وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان دنیای این روزای من 1

کیفم را روی شانه ام جا به جا کردم و با قدم هایی محکم وارد محوطه دانشگاه شدم.با دیدن بچه های دانشکده سر ذوق اومدم و قدم هامو تند تر کردم.
شوق عجیبی داشتم تا بالاخره دوستامو ببینم.با دیدن چند جفت چشم خیره و لبخند های شیطانی و مسخره،مقنعه ام رو جلو کشیدم و زیر لب گفتم:- خدا، جون به جونت کنه اشکان که نصفه شبی دلت یاد آرایشگری نکنه.لبخندم رو قورت دادم و روی نیمکت خوشرنگ همیشگی نشستم.پاتوق ما همین نیمکت بود.چقدر باهاش خاطره داشتم؟سه سالی میشه که اینجا درس میخونم .و این نیمکت دوست قدیمیم محسوب میشد.با انگشتام روی نیمکت ضرب گرفته بودم و زیر لب شعری زمزمه میکردم.هوای خوبش حسابی هواییم کرده بود.- یه حسی تو دلم میگه تو اوج احساس منی و بدون از قبل من عاشقت بودم...صدای همیشه شاد نگار منو از اون حال و هوا در آورد.- به افتخارش.( و سوت بلند و کشداری کشید)خندیدم و زیر لب گفتم:- دیوونه.از همون دور حلقه دستاشو باز کرد و گفت:- دیوونه ام. دیوونه اون چشای شهلات.بدو بیا این دیوونه رو دیوونه ترش کن.یکی از پاهایم را روی دیگری انداختم و با بی خیالی گفتم:- ساکت نیکی.گول اون زبون چرب و نرمتو نمیخورم. زود بگو کارت کجا گیره؟نگار کنارم نشست و به جای اینکه جواب سوالم رو بده شروع کرد به غر غر کردن:- بعد یه ماه که خانومو دیدم،تازه برام ناز میکنه.خاک بر سرت که لیاقت نداری.اگه این نگاه های خوشگل رو به یه پسر انداخته بودم الان شیش تا بچه هم دور و برم بود اما نمیدونم دخی چرا این همه بی احساسی. آخ شهزاده من کجایی که پرنسست رو غریب کردن.به سختی سعی کردم صدای خنده ام بلند نشود.- خفه شو نیکی همه دارن نگاهت میکنن.نگار درحالی که چشاش بسته بود و سرش رو به آسمون بود گفت:- بگو ببینم سهیل هم نگام میکنه؟پقی خندیدم و گفتم:- سهیل؟ماشاالله از هیچی واسه خودش کم نمیزاره.همچین بساط دختر کشی راه انداخته که بیا و ببین.والله منم دلم اینجوری براش پرپر میزنه.عجب دلبریه ها...الهی خنده هاشو.نگار محکم به پهلوم کوبید و گفت:- مگه خودت ناموس نداری؟ابروانم را بالا انداختم و گفتم:- اِ؟نه بابا؟- آره بابا.لحظاتی هر دو ساکت بودیم.که دوباره نگار به حرف اومد.- آرام جونم؟- ها؟- ها و کوفت.اینقدر با عشق صدات میزنم...دهنمو کج و کوله کردم و گفتم:- بله عزیزززززززززم؟خندید و گفت:- الهی من قربون این دلقک بازیات برم یه خواهشی داشتم.- چی؟صداشو بچه گونه کرد و گفت:- میگم...از دایی علی جونت خبری نیست.اینقده دلم واسش تنگ شده...بریم یه روز ببینیمش؟حالا به بهونه دیدن زنداییت میریم.نه؟یا بریم پیش دختر داییت ساغر جون؟ها؟به مسخره نگاهش کردم و گفتم:- عمت بمیره با این دروغات.- باز خوب عمه ندارم وگرنه با نفرینای تو تا حالا صد دفعه مرده بود و زنده شده بود.نگفتی؟نمیری خونه داییت؟به ساعتم نگاهی کردم و گفتم:- نگار میشه چرت نگی؟من دیشب مگه بهت نگفتم ساغر و دایی و زندایی رفتن مشهد؟از جایم بلند شدم و ادامه دادم:- نگارم،نیکی خانوم،فدای چشای عسلیت،قربون هیکل بیبی مانندت،این اشکان لقمه دهن گشاد تو نیست.چجوری حالیت کنم دیگه؟بابا،دایی علی،خیلی مذهبیه.عمرا دختری مثه تورو قبول کنه.با لجبازی گفت:- اشکان که مثل ددی آخونده اش نیست.انگشتم را به نشانه تهدید جلو بردمو گفتم:- به دایی من توهین نکن.دایی فقط روی بعضی مسائل حساسه.تو هم که خوب خودتو توی این مدت نشون دادی.همچین موهانو جلوی دایی افشون کردی و پشت چشم نازک کردی،به خیالت دایی میفته دنبالت میگه به به ،عروسمو برم،قر کمرش آدم کشه؟نگار خنده ای کرد و گفت:- خوب من چه میدونستم داییت اینجوریه؟تو هم که بهم نگفتی.از شانس گند ما،همون موقع که من اومدم خونتون دایی جونت هم اومد.هر دو به سمت کلاسا گام برمیداشتیم.- راستی آرام؟- ها؟خندید و گفت: - ها و مرض.من نمیدونم چه بدبختی میاد تورو بگیره.پوزخندی زدم و گفتم:- نیکی چفت کن اون بی صاحابو.سریع گفت:- باشه باشه.خواستم بگم موهات چرا همچینه؟ریز ریز بافتیشون بلا؟خدا نکشت خوب بلدی واسه داییت دلبری کنی ها.از به یاد آوردن دیشب مقنعه ام را جلوتر کشیدمو گفتم:- این اشکان که خدا بگم چی کارش کنه،دیشب گرفته دور موهای من و مثلا عروس بازی میکرد با این سن و سالش.یکی از ابروانش را بالا داد و گفت:- عروس بازی؟به شانه اش زد مو گفتم:- نیکی فکر منحرفت رو قفل کن.منظورم اینه که مهتاب رو دوماد کرده بود و منو عروس.لحظاتی مات ایستاد و بعد شروع کرد به قهقهه زدن.همه ی نگاه ها به سمتمون چرخیده بود.جلوی دهنشو گرفتم و گفتم:- چته مرض توی جونت؟کمتر بخند خب.آهسته تر شروع کرد به خندیدن و درمیان خنده هایش گفت:-آخی...خوب که داییت نبودا.وگرنه...میون حرفاش پریدم:- نگار دایی روی رفتار بچه هاش با ماها حساس نیست.وقتی روی صندلی هامون جا گرفتیم نگار با دستش موهامو لمس کرد و گفت:- الهی نیکی قربون دستاش بره...ببین چه لطیف بسته اینا رو...سپس آهی کشید و گفت:- خدا نصیب ما کنه.با حالت چندش آوری گفتم:- ای ی ی ی ی.نیکی حالم به هم خورد.زشته به خدا هی غرورتو واسه پسرای هردمبیل میشکنی.همین طور که داشتم براش حرف میزدم حس کردم حالت چهرش تغیر کرد.گونه هاش گل انداخت و به طور دلفریبانه ای لبخند میزد.رد نگاهشو گرفتم و در مقابل حیرتم به سهیل رسیدم. سقلمه ای به پهلوش زدم و گفتم:- ای خدا با تریلی از روی عمت رد شه.آخه مگه دل تو دروازس که هر خری سرشو میندازه پایین و از توش رد میشه؟هووی یابو؟با توام کجا سیر میکنی؟نگار لبخندی نثارم کرد و گفت:- اولا به عمه نداشته ام توهین نکن.دوما اینا واسه سرگرمیه.عشق اول و آخرم که اشکانه.سرم را با تاسف تکان دادم و گفتم:- بیچاره دایی حق داره از تو خوشش نیاد.دوباره رنگ نگاهش غمگین شد.با ناراحتی گفت:- حالا داییتو یه جوری سرشو زیر آب میکنیم،اما این پسر دایی تخستو چی؟اشکانو چیکار کنم؟اون که دوسم نداره...شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:- مشکل خودته.میخواست حرفی بزنه که استاد وارد شد.تصمیم گرفته بودم کمی شیطنت های گذشتمو کنار بزارم و با دقت بیشتری درس بخونم.اما بوی درختا،بوی بهار مستم میکرد و دلم رو میلرزوند.دلم میخواست میون طبیعت نفس بکشم.چندین بار چشامو باز و بسته کردم تا هوای شاعرانه ام از سرم بپره.واسه اینکه ار اون فکرا دربیام،زل زدم به استاد و فکرمو معطوف اون کردم.انگار تازه متوجه اش میشدم.چقدر جوون بود.حاضر بودم شرط ببندم که به سی نرسیده.نگاهش سرد و خشن و صداش هم کمتر از نگاهش نبود.قدش بلند بود.حداقل سی سانتی بلند تر از من بود.نه دیگه.سی سانت اغراقه ولی خب با سانت چشمام،به نظرم طرفای 180 میومد. و من وقتی خودمو کنارش مجسم میکردم خنده ام میگرفت.همیشه از خدا میخواستم قدم زیاد بلند نشه تا موقع پیری شکسته نشم و کمرم دولا نشه.اما خب اون ته ته های دلم دوست داشتم که قد بلند داشتنو تجربه کنم.استاده،چند وقتی میشد که استادم بود اما چرا تا حالا متوجه اش نمیشدم؟شاید چون ساعت هایی که از کلاس ها فرار میکردم همون کلاسای این آقا بود.اگه میدونستم که استادم تیکه به این باحالیه که از کلاس درنمیرفتم.نگار ضربه ای به پایم کوبید.به طرفش نگاه کردم و گفتم:- چته باز وحشی؟اشاره ای به جلو کرد و به آرامی طوری که به سختی ازش صدا درمیومد گفت:- آرام بدبخت شدی.استاد داره صدات میزنه.تازه متوجه موقعیتم شده بودم.از جام پریدم و با تته پته گفتم:- بله استاد؟زیر لب گفتم:- نیکی فامیلی کوفتیش چی بود؟نیکی آرامتر گفت:- شفق.شفق لحظاتی با چشمان وحشی اش نگاهم کرد و گفت:- خانوم محترم حواستون رفته گلستون گل بچینه؟نه؟همه زدن زیر خنده.جوش آوردم ولی هیچی نگفتم.دوباره گفت:- صدامو نشنیدید؟عرض کردم بفرمایین اینجا مسئله رو توضیح مجدد بدین واسه رفع اشکال.تموم بدنم میلرزید.نیکی با پاش محکمتر از قبل زد و گفت:- برو دیگه الان تیکه درشت تر می اندازه بهت ها.از ترس سریع به طرف تخته رفتم.اول مثل گیج ها به تخته پر شده از حل مسئله نگاه کردم.وقتی دیدم هیچی نمیفهمم به آرامی گفتم:- ببخشید...متوجه این مسئله نشدم.استاتیک همیشه برایم عذاب آور بود...اه.گندش بزنن.شفق با عصبانیت گفت:- بیرون خانوم.بدم اومد هی خانوم خانوم میکرد.سر و کمرم رو صاف کردم و گفتم:- معین هستم.یکی از بچه های بی مزه کلاس داد زد و گفت:- استاد منم ابی ام.دوباره توی کلاس ولوله شد.شفق سرخ سرخ شده بود.هی توی دلم میگفتم الانه که منفجر شه.- خانوم معین سریعا کلاسو ترک کنین وگرنه مجبور میشم کار دیگه ای کنم که اصلا دلم نمیخواد.از ترس در حال قبض روح شدن بودم ولی خودمو نباختم.سعی کردم قدم هام محکم باشه.وقتی کیفمو از روی صندلی بلند میکردم گفتم:- نیکی بیرون منتظرتم.نیکی با چشمان نگرانش براندازم کرد.در را باز کردم و لبخند مسخره ای زدم و در حالی که توی چشای شفق زل زده بودم گفتم:- روز خوبی داشته باشید جناب شفق.اینو گفتم و بیرون زدم.تا نصفه های سالن آروم آروم راه رفتم و همین که از کلاس دور شدم شروع کردم به دویدن.اونقدر دویدم تا به پشت پنجره کلاس رسیدم.نمیدونستم اونجا چیکار میکردم.فقط میدونم که به زور سرمو بردم داخل.کنار پنجره مریم یکی از بچه ها نشسته بود.- مریم؟صدامو نشنید.بلندتر گفتم:- مریم هوی؟سریع به طرف پنجره چرخید و با دیدن من زهره اش ترکید.دستشو روی قلبش گذاشت و گفت:- مریم و درد هلاهل.ایشالله از سر تموم کلاسا اخراج شی...قبض روح شدم بچه.چته عین جن بو داده جلو آدم سبز میشی؟عصبی تر از آن بودم که به مزخرفات مریم گوش دهم.سرمو تکون دادم و گفتم:- سعی کن خفه شی چون نمیخوام این ترم هم استاتیک رو بیفتم.حالا ساکت بزار ببینم این استاد عوضی چی چی میگه؟- حالا که چی؟نکنه میخوای امروز اینجا توی پنجره بشینی؟- کار دیگه ای هم میشه کرد؟- بابا یه عذر خواهی ساده خیلی وقتتو میگیره؟- برو بابا.من برم پیش اون ماکارونی بگم ببخشید؟شونه هاشو بالا انداخت و هیچی نگفت.هزار مرتبه خدا رو شکر کردم که پنجره از میز شفق دور بود.و گرنه که دیگه خر بیار و باقالی بار کن.تازه لبه پنجره پهن بود و من راحت میتونستم روی اون بشینم.درس و کلاسش خیلی زود تموم شد.تا از کلاس بیرون رفت سرمو از پنجره بردم داخل و داد زدم:- بچه ها وایسین کارتون دارم.دوسه تا از بچه ها که داشتن از کلاس میزدن بیرون موندن سر جاشون.دوباره داد زدم:- بچه ها من قصد دارم زنگ شفق بشینم اینجا.توی پنجره.خواهشا هوامو داشته باشین و سوتی ندین.نگار بچه ها رو کنار زد و با ناباوری گفت:- آرام دیوونه شدی؟دندان قروچه ای کرد مو گفتم:- حال این شفق عنکبوت رو میگیرم.مونده حالا بفهمه آرام کیه.از جام پریدم پایین.خدا رو شکر طبقه همکف بود وگرنه چه خاکی به سرم میریختم؟به سمت نیمکت محبوبمان رفتم و به انتظار نگار نشستم.خیلی زود پیداش شد.متعجب و عصبی.- آرام این چه کاریه آخه؟اگه زبونم لال میفتادی چی میشد؟آرام خیلی بی عقلی.شکلات بزرگی که دستم بود را گاز دیگری زدم و گفتم:- آخ روشو کم کنم...نیکی مات نگام کرد.- نیکی زهرمار اینطوری نگام نکن.میخوام دیگه درسو از پنجره دنبال کنم.به خدا اگه این ترم هم بیفتم استاتیک رو دیگه قید درسو میزنم.نیکی با گیجی سرشو تکون داد و گفت:- باید به مهتاب بگم بلکه اون آدمت کنه.بالاخره دختر خالته شاید از اون حرف شنوی داشته باشی.آهی کشید م وگفتم:- نیکی بس کن.بیا بریم بوفه یه چیزی کوفت کنیم که شفق عمه مرده هر چی انرژی بود ازم گرفتکنترل تلویزیون را در دست فشردم و گفتم:- چیه اشکان؟خرم کردی.حرفتو بزن دیگه خسته شدم.اشکان خندید و گفت:- آرام جونم؟منم خندیدم و گفتم:- جون آرام؟انگار حرف من به مزاجش خوش اومده بود.کنارم نشست و گفت:- میگم حالا که بابا رفته مشهد اون ساغر موذی رو هم بردن،الهی قربون قد و بالات برم،بیا یه کاری رو واسه پسر داییت بکن.متعجب نیگاش کردم.- اشکان یه طور صحبت کن بفهمم چی میگی.چی کار باید برات انجام بدم؟قیافه محجوبی گرفت و گفت:- بیا خواهری کن بزار دوستمو دعوت کنم خونه.عمه زهرا هم نیست گیر بده.اخمی کردم و گفتم:- اولا مامان زهرا به من اعتماد میکنه که خونه رو میسپره دستم.دوما تو غیرت نداری؟میخوای دوستتو دعوت کنی خونه من؟ببرش خونه بابات.خندید و گفت:- خونه بابا نمیشه.هیچی توی خونه نداریم واسه پذیرایی.در ضمن کی گفته من بی غیرتم؟بزار یه عوضی پاشو بزاره جلو واسه خواستگاری تو ، اونوقت کلفتی این رگو نشونت میدم.خندیدم و گفتم:- زهرمار.حرف دلت رو بگو.دوباره سرشو انداخت پایین و گفت:- ای بابا...چه جوری بگم؟از جام بلند شدم و گفتم:- اشکان کوفت.برو گمشو خونه تون.منو مسخره کردی؟محکم دستمو گرفت و گفت:- باشه میگم میگم.میخوام دوستمو دعوت کنم.- خب اینو قبلا هم گفتی.دوستت کیه؟- تولد ساغر یادته؟اون دختره که هی چسبیده بود به ساغر؟- آره.خیلی هم مسخرش کردیم.سولماز بود؟نه نه.ساره؟- نه.سارا.- اهان آره آره.خب؟عرق پیشونیشو پاک کرد و گفت:- به خدا ازش خوشم نمیاد.با یکی از دوستام شرط بستم که این دختره عاشق من میشه.میخوام دعوتش کنم خونه.البته با حضور تو...با حیرت گفتم:- اشکان؟وقتی دیدم میخنده جیغ کشیدم سرش:- اشکان این سومین باریه که از این شرطا میبندی.گمشو برو خونه همون دوستت.میدونی دایی بفهمه چی میشه؟- به خدا پشت دستمو داغ کردم دیگه از این کارا نکنم...- اشکان مامان زهرا میکشه منو...خندید و گفت:- نمیفهمه.آجی قبوله؟نفس عمیقی کشیدم و گفتم:- از دست تو.به یه شرط.- نشنیده قبول. ***
نگار رژ لبش رو محکم تر روی لبش کشید و با حرص گفت:- الهی دختره سرش بخوره به دیوار غش کنه نیاد...شیطونه میگه توی غذاش مرگ موش بریزما...وای چرا مهتاب نمیاد؟اشکان چه شکلی حاضر شد منو دعوت کنی؟خندیدم و گفتم: - بهش گفتم شرط دارم اونم گفت نشنیده قبول.منم به تو و مهتاب زنگ زدم.خندید و گفت:- تو هم بلایی هستی واسه خودتااااااا.- ما اینیم دیگه.زنگ در به صدا دراومد.نگار لبشو گاز گرفت و گفت:- الهی یه بار دیگه که زنگو میزنه برق بگیرش.اووف.برو دیگه منتظرشون نزار.هر دو از اتاق با هم خارج شدیم.دکمه اف اف رو زدم و منتظرشون کنار در ورودی ایستادم.نگار دستمو فشرد و گفت:- حالا بگم کیم به دختره؟- به اون چه حالا؟پرسید هم بگو رفیق منی.مگه غیر از اینه؟تازه توی تولد ساغر دیدت.میدونه دوستمونی.در ورودی به آرامی باز شد. نگار نفس عمیقی کشید و مثل من منتظر موند.اول اشکان و بعد پشت سرش دختر ظریف و ژیگولی وارد شد.اشکان تا نگاهش به نگار افتاد متحیر منو نگاه کرد.اومدم حرفی بزنم که دختره جلو اومد و سلام کرد.زورکی لبخندی زدم و راهنماییش کردم سمت پذیرایی.بعد چند لحظه از جام بلند شدم و با عذرخواهی کوچکی وارد آشپزخانه شدم. اشکان به سرعت پشت سرم آمد و تا به آشپزخانه رسید گفت:- پس این وروجک شرطت بود؟شونه هامو بالا انداختم و گفتم:- میخواستی قبول نکنی به من چه؟آهی کشید و گفت:- من چه میدونستم چه آشی برام پختی.تو که میدونستی توی تولد ساغر این دوتا یه جر و بحثی با هم داشتن...خندیدم و گفتم:- کجای کاری؟مهتاب هم داره میاد.با ناباوری گفت:- آرام؟میگم بریم اعلامیه پخش کنیم تا دیر نشده نه؟زبونمو براش درآوردم و با سینی شربت از آشپزخونه بیرون زدم.وقتی جلوی سارا گرفتم به آرامی گفت:- آرام جان اگه میدونستم مهمون داری مزاحم نمیشدم.اشکان میگفت میخوای منو ببینی.نگاهی سرزنش بار به اشکان انداختم و گفتم:- نگار که مهمان نیست عزیزم. خونه خودشه.ابرواشو تو هم گره داد و گفت:- خوش به حال نگار خانوم.تبسمی کردم و کنار نگار نشستم. نگار زیر گوشم گفت:- چی توی گوشت وز وز میکرد؟زیر لب گفتم:- ولش کن.نگار پایش را روی دیگری انداخت و گفت:- سارا جون خیلی خوش اومدی.سارا خندید و گفت:- ممنون.نگار ادامه داد:- زیاد از دیدنت تعجب نکردیم. راستش این روزا زیاد از این آدما میاد اینجا و میره.میگم اشکان خان شما هم بیکاری ها...لبم رو گاز گرفتم و از نگاه کردن به اشکان حذر کردم. بلند شدن صدای زنگ در باعث شد آه از نهاد اشکان بلند شه.من و نگار هردو واسه باز کردن در شتافتیم.به جای استفاده از اف اف ترجیح دادیم که بریم بیرون خودمون در رو باز کنیم.در حالی که طول حیاط رو می دویدیم،گفتم:- نیکی،تورو جان مادرت،اینقدر اذیت نکن این بدبختارو.ولش کن ردش میکنیم بره خب.نگار دستشو روی دستگیره در گذاشت و گفت:- ای بابا. تو هم هی واسه ما معلم اخلاق شو.آهی کشیدم و درو باز کردم.مهتاب با دیدنم سریع خودشو توی آغوشم انداخت و گفت:- سلام آرامم.خوبی دختر خاله؟زدم زیر خنده و گفتم:- گمشو.بی معرفت.امروز نیومدی دانشگاه واسه چی؟مجبور شدم تنهایی این نیکی رو تحمل کنم.مهتاب به سمت نگار چرخید و گفت:- باز چیکار کردی تو؟نگار خندید و گفت:- هیچی جون مهتاب. این آرام انگار هووی منه ها...مهتاب کفشاشو جلوی در درآورد و گفت:- حالا این اومده اینجا واسه چی؟نگار تا این حرفو شنید با حرص گفت:- همین رو بگو.دختره راست راست بلند میشه میاد خونه ما،نه شرمی،نه حیایی،به خدا دختر هم دخترای قدیم.خندیدم و گفتم:- نیکی جون گفتی خونه ما؟ببخشید کی این خونه مال تو شده؟محکم به شونم زد و گفت:- خونه مامان زهرامه.نگار مادر منو،مامان زهرا صدا میزد.واسه همین هم مامان عاشقش بود.مهتاب هم وارد سالن شد و پس از سلام و احوالپرسی کوتاهی ، کنار نگار نشست.اشکان سرش را خاراند و گفت:- آرام جان؟میشه چند لحظه بیای بیرون؟کارت دارم.پشت سرش از پذیراایی خارج شدم.پشت در سالن ایستاد و گفت:- سه ساعت نشستم حرفای نگار جونت رو جمع میکنم.وای تورو خدا برو از اون وسط جمعش کن.اخمی کردم و گفتم:- اشکان مگه دروغ میگه؟حالا که اینطور شد میرم اون سارا رو پرتش میکنم بیرون.اما انگاری نگار زودتر از من به فکرش رسیده بود.با صدای قیل و قال اونا هردومون داخل پذیرایی شدیم.دقیقا مثل اتفاقی که توی تولد ساغر افتاده بود شده بود.اون دوتا باز جنگ لفظی پیش آورده بودن که آخرش هم با قهر کردن سارا و بیرون رفتنش از خونه پایان یافت.انگار توی خونواده ما آرامش قرار نبود نفس بکشه.آه... به ساعتم نگاه کردم و گفتم:- ای بمیری شفق پس چرا نمیای کلاس؟نگار صندلی کنار پنجره را اشغال کرده بود تا هوایم را داشته باشد همان طور مهتاب کنار او.- آرام ساکت شو.یه هو دیدی اومد حالتو گرفت ها.در باز شد.من دوباره اندام ورزیدشو دیدم که خیلی متین وارد شد.جالب این بود که دیگه بهش فحاشی نمیکردم.طبق معمول سریع درسشو شروع کرد.تخته رو که نمیدیم اما از روی دفتر نگار و در کنارش مهتاب درس رو دنبال میکردم.داشتم دیوونه میشدم.جام جدیدا خیلی تنگ شده بود.عادت نداشتم جمع و جور بشینم.انگاری دو روز پیش این پهن تر بودااااااااا.باز یه شانس دیگه آوردم و اون اینکه شفق عادت نداشت توی کلاس قدم بزنه و این برام یه سعادت بود. یکی از بچه ها مدام حواسش به من بود.یعنی تنها اون نه.بلکه تموم بچه ها.وقتی جو کلاس یه کوچولو دوستانه شد یکی از بچه ها داد زد:- استاد خانوم معین خیلی از رفتارش پشیمون بودنااااااا...نمی شه اجازه بدین بیان سر کلاس؟انتظار نداشتم که بگه اوه بله بیاد البته ، قدمش روی تخم چشم کلاس.به گفته نگار اخم کرده بود و گفته بود که:- اون حق نداره روی کلاس من حاضر شه.من شاگرد سر به هوا نمیخوام.اعصابم داغون تر از قبل شد.واقعا ازش بدم اومده بود.همون روز با کمک مریم و مهتاب و نگار،چهار تا چرخ ماشینشو پنچر کردیم.خیلی حال کردیم.حقش بود.آخ وقتی قیافه درهم و عصبیشو دیدیم چنان حال کردیم.کیفم رو روی میز انداختم و گفتم:- بچه ها میدونم که یه روزی میکشمش.نگار خندید و گفت:- دقیقا من این حسو نسبت به سارا دارم.خندیدم و گفتم:- دیوونه.مهتاب چایی اش را هورت کشید و گفت:- راست میگه خب. منم از دختره خوشم نمیومد. اشکان چقدر باهام سرسنگین شده...آهی کشیدم و گفتم:- با من هم همینطور. اوووووف.نگار با ناله گفت:- خب شما دوتا که اینقدر به قرارای این شازده میرسین یه فکری هم به حال من فلک زده بکنین، بیاین خواهری کنین و منو بدین به پسرداییتون.ای خدا مردم دیگه.خندیدم و گفتم:- فعلا شازده چشم دیدنتو نداره.مهتاب دنباله حرفمو گرفت و گفت:- همین جوریش هم سایه تو با تیر میزنه.نگار وا رفت و گفت:- به خدا درمونده شدم.دیگه چی کار کنم؟مهتاب با مهربانی بهش گفت:- محلش نزار .خودش مثل سگ بو میکشه و پیدات میکنه.به حرف و تعبیر مهتاب خندیدیم.ازفکر شفق دراومده بودم.اه حالمو به هم میزنه.***روی دسته مبل نشستم و گفتم:- رسیدن به خیر پسرخاله.چقدر سفر این ماه طولانی شد.پیش خودم گفتم شاید قاپیدنت.سامان خندید و گفت:- قبلا قاپیده شده.دیگه چیزی واسه دزدیدن نبود.ابرو بالا انداختم و گفتم:- وای نفسم گرفت.عاشق ، با ما نکن این کارو.بی ظرفیتیم.دایی روی مبل کنار خودش نشوندم و گفت:- ایشالله نوبت سوگلی خودم.خندیدم و گفتم:- دایی جون از این خیالا واسه من نکنین.من حالا حالا ها رو دست مامان زهرام.مامان لبخندی زد و گفت:- روی چشمای مامان جا داری عزیزم.بوسه ای برایش فرستادم و گفتم:- آتیش نزن جیگرمو مامان.ساغر روبرویم نشست و گفت:- سرحال تر از قبل شدی.حاضرم شرط ببندم خبریه.پشت چشم نازکی کردم و گفتم:- حالا به فرض که باشه.شما رو سننه؟ساغر خندید و گفت:- نه بابا. تو انگاری زودتر از سامان میری.خاله با سینی چای وارد پذیرایی شد و با مهربونی گفت:- پسر من هم،تا آخر ماه کارش رو درست میکنه و دست شیوا رو میگیره و میارش اینجا.با شیطنت به سامان نگاه کردم و گفتم:- خاله اون که خیلی وقته دستش رو گرفته آورده اینجا.سامان سرخ شد و من خنده ام بیشتر شد.دایی نیشگونی از دستم گرفت که جیغم دراومد.- دایی چیکار میکنی دردم گرفت:دایی خندید و گفت:- حقته. این قدر پسرا رو اذیت میکنی حداقل یکی هم تورو اذیت کنه.با ناراحتی ساختگی گفتم:- آقا علی من کی پسرا رو اذیت کردم؟دایی مجددا خندید و گفت:- صد دفعه گفتم بهم نگو علی.زشته دختر.لبخندی زدم و گفتم:- چشم.دستش را دور گردنم انداخت و گفت:- اشکان و تو با هم بحثی داشتین؟نگام روی مهتاب چرخید و ثابت موند.با خنده نگام میکرد.به طرف دایی برگشتم و با تعجب گفتم: - اِ؟مگه حرفی زده؟نه آخه چه بحثی؟چه دعوایی؟دایی با بیخیالی شانه اش را بالا انداخت و گفت:- هیچی. وقتی دیدم نمیاد خونه ی زیبا اینا،گفتم شاید با تو بحث کرده.خاله زیبا به شوخی گفت:- علی ول کن بچم رو.هرچی میشه اَنگشو میچسبونین به بچه من.به طرف خاله شتافتم درحالی که بوسه آبداری روی لپش می نشاندم گفتم:- عاشقتم زیبا جون.مامان چشم غره ای رفت و گفت:- آرام؟زیبا مثلا خالته. احترامشو نگه دار عزیزم.خاله خندید و گفت:- چی کارش داری زهرا؟ من که ناراحت نمیشم.به مهتاب نگاهی کردم و گفتم:- مهتاب میخوام برم دنبال اشکان خان.میای؟زیر چشمی اشاره ای به ساغر کرد و گفت:- نه حالشو ندارم.فهمیدم میخواد ساغر تنها نباشه. دستم رو روی زنگ گذاشتم . یه بار...دوبار...سه بار...طاقتم تموم شده بود.که بالاخره اف اف رو برداشت. صداش خواب آلود بود.- کیه؟صدامو نازک کردم .دلم میخواست سربه سرش بزارم.ناراحتی ساختگی به صدایم دادم و گفتم:- آقا اشکان میشه بفرمایین پایین؟سارا هستم.اشکان معلوم بود هول کرده.سریع گفت:- بیا داخل سارا.لبم را به دندان گرفتم تا نخندم.- اشکان جون نه راحتم.سریع بیا پایین کارت دارم.زودی باید برم. اشکان خندید و گفت:- اومدم.تا اف اف رو گذاشت شروع کردم به خندیدن.چرا پسرا اینقدر ساده ان خدایا؟حتما الان پیش خودش فکر کرده دختره عاشقشه و شرطو برده.وقتی در رو باز کرد، چهره شاد و بشاشش،جاش رو به یه چهره عبوس داد.دستم رو جلو بردم و گفتم:- سلام داداشی.با بی میلی دستمو فشرد و گفت:- علیک.بیا تو.رفتم داخل . خونه رو ریخته بود به هم. انگاری که بازار شام بود.روی مبل نشستم و اونم به دیوار روبروم تکیه داه بود.- آرام مگه تو نباید الان توی مهمونی عمه زیبا باشی؟لبخندی زدم و با قیافه مظلومی گفتم:- خب تو که نبودی دلم گرفت.پوزخندی زد و گفت:- برو بچه. خر حرفات نمی شم.از جام بلند شدم و به سمتش رفتم. - اشکان من معذرت میخوام.- بابتِ؟- به خاطر اون شب.خیلی باهام سرسنگین شدی. من که طاقت بی محلیتو ندارم.به چشام خیره شد و گفت:- آرام؟- بله؟ - من نه از تو دلگیرم نه مهتاب.با حرص ادامه داد:- همه چی زیر سر نگاره...خدا بگم چی کارش کنه.خندیدم و گفتم:- به اون عمه مرده چه؟اشکان جوش آورد و گفت:- حالا سارا زیاد مهم نبود که.اونم یکی مثل بقیه.ولی رفتار نگار خیلی بد شده.اون که اوایل بهتر بود.حس میکنم هرجا میرم مثل سایه دنبالمه.قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم:- احیانا پیش خودت فکر نکردی ازت خوشش میاد؟نه اتفاقا برعکس.همون طور که تو ازش متنفری اونم از تو بدش میاد. و اون روز فقط به خاطر من اومده بود.اشکان چشاش گرد شد و گفت:- کی گفته من از نگار بدم میاد؟ شانه بالا انداختم و گفتم:- رفتارات با اون بیچاره.زد زیر خنده و گفت:- ولی من که خیلی باهاش خودمونی ام.با حرص گفتم:- آره. اونقدر خودمونی شدی که کم مونده بزنی توی گوشش.اشکان لبخند قشنگی زد و گفت:- پس تو و نگار جونت،حسابی از دستم شاکی شدین .ها؟دستامو توی هم قفل کردم و گفتم:- نگار که اصلا براش مهم نیست.یعنی اهمیت نمیده .اما بله.من ناراحتم. چون نمیخوام دوستم هم بفهمه چه پسرداییِ خلی دارم.اشکان لباشو ورچید و گفت:- خل؟قدر نشناس. ایشالله یه شوهر گیرت بیاد که عینِهو کاظم خان باشه.کاظم خان یکی از همسایه هامون بود که دست بزن داشت. بیچاره زن و بچش همواره رنگ بادمجون بودن.خندیدم و گفتم:- مرسی از دعای قشنگت. خیلی خب. حالا پاشو بریم زیبا جون منتظرمونه.آهی کشید و گفت:- باشه الان میرم حاضر شم.چند قدم به سمت اتاقش برداشت و بعد ایستاد. - چیه اشکان؟برو حاضر شو دیگه دیر شد.قدم های رفته رو باز گشت و گفت:- آرام خیلی توی فکر نگارم.ابرو بالا انداختم و گفتم:- توی فکر نگار؟چطور مگه؟- می ترسم خدای نکرده ازم ناراحت شده باشه و کینه و کدورتی بینمون بمونه.شونه بالا انداختم و گفتم:- خب؟می گی چیکار کنم؟کمی این پا و آن پا کرد و گفت:- بریم از دلش درآریم؟متحیر گفتم:- چی از دلش درآریم؟خندید و گفت:- دل و جیگرشو. خب معلومه دیگه.رفتار بدم منظورمه.زدم زیر خنده و گفتم:- منظورتو درست بیان نمیکنی دچار شک و شبهه شدم.حالا زیاد هم مهم نیست.خودم باهاش حرف میزنم که به اون مسئله فکر نکنه.سریع گفت:- نه میدونی؟میترسم تو نتونی خوبِ خوب از دلش درآری. خودم میام که خیالم راحت شه.با خنده گفتم: - اشکان خدا از توی دلت اومده.چند تا چند تا روی دستت میچرخونی؟بابا به خدا این دخترا گناه دارن.اینقدر خرشون نکن.خندید و گفت:- اصلا شما دخترا آفریده شدین که ماها خرتون کنیم.نه؟دستم رو تهدید کنان جلو بردم و گفتم:- اشکان برو سریع آماده شو تا نزدم پخش زمینت نکردم که شبیه پوستر بابابزرگت بشی به دیوار.با خنده به سمت اتاقش رفت...ای دل غافل.اشکان هم؟ روی نیمکت نشستم و گفتم: - آره مهتاب.خلاصه برداشت من از این موضوع همینه. نگار بشکنی در هوا زد و گفت: - ای جون.پس حل شد مشکل ما. میمونه دایی علی که اون رو هم خدا کریمه. مهتاب لبخندی زد و گفت: - ای بابا. دل دایی علی هم زود نرم میشه. تو فقط کافیه دو روز مثه آدمای باب دل دایی باشی،اونوقت نتیجه شو خودت میبینی. - والله. شفق رو از دور دیدم که به سمت ماشینش میرفت.سریع از جام پریدم و گفتم: - مهتاب مهتاب؟ با تعجب نگام کرد و گفت: - چی چیه؟ خندیدم و گفتم: - چرا هولی تو؟شفق جون رو دیدم. ای جون.باز هم کلاسش تعطیل.عجب شانسی دارمااااا. مریم سریع گفت: - اِ؟کو کجاست؟ مهتاب دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت: - حالا انگار چه خبره. خب شفقه دیگه.مثه همیشه داره میره.این هم اینقدر ذوق داره آخه؟ مریم خندید و گفت: - تو خیالت راحته که رفتنی شدی. ما بیچاره ها میترسیم بمونیم روی دست مامانامون. سر جایم نشستم و گفتم: - مریم از خودت مایه بزار. نگار خندید و گفت: - اینو ببین.چه خودش رو هم تحویل میگیره. بعد چند ثانیه سکوت،نگار گفت: - میگم آرام؟اشکان نگفت کی میاد بابت عذرخواهی؟ - نه. - خب بهش بگو امروز بیاد.ها؟ دهنمو کج کردم و گفتم: - وسط تایم اداری پاشه بیاد تورو ببینه؟خوش خیال. مهتاب دوباره از جاش بلند شد و گفت: - ای بابا.کلاس که نداریم.الکی اینجا نشستیم گرما بخوریم که چی؟من میخوام برم خونه.آرام پاشو بریم. نگار خمیازه ای کشید و گفت: - آره بریم.منم که مامان بابام سر کارن.برم خونه بیکار الاف چیکار؟منم میام پیش تو و آرام. مهتاب آهی کشید و گفت: - نگار حوصلتو ندارم.به شرطی میای که سرمون رو با حرفات نخوریااا. نگار ایش بلندی سر داد و گفت: - تو چه امروز تلخ شدی...دلت از یه جا دیگه پره،روی من بیچاره خالی میکنی؟ مریم هم از جاش بلند شد و گفت: - منم برم خونه.امروز با اینکه اصلا درس نخوندیمااا اما خسته شدم. *** نگاهم را به درون کلاس انداختم و گفتم: - بچه ها اینجا هیشکی نیس.بیاین اینجا. نگار خندید و گفت: - اول یه یاالله بگو بعد بریم تو.زشته یه وقت... مهتاب خندید و گفت: - ای تو روحت نیکی.بزار دو دقیقه مثل آدم ساکت باشیم.هی هِر و کِر تو هست. قدم به درون کلاس گذاشتم و به مسخره گفتم: - همه جا در امن و امانه.بیاین تو خانوما.وای بچه های بوی کلاس اون ماکارونی رو میده.(منظورم شفق بود) یه لحظه برگشتم سمت تخته و در کمال حیرت،شفق رو دیدم که با چشای گرد شده نگام میکنه.مات موندم.نگار و مهتاب هم.دیگه موندن رو جایز ندونستم.با صدایی لرزان گفتم: - اُ...اُستاد ببخشید. برگشتم برم که صدام زد: - خانوم معین؟ قلبم گرفت.نفسام تندتر شد.دلشوره داشتم.سرمو پایین انداختم.اصلا فکر نمیکردم فامیلیم یادش باشه. - بله استاد؟ صدای آرومش تعجبم رو ده برابر کرد.شفق و مهربونی؟ - خانوم معین یه خواهش ازتون داشتم. سرم رو بالا آوردم و با چشمای گرد شده نگاش کردم. - بفرمایید استاد؟ از جاش بلند شد وگفت: - میشه لطفا در تصحیح یه سری اوراق کمکم کنید؟ پوزخندی زد و ادامه داد: - آخه شما زیاد کلاس ندارین و وقت آزادتون زیاد تره. نامرد داشت تیکه مینداخت و هی یادم میاورد که یه اخراجی ام. - بله؟ خندید و گفت: - چرا چشاتون اینقدر گرد شده؟حرف عجیبی زدم؟ببرید تصحیح کنید لطفا.فردا ازتون میگیرم. نگار نیشگانی از کمرم گرفت و زیر لب گفت: - برو دیگه. ماهم بیرون منتظریم. به سمت میزش رفتم.قدم هام لرزان بود.نمیدونستم چرا؟ یه سری برگه دستم داد و گفت: - خیلی خیلی ازتون ممنونم.راستش اونقدر فشار کارم زیاده که دیگه وقت این کارا رو ندارم. با صدای خش داری که اذیتم میکرد گفتم: - آقای شفق؟شما به شاگرد اخراجیتون هم از این وظایف محول میکنید؟ خندید و گفت: - شما هنوز هم از سر کلاس من اخراجی. وا رفتم.فکر کردم پشیمون شده.عصبی شدم.اصلا به من چه؟مگه نوکر بی جیره آقام؟ برگه هارو روی میزش کوبیدم و با صدای بلندی گفتم: - می بخشید اما منم وقتشو ندارم... با تعجب گفت: - خیلی خب حالا چرا عصبانی میشین؟من معذرت میخوام. صدامو پایین تر آوردم و گفتم: - خدانگهدار. وقتی از کلاس بیرون اومدم شروع کردم به دویدن.شاید میخواستم زودتر ازش دور شم.حس میکردم وقتی کنارمه خفه ام. دستی مرا از حرکت بازستاند. - آرام چیه چرا میدویی؟رنگشو نیگا. نفس نفس زنان گفتم: - هیچی...هیچی... مهتاب دو دستش را دو طرف صورتم قرار داد و با نگرانی گفت: - شفق حرفی زد؟ بغضمو خوردم و گفتم: - آره دیگه.شدم نوکر آقا. منو باش فکر کردم آخرش میخواد بگه روی کلاساش حاضر شم. نگارنگران تر از قبل گفت: - مگه اینو نگفت؟ماها فکر کردیم که...ای تف به مرامت شفق. روی نیمکت شستم و گفتم: - الهی در به در شی ماکارونی. مهتاب بعد از لحظاتی گفت: - برگه هایی که داد دستته؟ پوزخنی زدم و گفتم: - نه بابا. وقتی گفت هنوز اخراجی ام برگه هارو کوبیدم روی میزش و زدم بیرون. نگار سوت بلند و کشداری کشید و گفت: - بابا ایول به تو.عجب کاری کردیاااا.دیگه عمرا بهت سلام هم کنه. خنده تلخی کردم و هیچی نگفتم وقتی از دانشگاه بیرون زدیم یاد قرارمون با اشکان افتادم که میخواست با نگار صحبت کنه.یه نگاه به مهتاب کردم.سریع حرفمو خوند.بعد چند ثانیه با هیجان ساختگی گفت: - اِ بچه ها اونجا رو. همه رد نگاه مهتابو گرفتیم و روی اشکان ثابت موندیم.رنگ نگار به وضوح پرید. دست من و مهتاب رو گرفت و گفت: - مطمئن هستین نیومده دعوا؟یا نکنه قرار منت کشی امروز بود؟ سپس پوزخندی زد و ادامه داد: - یا نکنه GF جدیدشو میخواد بین اینا پیدا کنه؟شرط بندی جدید... خنده ی تلخی کرد و جهت مخالف را پیش گرفت.من و مهتاب دنبالش دویدیم. گفتم: - بابا بیا بریم ببینیم چی میگه؟...نیکی خواهش میکنم! نگار با نگرانی هر دویمان را نگریست و گفت: - هوامو دارین که؟ من و مهتاب با هم گفتیم: - آره بابا. قدم هاش سست بود.رنگش سفیدِ سفید بود.چشاش میلرزید.جالب بود چون من هم تمام این حالات رو در مقابل شفق داشتم با این تفاوت که عشقی ،علاقه ای بین من و شفق نبود. اشکان با خونسردی جلو آمد و سلام کرد. - سلام خانوما. - سلام اشکان. صدای نگار از همه لرزون تر بود. -س...سلام. اشکان یه نگاه سرسری به نگار کرد و گفت: - حالتون خوبه؟چرا رنگتون پریده؟(و لبخند تمسخر آمیزی زد) نگار معلوم بود که به سختی سعی میکند آرامشش را بدست بیاورد. - هوا خیلی گرمه...حالم بد شده. اشکان به ماشینش اشاره کرد و گفت: - بفرمایین برسونمتون. یه نگاه بین منو مهتاب رد وبدل شد.سریع گفتم: - اشکان،من و مهتاب میخوایم یه سر بریم کتابخونه...یه سری کار داریم.اگه لطف کنی که نیکی رو برسونی خیلی ازت ممنون میشم. نگار اومد مخالفت کنه که اشکان گفت: - البته.نگار خانوم بفرمایید. نگار با اکراه به سمت ماشین اشکان رفت . مهتاب به مسخره گفت: - نگار رسیدی خونه یه زنگ بهمون بزن ببینیم بهتر شدی یا نه... نگار زیر لبی فحشی نثارمان کرد و رفت. من و مهتاب هر دو نفس راحتی کشیدیم و جهت مخالف را پیش گرفتیم. مهتاب بعد چند لحظه گفت: - خیلی به هم میان. - نگار و اشکان؟ - اوهوم. - ولی یه جور نسبت به هم خشن ان.میدونی چی میگم؟نسبت به هم یه حسی دارن که از هم دورشون میکنه. روی صندلی های ایستگاه اتوبوس نشستم و گفتم: - مهتاب بالاخره با پسر عمه ات به کجا رسیدی؟ - کامیار؟ - آره. آهی کشید وگفت: - توی فکرشم.راستش نمیدونم چی کنم.تو که غریبه نیستی. میدونی چقدر جونم واسش در میره...تازه پسر عمه ام هستش و از بچگی بیشتر از این که با شماها باشم با اون بودم.هیچ مشکلی هم نداره.چه اخلاقی و چه مادی.اما حس میکنم هنوز واسه گرفتن چنین تصمیمی بچه ام. تو اینطور فکر نمیکنی؟ لبخندی به رویش پاشیدم و گفتم: - اگه خودت حس میکنی آمادگیشو نداری،باز هم صبر کن.کامیار که فرار نکرده. تازه اونقدر هم خاطرتو میخواد که پات بشینه. نفس عمیقی کشیدو گفت: - ای کاش... *** تلفن را بیشتر به گوشم چسباندم و گفتم:- دختر چی میگی تو؟من که سر در نمیارم.نگار؟ از صداش معلوم بود که بغض کرده: - آرام دختر به این بدشانسی دیده بودی؟ - آخه چی گذشته بین شما؟ - چی گذشته؟اول بزار برم اون عوضی رو نفله کنم بعد برات میگم. - کی؟اشکان؟ - نه بابا. سهیل رو میگم. متعجب گفتم: - سهیل چه کاره است؟تو که با اشکان بودی... با ناراحتی گفت: - رفته بودیم پارک خب؟ اشکان بعد عمری یخاش آب شده بود و داشت خوب خوب حرف میزد.بعد نمیدونم سهیل از کجا پیداش میشه و میاد پیش من میگه خانوم شایسته فردا شب مراسم گودبای پارتی پسرخالمه.همه بچه هارو دعوت کردم. میاین که؟...وای آرام آب شدم جلو اشکان.خلاصه اشکان کفری میشه و بلند میشه میره...حداقل ننشست ببینه من قبول میکنم برم...قبول نمیکنم برم....ای سهیل بری زیر گِل ایشالله... دلم گرفت براش. - حالا اشکال نداره نیکی.فکرشو نکن. خودم درستش میکنم. - آرام تورو خدا بهش بگو من دختر خوبیم.بچه خوبی شدم دیگه... خندیدم و گفتم: - بابا مظلوووووم.گفتم که درستش میکنم... - پس خیالم تخت؟ - آره.تا منو داری به غمات بگو بزنن به چاک. خودکار را بین دستانم فشردم و گفتم:- پس چرا نمیاد؟نگار به آرامی گفت:- بهتر بزار دیر بیاد.حالا انگار قراره تو امتحان بدی که حرص دیر اومدنشو میخوری...ما بدبختا باید امروز بمیریم و زنده شیم.با خنده گفتم:- تو که امیدت به خودمه. تازه مهتاب هم هست. بهت میرسونیم.نگار بار دیگر تکرار کرد:- ببین من دست میزارم روی سوال تو سریع جوابو بخون برام.اوکی؟صدام که میرسه اونجا؟دستم را دور میله های پنجره حلقه کردم و گفتم:- آره میرسه.مهتاب که کنار نگار نشسته بود سریع گفت:- شفق داره میاد.آرام برو پایین تا سوالا رو پخش کنه بعد بیا.سریع پایین پریدم و بعد از چند دقیقه دوباره به جای اولم برگشتم. به برگه ی نگار زل زدم و گفتم:- خب کدوم رو بلد نیستی؟آهی کشید و گفت:- یه ده نمره برام حل کن.من که هیچی از اینا نمیفهمم.به آرامی خندیدم و گفتم:- آخه تو قصدت از اومدن به دانشگاه چیه؟نه بگو منم بدونم...با پرخاشگری گفت:- بسه دیگه.حل کن دیگه وقت نداریم.به راحتی توانستم سوال اول و دوم را حل کنم و جواب را بدست نگار برسانم. ای کاش از روی کلاسش اخراج نشده بودم اونوقت شاگرد ممتاز کلاسش بودم. ای خاک بر سرت شفق...روی سوال سوم بودم که نگار شروع کرد به سرفه های مصلحتی. میدانستم که جواب میخواهد. به آرامی گفتم:- صبر کن داره تموم میشه.- به به خانم معین.بفرمایید تو دم در بده.میخکوب شدم سر جام. صدا صدای شفق بود.آهی کشیدم و بالای سرم را نگاه کردم. با دیدن چشمان خشمگین شفق سرم به دوران افتاد و تعادلم را از دست دادم و با سرعت از پنجره ی کوتاهمان به پایین پرتاب شدم.وقتی چشامو باز کردم همه چیز به نظرم تار اومد.چند ثانیه طول کشید تا تونستم واضح ببینم.اومدم حرفی بزنم که دیدم اگه نمیگفتم بهتر بود.اونقدر صدام آروم بود که خودم هم نفهمیدم چی چی گفتم.یه صدای آشنا توی گوشم پیچید:- همین الان حرف زد خودم شنیدم.صدای نگار بود.- خانم معین؟این صدا از بالای سرم بود. تشخیص صدا کار سختی نبود میدونستم شفقه و بس.حس کردم نفسم سنگین شد...- من کجام؟دیگه کاملا میدیدمشون. نگار و شفق بالای سرم بودن. با یه نگاه فهمیدم اونجا بیمارستانه.انگاری باید یه سری آزمایش میدادم تا مطمئن شن که به سرم آسیب نرسیده. نگار کنارم ایستاد و گفت:- مهتاب رو فرستادم خونه. رفت پیش مامان زهرا.دایی علی هم داره میاد اینجا.با بغض گفتم:- چی شد یه هو نیکی؟به جای نگار شفق جواب داد:- خانم معین شما از پنجره افتادید پایین. خدا رو شکر که پنجره کوتاه بود و زیاد آسیب آنچنانی ای ندیدین.باور کنین اگه بلایی سرتون میومد هرگز خودمو نمی بخشیدم. نگار خندید و گفت:- مطمئن نباشید آقای شفق.من مطمئنم این یه ضربه ای چیزی به مغزش خورده...شفق به آرامی خندید. نگار ادامه داد:- ولی خدا خیرت بده آرام. از صدقه سری تو امتحان کنسل شد.بالاخره به یه دردی خوردی.اخم تندی بهش کردم که باعث خندش شد.نگار باز وراجیش گل کرد و گفت:- آقای شفق آرام جون مریضه ها.بعد واسه عیادت بیمار اصولا یه پدیده ای همراه خودشون میارن که اگه اشتباه نکنم آبمیوه نام داره.نه؟شفق لبخندی زد و گفت:- اونقدر نگرانشون بودم که پاک یادم رفت...همون لحظه در اتاق باز شد.دایی جون و اشکان بودن.دایی تا منو دید سریع به طرفم اومد و بغلم کرد:- آرام خوبی دایی جون؟تو که منو نصفه جون کردی...لبخند زورکی زدم و گفتم:- خوبم دایی...دایی ازم جدا شد و گفت:- چی شد آخه؟گفتم: - توی پنجره نشسته بودم...یه هو یه گربه اومد و ترسیدم و ...دیگه خودتون میدونید.نگار با خنده گفت:- دایی جون نمیدونید که چه گربه ای بود...یه ببری بود واسه خودش.شفق کمی سرخ شد.نگام به اشکان افتاد.طفلی یه گوشه ایستاده بود و نگام میکرد.نگاه ازش گرفتم و به دایی گفتم:- دایی آقای شفق استاد من هستن.خیلی زحمت کشیدن...دایی با احترام دستشو جلو برد و ضمن معرفی خودش گفت:- خیلی ازتون ممنونم.واقعا لطف کردین.دیگه به باقی تعارفاتشون گوش ندادم.دوباره به اشکان نگاه کردم و گفتم:- نمیای بهم سلام کنی؟کنارم ایستاد و گفت:- شوکه شده بودم.تو که خوبی؟دستاشو گرفتم و گفتم:- خوبم.نگران نباش...- آرام باورت میشه وقتی بهم گفتن حس کردم ده سال از عمرم کم شد؟خندیدم و گفتم:- الهی بمیرم داداشی خودمی دیگه...اشکان اومد حرفی بزنه که شفق عزم رفتن کرد. دلم گرفت. چه زود داره میره.با خداحافظی معمولی مارو ترک کرد.نه.اونقدرا هم که فکر میکردم مرد بدی نیست.نزدیک یه هفته بود که قید درس و دانشگاهو زده بودم.مامان استراحت مطلق تجویز کرده بود.اعصابم خورد بود.دلم میخواست برم دانشگاه.چرا؟نمیدونم چرا حس میکردم یه چیزی توی وجودم کمه ...یه خلاء داره توی وجودم به وجود میاد...و تا ذهنم سمت شفق میکشید حس میکردم اون خلاء پر شده...در موردش با کسی صحبت نکردم چون میدونستم احساس خنده داریه.چیزی که خودم نمیدونم چیه...نمیتونستم باورکنم ازشفق داره خوشم میاد.در صورتیکه اصلا هیچ برخورد جدی باهاش نداشتم.یه جایی خوندم که عشق آروم و بی صدا توی وجود آدم میشینه و جوونه میزنه...الان اون رو درک میکنم و حس میکنم شاخ و برگش داره اذیتم میکنه.واقعا چرا شفق؟شفقی که حتی اسمشو هم نمیدونستم.من که خیلی ازش متنفر بودم...شاید یه نوع تلقین بود.شاید یه هوسه.آره مطمئنم هوسه.نگار زیر بازوویم را گرفت و گفت:- آخه تو که رو به موتی چرا میای دانشگاه؟به خدا اینجا خیرات نمیدن.خندیدم و گفتم:- نیکی خوبم. به مسخره گفت:- آره از رنگ پریده ات معلومه.- اینارو ول کن. مهتاب رو نمیبینم.کجاست؟خندید و گفت:- با کامیار رفته ددر دودور.خندیدم و گفتم:- اگه مهتاب بفهمه گردنتو میزنه.وارد کلاس شدیم.آخی...دلم واسه بچه ها خیلی تنگ شده بود.همین که پامو توی کلاس گذاشتم همه ریختن روم.- اِ آرامه بچه ها.آرام سلام.رسیدن به خیر.- آرام عزیزم خوبی؟چرا هنوز پنچری تو؟- خانم معین چه عجب یاد ما افتادی...- آرام ناهار مهمون منی.الهی قربونت برم که امتحانو کنسل کردی...- آرام چی شد استاد رات میده کلاس؟خندیدم و گفتم:- بابا یکی یکی.آره...دیگه میتونم بیام.همه کف بلندی زدن که سر ذوق اومدم. کنار نگار نشستم و گفتم:- نمیدونستم این همه دوسم دارن.نگار خندید و گفت:- همش ار شوق کنسل شدن امتحان بود.فکر کنم امروز هم پرهام نیاد.متعجب گفتم:- پرهام کیه؟چشمم روشن نکنه باز...میون حرفام پرید و گفت:- ای بابا. شفق منظورمه.اسمش پرهامه. مگه حواست نبود وقتی خودشو به دایی معرفی کرد؟با گیجی گفتم:- نه حواسم نبود...یه لحظه از فکرم گذشت که چه اسم قشنگی داره.بعد چند لحظه داخل شد.پرهام...اسمش برام جالب بود...مثل همیشه با کت و شلوار شیک و اتو کشیدش. تا منو دید با خنده گفت:- به به.خانم معین.چه عجب...کلاس مارو نورانی کردین.سهیل(یکی از بچه های مزخرف کلاس)داد زد:- بچه ها عینک آفتابیارو بزنین.واسه اولین بار به حرفاش خندیدم.گفتم:- دیگه حالم خوبه آقای شفق.اون مدت رو هم به اصرار مادر نیومدم.مریم گفت:- آقای شفق میشه من رو هم از کلاس اخراج کنین که برم خودمو از پنجره پرت کنم پایین؟اونوقت بیشتر دوسمون دارین و مهربون میشین.پرهام به آرامی خندید و گفت:- میترسم زبونم لال شما بخوری زمین و دیگه بلند نشی.بچه ها کلی ذوق کرده بودن که شفق یه روز باهامون مهربون شده.واسه منم عجیب بود.شفق؟؟؟محبت؟کلاس که تموم شد،من و نیکی آخرین نفر بودیم که از کلاس خارج میشدیم.پرهام سریع صدام زد:- خانم معین...دلم هری ریخت.آروم به طرفش رفتم و گفتم:- بله آقای شفق؟با مهربونی گفت:- توی این یکی دو جلسه ای که غیبت داشتین مشکلی براتون پیش نیومد؟تونستین از روی جزوه های دوستاتون مطالعه کنین؟نگار به جای من پاسخ داد:- استاد جزوه های من که کامل نبود...من ادامه دادم:- فرصتی هم نشد تا بتونم مطالعه کنم.- فکر میکنی بتونی خودتو برسونی؟کمی فکر کردمو گفتم:- از دوستام کمک میگیرم . شما نگران نباشین.لبخندی زدو ادامه داد:- به هر حال میتونین روی کمک من حساب کنین .- ممنونم.با ذوق روی نیمکت همیشگی نشستم و گفتم:- نیکی چه مهربون شده بود...نگار لبخندی زد و گفت:- اینا رو ول کن.فردا شب کی بیام؟دست نگار رو فشردم و گفتم:- نگار جان،عزیزم تو مهمون منی. چی کار به اونا داری؟با وسواس سرتاپایش را نگریست و بعد گفت:- به نظر تو لباسام خوبه؟دایی جونت بدش نیاد؟خندیدم و گفتم:- با اینکه شبیه روح شدی اما خب خوبه.آخه دایی شک نمیکنه که یه دختر هردمبیل حالا چطوری محجبه شده؟نگار وا رفت و گفت:- میگم بیا یه سجاده بهم بده تا دایی اومد شروع کنم نماز خوندن.ها؟پقی خندیدم و گفتم:- نیکی دیوونه شدی؟- آره فکر کنم دیوونه شدم...مادر در اتاق را باز کرد و گفت:- نیکی؟آرام؟مادر بیاین یه کم کمکم کنین.کمرم دولا شد.نگار از جا جهید و گفت:- قربون کمرت مامان زهرا جونم.خودم در خدمتتم.مامان خندید و گفت:- اگه این زبون چرب و نرمت نبود من از کی امید میگرفتم؟منم از جام بلند شدم و گفتم:- نیکی همش حرفه مامان.اهل عمل نیست.میخوای خودم بیام جلوت رگمو بزنم؟مامان اخم تصنعی کرد و گفت:- به جای قربونی کردن خودتون بیاین کمکم بدید این شام زودتر حاضر شه.نگارر روی مبل نشست و گفت:- واااااااای مامان زهرا جونم رو درآورد. نه که خیلی چاق و چله ام واسه خاطر شما دوکیلو دیگه کم کردم.شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:- حالا خودت نتیجشو میبینی.با هیجان گفت:- یعنی دایی علی خوشش میاد؟- آره بابا. دایی از دخترای کاری خوشش میاد.مثلا ساغر اصلا کمک زندایی نمیده.دایی هم هرروز باهاش جر و بحث داره.آهان راستی نیکی یه وقت بهش نگی دایی علی ها...- چی بگم آخه.؟بگم حاج آقا؟خندیدم و گفتم:- به فامیلیش بگو.آقای معتمد.- باشه...آقای معتمد...آرام؟- جونم؟- جونت سلامت.خواستم بگم...تورو خدا هوامو امشب داشته باش.لحنش بوی التماس میداد.به سرعت بغلش کردم و گفتم:-الهی قربونت برم تو چه امشب مظلوم شدی.- شاید به خاطر این روسریه.با بلند شدن صدای زنگ در،مادر سریع از آشپزخانه بیرون زد و گفت:- من باز میکنم.نگار داخل اتاق پرید و گفت:- من توی اتاق تو میمونم.بگو دور تحقیقتم خب؟- باشه.از اتاق بیرون زدم تا ورود مهمانا رو خوشامد بگم.چند ثانیه بعد در باز شد.خانواده خاله زیبا بودن.بعد از روبوسی و کلی احوالپرسی،مهتاب کنارم نشست و زیر گوشم گفت:- نگار خوبه؟- آره خوبه.مهتاب دلم براش کباب شده...طفلی واسه اینکه رضایت دایی علی رو جلب کنه چه کارا که نمیکنه.مهتاب لبخند قشنگی زد و گفت:- من مطمئنم هم دایی خوشش میاد هم اشکان.زندایی که خیلی دوسش داره.از بس تو تبلیغشو میکنی.خندیدم و گفتم:- بده دستم به خیر میره؟- نه اتفاقا خیلی هم خوبه فقط بین همین اوضاع و احوال یکی رو واسه خودت تور کن.یخ زدم.خیلی اتفاقی یاد پرهام افتادم.چی می شد اگه...مهتاب تکونم داد و گفت:- آرام خوبی؟- ها؟آره آره.خوبم...خندید و گفت:- من باید حواسم بره هپروت تو چته آخه؟متعجب گفتم:- حواس تو...مگه چیزی شده؟قیافه گرفت و گفت:- چند ساعت قبل از اینکه بیایم اینجا،عمه و کامیار اومده بودن.- خب؟- خب عمه منتظر بود تکلیفشونو روشن کنیم...منم ...رضایتمو اعلام کردم.مات و مبهوت چند لحظه خیره اش شدم و بعد جیغ کوتاهی کشیدم و بغلش پریدم.- وای مهتاب الهی قربونت برم مبارکه. ایشالله که خوشبخت شی.ای ناقلا قرار بود تا آخر درسا صبر کنی ها...ای بسووزه پدر عاشقی...خندید و گفت:- فقط بهش جواب دادم.حالا قرار مدار نامزدی و باقی مراسما،میره پایان امتحانا.نه؟- خوبه.ایشالله که خوشبخت شی.- مرسی.به آرامی در اتاق را باز کردم و گفتم:- نیکی؟از جاش پرید و با لکنت گفت:- الان بیام؟دایی که تازه رسیده...بزار چند دقیقه دیگه...- نه همین الان بیا.پشت سرم وارد پذیرایی شد. وقتی مقابل همه ایستادم با صدای بلندی گفتم:- مهمانان محترم،ایشون دوستم نگار که معرف حضورتون هستن.اول از همه شیوا(نامزد سامان)گفت:- بله میشناسیمشون. من فکر کنم بار دومه که میبینمشون.توی تولد ساغر جون...درسته؟نگار دستشو فشرد و گفت:- بله درسته.ولی خب اون موقع سامان آقا،افتخار نداد منو باهاتون آشنا کنه.سامان خندید و گفت:- این دیگه از وظایف مهتاب بود.نگار به بقیه هم سلام کرد و وقتی مقابل دایی علی رسید،موقرانه گفت:- سلام آقای معتمد. خیلی خوشحالم که دوباره می بینمتون.من و مهتاب دیگه نتونستیم جلوی خودمونو بگیریم،هر دومون پقی زدیم زیر خنده که با اخم نگار،خودمونو جمع و جور کردیم.بعد از یه سلام و احوالپرسی ساده،بین من و مهتاب جای گرفت و گفت:- براتون دارم.مهتاب گوربه گور شی الهی.تو دیگه بدتر آرام شدی ها؟مهتاب دستش را دور گردن نگار انداخت و گفت:- خو تا حالا آدم ندیده بودمت.هیچ وقت مودب نبودی.نگار خواست حرفی بزنه که دایی علی گفت:- نگار جان تک فرزندی ؟نگار دست منو گرفت و گفت:- بله. تک فرزندم.دایی دوباره پرسید:- پدر و مادر هر دو شاغلن؟- بله.مادرم دبیره و پدرم توی کار ساخت و سازه.- که اینطور.ایشالله که موفق باشن.سلام برسون خدمتشون.- سلامت باشین.زندایی عایشه،خنده کنان گفت:- انگار بچه ها امروز زیاد حالشون خوب نیست...هیچ کدوم مثل قبل مجلسو گرم نمیکنه.نگام به اشکان افتاد. میدونستم از نگار ناراحته. خب به حرفای من وسامان هم که گوش نمیده. دایی نگاهی به پسرش کرد و گفت:- اشکان بابا چیزی شده؟اشکان لبخند محوی زد و گفت:- نه.یه خورده کسالت دارم.نگار با بی قراری دستمو فشرد. نگاهی از روی التماس به سامان انداختم. سریع حرفمو خوند و گفت:- دایی علی،منم دارم کسل میشم توی جمع پیرپاتالا.دایی خندیدو گفت:- خب دایی غل و زنجیرتون که نکردن.پاشین برین توی مجلس خودتون.ما همه از خدا خواسته پریدیم. نگار هنوز دستمو ول نکرده بود.اشکان ولی هنوز نشسته بود. متعجب گفتم:- اشکان؟پاشو دیگه.اشکان به سرش اشاره کرد و گفت:- یه کم درد میکنه.شما راحت باشید.روی لبه تختم نشستم و گفتم:- سامان انگاری حرف زدنای من و تو با اون فایده ای نداشت.شیوا خندیدو گفت:- باورم نمیشه.نگار خانوم و اشکان دو قطب مخالفن...نگار لبخند غمگینی زد و گفت:- چرا همه همینو میگن؟مهتاب خندید و گفت:- بیا از خیر اشکان بگذر.ببین همه دارن بهت میگن بکش کنار.نگار دست به سینه ایستاد و گفت:- اصلا لیاقت نداره.پسره چشم چرون.یه روز با سارا،یه روز با یه خر دیگه،یه روز با عمه ی سارا...اوووووووف.سامان با آرامش گفت:- نگار خانوم درست میشه .خودم مخشو میزنم.نگار آهی کشید و گفت:- گور بابای همه ی پسرا...بگذریم.شیوا جون از خودت برام بگو.شیوا کمی سرخ تر از قبل گفت:- چی بگم؟نگار خندید و گفت:- اینکه چجوری قاپ سامان آقا رو دزدیدی...شیوا خنده کوتاهی کرد و گفت:- کار سختی نبود.هر روز خدا،یه پرونده میگرفتم دستم و میرفتم اتاقش.اینقدر این کارو کردم تا عاشقم شد.مهتاب خندیدو گفت:- دیگه باید بریم سراغ شغل شریف منشی گری.والله راحت تر هم هست.- تو دیگه چی میگی؟تو که خرت از پل گذشته.نگام کرد و گفت:- آره.خرم از پل گذشت.اما تو یکی انگاری خرت خوابش برده.نه؟قیافه گرفتم و گفتم:- من فعلا قصد دارم ادامه تحصیل بدم.سامان پقی خندید و گفت:- همه تون اولش همینو میگین.بهونه بعدی اینه که من آمادگی ندارم.مثل همین شیوا. دیگه میخواستم از خیرش بگذرم که دیگه...(و دوباره خندید)

چگونه گوشی خود را به میکروفن کامپیوتر تبدیل کنیم؟

چگونه گوشی خود را به میکروفن کامپیوتر تبدیل کنیم؟


یا قصد ارسال یک voice در تلگرام را دارید یا در بازی های کامپیوتری آنلاین یا تحت شبکه ای که امکان مکالمه را دارند، بخواهید با دوستان خود صحبت کنید و یا حتی برای تولید محتوای آموزشی از طریق یک میکروفن مناسب بخواهید صحبت های خودتان را ضبط کنید.

چنانچه اکثر لپتاب های امروزی دارای یک میکروفن داخلی هستند چه بسا که برخی از آنها از کیفیت مناسبی برخوردار نیستند و یا برای کاربرانی که از کامپیوتر رومیزی استفاده می کنند خرید یک میکروفن هزینه بر باشد.

در این آموزش قصد داریم با معرفی یک روش مناسب و جایگزین به کمک نرم افزار wo mic به حل این مسله بپردازیم و چگونگی تبدیل گوشی به میکروفن کامپیوتر را با هم بررسی کنیم.

استفاده از میکروفن گوشی برای کامپیوتر

در اینجا ما با کمک یک نرم افزار که یک نسخه از آن را در کامپیوتر و نسخه دیگر آن را نیز در موبایل خود نصب می کنیم و با انجام یک سری تنظیمات و انتخاب نوع اتصال که می تواند از طریق بلوتوث یا WiFi و یا کابل USB باشد، ارتباط اولیه را برقرار کنیم.

برای این کار ابتدا نسخه اندروید نرم افزار wo Mic را از مایکت های ایرانی و یا گوگل پلی دانلود کرده و در گوشی خود نصب کنید.

در گام بعدی می بایست برنامه wo Mic Client را که در نسخه های مختلف ویندوز و لینوکس و یا مک وجود دارد را دانلود کرده و سپس اقدام به نصب نمایید.

چنانچه از سیستم عامل ویندوز استفاده می کنید لازم است که درایور مخصوص برنامه را نیز دانلود و نصب کنید.

و اگر از کاربران لینوکس هستید دستور زیر را در ترمنیال اجرا کنید.

sudo modprobe snd-aloop

برقراری اتصال گوشی با کامپیوتر

اگر قصد دارید از طریق کابل USB اتصال انجام شود. لازم است که در قسمت developer options گوشی خود گزینه USB debugging را فعال کنید. توجه داشته باشید که گزینه developer در حالت معمولی از دید شما پنهان است که برای فعال کردن آن باید از بخش about یا درباره گوشی گزینه build number را پیدا کرده و چنیدن بار پشت سرهم کلیک یا همان لمس را بر روی آن بزنید تا ظاهر شود.

چگونه از میکروفون گوشی به عنوان یک میکروفون کامپیوتر استفاده کنیم

حال اگر کابل را به کامپیوتر متصل کردید نرم افزار Wo Mic را در موبایل اجرا کنید. سپس از منوی موجود به تنظیمات برنامه رفته و حالت Transport را بر روی USB تنظیم کنید و آیکون ▶️ Play را فعال کنید. آنگاه همین مراحل را در برنامه نصب شده در ویندوز نیز انجام دهید و در پایان از منوی Connection گزینه Connect  را بزنید تا ارتباط شکل بگیرد.

چگونه از میکروفون گوشی به عنوان یک میکروفون کامپیوتر استفاده کنیم
تبدیل گوشی به میکروفن کامپیوتر

چنانچه بخواهید از طریق WIFI عمل کنید لازم است یک IP را که به صورت پیش فرض در کادر مربوطه داخل برنامه تنظیم شده است را در برنامه نصب شده سمت ویندوز نیز وارد کنید که این IP می بایست متفاوت و در یک رنج شبکه باشد.

این کار زمانی امکان پذیر است که کامپیوتر شما دارای کارت شبکه بیسیم باشد. مثال: ip برنامه موبایل: 192.168.1.10 ip برنامه ویندوز: 192.168.1.11

کاربران لینوکس برای اتصال از طریق وایفا و بلوتوث می توانند از دستورات زیر استفاده کنند.

sudo ./micclient-ubuntu-x86_64 -t Wifi 192.168.1.10

sudo ./micclient-ubuntu-x86_64 -t Bluetooth xx::xx:xx:xx

همچنین اگر قصد ضبط یک فایل صوتی را داشته باشید می توانید از دستور زیر برای این کار استفاده کنید.

arecord -c 1 -r 48000 -f S16_LE -D "hw:CARD=Loopback,DEV=1,SUBDEV=0" kaliboys.wav

زندگی غیر ممکن قسمت5(قسمت آخر)

 

آنید : بچه ها شما برید دفتر استاد مرتضوی منم میام . درسا به سرعت دستش را کشید و مانع رفتنش شد و با عجز گفت : کجا میخوای بری؟ من تنهایی نمیتونم برم اتاقش . آنید نگاهی به درسا و پس از آن به دخترها انداخت و گفت : تو چه جوری با وجود سه نفر دورت میگی تنها ؟ رنگ از روی دخترها پرید و مهسا با لکنت گفت : چیزه ... آنید ... من یکی که جرات نمیکنم برم پیش استاد . خوب ... ام ام ... خودت که میدونی چه جوریه ؟ آنید ابرویی بالا انداخت و گفت : چه جوریه ؟ الناز در حالی که پشت مهسا پنهان شده و با دو دست بازوی مهسا را گرفته بود خم شد و سرش را از پشت مهسا بیرون آورد و با صدای آرامی که به زور شنیده میشد گفت : خوب اون در حالت عادی بد اخلاقه الانم که یه مورد بی انضباطیه خوب اون ... اون ... باید حسابی ... ادامه ی حرفهایش را خورد و با ترس به اطراف نگاه کرد . مریم : قاطی کنه . مریم این جمله را به طور ناگهانی گفت انگار خود به خود از دهانش پریده باشد .بچه ها با ترس به او نگاه کردند. مریم با دست جلوی دهانش را گرفت و وحشت زده به بچه ها چشم دوخت . بعد به طور ناگهانی بر گشت و پشت سرش را نگاه کرد انگار میترسید استاد مرتضوی پشتش باشد و حرفهایش را شنیبده باشد. آنید نفس صدا داری کشید و چشم و ابرویی آمد و گفت : خدای من شما همچین حرف میزنید که یکی ندونه فکر میکنه میخوان ببرنتون زیر گیوتین . بعد صاف ایستاد و گفت : در هر صورت من تا نرم دستشویی جایی نمیام . شما که نمی خواید من بیام جلو استاد هی خمیازه بکشم . دختر ها به سرعت سرهایشان را چند بار به چپ و راست تکان دادند . آنید : خوب پس من میرم دستشویی شمام برید دم دفتر استاد تا من بیام . باشه ؟ باز هم دختر ها با سر تایید کردند . انگار میترسیدند حرف بزنند و اتفاق ناجوری بیفتد. آنید دستی به پشت درسا زد و خودش به سمت دستشویی رفت . آبی به صورتش زد و سرش را بلند کردو در آینه به تصویر خودش نگاه کرد . لبخندی به آنید در آینه زد و با آستین مانتوش صورتش را خشک کرد . یاد مادرش افتاد که اگه آنجا بود حتما" به خاطر این کارش جیغ بنفشی میکشید. سری تکان داد و از دستشویی بیرون آمد . دختر ها پشت در اتاق استاد مرتضوی ایستاده بودند . الناز ناخن هایش را میجوید . مریم هم با بند کیفش بازی میکرد و از روی استرس مدام بند را میکشید جوری که دست خودش حسابی درد گرفته بود . مهسا هم به دیوار تکیه داده بود و لبهایش را میجویید . درسا هم مثل عزیز مرده ها سرش را پایین انداخته بود و بغض کرده بود و اشک تو چشماش جمع شده و چند قطره ای هم از چشمهایش سرازیر شده بود . جدای از زحمت زیادی که برای تحقیقش کشیده بود و بد اخلاقی استاد . درسا مطمئن بود که استاد مرتضوی اگه دوباره تحقیقش را هم قبول کند محال است که این درس را براش پاس کند و چون این درس مهم و پیشنیاز درسهای دیگرش بود حتما" یک ترم عقب می افتاد . دختر ها در افکارشان غرق بودند که یکدفعه یک سری برگه جلو روی درسا سبز شد . همه سر بلند کرده و به درسا خیره شدند . آنید جلوی درسا ایستاده و تحقیق درسا را به سمتش گرفته بود . درسا : این ... این ... این همون ... آنید : این تحقیقته میتونی امروز ارائه بدی . تو کیفم بود . صبح اولین کاری که بعد بیدار شدن کردم این بود که تحقیق تو رو بزارم تو کیفم . آنید نیشش را تا جای ممکن باز کرد و دو قدم عقب گرد کرد و در حالی که آماده ی فرار بود گفت : تا درسه عبرتی باشه واسه دیگران که دیگه نخوان آنید جون و بترسونن . و با دست به تک تک دوستانش اشاره کرد و بعد بلا فاصله فرار کرد و دختر ها هم که کارد میزدی خونشان در نمی آمد به دنبالش دویدند . مطمئنا" اگه دست هر کدام از آنها در آن لحظه به آنید میرسید آنید یک کتک جانانه نوش جان میکرد . بله مامان ... بله چشم ... یادم میمونه ... مواظبم .... باشه ... سلام برسونید ... خداحافظ ... آنید تلفنش را قطع کرد و به اتاقش نگاه کرد . در مدت دوماه و نیمی که در این خانه بود به این خانه و اتاق و باغ و خانم احتشام وحتی مستخدمین عادت کرده بود . این خانه دیگر جزویی از زندگیش شده بود و در آنجا احساس آرامش میکرد و الان که امتحانات پایان ترمش رو به اتمام بود و باید برای تعطیلات میان ترم به خانه و شهرش میرفت یک جورهایی برای اینجا و آدمهایش احساس دلتنگی میکرد . _ آه فردا آخرین امتحانمم میدم . چه زود گذشت . انگار همین دیروز بود که من و مهسا با ترس و لرز اومدیم اینجا تا خانم احتشام و ببینیم . با یاد آوری آن روز ناخوداگاه لبخندی به لب آورد . آهی کشید و گفت . _ دنیا همینه آدم خیلی زود به همه چی عادت میکنه . دلم برای طراوت جون تنگ میشه . اما با یاد آورری خواهر زاده ی شیرین و ملوسش قند در دلش آب شد . _ خاله فداش بشه . عسل خاله . تقه ای به در خورد و مهری خانم وارد شد . آنید : سلام مهری خانم . مهری : سلام آنید خانم . ببخشید خانم اومدن . آنید : بله شما تشریف ببرید منم الان میام . مهری : بله خانم . آنید نگاهی دیگر به اتاق انداخت و به راه افتاد . در پاگرد نگاهی به آینه انداخت و به خود لبخندی زد . دستی به موهایش زد و چند تار مزاحم را به پشت گوشهایش فرستاد . با سرعت از پله ها سرازیر شد . خانم احتشام در سالن ورودی ایستاده و مشغول در آوردن پالتوی زمستانه اش بود . با شنیدن صدای پای آنید به پله ها نگاه کرد و با وحشت گفت : چته دختر آروم تر کسی که دنبالت نمیکنه اینجوری از پله ها پایین میای . یه وقت خدای نکرده میوفتی پات میشکنه . آنید بی توجه به نصایح خانم احتشام سه پله ی آخر را پرید و حتی به جیغ کوتاه خانم هم توجهی نکرد پر انرژی سلام ی کرد . آنید : سلام تراوت جون . خوبی؟ استخر خوب بود ؟ بهتون خوش گذشت ؟ خانم : ای خوب بود . اما بدون تو اصلا" لطفی نداره . آنید : اه چرا ؟ پس دوستاتون چی ؟ اونا استخرو براتون پر لطف نمیکنن؟ و نگاه شیطنت آمیزش را به خانم احتشام دوخت . خانم : بابا چه لطفی داره آدم با چهارتا پیر زن که کارشون فقط بدگویی از این و اونه بشینه ؟ خانم لبخندی زد و سرش را نزدیک گوش آنید برد و خیلی آهسته گفت : تو که نباشی تا شیطونی کنی و این زنای غرغرو رو که به عالم و آدم غر میزنن و دست بندازی استخر فایده نداره . آنید نیشش باز شد و گفت: طراوت جون میبینم که من تونستم با موفقیت تمام شما رو هم از راه به در کنم . خانم احتشام صاف ایستاد و دستی به موهایش کشید و گفت : کی میگه من از راه به در شدم ؟ نگاهی به آنید انداخت و گفت : تو هم کم من و دست بنداز دختر جون . و در حالی که به سمت اتاق خود میرفت زیر لب غر میزد . خانم : کی میخواست از راه به در شه ؟ من که همه تلاشمو کردم که تو رو درست کنم اما انگار زور تو بیشتر بود همچین با زبون چرب و نرمش من و مشغول میکنه که کم کم خودمم داره باورم میشه که جونم نه یه زن 76 ساله با بچه و نوه . خدایا به دادم برس . آنید در حالی که نمیتوتنست لبخندش را کنترل کند با فریاد گفت : شما هنوز جونید طراوت جون .  آخیش ... راحت شدیم . چه خوب چه بد امتحانا بالاخره تموم شد دیگه استرس ندارم . آنید : مهسا جون شما امتحانم نداشته باشید یه چیزی پیدا میکنی که واسش استرس داشته باشی . مهسا محکم پس کله ی آنید زد و گفت : تو دیگه حرف نزن . خوبه مثل تو باشم ؟ انگار نه انگار که امتحان داره . صبح پا شده اومده ور دل ما نشسته داره با گوشیش بازی میکنه . بیخیال که ما داریم از استرس میمیریم و تند تند جزوه هامون و چک میکنیم . درسا : آنید خداییش خیلی خوندی؟ آنید به زحمت سرش را از روی گوشی بر داشت و نگاه عاقل اندر صفیحی به درسا انداخت و گفت : تو تو زندگیت دیدی من زیاد درس بخونم ؟ من روز روزش به زور جزورو واسه امتحان تموم میکنم چه برسه به الان که شب و روز کار میکنم . الناز: بمیرم برات که از پا در اومدی با این کار کردنت . خانم مثل شازده ها تو خونه نشستن . همه هم گوش به فرمانشون که پرنسس چی فرمایش میکنن . این خانم احتشامم که مثلا" رئیسته مثل موم تو دستته منتظر تو لب تر کنی همون کارو بکنه . مریم ادای خانم احتشام را در آوردو گفت : آنید جون امروز بریم استخر؟ آنید جون امروز بریم باشگاه ؟ آنید جون امروز بریم خرید ؟ آنید جون امروز بریم سینما؟ ... آنید جون کوفت میخوای ؟ آنید جون زهر بدم بهت ؟ ... ای بترکی با این شانست که اگه ما رفته بودیم سر کار هر چی رخت چرک داشتن میدادن ما بشوریم . صبح تا شبم باید زمین میسابیدیم . آنید ژستی گرفت و گفت بس که قدیمی هستین شما پس ماشین لباسشوییو جارو برقی و بخارشور واسه چیه ؟ بعدشم همه این برنامه هایی که واسه تراوت جون ریختم فقط برای اینه که مجبور بشه از خونه بره بیرون و با چهارتا آدم حرف بزنه که دلش وا شه . وگرنه ما تو اون خونه هم استخر داریم هم وسایل ورزشی هم باغ و هم یه تلویزیون که کم از سینما نداره . تازشم من کلی خسته میشم از انجام این همه کار دلم میخواد دو روز کامل تو خونه بشینم و جایی نرم . بعد صدایش را کمی بلند تر کرد و گفت :   آرزوی من اینست که دو روز طولانی در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی   درسا محکم به پشت آنید زد و خواندنش را متوقف کرد و گفت : خف بابا آبروی خوانندرو بردی با این آواز سر دادنت . بعدشم این آهنگ واسه جای دیگه خوبه نه اینجا . مهسا سریع وسط حرف مریم پرید و گفت : آنید جون قربونت تو اگه از شغلت ناراضی هستی من حاظرم فداکاری کنم جات برم . الناز : منم هستم حتی اگه بهم حقوقم ندن من راضیم . آنید : خاک بر سر بی لیاقتتون کنن همین کارا رو میکنید که ارزشتون میاد پایین . درسا : برو بابا مجانی رفته تو بهشت حالا واسه ما نسخه میپیچه . مهسا : آنید کی میری خونه ؟ من فردا ظهر بلیط دارم . آنید : من بلیطم واسه ساعت یازده و نیمه . خدا کنه خواب نمونم این چند وقته واسه امتحان کلی بیخوابی کشیدم . مهسا : حقته تو باش که دیگه شب امتحانی نباشی . از اول درستو بخون که این جور اذیت نشی . آنید : شما فعلا" صاف وایسید و ژست بگیرید که در حال نظاره شدنید . خطبتونم بعدا" ایراد کنید . مهسا : چی ؟ نظاره گر ؟ کی داره نظاره میکنه ؟ من که کسیو نمی ... وبا سرعت سرش را به اطراف چرخواند تا شخص مورد نظر آنید را ببیند اما با دیدن پسری که روی نیمکتی نشسته و جزوه ها یش را آنقدر بالا گرفته که صورتش را بپوشاند و هر از گاهی از کنار جزوه ها نگاهی شیدا به مهسا میاندازد جمله اش را نیمه تمام رها کرد و با سرعت سرش را به سمت مخالف جایی که پسر نشسته بود چرخواند . دختر ها چهار چشمی پسر را نگاه می کردند . درسا دستش را روی شانه ی آنید گذاشت و به او تکیه کرد و در حالی که از پسر چشم بر نمیداشت گفت : آخی ... نازی این هنوز عاشقه ؟؟؟ ببین چه جوری خودشو سرگرم جزوه ها نشون میده میخواد بگه من غرق مطالعه ام . آنید : آره اما طفلی حواسش نیست که ما آخرین گروه تو آخرین روز امتحانا بودیم . دیگه امتحانی نمونده که ایشون مطالعه کنن . خیلی ناشیه باید براش یه سه واحدی کلاس اختفا بزارم . الناز : الهی ... مهسا گناه داره چرا این بدبخت و تحویل نمیگیری ؟ مریم : این که پسر خوبیه همه ی کلاس دوسش دارن . آزارش به مورچه هم نمیرسه . مهسا که اصرار خاصی داشت که به همه جا الا به جایی که پسر نشسته نگاه کند با دستپاچگی وعصبانیت گفت : بچه ها انقدر تابلو نگاه نکنید زشته . و در حالی که دست آنید و الناز را میکشید و با خود همراه میکرد گفت : بعدشم این آقای محترم هیچ وقت به من حرفی نزدن فقط مثل منگولا نگاه میکنه . آنید که در حال کشیده شدن بود یکدفعه ایستاد و مهسا را هم وادار به ایستادن کرد . نگاه دقیقی به مهسا انداخت و خیلی جدی گفت : یعنی اگه حرفی بزنه تو قبول میکنی؟ مهسا با کلافگی گفت : اون تا حالا که حرفی نزده بعد سه سال هر وقت چیزی گفت من فکرشو میکنم . الانم بیاید بریم من باید وسایلم و جمع کنم . و خود زود تر از همه به راه افتاد . --------------------------------------------------------------------------------   آنید شب گذشته با همه خداحافظی کرده بود و وسایلش را هم جمع و جور کرد تا برای صبح کاری نداشته باشد و با تلاش زیاد موفق شد به میل بیدار ماندن و قدم زدن زیر باران در باغ هم غلبه کند و شب زود بخوابد تا شاید صبح به موقع بیدار باشد . از آنجا که از خانه ی خانم احتشام تا ترمینال یک ساعت و نیم راه بود و آنید باید نیم ساعت زودتر هم در ترمینال میبود باید حدود ساعت هشت و نیم یا نه بیدار میشد . شب گذشته به مهری خانم حسابی سفارش کرده بود که حتما" هر جور شده او را سر ساعت بیدار کند . اما مهری خانم با وجود تلاش زیاد نتوانست آنید را از خواب بیدار کند به ناچار ساعت نه و نیم یک پارچ آب بر سرش خالی کرد تا از خواب بیدار شد و با دیدن ساعت جیغش به هوا رفت . با عجله از رختخواب بلند شد و به سمت دستشویی رفت . آنید : وای مهری خانم چرا زودتر بیدارم نکردید . دیر شد . مهری : دو ساعته دارم صداتون میکنم اما شما پا نمیشید . الانم دیدم خیلی دیر شده مجبور شدم آب بریزم رو سرتون تا بیدار شید . صبحانه پایین حاظره . آنید : نه مرسی . اصلا" نمیرسم صبحونه بخورم . مهری خانم میشه کمک کنید وسایلمو ببرم پایین منم الان حاظر میشم . مهری : چشم خانم . مهری ساک کوچک آنید را از کنار کمد گرفت و با خود برد . آنید هم به سرعت رژی مالید و مقنعه اش را سرش کرد و مانتویش را به دست گرفت تا در راه پایین رفتن بپوشد . به پایین پله ها که رسید ساکش را از مهری خانم گرفت و با تشکر زیاد بار دیگر از او خداحافظی کرد و به سرعت از سالن خارج شد . دم در باغ از عمو جواد هم خداحافظی کرد و از در بیرون رفت . به ساعتش نگاهی کرد . _ وای خدا جون حسابی دیر شده عمرا " به موقع برسم . باید ماشین بگیرم . اما برای گرفتن ماشین هم باید تا سر کوچه میرفت که راه کمی هم نبود . به خاطر باران شب گذشته کوچه خیسو پر آب بود . کوچه ای که منزل خانم احتشام در آن قرار داشت دست کمی از خیابان نداشت آنقدر بزرگ بود که حتی اگر ماشینی در سمتی از کوچه پارک بود دو ماشین دیگر به راحتی از کنار هم میگذشتند . آنید برای اینکه زودتر به محل تاکسی رو برود تصمیم گرفت کل کوچه را بدود . تقریبا" به سر کوچه رسیده بود که ماشینی که از جهت مقابلش وارد کوچه شده بود با سرعت از کنارش گذشت و تمام آبی که درون گودال بود را بر سرش پاشید . آنید ناباورانه در جایش خشک شد و نگاهی به سرتا پایش کرد . از عصبانیت در حال انفجار بود . چیزی که حالش را بدتر می کرد این بود که راننده ی ماشین بدون توجه به کاری که کرده بود به راهش ادامه داده بود . آنید برگشت و به ماشینی که میرفت نگاه کرد و با عصبانیت گفت : مرتیکه ی کور من به این بزرگی و نمیبینه . گند زد به سرو شکلم و رفت حتی وا نستاد عذرخواهی کنه . الهی پنچر بشی . الهی همه چراغات بشکنن الهی به دیوار بخوری . الهی با ماشینت بیوفتی توی جوب آب. آنید در حال نفرین کردن بود که دید ماشین مربوطه پنج متر جلوتر ایستاده و راننده دستش را از پنجره بیرون آورد و به آنید اشاره کرد. آنید فکر کرد که راننده متوجه ی خط و نشان کشیدن او شده است برای همین صورتش را به سمت دیگر چرخواند و به روی خود نیاورد که چراغ ها را دیده است . اما راننده دست بردار نبود وقتی دید آنید به چراغ دادن توجه نمیکند دستش را روی بوق ماشین گذاشت و شروع به بوق زدن کرد . اما باز هم آنید به روی خود نیاورد . راننده که دید آنید اینگونه به او توجه نمیکند دنده عقب گرفت و به سمت آنید آمد جلوی پای آنید که رسید ایستاد و شیشه را پایین کشید و خطاب به آنید گفت : هی خانم اینجا کوچه ی ستاره هست ؟ آنید از عصبانیت در حال انفجار بود . _ مرتیکه پرو اصلا" بروی مبارک نمیاره که چه قیافه ای برا من درست کرده عذرخواهی هم نمیکنه . هی هم باباته بیشعور . نمیکنه یه ببخشیدی بگه مثلا" ازم کمک میخواد . راننده : خانم خانم با شمام خوابت برده دهه . آنید سری خم کرد و گفت : ببخشید چی پرسیدید . راننده : به ... بعد سه ساعت میگه چی گفتی . میگم کوچه ی ستاره همینه ؟ آنید نگاهی به تابلویی که نام کوچه رویش نوشته شده بود کرد . تابلو و نام کوچه که ستاره هم بود پشت درخت بلند سر کوچه مخفی شده بود به گونه ای که کمتر کسی متوجه آن میشد . آنید لبخند شیطانی زد و سرش را خم کرد و نگاهی به داخل ماشین انداخت . روی صندلی عقب پسر جوانی که کلاهی به سر داشت و آن را تا روی چشمهایش کشیده و با لاقیدی لم داده بود . پسر وقتی دید توقفشان طولانی شده کلاهش را کمی بالا داد . نگاهی تحقیر آمیز به سر تا پای گلی آنید انداخت که لج آنید را بیشتر در آورد . بعد با بی تفاوتی رو به راننده کرد و گفت :آقا این خانم انگاری مشکل ذهنی داره از یکی دیگه بپرس . آنید در دل در حال غرغر کردن بود : چی من مشکل ذهنی دارم پسره ی پرو ی بی ادب احمق حالت و میگیرم عوضی . آنید با خونسردی رو به راننده کرد لبخندی زد و گفت : آقا شما کوچه رو اشتباه اومدید . باید برید سه تا کوچه بالاتر سمت چپ . اونجا کوچه ی ستاره است . راننده : آهان . نه تشکری و نه حرف دیگری تنها نگاه تمسخر آمیز پسرک بود که نصیبش شد . راننده بی توجه به آنید دور زد و از کوچه خارج شد . _ آدمای از خود راضی و احمق خوب شد دلم خنک شد حالا که مجبور شدید یکم دور خودتون بچرخید حالتون جا میاد . ها ها اون کوچم اسمش ننوشته . حالا حالا ها باید دنبال آدرس بگردید تا حالتون جا بیاد و بفهمید هر کسی واسه خودش شخصیت داره . وای دیرم شد . آنید به سرعت خود را به سر کوچه رساند و ماشینی گرفت و با تاخیر به ترمینال رسید و خوشبختانه اتوبوس هنوز حرکت نکرده بود .   --------------------------------------------------------------------------------  آنید با تکانهایی از خواب بیدار شد . به زور چشمهایش را باز کرد و سرش را چرخواند . دختر جوانی در کنارش نشسته بود و او را تکان میداد. دختر: خانم خانم پاشو داریم می رسیم کم کم باید پیاده شیم . آنید خمیازه ای کشید و چشمانش را مالید و با تعجب گفت : اه چه زود رسیدیم . دختر در حالی که میخندید گفت : بله از نظر شما زوده چون شما تمام راه و خواب بودید . خسته نباشید . شهر بعدی مقصده . آنید در حالی که لبخندی از شرمساری میزد گفت : آخه دیشب کلی کار کردم حسابی خسته شدم . دختر با کنجکاوی و کمی تعلول گفت : ببخشید که میپرسم بی ادبی نباشه . آنید : خواهش میکنم . بفرمایید . دختر : ببخشید اما میتونم بپرسم چه اتفاقی براتون افتاده ؟ و با کنجکاوی به سر تا پای گلی آنید نگاه کرد . آنید نگاهی به خود انداخت و لبخندی زد و گفت : یه راننده ی مزخرف این بلارو سرم آورد . آب گودالو پاشید روم منم حالشو گرفتم . دختر : چه طور ؟ آنید : آدرس عوضی دادم بهش . حالا باید تا میتونه بگرده دنباله آدرس . دختر پقی زیر خنده زد : واقعا" که آدم جالبی هستی . حالا دیشب چی کار میکردی که انقدر خسته بودی ؟ آنید نگاه دقیقی به دختر کرد و سر و شکل دختر نشان میداد که از خانواده ی مرفهی است و این گونه که به نظر می آمد دل نازکی هم داشت . آنید که حوصله اش هم سر رفته بود تصمیم گرفت کمی سر به سر دختر بگذارد . آنید : راستش من تو یه خونه کار میکنم . سرش را پایین انداخت که مثلا" از بازگو کردن زندگیش شرمسار است . خنده ی دختر متوقف شد . دختر : کار میکنی ؟ چه کاری ؟ آنید : خوب هر کاری که بشه . میدونی اونجا خونه ی بزرگیه منم اونجا خدمتکارم . دختر با ناباوری گفت : آخه چرا ؟ تو چرا باید کار کنی ؟ اونم همچین کاری؟ آنید : بابام چهارتا بچه داره منم بچه بزرگ خانوادم . دانشجو هم هستم . پدرم یه کارگر سادست نمیتونه خرج همه مون و بده اینه که منم کار میکنم تا هم خرج تحصیلم در بیاد هم یه کمک خرجی برا بابام باشم . آنید سر بلند کرد تا تاثیر کلامش را در دختر ببیند . دختر با دلسوزی به او نگاه میکرد و در چشمانش اشک جمع شده بود . با تاسف گفت : آخه تو به این جونی حیفی . اما اصلا" بهت نمیخوره که اینقدر سختی کشیده باشی. آنید نگاهی به سر و شکلش کرد . لباسهایش با اینکه گلی بود اما هیچ کدام کهنه و پاره نبود همه ی لباسهایش خوش دوخت و از بهترین پارچه ها بود .آنید با عجله و دستپاچگی گفت : اونجا که کار میکنم خانم خونه خیلی به سرو وضع خدمتکارا اهمیت میده . میگه اگه شما مثل گدا گشنه ها باشید آبروی خونه ی من میره . واسه همینه که به همه یکی یه دست لباس خوب و آبرو دار داده که بیرون بپوشن . دختر آهی کشیدو گفت : نازی ... طفلکی چقدر سختی کشیدی . آنید سرش را پایین انداخته بود و جرات نمیکرد که بالا بیاورد نه برای اینکه خجالت میکشید بلکه میترسید با دیدن چهره ی دختر که بغض کرده و با تاثر به او نگاه میکند نتواند جلوی خود را بگیرد و بزند زیر خنده . خوشبختانه اتوبوس به مقصد رسیده و ایستاده بود و مسافران در حال پیاده شدن بودند . دختر با سرعت شماره اش را یادداشت کرد و به دست آنید داد و گفت : من اسمم دنیاست . این شماره ی منه داشته باش . هر وقت به کمک احتیاج داری بهم زنگ بزن خوشحال میشم . آنید لبخندی زد و شماره را از دختر گرفت : منم آنیدم . مرسی از همدردیت . فعلا". آنید به سرعت ساکش را برداشت و جلوی اولین تاکسی را گرفت : آقا دربست .     آنید همه چشم شده بود و با ولع شهر را نظاره میکرد . _ هر بار که میام ، شهر برام تازه میشه انگار هر بار کلی تغییر میکنه . شایدم واسه دلتنگی باشه . آنید شهرش را خیلی دوست داشت اما تنها به عنوان زادگاه . از همان کودکی همیشه در رویای کودکانه اش برای خود شهرو خانه ای را تصور میکرد که تنها برای خودش است . خانه ای که خود به تنهایی در ان زندگی میکند. هر روز صبح تا شب مشغول کار و شب هم در خانه ی ساکت آرامشی عجیب پیدا میکند . این تنها رویایی بود که آنید در تمام زندگیش داشت و هیچ گاه تغییر نکرده بود . آنید با صدای راننده به خود آمد . راننده : خانم رسیدیم . آنید : بله بله مرسی . آنید کرایه ی راننده را داد و از ماشین پیاده شد . چند قدم مانده به در خانه را به حالت نیمه دویده طی کرد . جلوی در ایستاد و یکی از دستانش را روی دوربین آیفون و دست دیگرش را روی زنگ گذاشت و یکریز زنگ زد . صدای زنی عصبی از آیفون شنیده شد : چه خبره سر آوردید ؟ کیه ؟ چرا دستتو جلوی دوربین گذاشتی ؟ وردار ببینم کیه . آنید بی توجه به صدای مادرش کماکان به کار خود ادامه داد. مادر : بسه دیگه زنگ نزن مردم آزار . ول نمیکنی نه ؟ الان میام دم در به حسابت میرسم . آنید به زور جلوی خود را گرفت که نخندد و خود را لو ندهد . صدای پای مادرش را شنید که تند و تند راه میرفت . آنید خود را پشت دیوار پنهان کرد . مادر با عصبانیت در حیاط را باز کرد و به کوچه نگاه کرد . _ کی بود زنگ زد؟ کجا رفتی پس ؟ ترسیدی ؟ جرات داشتی وا میستادی تا یه جواب درست و حسابی بهت بدم . روانی . آنید از پشت دیوار بیرون پریدو در یک چشم به هم زدن از گردن مادرش آویزان شد . مادر که غالب تهی کرده بود جیغ بلندی کشید و یک متری به هوا پرید و دستهای انید را با تمام زورش از خود جدا کرد و به داخل حیاط رفت و در را بست . حتما" پیش خود فکر کرده بود با دیوانه ی خطرناکی روبه روست که از قضا مهارت زیادی هم در خفه کردن زنان دارد . آنید که از خنده ریسه رفته بود در حالی که به سختی میتوانست حرف بزد گفت : مامان ... مامان درو وا کن منم آنید . مامان ... مادر که پیدا بود با وحشت پشت در پنهان شده است با شک و تردید در را کمی باز کردو از گوشه ی در به دختری که پشت در تا شده بود و میخندید نگاه کرد وقتی که مطمئن شد که او کسی جز دختر خودش نیست با شجاعت در را کامل گشود و بیرون آمدو با دست محکم به شانه ی آنید کوبید و گفت : دختره ی دیوونه من که سکته کردم . بعد دو ماه اومدی خونه خل بازیتو برامون آوردی ؟ حالا اگه من از ترس میموردم چی کار میکردی ؟ آنید که هنوز هم میخندید از گردن مادرش آویزان شدو در میان خنده گفت : قربون مامی خوشگلم برم که وقتی میترسه تو دلبرو تر میشه . آنید فدات شه دلم برات تنگ شده بود . و بوسه ای آبدار از گونه ی مادرش گرفت . مادر که کمی نرم تر و عصبانیتش کمتر شد بود دستش را دور آنید حلقه کردو گفت : کجایی دختر دو ماه میشه که رفتی و اصلا" پیدات نیست دیگه داشت باورم میشد که فرار کردی. آنید : قربونت من کجا دارم برم ؟ دلم کلی براتون تنگ شده بود. مادر : منم همین طور کجا بودی ؟ چیکار کردی با امتحانات ؟ خوب بود ؟ تا کی میمونی ؟ آنید سرش را بلند کرد و گفت : همه رو همین جا دم در جواب بدم ؟ مادر نگاهی کرد و گفت : وای خاک به سرم تو که واسه من حواس نمیزاری . بیا تو دو ساعته دم در وایسادیم . بیا که آبرومون جلو همسایه ها رفت با اون جیغی که من کشیدم . بیا تو . وخود زودتر وارد خانه شدو آنید را بدنبال خود کشید . سه روزی میشد که آنید به خانه آمده بود در این مدت هیچ کجا آرام و قرار نداشت انگار چیزی را گم کرده یا کاری را فراموش کرده است . تنها زمانی که کمی آرامش پیدا میکرد وقتی بود که در اتاقش روی تختش دراز میکشید . تخت و اتاقش آرامشی عجیب به او میداد . دلش برای خانم احتشام و آن خانه تنگ شده بود .صبح اولین روزی که به خانه آمده بود وقتی ساعت یازده صبح مادرش که دو ساعت تلاش کرده بود تا آنید را بیدار کند و هیچ موفقیتی عایدش نشده بود در نهایت مجبور شد با فریاد تکانی به آنید بدهد . آنید که به خیالش در خانه ی خانم احتشام است غلتی در تختخوابش زد و گفت بیدار میشم مهری خانم بذارید یکم دیگه بخوابم بعد بیدار میشم . مادرش بار اول فکر کرده بود که اشتباه شنیده است اما وقتی داد و بیداد بیشتری کرد و باز هم دید که آنید به مهری خانم التماس میکند که اجازه دهد کمی بیشتر بخوابد حسابی کفری و مشکوک شد ودر آخر با کتکی که به آنید زد توانست او را از خواب بیدار کند . مادر: پاشو ببینم . پاشو زود باش بگواین مهری خوانم کیه که هی بهش میگی بزار بیشتر بخوابم . آنید پاشو . آنید برای اینکه از دست ضربات مادرش در امان باشد پتو را روی سرش کشیده بود تا از شدت ضربات وارده بر سرو بدنش کم شود که با شنیدن حرفهای مادرش فهمید که ناخواسته چیزهایی را لو داده است . جرات نمیکرد که از زیر پتو بیرون بیاید . میترسید مادرش با دیدن قیافه اش بفهمد کاسه ای زیر نیم کاسه است . مادرش همچنان فریاد میزد . مادر : آنید میگم این مهری خانم کیه ؟ آنید : کسی نیست مامان شما هم چقدر جیغ میکشید . آروم باشید تا بهتون بگم . مادر : خیله خوب من آرومم یالا زود بگو کیه . آنید : اول شما یکم برید اون ورتر من به شما اطمینان ندارم میترسم بیام بیرون شما بپرید رو سرم منو بزنید . مادر چند قدمی از تخت دور شد و گفت : رفتم عقب حالا پاشو خودتو لوس نکن من منتظرم . آنید خیلی آرام و با احتیاط پتو را کمی پایین کشید . وقتی مطمئن شد که مادرش از تخت فاصله گرفته بلند شد و روی تخت نشست . مادر: خوب مهری کیه ؟ آنید : مهری هم اتاقیمه . مادر: آره جون خودت. تو از کی تا حالا هم اتاقیاتو با پسوند و پیشوند صدا میکنی ؟ آنید : آخه این مهریه بیستو هفت هشت سالشه از ما خیلی بزرگتره . کارشناسی ارشد میخونه . یه چند هفته است که اومده اتاق ما . ما هنوز باهاش رودرواسی داریم . مادر : حالا چرا التماس میکردی که بزاره بخوابی؟ آنید که الان مطمئن شده بود که مادرش حرفش را باور کرده است با اعتماد به نفس بیشتری حرف میزد : آخه این مهریه عادت داره صبح ها زود بیدار شه . وقتی هم که خودش پا میشه بقیه رو هم بیدار میکنه از دست اون ما چند هفته است خواب درست و حسابی نکردیم . مادر: خوبه که این دختره تو اتاقتونه و میتونه شما رو بیدار کنه وگرنه کی از پس شما تنبلا بر میومد . و در حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت : الانم پاشو دیگه لنگ ظهره یه ساعت دیگه همه میان ناهار بخوریم خوب نیست با چشمای پف کرده سر میز بشینی . آنید چشم غلیظی گفت و از جا برخواست .  دیگر به آخر تعطیلات چیزی باقی نمانده بود . آنید دو روز قبل با شور و شوق زیاد بلیط برگشت را گرفته بود و روز شماری میکرد تا هر چه زود تر حرکت کند . بنا به دلایلی آنید زیاد خوشش نمیامد که بیشتر از یک هفته در خانه خودشان باشد . بعد از یک هفته در اینجا احساس خفگی میکرد و مثل مرغ سرکنده به هر طرف میپرید . عصر روز قبل از حرکت مادرش او را صدا کرد و گفت : آنید بیا چایی ریختم بیا بشینیم با هم بخوریم . آنید : چشم مامان الان میام . آنید آخرین لباسش را هم در ساکش جا داد و بلند شد کش و قوسی به بدنش داد . _ آخی تموم شد حالا همه چی واسه فردا حاظره . آخ جون دارم میرم . وایییییییی دانشگاه . واییییییییی طراوت جون . وایییییییییی بچه ها . واییییییییی باغ . دلم کلی تنگ شده . آنید از اتاق بیرون رفت و روی مبلی روبه روی مادرش نشست . نگاهی به چهره ی خسته مادرش کرد . و گفت : کی میاد که تو دیگه خسته نباشی . این همه مسئولیت داره تو رو از پا در میاره . چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی ؟ چرا همیشه واسه همه چیز نگرانی . مادر جرعه ای از چایش را نوشید و گفت : تو مادر نشدی که حال منو بفهمی . یه مادر همیشه نگرانه . آنید : آخه واسه چی ؟ واسه ی کی ؟ مادر : واسه ی شما من همیشه نگران شما و آینده ی شمام . آنید : که چی بشه ؟ چه شما نگران باشید چه نباشید ماها بزرگ میشیم . پس غصه خوردنتون واسه چیه ؟ من نگران برادرت نیستم هر چی باشه اون پسره و میتونه تو این جامعه ی مرد سالار گیلیم خودشو از آب بیرون بکشه . اما تو و آنیتا دخترید . آنیتا که ازدواج کرد و سر خونه زندگی خودشه . باز خیال من یکم راحت تره . اما تو چی ؟ اگه تو هم شوهر میکردی من دیگه غمی نداشتم . آنید پوزخندی زد و گفت : حالا کو تا شوهر . مادر که دید آنید آرام است گفت : تو اگه رازی باشی من یه قرار بزارم . آنید ابرویی بالا انداخت و گفت : قراره چی ؟ راستش چند وقته که دوست پدرت آقای نقوی پیغام داده که اگه راضی باشید واسه پسرش بیاد خواستگاری تو . آنید : پسرش؟ کدوم پسرش؟ الان مادر با اشتیاق بیشتری حرف میزد . مادر: حمید و میگم همون که مهندس عمرانه . تو شرکت باباش کار میکنه . خونه و ماشین و همه چیم داره . پسر خوبیه ما ها که راضی هستیم اما خوب تو مهمی باید بپسندی . آنید اخمی کرد و گفت : خوبه دیگه شما که اینقدر شازده رو پسندیدید چرا دیگه به خودتون زحمت دادید به من بگید ؟ خوب خودتون برید زنش بشید دیگه . مادر لبش را گاز گرفت و گفت : خدا مرگم این چه حرفیه زشته . انید : چیش زشته ؟ انگاری شما خیلی خوشتون اومده . من که نمیخوام شوهر کنم . شما که اصرار دارید بابا رو بیخیال شید این و بچسبید . مادر : یعنی چی ؟ هر وقت راجبه یکی باهات حرف میزنم این جوری ادا اصول در میاری . همش میگی نمی خوام . آخه تا کی ؟ کی تو می خوای شوهر کنی . آنید با قاطعیت گفت : تا هیچ وقت . مادر : چرا ؟؟؟ انید : چون من وبال نمی خوام . مادر : کی گفته شوهر وباله ؟ آنید : من. من میگم وباله. دردسره. همش اذیته. من که از زندگی فعلیم راضیم . تو خط ازدواج و اینام نیستم. پس منو بیخیال شو . مادر : یعنی چی این چه وضیه ؟ آنید در حالی که نیم خیز میشد چشم در چشم مادرش کرد و گفت : مادر من، اگه شما تنوع میخوای چرا نمیری واسه گل پسرت زن بگیری ؟ بعد خیلی سریع از جایش بلند شد و به سمت اتاقش رفت. مادر که حسابی عصبانی بود گفت : کجا من هنوز حرفم تموم نشده . آنید بی توجه به راهش ادامه داد و با خونسردی گفت: ولی من حرفم تموم شده. خوبه من فردا میرم و شما دیگه فرصت نمیکنید رو مخ من راه برید . و وارد اتاقش شد و در را محکم پشت خود بست . آنید برخلاف روزهای دیگر صبح زود از خواب بیدار شد . لباس پوشید و آماده و حاضر در اتاق نشست . بلیطش ساعت نه صبح بود . آنید دو ساعت را با بی صبری پشت سر گذاشت . وقتی که ساعت به هشت و نیم رسید اول شماره ی آژانسی گرفت و بعد ساک بدست از اتاق خارج شد . _ مامان مامان کجایید ؟ من دارم میرم . مادر با شنیدن صدای آنید با تعجب از آشپز خانه بیرون آمد : دختر تو کی بیدار شدی ؟ الان میخواستم بیام بیدارت کنم . آنید : من یه ساعتی هست که بیدارم . نیم ساعت دیگه بلیط دارم . باید برم . مادر : کجا ؟ بابات گفت تو رو میبره ترمینال . آنید : نه مامان خودم میرم . بابا هم الان کار داره خوب نیست بیفته تو زحمت . من آژانس می گیرم میرم . آنید خودش هم میدانست که اینها همه اش بهانه است .او چون مطمئن بود اگر بخواهد منتظر پدرش بماند میبایست کم کم ده دقیقه دیگر در خانه میماند . در حالی که آنید دیگر حتی تحمل یک دقیقه در خانه ماندن را هم نداشت . مادر : وا آنید تو چقدر تعارفی شدی ؟ تو زحمت میفته چیه ؟ وایسا بابات بیاد . آنید در حالی که گونه ی مادرش را میبوسید گفت : نه مامان من زنگ زدم الان آژانس میاد . شمام نمیخواد بیاید دم در من خودم میرم . و به سرعت ساکش را برداشت و از خانه خارج شد . مادر هاج و واج در جایش مانده بود و به رفتن آنید نگاه میکرد . مادر : این دختره چش شده این که این جوری نبود .   *** آنید با اشتیاق زنگ خانه ی خانم احتشام را فشرد و به انتظار ایستاد . در کل این روز متفاوت از همه ی روز های آنید بود . بیدار شدن در صبح زود . غلبه بر میل خوابیدن در اتوبوس . تماشای مناظر اطراف جاده از اتوبوس که بدون اغراق اولین بار در طی سه سال گذشته بود زیرا آنید هیچ گاه نتوانسته بود جلوی خود را بگیرد که در اتوبوس در حال حرکت نخوابد . در با صدای تقی باز شد . آنید به داخل باغ رفت و با ولع به گوشه کنار باغ چشم دوخت . _ وای که دلم چقدر واسه اینجا تنگ شده بود . کل راه تا رسیدن به در عمارت را دویید و با هیجان وارد خانه شد و با صدای بلند سلام کرد . _سلام سلام . سلام مهری خانم . سلام اکرم خانم . سلام آقا محمد . سلام همه خوبید ؟ . دلم واستون تنگ شده بود . آنید به سمت مهری خانم و اکرم خانم رفت و آنها را به آغوش کشید . همه از ورود آنید خوشحال بودند . با ورود آنید گویی زندگی دوباره به خانه بازگشته بود .آنید خطاب به مهری گفت : مهری خانم ... خانم احتشام کجاست ؟ مهری خانم :خانم تو کتابخونه هستن . آنید : مهری خانم میشه لطفا" ساک من و ببرید تو اتاقم . من میرم پیش طراوت جون . و منتظر جواب مهری خانم نماند و خود زودتر به سمت کتابخانه دوید . دم در کتابخانه تقه ای به در زد و یک دقیقه منتظر ماند و بعد دستگیره ی در را چرخواند. خانم احتشام در کتاب غرق شده بود و اصلا" متوجه ی ورود آنید نشد . آنید به پشت مبل خانم احتشام رفت و از پشت مبل دست در گردن خانم احتشام انداخت . خانم احتشام حسابی جا خورد و با تعجب سرش را گرداند و با دیدن آنید گل از گلش شکفت : کجایی دختر دلم برات تنگ شده بود . یه هفته نبودی اما برا من مثل یه سال گذشت . دیگه این خونه بدون تو لطفی نداره . آنید در حالی که مبل را دور میزد تا روبه روی خانم احتشام بایستد گفت : قربونت برم منم دلم برات یه ذره شده بود . نمیدونید چه جوری جیم شدم تا زودتر بیام پیشتون . آنید جلوی خانم احتشام زانو زد . خانم احتشام سر آنید را در بغل گرفت و نوازش کرد . آنید سر بلند کرد و گفت : طراوت جون این چند وقته که من نبودم چیکارا کردید؟ برنامه هاتون و دقیق انجام دادید دیگه ؟ آره ؟ خانم احتشام من و منی کرد و گفت : راستش تو که نبودی دل و دماغ کاری و نداشتم واسه همین صبر کردم تا تو بیای هر جا میخوام برم با تو برم . آنید اخم کوتاهی کرد و گفت : طراوت جون ؟ داشتیم ؟ از زیر کار در میرید ؟ اومدیم و من حالا حالا ها نمیومدم شما نمی خواستید کلاساتون و برید ؟ این بار اشکالی نداره ولی باید قول بدید که دفعه ی بعدی که من رفتم مرخصی شما همه ی کلاساتون و کامل برید . باشه ؟ خانم احتشام با لبخند سری تکان داد . انید هم بار دیگر گونه اش را بوسید . سپس از جا بلند شد و گفت : طراوت جون اگه با من کاری ندارید من برم لباسامو عوض کنم . خانم احتشام : برو عزیزم . من که فعلا" کاری ندارم تو هم خسته ای برو یکم استراحت کن واسه عصرونه بیدارت میکنم . آنید چشمی گفت و از اتاق خارج شد . در حال بالا رفتن از پله ها به سبک خود آواز سر داد .   ما دو تا پرنده هستیم رو شاخه های غربت نه اهل دل سپردن نه اهل دل شکستن   آنید نه ریتم آهنگ را میدانست نه حتی شعر آهنگ را درست و حسابی بلد بود . از آهنگ اصلی یک چیزهایی در ذهنش بود و هر جا را که فراموش میکرد به دلخواه خود کلمه یا جمله ای جایگزین شعر اصلی میکرد . به دلخواهش کلمات را میکشید و چهچه میزد . آنید به در اتاقش رسید در را باز کرد و داخل شد . مقنعه اش را برداشت و روی صندلی پرت کرد مانتویش را در آورد و روی تخت انداخت و همچنان آواز میخواند .   ما بس که نپریدیم پریدن یادمون رفت جدا موندیم ما از بس رسیدن یادمون رفت نه سلامییییییییییییییی نه کلامییییییییییییییییییییی ییی   آنید دو کلمه ی آخر رابه حالت کشیده و جیغ با صدای بلند خواند . یکدفعه در اتاق با صدای مهیبی باز شد آنید با ترس رو برگرداند تا ببیند چه کسی در اتاق را اینگونه باز کرده است . اما وقتی که برگشت و به در نگاه کرد قلبش از منظره ای که میدید از کار ایستاد و با وحشت و تمام قدرت جیغ بلندی کشید .   ---------------------------------------------------------------------------------------- فصل سوم جلوی در پسر جوانی با شلوارک سورمه تا روی زانو و بالاتنه ای برهنه و موهایی ژولیده و چشمانی خواب آلود و نیمه باز ایستاده و با اخم و عصبانیت به آنید نگاه میکرد . آنید که در لحظه ی اول مبهوت هیبت پسر شد بود وقتی به خود آمد جیغ بلندی کشید . با صدای جیغ ناگهانی آنید پسر یک متری به هوا پرید و آنقدر ترسید که همراه آنید جیغ کشید . حتما" پیش خود فکر کرد که چیز خطرناکی در اتاق است و برای فرار از آن نود درجه چرخید و قصد فرار کردن داشت که محکم به در خورد . وحشت از صدای آنید و دردی که از برخورد با در اتاق در سر پسر ایجاد شد عصبانیتش را دو چندان کرد و با حرص به طرف آنید برگشت و چشمان خون بارش را به او دوخت . آنید زبانش بند آمده بود و نمی توانست صحبت کند . پسر با عصبانیت فریاد زد : هیچ فکر کردی کدوم جهنمی هستی ؟ اصلا" تو کی هستی ؟ اینجا چی کار میکنی ؟ اگه واسه نظافت اومدی باید بی سرو صدا کارتو بکنی . و وقتی پسر دید که از دیوار صدا آمد اما از آنید نه و جواب تمام سوالات و عصبانیتش تنها نگاه خیره ی آنید است. چند قدمی به داخل اتاق آمد و به سمت آنید رفت . با هر قدم پسر که جلو می آمد آنید که از حضور ناگهانی پسر آن هم به آن شکل خیلی ترسیده بود یک قدم به عقب می رفت . ناگهان پای آنید به لبه ی تخت خورد و تعادلش را از دست داد و روی تخت افتاد . پسر چند قدم باقیمانده تا آنید را با شتاب برداشت و روی تخت خم و با آنید رخ به رخ شد و گفت : خوبی ؟ آنید که در هنگام پرت شدن از ترس چشمانش را بسته بود با شنیدن صدای پسر فورا" چشمانش را باز کرد و وقتی صورت پسر را در فاصله ی کمی از خود بالای سرش دید جیغ بلند دیگری کشید و اولین چیزی که به دستش رسید بالشتش بود که سریع آن را جلو کشید و بین صورت خود و پسر قرار داد و با تمام قدرت پسر را به عقب هول داد . پسر با صدای بلندی از تخت افتاد . و در حالی که باسنش را که از برخورد با زمین حسابی درد گرفته بود میمالید گفت : چته دیوونه چرا همچین کردی؟ اما آنید اصلا" توجهی به پسر و حرفهایش نداشت . تمام ذهنش را متمرکز این کرده بود که چیزی بیابد و آن را به سمت پسر پرت کند . آنید پس از پرت کردن بالشتها و کوسنهای تخت و در آخر رو تختی و ملحفه و خلاصه هر چیز قابل پرت شدن به طرف پسر کمی آرام شد . پسر پس از برخورد دومین بالشت به سرش از جا بلند شد و ایستاد و برای جلوگیری از برخورد اشیای دیگر دستهایش را به حالت ضربدری جلوی صورتش گرفت و تنها وقتی دستهایش را پایین آورد که مطمئن شد آنید دیگر چیزی پرت نمیکند . پسر از عصبانیت در حال انفجار بود . کارد میزدی خونش در نمیامد . تا حالا مطمئن شده بود که با دختر دیوانه ای طرف است . با چشمانی غضبناک که آنید از نگاه کردن به آنها تنش مورمور میشد به آنید خیره شده بود . پس از چند دقیقه در حالی که دستهایش را مشت کرده و دندانهایش را روی هم فشار میداد از میان لبهای بهم فشرده اش گفت : میکشمت . اگه دستم بهت برسه تیکه تیکت میکنم . تو دیگه مردی . و آنچنان با جدیت این حرف ها را زد که قلب آنید ایستاد . آنید مطمئن بود که اگر دست پسر به او برسد حتما" میمیرد . چهار چشمی مواظبش بود و آماده برای نجات دادن جانش. با اولین تکان پسر، آنید برای دفاع از خود سریع کفشهایش را در آورد و به سمت او پرت کرد . پسر سعی کرد جا خالی بدهد اما دومین لنگه کفش محکم به وسط سرش اصابت کرد و دیگر نفهمید که چه میکند . خم شد و کفشها را برداشت و به طرف آنید حمله کرد آنید در حالی که جیغ میکشید از روی تخت پرید و به سمت در دوید و با اینکه محکم به در خورد اما به روی خود نیاورد و با سرعت نور به سمت پله ها رفت . پسر هم در تعقیب او بود . با آخرین سرعتی که در توان داشت از پله ها سرازیر شد . حتی خودش هم نمیفهمید که چگونه پله ها را طی میکند و آیا روی هر پله پا می گذارد یا دو سه پله را یکی میکند و و به گونه ای پرواز کنان از روی پله ها رد میشود . با سرو صدای آنها ده دوازده نفر از خدمتکاران در سالن جمع شده بودند و با تعجب به پله ها نگاه می کردند . مهری خانم هم جزویی از آنها بود . آنید سه پله ی آخر را پرید و در حالی که به سمت خدمتکاران میرفت تا شاید با پنهان شدن بین آنها پسر بیخیال شده و جانش را به او ببخشد با فریاد از مهری خانم پرسید : مهری خانم خانم احتشام کجاست ؟ مهری خانم با دهانی باز از تعجب گفت : تو کتابخونه هستن . آنید پس از چهار پنج دور چرخیدن دور خدمتکارها و رد شدن از بین مبل و صندلیها به سمت کتابخانه فرار کرد . پسر هم به دنبالش میدوید . با خودش غرغر میکرد : ای تو روحت . ول کن دیگه . هر جا میرم میاد . خسته هم نمیشه . خودش و به کتابخانه رسوند و با شتاب در رو باز کرد و با دیدن خانم احتشام تو جای همیشگیش به سمت اون دوید . خانم احتشام که در خیالات خودش سیر میکرد و اصلا" انتظار حضور کسی رو نداشت با باز شدن ناگهانی در با ترس از جاش پرید و ایستاد. آنید خودش و به خانم احتشام رسوند و پشت اون پنهان شد . خانم احتشام با تعجب به حرکاتش نگاه میکرد اما قبل از اینکه فرصت کنه چیزی ازش بپرسه پسر جوون رو دید که خودش و به داخل کتابخانه پرت کرد و به سمت آنید دوید و سعی داشت اون و بگیره . چند دقیقه ای آنید و پسر دور خانم احتشام چرخیدن و کش مکش کردن که در نهایت با فریاد خانم احتشام که میگفت : " بس کنید . با هردوتونم " . آرام شدن . خانم : اینجا چه خبره ؟ آنید ؟ و با نگاه پرسش گرانه ای به آنید نگاه کرد . آنید اشاره ای به پسر کرد و گفت : این میخواد من و بکشه . بهم حمله کرد . خانم احتشام با چشمایی گرد به پسر نگاه کرد و گفت : آره شروین ؟ پسر که آنید فهمیده بود اسمش شروینه خیلی سریع گفت : مامان طراوت این خدمتکار دیوونت بود که به من حمله کرد . و دستهاشو بالا آورد و کفشهای آنید و نشان داد و گفت : ببیند اینا ماله اون دیوونه است . اینا رو تو سر و کله ی من پرت کرده . خانم احتشام نگاهی به سر تا پای پسر انداخت و گفت : این چه ریختیه ؟ پسر با تعجب گفت : چی ؟ ... و وقتی نگاهی به خودش کرد تازه یادش اومد که آنقدر عصبی بوده که یادش رفته چیزی بپوشه . خانم احتشام: صد بار بهت گفتم اینجا ایرانه . با توجه به این همه آدم که تو این خونه زندگی می کنن باید درست لباس بپوشی پسر: من .. من ... اه همش تقصیر اینه دیگه ، اومده ور دل اتاق من صدای نکرشو گذاشته رو سرش . خانم احتشام که به زور خودش و کنترل میکرد تا نخنده گفت : بسه دیگه مودب باش . من مقصرم . یادم رفت که در مورد تو به آنید بگم . و رو به آنید کرد و گفت : آنید جان این آقایی که جلوی شمان نوه ی من شروین جان هستن . اومدن که یه مدتی پیش ما باشن . آنید دهنش باز مونده بود . باورش نمیشد که این انسان اولیه نوه ی خانم احتشام باشه و از آن گذشته مجبور بود از این به بعد اون و تحمل کنه . خانم احتشام رو به نوه اش کرد و گفت : و این خانم جوان پرستار عزیز منه . باید باهاشون درست رفتار کنی . متوجه شدی ؟ شروین نگاه خبیثی به آنید کرد و با تمسخر به خانم احتشام گفت : ماما من کاری به کلفتاتون ندارم . فقط بهشون بگید به پروپای من نپیچن . و روش و برگردوند و از در خارج شد . خانم احتشام با شرمساری رو به آنید کرد و گفت : من از طرف نوه ام عذرخواهی میکنم . شروین پسر بدی نیست اما نمی دونم که چرا این جوری شده . بنا به دلایلی پدر و مادرش اون و فرستادن پیش من که هم من تنها نباشم هم اون اینجا .... زیاد از دستش ناراحت نشو . الانم میتونی بری استراحت کنی . آنید با تکون سر چشمی گفت و از اتاق خارج شد .   چشامو به سختی باز کردم ... سرمو تکون دادم ... کسی کنارم نبود ... نیم خز شدم ... نشستم ... پشتمو به تخت تکیه دادم ... کل بدنم درد میکرد ... چشامو بستمو سرمو تکیه دادم به تخت ... وارسام _ چرا تو بلند شدی ؟چشامو باز کردم ... نشست کنارم و دستامو گرفت توی دستاشو گفت : خوبی ؟سرمو تکون دادم ... منو کشید توی بغلش و موهامو بوسید و گفت : این چه کاری بود کردی ؟ نمیگفتی اگه من بیدار نمیشدم ... اگه دنبالت نمیگشتم چه بلایی سرت میومد ؟ چرا داری هم خودتو اذیت میکنی هم منو ؟! قربونت برم کل مملکت من به پای یه خنده ی تو ... چرا داری اینکارو میکنی ؟!خودمو ازش جدا کردمو با صدای بغض دارم گفتم : الان داری اینا رو میگی ... بعد از یه مدت ازم خسته میشی ...وارسام با بهت گفت : یعنی واقعا درموردم این فکرو کردی ؟!اشکام جاری شدن ... نمیدونستم چه مرگمه ... خوشی زیر دلم زده بود ... وارسام منو گرفت بغلش و گفت : فکر کنم تو ازم خسته شدی ... ولی من به هیچ عنوان از زندگیم خسته نمیشم ...کمی مکث کردو گفت : میریم یه جایی که کسی نباشه ... این جا هم همش مال استیسی ...نگاش کردم ... لبخندی زد ..._ داری چی میگی ؟! میدونی با نبود تو این کشور از هم میپاشه ؟! تو که نمیخوای اون بیچاره ها رو به حال خودشون بزاری ؟وارسام _ نمیخوامم تو رو از دست بدم ...خودمو کمی ازش جدا کردم و گفتم : من میشم همون روبی قبل ...لبخندی اومد روی لبش و دستمو اوردم بالا و گفتم : به یه شرطی ...وارسام _ هرچی باشه قبوله ..._ الکی نگو قبوله ... شرط من اینه ... یه شب پیش استیسی یه شب پیش من ...اخماشو کشید توی هم و گفت : روبی ...دستامو حلقه کردم دور گردنشو گفتم : باشه دیگه ... بخدا اینجوری هیچ مشکلی پیش نمیاد ...وارسام _ من نمیتونم ...نذاشتم حرف بزنه ... لبامو گذاشتم روی لباش ... اولش هنگ کرده بود ولی بعدش آروم با من همراهی میکرد ... یکی از دستامو کردم توی موهاش و اون یکی رو که دور گردنش نگه داشته بودم ... وارسام منو بیشتر به خودش فشرد ... منو خواست بخوابونه روی تخت که ازش جدا کردم خودمو ... چشاشو باز کرد ... سرمو کج کردم و با لبخند گفتم : باش ؟منو کشید توی بغلش و گفت : عاشق همین بی منطق حرف زدناتم ...کمی خودمو عقب کشیدمو با اخم گفتم : کی من بی منطق حرف زدم ؟!وارسام _ الان ..._ نخیرم ... باید شرطمو قبول کنی ...وارسام _ به نطر تو قبول نکنم چیکار کنم ؟! دلم نمیخواد اونجوری باهام قهر کنی دیگه ...دستمو باز حلقه کردم دور گردنشو گفتم : من عاشق همین خر شدناتم ...وارسام _ میزنمتا بچه پررو ..._ راستی وارسام اسبم کو ؟ گفتی بهم اسب میدی ...وارسام _ هروقت خوب شدی میبرمت و نشونش میدم ...راست نشستمو گفتم : من عالی عالی ام ...منو به زور خوابوند روی تخت و خودشم دراز کشید کنارم ... خزیدم توی بغلش و گفتم : فردا شب میری پیشش دیگه ؟وارسام _ باور کن اون فقط ثروت منو میخواد ..._ بهش گفتم که همش راجب اون صحبت میکنی ... اینقدر ذوق کرده بود ...وارسام _ آره جون خودش ...یهو با یه حرکت ناگهانی برگشتم سمتش و گفتم : وارسام راستی کو الیویا و ملکه و پادشاه ؟وارسام _ الیویا ازدواج کرد .... پادشاه و ملکه هم هیزلندن ..._ مگه اینجا هیزلند نیست ؟وارسام _ نه اینجا هیرلنده ... دوقلوی هیزلند ..._ واه به حق چیزای نشنیده ...وارسام _ حالت که زیاد بد نیست ؟!_ نه ... راستی مگه چم بود ؟وارسام _ دیشب یه بارون تند گرفته بود ... حدس زدم باید اونجا باشی ... ولی وقتی اومدم بیهوش بودی ... زیر بارون ..._ ولی من چیزی یادم نیست ... اصلا یادم نیست بارون اومده ...پیشونیمو بوسیدو گفت : یکم استراحت کن عصر ببرمت ... کره تو نشونت بدم ...خودمو بیشتر به وارسام چسبوندمو گفتم : ممنون ...و گرمای تنش خوابو مهمون چشام کرد...

چشامو باز کردم ... وارسام کنارم نبود ... بلند شدمو کشو قوسی به بدنم دادم ... بدنم درد میکرد ولی مشکلی نبود ... لباسمو عوض کردمو اومدم از اتاق بیرون ... از یکی از خدمتکارا پرسیدم اصطبل کجاست ... اونم برای راهنمایی ام اومد ... پشت سرش راه میرفتم ... حالا که توجه میکردم اینجا کوچیکتر از قلعه هیزلند بود ... با صدای خدمتکاره به خودم اومدم : بانوی من اینجاست ...

ازش تشکر کردم و مرخصش کردم ... رفتم سمت اصطبل ... صدای شیهه اسب ها رو میشنیدم ... در اصطبلو باز کردم ... رفتم داخل ... رفتم طرف اسب سفیدی ... خیلی قشنگ بود ... دستمو با ترس بردم نزدیک ... به اسبه نرسیده با صدای یکی از جام پریدم : ولی بانوی من نمیشه ...

برگشتم ... صدا از آخر اصطبل میومد ... خواستم برم نزدیکتر تا درست بشنوم ولی کمی رفتم عقب تر ... یه جا واسه قایم شدن میخواستم ... چشامو بستمو در اتاقکی که اسب سفیده توش بود رو باز کردم و رفتم توش ... در اتاقکو بستم ... یکم مونده بودم تا به اسبه بچسبم ... خدایا خودت به منه جوون رحم کن ...

دوباره اون صدا _ بانو شما میدونید چه درخواستی از من دارید ؟

صدای یه زن بلند شد : آره میدونم ... من میخوام شر اون از سرمون کم بشه ...

صدای همون مرد _ ولی بانو من نمیتونم ببخشید ...

و صدای قدمهای یه نفرو شنیدم ... از جداره نگاه کردم ... اینکه جرج بود ... با دیدنش باز یاده کیان افتادم ... بغض گلومو گرفت ... جرج از اصطبل رفت بیرون ... صدای جیغ مانند یه زن ... اومد نزدیکتر ... اینکه ملکه اول جان بود ... یاده فیلمای کره ای افتادم ... معمولا میرفتن جایی که خیلی خلوته و میخواستن توطئه بچینن ... ای خدا یعنی اینام میخواستن این کارو بکنن ... ؟! خنده ام گرفت ... ملکه جان رفت بیرون ... نگاهی به اسبه کردم که داشت نگام میکرد ...

_ من خیلی دوستت دارما ...

آروم از اتاقکش اومدم بیرون ... درو بستم ... نفسی از سر آسودگی کشیدم ... از اصطبل اومدم بیرون ... بابا چقدر اینجا کسل آوره ... حوصله ام سر رفته ... وارسامم معلوم نیست کجا رفته ... رفتم توی اتاقم ... اینقدر نشستم که حوصله ام سر رفت ... باز اومدم بیرون ... شب شده بود ... خبری از وارسام نبود ... از چند نفر پرسیدم ازش خبر نداشتن ... شام خوردمو برگشتم توی اتاقم ... روی تخت دراز کشیدم ... به لحظه نکشیده خوابم برد ...

چشامو باز کردم ... برگشتم سمت وارسام ... نیومده بود ... با حرص پتو رو کشیدم روی سرم ... نمیخواستم فکر کنم که رفته پیش استیسی ... بغض گلومو گرفت ...

تا شب هم خبری ازش نشد ... از اتاقم جم نخوردم ... خدمتکارا غذا میوردن توی اتاقم ... شب استیسی اومد توی اتاقم ...

استیسی _ دیدم نیومدی پایین ... فکر کردم حالت خوب نیست ... اومدم بهت سر بزنم ...

نگاش کردم ... بغضمو فروخوردمو گفتم : میدونید وارسام کجاست ؟

استیسی _ عزیزم بهت نگفته ؟!

منتظر نگاش کردم ... لبخندی زدو گفت : رفتن شکار ...

_ آها ...

استیسی که زهر خودشو ریخته بود رفت ... اشکام جاری شدن ... بهم قول داده بود دیروز عصر بریم اسبمو نشونم بده ... زد زیر قولش ... بغضم ترکید ... سرمو بردم زیر پتو ... به من چه که رفته بود شکار ... به من چه که به استیسی خبر داده بود ... به من چه ...

روز بعدشم ازش خبری نشد ... دیگه داشتم نگران میشدم ... فقط توی اتاقم قدم میزدم ... احتمالا چارلی هم باهاش رفته ... یکی از خدمتکارا رو فرستادم دنبال سوفی ولی سوفی رو پیدا نکرده بود ... جرج ... شاید اون بدونه ... فرستادم دنبالش ... بعد از چند دقیقه اومد ... از سرجام بلند شدم ... اومد داخل ... تعظیم کرد ... سرمو کمی تکون دادم و با نگرانی گفتم : تو میدونی وارسام کجاست ؟

جرج _ من خبری ندارم ولی شنیدم رفتن شکار ...

_ آخه فکر کنم سه روزه رفته .......

با صدای در ساکت شدم ... کمی رفتم جلوتر ... وارسام بود ... نیشم باز شد ... داشتم از خوشحالی بال درمیوردم ... جرج یه تعطیم کردو گفت : سرورم ...

وارسام _ برو بیرون ...

نگاش کردم ... عصبانی بود ... خیلی هم عصبانی بود ... جرج سریع رفت بیرون ... درو هم پشت سرش بست ... نگاهمو به وارسام دوختم ... برای عوض کردن جو لبخند زدمو رفتم نزدیک و گفتم : رسیدن بخیر ...

وارسام تقریبا داد زد : این پسره اینجا چی میخواست ؟

کپ کردم ... همونجا سرجام ایستادم ... این چرا اینجوری کرد ؟! اومد نزدیکتر و گفت : گفتم این اینجا چی میخواست ؟

_ هیچی ...

وارسام پوزخندی زدوگفت : هیچی نه ؟! خوب چشم منو دور دیدی با این پسره تنها میشی ...

چشام گرد شد ... ای داشت چی میگفت ... ؟!

_ وارسام ...

حرفمو قطع کرد ... منو هل داد سمت تخت و خودشو کشید روم ... دستمو گذاشتم روی سینه اش و هل دادم عقب ... ولی تکونی نخورد ... منو محکمتر گرفتو گفت : پس بگو چرا اینهمه میترسیدی ...

یخ کردم ... داشت چی میگفت ؟!

 

صورتشو اورد نزدیک صورتم و با خشم گفت : نشونت میدم ...

و با خشونت لباشو گذاشت روی لبم ... چنان محکم منو میبوسید که بغضم ترکید ... دردم گرفت ... با انزجار پسش زدمو با بغض داد زدم : چته تو ؟

وارسام پوزخندی زدو گفت : هیچیم نیست ... دارم زنمو میبوسم ...

خودمو خواستم ازش جدا کنم که محکمتر منو گرفت و گفت : من باید تکلیفمو با تو مشخص کنم ...

_ آخه لعنتی بگو چیکارت کردم که اینجوری میکنی ... ؟

وارسام _ تو کاری نکردی ؟

_ نه .

وارسام _ استیسی همه چیزو بهم گفته ... میدونم با جرج رابطه داری ..

خشکم زد ... با عصبانیت کنارش زدم ... از تخت اومدم پایین ... با بغض داد زدم : اون لعنتی یه چیزی گفته ... تو هم فقط منتظر حرف اون بودی ...

سرم تکون دادم و گفتم : متاسفم واسه خودم ...

اشکمو پاک کردم ...

_ سه روزه رفتی ... بدون اینکه به من چیزی بگی ... از هرکسی میپرسم نمیدونن کجایی بعد تو ...

دوباره اشکام جاری شدن ... همونجور روی تخت نشسته بود ... با بغض فریاد زدم : حالا هم برو پیش همون کسی که حرفاشو باور داری ...

نگام کرد .. خواست حرفی بزنه که چشامو بستمو داد زدم : یا تو برو بیرون یا من میرم ...

چند لحظه طول کشید ... صدای بازو بسته شدن درو شنیدم ... رفت به همین راحتی ... منو متهم کردو رفت ... زانو زدم روی زمین ... اون منو به خیانت متهم کرد ... خیانت با برادرم ... ؟! اشکام جاری شدن ... نه نباید گریه میکردم ... داشتم دست استیسی نقطه ضعف بدم ... رفتم سمت اتاق لباسام ... درشو باز کردم ... بهترین لباسمو دراوردم ... یه دکولته بلند یشمی رنگ بود ... پارچه لطیفی داشت ... پوشیدمش ... موهامم درست کردم ... از اتاقم اومدم بیرون ... نفس عمیقی کشیدم ... وارد یه جنگ شده بودم ... یه جنگ نابرابر ... رفتم سمت سالنی که توش غذا میخوردیم ... به خدمتکارا دستور دادم واسم غذا بیارن ... باید مثل یه ملکه رفتار میکردم ... غذامو آروم خوردم ... بعد از غذا از سرجام بلند شدم ... باید چیکار میکردم ... هوس کرده بودم یکم بگردم ... به یکی از خدمتکارا گفتم وسایلامو جمع کنه ... دلم میخواست یه مدت از اینجا دور شم ...

 

 

***

 

شنلمو بستم ... داشتم میرفتم سمت در که در باز شد ... وارسام بود ... با دیدنم گفت : کجا میری ؟

_ واسه چند روزی میرم پیش الیویا ...

وارسام یه قدم اومد نزدیکتر و گفت : من باید از خدمتکارا بشنوم ؟

_ وقت نکردم خبرتون کنم ...

موهامو بسته شدمو از زیر شنل بیرون اوردمو نگاش کردم ... نگاش روم ثابت مونده بود ... انگار تعجب کرده بود لباس اینجوری بپوشم ... لبخندی زدمو گفتم : سلامتو میرسونم ...

رفتم سمت در ... هنوز یه قدم هم از کنار وارسام دور نشده بودم که بازومو گرفت ... ایستادم ... آروم گفت : من بهت اجازه دادم بری ؟

با خونسردی دستشو از دور بازوم باز کردمو گفتم : من به اجازه شما احتیاجی ندارم ...

روبروم ایستاد ... با عصبانیت گفت : تا من بهت اجازه ندم تو نمیتونی از اینجا پاتو بیرون بزاری ...

نگاهمو دوختم بهش ... با خم گفتم : ببین آقا ... اون موقع که بهت تهمت زدی همه نسبتا بین منو تو از بین رفت ... دیگه هیچ کس من نیستی بهم امرو نهی کنی ...

از کنارش رد شدمو از اتاق اومدم بیرون ... داشتم با قدمهای محکم از قصر میرفتم ... ولی دستام میلرزید ... قلبم میلرزید ... داشتم ازش برای چند روز جدا میشدم ولی هیچ کدوم باهم درست خداحافظی نکردیم ... از خداحافظی گذشتم ... رفتارمون ... چرا اینجری شد ؟! من داشتم لجبازی میکردم ؟! نه ... این جدایی لازم بود ... برای هردومون ... سوار کالسکه شدم ... فقط چند روزه ...

از کالسکه اومدم پایین ... الیویا و شوهرش که یه نجیب زاده بود ازم به خوبی استقبال کردن ... یه جورایی که خودم شرمنده شدم ...

 

چشامو بسته بودم که با صدای خدمتکار چشامو باز کردم ... تعظیمی کردو گفت : بانو کارتون دارن ...

بلند شدمو گفتم : کجا ؟

خدمتکار _ راهنماییتون میکنم

_ خودم میرم ..

خدمتکار _ توی باغن ...

لباسمو مرتب کردمو رفتم سمت در پشتی ... توی آینه خودمو نگاه کردم ... خوب به نظر میرسیدم ... البته با اون لباس صورتی قشنگتر شده بودم ... سریع برگشتم سمت در ... برگشتن من همانا شد با باز شدن در و خوردن من به کسی ... چشام بسته شد ... دستی دور کمرم حلقه شده بود ... امنیت برقرار بود ... چشامو آروم باز کردم ... نگاهم به نگاه مشتاق وارسام گره خورد ...

وارسام _ سلام ...

قلبم فروریخت ... سه روز بود ندیده بودمش ... سه روز بود اینجا بودم ... بغض گلومو گرفت ... ولی نباید الان خودمو میباختم ... خواستم از توی بغلش بیام بیرون که منو محکمتر گرفتو گفتو آروم گفت : دلم برات تنگ شده بود ...

دلم هزار تیکه شد ... نتونستم جلوی اشکامو بگیرم ... فرو ریختن ... همین به وارسام جرئت داد که منو بکشه توی بغلش ... منو به خودش چسبوند و موهامو بوسیدو گفت : خیلی بی معرفتی ...

بغض داشت خفه ام میکرد ... هیچ حرکتی نمیکردم ولی تشنه آغوشش بودم ... تشنه گرمای آغوشش ... ولی حرفی که زده بود ... داشت مثل یه رادیو که همش یه چیزو تکرار میکنه توی ذهنم تکرار میشدن ... خودمو از توی بغلش کشیدم بیرون و گفتم : من بی معرفتم ؟!

نفس عمیقی کشیدم تا بغضمو بدم پایین ولی این کارم باعث شد اشکام جاری شن ... وارسام یه قدم اومد جلو و گفت : روبی ؟ ببخشید ... خودمم نفهمیدم چجوری اون حرفا رو زدم ...

_ تو بهم شک کردی ... بحث اینجاست ...

دستمو گرفتو آروم گفت : میدونم اشتباه کردم ...

خنده عصبی ای کردمو دستمو از توی دستش بیرون کشیدمو گفتم : نه تروخدا حالا هم ندون کار اشتباهی کردی ...

وارسام با کلافگی گفت : روبی ...

چشامو بستمو گفتم : چیه ؟

اومد جلو ... روبروم ایستاد ... دستشو حلقه کرد دور کمرم ... منو به خودش نزدیک کرد ...

وارسام _ برگردیم هیرلند ...

چشامو باز کردم ... زل زدم بهش ... میتونستم حرفاشو از ذهنم بیرون کنم ... با قهرم میدونو واسه استیسی باز میکردم ... نباید اینجوری میشد ... لبخند محوی زدمو خودمو توی آغوشش رها کردم ... منو محکم تر به خودش فشار داد ... دوسش داشتم ... اینو میدونستم ولی داشتم با بچه بازی هام از دستش میدادم ...

الیویا از دیدن وارسام خیلی خوشحال شد ... بیچاره از خوشحالی گریه اش گرفته بود ... ولی وارسام نموند ... گفت که باید برگردیم ... باهاش مخالفتی نکردم ... خودمم میخواستم برگردم ...

دستشو انداخت دور کمرم و منو نشوند روی پاش ... نگاهشو دوخت بهم و گفت : تو میخوای منو دیوونه کنی ؟

نگاش کردم ... با تعجب ... لبخندی زد ... منو به خودش نزدیکتر کرد و گفت : نمیدونی با پوشیدن این لباسا ...

حرفشو ادامه نداد ... دستمو انداختم دور گردنش و خودمو بهش نزدیکتر کردمو گفتم : قرار بود اون روز عصر بهم کره مو نشون بدیا ...

لبخند زدو گفت : باشه ... برسیم ... نشونت میدم ...

سرشو اورد نزدیکتر ... فاصله رو از بین بردم ... لبمو گذاشتم روی لبش ... اونم همراهیم میکرد ... حتی تکونهای کالسکه هم باعث نشد منو رها کنه ...

 

***

 

از کالسکه اومدیم پایین ... دستمو دور بازوی وارسام حلقه کردمو گفتم : قولت یادت نره ...

نگام کرد ...

وارسام _ چه قولی ؟

_ نرفتی پیشش که این دردسرو به وجود اورد ... اگه بری چیزی نمیشه ...

هیچی نگفت ... ولی اخماشو کشیده بود توی هم ... نفس عمیقی کشیدم ... داشتم عشقمو از خودم میروندم تا به یکی دیگه نزدیک شه ... تا جنگی درنگیره ... میترسیدم اگه به خاطر من اتفاقی بیفته ...

 

***

دو ماه بعد

 

دستمو بالا بردم ... خدمتکارو مرخص کردم ... دستمو به تخت گرفتم ... خواستم بلند شم ولی رمقی توی بدنم نبود ... نمیتونستم حتی دیگه دستمم تکون بدم ... بغض گلوم داشت خفه ام میکرد ...

_ چته ؟! اتفاقی که نیفتاده ... فقط هووت ...

نتونستم ادامه بدم ... اشکام جاری شدن ... باورم نمیشد ... نه شاید خدمتکارش اشتباه کرده ... لبخند کمرنگی زدم ... آره اشتباه کرده ...

 

***

 

دستی به لباسم کشیدم ... نگاهمو توی آینه به چشمای قرمزم دوختم ... چشامم همرنگ لباس بلندم شده بود ... دست بردم طرف ظرفی که توش رنگ قرمزی بود ... رنگی که ازش به عنوان رژلب استفاده میکردن ... کشیدمش به لبم ... من باید امشب به بهترین نحو حاضر میشدم توی جشن ... جشن حامله شدن هووی عزیزم ... لبخندی زدمو رفتم سمت در ... بازش کردم ... صدای موسیقی میومد ... آهنگ قشنگی بود ... قدمهامو محکم برداشتم ... من باید محکم میبودم ... نباید بهش نقطه ضعف میدادم ... از پله ها رفتم پایین ... چند نفری منو دیدن ... تعظیم میکردن ... با خوشرویی جوابشون رو دادم ... رفتم سمت میزی که پشتش وارسام و استیسی نشسته بودن ... بدون توجه به نگاه وارسام نشستم سمت راستش ... لبخند روی لبم بود ... از این بابت خوشحال بودم ... دستم داغ شد ... نگاهمو چرخوندم سمت دستم ... صدای وارسامو کنار گوشم شنیدم : شانس بیار امشب تنها گیرت نیارم ...

و گردنمو بوسید ... هیچی نگفتم ... سرمو چرخوندم سمت کسایی که میرقصیدن ... چقدر خوشحال بودن ... چرا خوشحال بودن ؟! یعنی اونا غمی نداشتن ؟! یعنی همشون زندگی راحتی داشتن ... زندگی ای بدون مشکل ... شاید ... چرا من مثل اونا نباشم ... منم باید میخندیدم ... منم باید خوشحال میشدم ... دستم رها شد ... نگاهم چرخید به سمت استیسی و وارسام که رفتن وسط ... استیسی دستاشو حلقه کرد دور گردن وارسام ... دست وارسام حلقه شد دور کمرش ... بهم نزدیک شدن ... بغض من بزرگتر شد ...

_ بانو ؟

سرمو چرخوندم سمت کسی که صدام زد ... نمیشناختمش ... کی بود ؟! دستشو سمتم گرفت و گفت : غصه نخورید ...

و لبخندی زد ... یه لبخند جذاب ... نگاهم کشیده شد سمت وارسام ... حواسش نبود ... دستمو توی دستش گذاشتم ... بلند شدم ... رفتیم وسط ... روبروم ایستاد ... دستش حلقه شد دور کمرم ... بهم نزدیکتر شد ... و من از اینهمه نزدیکی حالم بد شد ... دستمو دور گرنش برد ... بهش نزدیکتر شدم ... شورع به حرکت کرد ... آروم کنار گوشم زمزمه کرد : وارسام اینقدر دوستتون داره که بهتون خیانت نمیکنه ...

نگاش کردم ... اشکام جاری شدن ... نگاهم کشیده شد سمت وارسام ... با بغض گفتم : شما خیانتو توی چی میبینید ؟

نتونستم تحمل کنم ... با گفتن ببخشید ازش جدا شدم ... از سالن زدم بیرون ... نمیتونستم نفس بکشم ... داشت خفه میشدم ... به هوا احتیاج داشتم ... توی حیاط قصر هوا بود ... نفس عمیقی کشیدم ولی باعث شد بغضم بترکه ... نشستم روی یه سکو ... سردم بود ... گریه میکردم ولی خودمم دلیلیشو نمیدونستم ... مگه انتظارشو نداشتم ؟! نه نداشتم ... فکر نمیکردم وارسام بهم خیانت کنه ... بهت خیانت نکرده ... زن شرعی شه ... ولی من نمیخواستم ...

گرم شدم ... برگشتم سمت کسی که نشست کنارم ... همون پسره بود ... شالو سفت چسبیدم .. خودمو کمی ازش دورتر کردمو گفتم : ممنون ...

دستاشو بهم کشیدو به تاریکی شب چشم دوختو گفت : خیلی سخته نه ؟

نگاش کردم ... نگاهشو دوخت بهم و با لبخند گفت : آرمین الیاسی هستم که اینجا بهم میگن جان

خشکم زد ... آرمین الیاسی ؟! این یعنی ...

سرشو تکون دادو گفت : آره منم از ایران اومدم ...

 

فکر کنم چشمم داشت از حدقه میزد بیرون ... نگاهشو دوخت به روبرو و گفت : ده سال قبل اومدم اینجا ... وقتی که 17 سالم بود ... با دوتا پسر دیگه ... یکیشون ژاپنی بود و یکیشونم آلمانی ... اومدم اینجا ... بهمون ماموریت دادن ... انجام دادیم ... ولی من همش خرابکاری میکردم ... استاد یه دخترو گذاشته بود بالای سرم .... روی کارام نطارت میکرد ... یه دختر 10 ساله ... همش ازم ایراد میگرفت ... بخاطر اون نتونستم برگردم ... با اینکه کارامو درست انجام میدادم ولی بازم ازم ایراد میگرفت ... یه سال اینجا بودم ... دیگه باهام خوب شده بود ولی بازم نمیتونستم نظرشو جلب کنم ... دلم برای خونواده ام تنگ شده بود .... استاد بهم یه ماموریتو داد تا بریم ... اگه میتونستم یه گل رو که بالای یه قله بود رو بیارم میتونستم برگردم به زمان خودمون ... با دختره رفتم ... دختر خوبی بود ولی خیلی بهم گیر میداد ... دلمو بهش باخته بودم ... جوری که حتی فکرشم نمیکردم ... رفتیم بالای قله ... گل رو اوردم ... ولی نتونستم برگردم .... نمیتونستم ازش دل بکنم ... موندم ... الان ده ساله موندم ...

_ دختره چی ؟

آرمین نفس عمیقی کشیدو گفت : هشت ساله کشته شده

سرمو انداختم پایین و گفتم : متاسفم ...

هیچی نگفت ...

_ چرا پس اینجا موندید ؟

آرمین _ نمی تونستم ازش دل بکنم ...

لبخندی زدم ... به این میگفتن عاشق ...

_ یعنی دلتون واسه خونواده تون ...

با صدای وارسام حرفم نیمه کاره موند ... نمیدونم چرا با ترس بلند شدم ... وارسام اومد جلوتر ... داشت از عصبانیت میلرزید ... آرمین بلند شدو تعظیمی کردو گفت : سروروم ...

ولی وارسام اجازه نداد حرفشو کامل کنه ... یقه شو گرفتو کوبوندش به دیوار ... با ترس یه قدم رفتم جلو ... وارسام داد زد : به چه حقی با زن من ...

آرمین نذاشت ادمه بده ... آروم و با لبخند گفت : من کاری باهاش نداشتم ... یه هموطن پیدا کردم ... دو کلوم باهاش حرف میزدم ... اونقدر نیستم که خیانت کنم ...

و دست وارسامو از یقه اش پایین اورد و رو به من گفت : خوشحال شدم که به حرفام گوش دادید بانو ...

و تعظیمی کردو رفت ... با خشم برگشتم سمت وارسام ... سرش پایین بود ... نمی تونستم صدامو پایین بیارم ...

_ باز اون گفته من با یکی دارم حرف میزنم نه ؟! خوشم میاد حرفشو خوب قبول میکنی ... حتی اگه بگه من توی بغل یکی ام هم راحت قبول میکنی ولی ...

صدام اومد پایین تر ... اشکام جاری شده بودن ... ادامه دادم : اینهمه که حرفای اونو قبول داری حرف منو قبول داری ؟

یه قدم رفتم نزدیکترش و گفتم : برات متاسفم ... نه چرا برای تو متاسف باشم ... برای خودم متاسفم که فکر میکردم میشه با ملایمت باهاش رفتار کرد ...

آروم تر ادامه دادم : بفهم ... بفهم وارسام ... بفهم که منم ادمم ...

با بغض ازش فاصله گرفتم ... به سرعت رفتم سمت اصطبل ... دلم نمیخواست توی این قصر لعنتی باشم ... سوار اسبی که یک ماهی بود صاحبش شده بدم شدم و از قصر زدم بیرون ... با اینکه دلم میخواست برم سمت دریاچه ولی نرفتم ... از وسط جنگل گذشتم ... نمیدونم چرا هوس کرده بودم برم پیش استاد ... نمیدونم ... دلم میخواست باهاش حرف بزنم ... راهو پیش گرفتم ... دیگه بغضی توی گلوم نبود ولی اشکام جاری میشدن ...

از دور چادرا رو دیدم ... نمیدونستم چرا اومدم ولی نیاز داشتم با استاد حرف بزنم ... اسب رو نگه داشتم ... پریدم پایین ... فارکیل با دیدنم با حیرت گفت : روبی ؟

_ سلام ...

فارکیل _ اتفاقی افتاده ؟! وارسام ...

_ چیزی نیست ... اومدم استادو ببینم ..

فارکیل _ برو توی اون چادر استاد الان میاد ...

_ ممنون ...

رفتم طرف چادری که گفته بود ... رفتم توش ... نشستم روی یکی از صندلی ها ... میخواستم با استاد حرف بزنم ولی چجوری ؟! واسه چی ؟!

با صدای استاد از جام بلند شدم ... لبخندی به روم زد و گفت : خوش اومدی ... منتظرت بودم

لبخندی زدم ... تعجب کرده بودم ولی میدونستم که به احتمال زیاد باز پیش گویی کرده ... بهم اشاره کرد و نشستم ...

 

    با لبخند نشست روبروم ... نگاهی بهم کردو گفت : زودتر از اینا انتظارتو میکشیدم ...

نتونستم دووم بیارم : شما میدونستید من میام ؟

استاد نگاهشو ازم گرفتو گفت : میدونستم با وارسام به مشکل برمیخوری ...

نگاهش کردم ... لبخندی تلخی زدمو خواستم یه چیزی بگم که استاد گفت : بعد از رفتن تو وارسام اومد پیشم ... اصرار میکرد که میخواد بیاد زمان شما ... برای یه مدت کوتاه ... من بهش گفتم میتونه تو رو داشته باشه ولی درعوضش باید همه چیشو فدا کنه

_ اون گفت شما بهش گفتید که اون کسی که منو فرستاد اینجا بچه ماست ، درسته ؟

استاد _ من به وارسام فقط گفتم که میتونه تو رو داشته باشه ولی با فدا کردن همه زندگیش ...

_ یعنی ...

استاد _ بله ... درست فکر کردی ... او بچه درصورتی مال شما میشه که وارسام از زندگیش بگذره ...

_ ولی با رها کردن تاجو تخت که ...

استاد _ آره . مردم زیادی جونشون رو مدیون وارسام ... الانم خیلی ها هستن برای زندگی کردن به وارسام احتیاج دارن ...

_ تنها دلیلی که باعث میشه همه چی بریزه بهم منم ؟ ولی جان یا آرمین هم مونده این زمان ...

استاد _ جان که میخواست با اون دختره بمونه ... اون ، دختر یه اصطبل دار بود ... اون موقع که جان اومد پدرش مرد ... یعنی چیزی نداشت که فدا کنه ... راحت میتونست همه چیو بزاره و بره

بغضمو قورت دادمو گفتم : ولی وارسام ...

نگاش کردم ... شاید میخواستم یه راه حلی بزاره جلوم ... استاد لب باز کردو گفت : انتخاب با خودتونه ... ولی اینو بدون سرنوشت عوض نمیشه ... شاید مکان یا زمان اتفاقا عوض بشه ولی تغییر کلی نمیکنه

بی اختیار از جام بلند شدمو گفتم : یعنی برای اینکه سرنوشت این آدما خراب نشه من باید ...

ادامه ندادم ... فکرشم عذاب آور بود ... نگاه اشکیمو به استاد دوختم ... سرشو تکون داد ... زدم بیرون ... با قدمهای لرزون رفتم سمت اسبم ... سوار شدم ... برش گردوندم ... افتادم توی راهی که اومده بودم ... اشکام جاری شدن ... وارسام درصورتی میتونه با من زندگی کنه که از حکومتش بگذره ... این جمله توی ذهنم اکو میشد ... باید یه کاری میکردم

اسبمو گذاشتم توی اصطبل ... رفتم داخل ... مهمویشون تموم شده بود ... رفتم سمت اتاقم ... درشو باز کردمو رفتم داخل ... سرمو بلند کردم ... وارسام دراز کشیده بود روی تختم ... با صدای من چشاشو باز کرد ... نشست ...

وارسام _ کجا بودی ؟

موهامو باز کردمو گیره هایی که باهاش بسته بودم موهامو ، گذاشتم روی میز ... موهامو رها کردم ... بلند شد ... اومد سمتم ... پشت سرم ایستاد ... دستشو حلقه کرد دور شکمم و سرشو فرو برد توی موهام ... نفس عمیقی شکیدو گفت : معذرت میخوام ...

دستشو از دور کمرم باز کردم ... رفتم سمت کمد لباسام ... از توش یه بلوز شلوار بیرون اوردم ... وارسام کنار تخت ایستاده بود و منو نگاه میکرد ... از اتاق اومدم بیرون ... توی یکی از اتاقا رفتمو لباسمو عوض کردم و برگشتم توی اتاق خودم ... بی توجه به وارسام دراز کشیدم روی تخت و پتو رو کشیدم روم ... چشامو بستم ... صدای نفس کشیدن عصبی شو میشنیدم ... طاقت نیورد و گفت : روبی ؟

چشامو باز کردم ... لبخندی زدمو گفتم : اسم من کیانائه

جا خورد ... ولی نشست کنارمو گفت : باشه ... کیانا ... میدونم اشتباه کردم ...

پوزخندی رو لبم جا خوش کرد ... وارسام کلافه دست توی موهاش کردو گفت : قسم میخورم نمیدونم چرا اون حرفا رو زدم ... ولی اون نشسته بود کنار تو و داشتید حرف میزدید ... عصبانیم کرد ... تو باید مال من باشی ...

نشستم ... با حرص گفتم : اولا من کالا نیستم که مال تو باشم ... بعدشم مگه نیستم ؟

وارسام _ نه ... نیستی ...

تازه فهمیدم منظورش چیه ... داشتم از خجالت آب میشدم ولی با حرص گفتم : این دلیل نمیشه تو به من تهمت بزنی ...

وارسام _ باشه ... من تهمت زدم ... ولی تو چرا با اون گرم گرفته بودی ؟!

_ بیا یه چیزیم باید بدیم آقا ناراحت نشه ... اون موقع که جنابعالی داشتی با نادر بچه ات میرقصیدی من باید چیکار میکردم ... رفتم بیرون ... اون اومد ...

وارسام دستمو گرفت و آروم گفت : روب ... کیانا ... عزیزم میدونم دارم خودخواهی میکنم ولی من هنوز میترسم ... میترسم بری ...

_ به نظرت الان نمیرم ؟

نگاهشو دوخت بهم ... با صدای گرفته ای گفت : تروخدا از این شوخی ها باهام نکن ...

لبخندی زدمو گفتم : میبینی چجوری ناراحت میشه آدم ... منم همینجوری ناراحت میشم وقتی بهم تهمت میزنی ...

دستشو اورد نزدیک و منو کشید توی بغلش ... هیچی نگفتم ... خودمم دلم میخواست توی بغلش باشم ... موهامو بوسیدو گفت : نمیخوام از دستت بدم ...

آروم همراه با من دراز کشید رو تخت ... منو گرفت توی بغلش و گفت : حاضرم هرکاری بکنم ...

بغض گلومو گرفت ... تباید هرکاری میکرد ... نباید بخاطر من زندگی این آدما رو خراب میکرد ... از تصمیمم میترسیدم ... نمیخواستم تا وقتی تصمیمم رو عملی کردم چیزی بدونه ... چشامو بستم ... این چند روز باید بهترین روزام باشن ...

 

***

 

نگاهی به دستبند کردم ... باید لمسش میکردم تا برگردم ... من نباید اینجا باشم ... این تقدیر من نبود ... درو آروم بستم ... رفتم وسط باغ ... زانو زدم روی زمین ... صدای وارسامو میشنیدم ...

وارسام _ کیانا ؟

لبخندی زدم ... از وقتی عصبانی شده بودم منو کیانا صدا میزد ... پشت در ایستاد ... با دیدنم لبخندی زدو گفت : تو اینجایی ؟!

رفتم جلو ... نگاش کردم ... روی پنجه پا بلند شدم ... از بین نرده ها گردنشو گرفتم و اوردم جلو ... لبمو گذاشتم روی لبش ... محکم بوسیدمش ... ازش جدا شدم ... لبخندی زدو با شیطنت گفت : درو باز کن بیام داخل خدمتت برسم ...

لبخندی زدم ... درحالی که میرفتم عقب گفتم : بهترین روزای عمرم توی اینجا بود ... ببخش که این مدت اذیتت کردم ...

اشکام جاری شدن ... با بهت داشت نگام میکرد ... لبخند روی لبش ماسیده بود ... دستشو به نرده گرفتو گفت : داری چی میگی ؟

_ توی تقدیر من نبود اینجا باشم ... با بودنم سرزمینت بهم میخوره ...

وارسام درو محکم تکون دادو گفت : این لعنتی رو باز کن ... تو داری چی میگی ؟!

بغضمو فرو دادم ...

_ استاد همه چیو بهم گفت ... بهت گفته بود باید برای رسیدن به من از همه زندگیت بگذری ...

داشت محکمتر از قبل درو تکون میداد ... میدونستم با نیرویی که داره میتونه درو بشکنه ... لبخندی زدم ... در شکسته شد ... سریع اومد داخل ...

_ خداحافظ عشق من ...

و دستمو روی دستبند گذاشتم ...

صدای فریادش بلند شد ...

وارسام _ نهههههههه

چشام بسته شد ... دیگه چیزی نفهمیدم ...

 

***

 

با صدای مامان چشامو باز کردم ...

_ کیانا ؟

با حرص بالشتو گذاشتم روی سرم و داد زدم : ول کن تروخدا مامان ...

ساکت شدن ... لبخندی روی لبم نشست ... چشمام گرم شد ... نمیدونم چقدر گذشت که یهو سرد شدم ... نفس کم اوردم ... صدای خنده کیان پیچید توی اتاق ... با خشم داد زدم : کیان شانس بیار نگیرمت ...

                     پایان

زندگی غیر ممکن قسمت4

از پله ها رفتم بالا ... فردا امتحان فیزیک داشتم ... برای اولین بار جوگیر شده بودم بخونم ... کتابمو برداشتم ... نشستم روی صندلی و بازش کردم ... هنوز کلمه اولو نخونده بودم که گوشیم زنگ خورد ... با حرص کتابو گذاشتم روی میز و رفتم طرف تختم ...
_ بله ؟
فرناز _ سلام دوست عزیز و خوب خودم ...
_ فرناز اگه من ندونم کارت پیشم لنگه که اینجوری مهربون شدی باید برم بمیرم ....
فرناز _ سلامت کو ؟! من یه بار باهات خوب شدما ... جنبه نداری ...
_ سلام دوست منگلم ... خوبی ؟
فرناز _ بخدا قطع میکنما ...
_ خودت باهام کار داشتیا یادت باشه ...
فرناز _ باشه باشه ... چیکار داشتم ؟! مگه واسه آدم حواس میذاری ؟!
_ هروقت یادت اومد زنگ بزن ...
فرناز _ آها یادم اومد ... من توی فیزیک لنگم میای خونمون بهم یاد بدی ؟
_ نچ چون داییم داره میاد تو بیا اینجا .
فرناز _ مهرداد ؟!
_ آره ...
فرناز _ آخه ارزش داره بخاطر اون دوست عزیزتو برنجونی ... ؟!
_ بله که داره ...
فرناز _ باشه دارم واست ... ساعت 3 میام خونتون ...
_ باشه خانمی منتظرم ...
از فرناز که خداحافظی کردم مثل بچه آدم نشستم و مشغول خوندن شدم ... نمیدونم چقدر خونده بودم که با صداهایی که توی خونه پیچید فهمید دایی اینا اومدن ... شیرجه زدم طرف کمدم و لباسمو عوض کردم ... شالمو سرم کردم و بیرون اومدم ... با دیدن قامت دایی که کنار مامان ایستاده بود و حرف میزد با ذوق گفتم : دایی ؟!
نگام کرد ... با خنده گفت : سلام فسقلی خودم ...
خودمو انداختم بغلش ... سرمو بوسید و گفت : نگا بعد میگی چرا بهت میگم فسقلی ... توی با این هیکلت میپری بغل من بدبخت ؟
با حرص کوبیدم توی بازوش ... صدای خنده اش بلند شد ... با کنجکاوی اطرافو نگاه کردم و آروم گفتم : دایی کو دوست اسرار آمیزت ؟
دایی _ رفت خونشون ...
به وضوح اخمام رفت توهم ... از دایی جدا شدم و گفتم : من چقدر خودمو کشتم که این دوست عزیز شما رو ببینم ...
دایی _ بفرما ببینش ...
برگشتم ... با دیدن کسی که روبروم بود خشکم زد ... این اینجا چیکار میکرد ؟!
 
 
برگشتم ... با دیدن کسی که روبروم بود خشکم زد ... این اینجا چیکار میکرد ؟!
با لبخند سرشو تکون داد و گفت : سلام ... خوب هستید ؟ خیلی راجبتون از مهرداد شنیدم ...
فقط تونستم بگم سلام ... نمیتونستم بمونم چون هرلحظه امکان داشت کاری کنم که شک کنن ... از پله ها بالا دویدم ... به محض اینکه وارد اتاقم شدم درو بستم و پشتش نشستم ... هنوز از شک دیدنش درنیومده بودم ... نفس عمیقی کشیدم ... از سرجام بلند شدم ... با صدای مامان در اتاقو باز کردم و گفتم : بله مامان ؟
مامان _ کجا رفتی تو بیا دیگه ...
نفس عمیق دیگه ای کشیدمو از اتاق اومدم بیرون ... رفتم طبقه پایین ... نمیتونستم لرزش دستامو متوقف کنم ... باید به وقتش حسابشو میرسیدم ... رفتم طرف پذیرایی ... دایی و وحید یا ... نشسته بودن و داشتن حرف میزدن ... با خونسردی رفتم طرف دایی و نشستم کنارش ...
دایی _ پنج سال بود خودتو میکشتی وحیدو ببینی حالا بشین نگاش کن ببینم مورد پسندت هست ؟!
_ دایی ...
صدای خنده ی دایی و وحید بلند شد .... دلم نمیخواست بهش بگم وحید ولی ایا واقعا کسی که فکر میکردم بود یا نه ؟! جرج هم عین کیان بود ... ولی جواب خودمو خودم دادم ... رنگ چشاش و موهاش فرق میکرد ...
دایی _ خب فسقلی چه خبر ؟
_ سلامتی ... مشغول امتحانام ...
دایی _ یعنی داشتی درس میخوندی ؟
_ تقریبا !
دایی با حالتی که انگار تعجب کرده گفت : تو ؟! درس بخونی ؟! تروخدا کیانا چیزیت نشده ...
چشم غره ای بهش رفتم که گفت : نه بابا خوده خودتی ...
لبخندی زدم ... زیر چشمی بهش نگاه کردم ... کپی خودش بود ... همه چیش عین اون بود ... با صدای دایی نگاهمو ازش گرفتم
دایی _ فسقلی مامانت صدات میزنه کجایی تو ؟!
آروم توی گوشش گفتم : درحال ارزیابی دوست شما ....
خندید و رو به وحید گفت : کیانا پنج سال بود میخواست تورو ببینه بچه ام حالا به ارزوش رسیده ...
از خجالت میخواستم آب بشم ... از اونجا اومدم بیرون و رفتم توی آشپزخونه ...
_ مامانی کاری داشتی ؟
مامان _ زنگ بزن به کیان بگو امروز زودتر بیاد ...
_ ای به چشم ...
شیرجه زدم طرف تلفن که روی اپن بود ... شماره کیانو گرفتم ...
_ سلام بر داداش جوون خودم ...
کیان _ سلام ...
_ کشته منو اینهمه پرشور جواب دادنت ...
کیان _ کیانا کارتو بگو سرم خیلی شلوغه ....
_ مامان میگه امروز زودتر بیا ... دایی اینا اومدن ...
کیان _ بهش بگو نمیتونم بیام ... احتمالا آخر شب بیام ...
_ چشم خداحافظ ...
بدون خداحافظی قطع کرد ... اخمام رفت توهم ... کیان تا به حال باهام اینجووری نبوده ... با حرص به مامان جواب کیان رو گفتم و رفتم توی اتاقم ...
 
 
--------------------------------------------------------------------------------
 
 
دیگه حالو حوصله فیزیک خوندنم نداشتم ... داشتم کتابمو ورق میزدم که در زدن ...
_ بفرمایید ...
دایی اومد داخل ... لبخندی زدم ... نگاهی به اتاقم کرد و گفت : این یه سالی که من نبودم اتفاقای قابل توجهی افتاده ...
متوجه منظورش شدم و با حرص بالشتو پرت کردم طرفش و گفتم : من همیشه مرتب بودم ...
با خنده نشست کنارم و گفت : بر منکرش لعنت ...
دستشو دور شونه ام حلقه کردو گفت : خیلی دلم واست تنگ شده بود ...
_ ولی من اصلا دلم واستون تنگ نشده بود ...
نگام کردو با نارحتی ساختگی گفت : آخه چرا ؟! داییت که اینقدر دوستتت داره ...
_ دوستم داری ؟! بخدا نزار دهنم باز بشه ها ... توی این یه سال چندبار زنگ زدی بهم ؟!
منو به خودش فشرد و آروم گفت : جایی بودم که نمیتونستم حتی غذا واسه خوردنم پیدا کنم ...
ازش فاصله گرفتم و گفتم : هیمالیا هم تلفن داره تو کجا بودی ؟
دایی _ نداره خب دختر خوب ... یک ماه اونجا گیر کرده بودیم ...
مخم سوت کشید ... یه ماه توی برف و بوران ...
_ یه ماهش اونجا بودی ... یازده ماه بقیه شو کجا بودی ؟
لبو لوچشو آویزون کرد و گفت : میدونم بهت زنگ نزدم و از دستم ناراحتی ولی تمام سعی خودمو کردم واسه تولدت برسم ...
امروز مگه چندم بود ؟! شیرجه زدم طرف گوشیم تا ببینم امروز چندمه ... که دایی گفت : یه هفته دیگه مونده ... قول دادم ببرمت کویر ...
با حرص نشستم روی صندلیم و گفتم : امتحانا داره شروع میشه ... مامان نمیذاره ...
با لبخند گفت : اون با من ...
و دستمو گرفت و با خودش کشید بیرون از اتاق ... وحید یا ... نشسته بود کنار مامان و داشتن حرف میزدن ... با دیدن ما به طرفمون برگشتن ...
مامان _ مهرداد این چه وضعه ؟! دوستتو اینجا تنها گذاشتی رفتید توی اتاق ؟
دایی _ شرمنده آبجی ...
و نشست کنار وحید ... زبونم نمیچرخید بهش بگم وحید ...
دایی _ آبجی ما فردا میخواییم بریم یزد ...
مامان درحالی که چاییشو میخورد گفت : ما ؟!
دایی _ منو وحیدو این فسقلی ...
مامان نگام کردو گفت : کیانا نمیتونه جایی بره ... هفته دیگه امتحاناتش شروع میشه ...
دایی _ میریم دوروزه برمیگردیم ...
مامان _ ولی ...
دایی _ مریم ولی نداره دیگه بگو باشه ...
مامان _ با کامرانه ... اگه اون قبول کرد من حرفی ندارم ...
از خوشحالی میخواستم بپرم دایی رو ببوسم ... راضی کردن بابا هم مثل آب خوردن بود ...
 
______________
___________
 
بعد از خوردن نهار رفتم توی اتاقم که شاید یکم بخونم ... غرق درس خوندن بودم که صدای مامان اومد : کیانا ...
از همونجا داد زدم : بله ؟
صدایی از مامان نیومد ... با حرص بلند شدم و خواستم برم طرف در که در باز شد ...
فرناز _ سلام بر دوست مهربانم ....
نشستم روی تخت ... فرناز نشست کنارم و آروم گفت : این آقا خوشتیپه کیه با مهرداده ؟
_ اولا مهرداد نه ...
فرناز _ شرمنده ... آقاااااا مهرداد ... خب حالا این کیه ؟
با بی حوصلگی گفتم : وارسام ...
چشای فرناز چهار تا شد ... با تردید گفت : وارسام ؟
_ من گفتم وارسام ... نه بابا گفتم وحید ...
فرناز _ ولی من شنیدم گفتی وارسام ...
_ خیالاتی شدی دختر خوب ...
کمی سرشو تکون داد ... گندش بزننن ... بهشون قول داده بودم اسمی از وارسام نیارم ولی ...
فرناز _ حالا کیه این وحید جووون ؟
از لحنش خنده ام گرفت ...
_ بود که یه بار بهت گفت داییم یه دوستی داره من هنوز ندیدمش و فقط تعریفشو شنیدم ...
فرناز _ اون وحید بوده ؟
سرمو تکون دادم ... فرناز لبخندی زدو گفت : وای چه جیگری بود ...
_ بی حیا چشاتو درویش کن ...
فرناز _ نذاشتی به سپهر برسم اینو دیگه نمیذارم ازم بگیری ...
یه جوور حرف میزد که آدم خنده اش میگرفت ...
_ بابا سپهر سی سال سن داشت بعدشم تو 15 سالت بود ...
فرناز _ عزیزم مهم تفاهمه ...
_ اینکه بعلهههههه ...
فرناز _ بریم پایین ...
_ فرناز میشینی سرجات ... من که میدونم میخوای خرابکاری کنی ... پارسالو خوب یادمه ...
فرناز با لبو لوچه آویزون نشست و گفت : به من چه ... اصلا به پسراتون ابراز علاقه نمیکنم تا بمونن رو دستتون ... 
     
--------------------------------------------------------------------------------
 
لبخندی زدم و پا شدم و کتاب فیزیکمو اوردم و نشستیم و مشغول خوندن شدیم ... نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای مامات که واسمون میوه اورده بود به خودمون اومدیم ...
فرناز _ ممنون خاله ... شرمنده بخدا مزاحمتونم شدم ...
با تعجب به فرناز نگاه کردم ... لفظ قلم حرف زدن ازش بعید بود ... مامان رفت بیرون و ما دوباره مشغول درس خوندن شدیم ... ساعت هفت بود که فرناز دیگه پاشد که بره ...
_ فرناز جان حالا بشین بعد با دایی یا کیان میبریمت دیگه ...
فرناز _ ممنون ولی به مامانم قول دادم قبل از هشت خونه باشم ...
_ پس روتو اونور کن لباسمو عوض کنم بریم ...
فرناز با لبخند پشتشو بهم کردم ... سریع لباسمو عوض کردم ... باهم رفتیم پایین ... رفتم طرف دایی و گفتم : دایی جوون میشه بیای بریم فرنازو برسونیم ... ؟
دایی نگاهی به فرناز کرد و گفت : سلام عرض شد خانم منفرد ....
فرناز _ سلام ... اومدنی بهتون سلام دادم متوجه نشدید ...
دایی _ شرمنده ...
و رو به من گفت : الان آماده میشم ...
من و فرناز رفتیم توی حیاط ... بعد از چند لحظه دایی و وحید اومدن ... سوارماشین شدیم ... تمام طول راهو ساکت بودیم ... نزدیک خونه فرناز اینا بودیم که فرناز آروم توی گوشم گفت : فکر نکن تونستی منو خر کنی ... نخیر فهمیدم که گفتی وارسام ...
نگاش کردم که با لبخندی گفت : واقعا شبیه شه ؟!
آروم گفتم : بدون ذره ای تفاوت ...
فرناز _ پس خوش سلیقه ای ...
لبخندی زدم ... با اینکه باور نکرده بودن ولی تظاهر میکردن حرفامو قبول دارن ... واقعا که دوسشون داشتم ... یهویی گونه فرنازو بوسیدم ... با تعجب برگشت و نگام کرد ...
_ خیلی دوستت دارم ...
لبخندی زد و آروم گفت : آره گوشام مخملی شد ...
و رو به دایی گفت : ممنون همینجاست ...
دستمو فشرد و رو به دایی گفت : ممنون آقا مهرداد ... زحمت کشیدید ...
دایی _ چه زحمتی ... به خونواده سلام برسونید ...
فرناز پیاده شد و گفت : خداحافظ ...
داشتم به رفتن فرناز نگاه میکردم که دایی با خنده گفت : من موندم چجوری شما دوتا خودتونو نگه داشتید و حرف نزدید ؟
هیچی نگفتم ... فقط لبخند زدم ... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشامو بستم ...
با صدای مامان چشامو باز کردم ...
مامان _ یک ساعته دارم صدات میزنم بدو دیرت شد ...
نگاهی به ساعت کردم ... نیم ساعت دیر تر بیدار شده بودم ... باعجله از روی تخت پایین پریدم و رفتم طرف دستشویی ... درحالی که داشتم دکمه مانتومو میبستم گفتم : مامان یکیو بیدار کن منو ببره ...
دایی _ سلام صبح بخیر فسقلی دایی ...
دستشو گرفتم و کشیدمش طرف در و گفتم : دایی بدو دیرم شده شدیدا ...
دایی ایستاد و با خنده گفت : اینجوری بیام ؟
نگاش کردم ... خنده ام گرفت ... دایی با لبخند رفت داخل تا لباسشو عوض کنه ... 
     
__________________
 
دایی منو رسوند مدرسه و رفت ... امتحانو دادمو اومدم بیرون ... نشستم روی یکی از نیمکتهای خراب پشت کلاسها و سرمو گذاشتم روش ...
مریم _ امتحانو بد دادی ؟
سرمو بلند کردم و گفتم : نه بابا داشتم فکر میکردم ...
مریم به شوخی گفت : به کی ؟!
_ باید بگی به چی ...
نشست کنارمو گفت : میدونی داری الکی بهش فکر میکنی ؟!
_ به کی ؟
مریم _ کسی که اونموقع بخاطرش گریه میکردی ...
_ بیخیال مریم ... توهم زده بودم ...
فرناز با جدیت از دور گفت : داره دروغ میگه ...
هردوتامون بهش نگاه کردیم ...
مریم _ کی داره دروغ میگه ؟!
فرناز منو هل داد طرف مریم و نشستو گفت : نمیدونم ... اصلا بحث سر چی بود ؟
مریم با حیرت گفت : تو که نمیدونی داریم راجب چی حرف میزنیم چرا نظر میدی ؟!
فرناز _ واسه خالی نبودن عریضه ...
من و مریم با صدای بلندی شروع کردیم به خندیدن ... خوده فرنازم خنده اش گرفته بود ... ظهر دایی اومد دنبالم ... قبل از اینکه بریم خونه رفتیم یه فروشگاه بزرگ و دایی یه لیستو داد دستم و گفت : همه شو بردار ...
نگاهی به لیست کردم ... ای خدا ... حال نداشتم ... یه چرخ دستی برداشتمو راه افتادم ... دو صفحه لیستو پیدا کردمو خالی کردم توی چرخ دستی ... بردم طرف مسئولش تا حساب کنه ... دایی هم وسایلایی که گرفته بودو اورد و همه رو حساب کردن ... اگه بگم سی تا پلاستیک بزرگ بردیم توی ماشین بی راه نگفتم ... مونده بودم مگه چند روز میخواستیم اونجا بمونیم ... بعد از خرید رفتیم خونه ... داشتم از گشنگی میمردم ... بیحال رفتم طرف اتاقم ... لباسامو عوض کردمو برگشتم پایین ... دایی داشت با وحید حرف میزد ... ولی بخدا این وارسامه حالا ببینید کی گفتم ...
 
 
برگشتم ... با دیدن کسی که روبروم بود خشکم زد ... این اینجا چیکار میکرد ؟!
با لبخند سرشو تکون داد و گفت : سلام ... خوب هستید ؟ خیلی راجبتون از مهرداد شنیدم ...
فقط تونستم بگم سلام ... نمیتونستم بمونم چون هرلحظه امکان داشت کاری کنم که شک کنن ... از پله ها بالا دویدم ... به محض اینکه وارد اتاقم شدم درو بستم و پشتش نشستم ... هنوز از شک دیدنش درنیومده بودم ... نفس عمیقی کشیدم ... از سرجام بلند شدم ... با صدای مامان در اتاقو باز کردم و گفتم : بله مامان ؟
مامان _ کجا رفتی تو بیا دیگه ...
نفس عمیق دیگه ای کشیدمو از اتاق اومدم بیرون ... رفتم طبقه پایین ... نمیتونستم لرزش دستامو متوقف کنم ... باید به وقتش حسابشو میرسیدم ... رفتم طرف پذیرایی ... دایی و وحید یا ... نشسته بودن و داشتن حرف میزدن ... با خونسردی رفتم طرف دایی و نشستم کنارش ...
دایی _ پنج سال بود خودتو میکشتی وحیدو ببینی حالا بشین نگاش کن ببینم مورد پسندت هست ؟!
_ دایی ...
صدای خنده ی دایی و وحید بلند شد .... دلم نمیخواست بهش بگم وحید ولی ایا واقعا کسی که فکر میکردم بود یا نه ؟! جرج هم عین کیان بود ... ولی جواب خودمو خودم دادم ... رنگ چشاش و موهاش فرق میکرد ...
دایی _ خب فسقلی چه خبر ؟
_ سلامتی ... مشغول امتحانام ...
دایی _ یعنی داشتی درس میخوندی ؟
_ تقریبا !
دایی با حالتی که انگار تعجب کرده گفت : تو ؟! درس بخونی ؟! تروخدا کیانا چیزیت نشده ...
چشم غره ای بهش رفتم که گفت : نه بابا خوده خودتی ...
لبخندی زدم ... زیر چشمی بهش نگاه کردم ... کپی خودش بود ... همه چیش عین اون بود ... با صدای دایی نگاهمو ازش گرفتم
دایی _ فسقلی مامانت صدات میزنه کجایی تو ؟!
آروم توی گوشش گفتم : درحال ارزیابی دوست شما ....
خندید و رو به وحید گفت : کیانا پنج سال بود میخواست تورو ببینه بچه ام حالا به ارزوش رسیده ...
از خجالت میخواستم آب بشم ... از اونجا اومدم بیرون و رفتم توی آشپزخونه ...
_ مامانی کاری داشتی ؟
مامان _ زنگ بزن به کیان بگو امروز زودتر بیاد ...
_ ای به چشم ...
شیرجه زدم طرف تلفن که روی اپن بود ... شماره کیانو گرفتم ...
_ سلام بر داداش جوون خودم ...
کیان _ سلام ...
_ کشته منو اینهمه پرشور جواب دادنت ...
کیان _ کیانا کارتو بگو سرم خیلی شلوغه ....
_ مامان میگه امروز زودتر بیا ... دایی اینا اومدن ...
کیان _ بهش بگو نمیتونم بیام ... احتمالا آخر شب بیام ...
_ چشم خداحافظ ...
بدون خداحافظی قطع کرد ... اخمام رفت توهم ... کیان تا به حال باهام اینجووری نبوده ... با حرص به مامان جواب کیان رو گفتم و رفتم توی اتاقم ...
 
 
--------------------------------------------------------------------------------
 
 
دیگه حالو حوصله فیزیک خوندنم نداشتم ... داشتم کتابمو ورق میزدم که در زدن ...
_ بفرمایید ...
دایی اومد داخل ... لبخندی زدم ... نگاهی به اتاقم کرد و گفت : این یه سالی که من نبودم اتفاقای قابل توجهی افتاده ...
متوجه منظورش شدم و با حرص بالشتو پرت کردم طرفش و گفتم : من همیشه مرتب بودم ...
با خنده نشست کنارم و گفت : بر منکرش لعنت ...
دستشو دور شونه ام حلقه کردو گفت : خیلی دلم واست تنگ شده بود ...
_ ولی من اصلا دلم واستون تنگ نشده بود ...
نگام کردو با نارحتی ساختگی گفت : آخه چرا ؟! داییت که اینقدر دوستتت داره ...
_ دوستم داری ؟! بخدا نزار دهنم باز بشه ها ... توی این یه سال چندبار زنگ زدی بهم ؟!
منو به خودش فشرد و آروم گفت : جایی بودم که نمیتونستم حتی غذا واسه خوردنم پیدا کنم ...
ازش فاصله گرفتم و گفتم : هیمالیا هم تلفن داره تو کجا بودی ؟
دایی _ نداره خب دختر خوب ... یک ماه اونجا گیر کرده بودیم ...
مخم سوت کشید ... یه ماه توی برف و بوران ...
_ یه ماهش اونجا بودی ... یازده ماه بقیه شو کجا بودی ؟
لبو لوچشو آویزون کرد و گفت : میدونم بهت زنگ نزدم و از دستم ناراحتی ولی تمام سعی خودمو کردم واسه تولدت برسم ...
امروز مگه چندم بود ؟! شیرجه زدم طرف گوشیم تا ببینم امروز چندمه ... که دایی گفت : یه هفته دیگه مونده ... قول دادم ببرمت کویر ...
با حرص نشستم روی صندلیم و گفتم : امتحانا داره شروع میشه ... مامان نمیذاره ...
با لبخند گفت : اون با من ...
و دستمو گرفت و با خودش کشید بیرون از اتاق ... وحید یا ... نشسته بود کنار مامان و داشتن حرف میزدن ... با دیدن ما به طرفمون برگشتن ...
مامان _ مهرداد این چه وضعه ؟! دوستتو اینجا تنها گذاشتی رفتید توی اتاق ؟
دایی _ شرمنده آبجی ...
و نشست کنار وحید ... زبونم نمیچرخید بهش بگم وحید ...
دایی _ آبجی ما فردا میخواییم بریم یزد ...
مامان درحالی که چاییشو میخورد گفت : ما ؟!
دایی _ منو وحیدو این فسقلی ...
مامان نگام کردو گفت : کیانا نمیتونه جایی بره ... هفته دیگه امتحاناتش شروع میشه ...
دایی _ میریم دوروزه برمیگردیم ...
مامان _ ولی ...
دایی _ مریم ولی نداره دیگه بگو باشه ...
مامان _ با کامرانه ... اگه اون قبول کرد من حرفی ندارم ...
از خوشحالی میخواستم بپرم دایی رو ببوسم ... راضی کردن بابا هم مثل آب خوردن بود ...
 
______________
--------------------------------------------------------------------------------
بعد از خوردن نهار رفتم توی اتاقم که شاید یکم بخونم ... غرق درس خوندن بودم که صدای مامان اومد : کیانا ...
از همونجا داد زدم : بله ؟
صدایی از مامان نیومد ... با حرص بلند شدم و خواستم برم طرف در که در باز شد ...
فرناز _ سلام بر دوست مهربانم ....
نشستم روی تخت ... فرناز نشست کنارم و آروم گفت : این آقا خوشتیپه کیه با مهرداده ؟
_ اولا مهرداد نه ...
فرناز _ شرمنده ... آقاااااا مهرداد ... خب حالا این کیه ؟
با بی حوصلگی گفتم : وارسام ...
چشای فرناز چهار تا شد ... با تردید گفت : وارسام ؟
_ من گفتم وارسام ... نه بابا گفتم وحید ...
فرناز _ ولی من شنیدم گفتی وارسام ...
_ خیالاتی شدی دختر خوب ...
کمی سرشو تکون داد ... گندش بزننن ... بهشون قول داده بودم اسمی از وارسام نیارم ولی ...
فرناز _ حالا کیه این وحید جووون ؟
از لحنش خنده ام گرفت ...
_ بود که یه بار بهت گفت داییم یه دوستی داره من هنوز ندیدمش و فقط تعریفشو شنیدم ...
فرناز _ اون وحید بوده ؟
سرمو تکون دادم ... فرناز لبخندی زدو گفت : وای چه جیگری بود ...
_ بی حیا چشاتو درویش کن ...
فرناز _ نذاشتی به سپهر برسم اینو دیگه نمیذارم ازم بگیری ...
یه جوور حرف میزد که آدم خنده اش میگرفت ...
_ بابا سپهر سی سال سن داشت بعدشم تو 15 سالت بود ...
فرناز _ عزیزم مهم تفاهمه ...
_ اینکه بعلهههههه ...
فرناز _ بریم پایین ...
_ فرناز میشینی سرجات ... من که میدونم میخوای خرابکاری کنی ... پارسالو خوب یادمه ...
فرناز با لبو لوچه آویزون نشست و گفت : به من چه ... اصلا به پسراتون ابراز علاقه نمیکنم تا بمونن رو دستتون ... 
     
 
--------------------------------------------------------------------------------
 
 
لبخندی زدم و پا شدم و کتاب فیزیکمو اوردم و نشستیم و مشغول خوندن شدیم ... نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای مامات که واسمون میوه اورده بود به خودمون اومدیم ...
فرناز _ ممنون خاله ... شرمنده بخدا مزاحمتونم شدم ...
با تعجب به فرناز نگاه کردم ... لفظ قلم حرف زدن ازش بعید بود ... مامان رفت بیرون و ما دوباره مشغول درس خوندن شدیم ... ساعت هفت بود که فرناز دیگه پاشد که بره ...
_ فرناز جان حالا بشین بعد با دایی یا کیان میبریمت دیگه ...
فرناز _ ممنون ولی به مامانم قول دادم قبل از هشت خونه باشم ...
_ پس روتو اونور کن لباسمو عوض کنم بریم ...
فرناز با لبخند پشتشو بهم کردم ... سریع لباسمو عوض کردم ... باهم رفتیم پایین ... رفتم طرف دایی و گفتم : دایی جوون میشه بیای بریم فرنازو برسونیم ... ؟
دایی نگاهی به فرناز کرد و گفت : سلام عرض شد خانم منفرد ....
فرناز _ سلام ... اومدنی بهتون سلام دادم متوجه نشدید ...
دایی _ شرمنده ...
و رو به من گفت : الان آماده میشم ...
من و فرناز رفتیم توی حیاط ... بعد از چند لحظه دایی و وحید اومدن ... سوارماشین شدیم ... تمام طول راهو ساکت بودیم ... نزدیک خونه فرناز اینا بودیم که فرناز آروم توی گوشم گفت : فکر نکن تونستی منو خر کنی ... نخیر فهمیدم که گفتی وارسام ...
نگاش کردم که با لبخندی گفت : واقعا شبیه شه ؟!
آروم گفتم : بدون ذره ای تفاوت ...
فرناز _ پس خوش سلیقه ای ...
لبخندی زدم ... با اینکه باور نکرده بودن ولی تظاهر میکردن حرفامو قبول دارن ... واقعا که دوسشون داشتم ... یهویی گونه فرنازو بوسیدم ... با تعجب برگشت و نگام کرد ...
_ خیلی دوستت دارم ...
لبخندی زد و آروم گفت : آره گوشام مخملی شد ...
و رو به دایی گفت : ممنون همینجاست ...
دستمو فشرد و رو به دایی گفت : ممنون آقا مهرداد ... زحمت کشیدید ...
دایی _ چه زحمتی ... به خونواده سلام برسونید ...
فرناز پیاده شد و گفت : خداحافظ ...
داشتم به رفتن فرناز نگاه میکردم که دایی با خنده گفت : من موندم چجوری شما دوتا خودتونو نگه داشتید و حرف نزدید ؟
هیچی نگفتم ... فقط لبخند زدم ... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشامو بستم ...
با صدای مامان چشامو باز کردم ...
مامان _ یک ساعته دارم صدات میزنم بدو دیرت شد ...
نگاهی به ساعت کردم ... نیم ساعت دیر تر بیدار شده بودم ... باعجله از روی تخت پایین پریدم و رفتم طرف دستشویی ... درحالی که داشتم دکمه مانتومو میبستم گفتم : مامان یکیو بیدار کن منو ببره ...
دایی _ سلام صبح بخیر فسقلی دایی ...
دستشو گرفتم و کشیدمش طرف در و گفتم : دایی بدو دیرم شده شدیدا ...
دایی ایستاد و با خنده گفت : اینجوری بیام ؟
نگاش کردم ... خنده ام گرفت ... دایی با لبخند رفت داخل تا لباسشو عوض کنه ... 
     
 
--------------------------------------------------------------------------------
 
دایی منو رسوند مدرسه و رفت ... امتحانو دادمو اومدم بیرون ... نشستم روی یکی از نیمکتهای خراب پشت کلاسها و سرمو گذاشتم روش ...
مریم _ امتحانو بد دادی ؟
سرمو بلند کردم و گفتم : نه بابا داشتم فکر میکردم ...
مریم به شوخی گفت : به کی ؟!
_ باید بگی به چی ...
نشست کنارمو گفت : میدونی داری الکی بهش فکر میکنی ؟!
_ به کی ؟
مریم _ کسی که اونموقع بخاطرش گریه میکردی ...
_ بیخیال مریم ... توهم زده بودم ...
فرناز با جدیت از دور گفت : داره دروغ میگه ...
هردوتامون بهش نگاه کردیم ...
مریم _ کی داره دروغ میگه ؟!
فرناز منو هل داد طرف مریم و نشستو گفت : نمیدونم ... اصلا بحث سر چی بود ؟
مریم با حیرت گفت : تو که نمیدونی داریم راجب چی حرف میزنیم چرا نظر میدی ؟!
فرناز _ واسه خالی نبودن عریضه ...
من و مریم با صدای بلندی شروع کردیم به خندیدن ... خوده فرنازم خنده اش گرفته بود ... ظهر دایی اومد دنبالم ... قبل از اینکه بریم خونه رفتیم یه فروشگاه بزرگ و دایی یه لیستو داد دستم و گفت : همه شو بردار ...
نگاهی به لیست کردم ... ای خدا ... حال نداشتم ... یه چرخ دستی برداشتمو راه افتادم ... دو صفحه لیستو پیدا کردمو خالی کردم توی چرخ دستی ... بردم طرف مسئولش تا حساب کنه ... دایی هم وسایلایی که گرفته بودو اورد و همه رو حساب کردن ... اگه بگم سی تا پلاستیک بزرگ بردیم توی ماشین بی راه نگفتم ... مونده بودم مگه چند روز میخواستیم اونجا بمونیم ... بعد از خرید رفتیم خونه ... داشتم از گشنگی میمردم ... بیحال رفتم طرف اتاقم ... لباسامو عوض کردمو برگشتم پایین ... دایی داشت با وحید حرف میزد ... ولی بخدا این وارسامه حالا ببینید کی گفتم ...
________________________________________________
 
__________________________________________________
 
با صدای دایی چشامو باز کردم ...
دایی _ پاشو دیگه فسقل دایی ...
_ میخوام بخوابم ...
دایی _ پس کویر بی کویر دیگه ؟!
_ آره ...
بلند شدو گفت : باشه پس ... منم رفتم بخوابم ...
تازه دوزاریم افتاد چی گفتم ... سریع از تخت پریدم پایینو جلوش ایستادم و گفتم : نه بریم...
دایی با خنده گفت _ حالا فکر نکن منم از رفتن پشیمون میشدم ... ساکتو گذاشتم توی ماشین ... دستو صورتتو بشور و بیا صبحونه بخور راه بیفتیم ...
_ چشم ...
دایی رفت بیرون ... سریع جهیدم طرف تخت ... مرتبش کردم ... لباسمو عوض کردمو اومدم بیرون ... رفتم طرف دستشویی ... دستو صورتمو شستمو اومدم توی آشپزخونه ... با دیدن وحید سلام دادم ... سرشو بلند کردو جوابمو داد ... نشستم کنار دایی و مشغول خوردن شدم ...
از مامان و بابا خداحافظی کردیمو راه افتادیم ... هنوز ماشین حرکت نکرده بود که چشام گرم شد ...
با صدای خنده وحید و دایی از خواب پریدم ....
دایی _ حالا میبینیم وحید ... ببینم کی میگیرتش ...
نشستم ... سرمو از بین دوتا صندلی بردم جلو و گفتم : چیو ؟
دایی _ بالاخره بیدار شدی خوشخواب ؟
_ اوهوم ... حالا چیو میخوایید بگیرید ؟
دایی به وحید اشاره کردو گفت : این جناب یه مار داره ... میگه نمیتونم بهش دست بزنم ...
_ ماری که نیش نداشته باشه که ترس نداره ...
وحید _ نیش و زهر داره ...
_ واقعا ؟!!!!
وحید _ آره ... نمیتونه نیشم بزنه ...
آره دیگه ... با وجود اون گردنبند هر چقدرم این مار بیچاره بهت زهر بزنه نمیمیری ...
کلمه آخرو بلند گفته بودم ... دایی با تعجب گفت : چی ؟!
_ هیچی ... هیچی ...
تکیه دادم به صندلی ... نگامو کشیدم بیرون ولی با دیدن نگاه وحید خشکم زد ... با البخند داشت نگام میکرد ... چشاش هم میخندیدین ... بچه مردم دیوونه شده ... نگامو ازش گرفتم ... ولی توی دلم یه جورایی خوشحال بودم ... 
     
--------------------------------------------------------------------------------
 
رسیدیم یزد ... قرار شد شب اونجا بخوابیم فردا بریم کویر ... رفتیم خونه وحید ... ساکمو گذاشتم توی یه اتاقی و چراغو روشن کردم ... این که اتق مهمونا نبود ... فکر کنم اتاق ...
هنوز فکرموکامل نکرده بودم که وحید از پشت سرم گفت : تو اینجایی ؟!
_ ببخشید نمیدونستم اتاق شماست ...
وحید _ میخواستم بهت بگم بیای همینجا ...
و رفت توی اتاق و از توی کمد یه سری کاغذ برداشتو گفت : تو خسته ای استراحت کن ... ما همینجاییم کاری داشتی صدامون کن ...
_ باشه مممنون ...
رفتم توی اتاق و درو بستم ... لباسمو عوض کردم ... میخواستم بخوابم ولی خیلی گشنه ام بود ... اومدم بیرون ... نشسته بودنو یه سری کاغذ جلوشون ... دایی که داشت میرفت ... همونجا چرت میزد ...
_ من گشنمه ...
وحید بلند شدو گفت : تو اینا رو نگاه کن من برم به کیانا غذا بدم ...
هردو وارد آشپزخونه شدیم ... یه بسته ای رو دراورد از توی یخچال و گفت : تنها غذای موجود ...
و گذاشت توی مایکروویو ...
_ یه سوال بپرسم ؟
وحید نگام کردو گفت : دوتا بپرس ...
لبخندی زدمو گفتم : اصلیتی کجایی هستی ؟
وحید _ بچه خوزستانم ...
_ منظورم خونواده پدریتونه ... به کجا برمیگرده ؟
وحید _ نمیدونم ...
خواست بره که گفتم : الکی خودتو نزن به اون راه ... نگو که وارسام نیستی ...
دیگه نمیتونستم تحمل کنم ... باید میگفتم ... وحید با تعجب بهم نگاه کردو گفت : وارسام ؟!
_ آره ...
وحید لبخندی زدو گفت : خیالاتی شدی ... من وحید م ... دوست داییت ...
با تمسخر گفتم : خیالاتی شدم نه ؟!
دست بردمو پیرهنشو کنار زدم ... زنجیری که فکر میکردم متعلق به گردنبند جاودانگیه مال یه چیز دیگه بود ... خشکم زده بود ...
وحید _ دنبال چی میگردی ؟
نتونستم بمونم ... دویدم طرف اتاق ... خودمو انداختم توش و درو بستم ... نشستم پشت در ... اون وارسامه ... من مطمئنم ... ولی گردنبند نداشت ... هم خودمو ضایع کرده بودم هم یه علامت سوال توی ذهن وحید پیش اومده بود ... باید چیکار میکردم ... خودمم نمیدونستم ... خودمو انداختم روی تخت و گفتم : ازت بدم میاد .... تو گقتی تنهام نمیذاری ...
اشک گونه مو خیس کرد ... دوست داشتم برمیگشتم هیزلند ... حتی اگه وسط جنگ باشه ... 
     
______________________________________________
 
با صدای دایی چشامو باز کردم ...
دایی _ کیانا باز کن درو ...
نشستم ... تازه فهمیدم کجام ... پشت در خوابم برده بود ... کشو قوسی به بدنم دادمو بلند شدم و درو باز کردم ... دایی با دیدنم با اخم گفت : چی گذاشتی پشت در ؟
_ چییزی نذاشتم خودم پشت در بودم ... پشت در خوابم برده بود ...
دایی _ ای جان ... بیا صبحونه بخور بریم باغ وحش وحید ...
_ چی ؟!
دایی _ وحید یه جایی داره پشت خونشون توش چند تا حیوون داره بریم نشونت بدم ...
_ چه حیونایی ؟!
دایی با حرص گفت : میای یا نه ...
تند دویدم رف دستشویی ... دستو صورتمو شستمو صبحونه خوردمو آماده شدمو رفتیم بیرون از خونه ... ساختمون رو دور زدیم ... یه ساختمون دیگه پشتش بود ... دایی دستمو کشیدو گفت : بدو دیگه ...
درو باز کرد و خودش رفت داخل ... میترسیدم برم داخل ... از چیزایی که نمیدونستم داخله یا نه میترسیدم ... بالاخره نفس عمیقی کشیدمو پامو گذاشتم داخل ... هنوز چند قدمی نرفته بودم تو که یه چیزی نشست روی سرم ... داشت موهامو میکشید ... دلم نمخواست فکر کنم چیه ... با وحشت داشتم به اطراف نگاه میکردم تا یکی کمکم کنه ... ولی هیچکدومشون نبودن ...
وحید _ ماروین بپر پایین ...
هرچی که بود از روی سرم پایین پرید ... برگشتم تا ببینم چی بوده ... یه میمون نشسته بود روی شونه ی وحید ... داشت یه موز میخورد ... چشمم افتاد به وحید که داشت نگام میکرد ... با افتضاحی که به بار اورده بودم خجالت میکشیدم توی چشاش نگاه کنم ... پشتمو بهش کردم که مثلا میخوام حیوونا رو نگاه کنم ... به طرف یه طوطی که توی قفس بود کشیده شدم ... چقدر خوشگل بود ...
_ سلام خوشگل خانوم ...
وحید _ پسره ...
کنارم ایستاد ... یه جورایی ازفراری بودم ... ازش دور شدمو رفتم طرف شیشه مارها ...
_ این چه ماریه ؟
وحید _ بوآ ...
_ از کجا اوردیش ؟
وحید _ یکی از دوستام بهم هدیه داده ...
_ به مردم چی هدیه میدن ...
رفتم طرف یه قسمت ... یه شیشه بود توش شیشه ها متعدد بود ... توی هرکدومشونم یه عقرب یا یه عنکبوت ... ووی چه دیوونه هستش این ... ادم آخه از اینا نگه میداره ... ! رفتم جلوتر ... یه یه دیواره شیشه ای بود تا سقف ... هیچی توش نبود ... یه لحظه زد به دهنم نکنه هایدنه ... ولی نه بابا ... هایدن که جاودانه نیست ... برگشتم تا از وحید سوال کنم که یهو یه چیزی کپی هایدن ولی کوچیکش ظاهر شد ... دهنم یه متر باز موند ... بخدا این دیگه باعث میشد مطمدن شم این وارسامه ... برگشتم طرفشو گفتم : این چیه ؟!
با چشای گرد شده اومد نزدیکمو گفت : میبینیش ؟
_ بله چون دست راستم شکسته ...
وحید _ تو از کجا میدونی ...
نذاشتم ادامه بده ... رفتم نزدیک تر و گفتم : حالاههم انکار کن وارسام نیستی ... ولی دیگه از چشمم افتادی ...
با عصبانیت زدم بیرون ... 
     
__________________________________________________ __
 
رفتم توی اتاق و درو بستم ... نشستم پشتش ... چرا داشت دروغ میگفت ... چرا انکار میکرد ... چرا ؟ مگه چی شده بود ... اگه منو نمیخواست باید ذهن منم مثل اونا پاک میکرد ... چرا اینکارو نکردن ؟!
وحید _ کیانا ؟
جوابشو ندادم ...
وحید _ کیانا باید باهات حرف بزنم ... این چیزی که تو میگی درست نیست ... من وارسام نیستم ...
_ پس اون ایجا چیکار میکنه ... اونم مثل هایدنه ...
وحید _ درسته ... درو باز کن تا یه چیزی رو بهت بگم ...
بین خواستن و نخواستن گیر افتاده بودم ... بار دیگه که صدام زد از سرجام بلند شدم ... درو باز کردم ...
وحید _ باید یکیو نشونت بدم ...
_ خواستی بهم توضیح بدی ... توضیح بده دیگه ...
وحید _ من نباید توضیح بدم ... یکی دیگه باید توضیح بده ... اونی که دنبالت میگرده ...
با تعجب داشتم نگاش میکردم که گفت : میای ؟
_ کی دنبالم میگرده ؟!
وحید _ وارسام ...
_ پس تو ... ؟
دستمو گرفت و منو کشید طرف یه اتاق ... درشو باز کرد ... منو فرستاد داخل و خودشم اومد داخلو درو بست ... یه دستبند که دو سه دور پیچیده شده بود دور دستش رو باز کرد و بست دور گردن من ... یه کاغذ هم از جیبش دراورد و گفت : اینو بخون ... میری پیش وارسام ...
هنوز داشتم با تعجب نگاش میکردم که گفت : بخون ...
کاغذو نگاه کردم ...
_ من جاودانگی نمیخواهم اگر به قیمت مرگ کسی تمام شود ... من زندگی میخواهم با مردم نه جاودانگی بدون آنها ...
چقدر چرته معنیش ... یهو همه چیز چرخید ... چشامو بازو بسته کردمو به اطراف نگاه کردم ... توی یه اتاق بودم ... رفتم طرف درش و درو باز کردم ...
صدای وارسام میومد : مگه بهتون نگفتم اینا رو بزارید سرجاشون ؟
_ ولی قربان اینا رو بانو دادن که بزاریم اینجا ...
صدای فریاد وارسام بلند شد : من اینجا حرف اولو میزنم یا بانوتون ؟!
چند قدم رفتم جلوتر .. زبونم بند اومده بود ... چند قدم باهاش فاصله داشتم ... هنوز داشت با خدمتکارا دعوا میکرد ... نفسمو توی سینه حبس کردم که صداش کنم ... دهنمو باز کردم تا صداش بزنم که برگشت طرفم ... چند لحظه خیره نگام کرد ... منم داشتم بی هیچ واهمه ای به چشاش نگاه میکردم ... اونقدر حواسم پرت بود که با سیلی که بهم زد افتادم روی زمین ...
 
     
 
 
 
--------------------------------------------------------------------------------
 
هنوزم وقتی عصبانی میشد نمیتونست نیروشو کنترل کنه ... قبل از اینکه به خودم بیام موهامو چنگ زدو بلندم کرد ... از درد میخواستم جیغ بکشم که با صدای بلند گفت : مگه نگفتم نمیخوام اینجوری ببینمت ؟!
ماتم برد ... داشت چی میگفت ... ؟!
وارسام _ مگه نگفتم بهت نمیخوام خودتو تغییر بدی ؟! اونم مثل ... روبی ...
صداش میلرزید ... چشاش سرخ شده بود ... با بغض گفتم : خودمم ... روبی ام ...
منو پرت کرد روی زمین ... با فریاد گفت : دفعه قبل بهت گفتم اگه یه بار دیگه اینکارو بکنی زنده ات نمیذارم ... نگفتم ؟!
_ من خودمم ...
اون بدون توجه به حرف من داد زد : نگهبانا ؟
به لحظه نکشیده چندتا نگهبان اومدن ...
وارسام _ ببریدش توی سیاه چاله ...
سربازا اومدن طرفم که داد زدم : من کیانام چرا باورت نمیشه ...
با خشم خواست به طرفم حمله ور شه که یکی گرفتش ... چارلی بود ... چارلی هم عصبانی بود ...
چارلی _ خونسردی خودتو حفظ کن ...
وارسام _ چطوری ؟! فقط داره عذابم میده ...
صداش پر از عجز بود ... نشست گوشه صندلی ای که یکی از سربازا اورد و سرشو گرفت بین دستشو گفت : فقط از جلوی چشام دورش کن ...
_ من ...
چارلی _ خفه شو هلنا ... خفه ...
دیگه لال شدم ... اونا منو یکی دیگه میدیدن ... سربازا بازومو گرفتنو منو از اتاق اوردن بیرون ... انتظار چنین برخورد باشکوهی رو نداشتم ... بغضمو خلاصه کردم به قطرات اشکی که روی گونه ام سر میخوردند ...
سربازه منو برد توی سیاه چاله و رفت بیرون ... تاریک تاریک بود ... همونجا به در تکیه دادم ... میترسیدم برم جلوتر ... نشستم روی زمین و سرمو گذاشتم روی زانوهام ...
با برخورد در به کمرم نفسم بند اومد ... خیلی بده خواب باشی و بعدش با برخورد گوشه در به پهلوت از خواب بپری ... کمی خودمو کشیدم کنار ... در باز شد ... با وری که اومد داخل فهمیدم سوفیه ...
_ سوفی ؟!
نشست کنارمو با خشم گفت : هلنا تو چرا نمیفهمی نباید جلوی عالیجناب تغییر چهره بدی اونم نه چهره بقیه چهره ...
ادامه نداد ... انگار اسمم ممنوعه بود ... با بغض گفتم : من روبی ام ... دروغ نمیگم ...
سوفی _ بس کن ...
_ یادته اولین بار توی جنگل دیدیمت ... یادته تو منو فرستادی پیش جک ... الیویا وقتی جنگ شروع میشه توی خواب راه میره ... منو واسه محافظت از الیویا گذاشتی ولی بعدش من با هایدن رفتم پیش وارسام ... ما دوتا با اون اژدها هرکان جنگیدیم ... من با تیر زدم توی چشمش ...
نگاهمو به سوفی دوختم تا عکس العملی نشون بده ...
مهسا : پس کارت ردیف شد خانم بله رو داد آره ؟ آنید : بله که داد . فقط نمیدونم جه جوری مش جعفر باغبون و راضی کنم . پریروز داشت درختارو حرس میکرد وایساده بودم بهش نگاه میکردم اما چون فاصله داشتم درست نمیدیدم رفتم یکم جلوتر تا بهتر ببینم یه دفعه مثل این بچه ها که سر جلسه ی امتحان نشستن میبینن بغل دستیشون داره تو برگه شون سرک میکشه همچین خودشو آورد جلو من که من دیگه هیچی ندیدم هرچقدر هم این ور اون ور کردم بازم نتونستم چیزی ببینم یعنی نذاشت انگار میخواستم از رو برگه امتحانیش تقلب کنم. سپس اهی کشید و دستش را تکیه گاه چانه اش قرار داد . مهسا که داشت میخندید روی نیمکت تکانی خورد و گفت : خوب حق داره بنده خدا من تورو میشناسم میدونم چه جوری نگاه میکنی حتما" طفلکی احساس خطر کرده بود . آنید سرش را از روی دستش برداشت و با نگاه پرسشگری گفت : چه جوری نگاش میکردم ؟ مهسا : مثل یه سگ هار. وقبل از اینکه آنید بتواند عکس العملی نشان دهد از جا پرید و پا به فرار گذاشت .   آنید : آقای دکتر حال خانم چه طورن؟ عصر دوشنبه بود و طبق برنامه ای که آنید در این یک ماه یاد گرفته بود دکتر سعیدی به ملاقات خانم احتشام آمده بود تا از سلامتی ایشان مطمئن شود . و الان آنید در حال بدرقه ی دکتر سعیدی بود . دکتر: حال جسمانیشون که خوبه از نظر روحی هم خیلی بهتر شدن . یک ماه قبل به قدری عصبی و تندخو بودن که خودشونم از دست خودشون خسته شده بودند اما این یک ماهی که شما اومدید خیلی روحیشون عوض شده از این رو به اون رو شدن . آنید :آقای دکتر چی کار میشه کرد که دیگه به حالت قبل بر نگردن ؟ دکتر : برای اینکه دیگه به حالت سابق برنگردن تغیرات میتونه کمک بزرگی بهشون کنه . آنید : چه تغییراتی . دکتر : تغییره چیزایی که ایشون و یاد گذشته های ناراحت کننده و تنهایی میندازه . مثل تغییر دکور و فضای خونه . تغییر تو برنامه های روزانه و خیلی چیزایی دیگه . فکری با سرعت نور از ذهن آنید و گذشت و لبخند را بر لبهای او آورد . آنید : متوجه شدم آقای دکتر از راهنماییتون خیلی متشکرم . بفرمایید براتون شربت بیارن . دکتر: نه ممنون خیلی کار دارم باید برم شمام زحمت نکشید من خودم میرم . آنید : نه خواهش میکنم . آنید دکتر را تا دم سرسرا راهنمایی کرد و آنقدر همانجا ایستاد تا ماشین دکتر از در باغ خارج شد . سپس به داخل سالن بازگشت .  مهسا : جدی دکتر این و گفت ؟ آنید : آره گفت تغییرات درست و حسابی لازمه تا کلا" دیگه یاد تنهاییاش نیوفته . مهسا خوب تو می خوای چی کار کنی ؟ آنید : یه فکرایی کردم اما نمیشه وسط هفته انجامش داد آخه من کلاس دارم و اصلاحاتم زمان بره . باید بزارم واسه آخره هفته که کامل خونم . مهسا : فکر میکنی طراوت جون راضی بشه ؟ آنید : مهم نیست راضی بشه یا نه من انجامشون میدم . مهسا :اگه عصبانی بشه و اخراجت کنه چی ؟ آنید : اینم مهم نیست مهم اینه که من بتونم کاری کنم که طراوت جون دیگه افسردگی خفتش نکنه . واسه همینه که به من پول میده .اون بهم اعتماد کرده و همه ی کارای خودش و خونشو سپرده دست من . منم باید همه ی سعیم و برای بهبودی کاملش انجام بدم . مهسا : فکر نمیکنی زیادی بهت وابسته شده ؟ آنید : چرا . مهسا : این جوری وقتی بخوای بری خونت دوباره افسرده میشه . آنید : تو میدونستی طراوت جون فکر میکنه من از یه خانواده ی فقیرم و به این کار به خاطر پولش خیلی نیاز دارم ؟ مهسا : نه جدی؟ تو چرا راستشو نگفتی. آنید : آخه یه جورایی جالبه . فکرشو بکن دختر یه کشاورز فقیر که به نون شبشم محتاجه . مهسا : برو دیوونه تو هنوز آدم نشدی ؟ آنید : نه . امیدوارم نباش که من آدم بشو نیستم . ولی خدا کنه بچه های طراوت جون هوس مسافرت به سرشون بزنه . که اگه من رفتم خونه احساس تنهایی نکنه . مهسا : آره خدا کنه . پس با این حساب اردوی این هفته نمیای نه ؟ آنید : این هفته ؟ کسی به من چیزی نگفت . حالا کجا میخواید برید؟ مهسا : کوه . بابا این اخوانم من و خفه کرد چپ میره راست میره میگه " خانم کیان تشریف میارن ؟ خانم کیان تشریف نمیارن ؟ خانم کیان .. خانم کیان ... " مردم از بس به سوالای این یارو جواب دادم . آنید : منم مردم از بس به خاطر تو تحت نظر گرفته شدم . مهسا : چی؟ آنید با سر اشاره ای به یکی از درختها کرد که شخصی به طرز کاملا" ناشیانه سعی داشت خود را پشتش مخفی کند . آنید : عاشق دل خسته تون زاغ سیاهتون و چوب میزنه . ببین چه جوری داره قایم میشه . این کاراگاه بازیش من و کشته . مهسا که سعی داشت نشان دهد که پسر را ندیده و به او توجهی ندارد با اخم گفت : چی کارش داری بنده خدا رو بزار شاد باشه . آنید : اوهو چه طرفدارشم شدی از حالا. تو که اینقده دوس ست اومده ازش چرا بله نمیگی که ما هم از اطلاعات ایشون سر جلسه ی امتحان بهره مند بشیم؟ مهسا : اه آنید خودتو لوس نکن .. اه این جوری تابلو نگاش نکن .. . اه روتو برگردون آبرومو بردی ... اصلا" بیا بریم سر کلاس تو جنبه قدم زدن ندارینزدیک ظهر بود و خانم احتشام در کتابخانه مشغول مطالعه بود نیم ساعتی میشد که بر روی یک صفحه از کتاب گیر کرده بود بارها و بارها این صفحه را خوانده بود اما چیزی از متنش دستگیرش نشده بود . اصلا" تمرکزی روی نوشته ها نداشت چون نیم ساعتی میشد که صدا های عجیب و غریب و گاهی فریادهای بلند و آزار دهنده از کل عمارت به گوش میرسید .انگار شخصی داشت به کل خانه فرمان میداد . از همه جای خانه صداهایی بلند شده بود انگار خانه در حال ویرونی بود . معمولا" این وقت روز خانه در آرامش و سکون کامل به سر میبرد چون خانم احتشام علارغم تلاش و تهدید زیاد نتونسته بود به آنید بفهمونه و یاد بده که صبح ها زود بیدار بشه و راس ساعت هفت سر میز صبحانه حاضر بشه . یک هفته ی اول ورود دختر جوان , هم خود او و هم خانم احتشام تلاش زیادی برای بیدار شدن و بیدار کردن آنید راس ساعت تعیین شده کردند اما بعد از گذشت یک هفته وقتی دیدند تلاشهایشان به نتیجه نمیرسد و آنید به هیچ طریقی زود تر از هشت و نه بیدار نمیشود دیگر بیخیال شده بودند . برای خود خانم احتشام نیز سوال بود که این دختر جوان چگونه توانسته در همان ساعات اولیه ی آشنایی جایی بسیار محکم در دل او اشغال کند به گونه ای که به راحتی از خطاها و سر به هوایی های او که کم هم نبود میگذشت . حتی خدمتکاران نیز پی به علاقه ی خانم خانه به پرستار جوان و تازه کار خود برده بودند زیرا تا کنون ندیده بودند که خانم با کسی به این نرمی رفتار کند یا در برابر خواسته های کسی اینگونه کوتاه بیاید. مگر نه اینکه او همان کسی بود که روحیه ی گذشته ی خانم را به او باز گردانده بود و کاری کرده بود که صدای خنده های خانم باز هم در کل عمارت بپیچد . خانم هر بار که دخترک را میدید ناخواسته لبخند میزد و روحیه اش به خودی خود خوب میشد . این دختر جوان که با همه در این خانه به طور مساوی با مهر و محبت تمام رفتار میکرد و با همه دوست بود و کل خانه او را دوست داشتند و با اشتیاق گوش به فرمان او بودند ... " خود زندگی بود و روح سبز و شاد این عمارت بزرگ. " خانم : خدای من این صداها چیه ؟ نکنه آنید بیدار شده ؟ نگاهی به ساعت کرد . ساعت 9.5 صبح را نشان میداد . خانم : نه امکان نداره اون زودتر از 10 از اتاقش بیرون نمیاد . اما این صدا های عجیب فقط از آنید بر میاد . خانم با به یاد آوردن خاطرات آنید در این یک ماه لبخندی به لب آورد .   یاد هفته ی اول ورود دختر به خانه افتاد اولین باری که وارد باغ شده بود از هیجان همچون دختر شیطانی به دور خود میچرخید و می دویدو فریاد میکشید و آواز می خواند شعر هایی می خواند که هیچ کدام سر و تهی نداشت انگار چندین شعرو آهنگ را با هم در همزنی ریخته و حسابی همشان زدند و بعد میخواهند این مخلوط عجیب را به زور به خورد مردم دهند . شعر ها نصفه و در هم بود . از اینها بد تر صدای خواننده بود که بی هیچ نظمی فریاد میکشید. هر جا که دوست داشت کلمات را میکشید و ریتم ها را به دلخواه عوض میکرد . خانم احتشام اولین باری که با این صحنه رو به رو شده بود از تعجب و شگفتی قدرت تکلم خود را از دست داده بود . نمی دانست به این دختر شیطان و شاد و بازیگوش که کل خانه را بهم ریخته است چه باید بگوید . نگاهی به دورو برش انداخته و در کمال تعجب دیده بود که ده ها چشم از پنجره ها و در ها به دختر نگاه میکنند و در نگاه همه ترس و تعجب موج میزد . همه بدون استثنا منتظر بودند که صدای فریاد خانم احتشام را بشنوند که با داد دخترک را اخراج میکند . اما وقتی لبخند خانم را دیدند همه نفسی از آرامش کشیدند .   یک بار هم خانم احتشام در اتاق کارش مشغول رسیدگی به حسابها بود که صدای دادو فریادی از باغ شنید انگار در باغ دعوا شده بود . با عجله خود را به بیرون ساختمان رساند تا ببیند علت سر و صدا چیست . با چشمان گشاد شده دید که ظاهرا" دعوایی در کار نیست و این آنید است که با صدای بلند و استدلال و دلایل علمی سعی دارد که به مش جعفر بفهماند آفت کشی که برای گلهای جدید به کار میبرد درست نیست واین سم به گیاه و خاک آسیب میرساند . اما مش جعفر به حرفهای او توجهی نمیکرد و قصد داشت کار خود را انجام دهد و دلیلش هم این بود که سالهاست که از همین سم برای گیاهان مختلف استفاده میکند و همیشه هم جواب خوبی میگیرد . و آنید شمرده شمرده و آرام به او میگفت : آخه مش جعفر آفت این گلها با بقیه فرق میکنه . این آفتها یه سم دیگه میخوان اینی که شما ازش استفاده میکنید فایده نداره فقط الکی خاک و آلوده میکنید .   خانم در حال یادآوری خاطرات بود که صدا ها بلند تر شد . خانم : دیگه تحملم تموم شد باید برم ببینم این صدا ها مال چیه . خانم کتابش را محکم بست و از جابلند شد . به لطف تمرینها و کمکهای آنید پا دردش بهتر شده بود و دیگه برای راه رفتن از چرخ استفاده نمی کرد. خانم احتشام وارد سالن اصلی شد و از وحشت چیزی که میدید در حال سکته بود . کل وسایل خانه بهم ریخته بود و همه چیز جابه جا شده و هیچکدام از وسایل سر جایشان نبودند.کلی آدم هم در رفت و آمد بودند و وسایل را از این سمت بسمت دیگر میبردند . آنید هم وسط این هرجو مرج ایستاده بودو یک دست را به کمر زده بود و با دست دیگر به خدمتکاران اشاره میکرد و جای جدید وسایل را نشانشان میداد . خانم :آنید... آنید ... آنید با شنیدن صدای فریاد گونه ی خانم احتشام رو بر گرداند و وقتی خانم را دید به سمت او آمد . آنید : سلام طراوت جون صبح بخیر . با من کاری داشتید؟ خانم : آفتاب از کدوم طرف در اومده که تو این ساعت صبح بیداری؟ سحر خیز شدی؟ بگو ببینم اینجا چه خبره ؟ سیلی زلزله ای چیزی اومده ؟ این همه آدم اینجا چی کار میکنن ؟ با وسایل خونه چی کار دارن . آنید با شوق فراوان دست خانم احتشام را کشید ودر حالی که او را با خود به سمت سالن میهمانی می برد گفت : اول طراوت جون شما بیاید اینجا رو ببینید بعد من همه چی و براتون میگم . خانم : اه دختر این چه کاریه میکنی ؟ دستمو ول کن الان خدمتکارا میبینن زشته . صبر کن خودم آروم آروم میام دیگه . آنید : نه نمیشه می خوام شما تند بیاین زودم ببینید. خانم : بسیار خوب تند میام فقط تو من و این جو .... خانم احتشام با رسیدن به سالن میهمانی دیگر نتوانست جمله اش را تمام کند. زبانش از این همه تغییر و زیبایی سالن باز مانده بود . فرم چیدمان مبلها و میزها و وسایل اتاق و زاویه ی قرار گرفتن وسایل در برابر نور خورشید و انعکا س نور از وسایل و ایجاد حاله ای از نور که کل اتاق را احاطه میکرد فضایی رویایی و خیال انگیز را بوجود آورده بود . آنید : اینجا هنوز تموم نشده با اجازتون عصری باید بریم پرده سفارش بدیم . این پرده های سبز قشنگن اما دل آدم میگیره وقتی چند بار میبینتش . باید بریم پرده های روشن انتخاب کنیم . سپس دستی به هم کوبید و گفت : خوب نظرتون چیه ؟ چطور شده ؟ خانم که نه می خواست مستقیما" تعریف کند نه منکر زحمات او بود با صدایی آرام پرسید : چی شد که به فکر تغییر خونه افتادی؟ آنید : آهان . شما که میدونید من سر خود کاری و نمیکنم درسته ؟ آنید با چشمان خیره نشان داد که منتظر تایید حرفهایش است . خانم زیر لب گفت : توی وروجک کی واسه کارات از کسی نظر خواستی ؟ آنید که دید خانم احتشام قصد جواب دادن را ندارد بیخیال تایید شد و به حرف زدن ادامه داد . آنید : کار امروزمم سر خود نبود . دکتر سعیدی دفعه ی قبل که اومدن ویزیتتون کردن گفتن واسه اینکه حالتون کاملا" خوب بشه باید فضای اطرافتون تغییره اساسی بکنه . منم کل وکوم دکوراسیون خونه رو ریختم بهم . عصرم نوبت خودتونه میریم خرید یه چند تا لباس رنگارنگ میگیرید تا روحتون شاد شه . خانم : دیگه چی همین یک کارم مونده که تو این سن لباسای جلف بپوشم . آنید : آخه طراوت جون رنگ سبزو آبی و صورتی کجاش جلفه ؟ دلتون میاد این حرف و بزنید ؟ خوبه همه مثل شما لباسای تیره بپوشن ؟ چیه همش مشکی همش سورمه ای آدم دلش میگیره . من که احساس خفگی میکنم . خانم به شوخی به نشانه ی اعتراض ضربه ای به بازوی آنید زد و با خنده گفت : دختره ی شیطون شرم نمیکنی به من میگی لباسات آدم و خفه میکنه ؟ آنید : آی ... طراوت جون آروم تر دردم گرفت . و با دست کمی بازویش را مالید . آنید : اگه میخواید از این حرفا نزنم باید مثل یه دختر خوب و ناز عصری با من بیاید تا بریم خرید . باشه طراوت جون . و بعد با معصوم ترین نگاهش به چشمان خانم احتشام خیره شد . خانم : خیله خوب میام نمی خواد اون جوری نگام کنی . آنید با خوشحالی پرید و بوسه ای از گونه ی خانم احتشام گرفت . آنید : مرسی طراوت جون خیلی گلی. آنید: طراوت جون طراوت جون پاشید باید حاضر شید وقت رفتنه . آنید با سرو صدای زیاد وارد کتابخانه شده بود و با فریاد خانم احتشام را صدا میکرد .و وقتی خانم احتشام را دید که با خونسردی تمام درون مبلی فرو رفته و با خیال راحت مشغول مطالعه است در جا ایستادو دستها را به کمر زدو با رنجیدگی گفت: اه طراوت جون شما اینجا نشستید ؟ من یک ساعته دارم دنبالتون میگردم کلی هم صداتون کردم . اونوقت شما با خیال راحت اینجا نشستید کتاب میخونید؟من که گلوم پاره شد . خوب یه چیزی میگفتید . خانم : آخه دختر تو کل ساختمون و رو سرت گذاشتی من اگه جوابتم میدادم تو نمی تونستی بشنوی. آنید : در هر صورت شما باید یه صدایی میکردید. سپس صاف ایستاد و با شتاب گفت : خوب پاشید . خانم احتشام بدون اینکه سرش را از روی کتاب بر دارد گفت: چرا پاشم ؟ آنید : اااا به همین زودی یادتون رفت ؟ خانم احتشام کتابش را بست و روی پاهایش گذاشت و با تعجب به آنید نگاه کرد : چی و فراموش کردم ؟ آنید وا داد و با صدایی رنجیده گفت : طراوت جون اذیت نکنید دیگه . مگه قرار نبود عصری بریم خرید واسه شما ؟ خانم احتشام دستی به پیشانی زد و گفت : آه به کل یادم رفته بود . بعد با چشمانی التماس آلود گفت : آنید جان حالا نمیشه بی خیال بشیم . آنید لبخندی زد . خانم احتشام که همیشه از فرم صحبت کردن آنید ایراد میگرفت و میگفت : " یه دختر خانم جوان باید متین و موقر باشه اصلا" خوب نیست که از این کلمه های عجیب استفاده کنه . اینا چیه تو میگی؟ باحاله - فاز میده - ضایست - سه میشه - بی خیالش – خیلی توپه ... " و الان خود خانم احتشام ناخواسته یکی از همین کلمه های ناجور را به کار برده بود. آنید لبخندی از روی شیطنت زد و گفت : نه طراوت جون نمیشه بی خیالش شیم باید حتما" بریم . و روی کلمه ی بی خیال تاکیید کرد . خانم احتشام که متوجه اشتباه خود شد لبش را به دندان گرفت و سرش را پایین انداخت و زیر چشمی به آنید نگاه کرد . خانم : دختره ی وروجک حالا نمیشد اشتباه من پیرزن و به روم نیاری؟ آنید لبخندی گشاد زد و ابرویی بالا انداخت و گفت : نوچ نمیشه . بعدشم شما هنوز جوونید چرا اصرار دارید خودتون و پیر بدونید ؟ شما کلی وقت واسه جوونی دارید الانم که یه جورایی مجردید . باید استفاده کنید . خانم احتشام که از صحبتهای آنید لذت میبرد گفت : بسه دختر پاشم پاشم آماده شم . تو هم کمتر هندونه زیر بغل من بذار. حاضر شدن خانم احتشام نیم ساعتی طول کشید . بعد از آن به همراه آنید سوار ماشین شدند . کمی از راه را که طی کرده بودند آقا محمود راننده ی خانم احتشام از آنید پرسید : آنید خانم کجا برم ؟ آنید : ما امروز می خواییم واسه خانم کلی خرید کنیم . پیش پیش شرمندتونم که باید کلی منتظر باشید و خسته میشید . سپس آدرس یکی از مراکز خرید را به راننده داد و رو به خانم احتشام گفت : طراوت جون من واسه اینکه شما راحت باشید چند روز پیش با دوستام رفتم چند جا رو گشتم اینجا که میریم لباساش و اینا بهتر از جاهای دیگه بود یعنی من بیشتر پسندیدم . آنید مشغول نشان دادن شهر به خانم احتشام بود تا راه طولانی خسته اش نکند . خانم احتشام با تعجب و حیرت به شهر نگاه میکرد . خانم : خیلی وقته که من شهرو درست و حسابی ندیدم . چند وقته که از خونه بیرون نیومدم قبلشم که واسه کار میومدم بیرون اونقدر فکرم مشغول بود که با اینکه شهر جلو چشم بود اما اصلا" متوجهش نبودم . الان که با دقت نگاه میکنم میفهمم که چقدر تغییر کرده . آنید : آره این شهر روز به روز تغییر میکنه امروز یه شکله فردا یه شکل دیگه . باقی مسیر به حرف زدن در مورد تغییرات شهر گذشت . آقا محمود : خانما رسیدیم . آنید : مرسی آقا محمود اگه لطف کنید ماشین و تو پارکینگ پاساژ پارک کنید شمام همراه ما ببیاید ممکنه به کمکتون احتیاج داشته باشیم . راننده : چشم خانم . یک ربعی طول کشید تا ماشین را پارک کنند و وارد پاساژ شوند . آنید : خوب حالا از کجا باید شروع کنیم ؟ آهان اول باید چند دست لباس راحت واستون بخریم . خانم : لباس راحت می خوام چی کار؟ آنید : لباس راحت و اسپرت واسه ورزش و اینکه میخوام از این به بعد تو خونه تیپ اسپرت بزنید . چیه همیشه با این کت و دامنای تیره تو خونه میگردید انگار همیشه آماده اید که برید مجلس ختم . خانم : اه دختر زبونت و گاز بگیر مجلس ختم چیه اون لباسای من خیلیم سنگینن. آنید : آره خیلی سنگینن ولی تو دل من زیادی سنگینی میکنن. خوب بیاید بریم . و دست خانم احتشام را کشید و با خود به سمت مغازه ای که مد نظرش بود برو و چند دست لبلس ورزشی تاپ و تیشرت شیک و سنگین خرید و اصلا" به اعتراضهای خانم احتشام که دائم در حال مخالفت کردن بود توجهی نکرد . پنج ساعت بعد که در حال بازگشت به خانه بودند صندوق ماشین پر بود از انواع لباسها و کفشها و کیف های مختلف و جورواجور و مارکدار که همگی مطابق آخرین مد روز بودند. آنید حتی توانسته بود خانم احتشام را مجبور کند چند شلوار جین در رنگهای متفاوت هم بخرد . و خانم احتشام هر چه کرد نتوانست جلوی او را بگیرد . وارد هر مغازه ای که میشدند آنید به زور خانم احتشام را به سمت اتاق پرو هول میداد و خود برایش لباس انتخاب میکرد و به دستش می داد تا آنها را بپوشد و تا همه را خود به تن خانم احتشام نمیدید اجازه ی خروج را صادر نمی کرد . خانم احتشام در راه هزار بار به آنید گفته بود : من نمی دونم آخه شلوار جین چیه . واقعا" لازم بود ؟ بابا من اینا رو میپوشم احساس خفگی میکنم . و آنید با قاطعیت جواب میداد: بله لازمه من نمیفهمم شما که هیکلتون از دخترای 18 ساله هم رو فرم تره چرا این لباسای گل گشاد و می پوشید؟ پس چرا این همه سال اندامتون رو میزون نگه داشتید خوب یه استفاده ازش بکنید . آن شب آنید تا به اتاقش رسید روی تخت ولو شد. داشت از خستگی هلاک میشد اما خوشحال بود که توانسته روحیه ی سابق را به خانم احتشام باز گرداند . آنید : خانم امروز خیلی خوشحال بود آدم واقعا" حس میکرد که انگار بیست سال جونتر شده . و آنید اصلا" نفهمید که آن شب چه ساعتی به خواب رفت . نفهمید که با کفش و لباس کامل به روی تخت افتاده . نفهمید که تا صبح در خواب لبخند میزد . نفهمید که آن شب خواب شاهزاده ای زیبا را دید که به خاطر کارهایش او را تحسین میکرد و او اصلا" نفهمید که خانم احتشام هم با وجود خستگی زیاد از ذوق و هیجان تا صبح چشم بر هم نگذاشت و همان شب تمام لباسهایش را بارها و بارها پوشید و از جلوی آینه تکان نخورد .  --------------------------------------------------------------------------------آنید از در دانشگاه وارد شد . آرام و خسته راه میرفت . دستها را در جیب کرده و هر از گاهی خمیازه میکشید . شب گذشته آنقدر خسته بود که با وجود شش ساعت خواب هنوز تمام بدنش خسته و کوفته بود . در عالم گیجی بود که یکی از پشت بر روی کولش پرید . آنید که حسابی غافلگیر شده بود از جا پرید و با ترس به عقب برگشت و درسا را دید که با لبخند پهنی به او نگاه میکند . با عصبانیت دست او را از شانه اش جدا کرد و به پایین پرت کرد . آنید : نمیدونی نباید یکی و که تو هپروته این جوری بترسونی؟ اگه سکته میکردم چی؟ صدای مهسا را از سمت راستش شنید . مهسا : دهه ... ببین کی داره این حرفو میزنه ؟ مریم : آنید خانم که خودش متخصص سکته دادنه . الناز : چه طور ترسوندن ماها خوبه اما اگه خودت بترسی این کار میشه جنایت . درسا : وای چه کیفی داشت . آنید خانم حالا میفهمی که دست بالای دست بسیار است . آنید : بسه بسه حالا تا فردا میخواید برام حرف بزنید . بیخیال . چه طور شما همه با همید و این جوری رو سر من خراب شدید ؟ مریم : یادت رفته ؟ درسا امروز ارائه داره . ما هم اومدیم دنبالت که با هم بریم . الناز : در ضمن جزوه هاشم داده بود به تو که بخونی و اشکالاشو بگیری بدون اونا که نمیتونه ارائه بده . یکدفعه چشمان آنید گرد شد و صاف ایستاد و با لکنت گفت : چی ؟ جزوه ها ؟ کدوم جزوه ها . دهان دختر ها باز مانده بود . درسا با ترس گفت : چی ؟ یادت نمیاد ؟ نکنه جا گذاشتیش ؟ آنید محکم با دست به گونه اش کوبید و گفت : وای ... دیشب داشتم روش کار میکردم همین شد که دیر خوابیدم امروزم دیر بیدار شدم . خیلی عجله داشتم واسه همین اصلا " حواسم نبود جزوه های رو میزو وردارم . مهسا : تو کیفتو نگاه کن شاید اونجا باشه . آنید سری تکان داد و با عجله کوله اش را از شانه برداشت و زیپ آن را باز کرد . دختر ها با امید واری تمام به جستجوی او نگاه میکردند اما وقتی پنج دقیقه گذشت و آنید همچنان در حال گشتن بود امید آنها نیز به یاس تبدیل شد . آنید با شرمندگی سر بلند کرد و به تک تک دختر ها چشم دوخت و خطاب به درسا گفت : درسا جون ببخشید انگاری یادم رفته شرمندم نمیدونم چی بگم . هیچ کس نمیخندید . هیچ کس حرفی نمیزد . حتی کسی نای دلداری دادن هم نداشت . الناز : حالا چی کار کنیم ؟ درسا با صدایی بغض کرده مثل اینکه عزیزی را از دست داده گفت : باید به استاد بگم . باید کنسلش کنم . چه جوری بگم ؟ چی بگم ؟ مریم با صدایی آرام گفت : اونم استاد مرتضوی . فکر نمیکنم دیگه اجازه بده تو تحقیقت و ارائه بدی خیلی سختگیره نکنه ... آخ مهسا محکم با آرنج به پهلویش کوبید و مانع ادامه دادنش شد . همه میدانستند که استاد مرتضوی به سختگیری و انظباط مشهور است و هیچ دانشجویی جرات نمیکرد که پس از ورود او وارد کلاس شود . در کلاسش صدایی از احدی در نمیامد و دانشجوها آنقدر از او حساب می بردند که حتی اگر استاد به آنها می گفت که سر کلاسش نفس هم نکشند هیچ کس نفس نمی کشید . آنید : درسا میخوای من به استاد بگم ؟ درسا : نه نه تو بگی بدتر میشه . میدونی که چقدر حساسه که کسی کارا و مسئولیتاشو بده به یه نفر دیگه . آنید : آره راست میگی خودت بگی بهتره . الان میخوای بگی؟ درسا : آره هر چی زودتر بگم بهتره . حداقل معطل نمیشن . آنید : آهان ... پس بیاید برید . و خودش دست درسا را گرفت و زودتر راه افتاد . جمعی که تا دقایقی پیش آنچنان شاد بودند که صدای خندیدنشان توجه ی تمام دانشجوها را جلب میکرد الان همچون لشگر شکست خورده ای افتان و خیزان در حال حرکت بودند . کسانی که این جمع را میشناختند با تعجب به آنها نگاه میکردند زیرا این جمع پنج نفره همیشه به شور و حرارت معروف بودند .

زندگی غیر ممکن قسمت3

داشتم با تعجب نگاش میکردم و راه میرفتم ... یه لحظه توی هوا معلق شدم خواستم جیغ بکشم که پامو دوباره روی زمین احساس کردم ...

وارسام _ من از دست تو سربه هوا چیکار کنم ؟!

_ خداروشکر کنی ...

صدای خنده اش بلند شد ... خداییش دلم میخواست همیشه اینجوری باشه ... نه اون گند اخلاق ... دستشو حلقه کرد دور بازوم و منو کشید طرف خودشو با خنده گفت : حالا شدی همون خانم کوچولو ...

خودمو ازش جدا کردمو با اخم ساختگی گفتم : فکر نکن بخشیدمتا هنوز از دستت ناراحتم ...

وارسام _ میخوای یه کاری کنم ببخشی منو ؟!

_ عمرا آقا ...

به طرفم قدم برداشت ... این میخواست چیکار کنه ... یه قدم رفتم عقبتر ... همونجور داشت میومد ... خواستم یه قدم دیگه بردارم که دستشو دور کمرم حلقه کردو گفت : نمیبخشی ؟

با پررویی گفتم : نچ ...

منو به خودش نزدیک کردو گفت : میبینیم خانم کوچولو ...

صورتشو اورد نزدیک صورتم ... فاصله اش تا صورتم دویا سه انگشت بود ... چشامو بستم ... وای خدا این چرا اینجوری میکنه ...

وارسام _ هنوز روی حرفت هستی ؟

هیچی نگفتم ... گرمای نفسشو کنار صورتم حس میکردم ... تموم قدرتمو جمع کردمو دستی که کمرمو گرفته بود رو گاز گرفتم ... صدای فریادش بلند شد و منو ول کرد ... ازش دور شدم و گفتم : جرعت داری دفعه دیگه بهم نزدیک شو ...

و راهمو ادامه دادم ... چرا باید همه پسرا اینجوری باشن ؟! چرا نمیشه به هیچ کدومشون اعتماد کرد ... بغض کرده بودم ... همیشه وقتی به یکی اعتماد میکردم حالمو میگرفت ...

وارسام _ میخواستم باهات شوخی کنم نمیدونستم ناراحت میشی ...

اشکام جاری شدند ...

_ مادرتو دوست داشتی ؟! به اونم تجاوز شده بود ... تو از پدرت متنفری چون مادرتو نابود کرد بعد ...

وارسام _ من که ...

_ نمیخوام چیزی بشنوم ...

اونم هیچی نگفت ...


اونم هیچی نگفت ... از سرزمین آتش که خارج شدیم هوا تاریک شده بود ... وارسام کنار تخته سنگی ایستاد و بدون اینکه به من نگاه کنه گفت : اینجا استراحت میکنیم فردا صبح حرکت میکنیم ....

نمیدونستم چند وقت بود که غذا نخورده بودیم ... چرا گشنه نمیشدم ؟! دلم واسه غذا خوردن تنگ شده بود ...

وارسام _ من گشنمه ... میرم یه چیز پیدا کنم تکون نخور از اینجا ...

هیچی نگفتم ... روی زمین دراز کشیدم خیلی خوابم میومد ... راستی یادم باشه این سوالو وقتی با وارسام خوب شدم بپرسم ...

با گرم شدن چشام دیگه هیچی نفهمیدم ...

با صدای وارسام بیدار شدم .. خیلی زود راه افتادیم ... نمیدونم چند روز بود توی راه بودیم که بالاخره رسیدیم به سرزمین آبها ... همه جا پر بود از صدای شر شر آب ... از هر طرف آب میومد پایین ...

_ چه قشنگه ...

وارسام _ زودتر بیا باید بریم بالای اون کوه ...

نگاهمو به کوه دوختم ... روی قله اش یه قلعه سفید بود ... پشت سر وارسام میرفتم و به موجوداتی که از آب بیرون میومدن نگاه میکردم ... عین یه ماهی بودن ولی وقتی از آب بیرون میومدن میشدن انسان ... خیلی حیرت آور بود ...

با هزار دردسر خودمونو رسوندیم به نزدیکی قلعه ... انسانی با موهای آبی جلومونو گرفت و با صدایی که بیشتر به شرشر آب شبیه بود گفت : اجازه ورود ندارید ...

وارسام _ به بانو بگید وارسام اومده ...

با شنیدن اسم وارسام رو بهش تعظیم کردو گفت : ببخشید سرورم ... بفرمایید داخل ...

وارسام بدون اینکه برگرده به من نگاه کنه گفت : دنبالم بیا ...

من باید از دستش ناراحت میشدم بعد این بداخلاق شده بود ؟! با دیدن صحنه ی روبروم از فکر وارسام بیرون اومدمو محو اطراف شدم ... پله هایی از یخ ... قلعه ای از یخ ... همه چیز از یخ بود ... همه جا سفید ...

_ سلام وارسام عزیزم ...

با صدای پر عشوه ی کسی به طرف صدا نگاه کردم ... دختری جوون وارسامو بغل کردو بود ... بی اراده اخمام رفت توهم ..

وارسام _ خوبید بانو ؟

دخترک لبخندی زدو گفت : باز تو بهم گفتی بانو ؟

وارسام _ ببخشید ... ایزابلا .

ایزابلا _ خوبم ... بیا عزیزم .

و دست وارسامو گرفت تا بکشه طرف خودش که وارسام رو به من گفت : بیا عزیزم ...

چشام چهارتا شد ... این با من بود ؟! چیزی نخورده به سرش ؟! چشش چپ نشده ... با لبخند اومد طرفمو دستمو گرفت کشید طرف خودش و گفت : ایزابلا همسرم روبی ...

دیگه داشتم شاخ درمیوردم ... این حالش خراب شده بود بخدا ... چی میگفت ...

ایزابلا با تعجب نگاهمون کرد و گفت : ازدواج کردی ؟

وارسام _ آره ...

منو به خودش فشرد که ایزابلا به طرفم اومد و با لبخند دستشو گرفت روبروم و گفت : امیدوارم خوشبخت بشید ...

باهاش دست دادمو گفتم : ممنون ...

ایزابلا جلوتر شروع به حرکت کردو گفت : میدونم خسته اید ... بریم اتاقتون رو نشون بدم ...

وارسام سرشو نزدیک گوشم اورد و آروم گفت : مجبوریم نقش بازی کنیم ...

نگاهمو دوختم بهش و گفتم : برای اثبات اینکه زنو شوهریم باید اینهمه بهم بچسبی ؟

زدم به هدف ... از عصبانیت سرخ شد ... ازم فاصله گرفت ... هه هه آقا وارسام فکر کردی فقط تو میتونی حرص من بیچاره رو دربیاری ؟!

ایزابلا روبروی دری ایستادو گفت : بفرمایید اینم اتاق شما ...

وارسام _ ممنون ...

ایزابلا رفت و وارسام منو هل داد داخل ...

_ هوووووووووی چته ؟

وارسام وارد شد و دورو بست و رفت طرف تختی که تقریبا وسط اتاق بود ...

وارسام _ تا صبح بیدار بودم صدات درنیاد میخوام بخوابم ...

چشاشو بست ... منم نشستم کنار تخت ... کشو قوسی به بدنم دادم ... برگشتم و به وارسام نگاه کردم

_ میشه برم بیرون بگردم ؟

وارسام چشاشو باز کردو بهم چشم دوخت و گفت : نخیر چون خطرناکه ...

_ چه خطری ؟!

وارسام کلافه نشستو گفت : میتونی بری بیرون تا بفهمی ... بخدا دیگه حوصله مو سر بردی ...

اخمام رفت توهم و پشت بهش کردم و بلند شدم تا برم بیرون که با صدای بلند گفت : بتمرگ سرجات ...

همونجا ایستادم ... بغض کرده بودم این چرا باز باهام بد شده بود ؟!

******************************************************


آروم رفتم طرف یه صندلی یخی و نشستم روش ... یخ نبود ... دراوج ناراحتی هم دست از کنجکاوی برنمیداشتم ... زیر چشمی به وارسام نگاه کردم ... خوابیده بود ... یا شایدم فقط چشاش بسته بود ... بداخلاق ... لبامو برچیدم ... از دستش حرصم میگرفت ... اون نباید باهام اونجوری حرف بزنه ...

وارسام _ هروقت از نگاه کردن به من خسته شدی ... برو لباستو عوض کن تا بریم پیش ایزابلا ...

میخواستم باهاش لج کنم ...

_ من نمیام شما برو ...

چشاشو باز کرد و بهم دوختو گفت : کاری رو که گفتم بکن وگرنه ...

_ وگرنه چی ؟!

وارسام با آرامش بلند شد و اومد طرفم و گفت : بیا برو لباستو عوض کن ...

دست به سینه نشستم و گفتم : عمرا ...

وارسام بازومو گرفت و بلندم کردو منو به خودش نزدیک کردو گفت : دیگه حالم از این بچه بازی هات بهم میخوره ...

غرورمو هزار تیکه کرد ... بغض گلومو گرفته بود ... با صدای لرزونم فریاد زدم : منم حالم ازت بهم میخوره ...

بازومو از توی دستش بیرون کشیدمو رفتم طرف در ... درو باز کردمو رفتم بیرون ... نمیدونستم باید کدوم طرفی برم ... موقع اومدن هم داشتم با وارسام کل کل میکردم راهشو بلد نشدم ... یکی از جهت ها رو انتخاب کردم و در حالی که سعی میکردم اشکهامو پاک کنم راه میرفتم ... نمیدونستم کجا برم ... همونجا کنار دیوار نشستم و بغضمو رها کردمو شروع به گریه کردم ... صدایی توی راهرو پیچید ...

_ باید بکشیمش ...

_ ولی سرورم میدونید که با قدرتی که اون داره نمیشه حتی نزدیکش شد ...

_ همسرشو به دست بیارید بقیه اش با خودم ...

_ اتاقشون کجاست ...

ادامه حرفشونو نشنیدم ... بلند شدم ... صدا از کدوم طرف میومد ؟! راهی رو که اومده بودمو رفتم ... در اتاقمون باز بود ...

_ وارسام ؟

رفتم داخل ... وارسام نبود ... چند قدم رفتم نزدیک تر تا شاید وارسامو ببینم که با احساس یه چیزی روی بینیم خواستم جیغ بکشم که چشام بسته شدو چیزی نفهمیدم ...

چشامو باز کردم ... هیچ جا رو نمیدیدم ... یه چیزی رو بسته بودن روی چشمام ... خواستم دستمو تکون بدم ولی دستممم بسته بود ... من کجا بودم ؟!

_ کسی اینجا نیست ؟

هیچ صدایی نیومد ... با صدای بلندتری فریاد زدم : کمک ...

_ خودتو اذیت نکن کسی صداتو نمیشنوه ...

_ تو کی هستی ؟!

صدای نزدیک شدنشو شنیدم بعدش آهسته تر گفت : هیچ کی عزیزم !

لحنش عوض شد ... صورتشو به صورتم نزدیک کرد ... خودمو عقب تر بردم که سرم خورد به دیوار ... خدایا خودت کمک کن ... لبشو گذاشت روی گونه ام و وحشیانه بوسید ... بغض گلومو گرفته بود به طوری که حتی نمیتونستم سرش فریاد بزنم ...

_ تو اونجا چیکار میکنی ؟!

به یک باره ازم دور شد ... نفس حبس شده مو رها کردم ... دوست داشتم فرشته نجاتمو یه ماچ گنده کنم ... دستی زیر چونه ام اومد و سرمو گرفت بالا و گفت : چطوری خوشگلم ؟

صداش بدجور آشنا میزد ... سرمو تکون دادم تا چونه مو از توی دستش بیرون بیارم که محکم تر گرفتشو گفت : وقتی بار اول دیدمت میدونستم یه روزی به دردم میخوری ... همون موقع که بهت آموزش میدادم ...

_ جک ؟!

صدای خنده اش بلند شد ...

جک _ آره عزیزم خودممم ...

_ تو چطور تونستی بهشون خیانت کنی ...

جک _ من به کسی خیانت نکردم فقط میخوام از شر وارسام راحت شم ...

_ تو با کشتن وارسام راه رو برای هرکان باز میکنی ...

جک _ من کاری به هرکان ندارم من فقط میخوام کسی که اینهمه سال جای منو گرفتو بکشم ...

ای خدا چرا اینا همشون عقده ای بودن ؟!

چونه مو ول کردو صدای دور شدنشو شنیدم بعد گفت : وارسام داره دنبالت میگرده ... دعا کن زودتر پیدات کنه تا ماهم کلکشو بکنیم ...

و بیرون رفت و صدای بسته شدن در چوبی سکوتو شکست ...

*************************************************************


و بیرون رفت و صدای بسته شدن در چوبی سکوتو شکست ... قطره قطره اشکام رو گونه ام سر میخورد ... دلم میخواست از اینجا نجات پیدا کنم ... ولی نه اگه وارسام میومد اونا میکشتنش ... نه وارسام بیاد نه من اینجا بمونم ...

_ وارسام ... نیا دنبالم برو ... برو اون گردنبندو ببر

سرمو به دیوار تکیه دادم و خدا خدا میکردم که وارسام نیاد دنبالم ... نمیدونم چرا یهو شجاع شده بودم و دلم میخواست مردم زندگی کنن نه من ... نمیدونم چرا ولی یهو شروع کردم به خوندن آیه الکرسی ... آروم شدم ... کم کم خوابم برد ... با صدای در بیدار شدم ... باز هم صدای جک : چطوری خانمی ؟

جوابشو ندادم ... صدای نزدیک شدنشو میشنیدم ...

جک _ میدونی وارسام رفت ؟!

یه چیزی توی دلم فروریخت ... یعنی منو تنها گذاشته و رفته ! نه نه داره دروغ میگه ...

_ رفته باشه به من چه ...

جک _ بعضی مواقع ازش خوشم میاد تونسته مخ ایزابلا رو بزنه و گردنبندو بگیره و بره ...

_ دیدی که واسش اهمیتی نداشتم حالا منو ول کنید برم ...

صدای خنده اش بلند شد : یه کاری نکن فکر کنم احمقی ... من که میدونم اون میاد دنبالت ...

_ نمیاد ...

چشم بندمو کشید پایین ... روبروم نشسته بود ... نمیتونستم خودمو عقب تر بکشم ...

جک _ اون به همین راحتی اسباب بازیشو از دست نمیده ...

اشک توی چشام جمع شد ... راست میگفت من واسه وارسام جز یه اسباب بازی چیزی نبودم ... اسپیانا بهم گفته بود که هروقت به مشکل برخوردم میاد کمکم ...

_ اسپیانا میاد دنبالم ...

جک _ فکر کردی خودم به این فکر نکردم ؟! اسپیانا حق ورود به سرزمین آبها رو نداره ...

همه چی مثل آوار روی سرم فروریخت ... یعنی من باید اینجا بمونم ... جک بلند شدو گفت : شانس اوردی فعلا بهت احتیاج دارم وگرنه حسابتو میرسیدم ...

و رفت بیرون ... بیرون رفتن اون همانا و ترکیدن بغض من همانا ... داشتم گریه میکردم که صدایی پیچید توی سرم : روبی ؟

خیالاتی شدم بخدا ... ولی نه دوباره صدا اومد ... ولی ایندفعه واضح تر : میاییم دنبالت نگران نباش ...

سرمو تکون دادم انگار میخواستم با این کارم از شنیدن صدا جلوگیری کنم ... داشتم دیوونه میشدم ... نمیدونم چند ساعتی توی اون محیط تاریک بودم ... اصلا روز بود یا شب ... به در نگاه کردم ... انگار انتظار داشتم در باز بشه و وارسام بیاد داخل ...

_ بیدار شو ...

سرمو تکون دادم ... که با ریخته شدن حجم عظیمی آب یخ روی صورتم جیغم به هوا رفت : دیوونه یه بار صدام کردی بیدار میشدم دیگه ...

خواستم بازم بدوبیراه بهش بگم که با دیدن ایزابلا دهنم بسته شد ...

ایزابلا _ چطور ی؟!

_ به لطف شما خوبم ...

ایزابلا نزدیکم اومد و گفت : که زن وارسامی ؟!

یه لحظه چزوندن ایزابلا واسم ارزش پیدا کرد ... لبخندی زدمو گفتم : بله عزیزم ...

حرصش گرفت ... موهامو گرفت توی دستش و کشید ... سرم عقب رفت ... حس میکردم چند لحظه دیگه موهام همراه پوست سرم کنده میشه ... نمیخواستم جیغ بکشم ... سرشو نزدیک صورتم اورد و گفت : داغشو به دلت میذارم ...

_ اگه میخواستی داغشو به دلم بذاری زود وا نمیدادی و گردنبندو تقدیمش نمیکردی ...

موهامو بیشتر کشید و غرید : اون یه اشتباه بود ...

_ بله بله درست میفرمایید ... اگه اشتباه نمیکردی متعجب بودیم ...

ایزابلا کم اورده بود ولی کمی بعد از راه دیگه ای وارد شد ...

ایزابلا _ میدونی دیشب بهت خیانت کرد ...

نمیدونستم برام فرق میکنه یا نه ... ولی توی دلم داشتم فحشش میدادم ... لبخندی زدمو گفتم : برای انجام ماموریتمون باید از خیلی چیزا بگذریم ...

ایزابلا _ خانم کوچولو دل به بد کسی باختی ... اون تا حالا به خیلی ها ابراز علاقه کرده ...

_ میخوای حرص منو دربیاری ولی کورخوندی عزیزم ... منو به وارسام اعتماد کامل دارم برو دنبال یه نقشه دیگه باش .

با حرص موهامو رها کرد به طوری که سرم به دیوار خورد ... کمی درد گرفت ولی همه حواسم پیش ایزابلا بود ... کمی رفت جلوتر و بعد برگشتو به جک گفت : به وارسام پیغام بفرست اگه زنشو میخواد فردا اینجا باشه ...

جک _ ولی بانو ... اینجا تا هیزلند رو چجوری توی یه روز بیاد ؟!

ایزابلا _ اون دیگه مشکل خودشه ...

مثل دختر کوچولو ها عصبانی شده بود و اصلا منطقی حرف نمیزد ... لبخندی زدم که از چشمش دور نموند ... بیرون رفت و به دنبالش جک و نوچه هاش بیرون رفتن ...

**************************************************

نفس عمیقی کشیدم ... از اینکه اعصابشو خورد کرده بودم خوشحال بودم ولی اگه وارسام نیاد چه بلایی سرم میارن ؟! نه اونا جرعت ندارن منو بکشن اونا وارسامو میخوان ...

نمیدونم چند ساعت گذشت ... خوابم نبرده بود ... که دوباره در باز شدو جک اومد داخل ... صاف اومد طرف من و بعد از باز کردن دستام منو بلندم کرد و گفت : روز مرگته ...

هیچی نگفتم ولی توی دلم داشتن رخت میشستن ... یعنی وارسام میاد دنبالم ... نه نباید بیاد ... اگه بیاد میکشنش ... تکلیفمم با خودم معلوم نبود نمیدونستم میخوام بیاد یا نه ...

دوباره دستمو بست و از اتاقی که توش زندانی بودم اومدیم بیرون ... از پله هایی رفتیم بالا و وارد یه راهرو شدیم ... پشت سر جک کشیده میشدم ... از راهروها یکی یکی میگذشتیم ... وارد حیاط قصر شدیم ... با دیدن ایزابلا و مردم یهو خودمو باختم ... انگار جدی جدی میخواستن منو بکشن ... جک که بازومو گرفته بود منو پرت کرد جلوئه ایزابلا ...

ایزابلا _ امروز وارسام عشقشو به تو ثابت میکنه ...

همونجور که زانو زده جلوش بودم بهش چشم دوختم ... قشگتر از من بود با موهای طلایی و بلند و لباس فاخر ... ولی من چی ؟! لباس پاره پوره و موهایی که نصفش بافته شده بود و نصفشم ریخته بود دورم ... چجوری میخواستم ادعا کنم وارسام بخاطر من برمیگرده ؟! خودتو نباز دختر تو باید حال اینا رو بگیری حتی اگه وارسام نیاد ...

_ عشقشو خیلی وقت پیش بهم ثابت کرده ... حالا اگه هم نیاد از دستش دلخور نمیشم ...

ایزابلا به طرفم اومد و گفت : ببینم وقتی که سرتو گذاشتم وسط گیوتین بازم اینو میگی ...

_ خواهر تو گفته بودی تا شب اگه وارسام نیومد ...

به طرف صاحب صدا نگاه کردم ... با دیدنش خشکم زد ... همونجور که نگاش میکردم زیر لب زمزمه کردم : کیان ؟!

با کشیده شدن موهام چشامو بستم و به ایزابلا که موهامو گرفته بود توی دستش نگاه کردم ...

ایزابلا _ دلم میخواد بکشمت ولی حیف که با بودن تو وارسامو به دست میارم ...

و موهامو رها کرد ... بدون تغییری توی چهره ام از سرجام بلند شدم که با کوبیده شدن چیزی به زانوهام دوباره زانو زده روبروی ایزابلا نشستم ... افتاب کم کم داشت غروب میکرد ... بیشتر مردم رفته بودند ... با پایین رفتن خورشید ایزابلا عصبانی تر میشد ... از اینکه وارسام نیومده بود خوشحال بودم ... ایزابلا باز اومد طرفم ... موهام نه تروخدا ... وای دوباره چنگ زد توی موهام و بلندم کرد ... ای دونه دونه موهات کنده شه ...

ایزابلا _ دیدی که عشقت نیومد ! بکشیدش ...

همه هنگ کردن ... جک اومد جلو و ایزابلا رو از من جدا کرد و گفت : بانوی من ...

و باهم دور شدن ... لبخند بی جونی زدم ... اینبار خودم زانو زدم ... داشتم به جک و ایزابلا نگاه میکردم که چشام تار شد ... داشتم کج میشدم که با احساس اینکه کسی منو گرفت چشام به کل بسته شد ...

چشامو باز کردم ... کمی تار میدیدم که بعد از چند لحظه درست شد ... بالای سرم پر بود از درخت من کجا بودم ؟!

_ سلام بیدار شدی ...

نگاهمو به طرف صاحب صدا چرخوندم ... با دیدنش اشکام جاری شد ...

_ اِ خانم خوب گریه واسه چی ... نجات پیدا کردی ...

صداشم مثل کیان بود ... بلند شدم و رفتم طرفش ... کمی نگاش کردم ... بیچاره هنگ کرده بود ... خودمو انداختم توی بغلش و شروع کردم به گریه کردن ... اونم دستشو دورم حلقه کرد و دلداریم میداد چون فکر میکرد ترسیدم ... ولی من بخاطر کیان گریه میکردم ... هیچی نمیگفتم چون با حرفاش فهمیدم کیان نیست ولی نمیتونستم باور کنم ... همه ی اجزای صورتش همه ی بدنش ... همه و همه عین کیان بود ... ازش جدا شدم و توی صورتش دقیق شدم ... چشای کیان عسلی بود ولی چشای این خاکستری بود و موهای کیان سیاه بود و موهای این قهوه ای روشن بود... لبخندی زدم که اونم با لبخند گفت : من جرج هستم ...

لبخندی زدم ... وای چرا اینهمه شبیه کیان بود حتی لبخندش ...

جرج _ میتونی راه بیای ؟

فقط سرمو تکون دادم ... اونم کنار من شروع به حرکت کرد ...

جرج _ حرف نمیزنی ؟

_ کجاییم ؟

جرج _ هرجایی هستیم بهتر از اون خراب شده است ...

نگاش کردم کمی عصبی بود ...

_ منو تو اوردی بیرون ؟

بهم نگاه کردو گفت : آره ... دختر تو چقدر سنگینی ؟!!

_ من سنگینم ! تو کوچولویی ...

خنده اش گرفت ... و گفت : فکر کن تو توی بغلم بودی بعد داشتم میدویدم ...

_ کمر درد نگرفتی ؟

جرج _ نه بابا ... تو رو باید به استاد برسونم ...

سرمو انداختم پایین و گفتم : مگه هنوزم براشون اهمیت دارم ؟!

جرج _ اونا نمیتونستن بیان دنبالت ...

_ یعنی اون وارسام لعنتی هم نمیتونست بیاد ... خیر سرش قابلیت داره ...

بغض گلومو گرفته بود ...


-----------------------------------


جرج _ وارسام موقع برگشت مورد حمله آدمای هرکان قرار گرفته بوده ... حالش زیاد خوب نیست ...

نگامو به جرج دوختم ... دوست داشتم باور کنم ؟!

_ مگه اونا شفا دهنده ندارن ؟

جرج _ چرا ولی زخمش کاری تر از اونه که فارکیل بتونه کاری کنه ...

خشکم زده بود ... یعنی وارسام حالش بد بود ... یهو تمام خاطراتمون اومد توی ذهنم ... اشک توی صورتم پخش شد ...

جرج _ حالت خوبه ؟

نمیتونستم چیزی بگم ... همه ی حواسم به کسی بود که لحظه آخر بهم گفته بود حالم ازت بهم میخوره ...

جرج _ یکم دیگه مونده ... هایدن خارج از سرزمین آبها منتطرمونه ...

پشت سرش میرفتم ... اشکهام روی گونه ام سر میخوردن

بیشتر از نیم ساعت توی راه بودیم که بالاخره از سرزمین آبها خارج شدیم ...

جرج _ اوناهاشش هایدنه ...

نمیتونستم ببینمش ... سرمو انداختم پایین ... رفتیم طرفش که هایدن گفت : سلام بر دردسر ...

_ سلام ....

هایدن _ نبینم ناراحت باشی ... بپر بالا که همه منتظرتن ...

میخواستم بگم هیچکی منتظرم نیست ولی فقط به کمک جرج سوار شدم ... هایدن راه افتاد ... سرمو گذاشتم روی بدنش و چشامو بستم ... باید اعتراف میکردم دلم براش تنگ شده بود و نگرانش بودم ... برای تموم عصبانی شدناش ... داری چی میگی دختر ؟! داری به چی دل میبندی ؟ من دل نبستم فقط گفتم دلم واسش تنگ شده ... دِ همین دل تنگی هاست کار دستت میده ...

جرج _ بپر پایین ...

نگاهمو به اطراف دوختم ... همون قبیله ای که برای دیدن استاد اومده بودیم ... پریدم پایین و پشت سر جرج به راه افتادم ... استاد جلوی چادری ایستاده بود ... با دیدن ما با لبخند اومد طرفمون و گفت : خوش اومدی جرج ... تو هم همینطور روبی ...

فقط سرمو تکون دادم ...

جرج _ حدستون درست بود جک مسبب همه این دردسرا بود ...

استاد _ میدونستم ... از همون روز اول که اوردمش پیش خودم شوم بود ...

_ استاد ؟

نگام کرد ... نمیدونستم بگم میخوام وارسامو ببینم یا نه ...

استاد _ برو وارسام منتظرته ...

و به چادری اشاراه کرد ... لبخندی زدمو رفتم طرف چادر ... جلوش که ایستادم قدرت داخل رفتنو نداشتم ... با کنار رفتن پارچه ای که به عنوان در آویزون شده بود چند قدم عقبتر رفتم ... دختر جوونی اومد بیرون ... با دیدنم لبخندی زد و رفت ... همونجا خشکم زد ... تو دل به این بستی ... دیدی ؟! ایزابلا راست میگفت ... اشک توی چشام جمع شده بود میخواستم برگردم که با صدای اسپیانا سرجام ایستادم ...

اسپیانا _ سلام ...

نگاش کردم ...

_ سلام ...

اسپیانا _ خوشحالم که حالت خوبه ...

فقط در جوابش لبخندی زدم ...

اسپیانا _ بیا برو داخل ...

و بدون اینکه منتطر باشه من حرف بزنم هلم داد داخل ... وارسام روی تخت مانندی خوابیده بود و چشاش بسته بود ...

وارسام _ ویشفا مگه نگفتم بزار بخوابم ...

هیچی نگفتم ... اشکام با پلک زدنم روی گونه ام جاری شدند ... لبامو از هم باز کردم و تنها گفتم : سلام ...

چشاشو باز کرد و برگشت طرف من ... با حیرت داشت نگام میکرد ... انگار تازه متوجه شد منم خواست بلند شه که دردی توی بدنش پیچید ... اخماش توی هم رفت ... چند قدم رفتم جلوتر ... با همون اخمای گره کرده گفت : دلم میخواد با همین دستام خفه ات کنم ... دختره ی کله شق مگه نگفته بودم از اتاق نرو بیرون ...

بدون اینکه حتی بپرسه حالم خوبه داشت مواخذه ام میکرد ... دوباره همون اخلاق گندشو از نو شروع کرده بود ... دیگه روی اشکام تسلطی نداشتم ... همونجور داشت میومد پایین و منم زل زده بودم به زخمای وارسام ...

وارسام _ روبی ؟

بهش نگاه کردم ... رنگ نگاش عوض شده بود ... انگار فهمیده بود تند رفته ... ولی من نتونستم بمونم ... بغض داشت خفه ام میکرد ... از چادر که اومدم بیرون به طرف جنگل رفتم و اونجا بغضمو رها کردم ...

نمیدونستم چقدر گریه کردم که با صدای جرج به خودم اومدم : سبک شدی ؟

_ اومدم اینجا احساساتی شدم ...

جرج _ اومدی اینجا ؟! مگه قبلا کجا بودی ؟

پس یعنی این جزو گروه اینا نبود ! خودمو زدم به اون راه و گفتم : هیچی منظورم از وقتی که اومدم توی این قبیله قبلا هیزلند بودم

جرج _ من دیگه خونوادمو از دست دادم مثل تو تنها شدم ...

_ از کجا فهمیدی تنهام ؟

جرج _ از چشات ... نمیدونم چجوری بگم باهام حرف میزنه ...

سرمو انداختم پایین ...

جرج _ پاشو استاد کارت داره ...

بلند شدمو پشت سرش شروع به حرکت کردم ... رسیدیم کنار چادر وارسام که اشاره کرد : برو داخلش منتظرته ...

و رفت ... نفس عمیقی کشیدمو رفتم داخل ... استاد کنار وارسام نشسته بود و داشت روی زخماش دست میکشید ... با احساس حضور من به طرفم برگشت و به روبروش یعنی کنار پای وارسام اشاره کرد و گفت : باید با دوتاتون حرف بزنم ...

نشستم ... دقیقا با وارسام چشم توی چشم بودم ولی سعی میکردم نگاش نکنم ...

استاد _ دیروز یکی از افراد هرکان واسمون نامه شو اورد ... توی نامه اش نوشته بود که گردنبندو میخواد البته با وارسام ...

وارسام _ ولی من که نمیتونم تکون بخورم ...

استاد _ میدونم ... ولی باید به سرعت خوب شی ...

_ استاد ... اون گردنبند مگه چیه ؟

استاد گردنبندی رو از توی گردنش باز کرد و گرفت جلوم ... دایره ای بود که توش مایعی ابی رنگ بود و اطرافش با فلزی نقش انداخته بودن ... قشنگ بود ...

استاد _ چیزی که توی اینه قدرت جاودانگی داره ... جاودانگی نه به معنی عمر کردن تا سالها و نمردن به معنی عمر کردن تا وقتی که کسی پیدا نشه این گردنبندو ازت بگیره ...

مکثی کردو رو به هردومون کرد و گفت : شما باید اینو ببرید ...

_ ولی استاد من دیگه نمیرم ... کاری نمیکنم فقط دردسر درست میکنم ...

دیگه نمیخواستم تحقیرم کنه ....

استاد _ ولی وارسام بدون تو نمیتونه ...

_ چطوری اون گردنبندو گرفت ... هرکانم نابود میکنه ...

استاد _ باید بتونه با احساسش اونه شکست بده ...

_ احساس ؟! استاد بودن یا نبودن من هیچ فرقی نمیکنه ...

استاد درحالی که داشت بلند میشد گفت : تصمیم با خودتونه ولی بدون سرنوشت مردم توی دستای شما دوتا با همه ...

و رفت بیرون ... بیرون رفتنشو تماشا میکردم که دستمو گرفت ... خواست دستمو از حصار دستاش رها کنم که محکمتر گرفت و گفت : هنوز اونقدر نیرو دارم که از پس تو فسقل بچه بربیام ...

نگاش نمیکردم ...

وارسام _ خوبی ؟

از کوره در رفتم ...

_ مگه واست مهمم ؟! مگه مهم بود که منو کیا گرفتن ؟ مگه مهم بود که میخواستن بکشنم ...

با یه حرکت منو کشید توی بغل خودش ... ادامه حرفو خوردم ... یه آرامش توی کل وجودم رخنه کرد ... آروم زمزمه کرد : با بودنت واسم دردسر درست میکنی ولی با نبودنت راحت راه خودمو میرم ... با نبودنت به نقشه هام فکر میکنم ولی با بودنت همه حواسم پیش توئه ... پیش دختر کوچولویی که همراهمه ...

کمی سرمو بلند کرد و گفت : پس بودن یا نبودنت فرق میکنه ...



************************************************


دوباره منو محکم چسبوند به خودش ... آرامش عجیبی داشتم که یهو یادم اومد این بیچاره کل بدنش داغون بود بعد من افتادم روش ... با یه حرکت بلند شدم که شوکه شد ...

_ درد نداری ؟

لبخندی زدو منو به خودش نزدیکتر کردو گفت : نخیر خانم کوچولو ...

سرمو انداختم پایین ... دستشو گذاشت زیر چونه ام و سرمو بلند کرد و زل زد توی چشام ...

وارسام _ دلم واست تنگ شده بود ...

خواستم بگم منم همینطور که یهو یکی پرید توی چادر و نفس نفس زنان گفت : هرکان یه جنازه فرستاده ...

و رفت بیرون ... بدون توجه به بودن وارسام دویدم بیرون ... کی میتونست باشه ... به جمعیت نزدیک شدم ... خودمو از میونشون رسوندم به جایی که جنازه بود ... ابگا داشت گریه میکرد ... کی بود ؟!

کمی رفتم جلوتر ... با دیدن جنازه خشکم زد ... یه دختر بچه ای بود که حدودا 4 یا 5 سالش بود ... بغض گلومو چنگ انداخت ... یعنی هرکان اینقدر سنگدل بود ... نمیدونم چجوری از بین جمعیت بیرون اومدم و خودمو رسوندم به چادر وارسام ... وارسام نیم خیز شده بود ... با دیدن من گفت : کی بود روبی ؟

نگاش کردم ...

_ چرا هرکان این کارارو میکنه !

وارسام که حالا کاملا نشسته بود با صدای بلند تری گفت : کی بود ؟

با صداش به خودم اومدم ... بغضم ترکید ... وارسام که کمی هم عصبی بود دستشو از هم باز کرد که خودمو انداختم توی بغلش و با صدای بلندتری گریه کردم ... اونم دیگه هیچی نپرسید فقط سعی میکرد آروممم کنه ...

وارسام _ خانومی ... گریه نکن ...

سرمو بلند کردمو زل زدم توی چشاش و با صدای لرزونم گفتم : چجور دلش اومده یه دختر بچه رو بکشه ...

وارسام با شنیدن حرفم با نفرت گفت : نامردای ...

حرفشو ادامه نداد ... کم کم آروم تر شدم ... تازه متوجه نشستن وارسام شدم ... ازش کمی فاصله گرفتم و گفتم : تو چرا نشستی ؟!

وارسام _ حالم خوبه ...

نشستم کنارش ... دستمو گرفت و گفت : دلم نمیخواد توی خطر بندازمت ولی دیدی که استاد چی گفت ... احتمالا میدونه که من بدون تو نمیتونم شکستش بدم ... به کمکت احتیاج دارم ...

_ من که میدونم تو بدون من نمیتونی یه کارو درست حسابی انجام بدی ... به بزرگی خودم کمکت میکنم ...

جوری گفتم که برگشت و نگام کرد ... کمی که نگام کرد خنده اش گرفت ...

وارسام _ بخدا عاشق این دلقک بازی هاتم ...

و منو کشید توی بغلش ... من کی دلغک بازی دراوردم ... شیطونه میگه جفت پا برم توی صورتش ... نه حیفه صورت خوشکلش نیست ؟ ازش جدا شدم و گفتم : کی باید بریم ؟

وارسام _ کجا ؟

_ خونه آقا شجاع ...

باز این شروع کرد به خندیدن ...

وارسام _ آقا شجاع کیه دیگه ؟

_ هیچیکی عموی منه ... خب کی باید بریم سمت قصر ؟

وارسام _ فردا ...

_ مطمئنی حالت خوبه ؟

سرشو تکون داد ... سرمو انداختم پایین چه بلایی سر امیلی اومده بود ؟! یعنی رفته بود ؟

وارسام _ چی این مخ کوچولوتو درگیر کرده ؟

نگاش کردم و با بغض گفتم : امیلی کجاست ؟

وارسام _ دوستت ؟

_ آره ...

وارسام _ اسپیانا میگفت رفتن دوتاشونم ... تا کمتر از یه ماه دیگه تو هم میری ... میری پیش خونواده ای که منتظرتن ...

نگاش کردم ... توی چشاش غم بود ... همونجا دوتا فحش نثار پادشاه کردم ...

_ یه سوال بپرسم راستشو میگی ؟

وارسام _ بفرما ...

_ تو واقعا اونموقع اون حرفو از ته دل زدی ؟

وارسام _ کدوم حرفو ؟

_ اینکه حالت ازم بهم میخوره ... یعنی اینقدر غیر قابل تحملم ؟!

وقتی سکوتشو دیدم بی هیچ حرفی بلند شدم و اومدم بیرون ... بغض گلومو فروخوردم و به اطراف نگاه کردم ... با دیدن ابگا رفتم طرفش ...

ابگا _ سلام عزیزم خوبی ؟

_ ممنون ... ببخشید میشه کمک کنید ؟

ابگا _ حتما چه کمکی از دستم برمیاد ؟

_ میخوام حموم کنم ... لباسمو عوض کنم ...

ابگا با لبخند گفت : حتما بیا ...

دنبالش راه افتادم ... رفتیم توی یکی از چادرا که ابگا گفت : همینجا باش تا بگم دخترا اب داغ بیارن واست ...

نشستم روی زمین ... زانوهامو گرفتم توی بغلم ... هنوزم ازم بدش میومد ...


*******************************************************************


 

بعد از حموم کردن به یکی از دخترا گفتم تا موهامو از کنار گوشم قیچی کنه ... موهام که حالا یه ذره شده بود رو زدم پشت گوشم و بعد از تعویض لباسم بیرون اومدم ... جرج با دیدن من خشکش زد ...

جرج _ چرا موهاتو کوتاه کردی ؟

_ همینجوری اینجوری راحترم ...

جرج _ بامزه شدی ... راستی استاد گفت بگم بری چادر وارسام کارت داره ...

_ ممنون ...

رفتم طرف چادر وارسام ... واردش که شدم حرفشونو قطع کردن ... نگاه هردوشون برگشت طرفم ... بدون توجه به نگاه وارسام رفتم طرفشون و گفتم : استاد کارم داشتید ؟

استاد _ فقط میخواستم بگم باید برید ... امشب ...

_ من اماده ام ... هر موقع بود خبرم کنید ...

استاد بلند شد و گفت : وارسام نقشه رو واسش توضیح بده من باید برم جایی ...

و رفت بیرون ... حرصم گرفته بود ...

وارسام _ موهاتو چرا اینجوری کردی ؟

_ دلیلش به خودم ربط داره ...

چونه مو گرفت توی دستش و مجبورم کرد نگاش کنم ...

وارسام _ میدونی خیلی کله شقی ؟ بخاطر لجبازی با من رفتی موهاتو خراب کردی ؟!

_ خیلی به خودت امیدواری ... نخیر آقا اونقدر واسم اهمیت نداری که موهای نازنینمو بخاطرت کوتاه کنم ...

و چونه مو از توی دستش بیرون کشیدم و سرمو انداختم پایین و گفتم : نقشه رو زود توضیح بده میخوام برم بخوابم ...

وارسام هم بحث را خاتمه داد و شروع به توضیح دادن نقشه شد ... بعد از اتمام نقشه بلند شدم و خواستم بیرون برم که مچ دستمو گرفت و گفت : باید همینجا بخوابی چون به محظ تاریک شدن هوا بدون اینکه کسی بدونه باید بریم ...

خورد توی ذوقم ... یعنی باید پیشش میخوابیدم ... دستمو از دستش بیرون کشیدمو گفتم : باید کجا بخوابم ؟

وارسام با خنده گفت : توی بغل من ...

نگاش کردم که شونشو انداخت بالا ... کارد میزدی خونم درنمیومد ... داشت منو مسخره میکرد ... باید کوتاه میومدم یا نه ؟

وارسام _ چیه داری فکر میکنی که بخوابی بغلم یا نه ؟

_ نخیر دارم فکر میکنم تورو چجوری از روی تخت بندازم پایین ...

صدای خنده اش بلند شد ... کوفت ... هرچی میشه میخنده ...

وارسام _ به نتیجه ای نمیرسی چون من راحت میتونم یه فسقل بچه رو دور بزنم ...

بدجور حس انتقام توی مخم وول میخورد ...

_ اصلا چرا بخوابم پیش تو ؟ خواستی بری صدام بزن پیش جرجم ...

پشتمو بهش کردم تا برم که با کشیده شدن ناگهانی دستم پرت شدم عقب ... وارسام مچ دستمو محکم فشار میداد و با خشم گفت : که میری پیش جرج ؟

توی بغلش بودم خواستم جابجا بشم که محکمتر منو گرفت و گفت : امشب اینجا میخوابی بفهمم رفتی زنده ات نمیذارم ...

_ آخه به تو چه ... دوست دارم میرم ...

فشار دستشو بیشتر کرد ... صدای شکستن استخونام رو میشنیدم ...

_ دیوونه ... اخخخخ ...

کاملا مطمئن شدم که شکسته ... اشکام جاری شدند چون بدجور درد میکرد ... وارسام دستمو ول کردو گفت : بگیر بخواب ...

بلند شدم ... دستم شدیدا درد میکرد ... حتی نمیتونستم تکونش بدم ... نشستم روی تخت و با گریه گفتم : حیف زورت زیاده وگرنه حسابتو میرسیدم ...

پشت بهش دراز کشیدم ... مچ دستمو گرفته بودم توی اون یکی دستم ... اروم اروم اشک میریختم ... بعد از چند لحظه حس کردم دراز کشید ... چشامو بستم ولی دستم درد میکرد ...

صدای نفساشو میشنیدم .... خوابیده بود ... آروم از تخت پایین اومدم خواستم برم بیرون که مچ دستمو گرفت ... صداای آخ گفتنم بلند شد ... دستمو ول کرد ... بغضم ترکید و همونجور که گریه میکردم فریاد زدم : زدی دستمو داغون کردی ... حالا بازم بپیچونش شاید از کار بیفته ...

روی زمین نشسته بودم و گریه میکردم .... نشست کنارم و دستشو اورد نزدیک که خودمو عقب کشیدمو گفتم : بهم دست نزن ...

وارسام _ بلند شو ببرمت پیش فارکیل ...

هیچی نگفتم و بلند شدم و پشت سرش از چادر بیرون اومدم رفت طرف یکی از چادرا و گفت : چند لحظه اینجا وایسا ...

و خودش رفت داخل ... از دستش حرصم میگرفت ... چند لحظه بعد اومد بیرون و گفت : بیا داخل ...

رفتم داخل ... فارکیل داشت یه چیزی رو درست میکرد ... با دیدنم لبخندی زدو گفت : بشین الان میام ...

ترس برم داشت ... میخواست چیکار کنه ؟! درحالی که مچ دستمو گرفته بودم توی دست راستم رفتم نشستم روی تخت ... وارسام هم نشست پیشم ... لجبازی رو گذاشتم کنار و گفتم : درد داره ؟

وارسام _ راستش آره ...

ترسم چندبرابر شد ... فارکیل اومد کنارم نشست و گفت : وارسام بگیرش ...

نگاه گنگمو به وارسام دوختم که لبخندی زدو گفت : نترس ...

دستشو دورم حلقه کرد ... میخواستن چیکار کنن ؟! به فارکیل نگاه کردم ... مچ دستمو گرفت توی دستش و از کاسه ای کنارش بود یه مایعی رو دراورد و کشید روی مچ دستم و گفت : آماده ای ؟ یک دو ...

و دستمو فشار داد ... صدای جیغم بلند شد ... دردش غیر قابل توصیف بود ... کمی که دردش کمتر شد ... چشام بسته شد ... فقط صدای فارکیلو شنیدم که گفت : بزار خودش بهوش بیاد ...

دیگه چیزی نفهمیدم ...


 

**********************************************

دیگه چیزی نفهمیدم ... چشامو کمی باز کردم ... دلم میخواست یه سقف بالای سرم ببینم ... با صدای وارسام برگشتم طرفش ... داشت با یکی که پشت به من بود حرف میزد ... یهو چشمش به من افتاد ... اومد نزدیکم نشست و گفت : خوبی ؟

فقط سرمو تکون دادم ... لبخندی زد ... اون فردی که وارسام باهاش حرف میزد چارلی بود ... با دیدنش خوشحال شدم ... بلند شدم و نشستم و به چارلی گفتم : تو چطوری اومدی بیرون ؟

چارلی _ منو دسته کم گرفتی ...

لبخند بی جونی زدم ... وارسام مچ دستمو گرفت توی دستش و آروم گفت : درد نداری ؟

مچ دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و بلند شدم و گفتم : نه ...

هنوز از دستش دلخور بودم ... دستمو شکونده بود ... رفتم طرف چارلی و گفتم : بقیه خوب بودن ؟

چارلی _ آره ... همه خوب بودن ...

وارسام درست پشت سرم ایستاده بود ... به چارلی گفت : یعنی ما میتونیم از اون شکاف بریم داخل ؟

چارلی _ داخل رفتن که آره ولی مهم اینه که بقیه اش خسته ... مطمئنن با فرار من محافظا حواسشونو بیشتر جمع میکنن ...

وارسام _ گردنبندا رو اوردی ؟

چارلی دوتا گردنبندو در اورد و گفت : بیا ...

عین همون گردنبندی بودن که از سرزمین آبها کش رفته بودیم ... وارسام گردنبندی که توی گردنش بود دراورد و یکی از اونا رو انداخت گردنش و یکیشو داد به چارلی ... گردنبنده اصل رو انداخت گردن من ...

_ چرا من ؟!

وارسام _ ما ممکنه دستگیر بشیم ... به تو شک نمیکنن ...

گیج نگاش کردم و گفتم : مگه قراره من کجا برم ؟

وارسام _ تو اینجا میمونی ...

از این حرفش شوکه شدم ...

_ ولی استاد گفت منم باید بیام ...

وارسام _ به کل سخته ... نمیخوام با وجود تو سخت تر هم بشه ...

با حرص داد زدم : منم میتونم بیام ...

چارلی _ من میرم یه سروگوشی آب بدم زود بیا ...

با رفتن چارلی وارسام بهم نزدیکتر شد و گفت : میدونم میتونی بیای ولی نمیخوام توی دردسر بیفتی ...

بغض گلومو گرفته بود ... پس هنوز منو بچه حساب میکرد ... پشت بهش کردم و گردنبندو دراوردم و انداختمش زمین و گفتم : بگیر اینم مال خودت ...

پشت سرم احساسش میکردم ... آروم کنار گوشم زمزمه کرد : نمیخوام یه بار دیگه کسی رو که دوسش دارم از دست بدم ...

این حرفش جرقه ای بود که بغضم بترکه ... برگشتم و خودمو توی آغوشش پنهون کردم ... دستشو دور کمرم حلقه کرد و چونه شو گذاشت روی سرم ... اونم هیچی نمیگفت ... چند لحظه که گذشت خودمو ازش جدا کردم ... نگام کرد و لبخندی زدو گفت : یادت باشه گریه میکنی خیلی زشت میشی ...

گریه ام بیشتر شد نه بخاطر اینکه بهم میگفت زشت بخاطر اینکه ممکن بود بره داخل و برنگرده ... صورتمو گرفت میون دستاش و آروم گفت : بهم قول بده مراقب خودت باشی ...

فقط تونستم سرمو تکون بدم ... اومد جلو و پیشونیمو بوسید ... ازم که فاصله گرفت ... خم شد و از روی زمین گردنبندو برداشتو انداخت گردنم و بعدش یه گردنبند دیگه دراورد و انداخت گردنم و گفت : یادگار مادرمه ... نگهش دار ...

و کمی ازم فاصله گرفت ... همونجا ایستاده بودم ... کمی که ازم دورتر شد گفتم : منتظرت هستم برگردیا !

سرشو تکون داد و پشت بهم کرد و رفت ... داشتم نگاش میکردم ... دستمو بردم طرف گردنبند مادرش و گرفتم توی دستم ... نگاش کردم ... شکل یه گل بود ... نگاهمو ازش گرفتم و دوختم به جایی که وارسام ازم جدا شده بود ...




--------------------------------------------------------------------------------


نفس عمیقی کشیدم ... اون زنده برمیگشت من مطمئن بودم ... خلاف جهتی که وارسام رفته بود باید میرفتم ... هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که موهام کشیده شد ولی کسی رو نمیدیدم ... دستمو بردم طرف موهام تا ازادشون کنم که یه صدایی کنارم گفت : مثل یه دختر خوب باهام میای ...

و منو کشید ... نمیدیدمش فقط دنبال یه چیزی کشیده میشدم .... موهام دیگه داشت از ریشه کنده میشد ... فقط تونستم ببینم رفتیم طرف یه دیوار ... یهو همون کسی که منو میکشید ظاهر شد ... یه دختر جووون بود .... منو انداخت جلو ... کنار دیوار زانو زدم ... خودش جلو اومد ... میله ای که توی دیوار بودو دراورد که در باز شد ... اومد طرفم که با پاهام زدم وسط پاهاش ... از درد دولا شد ... فرصتو غنیمت شمردم و شروع به دویدن کردم ... هنوز یک متر هم دور نشده بودم که درد شدیدی توی بدنم پیچید ... خوردم زمین ... خواستم بلند شم که اومد بالای سرم و پاهاشو گذاشت روی کمرم و خم شد و گفت : حیف لازمت دارم وگرنه همینجا میکشتمت ....

یه لگد زد توی شکمم و دوباره موهامو گرفتو بلندم کرد ... از درد داشتم ضعف میکردم ... رفتیم طرف همون در ... ایندفعه جلوش دونفر بودن ... با دیدن ما هردوشون تعظیم کردن که یکیشون گفت : بانو ... وارسام و چارلی رو قسمت جنوبی گرفتن ...

آوار روی سرم خراب شد ... دختره منو انداخت بغل یکیشون و گفت : بیارش داخل ...

مرده که عین غول بود منو با یه حرکت بلند کرد و انداخت روی دوشش و پشت سر همون دختره به حرکت دراومد ... فقط پشت سرشونو میدیدم ... نمیدونم چقدر همونجور معلق بودم که یهو منو پرت کردن روی زمین ... توی دلم دوتا فحششون دادم ... خواستم بلند شم که چشمم افتاد به صورت خونی وارسام ... توی چشاش مخلوظی از غم و عصبانیت بود ... سرمو انداختم پایین و بلند شدم ... دختره رفت طرف وارسام و گفت : خب عزیزم میخواستی بیای داخل قصر منو نابود کنی ؟

بهش نگاه کردم یعنی این هرکان بود ؟!

هرکان _ ولی میدونی که من از تو زرنگ ترم ...

نگاهمو به وارسام دوختم ... هنوز داشت به من نگاه میکرد ... هرکان به من نگاه کرد و گفت : این کسیه که پیش بینی کردن به خاطرش منو نابود میکنی ؟ نمیخوام یه بار دیگه کسی رو که دوسش دارم از دست بدم ... اَه اَه حالمو بهم زدی ... یه بارم از زبونت نشنیدم این جمله رو بگی ...

وارسام _ چون لیاقتشو نداشتی ...

هرکان با خشم زد توی شکم وارسام که وارسام از درد دولا شد ...

هرکان _ نشونت میدم کی لیاقتشو داره ...

با عصبانیت اومد سمت من و موهامو گرفت توی دستاش و با لگد زد توی شکمم ... چشامو بستم و از درد دولا شدم ولی موهامو محکمتر کشید که باعث شد همونجور بایستم ...

وارسام _ میدونی از چی تو بدم میومد ؟ از اینکه فکر میکنی از همه برتری و وقتی هم کم میاری شروع میکنی به اذیت کردن بقیه ...

هرکان با عصبانیت دوباره کوبید توی شکمم ولی اینبار محکمتر ... حس کردم خون توی دهنم جمع شده ... دستامو مشت کرده بودم ... چشامو باز کردم و دوختم به وارسام ... توی چشاش نگرانی رو میدیدم ولی روشو ازم گرفت و چند قدم اومد نزدیک تر و گفت : داری با زدن اون چی رو ثابت میکنی ؟

هرکان منو ول کرد که از درد نشستم روی زمین ... رفت طرف وارسام و سرشو برد نزدیکش و گفت : تو مال منی ...

--------------------------------------------------------------------------------


همونجور که شکممو گرفتم گفتم : ارزونی خودت ...

هردوشون نگاه کردن ... بلند شدم و زل زدم توی چشمای وارسام ... صدای خنده ی هرکان بلند شد ...

هرکان _ آفرین ... خوشم میاد ازت ...

_ شاید عشق عزیزت از من خوشش بیاد ولی من فقط یه احساس بچه گونه بهش داشتم که حالا فهمیدم الکیه ...

صدای دست زدن هرکان توی سالن پیچید ... سرشو برد نزدیک گوش وارسام و گفت : دیدی چجوری تحویلت گرفت ؟

وارسام زل زده بود بهم ... چشمکی زدم که نگاشو ازم گرفت و به هرکان گفت : من فکر میکردم تو باهوش تر از این حرفایی ... فکر نمیکردم این حرفو بزنی ...

هرکان به وارسام چشم دوخته بود ... وارسام کمی ازش فاصله گرفت و گفت : همون موقع که تو نامرئی شده بودی و داشتی من و روبی رو نگاه میکردی ما داشتیم نقش بازی میکردیم ... فکر میکنی چرا چارلی رفت ؟ رفت که بچه ها رو چک کنه ...

نگامو به هرکان دوختم ... گیج داشت وارسامو نگاه میکرد ...

هرکان _ دروغ میگی من تورو میشناسم ...

همونموقع یکی پرید داخل که صدای فریاد هرکان پیچید توی سالن : مگه نگفتم نیایید داخل ...

سرباز _ بانو بهمون حمله کردن ....

با این حرفش هنگ کردم .... ما که داشتیم نقش بازی میکردیم پس ...

هرکان نگاشو به وارسام دوخت که وارسام با لبخند گفت : حرفمو باور نمیکردی ...

هرکان هیچی نگفت و دوید بیرون و صدای بلندش که به گوشم میرسید : ببرشون پیش بقیه ...

سرباز بیچاره که نصف وارسام هم نبود با ترس اومد طرف وارسام ... وارسام نگام کرد و گفت : روبی به نظرت چجوری بکشمش ... ؟!

رنگ سرباز بیچاره پرید ... خنده ام گرفته بود ... خواست درره که وارسام گرفتش و محکم زدش زمین ... چند قدم رفتم نزدیکتر و گفتم : چیکارش داری ؟

وارسام نگاشو به من دوخت و با آرنجش کوبوند پشت گردن سربازه ... اومد طرفم و گفت : مگه نگفته بودم برو ؟

_ داشتم میرفتم که یهو ...

دست چپم سوخت ... بی توجه بهش به وارسام نگاه میکردم که وارسام گفت : تبریک میگم توهم برمیگردی خونتون !

یهو توی ذهنم نکاتی که اسپیانا بهمون گفته بود یادم اومد ... دستمو بلند کردم ... یه دستبند از چرم دور مچ دست چپم پیچیده بود ...



یه دستبند از چرم دور مچ دست چپم پیچیده بود ...

_ باید برم ؟

وارسام رفت طرف در و درحالی که داشت سرگوش آب میداد گفت : الان نه بیستو چهار ساعت بعد ...

_ ولی من نمیخوام برم ...

برگشت طرفم و گفت : الان وقت این حرفا نیست ... باید بریم ...

نفس عمیقی کشیدمو رفتم طرفش ... پشت سرش توی راهرو خلوت میرفتم ... ایستاد تا من برسم ...

وارسام _ کنارم راه بیا ...

هنوز حرفشو نزده بود که دونفر عین جن ظاهر شدن ... جیغ زدمو رفتم پشت وارسام ... وارسام رفت جلو ... مشتشو گره کرد و کوبوند توی صورت یکیشون ... اون یکی اومد طرفش ... خم شد و پاهای اونو گرفت و کوبوندش به دیوار کناری ... بدون اینکه به من مهلت بده نگاشون کنم دستامو گرفتو کشید ... حرفی نمیزدم و دنبالش میرفتم ... تقریبا راهرو ها خلوت بودن ... اون چند نفری رو که میدیدیم هم وارسام کلکشونو میکند ... هر از چندی وارسام از پنجره بیرونو نگاه میکرد تا بفهمه چی شده ... رسیدیم به یه دری ... وارسام ایستاد و درو آروم باز کرد و گفت : این راهرو رو بگیر تا تهش برو میرسی به یه در سنگی جلوش می ایستی و میگی (( خنده داره )) در باز میشه ...

_ من برم ؟

وارسام _ از الان دیگه جنگ شروع شده ... جای تو اینجا نیست ...

خواستم لجبازی کنم که صورتمو میون دستاش گرفتو گفت : برو ...

نگاش کردم ... و چشامو بستمو گفتم : باشه ...

چشامو که باز کردم گردنبند جاودانگی رو از گردنم باز کردم و انداختم به گردن وارسام و گفتم : تو بیشتر لازمش داری ...

گردنبند مادرشو گرفتم توی دستم و گفتم : اینم واسه من ...

لبخندی زدو هلم داد داخل تونل و گفت : برو فسقلی ...

درو بست ... صدای قدمهاشو میشنیدم ... نمیتونستم برم ... باید میموندم ... ولی اگه اینبار وارسام منو ببینه حسابم با کرامل کاتبینه ... آروم درو باز کردم و بیرونو نگاه کردم ... کسی نبود ... از اونجا اومدم بیرونو درو آروم بستم ... یکی یکی درا رو باز میکردم تا شاید چیزی یا کسی توشون باشه ... ولی دریغ از یک نفر که نجاتش بدم ... با صدایی خودمو انداختم توی اولین اتاق و درو آروم گذاشتم روی هم ... از لای در داشتم نگاه میکردم ... چارلی و اسپیانا و چند نفر دیگه بودند ... خیلی جالب بود از بچه های خودمونم میترسیدم ... کمی از در فاصله گرفتم تا از اونجا دور بشن تا من برم بیرون ... به اتاقی که توش اومده بودم نگاه کردم ... با دیدن تیرکمون و چاقویی با ذوق پریدم طرفش ... خداروشکر کلاس تیراندازی با تیرکمون رفته بودم ولی با این تیرکمونه کمی سختم بود ولی میتونستم ... چاقو رو گذاشتم پشت کمرم ... تیردان رو هم انداختم کولم و تیرکمونو برداشتمو آروم اومدم بیرون ... با احتیاط میرفتم جلو و با هر صدا از جام میپریدم ... تیرکمونو محکم گرفته بودم توی دستم ... با صدایی از جام پریدم ... خواستم فرار کنم که بعد تازه فهمیدم تیرکمون دارم ... با نیش باز به راهم ادامه دادم از توی تیردان تیری دراوردمو گذاشتمش توی کمون و همونجور که گرفته بودمش جلوم زهشو کشیدم ... منتظر بودم که صاحب صدا رو ببینم ... صدا داشت بهم نزدیک میشد ولی کوش ... یهو برگشتم عقب ... یه غول داشت بهم نزدیک میشد ... با یه حرکت زهو رها کردم ... تیر به جایی که میخواستم خورد .... از گردنش خون فواره زد ... با صدای فریادی تیرو شکوند و اومد طرفم ... به سرعت باد یه تیر دیگه گذاشتمو پرتاب کردم طرفش ... خورد توی پهلوش ... ولی بدن اینکه به روی مبارک بیاره داشت میومد طرفم ... همونطور که عقب عقب میرفتم دوباره دست بردم طرف تیردان و اینبار دوتا تیر برداشتم ... مثل جومونگ گذاشتم توی کمون زهو کشیدمو رها کردم ... اینبار خورد زمین ... یکیش خورده بود به شکمش و اون یکی توی چشش ... وقتی که خورد زمین با ترس چند قدم رفتم عقبتر ... ولی نیشم تا بنا گوش باز بود ...



--------------------------------------------------------------------------------




______________


مثل وارسام که بیخیال جنازه ها میشد منم راهمو ادامه دادم ولی مدام به این فکر میکردم که آیا کار درستی کردم که اونو اونجا رها کردم ... اصلا اون از ما بود یا نه ...

_ تو کی هستی ؟

سرجام ایستادم ... صداش خیلی آشنا بود ... تیرکمونو سفت گرفته بودم ... صدا که نزدیکم شد ... برگشتم طرفش ... با دیدن جک خشکم زد ... ولی سریع عقبتر رفتم و تیرو گذاشتم توی کمون ... خواستم زهشو بکشم که با ضربه ی جک به شکمم کمونو رها کردم ... دولا شدم که جک چنگ زد به موهام و سرمو اورد بالا ...

جک _ ببین کی اینجاست ... وارسام میدونی عروسک قشنگش توی جای خطرناکیه !؟

هیچی نگفتم ... فقط با تنفر نگاش میکردم ...

جک _ هرکان بخاطر تو بهم پاداش میده ...

_ فکر کردی کار شاهکاری کردی ؟! من همین چند دقیقه پیش پیش هرکان بودم ...

با تعجب داشت نگام میکرد فشاری که موهام وارد میکرد کمتر کرد ... سرمو کمی تکون دادم ... با دیدن اسپیانا که پشت سر جک بود خیلی ذوق کردم ... تمام سعی خودمو میکردم که لبخند نزنم ... اسپیانا بهم اشاره کرد که ادامه بدم ... نمیدونستم راجب چی حرف بزنم ...

_ بنده به هرکان کمک میکنم تا وارسامو بکشه ...

جک _ بچه فکر میکنی من حرفتو باور میکنم ؟!

_ میتونی باور نکنی ...

اسپیانا به یه حرکت چاقویی که توی دستش بود رو توی گردن جک فروبرد ... خون با فشار روی صورتم پخش شد ... اسپیانا جک رو انداخت یه گوشه ... خون هایی که قطره قطره از صورتم روی لباسم میریخت حالمو بهم میزد ...

اسپیانا _ تو اینجا چیکار میکنی ؟

_ کاری که شماها انجام میدید ...

اسپیانا با حرص گفت : ما توی یه جنگیم حالیت میشه ؟! من نمیتونم حواسم بهت باشه ... اگه هم بمیری دیگه نمیتونی برگردی ...

با آستینم صورتمو پاک کردم و خم شدمو کمونمو برداشتم و توی چشای اسپیانا زل زدمو گفتم : من میمونم تا آخرش ...

اسپیانا پوزخندی زد و چیزی نگفت ... به راه افتاد و منم دنبالش راه افتادم ... چندتا راهرو رو طی کردیم ... آخر یکی از راهرو ها اسپیانا ایستاد و گفت : دوتا نگهبانن ... میکشیشون و زندانی ها رو آزاد میکنی ...

هنگ کردم ... من دونفرو همزمان بکشم ؟! من گفتم میخوام توی جنگ باشم نه دیگه تو جدی بگیری ... خواستم حرفی بزنم که غیب شد ... چشامو بستم و نفس عمیقی کشیدمو با گفتن بسم الله از پله ها پایین رفتم ...



--------------------------------------------------------------------------------


صدای خنده میومد ... ایستادم ببینم چه کاری میتونم بکنم ... به تیردانم نگاه کردم ... سه تا تیر بیشتر نداشتم ... باید درست هدف گیری میکردم تا بتونم بکشمشون ... چندتا پله ی باقی مونده رو هم طی کردم ... سربازا با شنیدن صدای من ساکت شدند ... یکیشون که مشعل دستش بود کمی به من نزدیکتر شد ... تیر گذاشتم توی کمون که به طرفم حمله ور شد ... ولی به موقع زه رو رها کردم ... دقیقا خورد به قلبش ... افتاد زمین ... اون یکی سربازه به طرفم اومد ... با اینکه با عکس العمل سریع توی کمون تیر گذاشتم ولی به لگدی که به صورتم زد پخش زمین شدم ... اومد بالای سرم ... سرم گیج میرفت ... توی یه لحظه برق شمشیری که بالا رفته بود تا توی شکم من فرود بیاد منو به خودم اورد ... یاد تمرینات جک افتادم ... واسه محافظت از الیویا که به دردم نخورد ... شمشیرو با قدرت پایین اورد که جاخالی دادم و به سرعت بلند شدم ... برگشت طرفم که با لگد زدم وسط پاهاش که خم شد روی زمین ... دستامو به هم قلاب کردمو کوبیدم پشت گردنش ... افتاد روی زمین ... صبر رو جایز ندیدم به سرعت به طرف کلید که به دیوار آویزوون شده بود رفتم و برش داشتم و رفتم طرف زندانها ... یکی یکی بازشون میکردم ... همه با خوشحالی میومدن بیرون ... با چشمام دنبال سوفی میگشتم که با صداش که از پشت سرم میومد برگشتم طرفش ...

سوفی _ سلام ... خوشحالم که میبینمت ...

با خوشحالی بغلش کردم ... سوفی منو از خودش جدا کرد و نگاهشو به صورتم دوخت و گفت : زخمی شدی ؟

دستمو به صورتم کشیدم و گفتم : نه بابا خون یکی دیگه هستش ... با صدای خانمی به طرفش برگشتیم ... نگاهمو بهش دوختم ... ملکه بود ... تعظیم کوتاهی کردم ...

ملکه _ میتونم اسم فرشته نجاتمون رو بدونم ؟

_ روبی هستم بانو ...

نزدیکتر اومد و گفت : ممنون ...

لبخندی زدم ... سوفی نگاهی به اطراف کرد و با صدای بلند گفت : همه اینجا بمونن ... بیرون نمیرید تا یکی رو بفرستیم دنبالتون

به سرعت به طرف در رفت ... منم کمونمو برداشتمو به دنبالش رفتم ... وارد راهرو شدیم که سوفی گفت : بقیه کجان ؟

_ نمیدونم .... خبری ازشون ندارم ...

با سرعت پیش میرفتیم ... با صدای بلندی مثل انفجار نیم خیز شدیم ... سوفی رفت طرف پنجره و بیرونو نگاه کرد ...

سوفی _ هرکان لعنتی حیوون مورد علاقشو اورده ...

_ حیوون مورد علاقه ؟

سوفی _ بیا نگاهش کن ...

رفتم طرف پنجره ... با دیدن اژدهای غول پیکری که توی آسمون بود سنگ کوب کردم ...

سوفی _ نمیدونم بتونن اینو نابود کنن یا نه ...

_ فکر نمیکنم ...

سوفی _ چرا میشه نابودش کرد ... اگه گردنبندی رو که گردن هرکان هست رو نابود کنن اونم نابود میشه ...

به راه افتاد ... منم دنبالش راه افتادم ...


--------------------------------------------------------------------------------

به راه افتاد ... منم دنبالش راه افتادم ... چند دقیقه ای راه میرفتیم که با دیدن چارلی ، سوفی با خوشحالی رفت طرفش ... چطوری میتونستم با وارسام روبرو بشم ؟

چارلی با لبخند سوفی رو بوسید و گفت : چطوری فرار کردی ؟

سوفی به من اشاره کرد ... چارلی برگشت طرفم ...

چارلی _ تو اینجا چیکار میکنی ؟

_ نتونستم برم ...

چارلی _ به نفعته وارسام نبینتت ...

لبخند تلخی زدم ...

چارلی _ شما دوتا باید برید به قسمت جنوبی قصر و از اونجا حواس اژدها رو پرت کنید ...

جانم ؟! چارلی جان به من رحم نمیکنی به زنت رحم کن ... سوفی لبخندی زد و گفت : عالیه ...

چارلی _ ما به وقت احتیاج داریم تا بتونیم بچه ها رو به قسمت شرقی ببریم ...

سوفی _ فراهم کردن وقت با ما ...

و به طرفم اومد و گفت : بریم ...

کمی که از چارلی دور شدیم گفتم : جدی جدی میخوای بریم ؟

سوفی _ آره ...

_ ولی آخه ما چجوری اونو سرگرم کنیم ؟

سوفی _ واسش نقشه دارم ...

خدایا خودمو سپردم به تو ... ببینیم چی میشه ... نمیدونم از چندتا راهرو گذشته بودیم که سوفی به طرف دری رفت و گفت : کنار پنجره بمون و حواست بهش باشه تا من بیام ...

رفتم طرف پنجره ... پشتش به ما بود ... خواستم به سوفی بگم که صداش اومد : این تیرها رو بگیر هروقت گفتم نشونه بگیر طرفش و بزن بهش ...

کمونمو از روی دوشم برداشتم و یه تیر گذاشتم توش ... سوفی رفت طرف یه پنجره دیگه و خودش هم با یه کمون نشونه گرفت ... زه رو به آخرین انرژی باقیمونده توی بدنم کشیدم ... سوفی شماره معکوسو شروع کرد ...

سوفی _ بزن ...

همزمان با هم تیرو رها کردیم ... دوتاشم به دم بزرگ اژدها خورد ... برگشت طرفمون ... با دمش چندتا دیوارو خراب کرد ... سوفی دوباره زه رو کشید و رها کرد ... با عصبانیت اومد طرفمون ... با برخوردش به دیوار هردو خوردیم زمین ... سرشو به دیوار کوبید ... با خراب شدن دیوار سرشو اورد داخل ... بلند شدم و کمونمو برداشتم و یه تیر به چشمش زدم ... صدای وحشتناکی از خودش تولید کرد ... سرشو چندبار تکون داد و از دیوار کشید بیرون ... نگاهمو بهش دوخته بودم ...

_ رفت ...

سوفی _ نه برمیگرده با انرژی بیشتر ...

به سوفی نگاه کردم ...


--------------------------------------------------------------------------------


به سوفی نگاه کردم ...

_ منظورت چیه ؟

سوفی _ خون چشماش بهش انرژی میده ...

با حرص دستمو مشت کردم ...

_ یعنی بازم خرابکاری کردم ؟

سوفی لبخندی زدو گفت : نه ... یک ساعتی بهمون کمک کردی ...

سرمو انداختم پایین ...

سوفی _ باید برگردیم پیش چارلی اینا ...

دنبالش راه افتادم ... رفتیم به قسمت شرقی ... سربازا گروه گروه ایستاده بودند و حرف میزدند ... با صدای چارلی همه صف بستند ... از کنار صف ها رفتیم جلو ... وارسام سرش پایین بود و داشت نقشه رو نگاه میکرد ... جرئت نداشتم برم جلوتر ...

چارلی _ اومدید شماها ؟!

با حرص نگاهمو به چارلی دوختم .... یه پ ن پ میومدم بد نبود ... وارسام سرشو بلند کرد ... چند لحظه منو خیره نگاه کرد ... توی چشماش خشم موج میزد ... چند لحظه که نگام کرد نگاشو چرخوند طرف دیگه و رفت روی یه سکو و رو به سربازا کرد و مشغول صحبت شد ...

وارسام _ هرکان و شوالیه هاش رفتن طرف قلمروشون ...

سربازا با خوشحالی همدیگه رو نگاه میکردن ... وارسام ادامه داد : ولی خوب میدونید که تا وقتی که هرکان زنده هست ما نمیتونیم با خیال راحت به زندگیمون ادامه بدیم ... ما باید بریم به قلمرو هرکان ...

همه ساکت شده بودند ... نگاهمو به وارسام دوخته بودم ...

وارسام _ چند ساعتی استراحت کنید و بعدش اماده بشید تا بریم ... به محض اینکه خورشید غروب کرد راه میفتیم ...

از سکو اومد پایین ... بدون اینکه توجهی به بقیه داشته باشه به طرفم اومد و بازومو گرفت و منو هل داد بیرون ... با عصبانیت میرفت و منو هم دنبال خودش میکشید ... از درد اشک توی چشام جمع شده بود ... در یه اتاقی رو باز کرد و منو هل داد داخل و درو پشت سرش بست ... داشتم بازومو میمالیدم که با صدای عصبانی وارسام بهش نگاه کردم ...

وارسام _ اینجا چیکار میکنی ؟ مگه نگفتم برو ؟

سرمو انداختم پایین ... با صدای فریادش سرمو بلند کردم ...

وارسام _ جواب منو بده ...

چشاش به خون نشسته بود ... جرئت نداشتم حرف بزنم ... اومد طرفم و گردنمو گرفت و چسبوند به دیوار ... نفسم داشت بند میومد

وارسام _ یه بار به حرفم گوش بدی چی میشه ؟

بی اختیار دستمو بردم طرف دستاش تا اونارو از دور گردنم باز کنم ... دستم که به دستش خورد تازه متوجه شد داره خفم میکنه ... منو که رها کرد خوردم زمین ... به سرفه افتاده بودم ... رفت طرف پنجره ... بلند شدم و با صدای ضعیفی گفتم : نمیتونستم برم ...


________________________________


برگشت و نگام کرد ... بغض کرده بودم و دلیلشو نمیدونستم ...

_ به محض طلوع خورشید من میرم ... بعد توقع داری شماها رو تنها بزارم و برم ؟!

وارسام _ من بخاطر خودت گفتم ... نمیخوام صدمه ببینی ...

_ دلم میخواد صدمه ببینم تو چیکار داری ؟!

وارسام خونسرد نگام میکرد ... منم چیزی نمیگفتم و داشتم نگاش میکردم ... با صدای غرشی وارسام نگاهشو ازم گرفت و به طرف پنجره رفت ...

وارسام _ لعنتی برگشته ...

رفتم جلوتر تا ببینم چیه ... با دیدن اژدهای هرکان آهم بلند شد ... وارسام به سرعت از اتاق بیرون دوید ... دنبالش رفتم ... وارسام گفت : من باید این لعنتی رو نابود کنم ...

چارلی _ دیوونگی محضه کشتنش ...

وارسام برگشت طرف چارلی و گفت : ولی تنها راهه ...

به سرعت دوید طرف میزی و شمشیر غول پیکرشو برداشت ... فکر کنم ارتفاع شمشیره اندازه قد من بود ... نمیدونم چی به چارلی گفت بعد بدون توجه به ما از در بیرون رفت ... دویدم دنبالش و صداش کردم ... ایستاد ولی برنگشت ... نزدیکش که رسیدم گفتم : یه نگام کنی بد نیست ...

برنگشت ... رفتم روبروش ایستادم و گفتم : موفق باشی ...

رفتم جلوتر و گونشو بوسیدم ... هیچ حرکتی نکرد ...ازش کمی فاصله گرفتم که بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد و رفت ... بغضمو فروخوردم و برگشتم به جایی که همه انجا بودند ... به طرف پنجره ای رفتم ... اژدهای هرکان در حیاط قصر نشسته بود ... چشمم به خورشید افتاد ... یک ساعتی به غروبش مانده بود ... با صدای سوفی برگشتم طرفش ... داشت با اسپیانا حرف میزد ... رفتم طرفشون ...

سوفی _ وارسام گفته ببریش بیرون قصر ...

اسپیانا _ نصفه روز دیگه مونده من کجا ببرمش ؟!

سوفی _ میبریش پیش هایدن ... از اونجا هایدن میبرتش به یه جای امن ... مطمئن باش خودش میره ...


--------------------------------------------------------------------------------

دیگه کاملا نزدیکشون شده بودم ... سوفی ادامه نداد ... نگاهمو به اسپیانا دوختم ... که سوفی گفت : اسپیانا اومده تا تورو ببره .

نگاش کردم و آروم گفتم : مگه من جایی میخوام برم ؟

سوفی نزدیکم اومد و گفت : تو باید بری ...

_ مگه زندگی خودم نیست ؟! چرا هیشکی از من نظر نمیخواد ؟

اسپیانا _ دیگه داره وقتت تموم میشه باید بری یه جای امن چون اگه ما حمله رو شروع کنیم ممکنه نتونم ازت محافظت کنم و امکان داره بمیری ...

نمیتونستم چیزی بگم ... چون من متعلق به اینجا نیستم و موندنم توی اینجا طبق برنامه نیست ... نگاهمو به سوفی دوختم و گفتم : من آماده ام ...

سوفی نزدیکتر اومد و منو نرم گرفت توی بغلش و اروم زمزمه کرد : وارسام نمیخواد چیزیت بشه نزار تا آخر عمر عذاب بکشه .

منو از خودش جدا کرد ... نگاهمو بهش دوختم و گفتم : خداحافظ .

و پشت سر اسپیانا به راه افتادم ... بغض گلومو گرفته بود ... از برخودشون ناراحت بودم ... اصلا فکر نمیکردم لحظه آخر باهام اینجوری رفتار کنن ... دوباره برگشتم و برای بار آخر به دیوارای قصر نگاه کردم ... اسپیانا که فهمید ناراحتم گفت : دوستات خوشحال تر از تو بودن وقتی میخواستن برن ...

نگاه بی رمقمو بهش دوختم ولی چیزی نگفتم . از راهرو ها گذشتیم ... اسپیانا روبروی دری ایستاد و بازش کرد ... روبروم جنگل بود ... خودش رفت بیرون و گفت : بیا دیگه ...

رفتم بیرون ...

اسپیانا _ هایدن کجایی ؟

یه چیزی جلومون ظاهر شد .... حالا میتونستم هایدنو ببینم ... یه اسب سیاه بود ... فقط همین ! خواستم دهن باز کنم و بگم فکر نمیکردم این شکلی باشی که با احساس سوزش در بدنم روی زمین افتادم ...


--------------------------------------------------------------------------------


جلوی چشام تار بود ... فقط حس کردم توی هوا معلق شدم و افتادم روی یه چیزی ... صدای اسپیانا رو شنیدم که گفت : برو هایدن ...

چشامو به زور باز کردم ... فقط اسپیانا رو دیدم که شمشیرشو برداشت و رفت طرف چندتا آدم ... با سرعت گرفتن هایدن دیگه چشام بسته شد ...

_ روبی بیدار شو ...

چشامو باز کردم ... روی زمین بودم ... به اطراف نگاه کردم ...

هایدن _ حالت خوبه ؟

یه لحظه فهمیدم چی شده ... نشستم که دردی پیچید توی پهلوم ...

_ اسپیانا ...

هایدن _ نمیدونم ... فکر کنم ...

ادامه نداد ... نمیخواست فکری راجبش بکنم ... چشامو بستمو نفس عمیقی کشیدم که با صدای هایدن چشامو باز کردم ...

هایدن _ من باید زودتر خودمو برسونم به قلعه ...

نگاش کردم و لبخند بی جوونی زدمو گفتم : مممنون که اوردی منو ...

هایدن پاهاشو خم کردو تعظیم کوتاهی کردو گفت : بودن با شما برای من مایه مباهات بوده بانوی من ... !

خنده ام گرفت ... گفتم : منم همینطور ...

کمی ایستاد و پشت بهم کرد و از نظرم ناپدید شد ... نشستم روی زمین و به راه رفته ی هایدن چشم دوختم ... هوا تاریک شده بود ... بغضمو فروخوردمو به دستبند نگاه کردم ... باید لمسش میکردم و میرفتم چون بودن یا نبودنم فرقی نمیکرد ... دست راستمو بردم طرفش ... ولی عقب کشیدم ... به خودم توپیدم : چت شده دختر ؟ نه به اون موقع که واسه نموندن توی اینجا گریه میکردم نه به الان که واسه موندن توی اینجا گریه میکنی !

خودمم نمیدونستم چرا اینجوری شده بودم ... اشکهام گلوله گلوله روی گونه ام غلت میخوردند ... دستمو بردم نزدیکشو چشامو بستمو گذاشتم روش ...

_ کیانا تو فهمیدی این چی گفت ؟

چشامو باز کردم ... کنارم فرناز نشسته بود ... به اطراف نگاه کردم تا مریم رو پیدا کنم ... داشت با یکی از بچه ها حرف میزد ...

فرناز کتابشو گذاشت توی کیفش و گفت : تو هم که هنگی پس عین من نفهمیدی ...

_ شما سالمید ؟

فرناز همونجور خشکش زد ولی با لبخند گفت : مگه باید نا سالم باشیم ؟!

برگشتم طرفش و بغلش کردم و گفتم : فکر میکردم چیزیتون شده باشه اونجا ...

فرناز منو از خودش جدا کردو گفت : حالت خوبه کیانا ؟! چی میگی ؟ اونجا کجاست ؟

_ هیزلند ... اونجا یه جنگی بود که باید میبودید و میدید ...

حالا مریم هم اومده بود طرفمون ... فرناز با گیجی گفت : چی داری میگی ؟ جنگ ؟!

مریم کنارم نشست و گفت : خوبی کیانا ؟

یعنی اینا یادشون نبود ؟!

_ مگه شماها چیزی یادتون نیست ؟

مریم _ چی رو باید یادمون باشه ؟

وا رفتم ... ذهن اینا پاک شده بود یا داشتن منو اذیت میکردن ؟! یا شایدم خودم خیالاتی شده بودم ... یهو دست بردم زیر مقنعه ام ... نبود ! همه چی مثل اوار ریخت روی سرم ...

_ کو گردنبند وارسام ... بخدا گردنم بود ...

گریه ام گرفته بود ... مقنعه مو دراوردم ... موهام بلند بود مثل همیشه ... بغضم ترکید ... یعنی همش رویا بود ؟! یعنی اینهمه مدت فقط خواب میدیدم ... روی یکی از نیمکتا نشسته بودم و گریه میکردم ... مریم و فرناز و چندتا از بچه ها دورمو گرفتن ... فرناز با صدای بلندی داد زد : یکی بره آب بیاره ...

نشست پیشم و درحالی که داشت شونه مو میمالید گفت : قربونت برم تو چرا اینجووری شدی یهو !

_ فرناز بخدا تا آخرین لحظه توی گردنم بود ... به وارسام قول داده بودم مراقبش باشم حالا باید چیکار کنم ...

وارسامی وجود نداشت داشتم خودمو گول میزدم ... یکی از بچه ها لیوانی پر از آب قند داد دست فرناز ... فرناز لیوانو گرفت جلوم و گفت : عزیزم یه گردنبند الکی که اینهمه ارزششو نداره که خودتو ناراحت کنی ...


--------------------------------------------------------------------------------


بهش نگاه کردم ... چی میتونستم بگم ... میگفتم یه رویا داشتم که از واقعیت هم واقعی تر بود ؟! اینکه متوجه بشی توی توهمی خیلی سخته ولی من آدمای اونجا رو لمس کرده بودم ...

مریم بلند شد و رفت از کلاس بیرون ... بعد از چند دقیقه که برگشت گفت که به خانم مدیر گفته زنگ بزنه کیان بیاد دنبالم .

واقعا به خونه رفتن احتیاج داشتم ... اشکامو پاک کردمو کیفمو برداشتمو از مدرسه اومدم بیرون ... بعد از حدوده نیم ساعت کیان اومد دنبالم ... دلم واسش خیلی تنگ شده بود ... سوار ماشین که شدم با نگرانی گفت : اتفاقی افتاده ؟

_ نه داداش عزیزم ...

نگام کرد و گفت : حتما یه اتفاقی افتاده که تو اینهمه مهربون شدی ...

خنده ام گرفته بود ... کیفمو توی بغلم جابجا کردمو هیچی نگفتم ... کیان هم ماشینو به حرکت داورد ... در سکوت داشتم به زمانی فکر میکردم که باید قبول میکردم جز توهم چیز دیگه ای نبوده ... کیان منو رسوند خونه و خودش رفت سرکارش ...

روی تخت دراز کشیدم و زمزمه کردم : خدایا یعنی همش الکی بود ؟!

دلم نمیخواست اینو قبول کنم ... اشکی که از گوشه ی چشمم جاری شده بود رو پاک کردم ...

سه ماه از اومدنم میگذشت ... اوضاعم عادی شده بود ولی نمیتونستم فراموش کنم که اونجا بودم ...

_ کیانا بیا مادر ...

کتابمو بستمو از پله ها دویدم پایین ... روی اپن نشستم و گفتم : بله مامان ؟

مامان برگشت طرفم و با اخم گفت : باز اونجا نشستی ؟

_ بیخیال مامان گلم ... کاری داشتی ؟

مامان _ برو زنگ بزن به مهرداد ببین کجاست ...

رفتم طرف تلفن ... شماره دایی رو گرفتم ... بعد از چند بوق جواب داد : بله ؟

_ سلام بر دایی خوب خودم ...

دایی _ سلام فسقلی خوبی دایی جوون ؟

_ دایی باز شما گفتی فسقلی ؟!

صدای خنده ی دایی باعث شد لبخندی بزنم ...

دایی _ تو اگه نود سالتم بشه واسه من فسقلی هستی ...

_ دایی مامان میگه کجایی ؟

دایی _ الان ... تازه از فرودگاه اومدیم بیرون ....

_ کیان اومد دنبالت ؟

دایی _ نه بابا مارو اینجا الاف خودش کرده ...

_ ما ؟! چقدر خودتو تحویل میگیری ...

دایی _ با وحید دارم میام ...

_ به به بالاخره ما این دوست اسرار آمیز شما رو ببینیم .

دایی خندید و گفت : کاری نداری فسقلی ؟

_ نه بابای ....

دایی _ من تورو هنوز نتونستم آدم کنم ... بابای نه ... خداحافظ ...

_ بابای دایی جوونم ....

و با خنده قطع کردم ... مامان از توی آشپزخونه گفت : کجاست ؟

_ از فرودگاه اومدن بیرون ...

از پله ها رفتم بالا ... فردا امتحان فیزیک داشتم ... برای اولین بار جوگیر شده بودم بخونم ...

زندگی غیر ممکن قسمت2

سوفی بدون اینکه به من نگاه کنه از پله ها بالا رفت و روی دیواره قلعه کنار آلیس ایستاد ...
نفسمو با حرص بیرون دادمو دنبالش رفتم بالا ...
_ سوفی ؟
جوابمو نداد و همچنان با آلیس حرف میزد ... بدم میومد یکی باهام قهر کنه ... رو کردمو به آلیس گفتم : جک کیه ؟
آلیس یه نگاه به سوفی کرد که داشت یه نقشه ای رو نگاه میکردو گفت : پسر ناتنی استاد میرهاس ...
خواستم بپرسم استاد میرهاس کیه که یادم اومد ...
_ خونه اش کجاست ؟
آلیس _ از پله ها که رفتی پایین برو به سمت خورشید ... از کنار دیواره قصر برو آخرین خونه هستش ...
بدون حرفی پریدم پایین ... خورشید کدوم سمته ؟! به ادرس دقیقی که داده بود رفتم ... یه کلبه بود ولی کلبه هه کلا سفید بود ... در زدم ... همون دختره اومد دم در ... اخمی کردمو با جدیت گفتم : تو میتونی بری خودم هستم ...
دختر بیچاره سرشو انداخت پایینو گفت : چشم بانو ...
و از کنارم رد شدو رفت ... سرمو بردم داخل خونه و گفتم : صاحبخونه بیام داخل ؟
صدای بمی گفت : بیا تو ...
رفتم داخل ... یه پسر بالای سی یال روی یه صندلی پشت میز نشسته بود و داشت خنجرشو با یه پارچه پاک میکرد ...
_ روبی هستم سوفی منو ...
یهو خنجرشو گرفت طرفمو گفت : اگه سرتو نشونه بگیرمو بندازم چاخالی میدی ؟!
واه آخه این سوال بود ... آره که میدادم .
_ مگه از جونم سیر شدم که وایسم نگات کنم خب معلومه جاخالی میدم ...
جک _ خب پس بده ...
قبل از اینکه به من فرصت کاری رو بده خنجر رو پرت کرد طرفم ... تا من اومدم بشینم خنجرش فرو رفت توی چوب دیوار ...
جک _ چرا جاخالی ندادی ؟
شونه مو بالا انداختمو گفتم : چون عکس العمل تو سریع بود ...
بلند شدو اومد خنجرشو از توی دیوار در اوردو گفت : تو باید یاد بگیری سریع جاخالی بدی ...
_ من اومدم اینجا از تو حرکات رزمی یاد بگیرم یا اموزش جاخالی دادن ...
خنجرشو گذاشت زیر گلوم و گفت : اگه میخوای توی کارای من دخالت کنی بهتره برگردی ...
وای خدا اینم مثل بقیشون دیوونه بود ... میخواستم بپرسم احیانا با وارسام نسبتی نداری که دیدم اگه بپرسم بدبخت میشیم فقط به گفتن ( دخالت نمیکنم ) اکتفا کردم ...
خنجرو برداشتو از خونه اومد بیرون و گفت : بیا دنبالم نمیخوام خونه عزیزم خراب شه ...
اومدم بیرون ... خودش نشست روی تخته سنگیو گفت : برو پشت به دیوار قلعه بایست ....
رفتم کنار دیوار و پشت بهش ایستادم ... فاصله ام تا جک سه متری بود ...
جک _ جاخالی بده وگرنه میمیری ...
یه جعبه رو باز کرد ... توش پر از خنجر و چاقو بود ... یکی شو برداشتو گفت : نمیخوای که صورت خوشگلت خط خطی شه
و انداخت طرفم ... نتونستم جاخالی بدم ... گوشه ی خنجر به صورتم گرفت و خون جاری شد ... دستمو به جای زخم کشیدم و به خون توی دستم نگاه کردمو با حرص به جک چشم دوختم ... شونه هاشو انداخت بالا و یکی دیگه پرتاپ کرد ... ایندفعه به پهلوم خورد ... عمیق تر بود ... جیغم بلند شد ولی جک بهم مهلت ندادو چندتا باهم پرت کرد ... نامرد عوضی یکی یکی بزن حداقل ... حدود سه ساعت داشت به طرفم خنجر پرت میکرد ... فکر کنم جای سالم نمونده بود برام ... نگاهی به داخل جعبه انداخت و گفت : خنجرارو جمع کن تا من بیام ...
و رفت طرف کلبه اش ... زیر لب فحشش میدادم ... خم شدم تا خنجرا رو جمع کنم که چندتا از زخمام باز شدو جیغم رفت هوا ... نمیتونستم تکون بخورم ...
جک _ اونارو جمع کردی بهت یه جایزه میدم ...
ای جایزه ات بخوره توی فرق سرت ... بغض گلومو گرفته بود ... نشستم روی زمین و با دستای زخمیم شروع کردم به جمع کردن و شمردنشون ... وای خدا این روانی 99 تا خنجر پرت کرده طرفم ... به زور همشو بردم طرفش و ریختم توی جعبه که روی زمینو اشاره کردو گفت : یکشیش مونده ...
با حرص رفتم طرفش و برداشتمشو انداختم توی جعبه ... یه لیوان داد دستمو گفت : بخور ...
_ ممنون تشنه ام نیست ...
با صدای بلند گفت : بخور ...
لیوانو گرفتمو یه نفس سرکشیدم ... وای چقدر شیرین بود ... خوشمزه بود ... یه حسی توی بدنم پیچید ... درد نداشتم ... چشمم به بدنم خورد خبری از زخما نبود ... لبخندی زدم که جک گفت : برو وایسا هنوز کارمون تموم نشده ...
دوست داشتم با سر برم توی دیوار ... رفتم کنار دیوار بلند قلعه ایستادم ... باز شروع شد ... ولی به امید اینکه دوباره از اون نوشیدنی میخورمو زخمام خوب میشه سعی میکردم جاخالی بدم ... کمک کم یاد گرفتم که جاخالی بدم ... از 100 تا رسید به 50 تا زخم و همینطور که رسید به دو خنجر هوا تاریک شده بود ... دیگه بهم از اون نوشیدنی نداد ... خون از همه جام پایین میومد ... دوتاشو باهم انداخت که ناخودآگاه گرفتمشون ... جک لبخندی زدو گفت : کارت تموم شد ...
خنجرا رو زدم زمینو گفتم : بعد این جاخالی دادنا به چه دردم میخوره ؟
خندید و گفت : آخه خنگ مگه تو میتونی شاهزاده رو بزنی ...
_ خب نه ...
جک _ من اینا رو گفتم تا از ضرباتش در امان باشی ... هم تو سالم میمونی هم اون ...
به عقلم شک کردم ... چقدر خنگ بودم ... از جک خداحافظی کردمو رفتم طرف قلعه ...
هوای عالی بود ... نفس عمیقی کشیدمو دستامو از هم باز کردم ... چقدر دلم میخواست یه جیغ یا داد بلند بکشم ... داشتم خفه میشدم ... دلم واسه مامان و بابا و کیان تنگ شده بود ... نمیدونستن من کجا اومدم ... با یاد آوری کیان بغض گلومو گرفت .... دلم میخواست گریه کنم ... به دروازه رسیدم ... از پله های بالا رفتم ... دختری کنار دیواره ایستاده بود و یه کمون دستش بود ...
_ سلام ...
دخترک بیچاره یه متر پرید بالا ... وقتی منو دید لبخندی زدو تعظیم کردو گفت : شمایید بانو ...
وای خدا چه باحاله یکی بهت بگه بانو ...
رفتم نزدیکش و رو به بیرون قلعه ایستادمو گفتم : امشب تو نگهبانی ؟
_ بله بانو ....
نگاش کردم ... چشاش خمار بود ... معلوم بود خوابش میاد ... دستمو گذاشتم روی شونه اش و گفتم : تو برو بخواب من هستم
_ نه خانم خوابم نمیاد ....
_ میگم برو میخوام اینجا بمونم ....
_ ولی ... بانو عصبانی میشن ...
لبخندی زدمو گفتم : اون با من برو ....
بیچاره ذوق زده رفت پایین ... با رفتن اون نگاهمو به آسمون دوختمو گفتم : دلم واستون تنگ شده ...
اشکهام سرازیر شد ... شوری اشکها باعث میشد زخمام بسوزه ولی بیخیال بودم .... نفس عمیقی کشیدم و چشامو بستم ...
_ سلام ...
چشامو باز کردمو به صاحب صدا نگاه کردم ... ادوارد بود ... کنارم ایستادو گفت : خوبی ؟
_ ممنون ... شما اینجا چیکار میکنید ؟
ادوارد _ بخاطر مادرم اومدم ... چارلی به جای من رفت ...
هیچی نگفتم ...
ادوارد _ لشکر داره نابود میشه ... آذوقه ها تموم شده ... فقط کافیه هرکان یه بار دیگه بهشون حمله کنه
دستاشو مشت کرده بود ...
ادوارد _ همش تقصیر وارسامه ... داریم بخاطر حماقتاش نابود میشیم ...
به سمتش نگاه کردم و گفتم : چرا اون ؟!
ادوارد _ همه اونو قبول دارن بخاطر ساکت کردن مردم پدر اونو فرمانده کرده ...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : یه چیز بگم ؟
سرشو تکون داد ... گفتم : میدونم نقشه ام احمقانه هست ولی ...
شروع کردم به توضیح دادن نقشه ام ... در حین صحبتم ادوارد چند تا سوال میپرسید و ادامه میدادم ... حرفم که تموم شد منتظر اظهار نظرش موندم ... بعد از چند دقیقه گفت : خودت میدونی چقدر خطرناکه ؟
_ خب آره از پله پایین رفتنم خطر داره ...
ادوارد _ مطمئنم وارسام قبول نمیکنه ...
با عصبانیت گفتم : مگه حرف حرفه اونه ؟ اصلا اون ندونه مگه چی میشه ؟
به طرفم برگشتو گفت : غیر ممکنه ... از ذهنت بیرونش کن ...
دوست داشتم جیغ بزنم ... آخه چرا اینهمه ترسوان ؟!
_ باشه ... من دیگه نظر نمیدم ... فقط خواستم کمکتون کنم ...
ادوارد _ خانم کوچولو نظر بده ولی خودتم میدونی فرستادن چندتا دختر به اونجا چقدر ....
_ آره بابا فهمیدم ... ما چیزی لازم نداریم فقط به چندتا حیوون عین ... راستی تو هایدنو دیدی ؟
ادوارد _ آره پارسال تونستم ببینمش ...
_ چندتا از اینا هست ؟
ادوارد _ کلا پنجاه تا هستن که بیستاش دست انسان هاست و یازده از این بیستاهم دست هرکانه ...
_ یعنی ما 9 تا داریم ؟
ادوارد _ آره ! برای چی میپرسی ...
_ با اونا میریم توی مقرشون و بعد نقشه رو اجرا میکنیم ...
ادوارد روبروم قرار گرفت و گفت : این نقشه رو از اون مغز کوچولوت بیرون کن ...
داشتم حرص میخوردم از دستش ... پشت بهش کردمو گفتم : باشه عالیجناب ...
صدای خنده اش بلند شد و بعد کنارم ایستادو گفت : حالا مثلا قهر کردی ؟
خنده ام گرفت ... بهش نگاه کردمو گفتم : مثلا ...
نگاش روی صورتم ثابت موند ...
ادوارد _ صورتت چرا اینجوری شده ؟
_ دسته گل سوفی و جکه ...
لبخندی زدو یه دستمالی رو گرفت جلوم و گفت : زدن صورتتو داغون کردن ... واسه چی رفتی پیش جک ؟
در حالی که داشتم با دستمال صورتمو پاک میکردم گفتم : واسه اینکه بهم یه چیزایی یاد بده واسه محافظت از پرنسس ...
ادوارد _ دوباره جنگ شروع شدو حال الیویا بد شد ...
موضوع رو عوض کردم چون حس میکردم ناراحت شده : چارلی و سوفی بچه ندارن ؟
آخه سوال از این جالب تر پیدا نکردی ... کشتم خودمو با این بحث عوض کردنم ...
ادوارد _ نه ! بچه میخوان چیکار ؟!
_ نه بچه نازه ...
با صدای سرفه کردن کسی هردو به طرفش نگاه کردیم ... با دیدن امیلی لبخندی زدمو گفتم : سلام ... دوستم امیلی ... اینم شاهزاده ادوراد یادته ؟
امیلی تعظیم کوتاهی کردو گفت : بله ...
ادوارد رو به من گفت : پس من برم ... شب بخیر .
از کنار امیلی رد شد و از پله ها پایین رفت . امیلی با ذوق اومد کنارم و گفت : چی میگفت ؟
_ هیچی ...
بهش نگاه کردم و گفتم : تو به من اعتماد داری ؟
با تعجب گفت : نه !
وارفتم ... سرمو برگردوندم که با خنده گفت : چون میدونم که نقشه ای که توی سرته خیلی خبیثانه هستش ...
نگاش کردمو گفتم : به اینا نگاه کن ... همشون توی پناهگاه چپیدن و منتظرن تا هرکان حمله کنه بهشون ... لشکر هم با فرماندهی اون زنجیری ریخته بهم ... همه منتظرن تا هرکان حمله کنه و دفاع کنن ... چرا ما حمله نکنیم ؟
امیلی _ چجوری توهم زدتتت !
_ ما و چندتا از دخترا راحت میتونیم اونا رو بریزیم به هم ...
امیلی _ چجوری ؟
_ نقطه ضعف همه ی مردا چیه ؟
امیلی _ نه نه اینو از سرت بیرون کن ...
_ گوش بده ... ما میتونیم حداقل 9 نفرشون رو بکشیم ...
امیلی دستمو گرفت و گفت : یه نگا به خودت بنداز ... تو کیانا زند هستی ... به درخواست اینا اومدی اینجا و داری امتحان پس میدی ولی نمیخواد که خودتو به کشتن بدی ...
_ ولی اینا به ما احتیاج دارن میدونی اگه بتونیم این کارو انجام بدیم چی میشه ...
امیلی _ یکم به اینم فکر کن ممکنه با رفتن و شکست ما لشکر هم نابود میشه ...
_ ولی ما میتونیم نیمه پر لیوانو ببینیم ...
امیلی _ نیمه پر لیوان شکست خوردن ما هستش نه پیروزیمون ....
بهش نگاه کردم ... حرفاشو قبول داشتم ولی نمیتونستم نرم ...
امیلی _ دیگه بهش فکر نکن باشه ؟!
سرمو تکون دادم ولی باید میرفتم ...
امیلی _ توبرو بخواب ... من تا الان خواب بودم ...
صورتشو بوسیدمو از پله ها رفتم پایین ... نمیدونستم اتاقمون کجاست ... ای خدا آخه مجبور بودید اینهمه بزرگ بسازید این قصر وامونده رو ؟!
داشتم میگشتم که یه خدمتکاری رو دیدم ... ازش پرسیدم ... منو برد و اتاقمونو نشون داد ... آروم وارد اتاق شدم و روی تخت دراز کشیمو خیلی زود خوابم برد ...

________________________

چشامو باز کردم ... کسی نبود ... بلند شدمو لباس خون آلودمو عوض کردمو از اتاق اومدم بیرون ... خیلی گرسنه ام بود ... داشتم اطرافو نگاه میکردم که صدایی الیویا رو از کنارم شنیدم : سلام ...
نگاش کردمو لبخند زدمو گفتم : سلام بانو ...
الیویا _ بهم نگو بانو ... قرار بود دوست باشیم ...
_ چشم ... اشپزخونه کجاست خیلی گشنمه ...
دستمو گرفتو رفتیم طرف آشپزخونه ... دستور داد ازم به خوبی پذیرایی کنن و خودشم نشستن پیشم و شروع به صحبت کرد ...
صبحونه رو که خوردم ... تصمیم داشتم برم پیش هایدن ولی نمیدونستم چجوری الیویا رو بپیچونمش ... میترسیدم اتفاقی براش بیفته ...
الیویا _ راستی تو وارسامو دیدی ؟ حالش خوب بود ؟
نگاش کردم ... چقدر این بچه وارسامو دوست داشت ولی اون ... لبخندی زدمو گفتم : آره دلش واست تنگ شده بود ...
با ذوق گفت : خیلی دوست دارم ببینمش ...
نمیدونستم چی بگم ... داشتم توی دلم به وارسام فحش میدادم که صدای ادوارد باعث شد دوتامون بهش نگاه کنیم : الیویا اینجایی ؟
الیویا _ بله برادر ...
ادوارد نزدیک اومد ... تعظیمی کردمو نگاش کردم لبخندی زدو گفت : خوبی ؟
_ ممنون ....
ادوارد رو به الیویا گفت : مادر کارت داره بیا بریم ...
الیویا از من خداحافظی کرد و با برادرش رفت ... به سرعت خودمو به دیوار مخفی رسوندم ... واردش شدمو دوباره بستمش ... مشعلی رو روشن کردمو رفتم پایین ... هیچکی اونجا نبود ... پس معلوم بود فعلا مردمو فرستادن خونشون ... رسیدم به همون پنجره کوچیک و درو باز کردم ... من هنوز نمیتونستم هایدنو ببینم ...
_ هایدن ؟
صدایی نیومد ... چندبار دیگه صداش کردم ... ناامید شدم و خواستم برم که صداش اومد : اینجا چیکار میکنی خانم شجاع ؟
لبخندی زدمو گفتم : کارت دارم ...
هایدن _ چه کاری ؟
_ منو میتونی ببری پیش اردوگاه هرکان ...
صدای مثل خنده بلند شد ...
هایدن _ تو میخوای بری اونجا ؟
_ آره ...
هایدن _ نمیشه !
وای خدا اینم که زد توی پوزم ... نباید کم میوردم ... نه پیش یه حیوون ...
_ برای اجرای نقشه ام باید کمکم کنی ...
و نقشمه مو به صورت مختصر توضیحش دادم ... چند لحظه حرفی نزد ... فکر کردم رفته صداش کردم ...
هایدن _ میبرمت ولی بخاطر اینکه نشونت بدم اونجا جای بچه نیست ...
حرصم گرفته بود ... ولی باید میرفتم ...
_ تو منو ببر اگه مشکلی داشت برمیگردیم ...
هایدن _ پس بپر بالا !
لبخندی زدمو گفتم : من نمیبینمت چه برسه ....
هنوز حرفم را کامل نکرده بودم که چیزی دورم حلقه شد و مرا روی هایدن گذاشت ...
_ این چی بود ؟
هایدن _ دم نازنین من !
خنده ام گرفت ...
هایدن _ نخند ... منو محکم نگه دار ...
گردنشو چسبیدم و چشامو بستم ... یهو سرعت گرفت ... بعد از چند دقیقه ایستاد ...
هایدن _ رسیدیم ...
چشامو باز کردم ... هیچی پیدا نبود ...
_ اینجا که چیزی نیست !
هایدن _ خب نکته اش همینه ... کسی نمیبینتشون ...
_ پس تو از کجا میدونی اینجان ؟
هایدن _ من خیلی چیزا رو میبینم که بقیه نمیبینن ...
پریدم پایین که هایدن گفت : کجا میری ؟
_ الان میام ...
شدیدا دستشویی داشتم ... پشت یه درخت بزرگ نشستم ... اطرافو نگاه میکردم که یکی دستاشو گذاشت روی دهنم و بلندم کرد ... محکم گرفته بود منو ... داشتم از ترس میلرزیدم ... منو برگردوند طرف خودش ... با دیدنش هنگ کردم ... اینکه وارسام بود .
وارسام _ شش صدات درنیاد !
دستشو آروم برداشت و درحالی که دستمو محکم گرفته بود گفت : تو اینجا چیکار میکنی ؟
_ مجبور نیستم جواب بدم !
دستم محکم تر فشار داد چشامو بستم ... دلم ضعف رفت ... دوباره غرید : اینجا چه غلطی میکنی ؟
چشامو باز کردم و گفتم : به تو هیچ ربطی نداره !
با عصبانیت نزدیکم شد و گفت : حیف نمیتونم به حسابت برسم ...
و منو کشید طرفی ... دنبالش میرفتم ... خواستم حرفی بزنم که گفت : دهنتو ببند .
منو با یه طناب بست و انداخت روی اسبش و گفت : اگه جرعت داری تکون بخور ...
و رفت ... نمیدونستم چیکار کنم ... ای خدا چرا من همین الان باید با این برخورد کنم ... چند دقیقه ای گذشت که با عصبانیت اومد طرف اسب و سوار شد و منو هم بلند کرد و گرفت توی بغلش و گفت : میخوام گردنتو بشکونم ...
هیچی نگفتم ... بعد از مدت طولانی که هردو سکوت کرده بودیم گفتم : منو داری کجا میبری ؟
وارسام _ میتونی حرف نزنی ؟
پسره ی بیشعور ... فکر میکرد کیه که داشت باهام اینجوری حرف میزد ؟!
_ نه نمیتونم ساکت بشم ... با هزار بدبختی خودمو کشتم اومدم اونجا بعد تو یهو از کجا ظاهر شدی نمیدونم ...
وارسام _ زدی نقشمو خراب کردی ... بعد تو شاکی هستی ؟
_ آره زدی داغونم کردی ... اوندفعه شانس اوردم اسپیانا رسید وگرنه مرده بودم ... حالا نمیدونم میخوای چه بلایی سرم بیاری ...
هیچی نگفت ... اعصابم از دستش شدیدا خورد بود ... دلم میخواست تیکه تیکه اش کنم ...
بعد از چند لحظه وارد اردوگاه شد و کنار چادرش ایستاد ... بدون اینکه منو باز کنه بغلم کرد و بردم داخل ... گذاشت منو روی تخت و گفت : صورتت چی شده ؟
هیچی نگفتم . طناب رو باز کرد و کنارم نشست و گفت : چرا اومده بودی اونجا ؟
_ همونطور که گفتم بهت ربطی نداره ...
دستاشو مشت کرده بود ... با مشت زد روی تخت و رو به من گفت : جوابمو بده وگرنه ...
توی چشاش زل زدم و گفتم : وگرنه چی ؟ وگرنه مثل دفعه قبل خفه ام میکنی ؟
دستاشو گرفتمو بردم طرف گردنم و دور گردنم حلقه کردمو گفتم : بیا خفه کن ...
حالت چشاش عوض شده بود ... دستاشو رها کردم و اونم دستاشو انداخت پایین و گفت : من میرم به سربازا سر بزنم ...
و رفت ... سرمو گرفتم بین دستام ... اشکام جاری شدند ... حالم از خودم بهم میخورد ... چقدر ضعیف شده بودم ...
_____________



نمیدونم چقدر خوابیده بودم ... چشامو باز کردم نگاهی به اطراف کردم ... وارسام روی پوست پلنگی دراز کشیده بود ... بلند شدم ... نگاش کردم ... خوابیده بود ... پتو رو بردم انداختم روش و از چادر بیرون رفتم ... هوا سرد بود ... کنار یه اجاق نشستم ... خاموش شده بود ... به کنده های چشم دوختم ... داشتم به چندروز گذشته فکر میکردم که با صدایی از جا پریدم : بیداری ؟
با دیدن وارسام نفس عمیقی کشیدم ... کنارم نشستو یکی از هیزما رو انداخت توی آتیش نیمه روشن ...
_ الیویا دلش واست تنگ شده بود ...
وارسام پوزخندی زدو گفت : راستی ؟! مگه کسی هم از من خوشش میاد ؟! که دلش واسم تنگ شه !
نگاش کردم ... چوبی توی دستش بود داشت و روی خاک چیزهایی میکشید ... یه لحظه دلم به حالش سوخت ...
وارسام _ از وقتی به دنیا اومدم همه از من بدشون میومده ... الا ابگا ... اون همیشه مثل خواهرم بوده ...
نمیدونستم چی بگم بهش سرمو انداختم پایین ... اونم چیزی نمیگفت ... هردو توی سکوت نشسته بودیم و به صدای آتیش گوش میدادیم ... یهو بلند شدو گفت : میخوای یه جایی رو نشونت بدم ؟
نگاش کردم ... لبخندی زدو گفت : پاشو نترس کاری باهات ندارم ...
نمیدونم چرا ولی بهش اعتماد کردمو بلند شدم ... سوار اسبش شدو دستشو دراز کردو گفت : بیا بالا ....
دوباره بشینم توی بغلش ؟ وای خدا خجالت میکشم ...
وارسام نگاه منو دید گفت : میتونی خودت جداگونه اسب سوار شی ؟
سرمو به علامت نفی تکون دادم که با خنده گفت : بپر بالا نکنه میترسی ؟
با این حرفش بدون اینکه دستشو بگیرم پریدم بالا ... دستشو دورم حلقه کردو افسارو گرفت ... فاصله مون فقط چند سانت بود ... کنار گوشم زمزمه کرد : با هرکان میومدم اینجا که الان میخوام ببرمت ...
با تعجب برگشتم طرفشو گفتم : با هرکان ؟
نگام نکرد فقط گفت : آره !
میخواستم بپرسم چرا که خودش گفت : دوسش داشتم ... ولی اون منو برای رسیدن به نقشه هاش میخواست ...
سرمو انداخته بودم پایین و هیچی نمیگفتم ...
وارسام _ شاید باورت نشه ولی همون دختر 14 ساله منو یه جور رام خودش کرده بود که بدون اون حتی نمیتونستم بخوابم ...
_ هنوزم دوسش داری ؟
نمیدونم چرا ازش پرسیدم ... نگام کردو گفت : نمیدونم ...
دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم ... گرمای بدنش باعث شده بود خوابم بگیره ... نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با احساس اینکه منو گذاشت روی زمین از خواب پریدم ... با دیدن من خندید و گفت : نگا من با کی اومده ... خوشخواب تو که همون اول راه خوابیدی ...
بلند شدمو گفتم : ببخشید ...
دستمو گرفتو منو پشت سرش کشید ... اینبار آروم تر میرفت ... از بین درختا که رد شدیم ... کمی که راه رفتیم یکی از شاخه ها رو کنار زدو منو جلوتر فرستاد ... با دیدن منظره روبروم خشکم زد ... دریاچه ای که زیر نور ماه به نفره ای میزد ... وارسام رفت جلوتر و گفت : قشنگه ؟
نمیدونستم چی بگم فقط سرمو تکون دادم ... این قشنگ نبود ... فوق العاده بود ... وارسام نگام کرد ... هنوز سرجام ایستاده بودم ... دستمو گرفتو منو کشید کنار دریاچه ... کنارم ایستادو گفت : عاشق اینجام ...
خم شدم و دستمو زدم توی آبش ... سرمای آب باعث شد لرز بیفته توی بدنم ... ولی لذت بخش بود ... وارسام عقبتر رفت و نشست روی زمین ...
وراسام _ تمساح داره ها ... گفته باشم ...
سرمو برگردوندم و نگاش کردم ... با خیال راحت دراز کشید روی زمین ... با حرفش باعث شد بترسم و چند قدمی برم عقب تر ... چشم دوختم به ماه که کامل بود ... خیلی قشنگ بود ...
وارسام _ سرده ...
راست میگفت ... سوز میومد .... دستمو دورم حلقه کردم که وارسام گفت : برای امشب بسه ... قول میدم یه بار دیگه بیارمت .
و به راه افتاد ... دنبالش میرفتم ... تازه متوجه سرما شده بودم ... دندونام شروع کردن به بهم خوردن .... کنار اسب ایستادم ...
وارسام _ بپر بالا ...
_ نمیتونم ... سردمه ...
منو گذاشت روی اسب و خودشم پرید بالا ... دستشو انداخت دور کمرم و منو به خودش نزدیک تر کرد و گفت : چند لحظه صبر کنی گرمت میشه ...
اعتراضی نکردم چون از منجمد شدن بهتر بود ... با یه دستش افسارو گرفته بود و با یه دستش منو نگه داشته بود ... کم کم گرم میشدم ... کنار گوشم زمزمه کرد : دیگه رسیدیم ... وبعد از چند لحظه اسب را ایستاند ...
پایین پریدمو به طرف چادر ها دویدم ... سردم بود ... میخواستم هرچه زودتر برم پیش یه آتیش ... با دیدن شعله های آتیش که چادر ها رو دربرگرفته بود سرجام ایستادم ...


--------------------------------------------------------------------------------



پایین پریدمو به طرف چادر ها دویدم ... سردم بود ... میخواستم هرچه زودتر برم پیش یه آتیش ... با دیدن شعله های آتیش که چادر ها رو دربرگرفته بود سرجام ایستادم ... برگشتم تا وارسامو ببینم ... اونم با دیدن چادرا خشکش زد ولی زود به خودش اومدو دوید طرفشون ... همه جارو اتیش گرفته بود ... وارسام از روی آتیش پرید داخل ... نمیدونستم چیکار کنم ... همونجا ایستاده بودم ... وارسام رفت توی آتیش ؟! رفتم طرف آتیش ولی خیلی داغ بود ... عقبتر ایستادمو دستمو روی صورتم گرفتم و داد زدم : وارسام ؟
جوابی نیومد ... صدای شیهه چندتا اسب میومد ... روی زانوهام نشستمو به آتیش چشم دوختم ... چی شده بود ؟! نمیدونم چند دقیقه بود که اونجا بودم که وارسام از توی آتیش بیرون پرید ... بلند شدمو رفتم طرفش ... کمی دورتر از اتیش خورد زمین ... سرفه میکرد ... کنارش نشستمو گفتم : حالت خوبه ؟
هیچی نگفت ... چیزی که توی دستش بود رو محکم به درختی زد و با صدای بلند فریاد زد : میکشمت ...
چند قدم عقب تر رفتم ... با عصبانیت مشتشو به تنه درخت زدو آرومتر از قبل گفت : میکشمت ...
_ همه کشته شدن ؟
هیچی نگفت ... توی همین سکوتش خیلی حرفا بود ... اشکام جاری شد ... به شعله های آتیش نگاه کردم ... همه رفته بودند ... همه ی مردای هیزلند ...
وارسام _ سوار شو باید بریم ...
نگاش کردم ... داغون بود ... بدون هیچ حرفی رفتم طرف اسب ... منو گذاشت بالا و خودش هم سوار شد ... هیچکدوم حرفی نمیزدیم ... بعد از چند ساعت وارد یه دشت شدیم ... افتاب داشت طلوع میکرد ... کم کم چشام سنگین میشد ... وای خدا من چقدر خوابالو شده بودم ... چشامو گذاشتم روی هم ولی دیگه نتونستم بازش کنم ...
چشامو باز کردم ... کجا بودم ؟! اطرافو از نظر گدروندم ... توی یه چادر بودم ... بلند شدمو رفتم طرف در چادر که یه دختر جوون اومد داخل ... با دیدن من لبخندی زدو گفت : بیدار شدی ؟
بهم نزدیک شد و دستشو دراز کردو گفت : من عاربلا هستم ... توهم روبی هستی درسته ؟
فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم ... اونم با لبخند گفت : استاد کارت داره ...
و منو کشوند از چادر بیرون ... دستمو روی چشام گذاشتم تا به نور عادت کنه ... تا اومدم چشامو دوباره باز کنم وارد یه چادر دیگه شدیم ... عاربلا تعظیمی کردو گفت : استاد ... اوردمش ...
به طرف قسمت تاریکی که عاربلا نگاه میکرد نگاه کردم ... پیر مردی با ریش و موهای سفید روی زمین نشسته بود ...
استاد _ میتونی بری ...
عاربلا بیرون رفت ... استاد به روبرویش اشاره کرد و گفت : بشین ...
بدون هیچ حرفی نشستم ... توی دستش یه چوب نقش دار تقریبا 50 سانتی بود ... ته ریششم به یه چیزی بسته بود ... قیافه جالبی داشت ...
استاد _ وارسام باید بره به سرزمین آبها ....
همینجوری عین خنگا داشتم نگاش میکردم ... ادامه داد : این جنگ نباید طولانی بشه ...
_ یعنی شما نمیتونید هرکانو شکست بدید ؟
استاد _ میتونم ... ولی سرنوشت چیز دیگه رقم زده ... هرکان باید به دست وارسام کشته شه ...
_ اون که نمیتونه ...
استاد _ میتونه ... ولی به کمک تو !
سرمو به شدت اوردم بالا که چندتا از مهره هام صدا داد ... با تعجب به استاد چشم دوختمو گفتم : شوخیتون گرفته ؟ اینهمه جادوگر نمیتونن شکستش بده بعد من ؟!
استاد _ با وجود تو وارسام به احساسش غلبه میکنه و میتونه به راحتی هرکانو شکست بده ...
هنگ کرده بودم ... این استاده از من چی میخواد ؟
استاد _ ازت میخوام باهاش بری ... تو توانایی اینو داری که به طرف خودت جذبش کنی ...
واه ... این ذهن منو خوند ؟!
استاد لبخندی زدو گفت : آره میتونم ذهنتو بخونم ... به حرفام فکر کن ... تو باید بری باهاش وگرنه هیزلند نابود میشه ...
بدون هیچ حرفی بلند شدمو اومدم بیرون ... سرم پایین انداختم ... چه جالب یعنی سرنوشت یه سری آدم توی دستای منه ؟ نه غیر ممکنه ؟؟! من نمیتونم باهاش برم ... آخه برم کجا ... نمیرم اصلا ... تصمیم گرفتم نرم ولی اون بچه هایی که توی هیزلند بودن چه گناهی کردن ؟! یعنی من میتونم نجاتشون بدم ؟!
به سر رفتم توی یه چیزی ... سرمو بلند کردم ... وارسام داشت با اخم نگام میکرد ...
وارسام _ جلوی پاتو نگاه کن بچه !
با بهم گفت بچه ... خودت بچه ای ... اخم کردم و خواستم از کنارش رد شم که بازومو گرفتو گفت : من باید برم ... یکی از بچه ها میبرتت به هیز لند ...
بازومو از دستش بیرون کشیدمو گفتم : بنده هم میام ...
نمیدونستم چجوری این حرفو زدم ... میخواستم باهاش لج کنم ... یا میخواستم ثابت کنم بچه نیستم .... نمیدونم ولی فقط داشتم به چشاش نگاه میکردم ....
وارسام _ چی داری میگی ؟!
_ منم باهات میام ...
بازوهامو گرفت توی دستش و گفت : تو هیچ جا نمیای ... یعنی من اجازه نمیدم ...
_ من به اجازه ی تو احتیاجی ندارم ...
داشت کفری میشد ... با صدایی که از خشم میلرزید گفت : من باید برم و حوصله ی این بچه بازی ها رو ندارم ...
بازومو از توی دستش بیرون اوردم و با صدای بلند گفتم : من بچه نیستم ... هر چی هستم از اون هرکان بزرگترم ....
نمیدونم چرا اینو گفتم ولی داشت روی اعصابم میرفت ...
وارسام _ تو اندازه اون بچه هم عقل نداری !
و به نوزادی که کنار چادری بود اشاره کرد .... بهش نزدیکتر شدمو گفتم : من میام و این به تو ربطی نداره !
و ازش دور شدم ... نمیدونستم باید کجا برم ... فقط اینو میدونستم که باید باهاش برم ... داشتم باهاش لجبازی میکردم یا واقعا میخواستم برای کمک کردن برم ؟!
و ازش دور شدم ... نمیدونستم باید کجا برم ... فقط اینو میدونستم که باید باهاش برم ... داشتم باهاش لجبازی میکردم یا واقعا میخواستم برای کمک کردن برم ؟! کمی که قدم زدم برگشتم همونجایی که بیدار شده بودم ... کسی توی چادر نبود ... از یکی پرسیدم که وارسام کجاست اونم نشونم داد ... رفتم طرف چادر ... کنارش که رسیدم صدای بلند وارسام باعث شد سرجایم بایستم
وارسام _ چی میگید استاد ؟ من اون بچه رو ببرم کجا ؟
استاد _ تو به اون احتیاج داری ...
وارسام _ نیرومندترین ادم اینجا به کمک یه دختر احتیاج داره ؟!
استاد _ تو نمیتونی بدون وجود اون مقابل هرکان بایستی !
وارسام _ میتونم ....
و با صدای نزدیک شدنش چند قدم رفتم عقبتر ... با عصبانیت پارچه ای جلوی چادر بود را کنار زد و بیرون آمد ... با دیدن من با خشم گفت : اینجا چیکار میکنی ؟
همونجور داشتم نگاش میکردم که به استاد که اومده بود بیرون گفت : این از من میترسه بعد میخواد جلوی اونا بایسته ؟!
استاد _ همه چیز که جنگیدن نیست ...
وارسام _ ولی الان اگه نجنگی میمیری ...
داشتم به دوتاشون نگاه میکردم ... وارسام رفت طرف اسبش که زین شده و آماده بود ... سوارش شدو گفت : بهتون ثابت میکنم که میتونم شکستش بدم ...
با تمام جرعتی که داشتم گفتم : تو باعث شدی سربازا بمیرن ... حالا هم باعث میشی بقیه مردم بمیرن .
وارسام با عصبانیت داشت نگام میکرد ... استاد با خونسردی داشت نگامون میکرد ... وارسام بدون اینکه از اسبش پیاده شه به طرفم اومدو گفت : اها یعنی با اومدن تو با من دیگه مردم نمیمیرن ؟!
_ من اینو نگفتم ولی میتونم سعیمو بکنم ...
پوزخندی زدو گفت : بچه جوون برو با دوستات بازی کن ...
ای خدا چرا این همش بهم میگفت بچه ؟! دلم میخواست سرشو بکوبم توی یه درخت ... میخواستم بهش بگم بفرما برو ولی نمیتونستم باید به مردم کمک میکردم ... ولی نمیتونستم وارسامو راضی کنم ...
رو به استاد گفتم : استاد یه اسب به من بدید ... خودم میرم ...
صدای قهقهه وارسام بلند شد : تو چجوری میخوای بری مگه راهو بلدی ؟
_ نه ولی میخوام به تو ثابت کنم بچه نیستم ....
دستشو قفل کرد به سینه اش و گفت : منتظریم خانم بزرگ !
سوار اسبی که اماده کردند شدم و پشت سر وارسام به راه افتادم . خیلی میترسیدم از اسب ... آهسته آهسته میرفتم ...
وارسام _ با این سرعت میخوای بیای ؟! امشبو اینجاییم !
_ تا به حال سوار اسب نشدم میترسم ...
و نگاش کردم ... داشت بهم میخندید ... از اینکه اعتراف کرده بودم که میترسم حرصم گرفت ... کمی ایستاد تا من به نزدیک شدم افسارو از دستم گرفت و گفت : میتونی همین راهو که اومدی برگردی !
افسارو از دستش بیرون کشیدم و با خشم گفتم : حالا دلیل اینو فهمیدم که چرا بقیه ازت بدشون میاد ...
با دیدن نگاهش فکر کنم خودمو خیس کردم ... جلوتر از من راه افتاد و گفت : همین جاده رو میگیری میای ... میرسی به یه دوراهی میای سمت چپ و بعدش همون جاده رو بگیر مستقیم بیا ...
چی ؟! داشت بهم آدرس میداد ؟ یعنی کجا میخواد بره ... بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت : تو که ادعا میکنی بزرگ شدی خودت بیا
و با شلاق پشت اسبش زد و بعد از چند لحظه ناپدید شد ... بغض کرده بودم ... چجوری منو توی اینجا تنها گذاشتو رفت ؟! تقصیر خودته .... چرا اون حرفو بهش زدی ؟ ... حقش بود ...
زیر لب زمزمه کردم : ازت متنفرم !
نمیتونستم به اسب سرعت بدم ... آروم آروم میرفتم ... هر چقدر جلوتر میرفتم از اینکه بهش اون حرفو زده بودم پشیمون میشدم ... اولاش فکر میکردم که باهام شوخی کرده ولی اون رفته بود ... اسب رو نگه داشتم ... خواستم بپرم پایین که پام توی جاپاییش گیر کردو با مخ خوردم زمین ... زمین خوردن من همانا و حرکت کردن اسب همانا .... پام هنوز توی جاپایی گیر بود ... صورتم به زمین کشیده میشد ... درد توی بدنم میپیچید ... با برخوردای سروصورتم با سنگا سرم گیج میرفت ... حس کردم اسب ایستادو ... یکی اومد طرفم و پامو از توی جاپایی دراورد و سرمو بلند کرد ... همه جا رو تار میدیدم ... چشام بسته شدن و دیگه چیزی نفهمیدم ....
چشامو باز کردم ... روی اسب بودم و داشتم حرکت میکردم ... دستی که دورم حلقه شده بود باعث شد به پشت سرم نگاه کنم ... وارسام با دیدن من گفت : خیلی کله شقی ...
اشکام سرازیر شدند ... دلم میخواست بزنمش ولی فقط میتونستم گریه کنم ... صورتم میسوخت و گردنم و سرم درد میکرد ... خودمو کمی ازش فاصله دادم ... دستمو گذاشتم روی سرم ...
وارسام _ درد داری ؟
دلم نمیخواست صداشو بشنوم ... جوابشو ندادم و چشامو بستم ...
-------------------------------------

دلم نمیخواست صداشو بشنوم ... جوابشو ندادم و چشامو بستم ... گشنه ام بود ... فکر کنم یه روزی بود که غذا نخورده بودم ... کیان باید اینجا میبود تا منو ببینه و بعد بگه شکمو ... وقت نمیکنم غذا بخورم ...
وارسام _ بگیر اینو بخور ...
چشامو باز کردم ... یه تیکه گوشت خشک گرفته بود جلوم ... ازش گرفتم ... کمی که خوردم اشتهام باز شد ... خیلی زود تموم شد ولی هنوز گشنه ام بود ... وارسام با خنده گفت : وقتی یه روز غذا نمیخوری همینا رو هم داره !
_ کجا داریم میریم ؟
وارسام _ استاد که بهت گفته ... سرزمین آبها ...
_ چجور جاییه ؟!
وارسام _ میری میبینی ... سرت گیج نمیره ؟!
سرمو به علامت نفی تکون دادم ... هیچ کدوم حرفی نمیزدیم ... چند ساعتی گذشت ... خورشید کمک کم داشت میرفت و جای خودشو به ماه میداد ... خسته شده بودم ...
_ من خسته ام استراحت نمیکنیم ؟!
وارسام _ امشبو باید بریم تا فردا اونجا باشیم ...
_ ولی من خوابم میاد ....
وارسام با خنده گفت : تو که نصف عمرتو خوابی ...
خنده ام گرفت .... راست میگفت ...
وارسام _ بگیر بخواب من دارمت ....
به اندازه کافی توی بغلش خوابیده بودم ... ولی الان خجالت میکشیدم ...
وارسام _ هدفت از اومدن چی بود ؟
_ بخاطر نجات ...
وارسام _ بغیر از این ...
_ دلیل دیگه ای ندارم ...
فشار دستشو روی بازوم زیادتر کرد ...
_ آخ دیوونه چیکار میکنی ؟
وارسام _ توئه وروجک گفتیو منم باور کردم ...
_ من دروغ نگفتم ...
وارسام _ دروغ نگفتی ولی راستشو هم نگفتی ...
دستاشو رها کردو ادامه داد : من خسته ام چند لحظه استراحت میکنیم بعد ادامه میدیم ....
اسب را ایستاند و پایین پرید ... منم پایین پریدم ... اسبو بست به یه درخت و و زینشو دراورد و گذاشت روی زمین و دراز کشید ... دستاشو روی چشاش گذاشت و گفت : زود بگیر بخواب وگرنه قول نمیدم ایندفعه بیدارت نکنم ...
روی زمین دراز کشیدم و دستمو گذاشتم زیر سرم ...
با صدای وارسام از خواب پریدم : بلند شو باید بریم ...
سوار اسب شدیم و شروع به حرکت کردیم ... از قسمت جنگلی خارج شدیمو وارد کوهستان شدیم ... چون محل عبور باریک بود اروم اروم میرفت ...
_ هوا تاریکه نمیتونیم این راهو بریم .... خطر ناکه !
وارسام _ اگه تو حرف نزنی میتونیم بریم !
دستمو گذاشتم روی دهنم و دست به سینه نشستم ... چند قدم بیشتر نرفته بود که وارسام گفت : آروم پیاده شو ...
پیاده شدم و کمی رفتم جلوتر ... وارسام خواست پیاده شه که اسب تکون خورد ... یکی از سم هاشو گذاشت کناره صخره و باعث شد بره پایین ... وارسام هم پاهاش به جاپایی گیر کرده بود ... باهاش رفت پایین ... صدای برخورد اسب با زمین منو به خودش اورد ... وارسام دستاشو کناره صخره گرفته بود و سعی در بالا اومدن داشت ... رفتم کنارشو دستمو دراز کردم طرفش : دستتو بده به من !
دستمو گرفت ولی من که نمیتونستم بکشمش بالا ... پاهام روی سنگریزه ها لیز میخورد ... داشتم به طرفش میرفتم ...
_ نمیتونم بکشمت بالا ...
وارسامو دسته منو رها کردو یه سنگی رو گرفت ... دستمو انداختم زیر بازوهاش بلکه بتونم کمکی بهش بکنم ... ولی نمیتونستم ... کم کم داشت میومد بالا که لیز خوردم واز پشت سرش رفتم پایین ... چشامو بسته بودم ولی توی هوا معلق بودم ... چشامو باز کردم ... وارسام منو کمی کشید بالا تر و گفت : چیزی نیست !
داشتم میلرزیدم ... منو کمی بالا برد و گفت : تو برو بالا ...
سعی میکردم دستمو به جایی بگیرم و برم بالا که یهو وارسام منو پرت کرد بالا ... ای جان قدرت ... زود از سرجام بلند شدم و رفتم طرفش ... داشت میومد بالا ... کمکش کردم ... به محض اینکه اومد بالا روی زمین دراز کشید ... کنارش نشسته بودم و گریه میکردم ... واقعا باورم نمیشد ... چند لحظه قبل نزدیک بود بمیرم ... وارسام بلند شد و نزدیکتر اومد و دستشو دورم حلقه کردو گفت : چیزی نیست ... تموم شد ...
ولی گریه ام شدت گرفت ... چون میدونستم تازه اول راهیم و این اتفاقات تکرار میشن ...
--------------------------------------------

ولی گریه ام شدت گرفت ... چون میدونستم تازه اول راهیم و این اتفاقات تکرار میشن ... بعد از چند لحظه که اروم تر شدم وارسام به آرومی گفت : میتونی راه بیای ؟
بلند شدم و پشت سرش شروع به حرکت کردم ... وارسام هر چند لحظه یه بار برمیگشت و منو نگاه میکرد ... چند ساعتی داشتیم میرفتیم ... هوا خیلی سرد بود ... برف هم شروع به باریدن کرد ... دستمو دورم حلقه کردم و داشتم توی دستم ها میکردم که وارسام ایستاد و روبه من گفت : میدونم سرده ولی تحمل کن ...
هیچی نگفتم ... تحمل نمیکردم چیکار میکردم ؟! کم کم دندونامم بهم میخورد ... چه آهنگی درست کرده بود ... نگاهی به وارسام کردم ... اونم مثل من میلرزید ... یه پیرهن آستین کوتاه پوشیده بود ... و منم یه پیرهن آستین سه ربع نازک ... وای خدا یخ زدم ... جس همیشه میگفت به آتیش فکر کنی گرم میشی ... من عقل کل هم همه ی تمرکزمو گذاشتم روی آتیش ... ولی دریغ از یک درجه گرما ... خنده ام گرفته بود ...
وارسام _ چرا میخندی ؟
وای این پشتش هم چشم داشت ؟!
_ دارم به حرفای جس میخندم ... وارسام ؟
برگشت نگام کردو گفت : چیه ؟
_ من کی برمیگردم ؟! دلم برای خونواده ام تنگ شده ...
وارسام _ نمیدونم ... خوش به حالت بخاطر یه کسایی زندگی میکنی ...
دلم به حالش سوخت ... نه مادر داشت نه از بقیه خیری دیده بود ... کمی سریعتر رفتمو کنارش شروع به قدم برداشتن کردمو گفتم : تو هم میتونی واسه خودت یه دلیل برای زندگی درست کنی !
نگام کرد ... لبخندی زدمو گفتم : زن بگیر ... بیش از سی سالته ...
وارسام _ باورت میشه همه از من بدشون میاد ؟
نگامو بهش دوختم ... توی چشاش غم عجیبی بود ... بی اختیار دستمو گذاشتم روی شونه اش و آهسته گفتم : یکی پیدا میشه که واقعا بخوادت ...
بهم زل زد و گفت : خودت چی ؟! دلت میخواد با یه حرومزاده ازدواج کنی ؟ با یکی که هیچ کنترلی روی نیروش نداره و چند تا بیگناهو بخاطرش کشته ؟ حاضری ؟!
سرمو انداختم پایین ... اهسته تر از قبل گفت : دیدی ؟! هیچکی دلش نمیخواد ...
راست میگفت ... کسی نمیتونست با این شرایطش بهش دل ببنده ...
وارسام _ مادرم ، ایوا ، فقط یه دختر 18 ساله بود که پادشاه بهش تجاوز کرد ... همه ی قبیله شون اونو طردش کردن ... مادرم مونده بود با یه بچه که توی شکمش بود ... بچه ای که پدرشو نمیشناخت ... به کمک یکی از دوستاش اومد به هیزلند ... اونجا همه جور کار قبول میکرد تا بچه اش سالم بمونه ... تموم امیدش من بودم ... شکم مادرم برامده شده بود وبخاطر همین بهش کار نمیدادن ... میخواستن بخاطر زنا اعدامش کنن ... مادر پادشاه برای دیدنش اومد وقتی اونو دید ... دلش به حالش سوختو اونو برد توی قصر به عنوان ندیمه خودش ... از مادرم مراقبت میکرد مثل دختر نداشته اش ... توی این مدت مادرم با پادشاه برخوردی نداشت ... روز تولد پادشاه ، که اونموقع شاهزاده بوده ، بوده ... همه داشتن برای جشن تدارک میدیدن ... توی یه راهرو درد مادرم شروع میشه ... کسی از اونجا رد نمیشده ... مادرم اونقدر جیغ میزده که شاهزاده متوجه میشه و میاد با دیدن مادرم شکه میشه ... ولی زود مادرمو میبره به اتاقش و بچه به دنیا میاد ... شاهزاده به مادرش میگه که اون بچه ی خودشه و همین باعث میشه که اونا باهم ازدواج کنن ولی یک هفته بعد از ازدواجشون مادرم میمیره ...
بهش نگاه کردم ... برق اشکو روی گونش دیدم ... سرما رو فراموش کرده بودم و به سرگذشت ایوا فکر میکردم ...
وارسام _ اون کلبه رو میبینی باید بریم اونجا استراحت کنیم !
به جایی که میگفت نگاه کردم ... تور ضعیفی توی تاریکی معلوم بود ... ولی نوری در دلم روشن شد ... با امید بیشتر قدم برمیداشتم ... نیم ساعت بعد به کلبه رسیدیم ... وارسام در زد ... بعد از چند لحظه پیرزنی با چراغی که در دست داشت در را باز کرد ... با دیدن وارسام لبخندی زدو جلوتر اومدو وارسامو بغل گرفت ...
وارسام _ چطوری ماروین ؟
ماروین _ اومدی پسرم ! دلم واست تنگ شده بود ...
هردو رفتن داخل ... هیچکدومشون به من تعارف نکردن که برم داخل ... همونجا ایستاده بودم که صدای بلند وارسام به گوشم خورد : بیا داخل دیگه !
قدم به داخل گذاشتم و درو بستم ... گرمای خونه حس لذت بخشی رو بهم داد ... وارسام کنار شومینه نشسته بود ... بهم اشاره کرد که برم کنارش ... رفتم کنارش نشستم و دستموبردم نزدیکتر ... وای خدا عاشق گرما بودم ... چشامو بستم ...

--------------------------------------------------------

وارسام _ خوابت میاد ؟
چشامو باز کردم و نگاش کردم ...
_ نه ! فقط دارم از گرما لذت میبرم ...
وارسام لبخندی زدو به ماروین که توی دستش دوتا لیوان بود نگاه کرد ...
ماروین _ وارسام ، معرفی نمیکنی ؟
وارسام با خنده گفت : کی باشه خوبه ؟
ماروین _ امیدوارم نامزدت باشه ...
وارسام نگام کردو خندیدو گفت : نه ماروین ... یکی از دوستای کله شقمه ...
اخمام رفت توی هم رومو ازش برگردوندم ... صدای خنده اش بلند شد ... ماروین یکی از لیوانا رو داد دستم و گفت : زیاد جدی نگیر !
خنده ام گرفت ...
وارسام _ باشه داشتیم ماروین ؟
ماروین لبخندی مادرونه زد و هیچی نگفت ... شام خوشمزه ای رو خوردیم البته بیشتر صبحونه بود و بعد از خداحافظی از ماروین دوباره راه افتادیم ... ولی اینبار پتویی رو که ماروین بهم داده بود رو دورم پیچیده بودم ... افتاب کاملا طلوع کرده بود ... ولی هنوز خیلی سرد بود و برف میومد ... وارسام جلوتر از من راه میرفت ...
_ وارسام ؟
وارسام _ ها ؟
توی دلم موند بگه بله ... نفس عمیقی کشیدمو رفتم کنارش و گفتم : یه چیز بگم ؟
وارسام _ بگو دیگه ...
_ استاد میگفت تو باید هرکانو شکست بدی .... میتونی ؟
بدون اینکه نگام کنه زل زد به جلوش و گفت : استاد واسه همین تورو باهام فرستاده ...
_ ولی من نمیتونم ماموریتمو انجام بدم ...
دستای سردمو گرفتو گفت : میتونی ...
دستام توی دستای گرمش جوون گرفت ... نمیدونستم چرا ولی سعی نمیکردم دستمو از توی دستش دربیارم ... هردومون ساکت بودیم ... از کوهستان دراومدیم ... وارد یه دشت شدیم ... همه جا قرمز بود ... با تعجب داشتم نگاه میکردم ... چمنای قرمز ؟!
وارسام _ میدونی این چمنا چرا قرمز هستن ؟!
_ وای خدا ... چه باحاله ...
وارسام _ افسانه ای هست که توی زمانای قدیم یه دختر کوچولو رو اینجا میکشن بعد از این کل چمنای اینجا قرمز میشه ...
با چشای از حدقه دراومده نگاش کردم که صدای خنده اش بلند شد ... این چرا میخنده ؟ داشته منو مسخره میکرده ... چشامو تنگ کردمو گفتم : نکنه منو مسخره میکنی ؟
همونجور که داشت میخندید سرشو کمی نزدیک تر اورد و گفت : خیلی جالب حرص میخوری ...
فکر کنم عین این گاو وحشی ها شده بودم که از دماغشون دود میومد بیرون ... رومو ازش برگردوندم و جلوتر شروع به حرکت کردم که باعث شد صدای خنده اش بلند تر بشه ... داشتم حرص میخوردم که نزدیکتر شد ... پشت سرم حسش میکردم ... پشت گوشم زمزمه کرد : خانم کوچولو ...
لحنش یه جوری بود ... قیلی ویلی شدم ... ولی به روی خودم نیوردم ... همونجور داشتم میرفتم که با لحن شیطنت آمیزی گفت : نخواستم اذیت کنما ولی خودت خواستی ...
تا خواستم به خودم بجنبم دستشو انداخت زیر پاهام و منو انداخت روی دوشش ... با حرص گفتم : منو بزار پایین ...
وارسام _ نچ ...
دیگه داشتم عصبانی میشدم ... با مشت کوبیدم توی کمرش و گفتم : بزارم پایین ...
ولی نه ... عین خیالش نبود ... همونجور که منو گرفته بود داشت راه میرفت ... دست به سینه زدمو گفتم : میزاریم پایین ؟
وارسام _ نه ...
دهنمو بردم نزدیکو شونشو یه گاز جانانه گرفتم ... وای دندونام شکست این سنگ بود یا ماهیچه ... بدون اینکه منو بزاره زمین برم گردوند و مچ دستامو با یه دستش گرفت و گفت : منو گاز میگیری ؟
زبونی واسش دراوردم که سرشو کمی جلوتر اورد ... یا خدا این میخواست چیکار کنه ... غلط کردم ... خدایا باز این رفت توی جلد بی حیاش ... من از همون وارسام بیشتر خوشم میاد ...
فاصله ی صورتش تا صورتم کمتر میشد ... چشامو بستمو گفتم : تروجان عزیزت منو بذار پایین ...
چند لحظه طول کشید ... وقتی که حس کردم روی زمینم چشامو آهسته باز کردم ... داشت جلوتر از من راه میرفت ... سرمو انداختم پایین و پشت سرش شروع به حرکت کردم ... هنوزم کشف نکرده بودم چرا این چمنا قرمزن ... اینم به سوالایی که قرار بود از اسپیانا بپرسم اضافه شد ... راستی این اسپیانا کجا رفته بود چند روز بود که نبودش ؟! فقط گیرم نیای ... داشتم به اسپیانا القاب زیبا نسبت میدادم که وارسام گفت : زودتر راه بیا ... اینجا نباید بیش از دوساعت بمونیم وگرنه مسموم میشیم ...
سرعتمو زیادتر کردم و دوشادوش وارسام شروع به حرکت کردم ...
---------------------------------------------

سرعتمو زیادتر کردم و دوشادوش وارسام شروع به حرکت کردم ... کل بدنم درد میکرد ... خسته بودم ...
_ میشه یکم استراحت کنیم ؟ خسته ام ...
وارسام ایستاد و نگام کرد و گفت : باشه ... بشین یکم استراحت کن ...
با ذوق روی زمین نشستم ... کمرمو کمی مالیدم ... وارسام پشت به من ایستاده بود و سرش پایین بود ... باز این چش شده بود ؟! روی زمین دراز کشیدمو چشامو بستم ... آخیش چه حالی میده ... همونجور داشتم بدنمو میمالیدم تا از دردش کم شه ... که یهو یکی گفت : سلام ...
چشامو باز کردم ... اسپیانا بالای سرم ایستاده بود ... سرجام نشستمو گفتم : بر فرض که علیک ... کم پیدا شدی ؟!
اسپیانا _ رفته بودم ماموریت ...
_ دیشب نزدیک بود ما بمیریم ...
به وارسام نگاه کردم ... دورتر از ما ایستاده بود و اخماش تو هم بود ... این چش شده بود ؟! با صدای اسپیانا از افکارم بیرون اومدم : راستی دوستت جس رفت ...
نگاش کردم ... یعنی فرناز نامرد رفت ؟!
_ واقعا رفت ؟
بغض کرده بودم ... اسپیانا سرشو به علامت تایید تکان دادو گفت : امتحانشو تونست انجام بده و فرستادمش بره ...
اشک تو چشام جمع شد ... سرمو انداختم پایین ... و از اونا فاصله گرفتم ... اشکام جاری شدند ... با صدای آروم وارسام بغضم ترکید : حالت خوبه ؟
_ فرناز رفته .... منم میخوام برم ... دلم برای کیان تنگ شده ... دلم میخواد بازم مامان و بابا رو ببینم ...
با صدای بلند داشتم حرف میزدم و گریه میکردم ... وارسام اومد نزدیکم و منو گرفت توی بغلش ... گریه ام شدت گرفت ... دلم میخواست بجای وارسام کیان بغلم میکرد ... دستامو که گرفته بودم جلوی صورتم باز کردمو حلقه کردم دور کمرش ...
وارسام _ تو هم میری ... ولی کمی دیرتر ...
_ نمیخوام ... میخوام الان برم ... اصلا چرا منو باید بیارن اینجا ؟!
وارسام _ سرنوشت واست رقم زده که بیای اینجا و به ما کمک کنی ...
با حرفش آروم تر شدم ... هنوز سرمو به سینش تکیه داده بودم ... به هق هق افتاده بودم ... سرمو گرفت توی دستش و اروم گفت : بریم ؟
سرمو تکون دادم ... لبخندی زدو دستشو دور شونه ام حلقه کردو راه افتادیم ... باورم نمیشد ... خیلی مهربون شده بود و باهام شوخی میکرد ... انگار اون وارسام نبود ... چند ساعتی بودکه شب شده بود ...
_ خسته شدم ... یکم استراحت کنیم ... خواهش ...
وارسام _ خودمم خیلی خسته ام ...
روی زمین نشست ... منم کمی با فاصله نشستم ... دلم میخواست دراز بکشم ... ولی حالا مگه این میخوابید ... از شانس بد من مشغول وارسی خنجرش بود ...
وراسام _ تو بخواب من فعلا بیدارم ...
بیخیال خجالت شدمو پشت بهش دراز کشیدم و زود خوابم برد ...
وارسام _ خانم کوچولو بیدار شو باید راه بیفتیم ...
وای خدا نمیذاره بخوابم ... بدون اینکه پشامو باز کنم گفتم : بزار بخوابم ...
وارسام _ نخیر باید بیدار شی ...
چشامو محکم بستم و غلت زدم ... حس کردم یه چیزی داره روی دستم میلغزه ... با ترس چشامو باز کردم ... وارسام چند سانتی من دراز کشیده بود و داشت با دستاش روی بازوم میکشید ... دستمو عقب کشیدم ... لبخندی زدو گفت : پس قلقلکی هستی ؟
بلند شدمو موهامو باز کردم و گفتم : نخیرم ... فکر کردم یه جکو جونوری روی بازومه ...
کمی موهامو تکون دادمو خواستم ببندم که وارسام گفت : چرا موهاتو باز نمیذاری ؟
_ خوشم نمیاد دورو برم بریزه ...
اومد پشت سرم نشست و گفت : بده من ببندم ...
داشتم از تعجب شاخ درمیوردم ... این این چش شده بود ؟! جنی شده بود ؟ چرا اینهمه مهربون شده بود ... ؟!!
کشمو دادم دستش و همونجوری ایستادم ... دستشو کشید توی موهام و گفت : موهات خیلی قشنگه ...
بخدا این یه چیزیش میشه ... وای نکنه ... الان تنهایی ام نکنه بخواد ... نه بابا بچه خوبیه ...
موهامو بست و گفت : بفرما تموم شد ...
یه آینه هم نداشتم نگا کنم ببینم چیکار کرده ... راه افتادیم ... چند ساعتی بود که راه میرفتیم ... دوباره وارد جنگل شده بودیم ... یه جنگل تاریک ... اما درختاش خوشگل بودن ... داشتم اطرافو نگاه میکردم که پام گیر کرد به یه شاخه و خوردم زمین ... با صدای جیغ من وارسام برگشت طرفم ... پام خیلی درد میکرد ... سرجام نشستمو پامو گرفتم توی دستم ... مچ پام قرمز شده بود ... وارسام کنارم نشستو گفت : چی شد ؟
_ نمیدونم ... خیلی درد میکنه ...
وارسام دستشو گذاشت روی مچ پام و بلندش کرد ... یه شاخه پیچیده بود دور پام ... وارسام بهم نگاه کردو گفت : باید این شاخه رو دربیارم از توی پات ...
با ترس نگاش کردم ...
وارسام _ درد داره پس راحت باش ...
_ نمیخواد دربیاری ...
با یکی از دستاش صورتمو گرفتو گفت : باید دربیارم ... داره خونتو میمکه ... باشه ؟
نفس عمیقی کشیدمو چشامو بستم که یهو یه دردی توی بدنم پیچید ... از ته دل جیغ کشیدم ... وارسام با یه دستش یرمو گرفت توی بغلش و گفت : تموم شد ...
و دستشو انداخت زیر پام و آروم گفت : نباید پاتو بذاری زمین تا خون نیاد ...
و با یه حرکت منو گرفت توی بغلش و راه افتاد ... هنوز درد داشتم ... اشکام گوله گوله پایین میومدن ...
وارسام _ نگا نگا ... چرا گریه میکنی دختر خوب ؟
هیچی نگفتم و هنوزم گریه میکردم ...
وارسام _ تو میخوای با این روحیه ات به من کمک کنی ؟ هرچی میشه که گریه میکنی ...
با عصبانیت گفتم : مثلا درد دارم ...
لبخندی زدو گفت : ابگا و عاربلا هم اوایل خیلی سختی کشیدن ... مثل تو خیلی گریه کردن ... یه بار یادمه از این شاخه ها رفت توی استخون عاربلا ... تا دوروز گریه میکرد ...
با چشمای گرد شده نگاش میکردم که صدای خنده اش بلند شد ... باز این منو مسخره کرد ؟! رومو ازش برگردوندم ... پسره ی بیخود ... فکر کرده من مسخره شم ...
وارسام _ ایندفعه دیگه مسخره ات نکردم فقط خیلی خوشگل میشی وقتی تعجب میکنی ...
این چی گفت ؟! وای چرا این اینجوری شده من میترسم ازش دیگه ...
وارسام _ من و عاربلا و ابگا و اسپیانا و فارکیل و ویشفا وقتی 15 سالمون بود این راهو پیاده اومدیم ... بدون هیچ وسیله ای ... غذامون رو از توی جنگل پیدا میکردیم ... ویشفا به خاطر خرابکاری اسپیانا یکی از گوشاشو از دست داد ... باید از سه تا سرزمین رد میشدیم تا به سرزمین آبها برسیم .... سرزمین آتش ، خاک ، طوفان ، ... توی سرزمین آتش من و ابگا که جلوتر از همه میرفتیم بین مواد مذاب گیر کردیم ... تونستم ابگا رو رد کنم ولی خودم وقتی پریدم خوردم زمین و کمرم سوخت ... توی اون دوتا سرزمین هم دردسر زیاد داشتیم ولی بالاخره برگشتیم ...
_ یعنی ما هم باید از اون سه تا سرزمین بگدریم ؟
وارسام _ آره ... نکنه ترس ورت داشت ؟!
نفس عمیقی کشدم تا به عبارتی ترسمو بفرستم پایین ولی موفق نشدم و با صدای لرزون گفتم : نه بابا ...
--------------------------------------------------------------------------------

با صدای من باز خنده ی وارسام بلند شد و منو بیشتر فشار داد ... جلل الخالق این چش شده بود ؟! دیگه داشتم کم کم ازش میترسیدم
_ میشه خودم بیام ؟!
نگام کردو خنده شو فروخورد و گفت : اگه از پات خون بیاد بیهوش میشی ... یکم صبر کنی میرسیم به یه جایی اونجا واست پادزهرو آماده میکنمو میدم بعد میتونی خودت بیای ...
هیچی نگفتم ... خودمم بدم نمیومد که خسته نشم ولی از شما چه پنهون یکم خجالت میکشیدم ...
وارسام _ تو کل زندگیم آرزو میکردم یه خواهر داشته باشم عین تو ... کله شق و لجباز و بامزه ...
_ الیویا خواهرته ... دوستت داره .
وارسام _ من از اون خونواده لعنتی خوشم نمیاد ... هیچ نسبتی بامن ندارن ... باعث شدن مادر من بمیره ...
فشار دستش به بازوم هرلحظه زیادتر میشد ...
وارسام _ اگه اون زن لعنتی نبود ... اگه به مادرم میرسیدن ...
دیگه داشتم صدای شکستن بازومو میشکستم ... طاقت نیوردم و صدای آخ گفتن به هوا رفت ...
وارسام نگام کرد و گفت : ببخشید ...
_ بزارم زمین ...
منو آروم گذاشت و کنارم نشستو گفت : درد داری ؟
اشک توی چشام جمع شد ... تازه دردو احساس کردم ...
_ تو به جز یه آدم بیخود هیچی نیستی ... مادرت مرد ولی کسی مقصر نبود نه پدرت نه ملکه ... هیچکی ...
اشکام ریختن روی گونم ... با دست دیگه ام بازومو مالش میدادم تا از دردش کم شه ...
هنوز کنارم نشسته بود ... سرمو انداخته بودم پایینو نگاش نمیکردم ... چرا باید هردفعه که حالش بد میشه سر من بدبخت خالی کنه ... مگه من کیسه بوکسشم ؟!
وارسام _ روبی ؟
وای خدا داشت برای اولین بار اسممو صدا میکرد ... ذوق زده شدم ... فقط خودمو نگه داشتم که نیشم باز نشه ... هنوز اخم کرده بودم دوباره صدام زد : روبی فقط تکون نخور ...
سرمو بلند کردم و نگاش کردم ... دستشو اورد نزدیک صورتم و گذاشت روی دهنم و گفت : تکون نخور تا خونتو بمکه ...
با ترس داشتم نگاش میکردم که دستشو آروم برداشت تونستم سرمو تکون بدم ... کنار پامو نگاه کردم یه چیزی عین موش روی پام بود ... یکم که بیشتر دقت کردم دیدم دوتا سر داره دهنمو باز کردم که جیغ بکشم که وارسام پرید طرفمو سرمو گرفتو دستشو گذاشت روی دهنم ...
وارسام _ اگه بمکه از دردت کم میشه ...
باز دوباره توی بغلش بودم ... گرمای تنش ... چشامو بستم ... اونم اروم دستشو از روی دهنم برداشتو گذاشت روی پام ... چم شده بود ؟ کم کم داشت درد میمومد توی بدنم بی اختیار دستمو گذاشتم روی دستاش ... دستمو گرفت توی دستش ... مگه نگفت دردم کم میشه این که داشت زیاد میشد ... دستمو مشت کردم ... سرمو اروم گرفت توی بغلش و گفت : جیغ نکش ...
اشکام میریخت روی لباس وارسام ... دردش قابل تحمل نبود ... دیگه نمیتونستم تحمل کنم ... پیرهن وارسامو مچاله کرده بودم توی دستم ... دهنمو باز کردم که جیغ بکشم ... وارسام دستشو چپوند توی دهنم ... شوری خون رو توی دهنم حس کردم ... نگام بهش افتاد ... صورتش تو هم شد ولی چیزی نگفت ... چشاش به پام بود ... دستشو از دهنم بیرون کشیدم ... گریه ام شدت گرفت ... دست پسر مردمو داغون کردم ... همونجور که داشتم گریه میکردم به پام نکردم ... جونوره داشت از روی پام پایین میرفت ... همینکه که چندسانت از پام دورتر شد با صدای بلند تری گریه کردم ... وارسام سرمو بلند کردو گفت : درد داری ؟
_ نه دستت ...
گریه نذاشت حرفمو بزنم ... وارسام با خنده سرمو بغل کردو گفت : میگم بچه ای بدت میاد ... بخاطر دست من گریه میکنی ؟!
سرمو تکون دادم که دستشو گرفت جلوی صورتم و گفت : نگا هیچی نشده ...
به دستش نگاه کردم داشت ازش خون میچکید ... وارسام با حالت بامزه ای گفت : البته این خونا رو جدی نگیر ...
بین گریه میخندیدم ... لبخندی زدو دستی که زخمی بودو کشید به موهام که صدام رفت هوا ...
_ بکش اونور دستتو خونیم کرد ...
وارسام با خنده ای که سعی میکرد قورتش بده گفت : زده ناقصم کرده بعد میگه ... منو نجاتم بدید از دست این ...
با خنده و قیافه حق به جانبی گفتم : تا دلتم بخواد ...
وارسام _ فعلا که تو خودتو به زور به من چسبوندی ...
_ ای بچه پررو ...
بلند شدم که درد توی پام پیچید به طوری که ضعف کردم ... وارسام منو نشوند و گفت : خیلی کله شقی ...
_ میدونم ...
صدای خنده ی هردومون هم زمان بلند شد ... چه زود باهم صمیمی شدیم ... وارسام اگه بخواد خوب باشه میتونه ... میتونه یه جنتلمن به تمام معنا باشه ... جنتلمن ؟! حرفای گنده گنده میزدما ...

---------------------------------------------------
دوباره وارسام منو بغل کردو راه افتادیم ... باهام شوخی میکردو حرف میزدیم ... چند ساعتی راه رفته بودیم که وارسام گفت : شما که خسته نمیشی ولی من خیلی خسته ام ...
منو گذاشت روی زمین و خودش کنارم نشست ...
وارسام _ درد نداری ؟
کمی پامو مالیدم ... نه درد نداشتم ... سرمو به علامت نفی تکون دادم ... کنارم دراز کشید ... چشاشو بست خودمم خوابم میومد ...
وارسام _ کمی بخواب ...
منم دراز کشیدم کنارش ... وارسام خیلی زود خوابش برد ... خوابم نمیبرد ... غلط زدم و رو به وارسام خوابیدم ... الان که خواب بود میتونستم بهش نگاه کنم ... موهای لخت سیاهش منو یاد کیان مینداخت ... بغض گلومو گرفت دلم واسش تنگ شده بود ... رومو ازش گرفتم و دستمو گذاشتم زیر سرم و به درختا که سقفی بالای سرمون درست کرده بودند چشم دوختم ...
_ سلام ...
از جا پریدم ... اسپیانا بود ... رفتم طرفش ...
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
صورتش خونی بود و دست چپشو گرفته بود توی سینه اش که احتمالا شکسته بود ...
اسپیانا _ هرکان به قصر حمله کرد ...
در بهت فرو رفتم ... سوفی ... امیلی ... و خیلی های دیگه اونجا بودن .
_ بچه ها ؟ سوفی ... امیلی ...
اسپیانا سرشو انداخت پایین و گفت : همه رو زندانی کرده ... ادوارد هم ...
_ ادوارد چی ؟
با صدای بلندم وارسام از خواب پرید ... با دیدن وضع اسپیانا اومد طرفمون ...
وارسام _ چی شده ؟
_ اسپیانا میگم ادوارد چی شده ؟
نمیدونم چرا ولی برام مهم بود بدونم چی شده ...
اسپیانا _ هرکان ... کشتش .
خشکم زد ... چی میگفت ؟!
وارسام _ من میکشمش ...
اسپیانا _ استاد گفت که بهتون بگم زودتر برید گردنبندو بیارید ...
وارسام با عصبانیت گفت : استاد یه بچه رو باهام فرستاده بعد توقع داره زودتر برم اون گردنبند لعنتی رو پیدا کنم ؟!
بهم برخورد ... هنوزم از اومدن من راضی نبود ...
اسپیانا _ ولی اون کمکت میکنه ....
وارسام داد زد : چه کمکی ؟ فقط توی دستو پائه ...
دستامو مشت کرده بودم ... بغضی که از شنیدن خبر مرگ ادوارد توی گلوم بود سرباز کرد و اشکام روی گونه ام جاری شدند ... راهی رو که داشتیم میرفتیمو ادامه دادم ... همونطور راه میرفتمو گریه میکردم ... کسی دستمو گرفتو کشید ... با گریه داد زدم : ولم کن ... فکر میکنه من خیلی مشتاق اومدن باهاش بودم ... استاد منو فرستاد تا تو بتونه به احساسش غلبه کنه و جلوی هرکان بایسته ...
اشکامو با پشت دستم پاک کردم ... وارسام روبروم ایستاده بود ... دستمو از دستش بیرون کشیدمو به راه افتادم ... اونم بی هیچ حرفی کنارم راه میرفت ... انگار هردومون فرد دیگه ای رو کنارمون احساس نمیکردیم ... غرق در افکار خودمون بودیم ... از دستش ناراحت بودم ولی نمیدونستم چرا ؟! چرا واسم مهم شده بود ؟
وارسام _ روبی ؟
جوابشو ندادم ...
وارسام _ میخوای تا آخر ماموریت باهام قهر باشی ... میدونم حرف بدی زدم ولی منظوری نداشتم !
با عصبانیت برگشتم طفشو داد زدم : منظوری نداشتی ... بهم میگی اضافی ام ... منم از مرگ ادوارد ناراحتم ...
باز دوباره اشکام جاری شدند ... از اینکه اینقدر ضعیف بودم و زود گریه ام میگرفت عصبانی بودم ...
وارسام _ از ادوارد بدم میومد ولی نمیخواستم بمیره ...
_ تو نمیتونی هرکانو نابود کنی ...
هیچی نگفت ... دوباره بدون هیچ حرفی راه میرفتیم ... یعنی میتونستیم نابودش کنیم ؟!
نمیدونم چند ساعتی بود که راه میرفتیم که وارسام نزدیکم شد و گفت : از اینجا به بعد سرزمین اتشه مراقب باش ...
و خودش جلوتر راه افتاد ... بدون حرفی پشت سرش میرفتم ... مواد مذاب نارنجی رنگ اطرافمون بود ... و ما از قسمتی میرفتیم که فقط سنگ بود ...
_ مگه اینا مواد مذاب نیستن ؟
وارسام _ چرا هستن ...
_ پس چرا این سنگا آب نمیشن ؟!
وارسام _ مردم اینجا این سنگها رو با خون اژدها شستن ...
داشتم با تعجب نگاش میکردم و راه میرفتم ...

زندگی غیر ممکن قسمت1

با کمال آرامش داشتم لباسمو میپوشیدم . دلم میخواست صدای کیانو دربیارم . مانتو مو که پوشیدم شروع کردم به درست کردن مقنعه ام . اَه چرا این صداش در نمیاد ... هنوز فحشش نداده بودم که صدای عصبانیش بلند شد : دختر بدو دیرم شد .
_ با دوستام میرم !!!
وارد اتاقم شد و به دیوار تکیه داد و زل زد بهم و گفت : زود باش ...
_ حرفمو نشنیدی ؟! با مریم و فرناز میرم .
کیان _ لازم نکرده خودم میبرمت .
مقنعه مو درست کردم از کنارش رد شدم و رفتم توی آشپزخونه . پشت میز نشستمو که مامان گفت : ساعت هفته مگه نمیری ؟
_ چرا میرم صبحونه بخورم !
کیان _ حالا شانس من بقیه روزا نمیخورد ولی الان ...
با حرص بلند شدم و از آشپزخانه بیرون اومدمو کیفم رو از روی مبل برداشتم و بعد از پوشیدن کفشم از خونه بیرون زدم . آروم آروم قدم میزدم و بدون توجه به بوق زدن های کیان آهنگی رو زیر لب زمزمه میکردم . از طرفی هم خوشم می آمد لجشو دربیارم تا اون باشه که جلوی دوستام منو ضایع نکند ...
کیان _ بیا سوار شو .
_ نمیخوام .
کیان _ کیانا لج نکن بیا .
چند قدم جلوتر رفتم که صدای چند نفر رو شنیدم که با کیان حرف میزدند . به طرفشون برگشتم . دو مامور پلیس کنار کیان ایستاده بودند .
مامور _ خانم ایشون مزاحمتون شدن ؟
کیان _ جناب سروان این خواهرمه ... کیانا بگو بهشون دیگه !
_ داداشمه ...
مامور از کیان عذر خواهی کرد و هردو رفتند . کیان به طرفم اومد و با حرص گفت : دیوونه کله شق .
پشتمو بهش کردم و راه افتادم که دستم کشیده شد . یک لحظه هنگ کردم . کیان منو کشید طرف ماشین و گفت : سوار شو باهات حرف دارم .
سوار شدم چون میدونستم اگه عصبانی شه چی میشه ... ماشینو روشن کرد و راه افتاد و شروع به صحبت کرد : تو چرا باز باهام لج کردی ؟ بخاطر دیشبه ؟!
_ تو حق نداشتی جلوی دوستام ...
کیان _ بنده برادرتم و حق خیلی چیزا رو نسبت به تو دارم .
با حرص گفتم : یه بار نشد منو جلوی دوستام ضایع نکنی .
با حیرت نگام کرد و گفت : وای کیانا فکر نمیکردم اینهمه بچه باشی ... تو کور بودی دوستات داشتن سیگار میکشیدن .
_ خب اون که من ربطی نداره زندگی خودشونه .
کیان _ خودت خوب میدونی که اونا دشمن تو هستن ... اگه خدا نکرده تو هم مثل اونا شی ...
_ اونقدر عقلم میرسه که مثل اونا نشم .
کیان _ آفرین دختر خوب ولی من دیشب بخاطر این اون کارو کردم که دیگه باهات دوست نباشن .
_ ولی ...
کیان دست سردمو توی دستش گرفت و هم زمان دنده رو عوض کرد و گفت : آبجی فسقلی خوب خودم با اونا رابطه نداشتی باشی بهتره اونا خیلی خرابن .
_ ولی نگار دختر خوبیه !
کیان _ ببخشیدا اگه دختر خوبی بود تو اون گروه نمیموند و تورو هم نمیکشید توی اون گروه .
چیزی نگفتم . حرفشو به شدت قبول داشتم ولی به شدت به نگار وابسته بودم و دوست نداشتم ازش جدا شم . با فشاری که کیان به دستم وارد کرد به خودم آمدم .
کیان _ به دادشی قول میدی که ...
_ باشه دادشی ببخشید که ناراحتت کردم .
گونه ام رو بوسید و گفت : آفرین حالا پیاده شو . دیرت شده !
تازه متوجه شدم که به مدرسه رسیدیم . از کیان خداحافظ کردم و از ماشین پیاده شدمو به طرف مدرسه دویدم . در هنوز باز بود ولی با دیدن بچه ها که سر صف ایستاده بودند همانجا ایستادم . راستش جرئت داخل شدن و روبرو شدن با خانم کریمی را نداشتم . داشتم با خودم کلنجار میرفتم که با صدای خانم کریمی اشهدم را خواندم : به به خانم زند بالاخره تشریف اوردید ؟
به طرفش برگشتم . وای خدا این کجا بود که ندیده بودمش ؟
_ سلام خانم .
کریمی _ علیک سلام . میشه بفرمایید ایندفعه چی شده بود که دیر اومدید ؟ نکنه ایندفعه داداشتون زایمان داشتن ؟
از حرفش خنده ام گرفت ولی خودمو کنترل کردم تا نخندم با خجالت گفتم : دیر بیدار شدم !
کریمی _ بفرمایید سر صف ، زنگ تفریح بیایید توی دفتر .
با گفتن ( با اجازه ) از او دور شدم . نفر آخر در صف ایستادم و کیفمو کنارم گذاشتم .


*****


در زدم و با فرناز و مریم وارد دفتر شدیم . کسی توی دفتر اتاق نبود .
_ کوشش پس ؟
فرناز _ مریم تو چرا اومدی ؟
مریم _ نمیدونم گفت بیا دفتر . تو چرا اومدی ؟
فرناز در حالی که به کاغذی که روی دیوار چسبانده بود نگاه میکرد گفت : درس خوبم !
من و مریم لبخندی زدیم که در باز شد . هر سه راست کنار هم ایستادیم ولی با دیدن پسر جوانی هر سه با چشمان گرد شده نگاهش کردیم . پسر جوان به ما لبخندی زد و گفت : ببخشید معطلتون کردم بفرمایید بنشینید .

--------------------------------------------------------------------------------

هر سه هنوز به پسر جوان نگاه میکردیم ... ای خدا این کی بود ؟! توی مدرسه ما تا حالا یه مرد هم نیومده بود بعد این چجوری اومده ؟؟!
پسر خندید و گفت : میشینید تا توضیح بدم کی هستم ؟!
اما هنوز نگاهش میکردیم ... پسر با دیدن وضع ما گفت : من اسپیانا هستم .
هنوز چیزی نمیگفتیم . پسر شانه شو بالا انداخت و روی صندلی نشست و گفت : کار من اینه که از افرادی که 17 ساله هستن امتحان بگیرم !
مریم _ امتحان ؟!
اسپیانا _ بالاخره زبون باز کردید ؟ فکر کردیم لالید ...
فرناز روی صندلی که روبروی اسپیانا بود نشست که اسپیانا ادامه داد : ایندفعه شما سه تا انتخاب شدید .
و ناگهان همه ی اطرافمون چرخید و بعد از یک دقیقه همه چیز عوض شد . اطراف نگاه کردم ... جانم ما توی جنگل بودیم ؟ در معنای کامل هنگ کردن بودیم . اسپیانا با دیدن وضع ما لبخندی زد. ادامه داد : خب حالا واستون توضیح میدم ، من قابلیت اینو دارم که شمارو به یه زمان یا مکان دیگه ببرم و اونجا ازتون امتحان بگیرم . که امتحان هر فرد جدا گونه هست .
مریم _ شفاهی یا کتبی ؟
اسپیانا _ عملی !
فرناز _ چی میگی من که هنوز نفهمیدم .
اسپیانا _ شما سه تا اومدید به یه زمان در انگلستان . تا یه مدت اینجا هستید و ما ازتون امتحان میگیریم و اگه قبول شدید برمیگردید خونتون .
_ و اگه قبول نشیم ؟
اسپیانا _ چندین امتحان میگیرم . خب چندتا نکته رو بگم قبل از عوض کردن لباساتون . نکته اول ...
از جیبش کاغذی را در آورد و ادامه داد : نکته اول : اسماتون عوض میشه ، مریم کمالی اسمش امیلی و کیانا زند اسمش روبی و فرناز منفرد اسمش جسیکا میشه .
نکته دوم : با افراد معمولی راجب اینکه چطوری اومدید اینجا حرف نزنید ...
نکته سوم : وقتی امتحانتون رو با موفقیت گذروندید با دستبندی که در دست چپ شما بسته میشه به زمان خودتون برمیگردید ولی 24 ساعت وقت دارید تا اونو از دستتون باز کنید تا به زمان خودتون برگردید و بعد از 24 ساعت خودبه خود برمیگردید . نکته چهارم : به اسمهایی که واستون گذاشتم همدیگه رو صدا بزنید .
نکته پنجم : 10 دقیقه توی زمان حال برابر 100 روز توی این زمانه و نکته آخر : من مراقبتون هستم و در مواقعی که آخرش به مرگ منجر شه به کمکتون میام ولی سعی کنید زیاد توی دردسر نیفتید .
هر سه با حیرت به حرفهای او گوش میدادیم . که مریم گفت : توی زمان حال متوجه غیبت ما نمیشن ؟
اسپینا _ الان اونجا بدل های شما نشستن سر کلاس و کسی متوجه نیست که شما نیستید .
مکثی کرد و گفت : سوال دیگه ای نیست ؟
هیچکدوممون چیزی نگفتیم که گفت : امیدوارم موفق بشید و زیاد توی دردسر نیفتید .
و غیب شد .

--------------------------------------------------------------------------------



از این به بعد با اسمهای مستعارشون مینویسم :

با غیب شدن او لباس ماهم تغییر کرد . هرسه با حیرت همدیگر را نگاه میکردیم که جسیکا گفت : این چی گفت ؟
امیلی _ ما خوابیم ؟!
جسیکا _ خنگ مگه خواب گروهی هم میشه ؟!
_ بچه ها چی شد یهو ؟
هر سه تامون با تعجب و حیرت اطرافو نگاه میکردیم . تنها چیزی که اطرافمون بود درخت بود . جسیکا به طرف درختی رفت و محکم با لگد به او زد و صدای آخش بلند شد در حالی که پایش را میمالید گفت : نه واقعیه !
امیلی _ اینجوری که معلومه باید چیزایی رو که بهمون گفتو انجام بدیم .
_ راه بیفتید تا شاید بتونیم بریم جایی و یه انسان پیدا کنیم .
هرسه به راه افتادیم حدود نیم ساعت گذشت که به کلبه ای رسیدیم .
جسیکا _ بچه ها کلبه هفت کوتوله !
خنده ام گرفت به طرف کلبه رفتم و پشت در ایستادم و در زدم . صدایی نیومد . دوباره در زدم . بازم هیچ صدایی نیومد . درو به آرامی باز کردم و وارد شدم . خانه کوچکی بود که میز چوبی چهار نفره ای گوشه ی آن بود . جسیکا و امیلی هم وارد شدند
امیلی _ چه نازه این خونه هه !
جس به طرف شومینه رفت و گفت : مثل فیلما ...
پشت میز نشستم و گفتم : بخدا خسته شدم . چی بود اسمش ؟
امیلی _ فکر کنم اسپیانا .
_ حالا هرچی . ای ایشالله مادرت به عزات نشینه که مارو گرفتار اینجا کردی ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که در باز شد و یه پسر با هیکل عین گوریل وارد شد . هنوز متوجه ما نشده بود . شمشیرشو گذاشت کنار در و سرشو بلند کرد . با دیدن با چند لحظه همونجوری خشکش زد . ولی خودشو جمع کرد و گفت : شما کی هستید ؟
از روی صندلی بلند شدم و عقب عقب به طرف جس رفتم که پسر دوباره با خشم پرسید : شما کی هستید ؟
امیلی _ ببخشید آقا در زدیم کسی جواب نداد . وارد خونتون شدیم . حالا میریم بیرون .
و دست هردومون رو گرفت . به طرف در رفتیم . امیلی درو باز کردو بیرون رفتیم و درو بستم و آهسته گفتم : حالا کجا باید بریم ؟
هیچ کدام جوابی برای این سوال نداشتیم . امیلی به راه افتاد و گفت : بالاخره تا قبل از غروب افتاب یه جایی رو پیدا میکنیم .
بی صدا جلو میرفتیم و محو اطرافمان بودیم .بیش از سه ساعت بود که راه میرفتیم . روی زمین نشستم و گفتم : من دیگه نمیکشم
جس هم نشست . امیلی با درماندگی به درختی تکیه داد و گفت : حاضرم الان با کریمی جون هم کلام بشم ولی اینجا ...
حرفش را ادامه نداد . جس در حالی که پایش را میمالید گفت : مریم ... اوخ ببخشید امیلی خانم من حاضرم الان سرکلاس اسماعیلی باشم .
لبخندی زدم و به امیلی نگاه کردم . به پشت سرما خیره شده بود و میلرزید . بلند شدمو رفتم طرفش و روبروش ایستادمو گفتم : مریم ؟
صدای خس خسی در گوشم پیچید . آهسته برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم . سگی با جثه ی بزرگ کنار جس ایستاده بود .
_ فرناز پشت سرت .
جس 180 درجه برگشت و با دیدن سگ خشکش زد . خواست بلند شود که گفتم : بلند نشو دیوونه . همینجور که نشستی بیا طرفمون .
جس کمی تکان خورد که سگ یک قدم به او نزدیکتر شد . واقعا وحشتناک بود . جس میلرزید و سعی میکرد جیغ نکشه . سگ به اون نزدیک شد و سرش رو کنار صورت اون برد . داشتم به راه فراری فکر میکردم که صدای کسی در جنگل پیچید : لامبو کجایی پسر ؟
سگ از جس دور شد و به طرف صدای برگشت .



--------------------------------------------------------------------------------

نفس آسوده ای کشیدمو به امیلی نگا کردم . هنوز میلرزید . دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم : عزیزم تموم شد .
تکانش دادم ولی هنوز به نقطه ای که سگ ایستاده بود نگا میکرد .
امیلی _ دیدی این همون سگی بود که ماهانو داغون کرد ! دیدیش ؟ اومده بود منم ...
جس روبروی امیلی استاد و صورتشو توی دستاش گرفتو گفت : نگام کن ... اون رفت .
امیلی _ نه اون اومده بود منو بکشه ...
_ اون رفته ....
با صدای فریاد جس امیلی از شک بیرون اومدو خودشو تو آغوش جس رها کردو شروع به گریه کرد . جس در حالی که امیلی رو آروم میکرد اونو روی زمین نشوند . به طرفشون رفتم که با صدای اسب ایستادم و به عقب نگاه کردم . دو سوارکار و همان سگ عظیم الجثه . یکی از سوار کارها از اسبش پیاده شد و به طرف من آمد و گفت : مشکلی پیش اومده ؟
جس با عصبانیت گفت : از صدقه سری سگ شماهاس .
سوار کار با تعجب ابروهایش را بالا انداخت و گفت : چی ؟
حوصله توضیح دادن را نداشتم پس گفتم : نخیر مشکلی پیش نیومده . میتونید برید .
و پشتم را به آنها کردم که دستم را گرفت و مرا به طرف خودش برگرداند و گفت : انگار جونت واست ارزش نداره میدونی ما کی هستیم ؟
دستمو با خشم از دستش بیرون کشیدمو گفتم : هر کی میخوای باش .
سوارکاری که هنوز سوار اسب بود پیاده شد و به طرف ما آمد و گفت : مشکلی پیش اومده چارلی ؟
پسر جوان عقب رفت و رو به دوستش گفت : نه عالیجناب .
پسری که فهمیدم عالیجناب اون یکیه ( ایول به استعداد ) گفت : اتفاقی افتاده خانم ؟
_ به دوستتون هم گفتم نخیر هیچی نیست فقط دوستم از سگ شما میترسه البته اگه بشه اسمشو سگ گذاشت .
پسره تمام سعی خودشو میکرد که نخنده ولی نتونست و با خنده گفت : من از طرف لامبو از شما معذرت میخوام .
خنده ام گرفت ... ای بابا اینا جای سگشونم حرف میزنن ... بهشم میاد سگ باشه ... نه نه به اون دوست وحشیش بیشتر میاد ... چی بود اسمش آها چارلی ... چه اسم زشتی .
_ من شاهزاده ادوارد هستم و اینم یکی از بهترین شوالیه های قصر چارلی .
_ خوشبختم منم روبی ، دوستانم جسیکا و امیلی .
ادوراد _ میتونیم تا یه جایی شمارو همراهی کنیم ؟
جانم ؟؟؟؟ چه زود پسرخاله شد واسم ... غلط نکنم یه افکار شوم و شیطانی ای داره توی سرش ... میخواد مارو سربه نیست کنه نه مادر ....
_ ممنون . ما دیگه باید بریم .
و به سرعت رفتمو دست امیلی و جس رو گرفتم و آهسته گفتم : در رید اینا زیادی مشکوکن .
و از اونا فاصله گرفتیم . خدارو شکر دنبالمون نیومدن و راهشونو کشیدنو رفتن . کمی از سرعتمون کم کردیم رو به امیلی گفتم : خوبی دختر شجاع ؟
سرشو تکون داد که جس گفت : من گشنمه میدونید چند ساعته غذا نخوردیم ؟
_ باید یه جایی رو پیدا کنیم توی جنگل خطرناکه .
امیلی _ یک یا دوساعت دیگه آفتاب غروب میکنه .
جس در حالی که جلوتر از ما راه میرفت گفت : جان من امروز رو شانسیما همش پسر خوشگل میبینیم .
زدم پس گله شو گفتم : ای مرده شور هیزت ببرن . من اصلا یادم نیست چه شکلی بودن .
جس _ آره جوون عمه خانمت !!!
امیلی _ چارلیه از همشون خوشتیپ تر بود .
منو جسی با تعجب ایستادیمو به امیلی چشم دوختیم . که امیلی به خنده گفت : چیه ؟ مگه من دل ندارم ؟
جس _ بمیرم این حالش بد بود اینهمه توجه کرد اگه سالم بود پسر مردمو قورت میداد .
امیلی _ گمشو ... فقط یه نظر نگاش کردم همون موقع که دست اینو گرفته بود .
و به من اشاره کرد . بیخیال به حرفای اون دوتا گفتم : بچه ها سعی کنید حتی توی تنهایی هامون هم به اسمای مستعار همدیگه رو صدا بزنیم میترسم دردسر شه .
جس احترام نظامی کرد و گفت : چشم قربان .
لبخندی زدمو به راهمون ادامه دادیم .
*****
امیلی _ چند ساعته توی تاریکی داریم راه میریم . بخدا گم شدیم .
_ گم نشدیم زود تر بیایید .
جس _ تا الان دوازده بار اینو گفتی ولی من مطمئنم اینجا رو بیش از 3 بار اومدیم .
امیلی سعی کرد خنده اش را پنهان کند .
_ نیشتو ببند بخدا میزنمتونا .
صدای خنده ی امیلی و جس بلند شد . خودم هم خنده ام گرفته بود . با شوخی به راه افتادیم هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که صدایی مارا سرجایمان خشک کرد . جس به من چسبید و گفت : چی بود این ؟
صدای خرد شدن برگها باعث شده بود ترسمان دوبرابر شود . با ترس به اطراف نگاه میکردیم که صدایی باعث شد هر سه جیغ بکشیم : شما این موقع شب اینجا چیکار میکنید ؟
به طرف صدا برگشتیم . دختر جوانی در تاریکی به طرفمان می آمد . در چند قدمی ما ایستاد و گفت : نترسید کاریتون ندارم .
_ سلام .
دختر با من دست داد و گفت : چرا اینجایید ؟
_ گم شدیم .
دختر جوان درحالی که با امیلی و جس دست میداد گفت : من سوفی هستم .
ما هم خودمونو معرفی کردیم و پشت سر سوفی به خانه اش رفتیم . سوفی ما را داخل کلبه اش راهنمایی کرد و پشت سرما وارد شد و به طرف جایی که حس میکردم آشپزخونه هست رفتو گفت : گرسنه که هستید ؟
جس _ من که دارم میمیرم ... یه روز کامله غذا نخوردم .
هرسه به حرف جس خندیدیم . سوفی وسایل هارو روی میزی چید و گفت : خوراک خرگوشه . امیدوارم خوشتون بیاد
هرسه نگاهی به غذاها کردیم و سپس شروع به خوردن کردیم .


--------------------------------------------------------------------------------

هرکان : اسمی تخیلیه که توی داستان توضیح میدم کیه .

سابلانتا : اسم یه قبیله هست که جادوگرن و از جادو برای نیات خوب استفاده میکنن و زن ها قدرتشون از مردا بیشتره . ( توی این قبیله )

کلابیتا : اسم قبیله ای که کنار سابلانتا ها زندگی میکنن و با اونا خوبن ولی با بقیه انسان ها مشکل دارن . افراد این قبیله بعد از 20
سالگی قابلیت اینو دارن که یه قدرت از قدرت های هفتگانه انتخاب کنن و فقط تا اخر عمر همین قدرتو دارن .

قدرت های هفتگانه : تغییر چهره . قدرت بدنی زیاد . شفا بخشی ( زنده کردن هم زیر مجموعه این هست ) . حرکت در زمان ( توقف زمان و رفتن به گذشته و آینده البته رفتن به آینده با اجازه استاد بزرگه ) . نامرئی شدن . بزرگ یا کوچک کردن جثه . خواندن ذهن یا تله پاتی .

استاد میرهاس ریش سفید قبیله کلابیتا هست که هفت تا شاگرد داره که هرکدومشون استاد یکی از این قدرتهان .

بقیه توضیحات توی داستان میاد :


صبح با صدای جس چشامو باز کردم .
_ اگه اینا گذاشتن من بخوابم !
جس _ تنبل خانم بلند شو ساعت طرفای دهه .
بلند شدمو بهش نگا کردمو گفتم : تو ساعتت کجا بود ؟!
جس _ دوست خل خودم ... از روی آفتاب .
از خنگی خودم خنده ام گرفت . از اتاق اومدم بیرون سوفی و امیلی در حال خوردن صبحانه بودند .
_ سلام صبح بخیر .
امیلی _ سلام به روی ماه نشسته ات .
لبخندی زدمو رو به سوفی گفتم : کجا باید صورتمو بشورم ؟
سوفی _ بیرون از چاه باید آب بیاری بیرون . بیام کمک ؟
_ نه خودم میتونم .
از کلبه بیرون اومدم . نفس عمیقی کشیدمو با لذت به اطراف نگاه کردم .
_ اومدن به اینجا همینش خوبه . هرروز توی جنگل و طبیعت باشی .
از حرفم خنده ام گرفت . به طرف چاه رفتم . سطلو گرفتم دستم و انداختمش توی چاه . و طنابو گرفتم تا بکشم بالا ولی با شنیدن صدایی بدون هیچ حرکتی سرجایم ایستادم . صدای قدمهایی که به من نزدیک میشد وحشتمو بیشتر میکرد .... ای خدا بگم چیکارت نکنه ... اونموقع که کیان میگفت برو تکواندو تا دوتا حرکت بلد باشی تا بتونی از خودت دفاع کنی چرا نرفتی ؟! حالا اگه بخواد اذیتت کنه چی ... تنها حرکتی که بلد بودم را در ذهنم مرور کردم . پشت سرم حسش میکردم . نفسم را در سینه حبس کردم وبا بستن چشمانم به سرعت به عقب برگشتم و با آخرین توانم به وسط پای فرد ناشناس زدم . وقتی که حس کردم از درد روی زمین نشسته است چشمم را باز کردم ... صورتش از درد کبود شده بود . بهش توجه کردم چقدر آشنا بود این ....؟ هر چی به مغضم فشار اوردم نفهمیدم کیه ؟!
با صدای خفه ای گفت : بازم تو ؟!
با بدبختی بلند شد . وای اینکه همون شوالیه هه بود ؟! چی بود اسمش ... آها چارلی
چارلی _ چرا من همه جا باید تورو ببینم ؟
_ شما هرجایی که من هستم هستید .
چارلی _ بیا یه چیزی هم باید بدیم به خانم تا ناراحت نشه . عوض معذرت خواهیته ؟!
به طرف کلبه سوفی رفتم و بدون اینکه برگردم به طرفش گفتم : من کار اشتباهی نکردم که عذر خواهی کنم .
درو باز کردم و وارد کلبه شدم . پشت میز نشستم و زیر لب گفتم : پسره پررو .
امیلی خواست حرفی بزنه که در باز شد و چارلی داخل شد . سوفی با دیدن چارلی با خوشحالی به طرفش رفت و گفت : سلام .
مشغول خوردن شدم . سوفی با ذوق گفت : بچه ها شوهر من چارلی و چارلی اینا ...
چارلی _ میشناسمشون عزیزم دیروز توی جنگل دیدمشون .
و روی یکی از صندلی ها نشست و گفت : اینجا امن نیست شوالیه های هرکان دارن به اینجا نزدیک میشن . دیشب در نزدیکی کلبه جک دیده شدن .
سوفی _ پس فاصله زیادی ندارن .
چارلی _ نه ولی اونا فقط توی شب حرکت میکنن پس وقت داریم زود اماده شید .
سوفی به قصد اماده کردن وسایل هایش بلند شد که چارلی گفت : هیچی نمیخواد برداری باید زودتر بریم .
و رو به ما گفت : خانما شما هم زودتر آماده شید اینجا واسه ی سه خانم جوان امن نیست .
امیلی که هنوز روی صندلی نشسته بود گفت : هرکان چیه ؟
چارلی _ شما راجبش چیزی نشنیدید ؟
وای حساب اینجاشو نکرده بودیم . هرسه دنبال جواب میگشتیم که جس گفت : پدر من راجبش بهم گفته بود ولی فکر نمیکردم واقعیت داشته باشه آخه میگفتن یه جادوگره ...
من و امیلی از این سرعت عمل و جوابی که جس جور کرد چشامون چهارتا شد .
چارلی _ هرکان برادرزاده پادشاهه من خودم به شخصه ندیدمش ولی شنیدم ساحره قهاریه .
_ ساحره ؟ یعنی زنه ؟
چارلی به من نگاهی انداخت و گفت : یه دختر 17 ساله هستش .
چشای هر سه تامون چهارتا شد . این چی میگفت ... یه دختر 17 ساله چطوری میتونه یه جادگر باشه ؟!
_ احتمالا با جادو جوون مونده نه ؟!
چارلی _ نه من خودم نوزادیشو یادمه .
امیلی _ آخه یه دختر 17 ساله ؟
چارلی _ باور کنم درمورد سابلانتاها هم چیزی نشنیدید ؟!
خواستم بگم نه که سوفی به جمعمون پیوست و در حالی که خنجرشو کنار کمرش میذاشت گفت : خودم براتون همه چیو توضیح میدم بهتره بریم .
بلند شدیم بدون اینکه حرف دیگری بزنیم بیرون آمدیم .


--------------------------------------------------------------------------------



--------------------------------------------------------------------------------

چارلی کالسکه ای رو اماده کرد و به سوفی گفت : من باید برم دنبال جک شما برید سمت قلعه . مراقب باش .
سوفی رو بوسید و سوار اسبش شد و از اونجا دور شد . سوار کالسکه شدیم . عقب نشستم و دوباره غرق تماشای اطراف شدم که سوفی گفت : مادر هرکان عضو یه قبیله ای به نام سابلانتا بود . توی اون قبیله بزرگ شدو فنون های لازمو یاد گرفت سیلار به قدری قدرتمند شده بود که به راحتی میتونست شاگرد اعظم استادشو که پسری از قبیله کلابیتا بود رو شکست بده . سیلار خیلی لجباز بود وبخاطر لجبازی با برادرش بود که همسر سم یا همون شاگرد اعظمه شد . نیروی این دونفر در یه دختر جمع شده که اسمش هرکانه . بعد از به دنیا اومدن هرکان سیلار و سم توی یه حمله کشته شدند و هرکان که چند ماه بیشتر نداشت به قصر اومد . مادر من ازش مراقبت میکرد . هفت سالش شده بود که از قصر زد بیرون و دیگه کسی از هیزلند اونو ندیده . حالا داره میاد ...
هیچکدوممون چیزی نمیگفتم واقعا باورمون نمیشد ... توی دوروز زندگی ما عوض شده بود ... از جایی که میگفتن جادویی وجود نداره اومدیم به جایی که بنه و اساسش جادوگریه ... ذهنم اینقدر نمیکشید ... چشامو بستمو گوش به صدای چرخ های کالسکه سپردم ... نمیدونم چند دقیقه چشام بسته بود که سوفی داد زد : مراقب باشید .
چشامو باز کردم . سوفی سرعت کالسکه رو چند برابر کرد و در حالی که افسار را به دست امیلی میداد گفت : همینجوری ادامه بده
و خودش پرید کنارمو تیر کمونیو از زیر چتویی که کنارم بود در اورد ... هنوز متوجه اطرافم نشده بودم . سه سوار کار به اسبهای سیاه به دنبال ما بودند ... سوفی تیرکمونو به طرف یکیشون نشونه گرفت و رها کرد . تیر به بازوی یکی از انها خورد ولی سرعت سوار کار تغییری نکرد و فقط تیر را از دستش بیرون آورد و به طرفی پرت کرد . سوفی درحالی که تیر دیگری در کمان میگذاشت با عصبانیت گفت : اَه شفا دهنده هستش .
دوباره تیر کمانش را بلند کرد اینبار اسب سوارکاری که جلوتر بود را نشانه گرفت و رها کرد . به محض برخورد تیر با عضله های اسب ، اسب بیچاره با پوز خورد زمین و سوار کار هم چند متر آنطرف تر پرت شد .
امیلی _ کدوم طرف ؟ کدوم طرف ؟
سوفی به طرف امیلی برگشتو گفت : طرف راست .
یکدفعه سوفی دستشو گذاشت روی سرشو نشست کف کالسکه . خودمو رسوندم کنارش که گفت : به حرفم گوش ندید .
با تعجب یه تای ابرومو انداختم بالا که یهو صدای جیغ جس بلند شد . یکی از سوار کارا زیادی نزدیک شده بود . جس خودشو به طرف من کشید . هر دومون میلرزیدیم که امیلی با صدای بلند فریاد زد : اینو یکی بزنه الان کالسکه چپه میشه ...
داشتم دنبال وسیه میگشتم که چشمم به پتوو افتاد بلندش کردمو گفتم : جس اماده ...
کمی نزدیکتر رفتیمو با یه حرکت پتو را انداختیم سر سوارکاره که کمی از سرعتش کم شد . با خوشحالی جیغ میزدیم که سوفی بلند شدو گفت : وایسا .
هر سه با تعجب نگاش کردیم . خواست بره طرف امیلی که جس دستشو گرفتو گفت : برای چی وایسیم ؟
سوفی _ اونا دوستن و به کمک نیاز دارن ...
_ سوفی چی میگی اونا نزدیک بود تورو بکشن .
سوفی _ اونا دوستن و به کمک نیاز دارن ...
جس نگام کردو گفت : این چرا عین نوار ضبط شده تکرار میکنه ؟
_ نمید ....
سوفی به طرف امیلی حمله ور شد و خواست افسار رو از دستش بگیره که جس از پشت محکم گرفتشو گفت : چیکار میکنی سوفی ؟
سوفی به آرنجش به سینه جس کوبید و دوباره خواست به طرف امیلی حمله ور شود که محکم زدم توی پاش و گفتم : ببخشید ولی مجبورم .
با صورتی سرخ خواست بیاد طرفم که جس پیش پاش کردو کنار پام افتاد . به طرفش خم شدم ببینم چیزیش نشده باشه که پامو گرفت و منم خوردم زمین . حس کردم دماغم توی صورتم پهن شده . خواستم بلند شم که موهامو چنگ زدو خنجرشو گرفت کنار گلوم و با صدایی که از خشم میلرزید گفت : گفتم برگرد ... وگرنه میکشمش .

--------------------------------------------------------------------------------

جس گفت : سوفی چیکار میکنی تو به ما گفتی اونا خطرناکن ...
سوفی چاقو را بیشتر فشار داد که باعث شد صدایی که سعی میکردم خفه اش کنم دربیاد : آخ ...
جس با نگرانی نگاهشو به من دوختو گفت : امیلی وایسا ...
امیلی افسار رو با تمام زورش کشید و اسبها شیهه کشان ایستادند . سوفی درحالی که منو میکشید به از کالسکه پایین پرید و گفت: هرکار اشتباهی کنید میکشمش ...
در حالی که موهامو میکشید به طرف خلاف جهتی که میرفتیم شروع به حرکت کرد .
_ سوفی کجا میری ؟
سوفی _ خفه شو میفهمی ...
چند متری دورتر نشده بودیم که چیزی به محکم به سر سوفی خورد و سوفی بیهوش شد و روی زمین افتاد . نفس عمیقی کشیدمو به برگشتم . با دیدن اسپیانا نیشم باز شد .
اسپیانا _ مگه نگفتم خودتو توی دردسر ننداز .
بی توجه به حرفش لبخندی زدمو گفتم : ممنون اسی جووون
از لفظ من خنده اش گرفت ولی سعی میکرد جدی رفتار کنه .
اسپیانا _ یکی داشت مغز سوفی رو کنترل میکرد . اگه تا یک ساعت دیگه پادزهرو بهش ندم ممکنه آلوده شه .
_ خب برو واسش بیار ...
اسپیانا در حالی که سوفی رو در آغوشش میگرفت گفت : باید ببرمش پیش استاد میرهاس .
و رفت طرف کالسکه . جس و امیلی با دیدن ماها از کالسکه فاصله گرفتنو به طرفمون اومدن .
امیلی _ خوبی ؟
_ آره .
جس _ تو از کجا پیدات شد ؟
اسپیانا نگاهشو به جس دوختو گفت : مثلا اومدم نجاتتون بدم ....
جس _ آها ... حالا سوفیو کجا میبری ؟
اسپیانا سوفیو گذاشت توی کالسکه و گفت : وقت ندارم توضیح بدم ...
_ با کالسکه میبریش ؟
اسپیانا _ آره هنوز نمیتونم یکی دیگه رو با خودم ببرم باید از کالسکه استفاده کنم .
_ یک ساعت وقت داری بعد با کالسکه میری ؟
اسپیانا با لبخند تمسخر آمیزی گفت : خانوم نابغه پس با چی برم ... ؟!
به اسبها اشاره کردمو گفتم : نگو که نمیتونی با اسب بری ...
اسپیانا چیزی نگفت و به طرف یکی از اسبها رفت و مشغول باز کردنش شد . جس اومد کنارمو گفت : چه خنگه
امیلی _ هیس ... زشته .
و رو به اسپیانا گفت : ما باید کجا بریم ؟
اسپیانا درحالی که یکی از تسمه ها رو باز میکرد گفت : نمیدونم این امتحان شماست خودتون تصمیم میگیرید .
_ ما الان توی یه جنگیم بعد تو به امتحان فکر میکنی ؟!
اسپیانا _ اینم از شانس خوب شما بوده که ...
صدای چند اسب باعث شد اسپیانا حرفش را ادامه ندهد و غیب شود .
جس _ این کجا رفت ...
هنوز حرف جس تمام نشده بود که چند سوار کار به ما نزدیک شدند .
امیلی _ اینا کی هستن دیگه ؟
با نزدیک شدنشون ادوارد رو شناختم .
_ ادوارد خودمونه ...
جس از لحنم خنده اش گرفت . کاملا به ما نزدیک شدند . ادوارد از اسبش پایین پرید و به طرفمان آمد : خانمها شما اینجا چیکار میکنید ؟
در کمال پررویی بدون تعظیم گفتم : چارلی مارو فرستاد به قصر ولی بین راه بهمون حمله کردن ...
ادوارد _ سوفی همراهتونه ؟
به داخل کالسکه اشاره کردم و گفتم : ذهنشو کنترل میکردن ...
ادوراد نزدیک سوفی رفت و دستشو گرفت ... و بعد بغلش کرد و به طرف اسبش رفتو به یکی از سربازا گفت : خانوما رو ببر قصر .
و خودش سوار اسبش شد و با دونفر دیگه با سرعت از ما دور شدندو توی درختا گم شدن . به سرباز نگاه کردم ... زیادی جوون میزد . با اسبش اومد کنارمون و گفت : سوار شید و دنبالم بیایید .
امیلی _ اون اسبه باز چجوری ببندیمش ؟
پسرک با تعجب به امیلی نگاه کردو گفت : تسمه ها رو باید ببندی !
_ ما از اسب میترسیم .
پسرک با حرص از اسبش پایین پرید و مشغول بستن تسمه ها شد . کناره ی کالسکه نشستمو گفتم : بچه به خدا دیگه مخم نمیکشه ... اینجا چجور جایی دیگه ....
جس هم کنارم نشست و گفت : اره من که دیگه هنگ کردم ...
پسرک به طرف اسبش رفت و گفت : سوار شید .
امیلی هم سوار شد و کالسکه رو به حرکت دراورد ... محو اطرفمون بودیم . پر از درخت ... از جنگا که خارج شدیم وارد یه دشت سبز شدیم خیلی قشنگ بود ...
امیلی _ بچه ها اونجا رو ...
به طرف امیلی رفتیم .... تقریبا دوسه کیلومتر بعد قصر زیبایی قرار داشت .
_ واو خیلی ...
پسرک پرید توی حرفمو گفت : اگه یکم افسارو شل کنی اسبها تند تر میان ...
امیلی نگاهی به اون کرد و گفت : ما عجله ای نداریم داریم از منظره لذت میبریم .
جوان _ شما اگه مشکلی ندارید من دارم ... ما توی یه جنگ هستیم دلم نمیخواد بخاطر شما سه نفر نتونم برم پیش لشکریان .
جس _ خب برو ... اون قصره ما میریم دیگه .
جوان _ اگه تونستید برید تا اونجا داخلش نمیرید چون کشته میشید ...
_ باشه بابا . امیلی تندتر برو آقا برن به قرارشون برسن .


--------------------------------------------------------------------------------

دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم . نزدیکی قصر که رسیدیم پسر جوان یه چیزی از توی لباسش در اورد و گرفت توی هوا و داد زد : ساینیلاس ...
دروازه با صدایی باز شد . پسر جوان رو به ما گفت : شما برید داخل من باید برم .
و بدون اینکه منتظر جوابی از ما باشد با سرعت از کنارمان رد شد . امیلی کالسکه رو به داخل هدایت کرد . وارد شهر کوچکی شده بودیم محو اطراف بودیم .
جس _ عین فیلم مرلینه ...
امیلی _ من چقدر به تو میگم اینقدر ماهواره نگا نکن .
جس خواست چیزی بگه که صدایی باعث شد هرسه مون به طرفش برگردیم : ببخشید ؟
دختر جوانی که موهایش را دم اسبی بسته بود و لباسی همانند لباس شوالیه ها پوشیده بود . هرسه به او نگاه میکردیم که گفت : من آلیس هستم ...
امیلی از کالسکه پایین پرید و با آلیس دست داد و ما را معرفی کرد و در آخر افزود : با سوفی داشتیم میومدیم که بین راه بهمون حمله کردن . سوفی حالش بد شد . ادوارد بردش و یه پسری مارو اورد اینجا ...
از خلاصه کردن امیلی خنده ام گرفت . آلیس با تعجب گفت : ادوارد کیه ؟
جس _ همین شاهزاده تون دیگه ...
آلیس لبشو گزیدو گفت : عالیجناب رو میگید !!
جس _ اوهوم .
آلیس چیزی نگفت و به راه افتاد هرسه پشت سر او میرفتیم همونجور که میرفت گفت : من نمیدونم شمارو باید کجا ببرم فعلا برید پیش ماریا تا وقتی عالیجناب اومدن ...
_ آلیس ....
هرچهارنفرمون به طرف صاحب صدا برگشتیم . برای اولین بار با دیدن چارلی ذوق کردم .
چارلی _ کو سوفی ؟
امیلی با من من گفت : تو راه بهمون حمله کردن ...
چارلی با نگرانی گفت : نگو که چیزیش شده ...
امیل _ نه نه حالش خوب بود ...
چارلی _ بود ؟
دیدم این امیلی نمیتونه بگه گفتم : ذهنشو کنترل میکردن ... ادوارد بردش ...
چارلی با کلافگی دستی توی موهاش کشید و بعد از چند لحظه گفت : دنبالم بیایید ...
و خودش راه افتاد . با حرص دنبالش رفتیم .
چارلی _ اولا از این به بعد به ادوارد میگید عالیجناب دوما توی دستو پا نباشید ...
زیر لب داشتم فحشش میدادم که برگشت طرفم و توی چشام زل زدو گفت : مخصوصا تو ... دردسر درست کنی خودم مجازاتت میکنم .
_ وای وای ترسیدم !
چارلی همچنان با خشم نگام میکرد که صدایی باعث شد به طرف اون برگرده . چارلی به دختر جوانی تعظیم کرد و گفت : شما چرا از خوابگاهتون اومدید بیرون ؟
_ برادرم کی میاد ؟
چارلی _ بانوی من ایشون چند روزی نمیان ...
اشک توی چشای خوشرنگ زیتونیش حلقه زد و با بغض گفت : مطمئنی حالش خوبه ؟
چارلی به آرامی لبخندی زدو گفت : آره مطمئنم شما نگران نباشید و برگردید توی خوابگاهتون .
دخترک اشکهاشو پاک کرد و گفت : توی اون اتاق حوصله ام سر میره میشه کمی اینجا بمونم ؟
چارلی _ ولی اینجا خطرناکه هر لحظه امکان داره حمله کنن .
دخترک سریع گفت : ولی من میتونم از خودم دفاع کنم ...
چارلی _ میدونم ولی اونا که نمیان جلو بجنگن ... از جادو استفاده میکنن پس برید داخل نمیخوام اتفاقی واستون پیش بیاد .
دخترک با لبو لوچه آویزان به راه افتاد .چارلی کنارمان ایستاد و آهسته گفت : یه تعظیم میکردید هیچی نمیشد .
جس _ ما از کجا میدونستیم این بچه پرنسسه !!!
چارلی _ حالا که فهمیدید ...
و به راه افتاد . کنار پرنسس قدم برمیداشت و با او حرف میزد . جلوی در بزرگ قصر ایستادیم که چارلی رو به ما گفت : همینجا باشید الان میام ...
پرنسس نگاهی به ما کرد و گفت : من حوصله ام سر میره میشه اینا بیان پیش من ؟
چارلی نگاهی به ما کرد و دوباره به پرنسس نگاه کرد و گفت : ولی ...
پرنسس _ خواهش میکنم ...
چارلی نفسش را با حرص بیرون داد و گفت : باشه ...
پرنسس جوان با ذوق بالا پرید و گونه ی چارلی را بوسید و گفت : ممنون ...
و به طرف ما آمد و گفت : بیایید دنبالم تا بریم توی اتاق من ...
امیلی و جس جلوتر از من راه افتادند خواستم دنبالشان بروم که چارلی بازویم را گرفت و گفت : اگه خرابکاری کنی میکشمت ...
بازومو با عصبانیت از دستش بیرون کشیدمو گفتم : حیف به کمکت احتیاج داریم وگرنه حالتو میگرفتم .
چارلی با عصبانیت نگام کرد . با خونسردی پشت سر دخترا شروع کردم به راه رفتن.
پشت سر بقیه راه میرفتم ... دستامو از پشت به هم قلاب کرده بودم و اطرافو نگاه میکردم ... راهرو بزرگی که ارتفاعش حدودا ده متر بود ... نقاشی های انسانهایی فاخر قاب شده روی دیوارها خودنمایی میکرد ... هر از چند گاهی خدمتکاری از کنارمون رد میشد . بعد از چند دقیقه بالاخره راهرو تموم شد و پرنسس به طرف یه راهرو دیگه پیچید و با ذوق گفت : اوناهاشش ... اتاق منه . به آخر راهرو که دری چوبی بود اشاره کرد . سرعتش را بیشتر کرد و به طرف در رفت و آن را باز کردو وارد اون شد . جس _ وای طفلک انگار تا به حال همبازی نداشته ... چه ذوق کرده . پشت سر امیلی و جس وارد شدم . بادیدن اتاقش فکم افتاد ... یه تخت دونفره وسط اتاق بود و روش پر از بالشت های گوناگون بودو با یه ملحفه کرم رنگ تزیین شده بود . کمی دورتر از تختش میزی بود که چندتا شیشه روش بود ... عین میز آرایش خودمون ... شیشه ها هم فکر کنم عطر بودن ... با اینکه چیز زیادی توی اتاقش نبود ولی اتاق بزرگی بود که به جرئت میتونم بگم 300 متری بود . پرنسس روی تختش نشست و گفت : من الیویا هستم ... جس رفت طرفشو گفت : من جس این روبی اینم امیلی ... و با دست بهمون اشاره کرد . الیویا پاهاشو توی شکمش جمع کرد و با شوق بهمون چشم دوخت و گفت : الان یه ساله با کسی جز خدمتکارای پیرمون ارتباط نداشتم ... امیلی با تعجب بهش نگاه کردو گفت : واقعا ؟ الیویا سرشو تکون داد ... انگار تازه یادش اومد که بهمون نگفته بشینیم ... اشاره کرد و گفت : راحت باشید ... جس کنار الیویا نشست که الیویا گفت : خسته شدم از اینهمه القاب و تجملات ... دوست دارم مثل برادرم هیچوقت توی قصر نباشم ... برم پیش مردم ... باهاشون باشم و حرف بزنم ولی نمیتونم . جس _ خب چرا ؟ الیویا _ مادرم نمیذاره ... میگه که یه شاهزاده نباید مثل مردم عادی باشه . پوزخندی زدم و گفتم : تفاوت شما با مردم عادی توی اینه که شما ثروتمندید ... الیویا سرشو انداخت پایین و با ناراحتی گفت : ای کاش نداشتیم ... امیلی بحثو عوض کردو گفت : چند سالته ؟ الیویا _ چند روز پیش رفتم توی 14 سال . _ تو بعدا ملکه میشی ؟ الیویا _ نه چون من دوتا برادر دیگه دارم ... یکیش اون ادوراد هیز بود ... اون یکیش کی بود ؟! آها همونی که با چارلی درموردش حرف میزد ... تا شب با الیویا میگفتیم و میخندیدیم . با اومدن سوفی هرسه با خوشحالی به طرفش رفتیم . سوفی رو محکم بغل کردمو گفتم : خودتی ؟ سوفی با خنده _ آخرین باری که چک کردم خودم بودم ... الیویا با دیدن سوفی به طرفش اومد . سوفی نیمچه تعظیمی کرد و گفت : بانوی من شام حاضره . و رو به ما گفت : شماها هم دنبالم بیایید باید بریم . الیویا درحالی که با یکی از خدمتکارا میرفت به ما گفت : فردا منتظرتونم . جس _ چشم ... به دنبال سوفی میرفتیم . سوفی _ باید بخوابیم تا واسه فردا سرحال باشیم ... _ مگه فردا چی میشه ؟ سوفی _ هرکان و شوالیه هاش به شهر نزدیک شدن ... چارلی رفت دنبال شوالیه هایی که رفته بودن به روستاهای جنوبی . جس _ وای خدا ... دارم میمیرم از هیجان . با این حرف جس من و امیلی با صدای بلند شروع به خندیدن کردیم . جس _ چتونه ؟! خب میترسم دیگه ... سوفی لبخندی زد و گفت : دوروز باید از شهر محافظت کنیم و من به کمکتون نیاز دارم . امیلی _ به کمک ما ؟ سوفی _ اره ... تمام شوالیه ها از شهر خارج شدن کسی نیست جز زنها و بچه ها و پیر ها ... جس _ حال میکنم با این نقشه کشیدنشون ... همه رفتن که چی ... مثلا خواستن ثابت کنن بلدن بجنگن ... سوفی _ بنا به دلایلی مجبورش شدن ... سوفی در اتاقی رو باز کرد و گفت : شما اینجا باشید تا بگم واستون غذا بیارن ... من باید برم پیش پادشاه ... و بیرون رفت . جس با خوشحالی به طرف تخت رفت و خودش را روی آن انداخت . -------------------------------------------------------------------------------- جس _ من خسته ام میخوابم ... غذا هم نمیخورم . کنارش دراز کشیدم ... چند لحظه بعد دیگه چیزی نفهمیدم . سوفی _ بیدار شید .... سرمو بلند کردم و به سوفی نگاه کردم . بلوز شلوار قهوه ای پوشیده بود . _ سلام ... سوفی _ سلام ... چرا دیشب شام نخوردید ؟ امیلی در حالی که داشت موهاشو درست میکرد گفت : خسته بودیم ... جس از تخت پایین پریدو گفت : الان از خجالتتون درمیام ... دارم میمیرم از گرسنگی ... بلند شدمو خودمو کج کوله کردم .... کمر بدبختم صداش دراومد ... با سوفی رفتیم توی آشپزخونه ... سوفی _ صبحونه بخورید تا برم واستون لباس بیارم ... پشت یه میز نشستیم ... خانم میانسالی ظرفهایی رو گذاشت جلومون ... با دیدن غذا ها اشتهام کور شد ... یه جوری بود . بشقابمو هل دادم جلو و بلند شدمو گفتم : نمیخورم . جس در حالی که میخورد گفت : گرسنه ات میشه ها ... بی توجه به حرفش از آشپزخونه دراومدم ... یه راهرو ... کدوم طرف برم ؟! بیخیال به طرف چپ رفتمو مشغول دید زدن اطراف شدم ... تمام دیواره هاش از سنگ بود ... ای جان چجوری اینو ساختن ... هر یک متر مشعلی به دیوار بود ... روبروی یکی از مشعلها ایستادم و دستمو بردم نزدیک تا بردارمش که صدای سوفی توی راهرو پیچید : اینجا چیکار میکنی ؟ به طرفش رفتمو گفتم : اومدم یه نگا بندازم . سوفی یه دست از لباسا رو داد دستمو به دری اشاره کردو گفت : برو اونجا بپوش . لباسو گرفتمو رفتم توی اتاق . یه اتاق ساده که حدس زدم انباری باشه ... لباسمو تند عوض کردم و لباسای قبلیمو برداشتمو رفتم بیرون . جس با دیدن من سوتی کشیدو گفت : عین رز توی رابین هود شدی البته رز مو مشکی ... لبخندی زدمو به سوفی گفتم : اینا رو چیکار کنم ؟ به کیسه ای اشاره کردو گفت : بزارشون توی این . گذاشتمشون توی کیسه و روبروی امیلی نشستمو گفتم : موهامو بباف . لقمه ای گذاشت توی دهنشو شروع کرد به بافتن موهام . جس و امیلی هم اماده شده بودند . جس یه لباس سبز لجنی پوشیده بود و موهاشو که تا شونه اش بود بالا بسته بود . امیلی هم یه لباس سیاه پوشیده بود و موهاشو گوجه ای بسته بود ... به خودم نگاه کردم ... بلوزی که دو وجب بالای زانوم بود که یه کمربند قهوه ای دور کمرم بود و یه شلوارک تنگ که به رنگ کرم بودند ... با دیدن تیپم لبخندی زدم و پشت سر بچه ها بیرون رفتم ... از قصر بیرون اومدیم و رفتیم طرف دروازه ورودی . آلیس با دیدن سوفی سرشو خم کردو گفت : بانوی من .... سوفی _ اتفاق خاصی نیفتاده ؟ آلیس _ نه اما و سارا هم اومدن ... سوفی _ از لشکریا خبری نیست ؟ آلیس _ سارا میگفت توی مشکل افتادن گویا شوالیه های هرکان بهشون حمله کردن ... سوفی _ خدا کنه هیچی نشده باشه ... سوفی نفس عمیقی کشیدو رو به ما گفت : هیچی از جنگ حالیتون نیست ؟! جس _ تو ولات ما اینجور چیزا لازم نمیشد ... سوفی با تعجب به جس چشم دوخت ... امیلی با خنده گفت : بیخیال حرفای این ... چیکار باید کنیم ؟ سوفی _ امیلی تو با آلیس برو ... و رو کرد به آلیسو ادامه داد : نکات لازمو بهش بگو ... مراقب باشید . آلیس _ چشم بانوی من . سوفی راه افتادو گفت : شما دوتا بیایید لازمتون دارم . امیلی رو بغل کردمو بوسیدمش و دنبال سوفی و جس راه افتادم . _ کسی توی این شهر نیست ؟ سوفی _ همه توی پناهگاهن . بعد از چند دقیقه که از میان خونه ها رد میشدیم سوفی کنار دیواری ایستادو میخی که داخل دیوار بود رو کشید پایین . دیوار سنگی حرکت کردو دری باز شد . خودش جلوتر از ماها رفت . دنبالش رفتیم ... راهروی تاریکی بود ... سوفی مشعلی رو برداشتو روشن کردو گفت : این پناهگاهه . بعد از طی چند متر به پله هایی رسیدیمو ازشون رفتیم پایین ... وای خدا اینجا که پر از آدمه ... همه ی شهر توی یه مکان تاریک بودن ... صدای گریه ی بچه ها و سرفه های گاهو بیگاه سکوتو میشکست . سوفی با صدای بلندی داد زد : همه به من گوش بدن ... همه ساکت شدن و داشتن به ما نگاه میکردن . سوفی چند قدم رفت جلوترو همونطور باصدای بلند گفت : هیچ مردی توی شهر نیست ... ما زنها باید از اینجا دفاع کنیم پس هرکی داوطلبه بلند شه و دنبالم بیاد ... چند نفری بلند شدن که سوفی به جس گفت : ببرشون پیش امیلی و آلیس ... و مشعلو داد دست جس . جس لبخندی زد و گفت : در خدمتم بانوی من ... و جلوتر از بقیه راه افتاد . سوفی دستمو کشید و گفت : بیا دنبالم . از میون مردم رد شدیم و وارد یه راهرو دیگه شدیم ... سوفی بدون اینکه مشعلی رو روشن کنه راه میرفت . سوفی _ تو باید بری پیش چارلی و خبری رو که بهت میگمو بهش بدی ... _ من ؟! چجوری .... سوفی چیزی نگفت . کم کم توی تاریکی نوری میدیدم ... پنجره کوچیکی توی دیوار بود . سوفی دستشو از اون برد بیرون و گفت : هایدن اینجایی ؟ صدایی توی راهرو پیچید : توئی سوفی ؟ و در باز شد ... با دیدن جنگل لبخندی زدمو پشت سر سوفی خارج شدم . سوفی چند قدم جلوتر از من ایستاده بود و دستش توی هوا بود ... انگار داشت یه چیزیو ناز میکرد ... سوفی _ هایدن باید با دوستم روبی بری پیش چارلی ... دهنم باز مونده بود ... این داشت با چی حرف میزد ؟ دوباره صدا اومد : باشه ... سوفی رو به من گفت : بیا بپر بالا . داشتم همونجوری نگاش میکردم . _ بپرم بالای چی ؟ سوفی _ تا الان دست راستت نشکسته ؟ _ نه دست چپم شکسته ... سوفی سرشو تکون داد و گفت : پس بگو چرا نمیبینی ... این هایدنه . تو رو میبره پیش چارلی . و نزدیکم شد و نامه ای رو از توی لباسش دراورد و داد دستمو گفت : بده بهش . نامه رو گذاشتم توی لباسم و به کمک سوفی سوار چیزی شدم که اصلا نمیدونستم چیه ... سوفی _ هایدن ... شما رو نباید کسی ببینه حتی استاد . هایدن _ چشم . سوفی دستامو گرفتو دور یه چیزی انداختو گفت : محکم بگیر سرعتش زیاده ... مراقب خودت باش . سرمو تکون دادم که یهو به حرکت دراومدم ... از ترس چشامو بستم ... یا خدا این چیه ... من هنوز جوونم میخوام زنده بمونم . هایدن _ چشاتو باز کن . _ میترسم ... هایدن _ چه شجاعی تو ... هیچی نگفتم و همچنان چشامو محکم بسته بودم ... نمیدونم چقدر گذشت که حس کردم سرعتش کم شد . لای یکی از چشامو باز کردم ... کم کم داشت می ایستاد .... بین یه گردان سرباز و شوالیه بودیم ... هایدن آهسته آهسته میرفت ... چشامو باز کردم . چارلی کنار یه نفر دیگه پیش یه چادر ایستاده بودند ... اهسته گفتم : چجوری بکشونیمش طرف خودمون ... توی این شلوغی که نمیشه حرف زد ... هنوز حرفمو کامل نزده بودم که چارلی رفت پشت چادرا ... هایدن هم رفت طرفش . چارلی پشت به ما داشت میرفت و هایدنم پشت سرش که یهو چارلی ایستادو گفت : هایدن اینجا چیکار میکنی ؟ من پریدم پایین که انگار تازه منو دید با چشای گشاد شده گفت : تو ؟ _ از طرف سوفی اومدم . و نامه ای رو که سوفی داده بودو در اوردم و گرفتم طرفش . نامه رو از دستم گرفتو بازش کردو شروع به خوندن کرد . از فرصت استفاده کردمو مشغول دید زدن اطراف شدم ... انقدر جنگل دیده بودم که دیگه حالم از درخت بهم میخورد ... بین درختا چادر زده بودن ... حدود پنجاه تا چادر بود ... با صدای چارلی به خودم اومدم : مشکلی پیش نیومده بود ؟ _ نه فعلا که امن بود ... چارلی به طرف چادرا رفت و گفت : دنبالم بیا . پشت سرش رفتم . همه با دیدن من چشاشون از کاسه زد بیرون . چارلی روبروی مردی ایستادو گفت : باید باهاتون خصوصی صحبت کنم . مرد یه نگاهی به من کردو با چارلی رفتن توی یه چادر ... نمیدونستم برم دنبالشون یا نه ... همونجا ایستادم . از نگاهشون میترسیدم ... اخم و تخم چارلی از نگاه اینا بهتر بود ... سرمو انداختم پایینو رفتم توی چادری که چارلی و اون مرده رفته بودن . پارلی با دیدنم نگاهی خشمگینی بهم کردو ادامه حرفاشو گفت : هایدن فقط میتونه در طول روز یه بار بره یه بار برگرده ... وضعیت شهر خوب نیست ... اجازه بدید من برم . مرد نگاهشو به چارلی دوختو گفت : با اینکه بهت اینجا احتیاج داریم ولی رفتنت به اونجا مهمتره . چارلی تعظیم کوتاهی کردو گفت : ممنون عالیجناب ... و به طرفم اومد و بازومو گرفتو منو از چادر کشید بیرون . دوباره رفتیم جایی که فکر کنم هایدن بود ... چارلی _ من باید برم ... و پرید پشت هایدن ... _ من ؟! چارلی _ هایدن فقط میتونه یه نفرو نامرئی کنه ... وار فتم یعنی باید میموندم پیش اینهمه مرد ... ؟! چارلی _ باید بمونی اینجا . نمیتونستم چیزی بگم ... اشک تو چشام جمع شده بود ... چارلی نگاشو بهم دوختو گفت : مراقب خودت باش . و نامرئی شد ... نمیدونستم رفته یا نه ... فقط به همون نقطه نگاه میکردم ... اشکهام جاری شدند ... وای خدا من الان چه خاکی توی سرم بریزم ... همش تقصیر اسپیانا بود ... _ ازت متنفرم . با صدای کسی از جا پریدم : چرا خانم کوچولو ؟ همون مردی بود که چارلی باهاش حرف میزد ... به طرفش برگشتم ... با لبخندی نگام میکرد ... یا خدا ... عقب عقب میرفتم و اونم به طرفم میومد ... یهو خوردم به یه دیوار ... از من بدشانس تر هم بود ؟! مرد _ نترس کاریت ندارم ... _ تروخدا برگرد . فاصله اش باهام فقط یه متر شده بود که یهو مرده پرت شد روی زمین . به فرشته نجاتم نگاه کردم ... تا به الان اینهمه از دیدنش ذوق نکرده بود ... ولی اشکهام گوله گوله میومد پایین . اسپیانا نزدیکم شدو گفت : خوبی ؟ فقط تونستم سرمو تکون بدم . مرد بلند شد و دوباره خواست بیاد طرفم که با دیدن اسپیانا لبخندی زدو گفت : به به دوست عزیزم ! اسپیانا _ وارسام تو باز مست کردی ؟! نمیفهمی تو موقعیتی نیستیم که بخوای خوش گذرونی کنی ؟ وارسام تلو تلو خوران نزدیکمون شد و با خنده ی چندش آوری گفت : مگه چی میشه ؟! هرکان الان حوصله نداره حمله کنه . و افتاد بغل اسپیانا ... اسپیانا اونو از خودش جدا کردو گفت : مثلا شاهزاده یه مشت آدم بدبختی ... خجالت بکش اونا تنها امیدشون به توئه ... وارسام با صدای ضعیفی گفت : به من چه ... میخواستن ... بهم ... اعتماددددد ... نکننننن دیگه حرفاشو نمیتونست بگه . اسپیانا اون کنار درختی گذاشتو به من گفت : بیدار شه حالش بهتر از اینه ... و بلند شدو روبروم ایستاد و گفت : تو اینجا چیکار میکنی ؟ _ یعنی خبر نداری ؟ اسپیانا _ سرم خیلی شلوغه ... هیچی نگفتمو نشستم و گفتم : تو مارو به این روز انداختی ... ازت بدم میاد . بهم نگاه کردو گفت : این جنگ ناخواسته بود ... من نمیدونستم اینجوری میشه ... من باید برم . با وحشت نگاش کردم و گفتم : منو اینجا تنها میذاری ؟ اسپیانا روبروم روی زانوهاش نشستو گفت : مجبورم ! دوباره اشکام جاری شدند . اسپیانا به وارسام که خوابیده بود نگاهی کردو گفت : اگه چیزی نخوره ادم خوبیه ... ازش نترس . _ حالا اگه بخوره ؟! اسپیانا _ دیگه نمیخوره ... و بلند شدو گفت : خداحافظ . و غیب شد . سرمو به تنه درخت تکیه دادمو به اشکام اجازه جاری شدن دادم ... وای خدا چقدر بدبخت بودم ... چشامو بستم چندتا نفس عمیق کشیدم که با صدای شکستن شاخه ها از جا پریدم ... صدا از پشت سرم میومد ... بلند شدمو نگاهی به پشت سرم کردم ... نمیدونستم چیکار کنم ... شاید از سربازای خودشون بود ... ولی نه ! به وارسام نگاه کردم ... ازش بخاری بلند نمیشد ... دویدم طرف چادرا ... که به یکی برخوردم ... نگاش کردم ... وای این اینجا چیکار میکرد ؟! --------------------------- ادوارد _ شمایید ؟ اینجا چیکار میکنید ؟ با تته پته گفتم : یه صدایی میاد اون پشت ... ادوارد نگاهی به اون طرف کردو گفت : خیالاتی شدی ... با حرص گفتم : یکم بیایید اونطرفتر متوجه .... هنوز حرفم تموم نشده بود که نوری بنفش رنگ از کنار گوش هر دومون رد شدو خورد به یکی از چادرا و در یک لحظه چادر آتیش گرفت ... ادوارد داد زد : حمله کردن ... و دست منو گرفتو کشید توی یکی از چادرا و گفت : اینجا بمون ! و خودش دوید بیرون . روی زمین نشستم ... از بیرون صدای همه چی میومد ... صدای شیهه اسب ... برخورد شمشیرها بهم ... صدای فریاد آدما ... زانوهامو گرفته بودم توی بغلم که ادوارد با یه سرباز اومدن داخل ... وارسامو کشون کشون کشیدن طرف من ... انداختنش کنار من و ادوارد گفت : نیا بیرون ... و دویدن بیرون ... همونجور که زانوهامو بغل کرده بودم داشتم اشک میریختم . نمیدونم چند دقیقه توی اون وضع بودم که پارچه جلوی چادر رفت بالا و ادوارد اومد داخلو در حالی که داشت بیرونو نگاه میکرد گفت : بلند شو باید بریم ... به وارسام نگاه کردمو گفتم : وارسامو چیکار کنیم ؟ نگاه کلافه شو به اون دوختو به طرفش اومد و یه جام پر از مایعی رو ریخت روی صورتش که وارسام از خواب پرید ... با گیجی به اطراف نگاه میکرد که ادوارد دست انداخت زیر بازوش و گفت : بلند شو باید بریم . از چادر در اومدیم ... هنوز چند قدمی نرفته بودیم که یه نوری خورد توی سر ادوارد و پخش زمین شد ... وارسام که تعادل نداشت با اون خورد زمین ... دوتا مرد که شنل های سیاهی داشتن به ما نزدیک شدن نمیدونستم چیکار کنم ... وارسام سعی میکرد بلند شه ... یکی از مردا رفت طرف وارسام و موهاشو چنگ زدو بلندش کرد و گفت : بالاخره پیدات کردیم ... بریم که بانو منتظرته . مرد دومی داشت نگام میکرد ... دستشو برد بالا تا منو بزنه که مرده اولی گفت : بیارش لازممون میشه ... خوشگله ! از این حرفش تمام بدنم لرزید به خودم اومدمو خواستم فرار کنم که موهای بافته شدمو گرفتو پشت سر خودش کشید ... درد بدی توی بدنم پیچید ... نمیخواستم جیغ بکشم ... چند متری که منو کشید پرتم کرد روی یه چیزی مثل اسب ... حدود سه متر ارتفاع داشتو سیاه بود ... یه لحظه به فکر کردم هایدن این شکلیه ... وای نکنه دستم شکسته ؟ دست راستمو تکون دادم ... نه درد نداشتم ... مثل منگلا نفس عمیقی کشیدم که وارسامم انداختن روش و یکی از مردا گفت : ببرشون پیش بانو ... حیوونه سرشو تکونی داد و یهو سرعت گرفت ... وای خدا چرا اینا یهو رم میکنن ... خب عامو یواش هم بری میرسی ... خودمو انداختم روی وارسام تا هم اونو بگیرم هم خودمو ... _ هوی تنه لش بیداری ؟ پهلومو نیشگون گرفت ... ضعف رفتم ... وای خدا این بیدار بود ... دستمو گذاشتم روی جای نیشگونش ... ای بمیری داغونم کردی ... خیلی درد میکرد ... راست نشستم تا نگاه کنم ببینم چی شده ... تا من بلند شدم وارسام دستشو انداخت دور گردن حیوونه که یهو حیوونه بیچاره ایستادو ... من فقط وقتی موقعیتمو فهمیدم که با صورت خورده بودم زمین ... از درد اشک هام سرازیر شدند ... دماغم شدیدا درد میکرد ... نمیتونستم بلند شم ولی صدایی میشنیدم ... بهشون نگاه کردم ... فقط مشت وارسامو دیدم که خورد تو شکم حیوونه و بدبخت نقش زمین شد ... وارسام چند لحظه به اون نگاه کرد و سپس سرشو برگردوند طرفم ... وای خدا چه جیگری بود ... اوووی روبی چشاتو درویش کن دختره هیز تو الان صورتت داغونه ... آها راستی ... وای دماغم دستمو گذاشتم روی دماغم ... خیلی درد میکرد . _ خبر میدادی بد نبود ! اومد طرفمو گفت : بلند شو باید بریم .... _ هه هه زده دماغ نازنینمو شکونده بعد شاکی هم هست ... وارسام _ نگا من حوصله کل کل باتو رو ندارم ... با زبون خوش بلند شو راه بیفت وگرنه میرمو پشت سرمو نگاه نمیکنم . _ وای خدا ترسیدم ... میتونی بری ... ولی بدون به خاطر جنابعالی توی این هچل افتادیم ... وارسام _ بخاطر من ؟! _ بله ... اگه جناب تا خرخره مشروب نمیخوری و حالت بد نمیشد دیگه لشکریا شکست نمیخوردن ... همش تقصیر توئه بی لیاقته .. نمیدونم چجوری شاهزاده یه ملت شدی ... داشتم دماغمو میمالیدم که با عصبانیت اومد طرفمو بازوهامو گرفت توی دستشو منو محکم زد توی یه درخت ... از دردی که توی کمرم پیچید اشکام سرازیر شد ... بازوممم اینقدر محکم چنگ زده بود که صدای شکستنشونو میشنیدم . وارسام _ مثلا تو کی هستی که اظهار نظر میکنی ... کارای من به تو یه کس دیگه ای ربطی نداره ... و ولم کرد ... اونقدر کمرم درد میکرد که نتونستم روی پاهام وایسم و روی زمین نشستم ... ای بمیری ... چه زوری هم داره . راه افتاد و گفت : میتونی تا ابد اینجا بمونی یا با منم بیاییو حرف نزنی ... نمیتونستم اینجا بمونم ... خواستم بلند شم که دوباره درد لعنتی پیچید توی بدنم ... _ لعنتی زدی داغونم کردی ... ایستادو نگام کرد . فهمید که نقش بازی نمیکنم اومد طرفمو گفت : درد داری ؟ دوست داشتم یه پ ن پ میومدم ولی نمیشد ... فقط سرمو تکون دادم ... یهو دستشو انداخت زیر پاهام و منو بلند کرد ... گرفت توی بغلشو اون یکی دستشو کشید به کمرم ... جیغم بلند شد ... وارسام _ چقدر نازک نارنجی هستی تو دختر .... با عصبانیت نگاش کردم و گفتم : زده داغونم کرده حالا میگه ... ای خدا منو نجات بده از دست اینا ... وارسام _ تو رو اسپیانا اورده اینجا ؟ داشتم شاخ درمیوردم این میدونست ... ؟! چیزی نگفتم که گفت : بد موقعی هم اومدید ... نگاش کردم ... تا زیر چونه اش بودم وای خدا ... یه لحظه خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین ... چند دقیقه ای بود که راه میرفتیم ... احساس کردم دستشو داره میکشه روی کمرم خواست اعتراض کنم که گفت : صدا نده ... باید ماساژش بدم تا زودتر خوب شه نمیتونم تا هیزلند بغلت کنم ... هیچی نگفتم ... تا دلتم بخواد بغلم کنی ... پسره ی پررو ! آروم دستشو میکشید روی کمرم ... داشتم وا میرفتم ... ای خدا دختر تو چرا اینهمه بی جنبه ای ! داشت بهم خوش میگذشت که یهو گذاشت منو روی زمین ... میتونستم راست وایسم ... وارسام _ راه بیفت ! پشت سرش راه افتادم ... ای خدا من چقدر بدبختم ! همونجور که داشتم پشت سرش میرفتم دید میزدمش ... چهار شونه و هیکی بود ... قدم به زور تا سینه اش میرسید ... وای خدا من کوتوله ام ؟ نه بابا اون زیادی نردبونه ! داشتم از پشت براندازش میکردم که با صدایی از جا پریدم ... ------------------------------------ وارسام ایستادو اطرافو نگاه میکرد ... نزدیکش رفتم ... با اینکه کنار اونم امنیت جانی نداشتم ولی از هیچی بهتر بود ... وارسام _ اِبِگا خودتی ؟ یهو یه آدم کوچولوی خیلی ریز به اندازه یه بند انگشت افتاد روی شونه ی وارسام ... از ترس جیغ کشیدمو چند قدم رفتم عقب تر ... وارسام یه نگاه مسخره ای بهم کردو رو به آدم کوچولوهه گفت : خوبی ؟ _ عالی ام ... وایسا بزرگ شم ... وارسام با خنده برداشتش و انداختش روی زمین و گفت : جرئت داری یه بار دیگه روی شونه ی من بزرگ شو ... یهو اون آدم کوچولو به یه دختر تبدیل شد که از من یه وجب بلندتر بود ... به معنای کامل هنگ کرده بودم و داشتم مثل خنگا نگاشون میکردم ... ابگا به من نگا کردو گفت : این کیه ؟ وارسام _ دسته گل اسپیاناست ... ابگا با خوش رویی اومد نزدیکمو دستشو انداخت دور شونه ام و گفت : سلام عزیزم من ابگا هستم ... هنوز داشتم با وحشت نگاش میکردم ... با تته پته گفتم : من ... م ... رو ...بی ... ام ! ابگا با صدای بلند شروع کرد به خندیدن بعد که کلی خندید رو به وارسام گفت : چیکارش کردی ؟ بدبخت داره میمیره از ترس وارسام _ جلوی من یه متر زبون داشت ... تو اومدی لال مونی گرفت ... با حرص نگاش کردم ولی اون بی تفاوت داشت به ابگا نگاه میکرد . ابگا گونه مو بوسیدو گفت : شرمنده باید برم وگرنه نمیذاشتم با این غول تنها باشی ... وارسام _ کجا ؟ ابگا _ استاد احضارم کرده ... وارسامو سرشو تکون داد ... ابگا دوباره کوچک شد ولی اینبار دیده نمیشد ... وارسام دوباره به راه افتادو گفت : راه بیفت حداقل تا شب برسیم به یکی از روستاها ... مثل یه بچه مطیع سرمو انداختم پایینو دنبالش راه افتادم ... میدونم چقدر راه رفته بودیم ... خسته بودم ولی وارسام همینجوری میرفت ... بالاخره صدام دراومد : بابا خسته شدم ... یکم استراحت کن ایستادو نگاشو بهم دوخت و گفت : تو بشین من الان میام ! خودمو انداختم ... وای خدا داشتم میمردم از خستگی ... همونجوری داشتم به بدنم کشو قوس میدادم که با صدای اسپیانا از جا پریدم : سلام .... نگاش کردمو گفتم : سلامو کوفت ... سلامو مرض ... همونجور داشت نگام میکرد ... _ ها چیه ؟ اسپیانا اومد کنارم دراز کشید و دستشو گذاشت زیر سرش ... واه پسره ی بی چشم رو ... شیطونه میگه بزنمشا ... هیچی نگفتم ولی داشتم حرص میخوردم وارسام _ به به دوست عزیز خودم ! اسپیانا نیم خیز شد و رو به وارسام لبخندی زدو گفت : انگار حالت از صبح خیلی بهتره ! وارسام با خشم نگاش کرد که اسپیانا گفت : بابا عصبانی نشو ! نشستم و به زمین زل زدم ... اسپیانا بلند شدو گفت : این خانم کوچولو رو اذیت نکنیا ! وارسام _ ارزونی خودت ببرش ... با نبودنش زودتر میرسم به هیز لند ... اسپیانا _ خودت میدونی که نمیتونم ببرمش پس مراقبش باش و سرشو کج کردو غیب شد ... غرورمو له کرده بودن ... وارسام _ بلند شو راه بیفت ... و خودش راه افتاد . بلند شدمو پشت سرش شروع به حرکت کردم ... چقدر بدبخت بودم من ... چند ساعتی بود که راه میرفتیم هوا تاریک شده بود ولی روستایی ندیده بودیم . _ مطمئنی راهو درست اومدیم ؟ وارسام _ من تمام قلمرومو میشناسم ... _ بله صد البته حق با شماست ... با عصبانیت نگام کرد که فکر کنم شلوارمو خیس کردم ... بابا چشه نمیشه باهاش شوخی کرد ... از تاریکی میترسیدم کمی بهش نزدیک شدم ... یه نگاه تمسخر آمیز بهم کرد دوست داشتم سرشو بکوبم توی یه درختی چیزی .... _ یه سوال بپرسم ؟ هیچی نگفت ... منم بیخیال گفتم : چرا بعضی هاتون نیرو دارید بعضی ها ندارن ؟ وارسام _ کسایی که نیرو های خاص دارن جز قبیله ی کلابیتا هستن ... _ یعنی اسپیانا هم جزو اوناست ... وارسام _ آره جزو ماست ... _ مگه تو هم ؟ وارسام _ من قدرت بدنی زیاد دارم ... _ ولی تو که پدرت یه انسانه ... وارسام _ اونا هم انسانن ولی با قابلیت هایی ... مادر من جزو قبیله کلابیتا بود ... زن دوم پادشاه . داشتم از کنجکاوی میمردم ... خواستم دوباره سوال بپرسم که وارسام گفت : میتونی حرف نزنی ؟ واه ... من که صبح تا حالا حرف نزدم ... اخمام رفت توهم و بی توجه بهش جلوتر میرفتم ... حرصمو روی سنگا و چوبای جلوی پام خالی میکردم ... پسره ی بیخود ... انقدر دوست دارم بزنمش ولی با یاد آوری اینکه قابلیت داره بیخیال شدم ... نه که میتونستم نابودش کنم ... با دیدن نوری ایستادم ... _ اون چیه ؟ و به نور اشاره کردم . اونم به طرف نور نگاه کردو بازومو گرفتو کشید طرف یه درختی و گفت : همینجا بشین ... به هیچ وجه نیا بیرون . و رفت ... همونجا نشستم ... --------------------------------------------------- و رفت ... همونجا نشستم ... خوابم میومد .. چشامو بستم ... وارسام _ بیدار شو ... _ تروخدا بزار بخوابم . و دوباره چشامو بستم ... غلتی زدمو چشامو باز کردم ... کجا بودم ؟! چشامو کامل باز کرده بودم و اطرافو نگاه میکردم ... سرجام نشستم ... اصلا یادم نمیومد همچین جایی اومده باشم ... بلند شدمو رفتم طرف در چادر ... پارچه رو دادم بالا و بیرونو نگاه کردم ... وسط لشکریا بودم ... خواستم برم بیرون که صدایی منو از جا پروند : کجا ؟ نگاش کردم . لباسشو عوض کرده بود . _ سلام ! اومد طرفمو منو هل داد داخل چادرو گفت : میشینی همین جا و نمیای بیرون نمیخوام سربازا حواسشون پرت شه ... داشتم با حیرت نگاش میکردم ... پیرهنشو در اورد ... پشتمو بهش کردم ... وارسام _ فهمیدی چی گفتم ؟ جوابشو ندادم که موهامو گرفتو گفت : فهمیدی ؟ _ آره آره ... موهامو ول کردو در حالی که خنجرشو میذاشت کنار لباسش گفت : من تا عصر نمیام وای به حالت اگه از چادر بیرون بری ... و رفت بیرون ... دیوونه روانی ... داشتم ضعف میکردم ... دوروزی هیچی نخورده بودم ... دراز کشیدمو چشامو بستم ... با چشای بسته داشتم آهنگی رو زیر لب زمزمه میکردم که داغی چیزی رو روی صورتم حس کردم... بوی بدی هم میومد ... آروم چشامو باز کردم ... وای خدا این دیگه کی بود ... کاملا روم خم شده بود ... دستمو گذاشتم روی سینه اش و هلش دادم عقب ... ولی فقط چند قدم رفت عقبتر ... بلند شدم ... دنبال راه فراری میگشتم ... هیچی نبود ... حتی یه لیوان ... اومد نزدیکم دستاشو باز کرده بود و با خنده ی چندش آوری میگفت : چیه عزیزم ؟ اشک توی چشام حلقه زده بود ... _ تروخدا ولم کن ... نزدیکم شد و بازوهامو گرفتو منو کشید توی بغلش ... اونقدر ضعف داشتم که نمیتونستم از خودم دفاع کنم ... صورتشو برد سمت گردنم و بوسید ... داشتم از ترس میلرزیدم ... جونی توی بدنم نمونده بود ... صدای وارسام توی گوشم پیچید : تو اینجا چیکار میکنی ؟ مرد مرا رها کرد ... جانی توی بدنم نداشتم ... پاهام سست شدو خوردم زمین و دیگه چیزی نفهمیدم ... چشامو باز کردم ... باز همونجا خوابیده بودم ... اشک به چشام هجوم اورد ... وارسام _ خوبی ؟ برگشتم نگاش کردم ولی جز یه هاله اشک چیزی ندیدم ... پلک زدم تا بتونم ببینمش ولی بغضم ترکید ... وارسام _ خیلی وضعت خوبه گریه هم بکن ... _ حالم از همه تون بهم میخوره ... هم از تو هم از چارلی هم از اسپیانا ... ادوارد حداقل میخواست جونمو نجات بده ولی شماها هق هق امانمو برید ... وارسام _ وظیفه اسپیانا محافظت از توئه نه من یا چارلی ... در همه حال داشت غرورمو له میکرد ... رومو ازش برگردوندم ... وارسام _ من باید برم ... واست یه محافظ گذاشتم ... غذاتم بخور با صدای قدمها متوجه شدم که رفت ... ---------------------------------------------- سرمو برگدوندم ... آره رفته بود ... اشکامو پاک کردم ... سرجام نشستمو به غذا نگاه کردم ... نمیتونستم بهش بی تفاوت باشم ... به طرف غذا حمله ور شدم و مشغول خوردن شدم ... بعد از خوردن غذا دوباره دراز کشیم ... با صدای ادوارد سرمو به طرفش برگردوندم ... سرجام نشستم ... اومد کنارم نشست و گفت : خوبی ؟ _ ممنون ... کی برمیگردیم ؟ ادوارد _ نمیدونم معلوم نیست ... آهی کشیدم و سرمو انداختم پایین . ادوارد بلند شد و گفت : استراحت کن . و رفت بیرون ... ازش خوشم میومد مثل کیان باهام رفتار میکرد ... دلم واسه کیان تنگ شده بود ... دوباره اشکام جاری شدند . سرمو فرو کرردم توی بالشتم و بغضمو رها کردم . صدای وارسامو شنیدم ... آروم چشامو باز کردم داشت با یکی حرف میزد وارسام _ شوالیه ها توی این مناطقن ... هنوز به قلعه نرسیدن ... _ چارلی امروز اومد اینجا ... حال ملکه مادر بد شده ... وارسام _ میتونی بری ... حس کردم نشست کنارم . کمی خودمو جمع کردم که گفت : یا من باید اینجا بخوابم یا تو ... بدون اینکه نگاش کنم بلند شدم ولی مچ دستمو گرفتو گفت : بگیر بخواب . با عصبانیت دستمو از دستش بیرون کشیدمو از چادر رفتم بیرون ... هوا سرد بود دستمو دور خودم حلقه کردم و رفتم پشت چادر ... ادوارد کنار چندتا سرباز نشسته بود و داشتن حرف میزدن ... رفتم کنارش نشستم با دیدن لبخندی زدو گفت : بیدار شدی ؟ حالت بهتره ؟ سرمو تکون دادم ... میلرزیدم ... ادوارد با دیدنم به یکی از سربازا گفت که اتیش درست کنه ... بعد از چند دقیقه آتیش درست شد ... نزدیک تر نشستم ... کم کم گرم میشدم ادوارد هم کنارم نشست باهم کمی حرف زدیم . نمیدونستم باید کجا بخوابم ... _ من باید کجا بخوابم ؟ دستمو گرفتو بلندم کرد و برد طرف یه چادری و گفت : من میرم پیش بچه ها میخوابم ... تو اینجا بخواب . لبخندی زدمو تشکر کردم و رفتم داخل چادر دراز کشیدمو به ادوراد فکر کردم ... بار اول در موردش چه ها که فکر نکرده بودم ولی اون بهم محبت میکرد مثل یه برادر ... برعکس برادر روانی اش . چشامو بستم ... دلم برای جس و امیلی تنگ شده بود ... حس کردم کسی کنارم دراز کشید خواستم جیغ بزنم که دستشو گذاشت روی دهنمو گفت : شششش وای خدا اینکه وارسام بود ... پشت بهش خوابیده بودم ... دستشو میکشید روی شکمم ... چشامو بستمو ... دستشو برداشت ... _ تروخدا ولم کن ... وارسام _ چجوری با اون ادوارد مهربونی به من میرسی پاچه میگیری ؟! دلم نمیخواد چیزی رو اون داشته باشه ولی من نداشته باشمش ... داشتم میلرزیدم ... وای خدا این چی میگفت ؟ وارسام _ همیشه بخاطر اینکه فرزند نامشروع پادشاه بودم منو مسخره میکردن ... پسر بزرگ پادشاه بودم ولی به اندازه الیویا قدرت نداشتم ... توی دلم موند یه بار پدر بهم توجه کنه ولی همیشه مرکز توجه اش اون زن لعنتی و بچه هاش بود ... اشکهام جاری شدند ... نه بخاطر وارسام بخاطر خودم ... میترسیدم حدسم درست باشه ... وارسام _ دلم نمیخواد ازش ببازم ... و منو به طرف خودش برگرداند و روم خم شد ... سرشو اورد نزدیک صورتم و لبامو بوسید ... فکر کنم از شوری اشکایی که روی صورتم بود فهمید گریه کردم ... وارسام _ از من میترسی ؟ بغضمو فروخوردمو گفتم : ولم کن تروخدا ... وارسام _ تو باید مال من شی ... خواستم خودمو از زیر دستش بکشم بیرون ولی منو محکم گرفته بود ... با گریه فریاد زدم : مگه من وسیله ام که هروقت دلت خواست منو داشته باشی ... بفهم منم آدمم مثل تو ... کمی فشار دستاش شل شد ... از فرصت استفاده کردمو خودمو از زیرش دراوردم و دویدم بیرون چادر ... نمیدونستم کجا میرم فقط با صدای بلند گریه میکردم ... همونجوری که میدویدم پشت سرمو نگاه کردم ... نیومد دنبالم ... یهو محکم خوردم به یه چیزی ... قبل از اینکه بخورم زمین منو گرفت ... چشامو باز کردم و نگاش کردم ... یه پسر حدودا 28 ساله بود ... ای خدا حالم دیگه از پسر جماعت به هم میخوره ... ازش فاصله گرفتمو گفتم : ببخشید ... _ خواهش میکنم شما ... حرفش تموم نشده بود که دستی دورم حلقه شد ... صدای وارسامو کنار گوشم شنیدم : تو اینجایی عزیزم ؟ بعد بلند تر گفت : چطوری فارکیل ؟ کسی که فهمیدم اسمش فارکیله یه نگا به من کردو روبه وارسام گفت : ممنون ... استاد برات پیغام داشت ... و یه نامه ای رو از توی کیفی که به کمرش بسته شده بود دراورد و داد دست وارسامو گفت : فعلا ... و سوار اسبی که آن طرف تر بود شد و رفت ... با حرص از حصار دستای وارسام خارج شدم و با صدای بلند گفتم : من چجوری باید از دست تو راحت شم ؟ لبخندی زدو گفت : نمیشه ... در حد کامل حالم ازش بهم میخورد ... نزدیکم شد و دستمو گرفت و گفت : حالا دختر خوبی باشو ... بی اختیار دستمو بردم بالا و زدم توی گوشش ... سرشو به طرفم چرخوند ... چشاش از عصبانیت قرمز شده بود ... ___________________________ ... به طرفم اومد و با یه دستش گلومو گرفت و بلندم کردم ... در حالی که فشار میداد گفت : فکر نکن خیلی مهمی واسم ... جز یه اسباب بازی چیزی نیستی ... به حرفش توجه نداشتم ... توی هوا معلق بودم ... گلوم میسوخت ... نفسم بالا نمیومد ... کم کم چشام داشت بسته میشد که خوردم زمین ... به سرفه افتاده بودم ... دستمو گذاشتم روی گلوم .... اسپیانا _ دیوونه زورت به یه دختر رسیده ؟! وارسام با عصبانیت رفت طرفش که اسپیانا غیب شد ... پشت سر من ظاهر شد ... وارساوم داشت با خشم نگامون میکرد ... اسپیانا _ پیش تو امنیت جانی نداره ... کمکم کرد تا بلند شم و رو به وارسام گفت : حالا تو بمونو لشکرت ... و ویاش یواش شروع به حرکت کردیم ... کمی از اونجا دورتر که شدیم اسپیانا روبروم ایستادو گفت : سوار هایدن شو و برو ... _ ممنون ! لبخندی زدو منو گذاشت پشت هایدن ... هایدن _ چطوری خانم شجاع ؟ لبخندی زدمو گردنشو گرفتمو گفتم : ممنون ... ایندفعه یواش تر برو به راه افتاد ولی تندتر از اونروز ... جیغ زدم : بابا گفتم یواش ... هایدن _ چشاتو باز کن رسیدیم ... با تعجب چشامو باز کردم ... جلوی دروازه بودیم با خوشحالی پایین پریدمو گفتم : ممنون . روازه باز شدو جس و امیلی دویدن بیرونو هوار شدن روی سرم ... جس _ وای نبودی بهمون خوش میگذشت ! امیلی چپ چپ نگاش کردو صورت منو بوسید و گفت : خوش اومدی ... بیا تعریف کن چی شد این دوروز ! با یادآوری دوروز گذشته اخمام رفت توهم و گفتم : بیخیال شید ... اونا هم سربه سرم نذاشتن و رفتیم داخل . روی تخت دراز کشیدمو پتو را تا کنار گلوم کشیدم و چشامو بستم ... زودتر از اونی که فکرشو کنم خوابم برد صبح با صدای دادو فریاد کسی بیدار شدم ... جس و امیلی نبودن ... _ هر چه زودتر ادواردو میاری اینجا فهمیدی ؟ از روی تخت بلند شدمو از پنجره پایینو نگاه کردم ... یه زن حدود 40 ساله روبروی چارلی ایستاده بود ... چارلی تعظیمی کردو گفت : بله بانوی من ... پس این ملکه بود ... قیافه خیلی معمولی ای رو داشت ... بیخیال اونا شدمو لباسمو عوض کردمو بعد از مرتب کردن موهام از اتاق بیرون اومدم ... خمیازه کشان داشتم مسیری نامعلومو میرفتم که یه خدمتکاری جلوم تعظیم کرد و گفت : بانو ، پایین منتظرتونن ... بفرمایید تا راهنماییتون کنم ... نیشم تا بنا گوش باز شد ... بهم گفت بانو .... وای خدا پس نیفتم یه وقت ... همونجوری که داشتم کیف میکردم وارد حیاط قلعه شدیم ... جس و امیلی کنار سوفی ایستاده بودند و باهاش حرف میزدن ... نزدیکشون شدم و گفتم : سلام ... سوفی لبخندی زدو گفت : صبح بخیر خوش گذشت رفته بودی جنگ ؟ سرمو تکون دادمو گفتم : من که فقط داشتم با شاهزاده شما میجنگیدم ... جس اومد نزدیکو گفت : گردنت چی شده ؟ وای گردنم کبود شده بود ... نمیدونستم چی بگم که سوفی گفت : دخترا شما برید به جاهایی که گفتم ... جس و امیلی رفتند ... سوفی رو به من کرد تا خواست حرف بزنه که گفتم : جان شوهرت بیخیال ماموریت فرستادن ما شو ... سوفی پقی زد زیر خنده ... خودمم خنده ام گرفت ... سوفی _ وایسا من حرف بزنم بعد تو اعتراض کن ... _ خب بفرمایید . سوفی _ باید بری پیش جک تا بهت اموزش رزمی بده ... _ میخوام چیکار ؟ مگه میخوام رو در رو بجنگم ؟ سوفی _ تو آره .... _ تروخدا بیخیالمون شو ... سوفی با جدیت گفت : گوش بده بعد نق بزن ... الیویا شب تو خواب راه میره ... تو باید ازش محافظت کنی ... دیشب توی جنگل پیداش کردن ... _ بابا مگه شماها نگهبان ندارید چطوری از دروازه رفته بیرون ؟! سوفی _ آلیس و جس رو زده داغون کرده ... _ تو خواب ؟! سوفی سرشو به علامت تایید تکان داد و افزود : میری پیش جک و میگی که من فرستادمت ... توی یه روز بهت یاد میده ... _ برو بابا مگه شوخیه ... توی یه روز میخواد به من چی یاد بده ؟! سوفی با کلافگی گفت : میری یا یکی دیگه رو بفرستم ؟ _ آخه من نمیخوام برم ... سوفی با حرص به طرف دختری که از آنجا رد میشید رفت و گفت : برو پیش جک و بگو من فرستادمت ... دختر بدبخت هنگ کرده بود ولی فقط گفت : چشم بانوی من و به راه افتاد.

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 14

( قسمت چهاردهم )

رضا در طول راه خیلی اصرار میکرد که منو به یک درمانگاه برسونه ولی من مانع اینکار شدم .
رضا کمی از خودش برام گفت که توی همون کوچه ای که باهم تصادف کردیم شرکت بزرگ واردات صادرات قطعات کامپیوتر داره . فوق لیسانس الکترونیک هست و...........
من در سکوت به حرفهای رضا گوش میدادم در حالیکه احساس درد شدیدی در ناحیه کمرم میکردم ولی سعی میکردم خودمو خونسرد جلوه بدم
به خونه ام که رسیدیم رضا رو به من کرد و گفت : در تمام طول راه من صحبت کردم و شما ساکت بودین میشه لااقل بهم بگین اسمتون چیه ؟
با بی تفاوتی گفتم : من از شما نخواسته بودم که برام صحبت کنید و خودتونو معرفی کنید ... اسم من برای شما چه فرقی میکنه ؟ شما انگار می خواید از آب گل آلود ماهی بگیریدا !!!!!!!!
گفت : نه ، منظور بدی نداشتم فکر نمیکردم ناراحتتون کنم با حرفام .....
بعد با کمی من من گفت : من حتما یک گوشی ، مدل همین گوشیتون که افتاد زمین براتون می خرم و میارم .
با لحن خشک و خشنی گفتم : مطمینم نمیتونید نمونه اش رو پیدا کنید .... بهر حال اسم من کتی هست
درو کوبیدم بهم و پیاده شدم در حالیکه سنگینی نگاههای رضا رو از پشت سرم احساس میکردم.
به خونه ام که رسیدم یک لیوان مشروب برای خودم ریختم و روی کاناپه دراز کشیدم و شرو ع کردم به سیگار کشیدن . این کار آرامش عجیبی بهم میداد
به این فکر میکردم چقدر همه مردها مثل هم هستند .
زیر لب زمزمه کردم : تا وقتی برای یک مرد دست نیافتنی باشی برگ برنده دست تو ئه و دارای ارزش و احترامی و هر وقت راحت دست یافتنی بشی فاتحه ات خوندست درست مثل بهراد که وقتی فهمید من دوستش دارم و راحت خودمو در اختیارش گذاشتم ازم دور شدم و رفتار یک حیوانو با من کرد مثل ساناز و رضا
توی افکار خودم غرق بودم که تلفن زنگ زد آقا ابراهیم بود
ابراهیم : الو ، چرا موبایل صاب مردتو جواب نمیدی ؟ کدوم قبرستون بودی ؟
مارال : به تو چه ؟ حالا فرمایش
ابراهیم : امشب دارم میرم یه مهمونی که خیلی پول توشه کلی مشتریهام اونجان . ساغیشون منم . تو هم باید با من بیای. ساعنت 8 شب میام دنبالت یکم به خودت برس و اون قیلفه نکبتی رو مثل دفعه قبل به خودت نگیر .
مارال : آقا ابراهیم . اصلا حسش نیست امروز و بیخیال من شو
ابراهیم : باشه ، پس همین امشب بدهی منو بده یا سفته هاتو میزارم اجرا ، من که پو لمو از توی جوب پیدا نکرده بودم براش زحمت کشیدم .
کل کل کردن با آقا ابراهیم فایده ای نداشت قبول کردم .
وقتی گوشی رو قطع کردم زیر لب زمزمه کردم : چندین برابر این پولو از حلقت میکشم بیرون آقا رضا حالا ببین .
.
.
چند روز بعد وقتی از بیمارستان برمیگشتم دیدم رضا پشت در آپارتمان منتظرم ایستاده با یک دسته گل .
به سمتم اومد و با لحن مودبانه ای گفت : سلام عرض شد کتی خانم . من خیلی وقته منتظرتونم اینجا
گفتم : سلام . کاری داشتین؟
دسته گلو به سمتم دراز کرد و گفت : من هنوزم بخاطر جریان اون روز شرمنده شما هستم بفرمایید قابل شمارو نداره .
با بی تفاوتی دسته گلو گرفتم و کلیدو توی در اصلی آپارتمان انداختم تا داخل بشم .
رضا خودشو نزدیکتر کرد به من و گفت : میشه چند لحظه داخل منزل مزاحمتون بشم یه عرض کو چیکی داشتم .؟
با بی حوصلگی گفتم : اگر کاری دارید همین جا بگید من کار دارم می خوام برم .
گفت : فکر میکنم هنوزم ازم دلخورید
یک بسته که با سلیقه بسیار زیادی کادو شده بود به سمتم دراز کرد و گفت : متاسفانه نتونستم مدل گوشیتونو پیدا کنم ولی این گوشی که براتون خریدم هم جدیدتره هم امکانات بیشتری داره و هم گرونتره
گوشی رو از دستش گرفتم و توی چشماش زل زدم و گفتم : مگه من گفتم گرونشو بخرید برام ؟
از لحن گستاخانه من لبخند روی لبهاش خشک شد و من من کنان گفت : نه اصلا منظور بدی نداشتم من بهتون خسارت زده بودم و باید جبران میکردم .
گفتم : خیلی خوب ، حالا ممنون . دیگه امری ندارید ؟
گفت : اینجا تنها زندگی میکنید ؟
گفتم : فکر نمیکنم مساله شخصی من به شما ربطی داشته باشه .
گفت : امروز انگار حالتون خوب نیست من در یک فرصت مناسبتر مزاحمتون میشم ، این شماره موبایل و محل کارمه خوشحال میشم با من تماس بگیرید .
با اکراه کارتو ازش گرفتم .
با خوندن نوشته های ساناز خیلی خوب به شخصیت رضا پی برده بودم . او شخصی بود که خیلی دوست داشت موقعیت اجتماعیش و پولشو به رخ دیگران بکشه زبون چرب و نرمی داشت که به راحتی میتونست مخ هر کسی رو که اراده کنه بزنه .
رضا هر روز به عناوین مختلف یا باهم تماس میگرفت یا میومد در خونم . یک روز به رستوران دعوتم میکرد و یک روز به تاتر و...... ولی من به هیچکدام از پیشنهاداتش پاسخ مثبت نمیدادم . و احساس میکردم هر چقدر خودمو برای رضا بیشتر بگیرم اون برای رسیدن به من تلاششو مضاعف میکنه .
هر روز چندین بار با من تماس میگرفت و با برخورد سرد من مواجه میشد ولی رضا مایوس نمیشد و هر روز به این کارش ادامه میداد .
یک روز وقتی برای دیدار ساناز به بیمارستان رفته بودم با تخت خالی ساناز مواجه شدم . قلبم به شدت شروع به تپش کرد و شور عجیبی در دلم احساس میکردم .و دستانم به وضوح میلرزید . خدا خدا میکردم که ای کاش ساناز بهوش اومده باشه و منتقلش کرده باشن به بخش.
با عجله خودمو به بخش پرستاری رسوندم.
مارال : خانم ببخشید مریض ما توی اتاقش نیستن شما خبر دارین کجا هستن ؟
پرستار نیم نگاهی به من انداخت و گفت : شما همراه خانم مومنی هستید ؟
گفتم : بله ، بله ..اتفاقی افتاده براشون ؟
سری به علامت تاسف تکان داد و گفت : متاسفم ایشون حدود نیم ساعت پیش فوت شدن . بهتون تسلیت میگم.
دنیا پیش چشمام تیره و تار شد.
بالاخره ساناز مهربون بعد از 2 ماه جدال با زندگی با دنیا برای همیشه خداحافظی کرد .
با همه تلاشهایی که کردم نتونستم به ساناز کمک کنم . بغض چندین ماهه ام بالاخره ترکید و با صدای بلند شرو ع کردم به گریه کردن...

رمان اشکهای خفته4



مرگ گیسو آن دختر بی گناه و معصوم کمر هر دو خانواده را خم کرد و آنها را در غم عظیمی فرو بپرد . حالا میبایست جسد دختر را در اوج جوانی و با تمام آرزوهایش به گور می سپردند . کسانی که در مجلس خاکسپاری اش شرکت داشتند از غریبه تا آشنا برای او اشک میریختند . مادر گیسو چندین بار از شدت گریه بیهوش شد زنان آشنا و فامیل اطراف او را خالی نمیگذاشتند و مرتب او را دلداری می دادند .

_ببین عزیزم مرگ دست خداست چه بهتر که با تن معصوم و بی گناه رفت خوش به سعادتش .

_الهی قربانت بروم معصوم خانم تو را به خدا این قدر خودت را عذاب نده با این کارها که اون طفل معصوم زنده نمی شود .
مرگ گیسو برای هر دو خانواده قی منتظره بود و هیچ کدام از آنها حال خودشان را نمی فهمیدند .
عادل در سکوت اشک میریخت و فکر این که گیسو دیگر در کنارش نیست عذابش میداد . روز سوم گیسو عرفان با ساجد تماس گرفت و این خبر غم انگیز را به او داد و از او خواست تا با محل کار عادل تماس بگیرد و این خبر را به آنها بدهد . ساجد در کمال میل قبول کرد ، این خبر او را هم متاسف کرد . خبر مرگ گیسو به گوش ساحل و رخساره هم رسید و آن دو را از راه دور در غم آنها شریک کرد . آن دو به خوبی میدانستند الان عمه گوهر و بقیه چه حالی دارند . مرگ گیسو رخساره را به یاد مادرش انداخت و ساحل را به یاد عزیز . وقتی ساجد این خبر را به آن دو داد تحملش برای آن دو هم مشکل بود . ساجد برای ادای احترام تصمیم گرفت برای مراسم هفتم شرکت داشته باشد . ساحل و رخساره از رفتن ساجد ناراحت بودند. زیرا آن دو با وجود ساجد در آن خانه امنیت داشتند اگر او می رفت سهند دست با هر کاری میزد که به آن دو آسیب برساند .شب قبل از رفتن ساجد به آن دو گفت : اگر من در مراسم شرکت نکنم نهایت بی ادبی است من به عادل مدیون هستم چون بارها مشکلات من را حل کرده . فردا صبح به یزد میروم و بعد از اتمام مراسم زود بر میگردم .
رخساره گفت : کاش می شد او را هم با خودتان ببرید .
_همین فکر را هم کردم ولی او با عادل میانهٔ خوبی ندارد و فکر نمیکنم به غیر از مراسم جشن و خوش گذرانی در مراسم دیگری شرکت کرده باشد .
ساحل و رخساره به یکدیگر نگاه کردندن و اصرار را بی فایده دانستند .
ساجد سعی نه صبح به یزد رفت و به آن دو سفارش کرد مراقب خودشان باشند . سهند از صبح خانه بود و رخساره و ساحل جرات نداشتند از اتاق خارج شوند . حتی ناهار هم نخوردند و فقط خودشان را مشغول صحبت کردن و فرو رفتن در غم و غصه میکردند . ساعت نه شب ساحل متوجه صدای بسته شدن در منزل شد و فکر کرد سهند از منزل خارج شده باشد . رخساره با رفتن سهند خوشحال شد و گفت : از صبح تا به حال هیچی نخوردیم تا برنگشته بریم و چیزی بخوریم .
ساحل آرام در اتاق را گشود و نگاهی به داخل راهرو انداخت و بعد برای آوردن غذا به آشپزخانه رفت . رکساره عر آن هنگام کتابش را روی طاقچه قرار داد تا به کمک ساحل برود ناگهان چشمش به در افتاد که با یک حرکت سریع بسته و توسط شخصی قفل شد . ترس وجودش را فرا گرفت و به طرف در چرخید و چند بار به در کوبید و ساحل را صدا کرد . ساحل با شنیدن فریاد رخساره ظرف نان را روی میز قرار داد و خواستنزد رخساره برود که با سهند روبرو شد . چند قدم به عقب رفت و گفت : زالو صفت بی شرم چرا دست از سر ما بر نمیداری ؟
سهند قهقهه ای زد و گفت : به تو گفته بودم بالاخره روزی در دامم می افتی .
ساحل دستش را در پشت خود قرار داد و کارد آشپزخانه را برداشت ولی تا خواست ضربه ای به او وارد کند سهند محکم مچ دستش را گرفت و کارد را با دست دیگرش از او گرفت و بعد کشان کشان او را به اتاق برد و محکم بر زمین انداخت . رخساره جیغ و فریاد می کشید و تلاش می کرد در را باز کند ولی بی فایده بود . سهند به ساحل حمله کرد و ساحل با چنگ و دندان از خود دفاع میکرد . با ورود ساجد به خانه صدای فریاد رخساره به گوشش رسید . مثل برق جهید و داخل اتاق شد و با یک حرکت سریع سهند را گرفت و به دیوار کوبید و فریاد کشید : تو خوک کثیفی هستی سهند !
ساحل از روی زمین برخاست و در را برای رخساره باز کرد و هر دو یکدیگر را در آغوش کشیدند . رخساره اشک میریخت و ساحل در حالی که او را به خود می فشرد ناله می کرد : رخساره ...... اه رخساره . چرا من نمیتوانم حتی قطره ای اشک بریزم ! چشمانم میسوزند ، بغض خفه ام کرده ولی نمیتوانم گریه کنم . اگر ساجد به موقع کمکم نمیکرد معلوم نبود این حیوان پست چه بلایی به سر من می آورد . آن وقتی بدون شک خودم را می کشتم .
ساجد برای اولین بار شهامت پیدا کرد و با سهند درگیر شد . پاکی رخساره و ساحل به ساجد ثابت شده بود و او به خاطر آن دو بسیار نگران بود . سهند آن شب در خانه نماند و بیرون رفت . ساجد از این که توانسته بود ساحل را صحیح و سالم نجات دهد خوشحال بود و به آن دو قول داد دیگر هیچ وقت تنهایشان نگذارد .

عدل چهل روز تمام در یزد ماند و در این مدت کارهای پروژه را به همکارش سپرده بود . او دیگر دستش به کار نمیرفت و چنان افسرده شده بود که قصد داشت درسش را رها کند . اما با صحبت های دوستان و آشنایان با این که با کناره گیری از کار و تحصیل گیسو به او بازگردانده نمی شود سر عقل آمد و با روحیه ای نسبتاً خوب دو روز بعد از مراسم چهلم به اصفهان بازگشت . ساحل در حال جارو کردن راهرو بود که در گشوده شد و هنگامی که سرش را بالا کرد با چهره غم زده عادل روبرو گردید . ساحل با دیدن او در عرض چند ثانیه داخل اتاق شد و در را بست و خبر آمدن عادل را به رخساره داد . عادل به اتاقش رفت و ساکش را روی تخت انداخت و به حمام رفت . ساجد از بازگشت عادل خوشحال شد . دلش میخواست سنگ صبورش باشد . در موقع سب عادل از سجاد که در حال اوتو کردن لباسش بود پرسید : فکر می کردم وقتی برگردم دیگر این دو دختر را در این خانه نمیبینم ولی تصورم بر عکس شد و میبینم خیلی راحت در این خانه زندگی می کنند .
ساجد لبخندی زد و گفت : رخساره و ساحل در مدّتی که این جا بودند نجابت و پاکدامنی خودشان را ثابت کرده اند و در حال حاضر هم حکم خواهران مرا پیدا کرده اند و اجازه دارند خیلی راحت و آسوده در این خانه زندگی کنند . عادل از حرف های ساجد سر در نیاورد و روی تخت نشست و گفت : حرف هایت برایم مفهومی ندارد . ساجد بیشتر توضیح بده تا بدانم چه اتفاقی در این مدت افتاده ؟ این دو تا دختر فراری و ولگرد ......
ساجد کلام عادل را قطع کرد و کنار او نشست و گفت : عادل ، دوست عزیز ، باز هم میگویم ، دیگر نمیخواهم زبان به بد گفتن از آن دو باز کنی . پاکی و صداقت آن دو به من ثابت شده است و من اجازه نمیدهم به آن دو توهین کنی . عادل حیران به او نگاه کرد و پرسید : هنوز حرف هایت برایم واضح نیست. این حرف ها چه معنی دارد ؟!!
ساجد دستش را روی شانه عدل گذاشت و خندید و گفت : برایت توضیح میدهم و تو را قانع می کنم . وقتی بعد از مراسم سومین شب نامزد خدا بیامرزت به اصفهان برگشتم در هنگام شب که به خانه رسیدم متوجه صحنه دلخراشی شدم . سهند مثل گرگی وحشی ساحل را در دام انداخته بود و اگر به موقع نرسیده بودم حیثیت آن دختر به باد رفته بود . برای اولین بار کتک مفصلی به سهند زدم و او را از خانه بیرون انداختم . اما دلهره داشتم و منتظر بودم چند نفر را اجیر کند تا حساب مرا برساند ، ولی این اتفاق نیافتاد و تا چند روزی آفتابی نشد . بعد یکی از دوستانش به من تلفن کرد و گفت دو شب پیش سهند به علت افراط در خوردن مشروبات الکلی حالش بد شده و در بیمارستان بستری است . دلم نمیخواست ملاقاتش کنم ولی وجدانم قبول نکرد و رفتم . پدر و مادرش از تهران به ملاقاتش آمده بودندن و تصمیم داشتند او را با خود ببرد و البته این کار را هم کردند و بعد از یک هفته وسایل او را جمع کردندن و او را از اصفهان به تهران بردند تا در یکی از بیمارستان های آن جا بستری شود . همه می گفتند سهند بیماری دیگری هم داشته که پدرش او را به تهران برده . خلاصه وقتی ساحل و رخساره این خبر را شنیدند از خوشالی در پوست خود نمیگنجیدند من به آن دو گفتم حالا آزاد هستید که هر جا دوست دارید بروید و آنها هم با کمال میل قبول کردند . فردای آن روز پیش من امدند و گفتند که در حال حاضر هیچ جایی ندارند که بروند و هیچ پولی هم ندارند ، از من اجازه خواستند که همین جا بمانند تا بعدا فکری به حال خودشان بکنند . به قول خودشان اگر همین طوری بدون پول از این جا بروند ممکن است دوباره در خیابان ها سرگردان بشوند و دو مرتبه در دام اوباشی مثل سهند بیفتند . الان هم در این خانه راحت زندگی میکنند و تمام کارهای خانه را انجام میدهند . حالا تا بعد ببینیم تکلیفشان چه می شود .
عادل که از چهره اش پیدا بود از این کار ساجد زیاد راضی نیست گفت : یعنی این دو تا هیچ خویشاوندی ندارند که نزد او بروند و زندگی کنند ؟ وقتی من میگویم آن دو تا دروغ میگویند قبول کن .
_اتفاقا ساحل به یکی از دوستانش که ظاهرا خواهر شوهر خواهر ناتنی اوست تلفن کرد و گفت که سالم و سلامت هستند و در اصفهان زندگی می کنند . من از او پرسیدم چرا موقعیتش را برای او عنوان نکرده ؟ ولی او گفت : جایز نبود این کار را بکنم .
عادل که هنوز حرف حرف خودش بود پرسید : حالا چه وقت از این جا میروند ؟
ساجد بلند شد و لباسش را داخل کمد گذاشت و گفت : نه من میدانم و نه خودشان . رخساره با غیر از ساحل هیچ کس را ندارد و مادرش هم چند ماه پیش فوت کرده است . ولی هر چه خواستم از زندگی ساحل چیزی بدانم حرفی نزد . یک سوال در ذهنم پیش آمده بود که چرا وقتی سهند آن قدر ساحل را کتک زد او حتی یک قطره اشک هم نریخت و چرا او قادر به گریه کردن نیست و جوابش را بدون این که ساحل متوجه شود از رخساره گرفتم . رخساره تعریف کرد که ساحل بر اثر یک شوک عصبی قادر نیست اشک بریزد و دیگر هیچ حرفی نزد . خواستم بیشتر از زندگی اش بدانم ولی متاسفانه آنقدر تودار است که چیزی دستگیرم نشد . عادل روی تخت دراز کشید و گفت : من هیچ علاقه ای ندارم از زندگی او یا دوستش چیزی بدانم .
ساجد وقتی دید بحث کردن درباره موضوع بی فایده است و به قول معروف از نظر عادل مرغ یک پا دارد دیگر ادامه نداد و با خاموش کردن لامپ خوابید . ساجد پسر با معرفت و با مرامی بود و هیچ کس این موضوع را انکار نمی کرد. او در واقع بچه طلاق بود . پدر و مادرش ده سال پیش طلاق گرفته بودند و هر کدام به سوی زندگی خودشان رفته بودند. ساجد و خواهر و برادرش نزد عمویش می مانند و بعد از چند سال خواهرش شوهر می کند و برادرش داماد عمویش می شود . ساجد هم بتحصیل در دانشگاه ادامه میدهد و زندگی مستقلی برای خودش درست می کند . رخساره و ساحل ماجرای زندگی ساجد را از زبان خودش شنیدند و او را هم مثل خودشان تنها یافتند . رخساره در این مدت شفته ساجد شده بود ولی جرات نداشت به ساحل حرفی بزند زیرا با خود فکر میکرد ساجد به ساحل علاقه ماند شده و روزی از او خواستگاری خواهد کرد . اگر رخساره به ساحل در مورد علاقه مند شدن خودش به ساجد حرفی میزد آن وقت ساحل مجبور می شد خواستگاری ساجد را ردّ کند و آن وقت رخساره هرگز خودش را نمیبخشید .
در یک روز عصر بهاری ساجد خسته از سرکار بازگشت ، ساحل برای او شربت آلبالو درست کرد و مقابل او گذاشت . هر موقع ساحل غذایی درست می کرد یا کاری را انجام میداد ساجد لب به تعریف و تشکر باز میکرد و هنگامی که رخساره غذا درست می کرد و یا کاری انجام میداد او فقط تشکر میکرد. این نشانه بارزی بود ساجد صد در صد به ساحل علاقه پیدا کرده است . و این همیشه در ذهن رخساره تداعی می شد . ساجد بااشتها شربت آلبالو را نوشید و گفت : من همیشه عاشق شربت آلبالو بودم ، راستی ما که شربت آلبالو نداشتیم .
_از بازار خریدید ؟
ساحل خندید و به رخساره که در حال پاک کردن سبزی بود اشاره کرد و گفت : شربت آلبالو را رخساره خانم درست کرده و البته مهارت زیادی در این جور کارها دارد .
ساجد با این که از شربت خوشش آمده بود ولی باز هم مثل همیشه خیلی سرد و رسمی از رخساره تشکر کرد . رخساره انتظار داشت حداقل ساجد یک بار هم از او تعریف کند ولی او این کار را نمیکرد . در آن لحظه او از ساحل و ساجد عذرخواهی کرد و به اتاق رفت . آن دو با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و بعد ساجد پرسید : رخساره از چیزی ناراحت است ؟ ساحل شانه هایش را بالا انداخت و گفت : از صبح که حالش خوب بود ، نمیدانم یک مرتبه چی شد . الان پیش او میروم و علت این کارش را میپرسمد شاید به یاد مادرش افتاده .
ساجد پیش دستی کرد و برخاست و گفت : صبر کن من نزد او میروم و علتش را جویا می شوم .
_بسیار خوب ولی اگر حرفی نزد چه ؟
ساجد خندید و گفت : من اگر نتوانم زیر زبان خواهرم را بکشم پس به چه دردی میخورم ؟
ساحل خندید و مشغول پاک کردن سبزی ها شد .ساجد چند ضربه به در اتاق زد و بعد داخل شد . رخساره روی تخت نشسته بود و زانوهایش را در بغل گرفته و از چهره اش به خوبی نمایان بود که ناراحت است . ساجد روی صندلی کنار تخت نشست و پایش را روی پای دیگر انداخت و گفت :می بینم زانوی غم بغل گرفته ای چرا ما را بدون دلیل ترک کردی ؟!
رخساره با صدائی بغض الود گفت : گفتم شاید مزاحمتان باشم بنابر این شما را تنها گذاشتم !
_منظورت این است که مزاحم من و ساحل باشی ؟!

رخساره سرش را به علامت تائید تکان داد و ساجد با تعجب پرسید :
_چه لزومی دارد که تو مزاحم ما باشی و چرا باید من و ساحل تنها باشیم ؟! مگر ما حرف خصوصی با هم داریم که نباید تو بدانی ؟
رخساره سوتش را از ساجد برگرداند و سعی کرد اشک هایش را ازو پنهان کند . ساجد بلند شد و روی تخت نشست و آرام گفت : تو داری گریه می کنی رخساره ؟! آخر چه اتفاقی افتاده که تو به این اندازه پریشان و ناراحت شدی ؟ من هیچ دلم نمیخواهد گریه کردن تو را ببینم .
رخساره با گریه گفت : برای تو چه فرقی می کند ؟ شاید من بخواهم هر روز گریه کنم . فکر نمی کنم به کسی ارتباط داشته باشد . ساجد اخم هایش را در هم کرد و نگاهی به رخساره انداخت و گفت : فکر نمی کنم دیوانه ها هم دست به چنین کار احمقانه ای بزنند و هر روز گریه کنند . در ضمن فکر می کنم خیلی هم به من ربط دارد در ضمن تو مرتب به من کنایه میزنی و من دلیل آن را نمیدانم.
رخساره با حالتی عصبی گفت : مرا تنها بگذار خواهش میکنم .
ساجد بلند شد و با عصبانیت گفت : من اصلا از دختر لوس خوشم نمی آید بعد زیرکانه خندید و گفت : این را بدان که با این رفتارت از علاقه من نسبت به خودت کاسته میشود .
رخساره بالافاصله از تخت پایین آمد و مقابل ساجد ایستاد و گفت : تو از کدام علاقه حرف میزنی ؟! از این که مثل یک خواهر برایت هستم به من علاقه داری ؟
ساجد به چشمان اشک الود رخساره نگاه کرد و گفت : نه رخساره ، تو اشتباه می کنی . من به تو علاقه دارم زیرا میخواهم در آینده همسر خوبی برای من باشی .
رخساره در کمال ناباوری به ساجد نگاه کرد و گفت : این حقیقت ندارد ! تو چطور این حرف را میزنی !؟
_ من عادت ندارم مشکل حرف بزنم ، پیشنهاد ازدواج به تو دادم و اختیار داری هر جوابی بدهی .
باور کردن این پیشنهاد ساجد برای رخساره مشکل بود ، چون نمیدانست چطور ساجد از ساحل چشم پوشیده و از او خواستگاری می کند . به هر حال رخساره با تمام علاقه ای که به ساجد داشت ، خودداری کرد و همان لحظه جوابی نداد و دو روز بعد این موضوع را با ساحل در میان گذاشت و بعد از مشورت با ساحل به ساجد جواب مثبت داد .
_واقعاً که عقلت را اجاره داده ای ساجد .
ساجد خوانید و گفت : مگر گناه کردم من به رخساره علاقه پیدا کردم و قصد دارم با او ازدواج کنم ، فردا هم عقد می کنیم . ترتیب خرید مختصری را هم داده ام مایلم تو هم با ما بیایی .
_اگر تصمیم به آمدن گرفتم یادت باشد فقط به خاطر خودت می آیم همین و بس .
فردای آن روز ساجد و رخساره به عقد هم در امدندن و بعد از آن که حلقه پیوندشان را به دست کردند دست در دست هم و فارغ از فکر تمام مشکلاتی که تا آن موقع داشتند برای خرید چند تکه خرده ریز به بازار رفتند . عادل و ساحل همراه آن دو بودند ولی عادل بعد از مراسم عقد کنان کارش را بهانه کرد و آنها را تنها گذاشت . ساحل از پشت سر به عادل نگاه کرد و و را به یاد حدیث انداخت . بعد از خرید و صرف شام آنها به خانه رفتند و به استراحت پرداختند .
****

با ازدواج رخساره ساحل تنها شده بود و به آینده نامعلوم خودش فکر می کرد . رخساره به او قول داده بود که هر جا برود ساحل را با خود می برد و تنهایش نمی گذارد . ساحل توسط ساجد کاری دست و پا کرده بود و صبح ها تا ظهر به طور نیمه وقت در یک شرکت خصوصی کار می کرد . رخساره و ساحل زیاد کنار هم نبودندن زیرا ساحل صبحها به سر کار میرفت و بعدهم رخساره نزد ساجد بود و به طور اتفاقی هر سه نفر دور هم بودند . عادل بیشتر ساعت ها را سر پروژه اش بود و فقط برای خواب به خانه می آمد . یک روزز عصر ساحل برای شستن حیاط از اتاق خارج شد ولی هنگامی که پایش را روی پله دوم گذاشت پایش به شدت پیچ خورد و محکم بر زمین پفتاد و فریادی کشید . رخساره از صدای ساحل از جا پرید و به حیاط رفت . او را از روی زمین بلند کرد و گفت : ساحل جان چه بالایی سر آمده ؟
ساحل از درد نالید و مچ پایش رنشان داد و گفت : مچ پایم درد می کند .
رخساره چون ساجد در خانه نبود به اتاق عادل رفت و ازو کمک خواست . عادل قصد نداشت به ساحل کمک کند اما التماس های رخساره او را مجبور کرد که به حیاط برود . عادل با دیدن ساحل که از درد به خود میپیچید به رخساره کمک کرد تا او را به اتاق ببرند و بعد به او دستور داد که ظرفی پر از آب گرم بیاورد . رخساره آب گرم را آورد و رو به عادل کرد و پرسید : پایش آسیب دیده میتوانید کاری بکنید ؟ عادل با لحن سردی گفت : مچ پایش در رفته و میخواهم آن را جا بیندازم .
رخساره بالای سر ساحل نشست و او را دلداری داد . عادل با مهارت مشغول درمان پای او شد و با یک حرکت سریع مچ پای ساحل را جا انداخت . ساحل جیغ بلندی کشید و بی هوش شد . عادل در آن هنگام نگاهی به صورت زیبای ساحل که دانه های درشت عرق بر روی آن به خوبی دیده می شد کرد و از اتاق خارج شد . وقتی ساجد از رخساره شنید که عادل پای ساحل را خوب کرده هم تعجب کرد و هم خیلی خوشحال شد . بعد پیش عادل رفت و از او تشکر کرد . بعد از چند روز پای ساحل کاملا خوب شد بنابراین خواست که شخصا از عادل تشکر کند . ساجد و رخساره برای گردش از خانه خارج شدند و ساحل تنها در خانه ماند . عادل یک ساعت بعد به خانه آمد و بعد از نوشیدن یک لیوان آب به اتاقش رفت . ساحل از اتاقش خارج شد و بعد از کشیدن نفسی عمیق چند ضربه به در اتاق عادل زد و داخل شد . عادل با دیدن ساحل خشمگین شد و گفت : چرا وارد اتاق من شدی ؟ مگر من تو را به این اتاق دعوت کردم؟
ساحل خودش را کنترل کرد و گفت : میخواستم بابت درمان پایم از شما تشکر کنم .
_لزومی به تشکر نیست . چون ساجد این کار را قبلا کرده است .
_ادب این طور حکم میکرد که خودم شخصا قدردانی کنم .
عادل که سعی داشت خشمش را فرو دهد گفت : حالا که قدردانی کردی برو دیگر .
ساحل خواست برود اما برگشت و گفت : حرف دیگری هم با شما داشتم .
عادل رویش را از او برگرداند و گفت : ولی من حرفی با تو ندارم .
ساحل بدون توجد به حرف او گفت : شما حق ندارید مرا متهم به هرجایی بودن کنید . تا آن جایی که خودم را میشناسم پاک و نجیب زندگی کرده ام و همیشه سعی کرده ام از گزند دیگران در امان باشم . من طاقت این را ندارم که شما مرا دختر فراری و بی بند و بار خطاب کنید . من میدانم شما از دختران زیبا بیزار هستید ، خوب باشید ولی به من تهمت نزنید . دو ماه و نیم پیش عمه مهربان شما منو رخساره را از سرگردانی نجات داد و ما مدیون خوبی های او و عمو رحیم هستیم . عمه گوهر از زندگی خودش و پدر و مادر شما برای من گفت و من الان به خوبی میدانم چرا از زنان زیبا فراری هستید . گیسوی شما را هم دیدم . حیف که عمرش مثل گل کوتاه بود و او با مرگش ما را خیلی متاثر کرد و من به شما تسلیت میگویم .
عادل با عصبانیت رو به او کرد و گفت : تو و آن دوستت که الان قاپ ساجد را دزدیده ، عمه مرا آدم سادهای گیر آوردید و با این دروغ که تنها و بی کس هستید او را خام کردید .
ساحل دیگر طاقت نیاورد و با عصبانیت فریاد کشید : شما عادت دارید هنوز کسی را نشناخته در موردش قضاوت کنید ؟ مگر شما رحم و مروّت ندارید ؟
عادل در همان حالت داد کشید : من شما زنان زیبا را که هزار چهره دارید خوب میشناسم . از هر داری وارد می شوید و همه را اسیر زیبایی خود می کنید . مادر من نمونه ای از زنان زیبای هزار چهره بود که پدرم ، من و برادرم را به روز سیاه نشاند و من با چشمان خودم پلیدی های او را میدیدم و خوب به خاطر دارم ، تو هم مثل مادرم هستی اما بدتر از خانه فرار کردهای . خدا نکند پدرتان بگوید پول امروز کمتر از دیروز است، کوله بارتان را جمع می کنید و از خانه فرار می کنید .
ساحل ناخودآگاه فریاد زد :
_خفه شو !
عادل که تا به حال کسی به او چنین حرفی نزده بود دستش را بالا برد و سیلی محکمی به صورت ساحل نواخت . در آن هنگام ناگهان قطرات اشک بر گونه های زیبای ساحل لغزیدند و این قطرات اشکی بودند که چند ماه پیش چشمان و قشنگ ساحل خفته بودند . ساحل همان طور که اشک میریخت به عادل نگاه کرد و گفت : تو چه میدانی که من در زندگی چه کشیده ام ؟ فکر نمیکنم تو لیاقت شنیدن داشته باشی ولی میخواهم خوب گوش کنی . در نوجوانی ام مادرم را از دست دادم و گرفتار زن پدر از خدا بی خبری شدم . دختر او مرا مثل خواهر واقعی خودمی دانست و ما یکدیگر را دوست داشتیم . زن پدرم مرتب در حال آزار و اذیت من بود و مرا از محبت پدرم محروم کرده بود . آن قدر آزارم داد تا مجبور شدم از آن خانه کذایی بروم . خدا یاریام داد و مستاجر پیرزن مهربانی شدم ، او را خیلی دوست داشتم بر اثر یک حادثه با پسری به نام حدیث آشنا شدم و قرار شد با هم ازدواج کنیم اما فاجعه ای رخ داد ....... و عشق خود را به راحتی از دست دادم و باعث شد این سوک لعنتی بر من وارد شود و اشک هایم خشک شود . بعد از مدّتی عزیز را هم از دست دادم و به اصرار رخساره نزد او و مادر مریضش رفتم و با آنها زندگی کردم . خدا مادر رخساره را رحمت کند ولی او هم تنهایمان گذاشت . به سفارش مادر خدابیامرز رخساره قرار شد نزد عمویش در یزد برویم اما ...... حالا تو به همین راحتی مرا متهم به بدکارگی می کنی ، از زیبایی

من متنفر باش ولی مرا محکوم به هر جایی بودن نکن .
ساحل همین طور اشک میریخت و از ریزش اشک هایش خوشحال بود . او میخواست از اتاق عادل خارج شود ولی اندکی مکث کرد و به جانب او برگشت و گفت : از این که با زدن سیلی اشک های مرا بیدار کردید ممنونم .
ساحل از اتاق خارج شد و به اتاقش پناه برد و به خاطر همه بدبختی هایش عزیز و حدیث گریه کرد .صدای گریه ساحل به خوبی به گوش عادل میرسید . او روی تخت نشسته و سرش را میان دستانش قرار داده بود ، او برای اولین بار بود که سیلی به صورت دختری بی گناه و معصوم نواخته بود . معلوم می شد وجدانش ناراحت است . ولی هنوز غرورش اجازه نمیداد از زیبا بودن او متنفر نباشد . ساحل با شنیدن صدای خنده ساجد و رخساره که وارد خانه شدند اشک هایش را پاک کرد و مشغول خواندن کتابی شد . رخساره وارد اتاق شد و به او سلام کرد و مشغول خواندن کتاب شد . رخساره وارد اتاق ساحل شد و به او سلام کرد و مقابل او نشست و کادویی مقابل او قرار داد و گفت : این کادو را ساجد برایت گرفته . ساحل لبخندی زد و گفت : بابت چه چیزی ساجد این زحمت را کشیده ؟
رخساره خندید و گفت : مگر عیبی دارد که برادر برای خواهرش کادو بخرد . باز کن ببین چه سلیقه ای دارد . ساحل کادو را از زمین برداشت و آن را باز کرد . بلوز رنگ قشنگی بود .
_ساجد بلوز را رنگ چشمانت خرید و گفت خیلی به تو میآید .
ساحل با شنیدن این حرف به یاد حدیث افتاد که همیشه می گفت رنگ به تو می آید و زیبایی تو را دو چندان می کند . اشک در چشمان ساحل حلقه زد و به گریه افتاد و گفت : از کادوی به این زیبایی سپاسگزارم .
رخساره با حیرت به چشمان ساحل نگاه کرد و گفت : ساحل عزیزم ، درست میبینم این اشک های تو است که مثل مروارید بر روی گونه هایت نشسته ؟
ساحل در میان گریه خندید و گفت : این اشک ها را مدیون عادل هستم . خدا توسط او این نعمت تا به من بازگرداند . رخساره بازوان او را گرفت و گفت : خدای من ! ساحل منظورت از این هر چیست ؟
ساحل قضیه جر و بحثی با عادل را برای رخساره توضیح داد رخساره حیرتش دو چندان شد و گفت : این پسره خودخواه چطور جرات کرد به تو سیلی بزند ؟
_او از ناسزای من عصبانی شد ، تازه من خوشحالم که این اشک ها به من بازگردانده شد .

ساجد در آن موقع وارد اتاق شد و ساحل بابت کادو از او تشکر کرد . رخساره جریان جر و بحث عادل و ساحل را برای ساجد شرح داد و او بسیار عصبانی شد و بدون حرف به اتاق عادل رفت و گفت : عادل فکر نمی کردم تا این حد گستاخ و بی رحم باشی که دستت را روی یک دختر بلند کنی. تو چطور راضی شدی به او سیلی بزنی ؟ این نهایت بیشرمی تو را میرساند من مرتب رعایت حال تو را می کنم ولی .......
عادل دستش را به علامت سکوت بالا برد و کلام ساجد را بورید و گفت : در عمرم کسی به من ناسزا نگفته ، که او دومی باشد در ضمن من قبول کردم که او دختر پاکی است و شرافتمندانه زندگی کرده .
ساجد اندکی آرام شد و در حالی که روی صندلی مینشست گفت : او در برابر توهین های تو نتوانست قامت خم کند و بالاخره مثل شیر مقابلت ایستاده و حرفش را زد . حالا میفهمم که او چقدر زجر کشیده . او مادرش را از دست داد و نگرش او نسبت به او توسط پدرش عوض شد . آن زن بدجنس باعث آوارگی ساحل شد .ساحل با از دست دادن تنها عشقش که به او امید پیدا کرده بود شکست سختی در عشق خورد . من آرزوی خوشبختی او را از خداوند خواستارم و اجازه نمیدهم ساحل طعمه گرگ ها شود . عادل ، او زیباست ولی نه از آن زیبا رویان هزار چهره و پست بلکه از دختران زیبا ، پاک و صادقی که مثل آب زلال هستند ظاهر و باطن او یکی است و من آن را به خوبی آشکار میبینم .
ساجد منتظر بود عدل حرفی بزند اما او سکوت اختیار کرده بود بنابر این از اتاق خارج شد و او را تنها گذاشت تا بیشتر درباره این موضوع فکر کند .

***

و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله ها که غرق ابهامند
نه صدای فاصله هاییِ مثل نقره تمیزند
و با شادان یک هیچ میشوند کدر

سهراب سپهری

دو ماه دیگر به سرعت برق و باد گذشت .اوضاع خیلی عادی بود . ساحل در کارش موفق بود و در آمد خوبی داشت . عادل در این مدت چند بار به یزد رفته بود و کار پروژه اش به زودی به پایان میرسد و او یک مهندس کامل می شد . ساجد به کار و تحصیل مشغول بود و رخساره به کارهای خانه رسیدگی می کرد .
یک روز عصر وقتی ساحل به خانه آمد ، رخساره را در منزل ندید ، رخساره برایش پیغام گذاشته بود که به دکتر رفته است ولی نگرانش نباشد ، چون حالش خوب است .
ساحل که دوش آب گرم سر حالش آورده بود از حمام خارج شد و به اتاقش رفت . رخساره از آشپزخانه خارج شد و نزد ساحل رفت و گفت : سلام
ساحل به سمت رو برگشت و پاسخ سلامش را داد و گفت : چه وقت از دکتر آمدی؟
رخساره خندید و گفت : تو حمام بودی که من آمدم .خبر خوشی هم دارم . ساحل حوله را از سرش باز کرد و نگاهی به صورت گلگون رکساره انداخت و با شادمانی فریاد کشید و او را بغل گرفت و گفت : رخساره جان ، بگو که من خاله می شوم .
رخساره دستان او را گرفت و گفت : من نزدیک دو ماه است که مامان شده ام .
هر دو یکدیگر را در آغوش گرفتند و بسیار شادمان و خندان بودند. ساجد از شنیدن این خبر سر از پا نمی شناخت و مهمانی کوچلی را ترتیب داد و از عادل خواهش کرد در مهمانی سه نفره آنها شرکت کند . آن چهار نفر به بهترین رستوران شهر رفتند و شام مفصلی صرف کردند . عادل زودتر شامش را خورد و برای استفاده از هوای آزاد از رستوران خارج شد . بعد از دقایقی ساجد نزد او رفت و کنارش روی نیمکتی نشست و گفت : نمیدانی چقدر خوشحالم . احساس می کنم با وجود فرزند مسئولیتم زیاد می شود . عادل سرش را به نیمکت تکیه داد و گفت : من هم باورم نمیشود که تو پدر میشوی . اصلا به تو نمیآید بچه داشته باشی. دوست دارم تو را بچه به بغل ببینم .
ساجد خندید و گفت : فکر میکنی اگر بچه بغل کنم خیلی خنده دار می شوم ؟
_اتفاقا این طور نیست و بچه تو را بالغ تر نشان میدهد . من هم بچه خیلی دوست دارم .
ساجد وقتی جمله آخر عادل را شنید غم را در چهره او دید و گفت : دیگر فکر گیسو را از ذهنت بیرون کن . تو خیلی جوان هستی و هنوز فرصت داری همسر دیگری اختیار کنی و صاحب بچه بشوی . متاسفانه ما ایرانی ها مرده پرست هستیم و هنگامی که عزیزی را از دست میدهیم دلمان میخواهد ما هم با او بمیریم و زندگی را بر خود حرام می کنیم . باید به آینده فکر کرد و گذشته را فراموش کرد .
عادل سرش را از روی نیمکت برداشت و گفت : قصد دارم بعد از اتمام پروژه ام به یزد برگردم و کارم را شروع اکنم ،فعلا هم به فکر ازدواج دوباره نیستم .
ساحل و رخساره از رستوران خارج شدند و همگی به سمت خانه حرکت کردند . چند روزی بود که ساحل احساس عجیبی داشت هر موقع عادل را میدید وجودش از هیجان میلرزید . ساحل از او دلخوری نداشت و دلش میخواست بداند عادل از آن دو حرفی به عمه اش زده یا نه. بنابراین یک روز عادل را در حیاط تنها دید و این سوال را از او پرسید : عادل در پاسخ او گفت که عمه روحش هم از این جریان خبر ندارد . ساحل وقتی جوابش را گرفت و به سمت راهرو رفت اما عادل او را صدا زد و گفت : من به خاطر سیلی از شما معذرت میخواهم و باید بگویم دیگر دید بدی نسبت به شما ندارم .

_بالاخره عینک بدبینی را از چشم هایتان برداشتید .

عادل برای اولین وار به روی ساحل خندید و قیافه اش جذاب تر شد و گفت : بله شما درست میگویید . ظاهرا عادل میخواست حرفی به ساحل بزند اما نمیتوانست . ساحل داخل اتاقش شد و جلوی آینه ایستاد . احساس میکرد گونه هایش سرخ شده و چیز تازهای در وجودش جوانه زده است . عادل از آن روز به بعد رفتار خوبی با ساحل داشت و ساجد و رخساره از این موضوع خوشحال بودند .
بالاخره کار پروژه عادل با موفقیت به پایان رسید و او با جعبه شیرینی به خانه آمد و موفقیتش را الام کرد . ساحل جعبه شیرینی را باز کرد و آن را داخل ظرفی چید و همراه چای به اتاق آورد . وقتی شیرینی را به عادل تعارف میکرد گفت : به خاطر موفقیت در کار پروژه مجددا تبریک میگویم .
عادل شیری برداشت و نگاه خریدارانه ای به ساحل انداخت و تشکر کرد . دل ساحل یک مرتبه لرزید ولی معنی این نگاه را نفهمید . عادل و ساجد مشغول صحبت شدند و رخساره و ساحل برای تهیه شام به آشپزخانه رفتند . عادل میخواست چند روز دیگر برای همیشه به یزد بازگردد و به همین خاطر موضوعی را با ساجد در میان گذاشت . ساجد از تصمیم که عادل گرفته بود شادمان شد و به دوستی مثل عادل افتخار کرد . ساحل برنج را ابکش کرد و در آن حال ساجد در درگاه آشپزخانه ایستاد و گفت : عروس خانم نمیخواهی چای برای ما بیاوری ؟!
رخساره سرش را بلند کرد و گفت : خدای نکرده من تا چند ماه دیگر می شوم چرا مرا عروس خانم خطاب میکنی ؟ ساجد خندید و داخل آشپزخانه شد و به ساحل که حسابی مشغول کارش بود گفت : منظورم از عروس خانم خواهر خوبم ساحل بود .
ساحل و رخساره به ساجد چشم دوختند و بعد ساجد نگاه پرسشگر آن دو را این طور جواب داد : ازدواج کردن ساحل که تعجب ندارد . آقا داماد هم عادل رفیق با معرفت خودم است .
ناگهان آبکش از دست ساحل سقوط کرد و بر زمین افتاد و با عجله آشپزخانه را به قصد اتاقش ترک کرد . ولی در راهرو با عادل موأجه شد و نگاهشان درهم گره خورد . ساحل به اتاقش رفت و به گریه افتاد و با خود گفت : چرا او چنین تصمیم گرفته ؟! خدایا کمکم کن او روزی از من متنفر است و روزی دیگر از من خواستگاری می کند . درست است که من به او علاقه مند شدم ولی هرگز به ذهنم نمیرسید که او هم به من علاقه پیدا کرده است . چطور این تصمیم را گرفت ؟
چند ضربه به در اتاق ساحل زده شده و بعد عادل داخل اتاق شد و کنار در ایستاد و گفت : من پیشنهاد ازدواج به تو دادم و صاحب اختیاری هر گونه جوابی بدهی .
ساحل سرش را بالا گرفت و موهایش را کنار زد و گفت : من میترسم عادل .
عادل به او نزدیک شد و کنارش نشست و گفت : تو از چه چیز میترسی ؟!
ساحل قطرات اشکش را پاک کرد و گفت : اگر از ازدواج با من پشیمان شوی چه ؟
عادل خنده کوتاهی کرد و بعد با مهربانی دستش را روی دست ساحل گذاشت و گفت : مگر من دیوانه باشم که از ازدواج با تو پشیمان شوم . فقط از تو خواهش میکنم بعد از گیسو تو همدمم باشی.در ضمن دلم میخواهد مرا به خاطر بدی هایی که به تو کردم ببخشی .
ساحل لبخندی زد و گفت : این کمترین چیزی است که تو از من خواستی. من از تو کدورتی به دل ندارم . راستی اگر عمه آذین موضوع مطلع شود میخواهیب او چه بگویی ؟ حتما او خیلی تعجب خواهد کرد .
_ نگران این موضوع نباش چند وقت پیش که یزد رفتم همه چیز را به عمه گفتم. تمام این اتفاقاتی را که در چند ماه اخیر افتاده اند .
ساحل با حیرت به او نگاه کرد و گفت : تو همه چیز را گفتی و آن وقت او چه عکس العملی نشان داد ؟
_ با دقت به حرف هایم گوش کرد و خیلی هم خوشحال شد که تو عروسش بشوی . اول که به او گفتم دهنش از حیرت باز مانده بود . ولی کم کم باورش شد و حالا برای دیدن تو و رخساره لحظه شماری می کند .
ساحل از فرط هیجان و خوشحالی گریه را در خنده گم کرده بود و دیگر حرفی برای گفتن نداشت . چند روزی گذشت و هر چهار نفر برای صفت به یزد آماده شدند .داخل اتوبوس ساحل در کنار عادل احساس آرامش و خوشبختی می کرد و عادل هم این احساس خوشایند را داشت . ساحل از خداوند سپاسگزار بود که بعد از این همه بدبختی و از دست دادن حدیث بالاخره خوشبختی را قسمت او نموده است و عادل را جایگزین او کرده . هنگامی که عمه گوهر در ترمینال منتظر آمدن آنها بود ساحل او را دید و با ریختن اشک شوق به سمت او دوید ، هر دو محکم یکدیگر را در آغوش گرفتند ، رخساره هم کود را به آن دو رساند و عمه را در آغوش کشید . ساجد و عادل با دیدن این صحنه به یکدیگر نگاه کرده و لبخند زدند . وقتی به خانه آنها رسیدند .مش رحیم و عرفان به استقبالشان امدندن و خوش آمد گفتند .عرفان از اینکه ساحل زن برادرش می شد خوشحال بود و ساحل را از هر نظر شایسته برادرش میدانست . دو روز از آمدن آنها گذشت و عمه گوهر و عادل موضوع ازدواج عادل را به خانواده گیسو اطلاع دادند و آنها با رضایت قبول کردند . مراسم ازدواج ساحل و عادل در نهایت سادگی به خاطر ادعای احترام به خانواده گیسو برگزار شد و ساحل عروس بزرگ خانواده عمه گوهر گردید . ساجد و رخساره بعد از یک هفته به اصفهان بازگشتند و ساحل و عدل این دو جوان زیبا و خوشبخت در منزل عمه با عشق و علاقه زندگی مشترک خودشام را شروع کردندن . ساحل روزی به پگاه تلفن کرد و خبر ازدواجش را به او داد و پگاه آدرس منزل عمه را از او گرفت و بعد از چند روز همراه امیر و لاله و حدیث به یزد آمد . ساحل با دیدن آنها برق شادی در چشمانش درخشید و از مهمانانش به خوبی پذیرایی کرد . لاله چهار ماهه باردار بود و ساحل دلش میخواست هر چه زودتر نوزاد او را ببیند . امیر و پگاه دو ماه پیش ازدواج کرده بودند و در تهران زندگی می کردند . حدیث هم مثل همیشه شاد و سلامت بود و از این که با چشم خود شاهد خوشبختی ساحل بود شادمانی اش مضاف می شد . بعد از چند روز آنها تصمیم گرفتند به تهران بازگردندن و موقع خداحافظی لاله گفت :
_ عاقا عادل جان شما و جان ساحل ، خیلی مواظبش باشید .
_چشم لاله خانم مثل چشم هایم از ساحل مراقبت خوام کرد ، از خدا می خواهم که به آن قدر قدرت بدهد که بتوانم او را در زندگی خوشبخت کنم .
عمه گوهر گفت : انشاالله . انشاالله .
بعد از تمام شدن صحبت ها مهمانان ساحل با دعای خیر عمه گوهر و بقیه یزد را ترک کردند و هر کدام به سوی زندگی خودشان رفتند .
با رفتن آنها ساحل احساس میکرد چیزی را گم کرده است ولی با این حال احساس نشاط وا دلگرمی می کرد . یک شب ساحل تمام حرفها و دلتنگی هایش را برای عدل تعریف کرد . عادل دستان مهربان ساحل را بوسید و گفت : میمی توانیم گاهی اوقات به شمال برویم عزیزم ، هم از بستگان تو دیدن کنیم و هم از آب و هوای شما لذت ببریم . چطور است ؟
ساحل مثل بچهها به هوا پرید و از عادل تشکر کرد . عادل او را در آغوش گرفت و گفت : ساحل عزیزم من حاضرم به خاطر تو هر کاری انجام دهم ، تو باید همیشه خوشحال و خندان باشی .
ساحل تبسم ملیحی بر لب آورد و آرام گفت : من خیلی خوشبختم عادل همیشه خدا را به خاطر نعمت وجود تو و خوشبختی با تو بودن شکر می کنم .
شب از سماجت گرما
تن از حرارت می
لب از شکایت یکریز تشنگی پر بود !
میان تاریکی نسیم گرمی با من نفس نفس میزد
و هر دو با هم به دنبال آب میگشتیم
و در سیاهی سیال خلوت دهلیز
نهیب ظلمت ما را دوباره پس میزد

رمان اشک های خفته قسمت 3

رمان اشک های خفته قسمت 3

بخورند. خدا را صد هزار مرتبه شکر می کنم که بچه ها عاطل و باطل نشدند و خداوند لیاقت نگهداری آنها را به من و رحیم داد تا آنها را سر و سامان دهیم.
‏رخساره و ساحل با وجد به حرف های عمه گوهر گوش می کردند و خواب از سرشان به کلی پریده بود. آن دو عمه را تحسین کردند و مورد تعریف و تمجید وستایش قرار دادند. رخساره باکمی تردید ازعمه پرسید: عمه گوهر، آیا آقا عادل هنوز از زنان زیبا فراری است؟
‏عمه خندید وگفت:گفتم که ذهنیت او پاک خراب شده بود و ما نتوانستیم کاری بکنیم. عادل با این که جوان تحصیل کرده ای شده هنوز هم از زنان زیبا متنفر است و از دخترانی که می دانم چقدر بخاطر او سر و دست می شکنند دوری می کند.
‏ساحل پرسید: حالا اگر خواست با دختری زیبا ازدواج کند چه؟
‏عمه دوباره خندید وگفت: دختری نسبتأ زیبا در همسایگی ما زندگی می کند که خیلی نجیب و خجالتی است گاهی اوقات به منزل ما می آمد و من احساس می کردم به عادل علاقه دارد ولی عادل توجه ای به او نداشت. تصمیم گرفتم گیسو را برای عادل خواستگاری کنم و شش ماه پیش این کار راکردم. البته قبل از خواستگاری نزد عادل رفتم وگفتم: "پسرم، تو الان بزرگ شدی و وقت زن گرفتنت رسیده. توکه نمی خواهی من و عمویت عروسی تو را نبینیم و چشممان به جمال نوه قشنگمان روشن نسود.گیسودختر نجیبی است و من او و خانواده اش را به خوبی می شناسی. ‏اگر راضی هستی به خواستگاری گیسوجان برویم." عادل که در سکوت به حرف های من گوش می کرد لبخندی زد وگفت:"عمه جان من فعلأ قصد زن گرفتن ندارم و خودتان می دانید درسم هنوز تمام نشده. اگر می خو اهید برای عرفان أستین بالاکنید من خوشحال می شوم و بدانید مانعی درکار نیست: گفتم:"تو نمی خواهد نگران عرفان باشی به موقعش دست او را هم در حنا می گذارم. فعلأ تو ارشد هستی و می دانم گیسو دختری است که تو از هر لحاظ می پسندی. فکرهایت را بکن و بعد به من جواب بده." چند روزی منتظر جواب عادل شدم ولی خبری نشد. یک روز صبح زنگ خانه مان به صدا درآمد و چون می دانستم پشت درگیسو است از عادل خواستم در را بازکند او در حالی که نمی دانست گیسو پشت در است، در را باز کرد و من از دور او را نگاه می کردم. گیسو با دیدن عادل سرش را با خجالت پایین اند اخت و سراغ مرا از عادل گرفت. عادل با دستپاچگی به کنار رفت و او را به داخل خانه دعوت کرد و در آن لحظه متوجه نگاه او به گیسو شدم. وقتی گیسو نزد من آمد عادل مرا صدا کرد وگفت: "عمه جان انتظار چنین کاری را از شما نداشتم"خندیدم وگفتم: "دیگر نمی خواهد برای من رول بازی کنی دیدم چطور نگاهش کردی." عادل با لحن خاصی اعتراض کرد وگفت:"بس کنید عمه، من حالا حالاها قصد ازدواج ندارم" در آن موقع او از خانه خاج شد و من با خودم گفتم: "عزیز دلم من که می دانم گیسو را پسندیدی پس چرا از من مخفی می کنی؟" بالاخره برگ برنده بعد از چند روز دست من افتاد و عادل تسلیم من شد و ما به ‏خواستگاری گیسو رفتیم. دختر بیچاره در فکرش هم نمی گنجیدکه ما برای عادل او را خواستگاری کنیم چون به عقیده خودش لیاقت عادل را نداشت. همه چیز خوب پیش رفت وگیسو عروس ما شد. البته هم اکنون شش ماه است که آن دو نامزد هستند. عادل پیشنهاد کرد که مراسم عروسی بعد از اتمام درسش باشد و هر دو خانواده قبول کردیم. عادل خیلی زود به گیسو علاقه پیدا کرد و آنها هر روز همدیگر را می دیدند. وقتی عادل به دانشگاه اصفهان منتقل شد همه دلگیر شدیم چون اگر او به آن جا می رفت دیر به دیر به دیدن ما می آمد و این را خودش قبل از رفتن به ما گفت. وقتی در دانشگاه تهران بود، هر هفته به ما سر می زد و ما عادت نداشتیم دوری او را برای یک ماه یا چند ماه تحمل کنیم. تحمل دوری او بیشتر برای گیسو مشکل بود، چون تازه یک ماه بودکه آن دو نامزد بودند. خبر انتقال عادل را به گیسو دادم و خیلی ناراحت شد و حتی گریه کرد. وقتی عادل از بیرون آمد به حیاط رفتم وگفتم: "عادل، تو نمی توانی در دانشگاه تهران پروژه ات راکامل کنی؟"عادل دستهایش را در آب حوض شست وگفت:"عمه، من که دیشب گفتم کاری از دست من برنمی آید و شما هم با رفتن من مخالفت نکردید. حالا عقیده ات عوض شده؟ا"گفتم: "بخاطر خودم نمی گویم عزیزم، بلکه بخاطر گیسو می گویم. امروز به این جا آمد و من خبر رفتن تو را به او دادم. خیلی ناراحت شد وگریه کرد الان هم در اتاق است و بی تاب شده" عادل دستی به موهایش کشید وگفت:"خودم هم راضی به رفتن نیستم ولی چاره ای ندارم" او نزدگیسو رفت و علت منتقل شدنش را به طور واضح برای گیسو شرح داد ولی او هنوز گریه می کرد و عادل طاقت اشک های او را ندا شت. عادل با مهربانی او را در آغوش گرفت و گفت:"گیسو خواهش می کنم گریه نکن. من باید برای اتمام درسم این پروژه را تکمیل کنم و برای موفقیت در کارم به روحیه بیشتری نیاز دارم. تو با گریه کردنت روحیه مرا ضعیف می کنی و مرا از رفتن باز می داری. تو که نمی خواهی زحمت چند سال درس خواندن من فنا شود و به جایی نرسم؟ا" گیسو با شنیدن این حرف ساکت شد وگفت:"نه، من قصد چنین کاری را ندارم. من را ببخش که احمقانه فکرکردم" عادل خندید و با خوشحالی موهای سیاه رنگ او را نوازش کرد وگفت: "از تو ممنونم که مرا درک کردی.گیسو تو برای من خیلی عزیزی و من در هر جاکه باشم به یادت هستم و حتمأ بر ایت نامه می نویسم" خیالم از بابت گیسو راحت شد و بالاخره عادل در روز تعیین شده از ما خداحافظی کرد و همسرش را به ما سپرد و رفت. در این پنج ماه که رفته همیشه نامه می دهد ولی فقط دوبار به دیدن ما آمده است.
عمه گوهر لیوانی آب نوشید وگفت: من شما را خسته کردم. ساعت از سه صبح هم گذشته و من شما را با حرف هایم بیدار نگه داشتم.

ساحل گفت: حرف های شما خیلی شنیدنی بود و ما اصلأ خسته نشدیم. خدا عمری طولانی و با عزت به شما دهد. من مطمئنم خدا برای انسا نهای خوبی مثل شما جایگاه باارزشی را در بهشت در نظرگرفته است. عمه گوهر هرگز مادر نشده بود ولی در حق بچه های برادرش مادری ‏بسیار کرد و آنها را خوشبخت نمود. رخساره و ساحل تا ساعت نه صبح خوابیدند. ساحل زود تر از رخساره از خواب برخاست و برای شستن دست و صورتش به حیاط رفت وکنار حوض آبی نشست و صورتش را آب زد و از سردی آب لذت برد. اودرحال خشک کردن صورتش بودکه صدای جوانی را شنیدکه عمه را صدا زد و از او خداحافظی کرد. ساحل می خواست زود تر به اتاق برود اما با عرفان روبرو شد و مجبور شد سلام کند. عرفان از دیدن ساحل که زیبا یی آشکاری داشت مبهوت شد و بعد از پاسخ دادن به سلام او ازخانه خاج شد. ساحل با خود فکرکرد این پسرجوان حتمأ باید عرفان باشد و آن پسر دیگرکه دیشب بر ایشان چای و میوه آورد عماد است. اوداخل اتاق شد و رخساره را از خواب بیدار کرد. عمه گوهر بعد از دقایقی به اتاق آن دو آمد و بعد از سلام و صبح بخیر گفتن از آن دو خواست به آن طرف حیاط بروند و در آن جا صبحانه بخورند. سر میز صبحانه عمه دوباره از بابت دیشب عذر خواهی کرد. عماد داخل آشپزخانه شد واین بار ساحل و رخساره چون می دانستند عماد تفاوت سنی زیادی با آن دو ندارد دیگر معذب نبودند. عماد از آنها خداحافظی کرد و رو به عمه کرد وگفت: بعد از انجام کارم به مسا فرخانه سری می زنم و به عموکمک می کنم.
‏عمه گفت: الهی خوشبخت شوی پسرم. عمو رحیم دست تنهاست و به کمک احتیاج دارد. من باید به این دو میهما نم برسم تا احساس کم و کسری نکنند. به عمو سلام برسان و بگو از جانب دو میهمانمان خیالش آسوده باشد.
عماد دوباره خداحافظی کرد و رفت. رخساره پرسید: عمو رحیم اصلأ به خانه نمی آید؟
‏عمه لقمه ای در دهان گذاشت و گفت: الان سرش شلوغ است و نمی تواندکا رها را به شاگر دانش بسپارد ولی هر موقع مسا فرخانه خلوت است برای ناهار و استراحت به خانه می آید.
‏بعد از صرف صبحانه رخساره و ساحل به اتاق نشیمن رفتند و عمه گوهر در آشپزخانه ماند. روی طاقچه اتاق سه قاب عکس وجود داشت که متعلق به عرفان، عماد و عادل بودند. رخساره به خود جسارت دادکه آن سه قاب را نگاه کند. او ساحل را صدا کرد و عکس عادل را به او نشان داد و گفت: مطمئنی این عادل است. واقعأکه جوان زیبا یی است. خوش به حال گیسو.
- درست است خیلی زیبا ست. البته عرفان و عماد هم چهره جذابی دارند. راستی رخساره صبح وقتی برای شستن دست و صورتم به حیاط رفتم ناگهان با عرفان روبه رو شدم. رخساره نشست وگفت: عرفان شبیه عمه است درست نمی گویم؟
‏ساحل هم کنار رخساره نشست وگفت: بله، شباهتی به عمه دارد.
‏آن دو از دیشب که با عمه گوهر آشنا شده بودند انگار تمام غمهایشان را برای لحظاتی به دست فراموشی سپرده بودند. صدای زنگ خانه عمه بلند شد و او در راگشود و همراه دختری جوان که حدودا نوزده سال داشت وارد اتاق نشیمن شد. عمه رو به رخساره و ساحل کرد وگفت: این هم از عروس گلم گیسو خانم.
گیسوکه دختری خجالتی به نظر می رسید به آن دو سلام کرد و خوش آمدگفت و مقابل آن دو نشست.گیسو همان طور که عمه گفته بود دختری نجیب و خجالتی بود با موهای صاف مشکی و چشمان همرنگ موهایش. عمه قضیه رخساره و ساحل را مختصر برای او شرح داد و بعد از او پرسید:گیسو امروز از روزهای دیگر سر حال تر هستی.
‏گیسو بی صدا خندید وگفت: صبح نامه عادل به دستم رسید. نوشته بود که چند روز دیگر به یزد می آید.
‏عمه گوهر با خوشحالی گفت: راست می گویی گیسو، بالاخره پسرم بعد ‏از یک ماه و نیم میاد پیش ما؟
‏- بله، سالم و سلامت است و خیلی برایتان سلام رسانده.
‏- خدایا شکرت که از او مراقبت می کنی.
‏عمه می خواست برای آوردن چای به آشپزخانه برود اماگیسو مانع شد و خودش به آشپزخانه رفت.
‏عمه رو به ساحل و رخساره کرد وگفت: می دانم گیسو الان دل تو دلش نیست.
ساحل گفت: واقعأ انتخاب خوبی دارید عمه، او دختر خوبی است. انشاءالله خوشبخت شوند.
‏گیسو وارد اتاق شد و به آنها جای تعارف کرد و برای نهار نزد آنها ماند. رخساره وارد حیاط شد وکنار ساحل روی ایوان نشست و گفت: چه شده
ساحل؟ چرا در فکر هستی؟ ساحل آهی کشید وگفت:کاش من و تو هم به اندازه گیسو خوشبخت بودیم.
‏- بالاخره تمام انسانها روزی طعم خوشبختی را می چشند.
‏ساحل به یاد خاطرات غم انگیزش افتاد وگفت: من هم با حدیث خوشبخت می شدم ولی تا خواستم طعم خوشبختی با او را بچشم ناگهان از دستم رفت.
‏- فکرش را نکن ساحل، حالا پاشو بیا داخل اتاق. خوب نیست عمه و گیسو را تنها بگذا ریم.
‏بعد از صرف ناهار ساحل اصرار کرد که ظرفها را او بشوید و بالاخره موفق شد. گیسو نزد او رفت وگفت: شما این جا میهمان هستید. چرا خودتان را به زحمت انداختید؟
‏ساحل خندید وگفت: زحمت کدام است؟ آدم خسته می شود فقط بخورد و بخوابد.
‏شما دستان سفید و قشنگی دارید و من همیشه فکر می کردم دخترانی که دستها یی به این قشنگی دارند دست به کار خانه نمی زنند.
‏ساحل از این حرف گیسو خنده اش گرفت وگفت: چه فکرهایی می کنی گیسو. مگر چنین چیزی امکان دارد؟
‏آن دوکلی با هم صحبت کردند و بعد از صرف میوه گیسو به خانه خودشان رفت. به نظر ساحل گیسو واقعأ دختر ساده ای بود و رفتارش دوست داشتنی به نظر می رسید. ساعت هشت شب بود.عمادوعرفان درخانه ‏بودند و عمه مشغول تدارک شام بود. عرفان دراز کشیده بود و به چیزی فکر می کرد. عمادباصداکردن اوگفت: از موقعی که به خانه أمدی درفکر هستی. ‏عرفان به طور نیم خیز نشست وگفت: صبح هنگام رفتن سرکار یکی از آن دو را دیدم. راستی عماد چرا خداوند تمام زیبا یی ها را یک دفعه در وجود یک نفر قرار داده؟ مثلأ این دختر زیبا یی خیره کننده ای داشت. چشمان سبز، ابروان کشیده و روشن، بینی و دهان خوش حالت و موهای پریشان. عماد خنده بلندی سر داد وگفت: چقدر خوب توصیف می کنی برادر. نکند عاشق این دختر خانم که نامش ساحل است شده ای؟ از انتخابت خوشم آمد.
‏عرفان بالش خود را به طرف عماد پرت کرد وگفت: دیوانه! چرا حرف بی ربط می زنی؟
عماد بلند شد و ئر حالیکه از شوخی با عرفان لذت می بردگفت: از قدیم گفته اند حرف حق تلخ است. حالا اگر اجازه بدهید برادر عاشقم را با رؤیاهایش تنها می گزارم. عرفان با حرص بلند شد و خواست عماد را بگیرد اما او پا به فرار گذاشت و به داخل حیاط دوید. آن دو در حیاط دنبال هم کردند و سر وصدایی به راه انداخته بودند.
- عماد با زبان خوش به تو می گویم همان جا سر جدیت بایست وگرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی.
‏عماد در حالی که می خندید و نفس نفس می زد گفت آخر مگر چه گفتم که می خواهی مرا دار بزنی.عمه که سر و صدای آن دو را شنیده بود به حیاط ‏آمد وگفت: عرفان، عماد چه خبر شده چرا خانه را بر سرتان گذاشتید؟ مگر نمی دانید میهمان داریم. مثل بچه ها دنبال هم کرده ایدکه چه بشود؟ عرفان خود را از شنیدن این حرف جمع و جور کرد و نزد عمه رفت و گفت: معذرت می خواهم عمه. ولی این عماد را لطفأ نصیحت کنید. عرفان داخل اتاق شد و بعد عماد نزد عمه رفت و او هم عذر خواهی کرد. عمه به اوگفت: چرا عرفان را اذیت می کنی؟ می ترسم آخر با این شوخی هایت کار دست خودت بدهی.
عماد از روی شوخی به عرفان حرفی زد ولی این موضوع واقعیت داشت و ظاهرأ عرفان از ساحل خوشش آمده بود. دو روز از اقامت ساحل و رخساره در منزل عمه می گزشت که عرفان نزد عمه رفت وگفت: عمه جان، این دو میهمان چه وقت می روند؟
‏عمه لباسهای چرک را در سبدی ریخت وگفت: این طور که معلوم است فردا از پیش ما می روند.
‏عرفان چهره اش غمگین شد وکفت: چرا به این زودی قصد رفتن دارند؟
- آنها که نمی خواستند در یزد بمانند چون باید زود تر بروند و عمویشان را پیدا کنند. عمه قصد داشت از اتاق خارج شود ولی عرفان با گفتن با شما کاری داشتم او را از رفتن بازداشت.
‏عمه مقابل او روی صندلی نشست وگفت: هرکاری داری زود بگوکه خیلی کار دارم.
عرفان کمی مکث کردو بعدگفت: عمه ممکن است ساحل را برای من خواستگاری کنید؟
‏عمه که انتظار چنین حرفی را از عرفان نداشت گفت: پس این شوخی های عماد تبدیل به حرف جدی شد. من از خدا می خواهم چنین دختر باوقار و زیبا یی عروسم شود اما تو خیلی زود دل به او دادی. او فقط این جا مهمان است و بعد به دنبال سرنوشت خود می رود. ما چه می دانیم شاید این دختر به شخص دیگری علاقه داشته باشد. دختری در این سن و سال و زیبا یی حتمأ عاشق پاک باخته ای دارد.
‏عرفان دلش گرفت وگفت: یعنی شما این در خواست من را رد می کنید؟
- من حاضرم این کار را برای تو انجام بدهد ولی اگر او جواب رد داد و گفت با شخص دیگری می خواهد ازدواج کند تو غر ورت جریحه دار می شود و از پیشنهادت پشیمان می شوی حالا خودت می دانی.
‏عرفان با حرفهای عمه راضی شد و دیگر حرفی نزد. مش رحیم با خلوت شدن مسافر خانه فرصتی یافت که به خانه بازگردد. رخساره و ساحل ازاو تشکرکردند واز او خواستنا بدون تعارف پول این سه شب را با آنها حساب بکند. مش رحیم و عمه گوهر از آن دو خواستندکه به هیح وجه حرف پول را نزنند وگفتند شما میهمان ما هستید و این جا مثل خانه خودتان می ماند. فردای آن روز ساحل و رخساره قصد رفتن کردند. قبلأ عماد برای آن دو بلیط اصفهان گرفته بود. ساحل محترمانه رو به مش رحیم و عمه گوهرکرد وکفت: شما نهایت محبت را نسبت به ما داشتید و ما از شما سپاسگزاریم. شما لطف زیادی در حق ما کردید.
‏آن دو صورت گیسو و عمه را بوسیدند و بعد خداحافظی کردند. عرفان ناامید از عشق چند روزه خود به اتاق پناه برد و سعی کرد به ساحل فکر نکند. به قول عمه گوهر شاید او عاشق پاک باخته ای داشته باشد.

رخساره و ساحل در اتوبوس خانواده عمه را مورد بحث قرار داده بودند و دلشان می خواست برای بار دیگر آنها را ملاقات کنند. نیم ساعت دیگر به شهر اصفهان مانده بود و ساحل دلشوره عجیبی داشت اونگاهی به رخساره کرد و گفت: تو فکر میکنی عمویت را پیدا کنیم؟
رخساره سرش را تکان داد و گفت: نمیدانم خدا میداند که الان کجا هستند من که خیلی وقت از که به آنها هیچ ارتباطی نداشته ام. حالا خدا کند که حداقل این جا پیدایشان کنیم.
- رخساره من با وجود این همه پول که همراهمان است ترس عجیبی وجودم را گرفته. دلم خیلی شور میزند.
رخساره خندید و گفت: ترس بی خودی به دلت راه نده. جای پولها امن
است . میبینی در این ساک و در دست من است همه فکر می کنند که لباس داخل آن است .
ساحل به او تذکر داد که مراقبت بیشتری از ساک کند و بعد سعی کرد آرام باشد. ساعت پنج و نیم آن دو به اصفهان رسیدند و بدون تلف کردن وقت آدرس عموی رخساره را جستجو کردند و خانه را با هزار دردسر پیدا کردند . پیرمردی عصا به دست در را گشود و آن دو سلام کردند و بعد ساحل پرسید :
_ پدر بزرگ آیا این جا منزل آقای فرهادی است ؟
پیرمرد سرفه ای کرد و گفت : آقای فرهادی چند ماه پیش این خانه را فروخت و همراه خانواده اش به خارج از کشور رفت فکر نمی کنم به ایران هم بازگردند .
رخساره سرش را به در تکیه داد و نالید و گفت : خدایا دوباره سرگردان شدیم .
ساحل از پیرمرد تشکر کرد و چمدان را در دست گرفت و به راه افتادند . هوا خیلی سرد بود و آن دو سرپناهی نداشتند ، با اینکه عقربه ساعت شش و نیم را نشان میداد به خاطر زمستان هوا زود تاریک شده بود . ساحل زمستان را دوست داشت ، ولی از اینکه هوا زود تاریک می شد بیزار بود . دلش میخواست این یک ماه باقی مانده از زمستان هم به زودی سپری می شد . رخساره پالتویش را محکم به خود چسباند و گفت : ساحل خیلی سرد است بیا به مسافرخانه ای برویم .
اتفاق در یزد درست در اصفهان رخ داد و آن دو مجبور شدند به مسافر خانه بروند . آن دو در حال لبور از خیابان خلوتی بودندن که ناگهان یک موتور با سرعت زیاد از کنار رخساره عبور کرد و ساک محتوی پول ها را از دست آنها قاپ زد . رخساره جیغ بلندی کشید و هر دو به جانب متر سوار دویدند ولی فایده ای نداشت . اتفاقی که نباید می افتاد بالاخره رخ داد و آن دو در یک شهر تمام سرمایه زندگی خود را از دست دادند . رخساره روی نیمکتی نشست و زار زار گریه می کرد و مرتب می گفت : ساحل دیدی چی شد ، کاملاً بد بخت شدیم . ساحل هاج و واج به اطراف نگاه می کرد و نمیدانست چکار کند . سیاهی شب او را آزار میداد ، در آن موقع تکه های ابری را در آسمان دید و باران شروع به باریدن کار . چند ساعتی آن دو در خیابان ها پرسه زدند . رخساره اصلا حال مناسبی نداشت شب سماجت کرده بود و نمیخواست پرده سیاه خود را کنار بزند . آن دو پولی نداشتند که در مسافر خانه بمانند و فکر این که تا صبح در خیابان بمانند آزارشان میداد . تا صبح ممکن بود هزار اتفاق بیفتد . در آن حال ماشینی جلوی پای آنها ترمز کرد و آن دو را به وحشت انداخت . جوانی از داخل ماشین بیرون آمد و رو به آن دو پرسید : شما جایی میخواهید بروید ؟
ساحل به دروغ گفت : خانه ما همین نزدیکی هاست و احتیاجی به ماشین نداریم .
جوان نگاهی به چمدان آن دو انداخت و گفت : شما عادت دارید با چمدان از خانه خارج شوید ؟!

رخساره که اعصابش بهم ریخته بود گفت : به شما چه ربطی داره شما عادت دارید به آدم های بی پناه آزار برسانید . لطفاً راهتان را بکشید و بروید .

جوان با این حرف رخساره فهمید که آن دو غریبه هستند . بنابراین گفت : من قصد آزار شما را ندارم میخواهم کمکتان کنم .اگر در این شهر غریب هستید من میتوانم به شما پناه بدهم .
رخساره فکر میکرد این جوان هم مانند عمه گوهر فرشته نجاتشان است رو به ساحل کرد و گفت : باران ما را خیس کرده و ما پناهگاهی نداریم شاید این جوان بتواند به ما کمک کند .
ساحل که نمیتوانست به هر کسی اطمینان کند قبول نکرد ولی هنگامی که رخساره را در حال سرفه کردن دید پذیرفت که با آن جوان بروند . جوان کمک کرد آن دو چمدانشان را داخل ماشین بگذارند و سوار شوند .رخساره سرفه هایش شدید تر می شد و دچار تب و لرز شده بود . جوان از آینه به ساحل نگاه کرد و گفت : دوستتان زیر باران سرما خورده مگر چند ساعت زیر باران مانده اید ؟ مگر جایی را برای ماندن نداشتید؟
ساحل گفت : ما در جستجوی عموی دستم بودیم ولی او را نیافتیم چون به خارج از کشور رفته است . در حال حاضر هم در این شهر غریبه هستیم از شانس بد ما هم ساک پولمان را دزدیدند و دیگر پولی نداشتیم که به مسافرخانه برویم و هم باران گرفت و زیر باران ماندیم .
_شما خیلی باید مراقب باشید چون دزد خیلی فراوان شده . راستی چرا به دروغ به من گفتید که به منزلتان میروید؟
ساحل که نگران رخساره بود گفت : متاسفم چاره ای نداشتیم .
_اشکالی ندارد ، برای آشنایی بیشتر میخواهم نام شما و دوستتان را بدانم .
_ من ساحل هستم و رخساره دوستم است .
_ جوان خندید و گفت : اسم های قشنگی دارید ، نام من هم سهند است دانشجوی رشته وکالت هستم و همراه دو دانشجوی دیگر که یکی از آن دو دوست صمیمی من است در خانه ای زندگی می کنیم . ساحل با شنیدن اینکه سه پسر جوان در یک خانه به تنهایی زندگی می کنند و آنها هم الان به همان خانه میروند وحشت کرد و گفت : اگر ممکن است ما را جلوی مسجد پیاده کنید تا امشب را در آنجا بمانیم . سهند از درون آینه به ساحل نگاه کرد و گفت : شما چه میگویید ؟ مگر نمیبینید دوستتان از بیماری تقریباً بیهوش است ؟ در خانه ما مطمئن باشید که راحت هستید . ما سه اتاق داریم و یکی از هم اتاقی ها به شهرستان رفته و شما میتوانید به راحتی در اتاق من ساکن شوید من میتوانم با دوستم در اتاق او باشم .
ساحل هنوز راضی نشده بود که سهند ترمز کرد و معلوم شد به خانه آنها رسیده اند . سهند در خانه را با کلید باز کرد و دو چمدان را داخل خانه برد ، بعد به ساحل کمک کرد که رخساره را به داخل اتاق ببرند . سهند از ساحل خواست که لباسهای خیس رخساره را تعویض کند و خودش برای آوردن نوشیدنی داغ رفت . در آن موقع دوست سهند از حمام خارج شد و در حالی که با حوله ای سر خود را خشک میکرد سهند را دید و گفت : چه عجب از خوش گذرانی زود گذاشتی برگشتی چطور رضایت دادی که زود برگردی ؟
سهند در حالی که مشغول درست کردم قهوه با شیر داغ بود قضیه برخوردش با ساحل و رخساره را شرح داد . پسر حوله را از سرش برداشت و پرسید : چطور قبول کردند به این جا بیایند ؟!
_ یکی از آنها ساحل نام دارد و زیبایی چشمگیری دارد او مخالفت کرد ، اما دیگر چاره ای نداشت چون دوستش زیر باران کاملا خیس شده بود و مرتب سرفه می کرد .
سهند دو فنجان شیر قهوه برای آن دو ریخت و برایشان برد . ساحل لباس خودش و لباس رخساره را تعویض کرده و پتویی را روی رخساره انداخته بود . سهند شیر قهوه را به او داد و ساحل به رخساره شیر قهوه را خراند و بعد قرص به او داد و از سهند تشکر کرد . سهند به ساحل نگاه کرد و گفت : حتما گرسنه هستید ، الان برایتان شام میآورم .
ساحل گفت ؛ خیر من گرسنه نیستم . همین نوشیدنی کافی است .
_ هر طور میل شماست ، در این جا راحت باشید و خوب استراحت کنید شب به خیر .
با رفتن سهند ساحل در را قفل کرد و با خیال راحت خوابید . سهند سیگارش را روشن کرد و گفت : آنها کسی را ندارند .
ساجد دستش را زیر سرش گذاشت و گفت : تو که خیال نداری این دو را در این جا نگاه داری ؟!
سهند دود سیگارش را بیرون داد و گفت : از دست دادن دو تا دختر زیبا خیلی احمقانه است ،
ساجد با اعتراض گفت : سهند تو را به خدا به اینها رحم کن . تو نمیتوانی آنها را به زور در این جا نگاه داری . تازه اگر عدل بفهمد که پای دو دختر در این خانه باز شده به پا می کند . سهند با عصبانیت گفت : دوبارههرف عدل را زدی ؟ مگر او کیست که باید برای انجام هر کاری از او اجازه بگیریم ؟ من هر کاری که عشقم بکشد انجام میدهم و به آن پسره هم هیچ ربطی ندارد .
ساجد مقابل سهند نشست و گفت : این بیچارهها در این شهر غریبه هستند و به تو اعتماد کردند پس از اعتماد آنها سواستفاده نکن . مگر از دختران فراری و یا بی بند و بار هستند که قصد اذیت و آزارشان را داری ؟
سهند خنده ای از سر بی خیالی سر داد و گفت : این قدر برای من مرثیه نخوان دوست عزیز .
سهند گرگی بود در لباس میشه و رخساره و ساحل خبر نداشتند که در چه چاه عمیقی فرو رفتند . خدا میدانست که چه سرنوشتی در انتظار آن دو بود . خیلی راحت در دام افتادندن و معلوم نبود چه بالایی سرشان میآید . صبح رخساره حالش کمی بهتر شده بود تازه دیشب را به خاطر آورده بود . سهند برای آن دو صبحانه آورد و رو به رخساره کرد و گفت : خوشحالم که حالتان خوب شده .
رخساره گفت : ازلطف شما متشکرم و از این که مرا نجات دادید بسیار سپاسگزارم .
سهند گفت : خواهش میکنم ، شما تا هر موقع که دوست داشته باشید میتوانید اینجا بمانید .
ساحل با عجله گفت : نه ، ما مزاحم شما نمیشویم و به تهران باز میگردیم .
سهند خندهای کرد و از اتاق خارج شد . ساحل معنی این خنده موذیانه را نفهمید ولی میدانست که زیاد ظاهر خوبی نداشته بنابر این دستان رخساره را گرفت و گفت : ما باید هر چه زود تر از اینجا برویم من در این جا احساس ناامنی میکنم .
_چرا احساس ناامنی میکنی ؟ این پسره که کاری با ما ندارد .
_ به هر چاهت ماندن ما در این خانه کار درستی نیست .
سهند چایش را شیرین کرد و گفت : آن دختره که خوشگل تر است علاوه بر زیبایی اش خیلی سرکش است و برای رفتن خیلی عجله دارد ولی باید بداند که اگر پشت گوشش را دیده ، رفتن از این خانه را هم میبیند .
ساجد سکوت اختیار کرد و حرفی نزد . چون میدانست سهند چه نیتی دارد و با اخلاق او به خوبی آشنا بود .ساجد توسط سهند آه رخساره و ساحل معرفی شد و بعد از خانه خارج شد . ساحل از فرصت استفاده کرد و از رخساره خواست که برای رفتن آماده شود . ساحل نزد ساجد رفت و بعد از تشکر فراوان به او گفت که میخواهند بروند . ساجد به او نگاه کرد و گفت : شما الان که نمیتوانید بروید سهند نیامده .
_ما از دوست شما تشکر کردیم پس اجازه بدهید ما برویم .
ساجد سعی داشت که منع رفتن آنها بشود ولی ساحل چمدان را برداشت و به طرف راهرو رفت ولی هنوز در را باز نکرده بود که سهند از آن طرف در رگشود و با دیدن ساحل و رخساره که عزم رفتن کرده بودندن : پرسید : کجا با این عجله خانمها ؟
ساحل که عصبانی شده بود گفت : ما قصد رفتن داریم ، قرار نیست که برای همیشه در این خانه بمانیم . قبلا هم بابت همه چیز از شما تشکر کرده ایم . سهند در را بست و گفت : متاسفانه تا من اجازه ندهم از این خانه خارج نمیشوید .
ساحل و رخساره با ترس به همدیگر نگاه کردند و بعد ساحل گفت : منظورتان چیست ؟ شما دیشب جوانمردی کردید و ما را از زیر باران و پرسه زدن در خیابان نجات دادید و ما از شما تشکر کردیم و حالا میخواهیم به تهران بازگردیم . ولی شما مانع میشوید!!! چرا ؟ ما باید علت این کارتان را بدانیم .
سهند چشمان کثیفش را به ساحل دوخت و گفت : دلیل کارم به خودم مربوط است ، در ضمن تو هم سعی کن زیاد حرف نزنی چون من از آدم های پر چونه آصلا خوشم نمی آید .
ساحل با عصبانیت به سمت در رفت که آن را باز کند ولی سهند او را به عقب هول داد و با لحن تهدید آمیز گفت : خوب گوشهایت را باز کن دختر من حوصله جر و بحث ندارم پس پیشنهاد می کنم آرام باش ،
ساجد برای اینکه اتفاق بدی نیفتاد از ساحل و رخساره خواهش کرد که به اتاق برگردند . ساحل رو به ساجد کرد و گفت : ما به اتاق میرویم و شما موظف هستید این رفیق پستتان را آدم کنید تا ما از اینجا برویم . ساجد ظاهرا پذیرفت و آن دو به اتاق رفتند . رخساره بنای گریه را گذاشت و ساحل به او خیره شد و گفت : میدانستم چنین اتفاقی خواهد افتاد . کاش تو دیشب مریض نمیشدی . شاید دچار این مصیبت نمیشدیم . رخساره او را در آغوش کشید و با صدای بلند گریست و گفت : من اشتباه کردم که با حرفهایم باعث شدم این آدم کثیف بفهمد ما در این شهر غریبه هستیم . حالا او میخواهد با ما چه کار کند ؟
ساحل شانههای رخساره را در داستانش گرفت و گفت : از خودت ضعف نشان نده . او هیچ غلطی نمیتواند انجام بدهد قول میدهم از این جا هر طور شده برویم .
ساجد هر چه به سهند خواهش و التماس کرد که آن دو را به حال خودشان بگذارد او نپذیرفت . ساجد ناامید به او نگاه کرد و گفت : سهند مطمئن باش این دختری که من دیدم اجازه نمیدهد تو به او نزدیک شوی .
ساجد با گفتن این حرف از اتاق خارج شد .

***

وضعیت اسفباری پیش آمده بود و دو روز تمام رخساره و ساحل در آن خانه زندانی بودند .
سهند به آن دو گفته بود که هم این خانه در اختیارشان است و هم هر چیزی که بخواهد برایشان فراهم می کند اما حق خارج شدن از این خانه را ندارند ، او هنگام خروج و ورود به خانه در را قفل میکرد و تلفن را هنگامی که هم خودش و هم ساجد نبودند بر میداشت و مخفی می کرد . رخساره و ساحل دسترسی به هیچ روزانه ای نداشتن که نجاتشان دهد . حداقل اگر این سهند بدجنس گوشی تلفن را بر نمیداشت ساحل به راحتی میتوانست با پگاه تماس بگیرد و موقعیت خفت بارشان را شرح دهد تا شاید برای نجاتشان به آن جا بیاید . ساحل از سهند چنان متنفر بود که هر موقع او را میدید دلش میخواست او را با دستانش خفه کند . یک هفته به سرعت سپری شد و اوضاع به گونه ای شده بود که ساحل و رخساره به کلی امیدشان را از دست داده بودند. چون سهند شدیداً از آن دو مراقبت می کرد و نمیتوانستند نجات پیدا کنند . در این یک هفته هنوز دستان کثیف سهند به آن دو نرسیده بود و ساحل به دقت مراقب خودش و رخساره بود و همیشه در اتاق را از داخل قفل میکرد . روز هشتم هم اتاقی سهند و ساجد از شهرستان بازگشت و هنگامی که کلید را در قفل انداخت متوجه شد چفت در از درون افتاده و از این موضوع بسیار تعجب کرد . زنگ خانه را فشار داد ساجد در را به روی او گشود و از دیدن او خوشحال شد و صمیمانه دست او را فشرد .
عادل در حال وارد شدن به راهرو از ساجد پرسید : چرا چفت در رانداخته بودید ؟!
ساجد با کمی تردید خندید و گفت : هیچی ، همین طوری چفت در را انداخته بودیم .

عادل کفش هایش را در آورد و قصد داشت آن را در جا کفشی قرار دهد که ناگهان چشمش به دو جفت کفش زنانه افتاد . با حیرت از ساجد پرسید : اون کفش ها مال کیه ؟!
ساجد با دستپاچگی گفت : ببین عادل جان ، تو تازه از سفر برگشته ای و خسته هستی بیا داخل اتاق برویم تا همه چیز را برایت توضیح بدهم .
عادل ساکش را برداشت و داخل اتاقش شد و در حالی که کاپشن خود را در می آورد صدای گریه دختری به گوشش رسید ، اتاقی که رخساره و ساحل در آن بودند درست کنار اتاق عادل بود و چون در میان آن دو اتاق فاصله ای نبود صدای گریه به خوبی شنیده می شد . ساجد با سینی چای وارد اتاق شد و گفت : در این هوای سرد چای داغ به مسافر تازه از راه رسیده میچسبد .راستی تعریف کن ، چه خبر از یزد ؟ حال نامزدت و خانوادت ات خوب بود ؟ حتما از دیدارت خوشحال شدند .
عدل به خوبی متوجه شده بود که ساجد از چیزی طفره میرود بنابراین نگاه کنجکاو و پرسشگر خود را به ساجد دوخت و گفت : ببین ساجد روراست بگو که در این خانه چه خبر است ؟ چرا چفت دری که شب ها هنگام خواب به شما میگفتم آن را بیندازید و شما تنبلی می کردید الان در هنگام صبح افتاده ؟! آن دو جفت کفش زنانه مال کیست ؟ دختری که در اتاق سهند گریه می کند کیست ؟ این جا چه خبر است ساجد ؟!
ساجد چون به اخلاق عادل عادت کرده بود و میدانست تا به تمام سوالاتش پاسخ ندهد دست بردار نیست ناچار شد همه چیز را برایش شرح دهد . عادل خونش از شنیدن این خبر به جوش آمد و گفت : من بارها به این سهند تذکر دادم که حق ندارد در این خانه دست به کار ناشایست بزند . حالا دست دو تا دختر هرزه را گرفته و به این خانه آورده ؟ من نمیدانم این پسره جنون دارد ؟!
_ من قبول دارم که سهند اخلاق و رفتارش ناپسند است ولی باور کن من به او تذکر دادم که این دو دختر را را رها کند این دو تا دختر معصوم فراری یا بیبند و بار نیستند بلکه برای پیدا کردن بستگانشان به اصفهان آمده بودندن و آنها را پیدا نکردند و بدبختانه در آن اثنا همان طور که گفتم ساک پولشان را زدند و ،........
عادل که حسابی کلافه شده بود گفت : تو چقدر ساده ای ساجد ، این تیپ دخترها وقتی دستشان رو شد برای این که احساسات آدم های ساده ای مثل تو را تحریک کنند از هیچ دروغی خودداری نمی کنند و حاضرند از هر مکر و حیله ای استفاده کنند تا به مقصد خودشان برساند .
صدای زنگ خانه شنیده شد و ساجد در را برای سهند گشود .
_سام علیکم .
_علیک سلام . عادل اومده و از همه چی هم خبر داره از دست تو هم خیلی عصبانی است .
سهند بی اعتنا وارد خانه شد و به عادل سلام سردی کرد .عادل او را صدا کرد و گفت : نمیدانستم تا این حد احمق هستی سهند . چرا این کار را کردی ؟!

سهند پاکت سیگارش را در آورد و با خارج کردن سیگاری گفت : تو مرتب در کارهای من دخالت میکنی و من از این دخالت های بی جای تو خسته شدهام ،

عادل با عصبانیت بر سر او فریاد کشید :
_ مگر این خانه بی صاحب است که هر بی سر و پایی سرش را پایین میاندازد و داخل این خانه می شود ؟ نامردی اگر این دو دختر را از خانه بیرون نبری . من تحمل وجود دو دختر فراری و بی آبرو را در این خانه ندارم .
رخساره و ساحل متوجه مجادله سهند با هم اتاقی دیگرشان شدند و به طور واضح حرف های آن دو را میشنیدند. وقتی آن دو شنیدند که عادل آنها را دخترانی فراری و بی آبرو خطاب می کند وجودشان لرزید و مانند تکه یخی شدند . سهند سیگارش را در جا سیگاری که کرد و گفت : حالا که این طور است این را بدان من چنین کاری نمی کنم و از این به بعد هم حق نداری برای من تعیین تکلیف کنی .
عادل به سهند نزدیک شد و گفت : همین حالا آن دو را از این خانه خارج میکنی .
سهند نگاه سرد و شرارت بارش را به عادل دوخت و گفت : اگر ناراحتی خودت از اینجا برو .
عادل با نفرت گفت : تو خیلی نامردی سهند !
سهند که از تکرار این کلمه بیزار بود گریبان عادل را گرفت و گفت : این قدر به من نگو نامرد واگر نه ....
ساجد آن دو را از هم جدا کرد و با بردن سهند که مرتب به عادل بد و بیراه می گفت سعی کرد مشاجره آنها را خاتمه دهد . عادل روی تخت نشست ، حسابی عصبانی شده بود . ساحل در کنار رخساره که به در تکیه داده بود نشست و گفت : این پسر بدون اینکه از ما چیزی بداند ما ردخترهای بی قید و بد خطاب میکند معلوم است مخالف کارهای سهند پست فطرت است .
رخساره که در این چند روز کنترل اشک هایش را از دست داده بود گفت : ساحل ، من خیلی میترسم ، این سهند یک دیو است و هر آن منتظر است که آبروی ما را لکه دار کند .
_از او این کار هیچ بایید نیست چون به همین قصد ما را زندانی و اسیر خودش کرده ، خدایا خودت بما کمک کن و نگذار شرف و حیثیت ما فنا شود .

سهند مثل همیشه بر خلاف عادل عمل کرد و با پستی تمام ساحل با رخساره را اسیر خودش کرده بود . عادل نمیتوانست این وضع را تحمل کند بنابراین یک روز تصمیم گرفت از آن خانه برود ولی ساجد اجازه نداد و به او گفت که اگر برود ضعف نشان داده است . پس باید بماند تا نامردی سهند ثابت بشود . از طرف دیگر سهند هم منتظر روزی بود که عادل از آنجا برود ولی هنگامی که عزم او را در ماندن جزم دید حسابی عصبی شد .

عادل همان برادر زاده عمه گوهر بود و زیبایی چشم گیری داشت که همیشه سهند به زیبایی او حسادت میکرد . در یک هفته گذشته که او به یزد رفته بود عمه گوهر ماجرای ساحل و رخساره را برای او تعریف کرده بود و حتی از زبان گیسو ، عرفان و عماد هم یک تعریف هایی شنیده بود اما نمیدانست آن دو دختر ساحل و رخساره هستند . حتی رخساره و ساحل هم در این ده ، یازده روز گذشته او را ندیده بودند . عادل از زمان کودی پسری کنجکاو بود از همان اول حدس زده بود که این دو دختر همان دو دختر هستند که نزد عمه اش بودندن و همان چیزهایی که عمه در مورد آن دو گفته بود او از زبان ساجد شنیده . مثلاً شباهت اسمی ، سفر آن دو به اصفهان و یا زیبایی خیره کننده ساحل با چشمان که از زبان عماد شنیده بود . او در عین حال که مطمئن بود شک هم داشت . یک روز وقتی ساحل مطمئن شد سهند در خانه نیست ،برای تهیه کردن ناهار به آشپزخانه رفت و مشغول شد . در آن موقع عادل برای درست کردن یک فنجان قهوه به آشپزخانه رفت و یک مرتبه عادل و ساحل یکدیگر را دیدند ، عادل وقتی ساحل را دید بدون معطلی آشپزخانه را ترک کرد و به اتاقش رفت . در آن لحظه هر دو به یک چیز فکر می کردند . عادل به این فکر می کرد که شکش به یقین تبدیل شده و ساحل با دیدن او به یاد عادل برادرزاده عمه گوهر افتاد . او عکس عادل را دیده بود و به خوبی چهره او را به خاطر داشت . حتی میدانست نامش عادل است چون چند بار ساجد او را صدا کرده بود . ساحل این خبر را به رخساره داد و با خوشحالی گفت : پس او میتواند به ما کمک کند .
_مطمئن نیستم چون ما را نمیشناسد و فکر نمی کنم حاضر بشود با ما حرف بزند ،
رخساره که نمیخواست این فرصت را از دست بدهد به ساحل گفت : او حتما به آشپزخانه بر نمی گردد از طرفی الان موقع ناهار است و او به غذا احتیاج دارد تو برایش غذا ببر و سعی کن با او حرف بزنی ،
ساحل گفت : نظر خوبی است وقتی غذا حاضر شد مقداری غذا ریخت و داخل سینی گذاشت و به سمت اتاق عادل رفت چند ضربه به در اتاق او زد . عادل فکر کرد ساجد است و او را به داخل اتاق دعوت کرد . وقتی ساحل را با سینی غذا دید اخم هایش درهم رفت . ساحل سلام کرد و گفت : برایتان غذا آوردهام .
عادل با عصبانیت فریاد کشید : زود از اتاق من گمشو بیرون .
از صدای فریاد او ساحل به خود لرزید و سریع اتاق را ترک کرد . عادل در را محکم بست و زیر لب گفت : از زیباییت متنفرم ! بیچاره عمه خوش خیال من که ندانسته دو دختر هر جایی را به خانه اش راه داده .
ساحل و رخساره اصلا لب به غذا نزدند و از این رفتار عادل بسیار حیران شدند . به گفته ساحل با این وضع هیچ طوری نمیتوانستند با او صحبت کنند . ساحل دلش می خواست کنار دریا باشد و فریاد بزنند ،های های گریه کند اما وقتی میدید که این موهبت خدادای هم از او گرفته شده حالش دگرگون می شد و غم تمام وجودش را فرا می گرفت ، این وضعیت دردناک برای آن دو طاقت فرسا و دشوار بود و اصلا آزادی نداشتند .
ساجد وارد اتاق شد و از آن دو پرسید : کدامتان به اتاق عادل رفتید ؟
ساحل که غمگین گوشهای از اتاق نشسته بود سرش را از روی زانووانش برداشت و گفت : من وارد اتاق او شدم میخواستم ناهار برایش ببرم ولی سرم فریاد کشید .
ساجد روی صندلی نشست و گفت : لزومی نداشت که برای عادل غذا ببری . بگذاری یک چیزی را الان به شما گوشزد کنم . جلوی دوست من آفتابی نشوید ، چون اخلاق خاصی دارد و متاسفانه از دختران و زنان زیبا بیزار است . او از وجود شما در این خانه عذاب میکشد ولی برای اینکه روی سهند کم بشود مجبور است تحمل کند و حرفی نزند . او فکر می کند شما از جمله دختران فراری و بی قید و بند هستید ولی من این طور فکر نمی کنم و این را بارها به عادل گفته ام اما او قبول نمی کند .
رخساره به حالت التماس به ساجد گفت : شما که نمیخواهید ما این جا بمانیم . پس چرا ما را فراری نمیدهید ؟!
_ کاهس میتوانستم این کار را بکنم . سهند پسر یکی از سرمایه داران بزرگ است و با پول هر کاری میتواند انجام دهد . اگر شما از این جا فرار کنید حتما متوجه می شود که من و عادل این کار را کرده ایم آن وقت یه مشت اسکناس در کف دست چند تا سبیل کلفت میگذارد تا دخل ما را بیاورند .
ساحل رو به ساجد کرد و گفت : ما هر طور شده از این جا فرار می کنیم و نمیگذریم دستان کثیف سهند به من و رخساره برسد برای حفظ آبرویمان حاضرم هر کاری بکنم .
ساجد برخاست و نگاهی به چشمان زیبای ساحل کرد و گفت : او فعلا کاری به کارتان ندارد ولی به وقتش سراغتان میآید . او به من گفت : اگر این دو تا یک سال دیگر هم در این اتاق بمانند من راحتشان نمیگذارم بالاخره یک روزی خسته میشوند .
ساجد این واقعیت را گفت و آن دو را بیشتر آگاه کرد . ساحل هم حواسش را بیشتر جمع کرد و مرتب در فکر فرار از آن خانه بود .

***

دو هفته تمام ساخل و رخساره در آن خانه بودندن و بالاخره در یک عصر زمستانی ساجد چون برای رفتم به منزل دوستش عجله داشت فراموش کرد در را قفل کند و ساحل متوجه شد و این خبر خوش را خیلی آرام که عادل متوجه نشود به رخساره داد و بعد وسایلشان را جمع کردند و بعد از دو هفته حبس از آن خانه فرار کردندن و در زیر باران تند که مثل شلاق به صورتشان میخورد دویدندن و از آب محل خارج شدند . آن دو نفس زنان زیر درختی ایستادند و بعد رخساره گفت : حالا کجا برویم ؟ ساحل نفسی تازه کرد و گفت : باید با اندک پولی که داریم به ترمینال برویم و بلیت تهران را بگیریم . هر دو براه افتادند و پرس و جو کنان به سمت ترمینال رفتند . بخت با آنان این بار هم یاری نکد و بلیت تهران موجود نبود . سه ساعت تمام در خیابان ها آواره شدند . جلوی مسجد رفتند ولی قفل بود . ساحل نگاهی به ساعتش انداخت و عقربه ساعت را روی ده شب نشان میداد . آن دو خیابان ها را بلد نبودند ولی ساحل احساس می کرد این خیابان برایش آشنا است . در این فکر بودند که ناگهان اتومبیل سیاه رنگ سهند مثل برق جلویشان ظاهر شد و او همراه ساجد از اتومبیل خارج شد . او وحشیانه بازوی ساحل را گرفت و گفت : فکر کردی خیلی زرنگی و بعد او را داخل اتومبیل انداخت و به دنبال او رخساره را داخل اتومبیل کرد . ساجد از شکست آن دو در فرار به شدت ناراحت بود ولی هیچ کاری از دستش بر نمی آمد .
سهند با خشونت ساحل را داخل اتاق هل داد و سیلی محکمی به صورت او نواخت و بعد موهای او را که از باران زیاد خیس شده بود در دست گرفت و گفت : تو کوه را داری که بروی بدبخت ؟!
ساحل نالید و گفت : تو حیوان پستی هستی ، عالم از تو و امثال تو بهم میخورد .
سهند وحشیانه خنده سر داد و گفت : از حرف هایت بوی نفرت می آید .
ساحل که از وحشت و سرما صدایش میلرزید گفت : اره ، درست حدس زدی .
سهند دستانش را روی ساحل بلند کرد و به شدت او را کتک زد . رخساره و ساجد کاری نمیتوانستند بکنند . رخساره به گریه افتاده بود و به سهند التماس می کرد . سهند که متوجه شد ساحل قطره ای اشک نمیریزد بنابر این دوباره موهای او را گرفت و گفت : حداقل گریه کن بدبخت تا دلم به حالت بسوزد و رهایت کنم . سحر مثل این دوست بی چاره ات گریه نمیکنی ؟!
رخساره چون میدانست ساحل انوز از شوک چند ماه قبل خارج نشده به سمت سهند دوید و بازوی او را گرفت و گفت : تو را به خدا التماس میکنم او را رها کن . او توان اشک ریختن ندارد .
سهند او را به عقب هل داد و گفت : حرف بی ربط نزن ،
ساجد پیش سهند آمد و گفت : تمامش کن شاد تو که او را کشتی .
ساجد ساحل را از دست سهند نجات داد و از او خواست که از اتاق خارج شود . سهند در حال خارج شدن از اتاق رو به ساحل کرد و گفت : امشب را خوب به خاطر بسپار تا دیگر هوس فرار به سرت نزند ،.
رخساره آهی بلند کشید و ساحل را در آغوش کشید و گفت : ساحل مهر بدبختی بر پیشانیمان خورده و باید شکست را بپذیریم . نجات ما مثل تیری میماند در تاریکی .
ساحل سکوت کرد و خود را روی تخت انداخت .
ساجد به عادل که مشغول کشیدن نقشه یک ساختمان بود نگاه کرد و گفت : ساحل و رخساره به راحتی میتوانستند در مکانی مخفی شوند که دست سهند به آنها نرسد از اینکه موفق نشدند که خودشان را نجات بدهند خیلی ناراحتم . سهند بدجوری ساحل را کتک زد اگر جلویش را نمی گرفتم او را میکشت .ساحل دختر معصوم و نجیبی است و من هر بار به چهره اش نگاه می کنم هاله ای از غم در آن چشمان قشنگ رنگش می بینم ، احساس می کنم این دختر در زندگی خیلی رنج کشیده .
عادل پوزخندی زد و گفت : تو چقدر ساده ای پسر ، برای چه دلت به حال آن دو میسوزد !!؟
ساجد از این خونسردی عادل ناراحت شد و گفت : عادل تو اصلا احساس نداری . تو از اینکه سهند با سنگدلی تمام ساحل را کتک زد ناراحت نشدی ؟ تو که تا این حد بی انصاف نبودی . عادل با همان خونسردی جواب داد ، من نمیفهمم چرا باید دلم برای یک دختر لاابالی بسوزد .
ساجد مداد نقشه کشی را از دست عادل گرفت و در آن حال عادل به او نگاه کرد و پرسید : چکار می کنی ؟
ساجد مستقیم به چشمان او نگاه کرد و گفت : آقای مهندس اشتباه نکنم شما سال تحصیل کردید شک ندارم مفهوم کلمه قضاوت ناعادلانه و یا بهتر بگویم تهمت را خوب میدانید .
عادل مداد را از دست ساجد گرفت و گفت : تو چه اصراری داری که من قبول کنم آن دو پاک و معصومند ؟
ساجد با لحن محکمی گفت : چون پاک هستند و در این مدت به گناهی آلوده نشده اند اگر اینها از آن دسته دختران فراری و بی بند و بار بودند پس چرا مثل آنها دست به اعمال زشت نمیزنند و از سهند فرار می کنند ؟
_ من مثل تو احمقانه فکر نمی کنم و کاری هم به کار آنها ندارم لطفاً از آن دو پیش من دیگر حرفی نزن .
عادل وقتی از کار پروژه اش بازگشت ساجد خبری نه چندان خوب به او داد و عادل شتابزده ساک سفرش را بست و با یک تلفن به محل کارش برای چند روز مرخصی گرفت ، بعد هم خیلی سریع از ساجد خداحافظی کرد و رفت . رخساره در آشپزخانه در حال درست کردن ناهار بود و با آمدن عادل منتظر شد که او برود و بعد از آشپزخانه خارج شود . ساجد به آشپزخانه رفت و لیوانی آب نوشید و رخساره از او پرسید : اتفاقی برای آقا عادل افتاده ؟
_صبح برادرش به این جا تلفن کرد و گفت نامزد عادل دیشب تصادف کرده و در بیمارستان بستری شده و عادل باید هر چه سریعتر خود را به یزد برساند . وقتی عادل آمد من این خبر را به او دادم و او با عجله به یزد رفت . رخساره رنگ از صورتش پرید و به اتاق رفت و این خبر تلخ را به ساحل داد. هر دو از این خبر افسرده شدند و برای گیسو دعا کردند.
عادل با اضطراب و پریشانی به گیسو فکر می کرد و از خدا می خواست که اتفاق ناگواری برای او پیش نیامده باشد . ساعت شش عادل به یزد رسید و به منزلشان رفت و عرفان او را کاملاً در جریان گذاشت . عرفان برای او تعریف کرد که گیسو دیشب به همراه مادرش به خرید رفته بودند بعد از خرید او متوجه می شود که کیف پولش را در مغازه جا گذاشته بنابر این به مغازه باز می گردد و کیفش را تحویل میگیرد اما وقتی که میخواهد از خیابان عبور کند ناگهان اتومبیلی با سرعت وحشتناکی به او میزند و فرار می کند . صدمات سختی به گیسو وارد شده بود . او می گفت علاوه بر شکستگی دست و پا به سر او نیز ضربه واره شده است و در بخش سی سی یوو بستری است . عادل بالافاصله خودش را به بیمارستان رساند از شدت ناراحتی نفهمید که چطور فاصله خانه تا بیمارستان را طی کرد پرستار کشیک شب به او اجازه ملاقات نداد ، بنابراین خسته و عصبانی به منزل بازگشت و تمام شب را در اضطراب و نگرانی به سر برد . صبح که چهره خود را نمایان کرد ، عادل همراه با عرفان و عمه گوهر به بیمارستان رفتند و با دیدن دکتر معالج گیسوز حال او پرسیدند . دکتر با دیدن عادل از او پرسید : شما را دیروز ندیدم ، شما همسرش هستید ؟
عادل که نمی توانست منع ازترابش شود گفت : بله من همسرش هستم ، حالش چطور است دکتر ؟ دکتر بدون این که پاسخ عادل را بدهد عرفان را به گوشه ای برد و اندکی با او صحبت کرد و رفت . عادل با عجله نزد عرفان آمد و شانه هایش را گرفت و از او پرسید : چه بالایی سر گیسو آمده عرفان ؟
عرفان نتوانست از ریزش اشک هایش جلوگیری کند و در حالی که جرات نداشت به صورت عادل نگاه کند گفت : بر اثر ضربه مغزی گیسو چند دقیقه پیش جانش را از دست داد .


رمان اشک های خفته قسمت 2

ساحل در حالی که صدایش می لرز ید و ازگفتن کلماتش وحشت داشت گفت: اگر حدیث از این موضوع باخبر شود صددرصد از ازدواج با لاله منصرف می شود و غوغا یی بپا می کند، واین کار او مساوی است با بدبختی و بردن آبروی من توسط زن پدرم که واسطه این ازدواج بود. اگر خانواده حدیث بفهمند او قصد دارد با من ازدواج کند بی برو برگشت مخالفت می کنند چون آنقدر زن پدرم مرا نزد آنها بی حرمت و بی ارزش کرده که سابقه ذهنی آنها نسبت به من خراب شده است. فقط پگاه مثل خانواده اش فکر نمی کند. عزیز خانم جدایی من از حدیث.... برای من... دشوار است... ولی چه کنم...که باید... باید این واقعیت تلخ را بپذیرم و از او جدا شوم. این را هرگز او نباید بفهمد... شما باید... به من قول بدهید...که هیح حرفی به او نزنید. ‏ساحل دستانش را در حالی که می لرز ید جلوی صورتش گرفت و چون طاقت گفتن این حرف ها را نداشت شروع به گریستن کرد. عزیز نمی توانست شاهد جد ایی این دو جوان که تا حد مرگ یکدیگر را دوست دارنا باشد و از طرفی حرف های ساحل راکه در مورد خانواده حدیث و زن پدرش می زد، قبول داشت. دختر بیچاره آنقدر ضجه زد و به عزیز خواهش و التماس کرد تا این که عزیز را راضی کرد که هیچ حرفی به حدیث نزندوقضیه را خاتمه دهد. اشک از چشمان کم سوی عزیز خانم بر روی صورت چروکیده اش جاری شده بود و قلبأ راضی به این کار نبود ولی چاره ای نداشت و باید قبل از این که حدیث به آن جا بیاید به منزلش می رفت و با او حرف می زد. حدیث از فرط ناراحتی بروی تختخواب دراز کشیده بود و به نقطه او نامعلوم خیره شده بود. ناگهان صدای زنگ منزل او را به خود آورد. انتظار ورود هیچ کس را نداشت. با تعجب به سمت در رفت و در را بازکرد. حدیث از دیدن عزیز خانم تعجب کرد ولی چیزی نگفت و فقط احوال ساحل را با تشویش و نگرانی پرسید. عزیز خانم بدون این که حاشیه برودبه حدیث چشم درخت وگفت: پسرم، دلم می خواهد در مقابل حرف هایی که می زنم مقاوم و صبور باشی و هیچ سؤالی نپرسی. ساحل دیگر نمی خواهد تو را ببیند و بخاطر این نیست که تو را دوست ندارد. حاضرم قسم بخورم که او تو را دوست دارد و عاشقانه می پرستد ولی متأسفانه شما باید از هم جدا شوید و همدیگر را فراموش کنید. حدیث در آغاز فکرکرد عزیز خانم با او شوخی می کند ولی هنگامی که اشک از چشم او جاریشد فهمیدکه موضوع جدی است و عصبانی شد وگفت: هیچ معلوم است شما چه می گویید؟این حرف ها چه معنایی دارد؟من نباید بدانم ساحل، عزیز ترین کس من چه اتفاقی بر ایش رخ داده که حاضر به دیدن من نیست؟ مگر از من خطایی سر زده که او مرا از خود طرد می کند؟ من که تمام روح و جسمم را به او سپرده بودم. به خوبی می دانم ساحل دروغگو و ریاکار نیست که بخواهد به عشق خود خیانت کند. من تا علت این کار او را ندانم نمی توانم آرام بگیرم. حدیث در همان حال برخاست تا نزد ساحل برود ولی عزیز خانم سد راه او شد وگفت: حدیث خواهش می کنم آرام بگیر و به حرف های من توجه کن. رفتن تو به آن جا هیچ فایده ای ندارد چون ساحل به هیچ قیمتی حاضر نیست تو را ببیند. او به تو خیانت نکرده و... ‏حدیث کلام عزیز را با کشیدن فریادی برید وگفت: "پس چرا می خواهد مرا با بی رحمی تمام از خودبراند؟" او با ناامیدی سرش را پایین انداخت و طول اتاق را آرام طی کرد و ادامه داد: درست در این وضعیت نامناسبی که برایم پیش آمده، به جای این که ساحل همدردم باشد قصد دورانداختن مراکرده است. ‏عزیز از این حرف حدیث مجال صحبتی پیداکردکه سؤالی بپرسد: چه وضعیت نامناسبی حدیث؟ ‏حدیث که بغض غریبی درگلویش نشسته بودگفت: خانواده ام با یکی از دوستان خواهرم رفت و آمد زیادی دارند. من چون سربازی می رفتم و بعد در تهران مشغول به کار شدم فرصت نمی کردم با این خانواده رفت و آمدی داشته باشم و فقط یکبار به طور اتفاقی آن جا رفتم. من آن قدر مشغله کاری داشتم که حتی نمی دانستم آنها چند فرزند دارند و یا هر چیز دیگر. هر موقع آنها به شمال می آمدند من در منزل و حتی شهر مان نبودم. خلاصه بعد از مدتی از نحوه رفتار وگفتار آنها فهمیدم که به درخواست مادر دوست خواهرم آنها می خواهند من و دختر شان با هم ازدواج کنیم و خانواده من هم با این وصلت موافقت کرده بودند بی آنکه نظر من را ‏بخواهند. وقتی با ساحل آشنا شدم از شادی در پوست خود نمی گنجیدم زیرا همسر آینده خود را یافته بودم و حاضر نبودم او را ان دست بدهم. حتی اگر خانواده ام با وصلت من با ساحل مخالفت می کردند من هنوز از تصمیم خود منصرف نمی شدم. در آن چند روزی که به درخواست پدرم به شمال رفتم آنها می خواستنددر مورد مراسم خواستگاری و غیره با من صحبت کنند ولی من به آنها گفتم که حاضر نیستم با آن دختر ازدواج کنم و تصمیم دارم با دختری نجیب و باوقارکه با تمام وجود دوستش دارم و او هم مرا دوست دارد ازدواج کنم. ما با هم خوشبخت و سعادتمند می شویم. هنوز حرفم تماد نشده بودکه پدرم عصبانی شد و بنای فریاد کشیدن راگذاشت و هر چه از دهانش در آمد به ساحل گفت. وقتی تصمیم آنها را جدی دیدم با خودم گفتم بگذار آنها هرکاری دلشان خواست انجام دهند، آن وقت من هم به موقع تیرم را به هدف می زنم و حتی شده در شب عروسی با آن دختر با ساحل فرار می کنم و در نقطه ای دور که دسته هیح احدی به ما نرسد با هم زندگی می کنیم. وقتی به خواستگاری آن دختر رفتیم اصلأ روی خوش نشان ندادم و موقعی که من و آن دختر به تنهایی می خوا ستیم با هم صحبت کنیم من به اوگفتم که مرا مجبور به این وصلت کرده اند و نمی خواهم همسر آینده ام او باشد. آن دختر به گریه افتاد و در یک لحظه همه از این موضوع مطلع شدند و پدرم چنان با شدت با من برخوردکردکه باعث شدکه به آن خانواده قول دهدکه دختر شان عروس آنها می شود و بعد با آشفتگی و عصبانیت عازم شمال شدند. عزیز خانم که دلش آتش گرفته بودگفت: حدیث جان چرا این حرف ها را زود تر نگفتی؟ پس تو یک روز زودتر بهتهران آمده بودی ولی به ساحل حرفی نزدی، پسرم بگو بدانم حالا چه تصمیمی داری؟ ‏- آنها مراسم نامزدی را برپاکردند و قصد دارند درشمال عقد و عروسی برگزار کنند. عزیز بالاخره همه چیز دستگیرش شد و خیلی دلش می خواست واقعیت را به او بگوید اما وقتی به یاد حرف های ساحل و اشک هایش افتاد سکوت کرد و هیح چیزی نگفت. حدیث از عزیز خواست که ساحل را راضی کند تا او را ببیند ولی عزیز گفت: نه پسرم. این ممکن نیست. من دلم می خواهد تو او را ببینی ولی چاره ای نیست. تو باید بر خلاف میلت عمل کنی و با آن دختر وصلت کنی و فکر این که می توانی پنهانی با ساحل ازدواج کنی را از سرت بیرون کن. این را با قاطعیت می گویم که ساحل را فراموش کن و این را بدان او به ازدواج با تو حاضر نمی شود و سعی نکن او را ببینی چون آن وقت از این کارت پشیمان می شوی و بیشتر می سوزی و خودت را سرزنش می کنی. *** عزیز نتیجه دیدارش را به ساحل گفت و همه چیز را بر ایش تعریف کرد. ساحل در سکوت سنگینی فرو رفته بود و حتی یک قطره اشک هم نریخت، به اتاقش باز گشت و درکنار پنجره اتاقش نشست و فقط به نقطه ای خیره ماند. او عزیز ترین عشق خود را به آسانی از دست داد ولی یاد و خاطره او در قلبش به یادگار باقی مانده بود. ساحل دلش می خواست فریاد بزند، اشک بریزد ولی انگار نیرویی این اجازه را به او نمی داد و اشکهایش گویی برای همیشه خشک شده بودند. چند روزی گذشت وامیر به ساحل تلفن کرد و از او شاکی شدکه چرا در روز جشن همین طوری گذاشت و رفت. ساحل بهانه ای آورد و دیگر به این بحث ادامه نداد. او از امیر شنیدکه به در خواست پدر حدیث آن دو به عقد هم در می آیند تا بیشتر با هم آشنا شوند. ازطرفی ساحل به خوبی دانست که پدرحدیث این کار را عمدأ کرده تا حدیث جا نزند. حالا حدیث او، براحتی همسر لاله شده بود و ساحل از فکر آن درمانده می شد. حدیث چندان رفتار خوبی با لاله نداشت و سعی می کرد اصلأ با او هم صحبت نشود. لاله بیچاره چون می دانست حدیث به اجبار تن به این ازدواج داده، حرفی نمی زدکه او را بیشتر ناراحت کند. یک روز حدیث به منزل آنها رفت و بعد از ساعتی که گذشت از لاله پرسید: در این مدت که ما با هم نامزد شدیم من خواهر ناتنی تو را ندیدم. ‏مگر با شما زندگی نمی کند پس کجاست ؟ ‏لاله چون به ساحل قول داده بودکه حرفی از وی به حدیث نزند سکوت کرد ولی مادر لاله با نیرنگ و حیله به حدیث گفت: برای چه می خواهی از آن دختره بی آبرو و بی سرو پا بدانی؟ چه کسی گفته او خواهر لاله است ؟او یک دختر هرزه و لاابالی است که با بی شرمی تمام این خانه را 0ترک کرد تا آزادانه هر غلطی که خواست انجام دهد. من خیلی سعی کردم که با صحبتهایم مادری در حقش کنم و او را از لجن زار بیرون بکشم اقا او لیاقتش را نداشت. ان زن پس فطرت و روباه صفت با دروغ ساحل را به یک دختر بی قید و بند تبدیل کرد و از خانه بیرون رفت. لاله داشت دیوانه می شد و هیچ وقت به ذهنش نرسیده بودکه مادرش این چنین ساحل را دختری بی قید و بند فرض کند. حدیث با شنیدن این حرفم ها خنده تمسخر آمیزی سر داد و با لحن طعنه آمیز به لاله گفت: پس خواهر تو را باید درکافه ها و میان زنان و دختران بدنام جستجو کرد. آره؟ این اولین بار بودکه حدیث بهانه ای برای طعنه زدن به لاله پیدا کرده بود و می خواست او را برنجاند. ‏لاله اشک درچشمانش حلقه زده بودو هیح حرفی نمی زد. حدیث ادامه داد: درست است که تو با او ناتنی هستید اما به هر حال چند سال تو با او زندگی کردی و حتمأ تو هم مانند او... ‏لاله به گریه افتاد و با صدای بلند کلام حدیث را برید وگفت: خواهش می کنم این قدر با حرفهایت مرا عذاب نده، در مورد خواهرم فکر بد نکن چون از این وصله ها به او نمی چسبد. ‏حدیث خود را روی مبل اند اخت وگفت: پس مادرت دروغ می گوید؟ ‏- مادرم با خواهرم میانه خوبی نداشت بخاطر همین او مجبور شد از این جا برود. او دختر نازنینی است و الان هم شرافتمندانه زندگی می کند. ‏حدیث با همان لحن ولی عصبانی به طرف لاله رفت و با عصبانیت به او چشم دوخت وگفت: بله، می دانم خواهر تو درکنار مردان خوشگذران و لابالی زندگی شرافتمندا نه ای را دارد. تو داریاز خواهر کثیف و بی بند و بارت حمایت می کنی و سنگ او را به سینه می زنی که انگار او فرشته ‏آسمانی است. خانم، خوب گوش هایت را بازکن و ببین چه می گویم برای من و خانواده ام افت دارد که خواهر زنم چنین آدم پستی باشد. ‏لاله با درماندگی گفت: او دختر پاکی است حدیث. ‏- توکه اصرار داری خواهرت دختر پاکی است پس چرا ترتیبی نمی دهی که من او را ملاقات کنم. ‏لاله به اجبار به حدیث گفت: بسیار خوب او را با تو آشنا می کنم. *** ‏لاله یک روز عصر به دیدن ساحل رفت و رفتار حدیث و این که چگونه در مورد او فکر می کند را برای ساحل شرح داد و او را متأثرکرد. ‏- خواهر جان اگر او تو را نبیند مرتب به من سرکوفت می زند و من ذیگر طاقتش را ندارم. - لاله، من نمی توانم با حدیث روبرو شوم. بگذار هر جو می خواهد فکر کند. ‏- برای توگفتن این حرف أسان است اما فکر من هم باش. ‏ساحل نمی توانست این پیشنهاد لاله را قبول کند چون به عواقب آن می اندیشید و از طرف دیگر دلش به حال لاله می سرخت. چون از حرف های لاله پیدا بودکه حدیث رفتار خوبی با او نفدارد. حدیثی که به مانند فرشته ای برای ساحل بود حالا برای خواهرش به مانند دیوی شده بود. وقتی ساحل از لاله شنیدکه حدیث تصور می کند او دختری بی بند و باری است بر روی بدنش عرق سردی نشست. حدیث با اندکی تفکر می توانست حدس بزند ‏که ساحل خواهر لاله است اما تمام تفکرات او بر تحقیر کردن و خوردکردن لاله دور می زد. ساحل برای اینکه حدیث را فراموش کند و لحظه ای هم به او فکر نکند گزارشات کاری سختی را متحمل شده بود و قصد داشت به مدت ده روز به منزل یکی از همکارانش برود تا با هم کارها را انجام دهند. او یک روز قبل از رفتنش به عزیز اطلاع داد و او چون نمی خواست ساحل از او دور شود گفت: فکر نمی کنی اگر همکارت به این جا بیاید بهتر باشد! ‏ساحل لبخندی تصنعی بر لب آورد وگفت: مادر همکارم بیمار است و دوستم باید در حین کار مراقب مادرش هم باشد بنابراین من مجبورم به آن جا بروم. نگران من نباش عزیز. ‏- بسیار خوب ولی یک موقع من پیرزن رافراموش نکنی.تلفن برایم بزن. ‏-چشم عزیز. مگر امکان دارد که من شما را فراموش کنم. تلفن منزل ‏همکارم را به شما می دهم تا هر وقت دوست داشتید با من تماس بگیرید. ‏فردای آن روز ساحل به منزل دوستش رفت او همراه با همکارش صبحها به سرکار می رفت و ظهر تا هنگام غروب مشغول نوشتن گزارشات و رسیدگی به پرونده ها بودند. همکار ساحل با مادرش به تنهایی در خانه کوچکی زندگی می کردند و هیچ وقت رفت و آمدی در آن خانه نمی شد و آنها به راحتی کارهایشان را انجام می دادند. روز چهارم ساحل به عزیز برای دومین بار تلفن کرد و عزیز به او خبر دادکه لاله چند بار با او تماس گرفته وکار واجبی با او دارد. ساحل بعد از صحبت کردن با عزیز به لاله تلفن کرد و از اینکه صدای او را می شنید شادمان شد. از قرار معلوم مادر لاله و پدر ساحل برای سه روز به مسافرت کوتاهی رفته بودند و لاله دلش می خواست ساحل در این چند روز نزد او باشد. ساحل مسئله کاری خود را عنوان کرد و خواسته او را ردکرد ولی به او قول دادکه فردا بعد از ظهرکه سرش کمی خلوت است به دیدن او بیاید و لاله را بعد از مدتها خوشحال کرد. فردای آن روز ساحل ساعت سه بعدازظهر به دیدن لاله رفت و با رفتن به آن جا دوباره خاطرات تلخ درذهنش تداعی شدند و از همه بدتر با نگاه کردن به عکسهاو جشن نامزدی لاله داغ دلش تازه شد. لاله از او گلایه می کرد و می گفت: من فکر می کنم تو با این کناره گیری هایت قصد داری مرا هم فراموش کنی. در جشن نامزدی ام بی دلیل گذاشتی و رفتی و بعدگفتی بیمار شدی. پگاه وامیر هم از توگلایه دارند و می گویند هر موقع به ساحل تلفن می کنیم یا جواب نمی دهد یا کم صحبت می کند. اگر قصد داری واقعأ از ما هم جدا شوی به خودم بگو، حداقل بهتر از این است که یک مرتبه داغ جد ایی ات را بر دلم بگذاری. ‏لاله بر خود مسلط نبود و به همین خاطر به گریه افتاد و در آغوش ساحل فرو رفت. ساحل به او دلداری داد وگفت: من تا پای مرگ، هرگز عزیزان خود را فراموش نخواهم کرد. دیگر از این فکرها نکن لاله. من تو را دوست دارم. ‏- تو از من دور شدی و من نمی داند پیش چه کسی درد و دل کنم. حدیث هم اصلأ به من توجه ای ندارد و فقط منتظر فرصتی است که مرا با حرفهایش أزار دهد. من به او حق می دهم چون کاملأ از رفتارش مشخص است که اوکسی را دوست داشته ولی اجباری با من وصلت کرده است. می ترسم در زندگی با او شکست بخورم و سیاه بخت شوم. ساحل طاقت شنیدن ناراحتی هاو لاله را نداشت ولی باید سنگ صبور خواهرش می شد و به حرف هایش گوش می داد. ساعت شش غروب آن دو یکدیگر را بوسیدند و ساحل خانه پدرش را ترک کرد. حدیث در آن لحظه ساحل را در هنگام خرج از خانه از راهی نه چندان دور مشاهده کرد ولی چون هوا تاریک بود نتوانست چهره او را تشخیص دهد. او نا خود آگاه سوار ماشین شد و ساحل را تعقیب کرد. ساحل سوار تاکسی شد و به تاکسی آدرس دوستش را داد.تاکسی هم او را مستقیم به منزل همکارش رساند. حدیث آدرس آن خانه را نوشت و نزد لاله رفت. لاله مشغول تدارک شام بودکه حدیث داخل آشپزخانه شد و برسید: امروز میهمان داشتی؟ ‏لاله یک فنجان قهوه برای حدیث ریخت و روی میز گذاشت وگفت: بله خواهرم آمده بود. ‏حدیث صندلی راکنارکشید و روو آن نشست وگفت: منظورت همان خواهری است که به تنهایی زندگی شرافتمندا نه ای دارد؟ ‏لاله با ناراحتی به حدیث نگاه کرد وگفت: خدا نکند از خواهرم حرفی بشود، مرتب مسخره می کنی و طعنه می زنی. او خواهرم است و من دوستش دارم و به او افتخار می کنم. ‏حدیث فنجان قهوه را محکم بروی نعلبکی کوبید وگفت: هم چنان سنگ این خواهر را به سینه می زنی انگار که جزء آدمها نیست و فرشته است. چرا امروز که این جا آمده بود به من تلفن نکردی که او را ببینم؟ ‏لاله با دستمال قهوه ای راکه روی میز ریخته بود، پاک کرد وگفت: مدتی بود که ازا وخبر نداشتم و بعد دیشب به من تلفن کرد وبه این جا آمد. اولأ می خواستم با او تنها باشم و دومأ او در حال حاضر سرش شلوغ است و نمی تواند تو را ببیند. ‏حدیث با عصبانیت بر خاست و با گفتن این که من تا این خواهر عزیزت را نبینم دست بردار نیستم از خانه خارج شد و آن شب نزد لاله بازنگشت و او شب را تنها در خانه با اندوهی فراوان به سرکرد. ‏حدیث اطمینان پیداکردکه آن دختری راکه تعقیبش کرد خواهر لاله است بنابراین تصمیم گرفت برای دیدن او به أن خانه برود. ساحل فردای آن روز أوساعت بیشتر در شرکت ماند و حدیث در همان ساعتی که ساحل در منزل دوستش نبود به آن خانه رفت و زنگ در را به صدا درآورد.رخساره به سوی در رفت و در را گشود حدیث سلام کرد و پرسید: معذرت می خواهم. خانم محترم من با خانم سعیدی کار داشتم. تشریف دارند؟ رخساره در جواب اندکی تامل کرد وگفت: خیر آقا،ایشان منزل نیستند. - من چطور و چه وقت می توانم با این خانم ملاقات کنم؟ ‏رخساره اندکی فکرکرد وگغت: این جا منزل خانم سعیدی نیست و ایشان میهمان من هستند. اگر کار واجبی با ایشان دارید می توانم شماره تلفن منزل را به شما بدهم تا براحتی با ایشان تماس بر قرارکنید. ‏حدیث شماره منزل رخساره راگرفت و بعد از تشکر بدون هیچ سؤال یا حرفی از آن جا دور شد. *** حدود ظهر بود که ساحل به خانه آمد. نهار مختصری خورد و بعد از استراحت کوتاهی همراه با رخساره مشغول به کار شدند سنگینی کارها ساحل و رخساره را خسته کرده بود و به هیچ چیز جزء کار فکر نمی کردد. رخساره به کلی آمدن حدیث را فراموش کرده بود. حدیث فردای آن روز به رخساره تلفن کرد و بر حسب اتفاق ساحل حمام بود. او با حدیث صحبت کرد و ذکر نمودکه تا یک ساعت دیگر به ساحل تلفن کند. وقتی ساحل از حمام آمد رخساره موضوع حدیث را به اوگفت. ساحل با تعجب پرسید آن مرد خودش را معرفی نکرد؟ ‏- خیر معرفی نکرد. شاید یکی از همکاران سابقت باشد. ‏ساحل حوله دور سرش را بازکرد و پرسید: تو می توانی مشخصات این مرد را به من بگویی؟ رخساره در میان خنده گفت: بله، بله به خوبی قیافه اش را بخاطر دارم. جوانی بلند قامت و چههار شانه و با قیافه ای مؤدب و زیبا. ‏رنگ از صورت ساحل پرید و به خوبی دریافت که آن جوان حدیث است ولی چگونه او را یافته خدا می داند. او از رخساره خواهش کردکه بار دیگر خودش گوشی را بردارد و مطالبی هم به رخساره گفت که به حدیث بگوید. حدیث بار دیگر تلفن کرد و رخساره در حالی که به ساحل چشم می دوخت گفت: من را ببخشید آقا، شما خودتان را اصلأ معرفی نکردید. حدیث خندید وکفت: آه من به کلی فراموشکردم که خودم را معرفی نکردم. واقعأ متأسفم من حدیث شوهر خواهر خانم سعیدی هستم و مایلم او را ملاقات کنم. - بله، اتفاقأ من حامل پیغامی از خانم سعیدی هستم. ایشان از من خواستندکه به شما بگویم فردا در منزل شما قصد دیدار تان را دارد.ساعت دو بعد از ظهر. ‏ساحل از رخساره تشکرکرد و به اتاقی پناه برد و در فکر فرو رفت. حدیث هنوز متوجه نشده بودکه ساحل خواهر لاله است. ساحل می خواست فردا با دیدن حدیث همه چیز را برای او تمام کند و قضیه برای او روشن شود. او دیگر نمی توانست شاهد اشکهای لاله باشد و مرتب برای او درد و دل کند که حدیث او را آزار می دهد. *** ساحل ساعت یک و نیم بعدازظهر به سمت خانه حدیث حرکت کرد. عزم خود را برای دیدن حدیث جزم کرده بود ولی فکر این که بعد از چند ماه بار دیگر او را می بیند وجودش را می لرزاند. مسیر خانه حدیث به واسطه تفکرات مشوش ساحل خیلی نزدیک به نظر آمد و او خیلی زود به خانه حدیث رسید و زنگ را فشرد درگشوده شد. او وارد حیاط شد و از چند پله بالا رفت و در زد. صدای حدیث به گوش رسید و او را به اتاق أمحوت کرد. وقتی ساحل داخل اتاق شد حدیث مشغول بستن آخرین دکمه لباسش بود و متوجه ساحل نشد. ساحل سلامی کوتاه کرد و حدیث را متوجه خود ساخت. وقتی حدیث سرش را بالا کرد و ساحل را مقابل چشمان خود دید با ناباوری به او نگریست و نام او را بر زبان آورد. نگاه سرد ساحل و سکوت تلخ لبهای او حدیث را منقلب کرده بود و مات و منگ بر جای میخکوب ننده بود. ساحل هم دست کمی از او نداشت ولی بر خودش مسلط بود و در همان لحظه برسید: مزاحم که نیستم؟ ‏حدیث تکانی به خود داد وگفت: خیر...به هیچ عنوان... چرا ایستادی، لطفأ بنشین. ‏ساحل روی صندلی کنار میز حدیث نشست و گفت: فکر می کنم به موقع آمدم و دیر نکردم. ‏حدیث که هنوز مبهوت بود با همان حالت برسید: مگر تو با من قرار داشتی؟ ‏ساحل لبخند تلخی بر لب آورد وگفت: فکر می کردم برای ملاقات با خواهر لاله دقیقه شماری می کردی. تو مگر با او قرار ملاقات نداشتی ؟ ‏- خدای من!توازکجا می دانی که من با خواهر لاله قرار ملاقات داشتی؟ -می دانم که شنیدنش بر ایت دشوار است اقا باد این را بدانی که من خواهر لاله هستم و تو شوهر خواهر من هستی. فکر می کردم باهوشتر از این حرفم ها باشی ولی تو آنقدر وقتت را برای اذیت کردن خواهر بیچاره من گذاشته بودی که برای یک لحظه هم فکر نکردی که خواهر لاله من باشم. خودت خوب میدانی من دختری نیستم که بی قید وبند باشم و بی دلیل لاله را متهم کردی. ‏حدیث با تأثر نالید: این واقعیت نداردکه تو خواهر لاله هستی! ‏- من به تو حق می دهم و هم اکنون حالت را درک می کنم. تو الان وضعیت چند ماه قبل مرا داری هنگامی که تو را در روز نامزدی درکنار خواهرم دیدم... ‏ساحل همه چیز را برای حدیث تعریف کرد و او در مقابل چشمان ساحل گریست. او ساحل را سرزنش می کردکه چرا از همان اول قضیه را برایش نگفته است. او لیوانی أب برای حدیث آورد و به دستش داد وگفت: حدیث لطفأ خودت راکنترل کن و همه چیز را فراموش کن از تو بعید است که این چنین اشک می ریزی. ‏حدیث دستان ساحل راگرفت وگفت: تو با من و خودت چه کردی ساحل؟ تو أنقدر سنگدل شدی که حتی یک قطره اشک هم نمی ریزی. تو چرا همه چیز را به من نگفتی؟ ساحل دلش می خواست گریه کند اما قادر به اشک ریختن نبود. ‏- مطمئن باش اگر به تو می گفتم حتمأ جنجالی بپا می شد و بی برو برگشت زن پدرم مرا جلوی همه بی آبرو می کرد و پدرت که از قبل لاله را برایت نشانه کرده بود به تو اجازه نمی دادکه با من ازدواج کنی. اگر من و تو پنهانی فرار می کردیم صد در صد نفرین پدر و مادرت دامنگیرمان می شد. - پس تو می خواهی مرا فراموش کنی و انتظار داری من هم تو را فراموش کنم؟ ‏- من تو را فراموش می کنو ولی خاطرات خوشی راکه بهترین لحظات زندگی من بود هرگزفراموش نخواهم کرد و من آن لحظات خوش درکنار ‏تو بودن را در جایی جای داده ام که دست همه کس به آن نمی رسد. حدیث خیال تو و خاطرات خوش با تو بودن در قلب درد مند من جای دارد. تا پای مرگم! ‏- من نمی توانم با این حرفرها قانع شوم تو باید همسر من شوی من او را دوست ندارم. ‏ساحل با عصبانیت بر سر حدیث فریاد کشید: اگر نامزدیت را با لاله بهم بزنی هرگز مرا نخواهی دید حدیث. ‏ساحل برخاست و حدیث را با افکار در هم ریخته ترک کرد. حدیث مانند آدمهای گنگ و مسخ شده بود و انگار هیچ چیز را درک نمی کرد. ‏ده روز اقامت ساحل در منزل رخساره به پایان رسید و او نزد عزیز بازگشت و در یک فرصت مناسب جریانات چند روز پیش را برای او بازگو کرد. بغض خفیفی راه کگلوی ساحل را مسدود کرده بود اما نمی توانست اشکی بریزد. او حس می کرد با بی رحمی تمام حدیث را از خود رانده است ولی این بهتر بود زیرا دیگر حدیث راسخ بر این نمی شدکه ساحل را به دست آورد. ‏در یک روز تعطیل زنگ خانه به صدا در آمد و عزیز خانم در راگشود و بعد از چند لحظه داخل اتاق ساحل شد و به اوگفت که میهمان دارد و بعد رفت. ساحل هنوز به در اتاقش نرسیده بودکه با امیر مواجه شد و بعد پگاه ‏و پشت سر او حدیث وارد اتاق شد. ‏ساحل خیره به أن سه نفر نگاه می کرد و انگار که خواب می بیند. پگاه با چهره اندوه بار به ساحل نزدیک شد و او را سخت در برگرفت وگفت: ساحل جان وقتی حدیث موضوع خودش و تو را به من و امیر گفت باور کردنش برایمان مشکل بود. أیا واقعیت دارد که تو و حدیث مدتها با هم اشنا بودید؟ ‏ساحل به چشمان پگاه نگاه کرد و در آن حال پگاه به گریه افتاد. ‏آنها نشستند و امیر شروع به صحبت کرد وگفت: اگر حداقل یکی از شما جریان دوستی خودتان را به ما می گفتید راهی پیدا می کر دیم ولی حالا کار ازکار گذشته و برهم زدن نامزدی غیر ممکن است. وقتی عشق میان شما را از زبان حدیث شنیدم، فهمیدم که این یک عشق واقعی است و باید در موفقیت آن تلاش کرد اما هیچ راهی وجود ندارد. حالا چه باید کرد؟ ‏ساحل رو به امیر کرد وگفت:کار خاصی نمی توان کرد امیر. من قبلأ حرفهایم را به حدیث زدم. حدیث سرش راکه بین دو دستش قرار داده بود، بلند کرد و به آن چشمان دوست داشتنی ساحل نگاه کرد وگفت: یعنی امیر و پگاه هم کاری نمی توانند انجام دهند؟ ‏ساحل به حدیث که شکست عشق در چمره اش هویدا بود نگاه کرد و گفت: هیح نیرویی قادر نیست من و تو را دوباره به هم برساند. حدیث خودت را ضعیف نشآن نده. ‏اشکهای حدیث بروی صورتش پدیدار شد و همراه با او پگاه هم گریه ‏می کرد. ساحل به حدیث نزدیکشد و أرام گفت: همه چیز را برای همیشه فراموش کن عزیزم. به آینده همسرت بیاندیش و او را دوست داشته باش. بعد آنها قرارگذاشتندکه این موضوع بین آنها بماند و هیچ گ اه این راز را ‏بروز ندهند. ‏آن دو به سختی از هم جدا شدند و ساحل با یک دنیا خاطرات تلخ و شیرین تنها ماند. ‏این موضوع بین آنها مخفی ماند وبروز نکرد. آن دو به سوی زندگی بی سرانجام و نا معلوم کام برمی داشتند و شکست در این عشق ضربه محکمی بر روحیه آن دو وارد ساخته بود. ساحل در رؤیای گذشته غوطه ور شده بود. چه روزهایی را با حدیث گذرانده بود. با هم به گردش می رفتند و برای هم از آینده شان صحبت می کردند. آرزوهایشان را برای هم می گفتند و هر یک به دیگری قول می دادکه آرزوهای او را برآورده خواهد کرد. حالا دیگر آرزو یی وجود نداشت که دیگری آن را بر آورده کند. مراسم عروسی حدیث و لاله در شمال برگزار شد و میهمانان بسیاری در باغ بزرگ پدر حدیث جمح بودند. ساحل هم در مراسم عروسی شرکت کرد و فقط درگوشه ای نشست و به آن دو خیره شد. پگاه هم گاه چشمش به ساحل می افتاد اشک در چشمانش حلقه می زد. تحمل اندوه او را نداشت. پگاه نزد امیر رفت و گفت: امشب شب عزیزی است و همه خوشحال هستند، اما من اصلأ خوشحال نیستم. وقتی قیافه ساحل را می بینم انگار ‏دنیا را روی سر من خراب می کنند. ‏امیر با مهربانی بازوی پگاه راگرفت وگفت: من هم آنقدر خوشحال نیستم. پگاه عزیز مطمئنم حدیث و ساحل هم اکنون به یکدیگر فکر می کنند. من متوجه اندوه آشکار هر دوشان شده ام. ‏پگاه حرف امیر را تصدیق کرد و ترجیح دادند دیگر حرفی در این مورد نفزنند. آن شب به همه میهما نان این جشن خوش گزشت و خانواده ساحل یک روز بعد از عروسی به تهران بازگشتند. لاله از ساحل خواست تا برای چند روزی آن جا بماند. ساحل بر خلاف میلش نزد لاله ماند و او را شادمان کرد. حدیث و لاله در منزل بزرگ پدر حدیث مستقر بودند و زندگی جدید شان را آغازکردند. دو روز از ماندن ساحل در شمال می گذشت و او تا آن جاکه می توانست تلاش می کردکه در معرض دید حدیث قرار نگیرد. روز بعد همگی به کوه رفتند ساحل در آن جا از بقیه جدا شد و به تنهایی در پایین کوه شروع به قدم زدن کرد. در آن جاکمی نشست و بعد چشمش به کوهی مرتفع و زیبا افتاد و به آن نزدیک شد و با تمام وجودش فریاد کشید: ای کوه من برابرم با تو، در ارتفاع غربت و تنهایی! ‏صدای او منعکس شد واین جمله درکوه تکرار شد و بعد ساحل صدای هق هق گریه کسی را از پشت سرش شنید. به سمت صدا برگشت و پگاه را پشت سر خود دید، پگاه او را در آغوش کشید وگفت: ساحل جان، واقعأ متاسفم که نتوانستم کاری بر ایت انجام دهم. ‏ساحل اشک های پگاه را پاک کرد وگفت: این قدر خودت را بخاطر من ‏عذاب نده. همه چیز دیگر تمام شد وگریه کردن چیزی را باز نمی گرداند. آن دو به سمت جمع وفتند و به آنها پیوستند. امیر نزد حدیث که بر بلندای تپه ای نشسته بود رفت و دستش را روی شانه اوگذاشت وگفت: من، تو را درک می کنم. ‏می دانم جه حالی داری ولی چه می شود کرد، هر چه بود گذشت و رفت و فکرکردن به آن درست نیست. تو الان زن داری و باید به زندگیت فکر کنی. من قبول دارم که جدایی برای تو و ساحل سخت و طاقت فرسا است. به یاد گذشته خودم و پگاه می افتم آن روزی که پدرم با ازدواج من و پگاه مخالفت کرد و من می خواستم خودم را بکشم و پگاه زار زار گریه می کرد ولی خوشبختانه پدرم راضی شد و ما به عقد هم در امدیم. پدر من مانند پدر تو زیاد سخت گیر نیست. ‏حدیث با صدای گرفته ایی گفت: امیر، من با تمام وجود ساحل را دوست داشتم و از همان روز اول که چشمم به او و آن چشمان مجذوب کننده اش افتاد تصمیم گرفتم او را ار دست ندهم. ‏من او را به راحتی به دست فیاورده بودم که حالا به م احتی از دست بدهم. ‏- میدانم حدیث، میدانم، اما حرف زدن در این مورد چیزی را درست نمی کند و دردی از تو دوا نمی کند. تو نباید غیر منطقی فکرکنی. ‏- در این چند روزکه به اجبار لاله این جا مانده مرتب از من فرار می کند. - فرار نکند چه کند، بایستد و تو را نگاه کند و مانند تو درگوشه ایی بنشیند و خود خوری کند؟ ‏امیر بلند شد و حدیث را به میان جمع برد. آنها آن روز را تا هنگام شب درکوه ماندند و خسته ازتفریح به خانه بازگشتند. در بعد از ظهر روز چهارم به ساحل احساس دلتنگی شدیدی دست داده بود بی آن که به کسی حرفی بزند به کنار دریا رفت. دریا تقریبأ آرام بود ولی دل ساحل طوفانی و پرآشوب به نظر می رسید. ساحل روی ماسه های نرم و نمناک دریا، قدم گذاشت و به دریای بی کران خیره شد و با خود زمزمه کرد: ‏زندگی همچون دریای بی مبدأ و بی فرجام است، جوشان و خروشان می غرد و می تازد و می کوبد تا در برابر عظمت او همه به زانو در آیند و در کرانه هایش به خاک بیفتند. تنهاسنگهای سفت ومحکم هستندکه روی پای خود می ایستند و در جهت مخالف جریان آن مقاومت می کنند و بر این سرکشی ها و دیوانگی ها لبخند می زنند و همواره همانجاکه هستند مرجع و مأوای امنی برای از ره رسید گان خسته و ره گم کرده باقی می گذارند... ‏در آن لحظه مردی صیاد به ساحل نزدیک شد وکفت: دختر جان، این جا تک و تنها چه می کنی؟ ‏مگر نمی بینی خورشید غروب کرده و الان شب در راه است. هوا هم خیلی سرد می باشد و ممکن است سرما بخوری. شب برسد برگشتن به خانه خیلی خطرناک می شود. ‏ساحل بی آنکه به مرد ماهیگیر نگاه کند گفت: خیلی ممنون، الان به خانه باز می گردم. ‏مرد صیاد از ساحل دور شد ولی او همان جا نشسته بود و اصلأ سرما و ناآرام شدن دریا را حس نمی کرد.در منزل پدر حدیث غوغایی به علت گم شدن ساحل به پا شده بود وهمه در جستجوی اوبودند. لاله و پگاه ازامیرو حدیث خواهش کردند به جای این طرف و آن طرف گشتن به محله های خاج از شوهر بروند و همه جا را جستجو کنند. حدیث اندکی با خود فکرکرد و حدس زدکه شاید ساحل کنار دریا باشد. بنابراین به آنها گفت که نگران نباشند وتا ساحل را پیدا نکند باز نخواهد گشت. امیر قصد داشت با او همراه شود ولی حدیث اجازه نداد وگفت این جا باشد بهتر است. حدیث سوار موتور شد و راه دریا را پیش گرفت. بعد از جستجو کردن درکنار دریا بالاخره ساحل را یافت و از موتور پیاده شد و خود را به او رساند و مقابلش قرارگرفت و پرسید: تو در این جا چه می کنی ساحل. ‏ساحل متوجه حدیث شد وکفت: می خواستم تنها باشم، تو چرا به این ‏جا آمدی؟ ‏- همه نگران و در جستجوی تو هستند. همین جا بمان تا من به آن ‏ساختمانهایی که آن جا هستند بروم و به خانه تلفن کنم و خبر سلامتی و پیدا شدن تو را بدهم. ‏حدیث با عجله سوارموتور شد ونیم ساعت دیگر برگشت وکنار ساحل رفت وگفت: خیالشان آسوده شد، وقتی هواکاملأ تاریک شد به خانه باز ‏می گردیم چون اگر الان برویم همسایه ها پچ پچشان در می آید و من حوصله جر و بحث با آنها را ندارم. ‏ساحل در سکوت به دریا خیره شده بود و حدیث هم درکنار او قرار گرفته بود و صحبت می کرد: ‏ساحل عزیزم، من تو را دوست دارم و هنوز هم مایلم با تو زندکی کنم. به نظر من هنوز دیر نشده است. ‏ساحل به چشمان حدیث نگریست وگفت: دیگراین حرفها را تکرارنکن. حدیث با لحن فریاد گونه ای گفت: ساحل، مگر تو نبودی که می گفتی به عشقت وفاداری و جدایی برایت مشکل است؟ پس چه شد آن حرفها و دل بستگی ها؟ ‏حدیث به سمت دریا رفت وفریادکشید: خدایا این چه سرنوشت شومی بودکه دچار من کردی ؟چه گناهی مرتکب شده بودم که با من چنین کردی؟ من این دختر را دوست دارم و هرگز به او خیانت نکردم و دست به گناهی نزدم...پس چرا...چرا چنین کردی؟! ‏حدیث اشک می ریخت و صدایش در میان امواج دریا گم شده بود. ساحل حیوان به حدیث نگاه کرد و وقتی میدید او چقدر آشفته است زجر می کشید. ساحل مقابل حدیث ایستاد وگفت: بس کن دیگر! فکر می کنی من عاشق تو نبودم البته که بودم ولی حالا که سرنوشت این طور رقم خورده چه می توان کرد؟ من در قلبم تو و خوبیهایت را تا ابد حفظ می کنم. ‏- ساحل عزیزم...این را بدان که روح من با تو است و فقط جسمم نزد خواهرت می باشد. ‏ساحل از این حرف حدیث ناراحت شد وگفت: تو همسر لاله هستی و باید هم جسم و هم روحت نزد او باشد. اگر او را برنجانی هرگز تو را نخواهم بخشید. باید او را دوست داشت باشی چون همسرش هستی. حدیث... ساحل بازوهای حدیث رامحکم در دست گرفت و او را 0تکان داد وگفت: می شنوی چه می گریم حدیث؟ اگربه خواهرم بدی کنی هرگزتورانمی بخشم. ‏حدیث عاجر و درمانده سرس را تکان داد. با تاریک شدن هوا آن دو با قلب هایی شکسته راهی خانه شدند. موهای ساحل با وزیدن باد پریشان شده و به دست باد سبرده شده بود. امیر و پگاه جلوی در منتظر آنها ایستاده بودند و با آمدن آن دو پگاه ساحل را در آغوش کشید و بوسید. امیر و پگاه با نگاهی دل سوزانه به آن دو نگریستند و بعد وارد خانه شدند. امیر به درخواست ساحل بلیط تهران را بر ایش فراهم ساخت تا فردا صبح به تهران بازگردد. وقتی سپیده صبح چهره خود را نمایان کرد ساحل آماده رفتن بود و همه او را تا در منزل بدرقه کردند. لاله تحمل دوری خواهرش را نداشت و اشک می ریخت. پگاه به اوگوش زدکرد که پشت سر مسافر نباید گریه کرد چون شگون ندارد. او لاله و پگاه را در آغوش کشید و همراه حدیث به محلی که اتوبوسهای تهران بودند رفت. حدیث برای بار آخر دستان ساحل را به گرمی فشار داد وگفت: نگران لاله نباش، قول می دهم مواظبش باشم، تا تو راضی باشی. ساحل لبخندی بر لب آورد و گفت: از تمام محبتهایت سپاسگزارم. خداحافظ. ‏ساحل چمدانش را برداشت و سریع داخل اتوبوس شد. وقتی اتوبوس حرکت کرد هر دو برای هم دست تکان دادند و حدیث آنقدر به اتوبوس نگاه کرد تا این که آن به صورت نقطه ای کوچک در آمد. ساحل به جاده های پر پیچ و خم شمال چشو دوخت و چون قادر به اشک ریختن نبود اختیار خود را ازکف داده بود تا اینکه چشمان چمنی رنگش خسته شدند و پلکها بر هم افتادند. ساحل با دنیا یی پر از غم د به تهران بازگشت و هنگامی که از خواب بیدار شد خود را در ترمینال تهران دید. وقتی از اتوبوس خارج شد آهی سوزناک کشید و با خود آرزو می کرد که ای کاش تمام این اتفاقات خوابی بیش نبود. ساحل وقتی کلید را داخل قفل خانه انداخت و در راگشود، خانه را خیلی سوت وکور یافت و چون دلش برای عزیز یک ذره شده بود اول بالا رفت و در اتاق او را رد ولی او در را باز نکرد. ساحل دستگیره را چند بار تکان داد ولی فایده ای نداشت چون در قفل بود. او ناامید به اتاق کوچک خود رفت و مشغول خالی کردن چمدانش شد. او خیلی خسته وکسل بود و به یک حمام آب گرم احتیاج داست بنابراین بعد از باز کردن چمدانش تصمیم گرفت به حمام برود. هنوز داخل حمام نشده بود که زنگ تلفن به صدا درآمد و ساحل گوشی را برداشت. ‏-الو سلام خانم. سما ساحل خانم هستید؟ ‏ساحل که صدای این مرد را نمی شناخت پرسید: بله من ساحل هستم. شما را به جا نمی آورم. - من، پسر عزیز خانم هستم. هرچه با شما تماس گرفتند گوشی را برنمی داشتید. ‏ساحل با نگرانی پرسید: من چند روزی مسافرت بودم. آیا اتفاقی افتاده است - راستش خانم، مادرم دو روز پیش سکته قلبی کرد و هم اکنون در بیمارستان بستری است و حالش چندان مساعد نیست. می خواستم شما در جریان باشید. ‏گوننی تلفن در دست ساحل لرز ید. به سختی خودش راکنترل کرد و با ناراحتی آدرس بیمارستان را از او گرفت وگفت:که بعدازظهر به ملاقاتش می رود. ساحل از شنیدن این خبر ناگوار قلبش به درد آمد وقتی عقربه ساعت را روی یک بعدازظهر دید سریع حمام گرفت و لباس پوشید و به سوی آن بیمارستان حرکت کرد.در بیمارستان از پرستاری شماره اتاق عزیز را سؤال کرد و به سمت اتاق او رفت. پسر بزرگ عزیز، همراه با عروسش و پرهام درکنار تخت او ایستاده بودند. برهام با دیدن ساحل خوشحال شد و به طرف او رفت وگفت: سلام ساحل، از دیدنت خوشحالم. ‏ساحل نگاهی به پرهام که حالش خوب و سرحال به نظر می رسیدکرد وگفت: سلام، پرهام چه اتفاقی برای عزیز افتاده است؟ ‏غم در چهره پرهام آشکار شد وگفت: متأسفانه چندان حالش خوب نیست. ساحل وارد اتاق شد و با پسر و عروس عزیز خانم سلام و احوال پرسی کرد و بالای سر عزیز که خواب بود رفت و دست او را در دستش گرفت و رو به پسر عزیز کرد و پرسید: عزیز حالش خوب بود، چطور این اتفاق افتاد؟ - یک متبه این جوری شد، تا به حال سابقه نداشت. ‏در آن لحظه پسر و عروس دیگر عزیز همراه با دختری بسیار جوان که ساحل حدس زدکه باید پونه باشد داخل اتاق شدند. پونه و ساحل توسط پرهام به یکدیگر معرفی شدند. پونه روبه ساحل کرد وگفت: تعریف شما را از پرهام شنیده بودم. ‏ساحل تشکرکرد و دوباره نزد عزیز که به نظر می رسید به خوابی عمیق فرو رفته است رفت. در آن هنگام عزیز چشمانش را آرام گشود و همه خوشحال شدند. او با دیدن ساحل لبخندی کمرنگ بر لب آورد. ساحل دست او راگرفت وگفت: سلام عزیز. حالت چطور است؟ ‏عزیز دست ساحل را به آرامی فشرد وگفت: ساحل جان، خودت هستی؟ بالاخره برگشتی؟ ‏- بله عزیز، خودم هستم. جند ساعت پیش به تهران آمدم. ‏عزیز خیلی آرام و با صدایی ضعیف برسید: بالاخره همه چیز تمام شد و حدیث شوهر لاله شد؟ ‏ساحل که برای لحظه ای حدیث را فراموش کرده بودگفت: بله، عزیز، همه چیز تمام شد. شما به هیچ وبه خودتان را ناراحت نکنید و به سلامتی خودتان بیاندیشید. بعد از ساعتی ساعت ملاقات تمام شد و ساحل به عزیز قول دادکه دوباره به دیدارش برود. او هیچ وقت دلش نمی خواست عزیز را آن طور ضعیف و رنجور روی تخت بیمارستان ببیند اقا حالا این اتفاق افتاده بود و باید او سلامتی خود را به دست می آورد. ‏ساحل از فرط خستگی زیاد تا ساعت یازده صبح خوابیده بود و هنگامی که برخاست به شرکت تلفن کرد تا غیبت امروزش را مؤجه کند، او غذای مختصری خورد و به سمت تلفن رفت تا شماره بیمارستانی که عزیز در آن بستری بود را بگیرد، ولی هنوز گوشی را برنداشته بودکه صدای زنگ تلفن بلند شد و اوگوشی را برداشت. پشت خط پرهام با صدایی غمگین و بغض آلود سلام کرد و به ساحل گفت که خود را به بیمارستان برساند. ساحل هر چه از او پرسید چه اتفاقی افتاده او جوابی نداد وگوشی را گذاشت. ساحل از خدا خواست که اتفاق ناگواری نیفتاده باشد و بعد بدون معطلی لباس پوشید و به بیمارستان رفت. او با مشاهده خانواده عزیز که همه با لباس سیاه در سالن بیمارستان ایستاده بودند پایش سست شد و عرق سردی روی پیشانیش نشست. آرام به آنها نزدیک شد. آنها اشک می ریختند و پرهام با دیدن ساحل نگاهی به او کرد و سرش را پایین اند اخت و با کلماتی بریده گفت: ساحل... مادر بزرگم... مادر بزرگ دیشب... فوت کرد. ساحل در آن لحظه با شنیدن این خبر نقش بر زمین شد و از هوش رفت. این مصیبت سوزناک به مصیبت قبلی اضافه شد و ساحل را شدیدأ در غم عظیمی فرو برد. مراسم سوگواری و خاک سپاریعزیز ‏محترمانه برگزار شد و ساحل فقط در لباس سیاه عزاداری درکنار قبر عزیز نشسته بود و به قبر او خیره نگاه می کرد. پرهام از او خواست حالا که مراسم تمام شده با آنها بازگردد ولی او امتناع کرد و همانجا برای ساعتی ماند و در خلوت قبرستان با عزیز صحبت کرد. ... تو هم رفتی و مرا تنها گذاشتی. مصیبت تو را چگونه تحمل کنم؟ حالا در خانه با چه کسی حرف بزنم؟ چگونه بدون تو زندگی کنم؟ جای خالی تو مرا عذاب می دهد. عزیز، چرا رفتی؟ توکه سرحال بود. خدایا، حالا چه کارکنم؟ ‏ساحل ظرفی آب روی قبر عزیز ریخت و آن جا را ترک کرد. ساحل از خواب و خوراک افتاده بود. رخساره به محض آن که از ماجرا اطلاع پیدا کرد خودش را به منزل ساحل رساند. ‏- ساحل جان مرا در غم خودت شریک بدان. ‏- خیلی ممنون رخساره جان. خدا مادرت را حفظ کند. عزیز مادرم نبود ‏اما من مثل یک مادر واقعی او را دوست داشتم. ‏ساحل مانند آدم های مات و مبهوت بود. مرتب با خودش حرف می زد. رخساره خیلی نگران ساحل شده بود و پیشنهاد کرد او به دکتر برود. ساحل قبول نمی کرد ولی به اصرار رخساره همراه با او به دکتر رفت. دکتر دقیقأ ساحل را مورد معاینه قرار داد وگفت: ‏- فشار شما روی هفت است و باید تقویت شوید. ‏رخساره رو به دکتر کرد وگفت: دکتر، دوست من مدتی است هرچه ‏سعی می کند که اشک بریزد نمی تواند. حتی اگر خدایی ناکرده یکی از بستگانش را جلویش سر ببرند اشکی نمی ریزد. ‏دکتر با تعجب از ساحل پرسید: حادثه بدی برای شما رخ داده بودکه اینچنین شدید؟ ‏- بله،مدتی پیش اتفاق ناگواری برایم رخ داد و من خیلی گریه کردم ولی بعد نمی دانم چه شدکه انشک هایم خشک شد و هرکاری می کردم قطره ای اشک بریزم، قادر نبودم. ‏دکتر او را دومرتبه معاینه کرد وگفت: شماکسی را از دست داده ایدکه سیاه پوشیده اید؟ ‏ساحل با چهره ای غم زده پاسخ داد: بعد از آن حادثه، عزیزی را دست دادم. ‏-خدا اورا بیامرزد. در فوت آن عزیز هم اشک نریختید؟ ‏ساحل با ناراحتی سرش را چند بار تکان داد وگفت: نه دکتر، دلمم می خواست زار زار گریه کنم ولی قدرتش را نداشتم. چه بلایی سرم آمده دکتر؟ ‏دکتر مشغول نوشتن نسخه ای شد وگفت: چیز نگران کننده ای نیست شما دچار یک نوع شوک شدید شده اید و توان اشک ریختن از شما گرفته شده است. هنگامی این شوک برطرف می شود که شما دچار حادثه ای خوش آیند یا ناخوش آیند دیگری شوید و بعد به حالت عادی برمی گرد ید. ‏دکتر دستی به شانه ساحل زد وکغت: - خوشحال باش دخترم. تو دختری قوی هستی. در قبال سختی ها مقاوم باش. دکتر نسخه ایی را برای ساحل تجویز کرد و هر دو از درمانگاه خارج شدند. ‏چهل روز به سرعت باد گذشت و مراسم چهلم عزیز هم برگزار شد. در این مدت امیر و پگاه به دیدن ساحل آمده بودند و لاله چند بار تلفنی با ساحل صحبت کرده بود. چند روز بعداز مراسم چهلم، پسر بزرگ عزیز همراه همسرش به دیدن ساحل آمدند و مسئله ای را عنوان کردند. - ما می خواهیم تمام وسایل عزیز را جمع کنیم و این خانه را بفروشیم. قبل از فوت عزیز این مسئله را با او درمیان گذاشتیم وگفتیم با ما زندگی کند اما بخاطر شما قبول نکرد. این منزل بعد از فوت عزیز به عنوان ارث به من رسیده و من صاحبش هستم. ‏ساحل به خوبی دریافت که منظور آن مرد این است که او خانه را تخلیه کند. بنابراین حرفی نزد و پذیرفت. ساحل با ناراحتی این مسئله را با رخساره در میان گذاشت. رخساره از او خواست که نزد آنها بیاید و مدتی با او و مادرش زندگی کند. ساحل از مهربانی و دلسوزی دوستش تشکرکرد و خانه عزیز را با هزار امید و آرزویی که در آن داشت و خاطرات تلخ و شیرینش ترک کرد و با وسایلش به منزل رخساره رفت. او در یک فرصت مناسب به لاله و پگاه اطلاع دادکه دیگر در خانه عزیز زندگی نمی کند و در منزل رخساره به سر می برد. مادر رخساره زنی مریض بود و از بیماری قند ‏خون یک سال تمام می نالید. یک شب موقع خواب ساحل به رخساره گفت: خدا را شکرکه تو حداقل یک سرپناه و مادر مهربانی داری، من که بی کس وکار شده ام. رخساره نیمخیز شد وگفت: انسان باید حداقل بستگانی برای کمک و همدردی داشته باشد. من به غیر از این مادر مریض هیچ کس را ندارم و تنها هستم. عمویی دارم که با خانواده اش در یزد زندگی می کند ولی ما را به کلی فراموش کرده اند ولی با این حال خدا را شکر می کنم. ساحل دست رخساره راگرفت وگفت: خیلی بد است که آدم غریب و تنها باشد. خدا سایه مادرت را از سرت کمنکند. از خدا هیچ موقع نباید غافل شد. ‏آن دو تا نیمه شب با هم صحبت کردند و بعد خوابیدند. ساحل مرتب در پی کرایه کردن تاقی بود و رخساره از این کار او ناراحت می شد، چون دلش نمی خواست ساحل از پیش او برود. او آنقدر به ساحل خواهش و التماس کرد تا این که ساحل در همانجا مستقر شد. ساحل برای رخساره حکم خواهر را پیدا کرده بود و مادر رخساره وقتی می دیدکه دخترش با وجود ساحل شادمان است خشنود می شد. یک شب حال مادر رخساره وخیم شد و آن دو او را به بیمارستان رساندند. دکتر او را مورد معاینه قرار داد و رو به رخساره کرد وکفت: تازه متوجه شدید که حالش بد شده؟ ‏رخساره با اضطراب گفت: از سرکار که امدیم دیدم که حالش مساعد نیست ولی می گفت حالم خوب است. بعد درهنگام شب یک مرتبه حالش بد شد. ‏دکتر به پرستاری دستور دادکه او را بستری کنند و مورد مراقبت قرار دهند. بعد به رخساره گفت مادر شما صبح قند خونش پایین أمده و به همین خاطر حالش وخیم شده است. خیلی دیر او را به بیمارستان آورده دید و دجار شوک شده است. فقط برایش دعاکنید. ‏رخساره نالید و خود را در آغوش ساحل اند اخت وگغت: ساحل حالا چه کارکنم؟ ‏دکتر به مادر رخساره شوک واردکرد و پرستا ران او را مورد مراقبت قرار دادند، ساحل نزد دکتر رفت و از او پرسید: دکتر، حالش خوب می شود؟ - ما مرتب به او شوک وارد می کنیم تا ببینیم چه می شود. این بیماری اگر مورد معالجه فوری قرار گیرد درمانش مشکل نیست ولی اگر بیمار دیر به بیمارستان برسد بخصوص این که قند خون پایین بیاید وضعس در خطر می افتد. ‏- دکتر، خواهش می کنم، تمام تلاش خودتان را بکنید و او را از مرگ ‏نجات دهید. - وظینأ ما این است، تا حد امکان بیمار خود را معالجه کنیم ولی مرگ و زندگی انسان دست ما نیست. دو ساعت تمام رخساره و ساحل در سالن بیمارستان منتظر ماندند و بعد رخساره از دکتر خواست تا مادوش را ببینأ و دکتر برای دقایقی اجازه به او داد. رخساره کنار تخت مادرش رفت و اشک هایش جاری شد. مادرش چشمانش را بازکرد. دستش را به آرامی روی سر رخساره ‏که سرش را لبه تخت گذاشته بودکشید وگفت: دخترم. رخساره سرش را بالا کرد و دست او راگرفت و بوسید وگفت: مادر جان، شما باید خوب شوید اگر مرا تنها بگذار ید، من می میرم، من کسی را به غیر از شما ندارم. ‏مادر نفسی به سختی کشید وگفت: تو... خدا را داری، عزیزم. - خدا باید تو را به دختر بی بناهت برگرداند مادر. ‏مادرکه زیاد نمی توانست صحبت کند سعی کرد تمام سفارشات لازم را به رخساره بکند. ساحل وارد اتاق شد وکنار رخساره ایستاد. مادر رخساره گفت: رخساره... دخترگلم... اگر من مردم... خانه محقر مان را بفروش... و نزد عمویت... در یزد برو.آنها اگر بفهمند...که 0تو بی پناه شدی تو را پناه می دهند. بالاخره... او عمویت است و مطمئنم... انسانیت خود را... ثابت می کند. رخساره با شنیدن حرف های مادرش قلبش به درد آمد و نالید وگفت: آه مادر؛ این حرف ها را نزن. مادر رخساره آهی کشید و چشمانش بسته شد. رخساره او را تکان داد و با صدای بلند صدا کرد ولی او جوابی نمی داد. ساحل با عجله خودرا به پرستار رساند و او همراه دکتر به اتاق بیمار آمدند و به او شوک واردکردند. رخساره گریه می کرد و بی تاب شده بود. ساحل او را در آغوش گرفته بود و آرامش می داد. دکتر از اتاق خارج شد و به سمت راهروی بیمارستان رفت. رخساره دوید و جلوی او را گرفت و به چهره خسته و شکست خورده دکتر نگاه کرد وگفت: مادرم، چه شد دکتر؟ دکتر نگاهی به آن دختر معصوم اند اخت و باگفتن متأسفم،کاری دیگر از دستم ‏برنمی آید به سرعت از جلوی رخساره رد شد. رخساره مات زده به ساحل نگاه کرد، دو پرستار جسد مادر رخساره را از اتاق بیرون آوردند و هنگامی که او ملحفه سفید را روی صورت مادرش دید جیغی کشید و خود را روی جسد او اند اخت و شدیدأ گریه می کرد و می گفت: چرا مادر... چرا مرا ترک کردی؟ تو باید زنده می ماندی... مادر... ‏پرستار رخساره راگرفت و همراه ساحل به اتاقی برد و سعی کردند او را آرام کنند، با روی دادن این اتفاقات ناگوار ساحل دلش می خواست به زمین و زمان ناسزا بگوید، فاجعه از دست دادن مادر رخساره تمام امید زندگی کردن را از آن دو قطع کرده بود و تک و تنها شده بودند. اما چه کاری می توانستند انجام دهند. باید زندگی می کردند و با تمام ناملایمات زندگی مبارزه می کردند. *** سه هفته از فوت مادر رخساره گذشت و او در لباس سیاه و روسری توری که روی سر انداخته بود انگار سی سال از عمرش گذشته است. چثسانش از فرط گریه زیاد قرمز شده بودند و فقط درگوشه ای از اتاق می نشست و به نقطه ای خیره می شد. غذای کافی هم نمی خورد، ساحل در این مواقع به رخساره تسلای خاطر می داد و در حالی که خودش ناامید بود به اوامیدواری می داد. هیچ یک در این سه هفته سرکار نرفتند رخساره به دلیل ضعف جسمانی و مشکلات روحی ناشی از فوت مادرش دیگر توان رفتن به سرکار را نداشت و ازکار انصراف داده بود. ساحل از مدیر شرکت خواهش کرد که تا چهلم مادر رخساره سرکار نیاید و ازاو مراقبت کند ولی مدیر قبول نکرده بود و سستی کردن درکار را بهانه کرد و عذر ساحل را خواست. از دست دادن کار برای ساحل مهم نبود چون دوباره می توانست کاری دست و پا کند. ‏ساحل در آشپزخانه بود و داشت ظرف های ناهار را می شست. رخساره در آستانه در ایستاد وگفت: ‏ساحل وقتی مادرم به من گفت نزد عمویم بروم قبول نکردم ولی حالا می بینم گوشه گوشه این خانه مرا به یاد مادرم می اندازد و عذابی می دهد، تو فکر می کنی می توانم این خانه را بفروشم و نزد عمویم بروم؟ ‏ساحل کمی فکرکرد وگفت: خانه شما خیلی کوچک و قدیمی است و چشمم آب نمی خورد به خوبی فروش رود. - از فردا به دنبال فروش خانه می رویم، شاید فروش رفت. ‏ساحل قبول کرد و از فردا به دنبال کار خانه رفتند. چند روزمتوالی آن دو سعی در فروش خانه داشتند ولی موفق نمی شدند. به تمام بنگاه های معاملات ملکی محل سر زدند و مسئله فروش خانه را با آنها در میان گذاشتند. تا این که یک روز یکی از بنگاه ها با آنها تماس گرفت وگفت که مشتری مناسبی برای منزل آنها پیدا شده است و بعد خانه آنها را به قیمت مناسبی فروخت. آن دو از آن شخص به مدت پنج روز مهلت خواستند تا بعد از چهلم مادر رخساره خانه را تخلیه کنند. رخساره تصمیم گرفت اثاث اندک خانه را بفروشد و این کار را بعد از فروش خانه انجام داد. صبح یک ‏روز زمستانی رخساره چند تکه اثاث را به سمساری برد تا بفروشد. ساحل در خانه ماند و مشغول تمیز کردن خانه که با جمع کردن اثاث ها به هم ‏ریخته بود، شد. ‏زنگ خانه رخساره به صدا درآمد و ساحل در راگشود و با دیدن پگاه و امیر برای بار دیگر خندان شد و آن دو را به خانه دعوت کرد. پگاه وقتی ساحل را در لباس سیاه دید پرسید: چرا هنوز سیاه به تن داری؟ ‏ساحل جریان فوت مادر رخساره را شرح داد و آن دو متاثر شدند. ساحل شروع به پذیرا یی کرد و بعد درکنار پگاه نشست. پگاه پرسید: حالا شما تنها هستید؟ - به سفارش مادر خدا بیامرز رخساره ما این خانه را فر وختیم واسباب و اثاثیه را به فروش گذاشتیم. خدا را شکر هم خانه خوب فروش رفت و هم اثاثیه. ‏امیر چایش را نوشید وگفت: چرا خانه را فر وختید؟ مگر جایی برای زندگی دارید؟ ‏- می خواهیم به یزد نزد عموی رخساره برویم. ‏امیر و پگاه با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و بعد پگاه پرسید: تو هم قصد داری با رخساره بروی؟ ‏- بله، چون او تنها دوست من است و نمی توانم در این وضعیت او را تنها بگذارم. درضمن اگر او بفهمد من می خواهم ترکش کنم دیوانه می شود. ‏امیر با لحن اعتراض آمیزی گفت: ساحل تو دوباره می خواهی بچگی کنی؟ آخر مگر ما مرده ایم که می خواهی همراه دوستت به یک شهر غریب بروی؟ ‏پگاه دست ساحل راگرفت وگفت: امیر راست می گوید. تو می توانی با دوستت به شمال بیایی و در آن جا زندگی کنید. - من نمی توانم چنین کاری بکنم. شما به من لطف دارید. در یزد ما که بی پناه نمی مانیم نزد عموی رخساره هستیم. او به ماکمک می کند. ‏پگاه و امیر هر چقدر سعی کردندکه ساحل را ‏از رفتن منصرف کنند نتوانستند بنابراین سکوت کردند و دیگر اصرار نکردند ساحل رو به آن دو کرد وگفت: شما فکر می کنید من نمی توانم به تنهایی گیلم خود را از آب درآورم. چرا نمی خو اهید درک کنیدکه من چند ماه است به تنها زندگی کردن عادت کرده ام و می توانی آزادانه عمل کنم. نگران من نباشید و مرا ببخشید. ‏پگاه سخت ساحل رابه آغوش گرفت وگفت: پس قول بده مراقب خودت باشی و وقتی در یزد مستقر شدید در اؤلین فرصت به من تلفن کنی. ساحل او را بوسید وگفت: این کار را خواهم کرد. اگر شمال رفتی به لاله سلام برسان و بگو من سالم و سلامت هستم و در فکر من نباشد. ‏با رفتن امیر و پگاه احساس عجیبی به ساحل دست داد و فکر می کرد این آخرین باری می باشدکه آن دو را می بیند. به ناگاه یاد حدیث افتاد و غمگین مشغول بقیه کارها شد. چهل روز از فوت مادر رخساره گزشت و مراسم در عین سادگی انجام شد. رخساره گریه می کرد و با مادرش در سکوت صحبت می کرد. ساحل او را تنها گذاشت و روسری تور را روی سرش کشید و بر سر قبر عزیز خانم رفت و درکنار آن نشست و فاتحه خواند. دقایقی سپری شدکه ساحل صدای شخصی آشنا را پشت سرش شنید. برگشت. او با دیدن حدیث که اشک در چشمانش حلقه زده بود و دسته گلی را در دست داشت برخاست و سلام کرد. حدیث نزدیک آمد و به آرامی پاسخ سلام او را داد و دسته گل را روی قبر عزیز قرار داد وگفت: وقتی شنیدم عزیز ناگهان فوت کرد غمی سرتاسر جودم را فرا گرفت. می خواستم زود تر به تهران بیایم ولی چون کار جدیدی در شمال گرفتم درگیر کارم بودم. ساحل گل را در دست گرفت و برگ برگ کرد وگفت: حالا هرکه آمدی ارزش دارد. ‏حدیث سرش را بلند کرد و به ساحل گفت: در این مدت کم چقدم تغییر کردی ساحل. از امیر شنیدم مادر دوستت فوت کرده و تو می خواهی با او به یزد بروی. آیا درست است؟ - بله، می خواهم با او به یزد بروم. می خواهم از همه چیز و همه کس در تهران دل بکنم. ‏- فکر می کنی کار درستی می کنی. من نگران تو هستم. ‏ساحل برخاست و همراه او حدیث هم بلند شد و بعد ساحل به او نگاه کرد و لبخندی کمرنگ زد وگفت: بله، اگر از این جا برویی بهتر است. نگران من تباش. ‏حدیث وقتی تصمیم قاطعا نه او را دید گفت: امیدوارم موفق باشی. حدیث نگاهی به قبر عزیز اند اخت و بعد از ساحل خداحافظی کرد و رفت. ساحل از دیدار حدیث دلش آرام گرفته بود و انگار که برای ترک تهران باید او را میدید. همه چیز برای رفتن به یزد آماده بود و آن دو بعد از تحویل دادن کلیدها به صاحب خانه آن جا را ترک کردند و به ترمینال رفتند. رخساره در اتوبوس به آرامی گریه می کرد و ساحل حسرت یک قطره اشک به دلش نشست بود تا حداقل با ریختن آن دلش آرام بگیرد. او با خواندن شعری سعی کرد دلش را آرام کند. ‏بوی غربت می دهم اما غریبه نیستم. ‏گرچه می دانم که در غریبی زیستم. ‏مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام، تا بفهم عاقبت در جستجوی کیستم. ‏در عبور لحظه ها بر روی پای اشتیاق ‏لب شکسته از خستگی اما همچنان می ایستم دست بادی برگ های عمر سبزم را ربود گرچه این جا هستم اما در حقیقت نیستم روبروی آینه شب تا سحر غم می خورم ‏تا بدانم عاقبت، سایه گمگکشته کیستم؟ ساعت هشت صبح آنها به یزد رسیدند. در ترمینال نگاهی به آدرس منزل عموی رخساره کردند و بعد راهی شدند. آن دو خسته از سفر مشغول پیداکردن خانه شدند و بالاخره بعد ازکلی پرس و جو آن را یافتند. زنگ خانه را فشردند، پیرزنی جلوی درآمد و پرسید: چه می خواهید دختر خانم ها؟ رخساره سلام کرد وگفت: این جا منزل آقای فرهادی است: ‏پیرزن فکرکرد وکفت: خیر، دخترجان، آقای فرهادی دو سال پیش از این جا رفت و الان فکر می کنم در اصفهان ساکن باشد. ‏رخساره ناامید به ساحل نگاه کرد وگفت: أنها از این جا رفته اند. ساحل از پیرزن خواست که آدرس عموی رخساره را در اصفهان به او ‏بدهد. پیرزن چون مستخدم قبلی عموی رخساره بود می دانست که آن ما در حال حاضر درکجا سکونت دارنا بنابراین ادرس را به آن دو داد. ‏هر دو خسته و ناامید خیابانی را طی کردند و بعد تصمیم گرفتنذ برای رهایی از سرما و خستگی به مسافرخانه ای بروند. هوا کاملأ تاریک شده بود و آنها احساس ترس و وحشت می کردند. بعد از آن که از چند نفر آدرس مسا فرخانه ای را گرفتند خیلی سریع خود را به آن جا رساندند. صاحب مسا فرخانه مردی نسبتأ پیری بود. در حالی که مشغول تمیز کردن پیشخوانش بود، ساحل نزد او رفت و سلام کرد و کنت: ما یک اتاق می خوا ستیم. ‏مرد نگاهی به ساحل اند اخت وکفت: اتاقهایمان همه پر است دخترم. -این موقع سال که کسی زیاد مسافرت نمی رودکه اتاقهای شماپراست؟ ‏- خودم این را می دانم. امروز برای ما تعداد زیادی مسافر آمد و اتاقها ‏پر شد. آنها یک کاروان هستندکه می خواهند به شیراز بروند. ‏ساحل آهی کشید و نزد رخساره رفت وگغت: اتاقها همه پر هستند. رخساره گفت به مسا فرخانه ای دیگر می رویم. برخاست و چمدانش را در دست گرفت. صدای زنی آن دو را متوجه خود ساخت و آن دو به سمت زنی که با مهربانی لبخندی بر لب داشت و به آن دو نگاه می کرد برگشتند. زن به آن دو نزدیک شد وگفت: مش رحیم دو تا دختر جوان و زیبا در این موقع شب که نمی توانند به هر مسا فرخانه ای بروند. ‏رخساره گفت: ما خسته هستیم و گرسنه. بر ایمان فرقی نمی کند به ‏کدام مسا فرخانه برویم. تازه دو آدم در یک شهر غریب چه می داند چه مکانی خوب است یا بد است. ‏زن خندید وگفت: من زن مش رحیم، صاحب مسافرخانه هستم. خانه نسبتأ بزرگی دارم و فکر می کنم برای دو تا میهمان جوان و زیبا در خانه من جایی پیدا شود. ‏مش رحیم نزد همسرش آمد وگفت: همسرم راست می گوید. شماکه می خواستید در مسا فرخانه اتاق بگیرید چه فرقی می کند که در خانه من یا در اتاق مسا فرخانه باشید. نترسید پولش را حساب می کنم. ‏رخساره و ساحل از جمله آخر بیرمرد خندیدند و بعد ساحل گفت: ما نمی خواهیم مزاحم شما و خانواده تان شویم. ‏زن با مهربانی گفت: چه مزاحمتی دخترم. وسایلتان را بردارید تا برویم. رخساره و ساحل چاره ای جز قبول پیشنهاد آن زن و شوهر نداشتند وبه همراه زن براه افتادند. در راه ماجرای به یزد آمدن و عموی رخساره را تعریف کردند. او هم در راه کمی صحبت کرد وگفت که اسمش گوهر است ولی به او عمه گوهر می گویند. بالاخره آنها به خانه آن زن که از رخساره و ساحل خواسته بود او را عمه گوهر بنامند رسیدند و داخل حیاط نسبتأ بزرگ و زیبا یی شدند. پسری جوان از پشت شیشه پنجره به درون حیاط نگاه کرد و با دیدن عمه گوهر و دو دختر جوان رو به پسر جوان تر از خودش کرد و گفت: فکر می کنم میهمان داریم عماد. ‏عمادکه مشغول مطالعأکتابی بودگفت: این موقع شب،میهمان کجا بود؟ ‏عرفان از جلوی پنجره کنار رفت وگفت: آخر همراه عمه آمدند. عمه گوهر آن دو را داخل اتاقی برد وگفت: - این جا را مثل خانه خودتان بدانید و در این جا راحت باشید بعد برای آوردن غذا اتاق را ترک کرد. عرفان نزد عمه آمد و بعد از سلام پرسید: عمه میهمان داریم؟ ‏عمه گوهر غذا راکشید وگفت: دو تا دختر جوان و خسته هستندکه از راه دور و طولانی آمده اند. در مسافرخانه یک اتاق خالی هم نداشتیم بنابراین من نمی توانستم این دو تا دختر را رهاکنم و اجازه بدهم در این شهر که غریب هستند به هر مسافرخانه ای بروند. ‏عرفان ظرف ماست را از درون یخچال درآورد وگفت: شما همیشه در حال انجام عمل خیر هستید خدا سایه شما را از سر ما کم نکند عمه. ‏عمه خندید وگفت: شام آن دو را می برم و خودم هم با آن دو شام می خورم. تو و عماد شامتان را بخورید. عمه گوهر نزد ساحل و رخساره رفت و سفره شام را چید و هر سه مشغول صرف شام شدند. در هنگام صوف شام رخساره و ساحل مختصری از زندگی خودشان را برای عمه تعریف کردند و او آن دو راکمی نصیحت و راهنمایی کردکه مواظب خودشان باشند تا خدای ناکرده در دام نیافتند. صدای عرفان از پشت در که عمه را صدا می کرد شنیده شد و عمه با عذر خواهی از اتاق خاج شد و برسید: چه می خواهی پسرم؟ ‏-می خواستی بگویم اگر شامتان را خوردید، ظرف ها را به من بدهید تا ‏ببرم و آنها را بشویم. شما پیش دو میهمانتان باشید، عماد هم چای و میوه می آورد. ‏عمه به روی او خندید وگفت: فدای پسر خوبی بشوم. دستت درد نکند. زحمت می کشی. ‏- نه عمه جان زحمتی نیست. لطفأ ظرف ها را بیاورید. ‏عمه گوهر داخل اتاق شد و سفره را جمع کرد. ساحل گفت: ما مزاحم بچه های شما هم شدیم. ‏عمه ظرف ها را به کمک رخساره داخل سینی گذاشت وگفت: من فرزندی ندارم دخترم. درضمن شما اصلأ مزاحم نیستید و میهمانان عزیز این خانه هستید. عمه با ظرف ها از اتاق خاج شد. ساحل متعجب به رخساره نگاه کرد و گفت: در حین ورود به خانه عمه گوهر، من متوجه پسر جوانی در پشت پنجره شدم و الان هم فکر می کنم او عمه را صدا کرد پس چطور عمه می گوید ما بچه ای نداریم؟ ‏رخساره کش وقوسی به اندامش دا‏د وگفت: حتمأ پسر فامیلشان است. مگر نشنیدی که او را عمه صدا کرد. عمه داخل اتاق شد و پیش آن دو نشست و بعد از دقایقی عماد برای آنها چای و میوه آورد. ساحل و رخساره با ورود عماد به اتاق شرمنده شدند ولی عماد چون پسر پاک و بی آلایشی بود خیلی راحت از آنها پذیرایی کرد و از اتاق خارج شد و نزد عرفان که در حال شستن ظرف ها بود رفت وگفت: دو تا دختر قشنگ و جوانی هستند و خیلی محترم بودند. فکر می کنم از آمدن من به اتاق خجالت کشیدند. عرفان شیر آب را بست وگفت: پسر، تو فکرکردی آن دو مانند میهما نان عادی ما هستندکه همین طوری داخل اتاق شدی؟ ‏- حالا که طوری نشده، خجالت کشیدن از یک پسر جوان باوقار بودن دختر را می رساند. ‏عمه گوهر در حالی که ظرف میوه را به سوی آن دو تعارف می کرد گفت: - درست است که من گفتم فرزندی ندارم اما سه پسر جوان برادر خدا بیامرزم حکم فرزندان مرا دارند و ازکودکی پیشی من و مش رحیم بودند و با ما زندگی می کردند. ‏رخساره پرسید: چرا برادرتان فوت کرد؟ معلوم است در جوانی مرحوم شده اند. عمه گوهر پرتقالی پوست گرفت وگفت: شما خسته هستید و خوا بتان می آید وگرنه قصه اش را می گفتم. ساحل با کنجکاوی گفت: عمه اصلأ خوابمان نمی آید لطفأ برایمان تعریف کنید. ‏رخساره هم از عمه خواهش کرد و او قبول کرد. عمه گوهر داستانش را این طور آغازکردکه: در نوجوانی پدر و مادر خدا بیامرزم مرا خیلی زود شوهر دادند. من زندگی خوبی داشتم مدتی از ازدواج ماگذشته بود و من و آقا رحیم هر دو انتظار داشتیم که صاحب بچه های خوب و سالمی بشویم. مدتی گذشت ولی ما صاحب بچه نشدیم. وقتی بعد ازمدتی ازدکتر شنیدم که بچه دار نمی شوم خیلی غصه دار شدم اقا رحیم چون مرا دوست داشت من را دلداری می داد و می گفت تو خودت برای من مهم هستی. هر چه خدا بخواهد همان می شود. خودم بچه خیلی دوست داشتم ولی خدا نخواست. از مادرم یک روز شنیدم که دختر زیبایی را برای برادرم نشان کرده و می خواهند به خواستگاری آن دختر بروند. بالاخره با خانواده ام به خواستگاری آن دخترکه بسیار زیبا بود رفتیم و بعد از مدتی برادرم با او نامزد شد. مراسم ازدواج آن دو بعد از چند ماه برگزار شد و زندگی مشترکشان را آغازکردند. چهار ماه بعد از ازدواج کمند حامله شد و مادرم مثل پروانه دور او می چرخید.کمند دختر نازک نارنجی بود و با کوچکترین ضعف یا دردگریه می کرد. برادرم او را مثل چشمانش دوست داشت و از او حسابی مراقبت می کرد. مدتی گذشت تا این که نوزاد او به دنیا آمد و هر دو صحیح و سالم بودند. نوزاد یک پسر قشنگ و دوست داشتنی وکاملأ شبیه مادرش بود. نام او را عادل گذاشتیم. همه عاشقش شده بودیم. او در میان جمع خانواده صمیمی ماکم کم رشد می کرد و بزرگ می شد و بالاخره سه ساله شد. در آن موقع کمند دوباره باردار شد و این بار همه منتظر دختری زیبا بودند ولی خدا خواست که دومین نوزاد هم پسر شود و نامش را عرفان گذاشتیم. عادل دقیقأ شبیه مادرش بود و عرفان شبیه پدرش شد. عرفان پنج ماهه بودکه ما متوجه شدیم کمند زنی بی بند وبار شده است.ما متوجه میهمانی های شبانه وگردش های بی موقع اش شده بودیم و حتی به خوبی دستگیر مان شدکه او با مردان نامحرم سر و سری دارد. وجود او در خانه ما ننگ بزرگی بود و هر چه به برادرم می گفتیم کمند می خواهد با آبروی خانواده ما بازی کند و به تو خیانت کرده،گوشش بدهکار نبود. چون کمند را دوست داشت نمی خواست این حرف ها را باور کند. او حتی با مادعوای سختی کرد و خانه ای خرید و باکمند و عادل و عرفان از آن جا رفتند. بعد از گذشتن دو سال فهمیدیم که کمند دوباره باردار شده است. او سومین بچه اش را به دنیا آورد و این بار هم پسری قشنگ با نام عمائ بود.کمند اصلأ به بچه هایش توجه ای نداشت و فقط در پی خوشگذرانی بود. برادر بیچاره ام هم باید کار می کرد و هم آن سه بچه را تر و خشک می کرد. عادل پسر باهوشی بود و متوجه خوشگذرانی های کمند و خستگی پدرش می شد. خلاصه روزی برادرم فهمید که واقعأ کمند بی قید و بند شده و ما درست می گفتیم. ولی آن موقع خیلی دیر شده بود. چون او طاقت نداشت آن وضع را تحمل کند دست به خود کشی زد و همه ما را عزادار کرد. آن زن پست که از زیبایی اش استفاده نامشروع کرده بود حتی در مراسم سوگواری شوهرش هم شرکت نکرد. او بچه ها را به ما نداد و می خواست با ما لجباری کند.گاهی اوقات که عادل را میدیدم به من می گفت: "عمه گوهر، تو را به خدا ما را از دست مادرمان نجات دهید. او ما را از صبح تا شب در خانه زندانی می کند و به ما توجه ای ندارد. من اصلأ نمی توانم درس بخوانم." حرف های عادل تیری به قلب من واردکرد و تصمیم گرفتم آن سه بچه را از دست این زن کثیف نجات دهم. از طریق دادگاه اقدام به تحویل گرفتن بچه هاکردیم و موفق شدیم.کمند در این بازی باخت و پس از مدتی با پدر و مادرش ازکشور رفتند و ما راحت شدیم. پدرم از داغ برادرم سکته کرد و ‏مرد و مادرم هم در بستر بیماری افتاد. من و رحیم از بچه ها مراقبت می کردیم و دوستشان داشتیم، عادل دوازده سالش بود و به خوبی درس می خواند و عرفان نه ساله و عماد هفت ساله بود. بچه ها نزد ما احساس خوشبختی می کردند و ما از خوشحالی آنها لذت می بردیم. یک روز متوجه شدم عادل جلوی آینه ایستاده و با نفرت به خود خیره شده است.کنارش رفته وگفتم: عادل جان، چرا به آینه خیره شدی؟ در حالی که صدایش آشکارا می لرزیدگفت: عمه جان چرا من شبیه مادرم شدم؟ من این چشمان روشن عسلی و موهای خوش حالت خرما یی و این چهره زیبا را نمی خواهم. وقتی چهره ام را می بینم به یاد مادرم وکارهای کثیفش می افتم. او باعث شد پدرم خودکشی کند، پدر بزرگ که صحیح و سالم بود سکته کند و از دست برود مادر بزرگ هم روز به روز حالش وخیم می شود. وقتی این حرف ها را از زبان عادل شنیدم دلم می خواست گریه کنم. او فقط دوازده سال داشت ولی معلوم بود همه چیز را به خوبی درک می کند و از مادرش متنفر است. او را محکم در آغوش گرفتم و نواز شش کردم وگفتم: پسر عزیزم، تو مقصر نیستی که شبیه مادرت شدی. تونباید بخاطر این که شبیه او هستی خودت را سرزنش کنی. بالاخره بچه ها یا شبیه مادر شان می شوند یا شبیه پدرشان. حالا اگر مادرت، زیاد زن خوبی نبود، تو باید به بزرگواری خودت او را ببخشی و از خدا بخواهی که اورا به راه راست هدایت کند و او را به زندگی خوب و با صداقت راهنمایی کند. او در حالی که در چشمانش اشک جمع شده بود نگاهم کرد وگفت: "عمه گوهر، من از زنان زیبا متنفرم. همه آنها پست و روباه صفت و دورو هستند." ذهنیت این بچه دوازده ساله نسبت به تمام زنان قشنگ خراب شده بود و همیشه سعی می کرد از زنان یا دختران زیبا کناره گیری کند. من و رحیم خیلی با او صحبت می کردیم که این فکر را از سرش بیرون کند، چون همه زنان زیبا که بد نیستند و حتمأ برخی از زنان زشت هم این طوری هستند و... متأسفانه اوگوشش به این حرف ها بدهکار نبود و حرف خودش را می زد. یک شب یکی ازدوستان رحیم همراه همسرش به منزل ما آمدند. آقا رحیم خیلی اصرارکردکه برای صرف شام در منزل ما بمانند. آنها هم قبول کردند. همسر دوست رحیم زنی مهربان و نسبتأ زیبا بود او هنگامی که عادل و عرفان و عمادرا دیدشروع به تعریف کردن از آنها کرد و عرفان و عماد را بوسید. وقتی عادل نزدیک شد با تحسین گفت:"چه پسر باادب و زیبا یی کاش من هم یک پسر به زیبایی تو داشتم" او خواست، عادل را ببوسد که ناگهان عادل سیلی محکمی به صورت آن زن زد و همه ما متحیر شدیم و در آن هنگام عادل از اتاق فرارکرد. رحیم به رنبالش رفت تا علت این کار زشتش را بپرسد ولی او خودش را در اتاق زندانی کرده بود و بیرون نمی آمد. ما خیلی شرمنده دوست رحیم و همسرش شدیم و همراه با شرمندگی از آنها عذر خواهی کر دیم. رحیم که خیلی ازکار عادل عصبانی بود رو به دوستش کرد وگفت: "من واقعأ شرمنده ام مطمئن باشید ادبش می کنم و از او می خواهر از شما عذر خواهی کند."همسر دوست رحیم گفت: "حالاکه اتفاق مهمی نیفتاده آقا رحیم. بچه است وکارنسنجیده ای ‏کرده." خلاصه خیلی خدا به ما رحم کرد که میهمانان ما خانه را ترک نکردند و عصبانی نشدند. وقتی آن دو رفتند رحیم که هنوز خشمگین بود به سمت اتاق عادل رفت و به درکوبید وگفت: "در را بازکن عادل وگرنه آن را می شکنم." بازوی رحیم راگرفتم و با التماس گفتم: "رحیم از تو خواهش می کنم خودت را کنترل کن. من خودم علت این کار عادل را می پرسم. خوشبختانه آنها ناراحت نشدناد و به خیرگذشت"رحیم گفت: "گوهر تو عادل را لوس کردی. او خیلی بی ادب شده و حرف های ما را ازاین گوش می شنود و ازگوش دیگر خارج می کند. چرا عرفان و عماد این رفتار زشت را ندارند؟ا»گفتم: "عادل پسر باهوشی است و خیلی هم نکته سنج است. اوکارهای مادرش را نمی تواند فراموش کند و خیلی زجر کشیده است." با حرف هایم رحیم را راضی کردم تا به اتاقش برود. خودم بعد از انجام کارهایی نزد عادل رفتم و از اوخواستم قفل در را بازکند. او بالاخره در را بازکرد و من داخل اتاق شدم و لبخندی به او زدم وگفتم:" عادل چرا اینگار را کردی؟ توکه اینقدر بی ادب نبودی. پسرم قبول کن که کار اشتباهی کردی. عمو رحیم خیلی از دستت عصبانی است و باید از او عذر خواهی کنی" عادل سکوت کرده بود و حرفی نمی زد. دستی روی سرش کشیدم و سینی شام را جلوی اوگذاشتم وگفتم: "عادل،من نمی خواهر تو پسرلوس و بی ادبی باربیارم ورحیم مرا سرزنش کند. من تو را درک می کنم عزیزم، ولی از دلسوزی من سوء استفاده نکن." عادل نگاهم کرد وگفت: "عمه گوهر، من شما را دوست دارم و قول میدهم پسر ‏خوبی باشم و از عمو رحیم عذر خواهی می کنم."عادل در آن موقع سرش را پایین اند اخت و به آرامی ادامه داد: "عمه، من نمی خواستم آن زن مرا ببوسد."چشمانم پر از اشک شد و قاشق را برکردم و در دهان عادل گذاشتم و گفتم: "می فهمم عزیز دلم، می فهمم" عادل در یک فرصت مناسب از رحیم عذر خواهی کرد و او هم بعد ازکمی نصیحت عادل را بخشید. بعد ازگذشت پنج سال مادرم فوت کرد و این خانه و ارث پدرم به من، رحیم و سه پسر برادر خدا بیامرزم رسید. هر پنج نفرمان در کنار هم خوشبخت بودیم و بچه ها روز به روز بزرگ می شدند و به درس و تحصیل ادامه می دادند. رحیم مسا فرخانه را اداره می کرد و من علاوه برکار خانه و مراقبت از بچه ها به او هم کمک می کردم. بالاخره بچه ها بزرگ شدند و آن کودکان عزیز من حالا تبدیل به سه جوان برومند و تحصیل کرده شده اند. عادل هم اکنون بیست و هفت سالش است و جوان بسیار زیبا یی شده و کاملأ شبیه مادرش که خدا کند جواب بدی هایش را داده باشد شده است. او دانشجوی رشته مهندسی است. اوایل در دانشگاه تهران تحصیل می کرد اقا پنج ماه پیش به دانشگاه اصفهان منتقل شد چون پروژه اش را باید در آن جا تکمیل می کرد. عرفان بیست و چهار سال دارد و او هم درس می خواند و هم کار خوبی دارد. عماد عزیزم ، بیست و دو سالش است و مشغول تحصیل می باشد و تازگی هم کاری دست و پا کرده است. من و رحیم تمام تلاش خودمان راکردیم که بچه ها آسوده خاطر باشند و از آنها جوانان کاری و فهمیده ای ساختیم که به درد خودشان و مملکتشان


رمان اشک های خفته قسمت 1

آن قدر زجر و عذاب کشیده بود که وقتی چشمان چمنی رنگش به اتاق کوچک و پنجره رو به کوچه افتاد، خود به خود نفسی آسوده کشید و از سر شوق خنده ای کرد. به سمت پنجره رفت و آن را گشود. هوای آزاد و تمیز به درون اتاق نفوذ کرد. اولین فکری که در سرش خطور کرد تمیز کردن و نظافت اتاق بود. عزیز خانم به طرف او رفت و گفت: «به نظر می رسد که از این جا خوشت آمده است.» ساحل کیفش را از روی شانه اش برداشت و گفت: از این جا بهتر و صاحبخانه ای مهربان چون شما فکر نمی کنم دیگر خانه ای پیدا کنم. ـ خدا را شکر که پسندیدی. من هم خوشحالم که دختری خوب و زیبا مثل تو در خانه ام زندگی می کند. من در طبقه بالا زندگی می کنم. بنابراین به این طبقه احتیاجی نداشتم و تو می توانی هر موقع که مایل بودی نزد من بیایی و مرا هم از تنهایی بیرون بیاوری. ساحل با صدای ملیحش پرسید: «شما تک و تنها در این خانه زندگی می کنید؟» عزیز خانم با تبسمی دلنشین سرش را به علامت تایید تکان داد و بعد گفت: «دخترم همان طور که می بینی این طبقه یک اتاق با حمام، دستشویی و آشپزخانه دارد. البته خط تلفن بالا و پایین جداست و من یک گوشی اضافه دارم که برایت همراه با شماره تلفن می آورم. ـ واقعا از شما سپاسگزارم عزیز خانم، شما زن مهربانی هستید. پیرزن با مهربانی خندید و برای آوردن گوشی تلفن به طبقه بالا رفت. ساحل لباسهایش را در آورد و پیراهن کهنه اش را بر تن کرد تا به تمیز کردن خانه بپردازد. عزیز خانم بعد از دقایقی همراه با گوشی تلفن پایین آمد و آن را به ساحل داد و گفت: من هم کمکت می کنم تا این جا را تمیز کنی و بعد هر دو بالا می رویم و با هم ناهار می خوریم. ساحل وقتی تمایل عزیز خانم را به کمک کردن او دید بی درنگ پیشنهاد وی را پذیرفت و هر دو مشغول بکار شدند. نزدیک ظهر بود که کار آن دو به پایان رسید و همه جا تمیز شد. ساحل چون بیشتر کارها را پذیرفته بود بسیار خسته به نظر می رسید. در آن لحظه فقط یک ناهار داغ می چسبید. آن دو به طبقه بالا رفتند و به اتفاق هم ناهار و چای را صرف کردند و بعد از یک ساعت ساحل از عزیز خانم دو مرتبه تشکر کرد. عزیز خانم صورت او را بوسید و گفت: ساحل جان مرا مثل مادر خودت بدان و اگر مشکلی داشتی حتما مرا در جریان بگذار. ساحل متقابلا صورت عزیز خانم را بوسید و به اتاقش رفت. به حمام رفت و زیر دوش آب گرم کمی به اعصاب خسته اش آرامش داد. بعد از استحمام تلفنی به محل کارش کرد و بعد خوابید. او آنقدر خسته بود که تا هنگام شب در خواب به سر می برد. ساعت از هشت شب می گذشت که ساحل از خواب پرید و بعد از شستن دست و صورتش به سراغ تلفن رفت و شماره ای را گرفت. دختری گوشی را برداشت و گفت: الو، ساحل با خوشحالی گفت: «سلام لاله جان.» دختر با هیجان گفت: سلام ساحل، حالت چطور است! کجا هستی؟ خیلی خوبم لاله، خوشبختانه بخت با من یاری کرد و توانستم مستاجر پیرزن مهربانی که تک و تنها زندگی می کند بشوم. لاله از این خبر خوشحال شد و گفت: خیلی نگرانت بودم ولی حالا خوشحالم. ـ بعد از رفتن من اتفاقی نیفتاد؟ ـ بعد از رفتن تو مادرم هم، آرام گرفت و دیگر حرفی نزد. پدر هم همانطور که می دانی زیر سلطه مادرم قرار گرفته و از او حرف شنوی دارد. ساحل با غمی که در سینه داشت گفت: تو خودت را ناراحت نکن، تو همیشه خواهر خوب و مهربان من هستی. شماره من را یادداشت کن و هر موقع دوست داشتنی برایم تلفن بزن. لاله همین کار را کرد و بعد هر دو از یکدیگر خداحافظی کردند. چند روز از آمدن ساحل به منزل عزیز خانم می گذشت و او زندگی خوب، مستقل و بی دغدغه ای داشت. روزها به سر کار می رفت و از ظهر به بعد در خانه به سر می برد. او دختر پر نشاطی بود ولی از آزادی که داشت هیچ گاه سوءاستفاده نمی کرد. با این که محیطی که او در آن زندگی می کرد ناسالم بود و توسط برخی افراد شده بود ولی با این حال او هیچ وقت به خود اجازه نمی داد تن به ذلت و خواری دهد و مورد سوء استفاده قرار بگیرد. روز جمعه ساحل قرار بود به میهمانی که توسط یکی از همکارانش ترتیب داده بود برود بنابراین پیراهن لیمو رنگی که به تازگی خریده بود بر تن کرد و بعد به حالتی ساده موهایش را شانه کرد و روی شانه های قشنگ و خوش فرمش پریشان کرد. او به عزیز خانم اطلاع داد که از خانه خارج می شود و بعد از ظهر بر می گردد. او دسته گلی برای همکارش خرید و به منزل وی رفت. میهمانان زیادی دعوت شده بودند و معلوم بود که همه شاد و سرمست هستند. همکارش به استقبال ساحل آمد و بعد از خوش آمدگویی او را راهنمایی کرد تا در جایی که مایل است بنشیند. ساحل کنار منشی شرکت جای گرفت و به تماشای کسانی که به رقص و آواز می پرداختند نشست. در مجلس مهمانی همه جور آدم بود. کسانی بی قید و بند هم حضور داشتند که ساحل از دیدن آنان خوشنود نبود. و این را منشی شرکت که دختری جوان و نجیبی بود به خوبی درک می کرد. ساحل بعد از گذشتن دو ساعت برخاست و عزم رفتن کرد. او کیفش را برداشت و بعد از تشکر از همکارش سالن را ترک کرد و به اتاقی رفت که پالتویش در آن جا بود. در آن هنگام دو پسر جوان که مست بودند گستاخانه به دنبال ساحل رفتند و وارد اتاق شدند. ساحل هنوز پالتویش را برنداشته بود که متوجه آن دو شد و وحشت تمام وجودش را فرا گرفت. یکی از آن دو نفر با بی شرمی تمام به سوی ساحل هجوم آورد و او جیغ بلندی کشید و تقلا کرد تا از چنگ آن حیوان پست خود را برهاند. اما او با گستاخی تمام ساحل را به سمت دوستش پرتاب کرد و این عمل زشت را چندبار تکرار کردند. ساحل منقلب شده بود و توانی نداشت که از چنگال آن دو رهایی یابد. وقتی برای بار دیگر آن جوان بی شرم ساحل را به سمت دوستش هل داد، آن یکی جای خالی داد تا ساحل به دیوار برخورد کند اما با ورود پسر جوانی به اتاق، وقتی پسر بی ادب او را پرتاب کرد به آغوش آن پسر جوان افتاد. آن جوان که بسیار با وقار و برومند به نظر می رسید با دیدن وضعیت ساحل او را به کنار زد و با خشم و نفرت تمام کتک مفصلی به هر دوی آنها زد و آن دو پا به فرار گذاشتند. پسر جوان نزدیک ساحل شد و پرسید: شما حالتان خوب است. ساحل در حالی که گریه می کرد گفت: خدای من چقدر وحشتناک بود! من می خواهم از این جا بروم. جوان به ساحل کمک کرد تا پالتویش را بپوشد و بعد او را به منزل عزیز خانم رساند. وقتی عزیز خانم در را گشود و چشمش به حالت آشفته ساحل افتاد با دست بر سرش زد و گفت: «یا امام هشتم چی شده ساحل جان؟ چه اتفاقی برایت افتاده؟» جوان رو به عزیز خانم کرد و گفت: چیز مهمی نیست خانم. فعلا کمک کنید تا این خانم را به اتاقش برسانیم. آن دو ساحل را به اتاقش هدایت کردند و بعد عزیز پرسید: چه اتفاقی برایش افتاده؟ جوان قضیه را برای عزیز شرح داد و به او تذکر داد که نگذارد ساحل به تنهایی در این مجالس شرکت کند. ـ شما از بستگانش هستید؟ ـ خیر ولی ساحل مثل دختر خودم می ماند و در منزل من زندگی می کند. مرد جوان خیلی متاسف شد و بعد تصمیم به رفتن گرفت. عزیز خانم گفت: جوان خدا عمرت دهد که این دختر بی پناه را نجات دادی. از خدا می خواهم هرچه می خواهی به تو بدهد اگر آدرس یا تلفنی داری به من بده تا به ساحل بدهم تا خودش شخصا از شما تشکر کند. الان حالش مناسب نیست. پسر جوان خندید و گفت: اولا لازم به تشکر نیست. این وظیفه انسانی من بود که حکم می کرد به این خانم کمک کنم و او را نجات دهم. ولی چون شما مایل هستنید، آدرس و شماره تلفن محل کارم را می دهم. پسر جوان نام خودش را بر روی برگه ای همراه با آدرس و شماره تلفن محل کارش نوشت. عزیز خانم با گرفتن کاغذ او را تا کوچه همراهی کرد و آن جوان بعد از خداحافظی با عزیز خانم منزل آنها را ترک کرد. بعد از ساعتی ساحل سر حال آمد ولی هیچ گاه آن حادثه از ذهنش خارج نمی شد. عزیز نزد ساحل بود و مرتب از جوان که نامش حدیث بود تعریف می کرد و از ساحل می خواست که حتما برای تشکر نزد او برود. چهره ی حدیث برای لحظه ای از جلوی چشمان زیبای ساحل دور نمی شد و احساس عجیبی از آن جوان با وقار با چشمانی خاکستری و قامتی ورزیده و بلند داشت و او تصمیم داشت از طریق تلفن از حدیث تشکر کند اما عزیز به او اجازه نمی داد و می گفت: ساحل جان، مادر درست نیست. اگر بروی پیش او حضوری از آن آقا تشکر کنی خیلی بهتر است. ـ می دانید عزیز، من از پشت گوشی راحت تر می توانم از آن جوان تشکر کنم. پس اجازه بده که تلفنی با او صحبت کنم. عزیز خانم در حالی که نخ و سوزن را در دست می گرفت گفت: ساحل، عزیزم اگر این کار را بکنی نهایت بی ادبی تو را می رساند و آن جوان فکر می کند اتفاقی که برای تو رخ داده برایت اصلا اهمیت نداشته است. در حالی که آبرو و حیثیت تو در میان بوده، حالا میل خودت است که چطور عمل کنی. ساحل به اتاقش بازگشت و بعد از کلی فکر کردن بالاخره به این نتیجه رسید که حدیث را ملاقات کند. بنابراین لباس مناسبی بر تن کرد و به عزیز خانم اطلاع داد که به دیدن حدیث می رود. عزیز از تصمیم ساحل خوشحال شد و گفت: می دانستم تصمیم عاقلانه ای می گیری. فقط دسته گل هم فراموشت نشود. ساحل لبخند ملیحی زد و گفت: چشم عزیز خانم. خدانگهدار. ساحل به گل فروشی رفت و دسته گل زیبای خرید و راهی محل کار حدیث شد. حدیث در یک چاپخانه بزرگ مشغول به کار بود و کارش سرپرستی و تعلیم دادن به کارگران و رسیدگی به کار چاپ مجلات و روزنامه ها بود. ساحل به مردی که جلوی در ورودی نشسته بود و به سیگارش پک می زد نزدیک شد و گفت: سلام آقا. مرد با دیدن ساحل یکی از ابروانش را بالا انداخت و گفت: سلام دخترم، کاری داشتی؟ ـ من با آقای حدیث رحیمی که این جا کار می کند عرضی داشتم. شما با ایشان قرار ملاقات دارید؟ ساحل کمی تردید کرد و گفت: خیر ولی با ایشان کار مهمی داشتم. مرد برخاست و سیگارش را زیر پا له کرد و گفت: شما همین جا منتظر باشید تا من به ایشان اطلاع بدهم. ساحل تشکر کرد و در همان جا به انتظار ایستاد. مرد نزد حدیث رفت و او را مشغول تعلیم دادن به یکی از کارگران دید و کمی صبر کرد.حدیث با دیدن مش یعقوب رو به او کرد و پرسید: کاری داری مش یعقوب؟ ـ بله آقا، جلوی در خانم جوان و زیبای با شما کار دارند. حدیث برای چند لحظه کوتاه به نقطه ای خیره شد. بعد از مش یعقوب خواهش کرد که ساحل را به اتاقش راهنمائی کند. مش یعقوب اطاعت کرد و ساحل را به اتاق حدیث راهنمائی کرد. وقتی ساحل وارد اتاق کار حدیث شد حسابی دست و پایش را گم کرده بود و تنها کلماتی که در ذهنش مانده بودند سلام و خسته نباشید بود. حدیث از دیدن ساحل خوشحال شد و از او خواست که بنشیند. ساحل دسته گل را به حدیث تقدیم کرد و گفت: اصلا قابل شما را ندارد. حدیث تبسمی کرد و گفت: مرا با این کارتان شرمنده کردید. ساحل روی صندلی نشست و گفت: گفتم که قابل شما را ندارد. ساحل تمام مدت سرش پایین بود و سعی داشت کلماتی را که از ذهنش فرار کرده بودند، جمع و جور کند. او با کلماتی بریده بریده گفت: راستش... قصدم از آمدن به این جا این بود که... که از شما... بابت کمکی که به من کردید تشکر کنم. حدیث به خوبی متوجه دستپاچگی ساحل شده بود. بنابراین لبخندی زد و گفت: من وظیفه خودم را انجام دادم و این را به عزیز خانم هم گفتم. لازم به نشکر دوباره نبود. ساحل با شنیدن این حرف سوالی در ذهنش بوجود آمد با خودش فکر کرد اگر این حرف صحت دارد پس چرا دوباره آدرس و شماره تلفن داده بود. ساحل بلند شد و به حدیث گفت که قصد رفتن دارد. ولی با ورود مش یعقوب که چای آورده بود منصرف شد. او چای را به آن دو تعارف کرد و با سینی خالی از اتاق خارج شد. حدیث از ساحل پرسید: اگر سوالی از شما بپرسم ناراحت نمی شوید؟ ساحل که اندکی بر خود مسلط شده بود گفت: خیر سوالتان را بفرمایید؟ ـ به مهمانی که شما در آن بودید دعوت شده بودید؟ ـ بله آن مهمانی توسط یکی از همکارانم ترتیب داده شده بود و من هم دعوت بودم. ـ آه که این طور، اتفاقا من هم بطور اتفاقی به این مهمانی دعوت شدم. همکار شما هر میهمانی را که ترتیب می دهد از چاپخانه ما کارت تهیه می کند و این بار مرا هم دعوت کردند. ساحل نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که بر می خواست گفت: خیلی دیر شده، من دیگر رفع زحمت می کنم. حدیث در حالی که ناراحتی از رفتن ساحل توی چشم هایش موح می زد برخاست و گفت: چرا می خواهید به این زودی تشریف ببرید؟ ـ از شما خیلی سپاسگزارم. راستش را بخواهید عزیز منتظرم است و اگر دیر کنم نگران می شود. ـ به هر حال از دیدارتان بسیار خوشنود شدم. راستی من می توانم شماره تلفنی از شما داشته باشم؟ ساحل با تعجب گفت: شماره تلفن برای چه می خواهید؟! حدیث نگاهی به ساحل کرد و گفت: می خواستم در فرصتی معین با شما صحبت کنم. ساحل با این که آشنایی مختصری بین آن دو پیش آمده بود، متوجه شد که حدیث نیت بدی ندارد بنابراین شماره تلفن را به او داد و بعد نگاهی کوتاه که سبب شد با نگاه حدیث در هم آمیخته شود انداخت و بعد با شرم از او خداحافظی کرد و رفت. آن نگاه معنی و مفهموم زیبای را در بر داشت که هیچ کدام از آنها در آن لحظه قادر نبودند که کلامی بر زبان آورند. قلبشان دیوانه وار می تپید. زبان قادر به سخت گفتن نبود اما چشم هایشان با یکدیگر سخن می گفت. شاید این نگاه مبدا یک عشق بی پایان بود که وجود هر دو آنها را لبریز کرده بود. و تمام صورتش از هیجان گل انداخته و عین لبو سرخ شده بود. ساحل خوشحال بود چون تا به حال چنین اتفاقی برایش رخ نداده بود. وقتی به خانه رسید فورا نزد عزیز خانم رفت و تمام جریان را برای وی تعریف کرد. عزیز با زیرکی گفت: کاملا مشخص بود که به تو علاقمند شده و آن تلفن و آدرس هم بهانه ای بیش نبود. او می خواست تو را از نزدیک ببیند و آشنا شود. واقعا او را بخاطر حسن سلیقه ای که دارد تحسین می کنم. ـ شاید هم این طور نباشد و شماره تلفن مرا برای کاری دیگر نیاز دارد. عزیز خانم که پیرزنی دنیا دیده بود با صراحت تمام گفت: من مطمئنم که حدیث به تو علاقه پیدا کرده. خوب خانم خوشگله بگو ببینم تو چه احساسی نسبت به او داری؟ ساحل سرش را به زیر انداخت و با خجالت احساس درونی اش را مخفی کرد و گفت: من هیچ چیز از او نمی دانم و نمی توانم احساسم را بیان کنم. عزیز برخاست و ظرف میوه ای را آورد و گفت: موهای من به همین راحتی سفید نشده. هر تار موی سفید من یک تجربه است. من به خوبی از چهره تو احساست را می خوانم. تو هم به او علاقمند شدی چون با هیجان خاصی صحنه ملاقات خودت را با حدیث تعریف می کردی و این گویای همه چیز است. دخترم دوست داشتن گناه نیست و برای همه این امر پیش می آید. خداوند تمام موجودات زنده را به صورت جفت بر روی زمین آفریده و هر کس باید روزی همدم خود را پیدا کند. از قسمت و سرنوشت نباید گریزان بود. انشاءالله که سفید بخت بشوی دخترم. ساحل در سکوت به نصیحت های عزیز خانم گوش می داد. بعد از مدتی ساحل از عزیز خانم خداحافظی کرد و به اتاق خودش آمد. اما فکر و خیال او را آرام نمی گذاشت. اصلا خواب به چشم هایش نمی آمد و در تمام طول شب به حدیث فکر می کرد. فردای آن روز حدیث به ساحل تلفن کرد و خواستار این بود که او را از نزدیک ملاقات کند ساحل مثل این که منتظر شنیدن این حرف باشد مخالفتی نکرد و قرار شد ساعت سه بعد از ظهر حدیث به منزل عزیز خانم بیاید و همراه ساحل به بیرون بروند. ساعت سه وقتی حدیث به منزل عزیز خانم آمد در توسط عزیز گشوده شد و از دیدار دوباره هم خوشحال شدند. عزیز خانم او را به داخل خانه دعوت کرد و گفت: ساحل در اتاقش است و من از او خواستم در آغاز چند کلامی با شما صحبت کنم. حدیث خندید و گفت: شما خیلی بزرگوار هستید. بفرمائید، من گوش می کنم. ـ می خواستم بدانم آیا به ساحل علاقمند شدی؟ حدیث سرش را پایین انداخت و با خجالت جواب مثبت به سوال عزیز داد و بعد عزیز ادامه داد: می دانستم که به ساحل علاقه پیدا کردی و این را هم بدان او هم به تو علاقه دارد. من تو را مثل پسر خودم می دانم و می دانم بسیار جوانمرد و باوقار هستی. ساحل دختری نیست که از موقعیت خودش سوءاستفاده کند. این را بدان که او به یک هم صحبت و هم راز نیاز دارد. می خواهم بدون هیچ حاشیه ای بگویم که او دختر پاک و نجیبی است. حالا بگو بدانم تو که قصد نداری از تنهایی او سوءاستفاده کنی؟ حدیث بدون هیچ تردیدی و با قاطعیت تمام گفت: به خدا قسم که عشق من به ساحل یک عشق واقعی است و از آن لحظه ای که او را دیدم دگرگون شدم. نه بخاطر زیبای که دارد نه بخاطر آزادی اش و سوءاستفاده از او بلکه بخاطر نجابت و وقار خاصی که من در او دیدم. من تا به حال با هزاران دختر سر و کار داشتم و همه با یکدیگر متفاوت بودند اما ساحل در مقابل چشم من چیز دیگری آمد ساحل همان کسی است که من مدتها به دنبالش می گشتم و او مثل جواهری برای من است و من به هیچ قیمتی نمی خواهم او را از دست بدهم. عزیز خندید و گفت: من به حرفهایت ایمان دارم. ساحل با صدای عزیز خانم از اتاقش خارج شد و بعد از سلام و احوالپرسی کردن با حدیث، با بدرقه عزیز خانم هر دو از خانه خارج شدند و او برایشان آرزوی موفقیت کرد. در داخل ماشین هر دو سکوت کرده بودند و در سکوتشان هزاران حرف ناگفته بود. بعد از مدتی به یک پارک کوچک و زیبای محلی رسیدند. حدیث خیلی سریع در ماشین را برای ساحل باز کرد و بعد هر دو داخل پارک شدند و بعد از کمی قدم زدن و حرفهای جزئی هر دو روی نیمکتی نشستند و حدیث در حالی که با شاخه نازک و کوچکی بازی می کرد گفت: می خواهم از خودتان برایم بگویید تا من بیشتر با زندگی و روحیه شما آشنا شوم. ساحل تبسم ملیحی کرد و گفت: ظاهر و باطن من همین است که می بینی. ـ یعنی دختری خوب، با وقار، صادق، پاک، بی ریا و پر احساس، درست می گویم؟ گونه های زیبای ساحل گل انداخت و گفت: شما غلو می کنید. ـ من که قصد غلو کردن ندارم. واقعیت را می گویم. حالا می خواهم از خودم برایتان بگویم. ـ من سراپا گوشم. بفرمایید. ـ همان طور که می دانید نامم حدیث است و بیست و چهار سال سن دارم. سه سال تمام است که در تهران مشغول به کار هستم و از کارم راضی ام. اهل استان مازندران هستم و تمام خانواده و فامیلم در آن جا زندگی می کنند. در حال حاضر در تهران در خانه ای مثل خودت مستاجر هستم و گاهی اوقات به مازندران می روم و به خانواده ام سر می زنم. ساعت کارم از ظهر تا شب است ولی از هفته آینده صبح تا ظهر به سرکار می روم. تا حدودی از خودم برایت گفتم حالا تو صحبت کن. حدیث خیلی راحت و بی آلایش با ساحل صحبت می کرد و ساحل تحت تاثیر صحبت های او قرار گرفته بود. ساحل گفت: همان طور که شما می دانید تنها زندگی می کنم. من بخاطر مشکلاتی که با زن پدرم داشتم از آنها جدا شدم. وقتی به این حرف رسید بغض راه گلوی ساحل را مسدود کرد و پرده ای از اشک جلوی چشمان او را گرفت. بلند شد و چند قدم از حدیث دور شد. حدیث هم بلند شد و به جانب او رفت و گفت: خیلی معذرت می خواهم. من قصد ناراحت کردن شما را نداشتم. چرا ناراحت شدی؟ حتما زن پدرت خیلی آزارت داده؟ ساحل جسارت پیدا کرد که به سمت حدیث برگردد و در چشمان او نگاه کند و بپرسید: شما چرا به من علاقمند شدید؟ حدیث با صداقت به آن چشمان رنگ و زیبای ساحل نگاه کرد و گفت: چون از همان اول که دیدمت عاشقت شدم و می دانم تو هم همین احساس را نسبت به من داری. ساحل سرش را به زیر انداخت و گفت: درست است ولی باور کنید من لیاقت این همه دوست داشتن را ندارم. حدیث با لحن ملتماسانه ای گفت: خواهش می کنم چنین حرفی را نزن ساحل. ساحل وقتی آن قیافه مهربان و حرفهای دلنشین و بی ریا را می دید و می شنید، هیجان خاصی به او دست می داد. او روی نیمکت نشست و حدیث هم در کنارش جای گرفت و آرام آرام شروع به حرف زدن کرد: آنقدر تنها بودم که می توانستم از آن همه دختر که مرتب برایم خوش رقصی می کردند یکی را انتخاب کنم اما نمی شد و مرتب به خودم محک می زدم که حدیث تو هنوز آن دختری را که می خواهی نیافتی و باید کمی صبر داشته باشی تا این که آن بر حسب اتفاق تو را دیدم و مرتب در فکرت بودم. ساحل هیچ می دانی قلبم را به تسخیر خودت در آوردی؟ ـ قسم می خورم که من هم نسبت به شما چنین احساسی را داشتم. هر دو به روی هم لبخندی با شکوه زدند و حدیث گفت: تو برای همیشه در قلب من جای داری و هیچ کس جز تو مالک قلب من نیست. ساحل هم همین کلمات را برای حدیث ادا کرد و در آن لحظه فراموش نشدنی آن دو پیمان عشقی پاک را با هم بستند. همه چیز برای آمدن دو مهمان ساحل آماده بود و او برای آمدن آن دو دقیقه شماری می کرد. وقتی صدای زنگ خانه به گوش رسید، سریع خودش را به در رساند و در را گشود. او با دیدن خواهرش لاله خود را در آغوش او اند اخت و هر دو یکدیگر را غرق بوسه کردند. بعد ساحل و دوست مشترک آنها که نامش پگاه بود یکدیگر را بغل کردند و در حین احوا لپرسی کردن به اتاق آمدند. لاله و پگاه نگاهی به اطراف اتاق کردند و بعد سلیقه و انتخاب ساحل را تحسین کردند. ساحل مشغول پذیرائی کردن ان دو میهمان عزیزش شد و در عین حال با هم صحبت می کردند. پگاه دختری مودب و با نزاکت بود اهل شمال بود و خانواده اش در شهرستان تنکابن زندگی می کردند اما او دانشجوی یکی از دانشگاههای تهران بود و در تهران اقامت داشت آنها علاوه بر دوستی چند ساله شان رفت و آمد خانوادگی هم داشتند. پگاه و پسر همسایه شان مدت سه سال بود که یکدیگر را دوست داشتند و بالاخره با موافقت خانوادهایشان موفق شدند به آرزوی خود برسند واکنون پگاه با او نامزد بود. امیر قبل ازنامزدی با پکاه با لاله و ساحل آشنایی کامل پیدا کرده بود و آن دو را برحسب این که خواهری نداشت مثل خواهر خود می دانست. ساحل و امیر از همان زمان آشنایی با هم آبشان در یک جوی نمی رفت و هزار بار اتفاق افتاده بود که آن دو سرکوچکترین مسئله جزئی حرفشان می شد و لاله و پگاه سعیشان بر این می شدکه آن دو را آرام کنند. ساحل از پگاه پرسید: از امیر چه خبر؟ چه کار می کند؟ ‏پگاه بالحن شوخی گفت: چیه دلت برای جروبحث بی موردتان تنگ شده؟ هر سه بلند خندیدند و بعد پگاه گفت: اتفاقأ خیلی سلام رساند وگفت به دیدنت می آید. ‏در آن لحظه آن سه نفر اوقات خوشی را با هم داشتند و ساحل به این لحظات بسیار نیاز داشت. لاله و پگاه قصد داشتند حرفم هایی در مورد اینکه ساحل به خانه برگردد و ... را پیش بکشند اما ساحل اجازه این کار را به آنها نداد وگفت دوست ندارد اوقات خویشان با حرفهای ناراحت کننده و عذاب آور خراب شود. پگاه که شب قبل تا دیر وقت بیدار بود و درس می خواند همان طور که دراز کشیده بود خوابش برد و لاله و ساحل با دیدن او خنده شان گرفت و به آشپزخانه وفتند تا پگاه راحت تر بتواندکمی ‏استراحت کند. ‏ساحل پرسید: با یک فنجان قهوه چطوری؟ ‏لاله روی صندلی نشست وگفت: موافقم، بسیار عالی! ‏ساحل همان طور که مشغول آماده کردن قهوه بود برسید: بالاخره مادر پگاه در مورد خواستگاری تو با مادرت صحبت کرد یا این که تصمیمشان برگشته است؟ ‏- آره، صحبت کرده، ولی من حاضر نیستم زودتر از توکه خواهر بزرگتر من هستی ازدواج کنم. ‏ساحل سینی حاوی دو فنجان قهوه را روی میز گذاشت و با لحن اعتراض آمیزی گفت: لاله خواهش می کنم دیگر این حرفها را نزن. تو فرزند بزرگ مادرت هستی و او آرزو دارد که تو را زودتر در لباس سفید عروسی ببیند. من و تو از دو مادر جدا هستیم ولی یکدیگر را به مانند یک خواهر واقعی دوست می داریم. من تا به حال فرصت نداشتم برادر پگاه را ببینم اما می دانم حتمأ مثل پگاه و خانواده اش پسر خوب و خونگرم و صمیمی است. او را به عنوان همسر آینده ات انتخاب کن و به خواسته مادرت عمل کن. من مطمئنم او خواهر عزیز مرا خوشبخت می کند. ‏لاله گونه هایش سرخ شد وگفت: احساس می کنم برای ازدواج آماد گی ندارم. سا‏حل قهوه لاله را شیرین کرد و خندیدگفت: همه دخترها موقعی که برایشان خواستگار می آید فکر می کند آمادگی ندارند. همه چیز را به خدا ‏بسپار.تو خوشبخت می شویی. ‏لاله کمی از قهوه اش را نوشید و گفت: ساحل تو چرا مردی را برای زندگی مشترک انتخاب نمی کنی؟ الان بیست و یک سال داری و می توانی برای فرار از تنهایی با شخصی ازدواج کنی. تو هم زیبا یی داری و هم نجابت و صداقت. ‏ساحل غمگین شد و پرسید: پس کجاست؟ پس اثرات این همه نجابت و صداقت کجا ست؟ ‏- خواهرجان می دانم که دلت پر است و مادرم تو را خیلی زجر داده ولی توگذشت کن. - مادرت از همان روز اؤل که باپدرم ازدواج کرد با من سر ناسازگاری پیدا کرد در حالی که من سعی می کردم او را مانند مادر واقعی خودم بدانم. خودت شاهد بودی که چطور مرا جلوی همه سکه یک پول می کرد. پدرم را از من دور کرد و او دیگر هیچ توجهی به من نداشت. چه تهمتهایی که به من نزد و چه کارهایی که با من نکرد. خودت که بهتر میدانی. ‏قطرات اشک با یادآوری خاطرات گزشته آرام آرام بر روی گونه هایش چکید و دیگر حرفی نزد. لاله با ناراحتی گفت: می دانم مادرم به تو بدی کرده است و نمی خواهم تو را متهم کنم اما بیشتر فکرکن و به خانه برگرد. خانواده پگاه می دانندکه تو هم با ما زندگی می کنی اگر بفهمندکه تو مستقل شدی، خیلی بد می شود. ‏ساحل دستان لاله را دم دست گرفت و گفت: لاله جان از تو خواهشی ‏داشتم و دوست دارم، یعنی واقعأ از تو چنین توقعی را دارم که به خواهشم توجه کنی. ‏لاله مستقیم به چشمان ساحل نگریست وگفت: حرفت را بزن ساحل جان، من گوش می کنم. - لاله عزیزم اولأ هرگز از من نخواه که به آن خانه بازگردم. چون خودت بهتر می دانی مادرت تا چه حد مرا جلوی همه تحقیر می کرد و حتی چند بار هم جلوی خانواده پگاه این کار راکرد. من نمی خواهم دوباره او با رفتارش مرا تحقیر کند. اگر با برادر پگاه ازدواج کردی ازمن نزد او نامی نبر. چون دیگر نمی خواهم پیش او هم توسط مادرت تحقیر شوم. اوکه تا به حال من را ندیده و نمی شناسد. پس بگذار فکرکند تو خواهری نداری. ‏لاله با تعجب پرسید: مگر چنین چیزی ممکن است! او می داندکه تو با ما زندگی می کنی و حتمأ پگاه از تو پیش او حرف زده، فقط تو را ندیده! - من پگاه را خوب می شناسی. هیچ وقت بدون دلیل از شخصی به شخصی دیگر حرف نمی رند. تازه پگاه مرتب سرگرم مطالعه و نامزدش است و به قول خودش خیلی کم برادرش را می بیند. او تا به حال از برادرش پیش ما حرفی نزده و در این صورت لزومی هم نداردکه از من حرفی زده باشد. لاله با تردید و دودلی خواهش ساحل را قبول کرد و قول داد که طبق خواسته ساحل عمل کند. در آن لحظه پگاه با چشمان خواب آلود وارد اشپزخانه شد وگفت: دو خواهر با هم خلوت کردند. ساحل چه چیزی در چای من ریخته بودی که باعث شد من خوابی ببرد و مزاحم شما نباشم؟ ساحل و لاله از این شوخی پگاه خندیدند و بعد ساحل برای پگاه فنجانی قهوه ریخت وگفت: دوست عزیز ما چیزی در جای تو نریختیم. این گردش رفتنهای از صبح تا شب با امیر است که اجازه درس خواندن را به تو نمی دهد و باعث می شود تو تا دیر وقت برای درس خواندن بیدار بمانی و در وسط روز از فرط خستگی خوا بت ببرد. ‏هر سه خندیدند و بعد پگاه گفت: ساحل خانم بالاخره نوبت خودت هم خوشحال و خندان بودند وگذشته ها را بخاطر می أورند. ساعت شش و نیم عصر، پگاه و لاله عزم رفتن کردند و ساحل را تنها گذاشتند. اتاق ساحل دوباره سوت و کور شد و مثل همیشه احساس دلتنگی کرد. بنابراین بعد از مرتب کردن اتاق و آشپزخانه پیش عزیز خانم که تازه از بیرون آمده بود رفت. عزیز خانم سنگ صبور ساحل شده بود و ساحل هر وقت احساس دلتنگی می کرد، با حرف زدن با عزیز خانم مقداری خودش را تسکین می داد. در راه خانه لاله غمگین بود و به پگاه گفت: پگاه ساحل تصمیم خودش راگرفته و می خواهد ‏تنها به زندگی ادامه دهد. من بر ایش نگرانم. مادرم در حق او بدی کرد و باعث شد او خانه را ترک کند ولی من می خواهم او نزد ما برگردد. ‏- خواهش می کنم به امیر بگو با ساحل صحبت کند و او را راضی به بازگشت کند. ‏- بسیار خوب من به امیر می گویم اقا اگر بی فایده بود چی؟ ‏- أن موقع می فهمم که چقدر در حق ساحل ظلم شده و دیگر مانع از ‏این کارش نمی شوم. ‏ساحل شام را نزد عزیز خانم صرف کرد و برای شستن ظرفها به آشپزخانه رفت. در همان وقت صدای زنگ تلفن عزیز خانی بلند شد، عزیز خانم به طرف تلفن رفت وگوشی را بر داشت وبعد ازسلام و احوال پرسی و چند جمله دیگر ساحل را صدا کرد وگفت: ساحل جان بیا عاشق پاک باخته نگرانت شده است. ساحل نزد عزیز آمد وگوشی را از اوگر فت وگفت: سلام، حالت چطور است؟ ‏- سلام، متشکرم، از احوال پرسی های شما. چند بار بر ایت تلفن زدم اما گوشی را برنمی داشتی بالاخره مزاحم عزیز خانم شدم و ستاره سهیل را پیدا کردم. ‏ساحل خندید وگفت: راستش بعد از رفتن خواهر و دوستم کمی بر ایت دلتنگ شدم و نزد عزیز آمدم. به هر حال معذرت می خواهم. ‏- نیازی به عذر خواهی نیست عزیزم. راستی برای فردا ظهر مهمان نمی خواهی؟ ‏ساحل با لحن دوست داشتنی گفت: تا أن مهمان عزیز چه کسی باشد. هر دو خندیدند و بعد ساحل گفت: فردا ظهر منتظرت هستم فقط این را باید بدانی که نهار را دیر می خوریم چون تا از سرکار برسم دیر می شود. -اشکالی ندارد چون من هم دیر می أیم. ساحل یک ساعت زود تر از اداره بیرون آمد در راه خانه به مغازه گل فر ونسی رفت و دسته گل قشنگ وکوچکی خرید. وقتی به خانه رسید در یک چشم برهم زدن غذای مورد علاقه حدیث را فراهم کرد و همه جا را تمیز و مرتب کرد و دسته گل زیبا یی راکه خریده بود روی میز قرار داد. ساعت یک حدیث سررسید و هر دو از دیدار هم خوشحال شدند. ساحل به آشپزخانه رفت ودو فنجان چای ریخت و به اتاق آمد. حدیث بعداز شستن دست و صورتش با اشتیاق چای را نوشید و از ساحل تشکرکرد. ساحل میز ناهار را آماده کرد و هر دو سر میز حاضر نمودند. ساحل با همان لبخند همیشگی اش گفت: اگر ناهار زیاد خوب نیست یا ایرادی دارد به خوبی و بزرگواری خودت ببخش چون وقت زیادی نداشتم. ‏حدیث با اشتیاق تمام به میز ناهارکه ساده ولی بسیار زیبا بود نگاه کرد وگفت: آنقدر عالی است که زبانی اجازه هیچ نوع انتقادی را به خودش نمی دهد. خیلی زحمت کشیدی. بعد هر دو مشغول صرف غذا شدند و در همان حین حدیث پرسید: به خواهرت در مورد من حرفی زدی؟ ‏- خیر، به هیچ عنوان نمی خواهم با خبر شوند. فقط عزیز بداند بهتر است. حدیث به ساحل نگریست وگفت: خوب عزیز من، اگر من بخواهم از تو خواستگاری کنم باید پیش خانواده ات بروم نه عزیزخانم. ‏ساحل با شنیدن این حرف ازغذا دست کشید وگفت: حرفت را قبول دارم ولی با وضعیتی که من دارم خودت هم با خبری، رفتن به آن جا محال است. - پس می گویی چه بکنیم؟دست روی دست که نمی توان گذاشت. الان یک ماه است که از آشنایی من و توگذشته و من تصمیم گرفتم با خانواده ام صحبت کنم ولی بخاطر تو نمی توانم این کار را بکنم. ‏ساحل از حدیث خواست که بعد از صرف ناهار صحبت کنند. ساحل بعد از آوردن جای ومیوه مقابل حدیث نشست وگفت: بگذارمدتی بگذرد. حدیث چشم در چشم ساحل درخت وگفت هر چه تو بگویی عزیزم. ساحل همیشه با شنیدن کلمه عزیزم از زبان حدیث شرمنده می شد و دلش می خواست همیشه او را همین طور صدا کند. او در این مدت رفتار بدی از حدیث ندیده بود و روز به روز عشقش نسبت به وی بیشتر می شد و حدیث هم به قول عزیز خانم یک عاشق پاک باخته شده بود. حدیث در حین پوست گرفتن میوه اش از ساحل پرسید: اگر حرفی به تو بزنم ناراحت نمی شوی؟ ‏-هر چه می خواهی بگو. برای چه باید ناراحت شوم. ‏- نمی خواهم این موضوع از تو مخفی بماند و صلاح دانستم که تو هم ‏بدانی. در شهری که ما زندگی می کنیم. از همان اول رسم بوده که پدر و مادر، همسری دلخواه خودشان برای پسرشان انتخاب کنند و پسر هیچ حقی در این انتخاب ندارد و نباید در مورد همسر آینده اش نظر دهد. من همیشه دوست داشتم همسر آینده ام را خودم انتخاب کنم و واقعأ او را دوست داشته باشم. بالاخره این اتفاق افتاد و تو به صحنه زندگی من وارد شدی. من می خواهم پدر و مادرم را قانع کنم که از من چشم پوشی کنند و اجازه بدهند باکسی که انتخاب کردم ازدواج کنم. ‏ساحل با شنیدن این جملات نفسش به شماره افتاد و گفت: از دست دادن تو برای من مشکل است و طاقتش را ندارم. ‏حدیث دوبازوی ساحل را با دستان قدرتمند و مهربانش گرفت و به آن چشمان معصوم زیبا خیره شد و گفت: ساحل عزیزم، تو با من هستی و با من خواهی ماند. من بدون تو می میرم. من تمام تلاش خودم را می کنم. اگر آنها قبول کردندکه هیچ، ولی اگر مخالفت کردند بدون توجه به آنها با تو ازدواج می کنم. ‏ساحل از طرفی دلش نمی خواست حدیث را از دست بدهد و از طرفی دیگر راضی نبود او از خانواده اش جدا شود. بنابراین سرش را به علامت منفی تکان داد.گفت: من نمی خواهم بین تو و خانواده ات جد ایی بیفتد. حدیث دستان ساحل را با مهربانی در دست گرفت و گفت: فکرمن را نکن. ساحل او را پناهگاهی برای تمام رنج ها، دردها و غصه هایش میدانست و جد ایی از او برایش أزاردهنده ‏بود. روزها پشت سر هم سپری می شدوزندگی برای ساحل با وجود حدیث رنگ تازه ای گرفته بود. او خود را بعد از آن همه بدبختی، خوشبخت احساس می کرد.گاهی اوقات به این فکر می کردکه اگر خانواده حدیث اجازه ندهندکه با او ازدواج کند او هه کاری از دستش ساخته نیست و ممکن است برای همیشه حدیث را از دست بدهد و این فکر او را ازار میداد. ‏اقا وقتی وجود حدیث را درکنار خود احساس می کرد این تفکرات از ذهنش دور می شد. یک شب پگاه به ساحل تلفن کرد و به او خبر دادکه فردا بعدازظهر همراه امیر به آن جا می آیند. ساحل با خوشحالی پذیرفت و خواهش کرد ‏برای شام بمانند اما پگاه گفت امیر باید فردا شب ساعت هفت و نیم به شمال برود و دعوت او برای شام را ردکرد. بعد از تماس پگاه بلافاصله حدیث تلفن کرد وگفت که فردا صبح به شمال می رود. ‏- چرا زود تر به من نگفتی؟ مگر اتفاقی پیش آمده؟ ‏- خیر، خودت را ناراحت نکن، سرکار بودم که پدرم با من تماس گرفت ‏وگفت هر چه زود تر به شمال بروم چون با من کار مهمی دارد. - حداقل امشب به این جا می آمدی تا تو را ببینم. ‏حدیث خندید وگفت: باورکن خیلی دلم می خواهد به آن جا بیایم ولی چون معلوم نیست چند روز آن جا می مانم باید کارهایم را انجام دهم تا عقب نمانم. ‏ساحل با دلخوری گفت: بسیار خوب برو، ولی سعی کن زود برگردی. حدیث متوجه دلخوری ساحل شد وگفت: ساحل خوبی مطمئن باش من زود برمی گردم. ساحل باگفتن مواظب خودت باش از او خداحافظی کرد. حدیث هم باگفتن دوستت دارم و همیشه و همه جا به یادت هستم خداحافظی کرد وگوشی را قطع کرد. ساحل ناخودآگاه شدیدأ احساس دلتنگی کرد و با خودش گریست. در هنگام صبح نمی خواست در محل کار حاضر شود اما به اجبار لباس پوشیدو راهی شد. در هنگام بازگشت ازمحل کار به فروشگاه رفت و مقداری خرید کرد و به خانه بازگشت و همه چیز را برای آمدن پگاه وامیرمهیا کرد. ساعت سه بعدازظهر آن دو آمدند و ساحل تمام تلاش خود را می کرد که خوشحال باشد زیرا با رفتن حدیث او حوصله ‏هیچکس را نداشت. ساحل شیرینی به آن دو تعارف کرد و مشغول صحبت کردن شدند. امیر مانند حدیث جوانی نیرومند و پرانرژی بود و رفتار و طرز صحبت کردن او بسیار عادی و شوخ طبع بود. امیر سیبی را برداشت و آن را به هوا پرتاب کرد وبا دست دیگرش گرفت و شرع به پوست گرفتن آن کرد و به ساحل گفت: واقعأکه عقلت را اجاره دادی ساحل چرا حاضر شدی به تنهایی در این چهار دیواری خودت را زندانی کنی. نه هم صحبتی، نه تفریحی و نه هیچ چیز دیگر. ساحل از حرف امیر ناراحت شد و زیر چشمی به پگاه نگاه کرد، پگاه متوجه شد و با سرفه ای کوتاه به امیر فهماندکه به حرف هایش ادامه ندهد، اما امیر توجه ای نکرد و ادامه داد: ‏دختر از خر شیطان پایین بیا و به خانه خودت برگرد. انسان باید با مشکلات مبارزه کند. در این جامعه آدم به چشمهایش هم اطمینان ندارد. فقط کافی است، یکی از این مردهای گرگ صفت تو را چند بار تنها ببینند و متوجه شود تو به تنهایی زندگی می کنی آنوقت خدا به دادت برسد و دیگر راه بازگشتی نداری. تو هر چقدر هم دختر پاک و نجیبی باشی وقتی تحت تاثیر محیط قرار بگیری این نجابت و پاکی را از دست می دهی.... ‏حرف هاو امیر توام با طعنه و بسیار غیر قابل تحمل بود ولی ساحل اجازه ندادکه او به حرف هایش ادامه بدهد بنابراین با صدای فریاد گونه ای گفت: بس کن دیگر امیر؛ تو حق ندام ری با کلمات طعنه آمیز مرا متهم کنی. تو سختی و حقارت را نکشیدی و برای خودت راحت زندگی می کنی. پگاه فریاد ساحل را شروع جنگ بین آن دو دانست و خواست آن دو را ‏آرام کند. امیرکه بسیار پسر مستبد و خودخواهی بود و همیشه می خواست معرکه را به نفع خودش تمام کندگفت: صد ایت را برای من بالا نبر. هر جه باشد من دو تا پیراهن از تو بیشتر پاره کردم. من قصد نصیحت کردن تو را دارم ولی تو... ‏ساحل در اوج عصبانیت حرف امیر را قطع کرد و گفت: من به پند و اندرز نیازی ندارم. تو داری مستقیمأ به من توهین می کنی. ‏دعوا به شدت بالاگر فته بود و پگاه فقط هاج و واج به آن دو نگاه می کرد. او دیگر طاقت نیاورد و بر سر آن دو فریاد کشید وگفت: هر دو شما ابله هستید. بس کنید دیگر!آن دو با فریاد پگاه که با جیغی درهم آمیخته شده بود ساکت شدند. پگاه به هر دو آنها گفت: آخر خجالت بکشید. شما دو تا خدای ناکرده تحصیل کرده و فهمیده هستید. چرا بی دلیل با هم یکی به دو می کنید. به خدا قسم شرم آور است این رفتار شما خیلی زننده است مثلا ما به میهمانی امدیم و می خواستیم ساعتی را به خوشی و خرمی درکنار هم باشیم. نیامدیم که جنگ و دعوا به راه اندازیم. شما دو تا هیچ وقت نخواستید درست به حرف ماهی هم گوش کنید. ‏پگاه ناگهان به گریه افتاد و ساحل در حالی که از او عذر خواهی می کرد از او خواست که دیگر گریه نکند. بعد از دقایقی امیر و پگاه قصد رفتن کردند ولی امیر و ساحل از هم عذر خواهی نکردند. بعد از این که آنها وفتند ساحل آنقدر اعصابش داغون شده بود که مجسمه ای را که بر روی تلویزیون بود، با یک حرکت سریع و عصبی بر روی زمین اند اخت و ‏مجسمه سه تکه شد. در ماشین پگاه آنقدر از دست امیر عصبانی بودکه حد و حساب نداست. امیر فرمان را سر پیچ چرخاند وگفت: مگر خودت نگفتی با ساحل صحبت کنم که به خانه شان بازگردد. او دختر لجبازی است و به حرف هیچ کس گوش نمی کند. ‏پگاه با عصبانیت نگاهش را به صورت امیر دواند وگفت: آره من گفتم که با او حرف بزن ولی یادم نیست به توگفته باشم که او را با حرف هایت آزار هم بده. ‏- من هرگز قصد آزار کردن او را نداشتم. - حالا چه خیال آزارکردن او را داشتی یا نداشتی بالاخره کار خودت را ‏کردی. من اصلأفکرش را نمی کردم که تو تا این حد دنبال شر و دعوا باشی و زورت را فقط به دختری بی پناه نشان بدهی. او به اندازه کافی از دست زن پدرش کشیده، بنابراین حاضر نیست که توسط اطرافیانش هم تحقیر و سرزنش شود. من به خواهش لاله از تو خواستم با ساحل صحبت کنی. شاید راهی پیدا کنی که او برگردد اقا تو در عوض این کار جنجالی به پا کردی. امیر خان قبول کن که این بار تو شرع کردی نه او. حتی از او عذر خواهی هم نکردی. ‏امیر پوزخندی زدوگفت:این جزمحالات است که من ازاوعذرخواهی کنم. - واقعأکه!اگر از او عذر خواهی نکنی دیگر حق نداری نام من را به زبان بیاوری. یادت رفته هر وقت حرفتان می شد ساحل پا پیش می گذاشت و عذر خواهی می کرد. ‏آن دو به مقصد رسیدند و امیر ماشین را نگه داشت و رو به پگاه کرد گفت: نه یادم نرفته، بسیار خوب وقتی از شمال آمدم به دیدنش می روم و از او عذر خواهی می کنم. حالا دیگر عصبانی نباش و اخمهایت را بازکن. پگاه اخمهایش را بازکرد و لبخندی زد وگفت: می دانستم آنقدرها هم سنگدل نیستی. *** ساحل هم برای حدیث دلتنگ شده بود و هم با این که یک روز از دعوای او با امیر گذشته بود هنوز پریشان و عصبانی به نظر می رسید. حدیث در دومین روز سفرش به شمال به ساحل تلفن کرد و ساحل که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید پشت سر هم از او حال و احوال می کرد. حدیث از این که صدای ساحل را می شنید خوشحال بود وگفت: ساحل دلمم به اندازه یک دنیا بر ایت تنگ شده و قصد دارم زود برگردم عزیزم. ‏جمله آخر حدیث ساحل را مضطرب کرد زیرا در لحن کلامش غمی نهفته بود و انگار که او را در آن جا زندانی کرده اند و او آرزو دارد به زودی آزاد شود و به تهران بازگردد. ‏ساحل از او پرسید: نمی دانی چه وقت برمی کردی. ‏- راستش خودم هم درست نمی دانم ولی سعی می کنم زود برگردم. الان از منز لمان تماس می گیرم و ممکن است پدرم سر برسد بنابراین فعلأ خداحافظی می کنم بعد اگر وقت مناسبی پیدا کردم بر ایت تلفن می کنم. راستی سلام به عزیز خانم برسان. ‏-بسیار خوب پس منتظر تلفنت هستم. خداحافظ. ‏آن دو از هم خداحافظی کردندو تماس قطع شد. ساحل نمی دانست در شمال خانواده حدیث او را در چه وضعیتی قرار داده اند با خودش گفت احتمالأ او را تحت فشار قرار داده اند. ‏شب گزشته حدیث به پدرو مادرش گفته بودکه می خواهد با دختر مورد علاقه اش ازدواج کند. ولی آنها به خصوص پدرش حرف او را رد کرده بودند و حرف خودش را به کرسی نشانده بود و این بحث هنوز ادامه داشت. حدیث بعد از تلفنی که به ساحل کرد نزد پدرش رفت و او را در حیاط بزرگ منز لشان مشغول درست کردن موتور تراکتور دید. پدرش با دیدن او دستهای سیاهش راکه روغنی شده بود با دستمال پاک کرد وگفت: بالاخره سر عقل آمدی یا نه؟ فکر می کنم که با حرف های دیشب من و مادرت قانع شده باشی. ‏حدیث پله آخری را پایین آمد وگفت: پدر من نمی خواهر روی حرف شما حرف بزنم ولی می خواهم به عقیده و نظر من هم اهمیت بدهید. این رسم و رسومات شما دیگرکهنه شده است. شماکه نمی خواهی با همسر آینده من زندگی کنید بلکه من می خواهم با او یک عمر زندگی کنم پس نظر من هم مهم است. پدرش عصبانی شد و بر سر او فریاد کشید: پسره ابله، تو داری پا روی رسومات آباء و اجدادی ما می گذاری؟! از وقتی که به شهر رفتی فرهنگ اصیل خودت را فراموش کردی! حدیث با لحنی آرام گفت: پدر جان، شما فقط یک لحظه آن دختری راکه من پسندیدم ببینید اگر خوشتان نیامد من حاضرم که هر کاری شما می گوید انجام دهم. خواهش می کنم پدر. پدر حدیث با همان عصبانیت گفت: این دختر بی سر و پاکیست که این طوری مخ پوک تو را زده و می خواهد تو را به روز سیاه بنشاند. تو باید با این دختری که ما می گویم و بر ایت پسندیده ایم ازدواج کنی و اگر قبول نکنی من هم از ارث محرومت می کنم و در همین خانه تو را زندانی می کنم تا موهایت به مانند دندازهایت سفید شود حالا دیگر خود دانی. ‏حرف زدن حدیث نه تنها بی فایده بود بلکه به ضررش هم تمام می شد. او مانند کلاف سر درگمی شده بود و حتی مادرش هم نمی توانست او را از ترس پدرش یاری دهد. آنها برای حدیث دختری را نشان کرده بودند و می خواستند به خواستگاری آن دختر بروند و او نمی توانست حتی برای یک لحظه هم به این موضوع دردناک فکر کند. اوکم کم داشت قربانی رسم و روسومات اجدادش می شد و راه حل مناسبی هم برای نجاتش پیدا نمی کرد. *** عزیز خانم با ظرفی از شیرینی خانگی وارد اتاق ساحل شد وگفت: یادی از ما نمی کنی دخترم. ساحل عزیز را به داخل اتاق دعوت کرد وگفت: سرم شلوغ است عزیز جان. ‏عزیز خانم با همان زیرکی همیشگی اش پرسید: سرت شلوغ است یا ‏دلتنگ حدیث شدی و حوصله هیچ بنی بشری را نداری هان؟ ‏ساحل سرش را به زیر اند اخت و خندید وگفت: این چه حرفی است. اتفاقأ نیم ساعت قبل حدیث تلفن کرد و سلام به شما رساند. ‏عزیز خانم ظرف شیرینی را به دست ساحل داد وگفت: سلامت باشد. نگفت چه وقت به تهران می آید. دلمان بر ایش تنک شده. ‏- خودش هم دقیقأ نمیدانست چه وقت باز می گردد. شما خانه نبودید!‏کجا رفته بودید: - به منزل پسرم رفته بودم و چون صبح زود حرکت کردم تو خواب بودی من نمی خواستم بیدارث کنم این شیرینی ها را هم عروس خوبم پخته و خوشمزه است، فکرکردم برای تو هم مقداری بیاورم. - ظاهرکه هم خوش بو هستند و هم خوشمزه. الان چای می آورم تا اینها را با جای بخوریم. ‏وقتی ساحل جای آورد درکنار عزیز نشست و بعد عزیزگفت: ساحل جان، من نوه ام را به این جا آورده ام. او پسر جوان و خوبی است و تنها نوزده سال دارد. قصدم از آوردن او به منزلم این است که در تنهایی کمی فکرکند و روحیه اش تغییرکند. ‏- مگر خدایی ناکرده نوه شما بیمار است. ‏- عزیز خانم با تاسف سرش را تکان داد. گفت: ناراحتی معده دارد و ‏مرتب به این بیمارستان و آن بیمارستان می رود. خبلی ضعیف و لاغر شده و بیما ریش تاثیر بدی در روحیه اش گذاشته است. پسر و عروسم او را خیلی دوست دارند. ولی او این را درک نمی کند و فکر می کند آنها می خواهند به او ترحم کنند. ‏ساحل باگفته های عزیز خانم مشتاق شدکه نوه او را ببیند و به عزیز خانم گفت که تا یک ساعت دیگر به طبقه بالا نزد آنها می آید. ساحل کارهایش را تمام کردو برای دیدن نوه عزیز پیش آنها رفت. ظاهرأ که پسر خوبی بود و خیلی آرام به نظر می رسید. نگاهی به ساحل کردگفت: من پرهام هستم و از دیدن شما خوشبختم. ‏ساحل لبخندی از سر مهربانی بر لب آورد وگفت من هم ساحل هستم. ‏عزیز خانم در حال پذیرا یی کردن بودکه ساحل از او پرسید: آقا برهام ‏نوه بزرگتان هستند؟ ‏- بله عزیزم ، پرهام گلم نوه بزرگ من است. پرهام رو به ساحل کرد و پرسید: شما تنها زندگی می کنید؟ ساحل نگاهی به عزیز اند اخت و بعد لبخندی زد وگفت: بله، تنها زندگی می کنم. پرهام آهی کشید وگفت:کاش من هم مثل شما تنها زندگی می کردم. - تنهایی آنقدم ها هم که فکر می کنی برای انسان خوب نیست چون زیان آور است فقط در بعضی مواقع تنهایی به درد آدم می خورد نه این که بی مورد باشد. ‏عزیز خانم گفت: پرهام به تنهایی احتیاج دار دکه به خوبی فکرکند ‏ساحل حدود یک ساعتی نزد عزیز خانم و پرهام ماند وکلی با هم صحبت کردند و بعد قصد رفتن کرد. پرهام از اوخواست که در هنگام عصر به اتفاق هم بیرون بروند. ساحل باکمال میل پذیرفت و به اتاقش رفت. ظاهرأ پیدا بود که پرهام از ساحل بخاطر رفتار و حرف هایش خوشش أمده و علاقمند است که با او بیشتر صحبت کند. ساعت چهار بعدازظهر پرهام به همراه ساحل از خانه خارج شد. در راه ساحل خرید کوچکی کرد و هر دو به پارکی رفتند. پرهام گفت: از این که مزاحم شما شدم بسیار شرمنده ام. ‏- اتفاقأ خودم هم قصد بیرون آمدن داشتم حالا چه بهترکه با شما همراه شدم. اصلأ مزاحمتی در آن نیست و فکرش را نکنید. ‏برهام سر صحبت را بازکرد وگفت: یک سال تمام است که من باکسی درد و دل نکردم و تمام حرفهایم مثل یک غده بزرگ شده و بر دلم مانده است. ‏ساحل که دوست داشت حرف های پرهام را بشنود گفت: حرف بزن شاید کمی سبک شوی. - من وقتی شما را دیدم احساس کردم شما هم تنها هستید و من همدرد خود را یافته ام. ‏- من خوشحال می شوم که تو حرف هایت را بزنی و افتخار می کنم که شنونده شخصی محترم مثل تو باشم. ‏- پارسال من بیماری زخم معده گرفتم و پشت سر هم در بیمارستان بودم. دیگر خسته شدم و این مریضی تا الان گریبان گیرم شده و انگار روز به روز بدتر می شود. دختر عمویی به اسم پونه دارم که الان هجاه سالش است. من و او مدت سه سال است که یکدیگر را دوست داریم. با وجود این بیماری لعتنی علاقه او نسبت به من کم شد و این ضربه محکمی به من زد ‏- یعنی او دیگر تو را دوست ندارد؟ بیماری تو آنقدر هم وخیم و خوب نشدنی نیست. - وقتی أنها از بیماری من مطلع شدند مرتب دل به حال من می سوزاندند ولی من از این کار بیزار بودم. یک روز پونه به تنهایی خانه ما أمد و مرتب به من دلداری می داد و حرف هایش ترحم آمیز بود. من بخاطر این که انتظار چنین کاری را از او نداشتم ازکوره در رفتم و بر سرش فریاد کشیدم وگفتم مرا تنها بگذار واز اتاق بیرون برو. او با چشمان اشک آلود از اتاق بیرون رفت و دیگر به دیدن من نیامد. ‏- پرهام به وضوح مشنص است که علت این کار پونه خودت هستی. او بی تقصیر است و من مطمئنم او هنوز تو را دوست دارد. پرهام برخاست و به درختی تکیه کرد وگفت: پس چرا دیگر به سراغم نیامد. ‏- این حرف توکا ملآ غیر منطقی است. ببینم اصلأ چرا خودت از او خبری نگرفتی؟ ‏- چون فکر می کردم او دیگر نسبت به من سرد و بی تفاوت شده است و به این خاطر غرورم اجازهندادکه سرا غش بروم. من دیگر از همه چیز و ‏همه کس خسته شدم. می خواهم تنهای تنها باشم. ساحل بر خاست و مقابل او ایستاد وگفت: این حرف تو عاقلانه نیست، تو نمی خواهی تنها باشی بلکه می خواهی از خودت و دیگران فرارکنی و اگر انسانی دست به چنین کاری بزند مطمئنأ انسان ضعیف النفسی می باشد و قادر نیست در برابر مشکلات ایستادگی کند و از پا می افتد. تو در حال حاضر زندگی شیرین خود را به کامت تلخ کردی و نسبت به دیگران بدبین شدی و فکر می کنی دختری راکه دوست داری نسبت به تو بی علاقه شده است. پرهام خندید و به ساحل نگاه کرد وگغت: تو چرا این حرف ها را به خودت نمی زنی؟ من در خانه از تو سؤال کردم چرا تنها زندگی می کنی اما جوابی به من ندادی. ‏ساحل به نقطه ای دور خیره شد وگفت: من با عقل و منطق از خانواده ام جدا شدم و عزیز این را به خوبی میداند... ‏ساحل به پرهام نگریست و ادامه داد: پرهام، تنهایی برای من مانند غولی بزرگ است ولی چه کنم که مجبورم تنها باشم و چاره دیگری هم ندارم. تو اکنون خیلی جوانی و نباید به بیماری خودت فکرکنی، چون می دانم به زودی سلامت و تندرست می شوی. آن طور که شنیدم پدر و مادرت تو را خیلی دوست دارند و این را بدان پدر و مادر خوب برای فرزند نعمت بزرگی است. این پرده سیاه بدبینی را از جلوی چشمانت دورکن. گاهی آدمی باید غرور خودش را بشکند، چون با شکستن به موقع غرور، انسان گاهی بزرگ به سوی خوشبختی و تکامل برمی دارد. به دیدن پونه برو و نگذار از تو دلگیر باشد. ‏ساحل با نصایح معقول و منطقی خودش پرهام را سر عقل آورد و خوشحال بود از این که این پسر جوان و ناامید حرف های او را پذیرفته و تصمیم خودش واگرفته اهت. ‏هر دو خوشحال و سرحال به خانه برگشتند و پرهام به عزیز گف که تصمیم دارد به خانه برگردد و در فرصتی مناسب به دیدار پونه برود. پرهام وقتی ان خانه عزیز رفت از ساحل تشکر فراوان کرد و عزیز صدها بار ساحل را بوسیدکه توانسته بود پرهام را به زندگی و اطرافیانش امیدوار کند. ساحل خسته ازکار روزانه به خانه بازگشت و بعد از خوردن مختصرو غذا، به خوابی عمیق فرو رفت. با صدای زنگ خانه او از خواب چند ساعته پرید و با چشمانی خواب آلود جلوی در رفت و آن راگشود. امیر پشت در بود و ساحل از دیدن او تعجب کرد و بعد از سلام و احوال پرسی کردن او را به داخل اتاق دعوت کرد. ساحل هنوز از امیر دلخور بود و بنای کم محلی را با اوگذاشت. امیر از او پرسید: خواب بودی؟ ‏ساحل موهایش را جمع کرد وگفت: خسته بودم بنابراین خوابیدم. ‏- خوب شدکه بیدارت کردم چون زیاد خوابیدن هم زیاد خوب نیست. ساحل آبی به صورتش زدو سماور را برای هم مهیاکردن چای روشن کرد و ‏نزد امیر آمد. امیر پاکتی را جلوی ساحل گذاشت وگفت: از شمال بر ایت ‏کلوچه آوردم. چون می دانستم کلوچه های شمال را خیلی دوست داری. ببینم توکه از من دلخور نیستی؟ ‏ساحل تبسمی کرد وگفت: فرامو شش کن امیر. از بابت کلوچه ها متشکرم. پگاه چطور است؟ ‏- خیلی سلام رساند. تا یادم نرفته، پگاه پیغام دادکه فردا شب به منزل پدرت بیایی زیرا فردا شب خانواده پگاه به خواستگاری لاله می روند. او خواست که تو هم حضور داشته باشی. ساحل از شنیدن این خبر خوشحال شد وگفت: پس بالاخره آنها تصمیم خود راگرفتند و لاله عروس آنها می شود. به پگاه از جانب من تبریک بگو و از او بخواه که عذر خواهی مرا بپذیرد چون اگر من در مجلس نباشم بهتر است. ‏امیر نفس عمیقی کشید وگفت: تو خواهر بزرگ لاله هستی و باید در مراسم خواستگاری شرکت داشته باشی. تو هنوز شوهر خواهر آینده ات را ندیده ای و باید تو هم نظرت را بگویی. ‏ساحل پوزخندی زد وگفت: نظر من چه اهمیتی دارد امیر؟ اگر من نباشم آنها راحت تر هستند، به خصوص زن پدرم. ‏امیر اخمی کرد وگفت: تو داری از چه کسی فرار می کنی ساحل؟ - من از کسی فرار نمی کنم، فقط چون میدانم زن پدرم نظر خوشی نسبت به من ندارد و با دیدن من دوباره حرف هایش را شروع می کند. ترجیح می دهم فردا شب در آن جا نباشم. ‏اگر صدای زنگ تلفن بلند نمی شد دوباره امیر و ساحل جر و بحثشان ‏شری می شد. ساحل گوشی را برداشت و پشت خط صدای پگاه را شنید و بعد ازکلی صحبت کردن ساحل او را راضی کردکه اگر به منزل پدرش نیاید، بهتر است. امیر هم با پگاه صحبت کوتاهی کرد و بعد از لحظاتی ساحل را ترک کرد. ‏ساحل مشغول انجام دادن کارهای اداری اش شد و آهنگ ملایمی را در ضبط گذاشت که روح اورا آرامش می داد. او در این فکربود که روزی هم می رسدکه حدیث عزیز اوبه خواستگاری اش می آید و بعد از ازدواج زندگی خوب و پرسعادتی را درکنارهم آغاز می کنند و بعد خوشبختی أنها با وجود فرزندانشان کامل می شود. رویای شیرین با حدیث بودن، ساحل را آنقدر به زندگی امیدوار می کرد که حاضر نبود به هیچ قیمتی از این رؤیا خارج شود. حدیث برای او به مانند فرشته نجاتی بود که از دور دستها آمده بود و می خواست او را با خود به شهر قشنگ پری ها ببرد. صدای زنگ تلفن ساحل را از رؤیای شیرینش بیرون آورد وگوشی را برداشت. ‏- سلام عزیزم، حالت چطور است؟ ‏ساحل با شنیدن صدای حدیث بال درآورد وگفت: سلام حدیث، من خوبی، تو چطوری؟ ‏-من هم خوب و سلامت هستم. می خواستم بگویم پس فردا صبح به ‏تهران می أیم. ‏ساحل با خوشحالی گفت: راست می گویی؟ پس من به سرکار نمی روم ‏و خواهش می کنم ناهار بیا این جا. حدیث خندید وگفت: من نمی خواهم بخاطر من سرکار نروی عزیزم. - مهم مو نیست حدیث. دیدار یک عزیز به هرکاری می ارزد. ‏آن دو نیم ساعت تمام با هم صحبت کردند و بعد خداحافظی کردند. هر دو برای دید ار هم لحظه شماری می کردند. ساحل نزد عزیز خانم رفت و خبر آمدن حدیث را به او داد. عزیز گفت: در این چند روز خیلی دلتان برای هم تنگ شده، درست است؟ ‏- بله، فکر می کنم دراین چندروزکه اونبودعلاقه ام نسبت به ‏او بیشتر شده. - خوب این خاصیت آدم هاست که وقتی از هم دور هستند قدر هم را بهتر می دانند. ساحل به عزیز نگاه کرد وگفت: عزیز شما فکر می کنید من و حدیث با هم ازدواج می کنیم. عزیز خندید وگفت: البته که ازدواج می کنید و من مطمئنم خوشبخت هم می شوید. ساحل چند بار طول و عرض اتاق را طی کرد و به ساعت دیواری نگاه می کرد. با صدای زنگ خانه او به سمت در دوید و آن را گشود و با دیدن حدیث با خوشحالی به او سلام کرد. حدیث دست گلی را به دست ساحل داد و لبخندی زد و هر دو داخل اتاق شدند. ساحل در حین پذیرائی کردن از حدیث سؤالات متعددی می کرد و حدیث با اشتیاق به او پاسخ می داد. ساحل درکنار حدیث نشست و حدیث دست او را هر دستش گرفت وگفت: نمیدانی از دیدنت چقدر خوشحالم. ‏- خوشحالی من از دیدن تو دو چندان است. در این چند روز، حوصله هیچ کس و هیچ چیزی را نداشتم. برای آمدن تو لحظه شماری می کردم. - حداقل تو عزیز را داشتی که با او در موردمن حرف بزنی. ولی من چه؟ هیح کس راجع به تو چیزی نمی داندکه من بر ایش درد و دل کنم. ‏عزیز خانم برای دیدار حدیث به طبقه پایین آمد و حدیث با دیدن او خوشحال شد و به احترام عزیز خانم از جایش بلند شد و به او سلام کرد. آنها لحظاتی درکنار هم به گفتگو نشستند. ساحل برای آماده کردن وسایل ناهار به آشپزخانه رفت و با رفتن او عزیز از فرصت استفاده کرد و از حدیث پرسید: پسرم در این مدت که نزد خانواده ات بودی، در مورد ساحل با آنها صحبت کردی؟ ‏این سؤال برای حدیث خیلی غیر منتظره بود. بنابراین گفت: عزیز خانم من برای انجام کاری به شمال رفتم و به درخواست پدرم عاز شدم. اصلأ فرصتی پیش نیامد که در مورد ساحل صحبت کنم. حدیث وادار شد که این دروغ را بگوید چون نمی خواست فعلأ حرفی به عزیز بزند. عزیز با تعجب به اوگفت: من فکرکردم تو در مورد ازدواج با ساحل حتما با والدینت صحبت می کنی! ‏- باید در وقت مناسبی با آنها صحبت کنم و قبل از آن با ساحل حرف بزنم. درضمن من مشکلاتی دارم که باید آنها را با خانواده ام برطرف کنم بعد حرف ازدواج را بزنم. ‏ساحل باگفتن ناهار آماده است صحبت آن دو را قطع کرد. هر سه نفر پشت میز غذا نشستند و ازکارهایی که دراین مدت انجام داده بودند برای هم تعریف کردند. بعد از چند ساعتی ساحل دوباره تنها شد. پگاه از دانشگاه با او تلفنی تماس گرفت و نتیجه خواستگاری دیشب را به ساحل داد. از حرف های پگاه معلوم بودکه همه چیز به خوبی و خوشی صورت گرفته و قرار است سه روز دیگر جشن نامزدی و شیرینی خوردن برپا کنند تا بعد آن دو به عقد رسمی همدیگر درآیند. - ساحل در این جشن حتمأ حضور داشته باش چون برادرم خیلی مایل است تو را ببیند. در این مدت که ما با هم رفت و آمد داشتیم یا بخاطر سربازی و یا بخاطرکارش فرصت نداشت تو را ببیند. هر دو شما هنوز یکدیگر را ندیدید. اگر یادت باشد یکبار به منزل شما آمد اما تو نبودی. ‏ساحل خندید وگفت: پگاه جان دیدار من با برادرت هیچ موقع دیر نمی شود. درضمن شاید برای جشن نامزدی آمدم. ‏پگاه جیغ نسبتأ بلندی کشید وکفت: اگر بیایی همه ما را خوشحال می کنی. ‏صحبت آن دو تمام شد و ساحل در فکر فرو رفت و در دلش می گفت: اگر من در حضور زن پدرم با شوهر لاله روبرو شوم او مرا سبک و تحقیر می کند.درضمن من از لاله خواستم که حرفی ازمن نزد شوهرش نزند پس بنابر این دورادور شاهد خوشبختی او می شوم. *** باران طراوت خاصی را به درختان سر به فلک کشیده داده بود و هوا بسیار پاک و دلنشین بود. برگ های زرد درختان که بر روی زمین پخش شده بودند در اثر باریدن باران خیس شده بودند و دیگر زیر پای عابران آن موسیقی زیبای خش خش را نمی نواختند. ساحل و حدیث در هوای مطبوع شانه به شانه هم در پیاده رو قدم می زدند و صحبت می کردند. ساحل برای رفتن به جشن نامزدی لاله به همفکری با حدیث نیاز داشت. حدیث نظر خود را به ساحل گفت: به عقیده من برای این که خواهرت ناراحت نشود تو باید در جشن نامزدی اش شرکت کنی. تو مجبور نیستی ‏خودت را به زن پدرت نشان دهی. ‏ساحل کنار تیر برقی ایستاد وگفت: او چه از یک متری و چه از صد متری زهر خود را به من می ریزد. می ترسم آخر مرا جلوی میهمانان سنگ روی یخ کند. ‏حدیث به چهره زیبای ساحل خیره شد وگفت: ساحل عزیزم این موضوع را اینقدر برای خودت سخت نگیر و به آن فکر نکن. فردا به آن جا برو وسعی کن خیلی عادی رفتارکنی واگر رفتار بد و ناشایستی از زن پدرت دیدی خیلی سریع به خانه بازکرد. ‏سپس آن دو شروع به حرکت کردند و ساحل گفت: هرچه می خواهم فکر فردا را از سرم بیرون کنم نمی توانم. دلم خیلی شور می زند و احساس می کنم فردأ ممکن است اتفاقی رخ دهد. ‏حدیث خنده بلندی سرداد و دست ساحل راگرفت وگفت: عزیز دلم تا این حد حساس نباش. این افکار پوچ را از ذهنت پاک کن. ساحل خندید و به ظاهر نشان دادکه فکر فردا را نمی کند در حالی که این فکر مثل خوره به جانش افتاده بود و او را آزار می داد. درهنگام شب بخاطر پریشان بودن فکر و حواسش خوابش نمی برد و مجبور شد از قرص خواب آور استفاده کند. بعد از مدت کوتاهی کوکی آرام شد و دیده برهم گذاشت و تا ساعت نه صبح خوا بید. تلفن برای پنجمین بار صدایش برخاست و ساحل از خواب بلند شد وگوشی را برداشت. ‏- بله بفرمائید؟ ‏- سلام، صبح بخیر، از صد ایت پیداست که هنوز خواب بودی. - آه، حدیث تو هستی، سلام، صبح تو هم بخیر. ‏ساحل با کشیدن خمیازه ای کلامش را برید و بعد ادامه داد: فکر می کردم تو جمعه ها تا ظهر می خوابی. ‏حدیث خنده کوتاهی کرد وگفت: درست است، من جمعه ها زیاد می خوابی ولی امروز صبح زود بلند شدم. صدای حدیث مثل همیشه آن شادابی خاص را نداشت و انگار از چیزی افسرده و ناراحت بود. ساحل متوجه شد و پرسید: حدیث کسالتی پیدا کردی که صد ایت گرفته است؟ ‏حدیث از سر تظاهر خندید و وانمودکردکه حالش خوب است و خیال ساحل را آسوده کرد. ‏ساحل بعد از قطع تلفن به کارهایش رسیدگی کرد و نزد عزیز خانم رفت و ناهار را درکنار هم صرف کردند و تا ساعت پنج عصر با هم حرف های زیادی زدند. ساحل به قصد آماده کردن خود برای سراسر نامزدی عزیز را ترک کرد و برای رفتن به خانه پدرش لباس پوشید. هنگام خداحافظی او از ‏عزیز خواست که بر ایش دعا کند و اراده خود را راسخ کرد و براه افتاد. وقتی به خانه پدرش رسید به ساختمان خانه خیره شد و آهی کشید و با خود گفت: وقتی نگاهم به این خانه می افتد احساس می کنم به مرگ نزدیک می شوم. ‏در آن لحظه امیر از خانه آنها بیرون آمد و با ساحل روبرو شد. هر دو به یکدیگر سلام کردند و امیرکه خیلی عجله داشت به ساحل گفت: خیلی خوب کردی که آمدی ساحل. با آمدنت نشان دادی که ضعیف نیستی. امیر پشت فرمان اتومبیل خود نشست و ساحل هنگامی که این شتابزدگی امیر را در هنگام خرج او از خانه دید تعجب کرد و پرسید: حالا این همه عجله برای چیست؟ ‏امیر نگاهی به ساحل کرد وگفت: جایی کار دارم و باید زود بروم. ساحل تبسمی کرد و با جواب امیر قانع شد و به داخل خانه رفت. صدای گفتگوی چند نفر از درون اتاق توجه ساحل را به خود جلب کرد و او را وادار ساخت که آن گفتگو راگوش کند. مردی که لهجه مازندرانی داشت خطاب به چند نفر دیگر با حالت عصبی گفت: این پسره ابله، پاک عقلش را از دست داده و معلوم نیست در مغز پوکش چه می گذرد. خدا کند سر عقل بیاید وکرنه وای به حا لش. ‏صدای زنی که ساحل به خوبی او را می شناخت بلند شد وگفت: شما خودتان را ناراحت نکنید. امیر آقا هر طور شده او را با خود می آورد... مردی دیگر با همان لهجه شمالی،کلام زن پدر ساحل را پرید وگفت: بله درست است. خان داداش شما خودتان را ناراحت نکنید. چرا سریع عصبی می شوید، بالاخره او سر عقل می آ ید و سرش به سنگ می خورد و می فهمد که پدرش صلاحش را می خواهد. ساحل به خود نهیبی زدکه دیگر استراق سمع نکند و به طبقه بالا برود. موضوع حرف آنها بسیار جدی به نظر می رسید و ساحل را در فکر فرو برده بودکه چه اتفاقی رخ داده و دلش می خواست از این موضمن سردربیاورد. در یکی از اتاق ها چند زن و دختر جوان مشغول آراستن خود بودند و ساحل هیچ کدام آنها را نمی شناخت. بنابراین وارد اتاق نشد و به اتاق مجاور رفت و آن را گشود. پگاه و لاله به همراه خواهر بزرگ پگاه داخل اتاق بودند و با دیدن ساحل خوشحال شدند. ساحل صورت لاله را بوسید وگفت: مبارک باشد لاله جان. ‏با گفتن این حرف یک مرتبه لاله شروع به گریستن کرد و خنده را از لبان ساحل دور ساخت. ساحل متحیر به لاله نگاه کرد وگفت: لاله، عزیزم چرا کریه می کنی؟ تو را به خدا حرف بزن! پگاه و خواهرش وقتی این صحنه را دیدند با دستپاچگی تظاهر به خندیدن کردند وگفتند: این گریه خوشحالی است و از طرف دیگر لاله از آمدن تو خوشحال شده است. ساحل حرف آن دو را با تردید پذیرفت و خواهر پگاه مشغول آراستن لاله شد. ساحل به چهره لاله نگاه کرد و نمی دانست چرا لاله غمگین است. ساعت هفت همه میهما نان در سالن پذیرا یی حاضر شدند و جشن آغاز شد. زن پدر ساحل با وی روبرو شده بود. ولی او هیچ توجه ای به ساحل نداشت و این برای ساحل بهتر بود. غم و اندوه هنوز در چهره لاله به خوبی ‏مشاهده می شد و این برای ساحل سؤال برانگیز بود. ساحل مدتی درکنار لاله ماند و بعد به گوشه ای رفت و نشست و لیوان شربتی را نوشید. درمیان میهما نان از امیر و نامزد لاله خبری نبود و ساحل در اولین فرصت که پگاه را دید درکنار او رفت و برسید: پگاه جان چرا امیر و برادرت در جمع نیستند؟ چرا هنوز نیامدند؟ ‏پگاه که خودش هم منتظر آمدن آن دو بود گفت: پیدایشان می شود. پگاه نزد میهما نان رفت و از آنها پذیرایی کرد، در همان هنگام سر و کله امیر وآقا داماد هم پیدا شد ومیهما نان همگی شروع به کف زدن کردند و بر سر عروس و داماد نقل ریختند. با ایستادن چند نفر جلوی دید ساحل گرفته شده بود و اوداماد را به خوبی نمیدید بنابراین با قیافه ای خندان و چهره ای گشاده برخاست تا آن دو را با هم مشاهده کند. او با دیدن لاله شادمان شد وبعد به نامزد اونگاه کرد. ساحل وقتی نامزد لاله را دید لرزه ای بر بدنش افتاد و زمین را زیر پای خود خالی دید. انگار که زمین و زمان برهم ریخته وهمه چیز تیره و تارشده بود.کاخ کوچک آرزوهای ساحل به یکباره بر سرش ویران شد و همه چیز را تمام شده دید. شوری خون که از لب پایین ساحل جاری شده بود باعث شد ساحل به خود بیاید و هر چه سریع تر خود را از آن جمع دور سازد. او چنان لبش راگزیده بود که خودش متوجه نشده بود. در آن لحظه امیر از پذیرائی خارج شد و ساحل را دید و با مشاهده لب خون آلود او پرسید: ساحل چه اتفاقی افتاده، از لبت خون ساحل با وحشت به امیر نگاه کرد و با کلماتی بریده گفت: بله... می دانم... حالا می خواهم... آن را بشویم. ‏امیر حرف او را تصدیق کرد و گغت: بسیار خوب، پس زود تر برو آن را بشور و نزد ما بیا. ساحل سرش را تکان داد و به محض این که امیر رفت، از خانه پدرش خاج شد و اصلأ متوجه نشدکه چطور به خانه عزیز رسید. آن صحنه وحشتناک از جلوی چشمان ساحل هرگز دور نمی شد و این بدترین اتفاقی بودکه برای ساحل خ میداد. او جلوی أینه دستشویی ایستاد و با وحشت به خودش نگاه کرد و با صدایی لرزان آرام نام حدیث را بر لب آورد. او سرش را زیر شیر آب سرد برد و سردی آب او را به نفس زدن واداشت و بعد دوباره چشمش به آینه افتاد و شروع به جیغ کشیدن کرد و به داخل اتاق رفت و همان طور که جیغ می کشید دستانش را جلوی صورتش گرفت و مرتب نام حدیث را بر زبان می آورد. عزیز خانم با جیغ های پی در پی ساحل خود را به اتاق او رساند و با دیدن ساحل هراسان شد. ساحل در آن موقع بی هوش نقش بر زمین شد و عزیز خانم با کشیدن فریادی او را در آغوش گرفت. پیکر ساحل مانند بید می لرز ید و در همان حال در آغوش عزیز کاملأ از حال رفت *** ساحل پلک هایش راکه سنگین شده بود بلند کرد و خود را روی تخت بیمارستان دید و عزیز خانم را با چشمانی اشکبار کنار خود یافت. ساحل دست خود را به طرف عزیز پیش برد. عزیز در حالی که دست اورا می گرفت به او نگاه کرد وگفت: دختر خوبی حالت چطور است؟ بالاخره بیدار شدی؟ جایی از بدنت درد نمی کند؟ ‏ساحل تبسمی تلخ بر لب آورد و سکوت کرده بود. سکوتِ ساحل برای عزیز عذاب آور بود. پرستاری داخل اتاق شد و از عزیز خواست که آن جا را ترک کند و برای دیدن بیمارش فردا صبح بیاید. عزیز دلش نمی امدکه ساحل را تنها بگذارد و از پرستار خواست که نزد ساحل بماند اما پرستار قبول نکرد وگفت بیمار به استراحت احتیاج دارد. ‏عزیز مجبور شد ساحل را تنها بگذارد و با پریشانی به خانه برود. او به حال ساحل اشک می ریخت و می خواست حدیث را مطلع کند اما هر چه شماره منزل حدیث را می گرفت کسی گوشی را برنمیداشت. او تا صبح چشم برهم نگذاشت و از فکر ساحل خارج نمی شد. ساعت هفت و نیم صبح عزیز بعد ازگذراندن یک شب سخت و طاقت فرسا با عجله به محل کار حدیث تلفن کرد و همه چیز را مو به مو برای او تعریف کرد. حدیث از شنیدن این خبر عرق سردی بر تنش نشست و به عزیزگفت در اولین فرصت خود را به بیمارستان می رساند. عزیز به بیمارستان رفت و ساحل را سرحا‏ل تر از روز قبل دید. او خبر آمدن حدیث را به ساحل داد ولی ساحل با شنیدن نام حدیث دستان عزیز ذاگرفت و با التماس به اوگفت: عزیز تو را به جان بچه هایتان قسم اجازه ندهید حدیث به این جا بیاید، من نمیخواهم او را ببینم. عزیز با حیرت و ناباوری برسید: آخر برای چه نمی خواهی او را ببینی؟! - اگراین کار را برای من انجام دهید همه چیز را برایتان می گویم. عزیز خانم قبول کرد و از اتاق خارج شد و هنگامی که حدیث را سراسیمه دید نزد او رفت. حدیث با عجله گفت: سلام عزیز. ساحل کجا ست؟ ‏عزیز به حدیث نگاه کرد وگفت: حدیث، پسرم، او از من خواست که به دیدنش نروی. حدیث با تعجب و نگرانی پرسید: چه دلیلی دارد که او نمی خواهد مرا ببیند؟ ‏- من هم دلیل این کارش را نمی دانم. حتمأ نمی خواهد در بیمارستان او را ببینی. ‏حدیث سرش را به دیوار تکیه داد وگغت: عزیز، من مطمئنم در خانه پدرش اتفاقی برای ساحل رخ داده که این بلا به سرش آمده. ولی من به او تذکر دادم که اگر حرکت بدی از زن پدرش دید زود به خانه بازگردد یعنی چه اتفاقی افتاده؟: ‏- من هم مثل تو هزاران سوال بی جواب دارم. حدیث تو به سرکارت بازگرد و بعدأ من خبرت می کنم. تا دو ساعت دیگر ساحل مرخص می شود و من او را به خانه می برم. تا خبرت نکردم هرگز به آن جا نیا. ‏حدیث کلافه شد وگفت: عزیز خانم، من به هیح وجه دستم بکار نمی رود. یعنی من نباید بدانم چه بر سر ساحل آمده؟ ‏حدیث راضی به رفتن نمی شد اما به اصرار عزیز آن جا را ترک کرد. عزیز و ساحل بعد از دو ساعت به خانه رفتند و عزیز برای ساحل غذا آماده ‏کرد و بعد از خوردن غذا، داروهای او را داد و منتظر حرف های ساحل شد. ساحل اشک ریخت و آنچه را که در منزل پدرش دیده بود برای عزیز تعریف کرد و آنقدرگریست که چشمه اشکش خشک شد و عزیز در حالی که بهت تمام چهره اش را پرکرده بود به ساحل بیچاره نگاه می کرد. او از درک حرف های ساحل عاجز مانده بود. ساحل خودش را در أغوش عزیز اند اخت وگفت: بعد از چند سال بدبختی و فلاکت وقتی حدیث وارد زندگیم شد خود را برای اولین بار خوشبخت احساس کردم و با خودم عهدکردم هر طور شده باید این عشق را حفظ کنم و او را از دست ندهم، اما حالا...کلام ساحل دوباره با هق هق گریه قطع شد و شروع به نالیدن کرد. عزیزگفت: دخترم، تو واقعأ مطمئنی که حدیث نامزد خواهرت است؟ اگر این طور است تو چطور زود تر از این موضوع باخبر نشدی؟ ‏- من حدیث را اگر از فرسنگ ها راه دور هم بیاید می شناسم. من اصلأ نام برادر پگاه را به درستی نمی دانستم. عزیز، او خیلی غمگین بود و تا به حال او را این چنین ندیده بودم. حدیث هیچ حرفی به من نزده بود. چطور بدون اطلآع من ازدواج کرد. او رفتارش خبلی عادی بود. فقط صبح روز جشن وقتی با من تماس گرفت صدایش کرفته و افسرده بود. - با آن چیزها یی که تو در خانه پدرت دیده و شنیده بودی، یعنی حرف هایی که بین آن دو مرد و زن پدرت رد و بدل می شد و شتابزدگی امیر، وگریه وناراحتی ناگهانی لاله آن هم در روز مراسم نامزدیش، معلوم می شود حدیث به اجبار پدرش تن به این ازدواج داده است و همه این را میدانند. ‏- ساحل حالا چه تصمیمی داری؟


رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل هفتم(فصل آخر)

- پیرمرده مرده.
- پیرمرده؟ منظورت عبدالله است؟
صابر با سر تایید کرد و گفت:
- الان دارم از اونجا میام. رفته بودم باهاش صحبت کنم ولی به جاش دخترش رو دیدم که عذاداره. می گفت دیروز عصر که پدرش رو برای خرید نان تنها گذاشته بوده، وقتی برمی گرده می بینه پدرش افتاده تو حوض و خفه شده.
- بازم یه مرگ مشکوک و بدون مدرک.
- بله من مطمئنم که اونا پیرمرد رو تو حوض خفه کردن.
صابر سکوت می کند. سردبیر از پشت میز بلند می شود. و در اتاق قدم می زند. سپس می گوید:
- پیرمرد درست بعد از چهار روز که تو دادگاه شهادت می ده به این طریق از سر راه برداشته می شه. بنابراین نتیجه می گیریم که عضدی قصد داره تمام شواهد را از بین ببره. صابر تو باید مراقب خودت باشی. به خصوص به اون خانم سفارش کن که کاملا از خودش مواظب باشه.
- بله این به ذهن من هم خطور کرد که ممکنه بخوان ما رو از سر راه بردارن.
- پس بیشتر احتیاط کن.
صابر آه می کشد و با تاثر می گوید:
- پیرمرد بیچاره ، قرار بود هفته بعد تو دومین جلسه دادگاه به عنوان شاهد حاضر بشه.
- تا اینجام باز برگ برنده دست عضدیه. در هر صورت ما نباید جانب احتیاط را از دست بدیم. عضدی هرگز دشمنان خودش را فراموش نمی کنه.
- من خودمو مسول مرگ پیرمرد می دونم و از این بابت ناراحتم.
صابر با گفتن این جمله برمی خیزد و ناراحت و عصبی از دفتر سردبیر خارج می شود. ظهر یکی از روزها صابر و ریحانه در کاخ دادگستری شخص قاضی که سردبیر معرفی کرده ملاقات کرده و پس از اتمام مذاکرات هر دو از ساختمان دادگستری خارج می شوند. ریحانه در حین حرکت می گوید:
- قاضی ادم خوبی به نظر میاد.
- بله همین طوره. فعلا که پرونده جهت تحقیقات به اداره آگاهی ارجاع شده، باید منتظر بمونیم و ببینیم چی پیش میاد.
- من زیاد خوشبین نیستم. فقط امیدوارم عضدی تو آگاهی آشنایی نداشته باشه. وگرنه هر چی ما رشته کردیم پنبه می شه.
- اگه می تونستیم به محل مرگ جسد دست پیدا کنیم شاید کورسو امیدی بود.
- من هرگز موفق نشدم تو عالم رویا اون مکان رو شناسایی کنم. می خوام موضوعی رو بهتون بگم. از زمانی که وارد موضوع عضدی شدم دیگه هیچ کابوسی به سراغم نمیاد. البته یه مورد ه اونم خیلی گنگ و مبهمه.
- چطور ؟ در رابطه با عضدی؟
- نه تصور نمی کنم در این رابطه باشه. من سه بار در موقعیت های مختلف شبح زنی رو دیدم که در سانحه اتومبیل تصادف می کنه و کشته می شه و در هر سه مورد چهره زن نامشخص و غیرقابل رویت بود.
- عجیبه زنی بدون چهره.
- من به جز یه اتومبیل و یه زن بدون چهره هیچ چیز دیگه ای ندیدم. حتی مدل اتومبیل و سرنشین اونم نتونستم تشخیص بدم.
- بهتره زیاد به این موضوعات توجه نکنید؟ راستی دانشگاه چطور پیش می ره؟
- بد نیست. سخت مشغول درس خوندن هستم. تو خونه هم کسی کاری به کارم نداره. نادر فکر می کنه من موضوع خوابها رو به کل فراموش کردم و هیچ حرفی در این مورد مطرح نمی شه.
- این به نفع ماست. من مطمئنم اگه نادر تو جریان کارها قرار بگیره ، علناً مخالفت می کنه. اون از جار و جنجال متنفره. خوشبختانه ما تا به حال طوری رفتار نکردیم که باعث ایجاد سوظن بشه.
- من اوایل کمی نگران بودم و فکر می کردم تو روزنامه ها درج بشه و سر و صدا راه می افته.
- تموم سعی ما اینه که تا حصول نتیجه قطعی موضوع را مسکوت بذاریم. تازه اون موقع هم سعی می کنیم از شما حرفی زده نشه چون ممکنه تولید اشکال کنه. من می خواستم ازتون تمنا کنم که بیشتر از گذشته مواظب خودتون باشید.
ریحانه تبسم می کند و می گوید:
- از لطف شما ممنونم. من معمولی جز برای رفتن به دانشکده به ندرت از منزل خارج می شوم. بنابراین جای نگرانی نیست.
صابر و ریحانه به نقطه ای می رسند و هر دو توقف می کنند. ریحانه نگاهی به ساعتش می اندازد و می گوید:
- شما برمی گردید به دفتر روزنامه؟
- بله، اما اگه مایل باشید حاضرم شما رو تا دانشکده همراهی کنم.
- تشکر می کنم راضی به زحمت شما نیستم. مسیر شما نزدیکه پس دیگه مزاحمتون نمی شم و زاتون خداحافظی می کنم. سلام منو به اقای سردبیر برسونید.
- متشکرم. حتما
- خدانگهدار
- خداحافظ و به امید دیدار
ریحانه پس از خداحافظی از صابر، از عرض خیابان می گذرد تا به ان سو رفته و سوار تاکسی شود. هنوز نیمی از مسیر را طی نکرده که اتومبیلی با سرعت سرسام آور از دور به او نزدیک شده و قبل از اینکه ریحانه به خود بیاید و راه فرار جوید با شدت با او تصادم کرده، وی را زیر گرفته و با همان سرعت از انجا می گریزد. صابر با شنیدن صدای تصادف به ان سمت می دود. با چشمان خود ان صحنه رقت اور را می بیند. حتی قبل از برخورد اتومبیل فریاد می کشد تا به ریحانه هشدار دهد اما دیگر خیلی دیر شده بود. صابر وقتی وسط خیابان می پرد که اتومبیل دور شده بود....
او به یاد گفته چند لحظه پیش ریحانه می افتد. دوباره خوابی که او در طی چند روز اخیر می دید. شبح زنی بدون چهره که در سانحه اتومبیل جان می بازد...صابر متوجه می شود که اتومبیل مزبور – همان اتومبیلی که ریحانه را زیر گرفت- پلاک ندارد تا او شماره اش را یادداشت کند.
یک اتومبیل سفید رنگ خارجی بدون شماره با یک سرنشین! جمعیت به دور جسد غرق در خون ریحانه حلقه می زنند. صابر کنار جسد خم شده و در حالی که غم و اندوه همراه با اشک از چهره اش می بارد به ریحانه چشم می دوزد و با مشت به پیشانی خود می زند.
ساعتی بعد پیکر نیمه جان و غرق در خون ریحانه را در راهروی بیمارستان روی تخت چرخدار نهاده اند و دوپرستار مرد او را حمل می کنند. صابر هم در کنار انها در حال دویدن است. ریحانه را بی درنگ به اتاق عمل می برند و صابر پشت در اتاق منتظر می ایستد. نیم ساعت بعد دکتر از اتاق عمل بیرون می اید. صابر نزد او می شتابد و می پرسد:
- آقای دکتر حالش چطوره؟
دکتر چشم بر زمین می دوزد و با چهره ای متاثر می گوید:
- متاسفم. خیلی دیر شده بود کاری از دست ما برنمیاد.
در همین موقع در اتاق عمل باز شد و تخت روان حامل جنازه ریحانه از ان خارج می گردد. روی صورت ریحانه را با ملافه پوشانده اند. دکتر به ارامی دور می شود. صابر با دستانی لرزان ملافه را کنار می زند و به محض این که چشمش به ریحانه می افتد فریادی می کشد و به سمت دیوار می رود. و با مشت به دیوار می کوبد. پرستارها ریحانه را دور می سازند و تنها صدای هق هق صابر شنیده می شود.
هنوز شب نشده است که نادر و فرح با چهره ای غمگین و ماتم زده و دیدگانی اشکبار وارد محوطه بیمارستان می شوند. از در اصلی ساختمان گذشته و به طرف اطلاعات می روند. نادر از پشت باجه چند کلامی با مسئول اطلاعات گفت و گو می کند سپس همراه فرح سوار اسانسور شده به طبقه فوقانی می روند...
دو روز بعد از مراسم تدفین، مجلس ختمی در مسجد محل سکونت نادر برگزار می شود که صابر و سردبیر و سایر همکاران مطبوعاتی در ان شرکت و حضور دارند. پدر ریحانه در کنجی نشسته و با صدای بلند گریه می کند. از قسمت زنانه صدای گریه و شیون به طرز رقت باری شنیده می شود. صابر که سر در گریبان دارد از جای برمی خیزد و بدون اینکه کلامی با کسی گفت و گو کند از مسجد بیرون می رود. نادر همراه چند تن از نزدیکان کنار در مسجد ایستاده اند. صابر بی توجه به نادر که پشت به او ایستاده رد می شود و قدم زنان در وای سرد و بارانی پاییز کوچه ها و خیابان ها را طی می کند.
یک ماه از مرگ جانگداز ریحانه می گذرد. در یک شب سرد زمستانی، صابر خسته و ناراحت در حالی که ریش انبوهی چهره اش را پوشانده و یقه پالتوش را بالا اورده به طرف خانه اش حرکت می کند. به دلیل حکومت نظامی، اکثر مردم در ان ساعت از شب به سوی خانه های خود در حرکتند. صابر مقابل خانه اش می رسد و زنک در را به صدا درمی اورد. دو مرد قوی هیکل و درشت اندام که چهره شان را در کلاه و شال گردن پوشانیده اند، گفت و وگو کنان از انتهای کوچه به طرف او در حرکتند.
صابر توجه ای به کسی ندارد. و در افکار تیره و دردناک خود غوطه ور است. مردها لحظه به لحظه به او نزدیکتر می شوند. درست لحظه ای که مقابل صابر میرسند بی سر و صدا به وی حمله برده و با کارد چند ضربه بر بدن او وارد اورده و به سرعت می گریزند. در همین هنگام مادر صابر در را می گشاید و با بدن غرق در خون صابر مواجه می شود. فریاد گوش خراشی می کشد و وحشت زده به داخل منزل می رود تا سایرین را اگاه یازد.
چند روز بعد سردبیر در راهروی بیمارستان قدم می زند و دسته گلی به دست دارد. هنگامی که خانواده صابر از ملاقات او بازمی گردند سردبیر به داخل اتاق می رود. ابر با بدنی پانسمان شده روی تخت دراز کشیده است. چهره اش تکیده و رنگ پریده به نظر می رسد. سردبیر گلها را روی میز می گذارد و می گوید:
- سلام. حال اقای ماجراجوی ما چطوره؟
ابر لبخندی می زند و جواب می دهد:
- متشکرم. می بینی که
- زیادم بد نیستی. لپات گل انداخته.
- جناب عزراییل کارش رو نصفه تموم گذاشت و رفت پی کارش.
- تازه تو این چند روز فهمیدم که چقدر برامون عزیز بودی و ما نمی دونستیم.
- و اگه می مردم بیشتر عزیز می شدم.
- اره دوست عزیز مگه نمی دونی ما ایرانی ها مرده پرستیم.
- بر و بچه ها چطورن؟
- همه خوبن و سلام می رسونن. قرار شده فردا همگی ئسته جمعی بیان عیادتت. اما من تقلب کردم و زودتر خودمو رسوندم. تعریف کن ببینم چطور از عزراییل جون سالم به در بردی؟ شنیدم حسابی لت و پارت کردن!
- خون من که از خون ریحانه رنگین تر نیست.
- وقتی حالت بهتر شد برگشتی سرکار، تصمیم دارم مدتی بهت مرخصی بدم تا بری و اب و هوایی تازه کنی.
صابر اشک چشمانش را با پشت دست پاک کرد و میگوید:
- متشکرم ولی من کارای مهمتری دارم.
سردبیر چند لحظه مکث می کند ان گاه با مهربانی می گوید:
- می خوام دوستانه نصیحتی بهت بکنم. بهتره دور این جریان رو قلم بگیری، متوجه هستی چی می می خوام بگم؟
- از نصیحتت ممنونم ولی من نشده کاری را نیمه رها کنم.
- چرا درک نمی کنی؟ اونا می خواستن تو رو بکشن. بازم می تونن این کار رو بکنن، این قضیه شوخی بردار نیست. کمی بیشتر فکر کن.
- اونا ریحانه رو کشتن. اون دختر هیچ گناهی مرتکب نشده بود. پاک معصوم بود یه خانم تمام عیار بود.
- خواهر منم پاک و معصوم بود. ولی اونا دیگه نیستن در حالی که ما باید زندگی کنیم.
سردبیر نگاهی به ساعتش می اندازد و برمی خیزد
- خب من باید برم. می خوام یه سر برم خونه نادر.
- سلام منو هم برسون.
- باشه تو فقط سعی کن خوب بشی. باشه؟
صابر فقط لبخند می زند اما هنوز اشک بر چشم دارد. سردبیر می افزاید:
- خب خداحافظ. این دفعه که اومدم برات چند سری کتاب می یارم که حولت سر نره. شاید مطالعه افکارت رو عوض کنه.
- ممنونم. خداحافظ
سردبیر از در اتاق خارج می شود. صابر به فکر فرو می رود. به یاد ریحانه می افتد. حادثه تصادف در مقابل دیدگانش ظاهر می شود. اشک در چشمان صابر جمع می شود و فرو می ریزد. به گوشه ملافه چنگ می زند و با دست ان را می فشارد.
روز بیست و هشت بهمن ماه سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت است. شش روز از پیروزی انقلاب اسلامی گذاشته است. صابر در دفتر روزنامه کنار بخاری نشسته و به ریحانه می اندیشد. در همین هنگام سردبیر وارد دفتر می شود و به او نزدیک می شود.
- صابر یه خبر عجیب و باور نکردنی
صابر با دیدگان نمناکش او را می نگرد. کاملا خونسرد و بی تفاوت است
- چی شده؟
- الان بهم خبر دادن دیشب کمیته ریخته عضدی و راننده اش رو در حال فرار دستگیر کرده.
صابر با شنیدن این سخن از جا می پرد و با هیجان می گوید:
- چی؟ عضدی؟ خب بعد چی شد؟
- برو بچه های کمیته فکر کردن که شاید شخص فراری یکی از اعضای ساواک منحله باشه که به ایست اونا توجه نکرده و قصد فرار داشته به همین خاطر اونا رو به کمیته بردن. بعد از بازجویی و تحقیقات وقتی می فهمن که عضدی نماینده مجلس بوده تصمیم می گیرن ازادش کنند اما ماجرای حیرت انگیز اینجاست که راننده عضدی تو اتاق بازجویی با برادران کمیته درگیر میشه و کارد به زد و خورد می کشه. راننده که از پنجره قصد فرار داشته از ناحیه سینه تیر می خوره و مجروح می شه.
- عجب، پس کمالی مرده؟
- خوشبختانه نه، اون فکر می کرده در حاله مرگه، زبان به اعتراف باز کرده و به مامورانی که داشتن اونو به بیمارستان منتقل می کردن همه چیز رو اعتراف کرده.
- اعتراف کرده؟
- بله. ما بالاخره موفق شدیم. کار عضدی تمومه.
هر دو تبسم می کنند و سردبیر ادامه میدهد:
- می خوام بفرستمت دنبال یه ماموریتو باید بری از برو بچه های کمیته اطلاعات جمع کنی. چند نفری رو اونجا می شناسم. پسر برادر من هم اونجاست. شفارشت رو کردم که باهات همکاری کنن. حالا وقتشه که حقایق رو بشه. دوران عضدی دیگه به سر اومده. اون کفتار خون اشام باید انتقام خواهر بیچاره موم پس بده و همین طور ریحانه و افشار و دیگران.
- حتی اگه عضدی رو اعدام بکنن زخمی که بر دلم نشسته بهبود پیدا نمی کنه.
- منم به اندازه تو از اون مسئله ناراحتم. بهت قول می دم این راز بین خودمون محفوظ بمونه. راستی رابطه ات با نادر هنوز شکرآبه.
- نادر منو مسول مرگ خواهرش می دونه. البته حق هم داره اگه من با اون سماجت احمقانه پیگیرقضیه نمی شدم الان اون خانم زنده بود. چیکار میشه کرد؟ با سرنوشت که نمی شه جنگید..
- بله درسته، در مورد نادر هم نگران نباش. سعی می کنم وسیله اشتی شما دو نفر را فراهم کنم. در چنین موقعیتی کدورت معنا نداره. ما وارد دوره عظیم تاریخ شدیم، ملت ما همه با هم یکپارچه شدن تا کمر ظلم را بشکنن.اونوقت دو تا ادم عاقل و بالغ به خاطر اتفاق نباید با هم خصومت کنن.
- بی فایده است. خودم چند بار سعی کردم به نادر نزدیک بشم و ازش عذرخواهی کنم اما اون حاضر نیست به حرفام گوش بده. بهتره بیشتر از این به جراحتش نمک نپاشیم. این جوری به نفع هر دوی ماست.
- باشه هر جور خودت صلاح می دونی. پس پاشو راه بیفت. دلم می خواد با دست پر برگردی.
- چشم الساعه.
صابر وسایل کارش را برمی دارد و بی درنگ از موسسه خارج می شود. سردبیر کنار پنجره می رود و از انجا خیابان را می نگرد. در خیابان چند جوان مسلح نظم و انتظامات را در دست گرفته اند. تلفن زنگ می زند و سردبیر به طرف تلفن می رود و گوشی را برمی دارد.....
چند روزی گذشته است. تقویم روی میز صابر تاریخ شش اسفند ماه همان سال را نشان می دهد. صابر صفحه روزنامه ای را در دست دارد که با تیتر درشت خبر مربوط به اعدام عضدی و کمالی درج شده است. او با لبانی متبسم روزنامه را برمی دارد، ان را لوله کرده زیر بغل می گذارد و از دفتر روزنامه خارج می شود در حالی که سایر همکاران او سخت مشغول فعالیت و تهیه خبر هستند.
عصر همان روز دسته کلی خریده و وارد گورستان می شود. وقتی به نزدیک مزار ریحانه می رسد مشاهده می کند که خانواده ریحانه – پدر ، مادر، نادر و فرح – همگی بر سر مزارش ایستاده اند. صابر خود را پشت درخت تنومندی و بی شاخ و برگی پنهان می کند و انتظار می کشد. وقتی به خانواده ریحانه دور می شوند او به گور ریحانه زندیک می شود. دسته گل را روی قبر می گذارد. فاتحه ای می خواند و زیر لب می گوید:
- تو باید عروس خونم می شدی نه مهمون خاک
سپس برمی خیزد، ریحانه را به میزبان جدید سپرده و وی را بدرود می گوید. با گام های ارام و چهره ای که حاکی از غم درون اوست از اونجا دور می شود.
پایان

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل ششم

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل ششم

- سلام داداش

نادر به سردی سلامش را پاسخ می دهد. ریحانه بادقت نگاهش می کند و متعجبانه می پرسد:

- چیزی شده؟

- مگه قراره چیزی بشه؟

- ناراحت به نظر می رسی!

- نادر با صدای بلند و اعتراض گونه می گوید:

- فقط یه سوال. اما قول بده بهم صادقانه جواب بدی

- خب بپرس

- می خوام بدونم چه صحبت هایی بین تو و صابر رد و بدل شده. فقط همین.

ریحانه حیرت زده جواب می دهد

- صابر ؟ خب من...

- ازت خواهش کردم با من رو راست باشی.

- کی گفته من با صابر صحبت کردم؟

- یعنی انکار می کنی؟ من خودم از پشت پنجره دفترم شاهد قضیه بودم و دیدم که تو و اون با هم صحبت کردید. بعدشم دوتایی گذاشتین و رفتین. حالا کجا؟ خدا می دونه.

- چرا از خود صابر نمی پرسی؟

- متاسفانه موفق نشدم ببینمش. ولی تصمیم دارم باهاش صحبت کنم.

- معذرت می خوام نادر ولی.... ولی این یه موضوع شخصیه.

نادر که عصبانی شده بود با صدای بلند می گوید:

- با من اینطری حرف نزن تو خواهر منی، و در حال حاضر تو خونه من زندگی می کنی. مسئولیت تو به عهده منه می فهمی؟ من باید کاملا در جریان رفت و آمدهات باشم.

- مطمئن باش رفت و امدهای من حیثیت تو رو خدشه دار نمی کنه. من ماموریتی رو به صابر محول کردم که در اصل وظیفه تو بود که انجام بدی نه اون.

نادر مشتی به پیشانی خود کوبید و وحشت زده می گوید:

- وای خدایا...از همینش می ترسیدم.

اندکی در اتاق قدم می زند و یکباره به طرف او می رود.

- تو موضوع رو بهش گفتی؟

ریحانه با سکوت خود روی گفته برادر صحه می گذارد. نادر با ناراحتی مشتهایش را به دیوار می کوبد و می گوید:

- وای وای، از دست تو و خودسری هات، تو چه جور ادمی هستی!

- این خواست و اراده خداوند بود که من در این مسیر قرار بگیرم.

- خواهش می کنم مزخرف نگو، من اصلا تحمل شنیدن این چرندیات را ندارم.

ریحانه ه کنترل اعصاب خود را از دست داده فریاد می زند:

- این تقصیر من نیست که موضوع از فهم و درک تو خارجه.

- تو نه تنها خودت رو بلکه همه ماها رو بیچاره می کنی.

- مجبور نیستی وجود منو تحمل کنی. چرا بیرونم نمی کنی برم گورمو گم کنم؟ فکر می کنی هنوز یه دختر بچه هفت ساله هستم که بهم امر و نهی می کنی؟

- تو می خوای چه چیزی رو ثابت کنی؟ چیزی رو که وجود نداره؟

- قضاوت رو به عهده زمان بذار، مرور زمان همه چیز رو ثابت می کنه.

- تو دیوونه ای دختر، دیوانه. حالا دیگر شک ندارم که عقلت رو از دست دادی.

- خواهش می کنم نادر، بیا به جای جر و بحث کردن دست به دست هم بدیم و این مشکل رو از سر راه برداریم.

- که چی بشه؟

- که گناهکار به جزای اعمالش برسه.

نادر با صدای بلند می خندد و می گوید:

- نگفتم دیوونه شدی؟ کدام گناهکار؟ کدوم مجازات؟ مگه تو کی هستی؟ مامور جنبش جهانی صلح؟ می خوای اصلاح طلب باشی؟ می خوای مصلح جامعه باشی؟ با کدوم دلیل و برهان، خانم وکیل مدافع حقوق بشر؟ با کدوم مدرک؟

- صابر رو واسه این در نظر گرفتم که دنبال دلیل و مدرک باشه.

- ایا درست بود پای یه غریبه رو وارد زندگی داخلی ما بکنی؟

- این قضیه جنبه شخصی نداره، بلکه به قوانین جامعه مربوط میشه.

- تو با این نبوغت بهتر بود به جای پزشکی می رفتی حقوق می خوندی. آخه دختره ساده لوح حرفای چل من غاز تو به هیچ وجه منطقی و محکمه پسند نیست. به صرف دیدن یه خواب نمی شه مردم رو متهم به قتل کرد. دست از این مسخره بازیا بردار و بیشتر از این دردسر درست نکن. تا اینجاشم کلی ضرر و زیان متحمل شدی. خودت دیدی که چطور نتایج شوم این افکار پوسیده دامنت رو گرفت. از شهر و دیار آواره شدی که هیچ، پدر و مادر بیچارمونو دچار دردسر کردی.

- بهت که گفتم، اگه نمی تونی وجود من رو تحمل کنی می تونی رک و پوست کنده از خونه ات بیرونم کنی.

- اگه خواهرم نبودی حتما این کار رو می کردم ولی حالا وضع فرق می کنه.

- من وقتی کاری رو شروع کنم تا اخر ادامه اش می دم.

- تو نمی فهمی چیکار داری می کنی، اگه نتونی این قضیه رو ثابت کنی اونا بر علیه تو اعاده حیثیت می کنن. تهمت و افترا پیگرد قانونی داره. پای مطبوعات و جراید به زندگی ما کشیده می شه و هزار درد بی درمون دیگه.

نادر در اینجا صدایش را بلندتر کرده و می گوید:

- من بهت اجازه نمی دم هر غلطی که دلت خواست بکنی. از این لحظه به بعد هم حق نداری بدون همراهی من پاتو از خونه بیرون بذاری. دیگه نمی خوام ببینم با صابر یا هر کس دیگه ای تماس داشته باشی، فهمیدی؟

ریحانه پشتش را به او می کند و در پاسخش کلامی نمی گوید. نادر هم با خشم از اتاق بیرون رفته و در را محکم به هم می کوبد. فرح با دیدن او یک استکان چای برایش می ریزد. نادر می نشیند و با خشم چایش را سر می کشد. فرح که زیر چشمی او را تحت نظر دارد با لحنی ملایم و مهربان می گوید:

- انتظار داشتم بیشتر از اینا به خودت مسلط باشی. تو بهم قول دادی که عصبانی نشی ولی قولت رو فراموش کردی.

- چرا درک نمی کنی که من چه حالی دارم.

- من تو رو درک می کنم اما تو چرا ریحانه رو درک نمی کنی؟

- تو داری از چیزی جانب داری می کنی که می دونی درست نیست.

- من از کسی یا از چیزی جانب داری نمی کنم فقط می خوام ازت خواهش کنم که زیاد سخت نگیری. باشه؟

- چطور می تونم خونسرد و بی تفاوت باشم در حالی که می بینم این دختر ناآگاهانه و از روی جهالت تیشه به ریشه خودش و ما می زنه. شامه تو بوی آزاردهنده دردسر و احساس نمی کنه؟ ریحانه خواهرم، حتی اگه یه غریبه هم بود باز وظیفه وجدانی من حکم می کرد نذارم خودش رو دچار مشکل کنه. اصلا خودت بگو. من باید چیکار کنم، هان بگو دیگه.

- والله من عقلم به جایی قد نمی ده. دلم نمی خواد ریحانه تو خونه ما کمبودی احساس کنه. اون مهمون ماست حداقل اینو در نظر بگیر و کمی انعطاف و نرمش نشون بده.

- مهمونه، قدمش رو تخم چشام، نامردم اگه ذره ای برای رفاه و اسایشش کوتاهی کنم ولی این مسائل رو نمی تونم نادیده بگیرم. ازت می خوام بری باهاش صحبت کنی. بهش بگو عواطف بشر دوستانه اش رو واسه خودش نگه داره چون من یکی حوصله دردسر ندارم.

- باشه باهاش صحبت می کنم. بهتره تو خودت رو ناراحت نکنی. ما زنا زبون همدیگر رو بهتر می فهمیم. تو دیگه کوتاه بیا.

نادر سر تکان می دهد و به رغم ناراحتی شدید سعی دارد بر خود مسلط شود. در همان لحظه ریحانه هم در اتاقش نشسته و به اینده می اندیشد. دستهایش را زیر چانه اش نهاده و طرحی که از صورت قاتل کشیده می نگرد و فکرش به دنبال این موضوع است که سرانجام کارش چه خواهد شد.

بح یکی از روزها، صابر در کنار سایر همکاران سرگرم کار خود است که تلفن زنگ می زند. یکی از همکاران گوشی را برداشته و پس از گفت و گوی مختصر رو به صابر کرده و می گوید:

- صابر بیا تلفن.

صابر برخاسته و گوشی را برمی دارد..

- بله؟...سلام تویی؟..... خب چیکار کردی؟....صبر کن تا یادداشت کنم.

خودکاری از روی میز برداشته و چیزهایی یادداشت می کند.

- که این طور!.... اره متوجه شدم. قربون تو. خداحافظ.

صابر گوشی را می گذارد برقی از مسرت در چشمانش می درخشد. کاغذ را به دست گرفته و شتابان به طرف اتاق سردبیر می رود. سردبیر پشت میز خود نشسته و مشغول کار است.

- خسته نباشید.

- صابر تویی، چه به موقع اومدی.

صابر به وی نزدیک شد. سردبیر ورقه ای به دستش می دهد و می گوید:

- این مقاله رو فورا ادیت کن و بفرست حروف چینی.

- باشه منم یه خبر جالب براتون دارم.

- چی هست؟

- فکر می کنم مدرکی به دست اوردم که می تونه عضدی رو بی اعتبار کنه.

- عضدی؟ منظورت مسعود عضدیه؟

- کاملا همین طوره.

سردبیر کاملا هیجان زده می شود و می پرسد:

- متوجه منظورت نشدم. چی می خوای بگی؟

- من تصور می کنم بتونم اونو به قتل متهم کنم.

- قتل؟!

صابر روی صندلی کنار سردبیر می نشیند. سردبیر حیرت زده چشم به دهان او می دوزد. صابر ادامه میدهد:

- جریانش کمی مفصله، ولی من مجبورم براتون توضیح بدم. مردی به نام افشار که از رفقای قدیمی عضدی بود بر اثر موضوعات و مسایلی که پشت پرده وجود داشت با عضدی دچار اختلاف می شه، این موضوع باید خاطرتون باشه درسته؟

- بله یه چیزایی یادم هست، خودمونم یه مقاله در مورد این دو نفر داشتیم. خب ادامه بده.

- حدود هشت سال پیش افشار ناگهان مفقود الاثر می شه، پس از مدتی خانواده اش عضدی رو متهم می کنن که افشار رو سر به نیست کرده، کار حتی به مقامات قضایی هم کشیده می شه اما چون عدله محکمی بر علیه عضدی وجود نداشت اون تبرئه می شه.

- خب تا اینجاش رو که خودمم می دونستم.

- حالا از اینجا به بعدش رو گوش کنید. از هشت سال پیش تا این تاریخ هیچ کس از افشار کمترین نشانه ای به دست نیاورده. من سه روی پیش خانمی رو ملاقات کردم، این خانم یک وضعیت کاملا استثنایی داره، یعنی کسی که حوادث گذشته و اینده بهش الهام میشه. نمی خوام لفظ پیشگو رو به کار ببرم، همون الهام اسمش رو بذاریم بهتره. این خانم در رویاهاش عضدی رو می بینه که به اتفاق راننده اش مردی رو در بیابون به قتل می رسونن و همونجا هم دفنش می کنن. جالبتر از همه این که این خانم سه روز پیش، یعنی چند ساعتی قبل از ملاقات با من، با عضدی و راننده اش بصورت اتفاقی برخورد می کند در حالی که در تمام عمرش نه اونو دیده و نه از اسم و رسمش اگاه بود. فقط به دلیل حافظه قوی خودش حدس می زنه که این شخص همون قاتلیه که تو خواب دیده. اون فقط می تونه شماره اتومبیلش رو یادداشت کنه.

- این خانم حدس می زنه یا اطمینان داره؟

- خودش صریحا و قاطعانه می گه که اطمینان داره اینا همون افرادی هستن که اون تو الهاماتش دیده.

- موضوع جالب و در عین حال باور نکردنیه. خب ادامه بده.

- این خانم یکی از اشنایان منه و من مایل نیستم به هیچ وجه پاش به این ماجرا کشیده بشه یا اسمی ازش برده بشه از من می خواد که قاتل رو از روی شماره ماشینش شناسایی کنم. من با کمک افرادی که در خارج از موسسه می شناسم و از رفقای قابل اعتمادم هستن تونستم به این اطلاعات دسترسی پیدا کنم. شماره اتومبیل از چهارسال پیش به این طرف فقط در اختیار اونه. وقتی که فهمیدم اون صاحب اتومبیله یه دفعه ذهنم به مساله افشار متمرکز شد و احساس کردم رابطه بین عضدی و مفقودالاثر شدن افشار و کابوس این خانم وجود داره.

- تو گفتی این خانم رو خوب می شناسی. درسته؟

- متاسفانه من به درستی این خانم رو نمی شناسم.

- مگه تو نگفتی که از اشنایان شماست؟

- آشنا نه به اون صورت. اون خواهر یکی از رفقاست. اما من در صحت گفته هاش تردید ندارم. اول این که خانم چند هفته است که از روستا به تهران امده، و دوم این که هیچ اشنایی و سابقه دوستی و معاشرت با عضدی رو نداره و شاید اصلا اطلاع نداشته که صاحب اتومبیل عضدی نامی باشه. و سوم این که سنش این قدر نیست که ماجرای هشت سال پیش رو به خاطر داشته باشه.

- درسته ولی ما باید احتمالات رو در نظر بگیریم. فرض اول این که ممکنه این خانم با خانواده افشار در ارتباط باشه اما از تو کتمان کرده باشه. چه بسا از بستگان دور انها باشه. فرض دوم، ممکنه به روزنامه و مقاله های هشت سال پیش دسترسی پیدا کرده باشه. تو باید از این جهات کاملا مطمئن باشی.

- به جرات می تونم قسم بخورم که هیچ کدوم از فرضیه های شما در مورد این خانم صادق نیست.

سردبیر به فکر فرو می رود و پس از لختی می گوید:

- موضوع خیلی پیچیده تر از اونیه که فکر می کردم. گیریم که همه گفته های تو و اون خانم حقیقت داشته باشه، چه طوری می تونیم اتهام خودمون رو ثابت کنیم؟ تو می دونی که من کینه و عداوت دیرینه ای با عضدی دارم و بیشتر از هر کسی مایلم اونو رسوا کنم ولی بدون دلیل و مدرک کافی امکان پذیر نیست.

- شاید من بتونم دلیل و مدرک به دست بیارم.

- کار خطرناکیه، می دونی اگه موفق نشی، چه بلایی سرت میاد؟ عضدی مرد بانفوذ و پر قدرتیه. این کار مثل بازی کردن با دینامیته.

- سعی می کنم راه حلش و پیدا کنم. مگه شما همین رو نمی خواین؟

- این وسط چی گیر تو میاد؟

- فرض کنین من برای ارضا روح ماجراجوی خودم وارد این معرکه بشم.

- هیچ ادم عاقلی بی گدار به اب نمی زنه.

- سعی می کنم بی گدار به اب نزنم اما حاضرم ریسک کنم.

- سعی کن تا دلیل و مدرک کافی به دست نیاوردی قضیه جایی درز پیدا نکنه.

صابر بلند می شود و می گوید:

- پس من میرم و روی این قضیه کار کنم. ترتیب اینو هم میدم.

اشاره به کاغذی که سردبیر جهت ادیت و حروف چینی به او داده بود می ند و از اتاق خارج می شود و سردبیر خودکارش را لای دندان فشرده و به فکر فرو می رود.

عصر یکی از روزها ریحانه و صابر پشت میز کافه رستوران نشسته اند و بستنی می خورند. ریحانه پس از شنیدن توضیحات صابر می پرسد:

- عضدی چه انگیزه ای برای این قتل داشته؟

- عضدی هر چی که داشته و داره از افشاره. عضدی و پدرش نسل اندر نسل روستا زاده بودن اما افشار از تجار معروف تهرون بود. پدر عضدی در منزل پدر افشار باغبون بوده. عضدی با همت و پشتکار به تحصیلاتش ادامه میده و به تهرون میاد تا کاری واسه خودش دست و پا کنه. افشار دست دوستی عضدی رو رد نمی کنه و کم کم معاشرت دائمی اونا باعث ایجاد صمیمت می شه. عضدی داتا ادم جاه طلبی بوده و دلش......

می خواسته سری تو سرا دربیاره. دفتر وکالتی تو تهران باز می کنه و چون رشته اش حقوق بوده رسما به دعاوی می پردازه. افشار از لحاظ مادی تنها تکیه گاهش به حساب می اومده و همین افشار بود که سرمایه هنگفتی در اختیار عضدی قرار می ده تا در انتخابات مجلس شورا به عنوان نماینده کاندید بشه.

ریحانه که با دقت به سخنان او گوش می داد می پرسد:

- برای چی عضدی باید مورد توجه افشار قرار بگیره؟ دوستی ارباب و رعیت زاده کمی سوال برانگیزه.

- افشار خواهری داشته که از هر دو تا افلیج بوده و خیلی هم زشت بوده. با وجود ثروت هنگفت پدر، کسی حاضر نمی شده باهاش ازدواج کنه. این دختر که یگانه خواهر افشار به حساب می اومده سالها دل در گرو عضدی داده بود و عضدی که ادم قدرت طلب و پول پرستی بوده برای رسیدن به مقاصدش به افشار وعده می ده که خواهرش رو به همسری خودش دربیاره. البته زمانی که در تهرا دفتر وکالت باز می کنه به وعده اش وفا می کنه و با خواهر افشار ازدواج می کنه.

صابر مکثی کرده و پس از نوشیدن جرعه ای آب ادامه می دهد:

- افشار به خاطر خواهرش از هیچ کمک مالی مضایقه نمی کند. اما هرگز هم جانب احتیاط رو از دست نمی ده و هر زمانی که به عضدی وامی پرداخت می کنه ازش سفته و چک و اوراق امضا شده می گیره که بعدها بتونه طلبشو وصول کنه. همسر عضدی دو سه سال بعد از ازدواج از دنیا میره. بعد از مرگ اون افشار همچنان به کمک هاش ادامه میده تا اینکه عضدی همسر دیگه ای اختیار می کنه و پس از مدت کوتاهی به نمایندگی مجلس شورا انتخاب میشه. ظاهرا عضدی در زندگی زناشویی ادم ناموفقی بوده چون پس از چهارسال، همسر دومش هم به خاطر سورفتار عضدی و افراط در نوشیدن مشروبات الکلی و عیاشی و قمار ازش تقاضای طلاق می کنه اما قبل از اینکه حکم طلاق صادر بشه همسر عضدی به طرز فجیعی کشته میشه.

- عجب سرگذشتی، بله می فرمودید؟!

- بله عرض می کردم خانواده همسرش با تمام تلاشی که انجام دادن نتونستند مرگ دخترشان را به عنوان قتل به عضدی نسبت بدن. عضدی شواهد و مدارکی داشته که در شب حادثه در نزد دوستانش به سر می برده بنابراین تبرئه میشه. از طرفی قبل از حادثه، زن ناشناسی تلفنی به افشار اطلاع میده که خواهر مرحومش به مرگ طبیعی از دنیا نرفته بلکه عضدی اونو به قتل رسونده و هیچ ردی از خودش به جا نذاشته.

- لابد این زن ناشناس زن دوم عضدی بود. این طور نیست؟

- بله حدس شما کاملا درسته. با اینکه این موضوع هیچ وقت ثابت نشد اما به احتمال قریب به یقین کار خودش بوده. به هر حال افشار به این نتیجه می رسه که باید انتقام خواهرش رو از عضدی بگیره. بنابراین عضدی رو تحت فشار قرار میده تا دیون خودش رو پرداخت کنه. شاید به این دلیل بود که عضدی در صدد قتل افشار براومده.

- موضوع بسیار پیچیده و بغرنجه.

- بله همین طوره.

- سوالی که برام پیش اومده اینه که چرا عضدی شخصاً مبادرت به قتل کرده اونم به وسیله راننده اش؟ در حالی ه با نفوذ و قدرت مالی که داشته می تونسته از عوامل خارجی و ناشناس کمک بگیره مثل ارازل و اوباش و غیره....

- پاسخ این سوال رو من به درستی نمی دونم. شاید به این دلیل که به کسی اعتماد نداشته. شایدم دلیل دیگه ای وجود داشته باشه.

- یه سوال دیگه، گفتید سردبیرتون حاضر شده با ما مساعدت کنه، می خواستم بپرسم چرا؟

صابر ابتدا لبخند زد و سپس جواب می دهد:

- شما ادم موشکاف و نکته سنجی هستید، سردبیر هم به نوعی در این قضیه ذیربط.

- موضوع تسویه حساب شخصیه؟

- دقیقا، چون همسر دوم عضدی خواهر متوفای سردبیر من بود.

ریحانه تعجب زده می گوید:

- عجب، چقدر تاسف آوره! حالا می رسیم به راه حل موضوع و اینکه چطور می تونیم عضدی رو متهم و وادار به اعتراف کنیم.

- اساسی ترین مشکل ما همین جاست. متاسفانه ما هیچ مدرکی علیه عضدی نداریم به جز اون چیزایی که شما در عالم رویا دیدید که این هم نمی تونه مدرک به حساب بیاد.

- یعنی ما هیچ اقدامی نمی تونیم صورت بدیم؟

- ما باید تلاش خودمون رو بکنیم. نباید مایوس بود. راستی مثل اینکه اقا نادر زیاد از این مسئله راضی نیست؟

- بله، ایشون نظر مساعدی درباره عقاید من نداره، امروز هم به دلیل شرکت در کنکور تونستم از منزل خارج بشم. اگر اون می فهمید که با شما قرار دارم و هر دو پیگیر این مسئله هستیم مسلما و قعطا مانع خروجم از منزل می شد. به هرجهت من نمی دونم با چه زبونی از شما تشکر کنم. همین قدر که به خاطر من این مسولیت خطیر رو پذیرفتید جای تشکر داره.

- استدعا می کنم. من کاری نکردم.

- خب من با اجازه تون باید رفع زحمت کنم.

- تمنا می کنم. اجازه می دین من شما رو برسونم؟

- نه متشرم. بهتره من تنها بازگردم منزل. از بابت همه چیز ممنونم. امیدوارم منو در جریان اقدامات خودتون بذارید.

هر دو از پشت میز برمی خیزند و صابر می گوید:

- مطمئن باشید شما اولین کسی هستید که از نتیجه کارها آگاه می شین.

- خب خدانگهدارتون و موفق باشید.

- خدانگهدارتون.

ریحانه پس از خداحافظی از رستوران خارج می شود. در نیمه شب یکی از شبها، ریحانه در اتاق خود روی تخت خوابیده است. ساعت دیواری دو نصفه شب را نشان می دهد. ریحانه در خواب حرکت مضطربانه ای را نشان می دهد. چهره اش غرق در عرق است. خواب می بیند که یک شبح سفید پوش در حال دویدن است و اتومبیلی در تعقیبش است. شبح، زنی است که چهره اش قابل رویت نیست و ریحانه نمی تواند او را شناسایی کند. اتومبیل شبح را زیر می گیرد و دور می شود. ریحانه سراسیمع و وحشت زده از خواب می پرد و روی تخت می نشیند و نفس نفس می زند.

پس از چند روز از این جریانات صابر، سردبیر را در اتاق ملاقات می کند. سردبیر پس از مدتی تفکر می پرسد:

- صابر تو دنبال چی هستی؟

- خودمم نمی دونم دنبال چی هستم. مثل اینکه به بن بست رسیدم.

- من که از اولش گفتم بی نتیجه است. مبارزه با دست خالی بی معنیه.

- کاش می شد به طریقی راننده عضدی رو به حرف اورد.

- کسی که خودش شریک جرمه هیچ وقت به قتلی اعتراف نمی کنه. وانگهی، این اقای راننده از هر نظر تامینه. حتی با پول کلون هم نمیشه اون رو خرید.

- پس چاره چیه؟

- چاره اینه که موضوع رو فراموش کنیم.

- فراموش کنیم؟

- جایی که خانواده افشار هم نتونستند عضدی را متهم کنند تو با دست خالی چه کاری از دستت برمی آد؟

- برای اینکه اونا مطمئن نبودند عضدی به قتل رسونده، چون که جسدی کشف نشده، اما ما که به اصل ماجرا اگاهیم.

- بله اما مدرک نداریم. جسد را هم نتونستیم کشف کنیم.

- نظر شما با مشاوره با یه قاضی چیه؟

سردبیر مدتی در اتاق قدم می زند و ان گاه پاسخ می دهد:

- با این که می دونم بی نتیجه است ولی حاضرم فرد مورد اعتمادی بهت معرفی کنم. اما مطمئن باش اونم نیم تونه کمکی بهمون بکنه.

در همین هنگام یکی از همکاران وارد اتاق سردبیر شد و خطاب به صابر می گوید:

- صابر تلفن تو رو می خواد.

- اومدم.

مرد بیرون می رود صابر برمی خیزد و به سردبیر می گوید:

- بعد می بینمتون.

سردبیر سرش را تکان می دهد و در سکوت به نقطه ای خیره می ماند. صابر بیرون رفته و وارد دفتر خود می شود و گوشی را برمی دارد:

- بله؟

او با دقت به سخنان مخاطب خاص او گوش داده سپس مطالبی را یادداشت می کند. ان گاه گوشی را می گذارد و شتابان به اتاق سردبیر می رود. چهره اش شادمان و خرسند استو سردبیر می گوید:

- فکر نمی کردم به این زودی برگردی.

- مثل اینکه شانس بهمون رو کرده.

- چطور؟ چیزی شده؟

- آقای سردبیر اجازه می دین یکی دو ساعت از ماشین شما استفاده کنم؟

- خب اگه قول بدی زود برگردی و درست رانندگی کنی اشکالی نداره؟ ببینم چیزی شده؟

- فکر می کنم سرنخی پیدا کرده باشم. من عجله دارم بعدا براتون توضیح میدم.

- باشه بیا اینم سوییچ، ولی قبل از ساعت چهار اینجا باش.

- مطمئن باشید. خداحافظ و ممنونم

صابر سوییچ را برداشته و شتابان از در بیرون می رود.در خیابان ها با سرعت اتومبیل می راند و به تدریج هب نقاط جنوبی شهر نزدیک می شود. به محله ای می رسد که خانه های ان قدیمی و اکثراً مخروبه و فقیرنشین است. نگاهی به ادرسی که دارد می اندازد و خانه مورد نظر را می یابد.

مقابل در منزل پارک کرده و پیاده می شود. اتومبیل را قفل کرده و اطراف ان را می نگرد، سپس در خانه را به صدا در می اورد. لحظاتی بعد او در اتاق، کنار پیرمردی نشسته است. پیرمرد زندگی فقیرانه ای دارد و بسیار نحیف و رنجور به نظر می رسد. وی به شرح ووقایع گذشته می پردازد و می گوید:

- من 15 ساله واسه عضدی خدمت کردم. در واقع خونه زاد بودم و نزدیک به ارباب. اونا وقتا عضدی مثل حالا این همه کبکبه و دبدبه نداشت. ادم عیاش و خوش گذرونی بود. هر وقت تو قمار مبلغ زیادی از دست می داد من رو می فرستاد پیش افشار که ازش مقداری پول بگیرم. افشار ادم دست و دلبازی بود اما همیشه جانب احتیاط را رعایت می کرد و در ازای گرفتن مدرک، پول خرج می کرد. من مدارک امضا شده عضدی رو تحویلش می دادم و پول می گرفتم.

بعدها عضدی با خواهر افشار ازدواج کرد. خدا رحمتش کنه خانم رو زن نازنینی بود. عضدی خیلی ناراحتش می کرد و همیشه با هم بگو و مگو داشتند. حتی اقا کتکش هم می زد. من چند بار خانم را از پشت پنجره می دیدم که داره گریه می کنه و اشک می ریزه اما کاری از دست من ساخته نبود. او خیلی به شوهرش علاقه داشت هرگز از اختلاف بین خودش و شوهرش به برادرش چیزی نمی گفت. خدابیامرز وقتی که مرد من خیلی ناراحت شدم و اشک ریختم.

- من شنیدم که خانم افشار به مرگ طبیعی نمرده. شما در این باره چی می دونی؟

- والله چی بگم. الله و اعلم! فقط خدا که اون بالاست ناظر اعمال بشره، خانم افشار قبل از مرگش اظهار کسالت می کرد. دکتر اغلب به دیدن خانم می اومد و براش دارو می اورد. وقتی خانم فوت کرد هیچ کس فکر نمی کرد که خانم به مرگ غیرطبیعی یا مشکوک از دنیا رفته باشه.

- طبیب علت مرگ رو چی تشخیص داد؟؟

- سکته! اما من فکر می کنم خانم بیچاره از غصه دق کرد. بعدها که عضدی با همسر دومش ازدواج کرد من جسته و گریخته چیزهایی مشکوک شنیدم. یه شب شاهد درگیری زن و شوهر بودم و از پشت در با گوش های خودم شنیدم که خانم، عضدی رو تهدید می کرد که جریان رو به پلیس خبر بده. خانم فریاد می کشید و می گفت تو همسر اولتو مسموم کردی و اونو از بین بردی و ..چیزایی از این قبیل.

- عکس العمل عضدی چی بود؟

- عضدی معمولا خونسرد بود و جواب همسرش رو نمی داد وقتی هم عصبانی می شد اونو به شدت کتک می زد. حتی یه بار اگه من به داد خانم نمی رسیدم عضدی داشت خفه اش می رد. یه روز خانم به من گفت عبدالله اخرش این مرد منو هم مثل زن اولش سر به نیست می کنه . اون در عرض چندماه ذره ذره زنشو مسموم کرده و اخرش باعث مرگش شد و اخرش می خواد منو هم از سر راهش برداره.

خانم خیلی می ترسید و همش فکر می کرد مسموم شده ولی من دلداریش می دادم که دچار بدبینی شده. بهش می گفتم اگه اقا همسر اولش رو مسموم کرده بود دکترا حتما اینو می فهمیدند اما اون می گفت عضدی دکتر رو هم با پول خریده تا دهنش بسته بمونه و حالا می خواد منو مسموم کنه. ولی خانم برخلاف تصور و توهماتش در اثر یک حادثه رانندگی که گویا ترمز ماشین بریده بود از دنیا رفت.

- در مورد اون شبی که عضدی خونه افشار مهمون بود یعنی اخرین شبی که افشار دیده شد چی خاطرتون هست؟

پیرمرد مکثی کرد و دستی به محاسن خود کشید و در حالی که زیر لب استغفار می کرد می گوید:

- خدا همه ما رو ببخشه و از سر تقصیراتمون بگذره. عصر همون روز که برا اقا چایی می بردم از پشت در شنیدم که اقا به راننده اش می گفت همین امشب باید کار رو تموم کنیم. و راننده اش جواب داد که مطمئن باشید من ترتیبش رو می دم. گویا اون شب قرار بود که افشار کلیه مدارک اقا رو تحویل بده و طلب هاشو وصول کنه. ساعت هشت شب یه آژانس افشار رو دم در پیاده کرد.

- آژانس؟ افشار اتومبیل شخصی نداشت؟

- چرا اما اعصاب رانندگی کردن نداشت. مدتها بود که از ماشینش استفاده نمی کرد، حتی راننده اش رو جواب کرده بودو بیشتر از آژانس استفاده می کرد. خودم اون شب در رو برای افشار باز کردم.

دم در کمی با من خوش و بش کرد و حالم رو پرسید. اون اغلب نسبت به زیر دستاش مهربون بود. اونو به داخل ساختمون راهنمایی کردم و رفتم دنبال کارم. گاهی وقتا می اومدم براشون چایی یا اب میوه می اوردم. حتی میز شام رو هم خودم چیدم.

بعد از شام عضدی بهم گفت که دیگه کاری با هام نداره و می تونم برم بخوابم. منم به اتاق خودم که گوشه حیاط بود رفتم. اون روزا زن خدابیامرزمم سخت مریض بود و دخترم ازش مراقبت می کرد. من می دونستم که عضدی و راننده اش قصد سربه نیست کردن افشار رو دارن، حتی وقتی در رو برای افشار باز کردم قصد کردم بهش بگم ولی خب راستش رو بخواید ترسیدم. عضدی ارباب من بود و من نوکرش. می دونستم ادم کینه ای و انتقام جوییه. به همین خاطر خودم رو وارد جریان نکردم اما تا نصفه شب دلم شور می زد و نگران بودم. زن و دخترم خواب بودن اما من تو تاریکی نشسته بودم و ساختمان رو زیرنظر داشتم. یه دفعه دیدم کمالی ، راننده عضدی اومد بیرون و رفت به طرف حیاط و بیل و کلنگ رو برداشت و اروم بی سر و صدا اونا رو تو صندوق عقب ماشین گذاشت و دوباره رفت داخل ساختمون. حدود ساعت یک نصفه شب که کمالی ماشین رو روشن کرد و عضدی به همراه افشار اومدن بیرون و سوار ماشین شدن و ماشین از خونه بیرون رفت. من همش فکر می کردم عضدی قصد داره افشار رو تو خونه از بین ببره اما وقتی دیدم دو نفری شنگول و سرحال سوار ماشین شدن و با هم گفت و گو کردند خیالم راحت شد و فکر کردم ماجرا به خوبی و خوشی فیصله پیدا کرده و همه چیز حل شده.

پیرمرد سکوت می کند و صابر می پرسد:

- اونا کی برگشتن؟

- وقتی اونا رفتن منم با خیال اسوده رفتم و خوابیدم. اما ساعت چهار صبح بود که با سر و صدای باز کردن در و اومدن ماشین به داخل حیاط بیدار شدم. از پنجره نگاه کردم دیدم عضدی رفت داخل ساختمون. منم دوباره گرفتم خوابیدم.

- شما کی متوجه شدی که افشار گم و گور شده؟

- یک هفته بعد شنیدم که اقا رو برای استنطاق به دادگاه خواستن. گویا زن افشار از عضدی شکایت کرده بود که شوهرش رو بی سر و صدا از بین برده ولی هیچ کس مدرکی بر علیه عضدی نداشت و هیچ نشونه ای هم از افشار به دست نیومد.

- شما چی؟ شما ماجرای اون شب رو به پلیس گزارش نکردی؟

پیرمرد پوزخند می زند و جواب می دهد:

- اقا سری که درد نمی کنه چرا دستمال ببندم؟ من که چیزی ندیدم. همش حدس و گمان بود. تازه کی به حرف من توجه می کرد؟ از اون گذشته، من تو خونه عضدی نون و نمک خورده بودم اگه لب تر می کردم زن و بچه ام هم به سرنوشت افشار گرفتار می شدن.

- ولی حالا چی؟ حالا شما داری این موضوع رو برای من تعریف می کنی.

- الان فرق می کنه. اون روزا تو خونه عضدی کار می کردم. بعدشم زیاد مطمئن نبودم گم شدن افشار زیر سر عضدی باشه ولی یکی دو سال بعد که آبها از آسیاب افتاد و آقا با راننده اش راجع به اون شب صحبت می کردند فهمیدم که اونا افشار رو به قتل رسوندن. تازه اون موقع هم از ترس جونم نتونستم حرفی بزنم.

- حالا چی؟ حالا حاضری این حرف ها رو تو دادگاه بزنی؟

- من الان پام لبه گوره، هفت هشت ساله که این موضوع رو وجدانم سنگینی می کنه،اگه بدونم که با حرفام حق به حق دار می رسه حاضرم هر جایی که بشه حرف دلم رو بزنم. نمی خوام اخر عمری با وجدان ناراحت از دنیا برم.

صابر نگاهی به ساعتش انداخته و در جا نیم خیز می شود:

- ممنونم که به من اعتماد کردی. من باید رفع زحمت کنم اما بازم بهت سر می زنم. ممکنه دادگاه بخواد حرفای شما رو بشنوه.

- من در خدمت شما هستم.

صابر برمی خیزد و با پیرمرد از اتاق بیرون می رود. از خانه وی که خارج می شود. با سرعت خود را به دفتر روزنامه می رساند تا اطلاعات به دست امده را به گوش سردبیر برساند. و در حالی که سیگار دود می ند به نقطه ای خیره می شود. صابر اهی می کشد و در خاتمه می افزاید:

- خلاصه این بود مطالبی که من از پیرمرد شنیدم.

- متاسفانه پیرمرد هم چیزی رو به عینه مشاهده نکرده. نه صحنه قتل و نه محل درگیری و دفن جسد رو. بازم حدس و احتمالات....

- من زیاد مایوس نیستم. هر چی جلوتر می ریم سرنخ های بیشتری دستمون می یاد.

- این سرنخ هایی که تو دنبالشون هستی هیچ کدومش واسه قاضی دلیل و مدرک نمی شه. تا اینجای بازی هنوز عضدی فاتح است و ما مغلوب

- ما باید از خانواده افشار بخوایم که دوباره پرونده رو به جریان بندازن. خوشبختانه دو سال فرصت داریم تا پرونده شامل مرور زمان بشه پس باید تلاش خودمونو بکنیم.

- تو می خوای تو دادگاه چه افرادی رو به عنوان گواه معرفی کنی؟

- اون خانم و عبدالله مستخدم سابق عضدی. شاید تا روز دادرسی گشایشی تو کارها حاصل بشه.

- من مثل تو خوشبین نیستم. وقتی شواهد کافی وجود نداره همه این چیزا بی معنیه. به هر حال من باید با ورثه افشار مشورت کنم. باید ببینم اونا اصلا راضی هستند بر سر این موضوع جنجال راه بیفته یا نه.

صابر بلند می شود تا نزدیک در می رود و می گوید:

- پس تا دیرنشده اقدام کنین.

صابر خارج می شود. سر دبیر لحظاتی فکر می کند. سپس گوشی را برمی دارد و شماره ای را می گیرد...صبح بکی از روزها، راس ساعت هشت و سی دقیقه صابر از اداره روزنامه برای ریحانه زنگ می زند. دستش را طوری روی گوشی قرار داده که صدایش به گوش کسی نرسد.

- صبح دوشنبه محاکمه عضدی شروع میشه. البته جلسه غیرعلنی برگزار می شه.

- ما چند درصد شانس موفقیت داریم؟

- با خداست. همه چیز بستگی به لطف پروردگار و نظر قاضی داره که از چه بعدی به قضیه نگاه کنه. ضمناً وجود شما هم در جلسه الزامیه.

- سعی می کنم به هر طریقی که شده خودمو به اونجا برسونم.

- تو خونه که مشکلی ندارین؟

- خوشبختانه تا این لحظه کسی در جریان اقدامات ما قرار نگرفته. اونا ظاهرا قضیه رو فراموش کردن، منو به حال خودم گذاشتن.

- تا روشن شدن قضیه موضوع باید مسکوت بمونه. به هر حال من صبح دوشنبه خودم شخصاً میام دنبالتون. شماکه نگران نیستین؟

- چرا، یه کمی.

- صبور باشین. سعی کنین به اعصابتون مسلط باشید. من مراقب اوضاع هستم.

- متشکرم. سعی می کنم به توصیه تون عمل کنم.

- منم متشکرم. فعلا خداحافظ

- خدانگهدارتون.

صابر پس از گذاشتن گوشی، از پشت میز بلند می شود. در حال عبور از اتاق به فرح برخورد می کند.

- سلام خسته نباشی.

- سلام آقا ابر، کم پیدایی؟!

- سخت گرفتار تهیه گزارش هستم. چه خبر؟

- هیچی مثل همیشه. توچی؟

صابر لبخندی می زند و در جوابش می گوید:

- هی یه خبرایی هست؟

- مثلاً؟

- بعداً می فهمی

- امروز چقدر مرموز شدی!

- تصمیم دارم به زودی ازدواج کنم.

- خب تبریک می گم، این که دیگه رمز و راز نمی خواد!

- و شما خانم محترم باید بهم کمک کنی و واسطه بشی.

- من؟ چرا من؟!

صابر می خندد و با لحن مخصوص می گوید:

- اگه کمی فکر کنی جوابش رو پیدا می کنی.

. پس از ادای این سخن دور می شود. فرح حیرت زده بر جای می ماند و لحظاتی فکر می کند تا شاید منظور او را دریابد اما وقتی به نتیجه نمی رسد شانه هایش را بالا می اندازد و به دنبال کار خود می رود.

بح روز دوشنبه دادگاه عضدی با حضور خانواده افشار و وکیلشان، وکیل عضدی و خود عضدی، راننده اش، صابر و ریحانه و عبدالله مستخدم سابق عضدی و قاضی اغاز می شود. عضدی برای دفاع از خود در برابر میز قاضی می ایستد و می گوید:

- آقای دادستان در حیرتم که چرا باید وقت ارزشمند خودتون صرف گوش دادن به سخنان سراسر کذب و افتراها نامربوط این افراد مجهول الهویه بکنین؟ من ادم نیک نام و خوش سابقه ای هستم و تحت هیچ شرایطی نمی تونم چنین اتهامات ننگین و شرم اوری رو تحمل کنم. کاملا واضح و اشاره این خانم رو(اشاره به ریحانه) به طریقی تطمیع کردن تا بر علیه من شهادت دروغ بدن، و عبدالله پیشخدمت سابق من هم در اثر هولت سن دچار اختلال حواس و جنون شده و اکاذیبی به زبون میاره که باور کردنش از عقل سلیم به دوره. خصوصا اظهارات مضحک و خنده آور این خانم اینا در نهایت بی شرمی و رذالت قصد دارن حسن شهرت و اعتبار اجتماعی منو مخدوش کنن. اقای دادستان من تسلیم قانون هستم. اگه مدارکی علیه من وجود داشته باشه و به ثبوت برسه که در جریان مفقود یا به قتل رسیدن احتمالی اقای افشار نقشی داشته ام حاضرم طبق موازین قانونی با من رفتار بشه در غیر این صورت علیه این افراد معلوم الحال تقاضای اعاده حیثیت دارم.

عضدی سرجایش نشست و نجوا کنان با وکیلش صحبت می کند. قاضی در خاتمه جلسه که سه ساعت به طول می انجامد، جهت تشکیل دادرسی بعدی، تاریخی را مشخص می کند و به عضدی و سایرین اعلام می دارد. عضدی اولین فردی است که به همراه وکیلش دادگاه را ترک می کند و راننده اش نیز در پی انها روان است.

چند روزی از این جریان می گذرد. ظهر یکی از رویها که کارکنان اداره و رونامه سرگرم کارهای خود هستند، درِ دفتر باز می شود و صابر نگران و پریشان وارد می شود. بدون لحظه ای درنگ مستقیم به اتاق سردبیر می رود.

- سلام.

سردبیر متعجبانه نگاهش می کند.

- سلام چیزی شده؟ خیلی پریشانی!

صابر خود را روی صندلی می اندازد و صورتش را لای دستهایش پنهان می کند و با اندوه می گوید:

- دیگه بدتر از این نمیشه.

سکوت می کند . سردبیر به او خیره می شود. پس از مکثی طولانی می افزاید:

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل پنجم

ریحانه گوشی را می گذارد و به جانب نادر برمی گردد.

- مامان عذرخواهی کرد که نتونست باهات حرف بزنه.

- مگه شما خانمها به ادم مجال حرف زدن می دید؟ حالشون چطور بود؟

- همه شون خوب بودن.

فرح با سینی چای وارد می شود. سینی را روی زمین می گذارد و می گوید:

- خب ریحانه جون چشمت روشن،اینم از مامان خانمت. حالا بیا و چایی تو بخور.

ریحانه تبسم کنان به جانب انها رفته و کنارشان می نشیند. روز بعد ریحانه در حالی از تاب فروشی خارج می شود که چند جلد کتاب خریداری کرده است. در حاشیه خیابان می ایستد و پس از دقایقی سوار تاکسی می شود. چند خیابان را که طی می کند به موسسه اطلاعات می رسد. وقتی از تاکسی پیاده می شود ناظر و شاهد تظاهرات عده ای از مردم انقلابی است که در خیابان به طور منظم راه رفته و شعار مرگ بر شاه می دهند.

ریحانه بی درنگ وارد موسسه می شود . از سالن عبور کرده و مستقیما وارد اتاقی می شود که فرح و نادر انجا مشغول کار هستند.

- سلام بچه ها خسته نباشید.

فرح سرش را بالا می گیرد و با دیدن او از پشت میز برمی خیزد و می گوید:

- سلام تو کجا؟ اینجا کجا؟

- رسون پرسون اینجا رو پیدا کردم.

نادر تبسم می کند و می گوید

- پس بالاخره تصمیم گرفتی از چار دیواری بیای بیرون.

ریحانه می خندد. روی یکی از صندلی می نشیند و نگاهی به اطراف می اندازد و می گوید:

- خیلی دلم می خواست محل کارتون رو از نزیک ببینم.

- پس کنجکاوی تو رو به اینجا کشوند.

- رفته بودم خرید.

- خب چی خریدی؟

- چند جلد کتاب، راستی مزاحمتون که نیستم.

- نه چه مزاحمتی، چایی می خوری؟

- نه متشکرم.هوا خیلی گرمه. چای حرارت بدن رو زیاد می کنه.

نادر نوشته هایش را برمی دارد و بلند می شود.

- تا شماها گپ بزنین من می رم و زود برمی گرددم.

نادر از دفتر خارج می شود. فرح ورق کاغذی را که در دست دارد به طرف ریحانه می گیرد و می گوید:

- این ترجمه ای از کارمه. ببین چطوره؟

ریحانه دقایقی را مطالعه می کند و می گوید:

- خیلی جالبه. همیشه از طرفداران مقاله های پزشکی هستم. حالا اینو چیکارش می کنی؟

- اول می ره ویراستاری و بعد حروف چینی و چاپ.

ریحانه مقاله را به دست او می دهد و می پرسد:

- شغل جالبیه مگه نه؟

- اره، البته اگه دردسرش رو نادیده بگیری.

نادر وارد اتاق می شود. چهره اش درهم رفته و پکر به نظر می رسد. فرح می پرسد:

- چی شد؟

- هیچی باید عوضش کنمو

- ایراد گرفتن؟

- اره. مهم نیست. بعد ترتیبش رو می دم. خب ریحانه دیگه تعریف کن.

- والله چی بگم؟ خبرا که دست شماست!

نادر نگاهی به ساعتش می اندازد. مقاله را روی میز می گذارد و می گوید:

- بچه ها وقت نهاره، من که خیلی گرسنه هستم. بهتره بریم بیرون و یه چیزی بخوریم.

- آره منم گرسنه هستم. ریحانه تو چی؟

- نه زیاد ولی خب دعوتتونو رد نمی کنم.

- بد نیست یه روزم از رستوران فقرا دیدن کنی.

هر سه می خندند و عازم رفتن می شوند. در رستوران جایی برای نشستن یافته و پس از سفارش غذا مشغول صرف نهار می شوند. ریحانه چند قاشق می خورد و می گوید:

- غذایش بد نیست.

نادر جواب می دهد:

- اکثر بروبچه های روزنامه ناهارشون رو اینجا می خورن. هم نسبت به جاهای دیگه ارزونتره و هم نزدیک خودمونه.

در همین لحظه پسر جوانی از کنار میز انها عبور کرده و به نادر و فرح سلام می کند. نادر از جا برمیخیزد و با او دست می دهد:

- صابرجان بفرمایید.

- متشکرم مزاحم نمی شم.

- بیا بشن پسر تعارف نکن.

صابر روی یکی از صندلی کنار نادر می نشیند و فرح می گوید:

- اقا صابر این روزا کمتر می بینمت.

صابر با اندکی بی حوصلگی و به طنز پاسخ می دهد:

- دنبال نخود سیاه هستم، یکی مل شما پشت میز می شینه و هی مقاله های خارجی به خورد مردم می ده، یکی مثل من باید تو خیابونا دنبال گزارش سگ دو بزنه و عرق مفت بریزه!

- عوضش با چارتا ادم حسابی برخورد می کنی و دلت وا می شه. ما که دور و برمون ادم حسابی نمی بینیم.

فرح رو به صابر کرده و می گوید:

- به دل نگیر، مقاله اش رو رد کردند دلخوره.

صابر به شوخی می گوید:

- اقا نادر من حاضرم جامو باهات عوض کنم.

- هر کی نکنه!

صابر با صدای بلند می خندد و یک باره نگاهش را به ریحانه می دوزد. فرح که متوجه نگاه او می شود لبخند می زند و خطاب به ریحانه می گوید:

- راستش معرفی نکردم. ایشون که اقا صابر همکار محترم ما، ایشون هم خانم خردمند خواهرشوهر عزیز بنده.

- خوشوقتم خانم.

- منم همین طور اقا صابر.

نادر خطاب به صابر می پرسد:

- یه فنجون قهوه می خوری؟

- نه متشکرم باید برم دفتر.

از جا برمی خیزد و نادر می گوید:

- پس تو تحریریه می بینمت.

- منتظرت هستم. خب خانمها با اجازه تون. خدانگهدار و روز خوش.

فرح و ریحانه هم به نوبه خود از او خداحافظی می کند و صابر دور می شود. نادر با چشم او را دنبال می کند و می گوید:

- بهتره ما هم راه بیفتیم ، خب خانمها موافقن؟

- اره داداش ولی من همین جا ازتون خداحافظی می کنم.

- می خوای برگردی خونه؟

- اره کمی به کارام می رسم.

- می خوای برسونمت؟

- نه ممنون. مطمئن باش راه رو گم نمی کنم.

فرح نگاهی به ساعت مچی خود می اندازد و می گوید:

- اگه بمونی تا یکی دو ساعت دیگه با هم برمی گردیم خونه.

- نه دیگه بهتره برم. از بح خیلی پیاده روی کردم. پاهام دیگه جون ندارن. ضمنا از ناهارتونم متشکرم.

خانمها از رستوران بیرون می روند و نادر پس از پرداختن صورت حساب به انها ملحق می شود و از ریحانه می پرسد:

- پس با ما نمیای؟

- نه ممنونم.

- لااقل بذار برات تاکسی بگیرم.

- خودم می تونم این کار رو بکنم داداش، ناسلامتی دیگه بزرگ شدم. بهتره شماها هم برین نمی خوام دیرتون بشه.

ریحانه با انها خداحافظی کرده و به راه می افتد. فرح و نادر هم به سمت ساختمان روزنامه حرکت می کنند. ریحانه تاکسی می گیرد و نیم ساعت بعد نزدیک منزل پیاده می شود. کرایه اش را حساب می کند و تاکسی دور می شود. چادرش را مرتب کرده و چند قدم تا منزل را پیاده طی می کند. کنار منزل می ایستد، کلید را از کیفش بیرون اورده و در را می گشاید و وارد می شود.

به مجرد این که ریحانه وارد حیاط می شود یک باره خود را در بیابانی خلوت و دور افتاده می بیند. پیرامون او تا انجا که چشم کار می کند بیابان خشک و بی اب و علف است. در مقابلش اتومبیلی شیک و خارجی پارک شده است. سه مرد کنار اتومبیل ایستاده اند. و در حال گفت و گو هستند. ریحانه صدای انها را نمی شوند اما چهره انان را به وضوح می بیند. دو مرد، ظاهری اراسته دارند و مرد سوم اندامی فربه و هیکل درشتی دارد. ریحانه به انها نزدیک می شود. هیچ کدام از انها حضور وی را احساس نمی کنند.

ناگهان مرد قوی هیکل از صندوق عقب میله ای اهنی خارج کرده و از ....

پشت چند ضربه ای به سر و گردن یکی از مردان وارد می اورد. مرد روی زمین در می غلتد و از حال می رود. ریحانه کاملا مقابل انهاست و همه چیز را به خوبی رویت می کند. قاتل لحظاتی بعد گودالی حفر می کند و جنازه مقتول را درون ان انداخته و گودال را با خاک می پوشاند.

در تمام این مدت مرد دیگر که گویا سمت ارباب او را دارد نهایت خونسردی گوشه ای به نظاره ایستاده و پیپ خود را دود می کند. قاتل میله را در صندوق عقب نهاده، در اتومبیل را برای مرد می گشاید. مرد درون اتومبیل می نشیند و قاتل بعد از مرتب کردن لباس هایش پشت فرمان قرار گرفته، اتومبیل را به حرکت درمی اورد و دور می شود. ریحانه چنان وحشت زده است که زبانش بند می اید . ناگهان ترس و وحشت بر وجودش مستولی می شود و در بیابان بنای دویدن می گذارد...

صدای زنگ تلفن ریحانه را به خود می اورد. نگاهی به اطراف می اندازد و خود را درون اتاق می بیند. هیچ به خاطر ندارد که از حیاط چگونه گذشته و وارد ساختمان شده است. پیشاپیش عرق کرده و رنگش پریده است. صدای ممتد زنگ تلفن همچنان ادامه دارد. ریحانه به قدری وحشت زده است که برای برداشتن گوشی هیچ اقدامی نمی کند. دقایقی بعد صدای تلفن قطع می شود. او به طرف دستشویی رفته و آبی به صورت خود می زند و در اینه به چهره رنگ پریده خود می نگرد.

دو شب بعد، همگی سر سفره شام نشسته اند و مشغول صرف غذا هستند. ریحانه چهره گرفته ای دارد و با بی میلی غذا می خورد. رادیو روشن است و اخبار پخش می شود. در همین اثنا گوینده اخبار اعلام می دارد که یک هواپیمای مسافربری انگلیسی با صد و بیست و شش سرنشین که از لندن عازم جامائیکا بود بر فراز اقیانوس اطلس دچار نقص فنی و اتش سوزی گشته و بدون این که موفق به فرود گردد در ابهای اقیانوس سقوط می کند و کلیه خدمه و سرنشینان هواپیما از بین می روند.

فرح و ریحانه نگاه حیرت زده ای بینشان رد و بدل می شود. ریحانه پس از استماع خبر غذایش را نیکه کارها رها کرده و به اتاق خود می رود. فرح حیران و شگفت زده به نادر می نگرد و نادر می پرسد:

- چیزی شده؟

- نمی دونم. سر درنمیارم.

- موضوع چیه؟

- ممکنه بهم بخندی ولی اون روز جمعه یادته که من و تو ریحانه رفته بودیم پارک جنگلی؟

نادر قاشقی غذا به دهان می گذارد و جواب می دهد:

- اره چطور مگه؟

- اون روز وقتی من و ریحانه رفتیم کمی قدم بزنیم اون این صحنه رو پیشگویی کرده بود.

- کدوم صحنه؟

- همین جریان سقوط هواپیما، مگه به اخبار گوش نمی دادی؟

- چرا شنیدم، خب که چی؟

- منظورت چیه که می گی خبکه چی؟

- تو می خوای چی بگی؟

- گفتم که.. ریحانه این جریانو تو رویا دیده بود.

نادر جرعه ای اب می نوشد و می گوید:

- خانم مثل اینکه شما هم خیالاتی شدی! پیشگویی چیه؟ رویا و الهام چه معنی داره؟ این که موضوع بدیعی نیست، در هفته یکی دو مورد سانحه هوایی تو هر مملکتی رخ می ده.

- ولی ریحانه عین این صحنه رو مو به مو و با تمام جزییاتش برام شرح داده بود. اونم دو هفته قبل از وقوع حادثه. به نظر تو عجیب نیست؟

- ممکنه خوب بعضی چیزها به بعضی ادمها الهام بشه. ریحانه هم جز یکی از همین ادم هاست.

- باید قضیه جدی تر از این حرفها باشه.

- گیریم که اینطور باشه. از دست من و تو چه کاری ساخته است؟

فرح شانه هایش را بالا می اندازد و جواب می دهد:

- نمی دونم والله، پدیده عجیبیه!

در یکی از روزها که ریحانه در خانه تنهاست وبرای مادرش نامه می نویسد. ناگهان افکار دیگری به مغزش هجوم می اورد و دستش از نوشتن باز می ماند. بار دیگر صحنه ان قتل مرموز در مقابل دیدگان وحشت زده اش ظاهر می شود. قلم را رها کرده و از جا برمی خیزد. هراسان در اتاق قدم می زند و با خود می گوید:

- خدایا چکار کنم؟ چطور می تونم از این کابوس لعنتی خوددم را رها کنم؟ این افکار جهنمی چرا دست از سرم برنمی داره؟ دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم. دارم کم کم مشاعرم رو از دست می دم.

بار دیگر می نشیند و نامه را به کناری نهاده و قلم و کاغذ در دست می گیرد و چهره هر سه مرد را تا انجا که حافظه اش یاری می کند با دقت و وسواس روی کاغذ ترسیم می کند. چهره ها کاملا واضح و اشکار است. نقاشی را در دست گرفته و لحظاتی به ان خیره می شود....

یک روز صبح ریانه خود را به دفتر روزنامه می رساند. فرح و نادر سرگرم کارهای خود بودند که او از راه می رسد. نادر که قرار است او را همراهی کند در حال اتمام مقاله اش است. ریحانه بی صبرانه می گوید:

- داداش عجله کن ممکنه دیر بشه.

نادر برمی خیزد و در حالی که دست نوشته ها را روی میز مرتب می کند می گوید:

- اومدم بابا چرا اینقدر عجله می کنی.

فرح نگاهش را به انها می دوزد و می گوید:

- وقتی کارتون تموم شد برگردین همین جا، می خوام ببینم چکار کردین.

نادر لبخندی زده و پاسخ می دهد:

- چیکار می خوایم بکنیم؟ یه کارت ورود به جلسه می گیریم و زود برمی گردیم.

ریحانه چادرش را مرتب کرده و می گوید:

- فکر نکنم زیاد طول بکشه، خب ما رفتیم دیگه خداحافظ.

- برین به سلامت.

ریحانه و نادر از دفتر روزنامه خارج می شوند و فرح به ادامه کار خود می پردازد. ساعتی بعد نادر به نرده های دانگشاه تکیه داده و سیگار دود می کند. زمانی که نگاهی به ساعتش می اندازد و صدای ریحانه را می شنود که به او نزدیک می شود. ریحانه با چهره خندان و پیروزمندانه ای می گوید:

- بالاخره گرفتم داداش

- خب مبارک باشه

- متشکرم، حسابی معطل شدی نه؟

- مهم نیست.

- وقتی که صبح می گفتم عجله کن به خاطر همین بود که زیاد معطل نشیم.

نادر نگاهی به ساعتش می اندازد و می گوید:

- زیادم دیر نشده، ساعت تازه یازده است.

- پس بریم سوار تاکسی بشیم که فرح منتظرمونه.

هر دو به ان سوی خیابان می روند. بی درنگ تاکسی گرفته و به سوی مقصد حرکت می کنند. ترافیک سنگینی بر سر تا سر خیابان حاکم است. و رفت و امد اتومبیل ها به کندی صورت می گیرد. نادر می گوید:

- پس با این حساب چهار روز دیگه کنکور شروع می شه.

- اره داداش. من که دل تو دلم نیست، از حالا باید لحظه شماری کنم.

- به قدری زود می گذره که اصلا متوجه گذشت زمان نمی شی.

نگاهی به اطرافش می اندازد و با بی حوصلگی می گوید:

- عجب ترافیکی، پیاده می رفتیم زودتر می رسیدیم.

ریحانه با گوشه چادرش خود را باد می زند و جواب می دهد:

- گرما هم آدمو کلافه می کنه.

- اره، به خصوص که ادم گرسنه هم باشه. تو چطور؟ گرسنه نیستی؟

- نه زیاد.

ریحانه از شیشه تاکسی نگاهی به اطراف می اندازد . اتومبیل بنز سیاه رنگی که دو سرنشین دارد و کنار انها ایستاده توجه او را به خود جلب می کند. مردی در عقب اتومبیل به صندلی تکیه داده و ظاهری اراسته و با تشخص دارد. ریحانه نگاه از او برمی گیرد و به نقاط دیگر می نگرد. تاکسی چند متر حرکت کرده سپس دوباره پشت انبوه اتومبیل ها توقف می کند. اتومبیل بنز بار دیگر کنار انها متوقف می شود. این بار وقتی ریحانه به چهره سرنشین اتومبیل می نگرد احساس می کند که سابق بر این وی را در جایی دیده است. چهره مرد برایش اشنا جلوه می کند. نادر غرولند کنان می گوید:

- این بر پدر این ترافیک لعنت.

ریحانه لبخندزنان جواب می دهد:

- به اعصابت مسلط باش. تو که باید به این وضع عادت کرده باشی.

- بی خودی وقتمون داره تلف میشه.

- اغلب مردم وقت تلف شده زیاد دارن ولی کی به این چیزا اهمیت می ده. جمله وقت طلاست فقط یه شعاره.

نادر از جیب خود ورق کاغذی بیرون اورده و با ان خود را باد می زند. ریحانه بار دیگر متوجه اتومبیل بنز می شود. این بار چهره راننده را زیر نظر می گذراند. چهره او در نظرش اشناست. هر چه به ذهن خود فشار می اورد نمی داند که ان دو مرد را کجا دیده است. دقایقی بعد نادر از گرما کلافه شده به سمت خواهرش برمی گردد و می گوید:

- موافقی کمی پیاده روی کنیم؟ با این وضعیت تا شب هم نمی رسیم.

- باشه من حرفی ندارم.

نادر خطاب به راننده می گوید:

- داداش می شه ما همین جا پیاده شیم.

- پیاده می شین؟

- اگه اشکالی نداره.

- نه چه اشکالی. بفرما

نادر اسکناس به طرف راننده گرفته و پیاده می شود. ریحانه هم پشت سر او پیاده می شود و در را می بندد. نادر می رود تا بقیه پولش را از راننده بگیرد. ریحانه نگاه دقیقی به راننده بنز می اندازد . مرد هم برای لحظه ای به او چشم می دوزد. یک باره بدن ریحانه مرتعش شده و رنگ از چهره اش می پرد. نادر می گوید:

- تا ماشینا حرکت نکردن بیا بریم پیاده رو.

ریحانه همچنان ایستاده و حیرت زده مرد را نگاه می کند. مرد از نگاه خیره او تعجب کرده و با بی اعتنایی رویش را برمی گرداند. نادر می پرسد:

- به چی زل زدی؟ چرا حرکت نمی کنی؟

ریحانه چند گام به طرف برادرش که در حال عبور از لابه لای اتومبیل هاست برمی دارد. برای لحظه ای درنگ کرده و به اتومبیل مزبور خیره می شود. اکنون به طور کامل یقین دارد که ان دو مرد را در کابوسهایش دیده است. اتومبیل ها چند متری حرکت می کنند و جلوتر می روند. نادر از همان فاصله با صدای بلند می پرسد:

- چی شده؟ پس چرا نمیای؟

ریحانه شتابان به جانب برادر می رود. گاه به او و گاه به بنز که اکنون مسافتی از وی دور شده می نگرد. نادر بار دیگر می پرسد:

- دنبال چی می گردی؟ چرا رنگت پریده؟ حتما گرما زده شدی.

- نادر من باید مطلبی رو بهت بگم. اون ماشین بنز رو می بینی؟

نادر به محلی که او اشاره می کند می نگرد و جواب می دهد:

- آره. خوب؟

- خواهش می کنم به حرفام دقت کن. نمی دونم چطوری بگم . من قبلا این دو نفر رو در حین ارتکاب به قتل دیدم.

نادر با تمسخر می خندد و می گوید:

- چه می گویی دختر.

- باور کن جدی می گم.

- یعنی تو قبلا با اینا برخورد داشتی؟

- برخورد که نه... من.. من اونا رو تو کابوسم دیدم. اونا مردی رو کشتن و جسدشو تو بیابون دفن کردند.

- مثل اینکه واقعا گرما زده شدی!

- نادر حرفامو باور کن.

- ببین ریحانه من به قدری خسته و گرسنه هستم که حال و حوصله شنیدن داستان و قصه را ندارم. بهتره عجله کنی/

- ولی حرفای من داستان و قصه نیست حقیقت محضه.

- تو رو خدا دست بردار.

- ببین نادر ممکنه تو حرفامو باور نداشته باشی ولی به خدا قسم تا به حال هر اتفاقی که تو عالم رویا بهم الهام شده در واقعیت رخ داده، تو نباید نسبت به گفته هام تردید داشته باشی.

نادر با بی حولگی دستش را تکان می دهد و می گوید:

- باشه. باشه. گیریم که حق با توئه. خب حالا می گی چی؟ اونا قاتل هستن؟ خب باشن، به من و تو چه ارتباطی داره؟

نادر چند قدم برمی دارد و از ریحانه دور می شود. ریحانه به دنبالش می رود و بانگ برمی دارد:

- نادر صبر کن.

نادر از سرعت قدم هایش می کاهد تا ریحانه به او برسد.

- نادر ما باید یه کاری کنیم.

- چیکار کنیم؟

- خواهش می کنم تا دیر نشده شماره ماشین رو یادداشت کن.

- که چی بشه؟

- ببین من وقت ندارم برات توضیح بدم.فقط خواهش می کنم هر کاری بهت میگم انجام بده.

نادر بی اعتنا به او راهش را می گیرد و می رود:

- بیا بریم دختر مثل اینکه زده به سرت.

ریحانه قلم و کاغذ را از کیفش درمی اورد و به سمت ماشین می رود و از پشت سر اتومبیل شماره را یادداشت می کند . سپس به دنبال نادر راه می افتد. چند گامی که برمی دارد به او می رسد. هر دو در سکوت راه می روند. نادر حسابی عصبانی به نظر می رسد. پس از عبور از چند کوچه، سکوت را می شکند و می گوید:

- بهتره تو برگردی بری خونه.

- نه می خوام با تو بیام دفتر روزنامه.

نادر می ایستد و به جانب او برمی گردد:

- ببین ریحانه اگه تو دنبال دردسر می گردی من حال و حوصله اش رو ندارم. بهتره هر چی شنیدی و دیدی همین جا فراموشش کنی. نمی خوام کسی از این ماجرا باخبر بشه. فهمیدی؟

- حتی فرح؟

- منظورم غریبه هاه بود.

ریحانه فقط سر تکان می دهد و باز هم به راه خود ادامه می دهد. لحظاتی بعد هر دو با اعابی داغون به اداره روزنامه می رسند. نادر پشت میزش می نشیند و اخم هایش را درهم می کند. ریحانه و فرح هم در گوشه ای سر در گوش هم نهاده اند و درباره ان موضوع بحث می کنند. فرح با دقت به سخنان ریحانه گوش می دهد و می پرسد:

- حالا تو مطمئنی اونا همون افرادی بودند که تو دیدی؟

- بله کاملا یقین دارم. بدون ذره ای تردید.

- ولی ما اونا رو نمی شناسیم. نمی تونیم به هیچ طریقی اثبات کنیم که اونا...شاید اصلا قتلی اتفاق نیافتاده باشه، می دونی چی می خوام بگم؟ تو معمولا چیزایی می بینی که قراره در اینده اتفاق بیفته نه در گذشته، مگه نه؟

- بله درسته ولی این قضیه فرق داره. من کابوس مربوط به قتل ها رو بارها و بارها تو ذهنم مرور کردم. حتی تصویری از چهره اونا کشیدم که الان خونه است و حاضرم اونو بهت نشون بدم. عجیب اینه که در لحظه وقوع حادثه، این افراد چند سالی جوون تر به نظر می رسیدند و این نشون می ده که قتل سابق بر این اتفاق افتاده.

- من در صحت گفته هات کمترین تردیدی ندارم. موضوع هواپیما بهم ثابت کرد که تو قادری اتفاقات رو قبل از وقوع اون ببینی، اما نکته مهم و ...

قابل بحث اینجاست که چطور می خوای این موضوع رو به اثبات برسونی؟

- اول باید به هر طریقی که شده اونا رو شناسایی کنم و بعد...

نادر که تا ان لحظه سکوت کرده بود مداخله می کند و با کنایه می گوید:

- بعد می ری و به پلیس می گی که بیان و دستگیرش کنن، درسته؟

ریحانه سر به زیر می اندازد و سکوت می کند. نادر برمی خیزد و با ناراحتی و خشم اتاق را ترک می کند. لحظاتی در سکوت سپری می شود. فرح شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید:

- والله نمی دونم چی بگم. به عقیده من صلاح نیست بیشتر از این خودتو وارد جریان کنی. تو باید خیلی چیزا رو در نظر بگیری. موقعیت خودتو، من و نادر و بقیه اعضا خانواده رو.

فرح نگاهی به ساعتش می اندازد. ریحانه بلند می شود و بدون ادای کلامی به جانب در می رود. فرح می پرسد:

- کجا می ری ریحانه؟

- نمی دونم می رم کمی قدم بزنم و فکر کنم.

- نمی خوای با ما نهار بخوری؟

- نه متشکرم. گرسنه نیستم.

- از حرفام که ناراحت نشدی؟

ریحانه نیشخندی می زند و جواب می دهد:

- نه به هیچ وجه.

سپس دردفتر را می گشاید و خارج می شود. چنان مغموم و افسرده است که دلش می خواهد گوشه ای بنشیند و ساعتی گریه کند تا از غم و غصه تخلیه شود. به مجرد این که از دفتر روزنامه بیرون می اید و قدم به خیابان می گذارد با ابر مواجه می شود که قصد وارد شدن به داخل موسسه را دارد. صابر به او مودبانه سلام می کند و رد می شود. ریحانه چند قدم دور شده، ناگهان توقف می کند. گویی فکری به ذهنش خطور کرده است. به جانب صابر برمی گردد و می گوید:

- اقا صابر عذر می خوام.

صابر توقف کرده و به سمت او می اید:

- خواهش می کنم امر بفرمایید.

- می بخشین می خواستم اگه امکان داره چند لحظه وقت شما رو بگیرم. اجازه می دین؟

- استدعا می کنم من در خدمت شما هستم.

- ممکنه قدم بزنیم؟ البته اگه مزاحم نباشم.

- تمنا می کنم. من وقتم در اختیار شماست.

هر دو در پیاده قدم می زنند. ریحانه ضمن گفت و گو با او از حوالی موسسه دور می شود. در همان لحظه نادر از پشت پنجره اداره روزنامه چشمش به او میافتد و حیرت زده دور شدن ان دو را می نگرد و عصبی و ناراحت است. نیم ساعت بعد ریحانه و ابر پشت میز رستورانی نشسته اند. ریحانه پس از شرح ما وقع می گوید:

- من حقیقتا دچار استیصال شدم. اصلا تکلیف خودم رو نمی فهمم. از یه طرف می خوام خودم رو از این ماجرا بکشم کنار، از طرفی می بینم یه وظیفه وجدانی انسانی رو دوشم سنگینی می کنه. چرا باید از بین این همه ادم من انتخاب بشم.

- این یه موهبت خداییه.

- اما برای من جز دردسر و بدختی ارمغان دیگری نداشته.

- من قلبا امیدوارم بتونم در این زمینه مفید و مثمر باشم و ازتون می خوام که رو کمکهای من حساب کنین.

- از لطف شما ممنونم. شاید من این حق رو نداشته باشم که شما رو درگیر مشکلات خودم بکنم. ولی وقتی با شما برخورد کردم یه حس غریب و ناشناخته بهم نهیب زد که شما می تونین مشکل گشا باشین.

- امیدوارم که اینطور باشه. حالا باید موضوعات رو نار هم قرار بدیم و اونا رو جمع بندی کنیم تا به نتیجه برسیم. اولین اقدام ما شناسایی این افراده، خوشبختانه سرنخ دست ماست و ما باید سرنخ رو بگیریم تا به تدریج به انتهای ماجرا نزدیک بشیم.

- منظور شما از سرنخ شماره اتومبیله؟

- بله کاملا. اول باید صاحب ماشین شناسایی بشه. من احتمال می دم صاحب ماشین همون مردیه که شما امروز دیدین. و باز احتمال می دم که باید شخص مهم و با نفوذی باشه به این دلیل که این گونه اتومبیل ها مختص افراد خاص جامعه هستن و احتمال سوم این که از زمان قتل باید مدت زیادی گذشته باشه چون شما در رویاتون اونارو از زان فعلی جوون تر دیدین. پس ما باید پس از شناسایی اونا دنبال مدارک و شواهد باشیم.

ریحانه از کیفش کاغذی را که شماره اتومبیل روی ان یادداشت شده بیرون می اورد و ان را به دست صابر می سپارد. صابر نگاهی به ان می اندازد و می گوید:

- از امروز سعی می کنم کارمو شروع کنم. شما رو مرحله به مرحله در جریان می ذارم.

- صمیمانه ازتون سپاسگزارم. شماره تلفن منزل برادرمو بهتون می دم که اگه ضرورت ایجاب کرد باهام تماس بگیرید. بهتره مواقعی تماس بگیرین که کسی منزل نباشه تا من بتونم راحتتر صحبت کنم.

- متشکرم. حتما.

ریحانه به نقطه ای خیره می شود و لبخنددی می زند. از چهره اش پیداست که به موقعیت خود ایمان دادر. ساعتی بعد ریحانه پس از ترک صابر سوار تاکسی شده و حوالی منزل پیاده می شود و به جانب خانه می رود. به محض اینکه در را می گشاید پاکتی را زیر پای خود مشاهد می کند. پاکت را برمی دارد و نگاهی به پشت ان می اندازد و تبسمی بر لبانش می نشیند. از حیاط عبور کرده و وارد منزل می شود. از هال گذشته، به طرف اتاق خود می رود. در را می گشاید، چادرش را برمی دارد. روی لبه تخت می نشیند و پاکت را می گشاید. نامه از راضیه است. ریحانه با دقت نامه را می خواند و سپس با چهره ای متبسم کنار پنجره می رود و به خیابان خیره می شود. عصر همان روز فرح و نادر در هال را گشوده و وارد می شوند. چهره هر دو ناراحت و برافروخته است. نادر کتش را بیرون اورده و همراه با کیفش گوشه ای می گذارد. فرح او را زیر نظر دارد و نگران است. نادر بدون هیچ حرفی به طرف اتاق ریحانه می رود. ضربه ای به در زده و ان را می گشاید. ریحانه که مشغول کشیدن طرحی است بلند می شود.

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل سوم

امیر داخل شده و در را می گشاید. راضیه و ریحانه وارد شده و سایرین هم با احتیاط وارد می شوند. ریحانه در هال بی توجه به سایر اتاقها عبور می کند. بقیه هم به دنبالش در حرکتند. تمام وسایل خانه با تزئیناتش برای ریحانه اشنا است. خردمند خطاب به همسرش می پرسد: - کجا داره می ره؟ پاک زده به سرش. همسر خردمند دستهایش را به سوی اسمان بلند کرده و می گوید: - خدایا خودت به خیر بگذرون. ریحانه مقابل همان اتاقی می ایستد که در خواب دیده بود. در را می گشاید و وارد می شود. پیرزن دقیقا به همان صورتی که او را در خواب دیده بود روی تخت افتاده و با صدای ضعیفی ناله می کند. ریحانه به او نزدیک می شود. راضیه با دیدگانی سرشار از حیرت و شگفتی زیر لب می گوید: - خدایا بارو کردنی نیست. ریحانه نبض پیرزن را می گیرد و می گوید: - هنوز زنده است باید عجله کنیم. همگی وارد اتاف می شوند و به این صحنه می نگرند. ریحانه به جانب پدر می آید. چشمان خردمند از شگفتی و بهت گرد شده است. ریحانه به پدر می گوید: - بابا او هنوز زنده است باید برسونیمش بیمارستان و گرنه ممکنه بمیره. پدر انگشت حیرت به دهان می گیرد و می گوید: - من کاملا گیج شدم. نمی دونم باید چیکار کنم. ما باید به پلیس خبر بدیم یا لااقل با اورژانس تماس بگیریم.. - ولی تا اون موقع خیلی دیر شده خودمون می بریمش بیمارستان. نباید وقت رو تلف کنیم. عمو به حرف درامده و اظهار می دارد: - شماها اینجا بمونید خودم می برمش. ریحانه شتاب زده می گوید: - منم با شما میام، کمک کنین ببریمش تو ماشین. راضیه و پدر و مادرش در همان منزل می مانند و ریحانه همراه عمو و زن عمو و امیر میروند که پیرزن را بلند کرده و داخل اتومبیل بگذارند. خردمند از همسرش می پرسد: - حالا تکلیف ما چیه؟ صلاح نیست در این مکان دیده بشیم. ممکنه یکی از ساکنین منزل سر برسه. عمو که در حال حرکت بود سر برمی گرداند و پاسخ می دهد: - به محض اینکه پیرزن رو رسوندم بیمارستان برمی گردم و شما رو از این خونه لعنتی می برم. - تا اون موقع ما همین جا بمونیم؟ - اگه کسی اومد و از شما توضیح خواست یه چیزی بهش بگین دیگع. عمو به دنبال بقیه از اتاق و سپس از ویلا خارج شد. پشت فرمان اتومبیل نشسته و امیر هم در کنارش قرار می گیرد. ریحانه و زن عمو و پیرزن بیمار در عقب اتومبیل می نشینند. اتومبیل به سرعت جاده را می شکافد و پیش می رود. ریحانه گاه به چهره بی روح پیرزن می نگرد و گاه چشم بر جاده دارد. زیر لب می گوید: - خدا کنه بتونیم به موقع برسیم. عمو که صدای او را شنید می گوید: - من سعی خودمو می کنم، دارم با اخرین سرعت رانندگی می کنم. فاصله زیادی با بیمارستان نداریم. در همان لحظه همسر خردمند در ویلا روی یکی از مبل ها نشسته و با نگرانی به شوهرش که در حال قدم زدن است نگاه می کند. راضیه در کنار مادر ایستاده و با تحیر به اشبا قیمتی سالن می نگرد . پدر می گوید: - هیچ سر درنمیارم، یکی بهم بگه موضوع از چه قراره؟ به خدا دارم دیونه می شم. نکنه دارم خواب می بینم. نکنه ریحانه قبلا به اینجا اومده باشه؟ نکنه پیرزن رو از قبل می شناخته؟ همسرش در پاسخش می گوید: - خودت می دونی که اینطور نیست. - اخه اصلا با عقل جور درنمیاد. پس اون از کجا می دونست تو این ویلا پیرزن تنهایی در حال مرگه؟ اون تموم سوراخ سمبه های اینجا وارد بوده، اگه کسی قبلا جایی نرفته باشه از کجا می تونه چشم بسته تموم خونه رو بلد باشه، نکنه دختر شما علم غیب داره و ما خبر نداریم! سپس به سمت راضیه می نگرد و طرز مشکوکی نگاهش می کند. - تو می دونی، من مطمئنم که تو یه چیزایی می دونی به ما بگو جریان چیه؟ مادر هم اضافه می کند: - شما دو تا خواهد نباید چیزی رو از ما پنهون کنید. راضیه سرش را تکان داده و با بی حوصلگی عنوان می کند: - باشه باشه بهتون می گم ولی اگه باور نکردین دیگه تقصیر من نیست. ریحانه مدت هاست که از حوادث و اتفاقات اینده اگاه می شه. اون حوادثی رو تو عالم رویا مشاهده می کنه که بعدها با همون اتفاقات تو واقعیت رخ می ده. فقط همین! خانم خردمند با سردرگمی می پرسد: - این یعنی چی؟ من که هیچی نفهمیدم! - بهتون که گفتم، هضمش کمی دشواره. به هر حال منم بیشتر از چیزی نمی دونم. پدر با نگرانی به اطراف می نگرد و می گوید: - اگر کسی از بستگان پیرزن همین حالا سر زده وارد بشه و ماها رو اینجا ببینه چی بهش بگیم؟ اگه پیرزن بمیره و پای پلیس به میان بیاد چه جوابی به اونا بدیم؟ بگیم دخترمون خواب نما شده که یه پیرزن تو این خونه داره می میره و ما هم بر اساس گفته های اون خودمون رو وارد ماجرا کردیم؟ لعنت به این شانس! کاش هرگز پامونو تو این منطقه نیم گذشاتیم. مثلا اومدیم یکی دو روز خوش باشیم و تفریح کنیم! ساعتی بعد در بیمارستان پرستارها پیرزن را به اتاق مخصوص مراقبتهای ویژه می برند. ریحانه و خانواده عمو همگی در راهرو قدم می زنند. عمو نگاهی به ساعت می اندازد و چون حوصله اش سر رفته می گوید: - بیا بریم دخترم ما کارمونو انجام دادیم از این به بعد وظیفه دکترهاست که مواظب پیرزن باشند. - عمو جان شما و زن عمو برین، من اینجا می مونم تا با دکترش صحبت کنم. - پدر و مادرت تو اون ویلا منتظرمون هستند. موندن تو چیزی رو حل نمی کنه. می تونی شب دوباره به پیرزن سر بزنی، خودم می یارمت بیمارستان، حتی می تونی تلفنی حالش رو بپرسیم ولی حالا دیگه باید بریم. ریحانه به ناچار می پذیرد و همراه ان ها راه می افتد. بعدازظهر همان روز هر دو خانواده در نقطه ای از پارک جنگلی مشغول صرف میوه و چای هستند. کمی بالاتر از انها رودخانه باریکی درگذر است. راضیه و ریحانه در حال شستن ظروف غذای ظهر در لب رودخانه هستند. راضیه با ناباوری می گوید: - چیز غریبیه. هیچ کس نمی تونه این جریان رو باور کنه. - تو چی؟ بالاخره باور کردی>؟ - چطور ممکنه ادم چیزی رو که با دو تا چشماش دیده باور نداشته باشه؟ ریحانه تبسم می کند و می گوید: - خوشحالم که بالاخره با من هم عقیده شدی. هیچ دوست ندارم که اطرفیانم فکر کنند که من مشاعرم رو از دست دادم. در همان لحظه که دو خواهر در حال مباحثه هستند، عمو سر در گوش همسرش می گذارد و با او نجواکنان سخن می گوید: - فکر کنم الان وقتش باشه. تو زن داداش رو سرگزم کنی تا منم برم و با داداش صحبت کنم. - می خوای راجع به خواستگاری صحبت کنی؟ - اره دیگه مگه همین رو نمی خواستی؟ - نه فکر کنم بهتره یه مدت دست نگه داریم. - چرا؟ تغییر عقیده دادی؟- با اتفاقی که امروز افتاد راستش رو بخوای کمی ترس برم داشته. به نظر تو موضوع کمی عجیب نیست؟ عو جهت تایید سر تکان می دهد و اظهار می دارد: - چرا منم حسابی جا خوردم. هر چی فکر می کنم عقلم قد نمی ده. الا نمی تونم صبح رو باور کنم. - من دلم نمی خواد اخر عمری با جادو جنبل سر کار داشته باشم. شوهرش حیرت زده نگاهش می کند و با تردید می پرسد: - یعنی می خوای بگی؟؟ - اره، غلط نکنم این دختره با خودش سحر و جادو داره، لابد واسه همینه که امیر کشته مرده خودش کرده. به دلم برات شده که این دختره قدم نحسی داره. شایدم با جن و پری در تماس باشه! خردمند که از دقایقی پیش زن و شوهر را زیر نظر دارد خطاب به انها می پرسد: - چی شده؟ چرا با هم در گوشی حرف می زنین؟ نکنه ما نامحرم هستیم. عمو یکباره به خود آمده می خندد و جواب می دهد: - نه چیز مهمی نیست. داشتم با عیال راجع به موضوعی مشورت می کردم. می دونی، اخه به ریحانه قول دادم که امشب اونو به بیمارستان ببرم تا از پیرزن عیادت کنه نمی دونم کار درستی کردم یا نه؟ نظر خودت چیه؟ خردمند مکثی کرده و با تردید پاسخ داد: - والا نمی دونم چی بگم؟ سپس رو به همسرش می کند و از وی می پرسد: - تو چی می گی خانم؟ - به نظر من بهتره اجازه بدی که بره. ضرری هم نداره. اصلا چطوره خودمون هم باهاش بریم و حال پیرزن رو بپرسیم. - نمی دونم، هر کاری خودتون صلاح می دونید بکنید. من ریش و قیچی رو می دم دست شماها. همسرش سر در گوش او نهاده و نجواکنان می گوید: - حتم دارم داشتن در مورد ریحانه صحبت می ردن. این موضوع اونا رو هم اندازه ما گیج کرده. می ترسم جریانو اونقدر بزرگ کنن که پیراهن عثمان بشه. - کاری نمی شه کرد خانم، بذار هر جور دلشون می خواد قضاوت کنن ما که نمی تونیم دهن کسی رو مهر و موم کنیم. این بار عمو من باب شوهی و مزاح می گوید: - حالا نوبت شما دو تا شد که در گوشی حرف بزنید. به جز امیر همگی خندیدند و او مات و مبهون به ریحانه که همراه راضیه در حال بازگشت بودند چشم دوخته و در گفت و گوها شرکت نمی کند....شب که می شود همگی به طرف بیمارستان حرکت می کنند. عمو اتومبیل را مقابل در پارک می کند و همراه ریحانه داخل بیمارستان می رود. امیر و خردمند طبق معمول جلو نشسته اند و راضیه و مادرش و زن عمو هم چشم به در دوخته و انتظار می کشند. تا بازگشت انها، هیچ کس کلامی بر زبان نمی اورد و همگی غرق در افکار خود هستند. سی دقیقه بعد عمو و ریحانه از دور نمایان می شوند و نزدیک اتومبیل می آیند. عمو پشت فرمان می نشیند و ریحانه کنار راضیه که برایش جا باز کرده قرار می گیرد. پدر ریحانه می پرسد: - چی شد؟ عمو اینه را صاف کرده و جواب می دهد: - متاسفانه شماها نمی تونین برین تو، گفتن وقت ملاقات فرداست. خود ما رو هم با صد تا خواهش و التماس راه دادن. یه ساعت فقط داشتیم چونه می زدیم. ریحانه چادرش را مرتب کرده و می گوید: - فقط به من اجازه دادن چند دقیقه از پشت شیشه ببنمش. مادر پس از چند سرفه پیاپی می پرسد: - حالش چطور بود؟ - پرستار می گفت خط رفع شده ولی باید چند روزی تو بیمارستان تحت مراقبت باشد. - نپرسیدی مریضیش چیه؟ - چرا پرسیدم. گفتن سکته ناقص کرده. اگه ما به موقع نرسیده بودیم پیرزن بیچاره الان تو این دنیا نبود. عمو اتومبیل را به حرکت دراورد. مادر ریحانه مجددا می پرسد: - خانواده اش چی؟ بهشون اطلاع دادن؟ - ظاهرا وقتی به هوش اومده پرستار چند کلمه ای باهاش حرف زده. پیرزن بهش گفته که پسرش تو تهرون زندگی می کنه. شماره تلفن پسرش به پرستار داده که اونا بهش خبر بدن. پدر خطاب به دخترش می پرسد: - پس کار ما دیگه اینجا تموم شده درسته؟ - بله پدر، فقط می خواستم مطمئن بشم که کارمو درست انجام دادم. حالا خیالم راخته و احساس خوشحالی می کنم که انسانی رو از مرگ حتمی نجات دادم. پدر اهی می کشد دور لبش را پاک می کند و می گوید: - من فردا صبح باید برگردم خونه، نمی تونم کار مردم رو عقب بندازم. همسرش فوری اضافه می کند: - خردمند اگه راضی باشی ما هم باهات بیایم. عمو در حین رانندگی با تعجب می پرسد: - چرا به این زودی؟ ما که هنوز همدیگه رو سیر ندیدیم. زن داداش شما چرا واسه رفتن عجله می کنی، بذار داداش بره به کارش برسه، شما هم چند روزی بهتون بد بگذره. - خیلی ممنون. به اندازه کافی بهتون زحمت دادیم. هنوز تازه اول تابستونه. تا اخر تابستون بازم مزاحمتون می شیم. - به هر حال من باهاتون تعارفی ندارم. اینجا منزل خودتونه. امیر با ناراحتی به طرف مادر ریحانه برمی گردد و میگوید: - زن عمو چرا می خواین برین، هنوز خیلی جاها مونده که به شما نشون ندادم. وقتش که شد خودم شما رو می برم صحیح و سالم دست عموجون تحویل می دم. مادرش به او چشم غره می رود و امیر سرش را پایین انداخته و به اجبار سکوت می کند. خانم خردمند جواب می دهد: - گفتم که وقت بسیاره. بقیه رو می ذاریم واسه یه وقت دیگه. دیگر کسی از این مقوله سخن نمی گوید و اتومبیل راه خود را در پیش می گیرد و جلو می رود. صبح روز بعد خردمند از برادر و همسرش تشکر می کند و خداحافظی کرده و همراه همسر و دخترهایش به طرف گاراژ حرکت می کنند و درست در لحظه حرکت اتوبوس به انجا می رسند. خردمند شتابان بلیط گرفته و همراهان خود را سوار کرده و دقایقی بعد اتوبوس به راه می افتد. پس از رفتن خردمند و سایرین، عمو در گوشه ای از اتاق می نشیند و چای می نوشد. امیر که پکر و گرفته است کنار پنجره ایستاده و خارج را نگاه می کند و با خشم ناخن هایش را می جود. مادرش در حال جارو کردن اتاق است. عمو برمی خیزد و غرولندکنان می گوید: - چه قدر گرد و خاک می کنی زن! نذاشتی یه چای زهرمار کنیم. زن عمو رو ترش کرد و با اوقات تلخی می گوید: - کارامو انجام ندم که تو می خوای چای بخوری؟ مهمون داری ریخت و پاش هم داره دیگه. اصلا کی گفته ور دل من بشینی. پاشو برو یه سری به باغ بزن تا منم به کارم برسم. عمو از اتاق بیرون می رود. به محض اینکه او خارج می شود امیر با مشت به لبه پنجره می کوبد و سپس به مادرش می گوید: - چرا گذاشتی اونا برن؟ چرا جلوشونو نگرفتی؟ حتی یه تعارف خشک و خالی هم بهشون نزدی. - وا! خل شدی؟! خودشون می خواستن برن من که نمی تونستم غل و زنجیر به پاشون ببندم. - چرا با عمو صحبت نکردین؟ چرا از ریحانه خواستگاری نکردین؟ - بی خودی صداتو برای من بلند نکن. بابات باهاشون صحبت کرد ولی.....مگه به خرجشون رفت! زن عموت با صدتا فیس و افاده گفت که دخترمو به کس کسونش نمی دم به همه کسونش نمی دم. اصلا می دونی چیه؟ این دختره وصله تن ما نیست. بهتره دندون طمع ات رو بکنی و دور بندازی. امیر لجوجانه پا به زمین می کوید و می گوید: - من این حرفا سرم نمی شعو شما باید هر جور شده اوو به عقد من در بیارین. زن عمو جا رو به نشانه تهدید در هوا تکان می دهد و می گوید: - زیادی داری حرف می زنی. بهت که گفتم، اونا قبول نکردن. زوری که نمی شه . دختره پایین پایینا جاش نیست بالا بالاها راش نیست. مگه نوبرشو اوردن. این نشد یکی دیگع. خودم یکی دو تا دختر خوب برات سراغ دارم. همین روزا می ریم و.... - من فقط ریحانه رو می خوام. خواستگاری هیچ دختری هم نمی رم. اگه ریحانه رو واسم نگیرین می رم خودمو سر به نیست می کنم. زن عمو مقابلش می استد و با چشمانی دریده وی را می نگرد و با خشم داد می زند: - واسه من دم دراوردی. تو رو چه به این غلطا. سپس با جارو به پشت او می کوبد و ضمن راندن وی از در می گوید: - برو تو باغ به بابات کمک کن. پسره دهنش بوی شیر می ده تو روی من وامی سته که چی؟ برام زن بگیرین. یه الف بچه رو باش.... ده روز بعد ریحانه دوستش را در حیاط مدرسه ملاقات می کند. اغلب دختران دبیرستانی جهت اخذ نتیجه امتحانات در محوطه دبیرستان اجتماع کرده اند. ریحانه و منیژه هم یک ورقه ای در دست دارند که سرنوشت امتحانات و حاصل ماهها تلاش و کوشش در ان رقم خورده است. منیژه با شادمانی دست ریحانه را می فشارد و اشک شوق از دیدگانش جاریست. با مسرت خطاب به وی می گوید: - خدارو شکر. باور نمی کردم که بدون تجدید قبول بشم. واسه تابستون دو سه تایی کنار گذاشته بودم. - خوشحالم منیژه. از صمیم قلب خوشحالم. - متشکرم. بیا زودتر بریم. باید برم از داداشم مژدگانی بگیرم. هر دو به سمت در خروجی حرکت می کنند. از در که خارج می شوند منیژه می گوید: - داداشم قراره هفته دیگه برای دیدن نامزدش بره تهرون. بهم قول داده اگه یه ضرب قبل بشم منم با خودش ببره. اخه من تا حالا تهرون نرفتم. - نامزد تهرونه و خودش اینجا؟ جالبه. - نازمدش ریبه نیست دختر داییمه. چند ساله که تو تهرون زندگی می کنن. پارسال عید که داییم اینا اومدن پیش ما عید دیدنی اون دو تا یه دل نه صد دل عاشق هم شدنو داییم اصلا مخالفت نکرد فقط گفت بذار سربازی داوود تموم شه یه عروسی بگیرن. الان دو ماهه که داداشم از سربازی برگشته. قراره بره تهرون همون جا پیش داییم کار کنه. - قراره عروسی کی هست؟ - اخر همین تابستون. عقد کنون رو تهرون منزل عروس می گیرن و بعد یه هفته مراسم عروسی همین جا انجام می شه. اخر بیشتر فامیلای ما اینجا هستن. - مبارک باشه. ما رو که دعوت می کنی؟ - البته. چرا که نه؟ تو بهترین دوست من هستی. بدون تو اصلا بهم خوش نیم گذره. راضیه رو هم با خودت بیارو مطمئنم که با شیطنت ها و شوخی هاش حسابی مجلس رو گرم می کنه. ریحانه با صدای بلند می خندد و می گوید: - باشه حتما. اگه بشنوه با کله میاد. اون عاشق مهمونی و بریز و بپاشه. آن سر دو راهی می رسند. منیژه می گوید: - خب من دیگه باید برم. تا داداشم در نرفتته برم مژدگونی رو شفاهی از چنگش دربیارم. - تو که گفتی هفته دیگه می خواد بره تهروم؟ - تهرون که نمی گم. عصری قراره با یکی از دوستاش بره دریا. با هم مسابقه قایق سواری گذاشتن. اگر دیر برسم مژدگونی می پر. تا تنور داغه باید نون رو بچسبونم. تو که راضی به ضرر من نیستی؟ چشمکی به او می زند و ریحانه در جوابش می گوید: - پس مزاحمت نمی شوم. بعد می بینمت. - وعده ما جمعه کنار رودخانه. یکی دو تا از بچه ها هم قول دادن که بیان. فکر می کنم خوش بگذره. یادت نره خوراکی هر چی دم دستت بود وردار بیار. ریحانه چادرش را مرتب می کند و جواب می دهد: - باشه پس تا جمعه خداحافظ. - خداحافظ سلام منو به مامانت برسون. - تو هم همین طور. هر دو به راهی رفته و دور می شوند. بعدازظهر همان روز مادر ریحانه کنار چرخ خیاطی نشسته و در حال دوختن پارچه هاست. ریحانه هم کنار مادر چمباته زده و جزوه هاش را می خواند. راضیه از اشپزخانه بیرون می اید. دستهای خیسش را به دامنش می مالد و می گوید: - ظرفا رو شستم مامان. کار دیگه ای نداری؟ - نه مادرجون دستت درد نکنه. راضیه کنار مادر می نشیند و می پرسد: - این چیه؟ داری واسه من لباس می دوزی؟ مادر می خندد و جواب می دهد: - لباس چیه؟ پرده است. راضیه اهی می کشد و با کنایه می گوید: - خوش به حال در و پنجره ها. وضعشون از من بهتره! اونا لباس نو می پوشن من باید با این کهنه ها سر کنم. مادر دست از کار می کشد، نگاه سرزنش باری به راضیه می اندازد و اعتراض کنان می گوید: - باز تو غر ز دی؟ کدوم لباست کهنه است. اینا رو که من تازه واست دوختم. هنوز دو دفعه هم شسته نشده. ببین ریحانه اصلا صداش درنمیاد. لباساش از مال تو هم کهنه تره. راضیه صورت مادر را می بوسد و می گوید: - شوخی کردم مامان به دل نگیر. راستی واسه خانم نعمتی اینا مهمون اومده. دیدم دارن یه خروس زیر پاشون می کشت. - از کجا دیدی؟ - وقتی داشتم ظرف می شستم از پنجره اشپزخونه دیدم. سه نفر بودن عروس و پسرخانم نعمتی به همراه بچه شون. - خوب همه جا رو زیر نظر گرفتی؟ اخه مگه تو کلانتری؟ - خدا جشم رو داده واسه دیدن دیگه. ریحانه جزوه هایش را جمع کرد و برمی خیزد. راضیه ضمن گفتن این کلام چشمکی به خواهرش می زند. ریحانه می گوید: - من می رم تو اتاقم اگه کاری داشتین صدام کنین. مادر که مشغول دوخت و دوز است می گوید: - برو مادر جان/ - راضیه این بار با لحنی شوخ اضافه می کند: - اره برو ابجی جون. جایی که بنده هستم نیازی به حضور شما نیست. خودم یه تنه همه رو حریفم. ریحانه اخم کرده می گوید: - وای از دست اون زبونت که دنیا رو به اتیش می کشه. - پس تا به اتیش زبونم نسوختی زودتر به دیرت پناه ببر و مشغول عبادت شو که از قافله کنکور عقب نمونی. ریحانه به طرف اتاقش می رود و در را می بندد. مادر از روی اعتراض اما با لحنی ملایم می گوید: - این قدر سر به سرش نذار دختر. مظلوم گیر اوردی؟ تو یکی رو می خواستی لنگه خودت که از پس زبونت بربیاد و باهات دهن به دهن بشه. - مادر جون خودتون منو اینجوری زائیدین، ناراحتی برگردم سرجای اولم. خانم خردمند با صدای بلند می خندد و می گوید: - اگه می شد که خوب بود. می ترسم اخرشم تو رو به خاطر این زبون درازت چشم بزنن. - نگران نباش مادر بادمجون بم افت نداره. ریحانه پشت میز تحریرش در اتاق نشسته و مشغول مطالعه است که راضیه با لیوانی شربت سکنجبین وارد می شود. شربت را روی میز می گذارد و با لودگی می پرسد: - چطوری خانم دکتر؟ ریحانه شربت را برمی دارد و با تبسم پاسخ می دهد: - دستت درد نکنه چه به موقع اوردی! راضیه برمی خیزد و به طرف در می رود و می گوید: - ما اینیم دیگه. باز بگو به درد هیچ کاری نمی خورم. - بدجنس من کی چنین حرفی زدم. - سرت به کارت باشه. یه وقت از چیزی نترسی ها. من تو اتاق بغلی هستم. اگه لولو مولو اومد سراغت قورا خبرم کن. و با صدای بلند می خندد و در را می بندد. ریحان هم خنده اش می گیرد. جرعه ای از شربتش را می نوشد و لیوان را روی میز نهاده و مشغول و مطالعه می شود. لحظه ای بعد به صندلی تکیه می زند و لیوان شربت را به دست می گیرد. نگاهش در ان خیره می ماند...اب لیوان وسعت می گیرد و گسترش می یابد. دریایی ظار می شود. دریایی مواج که دقایقی در ان شناور است.قایق دستخوش امواج طوفانی و پرتلاطم دریاست و هر لحظه در میانامواج بالا و پایین می رود. مرد جوانی یکه و تنها در قایق مشغول پاروزدن است. ابرهای سیاه سطح اسمان را پوشانده اند و رعد می غرد و برق چشم را کور می کند. مرد قایقران سعی دارد خود را به سحال برساند اما امواج بلند و سرکش قایقش را به بازی گرفته اند. قایقی یکباره واژگون شده و قایق ران را به زیر اب فرو می برد. لحظاتی بعد قایق و پاروها در سطح اب دیده می شوند اما از مرد پارو زن خبری نیست. دریا او را بلعیده و طعمه ماهی ساخته است.... ریحانه چشمان خود را می مالد و وحشت زده لیوان شربت را روی میز می کوبد . از پشت صندلی برخاسته و کنار پنجره می رود و به اسمان می نگرد. اسمان صاف و افتابی است. کنار میز برمی گردد و با دستمال کاغذی عرق روی پیشانیش را پاک می کندن. ارام و قرار ندارد. کمی در اتاق قدم می زند و دوباره پشت میزش می نشیند. سعی می کند افکار خود را به نقطه ای متمرکز کند. مداد را برمی دارد و مشاهداتش در رویا را به روی کاغذ پیاده می کند. قایقی در دریای توفانی...هنوز کارش به پایان نرسیده که به یاد مطلبی می افتد و بانگ برمی اورد: - آه، نه این نمی تونه حقیقت داشته باشه. مداد را روی کاغذ رها می کند از جا می جهد به طوری که صندلی اش واژگون می شود. بدون اتلاف وقت از اتاق بیرون می رود. مادر و خواهرش در حال اندازه گیری پرده بر روی پنجره هستند. انها خروج ناگهانی و شتاب زده ریحانه را مشاهده می کنند و هر دو بهت زده به یک دیگر می نگرند. مادر که هاج و واج مانده می گوید: - باز این دختره چش شده؟ راضیه هم در حالی که نگاهش را به در دوخته می گوید: - خیلی عجیبه. یعنی با این سرعت کجا رفت؟ ریحانه در حال دویدن به طرف در حیاط است. مادر و خواهرش از پشت پنجره با نگاه تعقیبش می کنند. ریحانه بی انقطاع در کوچه و خیابان و سپس در گندم زارها در حال دویدن است. بدون لحظه ای توقف ان قدر می دود تا به در خانه منیژه می رسد. کنار در دقایقی می ایستد و نفس تازه می کند. در حالی که هم چنان نفس نفس می زند و عرق از سر و صورتش جاری است چکش در را به صدا درمی اورد. دقایقی نه چندان طولانی، پسر بچه ای در را می گشاید. - بله؟ - منیژه خونه است؟ - بله. - بهش بگو ریحانه اومده کارش داره، عجله کن پسرجون. پسر ابتدا با تردید سر تا پایش را برانداز کرده و انگاه وارد منزل می شود. ریحانه پشت در به انتظار می ایستد و زیرلب با خود می گوید: - باید سعی کنم خونسردی مو حفظ کنم، شاید هنوز دیر نشده باشه. صدایی پایی شنیده می شود و سپس سرو کله منیژه در استانه در ظاهر می گردد: - اوا تویی؟ سلام داداشم گفت ریحانه دم دره باور نکردم. خب چه خبر؟ بیا تو. - نه مزاحم نمی شم. - چی شده؟ مثل اینکه دویدی؟ - اره تموم راهو دویدم. - حالا چرا دم در وایستادی؟ بیا تو. - نه باید برم. خونه نگفتم که کجا می رم. نگران می شن. منیژه به او خیره شد و می پرسد: - چیزی شده؟ - ببین منیژه من نمی تونم برات توضیح بدم. فقط می خواستم ازت خواهش کنم کاری کنی که داداشت از رفتن به قایق سواری منصرف بشه. فقط همین. منیژه با شگفتی می پرسد: - منظورت چیه؟ چرا؟ - خواهش می کنم سوال نکن چون هیچ توضیحی براش ندارم. فقط سعی کن مانع رفتنش بشی. - ولی...اخه چرا؟ من نمی فهمم چی داری می گی. نکنه شوخیت گرفته؟ - تو منو خوب می شناسی منیژه. می دونی که هیچ وقت حرف بی ربط نمی زنم. الان هم وقت شوخی کردن نیست. - چرا داداشم نباید بره؟ من نباید بدونم موضوع چیه؟ - ازم نپرس از کجا موضوع رو فهمیدم فقط بهت می گم که جون برادرت در خطره. - چی؟ - دریا می خواد اونو ببلعه. فهمیدی؟ - نه نمی فهمم. اصلا نمی فهمم چی می گی؟! سپس می خندد و می افزاید: - مثل اینکه تو حالت خوب نیست ریحانه، بهتره بری خونه و کمی استراحت کنی. - چرا متوجه نیستی منیژه. من دیدمش، تو دریا بود، دریا توفانی بود و اون داشت برای نجات خودش تقلا می کرد اما یه دفعه دریا اونو بلعید و تو خودش غرق کرد. منیژه در سکوت خیره خیره نگاهش کرد. دهانش از حیرت باز مانده است. ریحانه ادامه می دهد: - بهش بگو از این مسافرت صرف نظر کنه. - بی فایده است ریحانه، اون الان چند ساعته که رفته. ریحانه وحشت زده فریاد زد: - چی؟ رفته؟ ولی.... - قرار بود عصر راه بیفتن ولی دوستاش بعد از نهار اومدن و بردنش. ریحانه به حالت التماس دستهای او را می گیرد و می گوید: - شماها باید برید دنبالش. باید هر جور شده برش گردونین. - ریحانه هیچ می فهمی چی داری می گی؟ آن گاه می خندد و اضافه می کند: - تا اونجا سه ساعت راهه، ریحانه جون نگران نباش داداشم مواظب خودش هست. بیا بریم یه گلویی تازه کن تا حالت جا بیاد، بعدش برو خونه و کمی بخواب. ریحانه سرش را به علامت منفی حرکت می دهد. سپس عقب گرد کرده و ....و دور می شود. منیژه با دلسوزی توام با حیرت می پرسد: - کجا می ری؟ ریحانه با تو هستم. ریحانه بی توجه به او به راهش ادامه می دهد. منیژه لحظه ای در بهت و حیرت نگاهش می کند سپس در را می بندد و وارد منزلش می شود. ریحانه شتاب زده به منزل برمی گردد و یک راست به اتاقش می رود. راضیه و مادرش هیچ پرسشی از وی نمی کنند و او هم توضیحی برایشان ندارد. نیمه شب همان روز دخترها در اتاق خواب خود بسر می برند. راضیه به خواب فرو رفته ولی ریحانه در اتاق قدم می زند. چندبار اب می نوشد ولی نگرانی رهایش نمی کند. با تصور دریای طوفانی که خود کشیده و روی میزش قرار دارد می نگرد. تصویر در برابرش جان می گیرد و صحنه دریای طوفانی و قایق در حال غرق شدن دوباره در برابر دیدگانش ظاهر می شود. ریحانه می خواهد فریاد بزند اما مقابل دهانش را می گیرد. چشمانش از حدقه درامده و وحشت زده است. نقاشی را مچاله کرده و دور می اندازد و با دست شقیقه هایش را می فشارد. خود را روی تخت می اندازد و با دست شقیقه هایش را می فشارد. خود را روی تخت می اندازد و از حال می رود. صبح روز بعد ریحانه زنبیل خرید را در دست گرفته و از بازار به سمت خانه در حرکت است. نزدیک منزل یکباره چشمش به چند زن و مرد می افتد. زن و مردی جوان همراه با کودکی در حال سوار شدن به اتومبیلشان هستند. در همان لحظه خانم و اقای نعمتی همسایه ریحانه هم از منزلشان خارج می شوند که سوار اتومبیل شوند. ریحانه بهت زده از کنار انها می گذرد. اتومبیل دور می شود و ریحانه بهت زده از کنار انها می گذرد. اتومبیل دور می شود. ریحانه به یاد رویای خود می افتد. زنی که کودکش را تاب می داد و سقوط کودک از روی تاب....ریحانه با پریشانی به منزل باز می گردد. عصر روز بعد ریحانه در حال شستن سبزی در اشپزخانه است. در همین حال نگاهش را از پنجره به بیرون می اندازد. همان اتومبیل مقابل منزل نعمتی متوقف می کند و سرنشینان ان پیاده شده و به داخل منزل می روند. از اتاق مجاور صدای گفت و گوی راضیه و مادرش شنیده می شود. ریحانه سبزی ها را شسته و در سبد می ریزد. دستهایش را خشک می کند و لحظاتی با تردید وسط اشپزخانه می ایستد و به کوکت کف ان خیره می شود. سرانجام تصمیم نهایی را گرفته و از اشپزخانه بیرون می رود. می خواهد از در خارج شود که مادر نگاهش می کند و می پرسد: - ریحانه جایی می خوای بری؟ - اره مادر، دم در هستم زود برمی گردم. ریحانه چادرش را به سر می کشد و از در بیرون می رود. راضیه با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد و خطاب به مادر می گوید: - از کاراش نمی شه سر دراورد! چند روزه که رفتارش مرموز شده. - کنکور فکرش رو پریشون کرده. خیلی درس می خونه. می ترسم خدای نکرده مریض بشه. راضیه به طرف اشپزخانه می رود. از پنجره بیرون را نگاه می کند و حیرت زده می بیند که ریحانه با سرعت به طرف منزل نعمتی می رود. چند لحظه بعد مشاهده می کند که خانم نعمتی از منزل بیروت امده و در استانه در با او گفت و گو می کند. سپس عروس نعمتی همراه کودکش دم در می ایند. عروس نعمتی هم با ریحانه صحبت می کند. انگاه دست بچه اش را گرفته با عصبانیت داخل منزل رفته و در را می بندد. ریحانه لحظه ای پشت در ایستاده و با صدای بلند چیزی را ادا می کند که صدایش به گوش راضیه نمی رسد. ریحانه عاقبت با ناامیدی به سوی منزل باز می گردد. راضیه از اشپزخانه بیرون می اید و کنار مادرش می نشیندن و روزنامه می خواند. ریحانه با رنگ و رویی برافروخته به داخل اتاق می رود و بدون این که با سی سخت بگوید چادر را به گوشه ای انداخته و به طرف اتاقش می رود. نگاهی بین مادر و دختر رد و بدل می شود.... شب که می شود ریحانه و راضیه به اتاق خواب خود می روند وو اماده خواب می شوند. راضیه که موضوعی فکرش را مشغول کرده روی تخت دراز می کشد و از خواهرش می پرسد: - ریحانه یه چیزی ازت بپرسم راستش رو بهم می گی؟ - بپرس. - امروز عصر واسه چی رفته بودی دم خونه خانم نعمتی؟ چی به اونا گفتی؟ - تو از کجا فهمیدی؟ - از پنجره اشپزخانه دیدمت. ریحانه سکوت می کند و پاسخی نمی دهد. راضیه دوباره می پرسد: - نمی خوای چیزی بگی؟ نکنه دیگه بهم اعتماد نداری؟ - یادته بهت گفته بودم بچه ای رو دیدم که از تاب سقوط می کنه؟ - اره یادمه. خب؟ - اون بچه نوه همسایه مون بود. - و تو رفتی که اینو بهشون بگی؟ خب اونا چی گفتن؟ - فکر می کنی عکس العملشون چی بود؟ اولش بهم خندیدن و مسخره ام کردن. بعدش مادر بچه عصبانی شد و بهم پرخاش کرد. - تو داری به خودت لطمه می زنی، اخه چرا دشمن تراشی می کنی؟ فکر می کنی اونا حرفاتو باور می کنن؟ نباید چنین انتظاری داشته باشی. تو چیزهایی رو می بنیی که دیگرون فاقد اون حس هستند. بنابراین ممکنه فکر کنن خدای نکرده دیوونه شدی. - اصلا برام مهم نیست که دیگرون چه نظری نسبت به من داشته باشن. من فقط می خوام اونا رو از خطری که در کمینشون نشسته اگاه کنم. دیروز تو کابوسم دیدم که برادر منیژه تو دریا غرق شد. وقتی بهش گفتم بهم خندید ولی برام مهم نیست. مهم اینه که جلوی حوادث رو بگیرم. - پاک منو از خودت دلسرد کردی ریحانه، اخهچرا دست از این کارات برنمی داری؟ - من نمی تونم دست رو دست بذارم. شاهد نابودی کسانی باشم که می تونم بهشون کمک کنم و از مرگ نجاتشون بدم. - مشروط بر اینکه اونا هم حرفاتو باور کنن. ریحانه کمی عاقلانه فکر کن. من به تو حق می دم که نگران سرنوشت اونایی باشی که به نحوی با رویای او ارتباط دارن ولی تو نمی تونی کمکشون کنی مگه اینکه همه جا جار بزنی و وضعیت فعلی خودتو براشون توصیف کنی. شاید اون موقع یه عده بهت معتقد بشن و حرفاتو باور کنن. تو داری خودتو تو دردسر بزرگی می ندازی. من نمی خوام خواهرم مضحکه دست مردم بشه. نمی خوام انگشت نمای خاص و عام بشی. - تو می گی من چیکار کنم؟ - بهتره رویاهات رو برای خودت نگه داری و در صندوقچه سینه مثل یه راز سر به مهر حبسشون کنی. این بهترین کاریه که می تونی بکنی. هر دو سکوت کردند. ریحانه پشتش به خواهر بود و به ارامی اشک می ریخت و راضیه هم خیلی زود خوابش برد. دو روز بعد دخترها وقتی همراه مادرشان از خرید بازمی گردند چشمشان به چند زن سیاه پوشت می افتد که از مقابلشان می ایندن. زنها وقتی نزدیک می شوند، خانم خردمند با یکی از انها سلام و احوال پرسی می کند. زن سیاه پوش به او می گوید که پسر همسایه شان در دریا غرق شده و انها قصد دارند برای گفتن تسلیت و سرسلامتی به منزل انها بروند. ریحانه به محض شنیدن نام خانوادگی منیژه ناراحت شده و بی اختیار به گریه می افتد. همراه خواهر و مادر به منزل باز می گردد. همان لحظه لباس مشکی به تن کرده و هماهر راضیه که او نیز لباس عزا پوشیده است به سوی منزل منیژه حرکت می کند. بر سر در خانه منِزه پرچم سیاهی اویزان است. عکس برادر فوت شده او رو حجله دیده می شود. از داخل خانه صدای شیون و زاری به گوش می رسدو زنها در اتاق اجتماع کرده و گریان و نالان بر سر و سینه می کوبند. راضیه و ریحانه وارد می شوند و قصد دارند در گوشه ای از سالن بنشینند. به محض اینکه منیژه چشمش به ریحانه می افتد به جانب او می اید و با خشم و عتاب به او می گوید: - تو اینجا چیکار می کنی؟ واسه چی اومدی؟ ریحانه با تاثر سرش را پایین می اندازد و می گوید: - منیژه جون بهت تسلیت می گم، واقعا از این حادثه متاسفم. منیژه با همان لحن پاسخ می دهد: - من احتیاجی به اظهار تاسف تو ندارم. بهم اثبات شده که تو دختر شوم و بدقدمی هستی. دیگه نمی خوام چشمم به چشمت بیفته. از اینجا برو بیورن. چند نفری سعی در ارام کردنش دارند اما او دست خود را از میان باوزان انها می کشد و ادامه می دهد: - برو بیرون. برو گمشو. نفرین شده هستی. تو و اون سق سیاهت. همه نگاهها به ریحانه خیره می ماند. راضیه دست ریحانه را گرفته و او را از مجلس خارج می کند. ریحانه با دلی شکسته و غروری جریحه دار شده بغضش را رها کرده و هق هق کنان چهره اش را با دست می پوشاند. چند قدم بالاتر روی سکوی در منزل می نشیند و به شدت گریه می کند. راضیه هم کنار او ایستاده و گریان و متاثر است. چند روز بعد از این واقعه، خانه جو ناارمی دارد. راضیه کنار مادرش نشسته و زانوی غم بغل گرفته. ریحانه هم وسط اتاق رو به انها نشسته و به ارامی گریه می کند. پدرش با عصبانیت در اتاق راه می رود و غرولند می کند. - من نمی فهمم، واسه چی این الم شنگه رو راه انداختی؟ اخه تو چت شده دختر؟ زده به سرت؟ کنار او می ایستد و به جانبش خم می شود. - با حرفایی که زدی یه شهر رو اشفته کردی.

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل چهارم

ریحانه گریه کنان پاسخ داد: - پدر من کاری نکردم که مستحق سرزنش باشم. - دیگه می خواستی چیکار کنی؟ کاش بودی و می دیدی مردم پشت سرت چیا می گن! بابای منیژه یه عده رو دنبال خودش راه انداخته بود. توپش اونقدر پر بود که من نزدیک بود سکته کنم. می گفت می رم از دست دخترت شکایت کنم. خانم خردمند با عصبانیت گفت: - غلط کرده . مگه ریحانه چیکار کرده؟ - می گفت دختر تو یا جادوگره و یا این که تو توطئه قتل پسرم دست داشته! هر چی بهش گفتم باباجون دختر من خواب نما شده، می گفت من این حرفا سرم نمی شه باید بره پاسگاه و اینو ثابت کنه. می گفت اصلا مرگ پسر من عمدی بوده نه یه اتفاق! می گفت حتما یه عده می خواستن پسرمو از بین ببرن لابد دختر تو هم در جریان بوده، خلاصه کلی منو تهدید مرد و بعد گذاشت و رفت! خردمند بار دیگر به قدم زدن می پردازد و اضافه می کند: - هنوز لرز از تنم بیرون نرفته بود که خانم نعمتی و فک و فامیلاش ریختن سرم. می گفتن سق دخترت سیاهه! می گفتن اون شومه! ازشون پرسیدم جریان چیه؟ گفتن تو به اونا گفته بودی بچه ممکنه بمیره، اونا می گفتن بچه بچه از روی تاب پرت شده پایین، خوشبختانه نمرده ولی دستش شکسته و گچ گرفتن. می خواستن بریزن اینجا به خدمتت برسن اما من بیچاره کلی قربون صدقه شون رفتم تا راهشونو کشیدن و رفتن. خدا می دونه فردا و پس فردا چه افرادی رو می خوای بفرستی سراغمون! اخه دختر تو سرِ پیازی؟ ته پیازی؟ به تو چه مربوط که سر مردم چی می یاد؟ حالا برو درستش کن. به مردم چی می خوای بگی؟ راضیه به شدت ناراحت است و مادر ضمن تکان دادن سر خود به ارامی اشک می ریزد. ریحانه اشکهایش را پاک کرده و عاجزانه می نالد. - من فقط بهشون هشدار دادم پدر فقط همین. - تو حق نداری تو زندگی مردم دخالت کنی. می فهمی؟ حق نداری. ریحانه بلند می شود و با گریه اتاق را ترک می کند. سکوت سنگینی بر اتاق حاکم می شود. پس از لختی، راضیه به حرف امده و می گوید: - پدر شما نباید با ریحانه تندی کنین. اون تحت تاثیر یه ندای باطنی ناشناخته، واقعیتهایی رو می بینه که کسی قادر به دیدنش نیست. - من کاری به این حرفا ندارم. می بینه؟ خب ببینه ولی حق نداره و نباید موضوع رو با مردم مطرح کنه. شماها چرا نمی خواین بفهمین؟ مردم هزار جور حرف برامون درمی یارن. برای یه مشت ادم خرافاتی از ندای درونی حرف زدن بی معنیه. راضیه برمی خیزد که به اتاقش برود. پدر انگشتش را به نشانه تهدید تکان می دهد و می گوید: - برو بهش بگو اگه دست از این مسخره بازی برنداره مجبور می شم تو خونه حبسش کنم. اون وقت کنکور بی کنکور . فهمیدی؟ راضیه با ناراحتی اتاق را ترک می کند. خردمند که کف بر لب اورده بود. کنجی می نشیند و با دستمال عرق پیشانی اش را پاک می کند و به فکر فرو می رود. همسرش پس از سکوتی طولانی می گوید: - من تو رو درک می کنم و بهت حق می دم. اما فکر نمی کنی کمی زیاده روی کردی؟ - هر کس دیگه ای جای من بود خودشو به اتیش می کشید. نمی دونی امروز چقدر جلوی مردم خار و خفیف شدم. صد دفعه بیشتر به خودم لعنت فرستادم که چرا چند سال پیش از این ده نرفتم. با این چند کلاس سوادی که داشتم می تونستم دستمو به جایی بند کنم. اینجا موندگار شدم که خودم و زن و بچه مو مضحکه دست این ادما کنم. - مشکل ما مهاجرت نیست خردمند، ریحانه باید معالجه بشه. - تو فکر می کنی اون مریضه؟ - مریضه نه به اون شکلی که رایجه. می دونی منم با این ته سوادم بالاخره چهارتا کتاب خوندم و چند تا مطلب پزشکی از رادیو و تلویزیون شنیدم، به نظرم روان ریحانه باید درمون بشه، می فهمی چی می خوام بگم؟ خردمند سرش را به نشانه تایید تکان می دهد. در همان زمان راضیه و ریحانه در اتاق خود روی لبه تخت نشسته اند. ریحانه سرش را به شانه راضیه نهاده و هق هق گریه می کند. راضیه یه تابلویی که بر روی دیوار نصب است می نگرد و به ارامی اشک می ریزد.... در روزهای اتی ریحانه به هر جایی که پا می گذارد عده ای او را با انگشت به یک دیگر نشان می دهند. بعضی ها لبخند تمسخر بر لب دارند. بعضی ها با انزجار و اکراه از وی کناره می گیرند. یک روز که ریحانه پیاده به سمت رودخانه می رسد تنی چند از دختران روستا کنار رودخانه مشغول گفت و گو هستند. منیژه هم در میانشان دیده می شود. به مجرد اینکه ریحانه به انها نزدیک می شود، منیژه نگاه زهر اگینی به او می اندازد و تکه سنگی را از زمین برمی دارد. ریحانه تبسم کنان به او نزدیک می شود اما دست منیژه ناگهان بلند می شود و سنگ را به طرف او پرت می کند. سنگ، پیشانی ریحانه را می شکافد و خون از ان بیرون می زند. ریحانه همان طور که دست به پیشانی دارد با تضرع می گوید: - خواهش می کنم منیژه بذار برات توضیح بدم. دخترها همگی یک صدا به ریحانه می خندند و منیژه خطاب به انها می گوید: - بچه ها اجازه ندین این دختره جادوگر به شماها نزدیک بشه. ازش دوری کنین و گرنه همه تون به لعن و نفرین شیطان گرفتار می شین. دخترها به تبعیت از منیژه مشتی خاک برمی دارن و بر سر و روی ریحانه می پاشند. ریحانه با ناچاری با سر و روی خونین و خاکی از انجا می گریزد و افتان و خیزان به خانه می رود. مادر با دیدن صورت خونین او بر سر خود می کوبد. پدر که چای می نوشد، استکان را زمین نهاده و با نگرانی از جا می جهد و به ریحانه کمک می کند تا بنشیند. ریحانه می نشیند و با خونسردی خطاب به مادر که پریشان است می گوید: - چیز مهمی نیست مادر نترسین. چند لحظه بعد مادر زخم های صورت و پیشانی اش را شستشو داده و پانسمان می کند. پدر پشت به انها رو به پنجره می ایستد و با خشم سبیلهایش را می جوید و مشت هایش را به هم می کوبد. راضیه کنار مادر می نشیند و در سکوت انها را می نگرد. ریحانه سعی دارد درد ناشی از زخم ها را از او پنهان کند.به اختصار جریان را شرح می دهد. پدر می گوید: - دیگه نمی شه این وضع را تحمل کرد. باید یه فکری کرد. کسی پاسخش را نمی هد. خانم خردمند فقط نگاهش می کند. او می افزاید: - باید ریحانه را از اینجا دور کنیم. ممکنه بلایی سرش بیارن. حتی ممکنه.... خردمند از گفتن باز می ایستد و به جانب زنش برمی گردد تا بداند او معنی حرفایش را فهمیده یا نه. خانم خردمند لبش را چنان به دندان می گزد که خردمند از ادامه بحث خودداری می کند. مادر می پرسد: - می گی چیکار کنیم؟ - می برمش تهران. شاید خودمونم بعد از یه مدتی از اینجا رفتیم. دیگه نمی تونم سرمو جلو مردم بلند کنم. مردم دیگه می ترسن بهم کار بدن. در عوض این دو سه هفته مغازه ام خالی شده. از گوشه و کنار شنیدم که می گن ما جنّی شدیم. راضیه اب دهانش را فرو داده و با ناراحتی می گوید: - مردم غلط می کنن، شما نباید ضعف نشون بدی بابا، ادم که با این مزخرفات میدون رو خالی نمی کنه. - می گی چیکار کنم دخترم؟ اسلحه دستم بگیرم برم باهاشون بجنگم؟ من بیشتر از هر چیزی نگران سلامتی شما هستم. نگاه کن ببین چه به روز خواهرت اوردن؟ می ترسم سر تو و مادرت هم عین همین بلا رو بیارن. خانم خردمند که چشم به سقف دارد، سرش را با تحسر حرکت می دهد و می گوید: - من یکی که جرات نمی کنم پامو از در بذارم بیرون. تا چشمشون به من می افته یا در گوشی پچ پچ می کنن، یا منو می کشن زیر سوال که چه بلایی سر ریحانه اومده؟ یکی می گه بی وقتی شده، یکی می گه ببرش پیش دعانویس، اون یکی می گه اگه شوهرش بدی حتما خوب می شه. یکی می گه باید حجامت بشه تا بخارای سرش بیاد بیرون. راضیه اعتراض کنان می گوید: - چه مزخرفاتی! حجامت چه ربطی به بخار سر داره. خدایا این مردم کی می خوان عاقل بشن؟ چه وقت می خوان بفهمن؟! ریحانه ناله کنان می گوید: - همش تقصیر منه، از همه تون معذرت می خوام که شماها رو تو دردسر انداختم. حق با باباست. من باید از اینجا برم. اونا با شماها کاری ندارن، وقتی من از اینجا دور بشم قضیه کم کم فراموش می شه. اصلا می تونین به همه بگین که من دیوونه شدم و منو بردین تیمارستان. خانم خردمند گوشه لبش را چنگ می زند و می گوید: - خدا اون روز رو نیاره مادر جون این حرفا چیه می زنی؟ خردمند وسط کلمه نیمه تاسش را می خاراند و می گوید: - عر می رم مخابرات یه زنگی به نادر می زنم و بهش می گم ما داریم می یایم. فردا صبح با ریحانه حرکت می کنم. صبح کله سحر می ریم که چشممون به اینا نیفته تا بازمز لیچار بارمون کنن. خانم شما هم همین امشب وسایل ریحانه رو جمع و جور کن که صبح معطل نشیم. خانم خردمند سرش را به علامت تصدیق تکان می دهد. ریحانه به راضیه می نگرد. همگی پریشان و نگرانند و به اینده می اندیشند. همان شب خانم خردمند پس از شام به اتاق دخترها می رود. ریحانه وسایلش را کنار می گذارد و مادر انها را با دقت مرتب می کند و درون چمدان جای می دهد. وسایل ریحانه شامل چمدانی لباس و ساکی پر از کتاب و جزوه و دفتر است. راضیه روی صندلی پشت میز می نشیند و با اندوه به این منظره می نگرد. خانم خردمند می گوید: - ریحانه جون هفته ای یه بار می رم مخابرات و بهت زنگ می زنم. هر وقت فرصتی داشتی برامون نامه بده تا از حالت باخبر بشیم. ریحانه سر تکان می دهد. مادر بغض در گلو دارد و صدایش می لرزد. راضیه می گوید: - به محض اینکه تو کنکور قبول شدی خبرش رو بهمون بده. من واست نذر کردم که قبول بشی. غصه نخور. ریحانه علیرغم فشار عصبی لبخندی می زند و می گوید: - نگران نباشین. پیش نادر و فرح هیچ وقت به ادم بد نمی گذره. منم سعی می کنم هفته ای یه بار براتون نامه بدم. مگه می خوام برم ابرقو که همه تون ماتم گرفتین؟ خانم خردمند با پشت دست اشکش را پاک می کند و می گوید: - دلم می خواد حسابی از خودت مواظبت کنی. هر وقت پولی چیزی خواستی تو نامه برام بنویس. هنوز هیچی نشده از دل شوره و نگرانی دارم پس می افتم. - خودتو ناراحت نکن مادر بهت قول می دم اونجا بیشتر بهم خوش بگذره. - خدا کنه. خانم خردمند بعد از بکار بردن این کلمات به کار خود مشغول شد. راضیه به روزهای اتی می اندیشد که باید دور از خواهر باید اوقات خود را بگذراند. صبح روز بعد اتوبوس جاده های سرسبز شمال را طی می کند. ریحانه و پدرش در صندلی تعیین شده نشسته اند. پدر سرش را به صندلی تکیه داده و به خواب رفته است. ریحانه از شیشه غبار گرفته اتوبوس جاده را می نگرد و در فکر است. برای اینکه افکار پریش را از خود دور کند، سعی می کند دیگر به گذشته ها نیاندیشد. چشمانش را می بندد و در حال چرت زدن به خواب عمیقی فرو می رود. وقتی چشم می گشاید که میدان شهیاد( ازادی فعلی) از دور دیده می شود. هنگامی که اتوبوس به میدان می رسد، راننده توقف می کند، او و پدرش به اتفاق چند تنی از مسافران همان جا پیاده می شوند.خردمند ساک ها را از کمک راننده تحویل می گیرد و اتوبوس حرکت می کند. آنها در گوشه ای به انتظار می ایستند. چند دقیقه بعد یک تاکسی از راه می رسد و انها پس از گفتن مسیر و چک و چانه زدن با راننده سرانجام سوار می شوند. تاکسی چند خیابان را طی کرده، سپس در جایی متوقف می شود. خردمند و درخترش پیاده شده کرایه شان را پرداخت می کنند و به راه می افتند. ساک در دست ریحانه چمدان را پدرش حمل می کند. مقابل خانه ای می ایستند و زنگ در را صدا درمی اورند. دقایقی بعد در گشوده شده و نادر با شادمانی پدر را در اغوش می گیرد. - سلام بابا. - سلام پسرم. - حال شما چطوره؟ - خوبم الحمدالله. - سلام داداش. - سلام خانم خانما! حالت چطوره؟ - ممنونم داداش. - بیاین تو، من و فرح از دو سه ساعت پیش پشت پنجره داریم انتظار می کشیم. دیر کردین، داشتم نگران می شدم. در همان حال انها نیز همراه نادر وارد خانه شدند. پدر جواب می دهد: - ساعت پنج صبح بلیط داشتم باید زودتر از اینا می رسیدیم ولی اتوبوس تو راه پنچر کرد، کلی طول کشید تا راه افتادیم. راننده شم خیلی بی رمق بود. اون قدر شل شل اومد تا صدای همه رو دراورد. - مهم نیست پدر، عوضش صحیح و سلامت رسیدین. دو ساعت دیرتر رسیدن بهتر از خدای نکرده هرگز نرسیدنه. همگی از حیاط عبور می کنند. خردمند نگاهی به اطراف می اندازد و می پرسد: - فرح جان کجاست؟ حالش چطوره؟ هنوز کلام خردمند به انتها نرسیده بود که در ساختمان اصلی گشوده شد و فرح از ان خارج می شود.. نادر می گوید: - بفرما پدر اینم فرح خانم که سراغشو می گرفتین. فرح با خوشحالی به استقبالشون می شتابد. - سلام اقاجون. سلام ریحانه جون. خیلی خوش اومدین. فرح ابتدا ریحانه را که به او نزدیک تر است به اغوش می کشد و او را می بوسد و بعد خردمند پیشانی عروسش را می بوسد و می گوید: - حال عروس گلم چطوره؟ شنیدم از مرگ ما بیزاری؟ فرح می خندد و جواب می دهد: - البته اقاجون. این که پرسیدن نداره! همگی وارد اتاق می شوند. فرح انها را به سمت اتاق پذیرایی هدایت می کند. روی زمین می نشینند و به پشتی تکیه می دهند. فرح می پرسد: - حال مامان اینا چطوره؟ - بد نیستن، سلام رسوندن. - سلامت باشند. من می رم شربت بیارم تا گلویی تر کنین. فرح بلند می شود و دور می گردد. نادر می پرسد: - خب بابا از خودتون بگین، از خونه، از مادر و راضیه، چیکار می کنین؟ - هی..... گفتنی زیاده بذار عرقم خشک بشه تا همه چیز واست تعریف کنم. - ریحانه تو چرا ساتی؟ از تهرون خوشت اومد؟ - زیاد دقت نکردم. به نظر من هر کجا که بری اسمون همین رنگه. - بله درسته، خب شیرینی دیپلمتو کی می دی؟ خردمند می خندد و به جای دخترش جواب می دهد: - قراره با شیرینی کنکورش یک دفعه بده. - ایشاالله.فرح با سینی شربت نزد آنها برمی گردد. به همه یک لیوان شربت تعارف می کند سپس کنار آنها می نشیند و می گوید: - قرار بود امسال تابستون من و نادر بیایم شمال تا هم به شماها سر بزنیم و هم بریم دریا. خردمند چند جرعه از شربتش را سر می کشد و می گوید: - ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است. تابستون که هنوز تموم نشده. فرح با قاشق یخ داخل شربت را به هم زده و می گوید: - بله ولی گرفتار کارمون هستیم. فکر نمی کنم امسال فرصت مسافرت داشته باشیم. دلم خیلی واسه مامان و راضیه تنگ شده، نمی شد او نا رو هم چند روزی با خودتون می آوردین؟ خردمند می خندد و شوخی کنان می گوید: - خودمونم اینجا زیادی هستیم. - اوا اقا جون این چه فرمایشیه؟ اینجا خونه خودتونه! ممکنه بهتون بد بگذره و یا نتونیم اون جور که باید و شاید ازتون پذیرایی کنیم ولی قلبا خوشحالیم که پس از یک سال دوباره شما رو می بینیم. - دلخور نشو عروس عزیزم. باهات شوخی می کنم. والله اونام خیلی دلشون می خواست بیان ولی خب نشد دیگه. منم باید زود برم، نمی تونم اونا رو تنها بذارم. نادر به شوخی به پدر چشمکی می زند و می گوید: - بله مرد خونه نباشه خونه از رونق می افته! همگی می خندند و فرح می پرسد: - گرسنه که نیستید؟ ناهار خوردید؟ - آره دخترم غذا تو راه خوردیم اونم چه غذایی! جاتون خالی نباشه افتضاح بود! فرح برمی خیزد و از روی میز غذاخوری ظرف میوه و پیش دستی و کارد و چنگال را مقابل انها می گذراد. - پس میوه میل کنین، ریحانه جون می یای بریم اتاقتو نشونت بدم یا اول میوه می خوری؟ ریحانه بلند می شود. چین های دامنش را صاف و مرتب می کند و می گوید: - اگه زحمتی نیست اول بریم اتاقو ببینم و لباسامو عوض کنم. - باشه بریم. آن دو از مردها جدا شده و وارد اتاق دیگری می شوند. اتاق کوچکیاست که یک تخت در کنار پنجره آن قرار دارد با تزئیناتی جزیی، فرح می گوید: - به خانه ات خوش آمدی، هر چند که اینجا خیلی برای پذیرایی ازت مناسب نیست ولی خب امیدوارم بضاعت اندک ما رو ببخشی. - تو رو خدا نگو این چه حرفیه؟ اتاق قشنگیه ممنونم. ریحانه کنار پنجره می رود و نگاهی به بیرون می اندازد، سپس بر می گردد و روی لبه تخت می نشیند و می گوید: - دلم نمی خواست هیچ وقت مزاحمتون بشم، حالا هم نمی دونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم. - دیگه از این حرفا نزن، من تو رو مثل خواهر خودم می دونم و از اومدنت هم خیلی خوشالم، سعی می کنم اینجا از هر نظر بهت خوش بگذره. - خودتو به زحمت ننداز من اهل تشریفات نیستم. یه چار دیواری که بشه توش مطالعه کرد برام کافیه. - الان می رم ساکت رو می یارم که بتونی لباسات رو عوض کی. - ممنونم زحمت نکش خودم میارم. فرح به طرف در اتاق می رود و می گوید: - نه زحمتی نیست. اگه خسته هستی می تونی یه چرت بخوابی، الان برمی گردم. فرح از اتاق بیرون می رود و ریحانه دوباره کنار پنجره رفته و از انجا نگاهی به بیرون می اندازد...روز بعد خردمند و نادر راهی ترمینال می شوند. خردمند در گوشه ای می ایستد و رفت و امد مردم را می نگرد. در همان لحظه نادر در حالی که بلیطی در دست دارد از دور به او نزدیک می شود و می گوید: - بالاخره تونستم براتون بلیط بگیرم. اتوبوس نیم ساعت دیگه حرکت می کنه. - دستت درد نکنه پدرجان، حسابی به زحمت افتادی. - این حرفا چیه اقاجون. چه زحمتی، ما دلمون می خواست شما بیشتر از این پیش ما بمونی. - منم خیلی دلم می خواست ولی بر و بچه ها رو تنها گذاشتم. به مادر گفتم زودتر برمی گردم و می ترسم نگران بشه. اخلاقش رو که می دونی، با کوچکترین چیزی دلشوره و نگرانی می شه. هر دو به طرف محل توقف اتوبوسها حرکت می کنند. خردمند اضافه می کند: - می خوام بهت سفارش کنم که مواظب خواهرت باشی. می ترسم اینجا هم دچار مشکل بشه. - نگران نباش پدر خودم مراقبش هستم. از وقتی جریان رو برام تعریف کردید حسابی نگران شدم. - شاید منم خونه زندگی رو فروختم و تصمیم گرفتم بیام تهروون. - نه پدر من چنین چیزی رو توصیه نمی کنم. اوضاع اینجا زیاد مساعد نیست. سر در گوش پدر می گذارد و می گوید: - مگه نشنیدین که سر و صدای مردم دراومده؟ وضع خیلی خرابه، مردم شورش کردن، همه جا اعتصابه. روزا تو خیابونا تظاهرات به پاست. خلاصه در وضعیت فعلی بهتره هیچ اقدامی نکنید. - والله منم یه چیزهایی دیددم و شنیدم اما اونقدر درگیر بدبختی های خودم هستم که به موضوعات دور و برم دیگه توجه ندارم. اتوبوس آماده حرکت می شود. مسافران یکی یکی سوار می شوند. خردمند و نادر با یک دیگر روبوسی کرده و خردمند پس از خداحافظی سوار می شود. روی صندلی خود می نشیند و شیشه را باز می کند. نادر می گوید: - به مادر اینا سلام برسون. - باشه، سعی می کنم براتون تلفن بزنم. اتوبوس حرکت می کند. نادر تا هنگامی که اتوبوس از نظر دور می شود هم چنان می ایستد و نظاره می کند. آن گاه به راه خود می رود....عصر روز جمعه ریحانه به اتفاق برادر و همسر برادرش در پارکی خارج از شهر روز .....جمعه خود را می گذراند. هر سه نفر روی پتو نشسته اند و هندوانه می خورند. ریحانه با شادابی می گوید: - امروز خیلی بهم خوش گذشت، روز خوبی بود از هر دو تاتون ممنونم. فرح با تبسم جواب داد: - خوشحالم که می بینم راضی هستی. تو اون قدر تو خودتی که من همیشه فکر می کردم اون طور که باید و شاید نتونستم وسایل راحتی تو و آسایشتو فراهم کنیم و از این بابت خودمو ملامت می کردم. - فرح تو خیلی خوبی، اون قدر مهربون و خوبی که آدم اگه تو جهنم هم باشه در کنار تو اونجا رو بهشت می بیه. امیدوارم یه روزی بتونم همه این خوبیها را جبران کنم. - خوبی از خودته من که کاری نکردم. دلم می خواد تو از هر جهت اینجا راحت و اسوده باشی اگه یه روز تصمیم بگیری از پیش ما بری من یکی که خیلی غصه دار می شم. نادر به عنووان شوخی و مزاح می گوید: - شما دو تا چقدر باهم تعارف تیکه پاره می کنین، نمی خواین برین این اطراف گشتی بزنینی؟ - چرا، پیشنهاد خوبیه. - خب پس معطل چی هستید؟ پاشین برین دیگه. - مگه تو با ما نمیای؟ - اگه ناراحت نمی شه من می خوام یه چرت کوچولو بزنم. شما دو تا برین بگردین و از بابت من هم نگران نباشید. هیچ کس جرات نمی کنه منو بدزده. برین شاید یه سوژه جالب پیدا کردین. فرح نگاهی به ریحانه می اندازد و می پرسد: - نظر تو چیه؟ - موافقم. فرح از جا بلند شد و به شوهرش می گوید: - خب اقا نادر ما رفتیم. شما هم بگیر بخواب. فقط می ترسم خوابت اینقدر سنگین باشه که اقا دزده بیاد دار و ندارمونو کول کنه و ببره. - نترس خانم مگه این که خیلی ناشی باشه که بخوااد به کاهدون بزنه. چار تا بشقاب و دو تا قابلمه به درد هیچ کس نمی خوره. - ریحانه جون پاشو بریم. ریحانه هم بلند شد و هر دو قدم زنان دور می شوند. نادر با صدای بلند می گوید: - اگر گرگی چیزی بهتون حمله کرد فورا ادرس منو بهش بدین، می دونم چه جوری ازش پذیرایی کنم. دخترها می خندند و از وی فاصله می گیرند. به طوری که دیگر صدای خنده شان به گوش نادر نمی رسد. فرح می گوید: - گاهی وقتا بد نیست جمعه ها گریزی بزنیم و بیایم اکسیژن گیری. - مخصوصا واسه من خیلی مفیده، هر چی باشه من بچه روستا هستم و به این جور مناظر عادت دارم. - دلت حتما واسه خونه تنگ شده. مگه نه؟ - آره به خصوص واسه مامان، بابا و راضیه هم که جای خود دارن. این اولین باره که مدتی ازشون دور می شم. - به هر حال وقتی که می خوای خانم دکتر بشی باید پیه این چیزارو به تنت بمالی. بیا بریم اون قسمتو تماشا کنیم. خیلی با صفاست. ان دو قدم زنان پیش می روند. با لذت اطراف را می نگرند. ریحانه احساس عجیبی دارد. احساس می کند از دنیای واقعی فاصله می گیرد. صداس غرش هواپیما در اسمان به گوش می رسد. سر به آسمال بلند کرده و در لابه لای ابرها به جست و جو می پردازد. یک باره چشمش به منظره عجیبی می افتد. هوای غول پیکری در اسمان در حال پرواز است و اتش به طرز مهیبی از بدنه آهنین ان زبانه می کشد . ریحانه دست فرح را می فشارد و وحشت زده فریاد می زند. - فرح اونجا رو نگاه کن. فرح حیرت زده آسمان را می نگرد و جز پروانه چند پرنده چیزی نمی بیند. - کجا رو می گی؟ - نگاه کن اون هواپیما رو می بینی؟ فرح که یک دم نگاه از اسمان برنمی دارد. می پرسد: - هواپیما؟ کدام هواپیما؟ - نگاه کن درست بالای سر ماست، آتیش گرفته، داره می سوزهو - ولی من که هواپیمایی نمی بینم. کو؟ کجاست؟ ریحانه کاملا هیجان زده است. با نگاه هواپیما را تعقیب می کند. زیر پای او دریای ژرفی دیده می شود. هواپیمای مشتعل در میان ابها سقوط می کند. ریحانه فریادی می زند و چشمانش را با دست می پوشاند. - خدایا چه قدر وحشتناکه. اون سقوط کرد. - ریحانه حالت خوبه؟ - فرح دیدی چطور تو دریا سقوط کرد؟ - از چی داری حرف می زنی؟ هواپیما چیه؟ دریا کدومه؟ - این امکان نداره تو باید هواپیما رو دیده باشی. - ولی من چیزی ندیدم. چی شده ریحانه حالت خوب نیست؟ رنگت خیلی پریده، بیا برگردیم. - پس تو هواپیما رو ندیدی؟ خدایا لابد باز اون کابوس لعنتی اومده سراغم. حتی اینجا هم منو رها نمی کنه. خم می شود و شقیقه هایش را با انگشت می فشارد. فرح زیر بازویش را می گیرد و با مهربانی می پرسد: - عزیزم موضوع چیه؟ می تونم کمکت کنم؟ - نه فراموش کن چیز مهمی نیست. بهتره برگردیم پیش نادر. ریحانه ضمن بیان این کلمات بازویش را رها می کند و جلوتر از فرح به راه می افتد. فرح با کنجکاوی نگاهش می کند اما چیزی نمی گوید. نیمه شب فرح در اتاق خواب خود سرگرم مرتب کردن مقاله های خود است. نادر در بستر خود به خواب رفته است، فرح پس از اتمام کار، کاغذها را دسته کرده و در کیف دستی خود جای می دهد. سپس نگاهی به ساعت دیواری می اندازد. ساعت یک و سی دقیقه بامداد را نشان می دهد. چراغ مطالعه را خاموش کرده و به ارامی از اتاق خواب بیرون می رود. در داخل هال چشمش به اتاق ریحانه می افتد و متوجه می شود که چراغ او روشن است. به ان سمت رفته و ضربه ای به در می زند. - ریحانه جان اجازه هست؟ - بیا تو. فرح دستگیره را چرخانده و وارد اتاق می شود. ریحانه روی تخت دراز کشیده و کتاب می خواند. - شب بخیر. ریحانه لبخند می زند، می نشیند و کتاب را کنار خود می گذراند. - شب به خیر. فرح جلوتر می اید و می پرسد: - هنوز نخوابیدی؟ - نه داشتم مطالعه می کردم. - مزاحم که نیستم؟ - نه به هیچ وجه. فرح کنار او روی لبه تخت می نشیند و نگاهش را از پنچره باز به اسمان می دوزد. - امشب هوا خیلی خنکه. مگه نه؟ - اره، تو چرا نخوابیدی؟ - داشتم مقاله های فردا رو مرتب می کردم. فرح با دقت به او چشم می دوزد و سکوت می کند. ریحانه می پرسد: - چیزی شده؟ - نه فقط می خوام مطمئن بشم که حالت خوبه. ریحانه خنده کوتاهی کرد و جواب داد : - من چیزیم نیست. - ولی امروز عصر مصل این که کمی کسالت داشتی. - نمی شه گفت کسالت. در واقع نوعی تغییرات روحیه. - متوجه منظورت نشدم؟ - بهتره فراموشش کنی، گاهی وقتا به سرم می زنه فقط همین. - ریحانه می تونم کمکت کنم؟ - گفتم که نه. مشکلی نیست. - من نمی خوام کنجکاوی بی مورد نشون بدم. اما حس می کنم تو مشغله ای داری که آزارت می ده. ریحانه پوزخندی می زند و می گوید: - مگه ادم بی مشغله هم پیدا می شه؟ - نمی خوای به من واقعیت رو بگی؟ ریحانه مکث می کند و سپس با تردید می گوید: - نمی خواستم موضوع کش پیدا کنه. با خودم فکر می کردم اگه محیطم عوض بشه این کابوس دست از سرم برمی داره ولی متاسفانه این طور نشد. برمی خیزد و به کنار پنجره می رود. سرش را بیرون برده و نفس عیقی می کشد و می افزاید: - حالا که دلت می خواد همه چیز رو بدونی پس خوب گوش کن. سپس به شرح کابوس های خود می پردازد. در تمام این مدت فرح با دهانی باز و حیران به او می نگرد. پس از این که ریحانه به شرح ماوقع می پردازد اهی می کشد و به فرح چشم می دوزد. فرح ناباورانه می گوید: - که این طور! باور کردنش بعیده! - بله ولی حقیقت داره. ظاهرا راهی برای رهایی از این وضع وجود نداره، من نمی دونم باید چیکار کنم.- تو نباید افکارتو واسه کسی بازگو کنی. افشای این راز موقعیت اجتماعی تو رو به مخاطره می ندازه. - بله می دونم. پس تو معتقدی که من این پدیده خدا داده رو در نطفه خفه کنم؟ - چاره دیگری هم داری؟ ریحانه اهی می کشد و جواب می دهد: - نمی دونم. هیچی نمی دونم. - بهتره کم کم موضوع را فراموش کنی. تو حتی یه لحظه هم نباید با افکارت تنها باشی. توصیه من اینه که به چیزای خوب فکر کنی. برمی خیزد و اماده رفتن می شود و می پرسد: - من می رم که بخوابم، تو کاری با من نداری؟ - نه متشکرم. - شب به خیر، امیدوارم خوب بخوابی. ریحانه تبسم می کند و با او تا دم در همراه می شود. - شب بخیر. فرح از اتاق بیرون می رود و ریحانه به جای خود بازمی گردد، بار دیگر کتاب را در دست گرفته و مشغول مطالعه می شود. عصر یکی از روزها ریحانه و فرح و نادر مشغول صرف میوه هستند. ریحانه روزنامه ای در دست گرفته و با دقت سرگرم خواندن ان است. ان گاه سرش را به جانب نادر می چرخاند و می گوید: - این مقاله خیلی عالی نوشته شده. نادر لبخندی می زند و ژستی می گیرد: - ما اینیم دیگه. فرح دور لبش را با دستمال پاک می کند و می گوید: - البته فراموش نکن که این مقاله از هفت خوان گذشته و ده بار وصله پینه و رفو کاری شده تا به این وضع دراومده. ریحانه با تعجب پرسید: - چطور؟ - همیشه همین طوره. به خصو با وقایع و دگرگونی اخیر جامعه، ما نویسنده ها بار عظیمی دوش مون سنگینی می کنه، از یه طرف بنا به شرافت و وجدان کاری مجبوریم واقعیت ها رو منعکس کمیم، از سوی دیگه با مسئله سانسور مواجه هستیم. نادر خطاب به همسرش می گوید: - خانم دیوار موش داره، بهتره به جای این حرفا ما رو به یه فنجون چای مهمون کنی. فرح برمی خیزد و با تبسم جواب می دهد: - ای به چشم. به مجرد این که کلام از زبان فرح جاری می شود زنگ تلفن به صدا درمی اید. فرح خود را به تلفن رسانده و گوشی را برمی دارد. - بله بفرمایین. - الو، منزل اقای خردمند؟ - بله. شما؟ - فرح جان تویی؟ فرح که صدای مادر را شناخته است با شادمانی می گوید: - سلام مادر. حال شما چطوره؟ می بخشین که صداتون رو نشناختم. - سلام دخترم. حالت چطوره؟ خوب و سلامتی؟ - متشکرم ما خوبیم. چه عجب یادی از ما کردین. فرح دستش را روی دهنی می گذارد و خطاب به ریحانه و نادر می گوید: - بچه ها مامانه. ریحانه بلند می شود و به جانب فرح می رود. فرح خطاب به مادر نادر می پرسد: - اقاجون و راضیه خوبن؟ - خوبن سلام دارن. بچه ها جان؟ - همین جا هستن. گوشی دستتون باشه با ریحانه صحبت کنید. من ازتون خداحافظی می کنم. ریحانه گوشی را به دست می گیرد و با اشتیاق می گوید: - سلام مامان. حالتون چطوره؟ خانم خردمند با لحنی بغض الود می گوید: - سلام دختر نازم، تو خوبی؟ خوشی مادر، کسالتی نداری؟ - من خوبِ خوبم مادر. خانم خردمند به گریه می افتد و می افزاید: - دلمون خیلی برات تنگ شده، همش نگرانت هستم، شبا خوابتو می بینم و روزا هی اشک می ریزم. - مادر خواهش می کنم گریه نکن. نگران من نباشین اینجا بهم خیلی خوش می گذره. جام از هر لحظا که بگی راحته. خونه غریبه که نیستم. - شنیدم همه جا شلوغ شده، تو رو خدا مواظب خودت باش. - من که از صبح تا شب از خونه بیرون نمی رم، هر جا هم که برم نادر و فرح جون همراهم هستن. راستی بابا و راضیه چزورن؟ - همه شون خوبن، نامه ام به دستت رسید؟ - نه کی برام نامه دادین؟ - یه هفته ای می شه. - پس همین روزا به دستم می رسه. - کنکورت چی شد؟ - فعلا دارم می خونم. یه ماه و نیم دیگه ازمون سراسری شروع می شه. - من شب و روز دعا می کنم که موفق بشی. - متشکرم مامان، از خونه چه خبر؟ - هیچی، مثل سابق می گذره. - خوشحالم کردین که برام زنگ زدین. دلم برارتون یه ذره شده بود. - می خواستم زودتر از اینا زنگ بزنم ولی گرفتار بودم. - می دونم مادر، درک می کنم. منم اینجا همش به شما فکر می کنم. - خب مادرجون من دیگه باید خداحافظی کنم. مواظب خودت باش و برام نامه بنویس. - چشم مادر، شما هم مراقب خودتون باشید و به همه سلام برسونید. - قربون تو برم، از نادر عذرخواهی کن که نتونستم باهاش حرف بزنم، دیگه کاری نداری مادرجون؟ - نه مادرجون. خداحافظ. - خداحافظ عزیز دلم.

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل دوم

- احتیاج به نظر نیست. من دخترم رو خوب می شناسم.
- من می رم نمازم رو بخونم. بعدشم می رم مغازه.
خردمند از اشپزخانه بیرون می رود و عمسرش بلند شده و به ادامه کارهایش می پردازد. چند روز بعد ریحانه در راهروی دبیرستانی که محل برگزاری امتحانات نهایی است به همراه سایر همکلاسهایش روی صندلی مخصوص امتحان نشسته اندن و هر کدام با جدیت مشغول نوشتن پاسخ سوالات امتحانی هستند. منیژه اولین کسی است که برگه اش را تحویل می دهد و از راهرو به سمت حیاط می رود. پس از او هم چند نفری ورقه هایشان را به خانم ممتحن داده و خارج می شوندن. عاقبت ریحانه هم برمی خیزد. ورقه اش را داده و بیرون می رود.
منیژه که در حیاط به گوشه دیوار تکیه داده به مجرد دیدن ریحانه پیش او می رود و می پرسد:
- چطور بود خوب دادی؟
- اره خیلی اسون بود. تو چطور؟
- زیاد خوب نبود. بعضی سوالها رو نتونستم جواب بدم.
- پس چرا زودتر از همه ورقه ات رو دادی؟
- خب وقتی هر چی فکر کردم و چیزی به ذهنم نرسید دیدم بهتره بیشتر از این خودمو خسته نکنم. من که نمی خوام مثل تو خانم دکتر بشم. همین دیپلم رنگ و رو رفته واسه هفت پشتم بسته.
- من می خوام برم خونه. تو نمیای بریم؟
- چرا بریم. منم دیگه کاری اینجا ندارم.
هر دو از دبیرستان خارج می شوند و وارد خیابان می گردند. پس از طی مسافتی به محل ایستگاه مینی بوس می رسند. چند نفری در صف ایستاده اند، انها هم در نوبت می ایستند. منیژه در حالی که عرق پیشانیش را پاک می کند می گوید:
- امسال چقدر هوا زود گرم شده.
- اره خیلی گرمه.
- خوشحالم که تابستون داره از راه می رسه. این امتحان اخری خیلی خسته ام کرده. همش امتحان، امتحان. یه بار تو کلاس یه بارم اینجا. این معلما یه ذره به فکر ما نیستن. مگه این چند گرم مغز چقدر کشش داره که این همه ازش کار می کشن. خوشحالم که تعطیل شدیم. حالا وقتشه که بگم خداحافظ مدرسه.
- برعکس، من که واقعا از تعطیل شدن مدرسه متاسفم. این دوران واهس خودش عالمی داره. پدر و مادرم جفتشون تحصیلات ابتدایی دارن، گاهی وقتا از ته دل افسوس می خورن که درس شونو نیمه کاره رها کردن و دیگه ادامه ندادن. ادم همیشه نمی تونه فرصت های از دست رفته رو جبران کنه. بیا مینی بوس هم رسید.
منیژه به سمتی می نگرد که ریحانه اشاره کرد. مینی بوس از راه رسید و همه مسافران سوار شدند منیژه و ریحانه هر کدام روی صندلی خالی می نشینند و مینی بوس به راه می افتد. ریحانه می گوید:
- تو تعطیلات دیگه نمی تونیم بچه ها رو ببینیم. جدا دلم واسه همه شون تنگ می شه.
- غصه شو نخور. ما باز هم می تونیم تو اوقات بیکاری به هم سر بزنیم. بعضی از بر و بچه ها خونشون به هم نزدیکه، اگه قصد مسافرت نداشته باشن می تونیم باهاشون قرار بگذاریم که حداقل هفته ای یک روز هم دیگر رو ببینیم. می ریم کوه، می ریم کنار دریا و پیک و نیک. تو که پدر و مادرت مخالفتی ندارن؟
- نه بابا. خوشبختانه پدر و مادر خوب و روشنفکری دارم. در هر صورت باهات موافقم. تعطیلات نباید ماها رو از هم جدا کنه.
- تو داری خودت رو واسه کنکور اماده می کنی؟
- اره، اوایل شهریور باید برم تهران تو کنکور شرکت کنم. اگه قبول بشم همون جا پیش داداش و زن داداش می مونم. اونا چفتشون تو اداره روزنامه کار می کنن. صبح می رن و عصر می یان و کاری به کارم ندارن. می تونم در سکوت و ارامش درس بخونم.
- پس بچه هاشون چی؟ سر و صدای بچه ها مانع درس خوندنت نمی شه؟
- داداشم اینا بچه ندارن. هفت ساله که ازدواج کردن ولی خب خدا هنوز بهشون بچه نداده.
- پس حسابی بهت خوش می گذره. ما که دور و برمون پر از بچه ایت. پنج تا بچه قد و نیم قد تو خونه داریم که سر و صداشون ادمو کلافه می کنه. گاهی وقتا دلم می خواد از خونه بزنم بیرون و به جنگلی پناه ببرم. یکی نیست به مادرم بگه اخه پدر امرزیده هفت تا بچه می خواستی چیکار؟ اگه هوسه یکی دو تا بسه نه هفت تا!
- خب قدیمی ها اینطورن دیگه. اما حالا دوره زمونه عوض شده....
ریحانه پس از گفتن این جمله از پنجره بیرون را نگاه می کند و هر دو در سکوت فرو می وند. ریحانه برای لحظاتی چشمانش را روی هم می گذارد تا چرتی بزند.... در همان حال خود را در جنگل انبوهی مشاهده می کند که لباس سفید بلندی بر تن کرده است و چند شاخه گل صحرایی در دست دارد. از جنگل گذشته و به محوطه سرسبزی می رسد. جایی همانند گندم زارها....
افتاب درخشندگی خاصی دارد، پرندگان اواز می خوانند و پروانه ها در اطرافش پرواز می کنند. در محوطه، عده ای از جوانان مشغول بازی فوتبال هستند. ریحانه از کنارشان عبور می کند. به نقطه دیگری می رسد که خانواده در زیر سایه درخت فرشی گسترده و سرگرم خوردن میوه و تنقلات هستند. انها پشتشان به ریحانه است و چهره هایشان قابل رویت نیست. چند قدم دورتر زنی جوان، تابی به درخت بسته و پسر بچه خردسالش را روی تاب نشانده و او را تاب می دهد. کودک با صدای بلند می خندد و زن لحظه به لحظه به سرعت تاب می افزاید. ریحانه به زن نزدیک می شود. زن به او می خندد و برایش دستی تکان می دهد اما در همان لحظه کودک دستش را از طناب تاب رها کرده و روی زمین سقوط می کند. ریحانه با صدای بلند فریاد می کشد....
منیژه با دست شانه های او را تکان می دهد و می گوید:
- ریحانه، ریحانه چی شده؟
ریحانه به خود می اید و چشمانش را می گشاید. از صدای فریاد او همه مسافران حیرت زده به جانب او برمی گردند و هر کس زمزمه کنان از بغل دستی خود می پرسد چی شده است. منیژه با نگرانی می گوید:
- ریحانه حالت خوب نیست؟
- من...من...آخ خدایا! دارم دیوانه می شم!
مینی بوس توقف می کند. منیژه دست او را می گیرد:
- پاشو ریحانه، پاشو رسیدیم. اقای راننده ما پیاده می شیم. بریم ریحانه جون فکر کنم گرما زده شدی. شایدم خستگی امتحان باشه.
هر دو پیاده شدند و مینی بوس حرکت کرد. ریحانه رنگ به چهره نارد. نگاهش وحشت زده است.
- چت شده ریحانه؟ می خوای ببرمت درمانگاه؟
ریحانه که اندکی به خود مسلط گشته تبسم می کند:
- نه حالم خوبه متشکرم. کمی بهتر شدم.
- اخه چی شد؟ چرا یه دفعه حالت بد شد؟ تو که حسابی منو ترسوندی!
- خودمم نفهمیدم چی شد. یه لحظه خوابم برد، داشتم کابوس می دیدم.
- تو باید بیشتر استراحت کنی. لابد دیشب تا صبح بیدار موندی و درس خوندی. حتما جزوه های کنکور رو هم مطالعه می کنی. درسته؟
ریحانه با تکان سر تایید می کند. مقداری که راه می روند بر سر دو راهی می رسند. این جا همان مکانی است که ان دو باید از هم جدا شوند. منیژه هنگام خداحافظی باز می پرسد:
- می خوای تا دم خونه باهات بیام؟
- نه حالم خوبه نگران نباش.
- ولی هنوز رنگت پریده. نکنه تو راه ضعف کنی؟
- متشکرم. گفتم که بهتر شدم. بهتره تو بری ممکنه دیرت بشه.
- ده روزه دیگه نتیجه امتحانا رو اعلام می کنن پس تا اون موقع خداحافظ.
ریحانه لبخند می زند و پاسخ می دهد:
- باشه می بینمت.
- رفتی خونه حتما استراحت کن.

- باشه خداحافظ.
ریحانه به راه می افتد اما منیژه مدتی می ایستد و حیرت زده او را می نگرد. سپس شانه هایش را بالا می اندازد و به راه خود می رود. ریحانه وقتی وارد منزل می شود عمویش نیز در اتاق حضور دارد. او به پشتی تکیه داده می چای می نوشد.
- سلام عمو جون، حال شما چطوره؟
- سلام دخترم، خوبی ریحانه جون؟
ریحانه کنار عمو می نشیند و پاسخ می دهد:
- ممنونم عمو جون، کی اومدین؟
- یه ساعتی می شه.
خردمند از دخترش می پرسد:
- امتحان چطور بود دخترم؟
- خوب بود بابا.
- از رنگ و روت پیداست که سحابی خسته شدی، خانم بی زحمت یه چایی واسه دخترمون بریز که خستگیش در بره.
- ای به چشم.
- نه مادر زحمت نکش، از راه رسیدم گرممه. می رم یه لیوان اب خنک بخورم.
راضیه برخاسته می گوید:
- تو بشین واست می یارم.
راضیه به اشپزخانه می رود. مادر با دقت ریحانه را نگاه می کند و لبخند می زند و به او می گوید"
- عموجون ما رو به منزل جدیدشون دعوت کردن.
عمو می خندد و می گوید:
- فکر می کنم بهتون خوش بگذره. جای خوش اب و هوائیه، من و بچه ها که راضی هستیم.
خانم خردمند می گوید:
- حتما خوش می گذره.
پدر ریحانه رو به برادر کرده و می گوید:
- تعجب می کنم! چطور می تونی هر سال تو یه منطقه زندگی کنی! من که حاضر نیستم یه ساعتم از این محله و خونه رو ول کنم و برم یه جای دیگه. مگه این ه خدای نکرده تحت فشار باشم و مجبور بشم.
- اگه خدا بخواد این دفعه دیگه موندنی هستیم. ولی خب این دفعه وضع فرق داره. یه خونه و یه باغ بزرگ خریدم که برو بچه ها بتونن توش کار کنن. تا حالا هر چی واسه مردم کار کردم دیگه بسه. می خوام نوکر خودم و ارباب خودم باشم.
راضیه باز می گردد و لیوان اب را به دست ریحانه می دهد. ریحانه لبخند تشکر امیزی می زند و اب را می نوشد. در تایید گفته های برادر سر تکان می دهد و می گوید:
- اره داداش این جوری خیلی بهتره.
سپس همسرش را مخاطب قرار می دهد:
- خانم ناهار حاضره؟
- بله حاضره.
- پس وردار بیار که از گشنگی ضعف کردم.
خانم خردمند بلند می شود و به اشپزخانه می رود. راضیه رو به ریحانه کرده و می پرسد:
- لباساتو عوض نمی کنی؟
- چرا دارم می رم.
ریحانه بلند می شود و به طرف اتاقش می رود. خانم خردمند از اشپزخانه بیرون می رود و با راضیه مشغول انداختن سفره می شود. پس از صرف نهار همه اعضا خانواده در اتاق مشغول خوردن میوه می شوند. عمو می پرسد:
- خب داداش قرارمون کی شد؟
- ایشالا جمعه شب، البته من باید جمعه برگردم یا نهایتا صبح شنبه.
- چرا این قدر زود؟ می ترسی بهت بد بگذره؟
- چند تا کار سفارشی دارم می ترسم کارای مردم عقب بمونه.
خانم خردمند در حالی که حبه های انگور را به دهان فرو می برد از شوهرش می پرسد:
- مگه کارگرات نیستن؟
- چرا ولی بعضی کارا رو خودم باید انجام بدم. شماها رو اونجا می ذارم و خودم برمی گردم. هر قدر که دلتون خواست بمونین و بعد برگردین.
عمو می گوید:
- خودم برشون می گردونم نگران نباش.
- دستت درد نکنه . اگه زحمت بکشی ممنون می شم.
- پس من بهت ادرس می دم، وقتی که اونجا رسیدی از هر کی بپرسی خونه رو نشونت می ده.
خردمند رو به دخترش کرده و می گوید:
- راضیه جون یه قلم و کاغذ بیار ادرسی که عموجون می گن یادداشت کن. مواظب باش اشتباه ننویسی.
- چشم بابا.
عمو اضافه می کند:
- پس ما جمعه شب منتظرتون هستیم.
- به امید خدا.
همان شب راضیه و ریحانه در اتاق خود روی تخت دراز کشیده اند. ریحانه به سقف زل زده و مدام اه می کشد. راضیه به جانب او برمی گردد و می پرسد:
- چته؟ چرا نمی خوابی؟
- تو چرا نمی خوابی؟
- می خوام بخوابم ولی وقتی می بینم تو تو فکری و هی اه می کشی خوابم نمی بره.
- معذرت می خوام که مزاحم خوابیدنت شدم.
- نه این طور نیست. به چی داری فکر می کنی؟
- به اون پیرزن...
- پیرزن، کدوم پیرزن؟
- و به اون زن و کودکش.
- چی داری می گی ریحانه؟ حالت خوبه؟ راجع به کی حرف می زنی؟
- چهره هاشونو کاملا به خاطر دارم اما می تونم به جرات قسم بخورم که تو عمرم هرگز اونا رو ندیده بودم.
راضیه بلند شده و می نشیند و زانوهایش را بغل می گیرد.
- می شه یه جوری حرف بزنی که منم بفهمم!
- پیرزن تو ویلاش تک و تنها در بستر مرگ افتاده بود و با نگاش ازم می خواست کمکش کنم. بعدش اون زن و بچه اش...زنه جوون بود، داشت بچه اش رو تاب می داد که بچه از تاب پرت شد پایین. راضیه خیلی وحشتناکه! مطمئنم اتفاقی قراره بیفته ولی نمی دونم کی و کجا.
- این قدر خودت رو عذاب نده ریحانه، بهت اطمینان می دم که هیچ اتفاقی نمی افته، اینا فقط مربوط به رویاهاته.
- رویایی که بالاخره دیر یا زود به حقیقت می پیونده.
- تو نمی تونی هیچ مشکلی رو حل ککنی.
- چرا، اگه این افراد رو شناسایی کنم شاید بتونم از وقوع فاجعه جلوگیری کنم.
- به نظر من تو به استراحت کافی نیاز داری. تو این مدت که درس می خوندی فکرت حسابی خسته شده، تو داری کم کم منو هم نگران می کنی. اگه می خوای تو کنکور قبول بشی باید این افکار بچه گانه رو دور بریزی در غیر اینصورت هیچ وقت موفق نمی شی با افکار مغشوش و پریشون سد کنکور رو بشکنی.
راضیه دراز می کشد، ملافه را روی خود می اندازد و پشتش را به او می کند.
- حالا دیگه بهتره بخوابی، من که خیلی خوابم میاد. شب به خیر.
راضیه پس از یک دهان دره طویل و پر سر و صدا خیلی زود به خواب می رود اما ریحانه در سکوت هم چنان به گوشه ای از اتاق خیره می ماند و فکر می کند....عصر روز پنج شنبه ریحانه جزوه اش را در دست گرفته و مشغول مطالعه ان است. راضیه و مادرش لباس پوشیده و اماده حرکت هستند. خردمند از اتاق دیگر خارج شده و نگاهی به اطرافیان می اندازد و خطاب به ریحانه می گوید:
- دختر خانم اگه ممکنه اون کتاب لعنتی رو کنار بذارین و راه بیفتین که داره دیر می شه و ممکنه به اتوبوس نرسیم.
مادر غرولند کنان می گوی:
- حتی این لحظه هم دست بردار نیست.
ریحانه جزوه ها را درون کیف دستی اش می گذارد و می گوید:
- چشم بابا حلضر شدم.
پدر در حال حرکت اضافه می کند:
- زود باشید اگه دیر به اتوبوس برسیم واویلاست.
همگی اماده حرکت می شوند. خانم خردمند چادرش را به سر می کشد و همراه راضیه از در بیرون می رود. ریحانه هم دقایقی بعد به دنبالشان خارج می شود. خردمند اخرین نفر است که ساک لباسها را برداشته و از در بیرون می رود. در را قفل کرده و به دنبال انها حرکت می کند. چند دقیقه بعد وارد جاده می شوند. راضیه و ریحانه جلوتر از همه حرکت کرده و سرگرم صحبت کردن هستند. در همین لحظه ها حاج رسولی و پسرش- همان پسری که همیشه در تعقیب ریحانه است – از خم کوچه ای پیچیده و به سوی انها می آیند.
رسولی مقابل خردمند می ایستد به سردی سلام کرده و برخلاف همیشه ه با وی به گفت و گو می پرداخت، بی اعتنا به او رد می شود. وقتی مقداری دور می شوند پسر رسولی برمی گردد تا نگاهی به انه بیندازد اما پدرش با خشونت استینش را می کشد و با این عمل او را وامی دارد که به راه خود ادامه دهد. خردمند خطاب به همسرش می گوید:
- از روزی که به حاج اقا جواب رد دادم باهام سرسنگین شده. ئیگه حتی جواب سلاممو هم نمیده.
- به جهنم! مگه نون ما رو می ده؟ زور که نیست.
- واسه طبقه بالای خونه شون سفارش در و پنجره داده بود ولی بعد از اون جریان اومد و سفارششو پس گرفت. بعدشم شنیدم رفته از جای دیگه در و پنجره ساز اورده.
- به درک! چه اهمیتی داره؟ خوبه که روزی ما دست خداست، هنوز هیچی نشده خودشون رو نشون دادند. کی به این جور ادما دختر می ده؟
انها از چند جاده و خیابان گذشتند و وارد گاراژ شدند. خردمند همسر و دخترانش را تنها گذاشته و به طرف باجه بلیط فروشی می رود و لحظاتی بعد همراه با بلیط برمی گردد و می گوید:
- اتوبوس تا نیم ساعت دیگه حرکت می کنه. راضیه جون ادرس رو ورداشتی؟
- بله بابا تو کیفمه.
- خوبه، بدون ادرس ممکنه سرگردون بشیم.
همگی روی نیمکت می نشیند و به رفت و امد مسافران می نگرند. چهل دقیقه بعد با اشاره کمک راننده برخاسته و به جانب اتوبوس می روند. پس از سوار شدن چند مسافر، انها هم به درون اتوبوس رفته و پس از یافتن صندلیهای خود دو به دو می نشینند. ریحانه و راضیه در یک ردیف و خردمند و همسرش در سمت دیگر انها می نشینند. اتوبوس پس از اماده شدن حرکت می کند...
ساعتهاست که اتوبوس در جاده در حرکت است. در داخل اتوبوس، راضیه چشمانش را بسته و چرت می زند ریحانه در حال مطالعه جزوه اش می باشد و خانم و اقای خردمند هم سر در وش هم نهاده و به اهستگی با هم صحبت می کنند. خانم خردمند می پرسد:
- تو فکر نمی کنی دعوت داداشت اینا یه بهونه باشه؟
- بهونه؟ چه بهونه ای؟
- که به این وسیله صحبت خواستگاری رو پیش بکشن؟
خردمند اندکی فکر می کند و سپس شانه هایش را بالا می اندادز:
- نمی دونم شاید.
- ولی من تقریبا مطمئنم. زن داداشت زمستون که پیش ما بود با ایما و اشاره گفت که وقتی ریحانه دیپلمشو گرفت باید بشینیم و راجع به اینده این دو تا جوون حرف بزنیم.
- تو که راضی نبودی چرا همون موقع جوابش نکردی؟
- راستش رو بخوای من تو لفافه منظورمو حالی کردم ولی خب این تویی که باید قائله رو ختم کنی. اگه من حرف بزنم ممکنه کدورتی ایجاد بشه. تو یه جوری بهشون حالی کن که بهشون برنخوره. بگو دختره می خواد بره تهرون و درس بخونه . خلاصه طوری حرف بزن که پیگیر قضیه نشن.
خدمند لبخندزنان جواب می دهد:
- من هیچ وقت تو زندگیم با نظرت مخالف نبودم. این بار هم خیال ندارم این کار رو بکنم.
خانم خردمند با رضایت مندی می گوید:
- تو بهترین شوهر دنیاییو من ازت راضیم و امیدوارم خدا هم ازت راضی باشه. دلم می خواد مردی به خوبی و مهربونی تو گیر دخترام بیفته. مردی که از صمیم قلب دوسشون داشته باشه.
- با این حرفات داری خرم می کنی ها.
- استغفرالله این حرفا چیه که می زنی.
- تو هم واسه من زن خوبی بودی. همیشه با بد و خوبم ساختی و دم نزدی. بچه هام خوب و نجابت رو از تو به ارث بردن. من یه موی تو رو با یه دنیا عوض نمی کنم.
خانم خردمند از پنجره اتوبوس به جاده نگاه می کند و می گوید:
- خدا از سر تصیرات همه بگذره و سایه تو رو هم از سر ما کم نکنه.
هوا کم کم رو به تاریکی می رود که اتوبوس مسافران را در مقصد پیاده می نماید . خردمند به تنهایی نزدیک قهوه خانه ای که در مسیر قرار دارد می رود و از مردی که کنار در قهوه خانه ایستاده ادرس برادرش را می پرسد. مرد با اشاره دست او را به سمتی راهنمایی می کند. خردمند تشکر کرده و باز می گردد.
- بچه ها بریم که دیگه چیزی نمونده برسیم.
همگی به راه می افتند. از کوچه اول عبور می کنند و در کوچه دوم، امیر پسر عموی دخترها روی سکوی در خانه نشسته است. به محض اینکه از دور چشمش به انها می افتد شتابان و شادمان به استقبالشان می رود.
- سلام عمو جان. سلام زن عمو.
- سلام پسر گلم. حالت چطوره عمو جون؟
- خوبم عمو جون.
امیر نگاهی به دخترها می اندازد و با شرمساری سر به زیر می افکند.
- سلام دخترعموها خوش اومدین.
راضیه و ریحانه هم سلام او را پاسخ می گویند. خردمند می پرسد:
- بابات هست؟
- بله عمو جون، از بعدازظهر تا حالا چشم به راه بودیم.
دم در که می رسند امیر در را به داخل هل داده و خود کنار می ایستد.
- بفرما عمو جون.
- یاالله
خردمند داخل شده و پس از او سایرین هم وارد می شوند. امیر اخرین فردی است که به درون رفته و در را می بندد. به مجرد این که خردمند و بقیه وارد خانه می شوند، عمو و زن عمو از در اتاق بیرون امده و به استقبالشان می روند. خردمند همراه همسر و دخترانش در صدر اتاق می نشیند و خان عمو هم در کنارشان قرار می گیرد. امیر به اشپزخانه می رود و خود را انجا پنهان می سازد . زن عمو که سر پا ایستاده می گوید:
- خیلی خوش اومدین، واقعا قدم رو چشم ما گذاشتین.
خردمند عرق روی پیشانی و پشت لبش را با دستمال پاک کرده و به عنوان مزاح می گوید:
- زن داداش از تعارف کم کن و بر مبلغ افزا! ما که غریبه نیستیم. به جای تعارف کردن اب خنک بیار که از تشنگی دارم له له می زنم.
- به روی چشم. همین الان.
زن عمو به اشپزخانه می رود و عمو از برادرش می پرسد:
- خب دیگه تعریف کن، راستی چطوری اینجا رو پیدا کردی؟
- خیلی خب، اصلا مشکل نبود.
- بهت که گفته بودم جاش سر راسته. خب زن داداش شما چطوری؟ این دختر خانمای گل چطورن؟
همسر خردمند پاسخ می دهد:
- به لطف شما بد نیستیم.
و راضیه اضافه می کند:
- قربون عموجون برم. فقط به ما بگین کی می ریم این اطراف یه گشتی بزنیم که دلم واسه یه پیک نیک لک زده.
خانم خردمند رو ترش می کند و می گوید:
- اوا دختر یه دقیقه زبون به دهن بگیر. هنوز از راه نرسیده هوایی شده؟
عمو با دای بلند خندید و اظهار می دادر:
- زن داداش چیکارش داری بذار راحت باشه.
و خطاب به راضیه می افزاید:
- دخترم اینجا مثل خونه خودته. دلم می خواد این چند روزه حسابی بهتون خوش بگذره. از فردا صبح خودم می برمتون گردش و همه جای دیدنی رو نشونتون می دم.
امیر با سینی پارچ و لیوان وارد اتاق می شود. سینی را مقابل عمو می گذارد و زود از اتاق بیرون می رود. خردمند برای خود اب می ریزد و پس از تعارف به دیگران ان را جرعه جرعه می نوشد. امیر کنار در اتاق ایستاده و بدون ان که دیده شود دزدانه ریحانه را می نگرد. مادرش او را د ران حال غافلگیر می کند.
- چشم چرونی نکن پسر، دختره مال خودمونه غصه نخور. بهتره تو این میوه ها رو ببری تا منم چای بیارم. دیگه هم فرار نکن. همون جا باش تا من بیام.
امیر ظرف میوه را گرفته و دوباره پا به درون اتاق می گذارد. نزدیک در سکندری می خورد اما زود تعادل خود را حفظ می کند. راضیه دزدانه می خندد و دستش را جلوی دهانش می گیرد تا لبخند تمسخرامیزش اشکار نگردد. ریحانه به او چشم غره می رود و راضیه خود را جمع و جور می کند.
لحظاتی بعد زن عمو هم به انها ملحق شده، همگی دور هم می نشینند و چای و میوه صرف می کنند. خردمند با چشم اطراف را می کاود و به عمو می گوید:
- خونه تو پسندیدم داداش، خیلی قشنگ و بزرگه. مبارکتون باشه.
عمو تبسم کنان جواب می دهد:
- وقتی تو بپسندی کار تمومه.
زن عمو که از این تعریف و تمجید خوشحال شده می گوید:
- چشمتون قشنگ می بینه. والله دیگه از خونه به دوشی خسته شدیم. وقتی اینجا رو دیدیم یه دفعه مهرش به دلم افتاد. به داداشت گفتم هر جوری که شده باید اینجا رو بخری. چند تا از اتاقاش هنوز فرش نشده، گذاشتم واسه امیرجون که ایشالا وقتی عروسی کرد با خانمش اونجا رو فرش کنه.
زن عمو حین گفتن این جملات به ریحانه می نگرد. بین خردمند و همسرش نگاهی رد و بدل می شد و خردمند می گوید:
- ایشالا.
عمو رو به برادر کرده و می گوید:
- الان شبه، فردا صبح می برمت تا همه جای خونه و باغ رو از نزدیک ببینی.
راضیه می پرسد:
- عموجون درخت میوه هم دارین؟
- اره دخترم درخت میوه هم داریم، درخت سیب، گیلاس، انبه، انجیر و توت.
امیر به میان حرف پدر می دود و می گوید:
- درخت خیار و خربزه هم کاشتیم.
جملگی به حرف او می خندند. امیر خجالت زده سرش را پایین می اندازد و راضیه متعجبانه می پرسد:
- درخت خیار و خربزه.
عمو تک سرفه ای کرده و در حالی که به امیر اخم می کند می افزاید:
- منظور امیر جان اینه که بوته های خیار و خربزه هم رسیدن. اخه ما تو یه قسمت از باغ صیفی جات هم کاشتیم.
زن عمو ادامه می دهد:
- سبزیجات هم همین طور.
- پس حسابی خودکفا شدین.
- بله دیگه. وقتی زمینش هست باید استفاده رد.
عمو خطاب به زنش می گوید:
- خب خانم اگه گفتی وقته چیه؟
- بله فهمیدم وقت شامه. من برم شام رو بکشم و بیارم.
سپس برمی خیزد و به راه می افتد. عمو با حرکت سر گفته اش را تصدیق می کند و می گوید:
- اره خانم برو. ما همگی گرسنه هستیم.
پس از صرف شام و چای و میوه، ساعتی را به گفت و شنودهای معمولی گذراندند تا این که هنگام خواب فرا رسید. نیمه شب خردمند و همسرش به همراه دو دخترشان در اتاق خوابی که عمو و همسرش برایشان در نظر گرفته اند خوابیده اند. تنها کسی که بیدار مانده و چشم بر سقف دارد ریحانه است. جیرجیرکی در دل شب اواز می خواند. و هلال ماه از پنجره اتاف خواب هویداست.
در اتاق دیگر، زن عمو رختخواب شوهرش را بر زمین می گستراند. عمو خمیازه ای کشیده و جورابهایش را درمی اورد. همسرش می گوید:
- فردا صبح باید موضوع را به داداشت بگی. این پسره داره دق مرگ می شه. ندیدی امشب چطوری دست و پاشو گم کرده بود.
عمو وارد بستر شده و می نشیند و می گوید:
- امان از دست تو و اون پسرت! خانم جان این پسره هنوز بچه است، دهنش بوی شیر می ده، می خوای منو جلوی داداشم سنگ رو یخ کنی؟ ریحانه باسواده، تحصیل کرده است ولی پسر ما فقط تحصیلات ابتدایی داره، داداشم راضی نمی شه، تازه نظر خود دختره هم شرطه.
زن عمو غرولند کنان می گوید:
- وا چه حرفا می زنی؟! خیلی دلشون بخواد، درسته که امیر درس نخونده ولی عوضش نجیب و چشم و دل پاکه، زن نگه دار و خانواده دوسته. اگه تو پا پیش نذاری خودم از ریحانه خواتسگاری می کنم. من از بچگی اونو واسه امیر نشون کردم. پسره هم دلش ضعف می ره، پاک زده تو سرش. تو که نمی خوای بچه ام از دست بره. خلاصه هر جوری شده داداشت رو راضی کن. وادارش کن با ما راه بیاد. بگوشش دونگ سند زمین رو پشت قباله ریحانه می ندازیم. هر چی بخوان واسه دختره می خریم. کاری کن با این چیزا دهنشون بسته شه.
عمو دراز می کشد و با اوقات تلخی می گوید:
- تو هم وقت گیر اوردی. الان خسته ام بعدا در موردش صحبت می کنیم.
- جلو اونا که نمی شه حرف زد. فردا برو یه ماشین کرایه کن، دسته جمعی می ریم جنگل. تو باید داداشت رو ببری یه جای خلوت و تا رضایتش رو نگرفتی برنمی گردی. نباید فرصت را هدر داد.
- حالا تا فردا خدا بزرگه. فعلا می خوام بخوابم تو هم بگیر بخواب. اگه قسمت باشه خدا خودش جور می کنه. اگرم قسمت نباشه از دست من و تو کاری ساخته نیست.
ملافه را روی خودش می کشد و چشمانش رو می بندد و می افزاید:
- پاشو اون چراغ رو خاموش کن.
زن عمو برمی خیزد و چراغ اتاق را خاموش کی کند و وارد بسترش می شود. روز بعد اتومبیل پیکان از مناطق سرسبز و خوش منظهر در حال عبور است. عمو پشت فرمان نشسته و رانندگی را بر عهده دارد. کنار او امیر و خردمند نشسته اند. در صندلی عقب هم زن عمو، همسر خردمند و راضیه و ریحانه قرار دارند. انها در حال صحبت کردن هستند و تنها فردی که در این مباحثه شرکت ندارد ریحانه است. که اط پنجره مناظر زیبای بیرون را می نگد و غرق در افکار خود می باشد.
اتومبیل وارد جاده ای می شود که طرفین ان مشجر است. ریحانه چنان محو زیبایی و جذابیت محیط شده که اعتنایی به سایرین ندارد. با این که تاکنون یه ان مناطق قدم ننهاده ولی احساس می ند به نحوی با این منطقه ارتباط داشته و هر چه اتومبیل دل جاده را می شکافد و پیش می رود این حس در وی قدرت می گیرد که قبلا انجا را از نزدیک دیده است.
یکباره صدای ناله پیرزنی در گوشش می پیچد. با دقت گوش فرا داده و اطراف را می نگرد. ساختمان ویلا از دور مقابل دیدگانش ظاهر می شود. ریحانه شک ندارد که این ویلا همان مکانی است که او در رویای خود دیده است. وقتی به نزدیکی ویلا می رسند صدای ناله را به وضوح بیشتری می شنود. اتومبیلی چند متری از ویلا دور می شود که ناگهان ریحانه فریاد می زد:
- عمو جون نگهدار. خواهش می کنم نگهدار.
از فریاد ناگهانی او همه متحیر می شوند و عمو پا را روی پدال ترمز می فشارد. اتومبیل اندکی ناله کنان و جیغ کشان توقف می کمد. همه به او خیره می شوند.
عمو می پرسد:
- چی شده ریحانه جان؟ اتفاقی افتاده؟
ریحانه پشت سر را می نگرد و می گوید:
- عموجون لطفا بده دنده عقب، خواهش می کنم عجله کنین.
پدر می پرسد:
- دخترم اتفاقی افتاده؟ اشنایی چیزی دیدی؟
ریحانه بدون اینکه پاسخ او را بدهد خطاب به عمو می گوید:
- خواهش می کنم عموجون عجله کنید بعدا توضیح میدم. زود عموجون زود.
عمو در میان بهت و حیرت سایرین سرنشینان اتومبیل، دنده عقب گرفته و راضیه سر در گوس خواهر می گذارد و می پرسد:
- ریحانه چی دیدی؟ می شه به منم بگی چی شده؟
ریحانه خطاب به عمو اضافه می کند:
- لطفا جلوی ویلا نگه دارین.
سپس رو به راضیه کرده و می افزاید:
- این همون ویلاییه که بهت گفته بودم. من باید اون پیرزن رو نجات بدم.
- ریحانه می خوای چیکار کنی؟
- من می تونم نجاتش بدم. ما باید بهش کمک کنیم. می فهمی؟
- نه من نمی فهمم، خواهش می کنم دست بردار ریحانه.
عمو مقابل ویلا توقف کرد و در حالت بلاتکلیفی به خردمند و ریحانه نگاه می کند. پدر می پرسد:
- جریان چیه بابا؟
مادر هم بی درنگ پرسید:
- پیرزن کیه؟ تو کسی رو اینجا می شناسی؟
ریحانه بدون اینکه پاسخی به کسی بدهد در اتوموبیل را می گشاید. راضیه به استینش چنگ می زند تا مانع رفتن او بشود اما ریحانه دست خود را به شدت می کشد و فریاد می زند:
- ولم کن راضیه، من باید برم، باید نجاتش بدم. چرا وایستادین؟ بیاین کمک کنین.
همگی با بهت و حیرت به هم دیگر می نگرند. سپس یکی پس از دیگری پیاده می شود. خردمند مقابل ریحانه ایستاده و راه را بر وی سد می کند و با اندکی خشونت می پرسد:
- نمی خوای بگی موضوع چیه؟
ریحانه به در فشار می اورد در بسته است. محکم ان را هل می دهد و با شانه به در می کوید و به پدر جواب می دهد:
- بابا وقت نیست براتون توضیح بدم. یه پیرزن تو اون خونه در حال مرگه. باید نجاتش بدیم.
همسر خردمند بازوی دخترش را می گیرد و به اعتراض می گوید:
- ریحانه چی داری می گی؟ مگه دیونه شدی دختر! منظورت از این کارا چیه؟
خردمند این بار با ملاطفت و انعطاف می پرسد:
- ریحانه جون حالت خوب نیست دخترم؟ تو چت شده؟ ببین چه جوری داری می لرزی؟ رنگتم پریده، بیا سوار شو و با ارامش برامون بگو چی شده.
ریحانه با بی قراری صدایش را بلند می کند:
- وقت داره می گذره چرا متوجه نیستین؟
خردمند که کنترل خود را از دست داده بود بدون اینکه بر اعصابش مسلط باشد با خشم بازوی او را کشیده و با تحکم می گوید:
- تو چت شده دختر چرا ابروریزی می کنی؟ یه ساعته ما و الاف کردی اخرشم نفهمیدیم موضوع چیه؟ الا بگو ببینم مگه تو قبلا به اینجا اومده بودی؟
- پدر من و خواب این خونه رو دیدم. یه پیرزن تنها و بی کس تو یکی از اتاقای ویلا در حال مرگه، ما باید نجاتش بدیم. بهتون ثابت می کنم که نه جن زده شدم و نه قصد دارم وقتتون رو بگیرم.
پدر با همان لحن خشم الود و اندکی متحیر و حیران جواب می دهد:
- هیچ سر درنمیارم. این مسخره بازیا چیه که دراوردی! خواب کدومه این حرفا چیه؟ ما رو دست انداختی؟
- به جای جر و بحث کردن با من یکی این در لعنتی رو باز کنه.
ریحانه تقلا می کندن که در را بگشاید و در حالی که عرق از ورتش می چکد عاجرانه به تک تک انها می نگردو می گوید:
- خواهش می کنم بهم اعتماد کنین من به شماها دروغ نمی گم.
عمو و زن عمو سرگردان و مبهوت این منظره را می نگرند و در گوشی با هم پچ پچ می کنند. امیر جلوتر می اید . ریحانه تا چشمش به او می افتد فورا استین لباسش را می کشد و می گوید:
- پسر عمو خواهش می کنم از نرده برو بالا و در رو باز کن.
- والله من...من....
خردمند با کف دست به ارامی به پیشانی اش می کوبد و با نگرانی می گوید:
- ریحانه این کار درستی نیست. اینجا خونه مردمه. اگه کسی ما رو ببینه یا صاحبخونه متوجه بشه که از دیوار خونه اش بالا رفتیم افتضاح می شه. ازمون شکایت می کنند و رسوایی به بار می یاد.
- تو اون خونه به غیر از پیرزن کس دیگه ای خونه نیست. شما می دونین که من هیچ وقت بی گدار به اب نمی زنم. وقتی همه چیز رو با چشمهاتون دیدین حرفامو باور می کنین. پدر یه کاری بکنین داره دیر می شه.
- اخه...
- راضیه تو یه چیزی بهش بگو. بهشون بگو که من دروغ نمی گم.
راضیه رو به پدر کرد و گفت:
- بابا لطفا به حرفهاش گوش بدین. ممکنه حق با اون باشه.
خردمند مستاصل و پریشان به گوشه ای می رود.
- خدایا چیکار کنم؟ نمی دونم چی بگم... هر کاری دلتون می خواد بکنین.
امیر بی معطلی از نرده ها بالا رفته و ان سو فرود می اید و دقایقی بعد در ار می گشاید. ریحانه خود را به درون می اندازد و به جانب در اصلی ساختمان می رود. ان هم در بسته است. با اشاره ریحانه، ایمر شیشه پنجره ای را که مشرف به حیاط ویلا و کنار در اصلی قرار دارد می شکند و سعی دارد از ان وارد خانه شود. راضیه کنار ریحانه رسیده و در دیدگانش چشم می دوزد و می پرسد:
- ریحانه هیچ می فهمی داری چیکار می کنی؟ اگه اشتباه کنی چی؟
- من اشتباه نمی کنم. مطمئن باش.

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل اول

کتاب از یاد رفته از خانم نسرین ثامنی.
نشر چکاوک
چاپ اول:1377
شابک: 3-14-6043-964

کتاب دو قسمته:
1- سفر زندگی
2- گمشده در غبار
گمشده در غبار
لحظاتی بعد از اینکه زنگ دبیرستان به صدا در می اید، دانش اموزان وارد کلاسهای خود شده و هر یک سر جای خود می نشینند. هنوز چند نفری وسط کلاس ایستاده و سرگرم بگومگو هستند که در کلاس گشوده می شود و خانم دبیر وراد می شود. دخترها به احترام او برمی خیزند و کلاس در سکوت فرو می رود.
دبیرها به طرف میزش می رود، با لبخند به دخترها نگاه می کند و با حرکت دست انها را دعوت به نشستن می کند. انگاه پشت میزش می نشیند و اوراق امتحانی بچه ها را زیر و رو می کند. به خاطرش می اید که ورقه ها امتحانی در دفتر جا گذاشته است. ریحانه، دختر قد بلند و باریک اندامی است که در ردیف اول در مقابل خانم دبیر نشسته، مورد خطاب وی قرار می گیرد.
- خردمند لطفا برو برگه های امتحانی رو از دفتر بیار. رو میز معاون کنار تلفن می تونی پیداشون کنی.
- چشم خانم.
ریحانه برمی خیزد و به سمت در کلاس می رود. ان را گشوده و خارج می شود...به مجرد اینکه پایش را بیرون می گذارد، یک باره به جای راهروی دبیرستان خود را در مکان دیگری می یابد. اینجا یک منطقه زیبا و مصفااست. ریحانه حیرت زده و سرگردان نگاهی به اطراف خود می اندازد تا موقعیت خود را شناسایی کند.
جاده ای ساکت و خلوت پیش روی دارد که هیچ کس به غیر از خود او در ان حوالی دیده نمی شود و تنها چیزی که به گوش می رسد، صدای اواز پرندگان است. او بی اختیار جاده پوشیده از درخت را پیش گرفته و جلو می رود. یقین دارد که در تمام عمرش تاکنون به ان منطقه گام ننهاده است. در حالی که مسحو ان مناطق دلپذیر و رویاییست، یکباره دای ناله زنانه ای به گوشش می رسد. با دقت اطرافش را نگاه می کند و هم چنان به راه خود ادامه می دهد.
در تمام طول مسیر حتی یک ساختمان مسکونی هم وجود ندارد. صدای ناله بیشتر و بیشتر می شود. بر سرعت گام هایش می افزاید. پس از مدتی پیاده روی، خانه ای ویلایی مقابل دیدگانش ظاهر می گردد. هرچه جلوتر می رود صدای ناله با وضوح بیشتری شنیده می شود. مقابل در ورودی ویلا می ایستد و نگاهش را به اطراف می چرخاند. در تصمیم گیری مردد است. صدای ناله لحظه ای قطع نمی شود. عاقبت تصمیم نهایی را می گیرد. در را با فشار دست گشوده می گردد. اهسته پا به درون گذاشته و در را می ببندد.
از نرده های در ورودی تا در اصلی ساختمان راه زیادی نیست و در اصلی ساختمان هم نیمه باز است. داخل می شود و با چشم همه جا را می کاود. تزئینات ویلا لوکس و اشرافی است و اشیا قیمتی و نفیس در گوشه و کنار چشم می خورد. این بار صدای ناله به طور اشکار است. با وجود نگرانی و تشویش جلوتر می رود. در اطراف هال چند اتاق با درهای بسته قرار دارد. ریحانه با احتیاط درها را گشوده و به داخل هر کدام سرک می کشد. اما کسی را در انجا مشاهده نمی کند. به سمت اتاقی که در انتهای هال قرار دارد پیش می رود. در را باز کرده و داخل می شود.
بعد از ورود به اتاق با نگاه کنجکاوش اطراف را از نظر می گذراند.
مقابل دیدگانش تخت خواب بزرگی قرار دارد. بدان سمت حرکت میکند. روی تخت پیرزنی رنجور که چهره ای بیمار گونه دارد به خوابیده و ملافه سفیدی رویش کشیده شده است. پیرزنی رنجور که چهره ای بیمارگونه دارد به خوابیده و ملافه سفیدی رویش کشیده شده است. پیرزن هم چنان ناله سر می دهد.
ریحانه کنار او می ایستد و با دقت نگاهش می کند. سایه اش روی صورت پیرزن می افتد و سبب می گردد که او دیدگانش را گشوده و به ریحانه تبسم کند. ریحانه دستهای چروکیده و لرزان پیرزن را در دست گرفته و ان را به ارامی می فشارد. پیرزن قد دارد چیزی بگوید اما صدایی از گلویش خارج نمی شود. ناگاه دچار تشنج شدید می شود. ریحانه با دستپاچگی به این سو و ان سوی اتاق می رود و چون وسیله ای جهت یاری رساندن به پیرزن نمی کند از ویلا بیرون دویده و خود را به جاده می رساند.
هم چنان بی هدف می دود تا شاید به فرد یا افرادی برخورد کرده و از انها مدد بگیرد. در همین لحظه خود را در مقابل یک دروازه بلند می یابد. به همه جای ان دست می کشد تا روزنه ای جهت عبور بیابد، با مشت به دروازه می کوبد و طلب کمک می کند. می پندارد که شاید کسی از پشت دروازه صدایش را بشنود. همان طور که در حال کوبیدن در است ناگهان در باز می شود...
ریحانه در را باز کرده و خود را داخل کلاس می بیند. چنان مات و مبهوت است که همان جا در استانه در کلاس خشکش میزند. خانم دبیر با باز شدن در به ان سو می نگرد و می گوید:
- خردمند بیا تو.
ریحانه به خود می اید. نگاهی به دستهایش می اندازد. ورقه های امتحانی در دستش قرار دارد. با گیجی و سردرگمی جلوتر رفته انها را روی میز خانم دبیر می گذارد.
- متشکرم می تونی بشینی.
ریحانه سرجای خود می نشیند. هنوز از بهت و حیرت خارج نشده است. سردرگوش دختر بغل دستی خود نهاده و نجواکنان می پرسد:
- منیژه از وقتی که از کلاس رفتم بیرون تا حالا چه قدر طول کشید؟
منیژه نگاهی به او می اندازد و می گوید:
- چیزی در حدود پنج دقیقه. چطور مگه؟
ریحانه پاسخش را نمی دهد. فقط پنج دقیقه.... در حالی که او تصور می کرد بازگشتش ساعتی به طول انجامیده است. هیچ نمی داند این زمان گم شده را چگونه برای خود توجیه کند. صدای خانم دبیر که اسامی شاگردان را از روی ورقه می خواند به گوش می رسدو اما ریحانه پریشان خاطر است و توجهی به محیط کلاس ندارد...
ظهر بعد از تعطیل شدن دبیرستان ریحانه همراه منیژه از مدرسه به طرف خانه می رود. در فاصله کمی دورتر، پسر جوانی بدون جلب توجه سایرین در تعقیب انهاست. ریحانه و منیژه انقدر می روند تا این که به سمت چپ می پیچد. ریحانه هم از سمت راست حرکت می کند. وارد جاده خاکی می شود. در دو طرف جاده مزارع و گندم زار دیده می شود. پسر جوان در تعقیب اوست ..
پدر ریحانه، اقای خردمند در کارگاه نجاری خود سرگرم است. در گوشه ای از کارگاه دو جوان کارگر مشغول انجام کارهای خود هستند. خردمند در این لحظه دست از کار کشیده و به کارگرها می گوید:
- بچه ها وقت نهاره. کار رو تعطیل می کنیم.
یکی دیگر از کارگرها که هنوز کارش را به پایان نرسانده جواب می دهد:
- اوستا شما برین خونه من وقتی کارم تموم شد مغازه رو قفل می کنم.
خردمند با حرکت سر به او پاسخ مثبت می دهد و می افزاید:
- باشه پس من کلید رو واست می ذارم. ساعت چهار اینجا باش.
- چشم اوستا خیالتون راحت باشه.
خردمند اماده رفتن است که در کارگاه گشوده شده و پیرمرد مسنی وارد می گردد و به جانب او می اید.
- سلام علیکم مشدی، خدا قوت.
- سلام از بنده است حاج اقا، حال شما؟
- الحمدالله، شما چطوری؟
- به لطف شما بد نیستم. امری باشه در خدمتم.
- داشتم رد می شدم گفتم یه سری هم به شما بزنم. هم از حال شریف باخبر بشم و هم این که...
پیرمرد سکوت کرد و خدمند می گوید:
- اختیار دارین درخدمتم.
- مثل اینکه داشتین تشریف می بردین. این طور نیست؟
- بله برای ناهار می رفتم.
- پس به اتفاق هم می ریم که هم قدمی زده باشیم و هم این که تو راه چند کلمه ای باهاتون صحبت کنم.
- خواهش می کنم. بفرمایین.
خردمند و پیرمرد از در بیرون می روند. وقت ناهار، ریحانه به همراه اعضا خانواده اش که شامل پدر و مادر و خواهر کوچکترش راضیه هستند بر سر سفره نشسته اند و مشغول خوردن غذا می باشند. ریحانه سخت در فکر است و با غذایش بازی می کند. راضیه لقمه اش را قورت می دهد و خطاب به خواهرش می گوید:
- ریحانه امروز باید باهام یه کمی حساب کار کنی. فردا امتحان ریاضی دارم.
ریحانه پاسخی به او نمی دهد. در واقع چنان در افکار خود غوطه ور است که صدایی نمی شنود. راضیه با ارنج به پهلوی او می زند:
- با تو هستم حواست کجاست؟
ریحانه به خود می اید و با لکنت زبان می گوید:
- هان...چی گفتی؟....
- می گم فردا امتحان دارم. کمکم می کنی؟
ریحانه با تکان دادن سر به او پاسخ مثبت می دهد. مادر متعجبانه نگاهش می کند و می پرسد:
- مثل اینکه حالت خوب نیست. مریضی؟
ریحانه لبخند زورکی می زند.
- نه مادر حالم خوبه.
- پس چرا تو فکری؟ اصلا دست به غذا نزدی!
- دارم می خورم مادر شما غذاتو بخور.
خردمند رو به ریحانه کرده و می پرسد:
- امتحانات کی شروع می شه؟
- دو روز دیگه بابا.
- اهان. خوبه.
- بابا در مورد دانشگاه فکراتون رو کردین؟
- ریحانه باز شروع کردی پدرجان؟
- ولی شما قول داده بودی بابا، یادتون نیست؟
- چرا یادمه ولی... خودت می دونی که دست و بالم تنگه.
- می دونم بابا. من دلم نمی خواد به شما فشار بیارم یا به خاطر من دچار زحمت بشین.
- پس پول دانشگاهت چی می شه؟
- تازه مجبورم برای شرکت در کنکور برم تهرون اخه دانشگاه اینجا رشته پزشکی نداره.
- دیگه بدتر! اونجا هزینه ات چند برابره.

- از لحاظ جا و مکان که مشکلی نیست، می رم پیش نادر و فرح، البته نه اینکه فکر کنین می خوام برم سربار اونا بشم نه، نادر می تونه برام کار پیدا کنه، یه کار ابرومندانه که خرج تحصیلم تامین بشه. می رم تو یه بیمارستان کار می گیرم. شیفت شب کار می کنم که روز بتونم درس بخونم. بابا خواهش می کنم قبول کنین.
خردمند رو به همسرش کرده و می پرسد:
- خانم نظر شما چیه؟
- والله اگه پیش فرح و نادر باشه خیالم از هر نظر راحته. ما هم بالاخره می تونیم یه کمکی بکنیم.
خردمند اه می کشد و می گوید:
- باز به نفع بچه هات رای دادی و سر من بیچاره بی کلاه موند!
خانم خردمند به شوخی می گوید:
- سرت سلامت باشه کلاه می خوای چیکار، عوضش یه خانم دکتر تحویل جامعه می دی که همه بهش افتخار می کنن.
راضیه می خندد و به شوخی می گوید:
- خدا می دونه چند تا مریض رو می خواد راهی اون دنیا کنه. اونم بدونم غسل و کفن.
مادر گره ای به ابرو می اندازد و می گوید:
- باز این زبون تو به چرخش افتاد؟ زبون که نیست دوک نخ ریسیه!
پدر بلافاصله اضافه کرد:
- ماشالا هیچ وقت هم کم نمیاره.
ریحانه خنده کنان می گوید:
- کاریش نداشته باشین اون از هفت دولت ازاده. خب بابا بالاخره نتیجه چی شد؟ اوکی؟!
- من اوکی موکی نمی فهمم، حالا که مادرت مثل یه ستون بتونی، سفت و سخت پشت شما رو گرفته منم حرفی ندارم خانم دکتر! ما که تو جهنم هستیم یه پله هم پایین تر.
راضیه باز به سخن می اید و می گوید:
- فقط مرد و مردونه قول بده که وقتی دکتر شدی این خانم باجی رو با یه نسخه بفرستی اون دنیا که ازشرش خلاص بشیم.
مادر حیرت زده نگاهش می کند و می پرسد:
- خانم باجی؟ چرا اون؟ پیرزن بیچاره که ازارش به یه مورچه هم نمی رسه.
- واسه این که هر وقت منو می بینه می گه یه روز عروس خودم می شی. اونم با اون پسر خل و دیوونه اش.
مادر با صدای بلند می خندد و می گوید:
- اونقدر سر مردم عیب می ذاری تا اخرش یه شوهر عتیقه گیرت می افته که عالم و ادم بهت بخندن و مثل خودت واست ساز کوک کنن.
ریحانه خطاب به پدرش می گوید:
- ممنون که قبول کردین.. هیچ وقت این محبت شما رو فراموش نمی کمن.
سپس از کنار سفره بلند می شود و خطاب به راضیه می گوید:
- وقتی غذاتو خوردی زودی بیا.
ریحانه به طرف اتاقش می رود و مادر می گوید:
- از بس ذوق کرده غذاشو تموم نکرد! اما خودمونیم خردمند،دکتری هم بهش میاد ها. مگه نه؟
- مامانو باش! تا گوساله گاو شود دل صاحبش لب شود!
راضیه که این کلام را بر زبان اورده با صدای بلند از گفته خودش خنده اش می گیرد. مادر به طعنه می گوید:
- اگر نمردیم مال تو رو هم می بینیم.
- دکتر شدن واسه من اش دهن سوزی نیست.
- پس تو می خوای چیکاره بشی؟
- می خوام خلبان بشم.
مادر شگفت زده می گوید
- به حق چیزای نشنیده.
خردمند سر تکان می دهد و می گوید:
- آرزوهاتم ورای ادمیزاده دختر جون. خلبان؟ اونم یه زن؟
راضیه می خندد و غذا خوردن را ادامه می دهد. ریحانه وقتی وارد اتاقش می شود کنار پنجره رفته پرده را کنار می زند و از انجا بیرون را نگاه می کند. دستش را ستون زیر چانه اش می کند و به فکر فرو می رود. در همین هنگام راضیه وارد اتاق شده و یکسره به طرف او می اید:
- این قدر فکر نکن زود پیر می شی ها.
ریحانه به طرف او برمی گردد و تبسم می کند. راضیه کتاب و دفترش را روی میز می گذارد و ریحانه به طعنه می گوید:
- شکم خانم وقتی که سیر شد اونوقت زبونش به کار می افته. درست مثل اینکه زبونت رو روغن کاری کرده باشن.
- این هنرم نمی تونی به ما ببینی؟ مگه نمی دونی زبون من شمشیرمه. راستش ریحانه تازگی ها خیلی تو خودتی. من کم کم دارم بهت مشکوک می شم.
ریحانه مقابلش روی صندلی می نشیند و با حیرت می پرسد:
- مشکوک می شی؟ به چی؟
- فقط ادمای عاشق این همه تو فکر فرو می رن. لابد توهم گلوت گیر کرده که همش در عالم خلسه فرو می ری. راستش رو بخوای تصمیم گرفتم برات یه کاراگاه خصوصی استخدام کنم.
ریحانه با لحنی جدی می گوید:
- سرتو بنداز پایین و کارت رو بکن بچه.
- بله نفهمیدم چی گفتی؟ مثل اینکه سرکار خانم یادش رفته که من پونزده سال و چهار ماه و بیست و شش روز از سنم می گذره. جناب عالی وقتی به سن و سال من بودی ادعای پروفسوری می کردی.
- چیه حسودیت شد!
- در استعداد ژرف و خداداده شما شکی نیست اما دلیل نمی شه که به من بگی بچه.
- خیلی خب مادربزرگ حرفم رو پس می گیرم. حالا راضی شدی؟ زود باش کتابت رو باز کن که خودم صدتا کار دارم.
راضیه ضمن گشودن کتابش می گوید:
- نکنه به جناب امیر اتابک خان فکر می کنی؟
ریحانه سر بلند کرده و به او می نگرد و با حیرت می پرسد:
- امیر اتابک خان کیه دیگه؟
- پسر عموی گرامی را عرض می کنم. اگه واقعا حدسم درست باشه باید بگم که اصلا سلیقه ات رو نمی پسندم. کی حاضره زن یه پسر دست و پا چلفتی و خل مثل اون بشه! قسم می خورم که فرق بین سوسک و شامپانزه رو ندونه. هنوز دست چپ و راستشو بلد نیست!
ریحانه با حالتی عصبی کتاب را از دست او می کشد.
- خیلی داری وراجی می کنی، حوصلمو سر بردی دخختر. اگر خواهرت رو خوب می شناختی این حرفا رو نمی زدی.
- خوبه خوبه! لازم نکرده واسه من قیافه بگیری. معلم به این بداخلاقی نوبره والله.
ریحانه ناگهان از کوره در می رود. کتاب را روی میز پرت می کند و از جا برمی خیزد.
- بس کن دیگه. چرا چرت و پرت می گی. اعصاب رو خورد کردی.
با خشم به کنار پنجره رفته و پشت به خواهرش می ایستد و بیرون را نگاه می کند. راضیه کاملا غافلگیر شده است. مدتی در بهت و حیرت نگاهش می کند سپس بلند شده به کنار ریحانه می رود و از پشت او را بغل می کند.
- معذرت می خوام ریحانه، به خدا منظور بدی نداشتم. نمی خواستم ناراحتت کنم.
ریحانه به جانب او برمی گردد و گلایه کنان می گوید:
- این عادت خوبی نیست که ادم سر به سر کسی بذاره که حال و حوصله درست و حسابی نداره. تو اصلا ادمو درک نمی کنی.
- معذرت می خوام اشتباه کردم.
اشک در دیدگانش حلقه می زند. پشتش را به ریحانه کرده و به وسط اتاق می رود.

می خواستم کمی باهات شوخی کنم. تو سابق بر این، این طوری نبود، با همه می گفتی و می خندیدی ولی تازگی ها دیگه حتی باهام حرف هم نمی زنی. خب منم فکر کردم شاید دیگه دوستمت نداشته باشی. می خواستی علت این کم اعتنایی رو بفهمم، درس خووندن هم بهونه ای بود که باهات حرف بزنم.
راضیه به گریه می افتد. ریحانه به او نزدیک شده شانه اش را از پشت می گیرد و وی را به طرف خود می کشد. راضیخ بدون مقاومت سرش را به سینه او می چسباند. ریحانه با ملایمت می گوید:
- چه قدر نازک نارنجی شدی دختر، معذرت می خوام که عصبانی شدم. اخه کی گفته من نسبت به تو بی توجه هستم.
- پس چرا دیگه بهم محل نمی ذاری؟ به خصوص امروز، وقتی از مدرسه اومدم هر چی باهات حرف زدم سرسنگین جواب دادی.
ریحانه او را نوازش می کند و می گوید:
- به هیچ وجه اینطور نیست. تو برای خیلی عزیزی.
او را رها کرده و پشت میز می نشیند و ادامه می دهد:
- گاهی وقتا لازمه ادم کمی تو خودش باشه و فکر کنه.
راضیه نیز روی صندلی مقابل خواهرش می نشیند و می پرسد:
- به چی فکر کنه؟
- به گذشته، ادم اگه فکر نکنه مغزش زنگ می زنه و می پوسه.
- من نگرانت هستم. حس می کنم تو یه مشکلی داری ولی نمی خوای حرف دلت رو با کسی در میون بذاری. من اینو خوب می فهمم.
- نه اشتباه می کنی. باور کن من چیزی رو ازت مخفی نمی کنم. ببین راضیه گفتنش اسون نیست. من...من باز دچار کابوس شدم. همون کابوس های همیشگی مدتی بود که داشتم راحت و بی دغدغه زندگی می کردم. تصورم این بود که کابوس برطرفشده ولی بعد از چند ماه دوباره همه چیز شروع شد. خب بهم حق بده که نگران باشم. کاشکی می فهمیدی درون من چی می گذره.
- بالاخره هر مشکلی یه چاره ای داره. تو باید یه کاری واسه خودت بکنی. به یه دکتر روان شناس مراجعه کن. تا کی می خوای خودتو اسیر اوهام و تصورات خیالی کنی.
ریحانه در حالی که با خودکارش بازی می کرد جواب بدهد:
- به دکتر چی بگم؟ بگم از بعد مکان و زمان فراتر می رم و با حوادثی روبرو می شم که در اینده قراره اتفاق بیافته؟ بگم من پیشگو هستم و اینده رو مثل گذشته می تونم ببینم. فکر می کنی کسی حرفم رو باور می کنه؟ فکر می کنی بیماری من چندتا کپسول و درمان می تونه داشته باشه؟
ریحانه از پشت میز برخاسته و در اتاق قدم می زند. لحظاتی مکث می کند سپس با پریشانی اضافه می کند:
- راضیه من خیلی می ترسم. از اینده نگرانم.
- تو می تونی و در قبال این رویداد خونسردی باشی و به این توهمات توجهی نکنی.
ریحانه به او نزدیک شده و روی صندلیش خم می شود:
- من می توانم از وقوع حوادث شوم جلوگیری کنم به شرط اینکه حرفمو باور کنن. وقتی می بینم کسی داره تو دردسر می افته یا دچار حادثه ناگواری می شه نمی تونم خون سرد و بی تفاوت از جریان بگذرم. پارسال یادته؟ خجسته و رضا همسایه مون قرار بود بعد از عروسی برن ماه عسل، یه هفته قبلش من از دروازه زمان عبور کردم. دیدم اونا تو جاده دچار حادثه شدن و مردن. تو اولین کسی بودی که من رویامو براش تعریف کردم. بعدش دیدی چی شد؟ اون حادثه اتفاق افتاد. درست مثل همون کابوسی که برات شرح داده بودم. من می تونستم از وقوع این حادثه جلوگیری کنم. اگه بهشون گفته بودم شاید تن به این مسافرت نمی دادند یا وسیله دیگری غیر از ماشین برای خودشون در نظر می گرفتن.
- ولی اون حادثه فقط یه اتفاق بود. یه حادثه کاملا تصادفی که شاید اصلا ربطی به کابوس تو نداشت.
- نمی تونه یه تصادف باشه. اگه فقط همین یه مورد بود حرفاتو قبول داشتم ولی سقوط فلانی از بالای درخت، اتش سوزی منزل ایکس، فلان حادثه برا ایگرگ و چندین مورد مشابه این نمی تونه همش تصادفی باشه. اولین بار تو پانزده سالگی دچار این حالت شدم. اون موقع تو دبستان بودی. دیدم که مامور ساواک ریختن تو مدرسه تون و معلم تون رو دستگیر کردند و با خودشون بردند. تو بهم خندیدی ولی بعدش خودت شاهد بودی که چطور اون بیچاره رو گرفتن و بردن. یکی دو بار هم چیزای جزیی دیدم که کاملا مثل خودش اتفاق افتاد. حالا چرا من؟ چرا باید من قاصد شوم مرگ باشم؟ چرا همه حوادث ناگوار باید واسه من به تصویر کشیده بشه؟
ریحانه به سمت دیگر میز می رود. پشتش را به لبه ان تکیه می دهد و می افزاید:
- چند ماهی وضع به حالت عادی برمی گرده و دوباره این حالت می یاد سراغم . خدا خودش به خیر بگذرونه.. کاش راهی وجود داشت...
راضیه در سکوت نگاهش می کند قلبا سخنانش را قبول دارد . در دیدگانش اثار نگرانی مشهود است. ریحانه به دور دستها خیره می شود و دیگر حرفی نمی زند. در لحظه ای که دو خواهر در اتاق گرم گفتگو هستند مادر ریحانه در اشپزخانه مشغول شستن ظروف غذای ظهر است. خردمند روی کف اشپزخانه نشسته و چای می نوشد. او با خونسردی رو به همسرش کرده و می گوید:
- باید راجع به موضوعی باهات حرف بزنم.
- بگو من گوشم با شماست.
- یه نفر از ریحانه خواتسگاری کرده؟
- کی ؟ من می شناسمش؟
- اره بابا، حاج اقا رسولی واسه پسرش.
- خاک عالم! مگه دخترمو از سر راه اوردم.
- پسره اونقدرام بد نیست که تو این جور وحشت کردی.
خانم خردمند با ناراحتی ظرفها را رها کرده و به جانب او می اید:
- نکنه بهش جواب مثبت داده باشی؟
- نه بابا، حاج اقا گفتم باید با خودت مشورت کنم.
همسرش با حالت سرزنش امیزی می گوید:
- اخه مرد تو چرا اینقدر ساده ای مگه هر کی از راه رسید ادم دخترشو دو دستی تقدیمش می کنه.
- حاج رسول ادم بدی نیست. چند ساله که می شناسمش.
- مگه می خوای دخترتو به اون بدی؟ خوبه، واسه خودش خوبه. پسره بی کار و بی عاره، تازه سواد درست و حسابی هم که نداره.
خانم خردمند می اید و کنار شوهرش می نشیند و اضافه می کند.
- از همه این حرفا گذشته مگه می شه با مادرش کنار اومد؟ من دخترمو تو دهن یه گرگ نمی اندازم. بیچاره عروسش از دست این پیرزن خون گریه می کنه. عروس کوچیکه پارسال دو دفعه فرار کرد و رفت پیش ننه باباش! یه بارم می خواست خودکشی کنه که به دادش رسیدن.
- تو بالاخره باید رو هر کسی یه عیب و ایرادی بذاری. راضیه هم به تو رفته. حالا این هیچی، پسر برادر من چه عیبی داره که تو راضی نمی شی؟
- دخترت راضی نمی شه. حق هم داره. اونا اصلا به تیپ هم نمی خورن. پسره فقط چهار کلاس سواد داره، اگر بهت برنخوره باید بگم کمی هم خل و چل تشریف داره. ریحانه امسال دیپلمش رو می گیره، بعدشم اگه خدا یاری کنه و تو کنکور قبول بشه واسه خودش میشه یه خانم دکتر و سری تو سرا در میاره. حتی ممکنه خواستگار دکتر و مهندس داشته باشه. نه خیر اقای خردمند اگه منو بکشن بازم راضی نمی شم دختخ نازنین ام حروم کنم.
- باشه خانم هر چی شما بگی همون قبوله.
- به رسولی بگو دخترمون می خواد دکتر بشه و حالا حالاها خیال شوهر کردن نداره.
خردمند ازجا بلند می شود و می پرسد:
- نمی خوای نظر دخترتو بدونی؟

رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل نهم(فصل آخر)

سر اصل مطلب. از دوست عزیزم شنیدم که سرکار اهل قلم هستین و نیاز به حمایت دارین، بنابراین بهتره فقط از این مقوله حبت بشه، موافقین.
- خواهش می کنم. این نظر لطف سرکاره.
- خب دوست عزیز از خودتون بگید. از کارتون از نوشته ها....
- بله خواهش می کنم. والله عرض کنم خدمت شریفتون که بنده گاهی اوقات سیاه مشقی می نویسم حالا تا نظر سرکار چی باشه.
- اختیار دارید شکسته نفسی می فرمایین. البته تا مروری روش نشه نمی شه قضاوت کرد.
- البته حق با سرکاره. من در حال حاضر یه نمونه از کارمو اوردم که اگر موافق باشین تقدیم کنم.
- خواهش می کنم، بنده در اختیار شما هستم.
سلمان دست نوشته ها را از لفاف روزنامه خارج کرده انها را مقابل یعقوبی می گذارد. نعمت برای دقایقی از مغازه خارج می شود و با چند شیشه نوشابه خنک باز می گردد. یعقوبی دست نوشته ها را ورق زده و نگاهی به صفحات ان می اندازد. چشم سلمان به دست های اوست و قلبش به شتد تپش دارد. یعقوبی دقایقی بعد سر بلند کرده و میگوید:
- اجازه می دین نوشته های سرکار چند روزی به رسم امانت پیش بنده بمونه؟
- استدعا می کنم، شما صاحب اختیارین.
- خواهش می کنم. من چند روزی عازم مسافرت هستم و فکر می کنم اونجا فرصت کافی برای مرور نوشته های سرکار داشته باشم. وقتی برگشتم در اسرع وقت باهاتون تماس می گیرم و نظرمو خدمتتون عرض می کنم.
- میل، میل سرکاره.
- شاید ذکر این مطلب هنوز کمی زود باشه ولی من امیدوارم که بتونیم در اینده همکاری مستمر و صمیمانه ای با هم داشته باشیم.
- باعث مباهات بنده است و امیدوارم با عنایت و مساعدت سرکار بتونم خدمتگزار نا چیزی برای فرهنگ و ادب این سرزمین باشم.
یعقوبی نوشابه را سر می کشد، ان گاه از جا برمی خیزد تا عزم رفتن کند. نعمت می پرسد:
- آقای یعقوبی کجا؟
- با اجازه تون باید مرخص شم.
- به ما افتخار بدید نهار در خدمت باشیم.
- متشکرم خدمت از ماست. حقیقتش ساعت سه قرار ملاقاتی دارم که نمی خوام خلاف وعده کنم.
یعقوبی پس از ادای این کلمات رو به سلمان می کند و از وی می پرسد:
- اقای بشارتی من با چه وسیله ای می تونم با سرکار تماس داشته باشم؟
- متاسفانه من تلفن ندارم ولی....
- اشکالی نداره. من شماره تلفن شرکت رو در اختیارتون می ذارم. اگه لطف کنید فردا تماس بگیرید ممنون می شم.
- یعقوبی متعاقب این گفته از جیبش کارت ویزیتی بیرون اورده و به طرف سلمان می گیرد.
- بفرمایین اینم شماره تلفن.
- متشکرم اقای یعقوبی. واقعا نمی دونم با چه زبونی از لطف سرکار تشکر کنم.
- اختیار دارین، امیدوارم بتونم خدمتی انجام بدم.
یعقوبی دست سلمان و نعمت را می فشارد و پس از خداحافظی خارج می شود. سلمان روی صندلی می نشیند و می پرسد:
- تو که گفته بودی طرف ویزیتوره!
- خب مگه نیست؟
- برخوردش نشون نمی داد.. ادم فکر می کرد با یه مدیر کل داره صحبت می کنه.
نعمت کنار او می نشیند و می گوید:
- ادم اداب دانیه، ندیدی چه طور لفظ قلم حرف می زد! تو حرفه خودش استاده.
- علتش اینه که زیاد با ادمای گنده نشست و برخاست کرده، تو فکر می کنی بتونه برام کار انجام بده؟
- ناامید نشو اگه نوشته هات رو بپسنده حتما کاری واست می کنه. در مجموع ادم مثبتیه. هر کجا بگی دوست و اشنا داره. برشش از یه ناشر هم بیشتره.
- وضعش چطوره؟ منظورم اینه که می تونه روی کارم سرمایه گذاری کنه؟
- توپِ توپه! غصه شو نخور فقط باید یه هفته دندون رو جگر بذاری. بعدش خدا بزرگه.
- اقا نعمت به خدا شرمندتم.
- این چه حرفیه من که هنوز کاری واست نکردم.
- تا همین جاشم خیلی اقایی کردی. خب من دیگه می رم.
- ناهار پیشم بمون. جون من تعارف نمی کنم.
- قربونت برم ما نمک پرورده هستیم. باید برم خونه تا من نباشم ننه ام نهار نمی خوره.
- پس مزاحمت نمی شم.
نعمت او را تا دم در بدرقه می کند و به عنوان مزاح می گوید:
- سلمان جون امیدوارم روزی بشه که خودم کتابات رو تو بازار سیاه بفروشم. اما تو رو خدا روزی که به شهرت رسیدی ما رو فراموش نکنی ها.
- این حرفا چیه! خدا یعنی من اون روز رو می بینم.
- حتما می بینی. باهام تماس داشته باش.
- چشم خداحافظ.
- خداحافظ.
سلمان تا یک هفته بعد از دیدار ارام و قرار ندارد. شب و روز به این می اندیشد که ایا یعقوبی نوشته اش را پسندیده و نسبت به او نظر مساعد دارد یا نه؟ به قدری کلافه و سردرگم است که نمی داند چگونه لحظه هایش را بگذراند. ان روز پس از یک هفته انتظار در حالتی از بیم و امید، کنار پنجره باز اتاق، پشت به مادر ایستاده و متفکرانه داخل حیاط را می نگرد. مادرش با دستمال گرد و غبار روی عکس ها را پاک می کند و سپس به جانب پسر می اید و پش سر او می ایستد.
- سلمان جون چی شده مادر. چرا تو فکری؟
سلمان به جانب مادر برمی گردد و لبخند می زند.
- چیزی نیست مادر جون. ناراحت نشو.
از پنجره دور شده و گوشه ای روی زمین می نشیند و اضافه می کند:
- داشتم با اینده فکر می کرد امروز تقریبا همه چیز تموم می شه.
- پسرم تو این چند روزه خیلی به اعصابت فشار اوردی، اخه کمی خوددار باش مادر.
- نمی تونم، فکرم ناراحته، سرنوشت و اینده ام دست یعقوبیه. اگه بهم جواب رد بده می میرم. از درون تهی می شم. اما اگه... اگه حاضر به همکاری بشه در واقع درهای خوشبختی رو به روم باز کرده.
- توکل به خدا کن. خدا بنده هاشو هیچ ناامید نمی کنه. خدا می گه تو ازم بخواه منم خواسته هاتو اجابت کنم.
- دیروز یه هفته مهلتش تموم شد. عمدا یه روز تماس رو به تاخیر انداختم تا کاملا مطمئن شم از مسافرت برگشته.
- کی می خوای بهش زنگ بزنی؟
- بعدازظهر که دارم می رم سرکار. شرکتشون تا شش بعدازظهر بازه. برام دعا کن که امشب با خبرای خوش برگردم خونه.
- برات دعامی کنم. من همیشه دارم واست دعا می کنم.
مادر در همان حال به او پشت کرده و با پشت دست اشک چشمانش را پاک می کند. عصر همان روز سلمان با شماره ای که یعقوبی در اختیارش نهاده تماس می گیرد.
- الو شرکت پخش میلاد بفرمایین.
سلمان وقتی صدای خانم منشی را می شنود می گوید:
- سلام خانم. عذر می خوام. اقای یعقوبی تشریف دارند؟
- نه خیر تشریف ندارن.
- می بخشین ایشون کی تشریف می یارن؟
- احتمالا فردا صبح. جنابعالی؟
- من بشارتی هستم. سلمان بشارتی.
- امرتونو بفرمایین.
- می خواستم بپرسم ایشون پیغامی برام نذاشتن؟
- چند لحظه گوشی لطفا.
سلمان با نگرانی گوشی را در دست دارد. خارج از باجه تلفن دو نفر منتظر ایستاده اند. خانمی که در ردیف اول قرار دارد به عنوان اعتراض با سکه به شیشه می کوبد. سلمان به طرف او برمی گردد و عذرخواهی می کند. در همین لحظه صدای منشی در گوشی می پیچد.
- الو اقای بشارتی؟
- امر بفرمایید خانم.
- اقای یعقوبی براتون پیغام گذاشتن که فردا صبح بین ساعت ده تا یازده در دفتر شرکت با ایشون ملاقات حضوری داشته باشین. ادرس شرکت رو دارین؟
- نه خیر ندارم.
- پس یادداشت کنید.
سلمان با تعجیل از جیبش خودکار و کاغذی بیرون می اورد. پس از یادداشت کردن ادرس، گوشی را می گذارد، از باجه خارج می شود. همان دم خود را به مغازه می رساند اما تا شب ارام و قرار ندارد. مدام در تب و تاب است. تشویش و اضطراب همه وجودش را در بر گرفته است.

می خواهد حدس بزند که عکس العمل یعقوبی چیست. اما نمی تواند.

ان شب را با نگرانی به صبح می رساند و روز بعد در ساعت تعیین شده خود را به تعجیل به شرکت یعقوبی می رساند. یعقوبی که انتظار ورودش را می کشد دستش را صمیمانه می فشارد و او را دعوت به نشستن می کند و خود مقابلش می نشیند. کارگر جوانی دو فنجان قهوه برایش می اورد و زود خارج می شود. سلمان از یعقوبی می پرسد:
- مسافرت خوش گذشت؟
- جای شما خالی بد نبود.
- قربون شما. دوستان جای ما.
- در واقع هم فال بود و هم تماشا. علاوه بر این که کارهای شرکت رو انجام دادم اب و هوایی هم عوض کردم. در ضمن فرصت شد تا با شیوه و سبک نگارشتون هم اشنا بشم.
- تشکر می کنم. خوب نظرتون در مورد نوشته های حقیر چیه؟
یعقوبی لبخند می زند و به او خیره می شود:
- اقای بشارتی قبل از اینکه وارد موضوعات اصلی بشیم لازم می دونم کمی در مورد خودم صحبت کنم.
- استدعا می کنم. بفرمایین. سرپا گوشم.
- عرضم به حضورتون، من جلسه اول که با شما اشنا شدم احساس کردم برخوردم خیلی خشک و رسمیه بنابراین ترجیح می دم از حالت اداری و رسمی خارج بشم و از این به بعد خیلی راحت و دوستانه با هم گپ بزنیم، شما موافقین؟
- اختیار دارین امر امر شماست.
- نه نشد. قرارمون این بود که دوستانه صحبت کنیم. علی ای حال باید من یکی دو نکته رو به شما عرض کنم. این شرکت و دم و دستگاه رو که مشاهده می کنین بنده فقط جز کوچکی از کل هستم. اینجا به من تعلق نداره بلکه بعضی از کارهای شرکت رو انجام می دم که خدمتی کرده باشم. با اینکه خودم پروانه نشر و ارم انتشاراتی ندارم لهذا اونقدر تو این صنف دوست و اشنا دارم که حاصل سالها زحمت و تلاش شخصی خودمه. وقتی اثر شما رو مطالعه می کردم احساس عجیبی بهم دست داد. حس کردم به کشف بزرگی نائل شدم. در واقع من در شما چیزی کشف کردم که دیگران از لمس و درک اون عاجز بودند. شما نیاز به حمایت معنوی و پشتوانه اقتصادی دارین که در عرصه ادبیات یکه تاز میدون باشید و شاید من بتونم در این راه مفید و مثمر باشم.
سلمان هیجان زده می گوید:
- تشکر می کنم این نظر لطف شماست.
یعقوبی دو حبه قند داخل قهوه اش ریخته و ان را هم می زند و می گوید:
- ناشران معمولا به نویسنده های گمنام و تازه کار میدون برای عرضه اندام نمی دن و من بدون اینکه بخوام منتی سرتون بذارم عرض می کنم که حاضرم بدون در نظر گرفتن این گونه مسائل با شما قراردادی جهت اولین اثر منعقد کنم. البته تقاضای من از شما اینه که به من قول بدید در شروع کار تا رسیدن به نقطه اوج که هدف هر دوی ماست به حق التالیف معمولی و متعارف اکتفا کنین تا گام به گام بتونیم با هم به اهدافمون برسیم.
سلمان پس از مکثی به نسبت طولانی می گوید:
- با این که مساله مادی در زندگیم نقش سازنده ای رو ایفا می کنه و من به شدت به جنبه اقتادی موضوع وابسته هستم لهذا چون به حسن نیت و صدق گفتارتون واقفم پیشنهادتونو با جون و دل می پذیرم.
- منم از همکاری شما صمیمانه تشکر و قدردانی می کنم و بهتون قول می دم در صورت موفقیت شما رو از لحاظ مادی اغنا کنم.
- متشکرم. به عقیده شما چند درصد شانس موفقیت دارنو
- باور کنین در این مورد به هیچ وجه نمی تونم اظهار نظر صریحی ارائه بدم. همه چیز بستگی به شانس و اقبال ما و سلیقه و پسند خواننده ها داره. به هرحال باید این ریسک رو انجام داد و منتظر بازتاب اثرتون در بازار بود. اگه در گام نخست موفقیت نسبی به دست بیاریم گام های بعدی رو با سرعت و شتاب بیشتری طی می کنیم. قهوه تون سرد نشه.
- متشکرم.
- من به سهم خودم همه توش و توانم رو به کار می گیرم تا کار به نحو احسن به بازار فروش عرضه بشه، بعدش دیگه با خداست. اگه مطلب خاصی نداشته باشین، قرارداد رو تقدیم کنم.
- خیر مطلب دیگه ای به ذهنم نمی رسه.
یعقوبی از جا بلند شده و به طرف میز تحریر می رود. سلمان هم در این فاصله قهوه اش را می نوشد. یعقوبی همراه پوشه ای باز می گردد، پوشه را گشوده و قرارداد را که در دو نسخه تنظیم شده به سلمان می دهد و خود مقابلش می نشیند. سلمان قرارداد را گرفته و مطالعه می کند، سپس با خودکارش هر دو برگ را امضا می کند و به یعقوبی می دهد. یعقوبی یک نسخه از قرارداد را در اختیار وی می گذارد.
- متشکرم اقای یعقوبی می تونم بپرسم از کی شروع به کار می کنین؟
- از همین امروز اولین مراحل کار رو انجام می دم. اگه به طور مرتب پیگیر باشم به امید پروردگار تا یک ماه دیگه شما موفق می شین اولین اثر چاپ شده خودتونو به دوستان و اشنایان هدیه کنین.
برقی از شادمانی در چشمان سلمان می درخشد.
- متشکرم اقای یعقوبی از صمیم قلب ممنونم.
- خواهش می کنم. البته شما هم چنان به نوشتن ادامه بدین، ما همیشه باید دستمون پر باشه.
- به روی چشم مطمئن باشین.
سلمان بار دیگر قرارداد را مطالعه می کند و ان را تا کرده و در جیب می گذارد. شادی و سرور از چهره اش هویداست. وقتی از یعقوبی جدا می شود دل تو دلش نیست و از شادی در پوست نمی گنجد. به قنادی رحیم اقا که می رسد در را گشوده و وارد می شود. رحیم یکی دو تا مشتری دارد و مشغول گفت و گو با یکی از انهاست. سلمان به او نزدیک می شود.
- سلام رحیم اقا خسته نباشین.
- سلام سلمان خان، حال شما؟ خوبی؟
- ممنونم.
- می بخشین سلمان خان الان می یام خدمتت.
- خواهش می کنم. عجله ای نیست به کارتون برسین.
دقایقی بعد رحیم مشتری خود را راه انداخته و نزد او می اید:
- خب اقا سلمان گل و گلاب در خدمت شما هستم.
- اختیار دارید خدمت از ماست. والله یه کیلو شیرینی می خواستم.
- ای به روی چشم. از همون که همیشه می بردی؟
سلمان می خندد و می گوید:
- فرقی نمی کنه، شیرینی باشه دیگه....
رحیم دست به کار می شود. در هنگام کار طبق معمول لبخندی بر لب دارد.
- سلمان خان امروز خیلی سرحال و بشاشی! خبری شده؟
- بله خبرایی هست.
- جداً! لابد قرار بله برون گذاشتین، به هر حال مبارکه.
سلمان با صدای بلند می خندد و می گوید:
- نه رحیم اقا. خوشبختانه از این خبرا نیست. موضوع مهم تر از این حرفاست.
- فکر نمی کنم هیچ خبری مهم تر از عقد و عروسی باشه.
- بالاخره موفق شدم کتابمو به چاپ برسونم.
- جدی می گی؟ بگو تو بمیری؟!
- باور کنین. راست می گم.
- الهی شکر. خوب سلمان خان باید حسابی به ما سور بدی.
- به روی چشم، اصلا چند کیلو شیرینی به حساب من بردارین.
- قربونت برم زیره به کرمون می بری! با یکی دو کیلو شیرینی می خوای قضیه به این مهمی رو ماست مالی کنی؟ من از بس تو شیرینی غوطه ورم که وقتی بوش بهم می خوره حالم دگرگون می شه، نه سلمان خان خسیس بازی درنیار، این جور مواقع باید سرکیسه رو شل کرد.
- چشم رحیم اقا شیرینی مخصوص شما پیش ما محفوظه.
رحیم شیرینی را کشیده و به دست او می دهد:
- بفرما. قابلی هم نداره.
- قربون شما.
پول را به رحیم می دهد و از قنادی بیرون می اید. به منزل که می رسد مادر از دیدن جعبه شیرینی و چهره شاد و خندان پسرش درمی یابد که موضوع مهمی پیش امده است. سلمان پس از تعویض لباس می نشیند و ضمن باز کردن جعبه شیرینی جریان قرارداد را برای مادر شرح می دهد. مادر از شادمانی اشک بر دیده دارد و در حین خوردن شیرینی و چای اشکهایش را پاک می کند.
- بخور مادر جون بخور که این شیرینی با شیرینی های دیگه توفیر داره.
- دستت درد نکنه به اندازه کافی خوردم. شیرینی زیاد واسم خوب نیست ممکنه قند خونم بالا بره.
سلمان شیرینی دیگری به دهان می گذارد و مادر با مسرت او را می نگرد. سلمان می گوید:
- به به! شیرینی های رحیم اقا همیشه تازه و خوشمزه است.
- نوش جونت. خدایا شکرت، اونقدر خوشحالم که نمی تونم جلوی اشکهام رو بگیرم.
- دیدی مادر، من همیشه منتظر همچین روزی بودم. نگفتم خدا هیچ وقت ادم رو مایوس نمی کنه.
سلمان دست در جیبش برده و یک فقره چکی را که یعقوبی بابت حق التالیف به او پرداخت کرده بیرون اورد و با ولع ان را نگاه می کند.
- دو روز دیگه پولدار می شم.
- چه قدر هست؟
- زیاد نیست. ولی یعقوبی قول داده در ورت موفقیت اولین اثر، دستمزدمو بالا ببره.
- به امید خدا.
- اول باید ببرمت دکتر.
مادر حیرت زده نگاهش می کند.
- دکتر؟ ولی من که مریض نیستم.
- باید واست عینک بگیرم. چشمات داره از سو می افته.
- با این چشمها شصت سال زندگی کردم چند باح دیگه هم نمی تونم باهاش سر کنم. تو بیشتر به این پول احتیاج داری.
سلمان من باب شوخی ژست می گیرد و می گوید:
- ادم رو حرف یه نویسنده شهیر حرف نمی زنه! وقتی می گم باید بریم دکتر یعنی باید بریم. سلامتی شما برام مهمتر از پوله.
- بازم چایی می خوری؟
- اره مادر فدات شم یکی دیگه بریز.
مادر سینی چای را برمی دارد و بلند می شود به طرف سماور می رود و با لحن مخصوصی می گوید:
- شرینی کتابتو خوردیم حالا بگو شیرینی عروسیت رو کی باید خورد؟
سلمان اخم می کند و می گوید:
- عروسی بی عروسی مادر، من خیال زن گرفتن ندارم. من با کارم عروسی کردم و دست بر قضا زن خوبی هم گیر اومده.
مادر اه می کشد و مشغول ریختن چای می شود. می داند که بحث کردن با او بی فایده است... چند روز بعد اولین اقدام سلمان رفتن به بانک و گرفتن پول است. او مادرش را همراه خود می برد. پس از گرفتن پول از بانک خارج می شود و کنار خیابان منتظر تاکسی می ایستد. دقایقی بعد سوار می شوند و تاکسی به راه خود ادامه می دهد.
- حالا حتما لازمه من بیام دکتر؟
- اره مادر لازمه. این قدر به فکر پولش نباش خدا کریمه.
پس از رسیدن به مطب چشم پزشک از تاکسی پیاده می شوند و از پله های مطب بالا می روند. سلمان که قبلا از منشی دکتر وقت گرفته بود همراه مادر در اتاق انتظار روی ندلی می نشیند و لحظاتی بعد پزشک انها را فرا می خواند. دکتر با دقت چشم پیرزن را معاینه کرده و چند نمره عینک را به چشمانش امتحان می کند سپس نسخه را به دست سلمان می سپارد. سلمان مادر را به خانه برمی گرداند و خود به سراغ عینک ساز می رود تا عینک مادر را مطابق نسخه سفارش دهد.
در روزهای اتی ماشین های چاپ به سرعت در حال فعالیت هستند. سلمان و یعقوبی با مرد چاپ خانه دار گفت و گو می کنند. صدای انها در میان صدای دستگاه محو است. سلمان نسخه ای از کتابش را به دست گرفته و با شعف روی جلد و داخل ان را می نگرد. گاهی اوقات او و یعقوبی برای ارزیابی کارها به چاپخانه سرکشی می کنند و از نزدیک بر پیشرفت کارها نظارت دارند. چاپخانه دار چند جلد کتاب به سلمان اهدا کرده و هر دو انجا را ترک می کنند.
از ان پس سلمان هر شب مشغول نوشتن است. دیگر هیچ کاری جز نوشتن ندارد، حتی مغازه اش را تعطیل کرده و به صاحب ان واگذار کرده است. بر سر در مغازه سابق سلمان یک اگهی بزرگ دیده می شود که متن ان حاکی از واگذاری و اجازه مغازه به یک فروشنده است.
دو ماه بعد یعقوبی و سلمان قرارداد جدیدی را امضا کرده و یعقوبی چکی به او پرداخت می کند و سلمان هم نوشته جدیدش را در اختیار وی قرار می می دهد. اولین اثرش با استقابل بی نظیر عامه مواجه شده است. چیزی که نه برای او و نه برای یعقوبی قابل پیش بینی نبود.
سلمان چنان بی وقفه کار می کند که حتی گردش و تفریح و غذا خوردن را هم از یاد برده است و به ندرت از اتاقش بیرون می اید. مادر اغلب اوقات غذایش را در سینی نهاده و به اتاقش می برد و بدون اینکه کلامی بگوید به ارامی ترکش می کند. از یک سو خوشحال است که پسرش پله های ترقی را می پیماید و از سوی دیگر برای سلامتی او احساس نگرانی می کند
ماهها تبدیل به سالها می شود. در همین اوان است که سلمان تصمیم به خرید اتومبیل می گیرد. روزی پس از چند ساعت جست و جو، عاقبت در یک بنگاه اتومبیل، ماشین مورد نظرش را معامله می کند و سوئیچ را تحویل می گیرد. در خارج از بنگاه سوار اتومبیلش شده و به سوی خانه حرکت می کند.
مادر از دیدن اتومبیل اشک شوق در دیدگانش جمع می شود. ماه بعد سلمان تصمیم می گیرد اپارتمانی خریداری کند. پس از دریافت چک از یعقوبی همراه مادر به چند بنگاه املاک مراجعه می کند. پس از بازدید از چند خانه و اپارتمان، یک منزل بزرگ و لوکس توجه انها را جلب می کند. سلمان تصمیم می گیرد همان خانه را خریداری کند. نظر مادر را جویا می شود و پیرزن با مسرت و کنجکاوی اتاقها را بررسی کرده و از سرویس ان هم دیدن می کند انگاه او نیز موافقت خود را اعلام می کند.
سلمان در اسرع ئقت کار سند زدن را به پایان می رساند. چند روز بعد وقتی کار مبلمان و سرویس انجام می شود مادر و پسر در خانه جدید اسکان می یابند. اکنون همه چیز طبق میل و خواسته سلمان است مادر هم از هر فرصتی که پیدا می کند مساله ازدواج را پیش می کشد اما سلمان با وجود داشتن استطاعت مالی هیچ تمایلی به ازدواج ندارد و همواره در برابر پیشنهاد مادر خونسرد و بی تفاوت است.
سلمان بعدها شرکت و تشکیلاتی برای خود فراهم می کند. سکرتری دارد که هم تلفن چی و هم ماشین نویس است. یک روز که خانم منشی طبق معمول مشغول تایپ دست نوشته ها است، سلمان وارد می شود.
- سلام اقای بشارتی.
- روز به خیر خانم. خسته نباشین.
سلمان یکسره به دفتر کار خود می رود و پشت میز می نشیند. لحظه ای بعد منشی او با در دست داشتن پوشه ای وارد می شود. منشی دختر جذابی است. او مدتها قبل تحت تاثیر سنگینی و وقار سلمان قرار گرفته و قلبا به او علاقه مند است اما سلمان هرگز وجود او را در کنار خود احساس نکرده است. دختر جوان بارها سعی کرده بود توجه و محبت او را به سوی خود جلب کند ولی موفق نگشته بود. در انتظار روزی بود که سلمان وی را به عنوان همسر اینده خود برگزیند.
او به جانب میز سلمان می رود و مودبانه می گوید:
- اقای بشارتی چند تلفن مهم داشتین که همه رو یادداشت کردم.
سپس پوشه را روی میز سلمان می گذارد . سلمان پوشه را گشوده و نگاهی به اوراق که در ان قرار دارد می اندازد:
- متشکرم خانم.
- ضمنا از انتشارات مردم هم چند بار تماس گرفتن.
- بازم! خب؟
- اقای قاسمیمر بودن که حتما با ایشون تماس بگیرین.
سلمان پوزخندی می زند:
- قاسمی؟ خب مهم نیست. دیگه؟
- اقای قاسمی با اصرار زیاد از من خواستن که نظر شما رو نسبت به پیشنهاد ایشون جلب کنم.
سلمان که خسته بنظر می اید به صندلی تکیه داده و چشمانش را با انگشت می مالد. دقایقی به فکر فرو می رود و ان گاه می گوید:
- من یه جواب بیشتر ندارم.بهش بگین بشارتی گفت من به کسی که منو از گمنامی به اوج شهرت رسونده هرگز پشت نمی کنم ولو این که تموم ثروت دنیا رو در اختیارم بذارن.
- بله قربان چشم.
- لطفا یه فنجون قهوه برام بیارین.
- اطاعت.
منشی خارج می شود سلمان سیگاری روشن می کند، ارنجش را به میز تکیه داده و به فکر فرو می رود....او اکنون در اوج شهرت است. به هر کجا که قدم می گذارد با استقبال مردم روبه رو می شود. خبرنگاران برای مصاحبه با او با یک دیگر به رقابت می پردازند. نشریات مختلف به وی پیشنهاد همکاری می دهند. دختران و پسران جوان به محض دیدن وی از او امضا می خواهند. صفحات تقویم ورق می خورد و کتابها در چاپخانه به سرعت در حال تکثیر و چاپ هستند.
سالها به سرعت برق و باد سپری شده اند. سلمان اکنون در استانه پنجاه سالگی است. موهایش سفید شده و عینکی بر چشم دارد. در دفترکار خود پشت میز نشسته است. چیز می نویسد و پشت سر هم سیگار دود می کند. ساعت دو بعدازظهر که می شود او عینک را از چشم برداشته و ان را درون قاب مخصوص خود می گذارد.نوشته ها راجمع کرده و همراه با خودنویس و عینک، همگی را داخل کیف سامسونت جای می دهد. بارانیش را برمی دارد و سامسونت به دست از دفترش خارج می شود.
در اتاق مجاور یک دختر عینکی و جوان پشت میز تحریر نشسته و سرگرم تایپ است. سلمان با او خداحافظی می کند و از در بیرون می رود. در خیابان اتومبیل می راند و سیگار می کشد. هوا سرد و ابری است. از چند خیابان می گذرد وجلوی مطب پزشکش متوقف می شود و پس از پیاده شدن وارد مطب می شود. پزشک که دوست قدیمی اوست با او به گرمی برخورد می کند.
سلمان روی تخت دراز می کشد و دکتر به معاینه او می پردازد.
- داروهای قبلی رو مصرف کردی؟
- صادقانه بگم دکتر جون. متاسفانه خیر. باور کن اغلب مصرف داروها رو فراموش کردم. اصلا فرصت ندارم کمی به خودم برسم.
دکتر پشت میزش می نشیند و اعتراض کنان می گوید:
- مرد تو داری خودت رو از بین می بری. وضع معده ات خرابه، باید یه فکری به حالش بکنی. گرنه مجبورم با چاقوی جراحی ازت پذیرایی کنم.
سلمان می خندد و روی صندلی می نشیند.
- من حاضر نیستم سلاخی بشم. تازه این ارترز هم بدجوری اذیتم می کنه. شبا از درد پشت و گردن نمی تونم خوب بخوابم.
دکتر تبسم کنان می گوید:
- من اگه جای تو بودم هر چه زودتر یه زوج اختیار می کردم.
- با پرستار و خدمه موافقم اما همسر...هرگز.
- کله شق! هیچ می دونی داری پیر می شی؟ چند سال دیگه حتی گربه ها هم نگاهت نمی کنند.
سلمان با وسایل روی میز دکتر ور می رود و خنده کنان می گوید:
- چه بهتر! من از همون اول هم از گربه ها خوشم نمی اومد.
- همسرم معتقده باید یه فکری برات بکنم. ناسلامتی ما با هم رفقیم. من در قبال تو احساس مسولیت می کنم.
- دکتر جون بهترین کاری که می تونی برام بکنی اینه که فورا قلم رو برداری و یه نسخه برام بنویسی.
- که بری داروخونه بپیچی و مثل اونای دیگه دور بریزی. تو عمرم بیماری مثل تو نداشتم.
دکتر شروع به نوشتن نسخه می کند و ادامه می دهد:
- مادر بیچاره تو ناکام فرستادی اون دنیا. پیرزن بیچاره، حسرت داماد شدن تو به دلش موند.
- غصه نخور دکتر جون. خودمم به زودی رفتنی ام.
- اگه می خوای خودتو به کشتن بدی راه بهتری سراغ دارم که زودتر به نتیجه می رسه.
- چه راهی دکتر جون؟ بگو شاید تو یکی از نوشته هام ازش استفاده کردم. بالاخره از نبوغ شما هم باید فیض برد.
- حرفمو گوش کن مرد، یه مدت به خودت مرخصی بده. تو به یه مسافرت تفریحی احتیاج داری... سیگار نکش، از عذاهای بیرون استفاده نکن، کمتر چیز بنویس و زن بگیر.
دکتر بلند می شود . به او نزدیک شده و کنارش می ایستد.
- به هر حال وظیفه من گفتن بود. حرفامو به عنوان پزشک معالجت قبول کن. دلم نمی خواد منو از فیض دیدار خودت محروم کنی و به دیار باقی سفر کنی.
- فدات بشم دکتر جون نگران نباش تو به این زودی ها این مشتری پرو پا قرصت رو از دست نمی دی.
- امان از دست تو.
- به همسر گرامی سلام برسون و بگو دیگه از این نسه های گذایی برام تجویز نکنه.
- اگه جرات داری بیا به خودش بگو.
- حتما باید یه شب خدمت برسم. خب دیگه من رفتم. به اندازه چند تا مریض وقتت رو گرفتم.
سلمان به طرف در می رود . دکتر هم همراهیش می کند.
- مواظب خودت باش و برام زنگ بزن.
سلمان دستش را می فشارد.
- ای به چشم.
- اگه وقت کردی یه شب شام بیا دور هم باشیم.
- اونم به چشم. خداحافظ.
دکتر تبسم کرده و دستش را رها می کند.
- خدانگهدار.
سلمان در را می گشاید و خارج می شود. همان لحظه سوار اتومبیلش می شود و به سمت خانه راه می افتد. مقابل منزلش که ساختمان شیکی دارد توقف می کند.پیاده می شود. کیفش را برمی دارد و با کلیدش در را می گشاید، به درون رفته و در را پشت سرش می بندد.
د ر داخل خانه بارانی خود را به رخت اویز اویزان می ند، متفکرانه روی مبل می نشیند و سیگار دود می کند. کلیه اثاث خانه لوکس و مدرن است. خانه زیبا و مجلل اما سوت و کور می باشد. تنها صدای موسیقی ملایمی در هوا مترنم است. سلمان در میان دود سیگار غوطه می خورد. ساعتی به همان حال باقی می ماند سپس از روی مبل برخاسته و به طرف کشوی میز تحریرش در اتاق کتابخانه می رود. دسته کلیدی از شو بیرون اورده دقایقی چند ان را با دقت می نگرد. سپس به داخل هال می رود. بارانی خود را پوشیده، کلید را در داخل جیب بارانی می گذارد و از منزل بیرون می رود.
در خیابان ها اتومبیل می راند و در مکانی متوقف شده و پیاده وارد کوچه اشنایی می شود. این کوچه همان محله قدیمی خودشان است. به ارامی گام برمی دارد و یقه بارانی اش بالاست. به کنار منزل پدر می رسد، با کلید در را می گشاید و داخل حیاط می شود. حیاط مخروبه و متروک به نظر می اید. کنار حوض کوچک می ایستد. مقداری اب باران به همراه خار و خاشاک و شاخ و برگ درختان در درون حوض دیده می شود. سلمان به فکر فرو می رود. به یاد خاطرات ایام کودکی خود می افتد.
دو کودک خردسال در حیاط دیده می شوند. دختر روی زمین چمباته زده و به پسر که در حال توپ بازی است نگاه می کند. یک باره برمی خیزد و به طرف برادر رفته و توپ را از دستش می قاپد. پسر که عصبانی است گیس های بافته دختر را می کشد. خواهر جیغ می زند و از دستش می گریزد. به طرف مادر که لب حوض مشغول شستن لباس است می دود و در اغوش مادر فرو می رود. مادر با انگشت اشاره سلمان را تهدید می کند که به حسابش خواهد رسید.
سلمان به زمان حال برمی گردد. تبسمی بر لبش اشکار می گردد. اهی می کشد و به طرف اتاق می رود. در و دیوار را گرد و غبار و تار عنکبوت پوشانده است. کلیه لوازم منزل به همان صورت باقی مانده و قاب عکس ها هنوز روی تاقچه قرار دارد. سلمان انگشتش را روی اینه می کشد و اثری روی ان باقی می ماند. وسط اتاق می ایستد و به خاطرات گذشته باز می گردد.
با پدر و مادر و خواهرش سر سفره نشسته اند. پدر لیوان دوغ را سر می کشد و ریشش الوده به دوغ می گردد. سلمان که در ان زمان نوجوانی پانزده ساله است به پدر و ریش دوغی می خندد. همگی خندان هستند. سلمان تکه ای از گوشت خواهرش را از لای غذایش می رباید و خواهر به او دهان کجی می کند.
سلمان بار دیگر به خود می اید، از انجا به اتاق خودش می رود و نگاهی به ان می اندازد. صدها خاطره در ذهنش جان می گیرد. دوباره به اتاق مادر برمی گردد. کنار پنجره رفته ان را می گشاید. پنجره با صدای خشکی ناله کنان باز می شود. از انجا به حیاط خیره می شود. همه جای خانه برایش سرشار از خاطره های تلخ و شیرین است...
به یاد روزی می افتد که پدرش پس از شنیدن خبر هولناک فوت دختر و دامادش دچار عارضه سکته شده و درون بستر به حالت احتضار درامده است. همان شب پدر به دیار باقی می شتابدو مادر بر بالینش نشسته و مویه کنان بر سر و صورت خود می کوبد و زنهای همسایه سعی در ارام کردن او دارند. سلمان که از مرگ خواهر نوجوان خود داغدار است غمی فزون بر غم های دیگر بر قلبش نشسته است. هم پای مادر در مرگ پدر مویه سر می دهد....
مرور خاطرات گذشته سلمان را غمگین و افسرده می سازد. سعی می کند دیگر به گذشته ها نیندیشد. درها و پنچره ها را می بندد و از منزل پدر خارج می شود. همان طور که پشت فرمان اتومبیل نشسته، در پشت چراغ قرمز اشک در دیدگانش انباشته می شود. یاد مادر، ان عزیز از دست رفته قلبش را قرین اندوه ساخته است.
صدای بوق اعتراض امیز اتومبیل هایی که با سبز شدن چراغ پشت سر سلمان ایستاده و راه را بسته دیده اند او را متوجه موقعیت خود می سازد. اتومبیل را به حرکت در می اورد و از انجا به سوی بهشت زهرا می رود. در داخل محوطه چند شاخه گل و شیشه ای گلاب می خرد، اتومبیل را در مکان مناسبی پارک کرده و پیاده می شود.
مزار مادر را با گلاب شست و شو می دهد و گلها را روی گور او می گذارد. فاتحه ای برایش خوانده و برمی خیزد. در همان لحظه نم نم باران از اسمان فرو می چکد. سلمان به جانب اتومبیل می رود. کلاغها روی شاخه ها نم دار قار قار می کنند. به جز صدای گام های او هیچ صدای دیگر شنیده نمی شود. غروب است و خورشید قصد افول دارد....
سلمان همان شب با دکترش تماس می گیرد.
- چی شده بشارتی؟ حالت خوبه؟
- نگرانم نباش دکتر جون من خیال مردن ندارم.
- نگرانم کردی. فکر کردم مشکلی پیش اومده.
- زنگ زدم بهت بگم می خوام به توصیه همسرت عمل کنم.
- یعنی تصمیم گرفتی ازدواج کنی؟
- ممکنه.
- عالی شد. چرا پا نمی شی امشب بیای اینجا.
- امشب نه دکتر.
- چرا؟
- قصد دارم چند روزی برم مسافرت. وقتی از مسافرت برگشتم حتما یه سری بهتون می زنم
- حتما بیا. می بینم که سر عقل اومدی. نمی دونی چقدر از شنیدن این خبر خوشحالم.
- به همسرت سفارش کن حالا که من حرف شنوی پیدا کردم ایشون هم به فکر یه زوجه مناسب برام باشه.
- اطاعت می شه، فکر می کنم موفق بشیم به زودی تو رو از مصیبت تجرد نجات بدیم. منتظر بازگشتت هستیم. سوغاتی یادت نره.
سلمان پس از خداحافظی با دکتر، چمدان سفرش را می بندد. به آژانس تاکسی تلفنی زنگ می زند و درخواست می کند اتومبیلی برایش بفرستند. ان گاه به انتظار می نشیند تا اتومبیل از راه برسد. ده دقیقه بعد راننده زنگ را به صدا دراورده و امدن خود را اعلام می دارد. سلمان درها را قفل می کند و از منزل خارج می شود. چمدانش را در صندوق عقب اتومبیل می گذارد و سوار می شود.
- شب به خیر.
- شب به خیر جانم.
- کجا تشریف می برید؟
- فرودگاه لطفاً، پرواز داخلی.
- اطاعت.
اتومبیل با سرعت خیابان های را طی می کند. نزدیک فرودگاه، سلمان پاکت سیگارش را مچاله کرده و دور می ریزد. سپس فندک طلاییش را به رسم یادبود به راننده می دهد و پس از پرداخت کرایه پیاده می شود و داخل سالن فرودگاه می گردد.


پایان

رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل هشتم

- متشکرم فرناز.. تو خیلی خوبی. تو همیشه منو خوب درک کردی. هر جا که باشی برات ارزوی خوشبختی می کنم.
- منم همین طور. دلم می خواد ساعتها باهات حرف بزنم ولی می ترسم مادر سر برسه. نمی خوام حرمت مادر و فرزندی ر زیر پا بذارم و تو روش وایستم.
- من دیگه مزاحمت نمی شم.
- به مادرت سلام برسون. بهش بگو من همیشه به یادتون هستم.
- متشکرم فرناز. من شایسته تو نبودم. منو ببخش.
- خداحافظ سلمان. موفق باشی.
- تو هم همین طور. خدانگهدارت.
هر دو گوشی را می گذارند. فرناز روی مبل نشسته سرش را به عقب تکیه می دهد و قطره اشکی ارام از گونه اش فرو می چکئ... عر همان روز فرناز در اتاقش روی تخت نشسته و زانوهایش را در بغل دارد. افسرده و مکدر است و بغض گلویش را می فشارد. از اتاق پذیرایی دای گفتگو شنیده می شود. در همین لحظه مادرش در را گشوده و وارد اتاق می شود. به کنار فرناز می اید و با قیافه اخم الود می گوید:
- دختر پاشو بیا بیرون. همه منتظر تو هستن. پاشو اخماتو وا کن.
فرناز رویش را برمی گرداند. مادر کنارش روی تخت می نشیند و با لحن ارومتری می گوید:
- پاشو بیا، ابرو ریزی نکن دخترم، خودت که اخلاق بابات رو می دونی. نذار کار به جاهای باریک بکشه. پاشو بیا اقا دوماد رو ببین، واقعا به این میگن مرد! یه پارچه اقا! چیزی کم و کسری نداره.
فرناز دیده اشک الودش را به مادرش می دوزد. نگاهش شماتت بار است. مادر با پشت دست قطره های اشک را از روی صورتش پاک می کند و می گوید:
- اشکاتو پاک کن، خوب نیست تو رو این ریختی ببینن. دنیا که به اخر نرسیده. شوهری گیرت اومده که یه ناخنش به دتا از این جوونا می ارزه. پاشو مادرجون، پاشو چند تا چایی وردارد بیار و بیشتر از این ابروریزی نکن.
خانم امینی وقتی سکوت او را می بیند دستش را می گیرد و وی را از تخت پایین می کشد. فرناز همانند مسخ شده ها به دنبال مادر راه افتاده و از اتاق خارج می شود. مادر او را به طرف اشپزخانه می برد. خودش فنجانهای چای را پر کرده و سینی را به دست فرناز می دهد.
در اتاق پذیرایی مبل ها به وسیله خان عمو اقای امینی، داماد و مادر و خواهرش اشغال شده است. همگی در حال گفتگو هستند که فرناز با سینی چای وارد می شود و به اهستگی سلام می کند. خانم امینی هم با چهره ای بشاش خود را به کنار شوهرش می رساند و می نشیند. سرها به طرف فرناز برمی گردد.
فرناز با حالتی بی روح و سرد به طرف میهمانان رفته و سینی چای را به انها تعارف می کند.خانواده خواستگار، من جمله خود او با تحسین فرناز را می نگرد. فرناز وقتی مقابل خواستگار می ایستد حتی نگاهش هم نمی کند. پس از پخش کردن چای بی درنگ اتاق را ترک می کند. با پخش شیرینی مشخص می شود که توافق حاصل شده است.
چند شب بعد سلمان در سوز و سرما و بارش برف در کوچه ها قدم می زند. پس از مدتی وارد خیابانی می شود که منزل فرناز در ان قرار دارد. اتوبوس عروس و داماد که مزین به گل است مقابل در پارک شده است. از داخل حیاط منزل صدای هلهلهه شنیده می شود. نور چراغهای تزئینی چشم را خیره می کند.
سلمان در پناه نور چراغ برق می ایستد و یقه اورکتش را بالا می اورد که چهره اش شناخته نشود. دقایقی بعد عروس و داماد همراه مدعوین و پدر و مادر عروس از منزل خارج می شوند. فرناز و همسرش سوار بر اتومبیل شده و در صندلی عقب جای می گیرند. سایر مهمانان هم سوار اتومبیل های خود می شوند. پسر جوانی پشت رل اتومبیل داماد می نشیند و اتومبیل لحظاتی بعد از کنار سلمان عبور می کند. او برای لحظه ای کوتاه چهره محزون عروس را مشاهده می کند. اتومبیل ها دور می شوند و سلمان پشت سر انان قدم زنان به راه خود می رود.
برف هم چنان ارام ارام می بارد. سلمان از خیابانها می گذرد، سیگار می کشد و راه می رود. هنگام عبور از خیابانی، اتومبیل با سرعت از کنارش می گذرد و ابهای جمع شده در کنار خیابان را روی او می ریزد. سر تا پای سلمان خیس می شود و لباسش گل الود می گردد.
اتومبیل چند متری که دور می شود توقف می کند. سپس دنده عقب می گیرد و به کنار سلمان می رسد و می ایستد. مردی که کنار راننده نشسته، شیشه را پایین می کشد و با لحنی پوزش خواهانه خطاب به سلمان می گوید:
- اقا جدا ازتون معذرت می خوام مثل این که بدجوری خیس شدین.
سلمان در سکوت نگاهش می کند و هیچ واکنشی نشان نمی دهد. مرد می افزاید:
- اگه جایی می رین شما رو برسونیم.
سلمان هم چنان سکوت می کند. صورتش بی روحش که اب از ان می چکد هیچ عکس العملی ندارد. دو مرد نگاه حیرت زده و پرسشگر به هم رد و بدل می کنند و با اشاره مرد سخنگو، راننده حرکت کرده و از سلمان دور می شود. راننده شانه هایش را بالا می اندازد و حیرت زده می گوید:
- این دیگه کی بود؟
- خیلی عجیبه، انگار تو این دنیا نبود.
- شایدم دیوونه بود. نگاهشو دیدی؟
- بریم بابا گور پدرش به ما چه...
سلمان هم چنان راه می رود. روی پلی می ایستد که زیرش رودخانه ای خروشان با ابی کثیف و گل الود در حال گذر است. به نرده ها پل تکیه می دهد و به سطح اب چشم می دوزد و به یاد گذشته های می افتد. به یاد نخستین برخوردش با فرناز.....
در مغازه اش نشسته بود و کتاب می خواند که در باز شد و اقای امینی همراه با همسر و دخترش وارد شدند. سلمان با دیدن مرد همسایه برخاست، کتاب را کنار گذاشت و به طرف انها رفت و با امینی سلام و احوالپرسی کرد. امینی چیزهایی گفت و سلمان تعدادی روسری روی پیشخوان گذاشت. امینی با او دست داد و به مغازه اش اشاره کرد و خارج شد.
مادر و دختر روسری ها را زیر و رو می کردند. سلمان زیر چشمی دختر جوان را می نگریست. چشمان دختر او را مسحور کرده بود. حالش دگرگون شد و رفتار ناشیانه ای از او سر زد که موجب خنده دختر گشت. ان ها روسری مورد نظر را انتخاب کرده و پس از دادن پول خارج شدند. سلمان که هم چنان با نگاه حسرت بار و مشتاق خود انها را بدرقه می کرد، با خروج انها دستش را روی قلبش گذاشت، چشمانش را فرو بست و اه کشید.
چند روز بعد سلمان همراه مادرش به خانه امینی رفتند. مادر سلمان یک قواره پارچه و یک جعبه شیرینی و یک انگشتر طلا به طرف مادر فرناز گرفت. خانم و اقای امینی خیلی زودتر از ان چه انتظار می رفت به خواتسگاری سلمان پاسخ مثبت دادند. خانم امینی جعبه شیرینی را گشود و به انها شیرینی تعارف کرد. سپس مادر سلمان انگشتر را به انگشت فرناز کرد و همگی کف زدند و مبارک باد گفتند....
سلمان به خود می اید و از پل عبور می کند و به طرف خانه به راه می افتد. مادر سلمان کنار بخاری دراز کشیده و چشمانش را بسته که سلمان وارد اتاق می شود. موهایش خیس و اشفته است. بدون اینکه مادر را بیدار کند یکسره به اتاقش می رود. هم چنان که دست در جیب دارد روی لبه تخت می نشیند و به نقطه ای خیره می ماند.
دلش می خواهد با صدای بلند گریه کند اما این کار را نمی کند. چهره فرناز از پشت شیشه اتومبیل داماد در مقابل دیدگانش جان می گیرد. اورکتش را می کند و روی تخت می اندازد . بی اندازه اندوهگین است. صورتش را لای دستهایش پنهان می سازد و دقایقی در همان حال می ماند. ناگهان با عکس العمل سریع از جا برمی خیزد و مشتی به دیوار می کوبد. به کتابهایش که روی تاقچه چیده شده هجوم می اورد و همه انها را روی زمین می ریزد. به طرف میز کار می رود. پوشه ها را می گشاید و تمام صفحات نوشته ها را پاره می کند و با خشم به طاراف پرتاب می کند. میز تحریرش را به هم می زند و فریاد زنان با خود حرف می زند:
- لعنتی ها برید گم شین، نمی خوام بنویسم، نمی خوام نویسنده بشم. شماها دیگه برام مردین. دیگه این زندگی رو نمی خوام، نمی خوام....
روی زمین زانو می زند و هق هق کنان همان جا ولو می شود. مادرش که در اثر سر و صداها از خواب بیدار شده سراسیمه در را می گشاید و در استانه ان چشمش به سلمان و اتاق درهم ریخته می افتد. در همان نقطه ایستاده و در سکوت به سلمان نگاه می کند و به ارامی اشک می ریزد. سلمان حتی وجود او را هم احساس نمی کند. چشمش به یکی از صفحات دفتر می افتد که سالم و دست نخورده کنارش افتاده است. ان را برمی دارد و مچاله می کند و به گوشه ای می اندازد. زانوهایش را در بغل گرفته، سرش را روی ان می گذارد و به تلخی می گرید. مادر که دیگر قادر به دیدن چنین صحنه ای نیست در را می بندد و او را تنها می گذارد.
مادر پس از ترک سلمان کنجی می نشیند و برای اندوه بی پایان پسرش اشک می ریزد. از روزی که فرناز را از سلمان گرفته بودند او حنی یک لبخند هم بر لبان سلمان ندیده بود. این جدایی حسرت بار بزرگترین ضربه را به جسم و جان او وارد اورده بود و مادر نمی دانست که چه تدبیری بیندیشد تا پسرش را از غم و اندوه برهاند.
مادر تا پاسی از شب گذشته بیدار می ماند و نیمه شب ارام و پاورچین به سمت اتاق سلمان می رود و در را می گشاید و وارد می شود. چراغ اتاق هنوز روشن است و سلمان روی زمین کنار کاغذ پاره هاه به خواب رفته است. مادر به وی نزدیک می شود پتو را از روی تخت برمی دارد و روی او می اندازد. دقایقی به چهره محزونش خیره می ماند سپس نگاهی به اطراف می اندازد. در حالی که روی نوک پنچه پا راه می رود به سوی تاقچه رفته و کتابها را مرتب می کند. کاغذ ها را از وسط اتاق جمع کرده و انها را در گوشه ای روی هم انباشته می سازد. تمام این کارها را با دقت وبدون تولید سر و دا انجام می دهد. گاه گاهی به طرف سلمان برمی کردد تا از خواب بودن او مطمئن شود. وقتی اندکی کار تمیز و مرتب کردن تمام می شود قاب عکس فرناز را که روی زمین افتاده برمی دارد. چراغ را خاموش کرده و از اتاق خارج می شود و به اتاق دیگری می رود.
چند روز بعد سلمان وقتی مغازه را قفل می کند و کرکره اش را می کشد، امینی و خان عمو را می بیند که مقابل مغازه خود ایستاده اند. وانت باری جلوی مغازه توقف کرده و چند کارگر مشغول تخلیه قالبها از درون ان و حمل ان به مغازه امینی هستند. سلمان از کنار امینی می گذرد. به او سلام کرده و به سرعت رد می شود. امینی در حالی که پاسخ سلامش را می دهد به خان عمو نشان می دهد. خان عمو با حالت مخصوصی سلمان را که در حال دور شدن است نگاه می کند. سلمان در مسیر حرکتش از یک نوشت افزار فروشی مقداری کاغذ و دفتر می خرد تا نوشتن را از سر بگیرد. او از همان شب اغاز به نوشتن می کند.
در یک روز بهاری که هوا خوب و افتابی است، مادر سلمان در حیاط کنار حوض، لباسها را ابکشی کرده و انها را روی بند می اندازد. پس از اتمام کار به سوی اتاق می رود. پس از ورود، زنبیلش را برمی دارد. چادرش را سر می کند و از اتاق خارج می شود. وارد حیاط شده و از ان می گذرد. در کوچه را می گشاید و بیرون می اید و در را پشت سر خود می بندد. در کوچه به حرکت خود ادامه می دهد. با یکی دو زن همسایه سلام و احوالپرسی کرده و رد می شود.
ساعتی بعد مادر با زنبیلی پر از میوه و سبزی در راه بازگشت به منزل است. در مسیر به یکی از همسایه ها برخورد کرده و گفت و گو کنان به جانب خانه حرکت می کند. در مقابل خانه مادر سلمان از زن جدا می شود. با کلیدی که همراه دارد در را می گشاید. از حیاط گذشته و به درون اتاق می اید. چادرش را به چوب لباسی اویزان می کند و زنبیل را به اشپزخانه می برد. سینی را کف اشپزخانه می گذارد و سبزیها را درون ان می نهد. مشغول پاک کردن سبزی است که سلمان وارد می شود.
- سلام مادر.
- سلام. خسته نباشی.
- رفته بودی خرید؟
- اره یه مقدار میوه و سبزی گرفتم.
- چرا صدام نکردی خودم برم واست خرید کنم؟
- دیدم مشغول نوشتن هستی نخواستم مزاحمت بشم.
سلمان لیوانی از روی کابینت برداشت. ان را زیر شیر گرفته و دو لیوان پیاپی اب می نوشد. سپس کنار مادرش می نشیند.
- شما گاهی وقتا باهام تعارف می کنی. ادم که نباید با پسرش رو درواسی داشته باشه. از این به بعد هر کاری داشتی فورا بهم بگو، حتی اگه مشغول نوشتن باشم.
مادر تبسم کنان می گوید:
- باشه چشم.
سلمان خمیازه پر سر و دایی می کشد. مادر نگاهش می کند و می خندد.
- حسابی خسته هستی.
- اره ولی مهم نیست.
- تو حسابی خودت رو درگیر کار کردی. من هیچ وقت ندیدم به خودت برسی. سابق بر این ورزش می کردی با برو بچه های محل فوتبال بازی می کردی. عضو باشگاه بودی. واسه خودت یکی دو تا دوست صمیمی داشتی. اما حالا با همه دوست و رفیقات بهم زدی و با هیچ کس معاشرت نمی کنی.
- مادرجون اگه بخوام دنبال این چیزا برم پس کی می تونم بنویسم؟ دوستام نوشته هام هستن. گردش و تفریح منو از هدفم دور می کنه.
- خب بالاخره تو هم باید یه مهمونی بری یه هوایی بخوری، اینجوری که نمی شه در ضمن باید سر سامان هم بگیری.
مادر مکثی کرده و سپس می افزاید:
- الان که داشتم برمی گشتم خونه شهلا خانم رو دیدم. می دونی که کی رو می گم؟
سلمان با خون سردی سری تکان می دهد:
- بله.
- کلی با هم حرف زدیم. بیشترش راجع به تو بود. می گفت یه دختر خوب و نجیب تو فامیلاش سراغ داره. می گم بد نیست یه روز بریم دختره رو ببینیم. شاید خدا بخواد و ....
سلمان با بی حوصلگی دستش را در هوا تکان می دهد.
- ول کن مادر، زن چیه! عروس کدومه! شما که شرایط منو خوب می دونی.
- خب بالاخره که چی؟ مگه می خوای تا اخر عمر زن نگیری؟ من که عمر نوح ندارم. بالاخره یکی رو می خوای که تر و خشکت کنه
- دیگه نمی خوام به موجودی به نام زن فکر کنم. خودم به اندازه کافی بدبختی دارم.
- نمی دونم چی بگم مادر. تو انقدر خودت رو تو کارت غرق کردی که دیگه هیچ چیزی برات مهم نیست.
سلمان بلند می شود و می گوید:
- غصه نخور مادر بالاخره همه چی درست می شه. من هرگز مایوس نمی شم. ادم باید همیشه امیدوار باشه. خوب من می رم که به کارم برسم.
- برو پسرم برو.
سلمان خارج می شود. مادر به پاک کردن سبزی ادامه می دهد. یک روز سلمان عصر پشت پیشخوان کتاب فروشی روی صندلی کنار نعمت نشسته است. سیگاری گوشه لب نهاده و اتش می زند. نعمت استکان چای را به اطراف او می کشد.
- چایی تو بخور اینقدر سیگار نکش.
سلمان لبخند می زند و می گوید:
- قربونت برم اقا نعمت. ما که داریم از دنیا می کشیم این سیگار که قابل نیست.
نعمت به قفسه های کتاب می نگرد و جواب می دهد:
- این روزا همه گرفتارن. این که ناراحتی نداره.
- همه گرفتارن و من از همه گرفتارتر. هیچ وقت تو زندگیم شانس نیاوردم. از هیچ چیز و هیچ کس خیری ندیدم.
- حالا مگه چی شده؟ امروز خیلی ایه یاس می خونی؟
سلمان به تلخی هنی می کند و زهر خندی می زند:
- هر کی جای من بود تا حالا هفت دفعه جون کنده بود. ما از پوست کلفتی روی کرگدن رو سفید کردیم.
در همین لحظه دختر جوانی وارد کتاب فروشی می شود. ابتدا نگاهی به قفسه ها می اندازد و سپس به جانب نعمت پیش می اید.
- سلام اقا.
- سلام خانم بفرمایین.
- ببخشید. دوزخ اثر دانته رو دارین؟
نعمت مدتی فکر کرده و به ذهن خود فشار می اورد و می گوید:
- اهان منظورتون کتاب کمدی الهیه؟ نه خیر این کتاب مدتهاست که تجدید چاپ نشده. یعنی گیر نمی یاد.
- پس نایابه. خیلی جاها دنبالش گشتم اما پیدایش نکردم.
- کتابای دیگه ام هست. بدم خدمتتون؟
- نه اقا متشکرم. خداحافظ.
دختر بدون اینکه نگاهی به سایر کتابها بیندازد خارج می شود. سلمان ناخود آگاه می خندد. نعمت متعجبانه می پرسد:
- چی شد یه دفعه گل از گلت شکفت؟
سلمان خنده کنان ادامه می دهد:
- دارم به کار این بنده خدا می خندم. دوزخ همین جاست اونوقت مردم دارن تو کتابای دانته دنبالش می گردن. جدا مسخره است.
- تو زیادی سخت می گیری جوون.
- داری مثل پیرمردای جهان دیده موعظه می کنی؟ مگه دروغ می گم؟ جهنم رو می خوای ببینی؟ خب بفرما، این بنده حقیر شب و روز با تموم گوشت و پوستم دارم جهنم رو لمس می کنم. دیگه بدتر از این چی می خوای؟ حتما باید اتیشو با چشمات ببینی؟
سلمان چایش را هورتی سر کشید و نعمت پرسید:
- خنک بود؟
- اره خنکِ خنک. گاهی وقتا ادم توش می سوزه و جزغاله می شه گاهی هم از خنکی و بی مزگیش حالش به هم می خوره.
نعمت حیرت زده براندازش می کند و می گوید:
- چایی رو گفتم پسر. حواست کجاست؟
سلمان لبخندی می زند و سیگار دیگری روشن می کند. نعمت با تاسف سر تکان می دهد و می گوید:
- از بس شبا نشستی تو اون اتاق دود زده و هی خوندی و نوشتی حسابی زده به کله ات. راستی کار کتابت به کجا کشید؟
سلمان نفس عمیقی می کشد.
- دِ لامب درد منم همینه دیگه. در جامعه مترقی و ادب شناس ایران زمین کسی این بنده حقیر سراپا تقصیر رو به بازی نمی گیره. همه می گن برو عمو کشکت رو بساب. نویسندگی به تو نیومده. انگار نویسنده ها باید علاوه بر هیبت ادمی یه چیز مافوق بشری تو ظاهرشون داشته باشن که به وسیله اون به اشتهار برسن.
نعمت با دست دودها را که به طرف صورتش امده کنار می زند و با لحنی امیخته به شوخی می گوید:
- خیلی کنجکاو شدم نوشته هاتو بخونم ببینم اخه تو چی می نویسی که مورد پسند هیچ تنابنده ای نیست!
سلمان با صدای بلند اه می کشد و جواب می دهد:
- بدبختی اینجاست که این بندگان ادب دوست و داعیه داران بیرق به دست! حتی حاضر نیستن نوشته هام رو بخونن بعد بگن مزخرفه. ندیده و نچشیده می گن نمکش کمه.
- پس ناموفق ناموفقی.
- بع...له! چه جورم.
سلمان با قوطی کبریتش بازی می کند و نعمت به فکر فرو می رود. سپس گویی چیزی به ذهنش رسیده است می گوید:
- یه نفر هست که برام کتاب می یاره، در ال ویزیتوره. تو تمامی مراکز پخش همکاری داره. می گم بد نیست این دفعه دیدمش مشکلت رو باهاش درمیون بذارم شاید بتونه گره از کارت باز کنه.
- ای بابا دلت خوشه! تمام ناشرین کوچک و بزرگ اب پاکی رو ریختن دستم . اونوقت می خوای از یه ویزیتور انتظار مساعدت داشته باشی؟
- امتحانش که ضرر نداره. اگرم بگه نه که چیزی ازت کم نمی شه.
- نه پسر خوب بهتره فراموشش کنی. از حالا می دونم جوابش چیه. از بس نه شنیدم شبا تو خواب هم دچار کابوس می شم. این نه ها مثل عقرب جراره بهم حمله ور می شن و نیشم می زنن.
- من نمی دونم فکر نویسنده شدن از کی در مغزت جرقه زد. سالهاست که می شناسمت. از اون موقعی که دبیرستان می رفتی و ازم نوشت افزار می خریدی. اگه از اون وقتا دنبال یه کار بهتر راه می افتادی حالا واسه خودت سری تو سرا دراورده بودی. اخه اینم شد کار؟ کاری که توش سود نباشه به چه دردی می خوره؟
سلمان تبسم می کند و در جوابش می گوید:
- شاعر می گه هر کسی را بهر کاری ساختن. منم هیچ هنری به جز نوشتن ندارم. نویسندگی همه عشق منه، همه زندگیمه. گاهی وقتا یه چیزایی تو گلوم سنگ می شه و اون تو گیر می کنه، اون وقته که حس می کنم به جای حرف زدن نیاز به نوشتن دارم. به خاطر اینکه یه روز نویسنده موفقی بشم خیلی چیزهامو از دست دادم. این عشق چنان در من قوت داشت که حتی به خاطرش همسر اینده ام رو از دست دادم. احساس می کنم اگه ننویسم می میرم. نوشتن برام حکم اکسیژن رو داره که اگه نباشه خفه می شم.
نعمت دستی به شانه سلمان می زند و به شوخی می گوید:
- اگر بنویسی خواننده ها رو خفه می کنی!
سلمان برمی خیزد و دست در جیبش می کند.
- ازم می پرسن اگه ننویسی چطور می شه؟ مثل اینه که از ادم بپرسن اگه نفس نکشی چی می شه؟ من می نویسم تا تو نوشته هام گم بشم. غرق بشم و از دنیا برم. اونوقت شاید بعد از مرگم به استعدادم پی ببرند. یه دسته گل به احترام رو گورم بذارن.
از جیب اسکناسها را بیرون می اورد و انها را به طرف نعمت می گیرد.
- خب رفیق شفیق وقت حساب کتاب رسیده. شرمندتم ولی علی الحساب این پیشت باشه تا بعد.
نعمت به سرم تعارف دست او را پس می زند.
- بذار جیبت، فعلا تو بیشتر از من بهش نیاز داری.
- نه جون تو نمی شه. می ترسم اینم خرج بشه و بیشتر شرمنده ات بشم.
- گفتم که بذار جیبت. من که باهات تعارف ندارم باشه هر وقت روبراه شدی با هم حساب می کنیم.
- بگیر بذار تو دخلت تا پشیمون نشدم. اگه تعارف کنی دیگه پیشت نمی یام.
نعمت پولها را گرفته و روی میز می گذارد.
- حالا که اصرار می کنی باشه. ولی از من به نیحت، برو دو دستی بچسب به کار و کاسبیت که خدا روزی رسونه.
سلمان لبخند زنان به ان سوی پیشخوان می رود.
- خب ما دیگه رفتیم.
نعمت برمی خیزد و با او همراه می شود. دم در که می رسند نعمت می گوید:
- کتابی چیزی لاز نداری؟ اگه می خوای ب یتعارف ور دار و ببر و به فکر پولشم نباش ما قبولت داریم.
- یه مدتیه مطالعه رو گذاشتم کنار. نوشتن بهم مجال هیچ کاری رو نمی ده. در هر حال ازت ممنونم که به فکرم هستی. یه روزی جبران می کنم.
- خواهش می کنم. این حرفا چیه.
- راستی گفتی اون یارو رو کی می بینی؟
- کدوم یارو؟
- همون ویزیتوره.
نعمت لبخندی می زند.
- اهان یعقوبی رو می گی؟ خب.... وقت معینی نداره. ممکنه فردا بیاد ممکنه یه هفته دیگه. ولی بالاخره پیدایش می شه چون که باید بیاد و پولش رو وصول کنه.
- راجع به من باهاش حرف می زنی؟
- تغییر عقیده دادی؟
- می گم شاید بشه بهش امیدوار بود. از این ستون به اون سون فرجه.
- باشه من هر کاری از دستم بربیاد کوتاهی نمی کنم.
سلمان دستم را به گرمی می فشارد و با خوشحالی می گوید:
- قربون تو برم خیلی اقایی.
- خدا کنه بتونم برات کاری کنم. چند روز دیگه یه سری بهم بزن تا بهت بگم نتیجه چی شد. اصلا چطوره زنگ بزنی، شماره مو داری؟
- اره دارم.
- پس بهم تلفن کن.
- فدات بشم. دربست نوکرتم به خداو خب خداحافظ
- خداحافظ.
سلمان خارج می شود و نعمت با نگاه از پشت شیشه دور شدنش را می نگرد. همان شب سلمان دست نوشته هایش را مرتب کرده و لای روزنامه می پیچد و ان را کنار می گذارد. مقداری از کاغذ باطله هایش را دور می ریزد و بعضی از نوشته های به درد نخورش را پاره می کند. سپس ساعتی را به طمالعه می گذراند و وقتی خواب بر وی غلبه می یابد چراغ را خاموش کرده و به بستر می رود.
چند روز بعد سلمان از تلفن عمومی شماره کتاب فروشی رو می گیرد تا با نعمت صحبت کند.
- الو؟
- سلام نعمت جون.
- سلمان تویی؟ سلام پسر، چطوری؟
- قروبن تو. چه خبرا؟
- خبرای خوب!
- چطور؟
- اول بگو ببینم کجا هستی؟
- نزدیک خونه هستم دارم می رم ناهار.
- وقت داری یه سر بیای اینجا؟
- همین حالا.
- اگه حالا بیای خیلی بهتره.
- چه خبر شده نعمت جون؟
- فعلا چیزی نپرس. وقتی اومدی مفصلا باهات گپ می زنم.
- از اون بابا خبری شده؟
- اره خودشون الان اینجا هستند.
- جدا؟ چه حسن تصادفی؟ خب چه کردی؟
- باید بیای حضوری صحبت کنیم. زود راه بیفت.
- چشم با کله می یام.
- بهتره نوشته هات رو هم با خودت بیاری.
- به روی چشم.
- فقط عجله کن.
- بازم چشم. خداحافظ.
سلمان گوشی را می گذارد. با عجله خارج شده و به جانب خانه حرکت می کند. گاهی می دود و گاه از سرعت خود می کاهد. به خانه که می رسد شتابان وارد اتاق می شود. مادرش کنار میز سماور دراز کشیده و متکایی زیر سر دارد. به مجرد وارد شدن سلمان بلند شده و به حالت نشسته قرار می گیرد.
- اومدی پسرم؟
- سلام مادر.
- سلام. خسته نباشی.
سلمان به طرف اتاقش می رود. مادر لباس خود را مرتب کرده و می ایستد. می خواهد به اشپزخانه برود که سلمان با تعجیل از اتاقش بیرون می اید.
- چی شده سلمان داری می ری بیرون؟
- اره مادر جون.
- کی برمی گردی.
- با خداست.
- ولی نهار چی؟ غذا نمی خوری؟
- وقتی برگشتم یه چیزی می خورم. می بخشی مادر عجله دارم. خداحافظ.
با همان شتاب از در خارج می شود و مادر را در بهت و حیرت به جا می گذارد. سلمان در خیابان برای یک اتومبیل مسافرکش دست بلند کرده و پس از گفتن مسیر سوار می شود. در تمام طول راه هیجان زده است و اضطراب دارد. وقتی از اتومبیل پیاده می شود حالت پرواز دارد. داخل کتاب فروشی شده و به طرف نعمت و مرد جوانی که کنار او نشسته می رود.
نعمت با دیدن او خوشحال و مسرور برمی خیزد و می گوید:
- به به سلمان خان هم تشریف می اورد.
- سلام اقا نعمت.
سلمان خطاب به شخ ثالث می گوید:
- سلام جناب.
مرد با متانت پاسخ می دهد:
- سلام. روزتون بخیر.
سلمان دستی را که به طرفش دراز شده را می فشارد.
- روز شما هم بخیر.
نعمت خطاب به مرد جوان می گوید:
- معرفی می کنم ایشون اقای بشارتی هستن، ایشون هم اقای یعقوبی.
یعقوبی دست سلمان را تکان می دهد و می گوید:
- حال سرکار چطوره؟ از اشنایی تون خوشوقتم.
- متشکرم بنده هم همین طور.
سلمان کنار یعقوبی روی صندلی می نشیند . نعمت هم چهارپایه ای برداشته و کنار انها می نشیند. سلمان از یعقوبی می پرسد:
- مصدع اوقات شریف که نشدم؟
- اختیار دارید بنده در خدمت شما هستم. از دو ساعت پیش تا حالا ذکر خیر شما بود.
نعمت رشته کلام را در دست می گیرد و می گوید:
- داشتم خدمت اقای یعقوبی عرض می کردم که شما چه قدر مشتاق هنر و هنر دوست هستین.
سلمان با فروتنی پاسخ می دهد:
- این نظر لطف شماست بنده که قابل نیستم.
نعمت گره ای به ابرو می اندازد و می گوید:
- اختیار داری سلمان خان داری شکسته نفسی می کنی. خلاصه من مساله شما رو با اقای یعقوبی مطرح کردم و ایشون هم لطف کردن و وقتشونو در اختیار ما گذاشتن که حضوری مذاکراتی با هم داشته باشین.
سلمان به یعقوبی لبخند می زند و می گوید:
- ایشون بزرگواری فرمودن.
یعقوبی خطاب به سلمان می گوید:
- جناب بشارتی من ذاتاً اهل حاشیه روی نیستم و دلم می خواد زود برم...

رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل هفتم

- واسه تو چه فرقی می کنه، مگه خوشبختی دخترتو نمی خوای؟
- کی قراره بیان؟
- بذارش به عهده خان داداش، خودش همه چیز رو راست و ریس می کنه.
خانم امینی از جا بلند می شود.
- چه می دونم. هر چی قسمت باشه. چایی می خوری؟
- اره یه دونه بریز. پررنگ باشه.
خانم امینی استکان او را برمی دارد و به اشپزخانه می رود. فرناز در حال اشک ریختن است.
- چیه دختر چرا آبغوره می گیری؟
فرناز دیدگانش را به مادر می دوزد و ملتمسانه می گوید:
- بابا که اون حرفا رو جدی نگفت، مگه نه؟
- تو که پدرتو می شناسی. تو این جور کارا هیچ وقت با کسی شوخی نمی کنه.
- ولی مادر اخه مگه می شه؟ من نمی خوام نازدیمو بهم بزنم.
- اختیار دار ما پدرته، خودت که می دونی کسی نمی تونه رو حرفش حرف بزنه. به خصوص که پای خان عمو در میان باشه.
- شما چرا این حرف رو می زنی مادر، پس من چی؟ احساسم چی می شه؟ شما می دونی که من سلمان رو دوست دارم.
خانم امینی به جانب او برمی گردد و به چشمانش زل می زند:
- اون چی؟ اونم تو رو دوست داره؟
- بله اونم دوستم داره.
- مطمئنی؟
- من کوچکترین تردیدی ندارم.
خانم امینی به او پشت کرده و رو به سماور می ایستد.
- اگه دوستت داشت این همه مدت بلاتکلیف نمی گذاشتت. ما به اندازه کافی بهش مهلت دادیم حالا اگه اون عرضه نداره تقصیر ما چیه؟ تو هم بهتره اشکاتو پاک کنی و اروم بگیری. ما خیر و صلاح تو رو می خوایم.
فرناز گریه کنان به دامان مادر می آویزد:
- شما باید با پدر حرف بزنی. بهش بگو من نامزدم رو دوست دارم و حاضر به جدایی نیستم.
- امکان نداره پدرت تصمیمشو عوض کنه.
- پس با خان بابا صحبت کن.
- این یکی از باباتم بدتره.
- من دختر شما هستم نه خان عمو.
خانم امینی دقایقی خیره خیره نگاهش می کند سپس سرش را پایین می اندازد.
- بی فایده است فرناز. تو باید حرف ما رو گوش کنی. اگر می خوای عاقبت به خیر شی باید حرف ما رو گوش کنی.
خانم امینی استکان پر از چایی را برمی دارد و نزد شوهرش برمی گردد. فرناز گوشه اشپزخانه چمپاته زده و همچنان گریان است. می داند که پدرش ادم یکدنده ایست و مقاومت و مخالفت در برابر خواسته ها و تمایلات پدر بی فایده و بیهوده است.
بح روز بعد خانم امینی لباسها و لوازمی را که هدایای سلمان به فرناز است درون ساکش قرار می دهد، فرناز در گوشه ای نشسته و به ارامی اشک می ریزد. مادر می گوید:
- بهت قول می دم یه هفته نشده فراموشش کنی. ادم باید اینده نگر باشه. اون جوری که بابات تعریف می کنه خواستگار جدید پولاش از حد و حساب خارجه. خدا کنه عمو بتونه کاری بکنه.
فرناز سرش را میان دستهایش پنهان کرده و با دای بلند گریه می کند. مادر می افزاید:
- وقتی زنش بشی چشم دوست و دشمن از حسادت چهارتا می شه. همه دخترای فامیل بهت غبطه می خورن. من وقتی زن بابات شدم خیلی سختی کشیدم. از اولش که این جوری نبودیم. نمی خوام دختر منم اول زندگیش سختی بکشه و با نون بخور و نمیر زندگی کنه. ادم تا وقتی که جوونه باید خوش بگذرونه و راحت زندگی کنه. .قتی پا به سن گذاشتی دیگه همه چیز برات بی اهمیت می شه.
فرناز با حالت عبی از جا بلند شده و اتاق را ترک می کند. خانم امینی پس از پایان کار، چادرش را به سر می کشد. از اتاق بیرون می اید . وارد اتاق نشیمن شده و از انجا به طرف اتاق فرناز حرکت می کند. پشت در می ایستد و دستگیره در را می چرخاند اما در قفل است. دای هق هق فرناز شنیده می شود. مادر ضربه ای به در می زند.
- فرناز در رو باز کن کارت دارم.
به جز صدای هق هق گریه پاسخی نمی اید. خانم امینی دقایقی مکث می کند و عاقبت دستگیره را به شدت تکان می دهد.
- باز که تو داری گریه می کنی! باز کن باهات کار دارم.
خانم امینی باز هم بر کرده و سپس با خشم می گوید:
- اخ که چقدر تو لجباز و یکدنده ای! من دارم می رم، غذا رو گازه مواظب باش نسوزه، فهمیدی؟ خداحافظ.
خانم امینی چادرش را روی سر مرتب کرده و از خانه بیرون می اید. سوار تاکسی می شود و یکسره به جانب منزل سلمان حرکت می کند. مادر سلمان در حالی که دستمال در دست دارد، مشغول گردگیری لوازم اتاق است. در همین لحظه دای زنگ در شنیده می شود.
او دست از کار کشیده و با حیرت نگاهی به ساعت دیواری می اندازد. ساعت ده صبح را نشان می دهد. دستمال را گوشه ای می گذارد. چادرش را از روی چوب لباسی برمی دارد و روی سر می اندازد و از در اتاق بیرون می رود. به وسط حیاط نرسیده صدای دومین زنگ بلند می شود.
- کیه؟ اومدم.
در را که می گشاید چهره خانم امینی را در استانه ان ظاهر می شود. مادر سلمان با حیرت و خوشحالی می گوید:
- اوا شمائین؟ سلام.
- سلام. حالتون چطوره؟
هر دو روبسی کردند. مادر سلمان جواب می دهد:
- قربون شما. چه عجب از این طرفا. چی شد که به کلبه خرابه ما تشریف اوردید؟ بفرمایین تو خواهش می کنم.
خانم امینی وارد می شود و مادر سلمان در را می بندد. هر دو از حیاط عبور می کنند.
- خیلی خوش امدید. سرافرازمون کردید.
- از این طرفا رد می شدم گفتم سلامی عرض کنم.
- لطف کردین. قربون قدمتون. خانواده چطوره؟ اقای امینی فرناز جون.
- به لطف شما بد نیستن. سلام دارن.
- سلامت باشین. بفرمایین.
هر دو وارد اتاق می شوند. مادر سلمان او را با دست به طرف پشتی هدایت می کند. خانم امینی می نشیند و ساکی را که به همراه دراد کنار خود می گذارد. نگاهی به اطراف می اندازد و می پرسد:
- مزاحم که نشدم؟
- اختیار دارید. این حرفا چیه؟ منزل خودته. ببخشین الان برمی گردم.
همان دم از ااف خارج می شود. خانم امینی انگتانش را درهم فرو می برد و با انگشتر بازی می کند. اندکی نگران است. بی اختیار ساکی که در کنارش قرار دارد لمس می کند. اضطراب از چهره اش خوانده می شود. مادر سلمان با سینی استکانها برمی گردد. کنار سماور می نشیند و چای می ریزد. مادر فرناز می گوید:
- زحمت کشین دست شما درد نکنه.
- قابلی نداره، نمک گیر نمی شین.
مادر سلمان بلند می شود و سینی را مقابل او را می گیرد. خانم امینی استکان را از درون سینی برداشته و کنار خود روی زمین می گذارد. مادر سلمان به طرف کمد رفته و در ان را می گشاید، چادر نماز گلداری را از ان بیرون اورده و ان را به طرف خانم امینی می گیرد.
- بفرمایین چادرتونو عوض کنید. تو رو خدا راحت باشید.
خانم امینی از گرفتن چادر امتناع می کند.
- قربون شما. این جوری راحت ترم. می خوام رفع زحمت کنم.
- اوا چرا؟ مگه من می ذارم. خیلی حرفا داریم که با هم بزنیم.
- باید زود برگردم خونه، کلی کار دارم که باید انجام بدم.
مادر سلمان کنارش می نشیند. چادر را مقابل خانم امینی می گذارد و با خنده می گوید:
- خدا نگه داره فرناز جونو، وقتی ادم یه دختر جوون تو خونه داشته باشه هیچ وقت کاراش رو زمین نمی مونه.
- فرناز امروز رفته خونه خانه عموش، قراره چند روزی اونجا بمونه.
- خب به سلامتی. انشالا که خیره.
- والله چه عرض کنم!
- چرا میل نمی کمیم. بفرمایین چاییتون سرد شد.
خانم امینی چای را جرعه جرعه سر می کشد . مادر سلمان برمی خیزد. خانم امینی استکان را زمین می گذارد و می گوید:
- خواهش می کنم دیگه زحمت نکشید.
- چه زحمتی، می رم میوه بیارم.
- نه تو رو خدا، باور کنین عجله دارم باید برم. اومدم چند دقیقه ای شما رو ببینم و رفع زحمت کنم.
- اخه این جوری که نمی شه، بعد از مدتها تشریف اوردید اونم این جوری؟
- ما ها که با هم تعارف نداریم. راستی سلمان خان چطوره؟
مادر سلمان لبخند می زند و می نشیند.
- سلامت باشین. بد نیست، رفته سرِ کار.
- مدتیه که کم لطف شدین و به ما سر نمی زنین.
- اختیار دارین. باور کنین گرفتاری مجال نمی ده. اگه کوتاهی شده شما به بزرگی خودتون ببخشید.
- خواهش می کنم. والله...نمی دونم چه جوری بگم.
مادر سلمان با نگارنی چشم به دهانش می دوزد و می پرسد:
- طوری شده؟
- طوری که نه، راستش هیچ وقت دلم نمی خواست این جوری و با این شرایط خدمت برسم ولی خب دیگه....
- موضوع چیه؟ حس می کنم شما چیزی می خواین بگین؟
خانم امینی از نگا مستقیم در چهره او اجتناب کرده، سرش را به زیر می اندازد و در حالی که با گوشه چادرش بازی می کند و می گوید:
- چیزی رو که می خوام مطمئنا خوشایند نیست ولی خب چاره چیه. حقیقتش اینه که بابای فرناز ازم خواسته خدمت برسم تا به عرضتون برسونم که... راستش چه جوری بگم... روم سیاه، بابای فراز نظرش اینه که...بهتره این ولت سر نگیره...
مادر سلمان با هراس و شگفتی تکرار می کند:
- سر نگیره؟ منم نمی فهمم!
چهره اش درهم می رود و با ناراحتی به خانم امینی که همچنان نگاهش را از وی مخفی می دارد چشم می دوزد. خانم امینی جابه جا می شود و ادامه می دهد:
- ببین، بذار خیلی ساده، خلاصه عرض کن. ما به این نتیجه رسیدیم که این دو تا جوون برای هم ساخته نشدن. این چند ماه رو هم که بهتون فرت دادیم در اثر خواهش های من بود ولی اقای امینی دیگه بیشتر از این صبر رو جایز نمی دونه. پای ابروی یه خانواده در میونه. اخه مردم چی می گن؟ ما پیش دوست و دشمن زیر سوال رفتیم. هر کی به ما می رسه یه چیزی می گه. خوبیت نداره دختر مردم سر زبونا بیفته.
- ولی...
- شما گفتین سه ماه دیگه فرصت بدین ما هم دادیم. پاییزم تموم شده و داره زمستون می رسه، پس ملاحظه می کنین که کوتاهی از جانب خودتون بود. سلمان خان جوون خوبیه، من هم همیشه دلم می خواست دامادی با این فات داشته باشم ولی هر چیزی حساب کتاب داره.
- بله حق با شماست ولی....
مادر سلمان هر زمان خواست سخنی بگوید خانم امینی مجالی به او نمی داد.
- دیگه به صلاح ما نیست بیشتر از این صبر کنیم. فکر نمی کنم با امروز و فردا کردن چیزی عوض بشه.
- خانم امینی سلمان بی تقصیره. اون مرد و مردونه تلاش می کنه حالا اگه بد شانسی میاره این دیگه دست کسی نیست.
- بله در گفته های شما شکی نیست ولی خودتون رو بذارید جای ما، اگه خودتون بودید حاضر بودید دخترتون ماهها بلاتکلیف بمونه؟
مادر سلمان تضرع کنان می گوید:
- خانم امینی تو رو خدا. دستم به دامنتون، شما هم مثل من یه مادر هستین و احساس منو درک می کنید. نذارین قضیه یان جوری تموم شه. به خدا سلمان از غصه دق می کنه. اون خیلی به فرناز علاقه داره. خودتون که بهتر از من می دونین.
- بله می دونم. ولی علاقه به تنهایی شرط نیست.
- شما می تونین یه کاری بکنین. با شوهرتون حرف بزنید. بگین به خاطر دل این د. تا جوون بازم بهمون فرصت بده. قول میدم خودم هر جوری که شده تمومش کنم.
- ما از روز اول به خاطر دل این دو جوون از بیشتر خواسته هامون گذشتیم. ولی بیشتر از این لاح نیست.
خانم امینی مکثی کرده و سپس می افزاید:
- راستش قرار شد فرناز و به فامیل خودمون شوهرش بدیم. حرفامونو زدیم و به توافق رسیدیم. جدا متاسفم حاجیه خانم ولی دیگه فایده ای نداره.
دستش را به طرف ساکش دراز کرده و بسته را از درون ان بیرون می اورد.
- بفرمایین اینم وسایلی که واسه فرناز گرفته بودین. اینم انگشتر نامزدی.
مادر سلمان دستش را برای گرفتن دراز نمی کند و هیچ واکنشی نشان نمی دهد. خانم امینی جعبه انگشتر را روی بقیه لوازم می گذارد. مادر سلمان که به شدت پریشان است با تردید می پرسد:
- خود فرناز خانم چی؟
- والله ما دخترمون رو طوری تربیت کردیم که محاله جلوی بزرگترش حرفی بزنه. خب من دیگه باید برم. تو این مدت هر بدی که از ما دیدین حلال کنین.
خانم امینی برپا می خیزد. چادرش را مرتب کرده و به جانب در می رود. مادر سلمان هم بلند شده و می گوید:
- حالا نهار تشریف داشتین، یه روزم با فقرا سر کنین.
- زنده باشین. اونجام به شما تعلق داره.
هر دو از اتاق خارج می شوند. مادر سلمان تا دم در او را بدرقه می کند و مکدر و نگران به اتاق برمی گردد. کنار بسته ای که مادر فرناز پس اورده می نشیند و با اندوه به ان چشم می دوزد. اشک در چشمانش حلقه می زند. نمی داند چگونه موضوع را با سلمان در میان بگذارد. تحمل دیدن قیافه اندوهگین او را ندارد.
ظهر که سلمان به منزل برمی گردد، مادر بلافاصله سفره را پهن می کند و هر دو مشغول ناهار می شوند. سلمان احساس می کند حال مادرش خوب نیست.
- مادر؟
- چیه پسرم؟
- چته مادرجون کسالت داری؟
پیرزن لبخند کمرنگی می زند و می گوید:
- نه مادر جون. حالم خوبه. چطور مگه؟
- اخه خیلی توهمی. گفتم شاید خدای نکرده کسالتی داشته باشی.
- نه حالم خوبه چیزی نیست.
سلمان با دقت به چشمان مادر می نگرد. می گوید:
- چشمان پف کرده، لابد سرما خوردی. عصر با هم می ریم دکتر.

مادر دست از خوردن می کشد و بلند می شود. به گوشه اتاق می رود و برای خود چای می ریزد.

- پس چرا غذاتو تمم نکردی؟ بازم بگو مریض نیستی.
- گرسنه نیستم پیش از ظهر یه تیکه نون خوردم همون اشتهامو کور کرد.
مادر با استکان چای بازی می کند سلمان غذایش را تمام می کند و به جمع کردن ظروف می پردازد. مادر برایش چای می ریزد. سلمان ظرفها را به اشپزخانه برده و باز می گردد. کنار مادر می نشیند و قند را به دهان می اندازد و با دقت به مادر می نگرد.
- حتم دارم یه چیزیت هست، زیاد سرحال نیستی.
- فعلا چایی تو بخور بعد باهات حرف می زنم.
سلمان استکان را درون نعلبکی می گذارد و می پرسد:
- چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
- گفتم که، بعدا می گم.
- چرا همین الان نمی گی.
- تو چه قدر کم طاقتی بچه.
- باز قسط بقال و قاب عقب افتاده؟ باز کسی چیزی گفته؟
- نه موضوع این نیست.
- خب پس چی؟
مادر سعی دارد ناراحتی خود را پنهان کند.
- پدر فرناز....
- پدر فرناز چی؟ مادر تو که جون به سرم کردی. یه کلمه بگو چی شده و خلاصم کن.
- پدر فرناز انگشتر دخترش رو پس فرستاده.
سلمان یکه خورد. دقایقی خیره خیره مادر را می نگرد. نمی تواند موضوع را هضم کند. باورش نمی شود که درست شنیده است. با ناراحتی می پرسد:
- چی گفتی مادر؟
- اره پسرم. همه چیز رو پس اوردن.
- کجا؟ چه وقت؟
- بح مادر فرناز اینجا بود. پیغوم اورد که نامزدی رو به اختیار خودشون به هم زدن و دیگه هم اون طرفا پیدامون نشه.
سلمان کنار دیوار می نشیند و پشتش را به ان تکیه می دهد.
- فرنازم باهاش بود؟
- ن هخانم امینی تنها بود. می گفت دخترشونو به فامیل خودشون شوهر می دن. خیلی سعی کردم، حتی بهش التماس کردم یه فرصت کوتاه بهمون بدن ولی مادره راضی نشد. می گفت دیگه راه ندناره، می گفت ما تصمیم خودمونو گرفتیم و دیگه حرفمونو پس نمی گیریم.
سلمان عصبی و ناراحت شد. سرش را به دیوار تکیه داده و فکر می کند. مادر به ارامی و بی دا اشک می ریزد. سلمان دقایقی متفکرانه می نشیند و سپس بلند می شود و اعتراض کنان می گوید:
- نه اونا نمی تونن این کار رو باهام بکنن. نمی تونن این قدر بی رحم باشن.
اورکتش رو از چوب لباسی برمی دارد و همان دم از اتاق بیرون می رود. از در خانه بیرون می اید و در را پشت سر خود می بندد. با قدم های تند از کوچه عبور می کند. حتی پاسخ سلام یکی از جوان های همسایه را نمی دهد. چهره اش نشان گر ناراحتی و عبانیت اوست. سر حیابان در برابر باجه تلفن همگانی توقف می کند. مردی در حال گفت و گو با تلفن است. سلمان در انتظار می ایستد و با سکه ای بازی می کند. لحظاتی بعد مرد خارج می شود و او به داخل کیوسک می رود و شماره اش را می گیرد.
تلفن منزل امینی زنگ می زند. فرناز و مادرش در هال نشسته اند. به محض شنیدن دای زنگ، فرناز به طرف تلفن هجوم می برد. گوشی را برمی دارد اما قبل از این که ان را به گوش خود بچسباند مادرش از راه می رسد و گوشی را از دست او می کشد و با خشونت خطاب به دخترش می گوید:
- خودم جواب می دم. الو بفرمایید.
- سلام خانم امینی.
مادر فرناز گره ای به ابرو می اندازد و به سردی می گوید:
- شمایی؟ علیک السلام.
- می بخشین خانم امینی، می خواستم با فرناز صحبت کنم.
- فرناز خونه نیست. چند روزی رفته خونه عموش.
- مادرم می گفت امروز تشریف اورده بودین اونجا. می گفت شما حرفایی زدین. می خواستم بپرسم موضوع چیه؟
- سلمان خان لطفا به حرفام توجه کن. هر چیزی رو که مادرت گفته عین حقیقته. بین تو و فرناز همه چی تموم شده. بهتره دیگه اینجا تماس نگیری.
- ولی اون نامزد منه. شما به دلخواه خودتون نمی تونید نامزدی ما رو به هم بزنید.
- اختیار دار فرناز ما هستیم. این ماییم که در مورد اینده اش تصمیم می گیریم. تازه اون خودش دیگه مایل نیست باهات حبت کنه. قراره تا چند روزه دیگه با یکی دیگه نامزد کنه. پس صلاح نیست شما دیگه اینجا زنگ بزنید. خداحافظ.
خانم امینی گوشی را می گذارد. فرناز تمام مدت کنار نلفن ایستاده و شاهد و ناظر گفته های اوست . صورتش را لای دستهایش پنهان می سازد و هق هق کنان به سمت اتاق خود می دود. با قطع تلفن از سوی خانم امینی، سلمان با ناراحتی و اندوه از خیابان می گذرد. به تدریج از منزل فاصله می گیرد و دور می شود. در مسیرش پارکی قرار دارد. وارد شده و کمی راه می رود. پارک کاملا خلوت است و هوا به شدت سرد. روی نیمکتی می نشیند و سیگاری اتش می زند.
دو ساعت تمام بی توجه به سرمای استخوان سوز با افکار خود کلنجار می رود، عاقبت هنگامی که سرما تا مغز استخوانش نفوذ می یابد، برمی خیزد و حرکت می کند. بیست دقیقه بعد به مغازه امینی می رسد. ابتدا مقابل در مغازه مکثی کرده سپس دستگیره را می چرخاند و وارد می شود.
امینی پشت میزش نشسته و تلفنی با مخاطب خود گفت و گو می کند. با ورود تازه وارد سرش را بالا می گیرد و نگاهش به چهره افسرده سلمان می افتد اما اهمیتی به او نداده و هیچ عکس العملی در قبال ورود او نشان نمی دهد. سلمان چند دقیقه در همان نقطه سرپا می ایستد تا مکالمه به پایان برسد . سپس جلوتر می رود.
- سلام اقای امینی.
امینی سرسنگین نگاهش می کند و به سردی می گوید:
- سلام. خوبی؟
- به مرحمت شما. بد نیستم.
- امری بود؟
- اقای امینی من اومدم که...
امینی بی درنگ کف دستش را به علامت سکوت مقابل او می گیرد و می گوید:
- ببین سلمان خان در مورد ره مطلبی اجازه داری حرف بزنی اله مساله خودت و دخترم.
- ولی اقای امینی...
- گوش کن جانم. ت. ب اندازه کافی فرت داشتی فکر کنی و حرف بزنی. پس بی خودی نه وقت من رو بگیر و نه وقت خودت رو. من امروز اصلا حال و حوصله بحث کردن ندارم. تا دیروز دختر من نامزدت بود، ولی از حالا به بعد دیگه نیست. من پدرشم و شرعت و قانونا این حق رو دارم که در مورد اینده ش تصمیم بگیرم. حالا اگه غیر از این موضوع حرف دیگه ای داری بفرما من گوشم به شماست.
سلمان سکوت می کند. حرفی برای گفتن ندارد، اقای امینی اب پاکی را روی دستش ریخته و راه گریزی برایش نمانده است. امینی به ندلی تکیه داده و یه دستش را از پشت آن اویزان می کند. این بار لحنش ارومتر است.
- ببین پسرم. تو و فرناز واسه هم ساخته نشدین. چه جوری می خوای با دست خالی دخترمو خوشبخت کنی؟ دلت که نمی خواد اون تو خونت سختی بکشه و حسرت یه زندگی خوب تو دلش بمونه؟ اون تو ناز و نعمت بزرگی شده و طاقت سختی کشیدن نداره، اگه زن تو بشه مجبوره بی پولی و نداری رو تحمل کنه. کمی منطقی فکر کن و احساسات رو بذار کنار. فرناز یه خواستگار خوب و واجد شرایط داره که می تونه خوشبختش کنه. اگه واقعا سعادت اونو می خوای، اگه واقعا دوستش داری خودت رو بکش کنار. دختر خوب فراوونه برو سراغ یکی دیگه....اصلا...اصلا خودم استین بالا می زنم و هر کسی رو که تو بگی می رم برات خواستگاری می کنم ولی اونو فراموشش کن.
سلمان در سکوت سر به زیر می اندازد. با وجود سرمای گزنده، عرق روی پیشانیش می جوشد. حرفی برای گفتن ندارد. سرش را پایین انداخته و با ناراحتی و یاس از مغازه بیرون می رود. امینی لبخندی می زند، شانه هایش را با بی تفاوتی بالا می اندازد و گوشی را برداشته شماره ای را می گیرد.
سلمان که حال و حوصله هیچ کاری را ندارد بدون این که مغازه اش را بگشاید و مشغول به کار شود تا شب در خیابانها قدم می زند و اواخر شب خسته و گرسنه به منزل برمی گردد. مادرش روی زمین کنار بخاری دراز کشیده و خوابش برده است. سفره شام هم چنان روی زمین پهن است و ظرف مخصوص شام هم چنان روی ان قرار دارد. بدون اینکه مادر را بیدار کند به اتاقش می رود.
روز بعد سلمان کنار پنجره بسته ایستاده است. داخل حیاط را می نگرد و سیگار دود می کند. باران شدیدی می بارد و قطرات ان از شیشه فرو می ریزد. مادر از اشپزخانه بیرون می اید و دم در به سلمان متفکر و غمگین می نگرد. دل مادر برای او می سوزد. سلمان غرق در رویاهای خود است و حضور مادر را احساس نمی کند. مادر به اشپزخانه می رود و دور از چشم پسر برایش اشک می ریزد.
در همان لحظه فرناز هم پشت پنجره اتاق خود ایستاده و ورت غرق در اشک خود را به شیشه چسبانده و به سلمان می اندیشد. دلش در هوای دیدن او پر می کشد اما می داند که این کار میسر نیست. تمام سعی خود را به کار برده تا شاید مادرش را متقاعد گرداند ولی موفق نشد. پدر از حرف و تصمیم خود برنمی گردد.
سلمان تمام روز را در اتاقش به سر می برد و حتی با مادرش هم سخن نمی گوید. پیرزن سعی دارد مزاحمش نشود، غذایش را در سینی نهاده و به اتاقش می برد و بدون حرفی و سخنی از نزدش می رود. نیمه شب که می شود چراغ اتاق سلمان هم چنان روشن است. او روی تخت دراز کشیده و طبق معمول سیگار می کشد. تصویر فرناز در میان قاب، مقابلش قرار دارد و نگاه سلمان به عکس خیره است. ساعت شماطه دار دو و سی دقیقه بامداد را نشان می دهد.
ان شب فرناز هم در اتاق خود درون بستر دراز کشیده و به ارامی اشک می ریزد. از لحظه ای که نامزدی اش به هم خورده تاکنون اشک دیدگانش خشک نشده و سوزش دل تنها و محزونش التیلم نیافته است. زنجیر مدالیومی را که هدیه سلمان است به دور مچ خود می پیچد و مدالیوم را می گشاید. در یک طرف عکس سلمان و در سوی دیگر عکس او قرار دارد. با دیدگانی اشک بار به عکس سلمان چشم می دوزد.
یک هفته از این واقعه می گذرد. یک روز بح افتابی اقای امینی در حال خروج از مننزل است. بارانیش را پوشیده و چترش را برمی دارد و نگاهی به ساعت می اندازد. ساعت هشت و سی دقیقه است. ساعت مچی خود را با ساعت دیواری میزان کرده و قد خروج دارد که تلفن زنگ می زند. کفش های را دراورده و گوشی را برمی دارد. چند بار الو الو می گوید و چون جوابی نمی شنود با شنیدن صدای بوق، سرجایش نهاده و به طرف در می رود. کفش هایش را به پا کرده و خارج می شود.
دقایقی بعد فرناز ظروف شسته شده را با حوله خشک کرده و در قفسه می چیند. مادرش زنبیل خرید را برمی دارد و بدون هیچ حرفی چادرش را سر کرده و از اتاق بیرون می رود. فرناز دستهایش را خشک کرده و از اشپزخانه وارد هال می شود. روی زمین می نشینند و به فکر فرو می رود. به یاد روزی می افتد که با سلمان در پارک قدم می زدند و با هم بستنی می خوردند. سپس سوار چرخ و فلک شدند و از ان بالا به ادمها نگاه می کردند. در خارج از پارک کنار پیرمردی ایستاده بودند. پیرمرد پرنده ای داشت که ان پرنده از داخل قفس با نوک خود پاکتهای فال حافظ را بیرون می کشید. سلمان پول را پرداخت کرده همراه فرناز در حال حرکت فال را می خواند و هر دو می خندیدند....
با دای زنگ تلفن فرناز به خود می اید. اهی می کشد و از جا برمی خیزد. به اتاق پذیرایی می رود روی مبل می نشیند و گوشی را برمی دارد.
- الو؟
- فرناز خودتی؟ سلام.
فرناز هیجان زده روی مبل جابه جا می شود.
- سلمان تویی؟ حالت چطوره؟
- حوبم تو چطوری؟
فرناز با بغض پاسخ می دهد:
- بد نیستم.
- تنهایی؟
- اره بابارته سرکار. مامانم رفته خرید. تو الان کجایی؟
- تو خیابون.
هر دو لحظه ای سکوت می کنند. فرناز احساس می کند صدای ضربان قلب خود را به وضوح می شنود.
- فرناز؟
- بله.
- فکر کردم قطع شد.
- منم همین طور.
- بهت خوش می گذره؟
- داری طعنه می زنی؟ چه خوشی. دارم از ناراحتی دیوانه می شم. این در و دیوارای سیاه دارن مثل یه زندون به قلبم فشار می یارن. تو این مدت خیلی عذاب کشیدم. باور کن دیگه چرخش زمان برام متوقف شده. اخه چرا یه دفعه این جوری شد؟ ما خوشبخت بودیم. با اینده فاصله زیادی نداشتیم. چرا باید یه دفعه همه چیز بهم بخوره؟
سلمان اهی کشید و با ناراحتی می گوید:
- این که تازگی نداره. همیشه و همه جا پول حرف اول رو می زه.
- من و تو قربانی ذهن های علیل و افکار پوچ هستیم. تو این مدت خیلی سعی کردم مادرم رو متقاعد کنم که من یه کالای تجاری نیستم و باید خودم در مورد اینده ام تصمیم بگیرم ولی افسوس، بی فایده است. متاسفانه من نمی تونم با تصمیمشون مخالفت کنم. قادر نیستم رو حرفشون حرف بزنم. بدبختانه خان عمو پشت این قضیه است و کاریش نمی شه کرد. اون خیلی رو بابام تسلط داره.
- فرناز من تو این مدت خیلی فکر کردم. کم کم دارم متقاعد می شم که وجودم سد راه خوشبختی توئه...فقط...فقط می خوام یک کلمه از دهنت بشنوم. بهم بگو هنوزم دوستم داری یا نه؟
- من همیشه دوستت دارم و خواهم داشت. همیشه حضورت رو در کنارم احساس می کنم. تو تنها مرد زندگیم هستی.
- متشکرم فرناز. خوشحالم کردی.
- سلمان کارت چی شد؟ هنوزم مشغول نوشتن هستی؟
سلمان سکوت می کند. ان گاه با بغض جواب می دهد:
- اخه چطوری می تونم به کارم ادامه بدم؟ بعد از این قضیه دچار نوعی انجماد فکری شدم. دیگه کار نمی کنه. قلم دیگه به فرمون من نیست. همه انرژی هام هدر رفته. شدم یه مرده متحرک. تو تنها بهانه من برای زندگی کردن بودی.
- نه سلمان نه. بهم قول بده نوشتن رو رها نکنی. به کارت ادامه بده تو حتما موفق می شی. این تنها خواهش من از توئه. دلم می خواد روزی کتاباتو پشت ویترین کتاب فروشیها ببینم. اون روز زیاد دور نیست
سلمان با شعف می پرسد:
- جدی می گی یا داری منو دست می اندازی؟

- بله جدی می گم. هیچ وقت تا این حد جدی نبودم. من به او ایمان دارم. تو حتما موفق می شی. باید به همه اونایی که بهت پشت کردن و تو رو جدی نگرفتن ثابت کنی که مرد نیرومند و بااراده ای هستی.

رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل ششم

- خودش چیزی گفت؟

- تقریبا، وقتی رفتم ازش خرید کنم دفترشو باز کرد و گفت که حساب قبلی ما بالا زده. گفت اگه یه مقدارش رو بدیم کافیه.

- چقدر پول تو خونه داریم؟

- زیادی نیست. پشت ایینه ست وردار بشمار. ضمنا قبض برق هم امروز اومد.

سلمان به طرف تاقچه می رود. پولها را برمی دارد و می شمارد. قبض برق را هم برداشته و رقم بدهی آن را می خواند و می گوید:

- این هنوز دوازده روزی وقت داره، مال مغازه ام اوومده، باشه دوتاشو با هم میدم.

- پول کم داریم نه؟

سلمان به طرف کتش که ری چوب لباس اویزان است می رود و قبض برق را در جیب می گذارد و پاسخ می دهد:

- غصه نخور مادر درست می شه.

پولها را در جیبش جای می دهد و می افزاید.

- امروز باید برم قسط کتابامو بدم. فردا سعی می کنم پولی جوری کنم تا از خجالت علی اقا بقال دربیایم.

- باشه مادر جون. هر جور خودت صلاح می دونی. چای می خوری؟

- شما زحمت نکش خودم می ریزم.

مادر به پرده ای که در دست دارد اشاره می کند و می گوید:

- پس من برم این تو تشت خیس کنم.

پس از خروج مادر سلمان چای برای خود می ریزد و ان را سر می کشد. لباس می پوشد و در حیاط خانه از مادر خداحافظی می کند و از منزل بیرون می رود. با تاکسی خود را به کتاب فروشی می رساند. وادر کتاب فروشی که می شود، اقا نعمت را می بیند که لیستی در دست دارد و یک مشتری هم کنار او ایستاده است. سلمان جلوتر رفته و مقابلش می ایستد.

- سلام اقا نعمت.

- سلام سلمان جون. چطوری پسر؟ ستاره سهیل شدی!

- گرفتارم اقا نعمت، گرفتار.

- خدا نکنه. برو بشین الان می یام خدمتت.

سلمان چند قدم جلوتر روی صندلی می نشیند و قفسه کتاب ها را با نگاه جست و جو می کند. کتابی بیرون کشیده و ورق می زند. لحظاتی بعد نعمت که مشتری خود را راه انداخته نزد او م اید و کنارش روی صندلی دوم می نشیند.

- خب رفیق باوفا تعریف کن ببینم چطوری؟

سلمان کتاب را سر جایش می گذارد:

- اصلا خوب نیستم.

- خدا بد نده چی شده؟

- خدا بد نمی ده اما بنده هاش چرا؟

نعمت با صدای بلند می خندد و دستی به شانه سلمان می زند.

- خب بگو ببینم این بنده های خدا چه هیزم تری بهت فروختن که دادت دراومده؟

- چه می دونم! هر طرف می چرخم بدبیاری می یارم. از زمین و اسمون برام می باره.

- موضوع کتابته؟

- بله دیگه.

- مگه چاپش نکردی؟

- ای بابا کجای کاری. هنوز ناشرش پیدا نشده اونوقت تو می گی چاپ نشده!

- تو که گفته بودی یکی رو پیدا کردی. اون بابا اسمش چی بود؟

سلمان سیگاری روشن می کند و می گوید:

- قاسمی.

- خب پس اون چی شد؟

- اونم تو زرد از اب دراومد.

- چطور؟

- اولش یه نگاه سرسری بهش انداخت، بعد قول داد اگه دستی توش ببرم چاپ کنه. منم هر سازی که اون زد رقصیدم. با هم قرار گذاشتیم در فلان روز برم دیدنش. فکر می کردم کار تمومه،خیلی بهش امید بسته بودم ولی وقتی رفتم اونجا گفتن رفته مسافرت اما من فهمیدم که داره مووش می دوونه و ما رو گذاشته سرکار.

- خب می بردیش پیش کس دیگه. مگه ناشر قحطه.

- قبلش این کار رو کرده بودم اما همه بهم جواب رد دادن. اولش زیاد ناامید نبودم چون یقین داشتم که قاسمی رو دارم. با خودم فکر می کردم مرده و قولش. ولی نمی دونستم این یارو هم ما رو دست انداخته. به پدر نامزدم قول داده بودم ظرف سه ماه عروسی رو راه بندازم. سه ماه هم گذشت و من نتونستم کاری از پیش ببرم. دیگه حتی روم نشد تو صورت نامزدم نگاه کنم. اون طفلک هم روزای سختی رو می گذرونه. تو خونه هی بهش فشار می یارن و ملامتش می کنن. خلاصه اون از داخل در فشاره و من از بیرون.

- غصه نخور سلمان جان. درست می شه. واسه امر خیر هیچ وقت ادم در نمی مونه. نمی تونی از کسی قرض کنی؟

سلمان خاکستر سیگارش را در زیر سیگاری می تکاند. با تاسف سر تکان می دهد و می گوید:

- نه بابا کسی رو ندارم.

- وام چی؟ نمی تونی از بانک واسه تعمیر خونه وام بگیری؟

- اون خونه فکستنی اونقدر نمی ارزه که با وامش بشه یه عقد کنون راه انداخت.

سلمان سیگارش را خاموش می کند. دست در جیب کرده و اسکناسها را روی میز زیر یک کتاب می گذارد که فقط گوشه پولها پیداست. سپس بلند می شود.

- قربونت برم اقا نعمت با حرفام سرت رو درد اوردم.

- داری می ری؟

- اره باید برم. یکی دو ساعتمبرم تو مغازه بشینم شاید یکی در رو باز کنه و بگه خرت به چند!

- صبر کن یه چایی واست بیارم.

- ممنونم باشه یه وقت دیگه. خب کاری با ما نداری؟

- مخلصتم. برو به سلامت.

- خداحافظ.

- خداحافظ.

سلمان از در کتاب فروشی خارج می شود. نعمت هم چنان دور شدن او را می نگرد. اهی می کشد و با صدای بلند می گوید:

- ای روزگار.

سپس به جانب میز می رود و پولها را برداشته و می شمارد. پشیمان است که چرا در چنان شرایطی پول را از سلمان پذیرفته و حتی به او تعارف هم نکرده است...

چند روزی می گذرد. یک شب امینی و برادرش سوار بر اتومبیل هستند و از خیابان ها می گذرند. خان عمو پشت فرمان نشسته و امینی در کنار او. باران نم نم می بارد و برف پاک کم روشن است. خان عمو با اوقات تلخی می گوید:

- من که هیچ از کارای این پسر سر در نمی یارم. اخه چه مرگشه؟ حرف حسابش چیه؟

- چی بگم داداش؟ خودمم نفهمیدم چی می خواد. چند بار تا حالا بهش گفتم بابا بیا تکلیف این دخترمو روشن کن ولی یه مشت چرت و پرت تحویلم می ده. می گه فعلا دستم خالیه بذار کتابم چاپ بشه...خلاصه از این جور چیزا

- ای بابا تو چقدر ساده ای. من که چشمم اب نمی خوره. این پسره خیالباف قصد سو استفاده داره، اگه پول نداشت غلط کرد رو دختر مردم اسم گذاشت. تو چرا قبول کردی؟

- چه می دونم خر شدم. یکی دو سال بود که تو محل کار می شناختمش. پسر خوب و معقولی به نظر می اومد. بعدشم مادر فرناز گفت که دختره هم راضیه. به خاطر فرناز و اصرار مادرش بود که سر بله برون خیلی کوتاه اومدم. دخترمو مفت مفت پیشکششون کردم تازه طلبکار هم هستن.

خان عمو پوزخندی می زند و با طعنه می گوید:

- لابد انتظار دارن خرج عروسی رو هم تو بدی. اخه مرد حسابی چرا با کسی مشورت نکردی، اگه به خودم گفته بودی اصلا نمی ذاشتم کار به اینجا بکشه. ادم که به هر بی سروپایی دختر نمی ده.

خان عمو سیگاری اتش می زند و در حال رانندگی نگاهی به چپ و راست می اندازد و از خیابانی عبور می کند.امینی متفکر روی زانوی خود می کوبد. خان عمو اضافه می کند:

- حالا هم دیر نشده. ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازه است. راستش من یکی رو سراغ دارم که حرف نداره، قول می دم فرناز رو خوشبخت کنه.

اقای امینی چشم به دهان برادر می دوزد و می گوید:

- کی هست؟

خان عمو می خندد و در پاسخش می گوید:

- غریبه نیست از بستگان عیاله. وضعش توپه توپ. درسته که سنش کمی بالاست ولی مرد زندگیه.

- مگه چند سالشه؟

- هیچی بابا فقط چهل سالشه. یه مرد باتجربه و پخته که چیزی کم و کسری نداره.

- چطور شد با این سن و سال هنوز عزب مونده؟

- چون دنبال همون چیزیه که ما هستیم.

- هان؟

- پول جونم پول.

- شغلش چیه؟

- بساز بفروش. ادم لارژ و دست و دل بازیه. ادم اگه می خواد دوماد دار بشه باید چنین شخصی رو انتخاب کنه نه یه جوون اس و پاس رو. اخلاق و رفتارش رو خودم ضمانت می متنو به خدا پاک پاکه! از بس دنبال پول دویده اصلا یادش رفته که مرد خلق شده. به هر حال من خوشبختی فرناز رو می خوام. دختر برادر عین دختر خود ادم می مونه. اگه خودم دختر مجرد داشتم حتی یه لحظه هم وقت تلف نمی کردم.

امینی با دست پیشانی اش را لمس می کندن و متفکرانه می گوید:

- نمی دونم چی بگم. سلمان رو چه جوری دست به سرش کنم؟

- این که کاری نداره. نه عقدی صورت گرفته و نه چیزی. یه انگشتر ناقابل رد و بدل شده خوب پسش بده.

- این درست ولی به در و همسایه جی بگیم؟

خان عمو شانه هایش را بالا می اندازد و با خونسردی می گوید:

- هیچی بگو پسره معتاد بود و تو نمی دونستی. می تونی هزار تا عیب و ایراد روش بذاری کسی چه می فهمه.

- اخه نمی شه. مردم که احمق نیستن. از ظاهر سلمان معلومه که این کاره نیست. سلمان فقط سیگار می کشه و اهل هیچ فرقه ای نیست. یه کمی تندخو و عجول هست اما در مجموع عیب و ایرادی نداره. می دونی داداش، وجدانم اجازه نمی ده بهش بهتون بزنم.

- وجدان کیلویی چند؟ این حرفا چیه داداش؟ این قدر ساده نباش. ادم خوبیه؟ خوب باشه. پیشکش ننه اس. تو به فکر خودت باش. از اولش نباید زیر بار می رفتی. فرناز مگه از دخترای دیگه چی کم داره؟ این پسرا قری فری زن نگه دار نیستن. خب پس من برم با طرف صحبت کنم؟

اقای امینی پس از مکث کوتاهی گفت:

- حبت کن.

- خوبه. خبرش رو بهت می گم.

اتومبیل مقابل منزل امینی متوقف شد. امینی در را می گشاید و خارج می شود. هنگام بستن در، خان عمو تکرار می کند:

- حرفام یادت نره. مبادا تحت تاثیر زنت قرار بگیری و پشیمون بشی.

- پشیمون نمی شم. حرف مرد یکیه.

- ما رو سنگ رو یخ نکنی ها.

- نه بابا خیالت راحت باشه. خب دیگه خداحافظ.

- به سلامت.

امینی حرکت می کند. در خانه را می گشاید و داخل می شود. خان عمو هم به راه می افتد. همان شب پس از رف شام، فرناز در اشپزخانه غذا را جمع کرده و ظرف ها را در ظرفشویی می ریزد. پدر و مادرس در اتاق نشیمن نشسته اند. خانم امینی فنجان چای را مقابل شوهرش می گذارد. امینی چایش را سر می کشد. اوقاتش تلخ است. اخم بر چهره دارد.

- این پسره این طرفا پیداش نشده؟

- پسره! کدوم پسره؟

امینی با بی حولگی دستش را در هوا تکان می دهد:

- آهه... سلمانو می گم دیگه.

- نه! چطور مگه؟

امینی پس از مکثی طولانی می گوید:

- این پسره دیگه شورش رو دراورده. باید به فکری به حالش کرد.

- چرا مگه چی شده؟

- دیگه می خواستی چی بشه. کم ما رو مضحکه خودش کرده، اخه این که نشد وضع خانم! چند ماه دیگه باید صبر کنیم؟

خانم امینی سرش را به چپ و راست تکان می دهد:

- اره راست می گی. چیبگم والله من که از این کار این پسره سردرنمی ارم.

- معلومه خانم، هیچ کس از کار این پسره اب زیر کاه سردر نمیاره. اصلا می دونی چیه؟ ما دختر بهشون نمی دیم. والسلام.

خانم امینی حیرت زده می پرسد:

- یعنی می خوای بگی...

- فردا بح می ری خونه شون، انگشتر فرناز و هم می بری پسشون می دی. می گی نامزدی بی نامزدی. بگو دور دختر ما رو قلم بکشن. خوش ندارم دیگه این طرفا پیداشون بشه.

خانم امینی با تردید می گوید:

- ولی....

اقای امینی با خشونت و تندی می پرسد:

- ولی چی خانم؟

- اخه جواب مردم رو چی بدیم؟ دوست و اشنا می دونن که سلمان دختر ما رو نامزد کرده، مردم هزار جور حرف و حدیث در می یارن.

فرناز در اشپزخانه صدای مکالمه ان دو را می شنود و گوشهایش را تیز می کند. از ظرف شستن دست می کشد، کنار در اشپزخانه سرش را تکیه می دهد و گریه می کند. امینی با لحن ملایمتری می گوید:

- همین روزا قراره خان داداش یه خواستگار خوب و پولدار بفرسته در خونه مون.

خانم امینی با شکفتی زائدالوفی می پرسد:

- راست می گی؟ باید حدس می زدم کی رای تو رو زده. خب طرف کی هست؟ چیکاره است؟

- کسی رو که خان داداشم انتخاب کنه بد نمی شه.

- نگفتم بد یا خوب، پرسیدم کی و چیکاره است.

- از فامیلای دور زن داداشه. خان داداش می گفت پولش از پارو بالا می ره. اونوقت ادم همچین دامادی رو می ذاره و دختر به یه ادم آس و پاس بده.

- امینی این حرفای تو نیست. اینا رو خان داداش تو دهنت گذاشته؟

رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل پنجم

- سلام اقا، روزتون بخیر.

- روز به خیر.

- می بخشین عرضی داشتم.

- در خدمتم، بفرمایین.

- عرضم به حضورتون... بنده کتابی در دست نگارش داشتم که می خواستم سرکار درصورت امکان در زمینه چاپ و نشرش با حقیر همکاری بفرمایین.

ناشر نگاه کنجکاو خود را به سر تا پای او می دوزد و می گوید:

- بله خواهش می کنم. فرمودین موضوع کتاب سرکا

ر در چه زمینه ایه؟

- رمانه قربان. رمان اجتماعی – خانوادگی.

ناشر محترمانه عذرخواهی کرده و می گوید:

- معذرت می خوام جناب. ولی همان طور که ملاحظه می فرمایین ما فقط کتابهای درسی و پیش دانشگاهی چاپ می کنیم و در زمینه رمان فعالیتی نداریم.

سلمان که باز هم مایوس گشته با ناراحتی سر تکان می دهد:

- متشکرم اقا خدا نگهدار.

- موفق باشین.

سلمان با سری افتاده و گردنی اویزان از انجا خارج می شود. تا شب به چند انتشارات مختلف سرکشی می کند و پس از ساعتی قدم زدن و مراجعه پی در پی، خسته و ناراحت، در حالی که دست نوشته هایش را بغل دارد پیاده به طرف منزل در حرکت است. هوا کاملا تاریک شده است. سعی می کند امید و اطمینان را در خود بارور سازد. هنوز قاسمی را از دست نداده و به او و همکاریش امیدوار است.

از انتهای کوچه قدم زنان پیش می اید. مقابل در خانه شان که می رسد توقف می کند، ته سیگارش را با حرص زیر پا له می کند، کلید را از جیب شلوارش خارج کرده، در را می گشاید و وارد منزل می شود. مادرش در اتاق نشسته و سرگرم دوختن دگمه لباس اوست که سلمان در را گشوده و وارد اتاق می شود.

- سلام.

مادر به او می نگرد و تبسم می کند.

- سلام، خسته نباشی.

سلمان کتش را روی چوب لباسی اویزان می کند. چهره اش بسیار خسته و گرفته است. مادر حیرت زده به او چشم می دوزد.

- چیه سلمان خیلی خسته به نظر میای؟

- اره حسابی خسته شدم. شما داری چیکار می کنی؟

- هیچی دارم دگمه پیراهنت رو می دوزم.

- مادرجون با اون چشمات اونم تو شب! اخه یه کمی بیشتر به خودت توجه کن. لباس بدون دگمه هم می تونم بپوشم.

- ناراحت نشو. الان تمومش می کنم. شام که نخوردی؟

- نه ولی گرسنه نیستم. بیشتر از هر چیزی به استراحت نیاز دارم. چند شبه که درست و حسابی نخوابدم. لمشب می خوام زود بخوابم.

- می خوای با شکم گرسنه بخوابی؟ زبونم لال اگه خدای نکرده زخم معده گرفتی چه خاکی سرم بریزم؟

- تو خواب که گرسنه ام نمی شه مادر. شما شامتو بخور من می رم که بخوابم. دیگه نا ندارم. چشمام از بی خوابی داره می سوزه.

سلمان به طرف اتاقش می رود. مادر با نگاه او را تعقیب می کند. سلمان داخل اتاق شده و در را می بندد. مادر همان طور که پیراهن او را در دست دارد اه می کشد و با خود می گوید:

- حتم دارم مشکلی براش پیش اومده اما برای این که منو ناراحت نکنه چیزی بروز نمی ده. خدایا خودت کمکش کن.

مادر لباس را گوشه ای نهاده، از جا برمی خیزد و به اشپزخانه می رود. سلمان لباس هایش را گوشه ای می اندازد و وارد بستر می شود. هنوز لحظاتی نگذشته که پلک هایش سنگین شده و به خواب عمیقی فرو می رود... روز بعد سلمان در مغازه مشغول کاراست. خانمی پس از خریدن جوراب و روسری به همراه دختر و پسر خردسالش خارج می شود. سلمان نگاهی به ساعتش می اندازد. ساعت 11 است. وسایل روی ویترین را درون قفسه ها می گذارد ، بسته دست نوشته هایش را برمی دارد و از مغازه بیرون می اید.در را قفل کرده، کرکره را می کشد و حرکت می کند.

در حاشیه خیابان سوار تاکسی می شود و ده دقیقه بعد مقابل انتشارات «مردم» از تاکسی پیاده می شود. قاسمی، مدیر انتشارات که همراه کارگرش در مغازه نشسته است از پشت شیشه چشمش به سلمان می افتد و با دستپاچگی غرولند می کند:

- وای بازم این یارو پیدایش شد.

در حال برخاستن رو به شاگردش می کند و می گوید:

- اگر سراغ منو گرفت بگو نیست، بگو یکی دو هفته رفته مسافرت. خلاصه یه جوری دست به سرش کن.

- اطاعت می شه بذارش به عهده خودم.

قاسمی شتاب زده به پستوی مغازه که در واقع انبار اوست می رود و مخفی می شود. در همین اثنا سلمان در را می گشاید و وارد می شود و نزد شاگرد می رود.

- سلام اقا.

شاگرد که سرش را پایین انداخته و خود را به مطالعه فاکتورها مشغول داشته، بون انکه به او بنگرد پاسخ سلامش را می دهد. سلمان بار دیگر به سخن می اید:

- حالتون خوبه؟

شاگرد سر بلند کرده و او را می نگرد، سپس لبخند می زند.

- شما هستین؟ حالتون چطوره؟

- تشکر می کنم. خسته نباشین. جناب قاسمی تشریف دارند؟

- نه خیر متاسفانه نیستن.

- کی تشریف می یارن؟

- والله برای دو سه هفته رفتن مسافرت.

سلمان نگاهی به اطراف می اندازد و ناامیدانه آه می کشد.

- که این طور! خیلی بد شد خودشون گفته بودن امروز خدمت برسم.

- امری باشه در خدمتتون هستم.

سلمان مستاصل و پریشان به قفسه ها می نگرد. سپس دستش را به طرف او دراز می کند و می گوید:

- متشکرم بعدا خدمت می رسم.

مرد دستش را می فشارد و می کوید:

- خواهش می کنم اینجا متعلق به خودتونه.

- خداحافظ.

- خداحافظ شما.

سلمان از در مغازه که بیرون می رود قاسمی لحظه ای درنگ کرده و وقتی اطمینان خاطر می یابد که دیگر سلمان باز نمی گردد از انبار خارج می شود.

- رفت؟

- اره دکش کردم.

قاسمی پشت میز می نشیند و با اوقات تلخی می گوید:

- جدا که موجود مزاحمیه. به اجبار می خواد خودشو تو نویسنده ها جا کنه.

- دست نوشته هاشو خوندی؟

- اره بابا، یه مشا خزعبل! فکر می کنه هر کی چهار سطر چیز نوشت می تونه نویسنده بشه. امثال اینا زیادن، اگه بهشون رو بدی و تحویل شون بگیری ادعای پروفسوری می کنن. از این به بعد هر وقت اومد اینجا یه جوری دست به سرش کن.

شاگرد قاسمی با صدای بلند می خندد.

- ای به چشم. بلدم چی کار کنم.

سلمان در حالی که دست نوشته هاش را زیر بغل دارد در پیاده رو قدم می زند. تا ساعتی بعد از این انتشارات به انتشارات دیگر رفته و با ناشران گفت و گویی انجام می دهد که مطلوب و رضایت بخش نیست. در اخرین مراجعه، شخص ناشر از وی می پرسد:

- موضوع نوشته هاتون چیه؟

- یه رمانه قربان، یه رمان اجتماعی خانوادگی.

- قبلا اثری از شما چاپ شده؟

- خیر، این اولین اثریه که می خوام چاپش کنم اما این اولین نوشته ام نیست. حدود دو ساله که به طور مستمر کار می کنم و تا به حال پنج اثر به رشته تحریر دراوردم.

- ببین جناب، از وجنانت معلومه که جوان فعالی هستی و پشتکار داری اما پدرانه از من به شما نصیحت، دور این حرفه رو قلم بگیر. تو مملکت به این بزرگی کار فراوونه، اخه نویسندگی که نشد شغل. خود من سالهاست که تو این کارم. همه موهام تو این راه سفید شده. نویسندگی واسه کسی نون و اب نمی شه. خلاصه عرض کنم به حضور انورت که چون اسم شما شناخته شده نیست و کسب شهرت نکردین هیچ حاضری راضی نمی شه رو نوشته شما ریسک کنه. اگر ناشری بیاد و کلی سرمایه رو یه کتاب بذاره و بعد کتاب فروش نره و ازش تو بازار استقبال نشه، ناشر فلک زده ورشکست می شه و باید فاتحه شو خوند.

سلمان با ناامیدی می پرسد:

- پس می فرمایید باید چیکار کرد؟ ما باید برای اغنای ادبیاتمون بکوشیم. باید به جوونا فرصت بدیم تا استعدادهاشون شکوفا بشه. نویسنده قدیمی و مشهور جاشو تو جامعه باز کرده و گفتنی ها را گفته. پس باید به جوون تر ها میدان داد تا طرحی نو دراندازن. مگه علمای ادبی ما چه جوری خودشونو مطرح کردند؟ اونام یه زمانی گمنام بودند ولی بالاخره کسی پیدا شده که به اثرشون بها بده. این خیانته به جامعه ادبی که نذاریم نسل جوون رشد کنه و بخوایم استعدادها رو در نطفه خفه کنیم. چه بسا از بین همین افردا به قول فرمایش شما گمنام، نخبه هایی شکوفا بشن که ادبیات راکد ما رو متحول کنن.

- فرمایش شما متین، ولی مشکل اساسی اقتصاده. من براتون پیشنهادی دارم. حاضرم در صورتی نوشته شما را چاپ کنم که سرمایه اش از خودتون باشه و الباقی کارش با بنده.

- متوجه منظورتون نمی شم.

- خیلی ساده است شما سرمایه ای که برای چاپ کتاب مورد نیازه در اختیار من قرار بدین منم قول می دم در ظرف سه ماه کتاب منتشر شده رو به بازار عرضه کنم. همه دوندگی هاشم خودم شخصا به عهده می گیرم.

- متاسفانه من چنین سرمایه ای در اختیار ندارم.

- من از این بابت جدا متاسفم. البته بعضی ها به کارشون عشق می ورزند برای پیدا کردن سرمایه به هر دری می زنن و حتی از فروش فرش زیر پاشونم دریغ ندارن. علی ای حال شما هر کجا برید و به هر ناشری که مراجعه کنید جز اینهایی که عرض کردم چیز دیگر به شما نمی گن.

سلمان مایوس و ناامید به کفش های پاره و مندرسش چشم می دوزد. قیافه اش چنان غمگین و ماتم زده است که گویی مصیبت بزرگی به او روی اورده است. از ناشر خداحافظی کرده و از انجا خارج می شود. از فرط خستگی دیگر نای راه رفتن ندارد. سوار تاکسی شده و به منزل باز می گردد. در اتاق را می گشاید و داخل می شود. مادرش همان لحظه از اتاق او بیرون می اید. سلمان خسته و بی رمق با لباس روی زمین می نشیند و نوشته ها را کنار خود می اندازد.

- اومدی پسرم؟

- سلام مادر.

- سلام. خسته نباشی. خیلی دیر کردی.. سه ساعت از ظهر گذشته.

سلمان پاسخی نمی دهد. مادر نگاهش می کند و لبخند می زند.

- داشتم اتاقت رو تمیز می کردم. خیلی ریخت و پاش بود.

سلمان سیگاری اتش می زند.

- چرا زحمت کشیدی مادر . می ذاشتی خودم تمیز می کردم.

- ناهار که نخوردی؟

- نه از ساعت یازده تا حالا همین جور سگ دو دارم می زنم.

- موفق شدی؟

- نه مادر، هرجا می رم بهم جواب سربالا می دن. تف به این شانس. اخه اینم شد زندگی؟

مادر کنارش می نشیند. با لحن دلسوزانه ای می گوید:

- ناشکری نکن، الحمدالله چهار ستون بدنت سالمه، این خودش یه نعمته.

سلمان که عصبی به نظر می رسد صدایش را بلند می کند.

- پس این همه ادم که نویسنده شدن چطور تونستن؟ چیکار کردن که من نمی تونم بکنم؟ ناشرا حتی حاضر نیستن زحمت خوندن به خودشون بدن. می گن تو گمنامی، اسم و رسم نداری. شناخته شده نیستی وگرنه چشم بسته قرارداد می بستیم. می گن اگه سرمایه داشته باشی می شه کاریش کرد. می گم چقدر؟ می گن خدا تومن. می گم ندارم، می گن فرشت رو بفروش. خونه زندگیتو حراج کن. می گم نمی شه، می گه پس سرتو بذار و بمیر. خفه شو و دیگه از نویسندگی دم نزن. آخ خدا... آخه یه نفر تو این مملکت نیست که دستمو بگیره و منو به جلو سوق بده؟!

مادر که تحت تاثیر قرار گرفته و اشک در دیدگانش حلقه بسته، نگاه پر از شفقت خود را به او می دوزد و می گوید:

- حالا اینقدر خودت رو ناراحت نکن. ادم نباید هیچ وقت مایوس بشه. خدا رو چه دیدی شاید یه روز تو هم نویسنده موفقی شدی.

- بله ولی چه جوری؟ نه پول دارم نه پارتی. وقتی این دو تا را نداشته باشی ول معطلی!

- توکل به خدا. ایشالا که درست می شه. حالا پاشو برو لباسات رو درار، دست و روتو بشور تا منم سفره رو اماده کنم. تو اصلا به سلامتی خودت توجه نداری. داری از بین می ری. پای چشمات گود افتاده. اخه چرا اینقدر به خودت فشار می یاری؟

مادر دستهایش را روی زانو نهاده و برمی خیزد و به اشپزخانه می رود. سلمان هم چنان با مشت های گره کرده نشسته و لبهایش را با خشم می جود. مادر با سفره و ظرفی غذا باز می گردد.

- باز که نشستی و فکر می کنی. پاشو برو، با خودخوری کردن چیزی درست نیم شه. اگه روحیه ات قوی نباشه تو هیچ کاری موفق نمی شه.

مادر سفره را پهن کرده بشقاب غذا را روی ان می گذارد. سلما بلند می شود و مادر می گوید:

- وقتی غذاتو خوردی باید یه زحمتی واسم بکشی.

- چه زحمتی مادر؟

- چهارپایه رو بذار و این پاره ها رو دربیار تا بشور. خیلی چرک شده. پاهام درد می کنه نمی تونم از چهارپایه برم بالا و گرنه به تو زحمت نمی دادم.

- این حرفا چیه مادر، چشم خودم ترتیبش رو می دم.

سلمان به طرف در می رود و از اتاق خارج می شود. پس از شستن دست و صورتش برمی گردد. کنار مادر می نشیند و در سکوت و ارامش غذایی را که مادر در بشقابش کشیده صرف می کند. بعد از خوردن نهار، مادر سفره را جمع می کند و سلمان چهارپایه را می اورد. روی ان می ایستد و گیره ها را دانه دانه از چوب پرده رد می کند. مادر کنار او به نظاره ایستاده است. سلمان می گوید:

- پرده به این سنگینی رو چطوری می خوای بشوری؟ از کت و کول می افتی مادر.

- می شورم پسرم این که کاری نداره. دستام به کارای سخت عادت کرده.

- نمی خواد بشوری. عصر می برم می دم اتوشویی.

- نه مادر جان چرا اتوشویی؟ خودم می تونم بشورم. هنوز اونقدرا از کار افتاده نشدم. کلی پول واسه یه پرده درب و داغون باید بدیم.

سلمان تمام پرده ها رو جدا کرد و روی زمین می اندازد. مادر خم می شود و پرده را جمع می کند. سلمان چهارپایه رو از اتاق بیرون می برد و فوری باز می گردد. مادر که در حال باز کردن گیره پرده هاست می گوید:

- می تونی یه مقدار پول جمع کنی؟

- پول؟

- راستش رو بخوای باید قسط علی اقا بقال رو بدم.

سلمان سکوت کرده و روی زمین می نشیند. سیگاری اتش می زند و می پرسد:

رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل چهارم

- همه عزیزام پرپر شدن و از کنارم رفتن. حالا فقط تو برام موندی و فرناز. وقتی اون بیاد دوباره این خونه سوت و کور جون می گیره. شادی بازم به اینجا برمی گرده. وقتی تو می ری سرکار دیگه من مجبور نیستم فشار تنهایی و بی کسی رو تحمل کنم. انیسی دارم که حرفامو بهش بزنم. عرو س مثل دختر خود ادم می مونه. اون می تونه جای خالی خواهر بیچاره تو برام پر کنه.
چشمان مادر پر از اشک می شود. سلمان به ارامی چای خود را سر می کشد و در سکوت به گلهای قالی می نگرد.
- مادر گذشته ها را فراموش کن دیگه چیزی نگو.
مادر با گوشه دامنش اشکش را پاک می کند.
- یه مادر هرگز نمی تونه عزیزاش رو فراموش کنه، حتی اگه صد سال هم بگذره. اونا همیشه برام زنده هستن. انگار همین دیروز بود. امکان نداره هفته ای یکی دو شب خوابشون رو نبینم.
- خواهش می کنم مادر بس کنید. سالها طول کشید تا تونستم اون فاجعه رو فراموش کنم. دیگه نمی خوام حتی بهش فکر کنم. فایده اش چیه؟ مگه چیزی هم عوض می شه؟
سلمان بلند می شود و مقابل طاقچه کنار قاب عکس خواهر می ایستد. مدتها به عکس او خیره می ماند. اهی می کشد و از پشت اینه مقداری اسکناس برمی دارد و خطاب به مادر می گوید:
- می رم بیرون چند پاکت سیگار بخرم. می خوام دو سه روزی تو اتاقم بنشینم و فقط بنویسم.
- مگه فردا مغازه رو وا نمی کنی؟
- نه، باید هر جور شده کتابمو تمومش کنم.
مادر سر تکان می دهد. سلمان به طرف در رفته، ان را می گشاید و خارج می شود. لحظاتی بعد پس از خریدن سیگار باز می گردد و به اتاقش می رود. پشت میز می نشیند و با سرعت و جدیت شروع به نوشتن می کند.
عصر روز دوشنبه است. خانم امینی و فرناز در اشپزخانه مشغول گفت و گو هستند. خانم امینی ظرفهای شام را از کابینت خارج می کند. ان ها را تمیز کرده و روی میز می چیند. فرناز هم مشغول درست کردن سالاد است. خانم امینی با کنایه می گوید:
- یه عروس اوردم و دو تا داماد گرفتم اما این جوریشو دیگه ندیده بودم.
فرناز اعتراض کنان غر می زند:
- مامان شما هم که مثل بابا همیشه ایه یاس می خونی! اخه کمی هم خوشبین باشین.
- به چی خوش بین باشم؟ سالی که نکوست از بهارش پیداست. سلمان اگه بخواد اول زندگیش تن پرور و بی بته باشه خدا می دونه سر پیری که چه بلاها سرتون نیاد. سه روز تموم کار و کاسبی اش رو تعطیل کرده و تو خونه بست نشسته که چی؟ که می خوام بنویسم. پس کار و کاسبی چی؟ کاسب جماعت باید دنبال پول و پله باشه نه دنبال خیال بافی. اگه ثروت و دارایی داشت حرفی نبود ولی با این خرج و مخارج سنگین و درامد کم....
مکثی می کند و با بی حوصلگی دستش را در هوا تکان می دهد.
- ای مادر چی بگم. دلم واست می سوزه. نمیخوام دو روز دیگه کاسه چه کنم دستت بگیری.
فرناز برای قانع کردن مادر جواب داد:
- سلمان که بچه نیست. خودش خوب می دونه چیکار داره می کنه.
- د نه د، اگه می فهمید که غصه نداشتیم. درد سر اینه که نمی فهمه چیکار داره می کنه.
- یعنی نفهمه.
- نفهم نیست. جاهله...نادونه.
- شما همه تون براش جبهه گرفتین. آخه کمی هم به حال و روزش توجه داشته باشین و درکش کنید.
خانم امینی به او نزدیک شد و با اعتراض گفت:
- روتو برم دختر، یعنی می گی ما درکش نکردیم؟ دختر مثل دسته گلمون رو مفت و مسلم تقدیمش کردیم باز می گی درکش کنم؟ از روز اول خودش رو زد به مفلسی و ما هم به خاطر گل روی سرکار هی کوتاه اومدیم و گفتیم باشه جوونه، پشتکار داره، راه ترقی براش بازه ولی عاقبت چی شده؟ اقا بیکار و بی عار از اب دراومد. خوبه که ما مثل دیگرون توقع انچنانی نداشتیم. از دامادمون اارتمان و ویلا و ماشین اخرین سیستم و طلا و جواهر نخواستیم. اقا زیر بار یه عقد کنون ساده مونده.
فرناز ظرف سالاد را برداشته و در یخچال می گذارئ. اشغالهاه را در سطل زباله می ریزد.
- شماها هر چی دلتون می خواد بگید ولی من ازش حمایت می کنم. شوهر من یه هنرمنده، هنرمندی که هنوز کسی به استعداد نهفته اش پی نبرده، همین به قول شما اقای تن پرور و بی عرضه یه روز مایه سرافرازی همه مون می شه.اون در نظر داره خودش رو در جامعه ادبی ایران مطرح کنه. کجای این کار به نظر شما ناپسنده؟
مادر پوزخندی زد و با کنایه می گوید:
- مجبوری دلت رو با این حرفا خوش کنی. مایه سرافرازی. اونم سلمان ! چه عتیقه ای؟! من که یک قرون قبولش ندارم.
- بله مادر اینده همه چیز رو معلوم می کنه.
- اگه این حرفا رو نزنی که از غصه دیوونه می شی. یک سال ازگار پاش نشستی. چند سال دیگه هم بشین ببینیم چی می شه. می ترسم روزی پشیمون بشی ه دیگه سودی نداشته باشه.
- روزای اول در موردش این جور قضاوت نمی کردین.
- بله چون که خوب نمی شناختمش. فکر می کردم فعاله و پشتکار داره. نمی خواد حالا وکیل مدافع سلمان خان بشی، پاشو برو بابات رو از خواب بیدار کن ممکنه همین حالا سر و کله شون پیدا بشه.
فرناز برای بیدار کردن پدرش از اشپزخانه بیرون رفت. یک ساعت بعد سلمان و مادرش از راه می رسند و پس از سلام و احوال پرسی روی مبل می نشینند. خانم و اقای امینی هم کنارشان می نشینند. فرناز با چای و میوه مشغول پذیرایی از انهاست. خانم امینی برای حفظ ظاهر تبسم بر لب دارد اما شوهرش که چندان سرحال و بشاش نیست عاقبت سر صحبت را باز می کند.
- سلمان خان چند روزه که مغازه رو بسته بودی، خدا نکرده کسالتی پیش اومده بود یا گرفتاری دیگه ای داشتی؟
سلمان با لبخند فنجان خالی را روی میز می گذارد و سرش را پایین می اندازد.
- بله یه گرفتاری کوچیک پیش اومده بود که شکر خدا رفع شد.
- خب الحمدالله. راستش هر وقت می رفتم سرکار و چشمم به مغازه بسته و کرکره پایین کشیده اش می اتفاد دلم یه جوری می شد. چند بار واسه احوال پرسی می خواستم بیام در خونه تون اما خب گرفتاریه دیگه.
- لطف دارین اقای امینی. راستش اونقدرام مساله مهمی نبود که باعث نکرانی بشه.
- پس ایشالا از فردا کرکره می ره بالا و چشممون به جمال شریف روشن می شه! درسته؟
سلمان نگاهش می کند و تبسم کنان می گوید:
- از پس فردا، فردا که تعطیله.
- بله درسته، یادم نبود.
خانم امینی خطاب به مهمانان می گوید:
- بفرمایید میوه میل کنید. قابل تعارف نیست. بفرمایین خواهش می کنم.
اقای امینی با سر به فرناز که کنار مادر نشسته است اشاره می کند که انها را تنها بگذارد. فرناز بی درنگ از اتاق خارج می شود. امینی این بار لب به خنده می گشاید.
- بله داشتم عرض می کردم.
- می فرمودین.
- عرض کنم به حضور شریف، از هر چی بگذریم سخن دوست خوشتره.
همگی می خندند.خانم امینی سیب پوست کنده، ان را تکه تکه می کند و به سوی مادر سلمان می گیرد. مادر سلمان یک قاچ برمی دارد. سلمان هم قاچی دیگر برمی دارد. امینی ادامه می دهد:
- خب سلمان خان بالاخره به ما نگفتی کی شیرینی عروسی را پخش می کنی؟
امینی که متوجه می شود ناشیانه موضوع را مطرح کرده است، دستپاچه می شود چند سرفه می کند تا سینه اش صاف شود سپس به سلمان خیره می شود. مادر سلمان به جای پسرش پاسخ می دهد:
- ایشالا به زودی زود اقای امینی.
- این زودی زود چند وقت دیگه است؟
مادر سلمان می خواهد چیزی بگوید اما سلمان بی درنگ جواب می دهد:
- والله اقای امینی من و مادرم بیشتر از جناب عالی در این امر خیر تعجیل داریم ولی خب دیگه....
امینی که از این پاسخ قانع نشده با اندکی خشونت می گوید:
- خب دیگه که نشد جواب. یه چیزی بگو که همه حسابا روشن بشه.
خانم امینی رشته کلام را در دست می گیرد و ادامه می دهد:
- اگر خاطرتون باشه روز بله برون، قرارمون این بود که سر سال نشده عقد رو راه بندازین و قال قضیه رو بکنین، خب فکر می کنم کمی از یه سال گذشته.
امینی بی درنگ وسط حرف زدن زنش می پرد و می گوید:
- بله درست سیزده ماه و هفده روز! اخه ما هم واسه خودمون برنامه هایی داریم. جهاز این دختر تو زیرزمین پوسید.
باز هم خانم امینی می گوید:
- از اون گذشته، تکلیف این دختر هم باید روشن بشه. از بس به در و همسایه و دوست و فامیل جواب دادیم زبونمون مو دراورده. هر کی از راه می رسه می گه پس این عروسی چی شد؟ ما هم باید جوابی داشته باشیم که بهشون بدیم.
اامینی روی مبل جابه جا می شود. پاهایش را روی هم می اندازد و می گوید:
- راستش رو بخواید خود ما هم زیاد از این وضع راضی نیستیم. طول کشیدن دوران نامزدی از نظر مردم و از دید دوست و اشنا چندون خوشایند نیست. این اولین باره که ما سنت شکنی می کنیم و گرنه نه سر دخترای دیگه ام بعد از مراسم بله برون بلافاصله عقد و عروسی رو راه انداختیم و قال قضیه رو کندیم.
زن و شوهر به پسر و مادر مجال دفاع نمی دادند. این بار هم خانم امینی متکلم الوحده شده و ادامه می دهد:
- بله و به لطف خدا همه شون خوب و خوشبخت شدن و مشکلی هم پیش نیومده. هر دوتاشون سفید بخت شدن. فرناز کنیز خودتونه بنابراین هر گلی زدین سر خودتون زدین.
مادر سلمان که فرصتی جهت جوابگویی می یابد می گوید:
- فرناز جون نور چشم ماست، خدا از بزرگی کمتون نکنه تا حالاشم خیلی به ما لطف کردین. ما که هیچ وقت یادمون نمی ره.
سلمان که سر به زیر دارد تایید کنان می گوید:
- بله اقای امینی الحق و الانصاف همیشه خجالتمون دادین و اقایی کردین، من جدا شرمنده هستم. اگه خدا بخواد تا دو سه ماه دیگه خودم حلقه غلامی را به گوش می کنم و هر وری که شده یه عقدکنون ابرومندانه راه می اندازم و از خجالتتون در بیایم. همه کارها جور شده فقط مونده که پولی دستم بیاد.
امینی با تردید می پرسد:
- یعنی تا دو سه ماه دیگه این پول حتما به دست شما می رسه؟
- ایشالا.
- بسیار خوب . ما که حرفی نداریم. ادم باید دست زنش رو بگیره و هر چه زودتر زندگیشو تشکیل بده. ما که توقع انچنانی نداریم، مشکل ما در اصل مساله محرمیته که دهن مردم بسته شه و گرنه من به سلمان از تخم چشمام هم بیشتر اطمینان دارم.
مادر سلمان لبخند می زند و می گوید:
- خدا از بزرگی کمتون نکنه. ایشالا خیر ببینید.
خانم امینی با خوشحالی برخاسته و جعبه شرینی را به طرف انها می گیرد و می گوید:
- حالا بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید.
پس از تقسیم شیرینی به طرف اشپزخانه می رود.
- فرناز مادر چند تا چایی وردار بیار.
- چی شد مادر؟ حرفاتون رو زدین؟
- اره زدیم، قرار شد دو سه ماه دیگه ببرنت.
- دیدی مادر، نگفتم این قدر سخت نگیرین.
- من می رم. تو هم چایی بریز و بیار.
آن شب مذاکرات دو خانواده با خوبی و خوشی به پایان می رسد. دو روز بعد سلمان دست نوشته هایش را برمی دارد و به سراغ ناشری می رود.نوشته ها را مقابل او می گذارد و به انتظار می ایستد. قلبش تند تند می زد و بی صبرانه متتظر پاسخ است. ناشر دفترها را بدون خواندن ورق می زند، سپس یکی از صفحات توجه اش را جلب می کند. چند سطری می خواند و با تاسف سری تکان می دهد. دوباره چند صفحه را ورق می زند و چند سطری می خواند. این کار چند بار تکرار می شود. ان گاه دفتر را می بندد و ان ها را به طرف سلمان می گیرد و می گوید:
- پرداختش خیلی ضعیفه، اصلا کشش و جاذبه نداره، متاسفم اقا این مطالب قابل چاپ نیست.
- ولی شما که هنوز اینو کامل نخوندین.
- همین چند صفحه نشون میده که درباره چی نوشته شده.
- ازتون تمنا می کنم فقط یکی دو شب وقت صرف کنین و اینا رو تا اخر مطالعه بفرمایین بعد هم جواب بدین. من واقعا رو اینا کار کردم، قول می دم حتما سوژه اش مورد عنایت و پسند سرکار قرار می گیره.
- استدعا می کنم اقا! عرض کردم که قابل چاپ نیست.
سلمان که کلافه شده بود کنترل اعصاب خود را از دست می دهد و با اندکی خشم می پرسد:
- قابل چاپ بودن را شما تشخیص می دید یا وزارت خونه مربوطه؟
- اقای محترم فراموش نکنین که این ناشره که باید رو این جور کارا سرمایه گذاری کنه. اولین شرط چاپ شدن کتاب نظر مساعد ناشره، بقیه در اولویت نیست.
سلمان با لحن ملایمتری می پرسد:
- ممکنه بفرمایید اشکال کار این حقیر کجاست؟
- قبلا که عرض کردم، نگارشتون ضعیفه و احتیاج به تمرین و ممارست داره. از همه این ها گذشته اساس کار اشتباهه جانم اساس! این جور موضوعات دیگه خواننده نداره، نویسنده های پیشین کراراً درباره این موضوعات قلم فرسایی کردند. اگه جسارت نباشه باید عرض کنم خیلی بهتر از سرکار. برین دنبال یه سلسله مطالب جدید و بکرتر باشید. موضوعاتی که تکرار مکررات نباشه. این همه سوژه هست تو مملکت خوب بنویس جانم!
- ممکنه از حضورتون تقاضا کنم یه سوژه خوب و بدیع که مورد پسند ناشرین، من جمله خود سرکار باشه بهم پیشنهاد کنین تا با همکاری هم بتونیم گام مثبتی در این راه برداریم؟
- دوست عزیز، اگر من سوژه داشتم که خودم یه پا نویسنده می شدم. این مشکل شماست. شما می خواید که برای نسل جوان قلم بزنید پس پیدا کردن سوژه هم به عهده خودتونه. جدا متاسفم. کاش می تونستم خدمتی انجام بدم.
سلمان با ناراحتی و حالتی عصبی دفترهایش را جمع اوری می کند. ناشر می گوید:
- در این حوالی ناشرین دیگه ای هم هستند، شاید یکی از اونا حاضر باشه باهاتون همکاری کنه.

سلمان تبسمی تلخ بر لب اورد و بدون کلامی از انجا خارج می شود. پس از مدتی راه پیمایی به سراغ ناشر دیگه ای می رود. یک راست وارد انتشارات شده و یک راست به طرف مدیر انتشارات می رود.

رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل سوم

فرناز در سکوت سر به زیر می اندازد. هیچ پاسخ قانع کننده ای ندارد. به نظر او حق با سلمان است. هر دو به کنار استخر وسط پارک می رسند. هوا رو به تاریکی است و فواره ها هر لحظه به رنگی درمی آیند سر به سوی اسمان گشوده اند. سلمان به نرده استخر تکیه می دهد. نگاهش را به فواره ها می دوزد و با لحن غمگین می گوید:
- خیلی دلم می خواد بیشتر از این تلاش کنم. کی از رفاه و اسایش بدش می یاد؟ ولی به خدا نمی شه، یعنی دست خالی نمی شه. تو می گی چیکار کنم؟ با یه دیپلم ردی که نمی تونم برم نخست وزیر بشم! تجارت هم پول می خواد که من ندارم.
- خودتو ناراحت نکن. بهتره فراموشش کنی.
- نه بذار حرف دلمو بریزم بیرون. بذار عقده هامو خالی کنم. هیچ ادمی بدون پشتوانه اقتصادی نمی تونه خودش رو نشون بده. کی تا حالا با دست خالی به جایی رسیده که من دومیش باشم؟ بابای خدا بیامرزم بعد از سالها سگ دو زدن فقط تونست یه خونه خرابه دو اتاقه برامون بذاره و بره. همین و بس. مغازه هم که اجاره ایه. من فقط یه فروشنده ساده هستم با یه سرمایه اندک که از فروش طلاهای ننه ام فراهم شده. بیچاره پیرزم چشماش کم سو شده و من اونقدر درامد ندارم که بتونم واسش یه عینک بگیرم.
- ببین سلمان تو منو خوب می شناسی. از بچگی با یه زندگی متوسط خو گرفتم و آدم جاه طلب و حریصی هم نیستم. حاضرم با نون و پنیرت بسازم. حاضرم لباسهای وصله شده تنم کنم. خلاصه عقیده ام درباره زندگی همونیه که روزای اول بهت گفتم ولی خب تو هم به هر حال باید کاری کنی.
با هم به راه افتاده و از استخر دور می شوند. سلمان می گوید:
- بله اصل قضیه هم اینجاست. در واقع من هم قصد دارم یه کاری بکنم. کاری که از همه مردم ساخته نیست. چرا نباید از استعدادهای خدا داده خودم استفاده کنم؟
- معذرت می خوام سلمان ولی به نظر من این کار وقت تلف کردنه. تو گفتی که نشوتن هیچ لطمه ای به زندگیت نمی زنه ولی عملا اینطور نیست. اغلب تا صبح مشغول نوشتنی. بعد روز خسته و داغون می ری مغازه. از شدت خستگی و بی خوابی نمی تونی بیشتر از چند ساعت کار کنی و برمی گردی خونه و بقیه روز رو استراحت می کنی که شب دوباره بتونی بنویسی. به نظر تو این بی توجهی به شغل و زندگیت نیست؟ با این وضع نباید انتظار یه درامد کافی رو داشته باشی. این جوری کسی تا حالا به رشد و ترقی نرسیده.
هر دو سکوت کردند. چهره سلمان پریده رنگ شده و افسرده به نظر می رسد. فرناز با مهربانی او را می نگرد و با لحن ملایمتری می گوید:
- منو ببخش سلمان. قصد ناراحت کردنت را ندارم فقط می خوام بگم...
سلمان به تندی کلام او را قطع کرد.
- می خوای بگی من تنبل و تن پرور هستم. این طور نیست؟
- نه به هیچ وجه. تو نباید این طور قضاوت کنی. منظورم اینه که یه مدت نوشتن رو کنار بذاری. اگر مرتب سر کارت حاضر بشی و بیشتر تلاش کنی مسلما سود بیشتری می بری اونوقت ممکنه وضع از اینی که هست بهتر شه.
آنها به طرف در خروجی پارک می روند. فرناز ادامه می دهد:
- اگر با این لحن باهات صحبت می کنم برای اینه که خودمو تو زندگیت سهیم می دونم. من شریک زندگیت هستم و نمی خوام روزی مورد ملامت و باخواست کسی قرار بگیری.
- منظورت از کسی چیه؟
- مثلا خانواده ام.
- مگه اونا چیزی گفتن؟
- هم بله و هم نه. یعنی قراره چیزی بگن.
سلمان می ایستد و به جانب او می نگرد. گره ای به ابرو می اندازه و با تردید می پرسد:
- مثلا چه چیزایی؟
- چند وقته که بابام صداش دراومده. واسه همینه که دوشنبه شب دعوتتون کرده، می خواد باهات حرف بزنه.
- راجع به چی؟ مگه من کوتاهی کردم؟
سپس بار دیگر به حرکت درمی اید. فرناز می گوید:
- اونا از اینکه تو برای بردن زنت هیچ اشتیاقی نشون نمی دی نگران و ناراضی هستن.
از در پارک خارج می شوند و در پیاده رو که تقریبا خلوت است قدم می زنند. سلمان می پرسد:
- خودت چی؟ تو هم نگرانی؟
- این نظر اوناست، من به خاطر تو حاضرم تا قیام قیامت هم صبر کنم. ولی...ولی باید یه جواب قانع کننده داشته باشم که مجابشون کنم. مگه می شه با وعده وعید و امروز و فردا کردن کاری از پیش برد؟ بهشون چی بگم؟ بگم صبر کنید تا کتاب همسرم مورد تایید ناشر قرار بگیره، بعد چاپ بشه و اون پولی بدست بیاره. و عقد و عروسی رو راه بندازه؟ به نظر تو این جواب برای اونا قانع کننده است؟
- اونا فکر می کنن من با این بهونه می خوام از زیر بار مسولیتهام شونه خالی کنم در حالی که اینطور نیست.من قصد ندارم طفره برم. خودت که می دونی چقدر بهت علاقه دارم و تا چه اندازه دلم می خواد هر چه زودتر زیر یه سقف زندگی جدیدی رو شروع کنیم.
- پس به خاطر منم که شده از همین فردا شروع کن. یه مدت دست از نوشتن بردار و بچسب به کار و کاسبی.
سلمان بدون اینکه پاسخی بدهد در سکوت به فکر فرو می رود. مدتی می گذرد و هیچ کدام چیزی نمی گوید. سپس سلمان نگاهی به ساعتش انداخته و سکوت را می شکند.
- داره دیر می شه بیا بریم برسونمت خونه.
با هم برای سوار شدن به تاکسی به ان سوی خیابان می روند. دقایقی انجا ایستاده سس سوار تاکسی می شوند. سلمان او را تا در خانه شان همراهی می کند و خود با وسیله دیگری به منزل برمی گردد. مادر با دیدن سفره را وسط اتاق می اندازد. شام را روی ان می چیند. سلمان پس از شستن دستهایش، کنار مادر می نشیند و مشغول خوردن می شود. چندان میلی به غذا ندارد و با ان بازی می کند. مادر متوجه می شود که پسرش متفکر و پریشان است. با ملایمت می پرسد:
- سلما جان چرا نمی خوری پسر جان؟
سلمان غفلتا به خود می آید. قاشق و چنگال را در بشقاب رها می کند.لبخند می زند و خود را بی تفاوت نشان می دهد.
- زیاد گرسنه نیستم.
- بیرون چیزی خوردی؟
سلمان به علامت تصدق سر تکان داده و خود را از پای سفره کنار می کشد. مادر لیوانی اب می نوشد و بشقابها را جمع می کند. سلمان به پشتی تکیه داده و سخت در فکر است. مادر از گوشه چشم او را زیر نظر دارد. می خواهد چیزی بگوید اما منصرف شده بشقابها را برمی دارد و به اشپزخانه می رود. سلمان سرش را به پشتی تکیه می دهد و سیگارش را دود می کند. مادر باز می گردد. سفره را تا زده و کناری می گذارد. از سماور دو استکان چای می ریزد و درون سینی می گذارد. ان را به طرف وی می کشد. کنجکاو است که بداند چه در دل پسرش می گذرد.
- به نظر خسته می یای؟
سلمان فقط تبسم می کند و به سیگارش پک می زند.
- چیه پسرم چرا حرف دلتو نمی زنی؟
- چیزی نیست مادر جون فقط کمی خسته هستم.
- بله خسته ای می دونم ولی علاوه بر خستگی یه چیز دیگه هست که ناراحتت کرده. همیشه وقتی از دیدن فرناز برمی گشتی سرحال و بانشاط بودی ولی این دفعه...ببینم نکنه با فرناز حرفت شده؟
سلمان یکه می خور اما لبخند می زدند.
- مادر نگران نباش از ما دیگه گذشته که با هم بگو مگو کنیم.
- پس تو چته؟ چرا تو فکری؟ شام که نخوردی. با منم که سرسنگینی. من تو رو خوب می شناسم. تا چیز مهمی نباشه این قدر تو خودت نمی ری. قیافه ات همه چیز رو نشون می ده.
سلمان حال و حوصله توضیح دادن ندارد. لبخند تصنعی می زند و می گوید:
- قربون ننه خوبم برم. که این قدر به فکر منه. ولی باور کن مساله مهمی نیست. راستش دارم به نوشته جدیدم فکر می کنم. فقط همین.
مادر طوری نگاهش می کند که انگار حرف هایش را باور نکرده است اما دیگر دنبال موضوع را نمی گیرد. سلمان همان لحظه برمی خیزد و به اتاق خود می رود. نگاهی به کتابهایی که روی تاقچه چیده می اندازد. سپس روی تخت یک نفره خود می نشیند و به عکس فرناز که درون قابی در کنار تخت خوابش روی یک پاتختی کوچک قرار دارد خیره می شود. ساعت شماطه دار تیک و تاک کنان سکوت اتاق را درهم می شکند.
برمی خیزد و پشت میز فلزی نسبتا بزرگی که ازان به عنوان میز تحریر استفاده می شود می نشیند و کاغذها و کتابهایی را که روی میز پراکنده شده است مرتب می کند. ان گاه قلم را به دست می گیرد و مشغول نوشتن می شود. صفحه نخستین را تا به انتها می نویسد. اما صفحه بعدی را بعد از چند سطر نوشتن مچاله می کند. یک ساعت بعد او در میان دود ناشی از سیگار احاطه شده است. روی میزش انبوهی کاغذ مچاله شده دیده می شود و زیر سیگاری مملو از ته سیگار است.
خمیازه ای می کشد و کش و قوسی به بدنش می دهد. گلویش خشک شده. فلاسک را از روی میز برمی دارد و استکانی چای برای خود می ریزد و ان را سر می کشد. قیافه اش خسته و موهایش آشفته است. قلم روی کاغذش ثابت مانده، گویی مغزش یارای نوشتن ندارد. سیگاری روشن می کند و چیزهایی می نویسد. صفحه ای که مشغول نوشتن است خط خطی می کند.
سعی می کند افکارش را روی موضوع داستان متمرکز سازد. کمرش در اثر نوشتن یکنواخت و مداوم درد گرفته است. برمی خیزد و مدتی در اتاق راه می رود سپس بار دیگر قلم را به دست گرفته و مشغول نوشتن می شود. کار نوشتن را تا ساعت پنج صبح ادامه می دهد اما یک باره قلم از دستش رها شده و روی میز تحریر خوابش می برد.
صدای اذان شهر از رادیوی قدیمی و بزرگی که روی تاقچه قرار دارد شنیده می شود. مادر سلمان به اشپزخانه می رود. در قابلمه غذا را که روی اجاق گاز است برمی دارد . با قاشق مقداری از غذا را می چشد. ان گاه در قابلمه را می گذارد و زیر گاز را خاموش می کند و از اشپزخانه بیرون می اید. به طرف اتاق سلمان می رود و در اتاق او را می گشاید و وارد می شود. سلمان هم چنان پشت میز خوابیده است. مادر به ارامی موهایش را نوازش می کند و عرق پیشانیش را با کف دست پاک کرده و شانه اش را با ملایمت تکان می دهد.
- سلمان، سلمان.
سلمان چشمان خواب الود و پف کرده اش را می گشاید.
- بلند شو پسرم ظهر شده.
مادر نگاه حیران خود را به او می دوزد و با دست کاغذهای مچاله شده را جمع می کند.
- پاشو می خوایم ناهار بخوریم. اخه این چه جور خوابیدنه. لااقل برو سر جات بخواب که گردنت درد نگیره.
مادر کاغذها را برمی دارد و از در اتاق خارج می شود. سلمان لحظاتی بعد با موهای ژولیده و خواب الوده از اتاقش بیرون می آید. دم در خمیازه کش داری می کشد سپس به طرف حیاط می رود تا دست و صورتش را بشوید. مادر از اشپزخانه بیرون می اید وسفره را کف اتاق می اندازد و ظرفها را روی ان می چیند . در همینهنگام سلمان به درون می آید.
- سلام مادر.
- سلام. بشین الان غذا رو می کشم.
سلمان کنار مادر می نشیند. مادر برای دوین بار به اشپزخانه می رود و همراه با دیس برنج باز می گردد. دیس را همراه با ظرف خورش وسط سفره می گذارد.
- بکش بخور، ناشتایی که نخوردی لابد حسابی گرسنه ای.
سلمان پنجه در موهایش فرو می برد و می گوید:
- دستت درد نکنه مادر، شما خیلی زحمت می کشی انشالا جبران می کنم.
مادر تبسم کنان مقابلش می نشیند و برای خود غذا می کشد. سلمان هم بشقابش را پر می کند چند لقمه ای که می خورد با اشتیاق می گوید:
- به به چقدر خوشمزه شده. اولش اصلا اشتها نداشتم. دهنم قفل شده بود.
مادر با خوشنودی لبخند می زند و یک کفگیر برنج برای او می کشد.
- نوش جونت. بور تا جون بگیری. کی بخوره از تو بهتر!
- کافیه مادر ممنون.
- این شب زنده داری ها حسابی خودتو از بین بردی، داری پوست و استخوان می شی.
- عوضش وقتی کتابم چاپ بشه پولدار می شیم. اونوقت همه چیز درست می شه.
- به امید خدا. من که سر نماز مرتب دعات می کنم.
سلمان لیوانی اب می نوشد و می گوید:
- آره مادر جان شما فقط دعام کن. راستی، اقای امینی ما رو دوشنبه شب واسه شام دعوت کرده خونه شون.
- دستش درد نکنه ما هم باید یه شب از خجالت شون دربیایم. خوبیت نداره، مدتهاست که یه شب دور هم جمع نشدیم.
سلمان در حال خوردن سری تکان می دهد:
- درسته. بذار چند روزی بگذره اونوقت یه شب حسابی تدارک می بینیم و دعوتشون می کنیم اینجا. فقط زحمت پخت و پز می افته گردن شما.
- مهم نیست مادر جون. خدا سلامتی بده ادم هر شب مهمون داشته باشه. فرناز چطور بود؟ دیشب اونموقع دمغ بودی که ترسیدم چیزی ازت بپرسم.
- همه شون خوب بودن. فرناز هم سلام براتون رسوند.
- سلامت باشه. فرناز دختر خوبیه. من قلبا دوستش دارم. ایشالا به پای هم پیر شین.
مادر که غذایش را تمام کرده است بعد از گفتن این جملات برمی خیزد و به اشپزخانه می رود. سلمان هم لقمه های اخر را به دهان می گذارد، بشقابها را جمع می کند و به طرف اشپزخانه می رود. قبل از اینکه وارد بشود، مادرش با سینی محتوی استکانها برمی گردد.
- سلمان جون تو چرا زحمت می کشی بذار خودم جمع می کنم.
- دلم می خواد کمکی کرده باشم.
این بار صدایش از اشپزخانه شنیده می شود:
- وقتی عروست بیاد دیگه دست تنها نیستی کارها رو با هم تقسیم می کنیم.
مادر کنار سماور می نشیند و چای می ریزد. سلمان باز برمیگردد و سفره را جمع می کند.
- از این به بعد شما باید بیشتر استراحت کنی. مادر شوهر وقتی عروس می یاره باید بازنشسته بشه!
- من کار کردنو دوست دارم. تا وقتی که چهار ستون بدنم سالمه دلم نمی خواد عاطل و باطل باشم.
سلمان دوباره به اشپزخانه رفته و زود برمی گردد و کنار مادر می نشیند. مادر استکان پر از چای را جلویش می گذارد و اهی می کشد. غمی گران بر قلبش سنگینی می کند.
- من تو این دنیای بزرگ اول خدا، بعدشم فقط تو رو دارم. تو نور چشم مادری.
نگاهش را به قاب عکسهای روی تاقچه می دوزد. در یک قاب، عکس شوهرش قرار دارد و در قاب دوم، دختر و داماد و نوه کوچکش که در حادثه تصادف جان باخته بودند. آن گاه در ادامه سخنانش می افزاید:

رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل دوم

رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل دوم

خانم امینی که سینی را در دست دارد اخم کرده و می گوید:

- خودت رو لوس نکن. زود باش دیس ها را وردار و راه بیفت.

فرناز دیس شیرینی را برمی دارد و به دنبال مادر از اشپزخانه خارج می شود. اقای امینی با سلمان در حال گفت و گو است.

- این روزا کار و کاسبی ما هم تعریفی نداره، اگه یه پول و پله ای از یه جایی برسه تصمیم دارم تغییر شغل بدم.

سلمان لبخند می زند و متعجبانه می پرسد:

- از جایی برسه؟ مثلا از کجا؟

- چه می دونم، مثلا سقف سوراخ بشه و یه گونی اسکناس از اسمون بیفته رو فرق سرم! اونم از اون اسکناسای درشت و تا نشده!

هر دو با صدای بلند می خندند و امینی ادامه می دهد:

- چه کنیم دیگه، وصف العیش!

- من همیشه فکر می کردم لوکس فروشی شغل پردرآمدیه. پس من باید چی بگم؟ راستی به نظر شما مردم به جوراب و روسری بیشتر احتیاج دارن یا به لوازم منزل؟

امینی به فکر فرو می رود. چانه اش را با انگشت می خاراند و در حالی که سر تکان می دهد می گوید:

- والله چی بگم؟ از قدیم و ندیم گفتن مرغ همسایه غازه! هر کی تو صنف خودش فکر می کنه کار و بار همسایه ها و همکارا سکه اس، ولی وقتی خودش وارد همون کار می شه می بینه همش کشکه.

- اگه جسارت نباشه می خواستم بپرسم قصد دارین شغل دیگه ای رو جایگزین کار فعلی بکنین؟

امینی اندکی روی مبل جابه جا می شود. با دست مگسی را که با سمات در اطراف صورتش پرواز می کند کنار می زند و می گوید:

- عرضم به حضورت، اگر خدا بخواهد می خوام یه فرش فروشی واکنم. البته اخوی سالهاست که تو این کار تجربه داره، به منم پیشنهاد شراکت داده، تا ببیتن خدا چی می خواد.

- ایشالا که موفق باشین.

فرناز و مادرش وارد اتاق پذیرایی شدند. فرناز نزدیک امده و سلام می کند. سلمان همان طور که سر به زیر دارد پاسخ سلامش را به اهستگی می دهد. فرناز دیس را جلوی پدر می گیرد. امینی دستش را به طرف دیس دراز کرده و تکه ای شیرینی برمی دارد.

- به به! چه به موقع رسید! دستت درد نکنه همین یکی کافیه. بگیر اونجا.

فرناز دیس را به طرف سلمان می گیرد. نگاه هر دو در هم تلافی می کند. سلمان تبسمی بر لب می آورد و تکه ای شیرینی برمی دارد.

- متشکرم.

- خواهش می کنم.

خانم امینی جلوتر امده و ظرف میوه را روی میز می گذارد. فرناز دیس شیرینی را در گوشه میز نهاده و کارد و چنگال و پیش دستی را مقابل هر یک از آنها می چیند. سپس فنجان های خالی را درون سینی قرار داده و قصد خروج از اتاق را دارد که تلفن زنگ می زند. او برمی گردد و به پدر نگاهی می اندازد. اقای امینی از جا برخاسته و ضمن عذرخواهی از سلمان، گوشی را برمی دارد. فرناز همان لحظه برای اوردن چای خارج می شود.

- الو بفرمایین.

صدای خان عمو از ان سوی تلفن شنیده می شود:

- ای بابا پدر امرزیده تو که هنوز اونجایی! مگه نمی خوای بیای؟

- سلام خان داداش. خوبی؟

- سلام. من خوبم. بالاخره نگفتی میای یا نه؟

- اره بابا جون می یام. یه کاری پیش اومده بود ولی تا چند دقیقه دیگه راه می افتم.

خانم امینی که شوهرش را سرگرم صحبت کردن دید مقداری میوه در پیش دستی سلمان می گذارد و می گوید:

- سلمان خان چرا میل نمی کنی؟ بفرما قابلی نداره.

- دست شما درد نکنه. خواهش می کنم زحمت نکشین.

- میوه وسه خوردن نه نیگا کردن. بفرما مشغول شو.

- چشم الان می خورم ممنون.

امینی با صدای بلند خطاب به برادرش می گوید:

- قربون خان داداش برم، منتظرم باش که رسیدم. خداحافظ.

- خداحافظ.

امینی گوشی را می گذارد وبه جانب سلمان می آید:

- خب سلمان خان با عرض معذرت من باید از حضورت مرخص بشم.

سلمان بلند شده و می ایستد و می گوید:

- تشریف می برین؟

- بله با اجازه تون. بنده رو احضار کردند.

- شرمنده که مزاحم کارتون شدم.

- این حرفا رو با هم نداشتیم. راستی تا یادم نرفته این مطلب رو خدمتت عرض کنم ما دوشنبه شب منتظر جناب عالی و خانم والده هستیم. ایشالا که ما رو سرافراز می کنین.

سلمان که دست راستش را در دست امینی قرار دارد، دست چپش را روی سینه اش می گذارد و تعظیم کوتاهی می کند.

- اختیار دارین. بنده نوازی می فرمایین. به خدا راضی به زحمت نیستم.

- هیچ زحمتی نیست. خوشحالمون می کنی. اگه تقویم رو دیده باشی سه شنبه به مناسبتی تعطیله بنابراین دوشنبه می تونیم تا دیر وقت بشینیم و با هم اختلاط کنیم.

- چشم حتما خدمت می رسیم.

- به خانم والده سلام برسونید.

- بزرگیتون رو می رسونم.

امینی دست سلمان را فشرده و تکان می دهد.

- پس یا الله.

- در پناه خدا.

امینی چند قدم که از انها فاصله می گیر در اتاق گشوده شده و فرناز با سینی چای وارد می شود.

- بابا دارین می رین؟ براتون چایی اوردم.

- چایی نمی خورم. خان عمو رو به انداهز کافی منتظر گذاشتم. می ترسم اول بسم الله شراکتمون بهم بخوره.

سپس با صدای بلند می خندد و به عقب می نگرد. دست راستش را بلند می کند.

- خداحافظ همگی

سلمان و خانم امینی پاسخ خداحافظی او را می دهند و امینی از در خارج می شود. فرناز تبسم کنان به طرف نامزد و مادرش می رود. نیم ساعت بعد سلمان از خانم امینی اجازه می گیرد تا با فرناز به گردش برود. خانم امینی می پذیرد. فرناز به سرعت لباس می پوشد، چادرش را به سر می کند و هر دو پس از خداحافظی از منزل بیرون می روند.

سلمان پیشنهاد می کند که به پارک بروند. سپس تاکسی گرفته و سوار می شوند. حوالی پارک پیاده شده و قدم زنان به داخل پارک می روند. سلمان مکان دنجی را انتخاب کرده و همراه فرناز روی چمن ها می نشیند. فرناز چادرش را مرتب کرده و روی پاهایش می کشد. سلمان سرش را به اسمان بلند کرده و نفس عمیقی می کشد.

- به به چه هوای خوبیه.

- اره مخصوصا واسه طبع لطیف تو.

- این جور جاها جون میده واسه نوشتن.

- کار جدید چی داری؟

سلمان مشتی از چمن ها را می کند و در حین بازی با ان می گوید:

- یه هفته اس شروعش کردم. حدود صد، صد و پنجاه صفحه اشو نوشتم.

- موضوعش چیه؟

- سرگذشت یه نقاش جوون و با استعداده که کسی از تابلوهاش استقبال نمی کنه.

- خب؟

سلمان حیرت زده نگاهش می کند و می پرسد:

- منظورت از خب چیه؟

- می خوام بدونم اخرش چی می شه؟

- هیچی، بعد از مرگش به شهرت می رسه.

فرناز اهی کشید و به سردی گفت:

- بعد از مردن سهراب نوش دارو. اخه فایده اش چیه؟ ادم نیازهاش رو در زمان حیاتش می خواد.

- خب لااقل واسه بازمانده هاش یه افتخار و اسمی به جا می ذاره.

فرناز پوزخندی می زند و با طعنه می گوید:

- بزک نمیر بهار میاد...پس خودش چی؟ خواسته هاش چی می شه؟ خودش زندگی نمی خواد؟

- خب اینو دیگه باید از خودش پرسید.

- از کی؟ از قهرمان داستانت؟

هر دو می خندند. دقایقی به سکوت می گذرد. چند رهگذر از کنارشان می گذرد. فرناز دور شدن انها را می نگرد. کودک خردسالی در حالی که بادکنکی در دست دارد با پدر و مادرش از کنارشان عبور می کند. فرناز به کودک می نگرد و با اشتیاق به سلمان می گوید:

- نگاه کن چقدر ناز و ملوسه.

- غصه نخور چند سال دیگه خودمون اونقدر بچه دار می شیم که وقت نکنی سرتو بخارونی! ولی یادت باشه باید بهشون تذکر بدی زیاد سر و صدا نکنن تا بابا بتونه به کاراش برسه. اخه تو سر و صدا که نمی شه چیز نوشت.

فرناز با صدای بلند می خندد و می پرسد:

- تا چه حد روش حساب می کنی؟

- رو چی؟

- کتاب جدید تو می گم.

- آها، خب مثل اونای دیگه.

- ولی در مورد اونای دیگه نتونستی کاری از پیش ببری.

- این دلیل نمی شه که از نوشتن دست بکشم. به اعتقاد من افراد را باید به دو دسته طبقه بندی کرد. بدبخت و خوشبخت. شق سوم وجود نداره. من حد وصط براش قائل نیستم. رکود و در جا زدن یه کار بی معنیه. من یا موفق می شم و یا شکست می خورم. اما تلاش خودمو می کنم.

- فکر می کنی موفق بشی؟

- باید بشم. تو قاموس من اصلا شکست را نداره.

- پس برای رسیدن به موفقیت باید همون طوری بنویسی که ناشر می خواد.

سلمان سر تکان می دهد و لجوجانه می گوید:

- من همون جور می نویسم که دلم بخواد. همان طور که از ذهنم تراوش کنه. تو نمی تونی درک کنی یعنی هیچ کس نمی تونه درک کنه. بین من و نوشته هام یه وابستگی وجود داره. من با قهرمانام زندگی می کنم. در واقع تو همه چیزشون سهیم هستم. اونا واقعی هستن، هویت دارن. اگه خدا بخواد و این یکی قبول بشه اونوقت حسابی پولدار می شیم. رو این سوژه خیلی کار کردم. تقریبا اطمینان دارم که ناشر اونو می پسنده.

فرناز در سکوت خیره خیره او را می نگرد. لب می گشاید تا چیزی بگوید اما دوباره لب فرو می بندد. سلمان دست هایش را به طرف اسمان بلند می کند.

- هدایا این دفعه دیگه ناامیدم نکن. نذار پیش دوست و دشمن کنف بشم.

سپس رو به فرناز کرد و ادامه داد:

- می دونی فرناز به دلم برات شده که این سری دیگه موفق می شم. مطمئن باش.

فرناز سرش را به علامت تایید تکان داد.

- امیدوارم. این به نفع هر دو تا مونه.

- یکی از همین ناشرهایی که کلر قبلی من رو دیده وعده داده که اگه یه رمان خوب و عامه پسند بنویسم اونوقت باهام قرارداد ببنده و یه حق تالیف خوب بهم پرداخت کنه.

- منظورش از یه رمان خوب و عامه پسند چیه؟

- منظورش اینه که داستانی جذابتر و پر کشش تر از اونای دیگه بنویسم. می دونی تصمیم دارم با پولی که می گیرم چیکار کنم؟

- نه نمی دونم!

سلمان کمی جا به جا می شود. کاملا به هیجان آمده است.

- اول باید عروسی آبرومندانه ای راه بیاندازیم. بعدش ترتیب ساختن یه خونه رو می دم. خونه فعلی مون گنجایش ما و بچه ها رو نداره. زمینش رو در نظر گرفتم ولی اول باید پولش جور بشه. شایدم خونه بابام رو کوبیدم و از اول ساختم.

سلمان قطعه چوبی از زمین برمی دارد و با ان نقشه یک خانه بزرگ را روی خاک ترسیم می کند.

- نگاه کن تقریبا چیزی شبیه به این. اینجا اتاق خوابشه. اینم اتاق بچه هاست. حموم و اشپزخانه و سرویس هم اینجاست. حالا می مونه اتاق پذیرایی. به نظر تو اینجا برای پذیرایی مناسبه؟

فرناز حیرت زده به او زل می زند و می خندد و می گوید:

- پس هالش کو؟

- بله حق با کدبانوی خونه اسو خب اینجا هم هالش. خوبه؟

فرناز سر تکان می دهد و با کنایه می گوید:

- واقعا عالیه. دست شما درد نکنه. خب باید کی اسباب کشی کنیم؟ همین فردا چطوره؟

سلمان از لحن مسخره او یکه می خورد. دقایقی به او خیره خیره می نگرد و با دلخوری از جابرمی خیزد. فرناز هم بلند می شود. چادرش را مرتب می کند و خاکش را می تکاند. هر دو در سکوت قدم می زنند. سلمان گرفته و ناراحت است. سیگاری اتش می زند و با ولع به ان یک پک می زند. پس از سکوتی طولانی و ملال اور فرناز با ملایمت می پرسد.

- از دست من ناراحتی؟

به هیچ وجه مایل نیست سلمان را مکدر و پریشان ببیند. از طرز بیان خود سخت پشیمان است. سلمان پاسخش را نمی دهد و همچنان گرفته است. فرناز اهی می کشد و میگوید:

- متاسفم سلمان. من برخلاف تو ادم خیال پردازی نیستم. نمی توانم رویایی و رمانتیک فکر کنم.

سلمان همچنان در سکوت همراه او قدم می زند. سر به زیر دارد و توجهی به اطراف نمی کند. فرناز می خواهد هر طوری شده از دلش دربیاوردلذا در مقام عذرخواهی برمی اید و می گوید:

- منو ببخش سلمان. باور کن قصد بدی نداشتم.

- مهم نیست من به دل نگرفتم.

- سلمان زندگی با خواب و خیال فرق داره باید واقعیت رو بپذیریم. همیشه نمی شه تو رویا زندگی کرد.

- تو به جای تشویق کردن می خوای مایوسم کنی. باید بهم پشت گرمی بدی. من همه چیز رو فقط به خاطر تو و اینده مون می خوام و گرنه شکم یه نفر با یه ساندویچ هم پر می شه و یه اتاق کوچیک هم واسش کافیه.

- تو ادم خوشبختی هستی و در عین حال پر تلاش. تو با این اعتماد به نفسی که داری حتما موفق می شی.

مکث کوتاهی می کند و در ذهنش به جستجوی کلمات و جملات دلگرم کننده می گردد.

- قصدم این نیست که مایوست کننم نه به خدا! اما معتقدم ادم باید قابلیت های خودش را در زمینه های دیگر هم محک بزنه. فقط نباید به یه حرفه و یه کار بسنده کنه.

- منظورت اینه که قلم رو ببوسم و بذارم کنار؟ خب بعدش چی؟ مگه من جز نوشتن هنر دیگه ای هم دارم؟ نوشتن هیچ لطمه ای به کار و زندگیم نمی زنه. خودت خوب می دونی که من فقط شبا موقع خواب می نویسم. روزا که تو مغازه مشغول چونه زنی با مشتری ها هستم.

- خب از تو مغازه چی گیرت میاد؟

- هیچی ولی چاره چیه؟ می گی چیکار کنم؟ تو خودت کار بهتری واسم سراغ داری؟

رمان بسیار زیبای سفر زندگی فصل اول

کتاب از یاد رفته از خانم نسرین ثامنی.
نشر چکاوک
چاپ اول:1377
شابک: 3-14-6043-964

کتاب دو قسمته:
1- سفر زندگی
2- گمشده در غبار

 سفر زندگی


سلمان کنار تاقچه می ایستد و در اینه خود را می نگرد. سپس برس را برداشته و موهایش را مرتب می کند. مادرش کنار میز چوبی که در گوشه ای از اتاق قرار دارد و قوری و سماورش را روی ان نهاده نشسته است و به دو قاب عکس چوبی که در طرفین آینه روی تاقچه نهاده شده می نگرد. سپس نگاهش را به سلمان می دوزد و در حالی که سینی چای را از زمین برمی دارد می پرسد:

یه چایی دیگه واست بریزم؟
سلمان از اینه مادر را می نگرد و سپس به جانب او برمی گردد.
نه مادر دیگه باید برم. به چیزی احتیاج نداری؟
-
نه دستت دردکنه.
پس من رفتم.
برو به امان خدا. مواظب خودت باش.
چشم مادر. خداحافظ.
به سلامت.

مادر چند قدم تا دم در دنبالش می رود. سلمان در را می گشاید و خارج می شودمقابل در کفش هایش را به پا می ند و به طرف در حیاط حرکت می کند، آن را می گشاید و خارج می شود. در کوچه چند عابر در حال عبور هستند. پسر نوجوانی سوار بر دوچرخه اش از سمت مقابل می آید. به سلمان سلام می کند، سلمان پاسخش ر می دهد و رد می شود. در انتهای کوچه به سمت چپ می پیچد.

از پیاده رو عبور کرده و مقابل یک قنادی می ایستد. دستگیره را فشار می دهد که وارد شود. در همان لحظه زنی به همراه بچه اش با در دست داشتن دو چعبه شیرینی قصد خروج را دارند. سلمان کنار رفته تا زن خارج شود. ان گاه داخل می شود. قنادی خلوت است. یکسره به جانب شیرینی فروش که پشت یخچال ایستاده می رود.

سلام عرض شد اقا.

سلام به روی ماهت. حالت چطوره

قربون شما. شما چطورین؟ خانواده خوبن؟

به مرحمت شما. دعاگو هستن.

کار و کاسبی چطوره رحیم اقا.

بدک نیست. شکر. چیزی می خواستی؟

بله با اجازه تون.

خواهش می کنم. در خدمتم.

دو کیلو از همونی که همیشه می برم.

ای به چشم.

رحیم جعبه ای برداشته و شیرینی ها را درون ان می چیند. جعبه را در ترازو گذاشته و وزن می کند و جعبه را می بندد.

اینم از این، خب دیگه امر دیگه ای نبود؟

عرض دیگه ای ندارم.

می خوای کادوش کنم؟

اگه لطف کنین ممنون می شم.

روی چشم.

رحیم جعبه را کادو کرده و ان را به دست سلمان می دهد.

بفرما حاضر شد.

دست شما درد نکنه. چقدر تقدیم کنم؟

باشه قابلی نداره.

نه ممنونم.

تعارف نمی کنمن والله مهمون من باش.

سلمان اسکناسها را به دستش داد و می گوید:

قربون شما، خجالتم ندید.

رحیم پولها را می شمارد و باقی ان را به وی برمی گرداند.

بفرما اینم بقیه اش.

قابلی نداره رحیم اقا.

اختیار داری.

ممنونم. سلام برسونید. خداحافظ شما.

خیر پیش. به سلامت.

سلمان جعب را برداشته و خارج می شود. همان دم تاکسی گرفته کنار راننده می نشیند. تاکسی از چند خیابان شلوغ می گذرد و سلمان پس از رسیدن به مقصد به او دستور توقف می دهد. پیاده شده کرایه اش را پرداخت می کند و حرکت می کندبه طرف پیاده رو می رود چند قدم جلوتر، مقابل خانه ای می ایستد. دستش را بلند می کند و زنگ را می فشارد.

در داخل اشپزخانه منزل اقای امینی، فرناز نامزد سلمان روی صندلی پشت میز غذاخوری نشسته و مجله ای را ورق می زند. مادرش پشت به او و رو به کابینت ایستاده و با دستمالی قفسه ها را تمیز می کند. در همین هنگام صدای زنگ در شنیده می شود. فرناز سرش ا بلند کرده و با شادمانی از روی صندلی بلند می شود و خطاب به مادر می گوید:

خودشه، می رم در رو باز کنم.

اما قبل از خروج از اشپزخانه به طرف پنجره رفته، پرده را کنار می زدند و به خیابان نگاه می کند. تبسم بر لبانش می نشیند. آنگاه از اشپزخانه بیرون می رود. وارد هال که می شود پدرش از اتاق مجاور بیرون می آید.

زنگ زدن؟

بله بابا.

خودم باز می کنم.

فرناز از رفتن باز ماند. امینی به طرف آیفون می رود و گوشی اف اف را برمی دارد.

کیه؟

صدای سلمان از اف اف شنیده می شود:

سلام اقای امینی، سلمان هستم.

سلام. بفرما داخل.

دکمه آیفون را می فشارد و نگاهی به دخترش می اندازد و فرناز سرش را پایین انداخته و به اشپزخانه می رود. امینی گامی به طرف در برمی دارد وقتی سایه سلمان را پشت در مشاهده می کند ان را می گشایدو چهره خندان سلمان در حالی که دستش را به طرف امینی دراز کرده بر استانه در ظاهر می شود.

سلام. حال شما؟

امینی با خوش رویی دستش را می فشارد و می گوید:

به به به! باد آمد و بوی عنبر آمد. حالت چطوره پسرم؟ چه عجب این طرفا؟

قربون شما. ما که همیشه خدمت می رسیم. مزاحم که نیستم.

این حرفا چیه، چرا دم در وایستادی. بیا ت. بفرما. خوش اومدی.

یاالله.

سلمان همراه امینی به راه می افتد. هردو به طرف اتاق پذیرایی می روند. او کنار مبل می ایستد. امینی با دست دعوت به نشستن می کند.

بفرما بشین. راحت باش.

سلمان قبل از نشستن جعبه شیرینی را رو میز می گذارد سپس می نشیند. امینی هم مقابلش قرار می گیرد و می پرسد:

خب چه خبرا؟

سلمان سر به زیر می گیرد و ضمن بازی با انگشتانش جواب می دهد:

سلامتی شما. خبر قابل عرضی ندارم.

خانم والده چطوره؟

دعاگوی شما هستند.

چرا تشریف نیاوردن؟

صاحب تشریف باشین، یه کمی گرفتاری داشتن.

مدتهاست کم لطف شدین، از ما دوری می کنین!

اختیار دارین هر جا هستیم زیر سایه شما هستیم. خب دیگه گرفتاری که تمومی نداره.

در این لحظه در باز شده و مادر فرناز همراه با سینی چای وارد می شود. سلمان به مجرد دیدن او از جا برمی خیزد. اندکی به احترام او خم می شود و لبخند زنان می گوید:

سلام علیکم.

سلام پسرم. حالت چطوره؟ خوبی؟ خوشی و سلامتی؟

به لطف شما بد نیستم.

بشین پسرم، راحت باش.

سلمان می نشیند. خانم امینی سینی را مقابلش می گیرد. سلمان ضمن تشکر فنجانی برمی دارد و روی میز می گذارد. خانم امینی سینی را به طرف شوهرش می برد. او نیز فنجان خود را برمی دارد. خانم امینی سینی را کناری نهاده و روی یکی از مبلها در کنار شوهرش می نشیند. سلمان خطاب به اقای امینی می پرسد»

مغازه تشریف نبردین؟

امینی دستی به سبیلش می کشد و خنده کنان پاسخ می دهد:

امروز بعدازظهر رو به خودم مرخصی دادم.

خانم امینی با دست به چای اشاره می کند و می گوید:

بفرما پسرم چای سرد نشه.

چشم.

امینی پاهایش را روی هم می اندازد و به سلمان می گوید:

با اخوی قرار گذاشتم برم منزلش. واسه همین مغازه را تعطیل کردم.

پس من بی موقع مزاحمتون شدم.

خانم امینی به جای شوهرش پاسخ داد:

اختیار داری شما مراحم هستی. راستی چرا حاج خانم تشریف نیاوردن؟

سلمان چایش را سر کشیده و تبسم کنان جواب می دهد:

والله ایشون کمی گرفتار بودند نخواستن مزاحم بشن.

این حرفا چیه پسرم. اینجا منزل خودتونه. مدتهاست که ما دور هم جمع نشدیم. بهتره یه شب برنامه بگذاریم و همگی دور هم جمع بشیم و گپی بزنیم.

امینی فنجان چای را از دهن خود دور می کند و در تایید سخنان همسرش می افزاید:

بله این کار حتما لازمه.

چشم حتما خدمت می رسیم.

خانم امینی نگاهی به جعبه شیرینی می اندازد. از جا بلند می شود و با خوش رویی خطاب به سلمان می گوید:

دست شما درد نکنه چرا زحمت کشیدی، والا راضی به زحمت شما نیستم.

خواهش می کنم. قابل شما رو نداره.

من الان برمی گردم. فعلا با اجازه.

سلمان در جا نیم خیز می شود. خانم امینی چادرش را مرتب کرده، جعبه شیرینی را برمی دارد و به اشپزخانه می رود.فرناز پشت میز نشسته و چای می نوشد. مادر وارد می شود و به دخترش لبخند می زند. جعبه شرینی را روی میز مقابل او می گذارد و می گوید:

پاشو اینا رو تو دیس بچین.

فرناز لبخند زده و برمی خیزد. کاغذ دور جعبه را باز می کرده و جعبه را می گشاید. رو به مادر کرده و می پرسد:

بابا هنوز نرفته؟

خانم امینی که پشت به او دارد در کابینت را باز کرده و دیس بلوری را خارج می کند و جواب می دهد:

نه خوبیت نداره سلمان رو تنها بذاره.

می ترسم دیرش بشه.

خانم امینی به طرف فرناز برمی گردد. به او خیره شده و با لحن مخصوصی می گوید:

راستش رو بگو، نگران بابا هستی یا نگران خودت؟

فرناز با صدای بلند خنده ای سر می دهد.

امان از دست شما مادر، خب چی می گفتن؟

خانم امینی شانه هایش را بالا می اندازد و با خونسردی جواب می دهد:

هیچی، سلام و احوالپرسی.

فرناز شیرینی ها را درون دیس می چیند. مادرش در یخچال را می گشاید و ظرف میوه را بیرون اورده ان را روی میز می گذارد. سینی بزرگی را از پشت کابینت بیرون می کشد. ظرف میوه و کارد و چنگال و پیش دستی را درون سینی می گذارد. فرناز به یک تکه شیرینی گاز می زند.

مادر؟

بله؟

بابا چیزی به سلمان نگفت؟

خانم امینی مکثی کرده و گره به ابرو می اندازد. منظور فرناز را درک کرده است لذا در جوابش می گوید:

تا وقتی من اونجا بودم حرفی رد و بدل نشد. چطور مگه؟

شاید الان دارن راجع به همون موضوع صحبت می کنن.

فکر نمی کنم. بابات می گه بهتره یه شب شام دعوتشون کنیم بعد بشینیم و سر فرصت گپ بزنیم. تو این فرصت کم نمی شه راجع به اینده دو تا جوون و سرنوشتشون تصمیم گرفت.

خدا کنه بابا الان سر صحبت را باز نکنه. نمی خوام سلمان را ناراحت و غمگین ببینم.

خانم امینی اخمی کرد و با اعتراض گفت:

خب بالاخره که چی؟ دخترجون این جوری که نمی شه، ما هم باید تکلیف خودمون رو بفهمیم. می ترسم وقتی تو را با لباس عروسی می بینم که موهاتم مثل دندونات سفید شده باشه.

فرناز خنده ای سر می دهد و جواب می دهد.

ولی من هیچ عجله ای ندارم. نمی خوام به خاطر ارزوهای یه مادر، شوهر اینده مو به زحمت بندازم.

داستان حسودی مردی به همسرش...

|http://yekeshghe.blogfa.com|یک عشق داستان و رمان های عاشقانه|http://yekeshghe.blogfa.com|



مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد
و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود
دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد
پس آرزو کرد :

خدای عزیزم، من هر روز، روزی 8 ساعت سر کار میروم درحالیکه همسرم فقط در خانه میماند. میخواهم او بداند که من چه سخت

ی را تحمل میکنم. پس تقاضا دارم که اجازه دهی بدن من و او با هم جابجا شود، تنها برای یک روز. آمین

خداوند با حکمت بیکرانش آرزوی مرد را برآورده کرد

فردا صبح مرد به عنوان یک زن، از خواب بیدار شد
از جایش برخاست
برای همسرش صبحانه حاضر کرد، بچه ها را بیدار کرد
لباس های مدرسه بچه ها را مرتب کرد، به آنها صبحانه داد
ناهارشان را بسته بندی کرد، آنها را به مدرسه برد
به خانه برگشت و لباسها را برای بردن به خشکشویی برداشت
آنها را به خشکشویی داد و به بانک رفت تا حساب پس انداز باز کند

به خواروبار فروشی رفت
سپس خریدهایش را به خانه برد
قبضها و صورتحسابها را پرداخت کرد و مانده حسابها را در دفتر خرج بررسی کرد
جای خاک گربه را تمیز کرد و سگ را حمام کرد
ساعت دقیقا 1 شد
و با عجله تختها را مرتب کرد
لباس ها را شست
جاروبرقی کشید، گردگیری کرد و کف آشپزخانه را جارو و طی کشید
به سرعت رفت به مدرسه تا بچه ها را بردارد و در راه خانه با هم بحث کردند
شیر و کیک برایشان ریخت
و بچه ها را سازماندهی کرد تا تکالیفشان را انجام دهند
سپس میز اتو را برداشت و در حین تماشای تلویزیون لباس ها را اتو زد
ساعت 4:30 بعدازظهر,
سیب زمینیها را پوست کند و سبزی ها را برای درست کردن سالاد شست
گوشت قل قلی درست کرد و لوبیاهای تازه را برای شام آماده کرد
بعد از شام
آشپزخانه را تمیز کرد و ماشین ظرفشویی را روشن کرد .
لباسها را تا کرد، بچه ها را حمام کرد و آنها را خواباند
ساعت 9 شب
او بسیار خسته بود و با اینکه هنوز
 همه کارهای روزانه اش تمام نشده بود به تختخواب رفت تا عشق بازی کند
صبح روز بعد

او بیدار شد و سریع کنار تختش زانو زد و گفت :


خدایا! من نمیدانستم که به چه چیزی داشتم می اندیشیدم. من خیلی اشتباه کردم که به خانه ماندن همسرم حسودی می کردم. خواهش میکنم، آه، آه، لطفا بیا قرارمان را برگردانیم. آمین


خداوند با حکمت بیکرانش پاسخ داد :


پسرم میدانم که اکنون درس خودرا آموختی و منخوشحال خواهم شد که همه چیز را به روال گذشته اش بازگردانم. اما تو باید 9 ماه صبر کنی چرا که دیشب باردار شدی

خواست خداوند...

|http://yekeshghe.blogfa.com|یک عشق داستان و رمان های عاشقانه|http://yekeshghe.blogfa.com|



سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت.
وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست.
روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید.
وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد ...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند.
پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و
وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود
به محل سکونت قبیله ای رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،
زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،
اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید:
چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !
به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.

پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:
اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه
 رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟
تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!

وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،
اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه
 در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند، بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

پس بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است و هر اتفاقی که می افتد به صلاح ماست.

ناتوانی...

|http://yekeshghe.blogfa.com|یک عشق داستان و رمان های عاشقانه|http://yekeshghe.blogfa.com|


دوستم هانسزیمر حادثه شدیدی با موتور سیکلت داشت و دست چپش از کار افتاد. "خوشبختانه من راست دستم" او این را در حالی گفت که داشت با مهارت برایم یک فنجان چای می ریخت. "چیزهایی که می توانم با یک دست انجام دهم شگفت آور است." با وجود آن که انگشت های دستش را از دست داده بود در کم تر از یک سال آموخت که با یک هواپیما پرواز کند. اما یک روز در هنگام پرواز در یک منطقه کوهستانی، هواپیمایش دچار مشکل موت

وری شد و سقوط کرد. او زنده ماند، اما از سر تا پا فلج شد.

من او را در بیمارستان ملاقات کردم. او به من لبخند زد. گفت: "چیز مهمی اتفاق نیفتاده که خیلی مهم باشد." "چه چیزی است که من باید تصمیم بگیرم که انجام دهم!" زبانم بند آمده بود. فکر کردم که دوستم دارد فقط تظاهر می کند و وقتی که من بروم او شروع به گریه کرده و به وضع خود تاسف می خورد. این ممکن است همان چیزی باشد که او در آن روز انجام داد، اما او هنوز تمام نشده بود. زندگی هنوز بعضی شگفتی های ظریف برایش ذخیره کرده بود. او زن زندگیش را در طی کنفرانس افراد معلول ملاقات کرد.


او یک سیستم نوشتن دیجیتال که به دستورات صوتی پاسخ می داد اختراع کرد و میلیون ها کپی از کتابی که بسط سیستم جدید نوشته بود فروخت. در پشت جلد کتابش این نکته کوتاه را نوشت: "قبل از آنکه فلج شوم، می توانستم یک میلیون کار مختلف را انجام دهم، اما اکنون فقط می توانم 990000 تای آن را انجام دهم."

اما چه شخص معقولی بخاطر 10000 چیزی که دیگر نمی تواند انجام دهد نگران است، در حالی که 990000 تا باقیمانده است؟

داستان کوتاه قدرشناسی...

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیرمرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود. قدر هر کسی رو بدونیم تا یه روزی پشیمون نشیم...


خاطره ی یک عشق...

خاطره ی یک عشق...


پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!

دختر: توباز گفتی ضعیفه؟

پسر: خب… منزل بگم چطوره؟

دختر: وااااای… از دست تو!

پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟

دختر:اه…اصلاباهات قهرم.

پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟

دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟

پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.

دختر: … واقعا که!

پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟

دختر: لوووس!

پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!

دختر: بازم گفت این کلمه رو…!

پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!

دختر: من ازدست توچی کارکنم؟

پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!

دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!

پسر: صفای وجودت خانوم!

دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!

پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!

دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”

پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!

دختر: ولی من که بور بودم!

پسر: باشه… فرقی نمی کنه!

دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…

پسر: …

دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟

پسر: …

دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…

پسر: …

دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…

پسر: خدا… نه… (گریه)

دختر: چراگریه میکنی؟

پسر: چرا نکنم… ها؟

دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش…

پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…

دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا

پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم

دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟

پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…

دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …

پسر: …

دختر: دوباره ساکت شدی؟

پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…!

تک عروس گورستان!

پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!

اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…

نه… اشک و فاتحه

نه… اشک و فاتحه و دلتنگی

امان… خاتون من! توخیلی وقته که…

آرام بخواب بای کوچ کرده ی من…

دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!

نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!

بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم…

اما… تـوآرام بخواب…


شکلات محبوب...

شکلات محبوب...


پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.

همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.

او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در


بهشت است و یا اینکه ... همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است.

سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت: دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام!


رانندگی...

رانندگی...




زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

باید بیشتر کره بری
زی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!

محمد بنیانگذار خود پیامبری و عقلانیت توحیدی

محمد بنیانگذار خودپیامبری و عقلانیت توحیدی (الاهی) 



محمد ص، خاتم پیامبران، پیامبری بود که باب پیامبری،  راهبری دینی و نمایندگی از طرف خدا را و باب پیامبری از بیرون را به روی بشر بست و باب عقل و خرد یعنی باب خودپیامبری (پیامبری از درون) را به روی او گشود تا بشر مستقیمآ خود به خدا راه یابد، بدون واسطه. این بود معجزه محمدص و کار بزرگ او در جهان پیامبران و همچنین پیروان پیامبران . 



تنها نقطه اشتراک/اتصال بین انسان و خدا عقل است. عقل تنها نشانه خداوند است که بعد از هبوط انسان بر روی زمین و دنیای فانی در وجود انسان باقی می ماند و تکامل می یابد تا دوباره به خدا بپیوندد.

بقیه الله خیرا لکم ان کنتم مومنین (قرآن) 

خودپیامبری، دینداری و خداپرستی امروز به استناد قرآن و روایات معتبر :

۱- در بعد فردی و شخصی (اخلاق) ، یعنی کاروتلاش، کسب علم، صبر، دعا، شکر و در یک کلمه خردورزی. 

۲- و در بعد اجتماعی (سیاست) ، یعنی الزام به دموکراسی، همکاری اجتماعی، رعایت قوانین و رعایت حقوق بشر و غیربشر و تعهد و وفاداری به مفاد قراردادهای اجتماعی که همه تمدن ساز هستند. 

و امروز خودپیامبری، دینداری و خردورزی کاری است بس دشوار که با تسلیم و با تمرین برای انسان ممکن میگردد. این است آن مسلمانی و اسلامی که محمدص برای پیروانش می خواست و گفت که نماز معراج مومن است. این است آن مسلمانی که علی ع و فرزندانش به آن رسیدند و معلم، آموزگار و الگوی آن شدند. 

اصل دین ای خواجه روزن کردن است

دوزخ است آن خانه کان بی روزن است

مولانا 



انسان از موقعی که خود را شناخت، پی برد که در مقابله با مشکلات زندگی اعم از مشکلات طبیعی و مشکلاتی که همنوعانش برای او بوجود می آورند بسیار ضعیف و ناتوان است. و خودش به تنهایی نمی تواند از پس این همه مشکلات بر بیاید. لذا علیرغم میل شخصی اش مجبور شد که تن به همکاری و اتحاد با دیگر همنوعانش بدهد تا بتواند مقداری از مشکلات خود را کم کند و به بقا و به زندگی خود ادامه دهد. به مرور زمان فهمید که اتحاد با هوشمندان و توانگران به مراتب برایش بهتر از همکاری با کم هوشان و تهی دستان است. بعد ها هوشمندان و توانگران گروههایی را تشکیل دادند تا دیگران را به سوی خود جلب کنند و هم قوی تر شوند و هم بتوانندگروههای ضعیف تر را بفریبند یا بر آنها غلبه کنند و آنها را به استخدام خود در بیاورند و از آنها بهره کشی نمایند. هوشمندان برای فریب کم هوشان داستانهایی از قدرت خدایان و ارتباط خود با آنها می گفتند و مردم ضعیف و نادان هم از این داستانها خوششان می آمد و هم آنها را بیشتر و بهتر تبعیت و فرمانبرداری می کردند. تا بالاخره هوشمندانی هم بوجود آمدند که نسبت به هوشمندان بدجنس کمی دلسوز تر و صادق تر بودند و مردم را نسبت به بدجنسی بدجنسان آگاه می‌کردند. پیامبران از میان همین دسته هوشمندان صادق و دلسوز از میان آنها برخاسته اند. 

تا پیش از محمدص پیامبران دلسوز و راستین سردمدار نجات مردم از دست زورمندان و بدجنسان بودند. اما در زمانه محمد این زورمندان و ستمگران خودشان ادعای پیامبری و پیروی از پیامبران پیشین را داشتند و چون درسهای پیامبری را هم از پیامبران  پیشین می دانستند می توانستند عمومآ مردم را به سمت خود جلب کنند و بفریبند و زندگی شاهانه ای را برای خود رقم بزنند و مردم عادی را مطیع و برده خود در آورند و از آنها برای مقاصد فرعونی خود سوءاستفاده کنند. محمدص اینها را می دید و رنج می برد. مدتها به این موضوع فکر میکرد و چون از هوش بالایی برخوردار بود درصدد بود تا راهی برای آگاهی و نجات مردم پیدا کند. مدتهای مدیدی به بیرون از شهر میرفت و در غار حرا ساعت ها و روزها تنها می نشست و به این موضوع فکر می کرد. او با خود می اندیشید که چطور می تواند مردم را نسبت به روحانیون فریبکار و خرافی پیامبران گذشته که از خود هزاران داستانهای دروغین بر داستان زندگی پیامبران گذشته اضافه کرده بودند و با آنها مردم را می فریفتند، آگاه کند و نجات دهد. او جوان بود و به تنهایی نمی توانست اینکار بزرگ و عظیم را انجام دهد. مردم قبیله قبیله بودند و هر قبیله برای خود بزرگی داشت که اغلب با هم رقابت داشتند و با هم دشمن بودند. سران قبیله ها با قبیله های رقیب همه دشمن بودند. و گاهی هم بعد از جنگ با هم آشتی میکردند. در معاهدات ترک دشمنی جز به قول سران قبیله متخاصم اعتماد و اطمینان نمی کردند. 

او در غار حرا با خدای خود خلوت میکرد و ماهها و بلکه سالها در این فکر بود تا راه حلی برای اینکار بیابد. از خدای خود می خواست که راه حل مسالمت آمیزی برای این کار به او نشان دهد. سرانجام بعد از سالها دعا و تفکر، دعایش مستجاب شد و یک ندای درونی به او وحی کرد که گفتگو با مردم را آغاز کند و از سران قبائل شروع کند. او توانست با استفاده از ثروت همسرش خدیجه سران قبایل و مردم را به آشتی و سپس به راه راست زندگی دعوت کند. با آنها وارد گفتگو و مذاکره شود. او با شجاعتی بی نظیر و اطمینانی مثال زدنی شروع به اینکار کرد. از آنجا که برخی از مردم هم از زندگی پر از درد و رنج روحانیون فریبکار رنج می بردند دعوتش را زود تر از سران قبایل پذیرفتند و بخش زیادی از مردم رنجدیده به او گرویدند. 

خلاصه محمدص موفق شد که هم قبایل عرب را با هم آشتی دهد و تا حدودی مردم را از رسوم خرافی و قبیله گری نجات دهد. با زنان و بردگان مهربان تر رفتار کنند و دست از پیروی از روحانیون فاسد و قدرتمند بردارند. اما هنوز بیم آن می رفت که بنا به عادت ها و رسوم قبلی دوباره به همان رفتار و فرهنگ روی آورند. بسیاری از مراسم و آداب فرهنگی آنان را به مناسک دینی دین جدید تبدیل و اصلاح کرد. به آنها یاد داد که دشمنی گذشته با یکدیگر را فراموش کنند. در کارها باهم مشورت کنند. علم و سواد بیاموزند و در همه کارها از عقل و خرد استفاده کنند. اما از آینده آنها همچنان نگران بود و برای تضمین عدم گمراهی شان در آینده راهی بنظرش نمی رسید. تا اینکه خداوند به او وحی نمود که ختم پیامبری را از طرف او اعلام کند. آنان باید می فهمیدند که همیشه یک پیامبر الاهی وجود ندارد که آنها را به زندگی درست رهنمون گردد. باید می فهمیدند این خودشان هستند که بهترین نجات دهنده و پیامبر خودشان هستند. به آنها یاد داد که علما و دانشمندان هر قومی پیامبران آن قوم هستند و برای رفع و رجوع مشکلات اجتماعی خود به دانشمندان و علما رجوع نمایند. و تا حدودی خیالش راحت شد که رسالت پبامبری خود را به نحو احسن و مطلوبی به انجام رسانده است. دیگر امیدوار شده بود که با بودن علی ع و بزرگانی چون ابوبکر مردم گمراه نخواهند شد. آنها خردورزی و تعقل را و خودپیامبری را خوب یاد گرفته اند و محال است که دوباره به عقب بازگردند. و در همین حال و هوا ها بود که جان به جان آفرین تسلیم کرد و به دیدار معبود و معشوقش شتافت. 

صلح، ایران و تقویت سازمان ملل

صلح، ایران و تقویت سازمان ملل

قرآن، ایران و تقویت سازمان ملل

ان الله یامرو بالعدل و الاحسان 


اگر بخواهیم جهان درست بشود فقط یک راه وجود دارد و آن همکاری اجتماعی همه ملل در یک سازمان اجتماعی مشترک بین المللی است. این سازمان اجتماعی مشترک بین المللی امروز همین سازمان ملل متحد است. باید آن را از نو ساخت و تقویت کرد. نمایندگان ملت ها در این سازمان باید همه با یک زبان و با یک دل صحبت کنند و آن زبان، همان زبان اصلی انسان ها یعنی انسانیت است. 

زبان اصلی انسان، انسانیت است. انسانیت در متون دینی و قدیم دین خدا نامیده شده است. زبانهایی مانند فارسی و انگلیسی و مانند آن، زبانهای واسطه و فرعی انسانند، که باهم اختلافاتی هم دارند. همینطور دین های اسلام و مسیحیت و یهودیت، اینها هم دین‌های فرعی انسان اند که از دین خدا یا انسانیت گرفته شده اند. هر کجا که دینهای فرعی به وحدت برسند چه در گذشته و چه در آینده آن دین واحد و مشترک میشود دین خدا. در مورد زبان هم همینطور، هر کجا که زبان انسانها به وحدت برسد آن میشود زبان اصلی انسان. دین خدا یا انسانیت دو وجه دارد. یکی وجه عدل است که وجه مشترک و بیرونی دین است و دیگری وجه احسان و نیکی است که وجه درونی دین خداست و از یک انسان تا انسان دیگر بسته به نوع احساس و عاطفه و ذهن و روان آنها فرق می کند. اما عدل که وجه بیرونی دین است مشترک بین همه انسان‌هاست و باید یکی باشد. 

انسانیت می تواند هم به عنوان یک زبان مشترک و هم به مثابه یک آرمان مشترک انسانها، برای استقرار صلح در جهان  بکار برده شود. باید با گفتگوی جهانی بین ملت ها، نژادها، ادیان و اقوام مختلف انسانیت را از نو شناخت و از نو بازتعریف کرد. با زبان انسانیت می توان مفاد اعلامیه حقوق بشر را هم بازنگری و اصلاح کرد و مورد استفاده قرار داد. این امر برای ملت های رنج دیده و مخصوصاً مسلمانان که آتش جنگ و نابسامانی در میان آنان بیشتر از دیگران است ضروری تر می نماید. بویژه که آنان دارای کتاب آسمانی قرآن هم هستند و در آن به این امر یعنی انسانیت طی آیه (ان الله یامرو بالعدل و الاحسان) به صراحت بیان گردیده است. از این آیه می توان علاوه بر عدالت و اعلامیه جهانی حقوق بشر، به نیکویی در اخلاق و در رفتار فردی هم رسید. مسلمانان علاوه بر ایمان به مفاد اعلامیه حقوق بشر بعنوان قانون اساسی مشترک همه انسانهای جهان، باید هر کدام بطور شخصی و فردی برای خود هم یک قانون اساسی شخصی داشته باشند که در راستای قانون اساسی عمومی و اعلامیه حقوق بشر باشد و رویه احسان و نیکی در زندگی شخصی را هم برای آنها مشخص نماید. این وظیفه هر مسلمان و حتا هر انسان فرهیخته غیرمسلمان در جهان است. این قانون اساسی شخصی اخلاقی آنقدر اهمیت دارد که باید در امتداد عمل به آن در هر فرصتی متناسب با ارتقاء فکری و عملی فرد، مورد بازنگری و اصلاح و بروزرسانی گردد. 

تنها در اینصورت است که جهان رو به صلح و آرامش خواهد رفت. 

سازمان ملل متحد باید بتواند از طریق سازوکار مناسبی، بر اجرای مفاد حقوق بشر در کشورها نظارت کند و با ابزارهای اجرایی مناسبی انتخابات آزاد در کشورها را کنترل و نظارت نماید و چنانچه کشوری زیر بار نرفت دولت های آنها را تحریم کند. به این ترتیب حق تحریم دولت ها فقط در اختیار سازمان ملل قرار خواهد گرفت و کشورهای قدرتمند قادر نخواهند بود بدلایل سیاسی و غیر حقوقی یک جانبه دست به تحریم دولت های دیگر بزنند، حتا اگر حربه ای مثل پول بین‌المللی (دلار) را در اختیار داشته باشند. 

پس باید برای استقرار صلح جهانی همه توجه ها را بسوی توسعه و گسترش‌ مفهوم انسانیت، گفتگوی بین المللی و تقویت سازمان ملل متحد جلب کرد و اقدامات لازم و جدی بعمل آورد. 

انسان، انسانیت و حکومت

انسان، انسانیت و حکومت

عشق و مهربانی اوج انسانیت و اخلاق نیکو ابتدا و شروع انسانیت است. 

مردم برای اینکه در زندگی به عشق، مهربانی و انسانیت برسند باید از میان خود یک حکومت متعادل و عدالت گستر مشابه حکومت پیامبران برای اداره جامعه خود انتخاب نمایند که مراقب باشد کسی به کسی ظلم و ستم نکند. بدیهی است افراد حکومتی باید خود از انسانهای پاک و عادل و منصف باشند تا بتوانند از عهده این کار بسیار مهم برآیند. وظیفه این حکومت این است که فضای عادلانه و منصفانه ای را در جامعه ایجاد کند و راههای ظلم و ستم را تا آنجا که مقدور است ببندد و راههای عشق و مهربانی و محبت را بگشاید. وظیفه مردم هم پیروی از این حکومت و پشتیبانی و حمایت از آنها و تامین مخارج لازم آنها و پرداخت مالیات به آنهاست. 


زندگی معنوی یعنی زندگی پیامبرانه


انسانها تا خود پیامبر نشوند و احساس پیامبری نکنند لذت زندگی پیامبرانه را نمی چشند و به سعادت نمی رسند. اینکه حضرت محمد ختم نبوت و پیامبری را اعلام فرموده است به این معناست که انسانها هر کدام می توانند با همان عقل و خردی که خداوند به آنها عطا کرده است خود پیامبر خود شوند و بنابراین دیگر نیازی به پیامبر بیرونی ندارند. اما بشر تا کنون نتوانسته این قابلیت را در خود شناسایی، فعال و فراگیر و همگانی کند. همیشه و در هر زمان عده کمی خود پیامبر خود بوده اند اما با این تعداد اندک کار جامعه مدنی معنوی راه نمی افتد و به زمان بیشتری نیاز است. اگر بیشتر مردم، خود پیامبر خود شوند آنوقت می توانند حاکمان حکومت خود را از میان بهترین پیامبران خود بر گزینند و روند پیامبر شدن همگان را فراهم میشود. 


پیام خدا به انسان پیامبر

ای انسان من و تو مانند دو یار همراه هم هستیم. در واقع تو از دو قسمت مجزا ولی مرتبط با هم تشکیل شده ای. 

یکی قسمت اصلی و مرکزی و دل توست که هسته زندگی توست و آن منم. من مانند نور یا هوشی آسمانی در وجود تو فعال هستم و نگهبان و مراقب قسمت دوم تو هم هستم. من آزاد هستم و در زمان و مکان نیستم و نمی آیم. هیچ کاری به کار قسمت دوم تو ندارم. من مرکز امنیت، اطمینان و آرامش خاطر تو و ناظر بر افکار و اعمال و رفتار قسمت دوم تو هستم.

قسمت دوم تو، بدن توست که مجهز به ذهن و احساسات و عواطف است و در زمان و مکان یعنی در دنیا قرار دارد. 

ما دو تایی مدتی را همراه هم هستیم و سپس از هم جدا می شویم. سپس قسمت اصلی و مرکزی ات به من باز میگردد و قسمت دوم و فرعی ات به خاک و مواد اصلی خودش تجزیه و تبدیل می گردد. 

هنگامی که فکر میکنی و عقل و ذهنت کار می کند، هنگامی که می خوابی و استراحت می کنی و خواب می بینی، هنگامی که مریض میشوی و بد حال میشوی و هنگامی که کار میکنی و موفق و شاد و خوشحال میشوی. همه اینها قسمت دوم توست که این حالت ها را تجربه می کند. و نهایتاً هنگامی که میمری این قسمت دوم و بدن و ذهن توست که می‌میرد و مرکز و هسته تو یعنی مرا رها می کند و ما در این هنگام از هم جدا می شویم. در همه این حالات من کنار تو و بالای سر تو بوده و هستم و اگر تو بخواهی میتوانی از من کمک فکری و راهنمایی بگیری ولی اگر نخواهی من آزاد هستم تو را هم آزاد خواهم گذاشت که هر کاری را که خود صلاح میدانی انجام بدهی. من فقط نظارت می کنم و بس. 

توکل

دل به من دار ای عزیز، عقلت به کار

تا بیابی یاری ام را پای کار 

ای انسان قطب نما و جی پی اس و پیامبر وجودت را روشن و فعال کن تا شمع کم نور شیطان وجودت خاموش شود. من پیامبر و راهنمای توام. من مانند چراغی جلوی پای تو را روشن می کنم. جهت راهت را خودت باید انتخاب کنی. اگر به سوی من بیایی شمع شیطنتت کم کم خاموش خواهد شد. دلت را با من همساز و هماهنگ و هم جهت کن و در کارهایت عقل و خرد خود را بکار انداز تا کمک و راهنمایی و قدرت مرا در انجام کارهایت ببینی و شگفت زده شوی. 


ما درون را بنگریم و حال را

نی برون را بنگریم و قال را

مولانا 

اما بهتر است بگوئیم ما باید :

هم درون را بنگریم و حال را

هم برون را بنگریم و قال را 

امروزه علم روانشناسی درون را می نگرد و حال را و علم جامعه شناسی برون را می نگرد و قال را. 


برخورد با من ذهنی


من ذهنی (ایگو) اگرچه در انسان یک  شخصیت منحصر بفرد درونی (نفس) در هر انسان است ولی نباید از این نکته غافل شد که نوع و کیفیت آن مستقیماً مرتبط با فضای بیرونی زندگی فرد است که ما به آن فضای فرهنگی و فکری جامعه می گوئیم. یعنی من ذهنی و نفس انسان حاصل یک تعامل دو طرفه در انسان است که از بیرون، تفکر عمومی اجتماعی (وضعیت فرهنگی جامعه) و از درون، حال روحی روانی فرد، و تأثیر متقابل این دو مؤلفه بر روی یکدیگر آن را بوجود می آورد. به عبارت دیگر من ذهنی در جریان یک فرآیند درونی و بیرونی متقابل در انسان پدید می آید و نوع و کیفیت آن بستگی دارد به اینکه فرد در کدام محیط و با چه تفکر عمومی و فرهنگی زندگی می کند. 

تفکر عمومی و فرهنگی (متافیزبک جامعه) که در حال حاضر در بیشتر جوامع حاکم است، تفکر لیبرالیستی یا تفکر فردگرایانه و خود خواهانه است. این نوع تفکر مقبول ترین و جا افتاده ترین تفکر عمومی و فرهنگی است که بعد از دوره های غارنشینی و جنگل نشینی و دوره کشاورزی و دامداری در جوامع ایجاد شده یعنی از دوره شهر نشینی و صنعتی بر جوامع حاکم شده است. من ذهنی افراد در دوره های شهرنشینی و صنعتی بصورت افراطی و عمیق در انسانها رشد کرده و زندگی مستقل و جدایی منافع و مالکیت را تشویق کرده و بر دشمنی های افراد نسبت بهم و رقابتهای فردی حتا افراد یک خانواده افزوده است. 

من ذهنی اما در دوره های قبل از شهرنشینی و صنعتی در جوامع کشاورزی و جنگل نشینی و غارنشینی که انسانها مجبور بودند بصورت جمعی و گروهی زندگی کنند بسیار ابتدایی و ضعیف تر بوده است. در آن دوران بیشتر انسانها به ما ذهنی فکر می کرده اند و آن را تقویت و فربه می کرده اند. 

من ذهنی در هر دوره اجتماعی متناسب با شرایط اجتماعی و تفکر اجتماعی و فرهنگی آن دوره بوده و شدت و ضعف داشته است. بعضی از من ذهنی ها که یک تفکر ناسیونالیستی و ملی بر جامعه آنها حاکم است من ذهنی بهتر و آرام تری نسبت به من ذهنی هایی که یک تفکر صرفاً لیبرالیستی و فردگرایانه و سرمایه داری بر جامعه آنها حاکم است دارند. همینطور جوامعی که دارای تفکر عمومی سوسیالیستی دارند من ذهنی شان بشدت نسبت به من ذهنی افرادی که در جوامع لیبرالیستی و ناسیونالیستی زندگی می کنند، ضعیف تر است و در نتیجه زندگی اجتماعی آرام تر و بهتری دارند. 

بنابراین من ذهنی افراد مختلف بستگی دارد به محیطی که در آن زندگی می کنند و نوع تفکر اجتماعی و فرهنگی که بر آن جوامع حاکم است. 

مولانا به این موضوع البته نپرداخته چون در آن روزگار این تقسیم بندی های فکری اجتماعی هنوز باب و مرسوم نشده بوده است. اما اکنون که ما در دوره ای زندگی می کنیم که می توانیم نوع تفکرات اجتماعی دوره های مختلف زندگی انسان را شناسایی و از هم تفکیک کنیم نباید از تأثیرات این تفاوت دوره های تفکر اجتماعی بر ذهن و ایجاد من ذهنی های مختلف در انسانها غافل شویم و همان جزیی نگری و ساده نگری که در دوره قدیم و مولانا مرسوم بوده را ادامه دهیم و آن را آموزش دهیم. 

بنظر من و با توجه به نظرات مولانا و مخصوصاً درسهای گنج حضور ضعیف ترین من ذهنی هنگامی پدید می آید که ما تفکر سوسیالیستی و جامعه گرایی جهانی را که بر مبنای خداپرستی است بوجود آوریم و آموزش دهیم. اگر ما بتوانیم با توجه به روح تعالیم دینی و با استفاده از تفکر و ابیات مولانا، یک تفکر سوسیالیستی، نه کمونیستی، بلکه سوسیالیستی جهانی خداگرایانه که بر مبنای یکپارچگی جهان کار می کند و هدفمندی دارد و جهان را دارای یک خدای واحد و یک حاکمیت و حکومت واحد می شناسد و می پسندد، ایجاد کنیم که همه افراد علاقمند به عضویت در یک جهان واحد و یک زندگی واحد و یک سیستم فکری اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی واحد بشوند و این تفکر را تفکر نهایی و متعالی بشر بدانیم و تبلیغ و تشویق کنیم و آموزش بدهیم، من ذهنی افراد بتدریج کاهش خواهد یافت و به پایین ترین سطح ممکن خود خواهد رسید و جهانی خواهیم داشت با زندگی معنوی بالا و فساد و تباهی کمتر. این تفکر بنظرم هم راستا و هم جهت با اسلام و ادیان الاهی هم هست و با تفکر معنوی و الاهی مولانا هم کاملاً مطابقت دارد. 


انسان، دین و زندگی

ان الله یامُرُ بالعدل و الاحسان 

اوج دین ای مهرَبان مهربانی است

عدل و انصاف نیز کف دینداری است 

زندگی عشقست و مهربانی است و عدل

مرده ست آن دل که بی عشق زنده است

عاشق شو ور نه روزی کار جهان سرآید 

نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

اوصیکم بتقوا الله و نظم امرکم 

بنی آدم اعضای یک پیکرند 

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار 

دگر عضو ها را نماند قرار 

تو کز محنت دیگران بی غمی 

نشاید که نامت نهند آدمی

اگر مهر و انصاف گردد کار ما

خداوند بگرداند اقبال ما

وگر جمع مردم کنند عدل و مهر

جهان میشود جمله بر کام ما 

دموکراسی امروز چه بود جوان 

بجز عدل و انصاف و مهر کار ما 


اگر انسان بتواند از جایگاه خدا به اشیاء و جهان نگاه کند و جهان را همانطور که خدا می بیند، ببیند بسیاری از مشکلات جهان و اختلافات میان انسانها مرتفع خواهد گردید. در حال حاضر چه آنهایی که خدا را قبول ندارند و به اصطلاح لائیک هستند و چه آنهایی که خدا را قبول دارند و به اصطلاح خداپرست هستند هر دو گروه، جهان را از دیدگاه غیر معنوی و غیر توحیدی و غیرخدایی می نگرند. یعنی بر سر تصاحب امکانات و لوازم زندگی و قدرت و حکومت و مدیریت که مهم ترین آنهاست با هم به نزاع و رقابت برخاسته اند.

انسانها قدرت و حکومت را باید برای ایجاد یک نظم واحد در امور زندگی جهانی بخواهند نه برای چیز دیگر. 

اوصیکم بتقوا الله و نظم امرکم 

اگر انسان در نگاه خود به جهان جایگاهی غیر از جایگاه خداوند و نقطه ای غیر از مبدا مختصات جهان (عدم) را در نظر بگیرد و از جایگاهی متغیر و ناثابت به اشیاء و جهان نگاه کند دیگر نگاه او دقیق نیست و نمی تواند درست و غلط اشیاء جهان را چه بلحاظ اندازه و چه به لحاظ کیفیت و زمان و مکان درست تشخیص بدهد. این است که دعایی حضرت رسول می فرمایند :

الهم ارنی اشیاء کما هی

خدایا اشیاء جهان را همان طور که هستند به من نشان بده

بنابراین در انسان و در ارزیابی ها و تحلیل ها و نظارت ها و قضاوت های او همیشه دو دیدگاه یا دو موضع‌گیری متفاوت وجود دارد :

١- موضع و عینک و دیدگاه و مبداء مختصات خدایی (صفر یا عدم) 

٢- موضع و عینک و دیدگاه شخصی (غیر صفر و غیر عدم) 

در موضع غیر عدم، انسان اشیاء جهان را همانطور که هستند نمی بیند، بلکه پس و پیش و کوچکتر و بزرگتر می بیند که با دیدگاه عدم و صفر خداوند متفاوت است. 

آدمی دید است و باقی پوست است 

دید آن است آن که دید دوست است 

مولانا 

خداوند انسان را بصورت یک «ناظر هوشمند» خلق کرده و به دنیا آورده است.


که تو آن هوشی و باقی هوش پوش 

خویشتن را گم مکن یاوه مکوش 

مولانا 

ای انسان تو آن هوشی که خدا هست و جسمت پوشش این هوش است.

خداوند با هوش خود فکر می کند و می آفریند ولی انسان با هوش خود که همان هوش خداوند است وَهم می کند و با آن مخلوقات خداوند را ویران می کند و از بین می برد. ویرانگری انسان تنها و تنها با عشق برطرف خواهد گردید. عشق یعنی تفکر مانند خداوند، یعنی خداگونه شدن، یعنی بازگشت به خداوند، یعنی یادگرفتن و متابعت از خداوند، از پیامبران، از اولیاء، از راه یافتگان، از هدایت شدگان. 

عشق جز دولت و عنایت نیست

جز گشاد دل و هدایت نیست

انسان این قابلیت، توانایی و پتانسیل را دارد که خداگونه شود. مانند او بیافریند. مانند او شاد باشد و مانند او جاویدان بماند. 

ای انسان مراقب خودت باش. مراقب خدایت، هوشت باش. فکر کن. توهُم نکن. فرق تفکر و توهُم را بفهم. دست از توهم بردار. تفکر تو را نجات خواهد داد. توهُم تو را ویران خواهد کرد. خودت را گم نکن. این توهُم است، توهُمی آشکار. یاوه مکوش که زیان خواهی کرد. ویران و پشیمان خواهی شد. 


ای انسان

هوش تو با هوش آن جانان یکی ست

هوش تو مخصوص تو در زندگی ست

هوش سوزی نکن بدترین کردار هاست

هوش سازی بکن شیوه پیغمبری است


مولانا خداوند را هوش برتر، هوش یکتا و فراگیر جهان می‌داند. هوشی که هوشساز و زندگی ساز است. باشندگانش را از هوش خود آفریده است. همه باشندگان جزئی از هوش خداوند را در خود دارند که با آن تفکر و زندگی می کنند.

انسان تنها باشنده ای است که به گوهر وجود و هوشمندی خود آگاه است. سایر باشندگان و متفکران به هوشمندی خود آگاه نیستند. آنها فقط هوشکاری و هوشبازی (زندگی) می کنند بدون اینکه بدانند هوش چیست. 

انسان بلحاظ ساختار ذهنی و هوشی خاصی که دارد این قابلیت را دارد که سطح تفکر خود را ارتقاء دهد و به سطح تفکر و هشیاری خداوند برساند. اما غفلت می کند و به توهُم می افتد. براساس توهُم عمل می کند و از خداوند دور می شود. انسان متوهم بجای ارتقاء هوش و خلاقیت و خداگونگی خود به هوش سوزی و توهم روی می آورد. هوش خداوند همچون ابزاری در اختیار موجودات و از جمله انسان است. آنها با این هوش خداوندی ٣ نوع کار می کنند. 

١- هوشکاری (زندگی معمولی)

٢- هوشسوزی (زندگی شیطانی) 

٣- هوشسازی (زندگی پیامبرانه) 


توهُم یا هوش سوزی

اما چرا انسان در جریان زندگی به توهُم روی می آورد؟ 

انسان ابتدا بدلیل زندگی در کنار حیوانات، از بهره هوشی بسیار ابتدائی برخوردار بود و مانند حیوانات از هوش خود فقط در تامین نیازهای اولیه جسمی خود استفاده می کرد. اما در مراحل بعدی زندگی تاریخی خود، دامنه گرسنگی جسمی اش به گرسنگی ذهنی او هم سرایت کرد. او هم از هوش خود برای سیر کردن گرسنگی من متوهم خود استفاده کرد. و بدلیل جاذبه ها و شیرینی هایی که این کار داشت و از آن لذت برد به آن گرفتار و معتاد شد. و این شد روش زندگی او که آن را به فرزندان خود یاد داد و زندگی انسان متأسفانه اینگونه ادامه پیدا کرد. راه اصلی را گم کرد و به بیراه رفت و بخش قابل ملاحظه ای از زندگی انسان‌ها تباه شد.

او پا را فراتر از زندگی معمولی مطابق دیگر موجودات نهاد و به هوشسوزی و ظلم و ستم روی آورد. انسان دنیا را آخرین منزلگاه زندگی فرض کرد و توهمی اندیشید و اینجا را اقامتگاه نهایی و آخرت خود دانست و توهمی زد زیانبار و تباه کننده. 

او می توانست تنها با تفکر معمولی و واقع گرایانه مانند یک موجود معمولی زندگی معمولی خود را از حالت ابتدائی به حالت عالی و مدرن امروزی و حتا خیلی بهتر در آورد. اما حرص و ولع بیش از حد ذهنی او یعنی توهم او آنقدر وسیع و عمیق شد که زندگی معمولی و متعارف او را قانع نمی کرد. او مانند ضحاک ماردوش، برای سیر کردن شکم مارهای من متوهمش دست به جنایت، تجاوز و پایمال کردن حق دیگران زد تا بلکه بتواند لحظه ای گرسنگی مارهای ذهنی اش را برطرف کند.

اما انسانهای دیگری هم، اگرچه اندک، بودند که به مقدار طبیعی و فقط جهت تامین نیاز های طبیعی خود هوشکاری و زندگی می کردند. آنها مازاد انرژی و هوش خود را صرف هوشسازی می کردند. اینان گروه پیامیران و اولیاء الاهی بودند. امروز هوشسازان و متفکران و انسانهای پیامبر گونه و اولیاء الله هنوز هم وجود دارند اما همچنان در اقلیت اند.

گروه هوشسازان و متفکران یعنی پیامبران و صالحین تاریخ برای جلوگیری و کاهش هوش سوزی انسانهای ظالم و ستمگر و برای برقراری صلح در جهان، اندیشه برابری و برادری و عدالت را مطرح کردند و دین خدا را به مردم معرفی کردند. دین خدا تنها راه هوشسازی و انسان سازی است که پیش روی انسان امروز قرار دارد. 

با توسعه علم و دانش امروز دین خدا به دو شاخه اخلاق الاهی و عدالت اجتماعی تقسیم شده است. اخلاق الاهی انسان را از درون برای هوشسازی آماده می کند و عدالت اجتماعی و دموکراسی هم از بیرون زمینه موفقیت انسانهای هوشساز را در جامعه فراهم می کند. اما قدرتمندان و ثروتمندان همچنان با دین خدا و راه پیامبران مخالفند و آنها را مزاحم خود می شمارند. آنها همچنان بر هوشسوزی خود اصرار می ورزند و لذت زندگی را در برتری طلبی و تسلط بر همه چیز حتا همنوعان خود جستجو می کنند و به ظلم و جنایت خو کرده اند. 

متأسفانه امروز اغلب انسانها بدلیل نیازشان به پول و مایحتاج اولیه زندگی که در اختیار هوشسوزان و گروه ظالمان و ستمگران است مستقیم یا غیر مستقیم با آنها همکاری می کنند و گروه مصلحان واقعی و هوشسازان در اقلیت مطلق قرار گرفته اند.

اکنون این رویه (سرمایه داری) شکل رسمی و قانونی در جهان به خود گرفته و بصورت عادت همگانی و فرهنگ عمومی در آمده که باید علاوه بر نیاز های شکم جسمی نیاز های شکم ذهنی را هم مهم و حیاتی تلقی نمود و برای تامین آنها باید دست به هر کاری حتا هوشسوزی زد و برای پر کردن این شکم ذهنی و غیرواقعی دست به هر ظلم و جنایتی می زنند. هوشسوزی و ظلم و ستم به دیگران بدترین نوع زندگی انسان است. 

با هوشسوزی انسان راهش را از راه خداوند (هوش آفرین) جدا می کند و کم کم از او دور می شود. انسان این کار را چه دانسته و آگاهانه انجام دهد و چه ندانسته و ناآگاهانه، این بزرگترین اشتباه و گناهی است که انسان نسبت به خداوند و زندگی مرتکب می شود.


انسان در مسیر تاریخ  


متافیزیک جریان زندگی تاریخی انسان


زندگی تاریخی انسان را باید مشابه یک فنر مارپیچ رو به بالا تصور کرد که هر دور آن مربوط به یک دوره تاریخی زندگی انسان است. بدنه این فنر یا دوره تاریخی، فضای فرهنگی و تفکر اجتماعی هر دوره است. در این فضای فرهنگی یک قدرت حاکمه (سیاست) شکل میگیردو گروه حاکمیت و مدیریت جامعه را شکل میدهد و اداره می کند. در فضای فکری و سیاسی این گروه حاکمه و براساس تفکر آنها یک ساختار اقتصادی و مناسبات تجاری و کسب و کار (اقتصاد) شکل میگیرد و مردم به داد و ستد و زندگی می پردازند. از هر سه این ها یعنی فضای فرهنگی (فرهنگ) و فضای سیاسی حاکم (سیاست) و مناسبات داد و ستد مردم (اقتصاد)، یک تفکر اخلاقی معینی به افراد و اشخاص القا میگردد و اخلاق را در افراد پدید می آورد. (اخلاق)

این اخلاق به نوبه خود و پس از یک دوره تاریخی، رشد میکند، اشکالات فرهنگ و سیاست و اقتصاد تا حدودی برطرف می‌شود و اصلاحات فکری بوجود می آید که بصورت مسالمت آمیز یا بصورت قهری و نزاع و شورش و انقلاب تغییراتی را در ساختار فرهنگی و سیاسی و اقتصادی بوجود می آورد و دوره بعدی زندگی تاریخی انسان ادامه می یابد و به همین ترتیب دوره های تاریخی یکی پس از دیگری بوجود می آیند و نسبت به دوره قبلی تغییرات اساسی می کنند. و انسان رشد فکری و اخلاقی می کند. به این دلیل است که انسان از اول پیدایش تا کنون دوره هایی را پشت سر گذاشته و تفکرش، دینش، آرمانهایش، اخلاقش و همه ساختار های زندگی اش عوض شده و تغییر پیدا کرده است. 

هر کدام از این چهارگانه اخلاق، فرهنگ، سیاست و اقتصاد مانند کوزه ای است که از آب مؤلفه زیر ساخت خود پر می‌شود و مؤلفه بعدی خود را می سازد و بوجود می آورد. 

از کوزه همان برون تراود که در اوست.

 

این جریان متافیزیکی زندگی تاریخی انسان است. کسانی که در صددند تا اخلاق انسان یا فرهنگ جامعه یا اقتصاد و یا سیاست جامعه را اصلاح کنند باید بدانند که این چهار مؤلفه در زندگی در هم پیچیده شده و بهم گره خورده است. کسی نمی تواند و یا گروهی نمی توانند فقط به یک مؤلفه بپردازند و از مؤلفه های دیگر غافل باشند. اصلاح هر چهار مؤلفه هم همزمان در هر جامعه ای کاری بسیار دشوار و امری نشدنی است. باید ذره ذره کارکرد و سالها و بلکه ده ها سال و گاهی قرن ها کار و صبر کرد تا زندگی اجتماعی انسانها اندکی متحول شود. 


متافیزیک و تفکر پیازی

بنابراین متوجه خواهیم شد که هر صورتی از زندگی از یک فکر زیربنایی که علت آن صورت است بیرون می آید و بر آن استوار میگردد. هر اتفاقی و عملی که انجام میشود و ظاهر میگردد بر مبنای یک فکر و متافیزیک درونی و زیرین آن است. و این جریان شبیه پیاز است که هر لایه ای را باز می کنید لایه دیگری در زیر آن قرار دارد. 

بنابراین نقشه علوم انسانی را می توان به اینصورت ترسیم کرد که کره و یا پیازی را در نظر بگیرید که مغز اصلی آن را تفکر انسان تشکیل میدهد. اولین لایه روی تفکر را اخلاق، دومین لایه روی اخلاق را فرهنگ، سومین لایه روی فرهنگ را سیاست و مدیریت جامعه و آخرین لایه سطحی را اقتصاد تشکیل میدهد و انسان بر پایه اقتصاد زندگی میکند و تفکرش از مناسبات و تعاملات اقتصادی تاثیر می پذیرد و دوباره این چرخه از مرکز تفکر انسان بالا میاید. 

با این مقدمه معلوم شد که برای برپایی زندگی معنوی انسان در جهان باید با دیدگاه خدایی و یکتایی به جهان و انسان و زندگی نگاه کنیم. یعنی هر طرح و برنامه ای که برای زندگی در نظر میگیریم با این دیدگاه طراحی و برنامه ریزی و اجرا شود. مثلا اخلاق و فرهنگ و اقتصاد و سیاست حکومت و مدیریت همه باید معنوی طراحی و برنامه ریزی و اجرا گردند. 

بعنوان مثال سیاست خارجی باید بر اساس دیدگاه خدایی و معنوی که در قرآن آمده است تنظیم و اجرا گردد. 

ان الله یامر بالعدل و الاحسان 

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است 

با دوستان محبت با دشمنان عدالت

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهل

_میدونم نغمه اصلا کارش درست نبود اما ما قاضی نیستیم که حکم بدیم و قضاوت کنیم پس نباید بهش بی احترامی کنیم

_مامان میفهمی چی داری میگی از من میخوای بااون زن خوب رفتار کنم اصلا مگه میشه حال خواهرش بیتا رو ندیدی به چه حال و روزی افتاد هنوزم که هنوزه منتظر برگشت شوهرش بااینکه به زبون نمیاره اما منتظرشه هر لحظه هر ثانیه به تنهایی بچه اش رو بزرگ کرد الان بچه اش پنج سالش شده اما بابا نداره مادرش به سختی بزرگش کرده همه ی اینا بخاطر نغمه و سپهر من نمیتونم عادی رفتار کنم میفهمی !؟

مامان با دقت داشت به حرفام گوش میداد وقتی تموم شد به چشمهام خیره شد و گفت:

_درک میکنم چی داری میگی اما کاری از دست ما برنمیاد

_یعنی میخوای اون زنیکه رو راه بدی عمارت !؟

_آره

کلافه دستی داخل موهام کشیدم

_مامان

_مهمون رو نمیشه انداخت بیرون

با شنیدن این حرف مامان عصبی بلند شدم و گفتم:

_اصلا درکت نمیکنم مامان خودت دیدی بیتا چجوری زجر کشید اما باوجود همه چیز میخوای نغمه رو بیاری اینجا خار بشه تو چشم بیتا

_بشین اهورا

_نمیشه مامان به اندازه کافی حرف های شما رو شنیدم دیگه نمیخوام بیشتر از این بشنوم

مامان هم متقابلا بلند شد به چشمهام خیره شد و گفت؛

_اهورا بی احترامی نسبت به نغمه نمیخوام ببینم فهمیدی !؟

نفس عمیقی کشیدم میخواستم عصبانیتم رو کنترل کنم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:

_باشه

_اهورا

بهش خیره شدم که ادامه داد:

_باید بیشتر دقت کنی تااینکه عصبی بشی و پرخاشگری کنی.

_بیتا مثل ترنج برای من کافیه ببینم یکی اشکش رو در آورده تا دنیاش رو به آتیش بکشم من نمیزارم نغمه یا هیچکس دیگه ای باعث آزار و اذیتش بشه.


#ستاره


با رفتن اهورا به ترنج خیره شدم و گفتم:

_چرا انقدر عصبی بود !؟

با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:

_قصه اش درازه میخوای بشنوی !؟

با شنیدن این حرفش سری تکون دادم و گفتم:

_آره

_ببین بیتا و سپهر دوتا از عاشق و معشوق هایی بودند که بخاطر رسیدن به هم خیلی زجر کشیدند اما بلاخره موفق شدند ازدواج کنند خیلی خوشبخت بودند اما طولی نکشید که خواهر بیتا نغمه هم عاشق سپهر شد و برای بدست آوردن سپهر باهاش همخواب شد

با شنیدن این حرفش هینی کشیدم که ترنج لبخندی تلخی زد و ادامه داد:

_هیچکس نمیدونه اون شب چیشد که سپهر یک شبه عوض شد بیتا رو خورد کرد و برای همیشه با نغمه رفت! الان بیتا پسرش رو بدنیا آورده پسرش پنج سالشه و شبیه پدرش

_سپهر میدونه یه پسر داره !؟

_نه

_نغمه خیلی بدجنس نه !؟

_خیلی زیاد

_مامان چرا میخواد بهش کمک بکنه وقتی اون این همه بد

ترنج بهم خیره شد و با صدای گرفته ای گفت:

_مامان نمیخواد بهش کمک کنه اما چاره ای هم نداره نمیتونه مهمونی که داره به خونه اش میاد رو پس بزنه.

_پس بیتا چی میشه !؟

_بیتا دیوونه هنوز هم عاشق سپهر

_سپهر اگه عاشق بود با نغمه نمیرفت بیتا نباید بخاطر اون به خودش سختی بده

_درسته

صدای مامان بلند شد:

_چرا اونجا ایستادید

به سمتش رفتیم که صدای ترنج بلند شد:

_مامان شما میدونید داداش روی بیتا حساس چرا بهش گیر میدید آخه !؟

_میدونی نغمه قراره بیاد نباید به مهمون تو خونه بی احترامی بشه این اصلا درست نیست

_بیتا داغون میشه

مامان محکم گفت:

_بیتا نباید داغون بشه اون مرد سال ها پیش ترکش کرد اگه اون و دوست داشت کنارش میموند بیتا نباید خودش رو کوچیک کنه بخاطر همچین مردی

_اگه سپهر بفهمه یه بچه داره چی میشه !؟

_هیچ غلطی نمیتونه بکنه!


ترنج پوزخندی روی لبهاش نشست

_سپهر نمیتونه هیچ غلطی بکنه مثل اینکه شما یادتون رفته سپهر خیلی تغیر کرده و دیگه اون سپهر سابق نیست خیلی خوب میدونید چقدر قدرت ثروت بدست آورده.

_تا وقتی من زنده هستم نمیزارم سپهر دست به اون بچه بزنه این و مطمئن باش

ترنج با چشمهای ریز شده به مادرش خیره شد و گفت:

_مامان شما چیزی میدونید !؟

مادرش سئوالی بهش خیره شد و گفت:

_منظورت چیه !؟

_شما ….

بااومدن پدرش ساکت شد و هیچ سئوالی نپرسید این بحث هم تموم شد من و ترنج رفتیم داخل حیاط که صدای ترنج بلند شد:

_مامان یه سری چیزا رو میدونه

با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم و گفتم:

_یعنی چی !؟

_یعنی اینکه اون شب هر اتفاقی افتاده مامان میدونه از اون شب همه چیز رو برای همین انقدر مطمئن حرف میزد سپهر نمیتونه هیچ غلطی بکنه من مامان رو خیلی خوب میشناسم اون بدون مدرک هیچ حرفی نمیزنه.

متفکر بهش خیره شدم و گفتم:

_بیتا اینجا زندگی میکنه !؟

_آره داخل روستا همون خونه ای که زندگیش رو با سپهر شروع کردند

_هنوز هم عاشق سپهر ؟!

_آره خیلی زیاد

_چرا من تا حالا درمورد بیتا چیزی نشنیدم !؟

_چون اهورا به هیچکس اجازه نمیده درموردش صحبت کنند بیتا مورد حمایت اهوراست

با شنیدن این حرفش با حسادت بهش خیره شدم و گفتم:

_اهورا اون زن رو دوست داره ؟!

با شنیدن این حرف من به خنده افتاد

_نه دیووونه

_پس چی چرا انقدر روی اون زن حساس ؟!

_چون اون و مثل من دوست داره همیشه بیتا براش مثل یه خواهر کوچیک بود اهورا قلبش خیلی مهربون نگاه به این روحیه ی خشنش نکن

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو نه

نگین رنگ از صورتش پرید و شروع کرد به التماس کردن که عصبی تر از قبل سرش فریاد کشیدم:
_دفعه آخرت باشه وگرنه بهت رحم نمیکنم الانم گمشو از جلوی چشمهام تا ندادم فلکت کنند!
با شنیدن این حرف من دوتا پا داشت دوتا پای دیگه هم قرض کرد و خیلی سریع از جلوی چشمهام رفت که صدای لرزون ستاره بلند شد:
_ارباب زاده بخدا من کاری نکردم
با دیدن ترس ستاره حس کردم دوست دارم سرم رو بکوبم تو دیوار من با این دختر چیکار کرده بودم! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_دیگه نمیخواد کار کنی الانم زود باش برو داخل اتاقت.
با شنیدن این حرف من سرش رو بلند کرد با چشمهای گرد شده از تعجب بهم خیره شد باورش نمیشد من باهاش اینجوری صحبت کرده باشم ، با دیدن نگاهش اخمام رو تو هم کشیدم که سریع به سمت طبقه بالا رفت
نفسم رو پر حرص بیرون دادم
_کار درستی انجام دادی!
با شنیدن صدای بابا به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که لبخندی زد و گفت:
_تو باید از اول اینکارو میکردی ستاره زن تو نباید هم رده خدمتکارا باهاش رفتار میشد اینجوری شان و شخصیت خودتت هم پایین میومد دیدی با زنت چجوری رفتار میکردند درست مثل یه برده تحقیر آمیز ، تو یه ارباب زاده هستی نباید اجازه بدی هیچکس اینجوری با زنت صحبت کنه ، انگار دارند بااین کارشون به تو توهین میکنند.
با شنیدن این حرفش لبخند محوی زدم و گفتم:
_حق با شماست بابا!
بابا همیشه حرف هاش منطقی و درست بود ، صدای جیغ ترنج اومد با اخم به سمتش برگشتم و گفتم:
_چخبرته !؟
با شنیدن صدام ایستاد با ترس بهم خیره شد ، ترنج از من حساب میبرد و میترسید انگار نه انگار داداش دوقلوش بودم  صدای بابا بلند شد:
_سر دختر من داد نزن بچه
با شنیدن این حرف بابا بهش خیره شدم و گفتم:
_ندیدید چجوری داشت جیغ میزد  !؟
بابا خندید و گفت:
_بچه اس!
به سمتش برگشتم که داشت زبونش رو درمیاورد سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم:
_صدبار بهت گفتم مودب باش ترنج
با شنیدن این حرف من شرمنده سرش رو پایین انداخت و گفت:
_معذرت میخوام داداش!
_معذرت خواهی نمیخوام سعی کن درست رفتار کنی!

_چشم داداش!
سری تکون دادم که دوباره صداش بلند شد:
_داداش !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_میشه یه سئوال بپرسم اگه اشکالی نداره ؟!
_بپرس
_ستاره کجاست امروز بین خدمتکارا ندیدمش نکنه تنبیهش کردی !؟
بعد تموم شدن حرفش با ترس و نگرانی بهم خیره شد که دوست داشتم سرم رو بکوبم داخل دیوار چه هیولایی از خودم ساخته بودم که خواهرم انقدر از من میترسید و فکر میکرد من سر زن خودم یه بلایی در آوردم ، اخمام تو هم رفت با غیض بهش خیره شدم و گفتم:
_ستاره دیگه قرار نیست بین اون خدمتکارا مشغول به کار باشه
با شنیدن این حرف من متعجب ابرویی بالا انداخت و گفت:
_یعنی ستاره دیگه قرار نیست کلفتی کنه !؟
محکم گفتم:
_آره
چشمهاش برق زد و با شادی گفت:
_ستاره الان کجاست داداش
_اتاقش
بدون اینکه دیگه منتظر جوابی از جانب من باشه با دو به سمت بالا رفت متعجب به مسیر رفتنش خیره شده بودم که صدای بابا بلند شد:
_زیاد تعجب نکن ترنج ستاره رو دوست داره مثل زن داداشش حتی اگه تو ستاره رو زن خودت ندونی
با اعتراض اسمش رو صدا زدم:
_بابا!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_چیه مگه دروغ میگم
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و گفتم:
_یعنی من انقدر از نظر شما منفور هستم که اینجوری دارید صحبت میکنید !؟
_منفور نیستی اما خیلی بی رحم شدی هیچکس اینجوری با زن خودش رفتار نمیکنه.
_بابا خودت میدونی دلیل رفتار من چیه !
_صرفا بخاطر یه انتقام مسخره نباید زجرکشش کنی الانم بهتره دلش رو بدست بیاری هم تو هم اون دختر حق خوشبخت شدن رو دارید درسته !؟
سکوت کردم جوابی نداشتم بدم بهش بابا هم با دیدن سکوت من سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_تو عاقل بشو نیستی!
بعد تموم شدن حرفش هم گذاشت رفت ، هیچکس از حال درون من خبر نداشت نمیدونست چه طوفانی برپاست!

 

میخواستم برم بیرون اما انقدر عصبی شده بودم که حد نداشت بیخیال کار شدم امروز باید استراحت میکردم وگرنه مثل سگ پاچه بقیه رو میگرفتم آخه بقیه چه گناهی انجام داده بودند.
کنار در اتاق رسیدم خواستم بازش کنم که صدای ترنج اومد:
_ستاره خوشحال باش داداش بهت گفته دیگه خدمتکار نیستی
صدای آه کشیدن ستاره اومد
_آخه چه دلیلی برای خوشحالی وجود داره خودت میدونی ارباب زاده از من متنفره
با شنیدن این حرف ستاره اخمام تو هم رفت اون چه میدونست من تمام این سال ها عاشقش بودم اما بخاطر سن کمی که داشت عشقم رو سرکوب و خودم رو محدود میکردم کلافه نفسم رو بیرون فرستادم تا سر حد مرگ عصبی شده بودم اصلا نمیتونستم رفتار های خودم رو هم درک کنم.
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم
_ترنج برو بیرون
با شنیدن صدام به سمتم برگشت چشمی گفت و از اتاق رفت بیرون به سمت تخت رفتم دراز کشیدم و گفتم:
_میخوام بخوابم سر و صدا نکن
_چشم ارباب زاده
و صدایی ازش نیومد نمیدونم چقدر گذشت که چشمهام گرم شد و خوابم برد‌.
با شنیدن صداهایی که داخل اتاق بود چشم باز کردم نگاهم به خاتون پیرزن عفریته عمارت افتاد که داشت ستاره رو به سمت بیرون میبرد اخمام رو توهم کشیدم و گفتم:
_داری چه غلطی میکنی !؟
با شنیدن صدام ایستاد بهم خیره شد و گفت:
_دارم این خدمتکار رو ادبش میکنم چجوری جرئت کرده بیاد اینجا خیلی آروم بگیره بخوابه!
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_دستت رو بکش ببینم
با شنیدن این حرف من متعجب شد از روی تخت بلند شدم به سمتش رفتم و با غضب بهش خیره شدم و گفتم:
_زود باش دستت رو بردار تا جفتش رو قلم نکردم
با شنیدن این حرف من یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:
_ارباب زاده
_مثل اینکه نشنیدی چی گفتم !؟
با شنیدن این حرف من دستش رو برداشت و با چشمهای گرد شده بهم خیره شد و گفت:
_این دختره …
_زن منه!
انقدر محکم این حرف رو زدم که حس میکردم چشمهای ستاره هم گرد شده بود.
_کافیه یکبار دیگه ببینم بهش بی حرمتی کردی تا خیلی بد جوابت رو بدم.

با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شده بود باورش نمیشد دارم باهاش اینجوری صحبت میکنم اما اون یه خدمتکار بود و حق نداشت با همسر من اون شکلی صحبت کنه بدون توجه به صورت بهت زده اش فریاد زدم:
_گمشو بیرون از اتاق تا کار دستت ندادم
با شنیدن این حرف من با ترس فلنگ رو بست و سریع  از اتاق خارج شد ، ستاره به سمت من برگشت و با چشمهای درشتش بهم خیره شد دلم داشت براش ضعف میرفت
_بیا اینجا ببینم
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت:
_بله ارباب زاده
_دیگه اصلا با خدمتکار ها صحبت نمیکنی فهمیدی !؟
_چشم ارباب زاده
کلافه از سرجام بلند شدم بد از خواب بیدار شده بودم و میدونستم این شکلی باشه تا شب پاچه ی همه رو میگیرم ، نفس عمیقی کشیدم و به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم.
* * * * *
_پسرم
با شنیدن صدای مامان بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_آره من حالم خوبه!
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_قراره نغمه با خانواده اش بیاد
با شنیدن این حرف مامان به سرفه افتادم وقتی سرفه ام قطع شد با تعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_نغمه !؟
_آره نغمه
_چجوری روش میشه بعد از اون کاری که انجام داد دوباره برگرده اینجا !؟
مامان با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_خیلی وقته از اون قضیه میگذره به هیچ عنوان نمیخوام بهش بی احترامی بشه!
با شنیدن این حرف مامان بی اراده پوزخندی کنج لبهام نشست به صورتش خیره شدم و گفتم:
_مامان بی احترامی بشه یا نه چه فرقی به حال من و شما داره آخه اون خودش به خودش بی احترامی کرد با کاری که انجام داد رفت شوهر خواهرش رو که هشت سال ازش کوچیکتر بود گول زد مجبورش کرد خواهرش و طلاق بده و باهاش ازدواج کنه این اصلا کار درستی نبود!

 

عدالت تکوینی و عدالت تشریعی

عدالت تکوینی و عدالت تشریعی

دو کلمه کلیدی که جایش در درسهای مولانا خالی است و اهمیت آنها کمتر از کلمه عدم نیست، کلمات تکوین و تشریع است. اگر معانی این دو کلمه به اندازه کافی تبیین و توضیح داده شوند مخاطبان گنج حضور به راحتی معنی قضا و قدر الاهی و تسلیم را خواهند فهمید. بعنوان مثال اگر عدالت را که مفهوم نسبتاً پیچیده ای حتا برای متکلمان و فلاسفه است با این دو کلمه تعریف و تبیین کنیم کمتر کسی است که آن را نفهمد و قبول نکند و نپذیرد. 


عدالت تکوینی و عدالت تشریعی 


آنچه در جهان جاری است و اتفاق می افتد چه در طبیعت و چه در جوامع انسانی همه عدالت تکوینی یا قضای الاهی است. عدالت تکوینی یعنی همه این واقعیت هایی که در طبیعت و جامعه رخ میدهند. عدالت تکوینی همان قضای الاهی است که بصورت اتفاقات روزمره خود را به ما نشان می دهند. اساس عدالت تکوینی و قضای الاهی خواست خداوند است که ما با علم و دانش فقط به بخشی از سازوکار های علت و معلولی آن پی می بریم و با آن آشنا می شویم. هرچه که انسان بیشتر بر علوم طبیعی حاکم بر جهان و طبیعت و جوامع زیستی آگاه تر گردد، بیشتر از جزئیات این علم و عدالت تکوینی آگاه تر میگردد. 

اما بشر بنا به هوشمندی خاصی که دارد و ساختار روحی روانی و احساسات و عواطفی که دارد از همان آغاز زندگی تاریخی خود بسیاری از این اتفاقات یا عدالت های تکوینی و قضا ها را مطابق میل و مطلوب خود نمی دانست و آنها را بدلیل درد ها و صدماتی که به او وارد میشد عین ظلم و ستم می دانست و خواهان تغییر و اصلاح و برطرف شدن آنها بود. بویژه آنهایی که از طرف انسانها به انسانهای دیگر وارد می شد. برطرف کردن این گونه ظلم ها یعنی ظلم انسان به انسان تنها با تغییر رفتار انسانها با همنوعان خود و اصلاح نگرش و تفکر آنها نسبت به هم میسر می باشد. 

ان الله لا یغیر ما بقوم حتا یغیرو ما بانفسهم 

این تغییر در نوع نگاه و روش و تفکر و رفتار آدمیان نسبت به هم را عدالت تشریعی می گویند. عدالت تشریعی یعنی عدالتی که از ذهن انسان بر می خیزد نه طبیعت و بیرون از انسان. زیرا با تغییر ذهنیت و دید و نگاه انسانها انجام می شود. پیامبران اولین کسانی بوده اند که در تاریخ منادی برقراری عدالت تشریعی و برطرف کردن ظلم و ستم میان آدمیان بوده اند. عدالت تشریعی در اصل پذیرش و تسلیم به همان چارچوب و ساختار عدالت تکوینی است ولی با تغییراتی که در مناسبات و روابط و قرار و مدار های ذهنی بین انسانها بوجود می آورد کاری می کند که نتیجه عدالت تکوینی را از حالت صدمه زدن و درد آفرین بودن برای آدمیان به حالت صلح و صفا و مودت و آرامش و توافق بین آنها در آورد. 

این تغییر در نگرش انسانها نسبت به یکدیگر و تغییر در اخلاق و رفتار آنها ابتدا در زندگی بشر با ادیان الاهی آغاز گردید ولی امروز با پیشرفت علم و دانش و علوم انسانی به روش دموکراسی و حقوق بشر و سایر حمایت های اجتماعی انسانی نیز رسیده است. بشر امیدوارست با توسعه عدالت های تشریعی در جامعه جهانی و وضع قوانین انسان دوستانه کم کم بتواند بسیاری از ظلم و ستم ها و اتفاقاتی که در قالب عدالت های تکوینی ظالمانه برای او اتفاق می افتد را کم کم به سمت صلح و عدالت های تکوینی خوب و مطلوب تری هدایت کند. انشاالله. 

خلاصه اینکه عدالت تشریعی یعنی زیبا سازی عدالت تکوینی به سلیقه انسان. و نتیجه اینکه عدالت تشریعی انسانها باید در راستا و هم جهت با عدالت تکوینی خداوند باشد وگرنه ظلم و ستم خواهد بود و مستوجب کیفر خداوند. 

با توجه به نگرش مولانا در زمینه کشت اول و کشت دوم، عدالت تشریعی را می توان پرورش و به ثمر رساندن و زیباسازی کشت اول خداوند دانست که از طرف پیامبران و اولیاء و همچنین انسانهای خردمند و نیکوکار بر روی کشت اول خداوند یعنی عدالت تکوینی کار می کنند. این کشت و زیباسازی درست در جهت مخالف با آن کشت دومی است که انسانهای ستمکار و خودنگر بر روی کشت اول خداوند می کارند و موجب ویرانی کشت اول خداوند (عدالت تکوینی) می شوند و هم موجب ازبین بردن ثمره کار زیباسازی عدل پیامبران و نیکوکاران می شود.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: شاهنامه فردوسی:رستم جوان بدنبال نقش آفرینی است

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: شاهنامه فردوسی:رستم جوان بدنبال نقش آفرینی است


ادامه از نوشتار پیشین

شاهنامه فردوسی

رستم جوان  بدنبال نقش آفرین است و لی...


رستم بدنبال نقش خود درتاریخ پهلوانی و جنگی ایران است. وزمانی که مشاهده می کند که چگونه قارن سپهدار باتجربه ایران شماساس تورانی را برزمین زده و او را مغلوب می سازد ، رستم نیز به نزد زال رفته و تقاضا می کند که او نیز نقشی مانند قارن ایفاء کند.  البته او از زال می خواهد که جای افراسیاب را در لشگر توران به او نشان دهد تا به او حمله بر ده  و کاری بزرگتر از قارن با تجربه انجام دهد. این طرز فکر رستم نشات گرفته از جوانی و تجربه اندک او در آنزمان بود. بعد ها که تجربه آموخت رستم دشمن فکن شد:


چو رستم بدید آنک قارن چه کرد

چه‌گونه بود ساز ننگ و نبرد

به پیش پدر شد بپرسید از وی

که با من جهان پهلوانا بگوی

که افراسیاب آن بد اندیش مرد

کجا جای گیرد به روز نبرد

چه پوشد کجا برافرازد درفش

که پیداست تابان درفش بنفش

من امروز بند کمرگاه اوی

بگیرم کشانش بیارم بروی

بدو گفت زال ای پسر گوش‌دار

یک امروز با خویشتن هوش‌دار

که آن ترک در جنگ نر اژدهاست

در آهنگ و در کینه ابر بلاست

درفشش سیاهست و خفتان سیاه

ز آهنش ساعد ز آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر

نشانی سیه بسته بر خود بر

ازو خویشتن را نگه‌دار سخت

که مردی دلیرست و پیروز بخت

بدو گفت رستم که ای پهلوان

تو از من مدار ایچ رنجه روان

جهان آفریننده یار منست

دل و تیغ و بازو حصار منست

برانگیخت آن رخش رویینه سم

برآمد خروشیدن گاو دم

چو افراسیابش به هامون بدید

شگفتید ازان کودک نارسید

ز ترکان بپرسید کین اژدها

بدین گونه از بند گشته رها

کدامست کین را ندانم به نام

یکی گفت کاین پور دستان سام

نبینی که با گرز سام آمدست

جوانست و جویای نام آمدست

به پیش سپاه آمد افراسیاب

چو کشتی که موجش برآرد ز آب

چو رستم ورا دید بفشارد ران

بگردن برآورد گرز گران

چو تنگ اندر آورد با او زمین

فرو کرد گرز گران را به زین

به بند کمرش اندر آورد چنگ

جدا کردش از پشت زین پلنگ

همی خواست بردنش پیش قباد

دهد روز جنگ نخستینش داد

ز هنگ سپهدار و چنگ سوار

نیامد دوال کمر پایدار

گسست و به خاک اندر آمد سرش

سواران گرفتند گرد اندرش

سپهبد چو از جنگ رستم بجست

بخائید رستم همی پشت دست

چرا گفت نگرفتمش زیرکش

همی بر کمر ساختم بند خوش

چو آوای زنگ آمد از پشت پیل

خروشیدن کوس بر چند میل

یکی مژده بردند نزدیک شاه

که رستم بدرید قلب سپاه

چنان تا بر شاه ترکان رسید

درفش سپهدار شد ناپدید

گرفتش کمربند و بفگند خوار

خروشی ز ترکان برآمد بزار

ز جای اندر آمد چو آتش قباد

بجنبید لشگر چو دریا ز باد


انتقال وبلاگها به دیتالایف انجین نسخه 2.1.1b

با استفاده از این ماژول میتوانید وبلاگهای خود را در وردپرس، بلاگفا، پرشین بلاگ، میهن بلاگ، بلاگ اسکای و پردیس بلاگ را به دیتالایف انجین منتقل کنید .

وبلاگ نویس گاهی خانه های با شرایط بهتر و بیشتر میخواهد و تصمیم به مهاجرت (انتقال) به سیستمهای دیگر میگیرد . این ماژول برای مهاجرت یا انتقال مطالب وبلاگهای شما در سیستم های وبلاگ دهی به سیستم قدرتمند دیتالایف انجین میباشد . شما میتوانید مطالب، نظرات، صفخات جانبی و نویسنده های وبلاگ خود را منتقل کنید .
امکانات اضافه شده به این نسخه از ماژول:
1- انتقال مطالب و نظرات از بلاگفا
2- انتقال مطالب و نظرات از پرشین بلاگ
3- انتقال پستها و نظرات از بلاگ اسکای
4- رفع مشکلات قبلی

بدون شک نمیشود از کنار نام هایی چون بلاگفا و پرشین بلاگ در وب فارسی به سادگی گذشت و انصافا هم سهم بزرگی در گسترش وبلاگ نویسی و فرهنگ وبلاگ نویسی داشته اند. اما متاسفانه اخیرا این سرویس ها و به ویژه بلاگفا شروع به ویرانی پایه های همان فرهنگی کرده اند که خود از پیشگامان اش بودند و یکی از ابتدایی ترین و در ضمن مهمترین اصول این کار یعنی امانت داری را زیر پا گذاشته اند.

فرض کنیم که شما وبلاگ نویس هستید. مدت ها در وبلاگتان نوشته اید.از دلتنگی ها, خاطره ها ,تجربه ها و هزاران موضوع که مسلما در زمان نوشتن دغدغه شما بوده. با دوستانتان بحث کرده اید و یا با دوستان جدیدی آشنا شده اید و وبلاگ جزیی از زندگی شما شده.
بعد یک روز صبح که برای دیدن نظرات جدید و یا نوشتن مطلب وارد بلاگفا میشوید چه میبینید؟ هیچی! مصداق عبارت کان لم یکن! یعنی چیزی نیست انگار که هیچوقت نبوده! و این یعنی نتیجه همان اخلاق غیر حرفه ای بعد از چند سال کار و ادعای حرفه ای بودن بلاگفا.
یکی از حرکات زشت بلاگفا هم حبس کاربرانش و جلوگیری از مهاجرت و انتقال مطالب بود که تیشه ای بود به ریشه بلاگفا. در زمانه ای که عشق و یار را هم نمیشود به زور نگه داشت دوستان ما سعی کردند کاربران را به زور کد و کدنویسی نگه دارند! +
اگر وبلاگ نویس هستید و برای کار خود ارزش قائل هستید همین امروز وبلاگ خود را به دیتالایف انجین منتقل کنید .
با استفاده از این ماژول میتوانید وبلاگهای خود را در وردپرس، بلاگفا، پرشین بلاگ، میهن بلاگ، بلاگ اسکای و پردیس بلاگ را به دیتالایف انجین منتقل کنید .

دانلود
شما دسترسی لازم جهت دریافت این فایل را ندارید.
آموزش نصب
فایل ضمیمه را دانلود کنید و بعد از باز کردن به سایت خود منتقل کنید.

فایل engine\inc\options.php را باز کرده وکد زیر را پیدا کنید
$options['others'] = array (

این کد را در زیر کد بالایی قرار دهید
array (
'name' => "انتقال مطالب از وبلاگ",
'url' => "$PHP_SELF?mod=transfer",
'descr' => "انتقال تمامی مطالب ، نظرات، صفحات اضافی و موضعات وبلاگها به دیتالایف",
'image' => "transfer.png",
'access' => "1",
),

برای انتقال از وبلاگها به ترتیب هر سیستم را به طور جداگانه توضیح میدم ،توجه کنید که قبل از انتقال یا مهاجرت از سایت خود بکاپ بگیرید .
شما باید از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید . اگر این مرورگر را ندارد از اینجا بارگزاری کنید . شما باید افزونه exporter را نصب کنید این افزونه را از اینجا دریافت کنید. بعد از نصب افزونه شما باید مرورگر خود را دوباره راه اندازی کنید .
برای افزایش سرعت انتقال شما باید در منوی فایرفاکس به Tools>Option>Content بروید . تیک گزینه های Load images automatically و Enable javascript را بردارید و ok کنید .
انتقال وبلاگها به دیتالایف انجین نسخه 2.1.1b

1- انتقال ( مهاجرت) از بلاگفا به دیتالایف انجین
به مدیریت وبلاگ خود بروید و در قسمت تنظیمات مانند شکل زیر :
انتقال وبلاگها به دیتالایف انجین نسخه 2.1.1b

۱- نحوه ی نمایش تاریخ پست ها را روی نمایش تاریخ بصورت میلادی مانند ۲۰/۵/۲۰۰۴
۲- نحوه ی نمایش زمان پست ها را روی نمایش ساعت و دقیقه – مانند۱۴:۳۰
۳- تعداد پستها در صفحات داخلی را (بیشترین تعداد مطالبی که در یک ماه نوشته اید، مثلا ۲۰) تعیین کرده و دکمه ثبت را کلیک کنید.
(مطلب مهم: قالب وبلاگ را هم به قالب پیش فرض- قالب نارنجی- تغییر دهید)
حتی اگر قالب کنونی وبلاگ از قالبهای پیشفرض میباشد باز هم لازم است که قالب پیشفرض را دوباره انتخاب کنید تا بروز رسانی شود.

به تنظیمات وبلاگ برگردید و از منوی به Tools رفته و Weblog Exporter را بزنید .
انتقال وبلاگها به دیتالایف انجین نسخه 2.1.1b

بلافاصله صفحات مختلف مطالب ،نظرات و مطالب دو قسمتی پشت سر هم در همان تب باز میشوند، تا پایان کار افزونه تب را عوض نکنید( فقط وقتی مشکلی پیش آمده است و صفحه ی دیگری لود نشد) .منتظر بمانید تا پیام تهیه نسخه ی پشتیبان پایان یافت نمایش داده شود.
انتقال وبلاگها به دیتالایف انجین نسخه 2.1.1b

نسخه ی پشتیبان وبلاگ شما با نام backup.xml در دسکتاپ ذخیره میشود. توصیه میشود فایل را به صورت zip فشرده کنید
اکنون به قسمت مدیرت سایت بروید و در ماژول انتقال مطالب قسمت انتقال مطالب بلاگفا را انتخاب کرده و با استفاده از دکمه فایل backup.xml یا فایل فشرده (zip) شده آن را انتخاب کنید و دکمه انتقال را بزنید .
باتوجه با تغییرات سیستم بلاگفا برای جلوگیری از بکاپ گیری وبلاگ امکان تغییر موارد بالا میباشد . در صورت بروز مشکل در انجمن سایت مشکل خود را مطرح کنید.
2- انتقال (مهاجرات) از پرشین بلاگ به دیتالایف انجین
در مدیریت وبلاگ به بخش تنظیمات عمومی وبلاگ رفته :
انتقال وبلاگها به دیتالایف انجین نسخه 2.1.1b

۱- به غیر از «جعبه آرشیو» تیک تمامی «اجزای قابل نمایش» را برداشته.
۲- نحوه ی نمایش تاریخ را روی «81/3/23» قرار دهید
۳- «مطالب صفحه نخست» را [بیشترین تعداد مطالبی که در یک ماه نوشته اید، مثلا] «30» تعیین کرده .
(مطلب مهم: قالب وبلاگ را هم به قالب پیش فرض- simple - تغییر دهید)
حتی اگر قالب کنونی وبلاگ از قالبهای پیشفرض میباشد باز هم لازم است که قالب پیشفرض را دوباره انتخاب کنید تا بروز رسانی شود.
به تنظیمات وبلاگ برگردید و از منوی به Tools رفته و Weblog Exporter را بزنید .
انتقال وبلاگها به دیتالایف انجین نسخه 2.1.1b

بلافاصله صفحات مختلف مطالب ،نظرات و مطالب دو قسمتی پشت سر هم در همان تب باز میشوند، تا پایان کار افزونه تب را عوض نکنید( فقط وقتی مشکلی پیش آمده است و صفحه ی دیگری لود نشد) .منتظر بمانید تا پیام تهیه نسخه ی پشتیبان پایان یافت نمایش داده شود.
انتقال وبلاگها به دیتالایف انجین نسخه 2.1.1b

نسخه ی پشتیبان وبلاگ شما با نام backup.xml در دسکتاپ ذخیره میشود. توصیه میشود فایل را به صورت zip فشرده کنید
اکنون به قسمت مدیرت سایت بروید و در ماژول انتقال مطالب قسمت انتقال مطالب پرشین بلاگ را انتخاب کرده و با استفاده از دکمه فایل backup.xml یا فایل فشرده (zip) شده آن را انتخاب کنید و دکمه انتقال را بزنید .

3- انتقال (مهاجرت) از بلاگ اسکای به دیتالایف انجین
از پنل وبلاگ به بخش تنظیمات عمومی رفته :
انتقال وبلاگها به دیتالایف انجین نسخه 2.1.1b

۱- نمایش ساعت را روی «24Hour».
۲- نحوه ی نمایش تاریخ را روی «81/08/26» قرار دهید
۳- تعداد یادداشت را [بیشترین تعداد مطالبی که در یک ماه نوشته اید، مثلا] «30» تعیین کرده، ثبت را بفشارید .
(مطلب مهم: قالب وبلاگ را هم به قالب پیش فرض- آبی- تغییر دهید)
حتی اگر قالب کنونی وبلاگ از قالبهای پیشفرض میباشد باز هم لازم است که قالب پیشفرض را دوباره انتخاب کنید تا بروز رسانی شود.

به تنظیمات وبلاگ برگردید و از منوی به Tools رفته و Weblog Exporter را بزنید .
انتقال وبلاگها به دیتالایف انجین نسخه 2.1.1b

بلافاصله صفحات مختلف مطالب ،نظرات و مطالب دو قسمتی پشت سر هم در همان تب باز میشوند، تا پایان کار افزونه تب را عوض نکنید( فقط وقتی مشکلی پیش آمده است و صفحه ی دیگری لود نشد) .منتظر بمانید تا پیام تهیه نسخه ی پشتیبان پایان یافت نمایش داده شود.
انتقال وبلاگها به دیتالایف انجین نسخه 2.1.1b

نسخه ی پشتیبان وبلاگ شما با نام backup.xml در دسکتاپ ذخیره میشود. توصیه میشود فایل را به صورت zip فشرده کنید
اکنون به قسمت مدیرت سایت بروید و در ماژول انتقال مطالب قسمت انتقال مطالب بلاگ اسکای را انتخاب کرده و با استفاده از دکمه فایل backup.xml یا فایل فشرده (zip) شده آن را انتخاب کنید و دکمه انتقال را بزنید .

ولیمه ازدواج

ولیمه ازدواج

گرچه بسیاری از کارهای پسندیده بین ما کانون تشویق عقل و شرع است، بر اثر ناآگاهی یا غفلت به منکراتی آلوده می شود که دیگر توصیه نمی شود.

ولیمه ازدواج

ولیمه ازدواج ولیمه ازدواج رخدادی با اهمیت و قابل توجه در زندگی انسان است. به همین دلیل، در همه اقوام و ملل دنیا برای آن تشریفاتی خاص در نظر می گیرند. البته کم و کیف این مراسم بسیار متفاوت است، ولی جوهره همه آنها نشان دادن توجه به این مسئله مهم است. شرع مقدس اسلام که خود مشوق و رواج دهندۀ امر مقدس ازدواج است، بر انجام مراسم و تشریفات ویژه برای آن تأکید ورزیده است. چنان که پیش از این گفتیم، رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) وجه امتیاز ازدواج های مشروع و رسمی از ارتباطهای نامشروع زناشویی را اموری چون برگزاری مراسم و علنی کردن ازدواج می دانند که البته ولیمه دادن و اطعام از مهم ترین این آداب است.
 
( پیش از این، گذشت که وقتی حضرت سروصدای منزل یکی از اصحاب را شنیدند و جویای آن شدند پاسخ شنیدند که مراسم عروسی ایشان است. حضرت فرمودند: حسن هذا النگا کا السفاح. ثم قال : أسندوا النکاح وأغلتوه بینکم واضربوا علیه بالدف فجرت السنه فی النکاح بذلک )(1).علی جان، برخیز و برای خانواده ات غذای مناسب و فراوانی تهیه کن. گوشت و نان برای ولیمة عروسی شما به عهده من و خرما و روغن به عهده توسیره رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام) به خوبی نشان میدهد که آن بزرگواران چگونه این سنت حسنه الهی را به پاکی و به دور از تشریفات اضافی و اسراف و تبذیر پاس می داشته اند. ناگفته نماند که گرچه بسیاری از کارهای پسندیده بین ما کانون تشویق عقل و شرع است، بر اثر ناآگاهی یا غفلت به منکراتی آلوده می شود که دیگر توصیه نمی شود. اما معصومان علی با دقتی وصف ناپذیر هر تلاشی را به سوى قرب الهی جهت می داده اند که الگوگیری از آنها بر ما ضروری می نماید. به گفتار ارزنده امام صادق (علیه السلام) بنگریم که درباره سیرة خاتم الانبیاء در اقدام به دادن ولیمه برای عروسی دختر بزرگوارشان علی چه فرموده اند:
 
وقتی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فاطمه الزهراء (سلام الله علیها) را به ازدواج امام علی علت درآوردند، روزی نزد دخترشان رفتند و دیدند که فاطمه گریان است. حضرت علت مسئله را جویا شدند و برای دلجویی از ایشان مطالبی را فرمودند. امیر مؤمنان (علیه السلام)می فرمایند: حضرت خطاب به من فرمودند: «علی جان، برخیز و زره ات را بفروش». من رفتم و آن را فروختم. پولش را نزد حضرت آوردم و در دامنشان نهادم. نه ایشان از مقدار آن پرسیدند و نه من از مقدارش به ایشان خبر دادم. آن گاه حضرت به من فرمودند: «علی جان، برخیز و برای خانواده ات غذای مناسب و فراوانی تهیه کن. گوشت و نان برای ولیمة عروسی شما به عهده من و خرما و روغن به عهده تو». سپس خرما و روغن خریدم و حضرت خود آستین های مبارکشان را بالا زدند و مشغول آماده سازی طعام شدند.. آن گاه گوسفندی چاق و مقدار زیادی نان برای ما آماده شد. سپس حضرت به من فرمودند: «هرکس را دوست داری برای ولیمه دعوت کن».
 
 من به مسجد رفتم و دیدم مسجد از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) پر شده است. از اینکه تنها برخی را دعوت کنم و از بقیه منصرف شوم، حیا کردم. به همین دلیل، بالای یک بلندی رفتم و همه را به ولیمه عروسی دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)، فاطمه الزهراء (سلام الله علیها) دعوت کردم. همه استقبال کردند. من از بسیاری مردم و کمی غذا خجالت کشیدم. حضرت از وضع روحی من باخبر شدند و فرمودند: «علی جان، من از خداوند خواهم خواست تا برکت این طعام را فزونی بخشد». در نتیجه دعای ایشان آنقدر غذا بابرکت شد که همه مردم از آن خوردند و دعاگویان در حق ما، پراکنده شدند. با آنکه شمار آنان از چهار هزار تن بیشتر بود، باز هم غذا به همان اندازه اول باقی ماند و چیزی از آن کم نشد. (عن أبی عبدالله لی: لا زوج رسول الله علیة فاطمة بنت دخل علیها وهی تبکی فقال لها ما یکیک؟.. قال على قال رسول الله ؛ قبع الدرة قمت به وأخذت المن ودخلت على رسول الله کبت الدراهم فی حجره فلم یسألنی کم هی ولا أنا أخبرته. ثم قال لی رسول الله : یا علی؟ اصنع لأفلک طعام فاضلا. ثم قال : من عندنا اللحم والخبز وعلیک التمر والسمن فاشتریت تمرة ومن فسر رسول الله عن ذراعه وجعل یشدخ التمر فی السمن حتى اخذه یسأ وبعث إلینا کبشأ سمینة ذبح وڅیز تا څیز کثیر. ثم قال لی رسول الله : ادع من أخیت. فأتیت المسجد وهو مشحن بالصحابة. فأحییت فییت أن أشخص قوما أدع قوم ثم صعدت على ربوة هناک وادیت أجیئوا إلى ولیمة فاطمة قال الناس أرسالها فاستحیت من کثرة الناس وقلة الطعام فلم یر رسول الله ما تداخلنی، فقال: یا علی إنی سأدعو الله بالبرکة. قال على علیه السلام: اکل القوم عن آخرهم من طعامی وشربوا شرایی ودعوا لى بالبرکة وصدوا وهم أکثر من أربعة آلاف رجل ولم ینقص من الطعام شی. )(2).

باید بهوش بود این امر پسندیده که شرع مقدس و سیره رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام) بر آن بسیار تأکید کرده اند و همه عقلا و خردمندان عالم بر آن صحه گذارده اند دستخوش آلوده گی و انحراف نشود؛ یعنی آن را از حرام خوری، اسراف، تبذیر، خرج های غیرضروری، هنگفت و سنگین، چشم و هم چشمی‌ها و ... به دور داشت. متأسفانه در روزگار ما همین رفتارهای نادرست از موانع بزرگ ازدواج جوانان به شمار می آیند. بسیاری از جوانان که زمان ازدواجشان فرارسیده با این مشکلات و دغدغه ها در گیرند و دست و پنجه نرم می کنند؛ تا آنجا که جامعه به بالا رفتن سن ازدواج دچار شده است.
 
پی‌نوشت‌ها:

  1. ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، الأمالی، ص۵۱۸؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج ۷، ص۲۱۱؛ همان، ج۱۰۰، ص۲۵۷
  2. ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، الأمالی، ص۶۲؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 43، ص ۹۶ و ۹۹

 
منبع: همسران شایسته، اسد الله طوسی، چاپ اول، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(رحمه الله)، قم ۱۳۹۱

دعا و شعرخوانی در عروسی‌ها

دعا و شعرخوانی در عروسی‌ها

خواندن اشعار و مدایح با صوتی شیوا و دلپذیر در مجالسی چون مجلس عقد و عروسی نیز در ابراز احساسات، عواطف، هیجانات و زیبایی دوستی انسان ریشه دارد؛ البته اگر به گونه ای درست و به دور از اقدام های حرام و نامشروع انجام شود، از مصادیق لذات حلال است و برای انسان مفید خواهد بود.

دعا و شعرخوانی در عروسی‌ها

دعا و شعرخوانی در عروسی‌ها یکی از آدابی که در عروسی‌ها مرسوم بوده و هست، خواندن اشعار شاد است که گاه با آلات و ابزار موسیقی همراه می شود. البته نوع خواندن و نواختن و شدت و ضعف آن گاه آن مجلس را از ساحت شرع مقدس اسلام خارج می سازد و گاه مطلوب نظر شرع مقدس اسلام است که خود بر آن صحه گذارده و مشوقش نیز بوده است. بیان حد و حدود شرع اسلام از عهده این مقال خارج است و فقهای عظام در نوشته های فقهی خویش بدان پرداخته اند.
 
خواندن اشعار و مدایح با صوتی شیوا و دلپذیر در مجالسی چون مجلس عقد و عروسی نیز در ابراز احساسات، عواطف، هیجانات و زیبایی دوستی انسان ریشه دارد؛ البته اگر به گونه ای درست و به دور از اقدام های حرام و نامشروع انجام شود، از مصادیق الذات حلال است و برای انسان مفید خواهد بود. اما چنان که غفلت و بی توجهی و دخالت شیاطین جن و انس انسان را از صراط مستقیم و فضایل و کمالات معنوی به انحراف می کشاند، انسان در استفاده از این امور نیز گاه به انحراف و افراط و تفریط دچار می شود. شرع مقدس اسلام با مجاز شمردن استفاده از اشعار و غزلیات در عروسی ها، برای پرهیز از انواع آلودگی ها و انحراف های اخلاقی و رفتاری، مقرراتی ویژه و حد و حدودی برای آن تعیین کرده است؛ برای مثال، خواندن برخی اشعار، غزلیات، مداحی، و بهره گیری از برخی نواها و... در عروسیها جایز است.
 
افزون بر این، خواندن اشعار و غزلیات با صوت و آهنگی غنایی و نیز استفاده از برخی ابزار، البته تنها در مجالس زنانه،(1) آن هم به گونه ای که موجب اختلاط با مردان نشود و صدایشان به نامحرمان نرسد، جایز است. شاید مستند فقهای گرانقدر شیعه، در حکم به جواز این عمل، روایاتی است که بیانگر سیره رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در توصیه آن به زنان در مراسم عروسی فاطمه الزهراء (سلام الله علیها) بوده باشد. در برخی روایتها نقل شده است که حضرت به همسرانشان توصیه فرمودند به میمنت ازدواج حضرت امیرالمؤمنین و فاطمه الزهراء (سلام الله علیها) شادی کنند و دف بنوازند. روایات دیگری که به این مطلب اشاره دارد بر این مبنا استوار است که مجلس عروسی را اعلان کنید و به صورت رسمی انجام دهید؛ نه مانند کاری حرام و رابطه ای نامشروع که پنهانی و به دور از چشم مردم انجام می گیرد. یکی از راه های اعلان این سنت الهی، خوانندگی و نوازندگی حلال در مراسم عروسی است. در این زمینه از سیره رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در برخورد با این گونه مراسم گزارش شده است:سفارش‌ها و توصیه های پیامبر اکرم و امامان معصوم او به دعا برای فرزندان در زمان های ویژه و سیره آن بزرگواران در عمل به این مهم نشان می دهد که این موقعیت های ویژه به پذیرش دعا نزدیک است.رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به همراه برخی اصحاب از نزدیک خانه علی بن هبار می گذشتند. ناگهان سروصدایی شنیدند. پرسیدند: «این سروصدای چیست؟» عرض کردند: «مجلس عروسی علی بن هبار است». حضرت فرمودند: «چنین ازدواجی خوب است، نه عمل نامشروع زناشویی» آن گاه خطاب به اصحاب فرمودند: «ازدواج های خود را ثبت کنید و به صورت علنی و رسمی بین خود انجام دهید، و در عروسیهادف بنوازید». از آن پس، اقدام به ازدواج با این سبک سنت شده است. (عن علی بن هبار قال: اجتاز البیر بدار على بن هار قسمع صوت دف قال: ما هذا؟ قالوا: على بن هارس أغرس بأهله. فقال : کن هذا الامم لا السقا ثم قال : أسندوا النکاح وأغلوه بینکم واضروا علیه بالدف. فجرت السنة فی النکاح بذلک )(2).
 
همچنین در نقلی دیگر، حضرت به زنان بنی هاشم و دختران عبدالمطلب توصیه فرمودند تا افزون بر همراهی کردن با زهرای مرضیه برای رفتن به خانه شوهر، شادی کنان حمد و ثنای الهی گویند و اشعار، غزلیات و ارجوزههایی نیز بخوانند. منابع تاریخی و روایی، سیره رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را چنین گزارش کرده اند:
 
رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به دختران عبدالمطلب و زنان مهاجر و انصار دستور دادند فاطمه الزهراء (سلام الله علیها) را هنگام رفتن به خانه شوهر همراهی کند؛ شادمانی نمایند؛ شعر بخوانند؛ تکبیر و حمد و سپاس الهی گویند و چیزی نگویند
یا کاری انجام ندهند که موجب خشنودی خداوند نباشد. نتیجه آنکه، شرع مقدس اسلام گذشته از جواز ابراز شادی و سرور در مجالس عروسی، اعلان عمومی و ایجاد شور و نشاط و شادی را خود القا فرموده تا آن را میان مردم تثبیت کند. تأکید بر این است که به نظر فقها در این جهت عنایت کنند تا مبادا از مرز حدود الهی تجاوز شود.
 

دعا

دعا یکی از بهترین عبادت هاست. به فرموده حضرت علی ، محبوب ترین اعمال نزد خداوند بر روی زمین دعاست. بی شک چنین عمل پرارزشی آثار و برکات دنیوی و اخروی بسیاری برای انسان خواهد داشت. البته برخی دعاها، چون دعای پدر و مادر در حق فرزند، به دلیل داشتن برخی ویژگیها، آثار فوق العاده ای دارد. به فرموده رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)، دعای پدر در حق فرزند از شمشیر برنده تر است و همه آسمان ها را می شکافد تا به عرش الهی برسد.
 
از سخنان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام) با چنین برمی آید که آن بزرگواران هم فرزندان را به بهره گیری از دعای پدر و مادر ترغیب و تشویق می کردند و هم به پدر و مادر توصیه می کردند برای فرزندانشان دعا کنند؛ چراکه خداوند خواسته آنان را بر می آورد.
 
در منابع تاریخی و برخی کتابهای ادعیه، این رخداد معروف و مشهور تاریخی نقل شده است که بانویی به نام «ام داود» به خدمت باسعادت امام جعفر صادق (علیه السلام) لا شرفیاب شد و از ایشان درخواست کرد تا برای آزادی فرزند دربندش دعایی کنند و چاره ای بیندیشند. حضرت طلا به ایشان سفارش هایی کردند و دعایی را آموختند تا خود برای آزادی فرزندش بخواند. او نیز به دستور حضرت عمل کرد و در نتیجه، فرزندش از زندان آزاد شد. همچنین در رخدادی دیگر، از خواهرزاده امام صادق (علیه السلام) ة نقل شده است:
 
من گرفتار بیماری شدیدی شدم. مادرم را به سراغ دایی ام، امام صادق (علیه السلام) فرستادم. ایشان تشریف آوردند و بر بالینم حاضر شدند. مادرم بیرون اتاق نگران حال من بود و پیوسته می نالید. حضرت به ایشان فرمودند لباسش را بپوشد؛ به بالای بام خانه برود؛ در آنجا روسری از سرش بردارد؛ موهایش را به سوی آسمان پریشان کند و این دعا را بخواند: «ای پروردگارم، این فرزند را تو به من عطا کردی. او را تو به من بخشیدی. خداوندا، بخششت را به من تجدید کن و او را باز هم به من ببخش. بی شک تو قدرتمند و توانایی». سپس به سجده برو. مطمئن باش پیش از آنکه سر از سجده برداری، فرزندت شفا خواهد یافت. مادرم نیز به دستور حضرت عمل کرد. پس از مدت کوتاهی در اثر دعای مادرم شفا یافتم، و برخاستم و همان هنگام به همراه دایی ام به مسجد رفتم. از جمله مواردی که در سخنان و سیره رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام) ما دیده می شود.
 
دعای پدر در حق فرزند، هنگام ازدواج و رفتن فرزند به خانه بخت است. در چنین موقعیتی زمینه‌های عاطفی، دل شکسته والدین و فرزندان و اقدام به یکی از مهم ترین سنت های الهی، زمینه مناسب تری را برای توجه بیشتر خداوند به آنان فراهم می کند. به همین دلیل، تأثیر دعا از دیگر موقعیت ها بیشتر است. شاید به دلیل تأثیر بسیار دعا در این زمان است که این سنت حسنه از زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام) و مرسوم بوده است. حضرت علی علیه السلام فرموده اند:
 
رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فاطمه الزهراء (سلام الله علیها) را به من تزویج فرمودند. آن گاه سراغ من آمدند و دستم را گرفتند و فرمودند: «این دعا را بخوان: بسم الله وقل على برکة الله وما شاء الله لا قوة إلا بالله توکلت على الله. سپس مرا نزد ایشان نشاندند و چنین دعا کردند: «بار پروردگارا، علی و فاطمه دوست داشتنی ترین آفریدگان تو نزد من اند. تو نیز آنان را دوست داشته باش و به نسل ایشان برکت عطا کن و از سوی خودت برای آنها محافظانی را مقرر فرما، و من ایشان و نسل پاکشان را از شر شیطان رانده شده به تو می سپارم».(3).
 
سفارش‌ها و توصیه‌های پیامبر اکرم و امامان معصوم او به دعا برای فرزندان در زمان‌های ویژه و سیره آن بزرگواران در عمل به این مهم نشان می دهد که این موقعیت‌های ویژه به پذیرش دعا نزدیک است. مراسم ازدواج، به ویژه هنگامی که فرزند در حال جدایی از خانواده و والدین است، یکی از آن زمان ها و موقعیت‌های ویژه است. شاید علت عمده این مسئله، نخست آن باشد که خداوند برای والدین و دعای آنان در حق فرزندان ارزش قایل است؛ دوم، آنکه آنان در حال انجام یکی از مهم ترین تکالیف و وظایف الهی خویش اند؛ سوم، آنکه هنگام جدایی و فراق بین فرزند و پدر و مادر است. در این زمان، دلها از هر زمان دیگری شکسته تر است. در چنین حالتی انسان بیشتر از هر زمان به پناهگاهی مطمئن احساس نیاز دارد. همه این عوامل موجب می شود پروردگار متعال توجه و عنایتی ویژه به آنان کند و در نتیجه، دعاها به پذیرش نزدیک شود.
 
پی‌نوشت‌ها:

  1. روح الله الموسوی الخمینی، تحریر الوسیلة، ج ۱، کتاب مکاسب محرمه، مسئله ۱۳.
  2. ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، الأمالی، ص ۵۱۸؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج ۷، ص۲۱۱؛ همان، ج۱۰۰، ص۲۵۷
  3. ابوجعفر محمدبن حسن طوسی، الأمالی، ص۳۹؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 43، ص۹۳؛ همان، ج۱۰۰، ص ۲۷۶؛ محمدبن شهر آشوب مازندرانی، مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۳۰۵

 
منبع: همسران شایسته، اسد الله طوسی، چاپ اول، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(رحمه الله)، قم ۱۳۹۱