطوریه؟
-آمممم...در حال حاضر من یه چیزی بین شما و دکتر مهرزادم، البته یه ذره به اخلاق شما نزدیکترم
خندید و گفت:
-خوبه، پس یه ذره شبیه به منم هست؟
نتونستم جوابشو بدم...نگاهم روی مهری و کاوه که بین مهمونا بودن ثابت موند

با صدای دکتر زر افشان به خودم اومدم و نگاه متعجبم و از رو اونا برداشتم.از دیدنشون حسابی شکه شده بودم...دکتر زرافشان که دید با گیجی نگاش می کنم پرسید:
-حالتون خوبه؟
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم و دوباره به اونا که در حال سلام و علیک کردن با چند نفر بودن نگاه کردم....مهری دستاشو دور بازوی کاوه حلقه کرده بود و یه لبخند ژکوندم روی لباش بود... با دیدن حال خوب هر دوشون بغض راه گلوم گرفت و احساس می کردم نمی تونم راحت نفس بکشم. هر چند توی نمایشگاه با کمک مهرزاد حالشونو گرفتم ولی بازم نمی تونم ببینم که انقدر با هم خوبن...عرق سردی روی پیشونیم نشست و احساس می کنم حالم هر لحظه داره بدتر میشه...به مهرزاد نگاه کردم، هنوز متوجه اونا نشده بود همونطور که منو ندیده بود چون حسابی سرش با دخترا گرم بود. اگر مهری منو و اونو با هم اینجا ببینه کارم تمومه... به هر کی که بشناسه میگه که مهرزاد دوست پسره منه و آبروی مهرزاد میره....باید تا منو ندیدن برم.
بعد از گفتن ببخشیدی از کنار دکتر زرافشان که با تعجب داشت بهم نگاه می کرد بلند شدم و رفتم سمت در خروجی...دو قدم با در فاصله داشتم که کسی بازومو از پشت گرفت...از ترس چشامو بستم....نفسم تو سینه حبس شد...آبروم رفت...مهریه...
با شنیدن صدای پری که حالا روبروم وایستاده بود نفس راحتی کشیدم و بهش نگاه کردم. پری با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت:
-چته؟ چرا انقدر عرق کردی؟ داری می لرزی دختر...
دستی به پیشونیه خیسم کشیدم و گفتم:
-باید برم حالم خوب نیست.
-فکر کردی من میذارم با این حالت جایی بری؟
چند نفری که اطرافمون وایستاده بودن داشتن به ما نگاه می کردن. نمی خواستم جلب توجه کنم، دست پری رو گرفتم و با هم رفتیم بیرون.پری گفت:
-تو چته؟
-تو گرم بود.
-با این لباس نازک حالت بدتر میشه...بیا بریم تو.
-نه پری، باید برم...فقط برو پالتومو بیار.
-گفتم که نمی ذارم بری...
-پری خواهش می کنم بحث و ادامه نده...
-آخه تو...
صدای مهرزاد مانع از ادامه ی صحبتش شد.
-مشکلی پیش اومده خانما؟
-پری: نمی دونم آناهید چش شده... یهو بلند شده میگه می خوام برم.
-پری حالم خوب نیست، درکم کن.
-پری: اتفاقا چون حالت خوب نیست نمیذارم بری.
مهرزاد رو به پری گفت:
-شما برین به مهموناتون برسین... من راضیش می کنم که نره.
ولی پری همچنان وایستاده بود و دستای منو محکم تو دستاش نگه داشته بود...مهرزاد دوباره گفت:
-قول میدم.
پری بعد از نگاه نگرانی که بهم کرد دستامو ول کرد.وقتی به مهرزاد رسید آروم یه چیزی به مهرزاد گفت و اونم سری تکون داد.پری رفت تو...خواستم از مهرزاد بخوام که برام پالتو مو بیاره ولی اون زودتر از من گفت:
-دیدیشون؟
با سر آره ایی گفتم. مهرزاد ادامه داد:
-از اینکه با هم دیدیشون ناراحتی و می خوای بری؟
-من باید برم...اول اینکه حالم خوب نیست و دوم اینکه اگر مهری منو اینجا با شما ببینه بد میشه.اون خیلی تیزه...با من مشکل داره و اگر ببینه منو شما رسمی با هم برخورد می کنیم برای اذیت کردنمم که شده به همه ماجرای اون روز و میگه...
مهرزاد کتشو در آورد و انداخت روی شونه های لختم و گفت:
-فکر کردی اگر منو تنها ببینه کاری نمی کنه؟
دستمو روی شقیقه هام که حالا درد می کرد گذاشتم و گفتم:
-نمی دونم...ولی برم بهتره.
-اما نظر من اینه که بری تو و باهاش حال و احوال کنی و بهش بگی که به کسی چیزی نگه چون ما نمی خوایم کسی فعلا چیزی بدونه...
-فکر می کنین اون به حرف من گوش می کنه؟
-اون شاید گوش نکنه ولی کاوه گوش می کنه و جلوشو میگیره.
-چقدر خوش خیالین.
-بهتره به حرفم گوش کنی و بریم تو..
دستشو روی پیشونیم گذاشت و گفت:
تبت خیلی بالاست...داری می لرزی، از سر شب حواسم بود که بی حال بودی...می خوای بری تو یکی از اتاقای بالا یه ذره استراحت کنی تا حالت بهتر بشه؟
-نه ممنون.
یه ذره نگام کرد و گفت:
-بریم تو؟
با تردید نگاهی به در ورودی کردم و گفتم:
-بریم.
کت و از روی شونم برداشتم و دادم دستش و پرسیدم:
-شما اول میرین؟
-نه تو برو...من از در آشپزخونه میام تو.
با سر باشه ایی گفتم و رفتم... تو حسابی شلوغ بود...داشتم دنبال مهری می گشتم که نگاهم افتاد به پری که با دیدن من لبخندی زد و اومد طرفم و گفت:
-مرسی که نرفتی. الان حالت بهتره.
-آره
-بیا بریم پیش خودم.
دستشو پشت کمرم گذاشت و با هم راه افتادیم....پری داشت حرف میزد ولی من هیچی از حرفاشو نفهمیدم و تمام حواسم پی پیدا کردن اون دوتا بود... بالاخره دیدمشون ...با ضربه ی آرومی که پری به کمرم زد، بهش نگاه کردم.
-معلومه حواست کجاست؟
-خوب معلومه، به حرفای تو...
-آره جون خودت، اگه راست میگی بگو چی داشتم می گفتم؟
خندیدم و گفتم: پری گیر نده
-حالا حواست کجا بود؟ یعنی کی پرتش کرده بود؟
-مردشور تو ببرن که انقدر منحرفی.
به دور و برم نگاه کردم.مهرزاد هنوز نیومده بود...تصمیم گرفتم که خودم برو سراغ مهری و کاوه...وایستادم و به پری گفتم:
-تو برو من الان میام.
-کجا؟
-یکی از آشناهامون و دیدم میرم بهش سلام کنم.
پری باشه ایی گفت و رفت. نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمتشون...کاوه متوجه من شد و خشکش زد ولی مهری همچنان در حال بگو و بخند بود و اصلا حواسش به اطرافش نبود. با سلامی که گفتم مهری هم با تعجب بهم نگاه کرد.پرسیدم:
-حالت چطوره؟
-تو اینجا چی کار می کنی؟
-همون کاری که تو می کنی...اومدم نامزدیه دوستم.
-آها
رو به کاوه پرسیدم:
شما خوبی پسر عمه؟
کاوه جوابی نداد و همچنان بهم خیره شه بود...مهری با غیض روشو برگردوند و گفت:
-حالا واسه ی چی اومدی پیش ما؟
-به رسم ادب اومدم به فامیلام سلام کنم.
مهری لبخندی بدجنسی زد و به جایی اشاره کرد و گفت: میبینم که تنها نیستی.
می تونستن حدس بزنم منظورش به کیه ولی برای اطمینان به جایی که اشاره کرد نگاه کردم ...مهرزاد و دیدم. گفتم:
-اتفاقا تا یادم نرفته بذار یه چیزی رو بهت بگم...اینجا کسی از رابطه ی من و ...آرتام خبر نداره و نمی خوامم که کسی بدونه...متوجه منظورم که میشی؟
-مهری: چرا کسی نباید بدونه؟ اگه نظر منو می خوای این مهمونی فرصت خوبیه تا به همه بگین.
-اونش دیگه به خودمون ربط داره...
-مهری: من نمی تونم دروغ بگم...
ای کاش رفته بودم....نگاه مضطربم و به کاوه دوختم و گفتم:
-لطفا قول بده که حرفی نمی زنین.
کاوه که تا اون لحظه که ساکت بود و فقط نگاهم می کرد، گفت:
-مطمئن باش ما حرفی نمی زنیم.
مهری که از نگاه خیره ی کاوه روی من عصبی شده بود گفت:
-اما من میگم.
کاوه عصبی شد و نگاه وحشتناکی به مهری انداخت و محکم گفت:
-همون که گفتم...ما چیزی نمی گیم...به ما ربطی نداره.فهمیدی.
مهری با دلخوری سری به نشونه ی آره تکون داد.از اینکه حال مهری گرفته شد خوشحال شدم. دوباره به کاوه نگاه کردم و گفتم:
-پس قول دادیا...
کاوه سری تکون داد و دوباره بهم خیره شد....احساس کردم تو نگاهش پر دلخوریه....نباید اونجا می موندم...تشکری کردم و سریع ازشون جدا شدم...دوباره رفتم پیش بچه ها.شیما پرسید:
-تو یهو کجا غیبت زد؟
-حالم خوب نبود، رفتم بیرون یه کم هوا بخورم.
-گلاره: ببینم نکنه دکتر زرافشان چیزی گفت و ناراحتت کرد.
-نه بابا....اون بیچاره فقط اومده بود باهام سلام و علیک کنه.
-شیما: الله واکبر ...دکتر زرافشان و این کارا؟؟؟؟ا
-بیچاره مگه چشه؟
-سارا: اوووه....ببین ازش طرفداریم می کنه. به نظر من زیادی جدیه...اینطوری پیش بره تا آخر عمرش تنها میمونه.
-اما به نظر من اخلاقش خوبه...تازه تو این دوره زمونه همه بیشتر دنبال قیافن تا اخلاق...که قافه ی اونم خوبه....به کسی رو نداده کلی آدم دوسش دارن.
-سارا: ببینم نکنه خبریه که انقدر ازش تعریف می کنی.
-همین کارا رو می کنین که آدم نمی تونه دو کلمه باهاتون حرف بزنه دیگه....فکراتون مسمومه.
صدای پری رو شنیدم که گفت: آهای، دوستم و اذیت نکنین که با من طرفیناااا. گفته باشم.
-شیما:چه عجب بالاخره ما تو رو دیدیم...بابا ول کن اون نامزد بدبختتو...چرا مثل کوالا بهش آویزون شدی؟
-پری: من بهش آویزونم؟ اونه که ولم نمی کنه.
-شیما: باشه مام باور کردیم.
-پری: بجای این حرفا پاشین شام حاضره.
-شیما: آخ جون...حالا شام چی هست؟
-برای تو نون و پنیر.
-شیما: گمشو...من از روزی که تاریخ نامزدی رو اعلام کردین شروع کردم به رژیم گرفتن واسه امشب...از فردا که هیکل روی فرم به دردم نمی خوره پس می خوام حسابی از خجالت شکمم در بیام...
شیما از جاش بلند شد و گفت: من که رفتم.
گلاره و سارا هم همراهیش کردن.پری کنارم نشست و گفت: بهتری؟
-آره.
-اونور شلوغه تو همین جا بشین. به هیراد گفتم غذامون و بیاره اینجا تا با هم بخوریم.
-ترجیح میدم برم تا تنها باشین.
-بی خود ترجیح میدی.همینجا پیش خودم میشینی تا خیال راحت باشه.
هیراد همراه یکی از خدمتکارا ظرفای غذا رو آوردن.شام و با شوخی و خنده خوردیم...نمی دونستم هیراد انقدر شیطونه...سر کار که همیشه خیلی مودب و رسمی برخورد می کرد.بعد از صرف شام دوباره همه مشغول رقصیدن شدن....من نمی فهمم اینا خسته نمی شن؟؟ فکر کنم مجبور شیم با بیل خاموششون کنیم.
سرم از صدای زیاد آهنگ درد می کرد.خدا رو شکر کاوه به قولش عمل کرد و جلوی دهن مهری رو گرفت. یه لحظه هم اجازه نداد مهری تنها باشه،چون خوب مهری رو میشناسه و میدونه که از ۱ دقیقه هم استفاده میکنه...حالا هر کی ببینه فکر می کنه از عشق زیاده...چقدر من احمقم، اگه دوسش نداشت که...
گروه ارکست به در خواست بچه ها یه آهنگ ملایم دو نفره گذاشت و همه ی دو نفره ها ریختن وسط....نور سالن کم کرده بودن. توی جمعیت مهری رو دیدم که در حالی که خودشو به کاوه چسبونده بود با لبخند مسخره ایی به من نگاه می کرد...واقعا که بچه ست و مغزش کف پاشه. مهرزادم وسط یود و با همسر یکی از دکترا که بهش می خورد بالای۵۰ سال سن داشته باشه می رقصید....قیافه ی شیرین و مهربونی داشت و خیلی بامزه بود...با دیدنش یاد مادربزرگم افتادم....دکتر شهابی نگاه کردم که با عشق به زنش خیره شده بود....خوش به حالشون....نگاهم افتاد به دکتر زرافشان که اونم مثل من بیننده بود...مطمئنن اگر به هر دختری پیشنهاد میداد نه نمی گفت...
آهنگ که تموم شد همه رفتن نشستن اما هیراد و پری همونجا موندن....همه ساکت بودن، هیراد نگاه عاشقانه ایی به پری کرد و گفت:
-امشب یکی از بهترین شبای زندگیه منه چون بالاخره پری رو مال خودم کردم....
و رو به پری ادامه داد:
-همین جا جلوی همه قول میدم که برای خوشیختیت هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم.
پری از خجالت قرمز شده بود و همه براشون دست زدن و یه سری هم شروع کردن به گفتن زن ذلیل و سوت کشیدن و سر به سر گذاشتن هیراد....هیراد با دست از همه خواست تا ساکت بشن، دوباره گفت:
-می خوام از همه تون تشکر کنم که امشب ما رو همراهی کردین....همینطور از آرتام عزیز که نذاشت مهمونی امشب خراب بشه...واق...
اما صدای مهری مانع از ادامه ی حرفاش شد.
-اما همچین ضرر نکردن...ایشالله چند وقت دیگه خبر ازدواج ایشون و خانم زند و میشنوین....
رو به مهرزاد ادامه داد: مگه نه دکتر...به نظر من که دوستیه شما و خانم زند به ازدواج ختم میشه...
سکوت بدی بود....

****************************************

شوکه شده بودم...فقط به مهری نگاه می کردم که با لبخندی از روی پیروزی به من نگاه می کرد... ولی متوجه نگاه خیره ی مهمونا رو خودم بودم....ای کاش اینا همه ش توهم های ناشی از تبم بود...روی نگاه کردن به کسی رو نداشتم...کاوه بود که سکوت و از بین برد و بعد از اینکه خودشو به مهری رسوند، عصبی گفت:
-معلوم هست داری چی کار می کنی؟
پس کاوه تنهاش گذاشته بود و اونم از فرصت نهایت استفاده رو کرده بود...دوباره عرق کردم و احساس می کردم گلوم خشک شده...مهری شونه ایی بالا انداخت و گفت:
-مگه چی کار کردم؟ فقط حقیقت و گفتم.
و رو به مهرزاد ادامه داد:
-مگه نه دکتر؟
با تردید به مهرزاد نگاه کردم که دستاشو توی جیب شلوارش کرده بود و خونسرد به مهری نگاه میکرد...دیگه برام مهم نبود که آبروم جلوی کاوه و مهری بره...باید همونجا به همه می گفتم جریان از چه قراره تا جلوی داستانای بعدی رو بگیرم....آبروم پیش اون دو تا بره بهتر از اینه که نتونم تو بیمارستان سرم جلوی همکارام بلند کنم....اما قبل از اینکه لب باز کنم مهرزاد گفت:
-حق با شماست.
مهری که انگار دنیا رو بهش دادن، خندید و گفت:
-دیدی خودشونم تأیید کردن..
و رو به کاوه گفت: من مقصر نیستم. اگر همه تعجب کردن به خاطر پنهون کاری خودشون بوده.
-مهرزاد: پنهون کاری ایی در میون نبود...اگر حرفی نزدم و از خانم زند خواستم چیزی نگه واسه ی این بود که دلیلی نداره دیگران از مسائل خصوصی زندگیه من با خبر باشن.
مهرزاد که قیافه ی متعجب منو دید لبخند اطمینان بخشی زد و رو به بقیه گفت:
-فکر نمی کنم چیز عجیببی باشه که من از کسی خوشم بیاد؟
با دست به گروه ارکست که تحت تاثیر جو بوجود اومده قرار گرفته بودن و ساکت شده بودن اشاره کرد که کارشون و انجام بدن و خودشم رفت سمت یکی از مستخدمین و یه چیزی بهشون گفت. خیلی خونسرد بود، انگار نه انگار که آبروی اونم رفته...صدای موزیک دوباره بلند شد...حالا که مهرزاد حرف مهری رو تأیید کرده بود دیگه نمی تونستم انکار کنم چون بقیه فکر می کردن می خوام کارمو توجیه کنم....بغض کرده بودم ، سرمو انداختم پایین و از عصبانیت ناخنمو کف دستم فرو کردم. می دونستم که هنوزم نگاه خیلی ها روی من و مهرزاده. حتما الان فکر می کنن من یه دختر آب زیرکام و بر خلاف رفتارم سعی کردم دل مهرزاد و ببرم...چند تا نفس عمیق کشیدم تا جلوی ریزش اشکامو بگیرم...
با احساس دستی روی شونم از فکر اومدم بیرون...شیما بود که با نگرانی نگاهم می کرد. لبخند بی جونی زدم تا بفهمه حالم خوبه. با مهربونی بازومو نوازش کرد و گفت: خودتو اذیت نکن.
انگار منتظر یه تلنگر بودم. شیما رو از پشت پرده ی اشکی که تو چشمام جمع شده بود تار میدیدم. دوباره سرمو انداختم پایین تا بتونم یه ذره به خودم مسلط بشم. شیما برای آروم کردنم گفت:
-تو رو خدا گریه نکن...به خاطر پری... میدونی که اگر تو رو اینطوری ببینه ناراحت میشه.
پری...انقدر شوکه شده بودم که اونو یادم رفته بود. سرمو بلند کردم تا بین جمعیت پیداش کنم که کار خیلی مشکلی نبود چون در حالی که سر جاش نشسته بود زل زده بود بهم...از نگاهش معلوم بود که خیلی دلخوره، با اینکه دید حالم خوب نیست اصلا سراغمم نیومد...یه ذره که نگام کرد با اخم روشو برگردوند. دیگه دلم نمی خواست اونجا باشم...مهری اومد کنارم و گفت:
-خب دیگه من دارم میریم...کاوه تو ماشین منتظرمه...کاری با من نداری عزیزم.
بازم شعور کاوه که یه ذره خجالت حالیش میشه. با تمام نفرت بهش نگاه کردم که خندید و سرشو آورد جلو و آروم زیر گوشم گفت:
-میتونی بعدا ازم تشکر کنی...من یه موقعیت عالی برای ازدواجت درست کردم.
اینو گفت و سریع رفت...خیلی جلوی خودم گرفتم تا یه بلایی سرش نیارم.جرأت کردم و به اطرافم نگاه کردم.، جو تقریبا آروم شده بود و همه دوباره مشغول شده بودن اما طرز نگاه خیلی از همکارای خانمم بخصوص دوستام نسبت بهم عوض شده بود....الان بهترین موقعیت بود که از اونجا برم...تا از جام بلند شدم شیما پرسید:
-کجا؟
-من دارم میرم...از طرف من از بقیه ی بچه ها (نگاهی به پری کردم که هنوزم با اخم به روبروش خیره بود) خداحافظی کن.
-شیما: وایستا منم باهات میام.حالت خوب نیست...
-نه تو بمون.
ازش خداحافظی کردم و رفتم دم در و از همون آقایی که پالتومو گرفته بود خواستم که برام بیارتش. مهرزاد اومد کنارم و پرسید:
-کجا میری؟
-باید برم...
مهرزاد یه ذره نگاهم کرد و گفت:
-اگه حرفشو تأیید کردم به خاطر...
رفتم میون حرفش و گفتم:
-می دونم ولی ای کاش این کارو نمی کردین...
و دیگه منتظر نموندم و از اونجا زدم بیرون.


دروغ شیرین2

دروغ شیرین2

پری بعد از شام اون شب با حرفایی که زدم حسابی ترسیده بود و نمی دونست باید چی کار کنه.سردرگمی کاملا توش پیدا بود.از همه ی خانم های توی بخش که ازدواج کردن در مورد زندگیشون میپرسید که با شنیدن حرفای بعضی هاشون امیدوار میشد و از شنیدن حرفای یه عده ی دیگه پکر و نا امید.اینطور که به نظر میومد پری از دکتر گوهری خوشش میومد.نزدیکای صبح از سر کار خسته اومدم خونه. شیفته شب بودم که الان کارم تموم شد. ساعتو نگاه کردم 5 صبح بود.با خستگی لباسامو در آوردم و پرت کردم رو صندلی اتاقم و خودمو روی تخت انداختم.از خستگیه زیاد خوابم نمی اومد. چشمم افتاد به دیوار. جای تابلویی که قبلا به دیوار چسبیده بود سایه افتاده بود. جای عکسمون خالی بود. نیش خندی زدم. خیلی وقت بود بهش فکر نکرده بودم و این برام خیلی خوبه. دیگه نمیخواستم زندگیمو خراب کنم. با بی حوصلگی روی تخت جا به جا شدم که یهو گوشیم زنگ خورد. با عجله کیفمو زیر و رو کردم. ممکن بود با صدای بلند گوشیم مامان و بابا رو بیدار بشن. آخه کدوم مزاحمی این موقع زنگ میزنه؟ گوشیمو پیدا کردم . شماره ی پری بود.
با کلافگی و عصبانیت گفتم: ها؟
-پری: ها نه بله.
-الان وقت زنگ زدنه آخه؟ خود مزاحمشم این موقع زنگ نمیزنه که تو زنگ میزنی. تو نمیگی من خوابم؟
-پری: خیله خب بابا. پیاده شو با هم بریم. چته؟ مزاحم برای این , این موقع زنگ نمیزنه چون کارت نداره . تازشم میدونستم بیداری.اینقدر غر نزن دیگه
-خب چی کار داری؟
- راستش یه فکری به ذهنم رسیده...
-آفرین, پس فکر کردنم بلدی؟.
-عجب آدم بی ذوقی هستیا...اگه میخوای اینجوری حرف بزنی قطع میکنم.
-لوس نشو پری...بگو
-خوب راستش ...یه فکری به ذهنم زد که می تونیم گوهری رو بهتر بشناسیم..
خنده ام گرفت. با خنده گفتم:
-چیه؟ فکرتو مشغول کرده؟
-لوس نشو. خودت گفتی بحث یه عمر زندگیه و اینا.
-خب شما چی پیشنهاد میکنی؟
-من تصمیم گرفتم از فردا شیفتمو عوض کنم تا کمتر ببینمش.
با هیجان گفتم: وای پری... تو نابغه ای... همه ی متفکرا باید بیان جلوت لنگ پهن کنن...مطمئنی که تنهایی فکر کردی و کسی کمکت نکرده؟
-داری مسخره ام میکنی؟
-آخه نابغه با ندیدنش می خوای بیشتر بشناسیش؟
-نخیر, حرفم هنوز تموم نشده...درسته من شیفتمو عوض می کنم ولی تو که این کار نمی کنی ,پس تو توی کاراش دقت می کنی و تحقیق می کنی تا ببینی وقتی که من نیستم دکتر گوهری با کسی تیک میزنه یا نه...یا مثلا زیاد تلفن بازی می کنه و بقیه ی چیزا ...
- پیشنهادت خوبه,ولی فکر نمی کنی مسئولیت تو خیلی سنگینه؟اینطوری از پا در میای.می خوای یه ذره از کاراتو به من محول کن.
-تو هی منو مسخره کن.اصلا بی خیال نمی خواد کمکم کنی.
- خیلی خوب بابا...چه زودم بهش بر می خوره, آدم عاقل وقتی میخواد یکی رو بشناسه یه مدت با طرف میمونه تا هم دیگرو بهتر بشناسن اگه هم دیگرو خواستن که مبارکه اگرم نه که...
دیگه حرف توی دهنم نچرخید. یاد زندگیه خودم افتادم. نمیخواستم پری هم مثل من بشه. نمیخوام باهاش مثل یه آشغال رفتار بکنن. شاید کاری که پری میگفت خوب بود. اگه ولش میکرد چی؟؟؟
-الو...الو... آناهید؟؟؟؟ خوبی؟؟؟؟
با صدای پری از فکر بیرون اومدم و گفتم:فکر بدی نیست.قبول.
پری با تعجب گفت: چی شدی یهو؟
-هیچی با خودم فکر کردم دیدیم فکر بدی نیست. از فردا میشم خانم مارپل.
-نمیخوام وقتی که خودم مطمئن نیستم پاشو تو خونه باز کنم. نمیخوام به مامان بگم. میخوام اول خودم بشناسمش
-کار خوبی میکنی. از فردا عملیات شروع میشه؟
-بله.
-خب دیگه... حالا کاری نداری برم بخوابم؟
-نه عزیزم. مرسی که کمکم میکنی. خوب بخوابی.

***********

دو روز پیش یه عمل قلب توی بیمارستان انجام شد که خیلی نادر بود به همین دلیل دکتر وزیری تصمیم گرفتن فیلم عمل و برای دانشجوهای قلب که دارن تخصص میگیرن پخش کنه. چون دکتر مهرزاد این عمل و انجام داده بود,مسئولیت این کارو به خودش داده بودن.رأس ساعت 7 شب همه رفتیم تا فیلم و ببینیم. وسط اتاق یه میز بزرگ و دراز بود و دورتا دورش پر از صندلی بود.طناز هم اومده بود والبته دکتر گوهری هم اونجا بود چون داره تخصص قلب میگیره.رفتم ردیف روبروی گوهری روی یه صندلی که دید خوبی بهش داشت نشستم و بقیه ی دخترا هم اومدن کنارم.همه نشسته بودن و منتظر بودن تا جناب مهرزاد تشریف بیارن که بالاخره بعد از یک ربع اومد.از بچه ها عذر خواهی کرد و نگاهشو بین بچه ها چرخوند.وقتی منو دید چند ثانیه مکث کرد و لبخند همیشگی ش عمیق تر شد و سرشو یه کوچولو به نشونه ی سلام خم کرد و بعد به بقیه نگاه کرد. بعد از یه سری توضیحات مختصر که بیشتر باعث خندوندن بچه ها شد چراغارو خاموش کردن و مهرزادم کنار تصویر وایستاده بود و روی فیلم توضیحات و میداد.
ده دقیقه گذشت و همه ساکت داشتن به فیلم نگاه می کردن اما من تمام حواسم متوجه گوهری بود.حالا که همه جا تاریک بود می تونستم راحت زیر نظر بگیرمش.با این که میتونست از تاریکی استفاده کنه و دخترا رو دید بزنه ولی اصلا این کارو نکرد و تمام حواسش به فیلم بود فقط یه لحظه به خاطر سوال یکی از دخترا بهش نگاه کرد که انگار سنگینی نگاه منو احساس کرد و روشو برگردوند طرفم،منم از فرصت استفاده کردم و زل زدم بهش تا ببینم چه عکس العملی در مقابل نخ دادن من نشون میده.بعد از چند لحظه با خجالت سرشو انداخت پایین و انقدر دستپاچه شده بود که خودکار از دستش افتاد اما بدون اینکه برش داره سرشو برگردوند تا ادامه ی فیلم و نگاه کنه.مردشورتو ببرن پری که به خاطرت دست به چه کارا که نزدم.آبرم رفت، معلوم نیست الان گوهری در موردم چه فکرایی که نمی کنه.یه لحظه از کاری که کردم پشیمون شدم ولی خب پری بهترین دوستم بود و برام خیلی ارزش داشت.
باز دوباره به دید زدنم ادامه دادم.برخلاف چند تا از بچه ها که گهگداری با گوشیشون ور میرفتن اصلا گوشیشو از تو جیبش در نیاورد و میخ فیلم شده بود.بالاخره به این نتیجه رسیدم که تا آخر کلاس خطایی از این گوهری بی بخار سر نمی زنه.حد اقل یه ذره به فیلم نگاه کنم تا دو خط به اطلاعاتم اضافه بشه .
تا فیلم و نگاه کردم جمله ی مهرزاد و شنیدم که گفت:اینم از بخیه زدن که همه تون بلدین.
تموم شد....اینم از امروز. سهم من از یه جراحی به این مهمی فقط دیدن قسمت بخیه زدنش بود.داشتم زیر لب به پری بد و بیراه می گفتم که چراغارو روشن کردن.اصلا روم نمی شد به دکتر گوهری نگاه کنم.مهرزاد گفت:
-خسته نباشید.امیدوارم توضیحاتم کامل بوده باشه.سوالی نیست؟
خانم طبسی با خنده گفت:نزنید این حرفو دکتر، معلومه که کامل و خوب توضیح دادین.من که همه رو فهمیدم.
مهرزاد لبخندی زد و گفت:خب حالا که خانم طبسی گفتن توضیحاتم کامل بوده هیچ کس حق سوال پرسیدن نداره.همه می تونین برین.
از جامون بلند شدیم که مهرزاد ادامه داد:همه به جز خانم زند.
با تعجب بهش نگاه کردم که جوابم همون لبخند همیشگی ش بود.یه لحظه به طناز نگاه کردم که با عصبانیت داشت نگاهم می کرد.بیچاره شدم، از فردا باید برم دنبال کار...نمی تونستم حدس بزنم مهرزاد چی کارم داره.وقتی همه رفتن پرسید:کلاس خوب بود؟ چیزی ازش یاد گرفتی؟
گیج بودم گفتم:بله، بچه ها که گفتن....
خونسرد لم داد روی صندلیش و گفت:من با بچه ها کاری ندارم،دارم از تو می پرسم.
من نمی فهمم این چرا انقدر زود پسرخاله میشه...گفتم: چرا این سوال و میپرسین؟وقتی همه فهمیدن چه دلیلی داره من نفهمیده باشم؟
-چون من مطمئنم که تو هیچی از این عمل نفهمیدی.می دونی که من آدم باهوشیم.
-تا حالا کسی بهتون گفته اعتماد به نفس بالایی دارین؟
خندید و گفت:آره خیلی ها گفتن ولی مطمئنم کسی تا حالا به تو نگفته که خیلی چشم چرونی.
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:چرا اینطوری نگام می کنی؟مگه دروغ میگم؟ گوهری بیچاره داشت زیر نگات از خجالت آب می شد.من توی اون تاریکی دونه های عرق روی صورتش میدیم.
با یاد آوری اون لحظه بلند خندید و گفت:فکر کنم دیگه تا شعاع 10 کیلومتریت هم پیداش نشه.بیچاره کلی ازت ترسیده، داشتی با نگات درسته قورتش میدادی.
پس همه چیزو دیده بود.من احمقو بگو که فکر کردم توی تاریکی کسی حواسش به من نیست.وای...معلوم نیست چند نفر دیگه متوجه این موضوع شده باشن.با نگرانی نگاهش کردم که انگار فکرم و خوند و گفت:نگران نباش، کسی باهوش تر و تیز تر از من نبود که متوجه بشه.
خیالم راحت شد.پوزخندی زدم و گفتم:چرا نمی گین هیزتر؟گویا شما هم دست کمی از من نداشتین.در ضمن من هر کاری که می کنم به خودم مربوطه.
از جاش بلند شد و اومد روبروم وایستاد.دستاشو توی جیبش کرد و گفت:بله...حق با توِ .من فقط به عنوان یه معلم خوب نگران شاگردمم که شاید درس و یاد نگرفته باشه.
و باز همون لبخند که از روی بدجنسی زد.برگشتم تا برم بیرون که گفت:اگر بخوای می تونم برات کلاس خصوصی بذارم.....به شرط اینکه چشم چرونی رو تعطیل کنی.
دوباره بهش نگاه کردم و گفتم:نیست که خیلی هم دیدنی هستین.
ابروهاشو به حالت تعجب بالا داد و گفت:نیستم؟
-شما احیانا قرصای خود باوری مصرف نمی کنین؟
-آره مصرف می کنم ،اتفاقا خوبم جواب داده.
سری از روی تاسف تکون دادم و رفتم سمت در که مهرزاد گفت:اگر خواستی برات توضیح بدم بهم بگو.من همیشه ارادت ویژه ایی به خانم ها داشتم و دارم.
بدون اینکه جوابشو بدم رفتم بیرون و تمام حرصم و روی در خالی کردم.
به خاطر رفتار اونروزم سعی می کردم کمتر جلوی دکتر گوهری ظاهر شم ولی دورادور حواسم بهش بود.چون پری شیفتشو عوض کرد زیاد همدیگرو نمی دیدیم و بیشتر تلفنی با هم صحبت می کردیم.بیچاره گوهری خبر نداشت که من تا انگشت کردن تو دماغشم برای پری ‪گزارش می کنم‬.تازه گندی که زدم رو هم براش تعریف کردم که میگه گهگاهی که گوهری و میبینه یاد من میفته و میزنه زیر خنده.لابد اون گوهری بیچاره فکر می کنه با یه دختر خل و چل طرفه و از پیشنهاد ازدواجی که داده پشیمون شده.بعد از بحث اون شبم با مهرزاد دیگه ندیدمش.

امشبم شیفت بودم.با خانم دواچی توی station نشسته بودیم و اونم داشت از خاطرات دوران جوونیش حرف میزد.زن خیلی مهربونی بود و کل بخش دوستش داشتن.همراه یکی از مریضا اومد و گفت که مادرش درد داره.چون خانم دواچی خسته بود رفتم تا به بیمار مسکن تزریق کنم.وقتی از اتاق اومدم بیرون مهرزاد و دیدم که داشت با خانم دواچی حرف میزد.البته بهتر بگم مثل همیشه داشت با شوخیاش می خندوندش.کلا استعداد خوبی توی شاد کردن اطرافیانش داشت و مریضاش به خاطر اخلاقش دوستش داشتن.همونطور که میرفتم سمتشون مهرزاد و برانداز کردم.واقعا خوشتیپ بود.یه شلوار لی با یه کاپشن شیک و یه کفش اسپرت پوشیده بود که خیلی بهش میومد.مطمئنا اگر اونو بیرون با این تیپ میدیدی فکر نمی کردی که دکتر باشه.
خانم دواچی تا من و دید در حالی که می خندید گفت: آناهید جان، آقای دکتر یه همراه لازم داره تا به بیماراش رسیدگی کنه.اگر میشه تو باهاش برو.
مهرزاد با حالت بامزه ایی به لباساش نگاه کرد و از خانم دواچی پرسید:خانم یکتا جون همه جای بدنم پوشیده س؟هیچ جام معلوم نیست؟
من و خانم دواچی با تعجب بهش نگاه کردیم.خانم دواچی گفت:نه مادر...چطور؟
مهرزاد سرشو به صورت خانم دواچی نزدیک کرد و گفت:راستش بابام همیشه بهم سفارش می کنه که شبا که میرم بیرون لباسای پوشیده بپوشم تا خدایی نکرده کسی نتونه بهم نظر بدی داشته باشه...خودتون که میدونین تو این دوره زمونه گرگ زیاد شده ...
تازه منظورشو فهمیدم با عصبانیت گفتم:واقعا که...خجالت بکشین دکتر.
بهم نگاه کرد.دوباره رفت توی همون جلد شیطونش و گفت:نمی تونم،مداد رنگی هامو نیاوردم. در ضمن چرا عصبانی میشی وقتی خودت خیلی خوب دزدای ناموس و میشناسی؟ من فقط دارم احتیاط می کنم.بالاخره خوشگلیه و هزار دردسر.
خانم یکتا که داشت به حرفای ما گوش میداد ،چون چیزی از ماجرا نمی دونست گفت:آره پسرم، دوره زمونه ی بدی شده.آدمای بد زیاد شدن،مخصوصا همین دزدای ناموسی که میگی....ولی انقدر ظاهر خوبی دارن که نمی تونی تشخیص بدی چقدر بد ذاتن.
مهرزاد که انگار از این بحث لذت می برد نگاهی به من که حالا خیلی خونسرد داشتم به حرفاشون گوش میدادم کرد و گفت:آره بعضی هاشون انقدر زیبا و جذاب هستن که نمی تونی بفهمی چی تو کله ی کوچیکشون میگذره.
با این حرفش یه ذره خجالت کشیدم و برای اینکه ادامه نده گفتم:دکتر من کار دارم.اگر می خواین همراهیتون کنم لطفا عجله کنید.
مهرزاد چشم کشیده ایی گفت و راه افتاد و منم پشت سرش میرفتم.قدم هامو آروم بر می داشتم که پشتش بمونم ولی مهرزاد وایستاد .
برگشت و نگاهم کرد، پرسید:چرا پشتم راه میای؟
بعد از چند لحظه مکث ادامه داد:نکنه پشت لباسم بازه؟
با این حرفش از کوره در رفتم و گفتم:اگر یه بار دیگه این حرفو تکرار کنی من می دونم و شما.
-پس می خوای بهم دست درازی کنی؟
بحث کردن باهاش بی فایده بود.ترجیح دادم برگردم و از خانم یکتا بخوام که خودش به مهرزاد کمک کنه ولی به محض برداشتن اولین قدم دستشو سد راهم کرد و گفت:چقدر زود رنجی...فقط یه شوخی بود.
برگشتم با جدیت توی چشمای شیطونش نگاه کردم و گفتم:لطفا دیگه با من شوخی نکنید.
دوباره چشمی گفت و با دست اشاره کرد راه بیفتم.این بار باهاش همقدم شدم تا دوباره اذیتم نکنه.مهرزاد دیگه چیزی نگفت و با هم به بیماراش سر زدیم.مهرزاد مثل همیشه سعی میکرد با شوخی هاش بیمارا رو بخندونه.آخرین مریض یه دختر بچه ی 8 ساله به اسم نازگل بود که به خاطر نارسایی قلبی توی نوبت عمل پیوند بود.وقتی رفتیم بالای سرش بیدار بود و تا مهرزاد و دید ،خندید و گفت:سلام عمو
مهرزاد بوسش کرد و گفت:سلام به روی ماهت خانم خوشگله.تو که باز بیداری خوشگل خانم...هنوزم حاضر نیستی زن من بشی؟
نازگل یه ذره فکر کرد و گفت:اول تو حال منو خوب کن، وقتی خوب شدم جوابتو میدم.
-حالا که اینطور شد خیلی زود عملت می کنم.تا من دارم معاینت می کنم یه شعر برامون می خونی ؟
نازگل شروع کرد به خوتدت و مهرزاد وضعیتشو بررسی کرد و وقتی کارش تموم شد از توی جیبش یه کتاب داستان کوچیک در آورد و داد بهش وگفت:اینم جایزه ت بخاطر اینکه دختر خوبی بودی.
نازگل ذوق زده کتاب و گرفت و مشغول نگاه کردنش شد.مادر نازگل همراه ما از اتاق اومد بیرون تا از وضعیت دخترش با خبر بشه.با اینکه مهرزاد همه ش بهش امیدواری میداد ولی اون باز گریه می کرد و از مهرزاد می خواست تا دخترش و نجات بده.
داشتیم بر می گشتیم station.به مهرزاد نگاه کردم.ساکت بود،معلوم بود حسابی توی فکره.بعد از چند لحظه گفت:به نظرت نازگل خوب میشه؟
نگاهش کردم هنوز به جلوی پاهاش نگاه می کرد.گفتم:معلومه که خوب میشه.
-می دونی وقتی مادرش اینطوری بهم التماس می کنه خیلی اذیت میشم. براش دعا کن.
نفسشو پر صدا بیرون داد.یه ذره ساکت بود ولی دوباره گفت:یه چیزی بپرسم قول میدی ناراحت نشی؟
باز لحنش بوی شیطنت میداد انگار نه انگار که تا یه دقیقه پیش ناراحت بود.فکر کنم این بشر کلا با ناراحتی بیگانست.منتظر نگاهش کردم تا ادامه بده.
لبخندی زد و پرسید:چرا اونروز اونطوری به دکتر گوهری نخ که چه عرض کنم، طناب میدای؟
چشامو ریز کردم و با عصبانیت بهش نگاه کردم.بلند خندید و گفت: چرا مثل گربه ی آماده ی حمله نگام می کنی؟من فقط یه سوال پرسیدم.
-من برای کارم دلیل داشتم که لزومی نمی بینم به شما توضیح بدم.
-تو که از گوهری خوشت میومد کافی بود همه چی رو به من بسپری.من کلا دست به خیرم خوبه.تا حالا کلی کفتر عاشق و فرستادم خونه ی بخت.
-کـَل اگر طبیب بودی،سر خود دوا نمودی .بهتره نیست یه فکری به حال خودتون بکنید که سن ازدواجتون داره میگذره.
-چرا فکر می کنین برای من دیر شده؟من فقط 29 سالمه.
-شوخیه بامزه ایی بود.
-این دفعه رو استثناً شوخی نمی کنم.
-دکتر منو چی فرض کردین؟ منطقی هم بخوایم حساب کنیم شما باید الان حول و حوش 33 سالتون باشه.
-من جسارت نکردم. ولی از اونجایی که من علاوه بر خوشتیپی و خوشگلی،باهوش و درسخون هم هستم؛ دوران مدرسه مو جهشی خوندم و چون توی اروپا درس خوندم مثل شما کنکور نداشتم.درنتیجه اگر اینارو حساب کنیم متوجه میشیم که من کلا آدم استثنایی و باحالی هستم...اونجارو...ببین چه حلال زادست.
به جایی که اشاره می کرد نگاه کردم.وای...بدبخت شدم، گوهری اینجا چی کار می کنه؟ وایستادم.
مهرزاد خندید و گفت: می دونستی وقتی می ترسی خیلی بامزه میشی؟
با اخم بهش نگاه کردم. گفتم:من باید برم به یکی از بیمارا سر بزنم.
-آها...از اون لحاظ…نگران نباش من بهش سلامتو میرسونم.
بدون اینکه جوابشو بدم برگشتم و پریدم توی اولین اتاق که از شانس بدم بیمارو همراهش بیدار بودن. مجبور شدم الکی فشارشو بگیرم تا گوهری بره.بعد از بیست دقیقه وقت تلف کردن از اتاق اومدم بیرون . خانم یکتا و شیما توی ایستگاه پرستاری نشسته بودن.به خانم یکتا گفتم که میرم اتاق رست تا استراحت کنم. راستش میترسیدم دوباره سر و کله ی دکتر گوهری پیدا بشه.

امروز تو دانشگاه کار داشتم و شبم شیفت بودم. با آزیتا هماهنگ کرده بودم که بیاد. اصلا حوصله نداشتم و خیلی خسته بودم اما برخلاف من آزیتا حسابی سرحال بود و مدام حرف میزد.تا ساعت 7 کارمون طول کشید . وقتی از دانشگاه اومدیم بیرون اومدیم بیرون آزیتا گفت:
-تو که انقدر خسته ایی واسه ی چی اومدی؟
- چون دیگه وقت آزاد ندارم.-آزیتا:اشکال نداره، الان میری خونه استراحت می کنی.-نمی تونم، امشب شیفتم.آزیتا با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:چی؟ می خوای خودتو نابود کنی؟-شیفت شب و دوست دارم.بخش آرومه تازه اگر خسته شدم می تونم بخوابم.-آزیتا:معلومه...چشمات از بی خوابی قرمز شده.-دیشب یه بیمار داشتیم.حالش خوب نبود.واسه ی همین نتونستم بخوابم.-آزیتا:تو دیوونه ایی دختر.با این طرز کار کردن تا یکی دو سال دیگه از پا در میای.رفتیم سر خیابون تا ماشین بگیریم چون ماشینم خراب شده و توی تعمیرگاهه.چند دقیقه ایی منتظر موندیم که یه ماشین شخصیه شیک جلومون وایستاد.بدون اینکه به راننده ش نگاه کنم دست آزیتا رو گرفتم و یه ذره رفتیم جلوتر تا رد بشه که چند تا بوق زد. به آزیتا گفتم توجه نکنه ولی آزیتا در حالی که داشت به ماشین نگاه می کرد گفت:فکر کنم این استاد جدیدست.به راننده نگاه کردم.راست میگفت، زرافشان بود.اومد جلوی پامون وایستاد و شیشه رو پایین کشید:سلام خانم زند. بفرمایید میرسونمتون-ممنون دکتر مزاحم نمیشیم.-تعارف نکنین این موقع تاکسی سخت گیر میاد.بفرمایید.همین طور که داشت حرف میزد،خم شد و در جلو رو باز کرد.به آزیتا نگاه کردم که اشاره کرد سوار شم و خودش هم رفت عقب نشست.سوار شدم زرافشان ماشین و به حرکت در آورد.گفتم:ببخشید دکتر، باعث زحمت شدیم.آزیتا هم گفت:بله خودمون میرفتیمبرگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم که چشمکی زد و به زرافشان نگاه کرد.از کارش خنده م گرفت.-زرافشان:نزنید این حرفو.فقط راهنماییم کنید و بگین که از کدوم طرف باید برم.آزیتا مسیر خونه شونو به زرافشان گفت ومنم گفتم که میرم بیمارستان.با اینکه بیمارستان سر راهمون بود ولی زرافشان از یه مسیر دیگه رفت.وقتی دیدم داره اشتباه میره گفتم:دکتر اگه میشه من و همین جا پیاده کنین.تا بیمارستان راهی نیست.-زرافشان:اول دوستتون و میرسونم بعد با هم میریم بیمارستان، من می خواستم یه ذره استراحت کنم بعد برم به مریضام سر بزنم ولی حالا که دارم تا بیمارستان میام بهتره ببینمشون و با خیال راحت برم خونه.دیگه چیزی نگفتم و به آهنگ ملایمی که از دستگاه ماشین پخش میشد گوش دادم.آزیتا ی پر چونه هم تا زمانی که پیاده شد حرفی نزد.البته فکر کنم به خاطر قیافه ی جدیه زرافشان میترسید که چیزی بگه.نمی دونم چرا ولی همیشه یه اخم روی صورتش بود که به نظر من خیلی هم بهش میومد و جذاب ترش می کرد.دخترای توی بیمارستان به خاطر جذبه ی زیادش و جدی بودنش با اینکه ازش خوششون میومد ولی زیاد سمتش نمی رفتن و بیشتر دور و بر مهرزاد بودن، مطئنم اگر روی خوش نشون میداد مهدیه به جای دکتر شمس میومد مخ اینو بزنه.با اینکه از دیدن مهرزاد عصبی میشدم ولی از اینکه با توجه به موقعیت خوبی که داره، خودشو نمی گیره و اخلاق خوبی داره خوشم میومد.وقتی آزیتا پیاده شد زرافشان گفت:معلومه خیلی خسته ایین، شما با این خستگی چرا شیفت شب قبول کردین؟-راستش دیشب اصلا نتونستم بخوابم .ولی در کل شیفت شب و دوست دارم .روزا از بس بخش شلوغ سردرد میگیرم.ساکت شدم.با توجه به اخلاقش ترجیح میدادم زیاد حرف نزنم ولی مثل اینکه اون دلش می خواست حرف بزنه چون دوباره سکوت به وجود اومده رو از بین برد و پرسید:از کار کردن تو بیمارستان راضی هستین؟-بله، بیمارستان خیلی خوبیه.از جایی که قبلا کار می کردم خیلی بهتره.-پس توی بیمارستان دیگه ایی هم کار می کردین-بله یه بیمارستان دولتی.-پس چرا اونجارو ول کردین؟باز این سوال تکراری که دوست نداشتم جوابشو بدم.نباید میذاشتم که متوجه ناراحتیم بشه،بغضم و فرو خوردمو گفتم: محیط خوبی داشت ولی زیادی شلوغ بود.خندید و گفت:پس بدتر از من عاشق سکوت و آرامش هستین.وقتی می خندید خیلی خوشگل میشد، مخصوصا با خطی که گوشه ی لبش بوجود میومد.به روبروم خیره شدم ولی سنگینی نگاهشو احساس می کرد.یه ذره نگاهم کرد و گفت:ناراحتتون کردم؟-نه...داشتم به بیمارستان قبلی فکر می کردم.-معلومه خاطرات خوبی اونجا داشتیناگر یه ذره دیگه ادامه میداد میزدم زیر گریه.مخصوصا با این آهنگ غمگینی که از دستگاه پخش میشد.برای اینکه بحثو عوض کنم پرسیدم:فردا عمل دارین؟چند ثانیه دقیق نگاهم کرد.فکر کنم خیلی تابلو بودم چون صدام میلرزید.دوباره مشغول رانندگیش شد و گفت:دو تا...الانم باید به همون مریضام سر بزنم.سری تکون دادم و رومو برگردوندم سمت پنجره و به بیرون خیره شدم.اونم دیگه چیزی نگفت.با ضربه ایی که به بازوم وارد شد سریع رومو برگردوندم .زرافشان گفت:معذرت می خوام ، چند بار صداتون کردم ولی متوجه نشدین.وقتی دید هنوز دارم با تعجب بهش نگاه می کنم، از اون لبخند هایی که گاهی روی صورتش نقش میبست زد و گفت:رسیدیم بیمارستان خانم زند.به دور و برم نگاه کردم،توی پارکینگ بودیم ولی انقدر تو افکارم غرق شده بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدیم. سریع خودمو جمع و جور کردم و گفتم:ببخشید...یه لحظه حواسم پرت شد.چیزی نگفت ،فقط لبخند زد که باعث شد منم لبخند بزنم. در و باز کردم و پیاده شدم ولی اولین چیزی که دیدم قیافه ی مهرزاد بود که کنار ماشینش وایستاده بود و با لبخند داشت نگاهم می کرد.خنده روی لبم خشک شد.نمی دونم چرا با دیدنش دست پاچه شدم...همین و کم داشتم که بعد از مچ گیری ایی که سر گوهری کرد حالا منو تو ماشین زرافشان ببینه.آخه چرا همیشه جایی که نباید، جلوی روم ظاهر میشه؟اصلا دوست ندارم تو محیط کارم در موردم بد فکر کنن.مهرزاد بلند گفت:سلام بردیا...چرا اومدی بیمارستان؟من که بهت زنگ زدم گفتی نمی یای.-سلام. نمی خواستم بیام، سر راه خانم زند و دیدم و گفتم حالا که دارم تا اینجا میام یه سری هم به بیمارام بزنم.داری میری؟-آره...کارم تموم شده.نگاهی به من کرد و بعد رو به بردیا ادامه داد:خب دیگه مزاحمتون نمیشم.فعلا.سری برام تکون داد و سوار ماشینش شد و رفت.امشب خیلی پر انرژی بودم چون تا بعد از ظهر خواب بودم و حسابی کمبود خوابمو جبران کرده بودم. وقتی رفتم تو بخش پری رو دیدم که از یکی از اتاقا بیرون اومد. تا من و دید اومد بغلم کرد و گفت:من برگشتم.
-علیک سلام، چرا برگشتی؟تازه داشتم از دستت یه نفس راحت می کشیدم.
-پری:من که مثل تو بی معرفت نیستم. نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
-پس تحقیقات تموم شد؟یعنی بی خیال گوهری شدی؟
پری با خنده ابرویی به نشونه ی «نه» بالا انداخت. از کارش خندم گرفت، یه ذره نگاهش کردم و پرسیدم:مطئنی که دلت فقط برای من تنگ شده بود؟
-پری:حالا...
-می کشمت...زود باش همه چی رو کامل تعریف کن.
پری هیجان زده گفت:اینطوری که نمیشه، بیا بریم یه جا بشینیم تا برات بگم.
دستمو کشید و رفتیم روی صندلی های توی راهرو نشستیم ولی پری ساکت بود و با لبخند زل زده بود به من.گفتم:خب؟؟؟؟
پری:الان داری از فضولی میمیریاااا...
از جام بلند شدم و گفتم:مردشورتو ببرن...اصلا نمی خواد بگی.
دستمو گرفت و دوباره نشوندم و گفت:اووووو....چه زودم قهر می کنه،خب...بذار از اولش بگم.پریروز که کارم تموم شد و رفتم سر خیابون تا ماشین بگیرم یهو سروکله ی هیراد پیدا شد...
-هیراد؟؟؟
-پری:همون گوهری دیگه
-آها،یعنی انقدر صمیمی شدین که به اسم کوچیک صداش می کنی؟بابا مرسی پشتکار...
-پری:تا چشت در بیاد...نپر تو حرفم. کجا بودم؟ آها...یهو سروکله ش پیدا شد و ازم خواست سوار شم تا برسونتم ولی من مخالفت کردم.می دونستم شبکاره و باید بره سر شیفتش.خلاصه هی از اون اصرار و هی از من انکار بالاخره سوار شدم. پیش خودم گفتم با اینهمه اصراری که کرد حتما کارم داره و می خواد در مورد خواستگاری صحبت کنه ولی اون عین مجسمه ی ابولهل نشسته بود و تمام حواسش به رانندگی بود. کلا یادش رفته بود منم تو ماشینم.چند تا سرفه کردم، نفس بلند کشیدم ولی انگار نه انگار...اصلا تو باغ نبود.تنها حرفی که زد این بود که «از کدوم طرف باید برم». یعنی می خوام بگم سگ هارو بستن و منو ول کردن...شیطونه می گفت در و باز کنم و با لگد پرتش کنم بیرون ولی جلوی خودمو گرفتم تا رسیدیم دم خونه. دیگه نا امید شده بودم، تشکر کردمو خواستم پیاده شم که بچم تازه زبون باز کرد و پرسید(پری ادای گوهری رو در آورد):چرا خودتونو ازم قایم می کنین؟
منم خودمو زدم به کوچه ی علی چپ و گفتم:من کی همچین کاری کردم؟
-همینکه شیفتتونو عوض کردین.
الکی بهونه آوردم که به خاطر یکی از دوستام این کارو کردم ولی معلوم بود که زیر بار نرفته، دوباره پرسید:با خانوادتون صحبت کردین؟من هنوز منتظرم.
قیافش انقدر مظلوم شده بود که دلم نیومد بهش دروغ بگم...گفتم که به خاطر اینکه شناختی روش ندارم ترجیح میدم فعلا به خانوادم چیزی نگم.
-خب با ندیدنم که نمی تونین منو بهتر بشناسین
خواستم جوابشو بدم که مامانم و دیدم که از تاکسی پیاده شد.نمی خواستم در موردم فکر بدی بکنه، سریع از هیراد خداحافظی کردم. وقتی دیدم داره با تعجب نگاهم میکنه مامانمو نشونش دادم و گفتم که دوست ندارم منو تو ماشینش ببینه.اما اونم با من پیاده شد و بعد از گفتن« خودم درستش می کنم» رفت طرف مامانم...من از تعجب همونجا وایستادم و به اونا نگاه می کردم که داشتن با هم حرف میزدن.نمی دونم به مامان چی گفت که نگاه مامان بین من و اون در حرکت بود ولی بعد از اینکه هیراد ساکت شد مامان لبخند زد و یه چیزایی بهش گفت...بدتر از تو داشتم از فضولی میمردم.رفتم طرفشون ولی تا رسیدم هیراد خداحافظی کرد و رفت.
مامان به ذره نگاهم کرد و پرسید که چرا چیزی بهش نگفتم...منم براش کل ماجرا رو تعریف کردم.مامانم گفت که هیراد ازش خواسته که اجازه بده تا قبل از اینکه بیان خواستگاری چند بار با هم بریم بیرون که همدیگرو بهتر بشناسیم، مامانم قبول کرده.
دیروز صبحم که اومدم بیمارستان هیراد شمارمو گرفت و ازم خواهش کرد که برگردم سر شیفت قبلیم....اینم کل داستان.
-تبریک میگم...پس یه عروسی افتادیم؟
پری با عشوه گفت:فعلا که چیزی معلوم نیست، باید ببینم ازش خوشم میاد یا نه.
-آره جون خودت.داری از خوشحالی میمیری.
-پری:حواست باشه فعلا به کسی چیزی نگی.
-باشه، حالا گوهری اینجاست؟
خندید و با سر آره ایی گفت.
-هوم، پس حسابی داره بهتون خوش میگذره
-پری:نه بابا، از وقتی اومدیم سر کار یه بار بیشتر ندیدمش.همه ش پیش مهرزاده.
-مگه مهرزاد بیمارستانه؟
-آره، میدونی که امروز نازگل عمل شد.تا دو ساعت بعد از عمل وضعیتش خوب بود ولی یهو حالش بد شد و الانم توی بخش مراقبتهای ویژه ست...باید مادرشو ببینی، از بس که گریه کرد دوبار از حال رفت. مهرزادم که دیگه جای خود داره...تا حالا انقدر عصبانی ندیده بودمش...دوبارم طناز و قهوه ایی کرد طوری که دوش لازم بود.توی این مدتی که اینجا کار می کنم این اولین باره که میبینم کسی جرأت نمی کنه سمتش بره.
صدای خانم یکتا مانع ادامه ی صحبتمون شد.
-دخترا با این همه کار شما نشستین به حرف زدن؟بلند شین و حرفاتونم بذارین برای بعد.آناهید جان تو برو ببین مریض اتاق ۳۰۶ چشه...پری تو هم بیا این پرونده هارو جابجا کن.
بدون حرف از جامون بلند شدیم تا کارامون و انجام بدیم.

وضعیت بیمار و چک کردم ولی تمام حواسم پیش نازگل بود. داشتم به سوال همراه بیمار جواب میدام که مادر نازگل در حالی که یه پرستار زیر بغلشو گرفته بود اومد تو اتاق.رفتم کمکش کردم تا دراز بکشه، فشارشو گرفتم خیلی پایین بود.چشماش بسته بود ولی داشت گریه می کرد.صورتش از زور گریه پف کرده بود. پرستار رفت براش مسکن بیاره تا بهش تزریق کنه.دستاشو گرفتم که چشماشو باز کرد، توی نگاهش پر از ناامیدی بود.با بغض گفت:دیدی جگر گوشم حالش خوب نشد؟اگر بلایی سرش بیاد من میمیرم.
توی اون شرایط فقط باید آرومش می کردم.اشکاشو پاک کردم و لبخند اطمینان بخشی زدم و گفتم:نفوس بد نزن.دکتر مهرزاد جراح خیلی خوبیه و کارشو بلده.تو هم بجای گریه کردن براش دعا کن.
با شنیدن صدای در برگشتم.پدر نازگل بود.اومد کنار تخت وایستاد و دست همسرشو گرفت.از تخت فاصله گرفتم و خواستم برم بیرون که مادر نازگل گفت:میشه پیشم بمونی؟
با اینکه کار داشتم ولی دلم نیومد تنهاش بذارم، گفتم:آره، ولی اول باید برم به سرپرست بخش بگم.
با سر باشه ایی گفت.با خانم یکتا صحبت کردم و اونم مخالفتی نکرد.پری گفت که کارای منو انجام میده.پدر نازگل رفت تا کنار دخترش باشه.مادر نازگل روشو کرده بود به طرف پنجره و گریه می کرد.نباید میذاشتم گریه کنه، گفتم:دیگه قرار نشد انقدر گریه کنی سیما خانوم...با گریه ی تو که اتفاقی نمیفته.
-دلم آروم نمیگیره، می خوام برم ببینمش.
-نمیشه، بهت مسکن زدم. سعی کن بخوابی.
دستامو گرفت و گفت:میشه خواهش کنم بری ببینیش؟ من بدنم جون نداره...خواهش می کنم.
لبخندی زدم و گفتم:باشه، تو آروم باش.
پتو رو روش کشیدم و از اتاق اومدم بیرون. پری تا منو دید پرسید:حالش چطوره؟
-بد، من میرم یه سر به نازگل بزنم. حواست بهش باشه.
وقتی رفتم توی I.C.U پدر نازگل و دیدم که روی صندلی نشسته بود و سرشو تو دستاش گرفته بود.آروم رفتم پشت شیشه و به نازگل نگاه کردم.یه لحظه خدارو شکر کردم که جای سیما نیستم.با دیدنش توی این وضعیت دلم گرفت.انقدر بچه ی شیرین زبونیه که توی این مدت تمام بخش بهش عادت کردن.با احساس اینکه کسی کنارم وایستاده رومو برگردندوندم. پدر نازگل بود. چشمای اونم قرمز بود، پرسید:حال سیما چطوره؟
-حالش خوبه، نگران نباشین.بهش آرام بخش زدم تا بخوابه.
-نمی دونم چه کار اشتباهی کردم که این شد جوابم؟اگر اتفاقی برای نازگل بیفته سیما دووم نمیاره.
-این حرفو نزنید، حال دخترتون خوب میشه.خب اون بچه ست و عملشم سنگین بوده...تا چند روز آینده بهتر میشه.
همچنان به نازگل نگاه می کردیم که یکی از پرستارا رفت بالای سرش و زنگ بالای سرشو زد.بعد از چند دقیقه مهرزاد و چندتا پرستار رفتن تو اتاق.مثل اینکه ایست قلبی کرده بود و بهش شوک میدادن.مهرزاد عصبی بود و نگاهش به صفحه ی مانیتور بود.به پدر نازگل نگاه کردم که چسبیده بود به شیشه و با ترس یه دخترش نگاه می کرد.بازوشو گرفتم و بردم روی اولین صندلی نشوندمش و براش یه لیوان آب آوردم به زور یه قلپ خورد.
بعد از ده دقیقه مهرزاد از اتاق بیرون اومد.قیافش درهم و عصبی بود و خستگی توی صورتش پیدا بود.با ترس نگاهش کردم که لبخند کم جونی زد.اومد کنار پدر نازگل و دست گذاشت روی شونش وگفت:نگران نباش...بخیر گذشت.
پدر نازگل که انگار حرف مهرزاد و باور نکرده بود سریع بلند شد و رفت تا خودش ببینه دخترش سالمه.مهرزاد پرسید:تو اینجا چی کار می کنی؟
-مادر نازگل ازم خواست که بیام دخترشو ببینم.
دستی روی صورتش کشید و گفت:حالش چطوره؟
-با مسکنی که بهش زدم باید خواب باشه.
به پدر نازگل نگاه کرد و گفت:فکر کنم بهتره یه دونم به این بزنی...من میرم تو اتاقم، اگر حال مادرش بد شد خبرم کن.
باشه ایی گفتم و مهرزاد می خواست بره که سروکله ی طناز پیدا شد اما مهرزاد تا دیدش گفت:الان اصلا حوصله ندارم خانم سر افراز.
و به راهش ادامه داد.
از یکی از آقایون خواستم تا که پدر نازگل و ببره تا استراحت کنه ولی پدرش قبول نمی کرد.بهش قول دادم تا همونجا بمونم و اگر اتفاقی افتاد خبرش کنم که بالاخره قبول کرد.یه پام تو بخش خودمون بود و یه پام تو I.C.U ، پری که دید هی میرم و میام گفت کنار نازگل بمونم وقتی سیما بیدار شد بهم میگه.توی I.C.U بودم، خانم رضایی صدام کرد تا برم چایی بخورم. داشتیم در مورد نازگل صحبت میکردیم که پدرشو دیدم که دوباره اومده بود پشت شیشه و زل زده بود به دخترش.از خانم رضایی تشکر کردم و رفتم کنارش و گفتم:باز که از جاتون بلند شدین...برین استراحت کنین من اینجا هستم.
-نمی تونم،تمام فکرم اینجاست...سیما چطوره؟
-هنوز خوابه.
-میدونم که امشب خیلی بهتون زحمت دادم ولی میشه خواهش کنم اینجا بمونید تا من برم سیما رو ببینم؟
وقتی گفتم می مونم، رفت و یه ربع دیگه برگشت.حالا که اون کنار دخترش بود ترجیح دادم برم تو بخش خودمون اما قبل از اینکه از در برم بیرون خانم رضایی صدام کرد.
-جانم؟
-میری پایین عزیزم؟
-بله، چطور؟
-راستش باید این پرونده رو برای دکتر مهرزاد ببرم. حالا که تو داری میری پایین میشه سر راهت اینم براش ببری؟
وای...حالا مهرزاد و کجای دلم جا بدم؟اونم الان که انقدر عصبانیه.انگار خانم رضایی تردید و توی صورتم دید چون گفت:عزیزم اگر نمی تونی خودم می برم.برو به کارت برس.
-نه بدین می برم.
پرونده رو گرفتم و رفتم تو بخش خودمون تا بدم پری ببره ولی از شانس بدم هیچ کس توی station نبود.دست از پا درازتر رفتم سمت اتاق مهرزاد.یه نفس عمیق کشیدم و در زدم.با شنیدن صداش که اجازه ی ورود داد رفتم تو، سرش پایین بود و داشت یه چیزی می نوشت.بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:بفرمایید.
اینطوری بهتر بود. پرونده رو روی میز گذاشتم و گفتم:اینم پرونده ایی که خواسته بودین.
منتظر جوابش نموندم و خواستم سریع برم بیرون که پرسید:کجا میری؟
برگشتم و دیدم با تعجب داره نگاهم می کنه.چشماش از خستگی قرمز بود.گفتم:سر کارم.
-مگه دنبالت کردن دختر؟حداقل وایستا تا ازت تشکر کنم.
-خواهش می کنم.
شیطون خندید و پرسید:بابت؟
-بابت تشکرتون.
-من که هنوز تشکر نکردم...گفتم وایستا تا این کارو بکنم.
با شنیدن صدای در نتونستم جوابشو بدم.دکتر گوهری اومد تو و گفت:یه خبر خو....
تازه متوجه من شد سکوت کرد.بهش سلام کردم.جوابمو داد ولی اخم شدیدی کرد و روشو برگردوند. این واقعا فکر کرده من عاشق جمال زیباشم؟ به خدا اگر به خاطر پری نبود یه دونه کشیده می خوابوندم زیر گوشش.گوهری بدون توجه به من به مهرزاد گفت:نازگل به هوش اومده و ضربان قلبشم منظم شده.حالش داره بهتر میشه.
بهترین خبری بود که شنیدم.مهرزاد نفس راحتی کشید و گفت:خدا رو شکر.
-گوهری:نمی خوای بیایی ببینیش؟
-مهرزاد:چرا...برو منم الان میام.
گوهری نیم نگاهی به من کرد و گفت:بهتره زودتر بیایی.
لبخند روی لبم خشک شد و با تعجب به در بسته نگاه کردم که با صدای خنده ی بلند مهرزاد به خودم اومدم.عصبی پرسیدم:میشه بگین چی انقدر خنده داره؟
-اون باهان بد رفتار کرده چرا از دست من عصبانی میشی؟ولی خودمونیم خوب زهر چشمی ازت گرفتا.
بدون توجه به مهرزاد از اتاق اومدم بیرون ولی هنوز صدای خنده شو می شنیدم.باید تکلیفمو با گوهری روشن می کردم. رفتم توی بخش و دیدمش که کنار پری وایستاده بود ولی تا منو دید رفت.
رفتم توی station .پری که دید عصبانیم پرسید:چته؟چرت اتقدر عصبانی هستی؟
-از اون گوهریه....لا اله الا الله
-هیراد؟مگه چی کار کرده؟
تمام ماجرا رو براش تعریف کردم که اولش مثل مهرزاد زد زیر خنده ولی وقتی اخممو دید، گفت:خیلی خب...چرا اینطوری نگاهم می کنی؟باهاش حرف میزنم.
-به سیما خبر دادین؟
-آره نبودی ببینی از خوشحالی نمی دونست چی کار کنه.الانم رفتن تا نازگل و ببینن.
خوشحال بودم که حال نازگل بهتر شده بود. خسته بودم رفتم تا یه ذره استراحت کنم.

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.ساعت ۸ صبح بود،کش و قوسی به بدنم دادم و از جام بلند شدم.صدای ظرف از ببرون میومد که نشون میداد مامانم بیداره.دست و صورتمو شستم و رفتم تو آشپزخونه.مامان داشت میز صبحونه رو جمع می کرد که تا منو دید با تعجب پرسید:چرا انقدر زود بیدار شدی؟
-باید برم بیمارستان، عمل داریم.
مامان در حالی که دوباره میز و می چید گفت:پس بشین صبحونتو بخور.
مشغول خوردن شدم ولی هر بار که سرمو بلند می کردم می دیدم مامان داره نگاهم می کنه.احساس می کردم می خواد یه چیزی بگه ولی دو دله.
پرسیدم:مامان چیزی شده؟
یه ذره دست پاچه شد و گفت:نه
-پس چرا اینجوری نگام می کنی؟
-وا...مگه چجوری نگات می کنم؟
-زل زدی به من، چیزی می خوای بگی؟
-نه مادر، دلم برات تنگ شده دارم نگات می کنم.همین
شانه ایی بالا انداختم و دوباره مشغول خوردن شدم.بعد از چند دقیقه مامان گفت:آناهید ...
منتظر بهش نگاه کردم ولی اون ساکت شد و با اینکه چند باری لبش برای گفتن حرفی تکون خورد ولی چیزی نگفت.
-مامان چیزی شده؟
-نه... ولش کن. صبحونتو بخور.
-مامان بگو چی شده. دارم نگران میشم.
یه ذره نگام کردو با تردید گفت: خب... میدونی دیروز... دیروز...
-دیروز چی مامان ؟
نفسشو کلافه بیرون داد و گفت: دیروز عمه ات زنگ زد.
ناخواسته اخمام رفت تو هم و گفتم: خب به من چه؟؟
-گفت امشب به خاطر کاوه و مهری مهمونی گرفته و ... از ما هم دعوت کرد بریم.
عصبی شدم و گفتم: نکنه میخواین برین؟
مامان با تردید گفت: نمیدونم. اما اگه نریم...
حرفشو قطع کردم و گفتم: اگه نریم چی میشه مثلا؟
-عصبانی نشو عزیزم.
-یعنی چی عصبانی نشم؟ تو که همه چیو میدونی چرا این حرفو میزنی؟
-اول به حرفام گوش بده آناهیدم. اگه بد گفتم هر چی خواستی بگو.
دست به سینه شدم و به صندلی تکیه دادم طلبکارانه گفتم: میشنوم.
-تو که فامیلای باباتو میشناسی مخصوصا عمه ات. فقط منتظر یه بهونه ست که حرف در بیاره. الان همه میخوان ببینن تو در چه حالی. اگه نریم همین عمه ات میشینه همه جا میگه تو هنوز چشمت دنبال پسرشه. به هر حال کاوه الان یه مرده متاهله. من به خاطر خودت میگم. وگرنه منو بابات نمیخواستیم بریم. از رابطه ی ما با اونا که با خبری. جز مادربزرگتو عموت ما با همه مشکل داریم.
-با همه ی این حرفا من باز پامو تو اون مهمونی مسخره نمیذارم. مخصوصا اگه مهری اونجا باشه. شما اگه خیلی دلتون میخواد میتونین برین ولی رو من حساب نکنین.
-آخه ما بدون تو بریم چیکار کنیم؟ اگه پرسیدن آناهید کجاستچی بگیم؟
عصبی از جام بلند شدم و گفتم: بگین آناهید سر کاره. نه اصلا بگید آناهید مرد.
رفتم تو اتاقم و حاضر شدم. با اینکه زود بود ترجیح میدادم زود تر از خونه بزنم بیرون و برم بیمارستان.
داشتم کفشامو میپوشیدم که مامان بازومو گرفت و گفت: آناهید جان با اعصاب خورد نرو دلشوره میگیرم. ما بدون تو نمیریم عزیزم.
سری تکون دادم و اومدم بیرون


***********************
یه ساعتی توی خیابونا چرخیدم. وقتی رسیدم بیمارستان چند تا از بچه ها جلوی استیشن وایستاده بودن و منتظر دکتر مهرزاد بودن تا بیاد و که بریم برای عمل آماده بشیم. سرسری به همه سلام کردم و رفتم کنار شیما نشستم.
شیما یه ذره نگام کردو گفت: چیه خانوم دکتر؟؟؟ اول صبحی اخمات تو همه؟
-شیما بیخیال شو. اصلا حوصله ندارم
شیما شونه ای بالا انداخت و گفت: خیله خب. فقط سوال پرسیدم.
بعد چند دقیقه شیما گفت: اوه اوه. صاحبشم اومد.
طنازو دیدم که داشت میومد سمتمون. تا رسید پرسید: دکتر مهرزاد هنوز نیومده؟
یکی از پسرا گفت: سلام خانوم سرافراز. شکر خدا ما هم خوبیم. شما خوبین؟
طناز با اکراه روشو برگردوند و به شیما نگاه کرد. شیما با دست به انتهای راهرو اشاره کردو گفت: مثل اینکه رسیدن.
طناز سریع رفت سراغش.
شیما همونطور که نگاهشون میکرد زیر لب گفت:
ایششششش. این دختره هم که عین کوالا به دکتر آویزونه. نگاه کن دکتر چه خوشتیپم کرده امروز. باورت میشه آرزو به دلم مونده یه بار طناز نباشه تا من بتونم به مهرزاد بگم که چقدر خوشتیپه.
با طعنه گفتم: آرزو از این قشنگتر نبود؟
صدای مهرزاد مانع از ادامه ی صحبتمون شد:
-سلام . بابت تاخیرم معذرت میخوام. لعنت به این ترافیک. برین برای عمل آماده بشین.

مهرزاد خیلی دقیق و ماهرانه داشت کارشو انجام میداد و هر جا که لازم بود برای بچه ها توضیحاتی رو میداد. همیشه از دیدن قلب خوشم میومد ولی امروز بعد از حرفایی که مامان زد و با اون حال بدی که داشتم احساس میکردم هر لحظه امکان داره بالا بیارم. آخه چرا مامان قبول کرد که بره؟ اون که میدونه عمه چه حرفایی پشت سرم زده بود.
مگه من تنها دخترش نبودم؟ مگه با عمه اینا قطع رابطه کنیم چه اتفاقی میوفته؟؟؟ اون که از ما خوشش نمیاد و خودشو در حد ما نمیدونه...
با سقلمه ایی که مینا بهم زد از فکر و خیال اومدم بیرون و بهش نگاه کردم:
- چیه؟
مینا با چشم به دکتر مهرزاد اشاره کرد، اما قبل از زدن هیچ حرفی خود مهرزاد گفت:
- خانم زند اولین بارتون که میاین اتاق عمل؟
و با دست به قلب بیمار اشاره کرد.
با گیجی پرسیدم:
- بله؟
- پرسیدم اولین باره که میاین تو اتاق عمل که یه ربعه زل زدین به قلب این بیچاره؟
- معذرت میخوام، یه لحظه حواسم پرت شد.
- به به... دیگه بدتر. وقتی آمادگی ندارین چرا میاین سر عمل؟
حیف که نمی تونم وگرنه یه دونه میزدم تو فکش تا انقدر بلبل زبونی نکن... سرمو انداختم پایین و گفتم: معذرت میخوام
- بهتره برین بیرون، گویا حالتون خوب نیست.
هر چند که نمی خواستم آتو دستش بدم ولی حالم خوب نبود و ترجیح دادم برم بیرون. البته حق با مهرزاد بود و خیلی روبه راه نبودم. اگر کوچکترین اتفاقی برای مریض میوفتاد همه میریختن سرم.


*****************



از اتاق مریض اومدم بیرون. به ساعتم نگاه کردم. ۶ بود. حتما الان همه خونه ی عمه جمع شدن..... یعنی الان کاوه چیکار میکنه؟؟؟؟
لبخند تلخی زدم و رفتم توی استیشن نشستم. سرم خیلی درد میکنه. گوشیم زنگ خورد.... مامان بود. از اینکه صبح باهاش اونطوری حرف زدم ناراحت بودم.
-جانم مامان جان؟
-سلام مادر... خوبی؟
-آره... مامان بابت صبح معذرت میخوام. میخوام از دلتون در بیارم. شب شام درست نکنین مهمون من... میخوام ببرمتون یه جای خوب
-.........
-مامــــــــــــان؟؟؟؟ چی شد؟
مامان با من من گفت: آناهید جان.... راستش...
ساکت موند. خواستم چیزی بگم که صدای یکی از اونر خط اومد که گفت: زن داداش آماده شدی؟ ما دم در منتظریم
با شک پرسیم: صدای عمو بود؟
-آره عزیزم.
-مگه امشب مهمونی دعوت نیست؟ شمارو کجا میخواد ببره؟
-آناهیدم عمو اومده که...
تازه متوجه منظورش شدم. با شک پرسیدم: نکنه میخواد ببرتتون اونجا؟؟؟
مامان که انگار میخواست توجیه ام کنه سریع گفت:
گوش کن عزیزم. عموت حرف منطقی میزنه. اونم حرفش با من یکیه. میگه نباید از خودمون ضعف نشون بدیم. هر چی باشه عموت بهتر خواهرشو میشناسه و از قضیه ی شمام با خبره. خودت میدونی که چقدر دوست داره.
با عصبانیت گفتم: نمیخواد الکی منو توجیه کنید. تازه فهمیدم کیا دوستم دارن . وقتی شما که پدر و مادرمین پشتمو خالی میکنین از بقیه انتظاری نمیشه داشت. بهتون خوش بگذره.
گوشی و قطع کردم و سرمو بین دستام گرفتم. نمیتونستم تحمل کنم که خانواده ام اینجوری پشتمو خالی کردن. دلم از دستشون گرفت. اه.... سرم چقدر درد میکنه. بلند شدم و یه مسکن خوردم و سرمو گذاشتم رو میز. فکر کردن به مهمونی اعصابمو میریخت به هم .نباید بهش فکر کنم. خیلی وقته همه چی تموم شده.
تو عالم خودم بودم که صدایی گفت: نخواب یخ میزنی.
از صدای ناگهانی مهرزاد اینقدر ترسیدم که یهو از جام بلند شدم. طوری که صندلی از پشتم افتاد و صدای وحشتناکی ایجاد کرد. مهرزاد از حرکتم جا خورد و با تعجب نگاهم کرد. پرسید: حالت خوبه؟
اینقدر فشار عصبی روم بود که ناخودآگاه اشک تو چشام جمع شد و با عصبانیت گفتم: نه. خوب نیستم. چرا دست از سرم بر نمیداری؟؟؟خوشت میاد هر منو میبینی به پرو پام میپیچی؟ چی از جونم میخوای؟؟؟؟تو این خراب شده ام نمیتونم دو دقیقه تنها باشم؟؟؟به چه زبونی بگم که من از شوخیاتون خوشم نمیاد. دیگه با من شوخی نکن.
بدون اینکه منتظر عکس العملش بمونم رفتم تو اتاق رست. حتی جواب پری رو هم که صدام میکرد ندادم.

پری گفت: چیزی میخوای برات بیارم؟
با بی حوصلگی گفتم: نه... ممنون. ببخشید که امشب مزاحمتون شدم.
-ا...دیوونه. این حرفا چیه؟ نمیدونی مامانم چقدر خوشحاله که اینجایی. باور کن ما همیشه تنهاییم.
-مرسی...منم خوشحالم که اینجام. راستش یلد بچگیامون افتادم
پری خندید و گفت: آره... یادش بخیر. یا من خونتون بودم یا تو خونه ی ما. یادته اون شب....
صدای زنگ موبایلش مانع ادامه ی حرفش شد. با دیدن شماره لبخند زد. ببخشیدی گفت و جواب داد.
-سلام
-.......
-آره خوبم.
- .........
-چه خبر؟
- .....
-نه آناهید امشب اومده اینجا.
وقتی پری باهاش حرف میزد یه لبخند رو لباش بود.خوشحالم که پری خوشحاله.گوهری مرده محترمیه....بعد از اینکه پری ماجرای اونروز و براش تعریف کرد ازم عذر خواهی کرد. یاد خودم افتادم. برای اینکه راحت حرف بزنه از اتاق اومدم بیرون . خاله پروانه داشت تلویزیون نگاه میکرد. تا منو دید لبخند زد و گفت:
-پس پری کو؟
-داره با تلفن حرف میزنه.
-بیا میوه بخور عزیزم.
کنارش روی مبل نشستم و برام چندتا میوه تو بشقاب گذاشت و داد دستم. منم شروع کردم به پوست کندن که گفت:
کی فکرشو میکرد تو و پری اینقدر بزرگ بشین؟
با لیخند نگاش کردم که ادامه داد:
بعد از فوت پدرش فکر نمیکردم بتونم از پس بزرگ کردنشون بر بیام. میدونم خیلی چیزا ازشون دریغ شده ولی پری همیشه قانع بوده.
دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم: شما هر کاری تونستین کردین . پری هم اینو میدونه. اون خیلی مهربونو دلسوزه
آهی کشید و گفت: راستش نمیدونم این دختر مهربونو دلسوز میتونه از پس انتخابای زندگیش بر بیاد...
منظورشو فهمیدم. برای همین گفتم:
این همه نگرانی طبیعیه... ولی نگران نباشین پری اینقدر فهمیده هست که راه اشتباه نره. اگه مشکلی سر تحقیق کردن دارین من به بابام میگم که کارارو انجام بده.
-مرسی عزیزم. برادرش هست. اگه قضیه جدی بشه حتما بهش میگم بیاد تهران. راستی از مامان اینا چه خبر؟
یاد مهمونی افتادم. به احتمال زیاد هنوز اونجان. حتما الان مامان نگرانه. از آخریت تماسی که باهام گرفتن گوشیمو خاموش کردم نباید بهش فکر کنم، تازه اعصابم یه ذره آروم شده. به خاله پروانه نگاه کردم که منتظر جوابم بود. لبخند زورکی زدم و گفتم:
خوبن...
پری از اتاق اومد بیرون. بعد از برداشتن میوه از تو بشقابم نشست. گفتم: بفرما میوه. تعارف نکن
-نه قربونت صرف شده.
به خاله پروانه میوه تعارف کردم. همونطور که میوه برمیداشت گفت:
من میرم شام درست کنم.
پری با خنده گفت: این کارا چیه پروانه خانوم. دو دقیقه اومدیم خودتونو ببینیم.
خاله پری خندید و رفت توی آشپزخونه.
رو به پری کردم و طوری که خاله پروانه نشنوه گفتم: چیه؟؟؟؟ شاد و شنگولی؟؟؟
-چرا شایعه پراکنی میکنی؟
-حتما یه چیزی دیدیم که میگم.
-شما نیازمند به استفاده از عینک هستین خانوم. حالا چرا یهو بلند شدی از اتاق رفتی بیرون؟
-نمیخواستم مزاحم حرفای عاشقونتون بشم...
با این حرف من تغییر حالت دادو با عصبانیت مصنوعی کوسن رو پرت کرد سمته منو گفت:
بی ادب...
و بلند شد و رفت سمت اتاقش.
به در که رسید گفت: چرا نشستی... بیا تو اتاق دیگه
با خنده گفتم: فکر کردم قهر کردی

******

با هم روی تخت نشستیم که پری محکم زد رو پام و گفت: خب ... دیگه چه خبر؟؟؟؟
-هیچی...
-من موندم تو چرا با مامان و بابات دعوات شده. اصلا دلیلت منتطقی نیست.
-پری خواهش شروع نکن.
-چیو شروع نکنم؟ تو باهاشون دعوا کردی چون از فقط از فامیلای بابات خوشت نمیاد؟؟؟؟ آخه این دلیل قابل قبوله؟ پاشو مثل بچه ی آدم بهشون زنگ بزن و بگو که اینجایی
-اگه نگران بودن زنگ میزدن.
با کلافگی کن: لعنت بر شیطون. فکر کردی با کی طرفی؟؟؟ دور از جونم خر؟؟؟ من که میدونم گوشیتو خاموش کردی،
-پری من موندم تو این همه فضولی رو از کی به ارث بردی؟ من از کجا میدونستم تو میری تو کیفم گوشیمو چک میکنی؟
پری که از تفره رفتن من کلافه شده بود گفت: ای بابا. تو یه جمله جواب منو بده اونوقت من دیگه باهات کاری ندارم. چرا باهاشون دعوات شده؟
نمیتونستم قضیه ی کاوه رو به پری بگم یعنی نمیخواستم که بگم...نمیتونستم بهش دروغ بگم. گیج شده بودم. پری با دست زد بهم و گفت:
خب؟؟؟؟؟ من منتظرم بگو
نمیدونستم چی بگم که بیخیال بشه برای همین گفتم:
ببین پری فامیلای بابای من پشت خانوادم حرف در آوردن. از این ناراحت شدم که با اینکه اونا این کارو کردن ولی بازم خونواده ی من کوتاه اومدن
-همین؟؟؟
-چیز کمیه؟
-مرده شورتو ببرن که انقدر آدم کینه ایی هستی
-پری بحث قشنگتر نیست بکنی؟
ـآره هست
-خب پس بحثو عوض کن.
-بگو چرا امروز با دکتر مهرزاد اونجوری برخورد کردی؟
-پری توام گیر دادی به درگیری های من با بقیه ها.
-عجبا.... میمیری مثل آدم و بدون درگیری جواب بدی؟
-هیچی اعصابم سر مامان اینا خورد بود وقتی امد بالا سرم یه جورایی هم شکه شدم هم اینکه ترسیدم. نمیدونم چرا ولی یهو پریدم بهش. هر چی دهنم بود بارش کردم. اصلا نذاشتم حرف بزنه.
-مرض داری اینجوری با دکتر مملکت حرف میزنی؟
-راستش یه کم پشیمونم. ولی خب خودش مقصر بود. تا اون باشه انقدر باهام شوخی نکنه.
-مهرزاد با همه شوخی میکنه ...حتی با مستخدم بیمارستان.
-خوب اشتباه می کنه.
-تو که به همه درگیری... راستش به نظرم دکتر مهرزاد تنها کسیه که آدم از شوخیاش ناراحت نمیشه. میدونی یه جووری شوخی میکنه. انگار بلده با هر کسی چه جوری حرف بزنه. وقتی که هست همه شادن. بیشتر بچه های بیمارستان باهاش صمیمین اما به کسی اجازه نمیده از زیر کار در بره. من خیلی از شخصیتش خوشم میاد.
-نه...باریکلا...خوشم اومد... اطلاعات زیادی ازش داری.
-عجبا... میذاری روشنت کنم؟
-چرا داری منو روشن میکنی؟
-چون وقتی خواست باهات شوخی کنه مثل جن زده ها برخورد نکنی.
خواستم جوابشو بدم که خاله پروانه صدامون کردو گفت که شام حاضره. با تعجب به هم نگاه کردیم و پری گفت:
چه زود؟؟؟!!!!!
رفتیم سر میز شام. خاله پروانه سوسیس بندری درست کرده بود.
پری با خنده گفت: میگم چقدر زود درست شد.
دستامو زدم بهم و گفتم: آخ جووون. من خیلی دوست دارم.
پری با صدای آروم و با خنده گفت: مامان بعد چند سال آناهید اومد اونوقت سوسیس بندری؟
برای اینکه احساس معذب بودن نکنن گفتم: چیه مگه؟؟؟ من خیلی هم دوست دارم
اومدم یه لقمه ازش بخورم ولی اینقدر تند بود که سرفه ام گرفت... اینقدر سرفه کردم اشک از چشام در اومد .
پری گفت: مامان میدونی که آناهید عادت به غذاهای تند نداره. چرا اینقدر تندش کردی.
خاله پری با شرمندگی گفت: من یادم نبود شما ها به فلفل زیاد عادت نداریم.
پری همونطور که میزد پشتم گفت: اشکال نداره دوبار بیای اینجا و بری عادت میکنی.


پری با اصرار گفت:
ای بابا... تو چرا اینقدر ناز میکنی؟؟ بمون دیگه.
-پری جان یه هفته اس که اینجام. زشته. هر چیزی حدی داره...مامانت...
-الکی مامانو بهونه نکن. خودت میدونی چقدر خوشحاله که تو اینجایی.
-در دیزی بازه حیای گربه کدوم گوریه؟ تازه یه هفته اس خونه نرفتم از حال مامان و بابام بی خبرم.
-من که هر چی بگم تو حرف خودتو میزنی. ولی قول بده بازم بیای ولی ایندفعه باید یه ماه بمونیا،
-منظورت اینه که چتر و وا کنم مستقیم فرود بیان تو خونتون؟
-آفرین...تو همیشه باهوش بودی و من به خاطر همین بهت افتخار میکنم.
-مرسی که همیشه بهم قوت قلب میدی.
هر دو خندیدیم و رفتیم سمت در. با خاله پروانه خداحافظی کردم...

********************

کلید رو توی در چرخوندم. مامان با دیدن من سمتم اومد و گفت: سلام مادر... خوبی؟
-بله خوبم.
-نهار خوردی
-بله
-چرا اینطوری جوابم و میدی؟ باور کن اون شب نمی خواستیم بریم عموت...
-بهونه ی خوبیه.
-بهونه چیه؟؟؟ از بابات بپرس چقدر به عموت گغتم که تو راضی نیستی.
-حالا خوبه میدونستین و رفتین.
-ببین سر یه موضوع تموم شده چقدر داریم بحث میکنیم؟ اینارو ول کن. این چند روز چیکار کردی؟
-واقعا فکر کردین متوجه نشدم آمار لحظه به لحظه مو پری بهتون میداد. من خستم... شب شیفتم. میرم بخوایم.
مامان بدون حرفی از سر راهم رفت کنار. با اینکه خیلی دلم میخواست راجع به مهمونی از مامان سوال بپرسم ولی غرورم اجازه نمیداد....توی این یه هفته همه ش به مهمونی فکر کردم. خیلی دلم می خواست ببینمش.... دوست داشتم بدونم از زندگیش راضیه....خودم و که نمی تونم گول بزنم هنوزم دوستش دارم....از خودم بدم میاد که باز دارم بهش فکر می کنم...
مامان صدام کرد تا برم شاممو زودتر بخورم که با شکم گرسنه نرم سر کار...بابا هنوز نیومده بود. مامان هم سر میز ساکت بود، شاید میترسید حرفی بزنه و من باز از کوره در برم.

*******

وقتی رسیدم بخش آروم بود و پری و شیما هم طبق معمول در حال غیبت کردن بودن. پری تا من و دید گفت:
-بدو بیا که یه خبر دسته اول برات دارم.
-چی شده؟
-پری: نه دیگه اینجوری نمیشه... شنیدن خبر دسته اول خرج داره.
-خب نگو...
-پری: باشه حالا که اصرار می کنی میگم...بچه ها میگن امروز مهدیه همراه دکتر یزدانی اومد سر کار، مثل اینکه بالاخره تونست دلشو بدست بیاره.
-بچه ها گفتن؟؟پس هنوز خودت ندیدی.
-شیما:چه فرقی می کنه؟ مهم اینه انقدر براش عشوه اومد تا خرش کرد.
-پری: حالا طناز خودشو می کشه تا از مهدیه عقب نمونه، بیچاره مهرزاد.
مهرزاد.... از وقتی که اون حرفا رو بهش زدم اصلا طرفم نمی یاد. البته حق داره من نباید باهاش اونطوری حرف می زدم....با اینکه می دونم مقصرم اما غرورم اجازه نمی ده ازش عذر خواهی کنم. اصلا شاید اینطوری بهتر باشه....
صدای پری منو به خودم آورد که گفت: کجایی دختر؟؟ خانم دواچی صدات میکنه.
-ها؟
-ها چیه؟ خانم دواچی کارت داره.
-آها...باشه.
بلند شدم برم که پری آروم گفت:
یه چیزیت شده ها....
برگشتم نگاش کردم که قیافه ی حق به جانب به خودش گرفت و گفت:
چیه؟؟؟بد نگاه میکنی؟؟؟ دروغ میگم؟
با خنده گفتم:پری تورو خدا شایعه درست نکن. من آبرومو دوست دارم.
منتظر جواب پری نشدم و رفتم.
جلوی میز خانم دواچی ایستاده بود.
تا منو دید گفت: برو اتاق ۶۱ وضعیتشو چک کن.
باشه ای گفتم رفتم سمت اتاق. اومدم برم تو که دکتر مهرزاد از اتاق اومد بیرون، خواستم سلام کنم ولی قبل از سلام من بی توجه از کنارم رد شد.
از حرکتش تعجب نکردم. خیلی وقت بود که باهام حرف نمیزد. خوشحال شدم که بهش سلام نکردم. نمیخواستم غرورمو خورد کنم. رفتم تو. به بیمار سلام کردم و مشغول کارم شدم...
مامان بعد از در زدن اومد تو اتاق و کنارم رو تخت نشست.یه ذره نگام کرد و گفت:
-نمی خوای این سکوت و تموم کنی؟
چیزی نگفتم، مامان ادامه داد: باور کن رفتن ما خیلی بهتر از نرفتنمون بود...حتی به نظر من تو هم باید میومدی تا همه ببینن که روبراهی. همین نیومدنت باعث شد تا عمه ت به همه بگه که تو از حسادتت نرفتی.
-برام مهم نیست عمه پشت سرم چی میگه ولی این برام مهم بود که شما و بابا که نزدیکترین کسام هستین به اون مهمونیه مسخره نرین.
-من درکت می کنم ولی بالاخره تا کی باید ازشون دوری کنیم؟ با نرفتن ما مشکلی حل میشه؟ زمان برمیگرده عقب؟
-نه چیزی عوض نمیشه ولی به همه ثابت میشد که من چقدر براتون اهمیت دارم...
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر گریه، مامان بغلم کرد و در حالی که نوازشم می کرد گفت:
گریه نکن عزیزم.... اصلا ما اشتباه کردیم. از امروز به بعد تو هیچکدوم از مهمونیای خانواده ی پدریت شرکت نمی کنیم، خوبه؟ دیگه گریه نکن آناهیدم....هر چند اگر یه ذره به حرفام فکر کنی متوجه میشی که رفتنمون به اونجا به صلاحت بوده....
چقدر به آغوشش نیاز داشتم.یه ذره که آروم شدم از تو بغلش اومدم بیرون. مامان اشکامو پاک کرد و گفت: خب دیگه آشتی؟؟؟؟؟
بهش لبخندی زدم و اونم صورتمو بوسید.می خواست از جاش بلند شه که دستشو گرفتم....منتظر نگاهم کرد. تردید داشتم ولی بالاخره سوالی رو که تو این دو هفته ذهنمو درگیر کرده بود پرسیدم:
-مامان....می خواستم... می خواستم بدونم ....خب
-بگو عزیزم.
سرمو پایین انداختم و گفتم: کاوه حالش خوب بود؟ از... از زندگیش راضی بود؟
مامان دستامو فشرد و گفت: مطمئنی که می خوای بدونی؟
با سر آره ایی گفتم و بهش نگاه کردم.مامان گفت:
-از ظاهر قضیه پیدا بود که با هم زندگیه خوبی دارن...اونطور که مهری و عمه ت تعریف می کردن مثل اینکه همه چیز خوبه... البته ما خودمون زیاد با کاوه برخورد نداشتیم آخه سرش درد میکردو وسطای مهمونی رفت تو اتاقش.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: خب دیگه حالا پاشو بریم برات چایی گذاشتم.
بلند شدم و گفتم: باید زود تر راه بیوفتم.
-چرا؟
-ماشین خرابه دیگه. باید زود تر راه بیوفتم که دیر نرسم.
-حالا با خوردن یه چایی دیرت نمیشه. پاشو بیا،


******************


لباسمو عوض کردم و رفتم توی بخش. بعد از انجام کارام و رسیدگی به چند تا بیمار بیکار شدم و رفتم پشت میز استیشن نشستم. خانم دواچی هم اونجا بود. داشتیم با هم حرف میزدیم که دکتر مهرزاد اومد سمت میز استیشن و بدون نوجه به من به خانم دواچی سلام کرد و گفت: به به...خانوم دواچی... چه خوشگل شدین امروز
خانم دواچی خنده اش گرفت و گفت: مرسی، چشمات خوشگل میبینه...من دیگه پیر شدم عزیزم ولی از من زیباتر اینجا هست که بخوای ازش تعریف کنی.
خانوم دواچی با دست به من اشاره کرد ولی مهرزاد اصلا بهم نگاه نکرد. مهرزاد ادامه داد:
-شما در همه حال زیبایین.... خانوم دواچی پرونده ی مریض اتاق ۲۷۴ میشه بدین؟
خانوم دواچی پرونده رو به دستش داد و مهرزاد همین طور که به پرونده رو نگاه می کرد گفت:
میشه همراه من بیاید.
-خانوم دواچی: دکتر من باید برم پایین اگر ضروریه خانم زند باهاتون میاد.
-نه، زیاد عجله ندارم. مننظر می مونم تا کارتون تموم شه.
همون لحظه شیما رسید. دکتر مهرزاد با دیدنش گفت:
-ممنون شما برین به کارتون برسین من با خانوم اسکندری میرم.
وقتی مهرزاد رفت خانوم دواچی با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
- وا ....این چرا همچین کرد؟ تو که اینجا بودی.
شونه ایی بالا انداختم و از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق رست. از پنجره به آسمون ابری نگاه کردم..مثل اینکه اونم دلش مثل من گرفته بود. تو این یه هفته که از مهمونی ناگهانی کاوه گذشت فهمیدم تمام تلاشی که برای فراموش کردنش کرده بودم بی فایده بود.دنبال یه راه چاره بودم....راهی بتونم تمام فکرمو آزاد کنم... از تمام چیزایی که ذهنمو درگیر میکنه....خیلی عصبی شدم. با کوچک ترین موضوعی از کوره در میرم. وقتی یاد حرفایی که به مهرزاد زدم میفتم از خودم خجالت میکشم. وقتی میبنم رفتارم با خانوادم تغییر کرده از خودم بدم میاد. کاش هیچوقت باهات صمیمی نمیشدم کاوه...
صدای رعد و برق منو به خودم آورد. اشکمو پاک کردم. هنوز کارام مونده. باید برم...


*************

دم دمای صبح بود. از بیمارستان اومدم بیرون. بارون نم نم میبارید. چون جلوی بیمارستان تاکسی نبود مجبور شدم برم سمت خیابون اصلی. خیلی دوست داشتم تو این هوا زیر بارون قدم بزنم ولی بارون هر لحظه داشت شدید تر میشد. چند دقیقه ای منتظر ماشین ایستادم. اما ماشینی در کار نبود. تقریبا خیس شده بودم. خواستم برم زیر یه سایبون تا یه ذره شدت بارون کم بشه. ولی قبل از اینکه برم تو پیاده رو یه ماشین برام بوق زد. به امید اینکه تاکسی باشه برگشتم که مهرزادو دیدم. بغل پام نگه داشت و شیشه رو داد پایین و با قیافه ی جدی گفت:
-بفرمایید میرسونمتون.
-ممنون منتظر میمونم تا ماشین بیاد.
-ممکنه به این زودی ماشین گیرت نیاد....نترس قرار نیست باهات شوخی کنم.
سوار ماشین شدم و تشکر آرومی کردم که فکر نکنم اصلا شنیده باشه. ازش خجالت می کشیدم. چند بار خواستم ازش عذر خواهی کنم ولی نتونستم.ساکت بودم و به بیرون نگاه می کردم. چون لباسام خیس بود سردم شد و عطسه کردم.مهرزاد نیم نگاهی بهم کرد و بخاری ماشین و روشن کرد.
بعد از چند دقیقه گفت: قرار شد من حرفی نزنم...نمی خوای بگی از کدوم طرف باید برم؟
آدرس و بهش دادم. تمام مسیر هر دوتامون ساکت بودیم. وقتی رسیدیم ازش تشکر کردم.خواستم پیاده شم که گفت:
-من اگر سر کار سر به سر همه میذارم واسه ی اینه که دوست ندارم توی یه محیط بی روح و کسل کننده کار کنم...ترجیح می دم با همه راحت بر خورد کنم.حالا اگر با حرفایی که زدم ناراحتت کردم معذرت می خوام....دوست ندارم با همکارام چه مرد و چه زن مشکلی داشته باشم.
با شنیدن حرفاش بیشتر از رفتاری که باهاش داشتم پشیمون شدم.گفتم:
-این منم که باید معذرت بخوام...راستش این چند وقته حالم زیاد خوب نیست. اون روزم که اون حرفارو زدم از جای دیگه ایی عصبانی بودم.
مهرزاد لبخند شیطونی زد و گفت:
-البته من که به همین راحتی اون روز از یادم نمیره...
یه ذره فکر کرد و گفت:مگر اینکه منو به یه فنجون قهوه دعوت کنی
لبخندی زدم و گفتم:قبول.
-خب حالا دیگه برو خونتون که منم برم...خیلی خستم
ازش خداحافظی کردم و رفتم نوی خونه
.

بعد از رسیدگی به یکی از بیمارا رفتم تو station. جز خانوم یکتا کسی اونجا نبود.تا من و دید پرسید:
-خیلی درد داشت؟
-آره...فعلا که بهش مسکن زدم. به همراهش گفتم اگر دردش کم نشد صدامون کنه.
-ایشالله که کم میشه، یه چایی بهم میدی عزیزم؟؟؟
برای هر دوتامون چایی ریختم و نشستم. سر و کله ی پری هم پیدا شد و گفت:بدون من چایی می خورین؟
-خب بیا برای خودت چایی بریز.
پری می خواست برای خودش چایی بریزه که گوشیش زنگ خورد. با دیدن شماره لبخندی زد. گفتم:چایی خوردن ملقی شد.
پری رفت تو اتاق رست تا بتونه راحت صحبت کنه. خانم یکتا خندید و گفت: پریم از دست رفت.
تلفن زنگ خورد و خانم یکتا جواب داد.
-سلام دکتر
-.........
-مگه بیمارستانین؟
-.........
-باشه ...خدانگهدار.
تلفن و که قطع کرد. از جاش بلند شد و رفت سراغ قفسه ی پرونده ها و شروع کرد به گشتن. یکیشونو رو بیرون کشید و گفت:پیداش کردم.
تلفن دوباره زنگ خورد و خانم یکتا قبل از اینکه جواب بده گفت:میشه این پرونده رو برای دکتر مهرزاد ببری؟
-مگه اینجاست؟
-آره تو اتاقشه.
از جام بلند شدم و پرونده رو برداشتم. دیگه مثل قبل ازش بدم نمی یومد... بر عکس باهاش احساس راحتی می کردم....بعد از اون روز که منو رسوند دوباره مثل قبل باهام شوخی می کرد....کلا آدم مهربون و خوش برخوردی بود...قبل از اینکه برم تو اتاقش رفتم از تریا دو تا فنجون قهوه با کیک گرفتم.

در زدم و بعد از اینکه مهرزاد اجازه ی ورود داد رفتم تو. این بارم مثل دفعه ی قبل سرش پایین بود و داشت به پرونده ی زیر دستش نگاه می کرد...
-سلام.
سرشو بلند کرد و با دیدم لبخندی زد و گفت: سلام... از این طرفا؟؟؟
سینی و رو میز گذاشتم و گفتم: براتون قهوه آوردم، بهتون قولش و داده بودم.
یه ذره نگام کرد و گفت: دختر تو چقدر خسیسی.... با قهوه ی بیمارستان می خوای از دلم در بیاری؟
-مگه قهوه ی بیمارستان چشه؟
پرونده رو گذاشتم رو میز و قهوه ی خودمو برداشتم و یه قلپ ازش خوردم و گفتم:به نظر من که خیلی م خوبه.
سینی رو برداشتم و گفتم :
اصلا هر دو تاشو خودم می خورم...
همینطور که می رفتم سمت در یه قلپ دیگه خوردم و گفتم: وای خدا جون....چقدر خوش طعمه....بهترین قهوه ایه که تا حالا خوردم.
مهرزاد در حالی که می خندید گفت:بیا بابا... دلمو آب کردی...
برگشتم و دوباره سینی و رو میز گذاشتم.مهرزاد قهوه شو برداشت و گفت:
-تو اگر دختر کور و کچلم داشته باشی با تعریفات براش شوهر پیدا می کنی.
-اولا قهوه به این خوشمزگی نیاز به تعریف نداره....بعدشم به قیافه ی من میاد دخترم کور و کچل باشه؟
-قهوه ش خوشمزه ست....ممنون. ولی تو بیمارستان قبول نیست.
-خب من معمولا شیفته شبم و شما هم روزا میاین سر کار...واسه ی همین وقتای آزادمون با هم یکی نیست که من بتونم دعوتتون کنم.
موبایلم زنگ خورد. پری بود:
-پری:کجایی؟
-پیش دکتر مهرزادم...الان میام
-پری:تو رو خدا زودتر بیا...مردم از بی همزبونی...
-روتو برو، شرط می بندم تا همین دو دقیقه پیش مشغول حرف زدن بودی
-پری:گیر نده ...زود بیا.
-خیلی خب...اومدم.
گوشی رو قطع کردم و گفتم:
-من دیگه باید برم، امیدوارم دیگه از دستم ناراحت نباشین...
مهرزاد گفت: نه ناراحت نیستم...اما می خوام ازت دعوت کنم با من بیای به یه نمایشگاه نقاشی...البته اگر دوست داری
یه ذره فکر کردم و گفتم: باشه...چه روزیه؟من باید مرخصی بگیرم.
-پس فردا چطوره؟
-خوبه...
در و باز کردم و گفتم :فعلا خداحافظ
-بابت قهوه ممنون....خیلی چسبید.
خواهش می کنم ی گفتم و اومدم بیرون....


دروغ شیرین1

دروغ شیرین1

ماشینو پارک کردم. دوست ندارم پیاده شم. فضای تاریک و سکوت پارکینگ بهم آرامش میده. چه روز مزخرفی بود دیگه حوصله ی خودمم ندارم.
بالاخره از ماشین دل کندم و پیاده شدم، آهنگ شاد توی آسانسور روی مخمه... چشامو بستم و سرمو به دیوار اتاقک آسانسور تکیه دادم. اَه ... چقدر سرم درد میکنه. با ایستادن آسانسور ازش بیرون اومدم و کلیدو تو قفل در چرخوندم.
ـ اومدی مادر؟
صدای مامانمه که بعد از چند ثانیه جلوم ظاهر شد. با همه ی تلاشش بازم میتونستم نگرانی رو توی چهره ش ببینم که سعی میکرد پشت لبخندش پنهون کنه. وقتی دید جوابی نمیدم و زل زدم بهش گفت:
ـ تا حالا کجا بودی عزیزم؟دیگه کم کم داشتیم نگرانت می شدیم.
بی حوصله بودم ولی دلم نیومد جوابشو ندم،گفتم:کارای اداری یه کمی طول کشید.
مامانم دستامو گرفت و گفت:پس موافقت کردن؟
با سر آره ایی گفتم. خوشحال شد و گفت:حتما خیلی گرسنه ایی،بریم که برات غذای مورد علاقه تو درست کردم.
دستمو از دستاش بیرون کشیدمو گفتم:ممنون،من سیرم.میرم بخوابم.لطفا بیدارم نکنین.
بلافاصله رفتم تو اتاقم،از نگاه های ترحم آمیز اطرافیانم خوشم نمی یاد.درسته که می خوان باهام همدردی کنن ولی بدتر اذیت میشم.خواستم در اتاقو قفل کنم ولی دیدم کلید نیست.حتما کار بابامه شاید میترسن کار احمقانه ایی انجام بدم.دستی روی صورتم کشیدمو با بی حالی لباسامو در آوردم و پرت کردم روی تخت و خودمم دراز کشیدمو به سقف خیره شدم.کی فکر می کرد زندگیم انقدر راحت عوض بشه؟چقدر راحت همه ی زندگیم و از دست دادم اما خودمم بی تقصیر نبودم.
با یادآوری گذشته قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم روی صورتم راه باز کرد.دست بردم و پاکش کردم.توی این مدت تنها کاری که انجام دادم گریه کردن بوده.باورم نمیشه دو هفته پیش عرسیشون بود.
از جام بلند شدم و به سمت سطل آشغال رفتم.هنوز کارت پاره شده ی عروسیشون توی سطله.مطمئنا مامانم متوجه این کاغذ پاره ها نشده که هنوز این تو هستن.تکه های کاغذ و گرفتمو دوباره سعی کردم کنار هم بچینمشون.از دیدن اسمش دوباره اشک تو چشمام جمع شد.عصبی شدمو همه رو برگردوندم تو سطل اما نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. بلند شدم و رفتم سمت کتابخونه و یه کتاب از توش کشیدم بیرون و صفحه هاشو تند تند رد کردم تا بالاخره پیداش کردم.
کارت عروسیمون بود، یاد روزی افتادم که با هم از سر بیکاری رفتیم تا کارتای عروسی رو نگاه کنیم. چقدر از انتخاب و خریدنش ذوق زده بودیم.عشقو توی چشماش میدیدم چون خودمم عاشق بودم. یعنی از وقتی که یادم میاد و احساسات در من شکل گرفت دوستش داشتم. هنوز حرفه اون شبش یادمه که میگفت:
ـ حالا این کارت تو دستامه ، احساس میکنم یه قدم به ، به دست آوردنت نزدیک تر شدم.
با یاد آوری حرفاش گریه م شدید تر شد. روی زمین نشستمو دستمو جلوی دهنم گرفتم تا صدام بیرون نره، نابود شدم.
من بدون اون هیچم. دیگه با چه امیدی زندگی کنم؟؟؟!!!!!!!
دوباره به کارت توی دستم خیره شدم خواستم پارش کنم ولی سریع منصرف شدم. درسته که خودشو از دست دادم ولی هنوز خاطراتش برام مونده... نمیخوام ضعیف باشم...

با احساس نور شدیدی که روی چشمام افتاده بود از خواب بیدار شدم.اَه...باز یادم رفت دیشب قبل از خواب پرده رو بکشم.خیس عرق شده بودم.با بی حالی به ساعتم نگاه کردم.«وای... دیرم شد.پس چرا بیدارم نکردن؟»
پریدم سمت کمد تا لباسامو بپوشم ولی با این وضع و بوی عرق که نمی تونم برم سرکار،باید دوش بگیرم.وسط اتاق وایستادم تا فکرمو متمرکز کنم و ببینم چه گِلی باید به سرم بگیرم.حالا که دیرم شده حداقل تمیز و مرتب برم که آبروم بیشتر از این نره.
سریع پریدم تو حموم و دوش گرفتم به عبارتی خودمو گربه شور کردم.در حالی که موهامو با حوله خشک می کردم از بین لباسام یه مانتوی رسمی و شیک انتخاب کردم .لباسامو پوشیدم و چون وقت نداشتم موهامو محکم بالای سرم جمع کردم وبعد از سر کردن مقنعه م از اتاق بیرون رفتم.مامان تا من و دید،پرسید:چی شده؟کجا داری میری با این عجله؟
-سلام،چرا بیدارم نکردین؟مثلاَََ امروز اولین روز کاریمه،حالا آبروم جلوی آقای نوروزی میره. بیچاره کلی ازم تعریف کرده تا منو قبول کنن.
-اِ...من فکر کردم فردا اولین روزه.حالا اشکالی نداره بیا صبحونه تو بخور.
-چی چی رو اشکالی نداره مادر من.عاشق چشم و اَبروم که نیستن،اگر ببینن بی انضباطم عذرمو می خوان.
کفشامو می پوشیدم که مامانم یه لقمه داد دستمو گفت:حداقل اینو بخور که ضعف نکنی.
صورتشو بوسیدمو از در رفتم بیرون ولی هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که یادم افتاد گوشیم و برنداشتم.مامانم که هنوز جلوی در بود پرسید:چی شد مادر؟
-گوشیم و روی میز اتاقم جا گذاشتم.
مامانم سریع رفت گوشیمو آورد و گفت:عجله نکن،فکر کن ببین چیز دیگه ایی جا نذاشتی.
با سر نه ایی گفتم و دستمو به نشونه ی خداحافظی بالا بردم.دیگه منتظر آسانسور نموندم و از پله ها استفاده کردم.ترجیح میدم به رانندگیم فکر نکنم چون خدا رو شکر هنوز زنده م.بالاخره با ۴۵ دقیقه تاخیر رسیدم.یه ذره استرس دارم،بسم الله یی گفتم و رفتم تو.
از پذیرش آدرس اتاق آقای نوروزی رو پرسیدم و مستقیم رفتم سمت اتاقش.چون تمام پله هارو دویدم،به نفس نفس زدن افتادم.پشت در اتاق یه ذره وایستادم تا حالم جا بیاد.در زدمو بعد از اینکه آقای نوروزی اجازه ورود داد رفتم تو.
آقای نوروزی با دیدنم لبخندی زد وگفت:به به...خانوم دکتر تنبل،احوالتون چطوره؟
-سلام،بابت تأخیرم معذرت می خوام.راستش خواب موندم.
-چون روز اولته اشکالی نداره دخترم.اگر چند دقیقه صبر کنی کارامو انجام میدم بعد میریم تا به همکارات معرفیت کنم.
-چشم.
آقای نوروزی مشغول کارش شد و منم از فرصت استفاده کردمو نگاهی به اتاق انداختم چون تو این دوباری که اومدم اینجا اصلاََ حواسم به اطرافم نبود.به هر حال اتاق خیلی شیکی بود که با توجه به اینکه اینجا بیمارستان خصوصیه زیاد عجیب نبود.بعد از یک ربع آقای نوروزی بلند شد و گفت:ببخشید که معطل شدی حالا می تونیم بریم.
در و باز کرد و منتظر موند تا اول من برن بیرون،مرد مودب و مهربونی بود.از دوستای قدیمیه پدرمه که بعد از اینکه تصمیم گرفتم بیمارستانی رو که توش دوره مو میگذرونمو عوض کنم، برام اینجا ریش گرو گذاشت و چون مدیریت از کارش راضی بود و سابقه ی خوبی هم به عنوان سرپرستار داشت،بدون هیچ مشکلی موافقت شد.آخه من دانشجو هستم و تازه میخوام توی رشته ی جراحی قلب تخصص بگیرم.
همین طور که دنبال آقای نوروزی میرفتم به اطرافم هم نگاه می کردم.راهروهاش مثل راهروهای هتل بود و حسابی شیک بود.چون بیمارستان قبلی که توش کار می کردم دولتی بود این فضا برام تازگی داشت.بالاخره به اتاق مورد نظر رسیدیم و بعد از در زدن با هم وارد شدیم

توی اتاق نزدیک به 20نفر خانم بودن که به ما نگاه می کردن .آقای نوروزی گفت:خانما می خوام یکی دیگه از همکاراتون و بهتون معرفی کنم.آناهید زند ,دانشجوی رشته ی پزشکی که از امروز با ما همکاری می کنه.
سلام کردم که بیشتر خانم ها جوابم ودادن ولی بعضی هاشون حتی نگاهمم نکردن و مشغول صحبت شدن.آقای نوروزی خانمی به اسم دواچی رو صدا کرد.داشتم فکر می کردم چقدر فامیلیش به شغلش میاد که اومد روبرومون ,قیافه ی مهربونی داشت و چین و چروک روی صورتش نشون از سن بالاش بود.آقای نوروزی گفت:خانم دواچی این دخترمون و می سپارم دست شما تا یه ذره با محیط و همکارا آشناش کنید.
خانم دواچی لبخندی بهم زد و گفت:ایشون همون خانمی هستن که شما معرفیش کردین؟
-بله.
-خیالتون راحت باشه.حواسم بهش هست.
بعد هم دستم و گرفت و گفت:بیا بریم تا یونیفرمت و بهت بدم بپوشی.
از آقای نوروزی تشکر کردم و همراه خانم دواچی رفتیم سمت پاویون .داشتم دوروبرومو نگاه می کردم که خانم دواچی یه روپوش گرفت جلوی صورتم و گفت:فکر کنم این اندازت باشه دخترم.
لباسامو در آوردم و گذاشتم توی کمدی که کلیدشو بهم داد .تا از پاویون بیرون رفتیم خانم دواچی گفت :خب ,اونایی که توی اتاق دیدی بیشترشون مثل خودت دانشجوهایی هستن که علاوه بر گذروندن دوره های آموزشی شون اینجا مشغول به کار هم هستن.راستش با اینکه این بیمارستان کمتر از یه ساله که افتتاح شده ولی به خاطر دکترای خوب و متخصصی که داره پذیرش بیمارامون زیاده.خلاصه اگر می خوای اینجا موندگار بشی باید حسابی خودی نشون بدی.تا اونجایی که من می دونم بیشتر دانشجوهایی که تو اتاق دیدی از بچه های درسخونن جز یکی دو نفرشون که با پارتی بازی اومدن تو.
-مثل من؟
-فکر نمی کنم پارتی آقای نوروزی به اندازه ی پدر بعضی از اونا کلفت باشه.در ضمن من روزی که استخدام شدی پروندتو دیدم نمره هات خیلی خوبه.به نظرم می تونی اینجا بمونی.
ازش تشکر کردم و گفتم :ممنون از راهنماییتون,تمام تلاشمو می کنم.
وارد بخش قلب شدیم و مستقیم رفتیم سمت ایستگاه پرستاری.دو تا دختر اونجا بودن که یکی شون سرگرم نوشتن بود و یکی دیگه شون هم که پشتش به ما و در حال زیر و رو کرد پرونده ها بود که وقتی خانم دواچی سلام کرد توجه هر دو تاشون به ما جلب شد.با دیدن قیافه ی دختری که پشتش به ما بود تعجب کردم. قیافه ش برام آَشنا بود.مطمئنم این چهره ی گندمگون و با چشمای خاکستری رو یه جا دیدم. یادم اومد..همینطور با تعجب به هم نگاه می کردیم که با شک پرسید:آناهید...خودتی؟
با سر آره ایی گفتم که خندید و گفت :باورم نمیشه.
خانم دواچی که تا اون موقع ساکت بود پرسید :شما همدیگرو میشناسین؟
گفتم :بله...ما خیلی سال پیش با هم همسایه بودیم.
پری سریع اومد اینطرف میز و همدیگر و بغل کردیم .چقدر دلم براش تنگ شده بود.همیشه جای خواهر نداشتم دوستش داشتم.خانم دواچی که دید ما قصد جدا شدن از هم و نداریم گفت:خب پری جان ,اگر کار نداری خودت بخش و به...اسمت چی بود؟
از بغل پری بیرون اومدم ,پری زودتر از من جواب داد :آناهید.
-آها...آناهید...همه جای بخش و خوب بهش نشون بده.
پری چشمکی زد و گفت:چشم خاله زری ,شما برو خیالت راحت باشه.
بعد رفتن خانم دواچی دوباره با ذوق همدیگرو بغل کردیم. انگار که اصلا باورمون نمیشد...بعد این همه سال...
پری گفت: میبینی دنیا چقدر کوچیکه؟
گفتم: آره...
از بغل هم بیرون اومدیم و به چهره ی هم خیره شدیم انگار دنبال تغییرات بودیم. با نگاه دقیق بهم گفت: زیاد عوض نشدی فقط یه کم پخته تر شدی و البته جذاب تر. یادش بخیر همیشه به قیافه ت حسودیم میشد.
با خنده گفتم: خدا شفات بده... توام عوض نشدی قیافتو از همون چشمای خاکستریت شناختم. انگاری فقط ابعادمون بزرگ شده.
داشتیم میخندیدیم که صدای در مارو به خودمون آورد. چهره ی خانم دواچی از لای در نمیایان شد که با عصبانیت ساختی گفت:
پری خدا نکنه به تو یه مسئولیت بدم. تو که هنوز اینجایی؟
پری با خجالت گفت: چشم الان میریم و بعد بعد رو به من کرد: بدو بریم که کل بخشو بهت معرفی کنم.
*****
تو سلف نشسته بودیم. پری از زندگیشون برام گفت که بعد از اینکه به خاطر کار پدرش رفتن جنوب و از محله ما کوچ کردن ,8 سال اونجا موندن تا اینکه پدرش فوت کرد و مادرش طاقت نیاورد و برگشتن. داداششم بعد از ازدواج طلاق گرفت ولی همون جنوب موند و کار پیدا کرد. از من در مورد پدر و مادم پرسید که فقط تونستم بگم حالشون خوبه چون باید بر میگشتیم سر کارمون.تا آخر ساعت شیفتمون حسابی مشغول کار بودیم.مسئولیت رسیدگی و چک کردن بعضی از بیمار ها رو به من محول کردن.چون کار من توی روز اول کم بود زودتر از پری رفتم خونه.
وقتی رسیدم خونه بر خلاف همیشه تو اتاقم نرفتم و بعد از گفتن سلام بلندی رفتم توی هال و روبروی پدر و مادرم نشستم ,راستش دوست داشتم از پری براشون بگم . انگار انتظار این کار و نداشتن چون هر دو تاشون به هم نگاه کردن و بعد از چند لحظه بابا با لبخند گفت: سلام وروجک ,چی شد که امروز من و مادرتو قابل دونستی تا دو کلمه باهامون حرف بزنی؟
با این حرفش دلم گرفت ولی حقو بهشون می دادم تو این دو ماه همه ش توی اتاقم بودم و جز چند کلمه باهاشون صحبت نکردم. می دونم که این چند وقته به خاطر من کلی غصه خوردن و منم خیلی اذیتشون کردم.مامان گفت :وا... بچم همیشه حواسش به ما هست...خب مادر جون امروز چطور بود؟از محیط کارت راضی هستی؟
خندیدم و گفتم:بیمارستان خوبیه ,ولی از همه ی اینا بگذریم.حدس بزنین کی رو امروز دیدم؟
هر دوشون اول یه ذره فکر کردن اما بعد از چند لحظه با نگرانی نگاهم کردن .میتونستم حدس بزنم که به کی دارن فکر می کنن .نا خودآگاه اخمام تو هم رفت و گفتم :اونی که شما فکر می کنین نیست.
مامانم با ناراحتی نگاهم کرد و بابام سریع گفت:خودت بگو دیگه وروجک ,من یکی که با این حافظه ی ضعیفم نمی تونم حدس بزنم عزیزم.
حسابی تو ذوقم خورده بود ولی با این حال لبخندی از روی اجبار زدم و گفتم:پری رو یادتونه؟دختر آقای سرمدی...همسایه ی قدیمی مون؟
مامان سریع گفت:دختر پروانه؟
با لبخندی سرمو تکون دادم که مامان دوباره گفت:اون اونجا چی کار می کرد؟
-مثل اینکه یادتون رفته ها اون از بچگی عشق دکتر شدن داشت.الان به عنوان پرستار اونجا کار می کنه.
مامان گفت:خانوادش خوبن؟چی کار می کنن؟کی اومدن؟
-یکی یکی مادر من.اولا که پروانه خانم خوبه ولی متاسفانه آقای سرمدی فوت کرده دوما دارن زندگیشون و می کنن و سوما هم 3 سالی میشه که برگشتن.اونطور که پری میگفت رفتن توی همون محل خونه گرفتن.
مامان گفت:میبینی کیومرث دنیا چقدر کوچیکه؟باورم نمی شه بعد ده سال باز پیداشون کردیم.خدا آقای سرمدی رو بیامرزه مرد نازنینی بود.
تا موقعی که برم بخوابم مامانم هی ازم در مورد پری سوال میپرسید.آخر گفتم:مامان می خوای دعوتشون کنم خونمون؟
-چرا به ذهن خودم نرسید ؟آره فکر خوبیه.آخر هفته شیفت ندارین؟
-من که ندارم فردا از پری هم میپرسم .بهتون خبر میدم.
با گفتن شب بخیر رفتم توی اتاقم.امشب نسبت به شبای دیگه احساس بهتری دارم.هم به خاطر دیدن پری و هم به خاطر اینکه بعد از چند وقت کنار پدر و مادرم نشستم و باهاشون حرف زدم
.

با شنیدن صدای زنگ رفتم در و باز کرد .پری و مادرش لبخند به لب وایستاده بودن و منو نگاه میکردن لبخند زدم و گفتم:سلام...خیلی خوش اومدین بفرمایین داخل.
با پروانه خانم رو بوسی کردم. خیلی شکسته شده بود .خوب یادمه که چقدرآقای سرمدی رو دوست داشت.اومدم با پری روبوسی کنم که زیر گوشم گفت: باورم نمیشه. از اون موقع تا الان تو شـُکم.
با سر حرفشو تایید کردم و به سمت هال راهنمایی شون کردم. مامانم ذوق زده اومد و پروانه خانومو بغل کرد و شروع کردن به گریه کردن.حتما یاد اون موقع ها افتاده بود که همیشه با هم بودن. منو پری هم سعی می کردیم آرومشون کنیم.از آغوش هم بیرون اومدن. مامان رو به پروانه خانوم گفت:اصلا عوض نشدی.
پروانه خانوم لبخند کم جونی زد ,مطمئنا فهمید که مامان این حرفو برای خوشحال کردنش زده وگرنه اولین تغییری که توی پروانه خانم خیلی به چشم میومد ,چین و چروک زیاد صورتش بود. مامان سراغ پری رفت . به سر تا پاش نگاه کرد و گفت: ماشالله ... ماشالله. چه خانومی شده واسه خودش. کی فکرشو میکرد پری با اون شیطنتاش اینقدر خانوم بشه. ماشالله.
بعد از کلی حرف زدن و حال و احوال کردن با پری رفتیم توی اتاقم و گذاشتیم دو تا دوست قدیمی حسابی با هم دردودل کنن .پری چرخی تو اتاق زد و رفت سمت قاب عکسای روی دیوار. یه ذره نگاهشون کرد و با اشاره به یکی از عکسا پرسید :
-این کیه؟
-میترا ,دختر عموم.
-همون که هلش دادم تو آب؟
-بله... چقدرم خوب یادته.
-یادش بخیر. چقدر اون روز دعوام کردن. این کیه؟
-دوست دختر عمه ام.
-نمیشناسم.
-نه تورو خدا بیا و بشناس.
- این کیه؟
-دوست دوران دانشگام
-راستی...گفتی دانشگاه. چی شد پزشکی خوندی؟ تو که عشق وکیل شدنو داشتی. یادته بچه بودیم هر کی ازت میپرسید میخوای چی کاره بشی میگفتی (ادای منو در آورد و گفت): میخوام وکیل بشم.
خندیدم. نمیخواستم متوجه بغضم بشه. جوابی نداشتم بدم. فقط گفتم: همینطوری.
-همینطوری پا روی علاقه ت گذاشتی؟
بازم جوابی نداشتم. دیگه نمیخندیدم. متوجه تغییر حالتم شد. با همه ی این شرایط بازم دلم نمیخواست بفهمه. لبخند تصنعی زدم و گفتم:همچین زیادم به وکالت علاقه نداشتم.
معلوم بود که حرفمو باور نکرده اما دیگه سوالی ازم نپرسید. ادامه داد:خب... از خودت بگو . تو این چند سال چیکارا کردی؟
-بعد رفتن شما ما هم 2 سال بعد از اونجا بلند شدیم .اتفاق خاصی تو این چند ساله برامون نیوفتاد که قابل تعریف باشه.
-از بچه های کوچمون خبر داری؟
-نه . خبر ندارم. فقط تا چند سال پیش با الناز در ارتباط بودم که اونم از ایران رفت.
-جدی؟؟؟؟؟؟ رفت؟؟؟؟؟ یادمه اونم مثل من عاشق پزشکی بود.
-بورسیه ی یه دانشگاه معتبر و گرفته بود. گفت همونجا تو یه بیمارستان کار میکنه.
-خوش به حالش ،خدا کنه بیمارستانای اونجا مثل اینجا نباشه.انقدر گیر ندن.
-چطور؟ به نظر من بیمارستانی که توش کار می کنیم خیلی خوبه.
با ذوق اومد نشست روی تخت و دستاشو به هم مالید و گفت :آخ جون بیا غیبت کنیم.راستش و بخوای بیمارستان خوبیه ولی انقدر کار میریزن سرت تا نتونی دو کلمه حرف بزنی .منم که میدونی اگر حرف نزنم روزم شب نمی شه. تازه بعضی وقتام که وقت آزاد دارم نمی تونم حرف بزنم یا شیطنت کنم.
-چرا نمی تونی؟
-مگه با وجود اون دوتا جادوگر میشه کاری کرد؟
با تعجب پرسیدم :دو تا جادوگر؟
-دیروز که شیفت بودی ,اون دختره رو دیدی داشت سر اون پرستار بدبخت داد میزد؟
-خب؟
-اسمش طنازه البته من هنوز نفهمیدم دکتر سرفراز و زنش چه فکری پیش خودشون کردن که اسم اون میمون و گذاشتن طناز ,آخه حیف نیست اسم به این قشنگی؟؟بگذریم...اون با یکی دیگه از دخترا به اسم مهدیه که اونم دختر دکتر جوهری با پارتیه پدراشون استخدام شدن.دکتر سرفراز و جوهری خیلی آدمای خوبین اما نمیدونم چرا اینا فکر میکنن از دماغ فیل افتادن . پیش خودشون فکر میکنن چون باباهاشون توی بیمارستان سهام دارن ,حالا اونا صاحب همه چی هستن .تا می بینن بچه ها یه ذره بگو بخند دارن می پرن بهشون و کسی هم از ترس بی کار شدن باهاشون در نمی افته.
-خب کارای شما به اونا چه ربطی داره؟ مدیر بخش یا بیمارستان که نیست که ازشون میترسین!!!
-منم قبلنا عین تو میگفتم. یه بار یکی از پرستارا جلوشون وایستاد و جوابشونو داد . هفته ی بعد اخراجش کردن. نگو زیر آب بیچاره رو زده بودن ... اونم الکی.
-مگه میشه؟؟ مگه بچه بازیه؟
-از این دوتا جادوگر همه چی بر میاد.
از هیجانش برای تعرف کردن خنده ام گرفت ,انگار داشت یه داستان جنایی تعریف می کرد. گفتم:مثل اینکه خیلی دلت پره.
-پس چی؟؟؟ دلم میخواد خفه شون کنم
-تا این حد؟؟؟
-این تازه حد خوبشه.
-خب خدارو شکر. حالا چرا اینقدر با بچه ها بدن؟
-آخه دختر خوشگل تر هست که دل دکتر رو ببرن.
-کدوم دکتر؟
-ندیدیش؟
-کی رو؟
-حقم داری نبینی. من چقدر خنگم. رفتن سمینار...
-یعنی این همه خون و خونریزی به خاطر دکترای بیمارستانه؟
دلخور نگاهم کرد و گفت :چیه؟باور نمی کنی؟منو بگو سه ساعت دارم واسه ی کی درد ودل می کنم.اصلا من دیگه هیچی نمی گم.
خندیدم و گفتم :خیلی خب...من کی گفتم حرفات و باور نمی کنم؟خب حالا این دکتر خوشبخت کی هست؟
-خب از کدومشون بگم؟؟ از دکترایی میگم که به بخش تو مربوطه میشن ,ببین... درکل 6 تا جراح قلب داریم که 4 تاشون سن بالان و 2 تاشون هم جوونن و مجرد البته ناگفته نماند دکتر وزیری که جزء دکترای سن بالاست مجرده آخه خانمش ده سالی میشه که فوت کرده.بنابراین میتونی روی اونم علاوه بر اون دوتا پزشک جوون سرمایه گذاری کنی اما بقیه شون متاسفانه زن و بچه دارن....حالا میمونن اون دو تا دکتر جوون که هر دو تاشون با کمالاتن ولی یکیشون بد چشم طناز جوون و گرفته واسه ی همین کسی حق نداره زیاد وقت دکتر مهرزاد و بگیره مبادا قاپشو بدزده .قربونش برم خوش اشتها هم هست دست گذاشته روی بهترینشون. مهدیه هم برای اینکه از قافله عقب نمونه رفته سراغ دکتر یزدانی . البته یه دکتر مجرد دیگه هم بین جراحای مغز و اعصاب داریم که اونم برای خودش تیکه اییه...
از اطلاعات دقیقی که پری داشت خنده ام گرفت ,گفتم:ماشاالله...تو باید کارگاه خصوصی میشدی نه پرستار.فقط مونده رنگ لباس زیرشونو بگی...
-وا... بده دارم بهت اطلاعات میدم؟
-نه اتفاقا توشه ی گناهام پربارتر شد.حالا این دکترا کجان که من ندیدمشون؟
-گفتم که رفتن سمینار پزشکان جوان تو کیش...دقیقا نمی دونم کی بر میگردن.
-چه عجب تو بالاخره از یه چیزی بی خبر بودی .
-حالا بذار بیان ببینیشون خودتم میفتی دنبالشون.مخصوصا دکتر مهرزاد.من که عاشقشم .
با صدای مامان رفتیم بیرون تا شام بخوریم.بابا هم اومده بود .در کل شب خوبی بود و خوش گذشت اما من نگران فک پری هم بودم که هنوز سالمه یا نه چون تا تونست پشت سر همه حرف زد.شب پری اینا خونمون موندن تا فردا با هم بریم سر کار.

تقریبا نزدیک به دو هفته ست که مشغول به کار شدم .از محیطش خوشم میاد به خصوص که پری هم اینجاست ,هر چند زیاد وقت نمی کنیم با هم حرف بزنیم. توی این مدت متوجه شدم تمام حرفایی که پری در مورد طناز و مهدیه میزده راست بوده. اون دو تا همه ش با هم هستن و مدام به بقیه دستور میدن. هر جا که بحث در مورد دکترا پیش میاد حتی اگر شوخی باشه با اومدن اونا عوض میشه ,مثل اینکه دلیل اخراج شدن پرستاری که پری میگفت هم سر همین موضوع بوده.البته من هنوز چشمم به جمال دکترایی که این همه تلفات دادن روشن نشده.
امروزم مثل روزهای قبل همه ش درگیریم و روز پرکاری داریم.داشتم علائم یکی از بیمارا رو چک می کردم که پری بهم زنگ زد و ازم خواست برم ایستگاه پرستاری. کارمو انجام دادم و رفتم پیشش که با عجله گفت:اللهی دورت بگردم...میشه ده دقیقه اینجا وایستی من برم پایین؟ یه کار ضروری باید انجام بدم وگرنه اخراجم...
منتظر جواب من نموند و رفت.بعد از رفتنش چون نمی دونستم باید چی کار کنم و کسی هم نبود تا ازش سوال کنم ترجیح دادم به چیزی دست نزنم .نشستم پشت میز و به پرونده ایی که روبروم بود نگاه کردم.هنوز چند دقیقه نگذشته بود که طناز و مهدیه همراه با یه دکتر جوون وارد بخش شدن.حتما دکتر مهرازد بود چون این دوتا چنان محاصره ش کردن که انگار احتمال داره هر لحظه بهش حمله کنن.به خاطر اینکه نشسته بودم و میز پیشخوان هم بلند بود میتونستم بدون اینکه دیده بشم دکتر مهرزاد و خوب برانداز کنم .قد بلندی داشت.موهای مشکی و صورتی گردی که به خاطر آفتاب گرفتن حسابی برنزه شده بود و بینی قلمی و لبهای نازکش هم صورتش و زیبا تر کرده بود.قیافه ی خوبی داشت ولی نه در حدی که بچه ها بخوان بیست و چهار ساعته در موردش صحبت کنن و طنازم به خاطرش خودش و به آب و آتیش بزنه هرچند قیافه ی طناز چندان جالب نبود بس که توی صورتش دست برده بود و به هیچ عمل جراحی زیبایی نه نگفته بود.البته همیشه میگن وقتی یه نفر و دوست داشته باشی حتی اگر زشتم باشه به چشمت زیباست. شاید مهرزاد اخلاق خیلی خوبی داره درست مثل ...
اَه ...نباید بهش فکر کنم.نگاهمو ازشون گرفتم و به روبروم خیره شدم.گوشیم زنگ خورد که بازم پری بود و ازم خواست اطلاعات پرونده ی بیماری رو که می خواد براش بخونم.چون قفسه ی پرونده ها پشتم بود از جام بلند شدم و مشغول گشتن شدم. بعد از چک کردن اطلاعات, قبل از اینکه قطع کنم پری گفت :راستی دکتر مهرزاد اومده ها...
-میدونم ,خودم دیدمش.
-وا...مطمئنی؟
-آره...اونطور که طناز دوره ش کرده بود شک ندارم که خودش بود .در ضمن این مهرزاد همچین لعبتی هم نیست که همه میگن.والا اونطور که شما ازش تعریف کردین گفتم با یه الهه ی زیبایی طرفم که همتا نداره.
-فکر کنم چشات مشکل داره.
-نخیر سالمه سالمه.من نمی گم قیافش بد بود ولی خیلی خوشگلم نبود.شاید به طناز نخوره ولی با مهدیه بد نمیشه.
-وایستا من دارم میام بالا...فعلاً.
تلفن و قطع کردم و پرونده رو سرجاش گذاشتم اما تا برگشتم متوجه دو تا چشم آبی شدم که بهم زل زده بودن. با تعجب به دکتری که روبروم وایستاده بود و با لبخند شیطونی براندازم می کرد نگاه کردم.بعد از چند لحظه گفت:همیشه انقدر زود در مورد آدما به نتیجه میرسی؟
متوجه منظورش نشدم و گفتم:ببخشید؟
-خدا ببخشه ما وسیله اییم.
از لبخند و شیطنتی که توی چشماش موج میزد اصلا خوشم نیومد.معلوم بود از این بحث لذت میبره.با اخم پرسیدم:می تونم کمکتون کنم؟
ساعدهاشو روی میز گذاشت و با دلخوری گفت :چه طور دلت میاد راجع به مهرزاد اون حرفا رو بزنی؟ آخه انصافه که بگی مهدیه بهش می خوره؟
-شما به حرفای من گوش میدادین؟فکر نمی کنین فالگوش وایستادن کار زشتیه؟مثلا تحصیل کرده این.
روی کلمه ی « شما» تاکیید کردم تا بفهمه زیادی خودمونی نشه ولی با شنیدن حرفم دوباره خندید و یه برگه از توی جیبش درآورد و ادامه داد:من فقط اومده بودم اینو بدم که پشتت به من بود و متوجه اومدنم نشدی .بعدم چون اینجا ساکت بود حرفاتو شنیدم.باور کن کاملا اتفاقی و ناخواسته بود.
دوباره شیطون نگاهم کرد و ادامه داد:اما با شنیدن حرفات اعتماد به نفسمو که تا همین ده دقیقه ی پیش داشتم,از دست دادم.تا جایی که یادم میاد همه بهم میگفتن خوشگلم و...
عصبی رفتم میون حرفش و گفتم :شما می تونستین حضورتون و اعلام کنین .در ضمن برای حل مشکل عدم اعتماد به نفستون می تونین به... یه مشاور...
حرف تو دهنم ماسید .تازه متوجه منظورش شدم اما با این حال به خودم تلقین می کردم اون چیزی که من حدس میزنم اشتباهه ولی با صدای پری که گفت «سلام دکتر مهرزاد» فهمیدم چه گندی زدم. با تعجب به مهرزاد نگاه کردم که دیدم لبخندش عمیق تر شد و در حالی که چشم از من بر نمی داشت جواب پری رو داد .انگار داشت به یه نمایش جالب نگاه می کرد و حاضر نبود یه صحنه شم از دست بده.پری که دید ما هر دو تامون ساکتیم گفت:با دوستم آشنا شدین.
مهرزاد این بار به پری نگاه کرد و گفت:بله,اتفاقا داشتیم در مورد دکتر مهرزاد حرف میزدیم .دوستتون خیلی بی انصافه,میگه مهرزاد و مهدیه به هم میان.
پری که انگار یه بوهایی از ماجرا برده بود گفت:داشت شوخی می کرد.
-امیدوارم اینطور باشه .آخه یه لحظه فکر کنین من,پسر به این نازی و خوش تیپی رو چه به مهدیه؟تازه دکترم که هستم.
دوباره با لبخند نگاهم کرد مثل اینکه از گرفتن مچ من خیلی خوشحال بود.به جای مهدیه من جواب دادم :تو رو خدا انقدر نسبت به خودتون کم لطفی نکنین و یه ذره خودتون و تحویل بگیرین .یادتون نره رفتین خونه حتما برای خودتون اسفند دود کنین.
با سر باشه ایی گفت.خیلی پررو بود واسه ی همین از عذرخواهی کردن پشیمون شدم و گفتم:راستش و بخواین شاید چند دقیقه قبل از حرفایی که زدم شرمنده بودم ولی الان شک ندارم شما و مهدیه به هم میاین,مخصوصا از نظر اخلاقی چون هر جفتتون خودشیفته هستین.بالاخره خدا یه جوری در و تخته رو با هم جور می کنه.
توقع داشتم از شنیدن حرفام ناراحت بشه ولی برعکس خنده ی بلندی کرد و با خونسردی گفت:نمی دونم...با اینکه مهدیه مثل تفلون میمونه و نچسبه ولی روی حرفاتون فکر می کنم...فعلا با اجازه.
تا رفت پری اومد کنارمو گفت:خاک بر سرت.همه ی حرفاتو شنید؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:شنیده باشه .مگه دروغ گفتم؟
-همون لحظه که گفتی دیدمش شک کردم اشتباه کرده باشی ,آخه وقتی من بهت زنگ زدم دکتر تازه داشت میومد تو بخش و طناز ومهدیه هم کنارش نبودن .واسه ی همین زود اومدم بالا ولی انگار دیر رسیدم .دکتر آدم خیلی باحالیه ,فکر نکنم از دستت ناراحت شده باشه.
-مثلا اگه ناراحت بشه چی میشه؟
-اگر بخواد میتونه راحت اخراجت کنه چون بیشتر سهام اینجا متعلق به اونه.ولی مطمئنم که اینکارو نمی کنه.
حوصله ی بحث کردن سر مهرزاد و نداشتم, گفتم: بذار هر کاری دلش می خواد بکنه .من میرم سر کارم.
فقط همین و کم داشتم .نباید چند وقت جلوش آفتابی بشم ,نمی خوام تو این اوضاع روحیم از کار بی کار بشم و برگردم به 2 ماه پیشم.شاید اگر چند وقت من و نبینه امروز و فراموش کنه.
 

این یک هفته اصلا نفهمیدم چه طوری تو بیمارستان کار کردم از بس نگران بودم جایی که مهرزاد هست آفتابی نشم.من شده بودم جن و اونم بسم الله ,پری هم دلیل کارمو می دونست باهام موافق بود و می گفت اینطوری بهتره.
امروز شیفت نداشتم اما باید میرفتم دانشگاه برای انجام یه سری از کارای اداری که در مورد تغییر بیمارستانم بود .با اینکه صبح زور رفته بودم اما وقتمو تا ظهر گرفت.داشتم بـُرد روی دیوار و نگاه می کردم تا اطلاعیه های جدید رو ببینم که یک نفر گفت:ببخشید.
برگشتم و پسر جوون زیبایی رو مقابل خودم دیدم.چشم وابرو مشکی با پوستی گندمگون و لبایی خوش ترکیب که به خاطر لبخندی که زده بود چند تا خط گوشه ی لبش افتاده بود.موهای مشکی براقی هم داشت که مرتب بالا داده بود.گفت:میشه بگید اتاق مدیریت کجاست؟
-طبقه ی بالا اولین در سمت چپ.اگر برین تابلوش و می بینین.
به تابلو نگاه کرد و پرسید:روزای کلاسا رو مشخص کردن؟
با نگاهی به تابلو گفتم:بله...ولی شاید باز تغییر کنه.
یه ذره به تابلو نگاه کرد و گفت:وای...چرا پنج شنبه گذاشتن؟
مسیر نگاهشو دنبال کردم که دیدم منظورش به استادی به اسم زرافشانه که تخصصش مغر و اعصابه,پس از دانشجوهای مغز و اعصاب بود.گفتم:ببخشید که فضولی می کنم اما اگر نمی تونین سر کلاساش حاضر بشین برین آموزش مطرح کنین.شاید یه کاری براتون انجام بدن.یا با خود استاد زرافشان حرف بزنید شاید باهاتون کنار بیاد.
با شنیدن حرفم با لبخند نگاهم کرد وپرسید:یعنی از خودم بپرسم؟
با تعجب بهش نگاه کردم.معلوم بود سنش زیاد نیست.سریع گفتم:معذرت میخوام.فکر نمی کردم استاد باشین.
-چرا؟
-راستش به قیافه تون نمی خوره سنتون زیاد باشه وتا جایی که یادم میاد استادای اینجا معمولا سن بالان.
خندید و گفت:به خودم امیدوار شدم.تا حالا فکر می کردم پیر شدم.راستش این اولین باره که قراره تدریس کنم.شما دارین تخصص میگیرین؟
-بله من الان رزیدنت قلب و عروقم.
-موفق باشین.
-ممنون,ببخشید من باید برم.
-خواهش می کنم.ممنون از راهنماییتون.
سری به نشونه خداحافظی تکون دادم و از دانشگاه بیرون رفتم.سوار ماشین شدم و رفتم خونه.مامان تا من و دید گفت:سلام عزیزم, کاراتو انجام دادی؟
-آره ولی خیلی شلوغ بود.خیلی خسته شدم میرم بخوابم.
مامان با دلخوری گفت:فکر می کردم بعد از سرکار رفتنت با تنهایی خداحافظی کنی ولی اشتباه کردم.هنوزم تنهایی رو ترجیح میدی.
رفتم کنارش نشستم و گفتم:چرا این حرف و میزنی عزیزم؟من فقط یه ذره خستم.
-درد منم همینه.آخه چرا باید انقدر کار کنی که خودتو خسته کنی؟میدونی چند وقته ندیدم یه دل سیر بخندی.فکر می کنی نمی فهمم همه ی لبخندات تظاهره؟تا کی می خوای بهش فکر کنی؟اون الانم داره با خوبی و خوشی زندگی می کنه اما تو چی؟یه نگاه به خودت بنداز.هر روز داری لاغرتر میشی.فکر می کنی با اذیت کردن خودت چیزی عوض میشه؟
با شنیدن حرفای مامان نتونستم جلوی اشکام و بگیرم.نمی دونم این کابوس کی می خواد تموم بشه.مامان که دید من دارم گریه می کنم بغلم کرد و درحالی که موهامو نوازش می کرد گفت:گریه کن عزیزم اما سعی کن به خودت بیای...اون انقدر ارزش نداشت که بخوای به خاطرش خودتو اذیت کنی.باور کن من و بابات نمی تونیم تو رو تو این شرایط ببینیم.
وقتی یه ذره آروم شدم از بغل مامان بیرون اومدم و گفتم:لطفا یه ذره به من زمان بدین.من هشت سال از بهترین سالهای زندگیم و با اون گذروندم.برای فراموش کردن تمام اون لحظه ها به زمان احتیاج دارم.اما قول میدم تمام تلاشمو بکن.می دونم تو این مدت خیلی اذیتتون کردم.معذرت می خوام.
مامان لبخندی زد و گفت:حالا که قول دادی نباید تا شب بری تو اتاقت و همین جا پیش خودم میمونی.
خندیدم و گفتم:حالا امروز که به کنار ولی اگر روزای دیگه خسته بودم هم نباید برم تو اتاقم؟
-در مورد اون بعدا صحبت می کنیم.تو امروز برادریت و ثابت کن
برای اینکه مامانو خوشحال کنم تا موقع خواب کنارش موندم وکلی حرف زدیم.بابا هم وقتی اومد خونه و من و سرحال دید خوشحال شد.


الان تقریبا یک ماه از اولین برخوردم با مهرزاد میگذره و تو این مدت اصلا جلوش آفتابی نشدم. صبح که رفتم سر کار بچه ها گفتن مدیریت بیمارستان از تمام دانشجوهایی که توی بیمارستان هستن,خولسته تا یکساعت دیگه توی دفترش جمع بشن.فکر نکنم مهرزاد و اونجا ببینم چون پری گفته بود با اینکه بیشتر سهام بیمارستان و داره ولی مدیریت و واگذار کرده به دکتر وزیری که از همه مسن تر و با تجربه تر بود.دکتر وزیری همون جراح قلب مجردیه که پری گفته بود خانمش و از دست داده.یکی دو بار بیشتر باهاش برخورد نداشتم ولی مرد دوست داشتنی و مهربونیه و تمام بیمارستانم عاشقشن. با یکی از دخترا به اسم بیتا رفتیم دفتر دکتر وزیری که حسابی شلوغ بود و بیشتر دانشجو ها اونجا بودن.من و بیتا هم رفتیم کنار دوستامون نشستیم.دکتر وزیری هنوز نیومده بود و توی اتاق حموم زنونه ایی بود واسه ی خودش وهمه با هم حرف میزدن.داشتم به این فکر می کردم شب حتما سردرد میگیرم که در باز و شد و دکتر وزیری اومد تو اما در و نبست و پشت سرش یه سری دکتر دیگه از جمله مهرزاد اومدن تو.میتونستم خوب چهرشو ببینم. واقعا خوشگل بود.صورت کشیده ایی داشت و موهای کوتاه قهوایی تیره که با چشمای آبیش ترکیب زیبایی داشت.بینی کشیده و خوش فرم ولبای گوشتیش هم جذابترش کرده بود. وقتی خوب براندازش کردم سرمو انداختم پایین و سعی کردم بی تفاوت باشم.بعد از چند دقیقه سکوت برقرار شد و وزمانی که دکتر وزیری شروع کرد به صحبت کردن سرمو بلند کردم و تمام حواسم دادم به حرفاش :
-اول سلام میکنم به دختر خانم های گل و آقا پسرای عزیزمون و دوم ازتون ممنونم که وقتتون وبه ما دادین و سوم خیلی خوشحالیم که با ما همکاری می کنید.امروز بعد از یک ماه تاخیر فرصت شد تا با شماها بیشتر آشنا بشیم و در مورد یه سری از مسائل با هم صحبت کنیم.چون همه باید برین سرکارتون ,نمی خوام زیاد وقتتون و بگیرم...پس سریع میگم.تمامی این دکترایی که اینجا هستن اعضای هیئت مدیره ن که ازشون خواستم تا بیان تا شما باهاشون آشنا بشین.
سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس کردم .سرمو برگردوندم دیدم مهرزاده که با همون لبخند وچشمای شیطونش داره نگاهم میکنه . پس هنوز یادش نرفته .من دریا هم که برم باید یه آفتابه آب همراهم ببرم از بس که بد شانسم.نگاهمو بی تفاوت ازش گرفتم و به بقیه ی اعضا نگاه کردم.دکتر وزیری ادامه داد:
-راجع به قوانین اینجا دیگه توضیحی نمی دم چون همه تون باهاش آشنا هس ....
با صدای ضربه ایی به در,دکتر وزیری حرفشو قطع کرد ومثل همه به در نگاه کرد.از دیدن دکتری که اومد تو تعجب کردم. باورم نمی شد،این که زرافشان بود.وقتی در و بست ,گفت:از همه معذرت می خوام, ولی یه مریض داشتم که باید بهش رسیدگی می کردم.
دکتر وزیری لبخندی زد و با دست به یه صندلی خالی اشاره کرد و گفت:اشکالی نداره.بفرمایید بشینید.
بعد از نشستن زرافشان ,دکتر وزیری حرفشو ادامه داد و من تونستم نگاه متعجبم و که از لحظه ی ورود زرافشان بهش دوخته بودم و ازش بگیرم.دکتر به طور خلاصه و کوتاه نکاتی رو به بچه ها گوشزد کرد و گفت:
-تمامی کلاسای عملی تون اینجا انجام میشه و دکترای خودمون بهتون آموزش میدن....اگر نمراتتون خوب باشه و از کارتون توی بیمارستان هم راضی باشیم ,همینجا میمونید....در آخر هم باید بگم هر کس اگر به مشکلی برخورد میتونه بیاد و به خودم بگه ولی اگر نبودم بقیه ی اعضا کمکتون می کنن...خب,حالا اگر سوالی دارین می تونین بپرسین.
چند نفری سوالاشون پرسیدن و بعد یک ربع دکتر وزیری با آرزوی موفقیت برای همه از در رفت بیرون اما بچه ها دکترای دیگه رو دوره کرده بودن و همراهشون از اتاق بیرون میرفتن.جالب اینجا بود که تمام دخترای جوون دور مهرزاد بودن و صدای خندشون کل اتاق و گرفته بود.اینطور که بچه گفته بودن گویا مهرزاد خیلی شیطون و شوخ بود.من و بیتا هم از اتاق اومدیم بیرون ولی توی راهرو هنوز شلوغ بود,بیتا گفت:اوه اوه.. طناز و نگاه کن,آماده ی انفجاره.
به طناز که صورتش از عصبانیت قرمز شده بود نگاه کردم و گفتم:معلومه خیلی عصبانیه.
با صدای سلام دکتر زرافشان به سمتش برگشتم و جوابشو دادم.بیتا ببخشیدی گفت و ما رو تنها گذاشت.زرافشان گفت:اول که دیدمتون فکر کردم اشتباه میبینم.نگفتین اینجا کار می کنید.
لبخندی زدم و گفتم:تا جایی که یادم میاد شما سوالی در این مورد نپرسیدین.
خندید و گفت:بله,حق با شماست.به هر حال از دیدن دوبارتون به خصوص به عنوان همکار خیلی خوشحال شدم خانم...
-زند هستم.
-خیلی خوشحال شدم دکتر زند.
-منظورتون دکتر بعد از اینه دیگه؟؟
هر دو خندیدیم.پری رو دیدم که ته راهرو بود و برام دست تکون میداد.با زرافشان خداحافاظی کردم ورفتم کنارش و گفتم:چیه بال بال میزنی؟
-هیچی دیدم اینجایی گفتم با هم بریم .دور مهرزاد چقدر شلوغ بود,باز چشم طناز و دور دیدن؟
-نه اتفاقا طنازم اونجا بود ولی توی مرز انفجار بود...فکر کنم جلوی مهرزاد جرأت نداره کاری بکنه ...البته به جز حرص خوردن. بالاخره وقتی دست روی یه آدم خوش قیافه میذاره باید فکر همه جاشم بکنه.
-خوبه...پس قبول داری خوشگله؟
-من کی گفتم زشته؟اون دفعه اشتباه دیدم اما با همه ی این حرفا سر حرفم هستم و میگم ذاتش خرابه.
-حالا زرافشان باهات چی کار داشت؟
براش داستان دانشگاه و آشناییم با زرافشان و تعریف کردم که گفت:چه جالب با حرفات به یکیشون اعتماد به نفس دادی و از اون یکی گرفتی.
-فکر نمی کنم مهرزاد خودشیفته با شنیدن حرفای من اتفاقی برای اعتماد به نفس کاذبش بیفته.بعدم هستن کسایی که بهش روحیه بدن.
به بخش که رسیدیم از پری جدا شدم و رفتم تا به کارام برسم.

*****

تا غروب حسابی مشغول بودم وساعت نزدیک 7 بود که از پری خداحافظی کردم تا برم خونه.وقتی رفتم توی پارکینگ دیدم یه ماشین گرونقیمت چسبیده به ماشینم پارک کرده و نمی تونم در و باز کنم.از سمت کمک راننده هم زیادی نزدیک به دیوار پارک کرده بودم که ای کاش اینکارو نمی کردم.نمی دونستم صاحب ماشین کیه و حالا باید کل پله هارو میرفتم بالا تا به نگهبان بگم تا به صاحب ماشین خبر بده.عصبانی بودم و گفتم:معلوم نیست کی بهش گواهینامه داده؟هنوز پارک کردن بلد نیست.
-باور کن گواهینامم معتبره و پارک کردنم بلدم.اما مریض اورژانسی داشتم.
این صدارو میشناختم.برگشتم .مهرزاد گفت:به به...خانم دکتر گریزپا...چه عجب بالاخره دیدمت و تونستم باهات هم کلام بشم.
گفتم: اینجا بهم حقوق نمی دن که حرف بزنم ,باید کار کنم.
ابروهاشو بالا انداخت و گفت:آها...پس تو نبودی که چند ساعت پیش با دکتر زرافشان حرف میزدی؟
با کنایه گفتم: خوبه ,با این همه مشغله بازم حواستون به همه جا هست.
اومد جلوتر و با لبخند گفت: بعضی از آدما, خوب توی ذهنم میمونن.
بعد شیطون خندید و ادامه داد:حتی اگر خودشون و قایم کنن.
با تعجب نگاهش کردم. یا من خیلی ضایع بازی در آورده بودم یا اینکه این زیادی باهوشه,همینم کم مونده بود که یه دختر ترسو به نظر برسم .برای اینکه بیشتر از این آبروم نره سریع گفتم:اگر میشه ماشینتون و بردارین من عجله دلرم.
خندید ,سرشو تکونی داد و سوار ماشینش شد.وقتی از پارک در اومد شیشه رو پایین کشید و گفت:نگران نباش من به کسی نمی گم که ترسویی.
منتظر نموند تا جوابش و بدم و پاشو گذاشت روی گاز و رفت.حیف که مثل قدیم حال و حوصله ی درست حسابی ندارم وگرنه حالیش می کردم با کی طرفه.به من میگه ترسو…دیگه نباید خودمو قایم کنم… اون اگر می خواست تا حالا اخراجم کرده بود پس بهتره بیشتر از این خودمو ضعیف نشون ندم.
وضعیت بیمار دکتر شفیعی رو چک کردم و رفتم توی station کنار پری و شیما که سخت مشغول حرف زدن بودن.گفتم:باز دارین آبگوشت کدوم بدبختی رو بار میذارین؟
پری لبخند بانمکی زد و گفت:تو که می دونی چرا دیگه میپرسی؟
-یعنی این طناز هر شب راحت و سبک بال می خوابه بس که شما گناهاشو میشورین.
-شیما:بی خیال طناز بیا بشین تا برات چایی بریزم. گوش شیطون کـَر امشب بخش آرومه می تونیم راحت حرف بزنیم.
-منظورت غیبته دیگه؟
-پری:ببخشید مادر مقدس...تو گوشاتو بگیر.
رفتم کنارشون نشستم و شیما همینطور که چایی می ریخت گفت:اصلا تمام مزه ی شب کاری به همین غیبت کردنشه.روزا انقدر کار سرمون ریخته که وقت نمی کنیم سرمون و بخارونیم.
خمیازه ایی کشیدم و گفتم:هوم....چه دلیل قانع کننده ایی.
-پری:خیلی خسته ایی؟چشمات قرمز شده.
-نه.
-پری:اگر خوابت میاد برو بخواب من و شیما بیداریم.
-اون که صد البته,شما اگر هزار شبم کنار هم باشین باز حرفاتون تمومی نداره.
-پری: اصلا خوبی به تو نیو....
صدای خانوم یکتا مانع ادامه ی حرف زدنش شد که با عجله گفت:
بچه ها بیمار دکتر مهرزاد حالش بد شده. سریع بهش زنگ یزنین تا خودشو برسونه.
منو شیما سریع از جامون بلند شدیم تا به خانوم یکتا کمک کنیم و پری هم تلفن رو برداشت و تا به مهرزاد خبر بده.
وقتی رسیدم بالا سرش لباش کبود شده بود و ضربان قلبش بالا بود. با عجله دست به کار شدیم و سعی کردیم به وضعیت نرمال برش گردونیم. بعد از 20 دقیقه یه ذره حالش بهتر شد. داشتم پروندشو نگاه میکردم که در اتاق باز شد. خانوم یکتا سریع گفت:
سلام دکتر.
به دکتر مهرزاد نگاه کردم که بدون توجه به ما با سر جواب یکتا رو داد و پرسید: حالش چطوره؟
خانوم یکتا وضعیت بیمار رو توضیح داد. مهرزادم داشت معاینش میکرد. برام جالب بود مهرزادی که الان داشت با جدیت بیمارشو معاینه میکرد با مهرزاد شیطونی که تا حالا دیدم زمین تا آسمون فرق میکرد. مهرزاد بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:
پرونده شو بدین.
پرونده رو جلوش گرفتم که برای لحظه ای کوتاه نگاهم کرد . نمیدونم چرا ولی به نظرم حالت نگاش عوض شد. هر وقت اینطوری نگاه میکنه احساس میکنم داره برای اذیت کردن و دست انداختنم نقشه میکشه.
داشت توی پرونده گزارش مینوشت که آروم در گوش شیما گفتم: ما که اینجا بیکاریم. بریم بیرون؟
شیما با نگاهش به سمت دکتر بهم فهموند که منتظر جواب مهرزاده. دکترم که انگار صدای مارو شنید گفت: اگه میخواید میتونین برین. باهاتون کاری ندارم.
منم از خدا خواسته سریع با شیما رفتم بیرون. خواستم برم تو اتاق rest اما یاد حرف مهرزاد افتادم . نمیخواستم فکر کنه ترسو ام. برای همین بغل میز وایستادم و با شیما حرف زدم. نگاه به پری افتاد که از اتاق یکی از بیمارا اومد بیرون. تا مارو دید قدماشو تند کرد و سمت ما اومد. با صدای آروم به شیما گفت:
ای مرده شور اون چشمتو ببرن. یه روز گفتی اینجا آرومه ها. ببین چی شد
-شیما: به من چه. من که مسئول بدن بیمارا نیستم!
با شوخی گفتم: شیما یه دور این دکتر مهرزادو چشم بزن خیالمونو راحت کن.
شیما خندید و گفت: اگه این قابل چشم خوردن بود که تا الان چیزی ازش باقی نمیموند.
-چطور؟؟؟
-شیما: روزی 500 نفر ازش تعریف میکنن.
-پری: تو فرق میکنی. اونا چشاشون شور نیست .
-شیما: لوس... یعنی چی؟
-پری : هیچی بابا. چایی میخورین؟
من سریع گفتم: آره... الان خیلی می چسبه.
پری رفت تا چایی بریزه. مشغول چایی خوردن شدیم که خانوم یکتا همراه دکتر مهرزاد اومدن پیش ما.
پری سریع گفت: چایی میخورین؟
دکتر مهرزاد لبخند زد و گفت: خودتون دم کردین؟
-پری: بله. چطور؟
-مهرزاد: چایی که شما دم کرده باشن خوردن داره. یه لیوان برای من بریزین
احساس کردم پری قند تو دلش آب شد. آخه تا زمانی که چایی رو بریزه با ذوق لبخند میزد.
نگاه دکتر مهرزاد به من افتاد و گفت: خب خانوم زند مریض ما که اذیتتون نکرد؟
-چرا اذیت؟ وظیفه مه.
-مهرزاد: آفرین. چه وظیفه شناس. میگم شما همیشه اینقدر وظیفه شناسین؟
نمیخواستم جوابشو بدم. برای همین خیلی کوتاه گفتم: سعی خودمو میکنم که باشم.
بعد این جمله سریع صندلیمو کشیدم عقب تا بلند شم و برم تو اتاق که مهرزاد سریع گفت: تورو خدا به خاطر یه قند خودتونو اذیت نکنین. خودم بر میداشتم.
داشت با لبخند نگام میکرد که منم مثل خودش گفتم: ای بابا زحمت چیه. ولی حالا که اصرار میکنین خودتون بر دارین.
مهرزاد گفت: راستی خانوم یکتا اون بیماری که از ترس شریکش سکته کرد حالش چطوره؟
فهمیدم داره به من تیکه میندازه. محل ندادم و یه چاییه دیگه برای خودم ریختم. خانوم یکتا بی خبر از ماجرا گفت: حالش خوبه ولی خب هنوز اون ترسو داره.
-مهرزاد: ترس چیز بدیه.
-یکتا: همیشه بد نیست. گاهی لازمه. توی این اجتماع ترس باید باشه. ترست بریزه بی پروا میشی بعدشو دیگه خدا بخیر کنه. چیزی که زیاده گرگه طماع. باید خیلی مراقب بود.
مهرزاد (با لبخندی حاکی از شیطنت) گفت: پس باید منم بترسم.
یکتا: شما چرا؟
-مهرزاد: منو همینجوریش دخترا دارن رو هوا میبرن دیگه چه برسه به گرگای طماع.
-پری: دکتر شما هر روز باید برای خودتون اسپند دود کنید
-مهرزاد: بله. همیشه این کارو میکنم. با اینکه خسته ام میکنه ولی خب خوشگلیه و هزار دردسر.
همه با حرفاش میخندیدن. انگار میدونستن این حرفا از روی اعتماد به نفس و خود شیفتگی نیست و فقط شیطونیاشو نشون میده. ولی در کل رفتاراش منو یاد مردای زن باز مینداخت و این به من حس خوبی نمیداد. گفتم: خانوم یکتا من میرم یه کم استراحت کنم.
خانوم یکتا از روی دلسوزی نگاهی بهم انداخت و گفت: برو عزیزم. امروز خسته شدی.
مهرزاد انگار که منتظر بهو.نه ای بود تا به من تیکه بندازه گفت: این حرفا چیه خانوم یکتا . وظیفشونه.
با اینکه حرصم گرفت اما بدون توجه به حرفش گفتم : شب خوش و رفتم تو اتاق.

سریع دویدم تو پاویون تا لباسمو عوض کنم.در اتاق زده شد و پری سرشو آورد تو و گفت:
-خواب موندی؟؟؟نه؟؟؟
با سر حرفشو تایید کردم. لباسمو سریع عوض کردم و بهش گفتم:نیم ساعت دیر کردم. باید سریع برم کارت بزنم.
پری گفت: چته؟ خیله خب. هنوز سر پرستار نیومده. فکر کنم خودشم خواب مونده.
-بالاخره که باید کارت بزنم. از جلوی در برو کنار میخوام برم بیرون.. اِ... پری این کارا چیه؟ برو کنار میخوام برم بیرون.
جلوی در وایستاده بود و نمیذاشت برم بیرون.
-پری: امشب چی کاره ای؟
-چطور؟
-بگو ...کار داری یا نه؟
-لطفا برو کنار. نمیخوام واسه خودم دردسر درست کنم اینجا
-پری: نترس زیاد دیر نکردی. روز اولم دکتر گفت که اگه تاخیرت زیاد نشه اشکالی نداره.
-بذار حداقل برم کارت بزنم میام .
-پری: جونت در میاد جواب بدی؟؟
با کلافگی گفتم: توام جونت در میاد بگی واسه چی میخوای بدونی من بیکارم یا نه؟
-پری: عجبا. میخوام ببرمت شام بیرون
با خنده گفتم: مهربون شدی!!!
چشم غره ای رفت و گفت: مهربون بودم
-خیله خب تو آخر هر چی آدمه مهربونی...خوبه؟.حالا میذاری برم؟
از جلوی در کنار رفت و منم سریع به سمت دستگاه رفتم و کارت زدم و رفتم تو بخش. خواستم برم station که دکتر مهرزاد از اتاق یکی از بیمارا اومد بیرون. رفتم که به کار بیمار ها برسم . سمت میز رفتم و به خانوم برزین گفتم:
میشه پرونده ی اتاق 116 رو بدین؟
-برزین: بله...(پرونده رو سمتم گرفت) ... بفرمایید.
تشکر کردم و پرونده رو بررسی کردم... مشغول کار بودم که دکتر مهرزاد بغل من ایستاد و به خانوم برزین گفت:
به به ... خانوم برزین... خیلی وقت بود ندیده بودمتون.
برزین که انگاری ذوق زده شده بود گفت: دکتر شیفتمو عوض کرده بودم.
و بعد شروع کرد به ور رفتن با بینیش که مارو متوجه بکنه.
مهرزاد گفت: راستی خانوم برزین چقدر امروز زیبا شدین.
-وای مرسی دکتر
مهرزاد: کاری با صورتتون کردین؟ احساس میکنم صورتتون یه کوچولو(با تاکید) تغییر کرده.
نگاه کوتاهی به خانوم برزین انداختم. بینیش کاملا تو ذوق میزد اما دکتر به روی خودش نمیاورد
خانوم برزین که انگار قند تو دلش آب شده بود گفت:
چی بگم والا...
مهرزاد: نمیدونم چرا احساس میکنم صورتتون عوض شده... ابروهاتونو نازک کردین؟
چشمام از زود حیرت درشت شد اما نگاه از روی پرونده بر نداشتم. این انکار دکتر کاملا پیدا بود.
-برزین: نه دکتر دماغمو عمل کردم.
مهرزاد با تعجب اغراق آمیز گفت: واقعا؟؟؟؟ اصلا دیده نمیشه. مبارکه... منو بگو فکر کردم ابروهاتونو نازک کردین. اصلا فرقی نکردین. بینی قبلیتون هم به چهرتون میومد. این بینی هم که دیگه... زیباییتونو صد برابر کرده.
برزین ذوق زده گفت: مرسی دکتر لطف دارین... چشماتون قشنگ میبینه.
مهرزاد: مگه میشه چشمی این همه زیبایی رو نبینه.
از حرفای دکتر خنده ام گرفته بود. انگار میدونست چه جوری باید با خانوما حرف بزنه تا دلشونو بدست بیاره. نگاه کوتاهی بهش انداختم که دیدم اونم با خنده نگاهم میکنه . انگار فهمیده بود متوجه تملقش شده بودم.چشمکی بهم زد و لبخندش باز تر شد.ابروهامو بالا انداختم و پوفی کردم و و پرونده رو دادم دست خانوم برزین و گفتم: مرسی. داروهاشو سر وقت بدین.
خواستم برم که یهو پری مثل جن جلوم ظاهر شد و گفت: خب ... نگفتی میای یا نه.
متوجه نگاه برزین و مهرزاد شدم که سریع گفتم:
-میام پری... میام.

********

با پری رفتیم تو رستوران. رستوران شیکی بود.رفتیم روی یه میز دو نفره نشستیم که به پری آروم گفتم:
ولخرج شدیا.
-پری: تو چرا اینقدر به من تیکه میندازی؟
-آخه اینکارا ازت بعیده.
-پری: خیلی هم دلت بخواد
-پری حاشیه نرو . من تورو نشناسم باید بمیرم. چی کارم داری؟
-پری: به جون خودم هیچی!
-هنوز عادت بچگیتو ترک نکردی.
-پروین: کدوم عادت؟
-یادته؟ بچه که بودیم هر موقع کارم داشتی یا اینکه چیزی ازم میخواستی،خوراکیات و بهم میدادی. (با خنده ادامه دادم) اما هر وقت باهام کاری نداشتی اسم اون خوراکیارو میاوردم جیغت میرفت رو هوا و داد میزدی مال خودمه.
دوتایی خندیدیم. بهش خیره شدم و گفتم: هیچ فرقی نکردی. فقط به جای اون خوراکی ها میخوای بهم شام بدی. حالا دیدی عوض نشدی؟ بگو... من آمادم
پری یه کمی من من کردو گفت: دکتر گوهری ازم خواستگاری کرد.
چشمام گرد شد. با تعجب گفتم: جدی؟؟؟
پری گفت: چته؟ آروم. آره. چیزه عجیبیه؟
-منو بگو میگفتم از این دکتره بخاری بلند نمیشه.
-پری: منم خودم تعجب کردم.
-خب میخوای چیکار کنی؟
-پری: نمیدونم. راستش خودم هنوز تو شُکم.
-شُک چرا؟ مگه تاحالا خواستگار نداشتی؟ اینارو ول کن. تعریف کن چی شد که بهت گفت؟
-پری: هیچی بابا . توی سلف بودم که اومد پیشم و گفت که میتونم وقتتونو بیرم و منم گفتم بفرمایید. اونم شروع کرد از تعریف کردن از خانومیه منو از این حرفا آخر سرم گفت میشه آدرس بدین با خانواده بیایم خدمتتون. منم گفتم بذارین فکر کنم بعد خبر میدم. اومدم که با تو مشورت کنم که ببینم به مامان بگم یا نه؟
نمی دونستم چی بهش بگم.پری خبر نداشت بدترین آدمو برای مشورت انتخاب کرده.من بعد از شکستی که داشتم دیگه به خودمم اعنماد ندارم.به خاطر اعتمادم به اون بود که به این حال و روز افتادم.با دستای پری که جلوی چشمام تکون میداد به خودم اومدم.پری گفت:حواست کجاست؟
کلافه گفتم:ببین پری به نظرم باید با یکی دیگه در این مورد مشورت می کردی ولی اگر نظر منو می خوای زود تصمیم نگیر. بحث یه عمر زندگیه.به این زودی نمی تونی بفهمی چه طور آدمیه و تا آخرش باهات میمونه. ممکنه ولت کنه اونم موقعی که تو کاملا بهش دل بستی. ممکنه یهو فکر کنه تو به دردش نمیخوری. تو شاید با همه چیزش بسازی ولی اون نمیسازه. اگه ولت کنه چی؟
متوجه نگاه متعجب پری شدم که خیره نگاهم میکنه.گفتم: چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
-پری: چرا اینقدر نگاهت منفیه؟ یه خواستگاری کرده... تو چرا اینقدر بزرگش میکنی؟
-اگه جدی نگیری یهو میبینی دورو برت خالیه . یهو چشماتو باز میکنی میبینی تنهایی.. این قضیه رو جدی بگیر. تا خوب نشناختیش بهش هیچ جوابی نده.
-پری: خوبی آناهید؟ میگم اومدم باهات مشورت کنم که ببینم نظر تو راجع به دکتر چیه نه اینکه اینطوری ته دلمو خالی کنی.الان من چی کار کنم؟
-به هر حال من به عنوان یه دوست نمی خوام صدمه ببینی. درسته که دکتر مرده خوبیه ولی بازم میگم زود تصمیم نگیر.
-پری: نمی دونم.حق با توِ.
و غذا سفارش دادیم.

یکی از خصوصیات قلب بشر

یکی از خصوصیات قلب بشر

(زمینه کلى سوره‏ حج)

چند توصیه درباره قرآن کریم

نخستین آیات سوره حج هول و هراسهاى ساعت قیامت را براى ما مصوّر و مجسّم مى‏سازد تا روح پرهیزگارى نسبت به خداى متعال را بر انگیزد.

شاید تقوا و پرهیزگارى از هدفهایى باشد که تمام سوره‏هاى قرآنى آن را محقّق مى‏سازند، ولى بازتابهاى آنها بر زندگى متفاوت است. این سوره چنین آغاز مى‏شود که مردم را به تقوا و پرهیزگارى فرمان مى‏دهد، و مناسک و مراسم حج و وظایف و واجبات جهاد را به ما یادآور مى‏شود و سرانجام به بیان ویژگیهاى امّت اسلامى پایان مى‏یابد.

این سوره شفاى قلب از بیماریهاى غفلت و جدل و نادانى و دورویى است و نیز عذر و بهانه‏هایى را که انسان براى گریز از مسئولیت به آنها متوسّل مى‏شود مثل گمان باورى و آرزوجویى و تکیه به پرستش بتها (از هر نوع) و بیم از طاغوتها و گردنکشان، و خوف از شکست خوردن در برابر نیروى (ظاهرى) آنها، همه و همه را چاره مى‏کند.

چگونه خداوند با آیات این سوره آن بیماریها را شفا مى‏بخشد و قلب را از عذرهایى که مانع پرهیزگارى و تقوا مى‏شود پاک و زدوده مى‏سازد؟

در آغاز این سوره نهیب زلزله‏اى سخت را مى‏بینیم که نقابهاى انسان را فرو مى‏ریزد، انسانى که در گمراهى و جهل سرگشته و حیران شده و از سرنوشت تباهى که در انتظار اوست غافل و بیخبر مانده است.

آن گاه روند سوره به بهانه سازیهاى دیرین و تازه‏اى مى‏پردازد که نفس بشرى براى گریز از عظمت مسئولیّت و هیبت مجازات به آنها متوسّل مى‏شود و عبارت است از جدل نادانسته و ناآگاهانه درباره خداوند و شک و تردید نسبت به رستاخیز، به این عنوان که امرى محال است.

(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَرِیدٍ (حج3)؛ و بعضى از مردم، ناآگاهانه در باره‏ى خداوند به جدال مى‏پردازند و از هر شیطان سرکشى پیروى مى‏کنند.)

این سوره پس از یادآورى به قدرت خداوند بر برانگیختن مردگان، به درمان حالت جدل ناآگاهانه، و حالت ایمان زبانى مى‏پردازد که صاحب آن به فکر چاره کردن مصالح آنى و زودگذر خویش است و او را از اینکه زیان دیده دنیا و آخرت باشد بر حذر مى‏دارد.

آن گاه سیاق قرآنى ما را به گمراهى کسى که مى‏پندارد خدا در دنیا و آخرت به او یارى نمى‏رساند آگاه مى‏سازد، سپس پاداش مؤمنان را متذکر می شود و مجازات کافران را بیان مى‏کند کسانیکه مردم را از مسجد الحرام باز مى‏دارند، خانه‏اى که ابراهیم آن را بنا کرد و واجب است که فقط براى کسب خشنودى خدا آهنگ آن کنند.

بیگمان از بزرگترین حکمتهاى حج برانگیختن روح تقوا در قلب است تا آن را از پلیدى و چرک شرک پاک کند و بزداید، و این امر از طریق ذکر خدا، و اطعام فقرا، و پاک ساختن بدن از پلیدیها است.

به این ترتیب مطالب سوره از آیه 26 با ذکر حج آغاز می شود، و به بیان بعدى مهم از تقوا ادامه می یابد که همانا بزرگداشت، حرمت نهاده‏هاى خداوند و احترام شعائر اوست، و از پرستش بتهاى پلید منع مى‏کند و فرمان به مردود شمردن آنها از طریق وسیله‏اى مى‏دهد که به معنى طهارت و زدودگى (ظاهر و باطن) است.

به راستى که بزرگداشت شعائر خدا از تقواى قلب است، و هدف از ذبح، پرورش تقوا از طریق یاد کردن خدا به هنگام ذبح است.

ما نیز وظیفه داریم این آرزوجویى‏ها و وسوسه‏ها را با آیات قرآن از دل خود پاک کنیم و درمان کنیم تا باعث فتنه‏اى براى ما نشود. و باید بدانیم که هر چه شیطان به هنگام آرزوجویى به قلب بیمار و سخت القا کند، آن قلب بیمار استقبال مى‏کند و در نتیجه از راه راست منحرف مى‏شود

والاترین مراتب و درجات تقوا حالت تواضع و فروتنى است و روند سوره صفات متواضعان را از خوف خدا و صبر و بر پاى داشتن نماز و انفاق به ما یادآور مى‏شود.

حج

فحواى کلام در خلال آیات (38- 41) به ما جهادی را یادآوری میکند که دژ مقدّسات و زره حرمت نهاده‏هاست و پیوند میان حج (که جهاد ناتوانان خوانده مى‏شود) با جهاد خونین بسیار استوار است، مگر نه این که هدف این دو فریضه همان بالا بردن و بر افراشتن کلمه حق، یکى به صورت مسالمت آمیز و دیگرى با دفاع خونین است؟

شاید اذن به جهاد در این روند قرآنى و در سیاق این سوره براى تکمیل جوانب تقوا و پرهیزگارى است تا به ذهن کسى خطور نکند که تقوا به معنى گوشه‏گیرى و در خود فرورفتن و رهبانیّت است ... و به طور کلى پیداست که این آیات همان قلّه و اوج این سوره است.

آن گاه روند سوره به بیان بهانه‏تراشى شیطانى دیگرى مى‏پردازد که تکذیب کنندگان نسبت به رسالتهاى الهى مى‏آورند و مى‏گویند که تأخیر رسیدن عذاب دلیل مسامحه و اهمال خدا نسبت به آنان است. در حالى که سزاوار است در زمین بگردیم و به سرانجام تکذیب کنندگانى که خدا به آنان مهلت داد و سپس به شدت مجازاتشان کرد بنگریم (در حالى که خداوند نعمتهاى آشکار و پنهان خود را بر صالحان و نیک اندیشان فرو ریخت) البته گردش در زمین براى کسانى که در ردّ آیات خدا مى‏کوشند و مى‏خواهند او را (سبحانه و تعالى) به عجز آورند و به لجبازی و معاندت با آن آیات بر مى‏آیند سودى نمى‏رساند و عذابى سخت در انتظار آنهاست.

بعد از آن قرآن حکیم به بیان یکی از خصوصیات قلب بشر مى‏پردازد که زمین و کشتگاه وسوسه‏هاى شیطان است، و مى‏گوید که خداى سبحان پیامبران خود را این گونه تأیید و پشتیبانى مى‏کند که آنچه را شیطان به دلشان مى‏افکند نسخ و باطل مى‏کند، و آنگاه به آیات خود استوارى و استحکام مى‏بخشد.

ما نیز وظیفه داریم این آرزوجویى‏ها و وسوسه‏ها را با آیات قرآن از دل خود پاک کنیم و درمان کنیم تا باعث فتنه‏اى براى ما نشود. و باید بدانیم که هر چه شیطان به هنگام آرزوجویى به قلب بیمار و سخت القا کند، آن قلب بیمار استقبال مى‏کند و در نتیجه از راه راست منحرف مى‏شود.

بعد از آن قرآن حکیم به بیان یکی از خصوصیات قلب بشر مى‏پردازد که زمین و کشتگاه وسوسه‏هاى شیطان است، و مى‏گوید که خداى سبحان پیامبران خود را این گونه تأیید و پشتیبانى مى‏کند که آنچه را شیطان به دلشان مى‏افکند نسخ و باطل مى‏کند، و آنگاه به آیات خود استوارى و استحکام مى‏بخشد

عذر شیطانى دیگرى نیز وجود دارد که آیات این سوره به آن نیز مى‏پردازد، و آن عذر، یأس و نومیدى است، آنجا که آدمى از خود مى‏پرسد، قیام براى خدا و مطالبه حقوق از دست رفته چه سودى دارد؟

(آرى، آنان که در راه خدا تن به مهاجرت دادند و بر ضد ستم از خویشتن دفاع نمودند خداوند آنها را یارى می کند. و هیچ چیزى در آسمانها و زمین خدا را ناتوان نمى‏سازد، مگر نه این که او همان شهریار بى‏نیاز ستوده رئوف مهربان است و اوست که زنده مى‏کند و مى‏میراند؟)

براى آن که حالت یأس را درمان کنیم باید به آیات قدرت و رحمت خدا بنگریم.

مطلب بعدی این است که:  آنچه انسان را از عمل (به احکام) باز مى‏دارد همان جدل درباره دین است، و خداوند از آن نهى کرده، و به ما خبر داده که ذات متعالش براى هر امتى راه و رسمى نهاده و بیگمان او خود به همه چیز آگاه و داناست.

شرک پناهگاه بهانه‏آوران است زیرا مشرک مى‏پندارد که اعتماد و توکّل او به شریکان دروغین او را از مسئولیتها نجات مى‏دهد، ولى قرآن به ما یادآور مى‏شود که آن شریکان جعلى حتى مگسى را نیافریده‏اند و نمى‏توانند در برابر او مقاومت کنند.

در آخرین درس این سوره، خداوند بیان مى‏کند که چگونه پیامبران را از میان فرشتگان و مردم برگزید ... و اوست که بر ایشان تسلّط مطلق دارد.

و در پایان آیه کریمه‏اى را مى‏خوانیم که خصوصیّات امّت اسلامى را مشخّص مى‏سازد، و به جهاد چنان که سزاوار است، امر مى‏کند.

رمان کلت طلایی قسمت7

یاشار و یاسین سوار ماشین یاشار شدند و منم رفتم پیش آرتین.در طول چند ساعت گذشته آرتین خیلی

ساکت شده بود و من علتش رو نمی فهمیدم.

- پخش نداری؟

آرتین - من آهنگ گوش نمی دم.

- می شه من بذارم؟

آرتین با کمی مکث گفت- باشه.

You’re everything I thought you never were

تو تمام اون چیزی هستی که همیشه فکر می کردم هرگز نبودی

And nothing like I thought you could’ve been

و هیچ کدوم از اون چیزایی که من فکر می کردم نیتونی باشی

But still you live inside of me

ولی هنوز جات تو اعماق قلبمه

So tell me how is that?

بگو چجور میشه که اینطور باشه

You’re the only one I wish I could forget

تو تنها کسی هستی که آرزو میکنم که کاش میتونستم فراموشت کنم

The only one I’d love to not forgive

تنها کسی که دوست دارم بتونم نبخشمش

And though you break my heart, you’re the only one

و اگرچه قلبمو شکستی، برام تو زندگی تکی

And though there are times when I hate you

و اگرچه بارها شد که ازت متنفر شدم

Cause I can’t erase

The times that you hurt me

And put tears on my face

چون نمیتونم دفعاتی رو که منو ناراحت کردی

و اشک تو چشمام انداختی رو از ذهنم پاک کنم

And even now while I hate you

و حتی الانشم که از متنفرم

It pains me to say

برام درد آوره که بهت بگم

I know I’ll be there at the end of the day

میدونم که تا آخر عمرم اونجا پیش تو می مونم

I don’t wanna be without you babe

عزیزم نمیخوام بی تو باشم

I don’t want a broken heart

من یه دل، شکسته نمیخوام

Don’t wanna take a breath without you babe

نمیخوام بی تو حتی نفس بکشم

I don’t wanna play that part

نمیخوام برات اون نقشو بازی کنم

I know that I love you

میدونم که عاشقتم

But let me just say

ولی بذار فقط اینو بهت بگم که

I don’t want to love you in no kind of way no no

به هیچ وجه نمیخوام عاشقت باشم

I don’t want a broken heart

من یه دل، شکسته نمیخوام

And I don’t wanna play the broken-hearted girl…No…No

نه، نمیخوام نقش یه دختر دلشکسته رو بازی کنم

No broken-hearted girl

من یه دختر دلشکسته نیستم

I’m no broken-hearted girl

من یه دختر دلشکسته نیستم

Something that I feel I need to say

چیزی که احساس می کنم باید بهت بگم

But up to now I’ve always been afraid

ولی تاحالا جرعت نمی کردم بهت بگم

That you would never come around

که شاید بگم دیگه این دورو برا پیدات نشه

And still I want to put this out

ولی هنوز میخوام بهت بگم

You say you’ve got the most respect for me

بهم گفتی که بیشترین احترام رو به من گذاشتی

But sometimes I feel you’re not deserving me

ولی گاهی فکر می کنم که تو مستحق من نیستی

And still you’re in my heart

و تو هنوز در قلب منی

But you’re the only one and yes

اما تو تو زندگیم تکی و آره

There are times when I hate you

گاهی میشه که ازت متنفر میشم

But I don’t complain

ولی جر و بحث نمی کنم

Cause I’ve been afraid that you would’ve walk away

چون میترسیدم که ترکم کنی

Oh but now I don’t hate you

آه، اما دیگه الان ازت متنفر نیستم

I’m happy to say

و خوشحالم که بهت بگم

That I will be there at the end of the day

که تا آخر عمرم اونجا پیش تو می مونم

I don’t wanna be without you babe

عزیزم نمیخوام بی تو باشم

I don’t want a broken heart

من یه دل، شکسته نمیخوام

Don’t wanna take a breath with out you babe

نمیخوام بی تو حتی نفس بکشم

I don’t wanna play that part

نمیخوام برات اون نقشو بازی کنم

I know that I love you

میدونم که عاشقتم

But let me just say

ولی بذار فقط اینو بهت بگم که

I don’t want to love you in no kind of way no no

به هیچ وجه نمیخوام عاشقت باشم

I don’t want a broken heart

من یه دل، شکسته نمیخوام

And I don’t wanna play the broken-hearted girl…No…No

نه، نمیخوام نقش یه دختر دلشکسته رو بازی کنم

No broken-hearted girl

من یه دختر دلشکسته نیستم

Now I’m at a place I thought I’d never be…Oooo

حالا در مقامی هستم که فکر نمی کردم هیچ وقت بهش برسم

I’m living in a world that’s all about you and me…yeah

تو دنیای زندگی می کنم که همش راجع به من و تو هستش

Ain’t gotta be afraid my broken heart is free

دیگه نمی ترسم و دل شکسته من دیگه ازاده

To spread my wings and fly away Away With you

ازاده که بالهاش رو باز کنه و با تو پر بزنه و بره

yeah yeah yeah, ohh ohh ohh

I don’t wanna be without you babe

عزیزم نمیخوام بی تو باشم

I don’t want a broken heart

من یه دل، شکسته نمیخوام

Don’t wanna take a breath with out you babe

نمیخوام بی تو حتی نفس بکشم

I don’t wanna play that part

نمیخوام برات اون نقشو بازی کنم

I know that I love you

میدونم که عاشقتم

But let me just say

ولی بذار فقط اینو بهت بگم که

I don’t want to love you in no kind of way no no

به هیچ وجه نمیخوام عاشقت باشم

I don’t want a broken heart

من یه دل، شکسته نمیخوام

And I don’t wanna play the broken-hearted girl…No…No

نه، نمیخوام نقش یه دختر دلشکسته رو بازی کنم

No broken-hearted girl

من یه دختر دلشکسته نیستم

Broken-hearted girl No…no…

من یه دختر دلشکسته نیستم

No broken-hearted girl

من یه دختر دلشکسته نیستم

No broken-hearted girl

من یه دختر دلشکسته نیستم

صدای آرتین دراومد- اصلا یه کلمه ش رو فهمیدی؟

بدجور نگاهش کردم- من به زبان انگلیسی مسلطم.

پوزخند زد- آفرین...

- که چی الان؟ چه نفعی می بری از اذیت کردن من؟می خوای به هر نحوی ضایع م کنی...

- اذیت...یگانه مثل اینکه یادت رفته تو بودی که منو اذیت کردی...تو بودی که خانواده مو ازم گرفتی.

کنترلم رو از دست دادم-من غلط کردم....من .... خوردم....راضی شدی؟

نگاه بی تفاوت آرتین یه لحظه اتیشی شد ولی خودشو کنترل کرد- نه...

نفس عمیقی کشید- می دونی کی راضی می شم؟

چیزی نگفتم.ادامه داد.

- وقتی سرت بالای دار بره...برادرم و زنم و مادرم برنمی گردن ولی حداقلش قاتلشون تو جهنم عذاب می کشه و همین برام کافیه...

جوابشو ندادم.گذاشتم آهنگ بعدی خونده بشه

به یادت داغ بر دل می نشانم

ز دیده خون به دامن می فشانم

افشین رو دیدم.با اون نگاه معصومش...اشک تو چشمام جمع شد...باید خون می باریدم.باید گریه می کردم.باید ازش طلب بخشش می کردم.اما...دیگه دستم بهش نمی رسید.اون بالا بالاها واسه خودش خوش بود.

چو نی ، گر نالم از سوز جدایی

نیستان را به آتش می کشانم

دلم می خواست همه جا رو به هم بریزم.هرکی که دستم میومد رو از بین می بردم.باید باعث و بانی ش رو نیست و نابود می کردم.عشقم مرده بود.

به یادت ای چراغ روشن من

زداغ دل بسوزد دامن من

یاد خوبی هاش...یاد مهربونی هاش...وقتی آخرین کلمه ش...صداش تو گوشم پیچید- عشق من...شالم رو که دور گردنم پیچیده بود باز کردم.هوا کم آورده بودم.

ز بس در دل، گل یادت شکوفاست

گرفته بوی گل ، پیراهن من

لب هاش رو لبام بود.نمی خواستم هیچ وقت ازش جدا بشم...همه زندگی من...همه وجودم یاد افشین بود.

همه شب خواب بینم ، خواب دیدار

دلی دارم ، دلی بی تاب دیدار

کابوس هام به یادم اومد.افشین ازم رو برنمی گردوند.فقط می گفت پاک باش.یگانه من...پاک باش....دلم می خواد دوباره ببینمش.کاش این خدا یه بارم که شده جوابم رو بده.

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم

نه تاب دوری و نه تاب دیدار

سری داریم و سودای غم تو

پری داریم و پروای غم تو

غمت از هرچه شادی دلگشاتر

دلی داریم و دریای غم تو

نفسم دیگه بالا نمیومد.صدای مبهمی رو می شنیدم.

- یگانه...یگانه چت شد؟

کسی سرم داد زد- یگانه نفس بکش....کبود شدی دختر.

کسی منو روی زمین خوابوند.صداها قطع شد.افشین رو دیدم.افشینم اومده بود.

لبخند قشنگی روی لبش بود- یگانه من.

دستاش رو باز کرد.توی آغوشش فرو رفتم.هق هق می کردم.

- کاش پاک بودم افشین...من...

افشین سرم رو از سینه ش جدا کرد- عشق من...باید برگردی.

زار زدم- نه...نه من باید باشم...همینجا...

- نه یگانه هنوز وقتش نرسیده.

صدای فریاد یاشار گوشم رو پرکرد- برگشت.



چشمام کم کم باز شدند.یاشار رو دیدم که بالای سرم بود و چشماش سرخ شده بود.نیم خیز شدم.

- این چه زیرم...

دست بردم و یه سنگ بزرگ درآوردم.

- لااقل آدمو می خواین احیا کنین ببرینش یه جای صاف.

لبخند رو رو لبای سه تاشون دیدم.خودم فهمیده بودم که برای چند ثانیه رفته بودم اون دنیا.از جام بلند شدم.

- بریم دیر شد...

سرم گیج رفت و افتادم تو بغل آرتین.یاشار بغلم کرد و منو برد صندلی عقب ماشینش خوابوند.یاسین سوار ماشین آرتین شد.ده دقیقه از راه افتادنمون نگذشته بود که یاشار پرسید.

- اذیتت کرد؟

- کی؟

- آرتین.

- نه بابا...اون از این کارا بلد نیست...

- پس چرا...؟

- فکر کن یه حمله عصبی.

- باور کنم...؟

- آره باور کن...یاد افشین افتادم.

- خیلی دوستش داشتی؟

- خیلی دوستش داشتم...جلوم جون داد...

موضوع رو عوض کردم- می گم...این سالها همه ش طالقون بودی؟

- نه...فقط دو سه سال گذشته رو.بیشتر تو تهران بودم.

- چیزی هم علیه اینا جمع کردی؟

- خیلی چیزا.

- می شه یه خواهش کنم؟

- چی؟

- ببین...یاشار آب از سر من گذشته...می شه...مرجانه رو من بکشم؟

- مگه قراره کشته بشه؟

- آره...مرجانه رو باید بکشم...یه تسویه حساب شخصیه.از سعید مظفر هم...دختر آرتین پیش اونه...اونو به آرتین تحویل بدیم و بعد دیگه هر کاری دلتون خواست بکنین.

کی سکوت شد و بعد از چند دقیقه یاشار سکوت رو شکست.

- چرا یگانه؟

- چی چرا؟

- چرا ادامه دادی؟

- وقتی از انسانیت فاصله بگیری هرکاری می کنی...

- پس چرا الان...؟

- فکر کن یه بیداری...به قول کتاب معارف ورود به وادی انسانیت...

- یگانه شاید بهت تخفیف بدن اگه باهامون همکاری کنی...

خودشم می دونست که همچین چیزی امکان نداره.لبخندی زدم و به راه خیره شدم.



*****

یاسین کلید رو انداهت توی قفل و در با صدا باز شد.

- بیاین...بابا طبقه بالاست...

یاشار- خونه تنها بود؟

- نه...صنم هست.

یگانه نگاهی به آرتین کرد که به ماشینش تکیه داده بود- نمیای؟

- نه...برو.

یاشار و یاسین و یگانه یه طبقه بالا رفتند.

یاسین صدا زد- صنم خانم.

زنی در حالی که روسری سرش نبود از یه اتاق اومد بیرون.

- سلام یاسین...

صنم نگاهش به یگانه و یاشار افتاد و به وضوح رنگش پرید.به تته پته افتاد.

روح خبیث یگانه از خواب بیدار شد- سلام صنم خانوم....خوبی؟

یگانه دیگه از صنم قد بلندتر شده بود و با فراست فهمید که صنم ازش می ترسه...

- تو...تو..شماها...

- همه مون زنده ایم.برعکس اونچه که آرزوش رو داشتی...

صدای بم یاشار یهش هشدار داد- یگانه...بعدا با صنم صحبت خواهیم کرد...بریم بابا رو ببینیم.

صنم جرئت پیدا کرد- اون که شماها رو نمی شناسه.

اخم های یاشار رفت توی هم- اتفاقا همین علت اینجا بودن ماست...با اجازه.

یاشار در اتاق رو باز کرد و رفت داخل.مرد پیری روی تختش نشسته بود و قامتی که یه روز سر به فلک می زد خمیده شده بود.

یگانه چشم هاش رو بست و آروم گفت- سلام بابا...

مرد به سمتشون برگشت و در تاریک و روشن اتاق معلوم بود که شگفت زده شده...

یاشار زیرلب از یاسین پرسید- مطمئنی حافظه ش رو از دست داده؟

- آره بابا ... منو که یادش نمیومد...نمی دونم...شاید ادا درمیاورده ....

صداش تو صدای پیر سردار رنجبران گم شد...

- اومدین؟ بالاخره اومدین؟ گفتم می میرم و دیگه نمی بینمتون...

یاشار به خودش اومد و در آغوش پدرش فرورفت.یگانه نگاهی به اونها کرد و از اتاق دوید بیرون.از در خونه که خارج شد آرتین پرسید- چی شد؟

یگانه- هان...هیچی.

آرتین- نخواستی پدرتو ببینی نه؟

یگانه- دیدمش...

آرتین- پس چی؟

یگانه- چی...نمی خوام دیگه احساسات تو وجودم جریان پیدا کنه...ول می کنی یا نه؟

آرتین خاموش شد.حوصله جواب دادن نداشت.اما یگانه روی دور افتاده بود.

- من هرکی رو که دوست داشتم از بین رفته...نمی خوام نفر بعد پدرم باشه...

یگانه در ماشین رو باز کرد و سوار شد و محکم کوبید.صدای آرتین دراومد

- ماشینه ها...پول بالاش رفته.

گوشی یگانه زنگ خورد.

- بله؟

- کجا رفتی؟

- تو ماشین آرتینم.

- بیا بالا.

- نمیام.

- چت شده؟

یگانه فریاد کشید- هیچی...هیچ مرگیم نیست...نمی خوام ببینمش.زوره مگه؟

گوشی رو پرت کرد و به شیشه خورد.آرتین در ماشین رو باز کرد و سریع نشست.

- تو حالت خوش نیست؟

- به تو چه؟

- درست صحبت کن...

- مثلا اگه درست حرف نزنم چه غلطی می کنی؟

آرتین از کوره در رفت.دست بندش رو از داشبورد درآورد و دستای یگانه رو گرفت.

یگانه داد زد- چه کار می کنی عوضی؟

آرتین روی یگانه خم شد و دست هاش رو به در دست بند زد.بعد دهنش رو کنار گوش یگانه برد.

- وحشی بازی دربیاری این میشه...من پول حروم درنیاوردم که اگه به ماشینم آسیب بزنی ککم نگزه. واسه این زحمت کشیدم.جیغ و داد هم بکنی دهنتم می بندم...بچه پررو.

یگانه در دل هرچه فحش بلد بود نثار آرتین کرد.



- وا کن این دست بند وامونده رو...

- تا وقتی داری اینجوری جفتک می اندازی معذورم.

در خونه باز شد و یاشار اومد بیرون.به طرف ماشین رفت و در سمت یگانه رو باز کرد.یگانه که به در دست بند شده بود پرت شد بیرون و بعد شروع کرد به فحش دادن به آرتین.یاشار بهت زده نگاهش می کرد.از آرتین پرسید.

- چرا بهش دست بند زدی؟

- یه مقدار اذیت می کرد...

- می تونی بازش کنی...؟

آرتین کلید دست بند رو به یاشار داد و اون هم دست بند رو باز کرد.یگانه از جاش بلند شد و خواست بره طرف آرتین که از ماشین پیاده شده بود ولی یاشار دست هاش رو دور خواهرش حلقه کرد و جلوش رو گرفت.

- کجا داری می ری؟

- می رم حسابش رو برسم.

- چرا؟

- چرا...؟ خودت چی فکر می کنی؟

به آرتین نگاه کرد- دلم می خواد خفه ت کنم...می فهمی؟

آرتین بی خیال بهش نگاه کرد- زورش رو نداری.

یگانه دوباره آتش گرفت- ولم کن یاشار بذار نشونش بدم...

یگانه متوجه شد که یاشار در هیچ شرایطی ولش نمی کنه، چشماش به پنجره افتاد که صنم داشت اونا رو نگاه می کرد.فکری شیطانی توی سرش اومد و آروم گفت.

- یاشار می شه ولم کنی؟

- چی کار می خوای بکنی؟

- نترس کاری به همکارت ندارم.

یاشار آروم دستاشو از دور یگانه برداشت.یگانه به سمت خونه راه افتاد.به خوبی می دونست اون پنجره مال آشپزخونه ست.وارد آشپزخونه شد.صنم خودش رو مشغول کرده بود.

- چه خبرا؟

- هیچی.

- می دونی برای چی اومدم اینجا؟

صنم شونه ش رو بالا انداخت.

- می دونی چرا اومدم تو خونه ای که همش خاطرات عذاب آور رو تو ذهنم میاره؟

صنم باز جوابی نداد.

- واسه این که علت اون عذاب ها رو ببینم و انتقام بگیرم.

رنگ صنم به وضوح پرید.

یگانه پوزخند زد- چیه؟ ترسیدی؟ خودتم می دونی که چقدر اذیتم کردی؟

یگانه فریاد کشید- خودت می دونی؟

در کسری ثانیه یگانه یقه صنم رو گرفت و هل داد.صنم به کابینت پشتش خورد و ناله ش بلند شد.یگانه سیلی به نامادری اش زد و وقتی خواست دومی رو بزنه دستی دستش رو گرفت و پشتش نگه داشت صدایی رو شنید

- تو مثل اینکه آدم نمی شی نه؟

- آرتین خفه ت می کنم.

- برو بابا.

- ول کن دستمو.

آرتین همونجور که دست یگانه رو گرفته بود از خونه بیرون بردش و هلش داد سمت ماشین.

یگانه منفجر شد.کلت رو از پشت شلوارش کشید بیرون و به سمت آرتین گرفت.یاشار سر جاش خشک شد.

یاشار- یگانه قلافش کن...

یگانه- یه دقیقه وایسا یاشار ... من تکلیفم رو با این مشخص کنم.

آرتین که بی خیال وایستاده بود گفت- می خوای چکار کنی؟ شلیک کنی؟

- می خوام بهت بفهمونم که دیگه تو کارای من دخالت نکنی...می فهمی یا یه جور دیگه بهت بفهمونم؟

یاشار- یگانه بذارش کنار...

آرتین- فکر نکنم هنوز یادت رفته باشه که برادرم با همین اسلحه کشته شد.

یگانه یادش نرفته بود.همین فکر هر لحظه داشت از پا می انداختش.

آرتین – فکر نکنم یادت رفته باشه که با همین اسلحه به افشین شلیک کردی.

همه چیز جلوی چشم یگانه داشت سیاه می شد.

آرتین- پس فکر نکن برام آسونه که تو رو ببینم و جلوی خودمو بگیرم که گردنت رو نشکنم.

صدای فریاد یاشار توی گوشش پیچید- بس کن آرتین.

یگانه روی زمین افتاد.



****

یاشار تقریبا دنبال دکتر دوید- چی شده آقای دکتر؟ چرا نمی گین؟

- ببینید آقای رنجبران.خواهر شما...

- خواهر من چی؟

- خواهرتون یه تومور مغزی داره...کاملا پیشرفته است...از دست من کاری برنمیاد.

یاشار بهت زده دکتر رو نگاه می کرد- پس...پس...چقدر...؟

- شاید سه ماه.مشخصا اگه از همون اوایل شروع بیماری خودش رو به یه دکتر نشون می داد شاید الان انقدر بیماری پیشرفت نمی کرد.

یاشار به طرف اتاقی که یگانه در اون بستری بود دوید.یگانه روی تخت دراز کشیده بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد.یاسین هم روی صندلی نشسته بود و داشت کتاب می خوند.

یاشار – چرا یگانه؟

- چی چرا؟

- چند وقته سردرد داری؟

- چند ساله...چطور؟

- تو چند ساله سردرد داری و یه دکتر نرفتی؟

- خب حالا مگه چی شده؟ دارم می میرم؟

یاشار سعی کرد سر یگانه داد نزنه- آخه...نمی گی شاید یه مرضی داری که اینجوری می شی؟

- داشته باشم ... آخرش مرگه دیگه....بدترین اتفاقی که می افته مردنه دیگه.حالا چی شده؟

یاشار که دید یگانه خیلی راحت با قضیه برخورد کرد آروم گفت- تومور.

یگانه در دل به رقص دراومد.شاید اگر در شرایط دیگه ای بود ناراحت می شد.

- خب...که چی؟

یاسین از جاش پرید- تومور داری...که چی؟

یاسین نگاهش رو از یگانه گرفت و به یاشار نگاه کرد- قابل درمان هست؟

یگانه صداش رو بالا برد- اوی...داری در مورد کی حرف می زنی؟من...؟ بابا خیلی خوشحالی پسر...مگه من باید درمان بشم؟

یاسین چیزی نگفت.یگانه رو به یاشار ادامه داد- می شه برگه مرخصی رو بگیری؟

یاشار که می دونست بیماری یگانه درمان نداره از اتاق بیرون رفت.آرتین پشت در اتاق همکارش رو نگاه می کرد.

- چی شده؟ قضیه تومور چیه؟

یاشار دستش رو روی سرش گذاشت- یگانه داره می میره.

آرتین برای لحظه ای خشکش زد.اما یاد جنایت هایی که یگانه در حقش کرده بود باعث شد به خودش بگه به من چه.

اما دنبال یاشار راه افتاد و با هم دنبال مرخص کردن یگانه رفتند.یگانه در حالیکه لباس هاش رو عوض می کرد شادمانه برای خودش آهنگ می خوند.

یاسین ناآرام به خواهرش نگاه می کرد- چرا انقدر خوشحالی؟

- خودت چی فکر می کنی؟

- چرا انقدر عاشق مرگی؟

- آدمی مثل من لیاقت زنده موندن نداره.

- چچرا انقدر خودتو دست پایین می گیری؟

- تو مثل اینکه از کثافت کاری های من خبر نداری.

- مگه دست خودت بوده؟

- شروعش دست من نبود...بقیه ش که با خودم بود.

- شاید ببخشنت یگانه...

- خودتم می دونی که همچین چیزی امکان نداره...بذار به بقیه این زندگی نکبت بار برسم.

- از کجا می دونی که داری می میری.

- چون اگه یه درصد احتمال زنده موندنم بود با یه کلمه حرف من یاشار نمی رفت دنبال برگه مرخصی.

یگانه روسریش رو روی سرش انداخت- تازه شم...اگه قرار نبود بمیرم خودم کار خودمو تموم می کردم... البته خودمونیم این مرگ چندان مرگ با افتخاری نیست که با یه بیماری بمیری...مرگ با کلت طلایی رو ترجیح می دم.

یاسین زیر لب گفت – واقعا که.

****



سرم گیج رفت.بازوی یاشار رو گرفتم تا نیوفتم.

یاشار- آخ...

بهش نگاه کردم- چی شد؟

یاشار- هیچی.

- می گم چی شد؟

آرتین- وقتی افتادی زمین یه گلوله از اسلحه ت شلیک شد و خورد به بازوی یاشار.

با پشیمونی به یاشار نگاه کردم- ببخشید...

- خواهری عیبی نداره.بریم سوار ماشین بشیم.یاسین منتظره تو ماشین.

خودمو پرت کردم تو ماشین- حالا باید چکار کنیم؟

یاشار بهم نگاه کرد- جای مرجانه رو پیدا کردیم.

****

داد کشیدم- ساکت شو...

خندید- مثل اینکه دلت می خوام بازم برات داستان بگم؟

کلت رو گرفتم سمتش- این دفعه دیگه از دستم درنمیری.

- یگانه...تو نمی تونی منو بکشی...قدرتت رو از دست دادی.

- می خوای امتحان کنی؟

اولین گلوله رو توی پاش کاشتم.یاشار وارد اتاق شد.صورتش کمی خون آلود شده بود.

- نکن یگانه.

- یاشار این لعنتی باید بمیره...باید بمیره.

- یگانه کلت رو بده به من.

کلت رو گرفتم طرفش- یاشار جلو نیا.

مرجانه رو دیدم که از جاش تکون خورد.می خواست یه غلطی بکنه.سرش رو نشونه گرفتم و چند ثانیه بعد روی زمین افتاد.

یاشار به مرجانه نگاه کرد- برای چی این کار رو کردی؟

- برای چی؟ خودت فکر کن برای چی؟ من ازت قول گرفتم یاشار...من باید این ماده سگ رو می کشتم.

یاشار با تاسف بهم نگاه کرد- بیا بریم....بدو.

یاشار دستم رو کشید.همونطور که داشتیم می رفتیم ازش پرسیدم – چرا صورتت خونیه؟

- با چند تا از این نگهبانا درگیر شدم.تو هم که تا دیدی راه بازه سریع رفتی سراغ مرجانه.

- تسویه حساب بود...باید می مرد.

یاشار به ماشین یاسین اشاره کرد- سریع تر...

ارتین روی صندلی جلو نشسته بود- چی شد؟

یاشار سرشو تکون داد- یگانه مرجانه رو کشت.نتونستم جلوش رو بگیرم.

چشمای آرتین از خشم پر شد اما چیزی بهم نگفت.شونه ای بالا انداختم و شروع کردم به ور رفتن به کلت طلایی.



آرتین - یگانه یه لحظه به من گوش می کنی؟

- بله؟

- ببین...من جای سعید رو پیدا کردم.

- خب؟

- به مافوقم اطلاع دادم...

بی اختیار بلند گفتم- چه کار کردی؟

- صبر کن ادامه ش رو بگم.به مافوقم گفتم کجاست...اما یه خواهش دارم ازت...

- بگو؟

- ما پس فردا عملیاتمون شروع می شه...برای حمله به خونه سعید.اما من می ترسم اون مهتاب رو بکشه یا ازش برای اینکه جلوی ما رو بگیره استفاده کنه...می خوام خواهش کنم فردا مهتاب رو از اونجا خارج کنی...

کمی فکر کردم.تنها کاری که از دستم برمیومد همین بود.

- باشه.

یاشار- چی چی باشه؟ مگه به همین راحتیه؟ می دونی چقدر خطرناکه؟

- یاشار من خیلی ساله که خود خطرم.با من از خطر حرف نزن.

از آرتین پرسیدم- آدرس خونه رو بهم می دی؟

وقتی آدرس رو گفت با حیرت گفتم- مطمئنی؟

- چطور؟

- من...سه چهار دفعه رفتم اونجا...

- جدی؟

- آره...همه سوراخ سنبه هاش رو بلدم.آخه یه دفعه یه پارتی بود اونجا...یهو پلیس ریخت تو خونه بعد از همون جاهای مخفی من و سعید در رفتیم.

یاسین با ناراحتی گفت- دیگه چی؟

از غیرتش خنده م گرفت ولی چیزی نگفتم.

آرتین- فردا چه ساعتی می ری؟

- نصفه شب.

یاشار- منم میام.

- نه تنها می رم.

یاشار- نمی شه...نمی ذارم.

- اون راه های مخفی فقط جای عبور یه زنه نه یه مرد درشت هیکل مثل تو.

یاشار-خوب از یه جای دیگه می ریم.

- نداره خوب چرا زور می گی؟

یاشار- نمی تونم بذارم یگانه.

- به اون بچه فکر کن.من سعید رو می شناسم آدم قصی القلبیه.بعید نیست قصد کشتن مهتاب رو داشته باشه...حتی بعید نیست تا الان...

دیگه چیزی نگفتم.دلم نمی خواست حتی بهش فک بکنم.

- فقط یه چیزی.

یاسین- چی؟

- برای کلتم گلوله بخرین...احتیاج دارم.

*****




قیچی رو دستش گرفت.

یاشار- نکن یگانه حیفه.

یگانه - چی حیفه؟ نمی تونم بکنمشون زیر کلاه.

یاشار – من که هرچی بگم کار خودتو می کنی...

زیر پاهاش پر مو شد.موهاش رو تا گردنش زد.کلاه رو گذاشتم سرش.سویشرت مشکی ش رو تنش کرد و گفت.

- من حاضرم...

یاشار خواهرش رو توی بغلش گرفت- یگانه...مواظب باش...سالم برگرد.

یگانه لبخندی زد- مواظبم.

نگفت مواظب چی.نگفت سالم برمی گردم.فقط گفت مواظبم.از اتاق اومد بیرون.نگاهی به آرتین کرد که روی مبلی نشسته بود.به یاسین نگاه کرد و گفت.

- من می رم طبقه بالا با بابا خداحافظی کنم.

منتظر جواب نشد و از پله ها دوید بالا.در زد.صدای شکسته مردی گفت – بیا تو.

در رو باز کرد و گفت- سلام بابا.

پیرمرد خندید- سلام دخترم...سلام عزیزم.

پیرمرد دستهاش رو باز کرد.یگانه در اغوش پدرش فرو رفت.آرامشی عمیق رو توی وجودش حس کرد.

- بابا...

- جان بابا...جان دلم.

یگانه زد زیر گریه- بابا...بابا ...منو ببخش.

- کاری نکردی که ببخشمت دخترم...کاری نکردی عمر بابا.

پدر دست های دخترش رو نوازش کرد.سریع دست یگانه رو بالا برد و دستش رو بوسید.

یگانه نفس کم آورد- بابا این چه کاریه آخه...

نتونست طاقت بیاره و روی پاهای پدرش افتاد.

- بابا... من پشیمونم ...از هر کاری که کردم...پشیمونم.خدا منو نمی بخشه...خدا منو خیلی وقته که ندیده.

پیرمرد دخترش رو بلند کرد- خدا از رگ گردن بهت نزدیک تره یگانه...خدا همیشه حواسش به همه هست.

- پس چرا منو یادش رفت؟ پس چرا من محو شدم؟ پس چرا...

بغضش اجازه حرف زدن بهش نمی داد.

- خدا جلوت یه راه گذاشت...تو راه رو انتخاب کردی؟

- شما...شما می دونستید؟

- من وقتی فهمیدم که دیگه دستم بهت نرسید...یگانه م گم شد.دخترم گم شد.گفتم بذار حافظه م هم گم بشه.مادرت تو رو به من سپرده بود...روم نمی شد حتی باهاش تو خیالم هم حرف بزنم.

- من...

یگانه نفس عمیقی کشید.نباید وا می داد.باید می شد همون یگانه استوار.

- من حالم خوبه...باید برم...

پیرمرد مخالفت نکرد.فقط یه کلمه گفت- خدا به همراهت.

یگانه در رو باز کرد.نگاهی به پدرش کرد- حلالم می کنین؟

پیرمرد چیزی نگفت.قطره اشکی که از چشماش افتاد گویای همه چیز بود.صدای بسته شدن در همه رو از جا پروند.انگار کسی انتظار نداشت یگانه از اون اتاق بیرون بیاد.حتی خود یگانه...



یگانه زیپ سویشرت رو تا ته بالا کشید.نگاهی به چشمان اشک آلود یاسین انداخت.با خنده به طرفش رفت.

- بابا سفر قندهار که نمی خوام برم.سفر آخرت هم...

یگانه خودش ساکت شد.دوباره خندید- مگه مرد گریه می کنه...نگاهش کن...ببینم اصلا یه سوال؟ شوما چرا مزدوج نشدی؟ سی سالت باید باشه دیگه نه؟ زنت که دادیم درستت می کنه.

یگانه نگاهی به کلتش انداخت و پشت شلوارش مخفی کرد.نگاهی به همه کسانی که برای بدرقه اش

اومده بودن انداخت.لبخندی گوش تا گوش زد و دستاش رو از هم باز کرد.

- سی یو ( See You ) عزیزان من...

در که پشت سرش بسته شد نفس عمیقی کشید- چه سخته نقش بازی کردن.

صدایی از پشت سرش شنید- آره موافقم باهات.

نگاه کرد و آرتین رو دید- می رسونمت.

- خودم می رم.

- می گم می رسونمت.

یگانه سوار ماشین شد.حوصله بحث نداشت.توی راه آرتین پخش رو روشن کرد و یه جمله گفت.

- افشین عاشق این آهنگ بود.

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست

فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست

فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

تموم لحظه‏ های این تب تلخ

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست

خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود


چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم

تو وقتی هستی اما دوری از من

نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم


نمی گم دلخور از تقدیرم اما

تو می دونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم

داره رو دست ما می ‏میره این عشق

تموم لحظه‏ های این تب تلخ

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست

خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود


خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست

فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست

فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

یگانه چیزی نگفت...خودش هم این آهنگ رو دوست داشت.وقتی از ماشین پیاده شد قبل از بستن در ماشین گفت.

- حلالم کن...

جوابش صدای کشیده شدن تایر ها روی زمین بود.لب هاش رو جمع کرد و به راه رو به روش متمرکز شد. شروع به دویدن کرد و نزدیک در خونه سعید ایستاد.دقیقا می دونست دوربین های امنیتی کجان.و می دونست که سعید تعداد زیادی محافظ و نگهبان توی خونه ش نداره.از دیوار بالا رفت و اون طرف دیوار به آرومی پایین اومد.کلت رو دستش گرفت.کمی که راه رفت کسی یه دففه گفت.

- هی...

یگانه سریع برگشت و به طرف اجازه حرکت اضافه نداد.مرد روی زمین افتاد.یگانه مرد رو به گوشه ای کشوند و به راهش ادامه داد.دقیقا می دونست که مهتاب رو کجا نگه می دارن.وقتی چیزی واسه سعید مهم بود فقط اون رو توی اتاق خودش نگه می داشت.وارد امارت شد و تیر بعدی رو توی سر یکی از مافظ ها خالی کرد.زنگ هشدار به صدا دراومد.

یگانه پوزخندی زد و گفت- به درک.

تیر بعد توی سر خدمتکار سفیدپوش جا گرفت.اتاق سعید طبقه بالا بود.از پله ها دوید بالا.انقدر شلیک کرد تا مجبور شد خشاب عوض کنه.لگد محکمی به در زد.مهتاب روی تخت سعید گریه می کرد.یگانه به سمت مهتاب دوید.کسی لگدی بهش زد.یگانه به دیوار خورد و افتاد زمین.از جاش بلند شد و سعید رو دید.سعید کلت طلایی رو به طرفش گرفته بود.

- فکر نمی کردم انقدر احمق باشی که بیای اینجا.

یگانه خندید- تا تعریفت از حماقت چی باشه.

سعید ماشه کلت رو فشار داد.دست یگانه به سمت شکمش رفت اما روی زمین نیفتاد...با اقتدار به

سمت سعید رفت.سعید خواست دوباره ماشه رو فشار بده که یگانه دستش رو گرفت و پیچوند.با دست دیگه ش ضربه ای به نقطه ای خاص در گردن سعید زد.سعید هشیاری اش رو از تقریبا دست داد.یگانه دست سعید رو که هنوز کلت رو گرفته بود به سمت سرش چرخوند و ماشه رو فشار داد.کلت رو از دست سعید بیرون کشید و مهتاب رو توی بغلش گرفت.در باز شد و کسی داخل شد.یگانه گلوله بعدی کلت رو توی گردن مرد نشوند و از پله هایی که از بالکن به سطح زمین می رسید فرار کرد.به سختی توانست با خونریزی که داشت و با وجود مهتاب از دیوار بالا بره.کمی دوید.چند نفر دنبالش بودن.ماشینی جلوی پاش ترمز زد.آرتین بود.یگانه خودش رو توی ماشین پرت کرد و از مهلکه فرار کردند.مهتاب هنوز گریه می کرد.آرتین خوشحال بود و مرتب دخترش رو ناز می کرد.یگانه داشت هشیاری اش رو از دست می داد اما آرتین متوجه نبود.جلوی در خونه نگه داشتن و یگانه، مهتاب رو به آرتین داد.آرتین بوقی زد و خواست در رو باز کنه که متوجه شد لباس مهتاب خونیه.ولی به نظرش رسید که خون از مهتاب نیست.با ترس به یگانه نگاه کرد.یگانه چشماش رو بسته بود و سرش رو به در ماشین تکیه داده بود.آرتین با وحشت بلند یاشار و یاسین رو صدا زد.یاشار بیرون اومد و پشت سرش یاسین...

آرتین- فکر کنم تیر خورده.

یاشار دوید.در ماشین رو باز کرد و یگانه توی بغل برادرش افتاد.چشماش باز شد.بریده بریده حرف می زد.

- مهتاب...مهتاب سالمه...

اشک توی چشمای یاشار حلقه زد- آره...خوبه.

یگانه می لرزید- س..سرده...خیلی...

یاشار کتش رو روی تن خواهر انداخت.یاسین کنار یگانه روی زمین نشست.چیزی برای گفتن نداشت.

یگانه- به بابا بگو...بگو...خدا منو ...دوست داشت...من...می خواستم...خودکشی کنم...ولی ... گناه نکردم...سعید منو زد...سعید شلیک کرد...خدا رو ...شکر.خدا...من...منو یادش ... نرفت.

یاشار – یگانه...بس کن...بس کن انقدر حرف نزن.

یگانه خندید- هیچ .. وقت انقدر...حرف نزده بودم.

چشمای سبزش رو به چشم های مشکی برادرش دوخت- حلالم می کنی...

بغض یاشار ترکید.یاسین از جاش بلند شد و با لگد با ماشین کوبید.فریادش بلند شد.

- خــــــــــــدا.

یگانه – یاشار...

- چیه خواهرم یگو...

- افشین اومده...می خواد با هم بریم.آرتین رو صدا کن...

یاشار همون کار رو کرد.آرتین به سمتشون دوید.مهتاب رو به صنم داده بود.

یگانه – ارتین منو ببخش...خواهش می کنم.

آرتین آروم گفت- من کیم که نبخشم...من...

- افشین...افشین میگه...آرتین دلش بزرگتر از ایناست...می گه صورتش پشت یه نقاب خشن گم شده...

آرتین رفت.کسی ندید کجا اما رفت تا با خودش خلوت کنه.نمی تونست بمونه.چشمای یگانه آروم آروم بسته شد.چشماش رو به روی تمام بدی ها بست و رفت.فراقش موند برای تمام کسایی که دوستش داشتند و نداشتند.یگانه درحالی رفت که کاراش رو تموم کرده بود.همه چیز با رفتنش تموم شد.


تو تب و تاب رفتنم

شوق سفر داره تنم

تو این تبار موندنی

اون که نمی مونه منم

من راهی رهایم ام

کی میدونه کجا ئی ام

با خود و بی خبر زخود

عاقل و دیوانه منم

خونه ما خونه عشق

آدمهاش هم خونه عشق

اونکه پر عشق و خاطره

میره از این خونه منم

گم گشته دشت جنون

پیدا به چاه عاشقی

یاد غریب یوسفم

بوی خوش پیراهنم

رودی زلال و پر خروش

بر خاک سرسبز وطن

رنگین کمانی بی غبار

بر آسمان میهنم








پایـــــــــــــــــــــــــــــان  




ایشالله از این رمان راضی باشید

رمان کلت طلایی قسمت6



یه خونه خیلی بزرگ بود.زنگ در رو زدم و منتظر شدم.کسی در رو باز کرد.

- بله؟

- ببخشید...

نذاشت حرفمو بزنم- شمایین؟ بیاین تو آقا افشین.

شدیدا کنجکاو شده بودم.این از کجا منو می شناخت.

- یگانه کجاست؟

- منتظرتونن.توی سالن اصلی.

- بهش بگو بیاد...

- سالن اصلی از اینجا فاصله داره آخه.

بی طاقت بودم- باشه من میام.

داخل خونه شدم.چند قدم بیشتر نرفته بودم که اصابت ضربه ای به سرم رو حس کردم و دیگه چیزی نفهمیدم.وقتی چشمام رو باز کردم توی یه اتاق تاریک بودم.به یه صندلی بسته بودنم.داد زدم.

- کدوم آشغالی این غلط رو کرده؟

نگاهم به یه دوربین افتاد.سردی روی دستام باعث شد بفهمم با دست بند دستام رو بستن به صندلی. پس احتمال اینکه بتونم فرار کنم به صفر می رسید.همونجا منتظر موندم.یه سوال توی ذهنم شکل گرفت.

- یعنی این کار یگانه ست؟

قبل از اینکه بتونم به این فکر بها بدم در اتاق باز شد و نور افتاد تو چشمم.چشمام رو تنگ کردم تا بتونم تازه وارد رو ببینم.

- تو کی هستی؟

چشمام که به نور عادت کرد تقریبا داد زدم- تو؟تو مرده بودی...

- آره من...زنده ام.

- چطور ؟ تو یه آشغالی...روانی احمق.

- این چه طرز حرف زدنه آخه...من و تو یه مدت با هم دوست بودیم.

- تو خائنی.

- آره می دونم دیگه چی؟

- وای خدایا...چرا آخه...

- برای دیدن یگانه اومدی دیگه...بزار پس بیارمش برات...

- صبر کن...خواهش می کنم.

- چی می خوای؟

- چرا اینکارا رو کردی؟

- چون کارمه.چون از این راه نون می خورم.

- از ... از کی؟

- از خیلی وقت پیش.از خیلی قبل از اشنایی با تو.

- من...ما بهت اعتماد کرده بودیم.

- این تجربه برای دفعه های بعدی که وجود نداره.سعی کن دیگه بهم اعتماد نکنی.

دیدم داره می ره.

- کجا داری می ری لعنتی؟

- می رم یگانه رو بیارم.می رم عشقت رو بیارم.

صدای بسته شدن در تو فریادم گم شد- یـــــــاشــــــــــار.




یاشار در رو قفل کرده بود.هرچی خودمو به آب و آتیش زدم تا بتونم در رو باز کنم نشد.کاراش عجیب بود. از یاسین هم خبری نبود.آخر عصبانی شدم و یه لگد به در زدم.

- یاشار این در وامونده رو باز می کنی یا بشکونمش؟

تهدیدم تو خالی بود.در به داخل باز می شد و نمی تونستم بشکنمش.

رفتم سمت پنجره.حفاظ داشت.از پنجره یاشار رو دیدم که از یه کانکس بیرون میومد و حاضر بودم قسم بخورم صدای داد و فریاد از اون کانکس می شنیدم.یاشار بر خلاف موقعی که به اتاق من اومده بود و یه کت چرم تنش بود دیدم که یه آستین کوتاه تنگ پوشیده بود و از اون فاصله که زیادم نبود یه خالکوبی رو بازوش دیدم.چشمام گرد شد.یاد وقتی افتادم که صدای خشمگین یه نفر تو گوشم پیچید.

- تمومش کن...

پس...امکان نداشت...مگه می شه.پس..حتی یاسین هم نفهمیده بود.توی اون کانکس کی بود؟شاید یاسین.صداش کم میومد و نمی تونستم تشخیص بدم که کیه که داره داد می زنه.صدای پا شنیدم و سریع پنجره رو بستم.در باز شد.خود نامردش بود.ولی این بار کتشم پوشیده بود.خالکوبی رو از مخفی می کرد.لبخندی بهش زدم.

پرسید- چه خبرا؟

لبخندم رو گشادتر کردم.تو دلم گفتم- ای درد بگیری که داری به این لبخند می زنی.

بهش گفتم- سلامتی...چرا در رو قفل کرده بودی داداشی؟

داداشی رو روش تاکید کردم.باید می فهمید که من رازشو فهمیدم.

اما نفهمید.تعجب کردم چون همه می گفتن که به تیزهوشی معروفه.

- همینجوری خواهرم.یه لحظه با من میای؟

از جام بلند شدم- کجا؟

- یکی می خواد ببینتت.

اگه نمی رفتم ضایع بود.شالم رو روی سرم انداختم و از اتاق رفتیم بیرون.داشتیم می رفتیم سمت اون کانکس...همون بود.صدای دادی ازش بلند نمی شد.در کانکس رو باز کرد و بهم گفت

- برو تو...

نور که افتاد توی کانکس صورت افشین رو دیدم.

افشین تا منو دید داد کشید- یگانه ازش دور شو...

خواستم در برم که دستاش دور کمرم قفل شدن و توی یه حرکت پرتم کرد توی کانکس و در رو بست.

- یگانه خوبی؟

نگاهی بهش کردم- آره تو چطور؟

- آره ...

- باید فرار کنیم.

- می بینی دستام رو با دستبندم بسته به صندلی؟

-تو هم می دونی که من با این که یه قاتلم ولی دلیل نمی شه که راه های دزدی رو بلد نباشم؟

- چی؟

کلید دستبند رو نشونش دادم.

- وقتی منو گرفت از جیب شلوارش کش رفتم.

دستاش رو باز کردم.همونطور که دستاش رو می مالوند با خشم گفت.

- امیدوارم ناراحت نشی از اینکه می خوام گردن برادرت رو بشکنم.

با خونسردی بهش نگاه کردم و به دیوار کانکس تکیه دادم- اون برادر من نیست.



- چی؟

- اون برادر من نیست...اون یاشار نیست.

- پس...کیه؟

چشمام رو روی چشماش متمرکز کردم- مسعود مظفر.

- از کجا می دونی؟

- ببین...این قیافه یاشار بود اما مبدل بود...قطعا می دونی چجوری با لاتکس صورت مبدل درست می کنن.

- خوب آره ولی تو از کجا فهمیدی؟

- اولا یاشار برادرمه...اون هیچوقت اهل خالکوبی نبود...ثانیا...خالکوبی مسعود مظفر یه خالکوبی تکه...نقشش خیلی تکه.

- از کجا می دونی؟

- نقشش طراحی خودم بوده.

ابروهاش رو داد بالا- پس یاشار...

- نمی دونم شاید همون موقع کشتمش.شایدم زنده ست نمی دونم...واقعا نمی دونم.خلاص شدن از اینجا مسئله ماست.مسعود مطمئنا دفعه بعدی با یه گروه میاد و تیربارونمون می کنه.

- شاید...

اومدم برم کنارش که پام روی یه تیکه موکت که کف کانکس بود لیز خورد و پرت شدم توی بغل افشین.

خندید- خانم حرفه ای این چه کار....

صداش کم کم خاموش شد.رد نگاهش رو دنبال کردم.یه در کف کانکس بود.

- یگانه...

- بله؟

- وقتی میومدی...دیدی که این کانکس روی ارتفاعه یا روی زمین؟

- رو ارتفاع...

- چقدر؟

- فکر کنم یه متری بود.

خوشحال شد- خدا برامون خواسته.

خم شد و کمی با در وررفت.ناراحت سرش رو بالا آورد- چاقو داری؟

- آره...

- بده من.

ازم گرفت و کمی باهاش ور رفت.یه ربعی سرپا بودم.از جاش بلند شد و اشاره ای بهم کرد.

- بازش کن.

هرچی با پام زدم رو درش باز نشد.یه افشین نگاه کردم.با تعجب نگاهم می کرد.

- خب سفته...

- یگانه این قفله رو ندیدی؟ اول این رو باز کن...

زد زیر خنده.در رو باز کرد و اول با سر رفت بیرون بعد خودشو کشید بالا- کسی نیست.

پرید پایین و خم شده منتظر من شد.با قد دو متری خیلی براش سخت بود که توی اون ارتفاع خم بشه. بهش حندیدم و رفتم پایین.از زیر کانکس بیرون رفتیم و شروع کردیم به دویدن.



دستمو یه دفعه کشید.پرت شدم تو آغوشش.زیر گوشم گفت- صبر کن.

کمی خودشو جابه جا کرد.پشت یه دیوار بودیم.می خواست ببینه کسی هست یا نه که چشماش به یه جا خشک شد.

- لعنتی...بدو یگانه تا الان فهمیدن.

- چی؟

- دوربین مداربسته دارن.بدو

دستم رو کشید و دویدیم.صدای یکی اومد.مسعود بود با قیافه یاشار.کلت طلایی دستش بود.

- صبر کنین.

بهش نگاه کردیم.ادامه داد.

- بیاین جلوتر... زودباشین.

داشتیم می رفتیم نزدیکش.صدای افشین رو به سختی شنیدم.

- باهاش که درگیر شدم فرار می کنی.

خواستم عکس العمل نشون بدم که دستمو فشرد.نگاهی بهم کرد- خواهش می کنم یگانه.

- آخه...

دیگه نتونستم چیزی بگم.

صدای نحس مسعود رو شنیدم- مرغ های عشق سریعتر.

تو یه متری ش ایستادیم.

- کجا دارین در می رین؟ داشتیم خوش می گذروندیم.

کسی نیومد طرفمون.کسی اصلا تو حیاط نبود.کم کم داشتم به نتیجه ای می رسیدم.

- جز ما سه نفر کسی تو این خراب شده نیست.نه؟

مسعود- آره خوب حدس زدی.

- می دونی چقدر دلم می خواد خفه ت کنم؟

- برادرت رو؟

- تو برادر من نیستی...تو یاشار نیستی.نمی تونی منو گول بزنی.

متوجه شدم که جا خورد.بعد لبخند کجی رو لب هاش اومد و لایه لاتکس رو از رو صورتش کند.

- از کجا فهمیدی؟

- خالکوبیت..یادت نیست خودم واست طراحیش کردم؟

- آها....یادم اومد...خب نگفتی؟ کجا می رفتین؟

افشین- داشتیم می رفتیم پیش پلیس.

پوزخندی زد- کدوم پلیس؟ همونی که ازش تقریبا طرد شدی؟

افشین- تو فکر کن اینجوریه.

مسعود رو به من کرد- تو چی؟ تو هم می رفتی پیش پلیس؟ می دونی که بگیرنت کمترین مجازاتت اعدامه.

- آره می دونم.

مسعود- پس بذار برای لحظات قبل از مرگت یه چیزی بهت بگم.

منتظر موندم.

مسعود- یاشار واقعا زنده ست.اون داستانی که برات تعریف کردم واقعیت داره.تو یاشار رو نکشتی.اون فرار کرد.واقعا دلم می خواد بدونم کجاست...اما وقتی فهمیدم تو بعد از اون انفجار زنده موندی اقدام کردم و فهمیدم یاشار با خانواده ش ارتباط برقرار نکرده.رفتم سراغ یاسین...می دونستم یه روز میای سراغش. مشخص بود.یاسین بهت گفت یاشار زنده ست.خودمو عصبانی نشون دادم اما در واقع داشتم از خوشحالی می مردم.خدایا مگه می شد اینقدر خوش شانسی بهم رو کنه.باورم نمی شد.تو رو که دیدم باور کردم خواب و خیالات نبوده.از احوالات این آقا هم خبر داشتم.می دونستم که برادرش کاری کرده مسئولیت اون پرونده رو ازش بگیرن.می دونستم برای این عشق و عشق بازی هاش داره از نیروی پلیس کنار گذاشته می شه.زنگ زدم بهش و اونم با کله اومد.اسم یگانه باعث همه چی شد.

خندید- یگانه می دونستی قراره آخرش با همین کلت قشنگ کشته بشی؟این کلت رو با کیوان خریدی منتها من گفتم برات کنار بزارنش...می دونستم خوش سلیقه ای و همین چشمتو می گیره.

اخمام رو باز کردم- از شانس بد تو من کاملا می دونم چطور قراره کشته بشم.

- جدا؟

افشین نگاهی بهم کرد.نگاهش بوی خداحافظی می داد.قبل از اینکه مسعود بفهمه چی به چیه افشین لگدی به گردنش زد و فریاد زد- یگانه برو.

افشین و مسعود با هم درگیر شدن.یه مشت مسعود می زد و سه تا مشت می خورد.یهو دیدم مسعود پاشو بلند کرد و محکم به پهلوی افشین زد.بی اختیار دویدم سمت افشین.مسعود کلت رو برداشت و به سمت افشین گرفت.صدای گلوله همه جا پیچید.افشین روی زمین غلط خورد.چشمام روی افشین قفل کرد... امکان نداشت.نفسم بالا نمیومد.مسعود کلت رو انداخت زمین و بهم گفت.

- خب...تو باید یه ذره به من سرویس بدی بعد بمیری اینجور که نمی شه...

داشت میومد طرفم- یگانه اونو ولش کن...تیر خورد به قلبش.مرد..

جیغ زدم- نه...

مسعود جلوی چشمام روی زمین افتاد.دویدم سمت افشین که کلت از دستش افتاد زمین.سرش رو توی

بغلم گرفتم.موهاش رو ناز کردم.خون رو از روی صورتش پاک کردم.بغض داشت خفه م می کرد.چشماش رو بوسیدم.چشماش رو باز کرد.داشت برای آخرین بار بهم نگاه می کرد.چشماش بهم می گفت داره می ره.

هینی کردم- افشین...توروخدا...افشین.

خندید- چی تورو خدا؟ چی می خوای خانومی؟

- من دیگه طاقت ندارم افشین...من...

زدم زیر گریه.

- من طاقت ندارم ببینم گریه می کنی یگانه من...نذار آخرین تصویر توی مغزم چشمای پر از اشکت باشه.

دید به حرفش گوش نمی دم با آخرین توانش جدی گفت- می گم گریه نکن.

- زور نگو.

بی حال خندید- عشق من...

بوسه ای طولانی روی لب هاش زدم.دستمو محکم گرفته بود اما یهو شل شد.با ترس بهش نگاه کردم.چشمای بازش بهم خیره مونده بودن.دستمو روی دهنم گذاشتم تا جیغ نزنم.سرش رو از روی پاهام برداشتم و آروم گذاشتمش زمین.کلت رو برداشتم و افتان و خیزان به از اون خونه لعنتی خارج شدم.دو تا کار ناتموم داشتم.

****



آرتین در اتاقش مطالعه می کرد که تلفنش زنگ خورد

- بفرمایید؟

- سرگرد رضایی؟

- بله خودم هستم...

- برادر سرگرد افشین رضایی هستین؟

- بله...اتفاقی افتاده؟

- بنده سروان ناصری هستم...راستش...

- می شه ادامه حرفتونو بگین خانم؟

- می شه تشریف بیارین بیمارستان ....

- نیم ساعت دیگه اونجام.

آرتین اونقدر سریع به بیمارستان رسید که متوجه نشد دقیقا چطور زمان گذشته بود.از ماشینش بیرون پرید و وارد بیمارستان شد.خودش رو به پذیرش رسوند

- ببخشید ...بیماری به اسم افشین رضایی دارین؟

- برای چی بستری شدن؟

- احتمالا اصابت گلوله ...

پرستار نگاه متعحبی بهش کرد- یه لحظه...

کمی توی کامپیوترش گشت اما چیزی پیدا نکرد.سرش رو بالا آورد تا جواب آرتین رو بده که توجه آرتین به جایی دیگه معطوف شد.

- سرگرد رضایی.

آرتین نگاهی به زن چادری کرد- سروان ناصری؟

- بله قربان...اگه میشه با من بیاین...

- افشین کجاست؟

- قربان برای چند دقیقه...

آرتین بی طاقت دنبال سروان ناصری راه افتاد.ناصری جایی ایستاد.حواس آرتین جمع نبود و نزدیک بود به این سروان تازه رسیده برخورد کنه.سرهنگ رازقی روی یکی از صندلی ها نشسته بود و اون رو نگاه می کرد.

آرتین احترام گذاشت- قربان.

- آزاد سرگرد...بیا اینجا.

آرتین از انعطاف سرگرد شگفت زده شد اما به روی خودش نیاورد.

آرتین کنار سرگرد نشست.

- ببینی پسرم...توی زندگی ممکنه هر اتفاقی بیفته.ناملایمت ها مال همه ست.

مشکوک نگاهش کرد- اگه ناملایمت های زندگی با من رو می گین...خیلی بیشتر از بقیه آدما بوده.

- هر که در این بزم مقرب تر است/ جام بلا بیشتر می دهند

- می شه بپرسم منظورتون از این مقدمه چینی ها چیه؟ افشین کجاست؟

- افشین....افشین...

- افشین چی؟

- افشین رفته بوده به یه خونه ای...که اونجا با صاحب خونه یه درگیری پیش میاد...و

سرهنگ نفس عمیقی کشید- تیر می خوره.

- خب...اون صاحب خونه کی بوده؟

- بر طبق شواهد...سه نفر اونجا بودن.یه زن...دو مرد.

آرتین با بی طاقتی گفت- هویتشون؟

- زن..یگانه رنجبران...مرد ... افشین رضایی و مسعود مظفر.

آرتین از جا پرید- مسعود؟ دستگیرش کردین؟ یگانه رو چی؟ افشین حالش خوبه؟

- فقط یه نفر زنده از اون خونه بیرون اومده.

آرتین با ناامیدی گفت- کی؟

- یگانه رنجبران.

- یعنی...یعنی...چی؟ اف...افشین...پس؟

سرهنگ به زمین نگاه کرد.

آرتین نعره زد- افشین مرده؟

سرهنگ چیزی نگفت.آرتین با حرص گفت- یگانه می کشمت.

شروع کرد به داد و هوار کردن.سه پرستار مرد قوی هیکل به سمتش دویدن اما نمی تونستن مهارش کنن.آرتین دیوونه شده بود.یکی از پرستارا رو هل داد که خورد به دیوار و ناله ش بلند شد.یه دکتر زن آمپول آرام بخشی آورد تا برای چند ساعت آرتین رو آروم کنه اما سوزن توی دست آرتین شکست.چشم آرتین به زن افتاد.آرتین یه دفعه آروم شد.با خودش فکر کرد چشمای این سبزه...چشمای یگانه سبز بود. دو پرستار رو هل داد و با دست هاش دکتر رو گرفت و داد زد.

- یگانه خفه ت می کنم.

دکتر دست و پا می زد و نمی تونست خودشو نجات بده.یه دفعه آرتین پخش زمین شد.سرهنگ با قنداق تفنگش به گردن آرتین زده بود و اونو بیهوش کرده بود.آرتین رو به اتاقی بردند.

دکتر درحالیکه گردنش رو می مالید روی صندلی نشست.سروان ناصری پیش دکتر رفت.

- سلام.

دکتر به قیافه ای خسته بهش نگاه کرد- سلام...

- ازتون عذر می خوام.

- شوهرتون هستن؟

- خیر.

- چه اتفاقی افتاده بود؟

- برادرش رو کشتن.

دکتر با تعجب به در اتاقی که آرتین توش بود نگاه کرد و آروم گفت- خدابیامرزتش.

****



- مطمئنی خوبی؟

- بله خوبم...اون همه آرام بخشی که شما بهم زدین خوب نبودم جای تعجب داشت...

دکتر شونه ای بالا انداخت و به طرف در رفت.

- دکتر...

دکتر برگشت و به آرتین نگاهی کرد- بله؟

- منو ببخشید...من...یه لحظه کنترلم رو از دست دادم...

- مشکلی نیست...من یه روانشناس...

- دکتر من اون لحظه دچار شک عصبی شدم...فقط اون لحظه اونم به خاطر مرگ برادرم...همین احتیاجی به روانشناس ندارم.اگه می شه برگه مرخصی رو امضا کنین می خوام برم خونه م.

- اما...

- دکتر من حالم خوبه.

ساعتی بعد آرتین تک و تنها توی خونه ش نشسته بود.خونه ای که از پنج نفر ساکنینش فقط یه نفر مونده بود.و همه اینا زیر سر یگانه بود.

آرتین غرغر کرد- یگانه...یگانه دستم بهت برسه..

زنگ در زده شد.آرتین در رو باز کرد و با دیدن شخص پشت در منفجر شد.گردن یگانه رو گرفت و اونو به داخل کشید.بعد یگانه رو پرت کرد توی پذیرایی.سر یگانه به میز خورد و صورتش درهم رفت.آرتین به سمت یگانه می رفت.یگانه از جاش پرید- صبر کن.

آرتین غرید- چرا موقع کشتن برادرم تو صبر نکردی؟

یگانه جیغ زد- من افشین رو نکشتم.

- باورش سخته...غیر ممکنه.

آرتین شونه یگانه رو گرفت و محکم به دیوار کوبیدش.ناله یگانه بلند شد.آرتین دستشو گذاشت روی دهن یگانه.زیر گوشش گفت.

- یگانه...تو مستحق عذابی...باید بمیری...با زجر بمیری.

آرتین تعجب کرده بود که چرا یگانه از خودش دفاع نمی کنه.طنابی برداشت و دست و پاشو بست به صندلی و خودش نشست روبه روش.

- خب...خودت بگو چجوری بکشمت؟

- به من گوش کن...

- نه تو به من گوش کن...اشتباه بزرگی کردی که اومدی اینجا...

- من افشین رو نکشتم...کار مسعود مظفر بود.

- گلوله کلت لعنتی تو، قلب برادر بدبخت منو شکافت...

- مسعود کلتم رو برداشته بود...

- برای چی اومدی لعنتی...

- اومدم ازت کمک بخوام...

- برای کشتن خودم؟

- برای پیدا کردن یاشار.

آرتین اشکارا جا خورد- یاشار؟

- آره برادرم.

- مگه نمرده؟

- نه...مسعود گفت نمرده.

- به من چه؟ یاشار چندین سال هست که گم شده...

- باید پیداش کنیم...

- باشه قبلش باید به خاطر کشتن برادرم سرت بره بالای دار...

-به خدا من افشین رو نکشتم...من دوستش داشتم.

آرتین دیوانه شد.چنان سیلی به گوش یگانه زد که یگانه با صندلی روی زمین پرت شد.آرتین یگانه رو بلند کرد...

- از عشق و عاشقی حرف نزن که حال خودمو نمی فهمم و لهت می کنم.

یگانه گرمای خون رو که از بینش راه افتاده بود حس کرد.

- ببین من مرض نداشتم که اینجا بیام و خودمو توی هچل بندازم...من می خوام انتقام افشین رو بگیرم...

- تو در حدی نیستی که...

- آره...من در اون حد نیستم ولی بذار خودمو بهش برسونم.باید یاشار رو پیدا کنیم.یاشار قطعا زنده ست و داره در مورد ای عوضیا اطلاعات جمع می کنه...اونو که پیدا کنیم می تونیم با کمکش مرجانه رو پیدا کنیم.می تونیم باندشونو متلاشی کنیم.باورم کن...من آدم عوضی هستم...

- تو باید سرت بره بالای دار.

- باشه ... من آخرش می میرم اما بذار اول انتقام خون ریخته شده افشین رو بگیریم بعد...خواهش می کنم.مهتاب رو پیدا کنیم..بدون کمکت تو نمیشه...

آرتین به عکس برادرش که توی پذیرایی به دیوار بود نگاه کرد.به جوانی افشین از دست رفته ش افسوس خورد و روی زمین تا شد.وقتی سرش رو بالا آورد یگانه از سرخی چشماش بهت زده شد.یه کلمه از لای دهان قفل شده آرتین شنید- باشه...



****

- خب...ببین من از چند نفر که می شناختمشون در مورد یاشار پرسیدم.یه نفرشون دیدتش...

- خب؟کجا؟

- طالقان.یه روستا به اسم سوهان.

- اونجا چرا؟

- چراش رو نمی دونم...فقط مادرم مال اونجا بود...

- اونجا خونه داشتین؟

- آره...ولی من نرفتم اونجا

- خب بریم...

- فقط...

- چی؟

- می شه یاسین هم بیاد؟

- نه...

- خواهش...

- یگانه خودتو به زور تحمل می کنم...

یگانه اخم کرد- بریم.

نزدیک سه ساعت در راه بودند.

- نمی دونی این سوهان کجاست؟ از کجا می رن؟

-گفتم که... من هیچ وقت طالقان نرفتم....از اون پیرمرده بپرس.

به پیرمردی اشاره کرد که داشت کنار جاده خاکی راه می رفت.آرتین کنارش نگه داشت.

- پدر جان..

پیرمرد نگاهشون کرد.آرتین ادامه داد- سلام...ببخشید شما می دونی سوهان از کجا می رن؟

- سوهان؟ سوهانم جایه؟ بیا بریم فشندک بهت شیر می دیم ماست می دیم.

یگانه خندید و به آرتین گفت- یه کم با سوهانی ها مشکل دارن...

به هر شکلی بود بالاخره آدرس رو از پیرمرد گرفتن و وارد روستای سوهان شدند.از جایی به بعد دیگه ماشین رو نبود.از ماشین پیاده شدند و کمی راه رفتند تا به یه پیرزن رسیدن که جلوی خونه ش نشسته بود.

یگانه- سلام مادر...

- سلام عزیزم.سلام دخترم

- مادر شما می دونی خونه مهری خالقی کجاست؟

- شما دخترشی؟

- آره مادر...

- منو نمی شناسی؟

- نه والا.

- من دوست صمیمی مادرتم...بذار ببینمت.چقدر شبیه شی.خودش کجاست؟

- فوت کرده.

فشاری که آرتین به دست یگانه آورد باعث شد چهره یگانه از درد جمع بشه.به زور دستشو از توی دست آرتین بیرون کشید.

- مادر بهم می گی کدوم خونه ست.

پیرزن خونه ای رو نشون داد- همونه...داداشتم اونجاست..

یگانه نگاهی به ارتین کرد و شروع کرد به دویدن به سمت خونه.


- وایستا....

ارتین اینو گفت و پشت سر یگانه شروع کرد به دویدن.هر دو پشت در خونه ایستادند.یگانه نگاهی به آرتین کرد و چند ضربه به در زد.صدای مردانه ای رو شنیدند.

- حوا خانوم به چیزی احتیاج ندارم....

یگانه با بی طاقتی دوباره در زد.در باز شد و قامت مرد بلندقدی از پشت در نمایان شد.یاشار به یگانه نگاه کرد و یه دفعه چشماش گرد شد...

- یگانه؟

یگانه نفسش رو حبس کرد.می ترسید دوباره رو دست بخوره.

یاشار اخمی کرد- برای چی اومدی اینجا؟

نگاه یاشار به آرتین افتاد.

- شماها...برای چی اومدین اینجا؟ آرتین تو منو از کجا پیدا کردی؟

یگانه- یاشار...

یاشار داد زد- حرف نزن یگانه.حرف نزن...فقط دهنتو باز کن تا ببین چطور می کوبم تو دهنت که دندونات خورد بشه.

آرتین- یه دقیقه صبر می کنی؟

یاشار هیچ تغییری نکرد- چی کار دارین؟

- بذار بیایم تو.

- همینجا بگو؟

آرتین سری تکون داد- تو با مسائل خیلی محرمانه آشنایی نداری؟

یاشار یگانه رو نشون داد- فکر نکنم اون موقع ها جلوی یه قاتل درمورد مسائل محرمانه حرف می زدیم. می زدیم؟

- بذار بیایم تو برات توضیح می دم.

آرتین دست یاشار رو که جلوی درگاه رو گرفته بود زد کنار رو وارد شد.یگانه سر جاش موند.آرتین نگاهی به یگانه کرد.وقتی دید دختر قصد ورود به خانه رو نداره دستشو گرفت و کشید طرف خودش.یاشار پوفی کرد و در رو بست.

یاشار نگاهی به دوست قدیمی اش کرد- افشین چطوره؟

آرتین ناله کرد- مرده...

- چی؟ کی کشتتش؟

یگانه – مسعود مظفر...

یاشار انگشت تهدید به سمت یگانه گرفت- ببینم مگه من نمی گم اون دهنتو باز نکن؟ نمی گم؟

به آرتین رو کرد- این از کجا می دونه کی افشین رو کشته.

- اونجا بوده.

- و باور کردی که داره راستشو می گه...این دختر یه روده راست تو شکمش نیست.

- راست می گه...اثر انگشت مسعود روی کلت بود.

- مگه اثر انگشت مسعود رو دارین؟

- مسعود مرده.

یاشار خنده ای عصبی کرد- ای خدا...همه اینا بازی اینه...بازی این احمقه.

یگانه آتیشی شد- یاشار یه دفعه دیگه به من توهین کردی نکردی ها...

- مثلا چه غلطی می کنی؟

- ممکنه کاری رو که سالیان پیش نکردم رو الان بکنم.

- پس بگو...این بیچاره رو فریب دادی که بیای منو بکشی.الان از کی دستور می گیری؟

- انقدر تند نرو...ما اومدیم جناب عالی رو پیدا کنیم که با کمکت بتونیم باند مسعود رو از بین ببری.مسعود به من گفت تو زنده ای.اومدم دنبالت و با من اینجوری رفتار می کنی...

- تو قصد کشتن منو داشتی...و فکر نکن نمی دونم کی فرنود رو کشته.

- من مجازات خواهم شد اما بذار متلاشی شدن این باند رو ببینم.

- اصلا تو از کجا می دونی که من اطلاعات دارم؟

- چون می شناسمت...می دونم چجور آدمی هستی.

یاشار از خواهرش رو برگردوند- من به تو اعتماد ندارم...

یگانه جیغ زد- بگو می ترسم.

یاشار منفجر شد.گردن یگانه رو گرفت و کوبیدش به دیوار.آرتین خشکش زد.فریاد یاشار توی گوش یگانه می پیچید.

- من ترسوام؟ منی که هشت ساله دارم تو خفا...از این آشغالا مدرک جمع می کنم تا بکوبمشون زمین؟ من ترسو نیستم...از این آرتین بپرس که منو خیلی بهتر از توی احمق می شناسه...چی فکر کردی؟ فکر کردی چون چهارتا آدم کشتی الان گادفادر زمان خودتی؟اون موقع که جلوی چشمام مادرم رو کشتن ترس دیگه تو وجودم نیومد....فقط واسه توی کثافت نگران بودم که تو منجلاب نیفتی که...سخت اشتباه کردم... تو... خود... منجلابی...تو ...خود.... کثافتی...

رنگ صورت یگانه رو به کبودی رفت.آرتین به خودش اومد و به سختی یاشار رو از یگانه جدا کرد.آخرین جملات یاشار مثل سیلی توی گوش یگانه می خورد...یگانه حس کرد داره هوشیاریش رو از دست می ده.آخرین صحنه ای که دید درگیری بین آرتین و یاشار بود.



*****

- یگانه...یگانه

نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو باز کردم.یاشار بالای سرم بود.خواستم جوابشو بدم که یادم افتاد چی شده و رومو برگردوندم.

- یگانه حق داری عصبانی باشی...ولی...منو ببخش.خیلی عصبانی بودم.

جوابشو ندادم.

- تا یه ربع دیگه یاسین می رسه اینجا.

خوشحال شدم ولی عکس الملی نشون ندادم.

- یگانه ...باشه...از من متنفری باش...ولی می خواستم بهت بگم با هم همکاری کنیم.

می خواستم داد بزنم و بگم می خوام صدسال باهام همکاری نکنی.

یاشار - ولی قبلش می خوام که بریم و بابا رو ببینیم.از آخرین اطلاعاتی که ازش دارم وضعش خیلی خرابه...

- چرا...؟

یاشار - چون...دکترش گفته ممکنه زمان کمی برای ادامه زندگی داشته باشه.

چشمام رو بستم.

- داره راحت می شه...

یاشار - آره اما می خوام یه کار دیگه هم بکنم.

- چی؟

یاشار - یه ذره نامادری نامردمون باید مزه ترس رو بچشه...یادمه خیلی عذابت می داد.

- من ازش انتقام نمی خوام بگیرم.

یاشار - ولی من می خوام...برای همه اون سالهایی که از دست رفت.

- نمی دونم می خوای به چه نتیجه ای برسی اما....تمام چیزی که من از برادرم ساختم وقتی که منو کوبوندی به دیوار فروریخت.

یاشار - انسان ممکن الخطاست دختر.

- که چی؟

یاشار - تو کم خطا نکردی...

- الان اینجایی که خطاهای منو به رخم بکشی؟

یاشار - نه...دارم می گم بذار دوباره به زندگی برگردیم.

نگاهش کردم- می دونی زندگی برای من چه مفهومی داره؟

چیزی نگفت.

- عین یه سطل آشغاله...که بوی گندش همه دنیا رو پر کرده پس خواهش می کنم...

لبامو کش دادم- خواهش می کنم با من از زندگی دوباره حرف نزن چون تو همین اولیش مثل خر موندم دومیش پیش کش.

اخمام رو کردم تو هم- بعدشم...من فقط می خوام انتقام افشین رو بگیرم که جلوی چشمام پرپر شد.

یاشار - می خواستی انتقام منم بگیری که...آرتین گفت..

- حالا که زنده ای.انتقام زنده ها رو هم که نمی گیرن چون خود زنده ها بلدن چکار کنن.

یاشار - یعنی کلا رابطه ها رو می خوای کات کنی؟

- رابطه ای تو زندگی من نمونده که بخوام کاتش کنم یا نه.

یاشار - یگانه ناامید...

- ناامید؟ می دونی تا الان چند نفر به خاطر من مردن؟

زدم زیر گریه-یاشار...من ... من افشین رو دوست داشتم.

ماه من تو شبای تار، چشماتو روی هم بزار، حرفامو به خاطر بیار

شاید این بار آخره، لحظه ها داره میگذره، تازه شو تا یادت نره

پیدا کن شبو مثل من، گوشه ای واسه گم شدن

ماه من اگه عاشقی، عاشقا گاهی گم میشن

گریه کن پای رازقی، گریه کن پای نسترن

این تویی که شکسته ای، این تویی اگه خسته ای

مثل من اگه عاشقی، چشماتو اگه بسته ای

این تویی که یادت میره، عهدایی که شکسته ای

این تویی تو شبای تار، چشماتو روی هم بزار، خورشیدو به خاطر بیار

اون که گل به تو هدیه داد، تا ابد عاشقت میخواد، تازه شو تا یادت بیاد

پیدا کن شبو مثل من، گوشه ای واسه گم شدن

ماه من اگه عاشقی، عاشقا گاهی گم میشن

گریه کن پای رازقی، گریه کن پای نسترن

این تویی که شکسته ای، این تویی اگه خسته ای

مثل من اگه عاشقی، چشماتو اگه بسته ای

این تویی که یادت میره، عهدایی که شکسته ای



*****

- سلام خواهر کوچولو.

یگانه بی اعتنا به یاسین با گوشیش ورمی رفت.

- جواب سلام واجبه خواهری.

یگانه سرش رو بالا گرفت و از دیدن صورت یاسین بهت زده شد.

یاسین - چیه مگه عزراییل دیدی؟

یگانه دستی روی زخم های صورت برادرش کشید- اینا...کار کیه؟

یاسین- یاشار قلابی.

یگانه- عوضی...

یاسین- عیب نداره خانومی...

یگانه- حیف که مرده وگرنه دو سه بار دیگه می کشتمش.

یاسین سری تکون داد- شنیدم می خوای دست عوامل اون باند رو رو کنی؟

یگانه- درست شنیدی.

یاسین- خودت چی می شی؟

یگانه خودشو به نشنیدن زد.یاسین تکرار کرد.

یاسین- خودت چی؟

یگانه به چشمای برادرش نگاه کرد- تو چی فکر می کنی؟

یاسین- راستش رو بخوای عاقبت خوبی برای این قضیه نمی بینم.

یگانه- دقیقا درسته.

یاسین- یعنی می ذاری پلیس دستگیرت کنه؟

یگانه- پلیس هیچوقت توانایی انجام اینکار رو نخواهد داشت...مگه من مرده باشم...

صدای یاشار اونا رو از حرف زدن بازداشت- خیلی از خودت مطمئنی یگانه.

یگانه – چرا نباشم برادر گلم؟ تا الان که نشده...

یاشار- می دونی همین الان می تونم دستگیرت کنم؟

یگانه- آره...ولی اینکار رو نمی کنی.فعلا بهم نیاز داری..منم بهت نیاز دارم.بدون همدیگه این کار انجام نمیشه.

یاشار-خوشم میاد می فهمی چی به چیه.

یگانه کلتش رو برداشت و دستی بهش کشید.

یاسین- قشنگه...

یگانه- می دونم...چشما رو خیره می کنه.

یاشار- یه وقتایی حس می کنم اون خانواده ت هست نه ما...

پشتتش رو به اونا کرد- حاضر بشین می خوایم بریم بابا رو ببینیم.

****

رمان کلت طلایی قسمت5

 آقا ... آقا.
چشمام رو باز کردم.سرم به شدت درد می کرد.
- چی ... چی شده؟
- شما اینجا افتاده بودین...
- من...وای یگانه...یگانه.
دختر نگاهی بهم کرد- چی؟
از جام پریدم- با شما نبودم...ببخشید.
گوشیم رو درآوردم و شماره گرفتم.
- الو..ارتین.
- سلام.
- خونه ای؟
- نه...
- سریع برو خونه منم میام باید یه چیزی رو بهت بگم.
سوار ماشین شدم و به سرعت به طرف خونه راه افتادم.آرتین زودتر از من رسیده بود.روی مبل نشستم.
- چی شده؟
هر چی که یگانه برام تعریف کرده بود رو بهش گفتم.
- باور می کنی؟
- آره...اون دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره.
- حالا می خوای چکار کنی؟
- باید جلوش رو بگیریم.
- افشین ...
- افشین چی؟ اون یه نفره از پس اونا برنمیاد.
- باید به سرهنگ بگی...
- بگم که چی بشه؟
- تو یادت رفته وظیفه ت چیه؟
- نه به خدا یادم نرفته..اما نمی تونم بذارم...
- پسر الان عشق و عاشقی و یگانه رو بذار کنار.وظیفه ما دستگیری اونه.
- شاید نتونیم بدون کمک اون مهتاب رو پیدا کنیم.
به وضوح دیدم که آرتین وا رفت.
- نمی دونم چکار کنم افشین...واقعا کم آوردم...اگه یگانه درست گفته باشه و سعید بخواد مهتاب رو...
کم آورد و زد زیر گریه.
- چرا گریه می کنی؟ مرد که گریه نمی کنه.
- کم اوردم...خیلی سخته.
برادرم رو درآغوشم گرفتم.شونه هاش تکون می خورد.برام سخت بود گریه ش رو ببینم اما باید مرهم می شدم رو زخماش.
- هرکاری تو بگی می کنم.به سرهنگ بگم؟
تو چشمام نگاه کرد- بگو...بگو.
****

****
مرجانه از دستم در رفته بود.به معنای واقعی کلمه دیوونه شده بودم.دست خودم نبود.یا اون خاطرات برام خیلی زجرآور بود و مرجاه هم اینو می دونست.در اتاقم زده شد.کلت رو لای پتو گذاشتم و رفتم در رو باز کردم.
- بله؟
- ببخشید خانم مسئول مسافرخونه گفتن اینو بدم به شما.
- چی رو؟
به دستش نگاه کردم.یه کلت مشکی رو به طرفم گرفته بود.اشاره کرد.
- برو عقب...از در فاصله بگیر.
چند قدم رفتم عقب.
- دستاتو بذار رو سرت.حرکت اضافه بکنی مغزت رو می ریزم رو دیوار.
- کلت طلایی کجاست؟
- به تو چه.
با قنداق تفنگ زد تو صورتم.پرت شدم رو زمین.مایع گرمی رو صورتم سرازیر شد.همونطور که دستم رو به بینی م فشار می دادم بلند شدم.
- دفعه دیگه با قنداق نمی زنم با گلوله می زنم.کجاست؟
- دیروز از دستش دادم.
- باور کنم؟
- میل خودته...
نزدیک شد- آخه زنیکه آشغال...فکر کردی من از مزخرفات تو رو قبول می کنم.
من می خواستم بهم نزدیک بشه که شد.قبل از اینکه بتونه واکنشی نشون بده لگدی بین پاهاش زدم و وقتی خم شدبا زانو کوبیدم تو صورتش.موهاش رو محکم گرفتم و کشیدم.
- ببین...این زنیکه آشغال اخرین چیزیه که می بینی.
کلت رو از لای پتو کشیدم بیرون و گذاشتم رو سرش.
- خداحافظ.
****
- افشین پاشو بیا این آدرسی که بهت می گم.یه قتل با کلت طلایی.
- اومدم...اومدم.
با سرعت به راه افتادم.نیم ساعت بعد اونجا بودم.
- چی شده؟
آرتین - برو از مسافرخونه چی بپرس.
دویدم سمت پسری که بهم نشون داد- شما صاحب مسافرخونه هستین؟
پسر سرش رو تکون داد.کارتمو نشونش دادم- سرگرد رضایی هستم.چند تا سوال داشتم.
- الان همکارتون پرسید...
- مشکلی دارین برای دوباره جواب دادن؟
- خیر.
- خوب پس می شه از اول برای من تعریف کنین که چی شد؟
- راستش من...یه روز یه خانومی اومد و گفت اتاق می خواد...
- بهش اتاق دادین؟
- ...بل...راستش...بله.
- اون زن تنها بود؟
- بله.
- پس چرا بهش اتاق دادین...
- آقا من...
- بعدا به اون موضوع می رسیم شناسنامه که داشت؟
- اره.
- اسمش چی بود؟
کمی فکر کرد- یگانه...یگانه رنجبران.
- خوب امروز چی شد؟
- امروز یهو با عجله همه وسایلش رو جمع کرد و اومد تسویه کرد و رفت.وقتی خدمتکارمون رفت اتاق رو تمیز کنه دید یه نفر توی اتاق مرده.
رو به آرتین گفتم- الان جسد کجاست؟
- هنوز بالاست.
به پسر نگاه کردم- ممنون از همکاریتون.
وارد اتاق که شدم اولین چیزی که جلب توجه می کرد دیوار اتاق بود که پر از خون شده بود.یه جسد که روش یه ملحفه سفید کشیده بودن و بالای ملحفه خونی بود.رفتم و ملحفه رو کنار زدم.با حیرت به آرتین نگاه کردم.
- این که...
- آره مهران شکور...همون که به اتهام قتل یاشار دستگیرش کردیم و اتهامش ثابت نشد.
- اینجا چکار می کرده؟
- می دونی .. خب اگه یگانه دنبال مسببین قتل یاشار باشه ... یه مقدار با مشکل مواجه می شیم اگه بخوایم فکر کنیم که این دو تا قرار داشتن.پس ... مهران اومده بوده که یگانه رو بکشه.
ملحفه رو روی صورت مهران کشیدم- داریم به کحا می ریم؟


*******
مسافرخونه برام امن نبود.شب هم نمی شد تو پارک بخوابم با شرایط من اصلا نمی شد ریسک کرد. موهای بازم رو که از زیر شال زده بود بیرون با دست جمع کردم و از جلوی چندتا مرد که داشتن درسته قورتم می دادن رد شدم.صدای یکیشون رو شنیدم
- کجا می ری خانومی؟
تجربه م نشون داده بود اگه با اینا کل بندازم معلوم نیست کار به کجا برسه.جوابش رو ندادم.فقط سرعتم رو بیشتر کردم.نگاهی به ساعتم انداختم.دو بعد از ظهر بود و حسابی گشنم شده بود.یه ساندویچی دیدم.بعد از خوردن ساندویچ کمی قدم زدم.سوار اتوبوس شدم و رفتم سمت نیاوران.پارک نیاوران پیاده شدم.کمی قدم زدم و نزدیک حوض بزرگ پارک روی یه نیمکت نشستم.چندتا دختر مدرسه ای با لباس فرم داشتن والیبال بازی می کردن.حتما از مدرسه که تعطیل شدن یه راست اومدن اینجا.لبخند تلخی رو لبام نشست.زود گذشت اون زمانی که منم مثل اینا فارغ از دنیا بودم.مثل اینا پاک بودم.هنوز انگ کشتن آدما روی پیشونیم نچسبیده بود.توی فکر بودم که دیدم یه توپ داره مثل جت میاد سمتم.از اونجایی که آدم سریعی بودم سریع توپو گرفتم.یه جوری نگاهش کردم که انگار تا حالا توپ والیبال ندیده بودم.کمی روی یه انگشتم چرخوندمش.شاید چند ثانیه که صدای دویدن یکی باعث شد سرم رو بالا بیارم.یکی از همون دخترها بود.
- وای خانوم چه سریع گرفتی توپو...من گفتم الان صورتت له می شه.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.توپو بهش دادم که گفت- شما والیبال بلدی؟
- آره...یه مدت کاپیتان تیم مدرسه مون بودم.
- ما یه یار کم داریم میای بازی؟
کمی فکر کردم.کمی اوقات فراغت بد نبود- باشه.
سریع منو تو جمعشون پذیرفتن.دور هم حلقه زدیم و هر کسی که توپ بهش می رسید یه ضربه می زد و می دادش به یکی دیگه.یه ساعد زدم که یه اتفاق رو از گوشه چشمم دیدم.یکی داشت می رفت سمت نیمکتی که سویشرتم رو بود و کلتم زیر سویشرت.یه مرد بود و چیزی که منو وادار کرد بدوم سمتش دیدن یه اسلحه زیر کت چرم تنش بود.به سرعت دویدم سمتش و تا بیاد به خودش بجنبه لگد من توی گوشش خورد.دخترا که تا اون لحظه جیغ و دادشون هوا بود ساکت شده بودن.مرد از جاش بلند شد و کمی گردنش رو تکون داد.به گوشش دست زد و دیدم که دستش خونی شده بود.
نیشخندی زدم- پس کارم بد نبوده.
- یگانه ما همه جا دنبالتیم...بیخود سعی نکن فرار کنی.
- کم کم پیشتون میام.نمی خواد از ندیدنم انقدر بی قراری کنین.
مرد که دقیقا یادم اومد کیه...که هیچ وقت نمی خواستم ببینمش، نگاهی به دور و اطرافش کرد.از پشتش دیدم که چند تا مامور داشتم میومدن طرف ما.
- یادته که با من چکار کردی؟
- آره...شایدم دوباره تکرار بشه.
جای بحث نبود.تا بیاد به خودش بجنبه کلت رو از زیر سویشرت برداشتم و گلوله ای نثار قلب سنگیش کردم.پخش زمین شد.مامورها که پنج نفر بودن با دیدن این صحنه شروع کردن به دویدن.سویشرت رو برداشتم و فرار کردم.مامورها دنبالم بودن و اون لحظه اصلا نمی خواستم که دستگیر بشم.


*****
- می شنوم.
- قربان...ما متوجه شدیم که دو نفر دارن با هم دعوا می کنن.رفتیم سمتشون که دیدم یکیشون که یه دختر بود اسلحه شو گرفت سمت اون یکی و کشتش.ما رو که دید فرار کرد و چیزی که منو متعجب کرد این بود که برای این که از دست ما در بره تیر هوایی شلیک می کرد.نه به ما می زد نه به مردم.اون چیزی که من تجربه کردم همیشه برعکس بوده.معمولا تو این شرایط یکی رو گروگان می گیرن اما اون دختر خودشو به هر آب و آتیشی زد تا فرار کنه.
- چطوری پنج نفری گمش کردین؟
- قربان خیلی سریع بود.
افشین سری تکون دادم و از مرد دور شدم و به طرف آرتین رفتم. بعد با هم رفتیم تا با چند دختر که مردم گفتند قاتل داشته با اونا والیبال بازی می کرده حرف بزنیم.
آرتین کارتشو در آورد- سرگرد رضایی هستم.می تونم چند تا سوال ازتون بکنم؟
یکیشون جای همه جواب داد- بفرمایید.
آرتین عکس یگانه رو از جیبش درآورد- اون دختر شبیه این عکس هست؟
- خودشه.
کلافه دستی توی موهام کشیدم- مطمئنین؟
- بله آقا.
- دقیق بگین چه اتفاقی افتاد.
- خب ما داشتیم بازی می کردیم...اون خانوم هم اومده بود.بعد یهو دیدم دوید سمت نیمکتی که وسایلش روش بود و یه لحظه دیدم. با لگد زد تو صورت یه مردی که اونجا بود.بعد با هم حرف زدن.
- حرفاشونو شنیدین؟
- بله...زیاد دور نبودن ازمون.
- می شه برامون تکرار کنین که چی گفتن.
دختربچه حرفاشونو گفت.آرتین رو به من پرسید- تو می دونی این یارو...؟
- حدس می زنم.
رو به دخترها گفتم- ممنون از همکاریتون.
با آرتین کمی راه رفتیم- بهت گفتم که یگانه از سرگذشتش برام گفت دیگه؟
- آره.
- خوب...من حدس می زنم این یارو...همونیه که بهش تجاوز کرده.
- این دفعه انتقام شخصی بوده.
رفتیم کنار جسد.از سروانی که اونجا بود پرسیدم- شناساییش کردین؟
- بله قربان.سیامک پرتو...سی و نه ساله.سابقه کیفری نداره.
- شاید تا حالا گیر نیفتاده.
آرتین- صد در صد.
سرم رو برگردوندم که سرهنگ رازقی رو دیدم- سلام قربان.
سرهنگ نگاهی بهمون کرد- آزاد...چه خبره؟
- سرهنگ...یگانه ...
سرهنگ عصبی شد- نمی تونین دستگیرش کنین پرونده رو بدم به یکی دیگه.
- قربان...
- من الان باید جواب پس بدم.اهمیت نداره که این یارو خلاف کار بوده یا نه.قتل توی روز روشن.وسط مردم...من باید به مقامات چی بگم؟
- قربان ما نهایت سعیمون رو می کنیم که پیداش کنیم.
- راستی این مرجانه سحابی رو پیدا کردم.
- جدا...؟
- چهل سال پیش مرده.
- چی؟
- یا مرجانه سحابی اصلا وجود نداره و یگانه از خودش درآورده...یا از نام مرجانه سحابی داره سوء استفاده می شه.
آرتین – من احتمال دوم رو می دم.
- چطور؟
- یگانه یه قاتل بالفطره س.توش شکی نیست.اما...اون الان داره دنبال کسایی که اونو از یه زندگی سالم بیرون کشیدن می گرده...و باور کنین...من یکی که ازش زخم خوردم و تشنه به خونشم باورش کردم.


همچین با تعجب نگاهش کردم که سرهنگ متوجه شد.
- شماها چتونه؟
آرتین شونه م رو گرفت و محکم فشار داد- هیچی سرهنگ...داداشم یه وقتایی مشکلات چشمی پیدا می کنه.
- از دست شماها...اگر دوباره قتلی اتفاق بیفته این پرونده از دست شما بیرون میاد...شیرفهم شد؟
احترام گذاشتیم- بله قربان
با حرص گفت – آزاد
و رفت.آرتین با عصبانیت نگاهی به من کرد- تو نمی تونی جلوی اون چشماتو بگیری؟
- تو .. جدا یگانه رو باور می کنی؟
آرتین شونه ای بالا انداخت- معلومه که نه...اگرم می بینی دنبال تو راه افتادم برای اینه که یه وقت عشقی که چشماتو کور کرده یه کاری نکنه که از یگانه بگذری.
- آرتین...
برگشت و نگاهم کرد- بله؟
- به یگانه اعتماد نداری به من اعتماد داشته باش...
- دارم...به خدا دارم...به این عشقِ که اعتماد ندارم.اصلا ولش کن.بیا بریم اداره کلی کار داریم.
****
نگاه گنگی به خونه ای که جلوش وایستاده بودم کردم.زیرلب گفتم
- چرا اومدم اینجا؟
از دیوارهای کوتاه خونه پریدم توی حیاط و بعدش رفتم توی حیاط پشتی.نگاهی به درخت کهنسالی کردم که گوشه حیاط بود و یه خونه درختی بالاش که یاشار اونو برام ساخت تا هروقت که از زن بابام ناراحت می شدم برم اونجا.یادمه یه وقتایی یاسین هم میومد اونم از آزارای صنم امنیت نداشت.وقتی دوباره توش نشستم تمام خاطراتش ریختن تو سرم.
- یاشار چرا صنم منو اذیت می کنه؟
یاشار منو تو بغلش گرفت- نمی دونم خواهرم...نمی دونم.
تو گوشم صداش پیچید- اما اگر هروقت اذیتت کرد بدو بیا اینجا...اون نمی تونه بیاد بالا.من هر روز برات چند تا خوراکی اینجا می زارم.ولی شب اینجا نمونی ها...خطرناکه.
آهی کشیدم- چه می دونی یاشار که من الان خود خطرم...
دراز کشیدم و چون خونه از قد من خیلی کوچک تر بود پاهامو جمع کردم و به چیزهایی که از دست دادم فکر می کردم.تقریبا داشت خوابم می برد که فشار دست یکی روی دهنم باعث شد از خواب پرم.هر کسی بود دستامم گرفته بود و نمی ذاشت کوچکترین حرکتی بکنم.دستش از روی دهنم کنار رفت ولی دستام رو هنوز گرفته بود.نور چراغ موبایلی تو صورتم تابیده شد و صدای مردونه ای گفت.
- تویی؟


****
- با پولی که یگانه داره عملا هتل نمی تونه بره...مسافرخونه ها می مونه که اونم فت و فراوونه توی این شهر.گرچه گفتیم به همه مسافرخونه ها هشدار بدن اصلا دختر تنها رو قبول نکنن که اگه بفهمیم مسافرخونه شون پلمپ می شه...
- اومدیم یکی همکاری نکرد...
- احتمالش خیلی کمه.باید یگانه رو گیر بندازیم.
- آرتین من..
- هیچی نگو افشین بذار اینو تمومش کنیم...بذار به زندگی از هم پاشیده مون برسیم.
- شاید یگانه راست بگه.در مورد مهتاب...
- شایدم نگه...شاید مهتاب رو تا الان کشتن.از اون آشغالا هیچی بعید نیست.
افشین جوابی نداد.آرتین پرسید- به چی فکر می کنی؟
- الان نصفه شبه...یگانه کجا رفته آخه.اگه مسافرخونه نرفته باشه...
- افشین منو متعجب می کنی...در مورد یه دختر معصوم که حرف نمی زنیم...
افشین با تحکم و اخم گفت- آرتین داداشمی درست...بزرگتر از منی درست...ولی در مورد یگانه من درست صحبت کن.
افشین که از جاش بلند شد و از پذیرایی خارج شد.آرتین زیرلب گفت- یگانه من؟
آرتین سرشو تکون داد و به اتاقش رفت.گوشی تلفن رو برداشت و شماره گرفت.
- سلام سرهنگ.
- بله آرتین هستم.
- سرهنگ افشین داره از کنترل خارج می شه.
- بله ... عشق یگانه کورش کرده.می ترسم از همه چی بگذره.
- خودتون؟
- نه چه مشکلی...می خواستم خواهش کنم پرونده رو به من بسپرین.
- خوب ممکنه افشین بعد از فهمیدن این قضیه واکنش بدی نشون بده.
- به هرحال من برادرشم.
- جدا...؟
- خوب اینم راهیه.
- نمی دونم...
- بله متوجه شدم.حتما...فردا بهش ابلاغ می کنین؟
- چشم قربان.خداحافظ.
*****


دست از روی دهنم برداشته شد.بی اختیار دستم رفت که کلت رو از پشت شلوارم دربیارم که صدا دوباره گفت.
- یگانه خودتی؟
نور چراغ خونه درختی که با تلاش یاشار درست شده بود همه جا رو روشن کرد.
- یاسین؟
هردو داشتیم با بهت همو نگاه می کردیم.من زودتر به خودم اومدم و خواستم از خونه بپرم بیرون که دست یاسین دستمو گرفت- کجا داری می ری آبجی کوچیکه؟ نیومده می خوای بری؟
- بذار برم...بذار...
- چی داری می گی؟می دونی چقدر چشم انتظار بودم؟ می دونی چی کشیدیم.
تو صداش بغضی بود که هرآن ممکن بود بشکنه- دلم برای شنیدن صدات تنگ شده یگانه.دلم برای آغوش خواهرم تنگ شده حالا تو می خوای بری؟
لبش رو گاز گرفت- می دونی تو این همه سال هر شب میومدم اینجا و جای خالی تو و یاشار و می دیدم؟ می دونی تو خلوتم چقدر باهاتون دردودل کردم... می دونی چقدر اشک ریختم؟
نفس عمیقی کشید- می دونی چقدر تنهام؟
تو آغوش برادرم فرو رفتم.چقدر بوی یاشار رو می داد.بعد از مدت ها یه آغوش امن که منو هنوز می خواست پیدا کرده بودم.این آرامش رو حتی افشین هم نتونست بهم بده.یاسین موهامو نوازش کرد.
- خواهرم...چرا...چرا گذاشتی رفتی؟
سر گذاشتم رو شونه هاش و بی صدا گریه کردم.
- منم دلم براتون تنگ شده بود اما...
- اما چی؟
- نذار این قصه پر غصه رو برات تعریف کنم.نذار این زخم بسته سر باز کنه.من دیگه طاقت ندارم.به خدا طاقت ندارم.
- چقدر می خوای تو خودت بریزی؟ من همه چیز رو می دونم.
با تعجب بهش نگاه کردم.فکر کردم می خواد بهم یه دستی بزنه.
- کدوم همه چی؟ چیزی وجود نداره.
- مگه اون اسلحه خوشگلت روی سر یاشار ننشست؟
اگر بگم آب شدم رفتم توی زمین کم گفتم.
یاسین دستشو گذاشت زیر چونه م و گفت- تو چشمای من نگاه کن.
طاقت نداشتم.
- یگانه من نمی گم تو تقصیر نداشتی.اما مقصر مقصر هم نبودی.
- همه چی زیر سر من بود.
- نه یگانه...تو داری اشتباه می کنی.
- در چه مورد....خودتم گفتی کلت من بود که...
- کلت رو سر یاشار نبود.
با تعجب نگاهش کردم- چی؟
نگاه آبیش رو به چشمام دوخت- یاشار زنده ست.


چشمامو باز کردم.سرم به شدت درد می کرد.خواستم از جام بلند بشم که دیدم توی یه جای ناآشنام.رو یه تخت یه نفره بودم تو یه اتاق تقریبا بزرگ.زوی تخت نشستم.ذهنم رفت سمت قبل از از حال رفتنم.از جام پریدم- یاشار...یاسین چی می گفت.
در باز شد و یاسین رو دیدم که اومد داخل.پریدم سمتش.
- یاسین در مورد یاشار چی می گفتی؟
دستاش رو گرفت بالا- آروم بابا...من داداشتما خانومی.
- یاسین شوخی ندارم.
- صبر کن...خودش میاد می فهمی.
- یاسین دیوونه م نکن.
جدی شد- ببین یگانه...بعد از اینکه از حال رفتی زنگ زدم به یاشار.خیلی از این که موضوع رو بهت گفتم عصبانی شد.ولی گفت بیارمت اینجا.گفت حالا که من اولش رو گفتم خودش تا آخرش می ره.بذار خودش بهت بگه اینجوری همه چی واست روشن می شه.
نگاهی به دور و برم انداختم- اینجا کجاست؟
- خونه یاشار.
- خونه ش؟
- بذار بیاد همه چی رو که نمی تونی الان بفهمی.بیا بریم پایین یه چیزی بخور.
- باشه.
- من می رم اگه خواستی لباساتم عوض کن.
نگاهی به بلیز آستین کوتاهم انداختم که خیلی وقت بود پوشیده بودم.بهش خندیدم.
- باشه...فقط یه سوال؟
نگاهی محبت آمیزی بهم کرد- دیگه چیه؟
- بابا خبر داره از این که یاشار زنده ست؟
نگاهش غمگین شد.آهی کشید- بابا...بابا منم به زور می شناسه.اون سکته همه چیز رو به هم ریخت.از سردار رنجبران جز یه پیرمرد آلزایمری دیگه چیزی نمونده.
سرمو گرفتم تو دستام.
- چی شد؟
بهش نگاه کردم- دیگه نمی تونیم یه خانواده بشیم ؟نه؟
- یگانه...
- من ابله همه چیز رو به هم ریختم.
- هر کسی جای تو بود از این بدتر می کرد.
- درسته من به یاشار آسیب نزدم اما....برام فرقی نداشت دارم کی رو می کشم.
- تورو خدا چند دقیقه خودتو سرزنش نکن.
از جام پریدم- می دونی من کیم؟
داد کشیدم- می دونی؟
- من یگانه ام.یگانه ای که با اون اسلحه به قول تو قشنگ آدم می کشه.هر کسی سر راهش باشه می کشه...من یه آشغالم که همه زندگیمون رو نابود کردم.پس لطفا دیگه بهم نگو خودمو سرزنش نکنم.
نگران نگاهم کرد- تو آشغال نیستی.
داد زدم – هستم...من یه ..... هستم.
یاسین عصبانی شد و شدت سیلی که بهم زد برق از سرم پروند.خواست جوابشو بدم که در باز شد.
صدای بم آرومی گفت- باز شما دوتا مثل بچگی هاتون به هم می پرین؟ بزرگ نمی خواین بشین؟


به مخاطب جدیدم نگاه کردم.یه مرد تو اواسط دهه سی زندگیش،اون چشمای مشکی رنگ که برق می زدن و موهایی که تو قسمت شقیقه ش سفید شده بود.نگاهم روی چشماش فرود اومد.
- سلام.
نگاهش رو از یاسین گرفت- سلام خواهر.
لحنش سرد بود.بهش حق می دادم.ولی دیگه طاقت نداشتم اونجا بمونم.از جام بلند شدم.شدم همون یگانه سرد و بی اعتنا.
- کلتم کجاست؟
یاشار بی تفاوت نگاهم کرد- اینجا کسی نیست که لازم باشه بکشیش.
- منم نگفتم می خوام کسی رو بکشم.
- پس برای چی...؟
- می خوام برم.
ابروهاش پرید بالا.با یه حالت مسخره گفت- و می شه بگی کجا؟
با عصبانیت گفتم- خیر...
یاشار معلوم بود که داره خیلی خودشو کنترل می کنه- یاسین جان یه دقیقه می شه بری بیرون؟
یاسین که رفت صدای یاشار بلند شد- ببینم به جای این که من ناراحت باشم تو دوقورت و نیمت باقیه؟
پوزخند زدم- الان معلومه اصلا ناراحت نیستی...
سرشو کج کرد- نباشم یگانه؟ نباید باشم؟ یگانه...شاید یادت رفته ولی تو قصد جون منو کرده بودی...مهم نیست اونی که مرد من نبودم یه خر دیگه بود.
دستام رو باز کردم- الان می خوای تلافیشو دربیاری؟
داد کشیدم- د بگو...اگه می خوای بگو.من خیلی وقته منتظر مرگم...برام مهم نیست کی منو بکشه.در بیار اون اسلحه تو و یه گلوله بزن اینجا.
محکم کوبیدم رو پیشونیم- بزن دیگه...بزن لعنتی خلاصم کن.بزن منو از این کابوس لعنتی زندگی م راحتم کن.
بغضم شکست- می دونی....می دونی چی بهم گذشت؟ می دونی وقتی داشتن فرنود رو جلوم شکنجه می کردن بیچاره شدم؟ می دونی؟می دونی له شدم و خم به ابروم نیاوردم.
جیغ کشیدم- می دونی آشغال؟
منو کشید تو آغوشش.ناله کردم- می دونی وقتی با زور کتک مجبورم کردن اسلحه رو بذارم رو سر فرنود همه چیم از دستم رفت؟روحم نابود شد...دیگه ندیدم کسی که بعدها می خواستم بکشم برادرم بود یا نه...ندیدم...چشمام کور بود.روحم کور بود.وجدانم کور بود.
بلند شدم- کلتم رو بده می خوام برم.
- کجا بری؟
- برم یه قبرستون سرم رو بذارم بمیرم.
- نمی خوای بدونی کی رو جای برادرت کشتی؟
- نه...
- باید بدونی...باید بدونی تا از این زندونی که خودتو توش حبس کردی خلاص کنی.
چشمام رو بستم و سراپا گوش شدم.


چشمام رو بستم و سراپا گوش شدم.
- یگانه...ببین من چند روز قبل از اون مرگ ساختگی متوجه شدم که یکی تو اداره داره جای من می ره اینور اونور.یکی خودشو جای من جا زده بود.من گذاشتم ادامه بده.می خواستم ببینم داره برای کی کار می کنه.با یه صورت ساختگی داشت جاسوسی می کرد.یه روز که داشتم تعقیبش می کردم دیدم چند نفر ریختن سرش و دست و پاشو بستن و انداختنش تو یه ماشین.دنبالشون رفتم و رسیدم به همون کارخونه.اونو کتک زدن ولی چون دهنش بسته بود نمی تونست بگه که کیه.به هرحال تو رو دیدم.که اون کلت رو گذاشتی رو سرش و شلیک کردی.یگانه بگم شکه شدم کمترین حالتمه.یه لحظه شک کردم.با خودم گفتم مگه می شه این خواهر من باشه...یگانه اون لحظه فکرم رفت سمت اینکه شاید کشتن فرنود هم کار تو باشه.که...خودت الان گفتی.در هر صورت این مرگ ساختگی به من کمک کرد سالها و سالها بتونم بدون ترس از شناخته شدن به تحقیقاتم در مورد این باند جنایت کاری که داری براشون کار می کنی ادامه بدم و اتفاقا به جاهای خیلی خوبی هم رسیدم.اما یهم یه اتفاق همه چیز رو خراب کرد. اونا داشتن یکی یکی می مردن و من نمی فهمیدم چرا.تا اینکه متوجه شدم تمام کسائی که تو اون کارخونه بودن دارن کشته می شن.متوجه شدم تو هم هستی.فهمیدم داری اونا رو می کشی.نمی دونستم چرا الان شروع کردی.بعد از این همه سال...بگو.تو به من بگو
به چشمای مشکیش زل زدم- یه اتفاق...یه نفر در حال ارتکاب به قتل منو دیده بود.اول می خواستن حذفم کنن اما بعد نظرشون عوض شد...قرار شد یه خانواده رو بکشم.خانواده سرگرد رضایی.
چشمای یاشار گرد شد- افشین و آرتین؟
- آره.
- خب چی شد؟
- من ... خود گروه مادر و زن آرتین رو کشت و بچه ش رو هم برادر مسعود مظفر گرفت.من...نتونستم آرتین و افشین رو بکشم.ولشون کردم...
همه چیز رو براش تعریف کردم.آخرش بدون این که چیزی بگه از اتاق رفت بیرون.
*****
صدای نعره افشین توی خونه ش پیچید.
- آرتیـــــــــن.
برادرش با همان اخم همیشگی جلوش ظاهر شد- چیه؟
- تو خجالت نمی کشی؟
- از چه لحاظ؟
- راپرت منو به سرهنگ می دی؟ مثل بچه دبستانی ها؟
- به خاطر خودت بود....
- ولم کن بابا.به خاطر خودت بود....تو چرا تو کارای من دخالت می کنی؟
- افشین درست حرف بزن.
- آرتین تو نمی ذاری من ادم باشم.چرا؟
- این داد و هوار به خاطر اون دختره هرزه ست؟
صدای سیلی که افشین روی صورت آرتین نشوند تمام آپارتمان رو گرفت.آرتین به خودش که اومد اثری از افشین نبود.
*****
دو ساعتی بود که توی خیابونا می گشتم.گوشیم زنگ خورد.شماره ناآشنا بود.
- بله؟
- سلام افشین.
- شما؟
- حق داری نشناسی...خیلی ساله منو ندیدی و صدامو نشنیدی.
- اصلا حال بیست سوالی ندارم.خودتو معرفی می کنی یا قطع کنم.
- باشه بابا.بذار اینطوری بهت بگم...اگه یگانه رو می خوای باید بیای به این آدرس..تجریش....
- یگانه؟ چیکارش کردی؟
صدا خندید- من...من غلط بکنم با این دختر کاری بکنم.
تماس که قطع شد گیج شدم.زیرلب گفتم- این کی بود؟

رمان کلت طلایی قسمت4

رمان کلت طلایی قسمت4
****

- جدی می گی؟
- شوخیم چیه...پسر فرید رو کشتن.
- یعنی...یعنی کار کیه؟
- نمی دونم...والا.خاله وضعش خیلی خرابه.یه سکته رو رد کرده.
- الان کدوم بیمارستانی؟
- ....
- من می رم خونه یه سر به یگانه بزنم بعدش میام اونجا.
- اوکی منتظرم.
گوشی رو پرت کردم روی داشبرد و بیشتر گاز دادم.
- یگانه...یگانه کجایی؟
- یگانه...خانومی.
- چرا جواب نمی ده؟ یگانــه...
یگانه تو خونه نبود.آخه این وقت شب کجا می تونست باشه.رفتم تو اتاق خواب.کمد رو به هم ریخته دیدم.با نگرانی توش رو گشتم.اسلحه یگانه نبود.
- یعنی چی؟
چشمم به میز توالت افتاد.یه برگه سفید تا شده روش بود.رفتم و برداشتمش و خوندمش.خوندنم که تموم شد نفسم گرفت.
-یگانه...یگانه تو چکار کردی؟
لگدی به دیوار زدم که دردش توی پام پیچید.همون پایی که یگانه بهش تیر زده بود.بازم یگانه.
داد زدم- تو نمی تونی با اونا دربیفتی ابله.
صدایی تو سرم گفت- یگانه از خودشونه.
- از خودشون بود...
صدای تو سرم جوابمو داد- بالاخره اونم یه قاتله.دیدی که.یاشار رو اون کشته.قتل فرید رو هم که اعتراف کرد حتما قتل کیوانم کار خودشه.
صدام درنیومد که بگم- انتقام گرفت.
- انتقام؟ از گناهش کم نمی کنه.تو عاشقش شدی که شدی.احمق که نیستی.اون حالا حافظه اش برگشته.باید پیداش کنی و دستگیرش کنی و تحویل مراجع قانونی بدیش.
- اعدامش می کنن.
- به درک...تو مگه قسم نخوردی با ظلم و فساد بجنگی.
بیحال از جام بلند شدم- باشه...باشه تو بردی.پیداش می کنم و دستگیرش می کنم.


****
یگانه جعبه کلت رو تو دستش گرفته بود و توی خیابون راه می رفت.موهاش از زیر شال بیرون زده بودن و باد شدید داشت شال رو با خودش می برد ولی یگانه هیچ اهمیتی بهش نمی داد.
- خانم موهاتو بکن تو.
یگانه برگشت و به مخاطبش نگاه کرد.عاقله مردی بود که داشت از ماشینش پیاده می شد.یگانه حوصله دردسر نداشت برای همین شالش رو محکم کرد و راه افتاد.لب های قلوه ایش رو زیر دندوناش فشار می داد.طعمه بعدیش منتظر بود.منتظر بود تا طعم کلت طلایی رو بچشه.مطمئنا اون از کشته شدن کیوان و فرید خبر داشت.
یگانه سرشو کج کرد- دارم میام مستانه مهاجری.منتظرم باش.
یگانه پشت درختی ایستاد.دو ساعتی بود که اونجا منتظر بود.در با شدت باز شد و مردی تقریبا به بیرون پرت شد.دو مرد درشت هیکل اون رو پر کرده بودن.
- محافظ های مستانه.هیچ وقت بدون اونا جایی نمی ره.
هیکل زنی توی چهارچوپ نمایان شد.چیزی به مرد گفت و به داخل خونه رفت.یگانه مجبور بود از سد اون محافظ ها رد بشه.مستانه، یگانه رو نمی شناخت.محافظ هاش هم همینطور.بازی به نفع یگانه بود.یگانه فقط فرصتی برای نفوذ به اون خونه می خواست.مستانه رو فقط در حال خواب می شد کشت.
- خانم شما اینجا کاری دارین؟
یگانه برگشت.مردی جوان با تعجب و کنجکاوی نگاهش می کرد.
- خیر...
- آخه الان نیم ساعته پشت شما ایستادم ولی شما تکون نخوردین.
- جای شما رو تنگ کردم؟
- خیر اما...
- خب پس می تونین رد بشین.
- اینجا چکار دارین؟
- فکر نکنم به شما مربوط باشه آقا.
- من اینجا زندگی می کنم.
- خب که چی؟
- الان متوجه می شین.
مرد سرش رو پایین انداخت تا به گوشیش نگاه کنه- شما مشکوکین.باید به پلیس زنگ بزنم.
سرش رو که بالا برد اثری از یگانه نبود.
- کجا رفت؟


****
- سلام...
مرد سرشو آورد بالا- یگانه؟
- آره منم.
- تو که...؟
- تو هم فکر می کردی من مردم؟
- هر کسی که تو رو می شناخت فکر می کرد مردی.
- حالا که زنده ام.چند تا گلوله می خوام.برای کلت طلایی.
- صبر کن برم از انبار بیارم.گلوله های اون کلت خیلی نابن.
رفتم دنبالش.مردک فکر می کرد من بهش اعتماد دارم.من به هیچ کس اعتماد ندارم.دیدم دستش رفت سمت گوشی تلفن.کلت رو به سرعت گرفتم سمتش.چشماش گشاد شد.
- یگانه...
- من هنوز قصد لو رفتن ندارم کامران.
- یگانه من نمی خواستم لوت بدم.
- منم باور کردم...حتما.راه بیفت برو اون گلوله هامو بیار.
دیدم که سرجاش وایستاده داد زدم- یالا راه بیفت.
یه جعبه بهم داد و گفت- بیا اینم گلوله هایی که می خواستی.
لبخندی تمسخرآمیز زدم- دستت درد نکنه.
کلت رو بردم سمت صورتش.
- چی کار داری می کنی یگانه؟
- خودت می دونی تو قتل یاشار سهیم بودی.
- من...
- چیه؟ من چی؟ تو مگه جای یاشار رو به اون فرید نامرد لو ندادی؟
- من...
با بی نفاوتی به چشماش نگاه کردم- دیگه نمی خوام صداتو بشنوم.
ماشه رو فشار دادم.
****
- پیتزاتونو آوردم.
در کامل باز شد- ما پیتزا نخواستیم.
کلت رو گرفت سمت مرد و مرد روی زمین افتاد.یگانه لگدی به در زد.اون یکی بادیگارد دوید سمت یگانه و اونم با یه گلوله توی سرش مثل همکارش به زمین افتاد.
- چه راحت بود.
صدای خشمگین زنی توجه ش رو جلب کرد.مستانه اسلحه رو به سمتش نشونه رفته بود.
- نه همچینم راحت نیست.من هنوز هستم.
یگانه با بی تفاوتی به دیوار تکیه داد - می دونم.
- تو کی هستی؟
- یگانه رنجبران...منو می شناسی؟
مستانه کمی فکر کرد- آهان آره.وقتی داشتی برادرت رو می کشتی اونجا بودم.
یگانه دندان غروچه ای کرد- کثافت هرزه...
- چیزی گفتی؟
- فحشی که لیاقتش رو داری بهت دادم زنک هرزه.
- نه که تو قدیسی.
- از تو بهترم که سگ دربون مسعود مظفری.
- تو هم بودی...نبودی؟
- آدما حماقت هایی می کنن...مهم اینه که خودتو از لجن بکشی بیرون.
- الان تو خودتو از لجن کشیدی بیرون؟
- نه هنوز.تو نیمه راهم.با کشتن شما...
- کشتن ما؟ما بیشماریم.ما نمی میریم.حداقل به دست سگ مثل تو نمی میریم.
- تو می دونی مسعود کجاست؟
- من از همه به مسعود نزدیکترم برای چی ندونم.
- کجاست؟
- تو خونه ش.داره به ریش تو و امثال تو می خنده و معامله های گنده می کنه.
- خونه ش کجاست...
- به تو چه؟
- چون می خوام بکشمش.
- فعلا که اسلحه من به صورت تو نشونه رفته.
- خب پس گفتن اینکه خونه مسعود کجاست هیچ مشکلی نداره.
- شاید...یه ویلای خیلی قشنگ تو کرج.می دونی چی از همه ویلاها متمایزش می کنه؟
- چی؟
- یه ققنوس طلایی توی حیاطشه.بی اختیار توجه آدمو جلب می کنه.اما مشکل اینه که تو هیچوقت به اونجا نمی رسی.آخرین جایی که می بینی همینجاست.
- تو هنوز مهارت منو ندیدی.
- تو هم همینطور.
- می خوای امتحان کنیم.
- عالیه فقط می خوای جسدت رو چکار کنم؟
- تو می خوای من چکارت کنم؟ بسوزونمت خوبه؟
- مگه به خواب ببینی.
- تو یه مشکل داری...
- چی؟
- خیلی آدم خودبینی هستی و اینکه نمی دونی من چندوقته رو دور شانسم.
مستانه حتی فرصت نکرد پلک بزند.چشماش وقتی روی زمین می افتاد پر از تعجب بود.یگانه بالای سر قربانی اش رفت.
- جهنم خوش بگذره.


خواب و بیدار بودم که تلفنم زنگ زد.کورمال کورمال سعی کردم با چشمای بسته پیداش کنم.وقتی فهمیدم پرت شده رو زمین چشمامو باز کردم و آباژور رو روشن کردم.گوشی رو از روی زمین برداشتم.
- بله؟
- جناب سرگرد؟
- بله بفرمایید.
- یه قتل دیگه با کلت طلایی.
از جام پریدم- ضارب رو دستگیر کردین؟
- خیر قربان.
- آدرس رو بگو الان میام.
ادرس رو که گرفتم آرتین رو هم بیدار کردم و به سرعت به محل جنایت رفتیم.وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و خواستیم بریم طرف ساختمونی که کلی پلیس دورش رو گرفته بودن.
- ورود به اونجا ممنوعه.
به مخاطبم نگاه کردم.یه مرد میانسال بود بدون لباس فرم ولی بیسیم و اسلحه دستش بود.
من و آرتین نگاهی به هم کردیم و هم زمان کارت هامون رو نشونش دادیم.اونم نگاهی بهمون کرد و کارتش رو درآورد.
- سرهنگ رازقی از اداره جنایی مافوق جدیدتون.
احترام گذاشتیم.
- قربان...
سرهنگ نگاهی بهم کرد- شنیدم تو مسئول پرونده کلت طلایی هستی.
- بله قربان.
- خوب اینجا دقیقا سه نفر با گلوله اسلحه مشهورمون کشته شدن.و قاتل...تو قاتل رو می شناسی؟
نگاهی به آرتین کردم و تصمیمم رو گرفتم- قربان...بله می شناسمش.
- خب؟
- می تونم گزارشش رو فردا بهتون بدم؟
- گزارش شفاهی می خوام نه کتبی.فردا راس ساعت یک بعد از ظهر بیا به این آدرسی که بهت می گم.نمی خوام تو محیط اداره باشه.بیا رستوران....الانم برو تو و وضعیت رو بررسی کن.فردا گزارش کامل می خوام ازت.
***
- خب چی می خورین سرگردها؟
روی صندلی جابه جا شدم- ممنونم قربان...چیزی نمی خورم.
آرتین هم تشکری کرد و چیزی نگفت.
بعد از اینکه گارسون اومد و رفت شروع کردم.
- خب...قربان.من ماه ها و ماه ها دنبال فردی به اسم مسعود مظفر بودم.یکی از روسای بزرگ باند مواد مخدر در کشور هست و البته نقشه قتل خیلی از افراد ما رو کشیده.بعد از کشته شدن سرگرد یاشار رنجبران که اون هم با من همکاری می کرد...خواهرش به نام یگانه گم شد که البته من هیچوقت ندیدمش.ما یاشار رو سوخته پیدا کردیم و از کارت شناساییش که کنارش بود شناختیمش.گلوله ای که بهش شلیک شده بود از یه اسلحه خاص بود.نظیر این گلوله و اسلحه رو من خیلی کم دیده بودم.بعد از کشته شدن یاشار چند نفر از افراد برجسته نیروی پلیس ترور شدن.در کنار این ترورها بعضا چند قتل داشتیم که مقتول خودش خلافکار بود که احتمال می رفت اونو برای این کشتن که از سر راه کنار بره.من پرونده افراد کشته شده پلیس رو بررسی کردم.همه اونها روی پرونده مسعود مظفر کار می کردن.آخرین قتل، قتل سرهنگ تهرانی و دخترش بود.یه نفر از ضارب فیلم گرفته بود.من حدس زدم با توجه به طرز حرکت کردن و استیلش اون به دختره و من دستش اون کلت طلایی رو دیدم.بعد از اون قتل دیگه خبری از ضارب نشد.
آهی کشیدم- چند روز بعد...یه دختر به آپارتمان ما اسباب کشی کرد.دختری به اسم مرسده تهرانی.البته خوب نسبتی با سرهنگ تهرانی نداشت.
آرتین که دید من ادامه نمی دم خودش رشته کلام رو به دست گرفت- مرسده کم کم وارد زندگی ما شد. مادرم خیلی بهش علاقه مند بود و البته همسرم.کم کم متوجه شدم افشین هم بهش علاقه مند شده. خوب البته این قضیه هیچ مشکلی نداشت...تا اینکه...
سرهنگ- تا اینکه چی؟
- یه روز مادرم و همسرم و دخترم رفتن بیرون خرید.من اون موقع نبودم.اونا صبح رفتن و بعد از ظهر که من برگشتم خونه نیومده بودن.هر چقدر ما باهاشون تماس گرفتیم جواب ندادن.بعد...بعد ما از مرسده سراغشون رو گرفتیم اون گفت از صبح اونا رو ندیده.و اون یه دفعه اسلحه ش رو سمت ما گرفت.همون کلت طلایی معروف.
- خب؟
- و گفت منو مرسده صدا نکنین.گفت اسمش یگانه ست.
آرتین مکثی کرد و ادامه داد- اون به ما دست بند زد.به افشین شلیک کرد تا اطلاعاتش رو بدست بیاره. اما دقیقا موقعی که خواست ما رو بکشه نمی دونم چی شد که اسلحه ش رو پایین آورد و از اونجا فرار کرد.من دستمو باز کردم و افشین رو که تقریبا بیهوش شده بود بردمش تو ماشین.تو راه بیمارستان یهو یه خونه منفجر شد و یه دختر به عقب پرت شد.از ماشین پیاده شدم و رفتم طرفش.یگانه بود.بیهوش شده بود.هر دو رو بردم بیمارستان.یگانه رفته بود تو کما.
نگاهی به سرهنگ کردم و بعد به آرتین- خوب...من بعد از اینکه خوب شدم رفتم خونه پدر یاشار.عکس یگانه رو دیدم.یگانه رنجبران همون صاحب کلت طلایی بود.همونی که گلوله ش تو بدن برادرش بود.ما...بعد از اینکه یگانه به هوش اومد متوجه شدیم که حافظه ش رو از دست داده.
- و شما اونو تحویل مراجع قانونی ندادین؟
- اون...داشت آبروریزی می کرد تو بیمارستان و من مجبور شدم بهش دروغ بگم که من شوهرشم.
- تو چی کار کردی؟
- قربان من مجبور شدم عقدش کنم...وگرنه بهمون اعتماد نمی کرد.
- تو از کجا می دونی اون واقعا حافظه ش رو از دست داده بود؟ شاید ادا در میاورد.
- نه قربان دکترش بهمون گفته بود که اون حافظه ش رو از دست می ده اما گفت دوباره بعد از چند وقت دوباره همه چی یادش میاد.
- بقیه ش رو می شنوم.
- خب...ما می خواستیم به محض اینکه اون حافظه ش برگشت ازش بازجویی کنیم اما اون به ما نگفت که همه چی یادش اومده..
- خب؟
- خب اون کسائی رو که تو قتل برادرش سهیم بودن رو داره می کشه.
- تو مطمئنی؟
- بله الان چهار نفرشون رو کشته.
- تو می دونی چه کسائی تو قتل سرگرد رنجبران سهیمن؟
- نه قربان.
- پس از کجا...؟
نامه یگانه رو نشونش دادم.سری تکون داد- شاید الان نه...اما بعد از تمام این جریانات شما یه چند وقتی باید بازداشت بشین تا بفهمین نباید دقیقا عکس دستورات عمل کنین.ملتفت شدین؟
من و آرتین با هم جواب دادیم- بله قربان.


****
- سلام...
- سلام خانوم کاری دارین؟
- یه اتاق می خواستم.
پسر پررو زل زد بهم- به یه خانوم تنها که اتاق نمی دیم.
- کی گفته بنده تنهام؟
- والا...
- کسی که پول داره که تنها نیست.
بعد یه مشت پول رو پرت کردم جلوش- به نظرت هست؟
چشماش برق زد و دوباره بهم زل زد.یه لحظه با خودم فکر کردم شاید یقه ای چیزی بازه اما نه دیدم این یارو چشماش فیل.تر شکن داره.
- ولی واسه ما مشکل داره.
دوباره پول بیشتری بهش دادم- مشکلت حل شد؟
چند دقیقه بعد توی سوییت کوچیک ایستاده بودم و داشتم پالتومو درمیاوردم.کلت رو گذاشتم روی میز و نشستم جلوی تلویزیون.یه ذره کانال ها رو اینور و اونور کردم و چندتا فحش به سازنده فیلم های آبدوغ خیاری تلوزیون دادم و بعد خاموشش کردم.چشمامو بستم.
- خوب...نفر بعدی.
پوزخندی زدم- مرجانه...مرجانه سحابی.
از جام بلند شدم- حالا دیگه با کمک اون کیوان بی شرف منو می کشونی تو باند؟
غریدم- فکر کردی همه مثل خودت نفهمن که وایستن و کثافت کاری های شما آشغالا رو تماشا کنن؟ بهت می فهمونم یه من ماست چقدر کره می ده.می فهمونم یه لجن کشیدن آدما آخرش به کجا می کشونتت.فکر کردی منو کشوندی تو باند و دیگه هیچی ... تموم شده؟
عصبی خندیدم- نه...بدجور تو اشتباهی...خیلی بد.
چشمام رو به کلت طلایی دوختم- به حسابت می رسم.به همین زودی.
کلت رو برداشتم و تمیزش کردم.کسی در زد.اسلحه م رو قایم کردم و در رو باز کردم.
همون پسره بود- چیزی لازم ندارین؟
- خیر اگه داشتم صداتون می کنم.
- خواستم برای ناهار صداتون کنم خانم. راستش تا نیم ساعت دیگه بیشتر سرویس نمی دیم...
- الان میام.
در رو محکم بستم و خندیدم- اینم بیکاره ها.


****
از اداره که برگشتم رفتم به اتاقم و روی تخت دراز کشیدم.یهو احساس نیاز شدیدی به شنیدن آهنگ کردم.گوشیمو برداشتم و آهنگ مورد علاقه مو گذاشتم.یعنی خوب بعد از آشنایی با یگانه این علاقه به این آهنگ پیش اومد که واقعا از ته دلم می خواستم که کاش هیچ وقت با یگانه آشنا نمی شدم.یگانه اونی نبود که...
به تو از تو می نویسم
به تو ای همیشه در یاد
ای همیشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت
سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت
بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاییز
برگ و باغم گریه می کرد
قاصد چشم تو آمد
مژده ی روییدن آورد

به تو نامه می نویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسیدم
قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم روزگارم
گفتنی ها با تو دارم
ای تو یارم
از گذشته یادگارم

به تو نامه می نویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پیوست

در گریز ناگزیرم
گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم
پشت سر پلهای پیوند

در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
باید از هم می گذشتیم
برتر از ما عشق ما بود
*****
ناهارم رو که خوردم به سوییتم برگشتم.از اونجایی که آهنگ همیشه نقش لالایی برام داشته اهنگی گذاشتم.
مثل یک رنگین کمون هفت رنگ
سرگذشت زندگیمون رنگ رنگ
ای صمیمی ، ای قدیمی ، هم قطار
بر دل شب ، شبنم عشقی بکار
شهر شب با مردم چشمک زنش
غصهها را ریخته توی دامنش
ازدحام کوچههای بی کسی
پرشده ازیک بغل دلواپسی
این منم دلواپس بود و نبود
از غم ای کاش ها چشمم کبود
تا به کی از آرزوها مون جدا
با تو هستم ، با تو هستم ای خدا
بقچهی عشقم همیشه باز باز
جانمازم تشنهی راز و نیاز
هم زبونی ها اگر شیرینتره
همدلی از همزبونی بهتره
اشک هام تمام صورتم رو پر کرده بود.غمی که توی این آهنگ بود تمام وجودم رو زیر و رو می کرد.به دلم که نمی تونستم دروغ بگم.عاشق افشین شده بودم.


****
از اداره که برگشتم رفتم به اتاقم و روی تخت دراز کشیدم.یهو احساس نیاز شدیدی به شنیدن آهنگ کردم.گوشیمو برداشتم و آهنگ مورد علاقه مو گذاشتم.یعنی خوب بعد از آشنایی با یگانه این علاقه به این آهنگ پیش اومد که واقعا از ته دلم می خواستم که کاش هیچ وقت با یگانه آشنا نمی شدم.یگانه اونی نبود که...
به تو از تو می نویسم
به تو ای همیشه در یاد
ای همیشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت
سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت
بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاییز
برگ و باغم گریه می کرد
قاصد چشم تو آمد
مژده ی روییدن آورد

به تو نامه می نویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسیدم
قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم روزگارم
گفتنی ها با تو دارم
ای تو یارم
از گذشته یادگارم

به تو نامه می نویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پیوست

در گریز ناگزیرم
گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم
پشت سر پلهای پیوند

در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
باید از هم می گذشتیم
برتر از ما عشق ما بود
*****
ناهارم رو که خوردم به سوییتم برگشتم.از اونجایی که آهنگ همیشه نقش لالایی برام داشته اهنگی گذاشتم.
مثل یک رنگین کمون هفت رنگ
سرگذشت زندگیمون رنگ رنگ
ای صمیمی ، ای قدیمی ، هم قطار
بر دل شب ، شبنم عشقی بکار
شهر شب با مردم چشمک زنش
غصهها را ریخته توی دامنش
ازدحام کوچههای بی کسی
پرشده ازیک بغل دلواپسی
این منم دلواپس بود و نبود
از غم ای کاش ها چشمم کبود
تا به کی از آرزوها مون جدا
با تو هستم ، با تو هستم ای خدا
بقچهی عشقم همیشه باز باز
جانمازم تشنهی راز و نیاز
هم زبونی ها اگر شیرینتره
همدلی از همزبونی بهتره
اشک هام تمام صورتم رو پر کرده بود.غمی که توی این آهنگ بود تمام وجودم رو زیر و رو می کرد.به دلم که نمی تونستم دروغ بگم.عاشق افشین شده بودم.


یگانه روی زمین افتاد.یاد تمامی اتفاق ها بیش از حد تحملش بود.مرجانه متوجه شد و فرار کرد.یگانه به حالت هیستریک گریه می کرد.
- خانم حالتون خوبه؟
یگانه در حالیکه می لرزید بلند شد- بله...بله...من خوبم.
- آخه الان یه ربعه که اینجا...
یگانه به مرد نگاه کرد که حرفشو قطع کرده بود.مسیر نگاه مرد رو دنبال کرد.کلت طلایی روی زمین افتاده بود.یگانه تقریبا روی کلت پرید اما دست مرد یگانه رو محکم گرفت و یگانه نتونست کلت رو بگیره.مرد دستای یگانه رو محکم از پشت گرفته بود.
- ولم کن...
- تو کی هستی؟ این کلت مال کیه؟
- بهت می گم ولم کن.
یگانه سردی دستبند رو روی دستاش حس کرد.خشکش زد امکان نداشت گیر پلیس افتاده باشه.
مرد کلت رو برداشت و یگانه رو کشوند طرف خونه ش.یگانه تقلا می کرد- اصلا تو کی هستی؟
صدای سرد مرد تو گوش یگانه پیچید- سرگرد حامد مردانی هستم از اداره جنایی.
- ولم کن...مگه من چکار کردم؟
حامد چیزی نگفت و بعد یگانه رو تقریبا پرت کرد توی خونه ش.
- از شانس بدت....من همکار افشین رضایی هستم و اون هم تمام اطلاعات تو رو به سازمان داده خانم یگانه رنجبران.
یگانه سعی کرد از دست حامد فرار کنه اما حامد نشوندش رو مبل.
- پس چرا به پلیس زنگ نمی زنی؟
- من پلیسم خودم.
- که منو ببرن.
- باهات یه ذره کار دارم.
یگانه خودشو توی مبل جمع کرد- چه کاری؟
- مسعود مظفر کجاست؟
- نمی دونم.
حامد کمی به جلو خم شد- تو رو نمی برم اداره چون امکان بازجویی درست و حسابی ندارم...می فهمی که.
یگانه غرید- من نمی دونم اون آشغال کجاست.
سیلی حامد برق رو از سرش پروند.یگانه داد زد- وحشی...
- ببین دختر اینجا کسی نیست که به دادت برسه...بهتره اعتراف کنی.
- زبون آدم سرت...
بقیه حرفش رو نتونست بزنه...مشت حامد توی شکمش نشسته بود.نفس یگانه بند اومد.نباید اجازه می داد که حامد هرکاری دلش می خواد بکنه.
یگانه به سختی گفت- من...من دنبال.... مسعود می... گردم چون... می خوام بکشمش.ولی فعلا... نمی دونم کجاست...
- چرا فکر می کنی دروغات رو باور می کنم؟
- دروغ نمی...گم.
- خب...چطور وارد این باند شدی؟
- وارد باندم کردن.
- کی؟
- مرجانه سحابی و کیوان عزیزی.
- چرا از باند بیرون نیومدی؟
- نمی شد.
- چرا؟
- اونا...منو شکنجه می دادن.
- نمی خوای که منکر کشتن برادرت بشی؟
- نه...
- چرا کشتیش؟
- برای باند خطرناک بود.
- اون برادرت بود.
- من خیلی وقت بود که انسانیتمو از دست داده بودم....یه خواهش دارم.
- چی؟
- زنگ بزن افشین.
- چرا؟
- باهاش کار دارم.
حامد از جاش بلند شد و وقتی پشت به یگانه کرد یگانه از فرصت استفاده کرد و چنان با شدت حامد رو هل داد که حامد به میز شیشه ای خورد و چند لحظه بعد تمام سالن پر از شیشه شده بود.یگانه با یه حرکت ساده دستاش رو به جلو آورد و بعد کلید دستبند رو پیدا کرد و دستاش رو باز کرد.حامد بیهوش شده بود.کمی حامد رو اینور و اونور کرد تا ببینه زخم عمیقی برنداشته باشه.تلفنش رو برداشت و شماره گرفت.
صدای آرامش بخش مردی توی گوشش پیچید- سلام حامد جان.
- افشین...
افشین مکث کرد-...یگانه؟
- افشین بیا به خونه حامد...بیهوش شده اما حالش خوبه.
- یگانه با حامد چکار داشتی؟
- من به اون کاری نداشتم...برای یه چیز دیگه اینجا اومده بودم که اون دستگیرم کرد.
- یگانه...بلایی که...
- ای بابا می گم حالش خوبه.من باید برم.
- داری چی کار می کنی دختر؟
- کاری که از اول باید می کردم.خداحافظ...
یگانه گوشی رو پرت کرد.کلت رو برداشت و از خونه زد بیرون.
****


کلت رو پشت شلوارم محکم کردم.از اون کوچه اومدم بیرون و وارد خیابون شدم.
- یگانه...
به سرعت برگشتم.افشین بود.داشت میومد جلو- افشین نیا جلو...
- یگانه چکار داری می کنی؟
- دارم انتقام می گیرم.
- از کی؟ برای چی؟
- از خودم و اونایی که باعث مرگ برادرم و مادرم شدن.از کسایی که منو دیوونه کردن.تو از هیچی خبر نداری.
- بگو تا خبردار بشم.
- نمی خوام دستگیر بشم افشین.
- من نیومدم اینجا تا تورو دستگیر کنم.
- پس حامد چی؟
- یه گشت الان تو خونه شه و داره می برتش بیمارستان.
- من کاریش نکردم.
- باور می کنم یگانه.بیا و به من بگو داری چکار می کنی...
دستش رو به طرفم دراز کرده بود.
- خواهش می کنم.
دستمو رو به طرفش دراز کردم.منو تو آغوشش کشید.خیلی به این آغوش گرم و مردونه نیاز داشتم.سوار ماشینش شدیم.
- کجا می ریم؟
- می ریم یه جایی که خیلی قشنگه...من خیلی دوستش دارم.یه جا تو کوه که تهران زیر پاته.
کمی تو سکوت رانندگی کرد.
- یگانه...نمی گی؟
- چی رو؟
- اونجا چکار می کردی؟
- داستان داره...داستان یه عمر زندگی منه.بی انصافی می شه اگه تند تند بگمش.بذار برسیم.
کنار یه ایست بازرسی نگه داشت.دستم رفت سمت کلتم.متوجه شد.
- یگانه چیزی نیست...فقط برای ورود به اونجاست.
دستمو مشت کردم و سر جام جا به جا شدم.
ماموری نزدیک شد- نمیشه برین تو.
افشین متعجب بهش نگاهی کرد-چرا؟
- اونجا خانواده هستن.
- خب ما هم خانواده ایم.
- کارت شناسایی...
افشین دست تو جیبش کرد.مامور تا کارتشو دید احترام گذاشت- ببخشید قربان.
افشین سری تکون داد- آزاد...میشه بریم؟
- بله قربان.
از اونجا که رد شدیم دیدم افشین داره می خنده.
- چرا می خندی؟
- تجربه نکردی اینو...خیلی حال می ده وقتی از قدرتت می تونی استفاده کنی.
با آه گفتم- چرا تجربه کردم.
- چی؟
- قدرت من تو کلت طلاییه...بارها و بارها تجربه ش کردم.
افشین پارک کرد- بریم بیرون یا همین جا بشینیم؟
- بیرون.
- هوا سرده ها.
- مهم نیست.
روی یه نیمکت نشستیم و به تهران توی شب نگاه کردیم.
چند دقیقه بعد سکوتو شکستم- من دختر سردار رنجبران هستم.گرچه الان از اون سردار جز یه پیرمرد شکسته نمونده.وقتی یه سالم بوده...من و یاشار و مامانم رو می دزدن.مامانم رو جلوی چشمای یاشار می کشن.اینا رو از مرجان شنیدم.کسی که امشب دنبالش بودم.
افشین دستامو گرفت.بهش نگاه کردم- من تا شش سالگی بدون مادر،بزرگ شدم.روابطم با پدرم خوب نبود.همیشه حس اضافی بودن داشتم.اون خونه رو هیچوقت خونه خودم ندونستم.الان که فکر می کنم می بینم پدرم خیلی دوستم داشت.باهام مهربون بود.من و یاشار و یاسین از وجودش بودیم.اما منو از اونا بیشتر دوست داشت ولی هرچی بیشتر بهم محبت می کرد من بیشتر ازش فاصله می گرفتم.بابا منو تو هفت سالگی فرستاد تیراندازی باد بگیرم.یاشار مثل بابا شد یه پلیس.می خواست اونایی رو که مامانمو کشتن رو از بین ببره.یاسین مهندس شد.از بچگی عاشق ریاضی بود.منم ریاضی خوندم وارد دانشگاه شدم... کامپیوتر.یه روز...یادمه بیست سالم بود.وقتی داشتم از کلاس تیراندازی برمی گشتم یه ماشین جلوم ترمز کرد و یه مرد منو کشید تو ماشین.انقدر سریع منو کشید تو ماشین که فرصت نکردم جیغ بزنم. وقتی بیدار شدم بدون لباس توی یه اتاق کوچیک بودم.می دونی...من و یه نفر تو دانشگاه با هم آشنا شده بودیم.اسمش فرنود بود.توی اون اتاق یه مانیتور بود که تقریبا چسبیده به سقف گذاشته بودنش.
یادآوری اون لحظات داشت دوباره دیوونه م می کرد.لرزیدم.افشین اینو به حساب سرما گذاشت و بغلم
کرد.سرمو آروم گذاشتم رو سینه ش.از لرزش بدنم کم نمی شد.چند دقیقه بعد حس آرامش بهم دست داد.وجود آرومم می کرد.
- چند ساعتی رو توی اون اتاق بودم.یه مرد یهو اومد تو اتاق.
زدم زیر گریه- افشین ... نمی دونی چقدر من اون روز و روزای بعدش آرزوی مرگ کردم.نمی دونی چطور من روحم رو اونجا از دست دادم.
صدای نفس های تند تند افشین باعث شد من بفهمم داره عذاب می کشه از شنیدن این موضوع.
- وقتی اون مرد وحشی کارشو تموم کرد از اتاق بیرون رفت.مانیتور روشن شد.فرنود رو دیدم.به یه صندلی بسته بودنش.افشین... به بدترین نحو شکنجه ش می کردن.سعی می کرد صداش درنیاد اما وقتی با یه فندک شروع کردن به سوزوندن بدنش فریادش بلند شد.خیلی سخته که شکنجه شدن کسی رو که دوستش داری ببینی و نتونی کاری براش بکنی.فقط خدا رو صدا می زد.وقتی این تراژدی تموم شد همه قوای من تحلیل رفته بود.منو همونجو لخت بردن جلوی فرنود.فرنود سرشو انداخت پایین.از بدنش هیچی نمونده بود.یه نفر یه اسلحه به من داد.گفت فرنود رو بزنم.من امتناع کردم.گفتم هیچوقت این کار رو نمی کنم.اما اونا شروع کردن به زدن من.فرنود ازم خواست بکشمش.من یه آشغال بودم که طاقت چندتا ضربه رو نداشتم.تفنگ رو گذاشتم رو سرش و ...فرنود واسه همیشه خاموش شد.


کلت رو پشت شلوارم محکم کردم.از اون کوچه اومدم بیرون و وارد خیابون شدم.
- یگانه...
به سرعت برگشتم.افشین بود.داشت میومد جلو- افشین نیا جلو...
- یگانه چکار داری می کنی؟
- دارم انتقام می گیرم.
- از کی؟ برای چی؟
- از خودم و اونایی که باعث مرگ برادرم و مادرم شدن.از کسایی که منو دیوونه کردن.تو از هیچی خبر نداری.
- بگو تا خبردار بشم.
- نمی خوام دستگیر بشم افشین.
- من نیومدم اینجا تا تورو دستگیر کنم.
- پس حامد چی؟
- یه گشت الان تو خونه شه و داره می برتش بیمارستان.
- من کاریش نکردم.
- باور می کنم یگانه.بیا و به من بگو داری چکار می کنی...
دستش رو به طرفم دراز کرده بود.
- خواهش می کنم.
دستمو رو به طرفش دراز کردم.منو تو آغوشش کشید.خیلی به این آغوش گرم و مردونه نیاز داشتم.سوار ماشینش شدیم.
- کجا می ریم؟
- می ریم یه جایی که خیلی قشنگه...من خیلی دوستش دارم.یه جا تو کوه که تهران زیر پاته.
کمی تو سکوت رانندگی کرد.
- یگانه...نمی گی؟
- چی رو؟
- اونجا چکار می کردی؟
- داستان داره...داستان یه عمر زندگی منه.بی انصافی می شه اگه تند تند بگمش.بذار برسیم.
کنار یه ایست بازرسی نگه داشت.دستم رفت سمت کلتم.متوجه شد.
- یگانه چیزی نیست...فقط برای ورود به اونجاست.
دستمو مشت کردم و سر جام جا به جا شدم.
ماموری نزدیک شد- نمیشه برین تو.
افشین متعجب بهش نگاهی کرد-چرا؟
- اونجا خانواده هستن.
- خب ما هم خانواده ایم.
- کارت شناسایی...
افشین دست تو جیبش کرد.مامور تا کارتشو دید احترام گذاشت- ببخشید قربان.
افشین سری تکون داد- آزاد...میشه بریم؟
- بله قربان.
از اونجا که رد شدیم دیدم افشین داره می خنده.
- چرا می خندی؟
- تجربه نکردی اینو...خیلی حال می ده وقتی از قدرتت می تونی استفاده کنی.
با آه گفتم- چرا تجربه کردم.
- چی؟
- قدرت من تو کلت طلاییه...بارها و بارها تجربه ش کردم.
افشین پارک کرد- بریم بیرون یا همین جا بشینیم؟
- بیرون.
- هوا سرده ها.
- مهم نیست.
روی یه نیمکت نشستیم و به تهران توی شب نگاه کردیم.
چند دقیقه بعد سکوتو شکستم- من دختر سردار رنجبران هستم.گرچه الان از اون سردار جز یه پیرمرد شکسته نمونده.وقتی یه سالم بوده...من و یاشار و مامانم رو می دزدن.مامانم رو جلوی چشمای یاشار می کشن.اینا رو از مرجان شنیدم.کسی که امشب دنبالش بودم.
افشین دستامو گرفت.بهش نگاه کردم- من تا شش سالگی بدون مادر،بزرگ شدم.روابطم با پدرم خوب نبود.همیشه حس اضافی بودن داشتم.اون خونه رو هیچوقت خونه خودم ندونستم.الان که فکر می کنم می بینم پدرم خیلی دوستم داشت.باهام مهربون بود.من و یاشار و یاسین از وجودش بودیم.اما منو از اونا بیشتر دوست داشت ولی هرچی بیشتر بهم محبت می کرد من بیشتر ازش فاصله می گرفتم.بابا منو تو هفت سالگی فرستاد تیراندازی باد بگیرم.یاشار مثل بابا شد یه پلیس.می خواست اونایی رو که مامانمو کشتن رو از بین ببره.یاسین مهندس شد.از بچگی عاشق ریاضی بود.منم ریاضی خوندم وارد دانشگاه شدم... کامپیوتر.یه روز...یادمه بیست سالم بود.وقتی داشتم از کلاس تیراندازی برمی گشتم یه ماشین جلوم ترمز کرد و یه مرد منو کشید تو ماشین.انقدر سریع منو کشید تو ماشین که فرصت نکردم جیغ بزنم. وقتی بیدار شدم بدون لباس توی یه اتاق کوچیک بودم.می دونی...من و یه نفر تو دانشگاه با هم آشنا شده بودیم.اسمش فرنود بود.توی اون اتاق یه مانیتور بود که تقریبا چسبیده به سقف گذاشته بودنش.
یادآوری اون لحظات داشت دوباره دیوونه م می کرد.لرزیدم.افشین اینو به حساب سرما گذاشت و بغلم
کرد.سرمو آروم گذاشتم رو سینه ش.از لرزش بدنم کم نمی شد.چند دقیقه بعد حس آرامش بهم دست داد.وجود آرومم می کرد.
- چند ساعتی رو توی اون اتاق بودم.یه مرد یهو اومد تو اتاق.
زدم زیر گریه- افشین ... نمی دونی چقدر من اون روز و روزای بعدش آرزوی مرگ کردم.نمی دونی چطور من روحم رو اونجا از دست دادم.
صدای نفس های تند تند افشین باعث شد من بفهمم داره عذاب می کشه از شنیدن این موضوع.
- وقتی اون مرد وحشی کارشو تموم کرد از اتاق بیرون رفت.مانیتور روشن شد.فرنود رو دیدم.به یه صندلی بسته بودنش.افشین... به بدترین نحو شکنجه ش می کردن.سعی می کرد صداش درنیاد اما وقتی با یه فندک شروع کردن به سوزوندن بدنش فریادش بلند شد.خیلی سخته که شکنجه شدن کسی رو که دوستش داری ببینی و نتونی کاری براش بکنی.فقط خدا رو صدا می زد.وقتی این تراژدی تموم شد همه قوای من تحلیل رفته بود.منو همونجو لخت بردن جلوی فرنود.فرنود سرشو انداخت پایین.از بدنش هیچی نمونده بود.یه نفر یه اسلحه به من داد.گفت فرنود رو بزنم.من امتناع کردم.گفتم هیچوقت این کار رو نمی کنم.اما اونا شروع کردن به زدن من.فرنود ازم خواست بکشمش.من یه آشغال بودم که طاقت چندتا ضربه رو نداشتم.تفنگ رو گذاشتم رو سرش و ...فرنود واسه همیشه خاموش شد.

رمان کلت طلایی قسمت3

رمان کلت طلایی قسمت3


صدای جیغم تموم خونه رو گرفت.افشین خودشو در عررض چند ثانیه پرت کرد تو اتاق.

- چی شده؟
با وحشت بهش خیره شدم.
- پرسیدم چی شده؟
- هیچی.
- چی؟
- هیچی...می گم چیزی نشده.
- پس چرا جیغ زدی؟
- همین جوری.
- یگانه!
- بله؟
- راستشو بگو؟
- کابوس دیدم...
- همین؟
وقتی جواب مثبتمو شنید پوفی کرد و بیرون رفت.صدای آرتین رو می شنیدم که ازش می پرسید چی شده.اما فکرم رفت سمت همه چیزایی که توی خواب دیدم.همه چیزایی که یادم اومد.یادم اومد من کی بودم.یادم اومد من یه قاتلم.
زیرلب گفتم- من یه قاتلم.
دوباره به همون بی احساسی چندماه قبل شدم.شدم همون یگانه اما یه لحظه فکر افشین تمرکزم رو به هم زد.یادم اومد که کلتم رو گرفتم سمتش.اما شلیک نکردم.چشمای پر از دردش اجازه نداد که ماشه رو بکشم.کلت رو آوردم پایین و از خونه زدم بیرون.یادم اومد که با کیوان رفتم سمت خونه جدیدم.یادم اومد که همه چی منفجر شد و بعد...همه چی از یادم رفت.یادم اومد که مائده و شیوا مردن.مهتاب گم شده.به آرتین حق دادم از من عصبانی باشه.افشین رو درک نمی کردم.اصلا...باید منتظر می موندم....تا صبح فردا افشین و آرتین برن.تا انتقاممو بگیرم.انتقام برادر پرپرشده م.یاشارم که... خودم کشتمش.همون موقع هم چشمای یاشار داد می زد که منو مقصر می دونه.یاشار می تونست زندگی خوبی رو داشته باشه. زندگی من نابود شد و زندگی یاشار هم...وقتی کیوان بهم دستور داد تیر رو توی سر برادرم خالی کنم یه لحظه دستم لرزید اما از بس کشته بودم...زن ها رو بچه ها رو مردا رو...عادی شده بود.وقتی کلت طلاییمو گذاشتم روی سرش گفت ازت نمی گذرم یگانه.گفت تو پاک نیستی.گفت یه روز خواهی سوخت.توجه نکردم و ماشه رو فشار دادم.باید می کشتمشون.تمام کسائی رو که من رو بدبخت کردن...انتقام من باید شروع می شد.باید سخت شروع می شد.دلم می سوخت برای کسائی که از این به بعد با اون کلت طلایی قشنگ کشته می شدن همونایی که منو از نزدیک می شناختن و با تحسین به اسلحه م نگاهش می کردن.با کیوان خریدمش...از یه قاچاقچی اسلحه.کلی بابت پول دادم اما پشیمون نشدم.صلابت بهم می داد و هرکسی منو می دید از ترس خشکش می زد.همیشه با اسلحه همین بودم.دوست من اسلحه م بود نه آدما.نه حتی کیوان...کیوان اولین شکار من خواهد بود.من برگشته بودم.


****
- یگانه ما امشب یه کم دیر برمی گردیم مشکلی نداری؟
- نه چه مشکلی...شام می خورین یعنی؟
- آره می خوریم.
- به سلامت.
وقتی بیرون رفتن یه فکرم رسید که باید یه کم مهارتمو تقویت کنم.خیلی وقت بود دست به اسلحه نبرده بودم.رفتم تو بالکن.درختی رو که تقریبا تو فاصله شش یا هفت متری م بود در نظر گرفتم.یه برگو انتخاب کردم و بعد از اینکه صدا خفه کن رو روی کلت گذاشتم نشونه رفتم.تیر سوم خورد به برگی که نشونش کرده بودم.
لبخندی زدم- پس همچینم یادم نرفته.
بازم تمرین کردم.دو سه ساعت بعد کلت رو گذاشتم سر جاش و غذامو درست کردم.رفتم سر لپ تاپ افشین.هنوزم رمز نداشت.باید بهش تذکر می دادم.البته بعد از اینکه اطلاعاتمو کشیدم بیرون.باید می دونستم کیوان کجاست...موبایلشو خودم خریده بودم و می دونستم چطور از اینترنت پیداش کنم.شماره شو وارد کردم و دعا کردم که عوضش نکرده باشه.بعد از چند دقیقه کار و یه ذره ورود غیر مجاز به بعضی سایت ها پیداش کردم.پس خونه شو عوض نکرده بود....لبخند شیطانی زدم.
- کیوان...منتظرم بمون.
لپ تاپو جمع کردم و سی دی های افشینو پیدا کردم و یکی شو تو پلیر گذاشتم.
گذشتم از جلوی چشمام دارن رد میشن آهسته
تو رویام تو رو میبینم یه رویای پر از غصه
با چشمای پر از اشکم بهت راهو نشون دادم
خودم گفتم برو اما به پاهای تو افتادم
تو آسون رد شدی رفتی تو کوران غمو سختی
منم رفتمو پی کارم تو هم دنبال خوشبختی
گذشتم ا جلوی چشمام دارن رد میشن آهسته
تو رویام تو رو میبینم یه رویای پر از غصه
با چشمای پر از اشکم بهت راهو نشون دادم
خودم گفتم برو اما به پاهای تو افتادم
تو آسون رد شدی رفتی تو کوران غمو سختی
منم رفتم پی کارم تو هم دنبال خوشبختی
کی توی قلبت جای من اومد اسمو از تو خاطر تو برد
کی بوده اینقدر اینقدره راحت باعثش بود که خاطراتمو برد
چی شده حالا که از این دنیا زندگی رو بدون من میخوای
چجوری میشه چجوری میتونی میتونی با خودت کنار بیای
یه جوری ریشه هام خشکید که انگار کار پاییزه
خزونه رفتنت انگار داره برگاشو میریزه
یه جوری گریه میکردم که بارون بینشون گم بود
کاش این رویا از آغازش فقط خوابو توهم بود
کی توی قلبت جای من اومد اسمو از تو خاطر تو برد
کی بوده اینقدر اینقدره راحت باعثش بود که خاطراتمو برد
چی شده حالا که از این دنیا زندگی رو بدون من میخوای
چجوری میشه چجوری میتونی میتونی با خودت کنار بیای
- آخی چرا تو انقدر دپرسی افشینی...
یه ذره فکر کردم.ونکنه افشین عاشقم شده باشه جدا.عاشق چی من شده؟یه آدم قاتل که عاشق شدن نداره.
زدم آهنگ بعدی و دعا کردم دپسرده بازی نباشه.
تو خیالمی هنوزم
وقتی نزدیکم به دوری
وقتی حس می کنم از من
هر لحظه تو در عبوری
تو خیالمی هنوزم
وقتی که چشم انتظارم
من هنوزم جز خیالت
از خودم چیزی ندارم
واسه برگشتن از فکرت دیره
داره فکرت دنیامو میگیره
دیگه این رویای با هم بودن
داره از یاد این خونه میره
واسه برگشتن از فکرت دیره
داره فکرت دنیامو می گیره
دیگه دیره دیگه دیره
داره فکرت دنیامو می گیره
تو خیالمی هنوزم
وقتی بارون با عطر تو می باره
وقتی که دستای من هر لحظه تو بارون
دستاتو کم میاره
تو خیالمی وقتی هر کسی
با عشقش از کنارم رد می شه
تو خیالمی هر جا باشم هر جا باشی
هر لحظه تا همیشه هر لحظه تا همیشه
واسه برگشتن از فکرت دیره
داره فکرت دنیامو می گیره
دیگه این رویای با هم بودن
داره از یاد این خونه می ره
واسه برگشتن از فکرت دیره
داره فکرت دنیامو می گیره
دیگه دیره دیگه دیره
داره فکرت دنیامو می گیره
دیگه دیره دیگه دیره
دیگه دیره دیگه دیره
دیگه دیره
زدم زیر خنده- نه بابا این جدا عاشق شده...
دراز کشیدم و بهش فکر کردم.بد نبود.چشمای درشت مشکی رنگ.تقریبا دو متری قدش بود.احتمالا ارثی بود چون آرتین هم همینجوری بود.هیکلی و دقیقا همونجور که من وقتی نوجوون بودم عاشقش بودم.اجزای صورتش کاملا سخت و محکم به نظر می اومدن.احتمالا تو ماموریتا حسابی مجرما رو می ترسوند....داشت خوابم می برد که از جا پریدم.نباید خوابم می برد.حال و حوصله کابوس نداشتم.


صدای در اومد.بلند گفتم- افشین اومدی؟
صدای آرتین اومد- نه...آرتینم.
از آشپزخونه اومدم بیرون و یه دفعه خشکم زد.لباس آرتین غرق خون بود.
- چی شده؟افشین کجاست؟
- تیر خورد...بیمارستانه...اومدم لباسم رو عوض کنم و برم اونجا.
- افشین خوبه؟
- به پهلوش خورده بود.تا موقعی که من بیمارستان بودم خوب بود.
رفت سمت اتاقش- کجا؟
- دارم می رم لباسمو عوض کنم کاری داری؟
- یعنی...می گم منم میام.
- نه...
- چرا؟
- چون افشین تا قبل از این که از هوش بره دقیقا گفت تو نباید از این خونه بیای بیرون.
- دارم با تو میام.
- چه ربطی داره.همینجا می مونی.من شب نمیام.
می دونستم کل کل کردن باهاش بی فایده ست.همیشه مرغش یه پا داشت.آرتین که رفت رفتم سراغ کلت.دستی روش کشیدم.کاپشن چرمی رو که افشین برام خریده بود تنم کردم و با یه تیپ پسرونه زدم بیرون.ساعت هفت شب بود.کلت رو تو جیبم فشار می دادم. تاکسی سوار شدم و نزدیک خونه ویلایی کیوان پیاده شدم.رفتم پشت در.صدای تلویزیون میومد.کلت رو دراوردم و سمت در گرفتم و با دست دیگه م در زدم.در باز شد و کیوان رو دیدم که با تعجب به من زل زد.
- سلام عزیزم.
- تو...تو.
- از خوشحالی زبونت بند اومده؟ بذار بیام تو با هم حرف می زنیم.
در رو با پام کوبیدم.هنوز بهم زل زده بود- کیوان اون نگاهتو بکش اون ور.
- تو چطوری زنده ای؟
- شاید روحمه اومده ازت انتقام بگیره...از کجا مطمئنی؟
- ببین یگانه.
- ببین نداریم.
- یگانه دست من نبود.
پوزخند زدم- بعدا به اونی که دستش بود می رسم.
داد زدم- برو بشین روی اون صندلی.
- یگانه بیخیال.
- بیخیال چی؟ منو می خواستین بکشین...من ولتون نمی کنم.
- یگانه تو زنده نمی مونی.
- چیزی که می دونم رو به من نگو.بله من زنده نمی مونم و اینم به خوبی می دونم.که چی؟
- برای چی الکی می خوای منو بکشی؟
با دست چپم گونه م رو لمس کردم- نظر خودت چیه؟بذار من بهت بگم.کمترینش اینه که منو می خواستی بکشی. بیشترینش اینه که تو اونقدر منو از انسانیت دور کردی که برادر خودمو کشتم.
چشمامو به آرومی بستم و باز کردم و ادامه دادم- دلیل دیگه ای لازمه؟
دست کیوان رو دیدم که با یه اسلحه به سمتم نشونه رفت.بازوم سوخت و منم شلیک کردم.کیوان پرت شد زمین.رفتم نزدیک.گلوی خونینش رو دیدم- من از همون اول از تو بهتر بودم.با من نباید در میوفتادی.
من صداخفه کن داشتم منتها کیوان نداشت.از اون خونه زدم بیرون.دستم خونریزی داشت.یه ماشین گرفتم و رفتم خونه.کسی هنوز خونه نبود.دویدم تو حموم.جعبه کم های اولیه داشتم.یه سختی تونستم گلوله رو دربیارم و زخم رو بخیه زدم.خیلی خون ازم نرفته بود.همه جا رو تمیز کردم و گلوله رو انداختم دور.یه چیزی خوردم.لباس آستین بلند پوشیدم تا کسی متوجه نشه.خودمو پرت کردم تو رخت خواب.


****
دو سه روز گذشت و افشین مرخص شد ولی چند روزی باید خونه استراحت می کرد.چایی رو ریختم توی استکان و بردم توی اتاق خواب.افشین دراز کشیده بود و داشت تلویزیون می دید.منو دید و لبخند زد.
- زحمت نکش...
سرمو کج کردم- وظیفه مه.
سینی چایی رو روی میز کنارش گذاشتم و خودم هم رفتم اونور تخت و خودمو پرت کردم رو تخت.افشین خندید- چی کار می کنی؟
- خیلی تخت باحالیه...چون می ده واسه بالا و پایین پریدن.
افشین سری به نشونه تاسف تکون داد- هنوز بچه ای نه؟
- تا تعریفت از بچه چی باشه.
- رفتارهایی که با سن آدم نخونه...کوچکتر از سن رفتار کردن.
- اینجوری که درست نیست...نمی شه که همیشه زانوی غم بغل بگیریم.یا اصلا غمم نه...همیشه منطقی فکر کنیم...دنیای بچه ها رو برای این دوست دارم که همیشه کاری رو می کنن که خودشون خوششون بیاد.کمتر بچه ای هست که برای خوش آمد اینو اون بخواد کاری بکنه.یا حداقل من ندیدم.
- شاید تو راست بگی...
چند دقیقه به سکوت گذشت.نگاهی به سینی انداختم- اون چایی رو بخور بعدش باید پانسمانتو عوض کنم.
- مگه بلدی؟
- آرتین دیروز که خواب بودی یادم داد.بدو بخور دیگه.
داشت چاییشو می خورد که رفتم و وسایل پانسمان رو برداشتم و بردم تو اتاق.
- خوردی؟
- آره.
- لباستو دربیار.
یه ذره سعی کرد که دیدم صورتش تو هم رفت.پرسیدم- چی شد؟
- پهلوم کشیده می شه.نمی تونم.
رفتم کنارش- دستاتو تا اونجایی که می تونی بیار بالا.
بعد از چند دقیقه تلاش لباسشو درآوردم.
- مجبوری انقدر لباسای تنگ بپوشی؟
- من تنم نکردم فکر کنم کار آرتینه.
- به اون یکی پهلوت دراز بکش.
وسط تخت نشستم و پانسمانش رو باز کردم.
- از دیدن زخم بدت نمیاد؟
- چرا بدم بیاد؟
- معمولا دخترا اینجورین.
- با چند تا دختر معاشرت داشتی که به این نتیجه رسیدی؟
- یه ستوانی داریم تو اداره...یه دفعه که من توی یه عملیات با یه چاقو دستم زخمی شده بود غش کرد.
- خوب بعضیا بدشون میاد.
- بگو اکثرا.
- نخیرم...خانما ظریف هستن...از کثیف کاری خون بدشون میاد.
- پس تو چرا...؟
تو دلم گفتم- چون باعث این جور زخما خودمم.
جوابشو ندادم.پانسمان رو گذاشتم رو زخمش.تنش داغ داغ بود.
- چرا انقدر داغی تو؟
- جدی؟ نفهمیده بودم.
- می تونی بلند بشی...تموم شد.
افشین دستمو کشید کشید و افتادم روش.
افشین - آخ...
سعی کردم بلند بشم – خوب این چه کاری بود آخه؟


- مرض دارم...
نفس عمیقی کشید.انگار دردش زیاد بود.
- افشین جان دستمو ول م کن بلند بشم؟ الان بخیه ت باز می شه.
دستمو محکم تر گرفت- نه.
اشاره به سرم کرد- بیارش پایین.
- در مورد کیسه شلغم که حرف نمی زنی می گی بیارش پایین.کله ست.
- شاید توش شلغم باشه؟ از کجا می دونی؟
سرمو ببردم پایین تر- نذار روتو کم کنم.
- ببینم چجوری می خوای اینکار رو بکنی؟
دست آزادم رو بردم زیر گردنش و خودمو چسبوندم بهش...حس می کردم چراغ و میز و تخت و تابلو و همه چی چشم درآوردن دارن ما رو نگاه می کنن.همونطور که تو بغلش بودم پرسیدم- چی شد که تیر خوردی؟
- یه داستان جنایی.
- آخ جون من می میرم واسه داستان جنایی.
- حوصله شو داری؟
- منو تو بغلت قفل کردی و نمی تونم تکون بخورم.لااقل حوصله م سر نمی ره.داستان بگو پسری.
خندید و گونه م رو بوسید- باشه...تعریف می کنم خانومی.
دستشو رو فرو کرد تو موهام.
- یکی بود یکی نبود.غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.دو تا آقا پلیسه بودن به اسم های افشین و آرتین.یه روز مافوقشون زنگ زد و گفت باید بریم که ماموریت برای دستگیری آقا دزده.افشین از خانوم کوچولوش خداحافظی کرد...در حالیکه می دونست احتمال زنده برگشتنش از این ماموریت کمه...خیلی کم.آقا پلیسا رفتن نزدیک یه وبلا خارج شهر.می خواستن یه آدم خیلی بد رو دستگیر کنن.آدم خیلی خیلی بدی بود.
صدامو بچگونه کردم- چیگد بد بود؟
- خیلی بد...آدم می کشت...آدما رو اذیت می کرد.دشمن آدمای خوب بود.
خیلی سعی کردم تو بغلش هیچ عکس العملی نشون ندم.انگار داشت منو توصیف می کرد.آدما رو اذیت می کردم.افشینم رو اذیت می کردم.
- حواست هست کوچولو؟
- آره...بوگو بقیه شو بابایی.
- رفتن تو ویلا.آدم بده که اسمش مسعود بود به افشین شلیک کرد.افشین حواسش نبود.مسعود از پشت بهش تیر زد.
بی اختیار گفتم- نامرد ...
افشین سرشو فرو کرد تو موهام- آرتین خودشو پرت کرد سمت افشین.اما نتونست جلوی تیر خوردنش رو بگیره.مسعود هم فرار کرد.
- این ویلا کجا بود؟
- یه ویلا تو کرج...چطور؟
- هویجوری...
- چی؟ زیرنویس برو.
ابروهامو بالا پاینن کردم- نه...پس این مسعود .... مسعود چی؟
- مسعود مظفر...
- آقای ما رو زخمی کرد؟
- آره.
- خودم موخورمش.
افشین دستش رو گذاشت رو کمرم.گرمای دستش رو از روی لباس هم تشخیص می دادم.منو بیشتر به خودش فشرد.موهام ریخت تو صورتش.صدای آهسته و خش دارش رو شنیدم.
- دوستت دارم...
یه قطره اشک از چشمم افتاد رو گونه ش.با تعجب بهش نگاه کردم.سالیان سال بود که گریه نکرده بودم.
- چرا گریه می کنی؟
می خواستم داد بزنم و بگم من لیاقت عشق تو رو ندارم اما فقط گفتم- منم دوستت دارم.
لب هام روی لب هاش سر خورد.
در باز شد و آرتین رو از گوشه چشمم دیدم که گوشی تلفن دستش بود و داشت حرف می زد.یه هو ما رو دید و ابروهاش بالا رفت.سرشو محکم تکون داد و در اتاق رو محکم بست.
من و افشین با صدا زدیم زیر خنده.


فشین به چشمام نگاه کرد- چکارا کردی؟
- کی؟
- همین چند روز که من بیمارستان بودم.
- آهان...خونه بودم دیگه.
- جایی نرفتی؟
- نه....کجا رو دارم برم.
- تو چرا از من نپرسیدی که چرا در مورد اسمت بهت دروغ گفتم.
خودمو کشیدم اونور- خوب چون تو منو پیچوندی.
- یعنی با یه پیچوندن من تو خودتو کشیدی کنار.
- شاید...شایدم بهت اعتماد کردم.
- خودت گفتی بهم اعتماد نمی کنی.
- اگه نمی کردم الان تو بغلت نبودم.
- پس بذار بهت بگم.من با اسم مرسده عاشقت شدم.
- یعنی من بهت دروغ گفته بودم در مورد خودم؟
- آره.
- پس چرا هنوز منو دوست داری؟
- بیشتر سعی می کنم خودمو سرکوب کنم.
خندیدم- مشخصه خودتو داری سرکوب می کنی.
- به هر شکل من از تو جز یه اسم و فامیل و اینکه خواهر دوستم هستی چیز دیگه ای نمی دونم.
- من باید چکار کنم؟
- سعی کن یادت بیاد کی بودی.کجا بودی بعد از کشته شدن یاشار.
از رو تخت بلند شدم-باشه سعی خودمو می کنم.
یکی در زد.صدای آرتین بلند شد- اگه کاراتون تموم شد از اتاق من بیاین بیرون می خوام لباس عوض کنم.
خندون در رو باز کردم و از جلوی نگاه سرد آرتین خودمو کنار کشیدم و رفتم تو پذیرایی.صدای آرتین رو شنیدم.
آرتین - تو جدا عقلتو از دست دادی.
افشین - چطور؟
- داری عاشق کی می شی؟
- برادر من صبر کن.منم یه نقشه ای دارم.
- به نظر من تو داری تو نقشه اون مکار حل می شی.
- اون چیزی یادش نمیاد.
- اون مشکوکه.
- آرتین خواهش می کنم برای یه بارم که شده به من اعتماد کن.باشه؟
- خدا کنه تو هچل نیفتی.
تو دلم گفتم- خداکنه.


****
موندن افشین تو خونه برام دردسر ساز شده بود.نمی تونستم برم بیرون دنبال بقیه کارهام.کار که می گم همون شکار اوناییه که منو بدبخت کردن.آرتین عوض شده بود.قبلا از من خوشش نمیومد حالا انگار می خواست سر به تنم نباشه.می خواست این حس رو به افشین هم منتقل کنه.روزام بدون هیچ اتفاق خاصی می گذشت و من از انتقامم دورتر و دورتر می شدم.می ترسیدم یه روزی برسه که همشون فرار کنن بدون اینکه زخم یه گلوله از کلت طلایی رو تنشون نشسته باشه.حس می کردم که دارم عصبی و کم طاقت می شم.نمی خواستم افشین از جریان بویی ببره.برای همین باهاش نرم رفتار می کردم اما کارها و رفتارهای آرتین واقعا رو اعصابم رژه می رفت.یه روز منو آدم حساب نمی کرد و اصلا باهام حرف نمی زد یه روز هم چنان با خشم و عصبانیت صدام می کرد که هر لحظه فکر می کردم قراره یه بلایی سرم بیاره.کلت تو جعبه نقره ای رنگش داشت خاک می خورد و منم رو فکرم خاک نشسته بود.وقتی تفنگ دستم نبود نمی تونستم فکر کنم.منی که حداقل هر هفته یکی رو از زندگی ساقط می کردم این طرز زندگی یه مقدار واسم مشکل درست کرده بود.گرچه به خودم افتخار نمی کردم که هر هفته یکی رو می کشتم اما ترک عادت موجب مرضه.سرگرم دیدن تلویزیون بودم که صدای افشین متوجه م کرد که بیدار شده.رفتم تو اتاقش.
- ساعت خواب؟
- رمق بلند شدن ندارم.
- جناب سرگرد سه روز دیگه خواستی بری اداره بح کله سحر چطوری می خوای بلند بشی؟
- از الان واسه همون عزا گرفتم دیگه.
- از فردا شروع کن به سحر خیزی که سه روز دیگه که مرخصیت تموم شد بتونی به کارت هم برسی.
- چشم حتما...کمکم می کنی بلند بشم؟
- تو پات تیر خورده یا پهلوت؟
- چطور؟
- چون واسه هرکاری از من کمک می گیری.
- یه ذره تکون می خورم پهلوم تیر می کشه.
پوفی کردم و بهش کمک کردم بلند بشه.
- ناهار کی درست می شه؟
- تازه ساعت یازده صبحه.برو یه لقمه نون و پنیر بخور طرفای یک آماده می شه.
****
ظرفای صبحونه شو داشتم می شستم.
- یگانه امشب مهمون داریم.
- کی؟
- خاله م.
- مگه خاله داری؟
- خوب آره.تعجب نداره که.
- اسمش چیه؟
- میترا.یعنی ما صداش می کنیم خاله میترا.
- چجوریه؟
- چی چجوریه؟
- اخلاقش رو می گم.
- عین مامانمه.
از دهنم پرید- پس خوبه.
ابروهای افشین پرید بالا- مگه تو مامان منو یادت میاد؟
- نه.
- پس از کجا می دونی که مامان من اخلاقش خوب بود؟
- خوب حدس زدم...از اینکه تو و آرتین انقدر دوستش داشتین و چیزایی که می گین و از این حرفا.
از آشپزخونه اومدم بیرون.می تونستم سنگینی نگاه افشین رو رو خودم حس کنم.
تو دلم گفتم- گند زدی یگانه.


****
یکی در زد و رفتم در رو باز کردم.آرتین بود و یه بسته دستش.
- سلام.
آرتین با سردی جوابمو داد- سلام.
کنار رفتم تا بیاد تو.همونجور که داشت کفش هاش رو درمیاورد بسته رو داد بهم.
- اینا رو افشین گفت برات بخرم.
- چی هستن؟
- برو وازشون کن خودت می فهمی.
رفتم تو اتاق خواب و در جعبه رو باز کردم.یه شلوار لی سفید توش بود و با یه تونیک آّبی آسمونی و یه شال با طرح آبی و سفید.
- قشنگن؟
افشین بود.برگشتم و نگاهش کردم- آره خیلی.فقط...
- فقط چی؟
- شال برای چی؟
- خالم یه پسر داره...ازت می خوام که می دونی زیاد باهاش گرم نگیری آدم مضخرفیه.
- چطور؟
- کمترینش هیزیشه.
- باشه...
دیدم خیلی ناراحت شد خواستم راضی ش کنم.رفتم جلوش وایستادم.
- می خوای پوشیه بزنم عزیزم؟
دستی تو موهام کشید و خندید- می دونی اگه دست من بود می گفتم بزن چشمات خیلی جلب توجه می کنه.
سرمو برگردوندم- مگه تقصیر منه؟
- فکر کنم باید یه تسویه حساب با خدا داشته باشم.
- اوا...
- همه این خوشگلیا رو خدا توی این بدن جمع کرده و مواظب باش...تو راه کج نیفتی.
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت.تو دلم گفتم- من خیلی وقته تو راهه کج افتادم.تو خبر نداری.
رفتم تو آشپزخونه.آرتین و افشین پشت میز نشسته بودن و صحبت می کردن.من که وارد شدم حرفشونو قطع کردن.مشکوک نگاهشون کردم- می خواین من برم.
افشین به صدا اومد- نه ....نه تموم شد حرفمون.
یه چایی ریختم و بهشون دادم.
افشین- ناهار چی داریم؟
- زرشک پلو با مرغ.
- به به.من عاشق زرشک پلوام.
- از رو کتاب آشپزی درستش کردم.دیدم مهمون داریم گفتم آبروداری کنم.
اشاره آرتین به افشین رو دیدم و لحظه ای بعد افشین دنبال بردارش رفت.


وقتی داشتم شال رو دور سرم می پیچیدم زنگ در رو زدن.
افشین گفت- من در رو باز می کنم.
صدای در اومد و بعد صدای احوالپرسی.شال رو محکم کردم و رفتم تو پذیرایی.با زنی که همون میترا بود احوالپرسی کردم.خیلی آدم خوش برخوردی بود.چشمام رو گردوندم تا پسرش رو ببینم که خشکم زد. پسر هم همینطور بود اما هردو خیلی زود خودمون رو جمع کردیم و سلامی زیر لب بهش کردم و رفتم تو آشپزخونه.سنگینی نگاه افشین رو حس می کردم.دلم می خواست سرم رو بکوبم به دیوار.امکان نداشت که اون....خدایا.چطوری؟آخه...چطور ؟
- یگانه خوبی؟
سریع برگشتم.افشین بود.لبمو تر کردم- آره...الان چایی میارم.
- یه مقدار عصبانی به نظر میای.
- نه نه خوبم.
یه کم اومد جلو- یگانه من خیلی احمق به نظر میام؟
سرمو بردم عقب- یعنی چی؟
- تو فرید رو می شناسی؟
- فرید کیه؟
- پسرخاله م.
- نه از کجا باید بشناسم.
- از خودت بپرس.
- نمی شناسمش باور کن.
- من خیلی وقته خیلی چیزا رو باور نمی کنم.و اگر یه روز بفهمم که دروغ گفتی...فقط خدا به دادت برسه.
سرمو تکون دادم- نمی شناسمش.حالا برو تو پذیرایی زشته.
چایی رو ریختم و رفتم پیششون.میترا خیلی خوب بود.دقیقا عین مائده.نگاه خیره فرید رو گاهی رو خودم متوجه می شدم.اگه می تونستم چشماش رو از کاسه درمیاوردم.مشخص بود منو شناخته.افشین حق داشت بگه این یارو آدم مضخرفیه....گرچه نمی دونست تا چه حد.
میترا- افشین جان ناراحت شدم ازت.
افشین- چرا خاله؟
- همین که نگفتی با یه دختر به این خوبی ازدواج کردی.
- یهویی شد خاله.شما ببخش.
چشمای میترا اشک آلود شد- اگه خواهرم اینجا بود....همه دغدغه ش این بود که تو رو سروسامون بده.
آرتین تقریبا سفید شده بود.حق داشت مرگ زن و مادرش و گم شدن بچه ش تا حدودی تقصیر من بود.زیر لب معذرت می خوامی گفت و رفت تو اتاقش.
میترا ادامه داد- بچه م آرتین خیلی شیوا رو دوست داشت.تو که بیمارستان بودی ندیدی چه می کرد سر خاک شیوا و مامانت.همه ش می ترسیدم سکته کنه بچه م.
صدای نحس فرید رو شنیدم- مامان حالا این حرفا چیه می گی؟اومدیم مهمونی ها...
چایی ها رو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه.سه ساعت بعد مهمونی تموم شده بود.موقع رفتن فرید یه کم کنار در طولش داد و افشین و آرتین با مائده رفتن تو پارکینگ.
- پس زنده ای.
- آره به کوری چشم تو.
- چطوری قاپ اینو دزدیدی؟
- فکر نکنم به تو مربوط باشه.
- جدی؟ کیوانم تو کشتی؟
سعی کردم خودم رو شگفت زده نشون بدم- چی؟ کیوان مرده؟
خیلی قشنگ فیلم بازی کردم.انگار باور کرد- تو نمی دونستی؟
اه چرا این اشکا نمیاد- نه...آخه....کدوم نامردی این کار رو کرده.
- هنوز نمی دونیم ولی دستمون بهش برسه حسابش رو می رسیم.
- پیداش کردین به من بگو.باید خودم انتقامش رو بگیرم.
- از خودت می خوای انتقام بگیری؟
به انگار باور نکرد.بهتر اصلا قضیه رو نمی پیچونم- انتقام از خودم به موقعش...بعد از کشتن چند تا نره خر مثل تو.
- این آرزو رو با خودت به گور می بری.
- حالا...
- الانم برای این خون کثیفتو نمی ریزم که این دوتا پسرخاله هام هستن...
- چه تفاهمی.دقیقا به همون علته که من مغزتو نمی ریزم رو دیوار.منتظرم باش.
- هستم.
از پله ها دوید پایین.
شالمو از سرم کشیدم- من خیلی بدشانسم.


****
صبح بود که افشین و آرتین زدن از خونه بیرون.باید کار فرید رو می ساختم.فرید کسی بود که یاشار رو گیر انداخت و به اون خونه متروکه برد.فرید مستحق مرگ بود.درست مثل من.با لذتی وصف ناشدنی کلت رو دستم گرفتم و سویشرت چرمم رو تنم کردم از خونه رفتم بیرون.نیم ساعت بعد نزدیک خونه اون رذل بودم.در باز شد و میترا رو دیدم که از خونه ش بیرون اومد و فرید هم کنار در ایستاده بود و با مادرش خداحافظی می کرد.میترا که رفت و فرید در رو بست رفتم پشت در خونه و زنگ رو زدم.صدای فرید رو شنیدم.
- مامان نرفته برگشتی که.
وقتی در رو باز کرد تعللش رو دیدم.کلاه سویشرت رو کشیده بودم رو سرم تا کسی منو نبینه.یهو بی هوا هولش دادم تو خونه.پرت شد رو زمین.کلاه رو از سرم کشیدم.موهام ریخت تو صورتم.
خندیدم- دارارااااام....من اومدم.
خواست بلند بشه که کلت رو گرفتم سمتش- سر جات بمون.زحمت نکش....اومدم خودتو ببینم و برم.
- چی می خوای ازم یگانه؟
- یاشار رو بهم برمی گردونی؟
- چی؟
- یاشار رو بهم برگردون زندگیتو ازت نمی گیرم.
- یاشار مرده.خودت کشتیش.
- نمی خوام حماقت هام رو بهم یادآوری کنی.تو یاشار رو به اون خونه لعنتی آوردی.
- دستور رئیس بود.
- به موقعش به رئیسم می رسم.
- دستت به رئیس نمی رسه.
- تو جهنم می بینیش و می فهمی دستم بهش رسیده یا نه.
- با کشتن من به جایی نمی رسی یگانه.
- روح یاشار آروم می شه.
- من یاشار رو نکشتم.
- هر کسی تو قتل یاشار دست داشته باید بمیره.حتی من.
کلت طلایی رو بلند کردم و یه گلوله تو پاش زدم.فریادش بلند شد.
پوزخند زدم- یادته وقتی داشتی یاشار رو کتک می زدی صداشم در نیومد؟
داد زدم- یادته آشغال؟
ادامه دادم- اون مرد بود.مردی بود که همه مون باعث مرگش شدیم.ماها باعث مرگ کسائی شدیم که در برابرشون ارزش یه پشه رو هم نداریم.و ببخش منو....
گلوله بعدی توی سرش نشست.از کنارش رد شدم و ادامه دادم - که تو رو می کشم.
به خونه برگشتم.اما دیگه جای من اونجا نبود.اونا متوجه گلوله های کلت می شدن و قطعا شکشون به من می رفت.جعبه کلت رو برداشتم.یه برگه کاغذ گیر آوردم و روش برای افشین نوشتم.
- افشین جان...من خیلی بهت بدی کردم.منو ببخش.من باعث مرگ مادرت و زن داداشت شدم.اما مطمئن باش انتقامشون رو می گیرم.هم از خودم هم از تمام کسائی که باعث مرگشون شدن.انتقام برادرم رو هم می گیرم.یاشار الکی کشته نشد.یاشار رو من کشتم.من به دستور رئیس همون مسعود مظفر برادرم رو کشتم.پسرخاله ت رو که پرسیدی چطور می شناسمش....اون کسی بود که یاشار رو گیر انداخت.امروز حسابش رو رسیدم.اون آدم ناپاکی بود.خیلی بد.این که اون یا مسعود یا حتی کیوان و امثال اونا کثیفن منو اذیت نمی کنه...این که آدم های پاکی مثل تو و آرتین گیر اینا می افتین اعصابمو به هم می ریزه.افشین به آرتین بگو نهایت سعیم رو می کنم که مهتاب رو برگردونم.مهتاب زنده س.سعید مظفر برادر مسعود اونو نگه داشته.می دونی اگه یه روز قاتل نبودم با سر زنت می شدم اما...ایتا تقریبا اعترافای من بود.امیدوارم به دردت بخوره.من سرهنگ تهرانی و دخترش رو به دستور اونا کشتم.این کلت طلایی فعلا دست من باشه تا بتونم همه کسائی رو که تو زندگیم دخیل بود از سر راه بردارم.به امید هرگز ندیدنت.منو ببخش و حلالم کن.
و از خونه بیرون زدم.

رمان کلت طلایی قسمت 2

داشت کلتشو تمیز می کرد که کسی زنگ در رو زد.کلت رو جمع کرد و گذاشتش یه جای محفوظ و در رو باز کرد.مائده بود.

- سلام مانده خانم.

- سلام دخترم...خوبی؟

- ممنونم.

- یه خواهشی داشتم عزیزم.

- بفرمایید.

- راستش...من داشتم لپ تاپ افشینو تمیز می کردم فکر کنم خرابش کردم.

یگانه سرشو برد جلو- چجوری تمیزش کردین؟

- با پاک کننده.

- اوپس.

- خراب میشه؟

یگانه ابروهایش رو بالا برد- باید ببینم.شاید رو کیبردش آب ریخته.

- میای یه نگاهی بکنی...آخه افشین رو کامپیوترش خیلی حساسه.

- باشه حتما.فقط من یه چیزی بپوشم.

به تاپش اشاره کرد- الان میام.

چند دقیقه بعد یگانه در لپ تاپ افشین رو باز کرد و روشنش کرد.ویندوز بالا اومد.

مائده- من برم برات جایی بیارم.

- زحمت می شه.

- نه بابا چه زحمتی.

وقتی مائده رفت یگانه وارد اکانت افشین شد.خوشبختانه رمز نداشت.کمی در فایل هاش گشت زد.چند تا فایل پی دی اف پیدا کرد که توی یه پوشه به نام مهم ذخیره شده بودن.فلشش رو که به جاکلیدیش وصل بود به کامپیوتر زد و فایل ها رو کپی کرد.لپ تاپ رو درست سر جاش گذاشت و به پذیرایی رفت.

- مائده خانم سالم سالمه.

- خب خدا رو شکر.بیا بشین یه چایی بخور.

- راستش یه مقدار درس دارم.

- مگه درست تموم نشده.

یگانه کمی هل شد- خب برای فوق می خونم.

- آها...خوب پس..

- مزاحمتون نمی شم.خدانگهدار.

فلش رو به لپ تاپش زد.فایل ها رمز داشتن.

تلفنش زنگ زد- بگو؟

- چی پیدا کردی؟

- تو کامپیوتر افشین چندتا پی دی اف پیدا کردم منتها رمز داره.

- سعی کن پیداشون کنی.


- امر دیگه؟دارم همینکارو می کنم.



یه ذره شیرینی درست کرد و برد دم خونه رضایی ها.افشین در رو باز کرد.یه حوله رو سرش بود و داشت موهاشو خشک می کرد.

- سلام.

- سلام مرسده خانم.خوب هستین؟

- ممنونم...براتون شیرینی درست کردم.

- برای من؟

یگانه خندید- برای همه خانواده تون.

- آها...ببخشید مرسی.زحمت کشیدین.

یگانه پلکی زد و چشم های سبزش رو به چشم های مشکی افشین دوخت.افشین برای چند ثانیه بی اختیار به یگانه نگاه کرد.بعد از چند ثانیه متوجه شد و نگاهشو به زمین دوخت.

یگانه- با اجازه من برم.

وقتی در رو می بست افشین همونجا ایستاده بود.

*****

- افشین...افشین چی شده؟

نگاهی به آرتین انداختم که داشت از پله ها بالا میومد.

- هیچی.

- این چیه دستت.

- مرسده درست کرده.

- از این کارام بلده؟ آفرین.خب الان چرا خشکت زده؟

- هان...نه هیچی بریم تو.

در رو بستم و ظرف رو روی میز گذاشتم.آرتین در حالیکه داشت یکی یکی شیرینی ها رو می خورد پرسید

- مامان کو؟

- با شیوا و مهتاب رفتن بیرون.

- بدون من؟

- جنابتون سر کار بودی.

- حالا کجا رفتن؟

- انگار واسه مهتاب می خواستن لباس بگیرن.

- این بچه منو ورشکست کرد انقدر که لباس براش خریدیم.کی رفتن؟

نگاهی به ساعت انداختم- ساعت 6 بعد از ظهره...

- نگفتم ساعت چنده می گم کی رفتن؟

خیلی آروم گفتم- ده صبح.

آرتین تقریبا داد زد- کی؟ده صبح؟

بعد سریع شماره گرفت.چند بار شماره گرفت.روی مبل خودشو پرت کرد- نه مامان جواب می ده نه شیوا.

- می رم ببینم شاید پیش مرسده ان.

- بریم...با هم بریم.

در زدم.آرتین کنارم بی قرار بود.مرسده در رو باز کرد- بله؟

- مرسده خانم مامان و شیوا پیش شما نیومدن؟

لباشو جمع کرد- نه.

- اصلا ندیدینشون؟

- نه از صبح که داشتن می رفتن بیرون و باهاشون سلام و علیک کردم دیگه ندیدمشون.اتفاقی افتاده؟

- نه...نه.

آرتین- مرسده خانم زنگم بهتون نزدن؟

- نه...دارین نگرانم می کنین.

آرتین همونطور که دستمو می کشید گفت- اتفاقی نیفتاده.

*****

تلفنش رو برداشت و شماره گرفت- الو کیوان.

- چیه چی کار داری؟

- اونا پیش توان؟

- کیا؟

- مائده و شیوا و مهتاب.

- آره همینجان.

- برای چی نقشه رو تغییر دادین بدون اینکه بهم بگین؟

- کارتو راحت کردیم...اینطوری از کشتن سه نفر فارغ شدی.فقط می مونه اون دوتا نره غول.

- اگه بفهمن گروگان گیری کردین که اصلا دستم بهشون نمی رسه.

- دستور از رئیس بود.من کاره ای نبودم.

- خیلی احمقی...

و گوشی رو پرت کرد.



باید دست به کار می شد.باید رمز فایل ها رو بدست می آورد.صدای ترمز یه ماشین اومد.پرده رو زد کنار.افشین و آرتین از ماشین پیاده شدند.یگانه کلتش رو از جعبه ش درآورد و پشت درایستاد.افشین و آرتین در خونه شونو باز کردند و خواستن برن تو که یگانه در رو سریع باز کرد.دو برادر با هم برگشتند و با دیدن یگانه سلام کردند.

یگانه لبخندی زد- سلام...خویبن؟

به ارومی کلتش رو به سمت افشین گرفت- من خیلی خوبم.

افشین زل زد به کلت- کلت طلایی؟ همون...

- همون که خیلی دنبال صاحبش می گشتی.

آرتین- تو؟

- آره من...اسلحه هاتونو دربیارین و بدین به من.

آریتن نگاهی به برادرش کرد.یگانه با فراست قصدشون رو فهمید- حرکت بیجا بکنین مختون سوراخ شده.مطمئن باشین سرعتم از شما دو تا بیشتره.

دو برادر اسلحه شونو به یگانه دادن.

- حالا برین تو...یالا.

- مرسده خانم...

- آقا افشین برو تو...در ضمن من مرسده نیستم اسمم یگانه ست.

*****

کپ کرده بودم.من یه فکر دیگه در مورد مرسده...یعنی یگانه می کردم.می خواستم به مامان بگم بره خواستگاریش...خنده داره. با دست بندامون دستامونو به صندلی بست.

- خب...تمام اطلاعاتت رو می خوام.

خندیدم- کدومشون؟

- هرچی در مورد قتل سرهنگ و هر اتفاقی که به اون مربوطه داری.

- اگه ندم.؟

- خانواده تو بهت نمیدم.

از این همه پستی تعجب کردم.آرتین تقریبا داد کشید- ولشون نکنی خودم می کشمت آشغال هرزه.

یگانه با کلتش محکم زد تو صورت آرتین.خون از دماغ آرتین زد بیرون.

- به دفعه دیگه مضخرف بگی حسابت با کرام الکاتبینه.

- آریتن یه لحظه...تو چی می خوای؟


یگانه سرشو مالش داد- خودت چی فکر می کنی؟

- من فکر می کنم تو اطلاعاتو از من می گیری...بعد همه مونو می کشی...ماموریتت اینه.

- آفرین..خوب حدس زدی.دقیقا همینه.

- پس من بهت اطلاعات رو نمی دم.

کلتش رو گرفت طرفم.سوزش بدی تو پام پیچید.از درد تند تند نفس می کشیدم.

- خیلی آشغالی.

- یه چیز جدیدتر بگو عزیزم.

بعد اومد طرفم و دستش رو روی گونه م گذاشت.سرمو تکون دادم.

- می دونستی حیلی خوش قیافه ای؟

- در عوض تو عین دیوی.

- هر طور میلته.

گلوله بعدی تو دستم جا گرفت.

آرتین داد زد- ولش کن لجاره.

- مگه من به تو نمی گم درست حرف بزن.

- خفه شو...

یگانه با بی رحمی بهم نگاه کرد- اگر اطلاعاتو ندی داداشتو اول عقیم می کنم بعد با زجر جلوت می کشمش.مهتاب کوچولو رو بگو. هم پدرش می میره.هم مادرش و هم مادربزرگش. تو چطور می تونی ده سال دیگه تو روش نگاه کنی و بگی مادر و پدرش به خاطر تو مردن؟

نفس عمیقی کشیدم- باشه...تو بردی.فقط کاریشون نداشته باش.قول بده.

- قول می دم.

- تو کامپیوترمه.تو چند تا فایل پی دی اف.

- رمزشونو بگو.

- تو از کجا می دونی رمز دارن.

- چون قبلا گشتم.بگو دیگه...

اسلحه لعنتی شو سمت آرتین گرفت.داد زدم- باشه..باشه.

آرتین - افشین اونا محرمانه ان.

- آرتین چیزی نگو...تورو قرآن چیزی نگو.

- رمزشون artafs213145 هست.

سریع یادداشت کرد و بعد با لبخند گفت- ممنون.

کلت طلایی رو گرفت سمتم.

****



یگانه دوید بیرون.کمی دور و برش رو نگاه کرد. 206 مشکی رنگی رو دید که جلوش ترمز کرد.یگانه در جلو رو باز کرد و خودش رو پرت کرد توش.

- برو...

کیوان گاز داد.در بین راه کیوان پرسید- چی شد؟

- چی می خواستی بشه؟

- چکارشون کردی؟

- گلوله بارونشون کردم.بازم سوالی داری؟

- نه.

- مهتاب و شیوا و مائده رو چکار کردی؟

- زنا مردن...بچه هه رو نکشتیم.

- چرا؟

- سعید گفت می خواد نگهش داره.

- بابا این خله.

- فکر نکنم مشکلی داشته باشه.همه کس و کار اون بچه مردن.نگهش داره مگه چیه؟

- اون مورد رو ول کن...تموم شد.کی می رسیم؟

- اطلاعات رو گیر آوردی؟

- پ ن پ.بدون گرفتن اطلاعات یارو رو کشتم.

- بده...

- چیو؟

- اطلاعاتو دیگه.

یگانه فلشی رو به کیوان داد.

کیوان- رسیدیم.

یگانه به خونه نگاه کرد.کیوان- خونه جدیدته.تمام وسایلت از جمله کلکسیون اسلحه خوشگلت هم تو خونه س.

یگانه لبخندی خشک زد- مرسی.

- برو تو ببین از خونه خوشت میاد.من همینجا منتظرم.

کیوان کلیدها رو به یگانه داد و یگانه از ماشین پیاده شد.یگانه به سمت خونه ویلایی رفت.کلید رو توی قفل گذاشت و در را باز کرد. احساس کرد نیرویی اون رو به عقب هل داد و دیگه چیزی نفهمید.




****

- دکتر نصیر...دکتر بیمارتون به هوش اومد.

سعی می کردم چشمامو باز کنم اما خیلی سخت بود.صدای مردی گوشم رو پرکرد.

- دخترم...دخترم سعی کن چشماتو باز کنی.

بالاخره با زور بازشون کردم- آخ...

- جاییت درد کنه؟

- همه جام...

- اسمت چیه؟

- نمی دونم

- مادر و پدر داری؟

- نمی دونم

سعی کردم بلند بشم- چی شده؟

- دراز بکش دختر.خونه ت منفجر شده.جلوی خونه ت بودی.پرت شدی.سرت خورده به جدول.دو ماه بی هوش بودی.

- من...پول بیمارستان رو میدم.

- کی پول خواست...اونایی که آوردنت پولو دادن.

- کیا؟

- نیم ساعت دیگه پیداشون می شه.

- اسمشون چیه؟

- فکر کنم آرتین و افشین.

- کی هستن؟

- بذار خودشون بیان...

دوباره دراز کشیدم.چم شده بود.هیچی یادم نبود.حتی اسمم.سرم درد می کرد.خواستم بخوابم که در باز شد و دو تا مرد اومدن داخل. نمی شناختشون حتی اگر آشنا بودن.کمی جا به جا شدم.خیلی محکم و با جذبه نگاهم می کردن.

- شما...شما کی هستین؟

یکی شون که دستشو باندپیچی کرده بود و کمی هم می لنگید پوزخند زد- نمی شناسیمون؟

- نه...نه.

- بنده سرگرد افشین رضایی هستم ایشونم برادرم سرگرد آرتین رضایی.

- چه نسبتی با من دارین؟

افشین - متوجه می شی...

آرتین- دکترت گفته حافظه تو از دست دادی.غیر از اون مشکل دیگه ای نداری.مرخصی.

- می گم شماها کی هستین؟

آرتین غرید- با ما میای بعد متوجه می شی.

افشین آروم گفت- آرتین آروم...

- اگه نگین با من چه نسبتی دارین از اینجا تکون نمی خورم.جیغ و داد می کنم که بریزن سرتون.

افشین تند تند گفت- باشه...باشه.من شوهرتم.

آرتین نیم نگاه متعجبی به برادرش انداخت.

زیرلب گفتم- شوهر؟

افشین- چیه؟ معنی شوهرم یادت رفته؟

همونطور که میومد جلو گفت- بدو..لباسات توی کشوی بغل تخته.عوضشون کن بریم.

- کجا؟

- خونت دیگه بدو...

لباسامو برداشتم.آریتن رفت بیرون ولی افشین نشست روی تخت.

- چرا اینجایی؟

- مگه چیه؟

- می خوام لباس عوض کنم.

- خب بکن.

- می شه بری بیرون.

- نه.

- من خجالت می کشم.

- مشکلی نیست...می تونی با همین لباس بیمارستان بیای.

بالاخره لباسامو عوض کردم اما دیدم که نگاهم نمی کرد.به روی خودم نیاوردم.داشتیم از بیمارستان میومدیم بیرون.

- دست و پات چی شده؟

- یه آدم نامرد بهم شلیک کرد.

خیلی بد نگاهم می کرد.آرتین رو پشت فرمون یه ماشین دیدم و رفتم صندلی عقب سوار شدم.



- اسم من چیه؟

آرتین از آینه نگاهم کرد اما افشین هیچ عکس العملی نشون نداد.تکرار کردم

- پرسیدم اسمم چیه؟

- مرسده...مرسده تهرانی.

- آهان...

- چند سالمه؟

- 27 سال.

- بچه داریم؟

- نه.

- تو مطمئنی شوهر منی؟

افشین یهو برگشت طرفم- چطور؟

- اصلا عین شوهرا باهام رفتار نمی کنی...

پوزخندی زد- اونا مال شبه عزیزم.

سرخ شدم.

افشین- البته یه چیزی بهت بگم.ما هنوز ازدواج نکردیم.نامزدیم.

- من مادر و پدر هم دارم؟

- نه.

- کی مردن؟

- 6 سال پیش.خواهر برادرم نداری.انقدر سوال نپرس حال ندارم جوابتو بدم.

- تو مادر و پدر داری؟

نگاه خشمگین آرتین داشت وجودم رو از بین می برد.

آرتین- نه...نداریم.

- شما ازدواج کردی؟

- بله...همسرم فوت شده.بچه هم ندارم.

دیگه چیزی نگفتم.اینا چشون بود.می خواستن منو خفه کنن انگار.رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم.افشین دستمو گرفت و وارد آپارتمان شدیم و از پله ها بالا رفتیم.آرتین کلید رو از جیبش درآورد و در رو باز کرد.کفشم رو در آوردم و رفتم داخل.

برگشتم و به افشین نگاه کردم- اتاقتمون کجاست؟

لب هاش رو به هم فشرد.اتاقی رو نشون داد.رفتم توی اون اتاق.توی یه کشو لباس پیدا کردم.یه لباس آستین سه ربع پوشیدم و شلوار جینمو درنیاوردم.شالمو پرت کردم یه گوشه که عکس یه زن رو دیدم با یه بچه بغلش.کنارش افشین و آرتین و یه زن مسن بودن. عکس رو برداشتم و رفتم تو پذیرایی.داشتن با هم حرف می زدن.خودمو کشیدم کنار تا منو نبینن.

- جدا می خوای باهاش ازدواج کنی؟

- آره.

- اجازه پدرش..

- دختر نیست.

- از کجا می دونی؟

- توی بیمارستان به یه دکتر گفتم چک کنه.

آرتین دستشو توی موهاش فرو کرد- اعصابمو به هم می ریزه.

- فعلا کاریش نمی شه کرد.

- نمی خوای بهش بگی؟

بلند گفتم – چیو به من بگه؟

افشین بهم نگاه کرد- گوش وایستاده بودی؟

- آره.بهم بگو...بگو من کیم.بگو چرا وقتی پدرم مرده برای ازدواج اجازه شو می خوای؟ چرا داداشت ازت می پرسه جدا می خوای باهام ازدواج کنی؟ مگه این قضیه جدی و شوخی داره؟ و بگو...اینا کین؟

آرتین سریع اومد کنارم و عکس رو ازم گرفت.

- اینو می بینی...مامانمه.مرده.دو ماهه.اون زنه رو می بینی؟ اون زنمه.شیوا که اونم دوماه پیش مرد...اینم بچه مه..دو ماهه غیبش زده. الان هشت ماهشه.بازم بگم؟

- چرا دعوا می کنی؟ مگه تقصیر منه؟

یه ثانیه فکر کردم می خواد بگه آره...اما چیزی نگفت و از خونه بیرون رفت.

افشین بهم نزدیک شد- دیگه در این موارد حرف نزن...

همینجور که اون بهم نزدیک می شد عقب عقب می رفتم که خوردم به دیوار.افشین با دستش گردنمو گرفت و یه لحظه فهمیدم که لباش رو لبام بود.چه اشکالی داشت.ما با هم نامزد بودیم.همراهیش کردم.

سرشو برد عقب- به حرفم گوش کن.

سرمو تکون دادم- باشه...



افشین و آرتین رفته بودن سرکار.نمی دونستم چرا در رو قفل کرده بودن اما به حرف افشین گوش دادم و اعتراضی نکردم.تصمیم گرفتم دستی به سر و گوش خونه بکشم.خیلی کثیف بود.رفته بودم سراغ کمد که واقعا مصداقی از کمد آقای ووپی بود.همه چیو ریختم بیرون.نیم ساعتی گذشته بود که یه جعبه نقره ای پیدا کردم.روش Y.R حک شده بود.درش رو باز کردم.یه کلت طلایی رو دیدم.با دو تا خشاب پر کنارش.یه چیزی دیدم.توی فکرم...پلک زدم تا از ذهنم بره.سرم رو تکون دادم.یه صدای واضح تو ذهنم پیچید.

- یگانه...یگانه...یاشارو کشتن...یاشارو کشتن...یگانه.

سرمو گرفتم تو دستام.نفس نفس می زدم.

- یاشار...یگانه..اینا کین دیگه؟

کمد رو مرتب کردم و جعبه رو گذاشتم سر جاش.صدای در اومد.از اتاق اومدم بیرون.

افشین- اون تو چکار می کردی؟

- داشتم تمیزکاری می کردم.

کتش رو درآورد و آویزون کرد.

- یگانه کیه؟

سریع به طرفم برگشت- کی؟

- یگانه...یگانه کیه؟

- از کجا می شناسیش؟

- نمی شناسمش.

- از کجا اسمشو می دونی؟

- یه...صدایی تو سرم پیچیده بود آخه...می گفت...یگانه یاشارو کشتن.

سرشو تکون داد- نمی دونم...نمی شناسم.

سری تکون دادم و رفتم تو آشپزخونه تا شام درست کنم.



پتو رو کشیدم روم تا بخوابم.صدای آرتین میومد.

- دادگاه فعلا تشکیل نمی شه.

- طبیعیه ...این دختره چیزی یادش نمیاد.

- تو واقعا می خوای عقدش کنی؟

- آره...وگرنه بهمون اعتماد نمی کنه.

- فقط اگه یادش میومد...فقط اگه می دونست چکارا کرده...خودم می کشتمش.

- آرتین...

- چی؟ زنم مرده.مادرم مرده و بچه م غیبش زده.

- اون مامان منم بود.شیوا جای خواهرم بود...منم مهتابو دوست دارم...فکر نکن خودت فقط نگرانی.

- سختمه اینجا زندگی کردن...

- صبر کن.بذار یادش بیاد...شاید بدونه مسعود کجاست...شاید بدونه مهتابو کی برده.

- دلم می خواد خفه ش کنم.

- تو صبر داشته باش.به خاطر من...لااقل بتونیم مسعود رو محکوم کنیم.

خیلی دلم می خواست برم جلو و ازشون بپرسم در مورد چی دارن حرف می زنن.من باید چی یادم بیاد و چرا آرتین آرزوی کشتن منو داره....اون کلت طلایی مال کیه...یه برق جلوی چشمام دیدم.یه مرد رو دیدم که روی زمین افتاد.پتو رو بیشتر کشیدم روم.این کابوس ها برای چی بود.چشمامو بستم.

- یگانه....تو پاک نیستی.باید بسوزی.بایدبسوزی تا پاک بشی.همه چی تقصیر تو بود.

از خواب پریدم.پتو رو پرت کردم یه گوشه و از اتاق اومدم بیرون.وارد پذیرایی شدم.همه جا خاموش بود.چراغ رو روشن کردم و رفتم تو اَشپزخونه تا یه کم آب بخورم.

- چرا نخوابیدی؟

با وحشت برگشتم.افشین روی صندلی نشسته بود و به من زل زده بود.

- خوابم نبرد.

- خوابیده بودی...خودم دیدم.از خواب پریدی؟

- کابوس دیدم.

- چی دیدی؟

- یه نفر بهم می گفت- که همه چی تقصیر من بوده.

پوزخندی زد و چیزی نگفت.

توپم پر بود- تو یه چیزی در مورد من می دونی و داری پنهونش می کنی و من اصلا از این قضیه خوشم نمیاد.

- به موقعش.

- موقعش کیه؟

- هر وقت جز الان ...ساعت 3 تصفه شبه...من می رم بخوابم.تو هم همینکار رو بکن.

هنوز لنگ می زد و یه پاشو روی زمین می کشید.رفتم تو اتاقم و خودمو پرت کردم روی تخت.



- مرسده حاضری؟

از تو آشپزخونه اومدم بیرون- برای چی؟

- بریم محضر.

- الان؟

- پس کی؟

- باشه...صبر کن آماده شم.

لباسام رو پوشیدم و ده دقیقه بعد تو راه محضر بودیم.آرتین رانندگی می کرد.درد پای افشین اجازه رانندگی رو بهش نمی داد.

افشین- به حاجی زنگ زدی؟

آرتین - آره...

- کاشکی یکی دیگه رو پیدا می کردیم که شاهد بشه.

- کی مثلا؟ما کیو می شناسیم؟ سرهنگ مثلا؟ اگه می دونست که دو تاییمونو تیربارون می کرد...

دیگه به این حرفاشون عادت کرده بودم...اگه ازشون می پرسیدم می زدن تو ذوقم و دیگه ادامه نمی دادن.برای همین سعی می کردم بیشتر گوش بدم و از حرفاشون سر در بیارم.

- شناسنامه شو آوردی؟

- آره.

- راستی سرهنگ گفت فردا بریم اداره کار واجب داره باهامون.

- اوکی.

چند دقیقه ای گذشت و رسیدیم.بعد از چند تا زوج نوبت ما شده بود.زوج هایی که همه خندون بودن و دست تو دست هم داشتن.نه مثل من و افشین.من از افشین چیزی نمی دونستم.یا شاید یادم نبود.برادر شوهرمم که به خونم تشنه بود.چی از این بهتر...مردی اومد و باهامون احوالپرسی کرد.احتمالا همون حاجی بود.حاج آقایی که اونجا بود و خطبه می خوند نگاهی به من کرد و پرسید.

- اجازه پدرتون رو دارین؟

افشین فورا یه برگه روی میز گذاشت.عاقد نگاهی به برگه کرد و اخماش تو هم رفت.

- باشه...شناسنامه هاتونو بدین.

افشین شناسنامه ها رو داد.عاقد شروع کرد یه چیزایی رو به عربی خوندن.سرم درد می کرد.صدای عاقد تو گوشم پیچید.

- سرکار خانم یگانه رنجبران فرزند رسول...

- بله؟

عاقد تعجب کرد- بله خانم؟

- شما منو چی صدا کردین؟

افشین رو دیدم که نفسشو فوت کرد.

عاقد- یگانه رنجبران.

- ولی اسم من...

با نگاه خشمگین آرتین آب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم.

عاقد- اسم شما؟

به تته پته افتادم- ه..هم...همینه...اسمم یگانه رنجبرانه.

عاقد با شک بقیه خطبه رو خوند و با مهریه 14 سکه به عقد افشین دراومدم.



****

خودمو پرت کردم تو ماشین- قضیه چیه؟

آرتین با خونسردی گفت- کدوم قضیه؟

- چرا بهم دروغ گفتین؟ چرا گفتین اسم من مرسده س در حالی که اسمم یگانه س.

افشین جا به جا شد- الان مشکل فقط اسمته؟

تقریبا داد زدم- مشکل دروغ گویی شما دوتاست.

آرتین عصبانی بهم نگاه کرد- زنک یه دفعه دیگه صداتو بردی بالا نبردیا...من صدام از تو بلندتره.

افشین به برادرش توپید- آرتین...شما راه بیفت.

ادامه داد- اولین باری که دیدمت خودتو به نام مرسده تهرانی بهم معرفی کردی.تمومه؟

- تو که می دونستی اسم من یگانه ست.

- آره می دونستم خب که چی؟

- چرا به من نگفتی؟

- این مسله بزرگی نیست...

- معلوم نیست چند تا دروغ دیگه بهم گفته باشی؟

- الان وقت جواب دادن به سوالای تو نیست....

- پس کی وقتشه؟اونی که شبا تو کابوسام میاد منو صدا می کنه و می گه یاشارو کشتن.یاشار کیه؟

- بذار برسیم خونه.

- نه الان می خوام بدونم.

افشین به آرتین اشاره کرد تا نگه داره بعد اومد صندلی عقب نشستوآرتین دوباره راه افتاد.

- یاشار برادرت بود.

بهت زده به نگاه کردم- برادرم؟پس...مرده؟

- آره...یاشار همکار من بود.من خانواده ش رو نمی شناختم.فقط می دونستم یه خواهر داره به اسم یگانه.روزی که یاشار کشته شد یگانه هم گم شد...کسی اثری ازش پیدا نکرد.

- من...تو می دونی من کجا بودم؟

به جلو نگاه کرد- نه...

- تو می دونی.

داد زد- نه...باید خودت یادت بیاد.

- شاید تا قیامتم یادم نیومد.

- اهمیت نداره.

- اذیت نکن منو.

دستمو گرفت- بهم اعتماد کن.

دستمو با خشونت کشیدم- هیچ وقت....من...به..یه...آدم دروغگوی پست...اعتماد...نمی کنم.

چشماشو بست و یه لحظه بعد سیلی بود که تو صورتم نشست.

با نفرت گفتم- ازت متنفرم.حدس می زنم که تو رو دوست نداشتم.تو داری بازم بهم دروغ می گی و ما هیچ نسبتی با هم نداشتیم نه؟

صدای بی رحمشو شنیدم- نه.

- پس همینجا پیاده می شم.

دستمو که رفت سمت در گرفت.هرکاری کردم نتونستم دستامو آزاد کنم.داد کشیدم- ولم کن.

- کاری نکن بهت دست بند بزنم یگانه.

با بی حالی تو چشماش نگاه کردم- حالم ازت به هم می خوره...

با بی تفاوتی بهم نگاه کرد- هر طور میلته.

سرمو تکیه دادم به در و تو دلم به زمین و زمان فحش دادم.

رمان کلت طلایی قسمت 1

مقدمه

از نور می آیم....
نفس می کشم....
چشم باز می کنم....
زندگی می کنم.....
و....
به سوی تاریکی می دوم....
با قلبی بسان سنگ....
در تاریکی شناور می شوم....
مهربانی را سر در قلبم بر دار می آیزم....
چاقو را در قلب محبت میزنم و .....
سه گلوله حرام انسانیت مینمایم....
در تاریکی می رقصم....
چشمانم را میبندم....
نفس نمی کشم....
نفسش را می گیرم....
چشم هایش را تا ابدیت بسته نگاه میدارم....
در میان نور و غرق در تاریکی می رقصم....
رقصی تلخ در میان دریایی از نفس های گرفته شده.... چشمان همیشه بسته و..... انسانیت های خاک شده....
چشمانم را نمیبندم....
نفسی میکشم و....
نفس ها میگیرم....
چشم ها بسته می شوند برای ابدیت....
با چشم باز میگیرم!
نفس انسانیت را...
و چشمان مهربانی را برای همیشه...
و مردم را میکشم!
با چشمان باز و در تاریکی قلبم....

کمی خستگی در کرد.نفس عمیقی کشید و منتظر شد.روی سطح سرد پشت بوم تو هوای پاییزی دراز کشیدن این سختی ها رو هم داشت.بالاخره انتظارش سر اومد.نیمچه لبخندی رو لباش نشست.یه چشمش رو بست و اون یکی رو هم پشت دوربین تفنگش. به هدفش خیره شد.آروم گفت- از اون ماشین شیکت بیا پایین دیگه.
هدف انگار منتظر حرفش بود چون از ماشین خارج شد.دستش رو روی ماشه تفنگ شکاریش گذاشت و ثانیه ای بعد صدای خفه ای شنیده شد و مرد روی زمین افتاد.کسی توی کوچه نبود.وسایلش رو جمع کرد و سریع از ساختمون خارج شد.مرد به آسونی مرده بود. تا یه مسافتی رو دوید.وقتی مطمئن شد کاملا از محل حادثه دور شده و به یه جای شلوغ رسیده نفس عمیقی کشید.دستی برای ماشین های عبوری تکون داد.سوار ماشینی شد که مردی راننده بود و یه زن هم عقب نشسته بود.
- کجا پیاده می شی؟
- نیاوران.
راننده دیگه چیزی نگفت.چند دقیقه بعد صدایش سکوت رو شکست- همینجا...
راننده نگه داشت- می شه پونصد تومن.
پول رو داد و وارد کوچه ی محل سکونتش شد.جلوی در خونه ش ایستاد.کلید رو از جیبش در آورد و در رو باز کرد.در رو پشت سرش بست و سویشرت گشاد کلاه دارش رو از تنش درآورد و به جالباسی آویزون کرد.کیف بزرگش که هر کی نمی دونست فکر می کرد توش گیتاره رو کنار در گذاشت.خودش رو پرت کرد روی مبل و کنترل تلوزیون رو برداشت.شروع کرد به عوض کردن کانال ها.جند دقیقه بعد غرغر کردنش شروع شد.
- خاک بر سرتون با این برنامه های آب دوغ خیاری...
آخرین شبکه ای که دید داشت فیلم لئون رو نشون می داد.توجه ش جلب شد و تا اخرش رو دید.آخرش با بی تفاوتی گفت.
- یه فیلم مثل بقیه فیلم ها...
از جاش پرید و رفت تو اشپزخونه.در یخچال رو باز کرد و دو تا تخم مرغ برداشت و نیمرو کرد.شامش که تموم شد ظرف رو شست و رفت سمت حموم.موهاش رو که با کش بسته بود باز کرد و طبق عادتش چند بار سرشو تکون داد.از حموم که دراومد خیس خیس بود.عادت نداشت خودشو با حوله خشک کنه.موبایلشو رو برداشت و شماره گرفت.
صدای خشنی جواب داد - بله؟
- با اربابت کار دارم نره خر.
- کی هستی؟
- اربابت می دونه.
- می گم کی هستی؟
- می گم اربابت می دونه...بده گوشی رو بهش.
مرد غرغر کرد و چند لحظه بعد صدای مردی توی گوشش پیچید- بله؟
- بلا!!!
- توئی؟
- نخیر دختر دایی پسر عمومه.
- چه خبر؟
- دوستت با مغز خورد زمین.
- صدمه چقدر بود؟
- صد در صد.
- پول بیمارستان رو کجا باید بدم.
- جلوی پارک همیشگی
- خودت می گیری؟
- آره.
- کی بیاره؟
- خودت.
- باشه.فردا می بینمت.راس ساعت 9 صبح.
تماس رو قطع کرد.باید رمزی حرف می زد.احتیاط شرط عقله.رفت تو رخت خواب.به دقیقه نکشیده خوابش برد.
- یگانه...یگانه...یاشارو کشتن...یاشارو کشتن...یگانه.


خوابش برد و دیگه کابوس ندید.البته کابوس دیدن که کار هر شبش بود.صبح ساعت 7 از جاش بلند شد و همه کاراشو که انجام داد.یه کلاه گیس مشکی گذاشت رو سرش و نصفشو ریخت تو صورتش.عینکی هم زد به چشمش و یه اسلحه هم گذاشت تو کیفش محض احتیاط. یه ربع به قرار مونده بود که رسید به پارک.تیپش ضایع نبود فقط موهای تو صورتش تو چشم می زد.یه مانتوی مشکی با شلوار جین. روی صندلی نشست و شروع کرد به بازی با زپ کیفش.چند دقیقه نگذشته بود که صدای پای یکی اومد و بعد بوی عطرش.از این عطرش نفرت داشت و برای همینم تو ذهنش مونده بود.دید نیومد کنارش بشینه آروم گفت – نمیای؟برم؟
خندید- کجا بری؟ کار داریم حالا حالاها.
از بین موها دید اومد کنارش نشست- خوب چه خبر؟
- خبر و مرض...می دی یا برم؟
- ای بابا چقدر اصرار داری؟ باشه. توی اون کیف سامسونتیه که بغلت گذاشتم.
نگاهی به کیف کرد.آهی از سر ناامیدی کشید- تو نمی فهمی یه زن با یه کیف سامسونت یه مقدار ضایعست؟
- دیگه ببخشید.مطمئنی مرده؟
- مگه اینکه گلوله از سرش کمونه کرده باشه.
- مثل همیشه عالی.
- بعله می دونم.به امید هرگز ندیدنت.
- مگه نمی خوای دیگه با ما کار کنی؟
- نه دیگه کافیه. دو سه تا پروژه باهاتون بودم.یه کم تنوع لازم دارم.
از جاش بلند شد و کیف رو برداشت و به سرعت به خونه ش برگشت.کلاه گیس رو برداشت.عینکو پرت کرد روی جاکفشی.اسلحه طلایی رنگشو توی یه کیف دیگه گذاشت و کیف رو برداشت.شال مشکیشو عوض کرد و یه شال سفید انداخت رو سرش.موبایلشو برداشت و دوباره رفت بیرون.کنار خیابون وایستاد و به ماشینی که جلوش توقف کرد گفت- تجریش؟
پسری که پشت فرمون نشسته بود زل زد بهش- آره می رم.
مسافری تو پیکان سفیدرنگ نبود.در رو تقریبا کوبید.10 دقیقه بعد با وجود ترافیک تجریش بودند.اصلا حوصله پیاده روی نداشت.
- چقدر می شه؟
- شما بده هزار.
تعجب کرد- مگه سر گردنه ست؟
- می دونی چقدر ترمز کردم؟ لنتم داغون شد...
- باشه بابا.
یه هزار تومنی از توی کیف پول مشکیش کشید بیرون و انداخت روی صندلی کمک راننده.توی ایستگاه اتوبوس تقریبا ده دقیقه ای معطل شد تا بالاخره اتوبوسی که داشت از فرط وجود آدم توش می ترکید اومد.یه تعداد خارج شدند و یگانه سوار شد.کنار پنجره ایستاده بود که متوجه شد کیفش تکون خورد.برگشت و دختری رو دید که حدس زد یه ذره از خودش کوچکتره.اهمیتی نداد ولی بالاخره مچش رو گرفت.دختر هم فهمید خودشو لو داده.یگانه مچش رو گرفت و آروم طوری که فقط دختر بشنوه گفت
- به نفع خودته که دست توی این کیف نکنی...عاقبت خوبی نداره.
- ببخشید.
- سعی کن که دیگه تکرار نشه.
نفسس صداداری کشید و به پنجره تکیه داد.سنگینی نگاهی رو حس کرد و چشماش رو باز کرد.یه پسر رو دید که تو فاصله یه متریش ایستاده بود.چشم غره ای رفت اما پسر از رو نرفت.همیشه از این حالت بدش میومد.اشاره ای به پسر کرد.پسر جلو اومد.
- شماره بدم؟
- یه جای دیگه رو نگاه نکنی چشماتو درمیارم...شک نکن.
- چقدر خشن!
- خیلی خشن.سعی کن زیاد خودتو درگیر اینو اون نکنی.
- تو خیلی خوشگلی.
یگانه با حرص بهش نگاه کرد- فارسی می فهمی؟
- چرا عصبی می شی؟واقعیت رو گفتم.
- ببین بعضی از این واقعیت ها ممکنه سرتو به باد بده.
- تو ظریف تر از اونی هستی که بخوای به کسی صدمه بزنی.
یگانه پوزخندی زد و وقتی دید یه صندلی خالی شده خودش را از پسرک دور کرد و روی ان نشست.


- چرا رفتی؟
یگانه طاقت نیاورد- ببین تو خیلی پررویی...واست گرون تموم میشه ها.
تو دلش از پسرک می خواست بحث رو تموم کنه تا یه وقت اونجا حموم خون راه نیفته.خوشبختانه به ایستگاه موردنظرش رسیده بود. نفس راحتی کشید و پول رو پرداخت کرد و پیاده شد.کمی راه رفت تا بالاخره رسید.پشت یه درخت وایستاد و به در خونه ای خیره شد.در خونه ای که همیشه فکر می کرد حالش از اونجا به هم می خوره.احساس الانش هم همین بود.در خونه پدریش باز شد و یه مرد بیرون اومد.یه مردی که دخترش ناپدید شده بود.یگانه نفس بلندی کشید و بیشتر پشت درخت قایم شد.بعد یه پسر اومد بیرون.یاسین بود.زیر بغل پدرشو گرفت و با هم سوار ماشین شدند.از همون جا نامادریش رو تشخیص داد که نصفه نیمه از در خونه خودشو بیرون آورده بود..مثل بچه ای شده بود که پدرش بیرونش می کنه و بچه چشمش به خونه س تا کی پدرش در رو باز کنه تا به یا جای اشنا برگرده اما...نه آشنا...اون خونه هیچوقت واسه یگانه آشنا نبود..ماشین یاسین از جلوش رد شد.وقتی که ماشین تو پیچ کوچه ناپدید شد از پشت درخت کنار رفت و راه افتاد.یه ساعت بعد به خونه رسید.تلفنش زنگ خورد.
- بله؟
- سلام جوجه.
- فرمایش؟
- بعدی رو بگیر.
- یه ذره بهم فرجه بده.
- نه...همین فردا.
- از آخرین بار فقط یه هفته گذشته.
- مهم نیست.نیم ساعت دیگه اطلاعات برات میاد.
- باشه.
گوشی رو قطع کرد.رفت تو آشپزخونه دلبازش و یه قهوه درست کرد.قهوه رو که خورد زنگ در زده شد.از چشمی مخاطبش رو شناخت و بعد در رو باز کرد.مرد کوچک اندام بسته ای رو تو دستای یگانه چپوند و تو یه ثاثنیه سوار موتورش شد و رفت.انگار عجله داشت.یگانه نشست و بسته رو باز کرد.عکس یه مرد توش بود.همه محتویات رو روی میز ریخت.
زیرلب گفت- خوب...جناب سرهنگ منصور تهرانی.53 ساله.معاون اداره مبارزه با مواد مخدر...به به چه سمتی.حتما با اینا کل کل کرده که باید بمیره.خوب...مثل اینکه فقط مرگ می خوان و بس.یه دختر جوون داره به اسم زهرا.زنش ده سال پیش به مرگ طبیعی مرده.خب خیلی ضایعه اگه برم و اسلحه مو بگیرم سمتش...یه لحظه نگذشته یه لشکر نامرئی سوراخ سوراخم می کنن.بهترین راهو انتخاب می کنم.
پوزخندی زد و به اتاقش رفت و چند دقیقه بعد با وسایلی برگشت و تمومش رو با احتیاط روی زمین چید.4 ساعت بعد به بمب ساعتی دست سازش با افتخار خیره شده بود و به خودش آفرین می گفت.
- فردا منصور خان وقتی بره سوار ماشینش بشه استارت نزده می ره رو هوا.
لبخندی روی لب هاش نشست.هیچ احساسی نداشت.دوباره تلوزیون رو روشن کرد.اخبار رو دید و فیلمی خارجی نگاه کرد و بعد به رخت خواب رفت.چشماش رو بست.
- یگانه...یگانه.
- یاشار؟
- آره...چرا اینجایی؟
- باید کجا باشم؟
- نزدیک من نباش.
- چرا؟
- تو گناه کاری...حق اینجا بودن رو نداری...از اینجا دور شو.
یاشار فریاد کشید و یگانه به آتش کشیده شد.دوباره از خواب پرید.دستی به صورتش کشید و دوباره به خواب رفت.از خواب که بیدار شد صبحانه مفصلی خورد.تمام برنامه از قبل چیده شده بود و فقط یگانه رو کم داشت.بمبمش رو اروم توی کیفش گذاشت.سویشرت گشادش رو پوشید و شلوار جینش رو پاش کرد و کلاه سویشرت رو هم انداخت روی سرش.موهای بلندش رو زیر سویشرت پخش کرده بود تا کسی متوجه دختر بودنش نشه.از خونه اومد بیرون و وقتی از تاکسی پیاده شد که نزدیک خونه هدفش بود.ماشین شناسایی شده بود.یه آر دی.ماشین رو پیدا کرد.به تمام کوچه نگاه کرد.تمام خونه ها.کسی نبود.تازه اول صبح بود.بمبش رو جاسازی کرد. از اونجا دور شد و 20 متر آنطرف تر وایستاد.عادت داشت قربانیش رو موقع مرگ ببینه.
- اینم از سرهنگ خودمون.چه وقت شناسه.
لبخندی زد.بمب راس ساعت 7 صبح منفجر می شد.انگار که آهنگی رو زمزمه می کنه گفت- سه و سه و سه.دو و دو و دو.یک و یک و یک.و بنگ.صدای کر کننده ای همه جا رو فرا گرفت و دو ثانیه بعد صدای جیغ...حتما صدای زهرا بود.خواست رد بشه که زهرا دیدش.
- آقا...آقا ...زنگ بزنین پلیس...آقا.
درنگ درست نبود.زهرا دیده بودش.دوید سمت دختر.هنوز کسی نیومده بود.شاید ده ثانیه از انفجار گذشته بود.اسلحه طلایی اش رو درآورد و سمت زهرا گرفت.ثانیه ای بعد زهرا روی زمین افتاده بود.به سرعت از اونجا دور شد و به خونه ش برگشت.دو ساعت بعد خبر از تلوزیون پخش شد.
- همه دارن لعن و نفرینم می کنن الان.
خبرنگار با مردی شروع به صحبت کرد.چشمای مرد سرخ بود.
- جناب سرگرد رضایی...مدرکی بدست آوردین در مورد کسی که بمب رو گذاشته.
- بله...به همین زودی دستگیرش می کنیم.
یگانه داد زد- هیچ غلطی نمی تونین بکنین.
- یکی از همسایه های سرهنگ یه نفر رو دیده که به دختر سرهنگ بعد از حادثه شلیک کرده.
یگانه با بهت گفت - چی؟


- اطلاعات ببشتر رو درصورت موافقت مافوقم بعدا دراختیارتون می زارم.
- سرگرد...یه سوال دیگه...هیچ گروهی تا به حال مسئولینت سوء قصد رو به عهده گرفته؟
- خیر.
قبل از اینکه خبرنگار سمج دوباره سوال کنه سرگرد رضایی از محدوده دید دوربین خارج شد.یگانه تلویزیون رو خاموش کرد و کنترلش رو پرت کرد- گندت بزنن.
گوشیش زنگ خورد- بله؟
- گند زدی که.
- من...
- من نداره.احتمال این که بگیرنت 60 درصده.
- اونا فقط یه آدمو دیدن.نمی دونن من کیم.
- من دیگه تو رو نمی شناسم...و مطمئن باش تو واسه گروه یه خطری.
- گمشو.
- مرگت رسیده یگانه.
- مردک روانی...اونا از من هیچی ندارن.
- من که چیز دیگه ای دیدم.
- پس برو چشماتو معالجه کن.و اگر هر کدوم از اون نره خرهات رو نزدیکم ببینم بعد از کشتن اونا یه گلوله می کارم تو کله پوک تو.اینو تو مغزت فرو کن.
و گوشی رو روی مبل انداخت.
- این دیگه چه مصیبتیه؟
برای اولین بار ترسیده ود.مغزش کار نمی کرد.در کسری ثانیه تصمیم گرفت از تهران خارج شه که بعد از یه ذره فکر این راه رو احمقانه دید.پاهاش رو روی زمین کوبید و گفت – لعنت به این شانس.
کمی فکر کرد- اصلا از کجا معلوم؟شاید این سرگرده لاف زده.شاید اون مردک صورتمو ندیده.وای خدایا این آشغالو چکارش کنم.
تلفنش زنگ خورد- باز توئی که؟
- یگانه یه مامورت دیگه.باید هفته دیگه انجامش بدی.
- ببین اگه می خوای منو به پلیسا تحویل بدی بگو تکلیفم رو بدونم.
- چی داری می گی؟ می گم ماموریته.
- تو فکر کردی با بچه طرفی؟
- ببین...باید انجامش بدی.اوکی؟
- کی هست حالا؟
- این سرگرده رو دیدی؟
- همین رضایی؟
- آره همون...
- باید بکشمش؟
- نه...یعنی به مرور زمان.باید به زندگیش وارد بشی.اطلاعاتش رو بکشی بیرون و همه خانواده ش رو بکشی.
- چجوری آخه.
- اونش به خودت مربوطه.فقط ما برات یه هویت جدید درست می کنیم.خودت می دونی چطور باید بهش نفوذ کنی.
نفسی کشید- اطلاعاتشو کی برام می فرستین؟
- هم اطلاعات سرگرد و هم هویت جدیدت رو فردا برات می فرستیم.منتظر باش


*****
- جناب سرگرد افشین رضایی.34 ساله.متولد تهران.فرزند خلبان شهریار رضایی که سال 1360 زمانی که افشین فقط 4 سالش بوده توی جنگ شهید می شه.مادرش مائده رضایی که با شهریار دختر عمو و پسر عمو بودن و سال 1350 ازدواج می کنن.دو سال بعد پسر دار می شن و اسمشو می زارن آرتین.دخترشون افرا یه سال بعد به دنیا میاد و سه سال بعد افشین.افرا توی بمبارون تهران کشته می شه.چه پرونده جالبیه.آرتین رضایی هم پلیسه.درجه ش مثل برادر کوچکترشه.خوب...با این حساب من باید افشین،آرتین،مائده رو بکشم؟
کیوان- آرتین زن داره...اونم همینطور به علاوه بچه شش ماهه شون.
- چی؟
- مشکلیه؟
مکثی کردم- نه.
- نبایدم باشه.
- اسم من چیه؟
- تو مرسده تهرانی هستی.27 سالته متولد تهران.لیسانس مترجمی زبان داری.واحد رو به رویی سرگرد رو برات خریدیم.پدر و مادر نداری. منظورم اینه که هیچ کس رو نداری.ازدواج نکردی.پدر و مادرت شش سال پیش توی تصادف کشته شدن.خواهر و برادر نداشتی. سوال خاصی نداری؟
- نه.
- خونه ای که خریدیم مبله خریدیم.فقط وسایل ضروریتو ببر.شامل هر نوع اسلحه ای هم که داری می شه.اینجا هیچ نوع اسلحه ای جا نمی زاری.
- اون اطلاعاتی که از سرگردمون باید در بیارم در مورد چیه؟
- در مورد ما...و باندمون.سرگردمون خیلی پیش رفته.سریع باید جمعش کنی...وگرنه پای خودتم گیره.
- باشه...
- دیگه هم از اون کلت طلایی خوش دستت استفاده نکن.
- چرا؟
- اونا الان گلوله هاشو دارن.نمی خوام گیر بیفتی.
- دیگه چی نمی خوای؟
- نبود تو رو.وقتی این ماموریت تموم شد مال خودمی.
خندید – حالا.
*****
در خونه جدید زده شد.در رو باز کرد.مائده بود- سلام.
- سلام دخترم...همسایه کناریتون هستم.
- خوشبختم.من مرسده هستم.
- مائده هستم.مائده رضایی.
- بفرمایین تو خانم رضایی.
- نه عزیزم مزاحم نمی شم.
- چه مزاحمتی...بفرمایین تو.
خونه مبله خریده بود اما یگانه با سلیقه خودش دکوراسیون رو تغییر داد.مائده ده دقیقه ای نشست و بعد رفت.یه ظرف شکلات آورده بود.ظرفش یه بار مصرف ولی خوشگل بود.برش داشت و انداختش توی سطل آشغال.جعبه کلتش رو باز کرد.همیشه خیلی شیک تمیز نگهش می داشت.عاشق اسلحه ش بود.خیلی خوشگل و خوشدست.باعث می شد وقتی یه کسی رو می کشه احساس بدی بهش دست نده.دستش گرفت و کمی حرکتش داد و حرکات حرفه ای باهاش انجام داد.بعد از یه ربع خسته شد و کلت رو سر جاش گذاشت.خندید.
- کنار خونه ای که دو تا سرگرد توش زندگی می کنن اسلحه بازی خیلی جالبه.
سرگرد رو از پنجره دید که وارد محوطه آپارتمان شد.پالتوی قهوه ای اش رو پوشید و شال کرمی هم روی سرش انداخت و بیرون رفت.پاشنه کفشش بلند بود.سرگرد از پله ها بالا میومد.پاشنه ش رو به اون یکی گیر داد و تعادلش به هم خورد.افشین یگانه رو دید که پرت شد طرفش.بنا به غریزه گرفتش که شدت ضربه هلش داد و محکم به دیوار خورد.حواس یگانه جمع شد.
- وای...ببخشید.
افشین نگاهی به کفش یگانه انداخت- فکر کنم پاشنه ش شکست.
- اوپس.
- شما تازه اومدین؟
- بله.
- همسایه رو به روییتون هستم.
صدای بم مردی بلند شد- افشین...افشین کجا موندی؟
مردی چهار شانه تر از افشین از پله ها بالا اومد.یه لحظه نگاهش رو افشین و یگانه قفل کرد.یگانه به خودشون نگاه کرد.کمتر از ده سانت فاصله داشتن.
مرد که به یقین آرتین بود گفت- بد وقع مزاحم شدم؟
افشین نگاهی به برادر بزرگترش کرد- آرتین جان...ایشون بالای پله ها تعادلشون رو از دست دادن...
آرتین با بی صبری وسط حرف افشین پرید- خوب...الان چرا اینجایی؟
نگاه گنگ افشین باعث شد یگانه آروم بخنده.آرتین گفت- بابا مگه نرفتی لباس فرمتو عوض کنی با لباس شخصی بریم؟
- آها...
آرتین جوری که هر دو شنیدند گفت- مرض و آها.
افشین رفت و یگانه هم که دید کفشش داغون شده برگشت خونه.نگاه سختشو به دیوار دوخت- اولین قدم انجام شد.


در زدم.صدایی شنیدم- بفرمایید تو.
داخل شدم و احترام گذاشتم- سلام قربان.
سرهنگ رفیع گفت-سلام...آزاد سرگرد.خبری از ضارب نشد؟
- خیر قربان.
- هبچ مدرکی؟
- شاهد از ضارب یه فیلم پانزده ثانیه ای گرفته.من یه فرضیه دارم.
- چی؟
- حدس می زنم ضارب یه زنه.
- چطور؟
- اون فیلم زیاد کیفیت بالایی نداره منتها از طرز راه رفتن و استیلش کاملا می شه به این مسئله پی برد.
- صورتش معلومه؟
- خیر...اما یه کلت دستشه.یه کلت طلایی.و من کاملا این کلت رو می شناسم.
- توضیح بیشتر بده.
- این کلت باعث مرگ خیلی ها شده.چون گلوله هاش خاص هستن.قبل از قتل دختر سرهنگ قتلی انجام شد.یکی از کله گنده های مواد با شش گلوله توی بدنش پیدا شد.همه گلوله ها از همون اسلحه ای شلیک شدن که دختر سرهنگ رو کشت.
- اصلا چرا دختر سرهنگ..؟
- احتمالا قاتل رو دیده بوده.
- پس ما یه قاتل سریالی داریم؟
- خوب نمی شه اینجور نتیجه گرفت.
- علتش؟
- یه قاتل سریالی معمولا طعمه هاش به هم شباهت دارن.حالا یا شباهت ظاهری...یا تو یه مورد به هم شبیه ن.مثلا تویه کار.اما کسایی که با این کلت طلایی کشته شدن هیچ شباهتی با هم ندارن.وکیل. وزیر. سرهنگ. قاتل . جنایتکار...من همه رو بررسی کردم نقطه مشترکی با هم نداشتن.
- پس...
- یه چیز می مونه .این زن برای یه گروه کار می کنه که اون گروه دستور می ده هر کی براش دردسر درست می کنه رو بکشه.
- پیچیده شد...معلوم نیست نفر بعدی کی باشه.
- تحقیق کردم.اون وکیل و تمام کسایی که نام بردم به غیر از اون قاتلی که کشته شد و کله گنده مواد تو یه مورد مشترک بودن.
- چه موردی؟
- همون موردی که سرهنگ دنبالش بود.
- یعنی؟
- بله...محکوم کردن مسعود مظفر و به دار آویختنش.
- تو هم داری همین کار رو می کنی که.
- پس دنبال منم میان.
- به آرتین گفتی؟
- بله و الان اون نگران شیوا و مهتابه.می شه گفت تقریبا گیج شده.
آرتین- خودت گیجی.
نگاهی به آرتین انداختم که وارد شد و به سرهنگ احترام گذاشت.
- سرهنگ این داره شایعه سازی می کنه.خودش قاطی کرده.
سرهنگ- هم تو هم مادرت هم افشین هم زن و بچه ت دخیل شدین.باید نگران باشین.
آرتین جدی شد- باید چکار کنیم؟
- نمی دونم فعلا...اما مواظب خودتون باشین.


****
- آرتین باید چکار کنیم؟
- داداش کوچیکه ترسیدی؟
- نه نترسیدم...
آرتین چشماشو تنگ کرد.ناچار گفتم- آره ترسیدم...ولی بیشتر به خاطر مامان و شیوا و مهتاب.
- منم تربچه ام دیگه نه.
- تو می تونی از خودت دفاع بکنی.
- خب اینم حرفیه.
- باید از اینجا دورشون کنیم.
- آقای زرنگ ببخشید کجا؟
- نمی دونم...
- پس نظر نده الکی.
- راستی این دختره رو دیدی؟
- کدوم؟
- همین همسایه رو یه رویی؟
- خب؟
- قشنگه.
آرتین زد زیر خنده- واقعا؟
- چرا می خندی؟
- هیچی همینطوری.آخه..یاد دیروز افتادم که باهات ده سانتم فاصله نداشت.
- بابا صد دفعه ..از بالای پله ها پرت شد...گرفتمش.
- منم باور کردم.
- آرتین می شه نیمه منحرف مغزتو برای ده ثانیه از کار بندازی؟
- نه...
- می دونم ازت بعیده این کارا.
- بریم خونه؟
- گشنمه شدید.
وارد خونه شدیم.آرتین صدا زد- مامان...شیوا...کجایین؟این دختر بابا رو بیار شیوایی...خانمی...
شیوا دوید سمتمون- چیه صداتو انداختی رو سرت.مهمون داریم.سلام افشین.
آرتین - به اف اف سلام می کنی به شوهرت نمی کنی.مهمونمون کیه؟
شیوا - سلام آقای من.همین همسایه جدیده.مامان دعوتش کرد واسه شام.
- چه سریع دوست شدن.
آرتین- خوبه حالا همسنش نیست.
- من می رم لباسمو عوض کنم.میام.
رفتم سمت اتاقم.بلیزمو درآوردم که در باز شد و یه دختر وارد شد.چشمش به من افتاد و یه لحظه موند.بعد از اتاق دوید بیرون.منم همینجوری وایستاده بودم و در اتاقمو نگاه می کردم.همسایه جدیدمون بود.یه نگاه به خودم کردم.نیم تنه لخت بودم.دوباره در باز شد و آرتین اومد تو.
- به به...خدا بده برکت.عضله تو برم داداش.
- این دختره رو دیدی؟
- مرسده؟
- اسمش مرسده ست؟
- آره.چی شد؟
- اومد تو اتاق.
- ای وای...تو همین جا همینطوری بودی؟
- آره.
- دیدم مامان بهش گفت چادر می خواد بیاد تو اتاق تو.فکر کردم رفتی دست شویی بهش چیزی نگفتم.رسوا شدی داداش.
مامان همیشه نمازشو تو اتاق من می خوند.می گفت اینجا بهتره.نمی دونم چرا.شاید به خاطر پنجره های قدی بود که حس می کرد به خدا نزدیک تر می شه.برای همین چادرش همیشه تو اتاق من بود.
- چرا چرند می گی؟دختر که نیستم رسوا بشم.
- ممکنه باشی...رفتی معاینه کنی؟
- دیوونه ای واقعا.
- تو دیوونه ای که لخت جلوی من وایستادی داری کل کل می کنی.
یه بلیز آستین کوتاه به طرفم پرت کرد- بیا بپوش آبرومونو بردی.


وارد پذیرایی که شدیم مرسده و مامان و شیوا داشتن میز رو می چیدن.آرتین گفت.
- شیوایی این نی نی بابا کجاست؟
شیوا - نی نی تون خواب تشریف دارن.
- داداشی مهتاب به خودت رفته خواب آلوئه.
آرتین - نخیرم به عموش برده.
- نه خیرم...
مامان – باز دوباره شما دوتا افتادین به جون هم؟
آرتین- می خوام پشت پسر کوچولوتونو به خاک بمالم مامانی.
بعد شروع کردیم به کشتی گرفتن.یه چند دقیقه ای که گذشت دیدم داره واقعا پشتمو به خاک می ماله.بلند شدم و دستاشو گرفتم و یه زیرپایی بهش زدم.با هم افتادیم زمین.صدای مامان دراومد.
- پسرا این همسایه پایینی هام آدمن.
آرتین - زیاد درگیرشون نشو مامان.
- بسه دیگه بیاین شام.
با خنده و شوخی رفتیم سر میز شام.شاممونو خوردیم که گفتم- خوب...من و آرتین ظرفا رو می شوریم.
آرتین- چی؟ من ظرف بشورم؟ عمرا.
شیوا – نه خیر آقا آرتین باید بشوری..
داشتیم بحث می کردیم.یه دفعه دیدم نصف ظرفا جمع شده.مرسده داشت بقیه ظرفا رو می برد آشپزخونه.
- مرسده خانوم شما مهمونین...نباید..
- نه آقا افشین...مشکلی نیست.
مامان هم اومد تو آشپزخونه.دنبالش آرتین و شیوا هم اومدن.آرتین صداشو کلفت کرد.
- نه دیگه به غیرتمون برخورد...افشین برادر...اون کلتتو بیار بریم به جنگ ظرفا...
*****
- من دیگه برم مائده خانم.
- بودی گلم.
- نه دیگه بهتره برم...دیر وقته.
- هر جور راحتی دخترم.
یگانه از خونه ی رضایی ها بیرون اومد و وارد خونه خودش شد.
- لعنتی اگه تو اون اتاق نبود می تونستم اطلاعاتشو دربیارما...ای لعنت به ذاتت.
تلفنش زنگ خورد- چیه کیوان؟
- چه خبر از خونه اونا.
- از کجا فهمیدی؟
- تو خونه ت دوربین داریم.
- تو خجالت نمی کشی؟
- نه.
- می دونم با وجودت ناسازگاره.
- دلم می خواد زودتر شر اینا رو بکنم.
- اعصابم خورده.
- چی شده؟
- امشب امکانش بود که اطلاعاتو گیر بیارم. منتها پسره تو اتاقش بود نشد.یعنی من فکر کردم نیست.
- یگانه مواظب باشیا...گیر بیفتی...
- بله به تو ربطی نداره.فهمیدم...دیگه هم الکی بهم زنگ نزن.

کلاه جادویی

کلاه جادویی 


ﻣﺎﺭﻳﺎ، ﺩﺧﺘﺮﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻌﻤﻮﻟﻲ ﺑﻮﺩ . ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻛﺎﺭﻣﻨﺪی ﭘﺎﺋﻴﻦ ﺭﺗﺒﻪ ﺩﺭ ﻳﻚ ﺷﺮﻛﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﺴﻞ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺗﻜﺮﺍﺭﻱ ﺩﺍﺷﺖ . ﻳﻚ روز ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻛﺎﺭﺵ،  ﻭﺍﺭﺩ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ کلاه فروشیﺷﺪ . ﺩﺍﺧﻞ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ، ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻛﺮﺩﻥ ﻛﻼﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺧﺎﻧﻢ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺟﻠﻮﻱ ﺁﻳﻨﻪ ﻛﻼﻫﻲ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎن می کرد. ﻣﺎﺭﻳﺎ ﭼﺮﺧﻲ ﺩﺭ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺧﺎﺻﻲ، ﭼﻨﺪ ﻛﻼﻩ ﺭﺍ ﺭﻭﻱ ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ، ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻛﻼﻩ ﻫﺎ ﺭﻭﻱ ﺑﺎﻻﺗﺮﻳﻦ ﻗﻔﺴﻪ، ﻧﻈﺮﺵ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ ﻛﺮﺩ. ﻛﻼﻩ ﺭﺍ ﭘﺎﺋﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺭﻭﻱ ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ..... ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﺁﺳﺘﻴﻦ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﻛﺸﻴﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﻲ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﻣﺎﻥ، ﺧﺎﻧﻤﻪ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﻼﻩ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺷﮕﻠﻪ ! ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ، ﻧﮕﺎهی ﺑﻪ ﻣﺎﺭﻳﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﻲ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﺧﺎﻧﻢ، ﻭﺍﻗﻌﺄ ﺍﻳﻦ ﻛﻼﻩ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﻣﻴﺎﺩ!

ﺧﺎﻧﻢ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺑﻮﺩ، ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻭﺍﻱ، ﻭﺍﻗﻌﺄ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﻼﻩ ﺯﻳﺒﺎ ﻫﺴﺘﻴﺪ، ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﻣﻴﺎﺩ !

ﻣﺎﺭﻳﺎ ﺑﻪ ﺁﻳﻨﻪ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﺪ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ.

ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﻣﺎﺭﻳﺎ ﮔﺪﻟﻮﻓﺎ، در میانسالی هر ﭼﻪ ﺩﺭ ﺁﻳﻨﻪ ﺩﻳﺪ ﺭﺍ ﭘﺴﻨﺪﻳﺪ ...

ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺑﺮﻗﻲ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻴﻄﻨﺖ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻛﻼﻩ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﻴﭻ ﺣﺮﻓﻲ ﺧﺮﻳﺪ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ !

ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻧﮓ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﮔﻞ ﻫﺎﻱ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﮔﻠﺪﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺭﻭﻫﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﭘﺎﻛﻲ ﻫﻮﺍﺋﻲ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﺒﻲ ﺑﺎﺭﺍﻧﻲ، ﻭﺍﺭﺩ ﺭﻳﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﻣﻴﺸﺪ. ﺻﺪﺍﻱ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻭ ﻫﻤﻬﻤﻪ ﻋﺎﺑﺮﺍﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ، ﻣﺜﻞ ﻳﻚ ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ﻣﻨﻈﻢ ﻭ ﺩﻟﻨﺸﻴﻦ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﺎﻣﺪ. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﻣﻴﻠﻐﺰﻳﺪ ﻭ ﺩﻟﺶ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺷﻌﺮ ﺯﻳﺒﺎﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ... ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪ ﮔﺬﺷﺖ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﻣﺸﺘﺮﻱ ﻫﺎﺋﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻛﻪ ﺩﻭﺭ ﻣﻴﺰﻫﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.


ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﻳﺒﺎﺋﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺑﻮﺩ، ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻧﺪﺍﺯ ﻛﺮﺩ .

ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﺏ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﺪ، ﺩﺭﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﻱ ﺍﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺧﺎﺻﻲ، ﺑﻪ ﺍﻭ ﺻﺒﺢ ﺑﺨﻴﺮ ﮔﻔﺖ: ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﻛﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﻴﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﻭﻗﺘﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺷﺪ، ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺗﻘﺮﻳﺒﺄ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻭﺍﺣﺪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ: ﻛﺪﺍﻡ ﻃﺒﻘﻪ ﻭ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ آﻧﻬﺎ ﺳﺮﻳﻌﺎ ﺭﻭﻱ ﺩﻛﻤﻪ ﻃﺒﻘﻪ ﺍﻱ ﻛﻪ ﻣﺎﺭﻳﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ . ﺗﻤﺎﻡ ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﻫﺎﻱ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﻳﺪﻧﺪ ﻭ ﺗﻘﺮﻳﺒﺄ ﻫﺮ ﻛﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﺷﻴﻮﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺑﻪ ﺯﻳﺒﺎﺋﻲ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻛﺮﺩ . ﻣﺪﻳﺮ ﺑﺨﺸﻲ ﻛﻪ ﻣﺎﺭﻳﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩ، ﺩﺭ ﺍﻃﺎﻕ ﻧﻬﺎﺭ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍی ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻭ ﺑﻨﺸﻴﺪ . ﻋﺠﻴﺐ ﺗﺮ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺣﺘﻲ ﺑﻪ ﻣﺎﺭﻳﺎ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﺷﺎﻡ در یکﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ داد ﺗﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﻮﻧﺪ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﻛﺎﺭﻱ ﺟﺎﺩﻭﺋﻲ، ﻣﺎﺭﻳﺎ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﺎﻛﺴﻲ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ . ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﻧﺒﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺗﺎﻛﺴﻲ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﻠﻮﻱ ﭘﺎﻳﺶ ﺗﺮﻣﺰ ﻛﺮﺩﻧ . ﺩﺍﺧﻞ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﻱ ﺻﻨﺪﻟﻲ ﻋﻘﺐ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﺍﻓﻜﺎﺭﺷﻴﺮﻳﻦ ﺭﻭﺯﻱ ﺟﺬﺍﺏ، ﻭ ﻣﻌﺠﺰﺍت ﻛﻼه ﺳﺎﺩﻩ بود . ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﻭرود به ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ:  «ﻣﺎﺭﻳﺎ ﺩﺧﺘﺮﻡ! ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﻳﺒﺎ ﺷﺪﻱ، ﭼﻪ ﻧﻮﺭﻱ ﺗﻮﻱ ﺻﻮﺭﺗﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ، ﻣﺜﻞ رﻭﺯﻫﺎﻱ ﺑﭽﮕﻴﺖ ...» ﻣﺎﺭﻳﺎ ﺑﺎ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : «ﺑﻪ ﻟﻄﻒ ﺍﻳﻦ ﻛﻼﻩ ﺟﺎﺩﻭﺋﻲ ﻣﺎﺩﺭ ! »

ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ؛ « ﻛﺪﺍﻡ ﻛﻼﻩ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟»

ﻣﺎﺭﻳﺎ ﺑﺎ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﺭﻭﻱ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﻤﻜﻨﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ !

ﻛﻼﻫﻲ ﻛﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩ ﺭﻭﻱ ﺳﺮﺵ ﻧﺒﻮﺩ . باید ﺑﻴﺎﺩ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ ﻛﺠﺎ ﻫﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻛﻼﻩ ﺟﺎﺩﻭﺋﻲ ﺭﺍ ﻛﺠﺎ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ . ﺩﺭ ﺗﺎﻛﺴﻲ ﻛﻼﻩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﭘﺎﺋﻴﻦ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ... ﺩﺭ ﺍﻃﺎﻕ ﻧﻬﺎﺭ ﺧﻮﺭﻱ ﻧﻴﺰ ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ... ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ... ﻗﺪﻡ ﻗﺪﻡ ﺩﺭ ﺫﻫﻨﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺗﺎ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺻﺤﻨﻪ ﻛﻼﻩ ﺭﺍ ﺭﻭﻱ ﭘﻴﺸﺨﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﻛﻼﻩ ﻓﺮﻭﺷﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﭘﻮﻟﺶﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻴﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩ . ﻛﻼﻩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﻣﺎﺭﻳﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻥ ﻛﻼﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﭼﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺍﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﺯﻳﺒﺎ ﻛﺮﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺯﻳﺒﺎﺋﻲ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﺍﻗﺮﺍﺭ ﺑﻲ ﻧﻘﺎﺏ ﻳﻚ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺍﻭ ﻛﺎﺷﺘﻪ ﺷﺪ .... ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﻋﺎﻗﻞ ﻭ ﺟﺬﺍﺑﻴﻢ، ﺍﮔﺮ ﻛﻮﺩﻙ ﺩﺭﻭﻧﻤﺎﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺟﺮﺃﺕ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻋﺰﻳﺰﺍﻧﻤﺎﻥ ﻳﺎﺩ ﺁﻭﺭﻱ کند.(ژینا)

با توجه به این داستان ..... ایا گفتن وای چقدر چاق شدی ؟ چقدر اب رفتی وای صدات گرفته نکنه اثار کروناست و..........


بسیار قصه ی زیبایی بود با مفهوم بسیار قشنگ . گفتنش شاید یادآور این نکته باشم که رویارویی سوژه در حرکت به سمت اصل لذت در تئوری روانکاوی همراه با درد و رنجی است که اغلب ما آدما میل به سرکوبی داریم و واپس می زنیم و وقتی متوجه می شویم که سنی گذشته و به سطح فراخود میرسه و این سرکوبی ها در میانسالی باعث چشم پوشی کودک درون می شود .  اما در این داستان شاهد بازگشت اصل لذت در سن میانسالی بودم . واپس زده همواره بر می گردد اما اصل لذت خانم ماریا بازگشت اما با چهره و نقاب سمپتوم . به عبارت دیگر یافتن اصل لذت که در آن مکتوم است و سوژه از آن بی خبر ...


پس بهتراست با روحیه دادن وایجاد نگرش مثبت به یکدیگر روح و روان جامعه را شادتر کنیم .


روزگارتان شاد

 زیبائی تان پایدار 


رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو پنج

بلاخره کار من تموم شده بود و همراه ارباب زاده برگشتیم روستا نشسته بودم داخل اتاق خیلی خوابم میومد همین که چشمهام رو بستم طولی نکشید گرم شد و خوابم برد
_ستاره
با شنیدن صدای آروم ترنج اهسته چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_جان چیشده !؟
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_بیدار شو صبح شده معلوم نیست اهورا تو رو کجا برده اینقدر خسته شدی
با شنیدن این حرفش ناراحت شدم ارباب زاده من رو برده بود کلفتی بیتا رو بکنم ، درسته بیتا دختر خوبی بود و جوری باهام رفتار نمیکرد که احساس بدی داشته باشم اما یه چیزی این وسط منو خیلی اذیت میکرد اون هم این بود که ذره ای برای ارباب ارزش ندارم که ارزش داشتم اینقدر من و خار خفیف نمیکرد جلوی چشم بیتا
_ستاره حالت خوبه !؟
با شنیدن صدای ترنج از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_آره خوبم
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_اما ….
وسط حرفش پریدم و گفتم:
_الان میرم دست و صورتم رو میشورم بعدش میریم بیرون
سری به نشونه ی مثبت تکون داد
بلند شدم رفتم دست و صورتم رو شستم بعدش لباس هام رو عوض کردم و همراه ترنج به سمت پایین رفتیم ارباب زاده  سر میز نشسته بود و داشت صبحانه میخورد انقدر از دستش ناراحت و دلگیر بودم که اصلا بهش نگاه نکردم
_ستاره دخترم
با شنیدن صدای مامان نازگل بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_حالت خوبه انگار خسته به نظر میرسی !؟
لبخند زوری زدم و گفتم:
_خوبم مامان!
صدای نغمه بلند شد مخاطبش سپهر شوهرش بود
_راستی سپهر به عمه گفتی میخوای زمین هارو بفروشی !؟
_آره
با شنیدن این حرف سپهر لبخندی زد و گفت:
_موافق بود درسته !؟
_نه
لبخند روی لبهاش ماسید اخماش رو توهم کشید و گفت:
_یعنی چی نه !؟
_نمیخواست زمین هاش رو بفروشه
_فقط همین سپهر این خونسردیت برای چیه !؟
_وقتی نمیخواد زمینش رو بفروشه من نمیتونم زورش کنم نغمه بهتره اینو بفهمی
نغمه عصبی بلند شد و گفت:
_نصف اون زمین ها مال منه باید بفروشه مجبوره!

اینبار ارباب زاده پوزخندی زد و گفت:
_همیشه هر چی خواستی نمیتونی بدست بیاری بهتره اینو بفهمی
نغمه به خوبی میدونست منظور ارباب زاده چیه مثل ارباب زاده پوزخندی زد و زل زد تو چشمهاش و گفت:
_من مطمئن هستم اینو هم بدست میارم درست مثل بقیه چیز هایی که بدست آوردم اونم خیلی زود
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت سپهر هم بلند شد که صدای مامان نازگل بلند شد:
_باهاش صحبت کن اون زمین ها فروشی نیست اگه کاری انجام بده اینبار خود من هم باهاش روبرو میشم
سپهر سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_اون به حرف هیچکس گوش نمیده
_پس باید منتظر عواقب کارش باشه
سپهر هم رفت  که صدای ارباب سالار بلند شد:
_عزیزم بهتره تو دخالت نکنی فعلا اگه دیدیم کاری که نباید رو انجام داده اون وقت باهاش خیلی جدی برخورد میکنیم باشه !؟
_باشه
نفس عمیقی کشیدم خدا میدونست قرار بود چه اتفاق هایی بیفته مخصوصا با وجود نغمه که معلوم خیلی بدجنس
_ستاره
به سمت ارباب زاده برگشتم و گفتم:
_بله
_زود باش حاضر شو باید بریم
_باشه
بااجازه ای گفتم و بلند شدم میدونستم باز هم مثل همیشه میخواد من کار کنم و همین هم داشت من رو عصبی میکرد کاش میشد باهاش مخالفت کنم اما مگه جرئتش رو داشتم اون یه ارباب زاده بود و من یه عروس خونبس بودم نفس عمیقی کشیدم رفتم بالا حاضر شدم.
_آماده ای !؟
_بله
با شنیدن صدای سرد من ابرویی بالا انداخت به سمتم اومد و گفت:
_تو ناراحت شدی !؟
_نه
پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_ناراحت باشی هم مهم نیست برام چون تو یه خونبس هستی و هر کاری من گفتم باید انجام بدی
چونم لرزید اما اجازه ندادم اشکام گونه هام رو خیس کنند
ارباب زاده بیش از حد سنگدل بود
_زود باش
با شنیدن صداش با قدم های لرزون و کوتاه پشت سرش حرکت کردم سوار ماشینش شدم و اون هم پشت رل نشست و شروع کرد به رانندگی کردن تا رسیدن به خونه بیتا هیچ حرفی زده نشد
_نمیخوام وقتی رفتی اونجا همچین قیافه ای به خودت بگیری و بیتا رو ناراحت کنی فهمیدی !؟
_بله ارباب زاده!

رمان عملیات مشترک5


 


با نزدیک شدن به ایست بازرسی دلهره ی منم بیش از پیش شد ... دوست نداشتم به خاطر یه مامور ایرانی که مثل کنه همه جا دنبالم بود موفقیت توی این ماموریت رو که میتونست باعث ترقی بیش از پیش توی کارم بشه رو از دست بدم ....


با ترمز کامیون کنار پلیس راه بلافاصله صدای یکی از مامورها اومد که رو به راننده میگفت :


- وقت بخیر ... مدارک لطفا ..


- بفرمایید ..


بعد از چند لحظه سکوت مجدد صدای مامور اومد ....


- از کجا میای ؟؟؟!!


- از گرگان ...


- بارت چیه ؟؟!!


- چوب ....


- بیا پایین در عقب رو باز کن ..


با صدای در فهمیدم که راننده پیاده شده و بعد از چند ثانیه صدای قیژ در پشت اومد ...


یکم که گذشت یه مامور که شلوار مشکی پاش بود و پاش تا حدود زیادی میلنگید کنار کامیون وایساد ,و با یه چوب بلند که به انتهاش یه آینه متصل بود و باهاش کاملا میشد زیر کامیون رو دید مشغول بازرسی شد ... و درست موقعی که فکر میکردم اونقدر بهم نزدیک شده تا بتونه من رو از تو آینه ببینه همونجور بی هیچ حرفی لنگ لنگان دور شد....


نفسم رو با شدت دادم بیرون ... درد دستم یه طرف, از زور استرس تمام تنم خیس عرق شده بود ... موقعی که صدای راننده رو که از مامور تشکر میکرد شنیدم .. خوشحال از اینکه تا چند دقیقه ی دیگه این درد لعنتی تموم میشه آروم چشمامو بستم !!!


تقریبا سه چهار دقیقه ای گذشت که دوباره کامیون متوقف شد ... و صدای مرد اومد که گفت :


- خوب آبجی اینم از پلیس راه ....


- باشه بابا... بیا منو باز کن ...


صدای در اومد و بعد از چند لحظه مرد خزید زیر کامیون و طنابارو باز کرد ...


همینطور که بازوم رو که ضعف میرفت میمالید از زیر کامیون اومدم بیرون و سریع دست کردم تو جیبم و باقی پول مرد رو دادم .... نمیدونم چرا ولی حس کردم یه جای کار میلنگه .. مرد برای چند ثانیه به پول خیره شد و آب دهنش رو قورت داد و بعد با رنگ پریده گفت :


 


 


 


 


- نه آبجی نمیخواد ... باشه واس خودت ...


عصبی اخمی کردم و گفتم :


- بگیر دیگه قرارم و ن ... ...


حرف تو دهنم ماسید ... سردی اسلحه ای رو رو شقیقم حس کردم و بفاصله چند صدم ثانیه صدای آشنا که گفت :


- بگیر پیرمرد و زود بزن به چاک ... دست یه خانوم متشخص رو که رد نمیکنن !!!


 


 


--------------------------------------------------------------------------------


 


واسه یک لحظه حس کردم گردش خون توی بدنم متوقف شده...دستم هنوز به سمت مرد دراز بود...


مرد دستش را دراز کرد تا پول را بگیره...اسلحه روی شقیقه من بود انوقت اون داشت می لرزید


پول و از دستم گرفت...نگاهش به سروان بود..استرس از تمام وجودش می بارید...البته منم دست کمی از اون نداشتم..فکر اینکه اینجوری از سروان رو دست خوردم آزارم می داد..


مرد-جناب سرهنگ به خدا....


سروان که معلوم بود از گیر انداختن من حسابی کیفور میان حرفش پرید و گفت:اولا سرهنگ نه و سروان ..دوما اخرین بارت باشه ادم از پلیس راه رد می کنی...اینبار و فقط به خاطر اینکه با اون رنگ و روی پریده ات خودت و این اهوی وحشی را لو دادی گذشت می کنم اما اگه بازم از این موردا ببینم حساب ایندفعه را هم باهات صاف می کنم


مرد بدون لحظه ای درنگ سوار کامیون شد و رفت


از حرص محکم دندان هام را روی هم فشار می دادم...هنوز پشت به سروان بودم و اسلحه روی شقیقه ام ...سروان سرش را به گوشم نزدیک تر کرد و گفت:اینجوری این مرواریدای سفید و به هم فشار نده بشکنه از قیافه میافتیا..از ما گفتن بود


با دست به جلو هلم داد اما همچنان اسلحه را روی شقیقه ام نگه داشته بود..


به زانتیاش رسیدیم...در جلو را باز کرد و به داخل هلم داد


اه بازم این ماشین ...بازم این صندلی ...بازم این سروان


سروان دستبندش را از کمر بیرون کشید و دست من و به در ماشین بست...یه لحظه سر بلند کردم و با حرص به چشمای مشکیش نگاه کردم


اونم به من زل زد ...بعد از چند ثانیه با ابروهای بالا انداخته گفت:خوب اینجوری هم من راحتم هم تو....خیال من از فرار نکردن تو راحته و تو هم بدون اینکه ذهنت و درگیر راه فرار کنی از زیبایی جاده لذت می بری


نمی دونستم چه اتفاقی داره میافته؟....زیبای جاده؟...مگه می خواست به کجا منتقلم کنم؟...


سروان نیم تنه اش و داخل کشید...فاصله اش با بدنم خیلی کم بود...بوی سرد ادکلنش مشامم و نوازش کرد...از رایحه های تلخ و سر خوشم می امد...سروان از کمرم کلت و باز کرد و به کمر خودش بست..


کیف و لپ تاپم را از روی زمین برداشت و لنگ لنگان به سمت ماشین برگشت و اونا را پشت ماشین گذاشت و خودش هم پشت فرمان نشست و حرکت


فکر می کردم الان دور میزنه و بر می گردیم پلیس راه...اما اینکار و نکرد...هچنان به طرف جنوب حرکت می کردیم...سکوت ماشین و اون بود که شکست


سروان-اون هدیه ای که روز جشن بهم دادی و یادت هست؟....همونی که بسته بندیش کرده بودی و انداخته بودیش صندق عقب ماشین..


با دقت به حرفای جناب سروان گوش می دادم...اما به جای پاسخ فقط سکوت کردم


همون قضیه سفر مایکل به چابهار را لو داد...البته بعد از کلی ناز و نوازش...از انجایی که هر جا مایکل هست من هستم و هر جا من هستم تو هم هستی یه حسی می گفت امروز تو هم راهی جنوبی...سخت نبود که حدس بزنم از راه هوایی استفاده نمی کنی اما با این وجود عکست و به فرودگاهم دادم...قطار و اتوبوس هم در انتظارت به سر می برن...خود منم که قرار بود با ماشین برم چون خبر داشتم مایکل با ماشین شخصی داره میره...اینه که گذرمون به پلیس راه افتاد و از انجا که جنس خراب تو را می شناخنتم و می دونستم سربازا محاله پیدات کنن خودم منتظرت شدم...البته اگه یکی دو ساعت تاخیر داشتی از زیارت من بی بهره می موندی اما خوشبختانه مثل همیشه on timeسر رسیدی...وقتی از تو اینه دیدم چه جوری زیر کامیون مخفی شدی تو دلم گفتم دست مریزاد دختر تو دیگه کی هستی...


ادامه دارد


--------------------------------------------------------------------------------


 


 


سروان جدی تر از قبل شد و گفت:اینکه کی هستی را نمی دونم ؟اینکه چرا دنبال مایکلی را نمی دونم؟اینکه این همه مهارت از کجا امده را نمی دونم؟فقط می دونم هر کی هستی از مایکل زیاد می دونی ....زیاد می دونی و اگه بخوای زیادتر هم می تونی بفهمی.


سروان لباش و با زبون تر کرد و گفت:بهم بگو کی هستی؟


لب باز کردم که حرفی بزنم اما قبل از من گفت:یکتا ثابت 25 ساله فرزند سهراب ایرانی الاصل مقیم انگلستان را می دونم...بیشتر بگو ...واضح تر بگو....اصله کاری رو بگو...چیکاره ای؟..واسه چی دنبال مایکلی؟اصلا دنبال مایکلی یا من؟


نفس عمیقمی کشیدم


سروان:منتظرم؟


جوابی بیشتر از آن چیزای که توی فرودگاه بهت دادم ندارم


سروان:پس نمی خوای باهام راه بیای؟


ما الان تو ماشینیم نمی تونیم باهم راه بریم


صدای خنده ی سروان بلند شد


سروان-دختر تو چرا بعضی از اصطلاحات و میگیری بعضیا را نه؟


خوب اونایی را که شنیدم را می فهمم اما اونایی که تا حالا نشنیدم و نمی تونم معنی کنم


سروان:خیلی خوب بحث وعوض نکنیم..


خنده اشو جمع کرد و گفت:جزء هر گروهی که باشی قول می دم اگه با من همکاری کنی نزارم رای دادگاه زیاد به ضررت تموم بشه قول می دم..به من اعتماد کن


-یکی از قانون های زندگیم اینه که به کسی اعتماد نکنم


سروان-تو اینبار و پا رو قانوت بزار من بهت ثابت می کنم هر قانونی استثنا داره


برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم...سنگینی نگاهم و که دید برگشت و چشم تو چشم شدیم..


یاد حرف بابا افتادم که همیشه میگفت:زیبای مرد شرقی نفس بره....می بینی چه جوری نفس مامانت و بریده..گرچه مادرم خودش یه شرقی و یه ایرانی الاصل بود


نفسم و بیرون دادم و دوباره به جاده خیره شدم


سروان:با شخصیتی که این مدت ازت دیدم می دونم نخوای حرف بزنی نمی زنی..حتی اگه پای چوبه ی دار ببرنت...ولی بلاخره می فهمم کی هستی اینو بهت قول می دم


لحظه ای سکوت


این سکوت و دوست داشتم...سکوتی که فقط صدای نفس ها ابهتش و می شکست


اینبار من لب باز کردم


می خوای چیکار کنی؟


سروان:تو چی فکر می کنی؟


با تردید گفتم:من و می فرستی پایگاه


سروان-نه


پس چی؟


با هم می ریم جنوب دنبال مایکل


به سمتش برگشتم و گفتم:با هم؟


اره باهم...اینجوری حداقل فکرم درگیر این نیست که هر لحظه تو سر برسی و همه ی برنامه ها را بهم بریزی ...در ضمن به اطلاعاتت راجب مایکل نیاز دارم


چرا فکر می کنی مثل یه برده دنبالت راه می افتم؟


سروان در حالی که ته صداش رگه های از شوخی بود گفت:فکر نمی کنم مطمئنم


و اگه فرار کنم؟


سروان-این کار و نمی کنی...چون تو هم دنبال مایکلی


به هم ربطی نداره من تنهایی هم می تونم دنبالش بگردم


سروان-به جای کار تکی با من همکاری کن ...اینجوری هم واسه تو دردسرش کمتره هم واسه من ..پیداش که کردیم اول دست تو... هر کاری خواستی باهاش بکن ...بجز کشتنش...بعد تحویل من می دیش و منم تحویل قانون


تو دلم خندیدم...امروز از آسمان و زمین واسم همکار می ریخت


سروان:معامله خوبیه؟


یه لحظه به این فکر کردم که چرا که نه....ازش استفاده می کنم...سروان می تونست محافظ ایمنی خوبی واسه من باشه....با وجود اون دیگه نگران پلیس نیستم و تمام تمرکزم و روی مایکل میزارم...به هدفم که رسیدم سروان و مثل یک مهره سوخته کنار میزارم و مایکل را به لندن منتقل می کنم


سروان-خوب نظرت چیه؟


شرط داره؟


سروان-چه شرطی؟


معامله بی سوال


سروان:چی؟


در تمام این مدت همکاری از من سوالی نمی پرسی ...اینکه مایکل و واسه چی می خوام یا هر سوال دیگه ای...تو کارم دخالت نمی کنی...مانعم نمی شی..من و به همکارای دیگه ات معرفی نمی کنی.


سروان:باشه قبول اما معامله بی کلک


یعنی چی؟


سروان:من و دور نمی زنی


با حالت گنگی بهش نگاه کردم خودش فهمید معنی اصطلاحش و نفهمیدم..واسه همین گفت:خیلی خوب بابا حالا با اون چشات منو نخور


سروان-منظورم اینه کلک نمی زنی...زیر قولت نمی زنی...فرار هم نمی کنی


قبول


سروان:پس پیش به سوی عملیات مشترک


ادامه دارد


--------------------------------------------------------------------------------


 


بعد از این حرفش برای چند لحظه با یه خنده ی محو به جاده خیره شد و یهو زد کنار .. اول تعجب کردم ولی وقتی خم شد رو تنم حالت تدافعی گرفتم که دستاش و برد بالا و با چشمایی که خنده توش بود بهم خیره شد .. نترس ...


 


 


 


با چشمای پر سوال نگاش کردم که دوباره خم شد و دستبند رو از دستم باز کرد و گفت :


- خواستم حسن نیتمو ثابت کنم ...


لبخندی بهش زدم و همینجوری که داشتم مچمو میمالیدم صاف سرجام نشستم و نقشه ی رو ی داشبورد رو برداشتم ...


داشتم مسیری که باید میرفتیم و نگاه میکرم و تو ی ذهنم هزار و یک حالت ممکن رو طرح ریزی که احساس کردم نگاهش رومه ...


سرمو که بلند کردم برای یه لحظه چشم تو چشم شدیم داشت با یه لبخند نگام میکرد ... چشماش زیادی گیرا بود اونقدر که دوست نداشتم چشم ازش بردارم ولی خوب این چند وقت بهم ثابت شده بود ایرانی جماعت خیلی با جنبه نیست واسه ی همین سرفه ای کردم با اخم گفتم :


- چیه ؟؟! مشکلی پیش اومده ؟! اکه پشیمونی میخوای دوباره دست بند بزن ...


غش غش خندید و گفت :


- نه راستش خندم میگیره ازین همه پشت کار و جدیتت, ببینم مجردی ؟!!


از سوالش تکونی به خودم دادم و یکم صاف تر سر جام نشستم و با اخم گفتم :


- قرار شد سوال نپرسی...یادت رفت ؟!


دوباره خندید و گفت :


- در رابطه با مایکل باشه سوال نمیپرسم ولی اینکه دیگه یه سوال عادیه ..


برای اینکه از سر بازش کنم همینطور که رومو کردم سمت پنجره و به کویر بی انتها زل زدم گفتم :


- آره مجردم ...


نمیدونم چرا ولی انتظلر داشتم یه عکس العملی نشون بده ولی اونم سکوت کرد ...سکوتی که بر خلاف قبل دوست نداشتم برای همین بهش نگاهی انداختم و گفتم :


- تو چی ؟! ازدواج کردی ؟!


نگاهی بهم کردو با یه شیطنتی گفت :


- مگه واسه تو فرقی میکنه ؟!!


 


 


 


________________________


 


- تو چی ؟! ازدواج کردی ؟!


نگاهی بهم کردو با یه شیطنتی گفت :


- مگه واسه تو فرقی میکنه ؟!!


اره خیلی مهمه


سروان با چشمای شیطون تر از قبل یه تای ابروش و بالا انداخت و گفت:جدی؟؟؟


مگه با شما شوخی دارم


سروان در حالی که دوباره ماشین و راه می انداخت گفت-حالا میگی چرا مهمه؟


چشمم به اسلحه ای افتاد که به پهلو سروان بسته شده بود...با یه حرکت سریع اسلحه را از کاورش بیرون کشیدم و روش نشونه رفتم و با یه لبخند خبیث گفتم:واسه اینکه بفهمم اگه این تیر و توی مغزت خالی کنم چند نفر عزا دار میشن


سروان هم منو غافلگیر کرد و با همان لبخند عجیبش محکم کوبید زیر دستم اسلحه از دستم جدا شد و محکم خورد به شیشه رو به رو و توی برگشت از روی داشپورت سر خورد پایین


سروان گفت:ببین تو هم جنبه دست باز و نداری


اخمی بهش کردم و به روبرو خیره شدم ..


همینجور که داشت اسلحه رو بر میداشت و میذاشت سر جاش با یه دست فرمان و گرفته بود و با خنده گفت :


- جون من ازین عشوه ها نریز که اصلا بهت نمیاد !!!


از عصبانیت دندونامو رو هم فشار دادم...من و عشوه...تا حالا هیچکس همچین صفتی بهم نداده بود از فشار حرص پره های بینیم باز شد ....


دوباره خندید و گفت :


- فهمیدیم بابا عصبانی ای ... آزاد!! فکت میشکنه !


این جمله رئیس مابانه اش دیگه داشت خفم می کرد..دوست داشتم تو همون زمان و همون مکان خفه اش کنم


با حرص بهش نگاه کردم...چشمام گویای همه چیز بود...اتش خشم بود که از دو تیله ی ابی رنگ چشمام می بارید


سروان-خیلی خوب تو هم با اون چشات...نزن تا نخوری...از حالا به بعد هم قانون همینه بزنی می زنم....زرنگ بازی دراری حساب صاف می کنم...قانون نیتون و که شنیدی ,خیلی معروفه ..هر عمل عکس العملی داره خلاف جهت و مساوی با خودش..بسته به شدت ضربه ای که می زنی با همان شتاب و با همان تندی توپ و شوت می کنم تو دروازه خودت


خیلی داشت سخنرانی میکرد واسه ی اینکه بزنم تو ذوقش گفتم :


- الان تمام این حرفا و این همه هیجان واسه ی یه سوال ساده بود ؟؟؟!!حتما سوال سخت ازتون بپرسن سه شبانه روز رو متن سخنرانیتون کار میکنید ... نخواستیم بابا !! اصلا مشخصه زن نداری ... کی زن شما میشه که اینقدر حرف میزنی ...


نگاه ماتشو به من دوخت صدای بوق کامیون روبه رو باعث شد بلاخره دست از انالیز چشمای من برداره و فرمون و سفت تر بچسبه .


کامیون نیش ترمزی کرد و در حالی که ارام از کنار ما رد میشد سرش و از شیشه بیرون کرد و گفت:وقتی رسیدی به مقصد تا تونستی زل بزن بهش تو جاده حواست به رانندگیت باشه که نه بیمه نامه ی ما را باطل کنی و نه ویزای اخرت برای خودت صادر کنی


تا سروان امد جواب بده مرد رفت


سروان اینبار نگاهی گذرا به چشمای من کرد و گفت:تو داشتی چه نطقی می کردی؟


منظورش و نگرفتم واسه همین گفتم:چی؟


سروان-گفتم داشتی چی می گفتی؟


تمرکزم و جمع کردم و سعی کردم اخرین جمله ام و به خاطر بیارم..موفق هم شدم


گفتم کی زن شما میشه که اینقدر حرف میزنی ...


سروان ابروی بالا انداخت و گفت:


مثل اینکه بدت نمیاد من زن نداشته باشم ... چیه ؟؟!! نکنه خارجیا اینجوری نخ میدن !! البته وا.. این از نخ گذشته به طناب رسیده


منظورش رو درست نفهمیده بودم واسه ی همین داشتم واسه ی خودم معنیش میکردم


که یهو گفت:


هیچی منظورم اینه که طناب و نخ همراهت هست واسه مواقعی که می خوای از ساختمان اویزون شی....بعدم تمام ماهیچه های صورتش منقبض شد مثل اینکه داشت جلوی خنده اشو میگرفت


به هر حال بی تفاوت گفتم:من تجهیزاتم کامله


یهو صدای خنده اش دیوار سکوت چند ثانیه ای اتومبیل را شکست


ادامه دارد 


آروم زیر لب گفتم : - shut up !!! یهو خندشو قورت داد گفت : - چی گفتی ؟؟!! بدون اینکه نیگاش کنم گفتم : - هیچی... بلندتر خندید و گفت : - فقط محض اطلاعت بگم من انگلیسی و آلمانی رو عین زبون مادری بلدم !!!! افرین به شما.... سروان-نگفتم که افرین بگی گفتم که بدونی این میشه همون قضیه عمل و عکس العمل ..فحش بدی فحش می خوری...... نفس عمیقم و بیرون دادم بلکه عصبانیتم فروکش کنه...همکاری با سروان بی تردید دیدنی میشد...اوج این سریال دیدنی زمانی بود که فرمانده بفهمه با یه سروان ایرانی همکار شدم...


با این فکر سری تکون دادم تو دلم برای صدمین بار توی اون چند وقت به این غول بی شاخ و دم بغلم فحش دادم ....


تو همین فکرا بودم که گفت:


تو گرسنت نیست ؟!


وای خدا باز شروع شد !!! برای اینکه از سر بازش کنم گفتم :


نه ....


خیلی بی تفاوت گفت :


ولی من هست برای اینکه پامم چرک نکنه باید آنتی بیوتیک بخورم .... معدم خالیه ...


بعدم دم یه قهوه خونه ی که سر راه بود زد کنار


قهوه خونه که چه عرض کنم یه ساختمان کاه گلی که سقفش از نی و چوب و علف خشک بود...یه میز فلزی رنگ و رو رفته با دو تا صندلی عتیقه جلوی در ورودی جلوگری می کردند و بیش از بیش حس اشتیاق را در مشتری ها برای دیدن این مکان باستانی بیدار می کردند


سروان:بپر پایین نیمروهای اینجا حرف نداره


با اعتراض گفتم:نهار نیمرو؟!!!


سروان:نه بابا نیمر!شوخیت گرفته؟همینجا منتظر باش من شخصا از این دریای عمیق(به کویر رو به رو اشاره کرد)برات ماهی زنده صید می کنم میدم سوخاری کنن ...ماهی سوخاری که دوست داری؟بی تعارف اگه دوست نداری میگو بگیرم


 


نمیدونم این بار تو حرکاتش چی بود که خندیدم ... اوم لبخندی زد و گفت :


نمردیم و خندتم دیدیم ما ....


چیزی بهش نگفتم و بی حوصله همراهش شدم ....


موقعی که نشستیم روی صندلی زهوار در رفته


قهوه چی رو صدا زد


اونم بدو اومد و گفت :"


بله قربان چی بیارم ؟!


دو تا نیمرو


هرکدوم چندتا تخمه مرغ؟!


5 تا من ... تو چندتا میخوری؟!!


با تعجب داشتم بهش که میخواد 5 تا تخم مرغ بخوره نگاه کردم و گفتم


5 تاااا تخم مرغ ا؟!! میخوری همشو؟


نه دوتاشو میخوام بذارم جوجه شه !!!


چپ چپ نگاش کردم و رو به قهوه چی گفتم :


1 دونه ...


سروان-همین یه دونه؟همیشه غذات انقدر کمه


غذام کم نیست اما از تخم مرغ بدم میاد


سروان-اهان


دیوار سکوت بینمون شکل گرفت...همین سکوت چند لحظه ای باعث شد به خودم بیام و به این فکر کنم که چرا با این سروان تا این حد حرف میزنم و کل کل می کنم؟...از این اخلاقا نداشتم..عادت به پرحرفی و سوال جواب نداشتم...شاید یه دلیلش این بود که همیشه تنها بودم شایدم ژنتیکی بود اخه بابامم کم صحبت بود ...اینا را نمی دونستم فقط می دونستم با این سروانه بیش از حد بحث کردم..باید حد و نگاه می داشتم.. 


     


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


تو خودم بودم بهتره بگم تو تفکرات خودم غرق بودم که گیرنده ام فعال شد...رو ویبره بود و تو جیبم داشت می لرزید ...دو دقیقه فرصت داشتم پاسخ بدم در غیر این صورت پاسخی مبنی بر در خطر بودن من به طور اتوماتیک برای فرستنده ارسال می شد


نگاهم و به سروان انداختم ..غرق گوشی تو دستش بود ....به نظر می رسید داره واسه کسی پیام می فرسته


چند ثانیه رفتاری که باید بروز می دادم و بالا پایین کردم تا مشکوک نزنم


دو دقیقه ام شد یک دقیقه


اهمی کردم و نیم خیز شدم...


سروان نگاهش و به من دوخت و گفت:کجا؟


نمیدونستم چی بگم ... تنها حرفی که شاید اونموقع منطقی تر بنظر میرسید این بود ...


- دستشویی ؟! چطور؟! میخوای بیا دنبالم ؟!!


ابروشو داد بالا و با حالت چندشی گفت :


- نه ولی ...


عصبی بودم ثانیه ا داشت میگذشت واسه ی همین سریع گفتم :


- ولی چی؟!!


احساس کردم عجلمو گذاشت پای فشار دستشویی داشتن واسه ی همین نگاه بی تفاوتی بهم انداخت و گفت :


- هیچی .. برو به کارت برس...فقط ..


لعنتی !!! اگه میذاشت .. دوباره با لحن پر شتابی گفتم :


- فقط چی؟؟؟!!


در حالی که سعی میکرد نخنده گفت :


- اینجا توالتاش سنتی...فرنگی نیست...هواکشم نداره...بوی مطبوعی هم می ده ....گفتم که انجا یهو یکه نخوری یادت بره واسه چه کاری به انجا سر زدی


بعدم خودش زد زیر خنده


با چشمای بی نهایت خشمگینم بهش زل زدم...فهمید اوضاع بد رقم بده واسه همین گفت:حالا نمی خواد با چشمات ما را بخوری برو برو دستشویی انجاست


و با دستش به اتاقکی سیمانی اشاره کرد


فقط سی ثانیه فرصت داشتم


بدون اینکه ثانیه ای تعلل کنم راه افتادم سمت دستشویی...


با بسته شدن در دستشویی شمارش معکوس شروع شده بود و گیرندم بیش از پیش تو جیبم وول میخورد .. سریع دست کردم تو جیبم و درش آوردم و درست موقعی که داشت ثانیه های آخر سپری میشد .. دکمه ی برقراری ارتباط رو فشار دادم ...


صدای مردونه ای توی گوشی پیچید...داشت رمز و پشت سر هم و بی مکث می گفت...کار سختی نبود تشخیص بدم جک پشت خطه..فقط دعا دعا می کردم اون جزء اعضای اعزامی به ایران نباشه....در هر صورت منم متقابلا رمز مخصوص خودم و تکرار کردم


جک:سلام جسیکا خوبی؟


تو دلم گفتم اگه خوبم بودم با شنیدن صدای تو بد شدم


جک از همکارام بود ...پسر خودرای و لجباز که هیچ وقت نتونست معنی کار گروهی را توی دیکشنری ذهنش هک کنه


لحظه ای مکث کردم و بزور گفتم ..


- سلام .. ممنون .. از صدای پشت خط معلوم بود که پوزخندی زده و بلافاصله حرفی که زد درستی فکرم رو نشون داد :


لااقل برای حقظ ظاهرم شده حال منو بپرس ..


کلافه صدامو یکم آوردم پایین و گفتم :


توموقعیتی نیستم که بخوام حرف اضافه بزنم .. الانم حرفتو بگو و پیام کوتاه کن !!! قوانین که یادت نرفته


جک پوزخند بلندتری زد و گفت:این و نگو که هر کی ندونه من یکی می دونم تیلور مقرراتی یه بار زد به سیم اخر و تمام مقرارات و قانونا را شکست


می دونستم داره چی و به رخم می کشه واسه همین گفتم:خودت می دونی اون یه اتفاق بود که فقط یه بار رخ داد و دیگه هیچ وقت قرار نیست تکرار بشه ...حالا پیام


جک جدی شد و گفت:من با یه گروه سه نفره به عنوان گروه پشتیبانی امروز وارد تهران شدیم الانم محل سکونت تو هستیم...تماس گرفتم که بگم با رمز دومی که توی مموری که رئیس بهت داد هست گزارشات و واسمون بفرست و ما را در جریان کارها قرار بده...پایان


تماس قطع شد ...از حرص نفس عمیقی کشیدم که حالت تهوع بهم دست داد...به سرفه افتادم و سریع در دستشویی را باز کردم...


با دیدن سروان که گوشش رو به در زنگ زده دستشویی چسبونده بود و با باز کردن در سریع عقب کشد جا خوردم


خیلی ریلکس دستاشو به سینش زد و زل زد تو چشمام و گفت :


اونقدر خر نیستم .. یهو جنی شدن یه نفرو نفهمم ...


من که معنی حرفشو نگرفته بودم گفتم چی چی رو نفهمی؟!!


هیچی فیلم بازی کردنتو!!! واقعا فکر کردی باورم شد دستشویی داری؟؟!


نفسمو با شدت دادم بیرون .. ایمانی کم بود جک هم به جمع سایندگان اعصابم اضافه شد بود...


خوب ؟!! کی بود ؟؟!! چی میگفت ؟؟!! از هم دستات بود دیگه نه ؟!!


با عصبانیت زدم کنار و از بغلش رد شدم و با صدای بلند گفتم


به تو مربوط نیست ..


محکم بازومو گرفت و فشار داد کشیدتم سمت خودش و گفت ..


چرا اتفاقا این یکی مربوطه ...


 


ادامه دارد


 


 


 


محکم بازومو گرفت و فشار داد کشیدتم سمت خودش و گفت ..


چرا اتفاقا این یکی مربوطه


گرچه عصبانی بودم اما با خونسردی تمام به چشماش نگاه کردم...بازم چشمای گیراش منو یاد جمله معروف پدرم در مورد گیرایی چشم مردای شرقی انداخت ..پر بی راهم نمی گفتا...


با دردی که توی مچ دستم پیچید به خودم امدم...مچ دستم و پیچوند و گفت:پرسیدم کی بود؟


فقط نگاش کردم...


 


بهت میگم کی بود ؟؟


بازم بی تفاوت و سرد نگاش کردم که یهو ولم کرد و بی تفاوت از کنارم رد شد ...


با تعجب دنبالش رفتم و گفتم :


- چی شد؟! بهو بی خیال شدی ؟!!


برگشت سمتم و با یه لبخند شیطون گفت :


- راستش دیدم ... اونقدر ارزش نداری که نیمروم بخاطرت از دهن بیفته یه لحظه نگاش جدی شد و گفت:


اینکه هم دستات کی هستن و بلاخره می خوای چیکار کنی رو دیر یا زود می فهمم..اگه بخوام از زبون تو بشنوم واسم بی مزه می شه


تو بهت موندم..چه سخت گیر داد و چه راحت گذشت....اختلال شخصیتی که می گن همینه ها


ازم نگاه گرفت و به سمت میز نهار رفت...از پشت بهش خیره شدم...پر ابهت بود....هیکل رو فرمی داشت درست مثل بابام..هیچ وقت دلم نمی آمد کسی را به بابام تشبیه کنم...بابام یه دونه بود و در نوع خود بی نظیر...اما نمی دونم چرا از اینکه سروان و به بابا تشبیه کنم حس بدی نداشتم...شاید چون پر جربزه بود و سر نترسی داشت درست مثل بابا....هنوزم می لنگید اما افتادن و خیزان راه نمی رفت...شل و ول نبود..موقع راه رفتن سینه سپر می کرد و محکم قدم بر می داشت...صاف می ایستاد و صاف می نشست


لپم رو پر باد کردم و بعد از یه لحظه مکث باد و خالی کردم و بلافاصله راه افتادم سمت میز .. موقعی که رسیدم داشت یه لقمه ی بزرگ نیمرو رو به زور میکرد تو دهنش ... از منظره ی روبروم خندم گرفت و گفتم :


- بپا سروان خفه نشی اونوقت آرزو به دل میمونی بفهمی همکارای من کی هستنا ...


ابرویی بالا داد و یه جور که بشین سر جات حرف نزن اشاره زد بشینم .. خندمو قورت دادم و منم مشغول شدم .. یه لقمه ی کوچیک برداشتم و گذاشتم تو دهنم .. بیراه نمیگفت .. نیمروش یه طعم دیگه ای داشت ... از تخم مرغ بدم می امد اما اون نیمرو بد رقم بهم مزه کرد


سروان نگاهی به لقمه های نیم سانتی من انداخت و با خنده گفت:بابا راحت باش ...منم و تو...کسی اینجا نیست که ...نمی خواد افه ی کلاس بیای


به حرفاش گوش ندادن و مشغول خوردن یه دونه نیمروم شدم...سروان با اینکه پنج برابر من غذا داشت اما زدوتر از من تموم کرد به صندلی تکیه داد و دستش را روی سینه اش جمع کرد


سروان-بهتر نیست رو بازی کنیم؟


به چشماش نگاه کردم و گفتم:رو بازی کردن هیجان بازی را کم می کنه


نهارم تموم شد و کنار کشید


لبخند سردی به لب آوردم و تشکر کوتاه بردی کردم...که فکر نمی کردم صدام بهش رسیده باشه اما رسید


سروان-نوش جون....گوشت بشه بچسبه به اون همه ماهیچه تنت


سروان اسکناسی روی میز گذاشت و هم زمان بلند شدیم و به سمت ماشین رفتیم


 


 


--------------------------------------------------------------------------------


 


 


 


 


به جاده ی بی انتهای روبرو خیره شدم ... طبق گفته ی ایمانی این وقت سال جاده ها خیلی خلوت بود ... نمیدونم چرا قلبا یه حس اعتمادی داشتم حسی که برای منی که مامور ویژه بودم مساوی بود با تباهی .. همیشه اولین چیزی که تو آموزش های روانشناسی بهمون یاد میدادن این بود که به هیچکس اعتماد نکن .. ولی واقعا حالا و توی این شرایط دست خودم نبود ..


داشتم نگاش میکردم که دوباره مچمو گرفت و بدون اینکه نگام کنه گفت :


- دنبال چی میگردی تو صورته من ؟؟!


ناخودآگاه خندیدم ...برگشت سمتم و گفت :


- آفرین ..مثل اینکه داره یخت وا میشه .. کم کم داشتم نا امید میشدم ...


دوباره لبخند زدم و اینبار یه سوالی که همیشه از همه ی همکارام میپرسیدم رو تکرار کردم :


- چرا این شغل رو انتحاب کردی سروان ؟!!


برای یه لحظه رفت تو فکر و لبخند محوی رو لبش نشست و بعد از چند دقیقه رو کرد بهم و گفت :


- پدرم! ... پدرمم نظامی بود ... یه افسر عالی رتبه ... تازه داشت معنی پدر رو مز مزه میکردم که فوت کرد ... شاید برای حس کردن همیشگی پدرم برای شناخت هر چه بیشترش .. برای کامل کردن اون طعم .. نمیدونم ... هنوزم عطر بغلش موقعی که لباس نظامی تنش یود و منو بغل میکرد یادمه ...


برام جالب بود یه مرد .. یه سروان ... با این هیکل و این جبروت بتونه اینقدر با احساس راجع به پدرش حرف بزنه ...


منی که خودم به عشق پدرم وارد این کار شده بودم خوب درک میکردم این قضیه رو , همیشه توی لباس ارتشی اول لبخند پدرم رو میدیدم بعد خودم ...مطمئنن اونم حس مشابهی داشت ...


توی همین فکرا بودم که گفت :


-بهتره صندلی تو بخوابونی و یکم استراحت کنی .. چون من با این پای شلم .. خیلی نمیتونم مانور بدم و به وجودت نیاز دارم ...


- دارین اعتراف میکنین من چقدر ماهرم نه ؟؟؟!!


یه لبخند زد .. ازوانا که هر دختری جای من بود قلبش وایمیستاد ولی خوب .. من نباید مثل بقیه میبودم ....


بعد از اون نگاه و اون لبخند منتظره اعتراف بودم ولی در جواب این انتظار فقط گفت :


- بخواب هنوز 4-5 ساعتی راه داریم ...بخواب که نیرو داشته باشی


وارفته از اینکه ازم تعریف مستقیم نکرده نگاه مشکوکی بهش کردم که گفت :


- خیالت راحت باشه ...کاری به وسایلت ندارم ... اون به وقتش !!!


نمیدونم چرا همین یه حرفش کافی بود اون حس اعتماد بیشتر بشه و به پشتی صندلی تکیه بدم و بعد از چند دقیقه ام منی که سال ها بود خواب بین روز نداشتم ... کم کم پلکام گرم شه و خوابم ببره ....


 


--------------------------------------------------------------------------------


--------------------------------------------------------------------------------


 


 


توی سیاهی مطلق فرو رفتم ..حس می کردم ارومم ...حس می کردم به این خواب نیاز دارم...حس می کردم بعد از سالها می تونم بی دلهره و ترس از تبهکارای که با دستبند من راهی زندان شدن بخوابم...ادم ترسویی نبودم اما اون تبهکارا و قاتلا واقعا خوف انگیز بودن مخصوصا وقتی انگیزه ای دستشون داده باشی واسه انتقام..انتقام ...وعده ای که هر کدوم موقع راهی شدن به زندان بهم می دادن و یه چیزی ته وجودم می گفت بلاخره یکیشون اهل عمل در می آد...


هنوز در ارامش خواب مطمئنم غرق بودم که ابهت فرمانده جلوی چشمام نقش بست و صداش سکوت آن سیاهی را شکست


اعتماد نکن...به هیچ کس ...هیچ کس . هیچ کس


اعتماد مساوی است با تباهی ...تباهی ...تباهی


از خواب پریدم و با یک حرکت کاملا اشفته و سریع اسلحه را از روی داشپورت برداشتم و روی سروان نشانه رفتم


 


ایمانی با چشم های گرد شده بهم خیره شد و یهو زد رو ترمز ... بعدم خیلی آروم دستاشو برد بالا و رو به من گفت :


- هیییس .. چیزی نشده .. خواب بد میدیدی ..


عرق رو پیشونیم رو با دست آزادم پاک کردم ..


- ساکت شو ...


چرا بهم گفتی بخواب ؟؟!1 میخواستی چی کار کنی ؟!!


با تعجب نگام میکرد ... بدون اینکه حرفی بزنه دستاشو آورد سمت من تا اسلحه رو بگیره که داد زدم و گفتم :


- تکون بخوری یه گوله حرومت کردم میفهمی ...


نمیدونم تو نگاهش چی بود .. ولی بیشتر از اینکه بترسه , حس دلسوزی بود ...


اب دهنم و قورت دادم....دهنم مزه بدی داشت...خیلی بد...پیشونیم تند و تند عرق می کرد


سروان حرفی نزد ..می خواست با حرف نزدنش فضا را آروم کنه...منو آروم کنه..فقط نگاهم می کرد...


چند دقیقه گذشت ....تنفسم اروم تر شده بود...اما همچنان عرق سرد می کردم...


سروان با صدای بی نهایت ملایمی گفت:اروم یکتا...اروم...فقط یه خواب بود ...همین....تموم شد....چیزی نیست...اسلحه را بده به من...حالت خوب نیست حماقت می کنی بعد پشیمون میشی


دستش و جلو اورد اما من عقب کشیدم...


نیا جلو سروان....نیا جلو


بدجور حالم خراب بود...


اشک رو چشمام پرده انداخته بود ...


نه نباید .. نباید که گریه میکردم ... نباید ...


با ترس از ماشین پیاده شدم ... و شروع کردم دوییدن تا اشکم جاری نشه و قانون و نشکنم گریه خوردم می کرد نمی خواستم خورد شم..از خاکی کنار جاده باشتاب می گذشتم و به سمت مخالف می رفتم....


ادامه دارد

رمان عملیات مشترک4


  نگاهی به کوچه انداختم بازم به یاد شهر مردگان افتادم سوت و کور بود و بی سر و صدا اهسته در نیمه باز را باز تر کردم و وارد شدم سرکی تو حیاط کشیدم کسی نبود.وارد شدم و در را پشت سر بستم حیاط کوچکی بود با چشمام به دنبال راهی به پشت بام خانه گشتم نرده بانی چوبی و پوسیده نظرم را جلب کرد از نردبان بالا رفتم و خودم را به پشت بام رساندم از روی پشت بام دو خانه ی دیگه هم رد شدم.به خونه هدف رسیدم.اهسته حرکت کردم.پشت کولر کمین کردم 3 مامور روی پشت بام کشیک می دادن باید چیکار می کردم.کمی افکارم و جمع کردم. چاقوی ضامن دارم و از جیب بیرون کشیدم و با انتهای اون خطی برای ایجاد صدا روی اسفالت کف پشت بام کشیدم.با این کار توجهشون و با سمت خودم جلب کردم.صدای قدم هاشون که به سمت کولر می امد واضح بود. به حالت تهاجمی اماده ایستادم به محض اینکه هیبت مرد اشکار شد با لگد بهش حمله کردم و توی دو ضربه که به نقاط حساس بدنش برخورد کرد بیهوش شد تا برگشتم که با چشم به دنبال نفر بعدی بگردم ضربه ای محکم به صورتم برخورد کرد.سرم گیج رفت از بینی و دهانم خون امد.ندیده می دونستم کف پوتین مامور روی صورت طرح انداخته دوران سرم تمامی نداشت.با همون منگی بلند شدم که مرد ضربه ای دیگر به شکمم زد..طاقتم طاق شده بود ضربه هاش به شدت سنگین وطاقت فرسا بود اما یا باید می مردم یا تسلیم نمی شدم.این قانون یک نظامی بود مرگ شرافتمندانه تر از دستگیری است در حالی که طعم شور خون در دهانم جولان می داد بار دیگه بلند شدم این بار مامور سوم هم به مامور قبلی اضافه شده بودهمونطور نشسته با چرخش پام زیر پای یکی از مامورا را خالی کرد .نقش زمین شد .نفر بعدی ضربه ای به کمرم زد اما اینبار زمین نخوردم و به کارم ادامه دادم با ضربه ای که به گردن مامور پخش شده روی زمین زدم بیهوش شد و تا برگشتم حسابم و با نفر اخر تسویه کنم دیدم اسلحه اش و روم نشانه رفته...با چشمای تنگ شده به صورتش نگاه می کردم مثل شکار و شکارچی به هم خیره شده بودیم.نه اون حرف میزد نه من.تنها عاملی که سکوت را می شکست صدای تند نفس های من بود.. مامور-دست تو ببر بالا حرکتی نکردم داشتم به این فکر می کردم که چه طور باید سلاح و از دستش بگیرم اما در شرایط موجود تقریبا محال به نظر می رسید.اینم از خوش شانسی من بود که هم باید با دزد می جنگیدم هم با پلیس به این امید ایستاده بود که شاید اینم ریسک کنه و مثل سروان ایمانی نزدیک بیاد اونوقت بتوانم مشابه همون بلایی را که به سر سروان ایمانی آوردم به سر اینم بیارم اما خیالم باطل بود از جاش جم نخورد نگاهم به سطل فلزی سیمانی افتاد که روی کولر بود ...سریع جهت نگاهم و عوض کردم که از امتداد نگاهم متوجه هدفم نشه مامور-زبون نفهم با توام می گم دستا بالا تمام قدرتم را در ساق دستم ریختم و محکم سطل را به سمت مامور جوان پرت کردم ...سطل به شدت به شکمش برخورد کرد قبل از اینکه به خودش بیاد با لگد اسلحه را از دستش انداختم و اونم مثل دو تا همکار دیگه اش بیهوش کردم... بدجور صدمه دیده بود و اینا همش تاوان اشتباه و بی دقتی خودم بود..من همیشه مواظب گردنبندم بودم اما جو اون شب کاملا این یه مورد را از خاطرم برده بود به سمت راه پله دویدم اما با دیدن یک مامور دیگه در راه پله از پایین رفتن منصرف شدم..دوباره به پشت بام برگشتم باید راهی پیدا می کردم..کولر را دیدم چشمام برق زد ..طنابی را که به عنوان رخت آویز روی پشت بام بسته شده بود باز کردم ..یک سر را به لوله ای که نزدیک به دهانه ی کولر بود بستم و یک طرف را به کمرم .طناب پوسیده بود و ریسک کاری که می خواستم انجام بدم بالا اما چاره ی دیگه ای نبود با این انرژی تحلیل رفته زور مبارزه با مامورای دیگه را نداشتم...اهسته وارد دهنه کولر شدم اصلا نمی دونستم کجا قرار فرود بیام و اینکه چی در انتظارمه اما ان لحظه عقلم تمام این ریسک ها را پذیرفت..دوتا پام و به دو طرف دهنه کولر تکیه داد و اهسته اهسته به پایین سر خوردم..سعی کردم با تکیه دادن پاهام به طرفین سرعتم و کنترل کنم و زیادی شتاب نگیرم...فضا کاملا تاریک بود و چیزی نمی دیدم اما چاره ای نداشتم باید چشم بسته به ارهم ادامه می داد این یه مورد و پیش بینی نکرده بود و چراغ قوه به همراه نیاورده بودم به انتهای راه رسیدم .گوشم را به خروجی کولر چسباندم صدای نمی آمد ..صلاح ندیدم سریع خارج بشم از کجا معلوم کسی پایین کمین نکرده باشه..مدتی را به انتظار شنیدن صدای نشستم اما وقتی تقریبا مطمئن شدم کسی در اتاق نیست با لگد اهسته ای خروجی را باز کردم وبا دستانم در خروجی را گرفتم که نکنه به زمین بیفه و صدا تولید کنه..با اولین ضربه در خروجی کنده نشد چند ضربه پشت سر هم زدم تا بلاخره موفق شدم طناب را از کمرم باز کردم و تا جای که تونستم بی صدا به داخل پریدم..واسه یک لحظه در جا خشک شدم ادامه دارد   --------------------------------------------------------------------------------     مردمک چشمم به روی در مخفی که نیمه باز بود خشک شد...اگه تا این حد دقیق خونه را تفتیش کردن که حتی به در مخفی که با مهارت جاسازی شده بود هم رسیده بودن هیچ بعید نبود که گردنبند عزیزم الان توی دست سروان جوان بدرخشه ...واسه اولین بار توی عمر کاریم دچار تردید شدم...روی سینه صلیبی کشیدم و از عیسی مسیح کمک خواستم...این ی دفعه بخیر بگذره قول می دم دیگه از این گافا ندم گوشه ی اتاق را گشتم اما نبود..باید یه نگاهی به حیاط می انداختم تو این فکر بودم که چه جوری خودم را به حیاط برسونم که صدای قدمهای که از داخل تونل مخفی می امد تمرکزم و بهم ریخت فرصت خارج شدن از اتاق و نداشتم زیر تخت قایم شدم فردی از داخل تونل بیرون امد صداش توی اتاق پیچید شاهین شاهین ...عقاب صدای پیس بی سیم تو اتاق طنین انداز شد عقاب به گوشم..(چه صداش اشنا بود) ماموریت تمام شد قربان بمون همونجا الان به شما میرسم اطاعت قربان مامور توی همون اتاق موند سنگین نفس می کشیدم تا مبدا صدام بیرون بره...مامور های نظامی همه جای دنیا گوش و چشم تیزی دارن واسه همین باید مواظب می بودم ده دقیقه بعد صدای پای مامور که به مافوقش احترام نظامی می داد توی اتاق پیچید و همین نوید اینو می داد که بعد از ده دقیقه معتلی شاهین عزیز سر رسیده سروان-چیزی پیدا کردی؟ یه سری رد پا که نشون می ده تقریبا 10 نفر از این راه فرار کردن...یه رد کمرنگی از هروئین ... سروان-راه به کجا ختم میشه؟ باورتون میشه اگه بگم تا سر کوچه بعدی این تونل ادامه داره سروان –باریکلا به مجرمای باهوش فکر همه جاشم کردن...می دونی مقدم از چی خوشم میاد؟ نه قربان از چی؟ سروان-از اینکه با بچه بازی یه عده مجرم تازه کار سر و کار نداریم با یه سیستم پیچیده طرفیم...از پیچیدگی خوشم میاد..سخته این گره بازشه اما بازش می کنم چند لحظه سکوت حکم فرما شد اما صدای نحس ماموری که ظاهرا مقدم نام بود سکوت را شکست صداش پر تعجب و حیرت بود مقدم-قربان دهنه کولر!!!!!!!!! سروان-می دونستم پیداش میشه مقدم-کی قربان؟ سروان با صدای زمزمه واری گفت:این پرونده یه مزاحم بیشتر نداره...یه مزاحم که بر خلاف جنسش که خیلی لطیفه به شدت وحشیه. لحن اروم سروان بلند شد و در حالی که سعی می کرد لحن سریعش باعث بشه زمان و از دست نده دستورات و پشت سر هم ابلاغ کرد: همه نیرو ها را بسیج کن ...بی سیم بزن مرکز نیرو کمکی هم بفرستن .می خوام قدم به قدم خاک این خونه الک بشه ..قبل از همه چیز تمام راه های خروجی را ببندین...یه نفرم اینجا کشیک بده که از این راه در رو فرار نکنه...از دهنه کولر بگیر تا هواکش همه جا را زیر نظر بگیرین...می خوامش ...زنده و سالم می خوامش..دست کم نگیرینش وحشی ای که در نوع خود لنگه نداره...پیداش کردین یه نفری سمتش نرین..فرز تر از اون چیزیه که فکر می کنین..اگه از دستتون در ره یا پیداش نکنین همتون و توبیخ می کنم تو دلم خندیدم و گفتم:اگه توبیخ شدن به فرار کردن منه که جنابعالی باید تا حالا از مقام سروانی به سربازی تنزل پیدا کرده باشین صادقانه بخوام بگم کمی دلهره گرفتم..تنهایی محال بود بتونم کاری از پیش ببرم مقدم بی سیم زد مرکز و در خواست نیروی کمکی کرد ...تا قبل از رسیدن نیروی کمکی باید کاری می کردم با رسیدن اونا و زیاد شدن نفرات دیگه هیچ کاری ازم ساخته نبود ادامه دارد   --------------------------------------------------------------------------------   بدجور کنترل اوضاع از دستم در رفته بود ...یه مامور ویژه تعلیم دیده بودم درست اما دیگه از پس یه گردان مامور که بر نمی آمدم... وای خدایه من خودت یه راهی جلو پام بزار که تو این چاه تباهی نیفتم صورتم درد داشت و هنوز از گوشه لبم خون می آمد ...کمرم ذق ذق می کرد پر واضح بود که سیاه و کبود شده.... درگیری با ماموررهای ویژه توان و انرژی بالایی می خواست با این حال زارم نمی دونستم از پسشون بر میام گذشته از این با درگیری اوضاع بیش از بیش ملتهب میشد باید قبل از هر حرکتی اعلام وضعیت اضطراری می کردم ساعتم یه وسیله ی ارتباطی فوق پیشرفته بود که تنها با رمز مخصوصی کار می کرد ..دکمه مورد نظر را فشار دادم ...و رمز را با استفاده از دکمه های که روی صفحه ساعت طراحی شده بود وارد کردم ارتباط برقرار شد ...با فشار دادن دکمه قرمز اعلام وضعیت اضطراری کردم وشماره 3 را که مشخصه محاصره توسط پلیس بود فشار دادم...بعد از اتمام کارم رمز خروج و زدم و ساعت به حالت عادی برگشت..حالا اگه به ساعت نگاه می کردین حتی یک درصد هم احتمال نمی دادید که این یک وسیله ارتباطیه از زیر تخت سرکی کشیدم..فقط هیبت یک نفر که کنار تونل مخفی کشیک می داد نمایان بود اسلحه ام و بیرون آوردم و تیر بیهوش کننده را از توی پوتین بیرون کشید و به سراسلحه وصل کردم خوابیده پای مامور را نشانه گرفتم و شلیک کردم..تیر به زانوش اثابت کرد تا امد به خودش بجنبه بیهوش شده بود.. از زیر تخت بیرون امدم و سعی کردم قبل از اینکه صدای افتادن مامور بقیه را با خبر کنه از اونجا خارج بشم اما گردنبند.... بدون اون نباید می رفتم حتی اگه خودم گیر می افتادم بهتر از این بود که گردنبندم به دست سروان بیفته.اگه دستگیر می شدم با هویت ایرانیم معرفی می شدم و اگه گردنبند به دست سروان می افتاد شخصیت اصلیم لو می رفت یه جور تباهی محض قبل از اینکه مامورا ها به اتاق کشیده بشن به سمت پنجره رفتم ..پنجره رو به حیاط باز میشد...پشت درختی پریدم...از پشت تنه درخت اوضاع را از دیده گذراندم...این حوالی که کسی کشیک نمی داد... صدای پر ابهت پوتین مامورهای که به اتاق دویدن را شنیدم...خودم را از تیر رس پنجره پنهان کردم...از میان علف های هرز حیاط سینه خیز رفتم تقریبا به محل مورد نظرم رسیده بودم که اهسته سر بلند کردم علف های هرز پوشش خوبی برام محسوب میشدن خوب تونسته بودم با استفاده از اونا خودم و استتار کنم کمی بیشتر سر بلند کردم...چیزی دیده نمی شد..دوربین جیبیم و از جیب بیرون آوردم...جلوی چشم گذاشتم و دقبق تر به زمین خاکی که تقریبا 10متر ازم فاصله داشت خیره شدم...روی زمین زوم کرده بودم...چیزی مشخص نبود یه دور رفت و امد کل اون قسمت و دید زدم اما پیدا نکردم بار دوم را به نیت چک کردن نگاه کردم که زیر خربار ها خاک ذره ی در تلالو خورشید درخشید روی همون نقطه نگه داشتم...درسته قسمت کوچکی زنجیر گردنبندم بود که زیر خاک ها دفن شده بود ...داشتم با حسرت به تنها یادگار پدرم نگاه می کردم که ماموری پا گذاشت روی گردنبند نازنینم و رد شد..حیف که موقعیت نبود وگرنه گردنش و می شکستم اشفته بازاری بود...مامور ها در رفت و امد بودن توی این اوضاع تنها یک تیکه چوب بلند کارساز بود...می ترسیدم به اطرافم نگاه کنم و اخرین روزنه امیدم هم خاموش بشه...یادم به حرف پدربزرگ افتاد که می گفت هر وقت از ته دل چیزی از خدا بخواهی حتما جواب میگیری از ته دل از خدا خواستم تکه چوب نازک و بلندی در اطرافم باشد...نفسم و بیرون دادم و نگاهی به اطراف انداختم...با دیدن نی بلندی که معلوم بود همون طور هرز توی این باغ بی باغبون رویده چشمام برق زد ..چاقو را از جیبم بیرون اوردم و در حال که سعی می کردم حتی به اندازه صوتی که قدم برداشتن مورچه ایجاد می کنه صدا ایجاد نکنم از انتها قطعش کردم.و اونو پایین کشیدم....از لای علف های هرز ردش کردم و با دردسر و کلی کش و قوسی که به بدنم دادم رسید به زنجیر..مامور بعدی رد شد و با پاش سر نی را له کرد...دیگه از اون تیزی اولی در امده بود و نمی شد راحت باهاش زنجیر را بیرون کشید...بازم من تلاشم و کردم هر چی نباشه پای مرگ و زندگیم در میون بود با هر زحمت و مشقتی که شده زنجیر را به سمت خودم کشیدم و هزاران مرتبه خدا را شکر کردم که جلب توجه نکرد... زنجیرم و توی دستم گرفتم...تنها چیزی بود که نسبت بهش احساس داشتم...توی آموزش های یاد گرفته بودیم که به هیچ چیز وابسته نباشیم چون نقطه ضعفمون میشه و هر کس وابستگیهامون و تو دست بگیره راحت میتونه کنترلمون کنه...بوسه ای به قاب گردنبند زدم..نمی تونستم دوباره گردنم بندازمش هیچ معلوم نبود از این مهلکه جون سالم به در میبرم یا نه با دستام کمی از خاک زیر بدنم و کندم و گردنبند توی چاله ی کوچکی که کنده بودم قرار دادم یکی از ردیابم های ریزم و هم روی سرش گذاشتم تا اگه عمری باقی موند و خواستم دوباره دنبالش بیام راحت تر پیداش کنم سریع چاله کوچک پر کردم...موندن بیش از این جایز نبود..صدای خش خش علف های را که زیر پوتین ماموران جسور ایرانی له می شد می شنیدم و همین گواه این بود که در چند قدمی منن...کمی از مسافت باقی مونده را سینه خیز رفتم و خودم را به دیواره کناری باغ رسوندم ...دیگه عملا جنازه بودم...چشمم به بشکه ای افتاد که کنار دیوار بود کمی انطرف تر دو مامور کشیک می دادن با حرکت سریعی از جا بلند شدم و روی بشکه ایستادم نظر مامور ها به سمت من جلب شد صدای ایست ایست گفتن بلند شد ...چیزی نمونده بود خودم را از دیوار کوچه به پایین پرت کنم که گلوله ای به بازوم برخورد کرد... چند گلوله هم به جلیقه ام اثابت کرد...خودم را درون کوچه پرتاب کردم و با شدت شروع به دویدن کردم....مامورهای سیاهپوش از در خونه بیرون زدن و تعقیبم کردن...سرعت دویدنم بالا بود ..همین باعث شد بینمون فاصله ایجاد شه...به خیابان اصلی رسیده بودم و به خاطر ازدحام جمعیت نمی تونستن شلیک کنن...به درون ماشین پریدم و با سرعت هر چه تمام حرکت کردم ...از اینه بغل نگاهی به خیابان انداختم زانتیای نقره ای تعقیبم می کرد ادامه دارد --------------------------------------------------------------------------------   خون از دستم می چکید دردش طاقت فرسا بود اما مجال فکر کردن به تیر و بازو و زخم و نداشتم صدای آژیر ماشین پلیس بلند شد به پشت سر نگاه کردم...چراغی قرمز روی سقف زانتیای نقره ای خود نمایی می کرد.. کمی از شهر خارج شده بودیم . خیابان ها خلوت و کم تردد بود...بازم نگاهم و به اینه دوختم ...سروان با یک دست فرمان و گرفته بود و با دست دیگه اسلحه را به سمت ماشین من نشونه رفته بود ...ماشین و مدام از سمت چپ به راست و از راست به چپ حرکت می دادم تا هدف متحرک تمرکزش را بهم بریزه اما بلاخره تیرش را شلیک کرد تیر به لاسیک ماشین اثابت کرد...با پنچر شدن یه لاستیک کنترل ماشین داشت از دستم خارج می شد...اما بازم سعی کردم به مسیر تا جایی که میشه ادامه بدم...نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم افکارم و جمع و جور کنم و فکری برای رهایی از این وضعیت مفتضحانه پیدا کنم ...اما شلیک مجدد گلوله اجازه فکر کردن نداد چرخ بعدی هم پنچر شد ...دیگه نمی شد ماشین و کنترل کرد ..ماشین به سمت پرتگاه می رفت . ترمز کردن بی فایده بود کلاچ هم که فقط باعث قفل شدن چرخ های بی باد می شد...فقط چند ثانیه فرصت داشتم فقط چند ثانیه در ماشین و باز کردم و بیرون پریدم با بازوی زخمیم روی زمین فرود امد صدای اخ گفتنم تمام دره را لرزاند...خونریزیم شدت گرفت...سرم به خاطر برخورد با سنگ ریزه کنار جاده خونی شده بود...از بینی و لبم خون می آمد...با بدنی کوفته سعی کردم از جا بلند بشم...دستم را روی بازوی زخمی گذاشتم و سعی کردم با فشار دادن جلوی خونریزی را بگیرم صدای قلت خوردن ماشین صوت وحشتناکی ایجاد کرده بود با چشمای سرد و بی روحم که کمی رنگ و بوی درد گرفته بود به ماشین خیره شده بودم...ماشین انقدر رفت تا به تخت سنگی بزرگ برخورد کرد و بمبم منفجر شد...زبانه های اتش در چشمانم می درخشید ..کمی دیر تر از ماشین بیرون پریده بودم الان بدن من هم در حال کباب شدن بود نمی تونستم صاف بایستم ..کمی خم شده بودم...صدای سروان و از پشت سر شنیدم.. سروان-اینبار توی چنگمی ببر وحشی با خشم در حالی که هنوز نیم خیز بودم برگشتم...ذره نوری قرمز چشمم را اذیت کرد. سروان نشونه را تنظیم کرد...می دونستم الان لیزر تفنگش پیشانی منو نشانه گرفته سروان-می دونم ضد گلوله تنته...پس بدون خطا نمی کنم و با کوچک ترین حرکتی ماشه را فشار می دم پوزخندی زدم..که باعث شد طعم شور خون بیشتر مهمان دهانم بشه سروان-بخند ..منم بودم و تو همچین وضعیتی گیر می کردم به حال خودم می خندیدم...حالا دستتو بزار روی سرت و بشین روی زمین بدون اینکه دستم و از روی بازوم بر دارم اهسته روی زمین زانو زدم سروان-اخ اخ اخ اخ...ببر کوچلو تیر خوردی؟...درد داره نه؟....اونروزی که این ماسمک می دادن دستت باید بهت یاد می دادن که تفنگه نه اسباب بازی فقط به چشماش زل زده بودم حتی یک کلمه هم جواب طعنه و کنایه هاش و نمی دادم سروان-اون شیش متر زبونو کی بریده؟....من که به سربازام گفته بودم سالم می خوامت...حالا اشکال نداره رفتیم مقر نشونم بده توبیخش کنم چشمام و کمی تنگتر کردم و بازم بهش زل زدم سروان-اینبار محاله خطا کنم راه فرار نداری پس بی خودی به مغزت فشار نیار..من حالا حالا ها با اون مغز کار دارم سروان فریاد زد:خلع سلاح دست پر خونم و از روی بازو برداشتم و اسلحه را از کمرم بیرون اوردم و به سمتش پرتابم کردم سروان-سلاح های سردتم بنداز اهسته گفتم:ندارم سروان-باور کردم..... با فریاد ادامه داد بریز بیرون هر چی اسلحه داری دوباره دست توی جیب کردم و چاقوی ضامن دارمم بیرون انداختم سروان-پوتینتم درآر با خشم بند پوتینم و باز کردم وبا قدرت تمام به سمتش پرتابشون کردم...که یکیش خورد به سینه اش و دومیش خورد به صورتش سروان-هی هی هی...وحشی بازی درنیار ..فکر دو ساعت دیگتم باش که تو مقر زیر دست منیا از خشم پره های بینیم باز و بسته میشد سروان-می دونی چیه ؟؟؟؟خوشم میاد وقتی می بینم مثل شیر تو قفس چنگ و دندون نشون می دی اما نمی تونی کاری از پیش ببری. نفسم به شمار افتاده بود..از دستم به شدت خون می آمد...سرم گیج می رفت حالم بد بود...دستم تیر کشید..واسه چند ثانیه چشمم و بستم و بعد اهسته باز کردم. ادامه دارد     سروان با همون گارد مخصوصش نزدیکم شد... نگاهم روی هیکلش سرسره بازی می کرد .....رو بنده مشکیش را بالا زده بود تا صورتش مشخص بشه...فقط واسه یه لحظه به ذهنم خطور کرد که لباس کماندویی چقدر به هیکلش میاد...از طرز گارد گرفتنش معلوم بود حرفه ای ...گرچه این مدت خیلی اماتور بازی در آورده بود سروان-به پشت دراز بکش چی؟ سروان با فریاد-دستات وبزار بالای سرت و دراز بکش می خوای به دستای یه تیر خورده دستبند بزنی؟!!!! سروان-تو زخم شمشیرم که برداشته باشی من این دستبند به دستت میزنم...بدجور زخم خوردتم ببر وحشی هنوز دستم را روی زخمم فشار می دادم... لگدی بهم زد که پخش زمین شدم...با اینکه از ناله کردن بیزار بودم اما اونروز انقدر مورد نوازش قرار گرفته بودم که جای سالم تو بدنم نبود ...واسه همین همراه با لگدی که به شکمم خورد صدای فریادم بالا رفت اخخخخخخخخ سروان-اوه اوه اوه ...مادمازل دردشون گرفت؟ خونابه ای که تو دهنم جمع شده بود رو به بیرون تف کردم..سروان با خشم دستامو به پشت برد و دستبند و به دستام زد...درد دستم کشنده بود... سروان-بلند شو دستش و نزدیک آورد تا بلندم کنه که فریاد زدم به من دست بزنی دستت رو می شکنم سروان-ااااااا....با این دستای بسته و تن و بدن زخمی خوب اعتماد به نفسی داری که هنوز زبونت کار می کنه جوابش و ندادم و سعی کردم خودم از جا بلند شم...انقدر بدنم انعطاف پذیر بود که بلند شدنم زیاد طول نکشه سروان-نه بدن رو فورمی داری... هنوز اسلحه را روم نشونه رفته بود...واسه اینکه حرصشو در بیارم گفتم:سروان یه شیر زخمی و دست و پا بسته اینقدر ترس داره که هنوز اسلحه ات آماده شلیکه سروان-زیاد خودتو ادم حساب نکن این چند بار رکب خوردم ..فرارای تو به خاطر غفلت من بود نه حرفه ای بودن خودت پوزخندی تحویلش دادم با سر اسلحه به سمت ماشین هلم داد...چاره ای نبود جلو رفتم در ماشین و واسم باز کرد و من رو صندلی جلو نشوند کمربند ایمنی را بست...خودش ماشین و دور زد و سوار شد سروان تو چشمام خیره شد و گفت:من بر خلاف تو خدا را قبول دارم به همون خدایی که قبولش دارم قسم اینبار حس کنم داری به فرار فکر می کنی امانت نمی دم چی باعث شده فکر کنی فقط تو خدا داری؟ سروان پوزخندی زد و گفت:مگه ماسون ها خدا پرستن؟ من ماسون نیستم...از اولم بهت گفتم من مهره این بازی نیستم داری وقتتو تلف می کنی سروان-ساکت باش فعلا ...وقتی رسیدیم من می پرسم اونوقته که تو باید جواب بدی حرف زدن با این سروان مثل فرو کردن میخ در سنگ خارا بود ...انرژی بر و بی نتیجه درد و خونریزی دستم بیشتر شده بود...از اینه بغل نگاهی به صورتم انداختم به شدت رنگ پریده بودم...از سفیدی پوستم خبری نبود رنگم به زردی کشیده بود...چشمام بی سو بود ..نفس نفس می زدم..عرق روی پیشانیم نشسته بود سروان نگاهی بهم انداخت سروان:چیه؟؟؟چرا خودت و زدی به موش مردگی؟؟؟؟ اب دهنم و به سختی قورت دادم ...طعم تلخ خون گلومو اذیت می کرد..با صدای اهسته گفتم موش نمرده من دارم میمیرم...باید زخمم پانسمان بشه سروان-وای که دلم سوخت الانه که اشکم در بیاد حرفی نزدم..عمیق تر نفس کشیم سروان بازم نگاهم کرد...توجهی نکردم... سروان با چاقوش کمی از پایین تونیک و پاره کرد زیر لب گفت:نه واقعا دلم برات سوخت پارچه را به بازوم بستم... سروان- جلوی خونریزیت و موقتا می گیره جوابی ندادم سروان-هی حالت خوبه؟ بازم سکوت..ازش بدم میامد ..دلم نمی خواست باهاش هم صحبت بشم ماشین و به حرکت در آورد...فکر کنم فهمید که از صوت صداش بدم میاد ..چون اونم ازش صدایی در نمی امد هنوز خارج از شهر بودیم..جاده ای خاکی...اصلا نمی دونم این راه چطوری امدم...فکرم مشغول بود باید راهی واسه رهایی از چنگال این مامور وظیفه شناس پیدا کنم..توی سکوت خودمون غرق بودیم که صدای انفجار مهیبی سکوت را وحشیانه شکست سروان به شدت ترمز کرد...دقیقا جلوی ماشین بمب منفجر شده بود...فضا پر بود از گرد و غبار سروان با حالت عصبی گفت:لعنتی!!!! حدس میزنی کی باشن گروه مایکل یا گروه های که قبلا ازت ضربه خوردن؟ سروان با خشم نگاهم کرد و گفت:یعنی نمی دونی همکارات امدن نجاتت بدن همکارای من!! شلیک گلوله ای که به کاپوت ماشین خورد اجازه ادامه بحث و نداد دستامو باز کن سروان-دیگه چی؟بیرونیا کمن که دست تو هم باز کنم سروان بی سیم و به دهنش نزدیک کرد و گفت:عقاب عقاب ..شاهین شاهین به گوشم من تو تله جغد گیر کردم محدوده 23 خودتون و برسونید چشم قربان دستامو باز کن.. تا اونا بیان اینا ما را خاکستر کردن تیر بعدی شلیک شد سروان-نترس همکارات با تو کاری ندارن اینا همکارای من نیست باز کن دیگه دستمو لعنتی الان هر دومون و می کشن سروان-نمی تونم بهت اعتماد کنم چاره ی دیگه ای نداری..بجنب سروان-یه اطمینان بده به همون خدایی که هم تو قبولش داری هم من ..من با اینا نیستم...خواهش می کنم عجله کن تو چشمام خیره شد درست مثل اینکه بخواد حقیقت و از توی چشمام بخونه...نمی دونم چی تو عمق چشمام دید که دستبند و باز کرد...روبنده ای که روی سرش بود و بیرون کشیدم و صورت خودمو با اون پوشاندم..من نباید شناسایی می شدم این امانت دست من...یه اسلحه بهم بده تیر بعدی شلیک شد و اینه بغل و شکست ببین سروان اگه هدف من کشتن تو بود توی دو سه تا درگیری قبل می کشتمت هدف من بزرگتر از این حرفاست ...زود باش اسلحه کلت کمری به سمت گرفت سروان:با این دست تیر خورده چه طوری می خوای شلیک کنی؟ من با دو دست می تونم تیر اندازی کنم در ماشین و باز کردم...هنوز بدنم بی رمق بود اما واسه زنده موندن چاره ای جز مقاومت نداشتم ادامه دارد   -------------------------------------------------- از جلو به ما شلیک می شد...در ماشین و باز کردم و پشتش کمین کردم...سروان هم مثل من...درد دستم اجازه تمرکز نمی داد اما چاره ای نبود...بیشتر تمرکز کردم....سعی کردم حواسم و جمع کنم و تیر رو هدر ندم...ون مشکی رنگی را که رو به رو قرار داشت نشانه گرفتم...سری از پشت ون بیرون امد سریع عقب کشیدم ...تیر به چراغ جلوی زانتیای سروان خورد...سروان زودتر از من شلیک کرد....تیرش به هدف خورد و یه نفر پخش زمین شد تیر بعدی را من شلیک کردم...خورد به بدنه ماشین سروان پوزخندی زد و گفت:فقط بلدی خوب قمه بکشی؟ با خشم گفتم:شات آپ..shut up سروان در حالی که تیر بعدی را شلیک می کرد گفت:اِاِاِاِ...لیدی بی تربیت نشو...انگلیسی حالیمه هااا تیر بعدی را شلیک کردم به زانو هدف خورد و مرد خودش رو پشت ون انداخت سروان-شاخ و شونه کشیدنت فقط واسه منه کنایه هاش داشت حالم و بد می کرد از یه طرف درد دستم بیشتر شده بود...تیر بعدی سروان هم به هدف خورد سروان بی سیم و بالا اورد و گفت:شاهین شاهین ..عقاب به گوشم سروان-شما کجایین ما داریم تو تله جغد گیر می کنیم الان موقعیت 18 هستیم تا 20 دقیقه دیگه خودمون میرسونیم اره 20 دقیقه دیگه بیا جنازه هامون و جمع کن اینجوری نمی شد رو کردم به سروان و گفتم:تفنگت و با من عوض کن سروان-می خوای چیکار؟ زود باش سوال نپرس سروان با لحن مسخره ای گفت:به ریش نیست که به ریشه است نفهمیدم چی گفت ...تو اون وضعیت هم فرصت تفسیر عبارتهای مبهمی که سروان عادت داشت ازشون استفاده کنه را نداشتم. زوتر سروان اسلحه اش و با من عوض کرد...با کلت کمری نقشم عملی نمی شد اما با سلاح مجهز می تونست کار و اونجور که می خوام پیش ببرم دوباره ازش پرسیدم:گاز اشک آور ..نارنجک ..اینجور چیزا همرات هست؟ سروان همونطورکه شلیک می کرد گفت:اره همرامه...اما بُوِ دست بچه نمی دم ببین ..نمی دونم می فهمی یا نه ..اما توی این شرایط وقت مسخره کردن نیست ..سریع چیزای که می خوام بهم بده اینجور سریع تر از شرشون خلاص میشم سروان:چطوری می خوای پرتاب کنی ...فاصله ون با ما خیلی زیاده در ضمن پرتابم کنی میفته اینطرف ماشین اونا اونطرفن چیزای که خواستم و بده؟ سروان-تو داشپورت بردار دست دراز کردم و دو اشک گاز اور برداشتم لعنتی درد دستم تمامی نداشت سروان مشغول بود و مدام بی هدف و با هدف تیر می انداخت....به اطراف چشم چرخاندم تقریبا 12 متر انطرف تر یه تپه از شن و ماسه بود کمی سینه خیز رفتم....تا جایی که تونسته بودم خودم و به زمین چسبونده بودم....چند تا تیر در نزدیکیم فرود امد اما قبل از اینکه فرصت دقیق تر نشانه گیری کردن و بهشون بدم خودمو پشت تپه رسوندم...در عرض تپه حرکت کردم...کمی جلوتر بالا امدم...تسلطم روی هدف محشر شده بود...به غیر از اونایی که سروان از پا در آورده بودشون 6 نفره دیگه باقی موندن... یه گاز اشک آور پرتاب کردم..دقیقا افتاد پشت ون...غافل گیر شدن...چند نفرشون در حالی که به سمت سروان شلیک می کردن از پشت ون پراکنده شدن و بیرون زدن...کمی بیشتر خودم و بالا کشیدم و یک نفر و هدف گرفتم...خورد به هدف...حالا دیگه سنگر نداشتن سردرگم توی جاده خالی به دنبال پناهگاه می دویدن...نفر بعدی رو هم زدم...سروان هم بی کار ننشست و دو نفر و از پا در آورد.. من به سمت بقیه شلیک کردم اما به هدف نخورد...پشت یه تخته سنگ کمین گرفته بودن...تخته سنگ به سروان نزدیکتر بود نمی دونم چرا دیگه شلیک نمی کرد..یک دقیقه به سکوت گذشت اه ...لعنتی حتما تیر تموم کرده...یکشون و دیدم که سینه خیز به سمت ماشین سروان می رفت .. صد در هزار اونا هم متوجه تموم شدن تیر سروان شده بودن....زوم کرده روش بلکه بزنمش و به سروان نرسه اما دیر شده بود...یعنی دیر متوجه شده بودم که داره به سمت ماشین میره پشت سریش هم به همون سمت سینه خیز رفت این یکی را دیگه متوجه شدم و با یه نشونه گیری دقیق بعد از دوبار شلیک از پا درش آوردم با دست راستم مشت محکمی به شن ریزه های روی تپه زدم......اَه صدای کریه مرد سکوت جاده را شکست بیا بیرون تا مغزش و خالی نکردم سرکی کشیدم مرد اسلحه اش و روی شقیقه سروان گذاشته بود و سروان هم لنگان لنگان جلو می امد چشمم به پای سروان افتاد خونی بود...این دیگه کی تیر خورده ؟اه ...لعنتیِ بی عرضه         فکری مثل خوره مغزم و می خورد...ریسکش بالا بود خیلی بالا...کافی بود فقط یک اپسیل فقط یک اپسیل تیرم خطا بره ...اونوقت بود که سروان بی سروان با این حال دلم می خواست این ریسک و با تمام خطرش انجام بدم دوربین و رویه هدف زوم کردم...دستی را که اسلحه را روی شقیقه سروان نشونه رفته بود هدف گرفتم...یه ذره لرزش دستم کاری می کرد که به جای ناکار کردن دست مجرم سروان نابود شه نفسم را در سینه حبس کردم...چشمام و تنگ کردم مرد-کدوم قبرستونی هستی؟..گمشو بیرون تا مغزشو خالی نکردم و سرش و واست پیشکش نفرستادم یک ..دو ...سه...شلیک تیر به پشت دست مرد برخورد کرد...نفس عمیقم و بیرون دادم...سروان با پای سالمش اسلحه را که حالا از دست مرد افتاد بود به دورتر پرت کرد...لگد محکمی به شکمش زد که فریاد مرد به هوا خواست سروان با حرکتی ارتیستی دستبند و به دستش زد توی عمرم هیچ موضوعی به اندازه دیدن این صحنه به خنده نیانداخته بودم..با این وجود مثل همیشه بیشتر خندم و توی دلم ریختم و تنها یه لبخند خیلی مات که بعید می دونم حتی رو صورتم نمایان شده باشه زدم همچین ژست گرفته بود انگار خودش شکار کرده...همچین واسه مرد رجز می خوند که یکی نفهمه فکر می کرد اون شلیک کرده...خدایی فیلمی بود لایق اسکار سرم را از پشت تپه بیرون آوردم و گفتم:یک یک مساوی..حالا فهمیدی اونجورام که فکر می کنی اماتور نیستم سروان-نه باریکلا دختر واسه خودت یه پا مردی از روی تپه پایین امدم...شیب تپه تند بود و سنگریزه های سر راه کار را مشکل تر می کرد...اما بی دردسر پایین امدم سروان بعد از اینکه مرد و در صندلی عقب ماشین پرتاب کرد لنگان لنگان به سمت جنازه ها رفت یکی یکی برسیشون کرد...با دیدن چهره ی یکی از مردا گفت:بله کار مرادِ...اینم نوچه ی مخصوصشه مراد کیه؟ سروان-قاچاقچی مواد ماه پیش دستگیرش کردم...برادرشم توی درگیری کشته شد...قسم خورده بود که زهرش و میریزه چطور پیدات کردن؟ سروان-این و دیگه باید از تحفه ای که تو ناکارش کردی بپرسم...خوب بپر بالا که همگی باهم بریم مقر مهمونی ببین...من ..به ..درد..تو ...نمی خورم..بگرد دنبال اصله کاری سروان-اصله کاری واسه من تویی دختر زبل با خشم اسلحه را روش نشانه رفتم و گفتم:بزار برم بلاخره اونم سروان مملکت بو نه پشمک...قبل از اینکه من اسلحه را روش بگیرم اسلحه جنازه ی روی زمین افتاده را برداشته بود اونم اسلحه را سمتم گرفت سروان:بچه کجایی انقدر زرنگی من جونت و نجات دادم...به من مدیونی سروان-خوب واسه اون مورد که باید ممنونت باشم...اما دیگه پرتوقع نشو ...تو چنگمی و به هیچ عنوان مچم و باز نمی کنم که فرار کنی معامله می کنم؟ سروان-من خریدنی نیستم منظورم معامله اطلاعاتی بود سروان-بیشتر توضیح بدید مادمازل من یه سرنخ از مایکل به تو می دم...یه سرنخ به درد بخور...و تو می زاری من برم سروان-اب نبات چوبی می دی دست پسر 7 سال...بابا من خودم قورباغه رنگ کنم .تو منو رنگ نکن من از اصطلاحاتی که شما استفاده می کنید چیزی نمی فهمم لطفا روان حرف بزنید سروان-از کجا بدونم اطلاعاتت درسته درسته سروان-این حرف تو پس مخالفی سروان-فکر کن اره... با عجز توی دلم خدا را صدا زدم...یه لحظه نگام به جلوی پام افتاد ...فکر نمی کردم با این سرعت صدام به گوش خدا برسه و نتیجه بده سریع سرم و بالا گرفتم که فکرم و نخونه تکه سنگی نه چندان بزرگ چند قدم جلوتر جلوی پام بود...چند قدم و برداشتم سروان-از جات تکون نخور با چشمای وحشی بهش نگاه کردم..پام و پشت سنگ گذاشتم سعی کردم حدود هدف را تخمین بزنم...فضا را مجسم کردم حس کردم یک فوتبالیستم و این تکه سنگ متوسط توپ ...باید گلش کنم...پام و زیر سنگ بردم و روی پا آوردمش ....و با یک ضربه..شوت سنگ با شتاب خورد به پای تیر خورده ی سروان...دادش هوا رفت ..خم شد با لگدی که به دستش زدم اسلحه از دستش افتاد به لگد به کمرم کوبید اما مقاومت کردم...با زانو به شکمش زدم به محض اینکه تعادلش را از دست داد با دومین دستبندی که به کمرش بود دستش و بستم به سمت ماشین رفتم مرد و از پشت ماشین بیرون آوردم و پرتش کردم رو زمین -اینم هدیه من به تو سروان پشت زانتیا نشستم ..سرم و از پنجره بیرون آوردم و گفتم:دو دقیقه صبر کن همکارات الان می رسن و زخمت و پانسمان می کن دستم و با حالت نظامی کنار سرم بردم و گفتم:خداحافظ سروان رایان ایمانی سروان-ایشالله به ذلالت -اینم نفهمیدم معنیش چیه؟اگه فحش بود برگرده به خودت پشت فرمان ماشین نشستم و تا جایی که جا داشت پدال گاز را فشردم...از محل دور شده بودم نگاهی به اینه انداختم در فاصله نسبتا دوری چراغ ماشین های پلیس را دیدم ادامه دارد --------------------------------------------------------------------------------   درد بدنم فجیع و غیر قابل تحمل بود...پارچه ی مانتوای را که سروان به بازوم بسته بود از خون خیس خیس شده بود چشمام سیاهی می رفت و دو دو می زد...جاده را دوتایی می دیدم...رانندگیم مثل رانندگی ادمای مست شده بود از این لاین به اون لاین از اون لاین به این لاین اب دهنم و قورت دادم اه لعنتی بازم طعم تلخ خون دیگه نایی برام نمونده بود...دیگه حسی توی بدنم وجود نداشت...چشمام و بستم و باز کردم مگر معجزه ای رخ بده و حال زارم بهتر بشه اما فایده ای نداشت.. تصویر جاده پر رفت و امد که در 100 متریم قرار داشت زیباترین نقاشی بود که تا به حال دیده بودم...ماشین سروان و کنار جاده پارک کردم ...با این وضع نمی تونستم پیاده بشم ..سرو وضعم بیش از حد تصور مشکوک می زد ..فرصت زیادی هم نداشتم هر لحظه ممکن بود سروان و همکاران سر برسن اون وقت بود که ماموریت تمام از اینه نگاهی به جاده انداختم ...بی سر و صدا و خلوت بود...چند مرد آن طرف جاده راه می رفتن و یک زن چادری داشت از عقب به ماشین نزدیک می شد چشمم از روش گذشت...یک لحظه مکث کردم.. دوباره نگاهم به سمتش برگشت..چادر..درسته ..خودش..چادر اجازه دادم به ماشین نزدیک و نزدیکتر بشه ...تا امد از در سمت من بگذره در را باز کردم و جلوش ایستادم زن جا خورد و کمی عقب رفت...دهن باز کرد تا جیغ بزنه که سریع جلوی دهنش و گرفتم نترس کاری بهت ندارم فقط چادرت و می خوام زن دو دستی چادرش و چسبید با دست آزادم چادر از سرش کشیدم و با گفتن:هیس صدات در نیاد دستم را از جلوی دهنش برداشتم زن مبهوت و مات نگاهم می کرد به چادرتون نیاز دارم ببخشید هنوز چند قدم ازش فاصله نگرفته بودم که صدای جیغ زن بلند شد زن-آی مردم کمک ...کمک ...دزد ..دزد برگشتم و دوباره دستم و جلوی دهنش گرفتم خدا را شکر پرنده هم پر نمی زد که صدای جیغ جیغ زن و بشنوه اون چندتا مرد هم از ما فاصله گرفته بودن و صدای ماشین های که از اتوبان رد می شد مانع از رسیدن صدا بود ساکت باش و به راهت ادامه بده ..جیغ بزنی بد بلایی سرت میارم زن با ترس نگاه می کرد فهمیدی؟؟؟؟؟؟ یا واضح تر بگم سرش را به نشانه بله تکان داد خوب حالا برو زن در حالی که پشت به من کرده بود و به راهش ادامه میداد مدام سر برمی گرداند و نگاهی به من می کرد چادر را روی سرم انداختم و با اون صورتم و کاملا پوشاندم...کنار جاده ایستادم و برای اولین تاکسی دست بلند کردم ادرس محله را دادم....بازم دو کوچه مونده به خانه پیاده شدم...با احتیاط و اگاهی کامل از اینکه کسی تعقیبم نمی کنه وارد خانه شدم نفس حبس شده ام را بیرون دادم وای که چه روز سیاهی بود چادر و از سرم برداشتم...نگاهی به سیاهی مطلق چادر انداختم...چیز به درد بخوری بود وارد خونه شدم...چادر و در سبد لباس های چرک انداختم...شاید بازم لازمم بشه...به وقتش می تونست محافظ خوبی باشه جعبه کمک های اولیه را برداشتم و خودم را به حمام رساندم...دیگه طاقتم طاق شده بود...پارچه را از بازوم باز کردم...یه لحظه این فکر به ذهنم هجوم آورد که اگه منم بودم زخم اونو می بستم جواب بی تردید نه بود...ادمی نبودم که از سر دلسوزی غفلت کنم لباس و از تنم خارج کردم...قطره های خونی که روی ساعدم ریخته بود خشک شده بود و منظره چندش ناکی را ایجاد کرده بود وسیله انبر مانندی را از جعبه کمک های اولیه بیرون آوردم با فندک سرش و داغ کردم.. چشمام و بستم ...از اینکه خودم تیر و از دست خودم بیرون بکشم وحشت داشتم گرچه قبلا یک بار در دوره آموزشم اینکار و کرده بودم ...در واقع همان تجربه قبلی این ترس و در وجودم ریخته بود....دردش وحشتناک بود ....چشمم و بستم ...سعی کردم با نفس عمیقی استرس را از خودم دور کنم ...دستم را به سمت زخم بردم...نگاهی در اینه به صورت رنگ پریده ام انداختم چیه افسر تیلُر چرا رنگت زرد شده...می ترسی؟مگه از روزی که پا توی این راه گذاشتی قسم نخوردی بر ترست غلبه کنی دوباره انبر و به دستم نزدیک کردم و اینبار بدون مکث توی بازوم فروش کردم..انقدر فشار دندان هام روی هم محکم بود که حس کردم الان ریز ریز می شن تیر و بیرون کشیدم ...فریادم به هوا رفت....نفسم و بیرون فرستادم چند بار پشت سرهم دم و بازدم انجام دادم کمی ارام تر شدم...بتادین را روی پنبه زدم و کمی روی زخمم کشیدم... از سوزش بیش از حد اشک بی اراده توی چشمام جمع شده بود اما اجازه پایین امدن بهشون ندادم بعد از اتمام کارم با هر دردسری بود زخم و پانسمان کردم....نگاهی به کنار لبم انداختم چاک خورده بود کمی چسب زخم کوچکی را روی ان چسباندم گونه ام کبود کرده بود پیشانیم بدتر از اون...شکمم به رنگ بنفش در امده بود...کمرم که دیگه داغون بود...تا جای که تونستم زخمام و پانسمان و ضد عفونی کردم و با پوشیدن لباسی نه چندان پوشیده به اتاقم برگشتم و تنها کاری که تو آن شرایط ازم بر می آمد این بود که کمی استراحت کنم و انرژی تحلیل رفته ام را بازگردانم ادامه دارد         انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابیدم و کی بیدار شدم...چشم که باز کردم هوا هنوز تاریک بود نگاهی به ساعت انداختم ساعت 3 نصفه شب بود...درد بدنم وحشتناک تر از قبل شده بود..زخمم تیر می کشید ....گلوم خشک بود و دهنم بد مزه ...با فشاری که به بدنم آوردم از جا بلند شدم...ارنجم و روی زانوم گذاشتم وکف دستم را به پیشانیم چسباندم...کمی مکث کردم تا درد کمتر بشه...اما بی فایده بود...بلند شدم و لیوانی اب سرد سر کشیدم..سرمای آب سوزش گلوم و بیشتر کرد اما عطشم و از بین برد...به سمت لپ تاپم رفتم...ایمیلم و چک کردم...یک پیام از طرف سازمان داشتم که بشارت ده اکیپ کمکی جدید بود...دیروز درست بعد از تماس من اعزام شده بودن و فردا شب به ایران می رسیدن...باید از نبودنم باخبرشون می کردم به ایمیل شخصی فرمانده پیام دادم و مطلعش کردم که فردا باید به دنبال مایکل به مرزهای جنوبی ایران سفر کنم و پشنهاد دادم که گروه کمکی در تهران مستقر شن و در صورت بروز مشکل یا احتمال خطر برای پشتیبانی از من در اماده باش کامل قرار داشته باشن نیم ساعت بعد فرمانده موافقت خودش را اعلام کرد وضعیتم مناسب سفر مرزی و تعقیب و گریز قاتل پرنس نبود اما چاره ای جز این نداشتم...ساک مشکی رنگم و از کمد بیرون اوردم...چند دست تونیک مشکی به همراه شلوار و کلاه در ساک جا دادم ....تمام وسیله ای را که حس می کردم لازمم میشه توی ساک ریختم ...بازم مثل همیشه قبل از هر چیز جلیقه ضد گلوله ام را تن کردم و روی ان لباسم و پوشیدم.... کبودی ها بدنم و زخم بازوم تیر می کشید.. ولی اهمیتی ندادم...سالها بود که یاد گرفته بودم به خودم اهمیت ندم...لپ تاپم را برداشتم و راه افتاد...هوا گرگ و میش بود...سوز سرما اذیت می کرد...درختای حیاط لخت لخت از بی برگی بودن....نفس عمیقی کشیدم و زیر لب نام خدا را صدا زدم و ازش کمک خواستم... پشت فرمان ماشین نشستم...نقشه ی راه ها را باز کردم و دقیق برسیشون کردم....راه مورد نظرم را پیدا کردم و به همون سمت حرکت کردم... از تهران خارج شدم....کمی که گذشت تابلو ابی رنگ کنار جاده در نظرم درخشید...1 کیلومتر به پلیس راه ماشین و و گوشه ی جاده نگه داشتم ..دوربین و از توی کیفم بیرون آوردم و زوم کردم روی پلیس راه تمامی وسیله نقلیه تفتیش می شدن....اینکه دنبال مایکل هستن یه چیز واضح و روشنی بود اما خوب سروان چهره من و از نزدیک دیده بود اصلا بعید نبود که با چهره نگاری کپی از عکسم و به تک تک واحدها ابلاغ کرده باشه.. اینبار دیگه ریسک نمی کنم از ماشین پیاده شدم...خوب می دونستم چطوری باید از پلیس راه بی دردسر بگذرم اما خوب زخم بازوم کارم و سخت می کرد....با این وجود فکرم و عملی کردم کنار جاده ایستادم واسه اولین تریلی دست بلند کردم نایستاد..... دوباره نگاهم را به جاده دوختم کامیون نارنجی رنگ در حال نزدیک شدن بود...دست بلند کردم....کامیون کنار جاده ایستاد و مرد راننده پیاده شد راننده با صدای بسیار کلفت و لوتی گرانه گفت:مشکلی پیش امده ابجی؟ کیف پولم و از جیب خارج کردم و دسته ای از 10 دلاری های تا نخورده را جلوش گرفتم..می خوام از پلیس راه رد شم چشماش درخشید راننده:پول خارجیه؟ اره راننده:چقدر میشه؟ فکر می کنم حدود 500 هزارتومان بشه راننده که فهمیده بود کارم گیره گفت:نه ابجی به دردسرش نمی ارزه مقدار دیگری دلار از کیفم بیرون کشیدم راننده:حالا چی می خوای رد کنی؟ معامله بی سوال راننده:بی سوال که نمی شه...بستگی داره جنست چقدر خطرناک باشه گیر افتادنم محاله مرد که طمع زیادی گرفته بودش گفتم:قبوله دست جلو آورد که کل پول و بگیره اما من عقب کشیدم الان پیش پرداخت می دم بعد از رد شدن کاملش می کنم راننده:اومدی نسازی؟ این روش منه راننده-باشه قبول نصف اسکناس ها را بهش دادم به سمت ماشین رفتم و ساک و کیف لپ تاپم و بیرون آوردم راننده:این عروسک و می خوای همینجا ول کنی؟ اشاره اش به ماشین بود... جوابشو ندادم...با دزدگیر ماشین و قفل کردم و به سمت کامیون رفتم بارت چیه؟ راننده:چوب سرکی به زیر کامیون کشیدم....ازش خواستم واسم طناب بیار روی اسفالت خوابیدم و خودم و به زیر کامیون کشیدم... کیف لپ تاپ را روی ساک گذاشتم و با طناب به میله ای که زیر کایمون بود وصلشون کردم خودمم با دو دست میله ی زیر کامیون گرفتم و خودم و بالا کشیدم...به خاطر بارفیکسای طولانی مدتی که توی دوره آموزش زده بودیم بازوهای قوی داشتیم پاهام و جمع کردم و ان را به دورمیله انداختم بدنم با سطح اسفالت فاصله گرفت...بازوم تیر می کشید اما می تونستم تحمل کنم ازش خواستم به زیر کامیون بیاد و دو دستم و با طناب ببنده...همینطور پاهام رو....راننده با کمال تعجب کاری که گفتم و انجام داد راننده-خانم شما دیگه کی هستین؟ با چشمای سردم بهش نگاهی انداختم که کاملا به معنای فضولی موقوف بود حرکت کن... راننده:نمی افتین؟ گفتم حرکت کن راننده از زیر کامیون خودش و بیرون کشید و حرکت کرد ادامه دارد

رمان عملیات مشترک3

بی توجه به حرف سروان به راهم ادامه دادم اگه می ایستادم بعید نبود بفهمه سر و وضعم جعلیه.


سروان-خانم؟؟؟؟


خودم و به نشنیدن زدم و به راهم ادامه دادم انقدر تند حرکت کردم که به سر کوچه رسیدم.اینجوری حداقل همکاراش بهش نزدیک نبودن و اگه درگیر می شدیم راحت تر می تونستم از دستش فرار کنم


سروان خودش را به من رسوند جلوم ایستاد و گفت:با شما بودم


سعی کردم صدام و تغییر بدم واسه همین اهسته گفتم:با من؟


سروان-وقتی می خوای خودت و پنهانی ظاهر کنی به چندتا چیز دقت کن.


با انگشتاش عدد یک را نشون داد و گفت :یک -از ادکلن همیشگیت استفاده نکن اخه بوش خیلی تلخ و خواصه واسه همین تو خاطر می مونه


عدد دو رو نشون داد و گفت : دو-ادای ادم های لال و در بیار اینجوری لهجت چراغ سبز نمی ده


عدد سه را نشان داد و گفت: و سوم(ضربه ی محکمی به شکمم زد و گفت:یادت نره هر حرکت ناغافلی تلافی داره)


از شدت ضربه دو لا شدم و دستم را روی دلم فشار دادم با چشمای خشمگینم بهش زل زدم


سروان-پوزخندی زد و گفت:چیه ضربه اش سنگین بود ببر وحشی


تا امدم راست بشم ضربه ای دیگه به شکمم زد و گفت:نه دیگه نشد.بلند شی وحشی بازی در میاری ...از ضربه ی کاری که رو صورتم پیاده کردی معلومه واردی


اب دهنم و قورت داد بی تردید شکمم سیاه و کبود کرده بود ضربه هاش سنگین بود


سروان-روتو برگردون سمت دیوار دستات و بالای سرت بگیر و اهسته بلند شو.


می خوای چیکار کنی؟


سروان-می خوام ببرمت جایی که عرب نی انداخت


من که از حرف سروان سر در نیاورده بودم گفتم:عرب کجا نی انداخت؟


سروان-خونه پسر شجاع


بازم نفهمیدم چی میگه .مگه این سروانه به زبان فارسی حرف نمی زد؟!!!!!!!!


اقای شجاع کیه؟


سروان-مسخره بازی بسه بلند شو


می دونستم بلند شم مهر زندان رفتن و زیر پرونده خودم زدم و به همین راحتی ماموریتم بی سرانجام به پایان می رسه....حالا شاید اول منتقلم می کرد جای که عرب نی انداخت و یا خونه اقای شجاع اما مطمئنا بعدش راهی زندان می شدم دیگه نه؟؟؟


از سرجام بلند نشدم سروان با حرص دستیندش را بیرون اورد و جلو امد که دسبند رو به دستم بزنه


دلم نمی خواست خشونت به خرج بدم اما خودش مقصر بود .چاقو تیزم رو از توی پوتینم سریع بیرون اوردم و با اون خطی نه چندان عمیق روی دست سروان که به سمتم دراز بود تا دستبند بهم بزنه کشیدم و با سرعت هر چه تمام تر از اونجا دور شدم.


صداش و شنیدم که فریاد زد لعنتی


از کوچه پس کوچه ها خودم و به ماشینم رساندم شکمم درد می کرد اما فرصت ایستادن و نفس تازه کشیدن نداشتم.سوار ماشین شدم .سریع مو مصنوعی و کلاه و از سرم بیرون آوردم و بجاش یه شال سر کردم و راه افتادم


بی دردسر به خونه رسیدم.به سمت اتاقم رفتم و لباسم و بیرون آوردم.تا چشمم به شکمم افتاد دیدم بله درسته یه تیکه از شکمم کبود کبوده.


لباس تو خونه ای تن کردم و موهام و باز و رها آزاد کردم


نگاهم به سمت چاقویی که روی میز ارایش گذاشته بودم افتاد هنوز خونی بود.زیر لب زمزمه وار گفتم:دو یک- بازم به نفع من جناب سروان


زخمش کاری نبود یعنی کاری نزدم.با سه چهارتا بخیه مشکلش حل می شد.


خسته بودم .روز پر کاری را گذرانده بودم و روزهای جنجالی تری را پیش رو داشتم .


اسلحه را از کمر بیرون کشیدم و روی میز کنار تخت گذاشتم و خودم را روی تخت رها کردم.طولی نکشید که چشمام گرم شد.


بعد از یک استراحت جانانه بیدار شدم.قهوه ای تلخ برای خودم درست کردم و به سمت گوشی موبایلم رفتم. عکسی را که از دعوت نامه گرفته بودم روی لپ تاب ریختم و روی نوشته ها زوم کردم.


دعوتنامه نه با نام خدا شروع شده بود نه با نام پدر و پسر.یعنی چی؟


دعوتنامه یک نامه رسمی بود پس باید با نام معبود دعوت شدگان اغاز می شد.


می شه حدس زد دعوت شدگان به این جشن نه مسلمانن نه مسیحی؟


به نظرم دعوتنامه خیلی مشکوک بود خیلی


نوشته ای نداشت فقط ادرس بود و تاریخ .همین...نمی دونم چرا حس می کردم قسمتی از دعوتنامه به صورت نامرئی نوشته شده و فقط وقتی اصل دعوتنامه را در محلول مناسبی بزاریم مرئی می شن...شاید ...شاید اینجوری ایمن سازیش کرده باشن...فعلا تنها کاری که از دستم ساخته بود این بود که به همین اطلاعات ناقص راضی باشم و دنبال موضوع را بگیرم ...بی تردید دیر یا زود می فهمیدم


ادرس را توی نقشه تهران سرچ کردم.محلی در مرکز شهر..یعنی اینا با این همه ابهت مهمونی هاشون و وسط شهر برگزار می کنن؟؟


مجددا به دوربین های راهنمایی رانندگی وصل شدم و ادرس را سرچ کردم.از اونجایی که دوربین ها فقط جاده و خیابان ها را نشان می دادن نتونستم دقیقا محل مهمونی را ببینم..محل مهمونی توی کوچه و پس کوچه های اون خیابان بود..


تاریخ جشن را دوباره نگاه کردم پنج شنبه 19 دی ماه...یعنی 2 روز دیگه.وقت داشتم ...تا قبل از رسیدن مهمونی باید اون محل را نگاه می کردم.بی شک هر چیزی که به مایکل مربوط می شد منو توی رسیدن به هدفم که پیدا کردن انگیزه ی مایکل برای ترور پرنس بود یاری می کرد.


با ذهنی مشغول به حمام رفتم شاید دوش آب گرم به باز شدن ذهنم کمک می کرد.


ادامه دارد


 


 


 


 


فردای اون روز به آدرس مهمونی سر زدم.. کوچه ی نسبتا باریکی بود و به زور می شد ماشین را وارد کوچه کرد...خونه مورد نظر را پیدا کردم...خونه ای قدیمی و اجر نما ...اما معلوم بود به شدت وسیعه و می تونه تعداد زیادی مهمون و تو خودش جا بده....از ماشین پیاده شدم اطراف خونه را بررسی کردم...تا اونجایی که دیدم خونه دو در داشت...علاوه به در ورودی یک در پشت ساختمان بود که به کوچه بعدی راه داشت...کوچه به شدت خلوت بود جوری که منو به یاد شهر مردگان انداخت...تمام راه های خروجی را بررسی کردم ...نگاهی به کوچه انداختم..خرابه ای چند متر پایین تر از خانه هدف نظرم را جلب کرد...اهسته به همون طرف رفتم...با پا در نیمه بند و پوسیده ی خرابه را باز کردم دستم را روی اسلحه ام گذاشتم که در صورت لزوم بتونم سریع مسلح شم....صدای خش خشی نظرم را جلب کرد به همان سمت رفتم...مردی را دیدم که با امپول داشت به خودش مواد تزریق می کرد ...واقعا می تونست اسم خودش را انسان بزاره ..تو اون لحظه وضعیتش با لجن برابری می کرد...لباس های کثیف و بوی گندش حال ادم و به هم می زد....


با دیدن من از ترس اینکه نکنه مامور باشم فرار را بر قرار ترجیح داد...با شتاب از کنارم گذشت و از در بیرون رفت...بازم به تفتیش خرابه پرداختم...به نظر محل خوبی برای ماموریت روز پنج شنبه من بود...با رضایت تمام از خرابه خارج شدم به سمت ماشینم رفتم و به خونه برگشتم


چند ساعتی را استراحت کردم و وقت خودم را به دیدن برنامه های تلوزیون ایران گذراندم..چشمم به صفحه تلوزیون بود و حواسم به ماموریت فردا...فردا به هر شکلی که شده باید وارد اون خونه می شدم...باید می فهمیدم اون داخل چه خبره....


شب زودتر از همیشه خوابیدم اخه صبح بیشتر از همیشه به انرژی نیاز داشتم.مثل همیشه بی دق دقه و راحت به خواب رفتم.


ساعت 7 صبح بیدار شدم توی حیاط کمی دویدم و ورزش کردم.نسیم سردی که اون ساعت از روز میوزید لرزه به تنم انداخت اما سال ها بود که با این سرما ها, با این سختی ها خو گرفته بودم.حالا دیگه شرایط سخت آزارم که نمی داد هیچ احساس می کردم در اسانی های زندگی رنج می برم.


بعد از ورزش دوشی گرفتم و یک قهوه تلخ نوشیدم.پشت لپ تابم نشستم و با فرمانده تماس گرفتم...اتفاقات این چند وقت را با تمام جزئیات توضیح دادم...فرمانده راضی به نظر نمی رسید....تاکید داشت سرعت عملکردم پایینه...اما خوب شرایط ایجاد می کرد .. واسه انجام ماموریتم به زمان نیاز داشتم....فرمانده خواست درمورد سروان رایان ایمانی بیشتر تحقیق کنم و بیشتر مراقبش باشم...تماس قطع شد...


وسایلم و حاضر کردم.سلاح تک تیر انداز /کلت کمری/ و تمام تجهیزاتی را که می دونستم امشب لازمم میشه برداشتم ...


دوباره دعوت نامه را دقیق زیر نظر گرفتم و بارها و بارها خوندم اما نه چیزی بیشتر از انچه فهمیده بودم دستگیرم نشد...


عقربه های ساعت عدد 7 را نشان می دادند ..جلیقه ضد گلوله را به تن کردم و بعد پوشیدن تنیک کوتاهم که بی شباهت به پیراهن نبود راهی شدم ...طبق معمول کلاه را به شال ترجیح دادم


به سمت خانه هدف حرکت کردم... ماشین را از کوچه پشتی که نسبت به کوچه ی اصلی عریض تر بود داخل بردم و درست پشت خرابه ها پارک کردم. از دیوار خرابه بالا رفتم و خودم و داخل انداختم...بوی گندی می امد ...اما مشام من به بوی گند عادت داشت بارها و بارها بوی گند قاتلای مست و معتاد را که از ترس گیر افتادن به خرابه های اطراف لندن پناه برده بودن به دماغم خورده بود.دیگه چندشم نمی شد...دیگه با حس کردن این بو پیف نمی کردم...فقط می دونستم یه لجن همون نزدیکی ها لونه کرده....اسلحه ام رو بیرون اوردم و اطراف را بررسی کردم..حدسم درست بود یه معتاد کارتن خواب ... با دیدن من و اسلحه دستم اینم مثل همکارش فرار کرد....


از توی خرابه سرکی به کوچه کشیدم...ماشین های مدل بالایی اهسته و بی سر و صدا وارد کوچه می شدن و با نشان دادن دعوتنامه و زمزمه کردن رمز عبور اجازه ورود می گرفتن و داخل می شدن....


برای داخل رفتنم به یکی از اون دعوت نامه ها و رمزعبور نیاز داشتم ....کمی که ان منطقه را زیر نظر گرفتم فهمیدم بجز مهمانهای آن خانه رفت و امد دیگه وجود نداره...واسه همین اول رو بنده ی مشکیم رو که فقط دوتا چشم از صورت را به نمایش می گذاشت به سر کردم و بعد خودمو به سر کوچه رسوندم و قبل از اینکه ماشین مهمون بعدی وارد کوچه بشه جلوش و گرفتم....رو به روی ماشین ایستادم و اسلحم و سمت مرد نشانه رفتم ...مرد به شدت رو ترمز زد...سریع سوار شدم و اسلحه ام رو روی شقیقه مرد گذاشتم


مرد-چی شده؟؟؟چی از جون من می خوای؟


دنده عقب بگیر


مرد بدون کوچک ترین مخالفتی دنده عقب گرفت...یعنی تو اون شرایط جرات مخالفت نداشت..بهش اشاره کردم وارد کوچه بعدی بشه اونم اطاعت کرد....ماشین را پشت خرابه ها و دقیقا پشت ماشین خودم پارک کرد.... داشپورت ماشین و باز کردم احتمالا باید دعوتنامه را انجا گذاشته باشه اما نه نبود...پس حتما توی جیبشه....همون طور که اسلحه را روی شقیقه اش نگه داشته بودم با یه دست جیب کتش و گشتم ...دعوتنامه را بیرون کشیدم..نگاهی به جلدش انداختم...اعدادی روش یاداشت شده بود که بی تردید همون رمز ورود بود...پوزخندی زدم مردیکه خر نمی دونستم یه رمز امنیتی را نباید هیچ جا یاداشت کرد...مرد با استرس به من نگاه می کرد...با قنداق اسلحه ضربه ای محکم به صورتش زدم و در جا بیهوش شد...انقدر زود این حرکت و انجام دادم که فرصتی برای عکس العمل نشان دادن نداشت...


پیاده شدم در طرف راننده را باز کردم ..اول دهنش را با چسب مخصوص بستم و بعد کشان کشان اون و طرف صندق عقب بردم...نگاهی به کوچه انداختم فوق العاده تاریک بود و عابری هم رد نمی شد....توی صندق عقب انداختمش...مردیکه خپل چه وزنی هم داشت...دست و پاش و جوری با طناب بستم که حتی به اندازه یک اینچ هم نمی تونست تکون بخوره....در صندق عقب را بستم...ماسک و از روی صورتم بیرون کشیدم و مجددا کلاهم و پوشیدم و پشت همون ماشین نشستم (خوب شاید از قبل هماهنگ کرده باشن که فلان رمز با چه ماشینی وارد میشه)


دنده عقب گرفت ...و ماشین را به سمت خانه هدف هدایت کردم...رو به روی در ایستادم و به مانند تمام مهمان های قبلی تک بوقی زدم...مردی فربه در را باز کرد...دست دراز کرد و من دعوتنامه رو بهش دادم...همون طور که حدس زده بودم شماره ماشین و چک کرد و بعد از اون رمز و از من خواست...رمز و تکرار کردم و در های ورود به روی من باز شد...داخل رفتم...ماشین و پشت سر دیگر ماشین ها پارک کردم...نگاهی توی حیاط چرخاندم... عده ای از مهمانها تازه داشتن وارد سالن می شدن ..همگی عبای مشکی پوشیده بودن و ماسک به صورت داشتن...با نگاهم توی ماشین و جست و جو کردم و روی صندلی عقب عبا و ماسک را پیدا کردم...عبا ی مشکی را پوشیدم و ماسک را به صورتم زدم..ریکوردر صدا,دوربین عکاسی,و هر انچه را که برای ثبت دیده هام احتیاج داشتم توی جیب گذاشتم . اسلحه ام و توی کمرم جاسازی کردم و پیاده شدم...


ادامه دارد


 


از ماشین پیاده شدم و راه ساختمان را در پیش گرفتم.نگهبانی که شنلی مشکی پوشیده بود در ورودی را باز کرد و من وارد سالن شدم... فردی که جلوتر از من وارد شد حرکات مرموزی انجام داد...رو به جمع ایستاده بود و دست راستش را به سمت گردن برد در حالی که به گردنش اشاره می کرد دستش را تکان داد و وارد شد


وقتی سنگینی نگاه جمع را روی خودم حس کردم فهمیدم منم باید عینا همون حرکات را انجام بدم... خدا را شکر کردم که دستکش دستمه و متوجه دستای دخترانم نمی شن....سعی کردم مو به مو حرکات نفر قبل را تکرار کنم


بعد از انجام اون حرکت به نظر خودم مضحک وارد جمع شدم


نگاهی به اطراف انداختم تمام دعوتشدگان مرد بودند ...اینو از هیکل های مردونه میشد تشخیص داد...لباسای عجیبی پوشیده بودن...گروهی از همون شنلی که من تن کرده بودم به تن داشتن که پشت شنل علامت جمجمه و استخوان هک شده بود ...گروه دیگه پیشبند های جلوی خودشون بسته بودن که علامت گونیا و پرگار روی آن ها هک شده بود...همه چیز آن مهمانی برام عجیب بود ...اینکه اینا کی هستن؟ چرا اینقدر این گردهمایی عجیب و غریبه؟


همگی ماسک به صورت زده بودن و قیافه خودشون را پشت ماسک پنهان کرده بودن تو این شرایط پیدا کردن مایکل غیر ممکن به نظر می رسید....


یه طرف سالن جمعیتی حلقه وار دور هم جمع شده بودن و تندیسی را عبادت می کردن...حرکاتشون بیشتر به بت پرستا می خورد ...اما مگه هنوز هم آداب جاهلیت وجود داره؟


صدای گیلاس های که مدام بهم می خورد و به سلامتی هایی که به هوا می رفت چندش برانگیز بود...


نگاهی دقیق تر انداختم ...پشت سالن راه پله های بود که طبقه پایین را به اتاق های بالا وصل می کرد...می خواستم برم سر وگوشی آب بدم اما متاسفانه راه پله نگهبان داشت


به حیاط پشتی رفتم از اونجا به ساختمان نگاهی انداختم ...می شد از دیواربه تراس طبقه دوم رسید ..اهسته و با مهارت از دیوار بالا رفتم و خودم و به تراس رسوندم ...گوشه ای کز کردم که تو دید نباشم...سرکی کشیدم...مردی با کت و شلوار و کراوات مشکی انجا نشسته بود بدون ماسک ...چند نفری هم اطرافش بودن ...دقیق تر که نگاه کردم مایکل را گوشه سمت راست صندلی مرد دیدم...از حرفاشون چیزی نمی شنیدم ...تصویر داشتم اما صدا نداشتم....چشمم به گوشه ی سمت چپ پنجره افتاد درست مخالف جایی که من ایستاده بودم ...پنجره شکستگی کوچکی داشت....چشمام برق رضایت زد...روی زمین خوابیدم و سینه خیز به اون سمت رفتم....خدا را شکر منو ندیدن....بلند شدم ودستگاه کوچکی رو از جیبم بیرون کشیدم... دستگاه قابلیت بالایی داشت...با وجود اینکه بسیار ریز بود اما صدا ها را ضبط می کردم و از طریق چشم الکتریکی بسیار ریزی که روش نصب شده بود تصویر برداری می کرد و من از طریق لپ تابم به صداها و تصویرها دسترسی پیدا می کردم... با دستکش نمی تونستم کار کنم واسه همین از دستم بیرون کشیدم و توی جیبم گذاشتم...صدا خفه کن را به اسلحه کمریم وصل کردم و بعد از آن دستگاه را به سر اسلحه متصل کردم....سرکی کشیدم ...باید این و به داخل شلیک می کردم...گرم صحبت بودن....سر اسلحه را وارد شکاف پنجره کردم و به گوشه ای دور از چشم شلیک کردم ... به عقب برگشتم...خدا را شکر انقدر در گیر بحث بودن که متوجه ورود جاسوس کوچولوی من نشدن.... دستگاه به گوشه ی دیوار چسبیده بود...باید بر می گشتم و از این مهمانی کذایی خارج می شدم...از همون راهی که بالا رفتم برگشتم و وارد ساختمان شدم....ساقی مجلس در که تمام حواسش متوجه همان گروه ی بود که حلقه وار نشسته بودن و داشت به اونها نگاه می کرد گیلاسی را به دستم داد..جلو بینی بردم و بو کردم...بوی الکل توی بینیم پیچید....


صدای مردی را از پشت سر شنیدم که من و مخاطب قرار داد ه بود


بنوش به سلامتی دجال اینده


به سمتش برگشتم ..اگه کلمه ای حرف می زدم صدای دخترانه ام حوادث بدی را برام رقم می زد


مرد دستش را پیش کشید...باید باهاش دست می دادم...ای وای بر من چرا دستکش را دوباره دست نکرده بودم...چیکار کنم...با اینکه دستام لاک نداشت و ناخن هام بلند نبود اما شکل و شمایل دخترانه که داشت... بی تردید می فهمیدم یه دخترم و حضور یه دختر توی جمع کاملا مردانه اونا مشکوک به نظر می رسید....با تردید به دستی که رو به روم دراز شده بود نگاه می کردم...ذهنم به جایی نمی رسید ...در لحظه منجمد شده بودم...


صدای تیر اندازی بود که فرشته نجاتم شد....همه با تعجب به سمت در نگاه کردن...یکی از نگهبان های سیاهپوش با صدای بلند گفت:از در پشتی بیرون برید ....مامورا


همه نگهبانها از در خارج شدن و به سمت حیاط رفتن ...مهمان ها هم یکی یکی مجلس را ترک کردن....


همگی در بهت و حیرت بودن که چطور ممکنه مجلس فوق سری آن ها لو بره..یا اینکه کدوم عضو کار خطا و واضحی کرده که مامورا را تا مراسم جشن کشیده


 


توچشم به هم زدنی همه غیب شدن منظورم اینه که از درهای مخفی ساختمان فرار کردن..این یه فرصت طلایی بود واسه من...فرصتی که آرزوش و داشتم...تو این اوضاعی که همه سریع و بدون معطلی خونه را خالی کرده بودن میشد احتمال داد که سرنخی جا گذاشته باشن...با این فکر و با این امید از راه پله ها بالا رفتم ...در اتاقی را که مایکل و بقیه توش بودن با احتیاط باز کردم...اسلحه را نشانه رفتم و داخل شدم...حدسم درست بود کسی انجا نبود...شنل و در آوردم حالا حال پلیسای زن ایرانی را درک می کردم...چه مصیبتی می کشیدن از دست این پارچه ها


داخل اتاق چشم گردوندم چیزی نبود.... جاسوس کوچلوم رو از دیوار کنم و تو جیبم گذاشتم...بازم به دقت نگاه کردم...کف اتاق گرد سفید رنگی ریخته بود ...خیلی کم اما قابل تشخیص بود...خم شدم انگشتم و روی گرد کشیدم و به بینی نزدیک کردم...بوی هروئین می داد...معلوم بود وقتی داشتن با عجله خونه را ترک می کردن غفلت کردن و ذره ای از هروئین بیرون ریخته و ردی را درست کرده که یک راست ما را به محل فرار اقایون راهنمایی می کرد...صدای تیر اندازی و ایست ایست گقتن پلیسا هنوز از توی حیاط می امد...به این موضوع توجهی نکرد و دنباله رد را گرفتم...به اتاقی در طبقه اول ختم می شد...اما وسط اتاق یه دفعه رد غیب شد...یعنی چی؟


خم شدم و با پشت اسلحه ضربه ای به سرامیک وسط اتاق زدم...از صدای که منعکس کرد می شد برداشت کرد که زیر این سرامیک خالیه


پس راه مخفی اینجاست...چون مطمئا نبودم اونجا یه مخفیگاه یا یه راه دررو از باز کردن در تونل خودداری کردم...شاید الان همه جماعت اقایون اون زیر دور هم جمع شده بودند کسی چه می دونه؟...تفتیش کردن اون قسمت و به یک زمان دیگه محول کردم و تصمیم گرفتم فعلا خودمم از دست مامور ها در برم که متاسفانه صدای خش خشی توجه ام و جلب کرد


ماموری سرتا پا سیاه پوش اسلحه اش و طرفم نشونه گرفته بود و به من نزدیک میشد...خودم و به پشت دیوار رسوندم...هنوز اقدامی نکرده بودم که صدای شلیک گلوله ای که از نزدیک به گوش می رسید توجه ام و جلب کرد...نگاهی دیگه به بیرون انداختم...مامور روی زمین افتاده بود ...نفهمیدم کی و از کجا زدنش ...فقط تو اون لحظه فکری در مغزم جرقه زد...با دقت تمام از اتاق بیرون امدم و جنازه مامور را داخل اتاق کشیدم...لباسش و از تن خارج کردم و خودم لباسای اونو که فرم یگان ویژه ی پلیس ایران بود به تن کردم....اینجوری با اون رو بند سیاه قیافم قابل تشخیص نبود...جنازه مامور را کشان کشان به داخل کمدی که همون حوالی بود منتقل کردم و در کمد و قفل کردم و کلیدش و در جیب خودم گذاشتم...اسلحه ای را که متعلق به همون مامور جسور بود برداشتم و در دست گرفتم و سعی کردم مثل خود اون گارد بگیرم...از اتاق که بیرون زدم معلوم بود اوضاع در کنترل نیرو های ویژه است...یکی از همکارای همون مامور ازم پرسید:کسی نبود؟


سری به علامت نه تکون دادم...یکی دو ساعتی را مطابق بقیه مامورا تو خونه گشتم و مثلا تفتیش اطلاعاتی کردم از اونجایی که من موقع راه رفتن از روی رد هروئین ها رد شده بودم تا به هدف برسم دیگه خبری از همون یه ذره گرد نبود و احتمالا همگی به کف کفش من چسبیده بود واسه همین مامورها چیزی پیدا نکردن... بعد از آن بیرون رفتیم...همه مامورین سرتا پا سیاه پوش بودن اما خوب بین اونا شناختن سروان ایمانی کار دشواری نبود..دستش و خودم زخمی کرده بودم و مطمئنا الان باید پانسمان باشه...چشم چرخاندم...دیدمش ....اونم سر تا پا مشکی پوشیده بود و صورتش را پوشونده بود...داشت با همکاراش حرف میزد ...حرفش که تموم شد به سمت ما امد...می خواستم خودمو بین مامورا پنهان کنم...اما قبل از اینکه بتونم خواسته ام رو عملی کنم به ما رسیده بود.


سری بین جمع چرخاند..لحنش مثل همیشه جدی و محکم بود


سروان-خسته نباشین بچه ها..ماموریت تمومه ...به مقر بر می گردیم..


همه سوار یه ون مشک رنگ که آرم نیروی انتظامی روش هک شده بود شدن ...من به تبعیت از بقیه رفتم که سوار ون بشم اما صدا محکمش متوقفم کرد


سروان-تو با من بیا


یعنی این با من بود؟؟؟؟متنفر بودم از اینکه برگردم و ببینم روی صحبتش با منه...اما متاسفانه بود


با دست به زانتیای نقره ای که جلوتر بود اشاره کرد و گفت:از اینطرف


تو دلم به هر چی زبل خانه لعنت فرستادم...لعنت


حالا یعنی من باید راننده این می شدم....خدایا من بکش اما تا این حد حقیر نکن...


چاره ای نداشتم...تو بد مخمصه ای گیر افتاده بودم...داشتم به سمت در راننده می رفتم که بازم صداش پیچید...تو لحظه و اون ثانیه آرزو می کردم کاش لال بود و نمی تونست حرف بزنه


سروان-بشین کنار خودم رانندگی می کنم


چه فروتن هم هست


نشستم کنار و اونم سوار شد ...نمی دونستم فهمیده کیه ام یا نه؟....اما نه نمی تونست فهمیده باشه اگه می فهمید که همونجا با کمک همکاراش دستگیرم می کرد...مطمئنا انقدر احمق نبود که بعد از اون بلایی که سرش آوردم دوباره تنهایی بیاد سراغم


در سکوت رانندگی می کرد...منم ساکت بودم فقط صدای نفس هامون سکوت و می شکست ..به این فکر کردم که تونستم همه حرکات و رفتار و حتی هیکلم را پسرانه جلوه بدم اما این صدای نفس لعنتی بدجور رنگ و بوی دخترانه داره


صدای سروان سکوت و شکست:کمربند ایمنی تو نمی بندی؟


بدون هیچ حرفی کمربند و بستم.


سروان-نمی دونم تا کی می خوای به احمق فرض کردن من ادامه بدی


بعد در یه حرکت کاملا غیر قابل پیش بینی در حالی که با یک دست فرمان و گرفته بود و به جلو نگاه می کرد با دست دیگه روبند و با خشونت از روی صورت من بالا کشید


سروان-یعنی تا این حد احمقم که تفاوت چشمای رنگی و وحشی تو را با رنگ چشمای سربازای خودم حس نکنم...این وحشیگری را توی چشم گردان خودم که هیچ توی چشم هیچ بشری تا به امروز ندیدم


یکه خوردم...نه بهتره بگم رو دست خوردم ...دستم و سمت کمربند بردم که کمربند و باز کنم و هر جور شده از ماشین بیرون بپرم ...اما تا دستم سمت گیره کمربند رفت دستش و روی دستم گذاشت و گفت:شنیدی می گن یه بار جستی ملخک ...دوبار جستی ملخک...اخر تو دستی ملخک


نفهمیدم چی گفت..این چرا مثل ادم حرف نمیزد تا منظورش و بفهمم


با چشمای پر از سوال و مبهم بهش نگاه کردم....پوزخندی زد و گفت:اینبار راه فرار نداری


همیشه یه راهی وجود داره


پوزخندی زد و گفت:اره وجود داره...مثلا با نامردی خنجر بکشی و در بری


توی حرفه ی پلیس مردی و نامردی تعریف نداره این و بهتون آموزش ندادن؟


سروان:نه حالته...خیلی چیزا حالیته..بابت اینکه دسته کم گرفتمت از خودم شاکی ام


من مهره ی این بازی نیستم سروان...بهتره وقتت رو تلف نکنی


سروان-من زیاد وقت دارم نگران تلف شدنش نباش


نفس عمیقمو بیرون دادم و گفت:من و کجا می خوای ببری؟


ادامه دارد


 


سروان-بستگی داره حرفات به دردم بخوره یا نه...مفید حرف بزنی ولت می کنم بری ..چرند ببافی می برمت مقر تا موقورت بیارن


تو دلم گفتم :نه بابا خطرناک


داشتم به تهدیدات جناب سروان گوش می دادم که یادم امد یکه دونه از بیهوش کننده های سرعتیم رو همراه دارم حتی وقتی لباسم و داشتم با فرم یگان ویژه تعویض می کردم اونا واسه احتیاط برداشتم..


(یه چیزی شبیه امپول بود با این تفاوت که مخزن ماده ی بیهوشی بهش وصل بود و احتیاج نبود اول پرش کنم فقط باید محافظ سر سوزنی را در میاوردم و در بدن طرف مقابل فرو می کردم )یک دقیقه بعد از اثبات سر سوزنی با بدن عمل می کرد و فرد به مدت یک تا دو ساعت بیهوش می شد...


نگاهی به سروان انداختم داشت با دقت به بیرون نگاه می کرد..


اهسته دست راستم را به سمت جیب جلیقه بردم...


سروان-نظرت چیه؟ رو بازی می کنی یا نه؟


بیهوش کننده را در آوردم..


با لحن آرومی گفتم:بزنید کنار راجبش حرف بزنیم


سروان تک خنده ی عصبی کرد و گفت:نه بگو بزنید کنار فرار کنم....اما اشکال نداره پارک می کنم فقط همین الان دارم می گم دستت سمت دستگیره ماشین بره و حس کنم می خوای در و باز کنی شلیک می کنم


-قبوله


سروان کناری نگه داشت


سروان-خوب شروع کن


-رو بازی کردن حرفه ی من نیست


هنوز حرفم و تموم نکرده بودم که سر محافظ و بیرون کشیدم و با یک حرکت سریع فرو کردم به بازوی سروان به محض ورود ماده عضله های بدن سروان شل شده جوری که قدرت عکس العمل نداشت...


امدم از ماشین پیاده بشم که یادم به طئمه ای افتاد که برای رسیدن به مهمونی ازش استفاده کرده بودم...


اگه سروان و از وجودش اگاه نمی کردم بدون شک به دلیل کمبود اکسیژن در صندق عقب ماشین تسلیم فرشته مرگ می شد...


عادت به کشتن طئمه هام نداشتم..


یک دقیقه واسه باخبر کردن سروان فرصت داشتم


تند گفتم:گوش کن سروان برگرد به خونه ی هدف یه ماشین شاسی بلند مشکی توی حیاط هست ...


تو صندق عقب یکی از کسایی که دنبالشونی را می تونی پیدا کنی....به من که خیلی کمک کرد شاید به درد تو هم بخوره احتمالا اطلاعات خوبی داره...


با خنده ی کمرنگی که به لب داشتم اضافه کردم:فقط یادت نره کمکم و جبران کنی


چشمای سروان بسته شد اول از همه بیهوش کننده را از بدنش بیرون کشیدم تا ردی جا نذاشته باشم در مرحله دوم روبند و روی صورتم کشیدم که چهره ام پنهان بشه و در نهایت سمت خیابان دویدم...با این سر و وضع هر کس منو می دید وحشت می کرد...


چراغ سر چهار راه قرمز بود چشمم به یه تاکسی خالی افتاد...


سریع سوار شدم راننده:هی اقا مسافر نمی زنم؟


-حرکت کن


راننده تا چشمش به سر و وضع من افتاد بدون معطلی اجابت کرد....


سه چهار کوچه قبل از رسیدن به پناهگاهم از تاکسی پیاده شدم...هیچ بعید نبود راننده راپورت من و به کلانتری بده ...


واسه همین بهترین کار این بود که سه چهار کوچه پایین تر پیاده شم تا ادرس دقیق نداشته باشه....


کوچه ها را با حالت دو طی کردم و به خونه رسیدم ..جالبترین موضوع این بود که در تمام عملیات ها با ماشین می رفتم و بی ماشین بر می گشتم... وارد ساختمان شدم...رو بند و از سرم بیرون کشیدم....


حالا که خودم بودم و خودم تو دلم به سروان آفرین گفتم..اینکه تونسته بود از روی رنگ چشم منو شناسای کنه نهایت تیزیش و می رسوند تلفن و برداشتم و با رابط تماس گرفتم آدرس خرابه کنار خونه هدف را بهش دادم و خواستم بره و ماشین و بیاره..اونم بی چند و چون قبول کرد جاسوس کوچلو و بیهوش کننده و ریکوردر و از جیب خارج کردم و روی میز گذاشتم..به سمت اتاق رفتم ..


نگاهی توی اینه به خودم انداختم...لباس قشنگی بودااااا...


زیر لب زمزمه وار گفتم:خوب اینم غنیمت از جنگ امروز لباس و از تن خارج کردم و لباسی خانگی پوشیدم و بی معطلی خودم و روی تخت انداختم....


وای که چه شب پر کاری بود نگاه به سقف بود و حوادث امروز را توی ذهن مرور می کردم...


این مهمونی عجیب و غریب ..


سخنرانی پرنس در مورد دجال...


حضور مایکل در هر دو اتفاق...


نمی تونست بی ربط باشه..می تونست؟ خسته تر از اونی بودم که امشب بتونم روی این قضایا فکر کنم واسه همین استراحت و به هر چیزی ترجیح دادم و ادامه کار و به فردا موکول کردم


 


 


 


 


ادامه دارد


--------------------------------------------------------------------------------


 


چشم باز کردم.چنان کش و قوسی به بدنم دادم که صدای استخوان هام بلند شد...بعد از ورزش صبحگاهی و گرفتن یک دوش جانانه به سراغ پرونده مایکل رفتم..باید شواهد را کنار هم می چیدم


صدای :بنوش به سلامتی دجال توی ذهنم نقش بست


دجال یا همون ضد مسیح که به تعبیر برخی از گروه های ماسونی فرعون جدید نیز نامیده می شد...خوب پر واضح بود که جشن دیشب یک گردهمایی فراماسونری بوده..حضور مایکل در این گردهمایی بی تردید نشانگر ماسون بودنشه...ماسون به معنای بنا و ماسونری به معنای بنای آزاد است...ماسونری های یک تشکیلات منظم جهانی هستند..


موهای آزادم را پشت گوشم زدم و پرونده پرنس را باز کردم...


پرنس در 13 دسمبر ترور شده عدد 13....عدد 13 ...عدد 13


توی اینترنت سرچ کردم عدد 13 و 33 اعداد خوشیمن فراماسونری ها بودند...از یک طرف ترور پرنس دقیقا 33 دقیقه بعد از شروع عشق بازی با معشوقه اش بود...33 دقیقه بعد ....


توی پرونده اشاره شده بود که پرنس و دوست دخترش ظهر قبل از حادثه ناهار را در داخل یک رستوران صرف کردن و به شهادت بادیگاردهای پرنس پشنهاد رستوران و انتخاب مکان بر عهده ایزابل یا همون دوست دختر پرنس بوده...


در نقشه لندن به دنبال رستوران گشتم..دقیقا در 33 کیلومتری مرکز شهر قرار داشت....


لب پایینم و به دندان گرفتم و لحظه ای به پشتی صندلی تکیه دادم...دستم را پشت سرم قفل کردم و چشمانم را بستم..حالا دیگه شک نداشتم قتل پرنس توسط فرقه فراماسونری ها انجام شده بود..اما چرا؟؟؟؟..تا اونجا که فهمیده بودم انگلیس یکی از حمایت کننده های این فرقه بود پس چرا باید حامی خود را ترور کنند


با فرمانده تماس گرفتم و نتایج را اعلام کردم...خواستم ایزابل تحت تعقیب قرار بگیره...فرمانده سریع دستور را به همکارانم در لندن ابلاغ کرد...5 ساعتی منتظر نتیجه پیگیری موندم اما متاسفانه فرمانده اعلام کرد که ایزابل بعد از ترور پرنس توسط پلیس دستگیر شده اما چون در طی بازجویی حرف به درد بخوری نزده و تمام شواهد گواه بی گناهی اون بود آزاد شده و بلافاصله پس از آزادی از کشور خارج شده و به برزیل سفر کرده...


ایزابل نمی تونست بی گناه باشه؟؟؟؟...باید یه ربطی به موضوع داشته باشه...یعنی من اینطور فکر می کردم...


تماس با فرمانده قطع شد...به سراغ جاسوس کوچلو رفتم و اونو به لپ تابم وصل کرده تا از حوادثی که توی اتاق بالایی در مراسم جشن رخ داده بود باخبر بشم


تصویر وضوح کافی داشت...مردی که روی مبل نشسته بود کیف پر از دلار را نگاه کرد و رو به فردی که در مقابلش ایستاده بود و به طرز عجیبی لباس پوشیده بود گفت :فعلا همین حد از مرز رد شده ...بقیه هم توی راه هستن


کی میرسن؟


مایکل-احتمالا 5 روز دیگه از مرز ایران - پاکستان وارد میشه...من شخصا پیگیر هستم و دو روز دیگه خودم به چابهار سفر می کنم تا مطمئن باشم بی دردسر محموله رد میشه


مرد لبخند رضایتی زد..


مرد که معلوم بود خریدار مواد گفت:من این هفته به لژ فرانسه (لژ= مقر مخصوص فراماسونری ها)دعوت شدم...تا هفته دیگه که محموله برسه بر می گردم اما اگه نبودم وکیلم تحویلگیرنده است...


مشکلی نسیت


هر دو مرد با هم دست دادن اما مدل دست دادنشون با حالت عادی فرق می کرد مرد خریدار انگشت دستش را روی دست فروشنده قرار داد...


هنوز خریدار از اتاق خارج نشده بود که نگبان سیاه پوش در مقابل در قرار گرفت و گفت:مامور انتظامی


همگی جا خوردن و از اتاق بیرون زدن


پس مایکل داشت به چابهار می رفت....گفت دو روز دیگه..یعنی پس فردا...توی اینکه منم باید به سفر می رفت بحثی نبود... بلاخره در تعقیب و گریز مایکل بود


به سمت گردنم دست بردم تا به عادت همیشگی گردنبندم و در دست بگیرم...گردنبند دایره ای طلایی رنگ بود که روی ان نام جسیکا تیلور هک شده بود و بعد از باز کردن قفل کناری پلاک ,عکس من و پدر در کنار هم به نمایش گذاشته میشد


اما گردنبند گردنم نبود...وحشت کردم...یعنی کجا انداختمش...به سمت حمام رفتم و انجا را گشتم اما پیداش نکردم...اه از نهادم بلند شد حتما دیشب در حین ماموریت از گردنم افتاد بود....وقتی داشتم سینه خیز می رفتم یا جای که داشتم لباسم را با فرم یگان ویژه عوض می کردم...یکی از این دوجا


نمی تونستم از این موضوع بگذرم نه تنها به خاطر اینکه اون گردنبند عزیزترین یادگار پدرم بود بلکه به این دلیل که نامم روی اون هکاکی شده بود فقط کافی بود که گردنبند به دست ماسون ها یا سروان بیفته اونوقت بود که با یک سرچ در سایت ارتش امریکا می تونستن نام من را در میان فارغ التحصیل های دانشگاه افسری سه سال پیش پیدا کنند


باید هر جوری شده گردنبند و پیدا کنم و برگردم...اگه هویتم لو می رفت فجیع ترین اتفاق ممکن این بود که مایکل می فهمید دنبالشم و حادثه نیمه فاجعه این بود که سروان در خصوص حضور یک افسر انگلیسی در خاک کشورش مشکوک می شد و اتفاقی که نباید بیافته می افته و به قول فرمانده جو ملتهب می شه...اونوقت که یک شکست بزرگ در اولین پرونده کاریم ثبت میشه تازه اگه شانس می آوردم و بزداشت سیاسی نمی شدم


سریع شال و کلاه کردم و بعد از برداشتن اسلحه کمریم بیرون زدم...تا در و باز کردم قیافه رابط که سوار بر ماشین ماموریتم بود جلوم نقش بست


رابط پیاده شد...با سر سلامی کرد و بعد از باز کردن در حیاط ماشین را داخل آورد


اوضاع خونه هدف از چه قراره؟


رابط-در کنترل یگان ویژه است


چند نفر اونجا را زیر نظر دارن؟


رابط-تا جایی که من دیدم 5 نفر بیرون ساختمان بودن...داخل و نمی دونم


رابط بیرون رفت و منم خودم را به سر کوچه رسوندم...تاکسی گرفتم به مرکز شهر رفتم....سر کوچه ایستادم و داخل کوچه را دید زدم...این رابطم چشمش کور بودا..7 نفر ادم فربه را 5 نفر می دید


نمی دونستم باید چه جوری وارد خانه بشم... و از اون بدتر نمی دونستم خونه فقط از بیرون مراقب داره یا نه داخل خونه هم این برادران کوشای یگان ویژه حضور دارند..اصلا نمی دونستم چه اتفاقی پیش رو دارم...فقط می دونستم باید گردنبندم و پیدا کنم حتی اگه به غیمت جونم تموم میشد


نگاهم به در نیمه باز اولین خانه موجود در اون کوچه افتاد.چشمام برق زد


ادامه دارد


رمان عملیات مشترک1

عملیات مشترک

نام:جسیکا تیلور
ملیت:ایرانی
سن:25
درجه:مامور ویژه بخش عملیات های فوق سری
نظامی بودن و نظامی بار امدن توی خون و سرشته وجود خاندان ما بود پدربزگم افسر نیروی دریایی بود و پدرم افسر پلیس و من هم دنباله رو راه پدر و پدربزرگ
پدرم مرد خوبی بود و البته نظامی قابلی می گم بود چون الان نیست سال پیش در حین عملیات انهدام و دستگیری باند بزرگ قاچاق انسان کشته شد روز خاکسپاری پدر اشک نریختم فقط به تابوت پر ابهتی که بر دوش سربازان جوان حمل می شد خیره شدم پدرم هم در روز مرگ پدرش اشک نریخت این اشک نریختن از سر سنگ دلی و سرد مهری نبود یک قانون بود.اره یک قانون.اصلی که بنیان گذارش پدربزرگم بود و نانوشته ملزم به اجرا:یک افسر حتی در سخت ترین و غم انگیزترین لحظه زندگیش اشک نمی ریزد زیرا که اشک نشانه ضعف است و ضعف عامل نابودی یک افسر
روز خاکسپاری لباس نظامی به تن داشتم بعد از اینکه سربازان جوان تابوت پدر را پایین آوردن همگی عقب کشیدن.فاصله بین من و تابوت پدر ده قدم بود ده قدم را رژه رفتم و رو به روی تابوت پدر احترام نظامی دادم دلم اشک می ریخت اما چشمانم نه.سخنرانی بر سر جنازه پدر سختترین کار ممکن بود اما من ادم روزای سخت بودم
پشت تریبن قرار گرفتم مقتدرانه سر بلند کردم و با صدای صاف و لحن جدی و همیشگی خودم شروع کردم:من جسیکا تیلور فرزند جان تیلور به داشتن پدری شجاع و دلیر مفتخرم و از اینکه پدرم در راه دفاع از منافع انسانی جان خود را فدا کرد ابراز خرسندی می کنم و در همین مکان و در همین لحظه با پدر عهد می بندم که چون سربازی وظیفه شناس در راه برقراری عدل و دفاع از انسانیت قدم بردارم و همیشه وی را الگوی انسان دوستی خود قرار دهم. روحش شاد و قرین رحمت باد
خم شدم و تابوت پدر را بوسیدم و عقب گرد به کنار فرمانده پدر برگشتم
روز خاکسپاری پدر بی تردید غم انگیز ترین لحظه زندگیم بود اما باز هم از قانون نانوشته پیروی کردم اشک نریختم حتی در خفا
از 15 سالگی آموزش نظامی دیدم و در سن 22 سالگی یعنی 3 سال پیش از دانشکده فارغ التحصیل شدم یک افسر معمولی مثل پدر اما همیشه آرزو داشتم پا از محدوده پدر فراتر بگذارم همین طور هم شد نمرات بالا و سربلند بیرون امدن از آزمون های تئوری و عملی بخش عملیات ویژه باعث شد به استخدام این گروه در بیام.2 سال آموزش متداوم دیدم اینبار نه در پادگان بلکه در کوهستان و کویر شرایط سختی بود اما خوب کار کشته بارمون آورد
سالی بود که مشغول به کار شده بودیم اما کارای که به ما محول میشد عملیات سری نبود بیشتر قتل های خیابانی و سرقت های مسلحانه را پیگیری می کردیم.کار دشواری نبود که حدس بزنیم هنوز هم تحت آزمایش و آزمونیم .
خبر کشته شدن پرنس جیمز تیتر اول روزنامه ها بود
پوزخندی زدم مردم هم چه دل خوشی دارندها امکان نداشت خبرهای دقیق از قاتل در روزنامه چاپ بشه روزنامه را روی میز پرتاب کردم .پرونده میشل را برداشتم نگاهی دوباه بهش انداختم اون روز ها به شدت درگیر پرونده میشل بودم قاتل مجنونی که 2 زن سیاه پوست را کشته بود و به هیچ عنوان لب به اعتراف نمی گشود.دلایل زیادی برای نفرت مشل از زنان سیاه پوست پیدا کرده بودم که مهمترین آن ها خیانت همسر سیاه پوستش به وی بود در اینکه کار کارخودشه شک نداشتم اما به اعترافش نیاز داشتم
به اتاق بازجویی رفتم .پیتر پشت مانیتور اتاق بازجویی نشسته بود از مانیتور ها داخل را نگاه کردم میشل مثل مرغ بال کنده پریشان بود البته رو نمی کرد عاقل تر از اونی بود که ندونه تو اتاق دوربینه داخل شدم
با پوزخندی نگاهم کرد.تا حالا نرمش به خرج داده بودم هوا برش داشته بود که نه مثل اینکه خبرایی .فکر می کرد چون دخترم دست بزن ندارم و نمی تونم به زور مغرش بیارم اما کور خونده صبر هم حد داره
نشستم دکمه ریکورد صدا را زدم سوالای همیشگی را پرسیدم و جوابای همیشگی را گرفتم جوش آوردم جوجه مجرم دستم انداخته بود بلند شدم بالای سرش رفتم توی این سالها به خاطر تمرین های سنگینی که داشتم هیکلم از حالت دخترانه بیرون آمده بود و ماهیچه بهم زده بودم یه جور هیکلم مثل مردا فربه شده بود اما خوب هنوزم رگهای از ظرافت دخترانه را داشت و تو ذوق نمی زد
موهای میشل و در دست گرفتم و کشیدم
رو چه اصلی طعمه هات و انتخاب می کردی؟
بازم پوزخند
موهاش و محکم کشید و از رو صندلی بلندش کردم به دیوار کوبوندمش گفتم:من همیشه انقدر مهربون نیستم
و لگدی توی شکمش زدم
عصبانی بودم گوشمالی مجرم هم تا حد اعتدال عوارض نداشت منم تا همون حد اعتدال از خجالت میشل در امدم اما بازم زبون باز نکرد
انجور ادما تا بدونن هم دستشون گیر و افتاده و تمام کارای کرده و نکرده را گردن اونا انداخته امپرشون بالا می زنه و لب باز می کنن
لیوان ابی ریختم و درهمون حال که اب را سر می کشیدم گفتم:جانسون و که می شناسی دیروز دستگیر شد توی کاباره همیشگیش رفته بود رقص رقاصه محبوبش را ببینه می دونی که رقص اونو نبینه هفته اش هفت روز نمیشه
این اخبار را از مخبرم گرفته بودم در واقه جانسون هنوز دستگیر نشده بود و دو روز پیش از دستم در رفته بود اما خوب مجبور بودم این حرفا را سر هم بندی کنم تا میشل مطمئن بشه جانسون پیش ماست
می گفت اسکناسای تقلبی که ماه پیش به بازار تزریق شد کار توه راست میگه؟می گفت دوتا ماموری هم که هفته پیش تو در گیری تیر خوردن تو زدی راسته نه؟
میشل-غلط کرده مزدور کار خود ناکسشه من بی تقصیرم
پس واسه هوا خوری اوردمت اینجا
میشل-نمی دونم اینو تو باید بگی؟
اگه منم که میگم همه کارا رو تو انجام دادی الانم می خوام پروندت و تکمیل کنم و بفرستم مراجع قانونی توشم می نویسم طی پیگیریای من تزریق پول جعلی شلیک به دو مامور و قتل دو زن سیاه پوست گردن توه می دونی که قاضی رو نظرم حساب می کنه
من پول وارد باازار نکردم به مامورها هم شلیک نکردم کار خودم بی شرفشه
کار کی؟
جانسون
این از یه اعتراف بر علیه هم دستش شاهدت داده بود حالا باید خودش هم لو بده
دل خونی از سیاه پوستا داری؟
میشل-همشون اشغالن
با اشغالا باید چه جوری رفتار کرد؟
باید همشون و کشت و قطعه قطعه کرد
پس تو اینکار رو کردی؟
حقشون بود
خوب مرسی میشل کار من با تو تمومه
میشل که تازه فهمیده بود در اوج عصبانیت خودشو لو داده، دندون قروچه ای از روی خشم کرد و گفت:پشیمون میشی... افسر تیلور! پشیمون می شی بذار بیام بیرون.
یه لیوان اب دیگه ریختم و بعد از اینکه با بی خیالی سر کشیدم ,گفتم:منتظرت می مونم
از اتاق بازجویی بیرون رفتم پیتر لبخندی زد و گفت:شرقی جسور اینم نفله کردی
عادت به شوخی نداشتم واسه همین گفتم:کارم باهاش تمومه منتقلش کنید بازداشتگاه
پیتر:فرمانده کارت داره همین الان منتظرت
باشه مرسی


به اتاق فرمانده رفتم .در زدم و وارد شدم .احترام نظامی دادم و فرمانده آزاد اعلام کرد.
فرمانده:تیلور بیا جلو.
جلو رفتم و کنار میز دیجیتال فرمانده ایستادم. میزش یه جور تبلت بزرگ بود که تمامی اطلاعات مربوط به پرونده مجرم رو روش نمایش می داد .عکس، سابقه ،فایلهای صوتی، سرنخ ها ،اثر انگشت و....
نگاهی به صفحه نمایش انداختم ،عکس پرنس رابرت نشان می داد که مشغول بررسی پرونده پرنس هستند.
فرمانده:تیلور! اونقدر افسر باهوشی هستی که تا به حال فهمیده باشی توی این یک سال، عملیات هایی که به شما واگذار می شد سری نبود یا به عبارتی فوق سری نبود بیشترشون قتل های کوچه بازاری بود، اونم برای آزمودن شما.بهت تبریک می گم از این آزمایشات سر بلند بیرون اومدی الان وقت کارهای بزرگه.امادگی داری؟
با کمال میل فرمانده
فرمانده:پرنس هفته پیش ترور شد. عامل ترور ،شخصی به نام مایکل دپه
در همین حین فرمانده عکس مایکلو به روی تبلت میزیش به نمایش درآورد و ادامه داد:
مایکل دپ اهل مکزیکه اما مقیم مکزیک نیست .پیدا کردنش کار دشواریه. بی خانمان ترین فردی که تا به حال سراغ داشتم همه جا و هیچ جا منزل داره .از اینکه هویتش پیش ما فاش بشه ابایی نداشته چون سرنخ های واضحی به جا گذاشته که حتی از یک قاتل آماتور بعیده !یه جور تمایل به فاش کردن هویت خودش به عنوان قاتل پرنس
پیگیری های ما نشون می ده بعد از قتل پرنس به خاورمیانه گریخته و وارد ایران شده .ماموریت تو پیدا کردن و دستگیری مایکله اما از اون مهم تر باید انگیزه و هدف این ترورو پیدا کنی .باید بفهمیم چه عاملی میان خانواده سلطنتی اینجور افراد و تحریک به ترور می کنه. با نام و مشخصات ایرانی خودت وارد ایران میشی .فضا رو ملتهب نکن به هیچ وجه این موضوع نباید باعث درگیری بین دولت ها بشه.
-بله قربان.
فرمانده:سوالی نداری؟
-کسی منو همراهی می کنه؟
فرمانده:نه تنها میری.امشب بلیط و ویزا به دستت میرسه فردا راهی ایران میشی.
بله قربان.ریز مطالب پرونده رو چه جوری بهم منتقل می کنید؟
فرمانده کارت حافظه ای به دستم داد و گفت:تمامی اطلاعات مربوط به پرونده در این کارت قرار داره.
شماره های تماس با شما چی؟
فرمانده-اونم توی کارت هست
کد حفاظتی؟
فرمانده برگه ای رو دستم داد و گفت حفظش کن و بعد بسوزونش.وسایل مورد نیازت را در ایران از رابطمون بگیر شمارش توی کارت هست.
بله قربان
فرمانده:موفق باشی
احترام نظامی دادم و بیرون اومدم.
توی خونه کارت حافظه رو به دقت نگاه کردم اطلاعات خوبی بود فقط یک ابهام داشت همونی که فرمانده بهش اشاره کرده بود؛ انگیزه قتل!
کد امنیتی رو سوزوندم و مشغول جمع آوری وسایلم شدم.کسی رو نداشتم که ازش خداحافظی کنم مادرم و وقتی بچه بودم از دست دادم و پدرم و پارسال
ساعت 11 شب سربازی بلیط و ویزا را به دستم داد.نام ایران هیچ حسی را در من زنده نمی کرد. هیچ کششی نداشتم. تنها اطلاعاتم از ایران این بود که ایران در خاورمیانه ست و نقشه ای به شکل گربه داره و کمی هم اطلاعات راجب به اب و هوا و موقعیت جغرافیایی ایران تا جایی که مربوط به کارم می شد،زبون مادریمو را مثل بلبل حرف می زدم اما بدبختانه لهجه داشتم و در کسری از ثانیه مخاطبم می گرفت که تازه به ایران برگشتم.
----
تا چشم باز کردم، هواپیما روی باند فرودگاه امام فرود اومد. حس غریب بازگشته به وطنو نداشتم؛ اصلا حسی نداشتم. به سالن کنترل رفتیم.متصدی مربوطه پاسپورتمو چک کرد؛نگاه مشکوکی به من کرد و به زنی که کنارش ایستاده بود اشاره کرد زن در حالیکه به پاسپورت من که متصدی بهش داده بود نگاه می کرد، سرشو به علامت تأیید تکون داد و ازم خواست تا به اتاق بازرسی بریم .همراه زن قدم برداشتم. نگاهی به فرمش انداختم؛ درجه های روی استین مانتوش گویای این بود که پلیسه. با چادر خودشو بقچه پیچکرده بود. تو دلم خندیدم وگفتم: با این دم و دستگاه چه جوری مجرم صید می کنه!زن پلیس در زد و باهم وارد شدیم.زن پلیس: جناب سروان!مرد جوان برگشت. اا...اینم پلیسه که! لباس پلیسی تنشهببینچقدر همکارا ما رو شرمنده می کنن! همه اومدن استقبال! مهر وطنی که می گن همینه ها.بانگاهی گذرا مرد رو از نظر گذروندم. چشم و ابروی مشکی، موی مشکی، پوست گندمی روشن، قد بلند و هیکل متناسب...نه مثل اینکه پلیسای اینجا هم به جذابی پلیسای انگلیس بودن!زن پلیس اتاق را ترک کرد. سروان جوان جلو اومد؛ دستشو دراز کرد و گفت: پاسپورت.

با تحکم گفتم: یکبار چک شده.
سروان در حالیکه نگاه موشکافانه شو بهم دوخته بود، مکث کوتاهی کرد و گفت: دوباره باید چک شه.
با بی حوصلگی پاسپورتو به دستش دادم.
زیر لب زمزمه کرد:یکتا ثابت ..
- بله؟
سروان: چند وقت انگلیس بودین؟
- بازجویه؟؟؟؟
سروان: هرچی دوست دارین اسمشو بزارین.
صلاح ندیدم بیشتر از این بچه زرنگ بازی دربیارم وباهاش دهن به دهن بشم واسه همین کوتاه گفتم: بپرسین.
سروانچند وقت انگلیس بودین؟ -تمام عمرم. بار اوله که ایران میام.
سرواندلیل این سفر؟
- دلایل کاملاشخصی.
سروان تو چشمام نگاه کرد و گفت: مثلا؟
- وقتی میگم شخصیه یعنی شخصیه نمیشه گفت.
سروانخانم محترم! اگه می خوای وقت خودت و منو نگیری به سوالام جواب بده.
- قبل از جواب دادن میشه بپرسم علت این استقبال گرم از یک هم وطن چیه؟
سروان دستی تو موهاش کشید و گفت: دنبال فرد خاصی هستیم.
نمی دونم چرا حس کردم احتیاج دارم این سروان جوانو تخلیه اطلاعاتی کنم؛ فکر می کردم اینم دنبال همون چیزیه که منم هستم، چون درست هر دوی ما تو یک مکان و یه زمان مشترک داشتیم به دنبال گمشده مون میگشتیم.
- اون فرد شبیه منه؟
سروان که معلوم بود بچه زرنگه گفت: من از شما سوال کنم یا شما از من؟
- هر دو از هم.
سروان پوزخندی زد و پشت میزش نشست و جدی گفت: علت رجوع به مملکت بعد از 25 سال چیه؟
وای ترسیدم
- بعد از مرگ پدر و مادرحس کردم ایران محل امن تری برای زندگی من می تونه باشه.
سروانگواهی فوت پدر وماردتون همراهتونه؟
- بله
میشه ببینم؟
- البته.
گواهی فوتو بدستش دادم؛ اونم بعد از بررسی دقیق گواهی فوت گفت: مرگ مادرتون مال سالها پیشه و پدرتون پارسال چه طور الان فکر برگشت به ذهنتون رسیده؟!
-به خاطر اتفاقات و زجرهایی که تو این یه سال کشیدم، دیدم نمی تونم تنهایی به زندگی در اون کشور ادامه بدم. سروان که معلوم بود قانع شدهپاسپورتو به دستم داد و گفت: به وطنتون خوش اومدین.
- ممنون استقبال به یاد ماندنی بود.
سروانببخشید خانم! اما مجبور به بررسی هستیم دنبال شخص بخصوصی میگردیم که ورودش به کشور به ضرر تمام هم وطنهامونه.
بی توجه به توجیهات جناب سروان فقط به اسم روی پیرهنش نگاه کردم: "رایان ایمانی"؛ شاید اسمش یه جایی به دردم بخوره .
پاسپورتو از دستش کشیدم، ساکمو برداشتم و بیرون اومدم

رمان عملیات مشترک2

 

از قسمت بازرسی خارج شدم .بدجور احساس خستگی می کردم اینجور مواقع حتما باید قهوه می خوردم به کافی شاپ فرودگاه رفتم و گوشه ای دنج نشستم به عادت همیشگی قهوه تلخ سفارش دادم مشغول مزه مزه کردن قهوم بودم که صندلی رو به روم عقب کشیده شد و چهره ای اشنا روی آن جا خوش کرد

ترک پست در حین ماموریت !!!!!!!!!.جالبه کارای عجیبی می کنید

سروان-پستم و تحویل دادم

جناب بازپرس سوالی مونده که بی جواب گذاشته باشم

سروان ایمانی دست به سینه به صندلی تکیه داد همون طور خیره به چشمام گفت:تناقض

زبان مادریم خوبه اما نه تا این حد میشه ترجمه کنید

سروان-تناقض یعنی حرف ادم با رفتارش جور در نیاد

حرف من با رفتارم جور در نمی آد؟

یه چیز این وسط اشتباهه

در حالی که با خونسردی تمام قهوه امو میل می کردم گفتم:مثلا؟

طرز راه رفتن حرف زدن ایستادن نگاه کردن و حتی اندام شما به یه دختر معمولی نمی خوره

به چی می خوره؟

سروان-همین واسم سواله.تو کی هستی؟

در حالی که از سر میز بلند می شدم گفتم:یکتا ثابت فرزند سهراب 25 ساله ایرانی الاصل مقیم انگلستان

بی توجه به حضور سروان ساکم و برداشتم و از کافی شاپ بیرون زدم

سروان در حالی که پشت سرم قدم بر می داشت گفت:یکتا ثابت فرزند سهراب 25 ساله ایران الاصل مقیم انگلستان... این شخص و می شناسی؟

برگشتم و به عکسی که بالا گرفته بود نگاه کردم عکس مایکل دپ بود.چه جالب یعنی اینقدر روابط تهران لندن حسنه شده که اینا هم دنبال قاتل پرنس می گردن

پوزخندی زدم

سروان عکس مایکل را به طرف خودش برگردوند و گفت:قیافه اش شبیه دلقکاست؟

نه

سروان- پس به چی پوزخند زدی؟

به اینکه شماای که نمی تونی جنس دختر و از پسر تشخیص بدی چه جوری این همه درجه کاشتن رو شونه ات.من چه شباهتی به این دارم که نیم ساعت باید الاف سوال جوابای شما می شدم

سروان که عصبانی شده بود گفت:خوب توقع درک ازتون ندارم به هر حال پلیسی فکر کردن تیزی خاص خودش و مطلبه که از مردم عادی توقع همچین درکی را نمیشه داشت

اوه چه به خودشم می نازه

خیلی خوب جناب پلیس حالا که به این نتیجه رسیدین بنده یک فرد عادیم اجازه مرخصی می فرماید

سروان-نگفتی می شناسیش؟

نخیر بازپرس

بدون لحظه معتلی به راه افتادم و از فرودگاه بیرون زدم.تاکسی گرفتم و به سمت خانه ای که واسم محیا شده بود حرکت کردم

مرکز شهر در کوچه باغی بزرگ خانه قدیمی

در را باز کردم .حیاط خانه پر بود برگ های خشک .وسط حیاط حوضی کوچک قرار داشت .سوز بدی می وزید .هوا سرد بود اما خوب من به سرمای شدید عادت داشتم .تمیرنات سختی را در کوهستان های برفی گذرونده بودم .داخل خانه شدم .خونه ی فوق العاده ای نبود اما خوب نمی شد گفت بده.خوبی اش به این بود که همسایه نداشتم اخه شنیده بودم همسایه های ایرانی زیادی به هم ابراز لطف می کنن و کلا دوست دارن سر از تمام جزئیات زندگی هم در بیارن.

لپ تابم را روی میز سالن گذاشتم و کوله پشتی مو روی مبل انداختم.پیش از هر چیز باید فکری برای کنترل خانه می کردم .چند تا دوربین همراه داشتم یکیشون وبالای در ورودی سالن نسب کردم جوری که بشه با اون حیاط و در ورودی را زیر نظر گرفت .از راه پله ها بالا رفتم و دوربین بعدی را روی پشت بام کار گذاشتم .اینجوری تمام راههای ورودی به خانه را زیر نظر می گرفتم .پایین امدم و لپ تابم و روشن کردم خوب خدا را شکر دوربینا کار می کرد.

قرار بود امشب رابط وسایل مورد نیازم و بیاره .به اسلحه عادت کرده بودم پیش نیامده بود که بدون سلاح روزم و شب کنم یه جور احساس نا امنی می کردم اما خوب کار کردن با سلاح سرد را هم به خوبی هفت تیر بلد بودم

لباس عوض کردم و به اشپزخانه برگشتم.در کابینت ها را باز کردم .دستشون طلا مواد غذایی همه نوعش رو به راه بود.عاشق چیپس بودم فقط همین یه ویژگیم به دخترا رفته بود بسته چیپس را برداشتم و توی کاسه ریختم و همونجور که یکی یکی چیپس تو دهنم می ذاشتم و با لذت می جویدم پشت لپ تابم نشستم.

بدجور کنجکاو شده بودم ببینم این سروان ایمانی کیه و چیکارست باید راجبش بیشتر می دونستم چون اونم دنبال مایکل بود.هر چیزی که به مایکل مربوط می شد نباید از چشم من دور می موند.

با نرم افزار مخصوصم به سایت نیرو انتظامی نفوذ کردم .امنیت شبکه اشون بالا بود فکر نمی کردم تا این حد ایمنی سیستماشون بالا باشه اما خوب منم یک هکر معمولی نبودم اموزشهای زیادی را برای نفوذ در سیستم های امنیتی دیده بود .گرچه یک ساعتی وقتم و گرفت اما بلاخره وارد شدم.نام رایان ایمانی را سرچ کردم وصفحه پروندش باز شد

یک چیپس تو دهنم گذاشتم

رایان ایمانی 28 ساله نام پدر شایان درجه سروان

باریکلا چه قدرم که ماموریت موفق داشته.عکسش و ای کاش می شد 2 تا شاخ رو عکسش بزارم .اما حیف که نمی خواستم با این بچه بازیام گند بزنم به اولین ماموریتم

چیزی راجب ماموریت جدیدش پیدا نکردم هیچی.هر چی گشتم به نتیجه نرسید به همین خاطر بیخیال شدم.

سراغ مموری رفتم تا یه بار دیگه جزئیات قتل پرنس را مرور کنم

 

مموری را به لپ تابم وصل کردم و شروع به مرور اطلاعات کردم

هفته پیش پرنس جیمز در حالی که در پنت هوسه هتل شخصی خودش با معشوقه اش خلوت کرده بود به ضرب گوله تک تیر اندازی که در برج رو به روی هتل کمین کرده بود کشته میشه.ساعت شلیک گلوله 2 ظهر اعلام شده

مایکل دقیقا از روبه روی دوربین بانکی که در طبقه اول برج قرار داشت گذشته بود. اورکتی مشکی با کلاه مشکی به سر و یک ساک بزرگ به دست داشت که بی تردید حامل اسلحه اش بوده.کسی به مایکل شک نکرده چون دوربین برای حفاظت از بانک بوده و مایکل هم بی توجه به بانک به طبقه 20 رفته بود .بعد از شلیک گلوله گارد امنیتی تمام برج را تفتیش می کنن اما خبری از مایکل نبود.اینکه چه طوری فرار کرده رو کسی نمی دونست

عملیات ترور پرنس دقیقا دو روز بعد از سخنرانی پر جنجالش در مورد دجال صورت گرفته بود .این می تونست بی ربط باشه؟

پرنس درست زمانی ترور شده که با معشوقش خلوت خصوصی داشته و خبری از گارد امنیتی نبوده اینو مایکل از کجا می دونسته؟

اصلا پرنس چه طوری رو به روی پنجره قرار گرفته اون که باید روی تخت به عشق بازیش مشغول بوده باشه؟

شیشه های پنت هوس پرنس که ضد گلوله است چه طوری گلوله از شیشه پنجره گذشته؟

ماشاالله اش باش این پرنس جیمز هم که هر دقیقه یکی رو تو بغل گرفته ادم نمی دونه تمرکزش رو روی کدوم معشوقش بزاره ؟

اینا سوالاتی بود که در کنار پیدا کردن مایکل باید به جواب می رسیدن.وسوال مهمتری که جدیدا ذهنم و مشغول کرده بود این بود که سروان ایمانی به چه جرمی دنبال مایکل می گرده

ساعت تقریبا 7 شب بود که رابط امد.رمز و گفت و در حیاط را باز کردم .ماشین را داخل حیاط پارک کرد چندین جعبه از ماشین بیرون آورد و وارد سالن شدیم

پسر-فکر نمی کردم شخصی را که قراره ملاقات کنم یه دختر باشه و اونم دختری به این زیبایی

شنیده بودم پسرای ایرانی کمی بی جنبه هستن اما دیگه تا این حدش و انتظار نداشتم

سعی کردم درگیری ایجاد نکنم و به همین خاطر حرفش و نشنیده گرفتم مشغول بررسی اسلحه ها شدم

یه کلت کمری لوگر.. خوش دست بود خوشم امد .یک اسلحه امریکایی scar که مزیتش اتوماتیک کار کردنش بود به علاوه یک m16که فکر نمی کردم به کارم بیاد اما خوب هدیه رو که پس نمی فرستن یک اسلحه تک تیر انداز همراه با جلیقه ضد گلوله مدرن و چند ردیاب.سلاح سرد هم چیزای را که نیاز داشتم فراهم کرده بودن

درسته می تونی بری

پسر-می خوای بمونم از تنهایی درت بیارم زیبای آرام

کلت کمریم هنوز دستم بود با ته اسلحه محکم به شکمش زدم و گفتم:این زیبا زیادی هم آروم نیست

پسر-چه مرگته وحشی

تا وقتم را به خاطر گوشمالی دادن تو هدر ندادم گمشو

پسر به در رسید یه لحظه یاد ماشین افتاد

صبر کن

پسر- چیه پشیمون شدی؟

ساکت باش و کاری نکن طوری ساکتت کنم که دیگه هیچ وقت قدرت حرف زدن پیدا نکنی

پسره ساکت شد

ظهر از تلوزیون دیدم پلیس های رانندگی اینجا در مورد طرحی به نام زوج و فرد حرف می زدن این چه طرحیه؟

پسر-اهان ماشینا محدودیت رانندگی دارن پلاکای زوج و فرد روزای خاصی می تونن بیرون برن

اوکی-ماشینی که اوردی فرد یا زوج؟

پسر-زوج

یه ماشین با پلاک فرد هم می خوام

پسر-چه کاریه یه پلاک فرد واست میارم

چیزی که خواستم و فراهم کن

پسره اخمی کرد و بیرون رفت .خوشم از پلاک جعلی نمی امد ماموریتم بزرگ تر از این حرفا بود که با پلاک جعلی در خطرش بندازم.

از طریق منابع اطلاعاتی توی انگلیس واسم پیام دادن که یکی از زیردستای مایکل دستگیر شده تنها اطلاعاتی که تونستن ازش بیرون بکشن اینه که مایکل فردا توی برج....یک قرار ملاقات داره.

خوشحال شدم پیدا کردن ردی از مایکل توی این شهر بزرگ کار آسونی نبود اما نه مثل اینکه شانس با من بود و اولین نشونه بدون تلاش من به دستم رسیده بود

توی نقشه تهران سرچ کردم و ادرس برج مورد نظر را پیدا کردم. به دوربین های راهنمایی رانندگی وصل شدم(البته بگم اینم کار راحتی نبود و کلی وقت گرفت)در انجا دوربینی را که برج مورد نظر را در تیر رس داشت پیدا کردم و به دقت تمام خیابان ها و راهای ورودی برج و چک کردم.برج 25 طبقه که قرار ملاقات مایکل در طبقه 20 بود.

خوب کار امشبم تمام شد تا فردا صبح ساعت 10 که جناب مایکل را توی برج سوپرایز کنم وقت آزاد دارم.

کمی با کانالای تلوزیون ایران ور رفتم و خودم و مشغول کردم تا اینکه چشمام سنگین شد خوابیدم . صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم صبحانه مفصلی خوردم و به سمت چمدان لباسام رفتم اول جلیقه ضد گلوله رو پوشیدم یک تونیک مشکی با شلواری تنگ به تن کردم روش یه اورکت مشکی انداختم با شال کارم نمی شد یه کلاه مشکی سرم کردم و موهام و کاملا پوشندم توی اینه نگاهی به خودم انداختم. کلت و زیر اورکتم گذاشتم وسایلی که فکر می کردم بهشون احتیاج دارم مثل دستگاه وضوح صدا و ریکوردر میکروفون بند مخصوص و چند گلوله و ...توی کوله پشتیم ریختم و راهی شدم جلوی برج توقف کردم ماشین و دقیقا رو به روی در خروجی که در پشت برج بود پارک کردم.به سمت اسانسور رفتم و دکمه طبق 25 را زدم .از اونجا راه پشت بام و پیش گرفتم.در پشت بام بسته بود به کمک یک انبردست با مهارت در و باز کردم. و داخل شدم . به سمت لبه کناری پشت بام رفتم سر خم کردم و پنجره واحدی را که مایکل قرار بود انجا بره پیدا کردم.ساعت 10:10 دقیقه بود تا حالا حتما باید رسیده باشه . هدفون مخصوصم و به گوش زدم ریکرودر و توی جیبم گذاشتم و بند مخصوم و به کمر بستم و اون سرش و وصل کردم به هوا کشی که نزدیک به لبه پشت بام بود کوله پشتیم و دو کول روی شانه انداختم و پایین رفتم اهسته پاهام و به دیواره ساختمان زدم و آرام آرام پایین رفتم تا به پنجره مورد نظر رسیدم ریکوردر صدا را به پنجره چسباندم و جوری که خودم تو دید نباشم به دیوار ساختمان چسبیدم و بند دور کمرم رو محکم کردم تا از این پایین تر نرم (عملا از ساختمان اویزون شده بودم).مشغول انجام وظایف بودم که حس کردم طناب داره تکون می خوره نگاهی به بالا انداختم

با دیدن چهره سروان ایمانی جا خوردم.سروان چاقویی را روی طناب گذاشته بود و جوری گارد گرفته بود که یعنی می خواد طناب و ببره

سروان با صدای ارومی که من بشنوم گفت-از روز اولی که تو فرودگاه دیدمت فهمیدم یه ریگی تو کفش داری.می گی کی هستی یا بند و ببرم ؟

حالا خوبه پنجره دوجه داره بود و صدا داخل نمی رفت

ادامه دارد

 

 

لجم گرفته بود با چشمای پر از خشمم به سروان نگاه می کردم اونم همین طور.دلم می خواست می رفتم بالا و حالیش می کردم خراب کردن ماموریت من یعنی چی؟

ریکوردر و از پنجره کندم و تو جیبم گذاشتم اگه بالا می رفتم بی شک باید جوابی واسه اویزون موندنم از ساختمان پیدا می کردم که هر جوابی احمقانه قلم داد می شد مگر اینکه یا می گفتم از خلافکارم یا رک و راست می گفتم افسر ویژه انگلستانم اونم می گفت فدای چشم و ابروت بیا ببرمت زندان مهمونی .خلاصه صلاح و تو برگشتن روی پشت بام ندیدم.از اینورم تنها آپارتمانی که بهم نزدیک بود آپارتمان مایکل بود نمی تونستم داخل شم مایکل نباید من و می شناخت و از اون مهم تر نباید بو می برد کسی در تعقیبشه

واسه همین یکم کمر طناب و شل کردم و سه طبقه دیگه پایین رفتم و سریع طناب و محکم کردم

سروان با خشم گفت:از جایی که هستی تکون نخور یه ذره پایین تر بری طناب و می برم که تا جایی که جا داره پایین بری

لبخندی زدم و با یه حرکت غیر قابل پیشبینی از جانب جناب سروان با کف پا شیشه رو به رو را شکستم و وارد اپارتمان شدم

زخم شدن پام و احساس کردم اما فرصت فکر کردن به زخم پا را نداشتم

واحد منزل مسکونی بود با شکستن پنجره زن جوانی از اشپزخانه بیرون دوید و با دیدن من جیغ زد سریع به سمت در خروجی رفتم .دکمه اسانسور را زدم گیر کرده بود پایین نمی امد .کار سروان بی همه چیز بود تو دلم چند تا فحش انگلیسی بهش دادم به سمت راه پله دویدم که صداش از پشت طنین انداز شد

سروان-یه قدم حرکت کن تا یه گلوله خرجت کنم

دوست داشتم بگم درد صداتو پایین بیار مایکل می شنوه

سروان اهسته تر گفت:برگرد

نمی دونستم می دونه مایکل توی این برج یا نه ... اما خوب بی دلیل که اینجا نیامده حتما می دونه

سروان-دستات و بگیر بالا و برگرد

اهسته و خونسرد برگشتم.و شانه ای بالا انداختم

سروان-خلع سلاح

اسلحه را گوشه راهرو البته نه خیلی دور ....نزدیک دیوار پرت کردم

سروان که دید تسلیمم جلو امد تا تقتیشم کنه.توی یه حرکت با ضربه ای که با پا به دستش زدم اسلحه از دستش پرتاب شد اونم نامردی نکرد و به من حمله کرد مچ دستم و گرفت و به عقب برگردوند حالا دستم پشت کمرم بود و سروان هم پشت سرم ایستاده بود.حرکت کنی مچ دستت شکسته

راست می گفت دستم و جوری پیچونده بود و از پشت گرفته بود که با کوچکترین حرکتی دستم می شکست.

حالا همتون شاهد باشین من نمی خوام با این درگیر شم این خودش دلش می خواد زور آزمایی کنه.صورت زیبایی داشت حیفم می آمد چند ماهی از نعمت صورت بی بهره اش کنم اما خودش نذاشت.

پام و بالا اوردم و با زانو ضربه ای محکم به صورتش زدم انقدر محکم که از شدت ضربه پرت شد عقب و مچ دستم رها شد.سریع به سمت اسلحه ام رفتم و برداشتمش و دویدم در اخرین لحظه نگاهی به صورت سروان انداختم بدجور از قیافه افتاده بود زانوم به صورتش اسیب رسونده بود از بیبی اش هم خون می امد اما بچه پررو دست بردار نبود بلند شد و دنبالم کرد .من بدو .. سروان بدو. بلاخره فاصله ام باهاش زیاد شد به در خروجی رسیدم سریع سوار ماشین شدم و با سرعت زیادی حرکت کردم. سروان و دیدم که با بی سیم داشت گزارش می داد ای بمیره شماره ماشین و برداشت. کمی که دور شدم ماشین و توی یه کوچه پارک کردم و پیاده راه افتادم . سر و وضعم لو رفته بود اورکت و در آوردم با تنیک کمتر تو چشم بودم. به سر کوچه که رسیدم واسه اولین ماشینی که دیدم دست بلند کردم و بالا پریدم

درست مدل ماشین و ندیدم اما خوب مثل ماشین خودم شاسی بلند بود

جوان راننده با دیدنم گفت:امروز فرشته ها از خدا مرخصی گرفتن؟

متوجه منظورش نشدم فقط گفتم حرکت کن

پسر-اوه چشم فرشته خانم

اهسته رانندگی می کرد من باید هر چه زدتر از اونجا دور می شدم

میشه سریعتر رانندگی کنی

جوان که معلوم بود می خواد خودی نشان بده سرعت گرفت

پسر-چشم فرشته عزیز

کمی که دور شدیم ازش خواستم نگه داره

پسر-کجا حالا در خدمت باشیم

نه ممنون باید پیاده شم

پسر-اخه همینجوری؟؟؟؟؟؟؟؟

کیف پولم و بیرون اوردم و چند هزار تومان روی داشپورت گذاشتم

پسر-کرایه اش پول نیست؟

با تعجب برگشتم و گفتم:پس چیه؟

پسره پررو پررو –بوسه

حالا من هی نمی خواستم از چک و لگد استفاده کنم خودشون نمی ذاشتن

پسره-زود دیگه

با انگشت اشارم اشاره کردم نزدیک بیاد جوون زبون بسته هم صورتش و نزدیک اورد مشت محکمی روانه صورتش کردم و گفتم:بوسه های من این شکلیه

اخ خون دماغ شد اصلا حواسم نبود انگشتر دستمه....چیکار می شد کرد اتفاقی بود که افتاده

پیاده شدم و اینبار واسه تاکسی های آرم دار دست بلند کردم. تاکسی ایستاد و سوار شدم ادرس را دادم و حرکت کردیم

سه چهار کوچه مونده به خونه پیاده شدم و بقیه راه و دویدم .سرکوچه اینه به اصطلاح ارایشیم و در آوردم و پشت سرم و چک کردم کسی تعقیبم نمی کرد .به داخل کوچه رفتم و سریع خودمو داخل خانه انداختم.

ادامه دارد

 

 

یه راست رفتم سراغ جعبه کمک های اولیه...بتادین,گاز استریل,چسب و بیرون آوردم .رفتم سمت حمام ...شلوارم و بالا دادم .. چشمم به مچ پام افتاد که با شیشه بریده بود.بتادین و ریختم روی زخم ....واکنشم در مقابل سوزش زخمم فقط بستن چشمم بود به دیوار حمام تکیه دادم.امروز فاجعه بود فاجعه, به عملیات خودم که نرسیدم هیچ حالا دیگه سروان ایمانی هم دنبالم بود .

زخمم را پانسمان کردم و بیرون امدم.لباسم و عوض کردم.ریکوردر را به لپ تاپ زدم و هدفونم و توی گوشم گذاشتم صدا ناواضح بود اما به کمک نرم افزار وضوح صدا ,صدا را تا جایی که بشه تشخیص داد چی میگن واضح کردم.

دعوتنامه ها را به سر شاخه ها بده, اصل کاری ها, بقیه مهم نیستن.زیر مجموعه را نمی خواد دعوت کنید .رمز هر نفر متفاوته دقت کن.تو لیستی که بهت دادم جلوی اسم هر نفر رمز مخصوص به خودشون و نوشتم همون و بهشون بده.نگهبان ها هم فقط کسای را راه می دن که رمزشون درست بگن.

بله حتما

همین جا صدا قطع شده بود.ای لعنت به تو سروان اگه مزاحم ماموریتم نمی شدی می دونستم اوضاع از چه قراره و مهم تر از اون مایکل و گم نمی کردم.

به عادت همیشگی موقع فکر کردن با یک دستم زیر چونه رو لمس می کردم .چیکار باید می کردم؟؟؟؟؟؟؟

تنها راهی که داشتم این بود که به همون برج برگردم و هرطور شده خودم و به داخل واحدی برسونم که صبح مایکل اونجا قرار داشت .بی شک اونجا می تونستم سرنخ های پیدا کنم که من و به هدفم نزدیک تر کنه...شاید بتونم یکی از اون دعوتنامه ها را پیدا کنم ..از تاکیدی که مایکل برای حفظ امنیت مهمانی داشت معلوم بود که قرار اتفاقات مهمی توی اون مهونی بیفته

می تونستم با برنامه ها و نقشه هام اوضاع را تحت کنترل بگیرم اگر و فقط اگر سروان ایمانی تو این جریان مداخله نمی کرد.

برنامه هام و تنظیم کردم.با رابط که حتی اسمش و نمی دونستم تماس گرفتم و خواستم تا یک ساعت دیگه یک ماشین دیگه واسم فراهم کنه.

سر یک ساعت ماشین و آورد....با این قیافه نمی تونستم دوباره برگردم به همون حوالی.به سمت اینه رفتم مو مصنوعی و بیرون اوردم و روی سر گذاشتم.لنز مشکی به چشم زدم و رنگ پوستم و با استفاده از کرم پودر تغییر دادم.همیشه از آرایش کردن بدم می آمد و اصولا هیچ وقت اینکار و نمی کردم اما تو اون شرایط باید با گریم تغییر قیافه می دادم.

مانتویی به رنگ توسی پوشیدم و شلوار جین به پا کردم کلاهی به رنگ ابی نیز به سر کردم وکمی از مو ها رو توی صورتم ریختم که قابل شناسایی نباشم.

قبل از حرکتم باید می فهمیدم چند نفر توی اون واحد مسکونی سکونت دارند. شماره تلفن برج را از اطلاعات تلفنی گرفتم. با موبایل با نگهبانی برج تماس گرفتم.

نگهبان-بله

سلام

نگهبان-سلام بفرماید

لحن معترضی گرفتم و گفتم:اقا من از ساکنین طبقه 19 هستم می خواستم بدونم اپارتمان طبقه 20 چند نفر ساکن داره که این همه سر و صدا ایجاد می کنن؟

نگهبان که مرد ساده ای بود گفت:خودتون که بهتر می دونین خانم من چند روزی را جای دایی ام امدم اطلاع ندارم.

خوب زنگ بزن ازش بپرس؟

نگهبان-چی بپرسم؟؟؟؟

اینکه طبقه 20 چند ساکن داره؟

نگهبان-باشه باشه چشم شما 5 دقیقه دیگه زنگ بزنید

باشه

تلفن و قطع کردم و درست 5 ذقیقه بعد زنگ زدم.

نگهبان با لهجه با نمک خودش گفت:شما خانم خجسته هستین؟

اره خجسته هستم

نگهبان-بله خانم ...دایی جانم گفتن اقای مهندس به تنهایی در طبقه 20 زندگی می کنند.

باشه ممنون

تلفن و قطع کردم .وسایلی که لازم داشتم و توی یک کیف ریختم و به حیاط رفتم سوار ماشین شدم و دوباره به سمت برج برگشتم.

3 خیابان پایین تر ماشین و کنار زدم و ایستادم.لپ تاپم را بیرون آوردم و با اون به دوربین ها راهنمایی رانندگی که برج را در تیررس خود داشتن وصل شدم.کمی به اطراف برج نگاه کردم.چند نفری به نظرم اون اطراف مشکوک می گشتن حدس زدم باید پلیس باشن با لباس های مبدل.با دیدن سروان ایمانی حدسم به یقین تبدیل شد کمی دوربین و زوم کردم که مطمئن بشم خود سروانه که بللللللللله خودش بود.زیر چشمش سیاه شده بود و بینیش ورم داشت... به این می گن پلیس وظیفه شناس با ا وجود ینکه داغونش کرده بودم بازم سر پستش مونده بود.

از اونجایی که مطمئن بودم قیافم قابل تشخیص نیست به سمت برج رفتم و ماشین و توی یکی از کوچه ها پارک کردم.

حاالا وقت این بود که هر طور شده اون اقای مثلا مهندس را پایین می کشیدم.یک خط جدید رو گوشیم انداختم دستگاه مبدل صدا را روی دهنه گوشی نسب کردم.از کارایی این دستگاه خوشم می آمد صدای زنانه را به مردانه تغییر می داد.مجددا با نگهبانی تماس گرفتم.

نگهبان-بله

سلام

نگهبان-سلام اقا

میشه لطفا به اپارتمان طبقه 20 اطلاع بدید که من پایین منتظرم و باهاشون کار مهمی دارم.بگین مربوط به جشنه.

نگهبان-چه جشنی؟

شما بگید خودشون متوجه میشن

نگهبان-خوب فامیلی شریفتون؟؟؟؟

بگید پالتو مشکی پوشیدم و یه کلاه مشکی به سر دارم و یه چتر توی دست چپمه کنار تیر چراغ برق سر کوچه ایستادم

نگهبان-باشه

((اطلاعات اشتباهی داده بود تا اقای مهندس حسابی دنبالم بگرده و از اونجایی که به جشن اشاره کرده بود و به نظر می رسید این مهمانی اهمیت ویژه ای براشون داشته باشه مطمئن بودم به این زودیا بی خیال پیدا کردن اقای مشکی پوشه چتر به دست نمی شه.))

به سمت برج رفتم . فاصله سروان با من زیاد بود.اما از همون دور سنگینی نگاش و احساس کردم که در عرض یک دقیقه سبک شد مثل اینکه قیافه ام واقعه به بی راهه برده بودش که نگاه ازم گرفت

به لابی برج رفتم و منتظر شدم اقای مهندس بیرون بره .شبه قیافه ای را از مردی که با مایکل صحبت می کرد توی ذهن داشتم همین برای شناسیش کافی بود اخه برج کاملا در سکوت فرو رفته بود و همه مشغول خواب نیمروزی شون بود.مردی از اسانسور پیاده شد به چهره ای که در خاطر داشتم شباهت داشت.بیرون رفت.منم تا چشم نگهبان و دور دیدم سریع سوار اسانسور شدم و به طبقه 20 رفتم.

انبردستی مخصوصم و بیرون آوردم اما از اونجا که قفل خونه ضد سرقت بود با انبر دستی کارم نمی شد ابزار پیشرفته تری لازم داشتم.از تو کیفم وسیله مخصوص را که شبیه برگه ای کاغذ بود بیرون آوردم.برگه ای مقوایی مانند که به شدت زبر بود .با برگه به میان در کشیدم و بعد از چند لحظه در باز شد.اهسته داخل شدم و در را بستم.

بی درنگ به داخل اتاق ها رفتم میز و گشتم اما چیزی پیدا نکردم.تنها چیزی که نظرم را جلب کرد کشویی بود که درش قفل بود.قفل را با مهارت بدون اینکه بشکنه باز کردم .پاکت های قرمز رنگی که بدون شک همون دعوت نامه ها بودند. یکی از دعوتنامه هایی که سر پاکتش باز بود و از قرار معلوم متعلق به خود جناب مهندس بود را از پاکت بیرون کشیدم و با گوشیم از صفحه عکس گرفتم.دوباره دعوتنامه را توی پاکت قرار دادم و به حالت اولیه توی کشو گذاشتم .

از خانه بیرون زدم.داشتم از لابی هتل بیرون می آمدم که دیدم اقای مهندس داره از نگهبان در مورد تلفنی که شده بود می پرسید.از برج خارج شدم .دقیقا از کنار سروان رد شدم .حس کردم داره از پشت سر نگاهم می کنه

سروان-این بوی عطر اشناست.

فهمیدم پلیس زرنگ از روی بوی ادکلن من داره شناساییم می کنه (اخه همیشه عادت داشتم از یه مارک ادکلن استفاده می کردم )

ادامه دارد

 

بلندی های بادگیر(قسمت 5)

الن دین به داستانش اینگونه ادامه داد:-من همراه کاترین به اینجا آمدم.او به شوهرش بسیار علاقه داشت و رفتارش با خواهر شوهرش ایزابلا هم در نهایت احترام و محبت بود .آنها سعی داشتند محیط خانه را به شکلی در آورند که کاترین آرامش داشته باشد و پس از مدتی در واقع کاترین فرمانروای خانه شد.آقای ادگار مرد بسیار دقیق و ملاحظه کاری بود .او رفتار همه خدمتکارها را در مورد خودش تحمل میکرد ولی از اینکه می دید من بیش از حد با کاترین تند حرف میزنم ،سرزنشم میکرد.از آنجا که من ارباب را بسیار دوست داشتم سعی میکردم در رفتار خود نسبت به کاترین ملایم تر باشم.غروب یکی از روزهای ماه سپتامبر از باغ بر میگشتم که صدایی را از گوشه ای شنیدم .از حیرت بر جای خود خشکیدم و گفتم:-تویی؟برگشتی؟ راستی خودت هستی؟-بله نلی ! هیث کلیف هستم .او کجاست؟فقط میخواهم یک کلمه با او حرف بزنم.-چقدر تغییر کرده ای.سربازی بوده ای؟با بی حوصلگی گفت:-پیغام مرا به او برسان.معطل نکن .دیگر طاقت ندارم.وارد اتاق پذیرایی شدم .کاترین و ادگار کنار پنجره نشسته بودند .میخواستم از رساندن پیغام هیث کلیف خود داری کنم ولی ناگهان گفتم:-خانم ! شخصی از گیمرتن آمده و میخواهد شما را ببیند.کاترین پرسید:-با من چکار دارد؟-نپرسیدم خانم.کاترین از جا برخاست و از اتاق خارج شد.آقای لینتون از من پرسید :-چه کسی با خانم کار داشت؟-کسی که انتظارش را ندارید .هیث کلیف! همان که در خانه ارنشاو زندگی میکرد .لابد شما هم اورا از یاد نبرده اید.او فریاد زد:-همان پسرک کولی که زمینها را شخم میزد؟-قربان! موقعی که هیث کلیف فرار کرد خانم خیلی غصه خورد فکر میکنم بازگشت وا باعث خوشحالی خانم می شود.آقای لینتون به طرف پنجره رفت، آنها را دید و فریاد زد:-عزیزم پایین نمان اگر لازم است آن شخص را با خودت بالا بیاور .کانرین دیوانه وار به اتاق دوید ودستانش را دور گردن ادگار انداخت و گفت:-آه ادگار! ادگار! هیث کلیف برگشته!شوهرش با خشونت گفت:-خیلی خوب حالا نمی خواهد از ذوق دیوانه شوی.کاترین کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:-میدانم که تو هرگز اورا دوست نداشته ای ولی بگویم بالا بیاید یا نه؟-کجا؟اینجا؟ دراتاق پذیرایی؟-پس لابد میخواهی او را به آشپزخانه ببرم.نلی!زود دو میز مرتب کن.یکی برای اربابت و دوشیزه ایزابلا که اشراف زاده اند ، یکی هم برای من و هیث کلیف که از اینها کمتریم.میخواهی بگویم بخاری یکی از اتاقها را روشن کنند؟خودت دستورش رابده.من از خوشحالی نمی دانم چه کنم.مهمانم معطل است.من میروم.ادگار گفت:-بسیار خوب بگوبیاید.خوشحال باش ولی دیوانه بازی در نیاور.دلم نمی خواهد خدمتکارها بفهمند که تو از یک ولگرد فراری طوری استقبال می کنی که انگار برادرت را دیده ای.کاترین هیث کلیف را نزد شوهرش آورد .من از آن همه تغییری که در او پیدا شده بود حیرت کرده بودم.او مردی بسیار قد بلند و خوش اندام بود که اربابم در مقابل او حقی به نظر می رسید.دیگر از خفت و بدبختی سالهای قبل در او اثری دیده نمی شد.ارباب هم سخت حیرت کرده بود.او گفت:-آقا بفرمایید بنشینید.من بسیار خوشحالم که حضور شما باعث خوشحالی خانم شده است.هیث کلیف گفت:-من هم خوشحالم و با کمال میل یکی دو ساعتی می مانم.کاترین لحظه ای چشم از هیث کلیف بر نمی داشت ، شاید می ترسید او دوباره ناپدید شود. هیث کلیف فقط گاهی نگاهش میکردولی کاملاً مشخص بود که از خوشحالی سر از پا نمی شناسد.بر خلاف آن دو، رنگ از روی ادگار پریده بود و در چهره اش اندوه فراوان به چشم میخورد.این ناراحتی وقتی به اوج رسید که کاترین برخاست، به طرف هیث کلیف رفت ،دستهای او را در دستهای خود گرفت و از شادی خندید و گفت:-همه چیز مثل رویاست! باور نمی کردم که دوباره تو را ببینم. هیث کلیف تو انقدر بی رحمی که شایسته چنین استقبال صادقانه ای نیستی.سه سال تمام رفتی و به یادم نبودی.هیث کلیف زیر لب گفت:-نه که تو خیلی به یادم بودی.خبر ازدواجت را تازه شنیدم.در حیات منتظر بودم که بیایی و بعد من به سراغ هیندلی بروم و حسابم را با او یکسره کنم.اما برخورد تو مرا از افکارم پشیمان کرد.من در این سالها تن به رنجهای بی شمار داده ام آن هم فقط به خاطر تو !ادگار با ناراحتی و در حالیکه سعی می کرد بی ادبی نکند گفت:-کاترین! چای سرد شد.خواهش میکنم بفرمایید سر میز.من که خیلی تشنه هستم.آقای هیث کلیف هم لابد تا اقامتگاه خود راه طولانی را طی کنند.هیث کلیف یک ساعت بیشتر نماند و بعد گفت که به "وثرینگ هایتز" می رود چون آقای ارنشاو آن روز صبح از او دعوت کرده که شب مهمانش باشد.از بازگشت هیث کلیف به آنجا نگران بودم .او به کاترین گفته بود که هیندلی مبلغ زیادی در قمار به هیث کلیف باخته است و دعوت آن شب با او هم بخاطر ادامه بازی بوده است.هیث کلیف قصد داشت در وثرینگ هایتز بماند تا راحت تر بتواند با کاترین دیدار کند و آنجا را در مقابل مبلغ هنگفتی از هیندلی اجاره نماید .گفتم:-واقعاً خانم لینتون به عواقب این کار فکر کرده اید؟او گفت:-من از بابت هیث کلیف نگرانی ندارم بلکه برای برادرم نگرانم .من در تمام این سالها با خداوند و مقدسات قهر کرده بودم ولی حالا می توانم هر درد و رنجی را تحمل کنم. با بازگشت او همه چیز قابل تحمل است.آقای لینتون به کاترین اجازه داد همراه ایزابلا به وثرینگ هلیتز برود .روحیه کاترین به قدری خوب شده بود که در محیط خانه صفا و شادی موج میزد.هیث کلیف در رفت وآمد هایش رفتاری پسندیده در پیش گرفته بود تا آقای لینتون بتواند او را تحمل کند و کاترین هم دیگر خوشحالی اش را چندان آشکار نمی کرد.به تدریج آرامش هیث کلیف باعث شد که ارباب حضور او را با راحتی بیشتری تحمل کند ولی به زودی موضوع دیگری موجبات نگرانی او را فراهم ساخت و آن هم دلبستگی شدید خواهرش به هیث کلیف بود.ایزابلا دختری هیجده ساله و بسیار دلربا و زیبا بود و آقای لینتون از تصور ازدواجی چنین نامتناسب بر خود می لرزید.از طرفی اگر ادگار صاحب فرزند پسر نمی شد و هیث کلیف و خواهرش میشدند ، همه ثروت و دارایی اش بطور طبیعی به دست هیث کلیف می رسید .لینتون می دانست که هیث کلیف هر چند به ظاهر عوض شده است ولی در باطن تغییری نکرده است .البته اگر آقای لینتون می دانست که این عشق یک طرفه است بیشتر زجر میکشید چون همیشه تصور میکرد هیث کلیف در این ماجرا پیش قدم شده است.ایزابلا به شدت لاغر و ضعیف شده بود و بهانه گیری می کرد .سر انجام روزی صدای کاترین در آمد و گفت:-چرا بهانه گیری میکنی و می گویی که من با تو رفتار خشن داشته ام؟ایزابلا که به شدت گریه می کرد گفت:-همین دیروز که با هیث کلیف بیرون رفته بودیم خودت با او سرگرم حرف زدن شدی و به من گفتی که به گوشه ای بروم و تنهایی قدم بزنم.کاترین بلند خندید و گفت:-من که منظور بدی نداشتم و به هیچ وجه فکر نکردم مزاحم هستی.فکر کردم شاید حرفهای هیث کلیف برایت جالب نباشد.-نه، تو عمداً این کار را کردی چون می دانستی که من چقدر دوست دارم به حرفهای هیث کلیف گوش بدهم .برایم مهم نبود چه می گویید فقط میخواستم که با او باشم .کاترین که سخت حیرت کرده بود گفت:-منظورت این نیست که در نظر تو مردی دوست داشتنی است؟ هان؟-منظورم دقیقاً همین است.من او را دوست دارم .بسیار بیشتر از آنچه تو ادگار را دوست داری و حالا اگر تو مزاحم من نباشی ، او هم مرا دوست خواهد داشت.کاترین لحنی جدی به خود گرفت و در حالیکه سعی میکرد صمیمی باشد گفت:- ولی من ابداً نمی خواهم جای تو باشم .نلی بیا به این دختر حالی کن که هیث کلیف چه جور آدمی است.به او بگو که اصلاح ناپذیر است و به هیچ اصل و اصولی اعتقاد ندارد .به او بگو که هیث کلیف بیابانی است که در آن جز خار چیزی نمی روید .دختر بیچاره! او موجود بی رحم و کینه جویی است.او ترا خرد خواهد کرد و آنقدر تحت فشار قرارت می دهد که آرزوی مرگ کنی .من مطمئنم او هرگز محبت هیچ یک از افراد خانواده لینتون را به دل نخواهد گرفت و تنها آرزویش تصاحب دارایی های شماست.من هرچه از او میدانستم برایت گفتم ولی اگر بدانم قصد شکار تو را دارد سکوت خواهم کرد.ایزابلا با نفرت فریاد زد :-خجالت بکش ! تو خودت از صدتا دشمن بدتری.با او دم از دوستی و علاقه می زنی ولی مثل مارهای سمی خطرناکی.-پس گمان میکنی این حرفها را از روی عمد میزنم؟-بله آنچه میگویی دروغ محض است و من از تو متنفرم.-پس هر کار دلت میخواهد بکن و من دیگر دخالتی در کار تو نمی کنم.کاترین از اتاق بیرون رفت و ایزابلا با ناله و زاری به من گفت:-نلی! به من بگو که او مرد شریفی است چون اگر اینطور نبود پس از سالها کاترین را از یاد میبرد.گفتم:-نه! دوشیزه ایزبلا ! هر چه که گفته راست بود. او هیث کلیف را بهتر از هر کس دیگری میشناسد. آیا فکر نکرده اید که او این همه ثروت را از کجا آورده وحالا چرا در وثرینگ هایتز و خانه کسی که همیشه از او نفرت داشته زندگی میکند؟ از شبی که آمده ارنشاو صد درجه از قبل بدتر شده و از او پول هنگفتی قرض کرده و املاکش را نزد او به گرو گذاشته است. جوزف هفته گذشته به من گفت که دیگر کار ارباب تمام است و هیث کلیف مثل زالویی به جان او افتاده است .ارباب مدام مست است ولی هیث کلیف هشیار و کینه جو است.. این مرد برای شما شوهر مناسبی نیست .او گفت:-الن! تو هم با اوهمدستی.من دیگر حاضر نیستم به این اراجیف گوش بدهم.روز بعد آقای لینتون برای حضور در یک دادگاه به شهر مجاور رفت و هیث کلیف از فرصت استفاده کرد و به دیدار کاترین آمد .کاترین و ایزابلا در کتابخانه نشسته بودند و هیچ یک با دیگری حرف نمی زد چون هر دو از یکدیگر دلخور و ناراحت بودند .کاترین با دیدن هیث کلیف گفت:-بیا که به موقع آمدی.نفر سومی باید رنجش مارا از یکدیگر از بین میبرد و من فکر میکنم آن کس تو باشی. میخواهم کسی را به تو معرفی کنم که بسیار بیشتر از من به تو علاقه دارد.او کسی جز خواهر شوهر کوچولوی من نیست که تو را از هر نظر بی عیب و نقص میداند و عاشقت شده است.حالا اگر مایلی میتوانی شوهر خواهر ادگار بشوی.ایزابلا آشفته و نگران میخواست از اتاق فرار کند ولی کاترین دست او را گرفت و ادامه داد:-هیث کلیف ما بر سر تو با هم یک دعوای حسابی کردیم و من فهمیدم اگر خود را کنار بکشم او خواهد توانست در دل تو جا باز کند و عشق تو را نصیب خود کند.ایزابلا سعی کرد با متانت صحبت کند و گفت:-آقای هیث کلیف! لطفاً به دوستتان بگویید که مرا رها کند چون این حرفها که باعث سرگرمی اوست مرا زجر می دهد .هیث کلیف با بی اعتنایی محض به آتش بخاری خیره شد .ایزابلا باز از جا برخاست و کاترین فریاد زد :-بمان نمیخواهم در نظر تو کسی باشم که که جلوی سعادتت را گرفته ام. هیث کلیف چرا خوشحال نیستی؟او می گوید که عشق او به تو بسیار بیشتر از عشق من به ادگار است. میگوید که در بیشه زار من عمداً نگذاشتم که تو با او صحبت کنی.هبث کلیف نگاهش را متوجه آن دو کرد و گفت:-کاترین چرا نمی گذاری برود؟او دوست ندارد اینجا بماند .و سپس طوری به ایزابلا نگاه کرد انگار که حیوان نفرت آوری را از زیر نظر میگذراند.دخترک طاقت این نگاهها را نداشت واشک در چشمانش جمع شد.او که میدید کاترین نمیخواهد دستش را رها کند ناخنهایش را در گوشت او فرو برد و صدای فریاد کاترین بلند شد و گفت:- چه احمقی که چنگالهایت را به او نشان می دهی.فکر نمی کنی چه تاثیر بدی در او میگذاری؟ایزابلا از اتاق بیرون رفت و هیث کلیف گفت:-برای چه آزارش میدهی؟آیا حرفهایت راست بود؟-بله راست است .از عشق تو چند هفته ای است که خواب و خوراک ندارد.امروز صبح هم که ضعفهای تو را برایش گفتم تا عشقش به تو کاهش پیدا کند از دستم سخت عصبانی شد .هیث کلیف من او را خیلی دوست دارم و نمی گذارم در دست تو نابود شود.هیث کلیف گفت:-چندان لقمه گلوگیری نیست وگرنه تا به حال به حسابش رسیده بودم.اگر همخانه شویم روزی یک رنگین کمان روی صورت سفیدش نقاشی میکنم.از چشمهای او که شبیه چشمهای لینتون هستند متنفرم.راستی اگر ادگار بمیرد ارثش به او میرسد؟-نه با وجود پنج شش برادر زاده ! بیخود برای ثروت او دندان تیز نکن چون همه آن به فرزندان من میرسد.-در حالیکه اگر این ثروت مال من بود باز هم به تو تعلق داشت.از آن به بعد در این مورد حرفی زده نشد ولی من مطمئن بودم که هیث کلیف در این مورد فکر میکند و نقشه می کشد.دلم به حال آقای لینتون که مردی مهربان، قابل اعتماد و شرف بود میسوخت.چقدر دلم میخواست پای هیث کلیف از وثرینگ هایتز و تراش کراس گرنج بریده شود زیرا ملاقاتهای او با کاترین به نظرم کابوس می آمد و میدانم که ارباب هم زجر میکشید.هیندلی هم مثل گوسفند بی صاحبی در دست این گرگ اسیر شده بود.

بلندی های بادگیر(قسمت 4)

او کاملاً بی قید شده و شرابخواری می کرد.خدمتکارها به تدریج از دست اخلاق او به تنگ آمدند و خانه را ترک کردند و فقط من و جوزف باقی ماندیم .دلم نمی خواست کودک را رها کنم و بروم بنابر این همه چیز را تحمل می کردم.ارباب با هیث کلیف جوری رفتار میکرد که اگر فرشته هم بود به شیطان تبدیل میشد.پسرک از اینکه هیندلی روز به روز وضع بد تری پیدا میکرد خوشحال بود .عاقبت کار به جایی رسید که هیچ آدم آبرو داری به خانه ما نمی آمد و فقط گاهی ادگار لینتون به دیدن دوشیزه کاتی می آمد .کاترین در آن هنگام پانزده ساله و بسیار زیبا اما گستاخ و لجوج بود و من هیچ علاقه ای به او نداشتم و اذیتش می کردم با اینهمه او کینه ای به دل نمی گرفت و با دوستان قدیمی اش پیوندی دائمی داشت.او همیشه به حرفهای هیث کلیف گوش سر بود،هیچ وقت نتوانست دل دختر را بطور کامل بدست آورد.کاترین با فروتنی توانست خود را در دل خانم و آقای لیتنون جا کند، ایزابلا او را سخت دوست داشت و ادگار لینتون شیفته اش بود.ادگار جراُ ت نمی کرد به "وثرینگ هایتز" بیاید چون ارنشاو سخت بد نام شده بود، با این همه اگر هم گاهی می آمد ، ارباب چندان رفتار بدی با او نمی کرد.هیث کلیف در آن موقع شانزده ساله بود و با آنکه ظاهر بدی نداشت اما حرکاتش تاُثیر بدی در انسان بر جا میگذاشت.او در اثر مشقت کار بکلی دست از درس و مطالعه برداشته بود و دیگر حس رقابتی هم با کاترین نداشت.در هیث کلیف انگیزه ای برای ترقی باقی نمانده بود .به تدریج هنگام راه رفتن قوز میکرد . شکل و قیافه لاتها را پیدا کرده بود بسیار دوست داشت که بجای جلب محبت و احترام دیگران نفرت آنان را نسبت به خود بر انگیزد.آن روز بعد از ظهر آقای هیندلی از خانه بیرون رفته بود و هیث کلیف هم میخواست از غیبت او استفاده کند و در گوشه ای به استراحت بپردازد .کاترین که گمان نمی کرد هیث کلیف کارش را رها کند و به خانه برگردد از ادگار دعوت کرده بود که به خانه آنها بیاید . هیث کلیف وقتی دید که کاترین خود را برای پذیرایی از یک مهمان آماده میکند گفت:- کاتی میخواهی جایی بری؟-نه! هوا بارانی است.-پس چرا لباس حریر پوشیده ای؟مهمان که نداری؟-ایزابلا و ادگار لینتون شاید امروز به اینجا بیایند و تو بی جهت تنبیه خواهی شد.هیث کلیف با اصرار گفت :-به الن بگو به آنها بگوید که تو امروز کار داری.تو نباید بخاطر دوستان احمقت مرا از خانه بیرون بیندازی.کاترین گفت :-چه کسی گفته من باید همیشه با تو باشم؟ تو فقط ساکت می نشینی یا حرفهای بچگانه می زنی.من از همنشینی با تو چه لذتی میبرم؟-ولی تو تابحال نگفته بودی که از دوستی با من لذت نمی بری.در این موقع صدای پای اسب آمد .هیث کلیف از در دیگر خارج شد و ادگار لینتون از در اصلی به اتاق آمد .تفاوت بین آندو از زمین تا آسمان و حیرت انگیز بود .ادگار بسیار شمرده و متین حرف می زد .کاترین از حضور من دل خوشی نداشت ولی ارباب به من دستور داده بود که هیچوقت آنها را با هم تنها نگذارم .کاترین آهسته و با لحنی خشن گفت:-دستمال گرد گیری ات را بردار و برو.من اعتنایی نکردم و به کارم ادامه دادم .کاترین با خشم پارچه را از دستم قاپید و نیشگونی از بازویم گرفت .من فریاد زدم:-شما حق ندارید مرا نیشگون بگیرید.کاترین که تا بناگوش سرخ شده بود فریاد زد:-دروغگو! من هرگز دست به تو نزدم.جای نیشگون را به او نشان دادم و گفتم:-پس این چیست؟کاترین نتوانست جلوی خشمش را بگیرد وسیلی محکمی به گوشم زد.ادگار پا در میانی کرد و با حیرت گفت:-کاترین ! عزیزم ، کاترین!هیرتن کوچک که از خشم عمه اش ترسیده بود شروع به گریه کرد.کاترین شانه های او راگرفت و آنقدر تکانش داد که از شدن درد کبود شد.ادگار جلو آمد تا هیرتن را نجات دهد اما سیلی محکمی نوش جان کرد.او حرتزده قدمی به عقب برداشت و سپس به راه افتاد.کاترین فریاد زد:-نباید بروی.ادگار با لحن آرامی گفت:-باید بروم و می روم.کاترین دستگیره در را گرفته بود ومیگفت :-نباید مرا در این وضع بگذاری و بروی .اگر بروی همه شب را ناراحت خواهم بود و تو نباید این بلا را بر سرم بیاوری.لینتون گفت:-بعد از آنکه به من سیلی زدی چطورر می توانم دیگر اینجا بمانم ؟ من دیگر قدم به اینجا نمی گذارم.-اگر بروی آنقدر گریه میکنم تا مریض شوم.وسپس خود را روی صندلی انداخت و به شدت گریست.ادگار از اتاق خارج شد ولی در وسط حیاط مکث کرد ، گویی در تصمیمش سست شده بود .سر انجام ناگهان برگشت ، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.مدتی بعد که به اتاق رفتم تا خبر ورود آقای آقای هیندلی را به آنها بدهم بکلی کینه ها را فراموش و با هم آشتی کرده بودند.با شنیدن خبر بازگشت ارباب به منزل ، لینتون با عجله سوار اسبش شد و به خانه اش برگشت.کاترین هم به اتاق خودش برگشت .من هم رفتم تا هیرتن را پنهان کنم و فشنگها را از تفنگ های هیندلی بیرون بیاورم تا در حال مستی کار دستمان ندهد.صورتش را در میان دامن من پنهان کرد و گریست.با بی حوصلگی گفتم:-معلو م میشود از مسئولیتهایی که ازدواج بر دوش تو خواهد گذاشت غافلی و نمی خواهی پایبند مبانی اخلاقی بمانی . دیگر دلم نمی خواهد در این مورد حرفی بشنوم.جوزف آمد و ما مجبور شدیم حرفمان را قطع کنیم.من غذایی تهیه کردم و من و جوزف آنقدر بر سر اینکه چه کسی شام آقای هیندلی را برایش ببرد بحث کردیم تا غذا بکلی سرد شد.هیث کلیف برای شام نیامد و کاترین سراسیمه به جستجوی او پرداخت.پس از یک ربع کاترین برگشت و به جوزف گفت که دنبال هیث کلیف بگردد ، زیرا نتوانسته بود او را پیدا کند.جوزف دلش نمی خواست این کار را بکند ولی سرانجام با اصرار کاترین تن داد.من و کاترین هر دو به شدت نگران بودیم .جوزف هم نتوانسته بود خبری از هیث کلیف بگیرد.کاترین با اظطراب فاصله بین در باغ و آشپزخانه را طی میکرد تا سرانجام باران گرفت ولی او همچنان با اصرار زیر باران ماند و هیث کلیف را صدا زد و چون پاسخی نشنید سخت به گریه افتاد.طوفان سختی شروع شد طوری که یکی از درختان باغ از ریشه در آمد .کاترین همچنان بیرون از خانه بود سر انجام در حالیکه سراپا خیس بود آمد و در گوشه ای از آشپزخانه دراز کشید.کاترین لجبازی کرد و با همان لباس خیس در آشپز خانه ماند .هیرتن را برداشتم و به رختخواب بردم چون طفلک بسیار خسته شده بود.صبح فردا وقتی به آشپزخانه رفتم دیدم که کاترین با همان لباس شب قبل کنار اجاق نشسته و چشمهایش از بی خوابی گود افتاده اند.هیندلی پرسید:-کاتی حال نداری؟کشتی هایت غرق شده ؟ چرا رنگت پریده؟کاترین با بی حالی گفت:-چیزی نیست .کمی باران خورده ام و سردم شده .هیچ یک نمی خواستیم مسئله غیبت هیث کلیف را مطرح کنیم ولی هیندلی دست بردار نبود و پرسید:-چرا زیر باران ماندی؟ من حوصله مریض را در این خانه ندارم.جوزف از فرصت استفاده کرد و گفت:- بزهم دنبال پسرها بوده! اگر من جای شما بودم هیچوقت آن پسرک پست فطرت را به خانه راه نمی دادم.هر روز هم آن پسرک ، ادگار لینتون به اینجا می آید و نلی هم مواظب است که شما سرزده نیایید.هیندلی رو به کاترین کرد و گفت:-به ادگار لینتون کاری ندارم ولی وت دیشب با هیث کلیف نبودی؟ نترس! تنبیهش نمی کنم چون دیروز هیرتن را از مرگ نجات داد و من به او مدیونم ولی همین امروز صبح او را اخراج خواهم کرد.کاترین گریه کنان گفت:-من دیشب با او نبودم و تو هم نیازی نیست اخراجش کنی .او خودش رفته است.کاترین به شدت بیمار شد .دکتر کنت نگران بود که نکند او خود را از پله ها یا به بیرون پرت کند .کاترین بحران بیماری را به سختی از سر گذراند و خطر از او دور شد .خانم لینتون پیوسته به عیادتش می آمد و اصرار داشت او را به تراش کراس گرنج ببرد.هنگامی که کاترین به آنجا رفت من نفس راحتی کشیدم ولی زن و شوهر بیچاره به بیماری کاترین مبتلا شدند ویکی پس از دیگری از دنیا رفتند .پس از آن شب طوفانی دیگر از هیث کلیف خبری نشد .بخ کاترین گفتم که مسبب این امر او بوده است.کاترین با آنکه میدانست مقصر است چند ماهی با من و جوزف قهر کرد .پزشک سفارش کرده بود که به هیچ وجه نگذاریم کاترین عصبی شود .هیندلی هم در اثر سفارش دکتر کنت کاری به کاترین نداشت .ادگار لینتون هم مثل هر جوان نادانی آنقدر فریفته کاترین بود که به هیچ چیز توجه نداشت و سه سال پس از مرگ پدرش او را به کلبسای گیمرتن برد و با او ازدواج کرد در حالیکه گمان می برد مرد بسیار سعادتمندی است .من هم ناچار شدم وثرینگ هایتز را ترک کنم و همراه عروس به اینجا بیایم.در آن هنگام هیرتن پنج ساله بود و جدایی من از او برای هر دوی ما بسیار سخت بود . قرار شد برایش معلم سرخانه بیاورندولی من میدانستم که ارباب با خیال راحت به اعمال خطای خود ادامه می دهد و سخت نگران هیرتن بودم.حالا می دانم که هیرتن به کلی الن دین را از یاد برده است.

بلندی های بادگیر(قسمت 3)

- خودش گفت که ناراحت شده؟- بله ، امروز صبح وقتی دید از خانه رفته ای گریه کرد.- خوب من هم دیشب گریه کردم.من که بیشتر حق داشتم گریه کنم.- آدمهای حساس برای خودشان غصه درست می کنند.بیا برو از کاترین عذر خواهی کن.باید سر و وضعت طوری شود که ادگار لینتون در مقابل تو هیچ به نظر برسد.واقعاً هم که اینطور است تو از او جوانتر ولی بلند قامت تر و چهارشانه تری.چشمهای هیث کلیف از شادی برق زد .اما آهی کشید و گفت:- ای کاش من هم موهای بور و پوست سفید اشتم .کاش من هم شانس او را داشتم و در آینده پولدار میشدم.گفتم:- ای کاش تا مشکلی برایت پیش می آمد مامانت را صدا میزدی و از ترس توی خانه می ماندی و باران که می آمد جرأت نمی کردی بیرون بیایی ! دست بردار. به جای این چیزها یاد بگیر اخمهایت را باز کنی.آدم باید قلبش پاک باشد .آدم خوشگل بدجنس چه فایده ای دارد؟با حرفهایم هیث کلیف را آرام کردم .او سر و وضعش را مرتب کرد و با شنیدن صدای چرخهای کالسکه به طرف پنجره دوید.فرزندان خانواده لبنتون با لباسهای فاخر از کالسکه پیاده شدند و کاترین آنها را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد.من هیث کلیف را تشویق کردم که جلو برود و ثابت کند که چه پسر مؤدبی است و او هم با اشتیاق تمام حرفم را قبول کرد ولی بد بختانه با هیندلی روبرو شد .او با ضربه ای پسرک را به کناری راند و گفت:- نگذاری این پسرک به اتاق پذیرایی بیاید . او را به اتاق زیر شیروانی بفرست تا مهمانها ناهارشان را بخورند. اگر یک بار دیگر چشمم به او بیفتد چنان موهایش را بکشم که از این هم درازترشود.ادگار لینتون که از لای در آشپزخانه داخل را تماشا می کرد گفت:- حالا هم دراز هست .مثل یال اسب شده...ادگار نیت بدی نداشت ولی هیث کلیف که از او نفرت داشت ظرف پر از سس داغ را برداشت و توی صورت ادگار پرت کرد .فریاد پسرک به آسمان رفت و ایزابلا و کاترین با عجله به طرف آشپزخانه دویدند.آقای ارنشاو ، هیث کلیف را به اتاقش برد و به او کتک مفصلی زد .ایزابلا گریه میکرد و کاترین گیج کناری ایستاده بود و ادگار را سرزنش میکرد و می گفت:- چرا این حرف را به او زدی؟ وقتی کتکش میزندد من خیلی ناراحت میشوم..دیگر نمی توانم ناهار هم بخورم .ادگار گفت :- من به مامان قول دادم با او حرف نزنم و نزدم.کاترین با لحن تحقیر کننده ای گفت :- خیلی خوب حالا گریه نکن.نمردی که ! برادرم دارد می آید .ساکت باشید .هیندلی وارد آشپز خانه شد و با صدای بلند گفت:- خوب ....خوب......بچه ها سر جایتان بنشینید.تو هم ادگار لینتون! هر وقت او حرفی به تو زد حسابش را برس.من او را یک کتک مفصل زدم .بزودی بچه ها ماجرا را فراموش کردند و مشغول خوردن شدند .می دیدم که چشمهای کاترین لبالب از اشک است و نمی تواند غذا بخورد .ارباب ، هیث کلیف را در اتاق زیر شیروانی زندانی کرده بود و من نمی توانستم برای او غذا ببرم چون راهی به اتاقش نبود .عصر هنگام ، گروه خواننده ها و نوازنده ها ی "گیمرتن" به خانه آمدند و با آهنگهای شادشان سر همه را گرم کردند .کاترین از فرصت استفاده کرد و از اتاق بیرون رفت و خود را به اتاق زیر شیروانی رساند.هبث کلیف جوابش را نمی دادولی سر انجام در اثر التماسهای کاترین راضی شد که از لای تخته های در با هم صحبت کنند .منک ه احساس می کردم ممکن است از غیبت کاترین با خبر شوند به او التماس کردم برگردد ولی او در صورتی حاضر به مراجعه بود که من هیث کلیف را به آشپزخانه می بردم.هیث کلیف کنار اجاق آشپزخانه نشسته بود و فکر می کرد.او گفت:- فقط امیدوارم قبل از اینکه من انتقامم را از هیندلی نگرفته ام نمیرد.گفتم :- خداوند خودش از آدمهای ظالم انتقام میگیرد .تو رحم داشته باش .جواب داد:- نه ، خداوند هر گز به اندازه من از انتقام گرفتن لذت نمی برد.8بامداد یک روز ماه ژوئن آقای هیندلی صاحب یک پسر شد .همسر آقای هیندلی ماهها مسلول بود و دیگر امیدی به زنده ماندنش نداشتیم .خانم ارنشاو به هیچ و جه گمان نمیبرد که بیمار است و میخواست جوانی پسرش را هم ببیند ولی پزشک به آقای ارنشاو گفته بود که همسرش تا زمستان بیشتر زنده نخواهد ماند .هیندلی همسرش را می پرستید و من به این فکر میکردم که او چگونه خواهد توانست مرگ او را تحمل کند.زن بیچاره تا هفته قبل از مرگش هم نشاط خود را از دست نداد و شوهر هم با اصرار عجیبی اعتقاد داشت که حال او رو به بهبودی می رود .سرانجام روزی دکتر کنت به ارباب گفت که دیگر داروها در حال همسرش اثری ندارند . هیندلی با کمال خوش بینی کفت که خودش این را میداند و مطمئن است که حال همسرش رو به بهبودی می رود .آن شب ، زن به سرفه افتاد و لحظاتی بعد جان داد.پرستاری از پسرک که نام "هیرتن" را بر او گذاشته بودند بر عهده من قرار گرفت .آقای هیندلی در یأس مطلق دست و پا میزد و بقدری غصه دار بود که حتی عزاداری هم نمیکرد.

بلندی های بادگیر(قسمت دوم)

سرا پا خیس آب شده بودم .پیشخدمت مخصوص و سایر خدمتکاران منزل که به کلی از برگشتن من نا امید شده بودند با خوشحالی به استقبالم آمدند .تام غز استخوانم یخ زده بود .لباسهایم را عوض کردم و خدمتکار برایم قهوه گرمی اورد که خستگی ام را از بین برد . به قدری خسته بودم که نه گرمای بخاری و نه نوشیدن قهوه به من لذتی نمی داد.4نه ! نتوانستم طاقت بیاورم و بالاخره از خانم دین که شامم را برایم آورده بود سوالاتی پرسیدم. دلم میخواست سرگذشت آن بیوه جوان را بدانم. گفتم:- شما چند سال است اینجا زندگی میکنید؟- هجده سال.- و همه را می شناسید؟- تقریبا !- و می دانید چرا آقای هیث کلیف تراش کراس گرنج را رها کرده و در آن خانه فقیرانه زندگی میکند؟- ثروت؟ او بسیار ثروتمند است و هر روز هم پولدار تر می شود. نمی دانم کسی که تک و تنهاست چرا باید اینقدر خسیس باشد .- انگار یک پسر داشته ! مگر نه؟- بله . اومرده !- و آن بانوی جوان ، خانم هیث کلیف زن آن پسر بوده؟- بله او دختر ارباب مرحوم من و نامش کاترین لینتون است. در واقع من او را بزرگ کردم. چه خوب می شد که آقای هیث کلیف به اینجا می آمد تا با هم زندگی می کردیم .- - هیر تن ارنشاو کیست؟- او برادر زاده خانم لینتون است.- یعنی پسر دایی ان بانوی جوان ؟- بله ! هیث کلیف با خواهر آقای لینتون ازدواج کرد.- بالای سر در خانه شان نام ارنشاو حکاکی شده بود .آیا آنها خانواده قدیمی هستند؟- بله قربان ! هیرتن آخرین فرد خانواده ارنشاو است.همانطور که کاتی آخرین فرد خانواده لینتون است.راستی حال او چطور بود؟- خوب و سالم به نظر می رسید ولی گمان نمی کنم خوشبخت باشد.- خوب معلوم است .ولی ارباب چطور آدمی بود؟- گمانم آدم خشنی باشد.- بله ، هرچه با او کمتر معاشرت کنید بهتر است.او زندگی در هم ریخته ای دارد.معلوم نیست کجا به دنیا آمده و پدر و مادرش که هستند و ثروتش را از کجا بدست آورده است. هیرتن در خانه او بد بخت است و خبر ندارد چه کلاه گشادی سرش رفته است.- خانم دین هر چه از آنها میدانید برایم بگویید چون میدانم که بی خوابی به سرم خواهد زد.- قبل از آمدن به اینجا بیشتر در " وثرینگ هایتز" بودم چون مادرم دایه آقای "هیندلی ارنشاو" بود .نم از بچگی با بچه ها بازی میکردم.یک روز آقای هیندلی به پسرش و کاتی گفت :- من به لیور پول می روم.چه میخواهید برایتان بیاورم؟پسرک ویولن و دختر شلاق اسب سواری خواستند. ارباب به من هم قول داد که برایم دستمالی پر از سیب و گلابی برایم بیاورد. سه روز بعد ارباب همراه با پسربچه سیاهی به خانه بر گشت ، خانم ارنشاو سخت عصبانی شد وفوراً خواست که او را از خانه بیرون بیندازند ولی ارباب گفت که آن موجود بدبخت را در خیابانها ی لیور پول پیدا کرده و دنبال صاحبانش گشته ولی چون کسی را پیدا نکرده ، او را با خود به خانه آورده است. بچه را شستند و لباسهای پاکیزه بر تنش کردند . هیندلی آن موقع پسری چهارده ساله بود و به هیچ وجه با پسرک تازه وارد کنار نمی آمد ولی کاتی نسبت به او صمیمیت خاصی احساس میکرد.راستش من هم پسرک را که حالا اسم "هیث کلیف" بر رویش گذاشته بودند اذیت میکردم و خانم ارنشاو هم هرگز به این کار ما اعتراض نمی کرد. هیث کلیف بسیار عبوث و صبور بود و در مقابل آزارهای ما ذره ای عکس العمل نشان نمیداد.ارباب به طرز عجیبی هیث کلیف را دوست داشت و حرفهایش را باور می کرد .هیندلی از اینکه پدرش نسبت به هیث کلیف علاقه بیشتری ابراز میداشت ، احساس تنفر میکرد و به تدریج تبدیل به موجودی کینه جو شد.هیث کلیف هرگز نسبت به ارباب اهانتی نمی کرد ولی به محبتهای او هم با بی اعتنایی پاسخ میداد.او بسیار سرسخت بود ودر مقابل آزارهای زجر دهنده هیندلی به شدت مقاومت میکرد.یک روز او وکاتی و هیندلی سرخک گرفتند و من از آنها پرستاری کردم .هیث کلیف ابداً آزاری به من نمی رساند و گمان میکرد من به خاطر علاقه به اوست که از او پرستاری میکنم و به همین دلیل بسیار سپاسگزار بود.همین اتفاق باعث شد که من دست از خصومت با او بردارم.یک روز هم ارباب برای او و هیندلی دو کره اسب زیبا خرید .پای کره اسب هیندلی بزودی چلاق شد و او میخواست به ضرب کتک و فحش و تهدید کره اسب را از هیث کلیف بگیرد ولی پسرک در مقابل همه فشارهای او طاقت آورد و سرانجام هم تسلیم نشد و کوچکترین شکایتی هم نکرد.حس میکردم این پسر معنی انتقام را نمیداند ولی اشتباه کرده بودم.5آقای ارنشاو بتدریج ضعیفتر میشد و نیروی گذشته اش را از دست میداد.سر انجام از تصور اینکه قدرتش را در اداره خانه و خانواده از دست داده است سخت بیمار شد.او همیشه احساس میکرد که چون شخصاً به هیث کلیف علاقه مند است دیگران از او تنفر دارند. جانبداری ارباب از هیث کلیف باعث شد که او روز به روز گستاخ تر شود .یندلی آشکارا هیث کلیف را مسخره میکردو پیر مرد به شدت عصبانی میشد اما زورش به او نمی رسید . سر انجام معاون کشیش که به بچه های خانواده های لینتون و ارنشاو درس میداد، به ارباب پیشنهاد کرد که هیندلی به دانشکده برود.از اینکه خانه آرامش پیدا میکرد و ارباب پیر من میتوانست کمی آسوده خاطر باشد خوشحال بودم ولی با وجود جوزف ، همان خدمتکار خرافاتی که دیدید و کاتی که کارهای عجیب و غریبی میکرد آرامش معنی نداشت.جوزف مدام انجیل را زیر بغلش میگذاشت وما را از آتش جهنم میترساند و ارباب هم روز به روز نسبت به او معتقد تر می شد. کاترین هم مدام آواز میخواند و می خندید و همه را اذیت میکرد. او سخت به هیث کلیف علاقه داشت و بد ترین تنبیه این بود که او را از پسرک جدا کنند .هیث کلیف همه حرفهای ماترین را اطاعت می کرد ولی فقط به آن بخش ازدستورات ارباب که از آنها خوشش می آمد عمل میکرد.سر انجام یکی از شبهای ماه اکتبر ، آقای ارنشاو در حالیکه روی صندلی راحتی کنار بخاری نشسته بود از دنیا رفت.همه ما در اتاق نشیمن نشسته بودیم ، جوزف انجیل میخواند و کاتی بیمار و آرام به پدرش تکیه داده بود .هیث کلیف هم دراز کشیده و سرش را روی دامن کاترین گذاشته بود . سر ارباب روی سینه اش خم شده بود و ما گمان می کردیم خوابش برده است .پس از مدتی جوزف شمع را برداشت .جلو تر رفت و بعد دست بچه ها را گرفت تا آنها را به اتاقشان ببرد .میدانستم که اتفاقی افتاده است .کاترین گفت که باید با پدرش خداحافظی کند و ناگهان فریاد زد:- هیث کلیف ! پدر مرده ! مرده!و هر دو زار زار گریستند.جوزف مرا دنبال پزشک فرستاد و من به "گیمرتن" رفتم. هنگامی که برگشتم پزشک را با جوزف تنها گذاشتم و خود به اتاق بچه ها رفتم . آنها احتیاجی به تسلی من نداشتند و خودشان خیلی خوب میتوانستند با آن مصیبت کنار بیایند .6آقای هیندلی همراه با زنش برای شرکت در تشییع جنازه آقای ارنشاو به خانه برگشت .او خبر ازدواجش را از همه و از جمله پدرش پنهان کرده بود .آن زن از هر چیز پیش پا افتاده ای خوشحال میشد و من احساس می کردم با موجود نیمه دیوانه ای رو برو هستم .او دائماً می لرزید و به من میگفت ک از مرگ می ترسد و از رنگ سیاه نفرت دارد.برایم حیرت آور بود که جوانی با آن پوست خوشرنگ و چشمان درخشان چرا باید از مرگ بترسد ولی گاهی که تپش قلبش زیاد میشد و به سرفه می افتاد ، علت اضطرابش را میفهمیدم .طرز رفتار ارنشاو در مدت سه سال غیبت از خانه بسیار عوض شده بود و بلافاصله پس از ورود به خانه دستور داد که من و جوزف همه لوازممان را به آشپزخانه پشتی ببریم و خانه را بطور کامل به او و زنش واگذار کنیم.اوایل همسر هیندلی از اینکه خواهری پیدا کده استبسیار خوشحال بود و به کاترین لطف میکرد ولی پس از مدتی رابطه آنها تلخ و همراه با ترشرویی شد و آقای هیندلی هم رفتاری خشن در پیش گرفت .او هیث کلیف را بسیار آزار می داد و او را نزد مستخدمین فرستاده بود و اجازه نمیداد آموزگار سر خانه به و درس بدهد و از او مثل یک کارگر مزرعه کار میکشید.هیث کلیف این همه را تحمل میکرد و کاترین آنچه را از معلم می آموخت به او یاد می داد و پا به پای او در مزرعه کار میکرد .بارها از اینکه می دیدم آنها هر روز گستاخ تر از قبل می شوند برخود می لرزیدم . یک روز هر دوی آنها از اتاق نشیمن اخراج شدند .وقتی که برای صرف شام دنبالشان رفتم هیچکدام را پیدا نکردم .هیندلی دستور داد درها را قفل کنند تا کسی نتواند وارد خانه شود .من منتظر بودم تا با شنیدن صدای پایشان مخفیانه در را برایشان باز کنم. سر انجام نور فانوس را دیدم و با عجله جلوی در رفتم . دیدم که هیث کلیف تنها ست. از ترس بر خود لرزیدم و با خود گفتم :- خانم کاترین کجاست؟- او در تراش کراس گرنج است.آنقدر ادب نداشت که مرا هم نگه دارند .- بالاخره انقدر ولگردی کن تا تو را از اینجا بیرون کنند.- بگذار لباسهای خیسم را عوض کنم بعد همه چیز را برایت تعریف می کنم.لباسهاش را عوض کرد و مقداری غذا خورد و سپس گفت:- ما برای تماشای خانه ی زیبای آنها رفته بودیم و از پنجره داخل تالار نگاه میکردیم و دیدیم " ادگار لینتون" و خواهرش به خاطر یک سک با هم دعوا کرده اند.کلی صداهای عجیب و غریب در آوردیم و آنها وحشت زده به سراغ پدر و مادرشان رفتند.بعد هم موقعی که خواستیم فرار کنیم ، سگ آنها پای کاترین را گاز گرفت .آنها میخواستند به خدمت من و کاترین برسند ولی او را شناختند و مرا از خانه بیرون کردند . نمیخواستم بدون کاترین از خانه بیرون بیایم ولی به من اجازه ندادند کنار او بمانم .آنها درست و حسابی به او رسیدگی میکنند.اگر کاترین جای آنها بود با من چنین معامله ای نمیکرد ..او بهترین موجود دنیاست .گفتم:- این ماجرا خیلی ساده تمام نخواهد شد.آقای هیندلی از این به بعد بیشتر به تو سخت میگیرد.و همینطور هم شد آقای لینتون به سراغ آقای ارنشاو آمد و درباره تربیت کاترین با او حرف زد.از آن به بعد به هیث کلیف اخطار شد که اگر با کاترین حرف یزند از خانه اخراج خواهد شد.خانم ارنشاو هم قول داد که با کمال توجه و مهربانی مواظب اعمال کاترین خواهد بود.7کاتی از آن شب مدت پنج هفته در تراش کراس گرنج ماند و زخم پایش کاملاً خوب شد و در رفتار و گفتارش هم تغییرات محسوسی بوجود آمد.خانم ارنشاو برای او لباسهای زیبا می برد و آن قدر از او تعریف میکرد تا عزت نفس پیدا کند .سر انجام این تلاشها و بررنامه ریزی ها موجب شد که وقتی در ایام عید کریسمس کاترین به خانه برگشت به کلی عوض شده بود.آقای هیندلی با خوشحالی گقت:- اترین برای خودت خانمی شد ه ای .ایزابلا لینتون اصلاً با تو قابل مقایسه نیست.کاترین با لباسهای فاخر و رفتاری متین مایه ی امیدواری همه شده بود که ناگهان سراغ هیث کلیف را گرفت. هیندلی و زنش از همین موضوع بیش از هر چیز میترسیدند .ولگری و بی خیالی هیث کلیف در غیبت کاترین ده برابر شده بود .او که سر و وضع کاترین را دیده بود خجالت می کشید با او روبرو شود و پشت نیمکتی پنهان شده بود .هیندلی که میدانست هیث کلیف چه سر و وضعی دارد با شیطنت گفت:- هیث کلیف بیا جلو و مثل بقیه به دوشیزه کاترین خوش آمد بگو .همینکه چشم کاتی به هیث کلیف افتاد با خوشحالی به طرف او دوید و دست ظریف و پاکیزه اش را به صورت کثیف او کشید و گفت:- ای وای ! چرا اینقدر کثیفی؟ چرا اخم کردی؟ نکند فراموش کردی؟آقای ارنشاو گفت:- این بار به تو اجازه می دهم که با دوشیزه کاترین دست بدهی.هیث کلیف با صدای خشنی گفت:- من با او دست نمی دهم و اجازه هم نمی دهم که به من بخندد. این تحقیر شما را تحمل نمی کنم.کاترین با عجله او را که میخواست برود نگه داشت و گفت:- خنده ام برای این بود که خیلی کثیف شده ای .خودت را که بشویی همه چیز درست می شود .- لازم نکرده .من هرچقدر دلم بخواهد کثیف می مانم .از این به بعد هم همینطور می مانم.با این حرف هیث کلیف از اتاق خارج شد .کاترین گیج بود و نمی دانست چرا باید با چنین عکس العملی روبرو شود .من اتاق کاترین را مرتب کردم و شیرینی های شب عید را در فر گذاشتم. از ادگار و ایزابلا دعوت شده بود تا فردای ان شب به " وثرینگ هایتز" بیایند و خانم لینتون هم به شرط آنکه فرزندانش را از آن پسرک ولگرد دور نگه دارند دعوت را پذیرفته بود .شب عید بود و همه جای خانه می درخشید من زیرلب سرود مذهبی میخواندم و یادم آمد که چطور آقای ارنشاو نگران بود که پس از مرگش با هیث کلیف بد رفتاری میشود.ناگهان اندوه بر دلم چنگ انداخت ، از جا برخاستم و به جستجوی هیث کلیف پرداختم .سر انجام اورا در اسطبل پیدا کردم و گفتم:- هیث کلیف ! بیا قبل از اینکه خانم کاترین از اتاقش بیرون بیاید خودت را بشوی و لباس مرتبی بر تن کن. بعد دوتایی کنار بخاری بنشینید و هر چه دلتان میخواهد حرف بزنید . من برایتان شیرینی کنار گذاشته ام.اما هیث کلیف اعتنایی به حرف من نکرد .شام بدون هیث کلیف صرف شد .کاتی تا آخر شب بیدار ماند و برای پذیرایی از دوستانش دستورات متعدد صادر کرد . او چند بار به آشپزخانه آمد و سراغ هیث کلیف را گرفت ولی از او خبری نشد .فردای آن روز هم صبح زود از خواب بیدار شد و با چهره ای گرفته به بیشه رفت و تا وقتی همه اعضای خانواده به کلیسا رفتند بر نگشت .آنگاه به سراغ من آمد و گفت:- نلی سر و وضع مرا مرتب کن.گفتم:- بالاخره فهمیدی که دوشیزه کاترین را ناراحت کرده ای؟

بلندی های بادگیر(قسمت اول)

سال 1801همین الان از دیدن صاحب خانه ام بر گشته ام.مرد گوشه گیری که باعث زحمتم خواهد شد. محلی که در آن اقامت کرده ام دهکده ای بسیار زیباست و برای آدمی مثل من که از مرد می گریزد جایی چون بهشت است.آقای "هیث کلیف" و من چه خوب میتوانیم با هم کنار بیاییم! او دوست بزرگواری است که وقتی مرا سوار بر اسب دید که به طرفش میروم نگاه مشکوکی به من انداخت.با تردید گفتم:-آقای هیث کلیف؟فقط سرش را تکان داد.ادامه دادم :من "لاک وود" مستاجر تازه شما هستم و خوشوقتم که با شما آشنا می شوم.امید وارم برای اجاره ساختمان "تراش کراس گرنج" شما را به درد سر نینداخته باشم و..حرفم را قطع کرد و گفت :- "تراش کراس گرنج" به من تعلق دارد و تا جایی که بتوانم نمی گذارم کسی باعث درد سرم بشود و بعد با لحنی که یعنی زودتر شرّت راکم کن و برو، ادامه داد :- بفرمایید داخل!دیدم که از دعوت من اکراه دارد ولی به روی خود نیاوردم. سرانجام ناچار شد بگوید:- "جوزف" ، اسب آقای لاووک را بگیر و کمی شراب بیاور.معلو می شود آن عمارت به آن عظمت جز همان مرد، خدمتکار دیگری ندارد چون علفهای لای سنگفرشها آنقدر بزرگ شده بودند که باید گاوها در آن چرا می کردند.جوزف پیرمردی بسیار سالخورده اما قوی بود.موقعی که به من کمک میکرد تا از اسب پیاده شوم زیر لب گفت:- خدا به فریادمان برسد!محل اقامت آقای هیث کلیف "وثرینگ هایتز" به معنی محلی است که در آن بادهای قوی می وزد .از وضع درختان باغ هم که به سویی خم شده اند مشخص است که باد شمالی چه بر سر این بنا می آورد.بنا به خوبی برای چنین وضعی ساخته شده و بالای سردر آن تصاویر حیواناتی جوت شیر و کرکس کنده کاری شده و در کنار سال 1500 نام "هیرتن ارنشاو" به چشم میخورد.ای کاش صاحبخانه ام در وضعی بود که میتوانستم از او در باره تاریخچه بنا سوال کنم ولی حالتش طوری بود که حس کردم بهتر است قبل از آنکه مرا جواب کند وارد ساختمان بشوم.میان محل زندگی و اتاق نشیمن عجیب و غریب آقای هیث کلیف و رفتارش تضاد عجیبی وجود دارد.پوستش سبزه تند و شبیه کولی ها ، اما لباس پوشیدنش شبیه نجیب زاده ای روستایی است .اندامش ورزیده و چهره اش دوست داشتنی است و رفتاری متین و موقّر دارد. شاید گمان شود که او آدم متکبر وبی مایه ای است ولی من احساس میکنم نباید این طور باشد .حس میکنم که خشکی رفتار و سردی لحنش به خاطر آن است که از تظاهر به دوستی متنفر است. او در درون خود می تواند عاشق کسی یا از او متنفر باشد ولی ان را اظهار نکند.من باز زیاده روی کردم و خصلتهای خود را به او نسبت دادم.کنار بخاری صندلی نشستم و با ماده سگی که بدش نمی آمد پای مرا گاز بگیرد مشغول بازی شدم .آقای هیث کلیف غرید:- بهتر است کاری به کار سگ نداشته باشید . او به نوازش عادت ندارد ، لوس می شود.سپس فریاد زد:- جوزف !و چون خبری نشد از اتاق بیرون رفت و مرا با ماده سگ وحشی و دو توله اش تنها گذاشت.من که حوصله ام سر رفته بود سر به سر سگها گذاشتم و همین باعث شد که آنها به من حمله کنند.آقای هیث کلیف و خدمتکارش عجله ای نداشتند ولی خوشبختانه زنی از آشپز خانه آمد وبه طرزی معجزه آسا غائله را ختم کرد.هیث کلیف وارد اتاق شد و گفت:- این چه معرکه ای است که به ره انداخته اید؟با عصبانیت گفتم :- واقعا که معرکه ای است ! آدم را با یک مشت گراز وحشی تنها میگذارید و...- سگها به کسی که کارشان نداشته باشد کاری ندارند.گازتان که نگرفتند؟- اگر این کار را میکردند به حسابشان میرسیدم.هیث کلیف با لحنی ملایم تر گفت:- بفرمایید آقای لاک وود! بفرمایید کمی شراب بخورید . ما هیچ وقت مهمان نداریم و پذیرایی یادم رفته !فکر کردم بهتر است بیهوده اوقات خود و صاحب خانه را تلخ نکنم. او درباره ساختمان برایم توضیحاتی داد و وقتی به او گفتم که فردا باز هم به سراغش خواهم آمد قیافه ای ناراضی به خود گرفت ولی من قطعا این کار را میکنم. نسبت به او واقعاً که بسیار اجتماعی و معاشرتی هستم.2دیروز هوا سرد و مه آلود بود و من فکر کردم بهتر است کنار بخاری گرم بنشینم و زحمت رفتن به وثرینگ هایتز را بر خود هموار نکنم ولی به اتاقم رفتم و دیدم خدمتکار مشغول پاکیزه کردن بخاری است و اتاق پر از دود خاکستر شده ، بلا فاصله بر گشتم ، کلاهم را برداشتم و شش و نیم کیلومتر راه رفتم تا به خانه هیث کلیف رسیدم.برف شروع شده بود و من به شدت می لرزیدم . خود را به در خانه رساندم و آنقدر در زدم که انگشتانم درد گرفت.با خود گفتم :- با این استقبال بی ادبانه از مهمان حقّتان است تنها بمانید.لا اقل من روزها در خانه ام را بروی کسی نمی بندم .ولی من که دست بر نمیدارم و هر جور شده وارد خانه خواهم شد.بالاخره جوزف سرش را از پنجره انبار بیرون آورد و گفت:- ارباب در طویله است.اگر میخواهید با او حرف بزنید از پشت طویله بروید.تا شب هم که در بزنید کسی نمی آید در را باز کند .در این لحظه مرد جوانی از حیات خلوت آمد وبه من گفت که دنبالش راه بیفتم . بالاخره به اتاق نشیمن رسیدیم. در آنجا در کنار میزی که روی آن شام مفصّلی چیده شده بود خانم زیبایی را دیدم.تصور دیدن چنین موجودی در چنان خانه ای برایم مشکل بود. به نشانه احترام سرم را خم کردم ولی او کمترین عکس العملی نشان نداد.سر انجاممرد جوان گفت:- بنشینید الان می آیند.- میزبان مهربان من پاسخ هیچیک از سوالاتم را نداد و فقط گفت:- - در چنین هوایی نباید از خانه بیرون می آمدید.زنی میانه بالا و ظریف اندام بود و چهره ای بسیار زیبا داشت .موهای طلاییش روی شانه ظریفش ریخته بودند و چشمهایش اگر کمی مهربان تر بودند هزاران دل را اسیر میکردند در حالیکه چای دان را از جلوی پیش بخاری برمیداشت و در قوری چای می ریخت با عصبانیت گفت:- شما را برای چای دعوت کرده اند؟- خیر ! مگر شما محبت کنید و از من دعوت کنید.با عصبانیت قاشق را داخل چای دان پرت کرد و ابروهایش را در هم کشید. مرد جوان زیر چشمی مراقبم بود . سر و وضعی کثیف و حرف زدنی خشن داشت و به هیچ وجه شبیه آقا و خانم هیث کلیف نبود، با این همه نوعی مناعت طبع در رفتارش دیده می شد و نسبت به خانم خانه تواضع خدمتکارها را نداشت.سر انجام هیث کلیف آمد و من با شوق و شور گفتم:- قربان ملاحظه می فرمایید که آمدم و اگر اجازه بدهید تا نیم ساعت دیگر که هوا خوب میشود مزاحم شما باشم .- نیم ساعت دیگر؟ نکند خیال دارید در باتلاقها گم و گور شوید؟ اهالی اینجا در چنین هوایی راهشنا را گم میکنند وای به حال شما ! هوا به این زودی خوب نخواهد شد.سر انجام همه دور میز نشستیم و مشغول صرف غذا شدیم.فکر کردم یعنی آنها هر روز با همین قیافه های گرفته سر میز مینشینند؟ سعی کردم سر صحبت را باز کنم و گفتم:- آقای هیث کلیف ! با این زندگی منزوی آدم باور نمی کند که در خانه شما نشانی از سعادت باشد ولی اعتراف میکنم که شما اینجا در خانواده تان ، بخصوص در کنار همسر مهربانتان که...حرفم را قطع کرد و گفت:- همسر مهربان من؟ اوکیست؟ کجاست؟- منظورم خانم هیث کلیف همسر شماست .- اوه بله ... لابد روحش پس از مرگش آمده و از وثرینگ هایتز مراقبت میکند .سعی کردم خرابکاری ام را رفع و رجوع کنم. مرد چهل ساله به نظر میرسید در حالیکه دخترک هنوز هفده سال هم نداشت.با خود فکر کردم شاید آن پسرک خشن شوهر دختر باشد . آقای هیث کلیف گفت:- خانم هیث کلیف عروس من است.دوباره خوش صحبتی ام گل کرد، رو به مرد جوان کردم و گفتم:- آه بله ... شما آن مرد خوشبخت هستید که ...اوضاع از قبل بدتر شد .رنگ جوان سرخ شد و مشتش را به نشانه تهدید گره کرد و فقط زیر لب فحشی به من داد که به روی خودم نیاوردم.آقای هیث کلیف گفت:-باز هم غلط حدس زدید. شوهر این دختر مرده ! به شما گفتم که عروس من است پس باید با پسر من ازدواج کرده باشد.- و این مرد جوان پسر شما...- خیر مطمئنا نیست.مرد جوان با عصبانیت گفت:- اسم من "هیرتن ارنشاو" است . لطفا رعایت احترام را بکنید.دلم میخواست از آنجا بروم .از حال و هوای خانه دلم میگرفت ولی وضع هوا اسفبار بود. با ناراحتی گفتم:- گمان نمی کنم بدون راهنما بتوانم خود را به خانه برسانم . همه جا را برف پوشانده و جز یک قدمی جلوی پا را نمی توان دید .حالا چه باید بکنم؟کسی جوابی به من نداد.جوزف به سگها غذا میداد و خانم هیث کلیف چوب کبریتها را که از سربخاری به زمین ریخته بود آتش میزد. سر انجام جوزف گفت:- وقتی همه بیرون رفتند شما چطور میتوانید بیکار اینجا بنشینید؟ شما هم مثل مادرتان یک سر به جهنم میروید.فکر کردم جوزف با من است .با عصبانیت به طرفش رفتم ولی خانم هیث کلیف گفت:- ای پیر حقه باز ! خودت چه؟ خودت به جهنم سرنگون نمیشوی؟ به تو نشان خواهم داد که در سحر و جادو چه قدرتی به هم زده ام.پیر مرد نفس زنان گفت:- خدا مارا از شرّ شیطان حفظ کند .موجود لعنتی پلید! ...هنگامی که پیر مرد رفت با خود گفتم شاید با هم شوخی میکنند ، سسپس با لحنی التماس آمز گفتم:-خانم هیث کلیف میدانم با این چهره پر محبتی که دارید به من کمک خواهید کرد .به من چند نشانی بدهید که خودرا به خانه برسانم.- از همان راهی که آمده اید برگردید.- اگر بشنوید که در باتلاقی غرق شده ام وجدانتان ناراحت نمی شود؟- مثلا چه کنم ؟ با شما بیایم؟ آنها نمی گذارند حتی تا کنار دیوار باغ بیایم.- من نگفتم شما بیایید آنهم در این هوای وخیم. بگویید آقای هیث کلیف کسی را برای راهنمایی من بفرستد.- در این خانه غیر از من و خودش و ارنشاو و "زیلا" کسی نیست.- پس من مجبورم بمانم.- در این مورد با میزبان خودتان صحبت کنید.صدای خشونت بار هیث کلیف آمد که گفت:- تا دیگر درس عبرتی برای شما شود که با بیفکری در تپه ها راه نیفتید . اما در مورد قضیه ماندن باید بگویم من برای مهمان جا ندارم .- می توانم روی یکی از صندلیهای اتاق بخوابم.- من اجازه نمی دهم کسی در این اتاق بخوابد.با این توهین صبرم تمام شد و با نفرت بلند شدم و به طرف حیاط رفتم .هوا به قدری تاریک بود که راه خروج را تشخیص نمی دادم .سگها با دیدن من شروع به پارس کردند.کلاه از سرم افتاده و از شدت عصبانیت از دماغم خون می آمد .سرانجام مهربان ترین عضو خانه یعنی زیلا به فریادم رسید و گفت:- آرام باشید .بیایید تا فکری به حال خونریزی بینی تان بکنم. بفرمایید .آرام باشید.احساس ضعف میکردم و ناچار شدم شب را آنجا بمانم.3هنگامی که پشت سر زیلا از پله ها بالا می رفتم به من سفارش کرد سر و صدا به راه نیندازم چون اربابش دوست نداشت کسی در اتاقی که میخواست به من نشان بدهد بخوابد .وقتی دلیلش را پرسیدم گفت که در یکی دوسال خدمتش در آن خانه به قدری حوادث غیر عادی دیده که ابدا حوصله کنجکاوی ندارد. من هم بشدّت خسته بودم و میخواستم زودتر بخوابم . چند کتاب بسیار کهنه روی تاقچه قرار داشتند . روی برخی از آنها اسامی "کاترین ارنشاو" ، "کاترین هیث کلیف" و "کاترین لینتون" به چشم میخورد. قسمتهای سفید کتابها با خاطرات روزانه پر شده بود.علاقه عجیبی پیدا کردم که ببینم کاترین چه جور آدمی بوده است .در جایی نوشته بود : "کاش پدرم برگردد .هیندلی نسبت به هیث کلیف بی رحم است ولی ما در مقابلش می ایستیم .جوزف مجبورمان میکند به اتاق زیر شیروانی برویم،انجیل بخوانیم و دعا کنیم . گاهی این مراسم تا سه ساعت هم طول میکشد و ما از شدت سرما بر خود میلرزیم.برادرم نمی گذارد بازی کنیم و فقط بلد است جلوی ما با همسرش حرفهایی بزند که ما از خجالت بمیریم . ما در اتاق خودمان آرام بازی میکردیم که جوزف آمد و با صدای قار قار مانندش گفت:- هنوز کفن ارباب خشک نشده.ساکت بنشینید و فکری به حال خودتان بکنید.هیث کلیف به من پیشنهاد کرد بجای نشستن و توپ و تشر های هیندلی را تحمل کردن به بیشه فرار کنیم ."در جای دیگری یادداشت کرده بود:" هیندلی نمی گذارد هیث کلیف با ما غذا بخورد و میگوید که من دیگر حق ندارم با او بازی کنم.جوزف هم که دائما با موعظه ما را از جهنم می ترساند و برایمان کابوس درست میکند ."هنوز مدت زیادی نبود که به خواب رفته بودم که خواب دیدم شاخه درخت کاج کنار پنجره ام به شیشه می خورد و آزارم میدهد . بلند شدم و رفتم که شاخه را قطع کنم ولی سردی دستی دست مرا محکم چسبید. سعی کردم دستم را عقب بکشم ولی صدای وحشتناکی گفت:-بگذار داخل شوم.پرسیدم :- تو کیستی؟او با صدای لرزانی جواب داد:- کاترین لینتون ! بگذار داخل شوم، بگذار داخل شوم.- چطور می توانم بگذارم؟ برای این کار باید اول دستم را رها کنی.و با این حیله دستم را داخل اوردم ولی صدای ناله و زاری اش عذابم میداد. او می گفت:- بیست سال است که سر گردانم.و شروع به فشار دادن پنجره کرد. از شدت وحشت فریادی زدم و از جا پریدم و سپس صدای پایی راشنیدم و دراتاق باز شد. هنووز می لرزیدم .آن کسی که آمده بود با صدای ملایمی که گویی انتظار پاسخ ندارد پرسید :- کسی آنجاست؟صدای هیث کلیف را شناختم .با دیدن من رنگ از رویش پرید.با عجله گفتم:- منم ! مهمان شما ! خواب بدی دیدم و فریاد کشیدم.او با عصبانیت و در حالی که بدنش می لرزید گفت:- چه کسی شما را به این اتاق آورد؟ همین الان اخراجش خواهم کرد.به سرعت مشغول لباس پوشیدن شدم و گفتم :- اگر این کار را بااو بکنید حقّش است چون مرا با جنّ و روحهای خانه شما محشور کرده است.هیث کلیف گفت:- چه میکنید ؟ هنوز ساعت سه بعد از نیمه شب است .بروید و بخوابید.- بخوابم؟ خواب از سرم پریده . من به حیاط میروم و تا صبح قدم میزنم و به محض این که هوا روشن شد می روم. دیگر از بیماری معاشرت شفا پیدا کرده ام.- به حیاط نروید چون سگها باز هستند .در راهرو قدم بزنید.صاحبخانه ام قطره اشکی را از گوشه چشمش پاک کرد و بی آنکه متوجه شود که من از در اتاق خارج نشده ام به طرف تختی که من روی آن خوابیده بودم رفت و گفت:- بیا ! بیا ! کاتی بیا ! کاترین عزیز تر از جانم . این دفعه دیگر به حرفم گوش بده.از اینکه کابوسم را برایش تعریف کرده و موجب رنج او شده بودم زجر میکشیدم .بی سرو صدا از پله ها پایین آمدم و به آشپز خانه رفتم .جوزف از نردبانی چوبی پایین آمد و من متوجه شدم که اتاق او زیر شیروانی است .مدتی بعد هیرتین ارنشاو وارد آشپزخانه شد در حالیکه دنبال خاک انداز میگشت تا برفها را از جلوی در کنار بزند و زیر لب یکریز فحش میداد. او با نگاه به من فهماند که بهتر است به اتاق نشیمن بروم .در آنجا هیث کلیف حسابی به خدمت زیلای بیچاره رسیده بود و زیلا در حالیکه در بخاری فوت میکرد اشکهایش را با گوشه پیش بندش پاک میکرد .حالا هیث کلیف عروسش را مخاطب قرار داده گفت:- تا کی باید به تو صدقه داد؟ در حالیکه همه کار میکنند تو دختره ی هرزه می نشینی و کتاب میخوانی.دختر جوان گفت:- دیگر کتاب نمی خوانم ولی هرچقدر هم فحش بدهی کار نخواهم کرد مگر آنکه دلم بخواهد .انها سر انجام از حضور من اندکی خجالت کشیدند و کوتاه آمدند. دعوت آنها را برای صرف صبحانه رد کردم و بمحض اینکه سپیده سر زد به راه افتادم .آقای هیث کلیف گفت که تا آن سوی بیشه زار همراه من خواهد آمد . مطمئنا اگر او همراهم نبود راه را گم کرده بودم چون همه نشانه هایی که هنگام امدن بر جا گذاشته بودم از بین رفته بودند .هنگامی که به چراگاه "تراش کراس گرنج" رسیدیم آقای هیث کلیف گفت:- دیگر امکان ندارد گم شوید.

جانی فرشته(قسمت آخر)

فصل یازدهم

درصبح کریسمس ، بابی مثل رعد و برق از پله ها پایین امد تا هدیه هایش را در زیر درخت پیدا کند.چند دقیقه بعد، شارلوت و پدر و مادرش هم به او و جانی ملحق شدند. جیم تمام وسایل ورزشی اش را که می دانست شارلوت می خواهد، برایش خریده بود. از جمله یک ماشین پرتاب توپ اوتوماتیک که شارلوت بتواند با ان تمرین ضربه و پرتاب کند. این چیزی بود که شارلوت واقعا به ان احتیاج داشت.
او برای الیس یک بلوز و ژاکت ست دیگر ، یک کت جدید و یک دستبند طلا خریده بود. الیس از همه ان ها خوشش امد. او برای جیم یک کیف چرمی زیبا و یک کاپشن جیر خریده بود. جیم هم از هدایایش خیلی خوشش امد.
بابی یک کوه کوچک اسباب بازی دریافت کرد. جانی به مادرش کمک کرده بود که ان ها را برای او بخرد. بابی عاشق تک تک اسباب بازی هایش شد و پنج دقیقه بعد، شروع به کار گذاشتن باتری در ان ها و دیدن طرز کارشان شد.
همه هدیه ها عالی از اب درامدند و همه شاد و خندان بودند. الیس به اشپزخانه رفت تا صبحانه مخصوص صبح کریسمس شان را که خاگینه موز بود درست کند که احساس کرد حالت تهوع دارد. می دانست که حالا علت بیماری اش ، اضطراب و هیجانی است که به خاطر ترس از رفتن جانی دارد. اما وقتی که صبحانه مورد علاقه ان ها را جلویشان گذاشت، سعی کرد به این موضوع فکر نکند... و وقتی که رو به سوی جانی کرد و چهره او را دید، متوجه شد که خسته به نظر می رسد... او ان قدر برای همه ان ها کار کرده بود که از پا درامده بود. اما وقتی که کنار مادرش ایستاد و به خاگینه موز نگاه کرد، در حال و هوای خوبی بود.
او گفت:
"کاشکی می توانستم بخورم،مامان."
دوباره مثل یک بچه به نظر می رسید. الیس به او تبسم کرد. او هم ارزو می کرد که جانی می توانست صبحانه مورد علاقه اش را بخورد... خیلی ارزوهای دیگر هم می کرد... این که جانی هرگز نمرده بود... که می توانست برای همیشه همین طوری با او بماند.... که او می توانست برای همیشه نگه اش دارد... اما می دانست که نمی تواند. این برای جانی منصفانه نبود. او باید به جایی که مقدر بود، می رفت. سرنوشتش این بود. سرنوشتی که به نظر الیس منصفانه نبود. این که او ان قدر زود و ان قدر جوان مرده بود و ان ها را برای همیشه ترک کرده بود.
جیم و شارلوت با هم در خوردن یک خاگینه شریک شدند. بابی یک سره حرف می زد. اسباب بازی های جدیدش و طرز سرهم کردن و کار کردن انها را برای همه توضیح می داد. جیم لبخند زنان نگاهش می کرد.
وقتی که بچه ها از اشپزخانه بیرون رفتند، جیم گفت:
"انگار بابی دارد تلافی وقت های از دست رفته را در می اورد؛ مگر نه؟"
جانی هنوز پشت میز اشپزخانه نشسته بود و از بوی خاگینه های مادرش لذت می برد. الیس امسال لب به ان ها نزده و فقط با ان ها بازی کرده بود . اما هیچ کس سر صبحانه متوجه این موضوع نشد به جز جانی .
جیم پرسید:
"فکر می کنی چه شد که دوباره شروع به حرف زدن کرد؟"
با تحسین و عشق همسرش را نگاه کرد. هرگز الیس را ان قدر زیبا ندیده بود . او پیش رفت و الیس را بوسید و دوباره پرسید:
"...حدس می زنی که چه چیزی باعث شد این کار را بکند؟"
برای او، این موضوع مثل ازادی نهایی بود. بابی پنج سال تمام بهای حماقت او را پرداخته بود؛ و حالا، سرانجام از وضعی که به نظر جیم و بقیه افراد خانواده یک مصیبت بود، ازاد شده بود . این بالاترین و برترین سعادت بود.
الیس به راحتی جواب داد:
"فکر می کنم یک معجزه رخ داد."
جیم هم با او مخالف نبود. فقط خوشحال بود که این معجزه رخ داده است.
سپس او رفت تا با شارلوت فوتبال تماشا کند. الیس در اشپزخانه می پلکید. سرانجام بابی هم در حالی که نیمی از اسباب بازی هایش را دنبال خودش می کشید، به طبقه بالا رفت.
وقتی که همه رفتند، جانی با نگرانی از مادرش پرسید:
"حالت خوبه، مامان؟"
"خوبم."
بیشتر از روی عادت این جواب را داد تا بر مبنای واقعیت. در واقع حالش خوب نبود اما نمی خواست جانی را نگران کند. می دانست که دوباره معده اش ناراحت است . احتمالا زخم معده اش عود کرده بود . ولی او به هیچ وجع خیال نداشت در این مورد چیزی به بقیه بگوید و کریسمس ان ها را خراب کند.
بنابراین ادامه داد:
"راست می گویم، چیزی نیست."
جانی با لحنی جدی گفت:
"من به اندازه تو مطمئن نیستم. بهتر است که فردا بروی دکتر."
الیس قول داد:
"اگر همین طوری بود، می روم."
ان ها بعد از ظهر دل انگیزی را به تلویزیون تماشا کردن و تنقلات خوردن، سپری کردند. ان شب ، الیس شام را هم طبق سنت هر ساله شان درست کرد. ژامبون مخصوص شام کریسمس . اما خودش اصلا اشتها نداشت و وقتی که غذا را روی میز گذاشت، یک کمی گیج به نظر می رسید. تمام بعد از ظهر به معجزات ارزشمندی که در زندگی شان رخ داده بود، فکر می کرد. معجزاتی که تعدادشان خیلی زیاد بود. دیگر برای جانی کاری باقی نمانده بود که بخواهد بکند. بکی بورسیه اش را گرفته بود و دوست پسری داشت که با او خوب و مهربان بود . پم با مرد شگفت انگیزی اشنا شده بود که عاشق او و بچه هایش بود و ان ها می خواستند ازدواج کنند. شارلوت و جیم خیلی به هم نزدیک شده بودند. بیشتر از ان چه که فکرش را می کرد. جیم دیگر مشروب نمی خورد. بابی شروع به حرف زدن کرده بود.... و او تقریبا سه ماه را با پسر نازنینش که ان قدر ناگهانی و سریع و بدون هیچ هشدار قبلی از دستش رفته بود سپری کرده بود. هر کدام از ان ها هدایای بسیار گرانبهایی به دست اورده بودند که مسیر زندگی شان را برای همیشه تغییر می داد. کاری برای انجام دادن باقی نمانده بود... و هر قدر که الیس بیشتر در این مورد فکر می کرد بیشتر مطمئن می شد که جانی به زودی می رود. این فکر ، قلب او را به درد می اورد.
بعد از شام، وقتی که او و جانی در اشپزخانه تنها شدند، او پرسید:
"داری می روی ... مگر نه؟"
روز طولانی و رخوت انگیزی سپری شده بود. حتی شارلوت و جیم مثل همیشه با ناراحتی و اندوه از نبودن جانی حرف نزده بودند . گویی همه چیز را پذیرفته بودند ... و جانی درست از ابتدا به بابی گفته بود که یک روز باید دوباره برود و فقط برای یک دیدار کوچک برگشته است.
او صادقانه پاسخ مادرش را داد:
"شاید مامان. وقتی که درست وقتش برسد، هردوی مان می فهمیم. گفتم که، ان موقع اماده خواهی بود."
خیلی مطمئن به نظر می رسید اما الیس از پاسخ او خوشش نیامد و مثل بچه های بهانه جو گفت:
"پس حالا وقتش نیست. چون من اماده نیستم... این خیلی خیلی درد اور است."
اشک هایش روی گونه هایش فرو چکیدند. جانی با اندوه نگاهش کرد.
"گریه نکن مامان. می دانی که راه دوری نخواهم رفت."
"من تو را این جا می خواهم . درست همان طوری که این مدت بودی ."
" می دانم مامان. من هم این را می خواهم . همه مان می خواهیم . اما من نمی توانم این کار را بکنم. ان ها این اجازه را به من نمی دهند مجبورم برگردم."
این چند ماه، یک هدیه استثنایی و نهایی بود . او بازوانش را دور مادرش حلقه کرد و الیس اشک ریزان گفت:
"برای ان ها که فرقی نمی کند. ما به تو احتیاج داریم... من به تو احتیاج دارم ... و بابی... و بابا و شارلی."
جانی خیلی ساده گفت:
"خیلی دوستت دارم مامان."
... و ناگهان الیس مفهوم حرف او را با تمام عظمتش دریافت. گویی ناگهان کلمات حجیم شده بودند و تمام احساس او را در خودشان جای داده بودند. ان قدر حجیم و بزرگ که به تصور نمی گنجیدند. کلمات او مثل ابری عظیم و نرم الیس را دربر می گرفتند و تمام ترس ها، نگرانی ها و دردهایش را تسکین می دادند. ترس هایی که درست از لحظه اول در وجودش بود.
او به جانی نگاه کرد و گفت:
"خسته به نظر می رسی... و می دانی که من هم خیلی تو را دوست دارم."
"بله، می دانم مامان؛ همیشه می دانستم."
الیس سرش را به نرمی تکان داد . ان ها برای لحظات طولانی ، همان طور در اغوش یکدیگر ماندند و بعد به ارامی از اشپزخانه بیرون رفتند تا ببینند بقیه کجا هستند و چه می کنند. همه ان پرو پیمان، خسته و خواب الوده به نظر می رسیدند. دقایقی بعد، همه ان ها با هم از پله ها بالا رفتند و در حالی که دوباره برای یکدیگر اروزی کریسمس شادی می کردند، راهی اتاق های خودشان شدند.
جیم و الیس خیلی زود به رختخواب رفتند. بچه ها هم خوابیده بودند. ان دو در کنار یکدیگر دراز کشیدند و در مورد کریسمس زیبایی که گذرانده بودند، حرف زدند. با وجود درد و اندوه ناشی از نبودن جانی، تقریبا به ان ها خوش گذشته بود. وقتی که جیم به این موضوع اشاره کرد، الیس احساس گناه کرد . چون فقط او و بابی می دانستند که جانی تمام ان مدت با ان ها بود.
جیم با صدایی نجوا گونه گفت:
"می دانی، احساس خوبی در مورد او دارم... گویی می دانم که جای خوبی است. نمی دانم چرا... اما این احساس را دارم."
در تاریکی در کنار یکدیگر دراز کشیده بودند. بازوی جیم دور الیس حلقه شده بود.
الیس اهی کشید.
"من هم همین طور."
... و بعد هر دو ساکت شدند و فقط همان طور پهلو به پهلوی هم دراز کشیدند. خیلی هم طول نکشید که جیم به خواب رفت اما الیس نمی توانست بخوابد. مهم نبود که چقدر خسته بود و چه روز طولانی ای را گذرانده بود، او کاملا بیدر بود. امشب فقط به جانی فکر می کرد... و خیلی بعد از نیمه شب، سرانجام از جایش برخاست و از اتاق بیرون رفت. خیال داشت به طبقه پایین برود و برای خودش یک فنجان شیر گرم درست کند تا اعصابش را با ان ارام کند و معده اش را التیام بخشد. به محض این که او از اتاقش بیرون رفت و قدم به راهرو گذاشت، جانی را دید که از اتاق شارلوت بیرون می امد. او یک مدت طولانی با شارلوت بود و دستش را در خواب گرفته بود... و حالا شارلوت با رویای او لبخند می زد.
او قبل از ان در اتاق بابی بود . ان ها گفتگوی طولانی ای با هم داشتند... در مورد مفهموم مرگ و رفتن و نگه داشتن کسانی که به ان ها عشق می ورزیم در قلب خویشتن...
بابی از او پرسیده بود:
"دوباره می خواهی بروی، مگرنه؟"
اما او در این مورد نگران به نظر نمی رسید. گویی خوب این را می فهمید. هر چند که خیلی بچه بود.
جانی پاسخ داده بود:
"بله."
همیشه با او صادق بود.
"دوباره برمی گردی؟"
با چشمانی از هم گشاده برادرش را نگاه می کرد.
"شاید... اما این طور فکر نمی کنم."
بابی گفت:
"متشکرم که به من کمک کردی دوباره حرف بزنم."

ان دو برای لحظات طولانی یکدیگر را در اغوش کشیده بودند. بابی برای همیشه برادرش را به خاطر می سپرد. در واقع او از بسیار جهات شبیه جانی بود. جانی داشت در این مورد با مادرش حرف می زد که هردوی شان به سمت پله ها به راه افتادند. اما جانی جلوی در اتاق خودش ایستاد و بعد به ان جا رفت تا نگاه دیگری به همه چیز بیندازد. می دانست که دلش برای همه ان چیزها تنگ می شود. او در راه پایین رفتن از پله ها به مادرش گفت که یادش باشد وقتی که بابی به قدر کافی بزرگ شد، کاپشن ورزشی تیمش را به او بدهد. شارلوت هم می توانست در این خلال، ان را قرض بگیرد. به محض این که جانی این حرف را زد، اشک در چشمان الیس حلقه زد . دوباره وقت خداحافظی فرا رسیده بود . الیس یادش می امد که دفعه اول به هیچ وجه حاضر نبود با او خداحافظی کند. شاید او به همین دلیل به نزد ان ها برگشته بود. چون الیس اجازه رفتن را به او نداده بود. یا شاید او برگشته بود تا ترتیب کارهای ناتمام را بدهد. کارهایی که همه شان را تمام کرده بود. همه چیز به خوبی جفت و جور شده و همه کار به درستی به انجام رسیده بود. درست مثل بقیه کارهایی که جانی در عمرش کرده بود. او ظرف سه ماه کارهای زیادی برای همه انجام داده بود. الیس نمی توانست ان همه خوشبختی را نادیده بگیرد.

جانی به تماشای مادرش ایستاد تا او شیر را گرم کرد و سپس با او پشت میز اشپزخانه نشست تا ان را نوشید. وقتی که الیش شیرش را تمام کرد، به او چشم دوخت. حالا می دانست که چرا تمام شب نتوانسته بود بخوابد. جانی داشت می رفت. الیس حتی نمی خوانست خودش را راضی کند که در این مورد با او حرف بزند. واقعا که دردناک بود. اما جانی همان طور که به او نگاه می کرد، سرش را تکان داد.
"این طوری اش نکن، مامان. بگذار این بار بروم. من این جا با تو خواهم بود... همیشه... حتی وقتی که نمی توانی مرا ببینی."
"دلم برای حرف زدن با تو تنگ می شود. اخر من باید بدون تو چه کار کنم؟"
چشمانش پر از اشک بودند. جانی به او تبسم کرد و او را در اغوش کشید.
"سرت با بابا و دیگران شلوغ خواهد بود."
کمی بعد، هر دوی شان از جا برخاستند. الیس تمام عشق و احساسی را که از لحظه تولد جانی نسبت به او داشت، در نگاهش ریخت و به او گفت:
"دوستت دارم، جانی ."
"من هم تو را دوست دارم، مامان... بیشتر از ان چه بتوانی بفهمی... و بیشتر از ان چه بتوانم به تو بگویم... و تا به حال گفته ام."
"تو پسر خوبی هستی و من واقعا به تو افتخار می کنم... و همیشه خواهم کرد."
"من هم به تو افتخار می کنم."
... و سپس به سوی او چرخید. گویی چیزی را فراموش کرده بود. او یک جعبه مستطیلی شکل کوچک که با دستپاچگی کادویش کرده بود، از جیبش دراورد و ان را در دست مادرش گذاشت.
"این برای تو و بابا است. قرار است که شما را برای مدتی بسیار بسیار طولانی خوشحال نگه دارد. در تمام زندگی تان... امیدوارم."
"چی هست؟ می شود حالا بازش کنم؟"
کنجکاو شده بود . اما جانی با لحنی محکم گفت:
"نه. بعدا این کار را بکن."
الیس جعبه را در جیب ربدوشامبرش گذاشت.
سپس جانی به ارامی به سوی در به راه افتاد. الیس به دنبالش بود. ان ها یک مدت طولانی ان جا ایستادند و به شب خیره شدند... وبعد یکدیگر را در اغوش کشیدند. جانی بازوانش را دور مادرش حلقه کرده بود و سخت او را به خود می فشرد . درست مثل وقتی که بچه بود. الیس احساس می کرد شیر گرمی که نوشیده بود، گرمش کرده است... احساس ارامش و خستگی و یک جور راحتی عجیب .جانی مدت طولانی او را در اغوش خوش نگه داشت و بعد دو گونه اش را بوسید. الیس هم برای اخرین بار او را بوسید... و بعد، جانی به سوی شب به راه افتاد. الیس در چهارچوب در ایستاده بود و دورشدنش را تماشا می کرد. می خواست جلوی او را بگیرد یا به دنبالش بدود، اما می دانست که نمی تواند. جانی یک بار برگشت و او را نگاه کرد و لبخند زد. الیس هم به او تبسم کرد. اشک هایش روی گونه هایش فرو می چکیدند. اما این بار اندوه و غصه اش فرق می کرد. این بار دردش مخلوط با لذت و عشق بود... و سپاسگزاری به خاطر تمام کارهایی که جانی برای ان ها کرده بود. او یک لحظه چشم هایش را برهم زد تا پرده اشکش را کنار بزند... و جانی رفته بود... به ارامی ، به اغوش شب... به جایی که الیس نمی توانست به دنبالش برود.
او یک مدت طولانی در چارچوب در ایستاد و بعد، به نرمی در را بسن. باورش خیلی سخت بود که جانی رفته بود... غیرممکن... و به همان سختی دفعه اول. اما حق با او بود. این بار فرق می کرد. الیس از همین حالا دلش برای او تنگ شده بود و مطمئن نبود که ان طور که او می گفت اماده باشد. در واقع وقتی که به اتاق خودش برگشت، قلبش مالامال از جانی و فکر او بود... و وقتی که به جیم که خواب بود نگاه کرد، دانست که جانی همیشه با ان ها خواهد بود.
سپس او ربدوشامبرش را در اورد که به رختخواب برود که ناگهان به یاد هدیه کوچک جانی افتاد. او به حمام رفت و چراغ را روشن کرد و جعبه را باز کرد .... و به محض این که ان کار را کرد، زیر خنده زد. هدیه احمقانه ای بود. فقط یک جک، نه یک چیز مهم. هدیه جانی، یک نوار سنجش حاملگی بود. از همین چیزهایی که در داروخانه ها زیاد می بینی . چیزی شبیه به یک پیغام از سوی ، که به الیس می گفت کاری بکند که او و جیم سال ها در موردش فکر نکرده بودند . ان ها قبلا می خواستند یک بچه دیگر هم داشته باشند. اما بعد از تصادف بابی به این نتیجه رسیده بودند که نمی توانند این کار را بکنند.
... و الیس در حالی که نوار را در دست گرفته بود، احساس می کرد که صدای جانی را در سر خودش می شنود...که به او می گفت از ان استفاده کند...
"برو جلو، مامان... برو جلو... این کار را بکن."
کلماتش به قدری واضح بودند که گویی خودش هنوز ان جا ایستاده بود. الیس متعجب بود که ایا او هنوز ان جاست یا نه... اما دیگر نمی توانست او را ببیند یا صدایش را بشنود. فقط می توانست احساسش کند... در قلب خودش. سه ماه گذشته، خیلی عجیب و باور نکردنی بودند. اما الیس می دانست که برای همیشه ان را گرامی خواهد داشت. او همان طور که به این موضوع فکر می کرد، ناگهان به یاد بدحالی های چند روز اخیرش افتاد. حالت هایی که فکر می کرد مربوط به زخم معده اش باشد. شاید جانی با هدیه احمقانه اش واقعا می خواست به او پیغامی بدهد؟! مگر می شد که چنین اتفاقی افتاده باشد؟ اگر چه دیوانگی محض به نظر می رسید، اما الیس تصمیم گرفت که تست حاملگی را انجام بدهد.
... و پنج دقیقه بعد ، در حالی که نوار را در دست گرفته بود و نتیجه ان را می خواند، دوباره صدای جانی را به وضوح در سرش شنید. جانی با او بود... همیشه بود... و همیشه با او می ماند... هم خودش و هم هدیه اش به او... معجزه جانی برای او، فقط دیدارش نبود. زندگی جدیدی در بطن او وجود داشت و در جدیدی به رویش باز شده بود. او می توانست جانی را درست در کنار خودش حس کند. یک زندگی به پایان رسیده بود و یکی دیگر داشت شروع می شد... و جانی ، پسری که ان قدر عاشقش بود، هرگز از پیشش نمی رفت. پسرش با روح بزرگ و لطیفش ، برای همیشه در قلب او می ماند...


پایان

جانی فرشته(قسمت 10)

فصل دهم


دسامیر ، برای همه ان ها ماه شلوغی بود. کارجیم روبه راه بود. علاوه بر دو مشتری جدید چند ماه قبلش ، سه مشتری جدید دیگر هم پیدا کرده بود و ناگهان به نظر می رسید که بار کاری اش ده برابر شده است. الیس مطئن نبود که بهتر شدن کار او ربطی به ترک کردنش داشته باشد. اما این را می فهمید که او خیلی سخت تر از قبل کار می کرد و پول بیشتری هم به دست می اورد. سال ها بود که الیس او را ان قدر راحت ندیده بود. حالا حتی گهگاهی بعد از ظهرها مرخصی می گرفت یا حداقل زودتر از سرکار برمی گشت تا به دیدن مسابقات شارلوت برود. او تبدیل به بزرگترین مغلم و مشوق شارلوت شده بود و اغلب اورا راهنمایی می کرد... و حالا، حتی بیشتر از ان وقت ها که در مورد قابلیت های جانی حرف می زد، در مورد منحصربه فرد بودن شارلوت داد سخن می داد.

شارلوت در اوج خوشی بود. او تازه پانزده ساله شده بود و روزنامه محلی عکسش را در صفحه ورزشی انداخته بود. ناگهان پسرها توجه بیشتری به او نشان می دادند. خودش هم از یکی بدش نمی امد. یک پسر در تیم بسکتبال پسران. اما این روزها بیشتر از هر چیز به همراهی و تائید پدرش دل خوش بود. گویی تلافی تمام ان سال هایی را که پدرش او را نادیده گرفته بود، در می اورد. جیم در جلساتش در انجمن ترک الکلی های ناشناس ، باافتخار در مورد شارلوت صحبت کرده بود. وقتی که او به مرحله نهم ترک رسید، یک شب با گریه از شارلوت خواست که او را به خاطر گذشته ببخشد. شارلوت از حیرت بر جای خودش خشک شد. پدرش توضیح داد که هرگز فکر نمی کرد که او با این که دختر بود ، قهرمان خوبی باشد. حالا اگر قهرمان هم نبود، جیم عاشقش بود و افسوس می خورد که ان قدر گنگ بوده که ان همه سال از او غافل بوده است. او برای تمام دفعاتی که شارلوت را ناامید کرده، او را نادیده گرفته، از جانی قدر دانی کرده و به او هیچ توجهی نکرده بود، از او عذر خواهی کرد . عذر خواهی او پیوندی محکم بین او ان دو به وجود اورد . پیوندی که قبلا هرگز وجود نداشت.

روزی که جیم بار قلبش را با عذر خواهی از شارلوت سبک کرد، اروز می کرد که یک رز بتواند این کار را با بابی هم بکند. اما هنوز هم وقتی با او حرف می زد، احساس عجیبی داشت. فقط نگاه کردن به بابی ، موجی از حس گناه را به خاطر ان تصادف به وجودش بازمی گرداند؛ چون شب تصادف، مست بود.

الیس نهایت لذت را از رابطه جدید جیم و شارلوت می برد. او وجانی اغلب در این مورد با هم صحبت می کردند. بزرگترین معجزه زندگی ان ها، یعنی رفتن به انجمن ترک الکلی های ناشناس ، به وقوع پیوسته بود و الیس بدون تردید و بدون پرسیدن از جانی می دانست که او در این کار سهیم بوده . همان طور که در باز شدن قلب جیم به روی شارلوت بعد از این همه سال ، سهیم بود.

یک روز ، وقتی که جانی به مادرش در لباس شستن کمک می کرد، الیس گفت:

"واقعا که عالی بود. یک معجزه . با در واقع، دو معجزه."

جیم دست از مشروبخواری برداشته بود و رابطه ای با شارلوت پیدا کرده بود که قبلا به هیچ وجع نداشت. رابطه ای مبنی بر عشق و محبت و تائید و تصدیق.

... و حرف زدن دوباره بابی ، معجزه دیگری بود که فقط جانی می توانست ترتیبش را بدهد. هر چند که بابی هنوز به جز با جانی و مادرش ، با هیچ کس دیگر حرف نمی زد. اما جانی می گفت که هر وقت او اماده شود، قطعا این کار را می کند. او فکر می کرد که بابی اول باید بیشتر به خودش مطمئن شود... و همه چیز حاکی از ان بود که ان لحظه ، هر روز نزدیک و نزدیکتر می شود . او حالا خیلی بیشتر از قبل لبخند می زد، بیشتر از اتاقش بیرون می امد، بیشتر در جمع خانواده بود و در مدرسه هم بیشتر و بهتر کار می کرد. وقتی که او با جانی و مادرش بود، مدام حرف می زد. گویی یک میلیون حرف و داستان برای گفتن و تعریف کردن، داشت.

ان شب ، وقتی که الیس شروع به پختن یک پای سیب برای شام کرد، جانی از او پرسید:

"تو چه ، مامان؟ تو واقعا از خدا چه می خواهی و چه اروزیی داری؟"

الیس هیچ وقت چیزی برای خودش نمی خواست. او رویش را به سوی جانی گرداند و گفت:

" تو را ... اروز می کردم که تو می توانستی برای همیشه برگردی..."

اما هر دوی ان ها می دانستند که چنین چیزی غیر ممکن است . مسلما اگر او می توانست، خودش این کار را می کرد.

الیس ادامه داد:

"... خیلی خوشحالم که یک مدت برگشتی ."

دو ماه بود که او برگشته بود و وقتی که الیس دور وبرش را نگاه می کردف می دید که تمام معجزاتی که او می توانست به خاطرشان برگشته باشد، صورت واقعیت به خود گرفته بود... و این بیشتر نگرانش می کرد. وقتی که کار او تمام می شد، دوباره ان ها را ترک می کرد. ان ها هیچ وقت در این مورد حرف نمی زدند، اما حالا الیس احساس می کرد که کار جانی تقریبا به اتمام رسیده است.

او با نگرانی پرسید:

"تو که ناگهان و بدون مقدمه ناپدید نمی شوی ... می شوی؟"

داشت روی خمیر پای سیبی که می خواست برای شام بپزد وردنه می کشید.

جانی به ارامی پاسخ داد:

"نه ، مامان... به تو خواهم گفت، من این کار را با تو نمی کنم."

جان سالم به در بردن از شوک ناگهانی او برای الیس به قدر کافی سخت بود و حتی نمی توانست تصورش را هم بکند که دوباره در ان شرایط قرار بگیرد... واقعا تحملش را نداشت.

جانی فکر او را خواند و ادامه داد:

"این بار اماده خواهی بود."

الیس با صدایی گرفته گفت:

"هرگز برای رفتن تو اماده نخواهم بود.(اشک در چشمانش حلقه زد.) تنها ارزویم این است که بتوانی این جا بمانی ... همین طوری... برای همیشه..."

جانی پیش رفت و بازوانش را دور او حلقه کرد.

"می دانی که اگر می توانستم، می ماندم. اما قول می دهم که تا وقتی که مجبورم بروم، کاملا اماده هستی ، مامان. این بار به هیچ وجع مثل ان دفعه نیست."

الیس از به یاد اوردن خاطره درد و اندوه جانکاه روزهای اول پس از مرگ جانی ، به خود لرزید... از به یاد اوردن ان وحشت و سرگشتگی .. و ناباوری.

او به نرمی گفت:

"ما خیلی خوش شانس بودیم که دو ماه رابا تو داشتیم..."

خدا را از صمیم دل به خاطر موهبتی که با او ارزانی کرده بود شکر می کرد.

"... حالا تمام کارهایی را که به خاطرشان برگشته بودی ، انجام داده ای ؟"

جانی گفت:

"فکر نمی کنم..."

نامطمئن می رسید. هرگز درست نفهمیده بود که اصلا برای چه امده است؛ اما راحت می شد نتایج خوب کارهایش را دید. یک احساسی به او می گفت که یک یک ان اتفاقات خوب ، کار خودش بوده است. او هرگز طرح خاصی نمی ریخت ، اما یک طورهایی احساس می کرد که هر روز باید چه کاری صورت بگیرد و به چه چیزهایی احتیاج است.

او ادامه داد:

".... گمان می کنم وقتش که برید هردوی مان می فهمیم."

... و هر دوی شان می دانستند که« وقتش» زیاد دور نیست. حالا الیس با نگاه کردن به او ، یک حالت روحانیت خاصی را احساس می کرد.

او وحشتزده پرسید:

"وان وقت ناگهان محو می شوی؟"

جانی جواب داد:

"گفتم که مامان، من این کار را با تو نمی کنم."

ناگهان خیلی بزرگتر از سنش به نظر می رسید.

"... ان ها چنین انتظاری از من ندارند."

او را برای بهبود زخم ها فرستاده بودند، نه برای اسیب رساندن و ناراحت کردن.

الیس که کمی خیالش راحت شده بود ، گفت:

" خوبه . خیلی فرق می کند که ادم از قبل همه چیز را بداند."

"فکر می کنم که وقتی «وقتش» برسد، هر دوی مان می فهمیم."

اما الیس از همین حالا ان احساس را داشت.(حتی اگر جانی نداشت.) جیم بعد از سال ها الکلی بودن، دست از مشروب خواری برداشته و ترک کرده بود؛ او و شارلوت پیوندی پیدا کرده بودند که قبلا هرگز ان را نداشتند و او حالا پای ثابت فعالیت های ورزشی شارلوت شده بود و تقریبا به تمام مسابقاتش می رفت؛ و بابی داشت دوباره حرف می زد، حتی اگر این موضوع هنوز مخفی بود.

جانی گفت:

"فکر می کنم هنوز چند کار این جا دارم."

الیس پوزخندزنان گفت:

"خب، لطفا اصلا عجله نکن. شاید بتوانی یک خرده بیشتر طولش بدهی ."

جانی خندید.

"قول می دهم . تا جایی که بتوانم ارام پیش بروم ، مامان."

الیس زیرگوش او زمزمه کرد:

"خیلی دوستت دارم... خیلی ، خیلی..."

ان روز عصر جانی به دیدن بکی رفت. اوضاع در خانه ان ها هم خوب پیش می رفت.

بکی مرتب بوز را می دید و حالا هر وقت الیس بکی را می دید ، احساس می کرد که سرحال و شاد است. او دیگر مثل چند ماه قبل ، تیره روز و افسرده به نظر نمی رسید. حالا بیشتر می خندید و خیلی ارام تر شده بود . درست مثل پم. رابطه عاشقانه او و گوین در طول تعطیلات شکوفا شده بود و گوین از نقل مکان کردن به ان جا حرف می زد. می خواست به پم نزدیک تر باشد.

یک روز عصر ، الیس با جانی درخت کریسمس را تزئین می کرد. نوار سرود کریسمس پخش می شد و او و جانی با هم اواز می خواندند که جیم زودتر از همیشه از سرکار به خانه امد . یادش رفته بود چند پرونده را از خانه ببرد و تصمیم گرفته بود که زودتر بیاید و در خانه، روی ان ها کار کند. وقتی که او دید الیس دارد درخت را تزئین می کند و با خودش اواز می خواند ، لبخند زد.

"چطور ان ستاره را نوک درخت گذاشتی؟"

توضیح دادنش سخت بود و الیس فقط گفت که وقتی پستچی امد ، برای این کار به او کمک کرد. جیم با خرسندی او را نگاه کرد. جانی هرهر می خندید. تمام تزئینات بالای درخت را او برای مادرش انجام داده بود . درست مثل هر سال.

جانی به شوخی گفت:

"عجب دروغی از خودت دراوردی؟"

الیس خندید... و وقتی که فکر می کرد جیم صدایش را نمی شنود، چیزی به جانی گفت. اما وقتی که جیم دوباره به اتاق نشیمن برگشت، اخم کرده بود.

"باید برای این حرف زدن تو با خودت یک فکری بکنیم. شاید بهتر باشد به یکی از این کلاس های درمانی بروی . شارلوت هم برایت نگران است و فکر می کند که این وضعت به خاطر جانی است."

"فکر می کنم حق با اوست... می شود این طور گفت... اما فکر می کنم درست شود."

می ترسید که به زودی «درست» شود. وقتی که جانی می رفت، کسی نبود که بخواهد با او حرف بزند. به هر حال، این طوری نه. البته جیم و بچه ها بودند اما جانی همیشه همدمش بود . هنوز هم بود حالا حتی بیشتر از همیشه.

او ادامه داد:

"فکر می کنم فقط برایم عادت شده."

جیم با یک دسته پرونده و کیف دستی اش به اتاق دیگر رفت. او هنوز روی ان ها کار می کرد که شارلوت از مدرسه برگشت و الیس به دنبال بابی رفت. جانی را هم با خودش برد. ان ها در راه مدرسه بابی با یکدیگر حرف می زدند. جانی به حرف های پدرش در مورد حرف زدن مادرش با خودش خندید.

الیس لبخندزنان غرغر کرد:

"تا وقتی که تو بروی ، همه مطمئن می شوند که من دیوانه ام."

جانی گفت:

"این که چیز بدی نیست..."

به صندلی عقب تکیه داد و پاهایش را از پنجره به بیرون اویزان کرد. او حتی از پدرش قدبلندتر بود.

"... ان وقت می توانی هر کاری دلت می خواهد بکنی .«خانم پیترسون دیوانه». می تواند خیلی راحت باشد، مامان. جالب هم به نظر می رسید."

"نه برای من. نمی خواهم مردم فکر کنند به سرم زده."

اما این فرم «دیوانگی» خیلی هم خوب بود. بودن با جانی ... یک زنجیره مداوم ازعشق، لذت و خنده و شادی.

جانی طی چند ماه اخیر برداشت عمیقی نسبت به همه چیز پیدا کرده بود. حالا پدرش را بهتر از همیشه درک می کرد؛ احساسات و احتیاجات بابی را، حتی بدون کوچکترین تلاش ، می فهمید؛ می توانست مستقیما قلب شارلوت را نگاه کند و تمام افکار او را بخواند؛ و از همیشه به مادرش نزدیکتربود. گهگاهی ان ها فکر یکدیگر را می خواندند و بی ان که دیگری چیزی گفته باشد، می فهمید که چه می خواهد بگوید. قبلا هم می توانستند این کار را بکنند. اما حالا ارتباطشان خیلی قویتر شده بود. پیوند ان ها ناگسستی بود. مخصوصا حالا... الیس می دانست که این بار اگر او برود، مثل دفعه قبل احساس نخواهد کرد که او را از دست داده است. در ان لحظه هم هر دوی ان ها به همین می اندیشیدند. ان دو به هم تبسم کردند و سرشان را تکان دادند. همان موقع بابی از مدرسه بیرون امد. یک جعبه پر از کاردستی های تزئینی که در کلاس هنر درست کرده بود، دستش بود.

الیس گفت:

"چه به موقع!..."

او را قبل از سوار شدن و نشستن در صندلی عقب با جانی ، بوسید.

"... من و جانی امروز درخت را تزئین کردیم."


بابی پرسید:

"چه شکلی شده؟"

چشمانش برق می زدند.

الیس جواب داد:

" عالی شده، اما حالا با چیزهای قشنگی که تو درست کرده ای ، قشنگ تر می شود."

عاشقانه به او تبسم کرد. او هم به اندازه جانی برایش عزیز بود، فقط با جانی فرق می کرد. شارلوت را هم تحسین می کرد . اما جانی تا ابد بخشی از روحش بود.

بابی پرسید:

"دوستشان داری ، مامان؟"

جعبه کاردستی هایش را بالاگرفت.

"البته، عزیزم. به محض این که به خانه برسیم، ان ها را روی درخت نصب می کنیم."

هنوز دو هفته تا کریسمس مانده بود و همه افراد خانواده یک عالم کار داشتند. جیم داشت برنامه ریزی می کرد که یک مهمانی کریسمس در دفترش بدهد. باید به حسابرسی های پایان سال مشتری هایش هم می رسید. شارلوت هم اخرین بازی های فصل را انجام می داد. قرار بود او در یک بازی خیلی مهم شرکت کند که هم خودش و هم پدرش سخت انتظارش را می کشیدند. قرار شده بود که بابی در نمایش مدرسه شان یک فرشته بشود. او باید بالهایش را به هم می زود و روی صحنه راه می رفت. به خاطر وضع بخوصش به او نقشی داده بودند که نیازی به حرف زدن نداشته باشد. ولی به هر حال او نقشی در ان نمایش داشت. الیس لباس او را همان هفته تمام کرده بود.

ان ها ، ان سال مهمانی کریسمس نمی دادند، اما از ادامزها دعوت کرده بودند که شب عید کریسمس به خانه ان ها بیایند. قرار بود پم، گوین را هم بیاورد. گوین یک هفته مرخصی گرفته بود تا تعطیلات را با پم و بچه هایش سپری کند.

وقتی که سروکله ان ها در شب عید کریسمس پیدا شد، همگی در حال و هوای خوبی بودند. الیس برای همه «اگ ناگ»* خانگی درست کرد. برای دیگران با الکل و برای جیم بدون الکل. جیم ان قدر سرزنده و خوش خلق بود که پم گفت به سختی او را شناخته . او و گوین بلافاصله نوشیدنی هایشان را

--------------------------------------------------------------

مشروب حاوی تخم مرغ و شیرو شکر *

Egg nog



خوردندو جیم ظرف چند دقیقه بحث قهرمانی های شارلوت را پیش کشید. همان طور که قبلا در مورد جانی حرف می زد. الیس همان طور که به حرف های او گوش می کرد، به فکر فرو رفت. این دقیقا همان چیزی بود که شالوت از او می خواست و ان همه انتظارش را کشیده بود. زندگی او از وقتی پدرش برای اولین بار به دیدن بازی اش رفت، از زمین تا اسمان فرق کرده بود.

تنها کسی که ظاهرا هنوز هیچ تغییری نکرده بود، بابی بود. هنوز هم جیم نمی توانست با او کوچکترین ارتباطی برقرار کند. بابی فقط وقتی به زندگی برمی گشت که با مادرش و جانی تنها بود. ان موقع بود که با سرعت یک مایل در دقیقه حرف می زد! گویی می خواست جبران وقت های از دست رفته را بکند.

ان شب بکی خیلی خوشگل شده بود. یک پیراهن مخمل مشکی و کفش های پاشنه بلند پوشیده بود. ان کفش ها را گوین برایش خریده بود. او واقعا با پم سخاوتمند بود و به او در نگهداری بچه ها خیلی کمک می کرد و از خرید کردن برای بچه ها و سروکله زدن با ان ها لذت می برد. او خودش بچه نداشت و ان ها همان خانواده ای بودند که همیشه ارزویشان را داشت و هرگز نتوانسته بود داشته باشد.

او و پم تا پایان شام صبر کردند تا یک چیزی را اعلام کنند. گوین لیوانش را به سلامتی همه ان ها بالا برد و برای همه پیترسون ها و ادامزها، اروزی یک کریسمس زیبا و شاد را کرد. کوچکترین برادر بکی قاه قاه خندید و گفت که این رسم ها دیگر کهنه شده اند. اما این حرف را چنان با خوش خویی زد که معلوم بود چقدر با گوین صمیمی است . همه ادامزها واقعا او را دوست داشتند. پم هم همین طور. او عاشق گوین بود. شاید نه به اندازه ای که بعد از ان همه سال و پنج بچه، مایک را دوست داشت؛ اما خیلی بیشتر از ان چه برای یک زندگی مشترک کافی باشد. ان ها موقع خوردن قهوه و دسر به حاضرین گفتند که می خواهند در ماه ژوئن ازدواج کنند. یک کمی وقت می خواستند تا یک خانه پیدا کنند . گوین پیشنهاد کرده بود که بچه ها را به یک مدرسه بهتر بفرستد و شهریه شان رابپردازد. بهترین چیزها را برای ان ها و برای پم می خواست. یا لااقل بهترین چیزهایی که از دست او برمی امد. او ادم خیلی سخاوتمندی بود.

پیترسون ها با ان ها تبریک گفتند. الیس از گوشه چشمش به جانی نگاه کرد . او در کنار درخت کریسمس روی زمین نشسته بود و ان ها را تماشا می کرد. طبق معمول نمی توانست چشمانش را از بکی بگیرد. بکی دوست داشتنی تراز همیشه به نظر می رسید و دوباره مثل روزهای قدیمش شده بود. هر چند که هر وقت در مورد کارهایی که با جانی کرده بود، حرف می زد، غم غریبی در چشمانش موج می زد. اما او هنوز خیلی جوان بود و یک عمر را پیش روی خودش داشت. جانی این را می دانست و احساس می کرد که بکی حالا می تواند بدون او خوشبخت باشد.

الیس از بکی پرسید:

" تو چطور ؟ خیال نداری ازدواج کنی؟"

شوخی می کرد. جانی از اتاق نشیمن فریاد کشید:

" امیدوارم نکند! او خیلی جوان است!"

بابی زیر خنده زد . بقیه با حیرت نگاهش کردند و او بلافاصله خودش را جمع و جور کرد و دوباره ساکت شد. الیس با نگاه با او هشدار داد و چند دقیقه بعد به اتاق نشیمن رفت تا جانی را سرزنش کند.

"نکند تو هم «اگ ناگ» خورده ای؟! منظورت از این که ان طور داد می زنی چیه؟"

"هیچ کس به جز تو و بابی نمی تواند صدای مرا بشنود، مامان. پس می توانم هر قدر دلم می خواهد، داد بزنم و اواز بخوانم و کله معلق بزنم."

این را گفت و چنان کله معلق زد که نزدیک بود به میز قهوه بخورد .الیس لبخند زنان گفت:

"فکرکنم باید یک کمی تمرین کنی!"

سرش را تکان داد و به نزد دیگران برگشت. جانی داشت روی زمین، شنا می رفت و با صدای بلند اواز می خواند.

جیم به ارامی از الیس پرسید:

"ان جا چه کار داشتی ؟"

وقتی که او به ان اتاق رفت، پم متوجه شد که هنوز هم با خودش حرف می زند و شارلوت گفت که مادرش حالا تقریبا همیشه ، هر وقت که در اشپزخانه با اتاق خودشان تنها است، این کار را می کند. او طوری حرف می زد که گویی با یک دوست عزیز ، گرم گفتگو است.

جیم به نرمی گفت:

"فکر می کنم که تصور می کند دارد با برادرت حرف می زند."

اما خودش بیشتر از همه نگران او بود. الیس عاقل و متعادل به نظر می رسید، ولی همه می فهمیدند که هنوز زخم هایش بهبود نیافته اند... زخم هایی که در اثر مرگ جانی برداشته بود... و شاید هرگز بهبود نمی یافتند . مخصوصا اگر این طوری به حرف زدن با او ادامه می داد... و مخصوصا که این، اولین کریسمس ان ها بدون او بود.

وقتی که جیم از الیس پرسید که در ان اتاق چه کار می کرد، او با بی خیالی جواب داد:

"رفتم که مطمئن شوم همه چراغ های درخت روشن هستند."

توضیح قانع کننده ای به نظر می رسید، اما به هیچ وجع صدای نجوای او را که جیم از راهرو شنیده بود، توجیه نمی کرد. جیم فقط امیدوار بود که او سرانجام همه چیز را بپذیرد و دوباره تعادلش را بازیابد. حالا خیلی بیشتر از قبل نسبت به او احساس نزدیکی می کرد.

بعد از ان ، همه در مورد عروسی پم و گوین و سایر برنامه هایشان صحبت کردند. ان ها دقیقا نمی دانستند که چه جور خانه ای می خواهند. وقتی که ان را پیدا می کردند و برای خودشان درستش می کردند، هم پم و هم گوین خانه هایشان را در ان جا و لس انجلس می فروختند و به خانه جدیدشان نقل مکان می کردند. بچه ها از این که می خواسند از خانه قدیمی شان بروند، غمگین بودند؛ اما به هر حال به ان ها قول داده بود که تابستان اینده برایشان یک قایق تفریحی بخرد.

کمی که گذشت، پم رو به سوی بکی کرد و به او گفت که خبرهایش را به ان ها بدهد. بکی با کم رویی به همه نگاه کرد و یک لحظه رنگش سرخ شد. جانی با وحشت به او چشم دوخت. از اتاق نشیمن بیرون امده بود و روی یکی از صندلی های خالی پشت میز نشسته بود . خواهر و برادرهای بکی با بابی و شارلوت به اتاق شارلوت رفته بودند.

جانی وحشتزده پرسید:

"او که نمی خواهد عروسی کند،مامان... می خواهد؟!"

نه این که می توانست با می خواست که جلوی او را بگیرد، اما یک جورهایی دوست نداشت که او با کس دیگری باشد. هنوز نه... هر چند که می دانست بلاخره باید همه چیز را بپذیرد. او می خواست که بکی شاد باشد، اما هنوز هم هر وقت به این فکر می کرد که باید برای همیشه از زندگی او بیرون برود، غمگین می شد. او خودش بوز را به بکی معرفی کرده بود و اصلا نمی خواست مانع خوشبختی او شود... ولی هنوز هم هر وقت به او نگاه می کرد، دلش می خواست بازوانش را، حداقل برای اخرین بار ، دور او حلقه کند. اما از ان جایی که بکی نمی توانست او را ببیند، نمی توانست این کار را بکند. او گهگاهی دست بکی را می گرفت. اما بکی به هیچ وجع ان را احساس نمی کرد.... تنها کسانی که می توانستند او را بغل کنند و ببوسند، مادرش و بابی بودند و او حتی نمی توانست حدسش را بزند که اگر بکی هم می توانست او را مثل ان ها ببیند، چه می شد. شاید به همین دلیل چنین اجازه ای را به او نداده بودند . این طوری ، وقتش که فرا می رسید، رفتن برایش خیلی سخت تر می شد.

الیس پرسید:

"خبرهای تو چه هستند، بکی؟"

حالت جانی طوری بود که گویی دارد منفجر می شود.

بکی محجوبانه گفت:

"موفق شدم بورسیه بگیرم. در دانشگاه UCLA .ژانویه شروع می کنم. بوز هم ان وقت برمی گردد. واقعا به من برای گرفتن بورسیه کمک کرد."

واقعا خوشحال به نظر می رسید.

جانی با کج خلقی گفت:

"او نکرد... من کردم."

مادرش نگاهش کرد و سرش را تکان داد. می دانست که راست می گوید اما نمی توانست در حضور دیگران چیزی بگوید.

الیس گفت:

"عالیه عزیزم."

می دانست که پم چقدر به او افتخار می کند. او بورسیه کامل به دست اورده بود و می خواست در رشته هنر درس بخواند. الیس حداقل یک دوجین از نقاشی هایی که او از جانی کشیده بود، داشت. کار او خیلی خوب بود. او گفت که می خواهد کلاس های تاریخ هنر را هم بگذراند و بعد از فارغ التحصیلی ، معلم هنر شود. جانی همیشه فکر می کرد که او برای این کار ساخته شده است و او حالا می رفت که در این راه گام بگذارد.

بعد از شام، پم و الیس برای شستن ظرف ها به اشپزخانه رفتند. گوین و جیم به اتاق نشیمن رفتند و به صحبت کردن در مورد تجارت، مالیات ها،سیاست و ورزش نشستند. جانی هم پیش ان ها نشست. البته به گفتگوی ان ها هیچ علاقه ای نداشت اما می ترسید اگر به اشپزخانه برود، باعث شود که مادرش حرکات عجیب و غریبی بکند و دیگران رابیشتر به شک بیندازد. بنابراین بهتر دانست که از او دور بماند و در اتاق نشیمن بنشیند و به حرف های پدرش و گوین گوش بدهد... و بعد، دید که بکی از پله ها بالا می رود تا به شارلوت و بچه ها ملحق شود. جانی بی اختیار از جا برخاست و به دنبال او روان شد. بچه ها داشتند در اتاق شارلوت ویدئو تماشا می کردند؛ اما بکی به سمت اتاق شارلوت نرفت... در عوض ، بی صدا و ارام به سوی اتاق جانی رفت؛ در را باز کرد... و قبل از این که کسی متوجه شود، به نرمی به داخل لغزید و در را به ارامی پشت سر خودش بست. او لحظات طولانی در ان جا ایستاد و بوی اشنای جانی را به مشام کشید... و بعد در نور ماه، روی تخت او دراز کشید و چشمانش را بست. جانی درست در کنارش ایستاده بود و دستش را نوازش می کرد، اما او نمی توانست ان را حس کند... مگر با قلبش ... گویی حضور جانی را در اتاق با قلبش حس می کرد و ارامش عجیبی سراسر وجودش را فرا می گرفت.

او اتاق جانی را خوب می شناخت ... و خودش را ... زندگی اش را... رویاهایش را... و تمام چیزهایی را که یک روز به ان ها امیدوار بود... رازهایی که ان دو با هم داشتند....

او زیر لب نجوا کرد:

"دوستت دارم، جانی ."

جانی نگاهش می کرد.

"من هم دوستت دارم، بکی ... و همیشه خواهم داشت..."


... و بعد، گویی نیرویی برتر وارداش کرد که بگوید:

"... می خواهم شاد و خوشبخت باشی . در کالج اوقات خوشی خواهی داشت ... و اگر می خواهی که با بوز باشی و او خوشحالت می کند..."

... بغض بیخ گلویش را فشرد اما می دانست که باید به هر حال ادامه بدهد...

"... من هم اروز می کنم که با او یا یک نفر دیگر زندگی خوبی داشته باشی. تو استحقاقش را داری، بکی. می دانی که همیشه عاشقت خواهم ماند."

بکی سرش را تکان داد . گویی توانسته بود صدای او را در قلب و مغز خودش بشنود. یک طور عجیبی احساس ارامش و گرمی می کرد. او مدتی به همان حال ماند و بعد از جایش بلند شد... نگاهی به دوروبر انداخت و روی عکس ها و لباس ها و جایزه های جانی دست کشید. ان گاه روی یکی از عکس های او که خیلی ان را دوست داشت، ایستاد. خودش هم ان عکس را داشت. ان را روی کمد بغل تختش گذاشته بود؛ اما حالا یک عکس بوز هم ان جا بود.

او عکس را لمس کرد و زیر لب زمزمه کرد:

"همیشه عاشقت خواهم بود، جانی ."

اشک در چشمانش حلقه زد. واقعا احساس می کرد که دارد خود جانی را نگاه می کند.

جانی جوابش را داد:

"من هم همین طور ، بکی . حالا برو و زندگی خوبی داشته باش."

بکی سرش را تکان داد و بعد به سوی در اتاق به راه افتاد . اما ان جا هم خیلی ایستاد... و سرانجام، بی ان که کلمه دیگری بر زبان بیاورد، از اتاق بیرون رفت و در را به نرمی پشت سر خودش بست. احساسی از ارامش و ازادی و لذت در سراسر وجودش دویده بود. احساسی که از بعد از مرگ جانی در خودش سراغ نداشت. وقتی که او به سوی اتاق شارلوت رفت تا به دیگران ملحق شود، در حالی که اشک هایش را پاک می کرد، لبخند زد. یک طور عجیبی احساس می کرد که همین حالا طوری با جانی خداحافظی کرده که بتواند در فراقش زندگی کند. نه مثل شش ماه گذشته با زنج و درد و اندوه؛ بلکه با احساسی از عشق و ارامش . گویی حالا می دانست که برای همیشه او را در قلب خودش خواهد داشت، اما اماده بود که اجازه بدهد برود ... و اماده بود که خودش هم حرکت کند.

ادامزها ساعت یازده و نیم ان جا را ترک کردند. پیترسون ها اماده حرکت به سوی کلیسا برای برگزاری مراسم عشای ربانی نیمه شب بودند. همه ان ها یکدیگر را در اغوش کشیدند و بوسیدند و برای یکدیگر کریسمس خوبی را ارزو کردند . ادامزها سوار فولکس واگنی که گوین برایشان خریده بود ، شدند و پیترسون ها برایشان دست تکان دادند که کاملا دور شدند. حالا خودشان چهارتا بودند و کاملا نشان می داد که یکی از بینشان کم شده است. اما وقتی که سوار ماشین شدند، جانی بین شارلوت و بابی روی صندلی عقب نشسته بود. پدر و مادرش با هم حرف می زدند. جیم نوار سرود کریسمس را گذاشت.تعطیلات امسال برای ان ها دردناک بود اما مجبور بودند که قدر لحظات شادی شان را هم بدانند... و به لطف خدا، اخیرا«لحظات شادی » در زندگی شان زیاد تر شده بودند.

جیم و شارلوت به نرمی و زیر لب سرود را می خواندند. الیس چشمانش را بست و به موزیک گوش سپرد. گهگاهی چشمانش را باز می کرد و به بابی ، جانی و شارلی لبخند می زد. هدایای کریسمس واقعی اش ، ان ها بودند... و جیم. الیس هرگز در زندگی اش ان قدر با ان ها احساس شادی نکرده بود.

تنها چیزی که روز و شب قشنگ او را خراب کرده بود، این بود که از صبح سوء هاضمه داشت. او این را در راه بازگشت به خانه به جیم گفت:

جیم با نگرانی پرسید:

"از زخم معده ات نیست؟"

الیس در ماه اکتبر چنان بدحال بود که جیم می ترسید او را از دست بدهد و حالا حتی از یاداوری ان خاطرات به وحشت افتاد. اما الیس به سرعت او را خاطر جمع کرد.

"نه. فقط زیادی بوقلمون خوردم."

پای گوشت پم هم یک کمی سنگین بود. به هر حال، الیس موضوع را فراموش کرد. ان ها به خانه رسیدند و او شروع کرد که ترتیب به رختخواب رفتن بابی را بدهد. معمولا بابی تا ان ساعت بیدار نمی ماند اما در ان لحظه کاملا هوشیار بود... و وقتی که الیس دستش را گرفت، او کمی مکث کرد و بعد به مادرش چشم دوخت. گویی می خواست یک چیزی از او بپرسد. الیس مطمئن نبود که منظورش چیست. بابی هم فقط ایستاد و به او وبعد به پدرش نگاه کرد... و ناگهان الیس مشکوک شد. او نگاهی به جانی انداخت. جانی تبسم کنان سرش را به نشانه تایید برای بابی تکان می داد... و ان گاه، الیس همه چیز را فهمید. او با چشمانی پر از اشک رو به شوهرش کرد و به نرمی گفت:

"فکر می کنم بابی می خواهد یک چیزی به تو بگوید."

جیم و شارلوت با حیرت به بابی چشم دوختند. بابی حتی یک لحظه از پدرش چشم برنداشت. گویی احساس می کرد این را به او بدهکار است... و مدت های مدیدی به او بدهکار بوده... و حالا می خواهد بدهی اش را به او ادا کند. این هدیه کریسمس جیم بود. هدیه ای که بیش از هر چیز دیگری در تمام عمرش برایش ارزش داشت.

"کریسمس مبارک،بابا."

جیم به او خیره شد وبعد به گریه افتاد... و دستش را به سوی او دراز کرد و او را تنگ در اغوش کشید. دیگران داشتند ان دو را تماشا می کردند.

جیم نفس نفس زنان و با هق هق از او پرسید:

" چی شدی ؟ چه اتفاقی افتاد؟ چطور این طور شد؟"

از بابی به الیس نگاه کرد. شارلوت گریه می کرد. جانی یک گوشه ایستاده بود و لبخند می رد. به همه ان ها افتخار می کرد . به برادرش، پدرش ، شارلی و مادرش . به خاطر تمام از خودگذشتگی ها و باورها و بخشش هایش.

بابی نگاهی به مادرش انداخت و گفت:

"تازه شروع به حرف زدن کرده ام..."

مادرش با نگاه به او فهماند که مراقب باشد تا رازشان را برملا نکند. بابی ادامه داد:

"... با خودم ... از شکرگزاری به این طرف تمرین می کردم."

"و این همه وقت صبر کردی تا این را به من بگویی؟"

بابی لبخند زنان گفت:

"مجبور بودم. تو اماده نبودی."

جیم یک لحظه روی کلمات او فکر کرد و بعد سرش را به نشانه موافقت تکان داد:

"شاید نبودم، اما حالا هستم."

گویی پنج سال دردناک او ظرف یک چشم برهم زدن ناپدید شده بود.

بابی زیرگوش او نجوا کرد:

"دوستت دارم ، بابا."

جیم او را سخت به خود فشرد.

"من هم دوستت دارم، پسر."

... دست او را گرفت و پدر و پسر ، دست در دست هم به سوی طبقه بالا به راه افتادند. الیس تماشایشان می کرد... جادوی واقعی کریسمس را با تمام وجود حس می کرد.

جانی فرشته(قسمت 9)

فصل نهم


جو سنگینی که به خاطر تصادف جیم و شارلوت در خانه به وجود امده بود، فردای ان روز مثل سیمان ، سخت شد. نه جیم و نه الیس ، سر صبحانه کلمه ای با هم حرف نزدند. بابی مثل همیشه ساکت بود . شارلوت هنوز خواب بود. بعد از این که الیس میز را تمیز کرد، جیم سرپا ایستاد و یک دقیقه او را نگاه کرد.سعی می کرد این جرات را به خودش بدهد که با او صحبت کند. اما کاملا مشخص بود که الیس نمی خواهد با او حرف بزند.
جیم گفت:
"امروز باید بروم سرکار..."
طوری این حرف زا زد که گویی از او انتظار داشت که عکس العملی نشان بدهد اما نتیجه ای نگرفت. الیس رویش را به او کرد و در سکوت نگاهش کرد.
جیم ادامه داد:
"... این جا با بچه ها مشکلی نداری؟ منظورم با شارلوت و بقیه چیزهاست..."
قلبش از دیدن ناراحتی و حالت اتهام امیز چشمان الیس به درد امد. مشخص بود که الیس احساس می کرد جیم به او خیانت کرده است.
"... ببین الیس ، اوه خدا... من ان کار را از روی قصد نکردم."
"تو مجبور نبودی وقتی که او را بیرون برده بودی مشروب بخوری می توانستی صبر کنی تا به خانه برسی."
جیم با صدایی گرفته گفت:
"می دانم... من به خاطر ان بازی هیجان زده بودم . او طوری نشده، الیس و حالش خوب می شود. من که او را نکشتم."
سعی می کرد از خودش دفاع کند اما بی فایده بود . هر دوی انها می دانستند که او اشتباه کرده.
"اگر می خواهی خودت را به خطور بیندازی خب من این را دوست ندارم اما انتخاب با خودت است.«ولی» حق نداری چنین تصمیم هایی را برای بچه هایمان بگیری."
ان چه گفت، دقیقا به این معنی بود که دیگر نمی توانست به او با بچه هایشان اعتماد کند. دیگر نه به رانندگی او اطمینان داشت و نه به عقل و شعورش .
جیم با صدایی ضعیف گفت:
"دیگر این کار را نمی کنم."
احساس بدی داشت. از خودش متنفر بود که به شارلوت اسیب رسانده و مایه ناراحتی الیس شده است.
الیس با لحنی متفاوت از ان چه جیم تا به حال از او شنیده گفت:
"نه خیر نمی کنی ! چون من دیگر این اجازه را به تو نمی دهم."
جیم چیزی نگفت و چند دقیقه بعد، خانه را ترک کرد. جانی وارد اشپزخانه شد و با نگرانی به مادرش نگاه کرد... و با ناراحتی گفت:
"از دعوای شما دو تا نفرت دارم."
" مرا سرزنش می کنی؟ او می توانست خواهرت رابه کشتن بدهد."
"شاید این بار از این حادثه درس بگیرد."
اما اگر او از حادثه پنج سال قبل که در ان تقریبا بابی را به کشتن داده بود، درسی نگرفته بود، پس احتمالا هرگز از هیچ حادثه ای درس نمی گرفت. شاید حالا مشروب نوشیدن او بخشی از زندگی شان شده بود و هیچ امیدی نبود که او ان وضع را تغییر بدهد. الیس شب گذشته برای اولین بار شروع کرده بود که این را به عنوان یک واقعیت بپذیرد. هر چند که ثاثیر این واقعیت را روی اینده زندگی شان دوست نداشت. او همیشه فکر کرده بود که جیم بلاخره یک روز دست از این کار برمی دارد یا حداقل مقدار ان را کم می کند. اما او هیچ وقت این کار را نکرده بود . در واقع در طول سال های بعد از تصادف بابی ، سال به سال بدتر از قبل شده بود . ان ها جانی را از دست داده بودند و الیس حتی نمی توانست به مرگ یکی دیگر از بچه هایش فکر کند . یا به مرگ خود جیم...
اگر او تصمیم می گرفت که مرتب در حال مستی رانندگی کند.
جانی با اندوه گفت:
"متاسفم مامان."
قلبش از دیدن مادرش در ان همه نگرانی به درد امده بود.
الیس به طبقه بالا رفت تا به شارلوت سر بزند و بعد دوباره به اشپزخانه برگشت تا برای او صبحانه درست کند. ان روز عصر ، پم سری به خانه ان ها زد. ان شب ، دوباره با گوین قرار ملاقات داشت و فقط به ان جا امده بود تا سلامی بدهد. اما وقتی که الیس جریان تصادف شارلوت را برای او گفت، وحشت کرد. الیس هنوز ناراحت و عصبانی بود ، اما به پم نگفت که جیم را به این دلیل تهدید به طلاق کرده است. دو زن کمی با هم حرف زدند و بعد پم رفت. الیس هم بابی را برای یک بستنی بیرون برد و بعد به خانه برگشت تا شام درست کند. در ساعت هفت، جیم هنوز به خانه برنگشته بود . الیس به دفترش تلفن کرد اما او ان جا نبود . الیس فکر کرد که او در راه برگشتن به خانه است ولی وقتی که یک ساعت گذشت و او هنوز برنگشته بود داشت دیوانه می شود. شاید جیم به او دروغ گفته و اصلا به دفترش نرفته بود و کاسه ای زیر نیم کاسه اش بود... شاید هم ان قدر مست بود که نمی توانست به خانه بیاید. الیس قبلا هرگز به او شک نکرده بود اما حالا متوجه می شد که یک ادم مست ، نمی توانست قابل اطمینان باشد... او احساس می کرد که زندگی شان به سراشیبی جدیدی افتاده است.
جیم در ساعت هشت و پنجاده دقیقه به خانه امد . عصبی و ناراحت به نظر می رسید... و وقتی که دید الیس و بابی دارند پشت میز اشپزخانه شام می خورند، «حیرت» هم به حالت چهره اش اضافه شد. الیس بی ان که کلمه ای بر زبان بیاورد نگاهش کرد، اما بلافاصله متوجه شد که او کاملا هوشیار است.
جیم با دستپاچگی گفت:
"متاسفم . متوجه نشدم که این قدر دیر است . وقتی دفتر را ترک می کردم به ساعت نگاه نکردم ... خیلی کار داشتم."
می توانستی کدورت سنگینی را که بینشان بود با چاقو ببری!
الیس با لحنی اتهام امیز گفت:
"بیشتراز یک ساعت قبل به دفترت زنگ زدم."
هنوز به خاطر حادثه شب قبل از دست او عصبانی بود و حالا موضوع امشب هیزمی بود که ان اتش اضافه شده بود.
"باید سر راه یک جایی می رفتمو. گفتم که ، متاسفم."
الیس جواب نداد ، اما بشقاب غذای او را جلویش گذاشت . بابی تماشایشان می کرد . می فهمید که اتفاق ناجوری بین والدینش افتاده است. به همین دلیل به محض این که توانست، به اتاق خودش فرار کرد. جانی تمام بعد از ظهر پیدایش نبود. شب هم به خانه نیامد. هیچ کس نبود که الیس با او حرف بزند. جیم به جلوی تلویزیون پناه برد، اما این بار بدون قوطی های ابجو! که موجب تعجب الیس شد. او ارزو می کرد که جانی ان جا بود تا بتواند به او چیزی بگوید ولی ساعت از یازده گذشته بود که سروکله جانی پیدا شد.
الیس پایین مانده بود تا یک فنجان چای بخورد.
وقتی او جانی را دید، پرسید:
"کجا بودی؟"
طوری این حرف را زد که گویی جانی به یک قرار ملاقات عاشقانه رفته و یادش رفته که سر ساعت به خانه برگردد. گهگاهی فراموش می کرد که دیگر مجبور نیست نگران او باشد. بدترین اتفاق قبلا افتاده بود.
"با بوز و بکی شام خوردم . او بکی را به یک جای خیلی خوب برد. من هیچ وقت او را به چنین جاهایی نمی بردم."
پوزخند می زد. الیس هم خندید. نشستن با جانی در اشپزخانه خلق و خویش را بالا برده و جو سنگینی را که از شب قبل در خانه حکمفرما بود، سبک تر کرده بود.
او همان طور لبخندزنان از جانی پرسید:
"قرار است همین طوری مثل امشب ، مدام دور و بر ان ها بپلکی؟"
حداقل جانی از این بابت ناراحت به نظر نمی رسید. او برای بکی خوشحال بود و ابدا حسودی نمی کرد.
"کسی به من نگفته که کار را نکنم. بکی خیلی در مورد من حرف می زند ، مامان."
الیس به ارامی گفت: "می دانم . او واقعا عاشق تو بود."
... و او می دانست که بکی هنوز هم عاشق جانی است ، اما نمی خواست این را به او بگوید. دلیلی نداشت که این را به او یاداوری کند. مخصوصا که او حتی بعد از حضور در قرار ملاقات بکی با یک نفر دیگر ، ان قدر سرحال بود.
جانی گفت:
"به ان ها خوش گذشت. بوز با بکی خوب است و دارد او را تشویق می کند که به دنبال بورسیه دانشگاه UCLA برود تا بتواند به همراه او به ان جا برود؛ اما بکی فکر نمی کند که موفق شود ان بورسیه را به دست بیاورد. اگر می توانست ، خیلی عالی می شد..."
الیس همان طور که او را تماشا می کرد شرش را به نشانه موافقت تکان داد . سپس جانی با نگرانی پرسید:
"بابا امشب چطور بود ؟ اشتی کردید؟"
"نه . او دوباره دیر به خانه امد . اما لااقل این بار هوشیار بود."
می توانست در این مورد با جانی روراست باشد. او ان قدر بزرگ بود که بفهمد که ان دو با هم کدورت دارند. اما با این وجود به او نگفت که شک دارد پدرش اصلا به دفتر نرفته باشد... یا با زن دیگری رابطه داشته باشد.
جانی به نرمی گفت:
"یک فرصت به او بده ، مامان. او هم درست به اندازه تو از این بابت ناراحت است . فقط نمی داند باید چه کار کند."
الیس با عصبانیت و تلخی جواب داد:
"باید به انجمن ترک الکلی های ناشناس برود."
"شاید برود. شاید ان تصادف بیدارش کند."
"باید پنج سال پیش بیدارمی شد . بعد از تصادف جانی . حالا دیگر یک کمی دیر است."
لحنش تلخ و سرد بود... و جانی اندوهگین به نظر می رسید.
" این قدر با او سخت نباش، مامان."
دست همان وقت ، در باز شد و جیم وارد اشپزخانه شد. الیس دهانش را باز کرده بود که چیز دیگری به جانی بگوید که جیم را دید و حرفش را قطع کرد. فکر کرده بود که او خواب است اما او به طبقه پایین امده بود تا یک چیزی بخورد. او با صدایی خسته از الیس پرسید:
"دوباره با خودت حرف می زدی؟"
اخیرا به نظر می رسید که او مدام این کار را می کند. جیم اغلب اوقات می توانست صدای او را از اتاق مجاور بشنود.
او ادامه داد:
"... باید به خاطر این موضوع به دکتر بروی."
... و اشپزخانه را ترک کرد و دوباره به طبقه بالا برگشت. چند دقیقه بعد، الیس جانی را بوسید و به او شب بخیر گفت و به اتاق خودش رفت.
او و جیم در کنار یکدیگر در رختخواب دراز کشیدند . کمی که گذشت جیم با حالتی حاکی از نگرانی پرسید:
"شارلوت امشب چطور بود؟"
"از بعد از ظهر خوابیده بود . می توانستی امروز صبح به اتاقش بروی و خودت حالش را بپرسی."
اما او تمام روز از شارلوت فرار کرده بود . ان قدر به خاطر اتفاقی که افتاده بود ، شرمنده بود که می توانست با او حرف بزند. شب گذشته، در راه برگشتن به خانه از بیمارستان ، مرتب از او عذر خواهی کرده بود . شارلوت به او اطمینان داده بود که طوری نشده و حالش خوب است ؛ اما جیم خیلی بهتر از او می دانست که چه اتفاقی ممکن بود بیفتد. شارلوت نمی خواست اوضاع خانه شان از ان چه بود ، بدتربشود. برای همین وقتی که به خانه رسیدند، دوباره از پدرش به خاطر امدن او به مسابقه اش و به خاطر بیرون بردنش برای گردش و لیموناد، تشکر کرد که باعث شد جیم بیشتر از قبل ، احساس گناه کند.
جیم به طور مبهمی گفت:
"فردا با او حرف می زنم."
چراغ را خاموش کرد و تا یک مدت طولانی همان طور بیدار، در کنار الیس دراز کشید و در مورد زندگی اش فکر کرد. الیس کاملا خواب بود. سرانجام جیم هم به خواب عمیقی فرو رفت و تا صبح تکان نخورد.
صبح روز بعد وقتی که او به سراغ شارلوت رفت، شارلوت هنوز خواب بود. الیس به کلیسا رفته بد و بابی تنها در اشپزخانه نشسته بود. داشت با جانی حرف می زد، اما به محض این که صدای پای پدرش را شنید، ساکت شده بود.
جیم بدون این که به او چیزی بگوید، برای خودش یک فنجان قهوه ریخت و روزنامه را برداشت. گویی بابی اصلا ان جا نبود. جانی هم ان جا نشسته بود و در سکوت ان ها را تماشا می کرد. به نظر می رسید که سخت روی چیزی تمرکز کرده و حسابی در فکر است . بعد از این که پدرشان مطلبی را که می خواند تمام کرد، روزنامه را گذاشت و به بابی نگاه کرد. گویی ناگهان فکری به سرش زده بود.
"مامانت به زودی برمی گردد..."
طوری ان کلمات را بر زبان اورد که گویی با بچه گمشده ای که در اشپزخانه ان ها پرسه می زند، صحبت می کند. مثل یک غریبه! دیگر نمی دانست که چطور با او حرف بزند. از دید او ، چون بابی نمی توانست جواب بدهد، پس اصلا دلیلی برای حرف زدن با او وجود نداشت.... و بابی هم این را می دانست. خیلی چیزها بودند که بابی دوست داشت ان ها را به پدرش بگوید؛ اما می دانست که نمی تواند. حتی حالا که دوباره شروع به حرف زدن با جانی و مادرش کرده بود، می دانست که پدرش حرف هایش را نمی فهمد.
جیم پرسید:
"چیزی برای خوردن می خواهی؟"
مطمئن نبود که معنی حالت جدی ای که در چشمان پسرک می دید، چیست. اماظاهرا برای اولین بار سعی می کرد که بفهمد.
"صبحانه خورده ای؟..."
بابی سرش را به نشانه مثبت تکان داد و جیم اه بلندی کشید.
"... حرف زدن با تو اسان نیست..."
برای اولین بار طی سال ها ، سرش به خاطر خماری بعد از مستی شب قبل، سنگین نبود. تقریبا دو روز بود که لب به مشروب نزده بود.
"... چرا جواب نمی دهی؟ یا حداقل سعی نمی کنی؟ فکر می کنی اگر بخواهی ، نمی توانی حرف بزنی ؟ شرط می بندم که می توانی ..."
ارزو می کرد که بچه با او حرف بزند؛ اما هیچ صدایی از بابی در نمی امد.
او با عصبانیت ادامه داد:
"... تو حتی سعی نمی کنی که این کار را بکنی."
جانی به ارامی دست برادرش را لمس کرد. گویی به او اطمینان می داد که همه چیز رو به راه است. دلیلی نداشت که او از پدرش بترسد. جانی می خواست به برادرش بفهماند که همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت.
سپس جیم از جایش برخاست. وقتی که از اشپزخانه بیرون می رفت، چشمانش پر از اشک بودند. زندگی شان داشت از هم می پاشید. بابی برای یک مدت طولانی در اشپزخانه نشست و بعد به ارامی از پله ها بالا رفت و وارد اتاق جانی شد. او و جانی ان جا نشستند و با هم حرف زدند... و او داشت جایزه های جانی را تماشا می کرد که یک چیزی از دستش افتاد. یک دقیقه بعد، پدرش در اتاق جانی را باز کرد و او را در ان جا دید و عبوسانه گفت:
" این جا چه کار می کنی؟ تو که این جا کاری نداری . به اتاق خودت برگرد."
اشک در چشمان بابی حلقه زد. جانی زیرگوشش زمزمه کرد که همراهش می رود و نمی گذارد بابا او را بترساند. چیز مهمی نبود. مسئله این بود که اتاق جانی سرانجام در نظر جیم تبدیل به یک محراب مقدس شده بود. او دوست نداشت که هیچ کدام از چیزهایی که مال جانی بودند، جابه جا یا خراب بشوند. بابی در سکوت اتاق را ترک کرد و وقتی که او رفت،جیم به ارامی وارد اتاق شد. ان جا تمیز بود و همه چیز مرتب به نظر می رسید. الیس هفته ای یک بار ان جا را گردگیری می کرد و جیم ان قدر زیاد ان جا نمی رفت که متوجه شود اخیرا جای خیلی چیزها عوض شده است. جانی وقت زیادی را در اتاقش می گذراند و با وسایل و کتاب هایش ور می رفت . ان جا پر بود از عکس های او و بکی ، نامه ها و سررسیدهایی که او از بچگی ان ها را جمع کرده بود . همه چیز هنوز ان جا بودند. درست مثل وقتی که جانی هنوز زنده بود.... و مثل وقتی که مرد. جیم بعد از چند دقیقه روی تخت نشست و نگاهی به اطراف انداخت . اشک هایش روی گونه هایش فرو می چکیدند. پنج ماه از مرگ جانی می گذشت و همه چیز هنوز ان قدر دردناک بود. کاپشن ورزشی تیم مدرسه جانی روی یک صندلی اویخته بود . خودش ان را روز قبل ، ان جا گذاشته بود.
جیم یک مدت طولانی ان جا نشست و سپس از جایش برخاست و بیرون رفت و در را پشت سرش بست... و درست همان وقت دید که الیس از پله ها بالا می اید . الیس فهمید که او کجا بوده ، اما چیزی نگفت.
او از کنار جیم رد شد و به اتاق شارلوت رفت تا به او سر بزند. شارلوت تازه بیدار شده بود و گفت که احساس می کند بهتر شده و گرسنه است . او با ربدوشامبر کهنه صورتی رنگش از پله ها پایین رفت تا صبحانه بخورد و وقتی که پدرش را درد لبخند زد. هنوز به خاطر امدن او به مسابقه اش و علاقه ای که به ان نشان داده بود سپاسگذار بود . اتفاقی که بعدا برایشان افتاد، در نظرش خیلی کم اهمیت بود.
جیم پرسید:
"حالت چطوره ، شارلی؟"
صدایش به خاطر گریه ای که کرده بود، گرفت هبود.
"بهترم. تو چطوری بابا؟"
وقتی به پدرش نگاه کرد برق جدیدی در چشمانش بود... گویی پیروزی اش را با و سهیم شده بود.
"خوبم."
البته با صرف نظر از این که دو روز بود که الیس به ندرت با او حرف زده بود ، بابی مثل یک غریبه نگاهش می کرد و دست هایش به خاطر نخوردن مشروب ، می لرزید.
هر کدام از ان ها ، بقیه روز را به کار خودشان مشغول بودند. جیم در ساعت چهار بعد از ظهر از خانه بیرون رفت و دو ساعت بعد، برگشت . اما در مورد این که کجا رفته، چیزی به الیس نگفت. حالا دیگر الیس واقعا نگران شده بود و بیشتر از روز قبل مطمئن بود که او به دیدار یک زن دیگر می رود. اما به هر حال وقتی که او برگشت، اشاره ای در این مورد به او نکرد. روحیه جیم بهتر از وقتی که می رفت بود و الیس منتظر ماند تا ببیند ایا او به سراغ قوطی های ابجویش می رود یا نه... اما او نرفت. در عوض رفت و یک کمی تلویزیون تماشا کرد و بعد هم بیرون رفت و حیاطی پشتی را تر و تمیز کرد. او ان شب سر شام تلاش کرد که با الیس حرف بزند، اما نه زیاد. بعد شارلوت به ان ها ملحق شد . یکسره از این حرف می زد که می خواهد هفته بعدی به تمریناتش برگردد.
الیس با لحنی محکم گفت:
"تا وقتی که دکتر اجازه ندهد، نمی توانی این کار را بکنی ."
... و تا پایان غذا، جیم با شارلوت در مورد سیستم بازی اش حرف زد و گفت که در بازی دو روز قبل خیلی خوب بوده...
شارلوت با خرسندی گفت:
"متشکرم بابا..."
به او گفته بودند که احتمال خیلی زیاد او رابه عنوان بهترین بازیکن تیمش در بازی اخیر، معرفی خواهند کرد.
"... به بازی هفته اینده ما می ایی؟"
جیم گفن:
"سعی می کنم بیایم."
با تبسمی محتاطانه، اول به او و بعد به الیس نگاه کرد. اما ظاهرا هنوز بابی برایش وجود نداشت. از این که ان روز صبح نتوانسته بود با او ارتباط برقرار کند، احساس دلسردی و یاس می کرد.
بعد از شام، پدر و دختر به اتاق نشیمن رفتند . الیس و دو پسر در اشپزخانه ماندند تا ان جا را جمع و جور کنند. ان سه تا با صدایی نجواگونه با هم حرف می زدند، اما شارلوت هنوزمی توانست صدای حرف زدن مادرش را از ان اتاق بشنود.
او با نگرانی به پدرش گفت:
"حالا دیگر تمام مدت با خودش حرف می زند."
او هم مثل مادرش متوجه شده وبد که پدرش ان شب هم مشروب نخورده، اما اشاره ای در این مورد نکرد.
جیم اهی کشید و گفت:
"فکر می کنم با بابی حرف می زند. نمی دانم چطور می تواند . حرف زدن با کسی که هیچ جوابی نمی دهد، خیلی سخت است. من نمی دانم به او چه بگویم."
قلب شارلوت به سوی او پر کشید... و به ارامی گفت:
"اگر به قدر کافی به او توجه کنی ، کاملا فکر و احساسش را می فهمی . خودش این اجازه را به تو می دهد."
عجیب بود . شارلوت احساس می کرد که برای اولین بار در زندگی اش ، با پدرش پیوند برقرار می کند. فکر می کرد پدرش بعد از دیدن بازی او ، باورش کرده و دوستش دارد و تاییدش می کند.
"تو فکر می کنی او دیگر حرف بزند؟"
پرسیدن چنین سوالی از شارلوت عجیب بود، اما حالا پدرش او را دختر عاقل و بالغی می دانست . هر چند که چهارده سالش بیشتر نبود.
"مامان فکر می کند که بلاخره یک روز حرف می زند . او می گوید که این کار وقت می برد..."
پنج سال... و چقدر بیشتر ؟!
شارلوت ادامه داد:
"... جانی همیشه با او حرف می زد. باید بعضی وقت ها با او بسکتبال بازی کنی ، بابا."
جیم حیرت زده پرسید:
"مگر او بسکتبال دوست دارد؟"
اصلا نمی دانست پسر کوچکش چه چیزی را دوست دارد و چه چیزی را دوست ندارد. هیچ وقت هم سعی نکرده بود بفهمد.
شارلوت سرش را تکان داد.
"به عنوان یک بچه بازی اش خیلی خوب است."

جیم تبسم کرد.
"تو هم خوب هستی ."
... و یک بازویش را دور شانه های او انداخت . ان دو روی کاناپه نشسته بودند . جیم تلویزیون را روشن کرد و ان ها به تماشای فوتبال مشغول شدند. کمی بعد، بابی هم امد و کنار ان ها نشست . جانی روی یک صندلی نشسته بود و از تماشای ان منظره لذت می برد. بابی گهگاهی رویش را به او می کرد و لبخند می زد. گویی حضور جانی در ان جا ، این جرات را به او می داد که بال هایش را باز کند.
وقتی که الیس از اشپزخانه بیرون امد و به ان ها نگاه کرد ، او هم لبخند زد.
با وجود این که از دست شوهرش عصبانی بود، مجبور بود اقرار کند که اوضاع خانه شان رو به بهبودی است . مخصوصا که جیم بعد از تصادفی که با شارلوت داشت، دست از مشروب خواری برداشته بود. الیس به خوبی این را متوجه شده بود. اما جرات نمی کرد که در موردش اشاره ای به جیم بکند. به هر حال ، جیم از ان شب تا به حال ، لب به مشروب نزده بود. جو کل خانه تغییر کرده بود . الیس هنوز به این موضوع فکر می کرد که به اتاق خودشان در طبقه بالا رفت.
روز بعد هم وقتی که بابی را به مدرسه رساند و به خانه بازگشت، باز به این موضوع فکر می کرد. او داشت زیر لب اواز می خواند و کارهایش را می کرد که تلفن زنگ زد. احتمالا جیم بود . جیم معمولا تنها کسی بود که در طول روز به او تلفن می کرد.تمام کسان دیگری که می شناخت ، سر کار می رفتند. اما ماه ها بود که جیم هم به او تلفن نزده بود. از وقتی که جانی مرد. جیم خودش را قرنطینه کرد و از همه کناره گرفت؛ حتی از او.
الیس تلفن را جواب داد . جیم نبود. از مدرسه بابی زنگ می زدند. او از تاب افتاده بود و مچش را شکسته بود و معلمشان با او در بخش اورژانس بود و گفت که به زودی او را به خانه می اورد . الیس ناراحت شد که چرا زودتر به او خبر ندادند؛ اما معلم گفت که قبل از رساندن او به بیمارستان وقت نداشتند. الیس می خواست که با او در بیمارستان باشد، اما او ده دقیقه بعد ، به خانه امد . یک کمی سست و بی حال به نظر می رسید. به او مسکن زده بودند. الیس او را با کمک جانی در رختخوابش خواباند و به طبقه پایین برگشت . معلم در ان جا منتظرش بود.
"دکتر اورژانس گفت که او به زودی خوب می شود. باید قالب گچی اش را چهار هفته نگه دارد..."
یک کمی مکث کرد. گویی دل دل می کرد که چیز دیگری بگوید... و سرانجام گفت:
"... نمی خواهم شما را بیخودی امیدوار کنم... وشاید اشتباه کرده باشم...(باز هم مکث کرد.) اما فکر می کنم وقتی که افتاد، صدای «اخ» گفتنش را شنیدم."
اگر الیس نمی دانست که او قبلا حرف زدن را شروع کرده ، از شنیدن این خبر از خود بیخود می شد. اما حالا فقط به فکر فرو رفت و به معلم گفت که شاید اشتباه شنیده باشد... و گفت که خودش هم گهگاهی احساس می کند صدای او را شنیده، چون چنین ارزویی را در دل دارد. هنوز اماده نبود که همه بگوید بابی می تواند حرف بزند. می خواست تا جایی که می تواند از او محافظت کند تا خودش کاملا برای این کار اماده شود.
معلم سرش را تکان داد.
"شاید فقط به نظرم رسیده... اما این طور فکر نمی کنم."
جانی اصرار داشت که بابی اهسته پیش برود و ان ها فعلا در این مورد چیزی به کسی نگویند. ضمنا الیس می خواست که این موضوع را قبل از هر کس دیگری به جیم بگوید.
معلم پیشنهاد کرد:
"شاید بهتر باشد دوباره او را برای ازمایش ببرید."
الیس از او تشکر کرد و به او تعارف کرد که قبل از رفتن یک فنجان چای بخورد. حالا هر دو بچه در خانه بودند. شارلوت با ضربه ای که به سرش خورده بود و بابی با مچ پای شکسته. ان شب وقتی که جیم طبق معمول دیر به خانه امد ، خیلی از بابت اتفاقی که برای بابی افتاده بود، ناراحت شد . هنوز مشروب نمی خورد. وقتی که سرانجام بچه ها به اتاق های خودشان رفتند، الیس او را نگاه کرد و پرسید:
"این روز ها بعد از کار به کجا می روی؟"
چشمانش پر از سوء ظن و حالت اتهام امیز بودند. جیم سلامت تر و سرحال تر و هوشیارتر از همیشه به نظر می رسید. در واقع سال ها بود که این طور ینبود. اما هر شب دیرتر از معمول به خانه برمی گشت.
او با حالتی مبهم گفت:
"هیچ جا..."
سپس چیزی را که الیس از ان می ترسید، از نگاهش خواند ... و برایش احساس تاسف کرد.
"... فقط بعد از کار به چند جلسه رفتم."
الیس پرسید:
"چه جور جلساتی ؟"
در چشمان مه الود او به دنبال جواب می گشت. جیم یک مدت طولانی جواب نداد... و بعد به چشمان الیس چشم دوخت. از نگاهش صداقت می بارید.
"مهم است؟"
"برای من بله. خیلی هم مهم است. با زن دیگری رابطه پیدا کرده ای؟"
نفسش را جبس کرد.
جیم دستش را به سوی او دراز کرد و سرش را به نشانه منفی تکان داد.
"من این کار را با تو نمی کنم ، الیس... من عاشقت هستم... متاسفم که همه چیز این طوری شد... با جانی ... و تصادف بابی ... و حالا، اسیب دیدن شارلوت و باز هم بابی ... واقعا که همه چیز به هم ریخته ... و ... نه ، من با هیچ زن دیگری رابطه پیدا نکرده ام. دارم به جلسات ترک الکلی های ناشناس می روم... ان شب ، .قتی که به ان کامیون خوردم، این تصمیم را گرفتم. وقتش بود که دست از مشروب خواری بردارم."
الیس به او نگاه کرد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. جیم او را در اغوش کشید و به نرمی بوسید. این رویایی بود که به حقیقت پیوسته بود.
او فقط توانست بگوید:
"متشکرم."
... و ان شب ، وقتی که ان ها به رختخواب رفتند، در اتاقشان را قفل کردند تا بچه ها مزاحمشان نشوند. جانی پیدایش نبود. پای تخت بابی خوابش برده بود...

جانی فرشته(قسمت 8)

فصل هشتم 




ان سال جشن شکرگزاری برای ان ها دردناک بود. مخصوصا برای جیم و شارلوت. الیس برای هر دوی ان ها متاسف بود و اروز می کرد که می توانست قضیه حضور جانی را در ان جا به ان ها بگوید. جانی مداوم دور و بر او و بابی بود و وقتی که مادرش بوقلمون را در اشپزخانه می برید، بالای سر او ایستاد و از خودش شکلک دراورد. تا ان موقع جیم ان قدر مست بود که الیس نمی توانست به او اعتماد کند و چاقو را دستش بدهد. نمی خواست او بوقلمون را خراب کند و یا به خودش اسیب برساند. 


جانی به بوقلمون اشاره کرد و با تحسین گفت: 


"پسر بویش عالیست. از بوقلمون پارسال بزرگتر است مامان." 


الیس با صدای بلند گفت: 


"نتوانستم کوچکتر از این پیدا کنم..." 


با یکی از پاهای بوقلمون مشغول بود و بعد از این که ان را برید ، انگشتانش را لیسید. جانی بو کشید و با تکه های بوقلمون ور می رفت . الیس گفت: 


"مواظب باش خرابش نکنی." 


شارلوت که همان موقع برای کمک به او وارد اشپزخانه شده بود با گیجی پرسید: 


"چه را خراب نکنم؟! 


"بوقلمون را... با تو نبودم... داشتم با..." 


حواسش پرت بود و یادش رفته بود که شارلوت نمی تواند جانی را در کنار او ببیند. شارلوت با نگرانی پرسید: 


"داشتی با که حرف می زدی مامان؟" 


"با هیچ کس عزیزم، فقط داشتم با صدای بلند فکر می کردم!" 


شارلوت ظرف سیب زمینی سرخ کرده و مارشمالوها را برداشت و با پکری از اشپزخانه خارج شد. مادرش از شدت غصه و اندوه به سرش زده بود و پدرش مست و لایعقل جلوی تلویزیون افتاده بود... و جانی برای همیشه از پیش شان رفته بود... و وقتی که او برای بردن ژله زغال اخته به اشپزخانه برگشت، در دلش اروز می کرد که ای کاش اصلا مجبور نبودند چیزی را جشن بگیرند. به محض این که او قدم به اشپزخانه گذاشت، الیس پشتش به ان سو بود ، با صدای بلند گفت: 


"نکن!..." 


شارلوت فکر کرد که مادرش واقعا دیوانه شده و الیس با خوش خویی ادامه داد: 


"... اگر به یک چیز دیگر دست بزنی تو را می کشم!" 


شارلوت گفت: 


"فکر کردم می خواهی این ها را سر میز ببرم." 


الیس به سوی او چرخید و یک مرتبه از خجالت سرخ شد. 


"اوه... بله ... می خواهم... متاسفمف این همه اشپزی گیجم کرده." 


شارلوت با حالتی عصبی گفت: 


"مامان باید این طور حرف زدن با خودت را بس کنی." 


دو ماه بود که مادرش این کار را می کرد. شارلوت می دانست چرا. البته به خاطر مرگ جانی بود؛ اما نه طبیعی به نظر می رسید و نه جالب. حتی پدرش هم این را متوجه شده بود. اما هرگز در موردش چیزی به الیس نمی گفت. فقط یک بار شارلوت گفته بود که مادرش هر وقت در اتاق خوابشان تنها می شود، با خودش حرف می زند. بارها پیش امده بود که وقتی الیس سخت با خودش گرم گفتگو بود ، وارد اتاقشان شده بود. 


شارلوت پرسید: 


"حالت خوبه مامان؟" 


ژله زغال اخته را در یک دست و سالاد را در دست دیگر گرفت. الیس گفت: 


"خوبم عزیزم. راست می گویم . تا دو دقیقه دیگر با بوقلمون می ایم." 


... و قبل از این که از اشپزخانه خارج شود با صدایی نجواگونه به جانی گفت: 


"خیلی خب، حالا برو و تا ما غذایمان را می خوریم به کار خودت برس." 


... و با بوقلمون به سوی اتاق غذاخوری به راه افتاد. جانی با رنجیدگی خاطر گفت: 


"نمی توانم از مراسم شکرگزاری بگذرم ،مامان." 


الیس خیلی ارام جوابش را داد: 


"توی باعث می شوی که بابی کارهای خنده دار بکند... من هم یک وقت چیزی می گویم که نباید بگویم." 


این را گفت و به دنبال مادرش روان شد. همیشه عاشق جشن شکرگزاری بود. الیس برای همه غذا کشید. جیم مثل ادم های گیج و منگ به غذایش مشغول شد. شارلوت هیچ چیزی نگفت. بابی نگاهی به جانی انداخت و لبخند زد . اما جانی انگشت سبابه اش را به نشانه دعوت او به سکوت روی لب هایش گذاشت. الیس پوزخند زد. 


جیم پرسید: 


"چی... خنده دار ... بود؟" 


کلماتش را می کشید. الیس با اندوه به او نگاه کرد. دیدن جیم در ان حالت نه تنها برای او ، بلکه برای بچه هایشان دردناک بود. بابی با ناامیدی به پدرش نگاه کرد و سرش را تکان داد. 


وقتی الیس به اشپزخانه رفت تا یک کمی دیگر از گوشت بوقلمون ببرد و برای همه بیاورد، جانی از او پرسید: 


"چرا بابا مجبور بود امروز این قدر مشروب بخورد؟" 


الیس اهی کشید و گفت: 


"خودت چه فکر می کنی؟..." 


مقداری گوشت برید و در ظرف گذاشت ... و ادامه داد: 


"... چون همه ما دلمان برای تو تنگ شده... و برای تمام اداب و رسوم قدیمی مان. خیلی بد است که او هم نمی تواند تو را ببیند. فکر می کنم اگر می توانست این را بکند، خیلی به حالش فرق می کرد. فکر می کنی چرا ان ها اجازه نداده اند که او هم مثل من و بابی تو را بابی تو را ببیند؟" 


جانی بدون تامل گفت: 


" چون او این را نمی فهمید، مامان." 


"مطمئن نیستم که من هم بفهمم؛ اما مطمئن هستم که عاشق این وضع هستم." 


جانی را بوسید و بعد به اتاق غذا خوری و به نزد دیگران برگشت . جیم با حالتی حاکی از نگرانی پرسید: 


"باز هم با خودت حرف می زدی ؟" 


حتی بعد از ان همه مشروب و در حال مستی ، توانسته بود بشنود که او با خودش حرف می زد. 


الیس گفت: 


"متاسفم." 


شارلوت با تیره روزی او را نگاه می کرد. او از مشروب خوردن پدرش نفرت داشت ... و حالا مادرش هم مثل دیوانه ها رفتار می کرد. شکر گزاری بدون جانی واقعا درداور بود. از نظر الیس خیلی غیر منصفانه بود که شارلوت هم نمی توانست جانی را ببیند. اما شاید او هم این را نمی فهمید. به هر حال به هر دلیلی بود، او نمی توانست جانی را ببیند. جانی نیمی از مدت غذا را در کنار او ایستاده بود. ان قدر نزدیک که او باید می توانست یک چیزی احساس کند، اما نکرده بود. 


الیس رو به تمام کسانی که پشت میز بودند گفت: 


"ادامزها گفتند که بعد از خوردن بوقلمون به این جا می ایند." 


جیم گفت: 


"چرا می ایند؟" 


سرحال به نظر نمی رسید . فقط می خواست غذایش را تمام کند و جلوی تلویزیون بنشیند ابجو بخورد و فوتبال تماشا کند. 


الیس با دلخوری گفت: 


"ان ها دوستان ما هستند جیم." 


"که چه ؟ جانی مرده و بکی دیگر دوست دختر او نیست." 


الیس چیزی نگفت و دوباره همگی به خوردن مشغول شدند. چند دقیقه بعد شارلوت به مادرش در تمیز کردن میز کمک کرد. خدا را شکر می کرد که غذا تمام شده و از پشت میز خلاص شده اشت. 


وقتی که او بشقاب ها را روی پیشخوان می گذاشت گفت: 


"از او متنفرم." 


بابی با بشقابش وارد اشپزخانه شد و مادرش ان را از او گرفت. جیم بدون این که منتظر دسر شود ، میز را رها کرده و به جلوی تلویزیون نقل مکان کرده بود . الیس برای دسر پای کدو حلوایی و خامه درست کرده بود. 


او به ارامی به شارلوت گفت: 


"تو که می دانی ، کاری از دستش برنمی اید شارلی ." 


"چرا . برمی اید. او «مجبور » نیست همیشه مست باشد. این نفرت انگیز است." 


دلشکسته به نظر می رسید و قلب الیس از دیدن این حالتش به درد می امد. 


او گفت: 


"دلش برای جانی تنگ شده." 


خوب می دانست که جیم در مورد حرف نزدن بابی هم احساس گناه می کند. 


شارلوت با قاطعیت جواب داد: 


"دل من هم برای جانی تنگ شده. تو هم همین طور . اما نمی روی مست کنی !(چهره اش را در هم کشید.) تنها کاری که تو می کنی این است که با خودت حرف می زنی. این هم خوب نیست، اما خیلی خیلی بهتر از کاری است که او می کند." 


الیس با لحنی جدی گفت: 


"این جوری در مورد پدرت حرف نزن." 


"چرا؟! این حقیقت ایت. او یک الکلی است، جانی مرده و بابی دیگر هرگز حرف نمی زند." 


وقتی که بدبختی هایشان را لیست کرد، اشک در چشمانش حلقه زد. اما فقط بضی از چیزهایی که گفت، حقیقت داشتند. بابی دوباره حرف زدن را شروع کرده بود. جانی برگشته بود... خب ، حداقل برای یک مدت برگشته بود و او با جانی حرف می زد نه با خودش . 


الیس آه عمیقی کشید و گفت: 


"شاید یکی از همین روزها دست از مشروب خوردن بردارد. می دانی که خیلی ها این کار را می کنند." 


داشت کیک را می برید. اما هیچ کس گرسنه نبود. 


شارلوت با تردید و دودلی گفت: 


"بله . مطمئنا ... ( یک انگشت به خامه زد.) هر وقت ببینم، باور می کنم." 


"اخیرا بهتر بوده." 


لحنش بوی امیدواری می داد، اما به نظر نمی رسید که شارلوت با او موافق باشد. 


"امروز که نبود. حداقل می توانست در روز جشن شکر گزاری هوشیارتر باشد." 


ان سه تا پشت میز نشستند و به خوردن پای کدو حلوایی شان مشغول شدند. جانی روی صندلی خالی پدرش ، بین شارلوت و بابی نشست. 


الیس داشت میز را تمیز می کرد که زنگ زدند. بکی و مادرش و خواهران و برادرانش بودند . ان ها با سرو صدا وارد شدند. جانی یک گوشه نشست و به بکی خیره شد. او با پیراهن مخمل ابی واقعا قشنگ به نظر می رسید. خرمن گیسوان طلایی رنگش را پشت سرش ریخته بود . درست همان طوری که جانی دوست داشت. وقتی که الیس به چشمان او که به بکی دوخته شده بودند، نگاه کرد، هاله ای از اندوه را در ان ها دید. 


پم یک پای سیب را که او و بکی صبح ان روز پخته بودند، در دست الیس گذاشت و با صدای بلند گفت: 


"شکرگزاری بر همه مبارک!..." 


سپس رو به الیس کرد و با صدایی ارامتر ادامه داد: 


"...شام چطور بود؟" 


الیس به ارامی گفت: 


"بد نبود." 


شارلوت ، بکی و دو خواهرش را به اتاق خودش برد. جانی هم به دنبالشان بود. الیس به بابی پیشنهاد کرد که دو برادر بکی را به اتاق خودش ببرد. پم و خودش هم به اشپزخانه رفتند. پم توانست به راحتی ببیند که جشن شکرگزاری برای ان ها اشان نبوده است. خوب به خاطر می اورد که اولین شکرگزاری بعد از مرگ مایک برای خودشان چقدر سخت بود. تمام تعطیلات و مراسم برای ان ها دردناک بودند و کاملا مشخص بود که این یکی از قاعده مستثنی نبود. در خانه خود ان ها هم ، بکی چندین بار در طول شام به گریه افتاده بود و گفته بود که خیلی دلش برای جانی تنگ شده است.


پم پرسید: 


"جیم کجاست؟" 


الیس به سوی اتاق نشیمن اشاره کرد. صدای تلویزیون می امد. 


"فوتبال تماشا می کند. سرحال نیست. گمان می کنم هیچ کس نیست..." 


حتی با این که او و بابی می توانستند جانی را ببینند، می توانستند احساس شارلوت و جیم را درک کنند و واقعا قلبشان برای ان ها به درد می امد. 


"سال اول ، تعطیلات و مراسم خیلی سخت هستند. کریسمس از این هم بدتر است . از حالا خودت را برای ان اما کن ." 


الیس سرش را تکان داد . داشت ظرف ها را ابکشی می کرد . کمی بعد ، او پرسید: 


"از خودتان بگو ، چه خبرها؟" 


قهوه اماده شده بود. پم برای هر کدامشان یک فنجان ریخت و بعد با کم رویی گفت: 


"خبرهای جالب ... البته مطمئن نیستم که چه اتفاقی دارد می افتد و معنی اش چیست، اما می دانم که از ان خوشم می اید. راستش ، هنوز گوین را می بینم و فکر می کنم که او را دوست دارم." 


الیس گفت: 


"واقعا برایت خوشحالم." 


سرانجان تمام ظرف ها در ماشین ظرف شویی گذاشته و در کنار پم پشت میز نشسته بود . هر دوی شان از این که با یکدیگر حرف می زدند خوشحال بودند. 


"رفتار خیلی خوبی با بچه ها دارد. با من هم مهربان است. از وقتی با کسی بیرون رفته ام و تفریح داشته ام ، خیلی می گذرد... او هر شنبه شب مرا برای شام بیرون می برد. احتمالا خبر بخصوصی نیست، اما او همراه خوبی است و خیلی خوب است که ادم بهانه ای برای لباس پوشیدن و ارایش کردن داشته باشد . برای تغییر هم که شده، جالب است که ادم گاهی بیشتر از یک مادر و یا یک راننده باشد. او حتی یک شنبه ها با پسرها بیس بال بازی می کند." 


حرفش الیس را به تعجب انداخت.« یعنی او اجازه می داد که ان مرد، شب را در خانه اش بماند؟!» پم از دیدن حالت چهره او به خنده افتاد و گفت: 


"وقتی که با این جا می اید، در خانه یکی از دوستانش می ماند." 


هر دوی ان ها خندیدند . انها یک مدت طولانی ان جا نشستند و با هم گپ زدند. بعد به طبقه بالا رفتند تا به بچه ها سرکشی کنند. 


دخترها در اتاق شارلوت بودند و در مورد پسرها و مدرسه حرف می زدند. بکی چیزهایی در مورد بوز به شارلوت گفته بود . وقتی که ان ها حرف می زدند، جانی پشت میز تحریر شارلوت نشسته بود و لبخند می زد. 


نمی توانست از بکی چشم بردارد. وقتی که الیس او را دید، به رویش لبخند زد. در تمام عمر جانی نتوانسته بود او را وادار کند که ان همه وقت یک جا بنشیند. اما حالا همه چیز فرق می کرد و او عاشق این بود که نزدیک بکی باشد. انگار می خواست با نگاهش او را ببلعد و به درون خودش بکشد... و می خواست خاطرات بیشتری از او در ذهنش داشته باشد. 


سپس پم و الیس به اتاق بابی رفتند . پیترومارک داشتند با یکی از توپ های بیس بال او بازی می کردند. الیس پیشنهاد کرد که ان ها بیرون بروند و با خیال راحت توپ بازی کنند . وقتی که ان ها بلند شدند که بروند ف بابی هم به ارامی به دنبالشان به راه افتاد . دوست داشت با ان ها باشد. سپس دو زن ، دوباره به طبقه اول برگشتند . در راه از جیم که پای تلویزیون خوابش برده بود ، گذشتند. چهار قوطی ابجوی خالی کنار جیم افتاده بود . نیم محبوبش یک گل زده بود و او خرو پف می کرد. پم به ارامی از الیس پرسید: 


"حالش چطوره؟" 


ان دو به اشپزخانه رسیده بودند . الیس از پنجره نگاهی به بچه ها انداخت و این بار دید که جانی با ان هاست . بابی کنار او ایستاده بود . پسران پم شروع به پرتاب کردن توپ بسکتبال در سبد کردند. 


الیس در جواب سوال پم در مورد جیم گفت: 


"گمان می کنم زیاد خوب نیست. مدتی بود که بهتر شده بود اما طی چند روز گذشته اصلا سرحال نبوده." 


پم معقولانه گفت: 


"به خاطر تعطیلات است. احتمالا ایام کریسمس ، همه تان همین حال را دارید." 


الیس در پاسخ، سرش را تکان داد. ان ها یک ساعت دیگر در مورد اموزشگاه زیبایی و گوین حرف زدند و بعد سرانجام پم از جا برخاست و گفت که کم کم باید بچه هایش را جمع کند و برود. اما این کار نیم ساعت دیگر طول کشید. وقتی که ان ها رفتند ، جانی جلوی در ایستاد و ان ها را نگاه کرد و بعد رفت که با مادرش در اشپزخانه حرف بزند. 


"خیلی خوشگل شده، مامان. مگر نه؟..." 


در مورد بکی حرف می زد. مادرش سرش را به نشانه تایید تکان داد. 


جانی ادامه داد: 


"... می گوید خیلی بوز را دوست دارد. واقعا برایش خوشحالم." 


صادقانه حرف می زد اما کاملا مشخص بود که این کاربرایش اسان نیست. حالا سخت ترین بخش کار این بود که بگذارد بکی با یک نفر دیگر بیرون برود. اما می دانست که بکی نیاز به یکی زندگی دارد. خودش نمی توانست هیچ چیزی به او بدهد. بکی حتی نمی توانست او را ببیند. برخلاف بابی و مادرش. او هیچ راهی برای دسترسی به بکی نداشت. مگر از طریق قلبش و احساسش ... و ارزوی یک زندگی شاد و اینده خوب برای او. 


الیس با مهربانی گفت: 


" می دانم که دلش خیلی برای تو تنگ شده. پذیرفتن شرایط جدید، برای او هم درست به اندازه تو سخت بوده..." 


می خواست بگوید که هردوی شان به مرور زمان به این وضع عادت می کنند و این را واقا باور داشت، اما یک طورهایی احساس کرد که نباید حالا این حرف را بزند. 


در عوض با یک اه بلند گفت: 


" بهتر است بروم بابا را بیدار کنم." 


جانی سرش را تکان داد. 


"من هم می روم به بابی سر بزنم..." 


... و بعد یک مرتبه ، یک چیزی را به خاطر اورد. 


"... فردا به مسابقات شارلوت می ایی ، مامان؟" 


تیم مدرسه ان ها فردا یک مسابقه مهم داشت. 


الیس در حالی که چراغ اشپزخانه را خاموش می کرد گفت: 


"فکر کردم که همه مان برویم." 


جانی تبسم کنان پرسید: 


"بابا هم می اید؟" 


"نه . او نمی تواند. کار دارد." 


" اما او مجبور نیست که فردای شکرگزاری را کار کند، مامان. اگر بخواهد ، می تواند بیاید." 


اما او هرگز به مسابقات شارلوت نرفته بود و علاقه ای هم به ان ها نداشت. بر طبق نظراو، دخترها هیچ وقت نمی توانستند قهرمانان خوبی بشوند. اما در مورد این یکی واقعا اشتباه می کرد. شارلوت یک ستاره بود . حتی خیلی بهتر از جانی . 


الیس قول داد : 


"از او می پرسم." 


بیشتر برای خرسندی جانی این حرف را زد، و گرنه خاطر جمع بود که جیم این کار را نخواهد کرد. سپس جانی برای دیدن برادرش به طبقه بالا رفت . الیس به اتاق نشیمن رفت و به ارامی جیم را تکان داد . جیم بعد از چند لحظه حرکتی کرد، نفس عمیقی کشید و چشمانش را باز کرد. 


"ساعت چند؟" 


مطمئن نبود که صبح شده یا هنوز شب است. 


"از ده گذشته . پاشو برویم بخوابیم." 


جیم سرش را تکان داد و از جایش بلند شد. نمی توانست درست سرپایش بایستد . او به سختی از پله ها بالا رفت. قلب الیس از تماشای او در ان وضعیت به درد امده بود . وقتی که ان ها به اتاقشان رسیدند، الیس گفت: 


"تا چند دقیقه دیگر می ایم." 


رفت تا به بابی سر بزند. او در رختخواب بود. جانی در کنارش دراز کشیده بود و برایش کتاب می خواند. سرشان درست در کنار یکدیگر روی بالش بود. هر دو پسر او را نگاه کردند و پوزخند زدند. حداقل برای ان دو تا شکرگزاری عالی ای بود. 


الیس با صدایی ارام گفت: 


"شب بخیر پسرها. خیلی دوستتان دارم." 


بالای سرشان رفت و هر دوتای شان رابوسید و بعد به جانی گفت: 


"... نگذار بابی تا دیر وقت بیدار بماند." 


بابی با خرسندی خودش را به برادرش چسباند . الیس از اتاق او بیرون رفت و در را به ارامی پشت سر خودش بست . سپس به سوی اتاق شارلوت به راه افتاد. او روی تختش دراز کشیده و به سقف خیره شده بود. 


الیس از او پرسید: 


"حالت خوبه عزیزم؟" 


نگران به نظر می رسید. بنابراین در کنار شارلوت روی لبه تختش نشست. راحت می شد دید که او از یک چیزی ناراحت است. 


"بله . می شود گفت خوبم. بکی در مورد دوست پسر جدیدش حرف زد. فکر می کنم واقعا او را دوست دارد. خیلی عجیب است." 


این باعث می شد که بیشتر دلش برای جانی تنگ بشود. 


الیس از ته دل گفت: 


"خیلی برایش خوشحالم . او نمی تواند تا اخر عمرش برای جانی عزاداری کند ، شارلی. این درست نیست. مادرش می گوید ان پسر واقعا با او خوب است. اگر جانی می توانست نظر بدهد، حتما می گفت که او هم راضی است . از بازی فردایت چه خبر ؟ درست اماده هستی ؟" 


شالوت سرش را تکان داد اما معلوم بود که سرحال نیست. او با صدایی خشک و بی روح گفت: 


"بابا همیشه به تمام مسابقات جانی می رفت..." 


او سال به سال جایزه های بیشتری می برد، حتی بیشتر از جانی وقتی که به سن و سال او بود . اما وضع هیچ تغییری نمی کرد. 


"تو فردا می ایی مامان؟" 


"تماشای ان را به یک دنیا نمی دهم.(خم شد و او را بوسید.) بابی را هم می اوردم." 


شارلوت سرش را تکان داد ولی چیزی نگفت. با این که عاشق مادرش بود . اما برایش خیلی ارزش داشت که حتی اگر شده فقط یک بار ، پدرش به دیدن مسابقه اش برود. البته اگر برای پدرش مهم بود که چنین کاری بکند... 


که هر دوی شان می دانستند مهم نیست. او که جانی نبود. 


الیس ان شب چیزی در این مورد نگفت. وقتش نشد. در واقع قبل از این که به اتاق برگردد جیم خواب بود. مست و خراب ابجو و شراب و پرخوری شام! اما فردا صبح ، سرصبحانه ، در این مورد با او صحبت کرد. 


جیم در حالی که دومین فنجان قهوه اش را می نوشید، در جواب او گفت: 


"خوب می دانی که دخترها نمی توانند بسکتبال بازی کنند." 


"تو همیشه به تمام بازی های جانی می رفتی ." 


از فرم حرف زدن او عصبانی شده بود. 


جیم جواب داد: 


"ان فرق می کرد." 


"جدا؟ چه فرقی ؟! چرا؟ چون او پسر بود؟"


"او قهرمان بزرگی بود." 


در اثر افراط شب گذشته ، سرش درد می کرد. الیس با سماجت گفت: 


"شارلوت هم هست . شاید حتی بهتر از جانی . خود جانی همیشه این را در مورد او می گفت. چرا به خاطر خودت هم که شده نمی ایی بازی اش را ببینی ؟" 


همان موقع جانی و بابی وارد اشپزخانه شدند. بابی طبق معمول چیزی نگفت. جانی پیش رفت و مادرش را بوسید اما جیم چیزی ندید. 


الیس ادامه داد: 


"... اگر بخواهی می توانی یک جوری ترتیب کارت را بدهی . بازی تا ساعت چهار بعد از ظهر شروع نمی شود. فکر می کنم برایش خیلی مهم است که تو ان جا باشی. جانی همیشه به مسابقات او می رفت. در ضمن، تو خیلی خیلی بیشتر از من در مورد ورزش چیز می دانی . به عقیده من خیلی برای شارلوت ارزش دارد که تو بیایی." 


"اوه، ول کن الیس. احمق نباش. او حتی متوجه فرقش هم نمی شود." 


الیس مصرانه گفت: 


"چرا می شود... حداقل در موردش فکر کن." 


جانی کنار پدرش پشت میز نشست و به او خیره شد. 


الیس یک کاسه غلات جلوی بابی گذاشت. جیم حتی او را نگاه هم نکرد. 


برای او ، بابی هم مثل جانی نامرئی بود! از وقتی که بابای دیگر حرف نزد، جیم هم او را کاملا نادیده گرفت. وقتی به علت حرف نزدن بابی فکر می کرد، لبش درد می امد و وجدانش ناراحت می شد. 


"یک عالم کار دارم. احتمالا مجبورم در تعطیلات اخر هفته هم برای مشتری های جدیدمان کار کنم." 


از این بابت خوشحال بود. الیس می دانست که او اخیرا رو به ترقی و بهبود است و امیدوار بود که با بهتر شدن شرایط کاری اش دست از مشروبخواری بردارد یا حداقل از مقدار ان کم کند. از وقتی که جانی برگشته بود، وضعش خیلی بهتر شده بود، اما هنوز تا «خوب» شدن، خیلی فاصله داشت. 


او چند دقیقه بعد سرکار رفت. بابی و جانی هم بیرون رفتند . الیس در اشپزخانه تنها بود که شارلوت برای صبحانه پایین امد و کمی بعد از ان برای تمرین بیرون رفت. شکر خدا یک کمی سرحال تر به نظر می رسید. هیچ چیزی هم در مورد پدرش نگفت. انتظار نداشت که او به تماشای مسابقه اش برود و مادرش هم نگفت که در این مورد با او حرف زده و به هیچ جا نرسیده است. 


ساعت یک ربع به چهار، الیس و بابی سوار ماشین شدند. جانی هم روی صندلی عقب نشست. او دیوانه وار در مورد بازی حرف می زد. بابی هم با او می گفت و می خندید . الیس لبخند زنان به حرف های ان ها گوش می کرد. درست مثل این بود که یک رویا به واقعیت پیوسته باشد... با ان ها بودن... گوش کردن به حرف های بابی .... برگشتن جانی به نزد ان ها... 


الیس نمی دانست که جانی چند وقت پیش ان ها خواهد ماند، اما این را هدیه ای فراتر از حد تصور و امید می دانست که برای هر لحظه اش خدا را شکر می کرد. وقتی که ان ها به دبیرستان رسیدند، در حال و هوای خوبی بودند و امیدوار بودند که بازی خوبی را ببینند. 


بازی به نفع تیم شارلوت پیش می رفت و در اواسط نیمه دوم، نتیجه 26 بر15 بود. بابی برای تشویق شارلوت روی صندلی اش بالا و پایین می پرید. همان موقع شارلوت سه امتیاز دیگر برای تیمش گرفت. جانی داشت از شدت شادی دیوانه می شد. نمی توانست باور کند که خواهرش چقدر خوب بازی می کند. ان ها منتظر شروع دوباره بازی بودند که الیس از گوشه چشمانش هیکل اشنایی را دید... و بعد دید که شوهرش راهش را از میان تماشاگران باز می کند. او یک جورهایی مردد به نظر می رسید اما وقتی که الیس و بابی را دید، تبسم کرد. 


الیس زیر لب زمزمه کرد: 


"نمی توانم باور کنم." 


بابی به پدرش خیره شده بود. جانی فریادی از شادی کشید. وقتی که الیس حالت چهره شارلوت را بعد از دیدن پدرش ، دید، نزدیک بود گریه بیفتد. این اولین مسابقه او بود که پدرش به دیدنش امده بود. 


درست قبل از این که جیم به ان ها برسد، الیس زیرگوش جانی نجوا کرد: 


"چطور ترتیب این کار را دادی؟" 


جانی گفت: 


راستش را بخواهی خودم هم مطمئن نیستم. از وقتی که برگشتم خیلی در این مورد فکر کردم و مدام ارزو می کردم که بابا این کار را بکند. شاید او صدای مرا در قلب خودش شنید، یا یک احساسی کرد... یا یک چنین چیزهایی..." 


هنوز خودش درست نمی دانست که چطوری روی وقایع تاثیر می گذارد. فقط می فهمید که هر وقت به قدر کافی در مورد چیزی فکر می کند، ان اتفاق می افتد. گویی یک نیروی سحرامیز از درون وجودش جاری بود و مسبب ان معجزه ها می شد. وقتی که در ذهن خودش یک چیزی را به کسی پیشنهاد می کرد، خود ان فرد هم می خواست که ان کار را بکند. 


تا ان وقت، جیم به ان ها رسیده و بین همسرش و بابی نشسته بود. او بی ان که کلمه ای با بابی حرف بزند، به شارلوت چشم دوخت . ناگهان به نظر می رسید که سخت به بازی او علاقمند است. گویی قبلا هرگز چنین چیزی ندیده بود. 


الیس با افتخار گفت: 


"او فوق العاده عالی بازی می کند." 


جیم سرش را به نشانه تصدیق تکان داد. 


به محض این که بازی شروع شد، شارلوت یک امتیاز به نام تیمش ثبت کرد. جیم فقط به او خیره شده بود و چیزی نمی گفت. شارلوت در دو دقیقه اخر بازی سه امتیاز دیگر برای تیمش به دست اورد و همه از شدت شادی هورا کشیدند. تیم ان ها برنده شده بود. و بیست تا از امتیازهای ان ها را شارلوت به دست اورده بود . بقیه بچه های تیم ، او را روی شانه هایشان گذاشتند و دور زمین گرداندند. وقتی که الیس رو به سوی جیم کرد، دید که او تبسم بزرگی بر لب دارد. حتی نمی توانست به خاطر بیاورد که اخرین باری که او را ان قدر خوشحال دید، کی بود. کاملا مشخص بود که او به دخترش افتخار می کرد. گویی او را برای اولین بار می دید و سرانجام استعدادش را کشف کرده بود. 


او به الیس گفت: 


"عجب بازی ای بود! مگرنه؟" 


الیس سرش را تکان داد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. چند دقیقه بعد ، شارلوت هم به ان ها ملحق شد. از دیدن پدرش خوشحال و هیجان زده بود. 


او با کم رویی گفت: 


"متشکرم که امدی بابا." 


پدرش از جا برخاست و یک بازویش را دور شانه های او انداخت. 


"تو کار بزرگی کردی شارلی . واقعا به تو افتخار می کنم!" 


او را مثل یک قوطی ابجو تکان می داد. به خاطر تمام چیزهایی که اخیرا به دست اورده بود، خوشحال بود. 


شارلوت رفت و لباسش را عوض کرد و بعد همه ان ها سالن ورزش را ترک کردند. شارلوت چیزی ندید، اما موقع رفتن ، جانی بازویش را دور کمر او انداخته بود... و او با اندوه به جانی فکر می کرد... 


در راه برگشتن به خانه ، جیم گفت: 


"یک بار هم جانی یک چنین مسابقه ای داشت. او عالی بازی کرد و به خاطرش یک جایزه هم برد." 


شارلوت با خرسندی گفت: 


"فکر می کنم شانسش را داشته باشیم که امسال به دوره نهایی راه پیدا کنیم." 


لحنش بوی سپاسگزاری می داد. همه چیز برایش خیلی تازگی داشت؛ اما از صمیم دل خوشحال بود. 


جیم قول داد: 


"اگر این طور بشود ، من حتما برای تماشای بازی تان می ایم." 


سخت تحت تاثیر بازی او قرار گرفته بود. شارلوت واقعا در این زمینه استعداد داشت. خیلی بیشتر از ان چه او تصورش را می کرد. 




ان ها سر راه برای خرید به یک خواروبارفروشی رفتند و تا وقتی که به خانه رسیدند، وقتش بود که فکری برای شام بکنند. الیس در اشپزخانه مشغول شد. بابی با شارلوت بیرون رفت تا چند تا توپ در سبد بسکتبال بیندازد. پدرشان به تماشای ان ها ایستاد و نکاتی را به شارلوت تذکر داد. جانی یک کمی پیش ان ها ایستاد و بعد به اشپزخانه برگشت تا با مادرش حرف بزند. 


او با خرسندی گفت: 


"خیلی خوب بود که بابا امد، مگر نه؟" 


می دانست که این موضوع چقدر برای شارلوت ارزش دارد. ظاهرا حتی پدرشان هم متوجه این موضوع شده بود. او خوشحال بود که رفته بود. مخصوصا که از بازی شارلوت خیلی خوشش امده بود و از همین حالا در مورد رفتن برای مسابقه بعدی او حرف می زد. 


الیس به نرمی گفت: 


"فکر می کنم که قدرت تو خیلی بیشتر از ان است که خودت فکر می کنی. کاری که تو می کنی روی همه اثر دارد... به بابی نگاه کن ... و بابا به تماشای بازی امد... این واقعا مثل یک معجزه است." 


عشق و مهربانی عمیق او داشت زندگی یکایک ان ها را بهتر می کرد. 


"بابی خودش اماده شده بود، مامان. پنج سال ، برای سکوت، خیلی طولانی است." 


الیس هم این را می دانست. از وقتی که بابی سکوت کرد ، جیم به الکل مداوم و زیاد رو اورد. 


او پرسید: 


"کی می توانیم به بابا بگوییم که بابی دوباره حرف می زند؟" 


از لحظه ای که این موضوع را فهمیده بود، فکر و ذکرش همین بود و امیدوار بود که هر چه زودتر این کار را بکنند . خوب می دانست که اگر جیم بفهمد، چقدر خوشحال می شود و این موضوع برایش ارزشمند است. 


جانی جواب داد: 


"هنوز نه. بابی اماده نیست. اما به زودی خواهد بود.... امیدوارم. هنوز همه مان یک کمی کار داریم." 


الیس با گیجی پرسید: 


"منظورت چیه؟" 


"راستش را بخواهی ، خودم هم مطمئن نیستم، مامان. فقط یک احساسی دارم... نمی دانم چرا و هرگز نمی فهمم چطور ، کارها پیش می روند. فقط به چیزهایی فکر می کنم و بعد خودشان می ایند... خودبه خود... اما دقیقا به همان فرمی که من فکرشان را کرده بودم، اتفاق می افتد. فعلا می دانم که بابی برای حرف زدن به تمرین بیشتری احتیاج دارد و هنوز برای گفتن به بابا اماده نیست." 


فهمیدن این قضیه برای جیم مثل هدیه ای برای ازادی بود . چیزی که او را از احساس گناه خلاص می کرد و احتمالا زندگی او را تغییر می داد... و همچنین زندگی بقیه ان ها را .حرف زدن دوباره بابی. موضوع کوچکی نبود. الیس می مرد برای این که ان خبر را زودتر به جیم بدهد؛ اما جانی اصرار داشت که هنوز برای این کار خیلی زود است. الیس یک طورهایی احساس می کرد که باید به خواسته او و ابی احترام بگذارد. به نظر می رسید که جانی می داند که دارد چه کار می کند. تا به حال که نتیجه کارش خوب بود.فعلا فقط الیس می توانست گفتگوی ان ها را بشنود. جانی می خواست جای پایش را محکم کند . دوست نداشت وقتی که بابی حرف می زد، بلرزد یا عصبی شود یا بترسد که چیزی اشتباه پیش برود. 


نیم ساعت بعد ، الیس شام را روی میز گذاشت. جیم با صدای بلند در مورد بازی شارلوت حرف می زد و به او می گفت که چطور می توانست امتیازات بیشتری برای تیمش بگیرد. اتفاقا پیشنهاداتش خیلی به جا و مناسب بودند و شارلوت سخت تحت تاثیر قرار گرفته بود. این تنها چیزی بود که همیشه از پدرش می خواست. سرانجام یک در بین ان دو باز شده بود و پدرش یک گام غول اسا به دنیای او برداشته بود. عشق و احترامی که او همیشه ارزو داشت از سوی پدرش داشته باشد، حالا مال او بود . او با هیجان به پدرش می گفت که سعی خودش را می کند. گفتگویشان تقریبا مثل گفتگوهایی بود که پدرش و جانی با هم داشتند. ناگهان چشمان جیم باز شده بودند و می توانست ببیند که شارلوت چقدر خوب بازی می کند و برای او احترام قائل بود... و برای نخستین بار مجبور بود اعتراف کند که او یک قهرمان کوچک خیلی خوب است. احساسش هم کاملا از نگاهش خوانده می شد. شارلوت موقع حرف زدن با او به قدری خوشحال بود که گویی جام جهانی را گرفته است. در ان لحظه خوشحال ترین دختر روی کره زمین بود. 


روز بعد، وقتی که جیم از سرکار به خانه برگشت، به شارلوت پیشنهاد کرد که با هم بروند و یک دوری بزنند و لیموناد بخورند. به نظر نمی رسید که قبل از امدن به خانه مشروب خورده باشد. الیس لبخند بر لب داشت که ان دو خانه را ترک کردند. شارلوت پرواز کنان سوار ماشین پدرش شد و بلافاصله شروع کرد به سوال کردن از او در مورد ورزش هایی که در دوران جوانی کی کرد. جیم لبخند زنان اتومبیل را روشن کرد و یک دقیقه بعد ، الیس دور شدن ان ها را تماشا کرد. بعد بیرون رفت تا به جانی و بابی که داشتند بسکتبال بازی می کردند ، سر بزند. ان چه اینک دیده بودند ، برای همه شان مثل یک معجزه بود . گویی جیم که قبلا هیچ توجهی به شارلوت نداشت ، ناگهان متوجه اشتباهاش شده بود و حالا می خواست تمام ان وقت های از دست رفته را جبران کند. 


الیس منتظر شد که ان ها برگردند و بعد به سراغ درست کردن شام برود. اما وقتی که نگاهی به ساعت انداخت و دید که از هفت گذشته است، حیرت کرد. ان ها باید تا ان وقت به خانه برمی گشتند. تقریبا دو ساعت بود که ان ها رفته بودند . در ساعت هشت، الیس کم کم به دلشوره افتاد . اما وقتی که در ساعت هشت و نیم از بیمارستان تلفن کردند، سرتاپایش را وحشت فرا گرفت. ان ها گفتند که جیم و شارلوت ان جا هستند و حال هردوی شان خوب است. فقط شارلوت یک کمی گیج بود. 


الیس وحشتزده ، از صدای ان سوی خط پرسید: 


"چی شده؟" 


ان ها یک تصادف کوچک داشتند. جیم به یک کامیون پارک شده ، زده بود؛ اما خسارتی ایجاد نکرده بود. سر شارلوت به داشبورد خورده بود. ولی وقتی که در بیمارستان به دقت معاینه اش کردند ، به او گفتند که هیچ اسیبی ندیده و می تواند با پدرش به خانه برگردد. به محض این که الیس گوشی را قطع کرد، موضوع را به جانی گفت. بیشتر از یک ساعت از وقتی که یک ساندویج به بابی داده و او را برای انجام تکالیفش به اتاقش فرستاده بود ، می گذشت. بنابراین مجبور نبود که موقع گفتن موضوع به جانی مواظب حرف هایش باش که مبادا بابی را بترساند. وقتی که جانی جریان را شنید سوت بلندی کشید و بعد از مادرش پرسید: 


"بابا مشروب خورده بود؟" 


الیس با گیجی جواب داد: 


"نمی دانم... وقتی که می رفت خوب بود." 


اما هر دوی ان ها می دانستند که جیم می توانست یک جایی بین راه نگه داشته و یکی دو قوطی ابجو خورده باشد. ان قدر که کله اش گرم بشود و به یک اتومبیل پارک شده بزند. درست در ان لحظه بود که الیس متوجه شد که دیگر واقعا بس اش است . جیم یکی دیگر از بچه هایشان را در معرض خطر قرار داده بود. ناگهان الیس احساس می کرد که حتی فکر کردن به خطراتی که جیم در حال مستی برای دیگران ایجاد می کرد برایش غیر قابل تحمل است. دو ساعت بعد جیم و شارلوت به خانه برگشتند . الیس هنوز از دست خودش و جیم عصبانی بود . ان قدر که حتی نمی توانست با او حرف بزند. در بیمارستان به شارلوت گفته بودند که چند روزی استراحت کند. ظاهرا او می توانست از اخر هفته بسکتبال بازی کند. اما برای الیس هیچ جای بحث و گفتگو باقی نمانده بود. 


او می دانست که شارلوت می توانست در ان حادثه کشته شود.

حالت چهره جیم وقتی که قدم به داخل خانه گذاشت ، داستان خودش را داشت . او رنگ پریده بود... تقریبا خاکستری. او بی ان که کلمه ای با الیس ححرف بزند، رفت و برای خودش یک فنجان قهوه ریخت و وقتی که الیس ، شارلوت را در رختخوابش خواباند و به طبقه اول بازگشت، فقط به او خیره شد و سعی کرد که عکس العملش را حدس بزند. رنگ چهره الیس به کبودی می زد. جانی به ارامی به طبقه بالا و به اتاق بابی رفت. تمام مدتی را که مادرش منتظر برگشتن شارلوت و جیم بود ، با او در اشپزخانه نشسته بود.

الیس با عصبانیت به جیم گفت:

"می فهمی که ممکن بود او رابه کشتن بدهی؟..."

جیم جواب نداد. هر دوی شان می دانستند که عواقب چنین تصادفاتی چه چیزی می توانست باشد. الیس با خشم ادامه داد:

"حالا که نمی توانی مسولیت پذیر باشی ، دیگر نمی گذارم بچه ها را سوار ماشینت کنی . می توانی هر قدر دلت می خواهد مشروب بخوری، اما حق نداری با بچه های من سوار یک ماشین بشوی و برای ان ها رانندگی کنی."

جیم مثل ادمی که کتک خورده باشد، پشت میز اشپزخانه نشست . او خودش و شارلوت را در معرض خطر قرار داده بود.

"حق داری این حرف را بزنی و کاملا حق داری از دست من عصبانی باشی ."

اگر فقط یک چیز در دنیا بود که هر دوی ان ها مثل روز برایشان روشن بود بهای عظیمی بود که چنین تصادفاتی می توانستند داشته باشند. ان ها لحظه لحظه های وحشتناک یک چنین تصادفی را با بابی ، زندگی کرده بودند. نه اسیب هایی که جیم در اثر ان حادثه دیده بود بهبود پیدا کرده بودند و نه اسیب های بابی .

الیس مستقیما به او چشم دوخت و گفت:

"اگر یک بار دیگر با یکی از بچه هایمان تصادف کنی، هرگز تو را نمی بخشم."

جیم سرش را پایین انداخت . اشک در چشمانش حلقه زده بود.

"ببین، فهمیدم... واقعا متاسفم ... لازم نیست تو چیزی بگویی، الیس . خودم بعد از این که ان اتفاق افتاد، همه این ها را به خودم گفتم..."

الیس توانست از چشمانش بخواند که به حرف هایش اعتقاد دارد. جیم ادامه داد:

"... سر راه برگشتن به خانه، یکی دو تا ابجو خوردم."

"اگر فقط یک بار دیگر این کار را بکنی ، حرف های زیادی برای گفتن دارم ، جیم . اگر مشروب خوردی ، بچه ها را سوار ماشین نکن. اگر این کار را بکنی ، ترکت می کنم و بچه ها را هم با خودم می برم."

قبلا هرگز چنین چیزی به او نگفته بود.

جیم وحشتزده گفت:

"جدی می گویی؟..."

از چشمان الیس می خواند که جدی می گوید. وقتی که از بیمارستان تلفن کردند ، یک چیزی در درون الیس شکست و فرو ریخت.

جیم با پشیمانی ادامه داد:

"ببین، گفتم که، این اتفاق دیگر هرگز تکرار نمی شود."

الیس نگاهی سرد و سخت... و طولانی ، به او انداخت و بی ان که کلمه ای بر زبان بیاورد به طبقه بالا و به اتاق خواب خودشان رفت و در را پشت سرش بست.

جیم هم چند دقیقه بعد بالا رفت ولی چیزی به الیس نگفت . الیس در رختخواب بود و اصلا حال و هوای حرف زدن نداشت. جیم به ارامی سر جای خودش دراز کشید و چراغ را خاموش کرد. الیس توانست صدای حرف زدن بابی و جانی را در اتاق مجاور بشنود؛ اما جیم به قدری از حادثه ان شب ، خسته و فرسوده بود که چیزی نشنید و ظرف چند دقیقه، خوابش برد.

جانی فرشته(قسمت 7)

فصل هفتم





اولین قرار ملاقات بکی با بوز خوب پیش رفت. هر چند که او تقریبا تمام مدت در مورد جانی حرف زد. بوز او را به سینما برد و بعد برای خوردن همبرگر به اغذیه فروشی جو رفتند. شبی که جانی مرد هم می خواستند به ان جا بروند. ان جا میعادگاه مورد علاقه همه بچه های مدرسه بود. بکی در مورد خاطراتی که در سال های دبیرستان با جانی داشت برای بوز حرف زد. همان موقع بی ان که بداند جانی در کنارش نشسته بود و به حرف هایش گوش می داد. او از به یاد اوردن ان خاطرات لبخند زد. حالا که به بکی گوش می کرد اوقاتی که با هم سپری کرده بودند به نظرش بهتر و قشنگ تر می رسیدند. بکی یا دو بار مستقیما به او نگاه کرد، اما نمی توانست او را ببیند جانی با اکراه به خودش اقرار کرد که بوز واقعا ادم خوبی است. وتی که به مدرسه می رفتند فکر می کرد که او ادم بامرامی است. او یکی از معدود بچه پولدارهای دبیرستان ان ها بود. پدرش مالک یکسری مغازه های نوشابه فروشی موفق در سرتاسر جنوب کالیفرنیا بود و خانواده اش هر سال به اروپا می رفتند و او همیشه ماشین های خوبی داشت.

بوز با صوبری به حرف های بکی گوش کرد و گفت که همیشه فکر می کرده جانی بچه خیلی خوبی است. هر چند که او را خوب نمی شناخت. او سعی نکرد موضوع را عوض کند یا یک جوری جلوی هجوم خاطرات بکی را که مثل چشمه ای از درونش می جوشید بگیرد. چشمان بکی چندین بار پر از اشک شدند و هر بار که این اتفاق افتاد، بوز به نرمی دست او را در دست گرفت.

او در راه برگرداندن بکی به خانه اش هیچ گونه جسارت و پروریی از خودش نشان نداد و با او 


در مورد دانشگاه UCLA حرف زد . او گفت که باید برای ترم بعدی برگردد. فعلا پدرش مریض است و به کمک او احتیاج داشت. او پسر بزرگ خانواده بود و از وقتی که فقط چهارده سالش بود، هر سال تابستان و تمام تعطیلات را برای پدرش کار می کرد. ظاهرا چیز زیادی در مورد تجارت می دانست. حتی یک کمی هم در مورد شراب های خوب و نکات برجسته کارشان با بکی حرف زد. ان ها هر سال تابستان، یک ماه به فرانسه می رفتند تا پدرش بتواند از تاکستان های وسیع دیدن کند. او در ان جا چیزهای زیادی از پدرش یاد گرفته بود. خیلی بیشتر از بچه های دیگر که تا به حال هیچ علاقه ای به شغل پدرشان نشان نداده بودند.

کاملا مشخص بود که او سخت تحت تاثیر بکی قرار گرفته است. بکی درست همانقدر که به خاطر می اورد، زیبا و جذاب بود. او گفت که یک بار می خواسته بکی را به مهمانی دعوت کند اما به خاطر جانی جرات نکرده بود... و به شوخی اضافه کرد:

:فکر می کنم ان موقع حتی نمی دانستی من هم زنده ام!"

بکی لبخند زد

"چرا. می دانستم. فقط فکر نمی کردم از من خوشت بیاید."

یک بار با بوز به یک کلاس زبان فرانسوی رفته بود؛ اما بوز و دوستانش دو سال از او بزرگتر بودند و او خیلی خجالتی بود.

بوز خنده کنان گفت:

"می دانستم که اگر تو را دعوت کنم ، جانی مرا می کشد. وانگهی ، تو مرا می خواستی چه کنی ؟ او ستاره فوتبال بود."

اما حالا او خیلی چیزها داست که بکی دوستشان داشت. او عاقل ، منطقی، فهمیده ، باهوش و خوش قیافه بود و بالغ تر از جانی به نظر می رسید. او بیست و یک سالش بود و از نظر بکی ، بیشتر یک مرد بود تا یک پسر بچه .

وقتی که ان ها رسیدند، بوز به نرمی گفت:

"امشب اوقات خوشی داشتم بکی . می دانم که بعد از این همه وقت برایت سخت بود که با یک نفر دیگر بیرون بروی."

جانی تنها پسری بود که بکی با او بیرون رفته بود... و تنها کسی که عاشقش بود . اما هیچ جور نمی شد این حقیقت را تغییر داد که او برای همیشه رفته بود و بکی مجبور بود که پیش برود و زندگی کند. او گفت که فکر نمی کند هنوز برای پیش رفتن اماده باشد، اما تمام شب از صحبت کردن با بوز لذت برده بود. از حرف های او در مورد دانشگاهUCLA،دوستانش ، تجارت، پدرش و مسافرت هایش به فرانسه. بوز بچه ها را هم دوست داشت. او هم مثل بکی، یک عالم خواهر و برادر داشت! او بین شش بچه ، بزرگترین بود و بکی بین پنج بچه . ان دو با وجود اختلاق در وضع مالی ، زمینه های مشترک زیادی داشتند.

بوز از بکی پرسید که ایا حاضر است شنبه شب ، دوباره با او شام بخورد.

بکی خیلی راحت گفت:

"بله... واقعا دوست دارم."

بوز کمکش کرد تا از ماشین پیاده شود. مرسدس بنزی را که پدرش دو سال پیش برایش خریده بود، می راند. ان شب به بکی گفته بود که می خواهد در رشته علوم اجتماعی تحصیل کند و به دانشکده عالی برود و یک روز ، فوق لیسانسش را بگیرد. بکی هم گفته بود که می خواهد بهار اینده، دوباره درخواست بورسیه تحصیلی بدهد و امیدوار بود که بتواند در پاییز اینده به کالج برود. اما در این خلال خوشحال بود که در داروخانه کار کند و به مادرش در نگهداری بچه ها کمک کند. فعلا همین برایش کافی بود.

بوز پیشنهاد کرد که برای شنبه شب به یک رستوران فرانسوی بروند. بکی اسم ان رستوران را شنیده بود، اما هرگز به ان جا نرفته بود . بوز علاوه بر اطلاعات زیاد در مورد شراب های خوب ، در برابر غذاهای فرانسوی هم ضعف داشت.

او در حالی که بکی را تا دم در جلویی خانه شان همراهی می کرد پرسید:

"نظرت چیه؟ یا ساید ترجیع می دهی که فقط به ساندویج فروشی و سینما برویم؟ فکر کردم که شاید یک کار متفاوت برایت جالب باشد."

طوری ان حرف را زد که گویی خودش در هر دو صورت ، راحت و خوشحال است. جانی به یک درخت تکیه داده بود و به حرف های او گوش می کرد. دلش می خواست از او به خاطر پیشنهادش به بکی ، متنفر باشد؛ اما یک جورهایی نمی توانست... او برای بکی خوشحال بود و خوشحال بود که بوز می خواست او را یه خرده لوس کند. حتی نمی توانست به خودش بگوید که بوز ادم متظاهر و بدی است... چون واقعا نبود. کاملا مشخص بود که او بکی را خیلی دوست دارد.

وقتی که ان ها به در جلویی رسیدند. بکی به ارامی به سوی بوز چرخید و به نرمی گفت:

"متاسفم که ان قدر در مورد جانی حرف زدم... دلم برایش تنگ شده ... حالا بدون او همه چیز خیلی متفاوت است."

بوز با مهربانی گفت:

"عیبی نداره... عیبی نداره، بکی . من می فهمم."

بکی سرش را تکان داد . بوز در را برای او نگه داشت تا وارد خانه شد و یک دقیقه بعد، به تنهایی به سوی اتومبیلش رفت و سوار شد. جانی ایستاد و دور شدن مرسدس بنز را در خیابان تماشا کرد... و سپس به ارامی به سوی خانه خودشان به راه افتاد.

وقتی که به ان جا رسید، مادرش در رختخواب بود و کتاب می خواند. او سرش را بلند کرد و تبسم کنان به جانی چشم دوخت و پرسید:

"تمام شب کجا بودی؟"

این دقیقا همان سوالی بود که وقتی جانی زنده بود ، هر شب از او می کرد.

"بیرون، با بکی ."

غمگین به نظر می رسید. بیشتر شبیه یک پسر بچه بود تا یک مرد.

الیس حیرت زده پرسید:

"مگر نگفتی که او امشب با یک نفر قرار ملاقات دارد؟"

می توانست از چشمان جانی بخواند که اندوهگین است.

"چرا. با بوز واتسون*. ادم خوبی است."

----------------------

*Watson

الیس با نگرانی پرسید:

"یعنی تو تمام شب دور و بر ان ها بودی؟"

از نظر او، این کار اصلا برای جانی درست نبود و مایه ناراحتی اش می شد. حتی حالا.

"نه. فقط وقت شام پیش شان بودم و بعد به کارهای دیگرم رسیدم و جلوی در خانه بکی منتظر ماندم تا بوز ، او را به خانه برگرداند."

"بیا بنشین این جا..."

رختخواب کنار خودش را با کف دست صاف کرد و جانی ان جا نشست.

"چرا ان کار را کردی ؟"

نگران پسرش و حالت غمبار چشمان او بود.

"فقط می خواستم مطمئن شوم که او با بکی خوب است."

"و بود؟"

" بله... او اجازه داد که بکی تمام مدت شام در مورد من حرف بزند. می خواهد او را شنبه شب به یک رستوران فرانسوی معروف ببرد."

"بهتر نبود که ان ها را تنها می گذاشتی ؟ فکر نکنم برایت جالب باشد که ببینی بکی با یک نفر دیگر بیرون می رود. را شب هایی که او قرار دارد، با من و بابی در خانه نمی مانی؟"

"فقط می خواستم از ابتدا مراقب همه چیز باشم. (لبخند زد.) گمان می کنم خیلی احمقانه است، مگر نه؟! من خودم ان دو تا را با هم جور کردم و حالا مطمئن نیستم که از ان خوشم بیاید! خیلی سخت است، مامان."

اما نه سخت تر از ان چه ان ها تا به حال تحمل کرده بودند. الیس پرسید:

"قضیه پم چی شد؟"

سعی کرد حواس او را پرت کند. جانی لبخند زنان گفت:

"او جمعه شب با گوین* ، همان مرد لس انجلسی ،بیرون می رود. یارو دیوانه پم است."

"چه خوب . او واقعا به یک نفر در زندگی اش احتیاج دارد. از وقتی که مایک مرد، حتی با یک مرد قرار ملاقات نگذاشته است."

جانی سرش را تکان داد. غرق در فکر بود. کارهای زیادی داشت. اما دیدن بکی با بوز ، انرژی اش را گرفته بود. او اه عمیقی کشید و مادرش را نگاه کرد. دوباره شبیه خودش شده بود.

"من خوبم مامان و همه کارها رو به راهند. قبل از رفتن یک سری به شارلوت می زنم. بابا امشب چطور بود؟"

الیس شانه هایش را بالا انداخت.

"جلوی تلویزیون خوابش برد."

مدت ها بود که اوضاع در خانه شان به همین منوال بود. اما حداقل اخیرا اوضاع یک کمی بهتر به نظر می رسید و الیس هم خوشحال تر از همیشه بود. جانی در خانه بود.

بوز و بکی طی چند هفته بعدی مدام یکدیگر را می دیدند. بوز چندین بار بکی را به رستوران های خور برد؛ با او خواهر و برادرانش به این طرف و ان طرف رفت؛ برادرانش را به یک بازی فوتبال برد و برای مادرش چند بطری شراب عالب برد تا ان ها را با دوست جدیدش ، گوین، شریک شود. حالا دیگر بوز مرتب به خانه ادامزها سر می زد... و تا به حال، بکی فقط با او دست داده بود . بوز خیلی ارام پیش می رفت. نمی خواست بکی را بترساند یا کوچکترین فشاری به او بیاورد. حالا بکی کمتر از قبل، از جانی حرف می زد. در ضمن، هر دوی ان ها مردی را که هر اخر هفته از لس انجلس می امد و با پم ملاقات می کرد، دوست داشتند. برای همه ان ها کاملا مشخص بود که او دیوانه پم است و بچه هایش را هم خیلی دوست دارد.

گوین ، پم ، بوز و بکی یک شب برای شام بیرون رفتند. ان ها به یک رستوران ایتالیایی کوچک رفتند و بوز یک شراب عالی از دهکده ای کوچک در ناپا را به ان ها پیشنهاد کرد. ان شب به هر چهارتای ان ها خیلی خوش گذشت. وقتی که جانی به خانه رفت با خرسندی همه چیز را برای مادرش تعریف کرد.

الیس به شوخی گفت:

"هنوز هم فکر می کنم که وقتی ان ها بیرون می روند، نباید دنبالشان بروی."

... و بعد از او پرسید که می خواهد با بابی به جشن مدرسه شان برود. الیس در فکر یک لباس مناسب برای بابی بود. شارلوت قبلا اعلام کرده بود که گنده تر از ان است که همراه ان ها برود.

جانی گفت:

"بله، با او می روم."

"خیلی خوب است. ببین می توانی بفهمی دوست دارد چه لباسی بپوشد؟"

پارسال لباس شخصیت معروف فیلم جنگ ستارگان را پوشیده بود.

چند روز بعد، الیس هنوز در فکر لباس بابی بود که بعد از رساندن او به خانه ، برحسب اتفاق از جلوی اتاقش رد شد. روز سردی بود و الیس بالا رفته بود تا یک ژاکت بپوشد. می دانست که شارلوت در اتاق خودش به تکالیفش مشغول است. اما شنید که از اتاق بابی یک صدایی می اید. او تصور کرد که بابی یکی از نوارهای تمرین حرف زدنش را گذاشته و وقتی که صدای حرف زدن جانی را هم با اوشنید ، تبسم کرد. بابی نمی توانست جواب بدهد اما حداقل می توانست صدای جانی را بشنود و او را ببیند. الیس می توانست هر دو صدا را از داخل اتاق بشنود . صدای نوار و صدای جانی . او داشت به سوی اتاق خودش می رفت که ناگهان صدای خنده شنید. او ایستاد و رویش را ان طرف کرد... و بعد به ارامی به سوی اتاق بابی به راه افتاد و خوب گوش کرد. در ابتدا، فقط صدای جانی را شنید که با او حرف می زد. دیگر صدای تورا را نمی شنید... اما صدای دیگری را می شنید که با جانی حرف می زد. ان گاه بی ان که به چیزی بیندیشد دستگیره را چرخاند و در را باز کرد و هر دوی ان ها را دید. هر دو پسرش کف اتاق نشسته بودند و اسباب بازی های بابی دور و برشان پراکنده بودند . ان ها با تعجب به مادرشان نگاه کردند.

الیس پرسید:

"شما دو تا چه کار می کنید؟..."

به داخل اتاق قدم گذاشت و در را پشت سر خودش بست تا کسی صدایشان را نشنود.

"... این جا را به هم می ریزید یا فقط بازی می کنید؟"

با نگاهی موشکافانه هر دوی ان ها را برانداز کرد . احساس می کرد که یک رازی بین خودشان دارند. قلبش به تپش افتاده بود. جانی نگاهش کرد و لبخند زد . لبخندش حالت عجیبی داشت. الیس از یکی از ان ها به دیگری نگاه کرد و پرسید:

"این جا اتفاق جالبی افتاده؟"

جانی با نگاه به برادر کوچکترش اشاره کرد و بعد چیزی زیر گوش او زمزمه کرد. مادرشان نگاهشان می کرد.

بابی به ارامی سرش را بلند کرد و به او چشم دوخت. الیس احساس کرد تیری به درون قلبش فرو می رود. نفسش بند امده بود... او به ارامی و بی اختیار دستش رابه سوی بابی دراز کرد و در کنار ان دو روی زمین نشست. نمی دانست چرا، اما می خواست به ان ها نزدیکتر باشد. او با هر دو دست، چهره بابی را لمس کرد و بعد، بدون علت واضع ، اشک در چشمانش حلقه زد. گویی می توانست یک چیزی را در او حس کند... چیزی که حالا می خواست ازاد باشد.

الیس بریده بریده پرسید:

"تو... خوبی؟"

پسر کوچولویش سرش را به نشانه مثبت تکان داد. جانی حتی یک لحظه از او چشم برنمی داشت.

جانی گفت:

"برو جلو."

بابی از او به مادرش نگاه کرد و زیر لب گفت:

"سلام مامان."

بغض الیس ترکید... و چنان بابی را محکم به خودش فشرد که وقتی که دوباره او را از خودش جدا کرد، هردوی شان از نفس افتاده بودند . الیس در میان گریه و خنده به او چشم دوخت و در همان حالا دستش را به سوی جانی دراز کرد و او را هم به سوی خودش کشید. در ابتدا فقط توانست بگوید:

"سلام... بابی..."

... و بعد لبخند زنان ادامه داد:

"خیلی دوستت دارم... چند وقت است که حرف می زنی؟"

"از وقتی جانی امد. او گفت باید این را بکنم . اگر با او حرف نزنم، نمی توانیم بازی کنیم."

جانی به هر دوی ان ها لبخند می زد. الیس سعی کرد اشک هایش را از روی گونه هایش پاک کند، اما چشم هایش مثل چشمه می جوشیدند.

"حالا با همه ما حرف می زنی؟"

نمی توانست بفهمد که او از کی می توانست حرف بزند وبه فکرش نمی گنجید که حرف زدنش برای پدرش چقدر ارزش دارد. اما بابی در پاسخ به سوال او سرش را به نشانه منفی تکان داد و به جانی نگاه کرد.

جانی به ارامی گفت:

"شاید به زودی این کار را بکند ، مامان. باید قدم به قدم جلو برویم. بابی می خواهد اول به حرف زدن با تو عادت کند اما کارش عالی است.( موهای بابی را اشفته کرد.) امروز صبح حرف های خیلی قشنگی به من زد."

بابی به یاد حرف هایی که جرات کرده بود به برادر بزرگترش بگوید، پوزخند زد. الیس با التماس پرسید:

" نمی شود به پاپا بگوییم؟"

می مرد برای این که این خبر را به جیم بدهد. می دانست که این خبر، دنیای او را از این روز به ان رو می کند.

جانی به جای بابی جواب داد:

"نه هنوز ، اما قول می دهم که به زودی این کار را بکنیم."

الیس نمی خواست هیچ کدام از ان ها را تحت فشار بگذارد، اما واقعا متاسف بود که نمی تواند موضوع را به جیم بگوید. ولی یک جورهایی احساس کرد که باید به خواست جانی احترام بگذارد.

ان ها برای یک مدت طولانی ان جا نشستند و با صدایی ارام ، به طوری که هیچ کس نشنود، با هم حرف زدند... و بعد شارلوت تقه ای به در زد و به داخل اتاق سرک کشید.

"کلوچه هایت دارند می سوزند مامان."

نه برادر بزرگترش را دید و نه لذت عمیق چشمان مادرش را. فقط دید که مادرش کف اتاق نشسته و با بابی حرف می زند و دور و برشان هم پر از اسباب بازی است.

"... ان ها را از فر دراوردم."

این را گفت و دوباره در را بست. الیس برخاست، هر دو پسرش را بوسید و با گام هایی سبک از پله ها پایین رفت . سال ها بود که چنین احساسی را در خود سراغ نداشت . تمام هوش و حواسش به این بود که وقتی جیم بفهمد بابی دوباره حرف می زند، چه حالی می شود.

او ان شب سر شام چندین بار به بابی نگاه کرد و بابی هر بار با او لبخند زد. ان دو راز خیلی بزرگ بین خودشان داشتند. یکی این که او می توانست حرف بزند و دیگری این که جانی به نزدشان برگشته بود . این دو راز ، پیوندی محکم بین الیس و پسر کوچکش ایجاد کرده بود . پیوندی که قبلا هرگز ان را نداشتند. ان شب بعد از شام، بابی پیش مادرش در اشپزخانه ماند. البته هیچ چیزی به او نگفت، اما وقتی که به او در تر و تمیز کردن ظرف ها و اشپزخانه کمک کرد، الیس توانست با تمام قلبش او را حس کند... و وقتی که کارشان تمام شد، الیس روبروی او ایستاد و او را در اغوش کشید... و زیر گوشش نجوا کرد:

"دوستت دارم بابی."

بابی بازوانش را محکم دور کمر او حلقه کرده بود. ان دو کمی به ان حالت ماندند و بعد از هم جدا شدند. بابی به مادرش تبسم کرد و به ارامی به سوی اتاق خودش به راه افتاد... جانی همراهش بود...

جانی فرشته(قسمت 6)

جانی فرشته(قسمت 6)

فصل ششم


طی چند روز بعدی ، جانی می امد و می رفت. بین خانه خودشان و خانه ادامزها در حرکت بود. ظاهرا وقت زیادی را به تماشای بکی می گذراند. یک روز عصر که به خانه و به نزد مادرش برگشت، غمگین به نظر می رسید.

الیس مثل مادر هر جوان دیگری از او پرسید:

"کجا بودی؟"

جانی به سوال او خندید.

"خانه بکی . بچه ها داشتند با شیطانی هایشان او را دیوانه می کردند."

مادرش به شوخی گفت:

"گمان نمی کنم کمکش کرده باشی."

"اگر می توانستم می کردم ، مامان"

همیشه با خواهر و برادرهای بکی خوب بود و دوستشان داشت.

"... تنها کاری که توانستم بکنم این بود که مواظب باشم دست به کبرین نزنند و خانه رابه اتش نکشند. تعدادشان هم که یکی دو نیست. بکی امروز خانه ماند تا مادرش بتواند بیرون برود. دو تا از بچه ها سرما خورده اند و به مدرسه نرفته اند. اما مطمئنا این راهی برای زندگی،برای بکی نیست. حداقل وقتی که من زنده بودم ، گهگاهی تفریحاتی داشت. حالا دیگر هیچ جا نمی رود، مامان."

"می دانم. من مرتب این را به پم می گویم. هر دوی ان ها باید بیشتر بیرون بروند."

جانی صادقانه گفت:

"مطمئن نیستم که بتوانند از عهده اش برایند."

اگر چه از این موضوع نفرت داشت، اما می دانست که بکی به یک دوست پسر احتیاج دارد. در این زمینه کاری از دست او برنمی امد ولی این را می فهمید که بکی در هیجده سالگی این حق را داشت که زندگی بهتری داشته باشد.او هم به اندازه مادرش مسولیت خواهر و برادرانش را بر عهده داشت. حتی گاهی بیشتر ، چون ساعات کار مادرش طولانی تر بود. این که بکی دیگر هیچ تفریحی نداشت، او را غمگین می کرد.

"من به پم پیشنهاد کردم که بچه ها را برایش نگه دارم .شارلی می تواند کمکم کند."

"البته اگر بتوانی او را از تمرینات بسکتبالش بیرون بکشی؛ که شک دارم. مثلا یک وقتی بین فصل بسکتبال و بیس بال. چرا سعی نکنیم بابا را به یکی از مسابقات او ببریم؟"

الیس با ناراحتی گفت:

"من این کار را کردم. اونخواهد رفت... هرگز... تو هم این را به خوبی من می دانی. او فکر می کند که برای دخترها احمقانه است که در تیم های ورزشی بازی کنند."

جانی بلافاصله با رنجیدگی خاطر گفت:

"شارلی یک قهرمان بی نظیر است. خیلی بهتر از ان چه من بودم . اگر بابا فقط یک بار برود و کار او را تماشا کند، این را می بیند."

الیس قائله را ختم کرد...

"خب ، هیچ وقت نمی رود."

خودش این را هزار بار به جیم گفته بود؛ اما جیم همیشه می گفت که خیال ندارد وقتش را تلف کند و به دیدن دخترانی برود که یک ورزش پسرانه را ان هم خیلی بد بازی می کنند. الیس می دانست که بحث کردن با او هیچ فایده ای ندارد. سال ها تلاش کرده بود تا او را متقاعد کند و موفق نشده بود.

جانی با عصبانیت گفت:

"این وسط، او هم به اندازه شارلوت ضرر می کند."

"خب من می روم. این برای خودش چیزی است."

اما هر دوی ان ها می دانستند که این همان چیزی نیست که شارلوت می خواهد لااقل«فقط» این را نمی خواست. او تایید و توجه پدرش را می خواست. چیزی که تا به حال ان را به دست نیاورده بود. الیس نگران این بود که شارلوت بعدها چه احساسی در این مورد پیدا خواهد کرد. بعد ها که به عقب نگاه می کرد و می دید که پدرش حتی به تماشای یکی از مسابقات او نرفته و حتی یک بار جایزه گرفتن او را ندیده است. او تقریبا به اندازه جانی جایزه برده بود که جایزه ویژه بیس بال فصل قبل ، جزء ان ها بود. حتی عکس او را در روزنامه محلی هم چاپ کرده بودند که جیم کوچکترین توجهی به او نکرد؛ اما اگر جانی می توانست بازی کند، خوب متوجه می شد و ماجرا را به همه دوستانش هم می گفت.

جانی ان روز هم به همراه مادرش به دنبال بابی رفت و او و مادرش تمام طول راه با هم حرف زدند. وقتی که بابی سوار ماشین شد، سرحال تر از همیشه به نظر می رسید. او چرخید و مستقیما به جانی که روی صندلی عقب نشسته بود ، خیره شد و بعد دوباره رویش را ان طرف کرد و به بیرون پنجره نگاه کرد. مادرش با او حرف می زد. همیشه طوری رفتار می کرد که گویی انتظار دارد بابی جوابش را دبهد. اما وقتی که او این کار را نمی کرد، عصبانی نمی شد.

وقتی که ان ها به خانه رسیدند، الیس به او شیرو کلوچه داد. جانی به طبقه بالا و به اتاق خودش رفته بود تا کتش را دراورد. چند دقیقه بعد بابی هم به طبقه بالا رفت. الیس در اشپزخانه ماند تا کمی سبزی برای شام خرد کند. با شارلوت قول داده بود که شام مورد علاقه اش را درست کند. مرغ برسان به روش شمالی و سیب زمینی سرخ شده با کدو که شارلوت عاشقش بود.

شارلوت ان روز عصر ، دیر به خانه برگشت و تقریبا به محض این که رسید، دوباره بیرون رفت تا یک کمی بسکتبال بازی کند. همان کاری که جانی وقتی به سن و سال او بود می کرد. کمی که گذشت، الیس احساس سرما کرد و به طبقه بالا رفت تا یک ژاکت بپوشد. ان گاه بود که شنید یک صدایی از اتاق بابی می اید. بابی یکی از نوارهای تمرین حرف زدن را که او برایش خریده بود گذاشته بود. الیس ان نوارها را خریده بود که او در حرف زدن راه بیفتد؛ اما کارش هرگز نتیجه ای نداشت. هیچ . او از لای در اتاق بابی به داخل سرک کشید و برایش در هوا بوسه فرستاد... و دید که جانی روی درگاه پنجره نشسته و در سکوت بابی را تماشا می کند. الیس به او چشمک زد و بعد به سراغ کارش در اشپزخانه رفت. او تقریبا کار شام را تمام کرده بود که جانی به طبقه پایین برگشت و با اشتیاق به بشقاب کلوچه ها چشم دوخت. اما مهم نبود که او چقدر طبیعی به نظر می رسید، به هر حال نمی توانست چیزی بخورد. کارهایی بود که او نمی توانست بکند و چیزهایی بودند که دلش برای ان ها خیلی تنگ شده بود. مثل کلوچه و پای سیب دستپخت مادرش.

الیس که داشت کدوها را برای اخرین بار در ماهی تابه پشت و پهلو می کرد با حواس پرتی پرسید:

"بابی خوبه؟"

"بله . خوبه..."

روی پیشخوان اشپزخانه پرید و مثل بابی شروع به تکان دادن پاهایش کرد.

"... او مرا می بیند."

این را گفت و منتظر عکس العمل مادرش . الیس در حالی که یک چیزی را در یک یخچال می گذاشت و چیز دیگری را از ان در می اورد پرسید:

"کی تو را می بیند؟"

جانی گفت:

"بابی ."

... و به مادرش که سرش را به سرعت از یخچال بیرون اورده و به او خیره شده بود، پوزخنده زد.

مادرش با حیرت پرسید:

"از کجا می دانی؟"

"می دانم . وانگهی ، او مرا لمس کرد."

طوری این حرف را زد که گویی طبیعی ترین کار دنیا بود.

"تو گذاشتی؟... منظورم این است که گذاشتی تو را ببیند؟ عیبی نداشت که این کار را بکنی؟"

"نمی دانم . فکر نمی کردم هیچ کس به جز تو بتواند مرا ببیند مامان . اما او می تواند."

از این بابت خوشحال به نظر می رسید. الیس با نگرانی پرسید:

"او را ترساندی ؟"

"البته که نه . چرا او باید از من بترسد؟! چند دقیقه پیش که به اتاقش امدی و نگاهش کردی ، به نظرت «ترسیده» می امد؟"

"نه ... اصلا..."

حداقل او نمی توانست به کسی چیزی بگوید. شاید «ان ها» به همین دلیل اجازه داده بودند که او هم جانی را ببیند.

"... به او چه گفتی؟"

"گفتم که فقط برای یک ملاقات کوتاه برگشته ام و نمی توانم بمانم؛ اما تا یک مدتی این دور و برها هستم. تقریبا همان چیزهایی که به تو گفتم. حقیقت. او از دیدن من خوشحال شد . اوه خدا ... من خیلی دوستش دارم، مامان."

او همیشه رفتار خارق العاده ای با بابی داشت. ان تابستان که جیم و بابی تصادف کردند، جانی سیزده ساله بود و وقتی که دکترها گفتند شاید بابی زنده نماند ، او واقعا حال بدی داشت. بعد از ان هم برای همیشه بزرگترین مدافع او بود.

"... به او گفتم که چون خداحافظی نکردم، دوباره برگشتم که او و دیگران را ببینم."

اشک در چشمان الیس حلقه زد و در همان حال به پسر دلبندش تبسم کرد. او عاشق هر سه فرزندش بود اما حالا بیشتر از هر وقت دیگر می دانست که چقدر این یکی را دوست دارد.

"پس انچه موقع بالا امدن از پله ها شنیدم صدای تو بود. فکر کردم او یکی از نوارهای تمرین حرف زدن را که برایش خریده بودم، گذاشته است . بهتر است وقتی می خواهی با او حرف بزنی ، یک نگاهی هم به بیرون بیندازی که یک وقت شارلی یا بابا صدایت را نشنوند."

البته اگر می توانستند بشنوند. جانی سرش را تکان داد و همان موقع سرو کله بابی پیدا شد . وقتی که او جانی را با مادرش دید از گوش تا گوش پوزخند زد.

الیس به ارامی به او گفت:

"این خیلی هیجان انگیزاست، بابی مگر نه؟..."

بابی سرش را به نشانه مثبت تکان داد . از یکی از ان ها به دیگری نگاه می کرد مادر شادامه داد:

"... اما ما نمی توانیم موضوع را هیچ کس بگوییم."

به هر حال بابی نه می توانست و نه این کار را می کرد. اما الیس از تماشای چشمان شاد او غرق لذت بود او از جانی پرسید:

"فکر می کنی سرانجام همه اعضای خانواده بتوانند تو را ببینند؟ دل همه ما برایت تنگ شده بود. بابا و شارلوت هم همین طور."

"شاید ان ها مثل شما دو تا «احتیاج» به دیدن من نداشته باشند."

اما حقیقت این بود که دلیل واقعی را نمی دانست. او حاضر بود همه چیزش را بدهد و بکی هم قادر باشد که او را ببیند. بکی هم به حد مرگ برای او دلتنگ بود، اما کاملا اشکار بود که نمی تواند او را ببیند.

"... راستش من هم «چطور» و «چرا» ها را نمی دانم،مامان. فقط می دانم همین است که هست و ما باید همین طوری همه چیز را بپذیریم. قوانین خیلی محکم هستند . قرار نیست که من کسی را بترسانم یا برای کسی دردسر درست کنم یا زندگی کسی را به هم بریزم. من برای درست کردن کارها این جا هستم. فقط همین."

"مثل چه کاری؟"

هنوز کنجکاو بود. بابی هم با دقت به حرف های ان ها گوش می کرد.

"هنوز نمی دانم. فقط بعضی «کارها»... مثلا مثل وقتی که تو شام درست می کنی!"

شوخی می کرد . مادرش به او پوزخند زد. همان موقع ان ها صدای ماشین جیم را که داشت توی حیاط پارک می کرد، شنیدند. الیس از پنجره نگاهی به بیرون انداخت که مطمئن شود خود اوست و توانست ببیند که شارلوت هنوز داشت تمرین می کرد . الیس دید که جیم درست از پشت سر شارلوت به سوی در ورودی امد. شارلوت نگاهی به پدرش انداخت. ان دو هرگز چیزی به هم نمی گفتند. الیس رویش را به سوی پسرانش گرداند. جانی از روی پیشخوان اشپزخانه پایین پرید، دست بابی را گرفت و با او به سوی طبقه بالا به راه افتاد. همان موقع جیم وارد شد و یک لحظه بعد ، الیس صدای بسته شدن در اتاق بابی را شنید. جیم به محض ورود، در یخچال را باز کرده و یک ابجو برداشته بود. الیس متوجه شد که خسته به نظر می رسد.

او پرسید:

"روز سختی داشتی ، عزیزم؟"

جیم جواب داد:

"نه بدتر از همیشه..."

الیس شام شان را از فر بیرون اورد. جیم با بی تفاوتی پرسید:

"... روز تو چطور بود؟"

یک کمی حواس پرت به نظر می رسید و در حال و هوای حرف زدن نبود.

"خوب . معمولی ."

می خواست بگوید:«همین حالا داشتم با پسرانت حرف می زدم که تو رسیدی .»! که البته نگفت. در عوض، از پنجره به شارلوت همه هنوز بیرون بود، اشاره کرد که بیاید تو و خودش طبقه بالا رفت که بابی را بیاورد. او و جانی روی کف اتاق نشسته بودند. الیس با صدایی نجوانه گونه رو به سوی پسر بزرگترش کرد و گفت:

"بسیار خوب، وقتش است که بروی سراغ کار خودت عزیز دلم. بابی باید بیاید شام بخورد."

"من هم می توانم بیایم . کسی که مرا نمی بیند مامان."

می خواست با ان ها باشد. حتی اگر نمی توانست چیزی بخورد.

"بابی و من که می بینیم. اگر یک وقت، یک حرکتی بکنیم چه؟"

"ان وقت ، ان ها فکر می کنند شما دو تا دیوانه شده اید."

زیر خنده زد و بابی یکی از ان لبخندهای بسیار نادرش را بر لب نشاند. حالا که جانی در کنارش بود، خیلی خوشحال تر و احساساتی تر از چند ماه اخیر به نظر می رسید.

"خیلی خوب ؛ می روم بکی را ببینم. بعد از شام به خانه می ایم."

درست مثل ان وقت ها که زنده بود و مدام بین ان جا و خانه بکی در رفت و امد بود . با این تفاوت که حالا وقت بیشتری را با ان ها می گذراند. چون نه مدرسه داشت ، نه کار و نه وظیفه مشخص. ظاهرا« کاری» که به خاطرش برگشته بود کار تمام وقتی نبود. او وقت زیادی را با مادرش و بابی می گذراند و دور و بر بکی پرسه می زد. اما الیس دیگر هیچ نگرانی ای از بابت او نداشت و فقط خوشحال بود که او ان جاست.

الیس دست بابی را گرفت و با او از پله ها پایین امد. جانی درست پشت سرشان بود. شارلوت داشت با پدرش در مورد بازی ان روزشان حرف می زد و برای اولین بار ، جیم هم یک کمی علاقمند به نظر می رسید. اما فقط یک کمی . یک دقیقه بعد هم توی حرف او پرید و در مورد جایزه ای که وقتی جانی به سن و سال او بود در بسکتبال برده بود، حرف زد.

او با افتخار گفت:

"جانی بهترین قهرمانی بود که در تمام عمرم دیده ام."

جانی با صدایث بلند فریاد زد:

"نه. «او» بهتر از من است ، بابا. این را بفهم!"

اما پدرش نمی توانست صدای او را بشنود. سپس او به مادرش و بابی دست تکان داد و از در جلویی خارج شد. او چنان در را به نرمی باز وبسته کرد که هیچ کس هیچ صدای ان را نشنید. بابی با چشمان از هم گشاده به مادرش نگاه کرد. هر دوی ان ها می دانستند که معجزه ای برایشان رخ داده است. و رازی که حالا بینشان بود، بیشتر از هر وقت دیگری به هم نزدیکشان کرده بود. الیس به نرمی شانه بابی را لمس کرد و او سرجای خودش ، بین شارلوت و پدرش روی صندلی نشست.

شام طبث معمول همیشه تمام شد و جانی تا وقتی که مادرش به رختخواب رفت و مشغول خواندن یک کتاب شد به خانه برنگشت.

وقتی که الیس او را دید، از بالای عینک مطالعه اش ، نگاهش کرد و پرسید:

"بکی چطور بود؟"

به تازگی مجبور شده بود عینک بزند. جانی گفت از ان خوشش امده و الیس لبخند زد. سپس جانی با لحنی پیروزمندانه گفت:

"فردا شب یک قرار ملاقات دارد."

الیس حیرت زده پرسید:

"چطور این اتفاق افتاد؟!"

ان ها همان روز داشتند در مورد این حرف می زدند که زندگی بکی چقدر اندوهبار است.

"امروز سرکار یک نفر را دید. دانشجویUCLAاست و این ترم را مرخصی گرفته تا برای پدرش کار کند. امشب به بکی تلفن زد و او را برای فردا شب دعوت کرد."

از لحنش معلوم است که خوشحال است؛ اما در واقع احساسات ضد و نقیضی در ان مورد داشت. اسم ان پسر بوز بود و واقعا پسر جذابی بود... و مهربان و خوش مشرب . پدرش مالک یک سری فروشگاه های زنجیره ای نوشابه فروشی بود. او یک مرسدس بنر داشت و از بچه ها خوشش می امد. خودش هم سه برادر و دو خواهر داشت.

جانی متفکرانه گفت:

"مطمئن نیستم که به قدر کافی برای بکی خوب باشد؛ اما وقتی که وارد داروخانه شد به نظرم خوب امد. او هم به دبیرستان ما می امد و به محض این که پایش را توی داروخانه گذاشت، بکی او را شناخت. وقتی که ما سال دوم بودیم فارغ التحصیل شد... همیشه از بکی خوشش می امد اما هیچ وقت از او دعوت نکرد که همراهش بیرون برود."

مادرش از او پرسید:

"تو ترتیب کارشان را دادی؟"

با کنجکاوی ، مهربانی و تحسین جانی را نگاه کرد. اگر او این کار را کرده بود واقعا شایسته تحسین بود. مخصوصا که به نظر می رسید که از این بابت خوشحال است.

او جواب داد:

"این طور فکر می کنم..."

هنوز از قدرت هایش و تاثیراتی که می توانست روی کارها داشته باشد ، مطمئن نبود.

"... شارلوت هنوز بیدار است . یک کمی دیر نیست؟"

الیس با تبسم جواب داد:

"نه... او چهارده سالش است. وقتی که تو به سن و سال او بودی خیلی دیرتر از این می خوابیدی ."

حالا پسرش خیلی بالغ به نظر می رسید اما هنوز هم یک طورهایی پسر کوچولوی او بود. الیس از پلیس بازی او برای خواهرش خنده اش گرفته بود. درست همان موقع جیم وارد اتاق شد. خسته به نظر می رسید. الیس و جانی متوجه ورود او نشده بودند. جیم مستقیم به الیس چشم دوخت و پرسید:

"با که حرف می زدی؟"

معمولا هر شب در ان ساعت، این قدر هشیار نبود.

"اوه... من ... با خودم... گهگاهی وقتی که تنها هستم، این کار را می کنم."

جیم به شوخی گفت:

"پس بهتر است بیشتر مواظب باشی . مردم کم کم دارند در موردت چیزهای خنده داری می گویند..."

الیس سرش را تکان داد و جانی بی سرو صدا به اتاق خودش برگشت.

جیم ادامه داد:

"... چند روز است که خیلی سرحال هستی .دلیل بخصوصی دارد؟"

"فقط احساس می کنم بهترم. فکر می کنم زخم معده ام خوب شده."

در ضمن مثل قبل ان قدر اندوهگین و غمزده به نظر نمی رسید. جیم به خوبی این را متوجه شده بود. متوجه خیلی چیزهای دیگر هم شده بود.شام خوبی که او ان شب پخته بود و فرم دلنشینی که با همه حرف می زد. دیگر زیاد عزادار و از پا درامده نبود . بچه ها هم بهتر بودند. جیم فقط ارزو می کرد که کار و بارش هم بهتر شود. اما حداقل به نظر می رسید که خانواده اش ارام ارام رو به بهبودی می روند . البته این به ان معنا نبود که هیچ کدام از ان ها مرگ جانی را فراموش کرده باشند یا دوباره به وضع سابقشان برگشته باشند. به این معنا هم نبود که او خودش را به خاطر ان تصادف و ضرر جبران ناپذیری که به بابی زده بود، بخشیده باشد. یک عمر سکوت بابی باعث می شد که هرگز سهم خودش را در افتادن در افتادن او به ان وضع فراموش نکند... مهم نبود که چقدر برای فراموشی تلاش می کرد و از چه راه هایی برای بیهوش کردن خودش استفاده می کرد.

ان ها ، ان شب در رختخواب دراز کشیدند و کمی با هم حرف زدند. الیس نمی توانست بفهمد که جیم امشب کمتر نوشیده و کمتر مست است با این که فقط تحملش بالاتر رفته است. گفتنش سخت بود. اما صبح روز بعد همه چیز ثابت شد. الیس نیمی از ابجوهایی را که جیم شب گذشته به اتاق نشیمن برده بود ،«دست نخورده» پیدا کرد و ان ها را دوباره در یخچال گذاشت.

همان وقت جانی با کاپشن ورزشی اش از پله ها پایین امد . از مادرش خواسته بود که ان روز صبح، او رابه سالن زیبائی پم ببرد. چیزی در ان جا بود که باید ان را می دید. الیس هم کار دیگری نداشت. بنابراین موافقت کرد که ان کار را بکند . عاشق این بود که او را این طرف و ان طرف ببرد . درست مثل وقتی که او یک پسر بچه کوچک بود . الیس همیشه از اوقاتی که ان دو در ماشین با هم سپری می کردند،لذت می برد.

او در راه از جانی پرسید:

" خب ، وقتی که رفتم تو به پم چه بگویم؟"

جانی داشت با رادیو بازی می کرد. از یک ایستگاه به ایستگاه دیگر می زد و از تمام موزیک های مورد علاقه اش لذت می برد . کم مانده بود که برقصد.

او با خوشحالی گفت:

"پسر، واقعا دلم برای این ها تنگ شده بود."

الیس خندید و به او خاطر نشان کرد تا به حال هرگز به محل کار پم نرفته است و شاید او خیلی از این بابت تعجب کند.

"... به او بگو می خواهی موهایت را کوتاه کنی."

"و ان وقت چه؟ چرا داریم می رویم ان جا؟"

"هنوز مطمئن نیستم. قرار است یک نفر را در ان جا ببینم . دیشب این را فهمیدم. بعدا بیشتر در موردش برایت توضیح می دهم."

این را گفت و بعد چنان صدای رادیو را بلند کرد که دیگر نمی توانست صدای مادرش را بشنود. پنج دقیقه بعد ان ها به اموزشگاه زیبایی رسیدند. پم از دیدن الیس حیرت کرد و با نگرانی پرسید:

"حالت خوبه؟"

به نظرش می رسید که الیس زیادی سرکیف است . کم کم داشت فکر می کرد که دکترها برای زخم معده اش به او پروزاک* داده اند. رفتار او خیلی عجیب و غریب بود و حالا تقریبا همیشه کیفور و خندان بود.


-------------------------------------

*نوعی داروی ضد افسردگی Prozac



" خوبم . فکر کردم بد نیست که بیایم و موهایم را درست کنم."

"چرا؟ مگر می خواهی جایی بروی؟"

"می خواهم برای ناهار بیرون بروم."

سعی می کرد رفتارش طبیعی به نظر برسد؛ اما حتی خودش هم احساس می کرد که خیلی غیر عادی است. ان گاه دید که جانی با یکی از سشوارها ور می رود... و بی اختیار گفت:

"با ان بازی نکن!"

پم به او خیره شد. اصلا نمی فهمید که او در مورد چه حرف می زند.

"با چه بازی نکنم؟"

"منظورم این بود که با موهایم بازی نکنی و فقط درستشان کنی."

پم به نرمی گفت:

"البته الیس ... مسئله ای نیست."

واقعا برای او نگران وبد؛ اما او خیلی خوب و سرحال به نظر می رسید.

ظاهرا زخم معده اش خیلی بهتر شده بود . ولی این روزها یک جور عجیبی بود.

پم به یکی از شاگردان گفت که موهای الیس را بشوید و چند دقیقه بعد، به یکی دیگر از شاگردان طرحی برای کوتاه کردن موهای او داد. سومی را هم مامور کرد که موهای او را سشوار بکشد و درست کند. در تمام ان مدت جانی با یک حالت رسمی می امد و می رفت، انگار سرش خیلی شلوغ بود. یک ساعت بعد که برگشت، موهای مادرش به یک فرم خیلی قشنگ درست شده بود. یک مرد به دنبال جانی وارد شد. ان مرد نماینده یک کمپانی تولید محصولات ارایشی بود. او به پم گفت که مرکز اصلی کارش در لس انجلس است، اما به این محدوده امده تا محصولاتشان را به سالن های زیبائی محلی معرفی کند. او کت و شلوار پوشیده و کراوات زده بد. موهایش مرتب بودند و خیلی قابل احترام و با شخصیت به نظر می رسید. با لحنی دلنشین و مشتاق با پم و الیس حرف می زد. الیس فکر می کرد که خیلی خوش قیافه و جذاب است اما ظاهرا پم متوجه نشده بود. او هیچ علاقه ای به ملاقات مردان نداشت. به هر حال ان ها هنوز داشتند حرف می زدند که الیس رفت. پم نگذاشت که او برای کوتاه کردن و ارایش موهایش پول بدهد و تبسم کنان با او خداحافظی کرد و برایش دست تکان داد .

الیس در راه برگشتن از پسرش پرسید:

"تو ان کار را کردی؟"

جانی خودش را به ان راه زد.

" چه کاری؟"

"اوردن ان مرد به داخل فروشگاه . تو در ان کار دخالت داشتی، جانی؟"

جانی گفت:

"من کارهای مهم تری از ترتیب دادن یک ملاقات کورکورانه برای مادر بکی دارم. به این خاطر به این جا نیامدم."

عاقل تر از سنش به نظر می رسید.

"به هر حال تعجب برانگیز بود."

متقاعد نشده بود.

ان دو ان روز عصر به دنبال بابی رفتند . بابی از دیدن مدل جدید موهای مادرش لبخند زد. جانی با او روی صندلی عقب نشست . رادیو روشن بود و موزیک می نواخت . جانی اواز می خواند و بابی سرش را تکان می داد. خیلی خوشحال بود که دوباره برادرش را در کنار خودش دارد. همیشه همه چیز در اطراف او پر از زندگی و پر از تفریح بود و جانی همیشه با او رفتار شگفت انگیزی داشت. حالا هم هیچ چیز فرق نکرده بود . کاملا مشخص بود که جانی هم از این که دوباره در خانه است و بابی و مادرش را می بیند، خیلی خوشحال است، ان قدر که وقتی که به خانه رسیدند ، بابی را به حیاط پشتی برد تا با و کمی بسکتبال بازی کند. ان ها هنوز ان جا بودند که شارلوت به خانه امد . گرفته به نظر می رسید. امتحان زبان فرانسوی اش را بد داده بود. اما وقتی که دید بابی سخت تلاش می کند که توپ را در سید بسکتبالش بیندازد، لبخند زد . نمی توانست برادر بزرگش را که فقط پند اینچ ان طرف تر از او ایستاده بود ببیند.

او گفت:

"بیا، بگذار نشانت بدهم چطور این کار را بکنی."

توپ را از دست بابی گرفت، چند بار ان را بر زمین زد و در اولین پرتاب، ان را به داخل سبد انداخت. سپس به برادرش نشان داد که چطور ان کار را بکند.

جانی با تحسین گفت:

"نگاهش کن! کارش عالی است."

بابی به سوی او چرخید و پوزخند زنان نگاهش کرد. شارلوت به او خیره شد و اب تعجب پرسید:

"چرا پشت سر مرا نگاه می کنی؟ باید چشمت به توپ و یبد باشد. نگاه کن ببین می خواهی توپ را به کجا پرتاب کنی، نه با بالای شانه من!"

جانی در ادامه حرف های او اضافه کرد:

"راست می گوید این قدر به من نگاه نکن و کاری را که او می گوید ، انجام بده. او در این کار خیلی بهتر از من است."

الیس که هر سه تای ان ها را از پنجره اشپزخانه تماشا می کرد لبخند زد. می دانست که شاید این اخرین باری باشد که ان منظره را می بیند. این فکر مایه اندوهش می شد؛ اما خدا را از صمیم دل شکر می کرد که می توانست ان ها را در ان لحظه ، در کنار یکدیگر ببیند... و تا نیم ساعت بعد هنوز از تماشای ان منظره سرمست بود که جیم وارد شد و به محض ورود به خانه گفت که خبرهای مهمی برای او دارد.

"امروز دو مشتری جدید داشتیم.(خوشحال بود.) هر دوی شان یک تجارت جدید را به راه انداخته اند و احتمالا یک عالم کار از ان ها می گیریم تا کارشان حسابی راه بیفتد. این می تواند وضع ما را به کلی عوض کند."

الیس با خرسندی گفت:

"واقعا؟"

... و بعد متوجه شد که جانی تمام روز به چه کاری مشغول بود. یک مرد برای پم؛ یک قرار ملاقات برای بکی؛ زیربال و پر گرفتن بابی توسط شارلوت و دو مشتری جدید برای جیم. برای یک فرشته تازه کار هفده ساله ، بد نبود.

ان شب بعد از شام ، در مورد تمام کارهایی که جانی صورت داده بود با او حرف زد و از او تمجید کرد. سپس به اتاق بابی رفت . جانی گفت که می خواهد بیرون برود. می خواست برود سراغ بکی.

قبل از رفتن به شوخی به مادرش گفت:

"فقط امیدوارم رانندگی بوز بهتر از من باشد."

مادرش با لحنی سرزنش امیز گفت:

"دیگراین حرف را نزن."

جانی پیش رفت و او را بوسید و رفت. الیس چند دقیقه ای در اشپزخانه ایستاد و به او فکر کرد. فقط امیدوار بود که او کارهایش را خیلی سریع ندهد. هیچ عجله ای برای رفتن او نداشت . ظاهرا خود جانی هم عجله ای نداشت.

جانی فرشته(قسمت 5)

فصل پنجم



آلیس چند روز اینده را در خانه سرگرم بود. خیلی کار داشت. به دکترش هم قول داده بود که استراحت کند و این کار را هم کرد. جیم هر روز صبح، بچّه ها رابه جای او به مدرسه می رساند. مادر یکی از بچّه ها هم بابی را به خانه برمی گرداند. شارلوت می دانست که مادرش نمی تواند ان هفته به دیدن بازی بسکتبالش برود و گفت که شرایط را درک می کند. الیس یک عالم وقت داشت که در خانه باشد و با جانی حرف بزند. البته وقت هایی که او در ان جا بود.

جانی همان طور که گفته بود، می امد و می رفت. او می خواست که دوستانش را ببیند و به مدرسه قدیمی اش هم سر بزند. با شارلوت هم سر بعضی از کلاس هایش نشست و به مادرشان گفت که وضع او در مدرسه خوب است؛ اما به ورزش بیشتر از درس علاقه دارد و گفت که او در درس ریاضی واقعا به کمک احتیاج دارد . جانی فکر می کرد که او به جز این مشکل دیگری ندارد.

اما ان که جانی را نگران می کرد ، بابی بود. او به مدرسه بابی هم رفته بود و می گفت که بابی فقط توی خودش است و با هیچ کس ارتباط برقرار نمی کند و هرگز خودش را در هیچ بازی ای شرکت نمی دهد. او حتی در ان مدرسه کودکان استثنایی ، بیشتر از حدّ انتظار ، از بقیه بچه ها جدا بود و بدتر از همیشه به نظر می رسید. حتی بدتر از وقتی که جانی مرده بود. در واقع ، او فقط چند روز قبل از این که الیس مریض شود، به مدرسه بازگشته بود.

جانی از مادرش پرسید:

" می خواهی با او چه کار کنی ، مامان؟ فکر می کردم تا حالا شروع به حرف زدن کرده باشد"

به نظر می رسید که شانس زیادی برای چنین چیزی وجود داشته باشد. مخصوصا بعد از پنج سال. کاملا مشخص بود که مرگ جانی ، پسرک را بیشتر در خودش فرو برده بود.

آلیس امیدوارانه گفت:

"هنوز هم می تواند یک روز دوباره حرف بزند. شاید می خواهد چیزی را به ما بگوید به گفتنش بیارزد"

به نظر می رسید که در ان لحظه همان طوری راحت بود.

جانی پرسید:

"دکترش چه می گوید؟"

آلیس همان طور که در ان مورد فکر می کرد، آهی کشید. دوباره مثل روزهای قدیم بود که می توانست با جانی حرف بزند. خدا می دانست که دیگر نمی توانست با جیم حرف بزند. شارلوت هم هنوز خیلی جوان بود.

"می گوید که او به درمان جواب نمی دهد و هیچ راهی برای وادار کردن او به انجام چیزی ، وجود ندارد. اخرین باری که ما سعی کردیم این کار را بکنیم، او فقط بیشتر خودش را کنار کشید و توی خودش فرو فت.

حدس می زنم که نمی تواند کاری بکند."

آلیس گهگاهی از خودش می پرسید که وقتی بمیرد، تکلیف بابی چه می شود. حدس می زد که او بلاخره یک روز یاد بگیرد که چطورروی پای خودش بایستد؛ اما اگر او دیوارهای اطرافش را نمی شکست، دنیایش خیلی محدود می شد . به هر حال، فعلا که هیچ کدام از ان ها «در» یا «کلید» را پیدا نکرده بودند.

جانی معقولانه گفت:

"باید او را به مسابقات شرلی ببری . ان وقت ها که خیلی دوست داشت به مسابقات من بیاید"

آلیس فکری کرد و سرش را به نشانه مثبت تکان داد. واقعا ایده خوبی بود..

"ان وقت ها مایه خجالت شارلوت می شد؛ اما حالا شارلوت خیلی بزرگتر شده و احتمالا دیگر به اندازه قبل به این موضوع اهمیت نمی دهد."

جانی اخم هایش را در هم کشید.

"بهتر است که ندهد."

آلیس مشغول پختن دو کیک پای سیب بود. جانی پرسید:

"چرا دو تا؟"

عطر دل انگیز کیک را به مشام کشید. مادرش او را از جلوی در فر عقب زد. جانی می خواست در فر را باز کند تا بتواند بیشتر بود بکشد.

"فکر کردم امروز عصر، یکی از ان ها را برای ادامزها ببر. ان ها با ما خیلی خوب بودند و وقتی من در بیمارستان بودم ، پم چندیدن بار برای بابا شام درست کرد. از وقتی که تو مردی ، با ما رفتار عالی ای داشتند..."

ناگهان سکوت کرد و به جانی خیره شد... و بعد هر دوی شان زیر خنده زدند.

"... متوجه می شوی که چقدر احمقانه به نظر می رسد؟! اگر یک نفر بشنود که من این طوری با تو حرف می زنم، چند نفر را خبر می کند که بیایند و من را غل و زنجیر کنند!"

جانی گفت:

"خب ، این جا هیچ کس صدایت را نمی شنود. کسی هم نمی تواند مرا ببیند. بنابراین فکر می کنم همه چیز روبراه است."

آلیس جرعه ای از داروی مخصوصی را که دکتر برایش تجویز کرده بود،نوشید. اما از وقتی که جانی برگشته بود، احساس می کرد که خیلی بهتر است. خیلی بهتر از ان چه طی سال ها بود... و این فقط به لطف جانی بود. ناگهان آن بار عظیم اندوه و دردش را زمین گذاشته بود و رفتارش طوری بود که گویی بیست سال از مرگ پسرش می گذرد . فقط متاسف بود که دیگران هم نمی توانند او را ببینند.

جانی همان طور که نادرش را تماشا می کرد، به یخچال تکیه داد و گفت:

"اگر می توانستم، کیک را برایت به خانه ان ها می بردم.(پوزخند زد.) امّا فکر نمی کنم بتوانم چنین کارهایی بکنم."

"همین که این جا هستی به اندازه کافی عجیب هست ، عزیز دلم..."

هنوز از اتّفاقی که برایشان افتاده بود، حیرت زده بود. او به جانی چشم دوخت و پرسید:

"فکر نمی کنی چرا برت گرداندند؟"

"مطمئن نیستم. شاید برای این که بعضی چیزها را تمام کنم. ظاهرا گهگاهی این کار را می کنند... وقتی که یک نفر خیلی ناگهانی بمیرد و خیلی از کارهایش ناتمام بماند."

"مثل چه؟"

" تو ... بابا ... شرلی... بابی... بکی.... شاید ان ها فکر کردند که وضع هیچ کدام از شماها خوب نیست و احتیاج به کمک دارید."

مارش به ارامی گفت:

"فکر می کنم واقعا داشتیم..."

به خاطر این روزها سپاسگزار بود. این ها یک هدیه خارق العاده بودند و او عاشق هر لحظه شان بود.

"... فکر می کنی اجازه بدهند چقدر بمانی؟"

جانی به طور مبهمی گفت:

"هر قدر که طول بکشد."

"که چه کار بکنی؟"

هنوز نفهمیده بود که« کار» او چه می توانست باشد. اما خود جانی هم این را نفهمیده بود.

"نمی دانم. شاید باید خودم این را بفهمم. ان ها چیز زیادی به من نگفتند."

آلیس جرات نکرد از او بپرسد«ان ها» که هستند. او نه هاله ای نورانی داشت، نه بال (!)، نه پرواز می کرد و نه از میان دیوارها و درهای بسته می گذشت. او درست مثل همیشه این طرف و ان طرف می رفت... مثل چهار ماه قبل، دور و بر مادرش در اشپزخانه می پلکید و پایین تخت او روی رختخوابش می نشست. روی هم رفته همان بود که بود . همان طاهر ، همان صورت، همان صدا... و هر وقت که آلیس لمسش می کرد یا گونه اش را می بوسید یا زانوانش را دور او حلقه می کرد، گرم بود. برگشتن او، بزرگترین هدیه ای بود که الیس در تمام عمرش دریافت کرده بود و با تمام وجود خدا را شکر می کرد که او را دوباره به زندگی اش بازگردانده است... حالا برای هر مدتی که شده...

وقتی که الیس خواست به دنبال بابی برود، جانی در اتاق نشیمن نشسته و تلویزیون تماشا می کرد . مادرش از او پرسید که می خواهد همراهش برود یا نه . او کمی درنگ کرد و بعد تصمیم گرفت که برود. ان ها در راه در مورد خیلی چیزها حرف زدند. دوستانی که جانی در مدرسه داشت، بورسیه تحصیلی که ان قدر برایش مهم بود؛ بازیها و مسابقات مورد علاقه اش ؛ خاطرات دوران کودکی او، که حالا برای همه ان ها، ان قدر ارزشمند بودند. جانی چندمین باز او را با یاداوری شیطنت هایی که کرده بود وعکس العمل هایی که او نشان داده بود ، خنداند... و او هنوز لبخند می زد که بابی سوار ماشین شد و به محض این که این کار را کرد جانی ناپدید شد.


" سلام عزیزکم . روز خوبی داشتی؟"

بابی گاهگاهی سرش را تکان می داد اما ان روز عصر ان کار را نکرد. او فقط به مادرش نگاه کرد و بعد نظری به صندلی عقب انداخت . گویی احساس می کرد یک چیزی ان جاست. به هر حال او هیچ چیزی نگفت و فقط به بیرون از پنجره خیره شد.

وقتی که ان ها به خانه رسیدند، الیس به بابی شیر و کلوچه داد. بعد تلفن زنگ زد . بابی به سوی اتاقش به راه افتاد و الیس رفت تاگوشی را بردارد. پم ان سوی خط بود . او هنوز سرکار بود و فقط زنگ زده بود که احوالی از الیس بپرسد. الیس گفت که برای او یک پای سیب پخته است و پم خوشحال شد. الیس قول داد که ان را طرف های عصر برای او ببرد.

... و وقتی که این کار را کرد بابی را هم با خودش برد. بچه های پم مثل دیوانه ها در اشپزخانه و اتاق نشیمن می دویدند. بکی داشت برای ان ها شام درست می کرد. موهای بلوند بلندش را بالای سرش جمع کرده بود. پای اجاق گاز ، یک کمی چهره اش برافروخته شده بود و الیس با خودش فکر کرد که او روز به روز قشنگ تر می شود. این باعث می شد که غصه اش از مرگ جانی دو برابر شود. وقتی که ان دو سرانجام یک روز ازدواج می کردند، زوج بسیار برازنده ای را تشکیل می دادند. در تمام طول مدت چهار ماهی که از مرگ جانی می گذشت بکی حتی به صورت یک پسر دیگر هم نگاه نکرده وبد. زندگی او در هیجده سالگی ، درست به اندازه زندگی مادرش بسته بود. او هم یک جورهایی احساس می کرد بیوه شده است و تنها کاری که می کرد این بود که سر کارش برود و بعد به خانه برگردد و از بچه ها مراقبت کند. حتی بعد از مرگ جانی به یک سینما هم نرفته بود . الیس به او گفت که باید گهگاهی یک جایی برود.

پم شکوه کنان گفت:

"حتی از در خانه پایش را بیرون نمی گذارد . فقط سرکار"

خیلی برای او نگران بود . اما خودش هم طی دو سال گذشته و بعد از مرگ مایک دقیقا همین کار را کرد هبود.

الیس با دلسوزی گفت:

"هر دوی شما باید بیشتر بیرون بروید. چرا نمی گذارید من و شارلی گهگاهی بچه ها را برایتان نگه داریم تا شما یک کمی به خودتان برسید؟"

مطمئن نبود که شارلوت از ان ایده خوشش بیاید؛ اما خوشحال می شد که کمکی به ان ها بکند تا بتوانند وضعشان را عوض کنند.

دو زن به گپ زدن مضغول شدند. بابی به ارامی یک گوشه نشست و بچه ها را نگاه کرد . او به ان ها ملحق نشد و ان ها هم از او دعوت نکردند . هر چند که چندتایشان تقریبا همسن و سال او بودند. اما انگار او اصلا ان جا نبود و ان ها او را نمی دیدند. او کاملا توی خودش بود و جدا از دیگران . ناگهان صدای افتادن چیزی از اتاق نشیمن امد و الیس به ان سو چرخید تا ببیند چه شده که چشمش به جانی افتاد. او داشت به دنیال بکی از پله ها بالا می رفت. الیس مثل ادم های بهت زده به او خیره شد. چند دقیقه بعد بکی دوباره به طبقه پایین برگشت و رفت تا به همبرگرها سر بزند. جانی درست در کنار او ، جلوی اجاق گاز ایستاده بود... اما بکی گوچکترین اطلاعی از وجود او نداشت. الیس با حواس پرتی به حرف های پم گوش می کرد. او داشت چیزی در مورد مردی که در محل کارش ملاقاتش کرده بود می گفت. اما الیس نمی توانست حرف های او را به خاطر بیاورد. چشمانش به جانی خیره مانده بود. جانی هم بکی را تماشا می کرد که داشت روی بلال هایی که درست کرده بود ، کره می مالید. سپس او به سوی مادرش چرخید، برایش دست تکان داد و پوزخند زد. الیس هم به او تبسم کرد.

وقتی که ادامزها اماده شدند که سرشام بنشینند، الیس و بابی ان جا را ترک کردند. به محض این که ان ها به خانه رسیدند بابی به طبقه بالا رفت. جانی پشت میز اشپزخانه منتظر مادرش نشسته بود. لبخند بر لب داشت. الیس منتظر شد تا صدای بسته شدن در اتاق بابی را شنید و سپس با لحنی سرزنش امیر به جانی گفت:

"تو ان جا چه کار می کردی؟"

"همان کاری که تو می کردی مامان. فقط تازه کردن دیدارها. اوه ، خدا... بکی عالی به نظر می رسید."

"دیدن تو در کنار او واقعا عجیب بود. من حتی نمی توانستم بشنوم که پم چه می گوید."

وقتی به ان صحنه فکر کرد، خنده اش گرفت. جانی هم می خندید.

"می دانم. باید حالت چهره ات را می دیدی!"

"حق دارند اگر فکر کنند که من دیوانه شده ام... و بدتر از ان، وقتی است که یک نفر بشنود من دارم با تو حرف می زنم. ما باید یک کمی مراقب باشیم."

لحنش بوی هشدار می داد اما به نظر می رسید که جانی نگران باشد.

"بله ،مامان... می دانم."

حالا همان پسربچه هفده، هیجده ساله بود. او یک دقیقه بعد به سوی پلکان به راه افتاد و بعد، مسیر اتاق بابی را در پیش گرفت. بودن او در ان جا ، چیزی فراتر از «باورنکردنی» بود، اما الیس از لحظه لحظه اش لذت می برد. وقتی که شارلوت بعد از تمرین بسکتبال ، وارد خانه شد ، نگاه عجیبی به مادرش انداخت. الیس به عادت همیشگی اش پرسید:

"روزت چطور بود؟"

حالت طبیعی که سعی می کرد به خودش بگیرد ، کم کم مثل کلاه گیسی به نظر می رسید که داشت از جایش سرمی خورد!

شارلوت جواب داد:

"خوب بود..."

با نگاهی موشکافانه مادرش را برانداز کرد و بعد تصمیم گرفت ان چه را که شنیده بود به او بگوید.

"مامان جولی هرناندز گفت که امروز تو را در ماشین دیده که با خودت حرف می زدی و می خندیدی ، حالت خوبه مامان؟"

کم کم از خودش می پرسید که مبادا داروهایی که مادرش برای معده اش می خورد عقلش را زایل کرده باشند. خودش هم دیشب شنیده بود که مادرش با خودش حرف می زد. البته مادرش گفته بود که با تلفن حرف می زد؛ اما او به دلایلی حرفش را باور نکرده بود.

الیس توضیح داد:

"بله ، خوبم... و داشتم با بابی که روی صندلی عقب دراز کشیده بود، حرف می زدم."

"او گفت که تو را در راه رفتن به مدرسه بابی دیده!"

الیس به راحتی گفت:

"فکر می کنم حسابی گیج بوده."

شارلوت شانه هایش را بالا انداخت. خوب متقاعد نشده بود. مادرش این روزها اصلا خودش نبود. او سرحال تر و خوشحال تر از چند ماه اخیر به نظر می رسید و گهگاهی حالت کسی را داشت که احساس گناه می کند. مثل این که کاری را کرد هباشد که نباید می کرده . شارلوت حتی یک لحظه فکر کرد که شاید او هم شروع به مشروب خوردن کرد هباشد.

الیس خیلی عادی پرسید:

"مسابقه تان چطور بود؟"

انگار نه انگار که ان حرف ها بین ان دو رد و بدل شده بود ! شارلوت جواب داد:

"گمان می کنم خوب بود. ما بردیم."

الیس به او خیره شد و گفت:

"انگار زیاد در موردش خوشحال نیستی ."

شارلوت هیچ وقت چیز زیادی از او نخواسته بود. معمولا حواس الیس بیشتر به پسرانش بود ؛ که یکی از ان ها ستاره ای قهرمان بود و دیگری به طور خاصی به او وابسته بود

گم کردن رد شارلوت در این میان اسان بود... و الیس دقیقا می فهمید که کارش چقدر غیر منصفانه بوده است. حالا او حداکثر سعی اش را می کرد که گذشته را جبران کند؛ اما اخیرا به نظر می رسید که شارلوت کاملا توی خودش است و از همه کناره می گیرد حتی از او.

شارلوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

"نه ، زیاد خوشحال نیستم."

... و رفت تا با تلفن مشغول شود.

الیس به سراغ درست کردن شام رفت و بعد هم جیم به خانه امد . ان ها برنامه همیشگی را تکرار کردند. حالا دیگر شام، خالی از هر گونه لذت بود و به سرعت تمام می شد. تمام چیزی که همه ان ها می خواستند این بود که غذایشان را بخورند و به اتاق های خودشان بدوند. جیم بعد از شام، رفت و جلوی تلویزیون نشست. الیس ظرف ها را توی ظرفشویی گذاشت و قبل از این که به اتاقش در طبقه بالا برود، چند دقیقه ای در کنار جیم ایستاد. روز طولانی ای را سپری کرده بود.

او به نرمی پرسید:

"اوضاع کار و بارت چطوره؟"

روی مبل در کنار جیم نشست. جیم بدون این که چشم ها یا توجه اش را به سوی او بگرداند، جواب داد:

"خوبه ... تو چطوری؟"

"عالی."

باور کردنش سخت بود که فقط چند روز قبل ، او ان قدر مریض بود . جیم نظری به او انداخت و گفت:

"یادت نرود دواهایت را بخوری ."

الیس تحت تاثیر نگرانی او قرار گرفت. حالا دیگر ان دو به ندرت با هم حرف می زدند . ان ها یک روزی بهترین دوستان هم بودند و وقتی که ازدواج کردند، سخت عاشق یکدیگر بودند. اما اوضاع هیچ وقت بر وفق مراد جیم پیش نرفت. فقط ان قدر که یک کمی خلق و خویش را بهتر کند. و بعد ان تصادف رخ داد و بعد از ان همه چیزتغییر کرد. او خودش را به جایی انداخت که دیگر دست الیس به او نمی رسید. اما امشب ، وقتی که او به الیس نگاه کرد ، فقط برای یک لحظه ، الیس سایه مردی را دید که به خاطر می اورد و همیشه عاشقش بود.

"... خیلی خوشحالم که بهتری. تو واقعا مرا ترساندی . نمی توانستم..."

شروع کرد که چیزی بگوید اما جلوی خودش را گرفت و در عوض فقط گفت:

"... به اندازه کافی بد اورده ایم."

صدایش بغض الود بود... و سپس ، رویش را برگرداند و دوباره به تلویزیون خیره شد. قبل از این که الیس حتی بتواند جوابش را بدهد. ناپدید شده بود.

الیس گفت:

"متشکرم جیم."

پیش رفت تا گونه او را ببوسد. اما جیم وانمود کرد که متوجه نشده و پاسخی نداد. او بلند شد و به اشپزخانه رفت تا برای خودش یک قوطی دیگر ابجو بیاورد و الیس را ان جا تنها گذاشت. ان قدر خودش را در اشپزخانه معطل کرد که سرانجان الیس منصرف شد و به طبقه بالا رفت . به اوفکر می کرد.

الیس به شارلوت و بابی سر زد . هر دو خوب بودند . بابی داشت با یک توپ کوچک بازی می کرد . ان را به دیوار اتاقش می زد و دوباره می گرفت.

شارلوت هم به تکالیف مدرسه اش مشغول بود . الیس به اتاق خودش برمی گشت که صدایی از اتاق جانی شنید . او به ارامی در را باز کرد و جانی را دید که ان جا در نور ماه ایستاده بود و به او لبخند می زد . پیراهن ورزشی مورد علاقه اش را پوشیده بود . الیس وارد شد و در را به نرمی پشت سر خودش بست... و با صدایی نجوا گونه پرسید:

"ان جا چه کار می کنی؟"

هیچ کدام از ان دو جرات نداشتند که چراغ را روشن کنند . می ترسیدند یک نفر ببیند.

"یک خرده خرت و پرت هایم را نگاه کردم. چند عکس عالی از بکی ، از پارسال تابستان که با ما به کنار دریا امده بود ، پیدا کردم."

"می بینم که کاپشن ورزشی تیم ات را هم پیدا کرده ای ..."

طی چند سال اخیر ان قدر بزرگ شده بود که ان کاپشن برایش کوچک شده بود؛ اما او ان قدر ان را دوست داشت که اهمیتی نمی داد استین هایش یک کمی کوتاه باشند و سرشانه هایش یک خرده بکشند.

الیس ادامه داد:

"... چرا فردا به سراغ این کار نمی روی؟ یک نفر صدایت را می شنود."

"شرط می بندم که هرگز هیچ کس این جا نمی اید."

الیس با اندوه گفت:

"من می ایم..."

نگاهی به دورادور اتاق و سپس به جانی انداخت. اوه، خدا... چقدر خوب بود که دوباره او را در ان جا می دید.

جانی پرسید:

"چطور هیچ کدام از این ها را رد نکردی؟ می ترسیدم همه را دور ریخته باشی یا بسته بندی شان کرده و یک جایی گذاشته باشی."

"نتوانستم این کار را بکنم."

با نگاهش او را در اغوش گرفت. جانی معقولانه گفت:

"شاید باید بکنی. دیدن این ها، این طوری در این جا واقعا غم انگیز است...حتی اگر من از این که انها را برایم نگه داشتی ، خوشحال باشم."

الیس به حرف های او تبسم کرد، روی لبه تخت نشست و به او نگاه کرد.

"هرگز حتی تصورش را هم نمی کردم که تو به این جا برگردی ؛ اما اخر چطور می تواسنتم این اتاق را به هم بریزم؟... این طوری مثل این بود که بیشتر تو را از دست بدهیم."

"اتاق ، من نیستم مامان. تو مرا در این جا داری، (به قلبش اشاره کرد.) و همیشه خواهی داشت. خودت این را خوب می دانی ..."

کنار مادرش روی تخت نشست و یک بازویش را دور او حلقه کرد و به نرمی ادامه داد:

"... من خیال ندارم هیچ جا بروم. حتی بعد از این که برگردم. من همیشه با تو در این جا خواهم بود."

"می دانم؛ اما عاشق همه وسایلت هستم... عکس هایت... جایزه هایت..."

اتاق هنوز بوی او را می داد و حالا که او ان جا نشسته بود حتی بیشتر. او همیشه بوی تازگی و تمیزی و صابون و ادوکلن بعد از اصلاح را می داد. الیس هم هر وقت به ان اتاق می امد ، همان بو را استشمام می کرد.

ان ها چند دقیقه ای همان جا نشستند و با هم حرف زدند و بعد جانی به همراه مادرش به اتاق او رفت. ان جا ان قدر گرم بود که جانی کاپشنش را در اورد و ان را روی یک صندلی انداخت و ان ها دوباره به حرف زدن مشغول شدند . کمی بعد ، شارلوت به داخل اتاق سرک کشید و با حالتی عجیب به مادرش نگاه کرد. دوباره صدای حرف زدن مادرش را شنیده بود و کم کم داشت برایش نگران می شد . می خواست از مادرش یک بلوز برای جلسه فردا قرض بگیرد . وقتی که او این کار را کرد و به اتاق خودش برگشت، جانی با لحنی سرزنش امیز به مادرش گفت:

" نباید بگذاری لباس های تو را بپوشد مامان. او فقط می خواهد خودش را به پسرهای کلاسشان و سال بالاتری نشان بدهد. بگذار فقط لبس های خودش را بپوشد."

"او فقط یک مادر دارد و من فقط یک دختر جانی. هیچ عیبی ندارد که گهگهای چیزی از من قرض بگیرد . البته تا وقتی که ان ها را پس می دهد."

جانی یک ابرویش را بالا برد و زیرکانه پرسید:

" و او این کار را می کند؟!"

الیس خندید و مثل بچه ها به او نگاه کرد.

"نه همیشه."

"مواظب باش که کاپشن مرا قرض نگیرد. نمی خواهم گم اش کند."

قبلا توافق کرده بودند که ان کاپشن سرانجام مال بابی بشود.

کمی بعد جانی به اتاق خودش برگشت تا دوباره نگاهی به اطراف بیندازد.

الیس داشت لباس خوابش را می پوشید که جیم وارد اتاق شد... و حیرت زده همان جا ایستاد و اخم هایش را در هم کشید . کاپشن ورزشی جانی را روی صندلی دیده بود .

" این ، این جا چه کار می کند؟"

"من... من داشتم نگاهش می کردم."

رویش را به سوی دیگری چرخاند تا جیم نتواند چهره اش را ببیند. جیم همیشه متوجه دروغ گفتن او می شد ، که البته او خیلی به ندرت این کار را می کرد.

جیم با لحنی محکم گفت:

"نباید به اتاق او می رفتی . این کار فقط ناراحت ترت می کند."

الیس به نرمی جواب داد:

"گهگاهی وقتی ان جا را می نشینم و وسایلش را دور و برم می بینم و او را به خاطر می اورم، احساس خوبی پیدا می کنم."

جیم سرش را به نشانه مخالفت تکان داد و وارد رختکن شد تا لباسش را دراورد و پیژامه اش را بپوشد. او مرد متوسط القامه ای بود و الیس همیشه این را دوست داشت. در روزهای گذشته ، قبل از این که این قدر مشروب بخورد، خیلی چیزهایش را دوست داشت... و طی دو روز گذشته، به لایلی ، ان خاطرات بیشتر و بیشتر به یادش می امدند. گویی دیگر او را نمی شناخت اما یادش می امد که در گذشته چه طوری بود.

وقتی که جانی از رختکن بیرون امد به او یاداوری کرد که فردا صبح ، ان کاپشن را در گنجه جانی بگذارد و اضافه کرد:

"نگذار بچه ها با ان بازی کنند. ممکن است گم اش کنند. جانی خیلی ان را دوست داشت."

"می دانم . به او قول دادم که ان را به بابی بدهم."

متوجه نشد که چطور ان کلمات را بر زبان اورد. جیم با گیجی پرسید:

"کی این قول را به او دادی؟"

"مدت ها قبل. وقتی که اولین بار ان را به او دادند."

جیم سرش را تکان داد.

"اوه..."

از توضبح الیس خرسند شده بود. دوست نداشت ان لباس را ان جا ببیند. این فقط باعث می شد که بیشتر یادشان بیاید چه چیزی را از دست داده اند و دیگر هرگز نمی توانند دوباره ان را داشته باشند. اگر می توانست، همان موقع می رفت و ان کاپشن را در اتاق جانی می گذاشت. اما نمی توانست خودش را راضی کند که به ان اتاق برود. جیم در کنار الیس روی تختشان دراز کشید و چراغ را خاموش کرد. خانه در سکوت کامل بود. الیس نمی توانست حدس بزند که حالا جانی کجاست. ایا دوباره ناپدید شده بود و به همان جایی رفته بود که این روزها در فاصله وقت هایی که با او بود می رفت؛ یا هنوز در اتاقش بود و با خرت و پرت هایش ور می رفت. او همان طور که در کنار جیم دراز کشیده بود با فکر کردن به پسرشان تبسم کرد... و بعد، با حرکتی که جیم کرد، سورپریز شد. جیم یک بازویش را دور او انداخت . دیگر خیلی خیلی به ندرت پیش می امد که نیبت به الیس احساسی از خودش نشان بدهد. اغلب اوقات به قدری مست بود که حتی نمی توانست به چیزی فکر کند. هر چند که هنوز احساساتش نمرده بودند؛ اما فرصت بروز ان ها بسیار به ندرت پیش می امد. غالبا او همان پایین توی صندلی اش خوابش می برد و این چیزی بود که الیس دیگر ان را پذیرفته بود . از زندگی عشقی ان ها ، عملا چیزی باقی نمانده بود.

جیم با همان لحنی که ساعتی قبل، روی مبل با او حرف زده بود، گفت:

"دیگر هیچ وقت مریض نشو، الیس."

... لحنی پر از نگرانی ، احساس و عشق.

"قول می دهم که نشوم."

جیم سرش را تکان داد و بعد رویش را ان طرف کرد وبه خواب رفت.

الیس او را که به نرمی خروپف کی کرد، نگاه کرد... یعنی دوباره یک روز زندگی شان مثل سابق می شد؟!... فعلا که این طور به نظر نمی رسید.

جانی فرشته(قسمت 4)

فصل چهارم
جیم بعد از ظهر ان روز ،در ساعت ناهارش به دنبال الیس امد واورا به خانه برد.الیس سرحال بود ویک کمی قویتر از قبل به نظر می رسید.به دکترش قول داده بود که خوب استراحت کند.وقتی که او به خانه رسید،یکی از همسایگانش به دیدنش امد.پم وبکی هم ان شب به او سرزدند واو تحت رژیم غذایی خاصی بود وشارلوت برای همه شام درست کرد.
الیس ربدوشامبرش را پوشید وبه طبقه پایین رفت.ان شب جیم هم با ان ها شام خورد وحتی یک کمی هم پیش شان نشست وبعد با چندین قوطی ابجو به اتا نشیمن وپای تلویزیون غیبش زد.الیس به شارلوت کمک کرد که ظرف ها را بشوید وبابی در سکوت،پشت میز اشپزخانه نشست وان ها را تماشا کرد.از وقتی که مادرش به خانه برگشته بود،حتی یک لحظه از او چشم برنداشته بود.وقتی که فهمید اورفته،وحشت کرد ومطمئن بود که او دیگر هرگز برنمیگردد.وقتی که الیس به طبقه بالا وبه اتاق خودش رفت،بابی هم به دنبالش رفت وروی تخت او،در قسمت پایین ان نشست.
چیزی نیست عزیزکم.من هیچ جا نمی روم.حالم خوب است.باور کن.
می توانست در چشمان ابی بابی ببیند که هنوز وحشت زده است.خاطره رفتن جانی،ان هم انقدر ناگهانی هنوز برای همه ان ها تازه وزنده بود.مخصوصا برای بابی...که بالاخره رفت ودر کنار مادرش نشست ودست اورا در دست گرفت.
سرانجام الیس،بابی را در رختخوابش خواباند وبه اتاق خودش بازگشت.
ان وقت بود که صدایی شنید.فکر کرد شارلوت است که مثل همیشه امده تا یک چیزی برای پوشیدن قرض بگیرد .او بلند تر وباریکتر از الیس بود اما هنوز بعضی از بلوز وشلوارهای قشنگ الیس را قرض میگرفت.
الیس نگاهی در جهت گنجه لباسهایش انداخت وگفت:
شارلی؟
داشت به رختخوابش باز می گشت ،اما با دیدن جانی که ان جا ایستاده بود وبه او تبسم می کرد،از جا پرید.جانی همان پیراهن ابی وشلوار جین تر وتمیز را به تن داشت.موهایش هم مثل شب مهمانی فارغ التحصیلی ؛شسته ورفته ومرتب بودند.
او گفت:
سلام مامان.
...وبه جلو خم شد وگونه مادرش را بوسید وبعد روی قسمت پایینی لبه تخت او نشست.درست مثل وثت هایی که می خواست با او حرف بزند.
الیس به او اقرار کرد:
فکر میکنم به مدت طول بکشد تا به این عادت کنم.مثل معجزه است.مگر نه؟
جانی سرش را تکان داد.بله هست.هنوز لبخند می زد.الیس پرسید:
امروز چه کار کردی؟
با سرخوشی به بالش اش تکیه داد وغرق در تماشای جانی شد.او خیلی خوب،خیلی جوان وقوی وخیلی متکی به خود به نظر می رسید.حتی بیشتر از قبل.قبلا گهگاهی اخم هایش را با نگرانی درهم می کشید ولی حالا پیوسته شاد وخندان بود.سپس الیس متوجه شد که چه سئوال عجیبی از او کرده اسن.این که ان روز را چه کار کرده بود...گویی او هرگز از پیش ان ها نرفته بود والیس توقع داشت که اوبرایش از کار ودرس ومدرسه تعریف کند.
امروز رفتم وبکی را دیدم.خیلی غمگین به نظر می رسید.

وقتی که این کلمات را بر زبان می اورد،چشمانش حالت جدی به خود گرفتند.او ساعت ها بکی را تعقیب کرده واورا در حال سروکله زدن با بچه ها وحرف زدن با مادرش تماشا کرده بود.

الیس گفت:
او ومادرش یک سری به این جا زدند.
می دانم ،مامان،من اینجا بودم.
واقعا؟
جانی سرش را به علامت مثبت تکان داد وبعد به نظر رسید که در مورد چیز دیری فکر می کند.
بابی واقعا برای ترسیده است.
سعی کرد برای مادرش توضیح بدهد،اما الیس خودش این را میدانست.بابی برای گفت احساسش به او ،نیازی به کلمات نداشت وان فرم که او تمام روز به الیس چسبیده بود ونگاهش می کرد،هرچیزی را که الیس نیاز داشت بداند ،به او میگفت.بابی می ترسید که او هم بمیرد.
او گفت:
فکر می کنم می ترسید که از بیمارستان به خانه برنگردم.مثل تو..
جانی به ارامی گفت:
می دانم،مامان...وشارلی در مورد بابا دلخور است.
الیس سرش را تکان داد .چیزی وجود نداشت که بتواند در این مورد بگوید.او هم برای جیم نگران بود.مشروب خوردن او،بعد از مرگ جانی،خیلی بیشتر شده بود.تنها کاری که از دست الیس بر می امد این بود که امیدوار باشد او دوباره به خود بیایید.اما در هفته های اخیر فقط همه چیز بدتر شده بود.البته هرگز ان قدر مست نمی کرد که صبح روز بعد نتواند به سرکارش برود.هیچ وقت هم قبل از رسیدن به خانه مشروب نمی خورد.اما وقتی که این کار را شروع می کرد،تمام شب را بی وقفه می نوشید وتا وقتی که به رختخواب می امد،سیاه مست وگیج بود.این که راه زندگی کردن نبود.الیس می دانست که کار او روی همه شان اثر گذاشته است.اما جیم به او اجازه نمی داد که در این مورد با او حرف بزند والیس دیگر نمی فهمید که این اوضاع چطور می توانست عوض شود .او هرگز چیزی به کسی نمیگفت وهمیشه اماده بود که کار جیم را توضیح بدهد وبرای او عذر وبهانه بیاورد.خصوصا برای بچه ها .اما از هیچ کس در خانه پوشیده نبود که جیم داشت چکار می کرد وچرا اول ،او نزدیک بود پسر کوچکش را درحادثه ای که باعث لال شدن او شده بود،به کشتن بدهد وبعد پسر مورد علاقه اش را از دست داده بود.این ها بیشتر از حد تحمل اوربودند وفراتز از انچه بتواند در موردشان فکر کند...و وقتی که او مست می کرد،مجبور نبود چیزیرا احساس کند وروی هم رفته در مورد چیزی فکر کند.برای او این بهتریت راه فرار بود.
الیس با کنجکاوی به پسرش چشم دوخت.
حالا چه می شود.؟...
تمام روز فکر کرده بود.هنوزمطمئن نبود که واقعا جانی را دیده یا همه چیز فقط یک خواب بوده است.این موضوع ،فوقالعاده عجیب بودوامکان نداشت که بشود ان رابرای کسی توضیح داد .او هم هرگز سعی نکرده بود که این کار را بکند.
...قضیه چه شکلی است؟تو همیشه این دور وبر هستی یا فقط می ای ومی روی؟
عجیب ترین بخش ماجرا این بود که ان ها به طرو عادی باهم حرف میزدند والیس نمی دانست که ایا دیگران هم میتوانستند صدایشان را بشنوند یا نه.ان ها باید در این مورد دقت بیشتری می کردند وگرنه مردم فکر می کردند که او دیوانه است که با خودش حرف می زند.چون نمی توانستند جانی را ببینند.
فکر میکنم بیایم وبروم وکارم را بکنم .می خواهم یک کمی هم با بکی باشم.
این بار یک هاله ای از اندوه در چشمانش وجود داشت.ان روز از دیدن بکی در ان شرایط غمبار خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود.حالا بهتر می فهمید که بعد از رفتن،چقدر همه را ناراحت کرده بود والبته به همین دلیل هم بازگشته بود.خیلی کارهایش ناتمام مانده بودند که میخواست به انها برسد.این راهم می دانست که باید کارهای زیادی را طی یک مدت کوتاه انجام بدهد.
سپس اواز جایش بلند شد وبه طرف دراتاق رفت وان جا ایستاد وبه مادرش تبسم کرد.
خیلی خوب است که دوباره خانه هستم؛مامان.
حتی اگر فقط برای یک مدت کوتاه بود.هردوی ان ها از این بابت خوشحال بودند.
داشتن تو درخانه واقعا عالی است ،عزیز دلم.خیلی دلم برایت تنگ شده بود.
کلمات قادر نبودند احساسش را بیان کنند.
جانی به نرمی گفت:
بله...من هم همین طور.حالا می خواهم بروم پایین وبابا را ببینم.
الیس حیرت زده پرسید:
اوهم میتواند تو را ببیند؟
خودش که این طور فکر نمی کرد.جانی به اوخندید.
البته که نه،مامان شوخی میکنی؟اگر ببیند سکته می کند!
الیس هم زیر خنده زد
بله راست می گویی.
فقط میخواهم بروم ومطمئن شوم که خوب است.یک کارهایی هم در اتاق خودم دارم.کاپشن ورزشی تیم دانشگاهم را چه کردی؟ان را که رد نکردی،کردی؟
البته که نه.گذاشتم بابی تنش کند.ان را برای او نگه داشته ام.به او گفتم که یک روز می تواند ان را داشته باشد.وقتی حرفم را شنید ،چشمانش از شدت شادی برق میزدند.باید تا ان موقع حسابی بزرگ شود.
به هم تبسم کردند.جانی سخاوتمندانه گفت:
شاید شارلی دوست داشته باشد در این خلال ان را بپوشد.
خودش مرتب ان را میپوشید وخیلی به ان افتخار میکرد.
فکر نمی کنم بابا دوست داشته باشذ هیچ کس به جز خودت ان را بپوشد...هنوز توگنجه ات است...همه چیز هنوز همانجا هستند.
او هیچ چیز را جابه جا یا عوض نکرده بود.تمام پرچم ها ،جام ها ،عکس ها وجایزه های قهرمانی او هنوز همانجا بودند.ان اتق ،زیارتگاه جانی بود.الیس هفته های اول خیلی به انجا می رفت،اما حالا دیگر کمتر این کار را میکرد.فقط دوست داشت که همه چیز همانطور باشد.گویی می خواست بخضی از جانی را نگه دارد.
یک کمی بخواب ،مامان فردا صبح میبینمت.
همه چیز درست مثل چند ماه پیش بود...مثل وقتی که جانی می امدوبه او شب بخیر میگفت وبعدا می رفت تا به بکی تلفن بزند وبعد به اتاق خودش برود.
شب بخیر عزیز دلم.
در سکوت ان جا نشست وبه او فکر کرد.چند دقیقه بعد ،سروکله شارلوت پیدا شد.موهایش تر بودند.تازه به انها ژل زده بود.او با حالتی پرسشگرانه به مادرش چشم دوخت.
یک دقیقه پیش با که حرف میزدی؟بابا این جا بود؟
هردوی شان می دانستند که بابی خوابیده است شارلوت موقع رد شد از جلوی دراتاق مادرش ،صدای حرف زدن اوراشنیده بود؛اما نتوانسته بود حدس بزند که او با که حرف می زند.
الیس بلافاصل هجواب داد :
با تلفن بود.بابا هنوز پایین است.احتمالا خوابش برده.
شارلی باناراحتی گفت:
این که چیز جدیدی نیست.پدر پگی دوگال هم همیشه این طوری بود...وبه مرکز ترک الکلی های ناشناس رفت.
الیس با لحنی مدافعه گرانه گفت:
پدر پگی دوگال به خاطر رانندگی در حال مستی دستگیر شده وبه زندان رفته بود...واو شغلش را از دست داد.او مجبور بود که به مرکز ترک الکلی های ناشناس برود.دادگاه اورا به ان جا فرستاد.این فرق میکند.
بعد از ان حادثه ،چندین بار این پیشنهاد را به جیم کرده بود،اما جیم همیشه اورا کنار می زد وابدا حرفش را قبول نمی کرد.او هیچ نیازی نمی دید که به مرکز ترک الکلی ها برود وهمیشه می گفت که فقط یک کمی ابجو می خورد واز ان لذت می برد.الیس می دانست که تا خود جیم نخواهد او به هیچ وجه نمی تواند به این کار وادارش کند.این فقط به خود جیم بستگی داشت والیس نمی توانست به او چیزی بگوید که مجبورش کند مثل دیگران به این قضیه نگاه کند.
شاید مثل پدر پگی نباشد اما تو هیچ وقت سعی کرده ای شب ها با بابا حرف بزنی؟اوحتی نمی تواند بفهمد که تو چه میگویی.
او اعلب شبها ،به وضعی می افتاد که حتی حرف زدن خودش را نمی فهمید وکلماتش رابریده بریده می گفت.
می دانم ،عزیزم...می دانم.
نمی دانست به دخرتش چه بگوید.اولین باری بود که شارلوت در مورد الکلی بودن پدرش حرف می زد والیس دل ان را نداشت که به او بگوید اشتباه می کند.او همیشه با شارلوت صادقانه بود،حتی حالا .خواه جیم به مرکز ترک الکلی های ناشناس احتیاج داست وخواه نه،اول باید خودش را به خاطر ان تصادف می بخشید واین حقیقت را هم که پسرش را از دست داده بود،می پذیرفت.اما فعلا که به نظر نمی رسید خبری از این چیز ها باشد.برعکس او روز به روز از ان ها دور و دورتر می شد.تنها بچه ای که نسبت به او وابستگی داشت،مرده بود ودوتای دیگر ؛اصلا برایش وجود نداشتند .گهگاهی الیس با حیرت از خودش میپرسید که ابا او واقعا می دانست که انها ان جا هستند؟!او هرگز با ان ها حرف نمی زد.گویی ان ها را نمی دید.قبلا عادت داشت که ساعت ها با جانی در مورد ورزش وبازی ها ونتایج ان ها حرف بزند.حالا هیچ کس دیگر را برای حرف زدن نداشت.حتی با الیس هم حرف نمی زد.
دیر است عزیز دلم .باید به رختخواب بروی.من هم تا چند دقیقه دیگر می روم وبابا را بیدار میکنم واورا می اورم بالا.
شارلوت با لحنی غمبار پرسید:
این موضوع عصبانی ات نمی کند ،مامان؟
مادرش سرش را به نشانه منفی تکان داد .
نه فقط بعضی وقت ها غمگین می شوم.شارلوت سرش را تکا داد وبه ارامی ، به سوی اتاق به راه افتاد ومثل جانی،یک دستش را به دستگیره بود که چرخید ومادرش را نگاه کرد.
خوبی مامان؟...یک کمی بهتر شده ای؟
خیلی بهتر شده ام.

انتقال خن خیلی کمکش کرده بود.داروها هم دردش را ارام کرده بودند.اما بهتر از همه این بود که او دوباره لبخند می زد.به راهی بسیار عجیب و به دلایلی که او به هیچ وجه از ان ها سر در نمی اورد،جانی به خانه بازگشته بود واو دوباره به زندگی امید داشت.


جانی فرشته(قسمت 3)

جانی فرشته(قسمت 3)

فصل سوم

تاروز چهارم جولای یک ماه از مرگ جانی میگذشت.الیس عکس های شب مهمانی فارغ التحصیلی را ظاهر کرده بود.وقتی که این کار را کرد،لبخند جانی با لباس رسمی اش در عکس ،قلب اورا شکست.او سه تا از ان عکس ها را قاب گرفت وانها را در اتاق شارلوت،بابی وخودش گذاشت.گاهی فکر میکرد که دیدن عکس های او همه چیز را بدتر می کند.اوخیلی جذاب،خیلی جوان وخیلی زنده به نظر می رسید.

ان سال،چهارم جولای برای پیترسون روز غم انگیزی بود.مهمانی کباب خوران که هر سال می دادند،مربوط به گذشته بود.دیدن دوستانشان فقط خاطره مراسم تدفین را برایشان زنده می کرد.به علاوه،جشن گرفتن برایشان معنایی نداشت.چیزی برای جشن گرفتن ولذت بردن وجود نداشت.چیزی نبود که به خاطرش لبخند بزنند.خانه ان ها طی ماه گذشته به حد مرگ،ساکت بود .همه انها خسته واز پا افتاده ومریض به نظر می رسیدند.واقعا هم مریض بودند.فقط زنده بودن ونفس کشیدن هر روز برایشان مثل این بود که بخواهند اوِرِست را فتح کنند وهرشب وقتی که سر میز شام می نشستند،هرکدامشان از دیدن وضع وخیم سه تای دیگر شوکه می شدند.

الیس چهار پاوند وزن کم کرده بود وپای پشمانش حلقه های سیاه رنگ افتاده بود.او چند بار به پم ادامز که هرروز تلفن میکرد،گفته بود که دیگر تقریبا هیچ شبی نمی خوابد.او تقریبا هرروز حوالی ساعت شش صبح به خواب می رفت ویک ساعت بعد،حوالی ساعت هفت یا هشت،دوباره بیدار می شد.گهگاهی روی یک صندلی به خواب می رفت.جیم روی مبل لم می داد وتمام شب انقدر مشروب میخورد تااز پا در می امد.شارلوت مثل بقیه،مادام گریه میکرد.دوست نداشت از خانه بیرون برود وتمام ماه در بازی های تیم بیس بال شرکت نکرده بود.بابی بعد از حادثه که برای خودش پیش امده بود،هیچ وقت این قدر غم زده واز پا در امده نبود.همه انها در نهایت اندوه وغصه به سر می بردند.

پم می گفت که بکی هم بهتر نیست.او هفته اول،اصلا از رختخواب بیرون نیامد ووقتی که سرانجام به سر کارش برگشت،به قدری پریشان بود که اورا به خانه برگرداندند.سرانجام هفته قبل ترتیبی داد که به طور نیمه وقت کار کند.او مدام گریه میکرد،به ندرت چیزی میخورد ومی گفت که ارزو می کرد با جانی مرده باشد.خواهرش وبرادرانش برایش ناراحت ونگران بودند.دل انها هم برای جانی تنگ شده بود.جانی دوست انها هم بود.

یک روز پم در جواب الیس که گفته بود دیگر شب ها نمی خواید گفت:باید سعی کنی بخوابی.بالاخره موفق می شوی.من هم وقتی مایک را ازدست دادم،همین وضع را داشتم.اما حواست باشد که قبل از این که مریض شوی.باید دوباره شروع کنی که بخوابی.نظرت در مورد قرص خواب چیست؟

خودش یک مدتی قرص خوده بود اما ازخماری وکسالتی که قرص ها برایش ایجاد می کردند،خوشش نیامده وسرانجام همه انها را کنار گذاشته بود.الیس هم دوست نداشت قرص بخورد.او پرسید:

یعنی همیشه همی نطور خواهم ماند؟

دوباره وحشت زده به نظر می رسید.غیر قابل تصور بود که یک نفر بقیه عمرش را در چنین اندوهی سپری کند.پم جواب داد:

فکر می کنم قضیه در مورد یک فرزند فرق می کند.تو هیچ وقت نمی توانی این را فراموش کنی.اما سرانجام همه چیز عوض می شود .تو یاد میگیری که چطور با این موضوع زندگی کنی .مثل یاد گرفتن راه رفتن با یک پای لنگ...

دوسال گذشته بود وهنوز نتوانسته بود وخودش هنوز نتوانسته بود از درد واندوه ومرگ مایک رها شود.اما حالا هرروز صبح از جایش برمیخاست وبه کارهایش می رسیدفگهگاهی میخندید واز بچه هایش مراقبت می کرد.او به الیس نگفت که دیگر هیچ شادی ولذت واقعی در زندگی اش وجود ندارد.دوستانش هنوز به او میگفتند که بالاخره یک روز وجود خواهد داشت ولی فعلا که نبود.

...همیشه این قدر بد نخواهد بود،الیس یادت باشد که تازه یک ماه گذشته.بچه ها چطورند.؟

شارلوت دیروز دوباره بیس بال را شروع اما در نیمه بازی ان را رها کرد.مربی اش واقعا با او مهربان بوده وخیلی رعایت حالش را کرده.او می گوید که شارلوت می تواند هر کاری که میخواهد ،بکند.بازی کند،روی نیمکت ذخیره ها بنشیند ویا فقط تماشاگر باشد.وقتی که او به سن وسال شارلوت بوده،خواهرش را ازدست داده ومی گوید که میتواند احساس شارلوت را بفهمد.

بابی چطوره؟

مهر وموم شده!تمام روز فقط در رختخوابش دراز می کشد.حتی برای غذا خوردن هم پایین نمی اید ومن مجبور می شوم بغلش کنم واورا پایین بیاورم.جیم می گوید که نباید با او مثل بچه ها رفتار کنم اما...به گریه افتاد.حالا ان دو خیلی بیشتر ازقبل به هم نزدیک بودند.در واقع به حرف زدن هرروزه با پم عادت کرده بود.

او هق هق کنان ادامه داد:

...می شود گفت که حالا بابی وشارلوت تنها چیز هایی هستند که من دارم.چیم هرگز این جا نیست ووقتی هست...خب...می دانی که چطور است...او فقط خودش را مست میکند تا چیزی احساس نکند...حتی نمی خواهد در مورد جانی صحبت کند.به نظر او،من باید اتاق جانی را تمیز کنم وهمه وسایلش را کنار بگذارم.اما من هنوز نمی توانم این کار را کنم ...وشاید هرگز نتوانم .بعضی وقت ها به انجا می روم وفقط روی تختش می نشینم.گویی فکر میکنم اگر به قدر کافی ان جا بنشینم وانتظار اورا بکشم،می اید.حتی هنوز ملافه هایش را هم عوض نکرده ام...لابد فکر می کنی این دیوانگی است.

لحنش بوی عذر خواهی می داد اما پم ان احساس را به خوبی می شناخت.من بیش از یک سال لباس های مایک را نگه داشتم .در واقع هنوز هم بعضی از چیز های مورد علاقه اش را دارم.

الیس با حالتی رقت بار گفت:

اصلا برای این اماده نبودم.شاید هیچ وقت نباشم.هرگز حتی به ذهنم خطور نکرده بود که او می تواند بمیرد...که یک چنین بلایی می تواند بر سر ما بیاید.این اتفاق ها برای دیگران می افتد...اما هرگز تصورش را نمی کردم که برای من بیفتد...یا برای هرکدام از ما.

این تقریبا همان احساسی بود که پم بعد از مرگ ناگهانی شوهرش داشت.اما از دست دادن پسری مثل جانی در هفده سالگی ،خیلی سخت تر بود.

بکی هم همین را میگفت.جانی تعداد زیادی قلب شکسته پشت سر خود گذاشته بود،اما تقصیر از او نبود.بعضی ها به الیس گفته بودند که یک روز از جانی عصبانی خواهد بود که انها را،ان قدر زود ،ترک کرده است.اما او نمی توانست چنین تصوری کند،شکی نبود که جانی هیچ تقصیری در مرگش نداشت.مهم نبود که انها در اثر این حادثه چقدر از هم پاشیده بودند،الیس هیچ جور نمی توانست پسرش را به این خاطر سرزنش کند.

ان ها قبلا برنامه ریزی کرده بودند که اواخر جولای به کنار دریا بروند.اما برنامه اشان را لغو کردند وخانه ماندند.تا ماه اگوست،الیس هنوز تمام شب بیدار بود اما حداقل جیم یکمی کمتر مشروب میخورد .او دست از خوردن«جین»برداشته ودوباره به عادت قبلی ابجو خوردن جلوی تلویزیونبرگشته بود.شارلوت دوباره بیس بال بازی میکرد.الیس از جسم خواسته بود که به تماشای بازی های شارلوت برود تا حداقل بعد از اتفاقی که برایشان افتاده بود،به او نشان بدهد که به فکرش هست،اما جیم گفت که وقت ندارد.و بابی هنوزاغلب اوقات در رختخوابش دراز میکشید.با وجود ان همه تلاشی که الیس برای پایین بردن او با خودش وسرگرم کردن او می کرد،به محض این که رویش را برمیگرداند یا به تلفن جواب می داد یا به سراغ کاری میرفت؛بابی به طبقه بالا وبه رختخواب خودش بر میگشت.خانه انها ،شب ها مثل یک قبرستان بود.هرکدام از انها به درد خودشان مشغول بودند ...همگی به جانی فکر میکردند.الیس هرروز عصر به اتاق او می رفت ومدتی در ان جا می نشست.

...ووقتی که پم در اوایل سپتامبر ،الیس را دید،احساس کرد که او حتی بدتر از ماه ژوئن به نظر می رسدوسه ماه از مرگ جانی می گذشت اما برای مادرش هیچ چیز تغییر نکرده بود.او هنوزبه اندازه روزهای اولی که جانی کرده بود،اندوهگین وغمزده بود وهرروز خودش را به سختی راضی می کرد که لباس بپوشد وسرو وضعش را مرتب کند.وقتی هم که این کار را میکرد شلوار جین می پوشید ویک بلوز راحتی کهنه سوراخ دار به تن میکرد.کاملا از ظاهرش پیدا بود که چقدر افسرده است.پم حتی به او پیشنهاد کردکه موهایش را برایش کوتاه کند اما الیس فقط سرش را به نشانه منفی تکان داد وگفت که برایش اهمیتی ندارد.

بچه ها دوباره به مدرسه برگشته بودند که دل دردهای الیس شروع شد.دردهای تند وبسیار سخت.طوری که او سرانجام یک شب موضوع را به جیم گفت.

جیم با نگرانی گفت:

بهتر است هرچه زودتر به دکتر بروی.

حالا همه انها از سلامتی یکدیگر میترسیدند.هرچند که برای سلامتی خودشان کوچکترین اهمیتی قایل نبودند!الیس مدام برای شارلوت نگران بود که مبادا موقع بازی صدمه ببیند با هنگام برگشتن از مدرسه با دوچرخه اش،با یک ماشین تصادف کند.

الیس به طور سرسریرگفت:

فکر میکنم خوبم.

بیشتر برای بچه ها نگران بود تا خودش.شارلوت دوباره دچار سردرد های میگرنی شده ومجبور شده بود که از مدرسه به خانه بیاید.بابی هم که اصلا به مدرسه نرفته بود.خودش را در اتاقش زندانی کرده بود تا مجبور نشود که برود .مدیر مدرسه اش گفته بود که یک ماه دیگر هم صبر میکند تا ببیند ا وضاع چطور پیش می رود.

دل درد های الیس ظرف چند هفته بد وبدتر شد اما او هیچ وقت چیزی به کسی نگفت.می دانست که بخاطر بقیه هم که شده باید قوی باشد.این را مدام به پم میگفت.بکی هم هنوز در شرایط خیلی بدی بود.حالا دوباره به طور تمام وقت کارمیکرد.اما شب ها فقط در خانه می نشست وگریه می کرد.دیگر هرگز دوستانش را نمی دید وهیچ جا نمی رفت.جانی همه ان هارا به وضع تاسف باری انداخته بود.

یک ماه از یرگشتن بچه ها به مدرسه می گذشت که یک شب الیس در کنار جیم در رختخوابشان دراز کشید وسعی کرد که از شدت درد فریاد نکشد.در چنان درد وزحمتی بود که به سختی می توانست فکر کند .یکی دودقیقه بعد از این که او به رختخواب رفت،شروع به استفراغ کرد وبه محض این که این کار راکرد،لکه های خون روشن را دید.تجربه پرستاری دیرینش به او میگفت که چقدر وضعش بد است.او به حمام رفت ویک مدت طولانی همان جا ماند.استفراغ ادامه داشت...ووقتی که سرانجام در را باز کرد ، به سختی میتوانست روی پاهایش بایستد.جیم هنوز بیدار بود.هرچند خیلی هوشیار نبود.اما به محض این که چهره الیس را دید،از جایش جست.رنگ چهره الیس حتی سفید هم نبود،به سبزی می زد.

الیس؟خوبی؟

روی لبه تخت نشسته بود وخیره خیره الیس را نگاه می کردو وحشت در چشمانش موج می زد.

الیس با صدای ارامی گفت:نه

دردش دوبرابر شده بود.حالا حتی نمی توانست راه برود.او نگاهی به جیم انداخت وبعد احساس کرد که اتاق دور سرش می چرخد...واندک اندک به سویی متمایل شد.داشت می افتاد .جیم خودش با یک قدم به او رساند.

الیس...الیس!...

اما الیس به هوش نبود.جیم به سوی تلفن دوید وشماره 911را گرفت.حالت الیس طوری بود که گویی مرده ات.گوشی را از ان سوی خط برداشتند وجیم بریده بریده به انها گفت که همسرش استفراغ کرده وحالا بیهوش روی زمین افتاده است.قلبش به شدت به دیواره سینه اش می کوفت واو ضربان ان را درگلویش احساس می کرد.حالا که به الیس نگاه میکرد،ناگهان متوجه میشد که او چقدر لاغر شده است...ئناگهان از ذهنش خطور کرد که او هم میتوانست بمیرد اما حتی نمی توانست به از دست دادن الیس فکر کند.وان را به تصور بیاورد.او هنوز داشت باکسی که گوشی را برداشته بود حرف میزد که الیس تکانی به خود داد ودوباره شروع به استفراغ کرد.

هنوز هم بیهوش به نظر می رسید... وجیم استخری از خون روشن را پیش چشمش دید صدای ان سوی خط گفت:

همین حالا برایتان امبولانس میفرستیم.

...وچند دقیقه بعد،جیم که درکنار الیس زانو زده بود توانست صدای اژیر امبولانس را بشنود پایین دوید تا در را برای امداد گران باز کند.ا وپله ها را دوتا یکی طی کرد وپایین رفت وبا همان سرعت بالا امد تا امدادگران را راهنمایی کند.انها با عجله وارد اتاق شدند.شارلوت به داخل راهرو امد .وحشتنزده به نظر می رسید.شکر خدا بابی هنوز خواب بود.

شارلوت نگاهی به امدادگران که روی مادرش خم شده بودند انداخت وبا وحشت پرسید:

چی شده؟...

حتی او می توانست ببیند که رنگ چهره مادرش به خاکستری می زند....ووقتی که امدادگران شروع به کنترل علایم حیاتی الیس کردند شارلوت زیر گریه زد.

....چه اتفاقی افتاده بابا؟

به طور غیر قابل کنترلی گریه میکدر جیم با صدای خفه ای گفت:

نمی دانم.خون استفراغ کرد...

حتی به ذهنش نمی رسید که به شارلوت دلگرمی بدهد.ان قدر برای همسرش نگران بود که به او فکر نمیکرد.حالا برای هیچکس به جز الیس وقت نداشت.می خواست حرف های امداد گران را بشنود.

ان ها توضیح دادند:

علتش می تواند خیلی چیز ها باشد.بیشتر ازهمه احتمال خونریزی از زخم معده است.باید همین الان اورا به بیمارستان برسانیم.شما هم با ما می ایید؟

الیس را به سرعت روی تخت متحرک بیمار منتقل کردند ورویش را پوشاندند.اوبا این که بی هوش بود،می لرزید وممکن بود هر لحظه به خاطر از دست دادن خون وارد مرحله شوک شود.

جیم گفت:

همین حالا می ایم.

شلوارش را به تنش کشید وبی ان که جوراب بپوشد ،کفش هایش را پایشکرد .یک بلوز هم تنش کرد ودرهمان حال گوشب را چنگ زد وشماره پم را گرفت وبه او گفت که چه شده است...

می توانی تا وقتی به خانه بر میگردم به اینجا بیایی وپیش بچه ها باشی؟

دوست نداشت مزاحم او شود اما فکر دیگری به سرش نمی رسید.

فقط با او برو.من پنج دقیقه دیگر ان جا هستم.برای بچه ها نگران نباش.بکی می تواند این جا پیش بچه های خودم بماند.فقط مواظب الیس باش.جیم،مدت هاست که برای او نگرانم.

همه ان ها دیده بودند که او چقدر لاغر شده ،اما هیچ کس چیزی نگفته بود.ان ها دلیلش را می دانستند ومی دانستند که بازگشت به زندگی چقدر برایش سخت بوده است.او بع داز مرگ جانی در ماه ژوئن سخت ترین چهار ماه زندگی اش را گذرانده بود.

جیم بی انکهقبل از رفتن به بچه هایش چیزی بگوید،توی امبولانس پرید.شارلوت مثل بچه ای گمشده،هاج وواج در اتاق خواب والدینش ایستاد.پم ان جا پیداش کرد وسخت اورا در اغوش گرفت ووقتی که سرانجام موفق شد یک کمی ارامش کند،به بابی سر زد.اما او خواب به نظر می رسید که جای شکرش باقی بود.سپس او برای شارلی شیر گرم درست کرد وخون های روی قالی اتاق خواب الیس را شست.بعد با شارلوت در اشپزخانه نشست وان دوساعت ها باهم حرف زدند.در مورد این که حالا بدون جانی زندگی چقدر غم انگیز واندوهبار بود؛والدینش چقدر ناراحت واشفته بودند،پدرش چقدر مشروب می خورد ومادرش چقدر نیره روز به نظر می رسید.شارلی به پم گفت که زندگی شان دیگر هرگز به وضع سابق بر نخواهد گذشت وپم اعتراف کرد که حرف اورا قبول دارد اما به او اطمینان داد که اوضاع همیشه این طور نمی ماند وسرانجام یک روز ،همه چیز خیلی بهتر می شود والیس دوباره با زندگی اشتی می کند واین قدرت را پید میکند که دوباره به انها ویه زنگی اش توجه کند.فعلا او هنوز غزق اندوه وماتم بود اما پم با اطمینان به شارلوت گفت که این وضع موقتی است وتا ابد به طول نمی انجامد.

بعد از این که شارلوت را درتختخوابش خواباند،به بیمارستان تلفن کرد وبا جیم حر زد.ان ها هنوز روی الیس کار میکردند.به او سرم زده بودند واز طریق ان،دارو های قوی ومسکن وارد بدنش می کردند.دو واحد خون هم به او منتقل کرده بودند.هنوز خطر به هیچ وجه رفع نشده بود .او یک بار به هوش امد،اما برای یک زمان بسیار کوتاه واخرین باری که جیم اورا دید،دوباره بیهوش بود.اورا به یک اتاق خصوصی در مجاورت «ای-سی-یو» برده بودند ویک پرستار «ای-سی-یو»در کنارش بود.دکتر ها مدام به او سر کی زدند واجازه نمی دادند که جیم در اتاق بماند.او فقط می توانست هر نیم ساعت یک بار،پنج دقیقه در تاق باشد واخرین بار ی که این کار را کرد هنوز الیس وحشتناک به نظر می رسید.

پم پرسید:

بالاخره می گویند مشکلش چیست؟

نگرانی بی پایانی در صدایش موج می زد .جیم هم فراتر از حد تصور وحشت زده وپریشان به نظر می رسید.

ظاهرا زخم معده داشته...ان ها می گویند که حالا خون ریزی بند امده ،اما اگر او را به این سرعت به بیمارستان نمی رسانیم،ممکن بود بمیرد.

پم به ارامی گفت:

می دانم.شکر خدا که اورا به موقع رساندید.

متشکرم که پیش بچه ها ماندی پم.برایت تلفن می زنم ومی گویم که اوضاع در این جا چطور پیش می رود. 

از پا افتاده ومستاصل به نظر می رسید .پم گفت:

هر وقت که بود.زنگ بزن .من بلافصله گوشی را بر میدارم تا زنگش بچه ها را بیدار نکند.


جیم دوباره گفت:

متشکرم پم.

...وبه بالین همسرش برگشت.پرستاد گفت به او دارو زده اند وتا ساعت ها خواهد خوابید و به جیم پیشنهاد کرد که شب را روی تختی دراتاق انتظار سپری کند.جیم نمی خواست الیس را دران جا ترک کند واز این که به او اجازه دادند که بماند ،سپاسگزار بود.به محض این که او روی تختی که به او داده بودند،دراز کشید،خوابش برد.خیلی از نیمه شب گذشته بود ونگرانی برای الیس ،تمام رمق اورا از بدنش کشیده بود.

تا ان وقت ،الیس در ارامش بیشتری خوابیده بود.خوشبختانه دیگراستفراغ نکرده بود.فشار خونش کمی بالاتر امده بود وحالا،پرستار ه بیست دقیقه یک بار برای کنترل علایم حیاتی اش می امد.ان ها خوشحال بودند که خطر مرگ بر طرف شده است.

پرستار همه چیز را کنترل کرد واورا برای بیست دقیقه تنها گذاشت.الیس در خواب عمیقی بود وداشت خواب های درهم وبرهمی می دید.در خواب نمی دانست کجاست اما بعد از مدت کوتاهی متوجه شد که جانی در کنارش راه میرود.اوراحت وخوشحال به نظر می رسید.یک کمیکه گذشت،اورو به مادرش کرد ولبخند زد وگفت:

سلام مامان.

درست مثل همان وقت ها بود.که شب ها بعد از سرزدن به بکی به خانه بر میگشت واوبرایش شام نگه می داشت.الیس گفت:

سلام عزیز دلم...چطوری؟

می دانست که در خواب میتواند با او حرف بزند.متوجه شد که او خیلی شاد وسرحال به نظر می رسد وبرایش خوشحال شد.بیشتر احساس می کرد بیدار است تا خواب.اما می دانست که باید خواب باشد.چون داشت اورا می دید.این راهم می دانست که نمی خواهد خوابش تمام شود.

من خوبم مامان،اما تو زیاد سرحال نیستی.با خودت چه کار کرده ای؟

الیس توانست نگرانی را درچشمان درشت قهوه ای رنگ او ببیند.او یک پیراهن ابی تمیز وشلوار جین پوشیده بود وکفش های مورد علاقه اش را به پا داشت.الیس متعجب بود که او انها را از کجا اورده است.حتی درخواب،به خوبی به خاطر می اورد که ان ها اورا با کت وشلوار مشکی وکفش های دیگری دفن کرده بودند.اما راز لباس های او بزرگتر از ان به نظر می رسید.که الیس بتواند حلش کند.

او به جانی اطمینان داد:

من خوبم .فقط دلم برای تو خیلی تنگ شده.

احساس عجیبی به او گفت:که واقعا حرف نمی زند،بلکه در سرش با جانی حرف زده می زند...ومطمئن نبود که چطور این کار را می کند.

جانی به ارامی گفت:

می دانم که دلت برای من تنگ شده مامان،اما این که عذر برای از پا در امدن وکم اوردن نیست.شارلی این روزها غمگین است...

بابی هم که حسابی به هم ریخته.

این را میدانم...فقط نمی دانم برای ان ها چه کنم.

بابا باید شروع به رفتن به مسابقات شارلی کند.حتی اگر او فقط یک دختر باشد!او قهرمان بزرگی است.بزرگتر وبهتر از انچه که من بودم.و بابی...او دیگر به حرف های تو گوش نمی کند .باید این مورد یک کاری بکنی مامان وگرنه وضع او روز به روز بدتر می شود.

بابی حالا تقریبا به کلی در خودش فرو رفته بود والیس هم از این می ترسید ه وضعش بدتر شود.

او معقولانه گفت:

چرا خودت با بابا حرف نمی زنی؟

جانی تبسم کردوالیس می توانست چشم های بسته اور به وضوح ببیند وصدایش را در سرش بشنود.

او نمی تواند صدای من را بشود مامان.تو می توانی...

الیس می دانست که حق با جانی است.این خواب او بود نه جیم.

....حالا باید خوب شوی مامان ،تاوقتی که دراین وضع هستی،نمی توانم برای هیچ کس کاری بکنی.باید خوب بشوی وبه خانه بروی.

الیس می توانست صدای اورا به وضوح کامل در سرش بشنود.

او با تیره ورزی گفت:

نمی خواهم به خانه بروم...

در خواب شروع به گریه کرد.

...حالا از این که بدون تو درخانه باشم،نفرت دارم.این خیلی غمگینم می کند.

جانی ایستاد ویک مدت طولانی اورا نگاه کرد .مطمئن نبود که به او چه بگوید...واو کما کان گریه میکرد.سپس جانی یک بازویش را دور شانه های او حلقه کرد والیس دماغش را بالا کشید وگفت:

هیچ وقت به این وضع عادت نخواهم کرد.

سعی داشت احساس ارامش را برای جانی توضیح بدهد.گویی به این ترتیب می توانست عقیده اش را تغییر بدهد وبرگردد.

جانی با مهربانی گفت:

چرا،عادت می کنی...تو خیلی قوی هستی مامان.

محکم ومطمئن به نظر می رسید.

الیس هق هق کنان گفت:

نه،نیستم...نمی توانم برای همه قوی باشم.برای پدرت،خودم ،شارلی وبابی.چیزی برایم نمانده که بخواهم به کسی ببخشم.

جانی پا فشاری کرد...

چرا باقی مانده!

...وبعد صدای دیگری در خواب الیس امد.گویی یک صدای دیگر با او حرف میزد.این یکی از فاصله دورتری می امد والیس صاحب ان را نمی شناخت.او چشمانش را بازکرد تا ببیند صاحب صدا کیست.پرستار بود...ووقتی که الیس اورا نگاه کرد.احساس صحبت کردن با جانی ،ناپدید شد.

پرستار با خشنودی گفت:

امشب خواب های درهم وبرهمی می بینی ،مگر نه؟

دوباره فشار خون اورا گرفت واز نتیجه ان خرسند شد.به وضع الیس رو به بهبودی نهاده بود.

وقتی که پرستار رفت،الیس دوباره چشمانش را برهم نهاد که بخواید وبه محض این که این کار را کرد،ادامه خوابش را پی گرفت.جانی منتظرش بود.او روی یک دیواره کوتاه نشسته بوذ وپاهایش را تکان می داد.درست مثل وقتی که بچه کوچکی بود.به محض اینکه چشم او به مادرش افتاد؛از روی دیوار پایین پرید.اما از ان چه مادرش همان موقع گفت،اصلا خوشش نیامد.

جانی،من می خواهم با تو بیایم.

چهار ماه انتظار کشیده بود که این را به او بگوید وحالا در خواب می توانست این کار را بکند.مدتی بود که این ارزو در سرش بود ،اما ان را این طور با کلمات واضح خودش اقرار نکرده بود.او میخواست که با جانی باشد.دیگر نمی توانست بدون او زندگی کند.

جانی با حیرت گفت:

عقلت را از دست داده ای؟می خواهی بابی،شارلی وبابا را ترک کنی؟هیچ راهی ندارد.ان ها خیلی به تو احتیاج دارند .این جا من تصمیم نمی گیرم اما می توانم بگویم که هیچ کس خریدار نظرت نیست.فراموشش کن .مامان،خودت را جمع وجور کن.!

عصبانی به نظر می رسید.الیس با اندوه گفت:

بدون تو نمی توانم این کار را بکنم.نمی خواهم این جا باشم.

اهمیتی نمی دهم.تو هنوز کارهایی برای انجام دادن داری.من هم همین طور.

انگار خیلی بزرگتر وعاقل تر از قبل شده بود.مادرش با کنجکاوی از اوپرسید:

تو چجور کار داری؟

اما او شانه هایش را بالا انداخت .دوباره روی دیوار نشسته بود وپاهایش را تکان می داد.

نمی دانم.هنوز به من نگفته اند.یک احساسی به من می گوید باید کار بزرگی باشد.مثل توجه تو را جلب کردن به وضعی که حالا در ان هستی.چطور می توانی این طوری باشی،مامان؟!

قبلا هیچ وقت این قدر ضعیف و وارفته نبودی.

طوری حر میزد که گویی از او ناامید شده است.الیس به چشمان اشنای او خیره شد.ارزو می کرد که میتوانست چهره او را لمس کند.اما یک چیزی به او می گفت که نمی تواند.از روی غریزه می دانست که اگر این کار را بکند،بیدار می شود.

قبلا هیچ وقت تو نمرده بودی!نمی توانم این را بپذیرم عزیزکم...نمی توانم.

جانی از روی دیوار پایین پرید ورو در روی مادرش ایستاد ونگاهش کرد...و وقتی که دوباره لب به سخن گشود،عصبانی وسرسخت به نظر می رسید.

دیگر نمی خواهم هرگز این حرف را از زبان تو بشنوم.خودت را درست کن مامان.

انگار پدر الیس بود نه فرزندش .ناگهان بزرگ وبالغ شده بود.حتی الیس متوجه شد که خوابش خیلی عجیب است.یک حس غریب از واقعیت در ان خواب بود.گویی او با جانی در یک دنیای متفاوت بود.

او مثل بچه ها گفت:

خیلی خب،خیلی خب...نمی دانی این جا بودن،بدون تو چقدر سخت است.

ماه ها بود که میخواست این را به او بگوید وخوشحال بود که حالا توانسته این کار را بکند.

می دانم.من هم نمی خواستم ان طور ناگهانی بروم.درست مثل یک سورپریز بود.بیچاره بکی .هیچ جور نمی خواستم اورا ترک کنم.

اندوه در چشمانش موج می زد.قلب الیس برای او به درد امد وسعی کرد طوری ارامش کند.

حالا یک کمی بهتر شده.

جانی سرش را تکان داد.گویی میخواست بگوید که خودش این را بهتر از او می داند.

هنوز خودش این را نمی داند.اما سرانجام خوب می شود.تو هم همین طور وشارلی وبابی وبابا.اگر فقط این وضع را بپذیری وکارها لازم را بکنی واگر بابا به بازی های شارلی برود،شاید همه چیز زودتر رو به راه شود.ظاهرا شما ها نمی خواهید این کار را برای من راحت تر کنید.

یک کمی خسته به نظر می رسید وخیلی نگران .الیس متوجه شد که او همان طور که حرف می زد،یک کمی محو شد.گوبب به قدر کافی مانده بود وحالا باید می رفت.الیس عذر خواهانه گفت:

متاسفم عزیزم.نمی خواستم مایه زحمتت شوم.

ارزو می کرد که خوابش رو به اتمام نباشد.احساس غریبی به او گفت که دارد بیدار می شود وحالاست که جانی برود.

تو هرگز مایه زحمت من نشدی،مامان....ومی دانی که حالا هم نخواهی شد.حالا فقط خوب بشو.در مورد چیز های دیگر باهم حر می زنیم.

کی؟

می خواست بداند که دوباره کی می توانست او را ببیند .از وقتی که مرده بود ،هرگز چنین خوابی ندیده بود.

گفتم که،وقتی که بهتر شوی.حالا،می خواهم که در مورد هیچ چیز نگرام نباشی.

چرا؟

چون تو مریضی ومن هنوز تکلیفم را نمی دانم.

خیلی مرموز حرف می زد والیس گیج شده بود.اما ان ها هنوز با هم قدم می زدند وجانی درست مثل قبل بود.کاملا واقعی ...

چف تکلیفی؟

نگران نباش مامان

خیلی بالغ وعاقل به نظر می رسید والیس خوشحال بود که می دید وضع او خوب است.

تو مدرسه می روی؟

فکر می کنم می توانی اسمش را بگذاری مدرسه.باید این شایستگی را پیدا کنم که بال هایم را به من بدهند.!


این را گفت وزیر خنده زد.سپس بوسه ای برای الیس فرستاد ورفت.الیس می خواست به دنبال او بدود اما ناگهان دریافت که نمی تواند این کار را بکند .گویی ناگهان یک دیوار پیش رویش قد کشیده بود واو مجبور بود که بایستد ومحو شدن جانی را تماشا کند.اما دیگر مثل قبل احساس رنج واندوه نمی کرد وبار بعدی که پرستار اورا برای گرفتن فشار خونش بیدار کرد،به محض اینکه چشمانش از هم گشود،به روی پرستار تبسم کرد .زیباترین خواب تمام عمرش را دیده بود.

پرستار با خرسندی گفت:

به نظر می رسد که خیلی بهترید.خانم پیترسون.

...وبعد از این که رفت،الیس دوباره خوابید ،اما این بار خواب جانی را ندید.ان روز صبح،جیم وبچه ها قبل از اماده شدن برای رفتن به سر کار ومدرسه،به دیدن الیس رفتند.الیس میخواست به انها بگوید که چه خوابی دیده ،اما وقتی که خوب درموردش فکر کرد،تصمیم گرفت این کار را نکند .نمی خواست که ان هارا بترساند ویک جور هایی احساس کرده بود که باید موضوع نزد خودش نگه دارد.به هر حال،صحبت کردن در مورد یک همچه چیز هایی با جیم،خیلی مشکل بود .احتمالا بابی هم از ارواح می ترسید.

دکتر تصمیم گرفت یک شب دیگر الیس در بیمارستان نگه دارد.عصر ان روز،پم به دیدن او رفت ودو دوست،مدتی باهم حرف زدند.جیم به او تلفن کرد وگفت که میخواهد ان شب را با بچه ها در خانه بماند.الیس به او اطمینان داد که حالش خوب است وان شب،وقتی که به خواب رفت،دوباره خواب جانی را دید.او عاشق دنیای جدیدی بود که با جانی کشف کرده بود.حالا دوست داشت مدام بخوابد.جانی سرحال وشاد به نظر می رسید وان دو در مورد خیلی چیز ها حرف زند در مورد بکی مدرسه شغلی که او ان همه سال به ان مشغول بود و در مورد این که چرا پدرش ان قدر مشروب میخورد.هردوی ان ها می دانستند دلیل ان کار جیم ،تصادف پنج سال پیش بود اما جانی گفت که این مدت به قدر کافی طولانی بوده ووقتش رسیده که پدرش این کار را بس کند .گویی ناگهان خیلی عاقل تر از سنش شده بود.

الیس به ارامی به او گفت:

گفتنش اسان است.من هم این کار را دوست ندارم اما تاوقتی که بابی نتواند حرف بزند،پدرت احساس گناه میکند.

او یکی از همین روز های حرف می زند.وقتی که برای این کار اماده باشد وان وقت بابا دیگر هیچ بهانه ای ندارد.

چه چیزی با عث می شود فکر کنی که بابی حرف خواهد زد؟

خودش تقریبا دوسال پیش،این امید را ول کرده بود .ان ها هرکاری که میتوانستند برای او کرده بودند ولی هیچ چیز تغییر نکرده وبهترنشده بود...واو مطمئن بود که حالا هم نخواهد شد.

او حرف می زند .خواهی دید.

این را از یک منبع بالاتر می دانی یا فقط میخواهی من را شاد کنی/؟

تبسم می کرد.خیلی خوب بود که دوباره جانی را می دید.حتی اگر شده فقط در خواب.

هر دو درواقع ،این را فقط در قلبم احساس می کنم،همیشه میتوانم صدای اورا در سرم بشنوم...همشه میشندم.

الیس در حالی که به پسر کوچکش وضربه ای که خورده بود،می اندیشید، با اندوه گفت:

می دانم...ومی دانم که هیچ کس دیگر قادر به این کار نیست.

فکر میکنم تو هم می توانی صدایش را بشوی .البته اگر سعی کنی.

الیس کمی در این مورد فکر کرد.ایده جالبی بود.او هرگز سعی نکرده بود.خلوت بابی را پر کرده بود اما هرگز به ذهنش خطور نکرده بود که صدای بابی را در سر خودش بشنود.او قول داد:

وقتی به خانه بروم،حداکثر سعی ام را میکنم.

شاید به همین علت؛جانی را در خواب دیده بود.شاید جانی امده بود تا این پیغام را به او بدهد.شاید همه چیز به خاطر داروهایی بود که در بیمارستان به او داده بودند.شاید داروها باعث شده بودند که چیز هایی را به تصور بیاورد.همانطور که ان دو صحبت می کردند،الیس احساس کرد که صبح نزدیک می شود.به هیچ وجه نمی خواست بیدار شود ودوباره حانی را از دست بدهد.حالا از صبح بیدار بود .او با احساسی شبیه یک توپ سنگین روی سینه اش بیدار می شد.به خاطر می اورد یک اتفاق وحشتناک برای انها افتاده...وظرف چند ثانبه بعد از بازکردن چشمهایش ،یادش می افتاد که ان اتفاق چیست.جانی رفته بود.

او با اندوه گفت:

نمی خواهم دوباره تورا از دست بدهم.نمی شود همین جا باتو بمانم.؟

احساس می کرد که جانی دوباره دارد محو می شود وتنها چیزی که میخواست این بود که با او باشد.

البته که نه.تو نمرده ای.مامان!حالا حالا ها هم نمی میری.هنوز اینجا خیلی کار داری.


جدی به نظر می رسید.

خیلی دلم برایت تنگ می شود.

به سختی توانست ان کلمات را برزبان بیاورد وقلب وروحش ازرده بود.جانی به ارامی گفت:

من هم دلم برای تو تنگ میشود،مامان خیلی...برای بکی هم دلم تنگ می شود...وبرای بابی...شارلی...وبابا. عادت کردن به دوری از شماها خیلی برایم سخت است.اما قرار است که تا مدتی همین دوروبرها باشم.

الیس حیرت زده گفت:

واقعا؟

جانی تبسمی کرد وبا لحن رمز الودی گفت:

تکلیفی دارم که باید انجامش دهم.یک ماموریت.

الیس با گیجی گفت:

جدا؟مثل چه؟

نمی دانم.هنوز این قسمت را به من نگفته اند .باید خودت حدس بزنی،ان ها چیزی به تو نمی گویند .فکر کنم یک چیزی است شبیه به...رشد کردن یا متعالی شد.

منظورت چیست؟

حیرت زده وگیج بود.

خودم هم مطمئن نیستم مامان.فکر می کنم فقط بای دکاری را که از من انتظار می رود انجام بدهم .

ووقتی که بیدار شودم،چه می شود؟وقتی که دوباره بخوابم،بازهم خواب تروا می بینم؟

ایت باعث شد که دلش بخواهد برای همیشه بخواید تا بتواند خواب اورا ببیند.

جانی به سئوال مادرش خدند .همان خنده ای که الیس به خوبی ان را به خاطر اورد. وان قدر دلش برایش تنگ شده بود ،دوباره دیدن او خیلی خوب بود...طوری که واقعا نمی خواست بیدار شود.

فکرمی کنم که بع داز این مرا زاد ببینی.

اشاره ای به خواب نکرد.

کی؟

می خواست از او قول بگیرد که دوباره به خوابش بیاید.این برایش درست مثل این بود که دوباره او باشد.

جانی به راحتی گفت:

حالا.

منظورت از حالا چیست؟

منظورم حالا ست.وقتی که بیدار شوی.

وقتی که بیدار شوم تورا می بینم؟!

حتی درخواب هم می دانست که چنین چیزی امکان ندارد.اما جانی سرش را به علامت مثبت تکان دد والیس با گیجی به او خیره شده پرسید:

....می شود یک کمی توضیح دهی؟

بسیار خوب بیدار شو.

حالا؟

بله.حالا.چشمانت را بازکن.

نمیخواهم چشمانم را باز کنم.اگر حالا بیدار شوم ،تو میروی ودوبارههمه چیز به همان وضع غم انگیز بر میگردد.نمیخواهم بیدار شوم.

مثل یک بچه شده بود ومی خواست تا جایی که میتواند چشمانش را با سماجت وسخت به هم فشار دهد.

بیدار شو مامان.چشمانت را بازکن 

الیس ابتدا سعی کرد مقاومت کند،اما بعد دریافت که نمی تواند.گویی تحت نفوذ او قرار داشت ومجبور بود کاری را که می گوید،بکند...سپس چشمانش را از هم باز شدند وابتدا توانست در تاریکی اتاق چیزی را به وضوح ببیند اما وقتی که چشمانش عادت کردند ،توانست ببیند که جانی پایین تختش نشسته است واورا نگاه میکند...درست به همان وضوح که در خوابش می دید...وهمان قدر واقعی...

اوه،خدای من...عجب خواب عالی ای...حتما به خاطر اثر داروهاست.پوزخند زنان جانی را نگاه می کرد.غرق در خوشی بود.شاید این توهم بود.نه خواب.

جانی با اطمینان گفت:

نه.بخاطر داروها نیست.مامان .این منم.

منظورت چیه که این تویی؟!

ناگهان خیره مستقیم اورا نگاه کرد .چشمانش کاملا باز بودند.دیگر از قضیه سر در نمی اورد.فقط احساس می کرد که دیگر خواب نیست.اما کاملا گیج بود .او می توانست جانی را ببیند...جانی داشت با او حرف می زد .... واو شک نداشت که کاملا بیدار است.این دیگر خیلی احمقانه بود.

همان که گفتم،مامان،این منم.خیلی جالبست مامان مگر نه؟


بی نهایت خوشحال به نظر می رسید .اما در چشمان الیس ،حالتی از وحشت وجود داشت.ناگهان می ترسید مبادا دیوانه شده باشد.شاید درد واندوهش برای جانی،سرانجام کارش را ساخته بود.

جانی دامه داد:

من برای یک مدت بر میگردم .مامان اما فقط برای تو...

سعی میکرد موضوع را برایاو تضیح بدهد ،اما چشمان الیس هنوز همان حالت را داشتند.

---فکر میکنم این یک جور معامله خیلی مخصوص است.یک نفر به من گفت که گاهی چنین اتفاقی برای ادم هایی که خیلی ناگهانی می میرند وباید کارهایی را در دنیا به پایان برسانند می افتد.تنها چیزی که من می دانم این است که از تو انتظار می رود کارهایی را برای بعضی ها درست کنی.اما هیچ کس به من نگفت که ان کارها چه هستند،وان بعضی ها دقیقا کی هستند.فکر میکنم باید خودت ته وتوی قضیه را در اوری.

الیس همانطور که روی تخت بیمارستان نشسته بود وخیره خیره اورا نگاه میکرد گفت:

جان پیترسون تو ان جا بادوا ودارو سروکاری داری؟

سعی می کرد عبوس به نظر برسد.اما درواقع فقط گیج بود.او ناخواسته وارد ماجرایی شده بود که تمام دانسته ها وباورهایش را باطل میکرد.ان ماجرا شبیه یک تجربه خروج روح از جسم بود...درکنار جانی...واوکاملا واقعی،خوشحال وراحت به نظر می رسید.

الیس با سردرگمی گفت:

نمی دانم دارد چه می شود وهنوز فکر میکنم که باید از اثر داروها باشد.

همان نموقع یک پرستار وارد اتاق شد وجانی ناپدید شد.گویی هرگز ان جا نبود.اما این بار،الیس ناراحت وغمگین نبود.جانی خیلی واقعی بود والیس برای اولین بار سنگینی از دست دادن اورا روی سینه اش احساس نمیکرد.در عوض کاملا سرحال بود ویک جور هایی احساس سرخوشی می کرد.

پرستار با خوشرویی پرسید:

وامروز چطوری؟

بار دیگر از علائم حیاتی الیس راضی بود .او فقط چند دقیقه ماند ودوباره اتاق را ترک کرد.الیس چشمانش را بست وبه پسرش فکر میکرد...ووقتی که چشمانش را از هم گشود،جانی درکنار تختش ایستاده بود وبه او پوزخند می زد.

الیس به او تبسمی کرد.

این!نمی تواند حقیقت داشته باشد،اما من عاشق هر دقیقه اش هیتم.

کجا رفتی؟

وقتی که ادم دیگری در اتاق هستند،نمی توانم زیاد توی دست وپا باشم.این ها قانون هستند.گفتم که مامان،من فقط برای تو این جا هستم.

ای کاش بودی .

خمیازه ای کشید،اما نگاهش را از او برنداشت.فهمیدن موضوع سخت وسخت تر میشد واحساسش بهتر وبهتر .دیدن جانی واقعا عالی بود...یا تصور دیدن او...

من برای ت واین جا هستم،مامان.به من اعتماد کن.گفتم که خیلی جالبست.

من که اصلا سر درنمی اورم.اخر تو چه می گویی؟

ناگهان عصبی بود.انگار اتفاقی بسیار عجیبی داشت می افتاد.اتفاقی بسیار فراتر از کنترا او یا جانی...وواقعا هم همین طور بود.

می دانم که به نظرت خیلی عجیب وغریب است.اول برای من هم بود.انها دارند من را برای یک مدت بر میگردانند ،تا چند کار خیلی مهم را به انجام برسانم.چون به قدری سریع رفتم که فرصت پیدا نکردم بعضی چیز ها را تمام کنم.بنابراین ان ها حالا دارند این اجازه را به من می دهند.

نه برای خودم،بلکه برای همه.فکر میکنم برای تو...بابی...شرلی...بابا...وبکی.. .وحتی شاید برای مادرش...خیلی کارها دارم،اما ان ها هنوز چیزی را برای متوضیح نداده اند.

یعنی داری به من می گویی که برمیگردی؟!چمستقیم در تختش نشسته بود وخیره خیره اورا نگاه میکرد.در ان لحظه مطمئن بود که خواب نیست.

جانی با خرسندی گفت:

فقط برای یک مدت

یعنی من واقعا تورا می بینم واین فقط یک توهم نیست که دراثر داروهایی که به من تزریق کرده اند،ایجاد شده باشد؟

نه این بزرگتر از این چیزهاست.مامان...خیلی بزرگتر.(پوزخند زد)

کارعالی ودلنشینی است.می دانم که از ان خوشم خواهد امد.دلم برای همه شما خیلی تنگ شدهبود.

من هم همین طور.

اشک در چشمانش حلقه زد وبی اختیاز دستش را برای گرفتن دست او دراز کرد.جانی دست اورا در دست خودش گرفت.درست مثل همیشه بود.او هیچ فرقی ببا قبل ندات.هنوز همان پسر زیبایی بود که همیشه بود.پسر عزیز ودوست داشتنی الیس.

او با حالتی حاکی از ناباوری با بغضی در گلو گفت:

منظورت این است که دوباره میتوانم تورا همیشه وهروقت ببینم؟

بله.دقیقا به جز وقت هایی که به کار دیگری مشغول هستم.گفتم که،خیلی کارها دارم.امگار کار بزرگی است.

کس دیگری هم میتواند تورا ببیند.؟

نه فقط تو.خیلی دلم میخواست بکی هم میتوانست مرا ببیند ،اما ان ها فکر میکنند که این ایده فخوب نیست.این یک جور لطف و عنایت بزرگ نسبت به توست وفکرمیکنم که هروقت فرصتش را به دست اوردی،باید به خاطرش شکر کنی وسپاس بگویی.

الیس همانطور که اورا نگاه میکرد،سرش را به نشانه مثبت تکان داد.نمی توانست حرف های جانی را باورکند.سرانجام زیر لب گفت:

حتما این کار را میکنم...حتما...

سپس ناگهان دوباره شک برش داشت.

...مطمئنی که در این جا دیوانه نشده ام...یا به من داروهای اعصاب نداده اند که وقتی به خانه برمی گردم اثرشان محو شود؟

مطمئنم مامان.چرا یک کمی استراحت نمی کنی؟من هم کار دارم.وقتی به خانه رسیدی،تورا میبینم.

پیش امد واورا بوسید وبه رویش لبخند زد.الیستوانست گرمای وجودش را در کنار خودش حس کند...وبعد ،ظرف یک چشم برهم زدن،دوباره اورا گم کرد .او رفته بود،اما این بار ،با قبل فرق می کرد.الیس می دانست که اورا از دست نداده است.البته هنوز مطمئن نبود که چه اتفاقی افتاده بود.اما هرچه بود قلبش سبک تر شده بود.سبک تراز چهار ماه گذشته ویا حتی قبل از ان.

اودر رختخواب دراز کشید وبه جانی فکر کرد.گرمایی را که او از خودش برجای گذاشته بود حس می کرد وتک تک کلماتش را به خاطر می اورد.وقتی هم که چشمانش را بست،پسرش را با چشم وذهنن وقلبش می دید...و بوسه اش را به یاد میاورد...وبوی تنش را...

او در سکوت با خود نجوا کرد...متشکرم.

بعد از ان،برای او صبحانه اورد واو اولین بار،خوب خورد.خیلی بیشترازان چه طی چند ماه گذشته خورده بود.جریزه جو ونان تست شده وقهوه وتخم مرغ اب پز .تنها کاری که می خواست بکند،این بود که به جانی فکر کند ولبخند بزند.دیگر غمگین نبود،یا تیره روز،یا درهم کوفته یا افسرده.درواقع سال ها بود که انقدر خوشحال نبود.دکتر فکر کرد که بهبودی او درست مثل یک معجزه بوده است.او هنوز میخواست که الیس تا بهبودی زخم معده اش دارو بخوردفاما وقتی خوب اورا معاینه کرد ،گفت که می تواند به خانه برود.به محض اینکه الیس ان کلمات را از زیان او شنید،تبسم کرد.می دانست که چه کسی درخانه منتظرش است....واگر همه اینها فقط یک خواب بود...که اختمال زیاد جز این نبود...بهترین خوابی بود که او در تمام عمرش دیده بود.

جانی فرشته(قسمت 2)

جانی فرشته(قسمت 2)

فصل دوم

اوه،خدای من !چقدر باشکوه شدی!

الیس پیترسون با چشمانی درخشان به پسربزرگترش که با کت وشلوار رسمی عاریه ای اش از پله ها پایین می امد،نگاه کرد.جانی با پیراهن سفید پلیسه وکت وشلوار رسمی مشکی ،بسیار جذاب،قد بلند واتو کشیده به نظر می رسید.یک رز سفید هم در جیب بالایی کتش گذاشته بود.

الیس ادامه داد:

...عین یک ستاره سینما بنظر می رسی.

...واگر چه این را نگفت،اما درست مثل این بود که جانی لباس دامادی پوشیده باشد.او پسر جوان وفوق العاده جذابی بود.

جانی رفت ودسته گل رز سفیدی را که برای بکی سفارش داده بود از داخل یخچال برداشت وله هال برگشت.همان موقع شارلوت از پله ها پایین امد.پوزخند بزرگی روی لب داشت.مثل همیشه یک توپ بسکتبال زیر بغلش بود.

مادرشان با لحن افتخار آمیز پرسید:

فکر می کنی برادرت چطوری به نظر می رسد؟

دخترش قاه قاه خندید وبدون تعارف گفت:

شبیه یک اردک!

جانی خندید

متشکرم ابجی جان!یکی از همین روزها خودت هم مثل یک ماده اردک به نظر می رسی!وقتی که میخواهی به مهمانی مخصوص فارغ التحصیلی از دبیرستان بروی.من که سخت منتظر ان روز هستم.احتمالا یک توپ بسکتبال هم باخودت به انجا می بری.شاید هم لباس بیسبال ات را بپوشی اگر تا ان وقت چیزی عوض نشود،شاید حتی با کتانی های میخ دارت بروی!

شارلوت پوزخند زنان گفت:شاید...

سپس حالت جدی به خود گرفت وبا کم رویی اعتراف کرد:

...خیلی خب،فکر کنم خوب شده ای.

مثل مادرش با افتخار به او نگاه کرد.مادرشان گفت:

او خیلی بهتر از خوب شده است.

روی نوک پنجه اش ایستاد تا اورا ببوسد.بابی از اشپزخانه بیرون امد وبه انها خیره شد.مادرشان به سرعت وقبل از این که جانی بتواند ژست بگیرد دوعکس از او گرفت.

جانی بدوناین که انتظار پاسخی از بابی داشته باشد ،از او پرسید:

به نظر تو چطوری شده ام ،قهرمان؟

بابی با علاقه ان منظره را تماشا میکرد.پدرشان هنوز به خانه بر نگشته بود جانی درحالی که به سوی در می رفت،گفت:

بهتر است برو به دنبال بکی وگرنه دیر می رسیم 

ملدر وخواهرش

بت تحسین نگاهش می کردند جانی چرخید وبرای آخرین بار به ان ها دست تکان داد وانها یک دقیقه بعد صدای دور شدن انومبیل او را شنیدند.

بکی در ایوان جلویی منتظر او بود.پیراهن رکابی ساتن سفیدی که جانی برایش خریده بود ،تنش بود .ان لباس ،بی ان که خیلی برایش تنگ باشد اندام زیبایش را به خوبی در بر میگرفت.وقتی که لباسش را پوشید یکی از خواهرانش به او گفت که شبیه شاهزاده خانم ها شده است.او موهای بلوند بلندش را به فرم یک گره فرانسوی ظریف ومرتب پشت سرش جمع کرده بودوکفش های پاشنه بلند روبازی پوشیده بود.کفش هارا خودش خریده بود.جانی دسته گل رز سفید را به دست او داد.بکی با تحسین به او لبخند زد.سپس جانی به جلو خم شد و اورا بوسید.برادران بکی که یک گوشه ایستاده بودند،هورا کشیدند وهمان موقع مادرش از آشپزخانه بیرون امد وبه انها لبخند زد...وبعد با لحنی سرشار از مهر وعشق گفت:

هردوی تان این قدر قشنگ شده اید که انگار مانکن مجلات تبلیغاتی هستید...

بکی ان شب خیلی قشنگ تر از همیشه شده بود وجانی خیلی بزرگتر وبالغ تر از یک پسر هیجده ساله به نظر می رسید.

پم ادامز ادامه داد:

اوقات خوشی داشته باشید بچه ها.این تنها مهمانی فارغ التحصیلی شماست...ویک روز برایتان خاطره بسیار مهمی خواهد بود...از هر لحظه اش لذت ببریدو ان را تبدیل به یک شب فراموش نشدنی بکنید.حالا تمام لحظات به نظرش ارزشمند می امدند.روزگاربه او اموخته بود که خاطرات تنها چیزی هستند که در پایان برای ادم ها باقی می مانند.بکی گفت:

حتما مامان

...واورا بوسید وبه راه افتاد .پم به انها تذکر داد:

با احتیاط برانید.

جانی قول داد که حتما این کار را بکند .مثل همیشه او پسری عاقل ومسئولیت پذیر بود وپم هیچ وقت از بابت او نگرانی ای نداشت.در واقع انچه گفت فقط از روی عادت بود.

انها چند نفر دیگر از دوستانشان را دریک رستوران نزدیک دیدند همه شان سرحال وخندان بودند.دختر ها لباس های همدیگر را تحسین می کردند.همه انها مثل بکی ،دسته گل داشتند.همه پسر ها مثل جانی در جیب بالای کتشان گل رز گذاشته بودند.انها جوان،شاد وهیجان زده به نظر می رسیدند ووقتی که در ساعت هشت ونیم به سوی محل برگزاری مهمانی به راه افتادند،همگی شان در حال وهوای خوبی بودند.یک دختر وپسر دیگر هم که با دوستان دیگرشان به رستوران امده بودند،تصمیم گرفتند که با ماشین بکی وجانی بروند.

...وتا ساعت نه،همه مشغول رقص بودند.برای همی انها شب جالبی بود.انها گروه زنده ای بودند ویکی از سال اخری ها،تمام شب بین میز ها رقصیدوموزیک خوب بود وغذا خوشمزه.فقط تعداد کمی از بچه ها مشروب وابجو خوردند.بیشتر انها می خواستند که ان شب را کاملا هوشیار باشند.برای همی انها شب هیجان انگیزی بود.انگار عشق وعاشقی همه گل کرده بود.فقط چند بحث کوچیک بین بچه ها پیش امد.دونفر هم که دنبال دردسر می گشتند باهم گلاویز شدند اما بچه های دیگر خیلی زود جدایشان کردند واوضاع به وضع عادی بازگشت.شب بدون حادثه ودردسری سپری شد ونیمه شب که رقص تمام شد،همه بیرون ایستادند تا تصمیم بگیرند که بعد کجا بروند.درهمان نزدیکی یک اغذیه فروشی شبانه روزی بود که همه دوست داشتند بروند وهمبرگر بخورند وبعضی از پسر ها هم تصمیم گرفتند که به بار محلی بروند ولبی تر کنند...

جانی وبکی تقریبا تمام شب را رقصیده بودند؛با دوستانشان حرف زده بودند؛همه بچه ها سلام وعلیک کرده بودند وتا پایان شب ،آماده بودند که با گروه زیادی از دوستانشان ،برای خوردن همبرگر وشیر قهوه به اغذیه فروشی جو بروند.ان ها به همان دختر وپسری که موقع امدن همراهشان بودند پیشنهاد کردند که با انها باشد ودر ساعت دوازده ونیم به راه افتادند.همان موقع یک ماشین کروکی پر از پسرانی که از بازی فوتبال بر میگشتند،با سرعت از کنار اتومبیل انها رد شد وپسرانی که در ان بودند برای دختران اتومبیل جانی درهوا بوسه فرستادند.انها دیوانه وار بوق زدند وبر سر جانی فریاد کشیدند که ایا می خواهد با انها مسابقه دهد.جانی پوزخندزنان سرش را به نشان منفی تکان داد.او چنین بازی هایی را دوست نداشت.مخصوصا در شبی مثل ان شب با دودختر در ماشینش .جانی باخوش خوبی برای انها بوق زد واتومبیل کروکی پرواز کنان از انها فاصله گرفت واز تقاطع بعدی پیچید وسربه سوی تنها مشروب فروشی شهر که هیچ ابایی از فروش مشروبات الکلی به بچه ها نداشت ،گذاشت.

بکی ودختر دیگر داشتند می گفتند ومی خندیدند که اتومبیلشان به تقاطع رسید.جانی منتظر شد تا چراغ سبز شد وبعد با احتیاط وارد چهارراه شد.داشت با پسری که در صندلی عقب نشسته بود در مورد یکی از فوتبالیست ها حرف میزد که دید چیزی به سرعت برق از کنارچشمش عبور کردوصدای یک بوق ممتد وکشیده شدن لاستیک روی اسفالت خیابان را شنید...ووقتی به ان سو نگاه کرد ،دیددید همان اتومبیل کروکی که به سرعت به سویش می اید.انها همان راهی را که چند دقیقه قبل رفته بودند،بر می گشتند.تقریبا هشتاد مایل در ساعت سرعت داشتند.آنها دیوانه وار جیغ میکشیدندن واز ماشین های دیگر سبقت می گرفتند.جانی به سختی روی ترمز فشار داد.اما ناگهان متوجه شد که نمی تواند اتومبیل را درجا متوقف کند .بنابراین برای این که اتومبیلی که به سرعت پیش می امد ،برخورد نکند،به سرعت به سوی دیگر پیچید...به سوی اتومبیل هایی که از سوی دیگر می آمدند....وبکی جیغ کشید...

آن چه بعد اتفاق افتاد،برای همه انها مبهم ومحو بود.یک برخورد ناگهانی رخ داد.یک تصادف عظیم وانفجاری از شیشه وصدای به هم کوفتن اهن یکی از دختر ها بعدا گفت که به نظر می رسد که انها به یک دیوار برخورد کردند.دور تادور انها پرشد از اتومبیل هایی که بوق میزدند،به سوی می پیچیدند وترمز می کردندواتومیبل کروکی در میان ان غوغا متوقف شد.پسر هایی که دران بودند،از داخل ان بیرون پریدند وفقط راننده دران باقی ماند.پسر ها روی سقف ماشین هایی که در خیابان بودند،پای میکوبیدند واتومبیل جانی مثل یک فرفره دور خودش می چرخید.او هر کاریکه از دستش بر می امد،کرده بود تا اتومبیل را متوقف کند اما نتیجه این شد که سرانجامش اتومبیل بین یک جدول وسط خیابان ویک مامیون عبوری ارام گرفت...وان وقت بود که سکوت همه جا را فرا گرفت.یک شاهد عینی بعدا گفت که لباس بکی غرق در خون بود،شیشه جلوی ماشین مثل طلق خردشده به نظر می رسید واز صندلی عقبصدای ناله می امد.بکی بیهوش بود وسر جانی روی فرمان افتاده بود.

همه انها کمربند های ایمنی شان را بسته بودندوبرای مدتی که تقریبا یک قرن به نظر می رسید،هیچ صدایی از هیچ جا بر نخاست.تا این که سر انجام یک مرد چراغ قوه به داخل ماشین ان ها سرک کشید ووقتی نور چراغ قوه را روی انها انداخت،صدای گریه از صندلی عقب شنیدوصدای امبولانس از دور می امد وان مرد می ترسید که به کسی دست بزند.او فقط کنارکشید ومردمی را که به ارامی از ماشینهایشان پیاده می شدند،تماشا کرد.ده،دوازده نفر کتار جاده نشسته بودند.خون الود وگیج به نظر می رسیدند.پنج ماشین ویک کامیون در ان تصادف شرکت داشتند ویک نفر گفت که راننده کامیون مرده است.اما وقتی که امدادگران از امبولانس پیاده شدند ان مرد نتوانست اطلاعات زیادی به انها بدهد.او به ماشین جانی اشاره کرد وگفت:

ان جا چند تا بچه صدمه دیده اند.اما من شنیدم یک نفر گریه میکرد...فکر میکنم حالشان زیاد بد نیست.

به اتومبیل خودش برگشت.امدادگران با عجله به سوی اتومبیل جانی دویدند.همان موقع دو امبولانس دیگر ویک تیم اتشنشانی از راه رسیدند.به زودی همه جا پر شد از نور چراف های گردان وامدادگرانی که درون ماشین ها را نگاه می کردند،زخم ها را می بستند وبه مردم کمک می کردند که از ماشین ها پیاده شوند .ظرف چند دقیقه چهار پیکر را در کنار جاده،دراز کردند ورویشان را کشیدند.راننده کامیون بینشان بود.یکی از امداد گران به بکی کمک کرد از ماشین پیاده شود او کاملا گیج به نظر می رسید.بریدگی عمیقی روی یک طرف صورتش بود که هنوز از ان ،روی پیراهنش خون می ریخت.یک امدادگر دیگر به ارامی جانی را از روی فرمان بلند کرد ونبضش را گرفت.دونفری که روی صندلی عقب نشسته بودند ،از در سمت بکی پیاده شدند. هر دوی شان می لرزیدند اما ظاهرا اسیبی ندیده بودند.امدادگر نور چراغ قوه اش را توی چشم جانی انداخت .سه سرنشین دیگر را به سوی دیگر هدایت کردند وامدادگر دوباره نبض جانی را گرفت...ونگاهی به چهره پسرک جذاب که لباس رسمی به تن داشت ،انداخت.برامدگی بزرگی روی سر او بود به محض این که امداد گر اورا به عقب تکیه داد،متوجه شد که گردنش شکسته است.او به یکی از اتش نشان ها که برای کمک پیش امده ،اشاره کرد وبه ارامی ،به طوری که دیگران نشنوند گفت:

پسری که پشت فرمان بوده ،مرده است.

...وسپس علامت داد که برای بردن او برانکار بیاورند.ان ها جانی را بیرون اوردند ورویش را کشیدند ودرست لحظه ای که داشتند اورا م بردند،بکی رویش را برگرداند....وجیغ کشید.

چه کار دارید میکنید؟چرا این کار را می کنید؟ان را از روی صورتش بردارید!

به سوی انها دوید.هنوز از زخم صورتش روی پیراهنش خون می چکید حالا تمام قسمت بالا تنه ولباسش قرمز بود.او به سوی پیکر بی جان جانی دوید وسعی کرد ملافه ای را که روی صورت او کشیده بودند ،چنگ بزند؛اما یکی از امداد گران او راکنار کشید.بکی سرسختانه با او جنگید...و امداد گر فقط توانست اورا در میان بازوان خودش نگه داشت.بکی به هق هق افتاد وامدادگر به ارامی گفت:

بیا این طرف ...تو سالمی ...بیا وبشین ...باید تورا به بیمارستان برسانیم.

سخت بازوانش را چسبیده بود،اما بکی دچار حمله عصبی شده بود.او هق هق می کرد وبه امداد گر چنگ می انداخت وبا تمام توان تلاش می کرد که خودش را از دست او خلاص کند.

من باید بروم پیش جانی ...باید بروم ...باید بروم ...باید...

داشت در میان هق هق وگریه وفریاد خفه می شد.یک اتش نشان پیش امد و او را در اغوش گرفت وسعی کرد ارامش کند بکی بریده بریده گفت:

...ان جانی است...نمی تواند باشد...نمی تواند ...اوه خدا...نه ...

به ارامی شل شد وهیکلش به سوی زمین متمایل شد.دوباره بیهوش شده بود.

مرد اتش نشان به راحتی اورا بلند کرد ویک دقیقه بعد ،دریک امبولانس گذاشت وانها با سرعت دور شدند.

دوساعت طول کشید تا صحنه تمیز شد.زخمی ها به اورژانس نزدیک ترین بیمارستان وانهایی که مشکل چندانی نداشتند به خانهایشان فرستاده شدند.به والدین تلفن زدند وافسر های پلیس ویک مامور گشت بزرگراه مامور شدند که به چهار ادرس بروند وخبر حادثه را به خانواده چهار تا از قربانی ها بدهند.راننده کامیون،خارجی بود وانها فقط باید موضوع را به اتحادیه کامیونداران اطلاع می دادند.بقیه کار با انها بود.

افسری که به ادرس جانی رفت ،اورا می شناختودختری داشت که همکلاسی شارلوت بود.او قبلا هم بارها این کار دردناک را انجام داده بود واز حالا برای دیدن حالت چهره مادر پسرک،بعد از شنیدن خبر،عزا گرفته بود.مخصوصا که می دانست جانی چه بچه خوبی بود.او در ساعت سه بعد از نیمه شب،تکمه زنگ را فشار داد...وبعد مجبور شد که دوباره زنگ بزند.سر انجام جیم پیترسون با پیژامه در را باز کرد .الیس با یک لباس خواب سرتاسری کهنه پشت سرش ایستاده بود.به محض این ک چشم ان ها به افسر پلیس افتاد،ئحشتزده شدند.طوری شده جناب سروان؟

ان ها هرگز هیچ مشکلی با جانی نداشتند وسخت می شد باور کرد که حالا اورا به دلیلی بازداشت کرده باشند.شاید او باسرعت غیر مجاز رانندگی کرده بود؟!یا شاید بخاطر رانندگی در حال مستی دستگیرش کرده بودند؟!اما هیچکدام از این دو احتمال هم باورکردنی نبود.

افسر پلیس محتاطانه گفت:

متاسفانه بله...میشود بیایم تو؟

جیم والیس از جلوی در کنار کشیدند وافسر به ارامی به سوی اتاق نشیمن رفت وبا چهره ای گرفته انجا ایستاد...وگفت:

حادثه ا رخ داده...

الیس نفسش را در سینه حبس کرد وبی اختیار دستش را پیش برد وبازوی جیم را چسبید.

...پسرتان کشته شده.متاسفم مادام...خانم پیترسون...شش ماشین به هم زدند وچندین نفر کشته شدند.واقعا متاسفم که پسر شما یکی از انها بوده.

آلیس گفت:

اوه ،خدای من...

احساس کرد موجی از وحشت اورادربر می گیرد.هنوز حتی نتوانسته بود مفهوم کلمات ان افسر را درست بفهمد.

...اوه خدای من...نه ...امکان نداره...مطمئنید؟اشتباهی نشده؟

جیم هنوز چیزی نگفته بود اما اشکهایش روی گونه هایش فرو میچکیدند. ماشین دیگری به انها زد وانها را بین جدول وسط خیابان ویک کامیون،پرس کرد.پسر شما نمی توانست برای پرهیز از تصادف هیچ کاری بکند.از دست دادن چنین جوانی واقعا برای ما غم انگیز است. میدانم که باید چه احساسی داشته باشید.

الیس می خواست بگوید که هیچ راهی وجود نداشت که او بتواند این موضوع را بداند،اما نمی توانست حرف بزند.دهنش تیره وتار شده بود واحساس میکرد دارد غش می کند.پلیس به او کمک کرد تا بنشیند.

یک لیوان اب می خواهید مادام؟

آلیس سرش را به نشانه منفی تکان داد واشک هایش سرازیر شدند.

حالا او کجاست؟

صدایش از ته چاه در می امد.به پیکر بی جان جانی فکر میکرد که یک جایی کنار جاده درازش کرده بودند ورویش را کشیده بودند...یا توی ماشینش بود...می خواست اورا دراغوش خودش نگه دارد یا با او بمیرد...حتی نمی توانست درست فکر کند.

به پزشکی قانونی منتقلش کردند.شما باید به ترتیب مراسم تدفین را بدهید.ماهم هر کاری از دستمان براید برای کمک به شما می کنیم.

الیس سرش را تکان داد.جیم پاهای لرزان به اشپزخانه رفت وبا یک نوشیدنی برگشت.شبیهاب بنظر می رسید اما جین خالص بود.الیس این را از حالت وحشت شدیدی که در چشمان او می دید،فهمید.جیم غرق وحشت به نظر می رسید. درست همان طوری که خود او این گونه به نظر می رسید.

افسر پلیس نیم ساعت دیگر با انها ماند وبعد رفت.قبل از این که انها را ترک کند دوباره گفت که چقدر متاسف است.ساعت تقریبا چهار صبح بود.الیس وجیم در اتاق نشیمن شان نشستند وبه هم خیره شدند.نمی دانستند چه بگویند وچه کار کنند.سرانجام جیم،الیس را در اغوش کشید وان دو در کنار یکدیگر روی مبل نشستند وهق هق کردند.ان ها ساعت ها به همان حال ماندند ووقتی که جیم رفت تا یک لیوان دیگر مشروب بنوشد،الیس هیچ چیزی نگفت.تقریبا ارزو میکرد که خودش هم می توانست از ان طریق یک کمی ارام تر شود.اما هیچ چیز وجود نداشت که بتواند اورا ارام کندیا فاجعه ای که رخ داده بود،برایش قابل تحمل تر کند...ووقتی که خورشید برامد،او احساس کرد که پایان دنیا را اعلام کردند.شرم اور بود که ان روز ،یک روز افتابی ودرخشان دیگر بود.آلیس حتی نمی توانست دنیایی بدون جانی را به تصور بیاورد...یا زندگی ای که او جز ان نباشد .فقط چند ساعت قبل او با لباس رسمی وگل رز روی سینه از خانه بیرون رفته بود وحالا او برای همیشه رفته بود.الیس به خودش گفت که این فقط یک دروغ است...

بله دروغ بود.مجبور بود باشد.یک بازی نفرت انگیز که یک نفر با ان ها کرده بود./


حالا زمانی بود که جانی از در وارد شود وبه انها بخندد.وقتی که انها درمورد جزئیات حادثه از افسر پلیس پرس وجو کردند،او گفت بکی جان سالم بدر برده وفقط گونه اش زخمی شده اشت وگفت که دختروپسر دیگر هم که در ماشین بودند،هیچ آسیبی ندیده اند.فقط جانی از پا در امده بود.گویی یک سرنوشت شیطانی اورا از انها گرفته بود.انها خوشحال بودند که دیگران طوری شان نشده بود اما واقعا غیر منصفانه بود که جانی کشته شده باشد...ان هم بدون اینکه خودش کوچکترین تقصیری در رخ دادن ان حادثه داشته باشد.او پر بی دقت ویا غیر مسئولی نبود،مشروب نخورده ومست نبود وهیچ کاری نکرده بود که استحقاق این اتفاق را داشته باشد.او پسر کاملی بود،فرزندی خوب ودوست وقهرمان همه...وحالا در هفده سالگی مرده بود.

پن ادامز در ساعت هفت صبح به انها تلفن کرد،ان دو هنوز در اتاق نشیمن نشسته بودند وتا ان وقت،جیم انقدر «جین»خورده بود که بریده بریده حرف می زد.آلیس به تلفن جواب داد وبه محض این که صدای پم را شنید.بغضش ترکید.پم گفت:

اوه خدای من...الیس واقعا متاسفم.

اوهم گریه می کرد.تا ان وقت،بکی را از بیمارستان به خانه اورده بود.شکر خدا،جراح پلاستیک وقتی زخم صورتش را ترمیم کرد،یک مسکن قوی به او تزریق کرد.او گفته بود که هیچ اثری از زخم در بکی باقی نخواهد ماند.حداقل اثر قابل مشاهده ای باقی نمی ماند.اما بکی هنوز به طور غیر قابل کنترلی گریه میکرد ومی پرسید که چرا جانی را بردند.هیچ جور حاضر نبود بپذیرد که او مرده است.

پم ادامه داد:

واقعا با شما هم دردی میکنم...چه کاری از دست من برایتان بر میاید؟

به خاطر می اورد که وقتی مایک کشته شد،خودش چه حالی داشت.غیر قابل تصور وغیر قابل تحمل بود.درد واندوه چنین حادثه ای آن قدر عظیم بود که به عقل نمی گنجید.او یک طور هایی فکر می کرد که از دست دادن جانی برای انها،حتی سخت تر از مرگ مایک برای او است.

می خواهی بیایم ومواظب بچه ها باشم؟

آلیس با گیجی گفت:نمی دانم

غیر ممکن بود که بتواند بلایی را که بر سرشان امده بود،هضم کند.

مخصوصا که هنوز باید خبر مرگ جانی را به دوفرزند دیگرش هم می داد.غیر قابل تصور بود.آخر او چطور می توانست ان کلمات را بر زبان بیاورد؟!...

پم با اصرار گفت:

بگذار بیایم.ظرف چند دقیقه آن جا هستم.

می دانست که چقدر مهم بود که ادم در چنین وقت هایی در میان دوستانش باشد.مخصوصا که انها باید در مورد خیلی چیزها تصمیم می گرفتند.باید پیکر جانی را به یک بنگاه کفت ودفن می سپردند؛تابوت وقبر را انتخاب می کردند؛لباس های اورا جمع میکردند؛به بچه ها می گفتند؛یک اعلامیه می نوشتند؛ترتیب اخرین دیدار اورا در بنگاه کفن ودفن می دادند؛روی تمام جزئیات مراسم تدفین در کلیسا کار می کردند،یک قبر در گورستان می خریدند وترتیب دفن را مب دادند...و در این گیر ودار با بغض واندوه خودشان هم دست وپنجه نرم می کردند.پم بهتر از هرکسی می دانست که کل موضوع چقدر غیر قابل تحمل است ومی خواست هرکاری از دستش بر می اید برای کمک به انها بکند.برایی بکی هم نگران بود.تحمل این موضوع برای اوهم بی نهایت سخت بود.تحمل این فقدان برای هرکسی ودر هر سنی غیر ممکن بود.

پم بیست دقیقه بعد انجا بود.او بازوانش را دور الیس حلقه کرد وبا او در اتاق نشیمن نشست.جیم رفت که لباس بپوشید.سپس پم قهوه درست کرد ویک ساعت بعد دو زن در اشپزخانه نشسته بودند وگریه می کردند ودماغ هایشان را بالا می کشیدند.که شارلوت بایک شلوارک وتاپ چسبان وموهای به هم ریخته از پله ها پایین امد.

او خواب الود گفت:سلام مامان

...وبعد به دوزن که دست های یکدیگر را گرفته بودند وگریه میکردند،نگاه کرد.راحت می شد فهمید که اتفاق ناگواری افتاده است.ترس مثل یک قطار سریع السیر از چهره شارلوت عبور کرد...

چی شده؟

مادرش با اندوه به چشمان او نگاه کرد وبدون این که کلمه ای بر زبان بیاورد ،از ان سوی اشپزخانه امد وبازوانش را دور او حلقه کرد.

مامان چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟

همان موقع بدون کوچکترین تردید دریافت از ان لحظه به بعد،تمام عشق وامید وارزو هایش عوض خواهد شد.

مادرش با صدایی گرفته گفت:موضوع مربوط به جانی است..اوتصادف کرده...وقتی که از مهمانی برمیگشته،کشته شده..

بغض فرصت نداد که چیزی بگوید.شارلوت ناله ترحم انگیزی کردی.ناله ای مالامال ار درد...

نه...نه...مامان...نه ...خواهش می کنم.

ان دو به یکدیگر اویختند ودر اغوش هم گریه کردند.پم هم همانطور که انها را نگاه میکرد،به ارامی اشک می ریخت.می خواست که کنار انها باشد اما خیال نداشت مزاحمشان شود.چند دقیقه بعد،جیم وارد اشپزخانه شد.هوشیار به نظر می رسیدوتنها چیزی که الیس توانست در چهره او ببیند،بد بختی وتیره روزی بود.ان ها نشستند وباهم گریه کردند وسرانجام الیس به اتاق بابی رفت.او بیدار بود اما همانطور در تختش دراز کشیده بود.

گهگاهی این کار را می کرد.اما الیس احساس کرد که بابی از روی غریزه فهمیده که ان روز اتفاقی افتاده است ومی خواسته به این طریق از ان فرارکند.حتی سکوتش برای محفوظ نگه داشتن او از وحشت این اتفاق ،کافی نبود.

مادرش روی لبه تخت او نشست واورا دراغوش گرفت وبه نرمی گفت:

می خواهم یک خبر غم انگیز به تو بدهم...جانی از پیش ما رفته...رفته که دربهشت باشد...باخدا...او خیلی تورا دوست داشت عزیزکم.

هق هق می کرد...توانست احساس کند که بابی در اغوشش لرزید وبعد به فین فین افتاد،اما حتی یک کلمه بر زبان نیاورد...ووقتی که او بابی را از خودش جدا کرد وبه چهره اش چشم دوخت،دید که او هم مثل بقیه انها،غرق دراندوه وماتم گریه میکند...منتها بی صدا.برادری که عاشق او بود،از پیش انها رفته بود.او این را خوب می فهمید و تا وقتی که الیس کمکش کرد تا لباس بپوشد،حتی یک لحظه دست از گریه بر نداشت.ان دو دست دردست یکدیگر از پله ها پایین رفتند .بقیه روز حباب مات ومبهمی از درد بود.

پم با شارلوت وبابی ماند وجیم والیس به پزشکی قانونی رفتند.الیس یا دیدن پسرش ناله جانکاهی سرداد وجسد اورا در اغوش گرفت وان قدر به همان حال ماند که سرانجاک جیم مجبور شد اورا کنار بکشد.سپس ان دو به بنگاه کفن ودفن رفنتد تا ترتیب بقیه کارها را بدهند واز وقت ناهار گذشته بود که به خانه برگشتند.پم برای انها ناهار درست کرده بود.شارلوت در سکوت در حیاط پشتی نشسه بود وبابی در اتاقش بود.

عصران روز،شرح حادثه در راس تمام خبر ها بود ودوستان و آشنایان که تازه خبردار شده بودند،شروع به تلفن کردن وسر زدن به انها وغذا آوردن برایشان کردند.چهره اش سفید بود وبانداژ بزرگی روی گونه اش به چشم میخورد...ودر تمام مدتی که انجا بود،نتوانست جلوی هق هق اش را بگیرد.سرانجام پم او را به خانه برد.بکی یکسره میگفت که خیلی متاسف است ونمی تواند بدون جانی زندگی کند...واین فقط درد واندوه دیگران رادو برابر می کرد.

می شد گفت که روز بعد به مراتب بدتر بود چون هر ساعتی که می گذشت،موضوع بیشتر جنبه واقعیت به خود می گرفت.ان ها،ان شب به بنگاه کفن ودفن رفتند وروز بعد ،اتاقی که برای اخرین دیدار جانی در نظر گرفته بودند،پر از دوستان وخویشاوندان وبچه های دیگر بود.ان روز جشن فارغ التحصیلی او بود وان ها در مراسم در مورد او حرف زده بودندوبهاحترامش یک دقیقه سکوت کرده بودند وتمام کسانی که در تالار بودند،برای انها گریسته بودند.

مراسم تدفین سه شنبه بود. آلیس در تمام عمرش آن قدر زیر فشار درد واندوه نبود.او بعد از مراسم حتی نمی توانست چیزی از ان را به خاطر بیاورد.فقط بیاد می آورد که همه جا گل بود واز یک جای در دور دست ها صدای آوار می امد و او به کفش هایش نگاه می کرد .او تمام مدت دست بابی را چسبیده بود وشارلوت به طور غیر قابل کنترلی گریه میکرد. جیم هم ان جا نشسته بود واشک می ریخت.گیج به نظر می رسید.مدیر دبیرستان جانی در مراسم تدفین برای او صحبت کرد.بهترین دوستش هم همینطوره.کشیش موعظه بسیار زیبایی در مورد او کرد.در مورد این که او چه پسر برجسته ای بود وچقدر مهربان،چقدر پاک دل،چقدر قابل ستایش وچقدر دوست داشتنی.اما حتی کلمات زیبای او نمی توانست بار اندوه را سبک تر کند.هیچ چیز نمی توانست غصه جانفرسای ان را کاهش بدهد...هیچ چیز نمی توانست این حقیقت را که جانی مرده بود،تغییر بدهد.

...وبعد از این که ان ها اورا در گورستان ترک کردند وبه خانه برگشتند،به قدری حال نذاری داشتند که احساس می کرد دنیا برایشان تمام شده است.چیزی وجود نداشت که بتوان با ان به ان ها امید داد.چیزی که به ان بچسبند...چک وچانه ای بزند...تخفیف بخواهند ....با معامله کنند.هیچ چیز.او ظرف یک چشم برهم زدن از دست ان ها رفته بود.خیلی سریع،خیلی زود ،خیلی سخت...وخیلی دردناک.خیلی از پادراورنده وخیلی فراتر از حد تحمل.اما خواه ان ها احساس می کردند که طاقتش رادارند وخواه نه،چاره ای جز تحمل نداشتند.مجبور بودند که با این حقیقت زندگی کنند وبدون جانی پیش بروند .هیچ چاره دیگری نبود.

آن شب شارلوت انقدر در تختش گریه کرد تا خوابش برد.بابی ساکت وتنها در رختخوابش دراز کشیده.اوهم تمام روز را گریه کرده بود وانقدر خسته بود که سرانجامش خوابش برد .آلیس وجیم در اتاق نشیمن نشستند وبه نقطه ای نامعلوم در فضا خیره شدند.به پسرشان فکر می کردند...وبه این حقیقت جانگذار که او رفته بود ودیگر برنمی گشت.واقعا غیر قابل تصور بود...وغیر قابل تحمل.هیچکدام از ان دو نمی خواستند به رختخواب بروند.از افکار ورویاهایشان خیلی میترسیدند .ان دو فقط تمام شب را در انجا نشستند.

سرانجام در ساعت سع بعد از نیمه شب،الیس به رختخواب رفت.جیم همان جا نشست ومشروب خورد.الیس صبح اورا بی هوش وگوش روی مبل پیدا کرد.یک شیشه خالی «جین»هم کنارش روی زمین افتاده بود.این شروع یک دوره وحشتناک وسهمگینبرای همه ان ها بود والیس حتی نمی توانست تصورش را بکند که یک روز دوباره زندگی شان عادی شود.«عادی»این بود که جانی شب ها بعد از کار به خانه بیاید،در پاییز کالج برود،شاگرد اول کلاسش باشد،درتیم فوتبال بازی کند،بشود اورا بغل کرد وبوسید،نگاهش کردو لبخند زد،دستش را گرفت وموهایش را نوازش کرد.بعد از رفتن او دیگر امکان نداشت که زندگی حتی یک کمی «عادی»شود...وهرروزی که می گذشت ،الیس مطمئن تر می شد که زندگی ان ها دیگر هرگز «عادی »نخواهد شد.



پایان فصل دوم