عشق دردناک10واخر
ستت دارم .... می خوام همه بفهمن که عاشقتمممممممممممم خدای من این کوهستان بود که اینقدر راحت داشت عشقشو ابراز میکرد ... زندگی دیگه داشت روی خوبشو نشونم میداد اون شب تا صبح با کوهستان حرفای عاشقونه زدیم حتی اسم بچه هامونم انتخاب کردیم کوهستان گفت دو قلو دوست داره یه دختر یه پسر منم گفتم هر جی آقامون بگه !! لپمو کشید و گفت : شما سروری ... اون شب اینقدر حرف زدیم و دل و قلوه رد و بدل کردیم که فردا نزدیکای ظهر بود بیدار شدم در حالیکه دست کوهستان دورم حلقه شده بود سرم رو سینه اش بود .... دست هام رو از هم باز کردم و پشت سرم گذاشتم . روی شن های ساحل دراز کشیدم و دفترم رو محکم به خودم فشار دادم . چشمام رو می بندم تا نور آفتاب اذیتم نکنه . دریا خیلی آرومه .... مثل من .... مثل آرامش توی قلب من ... مثل کوچولویی که الان توی شکممه ! البته بر خلاف آرزوی کوهستان و به قول خودش ، کوچولومون یه قل بیشتر نیست ! یه پسر دوست داشتنی .... من همیشه عاشق دختر بودم .... فکر نمی کردم اینقدر به پسر کوچولوم وابسته بشم .... حسابی دیوونه ش شدم ! حدودا یک سال و نیم از ماه عسلمون گذشته ... بعد از یک سال و نیم تازه فرصت کردیم برگردیم اینجا ... نمی خوام بگم بعد از اون روز با هم به خوبی و خوشی زندگی کردیم ... نه ... برعکس .... روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم اما با هم ... در کنار هم ! خب ... شوهر عمه ی کوهستان تقریبا باعث ورشکستگی اون شد ... یعنی سعی خودش رو کرد ... که چندان هم موفق نشد ! بعد هم ... وقتی دیدن چندان فایده ای نداشت ... نمی دونم چه طور ... رامین رو خبر کردن !و ... نمی دونم چی بهش گفته بودن که اینقدر سریع خودش رو به ایران رسوند ... چقدر سخت باور کرد که من خوشبختم ! که نمی خوام از کوهستان جدا بشم ! این چند ماه گذشته ، کوهستان اصلا نذاشته تنها از خونه بیرون برم . خب شاید حق داره ... تازه داره یه نفس راحت می کشه ! دو ماه و نیم دیگه بیشتر نمونده ! کوهستان بی صبرانه روزها رو می شمره ! از منم بیشتر عجله داره ! کوهستان – سیما ... ؟! اینجایی ؟ - آره ... بیا بشین ! کوهستان – مگه قول ندادی داخل ویلا بمونی تا من برگردم ؟! - خب تو که رفتی حوصله م سر رفت ! کوهستان – نیم ساعت هم نشده که من رفتم ! تو پا شدی اومدی اینجا ؟! پاشو بریم تو ! تمام سفارشاتتون رو خریدم ! - همه شونو ؟ کوهستان – بله ! همه رو ! حالا بلند شو .... - بیا یکم اینجا بمونیم ! با دست به کنارم اشاره کردم . اومد کنارم نشست و دستش رو پشت کمرم گذاشت . کوهستان – مامان کوچولو خوبه ؟ - به ... له .... کوهستان – تپل بابا چطوره ؟ - ملسییییییی... خوبم بابایی ! هر چی بیستل اینجا بمونیم هم بهتل می سم ! کوهستان خندید و منو به خودش فشار داد . - له سدم بابایی ! خندید و دستش رو برداشت . - کوهستان ؟! .... کوهستان – جانم ؟ - مرسی که منو آوردی اینجا ! با این همه سخت گیریت فکر نمی کردم راضی بشی .... کوهستان – می دونم خسته شده بودی ... اینجا رو دوست داری ؟ - صاحبش رو بیشتر دوست دارم ! کوهستان – نه .... جدی ؟ - آره ... مرسی ... اینجا خیلی آرومم ! همه ش می ترسیدم مجبور بشیم اینجا رو بفروشیم .... کوهستان – مردتو دست کم گرفتی کوچولو ! الان دیگه همه چی تموم شده .... تو به این چیزا فکر نکن ! - باشه ... دستتو بردار ... می خوام بخوابم . دستش رو از روی پاش برداشت . سرم رو روی پاهاش گذاشتم . کوهستان – سیما ؟ اینجا می خوای بخوابی !! - فقط چند ساعت کوهستان – چند ساعت ؟! کمر درد می گیری باز ! بلند شو بریم تو ! - هیچم ! من کمر درد می گیرم یا خودتو می گی ؟می دونم سنگین شدم . خودم بیدار بشم می یام ! کوهستان – سیما ؟! - خب ... فقط نیم ساعت ! یکدفعه جدی شد ! دستام رو گرفت و آروم بلندم کرد . کوهستان – همین الان ! زود ! ااا ! -تو باز زور گفتی ؟! کوهستان – شوخی نکردما ! زود باش ! کمکم کرد تا بایستم . دست منو از روی شونه ش رد کرد . آروم با هم رفتیم سمت ویلا ! خب ... هنوزم بعضی وقتا جدی می شه ! یا یه چیزی اون ور تر !!! اما بازم برای من بهترینه ! خیلی دوستش دارم . - کوهستان ؟! کوهستان – هوم ؟ - اخمات رو باز کن تا بگم ! آروم صورتش رو بوسیدم ! خندید ... - ببین چه خوشگل شدی !! روی پنجه ی پاهام بلند شدم و در گوشش آروم گفتم : - من خیلی دوستت دارما ! کوهستان دستاش رو آروم دورم حلقه کرد ! کوهستان – من خیلی خیلی بیشتر کوچولو ! صورتم رو بوسید و در ویلا رو باز کرد ... خدایا شکرت ... به خاطر همه ی خوبی هات ازت ممنونم . پایان
- خانم جان شمایید ؟
نگاهش حس خاصی داشت . به هیچ عنوان ازش تحسین نمی بارید. تو شیش و بش این بودم که معنی نگاشو بفهمم ولی گفتم : مهین خانم شام چی دارین ؟
- غذاهای مورد علاقه ی آقا ... قورمه سبزی و لازانیا
- اوم ..... چه خوش سلیقه !! به نظرتون زیاد نیست ؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت : نه خانم !!!
خوب پس دلیل این همه تشریفات چی بود ؟ مطمئنا به خاطر حضور من نبود برنامه ی هرروزشون بوده ...
مهین خانم با کلی من و من گفت : خانم جان !!
انگار یه چیزی می خواست بگه گفتم : بله خانم جان
- ببخشید فضولیه ولی می خواید این لباس تنتون باشه ؟
- اشکالی داره ؟
- خانم فکر نمی کنید مناسب نباشه یه مقدار ؟
- مگه توی این خونه مرد هست ؟
- نه خانم فقط من و آقا رمضون تو این خونه کار میکنیم که اونم اصلا داخل منزل نمیاد رانندگی و باغبونی باهاشه . منم برای کارا میام وگرنه مادوتا تو آلونک خودمو ن گوشه ی باغیم ... ولی خوب آقا یه کم ...
صدای کشیده شدن لاستیک روی سنگفرش مانع ادامه ی حرفش شد .. و با گفتن آقا اومد منو ترک کرد ...
یعنی چی می خواست بهم بگه ؟
از پله ها بالا رفتم و توی نشینمن طبقه ی بالا منتظرش شدم . صدای قدم هاش روی پله ها می اومد با صلابت بالا اومد . منتظر عکس العملش بودم ...
کیف سامسونتی دستش بود با پیراهن و شلوار نوک مدادی که با کراوات خاکستری جلوه پیدا کرده بود . کتش هم رو دستش بود موهای پرپشتش مثل شبق روی پیشونی اش ریخته بود .
سرشو بالا گرفت منتظر بودم ازم تعریف کنه . سلام کردم ... حالت نگاهش عوض شد رنگی از خشم تو چشماش دیدم .
به طوری وحشیانه به سمتم گام برداشت که واقعا ترسیدم و رفتم تو اتاق خواب و درو بستم
وارد اتاق شد . عصبی بود . انگار رنگ لباس من مانند پارچه ی قرمزی بود که جلوی یه گاو وحشی گرفته بودن . پره های بینی اش باز و بسته می شد .
کت و سامسونتش رو روی تخت پرت کرد .
گره ی کراواتش رو شل کرد و به سمتم خیز برداشت . واقعا ترسیده بودم ...
- کوهس......
دستشو جلوی بینی ام آورد : حرف نزن !!
ادامه داد : تو داری با اعصاب من بازی می کنی . عوضی چرا می خوای زجرم بدی ... ؟
- متوجه نمی شم چی میگی ؟
- که متوجه نمی شی ؟ الان حالیت می کنم ....
به سمت دیوار هلم داد . نفسم بند اومده بود . دستاش روی گلوم بود . کمی که فشار آورد که انگاری شوک عصبی بهش وارد شده بود دستاشو برداشت و ولم کرد . گلوم می سوخت . دستامو رو گلوم گذاشتم و مالیدم .
ناله ی خفیفی کرد ... تو این لباس مثل مادرم شدی ... توهم مثل اونی ... تو هم ....
داشت تن صداش می رفت بالا . دیگه فریاد می کشید ...
در حالی که گلوم می سوخت گفتم : تو یه دیوونه ای .... یه دیوونه ی زنجیری ....
هنوز حرفم تموم نشده بود که مزه ی خون رو تو دهنم حس کردم . سرم گیج رفت و دیگه هیچی نفهمیدم ...
وقتی به هوش اومدم دقیقا نمی دونم چه مدت گذشته بود فقط می دونم که از زور گشنگی بیدار شدم !! پرده های اتاق کشیده شده بود و من نمی تونستم حدس بزنم چه موقع از روزه ؟
توی تخت خواب بودم ... من که ...
تازه یاد اتفاقاتی آخر افتادم .... کوهستان کجا بود ؟
پتو رو کنار زدم . یه بلور و شلوار صورتی تنم بود ... من که یه پیراهن دیگه داشتم
منگ تر از این حرفا بودم که بخوام موضوع رو پیگیری کنم .
اروم از تخت خزیدم پایین ... دمپایی رو فرشی های کنار تختمو پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم .. چراغ ها خاموش بود جز نور چند تا هالوژن نارنجی دیگه هیچ چی تو اون تاریکی نبود
از پله ها پایین اومدم به ساعت توی پاگرد نگاهی انداختم نزدیکای 4 صبح بود ...
وارد آشپزخانه شدم و در یخچال رو باز کردم .. یادم اومد که مهین خانم برای شام لازانیا و قورمه سبزی درست کرده بود ... یعنی کوهستان خورده بود ؟ چرا نخوره پسره ی عوضی ... مهم نیس براش ....
مقداری از لازانیا برای خودم کشیدم با چنگال همون طور وایستاده کمی خوردم خوشمزه بود ولی چون خیلی چرب بود در اثر سرما ماسیده شده بود گذاشتمش تو ماکروفر تا داغ شه . سس و نوشابه و سالاد هم برای خودم روی میز وسط آشپرخونه گذاشتم و بعد از گرم شدن غذا با ولع مشغول خوردن شدم ..
دست مریزاد مهین خانم دست پختت حرف نداره ...
داشتم نوشابه ام رو سر می کشیدم که صدایی از پشت سرم اومد : یواش تر ... مگه از آفریقا در رفتی ؟
نوشابه تو گلوم پرید ... هر چی سرفه کردم بی فایده بود . آخر سر اومد جلو و چند ضربه ی محکم به پشتم زد ... واقعا دستش سنگین بود پشتم سوخت .. ناخودآگاه این تفکر رو به زبان آوردم ...
با نگاهی موذی خندید و گفت : مثل اینکه بدت نیومده ؟ دوس داری دوباره امتحان کنی ؟
حقیقتش این بود که واقعا دوست نداشتم ... برای همین سر به سرش نذاشتم و جوابش رو ندادم ... مشکل از من بود که فکر کردم اون اصلاح پذیره که متاسفانه اینطوری نشد ...
ظرفا رو شستم .. به کابینت لم داده بود و زیر نظرم گرفته بود ...
کارم که تموم شد با ملایمت دستامو خشک کردم و برگشتم که از آشپزخونه برم بیرون ...
زیر نظرم داشت ... بی محل از جلوش رد شدم هنوز پامو نذاشته بودم بیرون که گفت : نمی خوای از شوهرت خداحافظی کنی ؟
لحنش کاملا جدی بود ... خدایا این موجود دیوونه چی از جون من می خواست ؟
با حرص برگشتم و گفتم : شوهر عزیزم شب بخیر ....
احساس کردم بازم می خواد بلبل زبونی کنه برای همین سریع رفتم تو اتاق ... مسواکم رو زدم و پریدم تو تخت ... هنوز چشمام گرم نشده بود که در اتاق باز شد و اومد تو ... تی شرت و شلواری تنش بود . بی توجه به من تی شرتش رو درآورد وعضلات پیچ در پیچش تو اون تاریکی خودنمایی کرد ...
خیلی ترسیده بودم ... یعنی می خواست اونحا بخوابه
پتو رو کنار زد و کنار من جا گرفت منتها با فاصله ... خودمو کشیدم اونور . دوباره از اون خنده های موذی زد و گفت : نترس کوچولو نمی خوام بخورمت ... لااقل امشب اینکارو نمی کنم ...
باز جای شکرش باقی بود ... با حداکثر فاصله ازش خوابیدم ... البته خواب که چه عرض کنم همه اش منتظر این بودم که اون بخوابه ... تا اخر سر وقتی دیدم صدای نفساش می آد فهمیدم خوابیده ... برگشتم سمتش ... هنوز کامل برنگشته بودم که دستمو گرفت و گفت : مچتو گرفتم .... فک کردی خیلی زرنگی اره ؟
یخ کردم مونده بودم بهش چی بگم ... پس فهمیده که بیداربودم تا اون بخوابه ولی خودمو نباختم و گفتم : چی میگی می خواستم غلت بزنم ...
خندید و گفت : چیزی که بلنده دیواز حاشا خانوم خانوما !!
دیگه به روی خودم نیاوردم و خوابیدم ... این دفعه رو به روی او ... واقعا از این که مچمو گرفت حس بدی داشتم ... یادم اومد فردا ( یعنی همون روز ) یکشنبه اس ... چشمامو باز کردم که دیدم چشماش بسته اس ...
دستمو رو سینه اش گذاشتم و آروم تکون دادم ... جواب نداد ....
صداش کردم ... کوهستان ...
یک کم صدا کردنش واسم سخت بود .
بعد از دو بار صدا کردن چشماشو باز کرد و گفت : چرا نمیذاری بخوابم ؟ مریضی ؟
از لحن کلامش بدم اومد گفتم : خواستم بگم فردا یکشنبه اس یادت نرفته چه قولی دادی که ؟
- چه قولی ؟
- گفتی اجازه میدی برم دانشگاه
- خوب برو
- خواستم بدونی که میرم ...
- آهان پس خانوم منتظر اجازه ی شوهرشون بودن نه ؟
لبخند کجی زدم و گفتم : شب بخیر ...
پتو رو کشید روش و گفت : سحر بخیر خانوم ...
فردا صبح ساعت 8.5 بود بیدار شدم . کوهستان کنارم نبود . حتما رفته بود سر کار . کلاسم ساعت 10 شروع می شد و من وقت زیادی نداشتم ...
بعد از شستن دست و صورتم و یه مختصر آرایش در کمد رو باز کردم که مانتو بردارم ... مامانم مانتوهامو آورده بود ولی نمی دونم چرا دلم می خواست که از اون مانتوهای توی کمد که کوهستان خریده بود بپشوم . از توشون یه مانتوی اسپرت فوق العاده خوش دوخت سرمه ای انتخاب کردم با کیف و کفش اسپرت نارنجی و شلوار جین ... مقنعه ی سورمه ای رو هم بعد از اتو کردن سر کردم ... واقعا بهم می اومد . برای جالب بود که مانتو و پیراهن تو کد دقیقا قالب تنم بودن . پس کوهستان در زمینه ی تخمین سایز وارد بود ...
از پله ها که پایین اومدم خواستم بی صبحونه برم که مهین خانم مچمو گرفت و گفت که باید حتما صبحونه بخورم ...
بعد از خوردن صبحونه که چند تا لقمه بیشتر از گلوم پایین نرفت عزم رفتن کردم که مهین خانم گفت : صبر کنین خانم
- بله ؟
یه جعبه ی بزرگ سمتم دراز کرد و گفت : این شیرینی ها رو اقا خریدن که تو دانشگاه به مناسبت ازدواجتون پخش کنین ...
شوکه شده بودم پس فکر همه جاشو کرده بود ... مقاومت نکردم ... شیرینی ها رو گرفتم ... متوجه شدم که حلقه دستم نیست . یعنی اصلا حلقه ای که کوهستان سر عقد بهم کادو داد رو دستم نکردم ..
با عجله بالا رفتم و از روی میز توالت برداشتمش ... حلقه ی پر نگینی بود که دستم کردم ... واقعا قرار بود این دستم باشه ؟ یعنی حالا من واقعا یه زن شوهردار تلقی می شم ؟ دارم کار درستی می کنم ؟
دیگه به خودم مهلت ندادم و راهی دانشگاه شدم ..
وقتی وارد دانشکده مون شدم دلم گرفت ... یعنی روزای شیطنت تموم شد ... یعنی دیگه من یه زن شوهر دار بودم و خیلی از کارای مجردی ام رو نمی تونستم بکنم ؟
اشک تو چشمام پر شد ولی اجازه ی فرو ریختن بهش ندادم ...
وارد کلاس شدم ...یه عده از بچه ها اومده بودن . نازی و مریم هم طبق معمول مشغول حرف زدن بودن ...
تا بهشون رسیدم گفتم : اوی اوی غیبت میکنید ؟
با خوشحالی جیغ کشیدن طوری که همه ی بچه ها به سمت من برگشتن ...
- وای آبروم رفت یواش تر
نازی با شدت بغلم کرده بود و گفت : کثافت نمی گی دلمون تنک میشه واست کجایی تو ؟ بی خبر کجا میری ؟
مریم با شک نگاهی به جعبه شیرینی انداخت و گفت : خبریه ؟
نازی – به به می بینم ول خرج شدی تیپای چند صد تومنی می زنی . شیرینی میاری ... نکنه خبریه ؟
خندیدم و سرمو تکون دادم ...
مریم – می خوای بری قاطی مرغا ؟
خندیدم و گفتم : رفتم !!
نازی هنوز تو بهت بود ... دست چپمو گرفت بالا و با دیدن حلقه ام سوتی کشید و گفت : نه بابا طرف مایه داره ...
مریم با حالتی قهرگونه گفت : خیلی بی معرفتی نمی تونستی یه دعوت خشک و خالی ازمون بکنی ؟ حالا ما که نمی اومدیم ...
دلجویانه گونه اش رو بوسیدم و گفتم : باور کن همه چیز هل هلی شد ...
نازی خندید و گفت : به عبارتی بهتر هلو بپر تو گلو ...
خندیدم .
نازی اصلا فراموش کرد و گفت : حالا شیرینی می خوای بدی آره ؟ که بگی منن صاحاب دارم مزاحمم نشید نه ؟
مریم قیافه ی غم زده ای به خودش گرفت و گفت : بمیرم واسه استاد ربوی ....
و زد زیر خنده ... استاد استاد داروهای ژنریکمون بود مردی حدودا 32 ساله که کاملا به قول نازی تابلو بود که تو نخ منه
نازی گفت : راس می گی بیچاره .. فک کنم با مرگ موش کار خودشو تموم کنه ...
کلاس کم کم پر شد .. بعد از اومدن استاد مریم بلند گفت : استاد ؟
برگشت و با نگاهی کوتاه بهش گفت : بله ؟
- ببخشید خانوم کامیاب می تونن یه چند لحظه شیرینی عروسی شونو بگردونن ؟
خودم خجالت کشیدم . نگاهی به ربوی کردم ... یه جور خاصی نگاهم کرد نازی زیر گوشم گفت : الان می گه مرغ از قفس پرید فرید !!!
خنده ام گرفت ... اسم کوچیکش فرید بود .
با سر اشاره کرد که می تونم ... از ردیف اول شرع کردم به تعارف کردن و همه بهم تبریک می گفتن ... پسرا هم زیر زیرکی با هم حرف می زدن و تو پچ پچاشون شنیدم که گفتن شوهرش دیدن داره ...
برگشتم سمت استاد که شیرینی تعارف کنم هنوز از پله ی کوتاه جلوی تریبون بالا نرفته بودم که گفت : من میل ندارم ممنون ...
نازی گفت : استاد این شیرینی خوردن داره ...
نگاهی غضبناک به نازی کرد و گفت : خانم احمدی من قند دارم ...
اصراری نکردم ولی معلوم بود داره دروغ می گه ...
نشستم و جعبه ی شیرینی رو زیر صندلی ام گذاشتم ... مریم با لحنی شوخ گفت : چیزی ته اش موند ؟
- آره یه 6 -7 تایی مونده
دستاشو بهم مالید و گفت : به به پس بخور بخور داریم ...
با صدای ساکت باشین ربوی با خنده زیپ دهنمونو سمبلیک کشیدیم ...
اون روز دانشگاه خوب بود ... بعد از تموم شدن آخرین کلاسم از دانشکده بیرون اومدم . نازی و مریم یه درس دیگه داشتن که من اونو برنداشته بودم برای همین کاری نداشتم . صدای زنگ گوشیم اومد . از ته کیفم پیداش کردم . یه شماره ی رند ولی ناشناس روش بود ...
با تردید جواب دادم بله ؟
- سلام
- سلام بفرمایید ؟
- نشناختی خانوم ؟ شوهرتم و خندید
- از کجا باید بشناسم من که شماره تو ندارم ...
- خوب ببخشید من بیرون دانشگاه منتظرتم بیا بیرون ...
و تماس رو قطع کرد برام جالب بود که از کجا می دونست کلاسم کی تموم میشه ...
از دانشگاه که بیرون اومدم بی ام و مشکی شو اون ور خیابون دیدم تو ماشین نشسته بود . پیش خودم گفتم چه پر رو نکرد از ماشین پیاده شه ... بعد به خودم خندیدم و گفتم : هوی سیما مثل اینکه واقعا باورت شده ؟
از شانسم تا اومدم در ماشین رو باز کنم استاد ربوی هم از دانشگاه اومد بیرون و چشم تو چشم شدیم ...
سرمو پایین آوردم و سوار شدم ...
- سلام
نگاه خاصی کرد و گفت : سلام
- ممنون که اومدی دنبالم ...
- زحمتی نبود
نگاهش رو به حلقه ی تو دستم دوخت و لبخندی پهن زد از اینکه خوشحالش کرده بودم بدم اومد ...
- شیرینی رو دادی ؟
- بله ممنون
- حتما دوست پسرت شوکه شد نه ؟
- دوست پسرم ؟؟
- نگو که نداری که باورم نمی شه ...
- اشتباه می کنی ...
داشت رانندگی می کرد ... زیر لب گفت : چرا می خوای اینقدر خودتو عابد و زاهد نشون بدی ؟ چطور می شه تو با این قیافه ...
- هه کافر همه را به کیش خود پندارد فکر کردی همه مثل خودت کثافتن ؟
رگ گردنش متورم شده بود . گفتم الان می زنه تو گوشم ولی نزد ... عصبانی و با سرعت راه خونه رو پیش گرفت ... تو دلم گفتم : خدا عاقبتمو به خیر کنه ...
معلوم بود خیلی عصبانیه . از سرعت زیادش وحشت کرده بودم. امیدوار بودم حالم بد نشه . همیشه سرعت زیاد ماشین حالم رو بد می کرد.
-یواش تر .... لطفا آروم تر برو ....کوهستان!
اصلا انگار نه انگار که باهاش حرف می زنم !
نمی خواستم بهش التماس کنم اما بهتر از این بود که گوشه ی خیابون بیارم بالا ! سرم به دوران افتاده بود . نگاهی به نیم رخ مصمم و عصبانیش انداختم .خیال کوتاه اومدن نداشت. گریه م گرفته بود. با گریه گفتم :
-تو رو خدا ! من ... حالم داره بد می شه ....
بازم اهمیتی نداد . چشمام رو بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم. تصمیم گرفتم دیگه التماسش نکنم. نمی خواستم بیشتر عصبانی بشه و روی پدال گاز خالیش کنه .
جرات نداشتم حرفی بزنم . بعد از چند دقیقه خودش شروع کرد :
کوهستان -بار آخرت باشه که به من دروغ می گی !
با تعجب و اضطراب به سمتش برگشتم . این چرا این جوری می کنه ؟!
- من .... متوجه منظورت نمی شم!
بلند بلند شروع کرد به خندیدن ! دیگه داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. سعی کردم نگاهم به جاده نیفته اما تقریبا محال بود.
کوهستان - بی خودی خودتو به کوچه ی علی چپ نزن ! داشتیم در مورد دوست پسرای تو حرف می زدیم . اینو به عنوان یه اخطار یادت باشه : من از دروغ متنفرم !
- چه جالب . تا چند دقیقه پیش یکی بود . حالا شدن چند تا ؟! توهم زدی عزیزم ! من – دوست – په – سر – نه – دا – رم .
نداشتم و ندارم !
کوهستان - منم باور کردم !
- بله که باید باور کنی . هه ! خیلی ازتون خوشم می یاد !
بازم بغض گلوم رو گرفت. وقتی دوباره شروع کردم به حرف زدن لرزش صدام رو حس می کردم.سرم رو انداختم پایین و آروم ادامه دادم :
- توی زندگی من ... به جز رامین عزیزم - سریع اضافه کردم : داداشم رو می گم !!!! - ... از هیچ مردی خوبی ندیدم .... محبتی که به خاطر خودم باشه .... هیچ کدوم دیگه از مردای اطراف من ... از بابام تا برادرای دیگه م تا فامیل ... و حتی حالا تو ! اون قدر عقلم می رسید که خودمو توی یه هچل جدید نندازم. اینکه تو باورت بشه یا نه هم .. برام مهم نیست .
اشکی رو که از گونه م چکید با نوک انگشتم آروم پاک کردم .
سرم رو آوردم بالا و به رو به روم خیره شدم. حواسم جمع شد : چقدر سرعتش کم بود !!! نا خود آگاه آهی کشیدم . سرش رو به طرفم برگردوند و به چشمام نگاه کرد و لبخندی زد .انگار نه انگار تا چند لحظه پیش اینقدر عصبانی بود!!! سریع نگاهش رو به جاده دوخت . سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و این بار با آرامش چشمام رو بستم. یه دفعه به نظرم اومد که چه قدر خستم ! تا چند دقیقه ی پیش اصلا حواسم نبود. سرم درد می کرد. شقیقه هام رو با انگشتای یکی از دستام فشار دادم . همین طور که چشم بسته به سکوت داخل ماشین گوش می دادم خوابم برد.
کوهستان -سیما ... سیما ...
- هوم ؟.....
کوهستان -بیدار شو دیگه ... سیما ....
-الان
کوهستان - سیما!!!!
از صدای دادش چشمام باز شد و راست سر جام نشستم !
خنده ش گرفت.
کوهستان - پا شو کوچولو.... پاشو رسیدیم.
توی حیاط بودیم. غروب شده بود.
با بی حالی دستم رو به دستگیره در بردم . وقتی باز شد با بازوم به در فشار آوردم تا باز بشه و پیاده شدم. آروم آروم راه افتادم.
اونم پیاده شد، بدون توجه به من رد شد و به سمت در ورودی حرکت کرد و با دزدگیر در رو بست. در رو که باز کرد به پشت سر نگاه کرد. من خیلی عقب تر بودم ! در نیمه باز رو ول کرد و برگشت ، سریع به من رسید. محکم دستم رو گرفت و با خودش کشید.
-آی ......
- .....
- ولم کن ، خودم می یام.
چیزی نگفت اما محکم تر دستم رو کشید بد جنس !
سالن روشن بود. بوی غذا همه ی خونه رو پر کرده بود اما صدایی نمی اومد .
-مهین خانم کجاست ؟
کوهستان -حتما رفته ساختمون خودشون. بهش سپردم وقتی غذا رو گذاشت بره .
-چرا ؟
کوهستان -گفتم تنبل می شی. کارای خونه و غذا پختن رو که کس دیگه ای انجام می ده ! لا اقل یه میز غذا برای شوهرت بچینی !! در ضمن از فردا آماده کردن صبحانه ی منم با خودته !
- هوف ... دیگه صبحونه درست کردن که کاری نداره ! خودت یه چیزی بخور !!!
کوهستان - منم می دونم کاری نداره اما باید تو برام آماده ش کنی ! خواب زیاد برات خوب نیست کوچولو . نق نزن!
رو مو کردم اون طرف و به طرف پله ها به راه افتادم.
کوهستان -کجا داری می ری ؟
- می رم بخوابم که لااقل وقتی بهم تهمت می زنی دلم نسوزه !!!
صدای خنده ش رو از پشت سر شنیدم. اگه زورم می رسید می رفتم دونه دونه موهاش رو می کندم ، قلدر!!
خواب از سرم پریده بود اما سرم هنوز درد می کرد. دوش آب سرد سریعی گرفتم . لباسام رو که توی رختکن گذاشته بودم پوشیدم . حوصله نداشتم موهام رو خشک کنم . حوله م رو دورشون پیچیدم و اومدم بیرون . لباساش رو عوض کرده بود و روی تخت دراز کشیده بود.
یک لحظه مردد موندم اما بعد سعی کردم بی خیال باشم. بدون اینکه نگاهش کنم سمت کمد رفتم و از توی قفسه ی حوله ها ، حوله ی نسبتا بزرگی برداشتم ، همین طور که به سمت تخت می رفتم ، دو لا تاش کردم. متوجه شده بودم که نگاهم می کنه و کارهام رو زیر نظر داره ، اما اهمیتی ندادم. بالشم رو بیشتر به سمت گوشه ی تخت کشیدم و حوله رو روی بالش طوری پهن کردم که تمام سطحش و همین طور بقیه ی فضای بالا ترش تا لبه ی تخت رو بپوشونه. خودم رو روی تخت رها کردم و موهای بلند و خیسم رو از دور گردنم جمع کردم و همه رو روی حوله رها کردم که گردن یا لباسم رو خیس نکنه. چشمام رو بستم. چند دقیقه گذشت.
کوهستان – چرا موهات رو خشک نکردی ؟
بدون اینکه تکونی بخورم یا چشمام رو باز کنم ، مختصر جواب دادم :
- حوصله نداشتم.
کوهستان – بلند شو موهات رو سشوار بکش تا سرما نخوردی !
- خسته م . می خوام بخوابم. خودش خشک می شه !
از روی تخت بلند شد. چند لحظه بعد محکم بازوم رو کشید و نشوندم. مجبور شدم چشمام رو باز کنم .
تعجب کردم ! داشت سشوار رو به پریز بالای تخت می زد!!!!
وقتی چشمای گشاد شده از تعجب منو دید پوزخندی زد .
کوهستان – بچه داری به اندازه ی کافی سخت و خسته کننده هست دیگه حوصله ی مریض داری ندارم !!!
و سشوار رو روشن کرد و به طرف موهای من گرفت. دست آزادش رو جلو آورد . نفسم رو حبس کردم. بعد از لحظه ای مکث شروع کرد به دست کشیدن به موهام. چه احساس خوبی داشتم . کاش اون همون مرد مهربون رویاهام بود . اما حیف ...
این کارا اصلا بهش نمی اومد ! فکرم رو به زبون آوردم:
چند دقیقه ای گذشت من هم بیکار بودم و فقط درو دیوارو نگاه میکرد و تو دلم به عالم و ادم فحش میدادم که دوباره اومد تو اندفعه تلفن دسش بود :بیا بابا جونته ....
اشک چشمام واسه خودشون یه رودخونه ساحته بودن گوشی رو با دستای سردم ازش گرفتم و با صدایی که از تته چاه در میود گفتم:الو
انگار بابا نشنید:الو سیما ... خوبی؟
دیگه کنترلمو از دست دادم:مگه برای شما فرقی هم میکنه ؟ها؟جواب بده بابا اون سیصد میلیونو چیکار کردی که یکی از زخمای زندگیمون خوب نشد؟ بابا ازت متنفرم ...تو یه آدم ازخود راضیه بی فکری....خودخواه...همیشه به فکر خودت بودی....ازت متنفرم
:من...من...ببینم بابا بلایی که سرت نیاورده ؟ها
منظورشو فهمیدم داد زدم:نه ...هنوز نه ولی منو انداخته تو یخچال دارم فریز میشم ...بابا....من مامانو می خوام...من رامینو می خوام....نمی خوام با تو حرف بزنم...
اصلا دست خودم نبود شروع کردم بلند بلند گریه کردن با هق هق گفتم:بابا تو رو خدا زنگ بزن پلیس
:نمیتونم..خودت میدونی که....پس دووم بیار خدا بزرگه
با تمام قدرت داد زدم:خدای تو بزرگ نیست....خدای تو اون پولاته ....ازت بدم میاد
اون پسره اومد سمتم و گوشی رو ازم گرفت ، جرات پیدا کردم و جیغ بنفشی کشیدم :یکی منو نجات بده
اومد سمتم و یکدونه خوابوند تو گوشم:خفه شو
:ولم کن ..اصلا منو بگش راحنم کن تو روانی هستی ...دیوونه ای...احمق...برو یقه ی اونیو بگیر که پولتو خورده...
دستشو رو دهنم گذاشت و جلو پام زانو زد:مثل این که نمیفهمی خفه شو یعنی چی
دستشو گاز گزفتم میخواستم هرجور شده برم بیرون تمام استخونام یخ زده بود دیگه تا اونجا رفتم شاید میتونستم فرار کنم از جام بلند شدم درحالی که دستشوبخاطر گزش ناشی از گاز گرفتنم میمالید به سمتم اومد از ترس به دیوار چسبیدم با یه قدم بلند خودشو به من رسوند و شونه هامو گرفت:خیلی خری ....نشونت میدم با کی طرفی....
صورتش کاملا جلوی صورتم بود یه لگد حواله شکمش کردم و سریع بیرون دویدم درو باز کردم چه خونه ی درندشتی بود تا تونستم دویدم نفس نفس میزدم صدای قدمهاش رو پشت سرم میشنیدم دیگه وارد باغ شده بودم یع باغ خیلی بزر هوا تاریک بود داشتم میدویدم که چتد ال سگ احاطه ام کردن چنان پارس میکردن که گفتم الانه که تیکه پارم کنن به عقب نگاه کردم وایی پشتم بود زیر لب از خدا کمک خواستم و شروغ کردم به دوییدن اما اون از پشت موهای بلندم رو که تا کمرم میرسید رو با دست گرفت و با یه جرکت منو روی زمین خوابوند و خودشم روی من انداخت کاش موهامو کوتاه کرده بودم............
دیگه گفتم کارم ساخته اس اب دهنمو قورت دادم و چشمامو بستم با یه حرکت بلندم کرد و از پشت دستامو گرفت و منو وادار به حرکت کرد سلانه سلانه براه افتادم :خیلی کار احمقانه ای کردی حالا نشونت میدم
هیچی نگفتم جرات نداشتم دهنمو باز کنمم موهام تو صورتم پخش شده بود سردم بود دکمه های مانتوم کنده شده بود اما دیگه نا نداشتم خودمو رها کردم و بدست سرنوشت سپردم ار بس دویده بودم همش سرفه میکردم منو اندفعه توی یه اتاق تاریک برد درو ققل کرد و بعد چراغو روشن کرد اولبن چیزی که به نظرم رسید یه تخت دو خوابه بود وای خدا نجات بده از پشت سرم لبشو چسیوند به گوشم و اروم زمزمه کرد :نظرت چیه
از لحنش تمام تنم مورمور شدو خودمو کمی کنار کشیدم:تو روخدا ...منو اذیت نکنین...غلط کردم
دستمو محکم تر گرفت و دوباره مثل قبل ادامه داد:من از دخترای خوشکل خیلی خوشم میاد...ولی وقتی فرار کنن حار میشم اوکی؟
سرمو تکون دادم :دیگه تکرار نمیشه
:خوبه میذارم امشبو چون خیلی سرده اینجا بمونی مردت دیگه بکارم نمیاد
درو قفل کرد و منو تنها گذاشت دستم درد گرفته بود دیگه دست خودم نبود تا صیح رو تخت خوابید و گریه کردم و دم دمای صبح از گریه خوابم برد
وقتی چشمام رو باز کردم نور از پنجره به داخل می تابید.با وحشت بلند شدم و روی تخت نشستم. نمی دونستم کجام.اما کم کم همه چی رو به یاد آوردم. دیگه گریه م نمی گرفت.نمی دونم ساعت چند بود .تمام بدنم خورد بود. انگار حسابی کوبیده بودنش. به زحمت پاشدم و نزدیک پنجره رفتم. گوشه پرده رو کنار زدم و به منظره قشنگ بیرون خیره شدم. به این فکر می کردم که اگه این اتفاق نمی افتاد من الان دانشگاه سر کلاس نشسته بودم.این که الان خونه چه خبره؟ مامان چه حالی داره؟ یه صدای بدجنسی می گفت بقیه که عین خیالشون نیست . حالا شاید جاوید و جواد ... رامین! یه دفعه رامین عزیزم اومد تو ذهنم. یه جور امیدواری..... اما نه ، معلومه که کسی به اون چیزی نمی گه. اما کاش می دونست... کاش .... در باز شد . خیلی بی تفاوت بهش نگاه کردم که دستگیره در هنوز تو دستشه و اونم زل زده به من. نمی دونم شاید از اینکه واکنشی نشون نداده م تعجب کرده بود . حتما انتظار داشته بترسم. اما نه ... فکر نکنم.
-چیه؟ به چی زل زدی؟
پوزخندی زد و گفت :
-خیلی پررویی بچه.
از در فاصله گرفت و اومد تو . حواسم رو جمع کردم. نباید دوباره باهاش درگیر می شدم. فقط یه قدم به جلو برداشت اما یه دفعه برگشت و رفت بیرون و در رو محکم کوبید که یه متر پریدم هوا.
-بی معنی... تو که نمی خواستی بمونی واسه چی اومدی تو؟!
دوباره درو باز کرد . این بار ظرف صبحانه دستش بود که گذاشتش روی میز.
همون جا موندم که برگشت طرفم:
-معطل چی هستی؟ که تعارفت کنم؟ زود باش.
و با سر به ظرف صیحانه اشاره کرد. منتظر شدم بره بیرون اما نشست لبه تخت. یه لحظه مردد موندم اما بعد رفتم طرف میز... یه ذره پنیر و مقداری نون.... یه لیوان آب .... باورم نمی شد .من توی خونه چی می خوردم... اینجا ... یاد مامان افتادم که با چه دلسوزی به زور بهم صبحانه می داد و چقدر قربون صدقه م می رفت...
به زور یه لقمه گرفتم ، گذاشتم دهنم ، یه قطره اشک از چشمم سرازیر شد. به زور شروع کردم خوردن . پشتم و کردم به اون که صورتم رو نبینه.
-اسمت چیه؟
لقمه گیر کرد تو گلوم . به سرفه افتادم و یکم آب خوردم.
- چی؟!
-مشکل شنوایی داری یا چیز عجیبی پرسیدم ؟!
نباید باهاش بحث می کردم!
-سیما
-خواهر برادر دیگه ای هم داری؟
-چیه می خوای بقیه رو هم بدزدی؟ بدم نیست . از تنهایی در میام.
اما نگاهم که به صورتش افتاد ساکت شدم.
- 5 تا برادر
پوزخندی زد و گفت :
-از تو بزرگترن؟
با تردید سر تکون دادم.
-چقدر به فکرتن. خوبه یکی یدونه هم هستی!
خودم به اندازه کافی ناراحت بودم.عصبانی شدم.
-که چی؟!
-هیچی.گفتی دانشجویی؟... چه رشته ای؟
-مصاحبه س؟ قراره استخدام بشم؟!
-چرا من هر بار فکر می کنم آدم می شی و دست از بلبل زبونی بر می داری ؟ و ایستاد سر پا. از ترس زود گفتم...
-دارو سازی . سال اول ...
خوب بود؟؟؟؟؟
عشق دردناک1
هندز فری رو از تو گوشام دراوردم ...صدای داد و فریاد جواد و بابا فک کنم تا ده تا کوچه اونور ترم می رفت ....دیگه تو این خونه همه چی شده بود پول...همه چی شده بود طلبکارای بابا...همه جا شده بود دعوا و فحش و فحش کاری...اینبارم مثل همیشه یکی از دعواها بین جواد و بابا بود نمیدونم سرچند هزار پول....دیگه واسم عادی شده بود...تنها دلخوشیم مامان بود و رامین...بقیه ی داداشام که همه مثل بابا شده بودن که تمام زندگیشون خلاصه شده بود تو پول...وای چه کلمه ی نفرت انگیزی ...وقتی اسمشو می شنیدم یاد تموم بدبختیام می افتادم...یاد تموم طلبکارایی که وجود نحسشونو تو تمام لحضات حس کردم....کاش بابا زمین دورودشو می فروخت و آخرین طلبکارمونو هم دس به سر می کرد...البته اون زمینش خیلی هم قیمتی ندار نداره به هر حال یه کوچولو که میتونست دهنشونو ببنده...دیگه واسمون فقط همین خونه مونده و این چارتا دیوار و چهارتا داداش بیکارو بی عار...حداقل صد رحمت به خودم که می تونم خرج خودمو در بیارم اونم در برابر ضعیف شدن چشامو کمر دردو هزارتا کوفتو زهرمار دیگه...واقعا دیگه حالم از کیبورد به هم می خوره روزی پنجاه تا صفحه تایپ کردن کم نیست!وای...کاش اصلا به دنیا نمی اومدم....._سیما تو پول نداری؟ به جواد نگاه کردم که توی چارچوب در ایستاده بود _چه قدر می خوای_چه قدر داری؟_بیست،بیست و پنج تومنی دارم.....جواد نفس بلندی کشید وگفت:خب بدش...تا آخر هفته پسش میدم! از روی زمین بلند شدمو رفتم سمت کوله ی سفیدم و هرچی داشتمو مثل همیشه تقدیم کردم بهش.... وقتی می خواست بره بیرون گفتم:داداش؟!_چیه؟ هنوز پشتش بهم بود_می گم...چیز...بابا هنوز می گه زمین دورود نمی....حرفمو با حرص قطع کرد:تو هم بیکاریا...اون جونش بره زمین دورودشو نمی فروشه...حاضره ما از بدبختی بمیریم اما اون یه تیکه اشغال داشته باشه ......واسه چی؟واسه این که یادگاره بابا جونشه....و ددی جونش بهش گفته این زمینو هیچ وقت نفروشه .....مسخره ست.....درحال غرزدن از اتاق رفت بیرون...بی حوصله دوباره برگشتم سرجام....فردا امتحان فارماکولوژی داشتمو هنوز دو فصلم مونده بود....کاش اصلا ادامه نمی دادم.....فکرشم نمی کردم داروسازی قبول شم....مخصوصا توی اون موقعیت که تازه طلبکارا پیداشون شده بود....سورپرایز بود...اما خودمو خوشحال نکرده بود....توی این یه ترم گذشته هم هیچ اتفاقی توی دانشگاه واسم رخ نداده بود...نه عشق در یک نگاهی نه هیچ زهرمار دیگه...فقط روزمرگی....کاش قبول نمی شدم در اون صورت با رامین می رفتم مالزی...اما وقتی رامین فهمید کنکور قبول شدم نگذاشت باهاش برم....کاش رامین الان خونه بود و مثل همیشه می شستیم باهم دیگه شلوغ بازی می کردیم.... یک فصلشو به هر زحمتی تموم کردم تا اومدم فصل جدیدو بخونم صدای مامانو ازتوی آشپزخونه شنیدم:سیما بیا شام بخور... تازه فهمیدم چه قدر گرسنمه و چه قدر خسته هستم....و چه قدر احمقم که هنوز یه فصل درست و حسابیم مونده...فایده نداشته باید بی خیال این امتحان می شدم.... رفتم اشپزخونه مامان ماکارونی درست کرده بود با سوسیس.... باشوق سر سفره نشستمو گفتم:ایول...بدو غذای منو بده...دارم از گشنگی میمیرم...._چه خبرته ...از قحطی که نیومدی.... صدای جاوید بود که داشت میومد تو آشپزخونه...مثل همیشه رفت سر یخچال و قبل غذا یه لیوان بزرگ دوغ سرد خورد...عادتش بود.... جوابشو ندادمو بشقابو کشیدم جلو مامان چه فکرایی کرده بود که بشقابمو پر پر کرده بود...یک سوم غذامو خوردمو اومدم بیرون چون حوصله بابا و سهرابو نداشتم...جاوید و جواد و می شد تحمل کرد...حتی سعید و هم تحمل می کردم اما سهراب و بابا رو نمی تونستم تحمل کنم...اتفاقا بابا و سهراب با هم خیلی مچ بودن...کپی برابر اصل هم بودن دیگه.... با اعصاب خوردی در خونه رو باز کردم...می دونستم قراره چه گندی بزنم .و چه گندی هم زده بودم به امتحانم...شاید سیزده،شاید چهارده.... هیچ کس خونه نبود دوش گرفتمو رفتم آشپزخونه...از غذای دیشب توی قابلمه مونده بود. غدا رو گرم کردم توی آشپزخونه در رفت و امد بودم که صدای تلفن منو کشوند تو هال._الو..._بابات خونه دیگه کارمو یاد گرفته بودم.معلوم نبود این یکی کدوم طلبکار بود:اشتباه گرفتین...احتمالا با صاحب خونه قبلی کار دارین که مدتیه از این جا رفتن ...._می گم گوشیو بده بابات... صدای فریادی که اومد موی تنمو سیخ کرد....گوشیو از گوشم فاصله دادم...هول شده بودم.._آقا می گم...می گم اشتباه گرفتین...._حالیت می کنم... گوشیو تقی گذاشتم سرجاش....صدای فریادش هنوز تو گوشم بود......سلانه سلانه رفتم آشپزخونه و غذامو خوردم...خیلی زودم قضیه ی تلفن فراموشم شد...چون دیگه واسم این تلفنا عادی شده بود... با دوستم سوما قرار استخر داشتم....جعبه لوازم آرایشمو با حوله و یه تاپ و لباس زیرو سشوار مسافرتیم گذاشتم توی کولم. روسریو رو سرم مرتب کردم.روی یه برگه هم واسه مامان پیغام گذاشتم.توی حیاط داشتم کفشمو می پوشیدم که صدای زنگ در اومد.از همونجا داد زدم:کیه؟جوابی نیومد.سریع بندای کفشمو بستمو کوله رو انداختم پشتمو رفتم درو باز کردم....._باباتو صدا بزن؟ به مرد نگاه کردم.یه کت اسپرت مشکی با شلوار کتان مشکی و تی شرت مشکی زیرشو کفشای واکس زده ی مشکیو و عینک افتابی مشکیو موهای کوتاه مشکی.... چیز ترسناکی شده بود....اما چشم گیر....سه تیغه بودو پوستش سبزه خیلی روشن بود....صداش به شدت آشنا میومد...همونی بود که ظهر زنگ زده بود:پدرم شهرستانه...من اینجا دانشجو هستم....شما؟ لبخند ترسناکی نشست روی لبش قبل از اینکه بتونم اعتراضی کنم به شدت هولم داد عقبو در رو تا آخر باز کرد...بعد از اینکه از شک بیرون اومدم داد زدوم:هووووی ...چی کار میکنی برو بیرون....داد زد:خفه شو...توهم یه کلاه بردار بدبختی مثل اون بابا بی همه چیزت....با کفش رفت داخل خونه....از ترس نمی دونستم چیکار کنم دویدم طرفشو داد زدم:کجا...برو بیرون مگه نه زنگ میزنم....به...به..._آهان...حتما به پلیس و قهقهه ای زد که دلم ریخت..._بیرون...گفتم که اشتباه اومدین....بابا ی من شهرستانه! از پشت دنباله ی کتشو گرفتمو کشیدم:می گم بیرون...من تنهام.... با آرنجش محکم زد تو دلم که یه لحظه چشمام سیاهی رفت...محکم دلمو گرفتمو خم شدم...با صدایی که از ته حلقم در میومد گفتم:احمق عوضی برو بیرون... همین طور داشت می چرخید توی تمام اتاقا.... یه لحظه گفتم نکنه اگه بفهمه بابامه و دروغ گفتم باهام کاری کنه....سریع رفتم داخل حیاط همون لحظه اونم برافروخته اومد توی حیاط...قاب عکس بابا دستش بود قابو پرت کرد سمتم...اگه جاخالی نمی دادم می خورد توی صورتم دادزد:حرومزاده...منو سیاه میکنی بچه....اومد سمتم داشتم از ترس می مردم تکیه دادم به درحیاط زبون بند اومده بود...._به اون بابات حالی می کنم....باید بفهمه وقتی سیصد میلیون از یه نفر می گیره به فکر عاقبتشم باشه....پدرمن خیلی احمقه که به بابا کلاه بردار تو پول داده_خفه شو این تنها کلمه بود که از بین لبهای لرزانم اومد بیرون.... هنوز عینک روی چشماش بود.....چنگ انداخت به یقه ی مانتوم.....نفسم یه لحظه گرفت....اما منو از کنار در کشید کنارو درو باز کرد کمی خیالم راهت شود ولی خیلی طول نکشید که همونطور که دستش به یقم بود منو کشید تو کوچه...چنگ زدم به دستش کشیده ای که تو گوشم خوابوند باعث شد یه اه پر از درد بکشم....اشکام تندتند می ریخت روی گونم _ولم کن....به من چه آخه...مگه من اینکارو کردم...میگم ولم کن مرتیکه... همونطور منو کشون کشون می برد سمت ماشین مشکیش که نمی دونم اسمش چی بود واز خودش ترسناک تر بود...داغی خون گوشه لبمو حس میکردم .....در پشتو باز کردو پرتم کرد داخل....روسریم افتاده بود روی شونم و تموم موهام ریخته بود تو صورتم حتی نا نداشتم روسریو رو سرم بندازم فقط سرمو گذاشتم رو صندلی ماشینو چشامو بستم...کاش منو می کشتو از این زندگی راحتم می کرد....انقدر سریع رانندگی می کرد که فک می کردم هر آن هردومونو می فرسته اون دنیا...منو به آرزوش می رسونه و بابا رو.....گیج بودم و سرم درد میکرد نور چشمامو میزد آب دهنمو قورت دادم و چند بار پلک زدم نگاهم تو چشمای پراز شرارتش افتاد مجددا اب دهنمو قورن دادم این بار از ترس به طرفم اومد و خم شد و توی چشمام زل زد :به به ...خانم کوچولو چشمام داشت ازتعجب از حدقه بیرون میزد من کجام؟ این جا کجاست: جات امنه ....امن تر از جای پول بی زبون بابای من دستامو بسته بودن به صندلی تو یه اتاق بودم به نظر اتاق کار بود :بابا شما چرا کینه شتری به دل میگیرید طوری نشده که اقای: نصیری ام ....کوهستان نصیری ...تو همون نصیری بگو از شنیدن اسمش ناخوداگاه به خنده افتادم حالا نخند کی بخند اصلا موقعیتم یادم رفت اما چنان فریادی بر سرم زد که فکر کنم تا عمر دارم دیگه نخندم .....:واسه چی میخندی؟ با همون لبخند کوچک ته نشین شده سرمو پایین انداختم . گفتم:اخه اسمتون خیلی به خودتون میاد پرجذبه اس ...ببخشید من حالم زیاد خوب نیست.....ولی به خدا این کارتون درست نیس ...من دانشجوام بذارید برم به درس و زندگیم برسم ...بابای من اینجوری پول شما رو پس نمیده...تازه یه نون خور کمتر خوشحالم میشه من بابامو میشناسم به جون تو...یعنی شما....َ:میشه کم وراجی کنی من اعصاب ندارم حالیته..کوچولو؟ اروم سرتکان دادم ولی سوالام یکی دو تا نبود سرمو یکم بالا آوردم و با خجالت گفتم:با من میخواید چی کار کنید آقای نصیری ؟ یکم نگام کرد و خندید ولی دوباره سخت شد: گفتم وراجی نکن حالیت میشه یا نه ...بچه خوبی باشی به فکر فرار نباش که اگه فرار کنی بگیرم حسابت با نکیر و منکره ....اوکی میرم بر میگردم ... همینکه درو بهم زد و رفت قهقهه خندم اتاقو منفجر کرد:وای کوهستان...بابات باید اسمتو رو میذاست تخته سنگ یا ..قله اورست داشتم میخندیدم که اومد تو :چیزی گفتی؟ با ترس گفتم:نه....نه گفت:خوبه ولی بدون هر حرکتی کنی من زیر نظر دارم .....دستام درد گرفته بود وحوصلمم شدیدا سر رفته بود خدا رو شکر مثل این که نیت سو نداشت داشتم فکر میکردم عجب اسم فانتزی داره اگه یکی از داداشام زن گرفت اسم بچه شو بذاریم کوهستان هم با کلاسه هم.... دوباره اومد تو وای قلبم وایساد از ترس جرات نفس کشیدن نداشتم ظرف غذایی جلوم گذاشت و گفت:بی سرو صدا کوفت کن نمیری ...در ضمن یادت نره چی گفتم بهت... اوکی؟سرمو به نشانه تایید تکون دادم و نگاهی باقالی پلو با گوشت ..اه اه خوشم نمیاد داشت میرفت که گفتم:ببخشید من چه جوری بدون دست بخورم؟ پوزخند پر تمسخری زد و گفت:با پاهم میتونی بخوری خوشگله...و دوباره داشت خارج میشد که گفتم:نون پنیر ندارید من زیاد باقالی پلو دوست ندارم....:ببین اینجا رستوران نیس میخوای کوفت کن نمی خوای نکن...اوکی؟ سرمو به نشونه اره تکون دادم و اون رفت و منو تنها گذاشت......چند دقیقه ای بود که از اتاق بیرون رفته بود و من همین طور به یه نقطه خیره شده بودم . سکوت مطلق بر فضا حاکم بود. احساس واقعا بدی داشتم.دستام اون جایی که با طناب بسته بودنش دردناک شده بود. حتی نمی تونستم غذا بخورم. با خودم گفتم خیلی بی فکره که دستامو باز نکرده....نمی دونم چه قدر گذشته بود که صدای در باعث شد سرمو به سمت صدا برگردونم....اومد تو...یه نگاه به من یه نگاه به غذای دست نخورده انداخت و خنده تمسخر امیزی کرد و سرشو تکون داد..اخی ... کوچولو .... چرا غذاتو نخوردی؟ نکنه انتظار داری یکی بیاد بذاره دهنت؟! از اینکه منو مسخره می کرد خیلی لجم گرفت ولی سعی کردم لحنم خونسرد باشه : -صرف نظر از اینکه الان بعد از این همه دردسر اشتهایی برام نمونده ، خیلی دلم می خواست الان شما جای من بودی ببینم با این دستای بسته چه جوری غذا می خوردی؟؟ در حالی که هنوز اون لبخند مسخره روی لبش بود اومد جلو و کمی روی صورتم خم شد. احساس کردم بدنم لمس شد. -خیلی زبون درازی کوچولو ... من اگه جای تو بودم قبل از هر چیز جلوی زبونم رو می گرفتم. می دونی چرا؟ ... صورتشو نزدیکتر کرد .اونقدر که نفساش روی صورتم میخورد. طوری توی چشام زل زده بود که جای دیگه ای رو نمی تونستم نگاه کنم... با صدای آرومی ادامه داد: -....چون .....من خیلی زود عصبانی می شم. انگار که برق گرفتم . نا خود آگاه تکانی خوردم.بدون اینکه نگاهشو از چشمام بگیره کمی سرش رو عقب برد و زمزمه کرد: -بهتره عصبانیم نکنی...خیلی برات بد می شه ...خانوم کوچولو. خیلی ترسیدم.نگاهم رو انداختم پایین تا ترسو توی چشمام نبینه. راست ایستاد و رفت پشت سرم. از اینکه نمی تونستم برگردم و نمی دیدمش احساس بدی داشتم. وقتی احساس کردم دستش به دستم خورد چندشم شد و نا خود آگاه بدنم رو کمی جمع کردم. داشت بدون حرف دستام رو باز می کرد. کارش که تموم می شد با لحن خیلی سردی گفت: -پاشو وایسا من انگار گیج و منگ بودم. از جام تکون نخوردم. وقتی داد کشید سرم بسرعت بلند شدم . -فعلا که این جا موندگار شدی. راه بیفت. وحشت کرده بودم . بغض گلوم رو گرفته بود.یعنی تا کی باید این جا می موندم.آخه من چه گناهی داشتم ؟! یه قدم به عقب برداشتم و گفتم : کجا؟؟ -سوال نباشه . راه بیفت. چند قدم دیگه عقب رفتم. فهمیده بود می ترسم. بی حوصله و عصبانی گفت : -نکنه می خوای تمام این مدت همین جا بمونی ؟ با دست و پای بسته؟! حوصله توضیح ندارم .راه بیفت.خودش اومد جلو و آستین لباسم رو گرفت و به زور با خودش برد بیرون . خیلی دوست داشتم ببینم کجام اما نمی شد چیزی حدس زد. فقط یه راهروی نسبتا تاریک بود که چند تا در توش باز می شد و در ضمن خیلی سریع بردم توی یه اتاق دیگه و هولم داد. یه جورایی تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود بیفتم. وقتی سر پا شدم محکم درو به هم کوبید. از اتاق بیرون رفته بود.بلافاصله صدای چرخش کلید رو توی قفل شنیدم. -واقعا که... از خود راضی. تمام تنم می لرزید. دلم راضی نشد. بلندتر داد زدم : از خود راضی. یکدفعه ضربه خیلی محکمی به در زد که یه متر پریدم هوا.ولی خوشبختانه درو باز نکرد. مثلا می خواست بگه حواسم هست چی می گی! تازه به دور و برم نگاهی انداختم . اتاق نسبتا بزرگی بود .پنجره ای داشت که با پرده ضخیمی پوشیده شده بود.با خوشحالی پرده رو دادم کنار که دیدم از بیرون با یه چیزی پوشوندنش که بیرون معلوم نباشه.فکر همه جا رو کرده بودن. خیلی عصبانی شدم. گوشه اتاق یه تخت چوبی قرار داشت و دری هم طرف دیگه اتاق بود. وقتی دستگیره رو فشار می دادم انتظار داشتم قفل باشه. اما باز بود.نفسمو تو سینه حبس کردم. اما وقتی در باز شد دیدم حمام بود. یه لحظه خودم خنده م گرفت که انتظار داشتم اون در هم به بیرون باز بشه.منظورش چی بود که اینجا موندگارم؟! من باید برمی گشتم. کلافه روی تخت نشستم . اما وقتی در رو باز کرد ازشدت اضطراب از جا پریدم... سینی غذا تو دستش بود. دوباره با تمسخرنگاهم کرد. -چه کوچولوی با ادبی. لازم نیست بلند شی. بفرمایین خواهش می کنم! منم با حرص جواب دادم : اعتماد به نفستون قابل تحسینه!! پوزخندی زد و سینی غذا رو روی میز کنار تخت گذاشت. همه ی شجاعتم رو جمع کردم و ازش پرسیدم: -تا کی می خواین منو اینجا نگهدارین؟! و چون جوابی نداد ادامه دادم ... -ببین من کلی کار دارم . فردا باید دانشگاه باشم. از کار و زندگیم عقب می فتم. آخه اختلاف شما با پدر من چه ربطی به من دا... نذاشت ادامه بدم و بین حرفم گفت: -ببین دختر جون من عادت ندارم برای کسی توضیح بدم که چی کار می کنم اما برای اینکه دیگه صداتو نشنوم : انگار بر عکس اونچه فکر می کردم اهمیت چندانی برای پدرت نداری کوچولو. با اینکه ناراحت و آشفته شد ولی گفت که نمی تونه الان پولو جور کنه...هه ... ازم فرصت خواست ...واقعا این همه نگرانی و دلسوزی پدرانه قابل تقدیره. انگار ته دلم خالی شد. از جام بلند شدم و گفتم:-منظورت چیه؟....... _منظورم اینه که تا وقتی اون پدر کلاه بردارت پولارو پس نده تو اینجا مهمونی...فرقی نداره تا چندوقت طول بکشه...یعنی فرق داره....اگه تا شیش ماه دیگه یعنی تا تیرماه نتونه پولارو پس بده شماهم پس داده نمی شید تا آخرالزمان....گرفتی که؟ دهنم باز موند...مگه به من ربطی داشت؟بابا منو هم وارد کلاه برداری هاش کرده بود...کاش توی یه خونواده ی دیگه میومدم دنیا....هرچی بود وضعم از الان بهتر می شد...هیچی نداشتم که بگم....نگامو دوختم به کف موکت شده ی اتاق...یه دفعه یاد کیفم افتادم...خواستم بپرسم کیفم کو اما همون لحظه چشمم به کوله پشتی سفیدم که گوشه اتاق افتاده بود افتاد... _میشه بگین این قضیه به من چه ربطی داره؟ و نگاش کردم _نه...نمی شه...چون اینجا من سئوال می پرسم و نو هیچ حقی نداری...درضمن حرف اضافی و مفت هم موقوفه.....اوکی؟ دندونامو به هم فشردم و چشامو بستم شاید یه کم حالم بهتر شه.... نتونستم تحمل کنمو گفتم:به خدا دیوونه این! نگاش نکردم تا عکس العملشو نبینم...با پشت دستش آنچنان کوبید تو دهنم که گفتم الانه تموم دندونام بریزه تو دهنم.... _این یه چشمه ی تنبیهاتم بود پس سعی کن دهنتو ببندی.... لحنش ترسناک بود...و واقعا هم دهنمو بست از ترس حتی نمی تونستم سرمو بالا بگیرمو نگاش کنم،منتظر شدم از اتاق بره تا بیرون رفت منم تموم عقده هایی رو که از همون بچگیام داشتمو با قطرات اشکم بیرون ریختم....حالا می فهمیدم برای هیچ کس ارزش ندارم.....نه برای پدرم نه برای برادرام....فقط دلم شور مامانو میزد.... حالا بود که می فهمیدم پول از من ارزشش چه قدر بیشتره....وقتی که بهم گفته بود عکس العمل بابا فقط یه ناراحتی بوده دلم می خواست از خجالت آب شمو برم زیر زمین....وقتی پدرم منو ازیاد برده بود نبایدم انتظار داشته باشم این مرتیکه باهام درست رفتار کنه....گریه می کردم و چنگ می زدم به شلوارم....چه قدر بی چارگی؟....چه قدر بی پناهی؟.... شاید یک ساعت پشت سرهم گریه کردم انقدر که حتی دلم واسه خودم می سوخت....چشمام شدیدا درد گرفته بود....کاش می کشت منو....که انقدر خفت نکشم...بابا که مطمئنا نمی تونست یک دهم پول فعلی رو هم جو کنه چه برسه به کلش....کاش منو ضایع نمی کرد اول کار می کشت.... روی تخت دراز کشیدم....وحشتناک بود انگار روی یه تخته سنگ می خواستم بخوابم....نه بالش داشت نه پتو....فقط یه ملافه ی سفید.... پاهامو توی شکمم جمع کرد تازه فهمیدم سرم لخته و هوا هم چه قدر سرده توی همون حالت دورتادور اتاقو گشتم شاید روسریمو ببینم اما نبود....بیشتر تو خودم جمع شدم....چه قدر هوا سرد بود اون ملافه ی نازک هم کاری نمی کرد بدتر حرصمو در می آورد... بازم یه قطره اشک از گوشه چشم چکید روی تخت...مسیرشو کنار چشمم با انگشت اشاره پاک کردم....نمی خواستم گریه کنم....چون چیزیو عوض نمی کرد...فقط سردرد عایدم می شد... ++++++++++++++ با احساس ضعف چشممو باز کردم...چه قدر گرسنم بود....ساعتمو نگاه کردم پنج صبح بودو من از عصر دیروز هیچی حتی یه لیوان آب هم نخورده بودم! از روی تخت بلند شدم تموم بدنم خشک شده بود وگلوم هم می سوخت...مطمئنا سرماخورده بودم توی این سرما آدم برفی هم مریض می شد چه برسه به من! در همون حال که ملافه رو محکم پیچیده بودم دور خودم رفتم سمت سینی غدا که یخ زده بود....تو عمرم برنج یخ زده نخورده بودم چون متنفر بودم اما حالا دیگه وضع فرق می کرد....باید هر کوفتیو می خوردمو خداروهم شکر می کردم از بابتش! باقالی پلوی یخ زده رو گدذاشتم توی دهنم....وحشتناک بود...به زور جویدمشو قورتش دادم....بیشتر از پنج قاشق نتونستم بخورمو رفتم حموم آبو که باز کردم یخ یخ بود یه جرعه خوردمو دوباره برگشتم توی سلولم....اون غذای یخ زده با اون روغن یخ زده ش درد گلومو بیشتر کرد دوباره روی تخت دراز کشیدمو سعی کردم به چیزای خوب فکر کنم تا درد گلوم فراموشم شه....اما چه نقطه ی روشنی توی زندگیم بود که فکر کردن بهش دلگرمم کنه؟ سرمو بین دستام گرفتمو فشار دادم....وای چه گلو دردی بود...همیشه این طور مواقع مامان واسم آب جوش درست می کرد تا بخورم....منم اصرار داشتم با قند بخورمو مامان اجازه نمی دادو می گفت اینطوری با قند خوب نمی شم....یه قطره اشک مزاحم دیگه.....لعنت به بابا
فصل سوم-از اشنایی باهاتون خیلی خوشحال شدم خانم.لبخند قشنگی می زنم و در حالی که تمام تلاشم رو برای تاثیر گذار بودن جمله هام می کنم میگم:-واقعا سعادت بزرگی نصیب من شد که تونستم از نزدیک با شما آشنا بشم.حقیقتا شما قابل تعریف بودید و آقای کریمی غلو نفرموده بودند.برای چند لحظه نگاهش قفل میشه تو چشمای بازیگوش و شیطونم. آهسته پلک می زنم و سعی میکنم لبخندم رو بیشتر حفظ کنم............................
با سرفه ای سینه شو صاف میکنه و نگاهشو به سرعت از نگاهم می گیره و خیره میشه به صورت امین. پوزخند بزرگی توی ذهنم میشینه. باور می کنم لبخندم تاثیر گذاره.کلامم جادو کننده و است و بیانم سحر کننده.-خب امین جان من همیشه موافق پیشرفت جوونها بودم و الانم ...پا برهنه بین حرفش می پرم و با شیطنت ذاتی خودم می گم:-نفرمایید آقای کریمی. شما خودتون ماشاا... خیلی جوون و برازنده هستید. حیف جوونی و شادابی شما نیست که بهش کم لطفی می کنید؟با چشمای متعجب می چرخه و نگاهم می کنه. پاهای کشیده مو روی هم می ندازم و روی مبل چرم و شکیلیش بیشتر فرو می رم. لبخند روی لبهای خوش فرمش می شینه و دستشو بین موهای مرتب و واکس زده ش می کشه. بی اختیار چشمامو می بندم و نفسمو فوت میکنم بیرون. بیشتر نمایشی بود رفتارم اما درونم کاملا راضی و خشنود. کلافه از سکوت امین چشمامو باز می کنم و نرم نگاهمو به امین می دوزم. آقای کریمی هم چنان سکوت اختیار کرده.-خانم نیکخواه این عموی عزیز من عادت داره همیشه خودشو دست کم بگیره. شما توجه بفرمایید که من با عموی عزیزم تنها هشت سال اختلاف سنی دارم.نگاه نوازش گرمو به سختی از چهره دلنشین امین جدا میکنم و به عموش خیره میشم. پوست گندمگون و فک محکم. چشمای مشکی که جذابیت خاص و اغوا کننده ای نداشت. تنها چشم بود ولی چشمانی کنجکاو و تیز بین. تارهای جوگندمی جذابیت خاصی به موهاش بخشیده بود. نگاه شیفته مو به روی لبهاش می کشم و آهسته و بی عجله گوشه لبمو به دندون می کشم و با همون لبخند خاص خودم میگم:-آقای کریمی امیدوارم ناراحت نشید از این اعتراف صریحم اما من عادت به کتمان حقیقت ندارم. باید بگم عموی شما از شما بسیار جذاب تر و زیباتر هستند.صدای خنده مردونه و پر ابهت آقای کریمی بزرگ توی اتاق طنین انداز میشه و نگاه من به جای صاحب صدا به خود امین خیره میشه. چشمکی که حواله نگاهم میکنه ذوق زده م میکنه. این یعنی از کارم راضیه. نفسمو با خوشی فوت می کنم بیرون و برمی گردم سمت عموش که با محبتی خالصانه شروع به صحبت کرده.-شما محبت دارید خانم نیکخواه. بسیار خب من در مقابل شما خلع صلاح شدم. حق با شماست و بنده هیچ مشکلی با کار کردنتون اینجا ندارم. نمیتونم نگاه مشتاقش رو به روی خودم تحمل کنم. سرمو تکیه می دم به پشتی مبل و پلکهام رو دو بار آهسته و پیوسته بهم می زنم و از خودم بیشتر خوشم میاد. سکوت کوتاه آقای کریمی بزرگ مصادف میشه با گرفتن نگاهش از رفتار های سحر کننده من . -اما امین جان امیدوارم بتونید شرایط خاص این شرکت رو تحمل کنید...بازی داشت از دستم خارج میشد. با نرمی از روی مبل بلند میشم و به سمت میز روبرومون می رم و در حالی که صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندم سکوت بینمون رو می شکنه لیوان شربتم رو بر میدارم و بی توجه به امین به سمت میز مدیریت میرم و سعی می کنم نگاهم رو مخملی کنم و به مرد جذاب پشت میز خیره بشم.-آقای کریمی قطعا همکاری با شما برای من به شخصه افتخار بزرگیه و امیدوارم شما محبت داشته باشید و کم و کاستی های ما تازه کار ها رو تحمل کنید.خم میشم روی میزش و لیوان شربتم رو می گیرم سمتش و در حالی که چشمام رو کاملا خمار کردم میگم:-به افتخار شروع همکاریمون...به چشم بالا و پایین شدن غبغبش رو می بینم و توی دلم جشنی به پا میشه از خوشحالی. دستش نرم میاد جلو و دست من نوازش وار روی انگشت اشاره و شصتش کشیده می شه. چشماش بسته میشه و لیوان شربتو از دستم بیرون میکشه و من هنوز نگاهم درگیر آثار رژ لب سرخم روی لبه لیوانم.صدای امین از پشت سرم به گوش میرسه که با شیطنت خاصی میگه:-به افتخار شروع همکاری ما سه نفر!و من هنوزم نگاهم درگیر لبهای مردیه که درست روی آثار رژ لبم سرخم جا خوش کرده. یه چیزی انتهای ذهنم فریاد میزنه شروع همکاری مثلث عشقی...
با هراس از جا می پرم و روی تخت نیم خیز میشم. نفس نفس می زنم و تنم از گرمای وحشتناکی می سوزه. قطره های عرق روی صورتم سرسره بازی می کنند و چشمام بیش از حد مجاز فراخ شده به روبرو. تاریکی دهشتناک اتاق دلمو بهم میزنه. چشمامو میبندم و خودمو سر میدم روی بالشم. دستمو میارم بالا و روی پیشونی یخم میذارم. تب سرد؟ چشمامو باز می کنم و یه قطره اشک مهمون بالش زیر سرم میشه. درد توی تک تک یاخته های بدنم می پیچه و دلم بدجور هوای آغوشی رو میکنه که خیلی وقته ازش دورم. با تمام وجودم به مبارزه می پردازم که مبادا دستمو روی پر از خالی کنارم بکشم. مبارزه عجیبی بین احساس و منطقم درگرفته. نبودنش رو نمیخوام باور کنم. چشمامو باز میکنم و زیر لب غر میزنم.-چه کابوس بدی بود بهنام.ای کاش همه چیز مثل این کابوس بود و فقط کابوس بود. اما... وای بهنام من چطور تونستم؟صدای زنگ موبایلم مجدد بلند میشه. با خستگی از جام بلند میشم و دستمو دراز می کنم تا موبایلم رو بردارم. نفس کم میارم. دلم اکسیژن میخواد. شاید هم تنفس مصنوعی...شماره بهمن خان روی مانیتور گوشی پریشان ترم میکنه. پرتش می کنم سر جاش و از جام بلند میشم. لرز بدی به جونم می افته. به سمت بالکن میرم. پرده ضخیم رو با یه حرکت کنار میزنم و روشنی روز توی اتاق مهمون میشه. نگاهمو بی توجه به سردی بدنم به آسمون میدوزم و لبخند میزنم.-خدایا چطور باور کنم این همه سگ جون بودنم رو؟لبخندم رو ناتموم میذارم و غم عالم به دلم هجوم میاره. دلشوره بدی دارم. باز هم اهمیتی نمیدم. درد پام خیلی ساکت شده و آتلش باز شده. زخم های صورت و بدنم کامل از بین رفته اما... خراشی که توی قلب و روحم نشسته هنوز ترمیم نشده. یقینا ترمیم هم نمیشه.به سمت آشپزخونه می رم و چایی ساز رو روشن میکنم. دلم از سکوت سنگین خونه م می گیره. بی هوا به سمت تلوزیون میرم و دیوونه وار روشنش میکنم. بغض به چشمام هجوم میاره. صداشو می برم بالا و بی اندازه زیادش میکنم.***-حوا جان چرا اینقد صدای تلوزیون رو زیاد کردی عزیزم؟-حوصله م سر رفته. از این تنهایی حوصله م سر رفته بهنام.نوازش نفس هاش پشت گردنم مور مورم میکنه. چشمامو می بندم و دستاش حلقه میشه دور شکمم. از پشت بهم می چسبه و با صدای اغوا کننده ای کنار گوشم میگه:-چی شده که سر صبحی بانوی من اینقد بهوونه گیر شده؟-نمیدونم یه حالیم. یه جوریم. عجیبم. عجیب.-ببینم شیطون کوچولوی من الان که وقت عادت ماهانه ت نیست پس چرا؟چشمامو باز می کنم و به تصاویر پخش شده از تلوزیون خیره میشم. چقدر بهم توجه داشت. چقدر دوسم داشت. اینقدر دقیق اطلاع از وضعیت هورمونهای بدنم داشت که خودم توجه نمی کردم.می چرخم سمتش و خیره میشم به صورتش. دستمو میارم بالا و آروم گونه شو نوازش میکنم و روی نوک پا بلند میشم و لباشو کوتاه می بوسم. احساسات جدیدی توی وجودم داشت شکل می گرفت. با خوشحالی از حرکتم منو سخت تو بغلش می کشه و کنار گوشم زمزمه میکنه.-حوا کاش می فهمیدی که چقدر برای داشتنت تلاش کردم.میخوام به صورتش نگاه کنم ولی محکم به خودش فشارم میده. نفسمو فوت میکنم بیرون. از این احساسات جدید خوشم میاد. از این لذت بردن خوشم میاد. از بوی تنش خوشم میاد. از نوازش دستاش خوشم میاد. چشمامو می بندم و کنار گوشش میگم:-دوستت دارم بهنام.
-جانم نفسم. صدا میکنم"تورا"این"جانی" که میگوییجانم رامیگیرد...!!نزن این حرف هارادل من جنبه نداردموقعی که نیستی...دمار ازروزگارم درمی آورد....!!!شاید برای هزارمین باره که می شنوه میگم دوستت دارم اما این دوستت دارم...طنینی که توی روحم انداخت بیش از اندازه خاص و دلنشین بود. حسی خاص داشتم به بهنام. به دوستت دارم. به داشتنش و تعلقش. به احساسات جدید توی وجودم غبطه می خوردم و خوشم می اومد از تکرار واژه های دوستت دارم...خودشو ازم جدا میکنه و کنترل تلوزیون رو ازم می گیره و با ملاطفت کمش می کنم اما بیتاب تر می شم و دلم میخواد فریاد بزنم.-کمش نکن بهنام. کمش نکن.دستاشو زیر زانوهام می ندازه و تو یه حرکت منو بغل می کشه... سرمو با یه نفس عمیق تکیه می دم به سینه ش و لبامو محکم گاز می گیرم. صدای کوبش قلبش گوشامو نوازش میکنه و دلم پر میشه از یه حس ناب و جدید. چه مرگم بود؟ چشمامو می بندم و با همه وجودم اسیر حالت تهوعی از خیانت میشم. به کی داشتم خیانت می کردم؟ دستام چنگ می شه روی کمرش و چشمام باز میشه. نگاهش به روبرو و قدماش به سمت اتاق خواب.***داخل اتاق خواب میشم و موبایلم رو از روی پا تختی بر میدارم. اسم بهمن خان روی صفحه به رقص در اومده و لبام به یه پوزخند عمیق باز میشه. تو دلم بلوایی به پا میشه از تصور اتفاقی که افتاده. آب دهنم رو قورت میدم و با یه حرکت خودمو روی تخت پرتاب می کنم.-سلام.-چه سلامی چه علیکی دختر. این اداها چیه در اوردی؟ این خریت چیه کردی؟-اتفاقی افتاده بهمن خان؟-دیگه میخواستی چی بشه؟ تو یه الف بچه داری با حیثیت و آبروی خانواده ما چه میکنی؟پوزخندی می زنم و ایمان پیدا میکنم شعور این آدمها واقعی نیست.-حاج بابا به شدت دلخوره و هر آن احتمال اینکه بیاد اونجا هستش...نفسمو فوت میکنم بیرون و میگم.-مشکل شما چیه؟-مشکل ما؟ مشکل ما این مسخره بازی های توئه. چرا مثل یه بچه آدم همه چیز روتمومش نمی کنی؟ چی میخوای تو که من ندارم؟پوزخند می زنم.-پس دردت اینه؟سکوت میکنه. انتظار این صراحت وازم ندارم. خودمو روی تخت جابه جا میکنم و از همون دور انگشت نوازشم روی صورت قاب گرفته بهنام می کشم و می گم:-من زن بهنام شدم و زن بهنام می مونم. تو و بقیه در جایگاهی نیستید که بخواید منو مجبور به کاری که دوس ندارم بکنید.-مگه دست خودته؟-بله که دست منه. دست خودمه. شما چی فکر کردید؟ شماها یه سری آدم هستید که نسلتون هنوز قاچاقی زنده مونده.-حوا...-اجازه بدید. تا به الان هر چی گفتید قبول کردم و هیچ بی احترامی بهتون نکردم. بهتره اینو تو گوشتون فرو کنید من قصد ازدواج ندارم. خصوصا با شما آقا بهمن.-این به خواست تو نیست. این سنت...-سنت، سنت ، سنت. چی می گید شماها؟ یه سری رسوم مسخره رو برداشتید به نفع خودتون کردید سنت خانواده؟ ببینم اگه دختر خودتم بود دلت راضی میشد همچین بلایی سرش بیاد؟ اگه تو بمیری دلت راضی میشه زنت بشه زن برادرت با وجود یه بچه؟-بهتره خفه شی...-نه این دفعه دیگه خفه نمیشم تا هر بلایی دلتون خواست سر من و امثال من بیارید. میدونم دردت چیه. میدونم احضاریه دادگاه رسیده دستت. -به نفعته بری مثل بچه آدم شکایتت رو پس بگیری.-و بعدشم حتما به راحتی قبول کنم زنت شم نه؟-چاره ای نداری.-چرا دارم. همدیگه رو تو دادگاه می بینیم آقای کریمی...و با یه حرکت قطعش می کنم و نمیذارم حرف بزنه. سرم داره سوت میکشه. موبایلم رو پرت می کنم روی تخت و به سمت تلوزیون میرم تا خفه ش کنم. این روزا هیچ حوصله ندارم. حوا که باشی...بعضی مردها...هوا برشان میدارد که آدمند...صبحونه م رو تو محیطی خفقان آور صرف میکنم و با هر لقمه بغض سنگینی رو فرو میدم. تنم می لرزه از تنهایی های بی بهنام. دلم هوای بودنش رو می کنه و لیوانم رو به عقب سر می زدم و بی مقدمه می زنم زیر گریه. هق هق بلندم رو پشت دستام پنهون می کنم و نجوای شیطان توی گوشم رخنه می کنه.چقدر خوشحال بود شیطان...گمان میکرد مرا فریب داده است...نمیدانست تو پرسیدی مرا بیشتر دوست داری یا ماندن در بهشت را...سرمو می ذارم روی میز و نوازش رویا گونه دستای بهنام رو توی موهام حس می کنم. با همه قدرتم جیغ می کشم و نفس کم میارم. کم میارم. همه چیز رو کم میارم. بودنش رو. موندش رو. خواستنش رو و حتی عاشق شدنش رو...-نمیتونم. دیگه طاقت ندارم. بهنام برگرد پیشم. بهنـــــــــــــامم...با درد از روی صندلی بلند میشم و به سمت اتاق خواب می رم. قدمام رو با سختی بر میدارم و حس می کنم چقد دلم پره از این سرنوشت عجیبی که دارم. دلم بدجور هوای یخ بودن عکساش رو کرده! دلم بدجور هوای مستی نگاهش رو کرده.هنوز به اتاق نرسیده صدای تلفن توی اتاق طنین می ندازه. بی اهمیت و بی توجه قدم های خسته م رو از عکسای بزرگ شده روی دیوار می کنم و به سمت اتاقم می رم. اتاق شوم تنهایی هام. اتاق شوم بی بهنامم...-خانم نیکخواه سلام. افشار هستم... منزل تشریف ندارید؟دستم رسیده نرسیده به قاب عکس بهنام به خودم میام و می چرخم. افشار... -تماس گرفته بودم در مورد موضوع مهمی ...از حرکت سریع پای آسیب دیده م به گز گز می افته. اهمیتی نمیدم و بی هوا تلفن رو از روی میز می قاپم و نفسمو به شدت فوت می کنم بیرون.-سلام آقای افشار...برای لحظه ای سکوت و بعد از چند ثانیه صدای پر از خستگی آقای افشار پشت خط می پیچه...
-سلام خانم نیکخواه. احوالتون چطوره؟-تشکر. رسیدن بخیر جناب افشار...نفس پر صدایی می کشه و میگه:-متشکرم. واقعا متاسفم و نمیدونم چه جوری تاسفم رو بیان کنم. برای بهنام واقعا و عمیقا متاسفم. به محض اینکه شنیدم به شدت بهم ریختم...روی مبل کنارم لم میدم و چشمامو سفت فشار می دم... سکوتم ادامه دار میشه و کلامش...-چطور این اتفاق افتاد؟و اصلا چه زمانی این اتفاق افتاد؟سرمو تکیه میدم به پشتی مبل و میگم:-حدود دو ماه پیش. خیلی غیر منتظره بود! خیلی سخت بود. خیــــــلی.و قطره اشکی روی گونه م می چکه و با خودم فکر میکنم خیلی هم غیر منتظره نبود ولی چرا من اینقد شکه شدم؟-یه روز صبح پاشد رفت سر کار. اون روز من خیلی خسته بودم و بهنام بهم گفت نمیخواد بیای سرکار بمون و استراحت کن. ای کاش باهاش می رفتم...بغضمو فرو می خورم و لبهای گرم بهنام رو روی گونه م حس می کنم. نوازش دستهاش رو روی شکمم حس می کنم و چشمای بی حالتم رو می دوزم به نگاه نگرانش و با چشمام به مرد روبرو اطمینان می دم بهترم و اون با بوسه گرم دیگه ای تنهام می ذاره...-خانم نیکخواه...چشمامو باز می کنم و نفس عمیق می کشم.-رفت و دیگه برنگشت آقای افشار. رفت و با رفتنش نابودمون کرد. بهنام برای سرکشی به پروژه عارف رفته بود اما توی راه ترمز ماشینش می بره و...اشکام راه خودشون رو ادامه می دن و زبونم بند میاد. نمیتونم بیان کنم چی به سر بهنامم اومده. نمیتونم به زبون بیارم چطور ماشینش چپ کرده بود و چطور تن مهربونش رو از بین له شده ماشین بیرون کشیده بودن.-چطور امکان داره؟ مگه ماشینش ایراد داشت؟-نمیدونم. یه مدتی بود من اوضاع جسمانیم بد بود و بهنام هم پیش من مونده بود...-اصلا باورم نمیشه. بهنام عزیز...لحظه ای سکوت می کنیم به احترام خودش که برای تک تک ما عزیز بود.-واقعا نمیدونم چی بگم. به شدت متاسف شدم...-شما کی رسیدید؟ خیلی سراغتون رو گرفتیم.-تازه امروز صبح رسیدم و به محض رسیدنم منشیم بهم اطلاع داد...سرمو تکون میدم و ادامه میده.-من واقعا متاسفم که نتونستم حضور داشته باشم شرایط وخیمی بود و من ...حس میکنم نمیتونه توضیح بده بی ادبی می کنم و بین صحبتش می پرم و میگم:-آقای افشار شرایط شما رو درک میکنم. اما سوالی که برای همه ما پیش اومده اینه که بهنام وصیت نامه ای پیش شما نداشت؟نفسشو عمیق فوت میکنه بیرون و سکوت میکنه. مشکوک روی مبل نیم خیز میشم و صداش می کنم.-آقای افشار...-ایشون برای مال و املاکشون برنامه خاصی نداشتند و تنها یک سری اوراق پیش من داشتند...کلافه تکیه میدم به مبل و حس میکنم باز هم به بن بست خوردم. باز هم برخلاف تصورم از آقای افشار هم به چیزی دست پیدا نکردم. بهنام وصیت نامه ای ننوشته بود. شقیقه م رو با دست فشار میدم و میگم:-خانواده ش برای مال و اموالش نگران هستند...قطعا توی همین هفته به موضوع رسیدگی می کنم. خانم نیکخواه...-با بغض بدی می گم:-بله؟-من واقعا متاسفم. بهتون تسلیت میگم. بهنام شما به شما بیش از اندازه علاقه داشت. امیدوارم به زودی با غم نبودش کنار بیایید.چونه م می لرزه و تنها میتونم بگم:-امیدوارم غم نبینید...با خداحافظی سرسری تلفنو قطع می کنم و همونجا خیره میشم به یه فضای خیالی. به یه جایی که نمیدونم توش چی داره و دنبال چی هستم. بهنام نیست و من تنهام. یعنی سخت تر از این مجازات برای من چی میتونست باشه؟ حسرت داشتنش! حسرت اینکه چرا قدرشو ندونستم موقع بودنش... بهنامم...ای کاش اونروز منم باهاش می رفتم. ای کاش اونروز تنهاش نمیذاشتم. چی شد که این اتفاق لعنتی افتاد؟
صدای زنگ در منو از حسرت های دور و دراز بی فایده بیرونم می کشه. سرمو تکون میدم و با تنی داغون از جا بلند میشم و به سمت آیفون میرم. تصویر مردی ناشناس روی مانیتور نقش بسته. -بله؟-پیک هستم تشریف بیارید پایین!آیفون رو سر جاش میذارم و با چهره ای متعجب به سمت جاکفشی می رم و مانتو و روسری رو برمی دارم و به سمت در می رم. چیزی نداشتم که قرار باشه پیک برام بیاره... نفسمو فوت میکنم بیرون و با سر درد بدی که درگیرش بودم پله ها رو پایین می رم. شاید متصدی خبری باشد از اون دنیا... خبری خوش و نوید کوچ به سمت مردی که نبودش داره ذره ذره انتقام روزا رو ازم می گیره.به بسته ای که پیک توی دستم گذاشته نگاه میکنم. یه پاکت سفید رنگ با چسب مشکی به صورت ضبدری. اخمامو می کشم تو هم و می خوام همونجا جلوی در بازش کنم که صدای مرد مانعم میشه...-اینجا رو امضا کنید خانم...نگاهمو از بسته سفید رنگ می گیرم و به مرد روبروم می دوزم.با کلافگی امضا می کنم و بر می گردم داخل و درو می بندم. کنجکاویمو کنترل میکنم و فقط به زیر و رو کردن بسته اکتفا میکنم. چیزی دستگیرم نمیشه. پله ها رو بالا می رم و فکر میکنم چقدر شبیه بسته ایه که برای امین فرستادم. درست جلوی در روی زمین می شینم و بسته رو با یه حرکت باز می کنم و از دیدن محتویات بسته حالت تهوع بهم دست میده. پاکتو بی اختیار پرت میکنم و چشمامو می بندم. وای خدای من...بازی می دهد خیالم راعطر نفس هایتکلام گیرایتمن حوا دلم کودکی می خواهد.فقط کمی دیگربیا بازی کنیم آدم من...آب دهنمو قورت میدم و چشمامو به سختی باز می کنم. تیر نگاهم مستقیم گلوگاه حلقه ای سی دی رو می شکافه. سرم گیج میره. نگاهم شل و ول روی دفتر ساده سفید رنگ نیمه سوخته خیمه میزنه. دستام از دور، خط به خط نوشته های دفتر رو نوازش میکنه.***با سر انگشتم نوشته های دفترم رو نوازش میکنه و سرش رو بالا می گیره. لبخند میزنه و با چشمای پر از شیطنت میگه.-نگفته بودی شعر میگی...-اینا که شعر نیست. اینا همه خط خطی های ذهن معیوبه هم کلاسی.لبخندش عمیق تر میشه و در حالی که دوباره خیره میشه به شعرهای توی دفتر میگه.-حوا بودنم را جشن می گیرم زمانی که آغوش من باشد بهانه ی ادم بودنت...سرمو کج میکنم و میگم:-صدای دلنشینی داری هم کلاسی...بی توجه به صحبتم صفحه ای ورق میزنه و انگشت کشیده ش رو میذاره زیر یکی دیگه از خط خطی های ذهنم و با لحنی اغوا کننده می خونه:-آدمم این بار تو برایم هوا باش...نفس کم می اورم در ازدحام گرگ و میش حواها...روی صندلی کنارش می شینم و به تجمع دانشجوها توی حیاط خیره میشم. هم کلاسی مشغول مطالعه خط خطی های من و من مشغول مطالعه خطوط نگاه همکلاسی.-حوا...هوای خودت باش و بس...در این زمین پر از خالی آدم هاست...نفسمو میدم بیرون و نگاهمو می دوزم به خط توی دفترم. -حوا...نگاش میکنم. لبخند میزنه و میگه.-میشه دفترت رو به امانت نگه دارم هم کلاسی؟از واژه هم کلاسی که تنها در وصف من به کار میبره غرق لذت میشم و میگم:-خط خطی های من به چه دردت میخوره؟-حس داره توش. روح داره. تو با این همه استعداد چرا کتاب نمی نویسی؟لبخند میزنم و از روی نیکمت بلند میشم. درست روبروش وایمسیم و بی هوا تو هواش گم میشم و میگم:-هم کلاسی کلاس داره شروع میشه...از جاش بلند میشه و دستشو روی بازوم میذاره و میگه:-موافقی کلاس رو بپیچونیم؟-چوب خطمون داره می زنه بالا هم کلاسی...-یادته؟ قول دادی تا تهش باهام باشی...چشمامو می بندم و نفسی تازه می کنم. دستشو از روی بازوم کنار میبره و من ذهنمو آزاد می کنم از هجوم کلمه ها و میگم:-تو فقط باش...قول میدهم تنها ترین حوای دنیا باشم...که آدمت می شود...و چشمامو باز می کنم و خیره میشم به نی نی چشمای هم کلاسیم. امین نگاهش پر از عشقه. عشقی که وجودم رو به تاراج برده و من قلبم به یغمای وجودش رفته...
با فاصله از هم از دانشگاه خارج می شیم و امین کمی جلوتر به سمت ماشینش میره. به دنبالش روون میشم و از پشت توی دلم قربون صدقه قد و بالاش می رم. چشمامو میبندم و با خودم فکر می کنم چطوری فراتر از یه هم کلاسی رفت که نفهمیدم؟ چشمام و باز می کنم و خدا رو شکر می کنم که امین با حضورش انگیزه ای شد واسه نفس کشیدنم. انگیزه ای شد واسه شاد زیستنم. این دم آخر دیگه زندگی نمی کردم. کم کم داشتم سنگینی می کردم. روی زمینی که خسته از حضور منحوسم بود. امینم...با چشمک امین به سمت ماشینش می رم و کنارش روی صندلی می شینم. لبخندی میزنه و میگه-امروز میخوام در مورد اون موضوع باهات صحبت کنم.می چرخم سمتش و میگم:-وقتش شد؟-اوهوم. میدونم خیلی منتظرش بودی. مشتاق میشم و میگم:-خب من منتظرم.-قطعا دوس نداری ک اینجا راجع بهش صحبت کنم؟لبخند میزنم و میگم:-پس برو یه جایی که سکوت کامل باشه. خیلی مشتاقم بدونم چیزی که دو ساله تمام میخواستی بگی و نگفتی چیه...چشمک دیگه ای میزنه و ماشینو روشن می کنه و من بی تاب تر از هر لحظه ای به روبرو خیره میشم. آرامشم از بین رفته و جاشو استرس خاصی پر کرده و ذهنم پر از سوالهایی که به مدت دو سال مشتاق جواب گرفتن ازش بودم...-میشه اون سی دی خودمون رو از داخل کیف بهم بدی؟کیف سی دی رو از داخل داشبورد خارج میکنم و بین سی دی ها ورق میزنم تا سی دی خودمون رو پیدا کنم.***تیر نگاهم مستقیم گلوگاه حلقه ای سی دی رو می شکافه. نیم خیز میشم و به سمت سی دی می رم. نفسم ریتم عادی خودش رو از دست داده و استرس وجودمو پر کرده. دستم به سمت سی دی میره اما بین راه پشیمون میشم و دستمو میکشم. روی زمین خیمه میزنم و با چشمای پر حرصم خیره میشم به سی دی روبروم. سرم به لرزه می افته انگاری جنون گرفته بودم. چشمامو میبندم و با یه حرکت سی دی رو از روی زمین برمی دارم و به نفس نفس می افتم. باید کنار بیام. باید بتونم. بدنم یخ کرده و هیجان زده شدم به معنای واقعی...از روی زمین بلند میشم و سی دی رو دنبال خودم میکشم و می ترسم از اینکه چشمم به خط قرمز رنگ روی سی دی بیفته. می ترسم از اینکه بخونمش و چیزی رو خونده باشم که تشنه خونم کنه. به سمت لپ تاپ می رم و روی صندلی پرت میکنم خودمو.تا بالا اومدن لپ تاپ دستمو پشتم پنهون میکنم. می ترسم. می ترسم از نوشته درشت قرمز رنگ روی سی دی...چشمامو می بندم و سی دی رام رو باز می کنم و با چشم بسته تلاش عجیبی می کنم تا سی دی رو درست جا بزنم...-د برو تو دیگه لعنتی... برو تو...و وقتی سی دی رام رو می بندم با ترس یه چشمم رو باز میکنم. شاید منتظر فاجعه ای هستم. فاجعه ای دلخراش...سی دی به صورت اتو ران باز میشه و یه تصویر از سیاهی مطلق مانیتور رو پر میکنه. آب دهنم رو قورت میدم و خودمو روی صندلی جا به جا میکنم. یه چیزی داره از درون وجودم رو می خوره. صدای ریزی موزیک متن شده و صدای تق تق چیزی به گوش می رسه. شاید یه چیزی شبیه تق تق کفشای پاشنه دار یه زن. بیشتر به صندلی میچسبم و صدا بیشتر به گوشم میرسه. هنوز همه چیز پر از سیاهیه. یه صدای جدید. غیــــــــژ. دستام از سرما داره سر می شه. نمیدونم صدای چیه. شاید یه صدای شبیه باز شدن یه در. یه دری که شدیداً احتیاج به روغن کاری داره. بازم صدای تق و توقی که شبیه کفشای پاشنه دار یه زنه به گوش میرسه. سرعتش بیشتر میشه. انگار تندتر داره قدم برمیداره. تصویر هنوز پر از سیاهیه. صدا قطع میشه. انگار وایساده. انگار حرکت نمی کنه. تصویر هنوز پر از سیاهیه.بدنم می لرزه. درست مثل موقع هایی که فکر میکنیم عزراییل از کنارمون رد شده. لحظه ای سکوت مطلق و بعد یه صدای ریز خنده. یه صداهایی میاد. سر در نمیارم. تصویر پر از سیاهیه. صندلیمو به عقب هول میدم. انگار مطمئنم یه چیزی از درون سیاهی مستقیم به صورتم پرتاب میشه...-سلام عزیزم. خوش اومدی.-امین اینجا کجاست که قرار گذاشتی؟ دیوونه شدی؟-اینجا یه جای خاصه...بی اختیار از جام بلند میشم. جوری که صندلی به عقب پرتاب می شه. وحشت کردم. تصویر هنوز پر از سیاهیه و گوشای من پر از صدای ناز و نوازش دختریه که تصویرش درست جلوی نگاهم نقش بسته. در آغوش مردی فرو رفته که دیوونه وار دوسش داره و لبای مرد روی گونه و گردن و لباش فرود میاد. با حسرت با عشق و شایدم با هوس... درسته با هوس...حالت تهوع بدی بهم دست می ده. صدای جیر جیر تختی درست کنار گوشم شنیده میشه. تصویر هنوز پر از سیاهیه ولی چیزی عیان تر از تصورات من نیست. نمی می بینم و می شنوم. می بینم و حس می کنم. دو نفر روی تخت کنار هم... دستها در تلاطم و تنها در حرارت...دیگه نمیتونم. طاقت نمیارم. به سمت دستشویی می دوم و سعی می کنم ذهنم رو از خیانت علنی دختر خالی کنم.تمام محتویات ذهن پریشانم رو توی سینک روشویی خالی می کنم و شیر آب رو باز می کنم تا پاک کنم از هر چی اوهامه خیالم رو... نمیتونم. نگاهم پر شده از خیانت. از هوس و از شهوت... چشمامو می بندم تصاویر پررنگ تر از قبل جلوی چشمم جون میگیره. من تو آغوش امین روی تخت فنری دراز کشیدم و سر روی سینه لختش گذاشتم. دستای امین بی حرکت روی بدنم ایستاده و هر دو مثل همیشه پز از سکوت و نفرت می شیم از خودمون. هر دو بی تفاوت از هم جدا می شیم و هر کدوم به سمتی می ره تا لباساش رو تنش کنه. هر دو نگاهمون رو از هم می دزدیم و هر دو سعی می کنیم چیزی به روی اون یکی نیاریم. دستمو لرزون از روی گردنم تا روی شکمم می کشم و دستای امین رو حس می کنم که درست چند لحظه قبل در حال نوازش تنم بود. چشمام پر از بغض میشه وقتی یادم می افته شب قبل در آغوش بهنام بودم و تمام تلاشش رو برای جلب رضایتم کرده بود. برای لحظه ای بیزار میشم از خودم و مجدد یادم می افته اون کسی که بهش خیانت می کنم امینه نه بهنام. عشق من بهنام نیست. عشق من امین بود. کسی که منو بخشید به مردی دیگه برای رسیدن به...برای رسیدن به چی از بهنام می گذشتم؟برای چی خیانت می کردم و فکر می کردم خیانت نیست؟ کنار روشویی تا می خورم و می شکنم. برای هزارمین بار می شکنم و اعتراف می کنم از خودم متنفرم. از جنسم و از فریبی که خوردم متنفرم. از امین و امین ها متنفرم. از این دنیا متنفرم. من نابود کردم و نابود شدم. مرا در برگ ها پیچیدند مرا پیچیدند در برگ هاتا شاید راه نجاتی را از معصیتم پیدا کنندنسل انسان زاده منستمنحوافریب خورده شیطانصدای زنگ موبایل. صدای زنگ اف اف. صدای تلفن خونه هم زمان توی گوشم می پیچه و ذره ای به من ناامید امیدی برای زندگی نمی ده. از بوی بدی که از دهانم بلند میشه متنفرم. بوی تهوع و بوی استفراغ تمام جونم رو پر کرده. نمیتونم جلوی اشکام رو بگیرم و نمیتونم از جام بلند شدم. صدای موزیک های مختلف کینه هامو پر می کنه. لبریزم می کنه از فریاد. از داد و بیداد. لبریزم می کنه از انفجار بغضی که توی تک تک یاخته های بدنم فریاد میزنه. دوس دارم بلند شم و خودمو از رو کره خاکی محو کنم و ای کاش می شد یه همچین کاری بکنم. ای کاش می شد. صدای موزیک ها لحظه ای قطع نمیشه و اشکای من...
با درد از جا بلند میشم و یه چیزی تو وجودم به حرکت در میاد. آی... از اینکه همه همزمان یادشون افتاده حوایی هم وجود داره. حوایی که از حضور آدمی که بویی از آدمیت نبرده بود هوایی شده بود خنده م می گیره.کجا بودن کسانی که همیشه به حضورشون احتیاج داشتم و هیچ وقت نبودن؟ کجا بودن؟ شیر آب رو باز می کنم و مشتی آب با حرص به صورتم می پاشم و فکر می کنم شاید پاک بشه وجودم از این همه نفرت و کینه ای که بیش از هر کسی از خودم داره منزجرم میکنه.لعنتی...بند بند تنم باز میشد...وقتی از غریبه ها می شنیدم...که چطور بند بند لباست را...برایش باز می کردی...صدای زنگ موبایلم دوباره بلند میشه اهمیتی نمیدم بهش. خودمو بی تفاوت تر از همیشه نشون میدم اما لحظه ای بعد صدای تلفن خونه بلند میشه. سر گیجه می گیرم از این همه صدا. دلم سکوت مطلق میخواد و بس. دلم خلا میخواد. خلا ای بدون اکسیژن و مرگ مطلق...-چرا جواب نمیدی ها؟ می ترسی؟ میدونم بایدم بترسی. خیلی ترسناک به نظر میام نه؟ چی فکر کردی پیش خودت بچه زرنگ؟ فکر کردی میتونی منو زمین بزنی؟ منی که از روز اول با نقشه ش اومدی جلو؟ آهای حوا... خیلی دوست داشتم صداتو بشنوم. میخواستم ببینم چه حالی داری وقتی یادگاری هامون رو دریافت میکنی...سکوت میکنه و من بی دلیل حرصم می گیره از نبود بهنام. عجیبه عوض اینکه از خودش منزجر شم. عوض اینکه از امین حرصم بگیره از نبود بهنام دردم میاد. دردم میاد که نیست و نمیتونم لمسش کنم. چقدر دلتنگ بودنشم فقط خدا میدونه.-گفته بودم با من در بیفتی ور افتادی حوا. این تازه اول بازی بود. قدم بعدی خیلی سنگین تره. باور کن این بار دیگه بدجور جا می زنی...هجوم می برم سمت تلفن تا تمام شخصیت نداشته ش رو به روش بیارم اما وسط راه پشیمون می شم و می ایستم. می ایستم و چهره م جمع میشه از دردی که توی معده م پیچ میخوره. خم میشم و دستام از شدت درد مچاله میشه روی زانوهایی که دارن تا میخورن. تا میخورن از این مبارزه ای که تهش به پوچی مطلق ختم میشه و بس...-بهتره اون اسناد رو با زبون خوش برداری بیاری. حوا بد جور می شکنمت. اینو تو سرت فرو کن. این بار برگ برنده مو رو می کنم و نابودت میکنم...تلفنوقطع می کنه. معده م بدجور به شورش افتاده. سرم گیج می ره و نگرانم. نگران اینکه قراره چی به سرم بیاد و خودم حالیم نیست.حس میکنم چیزی به نابودی نبوده. حس می کنم دارم کم میارم. چی کار میتونستم بکنم؟ برگ برنده دست خودش بود.به سمت پاکت میرم و دفتر رو با چشمای بسته از روی زمین بر میدارم. زیر بغلم می زنمش و نمیخوام از خودم دورش کنم. اون یه دفتره پر از حرف. پر از حوای تنها و پر از امید و عشق. اون تصویری از دیروز پاک منه و این حوایی که دفتر رو بغل زده تصویر حوایی پر از بغض و نفرت و تنهاییه...سر خورده و پشیمون به سمت لپ تاپم میرم و از داخل سی دی رام سی دی نفرین شده رو بیرون میکشم و به سمت اتاق خواب میرم. دفتر و سی دی رو پر ت میکنم روی تخت و کنار تخت زانو میزنم و با خودم زمزمه می کنم.-بهنام چطوری میتونی ازم بگذری وقتی خودم سر تا پا نفرتم از وجود کثیفم؟صدای زنگ در دوباره بلند میشه و کلافه منو از این سر درد از جا بلند میکنه... یعنی کیه که اینقد سراغم رو می گیره؟ من که نابود شدم و این ادم کیه که باور نداره نبودنم رو؟به سمت ایفون میرم. بی جهت ضربان قلبم بالا میره. نگاهم روی مانیتور ثابت مونده و قدمام سست و بی حوصله به جلو می ره. آب دهنم رو قورت میدم و چشمامومی بندم. نمیدونم چرا سرم داره گیج می ره و تعادل ندارم. دستم به سمت شقیقه م میره. نفسمو فوت می کنم بیرون و گوشی رو برمیدارم.-بله؟-منزل خانم نیکخواه؟آب دهنم رو قورت میدم و زمزمه می کنم:-امرتون؟-خانم نیکخواه تشریف دارند؟دستم به سمت خودم میره و بی اختیار سرم به علامت مثبا بالا و پایین میشه:-مشکلی پیش اومده؟-ایشون باید با ما تشریف بیارند.-در رابطه با چه موضوعی؟-تو اداره مشخص میشه. لطفا بگید سریعا بیان بیرون.-البته...و آیفون رو سر جاش میذارم و با دستم سینه مو فشار میدم. یه چیزی زیر دستم داره خودکشی می کنه از بالا و پایین پریدن. تیک می گیرم. یه قسمتی از رون پام بدجور تیر میکشه. نفسمو فوت می کنم بیرون و چشمامو می بندم. با تنی سست و بی قدرت به سمت اتاق خواب می رم. برای آخرین بار عکس بهنام رو نگاه میکنم و سی دی رو از روی تخت بر میدارم و میذارمش لای دفتر و به سمت کمد دیواری می رم. همونجایی که مدارک پنهون شده. همون جایی که دست امین بهش نرسیده. بازش میکنم و با یه حرکت شوتش می کنم داخل کمد. صدای زنگ بلند میشه. شالم رو دور سرم می پیچم و مدارک شناساییم رو داخل کیف می چپونم و موبایلم رو بر میدارم. به سمت در می رم و یه قطره اشک روی گونه م سر می خوره. نمیدونم چی قراره به سرم بیاد ولی دلم بدجور داره شور میزنه. شور وجود مردی که زیر خروارها خاک خوابیده. ای کاش بود. ای کاش حضور داشت. ای کاش... فصل چهارم
-وقتی حرف میزد سکوت کامل کرده بودم و با تعجب به صورتش خیره شده بودم. باورم نمیشد. یه حس خیلی عجیب داشتم. داشتم با همه وجودم سعی می کردم درکش کنم و بپذیرم چی داره می گه اما یه چیزی انتهای ذهنم فریاد میزد بازی بدی داره شروع میشه.اون بی توجه به حس و حال من با برق عجیب نگاهش ادامه میداد و نفس کم نمی اورد. انگار یه موج خاصی داشت صداش که بالا و پایین میشد. وقتی سکوت کرد و به نظر خودش تمام چیزی که باید می گفت رو گفت با حالت خاصی خیره شد به صورتم و با ناباوری تمام ازم پرسید که هستم یا نه. نمیدونستم باید چی بگم. نمیدونستم باید چی کار کنم. سرم گیج می رفت و نمیدونستم الان دقیقا باید چه واکنشی انجام بدم. با یه لبخند خاص نگاهشو دوخت به صورتم و گفت که دو ساله داره برای تمام این اتفاقات نقشه می کشه و من چه ساده باورم شده بود که دو سال تمام به رسیدن به من فکر می کنه. هضمش درد آور بود اما چیزی بود که اتفاق افتاده. بلند شدم. کلاسم رو پیچونده بودم. زندگیم رو پیچونده بودم. امینم شده بود ناامین ترین. دیگه اعتمادی بهش نداشتم. نگاهش دچار تزلزل شده بود. خواست چیزی بگه نذاشتم و فقط خواستم که دنبالم نیاد و به حال خودم بذارتم و رفتم و امین هم اصراری برای همراهی من نکرد. رفتم اما تمام طول مسیر ذهنم درگیر حرفای امین بود. هم کلاسی من؟ هم کلاسی که هم نفسم شده بود از من چی می خواست؟ می خواست مرد دیگه ای رو اسیر خودم کنم و... وای...سرم گیج می ره از هجوم خاطرات کهنه. حس می کردم فرسنگها از اون اتفاقات دورم و اون ماجرا خیلی وقته اتفاق افتاده. چشمامو باز و بسته می کنم و نفسمو فوت می کنم بیرون. بی اختیار نگاهم به صورت زن چادری که تند تند گفته هامو با خودکار بیک روی کاغذ سفید مینویسه می افته. کاغذ سفید؟ نه بهتره بگم قبلا سفید بود و حالا پر شده بود از سیاهی گفته های پریشون زندگی من. چشمامو برای لحظه ای می بندم و دوباره باز می کنم. تصویر دیوارای آبی تیره تو نظرم نقش می بنده.نور چراغ روی صورت مرد سر سخت روبروم افتاده. چشمامو می دزدم و هراسون به پرونده های آبی و صورتی و سبز روی میز فلزی زخمی خیره می شم. آب دهنم و قورت میدم و حس می کنم توی اون پرونده ها پر شده از شرح زندگی من. پر شده امین و بهنام و حوا... حوایی که فریب شیطان رو خورده...نگاه منتظرش و چشمای تنگ شده ش نشون میده که باید ادامه بدم. سرمو بی حوصله تکون میدم و لب میزنم. شاید کمی بلند تر از لب زدن لب میزنم تموم اتفاقات زندگیم رو.-مدتی دور از هم کلاسی فکر کردم و رج زدم قالی که باید با همدیگه می بافتیم. وقتی رسیدم به گره کور تصمیمم رو گرفتم. تو زندگیم دلخوشی ای نداشتم. پدرم رو سالها قبل از دست داده بودم. مادرم... مادرم ازدواج کرده بود و احتیاج داشت با همسرش خلوت کنه. مردی که میخواست جای پدرم رو بگیره ولی نمیتونست چون هیچ کس نمیتونه جای پدر و مادر خودت رو بگیره. باید تصمیم می گرفتم یا امین و راه دشوارش و یا... بازم نفسمو فوت می کنم بیرون. دلم از میز فلزی می گیره. چقد این جا بوی نم میداد. بوی غریب کشی بوی مجازات و بوی بد جنجال... بینی مو با دستم پوشش می دم و زمزمه وار ادامه میدم. انگار باید گفت همه چیز رو تا خالی شد از این همه درد...-یا باید راه امین رو انتخاب می کردم و کنارش میبودم یا باید مردی رو انتخاب می کردم که اگر پدرم زنده بود هم سن و سالش میشد و بنا به دلایلی ازدواج نکرده بود. راه امین دشوار بود ولی می ارزید به به دست اوردنش. امین رو دوست داشتم بیشتر از حد تصورات خودم. امین هم دوستم داشت و من ترجیح میدادم کنار کسی نفس بکشم که دوستم داره. بعد مدتها باهاش روبرو شدم و امین وقتی از چهره و نوع نگاه کردنم تشخیص داد آماده ام تمام نقشه ش رو بی کم و کاست برام تعریف کرد.دستشو می کوبه روی میز فلزی و از صدای بدی که توی اتاق سه در چهار پر از خالی می پیچه مو به بدنم سیخ می شه. چشماش فریاد می زنه که میخواد به اصل ماجرا پی ببره و این بار برخلاف طول صحبتم نمی تونم نگاهمو از چشمای خشن و خون افتاده ش بگیرم. با نگاهش چی رو فریاد میزد که نمی توستم بفهمم؟ عمق ماجرا کجاش براش سوال بود که دنبالش می گشت؟-بس کن خانم. حاشیه نرو بهتره بری سر اصل مطلب...نگاهمو از چشمای عصبیش می گیرم و ترجیح میدم به برگه ای که به پر شدنش چیزی نمونده بود خیره شم. قلم بی تفاوت روی برگه منتظر صحبتی از جانب من بود. آب دهنم رو قورت میدم و می گم:-بهنام. عموی امین بود. وضع مالی فوق العاده ای داشت. درست بر خلاف پدر امین،بهمن خان رو منظورمه. امین پسر خیال پرداز و طماعی بود. به دنبال موفقیت بود و البته یه شبه ره صد ساله رو رفتن. با بهنام اختلاف سنی زیادی نداشت. چشم به مال بهنام دوخته بود. منتهی... نفس کلافه ای می کشم و دستمو روی چشمام می ذارم. دارم نفس کم میارم. یادآور این خاطرات در مورد کسی که بیش از هر چیزی دوسش دارم برام خیلی سخته. دیدگاهم با اون روزا خیلی متفاوت بود.-ببینید خانم نیکخواه صحبت های شما می تونه کمک شایانی به ما بکنه. کمک شایانی برای کشف حقیقت. آقای کریمی، کسی که همسر شما بوده.سرمو در قبال صحبت هاش تکون میدم و دستامو محکم روی شقیقه م فشار می دم.-ازم خواست عشقمو بهش ثابت کنم. برام یه زندگی رویایی رو به تصویر کشید. هیچ چیزش برام جالب نبود جز این پس تمام این پرده ها کسی بود که نفسم بود. من عاشقانه هم کلاسی م رو می پرستیدم برای همین تصمیم گرفتم بجنگم. بجنگم و به دستش بیارم. وقتی تمام حرفای امین رو شنیدم و به نقشه دقیق و حساب شده ش فکر کردم فهمیدم کار خیلی سختی هم...-نقشه چی بوده؟ از اون نقشه بگو.از این که مابین صحبتم پریده بود تمرکزم کاملا از بین رفت. عصبی و با ناراحتی به صورتش نگاه کردم. می دیدم میل و اشتیاق شدید رو تو نی نی چشماش. صورت محکمی داشت اما چشماش عحیب در صدد کشف حقیقت.-بهنام مجرد بود. همسری نداشت و طبیعتا فرزندی هم نداشت. پدر و مادرش هنوز زنده بودند اما... دستامو مشت کردم و بی اختیار گرفتم جلوی دهنم. چشمامو بستم و با بغض بدی که توی گلوم چمبره زده بود گفتم:-سرطان خون داشت. نمیتونست زیاد دووم بیاره. برای همین قید ازدواج رو زده بود. برای همین نمیخواست هیچ دختری رو وارد زندگیش کنه. امین میدونست و منم فهمیدم. امین می گفت که... امین می گفت اگه بهنام بمیره اموالش به پدر و مادرش می رسه. امین می گفت باید یه کاری بکنه که اموالش برسه به دست خودش. اون بیشتر از هر زمان دیگه ای به اموال بهنام احتیاج داشت. امین می گفت فقط خودش می دونه بهنام چه سرمایه هنگفتی داره. آخه امین تو شرکت بهنام کار می کرد. یه شرکت خیلی خیلی بزرگ که پرسنل زیادی داشت. اصلا علت دانشجو شدن امین همون شغلش بود. تحصیلاتی که میتونست اونو قوی تر جلوه بده تو شغلش...نفس کم اورده بودم. نمیتونستم ادامه بدم. سرمو چرخوندم و دور تا دور اتاق بازجویی رو از نظرم گذروندم. تشنه بودم. بدجور دلم آب میخواست. ای کاش چیزی بود که این عطش منو از بین می برد.-خب ادامه بده...سرمو چرخوندم و به دستام که روی میز بهم قلاب شده بود خیره شدم. باید ادامه میدم هر طوری که شده. -پذیرفتنش سخت بود اما امین می گفت میگفت اگه این کارو نکنی نمیتونیم باهم ازدواج کنیم و من... و من بالاخره کنار اومدم و من تونستم. گام اول رو به کمک امین طی کردم. استخدامم توی شرکت... بهنام پذیرفت و من تونستم توی شرکتش جایی برای خودم پیدا کنم و به طبع اون جایی تو دل بهنام. کار سختی بود اما شد و بالاخره بهنام مثل موم تو دستام نرم شد. از خودم بیزار شده بودم دلم در گرو مردی دیگه ای بود. مردی که منو تشویق به دلبری می کرد.چشمامو از نگاه مرد روبروم می دزدم و ذهنم بر می گرده به خوابی که چند وقت پیش دیده بودم. دلم می لرزید از یادآوری آثار رژ لب سرخی که توسط لبای بهنام لمس شده بود. دلم می لرزید وقتی نگاهش پذیرای دلبری ها و لوندی های من شد.
-همه برنامه همون جوری که می خواستیم پیش رفت. من جاگیر شده بودم و بهنام اسیر. به مرور زمان روابطمون صمیمی شد تا جایی که یه روز به خودم اومدم و دیدم که بهنام ازم خواستگاری کرده. باورم نمیشد که این اتفاق افتاده باشه. امین به شدت راضی بود و من تازه متوجه شده بودم دارم چی کار می کنم. ازدواج با کسی غیر از امین؟ نمیتونستم هضمش کنم اما مجبور بودم چون امین به محض اینکه فهمید می خوام عقب بکشم رفتار خیلی بدی از خودش نشون داد و جوری که من متوجه شدم میتونه به راحتی قیدم رو بزنه و برای همیشه من بمونم و تنهایی. قبول کردم و همه چیز همونجوری پیش رفت که امین و بهنام می خواستن. طبق مراد دل هر دو. برای مهریه طبق نقشه امین پنجاه در صد سهام شرکت و شیش دانگ خونه ای که قرار بود توش زندگی کنیم به نامم شد و من شدم همسر رسمی و شرعی و عرفی بهنام. روزای اول خیلی سخت و درد آور بود اما بالاخره با شرایط خاصم کنار اومدم. من باید بیشتر تلاشم رو می کردم که بهنام تمام دارایی ش رو به نامم می کرد.نفسمو فوت کردم بیرون و به چشمای پر از حرص مرد روبروم خیره شدم. تو چشماش انزجار بیداد می کرد. آب دهنم رو سفت و سخت قورت دادم و ادامه دادم.-یه روز از روزای گرم شهریور ماه به مناسبت تولدم با هم رفتیم دفتر خونه و بهنام پنجاه در صد از سهام باقی مانده شرکت رو هم به نامم کرد. در کمال ناباوری من صاحب شرکتی شده بودم که امین برای داشتنش خودش رو به آب و آتیش می زد. این موضوع رو از امین مخفی نگه داشتم بدون اینکه علتش رو بدونم اما انگار یه حس درونی منو مجبور می کرد این موضوع رو تنها برای خودم حفظش کنم. بهنام خسته و افسرده بود. چهره خسته ش غوغای درونم رو بیشتر می کرد. هر بار به چهره ش نگاه می کردم مرگ در نظرم متجسم میشد. خیلی دردآور بود که هم خونه م داشت از دنیا می رفت و خودش هم بیشتر از هر چیزی بهش واقف بود.دستامو مشت می کنم و سعی می کنم بالا نیارم نفرتی که از خودم و امین توی وجودم کاشته شده. تمام تصاویر خیانت هامون جلوی چشمم نقش بسته. اون سی دی. اون تخت فنری. مبل چرم توی دفتر کار امین. مایع جوشانی درست تا گلوم بالا میاد و دستام گره می خوره روی گلوم و چشمام سفت و سخت بسته می شه. چه به روز خودم اورده بودم؟-خانم نیکخواه خودتون میدونید علت احضارتون اینجا این نیست اما...-یک لیوان اب میخوام...با اشاره سر به شیشه روبرومون چیزی رو گوشزد می کنه. چشمامو می بندم و سعی می کنم اهمیتی ندم پشت اون شیشه کسانی نشستند و تمام اعترافات من رو گوش میدن. سعی می کنم به روی خودم نیارم که آقای افشار هم اونجا حضور داره و علت این دعوت نا بهنگام تنها و تنها برگشت آقای افشار از مسافرته...لیوان آب رو به لبام نزدیک می کنم و تنها یک قلوپ برای تازه کردن گلوم قورت میدم. توی گلوم می جوشه و چیزی به سختی پایین میره. نفسمو فوت میکنم بیرون و به سختی هضمش می کنم. انگار یه تیکه سنگ توی گلوم نشسته.-ما اطلاعات دیگه ای داریم که شما باید به ما برای کامل شدنش کمک کنید.لیوان استیل آب رو توی دستم فشار می دم و خنکیش روحم تازه میشه. نباید اعتراف می کردم. درسته پست بودم. درسته خیانت کردم اما تمام این اتفاقات زمانی رخ داد که من عاشق بهنام نشده بودم. من اون زمان تنها و تنها به عشقم،به امین خیانت می کردم. چند تا کلمه عربی و یه بله فارسی و یه قبلتُ عربی نمی تونست من و به مردی گره بزنه که هیچ حسی بهش نداشتم. دنیای من تنها و تنها امین بود و بس. امینی که امانت دار عشقمون نبود. من نباید اعتراف می کردم در قبال مردمی که غریبه بودن. من در جوار خدای خودم بارها و بارها اعتراف کرده بودم و حالا داشتم تاوان اشتباهاتم رو پس می دادم.-از اون اتفاق برامون بگید. چی شد که آقای کریمی دچار اون سانحه شد؟ شما چقدر اطلاع داشتید از اون اتفاق؟نگاهمو می دوزم به پرونده های رنگی و برای گفتن و نگفتن با خودم کلنجار می رم و در آخر با حجم بی رحمی شدید می گم:-یک روز به خودم اومدم و متوجه شدم باردارم. باردار فرزند بهنام شده بودم و هنوزم ذهن و فکرم درگیر مرد دیگه ای بود که همسرم و پدر فرزندم نبود. این موضوع به شدت آزارم میداد اما باید با خودم کنار می اومدم. بهنام خیلی خوب بود و تو مدت کمی که باهاش زندگی کرده بود با محبت های وقت و بی وقت و ملاحظه های بی اندازه ش مهرشو تو دلم باز کرده بود. بهنام شوهرم بود و پدر فرزندم و من باید این قضیه رو فیصله میدادم. برای همین یه روز رفتم که با امین سنگ هامو وا بکنم و ازش بخوام دست از سر زندگیم برداره و بذاره هر چند کوتاه در کنار بهنام زندگی کنم. باید بهش می فهموندم عمر دست خداست و شاید من قبل از بهنام بمیرم و هیچ کس نمیتونه این رو درکش کنه جز خود خدا...آب دهنمو قورت میدم و به سختی چشمامو باز نگه میدارم. چیزی تا بیهوشیم نمونده. باید ادامه میدادم و همه چیز رو روشن می کردم. باید پرده از رازی بر میداشتم که این روزا بدجوری روی دوشم سنگینی میکرد.چشمام خود به خود بسته می شه و خاطرات جلوی چشمم رژه می ره...
-باید با هم صحبت کنیم.-خب صحبت کنیم.سرم و می چرخونم و نامحسوس به یک از دوربین های مدار بسته توی راهرو شرکت خیره میشم. امین با تعقیب نگاهم سرش رو تکون میده و به سمت اتاقش اشاره می کنه. بی حوصله کفشامو روی زمین می کشم و رو به کارمندانی که سلام می کنن تنها با هدایت سرم به بالا و پایین اکتفا می کنم و به سمت اتاقش به راه می افتم. صدای پر صلابت امین از پشت سرم بلند میشه که به منشی شرکت چیزهایی رو گوشزد میکنه.-چی شده حوا؟ چرا اینقد مستاصلی؟با دلهره روی مبل چرمی پهن می شم و بین خنکای مبل تنم لمس میشه. دستامو بالا می برم و خودمو باد میزنم و این عجیب ترین اتفاق ممکن تو سرمای دی ماه بود. زیر نگاه ذره بینیش کلافه تر از قبل میشم و سعی می کنم جملات رو مرتب و شمرده تحویلش بدم. نگاهمو دور اتاق می چرخونم و از مبلی که روش نشستم بیزار و منزجر میشم. خودمو جمع می کنم و درست همون جایی که نشستم تنها کمی به سمت جلو متمایل میشم. امین هنوز داره با حوصله و صبوری بی نظیری نگاهم می کنه و من کلافه تر از جا بلند میشم و نگاهمو بدرقه مبل چرمی پر از عفونت خاطراتم میکنم با اون کفشای اسپرت توی اتاقش شروع به قدم زدن میکنم.-حوا نمیخوای بگی چی شده؟ منو کشوندی اینجا که قدم زدنت رو تماشا کنم؟خودم که بی حوصله بودم جملات محکم و کوبنده امین بیشتر استرس وحشتناکی به وجودم تزریق میکرد.پاهام به زمین چنگ می زنه و بی حرکت نگهم میداره. نیم نگاهی به صورت امین که دست به چونه خیره نگاهم می کرد می ندازم و با نفرت دستمو توی کیفم فرو می برم و برگه آزمایش رو بیرون می کشم. نگاه امین روی صورتم ثابت مونده. با استری وحشتناکی که توی بدنم پیچیده دسته های مشکی کیفم رو توی دستم مچاله می کنم و قدم بر میدارم به سمت میز مدیریتش. ضربان قلبم رو به افزایش و نفسم رو به کاهش. حالت تهوع بدی داشتم و حس می کردم هر آن امکان داره اتفاق بدی بیفته.برگه رو روی میزش میذارم و دسته کیف از دستم رها میشه و با صدای خیلی بدی روی زمین پخش میشه. چشمم ناخودآگاه روی کیفم ثابت می مونه و از دیدن رژ گونه پودر شده م حس بدی بهم دست میده. سعی می کنم ذهنمو دچار اون رژ گونه خوشرنگ کنم و اهمیتی به نگاه مردد امین روی صورتم و برگه آزمایش ندم.-این چیه حوا؟عصبی و کلافه دست از نگاه کردن به محتویات خوش رنگ روی گرانیت کف سالن می کشم و نگاهمو با تمسخر می کوبم توی صورت متعجب امین.-نگو که با این همه تبحر سر از یه برگه آزمایش ساده در نمیاری امیـــــن...برگه آزمایش رو با یه دست بلند می کنه و از روی صندلی کنده میشه. همونجوری که توی دستش داره تکونش میده از همونجا خم میشه سمتم و من بی اختیار یه قدم عقب بر میدارم.-با من بازی نکن حوا! یه سوال ساده پرسیدم و یه جواب ساده میخوام. این برگه کوفتی چیه؟از دندون های کلید شده ش و کلمات پر از خشمی که به زبون اورده بود متوجه شدم تا ته اون برگه آزمایش رو رفته. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و عقب گرد کردم. نگاهمو نمیتونستم ازچشمای خشن و عصبیش دور کنم. امین به شدت کلافه بود. به شدت زخم خورده بود. رومو گرفتم از نگاهش تا حجم سنگین فرکانس مجازاتش رو از خودم دور کنم. -حـــــــــوا... لعنتی تو چی کار کردی؟چرخیدم سمتش. قطره های اشک روی صورتم سر می خورد و بغض راه تنفسم رو سد کرده بود.-امین چی کار کنم؟ چی کار کنم لعنتی؟روی زمین می شینم و با صدای خسته ای به هق هق می افتم. امین کمی خیره خیره نگاهم می کنه و بعد برگه آزمایش رو با عصبانیت و ناباوری پرت می کنه. سرمو بلند میکنم و نگاهش می کنم. غبغش بالا و پایین میشه و صندلیشو با یه حرکت هل می ده عقب و به سمتم هجوم میاره. از روی زمین کنده میشم. ترس به تک تک سلول های بدنم سرازیر میشه.به فاصله یک قدمی از من می ایسته. تو نگاهش خشم و تو نگاهم درد غوغا می کنه. بازوهامو می گیره و با تمام قدرت تکونم می ده. سر درد بدی دارم و این از چشمای تیز بینش دور نمیمونه اما هم چنان مثل قلکی که درگیر سکه های کذاییه تکونم میده. چشمامو می بندم و سعی میکنم به حالت تهوعی که دچارشم دامن نزنم.همونجوری که منقطع تکونم میداد حرفاشو با توپ و تشر روی سر و صورتم پرتاب می کرد.-تو چه غلطی کردی؟ چی کار کردی حوا؟ چرا جلوی کثافت کاری هاتون رو نگرفتی؟ چرا این حماقتو به خرج دادی؟با یه حرکت خودمو از چنگال دستاش آزاد می کنم و با هجوم نفرت و کینه و بغض به سمت عقب هلش می دم و با همه وجودم فریاد می کشم.-دست از سرم بردار حیوون. کدوم کثافت کاری؟ اون شوهرمه! اون مرد زندگیمه. اون حلاله و اون بچه ماست...دستاش از روی بازوم شل میشه و یه قدم به عقب بر میداره. چشمای سرخ و نگاه ناباورش روی صورتم پخش شده. نفس نفس می زنم و دارم می جنگم با هجوم مایه اسیدی ترشی که به سمت دهنم میاد.زانو میزنم. خم میشم و دستام روی زانوهام حالت می گیره. معده م بهم می پیچه اما چیزی برای بیرون ریختن وجود نداره. معده م خالی از هر چیزی تنها دچار انقباض میشه.
. نبضم تند و پر حرارت می زنه. سرم خم میشه به سمت پایین و قطره های سرد اشک سر می خوره روی گونه های غرق آتیشم.-باورم نمیشه حوا. نمیتونم همچین حماقتی رو از تو بپذیرم. قرار ما این نبود حوا. نبود.چونه م از بغض می لرزه. دلم بدجور هق زدن می خواد. -حوا خود بهنام بین ما زیادی بود. حالا این... د آخه لا مصب من باید چی کار کنم؟ هان؟سرمو می گیرم بالا و به چشمای سرخ شده ش نگاه می کنم. پوزخند می شینه کنج لبام و با خودم فکر می کنم این وسط کی اضافه بود؟ کی زیادی بود؟ بهنام؟ لخته گوشت داخل رحمم؟ کی؟ من؟ شایدم امین. چشمامو می بندم و تصویر پر از مهر بهنام پشت پلکهام نقش می بنده.-چند وقته؟تمام تنم درد میکنه. انگار مدت مدیدی است که دارم فعالیت می کنم. به سختی از روی زمین بلند میشم. دهنم خشک شده و بی نهایت تشنه آب هستم. تشنه نوشیدن یه چیز خنک. شاید آب پرتقال... بزاق های دهانم از تصور طعم دلچسب پرتقال ترشح می کنه و چشمام سرخوش روی هم می افته.-پرسیدم چند وقتشه لعنتی؟با اخم نگاهمو می دوزم به صورت مرد عصبی روبروم. چند وقتم بود؟ چند وقتش بود؟-پنج هفتشه...دستاش چنگ می شه بین موهای پرش. یه قدم به عقب بر میداره و شروع به قدم زدن می کنه توی اتاق. نگاهمو می دوزم به پاهای بلندش و قدم هاش رو می شمارم. یک... دو... سه... چهار... می رسه به سر اتاق. چه قدم های بلندی. بر می گرده... دوباره... یک... دو...سه... چهار... چشمام از حرکت سریع چرخشش دچار گیجی میشه. دوباره به قدم زدنش خیره میشم. یک... دو...پس چرا ایستاد؟ نگاهش صاف سر خورد توی چشمام. از نوع نگاهش وحشت کردم. بی اختیار تنم لرزید. سرمو به نشونه نه به چپ و راست تکون دادم. یه قدم به عقب برداشتم. یه قدم به جلو برداشت. بازم یه قدم من و یه قدم امین. قدم هام بلند تر و سریع تر میشد. لبخند رفته رفته روی لبش جا خوش می کرد و فاصله بین ما کم و کمتر میشد. چیزی به برخوردم به دیوار نبود. چیزی به انتهای چهار قدم بلند امین نمونده بود که وایسادم و کف دستم رو با لرزش خفیفی که دچارش شده بودم به نشونه توقف گرفتم جلوش. چشماشو با یه حرکت عصبی بست و وایساد. نفسشو فوت کرد بیرون و کلافه گفت:-باید بندازیش...چشمام بیش از اندازه درشت شد و با حیرت خیره شد به چشمای راسخ و نگاه پر از حرف و کینه امین. چطور میتونست؟-هیچ می فهمی چی داری می گی امین؟ من نمیتون...-هیچی نگو حوا. قرار من و تو این نبود. من نمیتونم و نمیخوام که بعد مرگ بهنام از بچه ش نگهداری کنم.آب دهنم و به سختی قورت دادم و حس کردم هر آن امکان داره بیهوش شم. یه قدم به عقب برداشتم و دستمو به دیوار گرفتم تا از واژگون شدنم جلوگیری کنه.-اون بچه منم هست. -ولی بچه من نیست. من نمیتونم حوا. همین الان که تو رو با بهنام شریکم دارم روانی می شم می فهمی؟لبای امین تند و تند پشت سر هم باز و بسته می شد و من هنوز دچار کلمه "شریک" بودم. من رو شریک بود؟ با بهنام؟ بهنام منو شریک بود با امین؟ سرگیجه بدی داشتم. حالت تهوع وحشتناکی داشتم و دهنم طعم تلخ نفرت میداد. من با خودم چی کار کرده بودم؟دلم می سوزد به حالت حوا...سیبی که چیدی طعم سم میداد...آدمت را مسموم کرد...روی زانوهام سر می خورم و به زمین می افتم. دیگه نمیتونم طاقت بیارم و مقاومت کنم. بغضم پاره می شه و با صدای بلند به هق زدن می افتم. بی اختیار بی اختیار می شم. امین هنوز داره حرف میزنه. میخواد مجابم کنه بچه مو بندازم. بچه خودمو بهنام رو بندازم. نمیتونم. نمیخوام که این کارو کنم. بهنام... بهنام می رفت و من می موندم. این از اول یقین بود. من می موندم و امین و یه بچه... نمیتونستم... دستم به سمت شکمم می ره و صدای امین می افته تو سرم. کاش ساکت میشد کاش حرف نمیزد. -خودم برات یه دکتر خوب پیدا میکنم. فقط حواست باشه بهنام چیزی نفهمه. فهمیدی حوا؟ نباید بذاری بهنام چیزی بفهمه...هق هق های زجرآورم رفته رفته سردتر میشد و سکوت پر میشد توی اتاقش. اتاقی که تنها با نفس های منقطع من دچار شکست می شد. کنارم زانو می زنه. دستش روی بازوم می شینه. میخوام پسش بزنم اما توان مقاومت ندارم. کاش دستش رو برداره. حس می کنم پوست بازوم از جای دستش گز گز می کنه و من اینجا کنار امین جایی زندونی هستم. کاش دستش رو برداره و بتونم پر بگیرم. پر بگیرم تو دنیای بهنام و تو آغوش امن و پر از حس خوبش. کاش می شد از زندون امین ازاد بشم و برای باور بودن بتونم تن عشق رو لمس کنم. بهنامم کجایی؟-عزیزم. خواهش میکنم منو بفهم. تو میدونی که من دوستت دارم. تو نباید سهل انگاری می کردی. این میتونه تموم نقشه های ما رو بهم بریزه. این بچه نباید دنیا بیاد. اصلا خودت فکر کن. بودن اون به چه درد ما میخوره؟ بهنام رفتنیه... هان؟چشمامو از روی بازوم برمیدارم و ریز ریز می کشم بالا . چال زنخندان چونه ش رو رد می کنم و به چشماش می رسم. چشمایی که پر از مکر و حیله بود. ای کاش این کارو نمی کردیم. ای کاش از اول عشقمون رو با نفرت و بازی شروع نمی کردیم.-من خسته م امین. خسته م. دیگه طاقت ندارم. کی تموم میشه این بازی؟ کی؟بی اختیار خودمو توی آغوشش می ندازم و با صدای زنجیر گسیخته ای به هق هق می افتم و خودمو اسیر دستای پر از نوازش مردی می کنم که تنها به حرمت عشقم زندگیم رو به تاراج گذاشته بودم.
چشمامو باز می کنم و به مرد روبروم خیره می شم. احساس سرما می کنم. سرم داره گیج میره.-تونستی مجابش کنی؟نفسمو خسته فوت می کنم بیرون و میگم:-صحبت کردن با امین هیچ چیزی رو درست نکرد و بدتر خرابش کرد. امین به شدت واکنش نشون داد و من باز هم مثل همیشه آچ مز شدم. نمیدونم تو وجود امین چی بود که اینقد منو رام می کرد. امین افتاد دنبال کارا و برام یه دکتر پیدا کرد. یه دکتر که به صورت غیر قانونی فعالیت می کرد. اولش اصلا دوست نداشتم برم اما امین به شدت واکنش نشون میداد و من خسته از مجادله های بی پایان بین خودمون مجبور به پذیرفتنش شدم. یه روز قبل از اینکه بخوام برم پیش اون دکتر از خواب بیدار شدم. بهنام کنارم بود. داغون بودم. خسته بودم. دلم میخواست دنیا رو بهم بریزم. بهنام ترکم نمی کرد و حالات اشفته م رو درک می کرد. باهام بود. پا به پام بود...چشمامو می بندم و یاد صدای بلند تلوزیون می افتم. یاد واژه دوستت دارم و یاد اعتراف صریح بهنام. بهنام اون روز بهم گفته بود همه تلاشش رو برای داشتنم کرده بود اما من چی کار کردم؟ من لعنتی باهاش بودم و لمسش کردم. فرزندش توی بطنم و خودم توی آغوشش و هم بسترش و فرداش... -تصمیم گرفتم. من باید فرزندمون رو نگه می داشتم. من بهنام رو دوست داشتم و می خواستم این روزای پایانی عمرش رو هر جور شده کنارش سپری کنم. فردای اون روز قرار بود برم با امین پیش اون دکتر. اما نرفتم. نه تنها اون روز بلکه روزهای بعدشم نرفتم. من باید فرزندم رو نگه می داشتم. من باید یاد عشق بهنام رو تو دلم زنده نگه می داشتم. بهنام همسرم بود هر چند موقت. هر چند کوتاه. من باید می جنگیدم لااقل این تنها کاری بود که میتونستم در حقش انجام بدم. در حق مردی که خیلی بهش ظلم کرده بود. نفس خسته مو فوت می کنم بیرون و بی توجه به قطره اشک روی گونه م ادامه می دم. نمیدونستم کدوم حقیقت داشت. قطره های اشک یا لبخند روی لبام از یادآوری چهره ناباور بهنام-بهنام وقتی فهمید داره پدر میشه خیلی خوشحال شد. اولش شوکه بود. ناباور ناباور بود. حس می کرد دارم دستش می ندازم اما وقتی برگه ازمایش رو دید باورش شد. لبخند از لباش کنار نمی رفت. اما توی نگاهش یه غم عجیبی بود. چشمای بهنام یه غم خاصی داشت. غمی که هیچ وقت نفهمیدم علتش چیه. اون روز فکر می کردم چون میدونه زیاد نمیتونه از بودن در کنار بچه مون لذت ببره غمگینه. منم غمگین بودم غم توی چشمام شباهتی به غم توی چشماش نداشت. اما هر دو مهر سکوت به لبهامون زده بودیم و کنار هم روزگار می گذروندیم. بهنام دیگه نمیذاشت برم شرکت. ازم خواسته بود توی خونه بمونم و استراحت کنم و منم از ترس امین و واکنش غیر عادیش به شدت استقبال کردم و خونه موندم. روزها از پس هم می گذشت و ما هر سه... یعنی من و بهنام و فرزندمون در کنار هم شاد بودیم. اون روزا بیش از هر چیزی بهنام رو دوست داشتم و می خواستمش. یکی دو هفته بعد از اون اتفاق بود که تلفن خونه زنگ خورد. جواب دادم. من تو خونه تنها بودم. امین بود. از شنیدن صداش تمام تنم به لرزه افتاد. امین خوب بود. عادی صحبت می کرد و ازم خواست که بچه بازی رو بذارم کنار و برم تا دیر نشده بچه رو سقط کنم اما قبول نکردم چون نمیخواستم قبول کنم. بهش گفتم میخوام از بهنام یادگاری نگه دارم حتی به قیمت از دست دادن خیلی چیزا. امین با شنیدن این حرف خیلی... وای حتی یادآوریش درد آوره. انگار هیچ وقت اون امین رو ندیده بودم. نمی شناختمش. امین نبود. امین مهربون دیگه نبود. مردی که پشت تلفن خط و نشون می کشید یه کسی بود که از نابودی من حرف می زد. امین اونقد گفت و گفت و گفت که من وقتی به خودم اومدم که تلفن قطع شده بود. اون موقع بود که از امین ترسیدم. انگار تازه داشتم می شناختمش. امینی که به بهنام رحم نکرده بود چطوری می خواست به من رحم کنه؟ وحشت کرده بودم. می ترسیدم و نمیدونستم باید چی کار کنم. اون تهدیدم کرد که اگه بچه رو سقط نکنم به بهنام می گه که بهش خیانت کردم...قبل اینکه ادامه بدم جلوی دهنم رو با دستام گرفتم و چشمامو بستم. نباید می گفتم. نباید اون ها می فهمیدن که من به بهنامم خیانت می کردم. من تنها پیش خدای خودم اعتراف می کنم. کسی که میدونم می بخشتم. اینها... این ادمها کسایی نبودن که بخوام پیششون اعتراف کنم. چشمامو باز کردم و به چشمای ریز شده مرد روبروم خیره شدم. تو نگاهش تعجب رو می خوندم اما چه اهمیتی داشت؟ دستامو از جلوی دهنم برداشتم.-شما رو به چی تهدید کرد خانم نیکخواه؟نگامو می دزدم و به دستای تو هم گره خورده م خیره میشم. سیب آدمم بالا و پایین میشه و حس می کنم فایده ای نداره. چیزی که تو هیاهوی گلوم گم شده بود با این چیزا هضم نمی شد. امین منو تهدید کرد...-بهم وقت داد. دو روز بهم وقت داد که فکرامو بکنم اما من... توی دو روزی که گذشت تمام وجودم می لرزید از ترس انتقام امین. امین سرشار از کینه از ادما بود و منم شامل همون ادما میشدم. همیشه می گفت نمیذارم کسی حقم رو بخوره. نمیدونم شاید منم شامل اون دسته ای بودم که حقش رو می خوردم و امین بعد دو روز اومد که انتقام بگیره. حقش رو ازم پس بگیره...بی اختیار بدنم به لرز می افته. دستامو می برم بالا و درست تمام صورتم رو می پوشونم و نا هماهنگ و بی ملاحظه نه های بزرگ و کوچیک از بین لبام بیرون می پره. یادآوری اون روز پر از تنش بود. یادآوری اتفاقی که برام افتاد درد آور بود. یادآوری اینکه امین با من چی کار کرد بغضم رو صد چندان می کرد...-خانم نیکخواه آروم باشید. خانم...دستامو عصبی روی صورتم چنگ می کنم و خدا رو صدا می زنم. نگاهم مسموم دور اتاق می چرخه و چشماس گستاخ و وحشی امین جلوی چشمام رژه می ره. می خوام عقبش بزنم اما نمی تونم. از روی صندلی بلند میشم و صندلی با صدای بدی روی زمین می افته اما امین رو متوقف نمی کنه. لبخند بزرگی روی لبش نشسته. یه لبخند تلخ و باز که پر از کینه است. صدای افرادی که توی سرم می پیچه همه اکوی جمله ای می شه به این مضمون" نمیذارم نقشه هامو خراب کنی حوا"***-از خونه من برو بیرون.لبخند گل و گشادی می زنه و دستاشو تو جیب شلوارش فرو می بره و بالا و تا پایین اندامم رو با طمانینه نگاه می کنه و میگه:-چیه عزیزم؟ از دیدنم خوشحال نشدی؟یه قدم به عقب بر میدارم و نگاهم از ساعت دیواری برای لحظه ای گذر می کنه. عقربه های دو ظهر رو نشون میده. کاش بهنام می اومد. کاش امروز می اومد. کاش الان شیش عصر بود. بهنامم...-امین بهتره حماقت نکنی. بهتره از اینجا بری...لبخندش تو کسری از ثانیه جمع میشه و گره کوری بین ابروهاش می افته:-حماقت رو تو کردی لعنتی؟ همه چیز داشت خوب پیش می رفت. همه چیز عالی بود. چرا خرابش کردی حوا؟ چرا؟ د چرا لعنتی؟نزدیک و نزدیک تر می شد و من تمام تنم به لرز افتاده بود. سعی می کردم نترسم اما دست خودم نبود. قلبم گواهی بد می داد. تمام دهنم طعم گس خرمالو گرفته بود و لبام جمع شده بود و گلوم خشک و تهی از ذره ای حمایت...-امین چرا نمی فهمی؟ من نمیخوام این بچه رو سقط کنم. ببین امین هیچ چیزی عوض نشده. همه چیز طبق نقشه پیش می ره. آخه این بچه گناه داره.امین نمیخوام قاتل باشم...دستشو برای کشیدن بازوم دراز می کنه که با جیغ بلندی از جا می پرم و یه قدم به عقب بر میدارم. شوکه سر جاش وایمیسه و با چشمای درشت شده ذل می زنه به صورتم.-چته؟ چرا اینجوری می کنی؟خودم هم نمی فهمیدم چرا اینقد ترسیدم.-چیه عزیزم؟ منم! من امینتم. چیه دیگه دوس نداری کنارم باشی؟
بی اختیار سرم و به نشونه مخالفت چپ و راست تکون می دم و سیب آدمم رو تند تند به پایین و بالا می فرستم. نفس هام پر از خشکی بیرون میزنه و گوشام حرارت مطبوعی رو حس می کنه. بالاخره به خودش میاد و گردنش رو به سمت چپ خم می کنه و دستاشو توی جیب شلوارش فرو می بره و با لبخند ملیحی نگام می کنه و می گه:-میدونم. اینا همه عوارض بارداریه. وگرنه من تو رو بیشتر از همه می شناسم."هست" را اگر قدر ندانی می شود "بود"چه تلخ است ..."هست" ی که "بود" شود و "دارم" ی که شود "داشتم"خودمو به پشت مبل می کشم و دستامو برای حفاظت احتمالی از خودم روی سینه م جمع می کنم. اخماشو می کشه تو هم و عقب گرد می کنه و از مبل دور میشه. نفسمو آهسته و با طمانینه بیرون می دم و فکر می کنم داره بر می گرده و همه چیز تموم میشه.-بسه دیگه حوا. بیخودی برای من این اداها رو در نیار. من حوصله شو ندارم.-تو چی میخوای؟ چی کارم داری؟-معلومه. معلومه که چی میخوام. بهتره که اون بچه لعنتی رو سقطش کنی...-نه. من اینکارو نمی کنم. من بچه مو دوست دارم.می چرخه سمتم. با خشونت نگاهم می کنه و میگه:-مثل اینکه دوست داری بهنام به پدر اون بچه بودن شک کنه؟ هوم؟دهنم باز و بسته میشه. با تعجب نگاهش می کنم. اون چی میگفت؟ اون از چی حرف میزد؟-منظورت... منظورت چیه؟-سوییتی... عزیزم من و تو میدونیم که روابطمون کنترل شده است اما بهنام که نمیدونه؟ هوم؟-خفه شو امین. خفه شو. -چرا؟ دوست نداری بهنام بدونه زنش تو بغل منم خوابیده؟ دوست نداری بهنام بدونه که معاشقه ما هم کم از معاشقه شما دو تا نداره؟ چقدر جالب میشه حوا نه؟ چقدر لذت بخشه وقتی بهنام تصور کنه اون بچه مال منه و مال خودش نیست...-دروغه. دروغـــــــه. خفه شو. بهتره دهنتو ببندی.-حوا خودتو کنترل کن عزیزم. درسته که من هیچ وقت جسمتو کامل تصرف نکردم اما خب بهنام که نمیدونه معاشقه من و تو در حد ارضا شدن...با جیغ بلندی که میکشم ساکت میشه و به تن لرزه های عصبی من نگاه میکنه. همه وجودم از یادآوری گندهایی که زده بودم می لرزه. من هیچ وقت شکی نداشتم که فرزندم مال بهنام باشه. فقط بهنام بود که من و کامل و تمام مال خودش کرد. امین برای من...-پس بهتره این بازی های مسخره رو تمومش کنی تا گند نزدی به همه چیز. هیچ خوشم نمیاد روابط حسنه من و بهنام به خاطر کثافت کاری های تو خراب بشه...چشمام درشت تر از حد معمول خیره شده بود تو چشمای گستاخ و بی انصاف مرد روبروم. اون چی میگفت؟-من نمیخوام. نمی کنــــــم این کارو. من بچه مو نمی ندازم. نمیتونی مجبورم کنی...مسلسل وار جیغ میزدم و دستامو محافظه وار روی شکمم کیپ کرده بودم. بی اختیار پاهامو می کوبیدم روی زمین و درست مثل بچه ها بهونه عروسک محبوبم رو می گرفتم. نمیتونستم اونو از خودم جدا کنم. اون بچه بهنام بود. بچه مردی که به تازگی پی به علاقه خودم نسبت بهش برده بودم. نمیتونستم.خودشو کشید جلو و درست روبروم وایساد. بی اختیار مکث کردم. چونه م می لرزید. دستش اومد بالا و درست روی چونه لرزونم قفل شد. چونه مو کشید پایین جوری که دندونام مشخص شد. چشمام چرخشی روی هر دو مردمک چشماش توقف می کرد و لحظه ای بعد موج اشک مانع دیدم می شد. انگشتاش نوازش وار چونه مو لمس می کرد و نگاهش درست مثل نگاهم گردش مستقیمی بین چشما و موهام داشت. -پس مصرانه سر تصمیمت هستی و قصد عقب نشینی نداری؟با فکر اینکه بالاخره از خر شیطون پیاده شده لبخندی ناخواسته روی لبم نقش بست که سریع جمعش کردم و گفتم:-اینجوری برای ما هم خوبه. تو یه حرکت منو سفت بغلم میکنه و من گنگ و با تعجب سرجام ایستادم و حتی نمیتونم حرکتی برای خلاصی از آغوش خشن امین داشته باشم.-حوا این خواست خودت بود.از خودش فاصله م می ده و قبل اینکه بتونم دهنم رو باز کنم و بپرسم منظورش از این جمله چیه یه دستمال سفید با قدرت تمام روی بینی و دهنم می شینه. تو می خواستی بشی “سنگ صبورم” … تو شدی “سنگ”من هنوز “صبورم”...چشمامو می دوزم به نگاه پر از تشویش مردی که نمیدونم چه نیتی تو سرشه اما... بی اختیار مقاومت می کنم و با ناخونام ضرب می گیرم روی دستاش که جلوی دهنم رو پوشش داده. تمام تنم داره مقابله می کنه با نفس نکشیدن اما وجودم عجیب خواستار مقدار کمی اکسیژن واکنش نشون میده.سر گیجه می گیرم و تلاش میکنم خودمو از دست امین خلاص کنم اما با کشیدن اولین نفس عمیق حس می کنم چشمام داره سیاهی می ره و با تمام تلاشم برای سر پا موندن تو دستای پر قدرت امین بی مقاومت میشم و لمس بین دستاش می افتم و در حالی لحظه لحظه سیاهی مطلق چشمای پر از مکرش رو قاب می گیره چشمام بسته میشه.آدمم...مُهم نیست که تـو با مـن چـه میکنـیبیا ببیــن "بـَرای تـو" من حوا با خـودم چـه ها کردم! ....
از حس حالت تهوع و سرگیجه خیلی بدی بیدار میشم. چشمامو به سختی می چرخونم توی اتاق و با ناامیدی چشم هم میذارم. تاریکی مفرط اتاق دلم رو بهم می زنه. سردرد امونم رو می بره و با خستگی دستم و به سمت گیجگاهم می برم و نفس خسته مو فوت می کنم بیرون. از صدای ناله خودم دلم می لرزه. خدای من چی به سرم اومده؟ حس درد وحشتناکی توی کمرم منو به خودم میاره. نگاه گیجم رو به سختی دور تا دور اتاق می چرخونم تا با عادت کردن به تاریکی چیزی پیدا کنم.-به هوش اومدی؟از شنیدن صدای آشنایی به خودم می لرزم و بی اختیار دست و پامو توی هم چفت می کنم و سفت سر جام می شینم. عضلات بدنم سخت منقبض میشه و ضمیر ناخوداگاهم اخطار بهم میده که خطر بیش از اندازه نزدیکمه. نمیدونم صدا از کجا میاد و نمی فهمم چرا اینقد اتاق تاریکه. سرمو می چرخونم شاید اثری ازش پیدا کنم که گرمای نفسش درست از پشت سرم حس میشه.-حالت خوبه؟آب دهنم رو قورت میدم و میخوام به جلو خودمو بکشم که درد وحشتناکی توی دلم می پیچه و بی اختیار دادم رو در میاره.-ای خدا...دستم به سمت دهنم میره تا مبادا اسید معده م هجوم بیاره به سمت بیرون. دستم کشیده میشه و قبل اینکه به خودم بجنم احساس خیسی عجیبی رو بین پاهام حس می کنم که از خنکاش مور مورم میشه. چشمام بیش از اندازه گشاد میشه و دهنم بی اختیار باز میشه:-چه به روزم اوردی؟-آروم باش حوا...صدای آشنا نزدیک و نزدیک میشد. اونقد نزدیک که حس می کردم دارم توی دره سقوط میکنم. دره شناخت. دره باور و دره عشق...-لعنتی تو باهام چی کار کردی؟ بچـــــه م؟ چی به روزم اوردی؟انگار تازه همه چیز به خاطرم اومده بود. خیسی بین پاهام بیش تر و بیش تر میشد و انگار با هر حرکت من شدید تر میشد. نمیتونستم خودم رو درک کنمو حکم کسی رو داشتم که نمیتونست خودشو حفظ کنه و خنده دار به نظر می رسید که احتیاج به سن داشته باشم. چه به روزم اومده بود مگه؟دستمو روی شکمم کشیدم و با ناباوری از اینکه اتفاقی برای بچه م افتاده باشه خودمو از بین دستای قدرتمند مردی که پشت سرم بود بیرون کشیدم و با همه وجودم جیغ زدم:-بهنام کجاست؟ بهنـــــــــام!صدای خس خس پشت سرم نشون از فاصله گرفتنش داشت و من با همه هوشیاری حس بد بی هوشی مطلق داشتم. دلم می خواست بخوابم و وقتی بیدار شدم این کابوس رو دیگه نبینم. سرگیجه اونم رو بریده بود و حالت تهوع وحشتناک گریبانگیرم شده بود. احساس خیسی همچنان ادامه داشت و من هر لحظه سرمای سختی جسمم رو در بر می گرفت. بی حس و حال بی اختیار تنم به عقب سوق پیدا کرد و با ضرب روی جسم نرمی افتادم که شاید بالشی بود.نور به شدت به چشمام برخورد کرد و باعث شد با همه سستی دستم به سمت چشمام بره و با همه مقاومتم پلکام روی هم بیفته. سرمای بدی توی تنم نشسته بود و نفسم با هن هن بیرون می اومد. خیسی بین پاهام آزار دهنده تر از قبل ادامه داشت.-بهنام تو کجایی؟ چرا موبایلت خاموش بود؟ با شنیدن صدای امین که بهنام رو مخاطب قرار می داد بین چشمام رو باز کردم و گوشام با قدرت بی نهایتی به شنیدن راغب شد.-د آخه مرد حسابی ادم زن باردارش رو توی خونه ول میکنه و میره دنبال حساب کتاب شرکت؟بی اختیار نیم خیز میشم و چشمام از هجوم نور بسته میشه. ناله ریزی می کنم و به امین که با پوزخند دست به کمر زده به من نگاه می کنه نیم نگاهی می ندازم.-پاشو بیا اینجا زنت حالش خیلی بده. من نمیدونم چه بلایی سر خودش اورده. بهتره زود خودتو... الو بهنام. الو...گوشی موبایلش رو از خودش فاصله میده و ابرویی برای من بالا میندازه. چشمای بیش از حد گشاد شده م رو به صورت مرموزش می دوزم و با همه بی حالیم ناله میزنم.-چه نقشه ای تو سرته امین؟ هان؟شونه هاشو بالا میندازه و می گه:-نقشه کاملا حساب شده است. نظرت چیه یه بار با هم مرورش کنیم تا سوتی ندی؟ هوم؟شکمم بهم می پیچه و از شدت درد اشک به چشمام میاره. بدون اینکه چشم از امین بگیرم دستمو به سمت شکمم میبرم و توی خودم مچاله میشم:-آخی طفلکی...نگاهمو به ساعت دیواری توی اتاق می دوزم. عقربه ها یازده شب رو نشون میداد. خدای من چرا بهنام اینقد دیر کرده بود؟ نگاهمو با سرعت غیر باوری به سمت امین می کشم. چهره ش به حالت انزجار توی هم جمع شده بود.-چیه خانمی؟ هوس قصه کردی؟ برات تعریف می کنم. درد شکمم بیشتر از قبل شده بود و خیسی هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. بی اراده نگاهمو از صورت امین گرفتم و به خودم خیره شدم. پتوی روی پاهام کشیده شده بود. با ضغف جسمانی پتو رو کنار زدم و از دیدن قرمزی وحشتناک بین پاهام با همه ناباوری صدای جیغم بلند شد. گرچه اونقد ضعف و ناتوانی داشتم که صا تنها به گوش خودم جیغ می اومد.رنگ قرمز خون و سردی مشمئز کننده ش طاقتم رو طاق کرده بود. صدای ناله م همچنان ادامه داشت و صدای ضعیفی توی گوشم زمزمه میشد "بچه م" از روی تخت خودمو به سختی عقب کشیدم. هم چنان اشک می ریختم و از دیدن خون چندشم میشد. واژه بچه م دائما و مسلسل وار توی گوشم تکرار می شد و نگاه بی امانم با دستای ناباورم روی شکمم می چرخید. انگار حجم خالی رو زیر دستام حس می کردم. بچه من چه بلایی سرش اومده بود؟به شلوار سرخ از خونم نگاه می کردم و هق می زدم. سرم از شدت ضعف گیج میرفت و نمیتونستم روی پاهام وایسم. دستمو به دیوار گرفتم تا از افتادنم جلوگیری کنم. رد قرمز خون روی دیوار جا مونده بود و هر لحظه عقم رو به این وضعیت بیش تر از قبل می کرد. چه بلایی سر من و بچه م اومده بود. چشمام سیاهی می رفت و نمیتونستم بیشتر از اون روی پاهام وایسم. درست دو قدم با فاصله از تخت با ضرب وحشتناکی روی زمین افتادم و درد رو با همه وجودم به تنم کشیدم. صدای جیغم بلندتر از حد انتظارم بود. نگاهم رو بالا کشیدم و با هق هق روبه امین فریاد زدم:-تو ....با من چی ....کار کردی حیوون؟دستاشو توی جیب شلوارش فرو برد و شونه هاشو بالا انداخت. چهره سخت و بی احساسش از خودم بیزارم می کرد. امین با من چی کار کرده بود؟ یه قدم به جلو برداشت و با بی تفاوتی مفرطی گفت:-بهتره از جات بلند نشی وضعیتت زیاد جالب نیست.سرم به سمت عقب مایل شده بود و نگاهم با هق هق روی سقف سفید اتاق. خدای من کجایی؟ دستمو به کمرم گرفته بودم و با همه خستگیم سعی می کردم از جا بلند شم. چشمام سیاهی می رفت و سرما... مغز استخونم از شدت این سرما می لرزید.-هیچ نمی خواستم اینجوری بشه اما تو با لج بازی هات این کارو کردی. راستی اگه دوست نداری بهنام...-اوه چه حلال زاده هم هست این همسر مهربونت...سرمو کشیدم به سمتش. موبایلش رو گرفت جلوی گوشش و انگشت اشاره ش به معنای سکوت جلوی بینیش قد علم کرد. لبمو با درد گاز گرفتم و سعی کردم خودمو جوری بکشم عقب که به پاتختی بتونم تکیه بدم. امکان سقوط داشت آزارم میداد. سرم گیج می رفت. دیگه نمیتونستم خودداری کنم. خودمو با سختی به پاتختی چسبوندم و چشمامو بستم.
-نگران نباش بهنام من پیششم. کی؟... داد نزن بگو کی می رسی اینجا؟ ...بیا اینجا خودت متوجه میشی!... زودتر بیا باید برسونیمش بیمارستان...بهنام نگرانم بود. خدای من. چرا دیر کرده بود.-حوا میدونم و مطمئنم اگه سر کیف بودی از این فیلمنامه ای که نوشتم به شدت استقبال می کردی. میدونی حوا چی شده؟ توی این دو روز خیلی با خودم کلنجار رفتم و آخر سر بهترین راه رو انتخاب کردم. البته اگه مقاومت نمی کردی همه چیز بی دردسر تموم میشد و الان مجبور نبودی اینقد درد بکشی. میدونی حوا... وضعیتت خیلی اسفناک شده و من واقعا متاسفم که دختر قوی آرزوهام اینجوری از پا در اومده. پامو بی ملاحظه شل کردم و ساق پام با ضرب روی زمین نشست. بیشتر از این طاقت نداشتم خودمو حفظ کنم. تنم می لرزید. با چشمای بسته دستمو بالا کشیدم و سعی کردم پتو رو از روی تخت پیدا کنم. نمیتونستم چشمامو باز کنم و به این باور برسم که زندگیمو به کثافت کشیدم.-خب بذار من کمکت کنم. درکت میکنم حس سرما خیلی عادیه الان.چشمام بسته بود که بوی عطر تندش توی بینیم پیچید. حس عق زدن وحشتناکی داشتم که به شدت باهاش مقابله می کردم. دستم با ناتوانی بالا اومد و جلوی دهنم چفت شد. امین دستشو زیر پاهام انداخت و با یه حرکت پر درد منو به آغوشش کشید و روی تخت گذاشتتم. چشمام هم چنان بسته بود. مقاومتی نمی کردم چون کمرم از درد بهم می پیچید و من مثل مار زخم خورده از درون نابود شده بودم.-بهتره مثل یه دختر خوب رفتار کنی تا لباست رو تنت کنم و منتظر رسیدن همسر مهربونت باشیم.با قدم هایی که صداش توی سرم می پیچید ازم فاصله گرفت. با درد ملحفه ای قبلا سفید بود رو توی دستم پیچیدم و قطره های اشک روی گونه م سر خورد. چه بلایی سر جنینم اومده بود؟ خدای من این حیوون با من چی کار کرده بود؟-خب بذار همینجوری که دارم لباساتو پیدا میکنم داستان رو برات تعریف کنم. حیفه متن داستان رو ندونی و بازی کنی توش...سکوتش بین صدای ریز جیغ مانند کمد گم شد و حس پر دردی بهم می گفت کارم زاره...-میدونی حوا خیلی اتفاقی صبح بهنام متوجه میشه حسابدار شرکت توی حساب و کتاب شرکت دست برده و خیلی اتفاقی تر متوجه میشه که امروز قراره پول کلانی از حساب شرکت برای خرید جنسی که اصلا احتیاج نیست خارج بشه و برای همین موضوع خودش دست به کار میشه و تمام دفاتر حساب و کتاب شرکت رو با کمک یه حسابدار واجد شرایط که بازم به صورت اتفاقی من پیداش کرده بودم دست به کار میشن و به حساب و کتابا رسیدگی می کنن و همین قضیه باعث میشه که زمان زیادی رو برای رسیدگی به حساب و کتاب از دست بده. آخه میدونی چیه؟ حسابدار شرکت رو که می شناسی فوق العاده دست کاری کرده بوده حساب کتابا رو.آهان پیداش کردم.چشمامو به سختی باز می کنم و از دیدن هاله سیاه رنگی که به سمتم می اومد با یه لباسی که رنگش رو اصلا نمیتونستم تشخیص بدم ناخودآگاهم چشمام رو می بنده. به سمتم میاد و منو از روی تخت بلند میکنه. نفساش بلندتر از حد معمول شده بود و چشمام به سختی روی هم چفت شده بود.-آره عزیزم و توی همین گاهیر واگیر گرفتاری بهنام خان شما. به صورت کاملا اتفاقی موبایلش خاموش میشه و بهنام که شدیدا درگیر این قضیه بوده متوجه نمیشه که موبایلش با وجود فول بودن باتری خاموش شده... خانمی یه خورده همکاری کن لباستو راحت تر تنت کنم.دستمو به سختی از آستین لباسی که نزدیکم شده بود به داخل فرستادم و بی ملاحظه مجدد چشمامو بستم.-اوهوم حالا بهتر شد. خوشم میاد از حرف گوش کن بودنت.خیلی راغب بودم ادامه این داستان بی سر و ته رو بدونم اما حتی توانی برای مقاومت بیش تر نداشتم. خودمو روی تخت ول میکنم و امین بازم با صدای خس خسی ازم فاصله می گیره. انگار از روی تخت بلند شده بود.-توی این بازه زمانی من میرسم خدمت حوا خانم. خودت که در جریانی کلید خونتون رو منم دارم. اولش دوست داشتم همه چیز رو مسالمت آمیز باهم حل کنیم اما سر سختی ذاتی تو باعث شد دست به کاری بزنم که زیاد بهش راغب نبودم. تو مقاومت کردی و منو مجبور کردی کاری رو انجام بدم که هیچ تمایل نداشتم. بالاخره تو یه زمانی هم کلاسی من بودی و بعدشم عشقم شدی مگه نه؟ نفسشو با سر و صدا بیرون داد و با حرص فریاد زد:-د آخه لعنتی تو همه چیز رو خراب کردی و من احمق رو مجبور کردی به کاری که هیچ دوست نداشتم انجامش بدم...صدای بلندش با باز شدن چشمای کم نورم قطع شد و با دیدن نگاه بی جونم زمزمه وار گفت:-پس این لعنتی کجا موند؟بهنام من کجا مونده؟ چقد به اغوشش احتیاج داشتم. حس مرگ بهم دست داده بود. ای کاش بود و من برای آخرین بار می دیدمش و بعد با خیال راحت چشمامو می بستم.-چه بلایی سرم اوردی؟-تا حالا اسم آمپول پروستاگلندین به گوشت خورده؟به گوشم هم حتی آشنا نبود. خسته و بی حوصله بازم پلک هام رو باز می کنم و مردی که رده های خون روی پیرهن خاکستری رنگش نشسته نگاه می کنم. بی حال و با خستگی نگاهمو بالاتر می کشم و به چشماش خیره میشم. توی نگاهش تنها یه چیز بیداد می کرد. انتقام.-خب از شواهد امر پیداست مثبت تر از این حرفایی. این آمپولو من خودم به شخصه به صورت عضلانی با فاصله یه ساعت بهت تزریق کردم. متاسفم اما برای سقط جنین با مقاومتی که از خودت نشون دادی تنها این کار از دستم بر می اومد.چشمامو با درد می بندم و با صدای بلندی که از ضعفم به دور بود به ضجه می افتم. اون حیوون فرزندم رو ازم گرفته بود.-حــــــــوا... حوا کجایی؟ امین...وای خدای من چرا منو نمی کشی؟ چه جوابی به بهنام بدم؟
-بیا اینجا بهنام.خودشو به سرعت نزدیک تختم می کنه و زمزمه می کنه:-بهتره دختر خوبی باشی. آفرین...چشمامو با نفرت می دوزم بهش و قبل از اینکه محتویان بذاق دهانم رو به صورت نفرت انگیزش بپاشم صدای قدم های بلند و پر سرعت بهنام مانعم میشه.-یا علی. حوا... حوا چه بلایی سرت اومده دختر؟چونه م از بغض می لرزه و نگاه ناباور بهنام روی شکم و صورتم می چرخه. نگاهش می کنم و با هق هق بلندی زمزمه می کنم.-بچه م... بچه م بهنام...از صدای برخورد چیزی چشممو بلافاصله باز کردم که دستای بهنام رو گره کرده تو یقه لباس امین دیدم:-چه بلایی سرش اوردی عوضی؟-بهنام چی کار داری می کنی؟ یقه رو ول کن مرد حسابی. بهتره به جای این کارا برش داری بریم بیمارستان خونریزیش شدیده...تمام عجز و لابه هام درست مثل مادری بود که همدرد پیدا کرده برای از دست رفتن پاره تنش. من و بهنام هر دو فرزندمون رو از دست داده بودیم. دستم رو با سختی به شکمم رسوندم و در حالی از درد توی خودم می پیچیدم صدامو انداختم توی حنجره م و بهنام رو صدا زدم:-بهنام. من بچه مو میخوام. بهنام بچه مون...درد توی چشمای مردی که به سمتم اومده بود موج می زد.نگاهش ناباور روی جسم بی جون من می چرخید و نگاه من پر از درد روی صورت مهربون مردم...-مثل اینکه هر چی به موبایلت زنگ میزده خاموش بوده. برای همین شماره منو گرفته. وقتی بهم زنگ زد شکه شدم اما اونقد حالش بد بود که فقط تونست بهم بگه خودمو برسونم خونه تون. وقتی رسیدم اینجوری دیدمش. نمیدونم چی شده. اصلا ببینم شما چرا خبر بچه دار شدنتون رو به ما ندادید؟دیگه طاقت مقاومت نداشتم. سرمای مشمئز کننده وجودم با گرمای دستای مردی که نفس نفسش حکم زندگیم داشت به سکون می رسید.حس می کردم این آخرین تصویر مثبتیه که تو ذهنم نقش می بنده. با لبخند تلخی چشمام رو به سقوط ابدی پیش می رفت که نجوای روح انگیزی من رو مجدد به زندگی گره زد. صدای پر از آرامش بهنام که رفته رفته می رفت تا ملکه ای بشه برای تسکین اعصاب نابود شده م.-چیزی نیست عزیزم ما بازم بچه دار میشیم. ملودی زیبایی که حتی صدای بلند پوزخند امین هم نتونست تو نوازش بخش بودنش تاثیر منفی بذاره.
وقتی که کمی آروم تر شدم دستامو روی بازوهام چفت کردم و به روبروم خیره شدم. سیاهی مطلقی که توی درگاهی چشمام نشسته بود شاید سیاه تر از روز و حال زندگی من نبود.اون روزا زندگی بدجور اون روی سگش رو نشونم داده بود. نفسمو فوت میکنم بیرون و توجه م جلب میشه به صدای خسته مرد روبروم.مردی که شاید تنها به دنبال یه جمله توی حرفای من بود اما من از تمام وقایع زندگیم براش پرده برداشته بودم.-ادامه بدیم؟سرمو تکون میدم و بی توجه به مرد خشن روبرویی که رنگ دلواپسی گرفته بود نگاهش خودمو روی صندلی فلزی عقب تر می کشم و صاف می شینم.کمرمو صاف می کنم و سینه مو می دم جلو. من هنوزم حوا بودم. حوایی که به سختی چنگ انداخته بود به این دنیایی که دیگه حتی هوای برای نفس کشیدنش وجود نداشت.-انتقامی که امین از من و بهنام گرفت داغونم کرد. روزگارم؛ زندگیم رو از بین برد. هیچ چیزی نمی تونست آرومم کنه. همه چیز برام رنگ زرد فصل پاییز رو داشت. بهنام نگاهش ملامت گر بود. اینکه فکر می کرد من بچه شو سقط کردم بیشتر از هر چیزی ازارم می داد اما چاره ای نبود باید می ساختم و تنها یه موضوع بود که تونست منو مجدد سرپا نگه داره. انتقام گرفتن از امین. این بار باید من کمر به قتلش می بستم. این بار من باید نابودش می کردم همونطوری که بچه من رو ازم گرفته بود باید زندگیشو ازش می گرفتم.باید یه کاری می کردم تا بفهمه من همون حوای هستم که روی آدم بودنش حساب کرده بودم و حالا می خواستم انسانیت رو ببوسم و بذارم کنار. این بار باید برای بقای زندگیم می جنگیدم و نمی ذاشتم که امثال امین زندگیم رو ازم بگیرن.روزای خیلی سختی بود. اما می گذشت. بهنام کار و زندگیش رو تعطیل کرده بود و کنار من مونده بود. بهنامی که حضورش هم توی شرکت نیاز بود هم سر پروژه های حساسی که به بقای شرکت کمک شایانی می کرد. بهنام نمی ذاشت از جام بلند شم و علاوه بر خودم اونم از زندگی افتاده بود. اما بالاخره یه جای باید می رفت. یه جای می رسید که من دوباره مثل همیشه باید سرپا می ایستادم و زندگیم رو از سر می گرفتم و شاید این بار با نیربی مضاعف تری. اون روزای سخت من با درد و رنج و حس محبت بهنامی می گدشت که از مردی و مردونگی چیزی کم نداشت. بهنام من نابود رو دوباره ساخت. دوباره ساخت تا احساس کنم زنده م و نفس می کشم. باید ادامه میدادم. حداقل به خاطر بهنام.نیم نگاهی به آینه بزرگی که یقینا پشتش افرادی نشسته بودن می ندازم و بغضمو فرو می خورم. رسیده بودم به قسمت سخت ماجرا. به قسمتی که دقیقا خلاف خواسته هام از آب در اومده بود. قسمت دردناک تر زندگی سراسر درد من.-چند روزی گذشت. چند روزی بود که از امین خبر نداشتم. شاید یه جای سر به نیست شده بود و این منتهای آرزوی من برای نامردی بی اندازه امین بود. چشمامو با درد می بندم و سعی می کنم بغض لعنتی که دارم توی صدام تاثیر نذاره.این سکانس آخر ماجرا بود. آخر ماجرایی که به هیچ وجه متناسب با برنامه ریزی نبود.چمامو باز می کنم تا این پرده لعنتی آخر رو هم بازی کنم و کم کنم این بار سنگین عذاب رو.-اون روز یه روز مذخرف بود. از خواب بیدار شدم. بهنام مثل همیشه، مثل ای چند روز بیماری من صبحانه رو آماده کرده بود. خواستم از جام بلند شم که نذاشت.چشمامو می بندم یاد بوسه گرم آخرش می افتم. بوسه ای که روی گونه م کاشت و بغلم کرد. درست مثل همیشه.-بهم گفت که باید بره. گفت پروژه عارف به مشکل بر خورده و باید برای سرکشی بره. با وجود همه خستگی جسمانی که داشتم بهش اطمینان دادم که حالم خوبه و بهنام ترکمذ کرد. رفت و من دیگه هیچ وقت نتونستم بازم داشته باشمش. رفت و تمام هست و نیست من و با خودش برد. رفت و منو با کوهی از انتقام تنها گذاشت.هق هق خسته م پشت دستای سرد از حس زندگیم پنهون می شه و صدای ریز پر از لطافت مرد روبرویی هم نمیتونه بار سنگین غمم رو کاهش بده.-متاسفم.سرمو به نشونه درک متقابل تکون میدم و توی دلم زمزمه می کنم خودمم خیلی متاسفم. من بهنام رو بی بهانه از دست دادم و عشقش رو به بها به دست اودرم. بهنام زودتر از وقتش رفت تا به امثال من و امین نشون بده نمی تونیم به خودمون غره بشیم.صدای فین فین پر از دردم زخمی بود رو زخم های سر باز کرده دلم. بهنام رفته بود و من نابود شده بودم. بچه م از بین رفته بود و این وسط من به هیچ چیزی نرسیدم و امین برد. بازنده این بازی کسی نبود جز خودم که بی بهانه بهشت رو از دست دادم. من حواس شکست خورده ای بودم که فریب خورده بودم.-یه سوال به وجود میاد.سرمو میارم بالاو از بین چشمای دردناکم خیره میشم بهش. تنها یه سوال؟زندگی پر از حماقت من سراسر پر از سواله.-پطور به مرگ مشکوک همسرتون شک نکردید؟چشمامو تنگ می کنم و نگاه مشکوکم رو می دوزم بهش از چه مرگ مشکوکی صحبت می کرد؟-متوجه منظورتون نمیشم!با خونسردی خودشو روی صندلی جا به جا میکنه و نگاه موشکافانه ش رو می دوزه به صورتم.-چطور به مرگ همسرتون مظنون نشدید؟ اونم با این همه مشکلی که از جانب برادر زاده همسرتون براتون پیش اومده البته به گفته خودتون؟لبخند تلخی میزنم و می گم:-چطور باید مشکوک بشم؟ بهنام خودش رفتنی بود. اینو امین می دونست. چیزی بود که از اول تمام برنامه ریزی های امین رو شامل میشد. چطور باید بعد از این همه مشکل امین این بلا رو سر بهنام بیاره؟ حماقته حتی فکر کردن بهش. بهنام رفتنی بود و عمر زیادی نمی کرد و امین اگر قرار بود بلای سر بهنام بیاره همون اول سرش می اورد و اصلا احتیاجی به حضور من تو این بازی مسخره نبود.-شکایت نکردن شما و پدر همسرتون سهل انگاری بوده.-پدر بهنام مرد آبرودار و شناخته شده ای هستش. کسی که حتی یک در صد حاضر نیست ذره ای از آبروم لطمه بخوره و همون طور که من فکر نمی کنم پشت پرده مسئله ای بوده باشه اونم همین نظر رو داره.نگاهمو از صورتش نمی گیرم و اون خودشو روی میز جلو میکشه و من گم می شم بین جو گندمی موهاش که سر تا سر تجربه بود.-اما هیچ مدرکی وجود نداره که همسر شما به بیماری سرطان مبتلا بوده باشه.نگاهم خیلی با حوصله و نرم از رد برف روی موهاش کنده میشه و به سمت چشمای جدیش کشیده میشه. سخت مشتاق بودم ادامه بده و من از نگاهش بخونم که این هم یه نوع پلتیک برای کشف حقیقت بوده.بی توجه به وخامت اوضاع من خودشو با حوصله نشون میده و پرونده های روی میز رو جابه جا میکنه. ناخونام بی ملاحظه روی فلز سرد میز کشیده میشه و صدای ناهنجاری تولید می کنه. نگاهشو از دستم بالا می کشه و با بهت خاص نگاهم ادامه میده:-خانم نیکخواه همسر شما سلامت کامل داشتن. حتی کالبد شکافی هم ردی از سرطان برای ما جا نذاشت.لبخند می زنم سرد و بی روح. اینم کمر به قتلم بسته. امین خودش به من گفت بهنام سرطان داره. این چی میگه؟کالبد شکاف...
انگار تمام خون بدنم تو یه لحظه به سرم هجوم میاره. از جا می پرم جوری که صندلی به عقب پرتاب می شه و با صدای سخت و مذخرفی روی زمین کوبیده می شه.نگاه شک زده م میشینه روی صندلی سرد و فلزی که جسمم رو در بر گرفته بود. بغض راه گلومو و اشک راه نگاهمو بند اورده. بدنم به لرزش سختی می افته. این دیگه از حد تحملم خارجه. امکان نداره. محاله. نمی تونه همچین اتفاقی بیفته.-حالتون خوبه؟چطور می تونستم خوب باشم وقتی داشت بازیم میداد؟چطور می تونستم نگاهم سرشار از احترام باشه وقتی الان قصد تخریبم رو داشت؟ نگاهمو از صندلی کشیدم و دوختم به نگاه خونسردش. دیگه کلماتم از حالت جمع محترمانه خارج شده بود و سرشار بود از حس بد دروغ و مفرد بی احترام!-داری دروغ می گی؟ چرا؟ چرا می خوای بازیم بدی؟ بهنام سرطان داشت. من میدونم. امین بهم گفته بود سرطان داره. چرا دروغ میگید؟ بهم بگید شوخی خنده داری کردید...افعالم دست خودم نبود نوع واژه ها با حالت چرخش چشماش عوض می شد. سرشو تکون داد و با لحنی که تاسف از واژه به واژه ش می ریخت گفت:-شما میتونید برید اما از تهران خارج نشید به کمکتون احتیاج داریم.-چی میگید شما؟ چرا جواب منو نمیدید؟نباید صدام بلند میشد اما ناخوداگاه بلند شده بود. از فکر اینکه این آدم داره تمسخرم می کنه شقیقه ها م به نبض افتاده بود.وجودم از درد تیر می کشید و این مرد خونسرد نگاهش زجرم میداد. نگاهی که ملامت گر بود.پرونده ها رو توی دستش جا به جا کرد و به زنی که تمام حرفامو نوشته بود اشاره نامحسوسی کرد و به سمت در رفت. به خودم اومدم. نباید ترکم می کرد باید جوابم رو میداد. به سمت در می رفت . خودمو کنار کشیدم تا برم سمتش که پام گیر کرد به پایه صندلی و با ضرب افتادم زمین و سنگینی جسمم روی میله صندلی فرود اومد و درد و با تک تک یاخته هام حس کردم. صدای ناله م با گریه بد موقعم مخلوط شد و دردم ذره ای کاهش پیدا نکرد.-بلند شو...در بسته میشه و من سکوت اختیار می کنم. دردم خو میگیره با جسم سوخته از مصیبت های زندگی. نگاهمو از دری که بسته شده بود می گیرم و به زن چادر پوش خیره میشم. تمام بغضم جمع شده پشت حنجره م. دستمو می برم بالا و پر چادرش رو می گیرم.-دروغ می گفت نه؟نگاه سختش رو می دوزه به صورتم و کمکم می کنه تا بلند شم. پام درد می کنه. همه وجودم تیر میکشه هنوز حضور نامحسوس اون میله رو توی پام حس می کنم. به سختی صاف وایمیسم و مصرانه چادرشو باز می کشم.اهمیتی نداره صدام گرفته. اهمیتی نداره...-حرف بزن لعنتی. بهم بگو. بگو اون دروغ میگفت. امین بهم گفته بود بهنام می میره. بهنام سرطان داشت. مگه میشه نداشته باشه؟ این چرا بازیم میده؟ چرا دهنتو باز نمیکنی؟ تو از همه چیز خبر داری. حرف بزن بهت میگم...دستشو با خشونت از توی دستم می کشه و تشر میزنه:-راه بیا.اما هنوز سر جام ایستادم و ذل زدم تو چشمای سرد و بی روحش. این آدما احساس ندارن؟ چرا حرف نمی زنن؟ چرا چیزی نمی گن؟سکوت سنگینشون،نگاه سرد و بی حسشون، چی داره پشت ملامت کلامشون؟ چرا سکوت میکنن؟ باید بگن. باید همه چیز رو بگن. راز داری زیادم خوب نیست وقتی من زندگیم و باورم لنگ یه نخ پوسیده است.-د حرف بزن لعنتی. بهم بگو اون رییست همشو دروغ گفت.وقتی اصرار کلام و رفتارم رو می بینه دستشو از دستم سفت و سخت بیرون میکشه و این بار بی توجه بهم به سمت در میره و من پشت سرش تنها یه قطره اشک می ریزم و با خستگی و درد می گم:-دروغه نه؟وقتی از در خارج میشه حس می کنم تمام در و دیوار دارن به سمتم میان تا وجودم رو تو خودشون حل کنم. با گوشه استینم اشکمو پاک می کنم و لنگون لنگون به سمت در میرم. دری که راه به جهنم واقعیت داشت. بهنام من سالم بود؟ این محال بود. قبل از رسیدنم به در، در باز میشه و دو زن با نگاه های متفاوت با قابی از چادر مشکی رد نگاهم رو کور میکنن. به سمتشون می رم. هر دو دستم رو می گیرن و کمکم می کنن از اون اتاقک پر از تعفن حقیقت خارج بشم. بغضمو فرو می خورم و نگاهمو به دیوار می دوزم و مسیرم رو کج می کنم به سمتی که اون دو راهنماییم میکنن. کجا باید می رفتم؟ چه اهمیتی داشت؟ دیگه هیچ چیزی اهمیت نداشتم. من نابود شده بودم.-خانم نیکخواه...قدمام سست میشه و می ایستم. نمیخوام برگردم و نگاهش کنم. نه اینکه نخوام نمی تونم. نه اینکه نتونم شایدم نمی خوام. نمی خوام ببینم چهره مردی که منو به پای این میز محاکمه کشیده. نگاهم دست از تقلا کردن بر میداره و با لجاجت خودشو خیره میکنه به تابلوی روبرو. چیزی ازش سر در نمیارم. هیچ چیزی...-اینا چی می گن؟-متاسفم اما حقیقت داره.اه! حوای من ... بازهم فریب خورده ای؟ من با سیب سرخ زهرآگین تو، بهشتم را بازپس خواهم گرفت؟باورت نشود...این هوا مسموم است و آدمت به دور از انسانیت...تا میشم. وجودم، قامتم، زندگیم و روحم تا میشه و همونجا زانو میزنه. اشک نمی ریزم. ضجه نمیزنم. بی تابی نمی کنم تنها نابود میشم. چشمام و می بندم و سرم رو بی بهانه تکون میدم. باید می پذیرفتم. من نابود شده بودم. نابود و از هم متلاشی شده. دستامو روی زانوهام میذارم و سعی می کنم خودمو از روی زمین بلند کنم اما تمام تلاش بیهوده م منتهی میشه به واژگون شدن اندامم روی سنگ فرش خنک...
فصل اول
قطره های آب سرگردون روی پوست تنم سر می خوردن و به سمت پایین می رفتن. چشمام بسته بود. سردم شده بود اما داشتم بازم مثل همیشه لجاجت می کردم. نمیخواستم چشمامو باز کنم. باید این سر درد لعنتی رو یه جوری آرومش می کردم. حتی به قیمت سرما خوردگی فردا. حرفای مریم بدجور توی سرم می کوبید.بالاخره لرزش کار دستم داد و با یه نفس بلند خودمو از زیر آب بیرون کشیدم. شیر آبو بستم و توی آینه روی در به خودم نگاه کردم. رنگ لبام به کبودی می زد. غبغبم بالا و پایین شد. با دستام موهای مشکیم رو از دور صورتم جمع کردم و با نفرت چشمامو از آینه گرفتم.حوله حمومم رو پیچیدم دور خودم و یه نفس عمیق کشیدم. انگاری سر دردم کمتر شده بود.بدون اینکه برق اتاق خوابو روشن کنم وارد شدم. در بالکن باز بود. سوز می اومد داخل. نمیدونم امشب چرا اینقدر سردم بود. توی تابستون و این سوز سرما یه مقدار عجیب بود. آباژور کنار تخت خواب روشن بود. چشمم به پاتختی و عکس خودم و بهنام افتاد. به سرعت برق نگامو از عکسا گرفتم و به سمت بالکن رفتم.-هیــــــــــــس. صدات در نیاد وگرنه خونت پای خودته.بدنم قفل شد. یه چیزی مثل یه سکته ناگهانی گلومو چسبید. انگار بختک افتاده بود روی تنم. بسم ا... حرکتی به بدنم دادم تا از محاصره دستای قدرتمندی که بدنم رو اسیر کرده بود خارج شم که سردی جسم تیزی رو زیر گلوم حس کردم.-ای آی قرار شد شیطنت نکنیا...هر چقدرم خودم رو واسه این اتفاقا آماده کرده باشم بازم واسم تازگی داشت. بازم من یه زن بودم. یه زن شکست خورده. یه حوای فریب خورده.-چ...چی میخوای از جونم؟-آهان حالا شدی یه بچه خوب. اگه می خوای هیچ بلایی سرت نیاد و سالم بمونی بهتره مث یه بچه حرف گوش کن به کاری که می گم گوش کنی. اونوقت منم قول میدم کاری به کارت نداشته باشم.از ترس نمی تونستم جم بخورم. سعی می کردم خودمو آروم کنم. سعی می کردم حرکت ناشایستی انجام ندم.باید منطقی برخورد می کردم. حالا من اسیر مردی بودم که صداشم آزارم میداد وای به حال قدرت دستاش.-خب باشه. باشه. فقط بگو چی میخوای...-اوووم. به اونم می رسیم خشگل خانم...بدنم می لرزید. انگار درست تو قطب جنوب وایساده بودم. دندونام بهم می خورد و از شدت برخوردش می خواستم جیغ بکشم. چندشم میشد. از عطر تنش. از بوی متوحش کننده دهنش که از کنار گوشم به بینیم می رسید.-چه بوی خوبی می دی. ببینم خشگله چه شامپویی به موهات می زنی؟حالت تهوع بهم دست داده بود. تهوع کلمات. تهوع فریاد. یه فریادی تا بینهایت. حس کردم افتاد درست کنار پام. بدنم بیشتر از پیش سرد شد.-چی.. چی کا... تروخدا ولم کن...-هیــــــــس. قول میدم بهت که فقط چند لحظه طول بکشه.برخورد لباش روی سر شونه م چندش آور ترین اتفاق عمرم بود. چشمامو از زور بدبختی بستم و با همه وجودم جیغ کشیدم.-خــــــــــــــــــــــداضربه محکمی که به جسمم وارد شد خفه م کرد. درد تو تک تک یاخته های بدنم پیچید. آب دهنم رو قورت دادم و بی اختیار چشمام مثل فنر بالا پرید.هلم داده بود وحشی تمام تنم از برخورد به کمد دیواری درد می کرد. احساس ترس باعث شد بی توجه به درد شکمم بچرخم. میترسیدم از موقعیت که پشت سرم بود. دیدمش. صورتش رو با یه جوراب زخیم پوشونده بود. دستکش دستش بود و هر لحظه دستش نزدیک و نزدیک تر از قبل می شد. دستامو به حالت ضبدری جلوی سینه های لختم گرفتم و پاهامو جمع و جمع تر کردم. یه لحظه فقط یه لحظه چشمم روی حوله صورتی رنگم که روی زمین افتاده بود توقف کرد و مجداد برگشت و خیره به مردی شد که نزدیک و نزدیک تر می شد. هنوز دندونام به هم می خورد و می لرزیدم از ترس و شایدم از سرما.برق چاقوی توی دستش چشمامو زد. نگامو از روی چاقو نمی تونستم بردارم. نزدیک و نزدیک تر شد. تعمدا آهسته حرکت می کرد تا ترس رو ذره ذره تو وجودم تزریق کنه. -چی میخوای از جونم؟ چی میــــــــخوای؟تنها یه قدم مونده بود. تموم شد. فاصله ها برداشته شد. دستشو محکم کوبید بالای سرم. هــــــــین بلندی کشیدم و بی اختیار دستام از روی سینه هام به سمت چشمام کشیده شد. -اوف چه استیلی داری. یکی از دستاش مُدَوُّر روی سینه م چرخید که دیگه بیشتر از اون نتونستم خودداری کنم و به التماس افتادم.-تروخدا ولم کن. چی میخوای از جونم لعنتی؟تو همون حالم پاهامو بیشت بهم نزدیک می کردم و سعی می کردم دستشو از روی سینه م بردارم.نزدیک تر و دورتر میشدم تا جایی که سرم کاملا چسبید به کمد دیواری. نفسمو با درد بیرون فرستادم. -نمیدونم چطوری میتونه از لعبتی مثل تو بگذره!-بب... ببین هر چی میخوای بردار و دست از سر من بردار. روی اون... رو میز طلاهام هست. تروخدا ولم کن...دیگه بیشتر از اون نتونستم مقاومت کنم و به گریه افتادم:-اه ببر اون صداتو حوصله تو ندارم.پشت بند حرفش صورتش و ازم دور کرد. به خاطر جوراب ضخیمی که روی صورتش کشده بود بینی ش حالت شکسته به خودش گرفته بود. -طلاهات و میخوام چی کار. رمز...-رمز چی؟دوباره دستشو کشید روی گردنم و آهسته آهسته انگشتاشو به سمت پایین هدایت کرد و نفسشو از پشت جوراب ها کرد روی صورتم. مور مورم شد. دوست داشتم اونقد قدرت داشتم که با ناخونام صورتش رو خراش میدادم.
-بهت نمیخوره اینقدر کند ذهن باشی.
نگاشو تیز کوبید توی چشمام. تمام تلاشم رو می کردم که متوجه بشم آیا صاحب این چشمها رو قبلا دیدم یا نه؟-آخر این بازی تنها خودتی که می بازی!چقدر این جمله آشنا بود. شک نداشتم. بی اختیار پوزخندی گوشه افکارم نشست. می دونستم و ایمان دارم که این بازی رو خودش راه انداخته که به هدفش برسه اما امکان نداشت یه همچین اجازه ای بهش بدم.-بگو چی میخوای از جونم؟-اه دیگه حوصله مو سر بردی با این گیج بازیات. میخوای نشون بدی از هیچی خبر نداری آره؟!!!!-آی آی.فریاد طنین التماسمو تو نطفه خفه کردم. این حیوون دست پرورده نوچه همون حیوون رذل بود و من نباید نشون میدادم که ترسیدم اما...مچ دستم رو سفت فشار داد و محکم برم گردوند. جوری که از پشت به شدت با بدنش برخورد کردم. تیزی چاقو رو زیر گلوم حس کردم. حالا دیگه حتی افکارمم لال شده بود.از ترس چاقو نمیتونستم نفس بکشم. میدونستم اگه بخواد به راحتی میتونه جونم رو بگیره.با ضربه ای که به باسنم زد خودمو کشیدم جلو. ای کاش جونم رو می گرفت اما اینجوری نمیکرد.-یاا... راه بیفت...نه می تونستم پا تند کنم نه میتونستم آروم حرکت کنم. وجودم از حقارت میسوخت. چاقوی زیر گلوم. دست روی سینه م. نجوای تند نفسها کنار گوشم. و مماس شدن برآمدگی بدنش به باسنم عذابی بود بی پایان که حتی تو تصورم نمی گنجید.-خوب دختر خوب. حالا زانو بزن و مثل یه بچه حرف گوش کن رمز این گاو صندوق رو باز کن.-نمیدونم رمزش چیه! نمیدونم لعنتی.تیزی چاقو بیشتر توی گلوم فرو رفت. همه وجودم از درد تیر کشید.-آی آی...زانو زد روبروم.مثل ابر بهار اشک می ریختم. چندش اورترین مردی بود که توی همه عمرم می دیدم. می ترسیدم از هیبتش که روی همه وجودم سایه انداخته بود. از شبی که جز سیاهی چیزی به اتاقم هدیه نمی کرد. آب دهنم رو قورت دادم. جوشش مایع گرمی رو زیر گردنم حس می کردم. خراش برداشته بود. -ببین خودت مجبورم میکنی خشن بشم وگرنه همه چیز با صحبت حل میشه. تمام تلاشش رو می کرد که عصبیم کنه. چاقو رو درست جلوی چشمام رقص داد و بعد برد پایین اما هنوز چشماش روی چشمام خیره بود. پایین تر درست زیر گردنم. با چشمام دنبالش می کردم. دندونام هنوز سلسله وار بهم می خورد. پایین و پایین تر رفت درست مثل نگاهم. بدنم می لرزید درست مثل حرکت چاقو روی سینه م.با نوک چاقو روی سینه م بازی می کرد.از زور ضعف چشمام می رفت و می اومد. نفسای مقطعم داشت جونم رو می گرفت. چی کار می خواست بکنه؟ حرف نمی زد فقط زجر کشم می کرد. به سکسکه افتادم. دستی اومد درست زیر گلوم و با خشونت چونه مو کشید بالا جوری که زبونم رو گاز گرفتم:-ببین کوچولو با همین چاقو می تونم جونتو بگیرم. به نفعته حرف بزنی و رمز این لعنتی رو بهم بگی. جونت گرو رمز این گاو صندوقه...-اون تو ...هیچی نیست.-هـــــــــست...دادی که کشید لرزه سریعی به تنم انداخت و چشمام اتوماتیک وار روی هم چفت شد.من امشب می مردم.-هستش کوچولو هستش عزیزمن.هنوز چشمام بسته بود که سوزش خیلی شدیدی درست بالای سینه سمت چپم حس کردم. چشمام از زور درد باز شد و تا اومدم جیغ بکشم دست کثیفش محکم دهنم رو چسبید اما هنوز خیلی آهسته با نوک چاقو روی پوستم خراش می نداخت...-جــــون خوشت میاد؟ لامصب سینه هات خیلی رو فرمه!فریاد دردم پشت حصار دستاش خفه می شد.هق هق لبهام میون تعفن حرفهاش پخش میشد.دست و پا میزدم و التماس می کردم اما لبخند از لبش جدا نمیشد. دو برابر وزن من رو داشت و با یه دست چنان محکم فکم رو گرفته بود که اشهدش رو خونده بودم.-چیزی یادت اومد خشگله؟از شدت خونریزی و تقلای زیاد سست سست شده بودم. به محض اینکه دستش رو از روی دهنم برداشت نفس پر هق هقی بیرون دادم و چشمامو بستم.ای کاش می شد بخوابم. شدید خوابم می اومد.-آهان پس دیدی اون تو یه چیزای به درد بخوری هم پیدا میشه...چهار زانو خودمو عقب کشیدم که دستمو کشید:-کجا؟ در گاو صندوقو باز کن...برای بار آخر به سینه م نگاه کردم. تضاد رنگ سفید و قرمز بدجوری توی ذوق می زد. چشمه اشکم همچنان می جوشید. سرمو تکون دادم. دستم رو ول کرد. با چند قدم کوتاه به گوشه اتاق رسیدم. زانو زدم. پشتم ایستاده بود و هر از گاهی با دستاش روی بدنم مانور می داد و متعفن ترین عطر کلامش رو به روم می پاشید. با دستای بی قدرتم گوشه ای ترین پارکت اتاق رو چنگ زدم. همه چیز تموم شد. همه چیز از بین رفت. پارکت به عقب رفت و یه جعبه پر دکمه جلوی روم ظاهر شد. انگشت اشاره دست چپم به سمت دکمه سبز رفت و دست راستم با لرزش به سمت سینه سمت چپم. چشمام سیاهی می رفت و نگاهم تار می شد.-د جون بکن لعنتی...سکسکه تمام انرژی م رو گرفته بود. پارکت ها به عقب رفتند. درست زیر پام گاو صندوق استتار شده بود. دستم با لرزش به سمت دکمه ها رفت.
با چشم بسته رمز رو زدم. رمزی که مخلوط تاریخ آشناییمون و تولدم بود. قطره های اشک گونه هامو به آتیش می کشیدن. هنوز سینه م می سوخت.-بالاخره باز شد.چشمامو باز کردم. در گاو صندوق رو کشیدم تا باز بشه. بدون اینکه نگامو از مدارک گاو صندوق بگیرم گفتم:-هر چی میخوای بردار و برو. فقط برو...-د ن د. هنوز کارم با تو تموم نشده. بهتره با همین دستا تمام مدارک رو از داخل گاو صندوق بیرون بکشی...نگاهی به دستکشای توی دستش انداختم و با نفرت دستمو داخل گاو صندوق بردم. پس این همه محافظه کاری برای چی بود؟چشمامو با بغض می بستم و برگه ها و مدارک رو جلوی روش می ریختم و فقط هق هقم رو بلند تر می کردم. همه چیز از بین رفت. به اون چیزی که میخواست رسید. ازش متنفر بودم. از این همه نقش بازی کردناش بیزار بودم. اون تا می تونست ازم سو استفاده کرد. چشمم رو از گاو صندوق گرفتم و بدون اینکه اهمیتی به مرتیکه بدم چشمم رو دوختم روی قاب عکس بزرگ بهنام که روبروی تختمون به دیوار نصبش کرده بودم.-دست بجنبون وقت تنگه.وقتی کامل با دستای خودم گاو صندوق رو خالی کردم خودمو کشیدم عقب و به دیوار پشت سرم تکیه دادم. اون مشغول چک کردن اوراق و مدارک بود و من...درد من اینه من حوا بودماما تو ادم نبودی... -خب کوچولوی خشگل کارتو خوب انجام دادی.خودمو جمع کردم که دستای کثیفش دوباره به تن و بدنم نخوره اما...-ولم کن دیگه چی میخوای از جونم؟ تو که هر چی میخواستی بر...-هیــــــــــــس ساکت شو. من هنوز با تو کار دارم خشگل ناز...دستم که کشیده شد بدون ذره ای مقاومت از روی زمین کنده شدم. پوست سینه م کش اومد و خون با فشار از جای بریدگی بیرون پاشید. دلم میخواست از درد و بدبختی بمیرم. اما توانی برای مقابله با انسانی که نام انسان رو یدک می کشید نداشتم. بی پناهی و تنهایی بدجوری خودشو به رخم می کشید وقتی که دستش جلوی دهنم بود و بدنم محاصره دستای پستش. حوا بودنم رو وقتی باور کردم که درست مثل پر کاه توی هوا پرتاب شدم و با خشونت هم زمان با من فرود اومد روی تخت خواب. چشمامو با همه وجودم بستم و توی دلم با فریاد خدا رو صدا زدم.دیگه چه فایده فریاد زدن؟ دیگه چه فایده نالیدن و مقاومت کردن؟ چطور میتونستم باور کنم طناب دار دستام همون روسری باشه که تسکین دهنده درد بی امون سر شبم بود؟چطور میتونستم بپذیرم زن بودنم به تاراج رفته؟ سکوت می کردم و کینه های پر دردم رو توی قلبی می ریختم که یک روزی برای باعث و بانی این حتک حرمت می تپید... چشمامو تا اخرین حد ممکن باز کرده بودم و خیره شده بودم به عکس تکی و جذاب بهنام. دستش نوازش وار روی بدنم کشیده می شد و روح درست از جای انگشتاش از بدنم پر زده بود و هر لحظه بیشتر از این دنیا و خودم منزجر می کرد.کجا بود؟ نوازش دستای بهنام کجا و خشونت رفتاری مردی که روی بدنم خیمه زده بود کجا؟ خوی حیوانی و آمیزش درد آوری که حس می کردم کجا و آمیزش پر از احساس و لطافت رفتار بهنام کجا؟از نفس های تندی که می کشید و حرکاتش که تند شده بود حس کردم تا چند لحظه دیگه این غده عفونتی پر هوس از بدنم خارج میشه. چشمامو با نفرت بستم و بی اختیار عقم گرفت از مایع گرمی که روی شکمم پخش شد.-حال دادی خشگله.و از روی بدنم بلند شد. چشمامو باز نکردم و درد کشیدم از عق هایی که پشت دهنم مدفون شده بود. این حوا دیگر حوا نبود.وقتی چشمامو باز کردم که درست لبه بالکن وایساده بود و به بیرون سرک می کشید. دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم. با یه جهش از روی تخت پریدم. براق شدم سمت حمام. حمامی که دردآور ترین اتفاق زندگیم بود. نمیخواستم بمونم و رفتنش رو نظاره کنم. میخواستم خودمو تخلیه کنم از عق هایی که پشت افکارم صف بسته بودن.کف حموم زانو زدم و با چنگ اولی که به سینه م زدم تمام وجودم تیر کشید. هق می زدم و تمام محتویات معده م رو با درد روی سرامیک خوش رنگ حموم خالی می کردم. زخم دلمه بسته روی سینه م مجدد با چنگ انداختنم سر باز کرد. سرمو بردم بالا و به سقف حموم خیره شدم. آری قسمت اینگونه بودحوا بودنم پیش کشبه زن بودنمم رحم نکردن...زیر دوش آب ایستاده بودم و با وسواس هزاران هزار بار صابون رو با ناخونام به تن و بدنم می کشیدم. ای کاش این لکه نجس از بدن و روحم پاک می شد. تمام تنم زخم افتاده بود و می سوخت. وجودم از درد آتیش می گرفت اما کوتاه نمی اومدم. اشکام هنوز جاری بود روی گونه هام. چشم از سینه م برداشتم و به آینه روی در خیره شدم. لبام...صابون از دستم سر خورد و کف حموم افتاد. با درد دستامو اوردم بالا و درست کنار گونه هام نگه ش داشتم. چشمامو بستم و با یه حرکت با ده انگشتم چنگ عمیقی به روی صورتم انداختم و با همه وجودم جیغ کشیدم. خدایـــــــــــــــا...
با سوزش شدیدی که توی همه تنم بود اما با خودم لج کردم و حوله رو محکم روی زخمام کشیدم. حوله از خون تنم سرخ شده بود و درست مثل کسی که مازوخیسم داره لذت می بردم از این شکنجه روحی. -حوا جان عزیزم با پوستت مهربون تر برخورد کن...چشمای بهاری مو می دوزم به مردی که همه وجودش پر از لطافت و مهربونیه. از این همه عشقش دلم می گیره. دستاش روی پوست تنم شهریوری آتشین به پا میکنه. نگامو از صورتش می گیرم و در مقابل خواهش دستاش سکوت میکنم. تب عاشقی از یادم می ره و عذاب وجدان کرور کرور به سمتم هجوم میاره.بهاری می شم. درست مثل چشمام. حوله رو از دستش می کشم و به سرعت لباسام رو تنم می کنم.حوله رو پرت میکنم کنار پارکتی که رد خون روش نشسته. حالا دیگه اون خیلی خیلی از اینجا دور شده.روی تختم چمبره میزنم و درست مثل یه جنین در شکم مادر زانوهامو توی شکمم جمع میکنم. اشکام ریز ریز روی بالشم می ریزه و از ریزش اشکا جای زخمای صورتم می سوزه. چشمم خیره به عکسم با بهنام بود. عکسی که نوید یه اتفاق شوم میداد اما افکارم درگیر اتفاق بامداد بود. نمیتونستم خودمو از اتفاقی که افتاده بود تبرئه کنم. من یه سر قضیه بودم. تاوان گناهم این بود. دستمو دراز کردم و قاب عکس عروسی خودم و بهنام رو برداشتم. خیلی نرم صورتش رو نوازش کردم و از حس ته ریش صورتش مور مورم شد.چشمامو میبندم.-بهنام من از ته ریش بدم میادچشمامو باز کردم شیشه سرد و بی احساس قاب عکس مور مورم کرد. ای کاش بود. ای کاش کنارم بود. چطوری قدرش رو ندونستم؟ طاق باز روی تخت خوابیدم و قاب عکس رو روی سینه م گذاشتم. چشمامو بستم و با همه وجودم نالیدم:-بهنام الان کجایی؟اشعه های طلایی خورشید از شیشه بالکن به داخل اتاق پاشیده می شد اما من هنوز چشمای نمناکم خیره به سقف بود. توانش رو نداشتم از جام بلند شم میدونستم که دیگه خطری تهدیدم نمی کنه حالا اگه اون شیشه باز باشه یا بسته. اون منو تا اخرین حد توانش رنجم داده بود. اون میخواست منو بشکنه و شکست. لبخند زدم. میدونستم دستش به هیچی نمی رسه. ایمان داشتم...صدای زنگ تلفن از توی پذیرایی بلند شد. چشمامو گردوندم و درست توقف کرد رو تلفنی که روی پاتختی بود. چراغش روشن و خاموش می شد ولی صدایی ازش در نمی اومد. توان بلند شدن نداشتم. همه تنم درد می کرد. خسته روحی بودم. چشمامو بستم. پشت پلکام بهنام نشسته بود که با آرامش به سمت پاتختی رفت و تلفن رو جواب داد. لبخند زدم. آهسته صحبت می کرد مبادا من از خواب بیدار شم.-حوا بلایی به سرت بیارم که پشیمون بشی از این موش و گربه بازی با من. حوا به خاک سیاه می شونمت. تو یه عوضی به تمام معنایی. دیگه بهتره با زندگی آرومت خداحافظی کنی. خودت خواستی احمق کودن. خودت خواستی با من در بیفتی. تو هنوز نفهمیدی هر کی با من در افتاده ور افتاده؟ بیچاره ت میکنم...تق تلفن خبر از قطع شدنش داشت. نفس عمیقی کشیدم. با همه وجودم لبخند زدم. می دونستم دستش به هیچی نمیرسه. میدونستم که اون مدارک هیچ ارزشی نداره. روی تخت نیمخیز شدم چه بلایی بیشتر از این میتونست سرم بیاره؟ لبخند می زدم و سعی می کردم به این فکر نکنم تا به الان نابود شده بودم و اون لجن چیزی برام باقی نگذاشته بود. من حوا بودم. اما اون آدم نبود.هر چی روسری توی کشوم داشتم بیرون کشیدم. از اتاق خواب شروع کردم و پ روی تمام اینه های خونه رو پوشوندم. وقتی کارم تموم شد تلوزیون رو روشن کردم. عقربه ساعت ده صبح رو نشون میداد که وارد آشپزخونه شدم و برای خودم صبحانه درست کردم. به محض اینکه دکمه چایی ساز پرید تلفن شروع به زنگ زدن کرد. حوصله شو نداشتم. روی صندلی نشستم و چایی م رو شیرین کردم. لقمه کره و مربا رو گرفتم و به سمت دهنم بردم:-حوا جان خونه ای؟ چرا موبایلت خاموشه؟ چرا تلفن خونه رو جواب نمیدی؟ از دست ما ناراحتی مادر؟صداش بغض داشت. یه قلپ چایی خوردم.-ببخش مادر اما تو باید تن به این وصلت بدی. روح اون خدا بیامرزم الان در عذابه وقتی تنهایی تو رو می بینه.با همه حرصی که داشتم نون بیات رو زیر دندونم فشار دادم و با یه حرکت کشیدمش.-میدونم مریم رفتار خوبی باهات نداره. میدونم خودت راضی به این وصلت نیستی اما رسوم و عقاید خانواده ما از اول همین بوده.نون رو همراه با بغض تنهایی هام قورت دادم. اون چی میدونست از حال و روز من؟ چه می فهمید که مریم گوشه ای از مشکلات زندگی من رو به خودش اختصاص نمیداد.
-حوا جان چیزی به چهل اون مرحوم...صدای فین فین و گریه هاش مثل یه دارکوب توی مخم می کوبید. لیوان رو با همه قدرتم فشار دادم و با مشت محکمی روی میز کوبیدم.-خودتو برای بعد مراسمش آماده کن مادر.بعدم تلفن رو با هق هق روی دستگاه گذاشت. از جام بلند شدم. چونه م از بغض و درد می لرزید. آب دهنم رو قورت دادم و به سمت اتاق خواب رفتم. لباسم رو با نفرت از روی جالباسی بیرون کشیدم و بدون اینکه توی آینه نگاه کنم حاضر شدم.عینک دودیم رو درست از جلوی در اتاق خواب به چشمم زدم و نفسم رو فوت کردم بیرون.در ساختمون رو باز کردم و با دلهره و ترس به دور وبر ساختمون نگاهی انداختم وقتی چیز مشکوکی ندیدم درو بستم و از گوشه پیاده رو به سمت خیابون به راه افتادم و در همون حال هم موبایلم روشن کردم. باید با مامان تماس می گرفتم قطعا نگرانم شده بود. -سلام مامان-سلام حوا جان خوبی مادر؟صداش که نگران نشون نمیداد. لبخند سردی زدم و گفتم:-شکر. شما خوبی؟ آقا بنیامین خوبه؟-اونم خوبه سلام می رسونه. اتفاقا دیشب میگفت بهت زنگ بزنم ازت بخوام بیای اینجا چند شبی پیش ما بمونی خوبیت نداره یه زن جوون توی خونه تنها باشه...نگاهی به روبرو انداختم و از بین دندونای بهم کلید شده گفتم:-اینقد نگرانی از آقا بنیامین برای من دور از باوره مامان.-نو همیشه نسبت به بنیامین کم لطف بودی.-و تو همیشه بین من و اون،اونو ترجیح دادی.-تو اشتباه می کردی حوا جان. این وسط من فقط میخواستم قائله بین شما ختم بشه.-و قائله وقتی ختم میشد که من با مردی که درست هم سن پدرم بود ازدواج کنم؟در حالی که گریه می کرد گفت:-د آخه دختر من اون مردی که هم سن بابات بود الان داره سر و مر و گنده واسه خودش زندگی میکنه اما اون خدا بیامرز که سنی نداشت! دخترم آدم از پیشونی نوشت که خبر نداره. اینا همه بخت و اقباله-بخت منم که با خون نوشتن...قطره اشکی که روی صورتم سر خورد داغ دلم رو بیشتر تازه کرد. -نزن این حرفو تو هنوز جوونی و ماشا... زیبا. بازم میتونی ازدواج کنی دخترم.نفس عمیقی کشیدم و در حالی که برای تاکسی دست بلند می کردم گفتم:-و حتما اون آدم کسی نیست جز بهمن خان؟-من همچین حرفی نزدم. خودت که خوب میدونی به شدت مخالف این وصلتم اما...این امایی که پشت بند هر جمله می اومد این اگر و باید و شاید ها بودن که زندگی رو جهنم می کردند برای ما آدما.-مامان هر اما و اگه ای هم بیاد وسط من بازم به هیچ عنوان راضی نمیشم زندگی مریم رو خراب کنم.-بیا پیش ما تنها نمون.-ترجیح میدم بمیرم و پامو تو خونه مردی نذارم که حاضره واسه اینکه دوباره رو سرش آوار نشم منو به عقد بهمن در بیاره.-حوای من تو اشتباه میکنی بنیامین اونقدراهم که نشون میده بی عاطفه نیست.اون جای پدر توئه دخترم.-مشکل شما این بود که همیشه سعی کردید به یه دختر نه ساله بفهمونید بنیامین خان پدر منه. مادر من، پدر من، مرد. سالها پیش درست زمانی که من هشت سالم بود مرد و شما که میگی به خاطر من ازدواج کردی تا سایه پدر بالا سرم باشه بزرگترین اشتباه زندگیت رو کردی. ای کاش یاد می گرفتی تو معذورات قرارم ندی. نه من نه بنیامین خان رو. اون هیچ وقت منو جای دخترش ندونست و منم هیچ وقت اونو جای پدرم ندونستم.
دستمو رو دهنی گوشی گذاشتم و به تاکسی که جلوی پام ترمز کرده بود گفتم:-دربستو سوار شدم و در حالی که گوشی رو روی گوشم جابه جا می کردم گفتم:-بهتره نگران من هم نباشی من راحتم و دارم کنار میام با شرایط جدید.و چیزی تو وجودم فریاد زد که نگرانی های واجب تری توی زندگیش هست.-بعد گذشت این همه سال هنوزم نتونستم بهت بفهمونم بی پدر بزرگ کردن تو کار خیلی سختی بود.و ازدواج کردی که آرامش داشته باشی مادر من.-من باید قطع کنم. خداحافظ.و با خداحافظی کوتاهی ارتباط ما قطع شد. درست مثل هفده سال پیش که با سلام کوتاهی ارتباط من و مامان قطع شد. بنیامین وصل شد و حوا قطع شد. بنیامین صاحب تخت کنار مادرم شد و من صاحب تخت دو اتاق اونورتر. من از زندگی مامان خط خوردم و بنیامین جا باز کرد. مردی که نخواست پدرم باشه و من نخواستم دخترش باشم.روبروی شرکت بزرگ پارس از ماشین پیاده شدم. کرایه رو حساب کردم و بی اینکه به اطرافم توجه کنم عینکم رو روی چشمم جابه جا کردم و به سمت درب بزرگ ساختمون رفتم.نگهبان ساختمون به محض دیدنم از جا بلند شد و به سمتم اومد. -سلام خانم نیکخواه. روزتون بخیر.از پشت شیشه عینک به لباس فرم آبی رنگش خیره شدم و سرم رو براش تکون دادم.-خسته نباشید آقای ملاحت.اوضاع مرتبه؟سرش رو انداخت پایین و با ناراحتی گفت:-هی خانم چی بگم؟ از وقتی آقا عمرشون رو دادن به شما دیگه هیچ چیز مرتب نیست.بغضم رو قورت دادم و به محوطه خیره شدم. نبود بهنام این جا هم فریاد می زد.-خانم توی مراسم نتونستم ببینمتون و بهتون تسلیت بگم. خیلی ناراحت شدیم آقا خیلی خوب بودن. و قطره های اشک روی صورتش ریختن.-ممنونمو بی توجه بهش به سمت ساختمون اصلی رفتم. بهنام گوشه و کنار ذهن مردم هنوز باقی بود.توی شرکت هر کسی منو میدید بلند میشد و تسلیت می گفت. هنوز عینک دودی روی صورتم بود می ترسیدم که رد زخم های روی صورتم رو ببینن و این رو دوست نداشتم. روبروی میز منشی وایسادم و به لبخند سرد و نگاه متاسفش خیره شدم.-میخوام آقای کریمی رو ببینم.-خانم نیکخواه بهتون تسلیت میگم همسرتون واقعا حیف بودن.-حق با شماست.و دست به تلفن برد و داخلی اتاقش رو گرفت:-سلام. آقای کریمی خانم نیکخواه اومدن و میخوان شما رو ببینن.لحظه ای مکث. لحظه ای نگاه و بعد هم.-بله.و تلفن قطع شد و رو به من گفت:-آقای کریمی منتظرتون هستن.لبامو به نشونه تشکر کش دادم و پشت بهش به سمت اتاقش رفتم که صدام زد:-خانم نیکخواه کی بر می گردید سر کار؟ اینجا بدون شما و آقای کریمی بزرگ صفایی نداره.کریمی بزرگ؟ منظورش بهنام بود.به سمتش چرخیدم و گفتم:-بهنام که عمرشو داد به شما. منم که یه مدتی روحیه کار کردن ندارم. آقای کریمی هستن هر مشکلی بود با ایشون رد میون بذارید.و بعد مجدد به سمت هدفی که دنبال می کردم رفتم.
وقتی در اتاقش باز شد قلبم دیوونه وار خودشو درون سینه م کوبید. برای لحظه ای پشیمون شدم از اینکه اومدم اینجا. عینکم رو از روی چشمم برداشتم و بی توجه به اون که هنوز روی صندلی بزرگش پشت به من فرو رفته بود روی میز گذاشتمش و کیفمم کنارش قرار دادم. نفسمو فوت کردم بیرون و سعی کردم به افکار و رفتارم مسلط باشم.-اوضاع شرکت چطوره؟صدای سکوت بد جوری توی گوشم پیچید! به روی خودم نیوردم و ادامه دادم:-امیدوارم بتونی جایگزین موفقی برای بهنام باشی.باز هم فریاد سکوت بود که گوشهام رو می آزرد.خیلی داشتم تلاش میکردم که مثل اتشفشان فوران نکنم روی سر خودش و شرکت.-بهنام برای این شرکت خیلی تلاش کرده بود امیدوارم زحمات عموت رو به هدر ندی.بی تفاوتی هاش داشت رنجم می داد. تمام تلاشم رو می کردم که اتفاق دیشب روی رفتارم تاثیر نذاره. نباید می فهمید آزارم داده. نباید می فهمید که من ضعیف و شکننده تر از اونی هستم که میدونه.-مادر بزرگت امروز باز هم تماس گرفته بود و خیلی اصرار داشت که به این رسم مسخره تن بدم. خنده دار بود که می گفت اون خدا بیامرز روحش در عذابه. اینا کین؟ یه مشت حیوون پست.باز هم سکوت بود که جواب غرش های بی صدای من رو می داد. دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با قدم های بلند به سمتش رفتم و با عصبانیت صندلی چرخدارش رو چرخوندم سمت خودم. دو بار پشت سر هم چرخید و بالاخره درست روبروم ایستاد. چشماش می خندید. همون چشمایی که یه روز دیوانه وار دوسش داشتم. چشمام پر از اشک شد. همون چشمایی که یه زمانی وحشی شرقی خطابش می کرد چونه م از بغض لرزید وقتی نگاهم به چال زنخدان چونه ش افتاد. چشمامو کشیدم پایین درست همون جایی که دستاشو صاف گذاشته بود روی صندلیش. خیلی بی مقدمه از جاش بلند شد. یه قدم از ترس عقب رفتم. انگشت اشاره شو گرفت سمت صورتم. ابروهاشو کشید توی هم و انگشتشو تکون داد.-چرا؟ چرا به من از این رسم مذخرف چیزی نگفتی؟ چطوری تونستی؟خودشو بیشتر کشید سمتم. دلم پیچ خورد. دستشو نوازش وار کشید روی صورتم و زمزمه کرد:-به بهنام وفا نکردی چطوری میخوای به من وفا کنی؟همه وجودم یکباره تیر کشید.چشمام سیاهی می رفت.-تو... تو چطور میتونی این حرفو بزنی؟با یه چرخ روی پاشنه پا عقب گرد کرد و کنار شیشه سر تا سری اتاقش وایساد. اتاقش که نه. بهنام... سرمو محکم فشار دادم و گفتم:-من به خاطر تو این کارو کردم. از اولشم به خاطر تو بود. چطوری یادت رفته؟ چطوری لعنتی؟-بیخود برای من پاپوش درست نکن.چرخید سمتم. از چشماش شرارت می بارید. درست مثل همون روزی که پیشنهاد اینکارو بهم داد.-بهتره فکر بهم زدن زندگی پدر و مادر منو از سرت بیرون کنی وگرنه خودم می کشمت...دیگه نمی تونستم بیشتر از اون خودمو کنترل کنم. سرم گیج رفت و افتادم.زانوهام محکم خورد به پارکت کف اتاق. درد تو همه وجودم نشست. حتی میلیمتری از جاش تکون نخورد. چقدر عوض شده بود. چقدر تغییر موضع داده بود. همه وجودم درد می کرد. از درد خنجری که خورده بودم نمی تونستم قد راست کنم.چقدر عوض شده بود. چقد عوضی شده بودم. اون روزا اینجوری نبود. اون روزا این جوری نبودم.-قرار ما این نبود.-پاشو گم شو از اینجا بیرون. ضمنا یادت نره چی بهت گفتم. فکر پدر منو از سرت بیرون کن. مشت شد دستایی که روی زانوهای دردناکم بود. دوست داشتم درست با همین دستایی که بارها نوازششون کرده بود خفه ش کنم. این حق من نبود.-شنیدی چی گفتــــــم؟ کاری نکن با پلیس تماس بگیرم.تیره پشتم از شنیدن جمله ش لرزید. خودمو از روی زمین بلند کردم. مثل دو تا گوی شیشه ای بی احساس شده بودن. چشماش... مثل سرنوشتم سیاه سیاه شده بودن. چشمام...قرار ما این نبود. قبولش خیلی دردناک بود. این وسط فقط من بودم که باختم. من حوا... باز هم فریب شیطان را خوردم.به سمت میز رفتم و عینک دودی و کیفم رو برداشتم و در حالی که چونه م از بغض می لرزید سرم تا آخرین حد ممکن رو به سقف بلند کردم و نفس عمیقی کشیدم و در همون حال گفتم:-امین یادت باشه اگه قراره من سقوط کنم تو رو هم با خودم می کشم پایین.چرخیدم سمتش و درست مثل چند لحظه قبل خودش انگشت اشاره م رو به نشونه تهدید به سمتش گرفتم و گفتم:-اینو یادت باشه که تو بودی این بازی رو شروع کردی کاری نکن من خودم تمومش کنم. میدونی که اگه بخوام می تونم.صدای شلیک خنده ش توی فضا روحم رو به پرواز در اورد. یه پرواز به سمت ابدیت. لبخند خبیثی زد و گفت:-تو میخوای منو تهدید کنی؟-راستی مدارکی که دیشب دستت رسید به دردت خورد؟تو یه لحظه لبخند از صورتش پر زد و چنان گره کوری بین ابروهاش افتاد که از سرعت تغییر رفتارش شگفت زده شدم اما موضعم رو عوض نکردم.-به دستشون میارم و تو عددی نیستی که در مقابل من وایسی.پوزخندی براش زدم و پشت بهش کردم و به سمت در اتاق رفتم. این جنگ بین من و امین پایانی نداشت.-حوا یادت نره من خودم جایزه بگیرم. تو نمیتونی منو دور بزنی...بی اهمیت بهش در اتاق رو کوبیدم و عینکم رو به چشمم زدم و با یه خداحافظی از منشی از ساختمون خارج شدم.
وقتی از شرکت بیرون می رفتم برگشتم و به چشم خریدار به شرکت خیره شدم. زیر لب گفتم:-کور خوندی اگه بتونی شرکتمو از چنگم در بیاری!بعدم با یه خداحافظی از نگهبان ساختمون با نفس عمیقی به سمت خیابون اصلی راه افتادم. یه ماشین جلوی روم وایساد خم شدم و گفتم:-بهشت زهرا.-آبجی از اینجا خیلی بد...-دربست که می بری!-رو چشمم آبجی بفرما بالا. در ماشین رو بستم و سرمو به شیشه تکیه دادم. موبایلم رو از توی کیفم در اوردم و روشنش کردم و دوباره داخل کیفم برش گردوندم.گرمای نفس گیر شهریور ماه کسلی رو به بدنم تزریق کرده بود. چشمامو بستم.***-گرمت شده عزیزم؟ دریچه کولرو روی خودت تنظیم کن زیادش کردم. چشمامو باز کردم و به حرکت دستای بهنام که روی دریچه کولر ماشین بالا و پایین می شد خیره شدم.-خوبه خنک شدم.-چرا اخمات تو همه عزیزم؟-از گرمای شهریور بدم میاد. -برعکس تو من عاشق شهریور ماهم.-نگو که به خاطر ماه تولد منه که عاشق این ماهی...صدای قشنگ خنده هاش خدشه ای بود به روح و جسم و جان من. ماشین توقف کرد و پرنده نگاهم به سرعت پر زد و سر در دفتر خونه نشست. لبام به لبخند پلیدی کش اومد و نگاهم چرخید و روی صورت بهنام که نگاهش درگیر پرنده ای بود که سر در دفتر خونه جا گذاشته بودم.-چیه نکنه میخوای بگی پشیمون شدی؟بدون اینکه سر برگردونه گفت:-نه خانمی می خوام بگم بهتره پیاده شی چون رسیدیم.***کنجکاوانه چشمامو باز می کنم و به دنبال علتی می گردم که باعث قطع صدای موزیک شده بود. چشمم به سر در بهشت زهرا می افته. لبامو گاز می گیرم و شروع میکنم به فاتحه خوندن.-رسیدیم خواهرم اینم بهشت زهرا.-ممنون میشم اگه منو نزدیک قطعه هنرمندان ببرید و فقط سر راه جایی توقف کنید میخوام گلاب بخرم!و مجدد مشغول فاتحه خونی می شم.کرایه ماشین رو حساب کردم و به سمت مقبره و آرامگاه خانوادگی کریمی رفتم.گلاب و گل رو روی زمین میذارم و از داخل کیفم کلید در رو بیرون میارم و درو باز می کنم و با فرستادن صلواتی با وسایلم وارد مقبره میشم. بوی خاک تازه به صورتم می زنه و چشمام ناخودآگاه بسته میشه و صحنه های دلخراش تدفین بهنام جلوی چشمم رژه می ره. درست همینجا بود که زمین زانو زده بودم و به تله خاک روبروم خیره شده بودم. پدر و مادر بهنام اوضاع خرابی داشتن. انگاری شرمنده روی بهنام بودن که اونها زنده اند و بهنام مهمون دائمی خاک شده...کسی کنارم زانو میزنه و به نگون بختیم خیره میشه.هنوزم چشمم به تله خاک روبروم مونده و نمیتونه حتی پلک بزنم.-دختر بیچاره تازه یک سال از ازدواجتون می گذشت که این اتفاق شوم واست افتاد.چشمام رو می بندم و قطره های اشک روی صورتم می شینه. بهنام کجا رفته بود؟ چشمام باز میشه و نگاهم به امین که زیر بازوی پدرش رو گرفته می افته. با پوزخند مخصوص خودش خیره میشه به صورتم و من تو نگاهش کینه و حرص رو می بینم. از اینکه به آرزوش رسیده بود عقم می گیره. -بیچاره مریم خانم.و من با خودم درگیرم که چه شباهتی بین اسم حوا و مریم هست که مریم بیچاره شناخته شده؟کسی که کنارم نشسته بود بلند می شه و می شنوم که به خانم کناریش میگه:-خیلی درد آوره خدا صبر به مریم خانم بده. زن بیچاره بعد این همه سال چطوری میتونه کنار بیاد؟سرم می چرخه به دنبال مریم خانم که گوشه ای به دیوار تکیه داده و با بهت به مزار روبروش خیره شده. خدایا اینجا چه خبره؟-بهنام مادر کجایی پسرم؟ پسر عزیزم! خدا چرا منو نبردی و بهنامم رو ازم گرفتی؟سرمو میندازم پایین و حس میکنم جای بهنام من باید توی اون گور می خوابیدم نه بهنام. نه اون ادم مهربون و بزرگوار.چشمامو باز میکنم و به سمت قبرش میرم و کنارش چهار زانو می شینم و خیره میشم به اسم روی سنگ قبرش. دستمو می کشم روی اسمش و بی اختیار خم میشم و بوسه ای به روی سنگ قبرش می زنم. نفسمو ها میکنم روی سردی سنگ قبرش شاید حرارت نفسهام تن سردش رو گرم کنه. چشمامو تا آخرین حد باز میکنم و یکبار و دوبار و صد باره اسمشو زیر لبم زمزمه می کنم تا اشکام جاری بشن روی صورتم.گلابو برمیدارم و سنگ قبرش رو باهاش تطهیر میدم وقتی خوب معطر میشه بطری رو میذارم کنار دستم و گل هایی که خریدم رو پر پر میکنم روی قبرش و به حرف میام.-بهنام بگو که حلالم میکنی! بهنام بگو منو بخشیدی.صدای زنگ موبایلم منو از اسم نازنینش بیرون کشید. به سرعت اشکامو پاک کردم و کیفم رو کنارم کشیدم و موبایلم رو از داخلش خارج کردم. انگار می ترسیدم آرامش بهنام رو بهم بزنم و از خواب بیدارش کنم.-بله؟-حوا خانم...مواد مذابی وارد حلقم میشه و وجودم رو به آتیش میکشه. نفسم بند میاد و چشمام بیش از اندازه فراخ میشه. یه جایی دورتر درست کنار در قامتی سیاه قد علم کرده بود و درست مثل کارتون ها خنجری خمیده شکل دسته بلند به دست داشت. نقابش کامل روی صورتش رو پوشونده بود. چه رویایی نزدیک به عزراییل بود. چشمامو می بندم و صدا دوباره کنار گوشم طنین انداز میشه.-چه عجب شما موبایلتون رو روشن کردید. خوبید ایشا...؟چشمامو باز میکنم. تمام تنم سر شده بود.سرمای عجیبی رو حس میکردم. چشمم به دنیال قامت سیاه پوش میگشت اما اثری ازش نمیدیدم.-گوشی دستتونه؟نگاهم سر میخوره روی سنگ قبر مردی که دوستم داشت. مردی که مردونگی رو در حقم تموم کرده بود.-بله دستمه.-خب خدا رو شکر خوبید ایشا...؟-امرتون رو بفرمایید.-گویا از دست ما ناراحت هستید؟-نباید باشم؟ آقای محترم از مرگ همسر من هنوز چهل روز نگذشته. شما چطور انسانهایی هستید که اینقد بی عاطفه هستید؟-ما که عجله ای برای اینکار نداریم. تمام مسائل رو هم گذاشتیم برای بعد از مراسم چهل بهنام. باور کنید ما هم از مرگ بهنام خیلی ناراحت هستیم.پوزخند میزنم. -اما از اینکه میخواید همسرش رو تصاحب کنید غرق لذتید درسته؟-لاا... الاا...-بیخودی خودتون رو پشت این واژه ها پنهون نکنید آقا بهمن. شما دارید حق زندگی کردن رو از من می گیرید.-خانم مسئله شخص شما نیست اگه این اتفاق برای منم می افتاد...-فعلا که این اتفاق برای من افتاده. آقا بهمن من راضی به این وصلت نیستم. اصلا من قصد ازدواج مجدد ندارم.-قصد داشتن یا نداشتن شما اهمیتی نداره. این رسوم خانواده ماست و باید اجرا بشه.-استغفرا... مگه ذکر خداست که باید اجرا بشه که باید و شاید راه انداختید برای من؟-این اصول خانواده منه و شما هم وقتی وارد خانواده من شدی تابع این اصول شدی!-اصول زندگی و خانواده تون رو باور ندارم. من وقتی با بهنام وصلت کردم فقط با بهنام وصلت کردم و به شما بله ندادم که حالا داری از من خواستگاری میکنی!-اما...-اما نداره بهمن خان. شما زن داری. مریم خانم سالیانه ساله داره با شما زندگی میکنه. شما یه پسر هم سن و سال من دارید. خجالت بکشید به خدا قباحت داره.-مریم از روز اول که وارد زندگی من شد از این سنت و رسم خبر داشت و حالا حق مخالفت نداره.-چرا نداره؟ اون زن شماست!-ببین حوا خانم شما الان کجایی؟ ما باید رودر رو باهم صحبت کنیم اینجوری نمیشه!با همه حرصم قطع میکنم و باز هم خاموشش میکنم. این جماعت پست کجای زندگی ما قرار داشتند خدایا؟ چشمم رو میدوزم به اسم بهنام و زیر لب زار میزنم:-حقمه بهنام حقمه...از جا بلند میشم و دستمو به دیوار می گیرم تا مبادا پامو روی قبرهایی که مختص به پدر و مادر بهنام بود بذارم و همونطوری که دور میشم بلند میگم:-امین میدونست و منو بازی داد بهنام میدونست.چشممو برای بار اخر دور می گردونم و در مقبره رو قفل میکنم و نفسمو فوت میکنم بیرون و تو قابل خودم فرو میرم و همونجوری که محکم قفل در رو تو دستم فشار میدم زمزمه میکنم!-بازی تازه شروع شده امین.
پشتمو به ارامگاه میکنم و به اسمون چشم میدوزم. آسمونی که مملو از ارامش بود. ارامشی که من دیوانه وار در پی ش بودم و اون از من فراری.توی مسیر تمام فکرم درگیر نقشه هایی بود که باید می کشیدم. از وجود اون مدارک و امنیتشون خیالم راحت بود و حالا دنبال یه نقشه برای انتقام از آدمی بودم که شمشمیر رو برام از رو بسته بود. نابودش می کردم نمیذاشتم به این راحتی زندگی کنه...عینک دودیم رو می برم روی موهام و به روبرو نگاه میکنم. از دیدن بهمن خان جلوی در غرق تعجب میشم. ای خدا این چیزی نیست که الان حوصله شو داشته باشم. آب دهنمو قورت میدم و بی توجه بهش سریع رومو بر می گردونم و می پرم وسط خیابون تا از محوطه خونه دور بشم. الان نباید رودر رو میشدم با مردی که نمی فهمید همسر برادرش عذا داره. نمیخواستم اصلا به هیچ کدوم از این خانواده عجیب با رسوم مذخرفشون روبرو شم.بدون اینکه برگردم و به پشت سرم نگاه کنم به قدمام سرعت بخشیدم و پیچ خیابون رو پیچیدم که از صدای جیغ لاستیک های ماشینی به خودم اومدم. بی اختیار سرم چرخید عقب درست با چند قدم فاصله از من یه ماشین مشکی با شیشه های دودی داره پیچ کوچه رو به سرعت و بی دقت می پیچه وحشت نشست توی وجودم.اتوماتیک وار سرم چرخید جلو و با تمام توانم فقط یه نقطه رو متمرکز شدم و شروع به دویدن کردم. ماشین سیاه پشت سرم می اومد و من می دویدم.-خدایا به دادم...قبل اینکه جمله م تموم شه همه وجودم تیر کشید و جیغ لاستیک ها به پرده گوشم آسیب رسوند. روی زمین دراز کشیده بودم و درست مثل ماهی دور افتاده از آب تنم بالا و پایین می شد. انگار داشتم جون میدادم. چشمم به لاستیکای ماشین سیاه بود که در ماشین باز شد و دو جفت کفش تمیز و مشکی براق نمایان شد. تمام تنم درد می کرد و مایع گرمی از کنار بینیم روی لبام می ریخت. چشمام یواش یواش به سمت بالا می اومد و سیاهی جلوی نگاهم رو می گرفت.-ای وای خدا چه اتفاقی افتاده؟چشمام داشت بسته میشد اما سخت مقابله می کردم تا نگاهم بیاد بالاتر و برسه به صورت کسی که بهم زده. پاهای چند نفر دیگه وارد محدوده دیدم شد. چشمام بسته شد اما مردمک چشمم داشت می رفت بالاتر. بدنم به شدت می لرزید. کسی دستشو گذاشت روی بازوم.-نباید بهش دست بزنی.-آقا چرا وایسادی ببریمش بیمارستان.چشمام باز شد. محدوده دیدم صورت مرد جوانی بود که در حال معاینه کردنم بود.نگاه نگرانش درد رو بیشتر از قبل به وجودم تزریق کرد. چشمام دوباره بسته شد تنم کوفته کوفته بود.دستش روی بدنم به گردش در اومده بود. زیر لب ناله می کردم اما توانی برام نمونده بود.-من ماشینو جا به جا میکنم کمک کنید بذاریدش داخل ماشین.چشمام باز شد. آخ خدا چه دردی می کرد تمام تنم.لبمو گاز گرفتم و طمع مذخرف خون رو زیر زبونم حس کردم. عقم گرفت. -آی مردم...و بالاخره طاقتم طاق شد و شروع به گریه کردم. دو نفر با شمارش یک و دو سه از روی زمین بلندم کردند و به سمت ماشین بردنم و همراه حرکتشون جیغم بالا رفت. چشمام از درد بیش از اندازه باز شد و متوجه موقعیتم شدم که روی دست دو مرد بودم. چشمام دوباره بسته شد شاید نمی خواستم ببینم دارم توسط دو مرد نامحرم حمل میشم حتی به نیت خیر خواهانه. صدای جیغ لاستیکا و فریاد مردم هم باعث نشد چشمامو مجدد باز کنم.-نامرد فرار کرد. -شماره پلاکشو بردارید.چشمام باز شد. ماشین مشکی دور و دورتر می شد و دوباره چشمام بسته شد.-زنگ بزنید آمبولانس بیاد خونریزی داره.-نذارید فرار کنه این زن داره از دست میره...سیاهی مطلق چشمام رو گرفت و دیگه هیچ چیزی نفهمیدم.اما هنوز طنین صدای اون مرد توی گوشم زنگ می خورد. عجیب صداش به گوشم آشنا بود. کی بود؟ فصل دوم
عصا رو به دستم گرفتم و از روی صندلی با سختی و مکافات بلند شدم. نفسمو فوت کردم بیرون و مامان رو بغلم گرفتم:-خیلی لطف کردی تشریف اوردی.-تو آخرش به من نگفتی چه بلایی به سرت اومده ها.ازش جدا شدم و چشمامو ریز میکنم و دنبال ذره ای نگرانی تو چهره ش می گردم. اما...-گفتم که با موبایل صحبت می کردم حواسم نبود یهو وارد خیابون شدم و با ماشین تصادف کردم.با تردید روشو برگردوند و با نگاهش نیم دوری توی مجلس زد و در همون حال گفت:-مریم رو ندیدم.بی توجه به نگاه مامان به قاب عکس بزرگ بهنام که روی میز بود خیره میشم و با نگاهم شعمای روشن رو نوازش میکنم و با سوز دل میگم:-منم بودم نمی اومدم.-چرا مادر؟ -مامان خواهش میکنم شما دیگه شروع نکن. مطمئن باش من اگه صد سالم تنها بودم خراب نمیشم رو زندگی تو...و سعی کردم با اون عصا که دمار از روزگارم در اورده بود به سمت دیگه ای برم. کجای این مجلس آرامش داشتم؟ کدوم سمتش می تونستم راحت باشم و عذاب نکشم؟ یه سر مجلس خانواده بهنام بودن و رسوم مذخرفشون. یه سر مجلس مادر و خاله هام بودن که یا ترحم می کردن یا فکر زندگی خودشون و یه سمت دیگه... اون سمتم اقوامی بودن که به من به چشم یه موجود مفلوک خونه خراب کن نگاه می کردن. مریم رو توی مجلس ندیده بودم از اولشم انتظاری نداشتم بیاد. به سمت میز حامل عکس بهنام می رم و نمیدونم چرا هنوز فکر می کرد من قصد دارم زندگیش رو بهم بزنم؟-حوا جان تسلیت میگم بهت عزیزم.صدای بهاره رو تشخیص میدم اما بر نمی گردم که نگاش کنم. دستمو نوازش وار روی صورت بهنام می کشم و تشکر میکنم.-بمیرم واست غم سنگینیه. راستشو بخوای منم به خاطر همین رسم مذخرف بود که خواستگاری بهنام رو رد کردم.دستم اتوماتیک وار روی لبای بهنام قفل میشه و چشمام خیره توی مردمک چشماش. می بینی بهنام؟ می بینی که حتی دلسوزیشون رنگ طعنه و ترحم داره؟پوزخندی می زنم و بر میگردم سمت بهاره! دستمو می برم بالا و آروم و نوازش وار روی گونه ش می کشم و بدون هیچ حرفی ازش دور میشم و سعی می کنم به روی خودم نیارم که میگه:-وا اینم یه چیش میشه ها!شایدم تو راست بگی و من کم کم داره یه چیزیم میشه. عصا زنون به سمت صندلیم میرم تا از مهمونا خداحافظی کنم. چشم دیدن هیچ کس رو ندارم. خسته تر از باورم هستم. خسته تر از باورشون...وقتی تمام مهمونها از سالن خارج میشن دوشادوش خانواده م از داخل سالن بیرون میرم و به سختی خودمو می رسونم جلوی مسجد. سرمو بلند می کنم و نفسی تازه می کنم که از دیدن امین درست روبروم لرز می افته به تنم. بی اختیار دستمو به سمت شالم می برم و روی سرم مرتبش میکنم. سرمو می ندازم پایین و بیجهت به کمک عصا پا به پا میشم. مامان کنار گوشم چیزی می گه که متوجه نمیشم. ضربان قلبم اروم و قرار رو ازم گرفته و هیچی رو متوجه نمیشم. چشمامو می بندم و یاد صحنه تصادف می افتم. نگامو به سختی از کفشای براق مشکی می گیرم و دهنمو برای بلعیدن ذره ای هوا باز می کنم.-خسته شدی مادر؟به سرعت غیر قابل باوری به سمت روح انگیز خانم می چرخم. -با این عصا راه رفتن خسته م کرده.-خدا رو شکر کن ضربه عمیق و جانسوز نبوده مادر.بعد نفسشو فوت میکنه بیرون و میگه:-بچه م بهنام خیلی دوستت داشت. تو دست ما امانتی.پوزخندم تو چشمای تیز و شکاری امین قفل میشه. آب دهنم رو قورت می دم و تمام نفرت و کینه ای که ازش دارم رو جمع میکنم و می کوبم توی نگاهش.-خدا بد نده زنعمو چی شده؟پامو به سختی جابه جا میکنم و برای اینکه روح انگیز خانم متوجه کینه شتری بین من و امین نشه لبخند قشنگی میزنم و میگم:-خدا که بد نمیده امین خان این بنده خداست که بد می بینه...-قطعا شما هم بی احتیاطی کردید.یه تای ابرومو می ندازم بالا و دستمو به سمت پیرهن مشکی تنش می برم و یقه لباسش رو مرتب می کنم و در همون حال میگم.-قطعا همین طوره که شما میگی. اما تمام تلاشت رو بکن شما بی احتیاطی نکنی و دچار سانحه نشی.پیرهنشو با یه حرکت از دستام جدا میکنه و با نفرت ذل میزنه توی چشمام می گه!-در هر حال خیلی مراقب خودتون باشید چون همیشه اتفاقا جای جبران ندارن. خدا خیلی بهتون رحم کرده.-نگرانیتون برای من خیلی ارزش داره اما جای نگرانی نیست من وجودم حالا حالاها توی این دنیا لازمه!-امین جان مادر خیلی خسته شدی خدا خیرت بده ایشا... عروسیت جبران کنیم.پوزخند میزنم و میگم.-فعلا شما خودتو برای عروسی پدر بزرگوارت آماده کن نوبت شما نشده هنوز.و بر میگردم سمت روح انگیز خانم که با چشمای متعجب خیره شده بهم. کینه و نفرتم رو پشت لبخندم پنهون می کنم تا دستای روح انگیز خانم طناب داری نباشه برای وجود طغیان کرده م. از پس بدن روح انگیز که توی بغلم غرق شده بود نگاه پر از طوفان امین رو رصد می کنم و هنوز لبخند میزنم.-این اوهامو بهتره از سرت بیرون کنی زنعمو. هنوز کفن عمو خشک نشده شما فکر تجدید فراشی؟-امین چی داری میگی مادر؟-مادرجون شما لطفا دخالت نکنید. من هیچ وقت اجازه نمیدم این وصلت سر بگیره.-اوه اوه پشت پا زدن به سُنَن خانواده؟ میدونی چه عقوبتی در انتظارته؟-امین تو در جایگاهی نیستی که بخوای برای حوا تصمیم بگیری! یا حتی برای بهمن.
هنوز سر سختانه پوزخندمو حفظ کردم. از چشماش جرقه های آتش به سمت نگاهم پرتاب میشه و من امیدوارانه تلاش میکنم تا آرامشش رو به یغما ببرم.-مادر جون این رسم و روسم مسخره آیه خدا نیست که اجرا بشه! شما از وقتی عمو بهنام فت کرده پاتونو کردید تو یه کفش که الا بلا باید به سنت چندین و چند ساله احترام بذارید. که چی؟ مامان من اروم و قرار نداره. حوا خودش باید برای زندگیش تصمیم بگیره. اون هنوز جوونه و میتونه با یه نفر دیگه ازدواج کنه...-اینجا چه خبره؟میچرخم و از دیدن بهمن و محسن خان یه سکته ناقص می زنم و بی اختیار هین بلندی از دهنم بیرون می پره. گل بود به سبزه نیز آراسته شد.-حاج بابا...سلامی پرت میکنم و پا درد رو بهونه می کنم و میخوام از جمعشون دور شم که محسن خان بازومو می گیره و مجبور به ایستادنم می کنه. از ابهتش خوشم نمیاد. از لحن صیقل یافته کلامش خوشم نمیاد. منو یاد اطاعت کردن میندازه و این اصن شیرین نیست.-دوس دارم بدونم بحثتون در مورد چی بود؟بهمن خان کنار امین می ایسته و من دیگه پوزخندم نمیزنم و از لحن محکم محسن خان خوف برم می داره.-حاج بابا این چه رسمی شما دارید؟-ساکت شو بچه. تو در جایگاهی نیستی که بخوای در برابر من وایسی و از سنت من ایراد بگیری.بر می گرده و با لحن توبیخ کننده ای به بهمن می گه!-اینا بر میگرده به تربیت غلط تو! اصول تربیتی مدرنت این جوری جواب پس داد پسر؟از مستبد بودنش خوشم می اومد و نمی اومد. از محکم بودنش لذت می بردم و نمی بردم. از پدر بودن و استقامتش خوشم می اومد و نمی اومد. بین باور و غیر باور گیر کرده بودم. شخصیت جالبی داشت که همیشه ستایشش می کردم اما حالا یه سمت قضیه من بودم و باورم به تنش کشیده شده بود. نمی تونستم بپذیرم و قبول کنم.-حاج بابا! این سنت شما ربطی به ادب و شعور من نداره. برعکس این سنت شماست که داره شعور و ادب من رو زیر سوال می بره. پدر من ک اینجا کنار من ایستاده یه مرد مستقله و همسر داره و من هم هم سن زنی هستم که میخواید به خاطر سنتتون به عقدش در بیارید. این خانم همسر پسرتونه! پسری که الان زیر خروارها خاک خوابیده.دستی که به نشونه سکوت بالا اومد نگاهمو از چشمای پر از اشک امین جدا کرد. مشکل امین چی بود؟ مریم یا که خودش؟-بهتره این بحث رو کش ندی امین. من عادت ندارم برای تو یا کس دیگه ای توضیح بدم که به چه علت باید از سنتم پیروی بشه شیر فهم شد؟-بهتره تمومش کنی امین...نگاهم رسوب کرد بین چهره مغرور حاج بابا و بهمن. دیدگاهم رسوب کرد بین مردهای متکبری که حرفشون حرف بود و نبود. امین با خشونت دستش رو مشت کرد و با همون مشت عصبی بین دو ابروشو فشار داد. عادتش بود. شاید تیک داشت. شاید ارومش می کرد شاید...حاج بابا عصای آبنوسش رو روی سرامیک کف حیاط کوبید و از ما دور شد و با رفتنش شعله های نفرت بود که از نگاه من و امین به سمتش پرتاب می شد. خون خونم رو میخورد از اینکه بی اهمیت بودم از اینکه کسی نظر من رو نمی پرسید از اینکه داشتن برای من پیرهنی می دوختن که از رنگ و جنسش خوشم نمی اومد. اشتباه از خودم بود که مقابل امین ایستادم و خواستم ازارش بدم.-حوا جان میتونی بیای یا کمکت کنم؟نگاهم رو از قامت مردی که استوار بود ولی نبود و دور می شد برنداشتم و بی تفاوت به روح انگیز خانم سرمو تکون دادم و سعی کردم عصا زنون از اونجا دور بشم. نمیذاشتم بازیم بدن. نمیذاشتم با سکوتشون وجودم رو به تاراج ببرن. نمیذاشتم امین و بهمن زندگیم رو نابود کنن...-بهتری دخترم؟سرمو بالا می گیرم و به صورت بنیامین خان خیره میشم. -شکر خدا زنده م!-چرا مراقب خودت نیستی دختر؟-هستم! خیلی لطف کردید تشریف اوردید راضی به زحمت شما نبودم.لبشو گاز میگیره و من بی توجه به حرکتش به مامان که کنارش با تلفن حرف میزنه نگاه میکنم. قطعا یگانه خواهرم بود پای تلفن. هه! خنده دار ترین واژه صمیمی! خواهری که حتی نیومد توی این آخرین مراسم شرکت کنه.
نفسمو فوت می کنم بیرون و بی توجه به همه کسایی که کوله باری بودم روی دوششون به سمت در خروجی می رم و می گم:-سلام به هانیه برسون مامان.جلوی در ورودی حاج بابا و بهمن رو می بینم که سوار ماشین میشن. به سمت خیابون می رم و تاتی کنون فکرمو درگیر نقشه هام می کنم.مقابل در ورودی صدای بنیامین خان منو به خودم میاره.-دخترم بیا بالا می رسونیمت.نگاهی به داخل ماشین می ندازم. مامان و خاله زری و خاله زیبا نشستن.-مرسی شما مسیرتون از اون سمت نیست با آژانس می رم.-بیا بالا دیگه عزیزم.شونه هامو می ندازم بالا و میخوام از این موقعیت اسفناک فرار کنم که صدای روح انگیز خانم توجه مو جلب می کنه.-حوا جان بیا ما می رسونیمت خونه مزاحم بنیامین خان و مامان نشو.پوزخند می زنم و به حال خودم متاسف می شم که حتی مامان بهنامم می دونه من یه وصله نچسب هستم توی زندگی مادرم.-نه این حرفا چیه خانم؟ حوا پاره تن ماست.دیگه تامل نمی کنم تا به نزاع و چرب زبونی مامان و بنیامین و روح انگیز توجه کنم. در ماشین رو باز می کنم و خودمو با بدبختی کنار خاله هام جا میدم و از داخل ماشین می گم.-شما برید با ماماینا می رم خونه.-باشه دخترم شب میایم بهت سر می زنیم.چشمانم از درد بسته میشه و اون فکر میکنه تاییدش کردم. صداها توی سرم اکو دار میشه و دنیا هوار میکشه توی وجودم. سرمو تکیه میدم به صندلی و دستمو می برم سمت سرم و به پرسش خاله که نگران حالم شده جوابی نمیدم. نمیخوام سکوت کلامم رو بشکنم نمیخوام دردم رو بریزم روی دایره ای که گوشه نداره. اینجوری دردام شاید گوشه گیر نشه.نصیحت های خانواده ای که خانواده نبودن هم نتونست چشمایی رو که از زور درد بسته شده باز کنه. تنها وقتی ماشین توقف کرد چشمامو باز کردم و زیر لب تشکر کردم.-می اومدی می رفتیم خونه ما.-آره خاله جان تنها نمون.نگامو به نمای سنگ ساختمون می دوزم و با لبخند تلخی چشمام بهنام رو پشت شیشه های بسته طبقه چهارم می بینه و می گم.-تنها نیستم. بهنام منتظر منه.و در ماشین رو بهم می کوبم و سعی میکنم نگاهم از صورت مخملی بهنام جدا نشه.-حوا جان...-دستتون درد نکنه خداحافظ...و با سری رو به اسمون به سمت در می رم و تو یه لحظه پلک زدن بهنام از هدف نگاهم پر می زنه و چونه م می لرزه.کلید رو از توی کیفم در میارم و اهمیتی به اشکایی که روی گونه هام جاری میشه نمیدم. دلم از همه دنیا پر میشه و بازم اهمیتی نمی دم. پاهامو روی پله ها می کوبم و می رم بالا و بازم به ریتم تند شاکی قلبم اهمیتی نمی دم.در ورودی رو با هل کوتاهی باز می کنم و کیفمو روی زمین پرت میکنم و به سمت اتاق خواب پرواز می کنم. ریتم تند قلبم نفسم رو به شماره انداخته. شمارش نبود روزهات داره هوشو از سرم می بره. کجایی بهنام؟ کجایی که تمام زندگیم با رفتنت به تاراج رفت. کجایی عزیزم؟نگاهمو روی تخت دو نفره می ندازم و صحنه های ناخوشی روبروم ظاهر میشه. چشمامو می بندم و میخوام فراموش کنم که امین بی صفت بی حرمتم کرد. می خوام فراموش کنم به خاطر اون مدارک کوفتی باعث شد بهم تجاوز بشه. صورتمو به سرعت بر می گردونم و دستمو روی صورت قاب گرفته بهنام می کشم و با صدای بلند صداش میکنم.-بهنام دارم کم میارم. دارم عقب میکشم دیگه نمیتونم بهنام. نمیتونم...صدای زنگ تلفن انگیزه ای شد واسه سر خوردن روی دیوار و مچاله شدن وجودم کنار پای عکس روی دیوار.سرمو روی زانوم گذاشتم و دستمو روی گوشام. نمیخواستم بشنوم صدای رسای بهنام که توی اتاق می پیچید.-سلام. اینجا خونه بهنام و حواست. ما خونه نیستیم. پیغام بذارید تا در اسرع وقت با شما تماس بگیریم...نمیخواستم بشنوم اما تکرارش می کردم. نمیخواستم بشنوم اما همه وجودم می خواست بشنوم صدای کسی که دیر به حضور و امنیتش پی بردم. نفسمو فوت کردم بیرون و سرمو اوردم بالا و خیره شدم به قاب عکس دو نفره مون کنار هم.-میدونم خونه ای. میدونم صدامو می شنوی. می دونم هستی و میدونم که گوش میدی. با فرار کردن چی رو میخوای درست کنی؟ چرا تلفن کوفیتیو جواب نمیدی و بشنوی حرفامو؟صدای هق هق پشت تلفن لبخند رو نشوند روی لبم. چشمامو ریز کردم و لبخند روی صورت عروس رو چک کردم. چقد شبیه همین لبخند بود. پر از درد و پر از شک.-امین می گفت تصمیم گرفتی به سنتشون عمل کنی. حوا نمیذارم آب خوش از گلوت پایین بره. زندگیتو نابود میکنم. اگه تصمیم گرفتی رو ویرونه من خونه تو بسازی ویرونت میکنم. از هستی ساقطتت میکنم.احمقانه بود. مادر و پسر مثل هم تهدید می کردن. مادر و پسر تشنه به خون من! چشمامو می کشم بالا و رو لبخند بهنام متوقف میشم. بهنام این چشما چرا اینقد مظلوم بود؟ نفهمیدی همین امینی که اینقد دوسش داشتی چه نقشه ای برات داشت؟ نفهمیدی منی که عاشقش بودی چه نقشه ای برات داشتم؟-حوا حوا نکن این کارو. من که باهات خوب بودم. تو مثل دخترم بودی. مثل امین دوستت داشتم. حوا نذار زندگیم خراب شه. حوا جان نذار زندگیت خراب شه. تو فرصت واسه ازدواج داری. فرصت رو ازخودت نگیر دختر خوب. نگیر...چشمای بهنام غم خاصی داشت. غمی که هیچ وقت نفهمیدم علتش چیه. از روی زمین پا میشم و به سمت کمد لباس هام می رم و نفسمو فوت می کنم بیرون. مریم تلفن رو قطع کرده بود و تنها صدای هق زدناش بود که توی گوشم قطع نشده بود.
مانتومو از تنم می کنم و می ندازم زمین.درد پا امونم رو می بره. با خودم لج کرده بودم. حرکت تند روی پله ها. فشار اوردن بهش. تاوان چی رو داشتم پس میدادم؟ کنار کمد سر می خورم و از داخل دست می برم انتهای کمد و قفل کوچیکش رو می زنم و تیکه پایین کمد با صدای تقی شل میشه. با دستم هلش میدم و باز می شه. چشمامو یه بار باز و بسته می کنم و لباس های بهنام رو که مرتب چیده شده کنار میزنم. نوازش وار لمسشون می کنم و ا کارد کوچیکی که کنار لباسای بهنام گذاشتم می افتم به جون سرامیک زیر لباسا. با کمی تکون دادن سرامیک از جا بلند میشه و خاک ریزی به هوا بلند میشه. به سرفه می افتم. کلافه میشم. سرامیک رو به سختی بالا نگه می دارم و با یه دست پاکت رو بیرون می کشم. پوزخند می شینه روی لبم. پاهامو دراز می کنم و پاکت زرد رنگ رو می ذارمش روی پام. به چسبی که روی پاکت زده شده خیره میشم.نمیخوام چشمم به پای آتل بسته م بیفته. با انگشت اشاره به راحتی بازش میکنم و چهره خشمگین امین میاد جلوی نظرم. چشمامو نفرت پر می کنه. اون نامرد رو فرستاده بود دنبال این پاکت. دستامو مشت می کنم و زیر لب لعنتی میگم. اون یه حیوون کثیف بود که به خاطر این مدارک باعث شد بهم تجاوز بشه. عق می زنم تمام دلخوری هامو از این دنیا و از این آدما. پاکتو تو دستام مشت می کنم و بدون هیچ فکر اضافه ای بازش میکنم. حالا وقتش بود بفهمه با کی طرفه. نمی ذاشتم به همین راحتی از زیر بار گناه فرار کنه.محتویات پاکت رو پخش میکنم روی زمین و با لبخند شیطانی خیره میشم بهشون. یکی یکی نوازششون می کنم. درست کنار گوشم یه صدایی وز وز می کرد. شاید شیطان. شاید نجوای شیطان. من حوا نمیخواستم باز هم فریب شیطان رو بخورم. نمی خواستم.اسناد و مدارکی که به نامم بود رو داخل پاکت بر می گردونم جز یه سی دی.جاسازشون می کنم و به سمت میز کامپیوتر میرم. روشنش می کنم. باید ازش نسخه های زیادی تهیه کنم. این سی دی می تونست خیلی به دردم بخوره.تا بالا اومدن سیستم به اشپزخونه می رم و چایی ساز رو روشن می کنم. هنوز اون صدا کنار گوشم شنیده می شد. باید تاوان کارش رو پس میداد. نمیذارم آب خوش از گلوش پایین بره. نابودت میکنم امین. نابودت می کنم.تو لیوان بزرگی چایی می ریزم و با دو تا بیسکویت به سمت اتاق خواب می رم. سیستم بالا اومده. سی دی رو داخل سی دی رام می ذارم و عملیات رایت سی دی رو انجام میدم و با فراغ خیال چاییم رو می نوشم.سی دی اصلی رو سر جاش بر می گردونم و مجدد مثل قبل مرتبشون میکنم و قفل کوچیک داخل کمد رو می زنم. مانتوی مشکی روی زمین رو با مانتوی رنگی عوض می کنم و داخل آینه به خودم نگاه می کنم. برای لحظه ای دلم به حال حوای داخل آینه می سوزه. زخمای روی صورتش هنوز پابرجاست. زخمای روی قلبشم... دستمو روی صورت حوای داخل آینه می کشم و با خودم فکر می کنم چی بود و چی شد؟ یه دختر دانشجوی ساده کجا و حوای بیوه فریب خورده کجا؟ چی به روزم اومده بود؟ لعنت به عشق که هر بلایی سرم اومد از عشق بود و بس. چونه م می لرزه از سنگینی غمی که روی شونه م هست و بازم هم قسم می شم با حوای درون آینه برای نابود کردن امین. کیفمو روی دوشم جابه جا می کنم و از این همه ضعیف بودن حوای توی آینه بیزار می شم. رومو می گیرم ازش و قهر می کنم باهاش. باید مثل من باشه. قوی و سرپا. عهد می بندم با خودم. قسم می خورم که نذارم کسی آزارش بده. روبروی پیک موتوری توی خیابون وایمیسم و به بنر بزرگ تبلیغاتیش خیره میشم. صدای مردها و پسرهای پیکی منو از اسم پیک بهنام بیرون می کشه و مجبورم می کنه برم داخل.-این بسته رو برام بفرستید به ادرسی که پشتش قید شده.-حتما. خانم؟پوزخند میزنم.-شیطان.مرد سرش رو میاره بالا و با چشمای بیش از اندازه درشت شده خیره میشه به صورتم. پوزخندمو جمع می کنم و اخمامو می کشم توی هم.-شوخی می کنید خانم؟-خیر آقا! داخل این بسته یه فیلمه. برای موسسه فیلم سازی. اسمش هست شیطان. مشخصات بنده هم داخل فیلم ذکر شده. -آهان. یه لحظه فکر کردم واقعا فامیلیتون اینه...تو دلم به تفکراتش می خندم و هنوز صدای وز وز یه نفر رو کنار گوشم حس می کنم.پول رو حساب می کنم و از داخل پیک موتوری بیرون می زنم. موبایلم رو از داخل کیفم خارج می کنم و روشنش می کنم. عصا رو توی دستم جابه جا می کنم و منتظر می مونم. به زودی زنگ می زنه. اهمیتی به پیام هایی که پشت سر هم می رسید نمیدم و از خیابون رد می شم.
تمام مسیر رو با همون زمزمه ها و پوزخند طی میکنم. نمیدونم کجا بود که خوندم شیطان جنسش زنه. باورش ندارم اما باور دارم که اگه زن بخواد میتونه دست شیطان رو هم از پشت ببنده.روی صندلی ننویی نشستم و از همون جا خیره شدم به مانیتور آیفون. پشت در حضور منحوس سه انسان رو حس می کنم. تمام برق ها خاموشه. نور آبی مانیتور پذیرایی رو روشن کرده و حرکاتشون حاکی از عصبانیتشونه. تلفن خونه پشت سر هم زنگ می خوره و بدون گذاشتن پیغامی قطع میشه. صدای بهنام نصفه و نیمه توی فضا پخش میشه و مجدد خاموش میشه. سرمو تکیه می دم به صندلی و چشمامو می بندم. بازم آوای زنگ توی سرم میپیچه. موبایلم روی عسلی کنار دستم می چرخه از ویبره و حتی نگاهی بهش نمی ندازم. منتظرم. منتظر تماس. اما نه منتظر تماس این سه نفر. باید تماس می گرفت. باید رذالت رو توی رفتار و صدام می دید. میتونستم انتقام زندگی که نابودش کرد رو ازش بگیرم. انتقام تمام بودن ها و نبودن هاش رو.صدای بهنام مجدد توی فضای خونه طنین انداز میشه. یه قطره اشک سر میخوره روی گونه هام. دستامو محکم به دستی صندلی می گیرم و زیر لب صداش می زنم.-این بازی ها چیه در اوردی حوا؟ درو باز کن. این مسخره بازی چه نتیجه ای داره واست؟ تو در جایگاهی نیستی که بخوای سنت دیرینه ما رو زیر پا بذاری. روزی که همسر بهنام شدی یعنی تمام شروط خانواده ما رو پذیرفتی...پوزخند میزنم. درسته روزی که همسر بهنام شدم تمام شروط امین رو پذیرفتم. اما بهنام بیچاره... وای به حال امین. اون یه رذل بی صفته. اون یه حیوون کثیفه که حتی به تو که پدرشی رحم نکرد.-با فرار چیزی رو نمیتونی درست کنی حوا. بهتره هر چی زودتر رضایتت رو برای این وصلت اعلام کنی. به محض تموم شدن عده ت باید به عقد من در بیای. ما بیکار نیستیم هر روز بخوایم ناز تو رو بکشیم. خود من هم زیاد از این اتفاق راضی نیستم اما چاره ای ندارم.اکوی زیاد، هزاران هزار بار توی سرم طنین می ندازه. هیچ وقت باور نمی کنم هیچ گربه ای محض رضای خدا موش بگیره. از جنست متنفرم بهمن. حالا می فهمم این امین بی صفت بودنش رو از کی به ارث برده. من زن برادرتم چطور می تونی به چشم یه کالا بهم نگاه کنی؟ چقدر هم از این سنت تو ناراضی هستی...صدای غر غر هر سه نفرشون کلافه م می کنه. از جا بلند میشمش و موبایلم رو از روی میز بر میدارم و به اتاقم می رم.درو می بندم تا صدای بهمن و روح انگیز کمتر بشه. عجیبه حاج بابا سخنی نمی گفت. سکوتش علامت چی بود؟کامم تلخه. از این همه بد اقبالی. کامم تلخه و هیچ چیز نمیتونه شیرینش کنه. سرمو روی بالش می ذارم و چشمامو می بندم. دهنم مزه زهر مار می ده. چیزی نخوردم. حالت تهوع دارم اما حرکتی انجام نمیدم.هوا گرمه اما من بیش از اندازه سردمه. لرز می کنم. پتو رو می کشم روی خودم و چشمامو می بندم. محکم و سخت. توی گرم ترین روزای تابستون این لرزیدن چقدر می تونه طبیعی باشه؟ ای کاش کسی بود این دستگاه رو خاموش می کرد. چشمام سیاهی می ره. سرم گیج می ره. دستمو از زیر پتو بیرون میارم و روی جای خالی کنارم می کشم. قطره های اشک روی صورتم سر می خورند و تنهایی رو با همه وجودم حس می کنم.-بهنام بگذر ازم. بذار این عذاب لعنتی تموم شه...ملافه زیر دستم مشت میشه و هق هقم ازارم میده.-چهل روزه که کنارم نیستی. چهل روزه که با رفتن نابهنگامت به این باور رسیدم بدون تو هیچم. بهنام چرا زودتر قدرت رو نفهمیدم؟ چرا نفهمیدم چه کیمیایی بودی تو این آشفته بازار نامردی؟پوست دستم از شدت سرما مور مور میشه. یه چیزی توی سرم فریاد میزنه چرا نابهنگام؟ تو که باور داشتی دیر یا زود از جمع دو نفره تون خارج میشه! شایدم یه مثلث عشقی!همه تنم به لرزه می افته گریه م اوج می گیره. چقدر اینجا تنها و بی کس موندم فقط خدا میدونه.موبایلم میره روی ویبره. بی اختیار نیم خیز میشم و به شماره ای که روی صفحه گوشیم افتاده خیره میشم. پوزخند میشه روی لبم. بالاخره طاقت نیاوردی و زنگ زدی...منتظر می مونم تا پیغام بذاره. صحبت نمی کنم یاد گرفته بودم قوی باشم و از خودم ضعف نشون ندم جلوی کسی. میخواستم تو خلوتم بدونم چقدر احتیاج دارم به یه نفر که حمایتم کنه.-این بچه بازیا چه معنی میده حوا؟ میخوای چی رو ثابت کنی؟ چرا تلفنتو جواب نمیدی بزدل بی خاصیت؟ فکر کردی با این سی دی دستت به جایی بند میشه؟ هه! سخت در اشتباهی. حوا قبلا هم گفتم که بازی بدی رو شروع کردی و به زودی بهت ثابت میشه این وسط فقط تویی که از گود خارج میشی. اینو بهت ثابت میکنم.با پاهای لرزون و ترسون به سمت تراس میرم. در بالکن رو می بندم و بر می گردم. از شدت سرما به خودم می پیچم. دستگاه سرمایشی رو خاموش می کنم و مجدد زیر پتو می خزم. چقدر دلم هوای آغوشی رو کرده که پذیرای خاک شده.-نمیذارم بهنام. نمیذارم اینا به سنت دیرینه شون عمل کنن. حق زنایی که اینا پایمالش کردن رو ازشون می گیرم. من یه زن آزادم نمیذارم محدودم کنن. نمیذارم.
شب می گذره و سیاهی از دل من نمی گذره. زمان می گذره و گذرش ردی توی قلب و دلم به جا میذاره. آخرش که چی؟ تمام زندگیم شد جنگیدن. جنگیدن برای امین و حالا هم جنگیدن با خود امین. امینی که امین من نبود. امینی که امین نبود و فکر می کردم بود. شایدم تقصیر خودم بود که زیادی به خودم و احساسم ایمان داشتم. اگر اینطور نبود چطوری دل باخته بهنام شدم وقتی همه چیز قرار بود برعکس بشه؟صبح با تنی کوفته از درد از جام بلند میشم و با خودم می گم باز یه صبح دیگه. یه روز تکراری و پر از هراس دیگه. این روزا زندگیم چقدر عجیب شده. هیچ چیزی آروم نیست. هیچ چیزی یکنواخت نیست. دیگه خیلی وقته تو زندگیم هیچ چیزی ثابت نیست. همه چیز پر از بلواست. همه چیز پر از هیجان و استرس. اصلا نمیدونم امروز چی قراره به سرم بیاد و فردا چی؟با خستگی و کوفتکی از تخت پایین میام و لنگ زنون به سمت حموم می رم. شاید یه دوش آب گرم بتونه این کوفتگی رو از تنم دور کنه. اما هنوزم عجیبه که میدونم این کوفتگی رو هیچ چیزی نمیتونه از تنم دور کنه جز یه مامن امن. بدنم اعتیاد داشت. اعتیاد پیدا کرده بود به اغوشی که نوازش همراهش بود. عشق همراهش بود. بدنم عادت کرده بود به محبت بی اندازه مردی که حالا نبود. نفس کلافه ای می کشم و دوش آب رو باز می کنم و زیرش وایمیسم.-همه میگن که تو نیستیهمه میگن تو مردیهمه میگن که تنت رو به فرشته ها سپردیدروغـــــــــــــــــهبا ترسی که با جونم عجین شده داخل حموم لباسامو به سختی تنم می کشم و میام بیرون. اول با احتیاط دور تا دور اتاق رو نگاه میکنم و نفس کلافه مو فوت می کنم بیرون و می رم سمت اشپزخونه. نم موهامو با جا به جا کردنشون روی شونه م می گیرم و به سمت چایی ساز می رم. کتری رو بر میدارم و آبش می کنم و میذارمش سر جاش. تا جوش اومدنش به سمت یخچال می رم و عجیب دلم می گیره از خالی بودنش. یادش بخیر روزایی که بهنام خرید کامل می کرد برای یخچال و من چه نادون وار نفهمیدم قدر مردی که مرد بودنش رو ثابت کرد.کاغذی از توی کابینت بر میدارم و ریز ریز وسایلی رو که احتیاج دارم می نویسم و سعی میکنم اخرین صبحی باشه که با چایی تلخ سر می کنم.یه مسکن برای درد پام می ندازم بالا و فکر می کنم دیگه کم کم دارم اعتیاد پیدا میکنم به این مسکن هایی که هیچ دردی ازم دوا نمی کنه و به سمت اتاق خواب می رم و لباسم رو با لباس بیرون عوض می کنم. بعد مدتها ضد آفتابی به صورتم می زنم و نگاهم به ابروهای پر و صورت پر شده م می افته. دستمو روی ابروهام و زخم های صورتم می کشم. چی مونده از اون صورت شفافم؟ چی مونده از اون برق عجیب نگاهم؟ چقد افسرده شدم. چیزی به مرگ روحم نمونده و چیزی به مرگ زندگیم. موهامو مرتب می کنم و با برداشتن آدرس وکیل و لیست خریدم از خونه بیرون می زنم و سعی می کنم بدون عصا راه رفتن رو از همین الان شروع کنم. عصا باعث کند شدن سرعتم میشد فقط.به ساختمون روبروم خیره شدم. ادرسو کف دستم مچاله کردم و عینک دودیم رو از چشمم برداشتم و بالای موهام زدم. نگاهی به دور و برم انداختم و به سمت در فلزی روبروی پارکینگ رفتم. دستمو روی زنگ گذاشتم. واحد هشت... -بفرمایید.-سلام. نیکخواه هستم.در با صدای تقی باز شد. با کندی داخل مجتمع سهیل شدم و با سستی به سمت آسانسور رفتم. داخل اسانسور به چهره خودم داخل اینه خیره میشم و پوزخند میزنم. دارم می رم به جنگ مردمی که زن های سرزمینم رو نابود کردن. دارم می رم به جنگ رسومی که حق زندگی رو از من و امثال من می گیره.رفتن و صحبت کردن از نسلی که حروم این رسوم شده بودن و صحبت کردن از عدالتی که میتونست حق من و امثال من رو بگیره ارامش رو به وجودم تزریق کرد. تنظیم شکایت نامه ای علیه این قوم و رسومشون و شمشیری که از رو بسته شد همه و همه آرامشی بود که به وجودم تزریق کرده بود. با خداحافظی از خانم سالمو از مجتمع سهیل بیرون زدم و به سمت خریدی که باید انجام میدادم رفتم. خریدی که برای بقای حیاتم بهش احتیاج داشتم.با تنی خسته و دستهایی ناتوان درو ورودی رو باز کردم و خم شدم تا پلاستیک های خریدم رو بذارم داخل خونه.پام عجیب تیر می کشید و بدنم خسته شده بود. مدت زیادی بود که اینقدر راه نرفته بودم. وسایل رو داخل بردم و پا پشت پا در و بستم که از دیدن صحنه روبروم تمام پلاستیک های خریدم از دستم ول شد و روی زمین ریخت. چشمم بی اختیار به دنبال سیب سرخی افتاد که قل خورد و قل خورد و درست جایی مابین دو کتونی سفید و شیک ایستاد.-به به ببین کی اینجاست...آب دهنم رو با مکافات عجیبی قورت دادم و از شنیدن صدای بلندش قلبم به هیجان و تپش افتاد. نگاهمو با مکافات از کتونی ها به سمت بالا کشیدم و سعی کردم دلم بهم نخوره از اینکه با کفش به حریم خصوصی من پا گذاشته بود. به خونه من و بهنام. به خونه ای که حریم امن برام داخلش نذاشته بود.دستاشو از دو طرف کامل باز کرد و با لبخند یه تای ابروشو برد بالا و گفت:-قصد نداری بهم خوش آمد بگی زنعموی عزیز؟بدنم از درون به لرز افتاده بود. سردم شده بود. میخواستم محکم و سخت باشم. میخواستم نابود کنم نسلی که ضعف رو تزریق کرده بودن به باور مردهایی مرد نما. خم شدم و پلاستیک کنار پام رو برداشتم. شاید میخواستم اینجوری به خودم مسلط بشم.-کمک میخوای زنعموی عزیز؟به صدای زخمی که سعی می کرد شوخ باشه و پر از تازیانه اهمیتی ندادم و پلاستیک های خریدم که به زمین پخش نشده بودن رو برداشتم و به سمت اشپزخونه رفتم اما هنوز فکرم درگیر سیب سرخی بود که ما بین پاهای کشیده ش بود.قلبم بی امان می کوبید و نفسم به سختی بالا می اومد.
با بغضی که سرسختانه توی گلوم مشت شده بود می جنگیدم و دائم به خودم دلداری می دادم که آروم باش حوا. آروم باش دختر.-اوووم چه بوی خوبی میده. سیب سرخ حوا...از صدای قهقه خنده ش لرزش بدی به وجودم افتاد. محفظه سینک رو بستم. پلاستیک سیب و پرتقال رو داخل روشویی خالی کردم .آب رو باز کردم تا داخل سینک پر از آب بشه و در همون حال تمام تلاشم رو به کار گرفتم تا متوجه ترسم نشه.-زنعموی عزیز! قبلا مرتب تر بودیا. این چه وضعه اتاق خوابته؟دستام از روی شبر آب برداشته می شه و بی اختیار صد و هشتاد درجه به سمتش می چرخم. صدای شر شر آب نمیتونه مثل همیشه آرومم کنه. صدای پوزخند هاش نمیتونه فکرم رو منحرف کنه. همه دنیام داره ویرون میشه. اون یه عوضی به تمام معناست. اون یه حیوون کثیفه. اون یه لجن بی هویته. آب دهنم رو قورت میدم و می چرخم. می چرخم و آشپزخونه دور سرم می چرخه. شیر آب رو می بندم وچشمام سیاهی می ره. دستامو می برم داخل سینک پر از سیب سرخ و پرتقال. مشتم رو پر می کنم از دنیای حسرت. دنیای درد و تنهایی و می پاشم به صورتم. صورت ویرون از خستگیم.-می گم زنعمو...می چرخم سمتش. قطره های آب از روی صورتم به سمت پایین می ریزه. ابروش می پره بالا و پوزخندش پررنگ تر میشه.-چشمای وحشی شرقیت چرا رم کرده حوای من؟آب دهنم رو قورت می دم و بی توجه بهش از کنارش رد میشم و به سمت اتاق خوابم می رم. می خوام عادی باشم. میخوام محکم باشم. میخوام جسور باشم اما نمیتونم. یه چیزی تو وجودم مثل یه حس مرموز به قلیان در میاد وقتی می بینم قاب عکس های روی دیوار توی اتاق واژگون شده. دلم بهم میپیچه وقتی می بینم توی اتاقم بمب ترکیده و تمام وسایلم وسط اتاق ولو شده. دلم پیچ می خوره وقتی می بینم سرامیک گوشه اتاق عقب رفته و گاو صندوق تن برهنه ش رو به نمایش گذاشته. حسش می کنم درست پشت سرم. حسش می کنم درست کنار گوشم. نفس هاش از پشت سر به گوشم میرسه. یه قدم به جلو می رم تا فاصله ش رو با خودم بیشتر کنم.-اوه اوه ببین با این اتاق چیکار کردن بی معرفتا! نه زنعمو؟به عقب می چرخم. دیگه بیشتر از این نمیتونم خودمو کنترل کنم. دستمو می برم بالا و میخوام تمام نفرت و عقده هام رو محکم بکوبم توی صورتش که قبل رسیدن به مقصد بین زمین و هوا محکم چفت میشه توی دست قویش. پوزخند از روی لبش کنار می ره و نفرت میشه مشت محکمی توی نگاه گستاخ و پر خشمم. بینیشو باد پر می کنه و چشماش سرخ و ریز خیره میشه به صورتم. فکش منقبض میشه و مچ دستم از درد سر.-چه غلطی میخواستی بکنی؟هــــــــــا؟-به چه حقی پا تو حریم خصوصی من گذاشتی؟با تعجب خیره شد به صورتم و فقط یه لحظه طول کشید که با تمام وجودش غش کنه از خنده. چنان می خندید و بدنش از خنده می لرزید که قلبم به تلاطم افتاده بود. چنان قهقهه می زد که دیوارهای اتاق به وحشت افتاده بودن از حضور منحوسش.اما هنوز دستم درگیر خشونت بی رحمانه دستاش.دندونامو از شدت عصبانیت بهم می سابیدم و منتظر بودم کمدی مذخرفش زودتر تموم شه.-جالب شد. حریم خصوصی تـــــــو؟ یادت رفته مثل اینکه...با یه حرکت منو به سمت خودش می کشه و دستم از آرنج با شدت تا میشه و به قد یه نفس فاصله پیدا میکنم از صورتش. با پرتابم به سمت خودش یه چیزی تو وجودم پایین می ریزه. چشمام برای لحظه ای کوتاه بسته میشه و به سرعت از ترس باز میشه و گشاد میشه به سمت نگاه مسمومش.-باید یادت بندازم یه روزی من تو این حریم خصوصی سهم داشتم؟ باید یادت بندازم که یه روزی از خصوصی ترین روابطت با بهنام این من بودم که خبر دار میشدم؟ آره؟ باید یادت بندازم تو بیشتر از اینکه زن بهنام باشی زن من بودی؟از بین دندونای بهم کلید شده ش با فریاد می پرسه:-هـــــــــــــا؟دیگه طاقت این همه تحقیر شدن رو ندارم. دیگه طاقت این همه عذاب کشیدن رو ندارم. بدنم سست میشه و مقاومت خودش رو از دست میده. چشمامو می بندم و به یاد حماقت های عاشقانه م می افتم.حماقت هایی که دلم رو شدیدا می لرزونه. تصویر معصوم و مهربون بهنام پشت پلکام نقش میبنده و دلم میخواد برای همیشه و توی همون لحظه بمیرم و نباشم. بمیرم و نباشم از دست حماقت های بیخودم.-بهتره هیچ وقت یادت نره که تو هیچ حریم خصوصی ای پیش من نداری و نداشتی.خودمو عقب می کشم و چشمامو ریز می کنم و ذل میزنم توی صورتش. توی نگاهش نفرت موج میزنه. توی نگاهم انزجار، انتقام، کینه و حسرت و حسرت و حسرت...-بهتره حد و حدود خودت رو بدونی. تو یه حماقت محض بودی توی زندگی من اونم فقط تو ماه های اول زندگیم.دستم رو ول میکنه و دور خودش توی اتاق چرخ میزنه و می خنده. خنده هاش ازارم میداد. خنده هاش حرف داشت. حرف داشت و حرف داشت.-راست میگی. آره راست میگی تو. چشمامو می بندم. دستامو می ذارم روی گوشم و نمیخوام بیشتر بشنوم. نمیخوام یادم بیاد چقدر ساده بودم و چقدر احمق که اینقدر در حق زندگیم ظلم کردم. در حق بهنامی که مظلومانه پای من بود و پای عشق من نابود شد.-آره من یادمه حماقت کردم. خریت کردم. می فهمی؟ خریــــــــت! اما مثل اینکه تو یادت رفته کی بودی و چی کار کردی! یادت رفته که تو بودی زیر پای من نشستی و آخرشم زیر پامو خالی کردی. تو بودی که گودال بزرگی برای زندگی بهنام ساختی و منم خواستی توی اون گودال بکشی. این تویی که نگفتی این رسم مذخرف تو فامیلتون وجودداره. این تو بودی که با نقشه قبلی منو از راه بدر کردی امین. این تو بودی.بی حوصله کف دستشو می کشه جلوی صورتم و خیره میشه تو چشمام. آب دهنم رو قورت میدم تا شاید خشکی دهنم برطرف بشه.-حوا بهتره نبش قبر نکنی! تو خودت بهتر از هر کسی می دونی این بازی بازنده ای جز تو نداره. بهتره از خر شیطون پیاده شی. بهتره مثل یه دختر خوب اون مدارک رو بهم بدی...چشمامو از سر آسودگی می بندم. نفسمو با سرخوشی بیرون می فرستم و به امین پشت میکنم تنها به خاطر نظر انداختن به پایین کمد لباسهام. پوزخندی روی لبم می شینه. پس هنوز نتونسته جاشو پیدا کنه. می چرخم به سمتش. می چرخم و دست به کمر می شم.-راستی نظرت در مورد اون فیلم چی بود؟ هان؟گوشه چشمش می پره و می فهمم که به شدت عصبیش کردم. خوشم میاد. خوشم میاد از اینکه می فهمه اونقدر هم زرنگ نیست. خوشم میاد وقتی می فهمه حوا هم میتونه فریب شیطان رو بخوره.-که چی؟ اون فیلم چیزی رو ثابت نمیکنه. پای خودتم گیره حوا. پای خودتم گیره دختر...-کلیدای خونه من رو بذار روی میز و از خونه من برای همیشه برو بیرون.-اوه اوه. قشنگ بود. کلیداتو می خوای پس بگیری؟ کلیدهایی که یه روز خودت با عشق تقدیمم کردی؟-تو یه احمقی. تو با این مذخرفات به هیچ چیزی نمیتونی برسی! من هیچ وقت به بهنام خیانت نکردم. این تو بودی که بهش خیانت کردی.-آره عزیزم این من بودم که به بهنام خیانت می کردم وقتی یه شب تو بغل شوهرم می خوابیدم یه شبم تو بغل یه نامحرم؟ آره؟دلم پیچ میخوره از این همه پستی و رذالت. چونه م از بغض می لرزه و دلم میخواد خودمو بکشم از این بی رحمی کلامش. از این بی پروایی. از این گستاخی و از این بازی که راه انداخته بود. بازی که من هم بی تقصیر توش نبودم.
-آره حق با توئه شاید من خیانت کردم اما بهتره اینو تو تو گوشت فرو کنی که من اون زمان هیچ حسی به بهنام نداشتم اما وقتی فهمیدم دوسش دارم قید تو رو زدم. قید همه کثافت کاری هامو زدم. می فهمی اینـــــــــــــــــو؟-توجیح قشنگی بود. حوا خانم می فهمی؟ توجیحه. اینا فقط توجیحه. تو نمیتونی با این حرفا از بار گناهت کم کنی!-تو هم بهتره این فکر رو از سرت بریزی بیرون. تو نمیتونی به من تلقین کنی که به بهنام خیانت کردم. من هیچ وقت هم آغوش تو نشدم. من هیچ زمان...-خب حق باتوئه. تو هم آغوشم نشدی. یا به عبارتی بهتره بگم هم بسترم نشدی اما معاشقه کردی. نکـــــــردی؟دستامو با همه قدرتم روی گوشم فشار دادم و قدرتم رو از دست دادم. تمام زندگیم رو به نابودی داشت می رفت و تلاش بیهوده می کردم. ضربه ش کاری بود. خیانتم علنی بود.-آره لامصب. آره کردم. آره معاشقه کردم اما اون زمان تو عشق من بودی نه بهنام. بیچاره اون زمان به تو خیانت می کردم نه به بهنام. می فهمی اینو؟ ملاک اسم توی شناسنامه نیست. ملاک اینجاست...و با همه قدرتم مشتمو توی سینه م کوبیدم.با تعجب خیره شد به صورتم. سکوت کردم درست مثل خودش. اما قلبم بی امان توی سینه م می کوبید. نگاهش یه جوری بود. پر از سوال و شک. چشمامو بستم و قبل از اینکه پیش خودش دچار توهم بشه ضربه فنی رو زدم.-اما از وقتی فهمیدم این قلب برای بهنام می تپه دیگه سراغ تو نیومدم. خوب باید یادت باشه نه؟گوشه چشمش رو جمع کرد و خواست چیزی بگه که ادامه دادم.-از همون موقع بود کفش آهنی پات کردی تا انتقام حسرت هاتو از زندگی من بگیری...-زندگی تو؟ حوا گاهی اوقات دچار شک می شم. حس میکنم ذهنت از کار افتاده دختر. مثل اینکه باید یادت بندازم چطوری سر از زندگی بهنام در اوردیا. مثل اینکه باید یادت بندازم کجا بودی و من به کجا کشیدمت...چشمامو می بندم و صحنه ها به سرعت از جلوی نگاهم رد میشه. دستمومیارم بالا و با همه قدرت به سمت در نشونه می رم.-از خونه من برو بیرون...قدم هاشو به عقب میذاره و تعظیم کوتاهی برام می کنه و به سمت در می ره. تمام وجودم می سوزه از یادآور خاطرات نحسی که تمام تلاشم رو برای فراموش کردنش می کردم. شقیقه هام نبض دار میشه. نگاهم از قاب عکس کج شده بهنام دور نمیشه. صدای قدم هاش روی نبض شقیقه هام ریتم می گیره.-راستی زنعموی عزیز. بهتره به زندگیت بیشتر برسی.میچرخم سمتش. با نفرت تمام ذل می زنم توی صورتش و می گم:-کلیدها رو بذار.توقف کوتاهی می کنه و با پوزخندی که گوشه لبش جا خوش کرده دست داخل جیب شلوار لیش می کنه و با یه حرکت دسته کلید خونه م رو به سمتم پرتاب میکنه. صورتمو با شتاب عقب می کشم که دسته کلید از کنار گوشم رد میشه و پشت سرم جایی روی زمین می افته. دستام از حرص مشت میشه اما سعی میکنم عکس العملی نشون ندم.-وقت زیادی نداری. اون مدارک رو پسش بده. -مدارکی که مال منه به کی پسش بدم؟-این اموال مال منه حوا. نقشه ما از اولم همین بود.حالا من بودم که پوزخند میزدم.-نقشه ما؟ من کجای این نقشه بودم امین؟ وسیله بودم نه؟ جا زدی! اما می بینم که عجیب جا خوردی. چیه؟ فکرشو نمی کردی به اینجا برسی؟ فکر می کردی خیلی راحت بعد مرگ بهنام همه اموالش رو صاحب میشی و منم دور میزنی آره؟ تو چی فکر کردی؟-احمق کوچولو. این وسط تنها تویی که لطمه می بینی!-و قطعا زندگی تو. زندگی پدر و مادرت. راستی پدرت خیلی مشتاقه برای ازدواج. ببینم مامانت چه کمبودی براش گذاشته؟با چند قدم بلند خودشو نزدیک و نزدیک کرد. بی اختیار ضربان قلبم ریتم شدیدی گرفت. خودمو یه قدم کشیدم عقب که روبروم وایساد و با عصبانتی گفت:-بهتره سعی نکنی منو عصبی کنی. چون بدجور تاوان پس میدی!سینه مو سپر کردم و با پررویی ذل زدم توی صورتش. صورتی که سیرتم رو ازم گرفت. صورتی که صورتک بود. -تاوان همه چیز رو پس میدم اما نمیذارم آب خوش از گلوت پایین بره. امین نابودم کردی. ایمان داشته باش نابودت میکنم. قسم میخورم که نابودت کنم.خنده ش می گیره اما عجیب تلاش میکنه خنده ش رو بروز نده. اما میمیک صورتش دلم رو می لرزونه. می شناسمش بیشتر از خودم. میدونم که میخواد جدی نگیرتم اما نمیتونه.سرشو چندین بار بالا و پایین میکنه و عقب عقب میره به سمت در اتاق خواب و تا لحظه آخر نگاه زخمیش رو از نگاه خشنم نمی گیره و با رفتنش چشمام بسته میشه و نفس حبس شده م هجوم میاره به سمت بیرون.با کوبیده شدن در تن زخم خورده م روی زمین پخش میشه و نگاه پر از دردم بین وسایل شکسته و خراب شده توی اتاق.همه حرصمو مشت می کنم و می کوبم توی پای رنجور از دردم. آه از نهادم بلند میشه اما خودمو عذاب می دم و سعی میکنم چیزی بروز ندم. لبمو به دندون میکشم و چشمامو میخ میکنم توی قاب عکس چخش شده کف اتاق. عکس من و بهنام. عکس عروسیمون.-بهنام چی کار کنم از دست آزار اذیت هاش راحت شم؟ بهنام خیلی تنهام. خیلی تنهام باور کن.به سمت کمد چرخیدم و خیره شدم بهش. تمام لباس هام بیرون بود. روی تخت پر شده بود از لباس ها مجلسی و خونه. تمام کشوهای دراورم خالی شده بود و حتی یکی دو تا کشو کامل جدا شده بود و روی زمین افتاده بود. تمام لوازم آرایشم پخش شده بود توی اتاق و گوی یادگاری بهنام روی زمین شکسته بود. چشمم درگیر دختر و پسر داخل گو بود. نگاهشون درگیر هم و قلبهاشون گره در نگاه هم.چشمامو با خشونت از دستهای گره در همشون می گیرم و از روی زمین بلند میشم. باید خودمو بسازم. باید تاوان زندگی خودمو بهنام رو از این ملعون بگیرم. نمیذارم نقش پررنگی توی زندگیم داشته باشه. نمیذارم با خیال راحت قدم بذاره روی خاکی که بهنامم رو بلعیده. نمیذارم آب خوش از گلوت پایین بره امین. نمیذارم.
- ممنون،من و سوفی عصر میخواییم بریم براش تخـ ـت بخریم بعدش یکم بریم گردش خوشحال میشم اگه شما هم بیایید.
مهیار خندید گفت:چشم قربان میام البته با مهسا.
- الآن که اداره نیست من همون فاطیمام.
مهیار:میگم منو میرسونی خونه ماشینم رو بابا برد.
- بشین.
چادرم رو پرت کردم عقب.روی چشمای مهیار عینک افتابیش بود که خیلی بهش میومد.تو ماشین نشستم عطرش خوشبو بود.با تمام جونم اون رو به ریه هام وارد کردم.اونم نشست.مقنمه مو درست کردم دستمو بردم سمت ضبط.
یه آهنگ مَشت اکسیژنه بود .آهنگش از علی پیشتاز(ماریا) بود.
ماریا نرو تو بیا
با لبات منو دیوونه میکنیا
ماریا من به تو میام
با من باش تا دک بقیه در بیاد
میخیرم رو تو
میبینم موتو
حس میکنم تو هوا عطر و بوتو
اون قد و روتو
بین این همه دختر فقط قفلم رو تو
ماریا...
من من من من خوشم میاد از اون استیله شاخ و تیپو
رو لـ ـبم شکتو پیپو
هی دود دود بیاد زود زود بیاد
بچسبمو بو کنم از گردنت
تیکه تیکه لمس کنم از اون هیکل خفنت
وای دختر شما چقد باحالی
ست های ربات کابالی میاد بهت
اینقدر خوبی که میگن اینو زیاد بهت
بت بت زیاد بهت
دوست دارم دستات بره توی موهات
نگاه کنی آسمون دستام بره رو پات
میدونی خوبی تو قلـ ـبمو میکوبی تو
با این استایل منم نمیتونه کسی بخونه رو بیتو
ماریا...
اینقد تو رو من ندیدمت
تو دلم تنگ شده برا قدت یه میلیمتر
تورو خدا کنه عمر کن بیشتر ببینیمت
ماریا ماریا
دوست دارم که تو رو من فرض کنمو لباتو قرض کنمو بیام سریع من بغـ ـلت ببینم من بدلتو
خیلی داغی لیز میخوری عین ماهی و تو میپیچی میری ولی باز بین مایی
آخه چشای تو سگ داره آره زیبایی لباتم درصد داره آره گیلای
پس لباتو ازم نگیریو هر وخ پیشم میای تکی میایی
باهات تکون بده با ...
تو موزیکم مث ...
میشناسن منو چون که پیشتازم هنوز
استایل جدیده ولی ریش دارم هنوز
نه جلو نیا وایسا چونکه بنده هستم یه ذره غات
... هات اگه طلبه باشی هستم یه سره بات
یک بار دیگه علی پیشتاز - ماریا
زیادش کردم.بابا منم جوون بودم عینک دودیمو گذاشتم رو چشمم .سرعتمو زیاد کردم و مهیار میخندید ،گفتم:بابا بی خی خی جوونی کن.یــــــوهـــو!!!
گوشام داشت کر میشد خندم گرفت.دستم رو گذاشتم روی دنده.با دست راستم یه حرکت ایروبیک کردم که عاشقش بودم رو کردم.درسته پلیس بودم ولی منم دل داشتم میخواستم شاد باشم.
با سرعت زیاد از دوربین گذشتم که دیدم که یه موتور پلیس از پشت سرم داره میاد.سرعتمو کم کردم ،اهنگو کم کردم.هر دو مون همزمان پیاده شدیم .رفتم سمت مرد پلیس راهنمای رانندگی تا مارو دید پیاده شد واحترام نظامی گذاشت.خندید وگفت:جناب سرهنگ از شما بعیده با این سرعت.
مهیار خندید وگفت:الآن از یه ماموریت بر میگشتیم .جریمه رو بنویس.
یه نگا با غیض به مهیار انداختم از کیسه ی خلیفه خرج میکنه.من باید پرداخت کنم این میگه بنویس.
جریمه رو نوشت داد دستم وگفت:ببخشید سرهنگ وظیفه مه.
احترام نظامی گذاشت و گفت:خدانگهدار.
رفتم سمت ماشین،نشستم.مهیار اومد سمت ماشین دستش رفت سمت دستگیره که یه کم گاز دادم.خندید وبازم اومد سمت ماشین که باز گاز دادم یه بار دیگه این کار رو کردم که قهقه زد وگفت:دختر تو چه قدر شیطونی.
بلند گفتم:به این میگن شیطونی.
پامو گذاشتم روی پدال گاز برو که رفتیم.از آینه میدیدم که داره قهقه میزنه.سرعت ماشین رو کم کردم.دنده عقب گرفتم دقیق پیش پای مهیار نگه داشتم گفتم:مهیار بپر بالا،الآنه که سوفی از گشنگی تلف شده باشه.
در همین هنگام زنگ زدم رستوارن و سفارش 6 تا پرس جوجه دادم با مخلفات.جلو راه گرفتم ورفتیم خونه.4 تا پرس رو دادم به مهیار وسریع گفتم:به مامان وبابا سلام برسون همین طور مهسا.شب میبینمت.رفتم خونه.ناهار خوردیم .یه کم استراحت کردم.
----
یه شلوار جین تنگ آبی پوشیدم دو تا نوار مخصوص به رون پام بستم.کلت مخصوص ام رو سرجاش گذاشتم با مدرکم.یه مانتوی بلند راسه ی سرمه ای براق پوشیدم یه شال چروک طرح دار هم سر کردم. یه خط چشم ویه برق لب زدم.تقریبا یه آرایش کاملا دخترونه کردم. کیف جدیدی که خریده بودم مشکی براق بود رو گذاشتم روی شونم. همین طور که از پله ها پایین میرفتم بلند گفتم:سوفی آمده شدی؟
سوفی:اومدم برو تو ماشین میام.
کفش اسپرت مشکی مو هم پوشیدم یه کمی ادکلن زدم ورفتم توی ماشین .به ضبط ماشین ور رفتم یه آهنگ اکسیژنه ی باحال آماده گذاشتم.استپش رو زدم.سوفی اومد جلو نشست.گفتم:بپر عقب مهیار ومهسا هم میان.
سوفی:ایول.
دنده عقب گرفتم جلوی خونه ی سردار نگه داشتم.دو تا بوق زدم.که مهسا اومد عقب پیش سوفی نشست.
- سلام،چه طوری مهسا جونم خوبی؟
مهسا:سلام،آره خوبم،چه خبر؟
- سلامتی!پس این مهیار کجاست؟
مهسا:گفت الآن میام.
سرم رو تکون دادم .نگامو به جهت مخالف چرخوندم. به یه نقطه زل زدم که دیدم صدای در اومد برگشت که دیدم مهیار داره کت چرم مشکی شو درست میکنه.کف دستم رو گذاشتم رو فرمون با یه جهت چرخوندم که ماشین سرو ته شد.رفتیم به سمت مجتمع.آهنگ رو زدم که سوفی داد زد فاطیما وای وای شاهین s2 رو بذار.
-چشـــــــــم!
شاهین s2
وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای
وای وای
پس تو کوجای؟
پَ چرا نمیای؟
توکه من میخوای؟
وای وای
وایستادم تا بیای؟
اِگه تو نمیایی؟
بگو تا ما بیای؟
وای وای وای وای وای وای
توکه منو کاشتی رفتی تنها گذاشتی رفتی دروغ نگم به جز من یکی دیگه داشتی رفتی
من که تورو کاشتم رفتم تنها گذاشتم رفتم دروغ نگم به جز تو یکی دیگه داشتم رفتم
رسیدیم.همگی پیاده شدیم ورفتیم داخل مجتمع.با آسانسور رفتیم طبقه ی پنجم.تمام سرویس عروس وداماد بود ،تخـ ـت و میز توالت.
سوفی هم یه تخـ ـت خوشگل یه نفره ی مشکی قرمز همرنگ اتاقش برداشت.
پولشو پرداخت کردم وقرار شد که فردا عصر بیارن دم خونمون.
من دوتا مانتو خریدم برای مهسا هم یه دستبند نقره خریدیم.تقریبا از مجتمع داشتیم میومدیم بیرون که دیدم یه مغازه مخصوص پسرا.رفتم تو بقیه هم مثل سیا لشکر دنبالم اومدن.
دستمو گذاشتم روی لـ ـبمو به کت های جلو روم خیره شدم.یکیش چشمم رو گرفته بود چرم قهوه ای سوخته یا همون شکلاتی که برای مهیار تو تن عالی بود به خصوص اون بازو هایی که مهیار داشت قشنگ توی اون کت به قالب کشیده میشد.دستم رو گذاشتم روش گفتم:از این میخوام برا سایز این...انگشت اشاره مو رو به مهیار کردم.
فروشنده گفت:بهتریم کارمونه البته پرفروش ترین.تک سایزِ.
از کاورش درآوورد و داد به دست مهیار.
مهیار اول یه نگاه دقیق به اون کرد ولبخندی زد وگفت:نه سلیقه ت خوبه.
- میدونم.
مهیار همون طور که نگام میکرد کتش رو درآورد و داد دستم چون مهسا وسوفی اون طرف تر داشتن سر رنگ یکی از کتا بحث میکردن.
عطر خوشبوش توی بینیم پیچید با تمام وجود به ریه هام واردش کردم اون قدر نفس عمیق کشیدم تا از بوی مهیار ذخیره داشته باشم.
مهیار کت رو پوشید بی نهایت زیبا شده بود به خصوص با اون موهایی که درست کرده بود.
مهیار دستشو مثل مانکنا گذاشت پایین کت تکون داد وروی پاشنه ی پا چرخید وگفت:خوبه؟
یه ابروم پرید بالا وگفتم:بی نظیره.
مهیار:میدونم.
- من تو رو نگفتم کت رو گفتم.
مهیار:میدونم ولی منظور اصلیت من بودم نه؟
دستمو تو هوا تکون دادمو وگفتم:برو بابا دیونه شدی رفت هر چی میخوای حساب کن.
مهیار چرخید وگفت:دوشیزه های محترم ؟
مهسا وسوفی هر دوشون برگشتن و جیغ کشیدن رفتم کنار مهیار ایستادم که سوفی گفت:وای چه نایس شدیا.
مهسا اخم کرد که دل نشین تر شد وگفت:ولی حق نداری بیرون بپوشیش!
مهیار:اون وقت چرا؟
مهسا:می ترسم دخترا تورت کنن اخه خیلی خوشجل شدی داداش.
مهیار:نظر شما چیه مادمازل؟
اخم کردم وگفتم:با نمک،مشکل شنوایی هم که داری!گفتم که بی نظیره!
مهیار خندید وگفت:نه کت رو بی خی خی،خودم رو بگو!
چون اساساً از موهای ژل خورده به خصوص پسرا متنفرم بودم ولی وقتایی که میرفتیم مهمونی نه گفتم:موهات رو دیگه ژل نزن کچل میشیا
مهیار دستشو برد سمت موهاشو گفت:قشنگه،نیست؟می خوای مدلشو عوض کنم؟!
- نه من اساسا از پسری که موهاش ژل خورده باشم متنفرم ولی در مواقع ضروری اشکال نداره.
مهیار به شوخی پا کوبید وگفت:چشم سرهنگ...که باعث شد کتش یه کم بالا بره ومن بتونم اسلحه ی زیر کتش رو ببینم.
چطور موقع عوض کردن کتش ندیدم اخم کردم وگفتم:اسلحه ؟
مهیار دستشو آوورد پایین وگفت:مجبورم بنده در حین استراحتم باید بهم وصل باشه همون طور که به خودت وصله!
- فهمیدی؟
مهیار:پ ن پ علکی که بهم نمی گن سرگرد.
- باشه بابا!
مهیار کتش رو درآوورد و داد به فروشنده وگفت همین رو میبرم.
فروشنده از دیدن اسلحه جا خورد ولی حرفی نزد.
سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم یعنی وقتی وارد مغازه شده بودیم حس کردم ولی به خودم گفتم که چیزی نیست بی خیالش ولی داشتم معذب میشدم.برگشتم سمتش خیره تو چشماش .
به وضوح یکه خوردنش رو دیدم آرووم اروم رفتم سمتش ودولا شدم رو به روشو گفتم مشکلیه؟
پسره لبخند مزحکی زد وگفت:نه چه مشکلی قط خواستم اینو بدم؟
ابرومو بردم بالا وگفتم:چی؟بده؟
دستشو دراز کرد کاغذی که توی دستش بود رو گرفتم.
ایستادم و کاغذ رو باز کردم.شمارش نوشته شده بود.
خوندم پایینش نوشته بود منتظرتم عزیزم.دوست دارم.بـ ـوس
بستم.گفتم:یعنی شما با یه نگاه عاشقم شدید؟
خندید وگفت:عشق این حرفا رو نمیشناسه!
- ولی من خوب میشناسم بلند با صدای سرهنگیم گفتم:آقا مهیار؟
صدای پای مهیار از پشتم میومد که داشت بهم نزدیک میشد گفتم:ایشون منتقل میشن اداره به دلیل مزاحمت وعدم امنیت نوامیس مردم.
مهیار کنار ایستاد وگفت:از کجا فهمیدی؟
کاغذ رو دادم دستش خوند و از عصبانیت سرخ شد.سوفی ومهسا هم تماشاگر بودن فقط.
روی صندلی نشستم که مهیار بی هوا داد زد:چی طور به خودت اجازه میدی به سرهنگ مملکت شماره بدی هان؟
مرده به معنای واقعی قهوه ای متمایل به سیاه شد.
پوزخندی زدم وگفتم:به هر کسی اعتماد نکن بعضی وقتا ضرر داره.
به 10 دقیقه نکشیده پلیس اومد.
رفتم بیرون ایستادم.مردم دور مغازه جمع شده بودن.هر دو تا پلیسایی که از ماشین پیاده شدن اومدن طرف ومحکم برام پاکوبیدن بعد از اجازه و توضیح که به چه دلیل باید دستگیر بشه رفتن داخل.به پلاستیکایی که به دستم بود خیره شدم من این مرد رو باید ادبش میکردم اگه یکی یکی اینا از شهر پاک بشه تمومه گرچه خود دخترا هم بی تقصیر نیستن.
نفسو محکم فوت کردم بیرون.
مرد رو کَت بسته آوردن بیرون برام پا کوبیدن مرد نگام کرد وپوزخند زد.وای من از پوزخند متنفرم بلند گفتم:صبر کنید.
هر 3 تاشون برگشتن.
خیره نگاه کردم به طرف وگفتم:میدونی 6 ماه باید بری هولف دونی!خوش بگذره.
چهره ی طرف زرد شد.پوزخند زدم سرم رو تکون دادم که رفتن.مهیار وسوفی ومهسا هم از مغازه اومدن بیرون ورفتیم سوار ماشین شدیم.عجیب گرسنه شده بودن.به پیشنهاد آق مهیار فتیم رستوران سنتی گلســرخ.
توی ماشین نشسته بودم حوصله هیچی نداشتم.یه گروگانگیری ساده بود.نفسمو باحرص بیرون انداختم.میدونستم که پلیس ایران خیلی حرفه این ولی یه کوچولو احتیاط میکنن که من اون رو جایز نمیدونستم.پلیس ایران تا جایی که بتونن میخوان افراد رو سالم دستگیر کنن ولی پلیس انگلیس اگه مردم بیگناه هم کشته بشن هم بی تفاوت از کنارشون میگذره.پیاده شدم.رفتم طرف پلیسا.برام احترام گذاشتن.گفتم:چی میخواد؟
سروان:یه ماشین ویه بلیط هواپیما به دبی!!
- چند نفرن؟
سروان:اینجوری که پیداست یه نفره!
- گروگان؟
سروان:اونم یه نفره.
- خوب چرا معطل میکنید بریزید توی ساختمون ودستگیرش کنید.
سروان:قربان،گروگان اون بالاست جونش در خطره.
یه نفس عمیق کشیدم وگفتم:همه برگردید عقب یالا.
نیروهای مـ ـستقر برگشتن عقب وپشت دیوار مخفی شدن.رفتم طرف مهیار.
گفتم:سرگرد!
برگشت وبرام پا کوبید.گفت:بله قربان.
- خودم میرم داخل ساختمون مطمئنن مسلحه پس تحت پوشش نیروها میرم داخل.
دستم رفت که چادرم رو بردارم که مهیار گفت:نه فاطیما من میرم.
اخم کردم وگفتم:سرگرد،الان من سرهنگم نه فاطیما...چادرم رو درآووردم وروی دست مهیار انداختم.
کلت خوش دستم رو توی دستام گرفتم.آماده.جلیغه ی ضد گلوله رو زیر مانتوم پوشیده بودم.
آروم رفتم پشت دیوار جا پامو درست کردم که بپرم که احساس کردم یکی من رو داره نگه میداره.
سریع برگشتم.مهیار از حرکت سریعم تعجب کرد ولی بعد جای نگرانی رو گرفت وگفتم:فاطیما درست تو سرهنگ خواهش بذار من برم.
- نمیتونم مهیار...لـ ـبمو گاز گرفتم ولی دلم و زدم به دریا وگفتم:نمیتونم دوریتو تحمل کنم.
برگشتم آماده ی پریدن که مهیار آروم گفت:منم همین طور،مواظب خودت باش ،باشه؟؟
- باشه.اگه تا 20 دقیقه ی نیومدم بریزین تو.
لبخندی زدم که بلاخره در لفافه دوست داشتنش رو بیان کرده بودم.برگشتم دیدم همه دارن نگام میکنم سرم رو تکون دادم واسلحه رو جلوم گذاشتم.بایه حرکت خودم رو چـ ـسبوندم به دیوار.ریسکش بالا بود که از در داخل بشم.
دقیق نمیدونستیم که چند نفر گروگان گیرن.
پس طبق حرفی که سرهنگ برونی همیشه بهم میزد از دیوار رفتم بالا.
همیشه میگفت:توی شغل ما ریسک مساوی با مرگه پس تا میتونی کاری بکن که ریسکش کمتر باشه.
به پنجره رسیدم.رفتم داخل.4 طبقه بود.3 تا طبقه ی اول هیچ کس نبود.تا وارد طبقه ی چهارم شدم.دیدم به جای دونفر چهار نفر اینجاست.
دونفر گروگان گیر دو نفر گروگان.
هو.نفسم رو بیرون دادم.پام و زدم به صندلی کنارم.توجه هر چهارتاشون به صدا جلب شد ولی یکیشون اومد سمتم.
زیر طاق دیوار پنهان شدم.اومد بیرون .پشتش به من بود وداد زد کسی اینجا نیست محسن.
خوب منتظر همین حرف بودم که طرف مقابلم فکر کنه کسی اینجا نیست.
بلند شدم با قنداقه ی اسلحه ام بیهوشش کردم.داشت می افتاد روی میز که سریع گرفتمش و زیر طاقی که پنهان شده بودم گذاشتمش.
اون دو تا گروگان من رو دیده بودم پس دستم رو روی بینیم گذاشتم و به علامت سکوت در آوردم.
دو تا دختر بودن وترسشون بیشتر.
یه کوچولو فکر کردم که چه جوری بدون زخمی شدن محسن رو بگیرم.
رفتم داخل طبقه و پشت میز مخفی شدم.محسن داد زد:اسی مثل اینکه ماشین رو آوردن بپر که بریم.
داشت کیفش رو برمیداشت توجهی به اسلحه اش نداشت.نگاه به ساعت کردم 10 دقیقه بیشتر نمونده بود.اسلحه اشو توی کیفش گذاشتم .یه کی از کیفش رو برداشت دستش میرفت سمت گروگان که بلند شدم.
کلتم دقیق روی سر گروگان با فاصله ی 10 سانتی قرار داشت.آروم گفتم:دستت بهش خورده،نخورده!
کوپ کرد.دستش رفت سمت گردنش به عنوان تسلیم ولی من زرنگ تر از این حرفا بودم. دستمو کردم توی یقه اشو کلت جیبیش رو برداشتم. برگردوندمش.
ترسیده بود از چهره ی زرد کرده اش معلوم بود.
دولا شدم تا دست گروگان رو باز کنم که ناهوا با پاش زد توی قفسه ی سیـ ـنم.لعنتی تازه داشت خوب می شد.برگشتم.اسلحه ام رو روبه روش گرفتم وگفتم:خیلی زرنگی آق محسن به خواب روی زمین یالا.
خوابید روی زمین ودستشو گذاشت پشت سرش.دستش رو به صندلی دستبند زدم.رفتم سراغ گروگانا.
دستاشون رو باز کردم که از ترس پریدن بغـ ـل هم.
رفتم سراغ اسی که بیهوشش کرده بود.لا مصب سنگین بود.به زور بلندش کردم وبغـ ـل رفیقش دستبندش زدم.
با بیسیم اطلاع دادم.
تموم شد.ولی دردای قفسه ی سیـ ـنم تموم نشده بود.
یه نفس عمیق کشیدم.فردا ولنتاین بود پنج شنبه.
هر دو تا گروگان گیرا رو دستشون رو دوباره به هم دستبند زدم و به دست خودمم دستبند زدم.
با دست راستم اسلحه ام روی شقیقشون نگه داشته بودم.
ریسک بالایی بود که دستام با دوتا مرد یکی باشه ولی نمیتوستن کاری بکنن.چون راه فراری نداشتن.
اون دو تا دختر هم مثل بره ی مطیع دنبالم میومدن پایین.
در رو با پام باز کردم که دیدم همه دارن وارد میشن.
لبخندی زدم ودستبد دستم رو باز کردم وگفتم:واقعا که اینا یه نفرن!هان؟
سروانی که اطلاع غلط بهم داده ود گفت:آخه قربان خود اسی گفته بود که یه گروگان داره،در ضمن ما فقط با اسی در ارتباط بودیم.
با داد گفتم:یعنی اگه بهت میگفت بیا با من بپر تو چاه میگفتی چشم برو کنار بپرم بعد تو بپر.
سروان:تکرار نمیشه.
- مطمئنن نمیشه چون هم توبیخ میشی و هم توی پروندت ذکر میشه.
***
داخل خونه ی سردار شدم امشب مامان ما رو شام دعوت کرده بود.سوفی زود تر از من اومده بود.
ولی نمیدونم چرا هیچ کس نیومد استقبالم.
همه جا تاریک بود.جعبه ی عروسکی که گرفته بودم توی دستام عرق کرد.
روی پله ها شمع قرمزو مشکی بود.ترسیدم خیلی.یعنی چه اتفاقی افتاده آخه شمع قرمز ومشکی چرا؟
جعبه ی عروسک رو گذاشتم روی آخرین پله وکلتم رو توی دستام فشردم.
همین طور میرفتم جلو و اهالی خونه رو صدا میزدم ولی کسی جواب نمیداد.
به وسطای خونه نزدیک میشدم که دیدم یه قلب روی پارکت خونه درست شده و وسطش یه جعبه ی کوچولوهه،مثل انگشتری گردبندی چیزی.
خواستم برش دارم تا دولا شدم.درد قفسه ی سیـ ـنم امونم رو برید.هی نفسای عمیق میکشیدم.
دردش داشت بیشتر میشد:با تُن صدای بلند گفتم:اخ.
وسط قلب ایستاده بودم که دیدم چراغا روشن وشد ومهیار با عجله ویه صندلی اومد سمتم.
روی صندلی نشستم که دیدم سوفی ومهسا هم بهمون ملحق شدن.
خواستم اون جعبه رو ببینم که دیدم توی دستم اسلحه است.
با شیطنت گفتم:مهری میشه این جعبه رو ببینم.
مهیار با شیطنت گفت:نچ نمیشه،مال خانوممه.
دلم گرفت ولی بی تفاوت گفتم:پس کوش؟
مهیار به جلو اشاره کرد وگفت:رو به روم نشسته.بعد در جعبه رو باز کرد.
یه حـ ـلقه ی ظریف ناناز توش بود.
چشای مهیار برق زد.لبخندی زدم ونگاش کردم.چشم تو چشم شدیم.بی هیچ خجالتی توی چشماش غرق شدم.آروم گفت:دوستت داشتم ودارم تو چی؟
منم انگشتر رو برداشتم ودست چپم کردم تا سرم رو بلند کردم دیدم همه برامون دست زدن و میخندن از جمله:مامان وبابا،سوفی ومهسا.
من ومهیار هم خندیدیم.
آروم که فقط خودش بشنوه گفتم:من که عاشقتم.!!!
بوی سوختگی به مشامم خورد به اطرافم نگاه کردم که دیدم مانتوی نازنینم که تازه خریده بودم داره با شعله ی شمع میسوزه.
جیغ کشیدم:مهیــــــــــآر!!!
پایان
با سردرد عجیبی که تاحالا سابقه نداشت بیدار شدم.منو به یه صندلی بسته بودن رو به رو ام هم سرگرد رو بسته بودن.دقت که کردم که دیدم هنوز نقابمون رو برنداشتن و از این جهت خوشحال شدم.آروم پامو به پای سرگرد زدم که گفت بیدارم سرم خیلی درد میکنه.
- چیشد من نفهمیدم اصلا
مهیار:جکسون از ترسش توی زیر زمین قایم شده بوده که ما وقتی رفتیم داخل بهترین کار این بوده که مارو گروگان بگیره.
بلند گفتم:دروغ میگی.
در باز شد جکسون اومد داخل وگفت:نه راست راسته.
رفت طرف سرگرد نقابو از صورتش کشید محکم زد توی شکمش که گفتم:لعنتی طرف حسابت منم نه اون.من باعث شدم که این باندد منحل بشه کار به اون نداشته باش.
سرگرد با چشای گرد شده نگاهم کرد.جکسون اومد طرفمو گفت آخی نمیخواد جونتو برای این به خطر بندازی حالا حالا ها میخوام حسابتو برسم که اگه حساب این سرگرده هم مال تو بشه جنازت میرسه دست آبجیت.وبا خشونت نقابمو کشید وگفت:جنـــــــاب سرهنگ.
سرم رو انداختم پایین که مهیار گفت:فاطیما تو؟
جکسون سرخوشانه قهقه زد وگفت:سرهنگ فاطیما واتسون پلیس بین المللی انگلیس ...رو کرد به مهیار وگفت...نشناختیش آخی طفلکی حق داری!
دستشو تو هوا تکون داد دو نفر اومدن داخل دست وپاهامو باز کردن ومنو به ستون وسط اتاق بستن خوبیش اینجا بود که پامو نبستن.
سرگرد گفت:تو چه طوری که من؟؟ نفهمیدم.
جکسون اومد طرفم ومحکم گردنم رو کشید که داشتم خفه میشدم وگفت:مگه نگفتم اگه دستت توی این پرونده باشه نفر بعدی خودتی مگه مرگ مامان وبابات بس نبود.هان؟
نگام به سرگرد بود انزجار رو توی صورتش میدیم.
- چه طوری فهمیدی؟
جکسون:کار آسونی بود هرروز احسان آمار کسایی که برام کار میکردن رو به من میداد وقتی عکستو دیدم جا خوردم قبلا دیده بودمت جاشوا رو یادته من کشتمش ویلیام رو من کشتم.
صدام از کنترلم خارج شد داد زدم:لعنتی میکشمت تو همه چیزمو کشتی میفهمی.
جکسون:آره عزیزم میفهمم میدونی وقتی جاشوا توی بغـ ـلت جون داد من از ساختمون بغـ ـلی داشتم نگات میکردم قاه قاه گریه هایی که سرمیدادی رو یادته برای نابودی عشقت.
بازم نگام به سرگرد بود که بانفرت و کینه و پوزخند... نگام می کرد.
- چرا کشتیش؟هان؟
جکسون:چون تمام زیر وبم گروهمو اطلاعاتشو به دست آورده بود اگه زنده بود برام گرون تموم میشد.
قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید که جکسون محکم زد توی دلم زد وگفت:از بچه ها شنیدم بعد از مرگ جاشوا شدی یه سنگ دل برا هیچ کس گریه نکردی شنیدم که آدام تونست تو رو از اون مخمصه نجاتت بده درسته؟
با چشمای گرد شده نگاش کردم این چی میگفت تمام اطلاعات رو که داشت.
جکسون ادامه داد:تمام این اطلاعات رو امیلیا بهم میداد .احسانم که مثل یه جوجه هر کاری رو که من میگفتم میگفت چشم،خبر نداشت که گرفتار آق گربه میشه.
روبه روم واستاد وسه بار محکم زد توی شکمم.چشمام سیاهی رفت دولا شدم که جکسون با زانوش محکم زد توی صورتم.بعد با دست اشاره کرد که منو ببرن.دستم رو باز کردن وچشمام رو همین طور بستن منو بردن توی یه اتاق.
صدای داد سرگرد روشنیدم که می گفت:ولش کنین زورتون به یه دختر رسیده؟
6 تا قوی هیکل اومدن توی اتاق دستم از پشت بسته بود که هر 6 تا به جونم افتادن وتا تونستن زدن.هر لگد ومشتی که بدنم میزدنم آرزوی مرگ میکردم.کاش دستم باز بود تا حالشون رو جا می آوردم.دیگه چشمام باز نمیشد از بس زده بودن.داشتم وارد یه اتاق دیگه میشدم که محکم زدن توی شکمم که شوری خون رو توی دهنم حس کردم ونتونستم طاقت بیارم وباعث شد از دهنم بزنه بیرون وارد همون اتاق قبلیه پرتم کردن زمین دستامو هم باز کردم .بوی خون داشت حالمو بهم میزد نمیتونستم تحمل کنم از بس خورده بودم نامردا.
مهیار:چرا نگفتی؟
خوب نمی تونستم حرف بزنم با این حال گفتم:نمی...تونستم ماف..وقم گف..ت ک.ه نگ....م.
مهیار داد زد:چرا لعنتی چرا با احساسم بازی کردی؟هان؟
در بین اون همه درد خندیدم خنده ی تلخ وگفتم:ک...ی میگه که این وس..ط با احساسش بازی شده من یا ت...و؟منی که توی بغـ ـلم جاشوا ج...ون داد؟منی ک...ه عکسای شکنجه ی... مامان وبابا مو دیدم ه...ان کدومامون به احساس...ش لطمه خورده من یا ت..و؟
حالم از این شغلم به هم میخوره همش باید بکشی وگرنه میمیری.دیگه نمیتونم دیگه بریدم دیگه بستمه خدا تاوان چی رو دارم میدم من که دست از پا خطا نکردم وباعث شد بغضم بترکه وبیصدا گریه کنم.
حالم از بوی خون به هم میخورد گفتم:دستمال داری؟
مهیار:آره تو جیبمه.
- بده؟
مهیار:دستام بستس نمیبینی بیا برش دار.
جالبیش اینجا بود که نمیتونستم خوب ببینم.
آروم بلند شدم که زانوم تِق صدا داد آروم آروم رفتم طرفش دستمو لرزون دراز کردم توی جیبش دستمال رو برداشت وکشیدم جلوی دهنم تمام صورتم درد میکرد یه آخ کوچولو گفتم که مهیار گفت:عوضیا چه قدر بهت زدن،تو که هنر رزمیت خوبه چرا همش خوردی؟
هیچی نگفتم ونشستم روی صندلی.آروم دولا شدم ودستمو به پام کشیدم که باعث شد ردیابم فعال بشه.همه ی جونم درد میکرد مثل اینکه از روی من یه تریلی 18 چرخ رد شده باشه.به صندلی تکیه دادم وسرم رو به دیوار گذاشتم.اشکم ناخودآگاه میومد پایین بدون اینکه کنترل روش داشته باشم.دلم برای مامان وبابام سوخت چرا اونا چرا اونا باید تاوان کار نکردشون رو بدن.
مهیار:باید یه فکری کرد؟
- .....
مهیار:باید فرار کنیم!
- ....
مهیار ترسیده گفت:زنده ای؟
- کاش نبودم!!
خوابم گرفته بود میخواستم بخوابم چشمام روی هم افتاد وباعث شد به خوابی عمیق فرو برم.
***
بیدار شده بودم فکر میکردم الآن اگه چشمام رو باز کنم با یه اتاق سفید بیمارستان روبه رو میشم .آروم چشمم رو باز کردم هه زهی خیال باطل.
همون آشغال دونی بود.اطرافم رو که نگاه کردم خودم رو بین یه عالمه دم ودستگاه دیدم.ترسیدم اینجا کجاس دیگه؟
همون اتاق بود ولی با تفاوت این که پر از دم ودستگاه های مختلف بود نکنه به خوان بهم برق بدن؟
خندم گرفت روبه رو مهیار نشسته بود معلوم بود اونم کتک زدن چون لباسش پاره شده بود سرش پایین بود رفتم بهش بگم مهیار که درد عجیبی توی دهنم و حلقم حس کردم.نمیتونستم حرف بزنم نمیدونم چرا.
بوی خون نمیومد.آروم گفتم هوووم
مهیار عصبی گفت:چته سرهنگ؟واقعا که چه قدر خبره ایی، این بود ماهر بودنت؟واقعا که!اینجوری که از تو تعریف میکردن منم باورم شد تو توی تمام کارا مهارت داری؟
این چی داشت میگفت؟من گیج شده بودم چرا نمیتونستم حرف بزنم؟
بازم گفتم:هوووم
مهیار عصبی داد زد:چته لعنتی؟به خاطر تو باید تاوان پس بدم.
نمیتونستم حرف بزنم بغض گلومو گرفت هر چی باشم ازسنگ که نیستم منم آدمم منم نفس میکشم منم قلب دارم که برای زندگی میتپه ولی دیگه الآن زیادی داره میتپه.
سرم رو انداختم پایین و آروم آروم گریه کردم اشکایی که خیلی وقته باید میومدن پایین تاریخ انقضا شون به پایان رسیده بود.
در باز شد وجکسون اومد تو وهمین طور امیلیا .دست در دست هم سرخوشانه قهقه میزدن با نفرت رومو ازشون رفتم که امیلیا رفت طرف مهیار.
مهیار با تعجب گفت:تــــو؟
امیلیا:آره من.....قهقه زد.
جکسون روی صندلی بین منو مهیار نشست.امیلیا اومد طرفم وصندلی رو کشید که باعث شد صندلی دقیق بره وسط ومن از بین اون همه دستگاه رهایی پیدا کنم.امیلیا به جکسون گفت:میدونی این خانم به چی حساسیت داره؟
جکسون سر شوق اومد وگفت:بگو جون من؟
امیلیا:به بوی خون.
نمیتونستم حرف بزنم گفتم هووم هوووم
امیلیا اومد طرفم وگفت آخ نمیتونه حرف بزنه اثراته دارو هایی که بچه ها بهت زدن فدات وبا یه حرکت اسلحه شو درآورد شلیک کرد به دستم، تیر از کنار دستم رد شده بود خون از دستم همین طوری میرفت سوزش عجیبی داشت وحال منو به هم میزد نمیتونستم خودم رو نگه دارم درد دست امونمو بریده بود.سرم رو طرف مخالف دست تیر خوردم کردم که امیلیا سرم رو با شدت برگردوند ودستم رو محکم کشید بالا و گذاشت جلوی بینیم .گفت:نفس عمیق بکش سرهنگ.
سرم رو با شدت تکون دادم که گفت خودت خواستی.
رفت عقب وبا یه ضربه ی خیلی محکم که کفشش پاشنه ی 10 سانتی بود زد توی قفسه ی سیـ ـنم و من تا تونستم خون بالا آووردم.تو دلم گفتم خــــــــدا پس این پلیسا کجان ها؟
روی زمین افتادم سرم سنگین شده بود ولی تمام حرفا رو میشنیدم.صدای در اومد که فهمیدم امیلیا و جکسون رفتن.مهیار هول کرده گفت:سالمی؟فاطیما؟
- اوهوم...ولی نبودم از هر موقعی حالم بد تر بود منی که ادعا میکردم هیچ چیز نمیتونه من واز پا دربیاره آوورده بود روحم بیمار بود .
بعد از چند دقیقه بلند شدم.ونشستم چشم چپم از زور درد باز نمیشد دستمو لرزون بردم طرف موهام وصافشون کردم وبا کش محکم کردم فقسه ی سیـ ـنم درد داشت شک نداشتم که یکی از دنده هام یه طوریش شده.خونی رو که از دهنم زده بود بیرون رو با بلوزم تمیز کردم وآروم بلند شدم وروی صندلی نشستم.
سرم رو به تکیه گاه صندلی چـ ـسبوندم خوابم میومد چشمام رو بستم وبه خوابی عمیق فرو رفتم.ولی نمیدونستم تمام این خوابا به خاطر موادایی که بهم زدن.
+++
مامان وبابا کنارم نشسته بودن بلند گفتم:مامان بریم دیگه از اینجا بریم!
بابا:عزیزم صبر کن به زودی میای پیشمون دلمون برات تنگ شده.
- نمیخوام من الآن میخوام بیام پیش شما!!
مامان:به حرف بابات گوش کن خوب دختر گلم؟
سرم رو تکون دادم وگفتم:باشه مامانی گلم.
مامان لپم رو کشید وگفت:فدای اون مامان گفتنات بشم چه قدر دلم برای مامان گفتناتون تنگ شدهِ.
از ترس چشمام رو باز کردم از یه طرف خوشحال بودم از دیدن این خواب به خصوص که مامان وبابام رو دیده بودم از یه طرف میترسیدم که اگه بمیرم سوفی چه بلایی سرش میاد حتما داغون میشه.
سرم رو تکون دادم که افکار بد رو از ذهنم دور کنم که مهیار گفت:خواب بد دیدی؟
- تقریبا 50 درصد خوب 50 درصد بد.
مهیار:چیزی نیست بهش فکر نکن فقط بگو خیره.
- ایشالله که خیره.
مهیار بلند شد اودم طرفم وگفت:باید فرار کنیم 2 روزه که اینجاییم.
دستمو کشیدم به پشت گوشم وگفتم:نترس الآن سرهنگ میدونه ما کجاییم هم ردیاب پام رو فعال کردم هم از آیفون وردیاب پشت گوشم متوجه میشن.
مهیار:پشت گوشت ردیابه؟
- اووهوم
مهیار: جلل خالق چه طوری؟
- بی خی خی ولی باید خودمون طرح فرار رو بریزیم آروم گفتم الآن شبه فردا 8/30صبح پلیس این جارو محاصره میکنه ومن وتو فرار میکنیم وبهشون کمک میکنیم.
مهیار:تو از کجا میدونی الآن شبه؟
- از اینجا....ساعت کنار شلوارم رو نشونش دادم نوشته بود 23/26....فهمیدم.
مهیار:آره لباس فرم منم داره ولی متاسفانه شکستنش.
- خوب این حرف رو ول کن برو به کم استراحت کن که فردا شو دراز است وقلم اندر بیدار.
مهیار:چه طوری اینقدر خوب فارسی صحبت میکنی تمام ضرب المثل ها رو بلدی؟
- بابام ایرانی بوده ها بعدشم توی خونه اگه با فارسی حرف نمیزدیم خونمون حلال بود.
مهیار:چرا؟
- بابام خیلی حساس بود که باید زبون پدریتون رو هم یاد بگیرید.توی انتخاب دین گذاشت خودمون تصمیم بگیریم البته با عقل کامل.
مهیار:اوهوم
- تو فکری؟
مهیار:دارم نقشه ی فردا رو می ریزم که کمک کنیم به پلیسا،ببین فردا....
------------------------------
آماده ی آماده بودم مهیار مثلا بیهوش بود منم مثلا نمیتونستم نفس بکشم ساعت 8 صبح بود داد زدم کمک کمک.
هی نفس های عمیق میکشیدم دو نفر خندون اومدن تو.یه کی از اونا رفت طرف سرگرد وگفت:بی هوشه!
هردو بالا سرم ایستادن،بلند بلند نفس میکشیدم وگفتم:ن..فس..ک..م میا..رم...نف..سس ویه آه کوچولو کشیدم.
یه کی از اونا یه کشیده خوابوند تو گوشم وگفت:حالا چی نفس میتونی بکشی جناب سرهنگ.بعد هردو پخی زدن زیر خنده.
مهیار پشت سرشون ایستاده بود وبا یه حرکت کوچولو هردوشون رو بیهوش کرد.اسلحه هاشون رو بر داشتیم اونارو جا خودمون نشوندیم ورفتیم بیرون ودر رو قفل کردیم .
آروم آروم از توی راهرو رد شدیم تقریبا دو سه نفری به تورمون خوردن که باهم دخلشون رو آووردیم و نزدیک در ودیوار پنهانشون کردیم.
داشتیم به پله های آخر میرسیدیم که صدای پایی اومد که داره میاد بالا سریع توی شکاف دیوار قایم شدیم .کاملا توی بغـ ـل سرگرد بودم.یکی از دستاشو روی قفسه ی سیـ ـنم گذاشته بود یکی دیگشو روی دهنم.
از درد قفسه ی سیـ ـنم که دست سرگرد بهش وارد میکرد قطره اشکی از گوشه ی چشمم اومد پایین سُر خورد روی دست سرگرد.
سرگرد دستشو به صورتم کشیدو باعث پاک شدن قطره ی اشک شد.
دیگه صدای پایی نمیومد هر دو با سرعت هر چه تمام تر دویدیم به سمت در خروجی تا بازش کردیم کاملا پلیس همه جا رو تحت پوشش خودش کرده بود.سرگرد به خیال اینکه داریم هردو میدویم دوید سمت پلیسا .
بهشون که رسید برگشت ودید که من هنوز همون جا ایستادم احترام نظامی گذاشتم ودر رو بستم.من هنوز ماموریتم تموم نشده و با مرگ جکسون تموم میشه.برام فرقی نداره که مرگ اون با مرگ من همراه باشه فقطُ فقط میخوام بمیره.
از پله ها آروم رفتم پایین 6 نفر رو بیهوش کردم وحسابشون رو گذاشتم برای قانون.باید جکسون رو پیدا میکردم.از پله ها رفتم بالا اسلحه ام آماده ی شلیک بود تعجبم از این بود که پس بقیه ی نیروی جکسون کجان؟
تمام اتاقا تخلیه شده بود معلوم بوده که کسی توی این خونه نیست. داشتم از همون اتاقی که توش بودیم رد مشدم که دیدم در بازه ویه نفر داخله که با داد گفت:خاک بر سرتون چه طوری گذاشتین فرار کنن؟؟هـــــــان؟
فرصت حرف زدن رو بهشون نداد وهر دوشون رو خلاص کرد.
تا منو دید بهم فرصت هیچ چیزی رو نداد و دستشو زیر گلوم کیپ کرد و کاری کرد با سر برم توی دیوار دردش وحشتناک بود احساس میکردم تمام مایه های مخم داره میسوزه از درد.منو ول کرد و برگشت.
رفتم پشت سرش واسلحه رو به طرفش گرفتم.برگشت ومنو دید قهقه ای زد وگفت:میدونستم تا انتقام پدر ومادر وعشقت رو نگیری ول کن ماجرا نیستی جناب سرهنگ!
با سر درد بدی که داشتم پوزخندی زدم وگفتم:اون عشق ماله پارسال بود اون عشق فقط جوونه ای در حال رشد بود که زود خشک شد عشق من به مهیار الآن تبدیل به یه درخت شده که تازه داره شکوفه میزنه آقا.از مرگ جاشوا ناراحت شدم ولی نه بیشتر اذیتایی که به مهیار کردین.
جکسون گفت:خوبه باید به بابا ومامانت تبریک گفت که چنین دختر با ادب با احساسی رو تربیت کردن.راستی سلام منو به مامان وبابات برسون.هردو همزمان شلیک کردیم.
تیر اون به کتف چپم اصابت کرد تیر من دقیق به گلوی جکسون اصابت کرده بود و افتاده بود روی زمین همون جور سرم گیج میرفت گفتم :دیدی حالا تو باید به مامان وبابای من جواب پس بدی آقا.داشتم بر میگشتم که سرم به دَوران افتاد و با زانو خوردم زمین چشمام سیاهی میرفت درد عجیبی در سه نقطه ی بدنم حس میکردم سرم ،کتفم و از همه مهم تر قفسه ی سیـ ـنم.
چشمام بسته شد وبدنم دقیق کنار بدن جکسون فرو اومد . دیگه هیچی نفهمیدم.
چشمام رو باز کردم هیچ دردی توی بدنم نبود احساس میکردم توی آسمونا هستم بلند شدم و ایستادم نگاه به کتف چپم کردم سالم سالم بود قفسه ی سیـ ـنم وسرم اصلاً درد نمیکرد خوشحال بودم. همون طور ایستاده بودم که از بیرون و داخل صدای شلیک شنیدم.از پنجره نگاه کردم دیدم همه با هم در تداخل هستن،داد زدم من سالمم سالمِ سالم.ولی هیچ کس نفهمید بلند تر داد زدم که دیگه گلوم داشت پاره میشد با صدای مهیار که بلند گفت یا ابوالفضل برگشتم.
گفتم:هی چته دیونه ترسیدم نمیبینی سالمم.
ولی اون به حرفم گوش نکرد بازم جمله مو تکرار کردم ولی اون مسخ شده بود به نقطه ای از رو زمین.
نگاهشو که ردیابی کردم شوکه شدم دو قدم رفتم عقب که مهیار دستور داد آمبولانس به این اتاق بیاد.
فقط وفقط نگاهم به جسمم بود یعنی الآن من روح بودم باور کردنش سخت بود ولی از بابا شنیده بودم که از این حرفا میزد و روح به جسم خودش سر میزنه واز این حرفا.
بدنم کنار بدن جکسون افتاده بود چشمای جکسون باز بود.
ولی من چشمام بسته بود از دهنم خون زده بود بیرون و کتفم همون جور خون میومد مهم تر اینکه زیر سرم یه عالمه لخـ ـته های خون جمع شده بود تا اونجاییکه به یاد دارم موقعی که به هوش بودم از سرم خون نمیومد تعجب کردم سرم رو یه کم تکون دادم وبه دیواری که جکسون من رو زده بود خیره شدم دقیق جای سرم خونی بود یعنی از سرم خون میومده ومن نمی فهمیدم.
پاهام کنار هم دیگه افتاده بودن کنار جسمم نشستم ولی من خونی نشدم.
به مهیار خیره شدم که بر وبر داشت جسمم رو نگاه میکرد سه نفر با عجله اومدن یه کیشون برام از این گردنیا بست با یه حرکت من رو روی برانکارد خوابوندن پتو روم کشیدن و کمـ ـربند های مخصوص برانکارد رو بستن یه چیزیم روی دهنم گذاشتن وهی میزدن ومن رو بردن پایین مهیار مثل دیوونه ها با عجله به سمت برانکارد میدوید.
از در که بیرون رفتیم سرهنگ وسردار و ژرنال از دیدن من شوکه شدن یکی از اون اورژانسیا گفت باید سریع ببریمش شرمنده.من رو گذاشتن توی آمبولانس مهیارم رفت داخل منم کنار مهیار نشستم.
آمبولانس حرکت کرد اون خانم پرستاره هی به جسمم ور میرفت خوشم نمی اومد میخواستم برم میخواستم جسمم بمیره تا من آزادانه مامان وبابا رو ملاقات کنم.نمیخواستم به هوش باشم به نظرم این عالم خیلی بهتر بود.احساس میکردم فکر وذهنم آزاده.منو بردن بیمارستان ومن فقط به سمتشون می دویدم.منو بردن داخل اتاق عمل.
روبه روی مهیار نشستم مهیار زمزمه کنان گفت:طاقت بیار فاطیما طاقت بیار بعد گفت:خدایا یه فرصت دیگه بهش بده تا زنده بمونه خواهش میکنم نمیدونم چه قدر گذشته بود که مهیار سرش رو تکیه داده بود به صندلی وداشت چرت میزد منم میخواستم بخوابم ولی نمیشد.
دکتر سریع از اتاق عمل اومد بیرون ومهیار سریع دوید سمتش ومن فهمیدم که اون چرت نمیزده.
دکتر سرش رو تکون داد وگفت:خون زیادی ازش رفته ضربه ای که به سرش خورده باعث شده بره تو کما.
یکی از دنده هاش شکسته که کار مارو سخت کرده بودکه خدا رو شکر تونستیم کارش رو یه سره کنیم.
کتف چپشم تیر رو از اون خارج کردیم تنها خطری که مارو تهدید میکنه کما رفتنشه ولی مرگ وزندگی دست خداست هرچی اون مقدر کنه همون میشه.ولی ایشون علائمی دارن که نمیشه نادیده گرفت.
ببخشید که همه چیز رو یک دفعه بهتون گفتم حقیقت همینه.
مهیار خشک زده گفت:ممنون
ولی فهمیدم که توی دلش گفت:فاطیمای من برمیگرده چون باید برگرده من منتظرشم من به زنده بودنش ایمان دارم.
خودمم نمیدونستم زنده میمونم یا نه من رو به بخش ویژه منتقل کردن یه لوله کرده بودن توی حلقم ومن با اون نفس میکشیدم.
مهیار با اعصابی داغون پشت پنجره ایستاده بود که گفتم:مهیار میدونی دوست دارم میدونی عاشقتم ولی این تصمیم برام سخته از یه طرف میخوام برم پیش مامان وبابا از یه طرف وقتی فکرشو می کنم میبینم که تو رو دارم سوفی رو دارم اگه من برم سوفی ناراحت میشه به نظرت چیکار کنم؟
گفت:خواهش میکنم برگرد من دوست دارم.
شوکه شدم اون حرفای منو فهمید گفتم مهیار تو حرفای منو میفهمی؟
ولی عکس العملی نداشت وفهمیدم که داشته توی دلش درد ودل میکرده.
حوصلم سر رفته بود نشستم رو زمین که دیدم در باز شد وژرنال وسردار و سرهنگ اومدن تو.سرهنگ دو تا اشک گونه ش رو خیس کرد خندم گرفت چه قدر آدمای مهمی دارم که برام نگران شن.سرهنگ با عجله گفت:مهیارم بگو فاطیما چه شده؟بگو من طاقت دارم.
مهیار با تعجب بهش نگاه کرد خوب جای تعجب داشت که آدام این قدر با من صمیمیه که به اسم صدا میزنه.مهیار همه چیز رو برای همه تعریف کرد که سردار گفت:هر چی خدا بخواد .اون میاره اون بر میگردونه نگران نباشید.
سرهنگ رفت پشت پنجره وبلند گفت:جواب سوفی رو چی بدم نمیدونی وقتی میخواستی بیایی این ماموریت بهم زنگ زد وازم گله کرد گفت چرا آبجیمو مثل پسراش کردی.گفت چرا میخوای از ما دورش کنی.وقتیم بابا مامانت توسط جکسون کشته شدن سوفی به معنای دقیق دیوونه شده بود گفت که من مسبب مرگشون بودم ولی من نمیتونستم این ماموریت رو خرابش کنم شرمنده فاطیما جون.موقع مرگ بابات ،بابات گفت:که آرزو داشته تو با جاشوا از دواج کنی ...خندید ،یه خنده ی تلخ....آخه میدونی من بهش گفته بودم دلت ویه جا،جا گذاشتی .از پشت پنجره سر خورد ونشست وگفت شرمندم فاطیما جون شرمنده که بهت نگفتم ببخشم ببخش.
توی دلش گفت:اون کسی که خواهر خودت میدونستی امیلیا رو میگم اون بی همه چیز مسبب این اتفاقا شده همون خونه ای که تو ازش به ما خبر میدادی خونه ی اون زنیکه ی عوضی بود امیلیا عشق جکسون.
داشتم دیوونه میشدم یعنی آدام میدونسته که مامان وبابام کشته شدن؟؟وویی یعنی بابا ومامان میدونستن که من عاشق شدم ولی وقتی یاد حرفاش میوفتم آروم میگیرم وگفتم:خیلی وقته بخشیدمت آدام .من تمام کسایی که در حقم ظلم کردن و بخشیدم حتی جکسون رو.کلمه ی امیلیا برام غریبه شده بود توی دلم هر چی تونستم فحش بارونش کردم.
ژرنال گفت:آدام بلند شو مرد که گریه نمیکنه!!!
مهیار با تعجب گفت:شما اسمتون آدامه؟
آدام با تعجب نگاش کرد وگفت:آره چه طور؟
مهیار :آخه یه بار فاطیما خانوم با شما حرف میزدن ودرباره ی بچه دار شدنتون.خیلی خوشحال بود رفت به سوفیم گفت اونم از خوشحالی جیغ کشید.
آدام قطره اشکی از روی گونش افتاد وگفت:آره آرزو داشت منو آوا بچه دار شیم تا بچه مون بهش به خاله ،آخه خاله بودن رو خیلی دوست داره.همین طور بچه هارو.
سردار :چرا فاطیما رو به شکل پسر درش آووردین؟
ژرنال تمام حرفایی که به من زده بود رو به سردار گفت.
سردار:خوب وقتی همه دستگیر شدن چرا نیومدین بگین که این پلیسه؟
ژرنال:می دونستین خونه ی رو به روییتون خونه ی خانوم جکسونه؟
سردار:خانوم جکسون؟؟
ژرنال:آره ،سروان امیلیا همسر جکسون بوده وما بعدا فهمیدیم.اون به همه لو داده بوده که ماها پلیسم و به خاطر همین تونسته در بره.
سردار:چرا اومده اونجا خونه گرفته؟
ژرنال:تا کسی بهش شک نکنه و ردیابیش سخت تر بشه.
------
7 روز بود که اینجا بودم سوفی هم فهمیده بود با گریه اومد تو ،آبجی گلم از دیدن من شوکه شد.مهیار هرروز میاد اینجا از دیدنش خجالت میکشم اون به خاطر من اینطوری شده بود .
چشماش گود افتاده بود ریشش بلند شده بود چهرش به زردی میزد وچشماشم سرخ.مامان وبابا رو هم دیدم نمیدونم چرا باهام حرف نزدن هردوشون فقط با یه لبخندی از رضایت نگاهم میکردن.حاج خانوم وسردار هم گاهی میومدن .سرهنگ هم میومد ومیرفت.امروز یه حس خاصی داشتم.
احساس میکردم که امروز راحت میشم یا برمیگردم یا میرم.یا رومی روم یا زنگی زنگ.
قیافه ی خودمم دست کمی از مهیار نداره چهره ولـ ـبم به سفیدی میزنه چشمام سیاه سیاه شده یه لوله هم توی حلقمه که با اون جسمم نفس میکشه برگشتم و به طرف پنجره بلند گفتم:خدا من تصمیم گیرنده نیستم که برم یا نه ولی دوست دارم برگردم دوست دارم طعم نچشیده ی عشق رو بچشم.خـــدا تازه داشتم میدیدم عشق چیه داشتم مزش میکردم که گرفتیش.
تازه داشتم به احساسم غلبه میکردم که یکی دیگه اومد اونم شد عشقم مزه ی عشق اون رو حتی با تماس دستشم چشیدم خدا شیرین بود میخوام برگردم تا یه بار دیگه این طعم رو بچشم.خــــــــدا.
صدای بوق ممتد دستگاه تو گوشم پیچید مهیار پشت پنجره دستاشو دور دهنش گذاشته بود آروم آروم اشک میریخت همه دور جسمم جمع شده بودم رفتم طرفش که دیدم دارن به جسمم شوک وارد میکنن که یه نیروی داشت من رو به جسمم میکشوند وآخرین صدا رو شنیدم که گفت:برگشت.
+++
جشمام رو باز کردم وبه سختی نفس کشیدم که پرستار با خوشحالی کنار گوشم جیغ کشید وگفت:برگشت وایی.
از صدای جیغش کلم سوت کشید وچشمام رو بستم دکتر اومد بالا سرم ولوله ای که تو حلقم بود وباعث میشد نتونم راحت نفس بکشم رو کشید بیرون خیلی دردم اومد احساس میکردم گلوم شده مثل کویر لوت خشک خشکه دهنم رو با زبون خشک شدم تر کردم
وگفتم:آ..ب..ب
پرستار یه ذره آب ریخت توی گلوم که احساس تازگی کردم کم کم چشمام بسته شد که صدایی شنیدم که میگفت:خطری تهدیدش نمیکنه بفرستینش بخش.
ودیگه هیچی نفهمیدم.
---
با سردرد بیدار شدم هیچ کس بالا سرم نبود حدودا نیم ساعت بود که تنها بودم که در باز شدو سرهنگ کلشو آورد تو وگفت:فاطی جون ما چه طوره؟
پشت بندش مهیار،سوفی،حاج خانوم وسردار و مهسا سرهنگ برونی وژرنال ودنیل اومدن تو .همه از به هوش بودنم راضی بودن ومیخندیدن همش نگام به سوفی بود که گفت:آجی نمیدونی وقتی تورو اینجوری دیدم ش...
نذاشتم حرف بزنه وگفتم:شوکه شدی؟
سوفی با تعجب گفت:آره تو از کجا فهمیدی؟
رو به سرهنگ کردم وگفتم:چشمم روشن آدام خان که بهم نگفتی به بابا ومامان گفته بودی وایسا خوب شم یه آشی برات بپزم که یه مَن روغن روش باشه وایسا دارم برات.
آدام با تعجب گفت:تو از کجامیدونی؟
- یه چیزی بگم تعجب نکنید خوب؟!!
همه با هم همزمان گفتن:خوبـــ!!!
- موقعی که بیهوش بودم نمی دونم ولی انگار که کنارتون بود وقتی که آدام از پشت شیشه داشت حرف میزد ونشست روی زمین ومنم کنارش رو زمین نشسته بودم.فکر کنم روحم بود.
آدام یه هوی بلندی گفت :روح...وخودش رو به حالت غش درآورد ولی بعد از چند ثانیه گفت:چــــــــی؟آره من نشستم رو زمین واقعاً؟
خندیدم اصلا این کارایی که آدام میکرد به سنش نمیخورد ولی همین اخلاقش بود که آوا عاشقش بود.
- آره واقعا تمام حرفاتون رو میشنیدم تمام کاراتون رو میدیدم نگا به مهیار کردم وگفتم:تمام حرف خصوصیا و تمام حرفای فکراتون رو هم میشنیدم.
مهیار با چشمای از حدقه دراومده گفت:نـــــــــــــــه!!!
رفتم بخندم که درد بدی توی قفسه ی سیـ ـنم پیچید یه اخ گفت ودستم رو گذاشتم روی قفسه ی سیـ ـنم مهیار هول شد وگفت:چی شد؟درد داری؟
لبخند زدم وگفتم :به این دردا عادت دارم اگه درد نکشم شبم صبح نمیشه.
آدام خندید وگفت:اینو راست گفتی راستی بچه ها منتظر شامن.
بلند گفتم:کوفتشون بشه همشم من باید بدم...رو به دنیل کردم گفتم... شکمو برو خودت بگیر بخور تا هـ ـوست وا بشینه.
دنیل با تعجب گفت:وا بشینه چی باید بشینه من؟؟
همه پقی زدن زیر خنده.
آدام گفت:خوب منم بدم نمیاد مهمونم کنی؟!
- نه بابا،بفرما تو دم در بده.واح واح.
همه از حرکتم خندشون گرفت که آدام رو به بقیه که با چشمای متعجب نگاهمون کرده بودن گفت:ما توی انگلیس یه دوره داریم توی این دوره هر کی توی هر ماموریتی موفق میشه باید همه رو شام دعوت کنه که ایشون...اشاره کرد به من....تقریبا تمام ماموریتاشو موفق شده وهی باید شام بده .
- آره به هر نحوه ی خواستم از این دوره بیام بیرون مگه ویلیام ودنیل گذاشتن.
یهو یاد اسم ویلیام افتادم که آدام آروم جوری که من بشنوم گفت:دوست داشت حیف زود بود. ...ولی فکر کنم مهیارم شنید چون اخماشو کشید تو هم.
آدام هی جک تعریف میکرد ومیخندید ومن داشتم به برادرم یا همون ویلیام فکر میکردم دو تاییمون هم دانشگاهی بودیم توی اداره تنها کسی که از دستورم سرپیچی ومسخره بازی درمیاورد ویلیام بود ولی همیشه حد خودش رو نگه داشت همیشه.
دیگه کم کم باید میرفتن که ادام گفت:راستی دکترت گفته که خطری تهدیدت نمیکنه و باید تا 1ماه دیگه تحت مراقبت باشی بعدم خلاص ...دستشو به حالت هواپیما در آورد وگفت...ورفتن به انگلیس وووژژژ.
سردار گفت:حتما باید بره؟
آدام گفت:آره میاد اونجا و انتقالی میگیره به کشور شما.
سردار گفت:خودم کارای نقل وانتقالش رو انجام میدم.
- ممنون.
سردار:از من تشکر نکن از مهیار تشکر کن که اون باعث شد من همچین حرفی بزنم.
به مهیار نگاه کردم وگفت:مهی جون ممنون.
همه خندیدن ورفتن.
نگاهم رو به پنجره بود که پرستار اومد تو وگفت:خوبی؟درد نداری؟
- ممنون درد ندارم کی مرخص میشم؟
پرستار:خوشبختانه دکتر گفته که خطری تهدیدت نمیکنه و اگه تا فردا تمام آزمایشاتت خوب باشه فردا عصر مرخصی.
لبخندی زدم وگفتم:ممنون.
پرستار:وظیفمه.
آروم گفتم:اون که بله.
رفت بیرون ودوباره برگشت وگفت:راستی همراهت بیرون نشسته کاری داشتی بهش بگو.
- خوب بهش بگو بیاد اینجا بشینه اینجا که خصوصیه.
پرستار:باشه.
چشمام داشت گرم میشد که دیدم یکی اومد تو از بوی عطر مـ ـست کنندش فهمیدم مهی جونمه.
مرخص شده بودم.تمام بدنم کوفته بود یه کوچولو معدم درد میکرد چون به غذا های بیمارستان عادت نداشت.به لطف سردار بازم اومده بودم خونشون .حاج خانوم گفته بود مثل دخترش میمونم میخواد ازم مراقبت کنه مثل اینکه فهمیده مامانم رو از دست دادم.دیگه حالم به مرور زمان داشت خوب میشد شکر خدا.
سوفی هم مراعات حالم رو میکنه وزیاد سر به سرم نمیذاره.
از روی تخـ ـت اومدم پایین لباس خوب پوشیدم ورفتم پایین حاج خانوم داشت شبکه ی 3 رو میدید کنارش نشستم که کم کم همه اومدن.مهیار با لباس شخصی کت وشلوار اومد نشست وگفت:آخیش مردم از صبح تا حالا درگیر یه پرونده ی دیگم.
- خسته نباشی.
مهیار:سلامت باشی.
همه با هم یه کم چرت وپرت گفتیم ولی من تمام حوام پیه اسلحه ی سرگرد بود میخواستم یه جوری بچاپمش تا ببینم میفهمه یانه همه حواسمون به تلویزیون بود که سرگرد گفت میرم باس عوض کنم.
حاج خانوم:برو مادر منم ناهارو بکشم.سرگرد از کنارم رد شد که خیلی سریع دستم رو بردم زیر کتش واسلحه رو کشیدم ولی نفمید ورفت بالا.اسلحه رو پشتم گذاشتم وخودم رو زدم به اون راه که من هیچی نمی دونم ونگاهمو به تلویزیون کردم.چند دقیقه گذشت که مهیار با عجله اومد پایین لباسشو عوض کرده وزد تو سرش وگفت:بد بخت شدم اسلحه ام نیست.
حاج خانوم زد توصورتش:خدا مرگم بده.
بلند گفتم:چی؟؟میدونی جرمش چیه؟؟توی انگلیس حکمش سنگین وباید غرامت سنگینی بدی از شما چی؟
مهیار:از ما بد تره خدا چیکار کنم.نشست رو مبل گفتم:فکر کن ببین کجا ها رفتی و اسلحه ات کجا ها پیشت بوده.
سرگرد زد تو سرش وگفت:نمی دونم یادم نمیاد خدا چیکار کنم.
دلم نمیومد اذیتش کنم ولی باید یاد بگیره که همه جا حتی توی خونه حواسش به اسلحه اش باشه.زنگ زد به پدرش وهمه چیز رو گفت سردار هم گفته بود که به هیچ کس نگه.
حاج خانوم میز رو چید همه دور میز جمع شده بودیم من با خیال راحت داشتم غذا میخوردم که دیدم همه فقط منو نگا میکنن سوفی با بداخلاقی گفت:اجی توی این وضعیت غذا از گلوت پایین میره؟
مهیار آروم گفت:همین رو بگو.
- تقصیر خودته باید تنبیه بشی یه سرگرد توی خونه هم باید حواسش به اسلحه اش باشه....بلند شدم اسلحه اش رو گذاشتم رو میز ویه ابرو مو بالا انداختم گفتم:جناب سرگرد شوتی.
سوفی گفت:باز تو این کارا رو کردی.
مهسا گفت:حقته داداشی تا تو باشی حواست به اسلحه ات باشه.
سردار گفت:ایول بابا جون باید تنبیه میشد خوشم اومد ولی قبلش یه ندایی به من بده چون داشتم زهر ترک میشدم.
مهسا:راستی سوفی،فاطیما مگه توی خونه هم از این کارا میکنه.
سوفی جو گرفته گفت:آره نمیدونی وقتی ویلیام ...
غذا پرید توی گلوم داشتم خفه میشدم به سوفی اشاره کردم که نگه .مهیار یه لیوان نوشابه بهم داد وخوردم وحالم جا اومد وگفتم:خوب دیگه ناهارتون رو میل کنید بفرمایید.
با چشم خط ونشون براش کشیدم که سوفی گفت:داشتم میگفتم وقتی ویلیام همکار فاطیما میومد خونه آخه بیشتر وقتا اون میومد خونمون فاطیما هم سربه سرش میذاشت واسلحه شو کش میرفت هر دفعه هم اسلحه اشو یه جا قایم میکرد که به ویلیام ثابت کنه من برش نداشتم بنده خدا ویلیام هر دفعه ناهار کوفتش می شد.
پخی زدم زیر خندم بار اول بخاطر گم شدن اسلحه اش گریه کرد.
سوفی گفت:بنده خدا برای بار اول که اسلحه اشو گم کرد گریه کرد وای آقا مهیار نمیدونید چه جوری گریه میکرد آلوچه آلوچه اشک میریخت.
- اینو راست میگه؛خیلی زشت گریه میکرد.
سوفی حق به جانب گفت:اتفاقا وقتی گریه می کنه خیلیم خوشگل میشه.
یکمی فکر کردم وگفت:آره خوشگلیش خوشگل بود ولی نحوه ی گریه کردنش یه کم ایراد داشت.
سوفی:چرا از فعل های گذشته بود و است استفاده میکنی.
- چون این داستانا مال گذشتس.
سوفی:خوشگل گریه کردنش که مال گذشته نیست،هست؟
آروم گفتم:سوفی بسه.
سوفی مشکوکانه آروم پرسید اتفاقی افتاده؟
- توی ماموریت از دستش دادیم متاسفانه.
سوفی اشک توی چشماش حـ ـلقه زد ورفت بالا.چشمام رو روی هم فشار داد.خاطرات خوبی رو با هم داشتیم.چه قدر با هم شهر بازی رفتیم خدا میدونه هـــی چه دنیای بی رحمیه.
ناهار کوفتم شد ظرفا رو شستم ورفتم توی حیاط که سوفی از پشت سرم گفت:آجی راست گفتی؟
- آره راستی گفتم،مگه میشه دروغ بگم.
سوفی دستاشو زد به کمـ ـرشو گفت:پس بابای من بود که گفت امشب میرم پنج شنبه میام هان؟
- پشت تلفن بهت گفتم که معلوم نیست کی برگردم.
سوفی :واقعا ویلیام رو کشتن؟
- اوهوم
سوفی:حیف بیچاره تازه مامانش میخواست برای تو بیاد خاستگاری؟
- کی؟مــــــــن؟
سوفی:پَ نَ پَ عمه ی من خوب آره تو.ولی حیف شد خیلی .بی خی خی کی میریم خونه بخریم .
آروم بغـ ـلش کردم که قفسه ی سیـ ـنم درد گرفت گذاشتمش رو زمین وگفتم:سوفی جونم چاق شدیا.
سوفی:به خاطر دست پخت مامان جونمه دیگه از بست خوبه.
با تعجب گفتم:مامان جون؟
سوفی:آره حاج خانوم بهم گفته که مثل مهسا بهش بگم مامان.
- خیلی خوبه مثل مامانه.
نگاه به سوفی کردم رفته تو خاطرات.
روی تاب نشستم و به این چند ماه فکر میکردم چه زود گذشت رفتم انگلیس انتقالی گرفتم ایران،اولش قرار بود تنبیه بشم چون به عنوان جاسوس وارد شده بودم ولی با کمک سردار با کمال میل من رو قبول کردن یه خونه ی نقلی هم کنار خونه ی مهیار اینا خریدم سردار به عنوان موفقیتم و تمام کارامو نجات دادن جون مهیار توی اون اتفاق به من یه جنیسس ناناز داد به رنگ آلبالویی.
امروز بهم یه پرونده ی جدید دادن کار قاچاق اعضای بدن انسان به دبی وترکیه.سرهنگ ارشد اون اداره از من خیلی خوشش اومده.
مهیارم از سرگرد دوم به تمام ترفیع گرفت.
هفته ی آینده پنج شنبه روز ولنتاین فکریم چی برای مهیار بخرم.از یه طرفی میخوام براش یه چیز خوشمل بخرم ولی از یه طرف غرورم میشکنه ومن با پیش گذاشتنش،نمیدونم چیکار کنم.هنوزم دنده هایی که به خاطر اون ضربه درد میکنه و نمیتونم کاری بکنمم یکم عذابم میده.
***
با سوفی اومدیم خرید،سوفی هرچی دستش میاد رو میخره .از اومدنم به اینجا راضیم وخوشحال.
آخه یه حسی بهم القا میشه حسی که تا حالا توی انگلیس نداشتم.
تمام وسایل از لحاظ خورد وخوراک رو خریدیم توی ماشین گذاشتم که سوفی با جیغ گفت:وای فاطیما اینجا رو ببین نگا چه عروسکایی!رفت پشت ویترین و هی میگفت:من اینو میخوام.
یه بَره چشمم رو گرفته بود.سیاه سیاه ولی توی بغـ ـلش یه قلب قرمز پُفی که روش به انگلیسی نوشته Love you خوشم اومده بود به اندازه های مختلف بود از همه بزرگترش رو خریدم که هی سوفی میگفت:کلک برا کی خریدی؟
به انگلیسی جواب دادم تو دخالت نکن!
سوفی هم همون طور با انگلیسی در مقابلم جبهه گرفت وگفت:برو بابا،معلوم نیست عاشق کی شدی!ولی من میدونم اون بدبخت اگه بفهمه دُمش رو میذاره رو کولش دِ برو که رفتیم.
با داد گفتم:ساکت شو.
سوفی زبونشو درآورد وگفت:نمی خوام نمیخوام،حالا که اینظوره من همه ی عروسکارو میخوام.
- برا من فرقی نداره همه رو اگه میخوای بخری بخر ؛ولی یکم بزرگ شو ببین مهسا یه عروسک هم توی اتاقش نیست تمام مجسمه های تاریخی وخوشگل یه چیزی بخر که به سنت بیاد سوسول.
برگشتم که تشکر کنم که دیدم هر دو فروشنده با تعجب به ما زل زدن گفتم:ببخشید هر چی خواهرم میخواد بهش بدید.
فروشنده:چشم حتماً.
داشتم عروسکارو دید میزدم که سوفی بلند گفت:فاطیما فاطیما نگا اون طرف تر دعوا شده....بعد زد پشت کمـ ـرمو گفت:خیر سرت سرهنگ این مملکتی برو جمعشون کن.
نگاه به فروشنده کردم وگفتم:الآن وقت استراحتمه و وظیفه ای ندارم.
سوفی دستمو کشید وگفت:برو دیگه بابا!داره دعوا بالا میگیره!
4 روز از اون روز می گذشت که لباسمو پوشیدم باید تا 40 دقیقه ی دیگه اداره باشم مقنمه یه کم کشیدم جلو آماده بودم که دیدم سوفی با قیافه ی درهم اومد تو بلند گفت:فاطی بیا اتاقم کارت دارم.
بلند گفتم:کسی اینجا نیست که بگو خوب باید برم.
سوفی:گفتم بیــــــا!
- اومدم خووو.
کش چادر مو هم زیر سرم گذاشتمو رفتم طرف اتاق سوفی بدون در زدن وارد شدم
سوفی:هوووی وارد اتاق دخترا که میشی باید در بزنی.شش
- بگو دیگه باید برم.
سوفی بایه جهت پرید روی تخـ ـتشو گفت:نگا چه صدایی میده.
یه لحظه پیش خودم گفتم صدای رگبار مسلسل میده گفتم:خب چیکار کنم؟
سوفی:من یه تخـ ـت میخوام نمیبینی خراب شده.
با غیض روبه سوفی کردم وگفتم:سوفی 2 ماه بیشتر نیست که این تخـ ـت رو خریدیا!!!
سوفی:به من نگو به این تخـ ـت بگو فقط ظاهر داشت نمیتونم شبا با این سر وصدا بخوابم.
- به من ربطی نداره من رفتم بااای
سوفی بغض کرده بود گفت:الآن اگه مامان بود بدون چون وچرا برام میخرید فقط هیکل بزرگ کردی نمی دونی توی این سن نباید سربه سر من بذاری؟!
خندم گرفت وبه چهره ی خوشگلش نگاه کردم دو تا پله هایی که رفته بودم پایین رفتم بالا سرش وبـ ـوسیدم وگفتم:عصر یه تخـ ـت خوشگل برات میخرم.
ولی دیگه نباید با بغض کردن حرف تو به کرسی بنشونیا بزرگ شو.
سوفی:باشه پس عصر منتظرتم.
- شاید عصر دیر بیام تا برم بانک پول بگیرم و اینا شاید یه کم طول بکشه ولی مطمئن باش که برات میخرم.
از در رفتم بیرون که سوفی گفت راستی صبر کن من رو برسون .
زدم پشتشو گفتم:10 دقیقه وقت داری شروع شد:
9 / 55 ؛ 9/54؛9/53؛9/52
همون طور براش خوندم که دیدم اومد از در بیرون .دم مدرسه که رسیدیم دیدم سوفی نمیره پایین سرم رو به طرفش برگردوندمو گفتم:خوب عزیزم خداحافظ.
دیدم سوفی خودش رو به حواس پرتی زده.ماشین رو خاموش کردم زنگ زدم به اداره وگفتم که یه ساعت برام مرخصی رد کنه.وپیاده شدم بله درست حدس زده بودم خانوم خانوما کار خرابی کرده تو مدرسه اولیاشو خواستن.ماشین رو قفل کردم و رفتم طرف مدرسه.سوفی بدو بدو از پشت بهم رسید وگفت:فقط توی کلاس معلم عربی رو اذیت کردم.
ریلکس گفتم:چرا؟
سوفی:یکی از درساشو یاد نگرفتم سخت بود بهش گفتم یادم نداد من هم کلاسشو بهم ریختم.
زنگ هنوز نخورده بود که دیدم مهسا داره میاد سمتم وگفت:سلام بر جناب سرهنگ ما.
- سلام عزیزم،باز این سوفی ما چیکار کرده؟
مهسا خندید وگفت:دختر با جرعتیه خوشم میاد ازش.
- واه واه خیر سرتون قراره خانوم دکترای آینده بشینا.
صبحگاه بود که رفتم سمت مدیر،مدیرشون از دیدن سوفی پشت سرم با غیض نگاهم کرد وگفت بفرمایید دفتر.
سرم رو تکون دادم وبا راهنمایی سوفی ومهسا رفتم توی دفتر همه ی معلما اونجا بودم . معلما با دیدن سوفی غیض کردن معلومِ دل پری از دستش داشتن وارد شدم وبه همشون سلام کردم که مدیر اومد تو وگفت:مهسا وسوفی برید سرکلاس.
سوفی ومهسا همزمان گفتند:چشم خانوم.
رفتن. همه ی معلما نگام داشتن جای تعجب بود چرا اینا نمیرفتن سر کلاساشون.در دفتر باز بود ولی صدای جیک از بیرون نمیومد.معلومه که مدیر ومعلما خوب چوب رو زمین زدن.
مدیر:خانوم واتسون تقریبا معلمایی که اینجا هستن تمام از خواهر شما شاکی هستن.روزی دوبار حداقل معلما شکایت خواهر شما رو میکنن وظیفه ی من اینکه از مدرسه اخراجش کنم دیگه معلما از دستش خسته شدن.خواهر شما نمیذاره که معلما تدریس کنن.
من تا الآن 4بار اولیا شو خواستم بیاد مدرسه ولی هر دفعه یه بهانه ای میاره یه روز میگه مادرم مریض بودم .کسی نبود سرکار بودن.
- بله متوجه هستم ،سوفی به غیر از من کسی رو نداره ما مادر وپدرمون رو از دست دادیم شاید دلیلش این باشه.من باهاش حرف میزنم.
مدیر:ولی این حرف قانع کننده نیست.
- ببخشید من کار میکنم الآنم که میبینید اومدم یه ساعت مرخصی گرفتم باید برم.شاید سوفی خواسته مراعات حال منو بکنه که بهم نگفته.
مدیر:نمیدونم والا.
یهو صدای بی سیمم روشن شد.
صدا:شاهین شاهین به سرمه.
با عجله بی سیم رو برداشتم وگفتم:سرمه ،شاهین به گوشم.
صدا مال سروان شعبانی بود.
سرهنگ کجایی ؟
ابروهام پرید بالا.هیچ وقت با بیسیم قرار نبود با اسم صدا کنیم باید رمزی حرف بزنیم گفتم:بگوشم.
ما اومدیم هوا خوری!!شما کجایید؟
- من اومدم یه کم دور بزنم.
سروان:خوب نمیخوایی بیایین پیش ما اینجا هواش بهتره ها.
- کار دارم.
سروان هول کرده گفت:اوضاع خیلی بهم ریختس برو اداره.
ارتباط قطع شدم بیسیم زدم سرمه سرمه شاهین.
بی سیم رو آوردم پایین که دیدم تمام معلما با تجب ایستادن ومنو نگاه میکنن.
عصبی شدم وگفتم:چتونه اه.
مدیر با لکنت گفت:شما پلیسید؟
- په چیم نمیبینی.
مدیر:ببخشید پس خواهرتون.
- باید برم میبینی که بهم احتیاج دارن .
مدیر:باشه باشه بفرمایید.
برگشتم سمت معلما وگفتم: من خودم با سوفی حرف میزنم کارش نداشته باشین.
میدونستم با معلما بد حرف زدم ولی الان اعصاب نداشتم.بی خی خی.
با دو دویدم سمت ماشین روشن کردم وگاز دادم سمت اداره.چه مشکلی پیش اومده بود خدا میدونه.
رفتم سمت اتاق سرگرد در زدم وبا عجله باز کردم وگفتم:سرگرد چیشده؟
مهیار برام احترام گذاشت وگفت متاسفانه یه طلاجواهر فروشی بسیار بزرگ و مجهز به سرقت رفته.
- پس چرا به من بی سیم زدید خودتون می تونستید کار رو یه سره کنید.
مهیار:بله میدونیم ما میخواستیم ببینیم که کی الآن نزدیک موقعیت هست.
ردیاب شما هم نشون میداد که شما نزدیک اونجایید.
- ولی این دلیلی نیست که من قانع بشم شما باید سریع به اونجا نیرو اعزام میکردید،مسلح هم بودن؟
مهیار گفت:بله مسلح بودن که متاسفانه دررفتن.کجا رفته بودید؟
- رفته بودم مدرسه ی سوفی باز کار خرابی کرده.
مهیار:با مهسا که جفت میشن دیگه هیچ کس حرفشون نیست.
- وایسا بیاد خونه حسابشو میرسم.
مهیار:میخوایین من باهاش صحبت کنم.؟
- مگه شما میدونید که چی شده؟
مهیار:بله میدونم مهسا بهم همه چیو گفته.
- باشه پس به شما میسپرم.
مهیار پا کوبید وبا خنده گفت:چشم قربان.
- کوفت
ورفتم تو اتاقم.
---
نمیدونم چه قدر گذشته بود که یکی در زد.
- بفرمایید.
صدا:قربان وقت ناهاره.
- چی؟وای دیر کردم.
وسایلمو جمع کردم سریع رفتم طرف در وگفتم نه ناهار اداره نمیخورم کار دارم.
رفتم بانک ساعت 1/15 بود 15 دیگه وقت داشتم.
تا ماشین رو پارک کردم دیدم در بانک بستس .پیاده شدم رفتم سمت بانک در رو هُل دادم در باز شد .مشکوک میزد ویه لحظه قضیه ی سرقت طلافروشی صبح اومد تو ذهنم.
بلند گفتم:بانک بستس؟
صدایی نیومد نگاه به ساعت کردم 1/17 دقیقه رو نشون میداد بلند گفتم:هنوز 13 دقیقه تا پایین وقت اداری مونده ها.
یه آه از ته دلم کشیدم که سوفی از پشت سرم گفت:آبجی من آه نکش برات ضرر نداره هوا ضرر داره برای ریه ات.
تو دلم گفتم:مگه اگه آه بکشی هوای بیرون رو وارد ریه ات میکنی بعد یاد بعدش افتادم که وقتی آه میکشی پشت بندش نفس عمیق میکشی به خاطر همین گفت.
دلم رو زدم به دریا گفتم:سوفی تو هنوز عاشق نشدی درسته؟
سوفی اومد پیشم نشست وگفت:آره عاشق نشدم ولی تو شدی عاشق همونی که توی بغـ ـلت جون داد نه؟
- سوفی نمیدونم چرا عشق اون از قلـ ـبم بیرون نمیره نمیدونم چرا اینقدر دوسش دارم همیشه به یادشم به خصوص جمله ای که گفت بعدش از بین رفت.
سوفی:نگفته بودی که موقع مرگش چیزی بهت گفته؟!!؟
- آره نگفتم به هیچ کس نگفتم خواستم تظاهر کنم که دوسش ندارم ولی اون با اون جملش قلـ ـبم رو برای ثانیه ای از حرکت نگه داشت وقتی یاد جمله ش میافتم که گفت دوست دارم فاطیما دلم زیرو رو میشه با اینکه 1ساله از مرگش میگذره.هنوز عشقش توی قلـ ـبم مثل یه جوونه ی تازه و دست نخوردست نمیدونم کی جای این جوونه رو خواهد گرفت ولی هنوز دوسش دارم خیلی....وقطره اشکی از چشمم چکید....
سوفی:امیدوارم به حرفی که زدی عمل کنی آبجی!!
- کدوم حرف؟
سوفی نگام کرد وگفت:فاطیما برنگردیم اونجا وقتی میریم توی اون خونه،تمام گوشه گوشه اش یاد وخاطره ی بابا ومامانه تمام لالایی هایی که مامان برام خونده هنوز تو گوشمه.
- برنمیگردیم،به مهتاب گفتم که برنمیگردیم ولی من باید برای مقدماتی برم اونجا وبا هم میریم چون اعتبار ندارم که تورو اینجا بذارم.
سوفی به فرانسه ای گفت:من خودم ده تا مرد رو حریفم نمیخواد نگران من باشی برو اونجا مقدمات کارات رو انجام بده و همین طور انتقالیت رو.
- لطفا به فرانسه ای حرف نزن همین طور به انگلیسی ده خواهر من میخوای توی درد سر بیافتم وماموریت به گند کشیده بشه.ما برای یه هفته میریم اونجا خونه رو میفروشیم با پولش یه خونه اینجا میخریم.
بعد به فارسی گفتم:شیر فهم شد؟!!؟!؟؟
سوفی با بی حوصلگی گفت:آره بابا اصلا نمیشه با تو حرف زد فکر کردی این جا...
نذاشتم ادامه حرفش رو بگه گفتم فهمیدم تو هم برو پیش مهسا منم میام.
رفت چه راحت هی چه زندگی موبایلمو برداشتم زنگ زدم به مهتاب.
- به به مهتاب خانم چه طوری تو؟
مهتاب:سلام،کجایی خونه ی سرگردی؟
- آره مگه قرار کجا باشم؟
مهتاب:کاری داشتی زنگ زدی؟
بلند شدم ونزدیک به یه درخت شدم وگفتم چرا نباید اینا هویت واقعی منو بدونن؟
مهتاب:خودمم نمیدونم چرا،از بالا دستور دادن.کارت همین بود.
- آره دیگه.
مهتاب:باشه سرم شلوغه خداحافظ.
- خداحافظ.
رفتم پله ها که میرفتم بالا هی اسم جاشوا رو میگفتم.گفتم عشقم جاشوا.که یه صدایی پشت سرم شنیدم که گفت پس عشقی که دربارش حرف میزدی اسمش جاشواست نه؟
نه نه اسم جاشوا ایرانی نبود پس سریع گفتم اسم اصلیش دانیال بود که برای اینکه کسی نفهمه من میگفتم جاشوا.
مهیار:خیلی دوسش داری؟
- داشتم ودارم.
مهیار:کجاس عشقت؟
- پیش مامان وبابا ی بنده.
مهیار:فوت کرده؟
- پ نه پ زنده است قراره برا من آفتاب بالانس بزنه.
مهیار چشماش براق شد وگفت :هنوزم دوسش داری؟
- آره بیشتر از دیروز.
مهیار:چه جوری مرد؟
جواب سوالش رو ندادم ورفتم توی اتاق میدونستم بهش برخورده دلم گرفته بود. رفتم توی حموم اسلحه مو که توی کمد قایم کرده بودم رو درآووردم مثل همیشه بود خشابش پر بود وارسیش که کردم دوباره گذاشتم سرجاش. با لباس رفتم زیر دوش.هر چی رو کرسی بود ریختم بیرون تا تونستم گریه کردم دیگه تحملم از نبودنشون طاق شده بود دلم نمیخواست سوفی وارد ماجرا میشد نمیخواستم آخه چرا مامان وبابا رفتن داد زدم لعنتی.
از حموم اومد بیرون چشمام شده بود دوکاسه ی خون.چرا این روزای لعنتی تموم نمیشد .لباسم رو پوشیدم رفتم پایین دیدم حاج خانوم داره سالاد درست میکنه گفتم:اگه اجازه بدید من درست میکنم.حاج خانوم:بیا مادر من برم غذا رو درستش کنم.
آروم آروم شروع به درست کردن سالاد کردم چه زیبا همه چیز تو دستام به واسطه ی چاقو خورد میشد مثل این کاهو داشتم زیر نبود خانوادم خورد میشدم.به مهیار فکر کردم دوسش داشتم میدونستم جوونه ی عشق داره توی قلـ ـبم زده میشه ولی من این عشق رو نمی خواستم به قول مامان من با شغلم ازدواج کردم حرفی که همه ی مادرا به پسرا شون میزنن ولی این موضوع برای من فرق میکنه.مادر چه کلمه ی زیبایی که یهو بی هوا گفتم:مامان؟!!!
حاج خانوم:جانم با من بودی؟
- آره دلم برا مامانم تنگ شده.
حاج خانوم اومد طرف وبغـ ـلم کرد تو بغـ ـلم بود چاقو تو دستم بود چاقو رو آوردم بالا من داشتم به این خانواده دروغ میگفتم که مهیار سرکلش پیداشد ومن سریع چاقو رو فرو کردم توی کف دستم.چرا این کار رو کردم هدفم چی بود؟چرا بهشون دروغ گفتم؟چرا چاقو رو توی دستم فرو کردم؟شاید می خواستم درد این چاقو درد دروغی که به این خانواده رو گفتم کم کنه نه؟سوزشش رو حس نمیکردم بلکه این دروغ وخیانت داشت آتیشم میزد چاقو رو محکم از دستم بیرون کشیدم که باعث شد خون از دستم فوران کنه.دردش بینهایت بود ولی من درد بدتر از این رو هم چشیدم درد نبود پدر ومادر نبود عشقم درد دروغ گفتن به خانواده ای که من رو مثل دختر خودشون میدونستن.گفتم:درد نمیکنه مهم نیست تموم میشه بلاخره.
حاج خانوم ومهیار که هول شده بودن،مهیار گفت:فکر کنم به بخیه نیاز داشته باشه مامان بیا فعلا دستش رو ببند من ببرمش اورژانس.
بوی خون اذیتم میکرد صورت رو اونور کردم که سوفی گفت:وای چیشده فاطی؟
- هیچی فدات تو که به این چیزا عادت داری!!
سوفی:من عادت دارم ولی تو... با چشمام اشاره کردم که چیزی نیست.
اومد کنارم گفت بوی خون اذیتت نمیکنه؟
- چرا خیلی ولی مهم نیست تحمل میکنم.
سوفی:چی چی رو تحمل میکنی تو به این آلرژی داری ممکنه بری توکما.
آخر جمله ش رو مهیار شنید و گفت:چرا بره تو کما حالتون خوبه فاطیما خانوم.
ترس رو توی چشمای مهیار میخوندم ولی لبخند آرامش بخشی زدم وگفتم:هیچی نیست و یهو سوزشی عمیق توی دستم حس کردم حاج خانوم دستم رو غرق در بتادین کرده بود دردش غیر قابل تحمل بود که گفتم:وووییی درد گرفت وووییی میسوزه.
سوفی خندید و گفت:چه عجب بلاخره یه چیزی باعث شد تو بگی من دردم اومد.
سوفی عزیزم نمیدونی تو دلم چه خبره که همچین حرفی رو میزنی.من لباس پوشیده بودم مهیار رفت لباس پوشید و سریع رفت سمت ماشین.رفتم توی ماشین وبه کارم فکر کردم من چاقورو توی دستم فرو کردم تا کمی از درد خیانت و دروغ کم بشه اما بیشتر شد نگرانی اونا افزایش پیدا کرد .نمیدونم چرا اینجوری شدم درست نمیتونم تصمیم بگیرم و هر کاری که به ذهنم برسه سریع انجامش میدم .رسیدیم به اورژنس رفتیم داخل و 6تا دستم بخیه خورد ولی این چیزی نبود من سرم 12 تا بخیه اونم وقتی بهوش بودم خورد وقتی هر دفعه دکتر نخ رو میکشید بالا درد رو با تمام جونم میخریدم ودم نمیزدم چون به خودم قول دادم که هرگز نمی شکنم.
داشتم می رفتم تو ماشین بشینم که یهو چشمام سیاهی رفت نتونستم خودم رو بگیرم دستامو به سرم گرفتم داشتم میافتادم که یکی منو گرفت به خاطر خونی که ازم رفته بود فشارم افتاده بود چشمامو که باز کردم مهیار با اون چشماش نگام کرد وگفت خوبی فاطیما؟
- آره فکر کنم فشارم افتاده!
مهیار تا ماشین کمکم کرد که بشینم تو ماشین که نشستم چشمام رو بستم مهیار یه آهنگ آروم گذاشت.
صد بار دلم میخواست برم این بارم یکیش
ولی این دفعه جدی جدی میرم بدون حرف پیش
پیش تو بودن یا نبودن مگه فرقی هم داره
تازه وقتی رفتم میفهمی دنیات یه چیزی کم داره
یادته همش بهم میگفتی که فراموش کردن خیلی آسونه
حالا بشینو تماشا کن از تو دیگه هیچی تو خاطرم نمیمونه
هر چی بینمون بود تمومه دیگه شونه هات جای من نیست
توی مسیر سرنوشتت از این به بعد رد پای من نیست
یادته همش بهم میگفتی که فراموش کردن آسونه
حالا بشینو تماشا کن از تو دیگه هیچی تو خاطرم نمیمونه
خوب منو به خاطرت بسپار این منی که رو به روته
تماشا کن رفتن کسیو که بعد از این دیدنش آرزوته
تو خودتو به خواب زدیو نمیتونم از این خواب زمـ ـستونی بیدارت کنم
تو بزرگترین اشتباه زندگیم بودی که دیگه نمیخوام تکرارت کنم
یادته همش بهم میگفتی که فراموش کردن خیلی آسونه
حالا بشینو تماشا کن از تو دیگه هیچی به خاطرم نمیمونه
هر چی از تو بود تمومه دیگه شونه هات جای من نیست
توی مسیر سرنوشتت از این به بعد دیگه رد پای من نیست
احساس کردم ماشین نگه داشت چشمام رو که باز کردم دیدم مهیار رفته سوپری چیزی بگیره به اطرافم نگاه کردم به مردمی که خودشون هزار تا مشکل دارن یه سوال برام پیش اومد که من اومدم ماموریت یا اومدم گردش.نمیدونم چرا من این همه آدم چرا من.خـدا منم ببر پیش خودت دیدم یه پیرزن پرتغال ایی که دستش رو نمیتونه نگه داره وپلاستیک پاره شد پیاده شدم ورفتم کمکش پرتغالا رو براش توی کیسه ی میوه ی دیگش ریختم که گفت:پیر شی جوون.
گفتم:کاش دعا کنی زودتر تموم شه.
پیرزن:چی تموم شه مادر؟
- زندگیم،خسته شدم.
پیرزن:زندگی دست خداست اون تعیین میکنه کی باید بیاد وکی باید بره به خودش متوسل شو کسی رو بی جواب نمیذاره خیلی بزرگه خیلی.بیا خونمون مادر .
- ممنون،خدانگهدار.
پیرزن:خدانگهدار.
داشتم میرفتم سمت ماشین مهیار که دیدم یه مرد قوی هیکل داره از پشت به مهیار نزدیک میشه با عجله رفتم سمت مهیار که دیدم اون مرده یه قمه ی گنده دستشه و میخواد بزنه به مهیار سریع با پا لگد زدم به شکمش که دولا شد با یه حرکت دوتا پاهامو گذاشتم کنار سرش و چرخیدم که باعث شد پرت بشه .شالم رفته بود عقب مهیار اسلحه شو درآورد ورفت طرفش گفت:تو کی هستی؟هان؟
همه مردم دورمون جمع شده بودن با دست پراکندشون کردم که دیدم یه مرد دیگه که دستش اسلحه هست داره باز به مهیار نزدیک میشه بادو دویدم طرف مهیار یه قدم مونده به مهیار رو پامو گذاشتم روی سطل آشغال وبا یه جهت فرود اومدم توی سر اون فرد،افتاد ولی کم نیاورد واسلحه شو گرفت سمتم شلیک کردو جاخالی دادم رفتم طرفش با پا زدم به اسلحه که پرت شد اونطرف،مردم از ترسشون رفته بودن عقب تر نظاره گر بودن من واون فردم تقریبا وسط در وسط خیابون ایستاده بودیم و ماشینا هم نگه داشته بودن هرکسی از ترسش در رفته بود توی مغازه ها.مرده با یه جهت خیز برداشت وشالم رو از سرم کشید شکر خدا موهامو دم اسبی بسته بودم وگرنه نمیتونستم این مرد رو کنترل کنم.شالم که توی دستش بود رو پرت کرد روی زمین.دو قدم رفتم عقب با انگشت اشاره،نشون کردم به طرف مرده وگفتم جرعت داری بیا جلو.مرده یه خیز برداشت سمتم، پای راستمو پرت کردم سمتش جاخالی داد پای چپم رو به حالت چرخشی آووردم بالا و دقیق زدم توی صورتش که دو قدم رفت عقب خندم گرفت یه پوزخند زدم وگفتم چِخه بچه نی نی!
مرده دستاشو مشت کرد وگرفت جلوی صورتش با یه مشت زد توی شکمم خیلی درد اومد ولی گوش به دردش ندادم و وایستادم با یه جهت مرده من رو توی بغـ ـلش گرفت دستشو زیر گردنم گذاشت وگفت:رئیس اگه تورو ببینه حتما بهم امتیاز میده.
پوزخند زدم وگفتم:عمراً.
نگا کردم دیدم مهیار با اون مرده داره مبارزه میکنه خندم گرفت مبارزه میکنه.
پاهامو بردم عقب توی پاهای مرده قفل کردم با یه حرکت کشیدم جلو که مرده محکم پرت شد روی زمین منم محکم پرت شدم روش.با آرنج دستم با تمام زورم کوبوندم توی صورت که از بینی و لبش خون اومد.فرصت کار دیگه ای رو بهش ندادم با نرمی دستم به جای حساس گردنش زدم که باعث شد بیهوش بشه. از روش بلند شدم.مانتومو تکون دادم برگشتم دیدم مهیار داره با تلفن حرف میزنه یه پوزخند زدم چه راحت نمیگه من بمیرم یه موقع.رفتم طرف اسلحه اش نگا کردم چه اسلحه ی پیش پا افتاده ای.محکم قنداقه اسلحه رو فشار دادم که باعث شد خشابش بیوفته زمین بعد اسلحه رو هم کمی اون طرف تر انداختم زمین.تا نگا همو چرخوندم دیدم مردم دارن مارو نگا میکنن با صدای سرهنگیم داد زدم متفرق شید.همه ی مردم از ترسشون متفرق شدن.تازه متوجه شدم که شال سرم نیست با سرعت شال رو تکون دادم و سر کردم سیخ وایستاده بودم که احساس کردم سرم گیج میره چشام سیاهی میدید دقت که کردم دیگه جای تمام بخیه ی روی دستم باز شده لعنتی خون همین طور داشت از دستم میرفت بوی خون رو مخم بود دیگه نمیتونستم تحمل کنم بعد از چند ثانیه پلیس و آمبولانس رسید.همون جا دوباره دستم رو بخیه زدن.
توی ماشین نشستیم که آهنگ ناری ناری رو گذاشت وصداش رو خیلی زیاد کرد که گوشم داشت کر میشد وهمین طور باهاش میخوند.
تا رسیدیم همین آهنگ رو گذاشت ولی توی ترافیک کمش کرد تا بقیه اذیت نشن.
یه چیزایی دست گیرم شده بود که این پرونده به فرماندهی سرداره نه مهیار.این مسئله رو هم سرهنگ برونی هم میدونست وبه من نگفته بود نامرد.از طریق مهیار هم فهمیده بودم که 6 نفر برای کشتن مهیار اجیر شده بودن که فقط 2 نفرشون وارد عمل شده و فقط قصد ترسوندنو داشتن همین.سردار گفته بود امشب مهمون دارن یه مهمون ویژه وسری برای این پرونده .نمازم رو که تازه یاد گرفته بودم رو خوندم.یه شلوار جین مشکی پوشیدم با یه مانتوی راسه ی مشکی بلند تا زانوم یه شال چروک مشکیم سر کردم وموهامو زیرش دم اسبی بستم یه خط چشم زیر چشمم کشیدم لنز چشمام رو گذاشتم موهامو تو کردم رفتم پایین .جلوی آینه ی قدی خودم رو دیدم تمام لباسی که پوشیده بودم مشکی بود.کاش الآن بابا اینجا بود آرزو داشت من این جوری لباس بپوشم.دست راستم هم یه کش باف مشکی بسته بودم .یه ساعت مشکی ویه دستبند ظریفم که از سوفی کش رفته بودم رو بستم.رفتم توی آشپزخونه و گفتم :کمکی هست بگید انجام بدم.
حاج خانوم اومد طرفم ومن رو نشوند روی صندلی وگفت:تو 2 هفته دیگه دست من امانتی میخوام سالم تحویلت بدم همین جا بشین خیر سرت مهمونیا.
- بابا میگفت مهمون وقتی میاد توی خونه ی کسی تا 3 روز مهمونه از 3 روز به بعد دیگه خرج خورد وخوراکش با خودشه درسته؟
حاج خانوم:درسته ولی ما اگه تا 1سالم مهمونمون باشید بازم برامون مهمونید.
حاج خانوم وسردار رو خیلی دوست داشتم .مثل مامان وبابام بودن.دیدم حاج خانوم زمان زیادی طول میکشه تا بخواد میوه هارو خشک کنه گفتم:میوه هارو حداقل بدید من خشک کنم.
حاج خانوم هم بدون رو دروایسی میوه رو توی سبد ریخت وگذاشت جلوم.یکی یکی میوه هارو خشک میکردم که از یه دستی اومد برای کمک سرم رو بالا گرفتم مهیار بود با تعجب نگام میکرد گفتم :سلام خوبین؟
مهیار:سلام عالیم عالی.
تقریبا چند تا میوه دیگه بود که موبایلم زنگ خورد با زور موبایلمو از جیبم درآوردم تعجب کردم سرم رو بالا گرفتم تا ساعت رو نگا کنم که مهیار گفت :اون پشت خطیه خودش رو کشت.
- اوه البته!
همون طور که روی صندلی نشسته بودم گوشی رو برداشتم به انگلیسی گفتم:الو سلام خوبی آوا جون(همسر سرهنگ آدام برونی)
آوا:خوبی عزیزم.
- ممنون کاری داشتی؟
آوا:میخواستم ببینم از آدام خبر داری؟
- نه عزیزم شوهر توعه از من میپرسی کجاست!
آوا:میدونی که ایرانه میخواستم یه خبر خوب بهش بدم.
- چی شده کلک بگو من خودم به آدام میگم.
آوا:داره بابا میشه.
- چـِی؟؟واقعا؟ دختر یا پسر؟
آوا:خانوم تازه سه ماهمه چه میدونم.!!!
- وای اگه آدام بفهمه از خوشحالی بال درمیاره باشه بهش میگم بهت زنگ بزنه ولی تضمین نمیکنم که لو ندم.
آوا گفت:باشه،باااای
با چشمای از حدقه زده بیرون حاج خانوم ومهیار روبه رو شدم ولی لبخندی زدم و رفتم.داشتم بال درمیاوردم سریع رفتم توی اتاق دیدم سوفی نیست رفتم نزدیک اتاق مهسا وگفتم سوفـــــــی؟
سوفی:اومدم آبجی!!
- بدو دیگه یه خبر خوش دارم.
سوفی اومد تو بغـ ـلم وگفت:چیه بگو دیگه.
نگاش کردم وگفتم :خجالت نمیکشی دم به ثانیه میای تو بغـ ـلم برو اون ور ببینم هر وقت شوور رفتی برو تو بغـ ـلش والا.
سوفی:خوب بابا بگو چه خبری داری؟
- آدام داره بابا میشه.
سوفی یه جیغ خیلی بلند کشید وگفت:دروغ میگی نه آدام داره بابا میشه آوا بهت گفت یا خودش؟
- آوا گفت مثل اینکه آدام گوشی رو بر نمیداره.
سوفی ملتمسانه گفت:فاطیمــــا!!
- ببین من به آدام میگم داره بچه دار میشه پس حرف الکی نزن.
یه اس دادم به آدام وگفتم یه خبر خیلی خوب دارم ولی اگه دوست داری بشنوی زنگم بزن ودرباره ی کارمون حرف نزن.
سوفی روی راه پله نشست.منم روبه روش نشستم گوشیم زنگ خورد روی بلند گو گذاشتم ودکمه ی اتصال رو زدم وگفتم سلام بر همسر نمونه ی آوا
آدام:چیه کبکت خروس میخونه؟
- یه خبر خوب دارم ولی چرا به این زنت فارسی یاد نمیدی؟
آدام:فاطیما به خدا یادش دادم ولی یادش میره میگی چیکار کنم.خوب خبرت رو بگو کار دارم.
- خوب اول مشتلق بده.
سوفیم گفت:عمو اگه مشتلق بدی خبرو بهت میگیم.
آدام:به به هردو پدر سوخته ها امروز میخوایین منو مچل کنید...آره.فاطیما خبر رو بگو دیگه خودت که میدونی کار دارم ...سوفی جون عمو بگو خبرتون چیه؟
- اوه اوه اوه ببین نمیتونی با یه کلمه ی عمو سر مارو شیره بمالی اول مشتلق بده.
آدام بلند گفت:بلاخره که بنده دستم به این فاطیما میرسه پوستتو میکنم بگو ببینم.
بلند گفتم:نچ نمیشه مشتلق بده.
آدام خیلی خودش رو بزرگ کرد وگفت:باشه بهت اجازه میدم هر وقت دیدیم منو ماچ کنی.
بلند گفتم:ایییی نه بابا آدام باورت نمیشه داری بابا میشی.
آدام:نه بابا خودت گفتی این خبر رو که خود آوا بهم داد.
بد جور زد حال خورده بودیم مثل بادکنکی که بادمون خالی شده باشیم گفتم:خدا این زنتو چیکار کنه منو بگو میخواستم مشتلق بگیرم.
آدام:راستی خوش میگذره؟
- نه اصلا میخوام برم خونه ی خودمون بخوابم را نشم.
سوفی:تو غلط سیاه میکنی.
آدام:خوب دیگه کار نداری؟
- نه دیگه برو به سلامت خداحافظ
آدام خندید وگفت:خوبه من کاری نداشتم باشه خداحافظ.
سوفی گفت:بلاخره که من دستم به این آدام میرسه پوسشتو میکنم.
- نه که تو خیلی بهش زورت میرسه!!!
سوفی:من حالا نمیرسه ولی تو که میرسه بزن حالشو جا بیار.
- بسه خوبه میدونی کی هست وچی هست چه کاره ی من بعد من دستمو روش بلند کنم حالت خوبه سوفی جان نکنه تب داری.
بعد از جام بلند شدم ورفتم توی آشپزخونه دیدم مهیار داره با گوشیش حرف میزنه که دستش رو روی آیفون گوشیش گرفت وگفت:باباست میگه الآنه که میرسیم.
حاج خانوم:بگو بفرمان ما آماده اییم.
گفتم:حاج خانوم کاری هست بگین انجام بدم!
حاج خانوم :عزیزم تو فقط وقتی مهمونا اومدن براشون چایی بریز.
- چشم.
در خونه رو زدن .رفتم یه لیوان آب برداشتم داشتم میخوردم که دیدم مهمونا دارن میان تو سریع یه قلوپ آب رو خوردم رفتم طرف در که باعث شد سر جام خشک خشک بشم این غیر ممکن بود اینا اینجا چیکار میکردم.ژرنال وسرهنگ برونی بودن.ژرنال وسردار از نظر درجه با هم یکی بودن وفقط به احترام هم دستشون رو بردن بالا سرگرد هم برای سرهنگ وژرنال پاکوبید سرهنگم برای سردار.
داشتن میرفتن داخل که گفتم:سلام خوش آمدید
ژرنال یکی از ابروهاشو بالا انداخت وگفت:سلام ممنون
بنده توسط همین ژرنال انتخاب شده بودم.به سرهنگم سلام کردم سرهنگ با یه لبخند موذی جوابمو داد.الآن جدای از کار ما باهم روابط خانوادگی هم داشتیم به خاطر همین با هم شوخیم داشتیم.سریع رفتم طبقه ی بالا تا به سوفی بگم اگه آدام رو دید سوتی نده که گفت:آبجی قبلا هماهنگ شده.
- قبلا ،پس چرا به من نگفتی؟
سوفی رفت توی حموم وگفت نپرسیده بودی خوو.
- شیطون میگه بزنم....
سوفی داد زد:شیطون غلط میکنه با تو .
صدای قفل کردن در حموم اومد که گفتم خانوم وقتی کسی حرف میزنه پای حرفش میمونه.
رفتم پایین مهیار داشت سینی چایی رو میبرد طرف پذیرایی که گفتم:آقا مهیار من میبیرم.
مهیاراز خدا خواسته گفت:بیا بگیر من وچه به این کارا.مردی گفتن زنی گفتن.
- نه بابا ،بابا بزرگــ ،راستی مهموناتون مثل خودتون نظامین؟
مهیار:چه طور؟
- آخه دم در به هم احترام نظامی کردید اوانا چه کارن منظورم نوع درجه شونه؟
مهیار:اینا قراره برای پرونده ی جکسون با ما همکاری کنن...آروم تر گفت...خارجین سرهنگ برونی وژرنال ساموئل.
توی دلم گفتم:جون تـــــــو.
- که این طور بفرمایید.
وارد پذیرایی شدیم رفتم طرف ژرنال که چایی رو برداشت وتشکر کرد به همه دادم چون سرهنگ اخرین نفر نشسته بود براش آخرین نفر بردم وبا ابرو هامو با حالت خاصی تکون دادم که قضیه چیه.
سرهنگ در حین چایی برداشتن آروم گفت:ششش هیچی نیست قرار نیست کسی هویت تو رو بفهمه.
تنها جای خالی بین مهیار وآدام بود.که نشستم حرف رفت طرف پرونده که قرار شد ژرنال و سرهنگ توی این قضیه به پلیسای ایران کمک کنن چون اطلاعات به درد بخوری داشتن و بگن که این گروه توسط پلیسای انگلیس وایران منحل شده.بحث رفت طرف اینکه چه کسی به عنوان داوطلب برای محاصره ی گروه اقدام کنه که سردار گفت:من سرگرد رسولی رو انتخاب میکنم.
ژرنال نگاهی به من انداخت ولی سریع نگاهشو کرد طرف سرهنگ وگفت:ماهم سرهنگ واتسون رو انتخاب میکنیم که مهارت خاصی توی رزمی وتیر اندازی وحتی تک تیراندازی دارن.
دیگه حرف رفته شد به ماموریت هایی که انجام دادن و کارایی که میخوان انجام بدن ومنم رفتم توی آشپزخونه وبه حاج خانوم توی سرو غذا کمک کنم.
میز که کاملا چیده شد به حاج خانوم گفتم:من وسوفی توی آشپزخونه غذا میخوریم.
حاج خانوم:یعنی چی؟این حرفا چیه؟
- خوب نه دیگه حداقل موقع غذا مزاحمتون نباشیم بلاخره مهمون شما هستن.
حاج خانوم دستشو روی کمـ ـرم گذاشت وگفت:برو ببینم به مهسا وسوفی بگو بیان.
رفتم به مهسا وسوفی گفتم که بیان هر دوتاشون یه تیپ زده بودن فقط خدایی که امروز آدام نمیتونه انگولک به سوفی بره.
سوفی ومهسا به همه سلام کرد و سوفی برای سرهنگ ابرو چند بار انداخت بالا وخندید.بهش چش غره رفتم.غذاها در آرامش صرف شد وبعد من ظرفا رو جمع کردم وسوفی ومهسا داوطلبانه ظرفا رو شستن که اس برام اومد از آدام بود:چه عجب بلاخره نمردیم ودیدیم که این سوفی خانوم یه بار ظرف شست.خندیدم ورفتم یواشکی به سوفی گفتم که گفت بهش بگو تویه زن ذلیل نمیخواد حرف از ظرف شستن بزنی بهش بگو تو که توی ظرف شستن مهارت داری آقـــــا.اون قدر ظرف شسته که تمام مارکای ظرفا رو میدونه حتی از یه زنم بیشتر ووح.
احساس کردم گوشم بی مهابا داره سوراخ میشه از خواب پریدم سوفی توی گوشم جیغ زده بود خیز برداشتم که بگیرمش رفت طرف در گفت:خانم خانما دیر بیدار شدی آدام کارت داشت.بعد دوید بیرون
از کاراش عصبانی شدم بدون در نظر گرفتن سروضعم دویدم بیرون سوفی رفت طرف آخرای راهرو دویدم طرفش تو راه گیرش انداختم وگفتم:حالا چی میگی خانم خانما هان یا میگی آدام چیکارم داشته یا اونقدر قلقلکت میدم تا گریت بگیره.
سوفی برام زبون دروورد وگفت:عمراً بهت نمیگم.
خیز برداشتم سمتش که یه جیغ خیلی بلند کشید دستم وگذاشتم روی دهنش گفتم:اون موقع ها که بابا باهات شوخی میکردم اینقدر جیغ میزدی؟
سرشو تکون داد.پس بگو بی جنبه ای ...سوفیم کف دستم رو گاز گرفت که باعث شد من جیغ بزنم لعنتی خدا رحمم کرده بود که دست چپم رو گاز گرفته بود چون دست راستم وبخیه زده بودم.خیل محکم گاز گرفته بود سوخت برگشتم که برم طرفش که توی بغـ ـل یکی افتاده .کپ کردم وویی عجب غلطی کردما سریع اومد عقب که دیدم مهیار میخنده وگفت:تقصیر منه من به سوفی گفتم بیاد بیدارت کنه ولی من بهش نگفتم که از اون روش بیدارت کنه.
عصبانی شدم بد جور پامو لاپای راستش کشیدمو محکم کشیدم جلو که محکم خورد زمین .
مهیار:مثل اینکه تو بی جنبه ای نه سوفی!!
خیز برداشتم طرفشو گفتم:ببخشید آقا پاتو رو دمم نذار که بد میبینی.اصلاً تو مگه نباید بری سرکار واه واه مردم که اینقدر بیکار ایشش.
مهیار پوزخند زد وگفت:نه جانم دارم روی پرونده کار میکنم مثل تو بیکار نیستم.
منم مطابق مثل پوزخند زدم وگفتم:نه بابا سرگرد به پا نیوفتی.
رفتم توی اتاق رفتم طرف دستشویی دست وصورتمو که شستم اسلحه مو برداشتم ورفتم بیرون روی تخـ ـت انداختم دلم براش تنگ شده بود سوفی اومد تو تا اسلحه رو دید رنگش پرید وبا لکنت گفت:چرا این رو از کاورش درآوردی؟
- دلم براش تنگ شده بود میخوام یکم باهاش کار کنم.
سوفی :آخه اینم دلتنگی داره آره.
- برا من داره تورو نمیدونم.
اسلحه مو بازش کردم ودوباره بستم چند تا حرکت تکنیکی باهاش انجام دادم.دلم برای پا کوبیدنام تنگ شده بود دلم برای احترام گذاشتنای دیگران برای منم تنگ شده بود. راس آیینه وایستاده وپاکوبیدم.توی انگلیس خانمایی که سرگرد یا سرهنگ باشن زیادن چون اونجا زن ومرد هیچ فرقی با هم ندارن ولی توی تهران فقط 2 تا خانم هستن که سرهنگن.در واقع با من میشن 3 تا. اسلحه مو سرجاش گذاشتم.یه دوش گرفتم گشنم نبود.رفتم سراغ لب تاپ ایمیلم رو باز کردم که دیدم یه عالمه برام میل اومده بیشترش تبلیغات بود یه میل تازه برام اومده بود تا بازش کردم رنگم پرید به شدت .نوشته بود:
سرهنگ فاطیما واتسون ملقب به عرفان محبی درسته.کاری رو که کردی باید دیگران تاوانشو پس بدن آخه چرا.این عکسارو که ببینی متوجه میشی که دیگه نباید پاروی دم شیر بذاری.اگه دیگه ببینم توی این پرونده دست داری نفر بعدی خودتی.
عکسارو اومدم پایین عکس مامان وبابا بود مامان وبابام رو جکسون شکنجه کرده بود وبعد کشته بود نه نه دروغ بود تمام عکسارو که می دیدم متوجه شدم مامان وبابا به عنوان گروگان گرفته شده بودن بعد اونا رو کشته بودن.نه اونا به خاطر شغل من از بین رفته بودن.به خاطر این ماموریت لعنتی .داد زدم لعنتی ولب تاپ رو بستم پرت کردم توی کوله .راس آینه وایستادم از خودم بدم اومد چرا اومده بودم توی این کار چــرا.اگه منو میخواستن تهدید کنم به خودم میگفتن از خودم مایه میذاشتن آخه چرا اونا.دیگه داشتم دیوونه میشدم بلند بلند زار زدم در رو قفل کردم و یه سیـ ـگار برداشتم وتا تونستم کشیدم میدونستم برام ضرر داره ولی الآن با این ماس ماسک آروم میگرفتم.سوفی در میزد وگفت:فاطیما فاطیما حالت خوبه؟در باز کن لطفاً.
در رو باز کردم سوفی اومد تو سریع پنجره ها رو باز کرد وگفت:آخه دختری احمق چرا این همه سیـ ـگار کشیدی تو که میدونی معدت مافنگیه بازم میکشی نمیدونی به ریت صدمه میزنه هان؟
با خشم غریدم :آدام چیکارم داشت چه پیغامی برام داشت.
سوفی که تا حالا این حالت من رو ندیده بود گفت:گفت که مواظب خودت باشی واین رو بخونی یه کاغذ بهم داد..بعد گفت..چرا اینقدر عصبانی هستی؟گریه کردی آبجی؟
با لحن آبجی گفتنش دلم آتیش گرفت جلوش زانو زدم وگفتم ببخش عزیزم باید یه چیزی رو بهت بگم که مطمئنم تحمل شنیدنش رو نداری پس ترجیح میدم آدام بهت بگه وقتی که من نیستم.
سوفی گریون گفت:کجا میخوای بری؟
- جای همیشگی ولی تضمین سالم بودنم رو نمیدم.
سوفی هراسون گفت:نرو یه این دفعه رو نرو خواهش میکنم من بعد از توچی کار کنم هــآ؟
خندیدم وگفتم:چمچاره.نترس شوخی کردم تو هم برو پایین منم میام.
سوفی با شک گفت:مطمئن که میای؟
- برو ببینم کارای مامانو میکنه .
به خاطر اینکه سیـ ـگار کشیده بودم یه بار دیگه رفتم دوش گرفتم.داشتم لباس میپوشیدم که صداهایی شنیدم.حموم این اتاقی که منو سوفی توش بودیم مشرف بود به اتاق مهیار پس راحت صدا ها شنیده میشد.
مهیار:آره چهارشنبه من واون سرهنگه باید بریم.
صدا:واقعا پس چرا نرفتی اداره؟
مهیار:بابا گفت که نرم وخونه روی پرونده کار کنم .
صدا:ازسرهنگ واتسون چه خبر عکسشو داری ببینم؟
مهیار:نه بابا عکسم کجا بود سرهنگ برونی میگفت توی هنر های رزمی وتک تیراندازی استعداد فوق العاده ای داره توی انگلیس هیچ کس به گردش نمیرسه.
صدا:نه بابا،مهیار میگم اون الآن ایرانه؟
مهیار:سرهنگ که میگفت ایرانه وفقط توی این چند روزه در آرامش مطلقه .
پوزخندی توی دلم زدم واقعا چه آرامشی.
صدا:برا چی؟
مهیار:نمیدونم مثل اینکه اگه تمرکز کافی داشته باشه عملیات عالی پیش میره.
صدا:چه خبر ای این دو تا دختر؟
مهیار:رامین تو باز فضولیت گل کرد.
صدایی که فهمیده بودم رامینه گفت:من وکه میشناسی،شنیدم توی هنرهای رزمی فکتو آورده پایین.
مهیار:آره بابا مهارت داره چون همش در حال انجام دادنه باباش کونفو کار بوده.
رامین:پس بگو ،ولی اگه یه لحظه بیاد توی کار ما دهنش آسفالت میشه.
مهیار:آره بابا،شغلمون اصلا امنیت جانی نداره.
رامین:اصلاً مگه توی این شغل ما امنیت داریم دیگه چه برسه به جانیش.
مهیار:آره بابا شغلمون خیلی خطرناکه حسن.
رامین یه اَه بلند کشید وگفت:سقت وبا آره بابا شستن هی میگه،بعدشم خودت حسنی تقی کچل.
دیگه به حرفاشون توجهی نکردم رو رفتم پایین یه ناهار مختصر خوردم ورفتم توی اتاق و نامه ی آدام رو باز کردم:
سلام بر سرهنگ ما
ببین ما به هیچ کس نگفتیم که سرهنگ واتسون یه دختره بلکه همه فکر کردن که یه مرده وتا بعد از عملیات هم کسی نمیفهمن.اگه میبینی مهیار نمیره سرکار قراره روی پرونده کار کنه پس کار به کارش نداشته باش سر به سرش نذا.روزی که قراره بریم چهارشنبه است یعنی سه شنبه باید از خونه بزنی بیرون.به هیچ کسم نگو.یه نامه برا سوفی بذار که به همه بگه رفتی خونه ی قبلیتون تا یه سری بهش بزنی واعتبار نداره که کسی توی این مدت بهش سر نزنه وپنج شنبه برمیگردی.
خوب دیگه همین من این نامه رو امشب میدم به سوفی که در حین ظرف شستنه.البته به بهانه ی دست شستن.دیگه نمیدونم این نامه رو کی بهت میده ولی دیگه خداحافظ.
نامه رو انداختم توی یه لیوان آب بعد از مدتی که نگاش کردم اثری از نوشته ها روی کاغذ نبود وکاملا جوهر روی کاغذ پخش شده بود.
تمام روز رو فقط به همه نگاه میکردم دوست داشتم حاج خانوم ومهسا رو یه دل سیر ببینم چون بعد از عملیات منو سوفی برمیگشتیم انگلیس ومقدمات رو که من انجام بدم برای همیشه میاییم ایران وممکن بود فرصتی برای دیدن دوباره پیش نیاد.
در این 2روز فرصت،تمام اطلاعات دستگیرم شد تمام دوربین هایی که توسط جاسوسمون توی ساختمون کار شده بود رو میشناختم وجوری که میخواستم از بین ببرمشون رو هم بلد بودم.نقشه کشی با پلیس ایران بود تجهیزات از ما و همین طور تعدادی نیرو و پلیس ایران نقشه کشیدن که چه جوری بریم داخلو بقیه ی نیرو به عهده ی اونا بود.
***
ساعت 8 شب بود باید میرفتم دیگه همه چیز رو به سوفی گفتم بهشم گفتم که من پنج شنبه برمیگردم و به همه چه چیزی بگه.لباسمو پوشیدم وکوله مو روی دوشم انداختم لباس نظامیم واسلحه مو هم توی کوله بود به خصوص لب تاپم.اطراف رو نگاه کردم از پنجره ی اتاق پریدم بیرون دیدم مهیار داره میاد خونه تعجب کردم کی رفته بیرون که من متوجه نشدم.سریع پشت دیوار قایم شدم مهیار رفت داخل آروم فِلنگ وبستم سر خیابون سرهنگ منتظرم بود سریع پریدم توی ماشین.
سرهنگ:سلام کسی که نفهمید؟
- سلام:نه نفهمید فقط سریع برو.
سرهنگ با دست اشاره کرد که ماشین حرکت کرد.
گفتم:سرهنگ این جاسوس بازیا چیه چرا اونا نباید از هویت واقعی من با خبر بشن.
سرهنگ:اتفاقا منم این سوال رو از ژرنال پرسیدم گفت هر وقت سرهنگ..انگشت اشاره شو کرد طرف من....اومد بهتون میگم.
- که اینطور!
دیگه حال حرف زدن نداشتم و نشستم یه گوشه وبه بیرون خیره شدم به آیندم فکر کردم که من همیشه باید توی این شغل باشم که هیچ وقت امنیت نداشته باشه ولی اگه بیام ایران مشکل حله چون توی نیروی انتظامی ایران بین خانم وآقا خیلی فرق داره خانما فقط کارای کامپیوتری انجام میدن آقایون میرن ماموریت.
ماشین وایستاد.سرهنگ گفت:پیاده شو.
پیاده شدم.یه قصر جلوم بود وای چه قدر بزرگ بود وصد البته زیبا.رفتیم داخل بیش از 30 تا اتاق توی این ویلا بود.سرهنگ گفت اون اتاق مال توعه واشاره کرد به طبقه ی دوم از سمت راست اتاق ششمی.سر تکون دادم ورفتم توی اتاقم.زیاد بزرگ نبود و در حد متوسط بودوکولمو محکم پرت کردم روی تخـ ـت یه لباس مردونه پوشیدم ودوباره بانداژ رو بستم ولی این بار یه کلاه نقابی مشت که مخصوص پلیسا بود سر کردم .موهام پیدا نبود وفقط گوشام کمی پیدابود.
اشکال نداشت خوو.رفتم پایین.سرهنگ نشسته بود همین طور ژرنال.رفتم طرفشون ومحکم پا کوبیدم که فهمیدم چه قدر دلم برای این خصوصیتم تنگ شده بود روی صندلی تکی نشستم.ژرنال گفت:خوب فکر کنم سوالی که آدام ازم پرسیده رو شما هم دارید درسته؟
محکم ونظامی گفتم:بله ژرنال.
ژرنال:خوب دلیل اینکه شما به عنوان مرد فرستاده بشید به باند چند دلیل داشت:اولیش اگه به عنوان دختر وارد گروه میشدی نمیتونستی جایگاه خودت رو بگیری وسریع فروخته میشدی دوم اینکه از دستورات بالایی بود سوم اگه دختر وارد گروه میشدی 100درصد ازت سواستفاده میکردن چهارم اینکه میخواستم وارد خونه ی سردارت بکنم تا اطلاعاتی رو که از خونه ی روبه رویی هست به ما بدی.و هیچ کس به غیر از نیروهای خودی نمی دونن که شما دختری.
- ممنون که دلایلش رو به ما گفتین من باید چیکار کنم.؟
ژرنال:تو فقط فردا رو باید کاملا برای یادآوری یه کم تمرین کنی هم تیراندازی هم رزمی.حالا هم بلند شو برو شامتو بخور وبخواب که صبح سر حال باشی.
- گرسنه نیستم خونه ی سردار یه چیزی خوردم میرم بخوابم خستم.
ژرنال:باشه برو.شب بخیر
لبخند زدم وشب بخیری گفتم وبرای رفتنم محکم پا کوبیدم.
1ساعت بود داشتم تمرین تیراندازی میکردم خسته شده بودم الآن چشم بسته هم میتونستم بزنم به هدف .آخه تمام تمرینا تکراری بود ومن همشو از بر بودم.
یه قلوپ آب خوردم دیدم یه پسر جون اومد تو همه بهش احترام گذاشتن یقیناً میدونست من دخترم.چون تمام نیرو های خودمون میدونستن که من دخترم.
از یکی از پسرا پرسیدم مگه درجش چیه؟
گفت:سرگرد تمامه
دستم رو روی کمـ ـرش گذاشتم وگفتم:برو.
اسلحه مو خشابشو پر کردم داشتم نشونه گیری میکردم که چشم بسته بزنم که پسره گفت اشتباه دستت گرفتی.
برگشتم ونگاش کردم وگفتم جدی وهمین طور که نگاش داشتم 7 تا گلوله ای که داشتم رو خالی کردم وقتی برگشتم دیدم تمام رو به هدف زدم برگشتم به پسره گفتم:اسمتون چیه جناب؟
دستشو اوورد جلو وگفت:امیرم .پدر ایرانی مادر انگلیسی مثل شما.
نگا به دستش کردم وگفتم خوب؟
پسره جدی شد وگفت:مثل اینکه احترام سرتون نمیشه چرا به مافوقتون احترام نمیذارید.
خندیدم وسرم رو تکون دادم وگفتم:وا مافوقم کو؟
دستش رو جلوی سینش گرفت وگفت:اینجا هستن.
پوزخند زدم وگفتم:جناب سرگرد جنابعالی باید به بنده احترام بذاری نه من.
امیر پوزخند زد وگفت:از کی تاحالا یه سرگرد تمام به یه سروان سوم احترام میذاره؟
- از اون موقعی که به جای سروان باید بگی سرهنگ بله جانم.
امیر پوزخندش محو شد وگفت:ولی به من گفتن که شما سروانی نه سرهنگ!
- دِ نه دِ نشد دوره ی سروان بودنم تموم شده.در ضمن اگه یه بار دیگه احترام به مافوقتون نذارید توبیخی رد میکنم.
امیر محکم پا زد وگفت:چشم.
رفتم توی رینگ حریف میخواستم اگه یه حریف میومد وسط پوستشو میکندم عصبانی بودم به شدت اصلا رمقی برای جنگیدن نداشتم که سرهنگ گفت که اگه این مبارزه رو ببرم میتونم استراحت کنم ،برای من این جمله مثل این بود که دنیا رو بهم بدن.
داد زدم کسی نیست.
همه نگا به هم کردن بلند گفتم:سرهنگ کسی نیست بذار برم.
سرهنگ:چرا هست اومد....با چشماش به جلوش اشاره کرد...امیر بود.ایشش
امیر اومد وسط احترام گذاشت وگارد گرفت میخواستم حالشو جا بیارم میخواستم دق ودلیمو سر اینکه 2 روز بود مهیار رو ندیده بودم خالی کنم.
حدودا 20 دقیقه با هم مبارزه کردیم تقریبا تمام ضربات مال من بود و عقب نشینیا مال اون.
دیگه داشت میرفتم رو مخم.پامو پرت کردم طرف قفسه ی سینش که سریع برگشت عقب وپوزخند زد.پوزخندش عصبانی ترم کرد.
رفتم عقب بایه حرکت پامو روی میله گذاشتم و پرید ومحکم با آرنجم توی صورتش کوبیدم افتاد دستشو آوورد بالا که یعنی تسلیم با صدای خیلی خیلی عصبانی که تا حالا خودمم ندیده بودم غریدم:تاوان پوزخند زدنات بود اگه یه بار دیگه پوزخند جلوی من بزنی چنان حالتو جا میارم که کیف کنی.
نگا به همه کردم بیشتریا سرگرد وسروان بودن وفقط 4 تا سرهنگ توی جمع بود.
همه برام دست زدن از پیست خارج شدم وبه سرهنگ احترام گذاشتم وگفتم:دیگه میشه برم سرهنگ.؟
ژرنال از پشت سرش دست زد و گفت:عالی بود سرهنگ عالی!!
قطعا اگه این عملیات بدون تلفات به پایان برسه یه درجه انتقالی میگیری.
و دستشو روی شونه ی سرهنگ برونی گذاشت وگفت:و جناب عالیم ترفیع میگری برای تربیت چنین سرهنگی.
سرهنگ برونی احترام گذاشت وگفت:ممنون ژرنال ...به من اشاره کرد وگفت:تو هم برو.
احترام گذاشتم واز همه خداحافظی کردم.
پریدم توی اتاق یه دوش گرفتم ساعت 8 بود که برام شام آوردن شام رو که خوردم زنگ زدم به سوفی.
- الو سلام آبجی خوبی؟
سوفی:عالیم تو چه طوری؟
- خوبم تو خوبی؟(یعنی کسی پیشت هست یا نه؟)
سوفی:آره عالیم عالی(یعنی کسی پیشِ که داره حرفامون رو گوش میده)
- ببخش آبجی مهتاب بهم زنگ زد گفت از توی خونه یه صداهایی میاد منم ترسیدم گفتم همین دو تا تیکه وسایلی که داریم رو نبرن به خاطر همین یه هوویی شد ببخشید دیگه.
سوفی:دشمنت شرمنده حالا کی میایی؟
- نمیدونم الآن که اومدم خونه ی مهتاب نمیدونی چه خوش میگذره با شوهرش اونقدر سر به سر مهتاب گذاشتیم که آخر جیغش درومد.
سوفی:ببین اگه مهتاب تنها باشه پوستتو میکنه الآن شوهرش پیشتونه نمیتونه کاری کنه فردا صبح که شوهرش بره سرکار پوستت غلفتی میکنه.
- نه جانم من اگه دست به سوفی بذار وا میره دیگه چه برسه بخواد پوستمو بکنه.
سوفی:اینم حرفیه.
- راستی از حاج خانوم وحاج آقا ومهسا وآقا مهیار معذرت خواهی کن که یه دفعه ای من رفتم بازم از طرف من معذرت خواهی کن.
سوفی:چشم حتما،خبر دست یک نداری؟
تو دلم فکر کردم بذار یه ذره سر به سر شون بذارم گفتم:برام خواستگار اومده!
سوفی:اوهو کی میاد شوهر تو شه؟
- اتفاقا حرفامون رو هم زدیم!
سوفی:بیشعور تویی دیگه، حالا اسمش چی هست؟
- وا آقا امیر.
سوفی:نه به داره نه به باره شد آقـــــــا امیر!!!
هر آن ممکن بود از خنده منفجر بشم گفتم:خوب شوهرمه ها اونم مثل من اینکارس عزیزم .
سوفی:وای نه!!
- کوفت خوب من باید یه همچین شوهری گیرم میومد اگه بخوام بهش کتک بزنم که کتلت میشه اونم باید بلد باشه خووو.
سوفی:چه قدر زود جاشوا رو فراموش کردی!!...صدایی نهیب اومد.
دیگه توی صدام لحن شادی وخنده نبود گفتم:هنوزم فراموش نکردم مهرش تو دلم لونه کرده وبه این زودیا نمیره.
سوفی:پس چه طور دلت میاد؟
بعد قطع کرد.وااا باور کرد.
سریع اتصال رو برقرار کردم قبل از اینکه حرف بزنه گفتم خوبی؟
سوفی:نه خوب نیستم(یعنی کسی پیشم نیست.)
- بابا شوخی کردم جنبه داشته باش اه.
سوفی جیغ کشید وگفت:جون من شوخی کردی؟
- اره بابا حالا کیا پیشت بودن؟
سوفی:مهسا اومده بود اینجا مهیارم کارش داشت بعد تو زنگیدی نمیدونی وقتی گفتی با امیر آقا حرف زدی از دماغای مهیار آتیش میزد بیرون.
((برای اولین بار دلم میخواست از خوشحالی غش کنم.))
سوفی:اونقدر عصبانی شد خدا میدونه بلند شد از اتاق بیرون رفت ودر رو محکم بست.
- نه بابا شوخی کردم من دیگه باید برم .فعلا.
سوفی:باشه خداحافظ.
وای یعنی مهیار دوسم داره ،نمیدونم ولی وقتی میبینمش ضربان قلـ ـبم میره بالا.
وتا موقعی که خوابم برد با رویای شیرین دخترانه بین دوست داشتن یا نداشتن پرسه زدم.
ساعت 6 صبح بود اگه خدایی میخواست دیگه این ماموریتم به پایان میرسید.و من حریصانه منتظر ساعت10 بودم تا بتونم جکسون قاتل پدر ومادرم رو بکشم.
یه دوش گرفتم لباسی که قرار بود بپوشم رو پوشیدم لباس کامل سرمه ای.جلیغه ی ضد گلوله.روی تخـ ـت نشستم وبه ابتکار بابا فکر کردم برای اولین باری که میخواستم برم ماموریت سر اینکه چه جوری پوتینمو درست بپوشم که شلوارم اذیتم نکنه بابا بهم گفت وقتی توی ایران سرباز بود از یه کش مشکی استفاده میکرده.کش رو دور پاش میبسته بعد پایین شلوارش رو از زیر کش رد میکرده شلوارم به حالت خاصی وایمیسته.پوتینم وهم پوشیدم.
کمـ ـربند مخصوص رو بستم .همه چیز روی کمـ ـربند چیده شده بود دولا شده اسلحه ی جیبیمو به پام وصل کردم وهمین طور ردیاب رو.کلت طلایی مو دقیق جلوی شکمم گذاشتم چون بینهایت روی بودنش تاکید داشتم.موهامو دم اسبی بستم با یه کش ظریف ونازک، نقابی رو که ست لباس بود رو سر کردم که فقط چشمامو دهنم پیدا بود.توی آینه خودم رو نگاه کردم هیچ کس من رو نمیشناخت به این طریق لنزای چشمام رو برداشتم از دیدن چشمای آبی ،خاکستریم به وجد اومدم.موبایلمو هم خاموش کردم وانداختم روی تخـ ـت برا سوفیم نوشتم که برام دعا کنه.میدونستم که سرهنگ برونی قضیه ی بابا ومامان رو به سوفی گفته.از در که رفتم بیرون حس کردم مامان گفت:خدا پشت پناهت دخترم سالم برگرد.برگشتم کسی نبود قطره اشک مزاحمی از گوشه ی چشمم چکید سریع .دستم رو آوردم بالا و قطره ی اشک رو پاک کردم که یادم افتاد دست کش مخصوص رو دست نکردم.رفتم توی اتاق از توی کیف دست کش چرم رو درآوردم ودست کردم دست کشا دقیق تا بند دوم انگشتام بود .رفتم پایین برا سرهنگ و ژرنال با کوبیدم. وهمه سوار ون مشکی رنگ شدیم نگاه به ساعت کردم 8 بود دو ساعت دیگه تا محاصره مونده بود که یه دفعه یادم اومد خبری از امیلیا نیست به سرهنگ بیسم زدم که گفت هنوز داره به عنوان جاسوس توی گروه فعالیت میکنه.از این جهت نفس آسوده ای کشیدم.
همه رفتیم مقر تعیین شده اول از همه پیاده شدم پشت سر سرهنگ وژرنال حرکت میکردم تا این که وارد پایگاه شدیم .سرگرد توی اون لباس مثل یه هلو شده بودم خودمم از این تشبیه هم خندم گرفت.سرگرد برای احترام برا همه پاکوبید منم برا احترامش دستمو بردم بالا وبا صدای نظامی محکم وغرور سلام کردم.مهیار دستشو آوورد بالا مجبور بودم باهاش دست بدم وقتی دست بهش دادم از تماس دستش با دستم بدنم مور مور شد.همه رفتن سر جایگاهشون مهیار نقشه رو روی میز انداخت وتمام کمال برام توضیح داد یه پسر اومد نزدیکمون واحترام گذاشت وگفت:مهیار یه دقیقه بیا.
مهیار:رامین کار دارم الآن نه.
منم فهمیدم این همونیه که داشتن با هم حرف میزدن منم از توی حموم شنیدم.
مهیار تمام نقشه رو که قرار بود تمام وکمال اجرا بشه برام توضیح داد نحوه ی ورودمون با نیرو ها.تمام نقشه رو که توضیح داد هر دومون احضار شدیم به دفتر سردار.هر دو وقتی وارد شدیم پا کوبیدیم که سرهنگ برونی گفت:بدون حاشیه میرم سر اصل مطلب:
سرهنگ واتسون وسرگرد رسولی هردوتون به طور تکی وارد ساختمون میشید.
سرگرد اعتراض کنان گفت:ولی ما نقشه کشیدیم که به طور کلی ...
سردار بلند گفت:همین که سرهنگ گفت،مثل اینکه سرهنگ واتسون توی ماموریت های فردی بیشتر مهارت دارن درسته؟
محکم پا کوبیدم وبا صدایی خشن گفتم:بله قربان.
سردار:اگه مشکلی به وجود اومد چیکار خواهید کرد.
سرگرد ومن هر دو همزمان گفتیم:ردیاب رو فعال خواهیم کرد.
سردار گفت:خوبه برید.
دوباره پا کوبیدیم واومدیم بیرون.
که مصادف شد با برخورد من با سرگرد امیر.همه میدونستن که نباید درباره ی دختر بودن من حرف بزنن وگرنه توبیخ میشن.
امیر محکم برام پا کوبید و گفت:سرهنگ اگه امری دارید بگید انجام بدم؟
یه نیشخند زدم وگفتم نه برو.
هر دو از پله ها سرازیر شدیم که مهیار گفت:مثل اینکه همه ی افراد اینجا ارادت خاصی به شما دارن درسته؟
- یقینا درسته ...برگشتم سمتش....وبهتره شما هم همین طور باشید تا همه از شما حساب ببرن مثل امیر.
مهیار:چشم حتما.
رفتیم پایین که مهیار گفت:میتونم چهرتون رو ببینم؟
بلند ونظامی گفتم:به هیچ وجه.
مهیار:چرا؟
- چون دلیلش به خودم مربوطه آقا.
تمام وکمال نقشه رو توی ذهنم کشیدم.موقع ورود که باید چیکار کنیم.
نگاه کردم به مهیار.اوننم تقریبا مثل من لباس پوشیده بود تنها فرقش لباس من سرمه ای بود اون مشکی .اون نقابش هم خیلی به لباسش میومد.
همه سوار ون های مخصوص پلیس شدن منو مهیارم توی یه ون بودیم .به مهیار گفتم:ازدواج کردین؟
مهیار گفت:نه هنوز چه طور؟
- همین طوری!
مهیار:شما چی؟
- من نه ولی یکی رو دوسش دارم.شما چی کسی رو دوس نداری؟
مهیار:چرا یکی رو دوسش دارم میخوام برم خواستگاریش.
لبخند تلخی زدم که پشت اون نقاب کسی نفهمید ولی گفتم:پس مبارکه ما رو هم عروسیت دعوت کن.انشالله سالم از این ماموریت بیاییم بیرون تا به عشقمون برسیم.
مهیار:انشالله.
ون ایستاد اسلحه مو برداشتم تمام ساختمون محاصره شد همه از ون ها پیاده شدن رفتم طرف سرهنگ وگفتم:به تک تیرانداز که احتیاج ندارین؟
سرهنگ برونی:نه نداریم فقط اگه بتونی مشخص کنی کجا ها وایسن.
- چشم.
حس کردم یه چیزی داره میره توی دماغم دستمو کشیدم به دماغم و خوابیدم دوباره داشت خوابم میبرد که دیدم یه چیز دو انگشتی داره روی کتفم راه میره فهمیدم که چی سوفیه به خاطر همین چشمام رو باز نکردم چون ممکن بود خوابم بپره.کم کم خوابم برد که یه لحظه لرز کردم آروم گوشه ی چشمم رو باز کردم که دیدم سوفی ومهیار دارن سر به سرم میذارن.حواسشون به خودشون بود داشتن نقشه برای بیدار کردنم میکشیدن که یهو ناغافل بلند گفتم:پخخخخخخخخ
هردو شون عین مترسک بهم زل زدن بلند گفتم هرکه با عرفان درافتاد ور افتاد.تا شما ها باشین منو از خواب نازنینم بیدار نکنین.پروووو
رفتم دستشویی
صدای هردوشون رو میشنیدم که میگفتن:
مهیار:بیدار بودا!
سوفی:اااا خورد تو ذوقمون.
مهیار:حیف که نقشه ها برای بیدار کردنش داشتیم اشکال نداره صبح من مرخصی دارم حالشو جا میاریم.
سوفی:ببین میگم اگه عرفان عصبانی بشه دیگه هیچ کی حریفش نمیشه ها خیلی بد عصبانی میشه مثل گاو اسرائیلی جف شاخ میاد تو حلقت.
هه خواهر بزرگ کن چه قدر زیبا طرفداریمو میکنه.
مهیار:بابا من حریفشم.
رفتم بیرون وگفتم:خیلی حریفمی کی بود توی باند فن فیتیله پیچ شد من یا تو ؛کی بود از درد گردن به خودش مپیچید من یا تو؟هان؟
مهیار:اون بحثش جداست بیا حالا مسبقه بدیم.
خندیدم وگفتم با این دست...دستمو بردنم جلو لعنتی آب رفته بود زیرش به خاطر ظرفای ظهر چرا حواسم نبود اه
باعجله چند تا دستمال کاغذی برداشتم وبا درد به اطرافش فشار دادم دردم اومد خیلی آروم گفتم:آخ
سوفی:چی شده؟
- هیچی نشده ،راستی صدای پچ پچ میومد چی میگفتین من نامحرمم؟
سوفی ومهیار نگاه به هم انداختن و یه لبخند شیطنت آمیز زدن وگفتن:نـــــــه!!!
- که اینطور.
سردرد عجیبی داشتم دوباره سر دردم و درد معده اومده بود سراغم رفتم طرف کوله ی سوفی،قرصم که کشیدم بیرون گوشه ای از لباس نظامیم هم اومد بیرون رنگم پرید چه بی عقل بود چرا این رو آورده اگه خدایی ناکرده بفهمن که کارم تمومه.
باعصبانیت هر چه بیشتر که آمده ی فوران بود لباس رو توی یه نایلون سیاه پیچیدم گذاشتم ته کوله.3 تا قرص بدون آب خوردم دیگه درد معده م داشت بیشتر میشد فکر کنم به خاطر غذای سنگینی بود که شب خورده بودم.دوباره گرفتم خوابیدم روی زمین .خوابم نمیومد دلم برای مامان تنگ شده بود برای ناز کردن موهام اشکم سرازیر شد بدون اینکه بفهمم برای بابا برای بچگی هام که پول از جیب بابا کش میرفتم برای جاشوا اون موقع هایی که من میرفتم کافه یه قهوه بگیرم جاشوا از پشت سرم میگفت یکیم برا اون بگیرم به طرف سوفی چرخیدم چه معصومانه روی تخـ ـت خـ ـوابیده بود خیلی شبیه مامان بود قدش هیکلش رنگ موهاش رنگ چشمش موژه ها وابروهای بورش ولی من برعکسشم ابرو،موژه،مو ی قهو ه ای دارم مثل بابا.چه کلمه ای قشنگیه بابا الهام بخشه آرام کننده ست تکیه گاهه و چه سخت که من این محبت رو ندارم.مامان تسکین دهنده است از کلمه اش تمام محبت میریزه وچه زیبا این دو کلمه باهم معنا میشن.حیف که قدرشون رو ندونستم وزود از پیشم رفتن حیف.نگا به ساعت کردم 5 صبح بود و من تاحالا بیدار بودم.هنوز معدم درد میکرد و کمی حالت تهوع داشتم ولی خوابم برد.
با حالت تهوع زیادی از خواب بیدار شدم چهره ای متعجب مهیار وسوفی روبه روم بود به خصوص سوسکی که توی دستشون بود بی توجه به اونا دویدم سمت دستشویی وهر چی توی معدم بود را بالا آوردم.دست وصورتمو شستم نگا به آیینه کردم از درد سر وگریه ی دیشب چشمام شده بود دو کاسه ی خون.از دستشویی اومد بیرون که دیدم دوتاییشون بازم زل زدن بهم آروم به سوفی گفتم قرصمو بده.سوفی که تازه به خودش اومده بود سریع قرصم و بهم داد.یکی خوردم درد معدم همونطور داشت اود میکرد لعنتی دردش غیر قابل تحمل بود معدم رو گرفتم ونشستم روی زمین.دردش تمومی نداشت مهیار اومد زیر بغـ ـلم رو گرفت وگفت چی شده ؟چرا چشمات این قدر سرخه؟
- به خاطر دیروز که این قدر بد بیدارم کردین .
من رو گذاشت روی تخـ ـت.
سوفی با این حالات من آشنایی داشت میدونستم فقط به خاطر سرخی چشمام هول شده رفت پایین چند دقیقه بعد با حاج خانوم ویه لیوان چایی نبات اومد خوردم و حاج خانوم یه چیز قهوه ای رنگ به پیـ ـشونیم مالید وگفت:این سردرد رو خوب میکنه ولی باید تحمل کنی چون خیلی خیلی میسوزونه.
- چه بوی خوبی میده!
حاج خانوم:آره دارچین پودر شده با گلابه که قشنگ هم میزنی میذاری روی سرت بد جور میسوزونه ولی خوب خوب میشی به عنوانی میکروب رو از سرت میکشه بیرون.
- چه جالب.
حاج خانوم رفت پایین کم کم پیـ ـشونیم میسوخت ولی تحمل کردم سوفی ملافه رو تا رو شکمم بالا کشید وبا چشماش اشاره کرد که آره(دیگه خودتون بهتر میدونید)
ابرو بالا انداختم که یعنی نه بعدش برای اینکه مهیار شک نکنه گفتم چه میسوزه.سوفی ومهیارم رفتن و من به خاطر بیخوابی دیشب سریع خوابم برد واصلا سوزش دارچین رو نفهمیدم.
احساس کردم یکی داره آروم دلمو نـ ـوازش میده یاد مامان افتاد چشمم رو باز کردم که سوفی رو دیدم چه قدر دوسش داشتم وخودم خبر نداشتم دیگه نه معده م درد میکرد نه سرم.بلند شدم تقریبا بعداظهر بود گفتم:سلام بر خواهری گل!
سوفی:آبجی دلت درد نمیکنه؟؟
- نه خوب خوبم در ضمن داداشی یادت که نرفته.
سوفی:ببین تو همیشه وقتی خیلی عصبانی میشدی این حالت بهت دست میداد پس چرا به مهیار گفتی که به خاطر اینکه ما بد بیدارت کردیم الآن عذاب وجدان داره خوو!!
- باید تنبیه میشد همین طور تو مگه نمیدونی من به این کارا حساسیت دارم و اگه عصبانی بشم هیچیکی حریفم نمیشه.
سوفی:اره سرهنگم میگفت فاطیما رو عصبانیش نکن وگرنه هم تورو میکشه هم ماموریتو به گند میکشونه.
- اولا مهتاب،نه سرهنگ دوما عرفانم سوما من کی تا حالا به خاطر عصبانیت ماموریتو خراب کردم هان؟
سوفی:به من چه برو به خودش بگو والا.
- راستی مهیار وبقیه کجان؟
سوفی:همه پایینن.
- باشه منم میرم دوش بگیرم یه کم بدنم از کوفتگی دربیاد.
سوفی:مواظب گچ دستت باش.
- باشه.
یه پلاستیک دور دستم کشیدم فردا دیگه باید میرفتم گچ دستمو باز میکردم.رفتم حموم بدنم حال اومد اومدم بیرون به شلوار براق کاملا پسرونه ی اسپرت پوشیدم یه بلوز چسبون یقه هفت پوشیدم روشم یه سوییشرت نازک مخصوص بیرون رفتن بود رو هم روش پوشیدم لنز رو هم گذاشتم و موهامو توی یقم کردم و یقه ی سوییشرت رو کشیدم بالا تا راحت ترباشم.رفتم پایین.همه نشسته بودن وفیلم میدیدن.سلام کردم که حاج خانوم گفت:سرت خوب شد؟
- عالی شده دیگه درد نمیکنه.
حاج خانوم:انشالله همیشه سالم باشی.
- انشالله همه سالم باشن
حاج خانوم بلند شد رفت برا منم چایی بریزه همه توی بحر فیلم فرو رفته بودن یه جای فیلم دختره برای شوهرش قلیـ ـون چاق کرد خیلی هـ ـوس کردم از اون روزی که توماس انواع دود قلیـ ـون بیرون دادن رو یادم داد شدم طرفدار پرو پا قرص قلیـ ـون کشا.پیش خودم گفتم کاش الآن پشت بوم خونمون بود با یه قلیـ ـون چاق شده ی آماده با یه دست ورق(پاسور)با بابا بشینیم بازی کنیم ...سرم رو انداختم پایین....بابا هم با جر زنی از من ببره سوفی گریه بکنه که چرا یاد اون نمیدیم وبلاخره موفق شد ویادش دادم.مامان هم یه لیوان چایی بهمون بده وای خدا چه قدر از اون روزا زود گذشت واصلا نفهمیدیم.
ساعت 5/30 بود که دیدم همه رفتن توی اتاقاشون من وسوفی هم رفتیم توی اتاق خودمون خیلی وقت بود از سرهنگ خبر نداشتم به سوفی با حالت دست به لب تاپ اشاره کردم که گفت توی کولشه.لب تاپشو درآورد لب تاپ کوچیکیه خندم گرفت چه قدر کوچیکه.سوفیم رفت اتاق مهسا.دیدم آنلاینه سریع برای سرهنگ نوشتم هستی مهتاب؟
مهتاب:چه خبر اوضاع خوبه؟
- همه چی عالی فقط کی تموم میشه از این وضع خسته شدم؟!؟!
مهتاب:یه چیزایی دست گیرمون شده که در آینده ی نه چندان دور دست گیرش می کنیم.
- من یه حدسی میزنم که تعداد مواد خارجی از ایران کمتر از اونیه که وارد انگلیس میشه یعنی دراین بین مواد مبادله میشه به نظرم موقعی که هواپیما برای سوخت گیری میشینه در این فرصت کارایی صورت میگیره و راستین هم حق داره که گفته همچین گروهی توی ایران نیست.
مهتاب:راست میگی همچین فکری به ذهن من خطور نکرده بود؛پیگیری میکنم حتما .
- حالا شما به چه نتایجی رسیدید؟
مهتاب:نمیخوام بهت بگم که ناراحت بشی ولی متاسفانه روزی که جیسون واحسان داشتن چت تصویری انجام میدادن وتو رفتی لب تاپ رو درست کنی جیسون تو رو کاملا شناخته چه جوری شو نمیدونم و چون میدونسته که گروه توسط پلیس پیگیری میشه تمام اطلاعات غلط رو به احسان داده و به خاطر همین احسان به این راحتی گیر افتاده.
- ولی سرهنگ احسان به راحتی میتونست فرار کنه وتا دوقدمیه فرار رفت من توسط دستور شما اون رو از پا درآوردم و نذاشتم که فرار کنه.
مهتاب:خوبه آفرین،راستی از سوفی چه خبر سوتی که نداده؟
- نه بابا سوفی درسته از نظر جسمی یه کم کوچیکه ولی از نظر عقلی بیشتر از این حرف ها میفهمه و من بهش افتخار میکنم.
مهتاب:آره منم هر چیز روکه براش توضیح میدادم برای بار اول میفهمید.
- راستی سوفی میگفت بابا قبل از مرگش یه چیزایی گفته؟!!؟!
مهتاب:خیلی چشم انتظار تو وسوفی بود سوفی رو که دید رو به من گفت که آرزو داشته عروسی هردوتون رو ببینه ومسولیت سوفی رو به تو میسپاره وبعد از چند ثانیه فوت کرد.
- چه جوری ازبین رفتن؟...کاش هیچ کی پیشم نبود وبرای بابا ومامانم گریه بکنم کاش برم پیششون دلم براشون یه ذره شده....
مهتاب:بابات سرطان خون داشته و به شما ها چیز دیگه گفته اون روز وقتی هر دو شون داشتن برمیگشتن بابات حالش بد میشه وکنترل ماشین از دستش خارج میشه وبا یه کامیون که تازه سنگ های مرمر داشته میبرده به کارخونه تصادف میکنه متاسفانه مامانت از ترس سنگکوب میکنه وفوت میکنه ولی بابات بعد از چند دقیقه که آوردیمش بیمارستان فوت کرد.تسلیت میگم سرهنگ.
- مرسی،راستی قضیه ی این کارت چیه؟
مهتاب:هیچی بابا ژرنال اومده بود بازرسی و گفت که هر کدوم از افراد که خبره ترین وکار بلدن رو اسامیشون رو بنویس برای ترفیع مقام.بعد گفت هر کس به غیر از خودم منم دنیل و تو رو فرستادم دنیل از سروان سوم به سروان دوم انتقال داده شد تو هم از سرگرد تمام به سرهنگ سوم انتقال داده شدی.خوب کاری نداری آوا صدام میزنه باید برم ناهار.
- سلامم و بهش برسون خدانگهدار.
مهتاب:تو هم سلامم رو به سوفی برسون،خدانگهدار.
ذهنم رو متمرکز کردم به مرگ بابا ومامان از همه بدتر انتظار بابا برای دیدنم . داشتم داشتم فکر میکردم که دیدم در اتاق رو میزنن گفتم بله؟
مهیار:عرفان؟
- بله؟
مهیار:بیام تو؟
سریع لب تاپ رو گذاشتم زیر تشک سویی شرتم رو پوشیدمو گفتم آره بیا تو
مهیار اومد.
مهیار:میگم برادر جان با یه قلیـ ـون با طعم نعما چه طوری؟
- الآن؟
مهیار:آره دیگه زغالشو آماده کردم همه چیش آمادست بابا هم هـ ـوس کرده بریم پشت بوم یه دست ورقم بزنیم...یعنی من به طرز وحشتناکی چشمام مثل توپ پینگ پونگ شد تقریبا 2 ساعت پیش بهش فکر میکردم...بریم یانه؟
- باشه ولی با سوفی میام.
مهیار:باشه پس منم به مهسا میگم.
- کی بریم؟
مهیار:10 دقیقه ی دیگه.
- باشه.
همون لباسا رو پوشیدم وآماده شدم تا از اتاق اومدم بیرون مهسا و سوفیم اومدن بیرون که حاج خانوم بلند گفت:مهسا با بچه ها برین پشت بوم بابا ومهیار رفتن.
مهسا بلند گفت:باشه مامانی....برای بار هزارم غبطه ی نداشتن مادر رو خوردم.
مهسا وسوفی خیلی با هم یکی شده بودن با سر وصدای هر سه مون رفتیم پشت بوم.من وسوفی مـ ـست پوشت بوم شدیم به خصوص خاطرات میدونستم الآن سوفی تو خاطرات به سر میبره رفتم سمتش بهش گفتم یادته بابا با جرزنی از من میبرد تو هم گریه میکردی که یادم بده.
سوفی:چه قدر گریه کردم تا یادم دادی.
- یادته مامان برامون چایی میریخت میاورد روزای یکشنبه چه قدر خوب بود.
سوفی یه آه از ته دلش کشید وگفت:حداقل تو با مامان وبابا بیشتر بودی 22 سال ولی من چی من 15 سال امسال میخواستم تولد بگیرم یادته بهم قول چه کادویی دادی؟
- آره یادمه خیلی خوبم یادمه...آروم گفتم..قول دادم روز تولدت بیاییم ایران حالام اینجا ایرانه ولی بدون مامان وبابا.
سوفی بغ کرده گفت ولی من این کادو رو نمیخوام چون بدون مامان وباباست.
مهیار گفت:نمیخوایین بیایین؟
من اشکی که توی چشمام جمع شده بود رو پاک کردم وگفتم رفته بودیم توی خاطرات.
با سوفی رفتیم پیش مهیار وسردار ومهسا نشستیم اول سردار شروع کرد به چاق کردن اولیه ی قلیـ ـون.معلوم بود بلده.مهیارم اول یه دست بٌر زد(قاطی کردن برگ های پاسور) بعد به حالت یاری بازی حکم رو شاهش رو تعیین کرد سردار شد شاه من وسردار،مهیار وسوفی
شروع کردیم به بازی قلیـ ـونم دست به دست میچرخید ولی من وقتی قلیـ ـون میکشیدم باید فکرم آزاد باشه به خاطر همین نکشیدم.
6 ؛3 بردیم دیگه خسته شده بودم مهیار ورق هارو جمع کرد وگفت نامردیه 2 تا حریف زرنگ تویه تیم ما دو تا طفل معصوم رو انداختین توی یه گروه.سردار محکم زد پس کله ی مهیار وگفت چه قدرم تو معصومی خیلی دلم سوخت.
همه خندیدن مهیار زغال قلیـ ـون رو عوض کرد گفتم:اگه اجازه بدید من بکشم.
سوفی دستاشو بهم زد وگفت اژدهایی بده بیرون داداش
- صبر کن آبجی .
دو سه بار کشیدم تا ببینم خوبه یانه ولی عالی بود طعم نعنا رو داشت جگرم رو حال میاورد گفتم اینم به خاطر سوفی آبجی گلم.یه پک عمیق زدم به حالت خمـ ـاری از دو تا سوراخ بینیم دادم بیرون تمام دود جلوی چشمام بود بعدکه رفت چهره ی یه آشنا اومد جلوی چشمم دلم هری ریخت پایین مهیار بود قلـ ـبم تند تند میزد نکنه طوریم شده خودم خبر ندارم.ولی نه این حس رو قبلا هم چشیدم قبلا با نگاه جاشوا قلـ ـبم اینجوری دیوانه وار خودشو به سیـ ـنه میکوبید.ولی نه نباید عاشق بشم این عشق باید همین جا دفن بشه بمیره.یه پک عمیق زدم و لوله ی قلیـ ـون رو انداختم پایین انداختم دستام رو آوردم جلوی صورتم و دود رو از دهنم دادم بیرون مهیار بلند گفت معرکه ای پسر خیلی باحال بود بذار منم امتحان کنم .
همون کاری رو که من انجام داده بودم رو انجام داد باحال شد.
نمیدونستم باحاله سوفی با یه نگاه خاصی داشت نگام میکرد نگاش کردم توی نگاهش یه چیز خاصی بود مثل نگرانی.یه لبخند اطمینان بخش بهش زدم که اونم با چشماش گفت:مطمئنی؟
ابروهامو انداختم بالا یعنی نمیدونم.تقریبا تا یه ساعت بعد اونجا بودیم که داشتیم میرفتیم قلیـ ـون رو گفتم من میارم سردار رفته بود پایین به مهیار گفتم:مهیار؟
مهیار:هووم
- بلدی حـ ـلقه ای از دهنت بدی بیرون؟
مهیار:نه یادم بده!
قلیـ ـون رو ازش گرفتم یه پک عمیق زدم بعد حالات حـ ـلقه حـ ـلقه از دهنم دادم بیرون مهیار گفت اکه یادم ندی توبیخت میکنم!
- مگه اینجا کلانتریه؟
مهیار:کم نه ،یاد بده دیگه!
- باشه,ببین یه پک عمیق باید بزنی بعد از ته گلوت حالا ع ع ع میدی بیرون ولبت و دایره شکل کن که خودش تبدیل به دایره دایره میشه فقط ممکنه پک اول رو دودش رو بخوریا!
مهیار بعد از چند بار تونست انجام بده تمام حرکاتاش و حرفاش مثل جاشوا بود.مهیار داشت زغال رو برمیداشت که سوفی بهم گفت:خیلی حرکاتاشون شبیه به همه دلت تنگ نشده براش؟
سرم رو انداختم پایین آروم گفتم کاش الآن اینجا بود دلم براش یه ذره شده...بعد بلند گفتم بریم دیگه من که چشمام لز خستگی باز نمیشه.
مهسا:آره بریم داداش ما دوتا رو آوردین اینجا هیچ کاری نذاشتین بکنیم.بریم سوفی.
هردوشون هم با حالت قهر رفتن پایین.
مهیار گفت:عاشق شدی؟
- چه طور؟
مهیار:میخوام بدونم تجربه اش کردی یانه؟
- تو چی بگو تا بگم!
مهیار:آره عاشق شدم دوسش دارم خیلی ولی اون اصلا منو نمیبینه نمیدونم چیکار کنم.
مهیار با این حرفش خنجری بود که زد تو قلـ ـبم ولی بیخیال داد زدم:آره عاشقی سخته ،وقتی عاشق شدم وقتی دوسش داشتم وقتی ازم خواست براش قهوه ببرم وقتی گفت برای فردا بریم کافی شاپ تو رو رویا بودم ولی چه رویای واهی بود خدا چرا ازم گرفتیش مگه کار خطایی از من سر زده بود...اشکم ناخودآگاه ریخت پایین...مهیار نمیدونی دارم دیوونه میشم وقتی از مهتاب شنیدم بابا چه جوری مرد مو به تنم سیخ میشه وقتی سوفی تو خواب مامان وبابا رو صدا میزنه و خدا هر سه تا شون رو ازم گرفت دیگه جونی ندارم تا مقاومت کنم کاش سوفی نمیبود تا اگه مردم با خیال راحت بمیرم ...داد زدم..لعنتی خسته شده میفهمی خسته...با صدای بلند گریه کردم.
نگا به مهیار کردم دیدم با چشای اشکی داره نگام میکنه گفتم تو دیگه چرا گریه میکنی نمیخواد برای داداشت دلسوزی کنی.
مهیار سرم رو توی بغـ ـلش گرفت وگفت:دو تا برادر همیشه پشت همن گریه کن داداشی من پشتتم خدا نکنه بمیری من تازه طعم برادر داشتن رو چشیدم.
برای سومین بار بعد از بغـ ـل مامان وبابا توی بغـ ـل مهیار آرامش گرفتم ناخودآگاه گریه م بند اومد میخواستم ببینم آغـ ـوشش چه فرقی داره با جاشوا.مهیار گفت:یادته روزی که توی باند بودیم تو میخواستی بری بعد فهمیدی که روی یقه ی من ردیاب گذاشته شده بعد یه چیزی سرهم بندی کردی ومحکم بغـ ـلم کردی از اونجا فهمیدم که دختری.بعد بلند بلند خندید.
مخم هنگ کرد این همه وقت میدونسته که دخترم ونمیگفته نکنه میدونه پلیسم وای بدبخت شدم ولی اگه بفهمه که چیز بدی نیست منم مثل اونام ولی چرا سرهنگ میگفت نباید بفهمن؟
- مامان وبابات میدونن ؟
مهیار با خنده گفت:نچ به هیچ کس نگفتم ولی فردا که از سرکار برگردم به همشون میگم.
از بغـ ـلش اومد بیرون وگفتم برو اونور ببینم خیر سرش سرگرد مملکته حیا نداری یه دختر رو بغـ ـل میکنی؟
مهیار:ببخشیدا پس من بودم که وقتی سوفی قرار شد بیاد اینجا یه ماچ بهم کرد ....من خجالت تو کارم نبود ....
- خوب اون موقع از فرط خوشحالی بود ولی الآن چی؟
مهیار:از فرط چیز...
- آهان از فرط چیز چه چیز جالبیه ولی خداییش توی مسابقه حال کردی کم آوردی؟
مهیار:آره ،چه جوری این قدر خوب کونگ فو یاد گرفتی؟
- بابام کونگ فو کار بود از اون یاد گرفتم باورت نمیشه تا موقعی ای که زنده بود یاد ندارم یه ناهار بدون کونگ فو نخورده باشم از بس تا میرفتم قاشق بردارم با قاشقش به قاشقم میزد اون قدر که اصلا از غذا نخوردن سیر میشدم.
مهیار:چه جالب،راستی اون قضیه ای که میگفتی رفیقت اومده بود توی اون باند از اون حرفا رو راست گفتی؟
- با یه نگاه خاص نگاش کردم وگفتم:آره راست بود فقط به جای رفیق عشقم بود که جلوم پرپر شد من دوست نداشتم یه خار بره تو پاش ولی..
مهیاررنگ نگاش فرق کرد:خوب دیگه بیخیال مام دیگه تقریبا فهمیدیم جکسون کجای کاری اگه دستگیرش کنیم دیگه حله.
- یعنی من وسوفی میتونیم با آرامش زندگی کنیم.
مهیار:آره همین طوره.
- خوب دیگه بریم خسته شدم.
قلیـ ـون رو مهیار برداشت وجلوتر از من راه افتاد از پشت سر اصلا شبیه جاشوا نبود جاشوا دو برابر مهیار بود از نظر قد وهیکل ولی چشمای هردوشون مثل هم بود .جاشوا موهاش قهوه ای کمـ ـرنگ بود ولی مهیار سیاه بود.جاشوا قیافش داد میزد خارجیه ولی مهیار از قیافش معلوم بود که یه ایرانی اصیله.من رفتم توی اتاق مهیارم رفت توی اتاقشون سوفی بیدار بود لب تاپ رو پاش بود تعجب کردم اون حق نداره بره سر لب تاپ اون مال منه و مخصوص پلیس اطلاعاتی توشه که هرکسی نداره با عصبانیت رفتم پیشش که گفت دیر کردی داداش!!!
بی مقدمه گفتم:مهیار میدونه من دخترم ..آروم گفتم...ولی نمیدونه پلیسم.
چهره ی متعجب سوفی توی نور لب تاپ خیلی بامزه بود سوفی گفت شوخی کرد دیگه نه؟
- نه!چرا رفتی سر این...به لب تاپ اشاره کردم...هان مگه نمیدونی...
سوفی:میدونم میدونم ولی مهتاب برات پیام داده که فردا ساعت 9 کافی شاپ سولماز میبینتت .
- مگه ایرانه؟
سوفی:آره ایرانه دیروز رسیده میگه باید باهات حرف بزنه رودر رو و دلشم برات تنگ شده.
خندم گفتم:اگه آوا بفهمه که دلش برا من تنگ شده پوست از کلش میکنه.
سوفی:خجالت نمیکشی تو خره مهتاب جای باباته.
- میدونم،حالا برا چی میخواد من رو ببینه؟
سوفی:نمیدونم نگفت بعد لب تاپ رو بست.
یه ساعت بود که سوفی خـ ـوابیده بود تازه ساعت 12 شده بود فردا یکشنبه است طبق نقشه ای که دیدم کافی شاپ حداقل یه ساعت تا اینجا راهه پس باید صبح زود راه بیفتم که ساعت 11 خونه باشم که یه وقت سرگرد وسردار نفهمن.
آماده بودم ساعت 7/30 بود سرگرد وسردار رفته بودن سرکار حاج خانوم هم رفته بود یکشنبه بازار خرید کنه فقط منو سوفی ومهسا خونه بودیم سوفی رو بیدار کردم بهش گفتم:سوفی من دارم میرم اگه کسی پرسید من کجام بگو خوابه یا اگه شک کردن برو دوش رو باز کن بگو حمومه من ساعت 11 میام خونه نگران نباش خوب؟
سوفی :خوب برو.
سریع رفتم بیرون از خونه کسی مراقب خونه نبود حداقل دو کورس تاکسی سوار شدم تا رسیدم به کافی شاپ خدا بهم رحم کرده بود که فقط 20 دقیقه توی ترافیک گیر کرده بودم.
رفتم توی کافی شاپ دنیل وسرهنگ اونجا بودن رفتم داخل سر میز شون نشستم سرهنگ گفت سلام،چه خبر؟
- سلام،هیچی همه چی امن امانه فقط زود کارتون رو بگید باید برگردم وگرنه توی درد سر میافتم.
سرهنگ کلت مخصوص خودم رو که طلایی رنگ بود رو گذاشت روی میز البته توی جعبه بود که راحت میشد فهمید کلت مخصوص خودمه وگفت:پیشت باشه ممکنه توی درد سر بیافتی!
سرهنگ مشکوک حرف میزد گفتم:درد سر چرا مگه..
سرهنگ:متاسفانه جکسون فهمیده که ما توی گروهشون دوباره جاسوس گذاشتیم و ویلیام رو کشته....من و ویلیام هر دو باهم همکار بودیم ودقیقا همزمان از دانشگاه افسری فارغ التحصیل شده بودیم...
- چی؟غیر ممکنه ویلیام چـــــــــرا؟
سرهنگ:خودش داوطلب شده بود که بره ولی متاسفانه....جکسون از دستمون در رفته ودوباره اومده ایران ودستمون بستس ممکنه تو رو پیدا کنه وبخواد ازت انتقام بگیره چون تو باعث شدی بهترین گروهش منحل بشه.
- که این طور ...نگا به ساعت کردم 10 بود باید میرفتم...راستی مهیار میدونسته من دخترم ولی نمیدونه من پلیسم.من دیگه باید برم خداحافظ.
سرهنگ:اگه تو نبودی نصف این ماموریت به این راحتی تموم نمیشد.موفق باشی خداحافظ
داشتم میرفتم سمت در که بلند گفت احترام نذاشتی ..تقریبا نصف مردم داشتن نگاهمون میکردن محکم پازدم وگفتم افتخار میکنم باشما هستم سرهنگ.دوباره پا کوبیدم ودویدم سمت خونه.نفسم داشت میبرید یقه مو داده بودم بالا که صورتمو پوشونده باشه وهمین طور کلاه سیاهی که گذاشته بودم داشت خفه م میکرد از گرما.داشتم نزدیک خونه میشدم که دیدم حاج خانوم سر خیابونه :وای چیکار کنم.
من در رو باز گذاشته بودم.با تمام سرعت دویدم قلـ ـبم تند تند خودش رو به در ودیوار سیـ ـنه م میکوید حاج خانوم قبل از اینکه به کوچه برسه پریدم توی خونه . در روبستم سریع رفتم توی اتاق سوفی خواب بود رفتم توی حموم از توی لباسم جعبه رو درآوردم یه دوش گرفتم لباسمو عوض کردم دیگه از گیر این بانداژ راحت میشدم یه لباس کاملا دخترونه وپوشیده پوشیدم که باعث تعجب سوفی شد و بعد که بهش گفتم ،یادش اومد.لنزم رو گذاشتم موهامو دم اسبی بستم جلوش کوتاه بلند شده بود ولی پشت موهام خیلی بلند شده بود و چه قدر حرص خوردم که قرار بود موهام کوتاه بشه ولی خدا رو شکر توی این چند ماه بلند شده بود .یه شال قهوه ای تیره انداختم سرم وبه حالت خیلی خوشگل بستم که به هیچ عنوان موهام پیدا نبود.رفتم پایین.حاج خانوم وقتی صدای پا شنید برگشت ووقتی من رو توی اون لباس دید تعجب کرد وپرتغال توی دستش از دستش افتاد رو زمین وقل خورد طرف من .دولا شدم وپرتغال رو برداشتم.گفتم:میدونم شوکه شدید ولی من دخترم اسمم فاطیماست مجبور بودم برای درامد خونوادم خودم رو شکل پسر کنم خودتون میدونید که.جامعه ی امروزی گربه نیست گرگِ.مجبور بودم امیدوارم منو ببخشید.
حاج خانوم اومد طرفم گفتم الآنه که بزنه زیر گوشم ولی محکم بغـ ـلم کردو گفت :یه حسی بهم میگفت تو پسر نیستی آخه نه قیافت نه صدات یا حرکاتت مثل پسرا نیست.میدونم که الآن چه جامعه ای داریم ولی مگه تو مسلمون نیستی چون موهات...
- خانواده امون مسلمونه ولی من زیاد به حجاب ونماز پایبند نبودم ودوست دارم از امروز با دوباره مسلمان شدنم تولدی دوباره پیدا کنم.
حاج خانوم:یادت میدم فقط باید پیش یه روحانیه درست دوباره شهادتین بگی.من میرم زنگ بزنم روحانی مسجد محلمون شب بیاد اینجا.سوفی چی؟
سوفی:من مسلمون هستم ولی باز هم شهادتین رو میگم....برگشتم نگاش کردم و محکم بغـ ـلش کردم دم گوشش گفتم افتخار میکنم بهت آبجی.
بعد از یه ساعت تقریبا حاج خانوم درباره ی دین اسلام برام حرف زد درباره ی اعقایدشون درباره ی کاراشون حلال وحرام بودن ها مباح بودن ،واجب ومـ ـستحب همه رو برا و من سوفی گفت.تو دلم گفتم بابا آرزو داشتی منو وسوفی مثل تو باشیم نیستی که ببینی شدیم.البته مسلمون بودیم ولی اصلا به نماز وروزه واز این حرفا اعتقادی نداشتم وبهش عمل نمیکردم ولی الآن دیگه شده بودم یه مسلمونه واقعی.
وقتی سردار فهمید که من دخترم خوشحال شد ولی میدونستم از بودن من توی این خونه راضی نیست چون پسر خودش بزرگ بود بلاخره حق داره نگران بچه باشه ولی من دیگه طرف مهیارم نمیرم .از وقتی که من وسوفی شهادتین رو گفتیم ودوباره یه مسلمون نوپا شدیم توی دلم یه آرامشی به وجود اومده که هرگز نبوده.ولی سردار همین طور با شک نگام میکنه نمیدونم چرا.به قول سوفی بی خی خی.
از تصور این که الآن باید برای شام خورشت بادمجون بخورم حالم به هم میخوره من به بادمجون حسایبت دارم چه جور اگه بخورم باید تا صبح توی دستشویی باشم تا حالم خوب بشه و الآن بسیار گشنمه وفکریم چیکار کنم؟!!؟!؟
سوفی:فاطیما بیا بریم دیگه گشنمه.
- اومدم.
خیلی خوشحال بودم که از گیر اون بانداژ ها راحت شدم ویه نفسی میکشم.شالمو سر کردم وبا سوفی رفتیم پایین خجالت میکشیدم تو صورتشون نگا کنم آخه بهشون دروغ گفته بودم.همه سر سفره نشسته بودن سوفی کنار مهسا نشست وشروع کردن به حرف زدن تنها صندلی خالی بین مهسا و مهیار بود که نشستم.حاج خانوم برام غذا کشید دیدم سوفی داره نگام میکنه میدونه من اگه بخورم شب چه زجری خوام کشید ولی خداییش خوبه غذایی نپخته که توش از بادوم استفاده بشه چون اگه بخورم سریع باید برم بیمارستان.یه کم دس دس کردم که زمان بگذره که مهیار گفت:عرفان ...نه چیزه یعنی فاطیما خانوم چرا غذا نمیخورید دوست ندارید؟؟؟
- نه نه اصلا بیا الآن میخورم
.....ویه قاشق پر از اون غذا رو خوردم....سرم رو انداختم پایین و چشماما رو بستم غذا رو دوس داشتم ولی بهش حساسیت داشتم.لعنتی داشت حالم بد میشد.سریع یه قلوب از نوشابه رو خوردم که الحمدالله رفع شد.دوباره یه قاشق دیگه تا 5 مرتبه خوردم که چشمام سیاهی رفت دستمو رو گذاشت رو میز وآروم سرم رو مالیدم که دیدم مهیار وسردار بلند شدن وگفتن:مرسی خوب بود. ورفتن.سوفی و مهسا هم ظرفای کثیف رو برداشتن و گذاشتن توی ماشین ظرفشویی .مهسا به من و حاج خانوم گفت من ظرفا رو میشورم.
از خدا خواسته قبول کردم و با سوفی رفتیم توی اتاق.کم کم حالت تهوع داشت بهم دست میداد لعنتی اگه بخوام حساب کنم به 3 تا چیز حساسیت دارم درست مثل مامان:بادمجون،بادوم،بوی خون.از همه به قدری متنفرم که حالم رو این جوری بد میکنه.لباس خوابم مخصوص خودم رو پوشیدم که اصلا باز نبود ولی گشاد بود موهامو جلوشو شونه کردم که سریع دویدم به طرف دستشویی .وای وای چه قدر بده این همه چیزی که به زور خوردی رو دوباره به زور پس بدی.سوفی دوید بیرون خودم رو روی تخـ ـت انداختم که دیدم سوفی با عجله پرید توی اتاق ودر رو هم نبست . چایی نباتی که دستش بود رو به زور به خوردم داد سوفی با شیطنت گفت:فکر کنم حامل...
بلند گفتم :تو ازاین فکرا نکن یابو، خواهرش جلوش داره پرپر میزنه اون داره به چه چیزایی فکر میکنه و...
دویدم طرف دستشویی .کم کم گریه ام گرفته بود .سرم هم گیج میرفت.دست وصورتم رو شستم که توی آینه دیدم چهرم زرد شده. رفتم بیرون که دیدم مهیار داره از اتاق رد میشه رفتم در اتاق رو ببیندم که مهیار گفت چیزی شده ؟
- نه نه...وای دوباره دویدم طرف دستشویی،این بی سابقه بود چون قبلا این همه زیاد بالا نمیآوردم که سوفی هم ترسید وگفت:فاطی فاطی خوبی چیشد یهو.
رفتم بیرون گفتم خوبم.روی تخـ ـت دراز کشیدم وشالم رو که روی تخـ ـت بود روی سرم انداختم مسلمون بودم ولی از این به بعد باید به این چیزا پایبند می بودم مهیار گفت:فاطیما خانوم میخوایین به مامانم بگم بیاد؟!!؟
- نه خوبم خوب.
مهیار:باشه اگه مشکلی پیش اومد به منم بگید شب بخیر.
سوفی:چشم حتما شب بخیر.
منم سرم رو تکون دادم وگفتم:شب بخیر
***
صبح تقریبا حالم خوب بود تازه کم خورده بودم وگرنه باید سرم میزد تا رفع میشد.اگه خدای نکرده بادوم بخورم باید برم بیمارستان یا آسم بزن چون بادوم راه تنفسی مو می بنده.
2 هفته بود که من وسوفی اومده بودیم اینجا داشتم فکر میکردم خسته شده بودم میخوام وقتی میخوابم بدون دلهره بخوابم یه دفعه به سرم میزنه برم بهشون بگم که من پلیسم ولی از یه دفعه میگم که نباید از مافوقم سرپیچی کنم گیج گیجم.سوفیم بیشتر اوقات با مهسا با همه راحتن دیگه امتحاناشون تموم شده راحت وآسوده دلم برای قدیما تنگ شده خیلی .برای اون روزا که دانشگاه قبول شدم بابا بهم ماشینی که عاشقش بودم رو داد.گاهی اوقات به زمان هایی فکر میکنم که اصلاقدرشون رو ندونستیم وزود گذشتن.2 ماه دیگه 23 سالم میشه.روزی که در نبود مامان وبابا باید تولد بگیریم.4 ماه بعد از تولد من تولد سوفیه.هــی دلم گرفته میخواد اونقدر گریه کنم که از گریه ی زیاد نفسم بند بیاد اونقدر داد بزنم که دیگه صدام در نیاد.تقریبا اون روح خشک وخشنی که داشتم وقتی اومد توی این کشور از بین رفت تقریبا روحیم شکننده تر شده به خصوص سرد تر .همیشه بابا درباره ی خوب وبد برام حرف میزد درباره ی دروغ.من داشتم به این خونواده که از برگ گل لطیف تر،از آینه شفاف تر از آب زلال تر دروغ میگفتم حس عذاب وجدان در من بیداد میکرد یه جورایی وقتی مهیار میره سرکار نفسم به شماره میافته که سرنوشتش مثل جاشوا نشه.کاش هیچ خلافی توی دنیا صورت نمیگرفت که ماهم مجبور نبودیم با این شغل وآدماش سر وکله بزنیم.من عاشق شغلم بودم بهش افتخار میکردم ولی وقتی مسبب مرگ جاشوا شد ازش متنفر شدم طاقتم لبریز شد تموم شد .اگه سرهنگ نبود یه صدم ثانیه نمیتونستم تحمل کنم.از جام بلند شدم از بغـ ـل کوله ی سوفی یه نخ سیـ ـگار برداشتم نمیخواستم بهش عادت کنم و نکردم وفقط برای تفریح میزدم والآن واقعا بهش احتیاج داشتم.رفتم توی حیاط خونه شون.چه با صفابود روی تاب نشستم کاش هرگز پلیس نمیبودم کاش هرگز....کاش اصلا هرگزی وجود نداشت.کاش هرگز عشقی وجود نداشت ...ولی نه دنیا بر اساس عشق برنامه ریزی شده ؛دیگه نمیتونستم به خودم بگنجونم که مهیار رو دوست ندارم ،دوسش دارم ولی جاشوا رو بیشتر درسته که با مهیار صمیمی هستم ولی توی قلـ ـبم عشق جاشوا لونه کرده وقتی یاده پیشنهادش که قرار بود برم کافی شاپ میوفتم ،یاد لحظه ی آخر مرگش تو بغـ ـلم دلم ریش ریش میشه.نگاه به در ودیوار کردم میگن اگه قصد برگشتن ندارید روی دیوار ها خاطره ننویسید راست گفتن جاشوا روی دیوار دلم عشق خودش رو حک کرد ولی رفت وبرنگشت.
گوشیمو برداشتم رفتم توی حیاط زنگ زدم به سوفی الآن اون جا روز بود دلم می خواست که الآن مامان یا بابا گوشی برداره ولی خود سوفی گوشی رو برداشت .
به اتنگلیسی گفتم:سلام بر آجی گلم خوبی؟
سوفی با لحن غمگین داد زد:کی این ماموریتت تموم می شه هان فکر نمی کنی یه خواهریم داری که باید بهش زنگ بزنی بابا ومامان که تنهامون گذاشتن توام رفتی من تنهام میفهمی کجایی لعنتی؟
چند دقیقه گذشت هنوز داشتم حرفاش رو آنالیز می کردم چرا سرم داد زد سوفی همیشه مودب بود بعد چی گفت گفت که بابا ومامان تنهامون گذاشتن نه نه این غیر ممکن بود گفتم مامان وبابا کجان؟
سوفی:قبرستون.
- سوفی درست حرف بزن مامان وبابا کجان؟
سوفی:مامان وبابا یه ماهه که مردن می فهمی برای خاک سپاریشون هم نیومدی.
- نه غیر ممکنه بگو داری سربه یرم می ذاری گلم.
سوفی:نه سر به سرت نمی ذارم ،فاطی من از این شهر وکشور بدم میاد هر جارو نگاه می کنم یاد مامان وبابا میوفتم بیا منم با خودت ببر ایران.مگه ایران زادگاه ما نیست منم میام اونجا زندگی میکنیم تو هم انتقالی می گیری اونجا با هم زندگی می کنیم.من از اینجا می ترسم.
- چه جوری مردن مامان وبابا که مشکلی ندشتن!
سوفی با گریه گفت:یادته که بابا به ما می گفت که تیرویید پرکار داره و هی قرص میخورد و هرروزم لاغر میشد!
- خوب!
سوفی:بابا سرطان داشته سرطان خون،1 ماه پیش بابا می ره دنبال مامان از آرایشگاه بیارتش که توی راه بابا خون بالا میاره کنترل ماشین از دستش خارج میشه و تصادف می کنن
فاطی من اینجا تنها دوست دارم مثل همیشه با صدای مامان بیدار شم.
- کاری نداری گلم ...آروم گفتم من الآن توی ماموریت هستم.
سوفی گفت:باشه همیشه ماموریتت رو به خونوادت ترجیح می دی خداحافظ وسریع قطع کرد.درک حرف های سوفی برام غیر قابل باور بود یه شمال خنکی وزید که باعث شد بفهمم که صورتم خیس از اشکه دستمو به صورتم کشیدم من کی گریه کردم که متوجه نشدم.
زنگ زدم به سرهنگ ازش قضیه رو پرسیدم همه ی حرفایی که سوفی بهم گفته بود رو بهم گفت گفتم:سرهنگ اگه این ماموریت تموم بشه من دیگه انگلیس بر نمیگردم سوفی رو هم با خودم میارم ایران وانتقالی می گیرم واینجا زندگی می کنیم.
با مخالفت شدید سرهنگ روبه رو شدم ولی واقعا دیگه نمی خواستم ادامه بدم من ایران میموندم می خواستم به سوفی ثابت کنم که خانواده حتی از جونم هم برام باارزش تره گرچه که الآن خانواده ای برام نمونده.به سرهنگ گفتم:سرهنگ میشه سوفی رو با یکی از همکارام بفرستید ایران اونو کاملا در جریان بذارید دیگه کم کم داره ماموریت تموم میشه من می خوام سوفی پیش خودم باشه لطفا....
سرهنگ:آخه اگه بیاد اونجا بره کجا؟!؟!؟!
- نقشه مو براش توضیح دادم قبول کرد.
تلفن رو قطع کردم.دلم برای پدر ومادرم تنگ شده بود دلم می خواست گریه کنم دیگه حالم از هر چی آدمه به هم میخوره یاد جمله ای که همیشه سوفی می خوند افتادم میگفت:
گذشته که حالم را گرفته است !
آینده که حالی برای رسیدنش ندارم !
وحال هم حالم را به هم میزند
چه زندگی شیرینی
واقعا چه قدر زندگیم شیرین بود همیشه این ماموریت واون ماموریت اصلا وقتی برای خانوادم نذاشتم الآن چه قدر دوست دارم بابا کنارم باشه وبگه گریه کن دخترم گریه کن ؛گریه کن می دونم چه قدر این دنیا بی رحمه ،حقا که دنیا بی رحمه اون از جاشوا که میپرستیدمش اونم از مامان وبابام توی این دنیا فقط سوفیا رو داشتم سوفیا هم منو.ته دلم برای بی کس شدنم زار زدم اون قدر زدم که وقتی چشمام رو به آسمون کردم فهمیدم صبح شده .بلند شدم رفتم دستشویی دست وصورتمو شستم یه لقمه نون به زور خوردم رفتم توی حیاط 10 نفری توی حیاط بودن آروم پریدم هوا که دیدم زنا هم اون طرفن مثل این طرف چه جالب!!آروم رفتم روی نیمکت دیشبی نشستم یه لحظه فکرم رفت سمت مامان وبابا که سوزش عجیبی تو ساعددست چپم حس کردم که بی اراده داد زدم نگاه به دستم کردم لعنتی تیر خورده بودم دردش عجیب زیاد بود گریم شدت گرفت که دیدم آمبولانس اومد سریع سوار آمبولانس شدم پرستاره دستش می لرزید داد زدم تیر رو بکش بیرون قبلا هم تیر خورده بودم حتی موقعی که به هوش بودم توی انگلیس تیر ور از بدنم کشیده بودن بیرون.بوی خون حالم رو داشت بهم می زد به بوی خون حساس بودم.دیگه کم کم داشتم بالا می آوردم.دردش خیلی زیاد بود اون پرستاره مرده منو خوابوند کلاهمو روی صورتم کشیدم دردش زیاد بود داشتم حس می کردم که تیر رو از دستم خارج کردن گوشه ی کلاه رو توی دهنم گرفت و از تو داد زدم داد زدم وگریه کردم دستم رو با باند بستن و سریع منتقلم کردن به بیمارستان. نمی خواستم بیهوش بشم بیهوش شدنم مساوی با لو رفتنم که دخترم؛خودم ونگه داشتم وبه پرستار گفتم:خانم میشه داروی بیهوشی برای من تزریق نکنید.
پرستار:چرا خون زیادی از شما رفته.اگه بخوابید به هوش باشید ما فرصا کمتری داریم تا ما دستتون رو گچ بگیریم.در ضمن تحملش سخته ها.
- نه تحمل دارم همه ی عواقبش پا خودم فقط بیهوشی رو از لیست خارج کنید.
پرستار:باید با دکتر حرف بزنم.
رفت و 10 دقیقه ی دیگه اومد وگفت:دکتر می گه دردش زیاده وممکنه وسط عمل بیهوش بشید پس بهتره الآن بیهوش باشید.
- خانوم عواقبش پا خودم.
پرستار:پس این ورق رو امضا کنید....امضا کردم....اگه مشکلی براتون پیش اومد مقصر خودتونید.
- باشه
1 ساعتی که اومدن دستمو دیدن ومعاینم کردن مثل یه قرن گذشت می خواستم بخوابم دیشبم نخـ ـوابیده بودم و الآنم چون خون ازم رفته بود احساس خوابیدگیم بیشتر شده بود.
سرگرد اومد تو:عرفان قهرمان ما چه طوره؟
چه قدر زود پسرخاله شد.
- مرسی خوبم.
سرگرد:وضع دستت چه طوره؟
- عالی،راستی چه طوری شد که تیر خوردم؟
سرگرد:یکی از نگهبانا می بینه که تو روی نیمکت نشتی وگریه می کنی...سرم روبه جهت مخالف برگردوندم.....میاد طرفت ببینه که چی شده که یهو یکی از خانم هایی که برای گروه احسان کار می کردم از روی پلیت می پره تا تورو به قتل برسونه ولی نگهبان ما زود به دست راستش شلیک می کنه اونم با تموم جونش به تو تیر می زنه که خوشبختانه به دستت می خوره.راستی خوشمزه بود؟
با تعجب گفتم:چی؟
سرگرد:تیر دیگه ،یه مزه ای می ده خدا می دونه حالا حالا ها درد داره.
خندیدم سرگرد گفت:می تونم یه سوال بپرسم؟
- البته!
سرگرد:چرا گریه می کردی؟
- یاد پدر مادرم افتادم که توی تصادف از بین رفتن .
سرگرد:کی؟
- 1ماه پیش
سرگرد:واقعا متاسفم نمی خوای بری شهرتون!!!
- خونه ی ما پایین شهر تهرونه مامان وبابام سوار تاکسی بودن که تصادف میکنن والآن تنها دل نگرونیم آبجیمه.
سرگرد:اا آبجیم داری؟
- آره اسمش سوفیاست خیلی دوسش دارم اول دبیرستانه.
سرگرد:اا به سلامتی.راستی پرستار می گفت تیر رو وقتی به هوش بودی از بدنت بیرون کشیدن چرا نذاشتی بیهوشت کنن تا عملت کنن؟
- آخه میدونی من قبلا یه بار برای یه عمل آپاندیس اومده بودم بیمارستان وقتی داروی بیهوشی بهم تزریق شد بعد از بهوش اومدنم همش خون بالا میآوردم و هی سرفه می کردم دکترا بعداز آزمایش های مختلف فهمیدن که به ماده ی بیهوشی حساسیت دارم ه اگه یه بار دیگه استفاده کنم باعث مرگم میشه.
سرگرد:که اینطور خوب دکتر گفته تا شب اینجا میمونی اگه وضعیتت همین طور نرمال باشه مرخص میشی.
- یه چیزی!دوباره برمی گردیم خونه ی امن.
سرگرد:چه طور؟
- آخه من می ترسم ایندفعه خلاصم کنن!!!
سرگرد:نمیدونم بعدا مشخص میشه ....ورفت.
دیگه کم کم خوابم گرفت وخوابم برد .احساس کردم یکی داره صورتمو نـ ـوازش می کنه صدای بابا اومد که گفت:فاطیما بیدار شو بابا چه قدر می خوابی.
از خواب پریدم که در باز شد و پرستار اومد تو گفت:شما مرخصی بلند شید آقای رسولی اومدن دنبالتون.
- چشم الآن
سریع ملافه رو از خودم کنار زدم دستم درد می کرد ولی نه اونقدر که نتونم هیچ کاری بکنم کفشمو پوشیدم با چه سختی بند کفشمو بستم.آروم دستمو تکیه گاه بدنم قرار دادم که بیام پایین که از درد دست دادم رفت هوا.یه سرباز اومد تو گفت:جناب بذارید کمکتون کنم. دستامو دور کتفش انداختم دست چپم تیر خورده بود آروم رفتیم سمت در سرم گیج می رفت رفتم سوار ماشین شدم که سربازه موبایلم وکیف پولمو بهم داد تشکر کردم موبایلمو روشن کردم 4 تا اس ام اس از سرهنگ داشتم.
اولیش:سلام،دارم کارای مقدماتیه انتقال سوفی رو انجام میدم.
دومیش:کجایی؟پشیمون شدی؟
سومی:چرا جواب نمیدی نگرانم کردی؟
چهارمی:سوفیا فردا می رسه همون خونه ای که گفتی شماره شم اینه(000)؛با منم تماس بگیر نگران شدم.
توی ماشین هیچ کس نبود زنگ زدم به سرهنگ گفتم:سلام مهتاب جان خوبی.
مهتاب:معلومه کجایی؟
- هیچی تیر به ساعد دست چپم خورده بود بیمارستان بودم
مهتاب با صدای نگران گفت:نفهمیدن که تو دختری هان؟خوبی الآن؟
خندیدم و گفتم:نه نه الآن حالم خوبه از سوفیا چه خبر؟
مهتاب:الآن توی هواپیماس دیروز فرستادمش با همه چیزم آشناش کردم که تو برادرشی نه خواهرش
- دل نگرون سوفیم بهم می گه خونوادت رو روی شغلت گذاشتی می ترسم از عکس العملش.
مهتاب:نگران نباش خیلی مشتاق بود که ببینتت فقط نباید کسی بفهمه که اون خواهرته وگرنه می کشنش .
- با کی فرستادینش؟
مهتاب:دنیل،خیلی مشتاق بود ایران رو ببینه و گفت حاضره بیاد
در همین هنگام سرگرد اومد
- مرسی مهتاب جان جبران می کنم.
مهتاب:نمی تونی حرف بزنی از مهتاب جان گفتنت معلومه خداحافظ.
- خداحافظ
سرگرد خندید و گفت:کلک دوسـ ـت دختر داری؟
- نه بابا،مثل خواهر میمونه برام تازه خودش ازدواج کرده.یکی از دوستان قدیمیمه.ارتباط خانوادگی داشتیم ولی الآن دیگه نداریم.
سرگرد:چرا؟
- بماند.
راننده حرکت کرد دلم گرفته بود می خواستم به همه بگم من کیم اینقدر مثل یه مزاحم به من نگاه نکنن من حدودا تا 1 ماهه دیگه ایرانم ولی نه من دیگه بر نمیگردم انگلیس هرگز.
مسیری که میرفت آشنا نبود نمیدونستم کجا میره کنجکاوم نبودم که کجا میره یعنی الآن حس کنجکاوی کردن نبود.چشمام رو بستم سرم رو تکیه دادم به شیشه.دلم بغـ ـل مامان رو میخواست که بعد از هر ماموریت اگه طوریم میشد هزار بار قربون صدقم میرفت یه اشک مزاحم از گوشه ی چشمم چکید خندم گرفت نه به اون روزی که به دل سنگی معروف بودم نه به حالا که اشکم دم مشکمه.با ضرباتی که به شیشه خورد چشمام رو باز کردم چشمام رو حاله ای از اشک پوشونده بود قابل دیدن نبود پیاده شدم واشک از چشمام رو پاک کردم سرگرد زد روی شونه مو گفت:ناراحتی؟
- خیلی دلم سوفی رو میخواد 4 ماهه که ندیدمش.
سرگرد:برو تو اینجا جات امنه البته تا 1 ماه آینده اینجا می مونی و بعدش با خیال آسون میری سر زندگت.
آروم گفتم:چه زندگی؟...آهی از ته دلم کشیدم کاش می خوابیدم وقتی بلند می شدم توی اتاقم باشم وهیچ کدوم از این اتفاقا نیوفتاده باشه. ای خدا....رفتم تو.
بوی قرمه سبزی میومد که بابا یاد مامان داد خندم گرفت برگشتم سمت سرگرد وگفتم اینجا کجاست؟بوی غذای مامانم میاد.
سرگرد:بیا بریم تو!
با تعجب به همه جا نگاه می کردم یه دختر تقریبا مثل سوفیا و خیلی شبیه به سرگرد روی پله ها وایستاده بود ومن رو بربر نگاه میکرد. سرگرد من رو با یه خانم آشنا کرد مبهوت اون خانوم شدم بوی مامانمو می داد دلم می خواست بغـ ـلش کنم حیف که گه بغـ ـلش می کردم جام توی کوچه بود.آروم سلام کردم خجالتی نبودم وسرم رو پایین ننداختم.با همه سلام کردم سرگرد گفت:ایشون مادرم هستن ایشونم خواهر گلم مهسا.
سلام کردم .دستم درد گرفته بود الآن فقط می خواستم بخوابم مثل اینکه سرگرد فهمید چون گفت عرفان جان بلند شو بریم بالا توی اتاقت ؛اتاقم مگه قراره من اینجا زندگی کنم؟
وااا
سرگرد من رو برد به یه اتاقی وگفت:عرفان جان این جا اتاقه توه بغـ ـلیش اتاق من اگه کار داشتی صدام کن الآنم ساکتو میارم داشتم می رفت بیرون که گفتم:سرگرد من میترسم به بهانه ی من بلایی سر خونوادت بیاد.
سرگرد:نترس اینجا هیچ دزدی حق نداره بیاد چون تموم ساختمون های اطراف مال نیروی انتظامیه وتمام فرماندهان وبقیه اینجا زندگی می کنن.
- آهان!ولی اگه میرفتیم خونه ی امن تو دیگه اینقدر توی دردسر نمی افتادی.
سرگرد:ببین تو مثل رفیق منی این حرفا رو باهم نداریم دیگه از این به بعد صدام می زنی مهیار خوب.
- باشه.
ورفت بیرون.
صبح شده بود با درد ساعدم از خواب بیدار شدم ساعت 6/30 بود الآن هواپیما به ایران رسیده بوده سریع زنگ زدم به خونه ای که قرار بود سوفی اونجا باشه.یه بوق..دو بوق...سه بوق
سوفی:سلام
- سلام آبجی حالت خوبه ؟سالمی؟سرحالی ؟طوریت که نشده ؟دلتنگ مامان وبابا که نیستی؟
سوفی:آروم تر چه قدر تند می پرسی حالم خوبه سلامتم ،طوریم نیست فقط دلتنگ مامان وبابام الآنم توی خونه هستم ولی خیلی دربه داغونه
خندیدم.
- قربون آبجیه خودم برم سوفی دلتنگ مامان وبابا نشو نمیدونی دیروز بابا منو از خواب بیدار کرد اون قدر میخواستم گریه کنم که خدا میدونه.
سوفی با بغض گفت:به بابا ومامان بگو بیان تو خواب من منم دلم تنگشون شده راستی نمیایی بینیم!
- از خدامه بیام ببینمت ولی الآن خودت که بهتر میدونی ولی اگه سرگرد اجازه بده باهم یا با کسی دیگه میام میبینمت فقط کسی اگه اومد در خونه دررو به روی هیچ کس باز نکن به غیر از زهرا(اسم مـ ـستعار دنیل).
سوفی:دنیل رو می گی باشه بیا دیدنم دلم تنگه راستی یه نفر مشکوکه از این لباسای سرتاپا سیاه پوشیده هی زنگ خونه رو میزنه میگه بهم آچار بده.منم از پنجره دیدمش.
- درو باز نکنیا.از کی تاحالا هی زنگ می زنه از صبح زود؟
سوفی:آره من میترسم!!!
- نترس گلم میام میبینمت.
سوفی:باشه کار نداری خداحافظ
- خداحافظ سوفی جان.
لباس مناسب پوشیدم یه کلاه نقاب دار دم که همیشه توی خونه میزدم الآن اگه بابا اینجا بود می گفت مل دختر بچه های شیطون شدی.
گفتم:هی بابا نیستی بیا ببین چه قدر غصه ی نبودنتون رو می خوریم هــــــــــــــــی!!!
رفتم پایین همه سر میز صبحانه بودن سلام کردم که حاج خانوم(مادر مهیار) با دیدن من روسریشو کشید جلو.صبحونه که خوردیم مهسا خواهر مهیار رفت مدرسه سردار از میز صبحونه بلند شد و گفت میار تا صبحونه تو تموم میکنی من میرم تو ماشین.سرگرد همون طور که چاییشو میخورد گفت:باشه .
بعد از 5 دقیقه سرگرد داشت بلند میشد که بره گفت:مهیار
مهیار:بله؟
- ببخشید شما کی از اداره میایی؟
مهیار:چه طور؟حول وهوش 1/30 بعداظهر
- آخه میخواستم برم سوفی آبجیمو ببینم مثل اینکه یه نفر از صبح تاحالا سرتا پا سیاه هی زنگ درخونه رو میزنه می گه آچار می خواد.من میترسم بلایی یه وقت سر سوفیا بیاد.
مهیار:بیا حالا بریم.
- صبر کن لباس بپوشم بریم
مهیار:پس بدو!!!
سریع مثل جت لباس پوشیدم موبایلمو هم برداشتم عینک دودیمو و همین طور کلاهمو هم برداشتم.سریع رفتم طبقه ی پایین رفتم توی آشپزخونه گفتم:خداحافظ مامانی.
حاج خانوم:خدانگدار.
کفشم و پوشیدم رفتم پایین دیدم سردار توی ماشین خودش نشسته و بوق زد ورفت منم براش دستمو بلند کردم.
مهیار:سوار شو.
سریع با مهیار رفتیم همون خونه،همون خونه ای که خودم در نظر گرفته بودم هیچ کس که اینجا نبود پس چی میگفت سوفی.
زنگ خون رو زدم سوفی با یه بلوز وشلوارک با موهای بلندش جلوم حاضر شد تا منو دید یه جیغ فرا بنفش کشید پرید بغـ ـلم .محکم به خودم چـ ـسبوندمش گفت سوفیا باورم نمیشه توی این 4 ماه چه قدر بزرگ شدی!
سوفی:نه بابا نه که تاحالا منو نمیدیدی به خاطر همین ..
سرگرد پشت سرم وارد شد سوفی رو محکم بغـ ـلش کردم راحت بلند شدم بی نهایت لاغر بود به خاطر اینکه مریض بود دستشو پشت کمـ ـرم گذاشت وانگشتاشو به ریتم خاصی روی کمـ ـرم زد:3 انگشت،3 انگشت 2بار 2 انگشتی و دوباره یه 3انگشتی این یعنی سرهنگ برام پیام داده بیشتر به خودم فشارش دادم و نشستم روی مبل دیدم سرگرد معذبه به سوفی گفتم اینجا ایرانه برو لباس خوب بپوش بدو
سوفی رفت به مهیار گفتم:مهیار جان ببخشید اینجا یه کم به هم ریختس بیا بشین.
مهیار روی مبل نشست رفتم توی آشپزخونه به چه زاجراتی چایی دم کردم چون نمی دونستم کتری کجاست یا چایی و... .رفتم پیش مهیار نشستم که سوفی اومد مانتو شلوار لجنی رنگشو با یه شال پوشیده بود خوبه لباساش جوری نیست که شک کنن.خوب چه خبر سوفی جان؟
سوفی:سلامتی دیگه امتحانامم شنبه تموم شد وخلاص
- به به خواهر ما رفت دوم پیر شدی خواهر باید شوهرت بدم
سوفی رفت یه چی بگه که جلو خودش رو گرفت روبه مهیار کردم وگفتم:مهیار جون مهسا خواهرت چند سالشه
مهیار: اونم میره کلاس ادوم دبیرستان!
- اِ پس مثل پآبجی خل ما همسنن.
سوفی بلند گفت:داداش جلوی رفیقت می زنم کتلتت می کنما
چشمام گرد شد اینا رو از کجا یاد گرفته؟!!؟!؟
رفتم کنارش نشستم از اون روزاییکه میرفتم ماموریت رابطم با خواهرم کمتر شده بود ولی باز همه رازامون رو به هم میگفتیم حتی موضوع عاشق شدنمو هم سوفی میدونه.
- سوفی صبح گفتی یه مرده سیاه پوشه در می زنه؟!!
سوفی:آره هی می گفت خانوم به ما یه آچار بده کاریت که نداریم منم از گوشه ی پنجره داشتم نگاش می کردم که دیدم به ون سیاه پشت سرش اشاره کرد منم می خواستم به موبایلت زنگ بزنم که تلفن از دستم افتاد قطع شد خیلی بهش ور رفتم بعد از نیم ساعتم خودت زنگ زدی!
- اِ حالا اگه من زنگ نمیزدم چیکار میکردی؟
سوفی:فیتیله پیچشون میکردم مثل اینکه جنابعالی خیلی باهام کار کردیـــا!
- چه قدرم تو بلدی خنگول.
سوفی لبشو گاز گرفت اشاره کرد به مهیار.گفتم وای دیدی توی وروجک رو دیدم مهیار رو یادم رفت سوفی چاییشو داشت میخورد که گفتم ایشون جناب سرگرد مهیار رسولی هستن.
چایی توی گلوی سوفی پرید ترسیدم چی شد ؟
رفتم طرفش گفتم:چی شد؟
سوفی همون طور سرفه می کرد که کم کم سیاه شد ترسیدم سریع خوابوندمش تخـ ـته کمـ ـرش رو مالیدم مهیارم هول شده بود هی میگفت چی شد؟
آروم گفتم به پلیس جماعت آلرژی داره!
مهیار یه لبخندی زد وگفت در این حد !؟!؟!؟
- بیشتر از اونی که فکرشو بکنی.
سوفی دستشو بالا آورد وآروم گفت خوبم خوبم تخـ ـته کمـ ـرم صاب رفت.
تقریبا نیم ساعت حرف زدیم که دیدم سرگرد با چشاش داره می گه وای خسته شدم.
بلند گفتم:خوب سوفی خانوم ما دیگه بریم.
سوفی هول وشد وترسیده گفت:نرین نرین من می ترسم جون مامان وبابا اگه بری عرفان دیگه باهات حرف نمیزنم.
سوفی گریش گرفت وگفت:بابا دم دمای آخری به مهتاب گفت که منو به عرفان سپرده بابا کجایی که ببینی پسرت دخترتو به امان خدا ول کرده.
ناراحت شدم رفتم طرفشو بغـ ـلش کردم.روبه مهیار کردم وگفتم مهیار جان تو برو من همین جا میمونم تحمل دوری این یکی رو دیگه ندارم.اگه بره خیلی تنها میشم.خواهش میکنم برو.
مهیار:نمیتونم من در مقابل حفاظت از تو مسولم×!
- نمیدونم چیکار کنم توی هچل افتادم روزی نیست که خودم لعنت نکرده باشم که اصلا چرا وارد این گروه شدم.
دیگه کم کم داشتم فیوز می پروندم رفتم توی اتاق از بغـ ـل کیف سامسونگ سوفی سیـ ـگار برگم و رو درآوردم رفتم توی آشپزخونه روشنش کردم پکای خیلی عمیق می زدم که مهیار صدام زد:عرفان عرفان
دستاشو توی هوا تکون میداد که دود از جلوی چشماش بره کنار با تعجب گفت:تو سیـ ـگار میکشی.
- آره
مهیار:برگم میکشی...با شک نگام کرد.
- فکر کردی از اول وضعمون این بوده نه خیر وضعمون عالی بود به خاطر طلبای بیجای بابا به این وضع افتادیم ولی من پس انداز داشتم برای خانوادم خرج می کردم وقتی وارد گروه شدم همه چی برگشت دارم دیوونه میشم نمی خوام سوفی رو از دست بدم.
مهیار:یه خبر خوب!
- چیه؟
مهیار:به بابا گفتم گفت می تونه خواهرشو هم بیاره ولی باید دو تاییتون توی یه اتاق باشید با خوشحالی لپ مهیار رو بـ ـوسیدم محکم زدم روی شونشو گفتم برادری کردی در حقم واقعا بزرگیــ.......
رفتم طرف سوفی آروم بهش گفتم:فقط احتیاجاتت رو توی یه کوله کوچولو بذار و مهتاب هر چی گفته رو هم برام بیار.
سوفی محکم ماچم کردو گفت:داداشی دوست دارم افتخار می کنم همچین برادر دارم....یواشکی درگوشم گفت البته خواهر
زدم به پشتش و گفتم برو بچه شیطون.
خوشحال شدم واقعا خوشحال شدم، نهایت بزرگواری رو کرده بود در حقم.
سوفی همه ی وسایلشو توی یه کوله به زور چپوند از اتاق اومد بیرون گفت:من آمادم
در همین هنگام زنگ در خونه رو زدن
مهیار:من میرم ببینم کیه بیایین پایین که بریم.
- نه وایسا شاید با من کار داشته باشه .
مهیار:باشه
مهیار به طرف پله ها سرازیر شد که همون طور در خونه رو میزدن منم پشت سرش حرکت کردم پشت سرم هم سوفی بود.مهیار تا در رو باز کرد یه مرد سرتاپا سیاه با نقاب بود سریع با قنداقه ی اسلحه به گردن مهیار زد اسلحه رو روبه من گرفت وگفت:با زندگیت خداحافظی کن وشلیک کرد سریع به طرف دیوار خودمو کشیدم که تیر از بغـ ـل بازو ی راستم رد شد وپاره کرد وخون زد بیرون و اون فرد که فکر می کرد من مردم در رفت برگشتم دیدم سوفی با چشمای حدقه زده داره نگام میکنه تیر به در حال خورد بود وشیشه رو هم شکسته بود.برگشتم به طرف مهیار که بیهوش افتاده بود روی زمین نبضشو گرفتم زنده بود وفقط بیهوش شده بود سوییچ رو از جیبش به زور کشیدم بیرون به سوفی که باتعجب نگام داشت دادم وگفتم برو در ماشین رو باز کن.
مهیار خیلی سنگین بود با یه جهت روی کولم انداختمش و به اون طرف خیابون دویدم که هر کس من رو دید فکر می کرد که دارم میدزدمش .مهیار روی صندلی عقب خوابوندم در خونه رو بستم سوار ماشین شدم وحرکت کردم به طرف اورژانس.
2 ساعته که که مهیار بیهوش بود هیچ آسیبی ندیده بود وفقط بیهوش شده بود.صدای اخ واوخ کردن مهیار اومد رفتم نزدیکش گفتم:چیزی نیست فقط بیهوش شده بودی
مهیار:گردنم درد میکنه نامرد با تمام زورش زد.
- آره توهم اون قدر سنگین بودی به زور آوردمت اورژانس،یه ذره لاغر کن بابا
مهیار با مشت زد به کمـ ـرم وگفت:اینا چربی نیست همش عضله است ،به این زودیا لاغر نمیشن .
بوی خون به مشامم خورد سرم گیج رفت برگشتم دیدم پرستار داره از بیمار تخـ ـت بغـ ـلی خون میگیره حالت تهوع گرفتم با دوتا دستام سرم رو گرفتم وسریع رفتم توی حیاط .چند تا نفس عمیق کشیدم و دوباره رفتم تو به پرستار گفتم ببخشید خانوم اتاق 125 تخـ ـت 63 آقای مهیار رسولی کی مرخص میشن ؟
پرستار:دکتر که معاینشون کرد گفت هیچیشون نیست و هر وقت سرمشون تموم شد مرخصن
- ممنون
رفتم توی اتاق شدیدا بوی خون میومد تنها مشکلم توی شغلم همین بود از بوی خون حالت تهوع سرگیجه میگرفتم ودر آخر بیهوش میشدم الحمدالله تا حالا فقط 2 بار توی ماموریتام بیهوش شده بودم .مهیار چشماش رو بسته بود دیدم سرمش روبه پایانه به پرستار گفتم سرمش رو دروورد مهیار رفت بلند شه از تخـ ـت بیاد پایین که سرش گیج رفت دستش رو روی شونم قرار دادم ورفتیم سمت ماشین الهی آبجیم روی صندلی عقب خوابش برده بود.مهیار رو روی صندلی کمک راننده نشوندم وخودم نشستم .ماشین رو روشن کردم که مهیار گفت:چرا یهو سرت رو گرفتی ودویدی بیرون؟
- هیچی بابا،از صبح هیچی نخورده بودم که یهو حالم بد شد الآنم سالمو سلامتم.
یهو سوفی گفت:حالتم بهم خورد؟
میدونستم که فهمیده از بوی خون حالم بد شده سریع خشن گفتم نـه بشین سر جات.
ابروهام ناخودآگاه کشیده شد تو هم.سوفی زل زده بود به آیینه نگا کردم نگرانم بود بهش یه لبخند زدم رفتیم خونه ی مهیار آروم پیاده شد کتفشو گرفتم ورفتیم تو جاج خانوم با دیدن مهیار توی صورتش زد وگفت شد یه بار از در بری بیرون سالم برگردی؟
مهیار در کمال پررویی گفت:آره همین دیروز سالم اومدم خونه!
حاج خانوم:بیا ببینم چی شد زبون نریز برا من!
بعد نگاش به سوفیه خواب آلود افتاد وگفت وای چه دختر خوشگلی چه قدر کوچولوهه این کیه؟
- خواهر من سوفیا.
سوفی دستشو برد جلو وگفت:سلام وبغـ ـلش کرد نگامو اون ور کردم کاش منم میتونستم بغـ ـلش کنم ویه بار دیگه طعم مادر داشتن رو بچشم.
با کمک من مهیار رو بردم روی تخـ ـت اتاقش قبلا هم اتاقشو دیده بودم تقریبا مثل اتاق من بود از من قرمز ومشکی از مهیار آبی ومشکی بود.رو تخـ ـت خوابوندمشو گفتم:خوبی چیزی نمیخوای !
مهیار:نه دیگه اون قدرام چلاغ نیستم میتونم کارای خودمو انجام بدم.
- پس من رفتم.
مهیار:راستی....به طرفش برگشتم.....ممنون
- من باید از تو تشکر کنم نه تو.کاری داشتی صدام کن.
مهیار:باشه.
رفتم توی اتاقم یه دوش گرفتم واومدم بیرون راس آیینه وایستادم چشمای به رنگ طوسی ومخلوط آبی و موهای قهوه ای بینی متناسب با صورتم ولبی که عاشقشم به خصوص خال ریزی که بالای لـ ـبمه.باورم نمیشه که گریمور جوری قیافه ی منو تغییر داده که اصلا به اون دختر شبیه نیستم شدم پسری به ترکیب شکل چشمای مشکی موهای کوتاه که الآن بلند شده ابروهامم که تقریبا مثل پسراست و من نمیدونم چی روی صورتم زده که پوستم سبزه شده در صورتی که پوستم سفید بود ولی گفت بعد از مدتی به مرورو زمان میره.لنزمو گذاشتم رفتم پایین تقریبا به خاطر هیکلم کسی متوجه نمی شد چون ورزش کار وقد بلندم به خاطر همین وهمین طور سنگین، در صورتی که سوفی خیلی قدش کوتاهه و و قیافش بی نهایت به بچه ها شبیه واگه از نزدیک ببینیش فکر میکنی یه دختر ابتدایی در صورتی که دختریه که الآن میره دوم دبیرستان،ژن مامان اینجوری بود مامانم قدش خیلی کوتاه بود قد مامان شاید تا شونه های من میرسید ولی بابا قدش بلند بود ولی هیچ کدوم از اینا مهم نیست مهم عشقی بود که بینشون بود.
سوفی راست اپن وایستاده بود وچشماشو گرفته بود بغـ ـلش کردم نه سنگین بود نمی تونستم نگه ش دارم لامصب توپر بود گذاشتمش پایین با عصبانیت گفت تو که نمی تونی بغـ ـلم کنی مریضی بغـ ـلم می کنی دس مالیم می کنی!!
- او او او بلبل زبون شدی بیا بریم ببینم برام تعریف کن از مهتاب وزهرا .
سوفی:بریم خستم خوابم میاد.
سوفی رو تخـ ـت خوابید منم پیشش خوابیدم دو تاییمون به سقف زل زدیم سوفی صداشو آورد پایین وگفت:مهتاب می گفت تا 1 ماهه دیگه اگه خدا بخواد ماموریت تموم میشه و تو برمی گردی منم بهش گفتم تو دیگه بر نمیگردی درسته آبجی!!!
- آره عزیزم بر نمی گردیم ولی باید برگردیم تا من کارای انتقالم رو انجام بدم یا نه.دیگه چی گفت؟
سوفی:هــا هیچی...آهان
بلند شد رفت سمت کولش از کولش یه کارت درآورد وداد بهم وگفت:مهتاب داد.
بازش کردم یه لحظه هنگ کردم چـــــــــــی سرهنگ فاطیما واتسون سرهنگ سوم؟!؟!؟!؟
آخه برا چی من اگه ماموریتمو تموم می کردم بعد ولی چرا الآن؟؟نکنه میخواد بهانه ای برای برگشتنمون داشته باشه؟
هرگز برنمیگردم.
سوفی گفت:فکر کرده نفهمیدم که اینو فرستاده تا تو برگردی که یه بهونه داشته باشه کور خونده من نمیذارم تو برگردی من وتو همین جا میمونیم...بلند داد زد ...همین جا.
- باشه گلم همین جا سیس آروم تر،از زهرا چه خبر؟
سوفی:نمیدونی وقتی پریروز بهم گفت که وسایلمو جمع کنم تا باهاش بیاییم اینجا چه قدر خرکیف شدم..
- بی ادب این کلمات چیه یاد گرفتی خر کیف وفیتیله پیچو؟؟هان؟
سوفی:هیچی بابا با یکی از دخترا چت میکردم ایرانی بود هی از این کلمات می گفت هی می گفت هویجش می کنم میزنم کتلتش می کنم آخر سر بهم گفت من پسرم منم براش یه عکس گورخر فرستادم وگفتم تو شبیه اینی, دیگم این طرفا آفتابی نشه.
خندیدم وگفتم:ابول آبجی خوب حالشو گرفتیا.
دیدم سوفی ناراحته گفتم چی شده آبجی؟
سوفی:دلم برای مامان وبابا تنگ شده.
دیگه ظرفیتم تکمیل شده بود دیگه داشتم دیوونه میشدم میخواستم گریه کنم ولی نه جلوی سوفی خودمو نگه داشتم دوباره کنترل اعصابم از دستم در رفته بود این شغل چه بلا ها که سرم نیورد برای هر مسئله ای اگه عصبانی بشم حتی سرهنگم حریفم نمیشه پاهامو به نشونه ی عصبی تکون دادم آره منم دلم تنگ شده بود حتی بیشتر از سوفی دلم میخواست زنگشون بزنم وبگن خوبن و به مامان بگم وقتی برمیگردم غذای مورد علاقمو درست کنه سوفی رو بغـ ـل کردم دستاشو دور کمـ ـرم حـ ـلقه کرده بود وبلند بلند گریه میکرد چشمام پر از اشک شد برای جلوگیری از اشکشون نگا به سقف کردم گفتم:آروم آبجی درسته که مامان وبابا رفتن ولی ما همدیگه رو داریم من میشم بابا تو میشی مامان خوبه توشبیه مامانی من شبیه بابا.از الآن به بعد بهت میگم مامان خوبه؟؟!!؟
سوفی:نه خوب نیست یاد مامان میوفتم دلم تنگ میشه نمیدونی وقتی مامان سرگرد رو بغـ ـل کردم یاد مامان افتادم ....دوباره شروع به گریه کرد.
آروم تخـ ـته کمـ ـرشو مالیدم گفتم گریه کن خالی شی گریه کن عزیزم من پشتتم.
10 دقیقه گذشته که دیدم گریه ی سوفی بند اومده گفتم بسه دیگه برو صورتتو بشور رفت دسشویی تا دست وصورتشو بشوره که گفتم راستی از امتحانا چه خبر؟
سوفی:شنبه اون هفته تموم شد وخلاص.
- اا پس حتما مهسا هم امتحاناش تموم شده.
سوفی:مهسا کیه؟
- خواهر مهیار دختر نازنینیه سعی کن باهاش رفیق شی توی غربت تنها نباشی.
سوفی:مگه تو رو ندارم!!!
- حالــــــــا!!!
یکی در زد سوفی درو باز کرد وگفت چشم الآن!
- کی بود چی می گفت؟
سوفی:سرگرد بود می گفت بیایید ناهار.
- آخ آره بریم خیلی گشنمه!!
سوفی:هنوز شکمویی.
- بدو اینم.
سوفی مانتو وشالشو پوشید رفتیم سر سفره سردارم بود به سوفی گفتم سوفی جان باباشونم سرداره ....مواظب بودم که دوغی،نوشابه ای چیزی در حال خوردنش نباشه که دوباره توی گلوش گیر کنه.
سوفی:سلام،ببخشید مزاحم شدیم ایشالله هر چه زود تر آدم بدا رو میگیرید مانم میریم سر خونه زندگیمون.
سردار:نه بابا جه مزاحمتی مراحمید.
صورت سوفی از گریه سرخ بود سردار با تعجب نگاش کرد وگفت :مشکلی پیش اومده؟
- نه یاد مامان افتاده بود یکم دلش تنگه.
سردار:خدابیامرزدشون.
سوفی ومن همزمان گفتیم:ممنون
از اون همه ذوق وشوق همش ته کشیده بود دیگه گشنم نبود با غذام بازی میکردم به زور چند قاشق غورت دادم درسته که پلیسم ولی گاهی وقتا تکیه گاه میخوام الآن بیشتر از هر موقعه ای به بابا احتیاج دارم.بابا کجایی!!!
اون قدر توی فکر بودم که همه بلند شدن ورفتن منم بلند شدم حوصله ام سر رفته بود به حاج خانوم گفتم من ظرفا رو میشورم حوصله ام سر رفته خوابم نمیاد نگید نه ناراحت میشم.
حاج خانوم:آخه شما مهمونیدو...
دستم رو با فاصله به نشونه ی احترام به پشتش گذاشتم وگفتم بفرمایید.
هیچ کس توی آشپزخونه نبود ظرفا رو از روی میز جمع کردم ماست ها همش خورده شده بود سبزی هارو به ظرف مخصوصش برگردوندم ظرفا رو داشتم میشستم که یه لحظه حس کردم یکی پشت سرمه بدون اینکه برگردم گفتم بفرمایید تو چیزی میخواستید؟
سردار:تو از کجا فهمیدی من پشت سرتم؟
- من اکثر روزا توی فکرم با کوچکترین حرکت پشه ای یا هرچیزی متوجه میشم به خاطر همین حسم بهم میگه یکی پشت سرمه.هیچ وقتم حسم بهم غلط نمیگه.
سردار:که اینطور....یه چایی ریخت وداشت میخورد که گفتم:میتونم بپرسم احترام نظامی شما چه جوریه؟
سردار:ما؟
- آره دیگه مگه شما توی شغل نظامی نیستید پس میشید شما .
سرداراحترام نظامی رو انجام داد.
- چه قدر باحاله.
سردار:آره خیلی باحاله.کسی پیر میشه توی این کار.
سردار چایی شو خورد شستم و با هم به طبقه ی دوم رفتیم.
- سردار میتونم یه چیزی بگم؟
سردار:البته!
- به خدا ببخشید که توی زحمتون انداختیم اگه شما جکسون رو گیر بندازید من وسوفی برای همیشه از این جا میریم.
سردار:چه زحمتی مهمون رحمته.بفرمایید استراحت کنید.
- ممنون،فعلا.
ریما6
شیطون خندید و گفت:خودمو بچسب بو رو میخوای چیکار؟آروم و با خنده پسش زدم و گفتم:رایان بیخیال حال ندارم!تازه گرسنمم هست!رایان خندید و گفت:شیر موز رو که دادی کاکتوسم خورد،قول خودمو بهت داده بودم که الان سرو میکنم!نوش جان!اینو گفت و پرید سرم و شروع کرد به بوسیدنم.با خنده دست از تلاش برداشتم.تلاش چه فایده ای داره وقتی نمیشه کاری پیش برد؟!ریما:رایان من گرسنمه!رایان:الان میرم برات یه املت توپ درست میکنم بخوری حالشو ببری!ریما:مثل همون املتی که دفعه ی پیش بهمون دادی و هممون با هم رفتیم بیمارستان حالشو بردیم؟ریز خندید و گفت:تقصیر دستپخت من نبود!تقصیر اون تخم مرغای خرابه خاک بر سر بود!با خنده گفتم:واصلا تقصیر تو نبود که شکل و بوی تخم مرغ خراب رو از سالم تشخیص نمیدی!رایان با خنده گفت:حالا بیخیال!همون املت رو میخوای یا نه؟ریما:برو...برو همونو بیار که چاره ای نیست!لااقل از گرسنگی بهتره!با خنده رفت و بعد 20 دقیقه با یه بشقاب پر املت و یه نون بربری اومد!ترکا هم انقدر که رایان نون بربری میخوره،نون نمیخورن!رایان:بیا بشین بخور جون داشته باشی،بتونی...چپ چپ نگاش کردم که با خنده ساکت شد.یه ذره نگاش کردم و چشیدمش...نه مثل اینکه این سالمه!اولین لقمه رو نخورده تموم دل و رودم پیچید بهم!بدون اینکه به ذهنم برسه برم سمت دستشویی تموم محتویات معدم رو خالی کردم تو بشقاب!قاشق رایان که داشت میومد سمت بشقاب تو هوا موند!رایان همونجور که یه دستش یه تیکه نون بود و دست دیگش تو هوا بود متفکرانه گفت:بله!به به!اگه این غذا تا الان هم قابل خوردن بود مطمئنا دیگه نیست!با خنده و شرمندگی رفتم سمت دستشویی.قیافش که یادم میومد خندم میگرفت!دهنمو شستم و سرمو بلند کردم که دیدم رایان مبهوت پشت سرم وایستاده!یه تکونی از ترس خوردم و یه ذره سمت روشویی خم شدم و گفتم:اوف!رایان زهرم ترکید!رایان هنوز متعجب نگام میکرد.مشکوک از تو آینه نگاش کردم و گفتم:رایان چی شده؟چرا اینجوری نگام میکنی؟رایان:چند روزه که بالا میاری؟یه ذره فکر کردم و گفتم:4 روزه که حالت تهوع دارم ولی امروز اولین بار بود که بالا آوردم.چطور؟رایان مبهوت گفت:ریما...نکنه...نکنه...با کنجکاوی گفتم:نکنه چی؟رایان چشماش خندون شد و نیشش تا بناگوش باز!دستشو گذاشت رو شکمم و با خنده سرشو فرو کرد تو گردنم!متعجب نگاش کرد که یهو...نکنه....نننننننه!رایان که نگاه متعجبمو دید زد زیر خنده و دستاشو دور کمرم حلقه کرد.رایان:مثل اینکه تلاش های بحث برانگیزم بالاخره نتیجه داد!با شادی مثل بچه ها جیغ زد و گفت:وای ریما...یعنی...ما داریم مامان بابا میشیم؟هنوزم عین منگولا بهش زل زده بودم!کم کم ذهنم راه افتاد و...شروع کردم به جیغ زدن!رایان یه متر پرید هوا و یه قدم رفت عقب!بدون توجه به رایان که کف کرده بود تو اتاق عین پنگوئن آروم میدویدم و جیغ میزدم!رفتم جلوی دستشویی و یه جیغ کشیدم و بلند گفتم:بچه!وای وای خدا بچه!دوباره شروع کردم به دویدن و جیغ زدن! رایان که تازه از تو شوک دراومده بود باهام همراه شد و شروع کرد به دویدن و داد زدن!یهو خشکم زد و ساکت شدم!رایان چند قدم جلوتر که متوجه شد من نیستم متعجب برگشت سمتم.رایان:ریما...چی شده؟با ترسی که نمیدونم یهو از کجا سر و کلش پیدا شده بود به رایان نزدیک شدم و گفتم:رایان...اگه...اگه نباشم چی؟ما که مطمئن نیستیم!رایان:من تقریبا مطمئنم ولی اگرهم نبودی اصلا غصه نخور!اون با من!خودم حلش میکنم!ولی...یه دقیقه وایستا!سریع لباسشو پوشید و رفت سمت در.متعجب گفتم:رایان..کجا میری؟همونجور که آخرین دکمش رو هم میبست گفت:داروخونه!الان برمیگردم!تا رایان برگرده هزار بار مردم و زنده شدم!وقتی برگشت تو دستش یه بی بی چک بود.با نیش باز گرفت سمتم.یه ذره با تردید نگاش کردم که گفت:اگه سر منم جواب میده من برم!؟براش چشم غره رفتم و رفتم سمت دستشویی.رایان:میترسی منم بیام!ریما:نه خودم میتونم.با استرس خیره شدم بهش....با دیدن علامت مثبت شروع کردم به جیغ کشیدن!صدای رایان از پشت در میومد که نگران هی میپرسید چی شده؟چرا جیغ میزنی و....با شادی درو باز کردم و بدو رفتم تو بغل رایان که نگران پشت در بود!رایان با خنده بغلم کرد و شاد گفت:این یعنی مثبت دیگه؟با ذوق سرمو تکون دادم و خندیدم.رایان سریع خم شد و یه بوسه از لبام گرفت و گفت:دیگه اینجوری نگام نکن تو جمع بچه داریم من رو خودم کنترل ندارم!با شادی جیغ کشیدم و گفتم:باید بگیم...بریم به پسرا بگیم!رایان بلند خندید و گفت:معمولادخترا این جور مواقع خجالت میکشن!گیج گفتم:چرا باید خجالت بکشم؟رایان:حس نمیکنی ما هنوز تو دوران نامزدی هستیم و عروسی نگرفتیم؟وای خدا جون راست میگه!لپام گل انداخت و سرمو انداختم پایین!رایان بلند خندید و چونمو گرفت و سرمو بلند کرد.رایان:دیگه کاریه که شده!بریم!سریع ازش جدا شدم و با نگرانی گفتم:کجا؟رایان همونجور که سعی میکرد نخنده گفت:بریم به پسرا بگیم دارن دایی و عمو میشن دیگه!راستی خوشبحال بچمون!چقدر کس و کار داره!با خجالت عقب کشیدم و گفتم:نه...نه نمیام!رایان خبیث خندید و گفت:چرا....میای!جیغ کشیدم و بلند گفتم:ا رایان!رایان منو بذار زمین!رایان خر!رایان!رایــــــــــــــ ـان!
رادین**خسته از باشگاه اومدم بیرون.دوست داشتم نیم ساعت پیش که ریما حالش بد شد باهاش برم ولی خودش مخالفت کرد.اسرار داشت که تمرینمون رو کامل کنیم.هیچ کدومون هنوز نمیدونیم چرا یه هفته ست که ریما سعی داره آموزش تموم افراد رو کامل کنه و تقریبا هممون تو آماده باشیم!خودش که هیچی نمیگه!پسرا هم که هیچ ولی من به این رایان مشکوکم!بزغاله میدونه ها ولی چیزی نمیگه!من میدونم...رایان امکان نداره کاری برخلاف میل ریما انجام بده!یه دوش گرفتم و رفتم سمت کافه برگ.تابحال رضا تو باشگاه گیر داده بود که نیم ساعت بعد هممون تو کافه برگ جمع شیم و بستنی بخوریم!فکر کنم این رضا یه روز بستنی نخوره تشنج کنه!جونش به بستنی بستست!از در کافه رفتم تو جمع پسرا عین گاو پیشونی سفید معلوم بود!مثل همیشه رو میز وسط کافی شاپ نشسته بودن و داشتن با سر و صدا حرف میزدن!بدون توجه به نگاه های خیره ی دخترا رفتم سمت میزمون.خودم خوب میدونم که قیافم به بابا بزرگم رفته و خیلی خفنم ولی باز نگاه های گاه و بیگاه دخترا به جای اینکه بهم اعتماد بنفس بده و خوشحالم کنه بیشتر اذیتم میکنه!به میز که رسیدم سامیار با لودگی بلندشد و صندلی رو برام عقب کشید!این کار همیشگیه اشکان بود!با خنده نشستم پشت میز.تا بستنیم رو بیارن نگاه های خیره و هیز دخترا رو اعصابم بود!پسرا هم هی برام چشم و ابرو میومدن و بیشتر عصبیم میکردن!برگشتم سمت میز بغلی و با صدای آروم ولی خشنی گفتم:مشکلی پیش اومده خانوما؟با ترس بهم نگاه کردن و وقتی نگاه ترسناکم رو دیدن با ترس سرشونو انداختن پایین و جیکم نزدن!نفسمو فوت کردم و برگشتم سمت پسرا.سامیار:یعنی خاک تو سرت رادین!با این همه خشونت آخرش میترشی!با پوزخند گفتم:نه اینکه تو زن و بچه داری!رامتین با خنده گفت:فعلا که رایان از هممون زرنگتره!مرحله ی اول رو رفت،حالا به امید خدا مرحله ی دوم رو هم با موفقیت میگذرونه و یه نفر به جمعمون اضافه میشه!از این شوخیه رامتین قند تو دلم آب شد!وای خدا بچه ی خواهرم!پسر ریما!خواهر زاده ی من!رامتین که قیافه ی شاد منو دید با خنده گفت:آه!ببین چه حالیم کرد! تو واسه خواهر زاده ای که هنوز در حد یه حرفه انقدر ذوق کردی واسه بچه ی خودت چیکار میکنی؟یه ذره نگاش کردم که خودشو جمع کرد.با صدایی که معلوم بود سعی داره نخنده گفت:البته با توجه به هویت سیب زمینی نسبت باید بجای بچه بگیم غده ی سیب زمینی!پسرا بلند زدن زیر خنده و رضا بستنیش رو پاشید تو صورت امیر علی! هنوز داشتن میخندیدن که با نگاه چپ چپ من خفه شدن!یهو دیدم همه ی صندلیا عقب رفت و همه راه افتادن سمت بیرون!بدون اینکه سرمو برگردونم زیر لب با لبخند گفتم:ریما...عادتشه که وقتی میاد کافی شاپ،همه رو بیرون میکنه تا فقط جمع صمیمیه خودمون دور هم باشیم.رایان:خب پسرا!به صف شین!متعجب برگشتم سمتشون.ریما و رایان با یه لبخند ملیح جلومون وایستاده بودن.عجیبه!هر وقت یه موضوع مهمی پیش بیاد رایان یا ریما میگن که به صف شیم!آخرش من نفهمیدم به صف شدن ما چه تاثیری تو رسوندن خبر داره!؟؟منتظر چشم دوختیم بهشون....ریما:راستش...رایان با لبخند گل و گشادی پرید وسط حرفش و بیخیال گفت:ریما اینا رو ولش کن...مقدمه چینی رو بیخیال...آقاجون خلاصه میکنم!خب آقایون....ریما:دارین دایی میشین!هممون با دهن باز زل زدیم بهشون!ریما لپش قرمز شد و سرشو انداخت پایین.رایان با خنده گفت:نامرد من میخواستم بگم!خخخ...چتونه بابا؟یه جور نگاه میکنین انگار معجزه دیدین!سامیار زمزمه وار گفت:دیدیم دیگه!مگه ماکروویو بود؟اه ه ه ه!نمیدونم چجوری خودمو رسوندم به ریما و محکم بغلش کردم!فقط تو بغلم فشارش میدادم و عین دیوونه ها میخندیدم!رایان با خنده گفت:اگه اون یه ریزه نخود زبون داشت تا حالا جد و آبادتو کشیده بود بالای درخت نخل!با ذوق ازش جدا شدم و گفتم:پسره دیگه؟رایان:فعلا فقط یه ریزه نخوده!جنسیت خاصی نداره!با اطمینان گفتم:پسره!رایان لبخندش جمع شد و جدی گفت:دختره!با لبخند گفتم:پسره...مطمئنم!رایان:من پدرشم...دختره!رادین:پسره..رایان:دختره میدونم...اومدم دهن باز کنم که با داد ریما زیپو بستم!ریما:بس کنین!یه نگاه بهمون انداختو دوباره قرمز شد و آروم گفت:فعلا همون یه ریزه نخوده!**************************************************سانیار**یه هفتست تو مقر جدید ساکن شدیم ولی حتی نمیتونیم از جامون تکون بخوریم!اینجا حساسیت به تازه کارا نسبت به مقر قبلی چند برابره!فقط کم مونده تو خونه هم محافظ و بادیگارد بذارن!دم واحدمون 2 تا بادیگارد گذاشتن که هر کدوم بالغ بر 300 کیلو وزنشونه!یعنی یه چک بزنن تو گوش من یا مانی املت میشیم!نکته ی ظریفی که این وسط هست و من و مانی رو تا سرحد مرگ عصبی کرده اینه که پدرام دقیقا دو روز بعد ما به اینجا منتقل شد و الان تو واحد بغلیمون لش داره!از اون بدتر...اینه که مثل ما زندونی نیست و بخاطر تواناییش تو هک بدجور خودشو تو دل رئیس جا کرده!اینا خیلی مشکوک ترن!نه به ما اجازه ی فعالیت میدن نه دخترا!دیروز بعد 6 روز تو سالن غذا خوری دیدیمشون!وای گفتم...نیکا...!انقده دوست داشتم برم بغلش کنم که حد نداشت!ای خدا انقدر درگیر شدیم که اصلا دیگه ماموریت رو کلا فراموش کردیم!مانی با حسرت گفت:بریم پیش دخترا؟با پوزخند گفتم:ا؟نگو بابا!الان این آقا خوشکلا پشت در آماده به خدمت وایستادن که ما هر جا امر کردیم ببرنمون!اگه قرار بود آزاد باشیم تو این یه هفته میرفتیم بیرون!مانی:ولی من دلم واسه دوست دخترم تنگ شده!با چشمای درشت گفتم:جان؟کی باهاش دوست شدی؟با نیش باز گفت:روز آخری که مقر قبلی بودیم!ای خدا چه حالی داد...نیشش کج و کوله شد و چشماش خمار!با خنده زدم پس کلش و گفتم:کثافت!جمع کن خودتو!یه ذره خودشو جمع کرد و شیطون گفت:تو چی؟عرضه داشتی یه ماچی ازش بگیری یا نه؟یه نیش خند زدم و سرمو برگردوندم سمت پنجره!مانی:اوه ه ه ه ه ه!بابا دمت گرم!چه عجب یه بار ما شیطونیه شما رو دیدیم!راه افتادی داداش!
ریز خندیدم و تا اومدم جواب بدم یکی از اون 300 کیلویی ها اومد تو.یه اخم غلیظی کرد و گفت:دنبالم بیاید!یه نگاه بهم انداختیم و از خدا خواسته دنبالش راه افتادیم.مقر جدیدمون برخلاف مقر قبلی انگار تازه ساخت تره.ساختمون اصلی وسط منطقه ست و بقیه مجتمع ها عین دیوار های یه لژ دورش قرار گرفتن.تو ساختمون اصلی دنبال یارو رفتیم تا رسیدیم به یه در سیاه.یارو چند تقه به در زد و ما رو عین گوسفند هل داد تو و خودش رفت!کلا محافظای این باند بی تربیت و بی شعورن!با کنجکاوی یه نگاه به دور و برم انداختم.یه اتاق 24 متری ساده که وسایل زیادی جز یه میز بزرگ و کمد و یه کتابخونه و چند تا قفسه توش نبود.پشت میز یه مرد میانسال،تقریبا هم سن و سال صالحی نشسته بود که با یه لبخند مضخرف نگامون میکرد و شباهت عجیبی هم به صالحی داشت.یه نگاه دقیقی بهمون انداخت و بهمون اشاره کرد که رو مبل رو به روی میزش بشینیم.مبل رو دور زدیم و اومدیم بشینیم که دیدیم نیکا و نیلا هم روش نشستن.مانی:ا؟نیلا؟با ذوق برگشت سمتم و نیلا رو بهم نشون داد و گفت:نیلا رو دیدی؟در واقع واسه خودش علاف بود چون من کلا حواسم پیش نیکا بود. معلوم بود زیر نگاه خیرم معذبه ولی چه کنم که دلم واسش یه ذره شده بود!مرده گلوشو صاف کرد و گفت:آقایون لطفا بشینین.اوه!چه معدب!جلل الخالق!من پیش نیکا نشستم و مانی سمت چپم.مرده یه نگاهی بهمون انداخت و گفت:من صالحیم و از دیدنتون خوشبختم.پس درست حدس زده بودم!یا داداششه یا پسر عموش.صالحی:من تعریف گروه 4 نفره ی شما رو خیلی شنیدم و میدونم تو کارتون خبره این و به همین دلیل میخوام بر خلاف تازه کار بودنتون بهتون اعتماد کنم و تو یه ماموریت مهم همراه خودم ببرمتون.این ماموریت زمانش دو روزه دیگست و به موقع میفرستم دنبالتون.حالا هم میتونین برین!متعجب با بچهه ها رفتیم بیرون!یعنی چی؟مثلا حتما خودش باید شخصا میدیدمون؟ماموریت مهم؟مانی:داداش زیاد ذهنتو درگیر نکن بیـ....نیکا:هیس!یه ذره به در نزدیکتر شد و تقریبا گوششو چسبوند به در.منم رفتم کنارش و به تقلید ازش گوشمو گذاشتم رو در.حالا معلوم نبود این محافظا یهو کجا غیبشون زد؟!صدای صالحی خیلی ضعیف میومد.گوشمو تیز کردم و سعی کردم تمرکز کنم.صالحی:آره....همونان......نه نمیشه!من یه خیانتکار رو زیر بال و پرم نمیگیرم حالا هر چقدر هم کارش خوب باشه!......نه نه!مهم نیست!.....چند بار گفتم تو کار من دخالت نکن؟نه اصلا کارم خیلی هم بجا بود.....حقشون بود!من بهشون اخطار دادم خودشون اهمیت ندادن!یهو زد زیر خنده!متعجب با ابرو های بالا رفته به نیکا نگاه کردم،اونم تعجب کرده بود!بالاخره خندیدنش تموم شد و گلوشو صاف کرد.صالحی:آره بابا!دو روز دیگه بابچه هایی که انتخاب کردم میرم سراغشون!کارشون تمومه!اوهوم....باشه.فعلا!صحبت هاش خیلی مشکوک بودن.کیا خیانت کردن و قراره کارشون تموم شه؟با صدای کفش به افکارم اجازه ی پیشروی ندادم و با بچه ها رفتم سمت مجتمعمون.تو محوطه بودیم که مانی گفت:میگم بچه ها...حالا که کسی نیست بهمون گیر بده یه ذره تو محوطه بمونیم.ها؟سانیار:آذه بابا!پوسیدیم تو خونه!در عرض 2 ثانیه مانی و نیلا جیم زدن.منم دوست داشتم بیشتر به نیکا نزدیک شم ولی ذهنم درگیر بود.یعنی صالحی داشت در مورد کیا حرف میزد؟نیکا:تو هم تو فکری که اون افراد چه کسایین؟سانیار:آره!خیلی ذهنمو درگیر کرده!نیکا با خیال راحت گفت:تا فردا میفهمم و بهت میگم.مشکوک گفتم:چجوری میخوای بفهمی؟شونشو انداخت بالا و گفت:روش های خودمو دارم!داشتیم تو سکوت کنار هم قدم میزدیم که دیدم پدرام خندون و با قدم های بلند داره میاد سمتمون.زیر لب گفتم:لعنت به خر مگس معرکه!خندون بهمون رسید و پر انرژی گفت:سلام بچه ها!خوبین؟یه لبخند مسخره تحویلش دادم که نیکا خندش گرفت!لبخندمو حفظ کردم و تمسخر آمیز گفتم:ما خوبیم پدرام جون ولی انگار تو بهتری!پدرام اصلا به روی خودش نیاورد و شاد ادامه داد:آره خیلی سرحالم.با رئیس جدیدمون ارتباطم خیلی خوبه و منم از کارم راضیم!مثلا متعجب چشمامو درشت کردم و گفتم:جون من؟وای این که خیلی خوبه!حالا کجا داری میری؟پدرام:دارم میرم پیش رئیس.یه سری برنامه ی پشتیبانی میخواد واسه ماموریت 2 روز دیگه.فکر کنم شما ها هم هستین،نه؟سانیار:آره،مگه تو هم هستی عزیزم؟پدرام زد رو شونم و با خنده گفت:آره داداش!قراره بریم با هم یه سری از مخالفا و دشمانای باند رو گیر بندازیم و دخلشونو بیاریم!ما... هوم چیزه...من دیگه باید برم،مواظب خودتون باشین!اینو گفت و سریع ازمون دور شد!لب و لوچمو کج کردم و گفتم:اوخی!خر بخورتت جیگول عمو!نیکا یهو پقی زد زیر خنده.خیره شدم بهش.به فرشته ای که رو به روم بود!نگاه خیرمو که رو خودش دید سعی کرد جلوی خندشو بگیره ولی زیاد موفق نبود.با خنده گفت:منم دیگه میرم.تا 2 روز دیگه بای!سریع دوید و رفت!یه نفس عمیق کشیدم و قدم زنون رفتم سمت مجتمعمون.ساعت طرفای 9 شب بود که مانی اومد و خندون نشست رو به روم و شروع کرد به تعریف کردن از عشق نیلا و....من حواسم پیش نیکا بود.گفت به روش خودم میفهمم پس قراره بره جاسوسی!با یه تصمیم ناگهانی رفتم سمت اتاقم.مانی:و من الان 3 ساعته دارم بادمجون واکس میزنم!سانیار:کاملا درسته!پاشو بریم!مانی:کجا؟با یه چشمک گفتم:جاسوسی!
مانی:هیع!جاسوسی؟سانیار:بیا بریم حرف نزن!بعد نیم ساعت بالاخره مانی رو راه انداختم!سانیار:مانی انقدر غر نزن همینجا میذارمت میرم ها!مانی:کثافت آشغال تو چی میفهمی من چی میگم؟بابا پام رگ به رگ شده!درد میکنه!سانیار:خب فاصله ی پنجره تا زمین زیاد بود و تو هم با دقت نپریدی پس غرغر نکن!الانم انقدر ناله نکن این محافظا بگیرنمون کلا رگ به رگمون میکنن!مانی:میگم دقیقا الان قصد داری کجا بری؟متفکر گفتم:امروز نیکا میگفت که از پدرام دهن لق شنیده که صالحی قبل از هر کاری نقشه میکشه و ما الان داریم میریم دفترش تا بفهمیم نقشش برای پس فردا چیه و قراره با کیا تصویه حساب کنیم!مانی:هاها!شوخیه قشنگی بود خندیدیم!دیوونه اولا در ساختمون اصلی بی صاحاب نیست که عین چی سرمون رو بندازیم و بریم تو،دوما الان صالحی در اتاقشو شیش قفله کرده و با لباس مامان دوز تو تختش داره خواب هفت پادشاه رو میبنه!کلافه گفتم:هر چی...می ارزه!هم میتونیم بفهمیم تاریخ و مکان محموله ی بزرگ کیه هم میتونیم بفهمیم قراره بریم سراغ چه کسایی!مانی:به یاری خدا تا چند وقت دیگه خود به خود میفهمیم،دیگه چه نیازی به جاسوس بازیه؟سانیار:بیا بریم زر نزن!داشتیم نیم خیز از تو تاریکی پشت یه ساختمون راه میرفتیم که دو نفر از پشت بهمون حمله کردن!مانی:ای مامان جان بدبخت شدیم رفت!با هزار بدبختی چسبوندیمشون به دیوار و خواستیم حمله کنیم که چشمای آشنایی رو دیدم!زیر لب متعجب گفتم:نیکا؟چشماش متعجب شد چون اصلا منو نمیدید!سانیار:مانی نزنی دختران!مانی:ا ؟بذار ببینم!سریع نقابشو برداشت و موهای نیلا ریخت تو صورت مانی و مانی هم که نزده میرقصه یهو دستشو گرفت و جیم زد!با خنده بیشتر به نیکا چسبیدم و به یه دست نقابشو برداشتم و دست دیگمو دور کمرش حلقه کردم.بینیمو به بینیش مالیدم و شیطون گفتم:شب بخیر خانوم کوچولو!هر وقت که بغلش میکنم جوری مظلوم میشه که دوست دارم تا میتونم بچلونمش!سرمو بردم جلو که با چشمای درشت با تته پته گفت:گف...گفتی کارت نداشته باشم کاریم نداری!خیره به لباش گفتم:تقصیره خودته که انقدر خوشکلی و ناز داری!تا اومد حرفی بزنه لباشو با لبام قفل کردم و آروم نشستم رو زمین و تکیه دادم به دیوار. بدون اینکه ولش کنم نشوندمش رو پام.تو تاریکیه مطلق بودیم و اگه محافظی از کنارمون رد میشد نمیدیدمون...البته امکان داشت متوجه نفس نفس زدنای ما بشه!با حرص لباشو میخوردم و موهاشو نوازش میکردم...اونم مخالفتی نیمکرد،انگار اونم دلتنگ بود!بعد یه دل سیر بوسیدن ازش جدا شدم.تو همون تاریکی هم متوجه قرمزیه لپاش شدم!ریز خندیدم و به خودم فشارش دادم!بعد چند ثانیه آروم گفت:میگم....شما اینجا چیکار میکنین؟سانیار:وااااااای!اصلا حواسم نبود!داشتیم میرفتیم دفتر صالحی ببینیم چی گیرمون میاد!نیکا متعجب گفت:تنها؟سانیار:نه دیگه مانی هم بود!نیکا:مانی؟وااااای گل رس تو سرت پسر!سانیار:یعنی...مایکی رو میگم دیگه!نیکا:مگه اسمش مایکی نبود؟سانیار:چرا...چرا بعضی اوقات مانی هم صداش میکنیم!سرمو کج کردم و آروم و مستمر چند بار صدای جغد رو از خودم درآوردم که بعد 5 ثانیه مانی و نیلا اومدن پیشمون!نیکا متعجب نگام میکرد.با خنده گفتم:به درد میخوره!مانی تا ما رو دید آروم زد زیر خنده و گفت:داداش خوش میگذره؟نیکا یهو قرمز شد و از رو پام سریع بلند شد!مانی رو خفه کردم و با هم راه افتادیم سمت ساختمون اصلی!محافظا اونجا چند برابر بودن که به لطف نیکا و نیلا بیهوش شدن!باید یه دوره ی فشرده پرتاب دارت بیهوشی برم!خواستیم بریم سمت ساختمون که نیلا جلومون رو گرفت.نیکا رو به رومون ایستاد و گفت:بچه ها شما بهتره همین جا بمونین!ما کارمون رو بلدیم...تا نیم ساعت منتظر بمونین اگه نیومدیم شما برگردین چون باید بیرون باشین تا ما رو بتونین بکشین بیرون!هر چقدر بهشون اسرار کردیم نذاشتن ما هم همراهشون بریم.مانی:سانی 45 دقیقه گذشته ولی خبری ازشون نیست!بریم تو؟با اعصاب داغون گفتم:نه!ما هم گیر بیوفتیم دخل هممون میاد!مانی:ولی...سانیار:مانی من از تو نگران ترم ولی کار درست همینه که گفتم...برمیگردیم!مانی آخرین نگاه رو هم به ساختمون انداخت و عصبی راه افتاد.یه نفس عمیق کشیدم و اومدم که برم که یه نفر زد رو پشتم!ای ددم وای!سریع خواستم واکنش نشون بدم که نیکا پرید جلوم.با دیدنش انگار نفسم آزاد شد و دنیا رو بهم دادن!بدون فکر کردن به موقعیت خطرناکمون محکم لبامو گذاشتم رو لباش و محکم بوسیدمش!منو با بی حوصلگی از خودش جدا کرد.متعجب نگاش کردم!کلافه بود....پس اونجا چیزای جالبی ندیده بودن!ترجیح دادم تو واحدمون حرف بزنیم.مانی هم وقتی نیلا رو دید جلوی من و نیکا محکم بوسیدش!خندم گرفت ولی چهره ی آشفته ی دخترا لبخندو از لبم دور میکرد!پشت مجتمع مانی رو به زور انداختیم تو اتاق و بعد خودمون تک تک رفتیم تو.دخترا نگرانی و غم از قیافشون میبارید و این من و مانی رو فوق العاده نگران کرده بود!نیکا:بچه ها لطفا بیاید تو هال.با مانی رفتیم تو حال و روبه روی نیکا و نیلا نشستیم.حالا خوبه قبل رفتنمون دخل دوربینای خونه رو آورده بودیم...اشتباه بزرگی کردن که دراختیارمون اینترنت گذاشتن!نیکا:من...یعنی من و نیلا اونجا چیزای خوبی ندیدیم!راستش....اول قول بدین خونسرد باشین و آرامش خودتونو حفظ کنین!با سر حرفاشو تایید کردیم ولی نگرانی تو نگاهمون موج میزد!نیکا:ما...اونجا اتفاقی چشممون خورد به یه پرونده که اسم شما دو تا روش بود...راستش.....کلافه و نگران گفتم:توش چی بود؟چی دیدین؟یه نفس عمیق کشید و سریع گفت:قتل خانوادتون کار افراد صالحی بود...خشک شدیم....چی...چی گفت؟نزدیک 10 دقیقه تو شوک بودیم!نیکا آروم گفت:من خیلی خوب صالحی رو میشناسم و اینو خوب میدونم که حتما صالحی یه مشکلی با شما داره که سر خانوادتون همچین بلایی آورده!اون..اون کثافت پدر ما رو هم کشت فقط بخاطر اینکه قبول نکرد ما رو دراختیارشون بذاره!خیره نگاهش کرردم...پس اومده برای انتقام!اشک گوله گوله از چشمای نیکا و نیلا سرازیر میشد.بلندش کردم و بردمش تو اتاقم.نشستم رو تختم و نیکا رو هم نشوندم تو بغلم!سرشو گذاشتم رو سینم و سعی کردم که آرومش کنم.بعد چند دقیقه آروم شد.نیکا:من و نیلا برای انتقام اومدیم و بخاطر همین از اول قصد داشتیم بیایم اینجا...حالا هم به هدفمون خیلی نزدیکیم.فقط باید این ماموریت لعنتی تموم شه تا بتونیم دخل صالحی رو بیاریم.منم دنبال انتقام بودم ولی الان وقتش نبود،ماموریت و محموله ی بزرگ فعلا اولویت داشت!سانیار:خب...چیزی هم از ماموریت پس فردا فهمیدین؟نیکا سرشو از رو سینم برداشت و گفت:اتفاقا چیزی که خیلی متعجبمون کرد همین بود...هیچ پرونده ای درباره ی ماموریت 2 روز دیگه نبود!ما هم فرصتمون کم بود و باید برمیگشتیم وگرنه گیر میوفتادیم!سرشو بوسیدم و گفتم:فعلا مجبوریم منتظر بمونیم!
اون 2 روز لعنتی بالاخره با هزار فکر و خیال گذشت.نفرتم از صالحی روز به روز بیشتر و بیشتر میشد.بعد 2 روز که دیدمش خیلی سعی کردم تا تونستم جلوی خودمو بگیرم که تیکه تیکش نکنم ولی نفرت تو چشمام رو نمیتونستم پنهان کنم!یه لبخند شاد زد و رو به جمع 4 نفرمون گفت:شما با اون سانتافه دنبالمون بیاید.تو ماشین حال هیچکدوممنون رو فرم نبود.فکرای تو سرم داشت دیوونم میکرد.از یه طرف فکر انتقام و از طرف دیگه فکر ماموریتی که بخاطرش تا اینجا کشیده شدیم و تا حالا کار زیادی ازش پیش نبردیم و از طرف دیگه ماموریت امروزمون و افراد مورد نظرمون!اعصابم بدجوری بهم ریخته بود!مانی:اسی اصلا حواست سر جاش نیستا!بلند شو من بشینم پشت رل.ما ههممون جوونیم و هنوز یه دنیا آرزو داریم!دیدم راست میگه...اصلا حواسم به جاده نبود!سریع جامو با مانی عوض کردم و نیلا رفت جلو و منم رفتم عقب پیش نیکا.سرمو گذاشتم رو شونش و چشمامو بستم.آرامشی که 10 ساله دارم دنبالش میگردم رو نیکا خیلی راحت بهم میده!نمیدونم چقدر گذشت ولی حس کردم تو یه محدوده ی ساحلی داریم پیش میریم.چشمامو که باز کردم صورت خوشکل نیکا اولین چیزی بود که اومد جلوی چشمم.یه نیم نگاه به مانی و نیلا انداختم که با هم مشغول حرف زدن بودن و حواسشون به ما نبود.همونطور که سرم رو شونش بود لبامو غنچه کردم!چشماش درشت شد و زیر لب گفت:بی تربیت!ابرومو انداختم بالا و شیطون گفتم:خودت میدی یا به زور بگیرم؟ابروشو شیطون انداخت بالا و با ناز برگشت سمت دیگه.با خنده چونشو گرفتم و سرشو سریع برگردوندم سمت خودم و یه بوسه ی عمیق از لبش گرفتم و ازش جدا شدم.اخم کرده بود ولی چشماش میخندید.آروم و شیطون گفتم:چیه؟دوست نداری؟یه چشم غره برام رفت و برگشت سمت مانی ولی چشمای خندونش از جلوی چشمم تکون نمیخورد!بعد نیم ساعت رد کردن مسیر شنی و ماسه ای لیموزین صالحی وایستاد.سریع با بچه ها پیاده شدیم.تا چشم کار میکرد ماسه بود و آب و آب!حتی یه مرغ دریایی هم پر نمیزد!از چوب های کلفتی که تو زمین جا خشک کرده بودن و قایق های قدیمی و پوسیده معلوم بود که اینجا یه بندر متروکه ست!یه نگاه به دور و بر انداختم.ساحل با ساختمون ها و خونه های خرابه ای که توش گربه ی سرطانی هم پیدا نمیشد محاصره شده بود!صالحی و پدرام و 8 تا بادیگارد که هر کدوم 3 برابر ما بودن از ماشین پیاده شدن و اومدن سمت ما.صالحی شاد گفت:خب دیگه وقتشه!به اون 8 تا اشاره کرد که عین گوریل بهمون حمله کردن!انقدر از حمله ی ناگهانیشون شوکه شدیم که فرصت مقابله پیدا نکردیم!البته اگه قصد مقابله و مقاومت هم داشتیم از پس اون 8 تا نره غول برنمیومدیم!ما رو به 4 تا چوب کلفت که حالت نرده داشت محکم بستند.من و مانی وسط بودیم و نیکا سمت چپ من و نیلا سمت راست مانی.اصلا قصدشون رو از این کارا نمیفهمیدم...مگه ما...یهو ذهنم بکار افتاد!یاد حرف نیلا افتادم که میگفت صالحی یه چیزی از من داره که خانوادمو کشته....حرف خود صالحی که پشت تلفن میگفت یه خیانتکارو زیر بال و پرش نمیگیره...حالا هر چقدر کارش خوب باشه...کارم کاملا بجا بود...حقشون بود...نه!گیج زل زدم به صالحی و پدرام که با لبخند مضخرفش بهم خیره شده بود!پدرام...پدرام....روز اولی که قرار بود منتقل شیم بوشهر از لب تاب پدرام یه ایمیل به افسر مافوقم زدم و آخرین اطلاعات پرونده رو خواستم....بعدش بعد گرفتن اطلاعات سریع راه افتادیم و یادم رفت که inbox ام رو پاک کنم...پس ...پس...کار پدرام بود!نگاه گیج و عصبیم رو که دید یه پوزخند مسخره تر از لبخنش نثارم کرد!صالحی شاد گفت:خب خب چه خبرا؟خوبین پسرا؟یا بهتره بگم جناب سرگرد سانیار ستوده و سروان مانی باقری!چشمامو ناامیدانه بستم...دخترا متعجب نگامون میکردن.با جدیت زل زدم تو چشمای نیکا و آروم گفتم:توضیح قانع کننده ای دارم!یه ذره نگام کرد بعد آروم سرشو به معنی موافقت تکون داد.اوف!خدا رو شکر نیکا بی منطق نیست!براش توضیح میدم البته اگه وقتی برامون بمونه!یه نیم نگاه به مانی انداختم.مانی:گفتم تهش خوراک اسب های دریایی میشیم!خوب میدونستم آخرای راهمونه....غمگین خندیدم که از هرچی هق هق و گریه بدتر بود!سانیار:اسب دریایی هم تو رو بخوره رو دل میکنه!صالحی و پدرام به شوخی های به ظاهر خنده دار ما خندیدن ولی نمیدونسدن...نمیتونستن درک کنن که این شوخی ها پر درد و عشق برادرانست!صالحی:پسرا!باید یادآوری کنم که هنوز برای خوندن غزل خداحافظی زوده...تماشاچیا هنوز کامل نشدن!و اما در مورد شما...نیکا و نیلا شمس!شما هرگز نخواستین زندگیه خوبی داشته باشین!اگه 12 سال پیش پیشنهادمون رو قبول میکردین و وارد باندمون میشدین و همه چیز رو به پدر و برادر احمقتر از خودتون نمیگفتین الان خانوادتون کامل بود و زندگیه خوبی داشتین!از عصبانیت میلرزیدم...خون جلوی چشمم رو گرفته بود ولی متاسفانه کاری از دستم برنمیومد!صالحی:یعنی فکر کردین انقدر احمقم که نفهمم بعد این همه سال چرا خودتون با پای خودتون وارد باند شدین؟یعنی منو انقدر ساده فرض کردین؟نیکا:من اصلا تو رو چیزی فرض نمیکنم تا بخواد ساده یا پیچیده داشته بشه!تو هیچی نیستی!من گفتم برای کارام دلیل دارم و این دلایل برام قابل قبوله!صالحی:اوخی!نمیگی اینجوری خفن حرف میزنی سکته میکنم؟بازم با اون پدرام لعنتی زدن زیر خنده!صالحی با خنده گفت:پدرام جان با بچه های اونور چک کن ببین محموله کی میرسه!اطلاعات دقیق میخوام!هه!پدرام جان.....!پدرام جا....وایستا ببینم!همزمان با نیکا بلند گفتیم:محموله؟صالحی با خنده گفت:شما باید به خودتون افتخار کنین که در آخرین لحظات عمرتون شاهد قاچاق بزرگترین محموله ی باند L&V (LION&VIPER:شیر و افعی)هستین!آرم گروه....محموله ی بزگ...محموله ی بزرگ...!نـــــــــه!یهو ذهنم جرقه زد...وای خدا!سریع گفتم:بچه ها امروز چندمه؟پدرام با خنده زودتر گفت:بذار من بهت بگم سانیار جون!امروز دقیقا 19 امه!مانی زیر لب غرید:الان دقیقا تاریخ به چه دردت میخوره؟به فکر تاریخ سر سنگ قبر منی؟چپ چپ نگاش کردم که ساکت شد!نیکا سوالی پرسید:سانیار؟مانی که دید من بدجوری تو فکرم بجای من جواب داد:آره!من سروان مانی باقری هستم و این داداشم هم سرگرد سانیار ستوده ست!نیلا:پس داداش نیستین!مانی:پسرخاله پسرخاله ایم ولی از دو تا داداش بهم نزدیکتریم و...بلند گفتم:یه لحظه خفه شین!اعداد رو تو سرم جلو عقب کردم....11......9.....2....3......1......9.... .! 1392/11/19!تاریخ امروز!امروز روز حمل محمولست و ....اون اینو میدونست!کابوس تاریک داشت تاریخ دقیق روز حمل محموله رو بهم میگفت...اون میدونست!از کجا...چجوری؟
گیج و مبهوت زل زده بودم به ماسه های زیر پام...باورم نمیشد همچین فرصتی رو از دست داده باشم!من تاریخ امروز رو داشتم....اون تاریخ رو بهم داده بود ولی من...نتونستم...نفهمیدم!وای خدای من!مانی نگران گفت:سانی چی شده؟چرا انقدر پریشون شدی؟ناامیدانه گفتم:تموم فرصت ها رو از دست دادیم!اون اعداد..اونا تاریخ بودن...تاریخ یه روز خاص!تاریخ ..امروز!مانی با چشمای درشت گفت:یعنی...یعنی اون میدونست امروز چه خبره و ما به تاریخ امروز احتیاج داریم؟زیر لب گفتم:اون لعنتی همه چیز رو میدونه!مانی:چی گفتی؟سانیار:نمیدونم مانی...گیجم...اون همه چیز رو میدونه..اون گفت تو خطرین و ما الان تو مرز نابودی هستیم...اون لعنتی گفت از پسر جوون دوری کنیم ولی ما احمقا گوش ندادیم و اون کثافت بهمون خیانت کرد و باعث شد خانوادمون رو از دست بدیم...اون گفت...آخرین چیزی رو که بهش نیاز داشتیم....گفت ولی ما نفهمیدیم!دخترا گیج نگامون میکردن ولی الان وقت توضیح نبود!مانی تو فکر بود...یهو سرشو بلند کرد و متعجب گفت:اون تو پیام آخرش گفت من بهتون نزدیکم...این یعنی کنارمونه یا قراره بیا...حرفش با صدای وحشت آلود پدرام نصفه موند!پدرام:ر...رئیس!رئیــس!صالحی نگران گفت:چی شده؟پدرام با نگرانی و استرس به صالحی خیره شد و گفت:یه نفر داره هکم میکنه!صالحی نفسشو فوت کرد بیرون و با لبخند گفت:خب تو هم هکش کن،نذار پیشروی کنه!این کاریه که همیشه میکنی!پدرام آب دهنشو با استرس قورت داد و گفت:آخه...آخه...نمیشه!نمیتونم !صالحی سریع برگشت سمتش و بلند گفت:چی؟یعنی چی که نمیتونی؟تو باید بتونی!همین الان جلوشو بگیر!نباید بذاری هکت کنه!پدرام با کلافگی گفت:رئیس نمیشه!من حریفش نمیشم!اون هر کسی نیست ...تمام اختیاراتم رو منهل کرده!حتی نمیتونم لب تابمو روشن کنم!صالحی هنگ گفت:مگه...مگه اون کیه؟پدرام:اون.... اون...کابوس تاریکه!برای اولین بار تو عمرم از شنیدن اسمش هیجان زده شدم!صالحی عین کودنا گفت:ها؟این دیگه چه خریه؟پدرام:اون بزرگترین هکر در سطح جهانیه!من نمیتونم جلوش وایستم!صالحی:فعلا اون مهم نیست!مهم محموله ست که داره میرسه!پدرام عصبی گفت:رئیس!اون قصد آزار ما رو داره!اون الان اطلاعات ما دستشه و میتونه باهاش هرکاری بکنه!خیلی راحت میتونه به رئیس خبر بده...اون...صالحی:وای...نه نه!رئیس؟رئیس منو میکشه!رئیس هیچ کدوممون رو زنده نمیذاره!اون بهمون رحم نمیکنه!گیج برگشتم سمت نیکا و گفتم:مگه خودش رئیس باند نیست؟نیکا آروم شونشو به معنیه ندونستن انداخت بالا.اگه خودش رئیس باند نیست پس کی رئیسه؟صالحی:باید بریم...اگه رئیس بیاد اینجا دخل هممون اومده!همین لحظه یه ماشین بهمون نزدیک شد.صالحی با نگرانی بهش خیره بود ولی انگار میدونست کیه!ماشین که اومد جلو فهمیدم ماشین اون یکی صالحیه!تا از ماشین پیاد شد این یکی سریع رفت پیشش و با نگرانی گفت:بهرام...رئیس!امکان داره رئیس پیداش شه!اونی که الان فهمیدم اسمش بهرامه سر جاش خشک شد!بدجوری ترسیده بود!بهرام:فر...فرزام راست میگی؟بدبخت شدیم!فرزام باید بریم...حتی اگه احتمال اومدن رئیس خیلی کم باشه...اون ما رو زنده نمیذاره!فرزام:آره اگه رئیس بیاد و محموله رو ببینه به بدترین حالت ممکن میکشتمون!آهـــا!پس بگو!بگو چرا گرخیدن!این محموله بدون اجازه ی رئیسشون داره قاچاق میشه!فرزام:فعلا محموله...پدرام:رئیس!فرزام:مرض!چه مرگته؟پدرام لرزون گفت:پ...پیام داده..فرزام:کی؟پدرام:کابوس تاریک!فرزام با ترس گفت:چ..چی گفته؟پدرام:گفته...رئیستون داره میاد...خوش بگذره!فرزام و بهرام افتادن رو زمین!یعنی تا این حد از رئیسشون میترسن؟بعد 5 دقیقه سکوت بهرام سریع از جاش بلند شد و گفت:فرزام..بیا بریم!ممکنه اون خواسته باشه بترسونمون...بیا بریم!فرزام با تردید نگاش کرد.پدرام سریع و با ترس گفت:نه نه!من خوب میشناسمش!اون دروغ نمیگه!اون...میخواد نابودمون کنه!فرزام داد زد:آخه چــــــرا؟مگه ما چیکارش داریم؟پدرام :نمیدونم...ولی حتما یه کاری کردین که عصبی شده!فقط بدونین اون دروغ نمیگه!نمیدونم چرا برای اولین بار حس کردم تموم حرفای پدرام راسته...اون واقعا ترسیده بود...من ترس رو تو چشماش میخوندم!بهرام:فرزام بیا..فرزام پوزخند زد و روشو برگردوند.بهرام همچین اولین قدم رو برنداشته صدای آژیر تو ساحل پیچید!صدای آژیر عین صدای زنگ خطر دوران جنگ بود..به همون اندازه ترسناک!فرزام پوزخند زد و گفت:با زندگیت خداحافظی کن داداش کوچیکه....رئیس اومد!صدای آژیر قطع شده بود و فقط صدای هلیکوپتر های بالا سرمون سکوت رو پر کرده بود!در عرض 5 دقیقه حدود 200 نفر سرباز چریکیه سیاه پوش با طناب های اضطراری خودشونو به زمین رسوندن و محاصرمون کردن!حالا دیگه رو سقف های اون خرابه ها افراد مسلح به انواع سلاح های جنگی بودن و همه و همه محاصرمون کرده بودن!مانی:هه!حداقل آخر عمری حس مهم بودن بهم دست داد!بعد یه عاله خاک و خول خوردن یه هلیکوپتر هم جلومون نشست.درش باز شد و 6 تا پسر خوش هیکل و خوشکل پیاده شدن!تو چهره ی همشون خشونت و جدیت موج میزد.مخصوصا یکیشون خیلی قیافش خشن بود!آدم میترسید نگاش کنه!اون 6 تا پسر راه رو باز کردن...انگار رئیس اصلی داره میاد!در دوباره باز شد و پسر خفنه هم رفت دم در.بر خلاف تصورمون یه دختر ریزه میزه و خوشکل به کمک اون پسره پیاده شد.دختره خیلی خوشکل بود و هر نگاهی رو جذب میکرد.مانی آروم گفت:دختره مال تو!من به همون پسری که همراهشه هم راضیم!ریز خندیدیم که با نگاه چپ چپ دخترا ساکت شدیم.راست میگن دیگه...الان وقت خندیدنه؟!دختر خوشکله دستشو دور بازوی همون پسره حلقه کرد و اومد سمت ما!جـــان؟چی شد؟مانی با ذوق گفت:سانی...سانی...نگا کن!دست هر دوشون حلقست!زن و شوهرن!یه نگاهی انداختم و با نیش باز تایید کردم!نمیدونم چرا تو همچین موقعیتی هی خندم میگرفت!صالحی ها عین سگ ترسیده بودن و رنگشون پریده بود!دختره اخم غلیظی کرده بود که چهرشو فوق العاده خشن کرده بود و تمام لطافتشو ازش دور کرده بود.پسره که بدتر!جرات نداشتیم بهش نگاه کنیم!فرزام در حالیکه میلرزید با تته پته گفت:ر...رئیس!
جــــــــان؟یه جغله رئیسشه؟نه بابا احتمالا اون پسر خفنه رئیسه!یه نیم نگاه به من و مانی که داشتیم پچ پچ میکردیم انداخت که خفه شدیم!تا حالا ندیده بودم یه دختر انقدر تو نگاهش قدرت و ابهت داشته باشه!دختره یه نیم نگاه به صالحی انداخت.برگشت سمت محافظایی که همراهمون بودن و گفت:کامران بیا اینا رو ببر مقر تا من بیام تکلیفشون رو روشن کنم!کامران از بین افراد اومد بیرون و محکم گفت:بله رئیس!مانی:ا ا ا ؟این همون کچلوی خودمون نیست؟اینجا چیکار میکنه؟یاد خالکوبیه روی بازوش افتادم...نفوذی!یه نیشخند زدم!مثل اینکه رئیسشون اصلا بهشون اعتماد نداشت!کامران محافظا رو جمع کرد و با خودش برد سمت یکی از ماشینایی که چند دقیقه پیش کنار ساحل پارک شده بود.بعد رفتن کامران دختره رو کرد به فرزام و گفت:چجوری به خودت اجازه دادی که بدون اجازه ی من چنین غلطی بکنی؟یعنی تو فکر کردی من نفهمیدم که 2 ساله داری بهم خیانت میکنی؟هه!خیلی احمقی!فرزام:رئیس...پس..دختره جدی نگاش کرد و گفت:آره.تموم بار هایی که بدون اجازه ی من و بطور پنهانی جابجا میکردی توسط افراد من دزدیده میشد!واقعا فکر کردی میتونی سر منو شیره بمالی؟تموم این حرفا رو آروم و بدون خشونت میزد ولی هممون کپ کرده بودیم!چرا این دختر اینقدر ترسناکه؟پسر خفنه گفت:ریما تا نیم ساعت دیگه بارا میرسه...هنوز سر تصمیمت هستی؟دختره که حالا فهمیده بودم اسمش ریماست سرشو تکون داد و گفت:آره... براشون حضورت لازمه !پسره سرشو جدی تکون داد و موافقت کرد!فرزام با ترس گفت:ر...رئیس رحم کن...من..من نمیخواستم بهت خیانت کنم...ریما آروم گفت:میشه خفه شی؟تو اگه نمیخواستی بهم خیانت کنی 3 ماه تموم با اون هکرای مسخرت سعی نمیکردی جلوی بچه ههای منو بگیری!فکر کردی نفهمیدم این 3 ماه اطلاعات ناقص بهم میدی؟درسته این هکر جدیدت نسبت به بقیه قوی تر بود ولی بازم نتونست جلوی نفوذ بچه های منو بگیره!اصلا...این هکرت کو؟صالحی ها عین چی پدرام رو فروختن!البته حقش بود!سه سوته لوش دادن!پدرام یه گوشه بین افراد وایستاده بود و از ترس میلرزید!ریما یه نگاه بهش انداخت و گفت:بیا جلو!پدرام از جاش تکون نخورد!اون پسر خفنه عصبی گفت:میای جلو یا من بیام؟مرده هم با این لحنش از قبر درمیومد!پدرام لرزون اومد جلوی ریما وایستاد!حالا ما 4 نفر انگار اومده بودیم سینما...حتی پلکم نمیزدیم!مانی با ذوق گفت:آخ جون الان دهنشو مسواک میکنن!ریما:تو هکره ای؟پدرام:ب...بله!ریما:بله چی؟پدرام گیج نگاهش کرد!ریما:رایان جان تو حالیش کن چی باید بگه!پسر خفنه که اسمش رایان بود رفت رو به روی پدرام وایستاد.یه ذره خیره نگاش کرد و تخ زد پس گردن پدرام و با خنده گفت:کره خر یه جوری نقش بازی میکنی منم داشت باورم میشد!یکی دیگه زد پس گردنش و محکم بغلش کرد!حالا ما دهنامون شده غار علی صدر و چشمامون کف زمین بود!انقدر هنگ کرده بودم که اصلا به دخترا یه نگاه ننداختم ببینم تو چه وضعیتی هستن!پدرام...جاسوس بالایی ها بود؟یعنی چی؟5 تا پسر دیگه به پدرام حمله کردن و ماچ و بوس و بغل!آه آه شالاپ شولوپ!پدرام با چندش خودشو از پسرا جدا کرد و گفتم:اه اه ولم کنین چندشا!چند ماه از دستتون راحت بودما!ولی خدایی بین شما بیشتر امنیت داشتم!اینجا که بودم هر لحظه انتظار داشتم مانی و سانیار بپرن سرم و خفم کنن!خیلی از دستم آتیشین!نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بلند گفتم:نباشیم...نباشم؟توی کثافت خانوادمونو ازمون گرفتی،باعث شدی همه چیزمون رو از دست بدیم!بازم میخوای از دستت آتیشی نباشیم و نخوایم سر به نیستت کنیم؟توی لعنتی...با صدای بلند ریما حرف تو دهنم ماسید!ریما:بس کن!به هیچ وجه حق نداری صداتو رو افراد من بلند کنی!قتا خانوادت هم کار اون دو تا کثافت بود نه اشکان!وسط عصبانیت شوکه گفتم:اشکان؟اشکان کیه؟ریما کلافه گفت:اوف چقدر دیر میگیری!اشکان دیگه!ایناهاش!با دست به پدرام اشاره کرد.مانی متعجب گفت:پدرام اشکانه؟پدرام یا همون اشکان خندید و گفت:منم شغلم ایندفعه مثل شما بود فقط تو دایره ی پلیسی جنایی فعالیت نداشتم!مانی:ا اینا هم میدونن ما پلیسیم!پس چرا بهمون میگن پلیس مخفی؟درضمن سانی خودتم خفه شو!چپ چپ نگاش کردم که بی تربیت زبون درآورد!همه سرمون خندیدن!سانیار:بیا!خوب شد بی شخصیتمون کردن؟اینا رو ولش کن!اشکان اگه کار تو نبود پس این آشغالا از کجا فهمیدن ما پلیسیم؟رایان:تو سازمانتون جاسوس داشتن!یاوری!هنگ زمزمه کردم:یاوری؟فرزام:من قصد نداشتم اونا رو بکشم!به تیمسارتون هم هشدار دادم که اگه شما رو بفرسته سمت گروه من خانواده هاتونو میکشم! بهشون گفتم این کارو میکنم ولی گوش نکردن و اهمیتی ندادن!اشکان عصبی با پا زد تو صورت فرزام که پرت شد رو زمین!زیر لب گفت:حروم زاده ی عوضی!اون پسرا هم واسش سوت میزدن!جدی برگشت سمت ما و گفت:این از طرف شما بود!مانی:قربون دستت این طنابا رو باز کن خودم خدمتش عرض میکنم دنیا دست کیه!اشکان با هیجان اومد سمتمون که ریما گفت:فعلا نه اشکان!برگشت سمتمون و گفت:فعلا وقتش نشده...مطمئن باشین تهش راضی از اینجا میرین!نیکا و نیلا همزمان گفتن:میرن؟من و مانی نیشمون شل شد!قربون معرفتتون!ریما یه جوری نگاهمون کرد که فهمیدم تا تهش رفته!هنوز نیشمون شل بود و به دخترا خیره بودیم که یه نفر زد پس کلمون!برگشتیم دیدیم یکی از پسراییه که همراه ریما بود!مانی:چرا زدی داداش؟پسره بد نگامون کرد و گفت:مراقب چشماتون باشین!اینو گفت و رفت!متعجب برگشتیم سمت دخترا که شونشون رو انداختن بالا!اشکان یهو گفت:راستی ریما تابحال کابوس تاریک هکم کرده بود!رایان:ای نامرد!منم یه بار هک کرده!ریما:میدونم!خودش بهم گفت اینجا چه خبره!در ضمن آقا رایان باید در مورد وقتی که شما رو هم هک کرد حرف بزنیم!رایان سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد و زیر لب گفت:بدبخت شدم!اشکان:من تهش نفهمیدم چرا رابطه ی ت و این هکره انقدر نزدیکه!ریما:میفهمی!کنجکاو شدم!کابوس تاریک با ریما؟یعنی انقدر بهم نزدیکن؟تا نیم ساعت بعد که لنج رسید اون 6 تا پسرا و اشکان به ترتیب هی فرزام و بهرام رو میزدن و من و مانی کیف میکردیم!ولی نامردا چقدر قشنگ میزدن!داد میزد که همشون از دم رزمی کارن!تو این فاصله خیلی از اشکان خوشم اومد...اخلاقاش با پدرام زمین تا آسمون فرق داشت!از همه بهتر این بود که از اون لبخندای مضخرف نمیزد!لنج لنگر انداخت و یه سری آدم اومدن بیرون!بدبختا اول فکر کردن همه از افراد فرزامن ولی وقتی اومدن تو ساحل و ریما رو دیدن خشک شدن!سر دستشون که یه آدم چاق بی ریخت بود با ته پته گفت:ژ...ژنرال!چشمام دیگه از این درشت تر نمیشد!ژنرال ایــنه؟
ژنرال یه کارخونه دار و تاجر موفق ایرانیه که چند ساله رو شده اون نجات های افسانه ایه کارخونه های ورشکسته ی ایرانی و خارجی دستپخت سیاست ایشون بوده!پس این کارخونه دار و سیاستمدار بزرگ ایرانی قاچاقچی هم تشریف دارن!به به چه شود!ولی خودمونیم..با ثروتی که این داره میتونه 6 تای ایرانو بخره!مرد خپله با استرس گفت:ش...شما اینجا چیکار میکنین؟ریما:با یکی از دوستام اومده بودم تفریح گفتم بیام به شما هم یه سری بزنم!رایان جان...رایان که تابحال بخاطر خفنیت موضوع رفته بود بین افرادش، خرامان خرامان اومد بیرون.که چی؟میخوای شوهرتو نشون بدی که چی بشه؟مانی:میخواد پز شوهرشو بده؟با خنده گفتم: احتمالا!تا خپله رایان رو دید رنگش پرید!چند قدم عقب عقب رفت و خورد زمین!خوب قبول که ترسناکه ولی نه دیگه تا این حد!رایان:سلام عرض شد جناب سروری!خپلو که فامیلیش سروری بود با ترس گفت:س...سپهبد؟نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بلند گفتم:جـــــــــــــان؟اشکان با خنده گفت:جانت بی بلا!تو چرا انقدر متعجبی؟مگه روح دیدی؟با بهت گفتم:سپهبد...سپهبد اینه؟رایان جوری نگام کرد که ترجیح دادم فعلا زیپو ببندم!اشکان دست به سینه و خندون اومد کنار من و مانی که مبهوت وایستاده بودیم و گفت:هیچوقت بهش نگو این!عصبیش میکنه!رایان یه قدم رفت جلو که خپلو تند تند رفت عقب!یه قاچاقچی حق داره از سپهبد بترسه!اون کابوس تموم قاچاقچیاست!نتونستم جلوی فوضولیم رو بگیرم و از اشکان پرسیدم:اگه این سپهبده پس چجوری با یه قاچاقچی ازدواج کرده؟اشکان خندید و گفت:سپهبد با قاچاقچی هایی که دارو و مواد بهداشتی و غذایی به مناطق محروم میبرن مشکلی نداره!متعجب نگاش کردم!مگه میشه؟مگه قاچاقچیه این مدلیم داریم؟اشکان:قاچاقچی داریم تا قاچاقچی!راستی گفتی با هم چی کردن؟متوجه نشدم!بیخیال گفتم:با هم ازدواج کردن!اشکان اول شوکه یه نگاه به دستهای ریما و رایان انداخت بعد بلند گفت:بلــــــــــه؟همه برگشتن سمت ما!اشکان طلبکار گفت:ریما و رایانه بی معرفت!بدون من عروسی گرفتین؟یکی از پسرا خندون گفت:جوش نزن اشکان جونم!یه نامزدیه ساده بود که فقط دور هم نشستیم و تخمه شکوندیم!همین بود به جان تو!اشکان:سامیار خفه میشی یا نه؟متعجب گفتم:به من چه؟اشکان:اوف!حدس میزدم همچین مشکلی پیش بیاد!سامیار خوشکل بابا نه سانیار!عصبی و آروم گفتم:میشه انقدر بابا،بابا نکن!حالا خوبه ازم کوچیکتری!اشکان متعجب گفت:مگه چند سالته؟مانی:ماه پیش 30 سالش شد!اشکان:پس چرا چرت و پرت میگی؟مبهوت گفتم: مگه تو چند سالته؟اشکان:34 سال!اصلا بهم نمیاد نه؟من و مانی با هم گفتیم:نـــــــــه!نیکا خندید و گفت:از بس بی عاره خاک بر سر!مشکوک گفتم:تو از کجا میدونی؟یه ذره تو جاش وول خورد و گفت:بعدا بهت میگم!اه!ای داداش بی بخار بیا دستامونو باز کن!کتفمون شکست!یهو از تو جمع همون پسره که زده بود پس گردنمون سرشو آورد بیرون و اینور و اونور رو نگاه کرد!نیلا:ای کر شی رامتین!ما بودیم بابا!همون پسره که اسمش رامتین بود بدو بدو اومد سمتمون و رو به دخترا گفت:به به آبجی کوچیکا!چه خبر؟بدون ما ماموریت خوش گذشت؟نیکا:نچ نچ نچ!همه داداش دارن ما هم داریم!خیر سرت 3 ماهه ما رو ندیدی،رفتیم تو دل و روده ی شیر برگشتیم انوقت تو میگی خوبی؟رامتین با خنده گفت:خب چی بگم؟راستی شیره خوب بود؟مانی آروم گفت:یعنی سیب زمین پشندی!رامتین بدون اینکه نگامون کنه زد تو سر مانی! رامتین:سیب زمینی پشندی عمته!مانی:ا!این چه حرفیه؟بیا به عمه های هم احترام بذاریم!دخترا خندیدن و نیلا گفت:رامتین زودباش!دستمون شکست!متعجب گفتم:شما خواهر برادرین؟نیکا:اوهوم!رامتین داداش بزرگمونه!مانی نالید:ای خــــــــــــــدا!اینجا چرا همه نفوذین؟نیلا خندید و گفت:اگه ما تو این ماموریت نبودیم معلوم نبود چه بلایی سرتون میاوردن!رامتین دست دخترا رو باز کرد و داشت میرفت که گفتم:برادر من دستای ما رو هم باز میکردی چیزیت نمیشد!رامتین یه ذره نگامون کرد و گفت:نه نمیشه!تا ریما نگه نمیتونم!رامتین که رفت مانی گفت:نیلا جونم!دستمو باز میکنی؟دستم داغون شد!نیلا شرمنده گفت:مانی بخدا نمیشه!تا ریما نگه ما نمیتونیم کاری بکنیم!سانیار:یعنی انقدر حرف رئیستون براتون مهمه؟نیکا:حرف ریما برای ما سنده!ریما همه کس ماست!اگه ریما نبود الان مادرم و رامتین زنده نبودن!اون زندگیه تموم افرادشه!بهترین رئیسیه که میتونستیم داشته باشیم!با این حرفاش داغ دلم تازه شد!رئیس رئیس...تیمسار!اون لعتی از تهدید این کثافتا خبر داشت ولی بهمون چیزی نگفت!اون میدونست زندگیه خانواده هامون تو خطره ولی کاری نکرد!نمیذارم از گلوش یه آب خوش پایین بره!مانی:از همون اول هم از تیمسار متنفر بودم!یه نگاه بهش انداختم و نفسمو فوت کردم بیرون!طبق چیزایی که جسته و گریخته از حرفاشون فهمیدم قرار شد خپله و افرادش رو تحویل پلیس بدن و بار قاچاق رو که 2 تن کراک بود رو تو جایگاه مخصوص سوخت زباله بسوزونن و اما صاحی ها!قرار شد اول ما حسابی به خدمتشون برسیم بعد تحویل پلیس بدنشون!ای جون!
بعد بردن محموله و خپله و افرادش فقط ما موندیم و ریما و افراد درجه یکش که همه رو هم روهم 10،11 نفر بودن!ریما به اشکان اشاره کرد که دستامونو باز کنه.تا دستامونو باز کرد ریختیم سر فرزام و بهرام و تا میخورد زدیمشون!البته رامتین هم همراهیمون کرد چون مثله اینکه علاوه بر پدرشون میخواستن رامتینم بکشن که جون سالم به در برد!پسرا هم سوت میزدن و تشویق میکردن!اصلا به قیافه ی خشنشون نمیومد که انقدر اهل حال باشن!بعد از اینکه از برادران صالحی فقط یه تیکه گوشت باقی موند ولشون کردیم!نفس نفس زنون رفتیم سمت بقیه.ریما یه لبخند زد و گفت:حقشون بود!تخلیه شدین؟من و رامتین با ذوق سرمونو تکون دادیم.مانی:میگم...میشه من دست چپ بهرام رو بشکونم؟همه متعجب نگاش کردیم!مانی خندید و گفت:آخه روز آخر چنان پس گردنی بهم زد که تا نیم ساعت چشمام گل و بلبل میدید!بدجوری رو دلم عقده مونده!ریما خندش گرفته بود ولی سعی میکرد جلوی خودش رو بگیره...بقیه هم میخندیدن حتی رایان!اصلا فکر نمیکردم حتی بتونه لبخند بزنه!بالاخره مانی بعد شکوندن دست بهرام اعلام کرد که فعلا راضی شده و خودشو تخلیه کرده!اشکان:ولی بچه ها خیلی نامردین!چی میشد صبر میکردین ما هم برمیگشتیم؟نیکا و نیلا هم با هم گفتن:آره آره خیلی نامردین!یکی از پسرا که تابحال تو معرفی فهمیدم اسمش رادینه و داداش ریماست با خنده گفت:اووووووه؟کجای کارین شما؟اینا نامزد کردن...شما دارین دایی و خاله میشین هنوز دنبال جشن نامزدین؟تا اینو گفت چشم اشکان و دخترا درشت شد!مانی:اوخی نی نی ای جونم!من بچه دوست دارم!ریما قرمز شد و سرشو انداخت پایین!رایان هم پس گردنشو میخاروند و میخندید و بقیه هم سر این 3 تا که هنگ کرده بودن میخندیدن!اشکان:بابا دمتون گــــــــــرم!ازدواج کردین زود دست بکار شدین و به نتیجه هم رسیدین؟ایول دارین بابا!نیکا و نیلا دویدن سمت ریما و بغلش کردن و بهش تبریک گفتن.مانی:هی هی!کی میشه ما هم بابا بشیم؟ریز خندیدم و به نیکا خیره شدم.وقتی برگشت و نگاه خیرمو دید قرمز شد و سرشو انداخت پایین!ریما:خب خب!ابراز احساسات بسه!حالا دیگه وقتشه که بگم چرا شما اینجایین و مقصدم از نگه داشتنتون چیه!*************************************************ریما**ریما:دیگه وقتشه همه چیز مشخص شه ولی بهتره هر چه زودتر از اینجا بریم چون بوی خیلی بدی میاد!واقعا داشتم خفه میشدم!همه متعجب به دماغشون چین انداختن و بو کشیدن!رایان شیطون خندید و گفت:ریما جان مشکل از منطقه نیست!تقصیره نی نی کوچولومونه که کلا حس بویاییت رو از کار انداخته!وای خاک بر سرم راست میگه!ریما:اهم اهم!بو رو بیخیال!بهتره زودتر بریم خونه تا یکم استراحت کنیم و موضوع رو توضیح بدم!مطمئنم همتون خسته این!تا اینو گفتم نصفه بچه ها ولو شدن تو بغل هم!ناامیدانه زل زدم به مانی و سانیار که همون موقع مانی خودشو انداخت تو بغل سانیار و سانیارم خودشو ولو کرد تو بغل اشکان!یعنی دریغ از یه اپسیلون(واحد اندازه گیریه بسیار بسیار کوچک!) شانس!دلم خوش بود که افراد جدیدم نظامین و یه نمه بهتر حالا حرفمو کامل پس میگیرم چون اینا دیوانه ترن!توراه متوجه نگاه های معنی دار مانی و سانیار به نیلا و نیکا شدم!نمیدونم این سانیار کره خر چجوری این دختر رو نگاه میکرد که بدبخت شده بود گوجه فرنگی!معلومه این آقا پلیسمون قبلا یه خودی نشون داده!پای چپمو انداختم رو پای راستم و زل زدم به خانوادم که قراره بزرگتر بشه!رایان آروم کنارم نشست و دستشو با احتیاط دور کمرم حلقه کرد!با خنده نگاش کردم و گفتم:چیکار میکنی؟من هنوز سه هفتمه!فکر کنم 9ماهه بشم اصلا بهم نگاهم نکنی!با تردید گفت:یعنی الان بریم شیطونی مشکلی پیش نمیاد؟لپام قرمز شد و زدم تو بازوش!ریما:بی ادب!منظورم این نبود!رایان با استرس گفت:یعنی باید 9 ماه صبر کنم!نـــــه!من نمیتونم!آروم خندیدم و گفتم:دکترم گفت تا 5 ماهگی اشکالی نداره.باید مواظب خودم باشم ولی نه دیگه در این حد!رایان نیشش باز شد و گفت:ای جون!پس بریم!ریما:کجا؟؟؟؟رایان:تو اتاق دیگه،نامرد 4 روزه...!زدم تو سرش و گفتم:آدم باش رایان!فعلا کار دارم!صدامو صاف کردم و بلند گفتم:همگی گوش کنین!همه ساکت شدن و زل زدن بهم!رایان دم گوشم گفت:جونم ابهت!یه نیشگون از پهلوش گرفتم که مثل آدم نشست سر جاش!ریما:خیلی خوب!من اینجا جمعتون کردم تا همتون تو جریان تصمیماتم باشین!شما خانوادمین و حق دارین نظر بدین!رو کردم به سانیار و گفتم:منو یادت میاد؟سانیار چهرش متعجب شد و بعد چند ثانیه گفت:شرمنده ولی اصلا بجا نمیارم!ریما:حافظت افتضاحه!پارک سر کوچتون،هیچ وقت تو و مانی بی شعور نمیذاشتین باهاتون فوتبال بازی کن و...مانی و سانیار با هم شوکه گفتن:و توی نامردم موهامونو میکشیدی و توپمونو پاره میکردی!حق بجانب گفتم:حقتون بود!نیششون باز شد و با هم گفتن:چطوری جیغ جیو!با حرص گفتم:یه بار دیگه تکرار کنین تا بندازمتون تو اقیانوس آرام!مانی:چی رو تکرار کنیم ریما خانوم؟براشون چشم غره رفتم تا ساکت شن!رامتین با هیجان گفت:ایول!فامیل دراومدن!جمع دوباره داشت شلوغ میشد که بلند گفتم:پسرا!رایان :ساکت شین دیگه سر زن و بچم درد گرفت!یهو تموم پسرا ژست ناز دادن بچه گرفتن و شروع کردن به گوگولی گوگولی گفتن!و در کمال تعجب رایانم شیکممو ناز میکرد و برای دخترش شعر میخوند!سرمو با تاسف تکون دادم و زیر لب گفتم:بیچاره بچم که گیر همچین دیوانه هایی میوفته!بعد 2 دقیقه جمع ساکت شد!ریما:میرم سر اصل مطلب!میخوام بیارمتون تو گروه خودم!امنیت و رفاهتون فراهمه و هر چیزی که بخواین براتون مهیا میشه!شغلم دارین و حقوق بگیرین!خب نظرتون چیه؟دوست دارین بیاین تو جمعمون؟مانی سریع شاد گفت:آره آره من هستم!سانیار متفکر گفت:برای چی ما رو میخوای؟مطمئنا دلیل خاصی برای این پیشنهادت داری!لبخند عمیقی زدم و گفتم:این یکیش!از کسایی که قبل تصمیم گیری به همه ی جوانب فکر میکنن و احساساتشون رو درگیر نمیکنین خوشم میاد!مثلا همین مانی!خیلی سریع از روی احساسش به نیلا تصمیمش رو گرفت!ولی تو با ایتکه میدونم خیلی نیکا رو دوست داری بازم دنبال دلیلی تا مطمئن شی!یه ذره جابجا شد و گفت:بازم دلیل میخوام!راضی نشدم!ریما:خودمو در قبالت مسئول میدونم چون اگه وقتی تو چین برای ماموریت بودم فهمیدم صالحی چه نقشه ای داره همون روز برمیگشتم شاید میتونستم خانوادتو نجات بدم!رایان:اگه اون روز از خونه پناهگاهمون تکون میخوردیم هم ماموریت نابود میشد هم خودمون کشته میشدیم!نفسمو دادم بیرون و گفتم:در هر حال!شاید میشد یه کاری کرد!سانیار:یعنی داری بهم ترحم میکنی؟!سوالی گفتم:شخصیت خودت رو در حدی میدونی که قابل ترحم باشه؟سانیار به مبل تکیه داد و گفت:ابدا!ریما:پس جای بحثی نمیمونه!سانیار:میتونم فکر کنم؟ریما:البته!
سر میز بچه ها انقدر شلوغ کردن که مجبور شدم سرشون داد بزنم!انگار دارم با یه گروه بچه دبستانی شام میخورم!اوف!همچین اولین قاشق رو گذاشتم دهنم حالت تهوع خفتم کرد!سریع دویدم سمت دستشویی!رایان: بابایی قربون دختر شیطونش بشه!اینو گفت و دنبالم دوید!بعد از اینکه چیزایی رو که نخورده بودم بالا آوردم با سر گیجه اومدم بیرون.رایان تا وضعیتم رو دید نگران بغلم کرد و کمکم کرد تا برم تو اتاقم.منو خوابوند رو تخت و خودشم کنارم دراز کشید.ریما:رایان جان تو برو غذاتو بخور.ظهرم بخاطر من چیزی نخوردی!لبخند جذابی زد و گفت:بدون تو غذا از گلوم پایین نمیره!اونو ولش کن خودمونو بچسب!با لبخند دستامو تو موهاش فرو بردم و باهاش همراه شدم.بعد چند دقیقه حس کردم لبم بی حس شده،وای الان وقتش نیست!هر وقت این حالت پیش میاد یعنی رایان بیش از حد تحریک شده و قابل کنترل نیست!دیدم کاری از دستم برنمیاد و خودمم بدم نمیاد دیگه مخالفت نکردم!رایان ملافه رو روم کشید و یکی از پاهاشو انداخت روی رون پام و منو تو بغلش قفل کرد.آروم لبمو بوسید و گفت:مرسی عشقم،شبتون بخیر!ریما:شبمون؟نیششو باز کرد و گفت:آره دیگه...تو و دخترم!ریز خندیدم و بیشتر تو بغلش فرو رفتم.بالاخره ظهر سانیار نظر نهاییش رو اعلام کرد و قبول کرد که یه عضو جدید از ما باشه......پیش بسوی آینده ی جدیدمون!**************************************************سانیار**با دهن باز خیره شدم به اطرافم....اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم!اصلا بعید نیست که چرا ریما انقدر قدرتمنده!مانی:اه ه ه ه ه!سانی اینجارو!دریاچه هم دارن!جلل الخالق!یه پوزخند زدم و تو دلم به تفکرات بچگونش خندیدم!ریما دو تا واحد کاملا مجهز در اختیار من و مانی گذاشت.واحدمون بیشتر از چیزی که از یه هتل 7 ستاره انتظار میرفت امکانات داشت!از همه بهتر اینترنتش بود!فکر نمیکردم کسی بتونه تو ایران بدون اینکه به جرم تروریست بودن دستگیرش کنن از اینترنت ماهواره ای استفاده کنه!عجبیه!هر لحظه که از اومدنم به اینجا میگذره بیشتر از تصمیمی که گرفتم راضی میشم!زندگیه جدیدم زمین تا آسمون با زندگیه قبلیم فرق داشت...چیزی بود که همیشه میخواستم!انقدر تو جام قلت زدم که کلافه شدم!بازم جام عوض شده و بی خوابی اومده سراغم!بی حوصله بلند شدم و بعد پوشیدن تیشرتم رفتم تا یکم تو پارک بچرخم شاید خوابم گرفت!داشتم واسه خودم میچرخیدم که کنار یکی از درختچه ها یه سایه دیدم!یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟یه ذره بهش نزدیک شدم،از جاش تکون نخورد یعنی متوجه من نشده!خیز بداشتم و عین پلنگ پریدم سرش که صدای آخ بلندش دراومد!ا این که نیکاست!شرمنده سریع از روش بلند شدم و جلوش عین یه بچه ی خوب و با ادب که کار بدی انجام نداده نشستم!همونجور که معدشو میمالید با اخم گفت:هر کی رو تو تاریکی ببینی میپری روش؟نگامو چرخوندم و گفتم:هــــوم!آره!با چشم درشت گفت:اخلاقت خیلی گنده!سریع موضوع رو عوض کردم و گفتم:این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟نیکا:خوابم نمیبرد اومدم هوا بخورم.با هیجان گفتم:ا؟منم جام عوض شده بود هر چی خر قلت زدم خوابم نبرد اومدم بیرون!وقتی نیکا شروع کرد به قهقهه زدن تازه فهمیدم چه گندی زدم!خواستم ماست مالی کنم که ناخودآگاه خیره شدم به صورتش که در اثر خنده ی زیاد قرمز شده بود!وقتی آروم تر شد تازه متوجه نگاه خیرم شد.یه ذره خودشو جمع و جور کرد و گفت:چی...چیزه...من...بدون اینکه حرفی بزنم پاهاشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم.خواست مخالفت کنه که سریع گفتم:نه... نیکا ضد حال نزن!خوابیدم روش و بدون معطلی لبامو گذاشتم رو لباش و شروع کردم به بوسیدنش.یکی از روناشو گرفتم و یکمی بردم بالا تا راحت تر بتونم فعالیت کنم!وقتی دستاش رفت لابلای موهام دیوونه شدم و سریع یه گاز از گردنش گرفتم که فقط صدای نفساشو بلند تر کرد.لباشو حریصانه میبوسیدم و خودمو بهش میفشردم.یه لحظه جدا شدم و سریع تیشرتش رو درآوردم.انقدر بی جون شده بود که مخالفتی نکرد!پوست سفیدش منو به وجد آورد.انقدر بوسیدم که به سختی نفس میکشید...بعد 15 دقیقه کم کم آروم شدم.بوسه های عمیق و محکمم به بوسه های آروم و ملایم تبدیل شده بود.یه بوسه ی عمیق از لبش گرفتم و جامو باهاش عوض کردم.راضی بودم...میخواستم این رابطه ای رو که توش تعریفی نبود...توش شرط و قراردادی نبود...فقط من بودم و نیکای خودم..من نیکام رو میخواستم....آروم زد رو شونم و معترضانه گفت:خیلی گاوی!با خنده گفتم:چرا عزیزم؟سرشو بلند کرد و با اخم گفت:گردنم و لبم میسوزه،مطمئنم تا فردا کبود میشن!موهاشو نوازش کردم و گفتم:خوب جیگر تو که میبینی من کنترلی رو رفتارم ندارم چرا خودت مخالفت نمیکنی؟سرشو آروم گذاشت رو سینم و آروم گفت:چون....خودم اینجوری دوست دارم!با شیطنت چونشو گرفتم و با خنده گفتم:ا؟دوست داری؟میخوای یه کارایی کنم که بیشتر دوست داشته باشی؟با اخم آروم زد تو گوشم و با ناز گفت:لازم نکرده!خندیدم و گفتم:این یعنی همون آره دیگه؟یه جیغ زد و خواست از روم بلند شه که حلقه ی دستمو دور کمرش محکم کردم.سانیار:کجا خانوم کوچولو؟نیکا:ولم کن منحرف بی تربیت!با خنده چلوندمش که بالاخره ساکت شد.یه نیم ساعت دیگه همونجا دراز کشیدیم که حس کردم بازم دارم داغ میکنم...سانیار:خب بریم بخوابیم دیگه!نیکا هم بلند شد و مخالفتی نکرد.دم در اتاقش که رسیدیم هی این پا اون پا میکردم...نمیدونستم به چه بهونه ای برم جلو!نیکا:سانیار؟...چیزی شده؟یه نفس عمیق کشیدم و رک گفتم:بوس میخوام!چشماش درشت شد و لپاش گل انداخت!با خنده چسبوندمش به در و لبامو به لباش دوختم.بعد چند دقیقه خمار کنار کشیدم و با لبخند خماری گفتم:تو خوابت نمیاد؟با خجالت به تته پته افتاد:م..من....خوابم...هل رمز در اتاقش رو زد و خواست بره تو که بازوشو گرفتم...دست خودم نبود..اصلا حالم خوب نبود...با صدای مرتعشی گفتم:مهمون نمیخوای.....وقتی صبح چشمامو باز کردم اولین چیزی که دیدم نیکا بود که سرش رو سینم بود و کامل تو بغلم فرو رفته بود!چشمامو بستم و چند ابر با حرص زدم رو پیشونیم و آروم گفتم:نه...لعنتی...لعنتی!آلان وقتش نبود!یه چند دقیه بی حرکت سر جام موندم!نه...من نباید اینکارو میکردم...!با احتیاط نیکا رو،رو تخت خوابوندم و ملافه رو روش کشیدم...آروم خم شدم و یه بوسه ی نرم از لباش گرفتم و راه افتادم سمت در....من نمیتونم اینجا بمونم....نه با وجود چیزی که دیروز شنیدم!
من آخرش نفهمیدم اینا چه مرگشونه!این ویلا 5 تا اتاق داره ولی این 5 تا خرفت همشون میرن میچپن تو یه اتاق!شبا با یه وضع فلاکتباری میخوابن که اصلا اوووه!بعد از اینکه ناهار و صبحونه رو یکی کردیم راه افتادیم سمت تهران.بچه ها تو ماشین کلی رقصیدن و شفت باز درآوردن.تا برسیم خونه حسابی شادمون کردن!بعد از یه استراحت 2 ساعته دوباره رفتیم سراغ زندگیه اصلیمون!با عصبانیت خودکارو کوبیدم رو میز و سرمو گرفتم بین دستام.دیگه دارن شورشو در میارن.چند تقه به در خورد.ریما:کیه؟رایان:منم ریما.ریما:بیا تو.بلند شدم و رفتم سمتش.قیافه ی درب و داغونمو که دید سریع اومد جلو و بغلم کرد.رایان:چی شده عزیزم؟چرا انقدر تو همی؟ریما:هیــس!میشه بعدا درموردش حرف بزنیم؟رایان:حتما خانومی!بیشتر تو بغلش فرو رفتم. تنها چیزی که الان بهش احتیاج داره یه جای امن و آرامش بخشه!و آغوش رایان هر دو تا ویژگی رو داره!بعد از اینکه یه ذره آروم شدم رفتم سمت میزم و رو صندلیم نشستم.دوباره خونسردیمو بدست آورده بودم و اینو مدیون رایان بودم!رایان با نیش باز اومد کنارم ایستاد و گفت:بلند شو من بشینم!ریما:جـــــــــان؟بدون اینکه جوابمو بده خودش بلندم کرد،نشست رو صندلیم و منو نشوند رو پاش!رایان:خب حالا شد!خندیدم و گونشو بوسیدم.رایان:سمت راست ...پایین تر!اونجا خوبه!با خنده گوششو کشیدم و یه دستمو دور گردنش حلقه کردم!رایان یه ذره با کنجکاوی به ورقه A4 روی میز نگاه کرد و خم شد برش داشت!ریما:یعنی اجازه مجازه تو کارت نیستا!اگه یکی دیگه بود حتما از این کارش پشیمون میشد!رایان برگشت سمتم و با نیش باز گفت:یکی دیگه!یه سوتی زد و ادامه داد:اوفـــــــــف!چه برنامه ی پر و پیمونی!واسه کی اینجوری نقشه ریختی؟ریز خندید و گفت:هر کی هست پیشا پیش خدا بیامرزتش!خونسرد گفتم:هرکی پا رو دم من بذاره عاقبتش همین میشه!رایان:حالا این خدابیامرزتش چی کرده که اینجوری میخوای بترکونیش؟عصبی گفتم:زده خانواده ی سوژمو ترکونده!لهش میکنم!رایان ناباور گفت:تموم خانوادش فوت کردن؟یه آهی کشیدم و گفتم:تموم خانوادش!جوجه پلیسمون خانواده ی کم جمعیتی داشت!فقط پدرمادرش و خاله و شوهر خالش!نه پدربزرگ مادربزرگی نه دایی و عمه و عمو!تموم خانوادش همینا بودن که الان زیر خاکن!الان تنها کسش...رایان:مانی باقری!پسرخالش که از جونشم بیشتر میخوادش!میشناسمش!ولی میگم ریما...ریما:هوم؟رایان:منم یه برنامه واسه این آشغال مینویسم بذار رو این باهم اجراش کنیم طرفو با خاک یکسان کنیم!ریما:عزیزم تو به خودت زحمت نده!براشون بدنقشه ای دارم!کسی که بخواد چه از نظر روحی چه جسمی به سوژه ی من آسیب برسونه با من طرفه!رایان:راستی ریما از اشکان چه خبر؟یه ماه و خورده ای میشه خبری ازش نیست!ریما:نمیدونم!خبر جدیدی بهم نداده ولی کاملا بهش اعتماد دارم!کاری خلاف میل من انجام نمیده!رایان:ریما...خودت میگی حتی به چشم و عقلتون هم اعتماد کامل نکنین پس...ریما:گفتم بهش اعتماد دارم!رایان:باشه عزیزم!الان انقدر پشیمونم چرا بجای اشکان نرفتم!یه ماه مرخصی و دو میلیارد پاداش چیز کمی نیست!ریما:اول نه اینکه تو درآمد ماهانت کمتره؟دوما تو اگرم میخواستی نمیذاشتم بری!شیطون گفت:چرا خوشکلم؟ریما:خودت میدونی که هم مدت سفر زیاد بود هم ریسکش!ابروشو انداخت بالا و گفت:و تو نه طاقت دوریش رو داشتی نه جرات ریسکش!اوهوم؟اون یکی دستم هم دور گردنش حلقه کردم و عاشقانه تو چشماش زل زدم و آروم گفتم:دقیقا!لباش از شادی باز شد و یه لبخند خوشکل زد!آروم سرمو بهش نزدیک کردم و آروم و عمیق بوسیدمش!بعد یه بوسه ی طولانی کشیدم عقب.چشماش بدجور خمار شده بود!با چشمای خمار و لبخند نصفه و نیمش بلند شد و رفت سمت در!با تعجب نگاش کردم!امکان نداره رایان به این زودی سیر بشه!جلوی چشمای متعجبم درو قفل کرد و کلیدشو انداخت گوشه ی اتاق و با نیش کج و کوله برگشت سمتم!با خجالت و خنده سرمو انداختم پایین!با خنده ای خمار بغلم کرد و نشوندم رو میز و خودش رو به روم واستاد و بی قرار لبشو گذاشت رو لبم.بعد 7،8 دقیقه کشید عقب.لرزون گفتم:رایان....لاله ی گوشم رو بوسید و خمار گفت:جانم؟بریم رو کاناپه؟بدون منتظر موندن برای جوابم منو گذاشت رو کاناپه.خودش رفت سمت پخش و یه آهنگ ملایم گذاشت و صداشو زیاد کرد.از خجالت داشتم آب میشدم!دوباره اومد سمتم و با لباش بی تابم کرد....آخرین دکمه ی پیراهنم رو هم بستم و از رو کاناپه بلند شدم.رایان هنوز دست به سینه رو کاناپه دراز کشیده بود و داشت خیره خیره نگام میکرد!طاقت نیاوردم و با خنده گفتم:چیه؟آروم و با لحنی عاشقانه گفت:دارم فکر میکنم تو زندگیم چیکار کردم که خدا تو رو بهم هدیه داد! رایان**ماشینو یه گوشه پارک کردم،یه دستی به لباسام کشیدم و پیاده شدم.خیلی وقت بود که پاپیج ریما شده بودم که یه بار بیرون از حیطه و شهر خودمون قرار بذاریم و بریم خوش گذرونی!خوب منم دوست داشتم مثل هم سن و سالای خودم با زنم برم بیرون و خوش بگذرونم.ریما راضی نبود و میگفت فعلا موقعیتش نیست ولی من بالاخره دیروز مخشو زدم و الان هم تو یه کافی شاپ شیک و شلوغ تو ولیعصر باهاش قرار دارم.اگه رضای خرفت تازه موقع حرکت یادش نمیومد کارشو بگه با ریما میومدم.با قدمای محکم و مستقیم رفتم سمت کافی شاپ.از رو به روم سه تا دختر ژیگول میگول میومدن که با دیدن من به بال بال زدن افتادن!از دخترایی که انقدر زود خودشونو در اختیار پسرا میذارن متنفرم!جنس مونث فقط ریمای من...!با یه اخم غلیظ بدون توجه به شماره هایی که موذیانه سمتم گرفته بودن رفتم سمت کافی شاپ!دیدمش.روی یه میز پشت پنجره نشسته بود و با لبخند زل زده بود بهم!ناخودآگاه یه لبخند شیرین نشست رو لبام!خواستم از خیابون رد شم که بین دو تا ماشینی که جلوم ترمز کرده بودن تا مسافرشون رو پیاده کنن گیر کردم.هنوز لبخند به لب به ریما خیره بودم.ماشینا رد شدن.خواستم منم رد شم که یه لحظه صدای ترمز یه ماشین پشت سرم و بعدش یه شوک قوی رو گردنم حس کردم و.....فقط سیاهی!*************************************************ریما**تو کافی شاپ زیر نگاه های سنگین پسرای میز بغلی منتظر رایان بودم.دوست داشتم برم بزنم خوردشون کنم ولی اصلا حالشو نداشتم!پسرا مدام دم گوشم وز وز میکردن و اعصابمو بهم میریختن!با اعصاب خورد نگامو به بیرون دوختم!حالا خوبه هیچ کدوم قیافه هم ندارن که با این اعتماد به نفس هی به شماره دادن اصرار دارن!بعد چند لحظه رایانمو از دور دیدم.یه چند ثانیه بعد اونم منو دید .لبخند رو لبش دلمو گرم کرد.موقع رد شدن از خیابون یه لحظه بین دو تا ماشین که داشتن مسافر پیاه میکردن گیر کرد و .....اتفاق افتاد!فقط تو چند ثانیه یه ون پشتش واستاد یه نفر با شوک بیهوشش کرد و کشیدش تو ون راه افتاد!دنیا دور سرم چرخید...رفت!رایانمو بردن!شکه از جام بلند شدم و نگاه خیرمو به مسیر ون دوختم!قلبم سرم داد میزد که برم دنبالش ولی نه عقلم این اجازه رو بهم میداد نه سرگیجه و سیاهی چشمم!کیفمو برداشتم و تو شک رفتم بیرون.پسرای میز بغلی چرت میگفتن و بیشتر اعصابمو میریختن بهم!به مسیری که ون چند لحظه پیش طی کرده بود خیره شدم و با دستای لرزون گوشیمو از تو کیفم درآوردم و شماره پلاک ون رو که به حافظم سپرده بودم سیو کردم.درسته بهش احتیاجی نبود ولی واسه احتیاط بد نبود!سعی کردم مثل همیشه خونسردیم رو حفظ کنم!ولی نمیشد!عصبی رفتم سمت ماشینم و سوارش شدم.میدونستم که رایان تا شب کنارمه ولی بازم نگران بودم..اون شک الکتریکی برای رایانم که مشکل قلبی داره درست مثل سمه!با تموم سرعتی که بوگاتی مشکیم توانشو داشت سمت خونه روندم.مستقیم و با قدمهای تند رفتم سمت اتاقم.رادین صدام میکرد و دنبالم میومد...باهام کار داشت ولی فعلا کار من از همه چیز مهمتره!با حرص مانتو و شالمو کندم و رفتم سمت اتاق کاری که تو واحدم بود.رفتم تو و درو پشت سرم قفل کردم.کلید برق رو زدم،همزمان با روشن شدن برق اتاق مانیتور هایی که یه سمت دیوار رو پوشونده بودن هم روشن شد!رادین پشت در اتاق بود و صدام میکرد.رادین:ریما...ریما چی شده؟رایان کو؟با هم دعواتون شده؟یه پوزخند نشست رو لبم.....ریما:تنهام بذار ...کار دارم!رادین:ریما رایان کجاست؟جیغ زدم:بردنــــــــش!رایانمو بردن!اشکم داشت درمیومد!بغضمو قورت دادم و سعی کردم صدام بلند باشه.ریما:بردنش ولی من بر میگردونمش!نمیذارم دست اون کثافتا بهش بخوره!زیر لب با خشم غریدم:بهتره فاتحه ی خودشونو بخونن!اشتباه محض کردن....رو بد کسی دست گذاشتن!بی همه چیزا میدونستن با هیچ راهی جز بیهوشی با شک نمیتونن ببرنش!دستتونو میشکنم آشغالا!سریع ردیاب ماهواره ایم رو روشن کردم و تو کمتر از 2 ثانیه موقعیت کامل رایانم اومد رو مونیتور!یعنی واقعا فکر کردن میتونن به رایان من آسیب برسونن؟مگه تو خواب ببینن!رادین هنوز پشت در بود و میخواست بیاد تو تا باهام حرف بزنه ولی من اصلا فرصتشو نداشتم!سریع به فرهاد ایمیل زدم و وسایل مورد نیازمو سفارش دادم و تاکید کردم که فوریه و زود میخوامشون!زود جواب داد و گفت که تا 3 ساعت دیگه بهم میرسونشون.خوبه!قبر خودتو بکن عوضی بدجوری رو اعصاب ریما راه رفتی!زندگیتو جهنم میکنم...روزگارتو سیاه میکنم!یه نفس عمیق کشیدم و از اتاق زدم بیرون.رادین رو مبل کلافه نشسته بود و انقدر ذهنش درگیر بود که متوجه من نشد.رفتم روبه روش نشستم.نفسشو فوت کرد بیرون و سرشو بلند کرد که منو دید.سریع بلند شد و اومد کنارم نشست و دستامو تو دستای گرمش گرفت.رادین:ریما...چی...چی شد؟اصلا چجوری اتفاق افتاد؟سعی کردم خونسرد باشم و آرامشمو حفظ کنم.یه نفس عمیق کشیدم و جریانو واسش گفتم.صدام از بغض سنگین شده بود.با اینکه میدونستم امکان نداره اتفاقی براش بیوفته ولی بازم خیلی نگران بودم!رادین حالمو فهمید و محکم بغلم کرد.آروم تر که شدم از بغلش اومدم بیرون.دوست نداشتم لوس بازی دربیارم!رادین:حالا میخوای چیکار کنکی؟چجوری میخوای پیداش کنی؟وسط این همه نگرانی لبخنی نشست روی لبم.چهره ی رادین متعجب شد!زل زدم به قیافه ی مبهوتش و لبخندم عمیق تر شد!ریما:داداشی یعنی فکر کردی انقدر گاگولم؟ رادین سوالی نگام کرد.ریما:داداشی یعنی واقعا فکر کردی اولین باری که داریم با هم میریم بیرون میذارم رایان بدون ردیاب پاشو از تو خونه بذاره بیرون؟رادین شاد شد و با هبجان گفت:ای ول!پس حله!یهو قیافش نگران شد.با استرس گفت:میگم ریما...نکنه ردیابشو پیدا کنن؟با اطمینان گفتم:گاگول تر از این حرفاست!رادین:مگه میشناسیش؟سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم.ریما:فقط باید تا ساعت 8:30 صبر کنیم که هم تجهزاتمون برسه هم نقشه رو کامل واسه بچه ها بگم.اصلا دوست ندارم کوچکترین اشتباهی در طول اجرای نقشه پیش بیاد!من رایانو سالم میخوام!رادین:میگم بهتر نیست سریعتر راه بیوفتیم؟آخه...ممکنه بخوان بلایی سر رایان بیارن...واسه این میگم!با خیال راحت به مبل تکیه دادم و گفت:خیالت راحت!هنوز اونقدرا باجرات نشده!چیزی نمیشه!بچه ها رو تو سالن کنفرانس جمع کردم و نقشه رو واسشون گفتم.اوناهم خیلی اعصابشون خورد شد.همشون عصبی بودن و این اصلا به نفع گروه نبود!ولی...خودمم یه ذره عصبی بودم و نه حال اینو داشتم که آرومشون کنم نه توانش رو!رادین:ریما مطمئنی؟بذار حداقل یکیمون باهات بیاد!ریما:اره مطمئنم!فعلا نیازی نیست!شما فقط تو جایگاه خودتون بمونین تا وقتش!از ماشین پیاده شدم و آروم و قدم زنون رفتم سمت خونه ی مورد نظر.خیلی به نفعمون شد که خونه تو یه جای دور افتاه و خلوته!خیلی راحت از دیوار پریدم اونور.خیلی خیلی بدبخته که افرادش راحت اونو به پول میفروشن.قربون افراد خودم که جونشون واسه رئیسشون در میره!سگای بیچاره به خاطر داروی بیهوشی که امروز همرا غذاشون نوش جان کردن یه گوشه افتاده بودن!خنده داره که نگهبان خونش اونو خیلی راحت به 5 میلیون فروخت!این همه ورزش رزمی رو الکی آموزش ندیده بودم که!بالاخره باید یه جا ازش استفاده کنم!امشب میخوام بعد 8 سال از توانایی هام استفاده کنم!هیچ وقت داخل شدن از در ورودی رو دوست نداشتم و ندارم!خونه سه طبقه بود و پنجره هاش عریض و طاقچه دار....آستینا رو زدم بالا و بسم الله!راحت از پنجره ها رفتم بالا تا طبقه سوم.پرده ها کشیده شده بود! مثل اینکه شانس با منه!عینکم رو زدم به چشمم.یه عینک گرمایی حرارتی که مخصوص دید در شبه و پارسال آخرین سریش تولید شد و بخاطر استفاده ی زیادش تو کارای خلاف تولیش متوقف شد و الان خیلی ها دنبالشن!خب خب چی داریم؟هوم....ا این که رایانمه و...همش همش 8 نفر؟خب!عینکمو برداشتم و بی خیال یه آدامس انداختم تو دهنم!یه بار بادش کردم و ترکوندمش،خواستم دست بکار شم که یه نفر پنجره رو باز کرد!شونمو انداختم بالا...چه بهتر!محافظه،بنده ی خدا همچین پرده رو زد کنار با پا رفتم تو صورتش!جوری زدم که تا فردا نتونه از جاش تکون بخوره!همزمان با بالا گرفتن سرم شات گانای(یه مدل اصلحه ی سنگین خفن!) خوشکلمو از تو غلافشون درآوردم و گرفتم سمتشون! با لبخند زل زدم به چهره های غافلگیرشون و شاد گفتم:سلام!شب خوش!مهمون نمیخواین؟رایان برگشت سمتم و با یه لبخند نگاهم کرد که از درد چهرش جمع شد!چشمم که به صورت کبود و خونیش افتاد تنم لرزید!گونه هاش ورم کرده بودن و لبش پاره شده بود و خون میومد!لرزش تنم دست خودم نبود!از ترس و نگرانی نبود....تمومش خشم بود!آروم نگاهمو برگردوندم سمتشون!تو چشماشون ترس بیداد میکرد...خب کیه که از ریما اونم تو این حالت نترسه؟با خشم گفتم:به به!میبینم که خوب از شوهرم پذیرایی کردین!زل زدم تو چشماش و با عصبانیتی که حد نداشت گفتم:دست پخت تو جناب کثافت؟**************************************************رایان**با گرفتگیه شدید گردنم و سرگیجه چشمامو باز کردم!یه ذره طول کشید تا بتونم کامل چشمامو باز کنم.بعد 5 دقیقه سرگیجم قطع شد ولی گردنم هنوز گرفته بود.یه نگاه به دور و برم انداختم.یه اتاق ساده ی 12 متری که چیز زیادی جز یه تخت و کمد و چوب لباسی توش نبود.دست و پامو محکم به صندلی بسته بودن.حتی نمیتونستم جم بخورم!بعد یه ربع کلید تو قفل در چرخید.آخیش!حداقل بذار یه نفر بیاد تو ببینم با کی طرفم!در باز شد و دو نفر هیکلی و کت و شلواری اومدن تو.محافظ؟خونسرد بهشون زل زدم و با بیخیالی که خیلی خوب از ریما یاد گرفته بودم گفتم:دوستان!میشه بگین برای کی کار میکنین و منو چرا آوردین اینجا؟یه نگاهی بهم انداختن و زدن زیر خنده!با همون حالت گفتم:مرض!چیز خنده داری نگفتم!حالا هم جوابمو بدین!یکیشون که موهای فر و قهوه ای داشت اومد جلو و گفت:یه وقت نچایی جوجه فکلی!رایان:نگران نباش کله فر بابا!لباس گرم تنمه امکانش کمه!انگار خیلی بهش بر خورد که به حالت موهاش توهین کردم!به من چه!میخواست جوابمو بده که ترور شخصیتیش نکنم!اومد با مشت بیاد تو فکم که اون یکی دستش رو گرفت.کله فر:ولم کن محمود!بذار بزنم لهش کنم جوجه رو تا بفهمه بزرگتر از دهنش نباید حرف بزنه!محمود با حالت گنگی گفت:دستت بهش بخوره روزگارت سیاهه!کله فر با پوزخند گفت:چطور؟نکنه این جوجه فکل هالکه که اگه عصبیش کنم یهو بترکه لهم کنه؟محمود با صدایی که حالا توش ترس هم موج میزد گفت:خودش هالک نیست ولی کسی که پشتشه اگه عصبی شه از 100 تا هالکم بدتره!کله فر با تعجب گفت:مگه کی پشتشه؟محمود با ترس گفت:امروز...شنیدم رئیس به یه نفر دیگه میگفت ..میگفت این شوهر....ژنرال!کله فر یهو چنان جا خورد که چند قدم تند تند رفت عقب!هه!با پوزخند گفتم:فقط اگه دستام باز شه خیلی زود میفهمین که به اندازه ی زنم از منم میشه ترسید! رایان:دستامو باز کنین!هر دوشون عقب عقب رفتن و سرشونو به نشونه ی نه تکون دادن! خرسای گنده خجالتم نمیکشن!خندم گرفته بود ولی خودمو کنترل کردم و سعی کردم طبیعی نقش بازی کنم!مثلا عصبی گفتم:کجا لش میبرین؟مثل گاوی که براش رابطه ی فیثاغورس توضیح میدن زل زدن بهم!بلندتر داد زدم:مگه کرین؟میگم بیاین دستامو باز کنین!از ترس یه تکونی خوردن و بهم نزدیک تر شدن!هه!تو دلم قهقهه میزدم ولی اونا فقط یه پوزخند میدیدن!اومدم بازم یه ذره داد و بیداد کنم اینا بترسن من یه ذره بخندم که در باز شد.نگامو از اون دوتا گرفتم و دوختم به در.تو یه لحظه خشم تموم وجودمو گرفت!با خشم غریدم:خیلی خوش شانسی که دستام بستست!بلند زد زیر خنده.چنان قهقهه میزد که یقین پیدا کردم طرف دیوانست! یهو سمتم هجوم آورد و با حرص چونمو گرفت تو دستش.بلند گفت:هیچ غلطی نمیتونی بکنی!دستاتم باز باشه هیچ غلطی نمیتونی بکنی!چونمو ول کرد و با افتخار به 5 نفری که همراهش اومده بودن تو اشاره کرد!به اینا مینازه!ناخودآگاه یه پوزخند عمیق نشست رو لبم!همون روز اول فهمیده بودم از پوزخند متنفره!با حرص داد زد:چته؟با پوزخند صدا داری گفتم:فقط کافیه دستامو باز کنی تا بفهمی به این 5 نفر هم نمیتونی بنازی!یا صبر کن ببینم!اینا میدونن من کیم؟شاید واکنششون از محمود و کله فر بابا بدتر باشه!میدونن؟مجید با نیشخند گفت:افراد من نترسن!رایان:ا؟هووووم!مطمئنی؟پس بذار یه چیزی بگم!هی شما...غول تشنا!اون 5 نفر که نگاشون به محمود و کله فر لرزون بود برگشتن سمتم.رایان:هی شماها!میدونین الان کی رو به روتون نشسته؟مجید:خفه شو عوضی!رایان:چرا؟مگه نگفتی افرادت انده خفنیات و نترس بودنن؟پس بذار امتحان کنیم!5 نفر کنجکاو نگام میکردن.با پوزخند یه نگاه به مجید انداختم و رو به اون 5 تا گفتم:میدونستین ژنرال زنمه؟خشکشون زد!حالا خوبه فقط همینو گفتم!اگه میگفتم سپهبد جلوتون نشسته فکر کنم جاشونو خراب میکردن!همه فکر میکنن سپهبد دشمن ژنراله و این افکار بخاطر اسم نظامیم بود!کمتر کسی میدونست من همون سپهبدم!کسی که مافیای ایران و خاورمیانه عین سگ ازش میترسن!هنوز با پوزخند به مجید خیره بودم که مشت گره خوردش مهمون پای چشمام شد!میدونستم اینجوری که این عقده ای میزنه گونم حتما ورم میکنه ولی فقط خندیدم!با خنده گفتم:زورت همین قدر بود پهلون پنبه؟اومد مشت دوم رو بزنه که یکی از محافظا گفت:رئیس شرمنده دخالت میکنم ولی فکر نمیکنین اگه ژنرال بیاد و شوهرشو تو همیچین وضعیتی ببینه عصبی بشه؟مجید با پوزخند گفت:تا دو روز دیگه که زنگ بزنم و قرار ملاقات رو بذارم که کی بیاد و پولا رو جای این جوجه خروس بده زخماش خوب میشه!مگه نه؟با یه چشمک به همون محافظ مشت دوم رو خوابوند تو صورتم!خندم بیشتر شد!خرس پیر با این سنش هنوز نمیدونه چجوری باید درست و حسابی مشت بزنه!نیم ساعت تمام فقط کتکم زد ولی من فقط خندیدم و (...)یدم تو اعصابشون!از بس ضایع مشت میرد خرفت!ولی ناکس ضرب دستش زیاد بود!از بس دستش پهن و گنده بود!ولی هر چی بود خیلی بهتر از مبارزه ی همزمان با جان و فرانک بود!یه بار تنبیهم کرده بودن و مجبورم کردن بطور همزمان با دو تاشون مبارزه کنم!اول فکر کردم حداقل توان مقابله دارم ولی وقتی 5 دقیقه بعد رو زمین آش و لاش افتاده بودم فهمیدم کاملا در اشتباه بودم!البته اون موقع فقط 20 سالم بود و خداییش حقم هم بود!میدونستم نباید کلاساشون رو بپیچونم ولی....خخخ!ولی انقدر حال کردم ریما تا دو ماه مرخصیشون رو تعطیل کرد و میدونم هنوزم که هنوزه سر اون موضوع باهاشون چپه!گوشه ی لبم پاره شده بود و خون میومد.سرمو کج کردم و با شونم لبمو پاک کردم.سرمو که برگردوندم چشمم خورد به پلاکم.ممن که امروز صبح پلاک خودم گردنم بود پس چرا الان پلاک ریما...لبخند روی لبم چنان عمیق شد که مجید فکر کرد دارم اونو مسخره میکنم و کاملا درست فکر میکرد!با حرص کوبید تو دماغم.اُخ!بی شرف!درسته این دفعه یه ذره دردم اومد ولی حتی اخمام هم تو هم نرفت!مجید عقب عقب رفت و یه نفس عمیق کشید و رو به یکی از محافظا گفت:برو پنجره رو باز کن!راست میگفت بچم!فعالیتش زیاد بود و خیس عرق شده بود!عرق رو پیشونیش رو با ساعدش پاک کرد .صدای باز شدن پنجره و کشیدن پرده اومد و بعدش...صدای زمین خوردن محافظ بدبخت و....صدای دلنشین عشقم!الان مجید انتظار هر چیزی رو داشت بجز ریمای من!برگشتم سمتش و یه لبخند بهش زدم که لامصب لبم بازم خون اومد!میخواستم بهش نشون بدم که تو بدترن وضعیتم هم پشتشم! ریما**مجید:تو...تو...اینجا چیکار میکنی؟ریما:هوم!خب اومدم شوهرمو ببرم!درضمن یه تسویه حساب کوچیکم باهاتون ارم!یه لحظه رعشه ای که به بدن تک تکشون افتاد رو به چشم دیدم!با پوزخند عصبی گفتم:شاتباه کردی کثافت!بدجوری اشتباه کردی!با این سنت هنوز نمیدونی نباید تو قلمرو ژنرال پا گذاشت؟هنوز نمیدونی دزدیدن عزیزترین های ژنرال یعنی مرگ؟ها؟نمیدونی؟با داد من همشون یه متر از جاشون پریدن!ریما:محمود دست و پای رایانو باز کن.محمود:بله رئیس!چشمای همشون درشت شد،حتی رایانم متعجب نگام میکرد!شونمو انداختم بالا و رو به رایان گفتم:خب چیه؟خریدمش!رایان از جاش بلند شد و همونجور که میومد سمتم مچ دستاشو میمالید.یعنی دست تک تکتون رو قلم نکنم ریما نیستم!یعنی مجید خاک تو سرت! تو که انقدر پول نداری افرادت رو مسلح کنی غلط میکنی آدم ربایی میکنی!رایان دو قدم بیشتر نیومده بود سمتم که یهو وایستاد!همونجور که روش به من بود عقب عقب رفت و برگشت سمت اونا و جلوی یکی از محافظا که موهای فرفری داشت وایستاد.ریما:رایان....رایان:الان میام ریما...یهو پرید هوا و چرخشی زد تو کتفش و پهن زمینش کرد!راحت سر جاش پایین اومد و گفت:کله فر بابا این یکی از کارایی بود که اگه دستم باز باشه میتونم انجام بدم!همشون عین سگ ترسیده بودن!مخصوصا با این هنر نمایی رایان!با لذت خیره شدم بهش!اون مرد هم حقش بود!لابد رو مخ رایان راه رفته بود وگرنه رایان هرگز کسی رو بی دلیل نمیزنه!ریما:آخه من نمیدونم 9 نفر آدم،اونم همه از دم ترسو با چه اعتماد به نفسی شوهر منو تو روز روشن جلوی چشمم دزدیدین؟آخه با چه اعتماد به نفسی؟یهو چشمای مجید برق زد.ایــــــول!!!!!!میدونستم!م یدونستم امکان نداره مجید بدون پشتیبان عمل کنه!خب...که اینطور!یه ذره گردنمو خاروندم و به رایان نگاه کردم.رایان یه ذره مشکوک نگاشون کرد و یهو پقی زد زیر خنده!رایان:اوخی!نکنه رفتی بزرگترتو آوردی؟یه لحظه چپ چپ نگاش کردم!در هر صورت بزرگتره مجید بابا جونم حساب میشه!یعنی میشد!رایان:بله!خب...کو؟....کجان؟مجید و افرادش از اینکه انقدر زود فهمیدیم پای کس دیگه ای هم وسط شکه شده بودمن و مبهوت نگامون میکردن!رایان دم گوشم گفت:ریما دو طرف رو بپا!دیوارا یونولیتن،اونم نازک...حرفش تموم نشده دیوارا شکستن و . یه گله آدم ریختن تو!همشونم مسلح!یکی از شات گانا رو پرت کردم واسه رایان و حالت بک تو بک نشونه گرفتیم سمتشون!(بک تو بک:پشت به پشت)هر طرف 15 نفری بودن.جالب اینجا بود که نه حرفی میزدن ،نه تهدید و حرکتی!پس منتظر رئیشونن!چند تقه به در خورد و یه مرد میانسال و کت شلواری اومد تو.چشمای آبی و موهای بورش داد میزد که خارجکیه!فقط چقدر با ادب!افرادش با اشارش اسلحه هاشونو پایین آوردن و یکیشون نمیدونم از کجا بدو بدو یه صندلی آورد و گذاشت تا رئیسش نزول اجلال کنه!مرد آروم نشست و با لهجه ی غلیظ فرانسویش گفت:سلام!اُه لطفا راحت باشین!افراد من بدون اجازم هیچ آسیبی بهتون نمیزنن!رایان یه نیم نگاه بهم انداخت،کار دیگه ای نمیتونستیم بکنیم!آروم برگشتیم سمت مرده و اسلحه هامون رو پایین آوردیم.مرده یه ذره جابجا شد و گفت:میتونین راحت باشین و اُردُک (ordock)صدام کنین!رایان یهو پق زد زیر خنده و گفت:هه!آردک؟اسمش...هه...اسمش اُردکه!اُر...یهو ساکت شد و سریع سرشو بلند کرد و با چشمای درشت زل زد به مرده!منم که پا به پاش نیشم باز بودساکت شدم... تنها زمانی که کسی میتونه من و رایان رو خندون ببینه وقتیه که داریم میریم حال گیری!حالا اینا رو بیخیال جریان چیه؟اُردُک:سلام پسرم!حالا نوبت من بود تا چشمام درشت شه!این پدر رایانه؟سرگردون برگشتم سمت رایان...چشماش قرمز بود و اخماش گره خورده...خب...جوابمو گرفتم!اُردُک:من قصد ندارم هیچ آسیبی بهتون بزنم!ممن وقتی رد رایانو تو ایران گرفتم اومدم دنیالش ولی پیداش نکردم تا اینکه با ایشون آشننا شدم.به مجید اشاره کرد و ادامه داد:ایشون قصد دارن از شما انتقام بگیرن!به من اشاره کرد.اُردُک:منم تصمیم گرفتم با ایشون همکاری کنم که عوض کمکم در صورت نیاز به افرادم ته این موضوع پسرم رو بردارم و برم!مجید داشت از ته میسوخت!آروم گفتم:واصلا براتون مهم نیست که همکارتون تا نیم ساعت پیش داشت پسرتون رو میزد؟به سر و صورت رایان اشاره کردم.بیخیال گفت:در هر صورت من پسرم رو زنده میخواستم که الانم هست...فقط یه سری خراش کوچیک برداشته!حرصم دراومد!میخواستم برم بزنم لهش کنم مرتیکه رو!الحق که حقت بود پسرت ترکت کنه!رایان برگشت سمتم و گفت:آروم باش عزیزم!اون هم یه کثافتیه مثل شریکش!ارزش ندارن!برگشت سمت باباجونش و گفت:ولی من باهات جایی نمیام!اردک که انتظار این واکنش رو داشت ریلکس گفت:تو انتخابی نداری!مجبوری که بیای!رایان:اگه قرار بودبرگردم از دستت فرار نمیکردن کفتار!من باهات قبرستونم نمیام!اردک که حسابی از کله شق بازیای رایان حرص میخورد با عصبانیت اومد سمتمون و گفت:باید بیای!هیچ کاری نمیتونی بکنی!دست تنها میخوای چیکار کنی؟یه نگاه کثیف بهم انداخت که تنم لرزید!منو نشون داد و گفت:نکنه این خوشکله میخواد کمکت کنه؟رایان که از عصبانیت میلرزید با شدت دست باباشو پس زد و فریاد زد:دستت به زن من بخوره،جنازت از اینجا میره بیرون! اردک متعجب دستشو کشید عقب و مبهوت گفت:زنت؟این دختر زنته؟رایان با افتخار گفت:آره زنمه!و اگه یه بار دیگه مزاحم من و زنم بشی زنده نمیمونی!اردک بلند زد زیر خنده..خنده ای که بوی تمسخر میداد...بوی ناتوانیه ما!اُردُک:چیکار میخوای بکنی؟مثلا اگه بخوام زنتو با خودم ببرم جیکار میکنی؟چیکار میتونی بکنی؟تو...قبل از اینکه حرف دیگه ای از دهن کثیفش بیرون بیاد رایان گردنشو گرفت و چرخوندش و با تمام قدرت بلندش کرد و کوبیدش زمین!حالا من این وسط از هیجان تو پوست خودم نمیگنجیدم!دوست داشتم بلند بگم:ای جونــــــــــــــم!افرادش سریع واکنش نشون دادن و من و رایان رو نشونه گرفتن!اُردُک اخ و اوخ گویان رو زمین به پشت خوابید و زد زیر خنده!دونفر از افرادش بلندش کردن و نشوندنش رو صندلیش!با خنده گفت:مثل اینکه خیلی دوسش داری!رایان:یه بار دیگه بخوای دهن کثیفتو باز کنی و در مورد زن من حرف بزنی تک تک استخونات رو خورد میکنم!اُردُک اخماش رفت تو هم و گفت:حالا که دهنت داره بیشتر از حد باز میشه باید سریعتر ببندمش!بعد با اخم به افرادش اشاره کرد.12 نفر اومدن رو به روی من و رایان وایستادن.8 نفر هم اومدن و به زور اسلحه هامونو گرفتن.اون 12 نفر هم گارد گرفتن!ای جون!مبارزه؟یه نگاه به رایان انداختم که با نیش باز نگام میکرد.اُردُک هم متعجب به چهره های خندون ما نگاه میکرد!با اشارش بهمون حمله کردن.تموم حرصی که از مجید و افرادش و اون اردک بیرخت داشتم سر بدبختایی که بهم حمله میکردن خالی میکردم!بدبختا همشون آش و لاش شدن!تو یه ربع جوری دخل اون 12 نفر رو آوردیم که حتی نمیتونستن تکون بخورن!اُردُک با عصبانیت به افرادش اشاره کرد که جمعشون کنن.یه سری دیگه هم اومدن و با اسلحه تهدید کردن و مجبورمون کردن بریم جلوی اُردُک وایستیم!رایان:مردی افرادت رو دست خالی بفرست!بیخیال گفت:نیستم چون اگه بفرستم وضعیتشون میشه مثل همون 12 نفر!رایان با پوزخند گفت:بگو میترسی بدبخت!اُردُک:زیادی حرف میزنی !با تهدید مجبور شدیم دنبالش بریم.از در ورودی که اومدیم بیرون رایان گفت:ریما....با خنده گفتم:جونم؟یه ذره نگام کرد و بعد با خنده گفت:عاشقتم!وسط حیاط بودیم که بلند گفتم:یه لحظه صبر کنین!همه متعجب برگشتن سمتم.رو به اُردُک گفتم:اگه همین الان افرادت رو برداری و بی سر و صدا از اینجا بری و برگردی کشور خودت قول میدم که بهتون کاری نداشته باشم!من از این گناه راحت نمیگذرم ولی ...چون پدر رایانی نمیخوام بهت آسیب بزنم!رایان آروم گفت:بزنی هم ملالی نیست!اُردُک نگام کرد و بلند خندید.بهم نزدیک شد و گفت:ای جان!مثلا چجوری میخوای بهم آسیب بزنی؟نکنه...یه ذره دور و برش رو نگاه کرد و مثلا با ترس ادامه داد:نکنه میخوای گازم بگیری؟با این حرفش همه زدن زیر خنده.یه نفس عمیق کشیدم و دستمو گذاشتم رو سینه ی رایان که داشت میرفت سمتش.ریما:باشه...فقط بدون خودت خواستی!یه نگاه به دیوارای بلند خونه انداختم و بلند گفتم:امیر...یهو امیر بلند داد زد:چشم رئیس!یهو حیاط با نور پروژکتورهایی که رو دیوار نصب شده بودن روشن شد و بقیه تونستن تک تیرانداز ها و 150 نفر از افراد مسلحمو که کل خونه رو محاصره کرده بودن ببینن!سامیار و رادین و رامیتن هم ک عشق دوشکا بودن منو کلی تو خرج انداختن و الان شاد رو دیوار سنگر گرفتن و آماده به ما خیره شدن!همه شوکه شده بودن و با ترس خیره شده بودن بهم.نفسمو فوت کردم بیرون و گفتم:خودت خواستی!من بهت فرصت دادم!در حیاط باز شد و افرادم اومدن تو.بعد 5 دقیقه تموم افراد اردک خلع سلاح شده بودن و رو به روی ما رو زمین زانو زده بودن!دستمو دور بازوی رایان حلقه کردم و گفتم:خب!الکی اینجوری نگاهم نکنین که خودتون خواستین!اینم براتون تجربه میشه که دیگه پا رو دم ژنرال نذارین!ولی...من قاتل نیستم...سامیار شاد گفت:ولی من هستم رئیس!میخوای همشون رو برات پر پر کنم؟من...جوری نگاش کردم که سریع سرشو انداخت پایین و گفت:شرمنده رئیس!عجب غلطی کردم به همشون فرانسه و انگلیس و ایتالیا یاد دادم!ریما:و چون من نمیتونم کسی رو بکشم حق دارین برین!فقط شرطش اینه که مستقیم برین مرز آذربایجان و از اونجا قاچاقی برگردین کشورتون،مجید و افرادش هم همینطور!همشون متعجب نگام میکردن!ریما:برین دیگه تا پشیمون نشدم!حیاط 10 دقیقه ای خالی شد!افرادمو هم فرستادم پایگاهشون.رادین اومد سمتم و با خنده گفت:چیکار کردی آبجی جونم؟با خنده زل زدم به رضا و گفتم:کارتو کردی؟احترام نظامی گذاشت و گفت:تو هر ماشین 2 کیلو کراک و 6 کیلو شیشه! وسط راه پلیس براشون کمین کرده،به مرز نرسیده یه سره میرن آب خونک و هوا خوری!ریما:حالا کی زنگ زد به پلیس؟رامتین با هیجان گفت:من...من..با دبیت زدم...کلی هم خفن حرف زدم!رایان با خنده گفت:حالا از کدوم محموله برداشتین؟رضا:از محموله ی آخری که از مافیای جنوب مصادره کرده بودیم!رایان:خوبه!رادین یهو گفت:رایان؟رایان یه متر از جاش پرید!رایان:ب..بله؟رادین:چرا زدن چشم و چالتو ترکوندن؟رایان با خنده گفت:سکتم دادی!هیچی بابا!یه ذره سر به سرشون گذاشتم،مثل اینکه خوششون نیومد!یه خمیازه کشیدم که رامتین با خنده گفت:بهتره فعلا بریم خونه تا ریما همین جا هلاک نشده!خمار گفتم:اوهوم...اوهوم...خونه خوبه.... سانیار**بی حوصله و بی هدف رو مبل نشسته بودم.یه روز از اون روز کذایی میگذره و من از نظر روحی تکون نخوردم!باز مانی وضعش بهتر از من بود چون با مرگ اطرافیانش چه دور باشه چه نزدیک زود کنار میاد!منم دارم سعی میکنم کنار بیام ولی...سخته!خیلی سخته!در اتاق باز شد و مانی بهم اشاره کرد که برم تو حموم!اوف!بی حوصله از جام بلند شدم و رفتم پیشش.در حموم رو بست و بهم نگاه کرد.متعجب بود و برای گفتن حرفی تردید داشت!سانیار:چی شده؟بگو!مانی:میگم...سانی میشه یه نگاه به اینا بندازی؟من اصلا سر درنمیارم!از زیر پیراهنش یه دسته کاغذ درآورد.یه سریش کاغذای رمز گشایی بودن.بی حوصله گفتم:به نظرت الان حوصلش رو دارم؟مانی یهو قرمز شد.با عصبانیت نفس نفس میزد!متعجب گفتم:مانی؟چی شده؟بدون اینکه بفهمم چی شد یه طرف صورتم سوخت!!!ناباور برگشتم سمتش...اون...منو زد؟...زد؟با عصبانیت گفت:زدم تا به خودت بیای!زدم تا بفهمی با یه گوشه نشستن و غمبرک زدن چیزی درست نمیشه!زدم تا بفهمی که باید بازم مرد باشی و پشت من،نه یه دختر بچه ی مامانی!زدم تا بفهمی الان وقت جا زدن نیست!آخه بیشعور الان بجای اینکه بهم کمک کنی اینا رو رمز گشایی کنیم نشستی زانوی غم بغل گرفتی؟میدونم عذا داری!منم هستم...درکت میکنم ولی میدونم که الان وقتش نیست!الان ما فقط و فقط باید سر رمز گشایی بقیه ی رمزا تمرکز کنیم!عصبی از حرفاش بلند گفتم:که چی بشه؟رمزاشو باز کنیم که چی بشه؟که چی؟بلند تر از من گفت:باز کنیم تا بفهمیم دور و برمون چه خبره!باید بفهمیم از چه راهی باید بریم!اینا بهمون فهموندن که پدر و مادرمون رو از دست دادیم!اینا بهمون نشون دادن که تو خطریم!باید بفهمیم راهمون کدومه!چه بخوایم چه نخوایم این هکر خیلی چیزا در موردمون میدونه و تا حالا خیلی چیزا رو بهمون نشون داده!باید بفهمیم چه خبره!راست میگفت...درسته فراموش کردن مرگشون برام سخته ولی بایه گوشه نشستن هم چیزی گیرم نمیاد!باید راهمو پیدا کنم!با تردید دستمو بردم جلو و کاغذا رو ازش گرفتم!مانی:آفرین پسر خوب!ببین من تو رمز گشایی اعداد ترتیبی خوبم و الان اصلا نمیفهمم چه خبره!باز تو بهتر بلدی!یه نگاه به اعدادی که دورشون خط کشیده شده بود انداختم.تنها نقطه ی مشترکشون ضریب 3 بودن بود!هیچ ربط دیگه ای بهم نداشتن.قشنگ یادمه که این اعداد بصورت جدا از هم نوشته شده بودن.یادم میومد که یه چیزی در مورد این دسته اعداد خوندم ولی یادم نمیومد چی بود!ناامیدانه به مانی گفتم:یادم میاد یه چیزی درمورد این جور اعداد خوندم ولی الان اصلا حضور ذهن ندارم!مانی سریع ورقه ها رو ازم گرفت و دوباره زیر پیراهنش جاساز کرد.مانی:برو...برو 10 دقیقه تو توالت بشین یادت میاد!متعجب گفتم:چرا چرت میگی؟چرا باید برم دستشویی؟مانی:تحقیقات نشون میدن که 90 درصد بلوغ فکری تو توالت شکفته میشن!برو...برو!سانیار:ا ولم کن!چرت نگو...ولم کن مانی!به زور دستمو گرفت و انداختم تو دستشویی و درو قفل کرد!با حرص گفتم:درو چرا قفل کردی دیوونه؟باز کن!مانی:یه 10 دقیه بشین،اگه جواب نگرفتی باز میکنم!عصبی شرئع کردم به راه رفتن.مانی داد زد:گفتم بشین!با حرص رفتم رو توالت فرنگی نشستم و یه نفس عمیق کشیدم.چشمامو بستم و سعی کردم تو این موضوع مسخره به مانی اعتماد کنم!خیلی فکر کردم ولی خبری نشد!با حرص رفتم سمت در و چند بار محکم در زدم!سانیار:بیا باز کن این درو !توهم با این پیشنهادات مضخـ.....کم کم صدام تحلیل رفت!مانی بی حوصله درو باز کرد و با تعجب به قیافه ی چپر چلاق من نگاه کرد!مشکوک گفت:جو توالت گرفتت؟چرا این شکلی شدی تو؟کم کم بعد یه روز لبخند نشست رو لبم!چشمام به حالت عادی برگشت و برقش رو خودم حس کردم!مانی:ای جون!فهمیدی؟یادت اومد؟تند تند سرمو با ذوق تکون دادم!مانی:نگفتم؟نگفتم توالت جواب میده؟سریع آروم گفتم:برو کاغذا رو بیار.مانی با نیش باز درحالیکه بلند بلند حرف میزد ورقه ها رو از زیر پیراهنش درآورد و با یه خودکار از تو جیبش داد بهم.مانی:حالا تو برو یه ذره دیگه زور بزن شاید موفق شدی!منم میرم برات نبات درست کنم!با خنده گفتم:کثیف!مانی:راستی زیاد اون تو نمون موهات میریزه کچل میشی!با خنده رو توالت فرنگی نشستم.تمیز بود چون هیچ کدوممون ازش استفاده نمیکردیم.ورقه ها رو مرتب کردم و یه نگاه به اعداد مشخص شده انداختم.تابحال یادم اومده بود که یه سال پیش تو کتابخونه تهران یه کتاب در مورد رمز گشایی اعدادی که ضریب عدد خاصی هستن رو خونده بودم.خب اول باید عدد ها رو از کوچیک به بزرگ مرتب بنویسیم.بعد تک تکشون رو به ضریب تقسیم کنیم و اعداد بدست اومده رو در عدد بعدیشون ضرب کینم و تهش به هر عدد بدست اومده تعداد کل اعداد رو اضافه کنیم!خب..اینم از این!یه نگاه به اعداد انداختم.از 30 تا 60 بود.این دیگه دست مانی رو میبوسه!کاغذا رو تا کردم و گذاشتم تو جیبم.شکممو گرفتم و با حال زار رفتم بیرون.حالا باید جامو با مانی عوض کنم...باید بفهمیم کابوس تاریک چی میخواد بهمون بگه!اون قصد داره یه چیزی بهمون حالی کنه ولی......سخته که بخوای منظور یه نابغه ی تمام عیار رو درک کنی!رفتم تو آشپزخونه دیدم مانی نشسته پشت میز و داره چایی نبات میخوره!سانیار:من دل درد دارم!تو چرا داری خودتو خفه میکنی؟مانی:خی چایی نبات دوست دارم!اصلا به تو چه؟نشستم کنارش و کاغذا رو از تو جیبم درآوردم و از زیر میز گذاشتم رو پاش.مانی بیخیال یه قلوپ دیگه از چاییش خورد و یه قند انداخت دهنش و شروع کرد به گاز زدن!با حرص زدم پس گردنش و گفتم:میبندی یا بزنم خوردش کنم؟مانی که دید خیلی وضع خرابه فرار رو بر قرار ترجیح داد و جیم زد!مانی:من دارم میرم حموم!سانیار:من چیکار کنم؟مانی:گفتم شاید هوس کرده باشی با هم بریم!دمپاییم رو پرت کردم طرفش که متسفانه خورد تو در حموم.آشغال!بعد 45 دقیقه اومد بیرون.انقدر سفید شده بود که ترسیدم رو به موت باشه!سانیار:خوبی؟چرا انقدر سفید شدی؟مانی:حموم میرم سفید شم دیگه!با تاسف گفتم:تو آخرش تو حموم تلف میشی!همونجور که موهاشو خشک میکرد گفت:راستی سنگ پامون تموم شده!متفکر گفتم:میدونستی سال به سال داری قدکوتاهتر میشی؟انقدر کف پاتو میسابی داری شور میری!تا پارسال قابلیت عضویت تو تیم ملی بسکتبال رو داشتی ،الان نمیتونی تو تیم ملی هفت سنگم عضو شی!مانی:خفه بمیر!تا شب دیگه کاملا عادی بودیم.چند باری خواستم سر صحبت رو باز کنم که اشاره کرد الان نمیشه!دلم میخواست لهش کنم!بعد شام با اعصابی خورد و خاکشیر رفتم تا کپه بذارم.بعد 5 دقیقه دیدم تختم تکون خورد.چشم باز کرد که دیدم مانی بالا سرم نشسته و با نیش باز داره نگام میکنه!متعجب نگاش کردم که با نیش باز گفت:داداشی هوس کردم مثل قدیما رو زمین تشک بندازیم پیش هم بخوابیم!سریع دو هزاریم افتاد!سانیار:خب...باشه!برو پتو و بالشتو بیار. پتو هامونو کنار هم رو زمین پهن کردیم و قل زدیم روش!مانی اومد بهم چسبید که چپ چپ نگاش کردم.اصلا توجه نکرد و بیشتر بهم چسبید.قبل از اینکه دهن باز کنم به حرف اومد.مانی:اومدم گزارش بدم بوفالو!دو دقیقه آروم بگیر!بعد دودقیقه دیدم هنوز ساکته.برگشتم بزنم لهش کنم که دیدم آقا خوابیده!با حرص یه نیشگون از پهلوش گرفتم که یهو از خواب پرید!مانی:ووی...ووی...چی بود؟چی شده؟حالت انگشتامو بهش نشون دادم و گفتم:این شده!حالا بنال!آروم گفت:آها!حالا چرا میزنی؟دوباره برگشت بهم چسبید و شروع کرد:اون 30 تا عدد رو به هر جون کندنی شد معنی کردم!نفسمو با خیال آسوده دادم بیرون و گفتم:خیلی خوبه!حالا معنیش چی میشد؟مانی:خیلی خفن بود..!دقیقا همینا رو گفت:«من به شما نزدیکم.از فرصت هاتون استفاده کنین.به هیچ کس اعتماد نکنین.گرگ اطرافتون پرسه میزنه.جونتون در خطره.از پسر جوون دوری کنین.»مانی:کیو میگفت؟سانیار:نمیدونم!نمیشه الکی به حدسیاتمون اعتماد کنیم.مانی:ولی من...من به پدرام مشکوکم!وقتی پیششم انگاری دارن تو دلم گربه میشورن!حس بدی بهم القا میکنه!با اون لبخندای مسخرش برای آدم اعصاب نمیذاره!سانیار:منم بهش خیلی مشکوکم ولی فعلا نمیشه بطور قطع نظر داد!راستی ورقه هایی که روش رمز نوشته بودم تموم شد؟مانی:اوهوم!انگار بقول معروف هشدار آخر بود!سانیار:همچین آخر آخرم نیست!ماهنوز یه رمز باز نشده داریم!اون اعداد بی سر و ته!مانی:آخ نگو که دلم ازشون خونه!به هیچ سراطی مستقیم نیستن بی صاحابا!هیچ جوره نمیشه رمز گشاییشون کرد!یه آه کشیدم و گفتم:فعلا بهتره بخوابیم تا فردا.مانی هم یه خمیازه کشید و گفت:آی گفتی!از بی خوابی دارم میمیرم!سانیار:پس بیگیر بکپ!دیگه صداش درنیومد!فکر کنم خوابیدیه قلتی زدم و به پشت خوابیدم،اصلا نمیتونم رو شکمم بخوابم.صبح با گردن درد از خواب بیدار شدم.حس خفگس داشتم..چشمم باز نمیشد!معدم هم درد میکنه.....فکر کنم دیگه آخراشه!به زور چشممو باز کردم و بی جون مانی رو صدا زدم تا در آخرین لحظات کنارم باشه. چشمم که باز شد اولین چیزی که دیدم پاچه ی شلوار مانی بود!یه ذره که دقت کردم دیدم خاک بر سر پاشو گذاشته رو حلقم.به زور و با خستگی پاشو انداختم اونور که دیدم اون کنده ای که رو شکمم سنگینی میکرد اون یکی لنگ آقاست!با عصبانیت اون یکی پاشم انداختم اونور و با ناله نشستم سر جام.یه نگاه بهش انداختم.4 زانو بود و تو همون حالت سرش رو بالش بود و خواب هفت پادشاه رو میدید!آخه من نمیدونم این پسر چجوری تو این حالات میتونه بخوابه!من بودم تموم استخونام درد میگرفت!یه لگد آروم به پهلوش زد که یه وری وا رفت!رفتم بالا سرش،هنوز خواب بود.دهنش هم باز بود و آب دهنش آویزون!اه اه نجاست!چند بار زدم تو سرش و صداش کردم.با هزار بدبختی بالاخره بیدارش کردم!سر میز نشسته بودیم و داشتیم میز رو شخم میزدیم که در باز شد و یه نفر عــــین گاو،دقیقا عین گاو اومد تو!جواد یکی از محافظای گردن کلفت و قدیمیه مقر بود که اخلاقش فوق سگی بود!جواد:بخور بخور بسه حیف نونا!سریعتر حاضر شین برین رئیس باهاتون کار مهمی داره... یه نگاه به مانی انداختم که با لپای باد کرده شونشو انداخت بالا!سریع آماده شدیم و پشت سر جواد راه افتادیم.با هم رفتیم سمت واحد سیاه.پشت در اتاق صالحی جواد چند تقه به در زد و بعد گرفتن اجازه ی ورود ما دو تا رو هل داد تو و خودش بعد احترام گذاشتن به رئیسش رفت بیرون.صالحی یه نگاه بهمون انداخت و گفت:بشینین.با مانی رفتیم رو یه مبل 4 نفره ی چرم نشستیم.نزدیک یه ربع رو به روش نشسته بودیم و بهش خیره شده بودیم ولی بوزینه سرش تو کار خودش بود و بهمون نگاهم نمیکرد!یه لحظه شک کردم...نکنه فهمیده کتاب و پرونده ها نیستن و به ما مشکوک شده؟ولی...ما که تنها نبودیم!همین لحظه در باز شد و نیلا و نیکا شوت شدن تو!مانی چنان نیشش شل شد که هر لحظه انتظار داشتم لب و لوچش جر بخوره!نیلا هم سعی میکرد لبخندشو کنترل کنه ولی زیاد موفق نبود!هیچی!مثل اینکه واقعا باید بعنوان زن داداش آیندم قبولش کنم!اصلا به نیکا نگاهم نمیکردم!بازم یاد کار احمقانم افتادم و به خودم لعنت فرستادم که چرا وقتی عصبی میشم اندازه ی مرغم نمیفهمم!اونم نگاهشو ازم میدزدید...پس اونم اشتباهشو قبول کرده!صالحی با نگاه هیزش دخترا رو آنالیز کرد و مبلی که ما روش نشسته بودیم رو نشون داد و گفت:بشینین خوشکل خانوما!مشتم گره خورد!دوست داشتم برم با خاک یکسانش کنم و چشماشو از کاسه دربیارم تا دیگه اینجوری به نیکای من نگاه نکنه....از افکار تو سرم مبهوت موندم!نیکای...من؟مانی هم عصبی بود و صد در صد اگه میتونست همون لحظه دخل صالحی رو میاورد!یه ذره رفتم سمت چپ تا دخترا بشینن.نیلا کنار مانی نشست و نیکا هم کنار نیلا.حالا کی میخواد نیش مانی رو ببنده؟صالحی بالاخره پرونده هاشو گذاشت کنار و با لبخند مسخره ای که معلوم بود مصنوعیه گفت:خب چطورین بچه ها؟ما 4 تا یه نگاه متعجب بهم انداختیم و با هم آروم گفتیم:ممنون رئیس!صالحی:براتون یه خبر خوش دارم گرچه این خبر برای خودم اصلا خوش آیند نیست!شما بخاطر دستگیریه اون 3 تا جاسوس ترفیع گرفتین و به دستور رئیس کل امشب تو مقر اصلی مستقر میشین.با دراومدن این جمله از دهن صالحی متعجب خیره شدیم بهش.کم کم خوشحالی جای تعجب رو گرفت!تو چهره ی تک تکمون شادی موج میزد!صالحی با پوزخند گفت:مثل اینکه خیلی خوشحال شدین دارین از اینجا میرین!ههمون شاد گفتیم:آره خیلی!یه جوری نگامون کرد که ترجیح دادیم ساکت شیم!صالحی:میرین وسایلتون رو جمع میکنین،امشب حرکته.حالا هم از جلوی چشمام دور شین!متعجب با ته مایه ی خنده ازش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون!معلوم بود بدبخت بدجوری سوخته!نمیدونم نیلا و مانی یهو کجا غیبشون زد!نیکا بدون توجه به غیبت خواهرش هی رو نوک پنجه ی پاش و پاشنه جابجا میشد و دستاشو بهم میپیچید!نیکا:وای وای خداجون!خدا جون اصلا باورم نمیشه به این راحتی بتونیم بریم مقر اصلی!وای خدا جون شکرت!با خوشحالی دستاشو بهم کوبید.چشمهای خاکستریش برق میزد.نگاه خیرمو که رو صورتش دید ساکت شد.چند ثانیه خیره نگام کرد و بعد سریع نگاهشو ازم گرفت.نیکا:ب..ببخشید نمیدونی نیلا کجا رفت؟نیلا...خواست بره دنبالش که مچ دستش رو گرفتم.با ترس برگشت سمتم!آرم زمزمه کردم:تا وقتی عصبیم نکنی بهت کاری ندارم!نیلا هم...بهتره بذاری کاری رو که قلبش میگه انجام بده...اونم زندگیه خودشو داره!نیکا همونجور که سعی در آزاد کردن مچش داشت گفت:قلب هیچ وقت راه درست رو نشون نمیده!ما آدما بهتره درک داشته باشیم و دنبال عقلمون بریم..نه قلبمون!دستشو کشیدم و سریع کمر باریکشو بین دستام قفل کردم.دستاش رو سینم بود و با چشمای درشت نگاهم میکرد!سانیار:تا حالا دنبال عقلت رفتی...بهتره یه بارم به حرف قلبت گوش کنی!لحنم ملایم و وسوسه انگیز بود...اینو تو چشماش میدیدم!هرگز همچین لحنی رو از خودم سراغ نداشتم!آروم سرمو خم کردم و یه بوسه ی نرم از لباش گرفتم و آروم ولش کردم.لپاش قرمز شد و دوید سمت مجتمعمون!خیره بهش نیشم گشاد شد!تو چیکار کردی دختر؟چیکارم کردی که ضربان قلبم دیگه دست خودم نیست؟چیکارم کردی که در برابرت کنترلم رو از دست میدم؟چیکارم کردی نیکا...؟آروم رفتم سمت مجتمع.رو مبل وا رفته بودم و خیره بودم به اعدادی که هیچی ازشون نمیفهمیدم!نمیدونم چجوری باید معنیشون کنم!انگار معنیه خاصی ندارن و فقط و فقط یه سری عددن!در باز شد ومانی شاد و شنگول اومد تو!به به!لب و لوچش هم که قرمزه!خاک بر سر نکرد حداقل بعد کارای خاک بر سری لبشو پاک کنه!مانی:هوم؟چیه؟خوشکل ندیدی؟سانیار:چرا دیدم!خوشکل مشنگ ندیده بودم که به حمد خدا دیدم!مانی:چرا توهین میکنی بی شخصیت؟سانیار:یه نگاه به لبت بنداز!مانی سریع تو آینه یه نگاه به خودش انداخت.یهو پق زد زیر خنده!مانی:هه خخخخخ...میگم چرا محافظ دم در اینجوری نگام میکرد! سرمو تکون دادم و با تاسف به خودم اعتراف کردم که مانی هرگز آدم نمیشه! ریما**ریما:همشون آمادن؟رضا:بله رئیس!ریما:نمیخوام هیچ نقصی تو کارشون باشه...دو روز دیگه هم به آموزشیشون اضافه کن!تمرینا رو سخت تر کن!رضا:بله رئیس.ریما:میتونی بری.رضا که رفت منم رفتم یه سر به پسرا بزنم تا ببینم وضعیت اونا چه جوریه.نزدیک باشگاه که شدم سر و صداشون واضح میرسید.آروم وارد باشگاه شدم.چندتاییشون دو به دو مبارزه میکردن و بقیه داشتن با جاناتان و فرانک تمرین میکردن.رفتم یه گوشه و بهشون چشم دوختم.جاناتان:همگی!تمرین کافیه!وقت مبارزست!بیاین بالا ....سامیار و رامتین.سامیار یه ذره غر غر میکرد ولی رامتین شنگول بود!خوب میدونستم اصلا دوست نداره رغیبش رایان باشه!تو 10 دقیقه رامتین،سامیار رو شکست داد.با لذت بهشون خیره شدم...درست چیزی که میخواستم...آمادن!آخر از همه رایان رفت تو رینگ.این قانون جان بود! قوی ترین رو نگه میداشت آخر و یک نفر باید برای مبارزه باهاش داوطلب میشد و اگه کسی داوطلب نمیشد انتخاب به عهده ی خود مربی بود.طبق انتظارم هیچ کس حاضر نشد با رایان مبارزه کنه!جان عصبی گفت:یا خودتون داوطلب میشین یا همتون رو مجبور میکنم باهاش مبارزه کنید!یالا!کسی نیست؟از ته سالن بلند گفتم:من هستم!همه متعجب برگشتن سمتم.آروم رفتم سمتشون.به چهره های متعجبشون لبخند زدم و گفتم:من حاضرم باهاش مبارزه کنم!رایان با اعتراض گفت:قبول نیست!تو جزو لیست مبارزا نبودی ریما!میدونستم الان خستست و توان مبارزه با منو نداره ولی .....باید...باید قوی تر از این حرفا باشه!ریما:نبودم ولی حالا هستم!زودباش!یالا.کتمو درآوردم و با تاپ و شلوار لی رفتم تو رینگ.همه ی پسرا سوت میزدن و تشویقم میکردن،این وسط فقط رایانم حرص میخورد!با اشاره ی فرانک مبارزه شروع شد.همون اول فهمیدم قصد حمله نداره و فقط داره دفاع میکنه!عصبی با پا یه ضربه ی نسبتا سنگین به کشاله ی رونش زدم و بلند گفتم:دفاع نکن!مبارزه کن.وقتی جدیت رو تو چشمام دید خوی جنگجوییش خودشو نشون داد! داشتم نهایت لذت رو از مبارزه میبردم.از دو ماه پیش که باهاش مبارزه داشتم خیلی قوی تر شده بود و این منو به وجد میاورد!دوست داشتم قوی تر باشه...حتی جوری که منم حریفش نشم...من مَردم رو قوی تر از خودم میخوام!تو اوج مبارزه یه لحظه حس کردم کم آوردم!نمیدونم چرا جدیدا خیلی زود از مبارزه و فعالیت خسته میشم!پاهام کم توان شد و نتونستم واکنش لازم رو در برابر ضربه ی رایان نشون بدم و اگه رایان به موقع مسیر ضربشو عوض نمیکرد صد در صد در اثر برخورد پاش به گردنم بیهوش میشدم!یه نفس عمیق کشیدم و رو زمین نشستم.پسرا با نگرانی دورم حلقه زدن.رایان با احتیاط منو کشید تو بغلش و گفت:خوبی ریما جان؟چی شد؟چرا یهو انقدر بیحال شدی؟نفسمو فوت کردم بیرون و گفتم:بخاطر خستگیه،با یه استراحت مختصر حل میشه.رایان بغلم کرد و با آسانسور یه سره بردتم به واحد مشترکمون.حتی نزاشت یه لحظه هم پامو زمین بذارم.یه دوش گرفتم و رو تخت دراز کشیدم.رایان بعد 5 دقیقه با یه لیوان شیر موز برگشت.رکابیشو کنده بود و نگاه منم خیره به عضله هاش!با شادی خندید و گفت:اول اینو بخور تا من برم یه دوش بگیرم بیام،اومدم میتونی منم بخوری!با خنده زدم رو بازوش و یه ذره از شیر موز خوردم تا رایانو راه بندازم.رایان که رفت لیوانم رو تو گلدون خالی کردم!اه اه حالم بهم خورد!از بچگی از شیر موز متنفر بودم.اه!دوست داشتم بالا بیارم!ای کاش همون یه ذره هم نمیخوردم!آخه شیر رو چه به عسل؟رایان بعد 15 دقیقه اومد بیرون.فقط یه حوله دور کمرش پیچیده بود و بالا تنه ی لختش برق میزد!خیره شدم بهش!بدون اینکه نگاهمو بردارم...خیره شدم به مردی که 8 روزه بهم محرم شده.کسی که از همون اول از هر محرمی بهم نزدیکتر بوده.رایان حوله ای رو که داشت باهاش موهاشو خشک میکرد انداخت یه گوشه و دو تا قر ریز اومد که از خنده ترکیدم!با چشم غره گفت:چیه؟مگه ما مردا دل نداریم؟چطور تو هر وقت از حموم میای واسه من کمر میجنبونی،اونوقت من نمیتونم؟آها بیا!دست دست!همونجور که شفت بازی درمیاورد و قر میداد اومد سمت تخت.منم دیگه رو تخت بند نبودم از خنده!خودشو انداخت کنارم و منو کشید تو بغلش و سرمو گذاشت رو سینش.اخمام رفت تو هم!ریما:رایان!رایان دستاش که داشت آروم میرفت سمت کمربند حولم تو هوا خشک شد و سریع گفت:جونم؟بله...بله؟سرمو بلند کردم و معترض گفتم:رایان شامپو بدن جدیدت چه بوی بدی میده!رایان چشماش درشت شد و گفت:جـــــــــان؟بوی بد میده؟3 ساعت سامیار بدبختو تو بازار چرخوندم تا تونست اینو برام بخره!اخمو گفتم:در هر صورت خیلی بدبوئه!رایان:باشه عزیزم.دیگه ازش استفاده نمیکنم!ریما:میگم...میشه دوباره بری حموم؟رایان:جان من بیخیال!اصلا حال ندارم...اصلا یه لحظه وایستا!خم شد و از رو پاتختی عطرشو برداشت و رو خودش خالی کرد.برگشت سر جاش و با نیش باز گفت:خوب شد؟با لبخند گفتم:بهتر شد ولی هنوز بو میدی!
رایان**
مدام تو جمع چشم میچرخوندم بلکه بتونم پیداش کنم.یه لحظه یه نفر رفت تو آشپز خونه.حس کردم ریمام بود.ریمام؟خود به خود نیشم شل شد.هنوز میخ بودم رو در آشپزخونه که یه نفر تقریبا خودشو انداخت روم!برگشتم سمتش دیدم پریما خواهر پریا دوست دختر امیر سعی داره بیاد تو بغلم!یه خورده رفتم سمت مخالفش.
رایان:ببخشید پریما خانوم چیزی میخواین؟
با عشوه به موهاش یه تابی داد و گفت:بله!یه هم زبون.مثل اینکه شما هم تنهایین!
سعی کردم نخندم!نمیدونم چرا هر وقت این دختر رو میدیدم یاد بستنی پریمای میهن میوفتادم!اون یارو هست که تو تبلیغات داره گلف بازی میکنه شانسش (...)یده بود توپ دم سوراخ وامیسته،یهو یارو شاد میگه: و حالـــــا!پریما!خندمو قورت دادم.
رایان:منتظر ریمام.
یعنی برو گم شو!
با ناز یه ایش گفت وادامه داد:خوب نیست جوون عاقل و بالغی مثل شما انقدر به خواهرش وابسته باشه!
با خونسردیه ذاتیم گفتم:ریما خواهر خونیه من نیست!
پریما:ولی در هر صورت شما مثل خواهر و برادر بزرگ شدین!همه شما رو برادر ریما خانوم میدونن!
اومدم جوابشو بدم که با صدای رضا توجهم به جمع،جلب شد.
رضا:بـــه بـــه!به این میگن رئیس!یعنی چند درصد از جوونای مملکت رئیس به این خوشکلی دارن؟خدا سایشو رو سرمون حفظ کنه!
صدای رضا و پریما که با حرص داشت زر زر میکرد واسم مثل مز مز پشه بود!تموم وجودم شده بود چشم و زل زده بودم به فرشته ی رو به روم!انقدر ضایع نگاش میکردم که کلافه شد!برگشت سمتم و با سر پرسید چیه؟منم که دیدم اوضاع خرابه سرمو به نشونه ی هیچی تکون دادم.
تو کل مهمونی نگاهم روش بود،وقتی از زیر نگاهم فرار میکرد و میرفت پیش رادین آتیش میگرفتم!دیگه حساب مشروبی که میخوردم دستم نبود.یه گشه واستاده بودم و لیوان مشروبم رو تو دستم تکون میدادم.یه نفر زد رو پشتم.هنوز مست نشده بودم،خمار بودم ولی هنوز کاملا میفهمیدم اطرافم چه خبره!رادین بود.
رادین:چند وقته فهمیدی؟
یه جرعه خوردم و سوالی نگاش کردم.
با چشماش به ریما اشاره کرد و گفت:چند وقته فهمیدی ریما رو میخوای؟
مشروب پرید تو گلوم و به سرفه افتادم!
میگن خر طرف از پل رد شه مشکلش حله،میگن گاو طرف زاییده یعنی طرف مشکلی براش پیش اومده...حالا تکلیف من چیه که خرم سر پل زایید.....ها؟رادین یه نگاه بهم انداخت و خندید!
رادین:ببند دهنتو بابا توش مگس میره!
شکه گفتم:من...من..
رادین:تکذیب نکن که میزنم خوردت میکنم!در ضمن تو هم نمیتونی منو بزنی چون حق تقدم با منه،گفته باشم!
رایان:از...از کجا فهمیدی؟
رادین:از همون روز اول ضایع بود!وقتی ریما رو بغل میکردم و بوسش میکردم تو چشمات میخوندم که میخوای منو بگیری زیر مشت و لگد! خیلی ضایع حرص میخوری داداش!
نمیدونستم چی بگم.لیوانمو ازم گرفت و یکم ازش خورد.
رادین:ریما هر چقدر تو هک و روابط تجاری نابغه باشه تو احساسات ضعیفه!نمیگم اساساتی نیست،هست ولی درک احساسات براش سخته!سعس نکن با رفتارای پنهونی مثل غیرتی شدن و چشم و ابرو اومدن بهش بفهمونی.یا عملی ثابت کن یا مستقیم بهش بگو!
متعجب گفتم:یعنی تو...تو با رابطمون مشکلی نداری؟
شونشو انداخت بالا و گفت:هر دوتون بالغین ،در ضمن تو این مدت خوب فهمیدم که ریما خیلی دوست داره!
پوزخند رو لبم جا خشک کرد!
رایان:اون منو مثل داداشش میدونه!ندیدی بهم میگه داداش؟
رایان با خنده گفت:تو هم هر دفعه پاچشو میگیری!
یه ذره نگام کرد و جدی ادامه داد:علاقه رو بهت داره!فقط باید یه ذره روش کار کنی تا بتونی نوع علاقش رو تغییر بدی!
رایان:یعنی میشه؟
رادین:هر چیزی که بخوای امکان پذیره!
لیوانمو داد دستم و رفت.ته مونده ی لیوانم رو هم سر کشیدم و رو نزدیک ترین صندلی نشستم و سرمو گرفتم تو دستم.
بعد چند دقیقه صدای عصبیش رو از نزدیکم شنیدم.
ریما:باز مست کردی؟
خمار زل زدم بهش.مست نبودم...ولی بذار فکر کنه هستم!شاید به نفعم شد!
ریما با حرص رفت سمت جمع و گفت:خیلی خب پسرا جمع کنین بریم.رایان حالش زیاد خوب نیست!
یه سری از پسرا بهم فحش میدادن و یه سری نفرینم میکردن!ریما بی توجه به اعتراض بچه ها رفت سمت اتاق سابقم.یه نگاه انداختم دیدم کسی حواسش به من نیست.عین جت خودمو رسوندم به اتاق و پریدم تو.تکیه دادم به در و زل زدم بهش.
ریما انگار هل کرده بود!
ریما:را..رایان تو اینجا چیکار میکنی؟
صدامو کشیدم و عین آدمای مست گفتم:سرمممم...درد میــــکنه!
کشون کشون رفتم نزدیک تخت و ولو شدم روش.ریما اومد بالا سرم.مهربون بود...مثل همیشه!
ریما:الان واست یه لیوان شربت آب عسل و لیمو میارم.
رفت و بعد چند دقیقه با لیوان شربت برگشت.مثلا به زور یه ذره نشستم سر جام،ریما نشست کنارم و شربت رو کم کم به خوردم داد. دوباره دراز کشیدم سرجام.
ریما:بهتری؟
با نیش باز گفتم:فکــــر کنم...هیع...دارم بهتر میشـم!
ریما:نچ نچ نچ!خدا میدون چقدر خوردی که با یه لیوان پر شربت هم مستیت نپرید!
دوباره نیشمو واسش باز کردم.با مهربونی رو موهام دست کشید،بلند شد بره که مچشو گرفتم.خب تقصیر خودشه که انقدر خوشکله!با چشمای درشت زل زد بهم.از فرصت استفاده کردم و کشیدمش سمت خودم،افتاد کنارم.
متعجب گفت:چی...چیکار میکنی؟
فقط نگاهش کردم.اومد بلند شه که یه طرفمو انداختم روش...دیگه نمیتونه بره جایی بره!
با تته پته گفت:چی..چی شده ...رایان؟حا..حالت خوبه؟
رایان:ن..هیع....نچ!
ریما:تو چت...
نذاشتم ادامه بده!خم شدم روش و لبمو گذاشتم رو لبش!به محض تماس لبامون آتیش گرفتم.اول چند تا بوسه ی کوچیک از لبش گرفتم ولی تشنه تر شدم.دو طرف صورتشو گرفتم و با ولع شروع کردم به بوسیدنش.نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم!یه لحظه چشمامو باز کردم که دیدم مبهوت داره نگاهم میکنه...یه ذره دقت کردم...آره؟هه هه!چشماش یه ذره خمار شده بود!یعنی..اونم میخواد؟با ذوق چشمامو یستم و با ولع بیشتری بوسیدمش!نفس نفس میزدم ولی نمیتونستم ولش کنم!تشنه بودم..خیلی...خیلی زیاد!دستامو تو موهاش فرو کردم و لباشو با حرص بیشتری خوردم.بوسه ی طولانی و نفس گیری بود!سرمو که بلند کردم به نفس نفس افتادیم.زل زدم تو چشمای خوشکلش.با لذت لبخند زدم و دوباره لبامو گذاشتم رو لباش. هنوز شروع نکرده بودم که هلم داد عقب!
ریما:نه!رایان ...تو مستی..حالیت نیست..برو کنار!
خورده بود تو پرم ولی نمیتونستم به این زودی لو بدم که مست نیستم.
دوباره نیشم رو باز کردم و گفتم:چی...هیع..چی رو حالیم نیست؟من...میخوام!
سریع لباشو با لبام قفل کردم.چنبره زدم روش و با حرص بیشتری لباشو خوردم.تو کفش بودم که یهو با تموم توانش هلم داد عقب.
سریع از رو تخت بلند شد و گفت:تو...حالت خوب..نی..نیست!الان به رامتین میگم بیاد ببرتت.
سریع رفت بیرون!خودمو با حرص کوبیدم رو تخت.چند بار لبشو بوسیدم ولی یه بارم همراه نشد!نخواست!چیزی نگفت ولی نخواست!
ریما**
سریع اومدم بیرون و تکیه دادم به در.نفس نفس میزدم...بازم همون اتفاق!چرا هر وقت مست میکنه میاد سراغ من؟خب دیوانه تنها دختر اطرافش تویی دیگه!نمیتونه بره یکی از پسرا رو ماچ کنه که!ولی...خب پریما که بود!از اول مهمونی خوب بهش چسبیده بود که!وقت عشق و حال شد اومد سراغ من؟شانس آورد مست بود وگرنه..وگرنه!اه!کلافه یه دست به پیشونیم کشیدم و نفسمو فوت کردم بیرون.هنوز تو همون حالت بودم که یه نفر زد رو شونم.هل شدم،اومد یه سمتی در برم که با دماغ رفتم تو در!
ریما:آخ!
رادین:ریما!ریما حالت خوبه؟
برگشتم دیدم رادین نگران زل زده بهم.
ریما:آره خوبم.
رادین:اینجا چیکار میکنی؟
یهو یاد راین افتادم و هل کردم.
ریما:چیزه...چیز...آها!رایان مست کرده.تو اتاقه.میشه بری جمعش کنی؟من حریفش نمیشم.من رفتم!
اومدم در برم که مچمو گرفت.دست کرد تو جیبش و یه دستمال تمیز گرفت سمتم.
متعجب گفتم:من که دستمال نخواستم!
رادین:یه لحظه وایستا بچه!
چونمو گرفت و با دستمال دور لبمو پاک کرد!وااااااااااای!آبـــروم رفــت! بگم خدا چیکارت کنه رایان!حالا رادین در موردم چجوری فکر میکنه؟
نگران زل زدم بهش .
ریلکس گفت:حالا برو!
دیگه صبر نکردم و با تموم سرعت جیم زدم.
برگشتم سمت جمع و گفتم:خب پسرا بسه دیگه!کاسه کوزتون رو جمع کنین بریم!دیر وقته و فردا خبری از مرخصی نیست!
پسرا غر غر کنون رفتن تا لباس بپوشن.رامتین اومد سمتم،قیافش کنجکاو بود!
رامتین:راستی آبجی رایان رو ندیدی؟
یه اخم وحشتناک واسش اومدم و گفتم:تازه یادت اومد باید حواست بهش باش؟ها؟مگه نگفتم رایان بدمسته،تا یه ذره میخوره مست میشه حواست بهش باشه؟اگه از رو بالکن اتاق میوفتاد پایین چی؟ها؟
سرش پایین بود و چیزی نمیگفت.
صدامو آوردم پایین تر و تهدید آمیز ادامه دادم:فقط یه بار دیگه تو مهمونیا چشم ازش برداری و خدایی نکرده بلایی سرش بیاد حکم قتل خودتو امضا کردی!
با عصبانیت رفتم سممت ماهرخ.یه نفس عمیق کشیدم تا یکم آروم بشم.
ریما:ماهرخ جون نمیخواد امشب دست به چیزی بزنی.فردا چند نفر رو واسه نظافت میفرستم.باشه؟
ماهرخ:لازم به زحمتت نیست دخترم.خودم جمع و جورش میکنم.
گونشو بوسیدم .
ریما:نمیخواد فدات بشم.تا همین جاش حسابی تو زحمت افتادی!خب من دیگه میرم.کاری داشتی حتما زنگ بزن.
گونشو بوسیدم و رفتم سمت اتاق.یه سرک کشیدم.مثل اینکه رادین، رایان رو برده بود.سریع رفتم و مانتو و شالمو برداشتم.وقتی داشتم میرفتم بیرون چشمم خورد به تخت که یکمی نا مرتب بود.دوباره ضربان قلبم رفت بالا و هل شدم.ترجیح دادم جیم بزنم!همونجور که تند تند میرفتم سمت در خروجی لباسامو تنم کردم.رادین کنار ماشین منتظر ایستاده بود.تو ماشین هم که...پس رایان کو؟رادین یه نگاه بهم انداخت،انگار داشت حرفمو از تو چشمام میخوند.
رادین:با پسرا فرستادمش.زودتر بیا بریم که دارم از خواب میمیرم.
تا خونه هیچ حرفی رد و بدل نشد و من خیلی از این موضوع خوشنود شدم!وقتی رسیدیم سر سری ازش خداحافظی کردم و سریع پناه بردم به اتاقم.واقعا رو نداشتم تا تو چشماش نگاه کنم!
وااااااااای!این چه غلطی بود که تو کردی رایان؟اه!عصبی شالمو از رو سرم کشیدم و پناه بردم به یه وان آب داغ!
************************************************** *
رادین**
سریع ازم دور شد!خندم گرفت!آبجی کوچولوم حسابی خجالت کشید! درو باز کردم و رفتم تو.رایان رو تخت ولو بود و آرنجش رو پیشونیش بود. خدایی نه از نظر قیافه و تیپ و هیکل،نه از نظر اخلاق هیچ مشکلی نداره!کامله کامله و آرزوی هر دختری میتونه باشه!ریما واقعا لیاقت این عشق رو داره!رفتم کنار تخت و زل زدم بهش.با زانو زدم تو پهلوش!
رادین:هوی پاشو!میدونم بیداری!
آرنجشو از رو صورتش برداشت و نفسشو فوت کرد بیرون.
رایان:داداش کمکم میکنی بلند شم؟
حدسم کاملا درست بود!این از منم هوشیارتره!نشستم کنارش و محکم زدم رو پیشونیش که پرید و نشست سرجاش!خبیث خندیدم!
رایان:چرا میزنی؟مگه آزار داری؟
با خنده گفتم:بی شرف گفتم بهش مستقیم بگو و عملی وارد شو نه به این زودی!یهو رفتی سر اصل مطلب؟
چشماش درشت شد!
رادین:نکنه فکر کردی باورم شده که مستی؟
یهو هل شد و گفت:یعنی ریما هم فهمید؟
رادین:فکر نکنم!خیلی هل کرده بود،احتمالش کمه فهمیده باشه!
یهو ذوق کرد و نیشش شل شد!
رایان:نه سرم داد زد،نه زد تو گوشم!
سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم:خاک تو سرت!چه ذوقیم میکنه!البته این ریمایی که من دیدم بعید میدونم دلش بیاد محکم نازت کنه!چه برسه به اینکه بخواد بزنه تو گوشت،اونم وقتی که فکر میکنه مستی!
دوباره نیشش شل شد!
رادین:ببند!بی ظرفیت!گفتم که اونم دوست داره فقط باید یه ذره روش کار کنی تا جوری که میخوای دوست داشته باشه!کم کم،نمه نمه!نه که مثل این وحشیا بپری روش و ماچش کنی!چیکارش کرده بودی؟ لباش باد کرده بود!
دیدم چیزی نمیگه.خیره شد به دیوار،یه ذره لب و لوچش کج شد و یه لبخند نیم بند زد!خاک بر سر داشت تصور میکرد!محکم زدم پس کلش!
رادین:هوی بوفالو!من هنوزم اینجاما!برگ چغندر که نیستم!
مظلوم سرشو تکون داد و آروم از رو تخت بلند شدونه مثل اینکه یه نمه مسته!زیر بازوشو گرفتم و بردمش بیرون.
رادین:رضا بیا ببرش تو ماشین خودت.
رضا:بدش من داداش.ماشاالله!به گودزیلا گفته زرشک!یا عـــــلی!
یهو رامیتی پرید وسط و گفت:نه نه!بدینش به من این کاکل پسرو!تا همین جاش حسابی بخاطرش فحش خوردم!بدین خودم میبرمش!
شونمو انداختم بالا و همراه رامتین فرستادمش.رامیتن خودش دیروز گفته بود که محافظ شخصیه رایانه!البته با ناراحتی اعتراف کرده بود که حریف رایان نمیشه!البته من خوب میدونستم که رامتین رزمی کار ماهریه پس...رایان باید بد جونوری باشه!
رفتم کنار ماشین و منتظر ریما موندم.بعد 5 دقیقه بالاخره خانوم تشریف آورد!بی سر و صدا سوار شد و تا وقتی که برسیم یه نیم نگاهم بهم ننداخت!معلوم بود حسابی خجالت کشیده!یکم عجیبه!ریما و خجالت؟همچین رسیدیم مثل مرغ پرکنده سریع خداحافظی کرد و تقریبا با دو رفت تو!خندیدم و بعد سپردن ماشین به پارکر رفتم تا بکم بخوابم!سانیار**
جمشید یه نگاه به ما و یه نگاه به مردی که جلوی پامون افتاده بود انداخت.
جمشید:کسایی که کارایی خاصی ندارن مثل دزدای ساده و زورگیرا تو گروه ما جایی ندارن،وقتی رد میشن تو دنیای بیرون هم جایی ندارن!پس پویا...به مردی که روی زمین افتاده بود اشاره کرد و ادامه داد:میره سراغشون!تا حالا کسی حریفش نشده بود!حالا که همچین کسایی وجود دارن جاشون تو دنیای ماست!خوش اومدین!
یهو با صدای بلند شروع کرد به صدا زدن یه نفر.
جمشید:سامان...سامـان!
یهو یه پسر جوون بدو بدو اومد تو.
سامان:جانم رئیس؟
جمشید:ببرشون پیش بقیه.
سامان ازمون خواست که دنبالش بریم.هم واسه من هم واسه مانی جای سوال داشت که یه پسر 17 ،18 ساله چجوری وارد گروه اینا شده!
سامان نشست پشت فرمون و گفت:خب همونطور که شنیدین اسمم سامانه.به گروه خوش اومدین.اسمتون؟
مانی:مایکل دودره.
سانیار:اسی بی کله!
سامان با خنده گفت:اعصاب نداری؟
سانیار:نچ!
دوباره خندید و گفت:دزدین؟
مانی که انگار خیلی بهش برخورده بود که به شغلش توهین شده،عصبی گفت:دزد باشیم بهتر ازاینه که پادو و شوفر باشیم!
سامان با خنده گفت:خب بابا!حالا چرا بهت بر میخوره؟راستی...
از تو آیینه با هیجان به من و مانی که کنار هم نشسته بودیم نگاه کرد.
با ذوق گفت:نمیدونین کی زد پویا رو له کرد؟
مانی بادی به قبقب انداخت و گفت:استاد میتی کمان و زمبه!خب من و داداش کایکوم بودیم دیگه!
سامان با ذوق گفت:جدی؟شما کوبوندینش؟پس بگو چرا آوردنتون تو گروه!دستتون طلا!نمیدونین من چقدر از این پویا بدم میومد!با اون سیبیلای بی ریختش!آدم حس میکنه...
مانی با ذوق گفت:میدونستم،میدونستم حسم بهم دروغ نمیگه!تو هم فهمیدی آدم خواره؟
سامان متعجب نگامون میکرد!با حرص کوبوندم رو پای مانی.
سانیار:تنبیه های دوران کودکی بدجور روش تاثیر گذاشته!هنوزم فکر میکنه آدمای قد بلند و هیکلی و سیبیلو آدم میخورن!
سامان غش غش میخندید!
مانی:مرض!تو که نمیدونی بابام چجوری میترسوندتم!اصلا اسی تو که خودت میدونی چجوری تنبیه میکرد!خوبه خودتم چشیدی!
با خنده تاییدش کردم.
سامان متعجب گفت:شما داداشین؟
با هم گفتیم:آره!
سامان:پس چرا قیافه هاتون زمین تا آسمونه؟
مانی:به ننم رفتم.
سانیار:به آقام رفتم.
سامان:آهــــا!ولی خدایی نونتون تو روغنه!چند تا از بالایی ها زنای ترشیدن،راحت میتونین مخشون رو بزنین و خودتون رو بکشین بالا!خوب برو رو دارین!
مانی محکم زد پس گرنش و گفت:این کارا به تو نیومده!رانندگیتو بکن بچه!
دیگه تا برسیم هیچ کدوممون حرفی نزدیم.سامان جلوی یه ویلای شیک با نمای قرمز و مشکی نگه داشت.
برگشت سمتمون و باخوشرویی گفت:خب بچه ها موفق باشین.شاید دیگه هرگز همدیگه رو نبینیم ولی در هر صورت از دیدنتون خوشحال شدم.
مانی:دمت گرم بچه...بپر پایین داداش.
سانیار:مرسی پسر جون.
مانی پیاده شد و منم پشت سرش پیاده شدم.
ماشین که رفت برگشتم سمت مانی که دیدم با نیش باز داره نگاهم میکنه!یه ابروم پرید بالا!
مانی:باورم نمیشه زندگیمون به همین راحتی تغییر کرده باشه!
سانیار:واسه همین نیشت بازه؟
مانی تند تند سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
رفتم سمت در.دستم رو ،رو زنگ نذاشته در باز شد.حدس مانی درست بود!تو کوچه هم دوربین داشتن.اگه نداشتن باید تعجب میکردیم!در رو باز کردم و رفتیم تو.یه حیاط کاملا معمولی.برخلاف زرق و برق خود ویلا حیاطش چیز خاصی نداشت.یه حیاط کوچیک با یه باغچه ی مستطیلی سمت چپ حیاط که توش پر علف بود!
مانی:چیه؟انتظار داشتی یه مشت قاچاقچی و دزد بشینن واست باغچه گلکاری کنن؟
یه لبخند عمیق زدم.خیلی خوشم میاد که میتونه ذهنم رو بخونه!احساس آرامش میکنم!در ویلا آروم باز شد و یه پسر 31،32 ساله ی ریز ه میزه و چهره ی شیرینی اومد بیرون.
مانی:اوخی!چه ماهه!
پسره بر خلاف چهرش اخم عمیقی کرد و گفت:میرین تو،یه گوشه میشینین تا وقت رفتن بشه!
بدون حرف رفتم تو.مانی هم پشت سرم میومد.نمیدونم چی به پسره گفت که دادش رو درآورد!
پسر:برو گم شو تو!
مانی همونجور که تند تند میومد سمتم زیر لب زمزمه میکرد:میخوره...میخوره!
خندیدم و گفتم:آخه برادر من مگه مرض داری سر به سرش میذاری؟
مانی مظلوم گفت:فقط ازش اسم شامپوش رو پرسیدم!
یه نگاه به پسره انداختم و همونجور که سعی میکردم جلوی خندم رو بگیرم گفتم:کویر لوت بیشتر از سر این تراکم داره!کچله که!
ریز خندیدیم و رفتیم سمت هال.با ورودمون هر دومون خشک شدیم ومتعجب زل زدیم به رو به رومون!دو تا دختر ریزه میزه ی خیلی ملوس!البته قیافشون خیلی خشن میزد!مانی زودتر از من دست بکار شد.
مانی:سلام عرض شد خانوما!من مایکل دو درم،ایشونم داداشزرگترم اسی بی کلست.من دزدم داداشم زورگیر،شما چطور؟
خندم گرفته بود.چه با افتخارم میگه!یکی از دخترا که موهای مشکیش از زیر شالش زده بود بیرون و چشمای درشت قهوه ای داشت ریز خندید که با نگاه چپ چپ دختر کناریش ساکت شد.دختر کنارش مثل خودش ریزه میزه بود،با این تفاوت که چشمای خاکستری و موهای بلوند تیره داشت.چهره ی هر دوشون تقریبا به یه اندازه خوشکل بود ولی انگار چشم خاکستریه خشن تر بود!رو یکی از مبلا با فاصله از دخترا نشستم.مانی هم بلافاصله کنارم نشست.
چشم خاکستریه با پوزخند طوری که ما بشنویم گفت:معلوم نیست رئیس این جوجه ها رو میخواد چیکار کنه!یکیشون که انگار دلقکه اون یکی هم...
یه نگاه بهم انداخت و پوزخندشو عمیق تر کرد و گفت:چوب خشک!
ریلکس پای چپم رو انداختم رو پای راستم و با آرامش همیشگیم گفتم:حتما دلیلی دیدن که ما الان اینجاییم!
یه نیم نگاه بهم انداخت و برگشت سمت مخالف.
یهو یه پسر هیکلی در حالیکه یه لیوان آب دستش بود با سر و صدا اومد تو هال.تا من و مانی رو دید شاد شد و با خوشرویی اومد سمتمون.دستشو سمتون دراز کرد.
پسر:اسمم پدرامه!خیلی از دیدنتون خوشحال شدم.دیگه کم کم داشتم از جنس و نسل خودم ناامید میشدم!
با خنده به چشمش به دخترا اشاره کرد!دخترا خیلی بد نگاش میکردن!
باهاش دست دادم و گفتم:میتونی اسی صدام کنی.
پدرام:از دیدنت خوشحال شدم اسی جون.
مانی هم باهاش دست داد و گفت:منم مایکلم.
پدرام ابروشو متعجب انداخت بالا.
مانی با خنده گفت:تو محل بر و بچ میگفتن!
پدرام کنارمون نشست و گفت:خب شما چجوری تونستین از قربال رد بشین؟امسال خیلی سخت گیری میکردن!انگاری فقط ما 5 نفریم!
مانی متعجب گفت:واقعا؟چه باحال!
پدرام:من تو کار هکم.بخاطر تواناییم تو هک اینجام،این دوتا آبجی ما هم که هنوز اسمشون رو نمیدونم جاسوسن.یه جورایی تو کار پاک کردن رد پا هم هستن.خب شما چی؟نگفتین!
قبل از اینکه دهن باز کنم مانی فکشو راه انداخت!
مانی:من دزدم داداشم زورگیر.
پدرام خندید و گفت:ا داداشین؟جدا؟یهو جدی شد و ادامه داد:دروغ نداشتیم!امکان نداره گروه همچین کسایی رو استخدام کنه!البته قصدم توهین نیستا!منظورم شغلتونه!
جدی گفتم:ما دروغی نگفتیم!تا امروز هم شغلمون همین بود.البته ما بخاطر شغلمون اینجا نیستیم!
پدرام کنجکاو گفت:پس چجوری وارد گروه شدین؟
مانی سریع فیگور گرفت و گفت:زور بازو داداش!ما نون بازومون رو میخوریم داداش!
متوجه شدم که دختر چشم قهوه اییه داره زیر چشمی مانی رو دید میزنه!با اینکه لباسامون گشاد بود ولی بازم هیکلامون معلوم بود.
پدرام گجی گفت:یعنی بخاطر هیکلاتون...
مانی:رفیق زدیم پویا رو کتلت کردیم الانم اینجاییم!
سه تاشون با چشمای درشت زل زدن بهمون!
پدرام:پویا...همون که کارش زیر آب کردن سر ردیاست؟
مانی:اوهوم!ما رو هم رد کردن اومد بزنه من و داداشم مقاومت کردیم زدیم لهش کردیم!همین!
پدرام:آخه...اون که خیلی گنده بود!
آروم خندیدم و گفتم:یه دلیل بهتر واسه من و داداشم بیار!
پدرام با هیجان گفت:پس بگو!آوردنتون واسه بادیگاردی!یا احتمالا مبارزات رو در رو!اینطور که از وجنات هم پیداست همون اول میفرستنتون اون بالا بالا ها!
مانی شیطون گفت:چطور؟
بی خیال گفت:تعارف ندارم!هم خوشکلین هم خوش هیکل!اینطور که معلومه بزن هم که هستین!بالایی ها از این جور بادیگارد ها نهایت استقبال رو دارن!نونتون تو روغنه!
مانی مردونه خندید و شونشو انداخت بالا!بی شرافت!هر وقت میخواد مخ بزنه اینجوری میخنده و شونشو میندازه بالا!این دختره هم که انگار بدش نیومده!یه گربه ی ملوس و شیرین!مانی تازه گرم گرفته بود و داشت مثل همیشه جمع رو رو دستش میچرخوند که یه صدای کلفت و خشن توجه ما رو جلب کرد.
مرد:همین 5 نفرن؟
کچلو با تته پته گفت:ب...بله رئیس!
یه نفر اومد تو هال بگم قیافش شیطان رجیم رو میذاشت تو جیبش دروغ نگفتم!
مانی بهم نزدیک شد و گفت:لعنت خدا بر شیطان رجیم!
خندمو خوردم و یه لبخند ریز زدم که باصدای مرده از جا پریدم.
مرد:پچ پچ نداریم!
یهو مانی همونطور که کپ کرده بود و به مرده خیره شده بود با صدای بلند گفت:این دیگه میخوره!
قیافه ی مرده متعجب شد!
مرد:کی؟چیو میخوره؟
سریع گفتم:شرمنده،داداشم یه خورده شوخ طبعه،شوخی کرد!
مرد یه اخم غلیظ کر و عصبی گفت:شوخی نداریم.مفهوم شد؟
5 تامون یکصدا گفتیم :بله رئیس!
مرد برگشت سمت کچلو و گفت:بیارشون.
کچلو:زود باشین.راه بیوفتین!
به ترتیب از کنارش رد میشدیم و سوار ون نارنجی رنگی میشدیم. مانی که داشت از کنارش رد میشد یه دستی به کل کشید.
با نیش باز گفت:پیس....پیس....بــــــــس!ش یشه شور میزنی یا تی میکشی؟
کچلو عصبی اومد یه چیزی بگه که انگار پشیمون شد،بجاش مانی رو هل داد سمت ون.مانی با خنده اومد تو و کنارم نشست.
سانیار:آزار داری؟
مانی:آخه خیلی ناز بود!خیلی دوست داشتم لپشو میکشیدم ولی حیف!حیف که خیلی وحشی بود!
پدرام:مثل اینکه شنیده با پویا چیکار کردین وگرنه کامران از کسی که به سرش دست بزنه نمیگذره!
مانی:کچلو؟اسمش کامرانه؟کامران کچلو؟
یه نفس عمیق کشید و همونطور که رو صندلی وا میرفت گفت:خوب شد قبل اومدن واکسن هاری زدم!
من و پدرام کوتاه خندیدیم و ساکت شدیم.مستقیم رفتیم فرودگاه.نمیدونم چجوری ولی در کمال ناباوری به محض رسیدن بلیطامون رو تحویل دادیم و سوار هواپیما شدیم!بعد چند ساعت رسیدیم بوشهر و از فرودگاه مستقیم رفتیم به یه خونه.یه خونه ی قدیمی و کوچیک.ساعت طرفای 10 شب بود که کامران اومد دنبالمون،دوباره سوار یه ون بی ریخت سبز شدیم و راه افتادیم.مانی تمام راه رو خواب بود و منو پدرامم تو فکر بودیم ولی دخترا داشتن مدام پچ پچ میکردن.نزدیک 10 دقیقه بود که ون خیلی اینور و اونور میشد.معلوم بود جاده خاکیه.بعد چند دقیقه صدای ماسه رو زیر لاستیکا تشخیص دادم.
مانی سرشو رو شونم جابجا کرد و گفت:قاچاق آدم از طریق آب...هه!کارمون اونور آبه!
بعد چند دقیقه ون ایستاد.صدای باز و بسته شدن در اومد.
مانی:ای جون!کله قشنگ اومد!
سانیار:مایکی خفه!
مانی:باشه!
کامران درو باز کرد و گفت:بریزین بیرون!
تک تک پیاده شدیم.یه نگاه به دور و برم انداختم.
زیر لب گفتم:بندر بوشهر!
پدرام که انگار صدام رو شنیده بود گفت:مطمئنی؟من تا حالا نیومدم!
مطمئن؟هه!اینجا حداقل برای من و مانی که 7 سال توش زندگی میکردیم خیلی خیلی آشنا بود!کچلو داشت با موبایلش حرف میزد.
مانی با ذوق گفت:خونه ی حاج عمو نزدیکه!بریم بیدارش کنیم برگردیم؟
چپ چپ نگاش کردم!
سرشو انداخت پایین و گفت:خب بابا!چرا میزنی؟
کامران: دنبالم بیاین.
عین جوجه دنبالش راه افتادیم.هر چی نزدیکتر میشدیم لنج بزرگ و بزرگتر میشد.با راهنمایی کامران سوار شدیم.برخلاف تصورم اتاقی که توش بودیم هیچ شباهتی به اتاقک های حمل انسان قاچاق نداشت!
دختر چشم عسلیه که بهت من و مانی و پدرام رو دید با پوزخند گفت:رئیس نمیذاره به افرادش بد بگذره!
پس سابقه داره!برخلاف تصور قبلیم ما بجای یه اتاق نمور و تاریک تو یه اتاقک مخصوص لنج بودیم!از یخچال و تی وی و مبل بگیر تا هر چیزی که بخوای توش بود!یه اتاق کاملا مجهز!دختر چشم قهوه ایه رو تخت خواب بود،پدرام یکی از کوسن های مبل رو برداشته بود و رو زمین خواب بود،طبق گفته ی خودش جاش باید سفت باشه،مانی هم رو مبل بیهوش شده بود!دختر چشم خاکستریه رو زمین نشسته بود و تو فکر بود.منم...نه خوابم میبرد..نه میتونستم بشینم!از پنجره ی گرد وکوچیک لنج به بیرون زل زده بودم،فقط آبیه آب بود و بس!نزدیکای ظهر تودبی مستقر شدیم.یه ویلای شیک و مدرن!داشتم به درستیه حرفای دختره پی میبردم!این قاچاقچیه کله گنده واقعا واسه افرادش ارزش قائله!
مانی همونجور که کلشو از تو یخچال در میاورد گفت:سان..
چپ چپ نگاش کردم که سریع گفت:ساندویچ میخوری؟
پدرام با شادی گفت:اگه بازم باشه منم میخوام.
مانی خیره نگام کرد که زیر لب گفتم:فقط یه لیوان آب!
5 دقیقه بعد مانی با 5 تا ساندویچ تو دست چپش و یه لیوان آب تو دست راستش اومد تو هال.ساندویچا رو بین بچه ها پخش کرد و دو تا برای خودمون آورد.لیوان آب رو هم گذاشت رو عسلیه رو به روم.
با اخم گفتم:من ساندویچ خواستم؟
مانی همونجور که پدر از ساندویچ در میاورد با دهن پر گفت:نه!ولی منم یه داداش جنازه نمیخوام!
حق با مانی بود.نباید ضعیف میشدم ولی دست خودم نبود!نگران پروندم بودم!معلوم نیست تو این مدت که مشغول این پروندم چه کارا که نمیکنه!فقط خدا میدونه که چی تو ذهن اون میگذره!اون؟اون لعنتی کیه؟
با ضربه ی مانی به بازوم به خودم اومدم و سعی کردم بیخیال بشم و ذهنم رو رو این پرونده متمرکز کنم.کاور ساندویچ رو درآوردم.اخمام رفت تو هم!مانی یه نگاه به قیافم انداخت و بی حوصله ساندویچم رو ازم گرفت و خیارشوراشو درآورد و داد دستم.با رضایت لبخند زدم و مشغول شدم!3 ساعت بود که کامران ما رو گذاشته بود و خودش معلوم نبود کدوم قبرستونی رفته!دخترا یه گوشه نشسته بودن و داشتن با ناخوناشون ور میرفتن.دخترا ناخون بلند نداشتن میخواستن چیکار کنن؟پدرام سرش تو لب تابش بود.مانی بعد زیر و رو کردن خونه یه پلی استیشن 2 پیدا کرده بود و با ذوق مشغول بود!ای خداااا!انگار نه انگار 24 سالشه!
واسه نشستن نیومده بودم ولی هیچ کاری ازم بر نمیومد!در با کلید با زشد و کامران عرق ریزون اومد تو.یه سره رفت جلوی کولر ولو شد.
مانی نیم نگاهی بهش انداخت و گفت:داداش تی بیارم؟شرشر میریزه!
کامران عصبی بهش نگاه کرد ولی چیزی نگفت!نشست سر جاش و پیراهنشو که خیس عرق بود درارد.اولین چیزی که توجهمو جلب کرد عدد(II) یونانی بود که رو بازوش هک شده بود.تا جایی که مغز من یاری میکنه این عدد به تنهایی به معنیه نفوذه!یعنی کامران نفوذیه؟؟ نگاه خیرمو که رو بازوش دید با اخم رکابی آستین دارش درست کرد که خالکوبی رفت زیر آستین.
کامران:پسرا برین تو اتاق راستی،دخترا تو اتاق چپی.از تو کمد یه دست لباس آدمیزادی برمیدارین نیم ساعت دیگه حرکته.
یه نگاه به من و مانی انداخت و گفت:از این تیپای عجیب غریب هم نمیزنین!برین!
مثل بچه ی آدم رفتیم تا لباسامون رو عوض کنیم.چون نیم ساعت وقت بود میتونستم یه دوش یه ربعه بگیرم.
همونجور که گردنبندم رو درمیاوردم گفتم:مایکی من میرم یه دوش بگیرم،یه ربعه برمیگردم.
گردنبند رو که گذاشتم رو میز چشمم خورد به مانی که تیشرتش رو درآورده بود و با نیش باز زل زده بود به من!
یه لبخند خبیث زدم و با نیش باز قفل در اتاق رضا و امیر علی رو با تب لتم هک کردم.مستقیم رفتم سراغ اتاق خواب.دو تاشون با بالا تنه ی لخت و شلوارک رو تختشون وا رفته بودن و داشتن خواب هفت کچلان رو میدیدن!اوففف!نه بابا!جونم هیکل!نیشمو بستم و سعی کردم نخندم.بتری آب یخم رو از تو کولم درآوردم.چیکار کنم از بچگی عاشق مردم آزاری بودم!با شادی نصف آب رو روی سر رضا و بقیشو رو شکم امیر خالی کردم!یه دادی زدن و عین جنی ها پریدن پایین و گارد گرفتن!از خنده پوکیدم!ریما:پاشین ببینم کروکدیلا!نکنه میخواین کل هفته رو تو هتل بخوابین؟بچه ها خیلی التماس کردن که بذارم بیشتر بخوابن ولی تو کتم نرفت که نرفت!به زور بلندشون کردم و مجبورشون کردم لباساشون رو عوض کنن.اشکان و سامیار و رامتین تو یه اتاق بودن.اون سه تا بهتر با هم میسازن.باخنده در اتاق اونا هم هک کردم و رفتیم تو.اشکان مثل بچه ها زیر پتو فرو رفته بود و توی خواب عمیقی به سر میبرد!چشمم که به رامتین و سامیار خورد کبود شدم از خنده!سر سامیار روی سینه ی لخت رامتین بود و تو بغلش فرو رفته بود.رامتین هم پاهای سامیار رو با پاهاش قفل کرده بود! اینا همدیگه رو با دوست دختراشون اشتباه گرفتن!یه نگا به امیر و رضا انداختم که ریز ریز میخندیدن و ادای عق زدن رو درمیاوردن!با خنده نقشمو دم گوششون گفتم و رفتم سراغ اشکان.سرمو بردم دم گوشش،یه نگا به اون دو تا انداختم که چسبیده بودن به گوش سامیار و رامتین.با دستم از یک تا سه رو شمردم.با نشون دادن عدد سه شروع کردم به جیغ زدن،اون دو تا هم به طرز هیولایی داد میزدن!اشکان به طرز فلاکت باری بامخ خورد رفت تو زمین.اون دوتا هم از ترس بیشتر به هم چسبیده بودن و عین دخترای 18 ساله جیغ میزدن!خلاصه اول صبحی کلی خندیدیم!اون سه تا هم لباس پوشیدن و رفتیم پایین تا یه چیزی کوفت کنیم!اون روز و 4 روز بعدش به خرید و تفریح و گردش گذشت.بچه ها مدام میگفتن دیگه هرگز انتظار نداشتن لبخند منو ببینن!خب هر کسی عقیده ی خودشو داره دیگه!روز 6 یه قرار ملاقات سری با موسیو کچلو داشتم که در کل مراسم پاچه خواری بود!خبر سر پا شدن دوباره ی کارخونه ی کارسیقو عین بمب تو فرانسه ترکیده بود و همه دنبال عامل این سرپایی بودن.ولی من به موسیو گفته بودم که به هیچ کس چیزی نگه.فعلا نباید کسی بفهمه.فعلا زوده!روز آخر پسرامو بردم پارک! گاهی اوقات یادم میره که این 5 نفر پسرای بالغن!تو پارک به زور بچه ها رو از رو تاب بلند میکردن و خودشون مینشستن!خودم چند بار به چشم دیدم که تو صف سرسره بچه ها رو هل میدادن!منم مجبور شدم نسبت به اعتراض والدین بچه ها بگم که همشون عقب مونده ی ذهنین!حالا خوبه پسرا فرانسه بلد نیستن وگرنه درسته منو میخوردن!واقعا خیلی براشون متاسفم! با این تیپ و قیافه و هیکل هر کدومشون آرزوی هر دختری میتونن باشن ولی از بس خل و چلن دخترا از دستشون فرارین!دفعه ی آخری که سعی کردم خیر سرم عاقل ترینشون؛رامتین خاک بر سر بی عرضه رو سر و سامون بدم،دختره آژیر کشون از کافی شاپ فرار کرد!آخرش نفهمیدم این ذلیل مرده چه بلایی سر دختر مردم آورد!کلا ازشون قطع امید کردم!هر کی برای اولین بار ببینتشون تو کف جذابیت و ابهتشون میمونه،یه روز از آشنایی نگذشته میفهمه با یه پسر بچه ی 4 ساله طرفه!دیدم دارن پارک رو خراب میکنن ورشون داشتم و برگشتیم سمت هتل.از نصیحت کارشون گذشته، اینا آدم نمیشن!تو راه برگشت بودیم که حس کردم صدای داد و بیداد میاد.صدا رو دنبال کردم و رسیدم به یه کوچه بن بست.از بچه ها خواستم که سر کوچه بمونن و جلو نیان.آروم یه گوشه قایم شدم.سه تا مرد هیکلی و اتو کشیده بودن که با نهایت احترام به فرانسوی از یه نفر درخواست میکردن که همراهشون بره.یهو یه صدای دورگه اومد که به ایرانی داشت به اونا فحش میداد! چشمام گرد شد!از صداش معلوم بود که یه پسر نوجونه.یه ذره جابجا شدم دیدم روبهروی اون سه تا یه پسر 16،17 ساله واستاده.یکی از اون مردا گفت:آقا شما باید همراه ما بیاین.وگرنه ما مجبوریم به زور با خودمون ببریمتون.پسر:برین گم شین گوریلا!من با شما قبرستونم نمیام!هیچ غلطی هم نمیتونین بکنین!قشنگ قیافشون داد میزد که یه کلمه هم از حرف پسره رو نفمیدن! یه نگاه به همدیگه انداختن و خیلی راحت بازوهای پسره رو گرفتن و بلندش کردن.حرصم دراومد!هموطن منو خفت میکنین؟زورتون به بچه میرسه؟عصبی روبه روشون واستادم و به فرانسه گفتم:هوی نره غولا!ولش میکنین یا بیام فکتون رو بیارم پایین؟یکی از مردا یه نیشخند زد و اومد سمتم!نخیر!اینجوری نمیشه!دلشون کتک میخواد.آستینامو زدم بالا و شروع کردم.ظرف 10 دقیقه قیمه قیمشون کردم. کمرمو صاف کردم و برگشتم سمت پسره.اوخی!گارد گرفته بود!کاملا معلوم بود ناشیه!به نظر نمیومد فاصله سنی زیادی داشته باشیم ولی قدش از من خیلی کوتاه تر بود،یا شایدم من زیادی نسبت به سنم بلند بودم!واسه 19 سال 178 بلنده؟فکر نکنم!اومدم حرفی بزنم که زودتر گفت:هوی؟تو کی هستی؟چی ازجونم میخوای عوضی؟جاش بود یه جور میزدم تو گوشش یه متر بره تو آسفالت!ولی هیف،هیف که بچه بود!اومدم حرف بزنم که دوباره گفت:نه!حرف نزن،حرف نزن!دختره ی فرانسوی!چنان با چندش اینو گفت که خندم گرفت!نمیدونم چرا ازش خوشم اومده بود، در غیر اون صورت بود که میزدم خوردش میکردم!پسره:به چی میخندی دختره؟مگه تو چیزی از زبون شیرین پارسی حالیت میشه؟اوفــــــــــــــف!نه بابا!جونم عرق ملی!با خنده گفتم:سلام،اسم من ریما.اسم تو چیه؟چشماش برق زد و گفت:وای خدا!تو ایرانی بلدی!با نیشخند گفتم:یه ایرانی نباید بلد باشه ایرانی حرف بزنه؟بیشتر ذوق کرد و گفت:وای خداجونم!تو ایرانی هستی؟از طرز برخوردش معلوم بود مامانی و لوس تشریف داره!اینم شانس من!ریما:نگفتی اسمت چیه آقا کوچولو.اخماش رفت توهم.نه!مثل اینکه میشه امید داشت حداقل مامانی نیست!عصبی گفت:کوچولو خودتی!من 17 سالم!فقط دو سال؟پس چرا انقدر کوچولوئه؟.لی دمم گرم سنشو درست حدس زدم!با خنده گفتم:خیلی خوب بابا بزرگ!نگفتی اسمت چیه!یه لبخند خوشکل زد و موهای لختشو داد کنار و گفت:اسمم رایان.از آشناییت خوشبختم ریما.خیره به چماش باهاش دست دادم.چطور تا حالا نفهمیده بودم؟چشماش کپی برابر اصل چشمای رادینم بود.رادینی که هنوز قدرت کافی برای بیرون کشیدن و چزوندن عوامل دستگیریش رو نداشتم!تو چشماش رادینم رو دیدم.اشک تو چشمام حلقه زد.چرا رایان نتونه جای داداشم رو برام پر کنه؟چرا اون نشه داداش کوچیکم؟رایان:چی شده ریما؟چرا گریه میکنی؟بی اختیار بغلش کردم و با بغض گفتم:میدونستی چشمای داداشم رو داری؟متعجب گفت:ولی من چشمم به مادرم رفته!دم گوشش گفتم:با من میای؟داداش کوچیکم میشی؟آره داداشم میشی؟با من میای؟خودشو کشید عقب و گفت:کجا ریما؟با ذوق گفتم:ایران.میای؟گل از گلش شکفت و با شادی گفت:آره میام آبجی.میام آبجی ریما.من کسی رو ندارم.تو رو خدا منو با خودت ببر.میبری؟با خوشحالی پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:آره داداشی!با هم میریم.دستشو و گرفتم و با هم رفتیم سمت پسرا.باید بهشون بگم،بگم که چه تصمیمی گرفتم.رایان رادینمه.داداشمه.با خودم میبرمش!
با رایان رفتیم سمت بچه ها که بی قرار تو کوچه راه میرفتن.تا منو دیدن اومدن سمتم.رامتین:کجا بودی ریما؟میدونی چقدر نگرانت شدیم؟ها؟خوشم نمیاد کسی سرم داد بزنه حتی رادین!اخمام رفت تو هم!رامتین که فهمید زیاده روی کرده با لحن ملایم تری گفت:ببخشید ریما جان.نگرانت شدیم خوب.نگفتی کجا رفتی!چی شد؟این کیه؟با خوشی برگشتم سمت رایان و لپشو کشیدم!ریما:این آقا خوشکله رایانه.قراره بشه داداشی من!بچه ها متعجب زل زدن بهم!ریما:پوف!بریم هتل جریانو واستون میگم!تو هتل جریان رو واسشون تعریف کردم و رایان هم جریان اون سه تا مرد رو برام گفت.اون سه نفر از افراد پدرش بودن.باباش یه قاچاقچی فرانسوی بود و مادرش یه دختر ایرانی.مثل اینکه باباش یه شب تو مستی مادرشو میکشه و رایان هم چون دوست نداشت پیش باباش بمونه و بشه یکی مثل اون فرار کرد.اون مردا هم دنبالش بودن.البته اون مردا فقط 3 نفر از گروه 36 نفری جستجو بودن!مثل اینکه باباهه خیلی خاطرشو میخواد!شب تا دیر وقت بیدار موندم و یه شناسنامه ی جدید برای رایان درست کردم.تو شناسنامش جای اسم پدر اسم بابایی رو نوشتم و جای مادر اسم همسر خدابیامرز بابایی، شهرزاد ملکی رو نوشتم.منم شدم خواهر بزرگترش!فردا بدون هیچ مشکلی برگشتیم ایران.رایان رو مستقیم بردم پیش ماهرخ.ماهرخ دایه ام بود و من خیلی دوسش داشتم.4 سال پیش یه خونه ی ویلایی تو یه جای خلوت واسش گرفتم،دوست داشتم راحت باشه.البته از همون سال 4 تا محافظ از افراد بابایی 24 ساعته کشیک خونشو میدن،نگرانشم!خونه ی ماهرخ بنظرم امن ترین جا واسه داداش کوچیکمه!موضوع رو واسه ماهرخ توضیح دادم و اونم خیلی خوشحال شد که از تنهایی در میاد!رایان مخالف بود و ازم میخواست که با خودم ببرمش،منم با هزار بدبختی پیچوندمش.یه ماهی از اون موضوع میگذشت و رایان ظاهرا به خونه ی جدید و ماهرخ عادت کرده بود. امروز صبح ماهرخ زنگ زد و گفت که یکی از دندونای رایان درد میکنه و میخواد ببرش دکتر.منم که دیدم فرصت بهتر از این گیرم نمیاد بهش گفتم که تا غروب با مسکن آرومش کنه که خودم برم دنبالش و ببرمش دکتر.یه زنگ به دکتر مجد زدم و ازش خواستم که وسایلی رو که چند وقت پیش ازش خواسته بودم آماده کنه.ساعت 5 ماهرخ رایان رو برد خونه ی بابایی و منم رفتم دنبالش و بردمش مطب دکتر مجد.دکتر بعد معاینه گفت که دندونش باید پر بشه.یه ساعتی کارش طول کشید.رایان اصلا نمیگفت دارین چه بلایی سرم میارین،مدام وول میخورد و تو وسایل دکتر فوضولی میکرد!من بدونم این چرا انقدر فوضوله؟!با نیم وجب قد من و دکتر رو به رقص آورد!دهنمونو صاف کرد میمون!بعد تموم شدن کار دکتر بردمش یه ذره گردوندمش و بعد گذاشتمش خونه ی ماهرخ و خودم برگشتم مطب.منتظر موندم تا همه ی مریضاش برن تو.وقتی رفتم پیشش کلی غرغر کرد که چرا به منشیش نگفتم کیم!من خودم به شخصه عاشق این دکترم!یه پیرمرد شیک و تر و تمیز!دکتر:خب ریما جان،بفرما!اینم چیزی که میخواستی!دکتر یکی از لب تابامو که از امروز صبح داده بودم دستش رو داد دستم و منم برنامه رو اجرا کردم.ردیاب بصورت یه نقطه ی قرمز تو موقعیت جغرافیاییش رایان رو نشون میداد!دقیق موقعیت خونه ی ماهرخ!با رضایت لبخند زدم.ریما:راستی دکتر شما مطمئنین نمیتونه پیداش کنه؟همونطور که دیدین رایان پسر خیلی خیلی کنجکاویه!دکتر خندید و گفت:آره بابا!عمرا بتونه پیداش کنه!یکم دیگه با دکتر حرف زدم و برگشتم خونه تا یکم استراحت کنم.تو جلسه با دو تا از تاجرای آمریکایی بودم که فرزاد مدیر بخش امنیتیم اومد تو.نزدیکم شد و دم گوشم گفت:رئیس تابحال دو تا از بچه ها یه جاسوس پیدا کردن که قصد نفوذ داشت. اخمام رفت تو هم و زیر لب گفتم:حواستون 4 چشمی بهش باشه تا من بیام.با حداکثر سرعت جلسه رو تموم کردم.تموم حواسم به اون جاسوسه بود.این جاسوس نشونه ی ضعف امنیتی ما بود که من اصلا اینو قبول نداشتم!عصبی رفتم تو اتاقم.به فرزاد گفتم که بره طرف رو بیاره.اعصابم خورد بود،پسرا رفته بودن بوشهر ماموریت و فقط اشکان دم دستم بود که اونم سرش با کاراش گرم بود. بیچاره مدیر ارشد بخش کامپیوتری و هکرام بود و وقت سرخاروندنم نداشت!افراد درجه یکم رو اطرافم نداشتم و این جاسوسه بدجور اعصابمو بهم ریخته بود!صدای تقه ی در اومد،اجازه ی ورود دادم ولی برنگشتم سمتشون.صدای تقلا و تلاش نفر سومی میومد.یه نفس عمیق کشیدم و برگشتم سمتشون که چشمام از حدقه زد بیرون!متعجب به فرزاد و ماهان و نفر سوم خیره شدم.کم کم اخمام رفت توهم.با صدای آروم گفتم:فرزاد و ماهان شما میتونین برین بیرون.اون دوتا رفتن بیرون.با حرص رفتم سمتش،دستاشو باز کردم و چسب رو دهنش رو کندم که سریع گفت:سلام آبجی!یهو ترکیدم:آبجی و درد،آبجی و مرض!تو اینجا چیکار میکنی؟چجوری اومدی اینجا؟مگه نگفتم بدون اجازه ی من و ماهرخ جایی نمیری؟من داد و بیداد میکردم و اون بیخیال اطرافو دید میزد!با حرص دا زدم:رایان!سریع برگشت سمتم و گفت:جونم آبجی؟این همه تخس بازی و بیخیالیش حرصم رو درمیاورد!تازه میفهمم اطرافیانم چی از دستم میکشیدن!از اینکه نمیتونم کنترلش کنم حرصم درمیومد!رایان برخلاف رادین که خیلی آروم بود، خیلی پرجنب و جوش و سرکشه!نیششو تا بناگوش باز کرده بود و زل زده بود بهم.من از عصبانیت داشتم میترکیدم این واسه من نیش باز کرده!قیافش خیلی خنده دار شده بود.برگشتم سرجام و پشتم رو بهش کردم تا نیش بازم رو نبینه و دور برنداره!ریما:چجوری اینجا رو پیدا کردی؟برگشتم سمتش و با اخم زل زدم بهش.یهو اخماش رفت تو هم و با غیض گفت:آبجی داشتیم؟چرا زیرآبی میری؟متوجه منظورش نشدم و گیج زل زدم بهش!کیفشو برداشت و تب لتشو درآورد.اومد سمتم و جلو چشمم یه برنامه عین برنامه ی ردیابی خودم رو اجرا کرد.برنامه موقعیت خونه رو نشون میداد!یه لحظه از اینکه ماهانه پول زیادی براش واریز میکنم تا هرچی میخواد داشته باشه عین سگ پشیمون شدم!ولی ردیاب رو از کجا آورده؟نکنه...نکنه پیداش کرده؟رایان:آبجی منو دقیقا واسه چی بردی دندون پزشکی؟واسه دندون دردم یا زیر نظر گرفتنم؟خودت میدونی از اینکه تحت نظر باشم متنفرم پس چرا بازم اینکارو باهام کردی؟نتیجه میگیریم...پیداش کرده!اما چجوری؟یهو سوالی رو که ذهنم رو مشغول کرده بود پرسیدم.ریما:راستی چجوری منو پیدا کردی؟رایان یه ابروشو انداخت بالا و گفت:چاه کن اول خودش ته چاه!ریما:با ردیاب خودم؟چجوری..کجا؟بیخیال گفت:سه روز پیش خونه ی ماهرخ.یه نگاه پشت یقه ی مانتو سرمه ایت بنداز!نیشمون همزمان باز شد!نمیدونم چرا برخلاف بقیه ی موارد از شیطنت ها و موذی بازی های رایان عصبی نمیشم!یهو نیشم رو بستم!نه..نباید!ریما:ولی تو نباید اینجا باشی!
رایان:نه!چرا آخه؟منم میخوام اینجا پیش تو باشم آبجی!چرا منو از خودت دور میکنی؟رفتم کنارش نشستم و پیشونیش رو بوسیدم.ریما:رایان جان منم دوست دارم کنارت باشم ولی نمیشه.محیط اینجا برات مناسب نیست.رایان:چرا؟چرا مناسب نیست؟مناسب تو هست تا میرسه به من جیز میشه؟نمیدونستم چی باید جوابشو بدم.همونطور که میرفتم سمت تلفن رو میزم گفتم:نمیشه.نپرس چرا که نمیگم!تلفن رو برداشتم و شماره گرفتم.فرزاد:بله رئیس؟ریما:سریع بیا اتاقم.فرزاد:همین الان.رایان مشکوک گفت:آبجی تو اینجا چیکاره ای؟یعنی شغلت چیه؟دیگه داشت زیادی فوضولی میکرد!یه چشم ره واسش رفتم که خودشو جمع و جور کرد.اشکان اومد تو.از دیدن رایان حسابی شکه شد.فرزاد:بله رئیس امرتون؟رایان مشکوک گفت:رئیس؟چنان بد نگاش کردم که لال شد!ریما:رایان رو با دو نفر میفرستی خونه ی ماهرخ.بلدی که؟فرزاد:بله رئیس.رفتم کنار رایان نشستم و یه دستی به موهاش کشیدم.ریما:رایان جونم الان میره خونه ی ماهرخ،پسر خوبی میشه،دیگه هم این اطراف پیداش نمیشه!رایان با حرص نگام کرد،با خنده یه چشمک براش زدم و فرستادمش بیرون.ریما:فرزاد تو بمون.رایان رو فرستاد بیرون و خودش دوباره اومد تو.ریما:محافظاشو بیشتر کن.اگه از مسیر مدرسه تا خونه یا زمین فوتبال و جاهایی که معمولا میره فراتر رفت برش گردونین.فرزاد:بله رئیس.ریما:راستی یه نفر هم به انتخاب خودت به عنوان بادیگارد باهاش بفرست.حواست رو کاملا جمع کن.بلایی سر رایان بیاد زنده نمیمونی!فرزاد:اطاعت رئیس.امر دیگه؟ریما:میتونی بری.زل زده بودم به لب تابم ولی تمام حواسم پیش رایان بود.اون پسر خیلی شیطونیه و بعید میدونم دیگه این اطراف نیاد!حدسم کاملا درست بود!یه هفته از اون روز میگذشت و هر روز رایان یه جور بادیگارداشو میپیچوند و سر از اینجا در میاورد!ای خــــــــــــدا!من نمیدونم چجوری 4 تا بادیگارد 180 کیلویی و 5 تا محافظ 90 کیلویی از پس یه پسر 45 کیلویی با نیم وجب قد برنمیان؟ تموم حواسم به لب تابم بود.دستم با سرعت روی کی برد حرکت میکرد.چند تا جابجایی،شکستن پسورد...اینتر!دستامو پشت گردنم حلقه کردم و یه کش و قوسی به کمرم دادم.با نیش باز زل زدم به مونیتور.همون چیزی که میخواستم.درخواست بازنویسی برنامه!همونطور که فکر میکردم هک کردن سزمان اطلاعات انقدر ها هم آسون نبود!حالا به چیزی که میخواستم رسیدم.بهم درخواست دادن یه برنامه ی جدید با تراز امنیتی بالاتر واسشون طراحی کنم.طراحی سیستم،اونم سیستم خودم واسه همچین سازمانی خیلی میتونه به نفعم باشه.داشتم مزیت ها و برتری های سیستم جدید رو تو ذهنم بالا و پایین میکردم که در زدن.ریما:بیا تو.فرزاد اومد تو و پشت سرش دست یه نفرم کشید آورد تو.فرزاد:بازم بادیگارداشو دور زده!رایان بی خیال گفت:اونا زیادی احمقن!من فقط میخوام برم جاهایی که دوست دارم و اوناهم زیادی تو دست و پامن!با انگشت اشارم پشت پلکام رو مالیدم.ریما:فرزاد تو میتونی بری.اون سه تا بادیگارد هم بفرست سر کارشون.دیگه به کارم نمیان.فرزاد رفت بیرون و منم لب تابم رو بستم و زل زدم به رایان.دستشو مشت کرد و آرنجشو سمت شکمش خم کرد و باشادی گفت:یــــــس!خندم گرفت. نمیتونستم بهش خرده بگیرم ،چون منم اگه تو همچین موقعیتی بودم شاید بلاهای بدتری سر بادیگاردام میاوردم!رایان روح سرکش و آزادی طلبی داره و روحیاتش خیلی شبیه منه و این باعث میشه که لذت ببرم!با ذهنی پر از برنامه های آینده بهش زل زدم.تاکی میتونم هویتم رو ازش قایم کنم؟تا کی میتونم همه چیز رو ازش پنهان کنم؟چرا یه کاری نکنم که اونم قوی باشه؟چرا اون نتونه یکی بشه مثل خودم؟به اندازه ی خودم قدرتمند!با هیجان خیره شدم بهش.رایان جزو معدود افرادیه که واسه نقشه کشیدن براش ذوق دارم.داداشی من باید بزرگ شه،به قدری که بتونه برام یه پشتیبان باشه.رایان فارغ از همه جا داشت با گوی های مغناطیسی روی میزم کلنجار میرفت.با لبخند گفتم:رایان؟سوالی برگشت سمتم و زل زد به دهنم.ریما:دوست داری بیای اینجا؟دوست داری پیش من زندگی کنی؟یهو تموم صورتش رو شادی پر کرد.کنارم نشست و محکم لپم رو بوسید.باخنده از خودم جداش کردم و گفتم:فقط یه شرط داره.رایان:هر چی باشه قبوله!ریما:باید یه ذره از شیطنت هات کم کنی.رایان:روی تخم چشمم آبجی خانوم.انرژیش منم به وجد میاورد.باید دقت کنم،باید تموم انرژیمو روش متمرکزکنم. تا بشه روش حساب باز کرد.تا بتونم یه جانشین واسه خودم بسازم.کسی که به اندازه ی خودم قوی باشه،از هر لحاظ!
سانیار**کلافه یه دستی به صورتم کشیدم و زل زدم به مانیتور.بازم هیچی!هیچ اثر و رد پایی نمونده!سرمو گذاشتم رو میز و تکرار کردم.تکرار کردم سوالی رو که 4 ساله ذهنم رو درگیر کرده.اون کیه؟چند تقه به در خورد و مانی پرید تو اتاق.این پسر آدم نمیشه!برگشتم سمتش.تا چهره ی عبوسم رو دید سریع سیخ واستاد و احترام نظامی گذاشت.سانیار:سروان باقری شما کی میخواین این عادت زشتتون رو ترک کنین؟ دفعه ی بعد تنبیه سختی درانتظارتونه!مانی:جون سانی بیخیال!فعلا موضوع مهم تری برای برسی وجود داره!سانیار:بیابشین.چی شده؟از اسی و باندش خبر جدیدی داری؟مانی که تازه رو صندلی ولو شده بود،چشماشو ریز کرد گفت:اسی؟اسی کیه؟چپ چپ نگاش کردم.یه ذره فکر کرد و گفت:آها!همون قاچاقچیه که پارسال زده بود یکی از کله گنده های مرزبانی رو کتلت کرده بود؟همونی که...پریدم وسط حرفش و گفتم:آره همون!چی شده؟مانی کوبید تو سرش و با لحن عاجزی گفت:مامانامون!شکه گفتم:چی؟مامان و خاله حالشون خوبه؟مانی صاف سرجاش نشست و با حالت خنده داری یه دست به موهای لختش کشید و گفت:ننه هامون حالشون خوبه.فقط تا آخر هفته قراره حال ما بد بشه!سانیار:میگی یا بزنم؟مانی:باشه باشه!اخر هفته قراره یه جفت دوقلو رو بندازن به ما!قرار خواستگاری هم گذاشتن!عصبی گفتم:فقط همینو کم داشتیم که به حمد خدا جور شد!من چقدر باید به این مادر گرامی بگم که فعلا قصد ازدواج ندارم؟مانی:باشه بابا!چرا داد میزنی؟تو اینه وضعت ،من دیگه باید چی بگم؟سانیار:نکنه تو داری به پای من میسوزی؟الکی گردن من ننداز!مانی:البته که دارم پاسوز تو میشم!من هنوز 24 سالمه،تویی که داری سیب زمینی میشی!ننت دید داری فسیل میشی گفت تا نشدی زنت بده که این مامان منم سر هوا زد و واسه منم تور پهن کرد!فکر نکنم این دوتا خواهر از بدو تولد کاری رو بدون هم انجام داده باشن!بی حوصله گفتم:خفه شو مانی!مگه من چند سالمه؟هنوز 30 سالمم نشده!مانی:آره راست میگی.حالا کـــــــــو تا 30 سال؟اوووه!هنوز دو مـــــــاه مونده!هنوزم جوونی داداش!ناامید گفتم:مانی من زن نمیخوام!دست و بالم رو میبنده.تا نتونم بفهمم این هکر نابغه کیه آروم نمیگیرم.مانی:بیخیال داداش من.ته راه تو هم میشه یه چیزی مثل 4 نفر قبلی که مامور همین پرونده بودن!یهو عصبی شدم.من....نه!من شکست نمیخورم،همونطور که تاحالا نخوردم! مانی که قیافه ی منو دید ترسید و یه ذره خودشو جمع و جور کرد.مانی:خ..خب چته؟چرا هیولا میشی؟راست میگم دیگه تو تقریبا هیچی ازش نداری!داد زدم:دارم!من ازش نشونه دارم.مانی:آخه یه اسم و یه عالمه عدد هم شد نشونه؟سانیار:همین اسم و اعداد رو اون 4 نفر نداشتن.مانی:تو اصلا میدونی اون صفحه های رمزی پر عدد چیه؟سانیار:من..چند تقه به در خورد.یه نفس عمیق کشیدم تا یکم آروم شم.سانیار:بیاتو.سروان احمدی اومد تو وبعد گذاشتن احترام نظامی گفت:جناب سرگرد تیمسار میخوان ببیننتون.همینطور شما رو سروان باقری.کنجکاو به مانی نگاه کردم که اونم شونشو به نشون ندونستن انداخت بالا.تو راهرو مانی نزدیکم شد و گفت:میگم سانی،اگه این تیمساره خواست منو بخوره تو نمیذاری دیگه؟مگه نه؟یه لرزی به تنش افتاد و زیر لب گفت:ووی!خندم گرفت.بیچاره تیمسار فقط یه ذره خشک و خشنه.البته مانی یه نمه حق داره.بنده ی خدا یه ذره قیافش ترسناکه!دم در مانی رو که چسبیده بود به بازوم رو از خودم جدا کردم و در زدم.تیمسار با ابهت گفت:بیاین تو.رفتیم تو و احترام نظامی گذاشتیم.تیمسار:راحت باشین،بشینین.رو صندلی نشستم و مانی هم کنارم نشست.تیمسار:دارین میرین ماموریت.فردا!مانی از زیر میز یه چنگی به پام انداخت!فهمیدم مثل همیشه ترسیده!تیمسار:مثل هر سال دارن نیرو میگیرن.ما هم بعد 6 سال برسی شما رو داریم میفرستیم.این پرونده ها رو خوب بخونین.فردا بعدظهر حرکت میکنین. سوالی نیست؟با هم گفتیم:خیر قربان.تیمسار:میتونین برین.بعد گذاشتن احترام نظامی رفتیم سمت اتاق من.تا پامونو گذاشتیم تو اتاق مانی رو صندلی وا رفت.مانی:وای!وای خدایا شکرت!هر لحظه انتظار داشتم بپره سرم و خونمو بمکه!با نیشخند گفتم:نگو مانی!بنده ی خدا فقط یه ذره خشک و خشنه!مانی سیخ نشست و با چشم درشت بلند گفت:فقط یه ذره؟یه ذره...یهو ساکت شد و خشک ایستاد.کنج لبش کم کم رفت بالا و نیشش باز شد!مبهوت گفتم:م...مانی حالت خوبه؟یهو عین دیوونه ها شروع کرد به رقصیدن و بشکن زدن!سانیار:مانی چت شده؟جوابمو نمیداد فقط قر میداد و بشکن زنون میگفت:در رفتیم، در رفتیم!دیدم نخیر خیال نداره دست از قر دادن برداره.دستشو گرفتم وبه زور نگهش داشتم.سانیار:چی میگی؟چی چی رو در رفتیم؟مگه...یهو ذهنم جرقه زد!فردا 4 شنبه،پس فردا آخر هفته!با نیشخند ولش کردم و گفتم:آها!حالا قر بده!تا ولش کردم دوباره شروع کرد به رقصیدن.یهو واستاد.برگشت سمتم و نگران گفت:میگم سانی...این گروه..همون گروهیه که پارسال 4 تن محموله بدون رد و مدرک جابجا کرد؟سانیار:متاسفانه آره!خیلی دنبال مدرک گشتیم ولی هیچ کاری نتونستیم بکنیم.مانی:پس مردیم!سانیار:اگه حواسمونو جمع کنیم هیچ بلایی سرمون نمیاد!چشماشو ریز کرد و گفت:نکنه یادت رفته 6 سال پیش چه بلایی سر اون 4 نفر آوردن؟اگه یادت رفته خودم برات میگم.اونا خیلی راحت 4 نفر از زبده ترین افرادمون رو شناسایی کردن و تیکه تیکشون کردن،بعدش خیلی راحت ریختنشون تو آب تا ماهیا بخورنشون!میدونم،میدونم!منم تیکه تیکه میکنن میریزن اسب دریایی بخورتم!با حرص کوبیدم رو میز و گفتم:هیچ بلایی سرت نمیاد!کافیه هواست رو جمع کنی!فقط همین!مانی غمزده نشست رو به روم و گفت:منو بیخیال!شمسی جونم دق میکنه!وای کبری جونو بگو!متعجب گفتم:شمسی و کبری دیگه کین؟مانی:همون دوتا خواهر دوقلو که قرار بود بگیریمشون دیگه!با خنده گفتم:خفه مانی!بیا این پرونده رو بخون تا خوراک اسب های دریایی نشی!مانی سریع پرونده رو گرفت و شروع کرد به خوندن!
رایان:رضا میدونی کی ریما برمیگرده؟وقت نشد ازش بپرسم. رضا:فردا برمیگرده.راستی میدونی این سری بارش چی بود؟دونستن رو میدونستم ولی تو این سالا خوب یاد گرفته بودم که هر چیزی رو به همه نگم،حتی اگه طرفم صمیمی ترین دوستم باشه.پس بنابراین...شونمو انداختم بالا و بیخیال گفتم:من از کجا باید بدونم؟رضا زد تو بازوم و با نیشخند گفت:آره جون عمت!این رئیس هم خودش نباشه جانشینش خوب جاشو پر میکنه!اخلاقات عین خودشه!با نیشخند گفتم:نباید باشه؟رضا:صدالبته!حالا کجا داری میری؟رایان:باشگاه.میای؟رضا:نه قربونت برم،خوش باش با اون مربی های سگت!راستی مگه دیروز نبودی؟رایان:نچ!دیروز نتونشتم برم.امروز جبرانیه.رضا یه نگاه به هیکلم انداخت و گفت:بیخیال بیا بریم «کافه برگ» یه بستنی بزنیم تو رگ شاد شیم.حالا یه جلسه به جایی بر نمیخوره!رایان:نه مرسی.خودت برو.ممکنه هیکلم افت کنه.رضا کلافه گفت:با یه جلسه؟رایان:رضا میدونی که ریما با یه نگاه میفهمه.واقعا حوصله ی مبارزه های نفس گیرشو ندارم!رضا با خنده گفت:من نمیفهمم!رئیس دقیقا یک سوم توئه!آخه چجوری حریفش نمیشی؟چپ چپ نگاش کردم که گفت:درسته اون سالهاست که رزمی کار میکنه ولی هر چی باشه تو مردی،قدرت بدنیت بیشتره!بی حوصله گفتم:رضا بیخیال!قدرت بدنی وقتی تکنیک نداشته باشی به هیچ دردی نمیخوره!رضا:باشه هر جور میلته.ولی انقدر دمبل نزن.یه ذره از این گنده تر شی کسی بهت زن نمیده!با تعجب گفتم:کجام گندست؟خیلی هم رو فرمم!تو کوری!رضا با خنده گفت:نمیگم رو فرم نیستی!خیلی هم رو فرمی،هیکلت خیلی خره!ولی منظورم اینه که اصلا هیکل و قیافت به سنت نمیخوره.تو اولین نظر میخوره 30،31 سالت باشه،اصلا بهت نمیاد که 25 سالت بیشترنباشه!قیافت خیلی مردونست!رایان:مگه به ریما میخوره 27 سالش باشه؟اصلا خودتون چی؟رو صورت هیچکدومتون یه چروکم پیدا نمیشه،با اینکه همتون دیگه پیر کفتال شدین!خیر سرتون همتون بالای 34،35 سالین،به عبارت دیگه گونی سیب زمینی!رضا:خاموش باش!برو پی کارت بی ریخت!با خنده زدم پس کلش و رفتم سمت باشگاه.رضا و اشکان و امیر و سامی و رامتین با اینکه همشون بالای 34 سالن ولی از جوونای 20 ساله هم دیوونه ترن!تی شرتمو با یه حرکت از تنم درآوردم و تو آینه قدی زل زدم به قد و بالام!ماشاالله!قد نیست که،چناره!نه به دوران نوجوونیم که نصف ریما بودم نه به الان که ریما تا قفسه سینمه،تازه با کفش پاشنه 10 سانتی!بقیه راست میگن قیافم اصلا به سنم نمیخوره!یه فیگور گرفتم و یه چشمک واسه خودم زدم.ریما کاملا راست میگه که خدای دخترکشم!ولی چه کنم که حوصله ی هیچ دختری رو به جز آبجیم ندارم!هیکلو بخورم!ای جون!ای جون!همونجور واسه خودم فیگور میگرفتم و با هیکلم کیف میکردم که صدای غرغر جاناتان بلند شد!جان مربی بدن سازیمه.اصالتا روس ولی 6 سالی میشه که ریما آوردتش ایران و اینجا مستقرش کرده.وقتی واسه اولین بار دیدمش خدا رو شکر کردم که استاد زبانی به خوبیه ریما دارم!تا 19 سالگی به زورم که شده مجبورم کردبه 7 زبان زنده ی دنیا مسلط شم!حالا خوبه بچه خنگ نبودم وگرنه ریما رو دق میدادم!البته هنوزم گاهی اوقات به یه زبونایی حرف میزنه که من ازشون سردر نمیارم!6 ساله که دارم بدنسازی کار میکنم ولی ریما هنوز رضایت نداده که بدون مربی کار کنم.بعد تموم شدن تمرین جان چیزی گفت که آه از نهادم بلند شد!گفت که فرانک مربی موی تایم واسه فردا جایی کار داره و تمرین رو انداخته واسه نیم ساعت دیگه!فرانک تایلندیه و از بچگی موی تای کارمیکرده و یه مربی فوق العاده خشنه!البته هرچی هم باشه به پای ریما نمیرسه!ریما هرچقدر بیرون باشگاه مهربونه و قربون صدقم میره سرتمرین و باشگاه خیلی خشن و بی رحم میشه!عقیده داره همیشه تموم افرادش بایددر حالت آماده باش باشند!واسه همین تمام کسایی که دور و برم هستن و من قیافشون رو دیدم قبل شروع کار 8 ماه آموزش فشرده ی رزمی میبینن.تازه این تمرینات مخصوص تازه کارا و دست پایینی هاست،بالایی ها و پست های مهم که جای خود دارن!مثل من بدبخت و اون 5 تا دیوونه!خودش از 18 سالگیم مربی گریه کاراته و بکس و تکواندوم رو به عهده گرفت.با اینکه 7،8 ساله شاگردشم با این حال،بازم بیشتر مواقع ازش عین سگ کتک میخورم!ولی باید به این نکته ی ظریف هم اشاره کنم که بعد ریما تو کل افراد کسی حریف من نمیشه!فرانک بالاخره تشریف آورد و بعد 2 ساعت تمرین دست از سرم برداشت.انقدر تنم کوفته بود که مجبور شدم یه ربعی رو تو وان آب یخ بخوابم.اگه ریما میفهمید پوست از سرم میکند!بعد یه دوش آب داغ یه ذره دراز کشیدم تا یکم خستگی در کنم.چشممو مالیدم و خمیازه کشون نشستم پشت میز،از خواب داشتم هلاک میشدم!زل زدم به اطلاعاتی که دیروز بدست آورده بودم.نیشم شل شد!نمیدونم این اعجوبه چیکار کرده که تاحالا واسه داشتن اینترنت ماهواره ای دستگیرش نکردن!خلاصه هر کاری کرده دمش گرم،ما رو حسابی خشنود کرده!مخصوصا اشکان رو که با اون همه کاری که سرش ریخته واقعا نیاز به همچین سرعتی داره!دو هفته ای میشه که دارم رو این پرونده کار میکنم.یه دزدیه اطلاعات سادست ولی چیزی که کارو سخت میکنه نوع سیستم امنیتی و برنامه ی سازمانه!دم برنامه نویسش گرم!از سیستم های دولتی همچین برنامه نویسایی بعیده!چشمام داشت از کاسه درمیومد،بقیش واسه فردا.لب تابمو بستم و شیرجه رفتم تو تختم!صبح با نوازش های یه نفر بیدار شدم.دستاش کوچولو و ظریف بود.یه لبخند نشست رو لبم.زمزمه کردم:ریما!ریما:سلام داداشی خودم!پیشونیمو بوسید و موهامو مرتب کرد.اخمام رفت تو هم!ریما متعجب گفت:چی شده داداشی؟
رایان:بار 1150ام!به من نگو داداشی!اون «ی»تهش باعث میشه حس کنم هنوز 15 سالمه!حداقل بگو داداش یا رایان!ریما خندید و گفت:باشه بابا!چرا پاچه میگیری حالا؟با لبخند گفتم:بارا راحت رسید؟ریما هم مثل من طاق باز خوابید.ریما:اوهوم!دستمو تکیه گاه سرم قرار دادم و به پهلو برگشتم سمت ریما.رایان:ریما کی میخوای قاچاق رو بذاری کنار؟میدونی اگه بگیرنت چی میشه؟خدا رو شکر بابا زنده نیست تا ببینه چه کارا که نمیکنی وگرنه سکته رو شاخش بود!اخماش رفت توهم.خیلی خوب از علاقه ی فراوون ریما به بابا خبر داشتم!موهاشو نوازش کردم و پیشونیش رو بوسیدم.رایان:ریمای من،آبجی کوچولوی خودم.خودت خوب میدونی که من با این کارات مخالف نیستم.میدونم که قلبت پاکه و فقط و فقط قصد کمک داری ولی خودتم خوب میدونی که من چرا مدام ازت میپرسم که کی میخوای تمومش کنی.من نگرانتم ریما.تو هنوز جوونی و حق یه زندگی خوب رو داری.من میخوام تورو تو لباس عروسی ببینم.دوست دارم خواهر زاده هامو بغل کنم!تو که قصد نداری منو آرزو به دل بذاری؟ها؟یه چشم غره واسم رفت!ریما:خودت میدونی که من قصد ازدواج ندارم وگرنه تا حالا هزاران موقعیت و خواهان داشتم.من نمیخوام تو زندگیم ترس باشه.ترس از دست دادن همسرم،بچم..پریدم وسط حرفش و با ذوق گفتم:بچه ها!چپ چپ نگام کرد و ادامه داد:ترجیح میدم تنها زندگی کنم!اینطوری موفق ترم!میدونستم حرفش دوتا نمیشه!از رو تخت بلند شدیم و رفتیم صبحونه بخوریم. بعد صبحونه ریما رفت تا یکم استراحت کنه و منم رفتم سراغ کارو زندگیم! زل زده بودم به لب تاب.لبخند تموم صورتمو پر کرد!دیگه کارش تمومه!با ذوق آخرین پسورد هم طبق اطلاعاتم هک کردم و منتظر شدم 97%،98%،99%...و یهو صفحه سیاه شد!سیخ نشستم و شکه زل زدم به صفحه!چی شد؟نه موس کار میکرد نه کیبورد!صفحه کاملا سیاه بود.مبهوت زل زده بودم بهش که یهو یه سری نوشته ی نامفهوم رو صفحه ظاهر شد!کم کم نوشته ها پررنگ تر شدن. یه سری عدد لاتین و یونانی بودن.نوشتش رمزی بود.خدا رو شکر به پشتیبانیه ریما واسه خودم تو رمز شکوندن حرفی واسه گفتن داشتم!سریع یه قلم و کاغذ آوردم و تخت شدم روش.عدد 3 لاتین و عدد(VI)میشهl.D 0 و (III)میشه l.A8 و (VIII) میشه l.R5 و(I) میشه l.KDARK?خب اینکه میشه تاریک،تیره،خاموش. تو تموم نوشته های رمزی L کوچیک و اون نقطه هه ول معطلن!1 و (II) میشه l.T2 و (VII) میشه l.H6 و (VV) میشه l.G4 و (III) میشه l.I7 و (VII) میشه l.NTHIN?این دیگه چه جانوریه؟گیج بقیشو رمز گشایی کردم که شد ERAM! این ها دیگه از کدوم قبرستونی اومدن؟تو فکر بودم که چشمم خورد به یه آرم محو که پشت نوشته بود!یه دایره بود که یه خط کسری از وسط نصفش میکرد و روی خط سه تا خط کوچیک اریب میخورد!این آرم برام آشنا بود.کجا دیدمش؟ یهو ذهنم جرقه زد!سریع رفتم سراغ کتابخونم و کتابی رو که ریما پارسال برای تولم از هند خریده بود پیدا کردم.کتابش،کتاب رمز بود و دست نوشت!یعنی خدا تومن پولشه!5 دقیقه ای پیداش کردم.حدسم درست بود.این آرم به معنیه عدد 747 میشد.حالا این یعنی چی؟بازم کمک ریما!یادمه تو کتاب رمز گشایی اعداد که اونم ریما واسم خریده بود این عدد به معنیه معکوس یا برعکس بود.یه ذره به اون دو تا کلمه ی شاخ و دم دار نگا کردم.شاید منظورش از معکوس اینه که کلماتش رو برعکس کنیم!سریع دست به کار شدم.n،i،g،h،t.آره همینه!night.شب.m،a،r،e. mare! شاید اینطوری بهتر باشه!nightmare! کابوس!dark nightmare? کابوس تاریک؟یعنی چی؟ این اسم چیه؟اصلا این،این وسط چیکار میکنه؟موس و کیبورد هنوزم کار نمیکردن.مجبور شدم به آخرین چارم چنگ بندازم!لب تاب نازنینمو گرفتم تو بغلم.هی!باتریشو درآوردم و دوباره جا زدم.دسک تابم که بالا اومد دهنم باز موند!هیچ اثری از اون همه اطلاعاتی که دو هفته واسشون زحمت کشیدم نبود!داغ کردم!یعنی چی آقا؟من دو هفته جون کندم براشون!حالا کجان؟کجا رفتن؟دستی که تو موهام فرو کرده بودم خشک شد!چقدر خنگی پسر!خاک بر سرت!خب کی و چی میتونه باشه جز یه هکر دیگه؟ولی این دیگه کی بود؟کل امکانات لب تابم رو مختل کرد بی شرف!نه! من کوتاه بیا نیستم!دوباره سازمان رو هک کردم.حالا خوبه حافظم خوبه!هنوز 5 دقیقه از شروع کار نگذشته بود که صفحه دوباره سیاه شد!دستم تو هوا خشک شد!این دیگه چی میگه؟عصبی شده بودم فجیح!دلم میخواست داد بزنم ولی دیوار به دیوار بودن اتاق کار من و ریما همین بدیا رو هم داره دیگه!یهو صفحه اومد و یه پیام اومد واسم.سیخ نشستم و بازش کردم.چشمام دراومد!«بچه جون با من درنیوفت!از سر راهم برو کنار وگرنه عواقبش با خودته!»همین؟بچه باباته!اصلا این کی هست؟برم از ریما بپرسم؟نه نه! اگه بفهمه رفتم سراغ سیستم های دولتی تیکه تیکم میکنه!اشکان بعد ریما بهترین گزینست!یه زنگ بهش زدم که گفت خودشو تا دو دقیقه دیگه میرسونه!داداش رئیس بودن چه حالی میده!چند تقه به در خورد.رایان:بیا تو.اشکان:سلام خوبی؟رایان:ممنون.بیا بشین کارت دارم.نشست رو مبل روبه روییم و گفت:خب درخدمتیم!رایان:اشکان تو کابوس تاریک رو میشناسی؟اشکان:نَ مَ نَ؟رایان:پوف!تو از منم اسکل تری که!بابا dark nightmare هکره!کیه؟یهو سیخ نشست سر جاش.اشکان:آره آره میشناسم.مگه تو نمیشناسی؟خیلی معروفه که!چطور تا الان نمیشناختیش؟رایان:نه بابا!از کجا بشناسم؟امروز برای اولین بار آرمشو دیدم!شکه گفت:ه....هکت کرد؟با افسوس گفتم:آره نامرد!زحمت دو هفتمو به باد داد!سریع از جاش بلند شد.معلوم بود استرس داره!اشکان:چی...چیزی بهت نگفت؟تهدیدت نکرد؟متعجب از این واکنشش گفتم:چرا هول میکنی؟چرا ،گفت از سر راهش برم کنار وگرنه تمام عواقبش با خودمه!اشکان با فریاد گفت:چـــــــی؟مگه داشتی چیکار میکردی؟چرا پا رو دم این گذاشتی؟دیوونه شدی؟بلند شدم و سریع جلوی دهنش رو گرفتم و نشوندمش رو مبل.رایان:هیـــــــس!ببین میتونی ریما رو عصبانی کنی!چته تو؟من با اون کار نداشتم،اون یهو تموم برنامه هامو بهم ریخت!اصلا اون کیه؟اشکان عصبی یه دستی به پیشونیش کشید و گفت: دِ نمیدونی!نمیدونی دیگه!اصلا میدونی اینی که باهاش دراُفتادی کیه؟بیخیال گفتم:نه!ازت خواستم بیای تا همینو واسم توضیح بدی دیگه!اشکان:این هکر،هکریه که تا حالا نه تو ایران نه هیچ کجای این کره ی خاکی کسی نتونسته رو دستش بلند شه!فقط کافیه بخواد یه نفرو اذیت کنه!طرف باید بره واسه خودش قبر بخره و فاتحه ی تموم داشته هاش رو هم بخونه! میدونی امروز خیلی راحت میتونست از سیستم تو سیستم کل و سیستم امنیتی و بقیه سیستم ها رو به راحتی نابود کنه؟وای خدایا!تو چیکار کردی؟جدا از چیزایی که اشکان گفت ترسیدم!اگه بلایی سر سیستم امنیتی اینجا میومد ریما منو زنده زنده چال میکرد!اشکان:حالا چه غلطی کردی که هکت کرد؟رایان:هیچی بخدا!فقط داشتم ترتیب سیستم امنیتی سازمان اطلاعات...اشکان بهم فرصت ادامه نداد!محکم زد پس گردنم و با حرص گفت:خـــاک تو سرت کنم!بدبخت هکر پشتیبان سازمان اطلاعات همین جوونوره!اونوقت تو میگی من کاری به کارش نداشتم؟ داشتی سیستمی رو که اون پشتیبانی و تغذیه میکرد رو هک میکردی انتظارم داشتی بشینه بر و بر نگات کنه؟الحق که احمقی!اخمام رفت تو هم!دیگه داشت زیاده روی میکرد!ریما حق داشت سر کار هیولا میشد!عصبی گفتم:بس کن دیگه!اون فقط تهدید کرد.منم دیگه سمت اون سازمان نمیرم پس دیگه چیزایی رو که نمیدونم تو سرم نزن!اشکان که دید اوضاع خرابه خودشو جمع و جور کرد.زیر لب گفت:بعضی اوقات یادم میره که دست پرورده ی همون ریمایی!عاشق این ابهت ریمام!وقتی کسی رو چپ نگا کنه طرف مرگو به چشمش میبینه!کلافه گفتم:حالا اینی که میگی کی هست؟چند سالشه؟اسمش چیه؟اشکان:زکی!نچایی؟وقتی تا حالا هیچ ردی از خودش به جا نذاشته،وقتی تا حالا هیچ کس نتونسته هکش کنه و از کاراش سر در بیاره من چجوری باید بدونم کیه؟رایان:این هرکر با این همه دبدبه و کبکبه چجوری زیر دست یه سازمان ایرانی کار میکنه؟اشکان:نمیدونم!این واسه همه تعجب آوره!حتما یه دلیلی واسه کارش داره! فقط دیگه سراغش نرو که اگه عصبی بشه هممون رو به خاک سیاه میکشونه!من دیگه دارم میرم.کاری نداری؟رایان:نه ،برو به کارت برس.یعنی باید قید تموم اون اطلاعات رو بزنم؟درسته خیلی واسم سخته ولی باید قبول کنم که حریفش نمیشم!اه لعنت به این شانس!حالا باید حتما کله گنده ترین هکر دنیا خفتم میکرد؟
تو فکر بودم که در زدن،بدون اینکه جوابی بدم در باز شد و ریما خندون اومد تو!ریما:سلام داداشی.رایان:سلام آبجی خودم.کنارم نشست و گونمو بوسید.دستشو حلقه کرد دور گردنم و چشماشو ریز کرد و زل زد تو چشمام.ریما:چی شده داداشی؟چپ چپ نگاش کردم که دندوناشو نشونم داد و گفت:خیلی خب!چی شده داداش؟رایان:هیچی!چی باید میشد؟ریما:منو خر فرض نکن رایان!یه چیزی شده!بی خیال گفتم:هیچی فقط یه ذره خستم.فکر کنم کار بهم فشار آورده!ریما زل زد تو چشمام و آروم نوازشم کرد.خوب میدونستم فهمیده مشکلم فشار کاری نیست!ریما:ببخشید داداشم!فدات شم میدونم خسته ای.امشب میریم.کنجکاو گفتم:کجا؟نیششو باز کرد و گفت:دبی.یه ابرومو انداختم بالا و گفتم:اونوقت چرا؟ریما یه نیمچه اخم کرد و گفت:داداشم خسته شده میخوام خستگیش دربره. موافقی؟اگه دوست داری جای دیگه ای بری بگو همونجا میریم.با خنده گفتم:ریما خیلی داری لوسم میکنیا!ریما:یه داداش رایان بیشتر نداریم که!محکم لپمو بوسید و رفت سمت در.برگشت سمتم و گفت:وسایلتو جمع کن فردا صبح حرکته.رایان:به روی چشم.یه لبخند قشنگ زد و زیر لب گفت:ریما فدات شه داداشم.رفت و لبخند من پررنگ تر شد!هرچقدر تو دوران کودکی کمبود محبت داشتم ریما تو این سالا واسم جبران کرد!هیچ وقت یادم نمیاد به ناحق حتی باهام بلند حرف زده باشه!همیشه محبت،احترام.اگه من یه خواهر بزرگتر از خودم داشتم مطمئنم نمیتونست به اندازه ی ریما دوسم داشته باشه و بهم عشق بورزه!خب مسافرت بعد این حال گیریه عظیم بدفکری نیست!رفتم تو اتاقم و تو نیم ساعت تموم واسیلم رو جمع کردم.رو میز یه شناسنامه و پاسپورت جدید بود.شناسناممو برداشتم و یه نگاه به صفحه ی اولش انداختم.پارسا پورکاویان.29 ساله؟مثل اینکه اینجا هیچ کس منو با سن واقعیم قبول نداره!ریما کلیدای اتاقامون رو بهمون داد و خودش جلوتر از همه راه افتاد.رفتم تو اتاقم و بدون تعویض لباس همونجوری جنازه شدم!همیشه پرواز اول وقت اذیتم میکنه.یه دو ساعتی رو خوابیدم.بعد یه دوش آب سرد به پیشنهاد ریما رفتیم بیرون تا یکم دور بزنیم و اگه چیزی میخوایم بخریم.************************************************** *******ریما**یه نگاه به بچه ها انداختم،قیافشون زار بود!ریز خندیدم و گفتم:برین وسایلتون رو بذارین تو اتاقتون و برگردین بریم بار.چششماشون برق زد!جون به جونتون کنن پسرین و خوش گذرون!تو لابی نشسته بودم که دیدم گله ای اومدن.اینا حاضر شدنشون از من که دخترم بیشتر طول میکشه!قیافه ها رو!اصلا معلومه دارن میرن مخ زنی!بیچاره دوست دختراشون!تا جایی که من میدونم این وسط فقط رایان تک افتاده.خودم واسش یه هلو پیدا میکنم!مگه خواهرش مرده؟با بچه ها رفتیم سمت بار.پشت میز که نشستیم دیدم سر امیر داره اینور و اونور میچرخه.انگار دنبال کسی میگشت.ریما:امیر دنبال کی میگردی؟امیر همونجور که تو جمع چشم میچرخوند گفت:دفعه ی پیش یکی از گارسونا بهم شماره داد.میخوام پیداش کنم بهش بگم دفعه ی پیش شارژ گوشیم تموم شد بازم پایه هستی یا نه؟لامصب بد چیزی بود!پسرا غش غش میخندیدن و منم همراهیشون میکردم!از همون اول هم این امیر علی خیلی شیطون بود.بچه تر که بودم میدیدم که چجوری سر دختر بازی سر و دست میشکونه!با خنده گفتم:رامتین پاشو برو چند تا لیوان شربت آب عسل بیار،دو تنه حریف این 5 تا نره غول نمیشیم!رامتین خندون رفت.رایان شل و ول خودشو بهم رسوند و محکم لپمو بوسید!اون 4 تا هم الکی الکی میخندیدن!منم از خندشون خندم گرفته بود.رایان:ام...شـب..من...میخوام...ب خونـــــــــــــم..واسه...... ...هیع...آبجیم.!یه ذره گلوشو صاف کرد و سعی کرد صاف بشینه!با چشمای خمارش زل زد تو چشمام.من عاشق صدای رایانم ولی متاسفانه خیلی کم میخونه.فقط وقتی میخونه که خیلی خوشحال یا خیلی ناراحت باشه.گاهی هم تو مستی میخونه که تو حالت سوم یعنی مستی صداش معرکه میشه!رایان:امـــشب ،میخوای بری بدون من/خیــــسه،چشای نیمه جون من/حـــرفام،نمیشه باورت چیکار کنم خدایا؟/راحــت ،داری میری که بشکنم/عـــشقم ،بذار نگات کنم یکم/شـــاید ،با هم بمونه دستای ما/به جون تو دیگه نفس نمونده واسه ی من/نرو تو هم دیگه دلم رو نشکن/دلم جلو چشات داره میمیره/نگام نکن بذار دلم بمونه روی پاهاش/فقط یه ذره آخه مهربون باش/خدا ببین چجوری داره میره/آآآآآره،تو راست میگی که بد شدم/آآآآروم میگی که جون به لب شدم/امـــشب بمون اگه بی چیزی درست نمیشه/ســاده،نمیشه بی خبر بری/عـــشقم بگو نمیشه بگذری/ااااااز من/بگو کنارمی همیشه/تو رو خدا،ببین چه حالیم نگو که میری/ذلم میخواد که دستمو بگیری/نرو بدون تو شکنجه میشم/پیشم بمون/دیگه چیزی نمیگم آخریشه/کسی واسم شبیه تو نمیشه/بمون الهی من برات بمیرم!(تو راست میگی/مرتضی پاشایی)مسخ شده بودم!چون خیلی جاهای آهنگ کشیدگی داشت مستیش زیاد معلوم نبود.صداش فوق العاده شده بود.هنوز بهش خیره بودم که بهم نزدیک شد.این پسر فقط وقتی مسته انقدر راحت محبتشو ابراز میکنه!اومد جلو و کامل چسبید بهم.یه لبخند گل و گشاد زد و کاری کرد که رفتم تو شک!دو طرف صورتمو گرفته بود و لبامو ملایم و با ولع میبوسید!واقعا شکه شده بودم و قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم.یکی از دستاش که دور کمرم حلقه شد به خودم اومدم.ملایم ولی باقدرت از خودم جداش کردم و یه ذره از خودم دورش کردم.سر میز وا رفت و نیشش شل شد!هنوز تو شک بودم.چرا همچین کاری کرد؟نمیتونستم ازش ناراحت باشم چون مست بود و کاراش به میل خودش نبود ولی چی باعث شده که تو مستی همچین کاری کنه؟کلافه زدم پس گردن رضا که صاف بشینه،داشت با مخ میرفت تو زمین.هنوزم چند نفری خیره نگامون میکردن.عصبی یه دستی به لبم کشیدم و دورشو پاک کردم.برگشتم سمت بار و رامیتن رو صدا کردم.بدو بدو اومد سمتمون.رامتین:چی شده آبجی؟ریما:سریع اینا رو راست وریس کن،وضعشون خیلی خرابه!آب عسل ها رو به خوردشون دادیم و وقتی یه ذره حالشون بهتر شد و تونستن تعادلشون رو حفظ کنن رفتیم بالا.مستقیم رفتم تو دستشویی و یه آبی به صورتم زدم.چرا اونکارو کرد؟اصلا احساس خوبی نداشتم که داداش کوچیکم لبمو بوسید!اه ریما بس کن دیگه!مست بود حالیش نبود داره چیکار میکنه!ولی خیلی بد بود!مثل این بود که من برم رادین رو ببوسم!اه!موهای تنم سیخ شد!بعد عوض کردن لباسام موهامو شونه کردم و شونمو بی خیال انداختم بالا!مست بود دیگه!خدا رو شکر اون 4 تا هم وضعشون از رایان خرابتر بود و نفهمیدن چی شد!صبح مجبور شدم خودم تک تکشون رو بیدار کنم!هر 6 تاشون عین خرس فقط میخوابن!تو لابی زیر پام درخت پرتغال سبز شد تا تشریف بیارن!پسرا بعد سلام و ابراز شکایت و نفرین افتادن جلو!رایان اومد جلو کوتاه گونمو بوسید.رایان:صبح بخیر آبجی خانوم.اینو گفت و رفت پیش پسرا.پس خدا رو شکر چیزی یادش نیست!بعد صبحونه رفتیم بیرون و تا غروب گشتیم و خرید کردیم.جلوی یکی از ویترینا یه لباس چشمو گرفت.ولی متاسفانه از اون دسته لباسا بود که یه دختر فقط میتونه برای شوهرش بپوشتش!در عین زیبایی و شیک بودن هیچی نداشت!یه دکلته ی قرمز تا روی رون که از پشت تا روی باسن باز بود!قرمز آتیشی بود و پر اکلیل.در عین سادگی خیلی شیک وخوشکل بود...ولی لختی بود افتضاح!تازه خیلیم نازک بود!دار و ندار رو میریخت بیرون!خیلی خوشم اومد ولی وقتی نمیتونستم بپوشمش به چه دردم میخورد؟اومدم برم که رایان گیر داد تو از یه چیزی خوشت اومده!منم برای اینکه بیخیال بشه رفتم تو و یه ماکسی شیک و نقره ای خریدم.خدا رو شکر خر شد!کی میگه دخترا عشق خریدن؟این چندتا 5 برابر من خرید میکردن!غروب رسیدیم هتل و چون هیچکس احساس خستگی نمیکرد برای شب بلیط گرفتم.اینا مثلا سرحال بودن،همچین هواپیما پرید بیهوش شدن!فقط خدا میدونه من از دست این 6 تا چی میکشم!!
رایان**رایان:رامتین اون آهنگه که دیروز اسمشو بهت گفتم واسم بلوتوث کن.رامتین:گم شو بابا!میخواستی کالیبر رو تنگ کنی و خودت بری بگیری؟رایان:نگرفتی؟رامتین:چرا گرفتم ولی به تو نمیدم!رایان:رامتین چنس بازی رو بذار کنار.یه آهنگه!مگه چقدر وقت صرف دانلود کردنش کردی؟رامتین که داشت با گوشیش ور میرفت با حرص گفت اه چقدر حرف میزنی!نمیذاری بشنوم تو اتاق چه خبره!با خنده گفتم:چقدر فوضولی تو!روشن کن بلوتوثت رو!رامتین:مال من روشنه.روشنه؟رایان:آره بده.رامتین:این...یهو در اتاق باز شد و یکی از محافظا که اسمش تقی بود و من کلی بااسمش حال میکردم اومد بیرون.تقی:رامتین بیا تو رئیس کارت داره.آقا رایان رئیس گفتند به شما بگم خودتون تشریف ببرین واسه ناهار،ممکنه کارشون طول بکشه.رامتین:چرا آقا رایان،رامتین؟من آقا نیستم؟تقی باخنده گفت:تبعیض طبقاتی!بیا تو.ا این که رفت!یه ذره با خودم خندیدم و گفتم:خب خنگ بلوتوث که روشنه،خودت هکش کن دیگه!با برنامه ی جدیدی که تازه ریخته بودم تو گوشیم هکش کردم.رفتم تو فایل موزیکش.خب کجاست؟آها پیداش کردم.آهنگ رو که برداشتم اومدم بیام بیرون که چشمم خورد به فایل پایینیش که یه کلیپ بود.این اینجا چه میکنه؟اُه اه!لابد کلیپ سانسوریه که اینجا مدفونش کرده!با نیش باز کلیپ رو هم برداشتم و بلوتوثم رو خاموش کردم.اومدم کلیپ رو اجرا کنم که در باز شد و اول ریما بعد پشت سرش صالحی مسئول پروژه های ساخت و ساز ریما اومد بیرون.بعدش هم رامتین و محافظا اومدن بیرون.یه سری برای صالحی تکون دادم و با ریما همقدم شدم.ریما:چرا نرفتی برای ناهار داداشم؟رایان:ناهار بدون آبجیم اصلا فاز نمیده!با خنده رفتیم سمت سالن غذا خوری.بعد ناهار رفتم تو اتاقم تا یه ذره رو برنامه ی جدیدی که برای یه شرکت آلمانی طراحی میکردم کار کنم.یه ساعتی نوشتم که چشمم درد گرفت.دارم کور میشم بسلامتی!لم دادم به صندلی و چشمامو بستم.رو صندلی وا رفته بودم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد.سامیار بود.یه لحظه ترسیدم.آخه دیروز با رضا و چندتا از بچه ها یه محموله ی قاچاق مواد غذایی و دارویی به استانای مرزی داشتن.نکنه مشکلی براشون پیش اومده باشه؟سریع اس ام اس رو باز کردم.دهنم باز مونده بود!از یه طرف عصبی شده بودم از طرف دیگه خندم گرفته بود!«قوری ز قلم،قلم ز قوری!من عاشقتم گوگولی مگوری!»از خنده کبود شده بودم!این پسر آدم نمیشه!حسابی که خندیدم یه دل سیر فحش به سرتاپاش کشیدم که دیگه اینجوری منو شکه نکنه!دم دستم بود هیچی ازش باقی نمیموند!خواستم گوشی رو بذارم رو میز که یاد کلیپ تو گوشیه رامتین افتادم.رفتم تو پوشه ی ویدئو هام و کلیپ رو پلی کردم.خود بزغالش داشت فیلم میگرفت.یه بار بود.واستا ببینم...این که همون باریه که دفعه ی پیش با ریما و پسرا رفته بودیم دبی یه سر بهش زدیم!یه ذره رفت جلوتر و زوم شد رو میز.فاصله زیاد نبود و صداها خوب میومد.یهو یه نفر شروع کرد به خوندن.ای بابا!این که منم!اینم ریماست.ایناهم که رضا و اشکان و امیر و سامی!آشغال یواشکی ازم فیلم گرفته !ولی من یادم نمیاد که خونده باشم!اصلا از قیافم معلومه مست و پاتیلم!به به!اصلا هنجره طلاییه!همه ساکت شده بودن و زوم شده بودن رو من!چه چه زدنم که تموم شد.رفتم ور دل ریما!لابد ماچش کردم!رفتم جلوتر،دو طرف صورتشو گرفتم و لبامو گذاشتم رو لباش!چــــی؟من...من چیکار کردم؟تو فیلم هنوز داشتم ریما رو با ولع میبوسیدم.مبهوت زل زده بودم به گوشی.معلوم بود ریما حسابی شکه شده!همچین پسم زد فیلم قطع شد!گوشی از دستم افتاد رو میز.رو پیشونیم عرق نشسته بود و قلبم داشت سینم رو میشکافت!به زور آب دهنم رو قورت دادم.من چرا اینجوری شدم؟سریع رفتم تو دستشویی و سرمو فرو بردم زیر آب یخ.مخم یخ زد ولی ضربان قلبم هنوز عادی نشده بود.سرمو خشک کردم و یکی زدم فرق سر خودم!خاک تو سرت !خدا رو شکر ریما به روم نیاورد!اگه به روم میاورد از خجالت آب میشدم!دوباره نشستم پای لب تابم و عینکم رو زدم به چشمم.دو خط بیشتر ننوشته بودم که صحنه ی بوسیدن ریما اومد جلوی چشمم.سریع سرم رو تکون دادم تا ذهنم منحرف بشه.تا میومدم تمرکز کنم صحنه هاش عین یه فیلم از جلوی چشمم رد میشد...حتی یه بار...حسش کردم....لذت..گرما...شیرین بود!انگار با دیدن اون فیلم همه چیز یادم اومده بود.کلافه لب تابم رو بستم،اینجوری نمیشه کار کرد.تا موقع شام کلافه بودم.سر شام هم که عمرا جرات میکردم به ریما نگاه کنم!ریما هم مشکوک شده بود ولی خدا رو شکر رو مد گیر دادن نبود!رو تخت نشسته بودم،ساعت 2:30 شب بود ولی خوابم نمیبرد.عین گربه ای که تو کمینه رو زانوهام چمپاته زده بودم و دستام هم خم کرده بودم و گذاشته بودمشون زیر شکمم.با شک و ترس خیره شده بودم بهش!بیشتر برام شبیه هیولا بود تا گوشی!از فاصله ی 15 متری خیره بودم بهش!جرات نزدیک شدن بهش رو نداشتم!کلافه مثل آدم نشستم رو تخت و دستمو تو موهام فرو کردم.صحنه ها جلوی چشمم رژه میرفتن!چه بلایی داره سرم میاد؟یه هفته ی تموم تو کارام خودم رو غرق کرده بودم.ریما مدام شکایت میکرد که انقدر به خودم فشار نیارم.بعد یه هفته تونستم رفتارم رو به حالت عادی برگردونم.هیچ مشکلی هم پیش نمیومد تا وقتی که به صورت ریما نگاه نمیکردم!سرم تو پرونده بود و سخت مشغول بودم که یه نفر محکم کوبید رو میز!یه قد از جام پریدم!سرمو که بلند کردم دیدم ریما عصبی بالای سرم واستاده.متعجب گفتم:چی شده ریما؟ریما عصبی گفت:من باید این سوالو ازت بپرسم!چی شده؟چه بلایی سرت اومده؟یه هفته است که تو خودتی،به زور غذا میخوری و کم حرف میزنی!یا سرت تو لب تابته یا تب لت یا این پرونده ها!چت شده؟لحنش آروم تر شده بود.با مهربونیه ذاتیش گفت:بهم بگو،بگو چی داره اذیتت میکنه!اومد سمتم و دستمو گرفت و بلندم کرد و بردتم سمت مبلا.نشوندم رو مبل و خودشم نشست کنارم.دستمو گرفت تو دستاش و گفت:چی شده داداشی؟حس کردم تا بناگوش قرمز شدم و از گوشام دود میزنه بیرون!از لای دندونام غریدم:من اسم دارم!ریما که تاحالا منو انقدر خشن و عصبی ندیده بود متعجب گفت:خب حالا!چرا عصبی میشی؟چت شده؟چرا گوشه گیر شدی؟دستمو ول کرد و بلند شد نشست رو پام و صورتمو گرفت بین دستاش .ریما:رایان تو چشمام نگام کن و بگو که چی اذیتت میکنه؟چی شده؟بگو،مثل همیشه که میگفتی!تنم دوباره گر گرفت!دوباره همون صحنه ها!همونایی که یه هفته زجر کش شدم تا فراموششون کنم ولی اونا...خیلی راحت با یه جرقه برگشتن!بی اختیار زل زدم بهش.نگاهم سر خورد روی لباش...لبای صورتی و خوش فرمش!داشتم دیوونه میشدم!دستمو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش تو بغلم.ریما هم سرشو گذاشته بود رو شونم.نباید صورتشو ببینم،اینطوری بهتر به نظر میاد.به دقیقه کشیده نشد به گه خوردن افتادم!نفسای گرمش که به گردنم میخورد داشت روانیم میکرد!این احساس اشتباهه...اون...اون خواهرمه!من نمیتونم!از حرصم بیشتر به خودم فشارش دادم.ریماهم همونجور که موهامو نوازش میکرد ازم میخواست که مشکلمو بهش بگم.چی باید بهش میگفتم؟میگفتم مشکلم تویی؟برای اینکه از دست نفسای گرمش دیوونه نشم اومدم سرمو تکیه بدم به مبل که بوسه ی گرمش که قرار بود بشینه رو لپم نشست تو گودیه گردنم!ناخودآگاه چشمام بسته شد و یه نفس عمیق کشیدم.لبمو به دندون گرفتم و با بدبختییه نگاه به ریما انداختم.سرشو گذاشته بود رو شونم و چشماشو بسته بود.دیگه تحملش برام غیر ممکن بود.یه ذره بیشتر تو اون حالت میموندیم ریما زیر بود و من روش!سریع بلند شدم و از خودم جداش کردموریما متعجب گفت:چی شده داداش؟عصبی فریاد زدم:من داداش تو نیســـــــتم!سریع از اتاق زدم بیرون.میدونستم الان شوکه شده!کسی تابحال سرش داد نزده بود ولی همین الان من زدم!اه لعنت یه من لعنت به من!اون که تقصیری نداره!چرا باید اذیت بشه؟اون بیچاره که نمیدونه من چه مرگمه!باید میرفتم.باید از دلش در بیارم.طاقت ناراحتیشو ندارم.یه ذره قدم زدم تا یکم حالم بهتر بشه.یه نگا به ساعتم انداختم،معمولا این وقت روز تو دفترشه.رفتم پشت در.چند تقه به در زدم و منتظر موندم ولی جوابی نشنیدم.دوباره در زدم ولی خبری نشد.دستگیره رو کشیدم ولی در قفل بود.یه سر به اتاق خصوصیش هم زدم ولی اونجا هم نبود.کلافه رفتم سراغ رامتین.بدون در زدن کلمو بردم تو اتاق و گفتم:رامتین میدونی ریما کجاست؟یه جوری نگام کرد و گفت:فکر میکردم تو بدونی!من خودمم دنبالشم!بدون حرف رفتم سمت اتاقم!نگاه این رامتین بی شعور هم بیشتر عصبیم کرده بود.یه روز باید برای اون فیلمی که تو دبی ازمون گرفته بود باهاش یه تسویه ی حسابی کنم!همه ی بدبختیای الانم تقصیر این گوریله!رفتم تو اتاقم.با حرص داد زدم:لعنـــــــت به من!سرم افتضاح درد میکرد.رفتم تو آشپزخونه ی واحدم و یه قرص خوردم.مستقیم داشتم میرفتم سمت اتاق خوابم که وسط راه خشکم زد!عصبی نشسته بود رو مبل و پای راستشو انداخته بود روی اون یکی پاش و عصبی تکونش میداد.متعجب گفتم:ریما....تو اینجا چیکار میکنی؟سعی میکرد آروم باشه ولی از صداش معلوم بود که دلش میخواد خفم کنه!ریما:چه عجب!بالاخره تشریف آوردین!رایان:ریما کجا بودی؟2 ساعته دارم دنبالت میگردم.ریما:بیا بشین کارت دارم.نشستم رو به روش و کلافه یه دستی به صورتم کشیدم.ریما:توضیح میخوام،برای رفتار هفته ی اخیر..مخصوصا دادی که امروز سرم زدی!رایان:ریما یه مشکلی برام پیش اومده ولی چیز مهمی نیست.یه مشکل کوچیکه که خودم میتونم حلش کنم.ریما داد زد:امروز سرم داد زدی و گفتی که برادرم نیستی!این دلیلش نمیتونه کوچیک باشه!کلافه گفتم:ریما تو رو خدا بهم اعتماد کن!خودم میتونم حلش کنم،چیز مهمی نیست!نگاهش مهربون شد و آروم گفت:بهت اعتماد دارم.حالا هم برو یکم استراحت کن،شبیه جنازه ها شدی!من دیگه میرم.رایان:یه لحظه صبر کن.رفتم رو به روش واستادم و سرمو انداختم پایین.ریما سرمو گرفت بالا و گفت:هرگز حتی جلوی من سرتو خم نکن!رایان:بابت دادی که امروز سرت زدم عذر میخوام..من واقعا....ریما:دیگه حرفشم نزن باشه؟اینو گفت و مهربون بغلم کرد.خدایا خودت کمکم کن.اصلا دوست ندارم به محبت خالص خواهرانش خیانت کنم!دستامو دور کمرش حلقه کردم و محکم به خودم فشارش دادم.نمیخواستم اینکارو کنم ولی ممکن بود دوباره شک کنه.ریما:غصه نخور داداشم من پشتتم.عصبی شدم و بیشتر به خودم فشارش دادم.فکم منقبض شد و نبض گردنم میزد!انگار به این کلمه حساسیت پیدا کرده بودم!بیشتر سمت خودم کشیدمش.با وجود 2 سال اختلاف سنی هنوز دو سر و گردن ازش بلندتر بودم.ریما سرش رو سینم بود وآروم نفس میکشید.سعی کردم ریتم نفس کشیدنم منظم باشه.گیج سرمو فرو کردم تو موهاش ولی فقط اوضاع بدتر شد!آروم از خودم جداش کردم و پیشونیش رو بوسیدم.آرامشی وصف ناپذیر تموم وجودمو پر کرد.یه بوسه ی کوتاه هم رو لپش نشوندم.اولیش خالص و از روی دل بود ولی دومی.....خخخخ!ابتکار خودم بود!ازم جدا شد و یه لبخند خوشکل زد و رفت.عین کره پهن شدم رو زمین!اوووووف!چرا تاحالا دقت نکرده بودم که انقدر خوشکله؟نگاه کردن بهش نفسمو میگرفت!خدایا خودت یه راهی پیش روم بذار!
سانیار**زل زدم بهش...به تنها دوستم!با اینکه تقریبا 6سال تفاوت سنی داریم ولی مانی برام یه چیز دیگست!شایدم دلیل این همه صمیمیتمون علاقه ی مشترکمون به پلیس و پلیس بازی و هیجان باشه،شایدم رابطه ی نزدیک مادرامونه که خود به خود ما رو بهم نزدیک کرده.مانی باقری،24 ساله،صمیمی ترین دوستم و پسرخالم،کسی که تو دنیا برام عزیزترینه!عین یه برادر کوچیکتر دوسش دارم،دوست ندارم خار به پاش بره.بعد تموم شدن ساعت اداری رفتیم خونمون.تقریبا از 18 سالگی تنها زندگی میکنم.الان 6 ساله که مانی هم باهام همخونه شده.خونه ی مجردی باعث شده بیشتر از قبل از خانواده هامون دور بشیم!از همون اولم با پدرامون مشکل داشتیم!اونا میگفتن بیاین تو شرکت ور دل ما،ما میگفتیم یا آقا پلیس میشیم یا هیچ کوفتی نمیشیم!خب تموم دعواهای خوانوادگی از یه جایی شروع میشه دیگه!رو مبل نشسته بودم و زل زده بودم به پرونده.بار دوم بود که میخوندمش.متاسفانه طبق اطلاعات ما این باند قاچاق نسبت به چند سال پیش خیلی پیشرفت کرده!با این اوصاف صد در صد آزمون ورودیش هم سخت تر شده!مانی:میگم سانی؟سانیار:سانی و مرض!مانی:میگم سانیار؟باند خیلی پیشرفت کرده ماشا الله!به نظرت تو آزمون ورودیش قبول میشیم؟یه نگاه به شناسنامه و سوابق جعلیمون انداختم.سانیار:اگه با اینا قبول نشیم با این میشیم!با انگشت به هیکلم اشاره کردم.تقریبا 7 ساله که جفتمون هم بدنسازی هم رزمی کار میکنیم.احتمالش زیاده که با توجه به قدرت بدنیمون انتخابمون کنن!مانی:جونم هیکل!نشست رو زمین و یه فیگور گرفت که عظلات بازوش منقبض شد و حالت قشنگی به خودش گرفت.مانی:میگم اسم تو چیه؟گیج گفتم:سانیار!مانی جوری که انگار داره به یه بچه ی خنگ حرف حالی میکنه گفت:عقل کل! اسم جعلیت!سانیار:آها!اسماعیل رضوی.معروف به اسی کله خراب!مانی:ا؟داداشیم؟میکاییل رضوی.معروف به مایکل دودره!تو میدونی جریان این دودره چیه؟خندیدم و گفتم:چه میدونم تو سوابقت چیزی درموردش ننوشته؟مانی ممتفکر گفت:خی تو سوابق نوشته از8 سالگی جیب بر بودم و بعدش زدم تو کار دزدی و از دیوار مردم بالا رفتن.کلا از عالم و آدم میزدم!با خنده گفتم:همین دیگه!دزد بودی شدی دودره!مانی:آقا با این همه وجنات و سابقه چرا دودر؟چرا نذاشتن 4 دره؟راستی تو چه انگلی بودی؟سانیار:دزد و زورگیر!البته بیشتر تو کار زورگیری و آدم ربایی بودم!مانی:عجب کثافتی بودی!با پاشنه زدم رو شونش که کاملا در دسترسم بود!مانی با خنده شونشو مالید.مانی:خخخخ!میگم چجوری به ننه هامون بگیم؟سانیار:وااااااای!اصلا حواسم به اونا نبود!گوشیو گذاشتم رو دستگاه و همونجور که گیجگاهامو میمالیدم رفتم بیرون.همزمان با من مانی هم درحالی که یه دستمال بزرگ به سرش بسته بود از اتاقش اومد بیرون.با خنده گفتم:جیغ جیغ،دعوا،تهدید،حرف مسالمت آمیز،تهش هم گریه؟مانی همونجور که ادای گریه کردنو در میاورد گفت:آره ه ه ه !پدرم داره درمیاد!سرم داره میترکه!خودشو انداخت تو بغل من و شروع کرد به زار زدن!با خنده از خودم جداش کردم و رفتم تو آشپزخونه تا اگه خدا یاری کرد و بخت با ما یار بود یه چیزی گیر بیارم بخوریم تا از گرسنگی تلف نشدیم!صبح با آلارم گوشیم بیدار شدم.رفتم تو اتاق مانی و به زور بیدارش کردم و بعد یه دوش یکی دو لقمه نون پنیر سق زدیم و رفتیم سمت اداره!از وقتی مستقل شدیم هیچ کمک مالی از طرف باباهامون بهمون نشد!کرایه خونه و خرج خورد و خوراک کمر من و مانی رو خورد میکرد!ای کااااااش یه خورده حقوقمون بیشتر بود!تیمسار:سوالی نیست؟مانی،سانیار:خیر قربان!بعد بیرون رفتن تیمسار از اتاق مانی شل و ول خودشو بهم چسبوند .بی جون گفت:اگه از دست اسب های دریایی نجات پیدا کنم این آخرش منو میخوره!سانیار:پاشو.پاشو باید بریم،تا الانم دیر کردیم.مانی بلند شد و دستاشو رو به آسمون گرفت و گفت:خدایا!زنده موندم که هیچ!وگرنه خودت مراقب شمسی جونم باش!خندیدم و رفتم سمت اتاقی که مخصوص گریم بود.مانی هم رفت تو اتاق روبه رویی.دیگه اعصابم داشت از دست این گریمورمون خورد میشد!زد(...)ید تو موهام!سانیار:اه جون ساعد نکن!نه...موهام...نه!الاغ!ساعد:اینقدر غر غر نکن سانیار بذار کارمو بکنم!وقتی کارش تموم شد عین این آرایشگرا بعد تموم شدن کار عروسشون گفت:به به چی ساختم!یه تیکه ماه شدی!با حرص گفتم:لابد دامادم الان اومده،دم در منتظره؟!خندید و هیچی نگفت!وسط موهام خیلی بهم ریخته بود.انگار یه مرغ انداخته باشی رو سرم!دو طرف سرمو با نمره 2 زده بود و رو ابروی سمت چپم با تیغ دو تا خط انداخته بود که فجیح قیافمو خفن کرده بود!برخلاف مقاومت های بسیارم زیر چشمام رو یه دور پررنگ مداد کشید!آخه مگه من دخترم که واسم مداد میکشن؟قیافه ی جدیدم هیچ وجه تشابهی با قبلم نداشت ولی..نمیتونستم به خودم دروغ بگم!از قیافه ی جدیدم خیلی خوشم اومده بود!از بچگی دوست داشتم یا یه پلیس خیلی باحال باشم یا یه خلافکار خفن!مثل اینکه دارم به هر دوتا آرزوم میرسم!چشمای مشکیم به لطف لنز الان عسلی بود!یه نگاه به صورتم انداختم که شیش تیغ شده بود.همیشه ته ریش میذاشتم و این برام یه خورده جدید بود!ولی خودمونیم چقدر پوستم برنز و خوشکله!انقدر جذاب بودم و نمیدونستم؟یهو در باز شد و محکم خورد تو چهارچوب.برگشتم دیدم مانی بود که جفتک انداخت!ناخودآگاه یه ابروم پرید بالا!ساعد که قیافمو دید با خنده گفت:اینم داماد!مانی هم یه طرف سرش مثل من تراشیده شده بود و بقیه موهاش یه طرفه ریخته شده بود تو صورتش.موهای لختش خیلی خوب مونده بودن.سمت تراشیده ی موهاش چند تا خط افتاده بود.ابروی سمت راستش هم یه خط داشت ولی من که خوب میدونستم شکستگیه!ناسلامتی خودم سرشو کوبیدم تو اُپن!چشماش برخلاف چشمای من لنز روشن داشت.چشمای قهوه ایش الان سبز بود!لباساش با من ست بود.یه شلوار شیش جیب مشکی با یه پیراهن آستین کوتاه بلند که تا روی رونش بود و یه پلاک سلیب تو گردنش...درست مثل من!مانی یه سوتی زد و گفت:به به چی شدی پسرخاله جونم!سانیار:چی شده مایکل دودره!یه پلاستیک هولو!مانی با خنده دستشو انداخت دور گردنم و همونجور که منو با خودش میبرد سمت در گفت:بزن بریم اسی جون که حسابی دیره!از از پرایدی که اداره بهمون داده بود پیاده شدیم و رفتیم سمت خونه ای که بیشتر به انبار شباهت داشت.میدونستیم نیرو گیری همین جاست.این موضوع خیلی خوب از ماشین های مسلح به اسلحه که این منطقه رو پوشش دادن معلومه!! از در که رفتیم تو دیدیم وسط سالن یه میز خیلی ساده هست که چند تا گردن کلفت دورش ایستتادن و یه پسر تقریبا 30،31 ساله پشت میز نشسته.تعجب کردیم!خب...انتظار همچین چیزی رو نداشتیم!رفتیم سمتشون.پسر یه نگاه بهمون انداخت و زیر لب گفت:بشینین.ریکلس رو صندلی ههای پلاستیکی که روبه روی میز بود نشستیم.خوب معلومه وضعمون اینجا بهتر نخواهد بود!اینا که از ما آس و پاس ترن!پسر:دلیلتون برای ورود به باند چیه؟از قبل تو خونه با مانی تموم سوالات احتمالی رو تمرین کرده بودیم و از این لحاظ مشکلی نبود!سانیار:واسه پیشرفت.از خورده خوری به جایی نمیرسیم.اومدیم که یه تکونی به زندگیمون بدیم!یه دستگاه کوچیک اندازه ی یه دفترچه گذاشت روبه رومون.دستگاه تشخیص هویت!خیلی جالب بوود با این وضعیت اسف بار این انبار تموم وسایلشون از بهتریناست!مثلا همین دستگاه!من فقط نمونش رو تو فیلم fast&furious 3 دیده بودم!چیزی که بدون شک تو ایران پیدا نمیشه!پس اونقدرا هم داغون نیستن!لب تاب اپلشو باز کرد و سرشو فرو کرد توش.بعد چند دقیقه بی حوصله گفت:یه دزد و یه زورگیر؟این جور آدما به درد ما نمیخورن!ما همیشه دنبال بهترینا هستیم!میتونین برین!رفتم تو بهت....راستش اصلا انتظار نداشتم که به این زودی ردمون کنه!این راه نشد یه راه دیگه!رو به مانی گفتم:بیا بریم.جامون اینجا نیست!دم در بودیم که یه نفر دستشو گذاشت رو شونم.برگشتم دیدم یا ابولفضل!قد تیر برق،هیکل نره خر،یه سیبیل چخماخیم داشت که مانی بهش خیره شده بود!(مانی:یه مرد قد بلند سیبیلو همیشه تواناییه خوردن یه آدم رو داره!) مانی با ترس فقط به سیبیلش خیره شده بود!با حمله ی نره غوله بهمون فرصت هیچ کاری نداشتیم!سریع دست به کار شدیم.همیشه مبارزاتی که من و مانی یه طرفش باشیم برنده بی برو برگشت خودمونیم!حالا طرف مقابل هر کی میخواد باشه!با ضربه ی سنگین پام تو گردنش کارشو ساختم!اوخ!شکست!مانی نفس نفس زنون گفت:کش..کشتیش؟سانیار:ن...نه...نازش کردم!خیره شدیم به مرده که کف زمین پهن شده بود.با صدای همون پسره که ردمون کرده بود به خودمون اومدیم و از حالت گارد دراومدیم!پسر:من جمشیدم!حالا یکی از بهترین ها هستین که ما میخوایم!به گروه خوش اومدین!مانی باز دهن گشادشو باز کرد و گفت:جمشید جون هر کی بزنه این آقا غوله رو کتلت کنه میتونه بیاد تو گروهتون؟ای خدا!من چرا باید تقاص پس بدم؟چرا این دیوونه رو انداختی گَل من؟
ریما**بیخیال یه جرعه از قهوم خوردم و شروع کردم به نوشتن.ریما:تصمیم با خودته!میتونی باهام راه بیای و چیزی رو که میخوام بهم بدی یا...هووووم فکر کنم بدونی اگه اینو نخوای چه بلایی سر خودت و اون سازمانت میاد!میدونی نه؟بعد 5 دقیقه جواب داد:لعنت به تو!ما بهت اعتماد کردیم!پوزخند عمیقی نشست رو لبم!ریما:فکر نمیکنید اعتماد کردن به یه هکر اونم با این سوابق درخشان کار کاملا احمقانه اییه؟کسی مجبورتون نکرد!تصمیم خودتون بود!حالا هم فقط 10 دقیقه برای تصمیم گیری وقت دارین که از همین الان شروع شد!از رو صندلی بلند شدم و رفتم سمت پنجره.یه نگاه به شهرم انداختم.با پیشرفت تکنولوژی روز به روز داره قشنگتر میشه!چشمم خورد به لب تابم که چراغش روشن خاموش میشد.پس بالاخره تصمیمشو گرفت!معصومی:باشه قبوله،هر چی تو بگی!فقط بگو چه ساعتی و کجا؟لبخندم عمیق تر شد.ریما:فردا بعدظهر ساعت 1:30.پایین شهر پاساژ... پیام رو فرستادم و آیدیم رو پاک کردم.مطمئن بودم هیج چوره امکان نداره بتونن از رو آیدیم ردمو بزنن.قبل برقراری ارتباط تموم آیدی های مرتبط رو هک کردم برای همشون پیام مسدود بودن شبکه رو فرستادم.تمام خط تلفن های قابل دسترسیه سیستم هم به لطف اشکان و بقیه ی هکرام تا 3 ساعت مسدودن!تموم سیستم های سازمانم که دست خودمه!الکی نیست که این همه برای برنامه نویسیه سازمان اطلاعات نقشه کشیدم!اطلاعاتی که اونجا برام قابل دسترس بود فوق مفید اثر کرد و کلی به نفعم شد!دیگه تموم شد! نقشم بدون هیچ مشکلی اجرا شد! یا چیزی که من میگم یا نابودیه سازمانشون! گوشیمو برداشتم و یه زنگ به رایان زدم. رایان:جانم ریما؟ ریما:بیا اتاقم کارت دارم. رایان:همین الان میام. ولو شدم رو مبل.خدا رو شکر بعد اون شبی که باهاش حرف زدم رفتارش تا حد زیادی عادی شده ولی هنوز نمیفهمم چرا بیشتر مواقع منو از خودش دور میکنه!خیر سرم خودم بزرگش کردم ولی الان تو کارش موندم!چند تقه به در خورد و رایان خندون اومد تو. رایان:جانم؟کاریم داشتی؟ ریما:باید بریم جایی. کنجکاو پرسید:کجا؟ یه لبخند عمیق نشست رو لبم! ************************************************** ***** رایان** هیجان داشتم.خوشحالیه ریما حسابی روم تاثیر گذاشته بود!دیروز تو اتاقش تموم ماجرا و نقشه رو مو به مو برام توضیح داد.نیشم خودکار باز شد!ساعت 1:40 دقیقه!اوج شلوغی!ریما انگار یکم استرس داشت،برام خیلی جدید بود! بهش نزدیک شدم و دستای ظریفش رو تو دستام گرفتم. با اطمینان گفتم:نگران نباش!همه چیز درست و طبق نقشه پیش میره. یه بوسه ی عمیق رو گونش نشوندم .لبخند کم جونی زد و به دستام فشار خفیفی وارد کرد.برگشتم سمت پنجره تا نیش بازم رو نبینه!شبا تا صبح به خودم تشر میزنم که آخه این چه رذالتیه؟سواستفاده تا چه حد؟ولی تا ریما رو میبینم قول و قرارم به دست باد سپرده میشن!کاملا عادی و با نهایت مارموز بازی به هر بهونه ای بغلش میکنم و هی زرت و زرت ماچش میکنم!البته تا جایی که کنترل از کف نرانم!تا بیچاره یه ذره بهم میچسبه عین وحشیا پا به فرار میذارم!میدونم لجن بازیه ولی چه کنم؟دل صاحاب مردم فقط اینجوری یکم راضی میشه!ریما یه نگاه به بیرون و یه نگا به ساعتش انداخت. با لبخند گفت:وقتشه! همزمان با باز شدن در سمت چپ ماشین بغلی در سمت راست ماشین ما هم باز شد!رضا با اون ماشین تخلیه چاه خوشکلش اومد پشتمون و دید رو کلا کور کرد.یکی از بچه هامون اومد تو و یه مرد رو هم که رو سرش یه پارچه کشیده بودن و دستاش بسته بود رو آورد تو و درو بست.من و ریما با هیجان زل زده بودیم به مرد که با صدای نه چندان آروم ازمون میپرسید که چه بلایی میخوایم سرش بیاریم و مدام وول میخورد!حالا میفههم امروز چرا با ماشین حمل مواد گوشتی اومدیم بیرون!ریما همیشه نقشه هاش بدون نقصه!رادار ماشین یکی از افرادمون که محمولمون رو تا اینجا آورده بود موقعیت مترو رو نشون میداد.امروز میره رشت!من تا حالا نرفتم!همچین مسافرتایی برای افرادمون لازمه!دیشب کلی غر غر کردم و تهش ریما با خنده رضایت داد که در اولین فرصت بریم شمال.مرد تا برسیم مدام وول خورد و داد و بیداد کرد! تو اتاق رو مبل ولو شدم که ریما با نگاهش بهم فهموند که باید چیکار کنم.طبق فرمایشاتش پارچه رو از رو سر مرد برداشتم و دستاشو باز کردم.ریما پشت به ما رو صندلیش بی قرار به نظر میرسید.زل زدم بهش.موهای سفید کنار شقیقش و صورتی که معلوم بود خیلی وقت میشه که اصلاحش نکرده یه خورده تو ذوق میزد ولی کاملا معلوم بود بعد اصلاح میشه هلو!زل زدم بهش. عصبی گفت:اگه زل زدنتون تموم شد میشه بگین چرا منو آوردین اینجا؟ رایان:رادین رادان.34 ساله،متولد تهران.دو ماه دیگه هم35 سالت میشه!12 سال پیش به جرم هک و تخلیه ی حساب بانکی رئیس جمهور گذشته دستگیر شدی.البته یه سری سو سابقه ی دیگه هم داشتی که فعلا با اونا کاری نداریم!پس با این حساب تو هک حرفی برای گفتن داری! یه نفس عمیق کشید و چشماشو بست. رادین:من دیگه هک نمیکنم.گذاشتم کنار.نمیدونم چرا و چجوری ولی آزادم کردن و من دیگه قصد ندارم برم سراغش.من الان فقط میخوام برم پیش تنها امید زنده بودنم.تنها عشقم،تموم زندگیم،تنها دختر زندگیم.دیگه بدون اون نمیتونم!باید برم.باید برم پیشش! رایان:کی؟پیش کی باید بری؟ رادین با بغضی که تو صداش موج میزد گفت:تکدونه خواهرم.سالهاست که بدون پشت و پناه تنهاش گذاشتم. خونسرد گفتم:ولی تو جایی نمیری! عصبی داد زد:تو حق نداری به من دستور بدی!من مجبور نیستم به حرفات گوش کنم! ریلکس گفتم:چرا مجبوری!رئیس ما باعث شده تو آزاد شی!باید ببرمت پیشش! رادین عاجزانه گفت:رئیستون ازم چی میخواد؟اصلا اون کیه؟من چرا باید برم پیشش؟ اومدم حرفی بزنم که ریما تو همون حالت گفت:باید بیای پیشم چون به برادر بزرگترم نیاز دارم! چشمای رادین درشت شد! با نیش باز گفتم:این رئیسم بود! ریما با قدمای لرزون اومد سمتمون.تا حالا انقدر شکننده ندیده بودمش.با ترس بلند شدم و دستشو گرفتم. آروم گفتم:حالت خوبه؟ همونجور که زل زده بود به رادین گفت:خوبم. رادین اول یه ذره متعجب زل زد به ریما بعد یهو عین جنی ها از جاش پرید! رادین:ری...ریما! ریما لرزون گفت:سلام داداشی! تا اینو گفت با یه قدم بلند خودشو رسوند به ما و ریما رو کشید تو بغلش.ریما عین جوجه تو بغلش میلرزید.حالا من یه گوشه واستادم دارم میترکم از حسودی!چرا وقتی تو بغل منه خودشو اینجوری جمع نمیکنه؟هر وقت منو بغل میکنه سعی میکنه با اون هیکل کوچولوش منو با این هـــــــیبت بگیره تو بغلش!حالا من دارم از حرص به گاز زدن زمین فکر میکنم.ریما که یه ذره آروم شد پیشونیش رو بوسید.نشست رو مبل و ریما رو هم نشوند رو پاش.منم نشستم رو مبل روبه روییشون.رادین هی ریما رو ناز میکرد و میبوسید منم عین خل و چلا داشتم حرص میخوردم!از حرصم پامو تند تند تکون میدادم که دیدم رادین داره بدجور نگام میکنه! منم که دیدم اوضاع خرابه با نیش باز گفتم:ما هم اینجا نشستیما!جزو دکوراسیون اتاق که نیستم!یه معرفی،چیزی! ریما یه چشم غره ی بامزه برام رفت و گفت:نه اینکه تو هم اصلا نمیشناسیش! رادین یه لبخند کوچیک زد و گفت:ولی من که ایشونو نمیشناسم! ریما با ذوقی که کاملا تو صداش معلوم بود بلد شد و بین منو رادین واستاد. ریما:رایان تو که رادین رو میشناسی ،رادین این رایانه.داداش کوچیکم.بهتره بگم داداش کوچیکمون! رادین گیج نگامون کرد. قبل از اینکه ریما چیزی بگه گفتم:وقتی 17 سالم بود ریما سرپرستیم رو به عهده گرفت. رادین متعجب گفت:ریما الان باید 27 سالش باشه...پس...میتونم بپرسم چند سالته؟ ریما با خنده رو دسته ی مبلی که من روش نشسته بودم نشست و دستشو دور بازوم حلقه کرد و گفت:رایان قیافش غلط اندازه!25 سالش بیشتر نیست! رادین مبهوت گفت:من گفتم 31،32 رو شاخشه! با خنده دستمو دور کمر ریما حلقه کردم و گفتم:تقصیر این وروجکه.در هفته 3 روز بدن سازی و 2 روز رزمی دارم.روزی حداقل 3 تا 4 ساعت!بعید نیست انقدر گنده بشم! رادین با خنده گفت:گنده چیه؟خبر نداری!هیکلت فجیح دختر کشه!حالا چند تا دوست دختر داری؟ با خنده شونمو انداختم بالا! رادین:هیچی؟نه بابا! ریما:داداشم یه خورده خجالتیه!خودم یکی واسش جور میکنم. سعی کردم لبخند بزنم ولی فشاری که به کمرش وارد میکردم دست خودم نبود! متعجب نگام کرد. زیر لب گفتم:من اسم دارم!شد بار 1535 ام! با خنده گفت:خب حالا!اگه میشه رادین رو ببر به اتاقش تا یکم استراحت کنه. رایان:به روی چشم! وجدانو گذاشتم کنار و لپشو آبدار ماچ کردم که خندش در اومد. تو راهرو بودیم که رادین گفت:پس الان 8 ساله که با ریما زندگی میکنی؟ رایان:تقریبا.4،5 ماه اول پیش ماهرخ بودم.ریما نمیذاشت پیشش باشم. رادین؟ماهرخ؟دایمون؟ رایان:آره 5 ماه پیش ماهرخ بودم. رادین:چرا نمیذاشت پیشش باشی؟ رایان:میگفت خطرناکه.به خاطر شغلش میگفت،من.... دیدم صداش نمیاد برگشتم دیدم از پنجره زل زده به بیرون. رادین:اینجا کجاست؟هنوز تو تهرانیم؟ با خنده زدم رو کتفش و گفتم:آره داداش تهرانیم.اینجاهم شهر ریماست ،لژ ریماست.جایی که زندگیه ما توش امنه!
همین یه لحظه گفت قانون من فکر کردم میگه سرساعت 7 صبحانه سر ساعت 14 ناهار صرف می شه.خندم گرفته بود .صدای داد احسان منو به خودم آورد :کجایی پسر دارم باهات حرف می زنم
- ببخشید داشتم به قانون هاتون فکر می کردم.
احسان:خوبه تا آخرم قبل از هر کاری فکر کن حالا دیگه همه باید بخوابن رایان ،عرفان رو ببر واتاقشو نشونش بده.
رایان:چشم قربان
همگی بلند شدن رفتن توی اتاقاشون که رایان محکم زد روی شونم و گفت:خوش اومدی بیا من وتو هم اتاقیم
رفت طبقه ی دوم وارد یه اتاق خیلی بزرگ شد تقریبا توی اتاق هم 2 تا اتاق بود رایان رو به من گفت:این اتاقه توه.....اشاره کرد به سمت راست...اینم اتاقه من ....اشاره کرد به سمت چپ... توی این اتاق فقط یه دستشویی اینم ازش مشترک استفاده می کنیم و اینه ....اشاره کرد به یه در نزدیک در اصلی... ولی توی هر اتاق حمـ ـام جداگونه هست.فعلا
- باشه ،ممنون خداحافظ
رفتم توی اتاق تعجب کردم که چرا خودم ووسایلمو چک نکردن تقریبا همه جارو دید زدم کت وشلوارایی که تمام گرون و ردیابی شده بود رو داخل جالباسی گذاشتم رفتم حموم یه دوش گرفتم قبل از اینکه بیام بیرون از گوشه ی در تمام گوشه های اتاق رو دیدم ولی هیچ دوربینی نبود داشتم میومدم بیرون که نگام به تابلو خورد شک نداشتم که پشت تابلو دوربینه همون طور خیره رفتم طرفش الکی دستمو بهش کشیدم و گفتم چه قدر خوشگله دقت که کردم توی چشمای دختره ی تابلو دوربین بود.خندیدم.حولمو روی سرم انداختمو همون طور خشکش می کردم که نگام به پنجره افتاد پرده رو کنار کشیدم کاملا که ساختمون ها اطراف رو دید می زدم نگام به آپارتمان گلستان افتاد اه لعنتی دقیقا آپارتمانی که جرج و جک توی اون اسکان داده شده بودن روبه روی اتاق رایان بود.باید به یه بهانه ای می رفتم توی اتاقش و می فهمیدم که جرج اون ایمیل رو ساخته یا نه برای من مهم بود خیلی.کلمو کردم بیرون آروم دم گوش راستم گفتم امیدوارم ایمیل رو ساخته باشید رو به روی پنجره ی اتاق رایان 10 دقیقه ی دیگه منتظرم باشید.سریع رفتم توی آشپزخونه همه چی بود یه چای درست کردم دو تا فنجون بردم به اتاق رایان.در زدم :بفرمائید
- ببخشید می تونم با شما یه فنجون چای بنوشم.
رایان لپ تا پشو بست و گفت:البته.
رایان پرید روی تخـ ـتش چایی رو بهش تعارف کردم و گفتم چرا از هوای پاک استفاده نمی کنید پرده رو کنار کردم و پنجره رو بازش کردم دقیق رو به روی پنجره و دیدرس اپارتمان نشستم چاییمو برداشت و گفتم:می تونم یه سوال بپرسم؟
رایان:البته
- چرا شما وارد این باند شدید؟
رایان:به خاطر بی پولی ....همون طور که حرف می زد سریع نگاهمو چرخوندم طرف پنجره جرج دستشو با علامت ok تکون داد .آروم گفتم خوبه!
رایان گفت : چیزی گفتید؟
- نه داشتید می گفتید؟
رایان:دیگه چی بگم قصه حسین شب کردی رو بگم.تو چرا اومدی؟
قصه ی از قبل آماده شده رو گفتم:من یکم تحول می خواستم از دنیای بیرون خسته شدم طبق گفته های سارا توی هک کردن سایت،ایمیل و.. مهارت دارم و با ریز وبم کامپیوتر آشنایی دارم.
رایان:از چه نظر از دنیای بیرون خسته شدی؟
- همه چیش ،می دونی اون بیرون اصلا به استعدادت توجه نمی کنن مثل یه تفاله پرتت می کنن بیرون،ولی وقتی وارد گروه یا باندای مختلف میشی و اون باند منحل شد پلیسا عاطفانه بهت می گن تو که این همه استعدات داری چرا رفتی توی کار خلاف ولی نمی دونن که خودشون باعثش شدن.
رایان:چه جالب!
- بدبختی زندگیم جالبه!
رایان:نه طرز فکرت رو می گم جالبه تا حالا از این بٌعد به قضیه نگاه نکرده بودم.
یه لحظه گفتم چی گفت وای خودش رو لو داد که پلیس آی احمق یعنی چی که از این بٌعد به قضیه نگاه نکردی ولی سریع راستو ریسش کردم وگفتم خوب مثل اینکه خسته ای اگه کاری نداری من برم.
رایان:از صحبت با تو استفاده کردم.فعلا
- فعلا
داشتم می رفتم بیرون که گفت صبح سر ساعت 8 صبحانه بعدش یه کمی نرمش بعد باید آموزش های رزمی ببینی.
- باشه.
اون شب با فکری مغشوش خوابیدم.
همین یه لحظه گفت قانون من فکر کردم میگه سرساعت 7 صبحانه سر ساعت 14 ناهار صرف می شه.خندم گرفته بود .صدای داد احسان منو به خودم آورد :کجایی پسر دارم باهات حرف می زنم
- ببخشید داشتم به قانون هاتون فکر می کردم.
احسان:خوبه تا آخرم قبل از هر کاری فکر کن حالا دیگه همه باید بخوابن رایان ،عرفان رو ببر واتاقشو نشونش بده.
رایان:چشم قربان
همگی بلند شدن رفتن توی اتاقاشون که رایان محکم زد روی شونم و گفت:خوش اومدی بیا من وتو هم اتاقیم
رفت طبقه ی دوم وارد یه اتاق خیلی بزرگ شد تقریبا توی اتاق هم 2 تا اتاق بود رایان رو به من گفت:این اتاقه توه.....اشاره کرد به سمت راست...اینم اتاقه من ....اشاره کرد به سمت چپ... توی این اتاق فقط یه دستشویی اینم ازش مشترک استفاده می کنیم و اینه ....اشاره کرد به یه در نزدیک در اصلی... ولی توی هر اتاق حمـ ـام جداگونه هست.فعلا
- باشه ،ممنون خداحافظ
رفتم توی اتاق تعجب کردم که چرا خودم ووسایلمو چک نکردن تقریبا همه جارو دید زدم کت وشلوارایی که تمام گرون و ردیابی شده بود رو داخل جالباسی گذاشتم رفتم حموم یه دوش گرفتم قبل از اینکه بیام بیرون از گوشه ی در تمام گوشه های اتاق رو دیدم ولی هیچ دوربینی نبود داشتم میومدم بیرون که نگام به تابلو خورد شک نداشتم که پشت تابلو دوربینه همون طور خیره رفتم طرفش الکی دستمو بهش کشیدم و گفتم چه قدر خوشگله دقت که کردم توی چشمای دختره ی تابلو دوربین بود.خندیدم.حولمو روی سرم انداختمو همون طور خشکش می کردم که نگام به پنجره افتاد پرده رو کنار کشیدم کاملا که ساختمون ها اطراف رو دید می زدم نگام به آپارتمان گلستان افتاد اه لعنتی دقیقا آپارتمانی که جرج و جک توی اون اسکان داده شده بودن روبه روی اتاق رایان بود.باید به یه بهانه ای می رفتم توی اتاقش و می فهمیدم که جرج اون ایمیل رو ساخته یا نه برای من مهم بود خیلی.کلمو کردم بیرون آروم دم گوش راستم گفتم امیدوارم ایمیل رو ساخته باشید رو به روی پنجره ی اتاق رایان 10 دقیقه ی دیگه منتظرم باشید.سریع رفتم توی آشپزخونه همه چی بود یه چای درست کردم دو تا فنجون بردم به اتاق رایان.در زدم :بفرمائید
- ببخشید می تونم با شما یه فنجون چای بنوشم.
رایان لپ تا پشو بست و گفت:البته.
رایان پرید روی تخـ ـتش چایی رو بهش تعارف کردم و گفتم چرا از هوای پاک استفاده نمی کنید پرده رو کنار کردم و پنجره رو بازش کردم دقیق رو به روی پنجره و دیدرس اپارتمان نشستم چاییمو برداشت و گفتم:می تونم یه سوال بپرسم؟
رایان:البته
- چرا شما وارد این باند شدید؟
رایان:به خاطر بی پولی ....همون طور که حرف می زد سریع نگاهمو چرخوندم طرف پنجره جرج دستشو با علامت ok تکون داد .آروم گفتم خوبه!
رایان گفت : چیزی گفتید؟
- نه داشتید می گفتید؟
رایان:دیگه چی بگم قصه حسین شب کردی رو بگم.تو چرا اومدی؟
قصه ی از قبل آماده شده رو گفتم:من یکم تحول می خواستم از دنیای بیرون خسته شدم طبق گفته های سارا توی هک کردن سایت،ایمیل و.. مهارت دارم و با ریز وبم کامپیوتر آشنایی دارم.
رایان:از چه نظر از دنیای بیرون خسته شدی؟
- همه چیش ،می دونی اون بیرون اصلا به استعدادت توجه نمی کنن مثل یه تفاله پرتت می کنن بیرون،ولی وقتی وارد گروه یا باندای مختلف میشی و اون باند منحل شد پلیسا عاطفانه بهت می گن تو که این همه استعدات داری چرا رفتی توی کار خلاف ولی نمی دونن که خودشون باعثش شدن.
رایان:چه جالب!
- بدبختی زندگیم جالبه!
رایان:نه طرز فکرت رو می گم جالبه تا حالا از این بٌعد به قضیه نگاه نکرده بودم.
یه لحظه گفتم چی گفت وای خودش رو لو داد که پلیس آی احمق یعنی چی که از این بٌعد به قضیه نگاه نکردی ولی سریع راستو ریسش کردم وگفتم خوب مثل اینکه خسته ای اگه کاری نداری من برم.
رایان:از صحبت با تو استفاده کردم.فعلا
- فعلا
داشتم می رفتم بیرون که گفت صبح سر ساعت 8 صبحانه بعدش یه کمی نرمش بعد باید آموزش های رزمی ببینی.
- باشه.
اون شب با فکری مغشوش خوابیدم.
با صدای موبایلم بیدار شدم 7 صبح بود.سریع بیدار شدم یه دوش 5 دقیقه ای رفتم.بانداژ رو خیلی دقیق و صاف بستم دیگه برام عادی شده بود .یه شلوار مشکی ورزشی پوشیدم با یه بولیز جذب بدن مشکی و یه سوییشرت مشکی یه علامت adidas روش بود پوشیدم کفش ورزشی مشکی آل استارم هم پوشیدم.توی آینه یه نگا به خودم کردم عالی شده بودم.رفتم بیرون یه چایی خوردم که رایانم اومد بیرون تقریبا مثل هم لباس پوشیده بودیم.قد اون 5،6 سانت از من بلند تر بود ولی هیکلامون توی یه تراز.بلند گفتم:به به جناب رایان صبح بخیر.
رایان:صبح بخیر.
- بیا یه چایی بخور.
یه چایی دستش دادم که یه نفر در زد رفتم در رو باز کردم که یه خانومی بود که یه سینی پر از انواع نون ها کره،پنیر گردو بود یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه اینجا هتله؟
سینی رو گرفتم و تشکر کردم سینی رو روی اپن گذاشتم و داشتم می خوردم که رایان گفت سنگین صبحانه نخور !
- چرا
رایان:چون خوب نمی تونی ورزش کنی!
- آهان از اون لحاظ
منم طبق دستور ایشون کم صبحانه خوردم و یاد حرف بابا افتادم که همیشه سر غذا می گه «اگه هنوز سیر نشدی دست از غذا خوردن بکش و اگه واقعا گرسنت نیست غذا نخور»می گه حدیث امام علیه!حاضرم با جرئت بگم منو وسوفی تقریباً همه ی احادیث اماما رو بلدیم از بس بابا می گه،درسته مسلمونم ولی موهامو نمی پوشنم و نماز نمی خونم.وقتی می خواستم بیام این ماموریت بابا گفت اگه این ماموریت موفقیت آمیز باشه انشالله هم نمازتو می خونی هم حجابتو رعایت می کنی.منم به خاطر اینکه دلش و نشکونم گفتم انشالله.
رایان از میز صبحونه بلند شد و گفت بیا بریم.
- باشه ولی کی اینجا رو تمیز می کنه؟
رایان:خدمتکار
همون طور پشت سرش می رفتم که سارا رو دیدم ،سارا اومد توی بغـ ـلم و گفت چه طوری؟
و دم گوشم گفت اوضاع چه طور؟
- عالیـــ....
گفتم برو دیگه می خوام برم آموزش رزمی ببینم.
سارا یه چشمک زد و گفت چه آموزشی شود.
رایان از دیدن اون وضع سری به عنوان تاسف تکون داد رفت پایین منم دنبالش روون شدم.رفتیم طرف یه زیر زمین مثل یه باشگاه بود.رایان رو به روی من وایستاد و گفت یه کم گرم کن تا من بیام ،سرمو تکون دادم وگفتم :باشه
بدنمو گرم گرم کردم آماده ی یه مسابقه ی رزمی تن به تن.رایان رو به رو من ایستاد و گفت:آموزش رزمی در چه حد بلدی؟
- در حدی که روتو کم کنم.
رایان:ببینیم و تعریف کنیم.
رایان اومد طرفم یه مشت زد توی شکمم الکی ادای کسایی که دردشون اومده رو بازی کردم که دیدم رایان بهم می خنده با یه جهت خیز برداشت دور کمـ ـرش بلندش کردم از سر به پشت پرتش کردم وبعد پوزخند زدم . رایان مثل اینکه غافل گیر شده بود یکم دردش گرفت .بلند شد وایستاد پای چپشو محکم پرت کرد طرف پهلوم که با دوتا دستام گرفتم و پیچوندم.و با یه جهت محکم زدم به گردنش.افتاد زمین بعد بلند شد وگفت خوبه خوبه عالی اومد طرفم یه مشت زد توی دماغم ،گرمای خون رو روی پوستم حس می کردم که از بینیم داره خارج می شه با پشت دست پاکش کردم دقت که کردم دیدم همه دور ما جمع شدم به خودم گفتم به خدای احد اگه ازت ببازم فاطیما نیستم.پای راستمو پرت کردم توی شکمش جاخالی داد پای چپم همین طور که بایه حرکت جف پا رفتم سمت گردنش و چرخیدم و سرم رو روبه پایین کشیدم که باعث شد رایان از بالا به پشت سرم پرت شه.خندم گرفت همه به افتخارم دست زدن. بعد همه شون دورم جمع شدم گارد گرفتن رایان با صدایی که از ته چاه میومد گفت:دخلشو بیارید.بایه حساب سرانگشتی تقریبا 19 نفر بودن.بلند گفتم:به ضرب کشت بزنم یا فقط درد وناله.
همشون پوزخند زدن وگفتن:نه بابا بیا به ضرب کشت.
همیشه پوزخند روی مخم بود اولین نفر رفتم سمتش با یه حرکت غافل گیر کننده پامو 180 درجه اوردم بالا دقیق خورد تو صورتش.
گفتم پس پیش به سوی ضرب کشت با یه حرکت که خیلی سنگین چرخیدم و دقیق خورد توی دلش که ناله اش هوا رفت.تقریبا 19 نفر اومدن سمتن .خودمو نباختم ولی تا حالا با این همه ادم مبارزه نکرده بودم همیشه تن به تن بود.دستامو مشت کردم یکی یکی میزدم توی دلشو که عقب عقب میرفتن و می افتادن زمین.همشون اومدن طرفم که سریع 180 درجه پاهامو باز کردم ونشستم روی زمین دو تا دستامو بین پاهام به عنوان چرخ فلک گذاشتم وچرخیدم پاهامو محکم میزدم به پاهاشون .دستموعصا کردم وبلند شد یکیشون از دور با سرعت اومد سمت یهو دستمو باز کردم و جاخالی دادم و دستمو پرت کردم توی شکمش .نگاهم چرخید به همشون .همشون از درد وناله به هم میپیچیدن بلند گفتم:خوب حالا میریم تک تک به ضرب کشت.
همشون از ترس در رفتن که فقط 8 نفر جلوم گارد گرفتن اولی اومد سمتم مشت زد توی شکمم سریع سرشو توی شکمم جا دادم و دستمو روی کمـ ـرش گذاشتم وپای راستمو پرت کردم تو صورت نفر های بعدی.یکیشو با مشت پر اومد بزنه که همون پسری که سرش رو تو شکمم گذاشتاه بودم رو جلوی خودم حصار کردم که تمام مشتاش رو روی اون خالی کرد وقتی کارش تموم شد حالا فهمید اشتباهی زده منم روی زانوام نشستم عاشق این حرکت بودم همزمان هر دو تا مشتامو توی شکمش پرت میکردم بعد با زانوی چپ به پای راست میزدم وپرت میشد.همین کارو کردم که دوباره ناله اش رفت هوا.انگشتامو شکوندم که بد جور صدا داد وهمین طور گردنمو پامو 180 درجه تا صورتم اوردم بالا که صدای شکستن زانوم اومد وبلند گفت:آخیش حال اومدم .
یقه ی سویشرتمو کنار صورتم قاب کردم که صدای ناله ی یه نفر اومد برگشتم دیدم رایان رو شکم خوابیده بله به خاطر ضربه گردنش وا خورده بود.
سریع رفتم سمتش دیدم گردنش رو گرفت می دونستم گردنش وا خورده آروم روی کمـ ـرش نشستم وگفتم همون طور بخواب آروم با دستام گردنشو مالید وبا یه جهت چرخوندم که دادش رفت هوا ولی گردنش جا افتاد.خودشو پرت کرد روی کمـ ـرش . گفت معرکه ای پسر.دستشو گرفتم وبردم سمت گردنم کمکش کردم بلند شه . آروم آروم بردمش سمت اتاقش و خوابوندمش روی تخـ ـتشو گفتم:رایان من می رم یه دوش بگیرم تو هم یه دوش بگیر فقط مواظب گردنت باش بعد من برات گرم می کنم.
رایان:باشه
رفتم حموم یه دوش گرفتم لباس پوشیدم رفتم بیرون یه حوله ی نو که از خودم بود رو برداشتم از روی شوفاژ گرم کردم ورفتم سمت اتاق رایان.در زدم رایان بیام تو؟
رایان:بیا.
رفتم تو دیدم داره بلوز می پوشه سریع رفتم طرف گردنش تا حوله گرمای خودشو از دست نده رایان خندید گفت:چته؟آروم تر
محکم زدم رو شونش گفتم سریع اومدم چون می ترسیدم حوله گرماشو از دست بده.
آروم نشست روی مبل راحتی و چشاشو بست وگفت:هنر رزمی تو از کجا یاد گرفتی که از منم جلوتری؟
- از کجا یاد گرفتنش مهم نیست مهم تمرین کردنه.
تقربا حدود 2 ماه بود وارد گروه شده بودم تمام خواسته هاشون رو انجام می دادم الحمدالله توی تیراندازی دیگه دست از سرم برداشتن.تقریبا کل ساعت یه شبانه روز رو من توی اتاق احسان بودم.از تمام کارا خبر داشتم فقط یه ماه ای بود که من از بابا و مامان خبر نداشتم هر چی به سوفی میگفتم گوشی رو بهشون بده گوشم نداد اول می گفت رفتن ماه عسل دو نفره شون رو در کنن بعد می گفت رفتن بیرون یا خوابن .دلم شور می زنه خیلی.تمام اطلاعاتی رو که جرج و جک از آیفون می شنیدن رو به ایمیل سردار ایمیل می زدن آمارش دستم بود.نمی دونستم دیگه باید تا کجا پیش برم رایان شک کرده بود می دونستم حتماً باباش بهش می گه این کیه که به من ایمیل می زنه ولی اینا مهم نیست من قصدم فقط برای گرفتن جکسونه.یکی داشت در می زد.کیه؟؟
صدا:آقا می شه برید پیش آقا احسان کارتون دارن
- باشه الآن
لپ تاپمو برداشتم همون روز اولی که اومدم لپ تاپ در اختیارم گذاشته شد.داشتم می رفتم طرف اتاق احسان که رایان رو توی راهرو دیدم داشت یواشکی توی اتاق فضولی می کرد آروم در گوشش پخ کردم جوری که فقط خودش بشنوه از ترس سکته رو زد 1 قدم پرید عقب.
آروم گفتم:برادر من استراق سمع کاری است حرام.
بعد رفتم طرف اتاق احسان دستم رو به عقب برگردوندم و تکونش دادم وگفتم فعلا.
قیافه ی بهت زده ش رو توی ذهنش مجسم کردم وای چه باحال می شد وقتی برم ببینمش از ترس چشاش لوچ شده باشه.
در زدم رفتم تو احسان گفت:بشین دیر شد.
- چشم الآن
سریع لپ تاپ رو روشن کردم نتش آنلاین بود احسان گفت برو چت روم تصویری باشه
- چشم الآن
سریع نرم افزار چتروم oovoo رو روشن کردم یه نفر آنلاین بود به اسم ویلیام احسان گفت اینو بزن
- چشم الآن
رفتم طرف اسمشکلیک کنم که احسان بلند شد رفت طرف دستشویی بلند گفت بزن تا بیام فرصت خوبی بود سریع نرم افزار مخصوصی که روش نصب کرده بودم رو فعال کردم که تمام مکالمات رو ذخیره می کنه زدم فعال شد.سریع روی اسم ویلیام کلیک کردم.و بلند شدم که برم بیرون که احسان اومد ؛ احسان گفت:کجا میری ؟
- خوب قربان مگه حرفاتون سری نیست!!
احسان :اوه اوه راست می گی برو بیرون.
- چشم الآن
حدودا ده دقیقه بود که بیرون منتظر بودم که داد احسان بلند شد رفتم تو چیه قربان؟
احسان:چرا هی این لپ تاپت اخطار می ده سریع رفتم سمش از دیدن جکسون شوکه شدم سعی کردم خودمو کنترل کنم دیدم داره شارژ تموم می کنه سریع باتری شو به برق زدم یه سرشم به پشتش و یه ذرم الکی به لپ تاپ ور رفتم و رفتم بیرون داشتم دیوونه می شدم جکسون با احسان چت تصویری می کرد ولی دل شوره داشتم می ترسیدم جکسون قسر در بره .احسان داشت صدام می زد. رفتم تو:بله قربان؟
احسان:بیا این لپ تاپتو بردار برو.
- چشم الآن
احسان:کوفت هی میگه چشم الآن اه
فهمیدم که چی حتما یه چیزی پیش اومده که احسان اخلاقش در عرض 10 دقیقه عوض شده.
سریع رفتم توی اتاقم رایان نبود.سریع صدا رو به مدیاپلیر تبدیل کردم برای سردار رسولی فرستادم براش نوشتم سردار گوش کن حرف های احسان و جکسونه.تمام
.
دلم گواهی بد می داد هر چی التماس به سوفی کردم که گوشی رو به مامان و بابا بده نداد.یه جورایی دارم دیوونه می شم.گوشیم زنگ خورد بله؟
"سرهنگ بود اسم مـ ـستعارش مهتاب"
مهتاب:سلام کجایی
- جناب قراره کجا باشم؟!
مهتاب: برو از احسان مرخصی بگیر وقت و تلف نکن بگو برای خانواده ام توی شیراز مشکلی پیش اومده.
- چرا؟
مهتاب:حرف نزن بعدا بهت می گم فقط همین.
- باشه،راستی مامان وبابام خوبن؟
صداش غمگین شد شک نداشتم یه اتفاقی افتاده داشت گریم می گرفت گفت:نه بابا،سالم وسرحالن
نفسم با راحتی فوت کردم بیرون گفتم باشه ...بااای
مهتاب:بای
سریع رفتم پیش احسان گفتم :آقا احسان می تونم باهاتون صحبت کنم
احسان:البته بگو!
- میشه من 1 هفته برم شیراز ؟
احسان:دلیلش؟
- برای خانوادم یه مشکلی به وجود اومده ممنون می شم اگه بهم اجازه بدید.
بر خلاف تصورم گفت:چون جکسون تعریفت رو کرده باشه ولی اگه کلک بزنی بدون رفت وبرگشت رفتی اون دنیا.
- اگه بخوام کلک بزنم پای خودمم گیره جناب!
احسان:امروز می ری سه شنبه ی هفته ی اینده سر ساعت 8 شب باید اینجا باشی.
- چشم!خدانگهدار
احسان:گمشو سریع تر
چه بی ادب سریع رفتم طرف اتاقم وسایلمو جمع کردم.می خواستم از رایانم خداحافظی کنم نمی خواستم رفیق نیمه راه بشم.یه سیـ ـگار برگ روشن کردم یه آهنگ معمولی آروم از tv پخش می شد همون طور که سیـ ـگار می کشیدم یه لحظه احساس کردم گردنم سوخت.با عصبانیت برگشتم رایان بود یه حولم رو سرش انداخته بود سریع بایه جهت خیز برداشتم طرف سرش زیر گردنش ردیاب بود خندم گرفت آروم ردیاب رو برداشتم محکم زدم پس کلش کلشو گرفت ومالوند وگفت چه قدر سفت می زنی پسر!
آروم ردیاب رو آوردم بالا گفتم:این چیه؟.....به وضوح پریدگی چهرش نمایان شد خندم گرفت گفت این چیزهـ...این...
گفتم:می دونم چیه از توی تلویزیون دیدم که اینارو روی گردناشون می ذارن بعد یه هندزفری هم داره بهش وصل می کنن ازش آهنگ پخش میشه...درسته؟
یه لحظه پیش خودم گفتم چی گفتی بابا دست مریزاد هه!
رایان:آ..آره همونی که تو میگی ردیابو روی میز گذاشتم محکم بغـ ـلش کردم وگفتم 1 هفته دیگه می بینمت دارم میرم شیراز نمی دونی تا چه حد خوشحالم .
رایان:واقعا چه جوری اجازه داد!
- نمی دونم گفت باشه برو ولی نباید به پلیس خبر بدم که خخخ...دستم رو به حال افقی از زیر گردنم رد کردم.... گردنم رو می بره.
رایان:باشه خوش بگذره.....چه خوشی بگذره این 1 هفته....
- خداحافظ.
از سارا خداحافظی کردم رفتم بیرون هدف سرهنگ رو از بیرون کشیدن من از گروه رو نمیدونستم.آروم آروم پیاده رفتم سریع برگشتم کسی حواسش به من نبود مثل جت از پله ها بالا رفتم در زدم وسریع رفتم تو.به جک وجرج سلام کردم.الآن فقط یه حمـ ـام گرم میخواستم.یه دوش گرفتم رفتم پیش جرج وجک.جرج یه لیوان قهوه بهم داد وگفت:خوش اومدی سرگرد
- ممنون؛خوب چه کردید؟
جک:طبق دستورات شما یه ایمیل ساختیم و تمام اطلاعات رو برای سردار می فرستادیم
- راستی می دونید چرا سرهنگ من واز باند کشید بیرون.
جک:این ایمیل رو بخون متوجه میشی.
جک یه صفحه از ایمیلا رو باز کرد و من شروع کردم.
سلام
سرگرد تو باید الآن این ایمیل رو بخونی.سرگرد روز سه شنبه قراره که پلیس ایران بریزن توی گروه و همه رو دستگیر کنن و من این اطلاعات رو یکی از نیروهای ایران به اطلاعمون رسونده.توی باید روز سه شنبه از سرگرد محافظت کنی یعنی چی یعنی اینکه با اسلحه ی پیکان سیاه از بالای پشت بوم سرگرد رو تحت پوشش بگیری.همون روز هم امیلیا ،جک و جرج بر می گردن انگلیس و اون موبایلی رو که برات فرستادیم رو باید همیشه داشته باشی ردیاب هیچی توش کار نشده فقط سیمکارتش مهمه و اگه یه وقت خدایی نکرده گرفتنت بهتره یکی از شماره ها رو حفظ کنی.و........ . (شرمنده دیگه نمیشه براتون توضیح بدم در ادامه میفهمید.)
کلا نقشه ای رو که داشتیم رو برام فرستاد.سه شنبه مثل برق وباد رسید همه چیز آماده بود.همه ی وسایل جمع شده بود خونه مثل چیزایی که اصلا کسی واردش نشده بود،شده بود.همه ی وسایلم توی ساک بود و توی ماشین؛رفتم پشت بوم دقیقا اسلحه رو جوری تنظیم کردم که روبه روی خونه بود.تقریبا ساعت 6/30 صبح بود که پلیس ویلا رو محاصره کرد
سردار بلند گو رو به دست گرفت وگفت:ساختمون محاصره شده است بهتره تسلیم شید
چند بار این جمله رو گفت که تیراندازی شروع شد.شک نداشتم که پشت ویلا یه در برای فرار هست حدسم درست دراومد احسان و چند نفر داشتن از اون در فرار می کردن دیدم که سرگرد داره سریع به طرفشون می ره روی پای احسان وزاویه رو ثابت کردم با حرکت پاش حرکت کردم 10 سانت جلوتر نگه داشتم و شلیک کردم دقیقا خورد به پاش.4 نفری رو که همراهش بودن رو هم زدم به هدف داشتم اسلحه رو جمع می کردم که دیدم امیلیا داره از خونه می دوه بیرون سوار یه ون سیاه شد ورفت.خوب اینم رفت.دیدم حسین دست چپ احسان داره می ره طرف سرگرد سریع کلتمو برداشتم و به طرفش شلیک کردم دقیق به بازوش زدم .همه ی اسلحه هارو گذاشتم سره جاش از پله ها سرازیر شدم پایین همین هنگام نقاب ودستکش رو درووردم .سریع پریدم پشت ساختمون از هر دو خداحافظی کردم و ساکمو دست گرفتم با دو خودم ورسوندم طرف ویلا همون جور سرم پایین بود رفتم طرف ویلا مثل اینکه اصلا حواسم نیست سرم و هم کردم توی موبایلم دقیق روبه روی خونه وایستاده بودم که که سرم رو آووردم بالا با تعجب ساختگی به همه جا نگاه می کردم که سرگرد سرش رو تکون داد.با شدت دستام به عقب برگشت ودستبند بهش زده شد. من نشوندن توی یه ماشین.الکی تظاهر کردم که زبونم بند اومده وبا تعجب به همه نگاه می کردم.بعد طبق نقشه به حالت عادی برگشتم.
2 روز بود هممون توی بازداشتگاه بودیم احسان گفت که اگه دستش به مسببش برسه می کشتش منم گفتم حالا اگه من باشم چی دیگه نمی تونی بکشی آقـــــا!
ولی مثل اینکه جدی گرفت چون گفت که می کشتم منم بهش گفتم شتر در خواب بیند پنبه دانه گهی لوپ لوپ خورد گه دانه دانه.
در بازداشتگاه باز شد:عرفان محبی بیا بیرون.
آروم از جام بلند شدم رفتم بیرون 2روز بود نور رو ندیده بودم چشمام حساس شده بود باید همه چی رو می گفتم منو بردن اتاق باز جویی. همون طور نشسته بودم که در باز شد و سرگرد اومد تو.
به احترامش ایستادم .دستام بسته بود گفتم سرگرد میشه دستم رو باز کنی.
سرگرد:خیر ،ساکت باش می خوام سوال بپرسم.
قبل از اینکه حرف بزنه انگشتم رو بردم بالا گفتم در حضور خودت وپدرت همه چیرو می گم.
سرگرد:تو پدر من رو از کجا می شناسی.
- وا مگه میشه کسی سردار رو نشناسه؟اگه نباشه حرف نمیزنم.
سرگرد:باشه
رفت بیرون 10 دقیقه ی بعد اومد تو به احترامش ایستادم گفتم سردار می خوام همه چی رو بگم.
سردار وسرگرد هر دو نشستند.
شروع کردم.
سردار من کاملا جکسون رو میشناختم چون یکی از افرادی که براش کار می کرد رفیقم بود هرچی ازش خواستم دست از این کارش بکشه گوش نکرد.3 سال بود برای جکسون وگروهش کار می کرد هر کاریم میکرد تا باعث بشه منم وارد گروه بشم اون رفیقم نبود اون برادرم بود همه چیزم بود.تا اینکه متوجه شدم رفیق ابله من رو معتادش کرده بودن که باعث شده این همه وقت توی گروه بمونه.صبح یکی از روزا جسدش زیر پل(...) پیدا کردن از بس کشیده بوده که بدنش طاقت نداشته....اینجارو دستام و مشت کردم....توی جیبش با دست خط لرزون خودش بود نوشته بود که جکسون برای اینکه از اونجا بره و به بعضی ها که نئشگی شون زیاد بوده رو خلاص کرده تا دیگه توی دست وپا نباشن.اون موقع من تازه وارد دانشگاه شده بودم که پیش یکی از رفیقام کار کردن با کامپوتر رو یاد گرفتم.به قدری که از خودشم حرفه ای تر شدم دانشگاه رو ول کردم برنامه ای که روی کامپیوترم نصب کرده بودم فوق حرفه ای بود و باعث شد که من بتونم چند تا از سایتای نیروی انتظامی رو هک کنم از اونجا با شما آشنا شدم عکس هر دوتون توی سایت بود تمام حرف هایی که زده میشد رو می فهمیدم .بعد از این طریق فهمیدم که جکسون هنوز به کارش ادامه می ده و پاتوقش اینجاست به خاطر همین رفتم با سارا رفیق شدم.طبق حرفاش تنها کسی که راحت می تونست از باند بره بیرون اون بوده.باهاش رفیق شدم واستعدادم رو بهش نشون دادم واونم منو معرفی کرد.وقتی وارد گروه شدم دقیقا منو با سرگرد هم اتاقی کردن منم یه ایمیل ساختم به نام آسمون خدا!
سردار:پس همه ی اون ایمیل ها از طرف توبوده.
- آره ؛درست که من باعث شدم به بعضی ماموریت ها کمک کرده باشم ولی همیشه کاری می کردم که کارشون لنگ باشه .یه لپ تاپ در اختیارم قرار دادن منم با نرم افزار هایی که روش نصب کردم باعث می شد که تمام حرف هارو ذخیره کنه،تمام اطلاعات رو بنده در اختیار شما قرار می گذاشم.وقتی پی کارای سرگرد رو گرفتم فهمیدم که پشت ویلا درخت سومی رو روش بردی فوق تخصصی نسب کردین که قابل دید نیست واز اون طریق اطلاعات رو گزارش می داد.
رو به سرگرد کردم وگفتم وقتی شما داشتی توی اتاقا سرک می کشیدی و فال گوش وای میستادی من مچت رو گرفتم اونم ناگهانی ولی به کسی نگفتم .روزی که باهم مسابقه دادیم واقعا نمیخواستم شما آسیبی ببینی دیدید که چه قدر سعی کردم که همیشه سالم باشید و حتی خودم گردنتون رو جا انداختم.حتی روز آخری که من می خواستم برم مادر،پدرمو ببینم وقتی بغـ ـلتون کردم ردیاب رو از گردنتو جدا کردم وبه شما گفتم چیه وشما رنگتون پرید ولی سریع خودم راست وریسش کردم.
من واقعا می خواستم کاری کنم که جکسون گرفتار بشه.می خواستم انتقام رفیقمو بگیرم اونم نه خودم قانون.
سردار:که این طور پس تمام ایمیل هایی که به من داده می شد از طرف تو بوده ...یه کاغذ روبه رو گذاشت وگفت ایمیلتو با رمزش بنویس.
aseman khoda رمزشم کنارش نوشتم وگفتم:بفرمایید.
تقریبا 2 روز گذشته بوداحسان دم به دقیقه تهدیدم می کرد دیگه داشت حوصلم سر می رفت یا باید ما رو می بردن دادگاه یا زندان یا آزاد وخلاص.یه لحظه پیش خودم گفتم ااا فاطیما انگلیس برای پیگیری یه پرونده1 هفته دنبالش میدوییدی تا وقت دادگاه بگیری حالا اینا هم همچین دیرم نکردن در همین هنگام در باز شد وگفت عرفان محبی
آروم بلند شدم رفتم طرف در به دستام دستبند بست وبردم طرف یه اتاق.اتاق شخصی سرگرد بود.کسی داخل نبود پامو روی پام انداختم و پیش خودم گفتم اگه قرار بشه که برای من حکم زندان ببرن همه چی رو می گم و این جوری بهتره چون با کمک پلیسا راحت تر می تونیم جکسون رو بگیریم.صدای یه نفر اومد که داشت گلوش رو صافت می کرد.
سرگرد:اوهوم اوهوم
خودمو جمع وجور کردم وصاف نشستم.
سرگرد:سردار رسولی میگه شما حداقل برای کمک به اون گروه باید 2 ماه برید حبس ولی طبق اظهاراتی که کردید و شما باعث شدید که ما بتونیم همه رو بگیریم سردار فرمودند که ما از شما در خونه ی امن ازتون محافظت کنیم.
- خونه ی امن؟
سرگرد:آره خونه ی امن تمام خانم ها وآقایونی که در معرض خطر هستن رو ما از اون افراد در اونجا محافظت میکنیم.
- که این طور حالا کی منو به اونجا اعزام می کنید.
سرگرد:شب ساعت 8.
- میشه موبایل و وسائلمو بهم بدید.
سرگرد:باشه بهتون میدیم.
رفتم توی سلول.با پوزخند نشستم.احسان گفت:میبینم که جاسوسمون هم رو آزاد نکردن!!
- چرا اتفاقا ساعت 8 آزاد می شم.
احسان:اا چه جالب ساعت 8 آزاد می شیی نه؟!!؟!؟!؟
- دقیقا چه طور؟
احسان معلوم بود که فکر می کنه حواس پرت گفت هـــا هیچی!!
حدودا ساعت 6/30 بود که گفتم 1/30 دیگه از اینجا برم دیگه همدیگرو نمیبینیم.
دراز کشیدم یهو حواسم نبود چشمامو بستم که احساس کردم خون به مغزم نمی رسه چشمام رو به زور باز کردم احسان خفتم کردم بود دو تا از غول چماقاشم دستامو گرفته بودن داشتم خفه می شدم آروم گفتم کمک
بقیه ی هم سلولیا که داشتن به خودشون میومدن داد زدن کمک کمک خفه شد!!
ولی صداها داشت برام گنگ می شد ویک دفعه گردنم از دستای خفت بارش رها شد ولی سرم سنگین بود و نمی تونستم باز کنم دیدم یکی من و گذاشت روی صندلی صدای سرگرد توی سرم پیچید:عرفان عرفان
راحت نمی تونستم نفس بکشم آروم دستم رو بردم نزدیک قفسه ی سیـ ـنه و مالوندمش که دستای سرگرد جا دستای منو گرفت و جای دستای احسان رو مالوند.از اصابت دستاش با گردنم بدنم مور مور شد پیش خودم گفتم الآنه که سرخ شده باشم.
آروم چشمامو باز کردم که سرگرد نفسشو با حرص فوت کرد بیرون.
سرگرد:کشتی منو پسر حالت خوبه
از کلمه ی پسر برای اولین بار بدم اومد آخه چرا من باید دروغ می گفتم هــــــــا....خوب معلومه برای پیشروی عملیات....خوب اگه دختر بودم نمیشد....نه نمیشد ازت سواستفاده می کردن.
- خوبم بابا
سرگرد:بلند شو بریم
- کجا؟
سرگرد:خونه آقا شجاع خوب معلومه دیگه خونه ی امن.
- اوه باشه بریم.
داشتم فکر می کردم که در اتاقمو زدن یکی از سربازا بود یه پوشه بهم داد وگفت:سرهنگ گفته اگه نظرتون مثبته این پوشه رو مطالعه کنید.پوشه رو باز کردم تمام مشخصات وسایل بهداشتی که توشون مواد مخدر جاسازی شده بود ماتیک هایی که زیرشون تمام مواد مخدره وتمام اشخاص ،یه لحظه پیش خودم گفتم اگه این ماموریت با پایان خوبی باشه از سرگرد تمام به سرهنگ می رسم جانمی جان ولی ریسکش خیلی زیاده ولی چاره چیه هم وطنام جونشون در خطره .هم انگلستان وطنمه هم ایران؛ایران از گوشت واستخونمه انگلستان زادگاهمه پس قبوله ،موافقتمو به سرهنگ اطلاع دادم گفت:می دونستم فقط جربزه ای که تو داری الآن به دردت می خوره.
با مامان وبابا در رابطه ی این موضوع حرف زدم و هردو با سختی موافقتشون رو اعلام کردن .سه شنبه حرکت بود.
***
صبح سریع از خواب پاشدم از مامان وبابام خداحافظی کردم با سرعت رفتم آگاهی.سرهنگ گفت بدو اتاق گیریمور !
سریع پریدم توی اتاق:روی صندلی نشستم گیریموره گفت:خوب موهات کوتاه می شه ابروهاتم که پر پشته خوبه که بر نداشتی ،تقریبا چهرت به پسرا می خوره صبر کن وببین تقریبا 20 دقیقه ای بود روی موهام وصورتم کار می کردم سریع یه دست کت وشلوار وبانداژ بهم داد.رفتم توی اتاق دیگه،بانداژ رو بستم کت وشلوار رو پوشیدم با کفش تقریبا چار شونه بودم قدمم که ماشالله بلند .رفتم بیرون سرهنگ به افتخارم یه دست محکم زد وگفت چی شدی دختر .خودمو راس آینه ی قدی دیدم محشر شده بودم مدل موهامو کره ای زده بود وجذاب تقریبا هم پسرونه هم دخترونه با کت وشلوار خیلی چار شونه تر شده بودم .سرهنگ زد به کتفمو گفت:عالی شدی جناب عرفان محبی.سه شنبه حرکته.فردا یکشنبه بود راحت می تونستم یه خواب جانانه بکنم.سرهنگ گفت برو وسایلتو جمع کن امروز رو با خانوادت باش معلوم نیست چند ماه بری ماموریت.از همه خداحافظی کردم بیشترشون من و نشناختن.
***
رفتم خونه در زدم سوفی منو نشناخت بهم گفت ببخشید آقا با کی کار دارید؟؟
خیز برداشتم بغـ ـلش کردم گفتم با سوفی جون.
سوفی خشکش زد گفت ولم کن وگرنه به خواهرم می گم حالتو جا بیاره ها!
زدم پس کلش گفتم نشناختی منو فاطیمام!
سوفی:جون من دروغ می گی بازو تو ببینم؟
روی بازو های هر دو تا مون ماه گرفتگی بود البته خیلی کم رنگ نشونش دادم گفت فاطیما چه قدر عوض شدی مثل پسرایی؟!اون وقت چـــــــرا؟
- برای ماموریت قراره برم ایران!
سوفی با حالت بغض دار گفت:منم می خوام بیام بابا هی از همه جاش تعریف می کنه شما هم نامردا قبل از من رفتین ایران منم می خوام برم خوو!
- اگه ماموریتم موفقیت آمیز باشه قول دخترونه میدم که ببرمت.ولی اگه کسی اومد سراغ منو گرفت بهش بگو رفته یه ذره بگرده یه وقت نگی رفته ماموریت هـــا!!
سوفی:باشه آبجی حواسم هست قول می دم.کار همیشگیمه!
تقریبا شنبه یکشنبه استراحت مطلق خونه بودم با مامان وبابا وسوفی رفتیم گردش آخه سه شنبه من اعزام می شدم و دوشنبه هم باید کارا رو سرهنگ راست روریس میکرد.
***
دوشنبه بود تمام وسایلمو جمع کردم رفتم آگاهی تقریبا 3 تا پرونده در رابطه ی باند کوسه ماهی و کاراش جمع آوری شده بود ولی هیچ کدوم به عنوان مدرک به حساب نمی شد این تنها نقص کار بود.ولی یه سوال بزرگ توی سرم بود چرا جکسون از ایران مواد وارد انگلیس می کنه وقتی از طریق هوایی باید بیاد حداقل هواپیما 3 الی 4 بار باید متوقف بشه و سوخت گیری کنه و هر دفعه ممکنه که دستگیر بشه و این سوالی بود که من طی انجام دادن این عملیات به اون می رسیدم.کارام رو انجام دادم طبق گفته ی سرهنگ رفتم به دفترش.
سرهنگ:ببین سرگرد این لپ تاپ و موبایل ودوربین وردیاب و وسایل جانبیه دیگه ارتباط ما با تو هس.پس باید خوب مواظبش باشی.وقتی رسیدی ایران نزدیک خونه ی اصلی یا همون باند کوسه ماهی که در اون به انجام کارا می پردازن یه آپارتمان گلستان وجود داره که جک و جرج الآن اونجان و خونه رو زیر نظر دارن.تو به پیشنهاد امیلیا وارد گروه می شی اینم رمزیه که باید بهشون بدی تا وارد گروه بشه.رمز رو از سرهنگ گرفتم رمز یه برگه پاسور شاه پیک بود که پشتش علامت دلار بود گفتم چرا این رمزه؟؟
سرهنگ:دیگه اینشو نمی دونم امیلیا بهمون گفته؛خود امیلیا رمزش 8لو دل بود و من از رمزشون خبر ندارم.حالا هم بلند شو برو اتاق بغـ ـلی تا یه سری از دوربین و موبایل وردیاب رو طریقه ی استفادشو یادت بدن.داشتم بلند می شدم که گفت راستی بشین.
بلند شد یه پوشه از کمد آوورد پایین پرت کرد روبه روم گفت:اینها اشخاصی هستن که الان عضو باند کوسه ماهین و ....صفحه ی 3 رو آوورد...این پلیسه سرگرد مهیار رسولی پدرش سردار محسن رسولی از فرماندهان موفق ایرانن.اینم بهت بگم که احد وناسی نباید بدونه که تو پلیسی وهمین طور دختر.کافی یه سوتی بدی دیگه کارات رو شده و هیچ فایده ای نداره تمام لباس هایی که بهت می دیم ردیاب توشون کار شده و با شستن و تکه تکه کردنم از بین نمی ره فقط با سوزوندن.در ضمن اینم بگم که نیروی نظامی و اطلاعاتی ایران حرف اول تو جهان می زنه حواست و جمع کن.پشت گوشِ ت یه ردیاب کوچیک هم کار می شه .
- ولی سرهنگ درد داره!
سرهنگ:پس می خوای تو دندونت کار کنیم؟
سرهنگ می دونست که من از گذاشتن ردیاب توی دندونام اذیت می شم به خاطر همین گفت .نقطه ضعفم اومده بود دستش.
سرهنگ:ببین اصلاً می دونی من حدود 6 ماهه تک تیر اندازی و کار با چاقو رو یادت می دم هدفم چی بوده؟؟
- نمی دونم،خوب می خواستین پلیس نمونه بشم!
سرهنگ:نه این ماموریت بیش از اونچه که تو فکر می کنی سخته وریسک ناپذیر من 2 سال تمام روی این پرونده کار کردم تا تونستم به اینجا برسونم من به تو آموزش دادم تا وقتی وارد گروه میشی دیگه جونت حفظ باشه.
- اینجوری حفظه؟؟؟
سرهنگ:ممکنه حفظ نباشه ولی وجدانم آسونه که من تمام فنون رزمی ،تک تیراندازی رو شخصا یادت دادم وتو می تونی اینجوری از خودت دفاع کنی.
بلند شدم پا کوبیدم رفتم اتاق بغـ ـلی.
پرواز شماره ی 361 به مقصد(..)
سرهنگ:برو دختر باید بری
- سرهنگ به خانمتون سلام برسونید وبگید اگه برنگشتم حلالم کنه
سرهنگ:برو دختر زبونتو گاز بگیر ،خداحافظ
از مامان و بابا و سوفی خداحافظی کردم سوار هواپیماشدم.اونقدر خسته بودم که به محض نشستن خوابیدم.
با تکونای دستی از خواب پاشدم
مهماندار:آقا بلند شید برید بیرون هواپیما می خواد سوخت گیری کنه.
- چشم الآن
تقریبا 3،4 بار پیاده شدیم سوار شدیم دیگه خواب از کلم پریده بود .
دیدم همه خانما روسری ومانتو می پوشن خندم گرفت دیگه باید پیاده می شدیم.
ایران/تهران
پنج شنبه رسیدم.هوای آلوده ی تهران رو با جون ودل خریدم قبلا هم اومده بودم فقط برای تفریح.سریع آدرسی رو که سرهنگ گفته بود رو به یه تاکسی گفتم رفتم جلو نشستم اااا چه قدر تغییر کرده بود برج میلاد خیلی خوشگل بود خوشم اومد.داشتیم می رفتیم وسطای شهر که به آپارتمان گلستان رسیدیم حساب کردم و پیاده شدم رفتم داخل بلوک طبقه ی آخر بودیم در رو زدم جک وجرج برای اقدامات اولیه اومده بودن هر دو تاییشون سروان بودن پس باید به من احترام می ذاشتن.تا در خونه رو زدم در روبه روی همسایه باز شد یه مرد جوون تقریبا 30 ساله اومد بیرون من توی روابط اجتماعیم خیلی ماهر بودم سریع رفتم جلو سلام کردم
مرده:سلام،تازه اومدید ...یه اشاره به ساکم کرد.
- بله دیگه تازه اومدم،میتونم اسمتون رو بپرسم؟
مرده:اوه البته؛من محمدسلطانی هستم .
- بله منم عرفان محبیم تازه به اینجا نقل مکان کردم تا دوروز دیگه هم میرم خونه ی خودم
داشتم حرف می زدم که در خونه ی خودمون باز شد جرج و جک هر دو محکم پا زدن و با فارسی دستو پا شکسته گفتن:خوش اومدید سرگرد
محمد چشاش اندازه ی توپ پینگ پونگ شد رفتم طرفشون محکم زدم به کتفاشون که هر دو کتفاشون رو گرفتن و باانگلیسی گفتن:سرگرد درد گرفت.
سریع یه دوش جانانه گرفتم سیـ ـنه هام توی این بانداژ داشت خفه می شد ولی باید عادت می کردم.جلوی جرج وجکم زشت بود اگه اونجوری می رفتم بیرون. سریع تیپ پسرونه زدم. رفتم توی حال جک یه لیوان چای جلوم گذاشت و گفت:سرگرد تمام کاراشون رو ما زیر نظر داریم شبانه روز ومتوجه شدیم فردی به اسم رایان صدوقی یا همون مهیار رسولی با پلیس در ارتباطه وتمام کاراش رو به پلیس گزارش می کنه.
- چه جوری فهمیدید.
جرج:قربان یه لحظه تشریف بیارید...پشت یک دوربین فوق حرفه ای ایستادم و گفت نگاه کنید پشت خانه ی ویلایی رفت وآمدی وجود نداره و اون شخص طی بُردی که به درخت کاج سومی وصله اطلاعات رو ارسال می کنه.
خندم گرفت چه جوری شده که کسی نفهمیده این دوتا خبره ترین هکر و مخ کامپیوتر ما بودن.گفتم:خوبه اطلاعات به درد بخور دارید سریع برام بذارید روی میز امروز عصر تا فرداشب می خوام خونه ی مهیار رسولی و زیر نظر بگیرم تا رفت آمداشون رو گزارش کنم و بفهمم که سرگرد رسولی با اجازه ی خودش وارد عمل شده وچه کسانی پشتش هستن؟!
بلند شدم تا استراحتی بکنم همین طور که روی تخـ ـت دراز کشیده بودم و پرونده اطلاعات رو می خوندم خوابیدم.
باتکونای دستی بلند شدم جک بود گفت:بلند شو سرگرد خیلی خوابیدیا، خندیدم گفتم برو میام
خودمو راست وریس کردم نگا به ساعت کردم 8 بود برق 3فاز از کلم پرید غریدم چرا اینقدر دیر بیدارم کردید جرج با دست پاچگی گفت:ما نمی دوستیم خوابیدید داشتیم روی خونه تحقیق می کردیم
آروم گفتم:باشه
دست وصورتمو شستم یه چایی ریختم که بخورم جرج گفت:سرگرد برات یه سویپرایز داریم
گفتم:چیه؟!
یه پوشه بهم داد گفت:این پوشه تمام اطلاعات درباره ی سرگرد مهیار رسولیه،طی یه برنامه ای تونستیم بفهمیم که سردار محسن رسولی داره این پرونده رو هدایت می کنه و پسرش رو به عنوان یکی از wro وارد گروه کرده اونا هم ازش یه تست گرفتن و دیدن که وارده قبولش کردن الآن هم مسئول آموزش های رزمی،تیراندازی و...است و یه جورایی بادیگارد احسانم هست. اطلاعات گروه رو امیلیا برامون فرستاده.
- احسان کیه؟
جرج:احسان در واقع الآن رئیس اونجاست و همه ازش محافظت می کنن چون مٌخه توی برنامه ریزی و با جکسون ارتباط داره.اگه شما به طریقی بتونی خودت رو به احسان نزدیک کنی و بفهمی که چه زمان هایی مواد خارج می کنن و به سرهنگ گزارش بدیم عالی می شه.
سرم و تکون دادم خوبه خوبه سرهنگ ازشون خیلی تعریف می کرد حقی که باید بیشتر ازشون تعریف کرد.هیچ کینه ای توی دلم نبود پس گفتم:ببخشید اگه داد زدم که منو دیر بیدار کردید چون باید می رفتم خونه رو زیر نظر می گرفتم خلاصه ببخشید دیگه.
جرج گفت:نه بابا این چه حرفیه
- خوب فارسی بلد شدیدا!!
جرج:آره دیگه سرهنگ به زور گفت که باید یاد بگیریم ولی بلد نیستیم بنویسیم.
- خوبه خوبه؛راستی این آیفون پشت گوشم الآن چه به دردی می خوره؟؟
جک گفت:صبر کن ،به این درد!
جک رفت سراغ لپ تاپش یه کاری کرد که تا من گفتم چی شد؟؟ صدا از لپ تاپ درومد گفتم:یعنی تمام حرف هایی که زده می شه شما می شنوید؟
جرج:بله دیگه می شنویم ضبطم می شه و ردیابیم می کنیم.
گفتم بعد از ماموریت این آیفون چی میشه ؟
جرج:همون دکتری که این آیفون رو زیر گوشتون کار کرده ،آروم درش میاره.
وای دوباره باید درش بیاره گذاشتنش که خیلی درد داشت خدا به داد درآوردنش بشه.
ساعت 9 شده بود گشنم بود گفتم گشنمه چی می خورید ؟
جرج:من یا جک می ریم رستوران خیابون جلویی یه چیز می گیریم میاریم.حالا هم نوبت جکه!
- نه من می رم سوییچ ماشین کو؟
جرج:اینه....با دستش به سوییچ روی عسلی اشاره کرد.
لباسمو پوشیدم یقه مو کمی باز گذاشتم جرج و جک کباب دوست داشتن خودمم مرغ سوخاری اینجارو خیلی دوست داشتم سوار ماشین شدم سی دی رو از کاورش درووردم گذاشتم آهنگ حباب محسن یگانه بود با آهنگاش آشنا بودم خواننده ی محبوب باباست.
از بس گوش داده بودم حفظ بودم.تا آخر زیاد کردم یوهـــو!!!
به کجای آسمون خیره شدی که غرورت داره کورت میکنه
این که آیندتو می بینی همش از گذشتت داره دورت میکنه
این که یادت بره کی بودی قدیم ممکنه هر کسیو پس بزنه
یه حباب گنده میترسه همش نکنه کسی بهش دست بزنه دست بزنه دست بزنه
یادته آرزو میکردی یه روز تو خیابون آدما بشناسنت
چه دری به تخـ ـته خورده که الان عینک دودی زدی نشناسنت
اون کلاه لبه داره گنده رو میکشی روی سرت نشناسنت
نشناسنت نشناسنت نشناسنت نشناسنتترست
از اینه بفهمن که همش یه نمایش واسه دیده شدنه
یه ستارست که بخاطره غرور تا فراموش میشه سوسو میزنه
بیا فکر کن که چرا چی شد الان تو رو هر جا که میری میشناسنو
از اضافه ی دلایی که شکست فرش قرمز زیر پات میندازنو
تو که این مسیر سختو اومدی که هنوزم خستگیش تو تنته
هر چی گفتم با تموم تلخیاش یه تلنگر واسه ی بودنته
یادته آرزو میکردی یه روز تو خیابون آدما بشناسنت
چه دری به تخـ ـته خورده که الان عینک دودی زدی نشناسنت
اون کلاه لبه داره گنده رو میکشی روی سرت نشناسنت
ماشین رو نگه داشتم پریدم پایین داشتم از جوب آب رد می شدم یه حرکت نمایشی رقص ایروبیک رو رفتم صدای دخترا رو می شنیدم که می گفتن وای چه بدنی داره چه خوشگله؛
خندم گرفت په پوزخند زدم.رفتم داخل رستوران.
- سلام
یارو:سلام بفرمایید
- 2 تا پرس کباب 1 پرس مرغ سوخاری درجه ی یک
یارو:می بینید که سرمون شلوغه تا نیم ساعت دیگه آماده ست.
- ممنون
دیدم تا نیم ساعت بی کارم یه سیـ ـگار برگ آتیش زدم عاشقش بودم چه قدر سر این سیـ ـگار کشیدنم مامان و بابا دعوام کردن ولی من این حرفا حالینم نبود.داشتم فکر می کردم حالا که جرج و جک تمام اطلاعات رو از طریق امیلیا می گیرن منم فردا برم تهران یه دوری بزنم فردا رو بیکارم خوو.
نگاه به ساعت کردم همیشه همین طوره وقتی انتظار کسی یا چیزی رو می کشی ساعت لاک پشت واری راه می ره ولی موقع گروگانگیری و دادن محلت برای دادن خواستشون هر دوتا عقربه از هم سبقت می گیرن اونم با چه سرعتی.
20 دقیقه ی دیگه بیکار بودم سوار ماشین شدم دوباره آهنگ و زیاد کردم آهنگ دوست دارم محسن جون بود.اگه محسن جون می دونست چه قدر طرفدار داره کلاهشو هفتا آسمون بالا می انداخت.
من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا
تو نشنیده گرفتی هر چی که شنیدی از من
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره
این همه بی خیالی داره حرصمو در میاره
تکلیف عشقمون رو بهم بگو که بدونم
باشم نباشم بمونم یا نمونم
میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری
یا اینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذاری
دوستت دارم منه بیچاره مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره
کجای زندگیتم یه رهگذر تو خوابت
یه موجود اضافی تو اکثر خاطراتت
می بینی دارم میمیرمو هیچ کاری باهام نداری
تو با غرور بیجات داری حرصمو در میاری حرصمو در میاری
من توی زندگیتم ولی
دوستت دارم منه بیچاره مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره
کجای زندگیتم یه رهگذر تو خوابت
یه موجود اضافی تو اکثر خاطراتت
من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا
تو نشنیده گرفتی هر چی که شنیدی از من
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره
این همه بی خیالی داره حرصمو در میاره
تکلیف عشقمون رو بهم بگو که بدونم
باشم نباشم بمونم یا نمونم
میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری
یا اینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذاری
واقعا منم هیچ جایی تو قلبش نداشتم حتی اون کنج قلبش،دلم گرفت. خدا،یا کسی رو عاشق نمی کنه یا می کنه سریع عشقشو ازت می گیره نمی تونستم به خودم دروغ بگم من عاشق جاشوا بودم سرهنگ بود تازه سرهنگ شده بود منم تازه سروان شده بودم که دلمو بهش باختم توی یکی از عملیات ها تیر بارون شد از اون موقع از شغلم از تمام خلافکارا بدم اومد ولی سرهنگ برونی باهام حرف زد .جاشوا ازم خواسته بود بعد از این عملیات فرداش بریم کافی شاپ گریـــس.نمی دونم شاید اونم دوستم داشت ولی من هنوزم عاشقشم و نمی تونم کسی رو جایگزنش کنم.چه قدر از اون روز دلم می خواست گریه کنم ولی نشد یعنی نخواستم که گریه کنم این شد حال و روزم حتی مرگ خاله ام هم گریه نکردم مرگ مادربزرگم اشکم درنیومد فقط ناراحت بودم همین.نگاه به ساعت کردم اوه اوه دیر شد اون دو تا الآن از گرسنگی مردن.سریع تا دور برگردان گاز دادم سر دوریرگردون ترمز دستی رو کشیدم گاز دادم یه ماشین مزدا3 سفید اومد بغـ ـلم دوتا دختر بودن یکیشون داد زد با مسابقه چه طوری ؟
تا رستوران خیلی فاصله بود منم حواسم نبود زنگ زدم به جرج گفتم نیم ساعت دیر میام برو غذا رو بگیر.اونم گفت باشه.
به دختره گفتم:کجا؟؟
دختره:چی کجا؟
- مسابقه دیگه؟؟
اون دختره به راننده داد زد:نگین ول کن حوصله ندارم .
نگین:بشین من باید روی این پسره رو کم کنم.
- عمراً!
آروم کشیدم عقب دختره رفت یه جایی که خیلی روشن بود ولی غو نمی پرید ماشین رو دم یه گاراژ نگه داشت منم پشت سرش نگه داشتم.2 تا پسر از گاراژ اومدن بیرون فهمیدم که چی اینجا غیر قانونیه.بی خیال شدم ولی بعد حتما به پلیس ایران گزارش می دادم. دخترا پیاده شدن منم پیاده شدم اسلحه مو پشت سرم گذاشتم که یه وقت چی کلکی به مخشون خطور نکنه.دخترا با دو تا پسرا دست دادن رفتم طرف 4 تاییشون با هاشون دست دادم گفتم عرفانم.دختره که رانندگی می کرد گفت نگینم بغـ ـلیش گفت ندا خواهریم.
یکی از پسرا که یه لحظه با جوجه تیغی اشتباه گرفتمش گفت:سیاوش
بغـ ـلیش گفت:سهراب
روبه دخترا کردم گفتم باهات مسابقه می دم ولی به شرطی گفت:قبول ولی اگه برنده شدم فردا شب یه پارتیه به عنوان دوست پسـ ـر باید باهام بیایی.
- قبول ولی اگه من بنده شدم کفشمو می لیسی!
نگین با حالت چندش آوری گفت:قبول ....وبا هم دست دادیم.
همیشه عاشق این بودم که پسر باشم و روی این دخترا رو کم کنم چه فرصتی بهتر از الآن...
رفتیم پشت گاراژ نگین با ندا نشسته بودن سهراب اومد کنار ماشین منم شیشه رو پایین کشیدم و گفت:بی خیال شو نگین حالت عادی نداره همیشه با پسرای پولدار مسابقه می ذاره بعد که برنده شد سرکیسشون می کنه خندیدم قهقه زدم و گفتم:عمـراً،زاده نشده کسی از سرگرد برنده شه.البته تو دلم گفتم و گرنه اوضاع خیطی می شد.سهراب کنارم نشست.با 1،2،3 ی سیاوش گاز دادم تا سر اتوبان باید می رفتیم همون طور گاز دادم 10 دقیقه ی تو راه بودم داشتم به چراغای اتوبان نزدیک می شدم که سرعت مو بیشتر کردم سریع نزدیک اتوبان ترمز دستیمو کشیدم ماشین کاملاً چرخید بلند داد زدم:ایــــــــــنه.آهنگمم زیاد بود. با سرعت سر سام آوری پیش پای سیاوش نگه داشتم.یه پوزخند زدم پریدیم پایین گفتم خوب چی شد؟
سیاوش:نمی دونم خیلی عجیبه نگین هنوز نیومده ....رو به سهراب گفت...دقیقا تا سر اتوبان رفتین؟
سهراب:دقیقاً
3 دقیقه هنوز نگذشته بود که ماشین نگین هم پیداش شد.
نگین تا منو دید رنگ از رخش پرید سیاوش داد زد کدوم گوری بودی چرا اینقدر دیر گاز دادی هــــا ولی عیبی نداره الآن کفش آقا رو می لیسی تا یاد بگیری شرط بندی نکنی.
خندیدم با یه جهت پریدم روی ماشین خودم می ترسیدم یه وقت کاری بخوان بکنن اسلحه مو آمادش کردم که بکشم بیرون نگین از ماشین پیاده شد اومد طرفم گفتم خوب نگین خانوم شرط بندی دردسر داره همه موقع که شما نمیبری یالا کفشم و تمیز کن می خوام برم.نگین با حالت چندش آوری گفت:بمیرم اگه این کار رو بکنم.
- می کنی خانوم کوچولو یعنی باید بکنی.
سهراب:جر نزن نگین یالا هزار تا کاری داریم
نگین داد زد:تو طرف منی یا اون؟
سهراب:طرف برندم ....ابرو هاشو بالا انداخت.
سیاوشم گفت:راست می گه سهراب یکم بلیس بخندیدم دلمون وا شه.
ندا داد زد:خاک تو کلتون خیر سرتون خواهرتونه ها.
سهراب گفت:هر کی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه بله جانم.
به کل کلای خواهر برادری می خندیدم.نگاه به ساعت کردم اوه اوه دیر شد از اون دادای سرگردی زدم یالا بلیس و گرنه آدمت می کنم. نگین اومد طرفم،پامو روی اون پام انداختم نگین زبونشو درآورد چشماشم بست کفش سمت راستیمو لیسید خندیدم عین سگ شده بود.سهراب وسیاوش از خنده روده پر شده بودن ندا هم سعی می کرد که نخنده گوشیم زنگ خورد سرهنگ بود نگا به ساعت کردم تقریبا 11 شب بود یه لحظه گفتم آخه عزیز بابا الآن اونجا روزه خوو.
گوشی برداشتم بلند ورسا با فارسی گفتم :جانم سرهنگ
سرهنگ گفت:کدوم گوری هستی ؟
- چه طور؟
سرهنگ:جرج و جک نگرانت شدن هر چی زنگ می زنن گوشی بر نمی داری
- ولی سرهنگ خیر سرم سرگرد مملکتم می تونم از خودم دفاع کنم الآن می رم .
سرهنگ:حالا کجا هستی؟
- من الآن... نگاه به اطرافم کردم 4 تاییشون با چشای گرد شده نگام می کردن به سیاوش گفتم من الآن کجام
سیاوش:گاراژ 15 اتوبان(...)
- سرهنگ گاراژ 15 اتوبان(...) هستم.
سرهنگ داد زد اونجا چه غلطی می کنی مگه من تورو برای خوش گذرونی فرستادم خیر سرت برای یه ماموریت مهم فرستادمت.
- چشم سرهنگ الآن می رم ؛چه خبر انگلیس ؟
سرهنگ که آروم شده بود گفت:سلامتی جان من برو خونه جرج و جک اطلاعاتی دارن که باید ببینی در ضمن ایمیلتم فعال شده.
- چشم الآن خدانگهدار.
سرهنگ:خدانگهدار.
یه سوت بلند زدم خطر از بیخ گوشم رد شد اوه سرهنگ عصبانی بود.سرمو بالا کردم که 4 تاییشون خشکشون زده گفتم چه تونه؟آدم ندیدید؟
ندا گفت:تو پلیسی؟
- آره هستم چه طور؟
سیاوش گفت:وای بدبخت شدیم نگین می کشمت.
این حرف رو آروم گفت ولی من شنیدم گفتم:از همون دقیقه ی اول فهمیدم که گاراژ اینجا غیر قانونیه و گزارشم می دم ولی باید الآن برم.
داشتم می رفتم طرف در ماشینم که سیاوش خیز برداشت طرفم با یه حرکت جانانه بی هوشش کردم و گفتم:برای به خطر انداختن جون سرگرد مملکت و شاید کشتنش این عملش توی پروندش ذکر خواهد شد .بااااااای
سریع سوار ماشین شدم ورفتم رستوران ،رستوران رو هم بسته بودن پیاده شدم از تلفن عمومی زنگ زدم به پلیس تمام گزارشات رو گفتم با آدرس بعد هم خداحافظی کردم یه راست رفتم خونه.زیاد گرسنم نبود لباسام رو عوض کردم یه شلوار جین مشکی با یه کاپشن چرم مشکی پوشیدم کلاهمو هم توی جیبم گذاشتم .دستکشامو هم دست کردم دلم یه کوچولو گوشمالی میخواست وخطر.جک وجرج حواسشون به من نبود گفتم:من زود میام .فرصت کاری بهشون ندادم وسریع از خونه زدم بیرون.آروم آروم گاماس گاماس از توی کوچه رد شدم اطراف رو دید زدم کسی نبود با یه جهت از روی دیوار پریدم و خودمو پرت کردم تو همون ویلا.موبایلمو روی سایلنت گذاشتم داشتم میرفتم جلو که صدای پایی توجه مو بهش جلب کرد دیدم یکی با عجله و بی صدا داره میاد طرفم یه لحظه ترسیدم کلاهمو روی سرم کشیدم که فقط چشم دهن وبینیم بیرون بود پشت درخت پنهان شدم که دیدم رفت سمت همون درختی که دیده بودم از دور زیاد چیزی معلوم نبود ولی یه امروز اومدم متوجه شدم طبق اون آمارایی که جرج وجک داده بودن بی نهایت ایران از لحاظ امنیت و نظامی واطلاعاتی درجه اش بالاست.سرگرد داشت کاری میکرد که هر کس رد میشد فکر میکرد داره به درخت مشت میزنه.دویدم سمت دیوار که فهمیدم سرگرد حضور من رو فهمیده قصد منم همین بود میخواستم بفهمه که من همه چیو میدونم سرگرد گفت:تو کی هستی؟
برا خودم رو دیوار با چشم جاپا درست کردم که باید دقیق پامو کجابذارم برگشتم وتو صورتش ذول زدم وصدامو کلفت کردم و گفتم:لولو ام جناب سرگرد.
پریدگی چهرش به وضوع نمایان شد بایه حرکت فرز از رو دیوار رد شدم و با سرعت به سمت خونه دویدم.رفتم خونه خطر کرده بودم ولی دوست داشتم سرگرد رو یه کوچولو بترسونم که ترسوندم .لالا کردم اطلاعت جرج هم باشه فردا.شامم نخوردم.
***(جمعه)
با صدای موبایلم بیدار شدم 8صبح بود.دست وصورتمو شستم رفتم بیرون جرج به لپ تاپش ور می رفت جکم داشت چرت می زدم سلام کردم هر دو جوابمو دادن.یه نون های دراز زرد ،نارنجی رنگ بود که ایرانیا بهشون می گفتند بربری خندم گرفت بربری!صبحانه مو خوردم رفتم پیش جرج گفتم:خوب دیشب سرهنگ می گفت برام اطلاعاتی دارین که به دردم می خوره.
جرج:آره یه سری اطلاعات که بد نیست بدونی....لپ تاپشو طرف گرفت عکس یه مرد 46،47 ساله بود تقریباً...
- خوب!
جرج:این جکسونه!دیروز به احسان ایمیل می زنه که حدوداً 4،5 ماه دیگه قراره کارا راست وریس بشه وخودش و احسان برای همیشه برن انگلیس.
- چه طوری تونستی بفهمی؟
جرج:امیلیا برامون آدرس ایمیل احسان رو فرستاد جکم هکش کرد.
- خوب منظورتون اینه که باید امشب ...
جرج:آفرین باید امشب وارد باند بشی.
جک:راستی یه چیز جدید برات اومده
- چی هست؟
جک از پشت مبل یه کیف مخصوص اسلحه آورد بیرون.کیفو ازش گرفتم.بازش کردم یه اسلحه ی پیکان سیاه(سلاح تک تیراندازی) بود باهاش آشنایی داشتم،اسلحه ی بعدی TAC 50 ی آمریکایی بود .رو به روی هر دو اسلحه 4 تا کلت خوش دست بود یکی یکی همشون رو دست گرفتم یکی از بهترین اسلحه ها بود.بغـ ـل کیف،مدرکم بود درش آوردم کارت نیروی انتظامیم بود جناب سرگرد فاطیما واتسون وبقیه ی مدارک. درش رو بستم حیف که نمی تونستم اینجا ازشون استفاده کنم.
بلاخره باید حرفمو میزدن نقشه ها برای این باند داشتم پس گفتم جرج وجک میخوام یه چیزی بهتون بگم.جرج که پشت لپ تاپش بود اونو بست گفت چی؟
- ببینید یه ایمیل به اسم عرفان محبی یا آسمون خدا برام بسازید تمام حرف هایی که شما دوتا میشنیدید رو برای ایمیل شخصی سردار رسولی بفرستید.
هر دوتاشون داد زدن چی؟؟
- همین که گفتم برای عملی کردن نقشم ،نقشه ها توی مخمه.امیدوارم به حرفام گوش کنید می دونید که بعد از این ماموریت هر دوتاتون درجه ی تشویقی می گیرین و میشین سرگرد ولی اگه درست انجام ندید درجه ی سروان هم ازتون گرفته می شه.
هردو تاشون گفتند:چشم.
بعد بلند شدم حوصله ام سر رفته بود گفتم من میرم پشت بوم.
جک:برای چی سرگرد؟
- همین جوری سروان.
دوربین رو بردشتم رفتم پشت بوم .داشتم با دوربین ور می رفتم که دیدم یه نفر داره با سرعت می ره پشت ویلا.درجه ی دوربین رو تنظیم کردم زوم کردم روش این که سرگرد بود داشت به یکی از درختا ضربه می زد.حتما داره اطلاعات رو به پلیس ایران گزارش می ده.دوربین رو گذاشتم لبه پشت بوم.یه میله ی فلزی بزرگ وسط پشت بوم بود.با خودم گفتم این چیه؟؟آروم دستش گذاشتم .چشمامو بستم فکر کردم این حریفه .تمام حرکات هایی رو بلد بودم (کونگ فو) رو روی این میله انجام داد.نمی دونم چه قدر بود که داشتم تمرین می کردم که جرج گفت عرفان بیا پایین.
دوربین رو برداشتم رفتم پایین دوش گرفتم گشنم بود داد زدم چی می خورید جک گفت:نه سرگرد من خودم میرم می گیرم.
چشمش ترسیده بوده که برم بعد زنگ بزنم بگم خودتون برید بگیرید.
گفتم:نه نترس دیگه بازیگوشی نمیکنم.سروان خندید گفت:من جوجه می خورم جرج گفت:من سلطانی؛منم گفتم:دیشب که مرغ سوخاریمو نخوردم ولی الآن بدجور هـ ـوس کردم.
سوار ماشینم شدم آهنگ باور کن محسن بود.
نه خودش موند نه خاطره هاش
تنها چیزی که مونده جای خالیشه
غصه ی دنباله دار رفتنش هنوز شبا
مثل یه ستاره از ذهنم رد میشه
دل خوشی هامو زیر پاش گذاشت و گذشت
حالا فقط منم،منه بی انگیزه
کسی که دنیای من بوده یه روز
نبودنش داره دنیامو بهم میریزه
باور کنم یا نکنم قلـ ـبمو جا گذاشت و رفت
طفلکی دله سادمو تو غم تنها گذاشت و رفت
نه خودش موند نه خاطره هاش
دلخوشی هامو زیر پاش گذاشت و رفت
هنوز هاج و واجم که چجوری شد
هر کاری کردم که از پیشم نره
نمیدونستم که از این فاصله ها
از این جدایی داره لذت میبره
اون که میگفت مثله منه از جنس منه
نمیدونستم دلش اینقدر از سنگه
چقدر به خودم دروغی میگفتم
الان هر جا باشه واسه ی من دلتنگه
باور کنم یا نکنم قلـ ـبمو جا گذاشت و رفت
طفلکی دله سادمو تو غم تنها گذاشت و رفت
دلم می خواست گریه کنم ولی نکردم.دوباره ذهنم رفت طرف جاشوا.جلوی رستوران نگه داشتم .پیاده شدم .رفتم توی رستوران.
- سلام
یارو:سلام،بفرمایید
- 1 پرس جوجه،1پرس سلطانی،1 پرس مرغ سوخاری می خواستم.
یارو:چشم تا 10 دقیقه ی دیگه آماده ست
- چه عجب!
ناهارو گرفتم رفتم خونه 3 تاییمون ناهارو که خوردیم جرج گفت من خستم می رم یه چرت می زنم
- باشه برو حواسم هست.
پشت دوربین وایستاده بودم داشتم توی خونه رو وارسی میکردم خیلی معمولی بود یعنی رفتاراشون باعث نمی شد که کسی شک بکنه.یه لحظه دیدم امیلیا با احسان دست در دست هم اومدن بیرون.یه لحظه یه جرقه ای توی مغزم زده شد پس امیلیا این جوری از زبون احسان حرف میکشه.می ره براش لاس می زنه اونم براش همه چی رو میگه چه احمقه این احسان و این امیلیا چه قدر حرفه ای.
***
ساعت 11 بود باید میرفتم .ساکمو برداشتم با جرج و جک دست دادم وخداحافظی کردم سوار تاکسی شدم .تاکسی گفت کجا گفتم برو جلوتر وایسا.
راننده تاکسی با تعجب گفت خوب پیاده می رفتین گفتم:نه من 2روز اومدم ایران یادم رفته بود برای مامانم وخانوادم سوغاتی بگیرم به خاطره همین بهشون گفتم که حالا می رسم راننده خندید وگفت:از دست شما جوونا.
چند متر بالاتر از خونه وایساد گفتم چند میشه گفت:هیچی بابا برو پایین ولی من یه 5 تومنی بهش دادم وپیاده شدم .زنگ در خونه رو زدم یه مرد قوی هیکل که 2 برابر هیکل منو داشت اومد بیرون گفتم سلام عرفان محبیم.
باصدای خشنی گفت:کارت عبور؟
پاسور رو درآوردم بهش دادم رفت کنار گفت برو تو.
- ممنون
رفتم تو طبق عکسایی که امیلیا برامون فرستاده بود دقیقا همون جور بود.داشتم اطرافو دید میزدم که یه دستی اومد روی شونم برگشتم دیدم احسان رو به رومه پشت سرش دست راست سرگرد(بچه ها از این به بعد به جای سرگرد می گم رایان) ایستاده دست چپشم یه مرد دیگه امیلیا هم داره از پله ها میاد پایین.کاری کردم که مثلا هول شدم گفتم:س.. سل..سلام
احسان روی مبل روبه رویی نشست با دستش بهم اشاره کرد که روبه روش بشینم.نشستم
رایان جوری منو نگاه می کرد که انگاری یه دزد گرفته.احسان گفت:امیلیا خیلی تعریف از تو می کرد می گفت توی کامپیوتر مخی آره.
- یه جورایی بله.
احسان گفت:
اینجا قانون به خصوص خودش رو داره.
1 دخالت توی کارا برابر با مرگت؛
2 توی هر ماموریت اگه پیشنهادی داری به سارا(اسم مـ ـستعار امیلیا) بده؛
3 معرف تو ساراست اگه خطایی ازت سربزنه هم خودت هم سارا میمیرید؛4 ما بر خلاف باندای دیگه مهمونی نداریم؛
5 توی تموم کارا یعنی هنرهای رزمی ،تیر اندازی و... باید شرکت کنی درسته که همیشه پشت سیستمی ولی باید بلد باشی که چه جوری از خودت دفاع کنی؛
6 وارد شدن به این باند برگشتی نداره؛
7 با رایان هم اتاقی؛
8 اگه توی این گروه بر خلاف دستورات عمل کنی باید از زندگی خداحافظی کنی.
سرم رو از در اتاق بردم بیرون و دیدم غلغله ایه!
این بهترین موقع برای من بود..
مانتوم رو تنم کردم و شالمو سرم کردم و از اتاق رفتم بیرون و به سمت در پشتی حرکت کردم.
مارال رو دیدم که داشت به طرز مزحکی میرقصید و حواسش به جای دیگه نبود و متوجه من نشد...
انقدر صدای آهنگ بلند بود که آدم احساس میکرد هر لحظه ممکنه پرده ی گوشش پاره شه!
یه متر مونده بود که به در...به آزادی...برسم که...سهراب صدام کرد!!!!
سهراب:کجا؟
سریع مغزمو بکار انداختم.
برگشتم سمتش و گفتم:من سرم خیلی درد میکنه...دنبال یکی میگشتم بهم قرص بده....میتونی بهم قرص خواب آور بدی که بعد کارم بخورم که بتونم بخوابم؟؟؟
سهراب:تو برو سر کارت...برات میارم.
به ناچار برگشتم تو اتاق لباس ها و اون لباسای شرم آور رو پوشیدم!
به زور از بین مردم رد شدم و وقتی خواستم از سکو برم بالا یه مرده عرب محکم منو گرفت و چسبوند به خودش!!!
تو اون لحظه دوست داشتم بمیرم!
یه سیلی زدم تو صورتش و خودمو خلاص کردم و از سکو رفتم بالا و شروع کردم به رقصیدن.
حسین رو یه مبل بین جمعیت نشسته بود و داشت با چشماش منو میخورد!
انقدر عصبانی بودم که دوست داشتم اون چشمای هیزش رو از کاسه در بیارم!
ولی چاره ای نبود..برای اینکه فکر کنه تسلیمش شدم و بتونم راحت تر فرار کنم مجبور بودم به رقصیدن ادامه بدم!
هرچی حرکت از شکیرا و فیلم هایی که دیده بودم یاد گرفته بودم دور میله زدم!!!!
تو دلم میگفتم:خدایا منو ببخش!...مجبورم!
حدود یه ساعت بعد رفتم پیش سهراب که قرص هارو بگیرم...
بعدش رفتم یه گیلاس ویسکی آوردم و یواشکی قرص هارو انداختم توش و با انگشتم هم زدم و رفتم سمت حسین.
حسین چشم ازم بر نمیداشت و برای فرار حتما باید یجوری از شرش خلاص میشدم!
همونجور که گیلاسه دستم بود دستمو انداختم دور گردنش و نشستم رو پاش!!!!
(برای فرار چه خفت هایی رو باید تحمل میکردم!)
همون موقع مارال که داشت دنبال من میگشت وقتی منو رو پای حسین دید یه لحظه خشکش زد ولی بعد برگشت سر رقصش.
حسین هم شوکه شده بود ولی به روی خودش نیاورد و دستشو دور کمرم حلقه کرد!
برای اینکه شک نکنه گفتم به سلامتی و یه جرعه ازویسکی خواب آور! خوردم و بعد گرفتمش جلوی دهن حسین.
اونم همشو یه نفس سرکشید!
برای اینکه وقت کشی کنم تا قرص ها اثر کنه گفتم:من برم دست شویی..الان میام.
رفتم دست شو یی و آرایش هامو شستم و از عمد کلی طول دادم.
وقتی اومدم بیرون دیدم نقشم گرفته و حسین رو همون مبل تو اون سر و صدا خوابیده!
سریع رفتم تو اتاق و لباسمو عوض کردم و اومدم تو سالن.
خبری از سهراب نبود!منم این فرصت رو از دست ندادم و از در پشتی رفتم بیرون!
جلوی یه تاکسی رو گرفتم و گفتم که فقط سریع از اونجا دور شه!
راننده هم اطاعت کرد و رفت سمت مرکز شهر.
به جای کرایه شالم رو دادم به راننده و کلی شرمنده شدم!
داشتم از استرس و ناراحتی میمردم!...حالا باید کجا میرفتم؟چیکار میکردم؟فکر اینجاشو نکرده بودم!!
همینجور آس و پاس و بی مقصد و آواره تو خیابون ها راه میرفتم که رسیدم جلوی یه فروشگاه.
یهو خشکم زد!چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم!
بابک بود!بابک داشت از در فرو شگاه میومد بیرون!
از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شده بود!!!!
دویدم سمتش و جیغ زدم:بابک!!!!!
رسیدم بهش و محکم بغلش کردم و زدم زیره گریه!
انقدر خوشحال و شوکه شده بودم که کنترلمو از دست داده بودم!
بابک هم بغلم کرد و از گریه ی من اونم گریش گرفت.
دوتایی کنار خیابون وایساده بودیم و تو آغوش هم های های گریه میکردیم.
بین هق هق هام گفتم:بابک...اگه تو نبودی چیکار میکردم!!؟؟خدا تورو رسوند!..خدا بهم رحم کرد...خیلی بهت نیاز دارم بابک..تورو خدا کمکم کن!
و محکم تر خودمو تو آغوشش جا کردم.
وقتی آروم شدم صورتمو با دستاش گرفت و اشکامو پاک کرد...
بابک:نگران نباش عزیزم...هواتو دارم..خیالت راحت.
لبخند روی لب هام نشست....لبخندی پر از قدر دانی و تشکر.
یه چشمک بهم زد و دستمو گرفت وشروع کرد به قدم زدن
بابک:من تو یه مهمون خونه همین نزدیکی ها زندگی میکنم...وقتی رسیدیم همه چیز رو برام تعریف کن.
_تو هم باید همه چیز رو تعریف کنی.
بابک:اون که صد البته.
بیشترین چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود تلفن بود..پس پرسیدم:
میشه از اونجا به خونمون زنگ بزنم؟؟
بابک:معلومه.
_خیلی ماهی بابک...خیلی ممنونم ازت...خیلی..
بابک:تشکر لازم نیست...وظیفمه.
وقتی کنارش بودم نا خود آگاه قلبم تند تر میزد و دوست داشتم همیشه پیشم باشه.
چه قدر مهربون و دوست داشتنی بود!
وای که چقدر من این بشر رو دوست داشتم!
فکر کنم اونم متوجه احساس و افکارم شد..چون دستمو محکم تر فشرد!
حدوده دوازده شب بود که رسیدیم و من بلافاصله سراغ تلفن رو گرفتم.
موقع شماره گرفتن دستم از هیجان میلرزید..باورم نمیشد که داشتم به خونه زنگ میزدم!
بعد از پنج,شیش تا بوق صدای خواب آلود مامانم پیچید تو گوشی..
مامان:الو!؟؟؟
بغضم رو فرو دادم و گفتم:مامان!!!منم آرام!
مامان جیغ کوتاهی از سر شادی کشید و گفت:عزیزم!!خودتی!؟؟؟خدایا شکرت...خدایا صد هزار مرتبه شکرت!!!!شروع کرد به گریه کردن وادامه داد:حالت چطوره؟؟بگو کجایی بیام دنبالت عزیزم!
خندیدم و گفتم:مامان آروم باش عزیزم..من تهران نیستم..حالم هم خوبه ..نگران نباش..
نمیخواستم برای مامان تعریف کنم چه اتفاقی برام افتاده چون میترسیدم به قلبش فشار بیاد و حالش بد شه برای همین گفتم:
مامان....میشه گوشی رو بدی به بابا؟به اون میگم کجام که بیاد دنبالم.
مامان:باشه...یه لحظه عزیزم..
چند ثانیه بعد بابا گوشی رو گرفت و با صدایی لرزون که معلوم بود داره کلی سعی میکنه که گریه نکنه گفت:
عزیزم...کجا بودی آرام من...نمیگی بابا از دوریت دیوونه میشه؟؟؟
دیگه نتونستم بغضمو فرو بدم و شروع کردم به گریه کردن.
_بابایی...به خدا من نرفتم...اتفاق های خیلی بدی برام افتاده..الان دوبی ام
فقط هق هق میکردم و نفسم بالا نمیومد و نمیتونستم حرف بزنم..
بابک دست هاشو گذاشت رو شونه هام و سعی کرد آرومم کنه که تا حدودی هم مفید بود.
بابا:چجوری سر از اونجا در آوردی؟؟؟؟!!!!!
سعی کردم آروم باشم و همه چیز رو برای بابا تعریف کردم.
چند لحظه هیچی نمیگفت..نفس نفساش بهم فهموند که داره آروم گریه میکنه!
جیگرم داشت آتیش میگرفت!!میدونستم مردا فقط وقتی خیلی خیلی بهشون فشار میاد گریه میکنن.
بابا:الهی بمیرم واست...من کجا بودم که نذارم اون آشغالا به دخترم دست بزنن!!اخاک بر سر من که...
همون جور که گریه میکردم پریدم و سط حرفش و گفتم:
بابایی..تورو خدا گریه نکن من طاقت ندارم..تقصیر شما نبود که..جون من دیگه از این حرفا نزن بابا..
بابا:عزیزم...آدرستو بگو...من امشب با اولین پرواز میام اونجا دنبالت..
_امشب نه بابایی..خودتو انقدر اذیت نکن..فردا بیا...
گوشی رو دادم به بابک که آدرس رو بگه..بعد دوباره گوشی رو گرفتم.
_بابایی..به مامان نگو من دوبی ام...هیچ کدوم از حرفامو براش تعریف نکن
بابا:باشه عزیزم..خیالت راحت...مامانت رفته به آیدا خبر بده ....من یه ربع دیگه به همین شماره زنگ میزنم و ساعت پرواز رو بهت میگم.
_خیلی دوستت دارم بابا
بابا:منم عزیزم
-خدافظ
بابا:خدافظ گلم.
گوشی رو قطع کردم و نشستم رو زمین و اطراف رو نگاه کردم.
فقط یه صندلی و یه تخت و یه تلویزیون قدیمی تو اتاق بود..با یه کمد قدیمی که تقریبا خالی بود!
آشپز خونش انقدر کوچیک بود که دونفر بیشتر توش جا نمیشدن!
بابک:خوب..تعریف کن چجوری از جلوی فروشگاه سر در آوردی که دارم میمیرم از کنجکاوی
و جلوی من رو زمین نشست.
شروع کردم به صحبت و بابک هم با دقت گوش میداد رسیده بودم به اون قسمت که رفتم آرایشمو پاک کنم که تلفن زنگ زد.
بابک:حتما باباته..تو بردار.
_الو؟
بابا:سلام عزیزم...فردا ساعت سه بعد از ظهر به وقت دوبی میرسم اونجا.
_باشه بابایی...منتظرتم.
بابا:من برم پول و مدارکم رو آماده کنم و به مامانت اینا هم بگم میام دنبال تو.
_بابایی حواست باشه چیزی رو لو ندی
بابا:باشه عزیزم...پس ...فردا میبینمت..خدافظ فعلا
_آره...خدافظ
بعد از قطع شدن تماس رفتم تو فکر:
داشتم دوباره برمیگشتم خونه!!!چه قدر احساس خوشبختی میکردم!!خدا منو از اون زندان نجات داد.
حتی وقتی فکر رقصیدن برای اون عرب های آشغال رو میکردم حالم بد میشد..پس دیگه بهش فکر نکردم.
به بابک نگاه کردم و خندیدم..اونم خندید و گفت:
خیلی خوشحالی داری میری خونتون..مگه نه خانوم خوشگله؟
از این حرفش خوشحال شدم...پس از نظر اون من خوشگلم!
_آره...خیلییییییییی خیلییییییییییی خوشحالم!
دوباره خندید و گفت:خوب...حالا بقیه ماجرا رو تعریف کن بینیم!
_کجاش بودم؟؟آهان..یادم اومد..
وقتی همه چیز رو تعریف کردم گفتم:حالا نوبت توئه.
آرنج هامو گذاشتم رو زمین و دستامو گذاشتم زیر صورتم و آماده ی گوش دادن شدم.
بابک از کارای من خندش گرفته بود.....بالاخره شروع کرد:
وقتی شماره خونتون و نوشتم و از اتاقت اومدم بیرون دیدم سهراب وایساده جلوم و زول زده بهم.
اومد جلو..خواستم شماره رو قایم کنم ولی دیگه دیر شده بود..از دستم گرفتش و وقتی 021 اولش رو دید فهمید قضیه چیه.
شماره رو پاره کرد و ریخت زمین و گفت:اخراجی....اگه حرف زیادی به کسی بزنی...مردی!
منم وسایلم رو جمع کردم و رفتم.
بارها میخواستم به پلیس ایران زنگ بزنم و راجع به تو همه چیز رو بگم ولی یاد تهدید سهراب می افتادم...خودمم گیر میفتادم..چون منم واسه اونا کار میکردم دیگه.
پس ترجیح دادم هیچی نگم و خودم یه جوری کمکت کنم.
ولی هیچ راهی به ذهنم نرسید.
تا اینکه جلوی فروشگاه دیدمت...نمیدونی چه قدر از دیدنت خوشحال شدم آرام.
حرفاش تموم شد ...جفتمون ساکت بودیم.
اصلا فکر نمیکردم انقدر خودخواه باشه...شاید من بیشتر از این ازش توقع داشتم..نمیدونم.
بابک:خوب دیگه بخوابیم که فردا روز بزرگیه....چشمک زد بهم و یه ملافه انداخت رو زمین و گفت:
من اینجا میخوابم..تو رو تخت بخواب.
_ئه.....نمیشه که تو رو زمین بخوابی!
بابک:اشکال نداره...وقتی تو راحت باشی منم راحتم.
اومدم اعتراض کنم که انگشتشو گذاشت رو دهنش و گفت:هیسسسس!دیگه حرف بسه عزیزم.....شبت بخیر.
به ناچار قبول کردم و رفتم رو تخت.
_شب تو هم بخیر
چراغ هارو خاموش کرد و بلا فاصله خوابم برد.
احساس میکردم یکی داره گونمو نوازش میکنه..
خیلی خواب آلود بودم.......آروم لای چشمامو باز کردم و بابک رو دیدم!
وقتی دید دارم بیدار میشم دستشو کشید و رفت تو آشپزخونه.
رو تخت نشستم و ساعت رو نگاه کردم....ده بود.
هنوز دستشو رو گونم حس میکردم....چه قدر حس خوبی بهم داده بود.
از آشپز خونه اومد بیرون و گفت:به به..ساعت خواب خانوم خانوما.
به زدن یه لبخند اکتفا کردم.
بلند شدم و تخت رو مرتب کردم.
بابک:بیا زود یه چیزی بخوریم و بریم بیرون...یه جایی هست که میخوام قبل از رفتنت نشونت بدم.
_ولی بابای من سه میاد اینجا
بابک:قبل از سه بر میگردیم نگران نباش.
سریع صبحونه خوردیم و از در زدیم بیرون.
یه تاکسی گرفتیم و بابک به عربی آدرس رو به راننده گفت و منم که عربیم افتضاح بود(همیشه از درس عربی متنفر بودم)چیزی از حرفاش نفهمیدم.
حدود یه ربع بعد راننده دم یه جای جنگل مانند نگه داشت و بابک بهم اشاره کرد که پیاده شم.
بابک:دنبالم بیا خوشگل خانوم.
و رفت وسط جنگل..منم دنبالش میرفتم.
_بابک...کجا داریممیریم؟؟؟
بابک:الان میفهمی.
یکم رفت جلو تر و وایساد.
بهش رسیدم و خواستم دوباره ازش بپرسم که یهو خشکم زد!
زیبا ترین منظره ی عمرم رو دیدم!
یه دریاچه ی بزرگ که دور تا دورش تا چشم کار میکرد درخت هایی با برگ های قرمز بود!
عکس درخت ها توی اب افتاده بود و زیبایی دریاچه رو دو برابر کرده بود!
جفتمون محو تماشا بودیم و هیچی نمیگفتیم.
یه قایق کنار دریاچه به یه درخت بسته شده بود...بابک طناب رو باز کرد و رفت تو قایق و گفت:بیا تو آرام.
رفتم تو قایق نشستم...نمیتونستم چشم از اطرافم بردارم...از اون منظره سیر نمیشدم!واقعا زیبا بود!
شروع کرد به پارو زدن و قایق رو برد وسط دریاچه.
پارو هارو گذاشت کنار و وسط قایق دراز کشید وگفت:خوشت اومد؟
_حرف نداره!!!
بیا کنار من دراز بکش و آسمون رو نگاه کن...خیلی حال میده..
اولش نمیخواستم دراز بکشم ولی نمیخواستم بزنم تو ذوقش پس کاری رو که گفت انجام دادم.
هیچ کدوم چیزی نمیگفتیم و دستمون زیر سرمون بود و به آسمون نگاه میکردیم.
بابک:آرام
_بله؟
میخوام یه چیزی بهت بگم.
قلبم داشت میومد تو دهنم!یعنی چی میخواست بگه؟؟
منتظر موندم که ادامه بده.
بابک:من.......ئه....اه اصلا ولش کن!
_ئه...بگو دیگه
بابک:من..دو...ستت دارم!!!!
این حرفش تا مغز استخونم نفوذ کرد!
وقتی تو همچین جایی کسی که دوستش داری بهت بگه دوستت داره دیگه چی از خدا میخوای!!؟احساس میکردم تو بهشتم!
نمیدونستم چی بهش بگم!باورم نمیشد پسری به خوشگلی و خوشتیپی بابک....با اون موهای مشکی و چشمای عسلی...منو دوست داره!
وقتی دید من چیزی نمیگم ادامه داد:میدونم دختری به خوشگلی تو حتما هزار تا کشته مرده داره و ...احساسات من..ارزش چندانی برات نداره!!!
(چی؟؟؟این چه مزخرفاتی بود که داشت میگفت؟؟!!احساسات اون از هر کسی تو این دنیا برام مهم تر بود!)
_اشتباه میکنی بابک
برگشت و تو چشمام نگاه کرد.
ادامه دادم:منم همین حس رو به تو دارم!
دستامو گرفت و گفت:بهم بگو آرام.....بهم بگو چه حسی داری؟؟!!!
با این که خجالت میکشیدم و برام سخت بود ولی لبخندی زدم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم:خیلی دوستت دارم!
بابک:واااااااااااای آرام.....الان احساس میکنم خوشبخت ترین پسر دنیام!
خم شد و گونم رو بوسید...ولی بلافاصلی معذرت خواهی کرد و گفت:ئه..ببخشید...یه لحظه جو گیر شدم!
خندیدم و فهمید که از دستش ناراحت نیستم.
_بابک..دستت درد نکنه...عاشق اینجا شدم ولی میترسم دیر برسیم خونه
بابک:باشه عزیزم.
سریع پارو زد و یه تاکسی گرفتیم که برگردیم خونه.
از اینکه قرار بود برگردم خونه کلی هیجان داشتم و نمیتونستم یه جا بشینم و همش تو خونه قدم میزدم.
ولی از یه طرف هم خیلی ناراحت بودم که داشتم از بابک جدا میشدم..پس بهش گفتم:
بابک...تو هم باما بیا ایران!
بابک:نمیتونم عزیزم.
_چرا که نه؟
بابک:من اونجا نه خونه دارم..نه کار...تحصیلات درست حسابی هم ندارم..اینجا حداقل یه مکانیکی میکنم و یه حقوق بخور و نمیر میگیرم.
_بابک...مگه دوسم نداری؟
بابک:بیشتر از هر کسی تو دنیا
_پس بهم اعتماد کن و باهام بیا..من نمیتونم ازت جدا شم...به بابام میگم یه کار برات جور کنه و یه جای خواب هم برات پیدا میکنیم.
بابک:من نمیخوام سر بار شماها بشم..نه..من نمیتونم!
_بابک.....من نمیتونم بدون تو زندگی کنم..ما خیلی خیلی به تو مدیونیم..بابام این کارو به جای جبران لطفت میکنه!اگه تو نبودی معلوم نبود من الان کجا بودم و چه بلایی سرم میومد!
بابک:من هر کاری کردم از رو عشق بوده.....نمیخوام چیزی رو جبران کنین
دستاشو گرفتم و تو چشماش نگاه کردم....سرشو انداخت پایین.
_بابک..تو چشمام نگاه کن و بگو باهام میای و تنهام نمیذاری...میدونم اینکارو با من نمیکنی!
سرشو بلند کرد و به چشمام خیره شد.
دستامو آور جلوی صورتش و بوسید و گفت:
تا دمه مرگ باهاتم عشقم...میدونی نمیتونم تنهات بذارم..
دستمو محکم حلقه کردم دورش و بغلش کردم و زمزمه کردم:میدونستم.
همون موقع در زدن.
دویدم سمت در و بازش کردم...جیغ زدم:بابا!و بابام رو بغل کردم!
دوتایی تو آغوش هم گریه میکردیم.
بابا:عزیزم...آرام من....دوباره پیش منی...برگشتی پیشه بابایی...خدایا شکرت.
منم هیچی نمیگفتم و فقط گریه میکردم.
چند دقیقه به همون وضعیت گذشت.
بابا منو از بغلش جدا کرد و اشکاش رو پاک کرد و گفت:دیگه گریه بسه گلم....این آقا بابک کجاس ؟میخوام برای لطفی که کرده و بهت جا داده ازش تشکر کنم.
بابک که حرفای بابارو شنیده بود اومد دمه در و با بابا دست داد و گفت:نیازی به تشکر نیست..وظیفم بود.
بابا:این چه حرفیه..من و دخترم از صمیم قلب ازت ممنونیم.
بابک هم خندید و رفت چایی بیاره.
برگشتم سمت بابا و گفتم:بابا..یه خواهش ازت دارم.
بابا:بگو عزیزم.
_من...من میخوام بابک هم با ما بیاد ایران
بابا یه لحظه چیزی نگفت.
نمیدونستم داره به چی فکر میکنه.
بابا:مطمئنی آرام؟
_کاملا بابا..خواهش میکنم قبول کن و تو شرکت یه کاری بهش بده...خواهش میکنم
بابا:این خواهش تو برای چیه؟چی بین تو و اونه مگه؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:نمیتونم ازش جدا شم بابا.
دیگه بابا فهمید قضیه چیه و چیزی نپرسید....
برعکس مامان....بابا همیشه بهم اعتماد میکرد و من به این خاطر واقعا ازش ممنون بودم
بابا:بگو وسایلشو جمع کنه..یه ربع دیگه میریم فرودگاه و براش بلیط میخریم...پرواز یه ساعت دیگس!
وااااای...تو اون لحظه انگار دنیارو دادن بهم!
_مرسیییییییییییییییییی بابایی
پریدم بغل بابا و غرق بوسش کردم.
پایان
دو تا پیتزا گرفتیم و نشستیم تو ماشین که بخوریمشون.
یه تیکه پیتزا برداشتم و گرفتم جلوی دهن شهاب و گفتم:آآآ...آ کن!
یه گاز ازش زد.
_آفرین پسر خوب..اگه خوب غذا بخوری و هر روز یه لیوان شیر بخوری قول میدم زودی بزرگ شی!
چون یهو خندید غذا پرید گلوش و به سرفه افتاد!
_ئه!نکشی خودتو!خوب بگو شیر دوست ندارم ..این کارا چیه دیگه!؟
یه چشم غره بهم رفت و مشغول خوردن شد.
شهاب:راستی..فردا تولد دوستمه..همه با دوست دختر هاشون میان ولی من کسیو ندارم باهام بیاد
میتونی باهام بیای؟؟قول میدم زود برگردیم.
_خودم که دوست دارم بیام ولی باید یه جوری مامان و آیدا رو بپیچونم.
رو تختم دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم...
آخه چرا آدمو مجبور میکنن برای اینکه یکم خوش بگذرونه دروغ بگه؟
چرا همیشه وقتی میخوام از مامان برای رفتن به تولد یا مهمونی هایی که پسرا هم هستن اجازه بگیرم میگه نه؟!
مگه پسرا هیولا یا همچین چیزین؟؟!!
حالم از این بی اعتمادی هاش بد میشه!!!
داشتم به این چیزا فکر میکردم که دلم گرفت و چند قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید.
از دروغ گفتن متنفر بودم...دوست نداشتم چیزی رو از مامانم قایم کنم..ولی خودش مجبورم میکنه
توی جام جا به جا شدم و به شهاب و مهمونی فکر کردم...
خیلی وقت بود که شهاب رو میشناختم ولی تا حالا باهاش مهمونی نرفته بود.
یعنی میتونم به شهاب اعتماد کنم و باهاش برم؟؟!!!
اصلا این چجور مهمونی هست که همه با دوستاشون میان؟!
نکنه شهاب تحت تاثیر محیط اونجا رفتارش عوض شه و...
سرمو تکون دادم و به خودم گفتم:نه!شهاب همچین آدمی نیست!
صدای باز شدن در و جیغ و داد های آیدا منو از افکارم کشید بیرون.
حتما بابا اومده خونه و آیدا خانوم هم طبق معمول داره مراسم پاچه خواری برای گرفتن پول رو بجا میاره!!
اومدم تو پذیرایی و دیدم درست حدس زدم.
آیدا همونجور که از گردن بابا آویزون بود میگفت:واااااای نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود بابایی!!چایی میخوری برات بیارم بابا؟؟
بابا:آره.دستت درد نکنه عزیزم..
آیدا هم گونه ی بابا رو بوسید و رفت چایی بیاره.
سلام کردم و بابا که تازه متوجه حضور من شده بود گفت:
به به!آرام خانوم!علیک سلام خانوم خشگله.
نشست رو کاناپه و به پاش اشاره کرد و گفت:
بیا اینجا بشین که بابا دلش برات یه ذره شده!
لبخندی زدم و رو پاش نشستم.
_منم همینطور بابایی
بابا:خوب...تعریف کن...امروز چه خبر بود؟؟
ناخودآگاه یاد مهمونی افتادم و دوباره حالم گرفته شد.
_هیچی...مثل همیشه..آسمون صاف و آبی!
بابا:اون که بله!جدا از وضعیت آب و هوا؟
_مثل همیشه امروزم جالب و پر هیجان بود(آره جون عمم!!)
چشمکی زدم ورفتم سر گازکه ببینم شام چی داریم که مرغ گنده ای رو تو قابلمه دیدم!!
_ای بابا!بازم مرغ؟!مامان به خدا انقدر مرغ خوردم شبیه مرغ شدم!؟
آیدا:ئه؟راست میگی؟!میگم تازگی ها چقدر تابلو و ضایع شدی...پس واسه همینه!!
_آیدا جون اگه من تابلو ام تو قابه عکسی عزیزم!...حالا برو اون چایی رو بده بابا که از دهن افتاد!؟
خوشبختانه به در آوردن زبونش برام اکتفا کرد و از آشپز خونه رفت بیرون
سر شام انقدر فکرم مشغول مهمونی بود که هیچی از گلوم پایین نمیرفت.
با زور چند قاشق خوردم و معذرت خواهی کردم و رفتم بخوابم.
تو مدرسه سرمو گذاشته بودم رو نیمکت و بچه هارو نگاه میکردم که باهم شوخی میکردن و میزدن تو سر وکله ی هم.
یه دفعه الناز از در دوید تو و گفت:بچه ها!زری قاتل اومد!
همه زدن زیره خنده و سر جاهاشون نشستن.
چند دقیقه بعد معلم شیمی(زهرا عباسی)وارد کلاس شد و همه بلند شدن.
بدون گفتن یک کلمه نشست سر جاش و دفترشو انداخت رو میزش!
الناز (بقل دستیم)آروم در گوشم گفت:فکر کنم امروز اعصاب مصاب نداره!میخواد سرمونو ببره!
نیشخندی زدم و با سر حرفشو تایید کردم.
الناز دختر شوخ و مهربونی بود که از اول دبستان با هم دوست بودیم.
زنگ تفریح با بچه ها نشسته بودیم زمین و چیپس میخوردیم که توپ بسکتبال بچه ها پرت شد سمتمون.
الناز توپ رو برداشت و گفت:سوباسا وارد میشود!و شوتش کرد!
از شانس بده ما توپ خورد تو صورت یکی از بچه ها و افتاد زمین!
همه دویدیم سمتش.از دماغش خون میومد و همونجور که رو زمین افتاده بود ناله میکرد!
الناز داشت گریه میکرد و پشت سره هم به دختره میگفت ببخشید.
بچه ها با کمک معلم بهداشت بردنش تو اتاق بهداشت که به وضعش رسیدگی کنن.
اون روز تو مدرسه هیچی از درس نفهمیدم.
اصلا شاید بهتر باشه به شهاب بگم نمیام و خودمو خلاص کنم؟!
ولی نه...میرم و زود بر میگردم.
ساعت چهار رسیدم خونه و بلافاصله رفتم یه دوش گرفتم و موهامو اتو کشیدم.
رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم و بهترین تاپمو با یه شلوار جین پوشیدم.
لوازم آرایشمو ریختم تو کیفم که بعدا آرایش کنم که مامان شک نکنه.
مانتوم رو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون.
_مامان...من و شهاب میریم یه دوری بزنیم
مامان:زود بیا
_قبل از نه میام
بهش فرصت اعتراض ندادم و از خونه زدم بیرون.
تو راه لوازم آرایشمو در آوردم و شروع کردم !
شهاب:بابا ریمل!نمیدونستم شما هم آرایش میکنی!
_حالا کجاشو دیدی!فقط شهاب زود برگردیم ...اوکی؟
شهاب:باشه...نگران نباش.
صدای آهنگشون تا سره کوچه ی مورد نظرمیومد!
حدوده شیش رسیدیم اونجا و با همون نگاه اول فهمیدم که اونجا اصلا جای من نیست!
حدوده پنجاه تا دختر و پسر داشتن به طرز مزخرفی وسط میرقصین!
البته رقص که چه عرض کنم....
چند نفری هم که تا خرخره مشروب خورده بودن و حسابی مست کرده بودن که من فکر کردم هر لحظه ممکنه بالا بیارن!
انقدرهم بوی سیگار و اینجور چیزا میومد که نمیشد نفس کشید!
ترجیح دادم مانتوم رو در نیارم !
یه صندلی برداشتم و یه گوشه دور از همه نشستم.
شهاب هم داشت با دوستاش حرف میزد و سیگار میکشید!
حالا میفهمیدم چرا مامان هیچ وقت نمیزاره بیام اینجور جاها!
یه دختری رو دیدم که هم سنه من بود و در گوشه یکی از پسرا یه چیزی گفت و دستشو گرفت و با هم رفتن تو اتاق!!!
یکی از پسر هایی که مست کرده بود اومد طرفم و دستمو کشید و گفت:باهام برقص عزیزم!
دستمو کشیدم و یه ببخشید گفتم و رفتم پیش شهاب.
_شهاب...تورو خدا منو ببر خونه!
اونم که دید خیلی ناراحتم قبول کرد و رفتیم خونه.
از شانس بد من ترافیک خیلی سنگین بود و ماشین ها میلی متری حرکت میکردن!!
دو ثانیه یه بار ساعت ماشینو نگاه میکردم و نگرانیم بیشتر میشد!!!
صورتم خیس عرق شده بود!...میدونستم حتما مامان شک کرده.
تا پامو گذاشتم تو خونه مامان با عصبانیت پرسید:
کجا بودی؟؟؟!!!
_با شهاب بودم دیگه
مامان:نگفتم با کی...گفتم کجا
_تو خیابون دور میزدیم
مامان:از پنج تا ده تو خیابونا دور میزدین؟؟؟مامان شهاب که چیزه دیگه ای میگفت!!!
یهو انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم!!وا رفتم!
مامان ادامه داد:حالا دیگه بدون اجازه من میری پارتی؟؟تو روی من نگاه میکنی و دروغ میگی!!؟؟
تا اومدم چیزی برای دفاع از خودم بگم یه سیلی محکم خوابوند تو گوشم!!!
یه لحظه چیزی نفهمیدم و گیج شدم...ولی بعد حساب کار اومد دستم.
مامان از عصبانیت نفس نفس میزد و لباشو روهم فشار میداد!
از اون ضربه بدجور شوکه شده بودم...این اولین باری بود که مامان منو میزد!
دستمو گرفتم جلوی صورتم و گریون از خونه زدم بیرون!
بی هدف تو خیابونا برای خودم میچرخیدم وگریه میکردم.
به خودم که اومدم دیدم ساعت یازده شده و انتهای یه کوچه بن بستم!
خواستم از اونجا بیام بیرون که دو تا مرد قوی هیکل جلومو گرفتن و یکیشون گفت:
یه دختری تو سن تو چرا این موقع شب اینجاس؟؟
سعی کردم از کنارشون رد شم که یکیشون دستمو محکم گرفت و مانعم شد!
_تورو خدا بذارین برم....
داشتم از ترس سکته میکردم...صدای قلبمو به وضوح میشنیدم!!!
یه لحظه بعد اون یکی یه دستمال گرفت جلوی صورتم و دیگه چیزی نفهمیدم!!!!!
چشمهامو که باز کردم دیدم همه جا تاریکه!سردم بود..
سردرده وحشتناکی داشتم!!
هیچ جایی رو نمیدیدم...به اطرافم دست کشیدم و فهمیدم که رو تخت تو یه اتاق نا آشنام!
با هزار زحمت در رو پیدا کردم و وقتی دستگیره رو چرخوندم دیدم قفله!
تازه داشت همه چیز یادم میومد.
تاقبل از اینکه ببینم در قفله امیدوار بودم همه ی اون چیزا رو خواب دیده باشم ولی الان....
سرمو تکیه دادم به دیوار و اشکام مثل بارون ریخت!
یعنی الان کجام؟؟چه بلایی سرم میاد؟؟!چیکار کنم!؟؟!
انقدر گریه کردم که دیگه اشکی برای ریختن نداشتم...
در باز شد و یه پسر که بهش میخورد حدوده بیست سالش باشه با یه ظرف غذا اومد تو.
_منو کجا آوردین؟؟؟چرا ولم نمیکنین!؟!؟
دوباره زدم زیره گریه...
پسره گفت:تو الان تو دوبی هستی...حسین تورو آورده اینجا که براش کار کنی!
_حسین کیه ؟منو دزدیده که براش کار کنم؟؟؟
پسره:اون ندزدیدتت..از قاچاق چی های آدم خریدتت..این کاباره مال حسینه و میخواد که تو اینجا برقصی!!!
احساس میکردم که دنیا داره دوره سرم میچرخه!
_!ولی من میخوام برم خونمون....و این کارم میکنم
پسره:اگه کاری غیر از دستورات حسین بکنی ...آدم هاش میکشنت!!!
بعد از گفتن این حرف ظرف غذا رو گذاشت و رفت!
تو اون لحظه فقط میخواستم بمیرم!!!
بمیرم و از این جهنمی که توشم نجات پیدا کنم!
دوباره سیل اشکام جاری شد!
گریه میکردم و سرمو میزدم به دیوار...انقدر گریه کرده بودم که دیگه جونی تو بدنم نمونده بود و از حال رفتم.
از خواب که بیدار شدم از نوری که از پنجره ی کوچیکی که توی اتاق بود داخل شده بود فهمیدم صبح شده.
خدایا خودت به دادم برس!از این جهنم نجاتم بده!!!
ظرف غذا هنوز تو اتاق بود ولی پر از مورچه شده بود!
اطرافمو که نگاه کردم دیدم حدوده شیش تا سوسکه گنده توی اتاقن!!!
داشتم سکته میکردم!
اگه به من میگفتن بمیری بهتره یا یه سوسک رو بگیری تو دستت....مردن رو انتخاب میکردم!
با دست کوبیدم به در و جیغ زدم:منو از اینجا بیارین بیرون!!!!تورو خدا در رو باز کنین!!!
یهو در باز شد و یه مرده گنده و هیکلی جلوی در ظاهر شد!!
مرد:اگه جیغ ویغ کنی زبونتو میبریم که دیگه نتونی زر بزنی...فهمیدی!!!
مرد دیگه ای از پشتش گفت:بیارش تو اتاقم سهراب.
مرد هم اطاعت کرد و با خشونت بازوی منو گرفت و با خودش از یه سری پله برد بالا به یه اتاق دیگه.
این اتاق بر عکس اونی که توش بودم خیلی تمیز و البته بزرگ و زیبا بود!
یه تخته بزرگ و دو نفره هم وسطه اتاق خود نمایی میکرد!
منو پرت کرد رو تخت و از اتاق رفت بیرون!
یه ربع بعد همون مردی که دستور میداد و احتمالا همون حسین,اومد تو اتاق.
اول چند دقیقه کنار در ایستاد و منو برانداز کرد...انگار میخواست ببینه جنس مرغوب گیرش اومده یا نه!!!!
بعد انگار به نتیجه رسید و اومد طرفم و چونمو گرفت.
سرمو تکون دادم که چونمو از دستش بکشم بیرون که سرمو با اون دستش محکم گرفت و چرخوند سمت خودش.
جوری که نفس هاش میخورد به صورتم!!!!!!
حسین:میدونستی خیلی خوشگلی؟؟
دوباره تقلا کردم که خودمو از دستش بکشم بیرون که دستشو شل کرد و اجازه داد خودمو آزاد کنم.
_چرا نمیذارین برم؟؟؟!!الان حتما مامانم از ناراحتی دق کرده!!!
دوباره زدم زیر گریه!
حسین:تو الان مال منی...همیشه هم مال من میمونی.
اینو گفت و از اتاق رفت بیرون.
خوب مثل اینکه این یارو حرف حالیش نیست..باید خودم یجوری برگردم...
قبل اینکه بتونم کاری بکنم دوباره سهراب اومد که منو ببره تو سلولم!!!!
تقریبا منو دنباله خودش رو زمین میکشید!
همین طور که میرفتیم سمت اتاقم اطرافمو کاملا از نظر گذروندم که ببینم راه فراری هست یا نه!
از در اصلی که نمیتونستم برم....دوتا مرد گنده که بیشتر شبیه غول بودن تا آدم!!!دمه در نگهبانی میدادن!
رسیدیم به اتاق و در رو باز کرد و منو پرت کرد توش و دوباره قفلش کرد!
خوشبختانه سوسک ها رفته بودن!
اولین کاری که باید میکردم این بود که یجوری به مامان زنگ بزنم.
یه نگاهی به اتاق انداختم..هیچی به جز یه تخت که مال زمان دایناسور ها بود توش نبود!حتی موکت هم نشده بود!
یه گوشه نشسته بودم و به فرار فکر میکردم که دوباره همون پسر دیشبیه با یه ظرف غذا اومد تو.
برگشتم سمتش که گفت:سلام
بلافاصله روم رو اونور کردم.
ظرف رو گذاشت کنارم و گفت:من بابکم...منم مثل تو یکی از کارگر های اینجام.
_من که کارگر نیستم!زندانیم!
بابک:حالا هرچی...چجوری اومدی اینجا؟
_خودت که باید بهتر بدونی
بابک:منظورم اینه که چجوری افتادی دست قاچاق چی ها!؟؟
نمیدونم چرا ولی احساس میکردم میتونم بهش اعتماد کنم و بهم احساس آرامش میداد...
پس همه چیز رو براش تعریف کردم...از مهمونی تا بیدار شدنم تو این سلول!
وقتی حرفام تموم شد دیدم که رفته تو فکر...
_تو چجوری اومدی اینجا؟
بابک:برای کار
_انقدر بی پولی که اومدی اینجا کار کنی؟؟؟
بابک:بی پول شدم...
_چرا؟
بابک:قضیش طولانیه
_بگو دیگه
بابک:ما خانواده ی خیلی پولداری بودیم ..من..بابام و مامانم
یه روز من ومامانم برای مسافرت اومدیم دوبی...بابام چون خیلی کار داشت با ما نیومد...
روز سوم از مسافرتمون بود که عموم زنگ زد و گفت بابام تصادف کرده و یه متاسفم گفت و قطع کرد!
حالا خودت فرض کن ما با چه حالی برگشتیم!
وقتی اومدیم تهران دیدیم عموم همه ی مال و اموالمون رو بالا کشیده !!!!
_آخه چجوری؟؟؟
بابک:یه دست نوشته داشت که توش نوشته بود تمام دارایی های بابام مال اونه و اثر انگشت و امضای بابام هم زیرش بود!!!
ادامه داد:مامانم وقتی این موضوع رو فهمید سکته کرد و....
بغض گلوشو گرفت و دیگه نتونست ادامه بده و از اتاق رفت بیرون.
دلم براش میسوخت....ولی وضع من خیلی بیشتر از اون به دل سوزی نیاز داشت!
باید از بابک برای فرار کمک بگیرم!!! اون تنها امیدم بود!
وسط اتاق دراز کشیده بودم و تو افکارم غرق بودم که حسین در رو باز کرد و اومد تو.
نشسته بودم یه گوشه و هیچی نمیگفتم...اونم فقط نگام میکرد ...
حسین:اسمت چیه عزیزم؟
جوابشو ندادم.
صداشو بلند کرد و با لحن خشنی داد زد:میگم اسمت چیه!!!!!!!!!
تمام تنم میلرزید..خودمو جمع و جور کردم و گفتم:آرام.
زول زده بود به چشمام...انگار میخواست بفهمه راست میگم یا نه..
حسین:دنبالم بیا.
اولش از جام تکون نخوردم ولی وقتی دیدم داره سهراب رو صدا میکنه ترسیدم و دنبالش رفتم.
دستمو گرفت و برد به یه سالنی که تا حالا ندیده بودم.
حالم داشت بهم میخورد که دستمو گرفته اما چاره ای نداشتم.
یه سالن خیلی بزرگ و قشنگ بود که وسطش یه سکوی بلند بود که سه تا میله از سکو به سقف وصل شده بود.
حسین:تو قراره دوره این میله برقصی آرامم!!!
(مرتیکه چایی نخورده پسر خاله شده بود!!!)
با تمام قدرتم دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم:من اینکارو نمیکنم!!!
دویدم سمت در خروجی که اون دوتا نگهبان ها جلومو گرفتن!
نگهبان:کجا؟کجا؟تشریف داشتی حالا جیگر کوچولو!
جفتشون شروع کردن به خندیدن!!
ازشون متنفر بودم.....دیگه جونم به لبم رسیده بود!
مگه قلب من چقدر تحمل داره آخه!!؟؟
حسین:گوش کن عوضی..اگه کاری رو که بهت گفتم نکنی...به سهراب میگم که دونه دونه انگشتاتو بشکنه بعدش پاهاتو بشکنه و....
زانو زده بودم و به هق هق افتاده بودم و حالم خیلی خراب بود...
_خدایا منو بکش!!!!خدایا خلاصم کن!!!
حسین صداشو نازک کرد و ادای منو در آورد!بعدش سهراب رو صدا کرد و رفت تو اتاقش.
تا اسم سهراب میومد حالت تحوع میگرفتم.
نیشخندی زد و اومد سمتم و طبق معمول پرتم کرد تو اتاق!!
بد جوری دست شویی داشتم و داشتم به خودم میپیچیدم.
آخه این احمق ها نمیگن منم آدمیزادم!!!!
وقتی بابک برام شام آورد(شام که چه عرض کنم..خورشت زهر مار!!!) ازش خواهش کردم ازشون بخواد بذارن من برم دست شویی.
یه اوکی گفت و دست شویی رو بهم نشون داد.
کارم که تموم شد برگشتم تو سلول ولی نمیخواستم بابک بره.
_بابک
برگشت سمتم و منتظر شد حرفمو بزنم که در رو قفل کنه.
_میشه چند دقیقه پیشم بمونی؟
لبخندی زد و گفت:حتما.
نشستم رو تخت..بابکم رو زمین نشست...هیچ کدوم هیچی نمیگفتیم.
بعد تصمیم گرفتم دلمو بزنم به دریا و مستقیم برای فرار باهاش صحبت کنم.
از روی تخت اومدم پایین و کنارش نشستم...سرمو به گوشش نزدیک کردم و زمزمه کردم:
بابک....تورو خدا کمکم کن فرار کنم...به خدا هر چه قدر پول بخوای برسم تهران بهت میدم...قسم میخورم....فقط منو از این جهنم خلاص کن!!!!
برگشت و توی چشمام نگاه کرد و گفت:
تو فکر کردی من دوست دارم تو اینجا زندانی باشی که میخوای به خاطر پول کمکت کنم؟؟؟من هرکاری از دستم بر بیاد برات میکنم!
_وای...تو خیلی ماهی بابک....من شماره خونم رو میدم بهت..زنگ بزن و به مامانم همه چیو بگو...بعدش باید یه جوری خودمو از اینجا خلاص کنم
شماره رو یواشکی نوشت و قرار شد وقتی رفت خونش به مامان زنگ بزنه و رفت سر کارش.
خیلی خوشحال بودم!!!!یعنی میشد برگردم خونه!!!!خدایا شکرت!!!!
بی نهایت خوشحال بودم و از هیجان خوابم نمیبرد...
نمیتونستم تا فردا صبر کنم که بابک از نتیجه ی صحبت با مامانم با خبرم کنه!!
تا صبح رو تخت جا به جا میشدم و آروم و قرار نداشتم.
داشتم تو اتاق قدم میزدم که استرسم کم شه اما فایده ای نداشت..
در باز شد...گفتم حتما بابکه!...اما زهی خیال باطل!!!
سهراب بود!
اومد ظرف ناهارمو گذاشت رو زمین و دوباره در رو قفل کرد و رفت!!!!
همونجور مات و مبهوت وسط اتاق وایساده بودم!!!
یعنی بابک کجا بود؟!
چرا سهراب غذارو آورده بود؟؟؟؟
داشتم از نگرانی و ناراحتی میمردم!!....نکنه قضیه زنگ زدن رو فهمیده باشن و بلایی سرش آورده باشن!!!
نه!....خدا نکنه!!!
حتی فکرشم داغونم میکرد!!!
تصمیم گرفتم تا شب صبر کنم و اگه باز بابک نیومد...چاره ای نیست..مجبور میشم از یکی سراغشو بگیرم حتی شده از سهراب!!!
چند ساعت بعد یه دختره که یه نیم تنه با دامن کوتاه!پوشیده بود اومد تو.
دختره:سلام آرام جون....من مارالم
_سلام
مارال:حسین گفته لباساتو بهت بدم بپوشی و برای امشب آمادت کنم!
_امشب چه خبره مگه؟؟
مارال:امشب اولین شب کاره توئه!
یهو سرم به شدت درد گرفت و حالم بد شد...ولی سعی کردم به خودم مسلط باشم و به روی خودم نیارم.
یاد بابک افتادم و تصمیم گرفتم جوری که شک نکنه راجع بهش ازش بپرسم.
_راستی..این پسره..بابک...کجاس؟..خبری ازش نیست!
مارال:اخراج شده!!
چیزی رو که شنیده بودم باورم نمیشد!پس یعنی تمام امید م برای فرار به باد فنا رفته بود؟؟!!!؟؟!
مارال:با من بیا.
بدون هیچ حرفی دنبالش رفتم...
چند تا کارگر رو دیدم که داشتن با هم حرف میزدن..
یکیشون گفت :برو بسته هارو از در پشتی بیار تو!!!
(در پشتی؟؟؟؟)
بعد دیدم که اون یکی رفت سمت دری که آخر کاباره بود و ازش رفت بیرون!!
همینه!!باید یجوری بدون اینکه کسی بفهمه از اونجا برم بیرون!!!
دوباره پرتو های امید رو تو قلبم احساس کردم و روحیم از این رو به اون رو شد!
مارال:چیه؟؟چرا کپکت خروس میخونه؟؟!!
_از اینکه امشب کارم شروع میشه هیجان زدم!(عجب حرف مزخرفی!)
مارال:خوبه...آفرین.
رفتیم تو یه اتاق کوچولو که پر از لوازم آرایش و عطر و لباس های زننده بود!!!
مارال:بشین رو اون صندلی.
به ناچار اطاعت کردم.
شروع کرد به آرایش کردنم...
وقتی بالاخره کارش تموم شد..اجازه داد خودمو تو آینه نگاه کنم
واییییی!خدای من!شبیه دلقک های سیرک شده بودم!!!ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
مرسی مارال جون!خیلی قشنگ شدم!(سه دفعه!!!)
مارال:خواهش میکنم عزیزم.
بعدش یه لباس که از لباس خودش افتضاح تر بود رو گرفت طرفم!!!
از بیرون سر و صدای زیادی میومد و معلوم بود که سر حسین و کار کناش خیلی شلوغه و کلی مشتری اومده!
یه نگاه به لباس کردم و به مارال گفتم:تو برو کارتو شروع کن...منم تا یه ربع دیگه بهت ملحق میشم.
مارال:باشه و رفت بیرون.
یه نفس راحت کشیدم ولی فکرم سخت مشغول بود.
باید تو همین یه ربع یه جوری از در پشتی فرار میکردم!!!!
دلم شکست مجبور بودم قول بدم چون حس عذاب وجدان داشتم غافل از اینکه روز به روز عاشق تر خواهم شد
هواپبما ساعت دو ظهر پرواز میکرد نمیدونم چرا دنیل خودش منو میرسوند تو راه اصلا حرف نمیزد فقط گهگداری نگاهم میکرد خودم سکوتو شکوندم :هی دنیل واسه چی خودت اومدی پاول منو میرسونددنیل:به امید دیدار عزیزم
وقتی رسیدم خونه بعد از ظهر بود پول تاکسی رو حساب کردم و داخل خونه شدم خونه طبق معمول سوت و کور بود کلید انداختم و وارد شدم بابا نشسته بود روبروی تلویزیون و بی صدا تلویزیون میدید ومدام هم سرفه میکرد رفتم پشت ویلچرش وایسادم و دستمو روی چشماش گذاشتم بابا دستشو روی دستم کشید:مهرسا بابا خودتی؟:باشه هزچی تو بخوای
جان زیادی سرخوش شده بود و همین من رو واسه رسیدن به هدفم بیشتر تشویق می کردم خیلی کیف میداد که ادم یه حوری بزنه تو برجک اینا مخصوصا خودش و باباش....- چییییییییییی؟ یعنی پس فردا؟
:باشه مشکلی نیست اما اگه میشه تا دو هفته صبر کنید من باید یه سفر برم بعدخودمو به اون راه زدم و به ته باغ رفتم......
نفسمو بالا نمیومد بغضمو خوردم اهی کشیدم میدونستم شانس ندارم رفتم ته باغ کنار یه جوی اب نشستم سرمو توی دستام گذاشتم و شروع کردم به هق هق کردن نمیدونم چرا انقد بدبخت بودم دستمو توی جوی اب بردم و به صورتم زدم اه خدایا ......من دیگه نامزد دارم نمیشه کتار جوی اب خوابیدمو به اسمون خیره شدم بوی چمن خیس خورده ارومم میکرد اما یه بوی دیگه هم بود که باعث شده بود من اروم بشم اونم بوی ادکلن تلخ دنیل بود دستمو گرفت توی دستشبعد از رفتنش بود که بغض تموم وجودمو گرفت
توی گریه گم شده بودم خیلی خسته شده بودم حسابی گند زده بودم امیدی به اینده نبود باید با شرایط کنار میومدم ضربه بدی خورده بودم دیگه طاقت نداشتم به سمت اتاق کار دنیل رفتم و طبق معمول بدون در زدن رفتم تو خیلی عصبانی شد محکم مشتاش رو کوبید رو میز:برای چی بدون در زدن میای تو ؟نامه رو تا کردم و توی پاکت گذاشتم......و بعد ساکمو برداشتم و زدم بیرون
پاکت رو برداشتم و به سمن اتاق دنیل رفتم دیده بودم که با مگی رفت بیرون پاورچین پاورچین پا به داخل اتاقش گذاشتم همه جا تاریک بود چراع رو روشن کردم و روی تختش نشستم جوراب مشکیش وسظ اتاق افتاده بود خم شدم و جورابو ورداشتمو بو کردم بوی باقالی میداد ولی دوستش داشتم دلم خیلی تنگش بود روی تخت نشستم .وجورابشو بو کردم مثل دیوونه ها گریه میکردم برعکس روی تختش افتادم و گریه سر دادم وسط گریه بودم که یه صدا باعث شد به خودم بیام