*******************
صدای هلهله و کل فضای حیاط بزرگ را پر کرده بود.درختان اطراف محوطه بفهمی نفهمی به سبزی میزدنند و پر از ریسه های چراغ بودند که انتظار تاریک شدن هوا را میکشیدند.زنان و مردان زیادی در حیاط جمع شده بودند و به عروس و داماد جوان که از روی گوسفند تازه قربانی شده پا به داخل خانه می گذاشتند نگاه می کردند.اکثر زن ها آرایش غلیظی بر چهره داشتند و تک و توک هم روسری نازکی بر روی موهای تازه درست شده و پر از تافت و ژلشان انداخته بودند.فضا پر از بوی اسپند بود.زنی کوچک اندام که لباسی آبی رنگ و بددوختی بر تن داشت با صدای نازکی تقریبا جیغ کشید به افتخار عروس و داماد و دوباره همه ی جمعیت استقبال کننده شروع به دست زدن و کل کشیدن کردند.عروس جوان با چشمان درشتش به اطراف نگاه کرد.صورت زیبایش آرایش اندکی داشت و بر عکس سایر عروسان لباسش پیراهن ساده ای به رنگ سپید بود.موهای پر از چین و شکنش به جای اینکه مثل همیشه روی شانه های ظریفش بریزند بالای سر و دور تاج کوچک و زیبایی جمع شده بودند.ابروهای نازک و تازه درست شده اش به حالت شگفتی بالا رفته بودند.چشمان درشت و مشکیش ترسیده و مضطرب در چشم خانه ی گشاد شده و پوست سفید و مهتابی اش گل انداخته و عرق کرده بود.مادر عروس زن بلند قامت و چهار شانه ای بود با موهای تازه رنگ شده که کت دامنی به رنگ سبز روشن بر تن داشت.به محض ورود دخترش جلو رفت و دست او را در دست گرفت و با صدای آهسته ای نجوا کرد:وای چقدر خوشگل شدی عزیزم.بعد نگاهی به جمعیت انداخت و گفت:زود بیا آقا آمده...با گفتن این جمله دست دخترش را محکم گرفت و به دنبال خود کشید.مادر داماد که زن چاق و کوتاه قدی بود با حبرت نگاهی به زن کنار دستش انداخت و گفت:والا بیلمیرم.حیاط بزرگ خانه با راهی سنگفرش شده به ساختمان یک طبقه ای منتهی می شد و با چند پله ی کوتاه به ایوان سرتاسری بزرگی می رسید که ورودی خانه در آن قرار داشت. خانه ویلایی بود و فضایی بزرگ و راحت داشت. سه اتاق خواب بزرگ در طبقه ی بالا و یک حال و پذیرایی وسیع در طبقه ی پایین فضای خانه را تشکیل می داد.سفره ی عقد را در بزرگ ترین اتاق خانه انداخته بودند. همه چیز در سبد های حصیری که با گل های خشک بنفش و زرد تزئین شده بود قرار داشت.نان سنگک به شکل یک گل سرخ زیبا بریده شده بود. آینه و شمعدان بزرگی از نقره بالای سفره قرار داشت. لحظه ای بعد انبوه جمعیت در ان اتاق موج می زد.هوا از شدت عطر های مختلف سنگین شده بود.عروس جوان از زیر تور سپید که صورت زیبایش را پوشانده بود به آینه خیره شد.پسری جوان با صورتی مردانه و چشمانی گیرا کنارش نشسته بود.کت شلوار خوش دوخت و شیکی به رنگ مشکی به تن داشت.موهایش کوتاه و صورتش اصلاح شده بود. برق رضایت و عشق در چشمان فندقی رنگش می درخشید.او هم به آینه نگاه کرد. لحظه ای نگاهشان در هم گره خورد و عروس زیبا از شرم سر به زیر انداخت.دستان سپیدش با ان انگشتان بلند و کشیده می لرزید.به خودش نهیب زد:نترس نترس خواهش می کنم نترس!اما انگار اعضای بدنش به فرمان گوش نمی دادند.قلب او چنان می کوبید که تور های سپید لباسش روی سینه تکان می خورد.دوباره زیر لب گفت:چته؟ چه مرگته؟چرا اینقدر می ترسی؟... احمق دیوانه! صدای مردانه ای کنار گوشش گفت:چیه عزیزم؟چیزی گفتی؟ جوابی نداد فقط سعی کرد از لرزش دستانش جلوگیری کند.دستانش یخ زده بودند انگار که جان نداشت.صدای بلندی همهمه ی جمعیت را خاموش کرد.برای سلامتی عروس و داماد صلوات بفرستید و سکوت کنید تا آقا خطبه را بخواند.همه صلوات فرستادند و بعد سکوت در اتاق سایه انداخت.عروس زیبا احساس می کرد همه صدای کوبش قلبش را می شنوند.شروع به خواندن آیه الکرسی کرد.مگر نه اینکه هر وقت خیلی می ترسید و احساس تنهایی و بدبختی می کرد این آیات را می خواند و آرام می گرفت؟سفره ی سپیدی از تور بالای سرش نگه داشتند و دو زن به اصطلاح خوشبخت از فامیل دو طرف آن را گرفتند و یکی از خانم ها هم شروع به ساییدن دو تکه قند که با گل و روبان تزئین شده بود کرد.خاکه های قند از میان سوراخ های تور بالای سرش می ریخت که مانند باران سپیدی روی سرش می ماننست.اما او اصلا متوجه نبود . صدای پیرمرد عاقد انگار از دوردست ها می آمد.عروس خانم...دوشیزه ی محترمه... او در دنیای دیگری بود انگار که فیلم می دید.فیلمی که خودش در آن شرکت نداشت و فقط تماشاچی بود.به صحنه های فیلم نگاه کرد. زنانی که گوش به زنگ کنارش ایستاده بودند و لبخند های دندان نمایی به هم می زدند سرویس های طلا و النگوهایی که تا آرنج دستشان را پوشانده بود جیرینگ جیرینگ صدا می کرد.فیلم را انگار آهسته نشان می دادند.صداهای اطرافش قاطی شده بود.همهمه ای مبهم می شنید اما چیزی نمی فهمید.سرش را بالا گرفت. مادر شوهر آینده اش با دستانی گره کرده کنار سفره ایستاده بود. لبانش را عصبی روی هم فشار می داد و اخم کوچکی در میان ابروهایش بود.دو خواهر شوهر آینده هم اطراف مادرشان ایستاده بودندو خصمانه به او نگاه می کردند.صورت های مملو از آرایششان عصبی بود.انگار به زور می خندیدند.
کسی کنار گوشش گفت:
فدات شم دفعه ی آخره ها!بله نگی تا مادر شوهر زیر لفظی رو اخ کنه...
به آهستگی برگشت و خاله ی کوچکش را دید که با ان پیراهن بلند و ابریشمیسعی داشت قد کوتاهش را بلندتر نشان بدهد.موهای جمع شده اش چنان به پشت سرکشیده شده بود که صدای فریادشان را حتی او هم می شنید.
سرش را گنگ تکان داد.خاله اش چه گفته بود؟به مادرش نگاه کرد.صورتش را نگرانی و اضطراب پوشانده بود.ابروهای نازکش در هم کشیده و چشمانش نگران به صورت دخترش دوخته شده بود.همه انگار برایش شمشیر کشیده بودند.فشار دستی تکانش داد.سرش را بالا گرفت.همه در سکوت به او نگاه می کردند.مادر داماد جلو امد و مشت بسته اش را درون دست سردش گذاشت.با تعجب به کف دست نگاه کرد.یک گوشواره ی به قول مادرش پرپری!خاله اش دوباره خم شد و گفت:
زود باش دیگه همه منتظرن زشته!
صدای منتظر و عجول عاقد بلند شد:عروس خانم وکیلم؟
از جایش بلند شد و ایستاد.همه هاج و واج نگاهش می کردند.خودش هم نمی دانست برای چه بلند شده است.چه می خواست بگوید؟در دل از حرکتش خنده اش گرفتدرست مثل دیوانه ها!اما انگار این دیوانگی مسری بود چون بعد از چند لحظه داماد هم بلند شد و ایستاد سرش به سفرهه ی قند خورد و کپه ی خاکه های قند روی موهایش رد سفیدی به جا گذاشت.به صورت های نگران و منتظر اطرافیان نگاه کرد.برادرش طوری به جلو خم شده بود انگار قرار است او بیفتد. صورتش از انتظار کج و کوله شده بود.دوباره به مادرش نگاه کرد.صورت نگران مادرش حالا اشکارا درهم و عصبی شده بود.در یک لحظه تمام ان کینه و نفرت سر باز کرد. تمام ان صحنه ها پیش چشمش جان گرفت.تمام ان سال هایی که سعی کرده بود کینه و نفرت را در قلبش مدفون و خشم و عصیان را در خودش سرکوب کند بر باد رفت.تمام ان لحظه ها پیش چشمش زنده شد. به چشمان مادرش خیره شد و تمامی ان نفرت و کینه را بی اختیار به بیرون تف کرد:نه!...نه!...نه!...
ناگهان فیلم تند شد. سفره ی قند به طرفی پرت شد و زن ها شروع به پچ پچ کردند.مادر و برادرش به سرعت جلو امدند و مادر شوهر و دخترهایش با پشت چشم نازک کردن اهانت باری شروع به طعنه زدن کردند.فقط داماد جوان بود که ناراحت و بغض کرده روی صندلی افتاد. عروس زیبا با حرکتی عصبی تور صورتش را کند و گوشه ای پرت کرد.
صدای مردی را می شنید که سعی داشت اوضاع را ارام کند:خواهش می کنم...خانم ها خواهش می کنم از اتاق بیایید بیرون... بذارید یک صحبتی با هم داشته باشند... بفرمایید.بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید.
در یک لحظه اتاق خلوت شد.او ماند و برادر و مادرش حتی داماد را هم برده بودند. با حالتی عصبی تاج بین موهایش را با شدت بیرون کشید.سنجاق ها و تاج درخشان با دسته ای از موهایش کنده شدند و موها سیخ سیخ روی شانه هایش ریخت.تاج را با شدت پرت کرد.تاج نقره ای بی رحمانه اینه را شکست و درون کاسه اب افتاد.
قبل از انکه از حال برود صدای بغض الود مادرش را شنید:
چرا رعنا؟...چرا اینکارو کردی؟
آخرین نگاه رادر آینه به خودم انداختم سر و وضعم مناسب بود.دوباره وسایل درون کیفم را بررسی کردم و با شنیدن صدای عجول شهاب داد زدم:
آمدم بابا...
از اتاق بیرون آمدم. شهاب با دیدنم عصبی گفت:
به به عروس خانم!...بابا بجنب دیرم شد!
شتابان کفش هایم را پوشیدم و در همان حال جواب دادم:
ا...هولم نکن شهاب!
با صدای مادر سر بلند کردم مادر با قرآنی کوچک جلوی در ایستاده بود و منتظر نگاهم می کرد. دوباره شهاب گفت:
صد نفر آینه به دست سایه کچل سرشو می بست!
مادر چشم غره ای به شهاب رفت و با ملایمت گفت:
بیا سایه جون!از زیر قرآن رد شو .الهی که موفق بشی.
سه بار از زیر قرآن رد شدم و صورت مادر را بوسیدم.دوباره صدای شهاب در آمد.
بسه بابا!بیا برو دیگه انگار می خواد بره کلاس اول!
همیشه همین طور بود. از وقتی یادم می آمد من و شهاب در حال جروبحث وسروکله زدن بودیم.شهاب دو سه سالی از من بزرگتر بود.با اینکه زیاد سر بهسر من میگذاشت پسر خوب و مهربانی بود که طاقت دیدن ناراحتی مرا نداشت واگر از دستش ناراحت می شدم آنقدر می رفت و می آمد تا از دلم درمی آورد. بهجز او یک برادر دیگر هم داشتم که چند سالی از شهاب بزرگتر بود.شروینازدواج کرده بود و به دلیل موقعیت شغلی اش در یکی از شهرستان های جنوبکشور زندگی می کرد.در افکارم غرق بودم که دوباره صدای شهاب بلند شد:
می گم واقعا شانس آوردی ها!اگه بابا هوس نمی کرد تو پارک قدم بزنه شایدهیچ وقت دکتر محتشم رو نمی دید...تو هم که عرضه ی کار پیدا کردن نداشتیحالا حالاها باید جیگر مامان رو می خوردی!
با حرص گفتم:
غلط کردی!کار پیدا کردن عرضه نمی خواد پول و پارتی می خواد.حالا به قول توشانس آوردم و پارتی پیدا کردم. واقعا اگر دکتر محتشم نبود حالا حالاها همکار گیرم نمی آمد.باید تا صد سال دیگه تو این روزنامه های به دردنخور نامهی خیالی جواب می دادم!
شهاب وارد بزرگراه شد و با پوزخند گفت:
خدا کنه تو این مدت خودت مالیخولیایی نشده باشی!
خنده ام گرفت و به فکر فرو رفتم. تقریبا سه چهار سال از فارغ التحصیل شدنممی گذشت.روزی که به عنوان روان شناس فارغ التحصیل شدم فکر می کردم هزاراننفر از من درخواست می کنند تا به عنوان مشاور در کلینیک شان مشغول به کارشوم.در رویاهایم می دیدم که شبکه های مختلف تلویزیون از من دعوت می کنندتا در برنامه هایشان به عنوان کارشناس شرکت کنم مردم برای وقت گرفتن از منسر و دست می شکنند و ناشران با رقم های بالا کتاب های کارشناسانه ی مرا درمورد مسائل مختلف می خرند.اما واقعیت این بود که پس از کلی دوندگی و نازافراد مختلف را کشیدن توانسته بودم در یک مجله ی ماهانه ی خاله زنکی بهعنوان مشاور فعالیت کنم.آن هم چه فعالیتی!نامه های خیالی مشکلات خیالی وجواب های کارشناسانه ی من!
واقعا که چقدر به رویاهایم نزدیک شده بودم.پولی هم که می گرفتم پس ازچندین ماه جمع کردن به قول شهاب می شد پول خرید یک جفت کفش نه چندانآبرومندانه!
تا این که چند ماه پیش پدرم جای رفتن به سرکار هوس پارک رفتن می کند.آن همصبح زود! آن طوری که خودش تعریف می کرد چند نفر پیر و پاتال هم در پارکمشغول ورزش کردن بودند با دیدن او سردسته ی گروه به جمع ورزشکاران دعوتشمی کند.پدرم می گفت همان لحظه صدا برایش بسیار آشنا بوده و با کمی دقتمتوجه می شود مرد میانسالی که همه را ورزش می داده همکلاس سابقش سید امیرمحمد محتشم است!
خلاصه بعد از کلی حال و احوال پرسی و تعریف از اینجا و آنجا نوبت به معرفیمن می رسد و پدرم پیش رفیق قدیمی اش درد دل می کند که بله! این سایه دررشته ی روانشناسی درس خوانده اما تا به حال کاری که به درد بخور باشه پیدانکرده دکتر محتشم هم نیمچه قولی به پدر می دهد و یکی دو هفته بعد دوبارهبا او تماس می گیرد که برای سایه کار جور کرده ام.یکی از دوستانش یککیلنیک مشاوره خانواده را اداره می کند می تواند یک اتاق مشاوره در اختیارسایه بگذارد تا به طور پورسانتی کار کند.پدرم با خوشحالی این خبر را به منداد و من هم روی هوا قبول کردم.برای شروع عالی بود گرچه به قول شهاب تاچند ماه باید قید پول درآوردن را می زدم.چون حقوقی به من نمی دادند و فقطدر ازای ساعات مشاوره پولی پرداخت می کردند که آن هم به دلیل ناآشنا بودنمردم با من منتفی بود.با همه ی این احوال خودم امیدوار بودم که پس از چندهفته سرم شلوغ شود و سرانجام مدرکم به درد بخورد.
صدای شهاب افکارم را بر هم زد.
پس چرا پیاده نمی شی؟والا رسیدیم...
به ساختمان سه طبقه ای که جلویش ایستاده بودیم نگاه کردم.نمای ساختمان سنگمرمر بود با پنجره هایی به رنگ سبز.ضاهرش که چنگی به دل نمی زد.تابلویبزرگ و آبی رنگی سر در درمانگاه آویزان شده بود که رویش با حروف درشت سفیدرنگ نوشته شده بود:
مرکز مشاوره ی خانواده ی شماره ی 3
شهاب با خنده گفت:
به به! عجب آسمان خراشی!
بی توجه به طعنه هایش پیاده شدم و به اطراف نگاه کردم.
کوچه ی خلوت و ساکتی بود با درخت های تناور چنار و خانه های چند طبقه و کهنه ساخت.
نفس عمیقی کشیدم و به طرف ساختمان حرکت کردم. صدای شهاب بلند شد:
ما هم که چوب خشکیم!حداقل یک خداحافظی خشک و خالی بکن.
عجولانه با شهاب خداحافظی کردم و وارد ساختمان شدم.بوی مواد تمیز کنندهفضا را پر کرده بود.در و دیوار پر از شعار های بهداشتی و سلامت روانیبود.از چند پله بالا رفتم و جلوی در اتاق رییس کلینیک ایستادم.چند ضربه بهدر نواختم و وارد شدم.دکتر شمیرانی مرد موقر و مودبی بود با قدی بلند وموهایی سفید.رفتار خشک و جدی اش باعث ترسی بی دلیل می شد.چند بار برایاشنایی و صحبت راجع به کار با او برخورد داشتم.با دیدن من سرش را از رویکتابی که مطالعه می کرد بلند کرد و جواب سلامم را داد.با دست اشاره کردروی یکی از دو صندلی اتاقش بنشینم.بعد با لحنی جدی گفت:خوب خانم کمالیامیدوارم امادگی کامل داشته باشید.روزهای زوج از 8 صبح تا 12 بعدازظهرروزهای فرد از2 تا 6 بعدازظهر منتظرتان هستیم.در مدتی که ساعت کاری محسوبمی شود از اتاقتان مگر برای کارهای ضروری خارج نشوید.هر سوالی برایتان پیشمی آید با خودم در میان بگذارید وجدا توصیه می کنیم از برخورد عاطفی واحساسی با مراجعین بپرهیزید. سوالی هست؟
سری تکان دادم:
فعلا که خیر ولی بعدا اگر سوالی داشتم مزاحمتان می شوم.
دکتر از جا برخاست و گفت:
خوب پس بفرمایید اتاق شما طبقه ی دوم شماره ی 3 است.
همان طور که از پله ها بالا می رفتم در دل به حرف های دکتر شمیرانی می خندیدم.
چنان می گفت ساعت 8 که انگار صدها نفر پشت در اتاق من منتظر بودند.
طبقه ی بالادرست مثل طبقه ی اول بود.یک سری صندلی فایبرگلاس سبز که بهزمین پیچ شده بودند در کنار دیوارها قرار داشت.میز بلندی در گوشه ای ازسالن قرار داشت که بالایش با شیشه پوشانده شده بود و رویش نوشته شده بوداطلاعات.دختر جوانی پشت میز نشسته و سخت مشغول مطالعه بود همان طور که بهطرف اتاق 3 می رفتم نگاهی به اطراف انداختم.یکی دو نفر روی صندلی ها نشستهبودند ولی معلوم بود منتظر ورود من نیستند.چون چشم به در اتاق شماره ی 1داشتند.دخترک با دیدن من که با دستگیره ی اتاق ور می رفتم سربلند کرد وباصدایی یخ و بی روح پرسید:
کاری داشتید؟به طرف میزش رفتم و گفتم:
من کمالی هستم دکتر شمیرانی گفتند در اتاق 3 بنشینم.
دخترک نگاهی به برگه های روی میز انداخت و گفت :
بله...حالتون خوبه؟من نازنین احمدی هستم منشی این طبقه اگر کاری داشتید در خدمتم.
بعد کلیدی از سوراخ بین شیشه ها به طرفم دراز کرد و گفت:
بفرمایید این کلید اتاقتان وقتی کارتان تمام شد تحویل بدهید.
کلید را گرفتم و به اهستگی در اتاق را باز کردم.با دیدن اتاق وا رفتم.یکاتاق ساده و بی روح و کوچک بود.یک میز و صندلی روبروی در قرار داشت.دو مبلراحتی جلوی میز و یک کتابخانه که چند کمد کوچک در قسمت پایین داشت اثاثیهاندک اتاق را تشکیل می داد.یکی دو تابلو ارزان قیمت و زشت هم به درودیواراویزان بود.پشت میز نشستم و کیفم را در یکی از طبقات خالی کتابخانهانداختم.این اتاق بدجوری خشک و بی روح بود.هر ادم سرزنده و بانشاطی را همکسل و افسرده می کرد چه رسد به افرادی که دارای مشکلاتی هم بودند.تا ظهرخبری از مراجعین مشتاق نشدفقط یکی دو بار خانم احمدی برایم چای اورد.از بیحوصلگی در حال انفجار بودم.در دل به خودم لعنت می فرستادم که چرا حداقلکتاب یا روزنامه ای با خودم نیاوردم که سرم گرم شود.
انقدر به در و دیوار زل زدم از پنجره ی کوچک اتاق به حیاط کثیف و دود گرفته ی ساختمان خیره شدم تا سرانجام ساعت کار به پایان رسید.
وقتی از اتاقم بیرون می امدم خانم احمدی گفت:
خسته نباشید.
با لبخندی به سویش رفتم و گفتم:
واقعا از بیکاری و یک جا نشستن خسته شدم.اینجا همیشه انقدر خلوته؟
سری تکان داد و خندید. دختر با نمکی بود با چشم و ابروی مشکی وصورت سبزه موقع خندیدن تمام دندان های مرتبش را نشان می داد و چشمانش را می بست.
-نه خانم کمالی همیشه خلوت نیست بعدازظهر اغلب شلوغ می شه.
همان طور که کلید را به طرفش می گرفتم گفتم:خوب فردا معلوم می شه.
وقتی به خانه رسیدم مادرم فوری جلو دوید و با امیدواری پرسید:
-خوب سایه جون؟چطور بود؟
خنده ام گرفت گفتم:
عالی بود ده تا مشاوره داشتم مشکل هزار نفر رو هم تلفنی حل کردم.
مادرم با ناباوری به من نگاه می کرد:
راست میگی؟ باخنده گفتم:
خوب معلومه که راست نمی گم! از صبح توی اتاق سه در چهار بی ریختی نشسته بودم و موزاییک های کف اتاق رو می شمردم.
مادرم هم خندید:
خوب روز اول بود دیگه مادر جون نباید خیلی توقع داشته باشی.
پشت میز اشپزخانه ولو شدم و گفتم:
ناهار چی داریم؟
-زرشک پلو ولی اول پاشو دستت رو بشور هنوز باید به تو بگم چی کار کنی چی کار نکنی؟
مادرم زن قد کوتاه و تقریبا چاقی بود.صورتش پر از مهربانی و دلسوزی بود. موهای کوتاهش دور صورتش را می پوشاند.ابروهای نازک و چشم های درشت و قهوه ای رنگش با دماغ کمی گوشت الود و لبان کوچکش متناسب بود.پوستش سفید و بی نهایت صاف و لطیف بود.در اینه ی دستشویی به خودم نگاه کردم.من اصلا شبیه مادرم نبودم. بیشتر شبیه یکی از عمه هایم بودم. عمه زیبا که مادربزرگم می گفت در جوانی واقعا زیبا بوده است. قد من برعکس مادرم بلند بود. استخوان بندی ظریفی داشتم. پوستم گندمی بود. با دقت به صورتم زل زدم. ابروهای نازک و بلندی داشتم که خدا را شکر خیلی موهای اضافه نداشت. چشم هایم درشت و مشکی بود با مژه های بلند و برگشته دماغم هم خدا را شکر کوتاه و کوچک بود و با اینکه کمی گوشتی بود ولی انقدر بد نبود که به زیر تیغ جراحان پلاستیک برود.لب های گوشت الود و غنچه ای داشتم که شخصا مورد پسندم بود. گونه هایم خیلی برجسته نبود اما در موقع خندیدن دو چال عمیق در طرفینش می افتاد که باز هم خودم خیلی دوستشان داشتم.موهایم صاف و مشکی و بلند بود به قول شهاب مثل موی گربه صاف و نرم بود.با اینکه نزدیک 26 سال سن داشتم اما قیافه ام کوچکتر از سنم نشان می داد.شروین و شهاب اما شبیه هم بودند.قد بلند و ابروهای پر و پیوسته و موهای مجعد را از پدرم و استخوان بندی درشت و چشم های قهوه ای و پوست سفیدشان را از مادرم به ارث برده بودند.
صورت هایشان پر از خطوط محکم بود و چانه ها و فک مربع شکلشان نمایانگر لجبازی و به قول مادرم نحسی شان بود.هر دو بسیار یکدنده و لجباز و در عین حال مهربان و دل رحم بودندو شکر خدا به دلیل اینکه از از من بزرگتر بودند خیلی مرا لوس می کردند و هوایم را داشتند. البته شروین از وقتی ازدواج کرده بود کمتر فرصت داشت و بعد از اینکه به ماهشهر منتقل شده بود خیلی کم همدیگر را می دیدیم. با صدای مادر به خود امدم.
-سایه رفتی دستتو بشوری یا حموم کنی؟بیا دیگه...
با عجله دست و صورتم را خشک کردم و به اشپزخانه رفتم. با دیدن پدرم سلام کردم. پدرم همیشه ظهر به خانه می امد وبعد از صرف نهار و استراحتی کوتاه دوباره به سرکار برمی گشت. البته از وقتی بازنشسته شده بود با چند نفر از دوستانش یک بنگاه معاملات املاک باز کرده و سزش گرم شده بود.بنگاه به خانه نزدیک بود و ده دقیقه یک ربع پیاده روی با خانه فاصله داشت.پدرم ماشین را به شهاب داده بود تا راحت تر به کار و درسش برسد و البته به این شرط که منو مادر را هم هر کجا که بخواهیم برساند.
پدرم با لبخند جوابم را داد:
علیک سلام خوب امروز چطور بود؟
-هیچ خبری نبود. از صبح تا ظهر پشه پروندم.
مادرم دوباره گفت:
باباجون عجله نکن روزهای اول هر کاری همینطوریه!
پدرم سری تکان داد:
آره باباجون عجله کار شیطونه.
می دانستم که شب شهاب کلی مسخره ام می کند و می خندد اما باید خونسرد باقی می ماندم و امیدم را از دست نمی دادم.
با دقت به همه جا نگاه کردم.مبل ها دور یک میز بیضی چیده شده بود.گلدان پر از گل های مریمعطرشان فضا را آکنده بود.میز ناهارخوری در سمت دیگر سالن خوب گردگیری شده بود و از تمیزی برق می زد.خم شدم و ریشه های فرش را در زیر فرش جمع کردم.خانه ی ما در طبقه ی دوم یک ساختمان سه طبقه واقع بود.سه اتاق خواب تقریبا کوچک با یک حال و پذیرایی که شکل L بود.چند مبل راحتی در حال جلوی تلویزیون قرار داشت و در پذیرایی یک دست مبل و میز ناهارخوری استیل چیده شده بود که من از رنگ پارچه شان بدم می آمد اما مادرم می گفت این رنگ سنگین است و به فرش ها می آید.تقریبا دو هفته از شروع کارم در مرکز مشاوره می گذشتاما هنوز مثل روز اول از بیحوصلگی و بیکاری در رنج بودم.در این مدت فقط یک مراجعه کننده داشتم که او هم بعد از دیدن من و فهمیدن اینکه سنم کم است و تازه کارم معذرت خواهی کرده و در میان بهت و حیرت من اتاق را ترک کرد.با شنیدن صدای مادرم از جا پریدم:
-سایه بیا این ظرف میوه رو بذار سر میز...
برای شام قرار بود دکتر محتشم و خانواده اش به خانه ی ما بیایند.پدرم می خواست از دوست قدیمی اش دعوت کند تا به خاطر کاری که برای من پیدا کرده بود تشکر کند.شهاب هم هربار پدر قصد می کرد تا به خانه ی دکتر زنگ بزند و دعوتشان کند می گفت:
بابا هنوز وقتش نیست سایه فعلا مگس می پرونه اینکه تشکر نداره!
البته شهاب شوخی می کرد و پدرم هم می خندید.تا اینکه سرانجام برنامه ی دکتر محتشم جور شده و قرار بود شب برای صرف شام به منزل ما بیایند.با آنکه تازه از کلینیک آمده بودم به کمک مادر رفتم چون از صبح دست تنها همه ی کارها را رها کرده و برای شب چند جور غذا تهیه دیده بود.چند دقیقه پس از رسیدن شهاب به خانه دکتر محتشم هم به اتفاق خانم و دو پسرش رسید. دکتر قدبلند و هیکل دار و موهای سرش کم پشت و سفید و صورتش پر از جذبه بود. زن دکتر خانم ظریف و متشخصی بود با موهای مش شده و صورت جذاب.با اینکه سن و سالی که داشت زیاد بود اما هنوز زیبا و ملیح مانده بود. پسران دکتر هر دو قدبلند و هیکل دار بودند.مثل دوقلوها کت و شلوار یک رنگ به تن داشتند اما معلوم بود چند سالی با هم تفاوت سنی دارند.
سیاوش پسر بزرگتر خانواده ی محتشم مثل پدرش پزشک شده و تازه نامزد کرده بود.صورت جوانش جذاب و خندان بود.م.های مشکی اش در جلوی سر کم پشت شده و ابروهای پر و دماغ استخوانی اش بیشتر از بقیه ی اجزای صورتشبه چشم می آمد.کیارش پسر کوچکتر مهندس کامپیوتر بود و آن طوری که مادرش با آب و تاب تعریف می کرد به تازگی شرکت طراحی نرم افزار تاسیس کرده بود.کیارش بر عکس برادرش موهای پرپشت خرمایی رنگ و چشم و ابرویی روشن داشت.بینی اش کوچک بود اما همان انحنای ظریف بینی مادرش را داشت.وقتی مراسم معارفه به پایان رسید و همه روی مبل ها جا گرفتند دکتر محتشم رو به من کرد و پرسید:
-خوب سایه خانم با کار چطورید؟دکتر شمیرانی که اذیتتون نمی کنن؟
لبخندی زدم و جواب دادم:
نه اگر ما دکتر را اذیت نکنیم ایشان به جز لطف کاری در حق بنده نکرده اند...کار هم به لطف شما بد نیست...
شهاب زیر لب گفت:
منظور از بد نیست یعنی اصلا نیست!
پسران دکتر خندیدند و خود محتشم پرسید:چطور؟
چشم غره ای به شهاب رفتم که اثری نداشت. شهاب با خنده گفت:
-جناب محتشم تا به امروز که خواهر ما به جز حشرات اتاقش کس دیگری را راهنمایی نکرده...
دوباره همه خندیدند. از حرص به خود می پیچیدم.دلم می خواست گوش شهاب را محکم بکشم تا بلکه خفه شود.مادر که پی به خشم من برده بود گفت:
-بفرمایید تو رو خدا...قابل دار نیست.
وبا این جمله شهاب دهان بزرگش را بست و ظرف میوه را جلوی مهمانان گرفت. بعد از شام صحبت ها گل انداخت و تا حدودی همه با هم اشنا شده بودند.من و شهاب هم همراه دو پسر دکترروی مبل های هال نشسته بودیم و صحبت می کردیم.سیاوش که بسیار خون گرم تر از برادرش بود رو به شهاب کرد و پرسید:
-راستی بابا می گفت شما یک برادر دیگر هم دارید...ایشون کجا هستند؟
شهاب خندید:
ایشان جایی هستند که عرب نی می اندازد.
دوباره هر دو پسر محتشم خندیدند و کیارش گفت:
چقدر شما شوخ هستید.
شهاب با لحنی جدی جواب داد:
شوخی از خودتونه من راستشو گفتم.شروین تو پتروشیمی کار می کنه به خاطر کارش الان تقریبا دو سه سالی هست که منتقل شده به ماهشهر...
این بار سیاوش هم خندید:
پس واقعا همان جایی است که عرب نی انداخت! بعد در حالیکه سعی می کرد دیگر نخندد از شهاب پرسید:
شما کجا مشغول هستید؟
شهاب شانه ای بالا انداخت:
به طور نیمه وقت توی یک شرکت طراحی و تجهیز پست...
کیارش با تعجب گفت:پست؟
-صندوق پست نه خیر! پست برق...
سیاوش با علاقه پرسید:
پس چرا نیمه وقت؟
شهاب دستش را دراز کرد و یک سیب برداشت:
-چون بقیه ی روز کلاس دارم هنوزم درسم تموم نشده.البته دارم فوق لیسانس می گیرم.
از حرف های پسرها حوصله ام سر رفته بوددلم می خواست به اتاقم بروم که این بار سیاوش رو به من گفت:
سایه خانم شما چه کار می کنید؟شنیدم رشته ی روان شناسی خوندید.
بی میل گفتم:
بله ولی هنوز که کاری با این مدرک انجام نداده ام.
کیارش در نهایت تعجب لبخندی زد و گفت:
هیچ نگران نباشید.این به خاطر شما یا تازه کار بودنتان نیست.به دلیل فرهنگ غلط مملکت ماست.تو ایران اگر کسی تمایل به کشتن مادر خودش هم داشته باشد محال است برای درمان یا مشاوره به کسی مراجعه کند.خیلی هم حق به جانب می گویند مگر ما دیوانه ایم؟حالا مرد می خواد بهشون بگه ای یه کمی!همین طور بگیر و برو جلو برای مشکلات کوچک تر که اصلا حاضر نیستند به مشاور رجوع کنند.در حالی که تو خارج همه ی افراد یک روانشناس و یک وکیل خصوصی دارن که بدون انها اب هم نمی خورن!خیلی دلم میخواد به همه ی ادم هایی که تو ایران انقدر سنگ خارجی ها و خارج رفتن رو به سینه می زنن بگم واقعا حاضرید کمی در کارهای خوب از انها تقلید کنید؟
من خودم چند سالی انجا بوده ام...اصلا از ان خبرهایی که مردم اینجا فکر می کنند نیست.کار کردنشان واقعا کار کردن است نه مثل اینجا که از هشت ساعت فقط نیم ساعت کار مفید می کنند و بقیه ی روز را یا به غیبت مشغولند و یا جدول حل کردن!
انجا برای هر مشکل کوچکی چه شخصی چه خانوادگی فوری می پرن پیش مشاور برای گرفتن کوچک ترین حقشان وکیل می گیرند نه مثل ما که برای هر مشکلی خودمون باید بریم دادگاه و چند سال شخصا از این اتاق به اون اتاق و از این کلانتری به اون کلانتری برویم آخرش هم یا از صرافت می افتیم یا شخصا حقمان را می گیریم و وارد یک دعوای بزرگتر می شویم!
کیارش ساکت شد و شهاب با خنده گفت:
عزیزم تو امسال کاندید ریاست جمهوری شو از من به تو نصیحت! بد نمی بینی!
کیارش بدون انکه بخندد گفت:
این یه واقعیته! ما هنوز خیلی کارها رو بلد نیستیم ولی شعار می دیم خارجی ها این طور این طور خارج آن طور! بابا جون ما یک قانون ساده ی کپی رایت رو نمی تونیم رعایت بکنیم...
شهاب با تعجب گفت: چی چی رایت؟
کیارش جدی ادامه داد:
یعنی رعایت حق ناشر یک اثر حالا هر اثری. همین الانش ما با هزار تا بدبختی یک نرم افزار تهیه می کنیم و کلی هزینه و وقت روش می ذاریم تا وارد بازار می شه زرت و زرت از روش کپی می گیرن و دست همه پخش می شه بدون اینکه از خود صاحب نرم افزار اجازه بگیرن و یه پولی بهش بدن!
باز بحث به جایی کشیده شده بود که داشت حوصله ام سر می رفت که دوباره سیاوش به داد رسید:
خوب حالا کیارش جوش نزن تو یک نفری نمی تونی همه چیز رو درست کنی!
بعد رو به من کرد و پرسید:
حالا پیش دکتر شمیرانی هستید؟
با سر تصدیق کردم اذامه داد:
من هر از گاهی مریض هایی دارم که مشکل جسمی شون بیشتر به دلیل مشکلات روحیه از این به بعد برای درمان و مشاوره می فرستمشون پیش شما...
لبخند زدم:خیلی ممنون می شه بپرسم تخصصتون چیه؟
سیاوش روی مبل جا به جا شد:
خواهش می کنم من متخصص ارتوپدی هستم بعضی وقتها شکستگی های بیمارانم به دلیل دعواهایی است که در خانواده دارند یا مشکلات روانی خودشان است که مثلا هوس می کنند از یک بلندی بپرن پایین...
شهاب با تعجب نگاهش کرد: جدا؟
با پوزخند جواب دادم:
نخیر اینها همه قصه و افسانه است. ما توی یک دنیای عالی زندگی می کنیم همه ی ادم ها در کمال صلح و صفا با هم رفتار می کنند و این خبرهای مربوط به جرم و جنایت مال سیاره ی دیگری است ...
شهاب سری تکان داد:
خوب بابا اصلا دنیا پر از پارانوئید و و شیزوفرنیاست!بر منکرش لعنت!فقط مسئله اینه که هنوز انقدر دیوانه نشدن که بیان پیش تو!
سیاوش به میان حرف شهاب رفت:
-اتفاقا اشتباه می کنی شهاب جان! همان طور که در میان پزشکان مطب جوان ها با پشتکارتر و باهوش ترند در علم روان شناسی هم دیگر نوبت جوان هاست.امروزه جوان ها با علم روز اشنا هستند با جدیدترین شیوه ها و مسائل متعدد روبرو می شوند.
البته نمی توان تجربه و علم پیشکسوتان را منکر شد اما این جوان ها هستند که انگیزه ای برای موفقیت دارند و برای هر مریض نهایت تلاششان را می کنند...
شهاب دست هایش را بالا اورد و گفت:
خوب بابا ما تسلیم شدیم اصلا از فردا خودم می رم پیشش یک چند وقتیه احساس می کنم دلم می خواد خواهرم را بکشم!
کیارش با صدای بلند خندید و گفت:
قربون دهنت!انگار این بیماری مسری است چون منم به خون برادرن تشنه شده ام...
همه در حال شوخی و خنده بودند اما من به حقیقتی فکر می کردم که در لا به لای سخنان سیاوش بود.
وقتی دکتر محتشم و خانواده اش می خواستند خانه ی ما را ترک کنند دکتر به زور و قسم پدر و مادر را وادار کرد تا یک شب برای شام به خانه ی انها برویم.انگار در مدتی که ما بچه ها با هم صحبت می کردیم به بزرگترها بیشتر از ما خوش گذشته بود چون وقتی دکتر محتشم و خانواده اش با ماشین مدل بالایشان از جلوی خانه دور شدند مادرم گفت:
جلال!عجب شانسی اوردی که دوباره رفیقت را پیدا کردی!
پدرم با خنده پرسید:چطور مگه؟
-خوب اخه من هم یک دوست خوب پیدا کردم.این بدری خانم زن فوق العاده ای است.نمی دونی چقدر مطلع و داناست!ادم از حرف زدن باهاش سیر نمی شه.بعد رو به من و شهاب کرد و گفت:
شما چی می گید؟بچه های دکتر چطور بودند؟
وقتی من حرفی نزدم شهاب گفت:
پسرهای خوب و خوش صحبتی بودند. در ضمن انگار اینده ی شغلی سایه به دکتر و پسرش بستگی داره...
مادرم مشکوک پرسید:چطور؟
با خنده گفتم:هیچی پدرش برایم کار پیدا کرد و قرار است پسرش برایم مریض بفرستد. حالا شهاب بل گرفته و طبق معمول بهانه ای برای مسخره کردن من پیدا کرده است.
شهاب همان طور که ظرف های پر از اشغال میوه را تمیز می کرد جواب داد:
-بنده غلط می کنم شما رو مسخره کنم عزیزم!قربون اون چال های لپت بشم!من مطمئنم که تو هما طور که بهترین خواهر دنیایی بهترین روان شناس دنیا هم می شی!
مادرم در حالی که ظرف ها را جمع می کرد گفت:
-تواگر این زبون رو نداشتی شهاب!گربه می بردت.
شهاب هم خندید:حالا نمی شه همین طوری گربه ببره؟!...
از ته دل خندیدم.چقدر از داشتن چنین برادر مهربان و شوخی خدا را شکر می کردم.اگر یک روز شهاب خانه نبود خانه به قول پدرم ماتمکده می شد.با به یاد اوردن حرف های سیاوش و قول همکاری او خیالم کمی راحت شده بود و امید در دلم خانه کرد.
سرانجام روزی که انتظارش را می کشیدم رسید.بعدازظهر یک روز پاییزی بود که تلفن روی میزم زنگ زد.در حال مطالعه ی روزنامه بودم گوشی را که برداشتم صدای نازک خانم احمدی در گوشم پیچید:
ببخشید خانم کمالی مراجعه کننده دارید...
آشکارا دست و پایم را گم کردم با عجله گفتم:
خوب بفرستش بیاد تو...
فوری روی میزم را جمع کردم.مقنعه ام را مرتب کردم و به اطراف نگاه کردم.تقریبا یک ماه از شروع کارم می گذشت حالا اتاقم نسبت به روز اول با روح تر و قشنگ تر بود.چند گلدان کوچک در اطراف گذاشته بودم و چند تابلوی آبرنگ زیبا به دیوارها آویزان کرده بودم.صدای چند ضربه به در از جا پراندم.با صدایی که به سختی شنیده می شد گفتم:بفرمایید.
در باز شد و زن تقریبا جوانی وارد اتاق شد.با دقت نگاهش کردم.صورت بانمکی داشت قد کوتاه و هیکل نسبتا چاقی که در چادر مشکی پوشانده شده بود.جواب سلامش را دادم و اشاره کردم روی مبل بنشیند.نشست و سرش را پایین انداخت.با لحنی که دلم می خواست مشتاق جلوه کند گفتم:
بفرمایید در خدمتتان هستم.
زن با صدای ضعیفی گفت:
راستش شما رو دکتر محتشم معرفی کردن...البته چند وقتی می شه امروز دیگه تصمیم گرفتم بیام...دیگه به اینجام رسیده...
با دست به گلویش اشاره کرد.با توجه به دروسی که در دانشگاه خوانده بودم می دانستم که من باید شروع کنم.باید با سوالات کوتاه او را ترغیب به گفتگو می کردم.
نفس عمیقی کشیدم گفتم:
بسیار کار خوبی کردید.حالا میشه اسمتان را بگویید.
یک برگ کاغذ از کشویم در اوردم و منتظر نگاهش کردم.
-اسمم مریم مرادی است.
-چند سالتونه؟
-28 سال
-متاهل هستید؟
-بله یک دختر چهار ساله هم دارم.
نگاهش کردم:خوب مشکلتون چیه؟
نفس عمیقی کشید و با بغض گفت:
تقریبا هفت ساله ازدواج کردم.اوایل ازدواجمون فکر می کردم خوشبخت ترین زن عالمم!
عاشق شوهرم بودم اون هم عاشق من بود...البته می گفت که بود حالا دیگه زیاد مطمئن نیستم.
-چرا دیگه از این عشق مطمئن نیستید؟
سری تکان داد و با دستمالی که در دستش مچاله کرده بود چشمانش را پاک کرد.
-نمی دونم تو این مدت چطور تونسته منو تا این حد پایین بکشونه!قبل از ازدواج کار می کردم چندین دوست صمیمی و خوب داشتم به سر و وضعم اهمیت می دادم...اما حالا هیچی نیستم یه زن بی حوصله و افسرده که حتی حوصله ی سر و کله زدن با بچه اش را هم نداره...
دوباره چشم هایش را با دست پاک کرد.منتظر نگاهش کردم وقتی حرفی نزد گفتم:
شما در حال حاضر از چی بیشتر شاکی هستید؟
سرش را پایین انداخت صدایش به زحمت در می امد:
-از همه چی بیشتر از همه از دست خودم تقصیر خودمه نمی دونم کجای کاراشتباه کردمهمش از خودم می پرسم چه کاری کردم که مردی که انقدر اول ازدواج دوستم داشت و لی لی به لالایم می گذاشت حالا همش منتظر بهانه است دیگه دوستم نداره...
چند لحظه ساکت شد و بعد دوباره شروع به صحبت کرد:
-احساس می کنم همه ی کارام اشتباه است.هر حرفی می زنم سعید می گه چرت و پرته موهامو درست می کنم یا توجه نمی کنه یا می زنه تو ذوقم! از دوستانم خوشش نمی اد. میگه یه مشت خاله زنک و عوضی اند نوارهایی که گوش می دم یا کتاب هایی که می خونم به نظرش قدیمی و به قول خودش املی است!حتی تربیت بچه مون رو هم قبول نداره و دائم ازم ایراد می گیره...
با ملایمت پرسیدم:
خوب شما با شوهرتون در مورد این مسائل صحبت نمی کنید؟شاید از موضوعی ناراحته و اینها فقط بهانه است!
- نمی دونم ولی بارها ازش پرسیدم باهاش صحبت کردم ولی بی نتیجه بوده البته کمی حق داره من خیلی خوش سلیقه و خوش صحبت نیستم الان هم که خیلی چاق شدم...خوب حق داره از من راضی نباشه...(غلت کرده!) یعنی خود من هم بی تقصیر نیستم!
به چشمانش که پر از احساس گناه بود خیره شدم و گفتم:
-ببینید خانم مرادی اولین قدم برای حل این مشکل اینه که شما احساس تقصیر و گناه نکنید. دلیلی نداره که اگر سلیقه تان با شوهرتان فرق دارد احساس گناه کنید هیچ دو نفری در دنیا پیدا نمی شوند که علایق و سلایقشان شبیه هم باشد.در ضمن گاهی استقلال رای و عقیده برای به دست اوردن اعتماد به نفس لازم است.شما با هم درگیری هم دارید؟با خجالت گفت:
بله البته بیشتر مواقع با داد و فریاد سعید تموم میشه ولی گاهی هم کنترلشو از دست میده و ...
با لحنی که سعی کردم عادی باشد پرسیدم:
زد و خورد هم دارید؟سرش را تکان داد:
بعضی وقتها دستم را می پیچاند(الهی دستش قلم بشه!) برای همین رفته بودم پیش دکتر محتشم فکر کردم دستم شکسته اما خدا رو شکر فقط ضرب دیدگی بود.
نفس عمیقی کشیدم سعی کردم احساس تاسف در صورتم نقش نبندد گفتم:
-خوب خانم مرادی مشکل شما با یک جلسه حل نمی شه ولی تا جلسه ی دیگه شما باید چند کار انجام دهید.اول:انقدر احساس گناه در مورد خودتان نداشته باشید.دوم:جدا توصیه می کنم در مواقع بگو و مگو اگر احتمال برخورد فیزیکی می دهید خودتان و دخترتان را از جلوی شوهرتان دور کنید حالا یا از خانه بیرون بروید یا به یک اتاق دیگر بروید و در را قفل کنید.دلم می خواهد دفعه ی بعد که اینجا می ایید درست و دقیق بدانید شوهرتان از چه چیزهایی بیشتر ایراد می گیره و اینکه شما چه احساسی در مورد هر کدام از موارد دارید.
وقتی خانم مرادی اتاق را ترک کرد از جا برخاستم.احساس دلتنگی شدیدی داشتم. دلم به شدت برایش می سوخت چقدر مظلوم بود.
ان شب سر میز شام همه متوجه حال من شده بودند. با اینکه تمام اساتید توصیه می کردند از درگیری عاطفی با مراجعه کننده بپرهیزم اما هنوز در فکر خانم مرادی بودم.خوب به هر حال من هم یک انسان بودم با تمام احساس و عواطف یک انسان!
مادرم که متوجه حالم شده بود پرسید:
سایه؟چی شده؟چرا ناراحتی؟
شهاب به جای من جواب داد:
حتما پشه مگس ها هم پیش کس دیگه ای رفته اند...
مادرم بی توجه به شهاب دوباره پرسید:
چرا غذاتو نمی خوری؟هر شب که مثل گرگ گرسنه بودی...
همان طور که با غذایم بازی می کردم گفتم:
هیچی امروز یک مشاوره داشتم برای ان ناراحتم.
مادرم با دلسوزی گفت:
برای چی ناراحتی؟تو کارت اینه اگه قرار باشه واسه مشکلات مردم زانوی غم به بغل بگیری که از بین می ری حالا مشکلش چی بود؟ زن بود یا مرد؟
خیلی سربسته و خلاصه براش تعریف کردم وقتی حرف هایم تمام شد شهاب گفت:
یه راه حل ساده بهش نشون می دادی یه قوطی مرگ موش تو قرمه سبزی معجزه می کنه شتر می میره و حاجی خلاص!
با خنده گفتم:شهاب بترس از اون موقع که تو هم زن بگیری ممکنه زنت بیاد پیش من و از این دستور معجزه اسا پیروی کنه...اون موقع وای به حالت!
شهاب شانه با انداخت:
اگه منم اینجوری زنم رو اذیت کنم مرگ موش که هیچی مرگ اژدها حقمه!
پدرم قاشقش را در هوا تکان داد:ببینیم و تعریف کنیم!
بعد رو به مادرم کرد و گفت:
راستی شهره زهره امروز زنگ زده بود بنگاه انگار زنگ زده خونه تو نبودی برای 5 شنبه همه رو دعوت کرده خونش...
مادرم با تعجب پرسید:چه خبره؟
شهاب دوباره مزه ریخت:حتما اکبر اقا گنج پیدا کرده...
اکبر اقا شوهر عمه زهره ام بود که به خساست در تمام فامیل مشهور بود.بیچاره عمه زهره با داشتن 3 بچه در تنگنای مالی زندگی می کرد و با اینکه همه می دانستند اکبر ثروتمند است خودش این موضوع را باور نداشت.بابام از پشت میز بلند شد و گفت:
من هم درست نمی دونم ولی انگار تولد محمد است.
مادرم اخم هایش را در هم کرد:
واه واه تخم دو زرده کردن!بیچاره مرجان و مژگان که تا حالا دیگه دم بخت هستند از این تولدها به خودشون ندیدن این محمد لوس فقط تحفه ی نطنزه؟
شهاب حق به جانب گفت:
خوب مادر من!حق دارن پسر چیز دیگه ای است ادم صدتا دختر داشته باشه پسر نداشته باشه انگار اصلا بچه نداره...
مادرم عصبی نگاهش کرد:بیخود خودتو عزیز نکن دختر و پسر هیچ فرقی ندارن هر دو یک جور دردسر و زحمت دارن!
زنگ تلفن فرصت جواب دادن از شهاب را گرفت با یک خیز گوشی را برداشت.بشقاب های کثیف را از روی میز جمع کردم و در ظرف شویی گذاشتم می خواستم بشورمشان که شهاب صدایم کرد:
-استاد بزرگ!با شما کار دارن.
همان طور که به طرف تلفن می رفتم پرسیدم:کیه؟
شهاب دهانش را غنچه کرد و با صدایی جیغ مانند گفت:آوا! دستم را روی بینی ام گذاشتم و گوشی را گرفتم.شهاب همیشه اوا را مسخره می کرد.آوا یکی از دوستان خوب و صمیمی ام بود که در دوران دانشگاه با او اشنا شده بودم.دختر بانمک و زرنگی بود که جواب های تند و تیزش به شهاب حسابی او را عصبانی می کرد.شهاب پشت چشمی نازک کرد و از تلفن دور شد. با خنده گفتم:
-سلام آوا جون...
صدای نازکش در گوشی پیچید:
سلام چطوری؟چه کار می کنی؟چه خبرا؟
-هیچی سلامتی...
خندید:باز هم سلامتی؟خسته شدم از بس این خبرو دادی.
پرسیدم:خوب مثلا چه خبری می خوای؟
-چه می دونم شوهری عروسی نامزدی ...چیزی!همش سلامتی!
باخنده گفتم:خوب خودت چی؟خبری هست؟
-50 درصد قضیه ی من حله...
با خوشحالی گفتم:جدی می گی؟مبارکه...حالا کی هست؟
آوا هم خندید:هنوز خودمم نمی دونم!
-یعنی چی؟
-خوب من گفتم 50 درصد قضیه حله اونم خودم هستم که اماده ی ازدواجم ولی 50 درصد دیگه که داماد باشه هنوز مونده!
با خنده گفتم:مسخره تو هم ما رو می ذاری سر کار حالا واقعا چطوری؟
صدای اوا هم جدی شد:
خوبم هنوز تو همون دبیرستان مشغولم ولی احتمالا برای اخر هفته تو بیمارستان روانی بستری می شم واقعا دارم دیوونه می شم!
-خوب هر کاری یک سختی هایی داره انقدر خودتو اذیت نکن مامان چطوره؟
ماندانا خوبه؟صدای آوا پر از نگرانی شد:
اتفاقا برای همین بهت زنگ زدم.مانی الان چند وقته تو خودشه دایم میره تو اتاقش در رو خودش می بنده هر چی هم باهاش صحبت می کنم و سعی می کنم از این حالت درش بیاورم نمی شه گفتم شاید تو بتونی ازش حرف بکشی می دونی مانی همیشه تو رو دوست داشته...
چند لحظه ساکت ماندم.صدای آوا بلند شد:
سایه؟الو؟...
-بله صداتو میشنوم.دارم فکر می کنم.اگه تو فکر می کنی ماندانا با من حرف می زنه باشه میام ولی بعید می دونم اگه به تو چیزی نگفته به من بگه...
-چرا میگه من خواهرشم بعضی وقتها هم از دستش عصبی میشم و سرش داد می زنم.شاید چیزی هست که می ترسه به من بگه ولی به تو میگه مطمئنم.
سری تکان دادم و گفتم:
باشه صبح روز 3 شنبه میام خونتون ماندانا هست؟
-آره الان چند وقته بیرون نمی ره.
وقتی گوشی تلفن را روی دستگاه می گذاشتم شهاب پرسید:
-چی شده؟چرا رفتی تو هم؟
-هیچی چیز مهمی نیست خواهرش یه کم ناراحته...
شهاب بر خلاف انتظارم گفت:
گفتی خواهر یاد یک چیزی افتادم یکی از همکارای منم تو شرکت دنبال یک روان شناس خوب می گرده انگار خواهرش گوله کرده...
با تعجب نگاهش کردم:چی؟
شهاب خندید:گوله کرده دیگه!یعنی تو خودشه...
بعد انگشتش را کنار شقیقه اش پیچاند:یک کم قاطی کرده...
همان طور که به طرف آشپزخانه می رفتم گفتم:خوب ادرس کلینیک رو بهش بده.
جواب شهاب را نشنیدم همان طور که ظرف ها را می شستم به فکر ماندانا افتادم.
ماندانا خواهر کوچک آوا بود.دختر نسبتا زیبا و بی نهایت کم طاقت و زودرنجی بود.پدر و مادر اوا سال ها پیش وقتی ماندانا هنوز دختر کوچکی بود از هم جدا شده بودند و این موضوع به شدت ماندانا را ازار می داد.گاهی وقت ها در میان حرف هایش گوشه کنایه هایی می زد که اغلب متوجه مادرش بود و من حس می کردم از دست مادرش دلخور است و یا شاید از پدرش به دلیل ترک انها کینه به دل گرفته است.اما با این حال دختری نبود که مستقیم حرفش را بزند و حرف هایش بیشتر در قالب رفتارش نمود پیدا می کرد.
آن شب وقتی می خواستم بخوابم دو مسئله فکرم را مشغول کرده بود یکی خانم مرادی و دیگری ماندانا دلم می خواست بدانم مشکلشان چقدر جدی است؟
صدای بلند موسیقی کم کم داشت باعث سردردم می شد. آهسته و بی سر و صدا بلند شدم و به حیاط رفتم. هوا کم کم سرد می شد و درختان لخت و بی برگ به خواب می رفتند.روی صندلی کوچکی در حیاط نشستم. خانه ی عمه زهره دو طبقه بود. طبقه ی بالا را اجاره داده بودند به یک زن و شوهر تقریبا مسن که همه ی بچه هایشان ازدواج کرده و پی بخت خود رفته بودند. خانه زیاد بزرگ نبود اما حیاطش را من خیلی دوست داشتم.بهار پر از گل و گیاه و سبزی بود.بوی خوش اطلسی و محبوبه شب فضا را عطرآگین می کرد.خانواده ی پدرم زیاد پر جمعیت نبودند عمه زیبا و شوهرش اقا مجتبی که مردی بسیار نازنین بود اصلا بچه دار نمی شدند.می ماند عمه زهره و پدرم که هر کدام سه بچه داشتند. پدربزرگم سالها پیش مادرجان را تنها گذاشته بود و حالا مادرجان در همان خانه ی قدیمی و بزرگش تنها زندگی می کرد البته مادر جان هنوز سرحال بود و به قدری یک دنده و لجباز که زیر بار حرف هیچ کس نمی رفت و خانه را نمی فروخت. هرچه عمه هایم اصرار می کردند مادرشان خانه را بفروشد و نزدیک انها خانه ای بخرد فایده ای نداشت.مادر جان سفت و سخت ایستاده و می گفت:تا نمیرم از این خونه دل نمی کنم اینجا پر از خاطره است. همسایه ها و اهل محل را می شناسم اینجا راحتم.
مادرم هم که همیشه رک و پوست کنده حرف می زد می گفت:
بله تا جلال مثل نوکر در خونه اش وایستاده مگه مرض داره بره تو قفس زندگی کنه.
مادر جان فقط یک پسر داشت ان هم پدر من بود و برای همین از او خیلی توقع داشت و انتظار داشت برای هر کار کوچکی همه ی دنیا را ندیده بگیرد و همان لحظه که مادرجان احضارش می کند بدود"جلال! مادر سقف چکه می کنه...جلال جون می خوام حوضو خالی کنم و بشورم.جلال پیر شی پسرم!این لوسترها رو بیار پایین برق بنداز...
وای جلال دلم گرفته...منو ببر شابدالعظیم!"
خلاصه این خرده فرمایشات تمامی نداشت.البته مادر بود و سالها در حق پسرش زحمت کشیده بود اما خوب برای کوچک ترین کار هم حاضر نبود خودش را به زحمت بیندازد و مادرم همیشه سر این مسئله دلگیر بود چون پدر هر شرایطی کار مادرش را ارجح می دانست و به قول مادرم با سر می دوید اما پدر و مادر مادرم هر دو در شیراز زندگی می کردند.مادرم یک خواهرم داشت که او هم در همان شیراز ازدواج کرده و ماندگار شده بود.خاله شعله یک پسر و یک دختر کوچک داشت که هر دو مدرسه ای و محصل بودند.
ان شب هم بیشتر شلوغی خانه ی عمه زهره مربوط به فامیل پر جمعیت و پر سر و صدای اکبر اقا بود که برای محمد جمع شده بودند.در افکارم غرق بودم که صدای ظریفی از جا پراندم.
-سایه جون تو چرا اینجا نشستی؟
برگشتم و مرجان را نگاه کردم.قدبلند و نازک اندام بود.موهای بلند و مواجی به رنگ مشکی داشت که بی نهایت به صورت بیضی و پوست مهتابی اش می آمد.چشم و ابروی زیبایی هم داشت که تا حد زیادی بینی عقابی اش را موجه جلوه می داد.مرجان دختر بزرگ عمه ام بود و تازه در دانشگاه قبول شده بود و سر و پا شور و انرژی بود.
با لبخند گفتم:
-خیلی سر و صدا میاد.اومدم یه کمی هوا بخورم.
در را بست و امد کنارم ایستاد:بعد از هفت سال تازه یادشون افتاده برای محمد تولد بگیرن.
-خوب اینکه بد نیست محمد هنوز بچه اش و حتما از جشن تولد خوشش میاد تو چطوری؟دانشگاه چطوره؟
صورتش شکفته شد:عالیه خیلی از محیط دانشگاه خوشم میاد.همش دعا می کنم مژگانم سال دیگه قبول بشه.
صمیمانه گفتم:امیدوارم مژگان هم مثل خودت دختر باهوش و زرنگی است.به احتمال زیاد تو یه رشته ی خوب قبول میشه.
صدای مادرجان صحبتمان را قطع کرد:
وا؟به حق چیزای ندیده و نشنیده!شما چرا تو تاریکی نشستید بیاید تو هم سرما می خورید و هم شگون نداره.
می دانستم که مادرجان انقدر انجا می ایستد تا هردویمان داخل خانه برویم.به مرجان اشاره کردم و هر دو با هم وارد خانه شدیم. پذیرایی از جمعیت و سر و صدای بچه ها و موزیک پر بود.شهاب گوشه ای نشسته بود و فقط من می فهمیدم با بی قراری گوش به جوان بغل دستی اش داده است.در گوشه ی دور افتاده ای نشستم.دختران جوان خندان سر در گوش هم پچ پچ می کردند.لحظه ای به یاد صورت غمگین ماندانا افتادم.دو روز پیش با یاداوری مجدد اوا به خانه شان رفتم.اپارتمان کوچک اما فوق العاده راحتی داشتند.رنگهای شاد و وسایل مدرن خانه را پر کرده بود.به محض ورودم فریبا خانم مادر اوا جلو امد و با صمیمیت صورتم را بوسید. مادر اوا صورت زیبایی نداشت اما اعتماد به نفس زیادش جذابیت خاصی به صورتش می بخشید. موهایش کوتاه و مرتب لباس هایش تمیز و شیک بود.مثل همیشه خانه از تمیزی برق می زد. مانتو و روسری ام را جلوی در اویزان کردم.فریبا خانم با یک لیوان چای از اشپز خانه بیرون امد و غمگین گفت:
-سایه جون خوب شد امدی چندوقته مانی عوض شده اصلا تو خودشه تو که یادته مانی چقدر پرانرژی بود.کلاس بدن سازی می رفت با دوستانش می رفت کوه سینما استخر...الان چند هفته است به زور از اتاقش در امده...
-چرا؟تو این مدت اتفاقی افتاده که ماندانا این طوری عکس العمل نشون میده؟
سری تکان داد:
والا من که عقلم قد نمیده انقدر اوا باهاش صحبت کرد داد زد و دعوا کرد ولی بی نتیجه لب از لب باز نمی کنه بگه دردش چیه...
آهسته پرسیدم:حالا خونه است؟
فریبا خانم اه کشید:آره...تو اتاقشه.
بلند شدم و به طرف اتاق مشترک ماندانا و اوا رفتم.لحظه ای پشت در تامل کردم و چند ضربه ی کوچک به در زدم اما هر چه منتظر شدم صدای ماندانا نیامد.به فریبا خانم نگاه کردم با دست اشاره کرد:"برو تو!" نفس عمیقی کشیدم و در اتاق را باز کردم. ماندانا گوشه ای روی زمین کز کرده بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود.اتاق شلوغ و نامرتب بود.روی تخت نامرتبش نشستم و گفتم:
سلام ماندانا!
سرش را از روی زانوهایش برداشت و متعجب نگاهم کرد.
چشمان کشیده و ریزش حالا پف کرده بود.چشم و ابروی ماندانا همیشه مرا به یاد ژاپنی ها می انداخت.موهای سرش هم مشکی و صاف بود و بیشتر او را شبیه ژاپنی ها می کرد.با دیدنم اشکارا جا خورد.با صمیمیت گفتم:
-امده بودم اوا را ببینم که طبق معمول نیست.تو چرا خونه ای؟مگه کلاس نداری؟
با صدای خش داری جواب داد:نه حوصله ندارم.
-چرا؟چی شده؟
سر بلند کرد و نگاهش را به من دوخت:
ببین سایه تو اصلا دروغ گوی خوبی نیستی. من می دونم اوا و مامان از تو خواستند بیای اینجا.برای من فیلم بازی نکن.بدون انکه دست و پایم را گم کنم گفتم:
خوب برای اینکه نگرانت هستند دوستت دارند.
صدایش از خشم می لرزید:
دوستم دارند؟...چطور اون موقع که زندگی رو بهم می زدن نگرانم نبودن؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
تو تا حالا نشستی با مادرت صحبت کنی؟تا حالا پرسیدی چرا طلاق گرفته و دست تنها شما دو تا را بزرگ کرده؟هان؟...
جوابی نداد ادامه دادم:حالا تو به خاطر این موضوع ناراحتی؟
سرش را تکان داد.پرسیدم:پس چی شده؟مادرت به اندازه ی کافی رنج و عذاب کشیده
دیگه بیشترش نکن.خیلی منطقی مشکلتو بگو شاید راه حلی براش پیدا بشه.
پس از چند دقیقه سکوت صدای بغض الودش بلند شد:
دلم می خواد خودمو بکشم خسته شدم!
-از چی خسته شدی؟
بلند شد و ایستاد:از همه چی!...تازه داشتم به زندگی امیدوار می شدم. دیگه همه چیز تموم شد من هم دیگه خسته شدم.
ساکت ماندم تا خودش ادامه دهد. می دانستم حرف هایش سر ریز کرده و خودش بیرون می ریزد.همین طور هم شد بعد از چند بار طی کردن طول اتاقش ایستاد و با هق هق گفت:
-فکر می کردم مرد رویاهایم را پیدا کرده ام احساس می کردم خوشبخت ترین دختر عالمم اما یکهو همه چیز تموم شد.
آهسته گفتم:از اول برام تعریف کن من هیچ چیز نمیدونم.
روی زمین مقابل پنجره ی قدی که رو به حیاط باز می شد نشست. صدایش انقدر ضعیف بود که به زحمت می شنیدم چه می گوید.
-دو سال پیش تو کوه باهاش اشنا شدم. خوش تیپ ترین پسری بود که تا حالا دیده بودم.قد بلند و هیکل ورزشکاری داشت موهایش مجعد و تا سر شانه بلند بود. با چشم های مشکی و مژه های مجعد دماغ و دهن متناسب و گونه های برجسته خلاصه به نظر من جذاب ترین پسر دنیا بود.کیف پولم تو رستوران ایستگاه اول جا مونده بود.خودم اصلا نفهمیده بودم وقتی با تله کابین بالا رسیدم صدام زد. با تعجب برگشتم و نگاهش کردم اصلا نمی شناختمش امد جلو و کیفم رو بهم داد وقتی دید من گیج نگاهش می کنم گفت:
ببخشید مجبور شدم کارتتون رو از توش بردارم هرچی پایین صداتون کردم متوجه نشدید این بود که با تله کابین امدم بالا.بعد با خنده گفت:
اسم من هم بهنامه....
وقتی از کوه برگشتم هنوز بهش فکر می کردم اما تصمیم گرفتم ادامه ندهم چون فایده ای نداشت من اصلا نمی شناختمش و امکان دیدار مجددش هم کم بود.ولی صبح وقتی می خواستم پول تاکسی را حساب کنم تکه کاغذ کوچکی از کیفم بیرون افتاد که روش اسم و شماره تلفن بهنام نوشته شده بود.راستش رو بخوای وسوسه شدم بهش زنگ بزنم اما نزدم تا اینکه هفته ی بعد باز تو کوه دیدمش اون هم انگار منتظر من بود چون تا منو دید جلو امد سلام و احوال پرسی کرد.اون روز با هم تا ایستگاه سه بالا رفتیم.هفته های بعد هم تو کوه می دیدمش و در حین کوه نوردی با هم صحبت می کردیم دیگه دوستامون می دونستن ما با هم راحت تریم این بود که مزاحم ما نمی شدن.به تدریج با بهنام بیشتر اشنا شدمو دیگر علاوه بر دیدارهای کوه با هم تلفنی هم حرف می زدیم.اون دانشجوی سال سوم رشته ی نقاشی بود و خواهرش انگلیس زندگی می کرد و تو این مدت متوجه شده بودم که همه خانواده شان بی نهایت از مادرش حساب می برن.
با احتیاط پرسیدم: از کجا فهمیدی؟
ماندانا شانه هایش را بالا انداخت.هربار با تلفن حرف می زدیم مادر بهنام با فریاد صداش می زد و اون هم فوری سر و ته حرف رو هم می اورد.چند بار هم وقتی من زنگ زدم خونه شون مادرش گوشی رو برداشت و با بداخلاقی جوابم رو داد.
گفتم: خوب بعدش چی شد؟
-هیچی تواین مدت من به هیچ کس حرفی نزدم دلم می خواست وقتی بهنام با پدر و مادرش میان خواستگاری بفهمن این اواخر بارها و بارها از بهنام خواستم تا تکلیف منو روشن کنه موضوع رو با خانواده اش در میون بذاره اما بهنام هی طفره می رفت. گاهی هم عصبانی می شد و قهر می کرد اما هر بار زنگ می زد و معذرت خواهی می کرد.کلی حرف های عاشقانه بهم می زد و از اینده برام می گفت.چه می دونم وقتی ازدواج می کنیم کجا زندگی می کنیم چند تا بچه داشته باشیم کجا مسافرت بریم از این دری وریها! من احمق هم باورم شده بود تا اینکه چند هفته پیش دیگه طاقتم تموم شد و جدا ازش خواستم یا موضوع رو به پدر و مادرش بگه یا قید منو بزنه.یک هفته ای ازش خبری نشد تا اینکه حدود ده روز پیش مادرش زنگ زد.اتفاقا اون روز نه اوا خونه بود نه مامان منهم داشتم نوار گوش می دادم.وقتی تلفن رو برداشتم از ته دل منتظر شنیدن صدای بهنام بودم خیلی دلم براش تنگ شده بود.اما در عوض تا گفتم الو مادرش گفت :
-ببین کولی خانم من حوصله ی این ادا و اصول های پسرم رو ندارم.پسر من هنوز از باباش پول تو جیبی می گیره یک قرون تو حساب پس اندازش نداره و اگه فکر کردی یک پیکاسوی ثانی پیدا کردی که با فروش نقاشی هاش می تونی تا اخر عمر راحت باشی اشتباه کردی بهنام هنوز یه نقاشی نکشیده که لایق مستراح خونه ی من باشه شیرفهم شد؟ اون سر و هیکل و ماشین و موبایل هم همه اش با پول من و پدرشه من الان حوصله ی این لیلی مجنون بازی ها رو ندارم چون خوب پسرم رو می شناسم مطمئنم سال بعد باید دنبال طلاق و مهریه دادن و این کوفت و زهرمارا باشم.تو هم نشین مثل هند جگرخور تو مغزش نوک بزن ازدواج و از این دری وری ها خیلی هم ناراحتی برو گمشو همون جایی که بودی...
ماندانا به هق هق افتاد:
بعد هم گفت از کجا معلوم تو هم مثل مادرت نباشی و زندگی بچه ی منو خراب نکنی شماها عرضه داشتید باباتون رو نگه می داشتید.
تمام حرف هایی که من از روی سادگی و صمیمیت برای بهنام تعریف کرده بودم به طعنه و مسخره تحویلم داد.البته چند دقیقه بعد از این که تماس قطع شد بهنام زنگ زد و به جای مادرش کلی معذرت خواهی کرد.اما حرف های مادرش مثل ناخن که روی تخته سیاه می کشن رو اعصابم خط انداخته بود.از خودم حالم به هم می خوره...
ماندانا به شدت اشک می ریخت و ناراحت بود.جلو رفتم و بی حرف در اغوشم نگهش داشتم وقتی کمی ارام گرفت گفتم:
خوب حالا می خوای چه کار کنی؟
با بغض و حرص جواب داد:خودکشی!
با انکه می دانستم بلوف می زند خیلی جدی گفتم:
خوب اره اینم یه راهه ولی مال ترسوهاست.ببین ماندانا هر کدوم از ما یک بار حق بازی داریم ممکنه ببریم ممکن هست ببازیم اما نباید از ترس باخت اصلا بازی نکنیم.تو برای چی ناراحتی؟برای اینکه مادر بهنام اون حرف ها رو بهت زد؟یا از اینکه بهنام نیامد خواستگاری؟
سرش را تکان داد.
با ملایمت گفتم:اشتباه نکن تو باید خوشحال باشی.به مادرت نگاه کن!ببینچه تاوان سنگینی برای انتخاب اشتباهش پس داده...تو باید خدا رو شکر کنی که قبل از انتخاب اشتباه متوجه شدی با چه ادم هایی می خواستی زندگی کنی.زنی که با بی شخصیتی به تو و پسرش توهین می کنه پسری که هنوز استقلال فکری نداره!
برای ازدواج استقلال فکری مهم تر از استقلال مالی است که بهنام هر دو رو نداشت.تو تازه 20 سالته اووووه!کلی روزای خوب در پیش رو داری.بهنام هم نماینده ی همه ی مرد های دنیا نیست همون طور که پدرت نبوده...
ماندانا دماغش را با صدا بالا کشید و گفت:
تو از پدر من چی می دونی؟ هان؟
با لبخند گفتم:
-هیچی نمی دونم فقط اینو می دونم که اگر مرد مسئولی بود تو این مدت به یه طریقی سعی می کرد با دختراش ارتباط برقرار کنه.به هر حال شما دخترای اونم هستید مگه نه؟
با گیجی نگاهم کرد.ادامه دادم انقدر خودت و مادرت رو مقصر ندون بشین با مادرت صحبت کن حتی اگه می تونی با پدرت هم صحبت کن و بعد نتیجه گیری کن این احساس خشم و کینه که تو نسبت به مادرت یا شاید پدرت داری صددرصد غلطه چون همون طوری که بهت گفتم هرکس فقط اجازه ی یک دور بازی کردن را داره.این هم بازی پدر و مادر تو بوده تو سعی کن تو بازی خودت برنده باشی خوب
برقی از امید در چشمان بادامی اش می درخشید.می دانستم حرف هایم تاثیر مثبت داشته ادامه دادم:
با هر تلنگر کوچک که حالا بعدا می فهمی خدا چقدر دوستت داشته که چنین ادم بی مسوولیت و بی عرضه ای رو از سر راهت کنار زده نباید از جا در بری و روزهای خوب و قشنگ جوانی ات را هدر بدی حالا دستتو بده به من و پاشو بیا بریم یک چای با هم بخوریم.مادرت انقدر در مورد تو نگران بود که من هم نتوانستم چای بخورم ولی حالا فهمیدم بیخودی بوده تو فقط احتیاج به یک دردودل داشتی و هیچی ات نیست.مگه نه
لبخند کوچکی روی لب های ماندانا شکل گرفت با صدایی گرفته گفت:
-تو همیشه به جای مریض هات تصمیم می گیری؟
خندیدم: مریض هام؟ مگه من دکترم؟
ماندانا دستم را گرفت و گفت:
نمی دونم چی هستی ولی هر چی هستی خیلی با حالی. با اون زبونت مار رو از لونه می کشی بیرون.
خندیدم:پس از لونه ات دربیا بریم چای بخوریم.
بعد از خوردن چای سریع خداحافظی کردم مادر و دختر به فرصتی برای تنها ماندن و حرف زدن احتیاج داشتند.البته فردای ان روز هم اوا هم مادرش به من تلفن زدند و برای کمک به ماندانا کلی تشکر کردند.
آن شب با تمام سر و صدایش سرانجام به پایان رسید. وقتی به خانه رسیدیم مادرم با خستگی گفت:
بیچاره زهره!دلم واقعا می سوزه لشکر سلم و تورن.
صدای پدرم بلند شد:
خوب برای همین اکبر سر کیسه رو شل کرده...
مادرم همان طور که مانتویش را در می اورد گفت: چقدر هم این بچه رو لوس کرده!اه!هر کاری می کنه هرهر می خندن انگار دیوونه شدن.اخه بچه 7 ساله با دست می زنه توی خامه ی کیک و می خوره؟همچین اکبر ازش عکس می گرفت انگار جایزه ی نوبل رو به محمد دادن.
صدای پدرم از اتاق بلند شد:
حالا چند سال دیگه خودشون هم در می مونن که چه کار کنن با این بچه ی لوس و ننر!
شهاب که حسابی عصبی و ناراحت بود غرید:
-دفعه دیگه لطف کنید بنده رو همراهتون نکشونید این طرف ان طرف هزار تا می تونستم انجام بدم امدم نشستم بین یک عده که فقط حرف چک سفته و پوند و دلار از دهنشون در میاد.
دلم برای عمه زهره با ان روحیه ی حساس و لطیف سوخت اگر ما طاقت چند ساعت را نداشتیم او چطور عمرش را می گذراند؟
صدای جیغ بلندی سکوت شب را شکست.دخترک هراسان و نفس بریده در رختخواب خیس از عرقش نشست.چشم های گشادشده اش در تاریکی برق می زد.اتاق از صدای نفس های سریعش پر شده بود.لحظه ای بعد صدای پاهایی در خانه ی بزرگ پیچید.دخترک وحشت زده از جا برخاست.سرش گیج می رفت.در تاریکی به طرف کمد لباسش دوید در کمد را باز کرد و خودش را به سختی میان لباس هایش جا داد.هیکل مچاله شده اش هنوز از ترس و وحشت می لرزید.با دست در کمد را نگه داشت.صدای ضربه هایی بر در اتاق فضا را شکافت.دخترک اما ساکت و هراسان در جایش باقی ماند.عاقبت در باز شد و صدای وحشت زده ی مادرش بلند شد: رعنا ؟...رعنا کجایی؟ چی شده؟
دخترک نفسش را در سینه حبس کرد.از شکاف در کمد به مادرش که روی تخت دست می کشید و کورمال جلو می امد نگاه کرد.صدای مادرش بغض الود شده بود: رعنا جون... کجایی مادر؟ چی شده؟...
چند لحظه بعد مادرش نا امید اتاق را ترک کرد.رعنا مطمئن بود مادرش رفته تا دست شویی و حمام را بگردد تا پیدایش کند.از کمد بیرون امد و در تاریکی جلوی میز توالت کوچکش ایستاد.سعی می کرد در اینه نگاه نکند.دستش را دراز کرد و قیچی را از داخل لیوانی که پر از مداد و خطکش بود از روی میز برداشت.بدون انکه در اینه نگاهی بیندازد دسته ای از موهای بلند و مجعدش را در دست گرفت و بدون لحظه ای تامل با قیچی از ته بریدشان موها با صدای خفیفی روی میز و کف اتاق پخش شدند.دوباره دسته ای دیگر را در دستش نگه داشت و با قیچی بریدشان قیچی صدای بدی می داد و به کندی موها را می برید.موهای او همیشه پرپشت و انبوه بودند و قیچی که برای کاغذ بریدن استفاده می شد گناهی نداشت.موهای پشت سرش را بالا گرفت و قیچی را به سرش چسباند و به سختی کارش را تمام کرد.حالا همه جا پر از مو شده بود.با اینکه اتاق تاریک بود اما چشمانش به تاریکی عادت کرده بود و سیاهی موهایش را روی میز و موکت روشن اتاقش تشخیص می داد.با همان قیچی به طرف کمد لباسش رفت و تازه ترین لباسش را بیرون کشید.پیراهن زیبا و هوس انگیزی به رنگ شیری که خاله اش از فرانسه برایش سوغات اورده بود.یقه ی لباس باز بود و چاک های بلند در طرفین دامن تنگ و بلند ان بر زیبای پیراهن می افزود.پارچه ی لطیف و نرمش را در میان دستش گرفت لحظه ای وسوسه شد که لباس را نوازش کند ولی زود پشیمان شد و مصمم با همان قیچی کوچک شروع به بریدن پارچه کرد.قیچی دستش را درد اورده بود اما او بی توجه به سوزش دستش سعی در ریز ریز کردن پیراهن داشت.
دوباره صدای پا نزدیک اتاقش رسید رعنا با شدت دو طرف پارچه را گرفت و کشید. صدای جر خوردن پارچه سکوت خانه را در هم شکست.همزمان با پاره شدن پارچه در اتاق باز شد و مادر و برادرش هراسان داخل شدند.برادرش به سرعت کلید برق را زد و اتاق ناگهان روشن شد. رعنا به سرعت دستش را جلوی چشمانش گذاشت.صدای وحشت زده ی مادرش بلند شد.
-وای!وای!چه کار کردی؟...سر موهات چه بلایی اوردی؟
رعنا حدس می زد برادرش انقدر شوکه شده که حرفی نمی زند دستش را اهسته از روی چشمانش برداشت و به کف اتاق خیره شد.دوباره صدای مادرش بلند شد:اخه دختر چته؟چرا این کارا رو می کنی؟
لحظه ای ساکت شد و بعد وقتی چشمش به لباس پاره پاره که کف اتق ولو شده بود افتاد فریاد هایش فضا را پر کرد:
-وای نگاه کن ببین چه به روز لباس جدیدش اورده!...تو واقعا دیوونه ای یا خودت رو می زنی به دیوونگی؟اخه دختره ی کم عقل بی شعور به لباس نازنین چه کار داشتی؟واقعا که بی لیاقتی رعنا...دیگه داری منو هم دیوونه می کنی!خسته شدم از دستت!ای خدا...از دست این دختره ی دیوونه ی بیشعور مردم!
جملات اخر را با فریاد و هق هق بیان می کرد و هم زمان دستش را محکم به سرش می کوبید.رعنا گیج و حیران وسط اتاق ایستاده بود.موهایش تکه تکه و کوتاه بلند دور صورتش را گرفته و جای قیچی روی شصت دست و انگشت اشاره اش قرمز شده بود.به برادرش نگاه کرد که با عجله به طرف مادرشان رفت و دستانش را محکم نگه داشت.صدای زمزمه ی دلداریش را کنار گوش مادرشان می شنید.بغض گلویش را فشرد.چقدر دلش می خواست کسی هم با محبت او را دلداری دهد.مطمئنش کند که دیگر خواب های بد و کابوس نمی بیند.دستش را بگیرد و در اغوش امنش تکان تکانش دهد.با خشم و کینه به مادرش که با سوز گریه می کرد نگاه کرد.برادرش که متوجه نگاه های پر از خشم رعنا به مادرش شده بود جلو امد و با لحنی دلسوز و ملایم گفت:
-رعناجون اخه چرا موهاتو اینطوری کردی؟خوب اگه دلت می خواست کوتاهشان کنی فردا می رفتی ارایشگاه...
بعد نگاهی به ساعت دستش انداخت و گفت:
می دونی ساعت چنده؟نزدیک سه نصف شبه!این ساعت تو باید خواب باشی نه اینکه به جون موها و لباسات بیفتی...چرا از خواب بلند شدی؟باز خواب بد دیدی؟
اما رعنا بی توجه به حرف های برادرش به تصویر دختری که در اینه نگاهش می کرد خیره شد.چشمان درشت و روشنش هنوز هم هراسان بود.مثل حیوانی که در تله افتاده باشد نفس نفس می زد.م.های مشکی اش به طرز بدی سیخ سیخ روی سرش دیده می شد شانه های ظریفش پر از مو بود.بینی قلمی و دهان گوشت الودش جمع شده بود و چانه اش عصبی می لرزید.ابروهایش در هم گره خورد ناگهان فریادش بلند شد:
-برید بیرون از اتاق بیرون...تنهام بذارید. برید بیرون...
همان طور که داد می زد اشیا دم دستش را به طرف مادر و برادرش پرت می کرد.کتاب هایی که روی میز بود یکی یکی به طرفشان نشانه می رفت.یکی از کتاب ها محکم به صورت برادرش خورد و رد قرمزی بر جا گذاشت.مادرش از ترس و تعجب یادش رفته بود گریه کند.همان طور گیج و مات به دخترش که مثل حیوانی زخم خورده فریاد می کشید و دستانش را در هوا پرتاب می کرد زل زده بود.
پس از اینکه چند کتاب و یک جعبه ی چوبی به سر و صورت برادر و مادرش خورد عاقبت هر دو به خود امدند و با عجله از اتاق بیرون دویدند.
رعنا اما هنوز ارام نگرفته بود حرف های بی معنی را فریاد می کشید و هر چه دم دستش می دید به طرف در پرت می کرد.در این میان دمپایی پلاستیکی اش به لامپ خورد و با شکستن لامپ اتاق دوباره در تاریکی فرو رفت.رعنا با دهان کف کرده و بدنی لرزان روی زمین تا خورد.انقدر روی زمین بین دیوار و تخت مچاله ماند تا کم کم هوا روشن شد.
خانه ی بزرگ در سکوت وهم اوری فرو رفته بود تنها صدایی که سکوت را بر هم می زد زوزه ی هراسان و درد الود رعنا بود.
به ساعتم نگاه کردم.هنوز نیم ساعت فرصت داشتم.ساعت 10 صبح خانم مرادی وقت داشت.این سومین جلسه ی مشاوره اش بود و احساس می کردم نتیجه ی مثبتی برایش داشته است.شب قبل در زمینه ی اختلال روانی کمی کتاب های کاپلان را مطالعه کرده بودم.مشکل خانم مرادی برمی گشت به عدم اعتماد به نفس و اینکه احتمالا در خانه ای مردسالار بزرگ شده بود و به نظرش زندگی زیر سلطه ی یک مرد زورگو کاملا طبیعی و عادی می رسید.از پنجره به حیاط خیره شدم حیاط خیلی دلگیر کننده ای بود.به یاد اوا افتادم ناخوداگاه لبخند زدم.دیروز برای تشکر و دیدن من به خانه امده بود.اوا هم اخلاقی مثل شهاب داشت.دختر شوخ و بانمکی بود که هر جا می رفت صدای خنده اش فضا را پر می کرد.به محض ورود با مادرم روبوسی کرد و حق به جانب گفت:
-خانم کمالی دیگه وقت ترشی شده ها!
مادر ساده ی من هم با خنده گفت:
ساعت خواب اوا جون!من ترشی انداختنم تموم شد...
اوا با تعجب به من خیره شد:
راست می گید؟پس چرا سایه هنوز اینجا وایستاده؟...
مادرم هاج و واج نگاه می کرد با حرص گفتم:
مامان جوابشو نده یکی نیست بگه چرا مادر خودت تو رو ترشی نمی اندازه؟!
مادرم که تازه متوجه منظور اوا شده بود به قهقهه خندید و گفت:
-والله اوا جون این و شهاب دیگه به درد ترشی هم نمی خورن!
با عصبانیت گفتم:
به مادر مارو باش!
بعد از احوال پرسی اوا با مادرم به اتاقم رفتیم تا راحت صحبت کنیم.اوا طبق معمول مانتو و روسری اش را روی تخت پرت کرد و بی مقدمه گفت:
-خدا خیرت بده!مانی دوباره ادم شده...
بعد همان طور که به کتاب های روی میزم نگاه می کرد گفت:
-من روحیه ی تو رو ندارم اصلا به درد این شغل نمی خورم حوصله ی سر و کله زدن با بچه ها رو ندارم.ولی تو با حوصله و مهربونی...یک جوری حرف می زنی که طرف قبول می کنه به حرفت گوش کنه.
خندیدم:این طورها هم نیست.تو فقط کمی عجول هستی.
اوا هم خندید:
اره حق با توست.فکر کنم خودمم احتیاج به یک جلسه مشاوره داشته باشم.از بلاتکلیفی خسته شده ام.دیگه دلم می خواد تو خونه ی خودم باشم آشپزی کنم بچه دار بشم.از رفت و امد بیخود از مدرسه به خانه و برعکس خسته شده ام.
روبرویش نشستم و به چشم های کشیده و بادامی اش که غمگین شده بود نگاه کردم.ادامه داد:همه ی دور وبری هام ازدواج کرده ان تمام بچه های دانشگاه چه دختر چه پسر رفتن سر خونه و زندگیشون...
به شوخی گفتم:منو از قلم انداختی!
اوا غمگین لبخند زد:
می دونم که تو هم خواستگارای خوب زیاد داری خودت نمی خوای ازدواج کنی.
جدی پرسیدم:یعنی تو اصلا خواستگار نداری؟یک پسر بود که بهم گفتی از فامیلای دوره...اون چی شد؟
اوا موهایش را پشت گوشش زد.حرکتی که هر وقت عصبی بود انجام می داد.
-ادم درست و حسابی که بشه روش حساب کرد توشون پیدا نمی شه.اون یارو هم توزرد از اب درامد.ریخت و قیافه اش بد نبود کار و بارش هم خوب بود ولی دایی ام تحقیق کرد گفت معتاده!اینم شانس ما مثل این سریال های اب دوغ خیاری تلویزیون شدم.
دستش را گرفتم و گفتم:
غصه نخور اگه قراره گیز همچین ادمهایی بیفتی مون بهتر که ازدواج نکنی.قسمت هر چی باشه همون میشه تو انقدر جوش نخور!
اوا سرش را تکان داد و گفت:
نمی دونم خودمم موندم که این چه قسمتی است که من دارم. شاید قراره 40 سالگی بختم باز بشه.
صدای مادرم صحبتمان را قطع کرد:
بچه ها بیاین شام...زود باشید سرد شد.
اوا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
وای!من اصلا قرار نبود شام اینجا بمونم.در اتاق را باز کردم و گفتم:
حالا بیا یک چیزی بخور.
پدر و شهاب پشت میز نشسته بودند.با دیدن ما هر دو بلند شدند و جواب سلام اوا را دادند.مادرم با یک دیس پر از برنج از اشپزخانه امد بیرون و گفت:
-بشین دیگه اوا جون غذا سرد شد.
اوا همان طور ایستاده گفت:
نه دیگه خیلی ممنون مامان و مانی منتظرم هستند.
قبل از اینکه مادرم مهلت جواب دادن پیدا کند شهاب گفت:
-اینم فیلم جدیده اوا خانم؟ما داریم از گشنگی می میریم تمنا میکنم منت سر بنده بگذارید بفرمایید.
چشمان اوا برق زد:
خوب تو بکش بخور تا از گشنگی نمردی.
مادرم دستش را پشت اوا گذاشت و گفت:
بشین تو رو خدا کی تا حالا اینجا نیامدی.حالا هم که امدی می خوای زود بری؟
منم گوشی تلفن را به دستش دادم و گفتم:
بیا یک زنگ بزن خونه بگو شام منتظرت نباشن.شب هم شهاب می رسوندت.
شهاب با خشم جواب داد:
البته اگه یک لقمه غذا کوفت کنم!
پدرم چشم غره ای به شهاب رفت و با محبت گفت:
بشین دخترم اینجا خونه ی خودته!
ان شب شام در فضای بی نهایت دلپذیری صرف شد.شهاب و اوا طبق معمول در حال یک و به دو کردن بودند و من و مادر وپدرم هم می خندیدیم.اخر شب وقتی باشهاب اوا را به خانه شان می رساندیم جر و بحث این دو تمام نشده بود.وقتی سوار شدیم شهاب با طعنه گفت:
راسته که می گن روان شناس ها خودشون یک پا دیوانه اند!
می دانستم این حرف ها را می زند که حرص اوا را دربیاورد بنابراین جوابی ندادم.
اوا تند و تیز گفت:
خوب درسته چون تو هر خونه ای که روان شناس هست یک خواهر یا برادر اسکیزوفرنیا وجود داره که سر و کله زدن باهاش روی اعصاب تاثیر مستقیم می ذاره.
شهاب چند لحظه ساکت ماند.از طرز رانندگی اش می فهمیدم از جوابی که خورده عصبانی است. اما طولی نکشید که به صدا درامد:
خوب البته این هم یک توجیه است اما در مورد شما صدق نمی کند.
دوباره اوا گفت:
چطور؟من به نظرتون دیوونه نمی ام یا اینکه شما دیوونه هستید و دلیل دیوانگی سایه؟
شهاب از حرص باد کرد و من زدم زیر خنده و گفتم:
-شهاب زحمت نکش!تو از پس اوا بر نمی ای بی خودی حرص نخور.
شهاب زیر لب گفت:
خدا به داد شوهرش برسه!
اوا که حرف شهاب را شنیده بود گفت:
حالا تو شوهر پیدا کن شاید خدا هم به دادش برسه.
شهاب با خنده جواب داد:
نه اوا خانم نمی خوام اه مردم یه عمر دامن گیرم بشه.
این بار اوا ساکت ماند و شهاب با قهقهه گفت:یکی به نفع من!
جلوی خانه شان رسیده بودیم اوا پیاده شد و از پنجره سرش را داخل اورد و گفت:
-چون تو دو تا قبلا خورده بودی هنوز یکی عقبی!
بعد رو به من کرد و گفت:
خوب سایه جون ببخش که مزاحمت شدم خداحافظ.
وقتی خداحافظی کردیم و شهاب راه افتاد گفت:
پررو خانم یک تشکر هم نمی کنه انگار من نوکر پدرش هستم.
صدای چند ضربه که به در خورد افکارم را بر هم زد با عجله روپوشم را صاف کردم و گفتم
-بفرمایید.
در باز شد و خانم مرادی داخل شد.بعد از سلام و احوال پرسی پرسیدم
-خوب اوضاع چطوره خانم مرادی
-زیاد فرقی نکرده...هنوز سعید بهانه گیری می کنه برای هر موضوع کوچکی داد و بیداد راه می اندازه.
سرم را تکان دادم:
ببینید اول باید براتون مشخص بشه که هدف ما تغییر اخلاق شوهرتون نیست شما و من سعی می کنیم کاری کنیم که رفتار شما تغییر پیدا کنه.خانم مرادی متعجب گفت:
یعنی چطوری؟
-خوب اولین کار اینه که شما بعد از هر دعوا یا بحث خودتون رو مقصر ندونید و احساس گناه نکنید.دومین کار این است که برای شوهرتون یک محدوده مشخص کنید هر ادمی یک حد و مرز مشخص داره که اگر بقیه هم بفهمند کارش راحت میشه مشکل شما تا به حال این بوده که مرز نداشتید.هر حرفی هر حرکتی هر چیزی را تحمل کردید.بنابراین شوهرتون نمی دونه تا کجا می تونه پیش بره سومین کار اینه که یک سری خواسته های مهم و اصلی تون رو برای خودتون مشخص کنید و تلاش کنید بهش برسید کار بعدی اینه که به شوهرتون یاد بدید باهاتون چطور رفتار کنه.
خانم مرادی با چشمان گشادشده به دهن من چشم دوخته بود:
-یعنی چه کار کنم؟
با لبخند گفتم:
شما باید اول خودتون رو پیدا کنید .برای خودتون ارزش قایل بشید.یک سری کارهایی که براتون لازمه حتی اگه شوهرتون دوست نداشته باشه برای خودتون انجام بدید.
خانم مرادی با هیجان گفت:
خوب شما بگید...
-نه شما باید بگید.به من بگید چه کارهایی دوست داریدولی شوهرتون نمی ذاره انجام بدید؟
سرش را کمی خم کرد :
خوب من خیلی دلم می خواد با دوستانم رفت و امد داشته باشم اما شوهرم زیاد خوشش نمی اد دلم می خواد موهامو کوتاه کنم ولی اون اجازه نمی ده...
دستم را بالا اوردم وگفتم:
خوب تا همین جا کافیه!شما باید خیلی جدی و قاطع باشبد.اصلا از جمله هایی با کلمات "ممکنه"یا"اشکالی نداره که" یا مثلا "خوشت میاد اگه" استفاده نکنید بیشتر از جمله هایی مثل "به نظرم این طوری بهتره" یا "این چیزی است که من می خوام"استفاده کنید خوب؟
خانم مرادی سرش را تکان داد:
چشم سعی می کنم.
-باید تمرین کنید با خودتون تمرین کنید.در مواقعی که سرتون داد می زنه یا جر و بحث می کنه باید فوری و قاطعانه برخورد کنید مثلا بگید دیگر اجازه نمیدم سرم داد بزنید یا مثلا وقتی ارام شدی با هم صحبت می کنیم...شما باید بر اوضاع مسلط باشید.اصلا سعی نکنید بهانه بیاورید سعی نکنید جواب هایی بدهید که کارتان را توجیه کند به خصوص در مورد بحث هایی که سر مسایل خیلی جزیی است مثل دیر کردن شام مرتب نبودن خانه یا چیزهایی از این دست اصلا جواب هایی که حالت دفاعی دارند ندهید چون فورا در موقعیت بازنده قرار می گیرید.
خانم مرادی در سکوت نگاهم می کرد.با جدیت گفتم:
-برای بهبود روحیه و به دست اوردن اعتماد به نفستان توصیه میکنم هر روز یکی از کارهای مورد علاقه تان را انجام دهید.
خانم مرادی سری تکان داد و گفت:
من مثل یک زندانی هستم.
-خوب کارهای مورد علاقه لزومی نداره خارج از خانه باشند.مثلا شاید از گوش دادن به موسیقی یا یک حمام طولانی یا مثلا مطالعه لذت ببرید.شاید از ارایش کردن یا لباس جدید پوشیدن خوشتان بیاید هر روز سعی کنید یکی از کارهای مورد علاقه تان را انجام دهید این طوری روحیه تان حفظ می شود اگر به خودتون اهمیت بدهید و خودتون رو دوست داشته باشید مطمئن باشید بقیه از جمله همسرتان هم یاد می گیرن بهتون احترام بذارن و اهمیت بدن.
بعد از اینکه کمی دیگر در مورد کارها و عکس العمل هایی که خانم مرادی در مقابل شوهرش باید انجام می داد حرف زدیم و او رفت حسابی احساس خستگی می کردم.
تقریبا یک ربع به پایان ساعت کاری ام مانده بود.کلید را تحویل خانم احمدی دادم.طبق معمول گفت:
-خسته نباشید.
لبخند زدم:
واقعا خسته شدم ولی این خستگی کجا خستگی که از یک جا نشستن وبیکاری پیدا می شه کجا!...
وقتی از در خارج شدم سوز سردی لرزاندم.بر سرعت قدم هایم افزودم هنوز به خیابان اصلی نرسیده بودم که ماشینی کنارم ایستاد و بوق زد. بی توجه به راهم ادامه دادم اما باز صدای بوق از جا پراندم.با عصبانیت برگشتم و در کمال تعجب کیارش پسر دکتر محتشم را دیدم که با ماشین مدل بالایش جلوی پایم ایستاده سرش را از پنجره بیرون اورد و با خنده گفت:
سلام ببخشید انگار ترسوندمتون.
سلامش را پاسخ دادم و گفتم:
خیلی ممنون.خودم می رم.
از ماشین پیاده شد و رنجیده گفت:
خواهش می کنم بفرمایید.هوا سرده...
دودل سوار شدم.کیارش بر عکس همیشه پرحرف و وراج شده بود.حال تک تک اعضا خانواده را پرسید.می دانستم که می خواهد سر صحبت را باز کند اما برای چه نمی دانستم.سرانجام گفت:
خوب از کارتون راضی هستید؟
با خستگی جواب دادم:
بله بد نیست.تقریبا هر روز یک مشاوره دارم.
-خوب. خدا رو شکر.اگه خودتون بتونید سهام دار باشید به نفعتونه!
-بله ولی پول زیادی می خواد که بنده ندارم.
خندید:ای لعنت به پول که همه چیز بهش بستگی داره.انشاالله با یک دکتر پولدار ازدواج می کنید براتون یک کلنیک میخره.
جدی جواب دادم:
بد نیست ولی هدف من از ازدواج کمی بیشتر از خرید سهام یک کلنیک است.
لحن کیارش هم جدی شد:
خوب هدف شما چیست؟
متعجب نگاهش کردم.چشمان روشنش بی نهایت جدی بود.مردد گفتم:
-فکر می کنم منظورتون رو درست متوجه نشدم!
کیارش همان طور که به خیابان خیره شده بود گفت:
-خوب این هم یه سواله مثل بقیه ی سوال ها من نمی دونم چرا خانم ها نسبت به این جور سوال ها انقدر حساس هستن!
مدافعانه گفتم:
نه این طورها هم نیست.خوب هر کسی از ازدواج یک هدفی داره هدف من رسیدن به ارامشه.
-یعنی براتون مهم نیست شریک زندگیتون چه شرایطی داشته باشه؟
-خوب مسلمه که مهمه ولی اینها وسیله ای است برای رسیدن به هدف شما نپرسیدید شرایط شریک زندگی از نظر من چیه درسته؟
کیارش نگاهم کرد و خندید:
درسته یادم رفته بود که شما خیلی باهوش هستید.خوب حالا می پرسم...
خیره به خیابان شلوغ گفتم:
خوب یک سری شرایط لازم است مثل تحصیلات خانواده سن و سال و شرایط فرهنگی موقعیت مالی مناسب...یک سری شرایط هم سلیقه ای است مثل تیپ و قیافه... چه می دونم قد و هیکل...
کیارش دوباره خندید.عصبی پرسیدم:چی انقدر خنده داره؟
دست پاچه جواب داد:
ببخشید قصد جسارت نداشتم.داشتم با خودم فکر می کردم شاید از نظر شما شرایط لازم را داشته باشم ولی این شرایط کافی نباشند...نه؟
از اینکه چقدر ماهرانه به این بحث کشیده شده بودم خودم هم در حیرت ماندم.به کیارش که بی خیال رانندگی می کرد نگاه کردم.چه طور در عرض چند ثانیه و با شنیدن چند کلمه همه چیز انقدر عوض شده و مرا معذب کرده بود.کیارش اهسته پرسید:
-شاید من اصلا در لیست افراد شرایط دار شما نیستم.
نفس عمیقی کشیدم و با تمام جسارتم گفتم:
حالا این حرف ها برای چیه؟
کیارش دوباره جدی شد:
خوب شاید برای یک تصمیم گیری...
به خیابان های اشنا نگاه کردم نزدیک خانه رسیده بودیم.تا ده شمردم می خواستم کمی بر اعصابم مسلط شوم تا به حال با چنین پیشنهاد رک و پوست کنده ای روبرو نشده بودم.ولی شمردن هم فایده ای نداشت.ترجیح دادم سکوت کنم.سرانجام به خانه رسیدیم وقتی کیارش جلوی در ایستاد گفتم:
زحمت کشیدید خیلی ممنون.
کیارش ابرویش را بالا برد و با خنده ای پنهان در صدایش گفت:
-این دک کردن واقعا به طور کارشناسانه و روانشناسانه بود.
سعی کردم نخندم:
اصلا به همه سلام برسانید.
کیارش مودبانه لبخند زد:
حتما معنی این جمله هم "بفرمایید خونه است" دیگه!
-انتظار چه جوابی دارید؟
-یک جوابی که به سوالی که پرسیدم بخوره.
زنگ را فشار دادم و گفتم:
الان نمی دونم چی باید بگم.
کیارش سریع سوار ماشین شد و گفت:
پس چند روز دیگه مزاحم میشم خدانگه دار.
کاملا روشن بود که نمی خواهد با کسی از خانواده ام روبرو شود.ذهنم درگیر و خسته بود.ان شب بدون خوردن شام با افکاری درهم برهم به خواب رفتم.
رمان ورود عشق ممنوع
بعد از اینکه یه میدون رد کرد کنار یه پژوه 206 وایستاد و براش بوق زد
چند لحظه بعد دختری از ماشین پیاده شد و به طرف ما امد.
به به جناب سروان چه عجب ما شما رو دیدیم ....ستاره سهیل شدی دیگه کم کم داشتیم فراموش می کردیم شخصی به اسم شهاب احمدی هم وجود داره
شهاب - باز تو منو دیدی شروع کردی .....سلامتم که طبق معمول از گشنگی خوردی
علیک سلام جناب سروان اخمو
ای خدا این دیگه کیه ؟.... چقدر خودمونی با شهاب حرف می زنه
شهاب - رویا باز کارم به تو افتاد تو هم شروع کردی
اه وا شهاب من چی رو شروع کردم
وای بهش شهابم میگه ..نکنه ... نکنه نامزدشه ............وای نه ............اینطوری باشه من که دق می کنم
شهاب - انقدر حرف زدی فراموش کردم خانوم دباغو بهت معرفی کنم
ایشون رویا هستن دختر خاله من
اخیش بخیر گذشت دختر خالشه ............. خله دختر خالش باشه ....مگه نشنیدی میگن عقد پسر خاله و دختر خاله رو تو اسمونا بستن حالا اسمون چندمشو الله و اعلم ...چقد خوشگلم هست
رویا- سلام من رویام از اشنایی با شما خوشوقتم
چه با نمک می خنده منم جای شهاب بودم عاشق همین خند هاش می شدم خر که نیست عاشق سبیلای من بشه
-سلام منم ژاله هستم
رویا - چه اسم قشنگی
-ممنون
شهاب - رویا کارتون چقدر طول میکشه
رویا- فکر نکنم بیشتر از یکی دوساعت طول بکشه
شهاب - پس این خانوم دباغ دوساعت دست شما امانت تا کارتون تموم بشه
رویا- ای به چشم جناب سروان شما جون بخواه کیه که بهت بده
شهاب - رویا حیف عجله دارم و گرنه خودت می دونی نمی زارم بی جواب بمونی
رویا در حالی که می خندید در طرف منو باز کرد
رویا- خوب بنده در خدمتم
با تعجب به شهاب نگاه کردم و سرمو تکون دادم که این چی می گه
شهاب - رویا جون شما برو تا سوار اون غار غارکت بشی خانوم دباغ هم میاد
اینم به چشم به ماشین خوشگل منم توهین نکن و بعد در حالی که برای شهاب شکلک در می یورد به طرف ماشینش رفت
-من باید کجا برم
شهاب - برو خودت می فهمی
-اخه اینجایی که می گه کجاست
شهاب - چرا انقدر ترسیدی دختر به من اعتماد کن به رویا هم بگو دو ساعت دیگه میام اینجا دنبالتون
-اخه
شهاب - برو دیگه منتظرته
با ترس و دودلی از ماشین پیاده شدم و به طرف ماشین رویا رفتم که شهاب برام بوق زد و حرکت و کرد و رفت
رویا- خوب خوب یه بار دیگه سلام این پسر خاله اخموی من که نمی زاره ادم عین ادمیزاد سلام و علیک کنه و دستشو به طرف دراز کرد سلام من رویام خیلی خیلیم از اشنایت خوشوقتم عزیزم
منم اروم بهش دست دادم و با یه لبخند کوچیک
-سلام
رویا- خوب بریم که خیلی کار داریم
-ببخشید می پرسم کجا باید بریم
جوابی نداد و فقط خندید
تا چشم باز کردم دیدم توی ارایشگاهیم
اصلا برای چی اینجایم
رویا با دستاش اروم بازوهامو گرفت
رویا- خوب عزیزم برو اونجا بشین که خانوم رحیمی خوشگلت کنه
-چیکار کنه
رویا- خوشگلت کنه دیگه
-اخه برای چی
رویا- ژاله جون صبر داشته باش می فهمی
-اخه
رویا- عزیزم بشین باور کن این خانوم رحیمی کارش حرف نداره
-اما
دستاشو رو شونه هام گذاشت و با زور منو رو صندلی نشوند
رویا- ببین من مامورم و معذور اگه کارمو درست انجام ندم تو بیخ می شم ....تو که دلت نمی خواد برام چند سال حبس ببرن
با درموندگی به رویا نگاه کردم که با خنده های شیرینش بالای سرم وایستاده بود .
و با یه حرکت مقنعه رو از سرم برداشت
نمی دونم چرا مانعش نشدم شاید بخاطر اینکه تا بحال جرات اینکه با چیزی یا کسی مخالفت کنمو نداشتم .و همیشه دربرابر همه چیز سر تعظیم فرود می اوردم .
رویا- وای چه موهای بلند و قشنگی داری
انقدر دلهره داشتم که متوجه حرفا و تعریفای رویا نمی شدم اگه دست خودم بود پا می شدم و فرار می کردم یه احساس گنگ و نامفهومی داشتم کمی هم ترسیده بودم
رویا- قربونت خانوم رحیمی دست بجونبون که تا دوساعت دیگه باید یه تیکه ماه تحویل یکی بدم
منظورش از این حرفا چی بود ....تحویل کی؟ تحویل چی؟.... یعنی اینا همش یه تو طعئه خانوادگی بوده
از کار شهاب اصلا خوشم نیومد.... خوب می تونست مثل ادمیزاد بهم بگو برو ارایشگاه به خودت برس حالم بهم خورد بس که این قیافتو دیدم ....به دختر خالش نگاه کردم از نظر قیافه زمین تا اسمون با شهاب فرق داشت
نمی دونم به رویا چی گفته بود که اون مامور انجام اینکار کرده بود .........پس شهابم به من به دید یه ادم زشت نگاه می کنه ...و همه حرفاش شعار بوده ....قبل از اینکه ارایشگر بندو بیاره نزدیک صورتم .....دستشو پس زدم و از جام بلند شدم .
مقنعم که رو دسته صندلی بود و برداشتم و سرم کردم
رویا – چی شد ژاله جون ؟
جوابشو ندادم و از پله های ارایشگاه رفتم بالا
رویا – صبر کن دختر حداقل بگو چی شد.
-شما درباره من چی فکر کردید
رویا – منظورت چیه ؟
-اقای احمدی گفته منو بیاری اینجا .منظورشو از اینکارا نمی فهم
رویا -ببین به من فقط گفته بیام و تو رو بیارم ارایشگاه دیگه هیچی بهم نگفته
-خوب این یعنی چی؟
عزیزم ژاله جون باور کن منم هیچی نمی دونم ولی تنها چیزی که می دونم اینه که شهاب ادمی نیست که بخواد به کسی توهین کنه عزیزم ...باور کن من دیگه هیچی نمی دونم
به صوتش نگاه کردم یعنی اینم فکر می کنه من زشتم پس چرا مثل دیگرون کنار لبش یه نیشخند نیست یا حرفی نمی زنه که مسخرم کنه.
شهاب تو که می گی من زشت نیستم .....پس چرا منو فرستادی اینجا
هزارتا چرای دیگه امد تو ذهنم .
اگه توی شرایط و موقعیت دیگه بودم بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم می رفتمو و به همشون بدو بیراه می گفتم
اما حالا نه..... از ته دلم با خبر بودم . دلم به وجود شهاب عادت کرده بود .دوسش داشت . عاشق لبخنداش بود.عاشق چشای مشکیش
حالا که می دونستم دوسش دارم نمی تونستم راحت بذارم و برم نمی دونستم اون چه احساسی نسبت به من داره.
شاید هدفش از اینکار این بود که ببین من چقدر تغییر می کنم بعد ببینه می تونه دوسم داشته باشه یا نه ؟
نه خره خیلی خودتو تحویل گرفتی
شایدم می خواد بگه من می تونستم زودتر از اینا به خودم برسم ولی اینکارو نکردم .
شایدم.... چه فرقی می کنه که اون چه فکری می کنه من که دوسش دارم چرا به خودم نرسم و به خاطر اونم که شده از این ریخت و قیافه در بیام
هنوز رویا منتظرم و ایستاده بود سرمو پایین انداختم و دوباره وارد ارایشگاه شدم و رویا بدون حرفی دنبالم امد
وقتی بند و نزدیک صورتم اورد چشامو بستم
وای خدا .............جونم در امد فکر نمی کردم انقدر درد داشته باشه
تا ابروهامو برداره فکر کنم نیم کیلویی اشک ریختم
ارایشگر- خانومی می خوای موهاتم کوتاه کنم
رویا - حیف این موهای بلند نیست کوتاه بشن نظرت چیه یکم مرتبشون کنی
فقط سرمو تکون دادم که یعنی باشه
و ارایشگر هم موهامو مرتب کرد و کمی جلوی موهامو حالت داد .
وقتی کارش تموم خودمو تو اینه دیدم
نه باورش سخت بود چقدر عوض شده بودم دیگه اون گربه ای نبودم که می شناختمش
رویا - وای چقدر صورتت روشن شده ژاله جون
ارایشگرر- این ابروهای کشیده با چشای عسلیت صورتت ناز کرده
نمی گم محشر شدم یا یه پری دریایی.... اما اونی نبودم که خودم از دیدنش خجالت می کشیدم
تازه به این سوال رسیده بودم چرا هیچ وقت به ارایشگاه نیومده بودم. شاید برای اینکه می دیدم وجودم برای کسی ارزشی نداره ...پس برای چی اینکارو می کردم .
شاید فکر می کردم نباید قبل از ازدواج اینکارو کنم .
شایدم از ترس حرف مردم که بهم هر عنگی رو نچسبونن شایدم نمی دونم نمی دونم
فقط می دونستم حالا ژاله تو اینه رو بیشتر دوست دارم .
احساس اعتماد به نفس بیشتر .
احساس وجود داشتن .
احساس نفس کشیدن
قبل از هر حرفی رویا پول ارایشگاهو حساب کرد و باهم امدیدم بیرون
رویا- خوب بدو بریم که اگه دو دقیقه دیگه دیر برسیم پوست سر دوتامون کنده است
با خنده ها و شوخی های رویا سوار ماشین شدیم
حالا دوست داشتم سرمو بالا بگیرم و بگم منم هستم
رویا- چرا انقدر کم حرفی
- اخه حرفی برای گفتن ندارم
رویا- البته تقصیر تو هم نیستا من زیاد وراجی می کنم
-نه اتفاقا اصلا ادم وقتی پیشته به چیز دیگه فکر نمی کنه
راستی شما نامزد اقای احمدی هستی
رویا- من ؟
- اره؟
بلند خندید ....یه دفعه این حرفا رو جلوی شوهرم نزنیا
شوهرت؟
رویا- عزیزم من ازدواج کردم.... دو ساله ....
اه ...با این حرفش انقدر خوشحال شدم که نزدیک بود از خوشی زیاد بلند بخندم
رویا حرف می زد و می خندید و من از خوشی زیاد داشتم با دم نداشتم گردوها رو یکی یکی می شکستم
انقدر این ارایشگاه و اصلاح کردنم برای من انی و یهو شد که به کل مهمونی رو فراموش کرده بودم .
به میدون مورد نظر رسیدیم هنوز شهاب نیومده بود .
رویا شمارشو روی برگه نوشت
رویا- بیا این شماره منه
خوشحال می شم منو مثل دوست خودت بدونی و هروقت مشکلی داشتی یا اینکه دلت خواست یکی مختو بخوره باهام تماس بگیر
برگه رو از دستش گرفتم
رویا- تو شماره داری؟
-نه من ندارمم
رویا- شماره خونه چی؟
-خونمون تلفن نداره
یه نگاهی کرد خواست چیزی بگه که ماشین شهابو انور میدون دید و براش بوق زد و اون میدونو دور زد و کنار ماشین رویا وایستاد
رویا- خوب عزیزم خیلی خوشحال شدم دیدمت حتما یه بار بگو شهاب بیارتت خونمون
- ممنون خیلی امروز زحمتت دادم
رویا- نه عزیزم چه زحمتی تا باشه از این زحمتا یادت نره تونستی باهام تماس بگیر
- باشه
از ماشین پیاده شدم نمی دونم چی دم گوش هم پچ پچ می کردن که نیش شهاب تا بنا گوشش باز بود
همین طور وایستاده بود و داشتم نگاشون می کردم که یادم امد باید الان برم و سوار ماشین شهاب بشم
وای خدا جون با این صورت من الان از خجالت اب می شم .....اصلا روم نمی شه ... مقنعمو کمی کشیدم جلو و سعی در مخفی کردن صورتم می کردم رویا بعد از اینکه از شهاب خداحافظی کرد برای منم دست تکون داد و با ماشینش رفت .
حالا با چه رویی برم بشینم می دونستم از خجالت حسابی سرخ کردم اروم در جلو رو باز کردم و نشستم
انقدر هول بودم که حتی یه سلام کوچولو هم نکردم و سریع رومو کردم طرف شیشه و ساکت شدم .....اونم حرفی نزد
تا منو برسونه خونه شب شده بود .
جلوی در خونه ماشینو نگه داشت و پیاده شد تا وسایلو بیاره پایین
منم کمکش کردم بدون کوچیکترین حرف
هنوز سرم پایین بود و روم نمی شد بهش نگاه کنم در حالی که گاهی سنگینی نگاشو رو خودم احساس می کردم
.وقتی اخرین بسته رو هم به دست داد .....جرات کردم و اروم بهش گفتم
- اصلا کار خوبی نکردید
صبر کردم ببینم چیزی می گه یا نه.... ولی چیزی نگفت و به طرف ماشینش رفت و ماشینو روشن کرد و دنده عقب گرفت و منم به رفتنش نگاه کردم...... به انتهای کوچه که رسید برام چراغ زد .
فکر کردم داره خداحافظی می کنه ولی دیدم مدام داره برام چراغ می زنه و اخرم با دست بهم اشاره کرد که طرفش برم
. باز کمی مقنعه رو کمی جلو کشیدم و به طرفش رفتم و دستمو گذاشتم رو سقف ماشین و به طرف پنجره ماشین خم شدم ببینم چی می گه
شهاب- پس فردا کمی زودتر میام دنبالت تا....ادامه جملشو نگفت و بهم نگام کرد تا منم مثلا یه چیزی بنالم ولی من چیزی نگفتم
شهاب- کاری نداری
با صدایی که از ته چاه در می یو مد . نه خداحافظ
خداحافظ
و سر جام وایستادم که بره.... کمی عقب رفت ولی وایستاد دوباره با ماشین به طرف امد و در حالی که کمی می خندید
دوباره خم شدم که ببینم باز چی می خواد بگه
شهاب – ژاله
وقتی اسممو گفت گر گرفتم و بهش خیره شدم
شهاب - خیلی قشنگ شدی
و با گفتن این حرف بدون اینکه مجالی بهم بده با سرعت دنده عقب گرفت و از کوچه زد بیرون
شاید این بهترین جمله ای بود که تو تمام این سالا کسی می تونست بهم بگه و چقدر برام دلچسب و شیرین بود .
حال خودمو نمی دونستم یا می خواست اشکم در بیاد یا می خواستم بخندم هنوز به انتهای کوچه نگاه می کردم شاید باز ببینمش ولی اون رفته بود و با حرفش منو برده بود تو ابرا
اروم به طرف در رفتم قبل از وارد شدن به حیاط دستمو به چارچوب در تکیه دادم و دوباره به ته کوچه نگاه کردم . احساس می کردم هنوز اونجاست نا خوداگاه لبخندی به لبام نشست . و با دست دیگم دستی به صورتم کشیدم تا باورم بشه دیگه خبری از اون گربه همیشگی نیست .
استرس دارم ...حالت تهوع شدید......سردرد .....احساس می کنم خون به مغزم نمی رسه ......نه شام خوردم نه صبحونه.......هر 15 دقیقه فشارم میفته و منم مدام با اب قند در حال پیدا کردن این فشار خون بد مصبم .........نا خون تمام انگشتامو هر کدومو 10 بار خوردم ......از صبح تا حالا دو بار دوش گرفتم .......از دیروز تا حالا چیزی قریب به ده هزار بار همه لباسامو پوشیدمو و جلوی اینه رژه رفتم ....... زمان داره برام به اندازه سرعت نور می گذره ..............می خوام فرار کنم ................ولی می دونم عرضه این کارو هم ندارم.........می خوام یکی کنارم باشه ولی خبری از هیچ موجود زنده ای نیست ..............می خوام خودمو اروم کنم پس هی ایت الکرسی می خونم و لی تا نصفش نمی تونم بیشتر بخونم.......اخه تا همون نصفه بیشتر حفظ نیستم .........
دیروز دوباره کیوان پسر صاحب خونه امد و یاد اوری کرد که خونه رو تا اخر ماه باید خالی کنم .
نگرانی مهمونی کم بود این بد بختی هم به بد بختیام اضافه شد .
***
لباسامو پوشیدم..... تو حیاط رو پله در حالی که زانوهامو بغل کردم و چونمو گذاشتم روشون و خودمو عقب جلو می کنم نشستم و منتظر امدن شهابم .
تا اینکه صدای بوق ماشینشو می شنوم . سریع بلند شدم و وسایلمو برداشتم
نفس حبس شده تو سینمو می دم بیرون و درو باز می کنم
تا دروباز کردم شهابو دیدم که پشت در منتظرمه ... خوشتیب تر از همیشه است . بهش خیره شدم و اونم با یه لبخند بهم نگاه کرد
تو دلم گفتم کاش مال من بودی
شهاب سلام
با کمی شرم ...سلام
شهاب -همه چیتو برداشتی
اره
وسایل تو دسمو ازم گرفت و برد گذاشت صندلی عقب و در جلو رو برام باز کرد و خودشم رفت سوار شد
-میگم چیزه
شهاب – چیه؟
- میگم به نظرت امدن من واجبه.... میشه من نیام ...من حتی نمی دونم چطور می خوام به تو کمک کنم
با خنده گفت امدنت که واجب کفایی....در ثانی حتما باید بیای .... بعدشم نگران نباش به موقعش می فهمی چطور می تونی بهم کمک کنی
-حالا چرا انقدر زود امدی دنبالم نکنه می خوای زودتر از همه بری اونجا
شهاب - نه همچین زودم نیست تا تو بری ارایشگاه و بیای فکر کنم دیرم بشه
ارایشگاه ؟
اره
دوباره برای چی؟ من که .....
شهاب - ای بابا همینطوری که نمی شه امد مهمونی اونم این مهمونی ...رویا از ارایشگاه برات وقت گرفته
-رویا هم میاد؟
شهاب - نه
تا رسیدن به ارایشگاه دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد
کمی می ترسیدم نمی دونم این ترس لعنتی چی بود که عین خوره افتاده بود به جونم هر کاری که می خواستم بکنم این ترس بود که اول میومد جلو و تمام وجودمو می لرزوند.بعدم تا نیششو نمی زد گورشو گم نمی کرد که نمی کرد
پس بهترین کار اینکه نترسی ....نترس دختر قوی باش....اره قوی مثل کوه قوی باش
و بعد در حالی که نفسمو با غم می دادم بیرون گفتم زرشک..... اگه تو مثل کوه قوی بشی ....شانس بیار خودتو تا اونجا خیس نکنی کلی هنر کردی دخی
به شهاب نگاه کردم چقدر اروم بود و مطمئن .... انگار می دونست امشب به هدفش می رسه ....کاش منم مثل اون دل شیر داشتم
که چی بشه دل شیر داشته باشی ...لابد می خواستی با دل شیریت بری به جنگ مژی و فریده.....چه می دونم الان مخم هنگیده.....اخه کی مخت فعال بوده که حالا بهنگه ...
اوه چقدر دارم چرت و پرت می گم..... خدا روشکر که نمی تونه مخمو بخونه وگرنه اصلا بهم محل سگم نمیداد با این مغز بکرم
شهاب - خوب خانومی من یه ساعت دیگه میام اینجا دنبالت
-ببین میشه یه چیز بگم
شهاب - باز چی شده....خواستم دهن باز کنم که ..... فقط نگو نمیام و بی خیال مهمونی شو تو برو منم بای که جون تو اصلا راه نداره
-اصلا
شهاب - اصلا
-خیل خوب پس تا یه ساعت دیگه
با خنده یه ساعت دیگه
نه .......اینم نمی دونم خروسشه... مرغشه .... هنوز یه پا داره و از خر شیطون پایین امدنی هم نیست.
خوب با اطمینان می تونم بگم این دفعه که رفتم ارایشگاه نه ترسی داشتم که به جونم بیفته و نه خجالتی که از سرو روم بباره و از همه مهمتر دیگه قرار نبود درد بند انداختنو تحمل کنم.
بعد از کار ارایشگر نگاهی به خودم انداختم با ارایشی که رو صورتم انجام داده بود چهره ام کمی تغییر کرد . و به قول خانوم رحیمی با نمک شده بودم
البته ازش خواسته بودم ارایشمو زیاد غلیظ نکنه که زیاد تو ذوق بزنه
کارم بیشتر از یک ساعت طول کشیده بود وقتی از ارایشگاه امدم بیرون شهابو دیدم که منتظرمه
-سلام ببخش دیر شد
(در حالی که نگام می کرد) سلام منم تازه امدم زیاد منتظر نشدم
بعد از گذشت 10 دقیقه
-راستی ادرس داری؟
شهاب - پس دارم کجا میرم
-خوب پرسیدم اخه تو که ادرس مهمونی رو نداشتی
شهاب - دباغ کار منم پیدا کردن همین چیزای مجهوله
-چه خوب پس واقعا کار درستی
شهاب - تازه فهمیدی
-نه تازه نفهمیدم ولی هنوز یه سوال تو ذهنم هست
شهاب - چی؟
- تو که کارت پیدا کردن چیزای مجهوله یه لطفی کن و این سوال مجهول منو هم جواب بده
شهاب - باشه اگه بتونم چرا که نه
چطوره که تو همه کار می تونی بکنی هرجایی که بخوای می تونی بری ...ولی نمی تونی بدون بلیت سوار اتوبوسای واحد بشی....
در حالی که چونمو می خاروندم....... باور کن هر چی فکر می کنم به جواب قانع کننده ای نمی رسم
دیدم که سریع گوشه خیابون پارک کرد و به طرف من برگشت
شهاب - ژاله تو مشکلت با این بلیت اتوبوسای واحد چیه ؟
-هیچی بخدا
شهاب - پس چرا به این بلیت گیر دادی
اب دهنمو قورت دادم ...فقط سوال بود به جون تو ....باشه دیگه نمی پرسم
با نگاهی که توش هم خنده هم جدیت موج می زد به هم نگاه کرد
-دیر می شه ها نمی ری
چیزی نمونده بود که از خلی زیاد من سرشو بکوبه به فرمون ولی به همون لبخند همیشگیش اکتفا کرد و راه افتاد
تا به عمرم چنین خونه ای ندیده بودم از نمای بیرون که داد می زد توش باید چه خبر باشه باید بگم این خونه چیزی کمتر از کاخا نداشت
شهاب ماشینو نزدیکای خونه جناب رئیس متوقف کرد .
یه عالمه ماشین مدل بالا که حتی اسم یکیشونم نمی دونستم پارک شده بود
با هم پیاده شدیم من که از همون اول شروع کرده بودم به لرزیدن با قدمای اهسته دنبال شهاب راه افتادم .
نزدیک دم ورودی وایستادم شهاب متوجه نشده بود و همین طور داشت می رفت .
نه ژاله تو متعلق به اینجا نیستی... تو رو چه به اینجا ها برگرد. می خواستم برگردم باید از غفلت شهاب استفاده می کردم هنوز متوجه من نشده بود سرییع پشتمو کردم به طرفش و به طرف خیابون اصلی رفتم که شاید اونجا ماشینی گیرم بیادو و فلنگ ببندم .
ترس، دلهره و اضطراب داشتن به جونم چنگ می نداختن ..
اخه تا حالا اینجور جاها نیومده بودم مخصوصا اینجا که باید حسابی هم شلوغ باشه
داشتم به خیابون اصلی نزدیک می شدم که یکی از پشت بازومو گرفت
شهاب – تو داری کجا می ری؟
-من نمی تونم .........می ترسم ........من هیچ وقت اینجور جاهاد نبودم... انقدر دستپاچلوفتیم که همه کارای تو رو هم خراب می کنم..... تازه حتما ابروتم می برم ....بذار برم .
وقتی این حرفو زدم با دستی که بازومو گرفته بود به طرفی هلم داد و باعث شد چند قدمی به عقب پرت بشم و کیفم از دستم بیفته
شهاب – تو همیشه انقدر ترسویی.
- من..
شهاب – لازم نیست چیزی بگی برو ... از اولم باید می دونستم که تو نمی تونی
ولی گفتم شاید باید یکی هلت بده تا راه بیفتی.... ولی نه کاملا اشتباه فکر می کردم تو ترسوتر بی جربزه تر از این حرفایی .
برو برو برگرد به همون زندگی قبلی خودت ..... مثل همیشه بذار همه به کارات بخندن و تو هم تو سکوت بهشون نگاه کنی و با سکوتت به همشون بگو اره حق باشماست من یه ادم ترسو، بی عرضه دستو پاچلفتیم
فکر می کردم شاید اعتماد به نفست به خاطر چهرهته که انقدر پایینه ولی وجود تو خالی از اعتماد به نفسه.......... برو.......... اره برو
برو تا امثال مزژگانا و فریده ها به خودت و اعتمادت به نفس بخندن .. لایق بیشتر از اینا نیستی ژاله .... برو با رفتنت ثابت کن حرفام درسته برو
این شهاب بود که با من اینطوری حرف می زد . قبلم از درد فشرده شد .
-تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی
شهاب - چرا ندارم.... پس چرا بقیه حق دارن هر جور دوست دارن باهات حرف بزن و برخورد کنن.... منم که چیزی از اون جماعت کم ندارم .....
پس هرچی بگم حق دارم و حقته
-من ترسو نیستم
شهاب –هستی.....با فرارت داری ثابت می کنی که هستی ..من از ادمای ترسو بدم میاد.......... از ادمایی که حتی جرات گفتن یه نه ساده رو هم ندارن بدم میاد............ از ادمایی که حتی سعی نمی کن یکم خودشون عوض کنن بدم میاد .
شهاب - برو من بدون تو هم می تونم کارامو پیش ببرم
- ولی اگه من نبودم اون اطلاعاتو هم به دست نمی یوردی
شهاب - اره شاید ولی بلاخره دیر یا زود که به دست می یوردم.... یادت باشه بهت گفته بودم که من چیکارم پس مطمئن باش تو هم نبودی اون اطلاعاتو به دست میوردم .
-اما من... من
شهاب - تو چی.... حرفتو بزن ....حرفی هم داری بزنی؟.... جز اینکه چرا من زشتم زشتم زشتم .............تو این چند وقته چیز دیگه ای هم به من گفتی
چونم می لرزید شهاب حرفاشو زده بود احساس خرد شدن می کردم چرا باید من اینطوری می بودم که شهاب این حرفا رو بهم بزنه کسی که دوسش داشتم
نمی دونستم چی باید بگم
چیزی هم نداشتم که بگم به چهرش نگاه کردم ... نمی خواستم از دستش بدم
یعنی حالا که کسی رو پیدا کرده بودم که بهم ثابت کرده بود منم وجود دارم ....نه نباید از دستش می دادم حتی اگه اون به منم فکر نکنه.... حتی برای یه مدت کوتاه حداقل تا اخر کار
کیفمو از روی زمین برداشتم و به طرف خونه رئیس رفت در حالی که از کنارش رد می شدم بدون اینکه بهش نگاه کنم
دیگه با من اینطوری حرف نزن
غرور نداشتم جریحه دار شده بود و باید به کسی که از صمیم قلب دوسش داشتم ثابت می کردم که تمام حرفای درستش غلطه
یعنی حالا باید ثابت می کردم که من می تونم عوض بشم اونم فقط به خاطر تو.... اره فقط به خاطر تو شهاب ...
پس باید خودمو برای هر برخوردی و اتفاقی اماده می کردم
****
با هم وارد باغ شدیم
- نگفتی چطوری خودتو دعوت کردی؟
شهاب - خودمو نه خودمونو .... تو این مهمونیا انقدر سر همه شلوغه که چندان دقتی نمی کنن که کیا امدن و کیا نیومدن مخوصا ما که کارمندای جزئیم .....کسی به وجودمون اهمیت نمی ده
- مژی و فریده که اهمیت می دن ....چون از نظر اونا این مهمونی نشون برتری اونا نسبت به منه
شهاب - تو نیازی نداری به کسی در باره حضورت تو این مهمونی تو ضیح بدی
..راستی سعی کن از جلوی چشمم دور نشی این خونه خیلی بزرگه ...فکر کنم برای پیدا کردن سوئیچ حسابی باید وقت بذارم .
- نگفتی من چطور می تونم کمکت کنم
شهاب - فعلا صبر کن کمی از مهمونی بگذره و من تمام موقعیتا رو بسنجم تا هر موقعه ازت کاری رو که خواستم انجام بدی
- الان کجا می ریم
با خنده.... الانم می ریم تو ساختمونو کمی از مهمونی لذت می بریم چطوره؟
شونه هامو بالا انداختم و تو دلم گفتم این از منم مشنگتره.... ولی قد یه دنیا دوسش دارم
بوی دود سیگار و ادکلون تو هوا پیچیده... همه دارن تو هم می لولند
از بودن تو این جمع باز وجودمو ترس گرفته ولی به خودم قوت قلب می دم
هی اروم باش دختر اروم......تو تنها نیستی شهاب اینجاست.... تو تنها نیستی
جلوی در ورودی خدمتکاری کیف و مانتومو ازم گرفت و منو شهاب وارد سالن شدیم
سر چرخودندم تا ببینم اشنایی می بینم یا کسی که چهرش برام اشنا باشه
بعضی از کارمندارو که می شناختم امده بودن .
بی جهت همش دنبال فریده و مژی بودم ولی هرچی چشم چرخوندم ندیدمشون ............ شاید هنوز نیومدم
شهاب -بیا بریم انور .........هم می تونیم از اونجا همه رو ببینیم...... هم جای نشستن هم هست.
-ببین تو می تونی راحت نفس بکشی
شهاب -اره چطور
-احساس می کنم نفسم بالا نمیاد
شهاب -نگران نباش به خاطر بوی سیگاره الان عادت می کنی
- اگه نکردم چی
شهاب - اینکه پرسیدن نداره می ری بیرونو و نفس تازه می کنی و بر می گردی
- چه خوب شد گفتی ........با خودم گفتم نکنه باید تا اخر مهمونی همینجا بشینم
شهاب -گفتم از جلوی چشام دور نشو ولی نگفتم فقط یه جا بشین دختر خوب
-اوه خدا خیرت بده ها کم کم داشتم می ترسیدم که اگه کار لازم شدم باید چه غلطی کنم... که با این حرفت خیالمو راحت کردی
شهاب - دباغ تو روخدا یه امشبی رو منو به خنده ننداز
-حرفم انقدر خنده داربود؟
بهش نگاه کردم در حالی که داشت به جای دیگه نگاه می کرد می خندید
خدمتکاری با سینی که توش دوتا جام پایه بلند بود نزدیکمون شد و بهمون تعارف کرد .
هوای گرفته اونجا داشت خفم می کرد سریع دست دراز کردم و یکی برداشتم
به شهاب نگاه کردم که داشت نگام می کرد
- بردار تشنت نیست........ تازه می خواستم برم دنبال اب ....که این اقا زحمتشو کشید و برامون شربت اورد....... بردار این بره معلوم نیست حالا حالا ها کسی برامون شربت بیاره ها...بردار دیگه
خدمتکار- اقا شما بر نمی دارید
شهاب - نه ممنون
- چرا بر نداشتی
شهاب جامو از دستم گرفت... ادم هرچیزی که بهش دادنو می خوره؟
-این که هر چیزی نیست شربته منم حسابی گلوم خشکه
شهاب -تو به این می گی شربت
-رنگش که به شربت می خوره
دیدم جامو توی گلدونی که کنارش بود سر و ته کرد
- وا چرا اینکارو کردی من تشنمه
با دست به یکی از خدمتکار اشاره کرد که به طرفمون بیاد
لطفا یه لیوان اب خنک برامون بیارید
چشم الان
شهاب -دباغ این شربت نیست لطفا حواست باشه لب به این چیزا نزنی
-خوب بزنم چی میشه منفجر که نمی شم
اره خودت منفجر نمی شه ولی شاید مخت کنجایش نداشته باشه و مخت منفجر بشه
بیا خیر سرمون امدیم مهمونی که خوش بگذرونیم . شیرم کرد که بیام تو .......حالا هی برام اقا بالاسر بازی در میاریه
من که محو مهمونا ی وسط سالن بودم که داشتن قره کمرشونو تخلیه می کردن
ولی شهاب چهارچشمی داشت همه جا رو نگاه می کرد و اصلا به چیزیایی که من توجه می کردم نگاه نمی کرد .
همونطور که داشتم به این ور اونور نگاه می کردم مژی و فریده رو دیدم که وارد شدن
من نمی دونم این دوتا درباره خودشون چی فکر می کنن... انگار الان تو ناف لس انجلسن
نگاه کن تورخد ا اینا چیه که پوشیدن با ورودشون اکثر چشای هیزو به خودشون جلب کردن
قربون خدا برم انگار موقعه افرینش فریده هرچی خاک اضافه بوده تو وجود این موجود جا داده که انقدر دنبه اضافه داره
حالا مجبوری با این هیکلت انقدر لباس تنگ بپوشی که موقعه راه رفتن هر کدوم از دنبه هات یه طرفت بیفتن
هنوز متوجه من نشدن شایدم چون چهرهم عوض شده نفهمیدن که منم امدم
مژی هم که طبق معمول از اون لباسای جلف همیشگی پوشیده
از شانس منم دقیقا امدن کنار ما نشستن سعی می کنم زیاد بهشون نگاه نکنم
-ببین من سرو وضعم درسته
شهاب سر تا پامو نگاه کرد و اروم سرشو تکون دادکه یعنی اره
و زود سرش اور جلو و به بغل دست من نگاه کرد .و در همون حال به من نگاه کرد و دوباره به مژی نگاه کرد
شهاب - به به خانوم فردوسی شما هم تشریف اوردید
ای لال بشی شهاب من خودمو با هزار بدبختی قایم کرده بودم این چه کاری بود که کردی اخه
مژی تا مارو دید حسابی قرمز کرد
فریده - اه شما هم دعوتید فکر نمی کردم شما هم باشید
فریده و مژی هنوز نمی دونستن من کیم و طرف صحبتشون با شهاب بود .
مژی در حین حرف زدن به من هم نگاه می کرد
فکر کنم به این فکر می کرد که چقدر چهرم براش اشناست
فریده- اقای دادگر نمی خواید ما رو با دوستتون اشنا کنید
انگارکه فریده حرف دل مژی رو زده باشه با دوتا چشمش بهمون خیره شد
شهاب - اوه بله باید ببخشید ایشون خانوم ژاله دباغ ......نازمرد بنده هستن
یا خدا این چی گفت نامزد ش .... من...............من که حالت طبیعی نداشتم و چشام به جای چهارتا 10 تا شده بود..... بنده خدا ها مژی و فریده اونا که چشاشون 20 تا شده بود.
فریده با ناباوری............ هی دباغ خودتی
به طرفشون برگشتم و دست راستمو کمی بالا بردمو و انگشتامو تکون دادم و با یه لبخند عریض
هی سلا م بچه ها
بیچاره ها با چشای گشادشون لال شده بودن واقعا باورش براشون سخت بود که این منم و شهاب منو به عنوان نامزدش معرفی کرده
راستشو بخواید مغز خودمم فعلا دیگه کار نمی کنه هنوز تو کف حرف شهاب بودم
مژی و فریده که سعی کردن لب و لوچه اویزونشونو یه جوری جمع کنن و چیز دیگه ای هم نگفتن
- چرا این حرفو زدی
شهاب - ببخش معذرت می خوام مجبور شدم ....نمی دونم چرا حوس کردم این مژگانو یه بار دیگه بچزونمش
تو دلم گفتم چزوندنشو که خوب چزوندی ولی منو بیچاره خفن چزوندی که گفتی مجبور شدی این حرفو بزنی .. ای بترکی که چزوندنتم دو طرفه است
دباغ همین جا باش من زودی بر می گردم
باشه
از نگاه کردن خسته شده بودم رئیس شرکتو دیدم که کت و شلوار سفیدی پوشیده بود و مدام سیگار می کشه و گاهی هم با صدای بلند می خنده
بعضی از خانومها هم براش عشوه خرکی میومدن
هی دباغ فریده بود
چطور خودتو قالبش کردی...بهت نمیاد انقدر اب زیر کاه باشی
مژی- اره فریده جون اب نیست وگرنه به پاش برسه بعضیا شنا گرایی قحاری هستن
توجهی به حرفشون نکردم و با خودم گفتم خوب که حالا چی می خواید با این حرفا منو بچزونید عمرا
حالا حالا ها باید بسوزید دماغ سوخته ها ........ناراحت نبودم که چرا جوابشونو ندادم چون می دونستم دارن می سوزن که این حرفا رو می زنن
هنوز اون وسط می رقصیدن و تو هم وول می خوردن
مژی و فریده رو دیدم که به طرف وسط سالن رفتن ....حتما رفتن که هنر مایی کنن.
دست به سینه نشستم و به اونایی که می رقصیدن نگاه می کردم
به اندام فریده نگاه کردم .......... چطور پائین تنشو تو این لباس جا داده یعنی اگه خم بشه احتمال باز شدن درز لباس هست
باز بلند گفته بودم
شهاب- باز شدن چی دباغ
-بازم شنیدی
شهاب- خوب چیکار کنم من خیلی وقته اینجام ولی تو اصلا متوجه من نشدی......حالا به کجا داری نگاه می کنی
-هان به .......به هیچی
شهاب- مطمئنی
-به چی؟
شهاب- به اینکه به جایی نگاه نمی کنی
-خوب دارم اون وسطو نگاه می کنم راستش یکم نگران لباس کسی هستم
شهاب- کی؟
-نه نگاه نکن
شهاب- والا اونطوری که تو داری بهش نگاه می کنی ادم می فهمه نگران لباس فریده ای
-واقعا
شهاب- نگران نباش اگر هم درزش پاره بشه ابروی تو نمی ره ابروی خودش می ره
هنوز نگام به وسط سالن بود و بدون اینکه به شهاب نگاه کنم شروع کردم به حرف زدن
-کجا بودی؟
شهاب- از هر طرفی می رم خدمتکارا هستن ....رفتن اون بالا خیلی سخته
-راستی تو هم بلدی برقصی؟
شهاب- من؟
-اره....... بلد نیستی؟
شهاب- دباغ بهم میاد
-نه نمیاد ......برای همین پرسیدم که مطمئن بشم
شهاب- تو چی تا حالا رقصیدی ؟
-نه.....دقت کردی
شهاب- به چی ؟
مژی چه قری میاد با محاسباتی که کردم لرزش اندامش از ویبره موبایلتم بیشتره
هنوز داشتم وسطو نگاه می کردم و اصلا به شهاب نگاه نمی کردم
- چرا؟
فریده - تو کارمند جزی کی تو رو ادم حساب می کنه
اخمام تو هم رفت
- پس برای چی امدی بگی
فریده - هیچی خواستم بدونی...تازه فرض کن دعوت هم باشی با این سر و وضع می خوای بیای
مثل بچه ها پرسیدم مگه سرو ضعم چطوریه
فریده - بگو چش نیست.......من که جات بودم اگه دعوتم می کردن که عمرا دعوت نمی کنن نمی یومدم .....اونجا فقط ادم حسابیا میان
تو دلم گفتم حتما یکی از اون ادم حسابیا هم تویی
- تو هم دعوتی؟
فریده - پس چی من هر سال دعوت می شم
لبخند تلخی زدم
- پس بهت خوش بگذره
فریده - نمی گفتی هم خوش می گذشت
چیزی نگفتم و اونم بدون حرف دیگه ای رفت
کیفمو برداشتم از اتاق زدم بیرون
که همزمان فریده و مژی هم امدن بیرون
مژده دیگه مثل سابق سر به سرم نمی زاشت ولی هنوز خنده های تمسخره امیزشو می زد .
فریده- هی دباغ می خوای بیای مهمونی
خوشحال شدم...... اره دوست دارم بیام ولی چطور من که دعوت نشدم
فریده - خوب یه راه هست که می تونی بیای
ذوق کردم.... راست می گی چه راهی
نگاه معنی داری به مژی انداخت و در حالی که مثل همیشه با تمسخر بهم می خندیدن
فریده - اگه دوست داری بیای راهی نداره جز اینکه به عنوان یکی از کارگر بیای اونجا برای کار کردن و پذیرایی
و بعد بلند زد زیر خنده
از نارحتی سر جام وایستادم بازم رو دست خورده بودم
چند قدمی که جلوتر از من رفته بودن که فریده برگشت و گفت
بابا خودتو خیلی تحویل می گیری دباغ .... حرص نزن فکر نکنم برای اون کار هم تو رو قبول کنن..... مردم که گناه نکردن موقعه پذیرایی از دست یه خدمتکار زشت لیوان شربت بگیرن و باز خندید.
زبونم لال شد و نتونستم جوابی بهش بدم ....عادت کرده بودم جواب همه رو تو دل خودم بدم
اره ولی گناهم نکردن با یه خرس پاندا همنشین باشن
با ناراحتی و دلخوری از شرکت زدم بیرون و به طرف اتوبوسای واحد رفتم مژی و فریده که جلوتر از من رفته بودن و تو صف وایستاده بودن
دستام تو جیب مانتوم بود و به صف و ایستگاه نزدیک می شدم که صدای بوق ماشینی نظرمو به خودش جلب کرد
برگشتم دیدم شهابه وقتی دیدمش تازه فهمیدم قد یه دنیا دلم براش تنگ شده با دست بهم اشاره کرد که برم و سوار بشم
منم که دوتا پا داشتم 10 تا دیگه هم قرض گرفتم که خدایی نکرده از سرعتم کم نشه
در جلو رو برام باز کرد و منم زودی سوار شدم
- سلام
شهاب - سلام خسته نباشی
- تو که امروز نمی خواستی بیای
شهاب - حالا بده امدم
شونه هامو بالا انداختم و فقط لبخند زدم انگار نه انگار که دیشب اون همه اتفاق افتاده باشه
داشت ماشینو دور می زد که چشمم به مژی و فریده افتاد که دهن دوتاشون از تعجب به اندازه یه بولدوزر باز شده بود
الهی دهنتو باز بمونه که بسته نشه انقدر دل منو می سوزونید
شهاب- با دکترت حرف زدم گفت امروز هم اخر وقت .....وقتش ازاده می تونیم به جای فردا امروز بریم.
- چرا اینکارو برام می کنی
جوابی نداد
- فقط برای تلافی کارام
شهاب- نه
- پس چی؟
شهاب- به عنوان یه دوست.... اشکالی داره برای دوستم کاری کنم
-با این کارت من بیشتر احساس حقارت می کنم
شهاب- احساست الگی احساس حقارت می کنه یه دوست خوب برای یه دوستش هر کاری که از دستش بر بیاد انجام میده
- ولی
شهاب- انقدر ولی نیار باشه
چیزی نگفتم و به منظره بیرون نگاه کردم
همین طور که داشتم بیرون نگاه می کردم یه دفعه برگشتم طرفش
- ببین درد که نداره
شهاب- تو هنوز این عادت برق گرفتگیتو فراموش نکردی
سرمو با شرم انداخنم پایین
- ببخشید
شهاب- نه درد نداره
- مگه خودت لیزیک کردی؟
شهاب- نه
- پس داری بچه گول می زنی
شهاب- مگه تو بچه ای..... نترس پرسیدم درد نداره تازه قطره بی حسی می ریزه تو چشت دیگه اصلا متوجه نمی شی
- هزینه اش خیلی زیاده ؟
در حالی که دنده رو عوض می کرد.... تو به این چیزاش کار نداشته باش
- خوب شاید خواستم یه روز پولتونو پس بدم
نفسشو بیرون داد و چیزی نگفت
منم فکر کنم با سکوتش بهم فهموند که تا مطب خفه شم و منم همین کارو کردم
****
هنوز خانوم طاهری به من به چشم قاتل باباش نگا می کرد و من به اون به عنوان ابدارچی نگاه می کردم
ما اخرین نفر بودیم بنابراین کسی جز ما تو مطب نمونده بود.
کمی می ترسیدم رو صندلی راحتی دراز کشیدم
دکتر پرهام چند قطره بی حسی تو چشا ریخت و سر مو زیر دستگاه لیزر قرار داد . با یه چیزی که نمی دونم چی چی بود پلکای چشممو باز نگه داشت و شروع به کار کرد
فکر کنم تا روی دوتا چشمم کار کنه نزدیک یه ساعتی شد تو این مدت چند باری تلفن همراه شهاب زنگ خورد و اون برای جواب دادن بیرون رفت
دکتر دیگه کارش با چشای من تموم شده بود.
چند بار چشامو باز و بسته کردم چشام شروع کردن بودن به خارش به مهتابیه اتاق که نگاه کردم انگار دورش یه هاله بود
دکتر- چیه چشات دارن اذیت می کنن
نه یکم چشام می خارن
طبیعیه چندتا قطره دیگه برات می نویسم بگیر و به چشات بزن فردا هم حتما اخر وقت یه سر بزن تا ببینم که دیگه مشکلی نداره
شاید هنوز کمی تار ببینی ولی تا فردا دیدت بهتر می شه به مرور بهترم میشه ولی زیاد با دستت چشاتو نمالون و از قطر ها هم استفاده کن
اگر هم دیدی خیلی چشات دارن اذیت می کنن زودی بیا
دکتر داشت حرف می زد که شهاب وارد شد
شهاب - چی شد تموم شد
دکتر پرهام - اره شهاب جان تمومه یعنی کار من دیگه تمومه
به من نگاه کرد مشکلی که نداری
- نه
شهاب - پس برو بیرون تا من بیام
از اتاق دکتر که امدم بیرون خانوم طاهری رو دیدم که رو مبلی نشسته و یه پاشو انداخته رو اون یکی پاش و یه مجله می خونه
به اطرافم نگاه می کردم باور نمی شد که بتونم یه روز هم بدون عینک همه چی رو ببینم
(کسایی که بعد از یه مدت عینکو از چشاشو بر می دارن می دونن چی می گم خیلی حس خوبیه دیگه چیزی رو صورتت نیست و احساس سنگینی نمی کنی ... ولی تا یه مدت دنبال یه گمشده می گردی به اسم عینک و هر بار که دنبالش می گردی می فهمی دیگه بهش نیازی نداری وکلی ذوق مرگ میشی .... شایدم من خیلی بی جنبه ام که اون موقعها زیاد ذوق مرگ میشدم .....بچه ها من دباغ نیستماااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااا من روح سرگردونشم یوهاهاهاهاهاهاهاها)
نگا ههای کینه توزیانه طاهری برام مهم نبود چون می دونستم دیگه قرار نیست اونجا زیاد بیام
هنوز در حال برانداز کردن مطب بودم
شهاب - بریم
با لبخند گفتم بریم
شهاب - اذیت که نشدی
نه اصلا ....فکر می کردم خیلی باید وحشتناک باشه .....هر چقدر که می گذره احساس می کنم دیدم بهتر میشه
فقط با لبخند بهم نگاه می کرد
- راستی کسی که سروانه خیلی مقامش بالاست
شهاب - نمی دونم
- واقعا نمی دونید
فقط خندید
- الان حتما خیلیا جلوت خم و راست میشن
شهاب - برای چی خم و راست
- چون سروانی دیگه
سرشو با خنده تکون داد
-راستی حالا دیگه کارت تو شرکت تموم شده
شهاب - نه
- یعنی بازم میای شرکت
شهاب - اره چون هنوز سوئیچو پیدا نکردم
-از کجا فهمیدی سوئیچ می خواد
شهاب - فایلایی که کپی کرده برای بچه ها بردن اونا هم حرفای تو رو زدن
با ذوق گفتم پس هنوز به کمک من نیاز داری مگه نه
شاید
- باز داری کجا می ری
حرفی نزد و جلوی یه خونه جمع و جور ویلایی وایستاد
پیاده شد منم به تبعیت از اون پیاده شدم در خونه رو با کلید باز کرد
شهاب - بفرماید
اروم وارد خونه شدم
- چه حیاط نازی دارین
شهاب - خوشت میاد
اره خیلی باحاله می شه حسابی توش دوید کلی هم لی لی رفت
دیدم به طرف ساختمون رفت
شهاب - بابا بابا...کجایی؟ خوابی؟
شهاب رفت تو خونه
به در ورودی ساختمون خیره شدم
دیدم شهاب با یه مردی که رو ویلچر بود.... امد بیرون
با تعجب بهشون نگاه کردم
شهاب - ایشون پدر من هستن
بابا این خانوم هم خانوم دباغ از همکارای منه
- سلام اقای احمدی
احمدی بزرگ - سلام دخترم خوبی .....شهاب این همون خانوم دباغی که می گفتی
شهاب - اره بابا
اه چه جالب درباره منم با باباش حرف زده (تو دلم کلی ذوق کردم بی جهت .............بس که سر خوشی دیگه هههههه)
شهاب - خانوم دباغ اگه عیبی نداره اینجا باشید من باید برم جایی کاری برام پیش امده..... از اون ور هم داروهاتونو بگیرم .....ببخشید تا می خواستم برم بگیرم و براتون بیارم تا اون سر شهر خیلی طول می کشید
- نه اشکالی نداره
شهاب - پس من تا 2 ساعت دیگه میام
بابا با من کاری نداری
احمدی بزرگ - نه برو از اول هم با تو کاری نداشتیم
شهاب- بابا
احمدی بزرگ- باباو درد برو دیگه هی خودشو لوس می کنه
شهاب - ببخشید خانوم دباغ باز یه تازه وارد دیدن به کل منکر من شد
فقط خندیدم
راستش..... راستش
دادگر - راستش خجالت می کشی و می ترسی که بازم مسخره ات کنن
دستامو از پشت بهم گره زدم و با نوک کفشم به زمین می زدم
دادگر - از چی خجالت می کشی یا از چی می ترسی ...... حالا چطور ایدیشو پیدا کردی؟ چطور ایدی دوستاشو پیدا کردی؟
هنوز سرم پایین بود و با کفشم به دیوار اروم ضربه می زدم
-کار چندان سختی نیست فقط باید یکم حواست جمع باشه و دقت کنی
یه روز که عجله داشت بره یادش می ره سیستمشو خاموش کنه منم از سر کنجکاوی وارد سیستمش شدم ............. کار سختی نبود تو 20 دقیقه همه چیزو شو پیدا کردم
دادگر - دباغ نمی خوای بگی که تو سیستمشو هک کردی
- نمی دونم.......... معنی کارم میشه هک کردن؟؟؟؟؟؟؟
با ناباوری به صندلی تکیه دادو دستشو گذاشت رو لباش و بهم خیره شد.
- من برم بقیه پرونده ها رو بیارم
با بهت و ناباوری گفت برو
حسابی دیر م شده بود سریع مقنعمو سرکردم و در حالی که یه لقمه بزرگ برای خودم درست کرده بودم و نصفش تو دهنم و نصف دیگش اویزون بود لنگ جورابمو پام می کردم
که صدای در امد جلدی کتونیامو پوشیدم معلوم نبود کی بود که پشت سر هم داشت درو می کوبید
راستش من با این سنم هنوز بلد نیستم بند کفشامو ببندم برای همینم همیشه بندا رو جمع می کنم و از کنار کفشم می زارم توی کفش
از پله ها پریدم پایین و درو باز کردم
پسر صاحب خونه محترم بود... اقا کیوان
سلام
کیوان- ببین من فردا باید این تمرینا رو حل کنم و اصلا وقتشو ندارم راستش باید برم سر زمین فوتبال اینا رو برام حل کن شب میام ازت می گیرم
بله؟؟؟؟؟؟//
اقا کیوان من که دیروز پول اجاره رو دادم
خوب که چی ؟یه چیز ازت خواستما ؟بگیر دیگه دستم خسته شد به ناچار دفترو ازش گرفتم و لاشو باز کردم وای 40 تا سوال ریاضی..................... اینو کجای دلم بذارم
سریع کیفمو انداختم رو دوشم و از خونه زدم بیرون
انقدر دیرم شده بود که تمام راهو از ایستگاه تا شرکت مجبور شدم بدوم
با نفس نفس زدن از کنار نگهبانی گذاشتم
کیهانی - هی دباغ چیه نفس می زنی نکنه سگا دنبالت کردن
وبلند زد زیر خنده
چیزی نگفتم و با دویدن خودمو به ساختمون رسوندم به نزدیک در اتاق که رسیدم یه لحظه وایستادم تا نفسم جا بیاد
عینکو بالا کشیدم و موهامو که از زیر مقنعه ام زده بود بیرون کمی تو دادم
-سلام
دادگر- سلام چرا نفس نفس می زنی
- اخه تمام راهو دویدم
در حالی که داشت توی یکی از زونکنارو زیرو رو می کرد خوب کمی صبح زودتر بیدار شود مجبور نباشی تمام راهو بدوی
-چشم نصیحتتون یادم می مونه
انقدردویده بودم که عرق از سر و روم می بارید نای راه رفتن هم نداشتم خواستم به طرف چوب لباسی برم که بند کفشم زیر اون یکی پام گیر کرد و کروبببب با صورت خوردم زمین
دادگر به طرفم دوید چت شد
- اییییییییییی..... هیچی
دادگر- تو چرا انقدر دست و پا چلفتی هستی دختر.....جاییت درد نمی کنه
در حال گشتن عینکم بودم نه فقط لطف می کنی عینکو بدی من پیداش نمی کنم
دادگر- دباغ یعنی نمی بینی کجا افتاده ؟
- اگه می دیدم که از شما کمک نمی خواستم
عینکو اروم تو دستام گذاشت و منم بدون توجه به اون عینکو به چشام زدم
- وای اینکه یه طرفش شکسته
دادگر- عینک دیگه ای نداری
سرمو به دو طرف تکون دادم یعنی نه
دادگر- می تونی با این امروز کار کنی
در حال پاشودن گفتم اره
مانتومو تکون دادم و کیفمو از چوب لباسی اویزون کردم و دفتر کیوانو از توش در اوردم و پرت کردم رو میز
دادگر در حال نشستن به کفشام خیره شد حداقل اون بندارو ببند که دوباره نیفتی
روم نمی شد بهش بگم بلد نیستم ببندم
-باشه می بندم
دادگر- دباغ لطفا اون برگه ای که رو میزت گذاشتم و بردارو اعدادو ارقامشو برام حساب کن
-چشم الان
با اون عینک واقعا سخت بود
من اگه عینک به چشام نزنم حتی نمی تونم دستای خودمو ببینم
دادگر- اگه سختته بده خودم حساب می کنم
-نه می تونم
دادگر- ماشین حساب نمی خوای... بیا از روی میزم بردار
- نه همین طوری حساب می کنم
دادگر- دباغ ؟
سرمو اروم از روی برگه بلند کردم و منتظر شدم حرفشو بزنه....... بله اقای دادگر
تو اون اعدادو بدون ماشین حساب می خوای حساب کنی؟ اینطوری که تا دو روز دیگه باید منتظر بشم که برام حساب کنی
- نه اقای دادگر چرا دو روز.......... تا شما چایتونو بخورید منم اینا رو براتون حساب می کنم
دادگر- مطمئنی دباغ
- بله....خیالتون راحت
وا این چرا اینطوری حرف می زنه انگار کار غیر طبیعی انجام می دم تقصیر خودشم نیستا
ما ادما خودمونو به راحتی عادت دادیم ...حتی وقتی توی یه مغازه می ریم برای جمع دوتا عدد رند مغازه دار از ماشین حساب استفاده می کنه پس از بقیه انتظاری دیگه ای نیست)
دادگر- راستی تو که هر روز زود میومدی چرا امروز انقدر دیر کردی
- دیشب دیر وقت خوابیدم
دادگر- مثلا چند؟
-5 صبح
دادگر- مگه چیکار می کردی دباغ؟
- کاری نمی کردم داشتم فیلم می دیدم
دادگر- فیلم اونم تا 5 صبح ؟حالا فیلمش چی بود که انقدر طولانی بود
منم عین این ندید بدیدا بهش با لبخند عریض و درحالی که با انگشت اشاره عینکو بالا می کشیدم گفتم
وای نمی دونید چقدر دنبال این فیلم گشتم تازه دیروز به دستم رسید
هنوز داشت منو نگاه می کرد
- شما هم ببینید عاشقش می شید
دادگر- نگفتی اسم فیلم چیه
جومونگ
دادگر- جومونگ؟
اره دیشب تا به صبح 20 قسمت از 84 قسمتشو داشتم می دیدم
دادگر- اینو که هر هفته می زاره خانوم دباغ دیگه گرفتنش چی بود؟
- وا اقای دادگر اون که همش سانسوره هیچیش معلوم نیست بعد دوتا دستمو گذاشتم زیر چونم با خوشی گفتم این بدون سانسوره
پس نمی دونید چه صحنه هایی رو از دست دادید کلاتون بد جور پس معرکه است
می خواید برای شما هم بیارم تا ببینید
با تعجب............. نه ممنون ترجیح می دم از تلویزیون ببینم
شونه هامو بالا انداختم
- باشه به قول خودتون هر جور راحتید ولی از دستتون می رهها
دادگر- نه ممنون دباغ جان
-خوب اینم از این بفرماید تموم شد
دادگر- تموم شد دباغ
-گفتم که تا چایتونو بخورید تمومه
با بهت برگه رو از دستم گرفت و به ارقام تو برگه خیره شد دوباره به من نگاه کرد وماشین حسابو دم دستش گذاشت و چندتا عددو محاسبه کرد
دادگر- دباغ باید یه چیزی رو بهت بگم
-می دونم
دادگر- چی رو می دونی
-اینکه چی می خواید بگید؟
دادگر- خوب چی ؟
-می خواید بگید دباغ با این عینک شکستت خیلی بی ریخت شدی
چشاش گرد شد
دادگر- دباغ؟
-بله
دادگر- من نمی خواستم اینو بگم
-پس چایی می خواید باشه می رم الان براتون میارم پر رنگ یا کم رنگ
دادگر- دباغ؟
-بله
دادگر- می زاری خبر مرگم حرف بزنم
-وای خدا نکنه اقای دادگر .......من که نگرفتمتون حرفتونو بزنید
دادگر- می خواستم بگم خیلی باحالی دختر تا حالا ندیده بودم کسی بدون ماشین حساب این اعداد بزرگو حساب کنه اونم تو کمترین زمان ممکن
این اولین باری بود که کسی از من تعریف می کرد حسابی قند تو دلم اب شد انقدر که مزه شیرینیش داشت دلمو می زد )
دوباره سر جام نشستم و دفتر کیوانو باز کردم
دادگر- داری چیکار می کنی؟
-هیچی دارم این مسئله ها رو حل می کنم
دادگر- مدرسه می ری؟
-نه
دادگر- پس برای کی داری حل می کنی؟
-پسر صاحبخونه
دادگر- چی؟داری تمرینای اونو حل می کنی؟
- اره؟ چیز جدیدی نیست
دادگر- دباغ تو با کلمه ای به اسم نه اشنا هستی
-اره
دادگر- تا حالا هم ازش استفاده کردی ؟
-اره
دادگر- اخرین بار کی بوده
-دیروز
دادگر- دیروز؟
-اره یادتون نیست می خواستید برید اتاق مژی وای نه خانوم فردوسی
که من گفتم نههههههههههههههه نرید
بلند زد زیر خنده
دادگر- خیلی با نمکی دختر
هه هه هه برای چی می خندید
دادگر- هیچی هیچی
انقدر خندیده بود که اشک تو چشاش جمع شده بود
اینم منو مسخره می کنه مهم نیست
بعد از اینکه تمام تمرینات کیوانو انجام دادم به بدنم کش و قوسی دادم هو س چایی کرده بودم
بلند شدم برم از ابدارخونه برای خودم چایی بیارم
- چایی می خورید براتون بیارم
سرگرم کار با سیستم بود واقعا تعجب داشت تو قسمت بایگانی اون انقدر با سیستم کار کنه حیدری سال به سال نگاهی به کامپیوتر نمی نداخت تازه چندین بار گفته بود که بهتر بگم بیان اینو از اینجا ببرن و من هر بار که این حرفو می زد هزار تا صلوات نذر می کردم که کسی این سیستمو از اینجا نبره
به من چه لابد این یه چیز حالیشه که داره انقدر کار می کنه ولی کاراش هیچ ربطی به هم نداره
چقدر فضولی دختر.............. تو خیلی حالیته به کارای خودت برس
دادگر- اره ممنون میشم
با این عینک راه رفتن واقعا سخت بود همش مجبور بودم یه چشممو ببندم و راه برم کمی سرم درد گرفته بود.
لیوان چایمو برداشتم در حال ریختن چایی بودم
مژی- هی ببین کی اینجاست
چشمامو بستم و نفسمو دادم بیرون باز این مژی سرو کلش پیدا شد
مژی- اخیه لیوانشو
لیوانو از دستم قاپید
مژی - نه خوشم میاد خودتم باور داری یه گربه تمام عیاری
فریده هم همون موقعه وارد ابدار خونه شد .
ببین فریده.... لیوان گربه ایشو ببین
(لیوان من یه لیوان زرد رنگ بود که روی دستش یه گربه ملوس بصورت نازی نشسته و دمش رو روی بدنه لیوان به صورت مارپیچ امتداد داده این لیوانو بدون توجه به شکل و مدلشو خریده بودم توی بازار که رفته بودم یه لحظه چشممو گرفت و منم خریدمش )
فریده با سر حرف مژگانو تصدیق کرد و در حال خندیدن
وای دباغ عینکت چی شده
مژی -نکنه با گربه های محلتون در گیر شدی
بعد دوتایشون بلند زدن زیر خنده
بدون توجه به حرفا و خندهاشون یه لیوان برداشتم و برای دادگر چایی ریختم و در حالی که لیوانم هنوز دست مژی بود از ابدار خونه زدم بیرون
مژی هم با سرعت دست فریده رو گرفت از ابدار خونه امد بیرون
مژی- هی هی دباغ
به طرفشون برگشتم یه دفعه لیوانو از دستش رها کرد و لیوان به زمین خورد و به چندین تکیه تبدیل شد
این دوتا دیگه شورشو در اورده بودن بغض کرده بودم عینکو کمی بالا کشیدم
مژی- وای ببخشید یهو افتاد این بار خودم یه لیوان دیگه می گیرم که روش 2تا گربه داشته باشه و باز خندید
سرعت قدمامو بیشتر کردم بند کفشام از کتونی زده بود بیرون بیشتر کارمندا به خاطر صدای شکستن از اتاقاشون امده بودن بیرون
و اونایی که صدای مژی رو شنیده بودن با حالتی مسخره ای بهم می خندیدن
انقدر تند راه می رفتم که متوجه نشدم و این بند کفش دوباره کار دستم دادو محکم خوردم زمین
دادگرهم که از اتاق زده بود بیرون با نگرانی بهم خیره شد تنها کسی بود که بهم نمی خندید
زود از زمین بلند شدم و به طرف اتاق کارم رفتم دادگر دم در وایستاده بود سریع خودشو کشید کنارو من وارد اتاق شدم خودمو پرت کردم رو صندلیم
سرمو گذاشتم رو میز نمی خواستم گریه کنم یعنی خوب یاد گرفته بودم در برابر دیگران جلوی اشکامو بگیرم
دادگر- حالت خوبه دباغ؟
سرمو از روی میز برنداشتم
دادگر- با توام دباغ
- میشه درو ببندی همه دارن می بینن خواهش می کنم
صداشو نشنیدم ولی صدای بستن درو شنیدم
با ناراحتی سرمو از روی میز برداشتم می دونستم صورتم از شدت عصبانیت سرخ شده
به طرف میزم امد
دادگر- جایی درد نمی کنه
- نه
دادگر- دستتو ببینم داره ازش خون میره
به دستم نگاه کردم تکیه ای از شیشه لیوان تو دستم رفته بود ومن اصلا متوجه نشده بودم
از توی جیبش یه دستمال در اورد خواست شیشه رو از دستم در بیاره که دستمو از ش دور کردم و رومو کردم به طرف کمد زونکنا
دادگر- بذار درشبیارم
-تو هم می خوای مسخره ام کنی ؟
دادگر- نه
-چرا تو هم مسخرم کن...... چرا انقدر خودتو نگه می داری...... می خوای درستو حسابی مسخره ام کنی نه.... باشه من حاضرم ............مسخرم کن
- اره من یه دختر بی عرضه دستو پا چلفتیم ،یه دختر زشت که فقط به خاطر اصلاح نکردن صورتم همه بهم می گن گربه ............... بیا خودم همه چی رو بهت گفتم حالا راحت باش و منو مسخره کن
دادگر- دباغ؟
- چی هی دباغ دباغ می کنی.... تو هم می تونی بهم بگی هی........... بگو... بگو دیگه دی یالا بگو .. من عادت دارم بگو
دادگر- انقدر حرف مفت نزن .... صبح بهت گفتم بند کفشتو ببند اگه گوش کرده بودی این چیزا پیش نمی یومد
بلاخره قطره ی اشکی از چشمم در امد
- خوب بلد بودم ببندمش که بسته بودمش ..... که هم صبح زمین نخورم هم حالا..... بیا اینم یه سوژه جدید برای مسخره کردنم
برو.... برو به همه بگو........ به همه بگو دباغ با 22 سال سنش هنوز بلد نیست بند کفش خودشم ببنده
دادگر- دباغغغغغغغغغغغ؟
- هان؟
نفسشو داد بیرون و سرشو تکونی داد دستتو بده ببینم
-نمی خوام
دادگر- انقدر لجباز نباش دستو بذار اینور ببینم
دستمو گذاشتم رو میز و اونم شروع کرد اروم به در اوردن تیکه شیشه
دادگر- من از روز اولم می دونستم بهت چی می گن ولی قرار نیست همه مثل هم باشن من به اونا کار ندارم
شیشه رو با یه حرکت از دستم کشید بیرون
-ایییییییی
بعد با همون دستمالش دستمو بست
دادگر- خداروشکر زیاد زخمی نشده که نیاز به بخیه باشه
وقتی دستمال بست دستمو گذاشتم رو صورتم و قطره اشکی که از چشمم در امده بود پا ک کردم
و رومو کردم به طرف دیوار
کنارم روز زمین زانو زد
دادگر- کفشتو بذار اینور
- نمی خوام
دادگر- می گم بذار اینور
پای راستمو جلوش گذاشتم
دادگر- حالا منو نگاه کن
بهش نگاه نکردم
دادگر- میگم نگام کن
برگشتم طرفش
دادگر- خوب ببین چیکار می کنم
کمی خم شدم به طرف پایین
دادگر- ببین اول اینطوری گره می زنی بعد اینطوری اینو از اینجا رد می کنی اونم از اونطرف
خوب دیدی چه اسون بود
- اره خیلی راحته ها
در حال لبخند زدن خوب اون یکی رو خودت ببیند
منم از ذوق شروع کردم به بستن بند کفشم
دادگر- افرین حالا شد....می گم دباغ
-هان؟
با خنده گفت خوبه اونطرف عینکت نشکست
-اره راست می گیا وگرنه نمی دونستم تا خونه چطور برم
دادگر- تو خونه یه عینک دیگه که داری
عینکو برداشتم و در حال برنداز کردنش
-نه ندارم
دادگر- پس چیکار می کنی
-هیچی تیکه های شکسته شو جم کردم باید برم با چسب چوب بچسبونمشون
دادگر- دباغ؟
-هان؟
دادگر- خوب ببر درستش کن برای چی اینکار می کنی اونطوری که چیزی نمی بینی
(خوب عقل کل اگه پول داشتم خودم عقلم می رسید دیگه اینکارو نمی کردم )
-نه نیازی به پول خرج کردن نیست طوری می زنم که چیزی معلوم نشه
با تعجب شونهاشو بالا انداخت و سر جاش نشست
یه ساعت به اخر وقت اداری مونده بود و من در حال مرتب کردن پروندها بودم
دادگر- دباغ تا چه حد با کامپیوتر اشنایی؟
- در حد معمولی
دادگر- در حد معمولی که راحت می تونی ایدی هر کسی رو هک کنی
- خوب این کارچندان مهم و سختی نیست
دادگر- ولی هر کسی هم نمی تونه این کارو کنه....مثلا من از دیروز خیلی تلاش کردم وارد اطلاعات مرکزی بشم ولی نشد
- چی ؟برای چی اونجا؟
دادگر- خوب برای بایگانی می خواستم
- ولی تا جایی که می دونم قسمت بایگانی نیازی به اطلاعات اونجا نداره
دادگر- کلشو کمی خاروند.............. راستش یکم حس کنجکاویم هم گل کرده
چیزی نگفتم و دوباره با پرونده ها سرگرم شدم
دادگر- دباغ می تونی وارد اطلاعات اونجا بشی
- اخه برای چی؟
دادگر- گفتم که کنجکاوی ....
- تونستن که می تونم راستش رو بخوای یه بار هم خودم ....وای نه هیچی من نمی تونم
دادگر- تو چی ؟ یه بار چی؟
- هیچی همین طور از دهنم یه چیزی پرید
دادگر- نکنه تو هم یه بار سر زدی؟
- ببین یه وقت به کسی چیزی نگیا انوقت از کار بی کار میشم
چشاش برقی زد و با هیجان گفت یعنی الان میتونی بری تو ش؟
به ساعت نگاه کردم نیم ساعتی وقت داشتم
- اره می تونم ولی شاید کمی طول بکشه چون اخرین بار کاری کردم که امنیت شبکه رو بالاتر بردن
دادگر- یعنی فهمیدن تو هکشون کردی
- نه نفهمیدن یعنی اگه اون گیج بازی رو در نمی یورم اصلا هم نمی فهمیدن که کسی وارد اطلاعات شده
دادگر- مگه چیکار کردی ؟
تمام اطلاعات سال85 رو اشتباهی پاک کردم
دادگر- اوه........ بعد چی شد
- هیچی تا یه مدت سیستما رو قطع کردن و بعد از اون فقط افراد خاص می تونن وارد اطلاعات بشن
- هرچند نمی دونم چرا انقدر سخت می گیرن اخه به جز فاکتورای و قیمتا و بازدهی و سود سالنه و از این جور چیزا ،چیز دیگه ای نباید توش باشه
-من که سه ساله اینجا کار می کنم از کاراشون سر در نیوردم که نیوردم ....چیه به چی فکر می کنی اقای دادگر؟
دادگر- هیچی بیا ببین می تونی بری ؟
از جاش بلند شد و منم نشستم پشت سیستم ... 20 دقیقه ای بود که در حال ور رفتن بودم
دادگر- چی شد
صبر کن دیگه................ مگه کشکه.............. می گم خیلی امنیتش بالاست باید طوری وارد بشم که به این زوردیا شک نکنن.....تو حواست به راهرو و در باشه کسی نیاد
دادگر- خیلی طول می کشه
دست از کار کشیدم وبه دادگر خیره شدم
دادگر- چی شد تموم شد
نه نشد ....شما چند ماهه به دنیا امدی انقدر عجله داری؟انقدر رو اعصاب من راه نرو ببینم دارم چه غلطی می کنم
دادگر- چشم چرا عصبانی میشی دیگه حرف نمی زنم
- خیلی جالبه
دادگر- چی ؟حرف نزدن من؟
-نه اون که از اینم جالبتره
دادگر- ممنون خانوم دباغ
- خواش اقای دادگر
- اطلاعاتو دو دسته کردن انگار کپی از همن.... ولی نه ....اینطوری هم نیست
دادگر امد کنارم و به مانیتور خیره شد
دادگر- چطوریه مگه؟
ببین تو نگاه اول ادم فکر می کنه که انگار از این فایلا کپی گرفته شده
ولی کنار همه ی فایلای کپی شده یه تیکه ....... دفعه پیشم همین اشتباهو کردم با کلیک روی هر کدوم از این فایلای تیک دار درواقع فایل اصلی رو حذف میکنی و فقط فایل نمایشی باقی می مونه و دیگه نمی تونی فایل اصلی رو ببینی
دادگر- پس چطور باید اینارو باز کرد
-خوب بزار ببینم
عینکمو کمی بالا کشیدم چشام درد گرفته بود مخصوصا که همش یه چشممو می بستم
- از اینجا نمیشه وارد شد
دادگر- حالا باید چیکار کرد
- اقای دادگر یعنی انقدر مهمه که بدونید چطور اینا باز می شن
کمی ترسید
دادگر- نه نه اخه خیلی جالب شد کارشون خیلی درسته ..........می خواستم بدونم تو اگه بخوای وارد بشی چطوری این کارومی کنی ؟
- خوب اینا همه از سرور مرکزی وارد می شن که از طریق همون سیستم می تونی اطلاعاتو ببینی اینطوری ضریب امنیت فوق العاده بالا می ره ......و تنها همون فرد می تونه اطلاعات واقعی رو ببینه
دادگر- انوقت یه سوال
- چی ؟
دادگر- اگه از همون سیستم اصلی وارد بشی........... می شه از اطلاعات کپی برداشت
- البته که می شه ولی اگه برای اونجا هم برنامه ای نذاشته باشن
دادگر- یعنی چی؟
(اوه فکر می کردم فقط من خنگم بگو یکی دیگه هم هست که از قضا دم دستم نشسته )
- یعنی اینکه تو شاید بتونی برنامه هارو کپی کنی ..... ولی باز برای باز کردنشون نیاز به سوئیچ داری حالاا این سوئیچ می تونه رمز باشه یا یه نرم افزار
که معمولا کسی که از نرم افزار استفاده می کنه این نرم افزار مثل کلید پیششه
دادگر- منظورتو نمی فهمم دباغ(تو کی می فهمه دادگر )
- خوب بزار اینطوری بگم مثل این میمونه که تو ماشینو با اون همه عظمت و تجهیزاتش در اختیار داری اما تا سوئیچ ماشین نباشه نه می تونی حرکت کنی و نه از امکانات داخل ماشین استفاده کنی در واقع میشه یه چیز به درد نخور
دادگر- که اینطور
هنوز به صفحه خیره بود که سریع از صفحه خارج شدم
دادگر- ای بابا چرا خارج شدی
- وا می خواستی ببینی که نشونت دادم به بقیه اش چیکار داری ؟............. باور کن تا همینجاشم بفهمن وارد شدیم پدرمون در میارن
وای دیرم شد سرویس حتما رفته .......دیدی دیدی حالا من چطور برگردم
دادگر- می رسونمت
- مگه ماشین داری؟
دادگر- اره
- ایول
با هم از اتاق زدیم بیرون دادگر حسابی تو فکر بود
- راستی پخشم داری؟
دادگر- چی ؟
- می گم ماشینت پخش هم داره
دادگر- اره اره
-مدل ماشینت چیه؟
دادگر- چی؟
-ای بابا شما از من گیجتری؟.........میگم ماشینت چیه
دادگر- اهان پراید
****
سوار ماشینش شدیم
- ببین حالا من یه سوال؟
دادگر- بپرس
تو که وضعت خوبه چرا امدی اونم تو قسمت بایگانی کار می کنی
دادگر- کی من؟ کی گفته وضعم خوبه
- خوب این ماشین
دادگر- مگه هر کی ماشین داشت وضعش خوبه
- تو محله ما اره ...مثلا همین جعفر اقا
دادگر- جعفر اقا
- اره مغازه میوه فروشی داره تازگیا یه پیکان مدل 83 گرفته ....نمی دونی با چه فخری پشت فرمون ماشین میشینه .....خانومشو که نگووووووووو..... عین این ندید بدیا چپ می ره راست می ره هی برای خودشو خانوادشو ماشین شوهرش اسپند دود می کنه
همه میگن جعفر اقا اینا خیلی وضعشون خوبه
دادگر- شما کجا زندگی می کنید؟
- یکم از اینجا دوره ولی راحت میشه رفت اونجا ... شما منو تا اتوبوسای واحد ببری خودم بقیه راهو می رم
دادگر- نه من باعث شدم از سرویس جا بمونی خودم تا خونتون می رسونم
به ظبطش نگا کردم
- انقدر گفتی ضبط دارم پخش دارم همین بود
در حال رانندگی یه نگاه به من یه نگاه به پخش کرد مگه چشه
- هیچیش گفتم سی دی خوره تا خود خونه اهنگ گوش می کنیم
دادگر- خوب با نوارم میشه اهنگ گوش کرد
یه نگاه سر سری به ماشین انداختم می دونی ماشینت مثل این ماشینایی که تازه تحویل گرفتن میمونه
رنگش کمی پرید
دادگر- نه این ماشینو خیلی وقته دارم...برای چی همچین فکری کردی
منم طبق معمول از سر بی خیالی و گیجی چیزایی رو که می بینم و یا می شنوم به زبون می یارم
- خوب پخشت هنوز برچسباش روشه رو صندلیاتم هنوز مشماست اصلا روی داشبود و دندت گرد و خاک نیست پدال گاز ترمز خیلی دست نخورده مونده به نظر میاد کفی زیر پاتون هم اصل ساییدگی نداره هر چقدر هم شسته باشید بازم اگه خیلی وقت باشه که از ماشین استفاده می کنید باید ساییده شده باشد و از همه مهمتر کیلومترتون اصلا مسافتی رو نرفته فکر کن مثل این فیلما بهم بگی از یه خانوم دکتر ماشینو خریدی که فقط صبحا باهاش می رفته مطب و عصری باهاش بر می گشته
بعد بلند خندیدم چهرهش کمی زرد شده بود
شیشه های ماشینت هم از تمیزی دارن برق می زنن
تو همیشه به همه چیز انقدر دقت می کنی ؟
با خنده گفتم نه؟
نفسی کشید این ماشین پدرمه اون خیلی به ماشینش می رسه برای همین همیشه تمیزه
اهل اهنگ و این چیزا هم نیست به خاطر همین هنوز پخشش اینه
-خوب اگه پدرتون انقدر ماشینشو دوست داره چرا دست شما می ده
دادگر- ببخشیدا من پسرشم
- خوب باشید چه ربطی داره
عینکمو از روی چشام برداشتم و با دست کمی چشامو مالوندم و به عینک نگاه کردم
دادگر- چشات خیلی ضعیفه؟
- اره
دادگر- .از بچگی ضعیف بوده؟
- نه راستش یه سال زمستون که 13 سالم بود داشتم کنار حوض بزرگ خونه بازی می کردم که یخای کف حیاط باعث شد لیز بخورم و کله ملق بزنم تو حوض
تا درم بیارن فکر کنم 5 دقیقه ای تو اب بودم .
عمه ام میگه خیلی خر جونم که زنده موندم می گفت وقتی درت اوردن با یه تیکه سنگ هیچ فرقی نداشتی
با زور اب گرم و پاشویه گذاشته بودن زنده بمونم ولی دکتر نبردن که نبردن.... وقتی هم بهوش امد م تب و لرز کردم
فکرشو بکن خر جونی تا کجا .... تا یه ماه داشتم تو تب می سوختم وککه کسی هم نمی گزید
بعد از اون ماجرا خیلی به در و دیوار می خوردم..... خدا خیرش بده ننه کلثومو یکی از پیرزنای محلمون بود همه به حرفش گوش می کردن بازم اون بانی شد منو بردن دکتر
انقدر دیر رفته بودم که بینایم دچار مشکل شد
حالا هم که می بینی با عینک سر می کنم بدون عینک مثل یه مرده متحرکم. لطفا از این ور برید
دادگر- خواهر برادر هم داری؟
-نه ......ببخشید می دونم محلمون یکم ناجوره ممکنه ماشینتون خاکی بشه
به زور ماشینو تا نزدیک خونه برد
- خوب دیگه دینتونو ادا کردید لازم نیست جلوتر از این بیاید
راستی بابت امروز هم معذرت می خوام نمی خواستم سرتون داد بزنم اخه حسابی داغ کرده بودم
دادگر- چرا می زاری اینطوری باهات رفتار کنن
- مهم نیست دیگه عادت کردم..... ولی خیلی باحالی دمت گرم منو از بستن این بند کفشا خلاص کردی
دادگر- راستی مگه تو خانوادتون تو فقط کفش بند دار می پوشی
- اره
- نه اقا من خبری از عکس داخل پوشه ندارم
دادگر- شما که اینجا کار می کنید باید از جیک و پوک پرونده ها خبر داشته باشید
- هی هی چه خبرته؟ برای من از روز اول رئیس بازی در نیاریا که یهمو کلامون تو هم می ره
دادگر- ای بابا خانوم من کی رئیس بازی در اوردم
د همینه دیگه برای چی انقدر منو سوال پیچ می کنی من تازه امروز این پرونده رو می بینم پس انتظار نداشته باشید از محتویات توش خبری داشته باشم
دادگر- شما از اینترنت هم استفاده می کنید ؟
اینترنت ... چی هست این اینترنت
دادگر- یه چیزی مثل خوراکی
-اه چه جالب........ حالا طعمش چطوریه؟
دادگر- بعضی وقتا خوشمزه است و بعضی وقتا تلخ و بعضی وقتا حال بهم زن
سرمو مثل فیلسوفا تکونی دادم
-پس باید چیز به درد بخوری باشه
چه جمله قشنگی گفت یادم باشه پشت اون کتاب رمان جدیدم بنویسم
حرف عارفانه ای بود به به
در حال کار کردن با سیتسم یهو سرشو برد و به مانیتور چسبوند از جام بلند شدم و به طرفش خم شدم
یهو سرشو اورد بالا و منم از ترس سریع سیخ وایستادم
دادگر- چیزی شده خانوم دباغ
-نه نه اصلا ابدا
دادگر- پس برای چی وایستادید؟
-برای هوا خوری........... این بالا هوا عالیه
به بالا سرش نگاهی کرد و بعد اروم بهم خیر شد
-چرا اونطوری نگاه می کنید
دادگر- من طوری نگاتون نمی کنم
-چرا دیگه انگار می خواید مچ بگیرید
دادگر- مگه شما کاری کردید که من مچ بگیرم
-نمی دونم از خودتون بپرسید که از صبح تا به الان یا سوال پیچم می کنید یا عین کارگاهها نگام می کنید
دادگر- من؟
در حالی که لبامو تو هم جمع کرده بودم با تکون سر گفتم اره
بازم یه لبخند و دوباره مشغول ور رفتن با کامپیوتر شد .
منم دوباره اروم داشتم می نشستم سر جام
دادگر- وای وای وای
دو متر پریدم بالا
-چی شد چی شد
دیدم دستاشو گذاشته رو صورتش
با یه حرکت خودمو رسوندم طرفش
- چی شده چی شده چرا اینطوری می کنید
دادگر- اینو ببندش ببندش زود زود
دستامو از هم باز کرده بودم و درحالی که عکسش هنوز تو دستم بود تکونشون می دادم می پرسیدم چی رو چی رو
دادگر- اون هیولا رو می گم
-هیولا؟
سریع به مونیتور خیر ه شدم
وای خداااااااااااا ی من .... یکی منو بگیره
مژی الهی بلاهای دنیا رو سرت نازل بشه.... من که یه همجنستم کم اوردم این بیچاره که جای خود داره معلوم نیست الان تو دلش چی می گذره
دادگر- بستیش ؟
-نه لطفا اروم باشید و به خودتون کاملا مسلط باشید ارمشتونو حفظ کنید و همین طور چشاتونو ببنید
دادگر- باشه فقط زود باش
-باشه باشه
دادگر- بستش ؟
-هنوز نه
دادگر- چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
-چون موس نیست
با سرعت به طرف بر گشت و دستاشو از روی صورتش برداشت خواست بگه موس
که چشمش افتاد به تصور فجیح مژی
دادگر- وای خدا تو روجون جدت ببندش
دنبال موس گشتم دیدم زیر پرونده هاست اخیش پیداش کردم
دادگر- بستیش؟
تازه فهمیدم ایدیو رو تو مسنجر ذخیره کردم که با خاموش کردن بازم بالا امده و مژی دوباره برای خودنمایی و عرض اندام خوش تراشش یه عکس دیگه فرستاده و من تو فاصله ای که با دادگر حرف می زدم اون داشته فایل عکسو باز می کرده
چه ادم فضولی حقش بوده تا اون باشه که فضولی نکن
سریع ایدیو رو حذف کردم و صفحه رو بستم
دادگر- چیکار می کنی دباغ
- دارم می بندمش
دادگر- چشامو باز کنم
اره جناب پاستو ریزه باز کن
دادگر- اوه ممنون
یعنی می خوای باور کنم تو از دیدن این تصویر انقدر منقلب شدی
دادگر- تو درباره من چطور فکر می کنی
-هیچی؟
دادگر- نه حرفتو بزن
خوب چی بگم........ رک بگم یا با رو دبایستی بگم
با تعجب و سر درگمی گفت رک بگو
-خوب رکش اینطوری میشه که
تا حالا ندیدم مردی از دیدن این عکسا فرار کنه تازه حسابی هم لذت می بره
دادگر- خوب با رودربایستی چی میشه
در این صورت باید بگم
تا حالا ندیدم مردی از دیدن این عکسا فرار کنه
دادگر- دباغ این چه فرقی با جمله قبلی داشت؟
- د همین دیگه شما با اینکه دیپلم داری ولی از ادبیات سر در نمیاری
ابروهاشو بالا انداخت
-ببینید من اخر جمله رو حذف کردم بهش نگام کردم هنوز با چشای گشاد بهم خیر بود
بابا منظورم (تا زه حسابی هم لذت می بره ) بود
دادگر- دباغ تو با این همه استعداد چطور هنوز اینجایی
دست چپمو به میز تکیه دادم و با ذوق زیاد
خوب کار روزگاره دیگه می دونی من ادم قانعی هستم و خیلی از هنرامو بروز نمی دم
دادگر- دباغ می ترسم اینطوری پیش بره تو حیف بشی
-اره خودمم همین طوری فکر می کنم باید یه فکر درست و حسابی برای خودم بکن
دادگر- -اره موافقم حتما به فکر باش
در حالی که دست راستمو تو هوا تکون می دادم و با حرکت دست عکس دادگررو هم تکون می دادم شروع کردم از بقیه محسناتم برای دادگر صحبت کردن
دادگر که رو صندلی چرخدارش لم داده بود و دست به سینه به سخنرانی من گوش می داد.
سرسشو اروم تکون می داد و حرفایی که من تو صحت درستیشون 100 شک داشتم تصدیق می کرد
وقتی حرفام تموم شد یه لبخند عریض زدم
دادگر- واقعا سخنران خوبی هستی حالا لطف می کنی اون عکس منو بیاری بهم بدی بزارم لایه پرونده
ای قیافم دیدن داشت بدجوری مچمو گرفته بود
-عکس شما؟
دادگر- نگو اونی که تو دستته عکس من نیست
-نه می خواستم بگم هست ولی نمی دونم چرا تو دستمه
دادگر- دباغ دباغ
-چرا چرا البته که می دونم ولی نمی تونم الان حرفی بزنم
دادگر- اوه خدایا یعنی من باید با این کار کنم
بعد با خنده گفت خوب اگه دوست داری پیشت باشه بگو یکی دیگه برات بیارم
- یعنی چی اقا فکر کردی خیلی خوشگلی نه جونم خودتو خیلی تحویل گرفتی همچین اش دهن سوزی هم نیستی
عکسو محکم رو میزش کوبیدم
- شما حق ندارید به من توهین کنید
دادگر- دباغ چت شو یهو ......اخه دیدم از همون اول که امدم با هزار جور کلک عکسو برداشتی و بوشم در نمیاری برای همین گفتم
-شما بی خود فکر کردید
دادگر- چشم دیگه فکر نمی کنم
- ایول خوشم میاد ادم حرف گوش کنی هستی
دادگر- خواهش... حالا اجازه می دی به کارمون برسیم
-کی جلوتونو گرفته؟بفرماید به کاراتون برسید
دادگر- راستی یه خواهش
-هان؟
دادگر- هان نه بله
- خوب هان بگو
دادگر- اگه جواب خواهشم مثل بله گفتنته نگم
-حالا تو بگو
دادگر- -خواهشا دیگه سر جای من نشین و از سیستمم هم استفاده نکن
-دیگه؟
دادگر- - دیگه همین ...در ضمن دباغ جان این جا محل کارته نه محل چت کردن و سرکار گذاشتن مردم
-کی گفته من مردمو سرکار گذاشتم
دادگر- خداروشکر منکر چت کردنت نمی شی
-من گفتم چت کردم؟
با حالتی حیرون بهم نگاه کرد
-خوب باشه باشه اونطوری نگام نکن.............. باور کن من از اینکارا نمی کنم
دیدم دستاشو گذاشته زیر چونش و با شوق به حرفام گوش می ده
- ولی برای تلافی کار کسی بود برای همین سرکارش گذاشتم
دادگر- خوب می تونی بیرون و رو در رو این کارو کنی
- نه بابا جدی گفتی دیگه..... خوب اگه می تونستم اینکارو می کردم
دادگر- یعنی طرف انقدر زورش از تو بیشتره
- زورش که نه به احتمال زیاد من زورم از اون بیشتره
دادگر- خوب جالب شد پس چرا نمی تونی رو درو حالشو بگیری
با عجز بهش نگاه کردم
- شما یه لطف کن و تو این کارا دخالت نکن خوب
و خودمو با چندتا برگه به درد نخور رو میزم سرگرم کردم
وای فکرشو کنید بهش بگم چون خجالتی تر و ترسو تر از من وجود نداره برای همین نمی تونم رو درو حالشو بگیرم
دادگر- باشه هر جور راحتی فکر کردم می تونم کمکت کنم
- واقعا
دادگر- اهم
- حالا باید درباش فکر کنم
دادگر- بازم هر جور تو بخوای
-خوب بسه بسه به کارات برس با این حرفا نمی تونی از زیر کار در بری
با حالتی با مزه ای سرشو تکون داد
دادگر- چشم بازم هرچی شما بگید.
چند روز بود که مشغول به کار شده بود مثل بقیه نبود و اولین موجودی وای ببخشید اولین نفری بود که تا بحالا به جز دباغ چیز دیگه ای بهم نگفته بود.
خوب خره بذار یکم بگذره اونم با محیط و بقیه اشنا بشه به لقب گربه اتم می رسه
خوب برسه چیز غیر عادی نیست که
وای دلم لک زده برای سیستمش
چرا دیر کرده یعنی اینم نمی خواد دیگه بیاد
وای وای چقدر حرفای مزخرف می زنی مگه هرکی دیر کرد یعنی اینکه دیگه نمی خواد بیاد .
از تنهایی چقدر اراجیف سر هم می کنم
اینم مثل حیدریه تا میگن فلان چیزو ببر دفتر ریاست انگار بهشتو بهش می دن .
کاش منم یه بار می رفتم می دیدم اونجا چه خبره
وای از مژی خبری ندارم نکنه دادگرو تا بحال دیده باشه
نه اگه دیده بود که گندش در میومد
از بیکاری دست چپمو گذاشتم زیر چونم و با دست دیگه شروع کردم به ضرب زدن روی میز
این اهنگو دیروز تو اون ماشین سواری خوشگله شنیدم
عشق من، برق چشای دلربات کشته منو
تا نگام می کنی تو ،وا می کنه مشت منو
عشق من، رنگ صدات،جادو رو جادو می کنه
بوی عطر نفست دنیا رو خوش بو می کنه
لالای لالای لالالالالای
عشق من دل به دل عاشق بی نوات ببر
جای دوری نمی ره یه دفعه واسه ما بخند
ما زمین خورده عشقتیم،هلاکتیم ببین
جون هر چی عاشقه، ،جون هر چی عاشقه،جون هر چی عاشقه
یه لحظه پیش ما بمون
عشق من برق چشای دلربات کشته منو
تا نگام می کنی تو ،وا می کنه مشت منو
عشق من رنگ صدات،جادو رو جادو می کنه
بوی عطر نفست دنیا رو خوش بو می کنه
لالالالای لالالالای
احساس کردم بوی خوبی میاد
-وای چه بوی خوبی داره میاد انگار بوی عطر نفساش واقعا داره میاد به به
عشق من بوی عطر نفسات دنیای بی بخار اینجارو خفن خوشبو می کنه
لا لالا لای عشق منی لالای عشق منی لالای
دادگر - خوشبحال طرفت چه عاشق سینه چاکی داره
وای این کی امد دو متر پریدم رو هوا همزمان صندلی هم افتاد
-س س س لام
دادگر - علیک سلام خانوم دباغ
-شما کی امدید؟
دادگر - مگه فرقی می کنه کی امده باشم
-نه...... یعنی اره قبل از اهنگ امدی وسطاش امدی یا تهش؟
اهان بذار ببینم بعد با خنده
دادگر - از اونجا یی کی اون عاشقه می گفت عشق من برق چشای دلربات کشته منو
-وای یعنی همشو شنیدی
دادگر - اگه اون اولشه اره
نفسمو با ناراحتی بیرون دادم و صندلی رو که افتاده بود دوباره درستش کردم
چرا صندلیم مثل اون چرخ دار نیست منم چرخدار دوست دارم هر چی خوبه برای از ما بهترونه
نگاش کن تا میاد میره پشت سیستمش منم مثل این زندونیا باید بیگاری کنم
دستمو دوباره گذاشتم زیر چونم پنجره که نداشتیم مجبور شدم به در خیره بشم
وای معرکه است فکرشو کن بخوای حالو هوات عوض بشه به در نگاه می کنی اخرش فقط یه دیوار می بینی ...........این اخر خوش شانسیه
دادگر - چته دباغ باز حالت گرفته است
عینکو کمی بالا کشیدم
- نه چیزی نیست
دادگر - پس لطف می کنی برام پرونده های 85 تا 89 برام بیاری
-خوب خودت بیار
دادگر - چی ؟
- هیچی گفتم خودم الان براتون میارم
دادگر - منم ازتون همینو خواستم
با بی قیدی از جام بلند شدم و وارد اتاق بایگانی شدم
اینم از دستور دادن خوشش میاد
ماشالله جونی و پر بنیه پاشو خودت کارتو بکن لااقل اون چربیای شکمتو اب کنی
بیچاره که شکم نداره
خوب چربیای دستاشو اب کنه
دستشم که چاق نیست
وای چقدر بیکاره 85 تا 89
اصلا اینو چطور راه دادن اینجا از اون روز که امده فقط داره از لایه پرونده ها برگه بر می داره یا کپی می گیره......... انقدر براش کپی گرفتم که نزدیکه اشتباهی دست خودمو هم کپی بگیرم
دادگر - از اینکه کپی می کنی ناراحتی؟
- وای چرا اینطوری می کنی؟
دادگر - چطوری؟
-هی قایمکی میای
دادگر - ببخشید نمی خواستم بترسونمت
-حالا که ترسوندی ..... دیدم باز داره می خنده
دادگر - تو جز خندیدن کار دیگه ای بلد نیستی
دادگر - دباغ چند وقته اینجا کار می کنی ؟
- چه فرقی می کنه تو فکر کن 10 سال 5 سال 3 سال ولی همون 3 سالو در نظر بگیر
دادگر - تو چرا وقتی می خوای جواب بدی ادمو جون به سر می کنی
مکثی کردم و همینطوری که پرونده سال 87 دستم بود بهش خیره شدم
دادگر - خوب ببخشید
پرونده رو انداختم تو بغلش
- فعلا اینو بگیر من برم بقیه شو بیارم
دادگر - تو از چی ناراحتی؟چرا هرچی می گم می خوای خفم کنی ؟
-مگه برات مهمه؟
دادگر - اره
-انوقت برای چی؟
دادگر - چون همکارمی
-اوه چه حرف قشنگی زدی
نشستم تا زونکن سال 85 رو بردارم که فریده از لای در صدام کرد
فریده - هی هی کجایی؟.....دباغی کجایی؟
- چیه چیکار داری؟
فریده - بیا اینا رو برام کپی کن
-مگه خودتون تو اتاق دستگاه کپی نداری
فریده - چرا داریم ولی برگها زیاده من وقتشو ندارم انقدر حرف نزن بیا بگیر ........زودی برام کپی کن
- بزار رو میز م الان میام
فریده - فقط زودا دوباره لفتش ندی
جوابشو ندادم و مشغول در اوردن پرونده شدم
دیدم دادگر حرفی نمی زنه و ساکته همونطوری که نشسته بودم به طرفش چرخیدم
- چرا ساکتی تا الان که داشتید حرف می زدید
دادگر - همیشه همینطوری صدات می کنه
- صدام نمی کنه صدام می کنن
دادگر - چرا؟
-چی چرا؟
دادگر - چرا بهت می گه هی یا دباغی
- عجله نداشته باش اینجا همه منو اینطوری صدا می کنن
دادگر - برای چی؟
- نمی دونم از اولش اینطوری بوده
دادگر - تو هم چیزی نمی گی ؟
- نه چی بگم
دادگر - یعنی برات مهم نیست درست و حسابی صدات کنن
از ته دلم ناراحت بودم ولی لزومی نداشت جلوی یه تازه وارد خودمو ناراحت کنم پس سرمو انداختم پایین و مشغول گشتن شدم
که دیدم پروندهایی که تو بغلش گذاشته بودم با شدت به زمین کوبید و به سمت در رفت
- هی کجا؟
جوابمو نداد
به سرعت به طرفش دویدم
- میگم کجا می ری ؟
جوابمو نداد و برگهایی رو که فریده اورده بود از روی میز برداشت و به طرف در رفت
- اقای دادگر چیکار می کنی ؟
اونا هم اینجا کار می کنن........ چرا تو باید کار اونا روهم انجام بدی
- بابا مگه چندتا برگه است کار دو دقیقه است
دادگر - دباغ چرا نمی فهمی چه یه دقیقه چه یه ساعت هر کس باید کار خودشو بکنه
-حالا می خوای چیکار کنی؟
دادگر - هیچی فقط می خوام برگه ها رو ببرم تا خودش کارشو کنه
تازه فهمیدم که می خواد بره پیش فریده هم اتاقی مژی
- وایییییییییییییی نریا
دادگر - تو چرا یهو برق می گیرتت
-تو رو خدا نری
دادگر - انقدر ازشون می ترسی دباغ؟
-نه
دادگر - پس چی
- راستش راستش من یه گندی زدم
دادگر - بهشون بدهکاری یا مدیون؟
-هیچکدوم
دادگر - وای خوب حرف بزن
-چطور بگم
دادگر - میشه دو دقیقه بشینی من تمرکز کنم
با بی صبری رو صندلی نشست
-حالا نمیشه بی خیال برگه ها بشی و به کارمون برسیم
از جاش بلند شد
دادگر - اینارو می خواستی بگی
- نه نه تو نه شما بشین
دادگر - بفرماید خوب بگو
-راستش چطور بگم اونروزی که تازه امده بودی یادته
دادگر - اره ...خوب
-خوب یادته من پشت سیستم نشسته بودم
دادگر - خوب
- خوب به جمالت
دادگر - دباغ جونمو اوردی بالا د یالا حرف بزن
- اخه قابل گفتن نیست
دادگر - یعنی چی که نیست
- یعنی همین
با عصبانیت بلند شد که بره به سرعت جلوش پریدم
- باشه باشه می گم
با عصبانیت بهم خیره شد
یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم
و با با بیشترین سرعت ممکن شروع کردم به حرف زدن
- هیچی دیگه می خواستم حال مژی رو بگیرم می دونی چرا ؟
چون باعث شده بود جلوی دیگرون بیفتم و بقیه بهم بخندن می دونی چطور؟
با پوست مز
فکرشو کن باید چطور افتاده باشم .اوه تا چند روز از کمرد درد داشتم میمردم
تنها راهی که می تونستم حالشو بگیرم همین بود که از طریق چت مسخرش کنم و سر کارش بزارم اون فکر می کنه من یه پسرم و ازم عکس خواست منم دنبال عکش گشتم عکس تو دم دست بود منم براش فرستادم الانم منتظره من از سفر کاری برگردم و به دیدنش برم
چشامو باز کردم و در حال نفس زدن گفتم همش همین بود حالا دیگه نمی ری دیگه مگه نه
دادگر - تو عکس منو براس فرستادی؟
درحالی که با ناخونام بازی می کردم سرمو تکون دارم
دادگر - الانم من برم تو اتاق منو می شناسه
بازم سرمو تکون دادم
دادگر - دباغ می دونستی تو اخرشی
سرمو به طرف راست ک ج کردم و شونه هامو بالا انداختم
-حالا اون برگه ها رو به من می دید
دادگر - یعنی می خوای تا اخر منو قایم کنی؟ بلاخره که منو می بینیه دباغ
- خوب می گی چیکار کنم
دادگر - اولا تو نباید اینکارو می کردی
با ناراحتی گفتم حالا که کردم
دادگر - پس برگه ها رو خودت ببر
-نههههههههههه
دادگر - چرا نه
-راستش..... راستش
ادما تو زندگی در برخورد با دیگران رفتار و اخلاقهای متفاوتی از خودشون نشون می دن و به نوعی با محیط اطراف و اتفاقات پیرامونشون ارتباط بر قرار می کنن در واقعه هر کس اخلاق خاص خودشو داره
مثلا بعضیا می تونن خیلی خشک و جدی باشن مثل بابای خدابیامرزم انقدر خشک و جدی که اگه یه شب با کمربند به جون مادربد بختم نمی یوفتاد شام از گلوش پایین نمی رفت
و یا خیلی شوخ طبع و بذله گو.............. مثل اقای کیهانی دربون شرکت
حرافترین و مزخرفترین موجودی که تو زندگیم می شناسم
کسی که بزرگترین ارزوی زتدگیش خرید یه پراید کار کرده است با نازلتریین قیمته
یا می تونن فوق العاده لوس واز خود راضی باشن................ مثل مژگان
در واقع مژگان کپی برابر اصل باربیه تازگیا دماغشو عمل کرده و فکر می کنه زیباترین و بدون نقص ترین دختریه که تو شرکت وجود داره و خواستگار گر وگر از درو دیوار براش ریخته
یا انقدر مهربون و دلسوز باشن که ادم در کنارشون احساس شادی و شعف کنه ............مثل صاحب خونه عزیزم که اگه اجاره یک ماهش عقب بیفته علاوه بر داد و بی داد های مداوم و گوش خراشش باید تمام درسا و پروژه ی بچه هاشو یه شب مونده به تحویل بی کمو کاست انجام بدم
و در اخر اینکه می تونن خیلی ساده ،خجالتی،ترسو، بی عرضه، بی دقت، حواس پرت ،زشت و بی نمک، باشن ................... دقیقا مثل من
به طوری که اگه کسی برای اولین بار با من برخورد داشته باشه کمتر از 10 دقیقه حاضره که دست به فجیحترین قتلها بزنه که از دست من خلاص بشه
البته به 15 دقیقه هم رسیده و این تو نوع خودش یه رکورد محسوب میشه
اگه از اسمم بپرسیی باید بگم هـــــــی بهترین گزینه تو تمام گزینه هاییه که منو باهاش صدا می کنن
نمونه بارز با بیشترین کاربرد .........هی دباغ......
برای صمیمت در کار ...................دباغ.......
اوج خفت و خواری.......................هوی....
در بین همکاران که زیاد باهاشون صمیمی نیستم .............ببین....
در بین دوستان صمیمی .............دباغی......
به علت شباهت فوق العاده من به این موجود .................گربه
و
می تونم بگم
در بسیاری از موارد سبیلو هم بهم گفته شده که بیشتر در جمع اقایون بوده
جایی که من توش کار می کنم یه شرکت بزرگ خصوصیه که وارد کننده و صادر کننده قطعات کامپیوتره
و من یه عنوان یه قطره ناچیز از این دریای بی کران همراه با قطره های بزرگ و کوچیکش مشغول به کارم
محل کار من یه اتاق کوچیک 12 متری بدون پنجره و و تنها شامل یه میز یه کامپیوتر و چندین کمد که فقط توش پر شده از زونکنهای رنگو وارنگ
اوه یادم رفت یه میز دیگه هم هست که متعلق به اقای حیدریه
باید اقای حیدری رو از نظر اخلاقی هم رده پدرم قرار داد چون چیزی از اون کم نداره هم از نظر سنی و هم از نظر بد دهن بودن
کافیه یکبار همکلامش بشی حرف زدن خودتم یادت می ره
تو این 3 ساله خوب با اخلاقش اوخت شدم کمتر کسی باهاش راه میاد و یا به قول معروف حرفشو می فهمه
من زبون نفهم که تا بحال زبونشو فهمیدم و این واقعا جای شکر داره
امروز بر خلاف تمام روزای دیگه کمی مهربونتره چرا ؟؟؟؟
چون قبل از ورود.... خودش برای خودش چایی اورد
کاری که من همیشه باید انجام می دادم تا اون روی مبارک سگش بالا نیاد
پس نتیجه می گیرم امروز مهربونه و نباید پا رو دم بی خاصیتش بزارم
حیدری- هی دباغ اون زونکن سال 89 زودی بردار و بیار
- چشم الان میارم ........بفرماید اقای حیدری
با فریاد..........دباغ........ دباغ
- بله؟
حیدری- تو هنوز نفهمیدی وقتی می گم 89 باید کلشو بیاری... پس فاکتوراش کدوم گورین
- اهان چشم چشم یه لحظه ...ای خدا پس این فاکتورا کجان ........ همین دوماه پیش اینجا بودنا ...چرا پیدا نمیشن....وای الان بفهمه هنوز دارم می گردم سگ میشه
حیدری- دباغ دباغ چی شد؟
- نیستش
حیدری- چی؟
- فاکتورا نیستن
حیدری- نیستن !!!!!!!!!!!!!! تو غلط کردی که انقدر راحت می گی نیستن
خودشو با اون هیکل پخمش به زور از روی صندلی جدا کرد و به طرف قفسهای اتاق بایگانی امد.
حیدری- مگه اینجا نذاشتیشون
عینکمو که نیمی از صورتمو پوشونده با دست کمی بالا می کشم و با ترس بهش نگاه می کنم.
- چرا ولی الان نیستن شاید تحویل قسمت مدیریت شده که حالا نیستن
حیدری- خفه بمیر برو انورو بگرد منم اینورو زود باش تا صداشون در نیومده
خوبه که امروز مهربون بود که انقدر فحش حوالم کرد ....
- خوب بگرد گربه خانوم بگرد که تا پیداش نکنی از اینجا خارج بشو نیستیا
بعد از کلی گشتن و خاک خوردن به مغزم فشار اوردم و به این نتیجه رسیدم که یا من کورم که نمی بینم یا حیدری در حال چرت زدنه که صداش در نمیاد
با دهنی کج و دستای خاکی از بایگانی زدم بیرون ...پس این کجاست حالا چی بهش بگم
وارد اتاق شدم دیدم داره با ارامش موهای بد حالتشو که به زور گریسو و انواع روغن درست نگه داشته رو شونه می کنه چرا انقدر ذوق زده است
- اقای حیدری من...
حیدری- ساکت شو حوصلتو ندارم ببین من دارم می رم دفتر ریاست باز دست گل به اب ندی تا بیام
اهان اینو بگو باز داره می ره دفتر ریاست یعنی رفتن به اونجا انقدر ذوق کردن داره ... چی بگم حالا خوبه حیدری کاریه نیست و گرنه چه ها که نمی کرد
در حال رد شدن از کنارم
-اه پرونده رو پیدا کردید
حیدری- اره همینجا رو میز خودم بوده و خندید
وا یعنی من داشتم اونجا وقت تلف می کردم
با بی قیدی شونه هامو بالا انداختم و پشت میزم نشستم.
درست حدس زدید من تو قسمت بایگانی کار می کنم در واقعه تمام کارای بایگانی با منه و حیدری نقش لو لوی سر خرمنو بازی می کنه که باید حضور فیزیکی داشته باشه و تنها دلخوشیش بردن پرونده ها به دفتر ریاسته
نمی دونم کجای اینکار دلخوشی داره
جز اینکه باید جلوشون خم و راست بشه و فقط بهشون بگه چشم قربان.... بله قربان ...در عصرع وقت قربان.... حتما قربان
و وقتی هم که میاد ساعتها از حضور بی مصرفش در دفتر ریاست حرف می زنه و برای خودش کلی حال می کنه
خوب بهتره قبل از امدنش یه سری به کامپیوترش بزنم ....اونکه عرضه استفاده کردن از این امکاناتو نداره........................ چرا یه کار درستی مثل من باهاش ور نره
دستامو بهم کوبیدم و مثل فرفره پشت سیستمش نشستم
خوراک من کامییوتره به طوری که می تونم بدون کوچکترین مشکلی وارد اطلاعات شخصی افراد بشم و یا اینکه اطلاعاتو اونطوری که دلم می خواد تغییر بدم
اوه باورتون میشه حتی یه بار هم اطلاعات شرکتو هک کردم
خیلی شانس اوردم که کسی بهم شک نکرد و گرنه کلکم کنده بود هرچند کار خاصی هم نکردما......... فقط اشتباهی تمام اطلاعت سال 85 رو پاک کردم و همین باعث سردرگمی همه شد و تا چند روز کل سیتما رو قطع کردن و من از نعمت داشتن اینترنت محروم شدم
از چند روز پیش شروع کردم و ایدی مژگانو هک کردم خدایا از شیر مرغ تا جون ادمیزاد تو ایدیش پیدا می شد .
یعنی یه ادم می تونه چندتا دوست داشته باشه نه 10 تا نه 20 تا بلکه 50 تا .......چطور اسماشون به یادش می مونه
چندباری هم به جاش با دوستای مجازیش چت کردم خیلی حال می ده سرکار گذاشتن افراد به درد نخور و علاف که وقتشونو فقط تو یاهو و چت تلف می کنن
امروز می خوام به جای یکی از دوستای مژگان باهاش چت کنم
-سلام عزیزم
مژگان - وای سلام قربونت بشم کجایی نیستی جیگر؟
- ای قربون اون جیگر گفتنت برم
مژگان - :d
مژگان - می خوام ببینمت
- عزیزم منم بی صبرانه منتظرم که تورو ببینم
-راستی نمی خوای یه عکس خوشگل دیگه برام بفرستی تا فرشته زیبایی ها مو ببینم
مژگان - وای الان عزیزم اتفاقا همین دیروز یه دونه جدید انداختم
- ای جونم .... بفرست
وای این مژگان چقدر هرزه رفته چطور اعتماد می کنه و عکسشو برای هر کسی می فرسته خاک بر سر احمقش
الان بهترین وقت برای حال گیریه مژگان جونه
راستش نمی خواستم این کارو کنم اما خودش باعث شد چند روز پیش نمی دونید چه بلایی سرم اورد
داشتم از کنار اتاقش رد می شدم که دیدم دست به سینه به چار چوب در اتاقش تکیه داده و منتظره
از همون دور که بهش نزدیک می شدم سلام کردم و لی حتی جوابمو نداد
خوب من ادبو رعایت کردم اون دیگه ادب نداره مشکل من نیست مشکل ادب خانوادگی و اصل و نسبشه
طبق عادت همیشگیم عینکمو کمی بالا کشیدم
در حال رد شدن از دم در اتاقش بودم که
مژگان - هی دباغ می تونی برام یه کاری کنی
می دونم بازم سر کارم ولی بزار فکر کنه من نفهمیدم با یه لبخند کمرنگ
- چیکار می تونم برات بکنم مژگان جو.....وایییییی چرا پاهام رو هواست ....اخ کمرم ای دستم
مژگان- وای خدا چه باحال افتاد... بترکی دختر چقدر تو بانمکی
دستاشو گذاشته رو شکمش و با تمام قدرت داره بهم می خنده
فریده هم از خنده انقدر سرخ شدن که دیگه نفسش بالا نمیاد
همه از اتاقشون امدن بیرونو بهم می خندن
مژگان -حال کردی حال کردی نه جون من حال کردی... ای خدا این دیگه چی بود خلق کردی......حیف گربه که بهش می گن
فریده - اره بابا گربه تعادل داده این چی
مژگان - وای وای نگو مردم از خنده
وکلی بساط خنده همکارا و فراهم کرد
با پوست موزی که انداخته بود جلوی راهم باعث شد چند روز از کمر درد به خودم بپیچم
خوب این کارم درس عبرتی میشه که دیگرانو مسخره نکنه
هنوز منتظرم که عکسشو برام بفرسته
که یکی از دوستای دیگش به اسم امیر on شد
امیر- سلام مژ مژی خودم
- مژگان چرا نمی فرسستی نکنه داری با کس دیگه ای چت می کنی ؟
مژگان - نه هانی جون به جون تو فقط دارم با تو چت می کنم
- اه امیدوارم پس من منتظرم
مژگان - باشه عزیزم کمی صبر کن حجمش زیاده الان می فرستم
- باشه مژی جونم پس تا بفرستی یه بوس بیا
مژگان- بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
- ای جان فدای اون لبا
امیر- مژی این چه عکسیه که برای ایدیت گذاشتیش
مژگان - قشنگه
امیر- ای همچی بگی نگی
مژگان -یعنی خوشت نمیومد امیر
امیر- اره راستش خیلی با نمکه
مژگان - وای ممنون امیر تو همیشه از من تعریف می کنی
امیر- از تو؟
مژگان - اره دیگه
امیر- تو حالت خوبه مژی ؟
مژگان - منظورت چیه امیر ؟
امیر- من که از تعریف نکردم
مژگان - ولی الان خودت گفتی با نمکم
امیر- مژی یعنی این عکس توه؟
مژگان - اره خوب دیگه عزیزم
امیر- هههههههههههههههههههههههه مژی خیلی با نمکی
مژگان - ممنون ولی کجاش خنده داشت ؟هان؟
امیر- یعنی می خوای باور کنم تو یه شامپازه ای
مژگان - چیییییییییییییییییییییییی ییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟
وای خدا مرده بودم از خنده تو ایدی مژگان به جای عکس اواتارش یه شامپازه گذاشته بودم
کاش بودم و قیافشو می دیدم الان باید فشارش افتاده باشه
مژگان خاموش شد ...........فکر کردم کلا خارج شد که برام یه عکس امد
- مژی هستی؟
دینگ دینگ
مژگان - اره اره هستم
- عزیزم فکر کردم رفتی
مژگان - نه عزیزم مزاحم داشتم خواستم با تو تنها باشم
- وای ممنون چقدر تو خوبی
مژگان - خواهش ببین چطوره خوشت میاد
- ای به چشم یه لحظه
وای چشمامو بستم بی شعور این دیگه چه عکسیه ....غیرت میت تعطیله تو این دختر.... همون تاپ و شلوارکو نمی پوشیدی سنگین تر نبودی بودی جانم
مژگان - چطوره عزیزم پسندیدی
- اوه عالیه عزیزم دارم دیونه میشم از این همه زیبایی که خدا در وجود تو گذاشته
مژگان - عزیزم انقدر هم تعریفی نیستم
- نه نگو مژی جون حالا بیشتر از گذشته می خوام ببینمت
مژگان - تو چی نمی خوای یه عکس خوشگل برام بفرستی
-خاک تو سرم حالا عکس اونم از نوع مذکرشو از کجا گیر بیارم
خوب باید بگردم تو اینترنت و یه عکس پیدا کنم تا براش بفرستم
ای وای صدای حیدری داره میاد چقدر هم عصبانیه
-مژی مژی جونم الان ندارم فردا برات می فرستم
-بوس بوس بای
مژگان - بای عزیزم
حیدری وارد اتاق شد انقدر عصبانیه که پرونده تو دستشو چنان می کوبه به میز که همه برگه های توش نقش زمین می شن
با ترس بهش خیرم
چرا بر و بر منو نگاه می کنه بدو اینا رو جمع کن
سریع بلند شدم و برگه ها رو جمع کردم
کارت که تموم شد برو برام یه چایی بیار
اخرین برگه رو هم برداشتم و پوشه رو باز کردم که برگه ها رو بزارم توش که یه عکس 3در 4 از مردی رو دیدم که حدودا30 ساله به نظر می رسید
اخیه چه با نمکه.......موش بخورتت انقدر نمک داره ازت می ریزه
چی رو داری نگاه می کنی .... مگه نگفتم برو برام چایی بیار
چشم چشم الان
سریع همه برگه ها گذاشتم روی عکس و به سرعت به طرف ابدار خونه رفتم
نمی دونم اقای حیدری اونروز چش بود اما هر چی بود بدجوری اعصابش خط خطی شده بود
روز دیگه ای از راه رسید و من سعی کردم شادابتر و متفاوت تر از هر روز دیگه ای تو محل کارم حاضر بشم .
اقای حیدری هنوز نیومده بود و این برای من خیلی خوب بود به ساعت نگاه کردم دقیقا 8 بود و این تاخیر اصلا از طرف اون باور کردنی نبود کسی که حتی قبل از 8 تو محل کارش حاضرمیشد.
از دمه در اتاق تو راه رو سرک کشیدم همه تو اتاقای خودشون بودن
اگه نمی خواست بیاد پس چرا چیزی به من نگفت
بی خیال بابا یه روزم که نیومده تو هی گیر بده بیاد.
خوب بیاد چه دخلی برای تو داره عین اجل معلق بالا سرته مدامم چرت و پرت می بافه بهم
دباغ ........اینا رو تایپ کن
دباغ........ کارای منو انجام بده تا برگردم
دباغ......... برام چایی بیار
دباغ......... نیفتی
دباغ .........خیلی مردی به جون سیبیلات
دباغ.........تعداد گربه ها امروزچنداست
خلاصه برای من بهترین روز می شد اگه سرو کلش پیدا نمیشد
امروز چندان کاری ندارم از بیکاری دارم مگسا رو می شمارم بی خیال مگسا برم سراغ مژی جون که از هر مگسی برازنده تره
خوب ....ایول مژی جونم که هست من نمی دونم پس کی به کاراش می رسه ... برم بهش یه عرض اندامی بکنم نه نه صبر کن ببینم اگه ازم عکس بخواد چی از کجا براش عکس بیارم
امممممممممممممممممممم یهو یاد عکس دیروز افتادم دنبال پوشه مورد نظر کشتم
چرا نیست حتما بازم حیدری گذاشته تو کشوی میزش
اخ جون پیدا کردم
یه بار دیگه عکسو نگاه کردم و سریع اسکنش کردم
مژگان - دینگ دینگ سلام هانی جون چطوری؟
-وای سلام به رروی همچو ماهت
مژگان - عزیزم هنوز عکستو برام نفرستادی
-جیگرم تحمل کن الان برات سندش می کنم-رسید مژی جون
مژگان - وای این تویی
-نه عمه امه خوب خودمم دیگه
مژگان - هانی جون چه جیگری هستیا
-قربونت .... به شما که نمی رسم
مژگان - هانی هانی کی ببینمت
-به همین زودیا ولی عزیزم من یه سفرکاری دارم برم برگردم میام به دیدنت
مژگان - وای کجا می خوای بری سفر هانی جون
- المان اتیش
مژگان - -اوه خدای من پس من بی صبرانه منتظرم تا تو برگردی
- منم بی صبرانه منتظرم تا ملکه زیبایی هامو از نزدیک در اغوش بگیرم
مژگان - وای هانی تو خیلی رومانتیکی
-می دونم عزیزم
مرده بودم از خنده بیچاره خبر نداشت خفن سر کاره
خدایشم طرف خیلی قیافش ناز بود استغفرالله......... دختر بگو جای برادری ایشون خیلی ناز بودن اره اره همون
سرمو انداخته بودم پایین و با مژی در حال دل و قلوه دادن بودم
اهم اهم ببخشید خانوم
هنوز سرم پایین بود
-بله کاری داشتید ؟
بله راستش
-اگه با اقای حیدری کار دارید هنوز نیومدن... اگه کار دیگه ای هم دارید بنده در خدمتم
نه نه من در خدمتتون نیستم چون تا اقای حیدری نباشن نمی تونم پرونده به کسی تحویل بدم چون باید امضای ایشون باشه
شما همیشه با مخاطبتون همینطوری حرف می زنید؟
- چطور مثلا
اینطوری که اصلا بهش نگاه نمی کنید
تازه رسیده بودم به اوج سر کار گذاشتن مژی ولی طرف هم حرف حساب می زد پس با یه بوس بای از مژی خداحافظی کردم و سرمو اوردم بالا
یا قمر بنی هاشم
من که اینو اسکن کردم چرا الان تو فضاست
سریع به عکس دم دستم نگاه کردم و بلافاصله به اون
صدام شروع کرده بود به لرزیدن
-شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من که چند بار خودمو معرفی کردم یعنی نشنیدید
چرا چرا (نباید متوجه خنگ بودنم می شد پس به ناچار گفتم چرا چرا)
-بفرماید امرتون
شما حالتون خوبه خانوم
-بهتر از این نمیشه(وای اگه مژی اینو اینجا ببینه کارم تمومه چه ابرو ریزیه میشه)
-نگفتید اینجا چیکار دارید؟
برگه ای رو به طرف گرفت
این حکم منه از امروز من به جای اقای حیدری اینجا مشغول به کار می شم
-پس اقای حیدری چیه؟
ایشون بازنشست شدن
-چیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟
اوه معذرت می خوام نمی خواستم ناراحتتون کنم مگه نمی دونستید ؟
از خوشحالی تو ابرا بودم نمی دونستم حالا تو این ابرا چیکار کنم اصلا کدوم طرفی پرواز کنم خدا کنه با هواپیما تصادف نکنم
من وحید دادگر هستم و شما؟
-منم دباغ هستم
دادگر- خیلی خوشوقتم خانم دباغ
اه چه لفظ قلمم حرف می زنه
منم باید یه جوری حرف بزنم که بفهمه منم ادم حسابیم
- منم از دیدار حضرتعالی بسیار مفتخر و خرسندم
اوه اوه چه چیزی گفتم الان بابام تو قبر بهم افتخار می کنه
-خوب بفرماید......... اتاق قابل داری نیست شما بشینید من کارتونو بگم
دیدم داره با خنده و تعجب نگام می کنه
-چرا وایستادین؟
دادگر- خانوم دباغ شما برگه رو کامل خوندید
- بله چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
دادگر- خوب توش نوشته من مسئول اینجام و همه کارا زیر نظر منه
یه ابرومو بالا انداختم و کمی لبمو کج کردم و زیر چشمی به برگه نگاه کردم
چی......... یعنی سه سال من اینجا کار کردم و جون کندم همش کشـــــــــک
این انصاف نیست این دور از مردونگی دور از جوانمردیه
حالا باید یه چالغوز از راه نرسیده بشه رئیس من
-خوب که چی؟ حالا مسئولی که مسئول باشید من که جلوتونو نگرفتم بشنید و مسئول بودنتونو به رخ بکشید .
دادگر- ببخشید منظور من از این حرفا این بود که شما جای من نشستید
- بله اقا؟
ای روزگار ای فلک این میز هم به من وفا نکرد دیدید چطور منو از عرش به فرش رسوندن
یه زری برای خودت می زنی ها کی توی گربه تو عرش بودی که حالا بیای رو فرش
پاشو پاشو به تو شانس و خوشی و از این چرت و پرتا نیومده
با ناراحتی از جام بلند شدم و اونم با قدمای اروم به میز نزدیک شد
تازه فهمیدم هنوز ON هستم و خارج نشدم وای عکسشم که اونجاست
قببل از نزدیک شدنش به میز داد زدم نهههههههههههههههههههههههه هههه
طرف ده متر پرید بالا از ترس رنگش پریده بود و دستش رو قلبش بود
دادگر- چیزی شده خانوم دباغ
-وای نه یعنی اره
دادگر- چی شده چرا داد می زنید خانوم دباغ
-شما سر جاتون وایستید و اصلا تکون نخورید
طرف حسابی گیج شده بود سریع خودمو به پشت میز رسوندم نمی تونستم با مو س کار کنم چون حسابی سه می شد پس تنها راهش خاموش کردن ناگهانی کیس بود و البته برداشتن عکس .
هنوز با تعجب داشت نگام می کرد خم شدم و دستموگذاشتم رو عکس و با ارنجم دکمه کیسو فشار دادم
مثلا که کاملا اتفاقی باشه ولی هرچی با ارنج به طرف دکمه ضربه می زدم تاثیری نداشت
دادگر- خانوم چرا انقدر به کیس ضربه می زنید
- من
دادگر- نه من ؟
-اقا خواب دیدی خیر باشه من کی به کیس ضربه زدم
دادگر- ببین ببین همین الان دوباره زدید
ببینید اگه بخوام من کیسو خاموش کنم که مرض ندارم هی ضربه بزنم
بعد دستمو گذاشتم رو دکمه و فشار دادم......ببینید بخوام اینطوری خاموش می کنم
دادگر- شما همیشه اینطوری کامپیوترو خاموش می کنید
-نه همیشه............ معمولا اکثر وقتا
دادگر- اهان
با یه لبخند پیروز مندانه از پشت میز امدم بیرون و سر جای همیشکیم نشستم
دستامو زیر چونه زدم و به تازه وارد زل زدم
مثل عکسش بود .هنوز عکسش تو دستم بود که دیدم پرونده روی میزو برداشت همونی که عکسو از توش برداشتم
-با اون پرونده چیکار داری؟
دادگر- هیچی دارم نگاش می کنم
-اره خیلی خوبه برای اول کار .... اگه می خوای فرد موفقی باشی پس خوب نگاش کن
با تعجب بهم نگاه کرد
-شما برای این کار خیلی جونید
دادگر- بله؟
اخه شما را برای چی برای این کار انتخاب کردن؟ نه تجربه ای دارید نه می دونید بایگانی چیه ؟
دادگر- یکی از دوستان منو معرفی کرد
-انوقت مدرک تحصیلیتون چی؟
دادگر- مدرک شما چیه خانوم دباغ؟
شونه هامو بالا انداختم و راست سر جام نشستم و با افتخار و اقتدار کامل گفتم
سیکل اقا
چنان زد زیر خنده که انگار بهترین جک سالو شنیده باشه
- چتونه اقا مگه مدرکم چشه؟
دادگر- هیچیش نیست خانوم معذرت می خوام ولی وقتی شما مدرک درست و حسابی ندارید برای این کار انتظار دارید منم داشته باشم
-یعنی شما هم سیکل دارید
دادگر- نه من یه سر و گردن از شما بالاترم....من دیپلم دارم
-این یعنی یه سر و گردن
دادگر- اگه بخواید می کنیم نیم سر و گردن
- می دونستید خیلی بی مزه اید
فقط خندید و سیتمشو روشن کرد.... تا بالا بیاد پرونده روی میزو دوباره زیرو رو کرد
دادگر- خانوم دباغ تو این پرونده باید یه عکس باشه ولی نیست شما نمی دونید این عکس کجا می تونه باشه
-من من از کجا باید بدونم که باید کجا باشه حالا چه عکسی توش بوده؟
به چشام خیر شد
( من که عقلم زیاد نمی کشه ولی فکر کنم این خیره شدن یعنی خودتی ...
راستش وقتی می گن خودتی رو من خوب نمی فهمم یا معنیش این که خر خودتی یا گیج خودتی من که از دوتا معنیش استفاده می کنم
به قول دبیر ادبیات ایهام و از معنی دورش بیشتر استفاده می کنم یعنی میشه همون خر خودتی .....با اینکه ادبیاتم خوب بود ولی نمی دونم چرا نمره ادبیاتم همیشه زیر 10 بود بگذریم