وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

تزیین اطاق عروس و داماد

تزیین اطاق عروس و داماد

همه تزیینات خانه برترین عروس عالم که داماد برای ایشان تهیه دیده، و منتظر قدوم مبارک ایشان بودند، همین بوده است. گویا این بهترین عروس و داماد، با نگاهی از سر تمسخر به همه زخارف دنیا، به کمترین ها بسنده کرده بودند.

تزیین اطاق عروس و داماد

تزیین اطاق عروس و داماد غلبه هیجان‌ها، عواطف انسانی و توجه به زیبایی‌ها، در دوران نوجوانی و جوانی به ویژه در زنان و دختران جوان به اوج می رسد. تشدید چنین حالت ها و روحیه‌هایی در جوانان، به ویژه هنگام مراسم عقد و عروسی، ایجاب می کند تا برخی اقدام ها در این زمینه نیز انجام گیرد و در جهت درست کنترل شود. آغاز زندگی با چنین اقدام هایی موجب شور و نشاط بیشتر در زوج جوان و فراهم شدن زمینه برای انجام دیگر امور زندگی است. در شرع مقدس اسلام، این امور نه تنها نادیده گرفته نشده، بلکه گاه اموری پیشنهاد یا ترجیح داده شده است. از جمله مصادیق لذات حلال که در دین مقدس اسلام بر بهره گیری از آن بسیار تأکید شده، بهره گیری از مواهب و زیبایی های ظاهری است. لذایذ حلال، زمینه مناسبی برای دیگر فعالیت های زوج جوان و در نتیجه، موفقیت آنان در امور دیگر خواهد شد. پیش از این گذشت که حضرت امام موسی بن جعفر (علیه السلام) طلا در روایتی توصیه فرموده اند: اوقات شبانه روز خود را چهار قسمت کنید. ایشان درباره بخش چهارم اوقات فرموده اند:
 
«... وقتی را با خود خلوت کنید و آن را به لذت‌های حلالتان اختصاص دهید؛ چراکه با کمک و استعانت از [حالات خوشی که از ] لذت‌های حلال به دست می آورید، می توانید امور دیگر خود را به سامان برسانید».( اجتهدوا فی أن یکون زمانم أربع ساعات ساعة لمناجاة الله وساعة لأمر المعاش وساعة لمعاشرة الإخوان والثقات الذین یعرفونکم عیوبکم ویخلصون لکم فی الباطن وساعة تخلون فیها للذاتکم فی غیر محرم وبهذه الساعة تقدرون على الثلاثة ساعات (1).ازدواج و اقدام برای تشکیل خانواده از بهترین کارهایی است که کانون توجه و تأکید شرع مقدس و رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام) باب بوده است از مصادیق کامیابی از لذت‌های حلال، بهره گیری از تزیینات ظاهری و زیبایی ها بصری در جشن عروسی است.
 
سنت و سیره رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام) نیز چنین بوده است. هنگام ازدواج پر میمنت و مبارک امام علی و فاطمه الزهراء (سلام الله علیها)ء من اطاق کوچکی که به خانه امیر مؤمنان (علیه السلام)و فاطمه الزهراء (سلام الله علیها)ء لا معروف است، به دست مبارک حضرت علی علیه السلام و به گونه ای ویژه و یگانه، برای عروسی آماده و تزیین شده بود. در منابع تاریخی کیفیت تزیین این اطاق کوچک چنین گزارش شده است:علی بن ابی طالب علیه السلام نخست کف این اطاق محقر را با مقداری از شن های بیابان مسطح کردند. سپس فرشی از پوست گوسفند بر آن انداختند. چوبی در گوشه اتاق نصب کردند تا چوب لباسی اتاق عروس باشد. چوبی بزرگتر را به منزله میله پرده خانه عروس بر دو طرف دیوار نصب فرمودند تا پرده ای بر آن بیاویزند. بالشی از برگ های درخت خرما آماده فرمودند تا در گوشه ای از اطاق عروس قرار گیرد. سبو یا کوزهای گلی نیز برای نگهداری آب تهیه کردند و در اتاق قرار دادند. (2)
 
همه تزیینات خانه برترین عروس عالم که داماد برای ایشان تهیه دیده، و منتظر قدوم مبارک ایشان بودند، همین بوده است. گویا این بهترین عروس و داماد، با نگاهی از سر تمسخر به همه زخارف دنیا، به کمترین ها بسنده کرده بودند. ایشان از برترین مصادیق سخن خویش اند که الزاهدین فی الدنیا و الراغبین فی الآخرة. (.. از سخنان حضرت علی خان خطاب به بار باصفای خویش نوف بگالی که در فرازی از آن فرموده اند: ...یا توق طوبى للراهدین فی الدنیا الراغبین فی الآخرة أولئک الذین اتخذوا الأرض بساطة وترابها فراشا وماءها طیبة والقرآن دثارة والدعاء شغارة وقضوا من الدنیا تقریضة على منهاج عیسى ابن مریم .... (3).
 
در گزارشی دیگر از امام صادق (علیه السلام) چنین نقل شده است: رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) خطاب به همسرانشان فرمودند: از حجرههایم برای دخترم و پسرعمویم خانه ای آماده کنید. ام سلمه ان عرض کردند: «ای رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)، در کدام حجره؟» حضرت فرمودند: «حجره خودت». آن گاه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به همسرانشان دستور فرمودند تا آن حجره را در خور شأن و مقام بی بی دو عالم حضرت فاطمه الزهراء (سلام الله علیها) به سبکی درست اصلاح و تزیین کنند. (.. فقال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم [لأزواجه] هیثوا ثابتی وابن عمى فی ځجری بیتا. فقالت أم سلمة: فی أی ځجرة یا رسول الله !؟ فقال رسول الله : فی حجرتک وأمر نساءه أن یزین ویصلحن من شأنها... (4).
 

تکبیر و سپاس خداوند

 ازدواج و اقدام برای تشکیل خانواده از بهترین کارهایی است که کانون توجه و تأکید شرع مقدس و رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام)  بوده است. چه نیکو و پسندیده است که این اقدام مبارک با نام و یاد خداوند آغاز شود تا توجه و عنایات بیشتری را از سوی او جلب کند. اما چه ذکری و یا چگونه گفته شود بهتر است؟ یکی از معروف ترین و مشهورترین شعارهایی که به مناسبت های گوناگون در جامعه اسلامی از آن استفاده می شود، صدای رسای تکبیر است. اغلب اعلان های عمومی، افشا و اخبار از رخدادهای مهم و... با صدای تکبیر به صورت جمعی و گروهی یا فردی انجام میشود.

از بهترین آداب جاری در صدر اسلام که با تدبیر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و برای نخستین بار در مراسم عروسی امیر مؤمنان (علیه السلام)و فاطمه الزهراء (سلام الله علیها)ء نا آغاز شد و سپس با همت بلند اهل بیت (علیهم السلام) مایا مرسوم گردید، سر دادن تکبیر در عروسی و هنگام ورود عروس به خانه داماد است. در منابع تاریخی نقل شده است: هنگام رفتن فاطمه الزهراء (سلام الله علیها) به خانه امیر مؤمنان علیه السلام هزاران ملک به دستور خداوند و نیز برخی از محارم و خویشان نزدیک، چون حمزه سیدالشهدا و عباس، فرزندان عبدالمطلب، جعفر طیار و عقیل، فرزندان ابوطالب، عموها و عموزادگان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) ایشان را همراهی می کردند. این رخداد مهم و مبارک از امام جعفر صادق (علیه السلام) الا و در برخی نقلها از زبان ابن عباس، چنین گزارش شده است:
 
هنگامی که به دستور رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) دختر گرامی شان را به سوی خانه شوهر حرکت دادند، جبرئیل، میکائیل و اسرافیل، به همراه هفتاد هزار ملک به دستور خداوند نازل شدند تا رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را در مشایعت فاطمه، همراهی کنند. استر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)، به نام دلدل، حاضر شد و فاطمه الزهراء (سلام الله علیها) در حالی که با پارچه ای بزرگ، مانند قطیفه، پوشانده شده بود، بر آن سوار شدند. جبرئیل لجام و اسرافیل رکاب استر را در دست داشتند. میکائیل نیز از پشت سر در حرکت بود. حضرت رسول لباس های فاطمه الزهراء (سلام الله علیها) را مرتب می کردند. در این هنگام، جبرئیل، اسرافیل و میکائیل و دیگر ملائک صدای تکبیر سردادند. به این ترتیب، تکبیر گفتن در عروسی تا روز قیامت سنت شد.
 
عن أبی عبد الله جعفر بن محمد نبی قال: لما ت فاطمة إلى علی ، نزل جبرئیل ومیکائیل وإسرافیل ومعهم سبعون ألف ملک وقدمت له رسول الله صلى الله علیه وسلم الددل علیها فاطمة مشتملة. قال: فأمسک جبرئیل باللجام وأمسک إسرافیل بالرکاب وأمسک میکائیل بالقر ورسول الله یسوى علیها الثیاب فکر جبرئیل وکتیر إسرافیل وکبر میکائیل وکبرت الملائکة وجرت اله بالتکبیر فی الزفاف إلى یوم القیامة (5). در روایت دیگری آمده است که دهها هزار ملک تسبیح گویان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را در مشایعت حضرت زهرا همراهی می کردند: ... کما زفت فاطمة إلى على فان کان النبی قدامها وجبرئیل عن یمینها ومیکائیل عن یسارها وسبعون ألف ملک خلفها یسبحون الله ویقدسونه حتى طلع الفجر (6).
 
پی‌نوشت‌ها:

  1. حسن بن شعبه الحرانی، تحف العقول، ص 409؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج ۷۸، ص ۳۲۱
  2. الفضل بن الحسن الطبرسی، أعلام الوری، ص۷۱؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج۱۹، ص۱۱۲ ٢.
  3. نهج البلاغه، حکمت ۱۰۶؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱، ص۱۹؛ همان، ج ۵، ص۳۱۵؛ محمدبن علی بن بابویه الصدوق، الخصال، ج ۱، ص ۳۳۷؛ محمدبن محمدبن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید، الأمالی، ص ۳۳۷؛ علی بن موسی بن طاووس، فلاح السائل، ترجمه محمد روحی، ص ۱۳۸۲
  4. ابوجعفر محمدبن حسن طوسی، الأمالی، ص ۶۲؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 43، ص ۹۶ و ۹۶
  5. محمد بن جریر الطبری، دلائل الإمامة، ص۲۵؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 43، ص ۱۳۹؛ علی بن عیسى الإربلی، کشف الغمة، ج ۱، ص ۳۹۸؛ میرزا حسین النوری الطبرسی، مستدرک الوسائل، ج 14، ص۱۹۷
  6. علی بن موسی بن طاووس، فلاح السائل، ص ۵۸۴؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 43، ص ۹۶ و ۹۹

 
منبع: همسران شایسته، اسد الله طوسی، چاپ اول، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(رحمه الله)، قم ۱۳۹۱

اهمیت مراسم ازدواج

اهمیت مراسم ازدواج

شرع مقدس اسلام نیز برای ازدواج اهمیتی فوق العاده قائل است و توصیه کرده مراسم مربوط به ازدواج باشکوه و البته به گونه ای مطلوب و مشروع برگزار شود.

اهمیت مراسم ازدواج

اهمیت مراسم ازدواج ازدواج کاری پسندیده و رویدادی مهم در زندگی انسان است. به همین دلیل لازم است که انسان به اصل ازدواج و شیوه برگزاری آن توجهی فوق العاده داشته باشد. انجام این کار با ارزش و مهم به گونه ای آرام، بی سروصدا و مخفیانه مطلوب و معقول نیست. به همین دلیل در فرهنگ ها و اقوام گوناگون جهان این مراسم با شور و حالی خاص برگزار می شود.
 
شرع مقدس اسلام نیز برای ازدواج اهمیتی فوق العاده قائل است و توصیه کرده مراسم مربوط به ازدواج باشکوه و البته به گونه ای مطلوب و مشروع برگزار شود. تا آنجا که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) تفاوت بین ازدواج مشروع و پیوند رسمی بین دو تن و روابط نامشروع را همین مراسم و جشن و سرورها می دانند. آن بزرگوار در جریان ازدواج یکی از اصحاب و یاران خویش، با تأیید مراسم عروسی و شور و نشاط موجود در آن، توصیه فرمودند مراسم عقد و عروسی به گونه ای رسمی و همراه با جشن و سرور، البته به آن گونه که مشروع و مرضی خداوند است، برگزار شود.(1)
 
انجام این کار مهم می تواند موجب شادی و نشاط و منشأ برکاتی برای خانواده‌ها و آغازی خوب برای یک زندگی سالم باشد. اما به سبب بی توجهی به اصول و ضوابط حاکم بر آن، به یکی از مهم ترین مشکلات و موانع ازدواجهای سالم تبدیل شده است. امروزه، برخی خرافات، باورها و رسوم نادرست، هزینه های سرسام آور، برخی اعمال و رفتارهای آلوده به انواع گناهان و... از جمله مشکلات بسیاری است که بر سر راه ازدواج جوانان و نیز خانواده ها خودنمایی می کند.
 
تحمیل هزینه‌های سنگین به جوانان به بهانه‌های گوناگون و هوس های متنوع در تهیه مسکن، تزیین و زیباسازی فضای خانه یا محل عقد و عروسی، ولیمه های پرهزینه، تهیه جهیزیه و تعیین مهریه های سنگین و... که اغلب غیر ضروری است، به خانواده ها، به ویژه زوج جوان ازدواج را طاقت فرسا و گاه ناممکن ساخته است. این آداب و رسوم نادرست نه تنها هزینه های سنگین اقتصادی را به خانواده ها و زندگی های تازه آغاز شده تحمیل می کند، بلکه آنها را در آغاز زندگی زیر بار سنگین بدهکاری می برد. افزون بر آن، عامل اصلی ترک یا تأخیر در ازدواج بسیاری از جوانان آماده و نیازمند به ازدواج خواهد بود.
 

تدارک و تهیه منزل

خانه، جایگاه گروهی از انسان‌هاست که به دلایل و اهدافی ویژه، در آن گرد می آیند. خانه کعبه را نیز، به سبب ازدحام و گردآمدن مردم پیرامون آن «بگه» نامیدند. با این اجتماع به ظاهر کوچک و محدود خانوادگی، محور و کانونی در جامعه انسانی شکل می گیرد که از آغاز، سنگ بنای همه جوامع انسانی بوده است. به همین سبب، نوع شکل گیری خانه و خانواده و چگونگی استمرار حیات آنها، در کیفیت ساختمان و رشد و افول جوامع انسانی، فرهنگ‌ها و تمدنها، بسیار تأثیرگذار است. اهمیت خانه و خانواده زمانی بیشتر روشن می شود که بدانیم، گاه برخی خانواده ها در طول تاریخ عمر انسان، در سرنوشت اهل همان خانه و همه جهان دخیل بوده اند(خانه های انبیا و اولیای الهی در طول عمر بشر، محل رشد انسان هایی بوده است که رشد و ترقی معنوی و سعادت دنیوی و اخروی بشریت مرهون آنهاست. در مقابل، چه بسا خانه هایی که محل رشد طاغوتیان، گردن کشان، افراد آلوده به انواع فسادها و رذایل و انحرافات اخلاقی و رفتاری و... بوده و سقوط انسان‌ها از اوج بندگی خداوند به پست ترین مراتب حیوانیت و پست تر از آن، به دست بی کفایت آنها صورت گرفته است). بنابراین، با توجه به اهمیت شکل گیری خانه و خانواده و کم و کیف آن، بسیار مهم است که انسان، از همان آغاز شکل گیری خانواده، در اندیشه چگونگی پایه گذاری آن نیز باشد.
 
آنچه درباره اهمیت این بنای عظیم گفته شد، به ابعاد معنوی آن مربوط است. اما در هر حال، خانواده بعد دیگری نیز دارد که ابعاد معنوی خانواده، در آن نمود و بروز ظاهری خواهد داشت. بعد دوم، بعد مادی و یا همان چهاردیواری و خانه ای است که هر زوج جوان، از آغاز پیوند مقدس زناشویی و تشکیل خانواده، در آن جای می گیرد. اهمیت آن چندان بالاست که در اغلب جوامع انسانی و فرهنگ های حاکم، تحقق ماهیت یک خانواده را به استقرار زن و شوهر و بعدها فرزندان، در یک خانه میدانند؛ البته اینکه کیفیت و نوع تصاحب خانه چگونه باشد (ملکی، استیجاری، سازمانی و...) چندان تفاوت ندارد.( اهمیت این مطلب در برخی فرهنگ‌ها از این نیز بیشتر است؛ تا جایی که برخی خانواده ها شرط ازدواج فرزندشان را مالک خانه بودن داماد می دانند. به روایت ابن عباس آن را خانه انبیا و شأن نزول آیه‌های شریف قرآن دانسته اند و فرزند بزرگوارشان، امام صادق (علیه السلام) مقام و منزلت آن خانه را حتی از مسجدالنبی و روضه منوره حضرت نیز برتر و گرامی تر دانسته اند.بعضی از خانواده ها مهریه یا بخشی از مهریه دخترانشان را تمام یا دانگی از یک منزل قرار می دهند و بر آن پافشاری می کنند. )البته تدارک خانه و سرپناه برای خانواده از وظایف سرپرست آن است. انتظار آن است که او در آغاز مسکنی را تدارک ببیند و سپس به تشکیل خانواده اقدام کند. اما آنچه مهم است، چگونگی آن است.
 
با نگاهی به پیشینه جامعه اسلامی خواهیم دید که تهیه مسکن و سرپناه برای زندگی، اگرچه یکی از مهم ترین وظایف سرپرست خانواده بوده و باید انجام می گرفته، اهمیت آن در حدی نبوده است که بر اصل ازدواج دختران و پسران تأثیر بگذارد. اصل مهمی که بر این مسئله و البته بر دیگر امور حاکم بود، بسنده کردن به کمترین حد بوده است. رعایت این اصل موجب می شد تا فکر زوج جوان، در آغاز زندگی با این مسئله درگیر نشود و به فکر امور دیگری نیز باشند. مراعات این اصل در همه امور در آغاز ازدواج و تشکیل خانواده برای آن است که امکان تهیه مسکن و دیگر امور مربوط به زندگی برای زوجین فراهم نیست. بنابراین، توقع تهیه همه اسباب و وسایل زندگی در حد اعلا و کامل از زوج جوان، بجا و درست نیست. آنچه لازم و ضروری است تدارک اموری جزئی و محدود برای آغاز زندگی است تا بعدها، بنا بر وعده الهی، و البته کوشش زوجین، آرام آرام همه چیز، از جمله مسکن فراهم شود.
 
پیروی از سنت و سیره رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام) در این زمینه برای ما راهگشا خواهد بود. در نقل‌های تاریخی آمده است، خانه ای که حضرت علی، در آستانه ازدواج برای خود و همسر بزرگوارشان به تهیه کرده بودند، چهاردیواری کوچکی بیش نبود. آن خانه نیز از آن ایشان نبود، بلکه یکی از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) با افتخار در اختیارشان قرار داده بود. مورخان گزارش کرده اند که حضرت علی برای خواستگاری از حضرت فاطمه الزهراء (سلام الله علیها) به محضر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شرفیاب شد. پس از آنکه مسئله را مطرح کردند، حضرت به ایشان پاسخ مثبت دادند و فرمودند: «یا على، آیا چیزی برای تشکیل خانواده در اختیاری داری؟» پاسخ دادند: «چیزی جز یک زره جنگی در اختیار ندارم». حضرت فاطمه را به ایشان تزویج کردند و مهریه ایشان را 12.5 اوقیه تقریبا معادل پانصد درهم قرار دادند. آن گاه به ایشان فرمودند: «خانه ای برای خود تهیه کن تا فاطمه را به آن ببری». ایشان گفتند: «ای رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)، اینجا هیچ خانه ای جز خانه حارثة بن نعمان نیست...».
 
 حضرت فرمودند: «ما از حارثة بن نعمان خجالت می کشیم. همه خانه هایش را از او گرفته ایم». این خبر به حارثه رسید. خدمت حضرت رسید و عرض کرد: «ای رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)، من و دارایی ام از آن خدا و رسولش است. سوگند به خداوند، هیچ چیز نزد من محبوب تر از آن چیزی نیست که شما از من بازستانی، و آنچه از من می گیرید از آنچه نمی گیرید نزد من محبوب تر است». حضرت برای او دعای خیر کردند. پس فاطمه الزهراء (سلام الله علیها) به امیر مؤمنان (علیه السلام) پیوستند و در خانه حارثة بن نعمان ساکن شدند. فرش خانه آن دو بزرگوار تنها یک پوست گوسفند بود که هنگام خواب نیز به منزله بستر از آن استفاده می کردند. به این ترتیب، زندگی ساده و بی آلایش آن دو شخصیت بزرگوار عالم بشریت در چنین خانه به ظاهر محقری آغاز شد. در این چهاردیواری به ظاهر کوچک، البته بنیاد پربرکت خانواده ای پایه ریزی شد که منشأ برکت های بسیاری در طول تاریخ بشریت شد. خانه حضرت علی و فاطمه الزهراء (سلام الله علیها) شرافت و کرامتی ممتاز داشته است. خانه ای که پیامبر مکرم اسلام ، به روایت ابن عباس آن را خانه انبیا و شأن نزول آیه‌های شریف قرآن دانسته اند و فرزند بزرگوارشان، امام صادق (علیه السلام) مقام و منزلت آن خانه را حتی از مسجدالنبی و روضه منوره حضرت نیز برتر و گرامی تر دانسته اند. البته نمی تواند چنین نباشد. جایگاهی که محل نزول وحی الهی، حدیث شریف کسا و بسیاری از معجزات پیامبر خاتم ع بوده و محل آمدوشد بزرگترین ملائکة الهی، چون جبرئیل امین، اسرافیل، میکائیل و.. بوده است. خانه باشرافت و پربرکتی که در شأن و منزلت آن، بارها آیه‌های شریف قرآن نازل شده است. این کرامتها و شرافت های معنوی در آن خانه پربرکت چنان تأثیری داشته است که خود دارای شرافت شد و حضرت حق، خانواده بزرگ رسول خاتم را به آن منسوب دانسته و در آیه تطهیر آنها را از هر خطا و لغزشی مصون داشته است.
 
پی‌نوشت:

  1. ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، الأمالی، ص۵۱۸؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج ۷۸، ص۲۶۱؛ همان، ج۱۰۰، ص۲۵۷.

 
منبع: همسران شایسته، اسد الله طوسی، چاپ اول، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(رحمه الله)، قم ۱۳۹۱

رمان دختری در مه 1

فکر می کنم دختران بسیاری هستند که در هاله ای از مه زندگی می کنند :
دخترانی که تنها در قصه ها نیستند ، آنها واقعیت دارند و در میان همان مه روزهای عمر را می گذرانند .
نمِی دانم ... ولی شاید سرنوشت ، او را در سر راه من قرار داده بود ،
تا زندگی اش را ببینم و امروز راوی آن باشم .

                                                *******************

صدای هلهله و کل فضای حیاط بزرگ را پر کرده بود.درختان اطراف محوطه بفهمی نفهمی به سبزی میزدنند و پر از ریسه های چراغ بودند که انتظار تاریک شدن هوا را میکشیدند.زنان و مردان زیادی در حیاط جمع شده بودند و به عروس و داماد جوان که از روی گوسفند تازه قربانی شده پا به داخل خانه می گذاشتند نگاه می کردند.اکثر زن ها آرایش غلیظی بر چهره داشتند و تک و توک هم روسری نازکی بر روی موهای تازه درست شده و پر از تافت و ژلشان انداخته بودند.فضا پر از بوی اسپند بود.زنی کوچک اندام که لباسی آبی رنگ و بددوختی بر تن داشت با صدای نازکی تقریبا جیغ کشید به افتخار عروس و داماد و دوباره همه ی جمعیت استقبال کننده شروع به دست زدن و کل کشیدن کردند.عروس جوان با چشمان درشتش به اطراف نگاه کرد.صورت زیبایش آرایش اندکی داشت و بر عکس سایر عروسان لباسش پیراهن ساده ای به رنگ سپید بود.موهای پر از چین و شکنش به جای اینکه مثل همیشه روی شانه های ظریفش بریزند بالای سر و دور تاج کوچک و زیبایی جمع شده بودند.ابروهای نازک و تازه درست شده اش به حالت شگفتی بالا رفته بودند.چشمان درشت و مشکیش ترسیده و مضطرب در چشم خانه ی گشاد شده و پوست سفید و مهتابی اش گل انداخته و عرق کرده بود.مادر عروس زن بلند قامت و چهار شانه ای بود با موهای تازه رنگ شده که کت دامنی به رنگ سبز روشن بر تن داشت.به محض ورود دخترش جلو رفت و دست او را در دست گرفت و با صدای آهسته ای نجوا کرد:وای چقدر خوشگل شدی عزیزم.بعد نگاهی به جمعیت انداخت و گفت:زود بیا آقا آمده...با گفتن این جمله دست دخترش را محکم گرفت و به دنبال خود کشید.مادر داماد که زن چاق و کوتاه قدی بود با حبرت نگاهی به زن کنار دستش انداخت و گفت:والا بیلمیرم.حیاط بزرگ خانه با راهی سنگفرش شده به ساختمان یک طبقه ای منتهی می شد و با چند پله ی کوتاه به ایوان سرتاسری بزرگی می رسید که ورودی خانه در آن قرار داشت. خانه ویلایی بود و فضایی بزرگ و راحت داشت. سه اتاق خواب بزرگ در طبقه ی بالا و یک حال و پذیرایی وسیع در طبقه ی پایین فضای خانه را تشکیل می داد.سفره ی عقد را در بزرگ ترین اتاق خانه انداخته بودند. همه چیز در سبد های حصیری که با گل های خشک بنفش و زرد تزئین شده بود قرار داشت.نان سنگک به شکل یک گل سرخ زیبا بریده شده بود. آینه و شمعدان بزرگی از نقره بالای سفره قرار داشت. لحظه ای بعد انبوه جمعیت در ان اتاق موج می زد.هوا از شدت عطر های مختلف سنگین شده بود.عروس جوان از زیر تور سپید که صورت زیبایش را پوشانده بود به آینه خیره شد.پسری جوان با صورتی مردانه و چشمانی گیرا کنارش نشسته بود.کت شلوار خوش دوخت و شیکی به رنگ مشکی به تن داشت.موهایش کوتاه و صورتش اصلاح شده بود. برق رضایت و عشق در چشمان فندقی رنگش می درخشید.او هم به آینه نگاه کرد. لحظه ای نگاهشان در هم گره خورد و عروس زیبا از شرم سر به زیر انداخت.دستان سپیدش با ان انگشتان بلند و کشیده می لرزید.به خودش نهیب زد:نترس نترس خواهش می کنم نترس!اما انگار اعضای بدنش به فرمان گوش نمی دادند.قلب او چنان می کوبید که تور های سپید لباسش روی سینه تکان می خورد.دوباره زیر لب گفت:چته؟ چه مرگته؟چرا اینقدر می ترسی؟... احمق دیوانه! صدای مردانه ای کنار گوشش گفت:چیه عزیزم؟چیزی گفتی؟ جوابی نداد فقط سعی کرد از لرزش دستانش جلوگیری کند.دستانش یخ زده بودند انگار که جان نداشت.صدای بلندی همهمه ی جمعیت را خاموش کرد.برای سلامتی عروس و داماد صلوات بفرستید و سکوت کنید تا آقا خطبه را بخواند.همه صلوات فرستادند و بعد سکوت در اتاق سایه انداخت.عروس زیبا احساس می کرد همه صدای کوبش قلبش را می شنوند.شروع به خواندن آیه الکرسی کرد.مگر نه اینکه هر وقت خیلی می ترسید و احساس تنهایی و بدبختی می کرد این آیات را می خواند و آرام می گرفت؟سفره ی سپیدی از تور بالای سرش نگه داشتند و دو زن به اصطلاح خوشبخت از فامیل دو طرف آن را گرفتند و یکی از خانم ها هم شروع به ساییدن دو تکه قند که با گل و روبان تزئین شده بود کرد.خاکه های قند از میان سوراخ های تور بالای سرش می ریخت که مانند باران سپیدی روی سرش می ماننست.اما او اصلا متوجه نبود . صدای پیرمرد عاقد انگار از دوردست ها می آمد.عروس خانم...دوشیزه ی محترمه... او در دنیای دیگری بود انگار که فیلم می دید.فیلمی که خودش در آن شرکت نداشت و فقط تماشاچی بود.به صحنه های فیلم نگاه کرد. زنانی که گوش به زنگ کنارش ایستاده بودند و لبخند های دندان نمایی به هم می زدند سرویس های طلا و النگوهایی که تا آرنج دستشان را پوشانده بود جیرینگ جیرینگ صدا می کرد.فیلم را انگار آهسته نشان می دادند.صداهای اطرافش قاطی شده بود.همهمه ای مبهم می شنید اما چیزی نمی فهمید.سرش را بالا گرفت. مادر شوهر آینده اش با دستانی گره کرده کنار سفره ایستاده بود. لبانش را عصبی روی هم فشار می داد و اخم کوچکی در میان ابروهایش بود.دو خواهر شوهر آینده هم اطراف مادرشان ایستاده بودندو خصمانه به او نگاه می کردند.صورت های مملو از آرایششان عصبی بود.انگار به زور می خندیدند.
کسی کنار گوشش گفت:
فدات شم دفعه ی آخره ها!بله نگی تا مادر شوهر زیر لفظی رو اخ کنه...
به آهستگی برگشت و خاله ی کوچکش را دید که با ان پیراهن بلند و ابریشمیسعی داشت قد کوتاهش را بلندتر نشان بدهد.موهای جمع شده اش چنان به پشت سرکشیده شده بود که صدای فریادشان را حتی او هم می شنید.
سرش را گنگ تکان داد.خاله اش چه گفته بود؟به مادرش نگاه کرد.صورتش را نگرانی و اضطراب پوشانده بود.ابروهای نازکش در هم کشیده و چشمانش نگران به صورت دخترش دوخته شده بود.همه انگار برایش شمشیر کشیده بودند.فشار دستی تکانش داد.سرش را بالا گرفت.همه در سکوت به او نگاه می کردند.مادر داماد جلو امد و مشت بسته اش را درون دست سردش گذاشت.با تعجب به کف دست نگاه کرد.یک گوشواره ی به قول مادرش پرپری!خاله اش دوباره خم شد و گفت:
زود باش دیگه همه منتظرن زشته!
صدای منتظر و عجول عاقد بلند شد:عروس خانم وکیلم؟
از جایش بلند شد و ایستاد.همه هاج و واج نگاهش می کردند.خودش هم نمی دانست برای چه بلند شده است.چه می خواست بگوید؟در دل از حرکتش خنده اش گرفتدرست مثل دیوانه ها!اما انگار این دیوانگی مسری بود چون بعد از چند لحظه داماد هم بلند شد و ایستاد سرش به سفرهه ی قند خورد و کپه ی خاکه های قند روی موهایش رد سفیدی به جا گذاشت.به صورت های نگران و منتظر اطرافیان نگاه کرد.برادرش طوری به جلو خم شده بود انگار قرار است او بیفتد. صورتش از انتظار کج و کوله شده بود.دوباره به مادرش نگاه کرد.صورت نگران مادرش حالا اشکارا درهم و عصبی شده بود.در یک لحظه تمام ان کینه و نفرت سر باز کرد. تمام ان صحنه ها پیش چشمش جان گرفت.تمام ان سال هایی که سعی کرده بود کینه و نفرت را در قلبش مدفون و خشم و عصیان را در خودش سرکوب کند بر باد رفت.تمام ان لحظه ها پیش چشمش زنده شد. به چشمان مادرش خیره شد و تمامی ان نفرت و کینه را بی اختیار به بیرون تف کرد:نه!...نه!...نه!...
ناگهان فیلم تند شد. سفره ی قند به طرفی پرت شد و زن ها شروع به پچ پچ کردند.مادر و برادرش به سرعت جلو امدند و مادر شوهر و دخترهایش با پشت چشم نازک کردن اهانت باری شروع به طعنه زدن کردند.فقط داماد جوان بود که ناراحت و بغض کرده روی صندلی افتاد. عروس زیبا با حرکتی عصبی تور صورتش را کند و گوشه ای پرت کرد.
صدای مردی را می شنید که سعی داشت اوضاع را ارام کند:خواهش می کنم...خانم ها خواهش می کنم از اتاق بیایید بیرون... بذارید یک صحبتی با هم داشته باشند... بفرمایید.بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید.
در یک لحظه اتاق خلوت شد.او ماند و برادر و مادرش حتی داماد را هم برده بودند. با حالتی عصبی تاج بین موهایش را با شدت بیرون کشید.سنجاق ها و تاج درخشان با دسته ای از موهایش کنده شدند و موها سیخ سیخ روی شانه هایش ریخت.تاج را با شدت پرت کرد.تاج نقره ای بی رحمانه اینه را شکست و درون کاسه اب افتاد.
قبل از انکه از حال برود صدای بغض الود مادرش را شنید:
چرا رعنا؟...چرا اینکارو کردی؟

آخرین نگاه رادر آینه به خودم انداختم سر و وضعم مناسب بود.دوباره وسایل درون کیفم را بررسی کردم و با شنیدن صدای عجول شهاب داد زدم:
آمدم بابا...
از اتاق بیرون آمدم. شهاب با دیدنم عصبی گفت:
به به عروس خانم!...بابا بجنب دیرم شد!
شتابان کفش هایم را پوشیدم و در همان حال جواب دادم:
ا...هولم نکن شهاب!
با صدای مادر سر بلند کردم مادر با قرآنی کوچک جلوی در ایستاده بود و منتظر نگاهم می کرد. دوباره شهاب گفت:
صد نفر آینه به دست سایه کچل سرشو می بست!
مادر چشم غره ای به شهاب رفت و با ملایمت گفت:
بیا سایه جون!از زیر قرآن رد شو .الهی که موفق بشی.
سه بار از زیر قرآن رد شدم و صورت مادر را بوسیدم.دوباره صدای شهاب در آمد.
بسه بابا!بیا برو دیگه انگار می خواد بره کلاس اول!
همیشه همین طور بود. از وقتی یادم می آمد من و شهاب در حال جروبحث وسروکله زدن بودیم.شهاب دو سه سالی از من بزرگتر بود.با اینکه زیاد سر بهسر من میگذاشت پسر خوب و مهربانی بود که طاقت دیدن ناراحتی مرا نداشت واگر از دستش ناراحت می شدم آنقدر می رفت و می آمد تا از دلم درمی آورد. بهجز او یک برادر دیگر هم داشتم که چند سالی از شهاب بزرگتر بود.شروینازدواج کرده بود و به دلیل موقعیت شغلی اش در یکی از شهرستان های جنوبکشور زندگی می کرد.در افکارم غرق بودم که دوباره صدای شهاب بلند شد:
می گم واقعا شانس آوردی ها!اگه بابا هوس نمی کرد تو پارک قدم بزنه شایدهیچ وقت دکتر محتشم رو نمی دید...تو هم که عرضه ی کار پیدا کردن نداشتیحالا حالاها باید جیگر مامان رو می خوردی!
با حرص گفتم:
غلط کردی!کار پیدا کردن عرضه نمی خواد پول و پارتی می خواد.حالا به قول توشانس آوردم و پارتی پیدا کردم. واقعا اگر دکتر محتشم نبود حالا حالاها همکار گیرم نمی آمد.باید تا صد سال دیگه تو این روزنامه های به دردنخور نامهی خیالی جواب می دادم!
شهاب وارد بزرگراه شد و با پوزخند گفت:
خدا کنه تو این مدت خودت مالیخولیایی نشده باشی!
خنده ام گرفت و به فکر فرو رفتم. تقریبا سه چهار سال از فارغ التحصیل شدنممی گذشت.روزی که به عنوان روان شناس فارغ التحصیل شدم فکر می کردم هزاراننفر از من درخواست می کنند تا به عنوان مشاور در کلینیک شان مشغول به کارشوم.در رویاهایم می دیدم که شبکه های مختلف تلویزیون از من دعوت می کنندتا در برنامه هایشان به عنوان کارشناس شرکت کنم مردم برای وقت گرفتن از منسر و دست می شکنند و ناشران با رقم های بالا کتاب های کارشناسانه ی مرا درمورد مسائل مختلف می خرند.اما واقعیت این بود که پس از کلی دوندگی و نازافراد مختلف را کشیدن توانسته بودم در یک مجله ی ماهانه ی خاله زنکی بهعنوان مشاور فعالیت کنم.آن هم چه فعالیتی!نامه های خیالی مشکلات خیالی وجواب های کارشناسانه ی من!
واقعا که چقدر به رویاهایم نزدیک شده بودم.پولی هم که می گرفتم پس ازچندین ماه جمع کردن به قول شهاب می شد پول خرید یک جفت کفش نه چندانآبرومندانه!
تا این که چند ماه پیش پدرم جای رفتن به سرکار هوس پارک رفتن می کند.آن همصبح زود! آن طوری که خودش تعریف می کرد چند نفر پیر و پاتال هم در پارکمشغول ورزش کردن بودند با دیدن او سردسته ی گروه به جمع ورزشکاران دعوتشمی کند.پدرم می گفت همان لحظه صدا برایش بسیار آشنا بوده و با کمی دقتمتوجه می شود مرد میانسالی که همه را ورزش می داده همکلاس سابقش سید امیرمحمد محتشم است!
خلاصه بعد از کلی حال و احوال پرسی و تعریف از اینجا و آنجا نوبت به معرفیمن می رسد و پدرم پیش رفیق قدیمی اش درد دل می کند که بله! این سایه دررشته ی روانشناسی درس خوانده اما تا به حال کاری که به درد بخور باشه پیدانکرده دکتر محتشم هم نیمچه قولی به پدر می دهد و یکی دو هفته بعد دوبارهبا او تماس می گیرد که برای سایه کار جور کرده ام.یکی از دوستانش یککیلنیک مشاوره خانواده را اداره می کند می تواند یک اتاق مشاوره در اختیارسایه بگذارد تا به طور پورسانتی کار کند.پدرم با خوشحالی این خبر را به منداد و من هم روی هوا قبول کردم.برای شروع عالی بود گرچه به قول شهاب تاچند ماه باید قید پول درآوردن را می زدم.چون حقوقی به من نمی دادند و فقطدر ازای ساعات مشاوره پولی پرداخت می کردند که آن هم به دلیل ناآشنا بودنمردم با من منتفی بود.با همه ی این احوال خودم امیدوار بودم که پس از چندهفته سرم شلوغ شود و سرانجام مدرکم به درد بخورد.
صدای شهاب افکارم را بر هم زد.
پس چرا پیاده نمی شی؟والا رسیدیم...
به ساختمان سه طبقه ای که جلویش ایستاده بودیم نگاه کردم.نمای ساختمان سنگمرمر بود با پنجره هایی به رنگ سبز.ضاهرش که چنگی به دل نمی زد.تابلویبزرگ و آبی رنگی سر در درمانگاه آویزان شده بود که رویش با حروف درشت سفیدرنگ نوشته شده بود:
مرکز مشاوره ی خانواده ی شماره ی 3
شهاب با خنده گفت:
به به! عجب آسمان خراشی!
بی توجه به طعنه هایش پیاده شدم و به اطراف نگاه کردم.
کوچه ی خلوت و ساکتی بود با درخت های تناور چنار و خانه های چند طبقه و کهنه ساخت.
نفس عمیقی کشیدم و به طرف ساختمان حرکت کردم. صدای شهاب بلند شد:
ما هم که چوب خشکیم!حداقل یک خداحافظی خشک و خالی بکن.
عجولانه با شهاب خداحافظی کردم و وارد ساختمان شدم.بوی مواد تمیز کنندهفضا را پر کرده بود.در و دیوار پر از شعار های بهداشتی و سلامت روانیبود.از چند پله بالا رفتم و جلوی در اتاق رییس کلینیک ایستادم.چند ضربه بهدر نواختم و وارد شدم.دکتر شمیرانی مرد موقر و مودبی بود با قدی بلند وموهایی سفید.رفتار خشک و جدی اش باعث ترسی بی دلیل می شد.چند بار برایاشنایی و صحبت راجع به کار با او برخورد داشتم.با دیدن من سرش را از رویکتابی که مطالعه می کرد بلند کرد و جواب سلامم را داد.با دست اشاره کردروی یکی از دو صندلی اتاقش بنشینم.بعد با لحنی جدی گفت:خوب خانم کمالیامیدوارم امادگی کامل داشته باشید.روزهای زوج از 8 صبح تا 12 بعدازظهرروزهای فرد از2 تا 6 بعدازظهر منتظرتان هستیم.در مدتی که ساعت کاری محسوبمی شود از اتاقتان مگر برای کارهای ضروری خارج نشوید.هر سوالی برایتان پیشمی آید با خودم در میان بگذارید وجدا توصیه می کنیم از برخورد عاطفی واحساسی با مراجعین بپرهیزید. سوالی هست؟
سری تکان دادم:
فعلا که خیر ولی بعدا اگر سوالی داشتم مزاحمتان می شوم.
دکتر از جا برخاست و گفت:
خوب پس بفرمایید اتاق شما طبقه ی دوم شماره ی 3 است.
همان طور که از پله ها بالا می رفتم در دل به حرف های دکتر شمیرانی می خندیدم.
چنان می گفت ساعت 8 که انگار صدها نفر پشت در اتاق من منتظر بودند.
طبقه ی بالادرست مثل طبقه ی اول بود.یک سری صندلی فایبرگلاس سبز که بهزمین پیچ شده بودند در کنار دیوارها قرار داشت.میز بلندی در گوشه ای ازسالن قرار داشت که بالایش با شیشه پوشانده شده بود و رویش نوشته شده بوداطلاعات.دختر جوانی پشت میز نشسته و سخت مشغول مطالعه بود همان طور که بهطرف اتاق 3 می رفتم نگاهی به اطراف انداختم.یکی دو نفر روی صندلی ها نشستهبودند ولی معلوم بود منتظر ورود من نیستند.چون چشم به در اتاق شماره ی 1داشتند.دخترک با دیدن من که با دستگیره ی اتاق ور می رفتم سربلند کرد وباصدایی یخ و بی روح پرسید:
کاری داشتید؟به طرف میزش رفتم و گفتم:
من کمالی هستم دکتر شمیرانی گفتند در اتاق 3 بنشینم.
دخترک نگاهی به برگه های روی میز انداخت و گفت :
بله...حالتون خوبه؟من نازنین احمدی هستم منشی این طبقه اگر کاری داشتید در خدمتم.
بعد کلیدی از سوراخ بین شیشه ها به طرفم دراز کرد و گفت:
بفرمایید این کلید اتاقتان وقتی کارتان تمام شد تحویل بدهید.
کلید را گرفتم و به اهستگی در اتاق را باز کردم.با دیدن اتاق وا رفتم.یکاتاق ساده و بی روح و کوچک بود.یک میز و صندلی روبروی در قرار داشت.دو مبلراحتی جلوی میز و یک کتابخانه که چند کمد کوچک در قسمت پایین داشت اثاثیهاندک اتاق را تشکیل می داد.یکی دو تابلو ارزان قیمت و زشت هم به درودیواراویزان بود.پشت میز نشستم و کیفم را در یکی از طبقات خالی کتابخانهانداختم.این اتاق بدجوری خشک و بی روح بود.هر ادم سرزنده و بانشاطی را همکسل و افسرده می کرد چه رسد به افرادی که دارای مشکلاتی هم بودند.تا ظهرخبری از مراجعین مشتاق نشدفقط یکی دو بار خانم احمدی برایم چای اورد.از بیحوصلگی در حال انفجار بودم.در دل به خودم لعنت می فرستادم که چرا حداقلکتاب یا روزنامه ای با خودم نیاوردم که سرم گرم شود.
انقدر به در و دیوار زل زدم از پنجره ی کوچک اتاق به حیاط کثیف و دود گرفته ی ساختمان خیره شدم تا سرانجام ساعت کار به پایان رسید.
وقتی از اتاقم بیرون می امدم خانم احمدی گفت:
خسته نباشید.
با لبخندی به سویش رفتم و گفتم:
واقعا از بیکاری و یک جا نشستن خسته شدم.اینجا همیشه انقدر خلوته؟
سری تکان داد و خندید. دختر با نمکی بود با چشم و ابروی مشکی وصورت سبزه موقع خندیدن تمام دندان های مرتبش را نشان می داد و چشمانش را می بست.
-نه خانم کمالی همیشه خلوت نیست بعدازظهر اغلب شلوغ می شه.
همان طور که کلید را به طرفش می گرفتم گفتم:خوب فردا معلوم می شه.
وقتی به خانه رسیدم مادرم فوری جلو دوید و با امیدواری پرسید:
-خوب سایه جون؟چطور بود؟
خنده ام گرفت گفتم:
عالی بود ده تا مشاوره داشتم مشکل هزار نفر رو هم تلفنی حل کردم.
مادرم با ناباوری به من نگاه می کرد:
راست میگی؟ باخنده گفتم:
خوب معلومه که راست نمی گم! از صبح توی اتاق سه در چهار بی ریختی نشسته بودم و موزاییک های کف اتاق رو می شمردم.
مادرم هم خندید:
خوب روز اول بود دیگه مادر جون نباید خیلی توقع داشته باشی.
پشت میز اشپزخانه ولو شدم و گفتم:
ناهار چی داریم؟
-زرشک پلو ولی اول پاشو دستت رو بشور هنوز باید به تو بگم چی کار کنی چی کار نکنی؟
مادرم زن قد کوتاه و تقریبا چاقی بود.صورتش پر از مهربانی و دلسوزی بود. موهای کوتاهش دور صورتش را می پوشاند.ابروهای نازک و چشم های درشت و قهوه ای رنگش با دماغ کمی گوشت الود و لبان کوچکش متناسب بود.پوستش سفید و بی نهایت صاف و لطیف بود.در اینه ی دستشویی به خودم نگاه کردم.من اصلا شبیه مادرم نبودم. بیشتر شبیه یکی از عمه هایم بودم. عمه زیبا که مادربزرگم می گفت در جوانی واقعا زیبا بوده است. قد من برعکس مادرم بلند بود. استخوان بندی ظریفی داشتم. پوستم گندمی بود. با دقت به صورتم زل زدم. ابروهای نازک و بلندی داشتم که خدا را شکر خیلی موهای اضافه نداشت. چشم هایم درشت و مشکی بود با مژه های بلند و برگشته دماغم هم خدا را شکر کوتاه و کوچک بود و با اینکه کمی گوشتی بود ولی انقدر بد نبود که به زیر تیغ جراحان پلاستیک برود.لب های گوشت الود و غنچه ای داشتم که شخصا مورد پسندم بود. گونه هایم خیلی برجسته نبود اما در موقع خندیدن دو چال عمیق در طرفینش می افتاد که باز هم خودم خیلی دوستشان داشتم.موهایم صاف و مشکی و بلند بود به قول شهاب مثل موی گربه صاف و نرم بود.با اینکه نزدیک 26 سال سن داشتم اما قیافه ام کوچکتر از سنم نشان می داد.شروین و شهاب اما شبیه هم بودند.قد بلند و ابروهای پر و پیوسته و موهای مجعد را از پدرم و استخوان بندی درشت و چشم های قهوه ای و پوست سفیدشان را از مادرم به ارث برده بودند.
صورت هایشان پر از خطوط محکم بود و چانه ها و فک مربع شکلشان نمایانگر لجبازی و به قول مادرم نحسی شان بود.هر دو بسیار یکدنده و لجباز و در عین حال مهربان و دل رحم بودندو شکر خدا به دلیل اینکه از از من بزرگتر بودند خیلی مرا لوس می کردند و هوایم را داشتند. البته شروین از وقتی ازدواج کرده بود کمتر فرصت داشت و بعد از اینکه به ماهشهر منتقل شده بود خیلی کم همدیگر را می دیدیم. با صدای مادر به خود امدم.
-سایه رفتی دستتو بشوری یا حموم کنی؟بیا دیگه...
با عجله دست و صورتم را خشک کردم و به اشپزخانه رفتم. با دیدن پدرم سلام کردم. پدرم همیشه ظهر به خانه می امد وبعد از صرف نهار و استراحتی کوتاه دوباره به سرکار برمی گشت. البته از وقتی بازنشسته شده بود با چند نفر از دوستانش یک بنگاه معاملات املاک باز کرده و سزش گرم شده بود.بنگاه به خانه نزدیک بود و ده دقیقه یک ربع پیاده روی با خانه فاصله داشت.پدرم ماشین را به شهاب داده بود تا راحت تر به کار و درسش برسد و البته به این شرط که منو مادر را هم هر کجا که بخواهیم برساند.
پدرم با لبخند جوابم را داد:
علیک سلام خوب امروز چطور بود؟
-هیچ خبری نبود. از صبح تا ظهر پشه پروندم.
مادرم دوباره گفت:
باباجون عجله نکن روزهای اول هر کاری همینطوریه!
پدرم سری تکان داد:
آره باباجون عجله کار شیطونه.
می دانستم که شب شهاب کلی مسخره ام می کند و می خندد اما باید خونسرد باقی می ماندم و امیدم را از دست نمی دادم.
با دقت به همه جا نگاه کردم.مبل ها دور یک میز بیضی چیده شده بود.گلدان پر از گل های مریمعطرشان فضا را آکنده بود.میز ناهارخوری در سمت دیگر سالن خوب گردگیری شده بود و از تمیزی برق می زد.خم شدم و ریشه های فرش را در زیر فرش جمع کردم.خانه ی ما در طبقه ی دوم یک ساختمان سه طبقه واقع بود.سه اتاق خواب تقریبا کوچک با یک حال و پذیرایی که شکل L بود.چند مبل راحتی در حال جلوی تلویزیون قرار داشت و در پذیرایی یک دست مبل و میز ناهارخوری استیل چیده شده بود که من از رنگ پارچه شان بدم می آمد اما مادرم می گفت این رنگ سنگین است و به فرش ها می آید.تقریبا دو هفته از شروع کارم در مرکز مشاوره می گذشتاما هنوز مثل روز اول از بیحوصلگی و بیکاری در رنج بودم.در این مدت فقط یک مراجعه کننده داشتم که او هم بعد از دیدن من و فهمیدن اینکه سنم کم است و تازه کارم معذرت خواهی کرده و در میان بهت و حیرت من اتاق را ترک کرد.با شنیدن صدای مادرم از جا پریدم:
-سایه بیا این ظرف میوه رو بذار سر میز...
برای شام قرار بود دکتر محتشم و خانواده اش به خانه ی ما بیایند.پدرم می خواست از دوست قدیمی اش دعوت کند تا به خاطر کاری که برای من پیدا کرده بود تشکر کند.شهاب هم هربار پدر قصد می کرد تا به خانه ی دکتر زنگ بزند و دعوتشان کند می گفت:
بابا هنوز وقتش نیست سایه فعلا مگس می پرونه اینکه تشکر نداره!
البته شهاب شوخی می کرد و پدرم هم می خندید.تا اینکه سرانجام برنامه ی دکتر محتشم جور شده و قرار بود شب برای صرف شام به منزل ما بیایند.با آنکه تازه از کلینیک آمده بودم به کمک مادر رفتم چون از صبح دست تنها همه ی کارها را رها کرده و برای شب چند جور غذا تهیه دیده بود.چند دقیقه پس از رسیدن شهاب به خانه دکتر محتشم هم به اتفاق خانم و دو پسرش رسید. دکتر قدبلند و هیکل دار و موهای سرش کم پشت و سفید و صورتش پر از جذبه بود. زن دکتر خانم ظریف و متشخصی بود با موهای مش شده و صورت جذاب.با اینکه سن و سالی که داشت زیاد بود اما هنوز زیبا و ملیح مانده بود. پسران دکتر هر دو قدبلند و هیکل دار بودند.مثل دوقلوها کت و شلوار یک رنگ به تن داشتند اما معلوم بود چند سالی با هم تفاوت سنی دارند.
سیاوش پسر بزرگتر خانواده ی محتشم مثل پدرش پزشک شده و تازه نامزد کرده بود.صورت جوانش جذاب و خندان بود.م.های مشکی اش در جلوی سر کم پشت شده و ابروهای پر و دماغ استخوانی اش بیشتر از بقیه ی اجزای صورتشبه چشم می آمد.کیارش پسر کوچکتر مهندس کامپیوتر بود و آن طوری که مادرش با آب و تاب تعریف می کرد به تازگی شرکت طراحی نرم افزار تاسیس کرده بود.کیارش بر عکس برادرش موهای پرپشت خرمایی رنگ و چشم و ابرویی روشن داشت.بینی اش کوچک بود اما همان انحنای ظریف بینی مادرش را داشت.وقتی مراسم معارفه به پایان رسید و همه روی مبل ها جا گرفتند دکتر محتشم رو به من کرد و پرسید:
-خوب سایه خانم با کار چطورید؟دکتر شمیرانی که اذیتتون نمی کنن؟
لبخندی زدم و جواب دادم:
نه اگر ما دکتر را اذیت نکنیم ایشان به جز لطف کاری در حق بنده نکرده اند...کار هم به لطف شما بد نیست...
شهاب زیر لب گفت:
منظور از بد نیست یعنی اصلا نیست!
پسران دکتر خندیدند و خود محتشم پرسید:چطور؟
چشم غره ای به شهاب رفتم که اثری نداشت. شهاب با خنده گفت:
-جناب محتشم تا به امروز که خواهر ما به جز حشرات اتاقش کس دیگری را راهنمایی نکرده...
دوباره همه خندیدند. از حرص به خود می پیچیدم.دلم می خواست گوش شهاب را محکم بکشم تا بلکه خفه شود.مادر که پی به خشم من برده بود گفت:
-بفرمایید تو رو خدا...قابل دار نیست.
وبا این جمله شهاب دهان بزرگش را بست و ظرف میوه را جلوی مهمانان گرفت. بعد از شام صحبت ها گل انداخت و تا حدودی همه با هم اشنا شده بودند.من و شهاب هم همراه دو پسر دکترروی مبل های هال نشسته بودیم و صحبت می کردیم.سیاوش که بسیار خون گرم تر از برادرش بود رو به شهاب کرد و پرسید:
-راستی بابا می گفت شما یک برادر دیگر هم دارید...ایشون کجا هستند؟
شهاب خندید:
ایشان جایی هستند که عرب نی می اندازد.
دوباره هر دو پسر محتشم خندیدند و کیارش گفت:
چقدر شما شوخ هستید.
شهاب با لحنی جدی جواب داد:
شوخی از خودتونه من راستشو گفتم.شروین تو پتروشیمی کار می کنه به خاطر کارش الان تقریبا دو سه سالی هست که منتقل شده به ماهشهر...
این بار سیاوش هم خندید:
پس واقعا همان جایی است که عرب نی انداخت! بعد در حالیکه سعی می کرد دیگر نخندد از شهاب پرسید:
شما کجا مشغول هستید؟
شهاب شانه ای بالا انداخت:
به طور نیمه وقت توی یک شرکت طراحی و تجهیز پست...
کیارش با تعجب گفت:پست؟
-صندوق پست نه خیر! پست برق...
سیاوش با علاقه پرسید:
پس چرا نیمه وقت؟
شهاب دستش را دراز کرد و یک سیب برداشت:
-چون بقیه ی روز کلاس دارم هنوزم درسم تموم نشده.البته دارم فوق لیسانس می گیرم.
از حرف های پسرها حوصله ام سر رفته بوددلم می خواست به اتاقم بروم که این بار سیاوش رو به من گفت:
سایه خانم شما چه کار می کنید؟شنیدم رشته ی روان شناسی خوندید.
بی میل گفتم:
بله ولی هنوز که کاری با این مدرک انجام نداده ام.
کیارش در نهایت تعجب لبخندی زد و گفت:
هیچ نگران نباشید.این به خاطر شما یا تازه کار بودنتان نیست.به دلیل فرهنگ غلط مملکت ماست.تو ایران اگر کسی تمایل به کشتن مادر خودش هم داشته باشد محال است برای درمان یا مشاوره به کسی مراجعه کند.خیلی هم حق به جانب می گویند مگر ما دیوانه ایم؟حالا مرد می خواد بهشون بگه ای یه کمی!همین طور بگیر و برو جلو برای مشکلات کوچک تر که اصلا حاضر نیستند به مشاور رجوع کنند.در حالی که تو خارج همه ی افراد یک روانشناس و یک وکیل خصوصی دارن که بدون انها اب هم نمی خورن!خیلی دلم میخواد به همه ی ادم هایی که تو ایران انقدر سنگ خارجی ها و خارج رفتن رو به سینه می زنن بگم واقعا حاضرید کمی در کارهای خوب از انها تقلید کنید؟
من خودم چند سالی انجا بوده ام...اصلا از ان خبرهایی که مردم اینجا فکر می کنند نیست.کار کردنشان واقعا کار کردن است نه مثل اینجا که از هشت ساعت فقط نیم ساعت کار مفید می کنند و بقیه ی روز را یا به غیبت مشغولند و یا جدول حل کردن!
انجا برای هر مشکل کوچکی چه شخصی چه خانوادگی فوری می پرن پیش مشاور برای گرفتن کوچک ترین حقشان وکیل می گیرند نه مثل ما که برای هر مشکلی خودمون باید بریم دادگاه و چند سال شخصا از این اتاق به اون اتاق و از این کلانتری به اون کلانتری برویم آخرش هم یا از صرافت می افتیم یا شخصا حقمان را می گیریم و وارد یک دعوای بزرگتر می شویم!
کیارش ساکت شد و شهاب با خنده گفت:
عزیزم تو امسال کاندید ریاست جمهوری شو از من به تو نصیحت! بد نمی بینی!
کیارش بدون انکه بخندد گفت:
این یه واقعیته! ما هنوز خیلی کارها رو بلد نیستیم ولی شعار می دیم خارجی ها این طور این طور خارج آن طور! بابا جون ما یک قانون ساده ی کپی رایت رو نمی تونیم رعایت بکنیم...
شهاب با تعجب گفت: چی چی رایت؟
کیارش جدی ادامه داد:
یعنی رعایت حق ناشر یک اثر حالا هر اثری. همین الانش ما با هزار تا بدبختی یک نرم افزار تهیه می کنیم و کلی هزینه و وقت روش می ذاریم تا وارد بازار می شه زرت و زرت از روش کپی می گیرن و دست همه پخش می شه بدون اینکه از خود صاحب نرم افزار اجازه بگیرن و یه پولی بهش بدن!
باز بحث به جایی کشیده شده بود که داشت حوصله ام سر می رفت که دوباره سیاوش به داد رسید:
خوب حالا کیارش جوش نزن تو یک نفری نمی تونی همه چیز رو درست کنی!
بعد رو به من کرد و پرسید:
حالا پیش دکتر شمیرانی هستید؟
با سر تصدیق کردم اذامه داد:
من هر از گاهی مریض هایی دارم که مشکل جسمی شون بیشتر به دلیل مشکلات روحیه از این به بعد برای درمان و مشاوره می فرستمشون پیش شما...
لبخند زدم:خیلی ممنون می شه بپرسم تخصصتون چیه؟
سیاوش روی مبل جا به جا شد:
خواهش می کنم من متخصص ارتوپدی هستم بعضی وقتها شکستگی های بیمارانم به دلیل دعواهایی است که در خانواده دارند یا مشکلات روانی خودشان است که مثلا هوس می کنند از یک بلندی بپرن پایین...
شهاب با تعجب نگاهش کرد: جدا؟
با پوزخند جواب دادم:
نخیر اینها همه قصه و افسانه است. ما توی یک دنیای عالی زندگی می کنیم همه ی ادم ها در کمال صلح و صفا با هم رفتار می کنند و این خبرهای مربوط به جرم و جنایت مال سیاره ی دیگری است ...
شهاب سری تکان داد:
خوب بابا اصلا دنیا پر از پارانوئید و و شیزوفرنیاست!بر منکرش لعنت!فقط مسئله اینه که هنوز انقدر دیوانه نشدن که بیان پیش تو!
سیاوش به میان حرف شهاب رفت:
-اتفاقا اشتباه می کنی شهاب جان! همان طور که در میان پزشکان مطب جوان ها با پشتکارتر و باهوش ترند در علم روان شناسی هم دیگر نوبت جوان هاست.امروزه جوان ها با علم روز اشنا هستند با جدیدترین شیوه ها و مسائل متعدد روبرو می شوند.
البته نمی توان تجربه و علم پیشکسوتان را منکر شد اما این جوان ها هستند که انگیزه ای برای موفقیت دارند و برای هر مریض نهایت تلاششان را می کنند...
شهاب دست هایش را بالا اورد و گفت:
خوب بابا ما تسلیم شدیم اصلا از فردا خودم می رم پیشش یک چند وقتیه احساس می کنم دلم می خواد خواهرم را بکشم!
کیارش با صدای بلند خندید و گفت:
قربون دهنت!انگار این بیماری مسری است چون منم به خون برادرن تشنه شده ام...
همه در حال شوخی و خنده بودند اما من به حقیقتی فکر می کردم که در لا به لای سخنان سیاوش بود.
وقتی دکتر محتشم و خانواده اش می خواستند خانه ی ما را ترک کنند دکتر به زور و قسم پدر و مادر را وادار کرد تا یک شب برای شام به خانه ی انها برویم.انگار در مدتی که ما بچه ها با هم صحبت می کردیم به بزرگترها بیشتر از ما خوش گذشته بود چون وقتی دکتر محتشم و خانواده اش با ماشین مدل بالایشان از جلوی خانه دور شدند مادرم گفت:
جلال!عجب شانسی اوردی که دوباره رفیقت را پیدا کردی!
پدرم با خنده پرسید:چطور مگه؟
-خوب اخه من هم یک دوست خوب پیدا کردم.این بدری خانم زن فوق العاده ای است.نمی دونی چقدر مطلع و داناست!ادم از حرف زدن باهاش سیر نمی شه.بعد رو به من و شهاب کرد و گفت:
شما چی می گید؟بچه های دکتر چطور بودند؟
وقتی من حرفی نزدم شهاب گفت:
پسرهای خوب و خوش صحبتی بودند. در ضمن انگار اینده ی شغلی سایه به دکتر و پسرش بستگی داره...
مادرم مشکوک پرسید:چطور؟
با خنده گفتم:هیچی پدرش برایم کار پیدا کرد و قرار است پسرش برایم مریض بفرستد. حالا شهاب بل گرفته و طبق معمول بهانه ای برای مسخره کردن من پیدا کرده است.
شهاب همان طور که ظرف های پر از اشغال میوه را تمیز می کرد جواب داد:
-بنده غلط می کنم شما رو مسخره کنم عزیزم!قربون اون چال های لپت بشم!من مطمئنم که تو هما طور که بهترین خواهر دنیایی بهترین روان شناس دنیا هم می شی!
مادرم در حالی که ظرف ها را جمع می کرد گفت:
-تواگر این زبون رو نداشتی شهاب!گربه می بردت.
شهاب هم خندید:حالا نمی شه همین طوری گربه ببره؟!...
از ته دل خندیدم.چقدر از داشتن چنین برادر مهربان و شوخی خدا را شکر می کردم.اگر یک روز شهاب خانه نبود خانه به قول پدرم ماتمکده می شد.با به یاد اوردن حرف های سیاوش و قول همکاری او خیالم کمی راحت شده بود و امید در دلم خانه کرد.
سرانجام روزی که انتظارش را می کشیدم رسید.بعدازظهر یک روز پاییزی بود که تلفن روی میزم زنگ زد.در حال مطالعه ی روزنامه بودم گوشی را که برداشتم صدای نازک خانم احمدی در گوشم پیچید:
ببخشید خانم کمالی مراجعه کننده دارید...
آشکارا دست و پایم را گم کردم با عجله گفتم:
خوب بفرستش بیاد تو...
فوری روی میزم را جمع کردم.مقنعه ام را مرتب کردم و به اطراف نگاه کردم.تقریبا یک ماه از شروع کارم می گذشت حالا اتاقم نسبت به روز اول با روح تر و قشنگ تر بود.چند گلدان کوچک در اطراف گذاشته بودم و چند تابلوی آبرنگ زیبا به دیوارها آویزان کرده بودم.صدای چند ضربه به در از جا پراندم.با صدایی که به سختی شنیده می شد گفتم:بفرمایید.
در باز شد و زن تقریبا جوانی وارد اتاق شد.با دقت نگاهش کردم.صورت بانمکی داشت قد کوتاه و هیکل نسبتا چاقی که در چادر مشکی پوشانده شده بود.جواب سلامش را دادم و اشاره کردم روی مبل بنشیند.نشست و سرش را پایین انداخت.با لحنی که دلم می خواست مشتاق جلوه کند گفتم:
بفرمایید در خدمتتان هستم.
زن با صدای ضعیفی گفت:
راستش شما رو دکتر محتشم معرفی کردن...البته چند وقتی می شه امروز دیگه تصمیم گرفتم بیام...دیگه به اینجام رسیده...
با دست به گلویش اشاره کرد.با توجه به دروسی که در دانشگاه خوانده بودم می دانستم که من باید شروع کنم.باید با سوالات کوتاه او را ترغیب به گفتگو می کردم.
نفس عمیقی کشیدم گفتم:
بسیار کار خوبی کردید.حالا میشه اسمتان را بگویید.
یک برگ کاغذ از کشویم در اوردم و منتظر نگاهش کردم.
-اسمم مریم مرادی است.
-چند سالتونه؟
-28 سال
-متاهل هستید؟
-بله یک دختر چهار ساله هم دارم.
نگاهش کردم:خوب مشکلتون چیه؟
نفس عمیقی کشید و با بغض گفت:
تقریبا هفت ساله ازدواج کردم.اوایل ازدواجمون فکر می کردم خوشبخت ترین زن عالمم!
عاشق شوهرم بودم اون هم عاشق من بود...البته می گفت که بود حالا دیگه زیاد مطمئن نیستم.
-چرا دیگه از این عشق مطمئن نیستید؟
سری تکان داد و با دستمالی که در دستش مچاله کرده بود چشمانش را پاک کرد.
-نمی دونم تو این مدت چطور تونسته منو تا این حد پایین بکشونه!قبل از ازدواج کار می کردم چندین دوست صمیمی و خوب داشتم به سر و وضعم اهمیت می دادم...اما حالا هیچی نیستم یه زن بی حوصله و افسرده که حتی حوصله ی سر و کله زدن با بچه اش را هم نداره...
دوباره چشم هایش را با دست پاک کرد.منتظر نگاهش کردم وقتی حرفی نزد گفتم:
شما در حال حاضر از چی بیشتر شاکی هستید؟
سرش را پایین انداخت صدایش به زحمت در می امد:
-از همه چی بیشتر از همه از دست خودم تقصیر خودمه نمی دونم کجای کاراشتباه کردمهمش از خودم می پرسم چه کاری کردم که مردی که انقدر اول ازدواج دوستم داشت و لی لی به لالایم می گذاشت حالا همش منتظر بهانه است دیگه دوستم نداره...
چند لحظه ساکت شد و بعد دوباره شروع به صحبت کرد:
-احساس می کنم همه ی کارام اشتباه است.هر حرفی می زنم سعید می گه چرت و پرته موهامو درست می کنم یا توجه نمی کنه یا می زنه تو ذوقم! از دوستانم خوشش نمی اد. میگه یه مشت خاله زنک و عوضی اند نوارهایی که گوش می دم یا کتاب هایی که می خونم به نظرش قدیمی و به قول خودش املی است!حتی تربیت بچه مون رو هم قبول نداره و دائم ازم ایراد می گیره...
با ملایمت پرسیدم:
خوب شما با شوهرتون در مورد این مسائل صحبت نمی کنید؟شاید از موضوعی ناراحته و اینها فقط بهانه است!
- نمی دونم ولی بارها ازش پرسیدم باهاش صحبت کردم ولی بی نتیجه بوده البته کمی حق داره من خیلی خوش سلیقه و خوش صحبت نیستم الان هم که خیلی چاق شدم...خوب حق داره از من راضی نباشه...(غلت کرده!) یعنی خود من هم بی تقصیر نیستم!
به چشمانش که پر از احساس گناه بود خیره شدم و گفتم:
-ببینید خانم مرادی اولین قدم برای حل این مشکل اینه که شما احساس تقصیر و گناه نکنید. دلیلی نداره که اگر سلیقه تان با شوهرتان فرق دارد احساس گناه کنید هیچ دو نفری در دنیا پیدا نمی شوند که علایق و سلایقشان شبیه هم باشد.در ضمن گاهی استقلال رای و عقیده برای به دست اوردن اعتماد به نفس لازم است.شما با هم درگیری هم دارید؟با خجالت گفت:
بله البته بیشتر مواقع با داد و فریاد سعید تموم میشه ولی گاهی هم کنترلشو از دست میده و ...
با لحنی که سعی کردم عادی باشد پرسیدم:
زد و خورد هم دارید؟سرش را تکان داد:
بعضی وقتها دستم را می پیچاند(الهی دستش قلم بشه!) برای همین رفته بودم پیش دکتر محتشم فکر کردم دستم شکسته اما خدا رو شکر فقط ضرب دیدگی بود.
نفس عمیقی کشیدم سعی کردم احساس تاسف در صورتم نقش نبندد گفتم:
-خوب خانم مرادی مشکل شما با یک جلسه حل نمی شه ولی تا جلسه ی دیگه شما باید چند کار انجام دهید.اول:انقدر احساس گناه در مورد خودتان نداشته باشید.دوم:جدا توصیه می کنم در مواقع بگو و مگو اگر احتمال برخورد فیزیکی می دهید خودتان و دخترتان را از جلوی شوهرتان دور کنید حالا یا از خانه بیرون بروید یا به یک اتاق دیگر بروید و در را قفل کنید.دلم می خواهد دفعه ی بعد که اینجا می ایید درست و دقیق بدانید شوهرتان از چه چیزهایی بیشتر ایراد می گیره و اینکه شما چه احساسی در مورد هر کدام از موارد دارید.
وقتی خانم مرادی اتاق را ترک کرد از جا برخاستم.احساس دلتنگی شدیدی داشتم. دلم به شدت برایش می سوخت چقدر مظلوم بود.
ان شب سر میز شام همه متوجه حال من شده بودند. با اینکه تمام اساتید توصیه می کردند از درگیری عاطفی با مراجعه کننده بپرهیزم اما هنوز در فکر خانم مرادی بودم.خوب به هر حال من هم یک انسان بودم با تمام احساس و عواطف یک انسان!
مادرم که متوجه حالم شده بود پرسید:
سایه؟چی شده؟چرا ناراحتی؟
شهاب به جای من جواب داد:
حتما پشه مگس ها هم پیش کس دیگه ای رفته اند...
مادرم بی توجه به شهاب دوباره پرسید:
چرا غذاتو نمی خوری؟هر شب که مثل گرگ گرسنه بودی...
همان طور که با غذایم بازی می کردم گفتم:
هیچی امروز یک مشاوره داشتم برای ان ناراحتم.
مادرم با دلسوزی گفت:
برای چی ناراحتی؟تو کارت اینه اگه قرار باشه واسه مشکلات مردم زانوی غم به بغل بگیری که از بین می ری حالا مشکلش چی بود؟ زن بود یا مرد؟
خیلی سربسته و خلاصه براش تعریف کردم وقتی حرف هایم تمام شد شهاب گفت:
یه راه حل ساده بهش نشون می دادی یه قوطی مرگ موش تو قرمه سبزی معجزه می کنه شتر می میره و حاجی خلاص!
با خنده گفتم:شهاب بترس از اون موقع که تو هم زن بگیری ممکنه زنت بیاد پیش من و از این دستور معجزه اسا پیروی کنه...اون موقع وای به حالت!
شهاب شانه با انداخت:
اگه منم اینجوری زنم رو اذیت کنم مرگ موش که هیچی مرگ اژدها حقمه!
پدرم قاشقش را در هوا تکان داد:ببینیم و تعریف کنیم!
بعد رو به مادرم کرد و گفت:
راستی شهره زهره امروز زنگ زده بود بنگاه انگار زنگ زده خونه تو نبودی برای 5 شنبه همه رو دعوت کرده خونش...
مادرم با تعجب پرسید:چه خبره؟
شهاب دوباره مزه ریخت:حتما اکبر اقا گنج پیدا کرده...
اکبر اقا شوهر عمه زهره ام بود که به خساست در تمام فامیل مشهور بود.بیچاره عمه زهره با داشتن 3 بچه در تنگنای مالی زندگی می کرد و با اینکه همه می دانستند اکبر ثروتمند است خودش این موضوع را باور نداشت.بابام از پشت میز بلند شد و گفت:
من هم درست نمی دونم ولی انگار تولد محمد است.
مادرم اخم هایش را در هم کرد:
واه واه تخم دو زرده کردن!بیچاره مرجان و مژگان که تا حالا دیگه دم بخت هستند از این تولدها به خودشون ندیدن این محمد لوس فقط تحفه ی نطنزه؟
شهاب حق به جانب گفت:
خوب مادر من!حق دارن پسر چیز دیگه ای است ادم صدتا دختر داشته باشه پسر نداشته باشه انگار اصلا بچه نداره...
مادرم عصبی نگاهش کرد:بیخود خودتو عزیز نکن دختر و پسر هیچ فرقی ندارن هر دو یک جور دردسر و زحمت دارن!
زنگ تلفن فرصت جواب دادن از شهاب را گرفت با یک خیز گوشی را برداشت.بشقاب های کثیف را از روی میز جمع کردم و در ظرف شویی گذاشتم می خواستم بشورمشان که شهاب صدایم کرد:
-استاد بزرگ!با شما کار دارن.
همان طور که به طرف تلفن می رفتم پرسیدم:کیه؟
شهاب دهانش را غنچه کرد و با صدایی جیغ مانند گفت:آوا! دستم را روی بینی ام گذاشتم و گوشی را گرفتم.شهاب همیشه اوا را مسخره می کرد.آوا یکی از دوستان خوب و صمیمی ام بود که در دوران دانشگاه با او اشنا شده بودم.دختر بانمک و زرنگی بود که جواب های تند و تیزش به شهاب حسابی او را عصبانی می کرد.شهاب پشت چشمی نازک کرد و از تلفن دور شد. با خنده گفتم:
-سلام آوا جون...
صدای نازکش در گوشی پیچید:
سلام چطوری؟چه کار می کنی؟چه خبرا؟
-هیچی سلامتی...
خندید:باز هم سلامتی؟خسته شدم از بس این خبرو دادی.
پرسیدم:خوب مثلا چه خبری می خوای؟
-چه می دونم شوهری عروسی نامزدی ...چیزی!همش سلامتی!
باخنده گفتم:خوب خودت چی؟خبری هست؟
-50 درصد قضیه ی من حله...
با خوشحالی گفتم:جدی می گی؟مبارکه...حالا کی هست؟
آوا هم خندید:هنوز خودمم نمی دونم!
-یعنی چی؟
-خوب من گفتم 50 درصد قضیه حله اونم خودم هستم که اماده ی ازدواجم ولی 50 درصد دیگه که داماد باشه هنوز مونده!
با خنده گفتم:مسخره تو هم ما رو می ذاری سر کار حالا واقعا چطوری؟
صدای اوا هم جدی شد:
خوبم هنوز تو همون دبیرستان مشغولم ولی احتمالا برای اخر هفته تو بیمارستان روانی بستری می شم واقعا دارم دیوونه می شم!
-خوب هر کاری یک سختی هایی داره انقدر خودتو اذیت نکن مامان چطوره؟
ماندانا خوبه؟صدای آوا پر از نگرانی شد:
اتفاقا برای همین بهت زنگ زدم.مانی الان چند وقته تو خودشه دایم میره تو اتاقش در رو خودش می بنده هر چی هم باهاش صحبت می کنم و سعی می کنم از این حالت درش بیاورم نمی شه گفتم شاید تو بتونی ازش حرف بکشی می دونی مانی همیشه تو رو دوست داشته...
چند لحظه ساکت ماندم.صدای آوا بلند شد:
سایه؟الو؟...
-بله صداتو میشنوم.دارم فکر می کنم.اگه تو فکر می کنی ماندانا با من حرف می زنه باشه میام ولی بعید می دونم اگه به تو چیزی نگفته به من بگه...
-چرا میگه من خواهرشم بعضی وقتها هم از دستش عصبی میشم و سرش داد می زنم.شاید چیزی هست که می ترسه به من بگه ولی به تو میگه مطمئنم.
سری تکان دادم و گفتم:
باشه صبح روز 3 شنبه میام خونتون ماندانا هست؟
-آره الان چند وقته بیرون نمی ره.
وقتی گوشی تلفن را روی دستگاه می گذاشتم شهاب پرسید:
-چی شده؟چرا رفتی تو هم؟
-هیچی چیز مهمی نیست خواهرش یه کم ناراحته...
شهاب بر خلاف انتظارم گفت:
گفتی خواهر یاد یک چیزی افتادم یکی از همکارای منم تو شرکت دنبال یک روان شناس خوب می گرده انگار خواهرش گوله کرده...
با تعجب نگاهش کردم:چی؟
شهاب خندید:گوله کرده دیگه!یعنی تو خودشه...
بعد انگشتش را کنار شقیقه اش پیچاند:یک کم قاطی کرده...
همان طور که به طرف آشپزخانه می رفتم گفتم:خوب ادرس کلینیک رو بهش بده.
جواب شهاب را نشنیدم همان طور که ظرف ها را می شستم به فکر ماندانا افتادم.
ماندانا خواهر کوچک آوا بود.دختر نسبتا زیبا و بی نهایت کم طاقت و زودرنجی بود.پدر و مادر اوا سال ها پیش وقتی ماندانا هنوز دختر کوچکی بود از هم جدا شده بودند و این موضوع به شدت ماندانا را ازار می داد.گاهی وقت ها در میان حرف هایش گوشه کنایه هایی می زد که اغلب متوجه مادرش بود و من حس می کردم از دست مادرش دلخور است و یا شاید از پدرش به دلیل ترک انها کینه به دل گرفته است.اما با این حال دختری نبود که مستقیم حرفش را بزند و حرف هایش بیشتر در قالب رفتارش نمود پیدا می کرد.
آن شب وقتی می خواستم بخوابم دو مسئله فکرم را مشغول کرده بود یکی خانم مرادی و دیگری ماندانا دلم می خواست بدانم مشکلشان چقدر جدی است؟
صدای بلند موسیقی کم کم داشت باعث سردردم می شد. آهسته و بی سر و صدا بلند شدم و به حیاط رفتم. هوا کم کم سرد می شد و درختان لخت و بی برگ به خواب می رفتند.روی صندلی کوچکی در حیاط نشستم. خانه ی عمه زهره دو طبقه بود. طبقه ی بالا را اجاره داده بودند به یک زن و شوهر تقریبا مسن که همه ی بچه هایشان ازدواج کرده و پی بخت خود رفته بودند. خانه زیاد بزرگ نبود اما حیاطش را من خیلی دوست داشتم.بهار پر از گل و گیاه و سبزی بود.بوی خوش اطلسی و محبوبه شب فضا را عطرآگین می کرد.خانواده ی پدرم زیاد پر جمعیت نبودند عمه زیبا و شوهرش اقا مجتبی که مردی بسیار نازنین بود اصلا بچه دار نمی شدند.می ماند عمه زهره و پدرم که هر کدام سه بچه داشتند. پدربزرگم سالها پیش مادرجان را تنها گذاشته بود و حالا مادرجان در همان خانه ی قدیمی و بزرگش تنها زندگی می کرد البته مادر جان هنوز سرحال بود و به قدری یک دنده و لجباز که زیر بار حرف هیچ کس نمی رفت و خانه را نمی فروخت. هرچه عمه هایم اصرار می کردند مادرشان خانه را بفروشد و نزدیک انها خانه ای بخرد فایده ای نداشت.مادر جان سفت و سخت ایستاده و می گفت:تا نمیرم از این خونه دل نمی کنم اینجا پر از خاطره است. همسایه ها و اهل محل را می شناسم اینجا راحتم.
مادرم هم که همیشه رک و پوست کنده حرف می زد می گفت:
بله تا جلال مثل نوکر در خونه اش وایستاده مگه مرض داره بره تو قفس زندگی کنه.
مادر جان فقط یک پسر داشت ان هم پدر من بود و برای همین از او خیلی توقع داشت و انتظار داشت برای هر کار کوچکی همه ی دنیا را ندیده بگیرد و همان لحظه که مادرجان احضارش می کند بدود"جلال! مادر سقف چکه می کنه...جلال جون می خوام حوضو خالی کنم و بشورم.جلال پیر شی پسرم!این لوسترها رو بیار پایین برق بنداز...
وای جلال دلم گرفته...منو ببر شابدالعظیم!"
خلاصه این خرده فرمایشات تمامی نداشت.البته مادر بود و سالها در حق پسرش زحمت کشیده بود اما خوب برای کوچک ترین کار هم حاضر نبود خودش را به زحمت بیندازد و مادرم همیشه سر این مسئله دلگیر بود چون پدر هر شرایطی کار مادرش را ارجح می دانست و به قول مادرم با سر می دوید اما پدر و مادر مادرم هر دو در شیراز زندگی می کردند.مادرم یک خواهرم داشت که او هم در همان شیراز ازدواج کرده و ماندگار شده بود.خاله شعله یک پسر و یک دختر کوچک داشت که هر دو مدرسه ای و محصل بودند.
ان شب هم بیشتر شلوغی خانه ی عمه زهره مربوط به فامیل پر جمعیت و پر سر و صدای اکبر اقا بود که برای محمد جمع شده بودند.در افکارم غرق بودم که صدای ظریفی از جا پراندم.
-سایه جون تو چرا اینجا نشستی؟
برگشتم و مرجان را نگاه کردم.قدبلند و نازک اندام بود.موهای بلند و مواجی به رنگ مشکی داشت که بی نهایت به صورت بیضی و پوست مهتابی اش می آمد.چشم و ابروی زیبایی هم داشت که تا حد زیادی بینی عقابی اش را موجه جلوه می داد.مرجان دختر بزرگ عمه ام بود و تازه در دانشگاه قبول شده بود و سر و پا شور و انرژی بود.
با لبخند گفتم:
-خیلی سر و صدا میاد.اومدم یه کمی هوا بخورم.
در را بست و امد کنارم ایستاد:بعد از هفت سال تازه یادشون افتاده برای محمد تولد بگیرن.
-خوب اینکه بد نیست محمد هنوز بچه اش و حتما از جشن تولد خوشش میاد تو چطوری؟دانشگاه چطوره؟
صورتش شکفته شد:عالیه خیلی از محیط دانشگاه خوشم میاد.همش دعا می کنم مژگانم سال دیگه قبول بشه.
صمیمانه گفتم:امیدوارم مژگان هم مثل خودت دختر باهوش و زرنگی است.به احتمال زیاد تو یه رشته ی خوب قبول میشه.
صدای مادرجان صحبتمان را قطع کرد:
وا؟به حق چیزای ندیده و نشنیده!شما چرا تو تاریکی نشستید بیاید تو هم سرما می خورید و هم شگون نداره.
می دانستم که مادرجان انقدر انجا می ایستد تا هردویمان داخل خانه برویم.به مرجان اشاره کردم و هر دو با هم وارد خانه شدیم. پذیرایی از جمعیت و سر و صدای بچه ها و موزیک پر بود.شهاب گوشه ای نشسته بود و فقط من می فهمیدم با بی قراری گوش به جوان بغل دستی اش داده است.در گوشه ی دور افتاده ای نشستم.دختران جوان خندان سر در گوش هم پچ پچ می کردند.لحظه ای به یاد صورت غمگین ماندانا افتادم.دو روز پیش با یاداوری مجدد اوا به خانه شان رفتم.اپارتمان کوچک اما فوق العاده راحتی داشتند.رنگهای شاد و وسایل مدرن خانه را پر کرده بود.به محض ورودم فریبا خانم مادر اوا جلو امد و با صمیمیت صورتم را بوسید. مادر اوا صورت زیبایی نداشت اما اعتماد به نفس زیادش جذابیت خاصی به صورتش می بخشید. موهایش کوتاه و مرتب لباس هایش تمیز و شیک بود.مثل همیشه خانه از تمیزی برق می زد. مانتو و روسری ام را جلوی در اویزان کردم.فریبا خانم با یک لیوان چای از اشپز خانه بیرون امد و غمگین گفت:
-سایه جون خوب شد امدی چندوقته مانی عوض شده اصلا تو خودشه تو که یادته مانی چقدر پرانرژی بود.کلاس بدن سازی می رفت با دوستانش می رفت کوه سینما استخر...الان چند هفته است به زور از اتاقش در امده...
-چرا؟تو این مدت اتفاقی افتاده که ماندانا این طوری عکس العمل نشون میده؟
سری تکان داد:
والا من که عقلم قد نمیده انقدر اوا باهاش صحبت کرد داد زد و دعوا کرد ولی بی نتیجه لب از لب باز نمی کنه بگه دردش چیه...
آهسته پرسیدم:حالا خونه است؟
فریبا خانم اه کشید:آره...تو اتاقشه.
بلند شدم و به طرف اتاق مشترک ماندانا و اوا رفتم.لحظه ای پشت در تامل کردم و چند ضربه ی کوچک به در زدم اما هر چه منتظر شدم صدای ماندانا نیامد.به فریبا خانم نگاه کردم با دست اشاره کرد:"برو تو!" نفس عمیقی کشیدم و در اتاق را باز کردم. ماندانا گوشه ای روی زمین کز کرده بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود.اتاق شلوغ و نامرتب بود.روی تخت نامرتبش نشستم و گفتم:
سلام ماندانا!
سرش را از روی زانوهایش برداشت و متعجب نگاهم کرد.
چشمان کشیده و ریزش حالا پف کرده بود.چشم و ابروی ماندانا همیشه مرا به یاد ژاپنی ها می انداخت.موهای سرش هم مشکی و صاف بود و بیشتر او را شبیه ژاپنی ها می کرد.با دیدنم اشکارا جا خورد.با صمیمیت گفتم:
-امده بودم اوا را ببینم که طبق معمول نیست.تو چرا خونه ای؟مگه کلاس نداری؟
با صدای خش داری جواب داد:نه حوصله ندارم.
-چرا؟چی شده؟
سر بلند کرد و نگاهش را به من دوخت:
ببین سایه تو اصلا دروغ گوی خوبی نیستی. من می دونم اوا و مامان از تو خواستند بیای اینجا.برای من فیلم بازی نکن.بدون انکه دست و پایم را گم کنم گفتم:
خوب برای اینکه نگرانت هستند دوستت دارند.
صدایش از خشم می لرزید:
دوستم دارند؟...چطور اون موقع که زندگی رو بهم می زدن نگرانم نبودن؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
تو تا حالا نشستی با مادرت صحبت کنی؟تا حالا پرسیدی چرا طلاق گرفته و دست تنها شما دو تا را بزرگ کرده؟هان؟...
جوابی نداد ادامه دادم:حالا تو به خاطر این موضوع ناراحتی؟
سرش را تکان داد.پرسیدم:پس چی شده؟مادرت به اندازه ی کافی رنج و عذاب کشیده
دیگه بیشترش نکن.خیلی منطقی مشکلتو بگو شاید راه حلی براش پیدا بشه.
پس از چند دقیقه سکوت صدای بغض الودش بلند شد:
دلم می خواد خودمو بکشم خسته شدم!
-از چی خسته شدی؟
بلند شد و ایستاد:از همه چی!...تازه داشتم به زندگی امیدوار می شدم. دیگه همه چیز تموم شد من هم دیگه خسته شدم.
ساکت ماندم تا خودش ادامه دهد. می دانستم حرف هایش سر ریز کرده و خودش بیرون می ریزد.همین طور هم شد بعد از چند بار طی کردن طول اتاقش ایستاد و با هق هق گفت:
-فکر می کردم مرد رویاهایم را پیدا کرده ام احساس می کردم خوشبخت ترین دختر عالمم اما یکهو همه چیز تموم شد.
آهسته گفتم:از اول برام تعریف کن من هیچ چیز نمیدونم.
روی زمین مقابل پنجره ی قدی که رو به حیاط باز می شد نشست. صدایش انقدر ضعیف بود که به زحمت می شنیدم چه می گوید.
-دو سال پیش تو کوه باهاش اشنا شدم. خوش تیپ ترین پسری بود که تا حالا دیده بودم.قد بلند و هیکل ورزشکاری داشت موهایش مجعد و تا سر شانه بلند بود. با چشم های مشکی و مژه های مجعد دماغ و دهن متناسب و گونه های برجسته خلاصه به نظر من جذاب ترین پسر دنیا بود.کیف پولم تو رستوران ایستگاه اول جا مونده بود.خودم اصلا نفهمیده بودم وقتی با تله کابین بالا رسیدم صدام زد. با تعجب برگشتم و نگاهش کردم اصلا نمی شناختمش امد جلو و کیفم رو بهم داد وقتی دید من گیج نگاهش می کنم گفت:
ببخشید مجبور شدم کارتتون رو از توش بردارم هرچی پایین صداتون کردم متوجه نشدید این بود که با تله کابین امدم بالا.بعد با خنده گفت:
اسم من هم بهنامه....
وقتی از کوه برگشتم هنوز بهش فکر می کردم اما تصمیم گرفتم ادامه ندهم چون فایده ای نداشت من اصلا نمی شناختمش و امکان دیدار مجددش هم کم بود.ولی صبح وقتی می خواستم پول تاکسی را حساب کنم تکه کاغذ کوچکی از کیفم بیرون افتاد که روش اسم و شماره تلفن بهنام نوشته شده بود.راستش رو بخوای وسوسه شدم بهش زنگ بزنم اما نزدم تا اینکه هفته ی بعد باز تو کوه دیدمش اون هم انگار منتظر من بود چون تا منو دید جلو امد سلام و احوال پرسی کرد.اون روز با هم تا ایستگاه سه بالا رفتیم.هفته های بعد هم تو کوه می دیدمش و در حین کوه نوردی با هم صحبت می کردیم دیگه دوستامون می دونستن ما با هم راحت تریم این بود که مزاحم ما نمی شدن.به تدریج با بهنام بیشتر اشنا شدمو دیگر علاوه بر دیدارهای کوه با هم تلفنی هم حرف می زدیم.اون دانشجوی سال سوم رشته ی نقاشی بود و خواهرش انگلیس زندگی می کرد و تو این مدت متوجه شده بودم که همه خانواده شان بی نهایت از مادرش حساب می برن.
با احتیاط پرسیدم: از کجا فهمیدی؟
ماندانا شانه هایش را بالا انداخت.هربار با تلفن حرف می زدیم مادر بهنام با فریاد صداش می زد و اون هم فوری سر و ته حرف رو هم می اورد.چند بار هم وقتی من زنگ زدم خونه شون مادرش گوشی رو برداشت و با بداخلاقی جوابم رو داد.
گفتم: خوب بعدش چی شد؟
-هیچی تواین مدت من به هیچ کس حرفی نزدم دلم می خواست وقتی بهنام با پدر و مادرش میان خواستگاری بفهمن این اواخر بارها و بارها از بهنام خواستم تا تکلیف منو روشن کنه موضوع رو با خانواده اش در میون بذاره اما بهنام هی طفره می رفت. گاهی هم عصبانی می شد و قهر می کرد اما هر بار زنگ می زد و معذرت خواهی می کرد.کلی حرف های عاشقانه بهم می زد و از اینده برام می گفت.چه می دونم وقتی ازدواج می کنیم کجا زندگی می کنیم چند تا بچه داشته باشیم کجا مسافرت بریم از این دری وریها! من احمق هم باورم شده بود تا اینکه چند هفته پیش دیگه طاقتم تموم شد و جدا ازش خواستم یا موضوع رو به پدر و مادرش بگه یا قید منو بزنه.یک هفته ای ازش خبری نشد تا اینکه حدود ده روز پیش مادرش زنگ زد.اتفاقا اون روز نه اوا خونه بود نه مامان منهم داشتم نوار گوش می دادم.وقتی تلفن رو برداشتم از ته دل منتظر شنیدن صدای بهنام بودم خیلی دلم براش تنگ شده بود.اما در عوض تا گفتم الو مادرش گفت :
-ببین کولی خانم من حوصله ی این ادا و اصول های پسرم رو ندارم.پسر من هنوز از باباش پول تو جیبی می گیره یک قرون تو حساب پس اندازش نداره و اگه فکر کردی یک پیکاسوی ثانی پیدا کردی که با فروش نقاشی هاش می تونی تا اخر عمر راحت باشی اشتباه کردی بهنام هنوز یه نقاشی نکشیده که لایق مستراح خونه ی من باشه شیرفهم شد؟ اون سر و هیکل و ماشین و موبایل هم همه اش با پول من و پدرشه من الان حوصله ی این لیلی مجنون بازی ها رو ندارم چون خوب پسرم رو می شناسم مطمئنم سال بعد باید دنبال طلاق و مهریه دادن و این کوفت و زهرمارا باشم.تو هم نشین مثل هند جگرخور تو مغزش نوک بزن ازدواج و از این دری وری ها خیلی هم ناراحتی برو گمشو همون جایی که بودی...
ماندانا به هق هق افتاد:
بعد هم گفت از کجا معلوم تو هم مثل مادرت نباشی و زندگی بچه ی منو خراب نکنی شماها عرضه داشتید باباتون رو نگه می داشتید.
تمام حرف هایی که من از روی سادگی و صمیمیت برای بهنام تعریف کرده بودم به طعنه و مسخره تحویلم داد.البته چند دقیقه بعد از این که تماس قطع شد بهنام زنگ زد و به جای مادرش کلی معذرت خواهی کرد.اما حرف های مادرش مثل ناخن که روی تخته سیاه می کشن رو اعصابم خط انداخته بود.از خودم حالم به هم می خوره...
ماندانا به شدت اشک می ریخت و ناراحت بود.جلو رفتم و بی حرف در اغوشم نگهش داشتم وقتی کمی ارام گرفت گفتم:
خوب حالا می خوای چه کار کنی؟
با بغض و حرص جواب داد:خودکشی!
با انکه می دانستم بلوف می زند خیلی جدی گفتم:
خوب اره اینم یه راهه ولی مال ترسوهاست.ببین ماندانا هر کدوم از ما یک بار حق بازی داریم ممکنه ببریم ممکن هست ببازیم اما نباید از ترس باخت اصلا بازی نکنیم.تو برای چی ناراحتی؟برای اینکه مادر بهنام اون حرف ها رو بهت زد؟یا از اینکه بهنام نیامد خواستگاری؟
سرش را تکان داد.
با ملایمت گفتم:اشتباه نکن تو باید خوشحال باشی.به مادرت نگاه کن!ببینچه تاوان سنگینی برای انتخاب اشتباهش پس داده...تو باید خدا رو شکر کنی که قبل از انتخاب اشتباه متوجه شدی با چه ادم هایی می خواستی زندگی کنی.زنی که با بی شخصیتی به تو و پسرش توهین می کنه پسری که هنوز استقلال فکری نداره!
برای ازدواج استقلال فکری مهم تر از استقلال مالی است که بهنام هر دو رو نداشت.تو تازه 20 سالته اووووه!کلی روزای خوب در پیش رو داری.بهنام هم نماینده ی همه ی مرد های دنیا نیست همون طور که پدرت نبوده...
ماندانا دماغش را با صدا بالا کشید و گفت:
تو از پدر من چی می دونی؟ هان؟
با لبخند گفتم:
-هیچی نمی دونم فقط اینو می دونم که اگر مرد مسئولی بود تو این مدت به یه طریقی سعی می کرد با دختراش ارتباط برقرار کنه.به هر حال شما دخترای اونم هستید مگه نه؟
با گیجی نگاهم کرد.ادامه دادم انقدر خودت و مادرت رو مقصر ندون بشین با مادرت صحبت کن حتی اگه می تونی با پدرت هم صحبت کن و بعد نتیجه گیری کن این احساس خشم و کینه که تو نسبت به مادرت یا شاید پدرت داری صددرصد غلطه چون همون طوری که بهت گفتم هرکس فقط اجازه ی یک دور بازی کردن را داره.این هم بازی پدر و مادر تو بوده تو سعی کن تو بازی خودت برنده باشی خوب
برقی از امید در چشمان بادامی اش می درخشید.می دانستم حرف هایم تاثیر مثبت داشته ادامه دادم:
با هر تلنگر کوچک که حالا بعدا می فهمی خدا چقدر دوستت داشته که چنین ادم بی مسوولیت و بی عرضه ای رو از سر راهت کنار زده نباید از جا در بری و روزهای خوب و قشنگ جوانی ات را هدر بدی حالا دستتو بده به من و پاشو بیا بریم یک چای با هم بخوریم.مادرت انقدر در مورد تو نگران بود که من هم نتوانستم چای بخورم ولی حالا فهمیدم بیخودی بوده تو فقط احتیاج به یک دردودل داشتی و هیچی ات نیست.مگه نه
لبخند کوچکی روی لب های ماندانا شکل گرفت با صدایی گرفته گفت:
-تو همیشه به جای مریض هات تصمیم می گیری؟
خندیدم: مریض هام؟ مگه من دکترم؟
ماندانا دستم را گرفت و گفت:
نمی دونم چی هستی ولی هر چی هستی خیلی با حالی. با اون زبونت مار رو از لونه می کشی بیرون.
خندیدم:پس از لونه ات دربیا بریم چای بخوریم.
بعد از خوردن چای سریع خداحافظی کردم مادر و دختر به فرصتی برای تنها ماندن و حرف زدن احتیاج داشتند.البته فردای ان روز هم اوا هم مادرش به من تلفن زدند و برای کمک به ماندانا کلی تشکر کردند.
آن شب با تمام سر و صدایش سرانجام به پایان رسید. وقتی به خانه رسیدیم مادرم با خستگی گفت:
بیچاره زهره!دلم واقعا می سوزه لشکر سلم و تورن.
صدای پدرم بلند شد:
خوب برای همین اکبر سر کیسه رو شل کرده...
مادرم همان طور که مانتویش را در می اورد گفت: چقدر هم این بچه رو لوس کرده!اه!هر کاری می کنه هرهر می خندن انگار دیوونه شدن.اخه بچه 7 ساله با دست می زنه توی خامه ی کیک و می خوره؟همچین اکبر ازش عکس می گرفت انگار جایزه ی نوبل رو به محمد دادن.
صدای پدرم از اتاق بلند شد:
حالا چند سال دیگه خودشون هم در می مونن که چه کار کنن با این بچه ی لوس و ننر!
شهاب که حسابی عصبی و ناراحت بود غرید:
-دفعه دیگه لطف کنید بنده رو همراهتون نکشونید این طرف ان طرف هزار تا می تونستم انجام بدم امدم نشستم بین یک عده که فقط حرف چک سفته و پوند و دلار از دهنشون در میاد.
دلم برای عمه زهره با ان روحیه ی حساس و لطیف سوخت اگر ما طاقت چند ساعت را نداشتیم او چطور عمرش را می گذراند؟
صدای جیغ بلندی سکوت شب را شکست.دخترک هراسان و نفس بریده در رختخواب خیس از عرقش نشست.چشم های گشادشده اش در تاریکی برق می زد.اتاق از صدای نفس های سریعش پر شده بود.لحظه ای بعد صدای پاهایی در خانه ی بزرگ پیچید.دخترک وحشت زده از جا برخاست.سرش گیج می رفت.در تاریکی به طرف کمد لباسش دوید در کمد را باز کرد و خودش را به سختی میان لباس هایش جا داد.هیکل مچاله شده اش هنوز از ترس و وحشت می لرزید.با دست در کمد را نگه داشت.صدای ضربه هایی بر در اتاق فضا را شکافت.دخترک اما ساکت و هراسان در جایش باقی ماند.عاقبت در باز شد و صدای وحشت زده ی مادرش بلند شد: رعنا ؟...رعنا کجایی؟ چی شده؟
دخترک نفسش را در سینه حبس کرد.از شکاف در کمد به مادرش که روی تخت دست می کشید و کورمال جلو می امد نگاه کرد.صدای مادرش بغض الود شده بود: رعنا جون... کجایی مادر؟ چی شده؟...
چند لحظه بعد مادرش نا امید اتاق را ترک کرد.رعنا مطمئن بود مادرش رفته تا دست شویی و حمام را بگردد تا پیدایش کند.از کمد بیرون امد و در تاریکی جلوی میز توالت کوچکش ایستاد.سعی می کرد در اینه نگاه نکند.دستش را دراز کرد و قیچی را از داخل لیوانی که پر از مداد و خطکش بود از روی میز برداشت.بدون انکه در اینه نگاهی بیندازد دسته ای از موهای بلند و مجعدش را در دست گرفت و بدون لحظه ای تامل با قیچی از ته بریدشان موها با صدای خفیفی روی میز و کف اتاق پخش شدند.دوباره دسته ای دیگر را در دستش نگه داشت و با قیچی بریدشان قیچی صدای بدی می داد و به کندی موها را می برید.موهای او همیشه پرپشت و انبوه بودند و قیچی که برای کاغذ بریدن استفاده می شد گناهی نداشت.موهای پشت سرش را بالا گرفت و قیچی را به سرش چسباند و به سختی کارش را تمام کرد.حالا همه جا پر از مو شده بود.با اینکه اتاق تاریک بود اما چشمانش به تاریکی عادت کرده بود و سیاهی موهایش را روی میز و موکت روشن اتاقش تشخیص می داد.با همان قیچی به طرف کمد لباسش رفت و تازه ترین لباسش را بیرون کشید.پیراهن زیبا و هوس انگیزی به رنگ شیری که خاله اش از فرانسه برایش سوغات اورده بود.یقه ی لباس باز بود و چاک های بلند در طرفین دامن تنگ و بلند ان بر زیبای پیراهن می افزود.پارچه ی لطیف و نرمش را در میان دستش گرفت لحظه ای وسوسه شد که لباس را نوازش کند ولی زود پشیمان شد و مصمم با همان قیچی کوچک شروع به بریدن پارچه کرد.قیچی دستش را درد اورده بود اما او بی توجه به سوزش دستش سعی در ریز ریز کردن پیراهن داشت.
دوباره صدای پا نزدیک اتاقش رسید رعنا با شدت دو طرف پارچه را گرفت و کشید. صدای جر خوردن پارچه سکوت خانه را در هم شکست.همزمان با پاره شدن پارچه در اتاق باز شد و مادر و برادرش هراسان داخل شدند.برادرش به سرعت کلید برق را زد و اتاق ناگهان روشن شد. رعنا به سرعت دستش را جلوی چشمانش گذاشت.صدای وحشت زده ی مادرش بلند شد.
-وای!وای!چه کار کردی؟...سر موهات چه بلایی اوردی؟
رعنا حدس می زد برادرش انقدر شوکه شده که حرفی نمی زند دستش را اهسته از روی چشمانش برداشت و به کف اتاق خیره شد.دوباره صدای مادرش بلند شد:اخه دختر چته؟چرا این کارا رو می کنی؟
لحظه ای ساکت شد و بعد وقتی چشمش به لباس پاره پاره که کف اتق ولو شده بود افتاد فریاد هایش فضا را پر کرد:
-وای نگاه کن ببین چه به روز لباس جدیدش اورده!...تو واقعا دیوونه ای یا خودت رو می زنی به دیوونگی؟اخه دختره ی کم عقل بی شعور به لباس نازنین چه کار داشتی؟واقعا که بی لیاقتی رعنا...دیگه داری منو هم دیوونه می کنی!خسته شدم از دستت!ای خدا...از دست این دختره ی دیوونه ی بیشعور مردم!
جملات اخر را با فریاد و هق هق بیان می کرد و هم زمان دستش را محکم به سرش می کوبید.رعنا گیج و حیران وسط اتاق ایستاده بود.موهایش تکه تکه و کوتاه بلند دور صورتش را گرفته و جای قیچی روی شصت دست و انگشت اشاره اش قرمز شده بود.به برادرش نگاه کرد که با عجله به طرف مادرشان رفت و دستانش را محکم نگه داشت.صدای زمزمه ی دلداریش را کنار گوش مادرشان می شنید.بغض گلویش را فشرد.چقدر دلش می خواست کسی هم با محبت او را دلداری دهد.مطمئنش کند که دیگر خواب های بد و کابوس نمی بیند.دستش را بگیرد و در اغوش امنش تکان تکانش دهد.با خشم و کینه به مادرش که با سوز گریه می کرد نگاه کرد.برادرش که متوجه نگاه های پر از خشم رعنا به مادرش شده بود جلو امد و با لحنی دلسوز و ملایم گفت:
-رعناجون اخه چرا موهاتو اینطوری کردی؟خوب اگه دلت می خواست کوتاهشان کنی فردا می رفتی ارایشگاه...
بعد نگاهی به ساعت دستش انداخت و گفت:
می دونی ساعت چنده؟نزدیک سه نصف شبه!این ساعت تو باید خواب باشی نه اینکه به جون موها و لباسات بیفتی...چرا از خواب بلند شدی؟باز خواب بد دیدی؟
اما رعنا بی توجه به حرف های برادرش به تصویر دختری که در اینه نگاهش می کرد خیره شد.چشمان درشت و روشنش هنوز هم هراسان بود.مثل حیوانی که در تله افتاده باشد نفس نفس می زد.م.های مشکی اش به طرز بدی سیخ سیخ روی سرش دیده می شد شانه های ظریفش پر از مو بود.بینی قلمی و دهان گوشت الودش جمع شده بود و چانه اش عصبی می لرزید.ابروهایش در هم گره خورد ناگهان فریادش بلند شد:
-برید بیرون از اتاق بیرون...تنهام بذارید. برید بیرون...
همان طور که داد می زد اشیا دم دستش را به طرف مادر و برادرش پرت می کرد.کتاب هایی که روی میز بود یکی یکی به طرفشان نشانه می رفت.یکی از کتاب ها محکم به صورت برادرش خورد و رد قرمزی بر جا گذاشت.مادرش از ترس و تعجب یادش رفته بود گریه کند.همان طور گیج و مات به دخترش که مثل حیوانی زخم خورده فریاد می کشید و دستانش را در هوا پرتاب می کرد زل زده بود.
پس از اینکه چند کتاب و یک جعبه ی چوبی به سر و صورت برادر و مادرش خورد عاقبت هر دو به خود امدند و با عجله از اتاق بیرون دویدند.
رعنا اما هنوز ارام نگرفته بود حرف های بی معنی را فریاد می کشید و هر چه دم دستش می دید به طرف در پرت می کرد.در این میان دمپایی پلاستیکی اش به لامپ خورد و با شکستن لامپ اتاق دوباره در تاریکی فرو رفت.رعنا با دهان کف کرده و بدنی لرزان روی زمین تا خورد.انقدر روی زمین بین دیوار و تخت مچاله ماند تا کم کم هوا روشن شد.
خانه ی بزرگ در سکوت وهم اوری فرو رفته بود تنها صدایی که سکوت را بر هم می زد زوزه ی هراسان و درد الود رعنا بود.

به ساعتم نگاه کردم.هنوز نیم ساعت فرصت داشتم.ساعت 10 صبح خانم مرادی وقت داشت.این سومین جلسه ی مشاوره اش بود و احساس می کردم نتیجه ی مثبتی برایش داشته است.شب قبل در زمینه ی اختلال روانی کمی کتاب های کاپلان را مطالعه کرده بودم.مشکل خانم مرادی برمی گشت به عدم اعتماد به نفس و اینکه احتمالا در خانه ای مردسالار بزرگ شده بود و به نظرش زندگی زیر سلطه ی یک مرد زورگو کاملا طبیعی و عادی می رسید.از پنجره به حیاط خیره شدم حیاط خیلی دلگیر کننده ای بود.به یاد اوا افتادم ناخوداگاه لبخند زدم.دیروز برای تشکر و دیدن من به خانه امده بود.اوا هم اخلاقی مثل شهاب داشت.دختر شوخ و بانمکی بود که هر جا می رفت صدای خنده اش فضا را پر می کرد.به محض ورود با مادرم روبوسی کرد و حق به جانب گفت:
-خانم کمالی دیگه وقت ترشی شده ها!
مادر ساده ی من هم با خنده گفت:
ساعت خواب اوا جون!من ترشی انداختنم تموم شد...
اوا با تعجب به من خیره شد:
راست می گید؟پس چرا سایه هنوز اینجا وایستاده؟...
مادرم هاج و واج نگاه می کرد با حرص گفتم:
مامان جوابشو نده یکی نیست بگه چرا مادر خودت تو رو ترشی نمی اندازه؟!
مادرم که تازه متوجه منظور اوا شده بود به قهقهه خندید و گفت:
-والله اوا جون این و شهاب دیگه به درد ترشی هم نمی خورن!
با عصبانیت گفتم:
به مادر مارو باش!
بعد از احوال پرسی اوا با مادرم به اتاقم رفتیم تا راحت صحبت کنیم.اوا طبق معمول مانتو و روسری اش را روی تخت پرت کرد و بی مقدمه گفت:
-خدا خیرت بده!مانی دوباره ادم شده...
بعد همان طور که به کتاب های روی میزم نگاه می کرد گفت:
-من روحیه ی تو رو ندارم اصلا به درد این شغل نمی خورم حوصله ی سر و کله زدن با بچه ها رو ندارم.ولی تو با حوصله و مهربونی...یک جوری حرف می زنی که طرف قبول می کنه به حرفت گوش کنه.
خندیدم:این طورها هم نیست.تو فقط کمی عجول هستی.
اوا هم خندید:
اره حق با توست.فکر کنم خودمم احتیاج به یک جلسه مشاوره داشته باشم.از بلاتکلیفی خسته شده ام.دیگه دلم می خواد تو خونه ی خودم باشم آشپزی کنم بچه دار بشم.از رفت و امد بیخود از مدرسه به خانه و برعکس خسته شده ام.
روبرویش نشستم و به چشم های کشیده و بادامی اش که غمگین شده بود نگاه کردم.ادامه داد:همه ی دور وبری هام ازدواج کرده ان تمام بچه های دانشگاه چه دختر چه پسر رفتن سر خونه و زندگیشون...
به شوخی گفتم:منو از قلم انداختی!
اوا غمگین لبخند زد:
می دونم که تو هم خواستگارای خوب زیاد داری خودت نمی خوای ازدواج کنی.
جدی پرسیدم:یعنی تو اصلا خواستگار نداری؟یک پسر بود که بهم گفتی از فامیلای دوره...اون چی شد؟
اوا موهایش را پشت گوشش زد.حرکتی که هر وقت عصبی بود انجام می داد.
-ادم درست و حسابی که بشه روش حساب کرد توشون پیدا نمی شه.اون یارو هم توزرد از اب درامد.ریخت و قیافه اش بد نبود کار و بارش هم خوب بود ولی دایی ام تحقیق کرد گفت معتاده!اینم شانس ما مثل این سریال های اب دوغ خیاری تلویزیون شدم.
دستش را گرفتم و گفتم:
غصه نخور اگه قراره گیز همچین ادمهایی بیفتی مون بهتر که ازدواج نکنی.قسمت هر چی باشه همون میشه تو انقدر جوش نخور!
اوا سرش را تکان داد و گفت:
نمی دونم خودمم موندم که این چه قسمتی است که من دارم. شاید قراره 40 سالگی بختم باز بشه.
صدای مادرم صحبتمان را قطع کرد:
بچه ها بیاین شام...زود باشید سرد شد.
اوا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
وای!من اصلا قرار نبود شام اینجا بمونم.در اتاق را باز کردم و گفتم:
حالا بیا یک چیزی بخور.
پدر و شهاب پشت میز نشسته بودند.با دیدن ما هر دو بلند شدند و جواب سلام اوا را دادند.مادرم با یک دیس پر از برنج از اشپزخانه امد بیرون و گفت:
-بشین دیگه اوا جون غذا سرد شد.
اوا همان طور ایستاده گفت:
نه دیگه خیلی ممنون مامان و مانی منتظرم هستند.
قبل از اینکه مادرم مهلت جواب دادن پیدا کند شهاب گفت:
-اینم فیلم جدیده اوا خانم؟ما داریم از گشنگی می میریم تمنا میکنم منت سر بنده بگذارید بفرمایید.
چشمان اوا برق زد:
خوب تو بکش بخور تا از گشنگی نمردی.
مادرم دستش را پشت اوا گذاشت و گفت:
بشین تو رو خدا کی تا حالا اینجا نیامدی.حالا هم که امدی می خوای زود بری؟
منم گوشی تلفن را به دستش دادم و گفتم:
بیا یک زنگ بزن خونه بگو شام منتظرت نباشن.شب هم شهاب می رسوندت.
شهاب با خشم جواب داد:
البته اگه یک لقمه غذا کوفت کنم!
پدرم چشم غره ای به شهاب رفت و با محبت گفت:
بشین دخترم اینجا خونه ی خودته!
ان شب شام در فضای بی نهایت دلپذیری صرف شد.شهاب و اوا طبق معمول در حال یک و به دو کردن بودند و من و مادر وپدرم هم می خندیدیم.اخر شب وقتی باشهاب اوا را به خانه شان می رساندیم جر و بحث این دو تمام نشده بود.وقتی سوار شدیم شهاب با طعنه گفت:
راسته که می گن روان شناس ها خودشون یک پا دیوانه اند!
می دانستم این حرف ها را می زند که حرص اوا را دربیاورد بنابراین جوابی ندادم.
اوا تند و تیز گفت:
خوب درسته چون تو هر خونه ای که روان شناس هست یک خواهر یا برادر اسکیزوفرنیا وجود داره که سر و کله زدن باهاش روی اعصاب تاثیر مستقیم می ذاره.
شهاب چند لحظه ساکت ماند.از طرز رانندگی اش می فهمیدم از جوابی که خورده عصبانی است. اما طولی نکشید که به صدا درامد:
خوب البته این هم یک توجیه است اما در مورد شما صدق نمی کند.
دوباره اوا گفت:
چطور؟من به نظرتون دیوونه نمی ام یا اینکه شما دیوونه هستید و دلیل دیوانگی سایه؟
شهاب از حرص باد کرد و من زدم زیر خنده و گفتم:
-شهاب زحمت نکش!تو از پس اوا بر نمی ای بی خودی حرص نخور.
شهاب زیر لب گفت:
خدا به داد شوهرش برسه!
اوا که حرف شهاب را شنیده بود گفت:
حالا تو شوهر پیدا کن شاید خدا هم به دادش برسه.
شهاب با خنده جواب داد:
نه اوا خانم نمی خوام اه مردم یه عمر دامن گیرم بشه.
این بار اوا ساکت ماند و شهاب با قهقهه گفت:یکی به نفع من!
جلوی خانه شان رسیده بودیم اوا پیاده شد و از پنجره سرش را داخل اورد و گفت:
-چون تو دو تا قبلا خورده بودی هنوز یکی عقبی!
بعد رو به من کرد و گفت:
خوب سایه جون ببخش که مزاحمت شدم خداحافظ.
وقتی خداحافظی کردیم و شهاب راه افتاد گفت:
پررو خانم یک تشکر هم نمی کنه انگار من نوکر پدرش هستم.
صدای چند ضربه که به در خورد افکارم را بر هم زد با عجله روپوشم را صاف کردم و گفتم
-بفرمایید.
در باز شد و خانم مرادی داخل شد.بعد از سلام و احوال پرسی پرسیدم
-خوب اوضاع چطوره خانم مرادی
-زیاد فرقی نکرده...هنوز سعید بهانه گیری می کنه برای هر موضوع کوچکی داد و بیداد راه می اندازه.
سرم را تکان دادم:
ببینید اول باید براتون مشخص بشه که هدف ما تغییر اخلاق شوهرتون نیست شما و من سعی می کنیم کاری کنیم که رفتار شما تغییر پیدا کنه.خانم مرادی متعجب گفت:
یعنی چطوری؟
-خوب اولین کار اینه که شما بعد از هر دعوا یا بحث خودتون رو مقصر ندونید و احساس گناه نکنید.دومین کار این است که برای شوهرتون یک محدوده مشخص کنید هر ادمی یک حد و مرز مشخص داره که اگر بقیه هم بفهمند کارش راحت میشه مشکل شما تا به حال این بوده که مرز نداشتید.هر حرفی هر حرکتی هر چیزی را تحمل کردید.بنابراین شوهرتون نمی دونه تا کجا می تونه پیش بره سومین کار اینه که یک سری خواسته های مهم و اصلی تون رو برای خودتون مشخص کنید و تلاش کنید بهش برسید کار بعدی اینه که به شوهرتون یاد بدید باهاتون چطور رفتار کنه.
خانم مرادی با چشمان گشادشده به دهن من چشم دوخته بود:
-یعنی چه کار کنم؟
با لبخند گفتم:
شما باید اول خودتون رو پیدا کنید .برای خودتون ارزش قایل بشید.یک سری کارهایی که براتون لازمه حتی اگه شوهرتون دوست نداشته باشه برای خودتون انجام بدید.
خانم مرادی با هیجان گفت:
خوب شما بگید...
-نه شما باید بگید.به من بگید چه کارهایی دوست داریدولی شوهرتون نمی ذاره انجام بدید؟
سرش را کمی خم کرد :
خوب من خیلی دلم می خواد با دوستانم رفت و امد داشته باشم اما شوهرم زیاد خوشش نمی اد دلم می خواد موهامو کوتاه کنم ولی اون اجازه نمی ده...
دستم را بالا اوردم وگفتم:
خوب تا همین جا کافیه!شما باید خیلی جدی و قاطع باشبد.اصلا از جمله هایی با کلمات "ممکنه"یا"اشکالی نداره که" یا مثلا "خوشت میاد اگه" استفاده نکنید بیشتر از جمله هایی مثل "به نظرم این طوری بهتره" یا "این چیزی است که من می خوام"استفاده کنید خوب؟
خانم مرادی سرش را تکان داد:
چشم سعی می کنم.
-باید تمرین کنید با خودتون تمرین کنید.در مواقعی که سرتون داد می زنه یا جر و بحث می کنه باید فوری و قاطعانه برخورد کنید مثلا بگید دیگر اجازه نمیدم سرم داد بزنید یا مثلا وقتی ارام شدی با هم صحبت می کنیم...شما باید بر اوضاع مسلط باشید.اصلا سعی نکنید بهانه بیاورید سعی نکنید جواب هایی بدهید که کارتان را توجیه کند به خصوص در مورد بحث هایی که سر مسایل خیلی جزیی است مثل دیر کردن شام مرتب نبودن خانه یا چیزهایی از این دست اصلا جواب هایی که حالت دفاعی دارند ندهید چون فورا در موقعیت بازنده قرار می گیرید.
خانم مرادی در سکوت نگاهم می کرد.با جدیت گفتم:
-برای بهبود روحیه و به دست اوردن اعتماد به نفستان توصیه میکنم هر روز یکی از کارهای مورد علاقه تان را انجام دهید.
خانم مرادی سری تکان داد و گفت:
من مثل یک زندانی هستم.
-خوب کارهای مورد علاقه لزومی نداره خارج از خانه باشند.مثلا شاید از گوش دادن به موسیقی یا یک حمام طولانی یا مثلا مطالعه لذت ببرید.شاید از ارایش کردن یا لباس جدید پوشیدن خوشتان بیاید هر روز سعی کنید یکی از کارهای مورد علاقه تان را انجام دهید این طوری روحیه تان حفظ می شود اگر به خودتون اهمیت بدهید و خودتون رو دوست داشته باشید مطمئن باشید بقیه از جمله همسرتان هم یاد می گیرن بهتون احترام بذارن و اهمیت بدن.
بعد از اینکه کمی دیگر در مورد کارها و عکس العمل هایی که خانم مرادی در مقابل شوهرش باید انجام می داد حرف زدیم و او رفت حسابی احساس خستگی می کردم.
تقریبا یک ربع به پایان ساعت کاری ام مانده بود.کلید را تحویل خانم احمدی دادم.طبق معمول گفت:
-خسته نباشید.
لبخند زدم:
واقعا خسته شدم ولی این خستگی کجا خستگی که از یک جا نشستن وبیکاری پیدا می شه کجا!...
وقتی از در خارج شدم سوز سردی لرزاندم.بر سرعت قدم هایم افزودم هنوز به خیابان اصلی نرسیده بودم که ماشینی کنارم ایستاد و بوق زد. بی توجه به راهم ادامه دادم اما باز صدای بوق از جا پراندم.با عصبانیت برگشتم و در کمال تعجب کیارش پسر دکتر محتشم را دیدم که با ماشین مدل بالایش جلوی پایم ایستاده سرش را از پنجره بیرون اورد و با خنده گفت:
سلام ببخشید انگار ترسوندمتون.
سلامش را پاسخ دادم و گفتم:
خیلی ممنون.خودم می رم.
از ماشین پیاده شد و رنجیده گفت:
خواهش می کنم بفرمایید.هوا سرده...
دودل سوار شدم.کیارش بر عکس همیشه پرحرف و وراج شده بود.حال تک تک اعضا خانواده را پرسید.می دانستم که می خواهد سر صحبت را باز کند اما برای چه نمی دانستم.سرانجام گفت:
خوب از کارتون راضی هستید؟
با خستگی جواب دادم:
بله بد نیست.تقریبا هر روز یک مشاوره دارم.
-خوب. خدا رو شکر.اگه خودتون بتونید سهام دار باشید به نفعتونه!
-بله ولی پول زیادی می خواد که بنده ندارم.
خندید:ای لعنت به پول که همه چیز بهش بستگی داره.انشاالله با یک دکتر پولدار ازدواج می کنید براتون یک کلنیک میخره.
جدی جواب دادم:
بد نیست ولی هدف من از ازدواج کمی بیشتر از خرید سهام یک کلنیک است.
لحن کیارش هم جدی شد:
خوب هدف شما چیست؟
متعجب نگاهش کردم.چشمان روشنش بی نهایت جدی بود.مردد گفتم:
-فکر می کنم منظورتون رو درست متوجه نشدم!
کیارش همان طور که به خیابان خیره شده بود گفت:
-خوب این هم یه سواله مثل بقیه ی سوال ها من نمی دونم چرا خانم ها نسبت به این جور سوال ها انقدر حساس هستن!
مدافعانه گفتم:
نه این طورها هم نیست.خوب هر کسی از ازدواج یک هدفی داره هدف من رسیدن به ارامشه.
-یعنی براتون مهم نیست شریک زندگیتون چه شرایطی داشته باشه؟
-خوب مسلمه که مهمه ولی اینها وسیله ای است برای رسیدن به هدف شما نپرسیدید شرایط شریک زندگی از نظر من چیه درسته؟
کیارش نگاهم کرد و خندید:
درسته یادم رفته بود که شما خیلی باهوش هستید.خوب حالا می پرسم...
خیره به خیابان شلوغ گفتم:
خوب یک سری شرایط لازم است مثل تحصیلات خانواده سن و سال و شرایط فرهنگی موقعیت مالی مناسب...یک سری شرایط هم سلیقه ای است مثل تیپ و قیافه... چه می دونم قد و هیکل...
کیارش دوباره خندید.عصبی پرسیدم:چی انقدر خنده داره؟
دست پاچه جواب داد:
ببخشید قصد جسارت نداشتم.داشتم با خودم فکر می کردم شاید از نظر شما شرایط لازم را داشته باشم ولی این شرایط کافی نباشند...نه؟
از اینکه چقدر ماهرانه به این بحث کشیده شده بودم خودم هم در حیرت ماندم.به کیارش که بی خیال رانندگی می کرد نگاه کردم.چه طور در عرض چند ثانیه و با شنیدن چند کلمه همه چیز انقدر عوض شده و مرا معذب کرده بود.کیارش اهسته پرسید:
-شاید من اصلا در لیست افراد شرایط دار شما نیستم.
نفس عمیقی کشیدم و با تمام جسارتم گفتم:
حالا این حرف ها برای چیه؟
کیارش دوباره جدی شد:
خوب شاید برای یک تصمیم گیری...
به خیابان های اشنا نگاه کردم نزدیک خانه رسیده بودیم.تا ده شمردم می خواستم کمی بر اعصابم مسلط شوم تا به حال با چنین پیشنهاد رک و پوست کنده ای روبرو نشده بودم.ولی شمردن هم فایده ای نداشت.ترجیح دادم سکوت کنم.سرانجام به خانه رسیدیم وقتی کیارش جلوی در ایستاد گفتم:
زحمت کشیدید خیلی ممنون.
کیارش ابرویش را بالا برد و با خنده ای پنهان در صدایش گفت:
-این دک کردن واقعا به طور کارشناسانه و روانشناسانه بود.
سعی کردم نخندم:
اصلا به همه سلام برسانید.
کیارش مودبانه لبخند زد:
حتما معنی این جمله هم "بفرمایید خونه است" دیگه!
-انتظار چه جوابی دارید؟
-یک جوابی که به سوالی که پرسیدم بخوره.
زنگ را فشار دادم و گفتم:
الان نمی دونم چی باید بگم.
کیارش سریع سوار ماشین شد و گفت:
پس چند روز دیگه مزاحم میشم خدانگه دار.
کاملا روشن بود که نمی خواهد با کسی از خانواده ام روبرو شود.ذهنم درگیر و خسته بود.ان شب بدون خوردن شام با افکاری درهم برهم به خواب رفتم.


ورود عشق ممنوع12

محمودی - باید بگم کارت خیلی عالی بود ....خوب وارد شرکت شدی و تونستی اطلاعات به دست بیاری ......اما اینکه منو راحت گیر بندازی کور خوندی
شهاب اسلحه اشو به طرف ما گرفته بود و اروم بهمون نزدیک می شد و محمودی با نزدیک شدن اون یه قدم عقب می رفت
شهاب- تو دیگه کارت تمومه...... این دست و پا زدنای الکیه .........تسلیم شو
منو و خودشو به سمت کمدا برد مدام چشمش به شهاب بود و یا از پنجره بیرونو می پاید
شهاب- بهت گفتم همه ی اینجا محاصره است
من و محمودی نزدیک پنجره بودیم.... که یه نور قرمز نقطه ای رو دیدم که داره اروم از پام میاد بالا کم کم به صورتم رسید چشمامو بستم که صدای پی در پی شلیک امد
منو و محمودی پرت شده بودیم رو زمین هنوز منو با دستاش محکم گرفته بود
محمودی - پاشو کثافت
منو به زور از روی زمین بلند کرد...... چشم باز کردم .... نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود .......... پس شهاب کجا بود........ الان رو به روم بود ......سریع با چشام دنبالش گشتم
نه ........نه ....نههههههههههههههه باورم نمیشه امکان نداره ... این امکان نداره
باورم نمی شد این شهاب بود... شهاب..... شهاب من که رو زمین افتاده بود
تمام وجودم بی حس شد .
صدام در نمی یومد شهاب......... شهاب
- تو زنده ای....... تو زنده ای....... تو نمردی...... تو نمردی... بلند شو بگو بازم داری بازی می دی
به طرف محمودی برگشتم به دستش یه تیر خورده بود
-کثافت عوضی
با تمام قدرت به طرفش حمله ور شدم
به خاطر اصابت گلوله به دستش و خونریزی دیگه قدرتی براش نمونده بود
همونطورکه به صورت و بدنش چنگ می نداختم دوباره صدای شلیک امد
دوتاییمون یه لحظه مات بهم خیره شدیم بعد از چند ثانیه این محمودی بود که پخش زمین شد .
یکی از تک تیر اندازا بود که محمودی رو زده بود.انقدر ترسیده بودم که همونجا رو پاهام افتادم
دستام خونی شده بود........... اروم دستامو اوردم بالا....... انگشتام می لرزید...... به هق هق افتاده بودم . شهاب من.......... شهاب من
به پشت سرم نگاه کردم شهاب همونطور رو زمین افتاده بود.

چهار دستو پا به بالای سرش رفتم
چشماشو بسته بود....... انگار خوابیده بود
- باز کن اون چشاتو............. باز کن...... بگو هنوز چشات مشکین....... شهاب باز کن
دستامو گذاشتم رو سینه اش و اروم تکونش دادم.... ولی تکون نمی خورد
شهاب پاشو.......... شهابم پاشو....... شهاب......... گریه می کردم شدت تکون دادنام زیاد شده بود و زجه می زدم و شهابمو می خواست
- د لامصب پاشو دیگه .........بگو داری شوخی می کنی و می خوای مثل همیشه بهم بخندی......... مگه نمی خواستی برام خونه پیدا کنی ... بیدا شو و بگو بازم می خوای مژی رو بچزونی ....... پاشو ..........پاشو دیگه ..........من برم به بابات چی بگم
پاشو شهاب.............. توروخدا پاشو ...........من جز تو کسی رو ندارم...... شهاب
حالا داشتم با مشت به سینه اش ضربه می زدم و گریه می کردم
ای خدا انقدر بدت میاد من خوش باشم........ حالا که فکر می کردم یه نفرو دارم اونم ازم گرفتی
چرا اخه چرا............................................ .... شهاب..... شهاب ...........
سرمو گذاشتم روی سینه اش و های و های گریه کردم
بعد از چند ثانیه ای
صدای سرفه امد و هی این سرفه ها بلند و بلند تر می شد مثل اینکه کسی بخواد نفسش بالا بیاد و بطوری که با سرفه می خواست نفس بکشه
دیدم سینه شهاب داره تکون می خوره
اروم سرمو اوردم بالا
خدای من شهاب بود ......داشت سرفه می کرد و به زور نفس می کشید
شهاب............... تو زنده ای .................شهاب تو زنده ای ............تو زنده ای
از خوشحالی به سینه اش ضربه می زدم و می گفتم تو زنده ای .... تو زنده ای

شهاب - وای ژاله تو روخدا انقدر نزن رو سینه ام ...شدت اون گلوله انقدر رو سینه ام در نداشت ........که ضربه های تو داره
- چرا تو نمردی
شهاب - دوست داری بمیرم
پس چرا افتاده ی رو زمین ؟
شهاب - نمی دونم چی شد فقط یادمه همزمان با شلیک تک تیر انداز.... اونم به طرفم شلیک کرد و دیگه هیچی یادم نمیاد
-اون که به طرفت شلیک کرد پس چرا چیزیت نشده؟
شهاب - برای اینکه جلیقه ضد گلوله پوشیدم... از شانسم تیرش دقیقا خورده بود رو قلبم ..............فکر کنم از شدت ضربه تیر رو قلبم بی هوش شدم

-وای شهاب تو زنده ای
شهاب - زنده بودن من انقدر خوشحالی داره دختر
- اره خیلی ...............خودت خبر نداری
هنوز شهاب سرفه می کرد... خواست رو زمین بلند شه
شهاب - سرتو بدوز
من که نمی دونستم چه خبره اصلا تکون نخوردم که شهاب سرمو قاپید و همزمان دوباره صدای دوتا شلیک امد
سرم تو بغل شهاب بود
شهاب - تو خوبی ؟
-من؟
تکونم داد خوبی؟
- اره اره خوبم
شهاب - این چه جونوریه 10 تا جون داره..... اروم بالای جنازه محمودی رفت و براندازش کرد و با اشاره به تک تیر انداز حالی کرد که همه چی تمومه

هنوز رو زمین نشته بودم
شهاب - تو برای چی پا شدی امدی اینجا ؟
من می خواستم بدونم محمودی زند ه است یا نه ؟
شهاب - تو بلاخره با این خیر سر بازیات کار دست خودت می دی ...وقتی امدی متوجه امدنت شدیم ....ولی دیگه نمی تونسیم مانعت بشیم هرچی هم به تلفن رو میز منشی تماس گرفتیم جواب ندادی
- پس شما بودید
سرشو با تاسف تکون داد
-محمودی چطور با اون ضربه امروز امده بود اینجا
شهاب - یکی از خدمتکارای خونه از افراد ما بود..... بعد از رفتن ما ....فرستادم سراغش به موقعه بهش رسیده بودن........ ضربت کاری نبوده... فقط بیهوشش کرده بود ....امروز م امده بود بقیه مدارکو از بین ببره .
- یعنی الان کل ماجرا تمومه شده
شهاب - اره پاشو
اروم دنبال شهاب راه افتادم نمی دونم چرا دستم درد می کرد و می سوخت از ساختمون که امدیم بیرون
شهاب - تو همین جا باش... جایی دیگه ای هم نرو... تور خدا این دفعه به حرف گوش کن
فقط سرمو تکون دادم و دستمو گذاشتم روی بازوی دست راستم دردش بیشتر شده بود
احساس ضعف و تشنگی کردم گوشه دیوار نشستم تا شهاب بیاد.......افتاب دقیقا رو مخم بود .........لبام خشک شده بود دیگه حتی نمی تونستم یه قدم راه برم دستمو برداشتم خونی بود
-وا چرا این خون خشک نمیشه ... فکرا کردم خونای محمودیه که هنوز رو دستمه
چشمامو بستم و باز کردم از دور دیدم شهاب داره بهم نزدیک میشه
دوباره چشمامو بستم
ژاله ژاله ............خوبی چرا چشماتو بستی
اروم چشمامو باز کردم
شهاب - چرا رنگت پریده؟......... خوبی؟
-خوبم فقط نمی دونم چرا دستم درد می کنه
شهاب – ببینم..........ژاله تو که تیر خوردی ....چرا صدات در نمیاد
با تعجب بهش نگاه کردم
تیر خوردم دوباره دست خونیمو دیدم
شهاب - بهت می گم خوبی؟.... بعد تو با این دست زخمی می گی خوبم
می تونی راه بری ؟
-فکر کنم
خواستم پا شم سرم گیج رفت و نتونستم پا شم
- شهاب فکر می کنم این همه برای چشمام خرج کردی بی فایده بود
شهاب - الان وقته شوخیه
-نه به جان تو راست می گم .......نمی دونم چرا هی دیدم تار میشه
شهاب – ژاله........ ژاله....... تو بلاخره منو می کشی با این حرفات
می خواستم بخندم ولی نمی تونستم و به سرفه افتادم
حرف نزن صبر کن الان ماشینو میارم ....بلند شد و به سمت ماشینا دوید و با صدای بلند بهم گفت تکون نخور
دیگه نمی دیدمش حتی صداشم دیگه به گوشم نمی رسید فقط یادم می امد که چشام بسته شد و دیگه هیچی ....
چشامو باز می کنم پرده های سفید .........دیوارای سفید...... تختای سفید ادمای سفید پوش
نکنه الان رنگ سفید مد شده .......همه دارن سفید می گردن
به بالای سرم نگاه کردم یه سرمه
این سرم قطره هاش دارن کجا می ریزه
لوله سرمو دنبال کردم........... اه این که تو دست منه
من کجام ..............چرا تشنمه اب اب من اب می خوام
پرستار-..............اه بلاخره بیدار شدی خانومی
-اینجا کجاست
پرستا-ر اینجا بیمارستانه......... الان نزدیک 5 روز ی میشه که اینجایی
چه اتفاقی برام افتاده
پرستار- به دستت تیر خورده بود......- ولی به خاطر ضعف شدید بدنی 5 روز تموم که بیهوش بودی
-واقعا
پرستار- اره
من 5 روز بیهوش بودم پس چرا هیچی یادم نمیاد
تازه یاد شهاب افتادم ......می خواستم ببینمش ..دلم براش تنگ شده بود
-ببخشیبد من بیهوش بودم کسی هم برای دیدنم امد
پرستار -اره یه اقایی همیشه می یومد....... ولی امروز نیومده یعنی هنوز نیومده
سه شب اول پیشت بود
شوهرته ؟.. معلومه خیلی دوست داره .. خیلی نگرانت بود ... مدام از پرستارا می خواست بهت سر بزنن
پس اونم به دیدنم می یو مده .......منو فراموش نکرده ....
یه حس خوب بهم دست داد ..
اونروز هرچی منتظرش شدم نیومد
بخشکی شانس یه روزم که بهوشم ........حالا اقا طاقچه بالا می زاره نمیاد
شاید کار داره..... اون حتما میاد .....
تا شب منتظرش شدم ولی اون نیومد
به امید اینکه فردا حتما میاد چشمامو بستم به خواب رفتم
صبح از خواب که بیدار شدم یه دست گل بزرگ رو میز بود
-پرستار پرستار
پرستار- بله
-کسی امده بود اینجا
پرستار- اره نفهمیدی........ شوهرت بود فکر کنم دیده خوابی..... امده و رفته و دلش نیومده بیدارت کنه
به معرفت بیدارم نکرده به گلای رو میز نگاه کردم یه سبد بزرگ پر از گلای رز سفید بود که به طرز قشنگی چیده شده بودن
در حال برانداز کردن گلا بودم که یه پاکت نامه بین گلا دیدم
دست بردام و پاکتو برداشتم
این چیه ؟
پاکتو باز کردم

سلام
خوب منم عین خودتم اصلا بلد نیستم یه نامه درست و درمون بنویسم از بچگیمم انشام بد بوده و هست....... راستشو بخوای تا حالا از اینجور نامه ها ننوشتم.
شاید من از روز اول بهت دروغ گفته باشم ولی در مورد خودم هیچ دروغی بهت نگفتم....... مجبور شده بودم .که اون حرفا رو بهت بزنم... اینا جزعی از کارمه
امیدوارم ازم دلگیر نباشی...
این یکی از بهترین ماموریتام بود . وقتی وارد شرکت شدم فکر نمی کردم قرار باشه با تو همکار باشم . اولین باری بود که می دیدم یه نفر انقدر بی غل و غشه و مثل دخترای دیگه دنبال خوشگذرونی نیست
نمی دونم تو این ماموریت چطور باهات برخورد کردم که احتمالا باعث سوء تفاهمت شدم
من به تو مثل یه دوست نگاه می کردم ......ولی تورو نمی دونم ...ازم نرنج
برای یه مدت انتقالی گرفتم که برم شهرستان ... راستی یه خونه هم برات اجاره کردم نگران اجاره اشم نباش...... خودم اجارشو ماه به ماه می ریزم به حساب صاحبخونه...... ادرس خونه پایین برگه هم هست کلید هم تو پاکته زیر گلاست به دست کلید دیگه هم هست کلیدای خونه ی پدرمه .
نمی تونستم پدرمو ببرم ... ممنون می شم گاهی بهش سر بزنی شماره خونه رو هم برات نوشتم نتونستی بری بهش زنگ بزن و از تنهایی درش بیار .... براش یه پرستار گرفتم ولی دائمی نیست
برای همه چی ممنون
شهاب
****
یعنی چی ... همش همین بود....... شهاب تو نباید با من اینکارو کنی من خونه می خوام چیکار؟ دسته گلو پرت کردم کف زمین پاکتو برداشتم توش دوتا دسته کلید بود
از جام بلند شدم و به طرف کمد رفتم لباسام اونجا بود..... سریع لباسمو عوض کردم و از اتاق امدم بیرون و به طرف ایستگاه پرستاری رفتم
-ببخشید از کجا می تونم یه تماس بگیریم
پرستار- بفرماید از اینجا می تونید فقط کوتاه باشه
-ممنون
سریع شماره خونه پدر شهابو گرفتم کمی طول کشید ولی بلاخره برداشت
-سلام خوب هستید اقای احمدی منم دباغ
احمدی - سلام دخترم خوبی چه عجب یادی از ما کردی
- ببخشید من یکم عجله دارم اقا شهاب هستن؟
احمدی - نه دخترم امروز پرواز داره رفته فرودگاه
-کجا؟
احمدی - به من که درستو و حسابی حرفی نزد نمی دونم چش بود
فقط گفت برای یه مدت می ره ........چیزی شده دختر؟
-پروازش برای ساعت چنده
احمدی - فکر کنم 3....اگه چیزی می دونی به منم بگو
-هنوز خودمم نمی دونم ولی باز باهاتون تماس می گیرم
بی معرفت....... بی معرفت....... یعنی دوسم نداشتی... تو که می دونستی من دوست داشتم ........پس چرا رفتی؟
از بیمارستان که امدم بیرون به سمت خیابون رفتم باید دربست می گرفتم
-اقا دربست
کجا ابجی؟
- فرودگاه
خانوم 10 تومن میشها
-باشه اقا مشکلی نیست

به ساعتم نگاه کردم 1.5 بود ....بلاخره بعد از کلی رد کردن ترافیک و گذشت زمان به فرودگاه رسیدیم .
اوه حالا پول اینو از کجا بیارم دیگه شهابم نیست که پول اینو حساب کنه
-گفتید چند میشه اقا
10 تومن
با نا امیدی در کیفمو باز کردم باور نمی شد . تو کیف 10 تا تراول 50 تومنی بود .
اینم کار شهاب بود.می خوای مدیونم نباشی
پول راننده رو حساب کردم
به تابلوی اعلانات نگاه کردم
حتی نمی دونستم داره کجا می ره به تمام پروازای ساعت 3 نگاه کردم تو اون زمان سه تا پرواز بود
مشهد ... شیراز ... بندر عباس
یعنی با کدوم پرواز می ره ............پرواز مشهدو که اعلام کردن با نیم ساعت تاخیر پرواز می کنه....... پس می موند دوتا پرواز...... اول پرواز بند رعباس اعلام شد که مسافرا اماده بشن
به پشت شیشه رفتم.......... مسافرا رو می دیدم که کم کم میومدن و می رفتن ولی خبری از شهاب نبود .
چندباری هم با گوشیش تماس گرفتم ولی خاموش بود .
10 دقیقه ای گذشت ولی خبری نبود.
هنوز امیدوار بودم که پرواز شیراز اعلام شد
خدایا پیداش کنم.......... دارم دیونه می شم........ تورخدا شهاب ... کجایی
نکنه با پرواز قبلی رفته باشه نه.... خدا نکنه .... چشاتو باز کن شاید ببینیش با دستام چسبیده بودم به شیشه
و خدا خدا می کردم که ببینمش .....دیگه نا امید شده بودم که نکنه با پرواز قبلی رفته باشه .
اشکم در امده بود و با نا امیدی به مسافرا نگاه می کردم که
دیدمش ... اره خودش بود ... یه چمدون تو دستش بود که داشت رو زمین می کشید و یه کیفم که رو دوشش بود.
اصلا متوجه نشدم کجام و داد زدم
- شهاب و دستامو براش تکون دادم
فکر کنم شنید که سرشو اینطروف و اونطرف کرد.
ولی متوجه من نشد دوباره صداش کردم
- شهاب شهاب
بیشتر کسایی که نزدیکم بودن بهم نگاه می کردن و به خل بودنم ایمان داشتن
بازم صداش کردم و اینبار بلند تر
-شهاب
که بلاخره نگاش بهم افتاد......... بهم نگاه می کرد و منم براش دست تکون می دادم........ دو سه قدمی از پله ها پایین امد و من خوشحال که منو دیده حتما می خواد بیاد طرفم......... ولی وایستاد و دوباره یه قدم به عقب برداشت
-چرا نمیای چرا وایستادی .....منم ژاله.... ژاله....... بیا دیگه
سرشو انداخت پایین و دیگه بهم نگاه نکرد
شهاب تو روخدا با من اینکار نکن........... اون داشت می رفت و دیگه بهم نگاه نمی کرد .
دوباره صداش زدم و لی اون با یه لبخند تلخ سرشو اورد بالا و فقط دستشو برام تکون دادو پشتشو به من کرد و رفت

نه اون منو ول کرد و رفت......... باورم نمی شد .....عقب عقب از شیشه دور شدم انقدر عقب رفتم که به صندلیا رسیدم و روی یکیشون ول شدم
سرمو با ناباوری تکون می دادم ..........سرمو گذاشتم بین دستام و چشمامو بستم که اعلام بلند شدن پرواز شیرازو شنیدم
شهاب رفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس ژاله چی ؟
دیگه این اواخر اشک بود که هی از چشام در میومد .
شروع کردم به گریه .
خانوم حالتون خوبه
سرمو اوردم بالا یه خانوم چادری بود که داشت ازم می پرسید حالم خوبه
و من بدون جواب دادن بلند شدم دوباره به شیشه نگاه کردم همه رفته بودم شهابم رفته بود ...
اب دهنمو قورت دادم و به سمت در خروجی رفتم
باشه برو ... من که مثل تو نیستم همه رو فراموش کنم .... شهاب بد ... چرا ولم کردی ....موقع راه رفتن بند یکی از کفشامو دیدم که باز شده بود خم شدم که ببندم .
یاد اون روز افتادم که شهاب بهم یاد داد چطور بند کفشامو ببندم
نه دیگه نمی خوام چیزی از تو یاد بگیرم ......هرچی که تو رو به یادم بیاره بدم میاد .....بند اون یکی کفشمو هم باز کردم .
همه یه طور خاص نگام می کردن
بذار نگام کنن مگه 22 سال نگام کردن چیزی شد که حالا بشه
یه ماشین دربست گرفتم و ادرس خونه جدید و بهش دادم و ماشین شروع کرد به حرکت ..
زندگی من هیچ وقت شیرین نمیشه......... وسط راه یاد پدر شهاب افتادم اقا اون ادرس نمی رم برو به این ادرس
دوباره راننده با کلی غر غر دور زد و مسیرشو عوض کرد و به طرف خونه شهاب رفت
از ماشین پیاده شدم....... تمام خاطر هایی که با شهاب داشتم..... داشت برام زنده می شد . کلیدا رو در اوردم و در حیاطو اروم باز کردم
مثل همیشه بود......... سر سبز و بوی نم خاک نشون از تازه ابپاشی شدن حیاط می داد.
اروم به طرف ساختمون رفتم نا خواسته به پدر شهاب گفتم بابا
بابا خونه ای؟
دیدم پدرش از اتاق امد بیرون
احمد ی- سلام دخترم امدی
با بغض ..... بله دلم براتون تنگ شده بود.... تو دلم گفتم بوی شهابو می دی برای همین امدم .
احمدی - چه خوب کردی امدی شهابو دیدی
-نه
داشت اشکم در میومد
به چشام خیره شد
- می خوام امشب براتون شام درست کنم
فقط بهم لبخند زد... کیفمو رو جا لباسی اویزون کردم و به طرف اشپزخونه رفتم .
خودمم نمی دونستم می خوام چی درست کنم . یه سیب زمینی برداشتم و شروع کردم به پوست کردن . به اشکام اجازه دادم بیان بیرون.
پوست می کردم و بینیمو مدام می کشیدم بالا
احمدی - ژاله بابا چیزی شده
به طرفش برگشتم
با گریه....... نه چیزی نشده
احمدی- پس چرا گریه می کنی ؟
به خاطر این پیازه نمی دنم چرا انقدر تنده اشک منو در اورده
احمدی - اره واقعام تنده این سیب زمینی
به دستم نگاه کردم که پیاز نبود و سیب زمینی بود .
گریه ام بیشتر شد . و با هق هق به طرف اتاق شهاب رفتم .
خودمو رو تختش انداختم و گریه کردم
فکر کنم پدرش از این تابلو بازیه من به همه چی پی برده بود برای همینم بیچاره چیزی نگفت و ساکت شد
بعد از چند دقیقه سرمو اوردم بالا و دورتا دور اتاقشو دیدم ساده بود چیز خاصی توش نداشت ولی بوشو می داد چشمم به بالای کمد افتاد یه بسته بزرگ سفید بود با دست بینیمو که روش پر اشک بود و پاک کردم و سعی کردم بسته رو از کمد بردارم .
بسته رو برداشتم و بازش کردم.

همونجا میخکوب شدم و با ناباروری لباس عروسی که تو جعبه بود اوردم بالا
همونی بود که اونروز بهش گفته بودم ازش خوشم میاد
هق هق گریه ام امونمو بریده بود حالا بلند بلند گریه می کردم .
- تو که منو نمی خواستی این خریدن چی بوده
صدای زنگ خونه امد .
نمی دونم چرا تو اون چند دقیقه با پدرش راحت شده بودم
کیه بابا؟
احمدی - کسی نیست.... پرستاریه که شهاب برام گرفته بود امده بود شب بمونه که گفتم نمی خواد
با لباس عروس از جام بلند شدم باهاش دور خودم چرخ زدم دلم داشت براش پر می کشید ..... برای خودم می چرخیدمو و گریه می کردم .
انقدر چرخیده بودم که سرم گیج رفت و سر جام وایستادم که کمی اروم بشم .
---شنیدم که میگن یکی دونه ها خل دیونن ولی نمی دونستم تا این حد خلن
با شنیدن این حرف به سمت در برگشتم
شهاب بود که داشت بهم می خندید و در حالی که در می بست
شهاب - تو به با اجازه چه کسی دست به اون (لباس عروس)زدی
-تو مگه نرفتی
شهاب - چیکار کنم یه چیز جا گذاشته بودم باید بر می گشتم
- یعنی می خوای بازم بری ؟
شهاب - نمی دونم بستگی داره
-به چی ؟
شهاب - به اینکه اون چیزی که جا گذاشتم بخواد من برم یا بمونم
-اون چیزی چیه؟
شهاب - اوه خدای من ژاله که می خوای درست فکر کنی .... فکر کردم فهمیدی چی می گم.
-نکنه نکنه منظورت.....
..
شهاب - خدا روشکر دارم بهت امیدوارم میشم
-نه..
شهاب - اره
-نه
شهاب - اره..
- وای شهاب
شهاب دستاشو از هم باز کرد ....جانم
با تمام قدرت به طرفش دویدم و خودمتو انداختم تو بغلش
و همونطور که تو بغل شهاب بودم منو دور خودش می چرخوند
و بلند بلند می خندید منم می خندیدم
بعد از اینکه کلی منو چرخوند و خندیدم باهم رو تخت افتادیم
- چی شد تو که داشتی می رفتی گفتی سوء تفاهم.
شهاب - راستش ترسیدم ژاله..... وقتی اونشب تو اون مهمونی دیدم داری با محمودی می ری بالا......... داشت قلبم وایمیستاد.. نمی دونی تا خودمو به اون بالا برسونم هزار بار مردمو زنده شدم..... یا اونروز که تیر خوردی ... وقتی می بینم ممکنه اگه باهام باشی برات اتفاقی بیفته ترس برم می داره ... نمی خوام بهت اسیبی برسه ... برای همین گفتم ازت دور بشم و پا رو دلم بذارم
- یعنی دوسم داری
شهاب - پس فکر می کنی برای چی مجبور کردم هواپیما برگرده
-راست می گی
شهاب - اره
-فکر می کردم دیگه نمی بینمت
بهم خندید
-پشیمون نمیشی
با حرکت سر گفته نه
-یه چیزی بپرسم
شهاب - قضیه بلیت اتوبوسای واحد که نیست
با خنده نه........-تو اون شب تو ماشین منو بوسیدی
شهاب - بازم مستی
-دارم جدی می پرسم
شهاب - خوب منم جدی می گم
-راستشو بگو
شهاب - نمی دونم داری از چی حرف می زنی
-شهاب
شهاب - جانم
-راستشو بگو
شهاب - راستشو می خوای
-اره
شهاب - راستشو بخوای الان می خوام همون بلا رو سرت بیارم
-چه بلایی؟
شهاب - چشاتو ببند تا بگم
-شهاب می خوای چیکار کنی ؟
شهاب - تو ببند ضرر نمی کنی
-ببندم؟
شهاب - بهم اعتماد نداری؟
-چرا دارم
شهاب - پس ببند
چشمامو بستم
احساس کردم دارم گرم میشم ... شهاب بود که داشت اروم منو بغل می کرد و منو به خودش می فشرد
بعد از کمی مکث ...............ژاله دوست دارم
و اون بلای شیرینشو نازل کرد
و لباشو گذاشت رو لبام
****
آروم آروم تو گوشم بگو که می مونی

هر شب هر روز هر لحظه به یادم می مونی

ذره ذره از عشقت من دارم می میرم

من تو فکرم چجوری دستاتو بگیرم

حالا دستات تو دستام نگاتم تو نگام

این چه حسیه چه حالیه چرا من رو هوام

حالا دستات تو دستام نگاتم تو نگام

این چه حس و حالیه آخه چرا من رو هوام

ورود عشق ممنوع11

چنان غرق مهمونی و رقصند ها ی اون وسط بودم که اصلا متوجه نبودم دارم درباره چی با شهاب حرف می زنم ..........از سکوت شهاب استفاده کردم و ادامه دادم
-می دونی از این اهنگای شش و هشتی اصلا خوشم نمیاد ..... بعضیاش قشنگن ولی هیچ وقت محتواشو درک نمی کردم
ببین مثل اینکه الان گذاشتن و مژی و فریده دارن با تمام وجود خودشون با اهنگ هما هنگ می کنن
خوب گوش کن
اهان اهان بین داره اولش داره چند اسم مزخرفو می گه که نمی دونم کیا هستن
Ashkin0098 &alishmas ft keyan
تازه بعد از 20 بار شنیدن این اهنگ به این نتیجه رسیدم که 0098 پیش شماره ایرانه
اولشو گوش کن ...
دون .. دون دووو نبال دختر دم در با کسی نپر 
یا اینجا... پر پر می شه دل من وقتی تو نیستی دلبر ...مگه دل ادم پر پر میشه..... خدایی نکرده که مرغ نیستیم
یا دیدمت کرکو پرم ریخت تو بنز دون اناری ... سوار ماشین شدن.... اونم بنز ...که ادمو باید ببره تو ابرا ....نه اینکه باعث ریخن کر کو پرش بشه
اخه ماشین مال تو نیست ... ماشین محمد قناری ایست
حالا معلوم نیست محمد قناری دیگه کدوم خریه ولی هر کی هست خوشبحالش که بنز اونم دون اناری داره مگه نه

یا اینجاش ....می خوام برسونمت ... سونمت ... سونمت
خوب برسون ...پولتو بگیر... چرا هی می گی برسونمت ....بی سواد اخرشم همش می گه سونمت بلد نیست کامل کلمه رو بگه
مصیبت بیشتر اینجاست
لامپ بترکونمت
نمی دونم این وحشی بازیا یعنی چی.... لامپ ترکوندن اخه چه معنی می ده
وای بدترش اینجاست ..کسی که این شعرو می خونه خیلی باید بی شعور باشه
که اینجای شعر می گه ماچ ابدار کنمتو
تازه پرو تر از اینه که می گه .......هیچی نگیو بشینی ساکت ... اخه شما بگو مگه الکیه هر کی هر غلطی خواست بکنه بعد طرف صداشم در نیاد
می خوام بمونم پیشت ... تو غلط می کنی می خوای بمونی پیشم
اخرشم می گه هیچکی کیوان نمیشه
اره معلومه هیچکی کیوان نمی شه ....هم ماچ ابدار بکنتتو هم بمونه پیشت هر نفهمی هم باشه می گه هیچکی کیوان نمی شه
خلاصه اینکه من هنوز این شعرو خوب درک نکردم همانطور که دست به سینه بودم به طرف شهاب برگشتم
-نظر شما چیه؟
دهنش باز بود و منو نگاه می کرد
-چیزی شده حالت خوبه ؟
شهاب- دباغ
-جانم
شهاب- اون لامپ نیست
-پس چیه
شهاب- لاو
-لاو؟
با درموندگی سرشو تکون داد
-خوب لاو باشه یا لامپ در هر دو صورت دارن ترکیده می شن و این اصلا خوب نیست .
شهاب- بیبن دباغ جان من می رم میام فقط تو بهتره اصلا از جات تکون نخوری
-باشه مشکلی نیست تو برو......... و اگه دیدی به کمک من احتیاج داری حتما صدام کن
شهاب- باشه فقط تو جایی نری
حتما تو برو ....موفق باشی
با لبخند دوباره به وسط سالن خیره شدم......... انچنان سرگرم تحلیل اهنگ بودم که حتی متوجه نشده بودم که شهاب برام میوه اورده ....خوشه انگور ی رو برداشتم و دونه دونه شروع کردم به خوردن

شما خیلی خانوم شوخ طبعی هستی.... حبه انگور پرت شد تو گلوم و به سرفه افتادم
داشتم خفه می شدم که دوتا ضربه زد پشتم و دونه انگور زرتی رفت پایین
ببخشید نمی خواستم بترسونمت
سرمو اوردم بالا اقای محمودی بود........ رئیس شرکت
تو اون لحظه خفه خون گرفته بودم
باورم نمی شد رئیس شرکت کنارم وایستاده باشه
محمودی - شما از کارمندای شرکت هستی؟
همونطور که به چشاش خیره بودم سرمو اوردم پایین.... بله
محمودی - کدوم قسمت کار می کنی؟
- بایگانی
محمودی - اون اقا دوستتون بود
خواستم بگم نه
محمودی - چه دوست بی معرفتی... نباید خانوم به این با شخصیتی و بذلگویی رو تنها بذاره
- نه الان میاد
محمودی - من دقت کردم شما تنها کسی هستی که از اول مهمونی اینجا نشتی و اصلا تکون نمی خوری و دوستت هی میره و میاد اینطوری که به ادم خوش نمی گذره

-گفتم که الان میاد
محمودی - دوستتونم تو شرکت کار می کنه
-بله اونم تو قسمت بایگانی
محمودی – بگذریم.....احتمالا دوستتون هم داره یه جای دیگه خوش می گذرونه ..... دستوشو به طرف من دراز کرد... افتخار یه رقص خوبو به من می دید.
نمی دونستم چیکار کنم
چشمم خورد به مژی و فریده که با تعجب به من نگاه می کردن..... هنوز دستش دراز بود .....حتی یه لحظه به این فکر نکردم چرا رئیس امده سراغ من..... تو اون موقعیت فقط مغزم بهم میگفت تو هم می تونی مژی و فریده رو بیشتر بسوزونی
وقتی ببینن با رئیس می رقصی ای حالشون می گیره که نگو
حتی شهابو هم برای یه لحظه فراموش کردم
و دستمو گذاشتم تو دست محمودی و به طرف وسط سالن رفتیم
بیشتر نگاها به سمت ما جلب شد
احساس غرور می کردم از اینکه من مورد توجه رئیس شرکت هستم و خودش بهم پیشنهاد رقص داده
از گرما داخل سالن گونه هام کمی قرمز شده بود و با ارایش که داشتم صورتم قشنگتر شده بود
دست راستش گذاشت پشت کمرم که باعث شد کمی بلرزم فکر کنم فهمید که دستشو به جای اینکه اروم بگیر پشت کمرم محکمتر گذاشت و و با دست دیگش دست راستمو گرفت و با اهنگ ملایمی که گذاشته بودن شروع کرد به رقصیدن . .... این اولین باری بود که داشتم با یه مرد می رقصیدم
انقدر هول کرده بودم که نمی تونستم تو چشاش نگاه کنم
موقعه چرخیدن چشمم اقتاد به شهاب که با یه علامت سوال بزرگ بالای سرش داشت منو نگاه میکرد
رنگش پریده بود
با حرکت سر بهم فهموند تو اون وسط چه غلطی می کنی
من که نمی تونستم جوابشو بدم با خودم گفتم خوب دارم می رقصم دیگه
محمودی - اسمت چیه؟
با این سوال چشم از شهاب گرفتم
- بله
محمودی - گفتم اسمت چیه ؟
ژاله
ژاله....ژاله چه چشای قشنگی داری؟
با تعریفش سرمو انداختم پایین
محمودی - چند سالته ؟
سرمو که اوردم بالا به چشماش نگاه کردم که حسابی قرمز شده بودن انگار دوتا کاسه خون بودن
با لرزش تو صدام 22
هنوز داشتیم می رقصیدیم که خدمتکاری از کنارمون رد شد
محمودی - هی وایستا
خدمتکار سینی رو جلو گرفت و محمودی حین رقص یکی از جاما رو برداشت
محمودی - تو هم بردار ژاله جون
- نه من نمی خورم
محمودی - ضد حال نزن دیگه بردا
با ترس برداشتم دوباره به شهاب نگاه کردم که با سر از این کار منعم می کرد
محمودی - بردار
و من برداشتم همونطور که جلو و عقب می رفتم
محمودی - می خورم به سلامتی ژاله عزیز
و لاجرم تمام جامو سر کشید
محمودی - تو نمی خوای به سلامتی من بخوری
-من اخه
محمودی - بخور دیگه وگرنه حسابی بهم بر می خوره
بازم به شهاب نگاه کردم
بیچاره دیگه پاک یادش رفته بود برای چی امدیم اونجا رنگ صورتش شده بود مثل گچ
از چشای محمودی می ترسیدم چندان حالت طبیعی نداشت جام تو دستم بود و من مونده بودم حالا چه خاکی بریزم تو سرم .
خواستم بچزونم که بلایی بدتر از چزوندن امد سرم
جامو از دستم گرفت و خودش به لبم نزدیک کرد.دیگه مطمئن بودم هیچ اراده ای برای کاراش نداره
محمودی - باز کن اون غنچه رو
و من که هاج واج داشتم نگاش می کردم با یه حرکت تمام محتوای جامو خالی کرد تو دهنم

این چی بود که به خوردم داد خیلی بد مزه و تلخ بود بر خلاف رنگش که هوس انگیز بود طعم افتضاحی داشت .
چشات دیونم می کنه کوچولو...... چرا من زودتر از اینا ندیده بودمت
دیگه داشتم حسابی قبض روح می شدم .
سرم کم کم داشت به دوران می فتاد . چشام خوب نمی دید چند بار سرمو تکون دادم ولی هنوز حالم همونطوری بود
دیگه شهابو نمی دیدم .

حالا خوب بود فقط همون یه جامو به خوردم داده بود و بیشترش از گوشه لبم ریخته بود بیرون
صداها برام گنگ بود ادما رو نمی تونستم خوب تشخیص بدم
وقتی به خودم امدم که به محمودی تکیه دادم و داریم از پله ها بالا می ریم .
وارد طبقه دوم شدیم فکر کنم حدود 4- 5 تایی اتاق بود به طرف راهرو رفت وسط راهرو در یکی از اتاقارو باز کرد و باهم وارد اتاق شدیم
هنوز سرم گیج می رفت
- برای چی امدیم اینجا
در حالی که در و قفل می کرد
محمودی - پایین خیلی شلوغ بود خانومی اینجا بهتره
-پس چرا درو قفل می کنی
محمودی - برای اینکه کسی مزاحمون نشه خوشگله
دستم رو سرم بود فکر می کردم هر ان بخورم زمین.... دستمو گرفت و به طرف یه تخت دونفره برد.
و منو روش نشوند
کمی حالت تهوع داشتم بهش نگاه کردم که داشت کتشو در میورد ...خودشم حسابی تلو تلو می خورد...
من که یکی کوفت کرده بودم حالم این بود وای به حال اون که از اول مهمونی داشت فرت و فرت کوفت می کرد .
کتشو پرت کرد یه گوشه و امد به سمتم ......و.....اروم کنارم نشست و با دستش چونمو گرفت و صورتمو به طرف خودش چرخودن و اروم لبای بد بوشو به لبام نزدیک کرد .
گیج و خمار بودم و از اینکه لباش رو لبام بود یه جورایی لذت می بردم .
تو همون حالت اروم دستشو گذاشت رو شونمو و منو وادارکرد که رو تخت دراز بکشم و خودشم با هام دراز کشید .
با اینکه سرم درد می کرد متوجه یه چیز غیر طبیعی شدم .... انگار مخم داشت دوباره کار می کرد........ من اینجا چیکار می کردم چرا اینجام.... چشم باز کردم که دیدم تو بغل محمودیم و اونم در حالی که چشاشو بسته و لباش رو لبامه ...........با یه حرکت پسش زدم
ولی یادم رفته بود که کسی که مسته چیزی حالیش نیست چه برسه به اون که هیکلش 2 برابر من بود خواستم از روی تخت بیام پایین که خودشو روم انداخت
محمودی - کجا شیطون با هزار ترفند کشونمدمت این بالا حالا می خوای راحت در بری
شروع کرده بودم به دست و پا زدن ولی انگار اون داشت پشه می پروند و دست و پا زدن من به چشمش نمی یومد
باید کاری می کردم تا وضع خرابتر از این نمی شد .
ژاله تاکار دستت نداده زود باشو اون مخ اکبندتو کار بنداز .
خرس گنده چقدر سنگینم هست دارم له میشم ......وای مامان
محمودی - هرچی زور بزنی بی فایده است ساکت باشو بذار دوتایمون لذت ببریم
یه لحظه یاد صحنه ای از یه فیلم افتادم که زنه برای اینکه از دست نگهبانی که براش گذاشته بودن فرار کنه شروع می کنه و با زبون چرم و نرم باهاش حرف می زنه و به حساب طرفو خر می کنه ..... ولی بعد از اون یادم نمیاد اون زن چیکار می کنه .... خوب ژاله تو هم همون کارو کن بعدش خودت یه فکری برای بقیه اش می کنی
-عزیزم باشه منم می خوام باهام لذت ببریم ولی اینطو ری که من له میشم و فقط تو لذت می ری
هنوز حسابی منگ بودو به سکسکه افتاده بود
-قربون برم از روم بلند شد تا بگم
محمودی - زرنگی خوشگله می خوای فرار کنی
- نه عزیزم کلید که پیشه توه........ من چطور می تونم فرار کنم... بعدشم دلم میاد تو رو ول کنم...... تازه تو رو پیدا کردم
محمودی - راست می گی
-اره راست می گم حالا پا میشی؟
محمودی - یادت باشه قول دادی
- اره عزیزم یادمه
اروم از روم تکون خورد و خودشو کشید کنار
نفسم بالا امد خواستم سریع در برم که جلدی دستمو چسبید
محمودی - دیدی داشتی فرار می کردی
-نه فدات شم کدوم فرار......... خواستم پرده رو بندازم که به بیرون دید نداشته باشه
محمودی - اه پس زود باش اهو خوشگله
-باشه عزیزم اروم باش
در قفل بود.......... طبقه دوم هم بودم........ با یه غول بیابونی هم در افتاده بودم
چشامو بستم و تمرکز کردم
برای یه بارم شده تو زندگی درست فکر کن...... بذار شهاب بفهمه تو خنگ نیستی
یادم امد که کلیدو انداخته تو جیبش ولی کتش انور نزدیک در بود.... اگه می رفتم می فهمید و دیگه بهم اعتماد نمی کرد و ممکن بود دیگه بهم فرصت کاری رو نده
محمودی - چی شد چرا نمیای قربون اون لبای نازت بیا دیگه
- باشه عزیزم الان میام
اروم بالای سرش رفتم
-اول می خوای یه بازی کنیم و بعد خوش بگذرونیم
محمودی - نه حوصله بازی ندارم
-بازیش خیلی خوبه...... کافیه تو چشاتو ببندی و با لبخند بگی سیب
محمودی - بعدش چی میشه
-بعدش یه سیب خوشگل میاد رو لبات
محمودی - ای جان چه بازیه با حالی باشه فقط طولش ندیا
محمودی چشاشو بست و با یه لبخند حال بهم زن گفت سیب
چشم چرخوندم چشمم افتاد به اباژور کنار تخت
محمودی - کو این سیب ژاله جونم
-عزیزم از ته دل بگو سیب
محمودی - باشه شیطونم سیــــــــــــــب
توی یه چشم بهم زدن اباژورو برداشتم محکم کوبیدم رو سرش

انگار زمان متوقف شده و نمی تونم نفس بکشم به دستم نگاه کردم که اباژور تو دستم بود و از سر محمودی خون می یومد
شروع کردم به نفس زدن
من .... من کشتمش من کشتمش ......چرا به حرف شهاب گوش نکردم و از جام تکون خوردم
شهاب کجایی .............من ادم کشتم
اباژورو ول کردم و به طرف در دویدم ولی در قفل بود به کت افتاده رو زمین نگاه کردم برشداشتم و گشتمش .......کیلدو پیدا کردم
دستام می لرزید ...... اشک بود که از چشام می بارید درو اروم باز کردم از اتاق زدم بیرون
کسی تو راهرو نبود به پله ها نزدیک شدم از اون بالا توی سالونو نگاه کردم خبری از شهاب نبود همه داشتن خوش می گذروندن و کسی از غیبت محمودی خبر دار نشده بود
خوب می رم پایین و بدون جلب توجه وسایلمو بر می دارم و فرار می کنم ولی من یه ادم کشتم............. وای سرم داره می ترکه حالم بده پامو رو اولین پله گذاشتم که یادم امد تو اون اتاق چشمم به یه لپ تاپ خورده بود
شاید سوئیچ اونجا باشه
محمودی مرده من می ترسم برم تو اون اتاق .... بین رفتن و موندن مونده بودم که یادم امد من و شهاب برای اون سوئیچ امده بودیم نه برای چیز دیگه ای ........
با گریه سریع خودمو به اتاق رسوندم و شروع به گشتن کردن سریع لپ تاپو روشن کردم ........ دوباره تمام جیبای کتشو گشتم ولی خبری نبود ......تمام کشوها رو گشتم اونجا هم نبود .....پشت قاب ....... رو میز ....کمد...... زیر تخت همه جا رو گشتم پس کجاست
به هیکل محمودی نگاه کردم جرات نزدیک شدن بهشو نداشتم
شاید تو جیب شلوارش باشه
اون مرده من می ترسم ............برو برو به خاطر شهاب برو
اروم به جسم بی جون محمودی نزدیک شدم چند بار با نوک انگشت بهش دست زدم ولی تکون نخور
جرات پیدا کردم و جیب پیرهنشو گشتم اونجا که هیچی....... دست کردم تو جیب شلوار ..دستم خورد به یه چیزی باید خودش باشه . وقتی دستمو بیرون کشیدم و مشتمو باز کردم یه فلش دیدم
تمام ارایشم بهم ریخته بود . فلشو به لپ تاپ زدم دقیقا همون چیزی بود که دنبالش بودیم .... برگشتم به محمودی نگاه کردم بی جون رو تخت افتاده بود
- تقصیر خودت بود........ نباید اینکارو می کردی...... تقصیر خودت بود
بازم گریه ام گرفته بود فلشو تو دستم دوباره مشت کردم وسط اتاق وایستاده بودم
مستاصل بودم دستامو گذاشتم رو صورتم و همون وسط رو زانوهام نشستم و شروع کردم به گریه کردن
حسابی کم اورده بودم . چرا این اتفاقا افتاد.... قرار نبود اینطوری بشه
اشکامو با دامن لباسم پاک کردم بینیمو کشیدم بالا و بلند شدم و برگشتم که از اتاق بزنم بیرون خوردم به یه نفر
نفسم بند امد نزدیک بود غش کنم........ اما تو اوج نا باوری شهاب بود . که جلوم وایستاده بود.
چشمش افتاد به محمودی و دوباره به من نگاه کرد
شهاب ................شهاب.......... من اونو کشتمش..... اون دیگه نفس نمی کشه اون مرده....... من ادم کشتم ........تقصیر خودش بود ....... باور کن من ادم کش نیستم......... من فقط ... فقط از خودم دفاع کردم
گریه ام به هق هق تبدیل شده بود اروم به طرفم امد و منو کشید تو بغلش شهاب- هی اروم باش اروم
- شهاب من کشتمش ........ کشتمش
شهاب- اروم باش بذار ببینم چی شده
سرم رو سینه اش بود و گریه می کردم
شهاب- ژاله اروم باش ...الان همه رو با گریه هات می ریزی تو اتاق
منو اروم از خودش جدا کرد و به طرف محمودی رفت... انگشتشو گذاشت رو گردن محمودی دوباره مچ دستش گرفت و اخرم سرشو گذاشت رو سینه محمودی
به جای ضربه ای که رو سر محمودی کاشته بودم نگاه کرد . نفسشو راحت داد بیرون خداروشکر هنوز زنده است
- زنده است زنده است زنده است
شهاب- اروم چه خبرته ساکت باش
با دوتا دستم دهنمو گرفتم
-یعنی زنده است اره زنده است
خداروشکر جای حساسس نکوبیدی ولی باید یه جور خبر بدیم که بیان ببرنش همین طوری خون بره خطرناکه
-خوب بریم زود باش
تو که با این سر و وضع که نمی تونی بری پایین جلب توجه می کنی
باید از همینجا از پنجره بریم پایین ... بعدشم یه جوری خبرشون می کنیم
دیدم شهاب داره ملافه ها رو پاره می کنه و بهم گره می زنه سر ملافه ها رو به پایه تخت بست و بقیه رو از پنجره ریخت بیرون
شهاب- من اول می رم تا مطمئن بشم محکمه بعد تو بیا
رفت بالای پنجره خواست بره پایین
-شهاب
شهاب- چیه؟
فلشو به طرفش گرفت...پیداش کردم
شهاب- سوئیچه
-اره
شهاب- بده ببینم
-به لپ تاپپ وصل کردم اطلاعاتت همش اینجاست
شهاب- کدوم لپ تاپ
-اوناهش رو میزه
از پنجره امد پایین و به سمت لپ تاپ رفت
-می گم امتحانش کردم مطمئن باش
شهاب- خیلی خوب باید لپ تاپم ببریم ......این باید کیفش همین اطراف باشه
کمد بغل میزو باز کرد و گشت
شهاب- پیداش کردم
سریع لپ تاپو گذاشت تو کیفو بندشو باز کرد و انداخت رو دوشش
شهاب- خیل خوب زود باش بریم ...اول شهاب رفت خیلی زود خودشو رسوند پایین
سرم درد می کرد هنوز گیج بودم از پنجره بیرونو که نگاه کردم چشام دوباره شروع کردن به چرخیدن حالت تهوعم بیشتر شده بود
شهاب- ژاله بیا زود باش
-شهاب نمی تونم سرم داره گیج می ره
شهاب- ملافه رو محکم بگیر و چشاتو ببیند و بیا پایین من هواتو دارم
-نمی تونم شهاب
شهاب- می تونی چشاتو ببند و بیا
رفتم رو پنجره و ملافه رو محکم گرفتم چشامو بستم موقعه امد به پایین کمی چشامو باز کرده بودم که ببینم پامو کجا می زارم....... دستام درد گرفته بود چیزی نمونده بود که به شهاب برسم و لی دیگه قدرتمو از دست دادم و ملافه از دستم رها شد و قبل از اینکه با مخ بخورم زمین تو بغل شهاب فرود امدم
حالم خوب نبود....... حتی نمی تونستم جوم بخورم .خود شهابم فهمیده بود
و بدون اینکه چیزی بگه همونطور که تو بغلش بودم ساختمونو دور زد . و سعی کرد از در پشتی بیرون بریم. نمی دونم کجا بودیم که منو رو زمین گذاشت و تلفنشو در اوردم
چیزای نامفهومی می شنیدم چشام نیمه باز بود بعد از اینکه تلفنش تموم شد
شهاب- وقتی حرف گوش نمی کنی... حقته.... یه بار گفتم لب به این زهرماری نزنیا.... تو هم که حرف گوش کن.... اولین کاری هم که کردی خودن همین زهرماری بود.
قدرت جواب دادن نداشتم از گریه زیاد چشام می سوخت و سرم به شدت درد می کرد
دوباره بغلم کرد خداروشکر لاغر بودم و راحت می تونست منو مثل هندونه اینورو انور بره
نمی دونم منو و خودشو چطور از خونه اورد بیرون گیج تر از اونی بودم که موقعیتمو تشخیص بدم
تا اینکه صدای دزدگیر ماشینشو شنیدم و صدای باز کردن درو
حالا که جام ثابت شده بود چشام نیمه باز شده بود شهاب بالا ی سرم بودو روم خم شده بود و داشت منو جابه جا می کرد ...می دیدمش ولی اون فکر می کرد من هنوز منگ و بی هوشم
احساس کردم گرمای بدنش داره بهم نزدیک و نزدیکتر می شه بوی ادکلنش به خاطر نزدیکی بیش از حدش بد جوری تو بینیم رفته بود
ژاله...ژاله........ چند باری صدام کرد ولی من با اینکه صداشو می نشیدم نمی تونستم جوابشو بدم
وقتی از من جوابی نشنید روم خمتر و خمتر شد و در بعد یه لحظه داغی لباش بود که رو لبام احساس می کردم از اون زهرماری بدنم داغ بود و با این کار شهاب داغتر شدم .
تو همون منگی که داشتم لذت می بردم
ناخوداگاه صداش کردم شهاب
که از ترس زود از جاش پرید
ژاله بیداری؟
گرممه شهاب ........گرممه .....لبام می سوزه
شهاب- چیزی نیست الان می ریم خونه
سریع پشت فرمون نشت برگشت عقب و به من خیره شد
شهاب- ژاله بیداری؟
- نمی دونم....... یعنی خوابم.... احساس می کنم یکی لباشو گذاشت رو لبام
یه لحظه ساکت شد.... اشتباه می کنی
-ولی خیلی واقعی بود
شهاب- وقتی می گم از اون زهرماریا نخور برای همینه .....مستی دیگه ....حالیت نیست.... داغ کردی
-راست می گی ....
شهاب- اره
-با صدای خماری گفتم اگه مستی اینه که فوق العادست
شهاب- بگیر بخواب تا برسیم خونه
با حرکت ماشین کم کم چشام سنگین شد و دیگه چیزی حالیم نشد
چشم باز کردم سرم هنوز درد می کرد نمی دونستم کجام اروم بلند شدم اینجا کجا بود ......این اتاق کیه؟....... هنوز لباسام تنم بود احساس کوفتگی می کردم
افتاب تا وسط اتاق امده بود چشمم به ساعت روی دیوار خورد ساعت 11 بود
هرچی فکر کردم چیزی یادم نیومد
به طرف در رفتم و اروم درو باز کردم و قتی درو باز کردم با دیدن هال تازه فهمیدم خونه شهاب و پدرش هستم
پس خودش کجا بود........ دوباره به اتاق برگشتم تمام وسایلم گوشه اتاق بود سریع لباسم عوض کردم ...... مانتو مشکی و شلوار جینمو پوشیدم و یه شال ابی سرم کردم .......خونه تو سکوت مطلق بود به طرف اتاق پدرش رفتم در اتاقو باز کردم پدرش رو صندلیش نشسته بود و در حال خوندن کتابی بود.

انقدر غرق خوندن بود که متوجه من نشد.......... دوباره همونطوری که اروم درو باز کرده بودم بستم کیفمو برداشتم و یواش از خونه زدم بیرون....
یعنی دیشب کسی سراغ محمودی رفته الان زنده است از کجا باید بفهم .....پس شهاب کجاست
اگه مرده باشه من که بدبختم
تنها جایی که می تونستم برم شرکت بود و از اون طریق بفهم حال محمودیه چطوره ؟
چون معمولا کیهانی دربون شرکت هست و از همه چیز خبر داره
یه عالمه سوال تو ذهنم بود
دیشب چه اتفاقی افتاد............... شهاب سر و کلش از کجا پیدا شد......... محمودی زنده است...........چرا من خونه شهابم ..........پس خودش کجاست
جمعه بود پرنده پر نمی زد به زور ماشین پیدا کردمو و خودمو به شرکت رسوندم
با قدمهای اروم وبه طرف در وردی رفتم خیلی بیش از حد سوتو کور بود
به اتاق نگهبانی نزدیک شدم
اقای کیهانی رو صدا کردم ولی جوابی نشنیدم چند ضربه ای به پنجره اتاق زدم ولی بازم صدایی نبود .
اینم نیست انگار همه ی ادما امروز گمو گور شدن
اتاق نگهبانی رو رد کردم به طرف قسمت مدیریت رفتم من باید می فهمیدم اون زنده است یا نه ؟
این که من یه ادم کشته باشم داشت دیونم می کرد . شهاب هم نیست تا بدونم دیشب چه اتفاقی افتاد.
خالی بودن محوطه شرکت بیشتر ادمو می ترسوند صدای باد که لابه لای درختا می پیچید به جونم وحشت می نداخت
دستمو گذاشتم رو دستگیره در و درو باز کردم
که یهو صدای زنگ تلفن از روی میز منشی بلند شد و من دو متر پریدم رو هوا و سریع خودمو پشت در پنهون کردم قلبم امد تو دهنم...... ولی انگار کسی قصد برداشتن تلفنو نداشت
احتمالا کسی هم نیست که بخواد جواب بده ........اروم به میز منشی نزدیک شدم هنوز تلفن زنگ می زد .
خواستم گوشی رو بردارم ولی صدایی که از اتاق رئیس میومد مانع از برداشتن گوشی تلفن شد......... رنگم به وضوح پریده بود . به طرف در رفتم
صدای قدمای کسی میومد انگار داشت راه می رفت گاهی هم صدای برگه هایی که دارن رو زمین ریخته میشن می یومد
خواستم برگردم اما باید بدونم محمودی زنده است یا نه؟
اروم و بدون صدا درو باز کردم چشمم به زمین خورد ... کف اتاق پر بود از برگهای که از زونکنا و لایه پروند ها جدا شده بود ن
هنوز صدای پخش شدن برگها می یومد....... قدم تو اتاق گذاشتم ولی کسی رو ندیدم
کمی جلو تر رفتم احساس کردم کسی پشت میز بزرگ محمودیه .....به طرف میز رفتم صدای تپش قلبمو می شنیدم اب دهنم خشک شده بود به میز رسیدم کمی روی نوک پاهام وایستادم تا انور میزو ببینم که در یه لحظه

خوب که یه سیب خوشگل میاد رو لبام اره؟
صدای محمودی بود در حالی که دستشو انداخته بود دور گردنم
داشتم می میردم
-من من .... مگه نیومد رو لبات
محمودی - خفه شو زود باش... بگو...... زود بگو....... فلشو چیکار کردی ؟
-فلش........ کدوم فلش ؟
محمودی - همونی که از تو جیبم برداشتی
داشت نفسم بند میومد چشاش مثل گرگا شده بود احساس کردم تا دو دقیقه دیگه می رم پیش بابام که از این به بعد با هم تو قبر از کارای مامانم بلرزیم
- باور کن می خواستم سیب بذارم رو لبات ولی تو خوابیدی
محمودی - اره جون عمه ات منم خوابیدم و تو هم محض تفریح کوبیدی رو سرم ..............من خرو باش فکر می کردم یه دختر ساده گیر اوردم که خوشیه شبمو کامل کنم
محمودی - نگو توی عفرینه قیافت ساده است وگرنه از منم گرگتری
-دارم خفه می شم تو روخدا ولم کن
محمودی - تا نگی فلش کجاست گلوتو فشار می دم .......که جونت از چشات بزنه بیرون
ای خدا منو باش نگران جون کی بودم حالا طرف می خواد جون منو بگیره
داشتم کم کم غزل خداحافظی رو می خوندم
که در اتاق به شدت کوبیده شد و باز شد.
شهاب - بی حرکت دستاتو ببر بالا
محمودی - اوه اوه ببین کی اینجاست
محمودی همونطور که گلومو فشار می داد سرشو به طرف من خم کرد
می شناسیش دوستته همون دیشبیه ...می گم چرا هی تو جات وول می خوردی یه جا بند نمی شدی ..........پس نقشه از قبل طراحی شده بود
شهاب - اونو ولش کن تمام شرکت تو محاصره نیروهای ماست
محمودی - شما مدکی از من ندارید
شهاب - چرا اتفاقا چیزی که الان دنبالشی پیش ماست و با همون مدرک امدیم سراغت.... جناب خشایار راد... یا مدیر شرکت اقای محمودی
محمودی منو بیشتر به خودش چسبوند و تفنگشو که یه کلت کمری بود گذاشت رو شقیقه ام
شهاب- انو ولش کن
محمودی - که راحت منو بگیرید .

رمان ورود عشق ممنوع10

رمان ورود عشق ممنوع

بعد از اینکه یه میدون رد کرد کنار یه پژوه 206 وایستاد و براش بوق زد

چند لحظه بعد دختری از ماشین پیاده شد و به طرف ما امد.

به به جناب سروان چه عجب ما شما رو دیدیم ....ستاره سهیل شدی دیگه کم کم داشتیم فراموش می کردیم شخصی به اسم شهاب احمدی هم وجود داره

شهاب - باز تو منو دیدی شروع کردی .....سلامتم که طبق معمول از گشنگی خوردی

علیک سلام جناب سروان اخمو

ای خدا این دیگه کیه ؟.... چقدر خودمونی با شهاب حرف می زنه

شهاب - رویا باز کارم به تو افتاد تو هم شروع کردی

اه وا شهاب من چی رو شروع کردم

وای بهش شهابم میگه ..نکنه ... نکنه نامزدشه ............وای نه ............اینطوری باشه من که دق می کنم

شهاب - انقدر حرف زدی فراموش کردم خانوم دباغو بهت معرفی کنم

ایشون رویا هستن دختر خاله من

اخیش بخیر گذشت دختر خالشه ............. خله دختر خالش باشه ....مگه نشنیدی میگن عقد پسر خاله و دختر خاله رو تو اسمونا بستن حالا اسمون چندمشو الله و اعلم ...چقد خوشگلم هست

رویا- سلام من رویام از اشنایی با شما خوشوقتم

چه با نمک می خنده منم جای شهاب بودم عاشق همین خند هاش می شدم خر که نیست عاشق سبیلای من بشه

-سلام منم ژاله هستم

رویا - چه اسم قشنگی

-ممنون

شهاب - رویا کارتون چقدر طول میکشه

رویا- فکر نکنم بیشتر از یکی دوساعت طول بکشه

شهاب - پس این خانوم دباغ دوساعت دست شما امانت تا کارتون تموم بشه

رویا- ای به چشم جناب سروان شما جون بخواه کیه که بهت بده


شهاب - رویا حیف عجله دارم و گرنه خودت می دونی نمی زارم بی جواب بمونی

رویا در حالی که می خندید در طرف منو باز کرد

رویا- خوب بنده در خدمتم

با تعجب به شهاب نگاه کردم و سرمو تکون دادم که این چی می گه

شهاب - رویا جون شما برو تا سوار اون غار غارکت بشی خانوم دباغ هم میاد

اینم به چشم به ماشین خوشگل منم توهین نکن و بعد در حالی که برای شهاب شکلک در می یورد به طرف ماشینش رفت

-من باید کجا برم

شهاب - برو خودت می فهمی

-اخه اینجایی که می گه کجاست

شهاب - چرا انقدر ترسیدی دختر به من اعتماد کن به رویا هم بگو دو ساعت دیگه میام اینجا دنبالتون

-اخه

شهاب - برو دیگه منتظرته

با ترس و دودلی از ماشین پیاده شدم و به طرف ماشین رویا رفتم که شهاب برام بوق زد و حرکت و کرد و رفت


رویا- خوب خوب یه بار دیگه سلام این پسر خاله اخموی من که نمی زاره ادم عین ادمیزاد سلام و علیک کنه و دستشو به طرف دراز کرد سلام من رویام خیلی خیلیم از اشنایت خوشوقتم عزیزم

منم اروم بهش دست دادم و با یه لبخند کوچیک

-سلام

رویا- خوب بریم که خیلی کار داریم

-ببخشید می پرسم کجا باید بریم

جوابی نداد و فقط خندید

تا چشم باز کردم دیدم توی ارایشگاهیم

اصلا برای چی اینجایم

رویا با دستاش اروم بازوهامو گرفت

رویا- خوب عزیزم برو اونجا بشین که خانوم رحیمی خوشگلت کنه

-چیکار کنه

رویا- خوشگلت کنه دیگه

-اخه برای چی

رویا- ژاله جون صبر داشته باش می فهمی

-اخه

رویا- عزیزم بشین باور کن این خانوم رحیمی کارش حرف نداره

-اما

دستاشو رو شونه هام گذاشت و با زور منو رو صندلی نشوند

رویا- ببین من مامورم و معذور اگه کارمو درست انجام ندم تو بیخ می شم ....تو که دلت نمی خواد برام چند سال حبس ببرن

با درموندگی به رویا نگاه کردم که با خنده های شیرینش بالای سرم وایستاده بود .

و با یه حرکت مقنعه رو از سرم برداشت

نمی دونم چرا مانعش نشدم شاید بخاطر اینکه تا بحال جرات اینکه با چیزی یا کسی مخالفت کنمو نداشتم .و همیشه دربرابر همه چیز سر تعظیم فرود می اوردم .

رویا- وای چه موهای بلند و قشنگی داری

انقدر دلهره داشتم که متوجه حرفا و تعریفای رویا نمی شدم اگه دست خودم بود پا می شدم و فرار می کردم یه احساس گنگ و نامفهومی داشتم کمی هم ترسیده بودم

رویا- قربونت خانوم رحیمی دست بجونبون که تا دوساعت دیگه باید یه تیکه ماه تحویل یکی بدم

منظورش از این حرفا چی بود ....تحویل کی؟ تحویل چی؟.... یعنی اینا همش یه تو طعئه خانوادگی بوده

از کار شهاب اصلا خوشم نیومد.... خوب می تونست مثل ادمیزاد بهم بگو برو ارایشگاه به خودت برس حالم بهم خورد بس که این قیافتو دیدم ....به دختر خالش نگاه کردم از نظر قیافه زمین تا اسمون با شهاب فرق داشت

نمی دونم به رویا چی گفته بود که اون مامور انجام اینکار کرده بود .........پس شهابم به من به دید یه ادم زشت نگاه می کنه ...و همه حرفاش شعار بوده ....قبل از اینکه ارایشگر بندو بیاره نزدیک صورتم .....دستشو پس زدم و از جام بلند شدم .

مقنعم که رو دسته صندلی بود و برداشتم و سرم کردم

رویا – چی شد ژاله جون ؟

جوابشو ندادم و از پله های ارایشگاه رفتم بالا

رویا – صبر کن دختر حداقل بگو چی شد.

-شما درباره من چی فکر کردید

رویا – منظورت چیه ؟

-اقای احمدی گفته منو بیاری اینجا .منظورشو از اینکارا نمی فهم

رویا -ببین به من فقط گفته بیام و تو رو بیارم ارایشگاه دیگه هیچی بهم نگفته

-خوب این یعنی چی؟

عزیزم ژاله جون باور کن منم هیچی نمی دونم ولی تنها چیزی که می دونم اینه که شهاب ادمی نیست که بخواد به کسی توهین کنه عزیزم ...باور کن من دیگه هیچی نمی دونم

به صوتش نگاه کردم یعنی اینم فکر می کنه من زشتم پس چرا مثل دیگرون کنار لبش یه نیشخند نیست یا حرفی نمی زنه که مسخرم کنه.

شهاب تو که می گی من زشت نیستم .....پس چرا منو فرستادی اینجا

هزارتا چرای دیگه امد تو ذهنم .

اگه توی شرایط و موقعیت دیگه بودم بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم می رفتمو و به همشون بدو بیراه می گفتم

اما حالا نه..... از ته دلم با خبر بودم . دلم به وجود شهاب عادت کرده بود .دوسش داشت . عاشق لبخنداش بود.عاشق چشای مشکیش

حالا که می دونستم دوسش دارم نمی تونستم راحت بذارم و برم نمی دونستم اون چه احساسی نسبت به من داره.

شاید هدفش از اینکار این بود که ببین من چقدر تغییر می کنم بعد ببینه می تونه دوسم داشته باشه یا نه ؟

نه خره خیلی خودتو تحویل گرفتی

شایدم می خواد بگه من می تونستم زودتر از اینا به خودم برسم ولی اینکارو نکردم .

شایدم.... چه فرقی می کنه که اون چه فکری می کنه من که دوسش دارم چرا به خودم نرسم و به خاطر اونم که شده از این ریخت و قیافه در بیام

هنوز رویا منتظرم و ایستاده بود سرمو پایین انداختم و دوباره وارد ارایشگاه شدم و رویا بدون حرفی دنبالم امد

وقتی بند و نزدیک صورتم اورد چشامو بستم

وای خدا .............جونم در امد فکر نمی کردم انقدر درد داشته باشه

تا ابروهامو برداره فکر کنم نیم کیلویی اشک ریختم

ارایشگر- خانومی می خوای موهاتم کوتاه کنم

رویا - حیف این موهای بلند نیست کوتاه بشن نظرت چیه یکم مرتبشون کنی

فقط سرمو تکون دادم که یعنی باشه

و ارایشگر هم موهامو مرتب کرد و کمی جلوی موهامو حالت داد .

وقتی کارش تموم خودمو تو اینه دیدم

نه باورش سخت بود چقدر عوض شده بودم دیگه اون گربه ای نبودم که می شناختمش

رویا - وای چقدر صورتت روشن شده ژاله جون

ارایشگرر- این ابروهای کشیده با چشای عسلیت صورتت ناز کرده

نمی گم محشر شدم یا یه پری دریایی.... اما اونی نبودم که خودم از دیدنش خجالت می کشیدم

تازه به این سوال رسیده بودم چرا هیچ وقت به ارایشگاه نیومده بودم. شاید برای اینکه می دیدم وجودم برای کسی ارزشی نداره ...پس برای چی اینکارو می کردم .

شاید فکر می کردم نباید قبل از ازدواج اینکارو کنم .

شایدم از ترس حرف مردم که بهم هر عنگی رو نچسبونن شایدم نمی دونم نمی دونم

فقط می دونستم حالا ژاله تو اینه رو بیشتر دوست دارم .

احساس اعتماد به نفس بیشتر .

احساس وجود داشتن .

احساس نفس کشیدن

قبل از هر حرفی رویا پول ارایشگاهو حساب کرد و باهم امدیدم بیرون

رویا- خوب بدو بریم که اگه دو دقیقه دیگه دیر برسیم پوست سر دوتامون کنده است

با خنده ها و شوخی های رویا سوار ماشین شدیم

حالا دوست داشتم سرمو بالا بگیرم و بگم منم هستم

رویا- چرا انقدر کم حرفی

- اخه حرفی برای گفتن ندارم

رویا- البته تقصیر تو هم نیستا من زیاد وراجی می کنم

-نه اتفاقا اصلا ادم وقتی پیشته به چیز دیگه فکر نمی کنه

راستی شما نامزد اقای احمدی هستی

رویا- من ؟

- اره؟

بلند خندید ....یه دفعه این حرفا رو جلوی شوهرم نزنیا

شوهرت؟

رویا- عزیزم من ازدواج کردم.... دو ساله ....

اه ...با این حرفش انقدر خوشحال شدم که نزدیک بود از خوشی زیاد بلند بخندم

رویا حرف می زد و می خندید و من از خوشی زیاد داشتم با دم نداشتم گردوها رو یکی یکی می شکستم

انقدر این ارایشگاه و اصلاح کردنم برای من انی و یهو شد که به کل مهمونی رو فراموش کرده بودم .

به میدون مورد نظر رسیدیم هنوز شهاب نیومده بود .

رویا شمارشو روی برگه نوشت

رویا- بیا این شماره منه

خوشحال می شم منو مثل دوست خودت بدونی و هروقت مشکلی داشتی یا اینکه دلت خواست یکی مختو بخوره باهام تماس بگیر

برگه رو از دستش گرفتم

رویا- تو شماره داری؟

-نه من ندارمم

رویا- شماره خونه چی؟

-خونمون تلفن نداره

یه نگاهی کرد خواست چیزی بگه که ماشین شهابو انور میدون دید و براش بوق زد و اون میدونو دور زد و کنار ماشین رویا وایستاد

رویا- خوب عزیزم خیلی خوشحال شدم دیدمت حتما یه بار بگو شهاب بیارتت خونمون

- ممنون خیلی امروز زحمتت دادم

رویا- نه عزیزم چه زحمتی تا باشه از این زحمتا یادت نره تونستی باهام تماس بگیر

- باشه

از ماشین پیاده شدم نمی دونم چی دم گوش هم پچ پچ می کردن که نیش شهاب تا بنا گوشش باز بود

همین طور وایستاده بود و داشتم نگاشون می کردم که یادم امد باید الان برم و سوار ماشین شهاب بشم

وای خدا جون با این صورت من الان از خجالت اب می شم .....اصلا روم نمی شه ... مقنعمو کمی کشیدم جلو و سعی در مخفی کردن صورتم می کردم رویا بعد از اینکه از شهاب خداحافظی کرد برای منم دست تکون داد و با ماشینش رفت .


حالا با چه رویی برم بشینم می دونستم از خجالت حسابی سرخ کردم اروم در جلو رو باز کردم و نشستم

انقدر هول بودم که حتی یه سلام کوچولو هم نکردم و سریع رومو کردم طرف شیشه و ساکت شدم .....اونم حرفی نزد

تا منو برسونه خونه شب شده بود .

جلوی در خونه ماشینو نگه داشت و پیاده شد تا وسایلو بیاره پایین

منم کمکش کردم بدون کوچیکترین حرف

هنوز سرم پایین بود و روم نمی شد بهش نگاه کنم در حالی که گاهی سنگینی نگاشو رو خودم احساس می کردم

.وقتی اخرین بسته رو هم به دست داد .....جرات کردم و اروم بهش گفتم

- اصلا کار خوبی نکردید

صبر کردم ببینم چیزی می گه یا نه.... ولی چیزی نگفت و به طرف ماشینش رفت و ماشینو روشن کرد و دنده عقب گرفت و منم به رفتنش نگاه کردم...... به انتهای کوچه که رسید برام چراغ زد .

فکر کردم داره خداحافظی می کنه ولی دیدم مدام داره برام چراغ می زنه و اخرم با دست بهم اشاره کرد که طرفش برم

. باز کمی مقنعه رو کمی جلو کشیدم و به طرفش رفتم و دستمو گذاشتم رو سقف ماشین و به طرف پنجره ماشین خم شدم ببینم چی می گه

شهاب- پس فردا کمی زودتر میام دنبالت تا....ادامه جملشو نگفت و بهم نگام کرد تا منم مثلا یه چیزی بنالم ولی من چیزی نگفتم

شهاب- کاری نداری

با صدایی که از ته چاه در می یو مد . نه خداحافظ

خداحافظ

و سر جام وایستادم که بره.... کمی عقب رفت ولی وایستاد دوباره با ماشین به طرف امد و در حالی که کمی می خندید

دوباره خم شدم که ببینم باز چی می خواد بگه

شهاب – ژاله

وقتی اسممو گفت گر گرفتم و بهش خیره شدم

شهاب - خیلی قشنگ شدی

و با گفتن این حرف بدون اینکه مجالی بهم بده با سرعت دنده عقب گرفت و از کوچه زد بیرون

شاید این بهترین جمله ای بود که تو تمام این سالا کسی می تونست بهم بگه و چقدر برام دلچسب و شیرین بود .

حال خودمو نمی دونستم یا می خواست اشکم در بیاد یا می خواستم بخندم هنوز به انتهای کوچه نگاه می کردم شاید باز ببینمش ولی اون رفته بود و با حرفش منو برده بود تو ابرا

اروم به طرف در رفتم قبل از وارد شدن به حیاط دستمو به چارچوب در تکیه دادم و دوباره به ته کوچه نگاه کردم . احساس می کردم هنوز اونجاست نا خوداگاه لبخندی به لبام نشست . و با دست دیگم دستی به صورتم کشیدم تا باورم بشه دیگه خبری از اون گربه همیشگی نیست .

استرس دارم ...حالت تهوع شدید......سردرد .....احساس می کنم خون به مغزم نمی رسه ......نه شام خوردم نه صبحونه.......هر 15 دقیقه فشارم میفته و منم مدام با اب قند در حال پیدا کردن این فشار خون بد مصبم .........نا خون تمام انگشتامو هر کدومو 10 بار خوردم ......از صبح تا حالا دو بار دوش گرفتم .......از دیروز تا حالا چیزی قریب به ده هزار بار همه لباسامو پوشیدمو و جلوی اینه رژه رفتم ....... زمان داره برام به اندازه سرعت نور می گذره ..............می خوام فرار کنم ................ولی می دونم عرضه این کارو هم ندارم.........می خوام یکی کنارم باشه ولی خبری از هیچ موجود زنده ای نیست ..............می خوام خودمو اروم کنم پس هی ایت الکرسی می خونم و لی تا نصفش نمی تونم بیشتر بخونم.......اخه تا همون نصفه بیشتر حفظ نیستم .........

دیروز دوباره کیوان پسر صاحب خونه امد و یاد اوری کرد که خونه رو تا اخر ماه باید خالی کنم .

نگرانی مهمونی کم بود این بد بختی هم به بد بختیام اضافه شد .

***

لباسامو پوشیدم..... تو حیاط رو پله در حالی که زانوهامو بغل کردم و چونمو گذاشتم روشون و خودمو عقب جلو می کنم نشستم و منتظر امدن شهابم .


تا اینکه صدای بوق ماشینشو می شنوم . سریع بلند شدم و وسایلمو برداشتم

نفس حبس شده تو سینمو می دم بیرون و درو باز می کنم

تا دروباز کردم شهابو دیدم که پشت در منتظرمه ... خوشتیب تر از همیشه است . بهش خیره شدم و اونم با یه لبخند بهم نگاه کرد

تو دلم گفتم کاش مال من بودی 

شهاب سلام

با کمی شرم ...سلام

شهاب -همه چیتو برداشتی

اره

وسایل تو دسمو ازم گرفت و برد گذاشت صندلی عقب و در جلو رو برام باز کرد و خودشم رفت سوار شد

-میگم چیزه

شهاب – چیه؟

- میگم به نظرت امدن من واجبه.... میشه من نیام ...من حتی نمی دونم چطور می خوام به تو کمک کنم

با خنده گفت امدنت که واجب کفایی....در ثانی حتما باید بیای .... بعدشم نگران نباش به موقعش می فهمی چطور می تونی بهم کمک کنی


-حالا چرا انقدر زود امدی دنبالم نکنه می خوای زودتر از همه بری اونجا

شهاب - نه همچین زودم نیست تا تو بری ارایشگاه و بیای فکر کنم دیرم بشه

ارایشگاه ؟

اره

دوباره برای چی؟ من که .....

شهاب - ای بابا همینطوری که نمی شه امد مهمونی اونم این مهمونی ...رویا از ارایشگاه برات وقت گرفته

-رویا هم میاد؟

شهاب - نه


تا رسیدن به ارایشگاه دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد

کمی می ترسیدم نمی دونم این ترس لعنتی چی بود که عین خوره افتاده بود به جونم هر کاری که می خواستم بکنم این ترس بود که اول میومد جلو و تمام وجودمو می لرزوند.بعدم تا نیششو نمی زد گورشو گم نمی کرد که نمی کرد

پس بهترین کار اینکه نترسی ....نترس دختر قوی باش....اره قوی مثل کوه قوی باش

و بعد در حالی که نفسمو با غم می دادم بیرون گفتم زرشک..... اگه تو مثل کوه قوی بشی ....شانس بیار خودتو تا اونجا خیس نکنی کلی هنر کردی دخی


به شهاب نگاه کردم چقدر اروم بود و مطمئن .... انگار می دونست امشب به هدفش می رسه ....کاش منم مثل اون دل شیر داشتم

که چی بشه دل شیر داشته باشی ...لابد می خواستی با دل شیریت بری به جنگ مژی و فریده.....چه می دونم الان مخم هنگیده.....اخه کی مخت فعال بوده که حالا بهنگه ...

اوه چقدر دارم چرت و پرت می گم..... خدا روشکر که نمی تونه مخمو بخونه وگرنه اصلا بهم محل سگم نمیداد با این مغز بکرم

شهاب - خوب خانومی من یه ساعت دیگه میام اینجا دنبالت

-ببین میشه یه چیز بگم

شهاب - باز چی شده....خواستم دهن باز کنم که ..... فقط نگو نمیام و بی خیال مهمونی شو تو برو منم بای که جون تو اصلا راه نداره

-اصلا

شهاب - اصلا

-خیل خوب پس تا یه ساعت دیگه

با خنده یه ساعت دیگه

نه .......اینم نمی دونم خروسشه... مرغشه .... هنوز یه پا داره و از خر شیطون پایین امدنی هم نیست.

خوب با اطمینان می تونم بگم این دفعه که رفتم ارایشگاه نه ترسی داشتم که به جونم بیفته و نه خجالتی که از سرو روم بباره و از همه مهمتر دیگه قرار نبود درد بند انداختنو تحمل کنم.

بعد از کار ارایشگر نگاهی به خودم انداختم با ارایشی که رو صورتم انجام داده بود چهره ام کمی تغییر کرد . و به قول خانوم رحیمی با نمک شده بودم

البته ازش خواسته بودم ارایشمو زیاد غلیظ نکنه که زیاد تو ذوق بزنه

کارم بیشتر از یک ساعت طول کشیده بود وقتی از ارایشگاه امدم بیرون شهابو دیدم که منتظرمه

-سلام ببخش دیر شد

(در حالی که نگام می کرد) سلام منم تازه امدم زیاد منتظر نشدم

بعد از گذشت 10 دقیقه

-راستی ادرس داری؟

شهاب - پس دارم کجا میرم

-خوب پرسیدم اخه تو که ادرس مهمونی رو نداشتی

شهاب - دباغ کار منم پیدا کردن همین چیزای مجهوله

-چه خوب پس واقعا کار درستی

شهاب - تازه فهمیدی

-نه تازه نفهمیدم ولی هنوز یه سوال تو ذهنم هست

شهاب - چی؟

- تو که کارت پیدا کردن چیزای مجهوله یه لطفی کن و این سوال مجهول منو هم جواب بده

شهاب - باشه اگه بتونم چرا که نه

چطوره که تو همه کار می تونی بکنی هرجایی که بخوای می تونی بری ...ولی نمی تونی بدون بلیت سوار اتوبوسای واحد بشی....

در حالی که چونمو می خاروندم....... باور کن هر چی فکر می کنم به جواب قانع کننده ای نمی رسم

دیدم که سریع گوشه خیابون پارک کرد و به طرف من برگشت

شهاب - ژاله تو مشکلت با این بلیت اتوبوسای واحد چیه ؟

-هیچی بخدا

شهاب - پس چرا به این بلیت گیر دادی

اب دهنمو قورت دادم ...فقط سوال بود به جون تو ....باشه دیگه نمی پرسم

با نگاهی که توش هم خنده هم جدیت موج می زد به هم نگاه کرد

-دیر می شه ها نمی ری

چیزی نمونده بود که از خلی زیاد من سرشو بکوبه به فرمون ولی به همون لبخند همیشگیش اکتفا کرد و راه افتاد

تا به عمرم چنین خونه ای ندیده بودم از نمای بیرون که داد می زد توش باید چه خبر باشه باید بگم این خونه چیزی کمتر از کاخا نداشت

شهاب ماشینو نزدیکای خونه جناب رئیس متوقف کرد .

یه عالمه ماشین مدل بالا که حتی اسم یکیشونم نمی دونستم پارک شده بود

با هم پیاده شدیم من که از همون اول شروع کرده بودم به لرزیدن با قدمای اهسته دنبال شهاب راه افتادم .

نزدیک دم ورودی وایستادم شهاب متوجه نشده بود و همین طور داشت می رفت .

نه ژاله تو متعلق به اینجا نیستی... تو رو چه به اینجا ها برگرد. می خواستم برگردم باید از غفلت شهاب استفاده می کردم هنوز متوجه من نشده بود سرییع پشتمو کردم به طرفش و به طرف خیابون اصلی رفتم که شاید اونجا ماشینی گیرم بیادو و فلنگ ببندم .

ترس، دلهره و اضطراب داشتن به جونم چنگ می نداختن ..

اخه تا حالا اینجور جاها نیومده بودم مخصوصا اینجا که باید حسابی هم شلوغ باشه

داشتم به خیابون اصلی نزدیک می شدم که یکی از پشت بازومو گرفت

شهاب – تو داری کجا می ری؟

-من نمی تونم .........می ترسم ........من هیچ وقت اینجور جاهاد نبودم... انقدر دستپاچلوفتیم که همه کارای تو رو هم خراب می کنم..... تازه حتما ابروتم می برم ....بذار برم .

وقتی این حرفو زدم با دستی که بازومو گرفته بود به طرفی هلم داد و باعث شد چند قدمی به عقب پرت بشم و کیفم از دستم بیفته

شهاب – تو همیشه انقدر ترسویی.

- من..

شهاب – لازم نیست چیزی بگی برو ... از اولم باید می دونستم که تو نمی تونی

ولی گفتم شاید باید یکی هلت بده تا راه بیفتی.... ولی نه کاملا اشتباه فکر می کردم تو ترسوتر بی جربزه تر از این حرفایی .

برو برو برگرد به همون زندگی قبلی خودت ..... مثل همیشه بذار همه به کارات بخندن و تو هم تو سکوت بهشون نگاه کنی و با سکوتت به همشون بگو اره حق باشماست من یه ادم ترسو، بی عرضه دستو پاچلفتیم

فکر می کردم شاید اعتماد به نفست به خاطر چهرهته که انقدر پایینه ولی وجود تو خالی از اعتماد به نفسه.......... برو.......... اره برو

برو تا امثال مزژگانا و فریده ها به خودت و اعتمادت به نفس بخندن .. لایق بیشتر از اینا نیستی ژاله .... برو با رفتنت ثابت کن حرفام درسته برو

این شهاب بود که با من اینطوری حرف می زد . قبلم از درد فشرده شد .

-تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی

شهاب - چرا ندارم.... پس چرا بقیه حق دارن هر جور دوست دارن باهات حرف بزن و برخورد کنن.... منم که چیزی از اون جماعت کم ندارم .....

پس هرچی بگم حق دارم و حقته

-من ترسو نیستم

شهاب –هستی.....با فرارت داری ثابت می کنی که هستی ..من از ادمای ترسو بدم میاد.......... از ادمایی که حتی جرات گفتن یه نه ساده رو هم ندارن بدم میاد............ از ادمایی که حتی سعی نمی کن یکم خودشون عوض کنن بدم میاد .

شهاب - برو من بدون تو هم می تونم کارامو پیش ببرم

- ولی اگه من نبودم اون اطلاعاتو هم به دست نمی یوردی

شهاب - اره شاید ولی بلاخره دیر یا زود که به دست می یوردم.... یادت باشه بهت گفته بودم که من چیکارم پس مطمئن باش تو هم نبودی اون اطلاعاتو به دست میوردم .

-اما من... من

شهاب - تو چی.... حرفتو بزن ....حرفی هم داری بزنی؟.... جز اینکه چرا من زشتم زشتم زشتم .............تو این چند وقته چیز دیگه ای هم به من گفتی


چونم می لرزید شهاب حرفاشو زده بود احساس خرد شدن می کردم چرا باید من اینطوری می بودم که شهاب این حرفا رو بهم بزنه کسی که دوسش داشتم

نمی دونستم چی باید بگم

چیزی هم نداشتم که بگم به چهرش نگاه کردم ... نمی خواستم از دستش بدم

یعنی حالا که کسی رو پیدا کرده بودم که بهم ثابت کرده بود منم وجود دارم ....نه نباید از دستش می دادم حتی اگه اون به منم فکر نکنه.... حتی برای یه مدت کوتاه حداقل تا اخر کار

کیفمو از روی زمین برداشتم و به طرف خونه رئیس رفت در حالی که از کنارش رد می شدم بدون اینکه بهش نگاه کنم

دیگه با من اینطوری حرف نزن

غرور نداشتم جریحه دار شده بود و باید به کسی که از صمیم قلب دوسش داشتم ثابت می کردم که تمام حرفای درستش غلطه

یعنی حالا باید ثابت می کردم که من می تونم عوض بشم اونم فقط به خاطر تو.... اره فقط به خاطر تو شهاب ...

پس باید خودمو برای هر برخوردی و اتفاقی اماده می کردم

****

با هم وارد باغ شدیم

- نگفتی چطوری خودتو دعوت کردی؟

شهاب - خودمو نه خودمونو .... تو این مهمونیا انقدر سر همه شلوغه که چندان دقتی نمی کنن که کیا امدن و کیا نیومدن مخوصا ما که کارمندای جزئیم .....کسی به وجودمون اهمیت نمی ده

- مژی و فریده که اهمیت می دن ....چون از نظر اونا این مهمونی نشون برتری اونا نسبت به منه

شهاب - تو نیازی نداری به کسی در باره حضورت تو این مهمونی تو ضیح بدی

..راستی سعی کن از جلوی چشمم دور نشی این خونه خیلی بزرگه ...فکر کنم برای پیدا کردن سوئیچ حسابی باید وقت بذارم .

- نگفتی من چطور می تونم کمکت کنم

شهاب - فعلا صبر کن کمی از مهمونی بگذره و من تمام موقعیتا رو بسنجم تا هر موقعه ازت کاری رو که خواستم انجام بدی

- الان کجا می ریم

با خنده.... الانم می ریم تو ساختمونو کمی از مهمونی لذت می بریم چطوره؟

شونه هامو بالا انداختم و تو دلم گفتم این از منم مشنگتره.... ولی قد یه دنیا دوسش دارم

بوی دود سیگار و ادکلون تو هوا پیچیده... همه دارن تو هم می لولند

از بودن تو این جمع باز وجودمو ترس گرفته ولی به خودم قوت قلب می دم

هی اروم باش دختر اروم......تو تنها نیستی شهاب اینجاست.... تو تنها نیستی

جلوی در ورودی خدمتکاری کیف و مانتومو ازم گرفت و منو شهاب وارد سالن شدیم

سر چرخودندم تا ببینم اشنایی می بینم یا کسی که چهرش برام اشنا باشه

بعضی از کارمندارو که می شناختم امده بودن .

بی جهت همش دنبال فریده و مژی بودم ولی هرچی چشم چرخوندم ندیدمشون ............ شاید هنوز نیومدم

شهاب -بیا بریم انور .........هم می تونیم از اونجا همه رو ببینیم...... هم جای نشستن هم هست.

-ببین تو می تونی راحت نفس بکشی

شهاب -اره چطور

-احساس می کنم نفسم بالا نمیاد

شهاب -نگران نباش به خاطر بوی سیگاره الان عادت می کنی

- اگه نکردم چی

شهاب - اینکه پرسیدن نداره می ری بیرونو و نفس تازه می کنی و بر می گردی

- چه خوب شد گفتی ........با خودم گفتم نکنه باید تا اخر مهمونی همینجا بشینم

شهاب -گفتم از جلوی چشام دور نشو ولی نگفتم فقط یه جا بشین دختر خوب

-اوه خدا خیرت بده ها کم کم داشتم می ترسیدم که اگه کار لازم شدم باید چه غلطی کنم... که با این حرفت خیالمو راحت کردی

شهاب - دباغ تو روخدا یه امشبی رو منو به خنده ننداز

-حرفم انقدر خنده داربود؟

بهش نگاه کردم در حالی که داشت به جای دیگه نگاه می کرد می خندید


خدمتکاری با سینی که توش دوتا جام پایه بلند بود نزدیکمون شد و بهمون تعارف کرد .

هوای گرفته اونجا داشت خفم می کرد سریع دست دراز کردم و یکی برداشتم

به شهاب نگاه کردم که داشت نگام می کرد

- بردار تشنت نیست........ تازه می خواستم برم دنبال اب ....که این اقا زحمتشو کشید و برامون شربت اورد....... بردار این بره معلوم نیست حالا حالا ها کسی برامون شربت بیاره ها...بردار دیگه

خدمتکار- اقا شما بر نمی دارید

شهاب - نه ممنون

- چرا بر نداشتی

شهاب جامو از دستم گرفت... ادم هرچیزی که بهش دادنو می خوره؟

-این که هر چیزی نیست شربته منم حسابی گلوم خشکه

شهاب -تو به این می گی شربت

-رنگش که به شربت می خوره

دیدم جامو توی گلدونی که کنارش بود سر و ته کرد

- وا چرا اینکارو کردی من تشنمه

با دست به یکی از خدمتکار اشاره کرد که به طرفمون بیاد

لطفا یه لیوان اب خنک برامون بیارید

چشم الان

شهاب -دباغ این شربت نیست لطفا حواست باشه لب به این چیزا نزنی

-خوب بزنم چی میشه منفجر که نمی شم

اره خودت منفجر نمی شه ولی شاید مخت کنجایش نداشته باشه و مخت منفجر بشه

بیا خیر سرمون امدیم مهمونی که خوش بگذرونیم . شیرم کرد که بیام تو .......حالا هی برام اقا بالاسر بازی در میاریه

من که محو مهمونا ی وسط سالن بودم که داشتن قره کمرشونو تخلیه می کردن

ولی شهاب چهارچشمی داشت همه جا رو نگاه می کرد و اصلا به چیزیایی که من توجه می کردم نگاه نمی کرد .

همونطور که داشتم به این ور اونور نگاه می کردم مژی و فریده رو دیدم که وارد شدن

من نمی دونم این دوتا درباره خودشون چی فکر می کنن... انگار الان تو ناف لس انجلسن

نگاه کن تورخد ا اینا چیه که پوشیدن با ورودشون اکثر چشای هیزو به خودشون جلب کردن

قربون خدا برم انگار موقعه افرینش فریده هرچی خاک اضافه بوده تو وجود این موجود جا داده که انقدر دنبه اضافه داره

حالا مجبوری با این هیکلت انقدر لباس تنگ بپوشی که موقعه راه رفتن هر کدوم از دنبه هات یه طرفت بیفتن

هنوز متوجه من نشدن شایدم چون چهرهم عوض شده نفهمیدن که منم امدم

مژی هم که طبق معمول از اون لباسای جلف همیشگی پوشیده


از شانس منم دقیقا امدن کنار ما نشستن سعی می کنم زیاد بهشون نگاه نکنم

-ببین من سرو وضعم درسته

شهاب سر تا پامو نگاه کرد و اروم سرشو تکون دادکه یعنی اره

و زود سرش اور جلو و به بغل دست من نگاه کرد .و در همون حال به من نگاه کرد و دوباره به مژی نگاه کرد

شهاب - به به خانوم فردوسی شما هم تشریف اوردید

ای لال بشی شهاب من خودمو با هزار بدبختی قایم کرده بودم این چه کاری بود که کردی اخه

مژی تا مارو دید حسابی قرمز کرد

فریده - اه شما هم دعوتید فکر نمی کردم شما هم باشید

فریده و مژی هنوز نمی دونستن من کیم و طرف صحبتشون با شهاب بود .

مژی در حین حرف زدن به من هم نگاه می کرد

فکر کنم به این فکر می کرد که چقدر چهرم براش اشناست

فریده- اقای دادگر نمی خواید ما رو با دوستتون اشنا کنید

انگارکه فریده حرف دل مژی رو زده باشه با دوتا چشمش بهمون خیره شد

شهاب - اوه بله باید ببخشید ایشون خانوم ژاله دباغ ......نازمرد بنده هستن

یا خدا این چی گفت نامزد ش .... من...............من که حالت طبیعی نداشتم و چشام به جای چهارتا 10 تا شده بود..... بنده خدا ها مژی و فریده اونا که چشاشون 20 تا شده بود.


فریده با ناباوری............ هی دباغ خودتی

به طرفشون برگشتم و دست راستمو کمی بالا بردمو و انگشتامو تکون دادم و با یه لبخند عریض

هی سلا م بچه ها

بیچاره ها با چشای گشادشون لال شده بودن واقعا باورش براشون سخت بود که این منم و شهاب منو به عنوان نامزدش معرفی کرده

راستشو بخواید مغز خودمم فعلا دیگه کار نمی کنه هنوز تو کف حرف شهاب بودم

مژی و فریده که سعی کردن لب و لوچه اویزونشونو یه جوری جمع کنن و چیز دیگه ای هم نگفتن

- چرا این حرفو زدی

شهاب - ببخش معذرت می خوام مجبور شدم ....نمی دونم چرا حوس کردم این مژگانو یه بار دیگه بچزونمش

تو دلم گفتم چزوندنشو که خوب چزوندی ولی منو بیچاره خفن چزوندی که گفتی مجبور شدی این حرفو بزنی .. ای بترکی که چزوندنتم دو طرفه است

دباغ همین جا باش من زودی بر می گردم

باشه

از نگاه کردن خسته شده بودم رئیس شرکتو دیدم که کت و شلوار سفیدی پوشیده بود و مدام سیگار می کشه و گاهی هم با صدای بلند می خنده

بعضی از خانومها هم براش عشوه خرکی میومدن


هی دباغ فریده بود

چطور خودتو قالبش کردی...بهت نمیاد انقدر اب زیر کاه باشی

مژی- اره فریده جون اب نیست وگرنه به پاش برسه بعضیا شنا گرایی قحاری هستن

توجهی به حرفشون نکردم و با خودم گفتم خوب که حالا چی می خواید با این حرفا منو بچزونید عمرا

حالا حالا ها باید بسوزید دماغ سوخته ها ........ناراحت نبودم که چرا جوابشونو ندادم چون می دونستم دارن می سوزن که این حرفا رو می زنن

هنوز اون وسط می رقصیدن و تو هم وول می خوردن

مژی و فریده رو دیدم که به طرف وسط سالن رفتن ....حتما رفتن که هنر مایی کنن.

دست به سینه نشستم و به اونایی که می رقصیدن نگاه می کردم

به اندام فریده نگاه کردم .......... چطور پائین تنشو تو این لباس جا داده یعنی اگه خم بشه احتمال باز شدن درز لباس هست

باز بلند گفته بودم

شهاب- باز شدن چی دباغ

-بازم شنیدی

شهاب- خوب چیکار کنم من خیلی وقته اینجام ولی تو اصلا متوجه من نشدی......حالا به کجا داری نگاه می کنی

-هان به .......به هیچی

شهاب- مطمئنی

-به چی؟

شهاب- به اینکه به جایی نگاه نمی کنی

-خوب دارم اون وسطو نگاه می کنم راستش یکم نگران لباس کسی هستم

شهاب- کی؟

-نه نگاه نکن

شهاب- والا اونطوری که تو داری بهش نگاه می کنی ادم می فهمه نگران لباس فریده ای

-واقعا

شهاب- نگران نباش اگر هم درزش پاره بشه ابروی تو نمی ره ابروی خودش می ره

هنوز نگام به وسط سالن بود و بدون اینکه به شهاب نگاه کنم شروع کردم به حرف زدن

-کجا بودی؟

شهاب- از هر طرفی می رم خدمتکارا هستن ....رفتن اون بالا خیلی سخته

-راستی تو هم بلدی برقصی؟

شهاب- من؟

-اره....... بلد نیستی؟

شهاب- دباغ بهم میاد

-نه نمیاد ......برای همین پرسیدم که مطمئن بشم

شهاب- تو چی تا حالا رقصیدی ؟

-نه.....دقت کردی

شهاب- به چی ؟

مژی چه قری میاد با محاسباتی که کردم لرزش اندامش از ویبره موبایلتم بیشتره

هنوز داشتم وسطو نگاه می کردم و اصلا به شهاب نگاه نمی کردم

رمان ورود عشق ممنوع9

احمدی بزرگ -خیلی اذیتت می کنه
-کی؟
احمدی بزرگ - شهاب
- فکر کنم تنها چیزی که بلد نباشه اذیت کردنه
احمدی بزرگ - اره پسر خوبیه فکر نکنی چون پسرمه می گما
نمی گفتین هم معلوم بود
تو اون دوساعت حسابی با هم حرف زدیم و کلی شوخی کردیم مرد خوش مشربی بود
احمدی بزرگ - دیدی به حرف کشوندمت ازت پذیرایی هم نکردم برم برات میوه و چایی بیارم
- نه نه شما چرا.... فقط بگید کجاست من خودم میارم
نه زحمت می شه دخترم
وا می گید دخترم بعدش اندازه دخترتون منو قبول ندارید
احمدی بزرگ - برو اشپزخونه همه چی اونجا هست
الساعه قربان
پیرمرد با نمکی بود من از پدرم چیز زیادی یادم نمیاد ولی دوست داشتم اگه قرار بود یه بابا داشتم مثل اقای احمدی بود باحال....... شیرین زبون.... با نمک
بعد از 3 ساعت شهاب امد
شهاب- بازم دیر امدم ببخشید
- خوب منم دیگه برم دیرم شده
شهاب- کجا؟
- برم هوا تاریک شده تا برسم خونه طول می کشه
شهاب- خودم می رسونمت
-نه
شهاب- نه........ پس کی باید این غذا ها رو بخوره
احمدی بزرگ- دختر نه نگو شهاب همیشه از این دست و دلبازیا نمی کنه
شهاب- بخشکی شانس هرکاری هم می کنم این حنا رنگی نداه که نداره
پس تا شما دوتا شامو اماده کنید من برم یکم استراحت کنم
شهاب- زود خسته میشه
- بابای پر شرو شوری داری
شهاب- اوه پس جونیایشو ندیدی
- لابد مثل تو بوده
شهاب- اره
-خیلی اعتماد به نفست بالاست
شهاب- مگه من پر شرو شور نیستم
چیزی بهش نگفتم
شهاب- راستی چشات چطورن
-خوبن
شهاب- عینک نمی زنی قیافت خیلی عوض میشه
اره خودمم فکر می کنم باید کلی تغییر کرده باشم ... زشت تر که نمی شم ؟
شهاب- باز تو گفتی زشت
ولی نباید انقدر خودتون به خرج می نداختید من می خواستیم با حقوق این ماهم برم و عینک بگیرم
شهاب- از عینک خوشت میاد
- معلومه که نه
شهاب- پس هی نگو می خواستم عینک بگیرم می خواستم اینکارو کنم
و در حالی که کیسه غذاها رو بر می داشت
شهاب- حیف اون چشا نیست که پشت عینک پنهون بشن
از حرفش خوشم امد یعنی چشام قشنگن؟
پس چرا تا حالا دقت نکردم من که چشام تا حالا درست نمی دید که بخوام دقت کنم
شهاب- چرا نشستی نکنه تو هم انتظار داری من غذاها رو آماده کنم
- نه نه الان میام
کفشامو در اوردم
ای بابا این کجا سوراخ شده پامو کمی اوردم بالا شصت پام از جوراب زده بود بیرون .
باید فردا جوراب بگیرم
شهاب- کجا موندی پس
سریع نشستم و جورابامو در اوردم
امدم امدم (
شب خوبی بود ..... برای اولین بار بعد از چند سال به عنوان یه مهمون واقعا لذت داشت مخصوصا که از بودن در اونجا اصلا احساس بدی نداشتم
اخر شب بود.... پدرش که بیمار بود باید زودتر می خوابید بعد از دادن داروهای پدرش
خوب بریم تا برسونمت
نه خودم می رم دیگه مزاحمت نمیشم
بدون توجه به حرفم رفت و سوار ماشین شد و منتظر من تا سوار بشم.
خوب وقتی می خواد برسونتم چرا هی دست دست می کنم ....منم که از خدامه
- شما با پدرتون تنها زندگی می کنید؟
شهاب- اره مادرم چند ساله که فوت کرده
- خدا بیامرزتشون....خواهر یا برادری
شهاب- نه مثل تو ام........ یکی یه دونه خل دیونه
از حرفش خندم گرفت و اونم خندید
- یه چیز بپرسم جوابمو می دی
شهاب- بپرس
- چرا شرکت ما.... مگه تو اون اطلاعات چیه که مجبور شدی اینطوری وارد شرکت بشی و انقدر خودتو به زحمت بندازی
شهاب- خیلی وقته گرفتار شرکت شما یم ....تازگی نداره.... هر کاری کردیم نتونستیم علیه شون مدرکی گیر بیارم
-مگه اونا چیکار می کنن؟
شرکت شما همون طور که وارد کننده و صادر کننده قطعات کامپیوتر وارد کننده و صادر کننده مواد مخدر هم هست
ما به اون اطلاعات احتیاج داریم تا بتونیم دستشونو رو کنیم مطمئنم همه اطلاعات مربوط به خروج و ورود مواد تو اون اطلاعاتیه که سخت دنبالشونم وحضورمنم اونجا برا بدست اوردن همین اطلاعاته
ولی بدون سوئیچ هیچ کاری نمیشه کرد.
- چه وحشتناک ولی اصلا بهشون نمیاد از این کارا کنن
شهاب- به منم می یومد پلیس باشم؟
- نه راستش اولین بار که دیدمت فکر کردم شاید تو سیرک کار می کنی
با ناراحتی به طرف م برگشت و دهنش باز موند
خوب اخه خوب اینطرفو اونطرف می پری
برای همین گفتم شاید...
خواهش می کنم دیگه ادامه نده
ببخش ولی منظوری نداشتم
حرفی نزد و منم ساکت شدم
اخه دختر بی خودی چرا فکتو باز می کنی و هر چی توشه می ریزی بیرون
- ببین ببخش یه حرف بی ربط زدم دیگه قهر نکن
شهاب- من که قهر نکردم
- پس چرا حرف نمی زنی
شهاب- دارم فکر می کنم
- به چی
شهاب- به اون سوئیچ فکر نمی کنم تو شرکت هم بتونم پیداش کنم
نفسمو دادم بیرون و دوباره بیرونو نگاه کردم
- خوشبحال ادم حسابیا
شهاب- چرا؟
- چون می تونن تو هر مهمونی شرکت کنن
شهاب- یعنی فقط ادم حسابیا می تونن مهمونی برن
- اره دیگه................... همین مهمونی رئیس ما..... اخر هفته است
هیچ سالی من نمی تونم برم ... چون ادم حسابی نیستم
شهاب- مگه ادم حسابیا چه شکلین
-خوشگلن.... خوش لباسن ...تحصیلات دارن... خوب صحبت می کنن.... دیگه دیگه...
داشتم فکر می کردم که یه چیز دیگه در مورد ادم حسابیا بگم که
شهاب- فهمیدم
-چی رو فهمیدی........... اینکه دیگه ادم حسابیا چطورین ؟

شهاب- گفتی اخر هفته
- اره اخر هفته چه ربطی به ادم حسابیا داره اخر هفته
شهاب- من و تو هم باید تو این مهمونی شرکت کنیم
-چه حال خجسته ای داری شما
شهاب- چرا
-کی منو شما رو دعوت می کنه
شهاب- اگه من بخوام حتما دعوتیم
-یعنی میشه
شهاب- اره چرا نشه
- قضیه همونی نیست که شما هر جایی بخواید می تونید برید
شهاب- اره دقیقا
- پس منتفیه
شهاب- چرا
-وقتی شما نمی تونی بدون بلیط سوار واحد بشی چطوری همچین جایی می خواید برید
دیدم جواب نمی دم
برگشتم طرفش که دیدم داره با حرص نگام می کنه اگه دست خودشم بود فکمو میورد پایین
اب دهنمو قورت دادم باشه باشه اونطوری نگاه نکن خواستم چیزی بگم جو عوض بشه
بازم همونطوری داشت نگاه می کرد
-جو عوض نشد؟خوب ببخشید
برگشتم و تو جام صاف نشستم تا باز حرف بی ربط دیگه نزنم

بازم ساکت بود
- ببین شما می خوای برو من نمیام اخه می دونم به من خوش نمی گذره
شهاب- صبر کن ببینم تو فکر می کنی من برای خوش گذرونی می رم
- پس برای چی می ری
شهاب- من فقط اون سوئیچو می خوام
- خوب چیکاری از دست من ساخته است
شهاب- تو هم باید کمکم کنی ....دست تنها نمی تونم
(زرشک)
- از کی هم کمک می خواید با استعداد تر از من کسی رو پیدا نکردی
با خنده گفت نه
- ولی من گند می زنم به کارات
شهاب- اتفاقا تو تنها کسی هستی که می تونی برام فلشو بیاری
- منظورت چیه؟
شهاب- صبر داشته باش بهت می گم ....فردا صبح لازم نیست بیای سرکار
- چرا؟
شهاب- انقدر نگو چرا جایی هم نرو تا من بیام دنبالت فهمیدی
-نرم سرکار؟
شهاب- نه
خدا اخر و عاقبت منو با این جناب سروان بخیره کنه معلوم نیست چه خوابی برای من دیده
تا صبح با افکار مختلف دست و پنجه نرم کردم
دم دمای صبح خوابم برد
نمی دونم چقدر خوابیده بودم که با صدای در بیدار شدم
-هوی چه خبره مگه سر اوردی کله سحری
با چشای خواب الود درو باز کردم
-اه شمایی چه خبرته
شهاب- تو هنوز خوابی
- نباید باشم
شهاب- خوبه گفتم صبح منتظرم باش
-ای بابا مگه می خوایم چیکار کنیم ....اگه قرار به رفتن باشه که اونم اخر هفته است نه الان......الانم برید من خوابم میاد....تا صبح نخوابیدم
داشتم درو می بستم که با دست درو نگه داشت
شهاب- ای بابا فقط مهمونی رفتن که نیست..باید قبلش یه کاریی بکنیم
- خوب برید کاراتونو بکنید بعد بیاید دنبالم برای مهمونی
شهاب- وای من از دست تو بلاخره سکته می کنم
-شما که هنوز جونی سکته مال پیراست.....خواهش می کنم من خوابم میاد
دوبار امدم درو ببندم که خودشو پرت کرد تو خونه و در محکم بست و بهش تکیه داد
شهاب- یه بار یه چیز بهت می گن عین بچه ادم گوش کن و بگو چشم
- مگه من بچه چیه ام که می گی بچه ادم
شهاب- خواهش می کنم برو اماده شو بریم
- اگه نخوام چی
شهاب- انوقت به زور می برمت
-انوقت منم از تون شکایت می کنم
شهاب- به چه جرمی
-به جرم ورود به منزل بدون اجازه...ضرب و شتم.... تهدید...هم کلام شدن با من...دیگه دیگه فعلا همینا
شهاب همین طور دهنش باز مونده بود
شهاب- اگه خواهش کنم چی
- خوب انوقت باید تازه بشینم فکر کنم ببینم ارزششو دارید که به خواهشتون فکر کنم
با صدای بلند که چیزی کمتر از فریاد نبود گفت تازه ببینی ارزششو دارم بعد فکر کنی
- وای نه نه شما جوش نیار من الان اماده میشم
هر چی بی مخه نصیب من میشه.... اول صبحی هل و کک پا شده امده اینجا یکی نیست بگه بابا مگه قرار چیکار کنیم........... کو این جورابم

شهاب- صبحونه خوردی
- نه
شهاب- پس یه چیز بخور ضعف نکنی
-ضعف بابات نکنه مردم ازار......... وای نه باباش ادم خوبیه
-ممنون از لطف شما صرف شد اول صبحی
وا این چرا سوراخه حالا مقنعه ام کو.... دیدی یادم رفت جوراب بخرم
متکاهارو زیر رو کردم دیشب انقدر خسته بودم که تا رسیدم هر کدومشونو یه جایی پرت کردم
شهاب- دباغ چیکار می کنی چرا انقدر لفتش می دی
- امدم امدم امدم غر غرنکن
خوب برای اینکه دلم ضعف نره یه نون پنیر برای خودم درست کنم این که سر اورده دیگه وقت چایی دم کردنم ندارم
رو پله ها نشستم و شروع به بستن بند کفشام کردم
دستشو کرده بود تو جیب شلوارش و بر بر منو نگاه می کرد
شهاب- تموم شد
به نون پنیر تو دستم یه گاز زدم از پله ها پریدم پایین ... بله بله بله تموم شد....بفرماید در خدمتم
چند ثانیه ای بهم خیر شد
- باز چیه دوباره چیکار کردم چرا اونطوری نگام می کنی
هیچی هیچی بدو بریم
-ببین گفته باشم من فقط شام می خورم و میام.... حوصله میوه خوردن و نشستن ندارم
شهاب- نه مثل اینکه تو باورت شده فقط داریم برای مهمونی می ریم
-پس برای چی داریم می ریم
شهاب- اوه خدا بهم صبر بده
-وایییییییییییییییی خدا جون
شهاب سریع زد رو ترمز
شهاب- چیه؟ چی شده؟ زهرمو اب کردی که تو
- دیدی چی شد
با اضطراب بهم نگاه کرد
- من که لباس ندارم
سرشو گذاشت رو فرمون ... ای خدا من چه گناهی به درگاهت کردم
- خیلی بد شد لباس ندارم نهههههههههه.... همه ی نقشه هات بهم ریخت
....ولی باور کن تقصیر من نیست خوب تا حالا مهمونی نرفتم که لباس بخرم
شهاب- دباغ
-بله
شهاب- الهی در دو بلات بخوره تو فرق سر من ...فکر می کنی برای چی صبح به این زودی امدم دنبالت
- نهههههههههههه
شهاب- اره
- اما من که پول ندارم لباس بخرم تازه هنوز پول دکترو جراحی رو بهتون ندادم
شهاب- دباغ دکترو جراحی رو بی خیال شو لباسم من خودم برات می گیرم
- نه نه من زیر دین کسی نمی رم
شهاب- دباغ اخه چه دینی ....فکر کن هدیه است
- بابا هدیه یه بار گیرم دوبار ولی هربار که هدیه نمیشه.....تازه کی برای هدیه انقدر خرج می کنه
شهاب- چرا نمی فهمی رفتن به این مهمونی برام خیلی مهمه
- جدا
شهاب- اره
- باشه پس من تو اولین فرصت پولتونو پس می دم
شهاب- باشه بعدا هر کاری که دلت خواست بکن فقط الان هرچی می گم گوش کن
سرمو تکون دادم باشه
**********
ای خدا اینجا چند طبقه است وای چه لباسایی ....حتما قیمتاشونم خدا تومنه
انقدر مغازه های رنگا رنگ وجود داشت که ادم توشون محو می شد شهاب جلوتر از من می رفت و من اروم دنبالش
از کنار هر مغازه رد می شد م چند ثانیه ای پشت ویترینش وایمیستادم و با هیجان اجناس داخل مغازه رو نگاه می کردم
شهاب- کجایی بیا دیگه وقت نداریم
دیدم دم در مغازه ای وایستاده سریع پیشش رفتم
شهاب- بیا تو
باهم رفتیم تو ..... مغازه مانتو فروشی بود
شهاب- کدومشو دوست داری؟
-من انتخاب کنم
شهاب- نه من... مگه من می خوام بپوشم .... هر کدومو دوست داری بردار؟
کمی فکر کردم .............میگم ممنونا ولی تو مهمونی که مانتو نمی پوشن
عزیزمن..... دباغ جان.... می دونم ..........ولی از اینجا تا اونجا هم که نمی تونی با لباس مجلسی بری
- اره راست می گی خوب بذار ببینم
شهاب- چی شد انتخاب کردی؟
-نه
چرا؟
-نمی دونم کدومو بردارم اصلا نمی دونم تو اینجور مهمونیا چطور لباس می پوشن.
شهاب- ناراحت نمی شی من برات انتخاب کنم
با لبخند گفتن نه
چرخی تو مغازه زد و برام دو دست مانتو برداشت
شهاب- برو امتحان کن ببین از کدومشون خوشت میاد
واقعا سلیقه اش حرف نداشت ست تنم بود هر دوتاشم خوب بود و نمی دونستم کدومشو بردارم
از اتاق پرو امدم بیرون
شهاب- خوب کدوم ؟
- نمی دونم دوتا شم خوبه
شهاب- باشه بده..... اقا دوتاشو بر می داریم
- نه نه
شهاب- قرار شد امروز رو حرف من حرفی نزنیم
به همبن ترتیب برام کیفو کفش و شال و روسری و چیزای دیگه گرفت
در حالی که دستامون پر بود به یه پاساژ دیگه رفتیم
- هنوز تموم نشده
شهاب- نه اصل کار مونده
- با خستگی گفتم چی؟
لباست
- ببین گرمت نیست ؟
شهاب- چرا .....ابمیوه چی می خوری برات بگیرم
- من بستنی می خوام اونم کیم
شهاب - وایستا الان میام
چند دقیقه بعد امد برام یه کیم و برای خودش ابمیوه گرفته بود
در حال خوردن کیم از پشت ویترین مغاز ه لباس عروس رد شدیم وایستادم و به یکی از لباس عروسا نگاه کردم
یه لحظه خودمو توش مجسم کردی
زهی خیال باطل
شهاب- چرا نمی یای
دیدم شهاب کنارم وایستاده
- هیچی بریم
شهاب- خوشت امده
- نه داشتم نگاش می کردم
شهاب- کدومشو ؟
همونطور که به کیمم گاز می زدم
اونی که بندیه می بینی چقدر ناز سنگ دوزی شده دامنشم زیاد پفی نیست
دیدم شهاب هم با دقت نگاه می کنه
شهاب- خوب بریم دیر شد
باشه بریم اخرین گازو به کیم زدم و پرتش کردم تو جوی فاضلاب و همراهش وارد یه پاساژ شدیم.
شهاب- اینجا دیگه خودت انتخاب کن من از این چیزا سر در نمیارم
واقعا لباساش معرکه بود نمی دونستم کدومشو انتخاب کنم
شهاب- چندتا رو که می پسندی بردا و برو امتحان کن
با هیجان چندتا رو برداشتم و رفتم تو اتاق پرو هر کدوم می پوشیدم به دلم نمی نشست تا اینکه اخری رو امتحان کردم فوق العاده بود حسابی قد بلندم کرده بود رنگش هم بهم می یومد
اره همینو بر می دارم
-اینو بر می دارم و گذاشتم رو میز جلوی صاحب مغازه
شهاب- ببخشید یه لحظه
شهاب لباسو برداشت و نگاش کرد این نه یکی دیگه انتخاب کن
-ولی این قشنگتره
شهاب- یادت باشه گفتم برای مهمونی نمی ریم... در ثانی حتی اگه برای مهمونی هم می رفتیم فکر نمی کنم این در شان تو باشه
-مگه چشه
شهاب - یقه لباسش خیلی بازه مناسبت نیست
تو دلم گفتم ولی من اونو بیشتر دوست دارم
با ارامش و لبخندگفت یکی دیگه رو انتخاب کن
چرخیدم ولی انگار همون تو مخم هک شده بود و چیزی دیگه ای به چشمم نمی یومد .
شهاب- نظرت درباره این یکی چیه ......هم مثل اونه هم همرنگشه...پوشیده ترم هست
مغازه دار گفت تازه روش شال هم داره
ته دلم که راضی نبودم ولی چیزی نگفتم و رفتم که امتحانش کنم
خوب این چه انتخاب کردنه میگی خودت انتخاب کن اخر سرم خودت برام انتخاب می کنی
با غر غر تنم کردم برگشتم و خودمو تو اینه اتاق پرو دیدم
حالا که دقت می کردم این بیشتر به تنم می یومد و رویایی ترم می کرد

شهاب- چه طور بود
-عالی
اقا اینو بر می داریم اون یکی رو هم بر می داریم
-نه اون دیگه نه
شهاب- ولی اونم قشنگه
-نه اون یقش خوب نیست
شهاب- اره برای اون مجلس خوب نیست ولی نگفتم برای هر جایی
صاحب مغازه ببندم اقا
شهاب- بله دوتاشو ببندید
*****
- دیگه تمو م شد
شهاب- ای بگی نگی
وای بازم مونده .........بخدا لازم نیست
فقط بهم خندید و چیزی نگفت
ظهر شده بود
شهاب- من خیلی گشنمه اینطرفا باید یه رستوران خوب باشه
-بریم رستوران؟
شهاب- پس کجا بریم
-میگم که...............
شهاب - شما هیچی نگو می ریم رستوان من حوصله ساندویچ و از این چیزا رو ندارم
خوب پیش دستی کرده بود و با زبون بی زبونی زده بود تو دهنم که حرفی نباشه که حرف حرف خودمه
****

خدایا شکرت دیگه اون عینک رو چشام نیست
خدایا صد هزار مرتبه شکر که سفید رو هم هستم که سبیلام از راه دور زیاد دیده نمیشه
بازم یک میلیون بار خدارو شکر که به یه رستوران خلوت رفتیم
بازم یک میلیارد بار خدا روشکر که موقعی که گارسون امد تا سفارشو بگیره من رفته بودم دستشویی
بازم یک تیلیارد بار شکر که شهاب غذای مورد علاقه منو سفارش داده.. جوجه
خیلی با ارامش غذا می خورد
در حال خوردن
- یه چیز بپرسم
شهاب- بپرس
- تو از اینکه من باهات اینور اونور میام خجالت نمی کشی
شهاب- خجالت بکشم برای چی؟مگه چته؟
شونه هامو بالا انداختم و چیزیی نگفتم
شهاب- ببین خودت وقتی این فکرا رو می کنی به بقیه هم اجازه می دی که اینطوری فکر کنن
- اخه من خیلی زش..
شهاب- برای اخرین بارم می گم تو اصلا زشت نیستی دیگه این حرفو پیش من تکرار نکن
لبامو ورچیدم و چیزی نگفتم
شهاب- من یه چندتا جا کار دارم اشکالی نداره اگه کمی معطل بشی
نه اشکالی نداره ولی خوب من که کارم تموم شده می تونم ماشین بگیرم و برگردم
شهاب - نه هنوز باید یه جای دیگه هم بریم
- بازم خرید
شهاب - خانوما که از خرید خوششون میاد ... تو خوشت نمیاد؟
-زیاد خرید کردن هم دل ادمو می زنه... نگفتی باز باید چی بگیریم
صبر داشته باش
کنار یه پارک ماشینو پارک کرد
شهاب- من باید برم تو این ساختمون اگه حوصلت سر می ره برو پارک
نه تو ماشین می شینم تا برگردی
شهاب – شاید طول بکشه
- منتظر می مونم من که تو خونه کاری ندارم
به صندلی عقب نگاه کردم پر شده بود از بسته ها و مشمای لباسا
نمی دونم با خودش چه فکری می کنه که اینطوری خرج می کنه من پول اینارو چطور پس بدم
یعنی بعد از مهمونی باید اینا رو پس بدم وای نه من همشونو دوست دارم ....گربه خانم تازه پس هم ندی کجارو داری که اینا رو بپوشی....وای راستی من باید با این قیافه بیام مهمونی .....
افتضاحه........ فکرشو کن لباس انچنانی بپوشی بعد با سبیلای گربه ایت بری اون وسط که بگی به چند منه
وای مژی و فریده مگه برام ابرو می زارن
اوه......... وای نه بهتره بهش بگم من نمی یام مهمونی.... بریم اینا رو پس بدیم
اخه جناب سروان عتیقه تر از من نبود...... می رفتی برای کسی خرج می کردی که ارزششو داشته باشه
نه من که تمام برنامه هاتو هم بهم می ریزم .
تازه یادم افتاده بود که قراره کجا بریم به دستام نگام کردم شروع کرده بودن به لرزیدن
درسته که به حرفاشون عادت کردم ولی اونجا نه..... نمی تونم...
اگه چیزی بهم بگن دیگه چیزی هم برام می مونه ؟
به ساختونی که شهاب رفته بود توش نگاه کردم .....پس چرا نمیاد
نه نباید بری ....اون که اونجا کار نمی کنه فردا پس فردا می زاره می ره انوقت تو می مونیو افتضاح مهمونی که باید تا یه عمر از اینو اون متلک بشنوی
یعنی کارش تموم بشه می زاره می ره ؟
پس من چی ؟
یعنی به منم فکر می کنه لابد اره دیگه که انقدر برات خرج می کنه
خره تو هم همه چی رو تو پول ببین
الان برات خرج می کنه که فردا زبونت باز نباشه
نه اون اونطوری نیست
از کی تا به حالا ادم شناس شدی....... نه نه من اون مهمونی نمی رم
از حالا نفسم بالا نمیاد
نفس عمیقی کشیدم و سرمو تکه دادم به صندلی و چشامو بستم
چرا نمیای بیا دیگه خسته شدم
من نمیام نمیام نمیام نمیام خواهش می کنم من نمیام
شهاب- با کی داری حرف می زنی
-اه امدی
شهاب - نگفتی با کی حرف می زدی
- ببینید شما که نبودید من خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که امدن من به اون مهمونی یه اشتباه محضه
بهش نگاه کردم که با تفکر بهم نگاه می کرد
- می دونم به این خریدا فکر می کنی ...ما که بسته هاشو باز نکردیم می تونیم بریم همشونو پس بدیم...... هان چطوره ؟
سرمو تکون دادم تا ببینم متوجه حرف شد
-فهمیدید چی گفتم
در حالی که ارنجشو تکیه داده بود به فرمون و با دستش لبشو می خاروند
شهاب- خوب می گفتی چرا ساکت شدی
- اوه خداروشکر کم کم فکر می کردم کر هم شدید
- خوب گفتم ما... یعنی من و شما می ریم تک تک اون مغازه هایی که رفتیم و لباساشونو که خیلیم قشنگن پس می دیدم و شما پولتونو می گیرید و می زارید تو جیبتون و فکر می کنیم که امروز امده بودیم تفریح و قضیه مهمونی رو فراموش می کنیم.
- به قول اون یارو تو اون فیلم که نمی دونم اسمش چی چی بود..... اوکی ؟
بهش خیره شدم
ابروهاشو بالا انداخت
- این یعنی چی؟
بازم ابروهاشو بالا انداخت
- ببین من ای کیوم در حد صفره منظورت واضح بگو
شهاب- یعنی نچ

-وای من که تا الان براتون روضه نمی خوندم .....می خواید یه بار دیگه از اول بگم....باشه می گم
-ببینید من اون مهمونی نمیام و شما می تونی.....................
شهاب- و من می تونم شما رو یه جای دیگه ببرم برای تکمیل کارم
و به قول تو به قول اون یارو تو اون فیلم که نمی دونی اسمش چی بود اوکی؟
- نه
شهاب- اره
- نه
شهاب- اره رو حرف منم حرف نزن
و ماشینو روشن کرد
از ناراحتی دست به سینه نشستم و شروع به گاز گرفتن گوشه لبم کردم
این چرا حرف منو گوش نمی کنه.... اقا من نمی خوام به کی بگم مگه زوره
زیر چشمی بهش نگاه کردم رو لبش یه لبخند نشسته بود... از اون لبخندایی که ادم باید ازش ترسید .
چون ممکنه با اون لبخندکذایی برای طرف فکرایی هم کرده باشن که اون سرش ناپیداست .........من که عقلم قد نمیده شایدم زیادی الکی خوشه
یعنی چی مونده که نخریدیم
-کجا میریم
جواب نداد
خمیازه ای کشیدم و دوباره به بیرون نگاه کردم که صدای تلفنش در امد
شهاب – سلام کجایی؟
.............................
اره ما همون نزدیکایم
..........
ماشین اوردی؟
.......................
باشه پس تا دو دقیقه دیگه اونجائیم

رمان ورود عشق ممنوع8

- چرا؟
فریده - تو کارمند جزی کی تو رو ادم حساب می کنه
اخمام تو هم رفت
- پس برای چی امدی بگی
فریده - هیچی خواستم بدونی...تازه فرض کن دعوت هم باشی با این سر و وضع می خوای بیای
مثل بچه ها پرسیدم مگه سرو ضعم چطوریه
فریده - بگو چش نیست.......من که جات بودم اگه دعوتم می کردن که عمرا دعوت نمی کنن نمی یومدم .....اونجا فقط ادم حسابیا میان
تو دلم گفتم حتما یکی از اون ادم حسابیا هم تویی
- تو هم دعوتی؟
فریده - پس چی من هر سال دعوت می شم
لبخند تلخی زدم
- پس بهت خوش بگذره
فریده - نمی گفتی هم خوش می گذشت
چیزی نگفتم و اونم بدون حرف دیگه ای رفت
کیفمو برداشتم از اتاق زدم بیرون
که همزمان فریده و مژی هم امدن بیرون
مژده دیگه مثل سابق سر به سرم نمی زاشت ولی هنوز خنده های تمسخره امیزشو می زد .
فریده- هی دباغ می خوای بیای مهمونی
خوشحال شدم...... اره دوست دارم بیام ولی چطور من که دعوت نشدم
فریده - خوب یه راه هست که می تونی بیای
ذوق کردم.... راست می گی چه راهی
نگاه معنی داری به مژی انداخت و در حالی که مثل همیشه با تمسخر بهم می خندیدن
فریده - اگه دوست داری بیای راهی نداره جز اینکه به عنوان یکی از کارگر بیای اونجا برای کار کردن و پذیرایی
و بعد بلند زد زیر خنده
از نارحتی سر جام وایستادم بازم رو دست خورده بودم
چند قدمی که جلوتر از من رفته بودن که فریده برگشت و گفت
بابا خودتو خیلی تحویل می گیری دباغ .... حرص نزن فکر نکنم برای اون کار هم تو رو قبول کنن..... مردم که گناه نکردن موقعه پذیرایی از دست یه خدمتکار زشت لیوان شربت بگیرن و باز خندید.
زبونم لال شد و نتونستم جوابی بهش بدم ....عادت کرده بودم جواب همه رو تو دل خودم بدم
اره ولی گناهم نکردن با یه خرس پاندا همنشین باشن

با ناراحتی و دلخوری از شرکت زدم بیرون و به طرف اتوبوسای واحد رفتم مژی و فریده که جلوتر از من رفته بودن و تو صف وایستاده بودن
دستام تو جیب مانتوم بود و به صف و ایستگاه نزدیک می شدم که صدای بوق ماشینی نظرمو به خودش جلب کرد
برگشتم دیدم شهابه وقتی دیدمش تازه فهمیدم قد یه دنیا دلم براش تنگ شده با دست بهم اشاره کرد که برم و سوار بشم
منم که دوتا پا داشتم 10 تا دیگه هم قرض گرفتم که خدایی نکرده از سرعتم کم نشه
در جلو رو برام باز کرد و منم زودی سوار شدم
- سلام
شهاب - سلام خسته نباشی
- تو که امروز نمی خواستی بیای
شهاب - حالا بده امدم
شونه هامو بالا انداختم و فقط لبخند زدم انگار نه انگار که دیشب اون همه اتفاق افتاده باشه
داشت ماشینو دور می زد که چشمم به مژی و فریده افتاد که دهن دوتاشون از تعجب به اندازه یه بولدوزر باز شده بود
الهی دهنتو باز بمونه که بسته نشه انقدر دل منو می سوزونید
شهاب- با دکترت حرف زدم گفت امروز هم اخر وقت .....وقتش ازاده می تونیم به جای فردا امروز بریم.
- چرا اینکارو برام می کنی
جوابی نداد
- فقط برای تلافی کارام
شهاب- نه
- پس چی؟
شهاب- به عنوان یه دوست.... اشکالی داره برای دوستم کاری کنم
-با این کارت من بیشتر احساس حقارت می کنم
شهاب- احساست الگی احساس حقارت می کنه یه دوست خوب برای یه دوستش هر کاری که از دستش بر بیاد انجام میده
- ولی
شهاب- انقدر ولی نیار باشه
چیزی نگفتم و به منظره بیرون نگاه کردم
همین طور که داشتم بیرون نگاه می کردم یه دفعه برگشتم طرفش
- ببین درد که نداره
شهاب- تو هنوز این عادت برق گرفتگیتو فراموش نکردی
سرمو با شرم انداخنم پایین
- ببخشید
شهاب- نه درد نداره
- مگه خودت لیزیک کردی؟
شهاب- نه
- پس داری بچه گول می زنی
شهاب- مگه تو بچه ای..... نترس پرسیدم درد نداره تازه قطره بی حسی می ریزه تو چشت دیگه اصلا متوجه نمی شی
- هزینه اش خیلی زیاده ؟
در حالی که دنده رو عوض می کرد.... تو به این چیزاش کار نداشته باش
- خوب شاید خواستم یه روز پولتونو پس بدم
نفسشو بیرون داد و چیزی نگفت
منم فکر کنم با سکوتش بهم فهموند که تا مطب خفه شم و منم همین کارو کردم

****
هنوز خانوم طاهری به من به چشم قاتل باباش نگا می کرد و من به اون به عنوان ابدارچی نگاه می کردم
ما اخرین نفر بودیم بنابراین کسی جز ما تو مطب نمونده بود.
کمی می ترسیدم رو صندلی راحتی دراز کشیدم
دکتر پرهام چند قطره بی حسی تو چشا ریخت و سر مو زیر دستگاه لیزر قرار داد . با یه چیزی که نمی دونم چی چی بود پلکای چشممو باز نگه داشت و شروع به کار کرد
فکر کنم تا روی دوتا چشمم کار کنه نزدیک یه ساعتی شد تو این مدت چند باری تلفن همراه شهاب زنگ خورد و اون برای جواب دادن بیرون رفت

دکتر دیگه کارش با چشای من تموم شده بود.
چند بار چشامو باز و بسته کردم چشام شروع کردن بودن به خارش به مهتابیه اتاق که نگاه کردم انگار دورش یه هاله بود
دکتر- چیه چشات دارن اذیت می کنن
نه یکم چشام می خارن
طبیعیه چندتا قطره دیگه برات می نویسم بگیر و به چشات بزن فردا هم حتما اخر وقت یه سر بزن تا ببینم که دیگه مشکلی نداره
شاید هنوز کمی تار ببینی ولی تا فردا دیدت بهتر می شه به مرور بهترم میشه ولی زیاد با دستت چشاتو نمالون و از قطر ها هم استفاده کن
اگر هم دیدی خیلی چشات دارن اذیت می کنن زودی بیا
دکتر داشت حرف می زد که شهاب وارد شد
شهاب - چی شد تموم شد
دکتر پرهام - اره شهاب جان تمومه یعنی کار من دیگه تمومه
به من نگاه کرد مشکلی که نداری
- نه
شهاب - پس برو بیرون تا من بیام
از اتاق دکتر که امدم بیرون خانوم طاهری رو دیدم که رو مبلی نشسته و یه پاشو انداخته رو اون یکی پاش و یه مجله می خونه
به اطرافم نگاه می کردم باور نمی شد که بتونم یه روز هم بدون عینک همه چی رو ببینم
(کسایی که بعد از یه مدت عینکو از چشاشو بر می دارن می دونن چی می گم خیلی حس خوبیه دیگه چیزی رو صورتت نیست و احساس سنگینی نمی کنی ... ولی تا یه مدت دنبال یه گمشده می گردی به اسم عینک و هر بار که دنبالش می گردی می فهمی دیگه بهش نیازی نداری وکلی ذوق مرگ میشی .... شایدم من خیلی بی جنبه ام که اون موقعها زیاد ذوق مرگ میشدم .....بچه ها من دباغ نیستماااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااا من روح سرگردونشم یوهاهاهاهاهاهاهاها)
نگا ههای کینه توزیانه طاهری برام مهم نبود چون می دونستم دیگه قرار نیست اونجا زیاد بیام
هنوز در حال برانداز کردن مطب بودم
شهاب - بریم
با لبخند گفتم بریم
شهاب - اذیت که نشدی
نه اصلا ....فکر می کردم خیلی باید وحشتناک باشه .....هر چقدر که می گذره احساس می کنم دیدم بهتر میشه
فقط با لبخند بهم نگاه می کرد
- راستی کسی که سروانه خیلی مقامش بالاست
شهاب - نمی دونم
- واقعا نمی دونید
فقط خندید
- الان حتما خیلیا جلوت خم و راست میشن
شهاب - برای چی خم و راست
- چون سروانی دیگه
سرشو با خنده تکون داد

-راستی حالا دیگه کارت تو شرکت تموم شده
شهاب - نه
- یعنی بازم میای شرکت
شهاب - اره چون هنوز سوئیچو پیدا نکردم
-از کجا فهمیدی سوئیچ می خواد
شهاب - فایلایی که کپی کرده برای بچه ها بردن اونا هم حرفای تو رو زدن
با ذوق گفتم پس هنوز به کمک من نیاز داری مگه نه
شاید
- باز داری کجا می ری
حرفی نزد و جلوی یه خونه جمع و جور ویلایی وایستاد
پیاده شد منم به تبعیت از اون پیاده شدم در خونه رو با کلید باز کرد
شهاب - بفرماید
اروم وارد خونه شدم
- چه حیاط نازی دارین
شهاب - خوشت میاد
اره خیلی باحاله می شه حسابی توش دوید کلی هم لی لی رفت
دیدم به طرف ساختمون رفت
شهاب - بابا بابا...کجایی؟ خوابی؟
شهاب رفت تو خونه
به در ورودی ساختمون خیره شدم
دیدم شهاب با یه مردی که رو ویلچر بود.... امد بیرون
با تعجب بهشون نگاه کردم
شهاب - ایشون پدر من هستن
بابا این خانوم هم خانوم دباغ از همکارای منه
- سلام اقای احمدی
احمدی بزرگ - سلام دخترم خوبی .....شهاب این همون خانوم دباغی که می گفتی
شهاب - اره بابا
اه چه جالب درباره منم با باباش حرف زده (تو دلم کلی ذوق کردم بی جهت .............بس که سر خوشی دیگه هههههه)
شهاب - خانوم دباغ اگه عیبی نداره اینجا باشید من باید برم جایی کاری برام پیش امده..... از اون ور هم داروهاتونو بگیرم .....ببخشید تا می خواستم برم بگیرم و براتون بیارم تا اون سر شهر خیلی طول می کشید
- نه اشکالی نداره
شهاب - پس من تا 2 ساعت دیگه میام
بابا با من کاری نداری
احمدی بزرگ - نه برو از اول هم با تو کاری نداشتیم
شهاب- بابا
احمدی بزرگ- باباو درد برو دیگه هی خودشو لوس می کنه
شهاب - ببخشید خانوم دباغ باز یه تازه وارد دیدن به کل منکر من شد
فقط خندیدم

رمان ورود عشق ممنوع7

دیگه دیره واسه موندن ، دارم از پیش تو میرم
جدایی سهم
دستامه ، که دستاتو نمیگیرم
تو این بارون تنهایی ، دارم میرم خداحافظ
شده این
قصه تقدیرم ، چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره واسه موندن ، دارم از پیش تو
میرم
جدایی سهم دستامه ، که دستاتو نمیگیرم
تو این بارون تنهایی ، دارم میرم
خداحافظ
شده این قصه تقدیرم ، چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره دارم میرم ، چه
قدر این لحظه هاسخته
جدایی از تو کابوسه ، شبیه مرگ بی وقته
دارم تو ساحل
چشمات ، دیگه آهسته گم میشم
برام جایی تو دنیا نیست ، تو اوج قصه گم میشم
دیگه دیره دارم میرم ، برام جایی تو دنیا نیست
به غیر از اشک تنهایی ، تو چشمم چیزی پیدا نیست
باید باور کنم بی تو ، شبیه مرگ تقدیرم
سکوت من پر از بغض ، دیگه دیره دارم میرم
خداحافظ….
به جلوی دارو خونه رسید و از ماشین پیاده شد که بره داروها رو بگیره
پیاده شد با کوبیدن در برای بستنش تلنگربهم وارد شد و برای اولین بار برای دلم گریه کردم
می دونستم دیگه وجودم براش معنی نداره دیگه براش استفاده ای ندارم پس بهتره برم
اره گربه خانوم تو تا صد ساله دیگه هم بگذره همین گربه ای بودی که هستی
کسی تو رو دوست نداره برو برو پی زندگیت........... خودتم به کسی اویزون نکن
تا حالا هم هر کاری برات کرده از سر ترحم بوده
با بردنت پیش دکتر هم خودش قانع کرده که دیگه باهام کاری نداشته باشه و جبران کارامو بکنه .....اره همینه
کاش مثل مژی و فریده مسخره ام می کرد ولی اینکارو با من نمی کرد.
چرا اینجا نشستم منتظر چیم اینکه بیاد و بگه بیا دباغ اینم قطره هات بزن به چشات که چشات باز تر بشه تا بفهمی هیچ کس تو رو برای خودت نمی خواد .............اخه بد بخت چی داری که بقیه تو رو برای خودت بخوان
بی معرفت تو که می خواستی بیایو بری ....................چرا با من این بازی رو شروع کردی
چه خریم من
اون اگه از من خوشش می مد حداقل یه بار می پرسید لامصب اسم واموندت چیه
که انقدر دباغ دباغ نکنم
اشکایی که از سر و صورتم می بارید با استین مانتوم پاک کردم .....تیکه کاغذی از لایه دفترم کندم
خودکارو تو دستم گرفتم دستام می لرزید می خواستم بنویسم ولی نمی شد انگار جسارت نوشتن هم نداشتم
به در داروخونه نگاه کردم از بیرون هم معلوم بود توش شلوغه..... بینیمو بالا کشیدم و با دستای لرزون شروع به نوشتن کردم

سلام
نمی دونم چطور شروع کنم خودمم نمی دونم چی می خوام بنویسم فقط می دونم که باید بنویسم ...بنویسم که شاید کمی اروم بشم البته شاید
بلد نیستم حرفای خوب و رمانتیک بزنم یا درست و حسابی حرف بزنم حتی یه بیت شعر به درد بخور هم حفظ نیستم ................می دونم جای تاسف داره
ولی خجالت نمی کشم که اینارو برات می نویسم .چون دارم واقعیتو می نویسم .... تو حرفام دروغ نیست همون طور که از روز اول حتی یه دونه دروغم بهت نگفتم.... ولی تو راحت دروغ گفتی از اول تا اخر خیلی راحت بهم دروغ گفتی
تو این 22 سال از زندگیم .....تو تنهایی بزرگ شدم... بدون اینکه بفهم معنیه زندگی چیه..... بدون اینکه بفهم بابا داشتن ،مامان داشتن چه مزه ای داره
همیشه سر خودمو شیره مالوندم که قسمتم همین بوده... صبر داشته باش بلاخره روزای خوش هم میاد خدا هیچ کسو تنها نمی ذاره
اوایل هر وقت کسی منو مسخره می کرد به خدا گله می کردم که مگه چیکار کرده بودم که منو اینطوری افریدی که مورد تمسخره دیگران باشم ..
کم کم گله هامو فراموش کردم برای اینکه فهمیدم کسی دوسم نداره... پس نباید انتظار زیادی داشته باشم.
تا اینکه یکی امد یکی که با دیگران فرق داشت برام احترام قائل می شد . به حرفام گوش می کرد .مسخره ام نمی کرد .فکر کردم بلاخره کسی پیدا شد که ببینه منم وجود دارم و می تونم اسمی به جز اسم دباغ داشته باشم
ولی خیلی خام و ساده بودم مثل همیشه خیلی راحت گول خوردم
مثل همیشه دباغ بازیچه شد .....برای رسیدن دیگران به چیزای دلخواهشون
گله ای نیست اگرم هست از خودمه .....که چرا انتظار زیادی داشتم .
نمی دونم اخرین بار کی منو به اسمم صدا کرد.......... نمی دونم اخرین بار کی بهم گفت چه اسم قشنگی
تنها چیزی که یادم میاد همین بود
دباغ دباغ دباغ
حالم از این کلمه بهم می خوره............ از زندگی.............. از ادما... از خودم............. از زشتیم.......... .از خجالتی بودنم ..............از نفهمیم.......... از همه چیزم
برای اخرین بار بابت همه چیز ممنون............. ممنون جناب سروان شهاب احمدی
برای همیشه خداحافظ
دستوپاچلفتی ترین دختر دنیا
ژاله
*********

برگه رو گذاشتم رو داشبورد و از ماشین پیاده شدم
و فقط این اشک بود که رو صورتم می بارید
دلم می خواست برم یه جا دور دور .....تا بعد از مدتها یه دل سیر گریه کنم
دلم می خواست تنهای تنها باشم
به پشت سرم نگاه نمی کردم .........می ترسیدم........ می ترسیدم که نگاه کنم و باز گول بخورم

خودمو به این کوچه اون کوچه می زدم از خیابونا رد می شدم بدون اینکه بدونم کجا می خوام برم. به اینو اون تنه می زدم و به راهم ادامه می دادم
نمی دونستم باید کجا برم
کجا رو داشتم که برم جز خونه
یعنی دنبالم میاد؟ نه تازه از دستم راحت شده.......... شاید بخواد باز براش کاری کنم نه خونه نمی رم .پس کجا برم
هوا تاریک شده بود و من هنوز داشتم راه می رفتم گشنم بود از صبح تا بحال چیزی نخورده بودم.
به یه مغازه ساندویچی رسیدم کیف پولمو در اوردم کل پولم 6 تومن بود امشبو نمی خواستم برم خونه
با خودم گفتم خوبه هوا سرد نیست
وارد مغازه شدم یه دختر و پسر نشسته بودن و باهم حرف می زدن تا سفارشون اماده بشه
- ببخشید یه ساندویچ کالباس می خواستم
صاحب مغازه که می خورد 20 ساله باشه طور خاصی نگام کردو گفت
پول داری؟
تا این حرفو زد نگام افتاد به اون پسر و دختر که نشسته بودن که با حالت مسخره ای بهم نگاه می کردن و زیرزیرکی بهم می خندیدن
اولین بار بود که خجالت نمی کشیدم نمی دونم چرا.......... با عصبانیت هرچی پول تو کیفم بود در اوردمو پرت کردم طرف پسرک
انتظار چنین حرکتی رو از من نداشت و حسابی جا خورد
- بگیر اگه کمه بازم بده
پسرک- من که چیزی نگفتم خانوم
دست و پاهام می لرزید خشم بود که وجودمو گرفته بود پسر و دختر هم دیگه نگام نمی کردن فقط گاهی زیر چشمی یه نگاهی می کردنو و دوباره با هم حرف می زدن
یاد چند شب پیش افتادم
چه بی خیال دنیا نشسته بودم کنارشو با اشتها ساندویچ می خوردم لبخند تلخی رو لبام نشست.....چقدر زود خوشیام تموم شد.
خانوم ساندویچتونم اماده است
بعد از گرفتن ساندویچ از مغازه زدم بیرون کسایی که از کنارم رد می شدن یا نگام نمی کردن یا انگار اولین باره که یه ادم می بینن
حالا که ساندویچ دستم بود دیگه اشتهایی نداشتم
کم کم به اخر شب نزدیک می شدم و خیابونا خلوتر می شد. به ساعت نگاه کردم 1:30 شده بود .
پاهام درد می کرد گشنم بود ولی میلم به خوردن نمی کشید نمی دونم کجا بودم
خسته بودم دلم می خواست بخوابم
بهتره برم خونه اگه هم به خونه سر زده باشه مطمئنا تا الان رفته
باید یه ماشین می گرفتم و تا خونه می رفتم اینطوری تا خود صبح هم به خونه نمی رسم
اما دیگه پولی برام نمونده
گربه جون برای یه بارم که شده خودتو بزن به بی خیالی
تو که چیزی برای ازدست دادن نداری
بعد از کمی گشتن بلاخره یه اژانس پیدا کردم
- اقا ماشین دارید؟
کجا می رید؟
بهش ادرسو دادم
- بفرماید سوار شید الان راننده میاد
تو ماشین که نشستم سرمو تکیه دادم به شیشه
خوابم میومد می خواستم همه چی رو فراموش کنم همه چی رو....... کار ..........بایگانی............ قفسه ها .....زونکنا ....مژی ... شرکت ... فلش مموری ... اقا خسرو.... خونه... اخر ماه ..تخلیه خونه...اطلاعات مرکزی........رئیس ...سبیلام .........عینکم .........دکتر ..... لیزیک ...به دستم نگاه کردم هنوز ساندویچ تو دستم بود
چشامو رو هم گذاشتم
*******
خانوم خانوم بیدار شید رسیدیم
چشامو باز کردم درست دم در خونه بودیم .چقدر زود رسیده بودیم
چقدر شد اقا؟
15 تومن
کیفمو نگاه کردم 2 تومن توش بیشتر نبود ......تازه یادم امد پول دیگه ای ندارم
وای الان بفهمه پول ندارم کل محلو رو سرم خراب می کنه
خوبه به بهانه پول اوردن برم خونه........ بعدشم هر چی در زد درو براش باز نمی کنم
خوب بعدش چی؟
بعدشو نمی دونم
راسته که می گن خنگی
خوب چیکار کنم پول دیگه ای ندارم شاید تو خونه جایی پول گذاشته باشم
شاید ولی نه دیروز هر چی بودو برداشتم
برم از نرگس خانوم قرض بگیرم
نه بابا این موقعه شب اون که خوابه...... تازه هم بیدار باشه مگه اون خسیس به من پول می ده
راننده با متلک .........چی شد خانوم نکنه کیف پولتونو زدن
- نخیر پول همراه هست ولی کافی نیست اجازه بدید برم داخل خونه الان براتون میارم
راننده - پس سریعتر من تا برگردم خیلی طول میکشه
- الان میارم صبر کنید
ای خدا حالا چیکارش کنم مجبوری بودی اژانس بگیری همین دیگه می خوای غلطای گنده کنی که بهت نمیاد اخرشم اینطوری عین خر می مونی تو گل
از ماشین پیاده شدم دو قدمی خونه ساندویچو پرت کردم گوشه ی دیوار
کلیدو در اوردم خواستم دروباز کنم

چه عجب خانوم بلاخره تشریف اوردن
به پشت سر م نگاه کردم شهاب بود نا خود اگاه لبخند به لبم نشست ولی با یاد آوری ظهور دوباره دپرس شدم و اخم کردم
و بدون توجه به حضورش درو باز کردم
شهاب - قبلا جواب سلاممو می دادی
- قبلا فکر می کردم باهام رو راستی
شهاب - چیکار کردم که دیگه فکر می کنی باهات رو راست نیستم
- مثل اینکه تو هم مثل بقیه فهمیدی من یه خنگم نه....تو توی تمام این مدت منو به بازی گرفتی
شهاب - ولی داری اشتباه می کنی
- من دیگه با شما حرفی ندارم
شهاب - ولی من باهات حرف دارم
- لطفا مزاحم نشید
راننده اژانس- خانوم این پول من چی شد نکنه باید تا صبح منتظر باشم
به راننده نگاه کردم ...پول این ایکبیری رو از کجا بیارم
- الان میارم اقا
شهاب - اقا حساب خانوم چقدر میشه
به شهاب و راننده نگاه کردم نمی تونستم مانعش بشم چون پولی نداشتم
جالب بود بعد ظهری اصلا دلم نمی خواست ببینمش ولی حالا فقط می خواستم بشینم و یه دل سیر ببینمش
راننده که پولشو گرفت دنده عقب گرفت و از کوچه خارج شد حالا من مونده بودم اون
پامو گذاشتم تو حیاط و درو بستم
و به در تکیه دادم
شهاب - این مسخره بازیا یعنی چی؟
شهاب - خوب می خواستی از روز اول که امدم بگم ببخشید من فلانی هستم برای انجام ماموریتی امدم اگه میشه لطف کنید و بهم کمک کنید...اره؟......خودت فکر کن خنده دار نیست
با خودم گفتم اره خنده داره که از یه خنگ هم برای رسیدن به اهدافت کمک گرفتی
شهاب - برای چی جوابمو نمی دی
چند بار به در ضربه زد ولی باز نکردم
شهاب - درو باز کن
تو دلم گفتم نه باز نمی کنم
شهاب - باز کن وگرنه مجبور میشم از بالای در بیام تو
بازم با خودم گفتم از تو بعید نیست روی میمونم بردی جونم
شهاب - صدای منو انقدر بالا نبر
بازم با خودم گفتم بالا هست جناب سروان من توی تن صدات کاره ای نیستم
اون بد بخت پشت در زجه می زد و فریاد ....منم با خودم حرف می زدم
یعنی از بالای در میاد تو چه خوب میشه مثل این فیلما
یعنی براش مهم بودم که تا الان منتظرم بود
نه دیونه ترسیده که بری کاراشو به بقیه لو بدی
اره همینه
شهاب - تا سه می شمرم باز کردی که کردی باز نکنی از یه راه دیگه میام
به درک برام مهم نیست چرا مهم هستا ولی دوست دارم بدونم می خواد چیکار کنه
پس چرا نمی شمره حتما داره تو دلش می شمره منم می شمرم
1.... 2....2.25.....2.5.....2.75.....
شهاب - تو که پشت در نشستی چرا درو باز نمی کنی
-وای تو از کجا پیدات شد
شهاب - گفتم که دروباز نکنی از بالای در میام
- تو با چه اجازه ای وارد خونه ی من شدی
درو باز کردم
- برو بیرون وگرنه داد و بیداد می کنم مردم بریزن اینجا
شهاب - خوب داد بزن
- داد می زنما
شهاب - بزن ....کی رو می ترسومی ....هان؟ ....مگه خودت نگفتی ادمای اینجا خیلی زود برای ادم حرف در میارن
شهاب - اره داد بزن بذار همه بیان بعد منو اینجا تو خونت ببین
شهاب - بعدش اولین چیزی که می گن چیه؟خوب فکر کن
شهاب - این کیه؟..................... اینجا..... تو خونه تو........ داد بزن............. داد بزن دیگه
درو محکم بستم و دوباره پشت در نشستم
- باشه داد نمی زنم فقط برو
شهاب - تو چرا نمی خوای به حرفای من گوش کنی
- شما که فلشو به دست اوردی دیگه با من کاری نداری.... نگران نباشید به کسی نمی گم چیکاره ای
دستاشو کرد تو جیب شلوارش و تو حیاط کمی راه رفت بعد اروم امد کنار من نشست
شهاب - شاید باید زودتر ازاینا بهت می گفتم ولی باور کن نمی تونستم با هزار بد بختی وارد شرکت شدم .
شهاب - نمی تونستم به خاطر یه اشتباه کوچیک همه چی رو خراب کنم
- گفتن اینکه شما چیکاره ای یه اشتباه بود؟
شهاب - تو کار من اره .... نه اینکه بهت اعتماد نداشته باشم ولی شرایط طوری بود که نمی تونستم به کسی اعتماد کنم.
- من که با اینکه نمی دونستم کی هستی هر کاری هم که کردی به کسی چیزی نگفتم.
شهاب - می دونم
- می دونستی و ازم سوء استفاده کردی
شهاب - من از تو سوء استفاده نکردم چطور بهت حالی کنم
- باشه باور کردم حالا برو بیرون خوابم میاد می خوام بخوابم
شهاب - یعنی داری بیرونم می کنی ؟
- اره یه همچین چیزی
شهاب - اگه نخوام برم چی
- خوب نرو منم می رم تو اتاق درو قفل می کنم و راحت می خوابم شما هم تا هر وقت دلت خواست بمون
بلند شدم و به طرف پله ها رفتم از پشت بازومو گرفت و منو به طرف خودش کشید به چشام خیره شد و منم بهش خیره شدم
همونطور که خیره بودم با خودم گفتم قربون اون چشات گردنم درد گرفت انقدر بالا رو نگاه کردم تو چرا انقدر قد بلندی
حالا چرا حرف نمی زنی زود باش یه چیز بگو دیگه ......دارم از بی خوابی و پا درد می میرم
نخیر این خیره شدنش تموم شدنی نیست که نیست
-ببخشید دستم دیگه داره بی حس می شه میشه دستمو ول کنی
اما حرفی نزد
نمی دونم چی می خواست بگه که هی سر زبونش میومد و دوباره قورتش می داد
نفسشو داد تو و دوباره داد بیرون
شهاب - من فردا نمیام
ای مرض این که انقدر نگاه کردن و بی جون کردن دستمو نداشت
- خوب نیا چیکار کنم
چشاشو بستو باز کرد
شهاب - پس فردا منتظر باش بیام دنبالت باهم بریم دکتر
- من دیگه دکتر نمیام
شهاب - انقدر رو حرف من حرف نزن
- اهان چون سروانی نباید رو حرفتون حرفی بزنم
شهاب - نه
- پس چی
شهاب - تو چرا انقدر بر خلاف قیافت لجبازی
چیزی نگفتم
شهاب - پس من پس فردا میام دنبالت
دستمو به زور از دستش کشیدم بیرون
- باشه اگه بگم باشه ولم می کنی ..... من پس فردا منتظر شما هستم حالا با خیال راحت و وجدانی اروم برید بذارید منم راحت برم کپه مرگمو بذارم زمین
شهاب - چرا اینطوری حرف می زنی
- من همیشه همین طوری حرف می زنم
با ناراحتی بهم شب بخیر ی گفتو به طرف در رفت
قبل از بیرون رفتن برگشت و بهم نگام کرد
-باشه باشه می دونم درارو هم قفل می کنم که خدایی نکرده کسی پیدا نشه یه گربه رو بدوزده
ولی اون هنوز خیره بود
وا چرا انقدر بد نگاه می کنه خوب حرف دلشو زدم دیگه.... مگه نمی خواست همینو بهم بگه من که کارشو راحت کردم
شاید م از اینکه گفتم کپه مرگمو می خوام بزارم زمین ناراحت شد.... من که کپه اونو نگفتم کپه خودمو گفتم
خوب وقتی می خوای بخوابی کسی نیست بوست کنه........... کسی نیست نوازشت کنه ....حتی کس نیست بهت یه شب بخیر ساده بگه میشه کپه مرگ دیگه
یعنی اینم نمی فهمه
هنوز نگاش می کردم که بدون هیچ حرف دیگه ای رفت(
امروز تنهام با اینکه چشم دیدنشو ندارم ولی دلم می خواست اینجا بود.
هنوز وقت اداری تموم نشده بود و من داشتم وسایلمو جمع می کردم
هی هی دباغ
فریده بود که داشت صدام می کرد
چیه؟
سرشو از لایه در اورد تو .....عادت همیشگیش بود هیچ وقت وارد اتاق نمیشه فقط سرشو مثل غاز این ورو اونور می کرد
فریده - می دونستی اخر این هفته ... همه مهمونی اقای رئیس دعوتیم
- وای راست می گی یعنی منم دعوتم
فریده - تو نه
- چرا؟


رمان ورود عشق ممنوع5

ای خدا بد سلیقه تر از این دختر هم کسی پیدا میشه.... چی پوشیده بود .....چطور دکمه های مانتوشو بهم رسونده بود
وای وای تو رو خدا راه رفتنشو ببین مثل پژو 206 صندوق دار داره راه میره

فکر کنم هرچی رژ لب تو خونه داشته ریخته رو اون لبای باد کردش
به در خیر شدم که دادگر با یه شاخه گل رز قرمز داشت به در وردی نزدیک میشد

منو رو برداشتم و جلوی صورتم گرفتم
در و که باز کرد سری چرخوند اول چشمش به من خورد و چشمکی برام زد .....دوباره چشم چرخوند و به مژی رسید
مژی مثل این اسکولا از دیدنش از جاش پرید و براش دست تکون داد
خر خدا انگار ادم ندیده.... ببین چطور دار ه برای دادگر له له می زنه
خوشم میاد تا چند دقیقه دیگه حالش اساسی گرفته میشه
دادگر به سمت میزش رفت و برای احترام کمی خم شد و گلو به مژی داد
مژی هم که انگار بهش دنیا رو داده باشن از خوشی رو پاش بند نبود گونه هاش قرمز شده بود و به قول ما افتاب مهتاب ندیده ها گل انداخته بود
بی شرف با چه ذوقی هم به دادگر خیره شده.......... قورتش ندیا بد بخت ....صاحب داره
زهرمار کدوم صاحب.... باز جو گیر شدی دباغ
نمی دونم دادگر چی بهش می گفت که مژی فقط می خندید بعد از چند دقیقه مژی بلند شد وروی صندلی کناریه دادگر نشست
نگاش کن نگاش کن تو روخدا دختره چندش اور هیز..... ولش کنن... الان تو ملا عام دادگرو ماچ بارون می کنه
خدایی ماچ هم داره کی حاضر میشه این صورت سفیدو تو دل برو رو بی خیال بشه


دختره گیس بریده تو دو روز با یه مرد گشتی از خود بی خود شدی.... خاک بر سرت بی شعورت... ادم شو
من کی با هاش گشتم
خوب چه فرقی داره بیرون بگردی یا تو محل کار ببینیش
نکنه مژی مخشو بزنه
نه بابا انقدر دادگر بد سلیقه نیست
اره بد سلیقه نیست مژی رو ول می کنه میاد توی گربه رو می گیره
شیطونه میگه با این گلدون برم بکوبم تو سرش
وای خدا چه طوری از دادگر اویزون شد..... مرد غیرتت کو بکوب تو ملاجش

هنوز تو جدال افکارم بودم که یه پسر با تیپ اسپرت وارد شد تو دستش یه گلدون کاکتوس بود سری چرخوند و نگاش رو مژی میخکوب شد چهرش درهم رفت و به طرف مژی رفت
وای مژی به شدت رنگش پریده
دادگر نگاهی به پسره و بعد نگاهی به مژی کرد
هنوز بهم خیره بودن که یکی دیگه امد تو کافی شاپ و البته این بار با گل قورباغه
به جون مادرم اینم با مژی کار داره
بعلهههههههههههههههههههههه ههههههههه
رفت طرفشون حالا هرچی ادم تو کافی شاپه دارن نگاشون می کنن... اخه خدایش خیلی تابلو بودن
یکی گل رز یکی کاکتوس یکی قورباغه
خدا بگم چیکارت کنه دادگر گل قحط بود گفتی اینارو بیارن
حالا مژی شده بود مثل روحا ....رنگ به رو نداشت
پسر کاکتوسی – خفه شو
مژی- درست حرف بزن
پسر قورباغه ای - هوی چرا اینطوری حرف می زنی...مگه با من قرار نداشتی
دادگر- خانوم من فکر کردم ادمی ...نمی دونستم سر کارم
مژی -نه نه اشتباه شده
سه نفری باهم ..........................چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مژی زبونش بند امده بود دیگه اشکش داشت در میومد
دادگر گل رزو از روی میز برداشت و پرت کرد رو صورت مژی و گفت بی لیاقت و از جاش بلند شد
مژی- توروخدا هانی اشتباه شده
دادگر- خفه شو دختره هرزه و بدون توجه به حرفای مژی از کافی شاپ زد بیرون
پسر کاکتوسی با اون یکی دست به یقه شدن
پسر کاکتوسی- تو با کی قرار گذاشتی
مژی با گیجی گفت با تو
پسر قورباغه ای - مگه دیشب به من نگفتی بیام پس این چی می گه
مژی - وای توروخدا بس کنید و دستشو خواست محکو بکوبه به میز که دقیقا کف دستش خورد به کاکتوس
مژی - وای مامان سوختم ...بسه دیگه تمومش کنید
دوتا پسر با عصبانیت به طرفش برگشتن و با هم گفتن خفـــــــه
مژی با ناباوری وایستاده بود و نزاع دو پسرو نگاه می کرد
کاکتوسی - اصلا ما برای چی داریم دعوا می کنیم
قورباغه ای -نمی دونم
پسر کاکتوسی دست اشارشو به طرف مژی گرفت..... همش تقصیره اینه
قورباقه ای- اره داریم به خاطر یه دختر ه ایکبیری یقه همو پاره می کنیم
حالا کافی شاپ شده بود تله تئاتر همه با هیجان این صحنه ها رو نگاه می کردن
پسر کاکتوسی - حقشه این کاکتوسو تو اون دهن بی ریختت فرو کنم
بعدم گلدونو محلم کنار پای مژی خرد کرد و از در خارج شد
مژی – باور کن اینا می خواستن منو پیش تو بد کنن من از این دخترا نیستم احسان
قورباقه ای - اره می دونم تو الهه پاکی هایی
مژی - بیا بیشین کمی اروم بشی........... اونا لیاقت منو نداشتن
قورباقه ای لابد من اسکول لیاقت تو رو دارم
مژی - وا احسسسسسسسسسسان
با گفت کلمه زهرمار یه کشیده محکم کوبید تو دهن مژی
دیگه حسابی خر کیف شده بودم با خوشحالی از جام بلند شدم و از کنار میز مژی رد شدم در حالی که دستشو گذاشته بود رو کشیده ای که احسان بهش زده بود و گریه می کرد چشمش به من خورد

دهنش باز موندبود تیر خلاصو بهش زده بودم
سرمو از روی تاسف براش تکون دادم و از کافی شاپ زدم بیرون


ایول دادگر جون خودم................... دمت گرم.................. قربون اون لپات................ فدای اون چشات .................اوه اوه ببخشید باز جو گیر شدم
ماشینش انور خیابون پارک بود
جلدی پریدم تو ماشین وای دادگر عالی بود تا حالا مژی رو اینطور ندیده بودم نمی دونی وقتی که امدی بیرون با چه حسرتی بهت نگاه می کرد
کلک این دیگه چه گلایی بود که گفته بودی بیارن
-خیلی باحالی پسر
دادگر- ممنون دختر با حالی از خودته
- هی هی باز من خندیدم تو پروشدی
دادگر- چرا ضد حال می زنی ای بابا
-خوب بی خیال چی بهش می گفتی که انقدر مجذوبت شده بود
دادگر- می خوای بدونی
-اره
دادگر- نه نمیشه
- وا چرا ؟
دادگر- چون حسودیت میشه
- دادگر؟
دادگر- خیل خوب خیل خوب بذار از اینجا دور شیم بهت می گم
دادگر گفت که بهش گفته تو همون شرکتی کار می کنه که مژی هم اونجا کار می کنه و وقتی اونو اونجا دیدتش ازش خوشش امده و از این حرفا
و به اون پسرا از طرف مژی گفته بوده فلان ساعت با فلان گل بیان
حالا با ابروریزی که مژی راه انداخته بود دیگه جرات نداشت چیزی تو شرکت بگه و اگه دادگرو هم ببینه چیزی برای گفتن نداره

- ممنون دادگر
فقط خندید
- یه چیز بگم پرو نمیشی
دادگر- نه هرچند شما اجازه پرو شدنو هم به ما نمی دی
- تو خیلی خوبی تو این چند ساله با هیچ کدوم از همکارم انقدر خوب نبودم... تو اولین نفری هستی که تا به حال بهم هی نگفتی یا چیزای دیگه.... می دونم خیلی زشتم و هیچ کس دوست نداره با یه دختری مثل من همکلام بشه ولی برای همه چیز ازت ممنون
دادگر- دباغ انقدر از من تشکر نکن من کاری نکردم
در ضمن تو اصلا زشت نیستی
- چرا هستم ... ببین من گیج هستم........... ولی نه تا اون حد که نفهمم چقدر زشتم
دادگر- من جدی می گم دباغ تو ......
حرفشو ادامه نداد
- من چی؟
دادگر- هیچی
- خوب حرفی می زنی تا تهش بزن حالا من باید تا صبح تو جام هی غلط بزنم بگم این چی می خواسته بگه
دادگر شروع کرد به خندیدن..... می دونستی یکی از خوبیات چیه؟
-چیه؟
دادگر- بی شیله پیله ای... هرچی تو دل باشه رو نمی زاری رو دلت سنگینی کنه راحت می گی
- نه اصلا اینطوری نیست....شایدم نمی دونم کی باید چه حرفی رو کجا بزنم یا نزنم مشکلم اینه
دادگر- یعنی تو ناراحتی هم داری؟
بهش خیره شدم و چیزی نگفتم
دادگر- راستی دیرت نشه خانوادت نگرانت نشن
عینکمو با لا کشیدم
-نه نگران نمیشن
دادگر- پس اگه نگران نمیشن شام مهمون من.............. دعوتمو قبول می کنی؟
- نهههههههههههههههه جدی می گی ؟
دادگر- اوف ترسوندی منو دختر اره جدی می گم مگه چیه؟
- اخه... باز اولین نفری هستی که منو دعوت می کنی برای شام.... اونم بیرون
دادگر- خوب حالا که من اولین نفرم الان میریم یه رستوان شیک
جلوی یه رستوران بزرگ نگه داشت اما تو همین لحظه تصویر خودمو تو اینه بغلی ماشین دیدم .....من با این قیافه برم تو همچین رستورانی........... نه عمرا من روم نمیشه ....تازه اگه برم ابروی این بیچاره رو هم می برم............دختر به فکر خودت نیستی به فکر ابروی دیگران باش
دادگر- نمی خوای پیاده بشی
- ببین من شبا زیاد شام سنگین نمی خورم
دادگر- یعنی چی؟.... نمی خوای شام بخوری؟
- چرا ولی اگه منو به یه ساندویچ مهمون کنی بیشتر بهم می چسبه
دادگر- جدی می گی ؟
- اره
دادگر- با شه هرچی تو بخوای
دوباره سوار ماشین شد
-ببخش از کارو زندگیت امروز افتادی
دادگر- دباغ چته؟
امروز چقدر ببخشو ببخشید می کنی .....من خودم خواستم که امدم .........پس انقدر این حرفو نزن
دلم می خواست تلافی خوبیاشو کنم فکر کردم ببینم چیکار می تونم براش بکنم....پولی هم نداشتم که براش چیزی بخرم............ خوب به مخت فشار بیار گربه جون
از چی خوشش میاد؟................ من چه می دونم مگه چقدر می شناسمش
دادگر- خوب رسیدیم چی می خوری
- همبرگر
پیاده شد
- ببین بگو نون اضافه هم بذاره
دادگر- باشه
هنوز نرفته بود
- ببین نه نه
دادگر- چی نه نه
- همبرگر نه برام کالباس بگیر
دادگر- باشه
- ببین ببین
دادگر- دیگه چیه
- اینم نون اضافه داشته باشه
دادگر- چشم دیگه
- دیگه هیچی برو
دستشو به گردنش کشید و رفت تو مغازه
خوب مخ گربه ایتو راه انداختی یا نه دختر ؟
اممممممممممم.......اهان فهمیدم ایول همینه ... اره همینه
بعد از چند دقیقه ای امد
و سوار ماشین شد
طرفم دوتا ساندویچ گرفت
- من یه ساندویچ ازت خواستم نه دو تا
دادگر- یکی همبرگره یکی کالباس هر کدومشو دوست داری بخور
- وای ممنون میگم باحالی نگو نه
دادگر- من کی گفتم نه
- اه نگفتی تا حالا
با خنده شروع کرد به خوردن ساندویچش
- تو چی برای خودت گرفتی
دادگر- مغز
ایییییییییییییییییییی حالت میشه بخوری؟
دادگر- اره خیلی خوشمزه است
سر ساندویچشو به طرفم گرفت ............می خوای امتحان کنی
- نه نه ممنون خودت بخور مغز بشه به مخت
با سر خوشی سرشو تکونی داد.... از دست تو دباغ
دادگر- راستی برای خونه چیکار کردی؟
داشتم ساندویچو گاز می دادم همزمان با انگشت اشاره عینکو کشیدم بالا
- هیچی فعلا نمی دونم چیکار کنم باید تا اخر ماه خونه رو خالی کنم
دادگر- می خوای بیام باهاش صحبت کنم شاید قبول کنه تا اخر سال بشینید
-نه بابا اون می خواد خونه رو بکوبه.................. دنبال مستاجر نیست
به ساعتش نگاه کرد
دادگر- ساعت 11 است حسابی دیر شد
- برای شما دیر شده
دادگر- نه برای تو.... پدر مادرت بهت گیر نمی دن تا دیر وقت بیرونی
- نه......................ببین یه چیزی
دادگر- چی؟
-هنوز دوست داری وارد اطلاعات مرکزی بشی؟
با خنده به طرفم برگشت و دست از خوردن کشید
دادگر- یعنی بازم می تونی؟
- اره می تونم....ولی گفتم برای کپی کردن اطلاعت مشکل دارم
دادگر- می تونی کاریش بکنی ؟
- منم چشمکی براش زدومو گفتم یه کاریش می کنم دیگه...... اخه یه اقا دادگر که بیشتر نداریم لبخندی زدو دوتایی شروع کردیم به خوردن
منو تا سر کوچه رسوند
دادگر- خیلی تاریکه می تونی بری نمی ترسی
- اره می تونم برم
دادگر- نمی خوای تا دم در خونتون برسونمت البته اگه دوست نداری خونتونو یاد بگیرم
- نه نیازی نیست من که بهتون ادرس دادم برای چی بترسم که خونمونو یاد بگیری ولی اگه حس کنجکاویتون مثل دسترس به اطلاعات مرکزیه می تونید بیاید.
دادگر- خوب مخ ادمو می خونی دختر
باهام تا دم در خونه امد کلیدو در اوردم و دروباز کردم
دادگر- مگه کسی خونه نیست که خودت درو باز می کنی
- نه
- بفرمیاد تو.... خونه قابل داری نیست
زودتر از اون وارد خونه شدم
با تعجب خونه رو نگاه می کرد
یاد دستمالش افتادم
-یه لحظه الان میام
وارد اتاق شدم ساندویچ و کیفمو پرت کردم رو تشکا و دستمالو از زیر تشک برداشتم و رو هوا نگهش داشتم تا ببینم لکی داره یا نه
خوشبختانه لکش از بین رفته بود ولی هنوز چروکیش مشخص بود.
اشکالی نداره دختر.... بگو اتومون خراب بود کی به کیه؟
هنوز تو حیاط وایستاده بود حیاط که چه عرض کنم حیاطی بود به اندازه 3 قدم راه رفتن
دادگر- پدر و مادرت نیستن
- نه
دادگر- خواهر و برادر چی نداری؟
- نه من تک فرزندم
دادگر- راستی عمه ات اونم نیست
- نه
دادگر- پس برای همین بود که برای برگشتن عجله نداشتی چون کسی تو خونه منتظرت نبود
در حالی که دستمالو تا می کردم از دوتا پله سیمانی امدم پایین
- هیچ وقت کسی منتظر من نیست
دادگر- چی؟
-پدرم خیلی وقت عمرشو داده به شما........... مادرمم که تو همون بچگی هوس عشق تازه زد به سرش و رفت پی عشق 60 سالش
بعد از اونم پیش عمه ام زندگی کردم........ اونم سه سال پیش عمرشو دربست به شما داده
بفرماید دستمالتون ببخشید اتو خراب بود نتونستم اتوش کنم
رنگ صورتم به خاطر دروغم کمی پرید
دادگر حسابی دگرگون شده بود دستمالو ازم گرفت
دادگر- دستت چطوره؟
به دستم نگاهی کردم
- خوبه سلام می رسونه بهتون
دادگر- تنها زندگی می کنی نمی ترسی ؟
- نه برای چی بترسم
دادگر- فردا یه سر به صاحب خونت می زنم شاید وقت داد
وقت تلف کردنه ..... در ضمن شاید درباره من فکرای بدی کنه....می دونید که اینجور محله ها انی برای ادم حرف درست می کنن و تا صبح نشده هزارتا وصله به ادم می چسبونن...... بهتر دنبال یه جای دیگه باشه
دادگر- باشه منم ببینم می تونم جایی رو پیدا کنم که پول پیش نخوان
صدای تلفن همراشش در امد
اه تلفن داشته ناکس صداشم در نمی یورده
خوب داشته باشه تو رو سننه.... مگه مردم هرچی می خوان داشته باشن باید از توی گربه اجازه بگیرن
دادگر- سلام نه الان میام یه کار برام پیش امد..... اره پیش یکی از همکارم هستم تا 1 ساعت دیگه خونم ......داروهاتونو بخورید بخوابید...... فقط برق راهرورو روشن بذارید منم زود میام قربونتون

دادگر- خوب من دیگه برم کاری نداری
- نه بازم ممنون بابت امروز
از در خارج شد
دادگر- موقع خواب درو قفل کن
- اقای دادگر من چند ساله اینجا زندگی می کنم نگران نباشید
چیزی نگفت و به طرف ماشینش رفت
با صدای بلند گفتم هی دادگر
اخ ببخشید اقای دادگر فردا براتون اطلاعاتو در میارم
با دست اشاره کرد که جیغ نزنم و برم تو
وا این چرا اینطوری شد
مرد دیگه........ همه ی مردا اینطورین
درو بستم و رفتم جایی که تا چند دقیقه پیش وایستاده بود وایستادم.... بوی ادکلونش هنوز تو حیاط بود و بینیم پر شده بود از بوی ادکلونش
از کار خودم خندم گرفته بود با دست یکی کوبیدم رو سرم...... یاد ساندویچ کالباس افتادم
وای کالباسو عشق است و بدو بدو رفتم طرف اتاق
دادگر- خوب چطور می خوای اطلاعاتو کپی کنی
- ببین من فکر کنم کامپیوتر اصلی باید تو قسمت مدیریت باشه.... شاید نیازی به سوئیچ نباشه و بدون اونم بشه اطلاعتو کپی کرد
دادگر- یعنی برم اونجا
- خوب اره
دادگر- پس بزار ببینم.... اهان باید چندتا پرونده رو امروز بهشون تحویل بدم تو هم با من بیا
چندتا از پروند ها رو دستم داد و خودشم چندتا یی رو برداشت
- وای باورتون میشه من تو این 3 سال اولین باره که دارم می رم قسمت مدیریت
دادگر- پس تا حالا کی پروند ها رو می برد؟
- حیدری..........نمی دونی چه ذوقی می کرد وقتی پرونده می برد
-راستی شما هم ذوق می کنی پرونده می بری
دادگر- نه به اندازه تو
با خنده گفتم من اولین بارمه .....بعدشم دوست دارم ببینم اونجا چه شکلی
دادگر- شکل خاصی نیست فقط کمی شیکتر از ساختون شماست
- خوب به یه بار دیدنش می ارزه
دادگر در حال حرف زدن با منشی بود.....
این پروند ها باید امروز امضا بشن قسمت هایی هم هست که باید خودم به ایشون توضیح بدم
منشی - باشه صبر کنید باهاشون هماهنگ کنم
منشی- بله اقای رئیس ............چشم بهشون می گم
منشی- ایشون هنوز به شرکت نرسیدن بشینید تا بیان
دادگر- میشه بریم تو اتاقشون
منشی- نه
دادگر- من باید قسمتایی از پروند ها رو جدا کنم تا ایشون راحتر ببینتشون
منشی – خوب همین جا هم می تونید این کار کنید
دادگر- یعنی نریم تو
منشی – نه اقا نمیشه
دادگر داشت تلاششو می کرد یه جور بریم تو دفتر قبل از امدن رئیس ولی مرغ منشی یه پا داشت و نمی ذاشت بریم تو
دادگر- نمی زاره بریم تو ...... اگه رئیس بیاد دیگه از این موقیتا حالا حالا ها گیر مون نمی یاد
- پس باید چیکار کنیم
دادگر موبایلشو در اورد
دادگر – این پرونده ها رو بگیر الان میام
نمی دونم کجا رفت تا بیاد چشم چرخوندمو به اطراف نگاهی کردم انگار دیگه چندان جذابیتی برام نداشت
همین طور در حال دید زدن بودم که تلفن رو میز منشی صداش در امد
منشی- بله
............
منشی- بله خودم هستم
..............
دیدم منشی صورتش رنگ به رنگ شد
............
من که شما رو نمی شناسم
.................
نه به جا نمی یارم
..............
واقعا اینجا پس چرا من تا بحال شما رو ندیدم
...............
نه مشکلی نیست
......................
باشه
.................
نه من تا 3 هستم
.............
بله
.........................
الان ... کجائید؟
...
اخه من سر کارم نباید اینجا رو ترک کنم
...........
اما
................
باشه
گوشی رو که گذاشت دستی به شال در حال سقوطش کشید خیلی خوشحال بود چند باری پا شد و از پنجره بیرونو نگاه کرد
منشی – اون اقایی که همراتون بود کجا رفت
- رفت بیرون الان میاد
کمی تردید داشت اینه ای از تو کیفش در اورد و زودی پرید تو ابدار خونه
بعد از چند لحظه دیگه امد به نظر میاد ارایشو کمی تجدید کرده باشه چند باری بهم نگاه کرد
منشی – شما اینجا منتظر باشدید من الان میام
چیزی نگفتم
پس دادگر کجاست انگار رفته گل بچینه
تا منشی رفت بیرون دادگر امد تو
-کجا بودی؟
دادگر- با خنده گفت هیچ جا... این کجا رفت
چه می دونم یکی زنگ زد اینم عین این برق گرفتها رفت بیرون
دادگر – خوب تا از برق گرفتگی در بیاد بدو بریم تو
ما که اجازه نداریم
تا با من هستی بدون اجازه می تونی هر جا بری
-واقعا
دادگر- اره
چه خوب یعنی بدون بلیت هم می تونیم سوار اتوبوسای واحد هم بشیم
دادگر سرشو کج کرد و با چشای گشاد شدش بهم خیره شد
باشه بابا نخواستیم پس نگو هر جایی... راستی این (منشی )نیاد
دادگر- نه فعلا داره دنبال دوست جدید خیالیش می گرده
تو از کجا می دونی؟
اخه اون دوست خیالیش منم دیگه
نه
اره
نه
دادگر –دباغ بدو بریم تو تا نیومدن
سریع چندتا از پروند ها رو از دستم گرفت و رفت تو اتاق .. منم دنبالش
خواستم زودی برم طرف کامپیوتر که بازومو گرفت و با حرکت سر منعم کرد وبا انگشت اشاره بالای سرمو نشون داد
دیدم یه دوربین کار گذاشتن پروند ها ی تو دستشو گذاشت رو پروند های من یه صندلی اورد و اروم از روش رفت بالا
از توی جیبش یه چاقو در اورد فکر کنم از این چاقوهای چند کار ه بود کمی با دوربین ور رفت .
دادگر- خوب اینم از این بدو ببینم چیکار می کنی
ولی من همونطور بهش نگاه می کردی
دادگر- چرا نگام می کنی برو دیگه الان میاد
سریع پشت سیستم خوش دست جناب رئیس نشستم دادگر از پشت در کیشیک می داد
دادگر- چی شد؟
- صبر کن
دادگر- زود باش الان میان
- صبر کن دیگه انقدر هم راحت نیست
چون از قبل وارد سیستمشون شده بود وقت چندانی نگرفت که وارد اطلاعات بشم
- بین خوشبختانه میشه از اینجا چندتا فایلی رو کپی کرد من این فایلا رو فعلا کپی می کنم تا بعد ببینم میشه بازشون کرد یا نه
دادگر- باشه
سریع دست کرد تو جیبش و یه فلش مموری در اورد
دادگر- دباغ
- هان
دادگر- بریز این تو
و فلشو به طرفم پرت کرد
تو هوا قاپیدم
دادگر- زود باش دیگه
- باشه باشه هولم نکن
خوب اینم از این تموم شد
سریع بلند شدم و به طرف دادگر رفتم
- واییییییییییی دادگر
دادگر- چی شد
-سیستم روشنه یادم رفت خاموشش کنم
صدای کسی می یموند انگار داشت به اتاق نزدیک می شد که دادگر یه جهش از روی مبل ویه جهش دیگه از روی میز زد و سریع سیستمو خاموش کرد
و دوباره با پریدن به طرفم امد
- تو احیانا میمون نیستی دادگر
شونه هاش افتاد پایین
با عصبانیت گفت
دباغ
- باشه باشه یه چیزی گفتم داغ نکن


رمان ورود عشق ممنوع4


خواست باز چیزی بپرسه که اجازه نداد م
به قول دکتر نیما اساسا باید بگم که به مرد جماعت که رو دادی می خواد شجره نامتونم در بیاره پس رو نده تا پرو نشه و کلی حالش گرفته بشه که دیگه از این پروبازیا در نیاره .....
-ممنون اقای دادگر خیلی لطف کردید
دادگر- با خنده گفت خواهش ..........خونتون کجاست؟
با انگشت جهتی رو بهش نشون دادم
-ببین اون گلدسته ها رو می بینی
دادگر- اره
خوب اونورا از جلوی چشای مبارک حذف کن بعدش دوتا کوچه برو بالاتر اخرش بپیچ سمت چپ سریع دستامو نگاه کردمو گفتم نه نه راست....... وسط کوچه پلاک ملاک که تعطیله یه در زنگ زده کوچولوی ....اگه گذرتون خورد با یه پاره سنگ بیفتین به جونش.... دباغ ایکی ثانیه درو براتون باز می کنه

به خنده افتاده بود ممنون ادرس دقیقتر از این نمی تونست باشه دباغ
-خوب فعلا با اجازه
دادگر- خدانگهدار
تا از سر کوچه بپیچم هنوز اونجا مونده بود وقتی خواستم برم تو کوچه براش دست تکون دادم .
اونم دستشو از تو ماشین در اورد و برام تکون د اد.

هنوز از راه نرسیده بودم که دیدم در می زنن حدس می زدم کی باشه سریع دفتر کیوانو برداشتم و رفتم دم در
خود کله پوکش بود
کیوان - برام حل کردی ؟
بیا
به دفتر نگاهی کرد و سرشو با لودگی تکون داد
- خوب کاری نداری
کیوان- نه فقط بابام گفت فردا قبل از اینکه بری سر کار بهش یه سری بزنی
حتما باز می خواست اجاره خونه رو ببره بالا والا نمی دونم نیم وجب جا چقدر ارزش داره که هر سه ماه یه بار اجارشو می بره بالا
با گفتن باشه درو بستم و رفتم تو حوصله شام درست کردن نداشتم فیلم هم که ابدا
به دستم نگاه کردم یه کمی درد می کرد چشمم به دستمال دادگر خورد
اینم حساب خونی شده از دستم درش اوردم و زیر شیر اب ظرفشویی افتادم به جونش و تا می تونستم چنگ زدم تا لکه های خون از بین ببره
هی می شستمش و بالا نگهش می دادشم تا ببینم لکه اش از بین رفته یا نه
بعد از شستن گذاشتم کنار پنکه که زود خشک بشه چون اتو نداشتم باید زودتر خشکش می کردم که برای صاف کردنش بندازم زیر تشکم
هنوز عینکمو درست نکرده بودم .
دقیقا عدسی عینک از وسط شکسته بود
وای اگه چسبم بزنم بازم ضایع است اگه مژگان ببینه حسابی مسخره ام می کنه حالا چیکار کنم .انگشتمو گذاشتم لای دندونام و به حساب مخمو بکار انداختم .
این مخ اگه کار می کرد که من انقدر مشکل نداشتم پس تصمیم گرفتم چسب بهش برنم بادا باد با اولین حقوقم درستش می کنم


*****
صبح زود از خواب بیدار شدم اول باید یه سری به صاحبخونه می زدم کفشامو پام کردم خواستم دوباره بندارو بندازم تو کفشم
اکهی چقدر خنگی دختر همین دیروز یاد گرفتی ها...... اره
با خوشحالی نشستم و بند کفشمو شروع کردم به بستن
صدامو کمی کلفت کردم ببین گربه خنگه اول اینطوری گره می زنی بعد اینطوری اینو از اینجا رد می کنی اونم از اونطرف
بعد به شکلی که دادگر لبخند می زد برای خودم یه لبخند مسخره امدم خوب دیدی چه اسون بود ......حالا اون یکی رو خودت ببند .
ای به چشم دادگر جونم
وقتی بند کفشا رو بستم بلند شدم و چند بار بالا و پایین پریدم
یوهووووووووووووو حالا بپر بریم گربه خانوم که خیلی دیر شده
به دم در صاحبخونه گرام رسیدم بعد از کلی در زدن و منتظر شدن با اون شکم گندش امد
وای زنش چطوری اینو تحمل می کنه اگه زن بود بدون شک می گفتم 6 ماهه بارداره.... وای بلا به دور .....انوقت بچه اش چقدر زشت می شد. .....تصورش هم وحشتناکه
حالا همچین می گی وحشتناک انگار خودت ماه شب چهاره ای ...........خوب چهارده نه ولی ماه شب اول که هستم
-سلام اقا خسرو
خسرو -علیک
-کار داشتید که گفتید بیام
خسرو- اره تا اخر ماه خونه رو خالی کن
(همه به یاد حشمت فردوس )دکی چرا؟
خسرو- دیگه خوشم نمیاد مستاجرم باشی
من که اجاره تونو هر ماه می دم اقا خسرو
خسرو - می خوام بکومش
- بکوبیش که چی بشه؟
خسرو- که بسازمش
- بسازیش که چی بشه
خسرو- ای بابا حالا من باید به توی الف بچه هم جواب پس بدم تا اخر ماه دنبال خونه باش گناه که نکردم که خونم تا اخر قیامت دست تو باشه
-ولی شما به عمه ام قول دادی
خسرو- عمه ات چند وقت مرده جوجه
3 ساله بعد تو دلم گفتم اقا خرسه
خسرو - خوب خدا خیرت بده من تو این سه سال قولامو به عمه ات تموم کردم حالا هم انقدر فک نزن
- ولی اگه بیرونم کنی من کجا برم
با گفتن بیا سر قبر من درو بست و رفت تو
حالا خوبه دللال ملک و ساختمون نیستی شکم گنده همچین می گه می خوام بکوبمش و بسازمش که انگار می خواد شعبه 2 برج میلاد و بسازه
پشت در زبونمو در اوردم و بلند گفتم گامبوی بی خاصیت
در به شدت باز شد
- وای مگه نرفتید هنوز تو خونه اقا خسرو
خسرو - تو چیزی گفتی؟
- نه فقط گفتم من کجا مثل شما صاحبخونه با خاصیت پیدا کنم
خسرو - با خاصیت
- ببخشید من برم دیرم شده
خسرو- یادت نره تا اخر ماه
وارد شرکت شدم دست راستمو گذاشتم طرف شکسته عینکم که به چشم نیاد با هزار بدبختی خودمو به بایگانی رسوندم
اخیش................. رد شدن از این راهرو مثل رد شدن از پل صراطه
کمی از پرونده های دیروز رو میز بود برشون داشتم و رفتم سمت بایگانی نمی دونستم دادگر امده یا نه
شاید امده و رفته دفتر مدیریت
مشغول جابه جا کردن پرونده ها بودم هنوز برای دیدن مشکل داشتم همش مجبور بودم چشمامو بمالونم بس که درد می گرفت
همونطور رو زمین ولو بودم و پروند ها رو می زاشتم سر جاشون و شماره گذاریشون می کردم .
دباغ دباغ کجایی؟
صدای دادگر بود
همونطوری که پروند هارو دسته می کردم....... تو بایگانی
دادگر- پس چرا نمی بینمت
- بیا ته سالن رو زمینم
دادگر- رو زمین چیکار می کنی ؟
با خنده گفتم دنبال سوسکم
سوسک...پس چرا پیدات نمی کنم
بلند شدم که خودمو بهش نشون بدم که مانتوم موند زیر پام و تعادلم از دست دادم و دوباره ولوی زمین شدم
دادگر سریع خودشو بهم رسوند
دادگر- تو اگه یه روز به زمین نخوری نمیشه
-چرا میشه ولی باور کن دست من نیست
دادگر- چیزیت نشد
- نه
حالا عینکم کو تو این تاریکی چطور پیداش کنم
دادگر- دنبال چی هستی ؟
- ببخش ببین می تونی عینکمو پیدا کنی
دوتا یی چهار دستو پا در حال گشتن بودیم
چون کف اتاق تاریک بود و خوب دیده نمیشد
دادگر- اهان فکر کنم پیداش کردم
کمی سرم درد می کرد همونطور رو زمین نشسته بودم
- میشه بیاریش
دستمو گذاشتم رو سرم
دادگر- عینک نمی زنی اذیت میشی
با تکون سر گفتم اره
رو به روم نشسته بود
دادگر- بیا بگیرش
دستمو دراز کردم و عینکو از دستش گرفتم
-خدا رو شکر نشکسته... با مقنعه گرد و خاکی که رو عدسی نشسته بود و پاک کردم
دادگر هنوز داشت خیره نگام می کرد عینکو گذاشتم رو صورتم
- خیلی ممنون
منتظر شدم که اون بگه خواهش می کنم قابلی نداشت خانومی نه خانومی رو بی خیال همون دباغ بگه خوبه
ولی اون هنوز خیره بود
- گفتم ممنونا
بعد دستمو جلوی صورتش تکون دادم
نخیر انگار جن دیده
- ببین من زشت هستم ولی نه انقدر که تو اینطوری بهم نگاه کنی
ولی اون ساکت بود اروم دستاشو به طرف صورتم اورد یکم ترسیدم و سرمو عقب کشیدم
بازم خواستم بشکم عقب تر ولی نشد که نشد اخه کلم با تمام محتویاتش به دیوار رسیده بود
- اقای دادگر چی شده ؟هان؟داری چیکار می کنی؟
زبونم بند امده بود چشامو بستم که دیدم عینکمو از روی صورتم برداشت اروم چشمامو باز کردم
دادگر- تو چشات چه رنگیه؟
- هان؟
دادگر- چه رنگ قشنگی داره.... با این مژه های بلندت چشات چقدر ناز شدن ..... یه لحظه نفسم بند امد و گر گرفتم و بهش خیره شدم
اما با تمام گیجیم فهمیدم اون حق نداره انقدر راحت با من اینطوری حرف بزنه
زودی به خودم امدم به شدت عینکو از دستش قاپیدم..... خجالت بکشید
از جام بلند شدم و از بایگانی زدم بیرون پشت میزم نشستم و با حالت کلافه ای خودکارو تو دستم می چرخوندم که امد ........رومو کردم طرف دیوار
دادگر- خانوم دباغ باید منو ببخشید
- خوشتون میاد یکی با مادر و خواهرتون این کارو کنه بعدم هر چی از دهنش در امد بگه
دادگر- من که به شما توهین نکردم ....ولی بله حق دارید بازم معذرت می خوام
دادگر- منو می بخشی
جوابشو ندادم
دادگر- ببخش دیگه یه غلطی کردم ..........دیگه تکرار نمیشه
- خیل خوب چون دیروز یاد دادی چطور بند کفشام ببندم همین یه بارو می بخشم فقط تکرار نشه ها
با لبخند گفت چشم
- چشت بی بلا انشالله که من برم برج میلاد
دادگر- ولی معمولا می گن کربلا
به قول خانوم شیرزاد واقعـــــــــــــــــا
سرشو با خنده تکونی داد و نشست پشت میزش
- شما هم از اینکه به من بخندید لذت می برید
دادگر- نه اصلا
- پس چرا هرچی می گم بهم می خندید
دادگر- اخه خیلی با نمک حرف می زنی و همه چی رو خیلی اسون می گیری و....از همه مهمتر هرچی به ذهنت می رسه همون موقع می گی
- این خیلی بده
با گفتن نه دوباره لبخند زد
منم مثل خودش لبخند زدم که دیدم اونم با لبخندم به لبخند مسخرش ادامه داد
زودی اخم کردم و گفتم
- پس دیگه نخند
بیچاره حالش گرفت و دهنش وا موند
بهم خیره شد و دیگه نخندید و مشغول کارش شد.
دادگر- دباغ با اون عینک تو مشکلی نداری؟
- اقای دادگر دنبال یه خونه اجاره ای می گردم شما سراغ دارید؟
دادگر- خونه ؟ تا چقدر می تونی اجاره بدی ؟
- خوب من 150 تومن بیشتر نمی گیرم................ پول پیش هم ندارم ......بتونم ماهی 100 تومن بدم
دادگر- خونه ای که توش زندگی می کنی اجاره ایه ؟
- اره
دادگر- ببخش می پرسم مگه پدرت اجاره خونه رو نمی ده که تو رو پول خودت حساب می کنی ؟
- خونه سراغ ندارید بگید ندارید چرا انقدر سوالای بی ربط می پرسید .
دادگر- باید ببینم ولی هر جا بری پول پیش می خواد
لبامو توهم جمع کردم و دوباره با خودکار ور رفتم در حال فکر کردن بودم که
یهو از جام پریدم............ وای دیدی چی شد
دادگر- - دباغ کشتی منو چرا یهو داد می زنی
-من فردا با مژی قرار دارم
دادگر- مژی کیه
-همون مژگان سوسوله
دادگر- خوب قرار داری که داری برو سر قرارت اینکه وای کردن و دادو قال نداره
- چرا نمی فهمی اون منتظر من نیست منتظره توه
دادگر- چی ؟
- اخه گفتم که.... من عکس تو..... نه ببخشید شما رو نشونش دادم
دادگر- خوب سر قرار کسی نمی ره
- نمیشه که
دادگر- چرا نمیشه؟
-اگه شما اینجا کار نمی کردید یه چیزی.... ولی فردا پس فردا شما رو اینجا ببینه انوقت چیکار می کنی
دادگر- دباغ ؟ دباغ ؟
-بله بله
دادگر- تو مگه قصدت حال گیری نبوده
-اره خوب
دادگر- خوب اگه من برم که بیشتر بهش خوش می گذره
با نا امیدی خودمو رو صندلی انداختم ....اره ها....... چرا من خودم به این موضوع فکر نکرده بودم
دادگر- دباغ؟
بهش نگاه کردم داشت با شیطنت بهم می خندید
دادگر- می خوای اساسی حالشو بگیریم
-با خنده گفتم اره
دادگر- گفتی ایدی دوستاشو داری؟
-اره همه 50 نفرشونو
دادگر- چی 50 نفر
-کمه؟
دادگر- چه خبرشه....... حالا می دونی با کدومشون بیشتر چت می کنه؟
-اره
دادگر- خوب ایدی دوتا شونو بهم بده
-می خوای چیکار کنی؟
دادگر- یه کار خوب .......که دیگه چت کردنو برای همیشه فراموش کنه
- مرگ من
دادگر- جان تو
- باز خودمونی شدیا
دادگر- چشمکی زد و گفت ببخشید .... جون خودم
دل تو دلم نبود امروز با مژگان قرار داشتیم از صبح دادگرو ندیده بودم یعنی امروز مرخصی داشت و بهم گفته بود اخر وقت با سرویس نرم و منتظرش بمونم.
ساعت 5:15 بود و با مژی ساعت 7 قرار داشتیم داشتم ناخونامو می جویدم
که صدای زنگ تلفن امد
بله
دادگر - بدو بیا من بیرون منتظرتم
سریع کیفمو برداشتم و با عجله خودمو به ماشینش رسوندم در جلو رو باز کردم و پریدم تو ماشین
هنوز بهش نگاه نکردم همون طور که به جلو خیره بودم شروع کردم به حرف زدن
وای دادگر دارم از ترس می میرم فکر می کنی نقشمون بگیره.... خداروشکر من این وسط نیستم وگرنه حسابی خراب کاری می کردم......... می دونی که...... من استاد خراب کاریم
از صبح تا بحال هزار بار فکر کردم بی خیالش بشیم.... ولی بازم گفتم نه ...... حالا تو چی... تو چی می گی بریم نریم بی خیالش شیم نشیم حالشو بگیریم نگیریم خلاصه نمی دونم هرچی تو بگی بازم داشتم ناخونامو می جویدم
دادگر - علیک سلام خانوم
همونطورکه ناخونامو می جویدم به طرفش برگشتم
وای خدا جون............. این کیه ؟ چه شیش تیغی کرده .... صورتش از سفیدی داشت برق می زد موهای مشکیشو به سمت بالا شونه کرده بود و کمی از موهاشو رو پیشونیش ریخته بود
کت وشلوار طوسی رنگ خوش دوختی پوشیده بود که خیلی خوش هیکل و خوشتیپش کرده بود
بوی ادکلشو که نگید من یکی رو مست کرده بود
- اوه اوه جلل الخالق خودتی دادگر ؟ بابا چه جیگری شد ی ها
وای بازم هر چی به ذهنم رسیده بود به زبون اورده بودم
سریع دوتا دستمو گذاشتم رو دهنم
- وای ببخشید
خندش گرفته بود
دادگر - بریم ؟
سرمو اروم تکون دادم و گفتم بریم
دادگر - پس پیش به سوی حال گیری
***
به جلوی کافی شاب مورد نظر رسیدم
دادگر - خوب پیاده شو
-نه من دیگه نمیام
دادگر - چرا؟
- اخه می ترسم
دادگر - دباغ تمام مزش به اینه که تو از نزدیک ببینی چطور حالش گرفته میشه
- یعنی باید بیام
دادگر - خودت می دونی
- باشه
دادگر - فقط یه جایی بشین که دیده نشی تو زودتر برو یه جای دنج پیدا کن
- دادگر بیا برگردیم
دادگر - چرا انقدر تو می ترسی خوبه قرار نیست تو کاری کنی .......... برو انقدرم نترس دختر... یکم دل و جرات بد نیستا
-باشه موفق باشی
دادگر - ممنون تو برو بشین و حالشو ببر
کافی شاب نسبتا خلوتی بود نه اینکه جای با کلاسی بود سریع دستمو گذاشتم پشت لبم که از کلاس اینجا چیزی کم نشه . چشم چرخوندم و یه جای خوب پیدا کردم به اطراف خوب نگاه کردم هنوز مژی نیومده بود
بازم ترسیده بودم و ناخونامو می جویدم که مژی وارد کافی شاپ شد

رمان ورود عشق ممنوع3

راستش..... راستش
دادگر - راستش خجالت می کشی و می ترسی که بازم مسخره ات کنن
دستامو از پشت بهم گره زدم و با نوک کفشم به زمین می زدم
دادگر - از چی خجالت می کشی یا از چی می ترسی ...... حالا چطور ایدیشو پیدا کردی؟ چطور ایدی دوستاشو پیدا کردی؟
هنوز سرم پایین بود و با کفشم به دیوار اروم ضربه می زدم
-کار چندان سختی نیست فقط باید یکم حواست جمع باشه و دقت کنی
یه روز که عجله داشت بره یادش می ره سیستمشو خاموش کنه منم از سر کنجکاوی وارد سیستمش شدم ............. کار سختی نبود تو 20 دقیقه همه چیزو شو پیدا کردم
دادگر - دباغ نمی خوای بگی که تو سیستمشو هک کردی
- نمی دونم.......... معنی کارم میشه هک کردن؟؟؟؟؟؟؟
با ناباوری به صندلی تکیه دادو دستشو گذاشت رو لباش و بهم خیره شد.
- من برم بقیه پرونده ها رو بیارم
با بهت و ناباوری گفت برو
حسابی دیر م شده بود سریع مقنعمو سرکردم و در حالی که یه لقمه بزرگ برای خودم درست کرده بودم و نصفش تو دهنم و نصف دیگش اویزون بود لنگ جورابمو پام می کردم
که صدای در امد جلدی کتونیامو پوشیدم معلوم نبود کی بود که پشت سر هم داشت درو می کوبید
راستش من با این سنم هنوز بلد نیستم بند کفشامو ببندم برای همینم همیشه بندا رو جمع می کنم و از کنار کفشم می زارم توی کفش
از پله ها پریدم پایین و درو باز کردم
پسر صاحب خونه محترم بود... اقا کیوان
سلام
کیوان- ببین من فردا باید این تمرینا رو حل کنم و اصلا وقتشو ندارم راستش باید برم سر زمین فوتبال اینا رو برام حل کن شب میام ازت می گیرم
بله؟؟؟؟؟؟//
اقا کیوان من که دیروز پول اجاره رو دادم
خوب که چی ؟یه چیز ازت خواستما ؟بگیر دیگه دستم خسته شد به ناچار دفترو ازش گرفتم و لاشو باز کردم وای 40 تا سوال ریاضی..................... اینو کجای دلم بذارم
سریع کیفمو انداختم رو دوشم و از خونه زدم بیرون
انقدر دیرم شده بود که تمام راهو از ایستگاه تا شرکت مجبور شدم بدوم
با نفس نفس زدن از کنار نگهبانی گذاشتم
کیهانی - هی دباغ چیه نفس می زنی نکنه سگا دنبالت کردن
وبلند زد زیر خنده
چیزی نگفتم و با دویدن خودمو به ساختمون رسوندم به نزدیک در اتاق که رسیدم یه لحظه وایستادم تا نفسم جا بیاد
عینکو بالا کشیدم و موهامو که از زیر مقنعه ام زده بود بیرون کمی تو دادم
-سلام
دادگر- سلام چرا نفس نفس می زنی
- اخه تمام راهو دویدم
در حالی که داشت توی یکی از زونکنارو زیرو رو می کرد خوب کمی صبح زودتر بیدار شود مجبور نباشی تمام راهو بدوی
-چشم نصیحتتون یادم می مونه
انقدردویده بودم که عرق از سر و روم می بارید نای راه رفتن هم نداشتم خواستم به طرف چوب لباسی برم که بند کفشم زیر اون یکی پام گیر کرد و کروبببب با صورت خوردم زمین
دادگر به طرفم دوید چت شد
- اییییییییییی..... هیچی
دادگر- تو چرا انقدر دست و پا چلفتی هستی دختر.....جاییت درد نمی کنه
در حال گشتن عینکم بودم نه فقط لطف می کنی عینکو بدی من پیداش نمی کنم
دادگر- دباغ یعنی نمی بینی کجا افتاده ؟
- اگه می دیدم که از شما کمک نمی خواستم
عینکو اروم تو دستام گذاشت و منم بدون توجه به اون عینکو به چشام زدم
- وای اینکه یه طرفش شکسته
دادگر- عینک دیگه ای نداری
سرمو به دو طرف تکون دادم یعنی نه
دادگر- می تونی با این امروز کار کنی
در حال پاشودن گفتم اره
مانتومو تکون دادم و کیفمو از چوب لباسی اویزون کردم و دفتر کیوانو از توش در اوردم و پرت کردم رو میز
دادگر در حال نشستن به کفشام خیره شد حداقل اون بندارو ببند که دوباره نیفتی
روم نمی شد بهش بگم بلد نیستم ببندم
-باشه می بندم
دادگر- دباغ لطفا اون برگه ای که رو میزت گذاشتم و بردارو اعدادو ارقامشو برام حساب کن
-چشم الان
با اون عینک واقعا سخت بود
من اگه عینک به چشام نزنم حتی نمی تونم دستای خودمو ببینم
دادگر- اگه سختته بده خودم حساب می کنم
-نه می تونم
دادگر- ماشین حساب نمی خوای... بیا از روی میزم بردار
- نه همین طوری حساب می کنم
دادگر- دباغ ؟
سرمو اروم از روی برگه بلند کردم و منتظر شدم حرفشو بزنه....... بله اقای دادگر
تو اون اعدادو بدون ماشین حساب می خوای حساب کنی؟ اینطوری که تا دو روز دیگه باید منتظر بشم که برام حساب کنی
- نه اقای دادگر چرا دو روز.......... تا شما چایتونو بخورید منم اینا رو براتون حساب می کنم
دادگر- مطمئنی دباغ
- بله....خیالتون راحت
وا این چرا اینطوری حرف می زنه انگار کار غیر طبیعی انجام می دم تقصیر خودشم نیستا
ما ادما خودمونو به راحتی عادت دادیم ...حتی وقتی توی یه مغازه می ریم برای جمع دوتا عدد رند مغازه دار از ماشین حساب استفاده می کنه پس از بقیه انتظاری دیگه ای نیست)
دادگر- راستی تو که هر روز زود میومدی چرا امروز انقدر دیر کردی
- دیشب دیر وقت خوابیدم
دادگر- مثلا چند؟
-5 صبح

دادگر- مگه چیکار می کردی دباغ؟
- کاری نمی کردم داشتم فیلم می دیدم
دادگر- فیلم اونم تا 5 صبح ؟حالا فیلمش چی بود که انقدر طولانی بود
منم عین این ندید بدیدا بهش با لبخند عریض و درحالی که با انگشت اشاره عینکو بالا می کشیدم گفتم
وای نمی دونید چقدر دنبال این فیلم گشتم تازه دیروز به دستم رسید
هنوز داشت منو نگاه می کرد
- شما هم ببینید عاشقش می شید
دادگر- نگفتی اسم فیلم چیه
جومونگ
دادگر- جومونگ؟
اره دیشب تا به صبح 20 قسمت از 84 قسمتشو داشتم می دیدم
دادگر- اینو که هر هفته می زاره خانوم دباغ دیگه گرفتنش چی بود؟
- وا اقای دادگر اون که همش سانسوره هیچیش معلوم نیست بعد دوتا دستمو گذاشتم زیر چونم با خوشی گفتم این بدون سانسوره
پس نمی دونید چه صحنه هایی رو از دست دادید کلاتون بد جور پس معرکه است
می خواید برای شما هم بیارم تا ببینید
با تعجب............. نه ممنون ترجیح می دم از تلویزیون ببینم
شونه هامو بالا انداختم
- باشه به قول خودتون هر جور راحتید ولی از دستتون می رهها
دادگر- نه ممنون دباغ جان
-خوب اینم از این بفرماید تموم شد
دادگر- تموم شد دباغ
-گفتم که تا چایتونو بخورید تمومه
با بهت برگه رو از دستم گرفت و به ارقام تو برگه خیره شد دوباره به من نگاه کرد وماشین حسابو دم دستش گذاشت و چندتا عددو محاسبه کرد
دادگر- دباغ باید یه چیزی رو بهت بگم
-می دونم
دادگر- چی رو می دونی
-اینکه چی می خواید بگید؟
دادگر- خوب چی ؟
-می خواید بگید دباغ با این عینک شکستت خیلی بی ریخت شدی
چشاش گرد شد
دادگر- دباغ؟
-بله
دادگر- من نمی خواستم اینو بگم
-پس چایی می خواید باشه می رم الان براتون میارم پر رنگ یا کم رنگ
دادگر- دباغ؟
-بله
دادگر- می زاری خبر مرگم حرف بزنم
-وای خدا نکنه اقای دادگر .......من که نگرفتمتون حرفتونو بزنید
دادگر- می خواستم بگم خیلی باحالی دختر تا حالا ندیده بودم کسی بدون ماشین حساب این اعداد بزرگو حساب کنه اونم تو کمترین زمان ممکن
این اولین باری بود که کسی از من تعریف می کرد حسابی قند تو دلم اب شد انقدر که مزه شیرینیش داشت دلمو می زد )
دوباره سر جام نشستم و دفتر کیوانو باز کردم
دادگر- داری چیکار می کنی؟
-هیچی دارم این مسئله ها رو حل می کنم
دادگر- مدرسه می ری؟
-نه
دادگر- پس برای کی داری حل می کنی؟
-پسر صاحبخونه
دادگر- چی؟داری تمرینای اونو حل می کنی؟
- اره؟ چیز جدیدی نیست
دادگر- دباغ تو با کلمه ای به اسم نه اشنا هستی
-اره
دادگر- تا حالا هم ازش استفاده کردی ؟
-اره
دادگر- اخرین بار کی بوده
-دیروز
دادگر- دیروز؟
-اره یادتون نیست می خواستید برید اتاق مژی وای نه خانوم فردوسی
که من گفتم نههههههههههههههه نرید
بلند زد زیر خنده
دادگر- خیلی با نمکی دختر
هه هه هه برای چی می خندید
دادگر- هیچی هیچی
انقدر خندیده بود که اشک تو چشاش جمع شده بود
اینم منو مسخره می کنه مهم نیست

بعد از اینکه تمام تمرینات کیوانو انجام دادم به بدنم کش و قوسی دادم هو س چایی کرده بودم
بلند شدم برم از ابدارخونه برای خودم چایی بیارم
- چایی می خورید براتون بیارم
سرگرم کار با سیستم بود واقعا تعجب داشت تو قسمت بایگانی اون انقدر با سیستم کار کنه حیدری سال به سال نگاهی به کامپیوتر نمی نداخت تازه چندین بار گفته بود که بهتر بگم بیان اینو از اینجا ببرن و من هر بار که این حرفو می زد هزار تا صلوات نذر می کردم که کسی این سیستمو از اینجا نبره
به من چه لابد این یه چیز حالیشه که داره انقدر کار می کنه ولی کاراش هیچ ربطی به هم نداره
چقدر فضولی دختر.............. تو خیلی حالیته به کارای خودت برس
دادگر- اره ممنون میشم
با این عینک راه رفتن واقعا سخت بود همش مجبور بودم یه چشممو ببندم و راه برم کمی سرم درد گرفته بود.
لیوان چایمو برداشتم در حال ریختن چایی بودم
مژی- هی ببین کی اینجاست
چشمامو بستم و نفسمو دادم بیرون باز این مژی سرو کلش پیدا شد
مژی- اخیه لیوانشو
لیوانو از دستم قاپید
مژی - نه خوشم میاد خودتم باور داری یه گربه تمام عیاری
فریده هم همون موقعه وارد ابدار خونه شد .
ببین فریده.... لیوان گربه ایشو ببین
(لیوان من یه لیوان زرد رنگ بود که روی دستش یه گربه ملوس بصورت نازی نشسته و دمش رو روی بدنه لیوان به صورت مارپیچ امتداد داده این لیوانو بدون توجه به شکل و مدلشو خریده بودم توی بازار که رفته بودم یه لحظه چشممو گرفت و منم خریدمش )
فریده با سر حرف مژگانو تصدیق کرد و در حال خندیدن
وای دباغ عینکت چی شده
مژی -نکنه با گربه های محلتون در گیر شدی
بعد دوتایشون بلند زدن زیر خنده
بدون توجه به حرفا و خندهاشون یه لیوان برداشتم و برای دادگر چایی ریختم و در حالی که لیوانم هنوز دست مژی بود از ابدار خونه زدم بیرون
مژی هم با سرعت دست فریده رو گرفت از ابدار خونه امد بیرون
مژی- هی هی دباغ
به طرفشون برگشتم یه دفعه لیوانو از دستش رها کرد و لیوان به زمین خورد و به چندین تکیه تبدیل شد
این دوتا دیگه شورشو در اورده بودن بغض کرده بودم عینکو کمی بالا کشیدم
مژی- وای ببخشید یهو افتاد این بار خودم یه لیوان دیگه می گیرم که روش 2تا گربه داشته باشه و باز خندید
سرعت قدمامو بیشتر کردم بند کفشام از کتونی زده بود بیرون بیشتر کارمندا به خاطر صدای شکستن از اتاقاشون امده بودن بیرون
و اونایی که صدای مژی رو شنیده بودن با حالتی مسخره ای بهم می خندیدن
انقدر تند راه می رفتم که متوجه نشدم و این بند کفش دوباره کار دستم دادو محکم خوردم زمین
دادگرهم که از اتاق زده بود بیرون با نگرانی بهم خیره شد تنها کسی بود که بهم نمی خندید
زود از زمین بلند شدم و به طرف اتاق کارم رفتم دادگر دم در وایستاده بود سریع خودشو کشید کنارو من وارد اتاق شدم خودمو پرت کردم رو صندلیم

سرمو گذاشتم رو میز نمی خواستم گریه کنم یعنی خوب یاد گرفته بودم در برابر دیگران جلوی اشکامو بگیرم
دادگر- حالت خوبه دباغ؟
سرمو از روی میز برنداشتم
دادگر- با توام دباغ
- میشه درو ببندی همه دارن می بینن خواهش می کنم
صداشو نشنیدم ولی صدای بستن درو شنیدم
با ناراحتی سرمو از روی میز برداشتم می دونستم صورتم از شدت عصبانیت سرخ شده
به طرف میزم امد
دادگر- جایی درد نمی کنه
- نه
دادگر- دستتو ببینم داره ازش خون میره
به دستم نگاه کردم تکیه ای از شیشه لیوان تو دستم رفته بود ومن اصلا متوجه نشده بودم
از توی جیبش یه دستمال در اورد خواست شیشه رو از دستم در بیاره که دستمو از ش دور کردم و رومو کردم به طرف کمد زونکنا

دادگر- بذار درشبیارم
-تو هم می خوای مسخره ام کنی ؟
دادگر- نه
-چرا تو هم مسخرم کن...... چرا انقدر خودتو نگه می داری...... می خوای درستو حسابی مسخره ام کنی نه.... باشه من حاضرم ............مسخرم کن
- اره من یه دختر بی عرضه دستو پا چلفتیم ،یه دختر زشت که فقط به خاطر اصلاح نکردن صورتم همه بهم می گن گربه ............... بیا خودم همه چی رو بهت گفتم حالا راحت باش و منو مسخره کن
دادگر- دباغ؟
- چی هی دباغ دباغ می کنی.... تو هم می تونی بهم بگی هی........... بگو... بگو دیگه دی یالا بگو .. من عادت دارم بگو
دادگر- انقدر حرف مفت نزن .... صبح بهت گفتم بند کفشتو ببند اگه گوش کرده بودی این چیزا پیش نمی یومد
بلاخره قطره ی اشکی از چشمم در امد
- خوب بلد بودم ببندمش که بسته بودمش ..... که هم صبح زمین نخورم هم حالا..... بیا اینم یه سوژه جدید برای مسخره کردنم
برو.... برو به همه بگو........ به همه بگو دباغ با 22 سال سنش هنوز بلد نیست بند کفش خودشم ببنده
دادگر- دباغغغغغغغغغغغ؟
- هان؟
نفسشو داد بیرون و سرشو تکونی داد دستتو بده ببینم
-نمی خوام
دادگر- انقدر لجباز نباش دستو بذار اینور ببینم
دستمو گذاشتم رو میز و اونم شروع کرد اروم به در اوردن تیکه شیشه
دادگر- من از روز اولم می دونستم بهت چی می گن ولی قرار نیست همه مثل هم باشن من به اونا کار ندارم
شیشه رو با یه حرکت از دستم کشید بیرون
-ایییییییی
بعد با همون دستمالش دستمو بست
دادگر- خداروشکر زیاد زخمی نشده که نیاز به بخیه باشه
وقتی دستمال بست دستمو گذاشتم رو صورتم و قطره اشکی که از چشمم در امده بود پا ک کردم
و رومو کردم به طرف دیوار
کنارم روز زمین زانو زد
دادگر- کفشتو بذار اینور
- نمی خوام
دادگر- می گم بذار اینور
پای راستمو جلوش گذاشتم
دادگر- حالا منو نگاه کن
بهش نگاه نکردم
دادگر- میگم نگام کن
برگشتم طرفش
دادگر- خوب ببین چیکار می کنم
کمی خم شدم به طرف پایین
دادگر- ببین اول اینطوری گره می زنی بعد اینطوری اینو از اینجا رد می کنی اونم از اونطرف
خوب دیدی چه اسون بود
- اره خیلی راحته ها
در حال لبخند زدن خوب اون یکی رو خودت ببیند
منم از ذوق شروع کردم به بستن بند کفشم
دادگر- افرین حالا شد....می گم دباغ
-هان؟
با خنده گفت خوبه اونطرف عینکت نشکست
-اره راست می گیا وگرنه نمی دونستم تا خونه چطور برم
دادگر- تو خونه یه عینک دیگه که داری
عینکو برداشتم و در حال برنداز کردنش
-نه ندارم
دادگر- پس چیکار می کنی
-هیچی تیکه های شکسته شو جم کردم باید برم با چسب چوب بچسبونمشون
دادگر- دباغ؟
-هان؟
دادگر- خوب ببر درستش کن برای چی اینکار می کنی اونطوری که چیزی نمی بینی
(خوب عقل کل اگه پول داشتم خودم عقلم می رسید دیگه اینکارو نمی کردم )
-نه نیازی به پول خرج کردن نیست طوری می زنم که چیزی معلوم نشه
با تعجب شونهاشو بالا انداخت و سر جاش نشست

یه ساعت به اخر وقت اداری مونده بود و من در حال مرتب کردن پروندها بودم
دادگر- دباغ تا چه حد با کامپیوتر اشنایی؟
- در حد معمولی
دادگر- در حد معمولی که راحت می تونی ایدی هر کسی رو هک کنی
- خوب این کارچندان مهم و سختی نیست
دادگر- ولی هر کسی هم نمی تونه این کارو کنه....مثلا من از دیروز خیلی تلاش کردم وارد اطلاعات مرکزی بشم ولی نشد
- چی ؟برای چی اونجا؟
دادگر- خوب برای بایگانی می خواستم
- ولی تا جایی که می دونم قسمت بایگانی نیازی به اطلاعات اونجا نداره
دادگر- کلشو کمی خاروند.............. راستش یکم حس کنجکاویم هم گل کرده
چیزی نگفتم و دوباره با پرونده ها سرگرم شدم
دادگر- دباغ می تونی وارد اطلاعات اونجا بشی
- اخه برای چی؟
دادگر- گفتم که کنجکاوی ....
- تونستن که می تونم راستش رو بخوای یه بار هم خودم ....وای نه هیچی من نمی تونم
دادگر- تو چی ؟ یه بار چی؟
- هیچی همین طور از دهنم یه چیزی پرید
دادگر- نکنه تو هم یه بار سر زدی؟
- ببین یه وقت به کسی چیزی نگیا انوقت از کار بی کار میشم
چشاش برقی زد و با هیجان گفت یعنی الان میتونی بری تو ش؟
به ساعت نگاه کردم نیم ساعتی وقت داشتم
- اره می تونم ولی شاید کمی طول بکشه چون اخرین بار کاری کردم که امنیت شبکه رو بالاتر بردن
دادگر- یعنی فهمیدن تو هکشون کردی
- نه نفهمیدن یعنی اگه اون گیج بازی رو در نمی یورم اصلا هم نمی فهمیدن که کسی وارد اطلاعات شده
دادگر- مگه چیکار کردی ؟
تمام اطلاعات سال85 رو اشتباهی پاک کردم
دادگر- اوه........ بعد چی شد
- هیچی تا یه مدت سیستما رو قطع کردن و بعد از اون فقط افراد خاص می تونن وارد اطلاعات بشن
- هرچند نمی دونم چرا انقدر سخت می گیرن اخه به جز فاکتورای و قیمتا و بازدهی و سود سالنه و از این جور چیزا ،چیز دیگه ای نباید توش باشه
-من که سه ساله اینجا کار می کنم از کاراشون سر در نیوردم که نیوردم ....چیه به چی فکر می کنی اقای دادگر؟
دادگر- هیچی بیا ببین می تونی بری ؟
از جاش بلند شد و منم نشستم پشت سیستم ... 20 دقیقه ای بود که در حال ور رفتن بودم
دادگر- چی شد
صبر کن دیگه................ مگه کشکه.............. می گم خیلی امنیتش بالاست باید طوری وارد بشم که به این زوردیا شک نکنن.....تو حواست به راهرو و در باشه کسی نیاد
دادگر- خیلی طول می کشه
دست از کار کشیدم وبه دادگر خیره شدم
دادگر- چی شد تموم شد
نه نشد ....شما چند ماهه به دنیا امدی انقدر عجله داری؟انقدر رو اعصاب من راه نرو ببینم دارم چه غلطی می کنم
دادگر- چشم چرا عصبانی میشی دیگه حرف نمی زنم
- خیلی جالبه
دادگر- چی ؟حرف نزدن من؟
-نه اون که از اینم جالبتره
دادگر- ممنون خانوم دباغ
- خواش اقای دادگر
- اطلاعاتو دو دسته کردن انگار کپی از همن.... ولی نه ....اینطوری هم نیست
دادگر امد کنارم و به مانیتور خیره شد
دادگر- چطوریه مگه؟
ببین تو نگاه اول ادم فکر می کنه که انگار از این فایلا کپی گرفته شده
ولی کنار همه ی فایلای کپی شده یه تیکه ....... دفعه پیشم همین اشتباهو کردم با کلیک روی هر کدوم از این فایلای تیک دار درواقع فایل اصلی رو حذف میکنی و فقط فایل نمایشی باقی می مونه و دیگه نمی تونی فایل اصلی رو ببینی
دادگر- پس چطور باید اینارو باز کرد
-خوب بزار ببینم
عینکمو کمی بالا کشیدم چشام درد گرفته بود مخصوصا که همش یه چشممو می بستم
- از اینجا نمیشه وارد شد
دادگر- حالا باید چیکار کرد
- اقای دادگر یعنی انقدر مهمه که بدونید چطور اینا باز می شن
کمی ترسید
دادگر- نه نه اخه خیلی جالب شد کارشون خیلی درسته ..........می خواستم بدونم تو اگه بخوای وارد بشی چطوری این کارومی کنی ؟
- خوب اینا همه از سرور مرکزی وارد می شن که از طریق همون سیستم می تونی اطلاعاتو ببینی اینطوری ضریب امنیت فوق العاده بالا می ره ......و تنها همون فرد می تونه اطلاعات واقعی رو ببینه
دادگر- انوقت یه سوال
- چی ؟
دادگر- اگه از همون سیستم اصلی وارد بشی........... می شه از اطلاعات کپی برداشت
- البته که می شه ولی اگه برای اونجا هم برنامه ای نذاشته باشن
دادگر- یعنی چی؟
(اوه فکر می کردم فقط من خنگم بگو یکی دیگه هم هست که از قضا دم دستم نشسته )
- یعنی اینکه تو شاید بتونی برنامه هارو کپی کنی ..... ولی باز برای باز کردنشون نیاز به سوئیچ داری حالاا این سوئیچ می تونه رمز باشه یا یه نرم افزار
که معمولا کسی که از نرم افزار استفاده می کنه این نرم افزار مثل کلید پیششه
دادگر- منظورتو نمی فهمم دباغ(تو کی می فهمه دادگر )
- خوب بزار اینطوری بگم مثل این میمونه که تو ماشینو با اون همه عظمت و تجهیزاتش در اختیار داری اما تا سوئیچ ماشین نباشه نه می تونی حرکت کنی و نه از امکانات داخل ماشین استفاده کنی در واقع میشه یه چیز به درد نخور
دادگر- که اینطور
هنوز به صفحه خیره بود که سریع از صفحه خارج شدم
دادگر- ای بابا چرا خارج شدی
- وا می خواستی ببینی که نشونت دادم به بقیه اش چیکار داری ؟............. باور کن تا همینجاشم بفهمن وارد شدیم پدرمون در میارن
وای دیرم شد سرویس حتما رفته .......دیدی دیدی حالا من چطور برگردم
دادگر- می رسونمت
- مگه ماشین داری؟
دادگر- اره
- ایول
با هم از اتاق زدیم بیرون دادگر حسابی تو فکر بود
- راستی پخشم داری؟
دادگر- چی ؟
- می گم ماشینت پخش هم داره
دادگر- اره اره
-مدل ماشینت چیه؟
دادگر- چی؟
-ای بابا شما از من گیجتری؟.........میگم ماشینت چیه
دادگر- اهان پراید

****
سوار ماشینش شدیم
- ببین حالا من یه سوال؟
دادگر- بپرس
تو که وضعت خوبه چرا امدی اونم تو قسمت بایگانی کار می کنی
دادگر- کی من؟ کی گفته وضعم خوبه
- خوب این ماشین
دادگر- مگه هر کی ماشین داشت وضعش خوبه
- تو محله ما اره ...مثلا همین جعفر اقا
دادگر- جعفر اقا
- اره مغازه میوه فروشی داره تازگیا یه پیکان مدل 83 گرفته ....نمی دونی با چه فخری پشت فرمون ماشین میشینه .....خانومشو که نگووووووووو..... عین این ندید بدیا چپ می ره راست می ره هی برای خودشو خانوادشو ماشین شوهرش اسپند دود می کنه
همه میگن جعفر اقا اینا خیلی وضعشون خوبه
دادگر- شما کجا زندگی می کنید؟
- یکم از اینجا دوره ولی راحت میشه رفت اونجا ... شما منو تا اتوبوسای واحد ببری خودم بقیه راهو می رم
دادگر- نه من باعث شدم از سرویس جا بمونی خودم تا خونتون می رسونم
به ظبطش نگا کردم
- انقدر گفتی ضبط دارم پخش دارم همین بود
در حال رانندگی یه نگاه به من یه نگاه به پخش کرد مگه چشه
- هیچیش گفتم سی دی خوره تا خود خونه اهنگ گوش می کنیم
دادگر- خوب با نوارم میشه اهنگ گوش کرد
یه نگاه سر سری به ماشین انداختم می دونی ماشینت مثل این ماشینایی که تازه تحویل گرفتن میمونه
رنگش کمی پرید
دادگر- نه این ماشینو خیلی وقته دارم...برای چی همچین فکری کردی
منم طبق معمول از سر بی خیالی و گیجی چیزایی رو که می بینم و یا می شنوم به زبون می یارم
- خوب پخشت هنوز برچسباش روشه رو صندلیاتم هنوز مشماست اصلا روی داشبود و دندت گرد و خاک نیست پدال گاز ترمز خیلی دست نخورده مونده به نظر میاد کفی زیر پاتون هم اصل ساییدگی نداره هر چقدر هم شسته باشید بازم اگه خیلی وقت باشه که از ماشین استفاده می کنید باید ساییده شده باشد و از همه مهمتر کیلومترتون اصلا مسافتی رو نرفته فکر کن مثل این فیلما بهم بگی از یه خانوم دکتر ماشینو خریدی که فقط صبحا باهاش می رفته مطب و عصری باهاش بر می گشته
بعد بلند خندیدم چهرهش کمی زرد شده بود
شیشه های ماشینت هم از تمیزی دارن برق می زنن
تو همیشه به همه چیز انقدر دقت می کنی ؟
با خنده گفتم نه؟
نفسی کشید این ماشین پدرمه اون خیلی به ماشینش می رسه برای همین همیشه تمیزه
اهل اهنگ و این چیزا هم نیست به خاطر همین هنوز پخشش اینه
-خوب اگه پدرتون انقدر ماشینشو دوست داره چرا دست شما می ده
دادگر- ببخشیدا من پسرشم
- خوب باشید چه ربطی داره
عینکمو از روی چشام برداشتم و با دست کمی چشامو مالوندم و به عینک نگاه کردم
دادگر- چشات خیلی ضعیفه؟
- اره
دادگر- .از بچگی ضعیف بوده؟
- نه راستش یه سال زمستون که 13 سالم بود داشتم کنار حوض بزرگ خونه بازی می کردم که یخای کف حیاط باعث شد لیز بخورم و کله ملق بزنم تو حوض
تا درم بیارن فکر کنم 5 دقیقه ای تو اب بودم .
عمه ام میگه خیلی خر جونم که زنده موندم می گفت وقتی درت اوردن با یه تیکه سنگ هیچ فرقی نداشتی
با زور اب گرم و پاشویه گذاشته بودن زنده بمونم ولی دکتر نبردن که نبردن.... وقتی هم بهوش امد م تب و لرز کردم
فکرشو بکن خر جونی تا کجا .... تا یه ماه داشتم تو تب می سوختم وککه کسی هم نمی گزید
بعد از اون ماجرا خیلی به در و دیوار می خوردم..... خدا خیرش بده ننه کلثومو یکی از پیرزنای محلمون بود همه به حرفش گوش می کردن بازم اون بانی شد منو بردن دکتر
انقدر دیر رفته بودم که بینایم دچار مشکل شد
حالا هم که می بینی با عینک سر می کنم بدون عینک مثل یه مرده متحرکم. لطفا از این ور برید
دادگر- خواهر برادر هم داری؟
-نه ......ببخشید می دونم محلمون یکم ناجوره ممکنه ماشینتون خاکی بشه
به زور ماشینو تا نزدیک خونه برد
- خوب دیگه دینتونو ادا کردید لازم نیست جلوتر از این بیاید
راستی بابت امروز هم معذرت می خوام نمی خواستم سرتون داد بزنم اخه حسابی داغ کرده بودم
دادگر- چرا می زاری اینطوری باهات رفتار کنن
- مهم نیست دیگه عادت کردم..... ولی خیلی باحالی دمت گرم منو از بستن این بند کفشا خلاص کردی
دادگر- راستی مگه تو خانوادتون تو فقط کفش بند دار می پوشی
- اره

رمان ورود عشق ممنوع2

- نه اقا من خبری از عکس داخل پوشه ندارم
دادگر- شما که اینجا کار می کنید باید از جیک و پوک پرونده ها خبر داشته باشید
- هی هی چه خبرته؟ برای من از روز اول رئیس بازی در نیاریا که یهمو کلامون تو هم می ره
دادگر- ای بابا خانوم من کی رئیس بازی در اوردم
د همینه دیگه برای چی انقدر منو سوال پیچ می کنی من تازه امروز این پرونده رو می بینم پس انتظار نداشته باشید از محتویات توش خبری داشته باشم
دادگر- شما از اینترنت هم استفاده می کنید ؟
اینترنت ... چی هست این اینترنت
دادگر- یه چیزی مثل خوراکی
-اه چه جالب........ حالا طعمش چطوریه؟
دادگر- بعضی وقتا خوشمزه است و بعضی وقتا تلخ و بعضی وقتا حال بهم زن
سرمو مثل فیلسوفا تکونی دادم
-پس باید چیز به درد بخوری باشه
چه جمله قشنگی گفت یادم باشه پشت اون کتاب رمان جدیدم بنویسم
حرف عارفانه ای بود به به
در حال کار کردن با سیتسم یهو سرشو برد و به مانیتور چسبوند از جام بلند شدم و به طرفش خم شدم
یهو سرشو اورد بالا و منم از ترس سریع سیخ وایستادم
دادگر- چیزی شده خانوم دباغ
-نه نه اصلا ابدا
دادگر- پس برای چی وایستادید؟
-برای هوا خوری........... این بالا هوا عالیه
به بالا سرش نگاهی کرد و بعد اروم بهم خیر شد
-چرا اونطوری نگاه می کنید
دادگر- من طوری نگاتون نمی کنم
-چرا دیگه انگار می خواید مچ بگیرید
دادگر- مگه شما کاری کردید که من مچ بگیرم
-نمی دونم از خودتون بپرسید که از صبح تا به الان یا سوال پیچم می کنید یا عین کارگاهها نگام می کنید
دادگر- من؟
در حالی که لبامو تو هم جمع کرده بودم با تکون سر گفتم اره
بازم یه لبخند و دوباره مشغول ور رفتن با کامپیوتر شد .
منم دوباره اروم داشتم می نشستم سر جام
دادگر- وای وای وای
دو متر پریدم بالا
-چی شد چی شد
دیدم دستاشو گذاشته رو صورتش
با یه حرکت خودمو رسوندم طرفش
- چی شده چی شده چرا اینطوری می کنید
دادگر- اینو ببندش ببندش زود زود
دستامو از هم باز کرده بودم و درحالی که عکسش هنوز تو دستم بود تکونشون می دادم می پرسیدم چی رو چی رو
دادگر- اون هیولا رو می گم
-هیولا؟
سریع به مونیتور خیر ه شدم
وای خداااااااااااا ی من .... یکی منو بگیره
مژی الهی بلاهای دنیا رو سرت نازل بشه.... من که یه همجنستم کم اوردم این بیچاره که جای خود داره معلوم نیست الان تو دلش چی می گذره
دادگر- بستیش ؟
-نه لطفا اروم باشید و به خودتون کاملا مسلط باشید ارمشتونو حفظ کنید و همین طور چشاتونو ببنید
دادگر- باشه فقط زود باش
-باشه باشه
دادگر- بستش ؟
-هنوز نه
دادگر- چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
-چون موس نیست
با سرعت به طرف بر گشت و دستاشو از روی صورتش برداشت خواست بگه موس
که چشمش افتاد به تصور فجیح مژی
دادگر- وای خدا تو روجون جدت ببندش
دنبال موس گشتم دیدم زیر پرونده هاست اخیش پیداش کردم
دادگر- بستیش؟
تازه فهمیدم ایدیو رو تو مسنجر ذخیره کردم که با خاموش کردن بازم بالا امده و مژی دوباره برای خودنمایی و عرض اندام خوش تراشش یه عکس دیگه فرستاده و من تو فاصله ای که با دادگر حرف می زدم اون داشته فایل عکسو باز می کرده
چه ادم فضولی حقش بوده تا اون باشه که فضولی نکن
سریع ایدیو رو حذف کردم و صفحه رو بستم
دادگر- چیکار می کنی دباغ
- دارم می بندمش
دادگر- چشامو باز کنم
اره جناب پاستو ریزه باز کن
دادگر- اوه ممنون
یعنی می خوای باور کنم تو از دیدن این تصویر انقدر منقلب شدی
دادگر- تو درباره من چطور فکر می کنی
-هیچی؟
دادگر- نه حرفتو بزن
خوب چی بگم........ رک بگم یا با رو دبایستی بگم
با تعجب و سر درگمی گفت رک بگو
-خوب رکش اینطوری میشه که
تا حالا ندیدم مردی از دیدن این عکسا فرار کنه تازه حسابی هم لذت می بره
دادگر- خوب با رودربایستی چی میشه
در این صورت باید بگم
تا حالا ندیدم مردی از دیدن این عکسا فرار کنه
دادگر- دباغ این چه فرقی با جمله قبلی داشت؟
- د همین دیگه شما با اینکه دیپلم داری ولی از ادبیات سر در نمیاری
ابروهاشو بالا انداخت
-ببینید من اخر جمله رو حذف کردم بهش نگام کردم هنوز با چشای گشاد بهم خیر بود
بابا منظورم (تا زه حسابی هم لذت می بره ) بود
دادگر- دباغ تو با این همه استعداد چطور هنوز اینجایی
دست چپمو به میز تکیه دادم و با ذوق زیاد
خوب کار روزگاره دیگه می دونی من ادم قانعی هستم و خیلی از هنرامو بروز نمی دم
دادگر- دباغ می ترسم اینطوری پیش بره تو حیف بشی
-اره خودمم همین طوری فکر می کنم باید یه فکر درست و حسابی برای خودم بکن
دادگر- -اره موافقم حتما به فکر باش
در حالی که دست راستمو تو هوا تکون می دادم و با حرکت دست عکس دادگررو هم تکون می دادم شروع کردم از بقیه محسناتم برای دادگر صحبت کردن

دادگر که رو صندلی چرخدارش لم داده بود و دست به سینه به سخنرانی من گوش می داد.
سرسشو اروم تکون می داد و حرفایی که من تو صحت درستیشون 100 شک داشتم تصدیق می کرد
وقتی حرفام تموم شد یه لبخند عریض زدم
دادگر- واقعا سخنران خوبی هستی حالا لطف می کنی اون عکس منو بیاری بهم بدی بزارم لایه پرونده
ای قیافم دیدن داشت بدجوری مچمو گرفته بود
-عکس شما؟
دادگر- نگو اونی که تو دستته عکس من نیست
-نه می خواستم بگم هست ولی نمی دونم چرا تو دستمه
دادگر- دباغ دباغ
-چرا چرا البته که می دونم ولی نمی تونم الان حرفی بزنم
دادگر- اوه خدایا یعنی من باید با این کار کنم
بعد با خنده گفت خوب اگه دوست داری پیشت باشه بگو یکی دیگه برات بیارم
- یعنی چی اقا فکر کردی خیلی خوشگلی نه جونم خودتو خیلی تحویل گرفتی همچین اش دهن سوزی هم نیستی
عکسو محکم رو میزش کوبیدم
- شما حق ندارید به من توهین کنید
دادگر- دباغ چت شو یهو ......اخه دیدم از همون اول که امدم با هزار جور کلک عکسو برداشتی و بوشم در نمیاری برای همین گفتم
-شما بی خود فکر کردید
دادگر- چشم دیگه فکر نمی کنم
- ایول خوشم میاد ادم حرف گوش کنی هستی
دادگر- خواهش... حالا اجازه می دی به کارمون برسیم
-کی جلوتونو گرفته؟بفرماید به کاراتون برسید
دادگر- راستی یه خواهش
-هان؟
دادگر- هان نه بله
- خوب هان بگو
دادگر- اگه جواب خواهشم مثل بله گفتنته نگم
-حالا تو بگو
دادگر- -خواهشا دیگه سر جای من نشین و از سیستمم هم استفاده نکن
-دیگه؟
دادگر- - دیگه همین ...در ضمن دباغ جان این جا محل کارته نه محل چت کردن و سرکار گذاشتن مردم
-کی گفته من مردمو سرکار گذاشتم
دادگر- خداروشکر منکر چت کردنت نمی شی
-من گفتم چت کردم؟
با حالتی حیرون بهم نگاه کرد
-خوب باشه باشه اونطوری نگام نکن.............. باور کن من از اینکارا نمی کنم
دیدم دستاشو گذاشته زیر چونش و با شوق به حرفام گوش می ده
- ولی برای تلافی کار کسی بود برای همین سرکارش گذاشتم
دادگر- خوب می تونی بیرون و رو در رو این کارو کنی
- نه بابا جدی گفتی دیگه..... خوب اگه می تونستم اینکارو می کردم
دادگر- یعنی طرف انقدر زورش از تو بیشتره
- زورش که نه به احتمال زیاد من زورم از اون بیشتره
دادگر- خوب جالب شد پس چرا نمی تونی رو درو حالشو بگیری
با عجز بهش نگاه کردم
- شما یه لطف کن و تو این کارا دخالت نکن خوب
و خودمو با چندتا برگه به درد نخور رو میزم سرگرم کردم
وای فکرشو کنید بهش بگم چون خجالتی تر و ترسو تر از من وجود نداره برای همین نمی تونم رو درو حالشو بگیرم
دادگر- باشه هر جور راحتی فکر کردم می تونم کمکت کنم
- واقعا
دادگر- اهم
- حالا باید درباش فکر کنم
دادگر- بازم هر جور تو بخوای
-خوب بسه بسه به کارات برس با این حرفا نمی تونی از زیر کار در بری
با حالتی با مزه ای سرشو تکون داد
دادگر- چشم بازم هرچی شما بگید.
چند روز بود که مشغول به کار شده بود مثل بقیه نبود و اولین موجودی وای ببخشید اولین نفری بود که تا بحالا به جز دباغ چیز دیگه ای بهم نگفته بود.
خوب خره بذار یکم بگذره اونم با محیط و بقیه اشنا بشه به لقب گربه اتم می رسه
خوب برسه چیز غیر عادی نیست که
وای دلم لک زده برای سیستمش
چرا دیر کرده یعنی اینم نمی خواد دیگه بیاد
وای وای چقدر حرفای مزخرف می زنی مگه هرکی دیر کرد یعنی اینکه دیگه نمی خواد بیاد .
از تنهایی چقدر اراجیف سر هم می کنم
اینم مثل حیدریه تا میگن فلان چیزو ببر دفتر ریاست انگار بهشتو بهش می دن .
کاش منم یه بار می رفتم می دیدم اونجا چه خبره
وای از مژی خبری ندارم نکنه دادگرو تا بحال دیده باشه
نه اگه دیده بود که گندش در میومد
از بیکاری دست چپمو گذاشتم زیر چونم و با دست دیگه شروع کردم به ضرب زدن روی میز
این اهنگو دیروز تو اون ماشین سواری خوشگله شنیدم
عشق من، برق چشای دلربات کشته منو
تا نگام می کنی تو ،وا می کنه مشت منو
عشق من، رنگ صدات،جادو رو جادو می کنه
بوی عطر نفست دنیا رو خوش بو می کنه
لالای لالای لالالالالای
عشق من دل به دل عاشق بی نوات ببر
جای دوری نمی ره یه دفعه واسه ما بخند
ما زمین خورده عشقتیم،هلاکتیم ببین
جون هر چی عاشقه، ،جون هر چی عاشقه،جون هر چی عاشقه
یه لحظه پیش ما بمون
عشق من برق چشای دلربات کشته منو
تا نگام می کنی تو ،وا می کنه مشت منو
عشق من رنگ صدات،جادو رو جادو می کنه
بوی عطر نفست دنیا رو خوش بو می کنه
لالالالای لالالالای
احساس کردم بوی خوبی میاد
-وای چه بوی خوبی داره میاد انگار بوی عطر نفساش واقعا داره میاد به به
عشق من بوی عطر نفسات دنیای بی بخار اینجارو خفن خوشبو می کنه
لا لالا لای عشق منی لالای عشق منی لالای
دادگر - خوشبحال طرفت چه عاشق سینه چاکی داره
وای این کی امد دو متر پریدم رو هوا همزمان صندلی هم افتاد
-س س س لام
دادگر - علیک سلام خانوم دباغ
-شما کی امدید؟
دادگر - مگه فرقی می کنه کی امده باشم
-نه...... یعنی اره قبل از اهنگ امدی وسطاش امدی یا تهش؟
اهان بذار ببینم بعد با خنده
دادگر - از اونجا یی کی اون عاشقه می گفت عشق من برق چشای دلربات کشته منو
-وای یعنی همشو شنیدی
دادگر - اگه اون اولشه اره
نفسمو با ناراحتی بیرون دادم و صندلی رو که افتاده بود دوباره درستش کردم
چرا صندلیم مثل اون چرخ دار نیست منم چرخدار دوست دارم هر چی خوبه برای از ما بهترونه
نگاش کن تا میاد میره پشت سیستمش منم مثل این زندونیا باید بیگاری کنم
دستمو دوباره گذاشتم زیر چونم پنجره که نداشتیم مجبور شدم به در خیره بشم
وای معرکه است فکرشو کن بخوای حالو هوات عوض بشه به در نگاه می کنی اخرش فقط یه دیوار می بینی ...........این اخر خوش شانسیه
دادگر - چته دباغ باز حالت گرفته است
عینکو کمی بالا کشیدم
- نه چیزی نیست
دادگر - پس لطف می کنی برام پرونده های 85 تا 89 برام بیاری
-خوب خودت بیار
دادگر - چی ؟
- هیچی گفتم خودم الان براتون میارم
دادگر - منم ازتون همینو خواستم
با بی قیدی از جام بلند شدم و وارد اتاق بایگانی شدم
اینم از دستور دادن خوشش میاد
ماشالله جونی و پر بنیه پاشو خودت کارتو بکن لااقل اون چربیای شکمتو اب کنی
بیچاره که شکم نداره
خوب چربیای دستاشو اب کنه
دستشم که چاق نیست
وای چقدر بیکاره 85 تا 89
اصلا اینو چطور راه دادن اینجا از اون روز که امده فقط داره از لایه پرونده ها برگه بر می داره یا کپی می گیره......... انقدر براش کپی گرفتم که نزدیکه اشتباهی دست خودمو هم کپی بگیرم
دادگر - از اینکه کپی می کنی ناراحتی؟
- وای چرا اینطوری می کنی؟
دادگر - چطوری؟
-هی قایمکی میای
دادگر - ببخشید نمی خواستم بترسونمت
-حالا که ترسوندی ..... دیدم باز داره می خنده
دادگر - تو جز خندیدن کار دیگه ای بلد نیستی
دادگر - دباغ چند وقته اینجا کار می کنی ؟
- چه فرقی می کنه تو فکر کن 10 سال 5 سال 3 سال ولی همون 3 سالو در نظر بگیر
دادگر - تو چرا وقتی می خوای جواب بدی ادمو جون به سر می کنی
مکثی کردم و همینطوری که پرونده سال 87 دستم بود بهش خیره شدم
دادگر - خوب ببخشید
پرونده رو انداختم تو بغلش
- فعلا اینو بگیر من برم بقیه شو بیارم
دادگر - تو از چی ناراحتی؟چرا هرچی می گم می خوای خفم کنی ؟
-مگه برات مهمه؟
دادگر - اره
-انوقت برای چی؟
دادگر - چون همکارمی
-اوه چه حرف قشنگی زدی
نشستم تا زونکن سال 85 رو بردارم که فریده از لای در صدام کرد
فریده - هی هی کجایی؟.....دباغی کجایی؟
- چیه چیکار داری؟
فریده - بیا اینا رو برام کپی کن
-مگه خودتون تو اتاق دستگاه کپی نداری
فریده - چرا داریم ولی برگها زیاده من وقتشو ندارم انقدر حرف نزن بیا بگیر ........زودی برام کپی کن
- بزار رو میز م الان میام
فریده - فقط زودا دوباره لفتش ندی
جوابشو ندادم و مشغول در اوردن پرونده شدم
دیدم دادگر حرفی نمی زنه و ساکته همونطوری که نشسته بودم به طرفش چرخیدم
- چرا ساکتی تا الان که داشتید حرف می زدید
دادگر - همیشه همینطوری صدات می کنه
- صدام نمی کنه صدام می کنن
دادگر - چرا؟
-چی چرا؟
دادگر - چرا بهت می گه هی یا دباغی
- عجله نداشته باش اینجا همه منو اینطوری صدا می کنن
دادگر - برای چی؟
- نمی دونم از اولش اینطوری بوده
دادگر - تو هم چیزی نمی گی ؟
- نه چی بگم
دادگر - یعنی برات مهم نیست درست و حسابی صدات کنن
از ته دلم ناراحت بودم ولی لزومی نداشت جلوی یه تازه وارد خودمو ناراحت کنم پس سرمو انداختم پایین و مشغول گشتن شدم
که دیدم پروندهایی که تو بغلش گذاشته بودم با شدت به زمین کوبید و به سمت در رفت
- هی کجا؟
جوابمو نداد
به سرعت به طرفش دویدم
- میگم کجا می ری ؟
جوابمو نداد و برگهایی رو که فریده اورده بود از روی میز برداشت و به طرف در رفت
- اقای دادگر چیکار می کنی ؟
اونا هم اینجا کار می کنن........ چرا تو باید کار اونا روهم انجام بدی
- بابا مگه چندتا برگه است کار دو دقیقه است
دادگر - دباغ چرا نمی فهمی چه یه دقیقه چه یه ساعت هر کس باید کار خودشو بکنه
-حالا می خوای چیکار کنی؟
دادگر - هیچی فقط می خوام برگه ها رو ببرم تا خودش کارشو کنه
تازه فهمیدم که می خواد بره پیش فریده هم اتاقی مژی
- وایییییییییییییی نریا
دادگر - تو چرا یهو برق می گیرتت
-تو رو خدا نری
دادگر - انقدر ازشون می ترسی دباغ؟
-نه
دادگر - پس چی
- راستش راستش من یه گندی زدم
دادگر - بهشون بدهکاری یا مدیون؟
-هیچکدوم
دادگر - وای خوب حرف بزن
-چطور بگم
دادگر - میشه دو دقیقه بشینی من تمرکز کنم
با بی صبری رو صندلی نشست
-حالا نمیشه بی خیال برگه ها بشی و به کارمون برسیم
از جاش بلند شد
دادگر - اینارو می خواستی بگی
- نه نه تو نه شما بشین
دادگر - بفرماید خوب بگو
-راستش چطور بگم اونروزی که تازه امده بودی یادته
دادگر - اره ...خوب
-خوب یادته من پشت سیستم نشسته بودم
دادگر - خوب
- خوب به جمالت
دادگر - دباغ جونمو اوردی بالا د یالا حرف بزن
- اخه قابل گفتن نیست
دادگر - یعنی چی که نیست
- یعنی همین
با عصبانیت بلند شد که بره به سرعت جلوش پریدم
- باشه باشه می گم
با عصبانیت بهم خیره شد
یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم
و با با بیشترین سرعت ممکن شروع کردم به حرف زدن
- هیچی دیگه می خواستم حال مژی رو بگیرم می دونی چرا ؟
چون باعث شده بود جلوی دیگرون بیفتم و بقیه بهم بخندن می دونی چطور؟
با پوست مز
فکرشو کن باید چطور افتاده باشم .اوه تا چند روز از کمرد درد داشتم میمردم
تنها راهی که می تونستم حالشو بگیرم همین بود که از طریق چت مسخرش کنم و سر کارش بزارم اون فکر می کنه من یه پسرم و ازم عکس خواست منم دنبال عکش گشتم عکس تو دم دست بود منم براش فرستادم الانم منتظره من از سفر کاری برگردم و به دیدنش برم
چشامو باز کردم و در حال نفس زدن گفتم همش همین بود حالا دیگه نمی ری دیگه مگه نه
دادگر - تو عکس منو براس فرستادی؟
درحالی که با ناخونام بازی می کردم سرمو تکون دارم
دادگر - الانم من برم تو اتاق منو می شناسه
بازم سرمو تکون دادم
دادگر - دباغ می دونستی تو اخرشی
سرمو به طرف راست ک ج کردم و شونه هامو بالا انداختم
-حالا اون برگه ها رو به من می دید
دادگر - یعنی می خوای تا اخر منو قایم کنی؟ بلاخره که منو می بینیه دباغ
- خوب می گی چیکار کنم
دادگر - اولا تو نباید اینکارو می کردی
با ناراحتی گفتم حالا که کردم
دادگر - پس برگه ها رو خودت ببر
-نههههههههههه
دادگر - چرا نه
-راستش..... راستش


رمان ورود عشق ممنوع1

ادما تو زندگی در برخورد با دیگران رفتار و اخلاقهای متفاوتی از خودشون نشون می دن و به نوعی با محیط اطراف و اتفاقات پیرامونشون ارتباط بر قرار می کنن در واقعه هر کس اخلاق خاص خودشو داره
مثلا بعضیا می تونن خیلی خشک و جدی باشن مثل بابای خدابیامرزم انقدر خشک و جدی که اگه یه شب با کمربند به جون مادربد بختم نمی یوفتاد شام از گلوش پایین نمی رفت
و یا خیلی شوخ طبع و بذله گو.............. مثل اقای کیهانی دربون شرکت
حرافترین و مزخرفترین موجودی که تو زندگیم می شناسم
کسی که بزرگترین ارزوی زتدگیش خرید یه پراید کار کرده است با نازلتریین قیمته

یا می تونن فوق العاده لوس واز خود راضی باشن................ مثل مژگان
در واقع مژگان کپی برابر اصل باربیه تازگیا دماغشو عمل کرده و فکر می کنه زیباترین و بدون نقص ترین دختریه که تو شرکت وجود داره و خواستگار گر وگر از درو دیوار براش ریخته

یا انقدر مهربون و دلسوز باشن که ادم در کنارشون احساس شادی و شعف کنه ............مثل صاحب خونه عزیزم که اگه اجاره یک ماهش عقب بیفته علاوه بر داد و بی داد های مداوم و گوش خراشش باید تمام درسا و پروژه ی بچه هاشو یه شب مونده به تحویل بی کمو کاست انجام بدم

و در اخر اینکه می تونن خیلی ساده ،خجالتی،ترسو، بی عرضه، بی دقت، حواس پرت ،زشت و بی نمک، باشن ................... دقیقا مثل من
به طوری که اگه کسی برای اولین بار با من برخورد داشته باشه کمتر از 10 دقیقه حاضره که دست به فجیحترین قتلها بزنه که از دست من خلاص بشه
البته به 15 دقیقه هم رسیده و این تو نوع خودش یه رکورد محسوب میشه
اگه از اسمم بپرسیی باید بگم هـــــــی بهترین گزینه تو تمام گزینه هاییه که منو باهاش صدا می کنن
نمونه بارز با بیشترین کاربرد .........هی دباغ......
برای صمیمت در کار ...................دباغ.......
اوج خفت و خواری.......................هوی....
در بین همکاران که زیاد باهاشون صمیمی نیستم .............ببین....
در بین دوستان صمیمی .............دباغی......
به علت شباهت فوق العاده من به این موجود .................گربه

و
می تونم بگم
در بسیاری از موارد سبیلو هم بهم گفته شده که بیشتر در جمع اقایون بوده
جایی که من توش کار می کنم یه شرکت بزرگ خصوصیه که وارد کننده و صادر کننده قطعات کامپیوتره
و من یه عنوان یه قطره ناچیز از این دریای بی کران همراه با قطره های بزرگ و کوچیکش مشغول به کارم

محل کار من یه اتاق کوچیک 12 متری بدون پنجره و و تنها شامل یه میز یه کامپیوتر و چندین کمد که فقط توش پر شده از زونکنهای رنگو وارنگ
اوه یادم رفت یه میز دیگه هم هست که متعلق به اقای حیدریه
باید اقای حیدری رو از نظر اخلاقی هم رده پدرم قرار داد چون چیزی از اون کم نداره هم از نظر سنی و هم از نظر بد دهن بودن
کافیه یکبار همکلامش بشی حرف زدن خودتم یادت می ره
تو این 3 ساله خوب با اخلاقش اوخت شدم کمتر کسی باهاش راه میاد و یا به قول معروف حرفشو می فهمه
من زبون نفهم که تا بحال زبونشو فهمیدم و این واقعا جای شکر داره
امروز بر خلاف تمام روزای دیگه کمی مهربونتره چرا ؟؟؟؟
چون قبل از ورود.... خودش برای خودش چایی اورد
کاری که من همیشه باید انجام می دادم تا اون روی مبارک سگش بالا نیاد
پس نتیجه می گیرم امروز مهربونه و نباید پا رو دم بی خاصیتش بزارم
حیدری- هی دباغ اون زونکن سال 89 زودی بردار و بیار
- چشم الان میارم ........بفرماید اقای حیدری
با فریاد..........دباغ........ دباغ
- بله؟
حیدری- تو هنوز نفهمیدی وقتی می گم 89 باید کلشو بیاری... پس فاکتوراش کدوم گورین
- اهان چشم چشم یه لحظه ...ای خدا پس این فاکتورا کجان ........ همین دوماه پیش اینجا بودنا ...چرا پیدا نمیشن....وای الان بفهمه هنوز دارم می گردم سگ میشه
حیدری- دباغ دباغ چی شد؟
- نیستش
حیدری- چی؟
- فاکتورا نیستن
حیدری- نیستن !!!!!!!!!!!!!! تو غلط کردی که انقدر راحت می گی نیستن
خودشو با اون هیکل پخمش به زور از روی صندلی جدا کرد و به طرف قفسهای اتاق بایگانی امد.
حیدری- مگه اینجا نذاشتیشون
عینکمو که نیمی از صورتمو پوشونده با دست کمی بالا می کشم و با ترس بهش نگاه می کنم.
- چرا ولی الان نیستن شاید تحویل قسمت مدیریت شده که حالا نیستن
حیدری- خفه بمیر برو انورو بگرد منم اینورو زود باش تا صداشون در نیومده
خوبه که امروز مهربون بود که انقدر فحش حوالم کرد ....
- خوب بگرد گربه خانوم بگرد که تا پیداش نکنی از اینجا خارج بشو نیستیا
بعد از کلی گشتن و خاک خوردن به مغزم فشار اوردم و به این نتیجه رسیدم که یا من کورم که نمی بینم یا حیدری در حال چرت زدنه که صداش در نمیاد
با دهنی کج و دستای خاکی از بایگانی زدم بیرون ...پس این کجاست حالا چی بهش بگم
وارد اتاق شدم دیدم داره با ارامش موهای بد حالتشو که به زور گریسو و انواع روغن درست نگه داشته رو شونه می کنه چرا انقدر ذوق زده است
- اقای حیدری من...
حیدری- ساکت شو حوصلتو ندارم ببین من دارم می رم دفتر ریاست باز دست گل به اب ندی تا بیام
اهان اینو بگو باز داره می ره دفتر ریاست یعنی رفتن به اونجا انقدر ذوق کردن داره ... چی بگم حالا خوبه حیدری کاریه نیست و گرنه چه ها که نمی کرد
در حال رد شدن از کنارم
-اه پرونده رو پیدا کردید
حیدری- اره همینجا رو میز خودم بوده و خندید
وا یعنی من داشتم اونجا وقت تلف می کردم
با بی قیدی شونه هامو بالا انداختم و پشت میزم نشستم.
درست حدس زدید من تو قسمت بایگانی کار می کنم در واقعه تمام کارای بایگانی با منه و حیدری نقش لو لوی سر خرمنو بازی می کنه که باید حضور فیزیکی داشته باشه و تنها دلخوشیش بردن پرونده ها به دفتر ریاسته
نمی دونم کجای اینکار دلخوشی داره
جز اینکه باید جلوشون خم و راست بشه و فقط بهشون بگه چشم قربان.... بله قربان ...در عصرع وقت قربان.... حتما قربان
و وقتی هم که میاد ساعتها از حضور بی مصرفش در دفتر ریاست حرف می زنه و برای خودش کلی حال می کنه
خوب بهتره قبل از امدنش یه سری به کامپیوترش بزنم ....اونکه عرضه استفاده کردن از این امکاناتو نداره........................ چرا یه کار درستی مثل من باهاش ور نره
دستامو بهم کوبیدم و مثل فرفره پشت سیستمش نشستم
خوراک من کامییوتره به طوری که می تونم بدون کوچکترین مشکلی وارد اطلاعات شخصی افراد بشم و یا اینکه اطلاعاتو اونطوری که دلم می خواد تغییر بدم
اوه باورتون میشه حتی یه بار هم اطلاعات شرکتو هک کردم
خیلی شانس اوردم که کسی بهم شک نکرد و گرنه کلکم کنده بود هرچند کار خاصی هم نکردما......... فقط اشتباهی تمام اطلاعت سال 85 رو پاک کردم و همین باعث سردرگمی همه شد و تا چند روز کل سیتما رو قطع کردن و من از نعمت داشتن اینترنت محروم شدم
از چند روز پیش شروع کردم و ایدی مژگانو هک کردم خدایا از شیر مرغ تا جون ادمیزاد تو ایدیش پیدا می شد .
یعنی یه ادم می تونه چندتا دوست داشته باشه نه 10 تا نه 20 تا بلکه 50 تا .......چطور اسماشون به یادش می مونه
چندباری هم به جاش با دوستای مجازیش چت کردم خیلی حال می ده سرکار گذاشتن افراد به درد نخور و علاف که وقتشونو فقط تو یاهو و چت تلف می کنن
امروز می خوام به جای یکی از دوستای مژگان باهاش چت کنم
-سلام عزیزم
مژگان - وای سلام قربونت بشم کجایی نیستی جیگر؟
- ای قربون اون جیگر گفتنت برم
مژگان - :d
مژگان - می خوام ببینمت
- عزیزم منم بی صبرانه منتظرم که تورو ببینم
-راستی نمی خوای یه عکس خوشگل دیگه برام بفرستی تا فرشته زیبایی ها مو ببینم
مژگان - وای الان عزیزم اتفاقا همین دیروز یه دونه جدید انداختم
- ای جونم .... بفرست
وای این مژگان چقدر هرزه رفته چطور اعتماد می کنه و عکسشو برای هر کسی می فرسته خاک بر سر احمقش
الان بهترین وقت برای حال گیریه مژگان جونه
راستش نمی خواستم این کارو کنم اما خودش باعث شد چند روز پیش نمی دونید چه بلایی سرم اورد
داشتم از کنار اتاقش رد می شدم که دیدم دست به سینه به چار چوب در اتاقش تکیه داده و منتظره
از همون دور که بهش نزدیک می شدم سلام کردم و لی حتی جوابمو نداد
خوب من ادبو رعایت کردم اون دیگه ادب نداره مشکل من نیست مشکل ادب خانوادگی و اصل و نسبشه
طبق عادت همیشگیم عینکمو کمی بالا کشیدم
در حال رد شدن از دم در اتاقش بودم که
مژگان - هی دباغ می تونی برام یه کاری کنی
می دونم بازم سر کارم ولی بزار فکر کنه من نفهمیدم با یه لبخند کمرنگ
- چیکار می تونم برات بکنم مژگان جو.....وایییییی چرا پاهام رو هواست ....اخ کمرم ای دستم
مژگان- وای خدا چه باحال افتاد... بترکی دختر چقدر تو بانمکی
دستاشو گذاشته رو شکمش و با تمام قدرت داره بهم می خنده
فریده هم از خنده انقدر سرخ شدن که دیگه نفسش بالا نمیاد
همه از اتاقشون امدن بیرونو بهم می خندن
مژگان -حال کردی حال کردی نه جون من حال کردی... ای خدا این دیگه چی بود خلق کردی......حیف گربه که بهش می گن
فریده - اره بابا گربه تعادل داده این چی
مژگان - وای وای نگو مردم از خنده
وکلی بساط خنده همکارا و فراهم کرد
با پوست موزی که انداخته بود جلوی راهم باعث شد چند روز از کمر درد به خودم بپیچم
خوب این کارم درس عبرتی میشه که دیگرانو مسخره نکنه
هنوز منتظرم که عکسشو برام بفرسته
که یکی از دوستای دیگش به اسم امیر on شد
امیر- سلام مژ مژی خودم
- مژگان چرا نمی فرسستی نکنه داری با کس دیگه ای چت می کنی ؟
مژگان - نه هانی جون به جون تو فقط دارم با تو چت می کنم
- اه امیدوارم پس من منتظرم
مژگان - باشه عزیزم کمی صبر کن حجمش زیاده الان می فرستم
- باشه مژی جونم پس تا بفرستی یه بوس بیا
مژگان- بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
- ای جان فدای اون لبا
امیر- مژی این چه عکسیه که برای ایدیت گذاشتیش
مژگان - قشنگه
امیر- ای همچی بگی نگی
مژگان -یعنی خوشت نمیومد امیر
امیر- اره راستش خیلی با نمکه
مژگان - وای ممنون امیر تو همیشه از من تعریف می کنی
امیر- از تو؟
مژگان - اره دیگه
امیر- تو حالت خوبه مژی ؟
مژگان - منظورت چیه امیر ؟
امیر- من که از تعریف نکردم
مژگان - ولی الان خودت گفتی با نمکم
امیر- مژی یعنی این عکس توه؟
مژگان - اره خوب دیگه عزیزم
امیر- هههههههههههههههههههههههه مژی خیلی با نمکی
مژگان - ممنون ولی کجاش خنده داشت ؟هان؟
امیر- یعنی می خوای باور کنم تو یه شامپازه ای
مژگان - چیییییییییییییییییییییییی ییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟
وای خدا مرده بودم از خنده تو ایدی مژگان به جای عکس اواتارش یه شامپازه گذاشته بودم
کاش بودم و قیافشو می دیدم الان باید فشارش افتاده باشه
مژگان خاموش شد ...........فکر کردم کلا خارج شد که برام یه عکس امد
- مژی هستی؟
دینگ دینگ
مژگان - اره اره هستم
- عزیزم فکر کردم رفتی
مژگان - نه عزیزم مزاحم داشتم خواستم با تو تنها باشم
- وای ممنون چقدر تو خوبی
مژگان - خواهش ببین چطوره خوشت میاد
- ای به چشم یه لحظه
وای چشمامو بستم بی شعور این دیگه چه عکسیه ....غیرت میت تعطیله تو این دختر.... همون تاپ و شلوارکو نمی پوشیدی سنگین تر نبودی بودی جانم
مژگان - چطوره عزیزم پسندیدی
- اوه عالیه عزیزم دارم دیونه میشم از این همه زیبایی که خدا در وجود تو گذاشته
مژگان - عزیزم انقدر هم تعریفی نیستم
- نه نگو مژی جون حالا بیشتر از گذشته می خوام ببینمت
مژگان - تو چی نمی خوای یه عکس خوشگل برام بفرستی
-خاک تو سرم حالا عکس اونم از نوع مذکرشو از کجا گیر بیارم
خوب باید بگردم تو اینترنت و یه عکس پیدا کنم تا براش بفرستم
ای وای صدای حیدری داره میاد چقدر هم عصبانیه
-مژی مژی جونم الان ندارم فردا برات می فرستم
-بوس بوس بای
مژگان - بای عزیزم
حیدری وارد اتاق شد انقدر عصبانیه که پرونده تو دستشو چنان می کوبه به میز که همه برگه های توش نقش زمین می شن
با ترس بهش خیرم
چرا بر و بر منو نگاه می کنه بدو اینا رو جمع کن
سریع بلند شدم و برگه ها رو جمع کردم
کارت که تموم شد برو برام یه چایی بیار
اخرین برگه رو هم برداشتم و پوشه رو باز کردم که برگه ها رو بزارم توش که یه عکس 3در 4 از مردی رو دیدم که حدودا30 ساله به نظر می رسید
اخیه چه با نمکه.......موش بخورتت انقدر نمک داره ازت می ریزه
چی رو داری نگاه می کنی .... مگه نگفتم برو برام چایی بیار
چشم چشم الان
سریع همه برگه ها گذاشتم روی عکس و به سرعت به طرف ابدار خونه رفتم
نمی دونم اقای حیدری اونروز چش بود اما هر چی بود بدجوری اعصابش خط خطی شده بود
روز دیگه ای از راه رسید و من سعی کردم شادابتر و متفاوت تر از هر روز دیگه ای تو محل کارم حاضر بشم .
اقای حیدری هنوز نیومده بود و این برای من خیلی خوب بود به ساعت نگاه کردم دقیقا 8 بود و این تاخیر اصلا از طرف اون باور کردنی نبود کسی که حتی قبل از 8 تو محل کارش حاضرمیشد.
از دمه در اتاق تو راه رو سرک کشیدم همه تو اتاقای خودشون بودن
اگه نمی خواست بیاد پس چرا چیزی به من نگفت
بی خیال بابا یه روزم که نیومده تو هی گیر بده بیاد.
خوب بیاد چه دخلی برای تو داره عین اجل معلق بالا سرته مدامم چرت و پرت می بافه بهم
دباغ ........اینا رو تایپ کن
دباغ........ کارای منو انجام بده تا برگردم
دباغ......... برام چایی بیار
دباغ......... نیفتی
دباغ .........خیلی مردی به جون سیبیلات
دباغ.........تعداد گربه ها امروزچنداست
خلاصه برای من بهترین روز می شد اگه سرو کلش پیدا نمیشد
امروز چندان کاری ندارم از بیکاری دارم مگسا رو می شمارم بی خیال مگسا برم سراغ مژی جون که از هر مگسی برازنده تره
خوب ....ایول مژی جونم که هست من نمی دونم پس کی به کاراش می رسه ... برم بهش یه عرض اندامی بکنم نه نه صبر کن ببینم اگه ازم عکس بخواد چی از کجا براش عکس بیارم
امممممممممممممممممممم یهو یاد عکس دیروز افتادم دنبال پوشه مورد نظر کشتم
چرا نیست حتما بازم حیدری گذاشته تو کشوی میزش
اخ جون پیدا کردم
یه بار دیگه عکسو نگاه کردم و سریع اسکنش کردم

مژگان - دینگ دینگ سلام هانی جون چطوری؟
-وای سلام به رروی همچو ماهت
مژگان - عزیزم هنوز عکستو برام نفرستادی
-جیگرم تحمل کن الان برات سندش می کنم-رسید مژی جون
مژگان - وای این تویی
-نه عمه امه خوب خودمم دیگه
مژگان - هانی جون چه جیگری هستیا
-قربونت .... به شما که نمی رسم
مژگان - هانی هانی کی ببینمت
-به همین زودیا ولی عزیزم من یه سفرکاری دارم برم برگردم میام به دیدنت
مژگان - وای کجا می خوای بری سفر هانی جون
- المان اتیش
مژگان - -اوه خدای من پس من بی صبرانه منتظرم تا تو برگردی
- منم بی صبرانه منتظرم تا ملکه زیبایی هامو از نزدیک در اغوش بگیرم
مژگان - وای هانی تو خیلی رومانتیکی
-می دونم عزیزم
مرده بودم از خنده بیچاره خبر نداشت خفن سر کاره
خدایشم طرف خیلی قیافش ناز بود استغفرالله......... دختر بگو جای برادری ایشون خیلی ناز بودن اره اره همون
سرمو انداخته بودم پایین و با مژی در حال دل و قلوه دادن بودم
اهم اهم ببخشید خانوم
هنوز سرم پایین بود
-بله کاری داشتید ؟
بله راستش
-اگه با اقای حیدری کار دارید هنوز نیومدن... اگه کار دیگه ای هم دارید بنده در خدمتم
نه نه من در خدمتتون نیستم چون تا اقای حیدری نباشن نمی تونم پرونده به کسی تحویل بدم چون باید امضای ایشون باشه
شما همیشه با مخاطبتون همینطوری حرف می زنید؟
- چطور مثلا
اینطوری که اصلا بهش نگاه نمی کنید
تازه رسیده بودم به اوج سر کار گذاشتن مژی ولی طرف هم حرف حساب می زد پس با یه بوس بای از مژی خداحافظی کردم و سرمو اوردم بالا
یا قمر بنی هاشم
من که اینو اسکن کردم چرا الان تو فضاست
سریع به عکس دم دستم نگاه کردم و بلافاصله به اون
صدام شروع کرده بود به لرزیدن
-شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من که چند بار خودمو معرفی کردم یعنی نشنیدید
چرا چرا (نباید متوجه خنگ بودنم می شد پس به ناچار گفتم چرا چرا)
-بفرماید امرتون
شما حالتون خوبه خانوم
-بهتر از این نمیشه(وای اگه مژی اینو اینجا ببینه کارم تمومه چه ابرو ریزیه میشه)
-نگفتید اینجا چیکار دارید؟
برگه ای رو به طرف گرفت
این حکم منه از امروز من به جای اقای حیدری اینجا مشغول به کار می شم
-پس اقای حیدری چیه؟
ایشون بازنشست شدن
-چیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟
اوه معذرت می خوام نمی خواستم ناراحتتون کنم مگه نمی دونستید ؟
از خوشحالی تو ابرا بودم نمی دونستم حالا تو این ابرا چیکار کنم اصلا کدوم طرفی پرواز کنم خدا کنه با هواپیما تصادف نکنم
من وحید دادگر هستم و شما؟
-منم دباغ هستم
دادگر- خیلی خوشوقتم خانم دباغ
اه چه لفظ قلمم حرف می زنه
منم باید یه جوری حرف بزنم که بفهمه منم ادم حسابیم
- منم از دیدار حضرتعالی بسیار مفتخر و خرسندم
اوه اوه چه چیزی گفتم الان بابام تو قبر بهم افتخار می کنه

-خوب بفرماید......... اتاق قابل داری نیست شما بشینید من کارتونو بگم
دیدم داره با خنده و تعجب نگام می کنه
-چرا وایستادین؟
دادگر- خانوم دباغ شما برگه رو کامل خوندید
- بله چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
دادگر- خوب توش نوشته من مسئول اینجام و همه کارا زیر نظر منه
یه ابرومو بالا انداختم و کمی لبمو کج کردم و زیر چشمی به برگه نگاه کردم
چی......... یعنی سه سال من اینجا کار کردم و جون کندم همش کشـــــــــک
این انصاف نیست این دور از مردونگی دور از جوانمردیه
حالا باید یه چالغوز از راه نرسیده بشه رئیس من
-خوب که چی؟ حالا مسئولی که مسئول باشید من که جلوتونو نگرفتم بشنید و مسئول بودنتونو به رخ بکشید .
دادگر- ببخشید منظور من از این حرفا این بود که شما جای من نشستید
- بله اقا؟
ای روزگار ای فلک این میز هم به من وفا نکرد دیدید چطور منو از عرش به فرش رسوندن
یه زری برای خودت می زنی ها کی توی گربه تو عرش بودی که حالا بیای رو فرش
پاشو پاشو به تو شانس و خوشی و از این چرت و پرتا نیومده
با ناراحتی از جام بلند شدم و اونم با قدمای اروم به میز نزدیک شد
تازه فهمیدم هنوز ON هستم و خارج نشدم وای عکسشم که اونجاست
قببل از نزدیک شدنش به میز داد زدم نهههههههههههههههههههههههه هههه
طرف ده متر پرید بالا از ترس رنگش پریده بود و دستش رو قلبش بود
دادگر- چیزی شده خانوم دباغ
-وای نه یعنی اره
دادگر- چی شده چرا داد می زنید خانوم دباغ
-شما سر جاتون وایستید و اصلا تکون نخورید
طرف حسابی گیج شده بود سریع خودمو به پشت میز رسوندم نمی تونستم با مو س کار کنم چون حسابی سه می شد پس تنها راهش خاموش کردن ناگهانی کیس بود و البته برداشتن عکس .
هنوز با تعجب داشت نگام می کرد خم شدم و دستموگذاشتم رو عکس و با ارنجم دکمه کیسو فشار دادم
مثلا که کاملا اتفاقی باشه ولی هرچی با ارنج به طرف دکمه ضربه می زدم تاثیری نداشت
دادگر- خانوم چرا انقدر به کیس ضربه می زنید
- من
دادگر- نه من ؟
-اقا خواب دیدی خیر باشه من کی به کیس ضربه زدم
دادگر- ببین ببین همین الان دوباره زدید
ببینید اگه بخوام من کیسو خاموش کنم که مرض ندارم هی ضربه بزنم
بعد دستمو گذاشتم رو دکمه و فشار دادم......ببینید بخوام اینطوری خاموش می کنم
دادگر- شما همیشه اینطوری کامپیوترو خاموش می کنید
-نه همیشه............ معمولا اکثر وقتا
دادگر- اهان
با یه لبخند پیروز مندانه از پشت میز امدم بیرون و سر جای همیشکیم نشستم
دستامو زیر چونه زدم و به تازه وارد زل زدم
مثل عکسش بود .هنوز عکسش تو دستم بود که دیدم پرونده روی میزو برداشت همونی که عکسو از توش برداشتم
-با اون پرونده چیکار داری؟
دادگر- هیچی دارم نگاش می کنم
-اره خیلی خوبه برای اول کار .... اگه می خوای فرد موفقی باشی پس خوب نگاش کن
با تعجب بهم نگاه کرد
-شما برای این کار خیلی جونید
دادگر- بله؟
اخه شما را برای چی برای این کار انتخاب کردن؟ نه تجربه ای دارید نه می دونید بایگانی چیه ؟
دادگر- یکی از دوستان منو معرفی کرد
-انوقت مدرک تحصیلیتون چی؟
دادگر- مدرک شما چیه خانوم دباغ؟
شونه هامو بالا انداختم و راست سر جام نشستم و با افتخار و اقتدار کامل گفتم
سیکل اقا
چنان زد زیر خنده که انگار بهترین جک سالو شنیده باشه
- چتونه اقا مگه مدرکم چشه؟
دادگر- هیچیش نیست خانوم معذرت می خوام ولی وقتی شما مدرک درست و حسابی ندارید برای این کار انتظار دارید منم داشته باشم
-یعنی شما هم سیکل دارید
دادگر- نه من یه سر و گردن از شما بالاترم....من دیپلم دارم
-این یعنی یه سر و گردن
دادگر- اگه بخواید می کنیم نیم سر و گردن
- می دونستید خیلی بی مزه اید
فقط خندید و سیتمشو روشن کرد.... تا بالا بیاد پرونده روی میزو دوباره زیرو رو کرد
دادگر- خانوم دباغ تو این پرونده باید یه عکس باشه ولی نیست شما نمی دونید این عکس کجا می تونه باشه
-من من از کجا باید بدونم که باید کجا باشه حالا چه عکسی توش بوده؟
به چشام خیر شد
( من که عقلم زیاد نمی کشه ولی فکر کنم این خیره شدن یعنی خودتی ...
راستش وقتی می گن خودتی رو من خوب نمی فهمم یا معنیش این که خر خودتی یا گیج خودتی من که از دوتا معنیش استفاده می کنم
به قول دبیر ادبیات ایهام و از معنی دورش بیشتر استفاده می کنم یعنی میشه همون خر خودتی .....با اینکه ادبیاتم خوب بود ولی نمی دونم چرا نمره ادبیاتم همیشه زیر 10 بود بگذریم