وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان قصه عشق ( قسمت آخر )

رمان قصه عشق ( قسمت آخر )

مجید گفت : باشه . باشه . ولی یاسی به خدا نسترن رو طلاقش میدم . من به هیچ قیمتی حاضر نیستم تو رو از دست بدم . الانم فقط منتظرم نسترن از بیمارستان مرخص بشه حکم طلاق رو بگیریم

و مراتب پایانی قانونیشم طی بشه . بعدش دوباره من و تو مثل سابق عقد هم بشیم . 

با تعجب به مجید نگاه کردم و گفتم : چی؟!!!!بعدش من و تو مثل سابق عقد هم بشیم!!!!منظورت چیه؟!!!مگه الان عقد هم نیستیم؟!!!!

مجید نگاه پر غصه ایی به چشمهای من کرد و گفت : عزیز دلم . یاسی من . من مجبور بودم برای عقد کردن نسترن طبق قوانین حاکم در ایران توی سفارت ایران در ایتالیا تو رو به صورت غیابی طلاق بدم .

برای همینم نسترن شدیدا"مخالفت میکرد . ولی من نمیخواستم تو چیزی از این موضوع تا پایان کار متوجه بشی . اما نشد . وقتی موضوع رو به علی توی ایران گفتم اصلا همه چی ریخت بهم .

حتی دیگه جواب تلفنهای منم نمیدادن . یاسی به خدا . 
از شدت تعجب داشتم به جنون کشیده میشدم . خدایا . یعنی مجید واقعا من رو طلاق هم داده بوده!!!!!!!!!! . ای خدا .با بهت و ناباوری گفتم : مجید!!!!تو چیکار کردی؟!!!!

یعنی الان من و تو زن و شوهر هم نیستیم؟!!!!! . مجید تو با من چیکار کردی؟!!!!

مجید دوباره صورتم رو بوسید بارها و بارها و در حالیکه اشک می ریخت گفت : یاسی . مجبور بودم . مجبور بودم برای آوردن نسترن به اینجا عقدش کنم .

مجبور شدم برای عقد اون تو رو طلاق غیابی بدم . یاسی . میدونم تحمل این موضوع برات سخته . ولی اتفاقی نیفتاده . دوباره عقد میکنیم . یاسی نگذار زندگیمون خراب بشه . یاسی خواهش میکنم . 

دیگه با تمام قدرتی که در خودم سراغ داشتم در حالیکه گریه میکردم گفتم : مجید!!!!کدوم زندگی؟!!!! . تو از کدوم زندگی حرف میزنی؟!!!! . مجید برو بیرون . مجید ازت متنفرم . مجید از خودم متنفرم . از نسترن بیزارم . خدایا من از دنیا متنفرم . مجید تو با من چه کردی؟ . تو . 
مجید با حالتی حاکی از التماس دوباره دستم رو گرفت و گفت : یاسی به خدا . به قرآن در اون شرایط به خاطر قوانین حاکم در سفارت مجبور شدم . گوش کن یاسی .
در اتاق باز شد و کوروش به داخل اومد .
کوروش رو کرد به مجید و گفت : مجید دیگه کافیه . بهتره اجازه بدی کمی استراحت کنه .
با گریه گفتم : کوروش نمیخوام دیگه مجید رو ببینم . مجید برو از این اتاق بیرون . میخوام تنها باشم . فقط میخوام تنها باشم . برین بیرون . بیرون .
کوروش به طرف مجید اومد و دستش رو روی شونه ی مجید گذاشت و مجید که مشخص بود به هیچ وجه دلش نمیخواد اتاق رو ترک کنه به ناچار همراه کوروش به بیرون رفت و درب اتاق رو هم بستن .
گریه لحظه ایی رهام نمیکرد . باورم نمیشد مجید این کار رو کرده باشه . احساس میکردم پشت و پناهی ندارم و تنها شدن رو در نهایت تصورش حس کردم . مجید به خاطر کمک کردن به نسترن حاضر شده بوده من رو طلاق بده!!!! باورش برام امکان نداشت . نمیتونستم باور کنم که در این بین فقط مسئله کمک کردن به نسترن بوده باشه . دیگه نمیتونستم باور سابقم رو نسبت به مجید داشته باشم . دست خودم نبود حس میکردم تمام این مدت هرچی از مجید شنیدم و دیدم دروغی بیش نبوده . دلم برای اولین بار در عمرم برای خودم سوخت . به گریه ایی دچار شدم که هیچ وقت نظیرش رو در خودم ندیده بودم . چیزی که عذابم میداد این فکر بود که مجید هیچ وقت من رو دوست نداشته و همیشه تمام فکرش نسترن بوده چون اگر این طور نبود چطور میتونست برای نجات نسترن از من بگذره؟!!! پس عشقی به من از اول هم نداشته . خدایا . چقدر برام دردناک بود وقتی به این موضوع فکر میکردم و خودم رو بازیچه ایی حس میکردم در دستان مجید . ولی چرا؟ . چرا مجید اینجوری خواست من رو از خودش دور کنه . ؟ای کاش با تمام تلخ بودن و سخت بودن قضیه بدون پرده پوشی حقیقت رو بهم میگفت اونوقت بهش ثابت میکردم با تمام عشقی که در اون لحظات بهش داشتم چقدر هم راحت از زندگیش بیرون میرفتم . ولی حیف . حیف که مجید با رفتارش بدترین حالت ممکن رو برای من به وجود آورده بود . من دیگه هیچ اعتمادی به حرفهای مجید نداشتم . مجید از نظر من بازیگر خوبی بود برای نقش آفرینی در رل یک آدم عاشق . دیگه نمیتونستم به هیچ چیز فکر کنم جز به باور خودم و اون این بود که من شکست خوردم . شکستی که برام خیلی سخت بود . دائم به این فکر میکردم من نقشی در نرسیدن مجید و نسترن به هم نداشتم ولی نقطه ی انتقام مجید از نسترن من شدم . مجید نسترن رو از نظر من دوست داشته ولی برای اینکه خوردش کنه لازم میدونسته که از نفر سومی در این وسط استفاده کنه . و اون کسی نبوده جز من . ولی جدایی نسترن از حمید نقشه های مجید رو عوض کرده بوده . ولی چرا؟ . چرا من؟ . خدایا .
اشک ریختن و گریه کردنم با صدای بلند پایانی نداشت .
ساعتی بعد دیگه صدام در نمی اومد ولی هنوز اشک می ریختم . درب اتاق باز شد و پیش خدمت چاق و مهربونی که چندین بار در منزل والدین بنی دیده بودم به همراه سینی غذا وارد شد و پشت سرش کوروش به داخل اومد و سرم دستم رو از رگم خارج کرد . اشتهایی به غذا نداشتم برای همین گفتم : گرسنه نیستم .
کوروش در حالیکه ست سرم من رو جمع میکرد با جدیت گفت : ولی باید سوپت رو بخوری . الان چندین ساعت هست که هیچی نخوردی .
دوباره گفتم : نمیخورم .
کوروش روی تخت نزدیک من نشست و نگاه همیشه دقیقش رو به صورتم دوخت و گفت : یاسی . اینکه در حال حاضر حوصله نداری . اعصابت بهم ریخته . با مجید مشکل پیدا کردی . همه به کنار . ولی تو الان بیمار من هستی . منم هیچ وقت به بیمارهام این اجازه رو نمیدم که طبق میل خودشون پیش برن و سلامتیشون رو با ندونم کاریهاشون به خطر بیشتر بندازن . سعی کن سوپت رو بخوری .
و بعد بلند شد و اتاق رو ترک کرد . به سینی غذا نگاهی کردم و بدون اینکه قاشقی از محتویات غذاهای داخل اون رو بخورم به پهلو خوابیدم و تا گردن زیر پتو فرو رفتم . من قصد لجاجت و یا تظاهر نداشتم واقعا میلی به غذا در خودم نمیدیدم . برای دقایقی نمیتونستم افکارم رو جمع کنم . گریه ایی که در ساعت پیش کرده بودم حالا باعث شده بودم پلکهام به سوزش بیفتن . احساس کردم بهتره از روی تخت بلند بشم و آبی به صورتم بزنم . به آرومی از جام بلند شدم کمی سرگیجه داشتم ولی لحظاتی بعد از ایستادن اون حس از بین رفت . وارد سرویس بهداشتی همون اتاق شدم و دیدم گویا از قبل پیش بینی این رو کرده بودن که من به حمام خواهم رفت چون حوله ی زنونه ی سفید و تمیزی در رخت آویز قرار داده بودن . شیر آب رو باز کردم و تصمیم گرفتم با گرفتن دوش آب گرم کمی به اعصابم مسلط بشم .
وقتی از حمام اومدم بیرون دیدم تخت خواب رو مرتب کردن و یه چمدون نسبتا"کوچیک که پر از لباسهای نو هست رو روی تخت قرار دادن . جلو رفتم و نگاهی به چمدون کردم . چندین دست لباس از پیراهن و تی شرت و شلوار های متفاوت در اون بود به انضمام چند شیشه عطر و لوازم مورد نیاز برای یک زن .
همونطور ایستاده بودم و به وسایل نگاه میکردم که ضرباتی به درب اتاق خورد بعد از جواب دادن من درب باز شد و پرستار بنی با لبخند وارد اتاق شد . اونقدر دلم به درد اومده بود که حتی حوصله ی پرسیدن حال بنی رو هم در خودم ندیدم برای همین تنها با لبخندی کمرنگ جواب نگاه محبت آمیز پرستار رو دادم . در همون حال پرسیدم : این چمدون و این وسایل رو کی برام اینجا گذاشته؟
فکر میکردم کار مجید باشه . حتی در اون لحظات هم دچار تضاد فکری شده بودم . شایدم عواطف درونیم بود که سر به طغیان برمیداشت و میخواست بهم ثابت کنه که مجید هنوزم عاشقمه اما در درونم فریادی دیگه بلند میشد و صدای عقلم رو خاموش میکرد .
پرستار بنی در حالیکه به سمت سینی غذای سرد شده ی من میرفت گفت : این وسایل رو آقای دکتر به من دادن تا براتون بیارم . وقتی دیدم حمام هستین تخت رو مرتب کردم و اینها رو هم روی تخت گذاشتم .
خدای من چقدر من ساده لوح بودم که برای لحظاتی فکر کردم شاید اینها هدیه هایی باشن که مجید برام از ایتالیا آورده . خدایا چقدر من تصورم بچه گونه بود . چرا با وجود اتفاقات پیش اومده هنوزم میخواستم خودم رو گول بزنم و فکر کنم مجید من رو دوست داره و شاید واقعا هرچی گفته واقعیت داشته . اما نیرویی قوی از درونم فریاد میکشید که مجید جز یک آدم دروغگو چیز دیگه ایی نیست . پس این چمدون و تهیه ی لوازم مورد نیاز من کار مجید نبوده . کار کوروش بوده .
هنوز به وسایل روی تخت خیره بودم که صدای پرستار من رو به خودم آورد : ببخشید . غذاتون دیگه سرد شده میبرم تا عوضش کنم .
حوله رو بیشتر به خودم پیچیدم و روی تخت نشستم و گفتم : هنوز آقای عامری و .
پرستار سریع منظورم رو فهمید و جواب داد : نخیر پدر آقای دکتر همراه مهمانشون رفتن . فقط آقای دکتر تشریف دارن .
دقایقی بعد که یکی از همون تی شرتهای درون چمدون به همراه یک شلوار جین تنم کرده بودم و در حال خشک کردن موهام با حوله ی کوچک دستی بودم درب اتاق باز شد و خدمتکار با سینی غذای دیگه ایی داخل شد و پشت سرش پرستار بنی به همراه بنی هم به داخل اومدن .
بنی وقتی من رو دید جیغی از سر خوشحالی کشید و دستش رو به سمتم دراز کرد . فکر نمیکردم در اون شرایط بد روحی دیدن بنی اینقدر برام مفید باشه . وقتی این حرکت رو از اون دیدم برای لحظاتی همه چیز یادم رفت . با شوق به طرفش رفتم و در آغوش گرفتمش . حسابی به خودم فشارش دادم و صورتش رو بارها و بارها بوسیدم ولی یکباره بغضم به سینه برگشت . اما بیصدا تر از قبل . بنی رو می بوسیدم و اشک می ریختم . مثل این بود که دلم میخواست در کنار گوش بنی از غم درونم بگم . فکر میکردم بنی فرشته ی کوچولویی هست که صدای قلب شکسته ی من رو به وضوح شنیده و حالا میخواد با بودنش تسلی درونم بشه . دقایقی رو با گریه گذروندم اما نگذاشتم بنی متوجه اشکهام بشه . پرستار بنی خواست اون رو ازم بگیره تا راحتتر غذام رو بخورم ولی اجازه ندادم و در حالیکه بنی در آغوشم بود مقدار خیلی کمی از غذا رو خوردم ولی همون مقدار کم هم برام خیلی مفید بود چرا که کاملا حس میکردم با وجود بنی و خوردن کمی از غذا قوای بدنیم از اون حالت ضعف کم کم خارج شد .
هوا رفته رفته به غروب نزدیک میشد و بنی هنوز پیش من بود . گاهی غمم رو فراموش میکردم ولی لحظاتی چنان در افکارم غرق میشدم که اگه بنی سر و صدایی نمیکرد شاید دقایقی طولانی در خودم فرو میرفتم ولی هر بار بنی حرکتی میکرد که باعث میشد بار دیگه ذهنم مشغوله اون بشه .
دلم میخواست دیگه فقط خودم باشم و بنی . حضور شخص دیگه برام تحملش سخت بود و خوشبختانه در اون ساعات کسی مزاحمم نشد . از پنجره به بیرون نگاه کردم . حس کردم نه تنها بنی که خودمم دلم میخواد دقایقی به بیرون از منزل بریم برای همین از پرستارش خواهش کردم لباس مناسبی به تن بنی بکنه تا با کالسکه ی مخصوصش اون رو برای گردش به بیرون ببرم . وقتی به طبقه ی پایین رفتم کوروش که دید برای رفتن به بیرون از خونه عازم هستم بدون هیچ حرفی همراه من و بنی از منزل خارج شد . هیچ صحبتی با من نمیکرد . شاید فکر میکرد سکوت برای من بهتر باشه .
هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود و میشد با استفاده از نور غروب خورشیدی مسیری رو به پیاده روی در اون فضای پر از زیبایی و آرامش گذروند . دقایقی بیشتر طول نکشید که متوجه شدم بنی توی کالسکه اش به خواب رفته . با پتوی کوچولویی که پایین پاش بود روش رو پوشوندم و دوباره به راه افتادم . کوروش با صدایی آروم گفت : یاسی؟
نگاهش کردم و گفتم : بله؟
برای لحظاتی نگاهش روی صورتم ثابت موند و بعد دوباره به سمت جلو نگاه کرد و گفت : میدونم به من ارتباطی نداره . و نباید توی زندگی شخصی تو دخالتی بکنم . ولی میخوام سوالی ازت بپرسم البته اگر دوست نداشتی میتونی جوابم رو ندی . میخوام بدونم به حرفهای مجید خوب گوش کردی؟ . اجازه دادی حرفهاش رو کامل برات بگه؟
با حرکت سرم جواب مثبت به کوروش دادم و کوروش دوباره به من نگاهی کرد و گفت : یاسی . سعی کن وقتی میخوای تصمیمی بگیری با عجله تصمیم نگیری . میدونم الان عصبی هستی و زمان میبره تا احساساتت رو کنترل کنی ولی دلم میخواد برای گرفتن هر تصمیمی فقط عجله نکنی . باشه؟
نگاه بغض آلودم رو به کوروش دوختم و با اولین پلکی که زدم اشکهام سرازیر شد و گفتم : کوروش . مجید به من دروغ گفته . مجید هنوزم نسترن رو دوست داره و فکر میکنه من این رو نمیفهمم . کوروش چه طور ممکنه مردی همسرش رو عاشقانه دوست داشته باشه ولی برای نجات خواهر همسرش حاضر بشه همسرش رو طلاق بده . چطور چنین چیزی ممکنه؟ . مگه غیر از اینه که باید علاقه و عشقی بیش از عشق به همسرش نسبت به دیگری باشه که باعث بشه عشق همسرش رو در حاشیه قرار بده . کوروش از من نخواین که بیش از این به احساسم توهین بشه و چشمهام رو ببندم . کوروش من بچه نیستم . من عشق رو میفهمم .

کوروش برای لحظاتی خیره به صورتم نگاه کرد و بعد گفت : میدونی چیه یاسی؟ . بهت حق میدم اینقدر عصبی باشی . اینقدر دلخور باشی . ولی گاهی یه بخشش از هر انتقامی میتونه لذت بخش تر باشه .
به کوروش نگاه کردم و گفتم : انتقام؟ . تو فکر میکنی من دارم انتقام میگیرم؟ . نه کوروش من هیچ انتقامی نمیگیرم بلکه به این نتیجه رسیدم با تمام توهینی که به شخصیتم به احساسم شده ولی از زندگی مجید به معنی واقعی برم کنار تا بره با نسترن خوش باشه . با همون نسترنی که یکسال پیش مجید عشقش رو به اون پیش من تکذیب کرد ولی عمل این روزهاش بهم ثابت کرد که مجید دروغ میگفته و در تمام این مدت نسترن رو دوست داشته . الان من یه سد برای رسیدن این دو بهم بیشتر نیستم اما دیگه بیشتر از این نمیخوام خوردم کنن . خودم میرم کنار تا با هم باشن و .
کوروش به میون حرفم اومد و گفت : ولی یاسی . تو داری خیلی زود و با عجله قضاوت میکنی و تصمیم میگیری . ما مردها خیلی خوب همدیگرو میشناسیم . یا زنی رو دوست نداریم یا واقعا عاشقشیم .
سریع جواب دادم : منم همین رو میگم . مجید هنوزم عاشق نسترن هست .
کوروش گفت : یاسی . بگذار حرفم تموم بشه . تو داری با عجله قضاوت میکنی . من به عنوان یه مرد میتونم قسم بخورم که مجید ممکنه در نگفتن حقایق این چند ماه اخیر به تو اشتباه کرده باشه ولی در گفتن این که دوستت داره و عاشقته و تو تنها کسی هستی که توی قلبش جا داری هیچ دروغی نگفته . یاسی . توی تصمیمت عجله نکن . نمیگم و ازت نمیخوامم که به این زودی مجید رو بپذیری ولی میخوام سریع هم تصمیم نگیری . اشتباه مجید بزرگ بوده ولی غیر قابل بخشش نیست . ببین یاسی . مجید اگه واقعا نسترن رو به تو ترجیح میداده چه لزومی داشته اون رو توی برن توی بیمارستان تنها رها کنه و بیاد به زوریخ؟!!! . یاسی باور کن که مجید با تمام وجودش دوستت داره . یک مرد وقتی واقعا به دختری علاقه مند باشه و بعد هم با اون ازدواج کنه دیگه همه ی وجودش به اون تعلق پیدا میکنه . فکرش . یادش . هستیش . زنده بودنش . همه و همه در وجود عشقش خلاصه میشه . و اگه یه روز مشکلی این وسط پیدا بشه دیگه اون مرد نمیتونه جای اون دختر و یا همسرش رو با شخص دیگه ایی پر کنه .
در حالیکه به دقت به حرفهای کوروش گوش میکردم راه رو به سمت برگشتن به ویلا تغییر دادم . کوروش لحظاتی سکوت کرد و بعد ادامه داد : یاسی؟ . من اینهایی رو که بهت میگم از توی کتابها نخوندم بلکه همه رو حس کردم . لحظه به لحظه .
با تعجب به کوروش نگاه کردم و گفتم : میخوای بگی تو هم روزی عاشق بودی؟!!!
لبخند تلخی به لب آورد و نگاهم کرد و گفت : چیه؟بهم نمیاد؟اینقدر خشن به نظر میام؟
سریع در جواب گفتم : نه . نه . منظورم این نبود . ولی راستش رو بخوای برام سوال شده بود که چرا همیشه تنهایی .
کوروش در حالیکه کالسکه ی بنی رو از من گرفت و شروع به بالا رفتن از پله ها کرد گفت : یاسی امشب میخوام چیزی نشونت بدم . بیا .
پشت سر کوروش وارد خونه شدم . پرستار بنی وقتی دید بنی خوابه از کوروش اجازه گرفت و اون رو به اتاقش برد . کوروش وسط هال ایستاد و نگاهی عمیق به من کرد که برای لحظاتی طول کشید و بعد گفت : یاسی؟ . چند روز پیش ازم خواستی عکسی از والدین بنی بهت نشون بدم . هنوزم دلت میخواد عکسشون رو ببینی؟
با حرکت سرم جواب مثبتی به کوروش دادم و بعد کوروش با صدایی آهسته در حالیکه به سمت کوریدوری که منتهی به پله های رو به زیر زمین میشد رفت و گفت : دنبالم بیا .
لحظاتی بعد به همراه کوروش وارد زیر زمین ویلا شدم . همه جای این ویلا در نهایت معماری مدرن و شیک ساخته شده بود و زیر زمین هم از این قضیه مستثنی نبود . در طبقه ی زیر زمین هم سالن بزرگی بود که مشخص بود برای تفریحات و کسب آرامش و پذیرایی از مهمانهایی خاص و در عین حال صمیمی طراحی شده . اما با تمام زیبایی لوازم و معماری و پاکیزگی مشخص بود مدتهاس کسی از این قسمت هم استفاده ایی نکرده . !
کوروش ازم خواست روی یکی از مبلهای کنار سالن بشینم و خودش به سمت کمد دیواری بزرگی که در اونجا بود رفت و وقتی در کمد رو باز کرد چندین آلبوم عکس بزرگ از میون تعداد بیشمار قاب و آلبوم جدا کرد و سپس به همراه اونها پیش من برگشت . آلبومها رو روی میز کوچک بین دو مبل گذاشت و خودش هم روی مبل رو به روی من نشست و کمی برای خودش در گیلاس کوچکی مقداری ویسکی ریخت و برعکس همیشه که بسیار با آرمش مشروب میخورد اینبار یک نفس همه ی محتویات داخل گیلاس رو سرکشید و بعد به نقطه ایی خیر شد و گفت : هر پسری توی زندگیش روزی عاشق میشه . ولی عشق برای پدر بنی خیلی زود جلوه کرد . درست از۱۷سالگی عاشق شد . اونم عاشق دختری که۳سال از خودش بزرگتر بود . دختری که با خیلی ها رابطه داشت و پدر بنی بارها و بارها این موضوع رو دیده و میدونست . ولی خوب عشق حرف حساب سرش نمیشه . پدر بنی اون دختر رو دوست داشت . دوست داشتن که نه عاشقش بود . می پرستیدش . هرچی هم باهاش صحبت میکردن که اون دختر به دردش نمیخوره نسبت به اون حریصتر میشد . برای جلب توجه اون دختر هرکاری میکرد از اونجایی که وضع مالی خوبی هم داشت و پدرش همیشه اون رو ساپورت مالی قوی میکرد هر چیزی رو اراده میکرد براش مهیا میشد . هرچیزی . پدر بنی وقتی به دانشگاه راه پیدا کرد دخترهای زیادی سر راهش می اومدن و تازه اینجا بود که توجه اون دختر بهش جلب شد و وقتی تمایل خودش رو به پدر بنی نشون داد دیگه همه چی تموم شد . سیروس لحظه ایی نبود از عشق کاترین غافل باشه . پدر بنی فکر میکرد به تموم خواسته های دنیاییش رسیده و دیگه هیچی نبود که آرزوش رو داشته باشه . ۶سال از ورودش به دانشگاه گذشته بود و میخواست دوره ی بالاتری رو طی کنه که کاترین ازش خواست با هم ازدواج کنن . سیروس باورش نمیشد . دیگه تو اوج آسمون میدید خودش رو . البته هرزگی های گاه و بیگاه کاترین رو هم میدید ولی عشق کورش کرده بود . میدید و خودش رو به ندیدن میزد . هر وقت هم کاترین میفهمید که سیروس متوجه موضوعی شده با دروغ سعی میکرد همه چی رو برعکس جلوه بده . سیروس یه عاشق نفهم بود . یه عاشقی که میدید و خودش رو به ندیدن میزد . میفهمید و خودش رو به نفهمیدن میزد . حتی وقتی هم بهش میگفتن خودش رو به نشنیدن میزد . یاسی اون عاشق بود . ولی یه عاشق نفهم .
بعد یکی از آلبومها رو باز کرد و تصویر بزرگی از چهره ی مادر بنی که کاترین نام داشت رو به من نشون داد . زنی فوق العاده زیبا بود . با چشمانی به رنگ چشمان بنی و درست موهایی همرنگ موهای اون . برای لحظاتی محو زیبایی اون زن در عکس شده بودم که کوروش گفت : یاسی . میدونم داری به زیبایی بی نظیر اون زن فکر میکنی . ولی زیبایی که در پس پرده فقط دروغ بود و خیانت و متاسفانه پدر بنی وقتی این موضوع بهش ثابت شد که فکرشم نمیکرد . کاترین بعد از ازدواج به مشروب معتاد شد . خیلی هم زیاد . یک دائم الخمر واقعی شد و سیروس هرچی تلاش میکرد برای ترک اون فایده ایی نداشت چرا که کاترین با کسانی مراوده داشت که همه مثل خودش بودن . سیروس خیلی تلاش کرد ولی نشد . تا اینکه یک شب کاترین توی عالم مستی حقایق تلخی رو به سیروس گفت . گفت که هیچ وقت علاقه ایی به سیروس نداشته و فقط ثروت سیروس بوده که اون رو جذب خودش کرده بوده و در واقع شخص دیگه ایی توی زندگیش به غیر از سیروس وجود داره . اون شب سیروس هر چی شنید زد به پای مستی کاترین و کاترین در اوج مستی حالش بد شد . توی بیمارستان مشخص شد کاترین بارداره و همونجا پس از آزمایشهای لازم سیروس با توجه به سوابق بدی که از کاترین در طول زندگیشون شنیده بود میخواست مطمئن بشه که بچه مال خودش هست یا نه . بعد از آزمایشها اطمینان پیدا کرد که فرزند در بطن کاترین متعلق به خودشه برای همین سعی کرد تمام تلخی های گذشته رو از یاد ببره . موضوع بارداری رو به خود کاترین گفت و ازش خواهش کرد به خاطر اون بچه دست از همه چی برداره و اجازه بده حداقل زندگی اون بچه در آرامش حفظ بشه . ولی افسوس کاترین تمام وجودش با خیانت و دروغ و هوسبازی اجین شده بود . یه روز که سیروس به خونه برگشت و کاترین در ماه دوم بارداری بود متوجه شد کاترین توی خونه . توی اتاق خواب شخصی خودشون با مرد دیگه ایی در حال .
کوروش از جاش بلند شد و رفت جلوی پنجره های کوتاهی که به محوطه ی بیرون راه داشت . چراغهای روشن محوطه ی بیرون باعث میشد منظره ی زیبای چمنکاری شده در زیر نورچراغهای رنگارنگ قابل دید باشه . حس کردم کوروش دیگه نمیتونه ادامه بده . در تمام لحظاتی که صحبت میکرد مثل روز برام روشن شده بود که پدر بنی کسی نیست جز خود کوروش . چرا که تازه به یاد می آوردم کوروش در لهجه ی فرانسوی سایرس که همون سیروس یا کوروش ما به زبان ایرانی هست ترجمه میشه . بنی فرزند کوروش بود و یادگار عشقی کورکورانه و بد فرجام .
به آهستگی آلبوم عکسی رو از روی آلبومها برداشتم و شروع کردم به ورق زدن . حدس من کاملا درست بود . در آلبوم عکسهای کاترین بود در کنار کوروش .
کوروش دوباره برگشت و روی مبل نشست اما خیسی چشمانش گریه ی لحظات پیشش رو به وضوح نمایش میداد .
کوروش ادامه داد : یاسی . من نمیخواستم بهت دروغ گفته باشم ولی وقتی اون روز دیدم میگی دلت میخواد کودکی رو بغل کنی که دور از نگاههای والدینش این کار رو انجام بدی خواستم راحت باشی . برای همین بهت تا الان این واقعیت رو نگفتم که بنی پسر خود منه . ولی میدونم فهمیدنش دیگه سخت نیست . بنی پسر منه . یادگار از یه خاطره که جز تلخیش چیزی برام نمونده . من بنی رو دوست دارم ولی نه اون قدری که یک پدر فرزندش رو دوست داره چون هربار که نگاهش میکنم یاد کاترین میاد توی ذهنم . کاترینی که عشق رو در وجود من به تنفر تبدیل کرد . بنی فرزند منه . از زنی که عاشقش بودم و بعد از اون دیگه نتونستم زنی رو به قلبم راه بدم . کاترین وقتی بنی تازه به دنیا اومد یه شب در اوج مستی مجددش ازم خواست ببخشمش . و با اون رفتاری رو مثل رفتار بقیه مردها که با همسرشون دارن داشته باشم . ولی نمیتونستم . رفتار من دیگه رفتار گذشته وعاشقانه نبود . بهش گفتم هیچ وقت نمیبخشمش . و هیچ وقت نمیتونم دوباره عاشقش بشم . تحملش میکنم . و اجازه میدم توی این خونه بمونه فقط به خاطر بنی . همون شب در اوج مستی سوار ماشین شد و رفت به خونه ی همون کسیکه سالها حتی بعد از ازدواجش با من با اون رابطه داشت و نیمه شب موقع برگشتش به خونه با کامیونی در جاده ی کوهستانی تصادف کرد و دیگه هیچ وقت ندیدمش . یاسی . شاید اگر بخشیده بودمش . با تمام نفرتی که ازش داشتم . حداقل الان زنده بود و بنی هم برای خودش مادری داشت . یاسی من عجولانه حرف زدم و همون حرفم باعث شد کاترین با اون وضعیت خونه رو ترک کنه . با اینکه عشق کاترین وجودم رو نابود کرده و دیگه فکر نمیکنم بتونم حضور زنی رو در زندگیم بپذیرم ولی همیشه میگم ای کاش اونقدر عجولانه پاسخ کاترین رو نداده بودم . یاسی . وقتی عشق تو و مجید رو میدیدم . همیشه لذت میبردم . یاسی باور کن مجید عاشقته . عجولانه تصمیم نگیر . الان بنی برای من فقط یادآور یک عشق تلخ شده . یاسی اگه بچه دار نشدنت برات معضلی شده . بدون تو اون رو معضل میدونی درحالیکه مجید یک درصد هم به این موضوع فکر نمیکنه . یاسی برگرد به خونه ی عشقت . من دلم میخواد وقتی بنی رو به تو میسپرم تو در کنار مجید باشی . بنی الان به کسی مثل تو احتیاج داره . مجید هم همینطور . و قبول کن که تو هم به هردوی اونها احتیاج داری . یاسی من دلم میخواد بنی رو به تو بسپارم ولی نه به این یاسی . همون یاسی عاشق که مردش رو میپرستید . مردی که هنوزم دلش برای تو میتپه و عاشقته . یاسی٬عشق مجید رو باور کن . دوست دارم به حرفهام فکر کنی و خیانت رو توی زندگی من به یاد بیاری . خیانت اون بوده یاسی نه کاری که مجید در اوج صداقت همه چیز رو برات شرح داده . فکرات رو بکن . دلم میخواد روزی با هم بریم پیش مجید و بعد همگی بریم به برن برای عیادت خواهرت . خواهری که واقعا نیاز به حمایتت داره . یاسی . با احساست و غرور زنانه ات کنار بیا و اجازه بده عقلت در فرصتی درست حکم بده نه عجولانه . عجولانه تصمیم نگیر یاسی .
به نقطه ایی خیره شده بودم و بی اختیار اشک می ریختم . دیگه نمیدونستم دلیل اشکم چیه!!! . مجید؟ . بنی؟ . کوروش؟ . کاترین؟ . نسترن؟ . یا خودم؟
از روی مبل بلند شدم برگشتم به سمت پله هایی که به طبقه ی هم کف میرفت . کوروش همونطور که روی مبل نشسته بود هیچ صحبت دیگه ایی نکرد و من از زیر زمین خارج شدم . به اتاقی که میدونستم فعلا به من اختصاص دادن رفتم و روی تخت نشستم . نمیتونستم تصمیم بگیرم حتی فکر کردن درباره ی رفتار اخیر مجید عصبیم میکرد . بهش بی اعتماد شده بودم . به عشقش . به حرفهاش . به رفتارش . حس میکردم مجید رو دیگه نمیشناسم و این کسی نیست که من همیشه فکر میکردم عاشقشم و دوستم داره . احساس میکردم خیلی از من دور شده . خیلی زیاد .
لبه های فلزی پایین تخت رو در دستم میفشردم و سعی داشتم به اعصابم مسلط بشم با تمام حرفهایی که کوروش زده بود ولی فکر میکردم دیگه اضافی هستم دیگه مثل یک مهره ی سوخته خودم رو میدونستم که هر چه سریعتر باید از صفحه ی شطرنج زندگی مجید و نسترن خودم رو خارج میکردم . فقط و فقط خودم رو مهره ایی سوخته میدیدم و دیگه هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید .
اون شب اشتهایی به شام هم نداشتم ولی باز هم تحکم کلامی کوروش باعث شد کمی از غذایی که برام تدارک دیده بودن رو بخورم و بعد با خوردن چند قرص به تشخیص کوروش به خواب رفتم . خوابی طولانی و عمیق . نیمه های شب برای لحظاتی احساس کردم کسی کنار تختم نشسته و بهم نگاه میکنه . خاصیت داروهای آرام بخشی که خورده بودم بالا بود برای همین نمیتونستم بین اونچه که دارم میبینم با یک رویا فرق بگذارم . آیا خواب میبینم یا در بیداری هستم؟!!! . به سختی چشمهام رو باز نگه میداشتم و تمایلم به خوابیدن بیشتر بود . توی تاریک و روشن اتاق تنها کلمه ایی که از گلوم به آرومی خارج شد این بود : مجید؟
دیدم اون شخص از روی صندلی بلند شد و کنارم روی تخت نشست . صورتش رو در روشنایی کم چراغ خواب دیدم . مجید بود . با صورتی خیس از اشک . کنارم روی تخت نشست و صورتم رو بین دو دستش گرفت و بوسید سپس با صدایی آروم گفت : جونم عزیز دلم؟ .
در همون شرایط بار دیگه بغض گلوم رو گرفت و گفتم : چرا تویی که دوستم نداشتی ولی با من موندی؟چرا نگفتی نسترن رو نمیتونی فراموش کنی؟
احساس کردم پیشونیش رو به پیشونی من گذاشت . دیگه حرفهاش برام نامفهوم شد و نمیتونستم صداش رو بشنوم . بار دیگه چشمهام بسته شد و به خواب رفتم . اثر داروها اجازه نمیداد فکرم درست کار کنه . آیا خواب دیدم؟ . آیا واقعا این مجید بود که نیمه شب توی اتاق بود؟ .
صبح وقتی بیدار شدم اولین چیزی که به ذهنم رسید همون رویای شب قبلم بود برای همین نگاهی به اطراف اتاق انداختم ولی اثری از حضور مجید نبود . پس رویایی بیش نبوده . مجید دیشب اینجا نبوده و من اسیر یک رویای زودگذر شده بودم . چقدر احمق میدیدم خودم رو که فکر میکردم شاید شب گذشته مجید اومده بوده به اینجا و .
اونروز صبحانه رو به تنهایی خوردم و بعد از صبحانه بنی رو در کالسکه گذاشتم و برای قدم زدن به اطراف رفتم . در حین قدم زدن خیلی فکر کردم و سعی کردم عاقلانه ترین تصمیم رو بگیرم . کم کم از ویلا دور شدم و به قسمتی رسیدم که از نظر زیبایی واقعا خیره کننده بود ولی در عین حال بسیار هم خطرناک بود چرا که در انتهای چمنزار به طور ناگهانی با پرتگاهی عمیق رو به رو میشد که در پایین این پرتگاه برکه ی آب عمیق و نسبتا بزرگی هم به چشم میخورد . لحظاتی روی چمنهای اونجا نشستم و به تصاویر کوههایی که در برکه ی آب از خودشون گذاشته بودن خیره شدم . حضور نسترن در سوئیس اونهم در شرایط یاد شده و کاری که مجید کرده بود برام غیر قابل قبول و تحمل و بخشش بود . برگشتم و به صورت زیبا و خندون بنی که عروسک پلاستیکی رو با ولع به لثه میکشید و دو دندون کوچولوش رو گاهی توی عروسکش فرو میکرد نگاه کردم . چقدر حرف دیشب کوروش مبنی بر اینکه میخواسته بنی رو به من بسپره لحظاتی برام شیرین جلوه کرده بود . ولی گفته بود به من تنها نه . بلکه به من در کنار مجید . کوروش میخواست بنی رو به من بسپره اما وقتی در کنار مجید هستم . کوروش میخواست هر طور هست من رو به مجید برگردونه . حتی با گذشتن از فرزندش . باز هم ترحم . باز هم چیزی که همیشه ازش فرار کرده بودم فکر میکردم داره احاطه ام میکنه . من بنی رو دوست داشتم . ولی وجود بنی رو دلیلی برای ادامه دادن به حماقت خودم نمیدونستم . باور من تغییر کرده بود و این دست خودم نبود .
از روی چمنها بلند شدم و نگاه دوباره ایی به اون محیط زیبا و در عین حال هولناک انداختم و به همراه بنی به سمت ویلا برگشتم . در طول مسیر باز هم فکر کردم و دیدم نه . دیگه نمیتونم ادامه بدم . باید تصمیمی میگرفتم که بیش از این شخصیتم رو له شده تصور نکنم .
موقع ناهار کوروش به ویلا برگشت . وقتی سر میز نشستیم از نگاههای کوروش متوجه بودم که منتظره تا من حرفی بزنم بنابراین گفتم : کوروش من خیلی فکر کردم . خیلی زیاد . عجله هم نکردم . سعی کردم به همه چیز خوب فکر کنم . اول از همه به خودم . بعد به بنی . به مجید . به نسترن . حتی به تو . به خاطراتت .
کوروش دست از خوردن کشیده بود و دو دستش رو روی میز گذاشته و به صندلیش تکیه داد . عمیق به صورت من خیره شده بود و با حرکت سرش نشون میداد که منتظر شنیدن نتیجه گیری من از فکر کردنهای امروزم هستش .
ادامه دادم : کوروش؟ . خیلی دلم میخواست این اتفاقات نمی افتاد و همونطور که تو دیشب گفتی من همون یاسی سابق بودم . و یا حتی مثل سابق میشدم . ولی دیگه نمیتونم . کوروش من میخوام به ایران برگردم . میخوام مجید و نسترن بدون حضور من در کنار هم بمونن . متاسفم که نمیتونم طبق خواسته ی تو هم عمل کنم . من بنی رو بیش از اندازه دوست دارم ولی بنی پدر خوبی مثل تو داره . مطمئنم بالاخره روزی هم میرسه که کسی وارد زندگی پدرش میشه و میتونه جای مادر خوبی رو براش بگیره .
کوروش چهره اش جدی تر از معمول شده بود و حتی کمی اخم هم به چهره اش اضافه شد . با جدیت و دقت کامل به حرفهام گوش میداد و دیگه حتی پلک هم نمیزد .
ادامه دادم : کوروش . من با عجله تصمیم نگرفتم . میخوام برگردم ایران . پیش خانواده ام . فقط میخوام کمکم کنی تا هر چه زودتر برگردم .
کوروش کمی از محتویات داخل گیلاسش رو خورد و برای لحظاتی به گلهای گلدونی که در وسط میز بود خیره شد سپس با صدایی محکم و شمرده گفت : یاسی . ولی من فکر میکردم قبل از هر تصمیمی بخوای یک بار دیگه مجید رو ببینی . یا حتی خواهرت رو .
بغضم رو فرو بردم و گفتم : کوروش . دیدن مجدد اونها نمیتونه در تغییر تصمیم من اثر بگذاره . من تصمیم خودم رو گرفتم . میخوام برگردم .
کوروش دو دستش رو زیر چونه اش گره کرد و برای لحظاتی خیره به صورتم نگاه کرد و گفت : یاسی . تو هنوزم عاشق مجید هستی .
سریع گفتم : نه .
کوروش با کف دست محکم کوبید روی میز و گفت : یاسی . سعی نکن عشق مجید رو انکار کنی . تو عاشق مجید هستی و هیچ شکی در این موضوع نیست . اگه عاشقش نبودی . یا اگه عشقش به نفرت تبدیل شده بود برای گفتن حرف آخرت هم شده دلت میخواست ببینیش . ولی حالا بدون اینکه دیدار آخری باهاش داشته باشی میخوای برگردی به ایران . ببین . من رو نمی تونی گول بزنی ولی خودت رو شاید . اینهم یه مدت بیشتر نیست . تو عاشق مجیدی و بیش از اندازه هم دوستش داری . فقط فعلا از دستش دلخوری . بچه گونه تصمیم نگیر . بگذار این دلخوری رو خود مجید از دلت در بیاره . یاسی من دلم نمیخواد حالا که مطمئنم شما دو تا اینقدر همدیگر رو دوست دارین به راحتی از هم جدا بشین . تو با رفتنت به ایران هیچی رو درست نمیکنی . هیچی . تو داری از عشق مجید فرار میکنی و در همون حال خودتم میخوای گول بزنی که دیگه دوستش نداری . ولی این فقط یه تصمیم نادرست هستش . فقط همین . تو و مجید نمیتونین به این راحتی از هم جدا بشین . این رو قبول کن یاسی .
زدم زیر گریه و با فریاد گفتم : ولی کوروش . من و مجید الانشم از هم جدا شدیم . اون من رو طلاق داده . این که دیگه دروغ نیست .
کوروش مقداری آب برای من در لیوانی ریخت و از جاش بلند شد به سمت من اومد و گفت : عشق رو در نوشته های یک تیکه کاغذ نبین . عقد نامه ی تو و مجید روی کاغذ ثبت شده چون قوانین دنیا این رو میگه . ولی قلب و روح و احساس شما خیلی محکم تر از ذکر تعلق شما دو تا بهم از دست خطی در یک تیکه کاغذه . یاسی . دست از تصمیمی که گرفتی بردار . من هم تو رو دوست دارم هم مجید رو . و میدونم چقدر مجید تو رو .
نگذاشتم حرفش تموم بشه از روی صندلی بلند شدم و گفتم : کوروش . ازم خواستی خوب فکر کنم بعد تصمیم بگیرم . منم تصمیمم رو گرفتم . میخوام برگردم به ایران .
کوروش به چشمهام خیره و برای لحظاتی بین ما سکوت برقرار شد . سپس با کلافه گی صورتش رو با دستهاش گرفت و بعد گویا سعی کرد با کشیدن یک نفس عمیق به اعصابش مسلط بشه . به آرومی بازوی من رو گرفت و گفت : باشه . باشه . هر کاری از دستم بربیاد برات انجام میدم . حالا بشین غذات رو بخور .
دیگه هیچ اشتهایی برای غذا نداشتم ولی مجبور شدم دوباره روی صندلی بشینم و چند قاشقی از غذام رو بخورم . بعد از ناهار کوروش دیگه صحبتی نکرد فقط وقتی میخواستم به طبقه ی بالا برم در حالیکه خودش هم قصد بیرون رفتن از خونه رو داشت گفت : یاسی . من شب میخوام برم منزل پدرم . مامان ازم خواسته که تو و بنی رو هم همراه خودم به اونجا ببرم اگر مایل باشی که شب با هم بریم خوشحالشون کردی .
برگشتم و نگاهی به کوروش کردم و گفتم : دلم نمیخواد توی جمع خانوادگیتون مزاحمتی ایجاد کنم .
کوروش لبخندی زد و گفت : مزاحمت؟ . اگر اینطور بود مامان هیچ وقت نمیخواست با من شب به اونجا بری . به هرحال تصمیم با خودته اگر دوست داشتی که بیای برای بعد از ظهر من و بنی به همراه تو به اونجا خواهیم رفت .
بعد از گفتن این حرف کوروش از منزل خارج شد و من صدای روشن شدن ماشینش رو شنیدم سپس خودمم به طبقه ی بالا رفتم و کمی خودم رو با بنی سرگرم کردم و یک ساعت بعد در حالیکه بنی رو در آغوشم گرفته بودم هر دو روی تخت دراز کشیدیم . بنی در آغوش من احساس امنیت خاصی میکرد و این موضوع رو پرستارش بارها به خود منهم گفته بود . اونروز هم وقتی روی تخت دراز کشیدم و بنی رو در آغوش داشتم خیلی طول نکشید که در همون حال به خواب رفت و دقایقی بعد خودم هم به خواب رفتم .
وقتی بیدار شدم که بنی با دستهای کوچیکش در حال بازی کردن با صورت من بود . بلند شدم و بنی رو در آغوش گرفتم و چندین بار صورتش رو بوسیدم . مدت زیادی نبود که من با این کوچولو آشنا شده بودم ولی به قدری توی دلم جا باز کرده بود که گاهی غم نهفته در دلم رو با دیدنش و در آغوش گرفتنش از یاد میبردم اما این فراموشی زیاد طول نمیکشید . فکر جدایی از مجید کلافه ام کرده بود . کوروش درست میگفت من همچنان عاشق مجید بودم ولی این دلخوری . این دلخوری داشت بیچاره ام میکرد . هربار سعی میکردم به خودم بقبولونم که یک بار دیگه مجید رو ببینم ولی دلم رضایت نمیداد . پرستار بنی وقتی دید من و بنی بیدار شدیم برای حمام کردن بنی و آماده کردنش جهت مهمونی شب اون رو از من گرفت منم تصمیم گرفتم دوش بگیرم و بعد کم کم برای رفتن به منزل آقای عامری خودم رو آماده کنم .
وقتی از حمام اومدم بیرون لباس بسیار شیک و مرتبی که یک دست کت و دامن سبز خیلی ملایم بود روی تخت برای من گذاشته بودن . بار دیگه لباسی نو و گرون قیمت . حدس زدم باز هم باید کار کوروش باشه پس امشب یه مهمونی ساده و خونوادگی نبوده که کوروش خواسته این لباس رو بپوشم . وقتی لباس رو تن کردم متعجب بودم که کوروش چقدر در انتخاب سایز من دقیق هستش چرا که لباس درست اندازه ی تنم بود!!!حتی کفشی هم که برام آماده گذاشته بودن درست سایز پام بود!!!تعجب کرده بودم و اینهمه دقت نظر از کوروش روی خودم برام عجیب بود . !
آرایش ملایمی کردم و موهامم طبق معمول با سشوار فقط کمی مرتب کردم چرا که صاف بودنش رو به هر مدل دیگه ایی ترجیح میدادم . چقدر مجید موهای من رو دوست داشت .
هوا دیگه تاریک شده بود که به همراه کوروش و بنی راهی منزل آقای عامری شدیم . در طول مسیر کوروش زیاد صحبت نکرد فقط گفت که چون فردا آقای عامری به ایران برمیگرده یه مهمونی با دوستان خانوادگیشون ترتیب دادن وقتی هم که به اونجا رسیدیم متوجه شدم که واقعا فردا آقای عامری به ایران برمیگرده چقدر دلم میخواست همون موقع منم باهاش به ایران برمیگشتم . ولی به علت گذروندن مراتب قانونی بازگشت من به ایران مدتی طول میکشید و این رو هم کوروش در ماشین برام تا حدودی توضیح داده بود .
بعد از شام حدود ساعت۱۰بود که بنی خوابش گرفته بود و از اونجایی که برای خوابیدن عادت به تخت و محیط آروم اتاقش داشت بد اخلاقی میکرد برای همین به کوروش گفتم که بهتره به منزلش برگردیم . در طول ساعاتی که اونجا بودیم متوجه بودم که کوروش دائم تلفنی در حال صحبت بود و مکررا"به ساعتش هم نگاه میکرد و وقتی پیشنهاد برگشتن به خونه رو بهش دادم مثل این بود که برای برگشتن به خونه بیش از من عجله داشت چرا که بعد از عذرخواهی از پدر و مادرش خیلی سریع آماده برگشتن شد . !
منم بعد از خداحافظی که با خانواده ی آقای عامری کردم در حالیکه بنی رو در آغوش داشتم به طرف ماشین کوروش حرکت کردم . هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودم که آقای عامری گفت : یاسی؟ . دخترم؟
برگشتم به سمت آقای عامری دیدم داره به طرفم میاد وقتی بهم رسید برای لحظاتی بنی رو که کمی نق نق میکرد و خواب آلوده شده بود رو نگاه کرد و گفت : تو یک خانم فوق العاده هستی . از هر نظر که فکرش رو میشه کرد قابل تحسینی . امیدوارم بنی ما رو هیچ وقت تنها نگذاری .
خواستم حرفی بزنم که آقای عامری سریع بنی رو بوسید و بعد پیشونی من رو هم بوسید و خداحافظی کرد و به سمت منزل برگشت .
وقتی توی ماشین نشستم و حرکت کردیم زیاد طول نکشید که بنی به خواب رفت . متوجه بودم که کوروش نسبت به دفعات قبل با سرعت بیشتری داره رانندگی میکنه برای همین گفتم : کوروش؟ . چرا اینقدر داری با سرعت میری؟
کوروش بدون اینکه نگاهی به من بکنه گفت : برای اینکه توی خونه مهمون دارم . الان نزدیک دو ساعتی هست رسیدن . نمیخوام بیشتر از این منتظر بمونن .
با تعجب گفتم : خوب چرا زودتر نگفتی به پدرت و زودتر خداحافظی نکردی که برگردی منزل؟!!!
کوروش جواب داد : اشکالی نداره دوستم میدونست پدر فردا به ایران برمیگرده برای همین مشکلی پیش نمیاد
وقتی رسیدیم جلوی درب ویلا پرستار بنی سریع اومد جلوی ماشین و بنی رو که خواب بود از من گرفت و وارد خونه شد . کوروش و من با هم وارد خونه شدیم و به محض ورودمون خدمتکار خونه به کوروش گفت که مهمونهاش در مهمونخونه منتظر ما هستن .
با تعجب به کوروش نگاه کردم و کوروش بازوی من رو گرفت و گفت : موافقی با هم بریم پیش مهمونهامون؟
گفتم : من!!! . ولی مهمونهای تو هستن . فکر نمیکنم لزومی داشته باشه که منم به جمعتون اضافه بشم . !
کوروش دوباره لبخندی زد و این بار دستش رو دور شونه هام انداخت که کمی احساس ناراحتی کردم ولی کوروش دستش رو برنداشت و درحالیکه با چهره ایی مصمم اما مهربون نگاهم میکرد گفت : ولی من ازت میخوام با من به مهمونخونه بیای .
دلم نمیخواست کوروش رو همراهی کنم ولی مجبور شدم و به همراهش وارد مهمونخونه شدم . وقتی وارد شدیم کوروش کمی از من عقب تر ایستاد برگشتم که ببینم چرا عقب ایستاد که صحنه ایی از مهمونهای توی مهمونخونه رو که فقط برای چند ثانیه دیده بودم دوباره در ذهنم مرور کردم . !!!!
بار دیگه به دو نفری که در مهمونخونه حالا ایستاده بودن نگاه کردم . !!!
خدای من . !!!مجید بود و . نسترن!!!
دوباره به کوروش نگاه کردم اعصابم از دیدن اونها ریخته بود بهم . مجید به طرفم اومد .
برگشتم به سمت درب مهمونخونه که از اونجا خارج بشم ولی کوروش سد راهم شد . با فریاد گفتم : برو کنار کوروش . میخوام برم .
ولی کوروش محکم سرجاش ایستاده بود .
صدای مجید رو از پشت سرم شنیدم که گفت : یاسی . خواهش میکنم .
بعد هم صدای نسترن رو شنیدم : یاسی؟

وقتی صدای نسترن رو شنیدم از شدت عصبانیت احساس میکردم تمام عضلاتم منقبض شدن . به طرف صدایی که بیش از هر چیزی در اون لحظه آزارم داده بود برگشتم . مجید در فاصله خیلی کمی از من قرار گرفته بود و مشخص بود به هر طریق ممکن میخواسته جلوی خروج من رو از اتاق بگیره وقتی برگشتم مجید هم سرجاش ایستاد و با نگاهی آکنده از التماس به من چشم دوخت . به آرومی با دست زدمش کنار . نسترن رو نگاه کردم . نسترنی که زمانی عزیزترین مونسم بود . اون رو بهترین خواهر دنیا میدونستم . چه شبها و روزهایی رو درکنار هم روی یک تشک تا صبح خوابیده بودیم . چقدر با هم لحظه های خوشی رو گذرونده بودیم که از یادآوری هرکدومشون گاهی خنده و گاهی گریه مهمون حالمون میشد . ولی حالا .
نگاهش کردم . خیلی لاغر شده بود . خیلی زیاد . دیگه اون شادابی گذشته در چهره اش دیده نمیشد . موهاش رو کوتاه کرده بود . هیچ آرایشی نداشت . تی شرت و شلوار جین به تن داشت . تیپی که یادم می اومد همیشه ازش نفرت داشت ولی حالا دقیقا همون رو به تن کرده بود . تمام صورتش از اشک خیس بود و چشمهاش نشون میداد که گریه ی زیاد چقدر پلکهاش رو متورم کرده . ولی دیگه دلم براش نمی سوخت . حتی حس دلتنگی هم نسبت بهش نداشتم . به طرفش رفتم و در همون حال گردنبندی که خودش روز عقد بهم هدیه کرده بود و قبل از تمام این ماجراها مجید قفلش رو برام تعمیر کرده بود رو از گردنم کندم . با قدمهایی آهسته به سمتش رفتم و مستقیم به چشمهاش نگاه کردم . چشمهای همون کسی که یک روز بهترین خواهر دنیا میدونستمش . وقتی درست مقابلش رسیدم لرزش بدنش رو میدیم که از گریه به وجود اومده بود . دست راستش رو گرفتم و زنجیری که حالا پاره شده بود رو گذاشتم کف دستش و گفتم : نسترن . هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی در این شرایط ببینمت . من هیچ وقت توی زندگیم نخواستم و سعی نکردم تو رو آزار بدم . کاری که تو دقیقا از یک سال و نیم پیش با من شروع کردی و تا اینجا هم ادامه دادی . ثابت کردی یک عاشق واقعی هستی . از شوهرت . از بچه ات . از زندگیت . از جوونیت . از زیباییت . از سلامتیت هم حتی گذشتی تا به مجید برسی . به هدفتم رسیدی مگه نه؟ . دیگه بیشتر از این خوردم نکن . یه روزی گفتی نه مجید نه هیچ مردی حاضر به نگه داشتن من نیست . ای کاش همون روز می فهمیدم منظورت چیه؟ . حیف که بچه گی کردم . حیف که حماقت کردم و حتی حرفهای مجید رو هم باور کردم . نسترن . تو و مجید همدیگرو دوست دارین و هیچ شکی در این مورد ندارم . پس از اینجا برین و راحتم بگذارین . من که توقعی ندارم . میدونم باختم . و این باخت رو پذیرفتم . مجید وقتی حاضر شده برای نجات تو از من که همسر قانونیش بودم بگذره و طلاقم بده . دیگه هیچ جای حرف و بحث و فکری برای من باقی نگذاشته . از اینجا برین . من فقط یه بازیچه بودم برای مجید و تو با رفتارت ثابت کردی چقدر عاشق مجیدی . گله ایی از هیچکدومتون ندارم . فقط راحتم بگذارین . من برمیگردم ایران . شما هم بی هیچ دغدغه ی فکری با هم زندگیتون رو بکنین .
اشکهام بار دیگه بی اختیار از چشمهام سرازیر شد و ادامه دادم :
فقط باور کنین . اگر به خودم گفته بودین . خیلی بهتر و بی دردسر تر از این حرفها خودم رو میکشیدم کنار .
نسترن به هق هق افتاده بود ولی من فقط به آرومی اشک می ریختم . برگشتم که به طرف درب مهمونخونه برم ولی مجید سد راهم شد و هر دو بازوی من رو گرفت . رنگ صورتش از خشم به کبودی رفته بود و در حالیکه من رو نگه داشت با فریاد رو به نسترن گفت : لعنتی بگو . بگو بهش . بگو که چقدر ازت متنفرم . بگو که بهت گفتم اگر یاسی از زندگیم بره بیرون چیکار میکنم . بهش بگو به خاطر نجات تو . فقط به خاطر بیرون کشیدن تو از اون کثافت مجبور شدم این حماقت رو بکنم و غیابی برای مدتی از تنها عشقم که یاسی هستش چشم بپوشم . نسترن بهش بگو چقدر ازت بیزارم . بهش بگو چه قسمی خوردم .
مجید مستقیم به چشمهای من نگاه کرد و بعد درحالیکه دو قطره اشک به بزرگی قطره های بارون بهاری از چشمهای آبی و جذابش بیرون ریخت با صدایی که دیگه به لرزش افتاده بود گفت : یاسی . به عشقی که بهت دارم قسم . به چشمات قسم . که اگه بخوای از زندگیم بری . اول نسترن رو میکشم بعد خودم رو . اصلا هم شوخی ندارم . قسم خوردم . یاسی من از نسترن متنفرم . میدونی از کی؟ . از همون وقتی که علی کارت عروسیش رو آورد جلوی درب خونه ی ما و بهم داد . همون موقع فهمیدم که نسترن شعور عشقی نداره . وقتی هم که برگشتم و عاشق تو شدم و اون بازیها رو سر عسل و حمید درآورد بیش از پیش ازش متنفر شدم . به خدا یاسی . من بدون تو میمیرم . چرا حرفم رو باور نمیکنی . میدونم حماقت کردم . میدونم بهت دروغ گفتم . میدونم توی این مدت خیلی اون روح لطیفت رو آزار دادم ولی به خدا دوستت دارم . یاسی من فقط به حرمت نون و نمکی که توی خونه ی پدرت خورده بودم خودم رو مسئول میدیدم تا نسترن رو از اون کثافتی که داشت توش غرق میشد نجات بدم ولی نمیدونستم برای نجاتش مجبورم اون حرکت رو در سفارت انجام بدم . یاسی به خدا من در یک عمل انجام شده قرار گرفته بودم .
دیگه گریه ام شدت گرفته بود با یک دستم سعی کردم مجید رو از خودم دور کنم و به سمت درب خروجی برم ولی مجید محکم سر جاش ایستاده بود و مانع من میشد . نسترن گفت : یاسی؟ . میدونم چقدر بهت بد کردم . میدونم نفرت انگیزترین خواهر روی زمین شدم دیگه . ولی بگذار منم یه اعترافی بکنم . آره من به عشق مجید خیلی کارها کردم . زندگیم رو خراب کردم . از شوهرم از بچه ام از زیباییهام از به قول تو حتی سلامتیم گذشتم تا بتونم به هر بهانه ایی شده دوباره مجید رو به دست بیارم . ولی ای کاش مجید٬مجید سابق بود . یاسی . مجید عاشق هست ولی نه عاشق من . مجید با تمام وجودش تو رو می پرسته . تمام فکر و ذکرش تویی . اون نسبت به من هیچ حسی نداره جز نفرت . مجید به معنی واقعی از من متنفر و برعکس عاشق تو هستش . درست چیزی که من برعکس فکر میکردم . همیشه فکر میکردم مجید برای انتقام از من٬تو رو بازیچه قرار داده ولی توی این چند ماه اخیر فهمیدم که اصلا اینطور نبوده . مجید شاید یک روزی به من علاقه داشته ولی درحال حاضر اون علاقه به دنیایی از نفرت تبدیل شده و برعکس عشق و محبت واقعی رو در زندگی با تو میدونه . همیشه فکر میکردم با بهانه ی اینکه تو قلبت ناراحته و اجازه ی بارداری بهت داده نمیشه میتونم مجید رو به طرف خودم بکشم ولی مجید بهم ثابت کرد که چقدر احمقم . توی ایتالیا همین لباسی که الان به تن کردی رو نبودی ببینی با چه عشقی برات خرید . بارها و بارها تو رو توی این لباس تجسم میکرد . با من یک کلمه صحبت نمیکرد ولی هر بار که لباس رو توی دستش میگرفت میتونستم حس کنم داره تو رو توی این لباس تجسم میکنه . نه تنها این لباس هر خریدی که برات میکرد . یاسی٬مجید حتی به اندازه سرسوزنی به من علاقه نداره . به خدا قسم تویی که توی قلبش جا داری نه شخص دیگه . من که هیچ . من دیگه حتی ارزش داخل انسان بودن هم ندارم . ولی به خدا قسم تویی که تموم زندگی مجید هستی .
لباس . !!! لباسی که به تن داشتم . !!! پس اینها . همه کار مجید بوده . !!! رو کردم به کوروش و گفتم : ولی من فکر میکردم تمام چیزهایی که این چند روز اخیر به اتاقم آورده میشه کار تو بوده .
کوروش به سمت میز سرو نوشیدنی رفت و کمی برای خودش در یک گیلاس نوشیدنی ریخت و در همون حال گفت : نه . هیچکدوم کار من نبوده . تو اینجا بودی ولی مجید ثانیه ایی از تو غافل نبود . حتی شب که میشد و تو با کمک داروهایی که بهت میدادم به خواب میرفتی به اینجا می اومد و تا صبح کنار تخت مینشست . یاسی من واقعا نمیدونم و نمیتونم تصور کنم مجید چقدر دوستت داره . ولی همین قدر میتونم قسم بخورم که تا به حال توی زندگیم مردی به عاشقی مجید ندیدم . حتی خود من که روزی فکر میکردم عاشق ترین مرد روی زمین هستم عشقی در حد و اندازه ایی که مجید عاشق توست من به همسرم نداشتم .
فشار بغض داشت خفه ام میکرد . حس گیجی و ناتوانی برای گرفتن یک تصمیم درست افکارم رو فلج کرده بود . صدای نسترن رو شنیدم که گفت : یاسی . به خدا من نمیخوام مجید رو از تو بگیرم . شاید یک روزی این قصد رو داشتم ولی حالا دیگه با توجه به اطمینان از نفرتی که مجید نسبت به من داره دیگه این قصد رو ندارم . یاسی من برای۲۴ساعت تونستم اجازه ی ترخیص از بیمارستان بگیرم چون مجید تلفنی بهم گفت که تو گفتی میخوای ترکش کنی و به ایران برگردی . یاسی خواهش میکنم . التماست میکنم . حرفم رو باور کنی . مجید عاشقته و فقط در یک موقعیت خاص مجبور شد اون کار رو بکنه ولی مطمئن باش در اولین فرصت من میرم کنار یعنی نمیتونم نرم کنار . تو فکر میکنی اگر ترکش کنی حاضر میشه یک ثانیه من رو تحمل کنه . مجید همین الانشم مطمئنم خودش رو کنترل کرده که من رو خفه نکرده . میدونی چرا؟ . تا من واقعیت رو بگم . بگم که مجید مجبور شد به انجام چنین کاری . مجید هیچ وقت بدون تو نمیتونه زندگی کنه . این رو قسم میخورم . مجید هر قدر عاشق تو هستش هزاران برابرش از من متنفره . یاسی خواهش میکنم باور کن .
به آرومی سمت درب خروجی مهمونخونه رفتم و گفتم : میخوام چند دقیقه ایی تنها باشم . میخوام برم قدم بزنم . کسی دنبالم نیاد خواهش میکنم . میخوام تنها باشم .
وقتی از مهمونخونه خارج میشدم نسترن خواست دنبالم بیاد که صدای کوروش رو شنیدم : لطفا"اجازه بدین دقایقی تنها باشه .
از مهمونخونه خارج شدم و به سمت درب خروجی ویلا رفتم ولی صدای پاهایی که به سرعت دنبالم اومد رو شنیدم صدای پای کسی نبود جز مجید .
نور مهتاب همه جا رو روشن کرده بود و به راحتی میشد مسیر رو تشخیص داد . به سمت جایی رفتم که اون روز صبح با بنی به اونجا رفته بودم . آروم آروم قدم برمیداشتم . ضربان قلبم شدت گرفته بود و حس میکردم بار دیگه ضعف قلبم نمایش دیگه ایی رو میخواد برام به تصویر بکشه . مجید با فاصله ایی کم در پشت سر من حرکت میکرد بدون هیچ حرفی .
وقتی به اون محیط رسیدیم نزدیک پرتگاه ایستادم و به تصویر زیبای مناظر که در برکه ی آب زیر نور مهتاب منعکس شده بود چشم دوختم . نفسم تنگ شده بود و سعی کردم با کشیدن چند نفس عمیق به خودم کمک کنم . اشک لحظه ایی رهام نمیکرد . روحم رو زخم خورده میدیدم درحالیکه هنوز قلبم از عشق مجید میتپید . پس من درست دیده بودم . نیمه شبها کسی جز مجید نبوده که کنار تخت من با چشمانی خیس مینشسته . این مجید بوده که وسایل مورد نیاز من رو به اونجا می آورده . مجید در همه ی اون لحظات در کنار من بوده ولی من غافل از حضورش بودم . باز هم نفس عمیق دیگه ای کشیدم . مجید مقابل من ایستاد و با دو دست صورت من رو گرفت و گفت : یاسی؟ . حالت خوبه؟
با حرکت سر جواب مثبتی به مجید دادم و بعد ازش فاصله گرفتم و باز به اون برکه در عمق پرتگاه چشم دوختم و گفتم : مجید؟ . به عشقت شک کرده بودم . فکر میکردم توی عشق بهم دروغ گفتی . فکر میکردم با اومدن نسترن دیگه جایی ندارم . به خصوص وقتی فهمیدم عقدش کردی و من رو طلاق دادی . دیگه برام مسلم شده بود که گولم زدی . باور کرده بودم که عشقی بهم نداشتی و همیشه نقش بازی کردی . بهم ترحم کردی که نگهم داشتی .
مجید پشت سرم ایستاد و دستهاش رو دور کمرم حلقه کرد و گردنم رو به آرومی بوسید موهام رو بو کشید و گفت : یاسی . من بدون تو میمیرم . این حرفها رو نگو .
هنوزم اشک رهام نکرده بود ادامه دادم : میخواستم برگردم به ایران ولی امروز صبح وقتی اومدم به اینجا تصمیم گرفته بودم اگر به هر دلیلی نتونم به ایران برگردم برای خارج کردن خودم از زندگی تو و نسترن خودم رو از این پرتگاه به پایین بندازم .
مجید من رو به سمت خودش برگردوند . بغض مردونه اش و چشمان اشک آلودش قلبم رو بیشتر به درد آورده بود خودم رو توی آغوشش جا دادم و گفتم : مجید . کوروش راست میگه . من از هر چیزی بتونم فرار کنم از عشق تو نمیتونم فرار کنم . من عاشقتم و ترس از دست دادن تو و حضور نسترن دیوونه ام کرده بود . فکر میکردم فقط من بودم که تو رو دوست داشتم و تو هیچ علاقه ایی با حضور نسترن دیگه به من نداری .
مجید با تمام وجود من رو در آغوش گرفت و بعد از اینکه من رو بوسید بغض مردونه اش شکست و با صدای بلند شروع کرد به گریه . گریه ایی که در انتهاش امید بود . امید به ادامه زندگی من و او . در کنار هم .
سه هفته پس از اون شب من و مجید بار دیگه به عقد هم در اومدیم و نسترن هم طی سفری که علی و مهناز به سوئیس با دعوت من و مجید داشتن به همراه اونها به ایران برگشت . کوروش در کمال بزرگواری تنها فرزندش بنی رو که نتیجه ی یک عشق بد فرجام برایش بود به من و مجید سپرد و من و مجید طی گذروندن مراحلی قانونی بنی رو به فرزندی قبول کردیم .
هیچ وقت فکر نمی کردم زندگی من در طی مدتی کوتاه اینقدر برام بازی و قصه سازی کنه اما چیزی که بهم ثابت شد عشق و علاقه ی بیش از حد مجید به خودم بود . مجید بی نهایت در عشق به من وفادار و صمیمی نشون داد و باقی موند .
امروز زندگی در کنار مجید و تنها فرزندمون بنی برای من لذت بخش ترین نعمتی هست که خداوند بهم هدیه کرده .



پایان

رمان مسافر مهتاب قسمت 19

رمان مسافر مهتاب قسمت 19

فصل یازدهم
چشم که باز کرد منتظر بود پری را در اتاق ببیند اما هیچ کس در اتاقش نبود.از تخت پایین آمد و با نگاهی جستجوگر از اتاق بیرون رفت.صدای آب از آشپزخانه می آمد.لبخند روی لبش نشست.ناگهان سرفه اش گرفت.به صدای سرفه او،عزیز خانم از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
-بیدار شدی؟چرا صدام نکردی؟
-سلام.
-سلام مادر جون،امروز چطوری؟
-خیلی بهترم.
به طرف آشپزخانه سرک کشید و منتظر ماند پری را در آستانه در آشپزخانه ببیند.عزیز خانم گفت:
-تا یه آبی به دست و صورتت بزنی،صبحانه ات آماده اس.
به عزیز خانم نگاه کرد و گفت:
-باشه.
دلش می خواست از پری بپرسد.می خواست بداند او کجاست،اما غرور همیشگی اش مانع از آن بود که لب از لب باز کند.مشتی آب به صورتش زد و به خود گفت؛ ((واسه ام صبحونه میاره،می دونم که می آره))
پشت میز نشست.عزیز خانم سینی به دست از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
-برو تو تختت واسه ات می آرم اون جا.
-حالم بهتره.
-هنوز مریضی سرفه هات رو نمی بینی؟
-عزیز خانم،خیلی بهترم.در ضمن می خوام برم شرکت.عجله دارم.
-دکتر گفته باید چند روز استراحت کنی.
-شما که نمی خوای بابا بیاد و عذرم رو بخواد.
-شما عذرت موجهه.
-عزیز خانم با من یکی به دو نکن.
سینی را پیش کشید و گفت:
-خودمو به سرما نمی دم.
عزیز خانم چهره درهم کشید و گفت:
-به پدرتونم زنگ بزنید.
-زنگ زده بود؟
-دیروز به هزار زحمت سرشون کلاه گذاشتم.
دل دل می کرد عزیز خانم حرفی از پری بزند و عزیز خانم،بی آن که چیزی از پری بگوید،به آشپزخانه برگشت.
صبحانه اش را با بی میلی تمام کرد و به اتاقش رفت.دیوان حافظ هنوز روی صندلی بود،آن را برداشت و شعری را که فال او بود پیدا کرد و یک بار دیگر خواند.لبخندی گوشه لبش نشست و گفت:
-همه چیز درست می شه.
عزیز خانم گفت:
-داروهاتون رو بخورید.
و لیوان آب را به طرفش گرفت.با خوشحالی گفت:
-چشم خانم.
لیوان را گرفت و بر لبه تخت نشست.عزیز خانم با تعجب نگاهش کرد.قرص هایش را خورد.عزیز خانم گفت:
-شربت سینه یادتون نره.
یک قاشق شربت خورد و گفت:
-خیلی تلخه.
-عوضش حالت رو بهتر می کنه.
حوله اش را برداشت و سعی کرد خود را بی تفاوت نشان بدهد و پرسید:
-پری خانم نیست؟
-صبح زود رفت.
عزیز خانم همان طور که لیوان را از اتاق بیرون می برد،گفت:
-یه تلفن به پدر و مادرت بزن.
گوشی را برداشت و شماره همراه وحید را گرفت و منتظر شد.بعد از چند بار بوق خوردن صدای وحید در گوشی پیچید:
-سلام.
-سلام.
-خونه ای؟
-آره،حالتون خوبه؟
-ما خوبیم،تو چطوری؟صدات گرفته؟
-یه کم سرما خوردم.
-صدات که حسابی گرفته.
خطاب به کسی دیگر گفت:
-سعیده...می گه سرما خوردم.
سعید گفت:
-سلام برسون،به همه.
صدای مادرش در گوشی پیچید:
-سعید جان.
-سلام مامان،خوبی؟
-ما خوبیم،تو چطوری؟
-خوبم.
-دیروز از صبح تا شب زنگ زدیم،نتونستیم پیدات کنیم.
-شرمنده ام مامان،کار داشتم.
-موبایلتم خاموش بود.سرما خوردی؟
-چیز خاصی نیست مامان.
-دلم هزار راه رفت.می دونستم یه اتفاقی واسه ات افتاده.
-مامان عزیزم،من خوبم.الان خوب خوبم.
-از صدات معلومه،بابات می خواد باهات حرف بزنه.
سعید دستی به موهایش کشید.آقای مجد گفت:
-الو.
-سلام بابا.
-سلام.شرکتی؟
-می خوام برم.
-اگه خیلی مریضی نمی خواد بری.
-خوبم بابا نگران نباشین.
-از کارا چه خبر؟دیروز شرکت چه خبر بود؟
-خبر خاصی نبود،همه جا امن و امانه.
-اون جنسا رسید؟
-کدوم جنسا؟
-مگه تو دیروز شرکت نبودی؟
-چرا بابا...ولی سرم شلوغ بود،امروز رسیدگی می کنم.
-یه امروز طاقت بیار،ما فردا می آییم.
-گوشی رو می دین به وحید؟
-بیا وحید،با تو کار داره؟
-جانم.
-خوبی؟
-آره.
-کی بر می گردین؟
-امروز می آییم.ساعت چهار بعد از ظهر پروازمونه.
-می آم فرودگاه.
-نه زحمتت می شه،حالم نداری.
به زمین خیره شد و گفت:
-باید باهات حرف بزنم.
وحید صدایش را پایین آورد و پرسید:
-اتفاقی افتاده؟تو شرکت مسئله ای پیش اومده؟
-شرکت نه.
-پس چی شده؟
-احتیاج دارم باهات حرف بزنم.
وحید با لحنی مردد و متفکر گفت:
-چیزی شده؟
-نمی دونم،اصلا چیزی نمی دونم.
-باشه،می بینمت.
-زن داداشم می آرید؟
لبخند روی لب های وحید نشست.جواب داد:
-هفته دیگه با عمو و خاله می آن.واسه جشن نامزدی.
-کی؟جشنتون چه موقعه اس؟
-دقیقا جمعه بیست و سوم.
-اوه،که این طور.
-چطور؟
-هیچ چی.
-عروسیمونم هفت،هشت ماه بعدشه.
-بهت تبریک می گم.
-انشاءا.. واسه تو.
سعید خندید و گفت:
-انشاءا..
وحید فریاد کوچکی کشید و گفت:
-هی،تو چی گفتی؟
سعید خندید و گفت:
-بعد از ظهر می بینمت.
-نه،نه قطع نکن،من تا بعد از ظهر دیوونه می شم،موضوع چیه؟
-با خودم فکر کردم داداشای دو قلو،حتی اگه دو سال تفاوت سنی داشته باشن درست نیست سوا سوا زن بگیرن.
-سعید،تو...
-بعد از ظهر می بینمت.
-قطع نکن.
سعید در حالی که می خندید ارتباط را قطع کرد.
نازنین به آرامی پرسید:
-چیزی شده؟
وحید با خوشحالی گفت:
-فکر می کنم سعید یه کاری دست خودش داده.
نازنین با نگرانی گفت:
-چه کاری؟
-نگران نباش.
به اطراف نگاه کرد و به آرامی گفت:
-یک نفر رو پیدا کرده که دلش رو بلرزونه.
نازنین با شوق کودکانه ای فریاد زد.همه سرها به طرف آنها چرخید.عمو کمال با شیطنت گفت:
-چی تو گوش دختر ما خوندی که این قدر ذوق کرد.
نازنین می خواست دهان باز کند که وحید زودتر از او گفت:
-هیچ چی عمو.
آقای مجد گفت:
-خیر،دیگه ما غریبه هستیم.
وحید به آرامی خطاب به نازنین گفت:
-لطفا به کسی چیزی نگو.می خوام مطمئن بشم،بعد.
-باشه.
خانم مجد گفت:
-نگران سعیدم.
خانم محبیان گفت:
-انشاءا.. که چیزی نیست.حتما یه سرماخوردگی کوچیکه وگرنه حتما عزیز خانم بهتون خبر می داد.
آقای محبیان حرف همسرش را تایید کرد و گفت:
-حق با خانمه،حتما چیز خاصی نیست.
نازنین گفت:
-بریم بیرون؟
وحید لبخندی زد و گفت:
-بریم.
و با صدای بلند گفت:
-عمو اجازه می دین من و نازنین بریم حافظیه؟
آقای محبیان خنده کشداری کرد و گفت:
-به اندازه یک هفته می تونید همدیگه رو ببینید.واسه ناهار برگردید.
وحید خجالت زده سر به زیر انداخت و محجوبانه گفت:
-چشم.
و خطاب به نازنین گفت:
-آماده شو.
نازنین برخاست و به اتاقش رفت.آقای محبیان سوئیچ اتومبیلش را به طرف وحید گرفت و گفت:
-ناهار نمی خوریم تا بیایدها.
وحید گفت:
-تاکسی می گیریم.
-درسته ابوقراضه من به پای رعد تیزپای شما نمی رسه،اما لنگان لنگان قدمی بر می داره.
-این چه حرفیه عمو؟
-پس بگیرش.
-چشم.
سوئیچ را گرفت و با صدای بلندی گفت:
-من بیرون منتظرتم.
و خطاب به جمع گفت:
-فعلا با اجازه،خیلی هم ممنون.
-خوش بگذره.
خانم مجد گفت:
-مواظب خودتون باشید.
-نگران نباشید.
نازنین هم از اتاق بیرون آمد و گفت:
-اومدم،اِ،تو که هنوزم اینجایی!
-بریم؟
-بریم.
شانه به شانه هم از در بیرون رفتند.آقای محبیان خندید و گفت:
-خداخوشبختشون کنه.
و از همه طرف صدا بلند شد:
-انشاءا..
فصل دوازدهم

خانم مجد دست سعید را محکم چسبید و گفت:
-هنوزم داغی!
-خوبم مامان،به خدا خیلی بهتر از دیروزم.
وحید از آیینه نگاهی به عقب انداخت و گفت:
-خدایا قسمت ما هم بکن.کاشکی منم شیراز نیومده بودم.
سعید گفت:
-حسود هرگز نیاسود.
-بیا اینم جوابیه ها.
خانم مجد پرسید:
-خیلی حالت بد بود؟
-نه مامان،به جای این حرفا از شیراز بگین،چه خبر؟
آقای مجد گفت:
-بهتر بود خودت می اومدی و خبرای شنیدنی رو می دیدی.
خانم مجد گفت:
-جای تو حسابی خالی بود!
-چرا نازنین رو با خودتون نیاوردین؟
وحید خندید.آقای مجد چشم غره ای به او رفت و گفت:
-هفته دیگه با پدر و مادرش می آن.
-پس بالاخره آقا وحیدم رفت.
-خدا انشاءا..قسمت شما کنه.
سعید خندید.خانم مجد با تعجب نگاهش کرد و گفت:
-تو خندیدی؟
-نباید بخندم!
-عجیبه!اولین باره که تو،بدن هیچ عکس العملی،فقط می خندی.
وحید گفت:
-نه دیگه مامان جان،این داداش حسود من طاقت نیاورده،شب عروسیم تنها باشم،می خواد تو یه شب با من داماد بشه.
آقی مجد گفت:
-تو ایتالیا!
و به قهقهه افتاد.خانم مجد چهره درهم کشید و گفت:
-این تخم لق ایتالیا رو هم تو،تو دهن این بچه شکستی.
-مامان!من خودم خواستم.
وحید از آیینه نگاهش کرد.دلش می خواست زودتر به خانه برسند و او خلوتی پیدا کند و با سعید حرف بزند.به جز صدای گرفته و سرفه های گاه به گاهش که نشان از سرماخوردگی اش بود،چیزی از رفتار و حالات روزهای گذشته در وجودش نمانده بود.او دیگر آن سعید چند روز پیش نبود.چشمانش برق می زد و صدایش می لرزید.حالت وحید را داشت بعد از دیدن نازنین و وحید بی صبرانه منتظر بود حرف های او را بشنود.اندیشیده بود او از صرافت رفتن به ایتالیا افتاده و حالا،سعید بی تفاوت نشسته بود و اجازه می داد پدر و مادرش در مورد رفتن او جر و بحث کنند.فکر می کرد او عاشق شده و این عشق او را از رفتن بازخواهد داشت ولی حالا احساس می کرد اشتباه کرده است.
سعید گفت:
-خب می گفتین،تو شیراز چه خبر بود؟
-سلامتی.
-و دوری شما.
-یعنی شما به فکر دوری ما هم هستین؟
-دست شما دردنکنه دیگه.
جلوی در حیاط توقف کرد.خانم مجد گفت:
-مگه شما نمی آین تو؟
سعید گفت:
-اگه شما اجازه بدین نه،البته اگه وحید خسته نباشه.
-نه،من خسته نیستم.
آقای مجد چهره درهم کشید و گفت:
-یعنی چی؟ما تازه از راه رسیدیم.خودتم که صدات در نمی آد.
وحید گفت:
-من خسته نیستم،چند روزی هم هست که همدیگه رو ندیدیم،می خوایم با هم باشیم.
سعید خندید و گفت:
-مخصوصا اینکه از این به بعد،آقا صاحبم پیدا می کنن و دیگه واسه ما وقت ندارن.
-سعید!
خانم مجد گفت:
-تو خونه هم می تونید همدیگه رو ببینید.
سعید به برادرش خیره شد و گفت:
-اگه داداش خسته نباشه ترجیح می دم بیرون ببینمش.
وحید لبخندی از سر مهربانی زد و گفت:
-چقدر بگم،خسته نیستم.
آقای مجد در را باز کرد و همان طور که پیاده می شد،غرولندکنان گفت:
-اینا که به حرف ما اهمیت نمی دن خانم.
خانم مجد با نگرانی به سعید نگاه کرد و گفت:
-آخه تو حالا حال داری!
-نگران من نباش،از ماشین که نمی خوام پیاده شم.
به وحید نگاه کرد و گفت:
-زود برگردین.
-باشه.
از ماشین پیاده شد.سعید هم پیاده شد و جلو،درکنار برادرش نشست.وحید چند بوق کوتاه برای مادرش زد و به راه افتاد.زیر چشمی به سعید نگاه کرد و گفت:
-خب،چه خبر قربان؟
-سلامتی،خبرا که پیش شماست.نازنین چطور بود؟
-خوب بود،سلام رسوند.
-سلامت باشه.
-گفت بهت بگم،دلش حسابی واسه ات تنگ شده.
-منم همین طور.
-از خودت بگو،چه خبر؟
-بی خبری،خبر خاصی نیست.
-واسه همین ازم خواستی بیام بیرون؟
سعید خندید.وحید با شیطنت گفت:
-پس یه چیزی هست که باعث خنده تو شده.
-آره،فکر کنم یه چیزی هست.
-جالب شد،منتظرم.
سعید لبخند بر لب سر به زیر انداخت.وحید زیر چشمی نگاهش کرد و گفت:
-یعنی تو داری خجالت می کشی!
-مگه من نمی تونم خجالت بکشم؟
-بابا،پس حسابی جدی هستی.
-نمی دونم.
-نمی دونی،ایمان آوردم جدی هستی،حالا این خانم خوشبخت کیه؟من می شناسمش؟
-می شناسیش.
-می شناسمش؟
-آره.
وحید با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
-کیه؟
سعید سر به زیر انداخت و جواب داد:
-پری.
وحید ترمز کرد و با تعجب گفت:
-پری؟!
-چه خبرته؟دیوونه شدی؟
-تو گفتی پری؟
سعید به عقب نگاه کرد و گفت:
-بهتره راه بیفتی،وسط خیابون وایستادی.
ماشین را کنار کشید.به طرف سعید چرخید و گفت:
-تو عقلت تاب برداشته؟
سعید به دست هایش خیره شد و با لحنی مصمم و جدی جواب داد:
-خیلی هم حالم خوبه.
-این امکان نداره!
-چرا؟
-پری،تو می دونی بابا...
سعید به میان حرفش دوید و گفت:
-نظر هیچ کس برام مهم نیست.
-سعید،عاقل باش.
-می شه بگی عیبش چیه؟
-اون هیچ عیبی نداره،خیلی هم خانمه.
-پس چی؟
-استغفرا..سعید،چرا متوجه نیستی؟
-متوجه چی؟
-اصلا ببینم،چطور شد؟تو که محل سگ به این دختر نمی ذاشتی،تو کافی شاپ یادت می آد چه بلایی سرش آوردی؟
-می دونم.
-خب؟
-شما که رفتین،حالم خیلی بد بود،وحشتناک.دیروز صبح که بیدار شدم،دیدم دارم تو تب می سوزم.در رو که باز کرد و اومد تو اتاقم فکر کردم از شدت تب خیال برم داشته.اصلا نشناختمش.فقط دیدم یه پری از در اومد تو.تا به حال این جوری به یه آدم از پشت وهم وخیال و تب و هذیان نگاه نکرده بودم.تمام مدت پیشم بود و مراقبم.نمی دونم چطور شد؟نمی دونم چطور شد؟هر بار که چشم باز کردم اون خم شده بود رو صورتم و مراقب حالم بود.دیدم وقت بیداری هم دارم بهش فکر می کنم.خودمم نمی دونم به این احساس تازه،به این جوجه یه روزه،چی باید بگم.باید با تو حرف می زدم.
-می دونی،همون تاثیر تب بوده،از سرت می پره.
-نمی پره.
-فکر می کنم هنوزم تب داری.
-تو وقتی نازنین رو هم دیدی،همین احساس رو داشتی؟
وحید نگاهش کرد.درچشمان سعید چیزی مثل حس جوانه زدن می درخشید.لبخندی روی لب های وحید نشست.پرسید:
-پری؟
-پری.
-جواب بابا رو چی می دی؟
-به بابا ارتباطی نداره.
-پری چی؟نظر اون چیه؟
-نمی دونم.
-پس فقط نصف قضیه حله.
-یه حسابایی کردم.
-پس نصف دیگه قضیه رو هم حل کردی.
-مطمئن نیستم.حدس می زنم.
-از کجا؟
-نمی دونم،احساسم بهم می گه...
لب های وحید به نیشخند باز شد.سعید به تندی و دلخوری نگاهش کرد و گفت:
-چیه؟به چی می خندی؟
-معذرت می خوام.
-نه،بگو.چی به نظرت خنده داره؟
-این که تو هم احساس داری.
لب های سعید به خنده باز شد.گفت:
-مسخره!
-داشتی می گفتی،از احساست.
-خودتو لوس نکن.
وحید حالت متفکری به خود گرفت و گفت:
-بهتره بیشتر فکر کنی.
-می دونی که از فکر کردن بیخود متنفرم.
-رو راست باشیم؟
-رو راست باشیم!
-تو داری از ایران می ری،درسته؟
-آره.
-شاید همه اش به یک ماهه نرسه،پس چرا می خوای با زندگی دختر مردم بازی کنی؟
-من...من؟
-تو عاشق شدنت هم مثل عاشق نشدنات خودخواهانه اس.
سعید سر به زیر انداخت.وحید گفت:
-با احساس و آبروی اون دختر بازی نکن.
نگاه خیره اش را به روبرو دوخت و گفت:
-می دونی که بابا هیچ وقت راضی نمی شه اونو تو خونواده بپذیره.بنابراین فکر مطرح کردنش تو خونه رو از سرت بیرون کن.اون نوه کلفت ماست.حتی اشاره کردن به پری باعث می شه مادربزرگشم کارش رو از دست بده و من مطمئنم تو آدمی نیستی که راضی به این کار باشی.
-این چه ربطی به...
-سعید این دیگه بچه بازی نیست،اصلا بازی نیست.یه کم عاقل باش.به خاطر خدا دست از افکار بچه گونه بردار.نازنین یه بار بهم گفت،برو تو آیینه و به خودت نگاه کن.گفت؛ببین آدم تو آیینه چی بهت می گه.من کاری رو که اون بهم گفته بود،انجام دادم.می دونی آدم تو آیینه چی بهم گفت؟گفت هر چی دلت می گه عین حقیقته و من رفتم دنبال دلم،چون دلم داشت بهم راست می گفت.حالا همون نصیحت رو به تو می کنم.برو تو آیینه به خودت نگاه کن و ببین آدم تو آیینه بهت چی می گه و همون کار رو انجام بده.
سعید آرام و متفکر به حرف های برادرش گوش می داد.وحید ادامه داد:
-به خاطر خودت،با احساس و آینده مردم بازی نکن.
فرمان را محکم چسبید.لحظاتی سکوت در اتومبیل حکمفرما بود وحید گفت:
-بهتره بریم خونه.
فرمان را چرخاند.چرخ های اتومبیل از جا کنده شد و وحید راه خانه را در پیش گرفت.
نیاز داشت با خودش خلوت کند.باید روبروی آیینه می نشست و می دید آدم درون آیینه چه می گوید.
***
کنار عزیز خانم نشست و گفت:
-خسته نباشی عزیز خانم.
عزیز خانم سرش را از روی لباسی که دکمه اش را سفت می کرد بلند کرد و گفت:
-تو هم خسته نباشی پسرم.
لبخند تصنعی زد و گفت:
-داری خیاطی می کنی؟
عزیز خانم با تعجب نگاهش کرد و جواب داد:
-آره،دکمه هاش شل شده.
عزیز خانم دوباره روی لباسی که در دست داشت خم شد.سعید به خود نهیب زد؛ ((بپرس دیگه،معطل چی هستی؟)) و گفت:
-خسته می شی عزیز خانم.
عزیز خانم نگاهش کرد و با تردید گفت:
-نه،نمی شم.
به خودش تشر زد؛ ((بپرس دیگه))و پرسید:
-پری خانم چطورن؟
-خوبه.
-اون روز اون شب حسابی زحمتش دادم.
-وظیفه اش بود آقا.
-نه،البته که این طور نیست.به من لطف کرد.
-نه آقا،وظیفه اش رو انجام داد.
-دلم می خواد ازش تشکر کنم،کی می آد اینجا؟
-نیازی به تشکر نیست،اون کنیز شماست.
-عزیز خانم دیگه این جوری در مورد پری حرف نزنید.گفتید کی می آد؟
-نمیدونم آقا از وقتی که از اینجا رفته،ازش بی خبرم.
سعید کمی این پا و آن پا کرد و گفت:
-می شه شماره تلفنش رو بهم بدین؟
و به عزیز خانم خیره شد.آماده هر عکس العملی بود حتی شنیدن جواب منفی و خود را برای اصرار بیشتر آماده کرده بود.عزیز خانم گفت:
-تو کاسه چینی هاست.می دونی کجاست؟
-پیداش می کنم.
-پری روی کاغذا نوشتش.برو خودت بردارش،دوباره بذارش سرجاش.
چشمان سعید از شادی برق می زد.به زحمت خود را کنترل کرد تا فریاد نکشد.گفت:
-ممنون،باشه.
و به سرعت از کنار عزیز خانم بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت و عزیز خانم بی خیال دوباره روی لباس خم شد.سعید تمام قفسه ها را گشت و کاغذ را پیدا کرد.شماره را به حافظه موبایلش سپرد و کاغذ را دوباره در قفسه گذاشت.به اتاقش رفت و شماره را گرفت و منتظر شد.چند بار بوق خورد و صدایی در گوشی پیچید:
-بله؟
-سلام خانم.
-سلام،بفرمایید.
-مجد هستم،سعید مجد!
-آقای مجد؟!بله،حالتون خوبه آقا،اتفاقی افتاده؟
-نه خانم.
-برای عزیز اتفاقی افتاده؟
-نه خانم ایشون خوب هستن.
به خودش فشار آورد و گفت:
-من،با پری خانم کار داشتم.
زن با تعجب گفت:
-پری؟
-بله،می خواستم بابت زحماتشون ازشون تشکر کنم.
-زحمات؟
-بله خانم هستن؟
-رفته کلاس کامپیوتر.
-می تونید آدرس کلاسش رو بهم بدید؟
-آدرس کلاسش رو؟
خودش هم نمی توانست باور کند باسماجت به دنبال دختری می گردد تا به او بگوید مرد درون آیینه چه گفته و از او بخواهد که روبروی آیینه بنشیند و از زن درون آیینه بپرسد،آره یا نه.زن با دودلی گفت:
-یادداشت کنید آقای مجد.
-بله بفرمایید.
زن با صدایی مردد و حالتی از شک،آدرس را می گفت و سعید یادداشت می کرد.سعید گفت:
-خیلی به من لطف کردید.
-ببخشید آقای مجد،شما مطمئنید که حال عزیز خانم خوبه؟
-مطمئن باشید خانم،همین الان می گم بهتون زنگ بزنه،شما هم مطمئن بشید.با بنده امری نیست؟
زن با تریدی گفت:
-نه،عرضی نیست.
-خداحافظ.
ارتباط را قطع کرد و روبروی آیینه ایستاد.لبخندی به مرد درون آیینه زد وگفت:
-عجله کن مرد تو آیینه،ممکنه کلاسش تعطیل بشه.
به سرعت از اتاقش بیرون آمد و همان طور که به طرف در می رفت گفت:
-عزیز خانم یه زنگ خونه پسرت بزن.
و منتظر جواب نماند و به سرعت از در بیرون رفت.
تمام طول راه به حرف هایی که می خواست بزند،فکر کرده و خود را آماده کرده بود تا هر حرفی شنید،جوابی برایش داشته باشد.
از لحظه ای که روبروی در کلاس کامپیوتر پری ایستاده بود،هزار بار به خودش گفته بود؛ ((مطمئنی))و با ایمانی قلبی به خودش جواب داده بود؛ ((هر چه بادا باد،من مطمئنم.من سعیدم و سعید هر کاری که می کنه حتما بهش ایمان داره)) نگاهش به در بود که حس شیرین انتظار را تجربه می کرد.اولین باری که احساس می کرد،قلبش از روی عشق می تپد و چشمانش قامتی را التماس می کنند که پری وار از پله ها سرازیر شود و او احساس کند،هر قدم بر روی قلب او فرود می آید.
انبوهی از دختران از در آموزشگاه بیرون می آمدند.نگاهش را در جستجوی پری،در میان دختران یک لباس،تیزتر کرد.در میان آنها نبود و سعید احساس کرد قلبش به سختی فشرده می شود.فرمان را محکم با دو دست چسبید و گفت:
-حتما دیر رسیدم.شب بهش زنگ می زنم.
برای آخرین بار به طرف در چرخید و دیدش که به آرامی از پله ها پایین می آمد.با چهره ای درهم و متفکر،در حالی که کلاسورش را محکم به سینه چسبانده بود.سعید احساس کرد قلبش به زودی از جا کنده خواهد شد.از ماشین پیاده شد و صدا زد:
-پری...پری خانم.
پری با تعجب به طرف او چرخید و گفت:
-شما هستین؟
به طرفش رفت و روبرویش ایستاد و در حالی که لبخند به لب داشت گفت:
-خوشحالم که پیداتون کردم.
-شما اینجا چیکار می کنید؟
-باید می دیدمتون.
پری احساس کرد رنگش پریده،در خودش مچاله شد و گفت:
-بهتره برین،اینجا کلاس منه.
-اومدم دنبال شما.
-متاسفم آقای مجد.
سر به زیر انداخت.دخترانی که از آموزشگاه بیرون می آمدند،با تعجب نگاهشان می کردند و در حالی که در گوش هم پچ پچ می کردند،می گذشتند.سعید گفت:
-بهتره بریم،همه دارن نگامون می کنن.
-من خودم می رم.
-باید باهات حرف بزنم.
قلب پری به شدت می تپید.نفسش به شماره افتاده بود و پاهایش سنگین شده بود.به سختی جواب داد:
-من هیچ حرفی با شما ندارم.
و سربرگرداند.سعید با تحکم گفت:
-تو اجازه نداری قبل از گوش دادن به حرف های من بری.
پری لحظه ای ایستاد و بی آنکه نگاهش کند گفت:
-متاسفم آقا.
-بهتره بری سوار ماشین بشی.می رسونمت.
-خودم می رم.
-گفتم برو سوار شو،همین الان.
پری نگاهش کرد.سعید برافروخته و عصبی به نظر می رسید.
-برو سوار شو.
پری سر به زیر انداخت و به طرف ماشین رفت.سعید هم پشت سر او راه افتاد.
سوار شدند و در میان نگاه های ناباور همه،سعید به راه افتاد.از گوشه چشم به پری که سر به زیر نشسته بود،نگاه کرد.چهره اش از هم باز شد و با لحنی مهربان گفت:
-معذرت می خوام،نباید سرت داد می کشیدم.
دو قطره اشک روی گونه های پری سرخورد.سعید گفت:
-تقصیر خودت بود.سر دخترای حرف گوش نکن باید داد کشید.
شانه های پری شروع به لرزیدن کرد.سعید گفت:
-تو داری گریه می کنی؟
کنار کشید و پارک کرد.به طرف پری چرخید و گفت:
-من که معذرت خواهی کردم.
-واسه...اون...نیست...آقا.
-پس واسه چیه؟
-چیزی...نیست...آقا.
-ما سر کلاس نیستیم.منم آقای معلم نیستم.می شه این قدر بهم نگی آقا؟
پری سر تکان داد.سعید گفت:
-حالا بسه،نمی خوام گریه کنی.
شانه های پری می لرزید.سعید گفت:
-بسه دیگه.
و پری همچنان گریه می کرد.با تحکم گفت:
-می گم بسه پری.
گریه پری شدت گرفت.سعید،صاف نشست و به روبرو خیره شد و گفت:
-خب هر وقت گریه ات تموم شد بهم بگو.
چند دقیقه ای گذشت.پری به زحمت خود را کنترل کرد و ساکت شد.سعید از گوشه چشم نگاهش کرد و گفت:
-تموم شد؟
پری با صدایی خیس از گریه گفت:
-معذرت می خوام.
سعید به راه افتاد و گفت:
-اومده بودم باهات حرف بزنم.
ومنتظر شد تا پری چیزی بگوید.پری احساس کرد حالت تهوع دارد،به سختی مانع عق زدن خودش شد.سعید که او را ساکت دید گفت:
-شاید به نظرت احمقانه برسه،اما من...
به پری نگاه کرد و گفت:
-می شه باهم بریم تو یه فضای سبز؟اون جوری راحت ترم.
پری سرش را به نشانه تایید حرف او تکان داد.سعید لبخندی زد و گفت:
-ممنون.
و روی پدال گاز فشرد.
تا رسیدن به فضای سبز هر دو ساکت بودند.فضای سبز دنجی پیدا کردند.سعید توقف کرد و گفت:
-می شه بریم تو پارک؟
پری بی آنکه به پارک نگاه کند،دستگیره را گرفت و در را باز کرد و پیاده شد.سعید لحظه ای نگاهش کرد و پیاده شد.پری کنار ماشین منتظرش بود.دلش مثل سیرو سرکه می جوشید و فکرش کار نمی کرد.سعید به کنارش آمد و گفت:
-بریم.
و شانه به شانه هم به راه افتادند.سعید از گوشه چشم نگاهش کرد.کلاسورش را محکم در دست می فشرد.رنگش پریده بود و دستانش می لرزید.پرسید:
-ناراحتی؟
پری سر به زیر انداخت و جواب داد:
-نه،خوبم.
-ممنون که قبول کردی اومدی...بشینیم؟
روی نیمکتی نشستند.سعید سری به اطراف چرخاند و گفت:
-چقدر خلوته!مگه نه؟
-بله آقا.
-البته این جوری بهترم هست.
خندید و به طرف پری که ساکت نشسته بود،چرخید.خنده روی لب هایش ماسید.حالتی جدی به خود گرفت و گفت:
-بهتره شروع کنم.فکر می کنم مادرت منتظرت باشه،درسته؟
-بله آقا.
-می شه یه خواهشی ازت بکنم.
پری نگاهش کرد.سعید،با چهره ای مصمم گفت:
-دیگه به من نگو آقا.
و پری خجالت زده سر به زیر انداخت.سعید گفت:
-حتما فهمیدی واسه چی اومدم دنبالت.
ساکت شد تا پری حرفی بزند و او چیزی نگفت،تا سعید ادامه بدهد.سعید گفت:
-از حاشیه رفتن متنفرم.ایراد من اینه که خیلی رک هستم.واسه همینم بریم سر اصل مطلب.
به پری نگاه کرد و گفت:
-تو نظرت در مورد من چیه؟
پری ناباورانه نگاهش کرد و گفت:
-بله؟
سعید خندید و گفت:
-مثل اینکه این دیگه خیلی صریح بود...راستش پری!...
نگاهش کرد و گفت:
-پری خانم!...

رمان مسافر مهتاب قسمت 18

رمان مسافر مهتاب قسمت 18

تشر زد:
-عزیز خانم!
و عزیز خانم ناامیدانه نگاهش کرد.حسابی سردش شده بود.باران شدید شده بود و او انگار زیر دوش ایستاده باشد،خیس خیس بود.پنجره که بسته شد،به قاب خالی و سیاه آن نگاه کرد.بارها نازنین را درون قاب خالی تماشا کرده بود و چه صورت اهورایی ای رابه تماشا نشسته بود.
رعد و برق محکمی سینه آسمان را شکافت.باران شدیدتر از پیش می بارید و آب در حیاط کوچک پشتی به راه افتاده بود.عزیز خانم دوباره پشت پنجره آمد و با لحن ملتمس گفت:
-آقا سعید،تو رو خدا بیاین تو.
نگاهی به صورت فرتوت پیرزن کرد.نگاه نگران او به سعید خیره شده بود.سعید ایستاد.هوا سرد بود و دندان هایش از سرما به هم می خورد.عزیز خانم که راضی به نظر می رسید،لبخندی از سر رضایت زد و پنجره را بست.سعید سلانه سلانه به راه افتاد.دلش می خواست تا آنجا که ممکن است زیر باران باشد.باید اجازه می داد باران تمام افکارش را بشوید.به آرامی قدم بر میداشت و با هر قدم که جلوتر می رفت احساس می کرد تطهیر می شود،از سرما می لرزید.قطرات باران صورتش را می شست و او از این که این گونه غسل تعمید می بیند خرسند بود.
پشت در سالن ایستاد.چشم برهم گذاشت و به خود نهیب زد؛ ((پاتو که گذاشتی تو می شی سعید همیشگی،سعید پیش از اومدن ناز...))دستگیره را فشرد و به داخل سالن رفت.عزیز خانم گفت:
-خیس شدی مادر.
وحوله ای را به طرفش گرفت.نگاهی گذرا به صورت او کرد و گفت:
-نمی خوام.
-سرما می خوری.
-اون قدرام سرد نیست.
-خیس خالی شدی.
-می رم لباسمو عوض کنم.
عزیز خانم که می دانست یکی به دو کردن با سعید بی فایده است تسلیم شد و گفت:
-می رم یه چیز گرم واسه ات بیارم.
-چیزی نمی خورم،می خوام بخوابم.
-تو که شام هم نخوردی مادر جان.
-عزیز جون یه امشب اگه می شه سر به سر من نذار.
عزیز خانم با تعجب نگاهش کرد و گفت:
-من که چیزی نگفتم.
به خودش نهیب زد، ((تو که پشت در گفتی پسر خوبی می شی،سعید همیشگی))لحن مهربان تری به خود گرفت و گفت:
-معذرت می خوام،خوب عزیز خانم تا من لباسمو عوض کنم شما هم اون چیز گرمی که گفتین واسه ام آماده کنین.
عزیز خانم لبخندی از سر پیروزی زد و گفت:
-تا شما لباساتو عوض کنی اومدم.
و خوشحال و راضی به طرف آشپزخانه رفت.سعید لبخندی از سر بیکاری زد و به طرف اتاقش رفت.
عزیز خانم خوشحال و راضی فنجان چای را پر کرد.عطر چای که در هوا پخش شد،نفس عمیقی کشید و سری به نشانه رضایت از خود و کارش تکان داد.از آشپزخانه بیرون آمد و با نگاه دنبال سعید گشت.فنجان را روی میز گذاشت و منتظر شد.
لباس هایش را که عوض کرد،روی تخت دراز کشید و از پنجره به بیرون خیره شد.باران می بارید و او خودش را میان قطرات ریز و درشت باران گم می کرد.
عزیز خانم زیر لب غرولند کرد:
-چایی سرد شد.
به طرف اتاق سعید رفت و در زد.صدایی نیامد.لای در را باز کرد و به داخل سرک کشید.سعید همان طور که دستانش را زیر سرش حایل کرده بود و رو به بیرون داشت،خوابش برده بود.عزیز خانم به آرامی گفت:
-بمیرم الهی،اون قدر خسته بود که خوابش برده.
پتو را روی او کشید.چراغ را خاموش کرد و پاورچین از اتاق بیرون رفت.باران هنوز می بارید و سعید خواب شیراز را می دید.
***
به سختی چشم باز کرد.سرش سنگین شده بود.پره های بینی اش می سوخت وتنش داغ داغ بود.سعی کرد حرکتی به بدنش بدهد،اما انگار به تخت چسبیده بود و توان حرکت نداشت.از چشمانش حرارت بیرون می زد و به سختی نفس می کشید.
سعی کرد وحید را صدا بزند.هر چقدر سعی کرد نتوانست دستش را بالا بیاورد.قوایش تحلیل رفته بود و توان حرکت نداشت می خواست مادرش را به کمک بطلبد،حتی پدرش را ولی هر چه تلاش کرد نتوانست صدایشان کند.گلویش می سوخت و صدایش گرفته بود.زمان برایش به کندی می گذشت.منتظر بود یک نفر در را باز کند و بپرسد:
-سعید،هنوز خوابیدی؟
و او با نگاه از او طلب کمک کند.
نفهمید چقدر گذشته است.در به آرامی باز شد و اندامی ظریف،پری وار پا به درون اتاق گذاشت.خیال کرد به دلیل تب زیاد کابوس می بیند.انگار نازنین بود.قدی بلند و موهایی آبشارگون!با دیدن سعید نیم فریادی کشید و بیرون دوید.چشم برهم فشرد.دلش می خواست آن کابوس دوباره تکرار شود و باز دوباره تکرار شود.به سختی نفس می کشید و پره های بینی اش می سوخت.دستان سردی را بر روی پیشانی اش احساس کرد و صدای کسی را شنید که گفت:
-تو تب می سوزه.
به سختی چشم باز کرد.این صورت را قبلا دیده بود.هر که بود،نازنین نبود برای شناختنش خود را به زحمت نینداخت،کسی گفت:
-خاک بر سر من کنند.فکر کردم رفته شرکت،آقام که زنگ زد،گفتم رفته شرکت.از صبح تا حالا بی حال افتاده گوشه اتاق منم نفهمیدم که خونه اس.
صدای عزیز خانم را شناخته بود.صدایی زیر گوشش گفت:
-آقا،آقا.
چشم باز کرد.توان حرف زدن نداشت و دوباره پلک بر روی هم گذاشت.صدا گفت:
-باید دکتر بیاریم بالای سرش.
عزیز خانم گفت:
-زنگ بزن به دکتر حمیدی.همیشه می آد خونه خانم رو می بینه.
-شماره اش کجاست؟
-تو دفتر تلفن،الان می آرمش.
دست سرد دوباره روی پیشانی اش قرار گرفت و صدا دوباره گفت:
-آقا!
نتوانست چشم باز کند.صدا گفت:
-حالتون خوب می شه.
دلش می خواست می توانست حرف بزند.بپرسد کیست و اینجا چه می کند؟چرا وحید به دیدنش نمی آید.مادرش و حتی پدرش و این که او باید به شرکت برود چون باید مقدمات سفرش را جور کند.
گوش داد دیگر صدایی نمی آمد.چشم باز کرد و جز نقش محوی از وسایل اتاق چیزی نمی دید.اندیشید حتما صداها را اشتباه شنیده.هیچ کس در اتاق نیست و او به دلیل تب زیاد کابوس می بیند و هذیان می شنود.اندیشید؛دارد می میرد و هیچ کس در اطرافش نیست.پس آدم ها کجا بو.دند؟برادرش،مادرش،پدرش،
خانم و کسی که انگار قبلا دیده بودش،ولی نمی توانست به خاطرش بیاورد.
او تنها بود و داشت در این تنهایی می مرد.وحشت سراسر وجودش را فرا گرفت.دلش می خواست فریاد بزند من نمی خواهم بمیرم.دلش می خواست یک نفر کمکش کند و او را نجات بدهد.
سعی کرد حرکت کند.اندیشید؛شاید به تخت بسته باشندش.حتما مرده بود و خودش فکر می کرد هنوز زنده است.به سختی به خود حرکت داد.صدایی گفت:
-شما بیدارید؟
باید خود را محک می زد تا بداند آیا زنده است یا نه!و جواب داد:
-بله.
پس زنده بود.داشت حرف می زد و صدا گفت:
-دکتر حمیدی تا نیم ساعت دیگه می رسه.
تمام توان خود را در چشمانش جمع کرد و چشم گشود.پری به آرامی گفت:
-تب دارین،به گمونم سرما خوردین.
به سختی گفت:
-پری!
و دوباره چشم برهم گذاشت.پری گفت:
-طاقت بیارین،الان دکتر می آد.
از خودش پرسید؛ ((پری اینجا چه کار می کند؟))یادش افتاد،همه به شیراز رفته اند.بهانه کار زیاد را آورده بود و از رفتن طفره رفته بود.قرار بود نازنین را برای وحید خواستگاری کنند.وحید دیروز تلفن کرده بود و صدایش از شادی می لرزید و او فقط توانسته بود،بگوید؛ (( مبارکه!))
چشمانش سنگین شده بود.دلش می خواست بخوابد و خواب چشمانش را در ربود.جسم سردی که به بدنش خورده بود او را از خواب پراند.چشم باز کرد.دکتر حمیدی گفت:
-سلام.
به سختی سلام کرد.
-سلام،جوان مریض ما،با خودت چیکار کردی پسر؟
به سرفه افتاد.دکتر خندید و گفت:
-سرما خوردگی شدید.
چشم بست و صداها در سرش می پیچیدند.پری پرسید:
-حالشون خیلی بده؟
-نیاز به مراقبت دائمی داره.نگران نباشین،بهتر می شه.
عزیز خانم گفت:
-باید به خانم خبر بدم.
به سختی تکان خورد و گفت:
-نه به مادرم چیزی نگید.
-آخه باید بدونه.
-نه،نمی خوام سفرش به خاطر من خراب بشه.
-آخه...
دکتر گفت:
-مسئله اونقدرام مهم نیست که اونا رو نگران کنید.
-ولی...
پری گفت:
-عزیز جون اگه لازم بود آقای دکتر دستور می دادن اونا رو خبر کنیم.
دکتر نسخه را به دست پری داد و گفت:
-مواظب دمای بدنش باشین.باید تبش رو پایین بیارین.
پری نگاهی به نسخه انداخت و گفت:
-بله.
-تا شما نسخه رو از داروخانه بگیرین،من مراقبش هستم.
پری به خود آمد و نگاهش کرد.دکتر بی خیال،به طرف سعید چرخید و گفت:
-سه روز خودت رو به تخت بستی آقای مجد.خوب بابا نیست واسه خودت مرخصی تراشیدی.
پری به سرعت از اتاق خارج شد.تا هرچه زودتر نسخه سعید را بگیرد.دکتر صندلی ای را پیش کشید و کنار سعید نشست و رو به عزیز خانم گفت:
-می شه لطفا یه فنجون قهوه واسه من بیارین؟
عزیز خانم،نگاه نگرانش را از صورت سعید برگرفت و جواب داد:
-الان می آرم آقای دکتر.
و با نگرانی و تردید از اتاق بیرون رفت.
***
سعید ناله کوتاهی کرد.پری کتابی را که در دست داشت روی میز گذاشت و به سرعت بالای سر او رفت و به روی صورتش خم شد و پرسید:
-چیزی می خواید؟
سعید با صدایی گرفته جواب داد:
-آب.
لیوان را از بالای تخت برداشت و ایستاد.نمی دانست چه باید بکند و چگونه آب را به او بدهد.سعید به سختی خود را کمی روی تخت بالا کشید و پری لیوان را در مقابل او گرفت.چند جرعه نوشید و سرش را عقب کشید و به سختی سعی کرد بر روی تخت بنشیند.پری گفت:
-به چیزی احتیاج دارید؟
-باید برم شرکت،کارام مونه.
پری سر به زیر انداخت و محجوبانه گفت:
-من با اجازه اتون زنگ زدم و از منشی اتون خواستم کاری امروزتون رو لغو کنن.
نگاه قدر شناسش را به صورت پری دوخت.دلش می خواست از او تشکر کند اما گفت:
-اشتباه کردین،من خیلی کار داشتم.
پری به آرامی مانع برخاستن او شد و گفت:
-دکتر گفته که کاملا استراحت کنید.
توان حرکت نداشت و بدون اصرار بیشتری،روی تخت دراز کشید و پرسید:
-ساعت چنده؟
-نزدیک یکه،الان می رم و از سوپی که عزیز خانم واسه اتون پخته می آرم.
بلند شد و عزم رفتن کرد.سعید گفت:
-میل ندارم.
-باید چند قاشقی بخورین،نیروتون تحلیل رفته.
و از در بیرون رفت.عزیز خانم در آشپزخانه مشغول بود.بشقابی را پر از سوپ کرد.عزیز خانم پرسید:
-بیدار شده؟
-آره.
-حالش چطوره؟
-ازصبح بهتره،اما هنوز زمان می بره که خوب بشه.
-این دکتر دستش شفاست.
-آمپولی که بهش زد حسابی تبش رو پایین آورد.
بشقابی را در سینی گذاشت و به اتاق سعید رفت.سعید چشم بر هم گذاشته بود.به شدت احساس خستگی و کسالت می کرد.هنوز تب داشت و آب ریزش بینی و چشم و سرفه های خشک و کوتاه کسالتش را بیشتر می کرد.پری به آرامی پرسید:
-خوابیدین؟
چشم باز کرد.نگاهی به سینی انداخت و گفت:
-اصلا میل به غذا ندارم.
پری بر لبه تخت نشست و گفت:
-باید چند تا قاشق بخورین.
سینی را بر روی زانو جابه جا کرد.قاشق را در سوپ زد و آن را چند بار فوت کرد تا کمی خنک شود،بعد آن را به طرف سعید که به کارهای او خیره شده بود گرفت.
حرکات ظریف و پر از محبت پری،قلبش را می فشرد.در پشت آن صورت خجالتی و سر به زیر،دو چشم براق نشسته بودند.یاد روز اولی که او را دیده بود،افتاد و موهایی که در هوا تاب می خوردند و او که فرار می کرد.و حالا پری روبرویش نشسته بود و قاشق سوپ را در مقابلش گرفته بود.روزی که به کوه می رفتند،پری عقب مانده بود و سعید هیچ گاه متوجه صورت مهربان و جذاب او با آن نگاه غمگین اما پرشور نشده بود.
پری که از نگاه خیره او خجالت زده می نمود،چشم به زیر انداخت.سعید چشم برهم گذاشت و سربرگرداند و گفت:
-میل ندارم.
پری قاشق را در بشقاب رها کرد و بلند شد و گفت:
-هر وقت میلتون کشید واسه اتون می آرم.
صورت او،پشت پلک های بسته اش نشسته بود.صحنه هایی از زندگی اش به سرعت از مقابل چشمانش می گذشتند.پری بود که موهای مواجش را در هوا تاب می داد و سعید از خودش می پرسید؛ ((این دیگه کیه))سر میز شام،در گردش ها و در حیاط کوچک پشتی،زیر بید مجنون.یکی،دو باری از پشت پنجره دیده بودشان.او را به همراه نازنین که مستانه می خندید و سعید به خود تشر زده بود؛ ((مثل احمقا پشت پنجره وانستا)) و هر بار به سرعت از پشت پنجره دور شده بود.در کوه،سعید بود که به تمسخر گفته بود: ((تنظیم تنفس،تنظیم قدم ها،تنظیم انرژی)) نمی خواست او را ببیند یا نمی توانست او را ببیند.و پری چقدر آرام بود و سر به زیر.سعید هیچ گاه متوجه او نمی شد مگر مواقعی که نازنین او را به اسم صدا می زد و به حرف زدن تشویق می کرد.اصلا دلیلی نداشت او متوجه نوه کلفت خانه اشان بشود.سعیدی که حتی متوجه دخترانی از طبقه اشراف نمی شد و امروز برای اولین بار،برق چشمان سیاه پری او را گرفته بود.
اندیشید؛ ((من مریضم،مثل بچه ها شدم،مخصوصا اینکه مامان و وحیدم نیستن.همه این ها هذیون تبه.مطمئنم فردا که حالم بهتر شد.مثل کوچولو هایی که همه رو مامان می بینن و هر کس دست محبت به سرشون بکشه مامانشون می شه،فکر نمی کنم.))
پلک هایش سنگین شده بود و خواب آرام آرام بر او غلبه می کرد.صدای آرام پری در گوشش پیچید:
-پیش از خوابیدن قرصتون رو بخورین.
دلش نمی خواست چشم باز کند.چشمانش سنگین شده بود.ناله ای کرد به نشانه ((نه)) و پری قاطعانه گفت:
-باید بخورین وگرنه نمی ذارم بخوابین.
به سختی چشم باز کرد.پری قرص و لیوان را به طرفش گرفت.قرص را خورد و لیوان را به پری باز پس داد.پری لبخندی زد که به سرعت از روی لبش محو شد و خجالت زده گفت:
-حالا بهتره استراحت کنید.
سعید چشم بست و پری،پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید.
***
به میز تکیه داده بود و به آسمان سیاه شب خیره شده بود.اینجا اتاق سعید بود.هوایی که سعید در آن نفس می کشید،میزی که سعید به آن تکیه داشت.تختی که سعید بر روی آن می خوابید و پنجره ای که سعید از دریچه آن به آسمان خیره می شد.تنها مکانی در این خانه که آرزوی آمدنش را داشت و حالا دراین اتاق سه در چهار سفید رنگ ایستاده بود.دو صندلی چوبی،یک ضبط صوت کوچک،یک تابلوی زیبا از یک ساحل شنی و یک تخت چوبی،تمام دارایی های این اتاق بود.او اینجا ایستاده بود و در هوایی نفس می کشید که سعید سال ها و سال ها نفس کشیده بود و تمام ذراتش را یک بار از تن خود عبور داده بود.دست هایش را درهم گره کرد.چقدر مردی را که روی تخت خوابیده بود را دوست می داشت.حالا که اینجا بود به فاصله ها فکر می کرد،به تفاوت و به آتش کشیده بود و سعید،حتی از آن خبر نداشت.
آرزو می کرد کاش او به جای نازنین بود و سعید جای برادرش و آن روز،او می توانست حلم خوشبختی واقعی را بچشد.خوشحال بود که اینجاست.تمام شب گذشته به اینجا فکر کرده بود.برایش دیوار به دیوار بودن با سعید،غنیمتی بود و از روزی که به خانه خود بازگشته بود،بی تاب برگشتن به این خانه بود.سه هفته در کنار مردی که با تمام وجود دوستش می داشت زندگی کردن،هر چند که حتی نگاهش هم نمی کرد،برایش آنقدر لذت بخش بود که سردی رفتار او هم نتوانسته بود،دلسردش کند.
امروز دیگر طاقت از کف داده بود،مادربزرگ را بهانه کرده بود و برای نفس کشیدن در هوایی که با نفس های سعید معطر شده بود به این خانه آمده بود.عادت کرده بود اگر خانم خانه نباشد،در اتاق سعید را امتحان کند و همیشه با در بسته برخورد می کرد.امروز که دستگیره را گرفته بود و در باز شده بود،تعجب کرده بود و با توجه به آنکه مادربزرگش گفته بود سعید به شرکت رفته است،خوشنود شده بود که او فراموش کرده در را ببندد و در را باز کرده بود و بعد...
از تصور اینکه اگر او امروز به خانه نمی آمد چه بر سر سعید می آمد قلبش فشرده می شد.و حالا او اینجا بود و تمام روز از کنار سعید تکان نخورده بود،سعید ناله ای کرد،به طرف او ربگشت.سعید چشم باز کرد.احساس سبکی بیشتری می کرد.هنوز پره های بینی اش می سوخت.اما بهتر از صبح بود.چشمش به صورت آرام پری خورد.پری پرسید:
-حالتون خوبه؟
-ساعت چنده؟
پری به ساعتش نگاه کرد و جواب داد:
-چیزی به یازده نمونده.
-عزیز خانم کجاست؟
-خسته بود،رفت خوابید.
-شما چرا نرفتین بخوابین؟
-من خوابم نمی آد.
-سرفه کرد.پری گفت:
-حتما خیلی گشنه اید،الان براتون غذا می آرم.
سعید خودش را روی تخت بالا کشید.پری همان طور که به طرف در می رفت گفت:
-سوپ رو واسه اتون گرم نگه داشتم.سعید با حالتی متفکر به دستان خود خیره شد.ذهنش پر بود از علامت سوال،علامت تعجب و...با افکارش مبارزه می کرد و سعی می کرد آنچه را آرام آرام در مغزش ریشه می دوانید از ذهن بیرون کند.پری سینی به دست به اتاق بازگشت و بر لبه تخت نشست.سعید گفت:
-زحمتتون دادم.
و صدایش پر از مهربانی بود.پشت پری لرزید.سر به زیر انداخت و جواب داد:
-نه آقا،وظیفه امه.
سعید به یاد آورد خودش به پری گفته بود؛ ((نگفتن کلمه آقا،در مورد وحید صدق می کنه اما منو که خواستی صدا کنی،می گی آقا)) از حرفی که زده بود پشیمان شده بود و خجالت می کشید پری قاشق پر از سوپ را به طرفش گرفت.سعید نگاه مهربانش را به صورت پری دوخت و گفت:
-ازتون ممنونم.
در آهنگ صدایش چیزی گوشنواز به پرواز درآمده بود.پری به سختی و با لکنت جواب داد:
-خواهش میکنم.
نگاهش را به زیر انداخته بود،اما سنگینی نگاه سعید را احساس می کرد.سعید سوپ را خورد و گفت:
-خوشمزه اس.
دلش می خواست سینی را روی زمین بگذارد و از اتاق بیرون برود.چیزی در وجودش می شکست،فرو می ریخت و او را هم با خود به قهقرا می کشانید.نگاه مشتاق سعید،آن لحن گرم و پویا،بند دلش را پاره می کرد و او را به سرزمین رویاها می برد.
قاشق دیگری را به طرف سعید گرفت و قاشق های بعدی را و سعید آرام و بی صدا غذایش را می خورد و از خودش می پرسید؛ ((آیا واقعا سه هفته با این موجود استثنایی زیر یک سقف زندگی کرده است؟))
غذایش که تمام شد،پری که به دنبال بهانه ای برای فرار بود،بلند شد.سعید گفت:
-دست شما درد نکنه.
-خواهش می کنم.
دلش می خواست آن سوپ تمام شدنی نبود و او هنوز می توانست روبروی پری بنشیند و به صورت مهربان او چشم بدوزد.پری که از اتاق بیرون رفت،ستون فقراتش تیر کشی.به خود نهیب زد؛ ((تو تا یکی دو هفته دیگه می ری اروپا،اون وقت مثل بچه ها زل زدی به این دختره که چی بشه؟)) روی تختش دراز کشید و سعی کرد به افکارش سر و سامانی بدهد و عاقلانه تر فکر کند.پری به اتاق برگشت و گفت:
-به چیز دیگه ای احتیاج ندارین؟
بی آنکه نگاه کند جواب داد:
-نه،ممنون،می تونید برید استراحت کنید.
پری که رفتار گرم و محبت آمیز لحظات قبل سعید،نور امیدی در قلبش روشن کرده بود،به سختی یکه خورد.کمی این پا و آن پا کرد و گفت:
-می رم آقا.
سعید به تابلوی روی دیوار خیره شد و سعی کرد،افکارش را پیرامون سفر و کارهایی که باید انجام بدهد متمرکز کند.
پری پیش از آنکه پا از در بیرون بگذارد،برگشت و به سعید نگاه کرد.سعید بر تابلوی روی دیوار ثابت مانده بود.به آرامی گفت:
-شب بخیر.
بی اختیار گفت:
-تو چند سالته؟
-بله؟
-ولش کن،شب بخیر.
پری کمی مردد نگاهش کرد و گفت:
-نوزده سال.
سعید نگاهش کرد.خودش هم نمی دانست چش شده و چرا با این که با تمام قوا سعی می کند،نمی تواند از فکر دختری که او را محو و تار و از پشت پرده ای از هذیان و تب صبح دیده بود،رها شود گفت:
-هنوز بچه ای.
و به خودش لعنت فرستاد که چرا این قدر تلخ زبان است،پری محجوبانه گفت:
-بله آقا،حق با شماست.
سعید روی تخت نشست و نگاهش کرد.پری با نگرانی گفت:
-پتو رو بکشید روتون،حالتون بدتر می شه.
-نگران منی؟
پری که به طرفش می رفت تا پتویش را مرتب کند،بر جا خشکش زد.سر به زیر انداخت.احساس کرد بخار از سرش بلند می شود و به سختی نفس می کشد.سعید لبخندی زد و گفت:
-می دونی به چی فکر می کنم؟
-نه آقا.
-دخترای ایتالیایی هم به اندازه دخترای ایرانی مهربون هستن.
پری به زحمت بغضی را که در گلویش نشسته بود فرو خورد.سعید لبخندی از سر شیطنت زد و گفت:
-برو بیرون،می خوام بخوابم.
-بله آقا.
پیش از آنکه پری قدم از قدم بردارد گفت:
-از اینکه من دارم می رم اروپا خوشحالی؟
پری به سختی جواب داد:
-نه آقا.
فکر می کردم تو بیشتر از همه خوشحال بشی.
-بله آقا.
-پس خوشحالی.
-نه آقا.
-به جز بله و نه گفتن چیز دیگه ای بلد نیستی؟
پری گفت:
-شب بخیر.
-من از دیشب تا حالا خواب بودم.دیگه خوابم نمی آد.
-چی کار می تونم براتون انجام بدم؟
سعید روی تخت دراز کشید و پتو را تا زیر گردن بالا کشید و گفت:
-بشین و برام کتاب بخون.
پری جواب داد:
-چی بخونم؟
-هر چی دلت خواست.
پری به قفسه کتاب های بالای تخت نگاه کرد.سعید زیر چشمی نگاهش کرد.دلش نمی خواست برود و نمی خواست پری بداند او دوست دارد در کنارش بنشیند و کتاب خواندن بهانه است.پری دیوان حافظ را برداشت و روی صندلی نشست.سعید چشم برهم گذاشت.پری گفت:
-نیت کنید.
سعید گفت:
-بگیر.
و پری کتاب را باز کرد و خواند:
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ

که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ
به جلوه گل سوری نگاه کردم

که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا حسرت،آب از چشم

نهاده ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن

دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان

که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ
وقت آن رسیده که حصاری را که به دور خود کشیده ای بشکنی و قدم به بیرون بگذاری.به اطراف خود خوب نگاه کن،هریک از مخلوقات خداوند به زبان حال خود به تو نهیب می زنند که دوران جوانی همچون عمر گل ها کوتاه است و تو باید لحظه به لحظه آن را ارزش گذاری و از آن نهایت استفاده را ببری.
پری که جملات آخر را با گریه می خواند،دیوان حافظ را روی تخت رها کرد و بلند شد و گریه کنان از اتاق بیرون رفت.سعید دیوان را در دستش گرفت و به شعری که فال او بود خیره شد.دیوان را روی صورتش گذاشت و نفس عمیقی کشید.اتفاقی در شرف وقوع بود.دلش می خواست،با وحید حرف بزند.باید با کسی مشورت می کرد.باید یک نفر به او می گفت،چه شده؟زیر لب گفت: ((دوقلوهای کوچیک و بزرگ)) کتاب را از روی صورتش برداشت و به جای خالی پری،خیره شد.

رمان مسافر مهتاب قسمت 17

رمان مسافر مهتاب قسمت 17

نازنین گفت:
-فکر می کنی جواب پدر و مادرش چی بوده؟
پری به خود امد و گفت:
-هان؟
-حواست به من نبود.
-معذرت می خوام.
-مهم نیست.
-چی پرسیدی؟
-گفتم فکر می کنی آقا و خانم مجد چی گفتن؟
پری لبخند آرامش بخشی زد و گفت:
-نگران چیزی نباش،انشاءا..که درست می شه.
-دلم می خواد مامان و بابا زودتر بیان.
پری به اون خیره شده بود.نازنین نگاهش کرد و پرسید:
-چرا این جوری نگام می کنی؟
-دارم فکر می کنم تو همون دختر دیروزی که با گریه اومد تو اتاق و گفت من فردا برمی گردم شیراز.
نازنین با شرمی دخترانه خندید و گفت:
-تا حالا شده یه حسی رو از همه،حتی از خودت قایم کنی و اونو تو دلت پس بزنی؟مثلا مریض باشی و دکتر گفته باشه حق نداری؟مثلا نمی دونم،شیرینی بخوری و تو به خاطر سلامتیت حرف دکتر رو گوش می کنی اما هر وقت شیرینی رو می بینی به زحمت جلوی خودت رو بگیری که چیزی نخوری.بعد بری دکتر و دکتر بهت بگه حالا آزادی هر چی دلت می خواد بخوری.تو که پیش همه،حتی خودت وانمود کردی میلی به شیرینی نداری.حالا می آی و دو لپی شیرینی می خوری.تو همیشه شیرینی دوست داشتی فقط وانمود می کردی نمی خوای شیرینی بخوری.درسته؟
پری خندید،خنده ای تلخ که به سرعت از روی لب هایش محو شد نازنین گفت:
-چیزی نیست که تو بخوای درموردش با من حرف بزنی؟
پری نگاهش کرد و خجالت زده به سرعت نگاه از او دزدید و گفت:
-نه،مثلا چی؟
-هر چی؟تو باید بگی.
-نه،چیزی نیست.
نازنین خندید و گفت:
-دروغگوی خوبی هم که نیستی.
پری پتو را تا زیر گردنش بالا کشید و گفت:
-بهتره زودتر بخوابیم.
نازنین خندید و گفت:
-شب بخیر.
-شب بخیر.
پری چشم برهم گذاشت.دلش می خواست با نازنین حرف بزند،اما نمی توانست.نمی خواست او را از راز قلبی خویش آگاه کند.نمی خواست مورد تمسخر قرار بگیرد.بین او و سعید دریایی از مشکلات و مسائل فاصله انداخته بود.او وانمود کرد شیرینی دوست ندارد،اما تمام ذرات تنش شیرینی را طلب می کرد.
***
سعید فنجان چای را در دست فشرد و گفت:
-من می خوام برم ایتالیا.
آقای مجد با تعجب گفت:
-چی؟
-گفتم تو نمایندگی ایتالیا من می خوام کار کنم.
-کی به تو گفته شرکت می خواد تو اروپا نمایندگی بزنه؟
سعید همان طور که نگاه خیره وسردش را به فنجانی که بین انگشتانش فشرده می شد دوخته بود،جواب داد:
-خودم فهمیدم.
-دروغ گفتن،شرکت چنین قصدی نداره.
فنجان را روی میز گذاشت و به پدرش خیره شد و گفت:
-من وحید نیستم که بتونین سرم کلاه بذارین.
آقا مجد که به زحمت سعی می کرد خود را خونسرد نشان بدهد گفت:
-دلیلی نداره درو...
جمله اش را نیمه کاره رها کرد.سعید گفت:
-من می خوام برم ایتالیا!
آقای مجد،نرم تر شد و پرسید:
-تو از کجا شنیدی؟
-وحید بهم گفت دارین پنهانی یه کارایی می کنین.دو،سه تا تلفن لازم بود تا سر در بیارم اینجا چه خبره!
-پس در حقیقت دور من رو یه سری جاسوس گرفتن.
-مربوط به اطرافیان شما نیست.
-پس مربوط به چیه؟
-منم واسه خودم ارتباطاتی دارم.
-آقای مجد لبخندی زد و گفت:
-خوبه،چیزای جدید می شنوم.
-من نیومدم اینجا درمورد آدمای اطراف شما و یا چیزایی که می شنوید حرف بزنم،من اومدم بگم من می خوام برم ایتالیا،به عنوان نماینده شرکت.
-و اگه من بگم نه؟
-به هر حال من از ایران می رم.
-با برادرت؟
سعید چهره درهم کشید و جواب داد:
-اون تو ایران می مونه.
-اولین باره که می بینم...
به میان حرف پدرش دویدو و گفت:
-حالا می بینید.
فکر می کردم همیشه با همید.
سعید با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و گفت:
-حرف آخرتون چیه؟
-نشون دادی که لیاقتش رو داری.
-کی می تونم برم؟
-عجله داری؟
-کی آقای مجد؟
-حداکثر تا یک ماه دیگه.
-خوبه،ممنونم قربان.
از اتاق پدرش بیرون رفت و او را متفکر و حیران بر جای گذاشت.به مقابل اتاق سعید رسیده بود که وحید به سرعت از اتاق بیرون پرید.نزدیک بود به هم بخورند.دست هایش را بالا برد و گفت:
-ببخشید.
سعید نگاهش کرد.چشمانش از خوشی می درخشید و تمام صورتش پر از خنده بود.
-بیرون می ری؟
وحید کمی این پا و آن پا کرد و گفت:
-می رم خونه.
-خبریه؟
سر به زیر انداخت و گفت:
-نازنین زنگ زده بود،گفت خاله مریم تلفن زده و گفته تا هفته دیگه می آن.
-تبریک می گم.
-ممنون از مامان اجازه گرفتم برم دنبال نازنین با هم بریم بیرون،تو نمی آیی؟
-نه،بهتون خوش بگذره.
-ممنون.
به راه افتاد.هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که برگش و گفت:
-اگه بابا پرسید یه جوری سر و تهش رو هم می آری؟
-آره.
او را در آغوش کشید و با خوشی گفت:
-واسه ات تلافی می کنم.
به همان سرعتی که او را در آغوش کشیده بود،رهایش کرد و با قدم هایی بلند،به طرف درخروجی رفت.سعید قدم به دفتر برادرش گذاشت.پریسا ایستاد و سلام کرد.بی آنکه جواب سلام او را بدهد،به طرف اتاق وحید رفت.پریسا گفت:
-رفتن بیرون آقای مجد.
ایستاد و به پریسا نگاه کرد و بی آنکه حرفی بزند از دفتر بیرون رفت.خودش هم نمی فهمید چرا اینگونه شده است.از دیروز تا به حال،حواسش به خودش نبود.حواسش به هیچ کس نبود.صدای پری در سرش می پیچید؛ ((نه آقا شما نرید)) و او نمی توانست از تصور دیدن وحید و نازنین که شادان و خرم،شانه به شانه هم قدم برمی دارند و روی نیمکت زیر درخت بید مجنون می نشیند بیرون بیاید.نمی توانست نامی برای احساسش پیدا کند.آنها را می دید که دست در دست هم قدم بر می دارند و او فقط دورشدنشان را به تماشا ایستاده است.
نازنین با آن نگاه نافذ و بارانی که وقتی می خندید هر بیننده ای را به وجد می آورد که بی خود و بدون دلیل با خنده اش هم نوا شود،خودش هم نمی دانست از دور شدن برادرش بیشتر ناراحت است یا از نزدیک شدن نازنین.
از خودش می پرسید((موضوع چیه؟سعید اصلا می فهمی دور و برت چه خبره؟تو باید خیلی هم خوشحال باشی،مثل هر برادری که وقتی برادرش زن می گیره خوشحال می شه.احساس خوشی می کنه و برای برادرش و دختر مورد علاقه اش،گوش کن دختر مورد علاقه اش،آرزوی خوشبختی می کنه))دختر مورد علاقه اش؟!و سعید نمی خواست باور کند او هم قلبا به نازنین علاقه دارد.می اندیشید؛ ((دیوونه شدی سعید،نازنین زن برادرته،می دونی چی می گی!تو همیشه مثل وحید بودی.لیسانس یکی،لباسا یکی،علایق یکی،ولی این دلیل نمی شه که تو هم مثل وحید به نازنین علاقمند بشی.اصلا مگه نازنین لیسانس یا لباسه که وحید بتونه اونو با تو...باید بری سعید،باید بری.))شاید این گونه نبودن وحید و ندیدن نازنین برایش عادت می شد.شاید روزی که می توانست با خودش کنار بیاید و احساس واقعی اش نسبت به نازنین را درک کند به ایران بازمی گشت و آن روز حتما می توانست بفهمد از نازنین به عنوان همسر برادرش خوشش می آید یا از او به خاطر دوریش از وحید،متنفر خواهد شد.به خود که آمد سوار تاکسی بود و می رفت.یادش نمی آید کی تاکسی گرفته و آدرس کجا را داده.به راننده که بی خیال رانندگی می کرد نگاه کرد.سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم برهم گذاشت.حرکت آرام ماشین او را به خلسه می برد و از خود رهایش می کرد.دلش می خواست این ماشین همین طور برود تا آخر دنیا و دوباره دنده عقب بگیرد و باز گردد واو همین طور روی صندلی بنشیند و بر روی عبور سریع دقایق چشم ببندد.
نفهمید چند دقیقه طول کشید.صدای راننده تاکسی او را به خود آورد:
-بفرمایید آقا.
چشم باز کرد روبروی در کافی شاپ بود.گفت:
-چقدر می شه؟
پول را حساب کرد و پیاده شد.خودش هم نمی دانست اینجا چه می کند؟روبروی کافی شاپ ایستاد و نمی دانست چه باید بکند.دستی به شانه اش خورد:
-دم در بده بیا تو.
به طرف صدا برگشت.مهیار با صورتی خندان پشت سرش ایستاده بود.پرسید:
-تنهایی؟
به زحمت لبخند زد و جواب داد:
-از این طرفا رد می شدم.
مهیار به طرف در رفت و گفت:
-چرا وایستادی؟
به دنبال مهیار کشیده شد.پیشخدت باغ تعجب نگاهش کرد و گفت:
-خوش اومدین.
مهیار صندلی را برایش عقب کشید و گفت:
-بفرمایید قربان.
روی صندلی نشست.مهیار خندید و گفت:
-چقدرم خودش رو می گیره.
و خودش روبرو.ی او روی صندلی نشست.مهیار گفت:
-می بینم که دوقلوها از هم جدا افتادن.وحید کجاست؟
به میز چشم دوخت.دنبال بهانه ای می گشت تا از جواب دادن فرار کند.حتی به دنبال بهانه ای بود که از کافی شاپ فرار کند.پیشخدمت نجاتش داد.
-چی میل دارید قربان؟
به مهیار اشاره کرد.مهیار گفت:
-هر چی بخورم،می خوری؟
سر تکان داد و مهیار سفارش داد.پیشخدمت که رفت دوباره او و مهیار تنها شدند.
-خب،چه خبر؟
-خبری نیشت.
-فامیلاتون چطورن؟
قلبش به سختی فشرده شد.جواب داد:
-خوبه.
-پسر این فامیلا رو کجا قایم کرده بودین؟
-هی،حرف دهنتو بفهم.
-چی شد؟
تو داری درمورد...
می خواست بگوید((زن داداشم))اما خودداری کرد.ترسید مهیار مسخره اش کند و بگوید؛ ((دیدی شما هم از هم جدا می شین اونم به خاطر یه زن))و گفت:
-فامیلای ما حرف می زنی.
-اون دختره،دوست فامیلتون؟
سعید به تندی نگاهش کرد و گفت:
-خب،که چی؟
-بدجوری دل شهریار رو برده.
-تو وکیل وصی شهریاری که سنگش رو به سینه می زنی؟!
-خواستم بدونی.
-مهیار یه لطفی بهم می کنی؟
-حتما.
-سفارشت رو که آورد،ورش دار برو سر یه میز دیگه.
مهیار لبخندی زدد و گفت:
-حالا دیگه به خاطر یه زن من رو از سر میزت بلند می کنی؟
ایستاد و سلام کرد.سعید به عقب برگشت.منا پشت سرش ایستاده بود و سلام کرد.سعید سر برگرداند.مهیار خندید و گفت:
-بعدا می بینمت سعید.
و از آنها دور شد.منا پرسید:
-اجازه هست؟
سعید جوابی نداد،بی توجه به او روی صندلی نشست و پرسید:
-خوبی؟
سعید چهره درهم کشید و جواب داد:
-خوبم.
پیشخدمت سفارش مهیار را اورد.سعید گفت:
-بذارید رو میز.
پیشخدمت سفارش را روی میز گذاشت و در حالی که با ترید به آنها نگاه می کرد از میز دور شد.سعید به منا اشاره کرد و گفت:
-بفرمایید.
-ممنون.
فنجان قهوه را به طرف خود کشید و گفت:
-فکرشم نمی کردم یه روز شما به قهوه مهمونم کنید.
-الانم این کارو نکردم.
-بله،من خودم رو تحمیل کردم.
-اینم سفارش مهیار بود.
-پس مدیون مهیارم.
سعید سالن را به دنبال مهیار با نگاه کاوید.منا گفت:
-منتظر وحید هستین؟
نگاهش کرد و جواب داد:
-نه،اون نمی آد.
-نمی آد؟
-نه.
تکانی خورد به نشانه رفتن.منا به سرعت و با لحنی ماتمسانه گفت:
-خواهش می کنم سعید.
بدنش شل شد و روی صندلی آرام گرفت.منا نفس عمیقی کشید و گفت:
-آدم از دوست داشتن خجالت نمی کشه.
سکوت کرد تا سعید چیزی بگوید ولی سعید حرفی نزد.منا ادامه داد:
-اون دختره...
-حوصله حرفای بیخود رو ندارم.
-من تو رو دوست...
-گفتم حوصله حرفای بیخود رو ندارم.
-مثل همیشه.
نگاهش کرد.منا به فنجان قهوه خیره شده بود.سعید گفت:
-چرا به فکر زندگی خودت نیستی.
-دارم دنبالش می گردم.
-می دونی که من دوستت ندارم؟
-می دونم که تو هیچ کس رو دوست نداری.
-اشتباه می کنی.
منا نگاهش کرد و با تحکم گفت:
-نمی تونی سر به سرم بذاری.
-من دروغ نمی گم.
-اما عاشق نقش بازی کردنی.
سعید پوزخندی زد و گفت:
-شاید این جور باشه.
-حالا من باید چیکار کنم؟
-برو دنبال کار و زندگی خودت.
-اما تو؟!
-منم می رم دنبال کار و زندگی خودم.
-نیومدم یه سری حرفای تکراری رو دوباره تکرار کنم.
-پس برو.
-اینم که همون تکراه.
-پس نذار تکرار بشه.
-من هیچ حرف تازه ای ندارم.
-هیچ حرفی؟
سعید نگاهش کرد و گفت:
-چرا یه حرف تازه دارم.
-به نظر نمی آد تو پیام آور خبرای خوش باشی.
سعید خندید و گفت:
-حق با توئه،نیستم.
-خب؟
-من به زودی از ایران می رم.
-بلوف می زنی.
-می دونی که نمی زنم.
-این امکان نداره.
ایستاد و گفتک
-دیگه نمی آم اینجا.
منا هم ایستاد.دست به جیب برد و پنج اسکناس هزار تومانی روی میز گذاشت.منا ملتمسانه نگاهش کرد و گفت:
-خداحافظ.
و این اولین باری بود که از منا خداحافظی می کرد.منا سر به زیر انداخت و گفت:
-خداحافظ.
پیش از آنکه مهیار تکان بخورد،سعید از در بیرون رفتد و به سرعت تاکسی گرفت.
-دربست.
سوار شد.راننده پرسید:
-کجا تشریف می برید؟
-هر جا که رفتی،واسه ام فرقی نمی کنه،کرایه اشم هر چقدر بشه می دم.
راننده تاکسی با تعجب نگاهش کرد.سعید سرش را به صندلی تکیه داد و چشم برهم گذاشت.تاکسی حرکت کرد.راننده گفت:
-حال نداری آقا؟
سعید جوابش را نداد و راننده که بور شده بود درسکوت به رانندگی ادامه می داد.حرکت آرام ماشین،سعید را به خلسه برده بود.انگار که در گهواره باشد.دلش می خواست بخوابد و خواب به چشمانش نمی آمد.اتومبیل می رفت و او مصرانه،بر روی عبور از دنیا و آدم هایش چشم بسته بود.
فصل نهم

به خودش قول داه بود آرام باشد و آرام بود.دلش می خواست چند هفته ای را که ایران است با خاطراتی خوش به پایان برساند و بی هیچ کدورتی از ایران برود.خانم مجد باشنیدن خبر رفتنش ساعت ها غصه خورده بود و وحید او را به خاطر این تصمیمش سرزنش کرده بود،اما پدرش برخلاف آنها معتقد بود این سفر برایش لازم است.حتی برای همسرش توجیح می کرد؛ ((این وابستگی بین اینا کمتر شده به نفع هر دوشونه))و نازنین خود را مسئول این تصمیم می دانست.دلش می خواست فرصتی پیدا کند و از او بخواهد نرود و سعید آن قدر خود را درگیر کار کرده بود که زمانی برایش باقی نمی ماند.خودش را در کار غرق کرده بود و آن را بهترین راه فرار از اندیشیدن به مسائل پیرامون می دانست.زودتر از همه می رفت و آخر شب،خسته و درهم به خانه باز می گشت.حتی وحید را هم به ندرت و در حال عبور می دید و غالبا به سردی با او احوالپرسی می کرد.
نازنین گفت:
-می خوای من باهاش حرف بزنم؟
وحید دستی به موهایش کشید و گفت:
-نه خودم باهاش حرف می زنم.
-اما...
-می ترسم یه چیزی بهت بگه و کدورتی بینتون به وجود بیاد.
نازنین سر به زیر انداخت و گفت:
-من مقصرم.
-نه،اصلا این طور نیست.به هر حال این اتفاق یه روزی باید می افتاد.
-فکر می کنم سعید منو مسئول می دونه،خوب یه جورایی هم حق داره.
-نازنین!تو باید به فکر آیندمون باشی.خاله و عمو جمعه می رسن ایران.ما باید به این خاطر خوشحال باشیم.
نازنین با گونه های گلگون لبخند زد و گفت:
-من خوشحالم،فقط سعید؟!
وحید با حالتی متفکر گفت:
-امشب باهاش حرف می زنم.
-خاله،خیلی ناراحته!
-می دونم سعی می کنم منصرفش کنم.
نازنین به ساعتش نگاه کرد.نزدیک یازده بود.بلند شد.وحید متعجب نگاهش کرد و پرسید:
-کجا؟
نازنین لبخندی زد و مچش را بالا آورد و ساعت را نشان داد.وحید گفت:
-به این زودی یازده شد؟
نازنین به آرامی گفت:
-درسته عمو بهمون چیزی نمی گه،اما هنوزم کاملا موافقت نکرده.
-اون موافقه،مامان خودش بهم گفت.
-با من که سرسنگینه.
وحید چشمکی زد و گفت:
-اگه منم جای اون بودم با آدم متمردی مثل تو این طوری رفتار می کردم.
-چه خبره قربان؟
وحید خندید.نازنین گفت:
-هیس!
وحید ایستاد و گفت:
-نگران بابا نباش،اون اگه راضی نبود دماری از روزگار ما در می آورد که نگو.بابا عادت داره با هر چیزی اول مخالفت کنه و بعد بگه موافقه.به قول سعید،فکر می کنه این جوری بیشتر مزه داره.
نازنین ابروهایش را بالا کشید و خندید.وحید گفت:
-دوستت دارم.
نازنین خجالت زده سر به زیر انداخت و با گفتن:
-شب بخیر.
به سرعت به طرف اتاقش رفت.وحید تا آخرین لحظه که پشت در اتاقش پنهان شد نگاهش کرد.در که بسته شد روی مبل نشست و از پنجره به آسمان مهتابی خیره شد و لبخندی روی لبش به رقص درآمد.
بیشتر از نیم ساعت بود که روی مبل نشسته بود و انتظار سعید را می کشید.در که باز شد روی مبل تکانی خورد.سعید خسته و درهم به طرف اتاقش می رفت.صدایش زد:
-سعید.
سعید یکه خورد.به طرف وحید چرخید و سلام کرد:
-سلام،خسته نباشی.
-ممنون.
به طرف اتاقش رفت.وحید صدایش زد و گفت:
-کارت دارم اگه ممکنه؟
و با دست به مبل اشاره کرد.سعید جواب داد:
-خسته ام،متاسفم.
-من تا الان منتظرت بودم.
-باشه واسه یه فرصت دیگه.
-سعید یادم نمی آد چیزی ازت خواسته باشم و تو پشت گوش انداخته باشی.
سعید آرام آرام به طرف مبل رفت و روبروی برادرش نشست و سر به زیر انداخت.وحید پرسید:
-کارا چطور پیش می ره؟
-خوبه،راضی ام.
-بابا می گفت کارای دفتر ایتالیا رو به عهده گرفتی.کارهایی رو که اون ممکن بود تا دو ماه دیگه نتونه بهشون برسه با سرعت داری جفت و جور می کنی؟
-کار خاصی نداشت بابا پشت گوش می انداخت.
سعید سکوت کرد.وحید گفت:
-پس مامان چی می شه؟
-تو پیشش هستی دیگه.
-من خودمم و تو تویی.
سعید نگاهش کرد و گفت:
-واسه همینم هست که می خوام برم.
-سعید موضوع چیه؟من به جهنم،فکر مامان باش.داره دق می کنه.
-نوه هاش که دور و برش رو گرفتن،من رو فراموش می کنه.
-پس من حق دارم یه همچین فکری بکنم؟
-به تندی نگاهش کرد و گفت:
-چه فکری؟
-تو به خاطر نازنین داری می ری.
رنگ سعید پرید.به سختی خود را کنترل کرد و با صدایی لرزان گفت:
-این موضوع هیچ ربطی به نازنین نداره.
-سعید من و تو تا همیشه برادریم هیچ کس نیست که بتونه بین ما فاصله بندازه،تو توی قلبم جای خودت رو داری و نازنین هم جای خودش رو.
سعید نفسی به راحتی کشید و گفت:
-موضوع این نیست.
-وقتی بهم دروغ می گی می فهمم.
-من باید برم وحید.
-ولی ما.
-متاسفم،واسه مامان متاسفم.من باید برم.
بلند شد و به طرف اتاقش به راه افتاد.وحید گفت:
-اولش فکر کردم داری شوخی می کنی ولی می بینم که واقعا جدی هستی.
به طرف وحید چرخید و گفت:
-منم اول فکر کردم تو داری شوخی می کنی،فکر کردم یه بازی دیگه اس،اما دیدم که نیست،ولی نتونستم باورش کنم.اومدن نازنین توی این خونه از اول اشتباه بود.حیف روزای خوبمون که بعد ازاومدن اون از بین رفت.
-ربطی به نازنین نداره.
-با من بحث نکن!می دونی که داره همه چیز به خاطر اونه.
-سعید،تو...
-نه گوش کن،تو وحید،تو همه چیز رو خراب کردی.تو گفتی که هیچ زنی بین ما فاصله نمی ندازه ولی خودت به خاطر یه زن منو از زندگیت بیرون کردی.تو،تو...
نتوانست جمله اش را کامل کند به طرف اتاقش رفت و در را محکم به هم کوبید.وحید به اتاقش رفت.در را به شدت باز کرد و گفت:
-حداقل به حرفای من گوش کن.
سعید روی تخت افتاد و دستش را در مقابل صورتش حایل کرد.وحید گفت:
-من بیست و هفت سالمه،حق دارم زندگی خودم رو داشته باشم.من تو رو دوست دارم،حالا اگه تو یه آدم رو می خوای که مطلقا مال تو باشه،اون آدم من نیستم.چون تو هم نمی تونی ادعا کنی مطلقا به یک نفر تعلق داری.یه نصیحتی بهت می کنم سعید،عاقلانه تر فکر کن.
از در بیرون رفت و سعید را بر جا گذاشت.سعید غلتی زد و رو به سینه روی تخت افتاد و سرش را در بالش فرو کرد.احتیاج داشت بیشتر فکر کند.
***
نازنین دسته گلی را که در دست داشت جابه جا کرد و به طرف سالن گردن کشید.خانم مجد خندید و گفت:
-هنوز هواپیماشون روی زمین نشسته دختر.
نازنین خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت:
-دلم واسه اشون یه ذره شده.
آقای مجد به ساعتش نگاه کرد و گفت:
-من که گفتم زوده،شما عجله داشتید.
وحید زیر چشمی به نازنین نگاه کرد و گفت:
-می آن.
نازنین به پری که مغموم و متفکر در گوشه ای ایستاده بود،نگاه کرد و گفت:
-معذرت می خوام پری،نباید تو رو با اصرار می آوردم.
پری لبخندی تصنعی زد و گفت:
-خیلی هم خوشحالم که اومدم.
نازنین به آرامی زیر گوش وحید گفت:
-سعید نیومد.
وحید خجالت زده جواب داد:
-مهم نیست.
-نمی خوام از من ناراحت باشه.
-نیست،دیگه هم بهش فکر نکن...پری چشه؟
-نازنین به پری نگاه کرد و گفت:
-خسته شد،نباید به زور می آوردمش.
-شایدم با من درد مشترک داره.
-یعنی چی؟
-تو تا چند روز دیگه می ری،اونم مثل من ناراحته.
-یعنی باور کنم تو ناراحتی؟
-نازنین نمی بخشمت.
خندید و گفت:
-باور می کنم.
-اگه با من بود نمی ذاشتم از تهران بری.مامان اصرار می کنه شیراز بیاییم خواستگاری.
نازنین با خجالت سر به زیر انداخت.وحید خندید و گفت:
-خجالت که می کشی حسابی بامزه می شی.
نازنین تصنعی چهره درهم کشید و گفت:
-دیگه قرار نشد...
بلندگوی فرودگاه اعلام کرد؛ ((پرواز شماره دویست و سی و هشت از لندن به زمین نشست))نازنین با خوشحالی گفت:
-اومدن.
و به سرعت به طرف سالن دوید.وحید گفت:
-وایستا منم بیام.
و به سرعت به دنبال او رفت.خانم مجد خندید و گفت:
-نیگاشون کن،مثل بچه ها می مونن.
آقای مجد گفت:
-تشخص خودشونو حفظ نمی کنن.
خانم مجد گفت:
-بهتره بریم.
و به راه افتادند.پری هم ایستاد.انگار همه او را از یاد برده بودند.سلانه سلانه به دنبال آنها به راه افتاد.
نازنین خودش را در آغوش مادرش رها کرده بود و به شدت گریه می کرد.آقای مجد گفت:
-نازنین،عزیزم الان مامان و بابا فکر می کنن پیش ما خیلی بهت سخت گذشته که این جوری گریه می کنی.
آقای محبیان دستان وحید را به سختی فشرد و گفت:
-از دیدنت خوشحالم پسرم.
وحید که از شنیدن این جمله به شدت خوشحال می نمود،پرسید:
-حالتون که بهتر شد؟
-عالی ام!نمی دونید هوای وطن چه جلایی به روح آدم می ده!
-خوشحالم که می بینم حالتون خوب شده.
نازنین خودش را به پدرش چسباند و گفت:
-خوشحالم که اینجایید.دیگه نمی ذارم بی من جایی برید.
آقای مجد گفت:
-بهتره بقیه حرفا رو بذاریم واسه خونه.
نگاه نازنین به پری که آرام و سر به زیر گوشه ای ایستاده بود افتاد.با هیجان گفت:
-خدای من!پری معذرت می خوام اون قدر هول شدم که فراموش کردم تو هم با مایی.
دست او را گرفت و پیش کشید و گفت:
-معرفی می کنم،دوست عزیز من،پری؛پدرم،مادرم.
خانم محبیان گفت:
-پس پری خانم ایشون هستن.
دستش را به طرف او دراز کرد و گفت:
-ممنون که تو این چند هفته پیش نازنین بودین و نذاشتین جای خالی ما رو زیاد احساس نکنه.
پری خجالت زده دست او را گرفت و گفت:
-خواهش می کنم.
و به آرامی سر بلند کرد و به خانم محبیان نگاه کرد.خانم محبیان لبخند مهربانی زد.آقای محبیان هم از او تشکر کرد و گفت:
-اون قدر تعریف شما رو از نازنین خانم شنیدم که مشتاقانه دلم می خواست از نزدیک ببینمتون و ازتون تشکر کنم.
-نازنین به من لطف داره.
-تو خودت خوبی پری.
آقای مجد گفت:
-فکر می کنم خسته اید،بهتره بریم.
آقا ی محبیان شانه بالا انداخت و گفت:
-وقتی دستور می ده باید اجرا بشه.
و با خنده به دنبال آقای مجد به راه افتاد.نازنین بازو در بازوی مادرش حلقه کرده بود و در حالی که مشتاقانه نگاهش می کرد گفت:
-حتما خیلی خسته اید!
و به راه افتاد.دست پری را هم گرفت و گفت:
-بیا بریم دیگه.
خانم مجد هم شانه به شانه آنها به راه افتاد.وحید هم چمدان ها را برداشت و به دنبال آنها به راه افتاد.آقای محبیان پرسید:
-سعید خان چطوره؟
-درگیر کارشه.
-کاراش؟
آقای مجد خندید و گفت:
-شرکت یه نمایندگی تو ایتالیا زده،نمی دونم این ناقلا از کجا فهمید،پاشو کرد تو یه کفش که من می خوام برم ایتالیا.منم موافقت کردم.حالا داره به سرعت کاراش رو ردیف می کنه که زودتر بره اونجا.
-با وحید می رن؟
-نه،تنها می ره.
-تنها؟عجیبه!
آقای مجد خنده کشداری کرد و گفت:
-چندانم عجیب نیست.بذار عرقت خشک بشه،واسه ات تعریف می کنم.
-چی رو؟
-عجله نکن رفیق عزیزم،عجله نکن.
خانم محبیان گفت:
-تمام مدت تو فکر تو بودم.
خانم مجد به جای نازنین جواب داد:
-ما که اینجا مواظبش بودیم.
-به خاطر همین بود که تونستم این همه مدت طاقت بیارم.
نازنین گفت:
-من که حسابی شرمنده خاله این ها هستم.
-انشاءا..می آن شیراز تلافی می کنیم.
-ما که کاری نکردیم.دختر به این خانمی،باید از خدامونم باشه که تو خونه امون باشه.
نازنین محجوبانه خندید.آقای محبیان با لحنی شوخ پرسید:
-حالا چه جوری تو ماشین جا بشیم.
وحید گفت:
-شما برید،ما هم تاکسی می گیریم و می آییم.
خانم محبیان گفت:
-نه،شما برید،ما از فرودگاه تاکسی می گیریم.
آقای مجد گفت:
-جوونا خودشون می آن،بهتره سوار شیم بریم.مخصوصا اینکه شما خسته هم هستید.خانم محبیان با دودلی سوار شد و ماشین به راه افتاد.وحید گفت:
-خوب بریم یه ماشین بگیریم.
پری گفت:
-اگه من نبودم جا می شدی.
-این چه حرفیه!تو هم نبودی جا نمی شدیم.
وحید گفت:
-حق با نازنینه.
پری گفت:
-اگه اجازه بدین من دیگه می رم خونه امون.
نازنین گفت:
-منظورت چیه؟
-تو که دیگه تنها نیستی.ترجیح می دم برم خونه امون.
وحید به نازنین نگاه کرد.نازنین گفت:
-هر جور راحتی.
و به وحید اشاره کرد.یک تاکسی هم برای پری بگیرد.وحید به راه افتاد.نازنین از پری پرسید:
-تو ناراحتی؟
-نه.
-ولی من احساس می کنم تو...
سر به زیر انداخت.پری لبخند تصنعی زد و گفت:
-به خاطر اینکه از تو دور می شم ناراحتم.
-مطمئنی دلیلش اینه؟
گریه اش گرفته بود و می دانست اگر نازنین یک سوال دیگر بپرسد،اشکش سرازیر خواهد شد.آرام آرام به دنبال وحید می رفتند و نازنین می دانست پری از روزی که شنیده سعید قصد دارد از ایران برود به هم ریخته است و نمی خواست او را در این حال ببیند.
نازنین گفت:
-پری تو نمی خوای چیزی به من بگی؟
-در مورد چی؟
-هر چیزی؟
-هیچ حرفی نیست که بخوام به تو بگم.
نازنین کمی من و من کرد و گفت:
-حتی در مورد سعید؟
پری احساس کرد پاهایش سنگین شده و به زمین چسبیده است.توان حرکت نداشت.نفسش سنگین شده بود و بالا نمی آمد.به زحمت خود را سراپا نگاه داشته بود.رنگش پریده بود و لبش می لرزید.نازنین گفت:
-پری؟
-نه،نمی خوام.
سر به زیر انداخت و قطرات اشک روی گونه اش دوید.نازنین دستش را چسبید و گفت:
-پری تو داری گریه می کنی؟
شانه های پری شروع به لرزیدن کرد و نازنین او را در آغوش کشید و گفت:
-پری،پری عزیزم،تو باید به من می گفتی.
-نمی تونستم.
-چرا؟
-سعید!اون...ما به هم نمی خوریم.
-منظورت چیه؟
-اون داره از ایران میره.
-چرا این قدر دیر بهم می گی؟
-مگه فرقی هم می کنه؟
-آره،فرق می کنه،فرق می کرد.
-بین من و اون یه دیوار بتونی هست.یه دیوار که هیچ وقت نمی ریزه.
-این حرفا چیه که می زنی؟
پری خود را از آغوش نازنین بیرن کشید و گفت:
-نمی خوام هیچ کس از این موضوع چیزی بفهمه.
ولی سعـ...
-مخصوصا سعید.
-آخه چرا؟اون باید بدونه.
-اون اگه می خواست می تونست بفهمه.الانم اگه می خواستم به اون خونه برگردم اصلا بهت نمی گفتم.
-ولی تو...
پری به نشانه سکوت دستش را در مقابل دهان نازنین گذاشت و گفت:
-اون داره می ره،اگه می خواست من رو می دید.حالا که اون ندیده،نفهمیده با نخواسته که ببینه و بفهمه و یا دیده و فهمیده و به روی خودش نیاورده،چه دلیلی داره من خودم رو بهش تحمیل کنم.
-ولی تو...
سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
-اون داره می ره،من فقط همین رو می دونم.
تاکسی جلوی پایشان ترمز کرد و وحید از آن پیاده شد.پری به سرعت چشم به زمین دوخت.وحید گفت:
-بازم به ما سر بزن.دلمون واسه اتون تنگ می شه.
پری رو به نازنین کرد و گفت:
-بهم قول می دی؟
نازنین سر به زیر انداخت و گفت:
-آخه...
-قول بده نازی.
-قول می دم.
گونه اش را بوسید و گفت:
-به خاطر روزای قشنگی که بهم دادی ازت ممنونم.
و رو به وحید کرد و بی آنکه نگاهش کند گفت:
-از طرف من از خانواده اتونم عذرخواهی کنید.
-این چه حرفیه خانم؟!
پری سوار ماشین شد.وحید در کنار نازنین ایستاد.پیش از آنکه تاکسی حرکت کند سر بلند کرد و به وحید نگاه کرد.در صورت او به دنبال چشمان خودخواه سعید می گشت.تاکسی حرکت کرد و تاکسی بعد در مقابل آنها توقف کرد.وحید گفت:
-چه یهویی رفت.
نازنین گفت:
-بهترین آدمی بود که دیدم.
سوار شد.وحید کمی با تعجب نگاهش کرد و در کنار او جای گرفت.
آقای مجد گفت:
-خوب کمال جان،انگلیس چه خبر بود؟
-ما که فقط بیمارستانا و مطباش رو دیدیم.
خانم مجد گفت:
-عوضش خدا رو شکر حالتون خوب شد.
-رفتنمون از اولم اشتباه بود.اگه اصرار دوستان و این مریم خانم نبود،من اصلا نمی رفتم اروپا.دکترای خودمون از اونا هم بهترن،هم آقا تر.
آقای مجد گفت:
-اینم عوض دستت درد نکنه است دیگه؟
-ای بابا،همون آزمایشات که تو ایران دادم و همون جواب و همون داروها.
خانم مجد گفت:
-همون جواب؟
-آره،همون جواب.
خانم مجد نگاه پرسشگرش را به خانم محبیان دوخت و گفت:
-یعنی چی؟
خانم محبیان سر به زیر انداخت و گفت:
-همون جوابی رو که تو ایران شنیده بودیم،گفتند؛باید استراحت کنه،اعصابش آروم باشه،از هوای تمیز استفاده کنه و به خودش فشار نیاره.
آقای مجد گفت:
-پس دیگه اوراقی شدی!
و خندید.آقای محبیان گفت:
-چه جورم!
خانم مجد گفت:
-نازنین چیزای دیگه ای می گفت.
-نمی خواستیم اون ناراحت کنیم.
آقای مجد گفت:
-کار خوبی کردین.به هر حال چندان هم لذت بخش نیست،بشنوی پدرت دیگه به درد گاراژ آهن پاره ها می خوره.
خانم مجد اخم کرد و تشر زد:
-این حرفا چیه؟
آقای محبیان خندید و گفت:
-بذارید بگه،داره درد دل خودش رو می گه.
خانم محبیان گفت:
-باید از فردا کارامون رو سامون بدیم تا بتونیم یه شروع تازه داشته باشیم.
خانم مجد گفت:
-چه عجله ای دارین واسه شروع تازه هیچ وقت دیر نیست.
آقای مجد هم حرف همسرش را تایید کرد و گفت:
-تازه از این بعد وقت اضافه هم که خیلی دارین.
-وقتی از شیراز اومدیم همه چیز به هم ریخته بود.به سرعت و با عجله کارامون رو ردیف کردیم.باید زودتر برگردیم و به کارامون برسیم.به وضع و احوال مایملکمون برسیم و واسه آینده امون برنامه ریزی کنیم.
-تا یک هفته که مهمون ما هستین.
آقای محبیان گفت:
-اونو که لطف دارین،اما من و مریم اومدنی تصمیم گرفتیم فردا برگردیم شیراز.
آقای مجد گفت:
-با این عجله!
خانم محبیان لبخندی زد و گفت:
-چند باری از انگلیس با شیراز تماس داشتیم.به خاطر سر و سامون دادن به اوضاع اونجا باید زودتر برگردیم.
-برگردین ولی نه با این عجله،ما هنوز کلی با هم کار داریم.
-انشاءا..شما تشریف بیارید شیراز و ما تلافی زحمتاتون رو بکنیم.
آقای مجد خنده کشداری کرد و گفت:
-اون که حتما ولی ما دلمون می خواست شما بیشتر اینجا بمونید.
-ما هم دلمون می خواست،اما شرایط اجازه نمی ده.
-نازنین می دونه فردا می خواید برگردید؟
-نه،تو هواپیما این تصمیم رو گرفتیم.ولی فکر نمی کنم مخالفتی داشته باشه.
-ولی...
آقای مجد به میان حرف همسرش دوید و گفت:
-نمی تونید از دست ما فرار کنید من همین جا،توی ماشین می خوام خودم رو دعوت کنم خونه اتون.
-برای ما باعث افتخاره.
خانم مجد گفت:
-آقا!
و لبش را به دندان گزید.آقای مجد گفت:
-امروز جمعه است.هفته آینده،این ساعت...
نگاهی به ساعتش کرد و ادامه داد:
-ساعت چهار بعدازظهر ما تو شیراز،خونه شما هستیم.
آقای محبیان خندید و گفت:
-زمان هم می ده.
آقای مجد هم خندید و گفت:
-اونم به اصرار خانم بچه ها.
آقای محبیان گفت:
-از فردا صفحه شطرنج منتظر یه نبرد مردونه اس.
-آماده اش کن که اومدم.
خانم محبیان با کنجکاوی و تردید به خانم مجد نگاه کرد.خانم مجد که سنگینی نگاه او را احساس کرده بود،لبخندی تصنعی زد و برای اینکه مسیر بحث را عوض کند،پرسید:
-دیگه تو انگلیس چی دیدین؟
فصل دهم
روزها پای کشان و کند،انگار که پاهایشان را روی قلب او می گذاشتند و می فشردندش می گذشتند.یک هفته تمام انتظار کشیده بود و طرح صورت زیبای نازنین را در آخرین لحظه ای که دسته چمدان را در دستش می فشرد و سر به زیر داشت از نظر دور نکرده بود.یک هفته تمام بود که خانه اشان در سکوتی تلخ و تبدار فرو رفته بود و التهاب و اضطراب و دوری جانش را به لب رسانده بود.هزاران بار از خودش پرسیده بود؛ ((بد نیست اگر بهش زنگ بزنم؟)) و هزاران بار به خودش جواب داده بود؛ ((طاقت بیار پسر.))درست در روزهایی که به سعید احتیاج داشت،سعید خود را از او دور می کرد و او تمام هفته،روی نیمکت حیاط پشتی به تنهایی نشسته بود و به غروب خورشید و سیاه شدن آسمان خیره شده بود.تا زمانی که مهتاب کاملا آسمان را می پوشاند و او در تمام مدت،خاطرات روزهای خوش گذشته را مرور می کرد.هوا کم کم سرد شده بود ولی او این خنکی گزنده را دوست داشت چرا که نازنین او مدت ها،روی همین نیمکت می نشست و به برگ های پریشان بید مجنون چشم می دوخت.وقتی می خندید گونه هایش چال می افتاد و چشمان براقش،برق بیشتری داشت.
روزی که می رفت به وحید گفته بود:
-هفته دیگه می بینمت.
و آقای مجد با هیاهو و سر و صدا می گفت که برای جمعه آینده به شیراز خواهند رفت.و فردا روز موعود بود.وحید به آسمان خیره شده بود و صورت نازنین را نقاشی می کرد که صدای سعید او را به خود آورد:
-مزاحم که نیستم؟
به خود آمد.صاف نشست و گفت:
-نه،اصلا.
سعید بر گوشه ای از نیمکت نشست و گفت:
-شب قشنگیه!
-آره،خیلی قشنگه!
و دوباره به آسمان خیره شد.سعید کمی این پا و آن پا کرد و گفت:
-فردا می رید شیراز؟
وحید به طرفش برگشت و گفت:
-مگه تو نمی آی؟
سعید سر به زیر انداخت و جواب داد:
-فکر نکنم.
-ولی نازنین و عمو کمال از تو قول گرفتن که حتما با ما بیای شیراز.
-بهشون قول ندادم،فقط گفتم اگه بتونم می آم.
-دلم می خواد تو هم باشی.
-واسه خواستگاری؟
-آره،واسه خواستگاری.
-نمی تونم بیام.
-ولی...هر جور میلته.
هر دو سکوت کردند.سعید احساس کرد دلش می خواهد حرف بزند.شاید این آخرین فرصتی بود که آنها برای در کنار هم بودن داشتند.گفت:
-هوا سرد شده.
-آره سرد شده.
-پاییز دیگه.
-آره پاییزه.
به وحید نگاه کرد و از خودش پرسید؛ ((چی شده؟من و اون داریم چرت و پرت می گیم،پس کجان اون دوقلوهای کوچیک و بزرگ)) و گفت:
-اومده بودم یه چیز دیگه بگم ولی دارم درباره آب و هوا صحبت می کنم.
وحید به تلخی لبخند زد و سعید گفت:
-اومده بودم بهت تبریک بگم.
-ممنون.
-و برات آرزوی خوشبختی کنم.
-ایشاءا..واسه تو.
سعید به تلخی جواب داد:
-آره،واسه من.به هر حال اگه تو این مدت رفتاری از من سر زده که تو رو ناراحت کرده معذرت می خوام.
-من بهت حق می دم.فقط امیدوارم در آینده مثل قدیما بشیم.
-فکر می کنم که یه مدت که ازتون دور باشم،بتونم با خودم کنار بیام.
-تو واقعا می خوای بری؟
-چاره ای ندارم.
-می تونم بپرسم چرا؟
-چرا؟
به وحید نگاه کرد و کلمه((چرا؟)) درهزار توی ذهنش هزاران بار تکرار شد.ایستاد و گفت:
-من می رم بخوابم.
هنوز قدم از قدم برنداشته بود که وحید پرسید:
-به خاطر نازنینه؟
بی آنکه به برادرش نگاه کن جواب داد:
-نه.
-مطمئن باشم؟
به تندی به وحید نگاه کرد و گفت:
-می فهمی داری چی می گی؟
وحید هم ایستاد و گفت:
-نازنین...
سعید به میان حرفش دوید و گفت:
-زن داداش خوبه منه.
و مطمئن بود این کلمه را از صمیم قلب گفته است.وحید گفت:
-ببین باهام بیا بریم شیراز.می خوام وقتی داریم با خانواده اش حرف می زنیم تو هم پیشم باشی.
-شب بخیر.
به راه افتاد.وحید دوباره روی نیمکت نشست و به آسمان خیره شد.فردا فصل تازه ای در زندگی او آغاز می شد.
***
خوشحال بود یا غمگین نمی دانست؛دیگر چه اهمیتی داشت فردا چه اتفاقی خواهد افتاد؟یک ساعت پیش با وحید صحبت کرده بود و وحید خوشحال گفته بود:
-قبول کردن.
و او فقط جواب داده بود:
-مبارکه.
خودش را محکم بغل کرد.روی نیمکت دنجشان نشسته بود و از سرما مورمورش می شد.باران نم نم می بارید و قطراتش از جلوی تنور چراغ که رد می شد خودش را بیشتر به رخ می کشید.سعید،آرام و مطیع،زیر قطرات باران نشسته بود و گذشته ها را مرور می کرد.مدرسه رفتند و یکی از همکلاسی هایش،او را در کلاس اذیت می کرد.خودش هم نفهمید وحید از کجا این موضوعه را فهمیده بود و گوش همکلاسی اش را تابانده بود و به او گفته بود:
-دلم می خواد خودت همیشه همه چیز رو بهم بگی،من و تو داداشیم.
و او چقدر زیاد به وحید،به برادر بزرگش افتخار می کرد.همیشه با هم بودند و از آن روز به بعد بیشتر به هم وابسته شدند و اخلاق بد پدر،به هم نزدیک ترشان کرد.
باران نم نم می بارید.هوا سرد بود و او مورمورش می شد.قطرات ریز باران که روی سر او بهم پیوسته بودند،روی پیشانی اش سر می خوردند و او تمام روزهای خوبشان را در ذهن ورق می زد.بازی کردن ها،بدو بدو کردن ها،بزرگ شدن و شروع اولین لحظات ناب که برای وحید و او،همیشه به یک نقطه ختم می شد.خلاصه شدن درهم و حالا وحید رفته بود تا زندگی جدیدی را شروع کند.یک لحظه ناب که در سعید خلاصه نمی شد و امروز چه شادمانه،صدایش پشت تلفن می لرزید،وقتی می گفت:
-تموم شد،موافقن.
باران شدت گرفته بود.خودش را محکم تر از پیش بغل کرد.موهای مشکی اش زیر هجوم باران خیس شده بود.آب از کت و پیراهنش گذشته بود و پوست تنش را قلقلک می داد.
صدای عزیز خانم او را به خود آورد:
-آقا نمی آید تو،بارون تند شده.
نگاه بی رمقی به قاب پنجره که عزیز خانم را در خود گرفته بود انداخت و جواب داد:
-نه،فعلا نشستم.
-خیس شدی که.
-عزیز خانم!
-چتر بیارم؟
سر برگرداند تا به آسمان سیاه و ابری شب نگاه کند.قطره ای باران به طرف چشمش هجوم آورد.به سرعت سر برگرداند و جواب داد:
-نه،به بارون احتیاج دارم.
-چی گفتین؟
-گفتم نه عزیز خانم.
-آقا ممکنه سرما بخورین،سینه پهلو کنین،خانمم که نیست.
ذهنش به طرف شیراز پرواز کرد.می توانست صورت همه را در ذهن مجسم کند.چشمان وحید از خوشحالی می درخشید و نازنین حتما محجوبانه لبخند می زد.مادرش خوشحال بود و پدرش به ساعتی که در جیب جلیقه اش گذاشته بود،نگاه می کرد.
می توانست صدای خنده های عمو کمال را بشنود و اخم شیرین خاله مریم را ببیند.دلش می خواست وقتی نازنین سینی چای در دست در مقابل همه خم می شود او را می دید که خجالت زده نگاه از چشمانش می دزد و به قندان می دوزد.عزیز خانم گفت:
-چتر بیارم دیگه؟
-نه عزیز خانم،نه.
-آقا نمی شه که.

رمان مسافر مهتاب قسمت 16

رمان مسافر مهتاب قسمت 16

-سلام.
-صدام کردی بهم سلام کنی؟
-کار بدی کردم؟
-وحید این دختره به نظر تو...
-سعید!
نازنین گفت:
-اجازه بدین حرفش رو کامل کنه.
سعید گفت:
-می خواستم بگم این دختره به نظر تو خانم نیست؟
-از تعریفتون ممنون.
-قابل نداشت سرکار خانم.
پری روی نیمکت نشست.سر به زیر داشت و دلش مثل سیر و سرکه می جوشید.قلبش به سختی فشرده می شد و رفتار سرد و توهین آمیز سعید،احساساتش را جریحه دار کرده بود.سعید گفت:
-چون امروز دختر خوبی بودی فکر می کنم...
نازنین با شوق به او خیره شد.سعید گفت:
-اگه وحیدم مایل باشه بتونم...
-دق مرگم کردی بگو دیگه.
-بریم با هم یه بستنی بخوریم.
نازنین به وحید نگاه کرد.وحید خندید و گفت:
-زود آماده بشید ها.
و به اتاق خود برگشت و پنجره را بست.نازنین فریاد کوچکی زد و گفت:
-عالیه!پاشو بریم.
برخاست و پری را هم به دنبال خود کشید.سعید لبخند رضایت بر لب به داخل اتاقش بازگشت و پنجره را بست.
در کمتر از نیم ساعت هر چهار نفر آماده بودند از در بیرون بروند.نازنین گفت:
-از این اتفاقا خیلی کم می افته،باید فرصت رو غنیمت شمرد.
-تو هم که حسابی فرصت طلبی.
-روزای آفتابی تو زندگی تو واقعا نادره،باید ازش نهایت استفاده رو برد.
-خدا رو شکر که امروز حسابی شنگولم.
-اوه،چرا؟
وحید خندید و گفت:
-نهایت استفاده رو ببرین،امروز روز خوشیتونه.
پری غمگین و سر به زیر نشسته بود.وحید از آیینه نگاهش کرد و پرسید:
-پری خانم ساکتین!
پری بیشتر سر به زیر انداخت و جواب داد:
-نه آقا...
سعید لبخندی موزیانه زد و گفت:
-از این که مجبور شده زود برگرده ناراحته.
-اصلا این طور نیست آقا.
نازنین دست او را گرفت و با لحن مهربانی پرسید:
-حال نداری؟
-خوبم.
-می خوای برگردیم؟
سعید با لحن معترضی گفت:
-من به خاطر هیچ کس بر نمی گردم.
پری گفت:
-من حالم خوبه.
-به هر حال فرقی هم نمی کرد،من که حاضر نیستم برگردم خونه.
وحید پرسید:
-پری خانم اگه شما بخواید من حاضرم برتون گردونم ها.
-واقعا خوبم،باور کنید.
نازنین با خنده گفت:
-امروز بد نباش که آقا سعید مهمونمون کرده.
-خدای من!نازنین الان هر کسی بشنوه فکر می کنه من خدایی نکرده خسیس هستم.
وحید گفت:
-نه که نیستی!
نازنین خندید.سعید گفت:
-حساب تو که جداست.چوب خطتتم پر شده،هوار تا.
-یادتون باشه اگه واسه من اتفاقی افتاد کی مسئوله.
-من عواقبشم می پذیرم.
جلوی در کافی شاپ نگه داشت.سعید گفت:
-اینجام پاتوق ما.
نازنین نگاهی به نمای سنگی کافی شاپ کرد و گفت:
-بیرونش که قشنگه.
-باید بری توش رو ببینی.جای دنج و آرومیه.
سعید گفت:
-این آقا وحید ما کم کم داره،تمام محل های سری ما رو لو می ده.
همه از ماشین پیاده شدند.سعید قدم هایش را طوری تنظیم کرد که بعد از سر همه وارد کافی شاپ بشود.ابتدا نازنین و وحید شانه به شانه هم وارد شدند.نگاه ها به طرف آنها چرخید.دهان همه باز مانده بود.هیچ کس باورش نمی شد روزی این دو برادر،همراه دو دختر،قدم به کافی شاپ بگذارند.مهیار اولین کسی بود که عکس العمل نشان داد.دستش را کمی بالا آورد و تکان داد و آن را به سرعت پایین برد.سعید که پشت سر همه وارد شده بود به آشناها سلام کرد.وحید صندلی را عقب کشید و نازنین که خجالت زده و در عین حال شتاب زده می نمود،روی صندلی نشست.وحید صندلی دیگری را برای پری عقب کشید.پری به نرمی روی صندلی نشست.سعید به طرف مهیار رفته بود و با او گرم احوالپرسی بود.وحید خندید و گفت:
-مهیار،دوستمونه،به گمونم داره سعید رو تخلیه اطلاعاتی می کنه.
مهیار گفت:
-آقا بالا بالا می پرید.
-تا کور شود هر آن کس که نتواند دید.
شهریار خندید و گفت:
-چشم ما دور.
مهیار و سعید با هم جواب دادند:
-بره به جهنم!
مهیار و شهریار خندیدند و سعید چهره درهم کشید.
-حالا دیگه منو مسخره می کنید؟
-کم پیدایید آقا؟
شهریار گفت:
-سرتون شلوغه.
-دلتون بسوزه.
مهیار پرسید:
-کجا ریخته آقا؟ما هم بریم جمع کنیم.
-از این جور چیزا رو به شما نمی دن.
شهریار گفت:
-راست می گه،سیب سرخ نصیب شغال می شه.
مهیار گفت:
-شریک نمی خواید؟
سعید حالت تهاجمی به خود گرفت و به تندی گفت:
-هی مواظب حرف زدنت باش.
شهریار گفت:
-اوه،غیرتی ام که هستی.
-فامیلامونن.
مهیار دستپاچه گفت:
-معذرت می خوام،منظوری نداشتم.
-فعلا.
و به طرف میزشان رفت.مهیار روی صندلی افتاد.شهریار می خندید.
-زهر مار،خرابکاری کردیم.
-پسره خون جلوی چشماش رو گرفته بود.
سعید روی صندلی در کنار پری نشست و گفت:
-خب چی میل دارید؟
نازنین که از گوشه چشم همه جا را می کاوید گفت:
-خوش سلیقه هم که هستین!
وحید خندید و گفت:
-خوشحالم که از اینجا خوشتون اومده.
سعید گفت:
-من معطلم ها!
و به پیشخدمت اشاره کرد.پیشخدمت به آنها نزدیک شد و گفت:
-خوش اومدین قربان...بله؟
سعید گفت:
-خب شروع کنید به سر کیسه کردن من.
نازنین گفت:
-یه بستنی وانیلی،یه شکلاتی و یکی هم میوه ای،پری؟
-من چیزی میل ندارم.
وحید گفت:
-مگه می شه خانم.
نازنین گفت:
-من به جاش سفارش می دم.از همون سه تای قبلی.
سعید گفت:
-شوخی می کنی،تو که قصد نداری،اون همه بستنی رو تنهایی بخوری؟
-اتفاقا همین قصد رو هم دارم.
وحید در حالی که می خندید گفت:
-منم از سفارش خانم می خوام.
-تو هم وحید؟
-باید تابع نظر جمع بود.
-عجب دنیای بدی شده!منم از سفارش خانم می خوام.
نازنین گفت:
-خودتم؟
-پول منه،نمی تونم وایستم و فقط شما بخورید.
وحید به پری اشاره کرد.نازنین با اشاره سر جواب داد،سر به سرش نگذارند و این تذکر از دید سعید پنهان نماند.گفت:
-این جا که کوه نیست نفس کم آوردین.
پری بی آنکه نگاهش کند جواب داد:
-نه،نیست.
وحید گفت:
-سعید خواهش می کنم.
سعید بی توجه به او گفت:
-از این جا خوشتون نیومده؟
-خیلی هم قشنگه!
-من فکر می کردم فقط در مورد کوه احساس دارین،نگو در مورد کافی شاپ هم می تونین نظرتون رو بدین.
پری که از لحن کنایه ای سعید رنجیده بود گفت:
-بله آقا.
سعید پوزخندی زد و سر برگرداند.پیشخدمت با ظرف های بستنی برگشت.سعید گفت:
-هر کی نخوره به زور تو شیکمش می ریزم.
نازنین لبخند زد و گفت:
-من که تو فکرم،بازم سفارش بدم.
و ظرف بستنی اش را پیش کشید.صدای شهریار سرها را به طرف او چرخاند.
-سلام.
پری سر به زیر انداخت.نازنین قاشق را در بستنی فرو کرد و وحید ایستاد.دست او را فشرد و جواب سلامش را داد.دست مهیار را هم فشرد.شهریار گفت:
-اجازه هست؟
سعید به صندلی اشاره کرد و گفت:
-بفرمایید.
مهیار همان طور که روی صندلی می نشست گفت:
-ما از دور دیدیم میز شما خیلی شلوغه،دلمون نیومد تنهاتون بذاریم.
شهریار کنار پری نشست و گفت:
-احتیاج به کمک که حتما دارین؟
سعید گفت:
-فکر نکنم،درسته بچه ها.
وحید به پیشخدمت اشاره کرد و رو به شهریار و مهیار گفت:
-هر چی می خواین سفارش بدین.
مهیار گفت:
-این جا خیلی چیزا هست،دیگه احتیاجی به سفارش نیست.
نازنین گفت:
-اینا صاحب داره.
-اوه،چه خانم های پر خوری،مواظب اندامتونم باشین.
وحید چهره درهم کشید و تشر زد:
-مهیار!
شهریار گفت:
-نمی خواید خانم ها رو معرفی کنید؟
سعید پیشدستی کرد و گفت:
-نازنین خانم،از اقوام هستن و ایشونم پری خانم،دوست نازنین.
شهریار به طرف پری چرخید و گفت:
-خوشوقتم.
پری که رنگ پریده و دستپاچه به نظر می رسید گفت:
-ممنون.
-منم شهریار و دوستم مهیار.
چشمکی به سعید زد و گفت:
-از دوستای سعید و وحید.
مهیار گفت:
-خوشوقتم.
سعید گفت:
-معرفی شدید،حالا می تونید برید.
-ما که هنوز چیزی نخوردیم.
شهریار زیر چشمی به پری نگاه کرد و گفت:
-در ضمن ما داریم از مصاحبت شما لذت می بریم.
-تو...
در باز شد و منا به همراه یکی از دوستانش وارد کافی شاپ شدند.مهیار خندید و گفت:
-بچه ها دعوا.
سرها به طرف در چرخید.منا تمام کافی شاپ را با نگاه کاوید و روی میز آنها ثابت ماند.چشمان سعید از شیطنت برقی زد و گفت:
-بچه ها بازی.
وحید گفت:
-نه سعید،شروع نکن.
و با نگاه به نازنین و پری اشاره کرد.سعید گفت:
-تو که می دونی من دیوونه این بازی هستم.
نازنین کنجکاوانه نگاهش کرد و پرسید:
-منظورت چیه؟
سعید به سرعت بلند شد و گفت:
-شهریار پاشو.
-من واسه چی؟
-باید جامون رو عوض کنیم.
شهریار نگاهی به پری کرد و گفت:
-من جام خوبه.
سعید بازوی او را چسبید و گفت:
-پاشو ببینم.
و او را با فشار از روی صندلی بلند کرد.صندلی اش را به طرف پری کشید و نزدیک او نشست.پری احساس کرد بخار داغی از سرش بلند می شود.در خودش مچاله شد.منا میزی را که نزدیکی میز آنها بود انتخاب کرد و روبه روی سعید نشست.سعید به طرف پری چرخید و گفت:
-داشتی می گفتی.
نازنین به منا نگاه کرد و نگاه خیره اش را به وحید دوخت.مهیار نخودی خندید و گفت:
-من عاشق این بازی ام.
شهریار دلخور در صندلی نشسته بود و گفت:
-بله،بنده رو بلند کردن،شما باید خوشحال باشین.
وحید که نگاه غمزده نازنین در نگاهش موج میزد،گفت:
-سعید به خاطر خدا شروع نکن.
پری احساس می کرد داغ می شود،می سوزد و بعد تمام تنش در آبی یخ فرو می رود.دنیا محو و تاریک می شد و بعد آن قدر روشن می شد که او نمی توانست جایی را ببیند.سعید گفت:
-بخند.
-بله؟
-یه کم لبخند بزن دختر،این که دیگه کوهنوردی نیست،متد داشته باشه.
پری سر به زیر انداخت.مهیار گزارش می داد و نازنین،نگران به پری و بعد به وحید نگاه می کرد.
-داره نگاه می کنه،داره لبش رو گاز می گیره،قرمز شده،اگه می تونست می اومد می زد تو دهنت.
شهریار گفت:
-بسه دیگه مهیار.
سعید به قهقهه می خندید.سر به سر پری می گذاشت و طوری وانمود می کرد که با او مشغول خوش و بش است.قاشق بستنی را بلند کرد و به طرف پری گرفت و گفت:
-بخور عزیزم.
پری نگاه ملتمسش را به نازنین کرد.سعید اصرار کرد:
-دست منو رد نکن.
مهیار گفت:
-داره منفجر می شه.
نازنین گفت:
-بسه دیگه سعید.
سعید بی توجه به او،گفت:
-مگه می خوای من دیگه دوست نداشته باشم.
پری دهان کوچکش را باز کرد.سعید قاشق بستنی را در دهانش گذاشت و گفت:
پُر رو نشی ها،من از این کارا فقط تو بازی ها می کنم.
پری بستنی را قورت داد.اشک در چشمانش حلقه بسته بود.سعید لبخند زد.مهیار گفت:
-دوستش دستش رو گرفته نمی ذاره بلند شه.
سعید خندید و گفت:
-تا سکته کنه خیلی راه مونده،حالا آخرین حمله.
دستش را بلند کرد تا آن را روی صندلی پری بگذارد.دو قطره اشک بر روی گونه های پری لغزید.نازنین به تندی از جا بلند شد و گفت:
-فکر می کردم آدم شدی.
دست پری را گرفت و گفت:
-برات متاسفم سعید.
پری را از روی صندلی بلند کرد و به دنبال خود کشید.سعید بر جا خشکش زده بود.مهیار خندید و گفت:
-از این سر پشت بوم افتادی.
وحید هم بلند شد.نگاهی از سر خشم به سعید کرد و به دنبال آنها رفت.شهریار گفت:
-می تونم شماره تلفن پری رو داشته باشم.
-خفه شو شهریار.
وحید در خیابان خود را به آنها رساند و صدا زد:
-نازنین.
پری به شدت گریه می کرد و نازنین با عصبانیت او را به دنبال خود می کشید.وحید آستین او را گرفت و کشید و گفت:
-من می رسونمتون.
-خودمون می ریم.
وحید به پری نگاه کرد و گفت:
-من به خاطر رفتار سعید معذرت می خوام.
-لازم نیست شما به خاطر کارای اون معذرت بخواید.
-من متاسفم.
نازنین پوزخندی زد.سر برگرداند و به راه افتاد.وحید صدا زد:
-نازنین خانم!
نازنین به طرفش چرخید.وحید گفت:
-الان ماشین رو می آرم.خوب نیست با این حال برید خونه.
-که چی؟ما رو ببرید و به یه عده دیگه نشون بدید و با احساساتمون بازی کنید.
-من با احساسات هیچ کس بازی نمی کنم.
-دروغ نگید،دروغ نگید.
یادش آمد او هم با خانم صبوحی همین بازی را کرده بود.نقشه از سعید بود،او هم مخالفتی نکرده بود،حتی این نقشه را ستوده بود و او به عنوان مجری طرح آن را به مرحله اجرا گذاشته بود.
-شما مثل همید،دروغگو و دغلکار.
وحید نگاهش کرد و گفت:
-اگرم بودم دیگه نیستم.
-خدای من!بازم دروغ.
-ولی من...
-گوش کنید!دیگه نمی خوام صداتون رو بشنوم،نه شما رو،نه اون برادر...بریم پری.
-نازنین!
-برو تو آیینه به خودت نگاه کن ببین کی هستی،فقط همین.
و به راه افتاد و پری را هم به دنبال خود کشید و وحید را حیران بر جای گذاشت.سعید خود را به وحید رساند و گفت:
-رفتند؟
-آره.
-به جهنم،بیا بریم تو بچه ها منتظرن.
دست او را گرفت.وحید دستش را از دستان او بیرون کشید و گفت:
-می رم خونه.
-باشه،بیا سوئیچ.
-پیاده می رم می خوام فکر کنم.
و به راه افتاد و سعید دقایقی نگاهش کرد.صدای منا او را به خود آورد:
-سعید!
به طرفش چرخید:
-باید باهات حرف بزنم.
بی آن که جوابش را بدهد به طرف اتومبیل رفت.منا صدا زد:
-سعید.
در اتومبیل را باز کرد و سوار شد و به راه افتاد.تا از نظر منا پنهان شود.منا فتن او را با نگاه تعقیب کرد.
فصل هفتم
صدای پای وحید را شنید اما به روی خودش نیاورد.وحید نگاهش کرد و گفت:
-می تونم بشینم .
بی آنکه پاسخش را بدهد ایستاد و قصد رفتن کرد.وحید گفت:
-باید باهات حرف بزنم.
به کنارش رسیده بود و داشت او را پشت سر می گذاشت.وحید با تحکم گفت:
-تو هم باید به حرفام گوش کنی.
ایستاد.وحید مهربان تر شد و گفت:
-معذرت می خوام،خواهش می کنم نازنین...خانم.
نازنین بی آنکه حرفی بزند برگشت و روی نیمکت نشست.وحید کمی این پا و آن پا کرد و روی سر دیگر نیمکت نشست.دست هایش را درهم گره کرد و چشم به چمن ها دوخت.مهتاب خودش را روی حیاط کوچک و درخت بید مجنون پهن کرده بود.صدای جیر جیرک ها،سکوت شب را می شکست و نیمکت تنهای وسط حیاط،منتظر بود تا یک نفر شروع به حرف زدن کند.وحید به خودش تشر زد: ((بالاخره باید یه جوری شروع کنی))و پرسید:
-حال پری چطوره؟
-براتون مهمه خوب باشه یا بد؟
-آره مهمه.
پوزخندی زد و گفت:
-مهمه.
-من رو حرفتون فکر کردم.
نازنین خودش را محکم بغل کرد و سر به زیر انداخت.وحید گفت:
-از بعدازظهر که اومدم،تو اتاقم روبروی آیینه نشستم و خودم رو نگاه کردم.
نازنین ایستاد وحید نگاهش کرد و گفت:
-نمی خوام چیزی بشنوم.
-بشین،خواهش می کنم.
نازنین سر کج کرد که برود.وحید با تحکم گفت:
-بشین.
نازنین نگاهش کرد.چشمان وحید می درخشید.روی نیمکت نشست و چشم به زمین دوخت وحید گفت:
-باید به حرفام گوش کنی.می دونم رفتار امروزمون زشت بود،هم رفتار سعید،هم رفتار من.من باید مانع اون می شدم.نباید اجازه می دادم با شخصیت پری بازی کنه.
-شما این چیزارم درک می کنید.
-حالش خوبه؟
-نه نیست،می دونید اون چه احساسی داره؟فکر می کنه چون نوه یه کلفته؟شما به خودتون اجازه دادین که مسخره اش کنید.فکر می کنه به خاطر وضعیت خانوادگیش شما...واقعا براتون متاسفم،واسه شما و برادرتون.
-منم متاسفم.
-پری فردا می ره.
-نه،من نمی ذارم بره.
-بهتره که بره،من نمی خوام اون به خاطر من آسیب ببینه.حق با پدرتون بود،اومدن اون تو این خونه و نشست و برخاستش با من و شما اشتباه بود.
-نازنین!
-اون می ره،هر چقدرم تو این دو هفته عذاب کشیده براش بسه.
-ما که کاری به کارش نداریم.
نازنین به طرف او چرخید و گفت:
-مطمئنید تو آیینه به خودتون نگاه کردید؟
وحید چشم در چشم او دوخت و گفت:
-آره،مطمئنم.
نازنین خجالت زده چشم به زیر انداخت دو گفت:
-خب؟
-من تو آیینه فقط یه چیز دیدم.
و منتظر شد تا نازنین بپرسد؛ ((چی))اما نازنین هیچ حرفی نزد،ناچار ادامه داد:
-یه عاشق!
نازنین احساس کرد قلبش از جا کنده شد.ایستاد وحید گفت:
-من یه نفرو دیدم که روبروم نشسته و داره مواخذه ام می کنه.بهم می گه من انسان نیستم و فقط بلدم با احساسات دیگران بازی کنم.اما ازم نمی پرسه که تو این دو،سه هفته چی به روزم آورده و منو به کجا کشونده؟اصلا براش مهم نیست.اون به من می گه برام مهم نیست که بدونم دور و برم چه خبره،اما نمی پرسه چرا؟حتی می گه نمی خواد صدام رو بشنوه.می خواد بره تو اتاقش و به دوستش بگه از این جا برو،چون وحید دو هفته اس به خاطر اینکه از یکی خوشش اومده و نمی دونه چه جوری به اون که به دستشون امانت سپرده شده بگه!اون قدر پی گفتن این حرف و راه حل پیدا کردن واسه اونه که نتونسته حواسش به همه جا باشه و اطرافش رو کنترل کنه.اون نمی خواد صدام رو بشنوه چون فشار کار و زندگی و فشاری که تمام لحظه های التهاب داره به اون می آره باعث شده که اون نتونه حواسش رو جمع کنه.
نازنین به راه افتاد.وحید ایستاد و گفت:
-من تو آیینه دیدم که می خوام برم و به اون بگم،صادقانه هم بگم،دوستش دارم و قصد هم ندارم احساساتش رو به بازی بگیرم.اگه می خواستم این کار و بکنم هیچ وقت به این فکر نمی کردم که اون امانت و بهتره بذارم زمان این مسئله رو حل کنه.حالا تو برو به آیینه نگاه کن و ببین چی می بینی.من فردا شب همین موقع،همین جا منتظرتم تا ببینم آدم تو آیینه به تو چی گفته نازنین.
نازنین رفت و وحید دست هایش را از دو طرف نیمکت آویزان کرد و به ماه آسمان چشم دوخت.نازنین به سوی اتاقش دوید.در را به شدت باز کرد و داخل شد.پری با تعجب نگاهش کرد.نازنین خودش را روی تخت انداخت و سرش را در بالش فرو کرد و به گریه افتاد.پری بر لبه تخت نشست و با نگرانی پرسید:
-نازنین چی شده؟
شانه های نازنین به سختی می لرزید و صدای هق هق گریه اش در بالش می شکست.پری به شدت نگران بود.پرسید:
-نازنین چی شده؟تو رو خدا.
نازنین شکسته گفت:
-و...حیـ...و...به...من...
گریه نمی گذاشت حرف بزند.پری پشت پنجره ایستاد.وحید روی نیمکت نشست و به آسمان خیره شده بود.پری دوباره به کنار نازنین برگشت و گفت:
-نباید به خاطر من با اونا جر و بحث می کردی.
نازنین به سختی روی تخت نشست.پری هم به گریه افتاد.دست در گردن یکدیگر انداختند و بنای گریه را گذاشتند.دقایقی طول کشید تا نازنین توانست بر خود مسلط شود.خودش را از آغوش پری بیرون کشید و گفت:
-من فردا بر می گردم شیراز.
-نه،من می رم،همین فردا.
-به خاطر تو نیست،مطمئن باش.
-اما...
نازنین اشک هایش را پاک کرد و گفت:
-من می رم.
-من خودم رو نمی بخشم،باعث شدم...
نازنین نگاهش کرد و گفت:
-اون دیوونه به من می گه دوستم داره.
پری با تعجب گفت:
-وحید!
و نازنین دوباره به گریه افتاد.لبخند کوچکی روی لب های پری دوید و گفت:
-پس بالاخره بهت گفت.
نازنین گریه اش را فرو خورد و پرسید:
-منظورت چیه؟
-من احساس کرده بودم اون به تو علاقمنده.
-ولی...
یادش آمد وحید همیشه دزدانه نگاهش می کرد و او هر وقت سر بلند می کرد وحید نگاهش را به سوی دیگری می چرخاند.کوه رفته بود وحید شانه به شانه اش می رفت و برایش از کوه و هوای خوب و فواید کوهنوردی می گفت.اول فکر می کرد این حرف ها فقط برای گذراندن وقت است اما وحید گاه به خودش و احساسی که امروز دارد هم اشاره می کرد و او نمی خواست آنها را به خود بگیرد.پری گفت:
-وحید پسر خوبیه.
نازنین سر به زیر انداخت و گفت:
-خیلی هم زیاد.
-پس چرا؟...
نازنین به زحمت لبخند زد و گفت:
-فکر می کنم شوکه شدم.وقتی بهم گفت که...دیوونه ام نه،من الان چند وقته منتظر شنیدن این جمله ام و حالا که شنیدم...از بازی های بچگی دوستش داشتم و با خودم فکر می کردم این بازی نیست زندگی واقعیه.بزرگ که شدم و اختلافاتمون رو که دیدم با خودم کنار اومدم و حالا...
پری گفت:
-تو که بهش حرفی نزدی؟
-نه،ولی وقتی اومدم...
-هنوز بیرون نشسته،می خوای برو...
نازنین به میان حرفش دوید و گفت:
-فردا قراره بهش جواب بدم.
-خب؟
نازنین سر به زیر انداخت.پری گونه اش را بوسید و گفت:
-عالیه دختر!بهت تبریک می گم.
-مرسی.
وحید هنوز روی نیمکت نشسته بود و به ماه آسمان چشم دوخته بود.
***
سعید در را باز کرد و سوار شد و به سنگینی سلام کرد.
-سلام،خوبی؟
-آره.
وحید به راه افتاد.سعید از پنجره به بیرون خیره شده بود.چهره درهم داشت و چیزی نمی گفت.وحید گفت:
-دیشب شام نیومدی خونه.صبونه چرا...
-میل نداشتم،میخواستم استراحت کنم.
صدایش قهرآمیز بود.وحید گفت:
-اگه خسته ای می تونم واسه ات مرخصی رد کنم.
-نه کارام زیاده.
-باید می اومدی و از پری...
به طرفش چرخید و گفت:
-حرف اون رو نزن فهمیدی؟
-ولی تو...
-نگه دار پیاده می شم.
وحید سکوت کرد.تا شرکت حرفی هم با هم نزدند.وارد شرکت که شدند،هر کدام به طرف اتاق خود رفتند.وحید برگشت و نگاهش کرد.سعید متفکر و مغموم به طرف اتاقش می رفت.در دل گفت؛ ((تو هنوزم داداش کوچولوی منی سعید،درک کن))و وارد اتاقش شد.پریسا از پشت میز بلند شد و سلام کرد.پوریا هم از روی صندلی برخاست و سلام کرد.
-سلام...سلام،اینجایی پوریا؟
-اومده بودم به پریسا سر بزنم.
-نگرانش نباش اذیتش نمی کنیم.
-ازت ممنونم.
-حرفشم نزن.پس دوست چه موقع به درد می خوره؟
-راستش...
سر به زیر انداخت.
-خب؟
-می دونم پریسا تازه کارش رو شروع کرده اما یه هفته مرخصی می خواستیم.
وحید لبخند غمگینی زد و گفت:
-مبارکتون باشه،در خواستش رو بنویسید.
-آقای مجد؟
-پدر با من،درخواست بدید کارتون نباشه.
چشمان پوریا از خوشی درخشید.دستان وحید را به سختی فشرد و گفت:
-یه دنیا ازت ممنونم.
لبخندی زد و به اتاقش رفت.پوریا نگاه خیره اش را به صورت پریسا دوخت و گفت:
-عالیه!نه؟
پریسا خندید و خجالت زده سر به زیر انداخت.وحید در صندلی اش فرو رفت.آن را پشت به اتاق چرخاند.دستش را به پیشانی اش چسباند و به نوری که از پنجره به اتاق می تابید خیره شد.حوصله هیچ کاری را نداشت.دلش می خواست ساعت ها بنشیند.همین طور پشت به اتاق،پشت به دنیا و آدم هایش و به نازنین فکر کند.امروز،روز سرنوشت او بود.روزی که زندگی اش رقم می خورد.یاد حرف های پوریا افتاد که می گفت؛ ((وقتش که برسه))و حالا وقتش رسیده بود و او این جا بود.پشت به دنیا و آدم هایش و نوری که از پنجره به داخل اتاق می آمد و روی صورتش پخش می شد و او را در خود غرق می کرد.تمام دیشب را به نازنین فکر کرده بود به جوابی که امروز غروب از او خواهد شنید.با خودش فکر کرده بود سر میز صبحانه او را خواهد دید و می توانست پیشاپیش جواب او را دریابد،اما نازنین سر میز صبحانه نیامده بود و انتظار برایش کشنده بود.تمام احتمالات را در نظر گرفته بود اما از اندیشیدن به این که جواب منفی باشد،هراسان گریخته بود.او را دوست داشت و به این دوست داشتن صادقانه ایمان داشت.چند ضربه به در خورد.حوصله هیچ کس را نداشت و جواب نداد.دوباره در زدند و او چشم بست و پشت پلک های بسته اش،نازنین محجوبانه سر به زیر انداخته بود و باد موهای درخت بید مجنون را تکان می داد...در باز شد و پریسا گفت:
-آقای مجد...
اجازه نداد حرفش را تمام کند گفت:
-امروز یکم بی حوصله ام،ممکنه تا اونجا که امکان داره خودتون به کارا برسید؟
پریسا که مردد بر جا مانده بود گفت:
-سعی ام را می کنم آقا.
و از در بیرون رفت و به مردی که منتظر ایستاده بود گفت:
-امکان داره فردا برای گرفتن پرونده بیاید؟
-اما من امروز باید به کارم برسم.
-ایشون در حال حاضر سرشون شلوغه.
-اون پرونده فقط یه امضاء می خواد.
-متاسفم آقا.
-ای بابا،من می رم پیش آقای مجد،این جوری نمی شه.
مرد غرولند کنان رفت.پریسا پشت میزش نشست و زیر لب گفت:
-امروز چش شده؟
***
دلشوره داشت،دلش می خواست زودتر به خانه برسد.حرف هایی را که باید می گفت در ذهن مرتب کرده بود.می خواست به هر نحوی که شده او را راضی کند.تصمیمش را گرفته بود.اگر او موافقت می کرد همین امشب با پدر و مادرش صحبت می کرد و وقتی عمو کمال و خاله مریم از اروپا آمدند نازنین را از آنها خواستگاری می کرد.
سعید در سکوت رانندگی می کرد و وحید خوشحال بود که خلوتش شکسته نمی شود.به خانه که رسید احساس کرد برای شنیدن هر جوابی آماده است الا نه.با قدم هایی لرزان وارد سالن شد همه جا در سکوت سردی فرو رفته بود.قلبش فشرده شد.به طرف اتاقش رفت و گوش هایش را برای شنیدن صدایی از اتاق نازنین تیز کرد.دستگیره در اتاقش را گرفت.یک نفر از پشت سرش گفت:
-آقا وحید.
دستپاچه به طرف صدا چرخید.پری سر به زیر ایستاده بود گفت:
-بله؟
-نازنین گفت،تو حیاط پشتی منتظرتونه.
-الان می رم.
و به سرعت به طرف در سالن رفت.سعید وارد شد.او را کنار زد و از در بیرون رفت.سعید متعجبانه نگاهش کرد و گفت:
-چه خبرته؟
پری به طرف آشپزخانه به راه افتاد.سعید با صدایی دورگه و تحکم آمیز گفت:
-کسی خونه نیست؟
پری به راه خود ادامه داد.صدا زد:
-با شما هستم؟!
پری به طرف او برگشت و بی آنکه نگاهش کند جواب داد:
-خانم با عزیزم رفتن بیرون.
-نازنین خانم؟
-تو حیاط پشتی هستن.
-وحیدم رفت حیاط پشتی؟
-بله آقا،فکر کنم.
-پس منم می رم،باید به نازنین یه چیزی رو بگم.
قصد رفتن داشت که پری گفت:
-نرید آقا.
نگاهش کرد و پرسید:
-چرا؟
-معذرت می خوام آقا.
و به طرف آشپزخانه رفت.احساس کرد قلبش از جا کنده شد.دنیا دور سرش چرخید.چشمانش سیاهی می رفت و احساس می کرد توان تحمل بدنش را ندارد.به زحمت خود را به مبل رساند و روی آن افتاد.به سختی نفس نفس می زد و خود را کنترل می کرد.پس تمام شده بود.او و وحید حالا دیگر واقعا تبدیل به دو برادر جدا شدنی شده بودند و نازنین!...
وحید با قدم هایی شمرده به طرفش رفت.نازنین که صدای پای او را شنیده بود از روی نیمکت بلند شد و سر به زیر انداخت و به آرامی سلام کرد.
-سلام.
وحید روبرویش ایستاد و جواب سلامش را داد.هر دو ساکت ایستاده بودند.هر کدام منتظر بود دیگری شروع به صحبت کند.وحید سکوت را شکست و پرسید:
-تو آیینه نگاه کردین؟
-بله.
-آیینه بهتون چی گفت:
نازنین سر بلند کرد و به او نگاه کرد.وحید احساس کرد رنگش پریده است.نازنین گفت:
-آیینه بهم گفت...
سر به زیر انداخت.وحید لبخندی زد و گفت:
-ازت ممنونم.
لبخند کمرنگی روبی لبهای نازنین دوید و به سرعت محو شد.وحید نفس عمیقی کشید و گفت:
-خدایا ازت ممنونم.
نازنین نگاهش کرد.او را دوست داشت،از همان بچگی و حالا که بعد از مدت ها او را دیده بود احساس خفته روزهای بچگی زنده شده بود،می دانست سعید و وحید چقدر به هم وابسته اند و برای این که دل سعید را نرم کند تا او راضی به ازدواج آنها باشد با سعید از در دوستی درآمده بود.حالا وحید روبرویش ایستاده بود و به او خیره شده بود.درنگاهش مهربانی موج می زد.روی نیمکت نشست.وحید هم کنارش نشست و گفت:
-وقتی دیروز...
نازنین دستش را به نشانه سکوت درمقابل بینی اش گرفت و گفت:
-درمورد دیروز ها چیزی نگیم،از امروز شروع می کنیم،قبول؟
وحید پلک روی هم گذاشت و گفت:
-هر چی خانمم بگه.
نازنین لبخند زد و شرمزده سر به زیر انداخت.
پری به آرامی پرسید:
-حالتون خوبه آقا؟
سعید چشم باز کرد.پری روبرویش ایستاده بود و با نگرانی نگاهش می کرد.به زحمت از جا بلند شد و سلانه سلانه به طرف اتاقش رفت سختی خود را سر پا نگه داشته بود.چند باری سکندری خورد.پری با نگرانی به طرفش رفت و گفت:
-حالتون خوبه؟
-به تو مربوط نیست.
سر به زیر انداخت و گفت:
-بله آقا.
دستگیره در را چسبید و گفت:
-واسه شام صدام نکنین.
-چشم آقا.
به اتاقش رفت و در را قفل کرد.پری بر روی مبل نشست و به در بسته اتاق سعید خیره شد.
وحید گفت:
-نگفتی آدم توی آیینه بهت چی گفت؟
نازنین زیر چشمی نگاهش کرد و گفت:
-آدم توی آیینه بهم گفت زیر درخت بهار نارنج که می شستم بچه ام توی بغلم تاب می خورد،واسه مردی که دوستش داشتم،چای درست می کردم.گفت،وقتی بزرگ شدم نتونسته بودم فکر اون بازی های کودکانه رو از سرم بیرون کنم،ولی یاد گرفته بودم چه جوری باهاشون مبارزه کنم و یواش یواش اونا رو از ذهن و قلبم پس بزنم.اما من هیچ وقت فراموشش نکرده بودم.آدم توی آیینه گفت...
سر بلند کرد و به وحید خیره شد و ادامه داد:
-فکر می کنم اونم تو رو دوست...
سر به زیر انداخت.وحید لبخندی زد و گفت:
-آدم بیرون آیینه چی می گه؟
-دوستت داره.
وحید به نیمکت تکیه داد و گفت:
-زن من می شه یا نه؟
نازنین به تندی نگاهش کرد.وحید به نقطه نامعلومی خیره شد.
-خب؟
-آره،فکر می کنم.
وحید خندید نازنین هم به خنده افتاد.وحید گفت:
-همین امشب با پدر و مادرم صحبت می کنم.
-با این عجله؟
وحید به طرفش چرخید و گفت:
-خیلی هم دیر شده.
نازنین به اتاق سعید نگاه کرد و گفت:
-سعید چی می گه؟
وحید هم به اتاق سعید نگاه کرد و جواب داد:
-فکر می کنم هیچ حرفی نداره.
-من نمی خوام...
-هیس!نمی خوام این جمله رو بشنوم.
-ولی من...
-تو،توی قلب من جای خودت رو داری و سعید هم جای خودش رو داره.
-سعیدم این جوری فکر می کنه؟
-یه کم با سعید مدارا کن،اون پسر خوبیه.
نازنین سر به زیر انداخت و گفت:
-می دونم.
-عجیب به نظر می رسه ولی من و اون،مثل بچگی مون هنوز بهم نزدیکیم.نمی خوام اون در مقابل تو جبهه بگیره.تا الانم که این جوری نبوده،فکر نمی کردم این قدر طاقت داشته باشه.
-در مورد چی حرف می زنی؟
-من از همون اول،مسئله علاقه ام رو به تو بهش گفتم.فکر می کنم.دلیل تغییر رفتارش با تو صرفا علاقه من بوده.سعید هر اخلاقی که داشته باشه یه اخلاق خیلی خوب داره،اون نمی تونه ناراحتی من رو تحمل کنه،همون جوری که من نمی تونم ناراحتی سعید رو ببینم.
-من نگرانم وحید.
-نگران چی؟
-می ترسم سعید عکس العمل بدی نشون بده.
-دیگه این حرف رو نزن،سعید آقا تر از این حرفاست.
-درمورد رفتار دیروزش...
-خواهش می کنم نازنین!
-معذرت می خوام،نباید دیگه حرفش رو پیش می کشیدم.
-ازت ممنونم.
-متاسفم.
-خاله و عمو کی برمی گردن ایران؟
چشمای نازنین از خوشی درخشید.با لحنی شاد و سرخوش گفت:
-امروز با مامان حرف زدم.گفت تا یکی دو روز آینده معلوم می شه کی برمی گردن.
-حالشون چطور بود؟
-مامان که خیلی خوشحال بود.می گفت نتایج آزمایشات اولیه منفی بوده.گفت دکتر گفته جواب نهایی رو فردا،پس فردا بهشون می ده.
-بی صبرانه منتتظر اومدنشون هستیم.
نازنین محجوبانه سر به زیر انداخت و گفت:
-منم همین طور.
پری روی تخت نیم غلتی زد و به دیوار سپید حائل میان اتاق نازنین و سعید چشم دوخت.پشت این دیوار آجری،مردی از جنس سنگ نفس می کشید.مردی که دنیا را از پشت عینک خودخواهی به تماشا ایستاده بود.دیروز که آن طور زیر گوشش قصه عشقی دروغین را زمزمه می کرد نمی دانست با هر کلامش،جان مشتاق پری را به آتش می کشید.قاشق را که در دهانش گذاشت،پری می دید کنار سفره عقد نشسته و او قاشق عسل را در دهانش می گذارد.نمی دانست خواب بود یا بیدار ولی صدای سرد سعید دنیا را بر سرش آوار کرده بود.نمی خواست گریه کند و گریه کرده بود و نگاه های هرزه شهریار بر زخم دلش نمک می پاشید.نمی دانست گریه اش از نگاه های شهریار و خونسردی سعید بود،یا از نگاه های منا و آتش تعصب خودش.
دیروز به نازنین گفته بود؛ (( می روم)) و امروز هر چقدرسعی کرده بود،نتوانستد بود قدم از قدم بردارد.او چیزی نگفته بود و نازنین هم حرفی نزده بود و وقتی سعید به خانه آمد تمام رفتار دیروز او را از یاد برده بود.در باز شد و نازنین با رویی گشاده و صورتی خندان وارد اتاق شد.روی تخت نشست.نازنین گفت:
-تو،تو اتاقی؟
-ببخش که روی تختت خوابیدم.
-حرفشم نزن.ما که با هم تعارف نداریم،راحت باش.
بر لبه تخت نشست.پری به او خیره مانده بود.گفت:
-خب بهش چی گفتی؟
نازنین خندید و سر به زیر انداخت.
-بهت تبریک می گم.
-هنوز که خبری نیست،تازه امشب می خواد با پدر و مادرش صحبت کنه.
-یعنی تا این مرحله پیش رفتین؟
نازنین با تعجب به پری نگاه کرد.حالت نگاه کودکانه و گیجش پری را به خنده انداخت.خود نیز به خنده افتاد و گفت:
-بهش می گن یه علاقه زود رس.
-من که در موردش اینجوری فکر نمی کنم.
-یه کم می ترسم.
-وحید پسر خوبیه،مطمئن باش.
-از طرف اون که مطمئنم،فقط...
-نگران چیزی نباش،من از مادربزرگم شنیدم پسرای این خونواده حرفشون حسابی برو داره.
-فکر نکنم آقا ی مجد زیاد از من خوشش بیاد.
-اون باید از خداشم باشه خانمی مثل تو عروسش بشه.
-اوه خدای من!عروس؟حالا واسه این حرفا خیلی زوده.
-شما که حرفاتون رو زدین شیطون،حالا که من می گم زوده.
نازنین خندید و گفت:
-امیدوارم تو هم به کسی که دوستش داری برسی.
پری سر به زیر انداخت و گفت:
-ممنون.
-نمی دونی چقدر احساس خوشبختی می کنم!
-درک می کنم.
دستان پری را در دست گرفت و گفت:
-خدا کنه زودتر پدر و مادرم برگردن.
-امیدوارم.
دستان او را رها کرد.خودش را روی تخت بالا کشید و به دیوار تکیه داد و گفت:
-خیلی خوشحالم پری،خیلی!
پری خندید و به دیوار آجری میان خودش و سعید نگاه کرد و اندیشید؛ ((آیا او هم روزی این حس شیرین را تجربه خواهد کرد؟))
فصل هشتم
آقای مجد کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
-سعید امشب چش شده؟
خانم مجد با نگرانی به در بسته اتاق سعید نگاه کرد و گفت:
-هر چقدر اصرار کردم در رو باز نکرد.
-دخترا کجان؟
-تو اتاقشون.
-امشب زود رفتن بخوابن.
وحید گفت:
-من ازشون خواستم.
-تو ازشون خواستی برن بخوابن.
-نه،نه،من ازشون خواستم برن تو اتاقشون.
-چرا؟
-می خواستم با شما حرف بزنم.
-تو شرکت اتفاقی افتاده؟پس بگو سعید واسه چی چپیده تو اتاقش.کار اونه،من هیچ توضیحی رو قبول نمی کنم،اون خودش باید جوابگوی کاراش باشه.
-پدر جان،شما اجازه بدین.
-اجازه چی؟بهتره خودش بیاد بگه چه اتفاقی افتاده.
-بابا،خواهش می کنم.موضوع مربوط به شرکت نیست.
-پس در مورد چیه؟
خانم مجد نگاه خیره اش را به او دوخته بود.وحید گفت:
-مربوط به خودمه.
-که این طور؟تو یا سعید...
خانم مجد گفت:
-من حدس می زنم...
آقای مجد به میان حرفش دوید و گفت:
-سعید چرا خودش رو تو اتاقش زندونی کرده.
-فکر می کنم به خاطر من باشه.
-کاری کردین و تو می خوای با اعتراف خودت رو سبک کنی.
-نه بابا،نه.
-من باید با سعید حرف بزنم.
خانم مجد گفت:
-خواهش می کنم بذار ببینیم چی می گه؟
-چی می خواد بگه،بیا در مورد کاری که تو شرکت کردن و حالا گندش در اومده می خواد حرف بزنه و یا در مورد کاری که بیرون شرکت کردن و می ترسن آوازه اش این طرف و اون طرف شنیده بشه.
-بابا می ذارین من حرف بزنم؟
-ما که برای شنیدن آماده ایم،تویی که این پا و اون پا می کنی.
خانم مجد گفت:
-بگو عزیزم.
وحید سر به زیر انداخت،دست هایش را به هم مالید و گفت:
-راستش من...
آقای مجد گفت:
-پس تو هم مثل اون شدی،من فکر می کردم تو اهل و خلف من هستی.
خانم مجد تشر زد:
-یه لحظه!
وحید گفت:
-نمی دونم چه جوری بگم،آخه می دونید هیچ وقت مجبور نشده بودم در مورد موضوعی به این مهمی باهاتون حرف بزنم بنابراین نمی دونم چه جوری باید شروع کنم.
خانم مجد گفت:
-به ساده ترین روش که بلدی بگو.
به مادرش نگاه کرد و از نگاه او قوت و آرامش گرفت و گفت:
-من می خوام ازدواج کنم.
آقا و خانم مجد،با چشمانی گرد شده به او خیره شدند.وحید سرخ شده بود و به شدت دستپاچه می نمود.خانم مجدگفت:
-من دختره رو می شناسم؟
وآقای مجد گفت:
-مگه تو چند سالته؟
به مادرش نگاه کرد و جواب داد:
-بله.
و به پدرش نگاه کرد و جواب داد:
-بیست و هفت سال.
خانم مجد که حدس می زد دختر مورد علاقه پسرش کیست،پرسید:
-تو فکرات رو کردی؟
-بله.
آقای مجد روی مبل جابه جا شد و گفت:
-چطور شد یهویی به فکر ازدواج افتادی؟
-اونقدر که شما فکر می کنید یهویی نیست.
-حالا این خانم کی هست؟به خانواده ما می خوره؟
-می شناسیدش.
آقای مجد گفت:
-می شناسمش؟!
خانم مجد با مهربانی به پسرش چشم دوخته بود.با چشمان خویش بزرگ شدنش را دیده بود.حالا او پسر کوچولوی بیست و هفت سال پیش نبود که با ولع شیر می خورد و چشمان خوش حالتش را به اطراف می دوخت.سال ها از زمانی که دست او را می گرفت و تاتی تاتی راه می برهد،گذشته بود.حالا دیگر او برای خودش مردی شده بود.آقای مجد گفت:
-حالا کی هست؟
وحید سر به زیر انداخت و جواب دا:
-نازنین!
لبخند روی لب های خانم مجد دوید.اما آقای مجد،صاف نشست و با تعجب گفت:
-نازنین؟!این امکان نداره.
رنگ وحید پرید.نگاهی به مادرش کرد و پرسید:
-چرا؟
-اون دختر زبون دراز فکرشم نکن.
-بابا!
-حرفشم نزن وحید.
ایستاد و ادامه داد:
-من می رم بخوابم.
و پیش از آنکه وحید عکس العملی نشان بدهد از مقابلش گذشت و به طرف اتاقشان به راه افتاد.وحید می خواست چیزی بگوید که مادرش مانع او شد.
-نگران پدرت نباش.
وحید شرم زده سر به زیر انداخت.خانم مجد لبخندی زد و گفت:
-سعی می کنم باهاش حرف بزنم.
-می دونم چقدر لجبازه!
-تو چی؟
سر بلند کرد و به صورت آرام و مهربان مادرش خیره شد.خندید و گفت:
-پسرشم دیگه.
-لجبازو مغرور هست،اما اونم یه نقطه ضعفایی داره.
-مثل سعید.
-آره،مثل سعید.اونم مثل باباته.
و با نگرانی به در بسته اتاق سعید نگاه کرد و ادامه داد:
-می شه بری و باهاش حرف بزنی؟
وحید به صورت نگران مادرش خیره شد.خانم مجد گفت:
-در مورد این موضوع که حرفش رو زدی چیزی می دونه؟
-هنوز باهاش حرف نزدم،اما فکر می کنم حدسش رو زده باشه.
-برو باهاش حرف بزن.بهش اطمینان بده،تضمین بده،هر چیزی که می دونی.نذار بره تو لاک خودش.
-چشم،باهاش حرف می زنم.
خانم مجد ملتمسانه به او خیره شد.وحیدد کمی روی مبل جا به جا شد و گفت:
-می رم مامان.
-می شه لطفا راضیش کنی شام بخوره؟شامی رو که عزیز خانم برده بود پس فرستاده.
-سعی ام رو می کنم.
-برو دیگه.
-بله،چشم.
بلند شد.خانم مجد ایستاد و گفت:
-نگران چیزی نباش،همه چیز درست می شه.
وحید خجالت زده لبخند زد و با گفتن جمله:
-شب بخیر.
به طرف اتاقش رفت.خانم مجد به آرامی صدا زد:
-وحید!
به طرف مادرش برگشت.با انگشت به اتاق سعید اشاره کرد.وحید سر تکان داد و گفت:
-دارم می رم پیشش نگران نباشید.
و به اتاقش رفت.روی تختش پرید و با مشت به دیوار کوبید و منتظر ماند.دقایقی گذشت.و هیچ صدایی از دیوار برنخاست دوباره با مشت به دیوار کوبید و منتظر ماند.
سعید روی تخت نیم غلتی زد و پشت به دیوار اتاق وحید دراز کشید.ضربات وحید روی دیوار می خورد و اعلام می کرد،هنوز منتظر جواب است.حوصله هیچ کس را نداشت.دلش می خواست تنها باشد،یا اصلا نباشد.در یک خلاء مطلق،دور از تمام آدم هایی که بیرون از این چهار دیوار تنگ نشسته بودند.با خودش خلوت کرده و تمام گذشته را مرور کند.می خواست خودش باشد،حتی اگر شده پوست بیندازد و از خودش هم بیرون بزند.
دیگر از دیوار صدا نمی آمد.انگار وحید هم خسته شده بود.از دیواری که صدا نمی داد و از برادری که پشت به او دراز کشیده بود و نقشه می کشید.
فهمیده بود که پدرش پنهانی مشغول چه کاری است و حالا برای رفتن نقشه می کشید.پیش از این فکر می کرد او و وحید هیچ گاه از هم جدا نمی شوند و حالا که برادرش می رفت تا زندگی مستقلی را شروع کند،دیگر برایش مهم نبود که او هم برود و دور از او،دور از پدر و مادرش و تمام خاطرات خوب کودکی،زندگی جدیدی را آغاز کند.
از وقتی که توانسته بود از شوک دیدار وحید و نازنین بیرون بیاید تمام ذهنش از رفتن پر شده بود.پدرش داشت در ایتالیا نمایندگی می زد و او تصمیم گرفته بود به عنوان نماینده شرکت به دفتر ایتالیا برود.با خود می اندیشید،اگر در ایران بماند و رفتن برادرش را ببیند،فرو خواهد ریخت و حالا می خواست زودتر برود و اجازه ندهد،کسی فرو ریختن و رسوب کردنش را به تماشا بنشیند.
چند ضربه به در اتاقش خورد و او را از جا پراند.نگاهی به در کرد.صدای وحید در اتاق پخش شد:
-سعید،سعید،می شه لطفا در رو باز کنی.
روی تخت نشست و سرش را با دو دست محکم فشرد.وحید در می زد و او را به نام می خواند.به طرف در رفت و آن را باز کرد.با چهره ای درهم کشیده خود را عقب کشید و به برادرش اجازه داد وارد اتاق شود.وحید همان طور که قدم به درون اتاق می گذاشت،پرسید:
-حالت خوبه؟
با صدایی دورگه و به تلخی جواب دا:
-خوبم.
و در را پشت سر برادر بست.وحید همان طور که به او خیره شده بود گفت:
-چرا جوابم رو نمی دی؟
-حوصله نداشتم.
وحید روی صندلی نشست و گفت:
-حالا دیگه حوصله من رو هم نداری؟!
سعید بر لبه تخت نشست و گفت:
-حوصله خودم رو هم ندارم.
-اتفاقی افتاده؟
-باید از تو پرسید!
وحید سر به زیر انداخت و گفت:
-حق باتوئه،باید زودتر بهت می گفتم.
-فکر کردم هیچ وقت از هم جدا نمی شیم.
-معلومه که هیچ وقت از هم جدا نمی شیم.
-جدا می شیم.
-نه،اصلا این طور نیست.
-بهت گفتم تو نخ کارای بابا هستم.
-تو؟!بنا بود کاری به کارش نداشته باشی.
-ما داریم یه نمایندگی تو ایتالیا می زنیم.
وحید با تعجب نگاهش کرد.سعید به نقطه نامعلومی خیره شده بود گفت:
-می رم ایتالیا.
-احمق شدی؟
به وحید خیره شد و گفت:
-پوریا راست می گفت.
-سعید تو چت شده؟
-اگه قراره هرکس راه خودش رو بره،منم به راه خودم می رم.
-کی قراره راه خودش رو بره؟
-من!
-همه اینا به خاطر نازنینه؟
سعید به تندی نگاهش کرد و گفت:
-نازنین نه،تو.
-سعید درست حرف بزن ببینم چی می گی؟
-می خوام بخوابم.
-سعید!
-ببین وحید تو می خوای ازدواج کنی،مبارکت باشه.نازنین خانم هم دختر خوبیه،من تو زندگی تو دخالت نکردم،تو هم سعی نکن روی تصمیمات من اثر بذاری.
-تو داری حرفای احمقانه می زنی.
-می دونی چی فکر می کنم؟به نظر من کار تو احمقانه تره،خب،این تو عقیده تو اثر می ذاره؟
وحید سر به زیر انداخت و گفت
-نازنین دختر خوبیه.
سعید روی تخت دراز کشید و گفت:
-مبارک هر دو تاتون باشه.
-من نمی خوام تو رو برنجونم.
-شب بخیر.
وحید لحظاتی نگاهش کرد.به طرف تخت او رفت و روی تخت خم شد.سعید چشم بسته بود.وحید گفت:
-فردا بریم کافی شاپ.
-نه،نمی تونم بیام.
-سعید!
-شب بخیر داداش بزرگه.
و روی کلمه داداش بزرگه،تاکید بیشتری کرد وحید گفت:
-تا فردا!
و از اتاق بیرون رفت.در که بسته شد،سعید چشم باز کرد و به دیوار سپید اتاق خیره شد.فردا زندگی برای هر یک از دو برادر،مسیری جدای از یکدیگر را رقم می زد.سعید با خود گفت:
-فردا با بابا صحبت می کنم.
وحید پیش از رفتن به اتاقش،نگاهی به در اتاق سعید انداخت و زیر لب گفت:
-فردا حتما حالش بهتر می شه،فردا.
و به اتاقش رفت و در را بست.

رمان مسافر مهتاب قسمت 15

رمان مسافر مهتاب قسمت 15

خندید و گفت:

-ولش کن بابا،ولی پسر عجب اعجوبه ایه این بشر،کاسه کوزه بابائه رو شکست.خیلی خوشم اومد.

لحظه ای اندیشید و گفت:

-این حرکات شجاعانه اش یه دست مریزاد داره.

-دیوونه شدی؟

-من نمی تونم،تو بهش بگو جمعه ببریمش کوه؟

-کوه؟

-ای بابا،تو امشب چته،کوه،کوه.

و با دو دست شکل یک قله را نشان داد.وحید لبخند زنان نگاهش می کرد و سعید برنامه سه روز بعد را بی توجه به وحید و نظر نازنین،برای رفتن به کوه چید.

فصل ششم

سعید با بی تفاوتی آشکاری رانندگی می کرد.نازنین و پری به آرامی با هم صحبت می کردند و وحید که صدای آرام نفس های نرم او را پشت سر خود احساس می کرد،غرق در دنیای خیالات،به روبرو خیره شده بود.دیشب خجالت زده به نازنین گفته بود:

-سعید پیشنهاد داده فردا بریم کوه.

-سعید؟!

چشمان متعجب نازنین او را به خنده انداخته بود و نازنین که دلیل خنده او را دریافته بود با خنده گفته بود:

-نکنه شما مجبورش کردین؟!

چقدر دلش می خواست،همان طور روبروی او بایستد.و صورت خندانش را تماشا کند.جواب داده بود:

-موضوع اینجاست که خودش پیشنهاد داده.

صدایش را پایین آورد و ادامه داد:

-می گه که کار شما در مقابل پدرم قابل تحسین بوده و باید بهتون پاداش داد.

نازنین شرمزده سر به زیر انداخته بود و گفته بود:

-عمو رو از دست خودم نارحت کردم.

-حرفای پدر رو به دل نگیرید،همین طورم رفتارش رو.

نازنین لبخند زده و گفته بود:

-به من می گن مهمون پرو.

-خواهش می کنم در مورد خودتون این جوری صحبت نکنید.

-پس آقا سعید ما رو به کوه دعوت کرده.می تونم پری رو هم بیارم دیگه؟

وحید لحظه ای اندیشید و بعد جواب داده بود:

-البته،ما خوشحال می شیم.

و حالا آنها دراتومبیل بودند و به طرف کوه می رفتند.نازنین گفت:

-کوهنوردی باید حس خوبی داشته باشه.

سعید از آیینه نگاهش کرد.پری گفت:

-عالیه!باید تجربه اش کنی.

وحید پرسید:

-شما قبلا کوه نرفتین؟

-نه به معنای دقیق کلمه،گاهی وقتا اطراف شیراز رفتیم.ولی کوه واقعی نه.

سعید گفت:

-پس امشب باید مراقب بدن دردتون باشید.

پری شرم زده و دستپاچه گفت:

-اگه دوش آبگرم بگیرن زیاد بدن درد نمی گیرن.

وحید خندید و گفت:

-معلومه تجربه پری خانوم تو این جور موارد زیاده.

-من به ورزش علاقه دارم،مخصوصا کوهنوردی.

و زیر چشمی به سعید نگاه کرد وحید گفت:

-مثل سعید،اول کوه واسکی،بعد شنا.

نازنین گفت:

-فکر می کنم تو این جمع تنها منم که اول راه می مونم.

وحید گفت:

-من خودم نوکرتون هستم.

سعید نگاهش کرد و لبخند کجی روی لبش نشست.وحید احساس کرد بخار از سرش بلند می شود.دوباره آنچه را نباید گفته بود نازنین گفت:

-من نمی خوام مزاحم و سربار کسی باشم.

سعید با لحن مسخره ای گفت:

-مزاحمت نیست،وحید خوشحالم می شه.

وحید اخم کوچکی به او کرد و حرف سعید را تایید کرد و گفت:

-اختیار دارید نازنین خانم.

پری گفت:

-اگه بتونی نفست رو تنظیم کنی و همین جورم راه رفتنت رو کار سختی نیست.

سعید گفت:

-یک تجربه!

وحید تشر زد:

-سعید!

و پری خجالت زده سر به زیر انداخت نازنین گفت:

-اگه شما روش موثرتری بلدید بگید.

-نه من نظر خاصی ندارم.

دوباره همه ساکت شدند.وحید دلش می خواست حرف بزند.دلش می خواست صدای او را بشنود و نفس های گرم او فضا را معطر کند.ذهنش را برای پیدا کردن بهانه ای گشت و پرسید:

-از پدر و مادرتون چه خبر؟

-بی خبر نیستم،مامان هر روز بهم زنگ می زنه.

-حال عمو کمال چطوره؟

-مامان می گفت دکتر براش آزمایش نوشته و گفته بعد از جواب آزمایش نظرش رو می ده.ظاهرا که امیدوار بودن.

سعید گفت:

-امیدوارم خوب بشن و زودتر برگردن.

نازنین گفت:

-بله منم امیدوارم،حداقا مزیتش اینه که از دست من راحت می شید.

وحید با لحن متعرضی گفت:

-خواهش می کنم نازنین.

لحظه ای اندیشید و اضافه کرد:

-خانم.

پری لبخندی زد که جز از چشم سعید که داشت از آیینه نگاهش می کرد از چشم بقیه پنهان ماند.سعید لبخندی زد و گفت:

-دیگه داریم می رسیم،آماده صعود که هستید.

نازنین کودکانه جواب داد:

-نه،من نه.

و همه را به خنده انداخت.نازنین پرسید:

-واسه چی می خندین؟

وحید گفت:

-سعید داره شوخی می کنه.

-تلافی می کنم آقا سعید.

-گردن من از مو باریک تره خانم.

نازنین خندید و گفت:

-می گم عمو حالت رو بپرسه.

-آخ،من اگه از کوه افتادم تقصیر کسی نیست،خودخواسته بود.پری به آرامی گفت:

-خدا نکنه.

نازنین متعجب نگاهش کرد و پری خجالت زده سر به زیر انداخت.وحید گفت:

-شیطونی بسه،یه جای پارک پیدا کن.

جای پارکی پیدا کردند و پیاده شدند.نازنین با شوقی کودکانه و معصوم به اطراف نگاه کرد.وحید از دیدن حالت او سرخوش بود و احساس نشاط می کرد.نازنین نفس عمیقی کشید و گفت:

-تنظیم تنفس ها همراه با تنظیم قدم ها.

و لب هایش به خنده باز شد.سعید در اتومبیل را بست و گفت:

-و تقسیم انرژی.

نازنین دست پری را گرفت و گفت:

-احساس می کنم تا خود قله می تونم برم.

و به راه افتاد.وحید و سعید هم در کنار هم به راه افتادند.سعید گفت:

-عجب هوائیه پسر!

-ازت ممنونم.

-هوم؟

-نگاهش کن،انگار دیگه اون دختر سه روز پیش نیست.

-اون خودش روحیه قوی ای داره.

-ممنونم که تو هم درکش می کنی و باهاش کنار می آی.

-تو چرا از طرف اون تشکر می کنی؟

وحید خندید و سر به زیر انداخت.سعید گفت:

-تو آدم بشو نیستی.

-آرزو می کنم تو هم یه روز،به روز من گرفتار بشی.

سعید چهره درهم کشید و گفت:

-من مثل تو نیستم.

و به سرعتش افزود و از کنار وحید گذشت و جلوتر رفت.وحید همان طور که می رفت نگاهش می کرد و در دل گفت؛ ((امیدوارم یه روز من رو درک کنی سعید!))

هوا بسیار مطبوع بود.جمعیت شلوغ و خندان روی سنگ ها پا می گذاشتند.همه به رفتن فکر می کردند،رفتن و رسیدن به اوج،به بالاترین نقطه.نازنین می رفت و پری متفکر درکنار او گام برمی داشت.وحید خود را به آنها رساند بود و با نازنین از کوه و کوهنوردی صحبت می کرد.سعید که عقب تر بود نگاهشان می کرد.نسبت به نازنین نه احساس تنفر داشت نه احساس حسادت.برعکس به خاطر علاقه وحید به او،احساس می کرد او هم به نوعی نازنین را دوست می دارد.دلش می خواست به سرعتش اضافه کند و به نازنین تشر بزند،دیگر نمی خواهد او در کنار وحید قدم بردارد،اما نمی توانست دلش می خواست،همان جا بایستد و بگوید،می خواهد بازگردد و روز همه را خراب کند.اما در توان خود نمی دید نازنین را که امروز خوشحال تر و سرحال تر از همیشه بود برنجاند.احساس می کرد،علاقه ای که وحید به این دختر پیدا کرده روی سیستم فکری او اثر گذاشته و ناخودآگاه او را به موجودی که برادرش را به خود علاقه مند کرده بود،علاقه مند کرده است.او به دنبال آنها کشیده می شد و از این رفتن لذت می برد.

پری قدم آهسته کرد.احساس می کرد مزاحم گفتگوی وحید و نازنین است و خود را در جمع دو نفره آنها،زیادی احساس می کرد.کم کم از آنها عقب ماند.سعید نگاهش کرد.به سرعتش افزود و خود را به او رساند و گفت:

-کوهنوردی که عقب میمونه.

درته صدایش استهزاء موج می زد.پری جواب داد:

-نه،عقب نموندم.

-اگه دلت می خواد همین جا بشین،برگشتنی می آییم دنبالت.

-ممنونم آقا.

از او جلو زد.چند قدمی عقب رفت اما ایستاد و گفت:

-تنظیم تنفس،تنظیم قدم ها و شبم که رفتی خونه دوش آب داغ.

خندید و به سرعت از او دور شد.پری بغضش را به زحمت فرو خورد و به آرامی از کوه بالا رفت.

روز خوبی را پشت سر گذاشته بودند.سعید که از بودن درکنار برادرش و دختری که مورد علاقه او بود،سر کیف آمده بود،شیطنت می کرد.سر به سر نازنین می گذاشت و وحید را دست می انداخت.با گوشه و کنایه از علاقه او به نازنین می گفت و وحید را از جا می پراند.درجمع آنان پری چون غریبه ای سر به زیر نشسته بود و خود را مستحق دخالت درگفتگویشان نمی دید.سعید با هیاهو گفت:

-می خوام یه رازی رو در مورد وحید بگم.

وحید غرید:

-سعید،بسه دیگه.

-می گم حتی اگه از حقوقم کم کنی.نازنین این وحید ما...

-نازنین خانم.

نازنین لبخند شیرینی زد و گفت:

-نازنین بهتره.

سعید چشم هایش را برای وحید درشت کرد نازنین خندید.سعید ادامه داد:

-این وحید ما...بگم وحید!

-نه!

-بگو سعید،بگو،آقا وحید اجازه بدین بگه.

-نازنین می گه وگرنه من نمی خواستم لوت بدم،این وحید ما...

وحید چشم غره ای به او رفت.سعید گفت:

-اخم می کنه می گه نگم.

نازنین نگاه مهربانش را به وحید دوخت و گفت:

-بذارین بگه دیگه.

-می خواد مزخرف سر هم کنه.

سعید با شیطنت گفت:

-پس عاشقـ..شدنت مزخرفه.

-سعید اگه یه کلمه دیگه بگی...

نازنین گفت:

-چی گفتی؟چی چی شدن؟من نفهمیدم.

-تهدید می کنه،متاسفم.

-آقا وحید!

-سعید من حرفم رو زدم حالا خود دانی.

سعید با خنده دست هایش را بالا آورد و گفت:

-من نمی تونم روی حرف داداشم حرف بزنم.

نازنین گفت:

-این جوری که نمی شه.

-نمی شه دیگه،داداش بزرگمه احترامش واجبه.

وحید به پری اشاره کرد و با سر او را به نازنین نشان داد.نازنین گفت:

-پری جون ساکتی؟

پری به خود آمد.نگاهش کرد و گفت:

-نه،گوش می دم.

سعید خندید و گفت:

-معلومه که داری گوش می دی.

پری سر به زیر انداخت.وحید به او اخم کرد و گفت:

-پری خانم احساسا غریبی نکنید.

-نه آقا.

-با من این جوری صحبت نکنید.

سعید گفت:

-این حرف در مورد من صدق نمی کنه ها.

-بله آقا.

نازنین نگاه تندی به سعید کرد و رو به پری گفت:

-پری جون اگه خسته ای بریم پایین.

-نه نازنین خانم،ایشون نسخه پیچی شون خوبه،تنظیم تنفس...

پری اجازه نداد سعید بقیه جمله اش را کامل کند،ایستاد و با گفتن:

-معذرت می خوام.

از آنها دور شد.وحید نگاهی به سعید کرد و گفت:

-تو حتما باید با یه نفر لج کنی تا روزت بگذره.

-آره،بهم حال می ده،کیف می کنم.

-سعید،تو رو خدا دست از مردم آزاری بردار.

-اه دختره بی شعور روزمون رو خراب کرد.

او هم ایستاد و به طرف دیگری رفت.وحید نگاه عذر خواهش را به نازنین دوخت.نازنین لبخند محزونی زد و گفت:

-سعید اخلاقای عجیب و غریبی داره.

-من متاسفم.

-می رم باهاش حرف بزنم.شما هم لطفا از دل پری در بیارید.

بلند شد و به طرف سعید که پشت به آنها و رو به دره ایستاده بود رفت .در کناش و گفت:

-اینجا خیلی قشنگه!

سعید با چهره ای درهم کشیده به روبرو خیره شده بود.وحید نگاهشان می کرد ناگهان چیزی در وجودش فرو ریخت.یعنی ممکن بود نازنین سعید را دوست داشته باشد و می خواست با او حرف بزند و پری فقط بهانه بود.اما این امکان نداشت،حداقل از طرف سعید مطمئن بود.سعید هیچ گاه به او خیانت نمی کرد.دلش آرام شد که اگر نازنین هم بخواهد سعید به خاطر او،او را زا خود خواهد راند.به پری که بر روی تخته سنگی نشسته بود و در فکر بود نگاه کرد و دوباره به طرف نازنین و سعید چرخید.آنها کنار هم ایستاده بودند.صدایشان را نمی شنید اما می دید که نازنین حرف می زند.نازنین گفت:

-روزتون خراب شد؟

-مهم نیست.

-آدم عجیبی هستی،یه لحظه آفتابی،یه لحظه ابری،ابری نه،طوفانی.

-معذرت می خوام ولی الان اصلا حوصله ندارم.

نازنین که به سختی یکه خورده بود،گفت:

-معذرت می خوام.

می خواست بازگردد که سعید گفت:

-به خاطر رفتارم معذرت می خوام.

نازنین پشت به او ایستاد و گفت:

-مهم نیست،اگه ممکنه برگردیم.

-گفتم که معذرت می خوام.

-از من عذر خواهی نکنید از یکی دیگه باید معذرت خواهی کنید آقا سعید.

و روی کلمه آقا تاکید بیشتری کرد.سعید خندید و گفت:

-لجباز و یکدنده.

-مثل خود شما.

سعید به طرف دره چرخید و گفت:

-حق با شماست،من آدم یکدنده و خودخواهی هستم.

نازنین هم به طرف او چرخید.سعید که به روبرو خیره شده بود،ادامه داد:

-دلم می خواد مهربون باشم،اما نمی شه.نمی تونم دخترا رو خوب تحمل کنم.یا ساده باهاشون کنار بیام.البته نه با همه اشون.کافیه یه چیزی تو وجودشون باشه که جذبم کنه،اون وقت جونمم براشون می دم.اما از دخترایی که مثل دخترا رفتار می کنن حالم به هم می خوره.

-اگه مثل پسرا رفتار کنن که اون وقت دیگه دختر و پسر بودن معنی نداره.

-نه،نه،منظورم این نیست.منظورم اینه که نباید فکر کنن همه چیز قر و اطوار دخترونه اس.شما بهش چی می گین...ناز و عشوه.

نازنین خندید و گفت:

-حالا من چیکار کردم که مستحق نظر عنایت شما شدم؟

سعید از گوشه چشم نگاهش کرد.حالا می فهمید که چرا وحید این گونه در عرض چند ساعت،تغییر کرده و شیفته این دختر شده.به او حق می داد.گفت:

-کمتر کسی رو دیدم که جلوی پدر وایسته.در حقیقت کسی رو ندیدم.

-به جز خودت.

سعید خندید و گفت:

-و وحید.

نازنین با تعجب گفت:

-وحید!؟

-راستش فکر می کنم خودخواهی من تا حدودی به خاطر رفتار وحید باشه.

-متوجه نمی شم.

-وحید همیشه پشتیبان من بوده،همیشه ازم حمایت کرده و همیشه بهم واسه پریدن پر و بال داده.همین باعث شده حس خودخواهی و یکدندگی تو من تقویت بشه.

-شما دو نفر رو که می بینم،حسودیم می شه.دلم می خواست منم خواهر یا برادری داشتم و این قدر باهاش خوب بودم.

-وحید همه دنیای منه.

خودش هم نمی دانست چرا ایستاده و با نازنین صحبت می کند.اصلا به او چه ارتباطی داشت که او و وحید چه احساسات مشترکی دارن؟یا این که نظر او در مورد برادرش چیست؟چرا باید با نازنین در مورد دختر ایده آلش حرف می زد؟نازنین گفت:

-دیگه واقعا داره حسودیم می شه.

صدای وحید،نگاه او را به طرف دیگر چرخاند:

-به چی؟

نازنین خندید و گفت:

-سعید داره از شما تعریف می کنه.

وحید که از افکار چند لحظه پیشش شرمنده شده بود و در دل خود را ملامت می کرد که در مورد سعید و نازنین فکرهای بد کرده است،گفت:

-سعید به من لطف داره.

سعید به پری نگاه کرد و گفت:

-فکر کنم،یه معذرت خواهی بهش بدهکارم.

-منم موافقم.

سعید خندید و گفت:

-بمونه تو کفش،چون ازش معذرت خواهی نمی کنم.فعلا.

وحید و نازنین را در کنار هم گذاشت و از آنها دور شد.نازنین با تعجب نگاهش کرد و گفت:

-اون واقعا چشه؟

وحید پشت سرش را خاراند و خندید.نازنین به وحید نگاه کرد.وحید شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

-سعید این طوریه دیگه.

-اصلا نمی شه شناختش.

وحید نفس عمیقی کشید و گفت:

-هوا عالیه!

نازنین لبخند زد.سعید را فراموش کرد و به دره خیره شد.وحید از گوشه چشم نگاهش کرد.دلش می خواست به او بگوید دوستش دارد.دلش می خواست نامش را فریاد بزند و کوه صدایش را آن قدر در خود تکرار کند که هرگاه باد بوزد،نام او را از میان کوه ها و دره هابه گوش برساند.نازنین معصومانه به روبه رو خیره شده بود و صورتش از شادی لبریز بود.وحید نگاه کرد تا چیزی بگوید.نگاه خیره او را دید که شرمزده سر به زیر انداخت و به آرامی گفت:

-بهتره برگردیم پایین.

پری به نیمکت تکیه داد و گفت:

-دلم واسه اینجا تنگ شده بود.

نازنین لب هایش را غنچه کرد و ببا حالت قهر آلودی گفت:

-واسه من چی؟

-واسه تو که بیشتر.

-من که تو این دو روز داشتم دیوونه می شدم.اون قدر از عزیز خانم پرسیدم،پس پری کی می آید؟که حسابی از دستم ذله شده بود.

-مامانم نمی ذاشت بیام.زورکی تونستم راضی اش کنم.

-متاسفم پری،من باعث شدم تو از اونا دور بشی.

-من خوشحالم که اینجام پیش تو،تو این خونه.

-نمی دونی جات چقدر خالی بود.وحید دیشب می گفت،حسابی بهت عادت کردیم.

پری سر به زیر انداخت و گفت:

-آقا وحید لطف دارن.

-دیروز غربی اومدم اینجا.خیلی احساس دلتنگی می کردم.وحید پنجره را باز کرد و گفت؛ ((تنها نشستی نازنین؟))گریه ام گرفت،زورکی خودم رو کنترل کردم.

پری خندید و گفت:

-من که دیشب تو رختخوابم گریه می کردم.خیلی بهت وابسته شدم.

نازنین گفت:

-دیگه دارم لوس می شم ها.

-اگه تو برگردی شیراز من دیگه...

جمله اش را نیمه کاره رها کرد.نازنین دستش را گرفت و گفت:

-من بازم می آم دیدنت.

پری از گوشه چشم به اتاق پسر ها نگاه کرد و گفت:

-منم می آم شیراز.

-عالیه!مگه نه؟

پری بیشتر از دو هفته بود که در این خانه بود.در هوایی نفس می کشید که با نفس های سعید در آمیخته بود.در اتاقی می خوابید که پشت دیوار آن سعید می خوابید.با او سر یک میز می نشست و با او در یک خانه زندگی می کرد و تمام این ها را مدیون نازنین بود.سعید را از مدت ها پیش می شناخت.سه سالی بود که مادربزرگش برای این خانواده کار می کرد و او گاهی که به پیرزن سری می زد سعید را دیده بود.اولین بار او را از پشت پنجره دید.قد بلند،با موهای مشکی،دسته گل رزی به دست داشت و او را که شیفته گل رز بود،شیفته خود کرد.سعید،پسر مغرور و خودخواهه آقای مجد که هیچ گاه به اطرافش توجه نداشت.مادربزرگش نهیب زده بود:

-برو تو اتاق من،اینجا چرا وایستادی؟آقا اومد.و او گریخته بود و دلش پشت پنجره جا مانده بود.پشت در اتاق نشسته بود و صدای هیاهوی شلوغ پسری با دسته گل رز،قلبش را درهم فشرده بود.صدای خنده های او،حرف زدن او و شیطنت هایش،او را مجذوب خود کرده بود.

تمام شب در رختخواب از این پهلو به آن پهلو چرخیده و سعی کرده بود طرح اندام سعید را با آن دسته گل به فراموشخانه ذهن بسپارد و هر بار که چشم برهم گذاشته بود،او را دیده بود که با دسته گل رز به طرفش می آید.لبخند زنان دسته گل را به طرفش می گیرد.نگاهش که به مادربزرگش می افتاد و اختلافات طبقاتی اشان که به یادش می آمد قلبش فشرده می شد ولی می دانست که کسی نمی تواند،احساس او را تغییر بدهد.احساسی که هیچ گاه به زبان نخواهد آمد.دیگر دیدن مادربزرگ بهانه بود و او می آمد تا سعید را ببیند.حتی شنیدن صدای او آرامش می کرد.مدت ها با خود جنگیده بود،به خود نهیب زده بود و هر بار ناموفق راهی خانه آقای مجد شده بود تا بهانه ای برای دیدن سعید پیدا کند.سعیدی که در تمام این مدت حتی متوجه حضور او در خانه شان نشده بود و حالا نازنین آمده بود و او برای ماندن بهانه ای داشت.دو هفته بود که احساسش از بند آزاد شده بود و بی محابا خود را به رخ می کشید و او اجازه داده بود،قلبش از این مدت به نظر او بسیار کوتاه،نهایت استفاده را ببرد.می دانست این روزها خواهند گذشت و او با مهار احساس قلبی خویش و آزار خود،حسرت روزهایی را که می توانست از بودن در کنار سعید لذت ببرد،خواهد خورد.نازنین گفت:

-چقدر از این که تو اینجایی خوشحالم.

پری دو روز به دیدن خانواده اش رفته بود و نازنین که در مدت دو هفته و با توجه به دوری از پدر و مادرش نیاز شدید به یک دوست و تقویت روحیه خود به پری دلبسته شده بود،دو روز تمام فرصت داشت تا به مسائل اطرافش با دید بازتری نگاه کند.رفتار های عجیب و غریب سعید و محبت های بی شائبه و همه جانبه وحید که در لفافی از شرم و احساس احترام پیچیده شده بود را بسنجد و از نتایجی که به دست آورده بود عذاب بکشد.دلش نمی خواست باور کند،اما بودن هر روزه درکنار دو جنس مخالف که جذاب هم بودند باعث شده بود تا در وجودش چیزی به خروش آید.با خود اندیشید؛ ((بابا من رو به اینا سپرده،چون بهشون اعتماد کامل داشته،به منم اعتماد کامل داشته.می دونسته من هم مراقب خودم هستم،هم مراقب آبروی خانوادگی مون.می دونم احمقانه اس،بچه گانه اس،دیوونه گی ایه،اما من حس می کنم یه جورایی از این پسره خوشم می آد.خوب اگه خودش نمی خواست و اون طوری باهام رفتار نمی کرد مسلما بهش فکر نمی کردم.اما نه،اگه بابا و مامان برگردن و ببینن من؟!اما بابا که می دونست تو این خونه دو تا پسر جوون هست،اون که خودش تحصیلکرده اس و درک می کنه،تازه مامانم همین طور،اونا اگه می خواستند آتیش و پنبه رو کنار هم نمی ذاشتن.تازه من دختر خیلی خوبی هستم که تا حالا حرفی نزدم.هر کس دیگه ای جای من بود مقاومتش رو از دست می داد و می رفت و بهش می گفت،حتی التماسش می کرد.اما من...من چی؟مامان و بابا چی؟))دلش می خواست با کسی حرف بزند از او کمک بخواهد و به راهنمائی هایش عمل کند.بارها اندیشیده بود کاش می توانست با پری صحبت کند و نظر او را هم بداند.اما خجالت می کشید.می ترسید پری او را مسخره کند و یا حتی او را دختری بی ادب و نزاکت بداند.نمی خواست کسی در مورد نوع تربیت خانوادگی او فکر بدی کند و به همین خاطر این احساس را از همه حتی از خودش هم پنهان می کرد.رفتارش با پسر ها عادی و حتی در نوع خود سرد بود.سعی می کرد در رفتارش با آنها جانب احتیاط را نگاه دارد.دوستانه رفتارکند،اما نه آنقدر دوستانه که آنها را بر خود و خود را بر آنها جری کند و همین موضوع باعث شده بود،پسر ها همیشه در رفتارشان با او،احترام و احتیاط را با هم داشته باشند.

پری خندید،نازنین نگاهش کرد و گفت:

-به چی می خندی؟

-به اینجا،اون قدر ارومه که هر دونفرمون رو ساکت کرده.

نازنین به ساعتش نگاه کرد و گفت:

-تا چند دقیقه دیگه بچه ها می آن و اینجا...

و صدای بوق ماشین آمد.پری دستپاچه شد.رنگش پریده بود و قلبش به شدت می تپید.نازنین گفت:

-وحید پشت فرمونه،اونه که برسه بوق می زنه.

و لبخند زد.پری مضطربانه نگاهش کرد.اگر سعید همراه او نیامده باشد.به خود نهیب زد؛ ((ساکت شو دختر))اما قلبش بی صبرانه سعید را می طلبید.سعید را با آن نگاه سرد و رفتار مغرور.نازنین گفت:

-اینجا خونه ساکت و در حقیقت مسکوتیه اما دیشب یه اتفاق بامزه توش افتاد.

پری به سختی لبخند زد.نازنین هنوز دهان باز نکرده بود که پنجره اتاق وحید باز شد و صدای بلند سلام کردن او،سینه فضا را شکافت.پری و نازنین جوابش را دادند.وحید که هر روز به هوای دیدن نازنین،راه شرکت تا خانه را با سرعتی زیاد طی می کرد،با صورتی خندان و چشمانی شیطنت خیز گفت:

-حال شما خوبه پری خانم؟

-بله آقا.

-نازنین خانم چیکار می کنه؟

-خوبم،ممنون.

نازنین به طرف اتاق سعید گردن کشید و گفت:

-سعید رو نیاوردی؟

وحید سرش را به طرف اتاق سعید کج کرد و جواب داد:

چرا،اومده؟

پری احساس قلبش به شدت خودش را به دیوار سینه اش می کوبد.دستانش را به سختی درهم گره کرده بود و سعی می کرد بر خود مسلط باشد.نازنین بی آنکه متوجه حال او باشد،فریاد زد:

-سعید!

پنجره اتاق سعید باز شد.پری بی اختیار از روی نیمکت بلند شد و سلام کرد.سعید بی آنکه جوابش را بدهد.رو به نازنین کرد و گفت:

-بله؟

رمان مسافر مهتاب قسمت 14

رمان مسافر مهتاب قسمت 14

-این کجاش عجیبه؟
-اینجاش که معذرت خواهی کرد و بعد داشت انگلیسی حرف می زد.
سعید متعجبانه گفت:
-معذرت خواهی می کرد.
-سر در نمی آرم داره چیکار می کنه.
-ته و توش رو واسه ات در می آرم.
-جون سعید آرتیست بازیت گل نکنه.
-نه بابا حواسم هست.
-کاش بهت نمی گفتم.
-بالاخره که سر در می آوردم...
-سر به سرش نذار،اگه بخواد خودش بهمون می گه.
-ای بابا،تو چته؟
وحید سر به زیر انداخت و گفت:
-نمی خوام پیش نازنین آبروریزی راه بندازه.
سعید لحظه ای اندیشید و جواب داد:
-باشه،می ذارم واسه بعد.
به شرکت رسیده بودند.سعید چهره درهم کشیده بود.وحید از گوشه چشم نگاهش کرد و ماشین را نگاه داشت.وحید دستش را بین موهای او فرو کرد و موهای روغن خورده اش را به هم ریخت،سعید خودش را به شدت عقب کشید.وحید در را باز کرد و بیرون پرید و با هیجان گفت:
-آیینه بدم خدمتتون؟
-می کشمت وحید.
وحید قهقهه زنان فرار کرد.سعید به سرعت پیاده شد،درها را قفل کرد و به دنبال وحید دوید.جلوی در شرکت،وحید ایستاد.سینه صاف کرد و متین قدم به داخل شرکت گذاشت.سعید هیاهو کنان خود را به او رساند.نگهبان شرکت به وحید سلام کرد.وحید همان طور که جواب او را می داد به سعید اشاره کرد حرکتی نکند و در حالی که به زحمت مانع خندیدنش می شد گفت:
-آقای مجد،موهاتون به هم ریخته.
پشت به سعید کرد که چشم هایش را برای او درشت کرده بود و موهایش را صاف می کرد و لبخند زنان به طرف اتاقش رفت.سعید هم پشت سر او به راه افتاد،خودش را به او رساند و گفت:
-یعنی این شرکت تعطیل نمی شه؟!
-من امروز اضافه کاری می مونم.
-شبم که خونه نمی آی؟!
وحید به خونسردی جواب داد:
-امشب کارام زیاده،فکر می کنم شبم بمونم که کارام رو حتما تموم کنم.
به آستانه در اتاقش رسیده بود.صدای سلامی در گوششان پیچید.پریسا پشت میز خانم صبوحی ایستاده بود.وحید به گرمی با او سلام و احوالپرسی کرد و ورودش را تبریک گفت.سعید هم جواب سلامش را داد و به سنگینی پرسید:
-پوریا خان چطوره؟
پریسا چهره درهم کشید و به همان سنگینی جواب داد:
-خوبن.
-سلام برسونید.
وحید چشمکی به سعید زد و به اتاقش رفت.سعید تقریبا فریاد کشید:
-از دست من نمی تونی فرار کنی.
به طرف اتاق وحید رفت و به پریسا گفت:
-خانم هیچ کس رو به اتاق راه ندین.
پشت در ایستاد و رو به پریسا گفت:
-در ضمن هر صدایی هم شنیدی به روی خودتون نیارید،احتمالا وحیده که کمک می خواد،ولی چیز خاصی نیست.
صدای خنده وحید از داخل اتاق می آمد.سعید با گفتن؛ ((وحید می کشمت)) وارد اتاق شد و پریسا را متعجب بر جا گذاشت.پریسا روی صندلی اش نشست.صدای هیاهوی دو برادر از داخل اتاق می آمد زیر لب گفت:
-این پسره حتما دیوونه اس.گاهی وقتا با یه من عسلم نمی شه خوردش،گاهی وقتا...
وحید به قهقهه می خندید و برای نجات خود دست و پا می زد سعید موهای او را با دو دست به هم ریخت.
از اتاق که بیرون آمد.چشمانش از شدت خوشی می درخشید.کنار در ایستاد و پرسید:
-بعداز ظهر؟
وحید که موهایش را شانه می کشید به طرف او چرخید و گفت:
-درخدمتم قربان.
سعید لبخندی از سر پیروزی زد و گفت:
-پایین منتظرتم.
وحید دستی برایش تکان داد و سعید در را بست.پریسا ایستاد.روبروی میز ایستاد و گفت:
-براتون آرزوی موفقیت می کنم.
-ممنون.
بعد از در بیرون رفت و پریسا را متعجب و متفکر بر جای گذاشت.
***
سکوت تلخ سالن با صدای قاشق و چنگالهایی که به زحمت می خواستند صدا نکنن شکسته می شد.آقای مجد چهره درهم کشیده بود و قاشق غذا را به دهان گذاشت.سعید با ولع می خورد و وحید بیشتر با غذایش بازی می کرد تا آن را بخورد.پری قاشق چنگال به دست به بشقاب غذا خیره مانده بود.به زحمت می توانست قاشق به دهان بگذارد و یا لقمه ای را ببلعد.نازنین هراز چند گاهی به رویش لبخند می زد و او به سختی پاسخ لبخند او را می داد.بلند شد و با گفتن جمله:
-دست شما درد نکنه.
آهنگ رفتن کرد.نازنین گفت:
-چند لحظه صبر کن منم می آم.
آقای مجد به جای پری جواب داد:
-شما چند لحظه بمونید کارتون دارم.
نگاه ها به طرف آقای مجد که بالای میز نشسته بود خیره ماند پری گفت:
-با اجازه.
نازنین می خواست دهان باز کند که آقای مجد گفت:
-شما بفرمایید.
پری با قدم هایی بلند در حالی که به شدت احساس سرخوردگی می کرد به طرف آشپزخانه رفت.نازنین رفتن او را دنبال کرد و دست از غذا کشید.چهره اقای مجد کمی بازتر شد.خانم مجد گفت:
-بخورعزیزم.
-ممنون سیر شدم.
خانم مجد اخمی به همسرش کرد.وحید و سعید به هم نگاه کردند و سعید لقمه اش را به سختی فرو داد.آقای مجد با لحن مهربانی گفت:
-بهتره بخوری،نمی خوام وقتی پدر و مادرت اومدن با یه دختر لاغر روبرو بشن.
-سیر شدم،ممنون.
ایستاد آقای مجد گفت:
-بشینم دخترم کارت داشتم.
نازنین نشست.وحید قاشق و چنگالش را در بشقاب گذاشت و سعید کمی نوشابه خورد تا به فرو دادن لقمه اش کمک کند.خانم مجد گفت:
-بهتره شروع نکنید آقا.
-اجازه بدید خانم،فکر می کنم نازنین بدونه بهتره.
نازنین سر به زیر انداخت و محجوبانه به او گوش سپرد.آقای مجد ادامه داد:
-ببین دخترم ما تو این خونه مقرراتی داریم و از همون مقررات پیروی می کنیم.شما تا روزی که اینجا هستی باید از مقررات خونه ما پیروی کنی،به هر حال تو در این مدت عضوی از خانواده ما به حساب می آی.
-اگر کار اشتباهی کردم،معذرت می خوام.
-اگرم کاری کردی به خاطر این بوده که خبر نداشتی و این عیبی نداره.
-اگر خاله بهم تذکر می دادن حتما انجامش نمی دادم.
خانم مجد با لحن دلداری دهنده ای گفت:
-نه عزیزم،منظور آقای مجد این نبود.
آقای مجد گفت:
-حالا من برات توضیح می دم.
-بله.
وحید سر به زیر انداخت و سعید با سالادی که در بشقابش ریخته بود بازی می کرد.نازنین دلش می خواست گریه کند.دلش می خواست الان خانه خودشان بود و به طرف اتاق خودش می دوید و روی تخت خودش گریه می کرد.می اندیشید؛ ((کاش امروز مامان که زنگ زده بود بهش می گفتم می خوام برم خونه،خونه خودمون،اهمیتی هم نمی دم که باید تنها بمونم.از تاریکی شبم نمی ترسم.کاش بهش می گفتم.فردا زنگ بزنه شیراز،چون من دیگه نمی تونم تو این خونه بمونم.فردا،فردا که بهم زنگ زدن بهشون می گم،می خوام برم خونه.من حاضر نیستم به خاطر هیچ کس جلوی همه تحقیر بشم...واقعا کاری کردم و خودم خبر ندارم؟یا کارام اون قدر زشت بوده که جلوی این دو تا باید بهم تذکر بدن تا واسه ام درس عبرت بشه.))
آقای مجد سینه ای صاف کرد و گفت:
-من باید همون دیروز به شما تذکر می دادم،این کوتاهی از ما بوده.
آرزو می کرد آقای مجد زودتر حرفش را بزند و او بایستد و با گفتن (( معذرت می خوام))به اتاقش برود.تصمیمش را گرفته بود.او فردا به شیراز باز می گشت.آقای مجد ادامه داد:
-ما توی این خونه با پیشخدمت سر یه میز نمی شینیم.من همون دیشب که شما از پری خواستی سر میز بشینه می خواستم به شما بگم،اما با خودم فکر کردم همین یک شبه و تکرار نمی شه.شب که شما با پری تو یه اتاق خوابیدی به خانم گفتم امروز با شما صحبت کنه و بهت بگه برای شما دختر خانم،و متشخصی هستی شایسته نیست که با یک دختر جنوب شهری سر یک میز بشینی و تو یک اتاق بخوابی.تو باید با خانم های مثل خودت نشست و برخاست کنی تا برای ورود به جامعه بتونی ازشون چیزای بیشتری یاد بگیری.
نازنین احساس کرد بخار از سرش بلند می شود.باورش نمی شد این کلمات را از دهان آقای مجد می شنود.تعریف او را از پدرش زیاد شنیده بود.با پدرش در دانشکده درس خوانده بود و او برای پدرش که مردی از خانواده ای متوسط بود،بهترین دوست شده بود.افکار بزرگ و آزاد اندیشانه او،برای پدرش ستودنی بود و او را به عنوان مردی رها از قید و بند ظواهر اشرافی می شناخت.آقای مجد ادامه داد:
-امشب که دوباره پری سر این میز نشست فهمیدم که خانم به شما تذکر لازمه رو نداده،صلاح دونستم من بهت بگم.
نازنین ایستاد و گفت:
-متاسفم عمو من طوری تربیت شدم که واسه آدما،نه به حسب ظاهرشون که با توجه به صفاتشون ارزش قائل می شم.اگر کاری برخلاف اصول این خونه انجام دادم معذرت می خوام.متاسفم که نمی تونم اون جوریکه شما دلتون می خواد باشم.چون من ترجیح می دم برای ورود به اجتماع با کسایی که توی یه اجتماع واقعی گشتن حشر و نشر داشته باشم تا آدمایی که تو یه اجتماع ماشینی بزرگ شدن و نفس کشیدن.اگر وجود پری شما رو ناراحت می کنه،می گم عزیز خانم بفرستتش خونه اشون،چون من حاضر نیستم به خاطر من،شخصیت یه آدم دیگه لگدمال بشه،معذرت می خوام.
و به سرعت به اتاقش رفت.آقای مجد سرخ شده بود.وحید هاج و واج مانده بود و سعید که در دل صداقت و شجاعت نازنین را می ستود،به سختی جلوی لبخندش را گرفته بود.آقای مجد غرید:
-درست تربیت نشده.
سعید گفت:
-به نظر من که مستقل بار اومده.
-کسی نظر جنابعالی رو نخواست.
سعید لبخندی موذیانه زد و گفت:
-آدمای شجاع که از حقشون دفاع می کنن قابل تحسینن.
آقای مجد به تندی نگاهش کرد و گفت:
-همین الان می ری تو اتاقت.
سعید ایستاد و گفت:
-بله قربان.
و به طرف اتاقش به راه افتاد و همان طور که می رفت گفت:
-کاش همه بچه هاشونو این جوری بار می آوردن. به اتاقش رفت.وحید نگاهی به صورت گرفته پدرش انداخت و از سر میز بلند شد و آرام به طرف اتاق سعید رفت.ضربه کوچکی به در زد و پیش از آن که جوابی بشنود،در را باز کرد و خودش را به داخل اتاق انداخت.سعید گفت:
-حداقل یه یاا..بگو.
با ناراحتی گفت:
-دیدی چه جوری با بابا حرف زد؟
-خیلی ازش خوشم اومد،تا به حال هیچ کی نتونسته بود جواب بابا رو این جوری بده.
-سعید،می فهمی اون چی کار کرد؟
-کاری که من بارها دلم خواسته انجام بدم و نتونستم.
بر لبه تخت نشست و گفت:
-تو نمی فهمی چی شده.
-چی شده؟
-اگه بابا باهاش لج بیفته،کار من ساخته اس.
-لج که افتاده،اما کار تو واسه چی؟
سر به زیر انداخت و گفت:
-گفتم که من دو...
سعید متفکرانه به او نگاه کرد و برای اولین بار بی آنکه در این مورد،احساس کینه و حسادتی داشته باشد گفت:
-فکر اینجاش رو نکرده بودم.
وحید که از لحن او یکه خورده بود نگاهش کرد.سعید روی صندلی جابه جا شد و گفت:
-بابا دیگه عمرا باهاش خوب نمی شه.
-تو نگرانی؟
-هان!
سعید به خود آمده بود و از این که وحید او را غافلگیر کرده بود به شدت از دست خودش ناراحت بود.لبخندی تصنعی زد و در حالی که پشت سرش را می خاراند گفـت:
-آره،فکر کنم.
-به خاطر من؟
-دیگه روت رو زیاد نکن.
-هی،داداش کوچولوی خودمی.
-هی،داداش بزرگه خود خودمی.
-بر منکرش لعنت.
-بابا رو بگو.
-تو می گی چیکار کنم؟
-هنوز که چیزی معلوم نیست،تا فردا صبح صبر می کنیم اگه هنوز حالش خراب بود یه فکری واسه اش می کنیم.
-چه جوری؟
-آقا جان،شما که بیست و هفت سال صبر کردید،اینم روش.مثل این که خیلی از دست من ناراحتی که به این سرعت می خوای فرار کنی؟
-حرفای مسخره نزن سعید.
سعید به صندلی تکیه داد وگفت:
-فکرشم نمی کردم تو اتاق من بشینیم و در مورد ازدواج تو حرف بزنیم.
-ازدواج من؟
-ازدواج تو،دختر مورد علاقه ات،در مورد دور شدن تو،من خیال می کردم هیچ زنی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه.
-بازم مزخرف بافیات شروع شد.
-اما حالا تو اتاق من نشستیم و در مورد دختر مورد علاقه تو و راه های راضی کردن بابا حرف می زنیم.اونم کی؟من؟
-واسه همین اخلاقته که دوستت دارم.هیچی تو دلت پیدا نمی شه.
-از بس که دلم خره.
-سعید!

رمان مسافر مهتاب قسمت 13

رمان مسافر مهتاب قسمت 13

سعید بر لبه تخت نشست و سرش را محکم با دو دست چسبید.صورت پری از مقابل چشمانش محو نمی شد.موهای مواج او را می دید که در هوا تاب می خورد و او به سرعت به طرف آشپزخانه می دوید.روی تخت افتاد و چشم بر هم گذاشت.باید افکارش را مرتب می کرد.


فصل پنجم


سر میز نشسته بود و با بی میلی غذا می خورد و مادرش از پری تعریف می کرد و این که چون نازنین تنها بوده به فکرش رسیده از عزیز خانم بخواهد پری را برای چند روزی،یا به قول مادرش،حداقل تا زمانی که نازنین مهمان آنهاست،به نزد خودش بیاورد و پدرش مغرورانه به حرف های همسرش گوش می داد.سر میز که نشست،از دیدن پری تعجب کرد و از پدرش بیشتر که با خوشرویی با پری صحبت می کرد و او را سر میز پذیرفته بود.مادرش هنوز پر حرفی می کرد و او دلش می خواست زودتر غذایش را تمام کند و برود.نازنین گفت:


-ممکنه ازتون یه چیزی بخوام؟


سر بلند کرد،نازنین نگاهش را به وحید دوخته بود.وحید قاشقش را در بشقاب گذاشت و گفت:


-خواهش می کنم.


-می خواستم اگه ممکنه آقا سعید هم ناراحت نمی شن اجازه بدین من وپری از حیاط پشتی استفاده کنیم.


وحید زیر چشمی به او که با بی خیالی قاشق را دردهان می گذاشت نگاه کرد.مانده بود چه بگوید و گفت:


-وا..


منتظر ماند تا سعید چیزی بگوید ولی سعید بی تفاوت نشسته بود گفت:


-از نظر من ایرادی نداره اگه سعید هم راضی باشه.


سعید لقمه اش را بلعید لیوان نوشابه اش را برداشت و سر کشید نگاه ها به او خیره شده بود با خونسردی گفت:


-اگر برای ما مزاحمت ایجا نشه،فکر نمی کنم موردی داشته باشه.


پری سر به زیر انداخت و نازنین گفت:


-سعی امون رو می کنیم.


-در ضمن وقتی من تو حیاط هستم...


نازنین به میان حرفش دوید و گفت:


-مزاحمتون نمی شیم.


-بله،ممنون.


نازنین لبخندی به پری زد و گفت:


-خاله،ممکنه بعد از شام بریم حیاط پشتی؟


نگاه به طرف سعید چرخاند و گفت:


-اگر از نظر شما ایرادی نداشته باشه.


-نه ایرادی نداره،چون من دارم میرم بیرون.


وحید متعجبانه نگاهش کرد.آقای مجد پرسید:


-کجا؟


سعید بلند شد و گفت:


-یه سری کارهای عقب افتاده دارم،معذرت می خوام.


و از وحید پرسید:


-سوئیچ رو ماشینه؟


وحید هم ایستاد و گفت:


-منم می آم.


سعید چهره درهم کشید و گفت:


-احتیاج به کمک ندارم.


و وحید را که ناباورانه نگاهش می کرد بر جای گذاشت و رفت.آقای مجد می خواست دهان باز کند که همسرش با اشاره به دخترها،مانع او شد.پری غمگین و سر به زیر با غذایش بازی می کرد.نازنین زیر گوش او گفت:


-به سعید اهمیت نده،من و تو این چند روز خوب شناختمش همیشه همین طوریه،به خاطر هیچ کس نیست.


-می دونم.


-بریم حیاط پشتی؟


-شما سیر شدید؟


-بریم،برات توضیح می دم.


-هر چی شما بگین.


-ممنونم،دست شما درد نکنه.


خانم مجد گفت:


-دست عزیز خانم درد نکنه،شما سیر شدید؟


-بله،اگه اجازه بدید ما بریم تو حیاط قدم بزنیم.


-...آخه.


آقای مجد گفت:


-می تونید برید.


نازنین دست پری را گرفت و او را به دنبال خود بیرون برد.سعید اتومبیل را بیرون پارک کرده بود و در حیاط را می بست.نازنین نفس عمیقی کشید و گفت:


-خوشحالم که تو اینجایی.


پری لبخندی تصنعی زد و سر به زیر انداخت.در بزرگ حیاط بسته شد و نازنین سبکبال قدم به حیاط گذاشت و گفت:


-تا سعید برنگشته بریم حیاط پشتی رو نشونت بدم.


و پری را به دنبال خود کشید.انرژی مضاعفی درخود احساس می کرد و به هر سو می خرامید.دلش می خواست حرف بزند،شعر بخواند و دور خودش بچرخد.از راه باریکی گذشتند و به حیاط پشتی که زیر نور چراغ بزرگی می درخشید رسیدند.نازنین با هیجان گفت:


-اینم جای دنج دوقلو های کوچیک و بزرگ.


پری به زحمت لبخندی زد.دست او را کشید و به کنار نیمکت برد و گفت:


-از وقتی که وحید اینجا رو نشونم داده یه دل نه صد دل عاشقش شدم.جای خیلی خوبیه.


-بله،خیلی.


نازنین نگاهش کرد.پری گرفته و ناراحت به نظر می رسید.پرسید:


-چیزی شده؟


پری لبخندی ساختگی زد و گفت:


-نه.


-احساس می کنم ناراحتی.


سر به زیر انداخت و محجوبانه جواب داد:


-این طور نیست.


نازنین خندید و گفت:


-به خاطر سعید؟


رنگ پری پرید.دستپاچه جواب داد:


-نه،این چه حرفیه؟!


نازنین به نیمکت تکیه داد و گفت:


-می دونی باید با اون چه جوری رفتار کرد.مثل خودش به حرفاش گوش کن ولی بهش اهمیت نده.


پری که تا حدودی آسوده شده بود گفت:


-بله،همین طوره.


-می دونی پری،من مستقل بار اومدم.مادم همیشه می گفت تو انعطاف پذیری زیادی داری و به راحتی می تونی خورت رو با هر شرایطی وفق بدی.می گفت،تو می تونی یک دقیقه بخندی و یک دقیقه بعد گریه کنی و یک دقیقه بعد از اون دوباره بخندی.نه اینکه بی قید بار اومده باشم،یاد گرفتم در مقابل شرایط زمونه نرمش داشته باشم و با همین شیوه تونستم هم مشکلاتم رو حل کنم وهم دوستای زیادی واسه خودم پیدا کنم.من تو این دو،سه روزه سعی کردم،با سعید هم همون رفتار رو داشته باشم،اما اون انگار با خودشم قهره،یه حصار دور خودش کشیده و به هیچ کس اجازه نمی ده از اون حصار رد بشه.


پری به آرامی جواب داد:


-به جز برادرش.


-آره به جز برادرش،وحید.


-...و هر کسی که بخواد بین اونا فاصله بندازه،از سر راه بر می داره.


-موضوع اینجاست که اون فکر می کنه همه آدمای دنیا اومدن بین اون و برادرش فاصله بندازن.


-...آقا سعید اخلاقیات خاص خودش رو داره.


-خدای من اون اصلا اخلاق هم داره!


نازنین خندید و گفت:


-اون رو ول کن،تو قبلا اینجا رو دیده بودی؟


پری نگاهی به اطراف انداخت و جواب داد:


-اگه راستش رو بگم،آره.چند باری یواشکی اومدم اینجا.


-از دست این دو تا برادر،همه چیزای خوب دنیا رو واسه خودشون می خوان.


-یه دفعه هم آقا وحید،همین جا مچم رو گرفت.


-وای خدای من!بهت چی گفت؟


-خندید و گفت،عزیز دنبالت می گرده.


-فقط همین؟


-گفت بهش می گم اینجایی،من معذرت خواستم و بدو بدو رفتم.


-عجیبه!


-اونا با هم خیلی فرق دارن.


-فرق دارن؟


-آقا وحید خیلی مهربون و آقاست.


-خب.


-اون با همه شون فرق داره.


-از سعید واسه ام بگو؟


-آقا سعید!


پری سر به زیر انداخت و گفت:


-چی بگم؟


-هر چی،نمی دونم،از اخلاقش،عادتاش،حتما عزیز خانم یه چیزایی بهت گفته.


-آقا سعیدم...آقاست.


-خب؟


-نمی دونم،من زیاد نمی شناسمش،همیشه از دور دیدمش،وقتی از سر کار می اومد با سر و صدا می رفت تو اتاقش.


-چه جور سر و صدایی؟داد و بیداد؟


-نه،اگه آقای مجد نبود اون با خنده و هیاهو می اومد خونه،اگه پدرش بود،ساکت می اومد و می رفت تو اتاقش.عزیز می گفت،زیاد جلوی چشم پسرا نباشم.می گفت...


سکوت کرد.نازنین هیجان زده پرسید:


-چی می گفت؟


-بریم نازنین خانم،عزیزم کمک می خواد.


-بهم بگو پری،چقدر باید بهت بگم.راستش فضولیه،ولی فکر می کنم بیرون بودن ما بهتره،از چشمای آقای مجد معلوم بود،می خواست با وحید دعوا کنه.اگه من سر میز می موندم بد می شد.


پری با تعجب نگاهش می کرد.نازنین که متوجه نگاه خیره او شده بود خندید و گفت:


-من از چشماش فهمیدم.


پری خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت:


-شما خیلی با هوشید!


-اینا مربوط به هوش نیست دختر جان،واضح بود.


-من اصلا نفهمیدم.


نازنین خندیددو گفت:


-خوشحالم که تو پیش منی.


پری خجالت زده تر از پیش به نظر می رسید.نازنین باز گفت:


-بیچاره وحید که باید تاوان کارای برادرش رو پس بده.اونم برادری مثل سعید.


پری به آرامی گفت:


-سعید خیلی آقاست.


و نازنین صدای او را نشنید.


***


صبح که از خواب بیدار شد،سر حال و قبراق بود.تا پاسی از شب گذشته،بیرون بود و اندیشیده بود.عمدا از خانه بیرون رفته بود تا بهتر بتواند فکرش را جمع کند.در یک فضای سبز،روی چمن ها بود و تصمیم گرفته بود،از فردا سعید همیشگی باشد.سعید چند روز پیش انگار اصلا این سه روز در زندگی او نبوده.لحظه ها به همان سرعتی که می آمدند،می رفتند و فراموش می شدند.انگار هیچ اتفاق نیفتاده است.


با خود کلنجار رفته بود و به این نتیجه رسیده بود،وجود پری و نازنین را در خانه نادیده بگیرد و امیدوار باشد.به محض رفتن نازنین از خانه اشان،وحید او را به فراموشی می سپارد.می خواست سعید همیشگی باشد و برایش مهم نبود،جمع چهار نفره خانه اشان اعضای جدیدی پیدا کرده،انگار آنها نبودند.می خواست وانمود کند،آنها را نمی بیند.روی دیوار کوبید و از تخت پایین پرید.وحید که جوابش را داد،خنده روی لب هایش دوید.به سرعت در را باز کرد و فریاد کشید:


-وحید،بدو دیر شد.


و صدای قهقهه اش در سالن پیچید.وحید در را باز کرد و متعجب به او خیره شده بود.سعید چرخی زد و گفت:


-هنوز که خوابی رئیس آینده.


مادرش به صدای فریاد او به سالن آمد و گفت:


-هیس!


-سلام،به گل ترین مادر دنیا.


مادر به اتاق نازنین اشاره کرد و گفت:


-یواش تر،خوابه.


سعید صدایش را پایین آورد و گفت:


-اطاعت می شه بانو.


و به طرف دستشویی رفت.انرژی زیادی در خود احساس می کرد.خانم مجد به وحید نگاه کرد.وحید شانه بالا انداخت و در حالیکه به شدت متعجب بود،به اتاقش رفت تا برای رفتن به سر کار آماده شود.


سر میز صبحانه،سعید با ولع خاصی نان و کره و مربا می خورد.حتی آقای مجد هم با تعجب به او نگاه می کرد.چایش را سر کشید و گفت:


-زودتر آقای محترم.


وحید هم چایش را سر کشید و گفت:


-کی پشت فرمون می شینه.


سعید خندید و گفت:


-هر کی زودتر به ماشین برسه.


و شروع به دویدن کرد.وحید گفت:


-تو زرنگی کردی.


و به دنبال او دوید.خانم مجد که راضی و خوشحال به نظر می رسید،گفت:


-نگاشون کن،هنوز بچه ان.


-امروز حالش خوبه.


خانم مجد لبخندی زد و گفت:


-تونست با مسئله کنار بیاد،شده سعید همیشگی.


-بچه اس،باید بزرگ بشه.


-به موقعش خیلی هم بزرگه.


-بزرگ؟مضحکه.


خانم مجد به زحمت خود را کنترل کرد تا پاسخی به همسرش ندهد.آقای مجد ایستاد و گفت:


-من که چشمم آب نمی خوره این دو تا چیزی بشن.


و بی آنکه منتظر پاسخ همسرش باشد به راه افتاد.عزیز خانم از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:


-رفتن خانم؟


-بله،لطفا میز رو جمع کن.


-شما که هنوز صبحونه نخوردی.


-من میل ندارم.


-بازم آقا حرفی زد و شما رو ناراحت کرد؟


خانم مجد سر به زیر انداخت و لبخند کمرنگی روی لبانش نشست.جواب داد:


-نه!


عزیز خانم همان طور که مشغول تمیز کردن میز بود گفت:


-آقا سعید،مثل هر روز بود.آدم سر از کارش در نمی آره.


-سعید...


خودش هم نمی توانست سر از کار سعید در بیاورد.یک روز خوب و فردا آن قدر بدخلق بود که نمی توانست تحملش کنی.یک روز مهربان و روز دیگر حتی برای شام خوردن از اتاقش بیرون نمی آمد.عزیز خانم گفت:


-خانم جون می گم یه سر کتاب واسه اش باز کنید.


-عزیز خانم!خواهش می کنم.


-خانم جون به خدا حسود تو دنیا زیاده،شاید دعایی اش کرده باشن.شاید چیز خورش کردن وگرنه من که تا حالا یه همچین چیزی رو ندیدم.


-سعید به باباش کشیده.


عزیز خانم که گوشی برای شنیدن پیدا کرده بود روی صندلی نشست و به آرامی گفت:


-خانم جون به حرف من گوش کنید،من خودم می رم براتش دعا می گیرم.یه دعانویس می شناسم دستش شفاست.نفسش حقه.


خانم مجد چپ چپ نگاهش کرد و گفت:


-بسه دیگه،این حرفا مزخرفه.


-مزخرف کجاست خانم،عروس دختر دایی مادر من بچه دار نمی شد پیش هزار تا دکتر رفته بود،همه جوابش کرده بودن،فقط یه دفعه رفت پیش این دعانویسه،الان سه تا بچه قد و نیم قد دورش ریخته،وقت سر خاروندن نداره.


خانم مجد نگاهش کرد.بلند شد و گفت:


-من می رم استراحت کنم،دخترا که بیدار شدن صدام کن.


سعید از آیینه نگاه کرد و گفت:


-دارن می ان.


-تو جنون داری پسر.


-ولم کن سر صبحی،به حالش فکر کن.


وحید از آیینه بغل به عقب نگاه کرد و گفت:


-اونا بچه ان.


-مزه اش به همینه.


-که دو تا بچه رو بذاری سر کار؟


-به این که آدم بشن و از این به بعد کنار خیابون منتظر تاکسی مرسی وانیستن.


وحید گفت:


-آماده؟


دست دختر که به طرف دستگیره رفت.وحید گفت:


-حالا.


سعید روی پدال گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد.دست دختر در هوا معلق مانده بود.وحید گفت:


-بهتون تبریک می گم.


سعید می خندید.بوق زد و گفت:


-خداحافظ کوچولو.


وحید نگاهش می کرد.سنگینی نگاه برادرش را احساس کرد.به طرفش چرخید و گفت:


-چرا این جوری نگاه می کنی؟


-دارم فکر می کنم حتما آدرس جایی رو که دیشب رفته بودی ازت بگیرم.می بینم که حالت رو حسابی جا اورده.


سعید خندید و با شیطنت گفت:


-اونجا دیگه سریه.


-هی،جای سری،دیگه حسابی کنجکاو شدم.


-آ...آ...امکان نداره.


-سعید حریص ترم نکن.من و تو که چیزی رو از هم پنهون نمی کنیم.


-تو باید تو تمام سوراخ سنبه های زندگی من سرک بکشی دیگه.


-پس یه برادر خوب به چه درد می خوره.


-سوای از شوخی،جای خاصی نرفتم.رفتم که فکر کنم و می بینی که نتایج سودمندی هم داشته.


-تو دیوونه ای!


-چاکر آقام هستم.


وحید دستی به سر سعید کشید وگفت:


-داداش کوچولوی من.


سعید خودش را عقب کشید و گفت:


-موهام خراب شد.


وحید به قهقهه خندید و سعید را هم به خنده انداخت.پرسید:


-امروز تو شرکتی یا بیرون.


-فکر کنم بیرون.مامور خرید شرکت آرین اومده،می برمش انبار نمونه جنسارو ببینه.تو چیکاره ای؟


-چند تا پرونده هست که باید بهشون برسم.بابا داره یه کارایی می کنه.


-چه خبر؟


وحید متفکرانه به روبه رو خیره شده بود گفت:


-منم سر در نمی آرم.این روزا عجیب و غریب رفتار می کنه.اون روز رفتم تو اتاقش،داشت با یکی صحبت می کرد تا من رفتم تو گفت؛بعدا باهاتون تماس می گیرم.

رمان مسافر مهتاب قسمت 12

 روییدن عشق ))سعید تو باید کمکم کنی.گوش می دی؟
سعید پوزخندی زد و صدای پخش را زیاد کرد.وحید دستش را چسبید و گفت:
-من رو کمک تو حساب کردم.
-نکنه می خوای برم باهاش صحبت کنم؟
-نه،فقط می خوام کمکم کنی.
-عادت ندارم تو کارایی که به من مربوط نیست دخالت کنم.
-سعید!
به داخل فرعی پیچیدند.سعید گفت:
-رسیدیم شازده،خوشحال باش.
وحید سربرگرداند و از پنجره به بیرون خیره شد.
***
شام در سکوت صرف می شد.هیچ کس دلش نمی خواست سکوت سکرآوری را که بر فضا حاکم بود بشکند.حتی قاشق ها را طوری از غذا پر می کردند که به بشقاب نخورد و صدا ندهد.هر کسی در ذهنش با خود درگیر بود و با غذایش کلنجار می رفت.در دایره تردید و امید.سه نفر در کنار هم نشسته بودند و ذهن خود را می کاویدند.وحید به نازنین می اندیشید و به آینده!با خود اندیشیده بود باید تا بازگشت آقا و خانم محبیان تاب بیاورد و بعد،خود را برای خواستگاری از نازنین آماده کند.اما نمی دانست تا آن موقع تاب می آورد چیزی به نازنین نگوید؟نازنین به پدر و مادرش فکر می کرد و خود را بر سر آن میز زیادی احساس می کرد.می اندیشید کاش اینجا نبود،بین این غریبه ها و مجبور نبود بنشیند و غذا بخورد.از رفتار سردو تلخ سعید،دل آزرده بود و او را به خاطر نیامدنش به فرودگاه سرزنش می کرد و سعید با خود می اندیشید تا به حال برای برادرش چه کاری کرده است؟آیا حق دارد او را تا همیشه از آن خود بداند؟پس احساسات وحید چه می شود؟اما آنها به هم قول داده بودند و وحید سوگند خورده بود او را تنها نگذارد.اندیشید آیا بعد از او می تواند این خانه را تحمل کند و نازنین به جای او با برادرش زیر یک سقف زندگی کنند.وحید مهربان بود و تمام دلخوشی سعید برای ماندن دراین خانه و اگر او می رفت؟از خودش پرسید؛ ((چه باید بکنم؟))
-از غذا افتادی سعید جان!
سعید لبخندی زد و جواب داد:
-بیرون یه چیزی خورده بودم.
-لباسات و واست اتو کردم.
-ممنون.
صدایش را پایین آورد و گفت:
-نازنین خانم اتو کرد.
خنده روی لب های سعید ماسید.گفت:
-احتیاج نبود ایشون رو تو زحمت بندازی.
-خودش اصرار کرد.
-خودم می تونستم لباسام رو اتو کنم.
-نازنین خانم خیلی خانمه.
-قاپ شما رو هم دزدید؟
-باهاش مهربون باش،اون چند روزه مهمونه.
-عزیز تو رو خدا،تو دیگه شروع نکن.
آقای مجد صدا زد:
-عزیز خانم!
-اومدم آقا.
کنترل را روی میز انداخت و به مبل تکیه داد و چشم بر هم گذاشت.لحظاتی بعد صدای پای نازنین را شنید و بوی عطر او مشامش را پر کرد.صاف نشست و نگاه بی تفاوتش را به تلویزیون دوخت.نازنین هم به صفحه تلویزیون خیره شد.سعید گفت:
-به خاطر لباسام ممنونم،اصلا لازم نبود شما این قدر زحمت بکشید.
-زحمتی نبود.
-این کارا وظیفه عزیز خانمه.
-عزیز خانم دست تنها خسته می شه.
-اگه خسته می شه می تونه بگه واسه اش کمک بیاریم.
-نمی خواستم باعث ناراحتی شما بشم قصدم کمک بود.
-به هر حال شما مهمونید و نباید این کارو می کردی.کمک کردن به عزیز وظیفه شما نیست.
-نازنین سر به زیر انداخت و گفت:
-قصدم کمک به خودم بود.می خواستم با سرگرم کردن خودم...
نازنین بلند شد و با گفتن ((معذرت می خوام))به اتاقش رفت.وحید روبروی سعید روی مبل نشست و گفت:
-کجا رفت؟
سعید هم بلند شد و به اتاقش رفت.روی تختش دراز کشید و به فکر فرو رفت.
تمام روز خود را درگیر کار کرده بود.خبر استعفای خانم صبوحی را از راهرو که می گذشت از بین در باز اتاقی شنیده بود.می اندیشید اگر روزی این خبر را بشنود حتما کلی خواهد خندید و امروز با شنیدن این خبر حتی نتوانسته بود لبخند بزند.شب وحید به دیوار اتاق کوبیده بود و جوابش را نداده بود.سر میز صبحانه،حجم کارهایش را بهانه کرد و به هوای سر زدن به انبار زودتر و به تنهایی از خانه بیرون زده بود.
تا پاسی از شب گذشته در تخت خود بیدار بود و به وحید،گذشته اشان و نازنین و آینده اندیشیده بود.هزاران سوال و اما و اگر در ذهنش جوشیده بود و او را در خود جوشانده بود.از در که بیرون آمد،نازنین خواب بود و او هنوز نتوانسته بود تصمیم درستی بگیرد.آقای مجد مثل همیشه غرولند می کرد و وحید فنجان چای را روی میز می چرخاند.به یکدیگر نگاه کردند و او تمام روز خود را درگیر کرد تا با وحید چشم در چشم نشوند.
از دست وحید عصبانی نبود.حتی از نازنین هم کینه ای به دل نداشت.حتی به نوعی خود را درگیر او می دانست،اما نمی توانست بپذیرد رویاهای خوش و روزهای خوش ترش با وحید به مخاطره بیفتد.باید کاری می کرد و چشمان نازنین هم نمی توانست او را باز دارد.
بعد از تعطیلی شرکت به عادت همیشگی در اتومبیل منتظر وحید نشسته بود و در طول مسیر برعکس هر روز سکوت کرده بود.فقط چند جمله کوتاه.وحید پرسیده بود: ((از انبار چه خبر؟)) و او جواب داده بود؛ ((جنس رسیده بود)) با خودش کلنجار می رفت چیزی بگوید،حداقل درمورد استعفای خانم صبوحی چیزی بپرسد ولی هر چه سعی کرده بود نتوانسته بود.
به داخل فرعی پیچید و وحید محجوبانه گفت:
-ممنون.
و او می دانست دلیل تشکرش چیست.گفت:
-تو دیگه بزرگ شدی.
نمی خواست اما لحنش بوی کنایه داشت.وحید خندید و گفت:
-پس تو از دستم ناراحتی؟
-معذرت می خوام.
مقابل در خانه توقف کرد و پیش از آنکه وحید دهان باز کند گفت:
-باز می کنی یا بازش کنم؟
وحید پیاده شد و او خدا را شکر کرد که راهی برای خلاصی پیدا کرده است.
وارد حیاط شد و وحید در را بست.پیاده شد و به راه افتاد.وحید از کناتر در نگاهش کرد و از خود پرسید؛ ((من اشتباه نکردم؟)) و بی انکه جواب درستی برای خود بیابد به راه افتاد.سعید پشت در سالن لحظه ای ایستاد،نفس عمیقی کشید و به خود نهیب زد؛ ((آدم باش)) و در را باز کرد.وسط سالن دختری قد بلند با موهایی خرمایی رنگ که تا روی کمرش ریخته بود ایستاده بود.بلوز و شلوار صورتی رنگی به تن داشت.با صدای باز شدن در،به طرف آن چرخید و صورت مهتابی رنگش را به رخ کشید.سینی چای در دستش لرزید و با گفتن؛ ((خاک بر سرم)) به سرعت به طرف آشپزخانه دوید.نازنین ایستاد و سلام کرد.سعید که از دیدن غریبه ای در خانه یکه خورده بود،به سختی جواب سلامش را داد.وحید هم در آستانه در پدیدار شد.نازنین دوباره سلام کرد.وحید جوابش را داد و به زحمت سعید را از سر راه کنار زد و وارد سالن شد و پرسید:
-خوبید؟
-بله.
به سعید که هنوز در درگاهی ایستاده بود نگاه کرد و پرسید:
-مادرم کجاس؟مامان!
-رفتن بیرون،با آقای مجد.
-توو نمی خوای بیای تو؟
سعید در را بست.وحید گفت:
-عزیز کجاست؟عزیز!
عزیز خانم از آشپزخانه جواب داد:
-اینجام.
وحید دستپاچه گفت:
-خیال کردم شما رو تنها گذاشتن.
سعید روی مبل نشست و گفت:
-دوستتون بود؟
وحید متعجبانه نگاهش کرد و گفت:
-کی؟
نازنین روی مبل جابه جا شد و جواب داد:
-نوه عزیز خانمه،لطف کرده اومده چند روزی پیش من بمونه.
سعید ناباورانه گفت:
-نوه عزیز خانم.
دختری پیچیده در چادر سپید،سینی به دست از آشپزخانه بیرون آمد.نازنین گفت:
-قبلا با هم آشنا نشدین؟
وحید ایستاد و انگار از قبل او را می شناسد با او به احوالپرسی مشغول شد.سعید چهره درهم کشید.وحید نشست.دختر سینی را در مقابل نازنین گرفت.نازنین سینی را گرفت و روی میز گذاشت و گفت:
-تو همین چند ساعتی که پری اومده پیشم،ما با هم کلی دوست شدیم.
وحید نگاه قدرشناس خود را به پری دوخت و گفت:
-پری خانم لطف کردن اومدن اینجا،اوضاع و احوال بابا چطوره؟
-خوبه آقا.
نازنین گفت:
-بشین پری جان.
پری نگاهی زیر چشمی به سعید انداخت و گفت:
-می رم پیش مادربزرگم،ممکنه باهام کار داشته باشه.
و به سرعت به آشپزخانه بازگشت.نازنین نگاهی به چهره درهم سعید انداخت و گفت:
-یکی کم بود،شدیم دو تا خلوت سعید خان رو حسابی از دستش بگیریم.
سعید به سنگینی نگاهش کرد و گفت:
-اختیار دارید خانم.
وحید گفت:
-شما برای ما عزیزید.
به نازنین نگاه کرد و رنگش گلگون شد.نازنین خود را به نشنیدن زد و وحید برای رفع و رجوع جمله اش اضافه کرد:
-و دوستان شما هم همین طور.
-خاله لطف کردن و به عزیز خانم گفتن،پری بیاد اینجا پیش من تا...
سر به زیر انداخت.سعید پوزخندی زد و گفت:
-پس این خانم خلوت شما رو بیشتر به هم زده.
-نه،نه،این طور نیست،پری دختر خوبیه.
سعید ایستاد و گفت:
-خدا واسه هم نگهتون داره.
و به طرف اتاقش رفت.وحید دستپاچه به نظر می رسیدونازنین نگاهش کرد.لبخندی از روی استیصال زد و گفت:
-شما ببخشیدش.
-من درکش می کنم و برای نظراتش احترام قائلم.
-این نشونه شخصیت شماست.
-تعجب می کنم،به نظرم رسید اون پری رو نمی شناسه.
-سعید به دنیای اطرافش تو حیطه ای که مربوط به خانم هاست بی توجهه.با این که پری بارها و بارها اینجا اومده،ولی سعید یا خونه نبوده یا از تو اتاقش بیرون نیومده،من شرط می بندم اون حتی نمی دونه عزیز چند تا بچه داره.
-پس شما متوجه دنیای اطراف،مخصوصا حیطه ای که مربوط به خانم هاست هستین؟
خجالت زده و دستپاچه گفت:
-نه،نه!شما...
نازنین خندید و گفت:
-شوخی کردم،منظوری نداشتم.
-شما آدم رو می ترسونید.
-یعنی این قدر وحشتناک و آزار دهنده ام؟
-آه خدای من!من منظورم این نبود.
نازنین دوباره خندید و گفت:
-متاسفم،بازم باهاتون شوخی کردم.
-خوشحالم که سرزندگیتون رو به دست آوردید.

رمان مسافر مهتاب قسمت 11

رمان مسافر مهتاب قسمت 11

روی مبل و رو در روی هم نشستند.آقای مجد به صندلی تکیه داد و گفت:

-می دونید که تو خونه ما تغییری به وجود اومده.دوست عزیز من،برای ادامه معالجاتش به اروپا سفر کرده و دختر یکی یکدونه اش رو به من سپرده.می دونید اون چرا از بین همه من رو واسه این کار انتخاب کرده؟چون می دونسته من بهترینم.

سعید زیر چشمی به برادش نگاه کرد.وحید متفکرانه سر به زیر انداخته بود.آقای مجد گفت:

-اون به من گفت چون مطمئن بود اگه اتفاقی براش بیفته جای دخترش پیش من امنه،از من خواسته تا مراقب نازنین باشم.

کمی روی صندلی اش جابه جا شد.سرفه ای کرد و ادامه داد:

-از شما خواستم بیایید این جا تا قبل از رفتن به خونه مسائلی رو بهتون گوشزد کنم.

سعید گفت:

-فکر می کنم ما این قدر بزرگ شدیم که نیاز به نصیحت نداشته باشیم.

-در این مورد نیاز به نصیحت دارید،حتی تهدید.خوب گوش کنید.کوچک ترین بی حرمتی به این دختر رو نمی تونم بپذیرم.احترام اون سر جاش محفوظه،باید با اون مثل خواهر خودتون رفتار کنید.اخم و تخم،بد خلقی،اذیت و آزار اون ممنوع.متوجه که هستی سعید؟

-بله پدر.

-نگاه هاتون پاک و رفتارتون متین باشه.باید کاری کنید که این مدتی که پیش ماست بهش خوش بگذره و جای خالی پدر و مادرش رو احساس نکنه.اون باید از هر نظر تو رفاه باشه.وای به حالتون اگه رفتارتون با اون درست نباشه،متوجه که هستی سعید؟

-بله پدر!

-اون باید تو خونه ما احساس راحتی و آرامش داشته باشه.دیگه مثل گذشته ها نیست،هر وقت دلتون خواست برید،هر وقت دلتون خواست بیایید،هر کاری دلتون خواست تو خونه بکنید.دوست و رفیق بازی ممنوع،رفت و آمد بی جا ممنوع،حرف های ناجور زدن تو خونه ممنوع.متوجه هستی که سعید؟

-ای بابا مگه من تنها پسر اون خونه هستم؟

-وحید به اندازه خودش عاقل و متین هست.متوجه که هستی؟

-بله پدر.

-در یک جمله خلاصه اش می کنم،می خوام روزی که کمال برگشت،نازنین رو عین همین امروز ببینه،روزی که به من تحویل داد.متوجه شدین؟

-چه عجب!

-بله.

-حالا می تونید برید.

بلند شدند.اقای مجد گفت:

-تو بمون،باید به حسابای شرکت برسیم.

و با سر به وحید اشاره کرد.سعید گفت:

-کارت که تموم شد می بینمت،فعلا.

آقای مجد غرید:

-تو آدم بشو نیستی.

و سعید انگار که حرف او را نشنیده از در بیرون رفت و در را پشت سرش به شدت به هم کوبید.

فصل چهارم

وحید برای چندمین بار چشمان نگران خود را به صفحه ساعتش دوخت و مثل هر بار نگاه از ساعت برگرفت و لبخندی تصنعی به شهریار زد.سعید که متوجه نگرانی او شده بود پرسید:

-جایی کار داری؟

-نه،چطور مگه؟

شهریار خندید و گفت:

-اون قدر به ساعت نگاه می کنی که منم شک کردم.

-نه،اصلا.

شهریار چشمکی به سعید زد و گفت:

-نکنه بعد از پوریا نوبت توئه که خر بشی.

وحید خندید و گفت:

-نه،به هیچ وجه.

و سر به زیر انداخت.سعید گفت:

-من و داداشم هیچ وقت از هم جدا نمی شیم،مگه نه وحید؟

و به او خیره شد.وحید به سنگینی سر تکان داد.شهریار خندید و گفت:

-خدای من،شعار نده سعید،همه بچه های کافی شاپ گوششون از شعار های تو پره.

-این حقیقت داره،بهت قول می دم.

-باید خدا رو شکر کنی که منا اینجا نیست.

به قهقه خندید و خنده اش،وحید را هم به خنده انداخت.سعید تشر زد:

-بهتره بره به جهنم.

-تو حیفت نمی آد.

-پیشکش آقا،قابل شما رو نداره.

-می دونی سعید از پسرایی مثل تو خوشم می آد.

-ممنون.

-مخصوصا وقتی کنف می شن.

وحید خندید و گفت:

-امروز روز شانس تو نیست سعید.

فکر کنم حق با تو باشه.

-پوریا می گفت از کارش تو شرکت شما راضیه.

وحید حالتی جدی به خود گرفت و گفت:

-خوشحالم که این طوره.

-می گفت می خواید دست خانمش رو هم تو شرکتتون بند کنید؟

-تو فکرش هستم.

-تو هم دنبال کار می گردی؟

-نه سعید جان،قربون دستت،من سر وکله زدن با دایی ام رو به رو در رو شدن با بابای تو ترجیح می دم.

-بابا این پوریا خیلی فضوله.

-هنوز صورتش تو مهمونی که داده بودین یادمه.نیاز به تعریف پوریا نیست.

سعید با خنده ای تلخ گفت:

-تازگیا ندیدیش،هیبتی شده واسه خودش.

وحید تشر زد:

-سعید!

سعید دست هایش را بالا برد و گفت:

-کسی پشت سر آقا جون شما بد نمی گه.

در کافی شاپ باز شد و مهیار سلانه سلانه وارد کافی شاپ شد.شهریار گفت:

-مهیارم اومد.

و دستش را در هوا تکان داد.مهیار لبخندی زد و به طرف میز آنها رفت.سلام کرد و دست همه را فشرد.

-آقایون،می بینم که چرخ این کافی شاپ هنوز با پولای شما می چرخه.

وحید صندلی ای تعارف کرد و مهیار روی صندلی نشست و گفت:

-مهمون کی هستیم؟

شهریار جواب داد:

-وحید حساب می کنه،رودروایستی نکن هر چی خواستی سفارش بده.

-خب،وجدانم راحت شد.

سعید گفت:

-حرفای تازه می شنوم.

مهیار با حاضر جوابی گفت:

-تازه خریدم به جون شما،همینه که هر جا می رم پوزشو می دم...پوریا رو نمی بینم.

وحید گفت:

-اون دیگه مرد خانواده اس.

-اوه،پسر یادم نبود زن گرفته،اوضاع و احوالش چطوره؟شهریار گفت:

-اگرم بد باشه چیزی نمی گه.

-می گفتین بیاد تعریف کنه،اگه خوبه ما هم خر بشیم.

سعید گفت:

-می گم حرفای تازه می شنوم.خر بشی؟

-خر بودنم که به خاطر مجالست با توئه،خر تر بشم.

وحید دوباره به ساعتش نگاه کرد مهیار گفت:

-حتی فکرشم نکن.من هنوز چیزی سفارش ندادم.

شهریار به جای وحید جواب داد:

-تو نگران چیزی نباش،وحید از وقتی که اومده حواسش به ساعته.

مهیار خندید و گفت:

-بوی الرحمانش بلند شده.

پیشخدمت به آنها نزدیک شد.مهیار گفت:

-یه قهوه،با شیر و شکر و کیک و اونی که از همه بهتره،به سلیقه خودت،آقایون...

شهریار گفت:

-نسکافه،با کیک.از همونی که واسه آقا می آری.

سعید گفت:

-قهوه تلخ،با کیک،مثل آقایون.

وحید غرید:

-مرده خوارا،قهوه تلخ و کیک.

مهیار به صندلی تکیه داد و گفت:

-تعریف کنید؟چه خبرا؟!

سعید گفت:

-تو تعریف کن،چه خبر؟

مهیار نگاهی به اطراف چرخاند و گفت:

-منا رو نمی بینم.

وچشمکی به شهریار زد.شهریار با شیطنت گفت:

-بیچاره مریض شده.

وحید خندید و سعید تشر زد:

-هی،بهتره آدم باشید.

مهیار خندید و گفت:

-جوش نیار،شوخی کردم.

و با ابرو به وحید که متفکر و مغموم نشسته بود اشاره کرد و زیر لب پرسید:

-چشه؟

سعید با صدای بلندی گفت:

-امروز رئیس ما رو به دفترشون بردن و پاره ای توضیحات در مورد برخی مسائل بهمون دادن.فکر کنم حرفای رئیس رو داداش من خیلی اثر گذاشته.

وحید به خود آمد و جواب داد:

-نه،این طور نیست.

مهیار گفت:

-مشکوک شدین،یاا..تخلیه اطلاعاتی.

سعید روی صندلی جابه جا شد و گفت:

-واسه ما مهمون اومده.

وحید غرید:

-حرف نزن.

مهیارگفت:

-خب؟

-رئیس امر فرمودن،مهمون ماست و حواستون رو جمع کنید.

شهریار خندید و گفت:

-پدر سوخته رو ببین،راست می گه صدای باباش همین جوریه.

وحید دوباره غرید:

-سعید،بسه.

مهیار گفت:

-مگه مهمونتون کیه؟

وحید گفت:

-سعید!

و سعید بی توجه به او جواب داد:

-دختر یکی از دوستای بابا.

مهیار سوتی کشید و گفت:

-خدا،پس چرا نشستین؟

وحید گفت:

-مواظب حرف زدنت باش.

-هی شوخی کردم.

سعید گفت:

-اون مهمون ماست،فقط مهمون.

-مهمون الان و...

شهریار خندید و گفت:

-بادا بادا مبارک بادا.

وحید گفت:

-با هر دو تونم.

سعید چهره درهم کشید و گفت:

-اصلا از این خبرا نیست.تا یک ماه دیگه پدر و مادرش برمی گردن و اون رو با خودشون می برن.

مهیار گفت:

-تو این یک ماهه یه مهمون دیگه نمی خواین؟

سعید خندید و وحید به تندی به مهیار نگاه کرد.شهریار گفت:

-پس به خاطر حرفای آقای مجده که وحید پکره؟

-اصلا به خاطر کارای شرکته.

-شهریار بحث رو عوض نکن.داشتین از مهمونتون می گفتین.

سعید گفت:

-دیگه روت رو زیاد نکن،درسته من ازش خوشم نمی آد اما تا وقتی تو خونه ماست مثل ناموس ماست.

-البته من درکت می کنم.

-خودت رو لوس نکن مهیار.

-هی،عالیه!سفارشمون رسید.

پیشخدمت سفارش هر کس را در مقابلش روی میز گذاشت.مهیار دست هایش را به هم مالید و گفت:

-مشغول شیم که وحید زیادتر از این ولخرجی نمی کنه.

سعید پایش را از روی پدال گاز برداشت.صدای پخش را کم کرد و پرسید:

-حالت خوبه؟

-آره خوبم.

-از وقتی از پیش بچه ها اومدیم حرفی نزدی.

-یه کم بی حوصله ام.

-می تونم بپرسم چرا؟

وحید به صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست و جواب داد:

-به خاطر کارای شرکته.

-کارای شرکت همیشه بوده داداشی!

-تو دنبال چی هستی؟

-هیچی،فقط می بینم که کارای شرکت از دیروز تا حالا زیادتر شده.

-سعید من حوصله ندارم.

سعید اتومبیل را کنار خیابان متوقف کرد و گفت:

-من نمی خوام تو رو از دست بدم.

وحید چشم باز کرد.آن دو همیشه با هم بودند.از کودکی،همبازی،همدرس،هم...و رفتار سختگیرانه پدر مزید بر علت شده بود تا آنها را بیشتر و بیشتر به هم نزدیک کند.وارد دانشگاه که شده بود سعید پرسیده بود؛ ((دخترای دانشگاه که دلت رو نمی برن؟)) و اون جواب داده بود؛ ((دو سال دیگه تو دانشگاه می بینمت)) و فارغ التحصیل که می شد به سعید گفته بود؛ ((دخترای دانشگاه دلت رو نبردن؟)) و سعید جواب داده بود؛ ((بیرون از دانشگاه می بینمت)) می دانست چنین روزی پیش خواهد آمد اما به این زودی منتظرش نبود.سعید برادر کوچکترش بود و او امیدوار بود پیش از رسیدن یه چنین روزی سعید آنقدر پختگی فکری پیدا کرده باشد که از وابستگی عاطفی اش به او کم شده باشد.

       

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 12

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 12

چند روز بعد وقتی از بیمارستان برمیگشتم دیدم رضا پشت در آپارتمان منتظرم ایستاده با یک دسته گل .
به سمتم اومد و با لحن مودبانه ای گفت : سلام عرض شد کتی خانم . من خیلی وقته منتظرتونم اینجا
گفتم : سلام . کاری داشتین؟
دسته گلو به سمتم دراز کرد و گفت : من هنوزم بخاطر جریان اون روز شرمنده شما هستم بفرمایید قابل شمارو نداره .
با بی تفاوتی دسته گلو گرفتم و کلیدو توی در اصلی آپارتمان انداختم تا داخل بشم .
رضا خودشو نزدیکتر کرد به من و گفت : میشه چند لحظه داخل منزل مزاحمتون بشم یه عرض کو چیکی داشتم .؟
با بی حوصلگی گفتم : اگر کاری دارید همین جا بگید من کار دارم می خوام برم .
گفت : فکر میکنم هنوزم ازم دلخورید
یک بسته که با سلیقه بسیار زیادی کادو شده بود به سمتم دراز کرد و گفت : متاسفانه نتونستم مدل گوشیتونو پیدا کنم ولی این گوشی که براتون خریدم هم جدیدتره هم امکانات بیشتری داره و هم گرونتره
گوشی رو از دستش گرفتم و توی چشماش زل زدم و گفتم : مگه من گفتم گرونشو بخرید برام ؟
از لحن گستاخانه من لبخند روی لبهاش خشک شد و من من کنان گفت : نه اصلا منظور بدی نداشتم من بهتون خسارت زده بودم و باید جبران میکردم .
گفتم : خیلی خوب ، حالا ممنون . دیگه امری ندارید ؟
گفت : اینجا تنها زندگی میکنید ؟
گفتم : فکر نمیکنم مساله شخصی من به شما ربطی داشته باشه .
گفت : امروز انگار حالتون خوب نیست من در یک فرصت مناسبتر مزاحمتون میشم ، این شماره موبایل و محل کارمه خوشحال میشم با من تماس بگیرید .
با اکراه کارتو ازش گرفتم .
با خوندن نوشته های ساناز خیلی خوب به شخصیت رضا پی برده بودم . او شخصی بود که خیلی دوست داشت موقعیت اجتماعیش و پولشو به رخ دیگران بکشه زبون چرب و نرمی داشت که به راحتی میتونست مخ هر کسی رو که اراده کنه بزنه .
رضا هر روز به عناوین مختلف یا باهم تماس میگرفت یا میومد در خونم . یک روز به رستوران دعوتم میکرد و یک روز به تاتر و...... ولی من به هیچکدام از پیشنهاداتش پاسخ مثبت نمیدادم . و احساس میکردم هر چقدر خودمو برای رضا بیشتر بگیرم اون برای رسیدن به من تلاششو مضاعف میکنه .
هر روز چندین بار با من تماس میگرفت و با برخورد سرد من مواجه میشد ولی رضا مایوس نمیشد و هر روز به این کارش ادامه میداد .
یک روز وقتی برای دیدار ساناز به بیمارستان رفته بودم با تخت خالی ساناز مواجه شدم . قلبم به شدت شروع به تپش کرد و شور عجیبی در دلم احساس میکردم .و دستانم به وضوح میلرزید . خدا خدا میکردم که ای کاش ساناز بهوش اومده باشه و منتقلش کرده باشن به بخش.
با عجله خودمو به بخش پرستاری رسوندم.
مارال : خانم ببخشید مریض ما توی اتاقش نیستن شما خبر دارین کجا هستن ؟
پرستار نیم نگاهی به من انداخت و گفت : شما همراه خانم مومنی هستید ؟
گفتم : بله ، بله ..اتفاقی افتاده براشون ؟
سری به علامت تاسف تکان داد و گفت : متاسفم ایشون حدود نیم ساعت پیش فوت شدن . بهتون تسلیت میگم.
دنیا پیش چشمام تیره و تار شد.
بالاخره ساناز مهربون بعد از 2 ماه جدال با زندگی با دنیا برای همیشه خداحافظی کرد .
با همه تلاشهایی که کردم نتونستم به ساناز کمک کنم . بغض چندین ماهه ام بالاخره ترکید و با صدای بلند شرو ع کردم به گریه کردن
میخواستم بنا به وصیت ساناز نذارم دست رضا به جنازه ساناز برسه ولی بیمارستان فقط جنازه را تحویل فانیل درجه یک میدادن.
به شرکت رضا هر چی تماس گرفتم گفتن رفته دبی . به موبایلشم که تماس میگرفتم خاموش بود.
ولی با رفت و آمدها و پیگیریهای متعددم تونستم برای یک نصفه روز ، برای سعیدمرخصی بگیرم تا از زندان برای خاکسپاری خواهرش بیاد و جنازه سانازو از بیمارستان تحویل بگیره.
وقتی سعیدرو با دستهای بسته و قیافه در هم شکسته و تکیده دیدم ناخود آگاه اشک از چشمام سرازیر شد . سعید مثل بهت زدهها شده بود و حتی کلامی حرف نمیزد .
تشییع جنازه ساناز با حضور چند تا از دوستان و همسایهای سعید و من برگزار شد ساده ، سرد و مظلومانه
وقتی همه از سر خاک ساناز پراکنده شدن به روی خاک ساناز افتادم و بلند بلند گریه کردم ، برای غریب وار مردن این دختر نگون بخت ، برای بدبختی خودم که میدونستم اگر بمیرم حتی این چند نفر هم بالای قبرم نمیان .برای چیزهایی که میتونستم داشته باشم و خودم با حماقتم خوشبختی رو از خودم دریغ کرده بودم.
وقتی بلند شدم و آماده رفتن شدم ، متوجه خانمی شدم که از دور ایستاده بود و اشک میریخت مثل اینکه منتظر بود تا من برم وسر مزار ساناز بیاد .
عینک آفتابی زده بود و مانتو و روسری مشکی بر سر داشت .
به سمتش رفتم و پرسیدم : شما دوست ساناز هستید ؟
به چشمان من زل زد و خودشو در آغوشم انداخت و بلند بلند شروع کرد به گریه کردن .
شونه هاشو نوازش کردم .و گفتم : ساناز برای همه ما یک فرشته بود . حیفش بود که اینقدر زود با این دنیا خداحافظی کنه .
سر شو از روی شونه هام بلند کرد و گفت : من باعث مرگ ساناز هستم . هیچوقت خودمو نمیبخشم .
خیره خیره نگاهش کردم و گفتم : شما کی هستید ؟
سرشو زیر انداخت و گفت : من پریسا هستم ، همسر صیغه ای رضا شوهر ساناز ، همونی که باعث شد رضا ، سانازو از خونه اش بیرون کنه و باعث مرگ ساناز شد .
خودشو رویخاک ساناز انداخت و بی پروا شرو ع کرد به گریه کردن و عذر خواهی از ساناز .
بعد از چند دقیقه پریسا رو از روی خاک بلند کردم و گفتم : پس رضا کجاست ؟
گفت : نمیدونم ، چند هفته ای میشه که از هم جدا شدیم . لابد توی یکی از کشورها ی عربی داره خوش میگذرونه .
گفتم : تو از کجا فهمیدی ساناز فوت شده ؟
گفت : از بیمارستان تماس گرفتن با شرکت
پریسا گفت : نمیدونم چطور باید جبران کنم بخدا اصلا نمی خواستم اینطوری بشه .........
پریسا به من تعارف کرد که تا تهران منو برسونه من هم پذیرفتم و سوار ماشین شدیم
پریسا گفت : شما خواهر ساناز هستید ؟ از دور شاهد بودم که چقدر ناراحت بودید و چقدر گریه کردید
گفتم : نه من دوست ساناز بودم اسمم ماراله
پریسا گفت : راستش مدتی بود که به عنوان منشی توی شرکت رضا کار میکردم . میدیدم که اطراف رضا رو دخترها و زنهای بسیاری گرفتن که برای رسیدن به رضا باهم رقابت میکردن. رضا پولدار و خوشتیپ و اجتماعی بود و با خانمها طرز برخورد خوبی داشت . خصوصیاتی که هر زنی از مرد ایده آلش توی ذهنشه . 2 سالی میشد که از همسر سابقم طلاق جدا شده بودم خیلی احساس تنهایی میکردم . کم کم احساس کردم به رضا علاقمند شدم هر روز برای به شرکت اومدنش لحظه شماری میکردم سعی میکردم هر روز یک تیپ جدید بزنم تا مورد توجه رضا قرار بگیرم .
ساناز هر روز چندین بار با شرکت تماس میگرفت تا با رضا صحبت کنه ولی رضا به من سفارش میکرد که یه جوری دست به سرش کنم و اگر هم با ساناز صحبت میکرد من گوشی رو برمیداشتم و استراق سمع میکردم ، رضا با لحن بسیار سرد وخشکی با ساناز برخورد میکرد ولی ساناز مرتبا سعی میکرد دل رضا رو به دست بیاره .
ساناز دختر با وقار و با شخصیتی بود که همه در ظاهر براش ارزش و احترام خاصی قایل بودن ولی در واقع هر کدام به نوعی میخواستن خواستن خودشونو به ساناز نزدیک کنن که از طریق ساناز با رضا راحتتر ارتباط برقرار کنن . و ساناز اینو خوب فهمیده بود و سعی میکرد با دخترای شرکت زیاد صمیمی نشه .
من هم مثل کارمندای دیگه هرروز تلاشمو برای نزدیک شدن به رضا بیشتر میکردم . حتی بیشتر سعی میکردم رابطه ساناز و رضا رو بهم بزنم .
صبح ها قبل از اومدن رضا به شرکت براش دسته گل مریم میخریدم که از طریق ساناز فهمیده بودم خیلی دوست داره ، و روی میزش میگذاشتم .و یا به بهانه های مختلف براش هدیه میخریدم و نامه های عاشقانه براش مینوشتم .
بالاخره بعد از 4 ماه تلاشهای من نتیجه بخشید و تونستم رابطمو با رضا جدیتر کنم .
سعی میکردم هر جور شده سانازو از چشم رضا بندازم و رضا هم شدیدا زمینه اینکارو داشت و خیلی زود موفق شد .
بعد از چند ماه ساناز متوجه رابطه من و رضا شد و توی یک کافی شاپ با من قرار گذاشت و خیلی محترمانه از من خواست که پامو از زندگی شوهرش بکشم بیرون ولی من در جوابش گفتم : همه توی شرکت میدونن رضا به تو علاقه ای نداره و حتی توی شرکت حلقه شو دستش نمیکنه . تو اگر زن بودی هیچوقت نمیزاشتی شوهرت هوایی بشه .
و بهش گفتم که رضا خودش به سمت من اومده و اصرار داره باهم ازدواج کنیم .
ساناز معصومانه نگاهم کرد و من احساس کردم با حرفام سانازو خورد کردم .....ولی من هم به رضا علاقه داشتم و نمیتونستم عشقمو با یک نفر دیگه تقسیم کنم .
هر روز فشارمو به رضا بیشتر کردم که با هم ازدواج کنیم و و بالاخره من ورضا در یک محضر صیغه هم شدیم و من با فخر به همه دخترای شرکت پز میدادم که در این رقابت من برنده شدم .
رضا پول کافی داشت تا برای من یک خونه مستقل بخره ولی 1سال توی خونه دوستش که رفته بود خارج و به رضا سپرده بود زندگی میکردم ولی دیگه تحمل اینو نداشتم که هر از گاهی رضا به من سر بزنه من رضارو فقط برای خودم می خواستم ... فقط خودم
اینقدر زیر گوش رضا خوندم که از این وضعیت خسته شدم و شروع کردم به بدگویی از ساناز . و اینکه ساناز اصلا بچه دار نمیشه برای چی میخواهیش ؟ ساناز دم به ساعت به شرکت زنگ میزنه تا تورو چک کنه.............اون لایق تو نیست .....تو خیلی باشخصیتتر از اونی و اون لایق تو نیست ..........
تا اینکه یک روز .و بهم گفت : وسایلتو جمع کن توی اون خونه دیگه جای اون زن نیست . زنی که بخواد برای من تعیین تکلیف کنه و دم به ساعت منو چک کنه باید از خونه بندازمش بیرون .
گفت که خودشم از این وضعیت خسته شده و دیگه نمیتونه به این قایم موشک بازی ادامه بده.
وسایلمو جمع کردم و همراه با رضا راهی خونه رضا و ساناز شدیم .
ساناز لباس شیکی پوشیده بود و ارایش زیبایی کرده بود که بسیار زیبا و جذاب شده بود به استقبال رضا اومد ولی وقتی منو همراه با رضا و دست در دست رضا دید مات و مبهوت به من و رضا خیره شد .
بعد از چند ثانیه که ساناز به خودش اومد به سرعت به سمتم اومد و یک سیلی محکم به صورتم زد .و بهم گفت : من از ت خواهش کردم عشقمو و زندگیمو از من نگیر . از زندگی من چی میخوای تو ؟؟؟؟؟؟؟؟حالا اومدی کنارمن که با من زندگی کنی؟
رضا تا این صحنه رو دید ساناز هول داد به سمت دیوار و شروع کرد به کتک زدن ساناز.
من در گوشه خانهشاهد این رفتار حیوانی رضا بودم ولی کوچکترین تلاشی نکردم تا جلوی رضارو بگیرم حتی در دلم احساس خوشحالی هم میکردم که چقدر تونسته بودم سانازو از چشم رضا بندازم.
رضا با بی رحمی تمام چند دست لباسهای سانازو ریخت توی یک چمدان و چمدانو گذاشت پشت در و بعد هم مانتو و روسری سانازو انداخت جلو ش و گفت : دیگه تا آخر عمرم نمی خوام ببینمت .
مارال که تا اون لحظه در سکوت به حرفهای پریسا گوش میداد کنجکاوانه پرسید ؟ ساناز چیکار کرد ؟
پریسا : هیچی در سکوت لباسهاشو پوشید در حالیکه اشک میریخت فقط یک جمله به من گفت ، به من گفت امیدوارم روی خوشی رو توی زندگیت نبینی.
مارال خانم حق من مردن بود نه اون طفل معصوم من در حقش خیلی نامردی کردم من مستحق بدترین عذابها هستم .
مارال: خوب بعدش چی شد ؟
پریسا : روز بعد وقتی می خواستم برم شرکت ساناز و دیدم که از خونه همسایه شون اومد بیرون متوجه شدم شب اونجا مونده بوده دلم براش سوخت . دلم می خواست یکجری کمکش کنم.وقتی از همسایه پرس و جو کردم متوجه شدم که توی تهران فقط یک برادر داره که سربازه و نمیتونه پیش اون بره و چند تا فامیل توی شهرستان داره ... و ساناز هم برای چند روز رفته شهرستان پیش فامیلش.
مارال: خوب به آرزوت رسیده بودی دیگه آره ؟ دیگه خانم خونه شده بودی و رضا جونت فقط مال خودت بود پس چی شد آقا رضات به تو هم وفا نکرد ؟
پریسا : نه این فقط یک خیال باطل بود . چون رضا اکثرا به سفرهای خارجی میرفت و میدونستم که اونجا بهش بدنمیگذره ولی من هر چی اصرار میکردم که منو با خودش ببره اصلا به حرفم اهمیت نمیداد . و از طرفی وقتی هم ایران بود هر روز با یک دختر جدید آشنا میشد و من اوایل با دخترا خیلی دعوا میکردم و فکر و انرژیمو برای این گذاشته بودم که سر از کارهای رضا در بیارم ولی در اخر به این نتیجه رسیدم که کاری از دستم ساخته نیست و مجبورم به روی خودم نیارم
چند ماه بعد ساناز ازشهرستان برگشت فکر میکردم که اومده تا طلاقشو از رضا بگیره ولی درکمال ناباوری دیدم که به رضا التماس میکرد که با هم دوباره زندگی کنن و طاقت دوری از رضا رو نداره .
حتی رااضی شده بود که با من و رضا توی یک خونه زندگی کنه ولی رضا زیر بار نرفت
رضا میگفت : تو آبروی منو جلوی فامیل و همسایه ها بردی حالا برگشتی که چی بشه ؟ تو لایق من نیستی
از ساناز اصرار و از رضا انکار ............... و دوباره کار به مشاجره و زد و خورد کشید
رضا اون روز مست بود و اصلا نمی فهمید داره چی کار میکنه ساناز کتک مفصلی از رضا خورده بود و بی حال به گوشه ای از خونه افتاده بود و رضا هم بعد از اینکه حسابی عقدشو خالی کرد درو محکم بست و از خانه خارج شد .
من پا به پای ساناز گریه کردم و کمک کردم تا از سر جاش بلند بشه و سر وصورتشو بشوره .
وقتی ساناز حالش بهتر شد آدرس خونه برادرشو داد تا اونو برسونم اونجا
در طول راه کلامی با من صحبت نکرد وفقط به یک گوشه خیره شده بود و اشک می ریخت .
دلم خیلی برای ساناز می سوخت به رضا میگفتم : تو داری در حق این زن نامردی میکنی لااقل طلاقش بده تا اونم تکلیف خودشو بدونه و رضا میگفت : به تو ربطی نداره تو زندگی خودتو بچسب تو که خونه و زندگیشو ازش گرفتی حالا دیگه چرا طرفداریشو میکنی ؟و براش دل میسوزونی؟
رضا میدونست که ساناز خیلی دوستش داره و بخاطر همین هم نمیره دادگاه شکایت کنه یا تقاضای طلاق بده . رضا واقعا از زجر دادن ساناز لذت میبرد .
وقتی رفتارهای رضا با سانازو میدیدم میدونستم که من هم مهمون امروز و فردای خونه رضا هستم .
و بالاخره هم همینطور شد .
یک روز رضا اومد خونه و یک جعبه زیبا تزیین شده بهم داد با شوق و ذوق بازش کردم . 5 تا سکه بود
با اشتیاق پریدم در آغوش رضا و بوسیدمش و گفتم : عزیزم خیلی ممنون ولیمناسبتش چیه ؟
رضا منو با سردی از خودش پس زد و گفت : برو صیغه نامه رو بخون . مهرت 5 تا سکه بود ......این مهرته
گفتم : یعنی چی ؟ خوب الان چه عجله ای بود ؟ مگه من مهرمو خواستم ؟
رضا : یعنی همین دیگه . مهرتو دادم .... حالا هم آزادی ......... صیغه من و تو مدتش تموم شده .....حالا میتونی بری تورتو واسه یکی دیگه باز کنی .
پریسا : رضا ولی من تورو دوست دارم
رضا : دوست داری که دوست داری به من چه ... شما زنها هم که علاقتون تو آستینتونه ...اصلا میدونی چیه ؟ دیگه نمی تونم ریختتو تحمل کنم هر چی زودتر وسایلتو جمع میکنی و از خونه من می ری بیرون . ساناز که ساناز بود و میدونستم واقعا دوستم داره از خونه انداختمش بیرون بخاطر تو آشغال .....تو که دیگه رقمی نیستی. همین الان میتونم بندازمت بیرون
من و پریسا گرم صحبت بودیم که موبایلم شروع به زنگ زدن کرد .
با بی حوصلگی گوشی رو برداشتم و شماره ای رو که افتاده بود نگاه کردم ...رضا بود . بعد از یک مکث طولانی دکمه پاسخگویی رو زدم .
مارال : بله
رضا : سلام کتی جان ، حالت چطوره ؟ چند باز زنگ زدم خونه نبودی نگران شدم
با عصبانیت گفتم : نمیدونستم هر جا بخوام برم باید از شما اجازه بگیرم.
رضا : منظور بدی نداشتم . ببخشید اگر ناراحتت کردم . امروز وقت داری ناهار با هم باشیم.؟
در دلم به این فکر میکردم که معلوم نیست تا حالا کجا بوده که حتی برای خاکسپاری ساناز هم نیومد و حالا داره منت منو میکشه .
با سردی گفتم : رضا اصلا امروز حوصله ندارم . نه حوصله تو رو و نه حوصله هیچکس دیگه ای رو ....باشه برای یک روز دیگه
و گوشی رو بدون اینکه منتظر پاسخ رضا بشم قطع کردم .
بعد به پریسا خیره شدم ..توی افکارم بدنبال یک جمله مناسب بودم که به پریسا بگم .ولی نمیدونستم چی میتونم به همچین زنی بگم ؟ پریسا زندگی سانازو تباه کرده بود .
ولی با خودم فکر کردم شاید جای پریسا یک زن دیگه در مسیر زندگی رضا قرار میگرفت ...و مطمین بودم رضا اینقدر بی اراده بود که به سمت اون زن کشیده میشد .
وقتی به خانه ام رسیدم پریسا عینک آفتابیشو در آورد تا منو ببوسه و از هم خداحافظی کنیم . چشمتنش ورم کرده بود و به شدت قرمز شده بود . من ندامتو در چشمان بارانی پرریسا دیدم
پریسا نمیتونست در چشمان من نگاه کنه سرشو زیر انداخت و گفت : نمی خوای چیزی بهم بگی ؟ نمی خوای لااقل یک سیلی بهم بزنی ؟این سکوتت برام خیلی کشنده است ... کاش منو زیر مشت و لگدت میکشتی ولیاینطور سکوت نمیکردی .
اشکهایی که از صورت پریسا جاری بود رو پاک کردم و گفتم : این وسط زندگی خیلیها از هم پاشید ... رضا باید به سزای اعمالش برسه .........پریسا حاضری توی راهی که شروع کردم کمکم کنی ؟
پریسا سرشو بالا اورد و به چشمانم خیره شد و گفت :هر کمکی از من بربیاد دریغ نمیکنم
شماره موبایل و منزلمو به پریسا دادم و از ماشین پیاده شدم .
وقتی وارد خونه شدم احساس میکردم غم از در ودیوار خونه ام میباره انگار ساناز با رفتنش روح زندگی من رو هم با خودش برده بود .
.
از اون روز به بعد ، رضا نهایت سعیشو میکرد تا به من نزدیکتر بشه و من رفتار عجیبی رو باهاش پیش گرفته بودم یک روز به شدت بهش ابراز علاقه میکردم و روز دیگه رفتار سرد و خشک وخشنی رو باهاش داشتم.
رضا اصلا نمیتونست اخلاق اون روز منو پیش بینی کنه و من از اینکه رضا رو معلق در هوا نگه داشته بودم لذت میبردم .
رضا می گفت : من از این طرز برخوردت خیلی خوشم میاد وجه تمایز تو با دیگران در همینه که منو به سمتت جذب میکنه .
وقتی فهمیدم رضا دلبسته من شده به عناوین مختلف از رضا پول میگرفتم .
یک روز حوالی ظهر بود که رفتم شرکت رضا . منشی رضا گفت که از صبح اصلا حالشون خوب نیست . بعد از یک تماس تلفنی کاملا بهم ریختن و به من هم گفتن هیچ تلفنی رو براشون وصل نکنم و نمی خوان کسی رو هم ببینن .
ولی من با اصرار وارد اتاق رضا شدم .
دود همه جا رو گرفته بود . رضا در میان غباری از دود وسط اتاق نشسته بود و به گوشه ای خیره شده بود و سیگار میکشید .
رضا اصلا متوجه حضور من نشده بود نزدیکتر رفتم و چندین بار صداش کردم ولی باز در عالم خودش بود و متوجه من نشد . چشماشو با دستام گرفتم و با حالت شیطنت باری گفتم : نبینم آقای من غصه دار باشه .!!!!!
وقتی رضا به سمت من برگشت چشمانش غرق در اشک بود و به وضوح میشد لرزش دستانش و دید .
دستان رضا رو توی دستام گرفتم و با حالت مضطربی گفتم : چی شده رضا /؟ حالت خوبه ؟
هیچوقت فکر نمیکردم که رضای مغرور و بی عاطفه جلوی یک زن بی محابا گریه کنه ولی رضا خودشو در آغوش من انداخت و بلند بلند شروع کرد به گریه کردن .
تا به اون روز ، گریه هیچ مردی رو ندیده بودم . همیشه با خودم فکر میکردم آیا مردها هم گریه میکنن ؟ مردها چطوری غم درونیشونو بروز میدن /؟
و اون لحظه یاد حرفهای پدرم افتادم که میگفت : اگر یک مرد گریه کرد ، بدون اون مرد از درون شکسته و بدون با ر غمش اینقدر سنگین بوده که تحملش براش خیلی سخت بوده .
با دلسوزی گفتم : رضا تو رو خدا بگو چی شده ؟ تو که منو دق مرگ کردی .
گفت : ساناز.............ساناز .........ساناز مرده .
رضا رو از آغوشم پس زدم و چند قدم عقب رفتم .
دیدن عکس العمل رضا در مورد فوت ساناز واقعا برام تعجب آور بود .
رضایی که اینقدر دم از نفرت و عدم علاقه به ساناز میکرد . حالا چطور برای مردن کسی که اینقدر شکنجه روحی داده بودش زار زار گریه میکرد ؟
یاد اون روز افتادم که از بیمارستان با رضا تماس گرفتن و بهش گفتن همسرت توی ای سی یو هست ...........و عکس العمل غیر انسانی اون روز رضا !!!!!!!!!
یاد خاطرات ساناز افتادم و زجرهایی که به ساناز داده بو د.
سیگاری از توی کیفم درآوردم و شروع کردم به کشیدن . نمیدونستم باید به رضا در اون لحظه چی بگم .
بطرف در رفتم و از اتاق خارج شدم و اصلا متوجه نگاههای متعجب منشی و سایر کارمندها نبودم .
پیاده و بی هدف راه افتادم در حالیکه در افکار خودم غرق شده بودم .. احساس میکردم توی یک تکه از پازل ذهنیم گم شده .
میخواستم از دکه روزنامه فروشی یک بسته سیگار بخرم ..تمام کیفمو زیرورو کردم ولی فقط یک اسکناس هزار تومانی داشتم .
یک لحظه چهره ساناز از جلوی چشمام دور نمیشد .... حرفهای روز آخرش مثل زنگ توی گوشم صدا میکرد .
روی یک نیمکت توی پارک نشستم و شروع کردم به فکر کردن .. آیا راهی که من داشتم میرفتم درست بود ؟ آیا رضا واقعا سانازو دوست داشته ؟ اگر دوست نداشته پس چرا اینطوری در آغوش من زجه میزد ؟
یاد حرفهای پریسا افتادم که چطور رضا سانازو از خونه بیرون کرده بود و چطور با کمربند به جون اون زن بیگناه افتاده بود و زده بودش .
تصمیمو گرفتم .
از سر جام بلند شدم و دوباره برگشتم شرکت .........باید جیب خالیمو یه جوری پر میکردم ......... دیگه نمی خواستم دست نیاز به سمت آقا ابراهیم دراز کنم ..........تا وقتی رضا رو داشتم باید نهایت سوء استفاده رو ازش میکردم .
رضا هنوز در همون حالت گیج و منگی در اتاق نشسته بود .
با عجله پنجره هارو باز کردم تا دود از اتاق خارج بشه .
لیوان مشروبو از رضا گرفتم و بوسیدمش و گفتم : عشق من خودتو خفه کردی ...بسه دیگه ....بیا با هم بریم یه دوری بزنیم و آب و هوایی عوض کنی .
کتشو از آویز برداشتم و به سمتش دراز کردم و گفتم : پشو ، پشو پسر خوب این قیافه غم بادم دیگه به خودت نگیر ....تو که گفته بودی دوستش نداری مگه نه؟
از حرفی که زدم پشیمون شدم ولی انگار رضا متوجه جمله آخرم نشده بود چون گفت : نه کتی جان حوصله ندارم .
کنار رضا نشستم و گفتم : بیا باهم بریم دربند از اون طرفم میریم فشم ویلای تو چطوره ؟ ;کلی خوش میگذره
یک پک عمیق به سیگارش زد و از سر جاش بلند شد و بطرف میزش رفت و یک دسته اسکناس گذاشت جلوم و گفت :یه زحمتی برات داشتم . اگر میشه برو هر غذایی که دوست داری بخر و بیا شرکت تا نهار با هم باشیم .... نمی خوام تنها باشم .......وجود تو آرومم میکنه . اینم پول ...و اینم س.ییچ ماشین .
پولو پس زدم وگفتم : نه پول همراهم هست .
به زور پولو گذاشت توی کیفم و گفت : نه ، بیا این پول همراهت باشه .. لازمت میشه .
وقتی رضا داشت صحبت میکرد روی صندلی کنار کتش نشته بودم و کیف پولش که از جیب کتش زده بود بیرون توجهمو به خودش جلب کرد .
در حالیکه نگاهم به رضا بود دستم توی جیب کت رضا بود کیفشو آروم برداشتم و بلافاصله گذاشتم توی کیف خودم .
با کلی تعارف دسته اسکناس و سوویچو از رضا گرفتم وشرکت خارج شدم .
مدتها بود که آرزو داشتم پشت ماشین بشینم و رانندگی کنم . از همون زمانی که برادرم پشت ماشین مینشست و رانندگی رو به من یاد داد از همون زمانی که برای بار اول سوییچ ماشین برادرمو شبانه برداشتم و ساعتها رفتم توی شهر گشتم و وقتی برادرم فهمید یک کتک مفصل به من زد .
به یاد روزهایی که باشقایق سوار ماشینش می شدیم و توی خیابان ایران زمین ویراژ میدادیم افتادم .
صدای موزیکو تا انتها بلند کردم و یک دستی فرمونو گرفتم و شروع کردم به راندن ماشین ...
هیچ چیز جالبتر و هیجان انگیزتر از رانندگی با سرعت بالا با نوار بلند توی یک اتوبان خلوت و کورس گذاشتم با ماشینهای پسری که خیلی ادعاشون میشه نیست .
ناگهان متوجه گوشی موبایل رضا شدم که توی ماشینش جا مونده بود . که همینطور چشمک میزد و میلرزید .
صدای موزیکو کم کرد م و گوشی رو از روی صندلی بغل راننده برداشتم .
روی صفحه موبایل عکس یک دختر 23 یا 24 ساله افتاده بود و بعد گوشی رفت روی منشی .
__ الو رضا جونممممممممم ! نیستی قربونت برم ؟ امشب با کیانوشو آذین و فرشید دور هم جمعیم ساعت 8 میام دنبالت .. اون کت شلوار کرمتو بپوش آخه با اون خیلی جیگر میشی .......... میبوسمت از همین جا ...بوس بوس بوس
و تماس قطع شد .
با بی تفاوتی صدای موزیکو بلند کردم و گفتم : دختره لجن ..بوس بوس .......... ایکبیری خجالتم نمیکشه ... واقعا که رضا هم یه جونوره مثل اونای دیگه نگاه کن چه اشک تمساحی میریخت .
چند دقیقه بعد دوباره موبایل شروع کرد به لرزیدن ..ایندفعه تصویر یک پسر روی مانیتور موبایل افتاد.
__ چطوری خوشتیپ؟ فردا چی کاریه ای ؟ با بچه ها داریم میریم شمال .. اگر تو هم پایی جیبتو پر پول کن ساعت 6 صبح بیا دم خونه آرین اینا ......... بی دختر میریم .... حوصله کلانتری ملانتری رو ندارم ..........اونجا یه ویلا با ژیلا گیر میاریم
و بلند بلند شروع کرد به خندیدن و تماسو قطع کرد .
گوشی موبایل رضا رو خاموش کرد و انداختم یه گوشه .
حالا میفهمیدم که ساناز چه صبر و تحملی داشته و زندگی با همچین ادمی چقدر سخته .
کیف پول رضا رو باز کردم و شروع کردم به گشتن توی کیف .
از خوشحالی داشتم شاخ در میاوردم ...یک سوت طولانی زدم و گفتم : به این میگن شانس ...آقا رضا دمت گرم.
تراولهارو شمردم 3 ملیون تومان تراول صاف و بدون تا خوردگی .
با این پول میتونستم بدهیمو به آقا ابراهیم بدم و تمام سفته هامو از ش پس بگیرم . دیگه مجبور نبودم حرفها ی و رفتار چندش آور آقا ابراهیم و تحمل کنم .
راهمو کج کردم و بطرف پاتوق آقا ابراهیم رفتم .
یک قهوه خونه قدیمی توی جنوب شهر که پاتوق یک مشت دزد و قاچاقچی بود .
وقتی وارد قهوه خونه شدم سنگینی نگاههای همه رو احساس میکردم و تکه های چندش آورشونو میشنیدم و سعی میکردم به روی خودم نیارم .
از بین مشتریها آقا ابراهیم از سر جاش بلند شد و به سمت من اومد و به طرف بیرون قهوه خونه هدایتم کرد .
آقا ابراهیم وقتی ماشین و سر و وضع منو دید گفت : چیه ؟ باز مخ کدوم ملیاردریرو زدی بچه زرنگ ؟
لبخندی زدم و گفتم : ما اینیم دیگه .......
پولو به سمتش دراز کردم و گفتم :اومدم باهات تصفیه حساب کنم . اینم بدهی من به شما...
با تعجب پولهارو از دستم گرفت و شمرد و گفت : نه انگار جدی جدی بانک زدی ؟ یا حسابی مخ طرفو زدی که همچین پولیرو بهت داده ؟
ولی این که فقط پول اولیه است که بهت غرض دادم پس سودش چی ؟
گفتم : تو به من نگفتی سودم باید بدم بهت
پوزخدی زد و گفت : اگر صدی ، ده هم حساب کنم بازم خیلی بهم بدهکاری .. مگه عاشق چشم و ابروت بودم که الکی اونقدر پول بی زبونو بهت بدم ؟ بلاخره منم باید از یه جا نون بخورم یا نه ؟ ............الانم فقط نصف سفته هاتو میتونم پس بدم بقیه شم باشه واسه وقتی که باقی پولو اوردی خوشگل خانم زرنگ ..
سفته هارو از آقا ابراهیم گرفتم در حالیکه توی دلم مرتب بهش بد و بیراه میگفتم . چند تا جنسم بهم داد به همراه آدرس چندتا از مشتریهاش که بهشون برسونم .
با بی میلی و دلخوری آدرسها رو گرفتم و سوار ماشین شدم و به راه افتادم .
کیف پول رضا رو توی یک جوب آب نزدیک شرکت پارک کردم و 2 تا غذا از رستوران گرفتم و برگشتم شرکت .
رضا کمی حالش بهتر شده بود و پشت میزش مشغول رسیدگی به کارهاش بود .
با هیجان وارد اتاق شدم و غذاهارو روی میز گذاشتم و شاخه گل رزی رو که برای رضا خریده بودمو به سمتش دراز کردم و
گفتم : تقدیم با عشق .... واییییییی رضا چه ماشین باحالی داری .. سوارش که شدم احساس کردم دارم پرواز میکنم منم عینن این عقده ایها هی ویراژ دادم هی ویراژ دادم .... 2 بار هم جریمه شدم ولی خیلی لذت بخش بود جات خیلی خالی بود عشق من.... وقتی به خودم اومدم دیدم یه 2 ساعتی میشه دارم یه کله میرونم .... تو رو خدا منو ببخش عزیزم که دیر کردم .
دسته اسکناسی که رضا بهم داده بودو همراه یک فاکتور از رستوران از توی کیفم در آوردم و جلوی رضا گذاشتم و گفتم : این فاکتور غذا ، اینم باقی مانده پولتون .
رضا با تعجب نگاهم کرد و گفت : کتی این چه کاریه که میکنی ؟ من به اعتماد صد در صد دارم چرا برای من فاکتور آوردی ؟ چرا بقیه پولو برمیگردونی ؟
در حالیکه داشتم غذاهارو باز میکردم گفتم : می خوام بهت ثابت کنم که خوش حسابم ... بیا بیا که غذا سرد شد........ وای امروز چه روز قشنگیه رضا از اینکه در کنارتم بینهایت خوشحالم .
رضا باقی مانده دسته اسکناس و توی کیفم گذاشت و گفت : این حق پاته ...تو زحمت خرید کدنو کشیدی اینم انعامته
لبخندی زدم و دیگه چیزی نگفتم.
در حتل خوردن غذا بودیم که به رضا گفتم : راستی رضا ماشینتو باید به یه تعمیرگاه نشون بدی خیلی زود جوش میاره.
رضا به علامت تایید سرشو تکون داد و گفت : آره آره خوب شد یادم انداختی .
از روی صندلی بلند شد و رفت به سمت کتش و مشغول جستجو توی جیبهای کتش شد در حالیکه قیافه رضا هر لحظه بیشتر اخموتر و گرفته تر میشد.
به رضا گفتم : چی شده دنبال چی میگردی؟
گفت : دنبال کیف پولم میگردم کارت تعمیرگاه توی کیفم بود ولی هر چی میگردم کیف پولم نیست.
گفتم : شاید کیفتو جای دیگه ای گذاشتی .
وقتی که از گشتن ناامید شد دوباره روی صندلی نشست و گفت : نه مطمئنم که توی جیب کتم بوده . 3 ملیون تومن پول تو کیفم بود که میخواستم بخوابونم به حسابم ولی وقتی خبر مرگ ساناز و شنیدم دیگه یادم رفت . فکر کنم کیف پولمو گم کردم یا شایدم ازم دزدین .
در حالیکه مشغول غذا خوردن بودم گفتم : می خوای به پلیس خبر بدیم ؟
رضا مشغول بازی کردن با غذا شد و گفت : نه لازم نیست تو فکر میکنی مثلا پلیس چیکار میکنه ؟
بعد کمی مکث کرد و گفت : اگر اون آشغال توی زندان نبود فکر میکردم حتما کار اونه ....
گفتم : اون آشغال ؟ منظورت کیه ؟
گفت : سعید ، دادش ساناز
گفتم : خوب آخه چه ربطی به اون داره که بخواد از ت بدزده ؟ اصلا برای چی زندانه ؟
و بعد رضا برام تعریف کرد که سعید بخاطر اینکه رضا خواهرشو طلاق داده عصبانی شده و و ماشین رضا رو آتیش زده و می خواسته رضا رو هم آتش بزنه که دیگران با مداخلشون مانع اینکار شدن .
با حرفهای رضا من تازه بیاد سعید افتادم .
سعید علاوه بر اینکه خواهرشو از دست داده بود مجبور بود 10 سال هم در زندان بمونه ... این یعنی فنا شدن آیندش و جونیش.
به این فکر افتادم که من تنها کسی هستم که میتونم به سعید کمک کنم . باید هر طور شده رضایت رضا رو میگرفتم تا سعید از زندان آزاد بشه .
رابطه من و رضا روزبه روز صمیمی تر میشد و تونسته بودم اعتماد رضا رو نسبت به خودم بسیار زیاد جلب کنم
طوری که گاهی چکهای رضا رو نقد میکردم و یا پولهاشو به بانک واریز میکردم ... ولی من گاهی وقتا بدون اینکه رضا متوجه بشه به حسابهاش ناخنکی میزدم .
بارها و بارها با رضا در مورد سعید صحبت کردم تا رضایت بده و از زندان زاد بشه ولی میگفت : باید براش درس ادب بشه تا دیگه گنده لات بازی در نیاره . از طرفی اگر از زندان آزاد بشه مطمئنم دوباره میاد سراغم و بهم آسیب میرسونه .
بعد از گذشت 6 ماه هنوز نتونسته بودم در این مقوله رضا رو راضی کنم .
رضا به غیر از اون روز دیگه هیچ حرفی از ساناز نمیزد ولی من هدف اصلیمو فراموش نکرده بودم که برای چی به رضا نزدیک شدم ....
هر شب جمعه با پریسا سر مزار ساناز میرفتیم و سکوت و آرامش قبرستان . منو به یاد خودم وگرفتاریهام می انداخت . میدونستم که با این رویه که من پیش گرفتم و مصرف بالای مواد دیر یا زود جام کنار سانازه ولی چاره ای نداشتم از درون آب میشدم ولی حتی اراده اینو نداشتم که بخوام چند ساعت بدون مواد سر کنم و درد رو تحمل کنم ... چه برسه به ترک مواد .... شاید اگر سعید زندان نبود به من کمک میکرد تا هر چه زودتر ترک کنم ولی رضا هم مثل من بود ولی من سعی میکردم به روی خودم نیارم
شبهای جمعه و جمعه ها اکثرا با دوستاش دور هم جمع میشدن و بساط منقل و عیش و نوششون به راه بود .
من در جند تا از این مجالس و مهمانیهاشون شرکت کردم و با وجود اینکه با رضا به مهمانی میرفتم با زیر ذره بین و نگاههای حریص و هوس باز مردانی بودم که تا خرخره مشروب می خوردند و حتی تعادل راه رفتن هم نداشتند .
در یکی از این مهمانیها رضا اینقدر مشروب خورده بود که نه رفتاری و نه گفتاری تعادل نداشت و اینقدر حالش بود بود که من مجبور شدم با لباسهای تنش در همون مهمونی بندازمش توی استخر ...... که وقتی رضا به خودش اومد دید که همه اطراف استخر جمع شدن و دارن به رضا میخندن .
رضا هم خشمگین از استخر بیرون اومد و نگاه غضبناکی به من انداخت و منو در مهمانی تنها گذاشت و برگشت به خانه اش .
این رفتار رضا برای من خیلی سنگین تموم شد چون وقتی مردهای مست و لاقید دیگه شاهد این بودن که رضا منو تنها گذاشت و رفت هر کدام به نوعی سعی میکردن خودشونو به من نزدیک کنن .
ج. مهمانی اینقدر برایم سنگین بود که برای رهایی از اون وضعیت در گوشه ای از حیاط نشستم و مشغول سیگار کشیدن شدم . آنقدر در افکار خودم غرق بودم که اصلا متوجه حضور مرد ی در کنارم در تاریکی شب نشدم .
وقتی به خودم آمدم که گرمای دستای مردانه ای را روی بازوهایم احساس کردم که موهایم را به آرامی نوازش میکرد .
جیغ بلندی زدم و او را به سمتی حول داد م و به اتاق رفتم و فورا لباسهایم را عوض کرد م و یک آژانس گر فتم و به خانه ام رفتم .

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 13 (قسمت آخر)

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 13 (قسمت آخر)

رضا متوجه اشتباهش شده بود مرتب با من تماس میگرفت و هر چی سعی میکرد که این کدورتو از دل من بیرون بیاره موفق نمیشد

چند روز بعد از این جریان رضا با گل و شیرینی اومد خونه ی من .

وقتی در را باز کردم اخمهام در هم گره خورده بود نیم نگاهی به رضا کردم .

رضا با لبخند و خوشرویی گفت : خانم . خانما .. گل خانم من ... ماه من ...تعارف نمیکنی بیام داخل ؟ برای امر خیر مزاحمتون شدم .

حرف رضا رو به شوخی گرفتم . کمی خودمو از کنار در کنار کشیدم تا رضا وارد بشه .

بطرف آشپز خاه رفتم تا برای رضا نوشیدنی بیارم . رضا گل و شیرینی را بطرفم تعارف کرد و گفت : اینها برای شماست عروس خانم . میشه بنشینی . کار مهمی باهات دارم .

کمی دست وپامو گم کرده بودم گفتم : بذار برات یه چیزی بیارم . بعد میام پیشت میشینم .

رضا منو با فشار دستش سر جام نشوند در چشمهام خیره شد و گفت : کتی من خیلی به تو و حمایتهای تو احتیاج دارم . تو با همه دخترای دیگه فرق داری . تو تنها کسی هستی که در شرایط سخت بدون هیچ توقعی کنارم بودی ...تو بعد از ساناز تنها کسی هستی که منو بخاطر پولم نمی خواد ... از ت می خوام که منو تنها نزاری و با هم و در کنار هم زندگی کنیم .

پوزخندی زدم و گفتم : چیه /؟ دنبال زن صیغه ای میگردی ؟

گفت : چه فرقی میکننه ... مهم اینه این که تو خانم خونه من میشی و منو از تنهایی در میاری .... کتی من برات همه امکاناتی فراهم میکنم ... خونه ، ماشین

گفتم : من از اینکه بصورت عاریه زن کسی باشم متنفرم که بعد از اینکه مهلت صیغه ام تموم شد بندازیم از خونه ات بیرون ... من از کلمه صیغه هم بند بند وجودم میلرزه ... من بخاطر تجربه تلخی که در گذشته ام داشتم از شما مردها دل خوشی ندارم و بهتون اصمینان ندارم .

دستای منو توی دستاش گرفت و گفت : تو اشتباه میکنی عزیزم . این چه طرز فکریه که راجع به من داری ؟ من با همه مردهای دیگه فرق دارم . من هیچوقت تنهات نمیزارم .


به یاد حرفهای بهراد افتادم احساس میکردم رضا یی که الان روبه روی من نشسته یک بهراد دیگه است به یاد 7 سال پیش افتادم .و حرفهای احمقانه دبیر معارفمون که منو تشویق به صیغه کرد و باعث این همه اتفاقات شد . به یاد ساناز بیچاره افتادم که چطور عاشق رضا بود و حالا همسرش دستای منو توی دستاش گرفته بود و از آینده ای مشترک با من حرف میزد .

مثل اسپند روی آتیش از سر جام بلند شدم .

با عصبانیت گل و شیرینی رو برداشتم و بطرف رضا دراز کردم و گفتم : اگر دنبال زن صیغه ای هستی کنار خیابان ریخته ... لازم هم نیست اینقدر براشون زبون بریزی یا خرج کنی ..... حتی هستند زنهاییکه خرج تو رو هم بدن تا تو صیغه شون کنی .... ولی من از اونهاش نیستم .... گل و شیرینیتو بردار و زود از خونه ی من بزن به چاک ...

رضا در حالیکه بهت زده به من خیره شده بود و از طرز برخورد من متعجب شده بود دسته گل و شیرینی رو از من گرفت و از روی کاناپه بلند شد . خواست حرفی بزنه که من با فریاد گفتم : صداتو نشنوم دیگه ... برو بیرون


وقتی صدای محکم بسته شدن در رو شنیدم زیر لب گفتم : احمق ... واقعا که ذلیل زنهایی


از بعد از اون اتفاق رضا مرتب به موبایلم زنگ میزد ولی من تماسهاشو جواب نمیدادم .

شبها از فکر و خیال خوابم نمیبرد . من که منتظر همچون لحظه ای بودم نمیدونم چرا حالا اینطور بهم ریخته بودم ؟ ساناز و چهره خونینش حین خودکشی و پیکر لاغر و نحیفش حین خاکسپاری یک لحظه از جلوی چشمام دو ر نمیشد .

بیکاری سخت منو بهم ریخته بود آقا ابراهیم یک کار بی دردسر و پر در آمد به من پیشنهاد داد .

بردن جنس برای مشتریها ی آقا ابراهیم .

نمی خواستم این پیشنهادو قبول کنم ولی وقتی آقا ابراهیم دوباره بدهکاریمو یاد آوریم کرد ترجیح دادم که برای مدت کوتاهی به این کاردوباره مشغول بشم اینقدر بریز و به پاش داشتم که علی رغم اینکه ماهانه از رضا پول قابل توجهی میگرفتم باز هم نتونسته بودم بدهیمو با آقا ابراهیم صاف کنم .

اوایل از انجام این کار احساس عذاب وجدان میکردم ولی وقتی به یاد خماری خودم می افتادم با خودم فکر میکردم که چرا فقط من باید اینهمه بدبختی بکشن ؟ و اگر من این مواد و به مشتریها نرسونم یکی دیگه میرسونه .

یک شب وقتی خسته از یک مهمانی که آقا ابراهیم ترتیب داده بود بر گشتم دیدم رضا توی ماشینش دم خونه من منتظر نشسته .

جلوتر رفتم و زدم به شیشه ماشینش .

رضا در وباز کرد و پیاده شد .

گفت : سلام ، من خیلی وقته اینجا منتظرتم .. میشه باهات صحبت کنم ؟

خمیازه ای کشیدم و گفتم : بیا تو اینجا جای مناسبی برای حرف زدن نیست این وقت شب .

و راهنماییش کردم به داخل منزل .

رضا بی مقدمه گفت : . من روی حرفهای تو خیلی فکر کردم تو راست میگی .. من برای بدست آوردن تو حاظرم هر چیزی رو که تو بگی قبول کنم .

لبخندی زدم و گفتم : هر کاری ؟

گفت : آره ، هر کاری که تو بگی قبوله ..... حتی راضیم به عقد دایم خودم در بیارمت

با ملایمت گفتم : رضا ف من توی زندگی قبلیم وضع خوبی نداشتم . دلم امنیت می خواد .. دوست دارم یک پشتوانه داشته باشم .... برای همین ...

رضا به تندی گفت : خوب من تکیه گاه و پشتوانه ات میشم

سکوت کردم در حالیکه احساس میکردم در اون لحظه قلبم داره از سینه ام بیرون میزنه.

بعد از یک مکث طولانی رضا به چشمام خیره شد و گفت : فرشته زیباییها ... با من ازدواج میکنی؟

از روی کاناپه بلند شدم و یک سیگار روشن کردم و گفتم : باید فکر کنم

رضا یک لحظه نگاه ملتمسانه شو از روی من بر نمیداشت خوشحال شد وگفت : پس جای امیدواری هست که بانوی من جواب مثبت بدن .. خیلی خوشحالم ..........دیروقته دیگه مزاحمت نمیشم

و مثل بچه ها منو در آغوش گرفت و بوسید و رفت .

و من متعجب از حرفهای رضا، در دلم احساس شعف میکردم .

در دلم وسوسه عجیبی احساس میکردم از یک طرف دوست داشتم از این وضعیت زندگیم رها بشم و یک پشت وپناهی داشته باشم . از طرفی میدونستم رضا فرد مناسبی نیست و به یاد ساناز می افتادم که چطور رضا باعث مرگ ساناز شده بود.

هر شب کابوس میدیدم . خواب میدیدم سانازبا لای سر یک جنازه نشسته و گریه میکنه . نزدیکتر که میرفتم ، جنازه خودمو میدیدم

و سراسیمه از خواب می پریدم .

یک شب وقتی بعد از اون کابوس وحشتناک از خواب بیدار شدم . دفتر خاطرات سانازو باز کردم و دوباره شروع کردم به خواندن .

ساناز واقعا رضا رو می پرستید و رضا در حق ساناز چقدر بدی کرده بود . هر روز با یک زن جدید . هر روز تحقیر . توهین

وقتی سپیده صبح زد ، دفتر خاطراتو بستم ....... از تردید و دودلی در آمده بود وتصمیمو گرفته بودم .

حوالی ظهر با رضا توی یک رستوران قرار گذاشتم .

رضا قبل از من به رستوران رسیده بود . از دور شاهد بودم که چطور دل توی دلش نیست و ساعتشو نگاه میکنه .

به طرف رضا رفتم و سلام و احوال پرسی کردم با رضا .

رضا به چشمهای من خیره شد و گفت : تصمیمتو گرفتی عزیزم ؟

گفتم : آره ، ولی قبلش می خوام بهت یه حقیقتی رو بگم .

رضا متعجب به من خیره شد و گفت : بگو

گفتم : من اسممو به تو دروغ گفتم . اسم من ماراله.

رضا یک سیگار روشن کرد و یک پک عمیق به سیگار زد و گفت : چرا دروغ گفتی ؟

سرمو زیر انداختم و گفتم : راستش فکر نمیکردم قضیه ما جدی بشه ... بعد هم هر چی سعی کردم راستشو بهت بگم دیگه روم نمیشد . من باید راستشو بهت می گفتم رضا جان..... حالا از ازدواج با من منصرف شدی؟

لبخندی زد وگفت : مارال. کتی ....یا هر اسم دیگه ....برای من تو مهم هستی نه اسمت .....معلومه که پشیمون نشدم

دستاشو توی دستام گرفتم و گفتم : رضا جان تو خیلی خوبی ....ولی باید به من حق بدی که از آیندم بترسم ..من 2 تا شرط دارم تا باهات ازدوا ج کنم .

کنجکاوانه گفت : هر چی باشه قبول.

گفتم : اول اینکه می خوام رضایت بدی تا سعید از زندان آزاد بشه . چون من شدیدا عذاب وجدان میکنم و نمیتونم ببینم یک جوان بیگناه 10 سال توی زندان باشه .

رضا کمی تعجب کرد و گفت : شرط دومت چیه ؟

از طرز برخورد کمی جا خوردم ولی خودمو جمع و جور کردم و ادامه دادم : یادته که بارها بهت گفتم من توی زندگی مشترک یک پشتوانه و امنیت می خوام ......

کمی مکث کردم و گفتم : می خوام مهریه ام یک آپارتمان باشه که قبل از این که با هم عقد کنیم به نام من کنی ..... بعد هم باهم میریم اونجا زندگی میکنیم .

معلوم بود رضا از شرایطی که من براش گذاشتم تعجب کرده .چون سکوت سنگینی بین ما حکمفرما شد .

وقتی سنگینی نگاههای رضا و این سکوت و احساس کردم صلاح ندیدم که دیگه اونجا بنشینم . کیفمو برداشتم و از روی صندلی بلند شدم و رو به رضا کردم و گفتم : از سکوتت جوابمو گرفتم ، پس اون ابراز علاقه هات همش الکی بود ....

و خواستم از رستوران خارج بشم که رضا بدنبالم اومد بند کیفمو گرفت تا بایستم و لبخندی زد و گفت : هر دو شرطتت قبوله .... خانه هم هدیه من به تو هست نه مهریه ات .


از فردای اون روز دنبال رضایت دادن و کارهای آزادی سعید بودیم ....و عصرها هم به دنبال خانه می گشتیم .

سعی میکردم به رضا خیلی محبت کنم که احساس کنه در انتخاب من اشتباه نکرده .

بعد از چند روز خانه ای به دلخواه و سلیقه من در شمال شهر خریدیم ...... خانه ای که به سلیقه من بود و هیچکس نمیتونست اونوازم بگیره ، خانه ای با کف سرامیک سفید و شومینه و آشپزخانه ی اوپن..... چیزی که از دوران نوجوانیم آرزوشو داشتم و همیشه توی ذهنم تجسمش میکردم و حالا آرزوهام واقعیت پیدا کرده بود .ولی توی ذهنم همیشه همسری مثل سعیدو تجسم میکردم. آرزوم این بود که همسر یک مرد غیرتی مثل سعید بشم . برای آزاد شدن سعید لحظه شماری میکردم

از اینکه میدیدم تونستم رضا رو متقاعد کنم تا رضایت بده و سعید آزاد بشه از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم .


یک شب پریسا به خانه من امده بود و یک جشن دو نفره برای پیروزیمون گرفته بودیم.

که صدای آیفون خانه بلند شدم ....گوشی رو برداشتم و پرسیدم : بله

رضا بانشاط گفت : خانم خانما مهمون نمی خوای ؟

آیفون و گذاشتم و رو به پریسا کردم و گفتم : رضا ست

پریسا بیدرنگ از سرجاش بلند شد و گفت : من میرم توی حمام ....رضا اگر بفهمه من و تو باهم دوستیم خیلی بد میشه .

و سراسیمه خودشو به حمام رسوند .

من در خانه رو باز کردم در حالی که سعی میکردم خودمو خونسرد نشون بدم .

رضا دسته گل زیبایی خریده بود به سمتم دراز کرد و گفت : تقدیم با عشق

دسته گلو از رضا گرفتم و بوسیدمش و دعوتش کردم که داخل بشه .

رضا با تعجب کمی اطرافو نگاه کرد و گفت :مهمون داشتی؟

کمی هول شدم و گفتم : نه ....یعنی آره ....دوستم بود الان پیش پای تو رفت .

و مشغول جمع کردن وسایل شدم .

رضا به سراغ یخچالم رفت و گفت : از اون مشروب خوشمزه های همیشگیت داری ؟

گفتم: آره ....همون پایینه .

شیشه مشروب و برداشت و ریخت توی یک لیوان و شروع کرد به خوردن لیوان و بالا گرفت و گفت : به سلامتی مارالم که خوشگلترین زن روی زمینه

احساس میکردم رضا حالت طبیعی نداره ...ولی لبخندی تحویلش دادم و گفتم : تو همیشه به من لطف داری

رضا از یک بسته خیلی زیبا رو به سمتم دراز کرد و گفت : این پیراهنو برای تو خریدم . می خوام الان برام بپوشیش.

هدیه رو باز کردم ...پیراهن بسیار زیبا و شیکی بود ........به اتاق رفتم تا پیراهنو بپوشم .

واقعا در اون پیراهن زیباییم صد چندان شده بود ...موهامو پشت سرم جمع کردم و وارد پذیرایی شدم ولی یکدفعه سر جام ایستادم .

یادم رفته بود که دفتر خاطرات سانازو از زیر میز تلویزیونی بردارم و رضا هم متو جه دفتر خاطرات ساناز شده بود .

اینجا پایان بازی بود .....ومن نمیتونستم هیچ جوری این قضیه رو جمع و جور کنم .

رضا بدون توجه به ورود من داشت دفتر خاطراتو ورق میزد و عکسهای لابه لای دفترو میدید .

بعد از چند دقیقه متوجه حضور من شد با حالت غضب آلودی گفت : تو با ساناز دوست بودی ؟

به سمت رضا اومدم و گفتم : نه . ساناز به من پناه اورده بود ....ولی اینقدر افسرده شده بود که خودکشی کرد

رضا بلند بلند شروع کرد به خندیدن و گفت : اینقدر که بی جنبه بود ، خوب از خونه انداختمش بیرون ....دیگه خودکشی کردن نداشت .

در حالیکه رضا دوباره لیوانشو از مشروب پر میکرد گفت : حالا این دست تو چیکار میکنه ؟

دفتر و از دستش کشیدم و گفتم : بیا ببین صفحه آخر این دفتر رو بخون . اینو شب آخر که خونه من بود خطاب به تو نوشته . برای توا نامرد که وقتی فهمیدی بیمارستانه حتی راضی نشدی به دیدنش بیای یا هزینه بیمارستانشو پرداخت کنی .

چشمان رضا از شدت عصبانیت سرخ شده بود فریاد زد : خوب به تو چه ؟تو چیکاریه ؟ نکنه میخواستی انتقام سانازو از من بگیری ؟

مثل اینکه یک جرقه در ذهنش زده شده باشه از سر جاش پرید و به سمتم اومد و منو پرت کرد به سمت دیوار و گلومو با دستای سنگین و مردونش شروع کرد به فشار دادن و فریاد میزد : یعنی همه این کارات و عشق و عاشقیات الکی بود ؟ تو با من بازی کردی مارال..........

احساس خفگی میکردم ....راه تنفسم بند آمده بود و به سختی نفس میکشیدم فقط به زحمت تونستم چند کلمه بگم : کمک ، کمک ، من دارم خفه میشم

ولی رضا همچنان با چشمهای خشمگینش به حرف زدنش ادامه میداد و گلوی منو بیشتر میفشارد.

دیگه داشتم از هوش میرفتم

که ناگهان صدای پریسا رو از پشت سر رضا شنیدم

پریسا به سمت رضا هجوم آورد و شروع کرد با کنار کشیدن رضا از پیکر بی جان من

پریسا فریاد میزد : ولش کن عوضی ...کشتیش..........یه نفر بستت نبود می خوای این یکی هم بکشی


رضا انگار تازه متوجه حضور پریسا شده بود که گلوی منو رها کرد و چند قدم عقب عقب رفت و انگار که زبونش بند آمده باشه بریده بریده به من و پریسا اشاره کرد و گفت : شماها شریک شیطونید ............تو اینجا چیکار میکنی ؟.........شما دوتا باهم نقشه کشیدید تا منو نابود کنید

و تلو تلو خورون خودشو به کاناپه رسوند و روی کاناپه نشست در حالیکه از شدت خشم میلرزید .

پریسا هراسان بسمت من دوید ....من سرفه میکردم ولی از اینکه در اون شرایط پریسا کنارم بود احساس دلگرمی میکردم .


رضا از روی کاناپه بلند شد و شروع کرد به تند تند قدم زدن .مثل یک شیر زخم خورده به خود میپیچید .

ناگهان شروع کرد به بلند بلند خندیدن .

من و پریسا به رضا خیره شدیم در حالیکه ترس عجیبی در دلمون رخنه کرده بود .

رضا حین خندیدن میگفت : از مادر زاده نشده کسی که به من رودست بزنه .......شما دوتا بدبخت ضعیفه فکر کردید تونستید منو از پا دربیارین ...نه بیچارهها ....اونی که از پا در اومد و بدبخت شد من نبودم شما دوتا بودید .

پریسا گفت : چی میگی رضا .؟ گم شو از خونه برو بیرون وگرنه پلیس خبر میکنم .

رضا گفت : باشه میرم ولی قبلش می خوام یه حقیقتو بهتون بگم ..

من وپریسا متعجب به هم خیره شدیم

رضا خودشو به من و پریسا نزدیک کرد و موهای من وپریسا رو در دستاش گرفت و شروع به کشیدن کرد و گفت : شما هردوتاتون ایدز دارید .

من شروع کردم به خندیدن و گفتم : خیلی بچه ای رضا .... دروغ مسخره ای بود .

رضا به سمت کتش رفت و یک جواب آزمایش از توی جیبش در آورد و به سمت من وپریسا انداخت و گفت : بیاین نگاه کنید ... من ایدز داشتم و دارم پس در نتیجه تو و پریسا و حتی ساناز و خیلیهای دیگه از من ایدز گرفتن .

و شروع کرد بلند بلند به خندیدن .

پریسا آزما یشو برداشت در حالی که ناباورانه سرشو تکان میداد گفت : این امکان نداره ...دروغه ...دروغه

من جواب آزمایشو از دست پریسا گرفتم و شروع کردم به ورق زدن صفحه های آزمایش ...روی برگه اول با خط قرمز نوشته شده بود ..اچ آی وی مثبت

رضا دستاشو بالا آورد و گفت : خوب دیگه بای بای بانووان گرامی ... به من که خیلی خوش گذشت . دیگه مزاحمتون نمیشم .خوش باشید

و تلوتلو خورون از در رفت بیرون .

منو پریسا سعی میکردیم تا صبح همدیگررو دلداری بدیم وفکر میکردیم شاید در آزمایش رضا اشتباهی رخ داده یا اینکه من و پریسا اصلا مبتلا نباشیم

ولی پریسا اصلا روحیه خوبی نداشت و مرتب گریه میکرد

قرار بر این گذاشتیم که فردا . اول وقت بریم و هردو آزمایش ایدز بدیم تا مطمین بشیم.


دل تو دل من و پریسا نبود پشت در آزمایشگاه نشسته بودیم و منتظر جواب

متصدی آزمایشگاه هر چی میگفت جوایب چند روز دیگه حاضره ما اصرار کردیم و گفتیم اورژانسیه .

من و پریسا جرات نمیکردیم حتی کلامی با هم صحبت کنیم .

و بالاخره بعد از 3 ساعت جواب حاضر شد .

متصدی آزمایشگاه از اتاق بیرون اومد ما به سمتش دویدیم و گفتیم : خانم نتیجه چی شد .؟

برگه هارو به سمتمون دراز کرد و گفت : نتیجه ها حاضره بفرمایید . جواب مثبته

با من من ولکنت گفتم : یعنی هر دوتامون ایدز داریم؟

سری به علامت تاسف تکان داد و گفت : متاسفانه بله ... ولی ایدز پایان زندگی نیست شما میتونید مثل آدمهای عادی زندگی کنید و......


دیگه حرفهای متصدی آزمایشگاههو نمیشنیدم دنیا دور سرم می چرخید. پریسا با شنیدن این خبر از هوش رفت و مسوولان آزمایشگاه سعی میکردن که بهش آب قند بدن . و من روی صندلی آزمایشگاه نشستم و برای سرنوشت نکبت بارم زار زدم .

بعد از چند ساعت سعی کردم به خودم مسلط بشم ..پریسا رو به خونه اش رسوندم و خودم برگشتم به خانه ام .

فردا سعید از زندان آزاد میشد و من که برای آزادی رضا لحظه شماری میکردم حالا دوست داشتم فردا هیچگاه فرا نمیرسید .

تا صبح مشروب خوردم وسیگار کشیدم و اشک ریختم و

وقتی از خواب بیدار شدم 1 ساعت به آزادی سعید بیشتر نمونده بود .

با عجله لباسهامو عوض کردم و توی آیینه خودمو نگاه کردم . چشمهای سرخ و ورم کرده ..موهای ژولیده و انگار چندین سال پیرتر شده بودم .


تمام طول راه به آرزوهایی که در سر داشتم فکر میکردم . به خونه قشنگی که همیشه آرزوشو داشتم . به سعید که دوست داشتم باهاش ازدواج میکردم و توی اون خونه زندگی میکردم ..............ولی همه چیز دیگه تموم شده بود .


با دسته گل روی به روی در زندان منتظر رضا شدم ...با نگاه اول رضا رو نشناختم

چقدر شکسته شده بود محاسن و ریشهای بلند و چند تار موی سفید که در لابه لای موهای قشنگش به چشم می خورد .

بیدرنگ در آغوش رضا پریدم و بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن ...دیگه حتی نمیتونستم شونه های مردونه سعید و که همیشه آرزوشو داشتم برای همیشه برای خودم داشته باشم .

رضا دستی روی سرم کشید و منو نوازش کرد و گفت : عزیزم ف مارالم دیگه همه چیز تموم شد . دیگه نمیزارم تنهایی رو احساس کنی ....دختر کوچولو من همه دارن نگاهمون میکنن ...من خیلی گشنه ام بیا بریم یه رستوران که من مدتهاست که دلم لک زده برای یک چلو کباب مشت .

لبخندی زدم و با هم به سمت رستوران به راه افتادیم .


در طول راه سعید مرتب از خا طرات زندان برام میگفت ولی من انگار هیچ چیز نمیشنیدم در افکار خودم غرق بودم .

در رستوران سعید به چهره من خیره شده بود و لحظه ای چشم از من بر نمیداشت

می گفت : مارال می خوام قد تمام روز هاییکه در کنارت نبودم نگاهت کنم .. میدونم اگر تو نبودی من حالا کنار زندان بودم ...من تا آخر عمرم مدیون تو هستم و حاضرم زندگیمو به پات بریزم .

و من لبخند تلخی زدم ونقطه نا معلومی خیره شدم .

سعید ادامه داد : میدونم توی این مدت خیلی سختی کشیدی . من دیگه نمیزارم حتی غم کنج دل کوچیک تو لونه کنه ...

وبعد روی صندلی بغل من نشست و بیدرنگ گفت : مارال ، با من ازدواج میکنی ؟

از حرف سعید یکه خوردم کمی خودمو جمع و جور کردم . من که همیشه آرزوی این لحظه رو داشتم حالا حتی نمیدونستم باید جواب سعید چی بدم

این بیماری لعنتی به زودی تمام وجودمو میگرفت و من میدونستم که با وجود من در زندگی سعید ، سعید نمیتونه روی خوشبختی رو ببینه .

باید به سعید حقیقتو میگفتم ولی چطور میتونستم توی چشمهای پاک و معصوم سعید خیره بشم و این حقیقت تلخو بهش بگم .

به چشمان سعید زل زدم و گفتم : سعید ، من اون مارالی نیستم که تو ، توی ذهنت از من برای خودت ساختی .... من نمیتونم با تو ازدواج کنم .

سعید مات و مبهوت به من خیره شده بود .

اشکهای گرمم بی در نگ از چشمام سرازیر شدن و من نمیتونستم مانع ریختن اشکهام بشم .

از سر جام بلند شدم و از رستوران با عجله خارج شدم .


یک وانت گرفتم و رفتم خونه و کمتر از یکساعت همه وسایلمو جمع کردم و بار وانت کردم . نمیتونستم دیگه حتی یک لحظه توی چشمای معصوم سعید نگاه کنم . می خواستم جایی برم که سعید دیگه پیدام نکنه .

وسایلمو منتقل کردم به خانه ای که رضا برام خریده بود .

وقتی خسته از کار اسباب کشی روی کاناپه ولو شدم و می خواستم یک سیگار بکشم . موبایلم شروع به زنگ زدن کرد.

خواستم جواب ندم که دیدم شماره پریسا افتاده .

با عجله دکهمه پاسخگویی رو زدم.

مارال : سلام پریسا جان ... حالت چطوره؟ ببخش من باید حالتو میپرسیدم ولی بخدا فرصت نشد

از اون طرف خط صدای گرفته پریسا به گوش رسید که با لحن خاصی گفت : مارال من بازی رو تموم کردم .... من کشتمش

با نگرانی پرسیدم : پریسا حالت خوبه ؟چی داری میگی ؟ کی رو کشتی ؟ تو الان کجایی؟

صدای پریسا هر لحظه کمتر به گوش میرسید با کلام منقطعی گفت : اون حق زندگی رو از من گرفت ...من زندگیمو دوست داشتم ..

و ارتباط تلفنی قطع شد

نگران و مضطراب شده بودم .

هر چقدرسعی میکردم با موبایل پریسا تماس بگیرم در دسترس نبود .

یاد رضا افتادم . شاید پریسا پیش رضا بود ...به موبایل رضا هم تماس گرفتم ولی دستگاه خاموش بود .

حرفهای پریسا به طرز عجیبی نگرانم کرده بود . احساس میکردم اتفاق بدی افتاده .

یک آژانس گرفتم و خودمو به شرکت رضا رسوندم ولی نه پریسا و نه رضا شرکت نبودن ..به خانه پریسا رفتم ولی اونجا هم نبود.

درمونده شده بودم و نمیدونستم باید کجا برم که یاد خانه رضا افتادم .

آدرس خانه رضا رو به راننده آژانس دادم .ولی.........

وقتی رسیدم که دیگه خیلی دیر شده بود .

امبولانسی در منزل رضا ایستاده بود و دو جنازه که ملحفه سفید روشون کشیده بودن وسط خیابان بود .

ازدحام جمعیت را کنار زدم و به هر زحمتی بود خودمو جلو رسوندم .

تپشهای قلبم دوبرابر شده بود ...این صحنه ها برام تداعی مرگ سرا بود .

خودمو به بالای جنازه هایی که غرق در خون بودن رسوندم و ملحفه رو از روشون کنار زدم .

و جیغ بلندی کشیدم .

پریسا و رضا در درگیری باهم هر دو کشته شده بودن .

مارال کمی روی نیمکت پارک جابجا شد چشمهای زیبا و آسمونیش خیس اشک شده بود از توی کیفش یک دانه سیگار در آورد و مشغول کشیدن شد .

دخترک مبهوت به مارال خیره شده بود . باور آن چیزهاییکه شنیده بود و حلاجی انها براش سخت و دشوار بود .

مارال به نقطه نامعلومی خیره شد و گفت : من بخاطر یک تصمیم احمقانه همه زندگی و آیندمو از دست دادم . روزی صد بار آرزوی مرگ میکنم ولی افسوس که هنوز زنده ام .

من بخاطر غیرت و تعصب بیجای برادر و پدرم الان اینجام . من بخاطر رفتار غیر انسانی بهراد الان اینجام وبخاطر حماقت خودم.

مردن وزنده بودن من ، برای هیچکس فرقی نداره .

اما تو پدر داری . مادر داری و خانواده که الان همه نگرانتن .

اگر من الان بمیرم یک انگل از جامعه کم میشه ولی تو خیلی حیفی که بخوای به روزگار من دچار بشی .

من اگر بمیرم حتی یکنفررو ندارم که سر قبرم بیاد و برام فاتحه بخونه .

اینقدر گناهکارم که میدونم حتی خدا هم منو به خودم واگذاشته.


چند پسر جوان دوان دوان بطرف مارال و دخترک آمدن در حالیکه فریاد میزدن : مارال پشو مارال بدو بدو ...مامورها ... بالاتر هم گلریزو گرفتن .

مارال هراسان ازروی نیمکت بلند شد اینقدر هراسان بود که فراموش کرد کوله پشتیشو با خودش ببره.

ما رال با عجله شروع کرد به دویدن و فرار کردن .

و به دنبال مارال چند مامور نیروی انتظامی هم میدوند .

بعد از چند دقیقه دخترک به خود ش آمد و متوجه کوله پشتی مارال شد .

ولی دودل بود که بدنبالش برود یا نه .

از روی نیمکت بلند شد نگاهی به ساعتش کرد . ساعت 9 شب بود . لابد تا آن موقع خانواده اش متوجه غیبت او شده بودن .

دخترک تصمیمش را گرفت کوله پشتی را برداشت و گامهایش رااستوار برداشت .

وقتی از پله های پارک بالا رفت وبه خیابان اصلی رسید ازدحام جمعیت توجه او را بخودش جلب کرد .

تصادف سختی شده بود و انگار یک نفر فوت شده بود .

دخترک کمی نزدیک جمعیت شد . هر کس چیزی میگفت

- بیچاره دختر ه سر ضرب مرد دیگه آمدن آمبولانس هم فایده ای نداره

دیگری میگفت : حالاببین خانوادش چی میکشن

و پسری با قامت بلند میگفت : انگار دختر فراری بوده . مامورا دنبالش بودن . دختره هم داشته فرار میکرده که تصادف میکنه و درجا میمیره


دخترک از شنید حرفهای مردم احساس ترس عجیبی کرد .

خودش را به بالای جنازه رسانده .

و از دیدن پیکر بی جان مارال که غرق در خون در گوشه ای از خیابان افتاده بود و عابران اطرافش پول می ریختند ... شوکه شد .

تلو تلو خوران خودشو به گوشه ای رساند و کوله پشتی مارال را باز کرد .

یک دفتر چه خاطرات زیبا را از درون کیف بیرون آورد و آن را باز کرد .

صفحه اول دفتر با قلم درشت و خط زیبایی نوشته شده بود :

کاش یک زن نبودم


پایان       

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 10

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 10

هنوز ده دقیقه از اون ماجرا نگذشته بود کهموبایل کوروش زنگ زد .
از راننده تاکسی خواستم که نگه داره تا پیاده بشم ، کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم .
گوشی مرتب زنگ می خورد نمیدونستم باید جواب بدم یا نه؟ تصمیم و گرفتم دکمهپاسخگویی رو زدم ولی حرفی نزدم ، از اونطرف خط صدای زن جوانی میامد.
_ الو چرا جواب نمیدی.؟ قربونت بشم من الهی ، لابد تا حالا بخاطر من نهار نخوردی . ببخشید ظهر باهات تند حرف زدم . کپل خودمی ........ با من قهری ؟ چرا حرف نمیزنی؟ آشتی دیگه .. خوب؟
خیلی جدی گفتم : من کپلت نیستم ...شما/؟
کمی جا خورد و گفت : تو کی هستی؟ سینا کجاست ؟گوشیش دست تو چیکار میکنه؟
گفتم : من که معلوم هست کیم ولی تو کی هستی؟
گفت :« به تو چه ربطی داره ایکبیری که .من کیم . معلومه دیگه من زنشم .
گفتم : ااااااا.......اگه زنشی کپلت الان پیش من چیکار میکرد ؟ تو چه زنی هستی که نمیدونی شوهرت کجاست ؟ منم زنشم
گفت : میام چشاتو از کاسه در میارما سینا کجاست ؟ تو نمیتونی زنش باشی چون زنش چند روز پیش رفته سفر خودم راهیش کردم آمریکا .... نکنه!!!!!!!!!!!!
گفتم : حرص نخور عزیزم .... پس بیشتر بسوز چون آقاتون الان نهارشو خورده و مثل یک خرس خوابیده . باهم نهار خوردیم موبایلشم داده به من هر وقت کاری داشتم بهش زنگ بزنم یا اینکه اون بهم زنگ بزنه ....آخه میدونی دلش مثل یه گنجیشک کوچیکه زود زود دلش برام تنگ میشه .... دیگه هم مزاحمم نشو شاید پشت خط باشه نمی خوام معطل بشه..
می خواست چیزی بگه که گوشی رو قطع کردم.
و بلند بلند شروع کردم به خندیدن .
حقت بود خرس چاق ، حالا برو این خانمو قانع کن.
گوشی موبایل مرتب زنگ می خورد . این کار برام هیجان داشت . توی یه پارک نشسته بودم و تماسهارو جواب میدادم.
اینبار کوروش بود
- الو ، واسه چی اون گوشی و برداشتی ، من بیشتر از جونم اون گوشی و دوست دارم کلی می ارزه . پولامو نمی خوام ولی اون گوشیو بر گردون.
گفتم : خوراک زبون با سس قارچ چطور بود ؟ بازم هوس میکنی سر راهت اتو سوار کنی ؟ حیف شد بیشتر پول تو داشبردت نبود.
گوشی و که گذاشتم بلافاصله دوباره زنگ خورد .

گفتم : آه ، خسته ام کردین دیگه ، شیطونه میگه گوشیو پرت کنم تو جوب
دوباره همون خانمی بود که اول زنگ زده بود .
گفتم : چیه ؟ چی میگی ؟
گفت : ببین اگه راست میگی الان سینا کجاست ؟
گفتم : این آقای شما چند تا اسم داره ؟ بهت میگم ولی دیگه زرت زرت زنگ نزن چون جواب نمیدم .
گفت : باشه قول میدم فقط تو بگو .
گفتم : یه خونه ویلایی تو شهر ک غرب توی کوچه...........
با صدای بلند گفت : الاغ ، خیکی ، یعنی تو رو برده بوده خونه من ؟ این آدرس که خونه منه
بعد با جیغ بلند و کلی فحش گفت : تو دروغ میگی اصلا بگو ببینم تو کی هستی ؟ چرا باید حرفای تو رو باور کنم ؟
با خونسردی گفتم : دوباره شروع کردی ؟ ببین دیگه داری حوصله منو سر میبری ....
و گوشیو قطع کردم و سیم کارتو از گوشی در آوردم و به شکستم و در سطل آشغال انداختم .
با خودم گفتم : عجب جونوری بود این کوروش ، کاش بیشتر ازش کف رفته بودم .

حوالی عصر شده بود و باز باید فکر یک جای خواب برای شب میبودم .
تصمیم گرفتم به یک آژانس مسکن برم و ببینم میتونم با این پولی که دارم یک سوئیت اجاره کنم یا نه
وارد آژانس که شدم اینقدر شلوغ بود که هیچکس متوجه ورودم نشد .
کمی خودمو جمع و جور کردم و به سمت قسمتی رفتم که مربوط به اجاره بود .
یک آقای خوش برخوردو مسن مسئول اون قسمت بود به من خوش آمد گفت و گفت : عرضی داشتید ؟ میتونم کمکتون کنم ؟
گفتم : بله ، من دنبال یک سوئیت کو چیک هستم برای اجاره
گفت: شما دانشجویید ؟
گفتم : بله بله ، از شهرستان اومدم متاسفانه نتونستم خوابگاه بگیرم .
گفت : بله متوجه هستم ، این روزها دانشگاه هم شده یک معضل ... چقدر پول پیش میتونید بدید ؟
گفتم : پول پیش ؟
کمی تعجب کرد و گفت : بله دیگه دخترم ، پول پیش ، اگر پول پیش ندارید چقدر میتونید هر ماه اجاره بدید ؟
گفتم : 200 تا 300 تومان ،
پوزخندی زد وگفت : این مبلغ که خیلی کمه دخترم یک سوئیت خیلی شیک و مبله براتون سراغ دارم پول پیش نمیخواد ولی ماهی 700 تومن اجارشه .
گفتم : نه نمیتونم اجارشو بدم
نا امید از سر جام بلند شدم و تشکر کردم و بیرون اومدم .
داشتم با خودم فکر میکردم که الان 450000 تومان پول دارم اگر توی یک آرایشگاه هم کار کنم شاید بتونم ماهی 200 تومن اجاره بدم ولی اونوقت چی بخورم ؟ خرج موادمکو از کجا بیارم .
در همین افکار غرق بودم که دیدم از پشت سرم کسی منو صدا میکنه
- خانم خانم
- برگشتم و دیدم یک پسر مو فرفری قد بلند و سبزه هست که حدودا 28 ساله هست .

گفت : سلام خانم ، من میتونم کمکتون کنم ، من توی همین بنگاهی کار میکنم که الان شما اونجا بودید صحبتاتونو با آقای سلامی شنیدم .
خوشحال شدم و گفتم : راست میگید ؟ خیلی لطف میکنید ولی من پول زیادی ندارما ...
لبخندی زد و گفت : میدونم . قبلانم اینو گفته بودید . می خواین باهم بریم سوئیت و ببینید ؟
گفتم : آره ، آره حتما
به اتفاق سوار ماشین پراید اون آقا شدیم و برای دیدن اون سوییت راهی شدیم .
یک آپارتمان 6 طبقه بود که طبقه همکف و پارکینگ بصورت دو تا سوئیت کوچیک و جمع و جور وشیک بود .
با هیجان گفتم : اینجا خیلی قشنگه . آقای؟؟؟؟؟؟؟
گفت : من سعید هستم ، خوشحالم که خوشتون اومده راستش این آپارتمان کلا برای خاله من است و خالم ایران زندگی نمیکنن من آپارتمانهارو براشون اجاره میدم و پولشو براشون میفرستم .
سویئت روبه رو هم خودم زندگی میکنم . از اینکه همسایه من بشید خیلی خوشحال میشم .
پرسیدم : چرا توی بنگاه نگفتید که اینجارو سراغ دارید ؟
گفت : راستش اگر اونجا معامله میکردیم تا حدود زیادی حق من خورده میشد یعنی حق دلالیم . اینطوری خیلی بهتره هم برای من هم برای شما . در ضمن با این مبلغی که شما گفتید اصلا نمیتونید خونه پیدا کنید ولی چون من خیلی از شما خوشم اومده دوست دارم اینجارو به شما اجاره بدم .
گفتم : ولی من پول حق دلالی و این جور چیزارو ندارما . خیلی هنر کنم بتونم پول اجاره خونه رو بدم .
لبخندی زدو گفت : گفتم که باهم کنار میایم . ولی اجاره این ماه و ماه دیگه رو پیش میگیرم .عوضش.
گفتم : ایرادی نداره ولی چند روز طول میکشه تا پولتونو جور کنم .

خیلی زود همه چیز جور شد و من از خوشحالی روی پاهام بند نبودم از اینکه تونسته بودم یک جایی پیدا کنم که شب توش بخوابم بینهایت خوشحال بودم ... راه می رفتم ومیگفتم ....باورم نمیشه اینجا خونه منه

از فردای اون روز شروع کردم بدنبال کار گشتن توی آرایشگاهها
ولی فایده ای نداشت . چون همشون مدرک میخواستن و مدرک من پیش شقایق بود .
همه وسایلم هم خونه شقایق بود و بناچار مجبور شدم برای برداشتن وسایلم برم خونه شقایق ، خوشبختانه شقایق از کلید خونه اش یکی به من یدکی داده بود.
وقتی وارد خونه شقایق شدم تک تک خاطراتی که باهم داشتیم برام زنده شد .
و به یاد سرا افتادم با اون خنده های شیرینش
اشک در چشمانم جمع شد و بعد به یاد بلایی افتادم که سرا وشقایق به سرم آورده بودن .
به یاد این افتادم که برای اینکه مواد بهم برسه باید منت هر کس و ناکسی رو میکشیدم .
و به یاد این افتادم که آخرین بار که چند روز پیش بود وقتی از درد خماری تمام بدنم درد میکردم و پولی نداشتم تا باهاش مواد بخرم مجبور شدم تن به چه خفتی بدم .
به یاد نگاههای هرزه اون مواد فروش افتادم که بعد از اینکه خواسته شومشو اجاره کرد بهم گفت خوشگل خانم از این به بعد هر وقت مواد خواستی فقط یه زنگ بهم بزن هر جاباشم خودمو فورا بهت میرسونم ..
در صورتی که تا چند ساعت قبلش داشت مثل یک زباله با من برخورد میکرد.
دلم گرفت و احساس کردم چقدر حقییر شدم و اختیار خودم و جسمم و دادم دست مواد.
وقتی چشمم به قاب عکس شقایق روی میز افتاد بلند کردم و با تمام حرصم کوبیدمش به دیوار . و بلند بلند گریه کردم .
یک چمدان برداشتم و همه لباسهامو جمع کردم و چندتا از لباسهای شقایق و که همیشه دوست داشتم توی چمدانم گذاشتم ، مدرک آرایشگری هم برداشتم . توی کمدها مقداری پول پیدا کردم که میشد باهاش لااقل اجاره خو نه رو بدم و خرج چند هفته رو داشته باشم . پولهارو توی کیفم گذاشتم .
و یک آژانس گرفتم و راهی خونه کوچیک خودم شدم.

با سعید کم کم صمیمی شدم پسر ساده و بیشیله پیله ای بود و از هر کمکی به من دریغ نمیکرد .
توی یک آرایشگاه کار پیدا کرد م و مشغول کار شدم .
یه روز که حسابی خمار بودم بعد از کارم رفتم سراغ ابراهیم ( مواد فروش ) وقتی جنسو از ش گرفتم یه دربست گرفتم و رفتم خونه که دیدم دم در خونه یک خانم نشسته .
نزدیکتر رفتم و گفتم : بفرمایید . اینجا با کسی کار دارید
از چهره دختر معلوم بود که بشدت کتک خورده یک عینک آفتابیهم زده بود تا چشمان کبودش معلوم نشه
گفت : سلام خانم ، من با آقا سعید کار دارم ولی انگار خونه نیستن
کمی تعجب کردم و گفتم : باهاشون چیکار دارین ؟
گفت : من خواهرش هستم
گفتم : ا.... ببخشید بجا نیوردم شمارو ... آقا سعید رفتن سفر نمیدونم کی برمیگردن
با ناامیدی روی زمین نشست و گفت : وای چقدر بد شد پس حالا من کجا برم ؟
با لبخند گفتم : من در خدمتتون هستم ، من همسایه آقا سعیدم اسمم ماراله ، میتونید بیاید پیش من ، من تنها زندگی میکنم .
تشکر کرد و از خدا خواسته با من وارد خونه ام شد ولی انگار اصلا متوجه اطرافش نبود .
من که دیگه داشت حسابی حالم بد میشد خودموبه آشپزخونه رسوندم و شروع کردم به کشیدن همش خدا خدا میکرد که این دختر نیاد و منو در اون حال نبینه ولی اصلا انگار توی این عالم نبود.
بعد از اینکه کارم تمو م شد اومدم پیشش ، دیدم عینکشو در آورده و اشک میریزه و زیر چشماش کبود و خونمرده شده بود .
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چشمات چی شدن ؟
سکوت کرد وهیچ چیز نگفت . بلند شدم و یک لیوان شربت براش اوردم
کمی شونه هاشو مالیدم وگفتم : نمی خوای اسمتو بهم بگی؟
با صدای غمگینی گفت : اسمم سانازه
سکوت سنگینی بین ما حکمفرما بود و این سکوتو هیچ جور نمیشد شکست . شب که شد منتظر بودم که خداحافظی کنه و بره ولی انگار خیال رفتن نداشت.
گفت : مارال خانم ببخشید مزاحم شماهم شدم ، من اینجا جز برادرم کسی و ندارم اونم که نیست میشه امشب پیش شما بمونم؟
من که دیگه از تنهایی خسته شده بودم گفتم : آره عزیزم ... حتما .. اتفاقا خیلی هم خوشحال میشم .
گفت : خوش بحالت مارال خانم چه زندگی آرومی داری ، برعکس زندگی من .
نشستم کنارش و گفتم : کی این بلارو سرت اورده ؟ کی اینطوری کتکت زده ؟
بغضش دوباره ترکید و گفت : عشقم ، شوهرم
با تعجب گفتم : اگر عشقته پس چرا اینطوری کتکت زده ؟
گفت : قصه اش مفصله . نمی خوام ناراحتت کنم
گفتم : نه بگو خیلی کنجکاو شدم
دستامو توی دستای گرم و مهربونش گرفت و گفت : 8 سال پیش توی دانشگاه عاشق یکی از همکلاسیام شدم اسمش رضا بود . رضا پسر خیلی فعالی بود و توی هر زمینه ای تخصص داشت توی دانشگاه چشم خیلی لز دخترها دنبالش بود . اون زمان من اصلا توجهی به رضا نداشتم ولی اون تو جه زیادی به من داشت و بدون اینکه بدونم همه جا مثل سایه دنبالم بود . چندین بار بهم پیشنهاد دوستی داد .
اینقدر دوستام توی گوشم خوندن که من برای اولین بار در زندگیم با یک پسر دوست شدم . اوایل دوستی خیلی ساد ه ای داشتیم . من روز به روز علاقه ام به رضا بیشتر میشد و اینو رضا فهمید
وقتی فهمید من در حد مرگ دوستش دارم کم کم رابطه اش باهام سرد شد دیگه دوست نداشت بامن بیرون بره یا هر وقت بهش زنگ میزدم یجورایی منو می پیچوند . در حالی که احساس میکردم با یک دختر دیگه در ارتباطه .
خیلی کنجکاو شدم وتلفنهاشو کنترل کردم و ایمیلهاشو کنترل کردم و دیدم بله ..........
تحمل این قضیه برام خیلی سخت بود که ببینم یک رقیب پیدا کردم
به رضا جریانو گفتم ولی اون انکار کرد و گفت که عاشق منه و به هیچ قیمتی راضی نیست منو از دست بده . ولی من تصمیم و گرفته بودم. ازش جدا شدم.
4 سال دوستی یک عمر خاطره بود برای من . خاطرات شیرینی که نمیتونستم فراموششون کنم کارم به قرص اعصاب کشید .
جدایی من ازرضا دو سال طول کشید توی این دوسال هر کس یه چیزی میگفت . یکی میگفت باید یه جایگزین براش پیدا کنی . یکی میگفت دختر سنت رفت بالا برو ازدواج کن خاطرات اونو فراموش کن و................
توی این دوسال حتی حالی از منم نپرسید ولی من هر روز نامه های روز های شادمونو می خوندم و گریه میکردم و ساعتها زول میزدم به عکسش و باهاش حرف میزدم .
یه روز گوشی تلفونو برداشتم و بهش زنگ زدم از این مدت گفتم که چه بر من گذشته و خواستم ازش که باهم باشیم و منو ترک نکنه
رضا خیلی گرم و صمیمی به حرفام گوش داد و دوباره رابطه ما شروع شد ولی این دفعه با گرما و حرارت بیشتر . دیگه هیچ چیزی از رضا دریغ نمیکردم و برای اینکه طرف دختر دیگه ای نره تک تک نیازهاشو برآورد ه میکردم . رضا هم بهم ابراز عشق و علاقه میکرد و میگفت تو تنها دختری هستی که من اینقدر دوستت دارم .
رابطه ما اینقدر صمیمی شده بود که در حد یک زن و شوهر بودیم.
ولی دوباره اخلاق رضا برگشت و اینبار تحقیرم میکرد و گاهی هم که باهم حرفمون میشد منو به باد کتک میگرفت و میزد .
ولی وجود پدر و برادر غیرتیم نمیزاشت که از رضا جدا بشم . چون دیگه کاملا قضیه مارو فهمیده بودن و میدونستم اگر رضا با من ازدواج نکنه دیگه باید یک عمر با سر افکندگی زندگی میکردم .
به رضا فشار آوردم ....از ش خواهش کردم که بیاد باهم ازدواج کنیم ..... ولی اون زیر بار نمیرفت
بالاخره یکی از دوستهای مشترکمون واسطه شد و رضا به زور راضی شد که ما با هم ازدواج کنیم ولی من همیشه احساس میکردم که رضا دلش بحال من سوخته که اینکارو کرد .
همه چیز خیلی زود پیش رفت و فاصله خواستگاری تا عقد یک هفته بیشتر طول نکشید .
ولی رضا در تمام این مدت با من خیلی سر وسنگین بود و هیچوقت احساس نمیکردم نو عروسم .
باز هم تماسهای مشکوکش شروع شد و دیر آمدن به خانه .
برادر و پدرم با این ازدواج مخالف بودن ولی به اصرار من قبول کردن .
راهی برگشتی نداشتم ..... پدرم که فوت کرد احساس کردم بی پشت و پناه شدم سایه مادر هم که از بچه گی بالای سرم نبود سعید هم که پی کارهای خودش بود .
اول سعی کردم به زندگیم گرما ببخشم ولی تحقیر پشت تحقیر......
بهم میگفت : ساناز تو خیلی خنگی .... اصلا هیچ چیزی نمی فهمی ، ساناز تو واقعا خودتو به من انداختی ..... من دلم برات سوخت که تورو گرفتم چون دیگه کسی با تو ازدواج نمیکرد با اون وضعی که داشتی.
بهش می گفتم : آخه بی انصاف ، تو خودت اون بلا رو سر من اوردی ، حالا چرا بخاطر کاری که خودت مسببش بودی باید اینقدر تحقیرم کنی ؟
می گفت : دختری که قبل ازدواج با پسری رابطه جنسی داشته باشه باید بره بمیره ، حالا ببین من چه مردانگی داشتم که با تو ازدواج کردم ... اصلا از کجا معلوم با کس دیگه ای رابطه نداشتی ؟
بحث بالا میگرفت و با کمر بند به جونم می افتاد
در صورتیکه خدا شاهده من تو ی عمرم جز اون به هیچکس دیگه ای فکر نکردم
آخرین بار افتاد بجونم اینقدر زدم که همسایه ها از زیر مشت و لگد منو کشیدن بیرون . بهش میگم طلاقم بده ..... میگه مهرتو ببخش .....برو هر جهنمی که می خوای بری...... حالا هم چند روزه یه دختر رو اورده خونه میگه این زنمه .....و منو با وقاحت جلوی اون دختره از خونه انداخته بیرون.
با خودم فکر کردم عجب دختر زجر کشیه شاید اگر من هم با بهراد می موندم آخر و عاقبتم همین بود
دلم به حال ساناز خیلی سوخت . گذشته ساناز منو به یاد گذشته خودم می انداخت ....
شب وقتی ساناز خوابیده بود به چهره معصوم و زیباش نگاه می کردم و با خودم میگفتم ما زنها تا به کی باید تاوان احساسمونو بدیم ؟
ساناز بلند بلند توی خواب جیغ میزد و گریه میکرد ....
تا صبح راه رفتم و سیگار کشیدم و فکر کردم
من اگر انتقامم و از بهراد نگرفته بودم ولی میتونستم انتقام این دختر مظلومو از رضا بگیرم...
با این فکر به نزدیکهای صبح بود که به خواب رفتم
صبح با صدای بسیاروحشتناکی از خواب بیدار شدم با عجله و سراسیمه خودمو به پذیرایی رسوندم دلم عجیب شور میزد . فکر کردم شاید برای ساناز اتفاقی افتاده باشه . ساناز در پذیرایی نبود خودمو به سرعت به دستشویی رسوندم و با صحنه وحشتناکی مواجه شدم .
ساناز غرق در خون روی زمین افتاده بود و کاسه دستشویی هم در اثر برخورد ساناز با اون شکسته بود و روی سرش افتاده بود . اینقدر ترسیده بود م که شروع به جیغ زدن کردن .
با صدای جیغ من همسایه ها خودشونو هراسون به آپارتمانم رسوندم . به هر زور و زحمتی بود ساناز از دستشویی کشیدیمک بیرون ، ساناز همچنان بیهوش افتاده بود و . ........ ساناز رگ دستشو زده بود و خودکشی کرده بود.
بعد از چند دقیقه آمبولانس امد و پیکر نیمه جان ساناز به بیمارستان انتقال پیدا کرد .
هم دلم برای ساناز می سوخت و هم از ش دلخور و عصبانی شده بودم که چرا باید اینقدر ضعیف باشه که نتونه در برابر مشکلات طاقت بیاره و بخواد خودکشی کنه ؟
در بخش اورژانس بیمارستان ول وله ای برپا بود پرستارها و دکترها با عجله از یک اتاق به اتاق دیگه میرفتن .
حسابی دست و پامو گم کرده بودم در آن شرایط سخت واقعا احتیاج به یک همراه داشتم . کاش سعید تهران بود.
دکتر شیفت از اتاقی که ساناز در آن بود با عجله بیرون اومد و شروع کرد به دادن یکسری سفارشات به یک پرستار خودمو به دکتر رسوندم و
گفتم : آقای دکتر منهمراه اون مریض هستم ، حالش خیلی وخیمه ؟
دکتر نیم نگاهی به من کرد و گفت : اون خانم خودکشی کردن ما تونستیم جلوی خونریزی رو بگیریم ولی متاسفانه بعلت ضربه محکم اون سنگ به سرشون خون ریزی مغزی کردن و سریعا باید عمل بشن ، لطفا برید و فرم مربوطه رو پر کنید .
در حالیکه اشک از چشمانم سرازیر بود گفتم : آقای دکتر جای امیدواری هست ؟ زنده می مونه ؟
دکتر کمی عینکشو جابجا کرد و گفت : به خدا تو کل کنید . امیدوارم خدا کمکش کنه .
و رفت بطرف اتاق عمل .
آروم رفتم و روی یک نیمکت در گوشه راهرو نشستم و به فکر فرو رفتم و حرفهای دکتر رو در ذهنم مرور کردم ( بخدا توکل کن )
چه واژه غریبی ، سالها بود دیگه حتی خدا رو هم فراموش کرده بودم . چقدر سرنوشت ساناز شبیه من بود .
چطور در این دنیای پیشرفته هنوز افرادی پیدا میشن که به خودشون اجازه میدن که با یک دختر معصوم اینطور برخورد کننه ؟چقدر دلم می خواست رضا شوهر ساناز و از نزدیک ببینم و ببینم این مرد خودخواه ، مغرور به چی در وجودش اینقدر فخر میفروشه که با رفتارها و تحقیرهاش حق حیات و از زنی که عاشق بودش میگیره ، اشتباه بزرگ ساناز در زندگیش عاشق همچین مردی شدن بود . اشتباهی که من هم مرتکب شدم و زندگیمو به باد فنا دادم .

فرم مربوط به رضایت عملو امضا کردم و ساناز خیلی زود منتقل شد به اتاق عمل .
انتظار پشت درهای بسته اتاق عمل واقعا کشنده بود . بعد از 2 ساعت عمل تموم شد و ساناز و از اتاق بیرون آوردن .
با نگرانی به سمت دکتر جراح رفتم و جویای احوال ساناز شدم ، دکتر سری به علامت تاسف تکان داد و گفت : عمل خوبی بود ولی ............
با نگرانی پرسیدم : ولی چی آقای دکتر ؟
گفت : دوستتون متاسفانه به کما فرو رفته نمیدنم کی از این حالت بیرون میاد شاید امروز ، شاید فردا شایدم..............هیچوقت
شما باید هر چه زودتر خانواده این خانمو خبر کنید . شاید فردا خیلی دیر باشه
ساناز در اون اتاق با مرگ در حال جدال بود و حال و روز امروز ساناز فقط بخاطر یک احساس پاک دخترونه ، یک عشق بی ریا و عمیق بود که امروز در سینه ساناز خفه شده بود . آه ای خدا نفرین بر هر چی عشقه .
احساس میکردم خیلی کار دارم تهیه خرج عمل ، تماس گرفتن با سعید .....
با کوله باری از غم به سمت خانه به راه افتادم چهره معصوم و رنگ پریده ساناز و حرفهای شب قبلش توی گوشم زنگ میزد .
وقتی به خانه رسیدم همسایه ها جویای احوالش شدن و من با اشک پاسخ هر کدومو میدادم .
به سمت تلفن رفتم و می خواستم با سعید تماس بگیرم که چشمم به یک تکه کاغذ افتاد که ساناز کنار تلفن گذاشته بود و نامه ای برام نوشته بود با این مزمون :

خانم مارال سلام
مردن از تحمل این زندگی پر از تحقیر و خواری برای من بهتر است دیگه آرزویی جز مگ ندارم
کاش هیچوقت عاشق رضا نشده بودم کاش خام اون حرفهای قشنگ روزهای اولش نشده بودم ، خام اون دوست داشتن گفتنهای دروغینش ...
من در برزطخ زندگی میکردم و حالا خوشحالم که دارم برای همیشه با این دنیا خداحافظی میکنم .
خواهش میکنم به رضا حتی خبر هم ندین نمی خوام حتی اون زیر جنازه ام رو بگیره .
مارال خانم ، عشق برای همه خوشبختی رو به ارمغان میاره ولی برای من مرگ رو به ارمغان آورد .
حالا که این نامه رو می خونی دستم از این دنیا کوتاهه و بار گناهم سنگین ، گناه پایان دادن به این زندگی .
فقط ازتون می خوام برام دعا کنید که خدا گناهمو ببخشه ولی خوشحالم که دیگه مجبور نیستم توی چشمهای پر غرور سعید نگاه کنم و زخمهایی که هر روز بر قلبم و وجودم میزنه رو تحمل کنم
مارال من سالهاست که آرزو میکردم : کاش هیچوقت یک زن آفریده نشده بودم :
بدرود تا قیامت
ساناز
ادامه دارد...

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 11

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 11

با خواندن نامه ساناز غم سنگینی رو در دلم احساس کردم بغضی گلویم را بهم میفشرد و فکر میکردم از عشق تا نفرت چه فاصله کوتاهیه .
گوشی تلفن و برداشتم و شماره موبایل سعید و گرفتم بعد از چند تا بوق ارتبط برقرار شد
مارال :الئ سلام سعید
سعید : بههههههههه سلام مارال خانم معلومه کجایی از صبح هر چی زنگ میزنم به گوشیت در دسترس نیستی . حالت چطوره ؟ چه خبرا ؟
مارال : سعید کی بر میگردی تهران ؟
سعید با شیطنت خاصی گفت : چیه دلت برام تنگ شده ؟ چند روز عکسامو نگاه کن تا برگردم احتمالا 3 یا 4 روز دیگه کارم تموم میشه و بر میگردم .
مارال : سعید نمیشه زودتر برگردی ؟
سعید کمی نگران شد و گفت : حالت خوبه مارال ؟ صدات بنظرم خیلی گرفته است اتفاقی افتاده ؟
مارال : اتفاقی که نه .......... حالا نمیشه امشب بیای تهران ۀ
سعید با یک پرسش زد تو خال : برای ساناز اتفاقی افتاده ؟
سکوت کردم یک سکوت طولانی و سنگین
سعید با فریاد پرسید : مارال با توام ، ساناز حالش خوبه ؟
مارال : سعید زودتر بیا حالا ساناز اصلا حالش خوب نیست .
و بغضم ترکید و اشکهام جاری شد از پشت خط صدای گریه سعید رو می شنیدم .
گوشی رو گذاشتم و زار زار شروع کردم به گریه کردن .
نمیتونستم در اون شرایط سخت منتظر سعید بنشینم میدونستم که سعید هم پوله زیادی نداره باید پول عمل ساناز و هر چه زودتر به حساب بیمارستان می ریختم
لباسهامو عوض کردم و راهی آرایشگاه شدم .
اتفاق تلخی که افتاده بودو برای همکارهام تعریف کردم و ازشون خواستم تا کمی بهم پول غرض بدن . حقوق 2 ماه هم پیش گرفتم و مرخصی گرفتم و به طرف بیمارستان رفتم .
حال ساناز هیچگونه تغییری نکرده بود هنوز در کما بود و نبضش به کندی میزد و ملاقات ممنوع بود .
نتونسته بودم پول عمل و بستری شدن ساناز و کلا تهیه کنم . به این فکر افتادم که الن وظیفه رضا شوهر سانازه که مخارج بیمارستانو بپردازه ولی ساناز توی نامه اش از من خواسته بود که اصلا به سراغ رضا نرم .
ولی چاره ای نداشتم . شماره رضا رو از توی موبایل ساناز پیدا کردم و دادم به یکی از پرستارها که باهاش تماس بگیره .
بعد از چند دقیقه اون پرستار بطرفم اومد . از سر جام بلند شدم و بسمتش رفتم و پرسیدم : چی شد تماس گرفتید ؟
سرشو تکون داد و گفت : آره تماس گرفتم ولی توی عمرم مرد به این نامردی ندیده بودم.
گفتم : چطور ؟ مگه چی گفت .
پرستار رکی بود . گفت : مرتیکه عوضی بهش میگم خانمتون توی بیمارستان بستری هستن . حتی نپرسید کدوم بیمارستان . بهش گفتم آقای محترم خانمتون خودکشی کردن و در کما هستن . با خونسردی جوابمو داد که اهههههههههه این دختره هنوز از این عشق و عاشقیش دست بر نمیداره ،
بعدم با داد و بیداد گفت : من دوستش ندارم آخه به چه زبونی بگم برام فرقی نداره مردش یا زندش فرقی نداره .

در حالیکه سرشو به علامت تعجب تکون میداد و میرفت زیر لب می گفت : خاک تو سر ما زنها کنن که عاشق همچین جونورهایی میشیم . نیگا زنش داره میمیره اونوقت چی جواب منو میده ؟

چاره ای نداشتم ، ساناز راست می گفت شوهرش مرد بی عاطفه ای بود که اصلا نمیشد روش حساب کرد
کیفمو برداشتم و از بیمارستان اومدم بیرون . چه روز سختی رو پشت سر گذاشته بودم . احساس خماری شدیدی میکردم .
یه ماشین در بست گرفتم و رفتم خونه آقا ابراهیم ( مواد فروش ) تا منو دید : چیه امروز تو لکی / چته ؟ بدخواده مدخواه داری عکس بده سر بریده تحویل بگیر
به زور لبخندی زدم و گفتم : نه چیزیم نیست فقط خمارم . امروز پول ندارم بذار به حساب .
یک لحظه چشمهای هیزشو ازم بر نمیداشت خودشو کمی بهم نزدیک کرد و دستامو توی دستاش گرفت ، گرمای نفسهاشو که بوی گند مشروب میداد مشاممو آزار میداد
با لحن زنند های گفت : نازدار خانم ، اونوقت مجبور میشی یه جور دیگه بدهیتو بدی . مثل دفعه پیش ، به من که خیلی خوش گذشت تر جیح میدم هر دفعه بجای اینکه پول بدی جور دیگه با هم حساب کنیم.
با نفرت زیادی ابراهیم و به عقب پس زدم و گفتم : خفه میشی عوضی یا نه ؟ من اصلا حال و حوصله ندارما ......یه وقت دیدی الان زد به سرم با ناخنهام چشاتو چشاتو از کاسه در اوردما.
دوباره به سمتم اومد و بازوهامو محکم توی دستاش گرفت طوری که نتونم حرکت کنم و با خشم گفت : ببین جوجه ، از مادر زاده نشده کسی بخواد با من اینجوری حرف بزنه حالا مواد بهت نمیدم برو ببینم تا صبح زنده می مونی ؟
درد کم کم داشت همه بدنمو میگرفت با لحن ملتمسانه ای گفتم : آقا ابراهیم امروز خیلی بد ا.وردم . حالم خوب نیست ..... باشه بدن هر طور شما خواستید با هم حساب میکنیم .
یک بسته کوچیک از توی جیبش در اورد و به یک طرف حیاط پرت کرد با عجله بسته رو برداشتم و بطرف انباری قدیمی خونه آقا ابراهیم رفتم
چندین معتاد در حال کشیدن مواد بودن و هر کدوم در حال چرت بودن . بدون توجه به اونها گوشه ای نشستم و مشغول کشیدن شدم .
وقتی به خودم اومدم شب از نیمه گذشته بود و من هنوز در اون انبار در کنار یک مشت مرد معتاد حشیشی بودم .
از انبار اومدم بیرون و می خواستم از در خارج بشم که ابراهیم با اون صدای خشن و مردونه اش گفت : بی خداحافظی میری خانم خانما؟
برگشتم وگفتم : خیلی دیر شده آقا ابراهیم زودتر باید برگردم خونه .
گفت : ا..... از کی تا حالا دختر پاستوریزه ای شدی ؟ اون از غروبت اون هم از حالات !!!!!!!! نمی خواد تنها بری خودم می رسونمت
گمی من من کردم ولی تر جیح میدادم اونوقت شب یک مرد باهم باشه هر چند که اون مرد آقا ابراهیم مواد فروش باشه ولی از طرفی دوست نداشتم خونه مو یاد بگیره .
بناچار آدرس خونه شقایق و دادم و ابراهیم منو تا خونه شقایق رسوند .
خواستم پیاده بشم که گفت : برو تو خونه من اینجا هستم ، هر وقت دیدم رفتی تو خونه من هم می رم..
کلید و از کیفم در آوردم و پیاده شدم ولی هر چی سعی کردم در اصلی رو باز کنم باز نشد انگار همسایه ها قفل اصلی آپارتمانو عوض کرده بودن .
ابراهیم از توی ماشین شاهد تلاش مزبوهانه من برای باز کردن در بود ، از ماشین پیاده شد و بطرفم اومد
و گفت : حالا دیگه می خوای منو دور بزنی جوجه دو روز ه؟
با ترس و لرز گفتم : نه آقا ابراهیم باور کنید فکر کنم قفلو عوض کردن .
بطرف ماشین هولم داد و منو بزور سوار ماشین کرد و گفت : فکر کردی من اینقدر ببو گلابیم که خونتو بلد نباشم ؟
سوار ماسشین شدیم و در حالیکه از شدت عصبانیت پشت سر هم سیگار میکشید منو در خو نه ام رسوند
موهامو تو دستاش گرفت و در حالیکه محکم میکشید گفت : دفعه آخرت باشه از این غلطا میکنی . ******** پایین .
بدون معطلی پیاده شدم و به سمت آپارتمانم دویدم.و در و باز کردم .
از ترس زبونم بند اومده بود از پشت در و بستم و وقتی صدای دور شدن ماشین ابراهیم آقارو شنیدم نفس راحتی کشیدم .

چراغ سوییت سعید روشن بود بی صدا و آروم وارد آپارتمانم شدم و روی کاناپه ولو شدم و با لباس به خواب رفتم.
صبح با صدای زنگ در از خواب پریدم . سعید بو د ، پریشان حال با چشمهای پف کرده
گفتم : سلام سعید رسیدن بخیر کی اومدی . بیا تو
گفت : نه وقت ندارم کار دارم می خوام برم .
گفتم : نمی خوای دیدن ساناز بری ؟ بذار حاظر بشم باهم بریم .
چشمهای غمگینشو به زمین دوخت و گفت : از اولم میدونستم اون نامرد لایق خواهر عزیز دردونه من نیست . هیچکس به ساناز حتی جرات نمیکرد بگه بالای چشمت ابروه اونوقت این مردک........ اون این بلارو سرش اورده آره ؟ کتکش زده ؟
با کمی مکث گفتم: ساناز خودکشی کرده ....... سعید ، رضا سانازو از خونه بیرون کرده بود ...... الان ساناز تو کماست .
سعید زل زد به چشمام و اشک از چشمهای آبیش جاری شد .
می تونستم احساس کنم که سعید داره زیر بار این غم میشکنه .
وقتی بخودش اومد اشکاشو پاک کرد و با حالت عصبی به سوییتش رفت
ومن متعجب داشتم نگاه میکردم که سعید می خواد چیکار کنه ؟
با یک دبه زرد رنگ بیرون آمد و رو به من کرد و گفت : حالا میدونم چیکارش کنم نامردو..........
به سمتش دویدم و گفتم : سعید صبر کن ، سعید چند لحظه به حرفهای من گوش بده ..
ولی گوشش بدهکار نبود با عجله به طرف ماشینش رفت ، خواست حرکت کنه که با عجله در جلو رو باز کردم و گفتم : تا جهنمم بری ، باهات میام .

احساس میکردم در اون لحظه سعید اینقدر عصبانی بود که حرفهای منو نمیشنید هر چقدر سعی کردم آرومش کنم موفق نشدم . فقط روبه رو نگاه میکرد و با سرعت سر سام آوری رانندگی میکرد .
تا بلاخره جلوی یک شرکت بزرگ چند طبقه بسیار شیک ترمز کرد و پیاده شد . دبه زرد رنگ و از پشت صندوق عقب برداشت و در گوشه ای ایستاد
من از ماشین پیاده شدم و فریاد زدم : سعید این کار خریته ... می خوای هم خودتو بدبخت کنی هم سانازو ؟ سعید تو رو ارواح خاک پدر و مادرت بیا بشین از اینجا بریم .
سعید به سرعت بطرفم اومد و در وباز کرد و گفت : بشین تو ماشین . حقم نداری بیای بیرون
سوییچو از روی ماشین برداشت و قفل مرکزی رو زد ودر وبروم قفل کرد .
هر چی تلاش کردم نتونستم از توی ماشین بیام بیرون
سعید همچنان در کنار درختی منتظر ایستاده بود و پشت هم سیگار میکشید و ساعتشو نگاه میکرد .
بعد از حدود نیم ساعت جلوی در شرکت ماشینی پارک کرد و مرد و زن جوانی در حالیکه از خنده ریسه رفته بودن از ماشین پیاده شدن و دست در دست هم از پله ها داشتم بالا می رفتن تا وارد شرکت بشن .
سعید با دیدن اونها مثل جرقه از سر جاش پرید و سیگارشو زیر پاهاش خاموش کرد و دبه رو برداشت و بسمت ماشین رضا رفت .
رضا و اون زن در حال خندیدن بودن و       

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 9

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 9

وقتی تهران دانشگاه قبول میشه خانوادش بهش میگن یا حق نداری بری دانشگاه یا اگر رفتی خرج خودتو ، خودت باید در بیاری و باید هر ماه مبلغی هم برای ما بفرستی.
سرا هم بخاطر علاقه شدیدی که به درس خوندن داشته قبول میکنه و میاد تهران .
در دانشگاه تهران در رشته مکانیک مشغول درس خوندن میشه و توی شرکت پدر شقایق به عنوان منشی استخدام میشه
شقایق کم کم با سرا آشنا میشه و بهش پیشنهاد در آمد بیشتری میده و سرا هم از شرکت پدر شقایق میاد بیرون.
و از اون به بعد میشن دوتا دوست خیلی صممیمی
با اون همه زحمتی که سرا اینجا میکشید فوق لیسانس هم قبول شد یادمه وقتی فوق قبول شد شقایق براش چه جشنی گرفت .
سرا فقط 25 سالش بود که با زندگی برای همیشه خداحافظی کرد .

وقتی آمبولانس رفت جمعیت کم کم متلاشی شد و من بهت زده ، ناباورانه به اتفاقات صبح فکر میکردم و بغضی سنگین در گلوم احساس میکردم.
وقتی به خودم اومدم ساعتها بود که روی پله های یه خونه نشسته بودم و اینقدر اشک ریخته بودم که تمام روسری و مانتوم خیس اشک بود .
یکی از خانمهای همسایه آرام اومد کنارم نشست و یک دستمال کاغذی بهم داد و گفت : کمی آب بخور ، حالتو بهتر میکنه ، ساعتهاست که تنها نشستی اینجا و داری گریه میکنی . اون دختره دوستت بود ؟ خدا بیامرزتش.... هرچند نمیدونم همچین آدمهایی آمرزیده هستن یا نه ؟ میگن کراک میکشیدن همشون ..... دختر نگون بخت ، حتی نمیشه جنازه همچین افرتدی هم شست................
تحمل شنیدن حرفهاشو نداشتم به زحمت دستمو به دیوار گرفتم و تلو تلو خوران رفتم به طرف سرنوشت نامعلوم خودم...
نگاهی به ساعت مچیم کردم ، ساعت 3 نصفه شب بود اینقدر بی هدف رفتم تا به یک پارک رسیدم خوشبختانه در دستشویی پار ک باز بود خودمو به اونجا رسوندم صورتمو شستم وقتی توی آیینه خودمو نگاه کردم بغضم دوباره ترکید ، آیا من هم عاقبتی مثل سرا انتظارمو میکشید ؟ با یک تصمیم بچگانه چه به روز خودم آورده بودم
سوز سردی می آمد ، اینقدر که تمام تنم می لرزید .

صبح با لگدهای سنگین مسئول نظافت دستشویی از خواب بیدار شدم که بلند بلند غر میزد
معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای در رفته اومده تو این خراب شده ، قیافشو نیگا ، همین شماها هستین که شوهر های مردمو اغفال میکنین ، یه لبخند و یه ناز و کرشمه ، میاد واسه مرداو از را هبدرشون میکنین ، بیچاره نصرت خانم چه شوهر رام و سربزیری داشت یه عوضی مثل تو زیر پای شوهرش تشست هر چی شوهر بنده خداش خواست از شر این جونور ، زالو راحت بشه مگه گذاشت... چه بی آبرو گری که در نیورد .
تازه شوهر نصرت خانم اهل خدا و پیغمبر و حلال و حرام بود ببین شماها چه میکنید با زندگی مردم ... خدا ازتون نگذره ایشالا..
حرفهای زن نظافت چی عجیب می رفت تو مخم از طرفی بد جور از خواب پریده بودم و داشتم توی تب می سوختم و تحمل اینهمه توهینو نداشتم.
بلند شدم و با خشم بسیار بطرفش پریدم و یقه شو گرفتم : بس میکنی زنیکه عوضی یا خفت کنم با دستام ؟ شوهرتو بچسب اتیغه ،تا از ما بهترون ندزدنش ،تو چطور بخودت اجازه میدی هر اراجیفی دم

دهنت اومد به من ببندی ... تو خودت فکر کردی کی هستی ؟اون نصرت خانم شما اگر یکم عرضه داشت و یکم ناز و کرش.مه بلد بود خودش برای شوهرش بریزه که نمیقاپیدنش.... حالا هم خفه ، برو به کارت برس............
زن بیچاره رنگش پریده بود و به لکنت افتاده بود لباسشو مرتب کرد و رفت به نظافتش مشغول شد.
از زور تب داشتم می سوختم از دسشتویی رفتم بیرون
آفتاب قشنگی طلوع کرده بودو سوز سردی صورتمو نوازش میکرد. دوباره یک روز جدید شروع شده بود انگار نه انگار که دیروز چه اتفاق وحشتناکی افتاده بود .. یک روز عاشقانه برای دختر و پسری که دست در دست هم راه می رفتن . پیرمردهایی که لنگ لنگان با عصا پیاده روی می کردند و یک گروه خانمهای میانسال که در یکسوی پارک مشغول ورزش صبحگاهی بودن . و من بیش از قبل احساس تنهایی میکردم قسمت دهم )

تمام بدنم یخ کرده بود و احساس سرمای شدیدی میکردم .
چند تا خانم که از کنار من عبور میکردن متوجه حال نذارم شدن و کمکم کردن تا روی یک نیمکت توی پار ک نشستم .
یکی از اون خانمها با مهربونی دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت : طفلکم ، تو که تب داری حالت اصلا خوب نیست ، دهنتو باز کن ببینم گلوتم چرک کرده یا نه ؟
دیگری گفت : سوری جون اینجا که مطبت نیست دست بردار
خانم دکتر چشم غره ای به اون خانم کرد و گفت : عاطفه ، انسانیت حکم میکنه که این بنده خدارو با این حال نذارش تنها بذاریم؟ در حالیکه میتونیم کمکش کنیم
بعد رو به من کرد و گفت : خوشگلم ، گلوت عفونت کرده لباساتم که خیسه ، کجا میرفتی ؟ بیا من ماشین دارم میرسونمت خونتون.
کمی من من کردم و گفت : شما لطف دارید ولی داشتم میرفتم دانشگاه
همراه خانم دکتر که خانم میانسال و با کلاسی میبرد گفت : وای ......قربونت برم مگه دانشگاه حلوا خیر میکنن که با این تبت می خوای بری دانشگاه؟ اینا .. آخرش میشی یکی مثل این خانم دکتر ما عوض اینکه الان دور ورش کلی شلوغ باشه و هر روز با نوه و نتیجش بره پارک ، چسبید به درس خوندنو شوهر نکرد .... حالا صبح به صبح مجبوره عوضه اینکه با شوهر جونش بیاد پارک با من بیاد ...... دختر بجای درس خوندن برو سر زندگیت
خانم دکتر با لبخند گفت : عاطفه بس میکنی یا نه .... تو هم که به هرکسی میرسی می خوای یا شوهرش بدی یا می خوای پسرارو زن بدی ....
بعد رو به من کرد و گفت : پشو پشو خوشگلم میرسونمت خونه ، سر راه هم از داروخانه دواهاتو میگیریم
گفتم : نه باور کنین حالم خوبه ، خودم میرم خونه
گفت : چقدر تعارف میکنی دختر . برای ما هیچ زحمتی نیست باور کن .
به اتفاق سوار ماشین خانم دکتر شدیم و به راه افتادیم
از توی آینه به من نگاه کرد و گفت : گفتی خونتون کجاست ؟
یک مکث طولانی کردم و ناخودآگاه آدرس خونه سیامک و دادم
عاطفه خانم گفت : ا ... چه جالب خونه سوری هم چند کوچه بالاتره . .... کوچه ایمان پلاک 20 بلدی؟
گفتم : نه ....آخه میدونید ما تازه اومدیم این محله
خانم دکتر دم یک داروخانه ترمز کرد و رفت چند دارو گرفت .. وقتی برگشت داروهارو به سمتم دراز کرد و گفت : بیا عزیزم ، این کپسولهارو هر 8 ساعت بخور استامینوفن هم همینطور
گفتم : وای ......... خانم دکتر واقعا شما امروز به من خیلی لطف کردید . کاش همه مثل شما بودن
از گفتن این حرفم پشیمون شدم ولی حرفی بود که دیگه زده بودم
خانم دکتر و عاطفه خانم نگاهی به هم کردن
عاطفه خانم گفت : اسمت چیه عزیزم :
گفتم : شهره
اسمم و تکرار کرد و گفت : هم اسم دختر من هستی الان 15 ساله ندیدمش .. کانادا زندگی میکنه
شهره جون منظورت از اون حرفت چی بود؟ ما میتونیم بهت کمک کنیم؟
از ته دلم آهی کشیدم و گفتم : شاید یه زمانی کسی میتونست بهم کمک کنه ....اما اما ... حالا دیگه هیچکس نمیتونه به من کمک کنه
دیگه به خونه سیامک رسیده بودیم گفتم : من محبتتونو هیچوقت فراموش نمیکنم .
چند تا خونه بالتر از خونه سیامک پیاده شدم و با خانم دکتر و عاطفه خانم خداحافظی کردم .
این خونه برای من پر از خاطرات شیرین بود سیامک با تمام مهربونیهاش و با تمام مردانگی که در حق من کرده بود هیچوقت نمیتونستم فراموشش کنم
اگر سیامک درکنارم بود و بخاطر اون سوء تفاهم منمو اونطوری رها نمیکرد هیچوقت الان حال و روزم این نبود ولی اینو خوب میدونستم که من لیاقت سیامک و عشق پاکشو نداشتم .
در این افکار غرق بودم که در آپارتمان سیامک باز شد و خانمی زیبا از خونه بیرون اومد در حالیکه داشت توی کیفشو میگشت ، انگار چیزی گم کرده بود .
زنگ آیفونو زد و گفت : سیامک جان من موبایلمو بالا جا گذاشتم لطف کن برام بیارش عزیزم .
قلبم فرو ریخت ، یعنی سیامک ازدواج کرده بود ؟ خیلی کنجکاو شدم و دوست داشتم بدونم واقعا این خانم کیه که اینقدر صمیمانه با سیامک صحبت میکنه ؟
رفتم به طرف اون خانم و گفتم : سلام خانم شما مال این ساختمونید/
گفت : بله فرمایشی داشتید /؟
کمی من من کردم وگفتم : راستش به من گفتن طبقه دوم این ساخنتمونو برای اجاره گذاشتن ............
تعجب کرد و گفت : نه ، طبقه دوم که من و همسرم زندگی میکنیم ، قصد اجاره هم نداریم ، مطمینید آدرسو درست اومدید ؟
با عجله نگاهی به پلاک کردم و گفتم : اااا...... اینجا پلاک 93 هست ؟ شرمنده خانم مزاحمتون شدم انگار آدرسو اشتباه اومدم .
در حالیکه هنوز بهت زده به من خیره شده بود به سرعت از کنارش دور شدم.
بغضی در گلوم سنگینی میکرد به اون دختر حسادت میکردم و آرزوم در اون لحظه این بود که بجای اون دختر من همسر سیامک بودم ولی این حقیقتو باید قبول میکردم که من نمیتونستم خوشبختش کنم
خواستم از دور بیاستم و سیامک و ببینم ولی حتی جرات اینو نداشتم که بخوام از دور ببینمش .
به یک فروشگاه رفتم وآب معدنی خریدم و قرصهایی که خانم دکتر برام تجویز کرده بودنو خوردم .
توی این فکر بودم که کجا میتونم چند ساعت راحت بخوابم تا حالم کی بهتر بشه که به فکر آرایشگاه شقایق افتادم چون کلید آرایشگاه را داشتم .
سوار تاکسی شدم و خودمو به آرایشگاه رسوندم و با عجله پله هارو یکی بعد از دیگری طی کردم همین که خواستم کلید بندازم و در و باز کنم تازه متوجه شدم که در آرایشگاه پلمپ شده و یک کاغذ زده بودن که (این مکان به علت تخلف تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد )
مستاصل و درمانده شده بودم نمیدونستم باید کجا برم روی زمین پشت در آرایشگاه نشستم چندتا روزنامه انداختم و دراز کشیدم و به خواب رفتم.
وقتی از خواب بیدار شدم ساعت 2 بعد از ظهر بود و به شدت احساس گرسنگی میکردم.
از سر جام بلند شدم کمی خودمو مرتب کردم و آینه رو از توی کیفم در آوردم و کمی آرایش کردم و از پله ها پایین رفتم تا به یک رستوران برم و ناهار بخورم .
توی افکار خودم غرق بودم و می خواستم از یک سمت خیابون به سمت دیگه برم که متوجه شدم چند ماشین ائل از کنارم با ملایمت رد میشن بعد پاشونو میزارن روی ترمز و برای من می ایستن.
تصمیم گرفتم اتو زدن رو هم تجربه کنم.
و آرام و با تمانینه از کنار ماشینهایی که برام ایستاده بودن عبور کردم و سوار شیکترین ماشینی شدم که برام ایستاده بود.
کمی احساس ترس میکردم و تا سوار شدم بدون اینکه به راننده نگاه کنم گفتم : زودتر از اینجا برو
و راننده هم پاشو گذاشت روی گاز و بدون معطلی رفت.
کمی که دور شدیم نگاهی به راننده انداختم.
بدون اغراق اندازه پدر من سنش بود چاق بود و کمی هم جلوی موهاش کم پشت بود ولی کت شلوار کتان شیکی پوشیده بود و کراوت زده بود.و بوی ادکلنش تمام فضای ماشینو پر کرده بود.
نیم نگاهی به من انداخت ولی عمیق و موشکافانه لبخنده مسخره ای زد و گفت : شما واقعا به من افتخار دادید که از بین اونهمه طرفدارتون که براتون ایستاده بودن من حقیرو انتخاب کردید ، از آشنایتون خوشوقتم ، من کوروش هستم
و دستشو به طرف من دراز کرد و دستای منو به گرمی و محکم فشرد.
و ادامه داد: اسم شما چیه ؟ بانوی جذاب و زیبا
از طرز کلامش خندم گرفته بود و توی دلم میگفتم ( ای مارال بیچاره همه رو برق میگیره منو چراغ نفتی .. نیگا چه عتیقه ای به تورم خورده )
لبخندی زدم و گفتم : افسون ، من اسمم افسون هست
گفت : واقعا هم اسم برازنده ای دارید چون آدمو واقعا افسون میکنید. کجا تشریف میبردید افسون خانم آیا مقصد مشخصی داشتید؟

گفتم : نه ، داشتم قدم میزدم
گفت : عالیه ، پس من میتونم نهار در خدمتتتون باشم ؟
من که از بی حالی و ضعف دیگه داشتم پس می افتادم گفتم : باشه ، مشکلی نیست ، ولی من می خواستم برم بعد از قدم زدن خرید
گفت : مساله ای نیست . بازهم در خدمتتون هستم . ولی بهتره اول بریم به یک رستوران و نهار بخوریم
و بعد شروع کرد از خودش تعریف کردن و تمام طول راه حرف زد و جوک گفت.
با خودم میگفتم : سر پیری چه روحیه ای داره
دستان منو توی دستاش گرفته بود و گاهی که دیگه از حد میگذروند دستش و روی پاهام میذاشت
احساس چندش آوری داشتم و دوست داشتم یک تو د هنی محکم بهش بزنم و پیاده بشم ولی تمام طول راه به این فکر میکردم که چطور میتونم حال این پیر پاتال هوس رانو بگیرم که دیگه از این غلطا نکنه ؟
پاکت سیگاری روی داشبرد بود سیگاری از پاکت برداشتم و با ولع شروع کردم به کشیدن .
کوروش زیر چشمی نگاهی به من کرد و گفت : شما هم خیلی شیطونید هم خیلی جذاب .و... من عاشق خانمهای شیطونم . افسون خانم جسارت نباشه شما چند سالتونه؟
با گستاخی گفتم : فکر میکنم هم سن و سال دختر شما باید باشم . شاید هم چند سال کوچیکتر
کوروش از این حرف من کمی جا خورد ولی به روی خودش نیورد و بلند بلند شروع کرد به خندیدن.
حین خنده گفت : نه ، من راجع به شما اشتباه نکردم خیلی شیطونید و حاضر جواب .. ببخشید سوالم احمقانه بود چون خانمها هیچوقت دوست ندارن سنشونو بگن ولی عزیزم . اون چیزی که برای یک مرد مهمه و هر زنی رو میتونه جذب خودش کنه سن و سال و قیافش نیست پولشه عزیزم .. پولش
همونطور که شما اول جذب زیبایی و قیمت ماشین من شدید و بعد تازه متوجه سن وسال من
تازه هر چی سن مرد بالاتر بره پخته تر و با تجربه تر میشه و چی بهتر از این برای شما خانمها..؟
یک هیچ به نفع من افسون خانم
سعی کردم اهانتشو به روی خودم نیوردم سکوت سنگینی بین ما حکمفرما شد و من از عصبانیت پشت هم سیگار میکشیدم و توی دلم می گفتم : بخند خیکی .... شب دراز هست و قلندر بیدار
بعد از چند دقیقه کوروش نگاهی به من کرد و گفت : دلخور شدی ؟ ببخشید من یه ذره رکم دیگه ... حالا به رستوران که رسیدیم حسابی از دلت درمیارم
لبخندی زدمو گفتم : نه عزیزم اصلا ، من عادت ندارم از حرفای دیگران ناراحت بشم شما اینقدر منطقی صحبت میکنید که آدم چاره ای جز سکوت در برابر حرفاتون نداره ... من از رک بودن شما خیلی خوشم اومد.
لبخندی زد و دستهای منو بوسید و چشمکی به من زد.
در حالیکه که من دوست داشتم دو دستی خفه اش کنم.
به رستوران که رسیدیم دستهای کوروش و محکم گرفتم و پیاده شدیم و به اتفاق به یک رستوان بسیار شیک رفتیم .
چندین مدل غذا و دسر سفلرش داد و میز مفصلی برامون چیدن.
با لبخند گفتم :کوروش جان ، اینهمه غذا برای 2 نفر خیلی زیاده.
گفت : نه عزیزم . دوست دارم امروزو جشن بگیرم که با همچین فرشته ای آشنا شدم ..
لبخندی زدم و شروع کردیم به غذا خوردن .
چند دقیقه بعد موبایل کوروش زنگ زد .
--- الو سلا م عزیزم . حالت چطوره ؟ کجایی ؟ وای ببخش عزیزم ... الان یک جلسه مهم توی شرکت هستم حتی نرسیدم نهار بخورم ... شب حتما بهت سر میزنم .
نه نه دلخور نشو باشه . بای
از طرز صحبت کوروش فهیدم آن طرف خط یک زن بود .
ولی کوروش خیلی خونسردانه گفت : بچه خواهرم بود . خیلی دوست داشتنیه.
لبخندی زدم و غذا خوردنمو ادامه دادم.
وقتی غذام تموم شد گفتم : کوروش جان از غذا مممنونم.
گل از گلش شکفت و گفت : عزیزم خوشحالم که از غذا خوشت اومد.
با لحن جدی گفتم : من گفتم خوشم اومد ؟ فقط ادب حکم میکرد که ازت تشکر کنم همین ، مگرنه من نه باقالی پلو دوست دارم و نه چلو کباب برگ .... فقط چون دیدم ممکنه بهت بر بخوره و اگر نخورم ناراحت بشی ، غذاهارو خوردم.
انگار آب یخ روش ریخته باشن لبخند به روی لباش خشک شد .
صورت حسابو حساب کرد و باهم سوار ماشین شدیم در حالیکه معلوم بود اونم توی ذهنش داره نقشه میکشه.
گفتم : کوروش جان انگار ناراحت شدی !!!!!!!! ببخش من یه ذره رکم دیگه.
گفت : نه عزیزم ، چیزی که عوض داره گله نداره .
نوار تکنوی بلندی گذاشت و با موسیقی شروع به خوندن کرد و یک تیک آف آنچنانی زد و به راه افتادیم.
گفت : حالا که از این غذا خوشت نیومد من حتما باید از خجالتت در بیام . تو تاحالا دست پخت منو نخوردی . زبون با سس قارچ عالی درست میکنم ... مطمینم که از این یکی خوشت میاد.
گفتم : ا ... چه جالب .. مگه شما آشپزی هم بلدین؟
گفت : آره ، بخاطر اینکه سالها خارج تنها زندگی میکردم .
لبخندی زد و دوباره گرمای چندش آور دستاشو احساس کردم

میدونستم که حرفاش دروغه و طرز نگاهش و حرکاتش میفهمیدم که چی توی فکرشه.
توی ذهنم دنبال یک راه فرار میگشتم و در عین حال دوست نداشتم همچین شکاری رو راحت رها کنم دیگه مثل چند سال پیش که تازه به تهران اومده بودم اینقدر ضعیف نبودم که بزنم زیر گریه و التماسش کنم که نقشه شومشو اجرا نکنه . تنها زندگی کردن هیچ مزیتی که برام نداشت لااقل این مزیتو داشت که به من دل و جرات داده بود .
از کوچه پس کوچه ها به سرعت می گذشت شور و شوق غیر قابل وصفی داشت .
تا اینکه بالاخره به یک خانه ویلایی رسیدیم و تر مز کرد .
گفت :خوب اینجا هم کلبه حقیر منه . مقدم شما گلباران افسون خانم ببخشید نمیدونستم مگرنه گاوی ..گوسفندی جلوی پاتون میکشتم..... فقط چند لحظه شما تو ماشین باشید من ببینم هم وسایل برای حاضر کردن غذا رو دارم یا نه .. اگر نداشتم اول بریم بخریم بعد بیایم خونه.
لبخندی زدم و گفتم : برو عزیزم منتظرتم .
دستمو بوسید و گفت : ببخشید ا تنهات میذارم .
حسابی دست و پاشو گم کرده بود مثل ماهیگیری بود که مروارید صید کرده
توی دلم گفتم : نگاه کن خرس گنده خجالتم نمیکشه.
چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که گفتم مارال بجنب مگرنه فاتحه ات خوندست .
وقتی داشتیم میرفتیم رستوران کوروش یک دسته اسکناس از داشبرد برداشته بود و گذاشته بود توی جیبش و من متوجه شده بودم چند دسته اسکناس دیگه هم در داشبرد هست.
در داشبردو باز کردم 2 دسته اسکناس 2000 تومانی همراه یک تراول 50000 تومانی بود با عجله پولهارو برد اشتم و گذاشتم توی کیفم .
خواستم پیاده بشم که چشمم به گوشی موبایلش افتاد.
یک پوزخندی زدم و گفتم : خیکی ، زیادی با موبایلت پوز میدادی ، دلم نمیاد ازت یه یادگاری نداشته باشم .
موبایل هم برداشتم و گذاشتم توی کیفم و از ماشین پیاده شدم و آرام در را بستم.
و بعد کیفمو زدم زیر بغلم و شروع کردم به دویدن 2 تا کوچه دویدم که به یک خیابان اصلی رسیدم .
جلوی یک تاکسی رو گرفتم و سوار تاکسی شدم.
تصور قیافه کوروش خیلی برام خنده دار بود .
بیچاره چه صابونی به دلش زده بود .
بی اختیار لبخند زدم و احساس پیروزی کردم و گفتم : تا اون باشه که حال منو نخواد بگیره.

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 8

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 8

کمی به خودم رسیدم و شقایق شروع کرد به ویراژ دادن تویجاهایی که به قول خودش پر از سوژه بود . جردن و ایران زمین و............
جالباینجاست که در کمتر از چند دقیقه ماشین های پسر دنبالمون راه می افتادن و هی چراغمیزدن یا شروع میکردن به حرف زدن با ما .
شقایق در حالیکه عینک آفتابیشو جابجامیکرد گفت : خوب خوشگله . حالا کدو می پسندین ؟ اون بی ام و آلبالویی یا اون سیلونقره ای یا اون پرادو سفیدرو ؟ اون پسر مو سیخ سیخیرو نیگا چقدر با مزست . همینشوهر خوبی میشه برات مارال آینده دارهاااااااا ............ و هر دو با هم شروعکردیم به خندیدن
شب وقتی به خونه بر گشتیم شقایق 6 ، 7 تا شماره از جیبش ریختبیرون ، یکی روی کاغذ مچاله شمارشو نوشته بود یکی کارت ویزیت داده بود ، یکی شمارشوتایپ کرده بود و همراه آدرس ایمیلش روی کاغذ نوشته بود یکی روی قوطی کبریت و اونیکی روی بسته آدامس ریلکس
شقایق در حالیکه مانتوشو در می اورد پوز خندی زد و گفت : تو رو خدا ببین ، اون پسر آخریه یادته ؟ اینقدر هول شده بود که شمارشو روی یکاسکناس 2000 تومانی نوشته ، آخه بنظرت مارال جون اینارو نباید گذاشت سر کار ؟ تویاین کوچه به تو شماره میدن و چند تا کوچه بالتر به یک صوفیا لورن دیگه ........
ولی من به حرفهای شقایق گوش نمیدادم به یاد این موجود نا خواسته دروجودم افتاده بودم که میدونستم روز به روز بزرگتر میشه و من نمیدونستم باید چیکارکنم ؟
شقایق که متوجه سکوت و ناراحتی من شد گفت : ای بابا سه ساعت دارم واسه کیروضه می خونم و نصیحت میکنم ؟ بیا این قرصو بخور آرومت میکنه فردا هم با مهشیددوستم تماس میگیرم حتما میتونه بهت کمک کنه اون برای این جور کارا آشنا زیاد دارهناراحت نباش خیلی زود از شر این مزاحم خلاص میشی .
قرصو که خوردم احساس آرامشعجیبی کردم و تا صبح به خواب رفتم و یک لچظه پلک باز نکردم .
صبح با صدای بلندموسیقی از خواب بیدار شدم ، ساعت 2 بعد از ظهر بود ، با عجله از رختخوابم بلند شدم .
سرا ، و مهشید اومده بودن خونه شقایق ، صدای هر هرو کرکرشون تمام ساختمونو پرکرده بود . آبی به صورتم زدم موهامو مرتب کردم و به دیدن آنها رفتم .
مهشید تامنو دید از روی مبل بلند شد و با لبخندی گفت : به به ، سیندرالایی که می گفتیایشونن ؟ خیلی خوشگل تر از اون چیزی که فکرشو میکردم ماشالا تنهایی همه رو حریفه ،دو روز دیگه مارو میزاره تو جیب بغلش
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت : ببخشیدسلام من مهشیدم از آشناییت خوشوقتم
از طرز صحبت مهشید زیاد خوشم نیومد و منظورشواز این حرفش نفهمیدم به زور لبخندی تحویلش دادم و بهش دست دادم .
سرا از اون طرفبه مهشید چشم غره رفت و گفت : مهشید جون ، دوستمونو اذیت نکن

مهشید ظاهرا ازسرا و شقایق بزرگتر بود ولی از طرز نگاهش و طرز کلامش معلوم بود که شدیدا معتاده وآدم سالمی نیست ، یه سیگار روشن کرد و یکی هم برای من روشن کرد و به سمتم دراز کردیک پک به سیگار زد و گفت : ببین خوشگله ، شقایق در مورد تو و مشکلت با من صحبت کرده، اگر بخوای همین امروز میریم پیش آشنای من که یه دکتره و خلاصص ...به همین راحتی .. فقط بهت گفته باشم بعدا احساس مادریت و عذاب وجدانت گل نکنه که حوصله این بچهبازیهارو اصلا ندارم .. اگر می خوای این لوس بازیها رو در بیاری برو بچه تو بدنیابیار بشین یه گوشه بزرگش کن ولی از ما گفتن اونوقت بچه ات نه شناسنامه داره و نهدیگه حتی کسی نیگات میکنه یک کلا م ! یعنی تباه شدن امروزت و آیندت ....حالا خوددانی ....من واسطم پولمو میگیرم میرم پی کارم ..
با کنجکاوی پرسیدم : خرجش چقدرمیشه ؟
مهشیدو گفت : خوشگله، ا تو عالم رفاقت با هم از این حرفا نداریم . ولی باشقایق حساب میکنم فکر کنم یه 600 تومنی براش آب بخوره حالا چی شده okay ؟
سکوتکردم
مهشید بلند شد و گفت : بسه دیگه بلند شید پای کوبی بسه ، عروس خانم بله روداد ، پیش بسوی دکی جون خودمون .
و همه با هم با خنده و شادی راه افتادیم بسمتدکتر در حالیکه من دل توی دلم نبود و ترس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود ولی بچه هادر تمام طول راه باهم شوخی میکردن و می خندیدن .
دکتری که مهشید ازش تعریف میکرد توی یک خونه قدیمی در جنوب شهر بود یک خانم حدودا 50 ساله که رفتار گرم وصمیمیداشت . مطب تر وتمیزی داشت ولی از تابلو خبری نبود.
چاره ای نداشتم من حتینمیدونستم آخر و عاقبت خودم چی میشه چطور میتونستم چنین موجود نازنینی و توی مشکلاتخودم سهمیم کنم ؟ توی این فکرها بودم که چشمام بسته شد و بیهوش شدم.
وقتی چشماموباز کردم خونه شقایق بودم احساس درد شدیدی میکردم .
شقایق لبخندی زد وگفت : سلام، دیگه از شرش خلاص شدی خیالت راحت همه چیز تموم شد .
چند روز بعد حسابی حالمبهتر شد و حالا بیش از قبل با سرا و شقایق و مهشید احساس صمیمیت میکردم خودمو مدیونشقایق میدونستم و قرار شد که کار کنم و به مرور پول شقایقو بهش بر گردونم .
ازبعد از این ماجرا گاهی شدیدا در خودم فرو می رفتم و به گذشتم فکر میکردم به اینکهمیتونسم توی زندگیم کجا باشم و الان کجا هستم ، به پدرم و مادرم وبرادرم فکر میکردمو به روژان ، کوچولویی که همیشه آرزوشو داشتم و حالا با دستای خودم حق حیاتو ازشگرفته بودم.
چند دفعه که شقایق و سرا منو در این حالت دیدن سیگاری بهم دادن کهبکشم که بعد از مصرفش بینهایت احساس آرامش میکردم کم کم خودم ازشون در خواست میکردمکه اون سیگارو بهم بدن.
چند ماه بعد شقایق از پدرش خواست تا براش یک آپارتماناجاره کنه که اونجارو آرایشگاه کنه و با هم مشغول کار بشیم. آرایشگاه بسیار شیک وزیبایی بود در بالا شهر .

اوایل اکثر کسانیکه به آرابشگاه رفت و آمد داشتندوستای شقایق و سرا بودن ومن کار میکردم و به تدریج بدهی شقایقو بهش میدادم.
کمکم متوجه شدم که بیش از اینکه مشتری داشته باشیم در آمد داریم و متوجه این شدم کهاینجا داره اتفاقاتی می افته که از زیر چشم من پنهونه.... تصمیم گرفتم کمی کنجکاویکنم و سر از کار شقایق و سرا در بیرم .
به تدریج متوجه شدم خیلی روزها شقایق وسرا رفتار طبیعی ندارن و زیادی شادن و سر حال و بعضی از مشتریها که می اومدن خیلیمشکوک بودن و شقایق یک بسته کوچیک بهشون میداد و ازشون پول میگرفت .
دیگه حسابیکلافه شده بودم اونها فکر کرده بودن که من یه بچه شهرستانیم و هیچی حالیم نیست بایدبهشون ثابت میکردم که من سر از کاراشون در اوردم .
یک روز وقتی آرایشگاه خلوتبود رو به شقایق و سرا کردم و گفتم : بچه ها دوستیمون سر جاش و لی لطفا با من تصفیهحساب کنید من دیگه نمی خوام توی آرایشگاه شما کار کنم
سرا با تعجب پرسید : چرا ؟مگه چی شده ؟ اینجا که در آمدت خوبه
گفتم : من در آمدی که از فروش مواد مخدرباشه نمی خوام . خودتون خوب میدونید چی میگم . مدتیه که اکثر مشتریه که میانآرایشگاه شاکی هستن که پول و وسایل قیمتیشون تو آرایشگاه ما گم میشه . من خنگ اولفکر کردم که لابد مشتریهای دیگه هستن که اینکار و میکنن ولی حالا فهمیدمکه................
شقایق با عصبانیت گفت : فهمیدی که چی ؟ که ما دزدیم ؟ بدبختمن صدتای تورو می خرم و می فروشم.
با عصبانیت فریاد زدم : آره ، آره دزدید شماهادزدید یادته دفعه پیش یک خانمی اومد گفت یک ملیون تومن ازش دزدیدن و شماها بهشگفتین حتما جایی جا گذاشته یا شاید مشتریسهای دیگه ازش دزدیدن .........من دیدم کهاون روز سرا پولو از توی کیف اون خانم برداشت بعد هم گذاشت توی کیف خودش .
شقایقبا تعجب به سرا نگاه کرد.
سرا بطرف من حمله ور شد و یک سیلی محکم بصورتم زد وفریاد زد : دختره داهاتی تو غلط بیجا کردی که کشیک منو کشیدی . تو فکر کردی که کیهستی که توی کار دیگران فضولی میکنی . بدبخت اگر من و شقایق نبودیم که تو الان توکوچه ها بودی و سر ووضعت اینطوری نبود ، حالا دم در اوردی ؟
صدامو بلندتر کردم وگفتم : شماها دزدید و معتاد اینهمه در آمد آرایشگاه بخاطر اینه که شماها مواد پخشمیکنید .
شقایق باچشمان غضب آلود که توی این یک سال اینطوری ندیده بودمش بطرفماومد و گفت : دفعه آخرت باشه با ما اینطوری حرف میزنی آرایشگاهمه اختیارشو دارمدوست داری برو لومون بده . ما که از خونه فرار نکردیم اون که از خونشون فرار کردهتویی اونوقت تو رو هم برمیگردونن خونه و لابد مادرت خیلی خوشحال میشه وقتی بفهمهداشته نوه دار میشده یا اینکه.............
با بغض گفتم : اگر برگردم خونه بهتراز اینه که پیش شما دو تا جونور باشم و در برابر کا راتون سکوت کنم.
سرا با پوزخند گفت : آره حتما میتونی برگردی با این کارنامه درخشانی که داری . تازه تو خودتممعتادی بیچاره اگر ما نبودیم از درد خماری تا حالا مرده بودی . کلی هم بدهی بهشقایق داری که تا بدهیتو صاف نکنی نمیتونی بری.
با فریاد و اشک گفتم : گناهخودتونو به پای من ننویسیدالکی به من تهمت نزنید من مثل شما آشغالها نیستم من معتادنیستم .
شقایق با یک پوزخند گفت : فکر کردی زرت زرت سیگار می کشیدی دود میکردیتو هوا واقعا سیگار بود ؟ نه خوشگله فکر کردی اون قرصها که هر شب می خوردی آسپرینبچه بود ؟ نه گاگول جون اونم مواد مخدر بود تو دیگه حتی نمیتونی یک روزم بدون اونهازندگی کنی . تا حالا من پول عملتو میدادم ، حالا به بعد برو خودت خرجتو در بیار ولیبا این وضعی که تو داری هیچ جا نمیتونی کار کنی . هنوز روز به شب نرسیده برمیگردیپیش خودمون مطمینم.........
روسریمو سرم کردم مانتومو پوشیدم و از آرایشگاه زدمبیرون ، فضای اونجا حرفهای اونها دیگه داشت خفه ام میکرد باورم نمیشد حرفهای اونهاحقیقت داشته باشه..........
تا شب در خیابانها پرسه زدم و به خودم و به آخر عاقبتم فکر میکردم.
تصمیمم رو گرفتم تهرون با این آدمهای رنگارنگش جای من نبود .
از وقتی پامو توی این شهر گذاشته بودم چقدر نیرنگ و فریب دیده بودم.
باید برمیگشتم شهرستان پیش خانوادم و به پاشون می افتادم تا منو ببخشن . حرفهای سرا وشقایق و در مورد اعتیادم باور نکرده بودم
رفتم ترمینال متصدی مربوط گفت که ساعت 12 شب اتوبوس حرکت میکنه ب لیط و خریدم .
هنوز تا ساعت 12 خیلی مونده بود و من مجبور بودم خودمو مشغول کنم .
تنهایی رفتم سینما فیلم زندان زنان . بعد از سینما هم رفتم رستوران و دلی از عزا در اوردم
ولی کم کم احساس ضعیفی بر من چیره میشد اول فکر کردم بخاطر گرسنگیه ولی دیدم هر چی غذا می خورم فایده ای نداره و حالم داره بدتر میشه .
به هر زحمتی بود خودمو به ترمینال رسوندم و روی صندلی که برای انتظار مسافرها بود نشستم . به نفس نفس افتاده بود م و احساس خفگی میکردم عرق سردی روی صورتم نشسته بود .
هر کس از کنارم رد میشد با دلسوزی نگاهم میکردن
یاد حرفهای سرا و شقایق افتادم که می گفتن تو نمیتونی شهرستان برای و هر جا بری شب نشده باید بر گردی پیش خودمون .
هر لحظه حالم بد تر میشد و من با حقیقت تلخی روبه رو میشدم در مورد خودم که باورش برام بینهایت سخت بود . از درد به خودم می پیچیدم
توی عالم خودم بودم که خانمی حدودا 40 ساله اومد کنارم نشست یه سیگار کشید و یکی هم برای من روشن کرد : بیا اینو بکش حالت بهتر میشه ......... چند وقته معتادی ؟ چی میکشی ؟
نیم نگاهی بهش کردم ظاهر جالبی نداشت تیپ شلخته ای داشت و یک آرایش زننده ای کرده بود سیگار و پس زدم و گره روسریشو گرفتم و
گفتم : من معتاد نیستم عوضی ، اشتباه گرفتی ، برو ******** تا تحویل انتظاماتت ندادم
پوزخندی زد و گفت : تو که قیافت تابلو ... تا چند ساعت دیگه خود انتظامات از اینجا میندازنت بیرون . اگر دیر به خودت برسی تلف میشی ... .. معلومه بچه مایه داریم میکشیدیا ..... آخه تو دیگه دردت چی بود که خودتو به این روز انداختی ؟ .........
نگاه تاسف باری به من انداخت و گفت : معلومه فراری هستی ..ولی به حال من فرقی نداره من پاتوقم تو همین پارک کنار ترمیناله به هر کسی بگی ( مگی ملوسه ) منو می شناسه ... اگرم نبودم این شماره موبایلمه .
شماره موبایلشو روی یک تکه کاغذ سیگار نوشت و بهم داد و رفت
هر ثانیه برام ساعتها می گذشت هر چی می رفتم آب به صورتم می زدم فایده ای نداشت حقیقتا احساس کردم روحم داره از بدنم خارج میشه .
از تلفن ترمینال با شقایق تماس گرفتم
مارال : الو سلام شقایق منم مارال
صدای موزیک خیلی بلند بو د و به سختی میشد صدای شقایق و شنید صدای هم همه و خنده های دختر و پسرهایی هم به گوش میرسید
شقایق : گفتی کی هستی ؟ مهدی ؟/ مهدی پشو بیا اینحا همه جمیم خیلی خوش میگذره
مارال : الو شقایق منم مارال
شقایق : اه تویی .......... بازم که آویزونی .. گفتیم رفتی از شرت خلاص شدیم .. اینقدر بی عرضه بودی نتونستی واسه خودت امشب یه جا پیدا کنی بکپی ؟ اینقدر بی عرضه بودی چرا از دهاتت اومدی تهران ؟
آهان فهمیدم موادت ته کشیده آره ؟ حالا باورت شد معتادی؟؟؟؟؟؟؟؟
و بلند بلند شروع کرد به خندیدن
مارال : شقایق میتونم الان بیام اونجا.... من حالم خیلی بده !!
شقایق : برو پی کارت دیگه پاتو اینجا نمیذاری فهمیدی؟ اگر پاتو بذاری اینجا قلم پاتو میشکنم ... چیزیم که زیاد ریخته تو کوچه مواد فروشه ..........برو خودت پیداشون کن
وگوشی رو قطع کرد
وای ی اگر خانوادم می فهمیدن که دخترشون از تهرون چه سوغاتی براشون اورده و دختر ناز پروردشون معتاد شده حتما دق میکردن .
از ترمینال زدم بیرون و با سرعت رفتم توی پار ک کنار ترمینال
پیدا کردن اون زن اصلا کار سختی نبود
با چند تا مرد روی نیمکت پارک نشسته بود و در حالا خندیدن بود تا منو دید بلند شد و بطرفم اومد و گفت : دیدی خوشگله خوب شناختمت من موهامو توی این راه سفید کردم کراک میکشی نه ؟
گفتم : نمیدونم گاهی یه سیگار میدادن بهم که نمیدونم چی توش بود . میگن گاهی هم قرص ولی نمیدونم چه قرصی!!!!!!!!
بلند بلند شروع کرد به خندیدن : میگن ؟ تو نمیدونستی چی میخوری یا چی میکشی ؟
گفتم : نه نمیدونستم
گفت : خودتی کوچولو ...من الاغ نیستم ..بیا اینو بگیر میزونت میکنه ایکی ثانیه حالتو خوب میکنه . جای خوابم خواستی یه هتل توپ برات سراغ دارم .
موادو از دستش قاپیدم و پول زیادی رو بهش دادم .
با کشیدن اون مواد احساس انرژی زیادی کردم ولی از اینکه میدیدم اینقدر محتاج و خوار شدم از خودم بدم اومده بود . حالا علاوه بر اینکه یک دختر فراری بودم ، معتاد هم شده بودم .
ساعت حوالی یک نصف شب بود از رفتن به شهرستان کاملا پشیمون شدم.
باید دوباره سراغ شقایق می رفتم و ازش میخواستم که منو ببخشه ، چاره ای نداشتم
یه ماشین دربست گرفتم و آدرس خونه شقایق و دادم ...در بین راه همش فکر میکردم که چطور میتونم شقایق و سرا رو راضی کنم تا دوباره باهاشون زندگی کنم؟
وقتی به سر کوچه ای که خانه شقایق در آن کوچه بود رسیدیم شلوغی عجیبی بود چند تا ماشین پلیس و یک آمبولانس در خونه شقایق ایستاده بود
با عجله نگرانی از ماشین پیاده شدم و به سرعت خودمو به جمعیت رسوندم
سرا روی زمین افتاده بودو چند تاپرستار سعی میکردن بلندش کنن و دیگری یک پارچه سفید روی سرا میکشید
شقایق به همراه چند تا پسر و دختر دیگه از آپارتمان خارج شدن در حالیکه پلیس همشونو گرفته بود
شقایق تا جنازه سرا رو دید خودشو از دست اون پلیس خلاص کرد و انداخت روی جسد بی جان سرا و بلند بلند شروع به جیغ زدن و گریه و زاری کرد .
به زور شقایق و بلند کردن و راهنماییش کردن به طرف مینی بوس نیروی انتظامی..
باور این صحنه هایی که میدیدم برام غیر ممکن بود زبونم بند اومده بود و قادر به حرف زدن نبودم.
ازدحام و شلوغی هر لحظه بیشتر میشد و هر کس از لابه لای جمعیت چیزی می گفت
یکی میگفت : از سر شب تا حالا کوچه رو گذاشته بودن رو سرشون اینقدر که سر و صدا راه انداخته بودن.
اون یکی میگفت : بیچاره دختر طفل معصوم ، می گن اینقدر کشیده بوده که اوردوز کرده و در جا تموم کرده ، بیچاره خانوادش
دیگری میگفت : همون بهتر شر همچین کسایی از روی زمین کنده بشه والا ما پسر جون داریم تو خونه...................

مارال در حالیکه داستان زندگیشو تعریف میکرد اشک از چشمانش سرازیر بود
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد : بیچاره سرا ، دختر بذله گو و شادی بود باورم نمیشد که به همین راحتی مرده باشه .....دختر با استعدادی بود که توی دانشگاه از لحاظ هوش و استعداد زبانزد همه بود
سرا اصالتا شهرستانی بود در یک خانواده پر جمعیت زندگی میکرد.

ادامه دارد...


رمان کاش یک زن نبودم قسمت 7

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 7

یک ماشین دربست گرفتم و خودمو به خونه سیامک رسوندم ولی سیامک اونجا نبود

دلم می خواست بهش زنگ بزنم وازش گله کنم که چرا منو با اون حالم تو درمانگاه تنها رها کرد و رفت ولی دستم به طرف تلفن نمی رفت میدونستم که اون برای این کارش دلیل داشته واتفاقا حق رو هم بهش میدادم

نمیدونستم چطور میتونم این ماجرا رو جمع و جور کنم .

تو این افکار بودم که زنگ موبایلم به صدا دراومد ، رها بود .

رها : الو مارال سلام منم رها

مارال : سلام رها جان خوبی؟

رها : آره خوبم ولی انگار تو بهتری . شنیدم داری مادر میشی

مارال : تو از کجا خبردارشدی ؟

رها :من زنگ زدم به درمانگاه خواستم احوالتو از شادی بپرسم شادی هم همه چیزو بهم گفت ..........مارال تو واقعا آدم پستی هستی !!!!!!!!!

مارال : رها این چه طرز حرف زدنه می فهمی داری چی میگی؟

رها : خیلی پررویی ، اصلا انگار نه انگار که چیزی شده . بیچاره سیامک اون از وقتی از درمانگاه اومده رفته پیش سعید و زار زار داره گریه میکنه . من هیچوقت اونو به این حال و روز ندیده بودم

مارال : آخه چرا ؟ مگه حالا چی شده ؟ بخاطر اینکه من باردارم ؟

رها : یعنی تو نمیدونی چی شده یا می خوای خودتو به موش مردگی بزنی . سیامک اصلا بچه دار نمیشه

بیچاره ، تو، تورتو بدجایی پهن کردی

مارال : چی میخوای بگی رها ؟ متوجه هستی چه تهمتی داری به من میزنی

رها :آره خوب میدونم ، تو یک آدم بی هویت فراری هستی بیچاره سیامک که به تو جا ومکان داد اصلا تو میدونی چرا نوشین وسیامک از هم جدا شدن ؟ چون نوشین عاشق بچه بود و سیامک بچه دار نمیشد برای درمان به کشورهای خارجی هم رفتند ولی همه متفق القول گفتند که احتمال بچه دار شدن سیامک صفره . نوشین هم از سیامک طلاقشو گرفت و با یک نفر دیگه ازدواج کرد . حالا بازم میخوای انکار کنی؟ من شرم دارم که تو از جنس منی .. سیامک میگفت تو از مردها گریزانی و به هیچکدوم اعتماد نداری اون با رفتاراش میخواست به تو ثابت کنه هنوز مردانگی نمرده و همه مردها مثل هم نیستن بخاطر همین مثل یک برادر باتو رفتار میکرده و بعد از اینکه تو رفتی خونش همیشه خونه پدر ومادرش میمونده شبها و کلا اون خونه رو در اختیار تو گذاشته بود ولی تو ، مارال لیاقت عشق پاک اونو نداشتی و از آزادی که در اختیارت گذاشت تو سو استفاده کردی.... تو لایق مردنی .........لایق مردن

رها حرفهاشو زد و گوشی رو قطع کرد.

درها یکی یکی روم بسته میشد از این موجود نا خواسته که در وجودم بود متنفر بودم . چقدر همیشه آرزوی مادر شدن داشتم چقدر تو رویاهام آرزوی یه دختر سفید و کپل و داشتم ..........و حالا

تک تک آرزوهام مرده بودن

برای بار دوم زندگی احساس خوشبخت بودن رو ازم گرفت

به یاد اون راننده تاکسی افتادم و اون شب وحشتناک و حرفهای اون راننده که شیطان رو میشد توی چشماش دید .

باید همه جریانو برای سیامک تعریف میکردم باید بهش میگفتم که از اعتمادش سواستفاده نکردم . در اون لحظه احساس میکردم چقدر به سیامک علاقه دارم و به حمایتش احتیاج دارم

گوشی رو برداشتم و به موبایل سیامک زنگ زدم

مارال : الو سلام منم مارال . آقا سعید شمایید ؟میشه خواهش کنم گوشی رو بدید به سیامک

سعید : سیامک حالش خوب نیست و نمی خواد با شما صحبت کنه

مارال : آقا سعید تو رو به هرکسی می پرستید گوشی رو بدید به سیامک من باید باهاش صحبت کنم و خیلی چیزارو براش تو ضیح بدم

سعید قبول کرد ..بعد از یک سکوت طولانی سیامک گوشی رو از سعید گرفت با صدای گرفته که میشد ناراحتی رو توش احساس کرد

مارال :الو عزیزم . بخدا تو در مورد من اشتباه میکنی من عاشقتم و دوستت دارم من هیچوقت به تو خیانت نکردم من از اعتماد تو سو استفاده نکردم

سیامک : ببین ، دیگه نمی خوام صداتو بشنوم تو در حق من خیلی بدی کردی جواب خوبیهای من این بود ؟

مارال : به جون عزیزت اشتباه میکنی سیامک بذار برات توضیح بدم ، تو که همیشه منطقی بودی عزیزم

سیامک فریاد زد : بس کن دیگه ، اینقدر عزیزم عزیزم به من نگو .. دیگه چی رو میخوای توضیح بدی ؟میخوای بازم به اون دروغات ادامه بدی ؟تو یه دختر فراری هستی مارال ، اینو خیلی وقته میدونم وقتی عکستو جزء گمشده ها توی روزنامه دیدم ، ولی من احمق اینقدر عاشقت شده بودم که راضی نشدم که به کسی خبر بدم من چشمامو روی همه چیز بسته بودم ، من حتی می خواستم روز تولدم از تو خواستگاری کنم

حالا هم از خدا ممنونم که زودتر منو متوجه اشتباهم کرد تو یه آشغالی که با فریب خودتو به من نزدیک کردی

همین الان وسایلتو جمع میکنی و از خونه من میری بیرون تو لیاقت محبتهای منو نداشتی .. ازت متنفرم مارال ، متنفر ، تک تک وسایل خونمو میام چک میکنم که چیزی ازش کم نشده باشه . صبح که اومدم اونجا نمی خوای چشمم به ریختت بیافته و اگر هنوز اونجا بودی خودم تحویل پلیس میدمت .

مارال : الو الو سیامک جان بذار برات توضیح بدم تو رو به کسی که می پرستیش قطع نکن .

گوشی رو گذاشتم و زار زار شروع به گریه کردم . خفت و خواری از این بیشتر؟

من که زمانی همه بهم نازکتر از گل نمیگفتن حالا چقدر بدبخت شده بودم . با صدای بلند بهراد و نفرین کردم و اون راننده تاکسی که باعث بدبختی من شدن و آرزو کردم کاش هیچوقت یک زن نبودم .

کاش یک مرد بودم کاش نذر ونیازهای پدرو مادرم هیچوقت برآورده نمیشد و خدا بهشون دختر نمیداد

تمام طول شب راه رفتم ،بلند بلند گریه کردم و از خدا گله کردم

به این فکر میکردم که در این شرایط سخت باید چیکار کنم . از خدا کمک خواستم که راهی رو جلوی پام قرار بده .

اینقدر خسته و پریشان حال بودم که بالاخره صبح ساعت 6 تازه خوابم برد

ساعت 11 صبح با صدای زنگ شقایق از خواب بیدار شدم . من فکر کردم که سیامکه . با عجله پریدم روی گوشی و گفتم : الو سیامک جان میدونستم زنگ میزنی تمام دیشب منتظر تماست بودم

شقایق از اون طرف خط بلند بلند زد زیر خنده

گفت : بابا سیامک جان کیه ؟ منم شقایق جان....... آدممم اینقدر دوست پسر ذلیل نوبره .........پایی بریم استخر از اونورم با یه اکیپ توپ بریم دربند؟

با بی حوصلگی گفتم : شقایق تویی ؟ اصلا امروز حسش نیست .. حالم خوب نیست

شقایق گفت : چته ؟امروز میزون نیستی ..خیلی خوب الان من میام پیشت ببینم خانم خوشگل ما چشه ؟

غم دنیا روی دلم سنگینی میکرد دلم می خواست تمام آنچه رو که تا بحال برام اتفاق افتاده بود بی کم وکاست برای یکنفر تعریف میکردم دلم میخواست یک سنگ صبور داشته باشم دلم می خواست هر چی حرف دارمو برای یکنفر بزنم و خود واقعیمو لا اقل به یکنفر نشون بدم .

یک ساعت بعد شقایق شاد وخوشحال مثل همیشه اومد پیش من .

وقتی شقایق و دیدم ناخود آگاه پریدم بغلش و تا میتونستم گریه کردم شقایق بیچاره از همه جا بی خبر فقط می گفت چی شده ؟

منم تمام اتفاقاتی رو که این مدت برام افتاده بودو برای شقایق تعریف کردم شقایق مثل یک سنگ صبور خوب همه حرفامو گوش داد بدون اینکه بخاطر اتفاقاتی که افتاده بود منو تحقیر م کنه یا منو مقصر بدونه .

وقتی حرفام تموم شد شقایق لبخندی زد و گفت : پشو دختر جمعش کن حالا فکر کردم چی شده / چیزی که زیاده پسرای امثال سیامکه مخصوصا برای تو که اینقدر خوشگلی ، تازه این مشکلم که گفتی حل شدنیه فقط یک کم خرج داره که خودم برای اینکه از شر این کوچولو خلاص بشی خرجشم میدم . همه چیز مثل یک آب خوردن میمونه فقط کافیه اراده کنی . شقایقت که هنوز نمرده که تو زانوی غم بغل کردی

وجود شقایق برام مثل یک فرشته نجات میموند حرفاش آرومم میکرد

شقایق در حالیکه آیینه جیبیشو در آورده بود و داشت آرایششو تجدید میکرد یه نگاه به من کرد و گفت : ا نیگا دختره هنوز نشسته ، پشو پشو می خوام از این حال و احوال بیرونت بیارم دیگه هم اخماتو باز کن یادته اون پسر خوشگله توی گلستان بهت شماره داد هممون تو کفش مونده بودیم اونوقت تو مثل حالوها گفتی نه من بهش زنگ نمیزنم نمیتونم به سیامک خیانت کنم . یادته تو مهمونی فریبا روزبه خودشو کشت تا تو فقط بهش نیگا کنی ولیی تو مثل بغل العمر نشسته بودی میگفتی الان اگه سیامک زنگ بزنه بفهمه من اینجام ناراحت میشه ........اون زمان فکر اینجاهاشو نمیکردی ولی خوشگل خانم الانم دیر نشده برو وسایلتو جمع کن دیگه نمی خواد منت سیامک و بکشی اون وقتی حتی نذاشت تو حرفاتو بهش بزنی اصلا لایق این نیست که بخوای بخاطرش یه قطره از اشکای قشنگتو بریزی .... این قیاف ماتمم به خودت نگیر بیا از این سیگار بکش آرومت میکنه

حرفای شقایق بدجوری روم تاثیر گذاشته بود سیگارو ازش گرفتم و با ولع شروع کردم به کشیدن .

شقایق می گفت : این مردا اصلا لیاقت هیچی رو ندارن حتی لیاقت عشقو ندارن نونه اش پدر من

با تعجب پرسیدم : پدر تو!!!!!!!!!!!!!!!!

گفت : آره تا حالا از خودت پرسیدی چرا من تنها زندگی میکنم در حالیکه پدرم توی تهران زندگی میکنه؟

گفتم : راستش نه

یک پکی به سیگار زد وگفت : بچه که بودم شدیدا به مادرم وابسته بودم تک دختر بودم

مادر وپدرم عاشق هم بودن زندگیشونو با عشق شروع کرده بودن و بدون رضایت خانوادهاشون

10 سال پیش وقتی من 13 سالم بود پدر ومادرم برای فوت یکی از بستگانمون رفتن شمال و منو چون مدرسه داشتم گذاشتن پیش مادر بزرگم

شقایق در حالیکه داشت تعریف میکرد چشماش پر از اشک شد و ادامه داد : توی راه برگشت ماشین پدر و مادرم تصادف میکنه و پدرم زخمی میشه و مادرم هم متاسفانه فوت میکنه در حالیکه مقصر پدر شناخته شد

من موندم و پدر و افسردگی شدید من از فوت مادرم

پدرم برای شاد کردن من هر کاری میکرد ولی من نمیتونستم با غم از دست دادن مادرم کنار بیام و از طرفی نمیتونستم پدرمو ببخشم از پدرم متنفر شده بودم که مادرمو ازم گرفت

پدرم خیلی پولداره وقتی مادرم فوت شد دوستای بابا م اطرافشو گرفتن تا تسکین غم پدر باشن هر شب جشن ، هر شب مهمونی و پدر بدون در نظر گرفتن من اکثرا مست به خونه میامد

کم کم با مراجعه به دکترای مختلف حالم بهتر شد ولی فهمیدم پدرم معتاد شده و محبت پدر روز به روز به من کمتر میشد و من هر چی بزرگتر میشدم بیشتر شبیه مادرم میشدم و پدرم دیگه دوست نداشت حتی منو ببینه فقط هر روز صبح یک دسته اسکناس میذاشت روی میز و از خونه میرفت بیرون و شب برمیگشت

من می موندم با زهره خانم کلفتمون بود

بعد از یه مدتی سر وکله سروناز توی زندگی بابام پیدا شد دختر 27 ساله ای که منشی پدرم بود یک عقده ای پول ندیده که حالا به یه مرد پولدار رسیده بود اونها با هم ازدواج کردن و سروناز خانم شدن خانم خونه ما

وقتی دانشگاه قبول شدم درسمو بهونه کردم و گفتم مهمونیهای شما منو آزار میده و نمیتونم به درسام برسم

پدرم هم از خدا خواسته یه خونه برام خرید تا تنها برم اونجا زندگی کنم و برای رفت و آمدم به دانشگاه هم برام یه ماشین شیک خرید و هر ماه پول هنگفتی به حسابم واریز میکرد

منم به عناوین مختلف از پدرم پول میکشیدم . دیگه پدرم کاری به کارم نداشت حتی گاهی وقتا یکماه یکماه هم همدیگرو نمیدیدم .

اوایل تنهایی برام خیلی سخت بود ولی کم کم عادت کردم حالا هم اینقدر دوست ورفیق اطرافمو گرفتن که اصلا احساس تنهایی نمیکنم احساس آزادی میکنم تا هر وقت دلم بخواد از خونه بیرون میمونم مهمونی میگیرم و بچه هارو دور هم جمع میکنم و خوش میگذرونیم ..........زندگی یعنی این مارال ، زندگی یعنی آزادی ، زندگی یعنی دم رو غنیمت شمردن و غصه روزهای رفته رو نخوردن .....

حرفهایشقایق آرومم میکرد فکر میکردم بالاخره یک نفرو که مثل خودمه پیدا کردم

وسایلموجمع کردم گوشی موبایلی که سیامک برام خریده بودو گذاشتم روی میز و کلید و زیر گلدونپشت در گذاشتم در حالیکه هنوز بغضی سنگین توی گلوم احساس میکردم .

شقایق دختربشاش و خنده رو و شادی بود هیچکس از ظاهر شاد شقایق نمی تونست به درون غمگین ایندختر پی ببره . استقامت اون در برابر مشکلات باعث میشد بهش غبطه بخورم و از شقایقتوی ذهنم یک اسطوره بسازم .

شقایق هر چىزى رو که اراده میکرد بدست می آورد . انرژی وصف ناشدنی داشت .

شقایق پشت هم جوک می گفت

می دونی اینجا کجاستولیعصر...بذار یه جوک برات بگم..از یارو می پرسن چرا اسم این خیابون ولیعصر؟میگهچون صبح خبری نیست ، ظهرم خبری نیست ولیییییییی عصر ........

و هر دو با همخندیدیم

کم کم حال و هوای من هم عوض شد و تا حدودی غمم و فراموش کردم

شقایقگفت : مارال ، میخوای همین الان یه جایگزین توپ بجای سیامک برات پیدا کنم ؟

گفتم : آخه چطوری ؟

خندیدو گفت بزار به عهده شقایق همه فن حریفه.بیا این رژلبقیافتو درست کن انگار همین الان از عزا اومدی.

فقط کافیه از هر کسی خوشتاومد یه لبخند بهش بزنی .. دختر چشمای تو جادو میکنه و تو از این موهبت الهی که خدابهت داده بی خبری .

ادامه دارد....

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 6

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 6

قسمت ششم

توی مغزم کلمات و جملات را پشت سر هم میچیدم تا اگر دوباره سیامک ازم سوالی پرسید بتونم قانعش کنم دلم برای سیامک می سوخت ولی چاره ای نداشتم
سکوت عمیقی بین ما حکمفرما شده بود سکوتی که هرچقدر بیشتر کش پیدا میکرد بر دلشوره من اضافه میکرد سیامک پشت هم سیگار میکشید و معلوم بود خیلی از من دلخوره .
فکر میکردم سیامک تصمیمشو گرفته و منو حتما از ماشینش پیاده میکنه و به همه دروغهام پی میبره ترجیح دادم بیشتر از این خودمو خرد نکنم
در ماشینو باز کردم تا پیاده بشم رو به سیامک کردم و گفتم :" سیامک جان لازم نیست حرفی بزنی من خودم جوابمو میدونم از همه زحمتهایی که امروز برام کشیدی ازت ممنونم . تو واقعا، واقعا .......بی نظیری
خواستم پیاده بشم که سیامک مچ دستمو گرفت و با کمی ملایمت گفت :" فقط چند روز می تونی تو آپارتمان من باشی بعد از اون باید یک فکر اساسی بکنی
از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم پریدم در آغوش سیامک و از سیامک تشکر کردم و گفتم که محبتشو هیچوقت فراموش نمیکنم.
سیامک لبخند جذابی زد و گفت :" خیلی خوب خودتو لوس نکن ، می ریم آپارتمان من برو بالا لباسهاتو عوض کن بعد ناهار با هم میریم بیرون
من با شیطنت دخترانه ای گفتم : چاکر شما هم هستیم .. اطاعت میشه قربان
آپارتمان سیامک بسیار شیک و تمیز بود در منطقه زعفرانیه تهران . معلوم بود که بینهایت به دکوراسیون و تمیزی خونه اش اهمیت میده چیزی که بیش از همه توجه منو به خودش جلب کرد قاب عکسی بود که در اتاق خوابش به دیوار زده بود عکس سیامک و همسرش در لباس عروس
دلم هری ریخت پایین ، نکنه سیامک زن داره ؟ اصلا به صلاحم نبود که به روی خودم بیارم لباسهامو پوشیدم و همراه با سیامک به رستوران رفتیم
وقتی وارد رستوران شدیم همه سیامک و میشناختن و با احترام تمام بهش سلام میکردن
سیامک بهم گفت که پدرش از تاجرهای معروفه که اکثرا ایران نیست چندین رستوران هم در تهران داره که سیامک اکثرا نظارت بر رستورانهای پدرشو و کارای حساب کتاب رستورانها رو بر عهده داره
سیامک یکبار ازدواج کرده بود و از همسرش جدا شده بود
سیامک 2 خواهر داشت که در آمریکا زندگی میکردند
سیامک تر جیح میداد که گاهی وقتا تنها باشه بخاطر همین خانه مجردی داشت ولی اکثرابه خانه پدریش می رفت مخصوصا زمانهایی که پدرش در سفر بود و مادرش تنها بود
تمام روز با هم در خیابانها ی تهران گشتیم و خرید کردیم .
بودن با سیامک به من احساس قدرت میداد احساس میکردم چقدر خوش شانس بودم که با سیامک آشنا شدم
شب سیامک تا آپارتمانش رسوند و کلید رو به من داد و خودش به منزل مادرش رفت
وقتی می خواستم پیاده بشم سیامک بهم گفت :" مارال ،تو خیلی زیبایی چشمان خیره کننده ای داری امروز به من خیلی خوش گذشت
و من گفتم :" عزیزم تو چشات قشنگ میبینه . سیامک میشه یه خواهش کنم ازت
گفت : آره بگو
گفتم :" میشه هر چه زودتر برام یک کار پیدا کنی ؟ دوست دارم دستم توی جیب خودم باشه . من که نمیتونم تا ابد توی آپارتمان تو باشم باید فکر یه سر پناه برای خودم باشم
سیا مک گفت :" باشه حتما برات یه کار پیدا میکنم . فکر میکنم نامزد دوستم سعید برای مطب جدیدش دنبال یه منشی خوش تیپ و خوشگل میگرده مطمئن باش از حالا استخدامی ، می خوای فردا باهاش قرار بذارم و همه با هم آشنا بشیم ؟
گفتم :" آره عالیه . سیامک جان ،محبتاتو هیچوقت فراموش نمیکنم تو بهترین مرد روی زمینی امروز بعد از اون همه بدبختی وسختی دوباره لذت خوشبخت بودنو احساس کردم ، بخاطر همه چیز ازت ممنونم
سیامک لبخندی زد و کلید آپارتمانو به من داد و با هم خداحافظی کردیم.
وقتی تنها وارد آپارتمان شدم احساس استقلال میکردم احساس میکردم که هر کاری دلم میخواد میتونم انجام بدم همیشه دوست داشتم .
احساس کردم چقدر بی کس و بدبختم ، به اون راننده تاکسی ..به پولهایی که از دست دادم ... به مادرم به پدرم و.........فکر میکردم
شاید خنده دار باشه ولی از اینکه مجبور نبودم که دیگه خود واقعیمو و عقایدمو پشت اون چادر پنهان کنم و از اینکه میتونستم راحت باشم خوشحال بودم همیشه دوست داشتم مثل خیلی از دخترها شال سرم کنم و نصف موهام از پشت سرم معلوم بشه . دوست داشتم موهامو رنگ کنم آرایش کنم مانتوی تنگ بپوشم ووو دوست داشتم میتونستم آزادانه سیگار بکشم
دوست داشتم در جمعهایی باشم که همه به زیبایی من غبطه بخورن
همینطور که هجوم افکار مختلف به مغزم می اومد پشت هم از سیگارهای سیامک میکشیدم و احساس آرامش میکردم ولی ته دلم دلتنگ پدر و مادرم بخصوص مادرم بودم
در این دو روز چه ها که بر من نگذشته بود و میدونستم که خانوادم تا حالا همه جارو دنبالم گشتن و تا حالا حتما نا امید شدن دیگه
با ترس و لرز و تردید شماره دوستم سپیده رو گرفتم تا یک سر و گوشی آب بدم
سپیده :" الو بفرمایید
مارال :" الو سلام سپیده منم مارال
سپیده :" مارال تویی ؟ کجایی دختر خانوادت همه جارو گشتن تا تو رو پیدا کنن . مادرت بنده خدا اصلا حالش خوب نیست ........مارال آدرستو بده تا پدر و مادرت از نگرانی در بیان
از اون طرف خط صدای فریادهای مادر سپیده رو شنیدم که با داد وبیداد گوشی رو از سپیده گرفت و با لحن بسیار تندی گفت :" دختره عوضی دیگه حق نداری اینجا زنگ بزنی تو بی آبرویی . دختری که از سر سفره عقد فرار کنه معلومه چه جونوریه دیگه . با کی فرار کردی؟ تو لایق همچون خانواده ای نیستی تو لایق مردنی
با اشک و بغض گوشی رو قطع کردم نمیتونستم دیگه این توهینهای مادر سپیده رو تحمل کنم ولی دلم عجیب برای مادرم شور میزد .
ولی چاره ای نداشتم و هیچکاری از دستم برنمیامد
تا صبح کابوس دیدم خواب میدیدم در چاهی هستم که از زیر این چاه آتیش بلند میشد و من فریاد میزدم و کمک می خواستم ولی بهراد بالای چاه ایستاده بود و به من می خندید .
صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم سیامک بود می خواست تاکید کنه که برای ناهار با دوستش سعید و نامزدش قرار گذاشته از من خواست شیکترین لباسهامو بپوشم و یه کمی به خودم برسم
نزدیک ظهر لباسهایی که سیامک برام خریده بود پوشیدم انگار آرزوهای کوچیک من داشتن بر آورده میشدن موهامو از پشت شالم گذاشتم بیرون و چندین بار آرایش میکردم و پاک میکردم اینقدر که از این کار لذت میبردم و دوست داشتم چهرمو با آرایشهای مختلف ببینم
وقتی سیامک اومد دنبالم با ذوق گفت : وای مارال چقدر زیبا وجذاب شدی . چقدر این لباسها بهت میاد
من با حالت دلبرانه ای گفتم : ممنونم عزیزم ....چشمات قشنگ میبینه
سعید دوست سیامک و رها نامزدش آدمهای خونگرمی بودند و خیلی بنظر زوج خوشبختی می اومدن . رها دختری کاملا امروزی سروزبون دار خوش تیپ بود و یک قیافه معمولی داشت که تا منو دید گفت وای سعید ببین مارال چقدر خوشگله . سیامک شانس اوردی که همچین ملکه زیبایی رو تور کردیا
همه با هم خندیدیم و با این حرف رها من احساس نزدیکی بیشتری بهش کردم.
میگفت اگر تو منشی من بشی حتما بیمارام بیشتر هم میشن چون نصفه شون برای دیدن تو هم که شده حتما میان مطب .
و من نمیدونستم که در برابر این همه اظهار لطف رها چی باید بگم .
از فردای اون روز توی مطب دندانپزشکی رها مشغول کار شدم.
زمان به سرعت میگذشت اینقدر غرق در ظاهر و علایقم شده بودم که کمتر احساس دلتنگی برای خانوادم میکردم .بعد از گذشت یکماه اصلا قابل تشخیص نبودم که همون مارال ساده ای بودم که با یک روسری 1500 تومانی و یک مانتوی 5000 تومانی از شهر ستان به تهران اومده بودم و از نظر ظاهر هم خیلی عوض شده بودم
برای کارآموزی توی یک آرایشگاه مشغول شدم و عصرها به مطب رها میرفتم و اکثرا بعد از مطب با سیامک میرفتیم یه گشتی میزدیم یا با دوستهای جدیدم مشغول بودم
سیامک از اینکه من هر روز خودمو به یک ریخت و قیافه در میاوردم ناراحت بود ولی به روی خودش نمیاورد
ولی من مثل یک تشنه ای بودم که انگار خیال سیر شدن هم نداشت .
سعی میکردم با حرفام با بیان احساسات الکی دل سیامکو بدست بیارم سیامک تشنه محیت بود و عشق رو میشد در نگاه سیامک دید
رابطه من و سیامک هر روز بهتر میشد سیامک به من گفته بود که از همسرش نوشین جدا شده چون با هم تفاهم اخلاقی نداشتن و نوشین از نظر سیامک یک بیمار روانی بود .
سیامک از لحاظ مالی پشتوانه بینهایت خوبی برای من بود بطوری که بعد از گذشت یکماه یک سیم کارت و گوشی موبال بسیار گرون برام خرید و هر دفعه برای لباس و لوازم آرایش می خرید چون فهمیده بود من به تنوع در تیپک بسیار علاقه دارم و اونم دوست داشت همیشه با ظاهری جدید جلوی دوستاش ظاهر بشم .
در آرایشگاه با خانمهای مختلفی آشنا شدم ولی همیشه گرایش به افرادی پیدا میکردم که با همه فرق داشته باشن .هم خوش پوش تر باشن هم یه جورایی مثل خودم باشن.
با سار و شقایق در آرایشگاه اشنا شدم از اون دختر پولدارهای غرب تهران بودن که خانه مجردی داشتن. ممن از اینکه احساس میکردم دوستای به این باحالی و شاد وشیطونی دارم خوشحال بودم و کم کم سعی میکردم من هم خیلی از رفتارها و تکه کلامهای اونهارو تقلید کنم اغلب آرایشگاه رو دودر میکردیم و میرفتیم استخر و سینما و فالگیر و......
یک روز در مطب رها مشغول به کارم بودم که احساس کردم اصلا حالم خوب نیست سرم گیج میرفت و دایما حالم بهم می خورد .
رها متوجه این شد که من حالم خوب نیست با سیامک تماس گرفت تا بیاد دنبالم .
رها گفت :" مارال جان زنگ زدم به دوستم شادی که پزشکه سفارشتو کردم الان که سیامک اومد باهم برید اونجا. منم از احوال خودت با خبر کن حتما با من تماس بگیر عزیزم
سیامک بعد از نیم ساعت هراسان اومد
سیامک :" وای عزیزم چی شده ؟من صبح که خواستم برسونمت آرایشگاه احساس کردم حالت خوب نیست باید استراحت میکردی .
رها آدرس شادی رو به سیامک داد و به اتفاق به درمانگاهی که دوست رها اونجا کار میکرد
شادی کمی منو معاینه کرد و بهم یک سرم وصل کردن و ازم آزمایش خون گرفتنو سفارش کرد که زود جواب آزمایش و بدن
سیامک مدام قربون صدقم می رفت و موهامو نوازش میکرد .
بعد از یکساعت شادی اومد تو اتاق و خواست که با سیامک صحبت کنه
سیامک پیشونی منو بوسید و از اتاق خارج شد ولی برگشتن سیامک خیلی طول کشید سرمم دیگه تموم شده بود ولی خبری از سیامک نبود
از یکی از پرستارها پرسیدم :ببخشید این آقایی که با من امده بودن اینجارو شما ندیدی؟
پرستار کمی فکر کرد و گفت : همون آقایی که پیراهن خاکستری تنشون بود ؟چرا .... ایشون با خانم دکتر صحبت کردن کردن . نمیدونم خانم دکتر چی بهشون گفتن که خیلی ناراحت شدن و رفتن
با تعجب پرسیدم : رفتن ؟من منتظرشم که باهم بریم خونه .. میشه دکتر موسوی رو ببینم
با سر علامت مثبت داد و من رفتم اتاق شادی تا ببینم چه اتفاقی افتاده
پرسیدم : سیامک کجا رفته ؟ چی شده شادی جون ؟ مگه من چمه که به سیامک گفتین ناراحت شده؟
شادی لبخندی زد و جواب آزمایش و بطرفم دراز کرد و گفت : مبارکه داری مادر میشی. فکر کنم شوهرت از بچه زیاد خوشش نمیاد چون وقتی شنید اینگار بهش شوک وارد شده . ولی خوشگل خانم حتما بچتم مثل خودت خوشگل میشها
دنیا روی سرم خراب شده بود بیچاره سیامک . تنها مردی بود که مثل یک برادر بامن برخورد کرد و اینقدر قابل اعتماد بود .. حالا باید این قضیه رو چطوری جمع و جور میکردم ....

ادامه دارد ...

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 5

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 5

ساعتها در تنهایی اون جاده گریه کردم . به حال خودمبه کار بچگانه ای که انجام داده بودم و به خدا کلی گله و شکایت کردم و از خدا کمک خواستم
دیگه هیچ چیز نداشتم نه پول نه لباس نه شناسنامه

درمانده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم خسته و نالان با قامتی شکسته به را ه افتادم تا به یک آبادی برسم یک ساعت تمام راه رفتم تا به یک رستوران میان راه رسیدم . توی جیبهامو گشتم تا شاید پولی یا کارت تلفنی پیدا کنم ولی فقط یک چیز در جیبم بود شماره تلفن سیامک . همون صندوقدار رستوران که برای ناهار رفته بودم اونجا ، و اون تنها کسی بود که توی این شهر غریب می شناختم
خودمو به رستوران رسوندم و گفتم : آقا میشه یک تلفن بزنم
مغازه دار که حال نذار منو دید گفت :خانم شما حالتون خوب نیست بذارید کمکتون کنم . و میخواست بازوی منو بگیره که با فریاد اونو پس زدم و گفتم : نه فقط بذارید یک تماس بگیرم
تلفنو بهم نشون داد در حالیکه خیلی کنجکاو شده بود ببینه چه بر سر من اومده
شماره سیامک و گرفتم سیامک خیلی خوشحال شد ازش خواهش کردم که بیاد دنبالم
بعد از حدود نیم ساعت سیامک خودشو هراسان به رستوران رسوند
گفت :سلام کیانا چت شده چرا اینقدر خاکی و بهم ریخته ای ؟ چرا پیشونیت زخم شده ؟چه اتفاقی برات افتاده ؟مگه جردن نرفتی پس چطوری سر از اینجا در اوردی ؟تصادف کردی؟
در حالیکه تمام بدنم درد میکرد با بغض گفتم :سیامک من اینجا به غیر از تو هیچکس و ندارم تو رو خداکمکم کن
سیامک کمکم کرد تا تونستم خودمو به ماشین برسونم وقتی توی ماشین نشستم سیامک نگاهی به من کرد
گفت : خوب ، برام تعریف کن چه بر سرت اومده
و بغض من ترکید وبلند بلند شروع کردم به گریه کردن
سیامک اشکامو پاک کرد و گفت :خیلی خوب نمی خواد حالا چیزی بگی بعدا برام تعریف کن
ومن با لحن منقطع گفتم : سیامک چمدانم . پولهام و لباسهامو دزدیدن
سیامک منو به آرامش دعوت کرد و من همچنان تمام تنم می لرزید و گریه میکردم در تمام طول مسیر بین من و سیامک حرفی ردوبدل نشد و من در ماشین به خواب رفتم .
وقتی بیدار شدم دم در یک درمانگاه بودیم به اتفاق به درمانگاه رفتیم و زخم پیشانیمو بخیه زدن و یک سرم بهم وصل کردند و من دوباره به خواب رفتم ، خوابی که مثل کابوس بود
وقتی چشمامو باز کردم ساعتها گذشته بود و سیامک بالای سرم بود :کیانا جان حالت بهتر شده؟من خیلی نگرانت شدم اینجا کسی رو داری که شمارشو بدی به من باهاش تماس بگیرم بیاد دنبالت ؟
گفتم :من اسمم و بهت دروغ گفتم اسمم ماراله من اینجا هیچکس و ندارم یعنی هیچ کجای این کره خاکی هیچکس و ندارم
و پتورو کشیدم روی سرم و زار زار گریه کردم
سیامک خیلی گیج شده بودم انگار با خودش و وجدانش حسابی درگیر شده بود . اون باورش نشده بود که من هیچکس و نداشته باشم هرچی ازم می پرسید چه اتفاقی برات افتاده فقط میگفتم تصادف کردم و همه چیزمو ازم دزدین
از درمانگاه که بیرون اومدیم ملتمسانه بازوی سیامک و گرفتم و گفتم :تو چرا باورت نمیشه من تصادف کردم وقتی روی زمین افتادم راننده بجای کمک چمدان و پولهامو دزدید و رفت
سیامک مکثی کرد و گفت :باشه قبول حالا با هم میریم پیش پلیس نشونی های راننده رو میدیم شاید تونستن پیداش کنن
خیلی پرخاشگرانه گفتم :" :نه من چهرش یادم نمیاد من باتو هیچ جا نمیام اگرم میخوای اینکارو بکنی منو تنها بذار و برو تا با درد خودم بمیرم ولی اونوقت می فهمم تو بویی از انسانیت و مردانگی نبردی که یه دختر بدبختو تو کوچه می زاری و میری
سیامک انگار کمی نرم شده بود که گفت :" چرا دلخور میشی عزیزم من میخواستم کمکت کرده باشم
نمیدونستم باید به سیامک چی بگم ولی میدونستم اگر به کلانتری میرفتم حتما می فهمیدن که من از خانه فرار کردم و مجبور بودم دوباره برگردم پیش خانوادم ولی با چه رویی .. ولی از طرفی نه پولی داشتم و نه مکانی که لااقل شب بتونم اونجا بمونم . پشت هم داشتم بد میاوردم ومن هیچ وقت به این چیزا فکر نکرده بودم
من در فکر بودم که سیامک دم یک پاساژ شیک پارک کرد و گفت : "چند لحظه اینجا منتظر بمون من یه کار کوچولو اینجا دارم زود برمیگردم
ومن به علامت تایید سرمو با بی حالی تکان دادم
از تمام مردها می ترسیدم نمیدونستم باید به چه کسی اعتماد کنم و به چه کسی اعتماد نکنم از حرفها و لحن کلامشون بیزار شده بودم وقتی به یاد بهراد می افتادم و اون راننده تاکسی که چه بر سر من آوردن بند بند وجودم آتیش می گرفت
سیامک هم حتما یکی مثل اونهای دیگه بود
بالاخره تصمیم و گرفتم در ماشینو باز کردم که پیاده بشم و سیامک و ترک کنم
هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدایی از پشت سرم گفت :خانمی ببخش انگار خیلی معطلت کردم ولی ارزش این انتظار و داشت ،دیدم لباسات پاره شده رفتم برات مانتو و روسری و یک ذره خرت وپرت برات خریدم ......
و با لحن شیطنت باری گفت :" مارال خانم هنوزم به نظرت من نامردم ؟بیا جلو ببین ازشون خوشت میاد /
باشک و تردید چیزهایی که سیامک برام خریده بودو نگاه کردم فوق العاده شیک و باسلیقه انتخاب شده بود به عمرم همچین مانتوی شیک نداشتم ولی غرورم بهم اجازه نمیداد قبول کنم حتما سیامک دلش بحال من سوخته بود
گفتم : " نه ممنونم من به اینها احتیاجی ندارم لازم نیست شما هم برای من فردین بازی در بیارین
سیامک با دلخوری گفت :" اینها هدیه آشنایی من و تو ، چه اشکالی داره ؟همه لباسات پاره شده بود باید اون لباسهارو دیگه بندازی دور قابل استفاده نیستند
گفتم :" ولی اینها خیلی باید گرون باشن من نمیتونم قبول کنم ، من نمیتونم به تو پولی بدم بابتشون
با لبخند گفت :"گفتم هدیه است بابت هدیه هم که از کسی پول نمیگیرن
با خشم و غضب گفتم :"نه من یا قبول نمیکنم یا پولشو بهت میدم من گدا نیستم که دلت بخواد برام بسوزه
سیامک دیگه از کل کل کردن با من کلافه شده بود گفت:" من منظور بدی نداشتم قبول برو سر کار پولشونو بهم بده ولی بیا اینهارو بگیر که حسابی از کتو کول افتادم
هدیه ها رو قبول کردم ولی در دلم احساس شادی زیادی میکردم یک تشکر زیر لفظی کردم و دوباره سوار ماشین شدیم
در بین راه سیامک دوباره پرسید :" مارال تو واقعا کسی رو نداری ؟
گفتم :" راستشوبخوای خانوادم توی زلزله همشون کشته شدن فقط من موندم
سیامک با لحن بسیار ناراحتی گفت :" واقعا متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم ، پس چرا به دروغ به من گفتی که خانوادت خارج هستن و تو از خارج اومدی ؟
گفتم :" من تورو خوب نمیشناختم و دوست نداشتم اسرار زندگیمو به هر کسی بگم
سیامک پرسید :" پس اینجا حتما کسی رو داری که اینجا اومدی ؟
دروغهامو پشت سر هم ردیف میکردم و میگفتم خیلی زیرکانه و ماهرانه احساس میکردم پا به دنیایی گذاشتم که برای اینکه بتونم با اطرافیانم کنار بیام مجبورم خود واقعیم نباشم برای اینکه دیگران منو قبول کنن باید هویت اصلیمو پشت دروغهام پنهان کنم و از اینکه میتونستم با دروغهام سیامکو رام کنم لذت میبردم میدونستم که برای اینکار باید از حربه های زنانه هم کمی استفاده کنم . من که دیگه چیزی برای باختن نداشتم
دستان سیامکو در دست گرفتم و ملتمسانه گفتم :" سیامک کمکم کن من از همه مردها بدم میامد ولی تو جوانمردترین مردی هستی که من تا حالا دیدم سیامک جان تو تنها کسی هستی که فکر میکنم میتونم حرفامو بهش بزنم و قابل اعتماده
سیامک دستامو به گرمی فشرد و با لبخند مهربانی گفت :"روی من حساب کن نمیزارم هیچکس آسیبی به تو برسونه ولی تو هم باید با من صادق باشی
من یک آپارتمان کوچیک دارم برای خودم که هر وقت میخوام تنها باشم یا دلم میگیره میرم اونجا تو میتونی یه مدت اونجا باشی
از اینکه میدیدم سیامک چه دلسوزانه حرفهای منو باور میکنه و از اینکه تونسته بودم برای خودم جا و مکان پیدا کنم خیلی خوشحال بودم
سیامک دوباره پرسید :نگفتی تو تهران فامیل و اشنایی نداری ؟
گفتم :" من اینجا یک عمو دارم ولی عمو و زن عموم خیلی منو اذیت میکردن اینقدر آزارم دادن که مجبور شدم از خانه شون فرار کنم
سیامک با شدت ترمز کرد و فریاد زد : فرار ؟تو فرار کردی ؟یعنی تو دختر فراری هستی ؟
همه چیز داشت بهم می ریخت نباید اینقدر تند میرفتم از گفته خودم پشیمون شده بودم ولی حرفی بود که دیگه زده شده بود
در ماشینو به تندی باز کردم و فریاد زدم :"تو داری زود قضاوت میکنی من بهت اجازه نمیدم که اینطوری با من صحبت کنی تو فکر کردی من کی هستم ؟کاش پدر و مادرم زنده بودن تا من اینهمه خفت و خواریرو تحمل نمیکردم / من از عموی نامردم متنفرم من نمی خوام به خانه اون لعنتی برگردم
سیامک مچ دستمو خیلی محکم گرفت و گفت : تو به من دروغ گفتی بنشین تو ماشین می رسونمت در خونه عموت هر چی باشه اون فامیلتونه
توی بد مخمصه ای گیر کرده بودم دیگه نمی خواستم سرنوشت دیشب شبهای دیگه هم برام تکرار بشهدوست داشتم مثل دخترهای دیگه تهرونی زندگی کنم احساس کمبود محبت شدیدی میکردم
سیامک با لباس خریدنش و با پیشنهاد آپارتمانش و داشتن ماشین شیک و رستوران بهم ثابت کرده بود که پامو بد جایی نذاشتم و باید هر طوری شده حتی از روی ترحم اونو برای خودم حفظ میکردم چون بهش احتیاج داشتم
انگار شرایط جدیدم از من یک مارال جدید ساخته بود با شخصیت جدید اون مارال ساده و صادق که وقتی یک دروغ میگفت تمام طول شب استغفار میگفت دیگه مرده بود من اون سادگی رو تو هم.ون اتوبوسی که باهاش تهران اومدم همراه چادرم جا گذاشته بودم
به سیامک گفتم :" من حرف اخرم رو میزنم اونوقت خودت تصمیم بگیر .از وقتی بچه بودم همه به من توجه میکردن حتی مردهای فامیل بخاطر زیبایی که داشتم و زنها در عوض با من لج بودن چون فکر میکردن من باعث میشم شوهراشون زل بزنن به من . ولی خانوادم یک تکیه گاه بودن برای من که همیشه حافظم بودن
تا اینکه اون اتفاق وحشتناک افتاد و زلزله همه رو از من گرفت عموم با روی باز اومد شهرمون و منو با خودش اورد تهران اما زن عموم از من متنفر بود چون میدید عمو بینهایت به من توجه میکنه و مرتب منوکتک میزد و جلوی همه خوارم میکرد
عموی من ادمه هرزه ای بود که مست به خونه میامد ومعتاد بود چند بار من و به زور فرستاد تا براش مواد بیارم و لی از همه بدتر این بود که یک روز که زن عمو و بچه هاش خونه نبودن عمو مست خونه امد درو از پشت قفل کرد و برای نیت پلیدش شروع کرد به دویدن دنبال من به هر بدبختی بود من خودمو به اتاقی رسوندم و درو از پشت قفل کردم زندگی برام توی اون چهنم دیگه غیر ممکن بود منم وسایلمو جمع کردم و از پنجره پریدم بیرون و فرار کردم
حالا سیامک می خوام منصفانه قضاوت کنی تو بودی به این خفت تن میدادی ؟.....
سیامک حیران نگاهم میکرد و پشت سر هم سیگار میکشید ...
ادامه دارد.................

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 4

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 4

در تمام طول راه به حرفهای اون روز خانم رحمانی دبیر معارفمون فکر میکردم. و ای کاش به حرفش هیچوقت گوش نداده بودم اگر اون روز منبه حرفهای خانم رحمانی عمل نکرده بودم ایا امروز مجبور به این کار بودم ؟ اگر قول وقرارهای بهراد و جدی نگرفته بودم باز هم سرنوشتم الان تنها نشستن توی اتوبوس و رفتنبه تهران بود؟ چه سرنوشتی توی تقدیر من نوشته شده؟ چرا من..... آخه چرا من........
همیشه از مرگ می ترسیدم در غیر اینصورت حتما خودکشی میکردم تا مجبور نباشم برای ادامه زندگیم بار سنگین این خفت و روی دوش بکشم و مجبور باشم همیشه توی زندگیم با یک دروغ زندگی کنم
از طرفی به اتفاقاتی که بعد از رفتنم از خانه فکر میکردم تمام وجودم به لرزش می افتاد خرد شدن و شکستن پدر و مادرم جلوی خانواده فرهاد جلوی فامیل . .. خانوادم دیگه چطور میتونستن توی اون شهر زندگی کنن؟
گاهی فکر میکردم دوباره برگردم به شهرمون ولی دیگه همه چیز تموم شده بود ساعت 3 بعد از ظهر بود و حتما تا حالا دیگه همه از فرار من باخبر شده بودند دیگه نمیتونستم کتکهای علی و تحقیرهای پدرم رو تحمل کنم ولی دلم برای مادرم می سوخت/.
و بالاخره به تهران رسیدم شهری که تا بحال ندیده بودم و وقتی از کنارمیدان آزادی میگذشتیم انگار همه دردهامو فراموش کرده بودم و با یک حیرت غیر قابل وصف به پنجره اتوبوس چسبیده بودم و اطراف و نگاه میکردم هیچکس به هیچکس کاری نداشت و احساس میکردم وارد یک شهر ازاد شدم
وقتی از اتوبوس داشتم پیاده میشدم چادرمو گذاشتم روی صندلیم و پیاده شدم
بعد از چند دقیقه شاگرد راننده فریاد زد : خانم خانم چادرتون یادتون رفت
من هم گفتم : دیگه بهش احتیاج ندارم مال خودت بده به مادر یا خواهرت
و شاگرد راننده بهت زده به دور شدن من نگاه میکرد
دلم می خواست توی این شهر که هیچکس منو نمی شناخت طوری زندگی کنم که دلم می خواست . دوست داشتم اینجا درس بخونم دانشگاه برم آزاد زندگی کنم و به یک جایی برسم و برگردم شهرم و به پدرم ثابت کنم که من باعث ننگشون نیستم و نبودم و قدردان زحماتشون بودم. ولی اینها آرزوهای محال و دور از دسترسی بود که من اون روز باهاشون دلخوش بودم.
با علاقه زیادی به اطرافم نگاه میکردم شلوغی ،فریاد ، آلودگی صدای فریاد رانند های تاکسی رستورانهای بزرگ و دختر و پسرهایی که خیلی راخت بدون اینکه کسی نگاهشون کنه دست در دست کنار هم راه می رفتن و باهم صحبت میکردن.
حسابی جو گیر شده بودم احساس میکردم چقدر بد تیپ و ساده هستم در برابر دیگران.
به دستشویی یک پارک رفتم و روسری که مادر فرهاد برام خریده بود بر سر کردم و برای اولین بار بدون ترس و واهمه موهامو حسابی از جلو گذاشتم بیرون و با لوازم آرایشی که طناز برای تولدم خریده بود و هیچوقت اجازه استفاده از اونهارو نداشتم ، شروع کردم به آرایش کردن
وقتی در آینه خودمو دیدم به وجد اومدم و از قیلفه جدیدم خیلی خوشم اومد احساس زیبایی عجیبی میکردم و با خودم گفتم : بابا ای ولا داری مارال دست هر چی دختر سوسوله تهرانیه از پشت بستی
از یک راننده تاکسی پرسیدم : آقا من اینجا مسافرم می خواستم ببینم اینجاها رستوران خوب کجا هست ؟
راننده کمی فکر کرد و گفت :چند تا رستوران عالی و شیک توی خیابون شریعتی هست اونجا ماشینهای خطیش ایستاده . با فریاد و به زبان ترکی به یک راننده دیگه چیزی گفت و هر دو باهم زدن زیر خنده
راننده دومی گفت : حاج خانم بیا سوار شو من مسیرم اون طرفیه
نگاههای راننده های تاکسی خیلی هوس بازانه بود و همین باعث شد خودمو کمی جکع و جور کنم و سوار تاکسی شدم .
شهر تهران شهر بینهایت شلوغی بود ترافیک در همه جا غوغا میکرد
راننده کنار یک رستوران بسیار شیک ایستاد و گفت: خانم همینجاست بفرمایید
یک رستوران خیلی شیک بود به هر طرف چشم مینداختم دختر و پسرهای جوان کنار هم نشسته بودند و داشتن غذا می خوردن به تنهایی سر یک میز نشستم و برای خودم سفارش غذای مخصوص رستوران و دادم
خیلی از پسرها که حتی با دختر هم آمده بودن زیر زیرکی نگاهم میکردن و من معنی نگاهاشونو نمی فهمیدم
از بین این پسرها جوان بسیار شیک و مودبی پشت صندوق رستوران نشسته بود که از بدو ورود منو زیر نظر داشت ، غذا که تموم شد صورتحسابو دادم و از رستوران خارج شدم
هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که صدای اون جوان منو در جای خودم میخکوب کرد
خانم خانم میسه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
گفتم:بله بفرمایید
گفت :سلام من سیامک هستم می خواستم جسارت کنم و ببینم میشه بیشتر با شما آشنا بشم؟
قند توی دلم آب شده بود که هنوز یک روز از آمدنم نگذشته تونستم یه پسر تهرونی رو تور کنم ولی نمیدونستم چطور برخورد کنم از طرفی بعد از بهراد از مردها بدم می امد ولی با خودم فکر کردم شمارشو میگیرم برای روز مبادا خوبه توی این شهر غریب از طرفی پسری که توی این رستوران کار میکنه حتما خیلی وضع مالیش باید خو ب باشه
گفتم:من خیلی اینجا نمیام ولی اگر دوست دارید میتونید شمارتونو بدید ..شاید البته شاید ،باهاتون تماس بگیزم
سیامک خیلی خوشحال شد و شماره موبایلشو نوشت روی یک تکه کاغذ و با ذوق بچه گانهای گفت: میشه امشب در خدمتتئن باشم ؟شما واقعا زیبا هستید . نمیشه یک لحظه چشم از شما برداشت
از تعریف سیامک به خودم بالیدن ولی حرفی نزدم
پرسید:اسمتون چیه؟
گفتم :اسمم........... اسمم کیاناست .
گفت :اسمتونم مثل خودتون زیباست . الان کجا می خواید برید؟
گفتم نمیدونم ........شمال شهر شما که اینقدر تعریف شیک بودنشو میکنن کجاست ؟
با تعجب پرسید: شهرمون ؟ مگه شما ساکن تهران نیستید
داشتم حسابی سوتی میدادم با دستپاچگی گفتم : اره دیگه شهرتون چون من سالهاست ایران نبودم
سیامک احساس کرده بود که چه فرد مناسبی رو پیدا کرده خواست به سوالاتش ادامه بده که
گفتم: بعدا باهاتون تماس میگیرم و با هم بیشتر اشنا میشیم حالا میشه یه ماشین برام بگیرید من اینجا غریبم
گفت :بله حتما باعث افتخار منه اگر کار نداشتم خودم میبردمتون شهرو بهتون نشون میدادم ولی پدر چند روزه که سفرن و من نمیتونم رستورانو ترک کنم ، شما شهر ما جردن . میرداماد و شهرک غرب .تجریش........ حالا کجا میرید؟
گفتم : اره اره جردن ، شنیدم میخوام برم بازار سرخه برای خرید اسمش یادم رفته بود
یک ماشین دربست برام گرفت و پولشم حساب کرد و من با اکراه با سیامک دست دادم و خداحافظی کردیم
در دلم ذوق کرده بودم که چقدر زود تونستم مخ یه پسر تهرونی رو بزنم ولی حالا بشینه که بهش زنگ بزنم ولی عجب پسر لارجی بود که کرایه تاکسی هم دربستی حساب کرد به راننده گفتم : اقا من ایران نبودم می خوام چند تکه طلا بخرم لطفا منو جایی ببرید که طلاهای قشنگ و مناسبی داره بعد میریم اون جایی که اون اقا بهتون گفتن
و راننده به طرف تجریش رفت
وای واقعا فوق العاده بود حرم امامزاده صالح و دو سبک مدرن و قدیمی در کنار هم
من محو تماشای اطرافم شده بودم به یک طلا فروشی رفتم و تمام طلاهایی رو که با خودم اورده بودم فروختم حدود 500 هزار تومان شد
از دیدن مغازه ها سیر نمیشدم مخصوصا تیپ و قیافه دخترها و پسرها برام جالب بود
بعضی از پسرها با چشمان حریصشون سر تا پای منو بر انداز میکردن و هر از گاهی بهم متلک می انداختن : چه خوشگی تو .........بگو ماه در نیاد وقتی تو هستی ........جیگرتو ...خوش بحال دوست پسرت و.......چه تیپ املی داری تو
برام خیلی جالب بود از شنیدن بعضیهاشون باد تو غبغبم می انداختم و از شنیدن بعضی دیگه از شرم سرخ می شدم
وقتی برگشتم تاکسی دربستی که سیامک برام گرفته بود رفته بود به ناچار دوباره یک دربستی گرفتم
عقربه های ساعت دیگه ساعت 10 شب و نشون میداد و در یک لحظه بخودم آمدم شب باید کجا می خوابیدم ؟ پدر و مادرم الان چیکار میکننن؟
ترس عجیبی تمام وجودمو پر کرده بود کم کم مغازه ها کرکره ها رو پایین میکشیدن هرچه زودتر باید می رفتم به یک هتل یا مسافر خونه ،یک احساس دلتنگی عجیبی وجودمو گرفت و افسوس از اینکه کاش فرار نکرده بودم
از راننده خواهش کردم بایسته تا من از تلفن عمومی یک تماس بگیرم
دلم برای صدای گرم مادرم تنگ شده بود
بعد از چند تا زنگ علی گوشی رو برداشت با صدای گرفته و ناراحت :الو بفرمایید ...الو چرا حرف نمیزنی؟
مادر از اون طرف فریاد میزد حتما ماراله بده تو رو خدا باهاش حرف بزنم و گریه وشیون میکردو صدای پدر را میشنیدم که میگفت :بگو همون گوری که رفته بمون و دیگه برنگرده من دختری به اسم مارال ندارم اصلا گوشی رو بده ببینم که حرف حسابش چیه؟
و من با اشک گوشی رو فورا قطع کردم و بحتل خودم زار زدم که تا چند وقت پیش چقدر احساس خوشبختی میکردم و حالا تنها توی این شهر غریب چیکار باید میکردم؟
راننده شاهد تمام این صحنه ها بود اینه جلو را بر روی چهره من زوم کرده بود و از اینه با چشمان حریصش منو می پایید
گفتم :آقا لطفا منو به یک هتل برسونید
راننده گفت : ابجی تنهایی؟یعنی تنهایی می خوای اتاق بگیری؟
گفتم :آره ..یعنی نه / همسرم امشب میرسن
راننده گفت : کدوم هتل برم ؟
گفتم :هر هتلی که به اینجا نزدیکتره
بوی سیگار تمام فضای ماشینو پر کرده بودو یک نوار قدیمی که صدای دلخراشی داشت
سپیده دم اومدو وقت رفتن .....حرفی نداشتیم ما برای گفتن
به یک هتل رسیدیم راننده گفت :آبجی ما اینجا منتظریم شاید جا نداشته باشه
و یک لبخند بسیار زننده زد که اون لحظه من معنی لبخندشو نفهمیدم
رزوشن بسیار شیکی با سلام گفت :میتونم کمکتون کنم
گفتم :یک اتاق می خواستم آقا
رزوشن گفت :لطفا شناسنامتون
شناسنامه رو بهش نشون دادم
کمی نگاه کرد و گفت :متاسفم خانم محترم ما از دادن اتاق به خانمهای مجرد معذوریم
گفتم :پس من توی این شهر غریب چیکار کنم؟
گفت :خانم من مامورم ومعذور متاسفم
با دلخوری برگشتم و سوار تاکسی شدم راننده کاملا به طرف من برگشت :چی شد ابجی ؟
گفتم :هیچی میریم یک جای دیگه
چندین هتل و مسافرخانه رفتیم ولی هیچکدوم حاضر نبودن به دختر مجرد اتاق بدن
کم کم روی راننده باز شد و فهمیده بود که من از خانه فرار کردم
گفت: :یه مسافر خونه اشنا سراغ دارم براتون بریم اونجا ؟
گفتم:واقعا لطف میکنید
راننده گفت:آبجی میگما اگر اقاتون امشب نیان ما در خدمتیم ما غریب نوازیم . و بلند بلند خندید
ترس از راننده کم کم تمام وجودمو پر کرده بود
گفتم : نه حتما بیاد
گفت :خانم کوچولو پس چرا هیچ جا بهت اتاق ندادن؟مجردی نه؟ تو دختر فراری هستی
برای اولین بار بود که یک صحبت ساده منو تکون داد و فهمیدم از امروز جامعه منو به چه عنوانی میشناسه
فریاد زدم :نگه دار می خوام پیده بشم
راننده سرعتشو بیشتر میکرد :ا ابجی حالا چرا ترش مردی ؟خوب امشب اقاتون پیشتون نیست من که نمردم . خودم آقات میشم اصلا اگر موافق باشی صیغه ات میکنم
این کلمه منو به یاد خانم رحمانی .. بهراد ....و اون اتفاق انداخت و تمام وجودم از نفرت پرشد
فریاد میزدم :نگه دار عوضی کجا منو میبری ؟
چندین بار سعی کردم در و باز کنم وخودمو پرت کنم بیرون ولی اون قفل مرکزی رو زده بود
داشتیم به سرعت از شهر دور میشدیم و وارد جاده های تاریک اطراف شهر.
بجایی رسیدیم که بنظرم آخر دنیا بود به زور منو از ماشین بیرون اورد : بیا خوشگل من ........حیف نیست امشب و به کام خودت و من زهر میکنی ؟بیا عروسک من . خانمی من
کلاماتش طرز صحبتش همه از یک اتفاق شوم دیگه خبر میداد : ولم کن عوضی
یک سیلی محکم به من زد که شدت به زمین خوردم
و خیلی وقیحانه گفت :ادای دخترای نجیبو واسه من درنیار اگر نجیب بودی الان اینجا چیکار میکردی؟
و با تمام قدرت منو هل داد صندلی عقب ماشین..................
صبح وقتی بهوش اومدم تنهای تنها وسط جاده خاکی رها شده بودم با لباسهای پاره یک لحظه به یاذ چمدانم و پولهایم افتاده
وای همه پولهامو و چمدانم رو راننده دزدیده بود .......

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 3

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 3

قسمت سوم

باورم نمی شد بهراد این حرفها رو زده باشه با بغض و فریاد گفتم : تو دروغ می گی اصلا تو از من از بچه گی هم خوشت نمی اومد و به من حسادت میکردی . اون به من قول داده هیچوقت نمیتونه این حرفارو زده باشه
پدرم مثل اسپند روی آتیش از سر جاش پرید و یک سیلی محکم به صورتم زد طوری که چند قدم به عقب کشیده شدم و گفت : خفه شو دختره چشم سفید دیگه نمی خوام ببینمت تو باعث ننگ ما هستی دیگه دختری به اسم مارال ندارم تو نمی تونی بفهمی چقدر برای یک پدر سخته وقتی بشینه و این حرفارو از یک پسر نانجیب بشنوه کاش زمین دهن باز میکرد و من و میبرد همراه خودش کاش امشب بخوابم و فردا بیدار نشم
من و با شدت هل داد توی اتاق و در رو به روم قفل کرد.
مادر م از اون طرف شیون میزد ولی کاری از دستش بر نمی اومد پدر این دفعه به طرف مادر رفت و با پرخاش بسیار شروع کرد به مادرم بد وبیراه گفتن.
تا اون زمان هیچوقت ندیده بودم پدر و مادرم صداشونو روی هم بلند کنند و با بی احترامی با هم صحبت کنن ولی من باعث شده بودم این حریم شکسته بشه .
دنیا برام به آخر رسیده بود وقتی یاد حرفهای بهراد می افتادم به یاد قول وقرارهاش و به یاد نهایت نامردی که در حق من کرده بود دوست داشتم آتیشش بزنم . ولی در اون شرایط چیکار میتونستم بکنم ؟ تازه اگر مادر و پدر میفهمیدن که دختر عزیز دردونشون چه به روز خودش اورده دیگه منو زنده نمی زاشتن.
ولی با خودم فکر میکردم مگه کشکه من و اون با هم محرم بودیم اون حکم شوهر منو داشته نمیتونه زیر همه چیز بزنه.
دوست داشتم اون شب ، شب آخر زندگیم باشه و ای کاش پدرم یا علی زیر شلاق اون روز منو میکشتن اونوقت الان اوضاع و احوالم اینطوری نبود و مجبور نبودم دوریشونو تحمل کنم و به هر خفتی تن بدم.
چند روز در اتاق حبس بودم مادرم برام غذا می اورد ولی حتی یک کلام هم با من حرف نمی زد من هم به یک نقطه خیره شده بودم و لب به غذا نمیزدم مادرم هم ظرف غذا را دست نخورده میبرد بدون اینکه اصراری داشته باشه به غذا خوردنم . انگار توی اون عالم نبودم هر شب کابوس میدیدم و به فکر یک راه حل بودم ولی تمام راه حلها به بن بست ختم میشد.
از فرط بی غذایی ضعیف شده بودم و یک روز به خودم آمدم دیدم که در بیمارستانم و سرم به دستم وصل هست 3 روز بیمارستان بودم ولی در این مدت نه پدر ونه علی به دیدنم نیامدن و فقط مادر سنگ صبورم شده بود و از شب تا صبح پای جا نماز اشک می ریخت و دعای توسل می خوند .
هنوز چند روز از برگشتنم به خانه نگذشته بود که یک روز قفل سکوت پدر شکست یک چادر سفید به من داد و گفت : اینو سرت کن و یک کم به خودت برس امشب مهمان داریم .
مهمان اون هم با این اوضاع و احوال .......... فکر کردم شاید یکی از اقوام برای عیادتم می آیند
نزدیک غروب مهمانها آمدند با دسته گل و شیرینی ولی نه .........ای وای ........اون فرهاد بود خواستگار سابقم که چندین بار تا بحال به خواستگاریم آمده بود و جو.ب رد شنیده بود
مادر وارد اتاقم شد و گفت : این دفعه دیگه حق نداری بیخودی بهانه بیاوری . تا این بی آبرویی به گوش همه نرسیده باید زودتر ازدواج کنی
حالا چطور میتونستم به خانوادم بفهمونم که من جز با بهراد نمیتونم با کسی ازدواج کنم یعنی مجبور بودم ؟
و اگر می فهمیدند من چطور میتوانستم توی روی خانوادم نگاه کنم
چادر سفیدمو سرم کردم و سینی چای بدست وارد پذیرایی شدم
تحسین همگان بلند شد ........ وای چه عروس خوشگلی .......وای چه عروس خوش قدوبالایی ماشاالله .خدا حفظش کنه براتون . نجابت از چهرش میباره
مادر میگفت :شما لطف دارید کنیز شماست
فرهاد پسر یکی از دوستان پدر بود پسری نجیب که نجابت خودش و خانوادهش شهره شهر بود دانشجوی مکانیک بود از نظر خانوادگی بسیار مومن بودن کم حرف بود و در تمام مدت خواستگاری گلهای قالی رو نگاه میکرد
من که همیشه آرزوی یک همسر خوشتیپ و سروزبون دارو داشتم هیچوقت نتونسته بودم به فرهاد به عنوان یک همسر نگاه کنم برای همین هر دفعه جواب منفی داده بودم و پدرو مادرم هم بخاطر اینکه فکر میکردند من دختر بسیار فهمیده ای هستم اختیار تصمیم گیری را به خودم داده بودند ولی حالا با این شرایط نمیتونستم روی حرفشون حرف بزنم .
در همون جلسه خواستگاری قرار ومدار بله برون و عقدکنان را گذاشتند و من مات و مبهوت از اینکه چه داره بر سرم میاد بودم.
پدرم میگفت :تو باعث ننگ ما هستی دیگه نمی خوام توی این خونه باشی و چشمم به چشمات بیفته
علی در تمام این مدت کلامی با من صحبت نمی کرد و مادرم با نگرانی و درسکوت و خلوت خودش سر نماز برام دعا میکرد و اشک می ریخت .
چطور می تونستم از فکر بهراد بیرون بیام در حالیکه اینقدر ادعای عاشقی میکرد و از پشت به من خنجر زده بود فکر انتقام تمام ذهنم و به خودش مشغول کرده بود
چطور می تونستم با فرهاد کنار بیام و باهاش زندگی جدیدی را شروع کنم ؟و از طرفی اگر می فهمید اون دختر نجیبی که از من در ذهنش خودش ساخته من نیستم ، چطور می تونستم توی چشمام نگاه کنم . اگر خانوادم میفهمیدند که من از اعتماد اونها سوء استفاده کردم و گذاشتم یک نامرد چه بلایی بر سرم بیاره اونوقت یک لحظه هم من رو زنده نمیذاشتن .
تمام وجودم از عذاب وجدان پر شده بود بعد از چند هفته که خیال پدر و مادرم راحت شد و دعواها فروکش کرد اجازه پیدا کردم که چند ساعت به خانه دوستم برم تا یکمی روحیه ام عوض بشه .
در راه خودمو به یک تلفن عمومی رسوندم و با موبایل بهراد تماس گرفتم
مارال: الو سلام بهراد . منم مارال حالت خوبه؟
بهراد : مارال......... بجا نمیارم
مارال : بهراد تو رو خدا جواب منو بده و من همه امیدم به تواه . بهراد منو دارن به زور شوهر میدن خواهش میکنم بیا خواستگاریم
بهراد : خوب مبارکه ایشالا
مارال : بهراد تو چرا اون دروغهارو به پدر و برادرم گفتی ؟
بهراد : من .........من هیچوقت به هیچکس دروغ نگفتم و مگه دروغ گفتم که نامه رو تو به من دادی ؟ مگه دروغ گفتم تو برام مزاحمت ایجاد میکردی؟
مارال با اشک : آخه بهراد چرا اینقدر بی انصافی . تو خودت میگفتی ، خانمی من ، .ما بین هم صیغه خوندیم
بهراد :دست از این بچه بازیها بردار یکم تو دنیای امروز زندگی کن ، از من به تو نصیحت راحت زندگی کن هیچی رو سخت نگیر ... تازه کدوم دفتر خونه ای شاهد بوده ؟ کجا ثبت شده ؟ می تو نی برو ثابت کن
مارال : بهراد کنیزیتو میکنم ولی خواهش میکنم.........
بهراد : من نه کنیز می خوام نه زالویی مثل تو که می چسبه و ول کن نیست
و گوشیشو با کمال بی رحمی روی من قطع کرد.
وقتی به خونه دوستم رسیدم یک دل سیر توی بغلش گریه کردم و باهاش دردودل کردم ولی روم نمیشد به هیچکس بگم که مشکل اصلی من چیه .
جند روز بیشتر به مراسم عقد کنانم نمونده بود و من مستاصل بودم که چه راه فراری داشتم ؟ هر روز بیشتر به بن بست میخوردم و می دونستم اگر حقیقت و بگم هیچکس دیگه نمی خواد تو صورتم نگاه کنه مرتب به خودم میگفتم : بچگی کردی مارال حالا هم باید تاوانشو پس بدی
فرهاد پسر بدی نبود . اینقدر ساده بود و پاک که تا بحال مستقیم توی چشمانم نگاه نکرده بود و منو مارال خانم صدا میزد .
وقتی فرهادو میدیم از خودم بدم می آمد که چطور میتونم با زندگی جوانی به این پاکی بازی کنم ؟
تا اینکه بالاخره تصمیم نهایی مو گرفتم ....
ساعت 5 صبح از کابوسی وحشتناک بیدار شدم خواب دیدم توی یک قبری هستم که اطرافش پر از آتشه و فرهاد بر سر و صورت من سنگ می انداخت و پدر و مادرم می خندیدند که خوب شد این دختره مرد و این ننگ و با خودش به گور برد
وقتی از خواب پریدم با عجله به سمت کمد لباسهام رفتم و چمدتانم رو از لباسهام پر کردم کمی پول و شناسنامه و طلاهایی که از دوران کودکی به عنوان هدیه به من داده بودند رو در چمدانم ریختم .
نامه ای نوشتم و از پدر و مادرم عذر خواهی کردم و نوشتم من برای شما دختر خوبی نبودم و میدونم از اعتمادتون سوء استفاده کردم ومن میرم ولی وقتی بر میگردم که حتما پدر به من افتخار کنه و باعث ننگش نباشم.
چمدانم رابرداشتم و در سکوت از خانه خارج شدم در حالیکه اشک می ریختم از کوچه و پس کوچه های شهرمون گذشتم و با تک تک خاطراتم وداع کردم.
مجبور بودم تا ساعت 8 منتظر اتوبوس به مقصد تهران بمونم ولی اطمینان داشتم که تا اون ساعت هیچکس متوجه غیبت من نمی شه .
عقربه های ساعت به سرعت به ساعت 8 نزدیک شدند و من با کوله باری از غم و تنهایی با این اتوبوس داشتم پا به دنیای ناشناخته ای میگذاشتم .

ادامه دارد........

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 2

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 2

کرد به خواندن نامه ودرحین خواندن نامه لبخند میزد بعد که نامه تمام شد من نفسم را در سینه حبس کردم و منتظر جواب بهراد شدم
بهراد گفت :آشنایی با شما دختر خانم خوشگل و دوست داشتنی باعث افتخار منه . و شماره موبایلشو روی یک تکه کاغذ نوشت و خیلی مودبانه یک شاخه گل از توی گلدان گل روی میزش در آورد و به طرف من دراز کرد و گفت :من منتظر تماس شما هستم
نفهمیدم چطوری خداحافظی کردم و با چه سرعتی خودمو به دوستام رسوندم که توی پارک منتظرم بودند اون روز از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم و همه دوستامو بستنی مهمون کردم .
از روز بعد من هر روز با بهراد تا تلفن عمومی تماس می گرفتم ولی اون راغب نبود که برای دیدنم از شرکتش خارج بشه و کارهاش رو بهانه میکرد و می گفت چون شرکت خودمه نمیتونم بیام ولی خیلی مشتاق دیدارتم تو بیا شرکت من اینطوری هم تو رو می بینم هم به کارهام میرسم.
من حسابی عاشقش شده بودم و هر شب به یادش می خوابیدم سال آخر دبیرستان بودم وبا روحیه ای که پیدا کرده بودم حسابی در درسهام نمرات خوبی میگرفتم . بعد از مدرسه میرفتم دستشویی پارک چادرمو در میآوردم ولی روسری کیپی سرم می کردم و یک رژ لب دخترانه می زدم و با یک شاخه گل به دیدن بهراد می رفتم و به خانوادم. می گفتم که دبیرستان کلاس تست زنی برامون گذاشتن. ولی در دلم احساس گناه می کردم که چرا دارم دروغ میگم و احساس میکردم رابطم با بهراد که یک نامحرمه گناه محسوب میشه
دوستام میگفتن :دختر امل بازی درنیار همه دخترا حسرت اینو می خورن که بهراد یک نیم نگاهی بهشون بندازه ولی اون عاشق تو شده تو به هر قیمتی شده باید بهرادو مال خودت کنی. هم پولداره هم خوشتیب دیگه چی میخوای ؟
حرفای دوستام بیشتر تحریکم میکرد و باعث میشد ترسی که از رفتن به شرکت بهراد داشتم کمتر بشه
بهراد هر روز حرفای عاشقانه به من می زد و خانمی من صدام میکرد و می گفت خانمی من ما مال همدیگه هستیم پس از چی می ترسی
ولی احساس گناه یک لحظه راحتم نمی ذاشت . یه روز بعد از کلاس معارف رفتم پیش دبیر معارفمون
گفتم : خانم می خواستم یک سوالی بپرسم
خانم رحمانی در حالیکه چونه مقنعه شو بالا میاورد تا حاظر بشه از کلاس بره بیرون یک لحظه ایستاد و گفت :بپرس عزیزم هر سوالی باشه من سعی میکنم کمکت کنم
پرسیدم :اگر دختر و پسری همدیگرو دوست داشته باشن گناه داره؟
خانم رحمانی گفت : نه دخترم دوست داشتن یک نعمت الهی که هیچکس منکرش نیست از عشقی زمینی ادمها به عشق اهی میرسن
پرسیدم :اگر این دختر و پسر با هم صحبت کنن و همدیگرو ببینن چطور اونم گناه نیست ؟
گفت : خوب این بحثش جداست ولی اگر خانواده ها در جریان نباشن گناهه چون مممکنه شیطون سراغشون بیاد و هر دوتا برای هم نامحرمن و این کار گناهه
گفتم :خوب در سن و سال ما ، دختر و پسرها دوست دارن با جنس مخالف صحبت کنن بیرون برن این یک حقیقته و هیچکس نمیتونه منکرش بشه درسته ؟
گفت : عزیزم دختر و پسرای جوان به سن شما باید سر خودشونو با درس و کار گرم کنن یا اگر این نیاز خیلی بهشون فشار اورد باید ازدواج کنن نه اینکه با هم رابطه پنهانی داشته باشن
پرسیدم : حالا اگر به قصد آشنایی قبل از ازدواج با هم باشن این هم اشکال داره ؟
گفت :اگر خانوادهه در جریان باشن نه
پرسیدم : اگر نباشن چی ؟ یعنی وقتی به تفاهم رسیدن بخوان به خانوادهاشون بگن چی؟ پس باید چیکار کنن که گناه محسوب نشه
خانم رحمانی گفت :خانم نعمتی گناه ، در هر حال گناهه ولی فقط یک راه داره که گناه محسوب نشه و اون اینکه باید با هم محرم بشن
پرسیدم : یعنی عقد کنن ؟ اینطوری که همه خانواده می فهمن
خانم رحمانی در حالیکه چادرشو سرش میکرد گفت : نه منظورم اینه که باید صیغه محرمیت بین خودشون بخونن
زنگ تفریح تموم شده بود و خانم رحمانی باید سر کلاس دیگه ای می رفت در حالیکه داشت می رفت گفت بعدا بیشتر باهم صحبت می کنیم در این باره عزیزم

از اون روز به بعد به این فکر میکردم که ما باید بین هم صیغه محرمیت بخونیم توی کلی رساله و...... گشتم تا بالاخره ایه صیغه رو پیدا کردم ولی بهراد این جیزارو قبول نداشت میگفت محرمیت به دل آدمهاست یک آیه هیچوقت نمیتونه دوتا دل و به هم نزدیک کنه یا از هم دور کنه .
امتحاناتم شروع شده بود و احساس میکردم روحیه سابق و ندارم که به درس خوندنم ادامه بدم
وقتی بهراد بی حوصلگی من و حتی توی روابطمون دید قبول کرد و ما بین هم صیغه محرمیت خوندیم به مدت 3 ماه و مهرم و 14 تا حبه قند کرد ولی بدون شاهد بدون مدرک یک جمله ای بود که بین خودمون خوندیم و گفتیم :قبلت
روابطمون خیلی صمیمی شد و من فکر میکردم که بهراد دیگه شوهرمه و بالاخره انقدر بهراد توی گوشم خوند که اون اتفاقی که نباید می افتاد بالاخره افتاد...........
ترس ووحشت ، از بی آبرویی تمام وجودمو پر کرده بود همش گریه میکردم و هر روز ازش خواهش میکردم که زودتر بیاد خواستگاریم ولی بهراد هر روز یک بهانه جدید می اورد و می گفت دیر یا زود داره سوخت و سوز نداره
یک روز تابستانی با بهراد رفته بویدم ناهار بیرون که یک دفعه سنگینی نگاهی رو پشت سرم احساس کردم برگشتم و تمام دنیا رو سرم خراب شد. برادرم علی بود که زل زده بود به من و از شدت خشم سرخ شده بود
بهراد متعجب یک نگاه به من میکرد و یک نگاه به علی
علی دستامو محکم گرفت و منو از سر جام بلند کرد
همه توی رستوران داشتن نگاهمون میکردن و من هر چی خواستم برای علی توضیح بدم فقط فریاد میزد : خفه شو
یک نگاه غضبناک به بهراد کرد و گفت: حال تو عوضی رو هم میگیرم
در طول راه هیچ حرفی با من نزد میدانستم که آخر عاقبت خوبی در انتظارم نیست با غیرتی که توی این مدت از علی دیده بودم همیشه از همین موضوع می ترسیدم ولی از طرفی پیش وجدان خودم راحت بودم که من گناهی نکردم و بهراد به من محرم بوده و قصدش هم ازدواجه و منوو ترک نمیکنه
وقتی به خونه رسیدیم علی منو توی اتاقم هل داد و درو روم بست و از پشت درو قفل کرد
من فریاد می زدم :علی اشتباه میکنی بذار حرف بزنم
و علی فریاد میزد میرم پیش آقا جون تا تکلیفتو روشن کنه و درو به شدت بست و از خونه خارج شد
منم از تلفن اتاقم به بهراد زنگ زدم و با گریه شروع کردم به تعریف کردن ماجرا
بهراد دلداریم میداد و با خونسردی گفت : خانمی من هیچ نگران نباش من تنهات نمی زارم تو مطمئن باش من و تو مال همیم و اگربرادر یا پدرت پیش من بیان من تو رو از اونها خواستگاری میکنم . گل من قصه نخور حیف چشمای قشنگت نیست که بارونی بشن ؟

وقتی گوشی رو قطع کردم احساس آرامش میکردم برام فرقی نداشت که چه اتفاقی برام می افته چون احساس میکردم بهراد پشتمو خالی نمیکنه.
نیم ساعت بعد علی همراه پدر آمدن خونه . پدرم از وقتی در خونه رو باز کرد شروع کرد به دادو بیداد و میگفت : من فکر میکردم مصطفی پسر احمد آقا چون از ما جواب منفی شنیده اون مزخرفاتو میگفت که می گفت جلو دخترتو بگیر حیف دختر نجیبت دست اون گرگ افتاده . منه احمق باورم نشدو با مصطفی کلی دعوا کردم و از مغازه بیرونش کردم وااااااااای خدایا منو ببخش به بنده خدا چقدر بدو بیراه گفتم حالا باید با خفت هر چه تمامتر سرمو کج کنم و برم ازشون عذر خواهی؟؟؟؟؟؟ ااین دختره چشم سفید از اطمینان ما سو استفاده کرد خیر نبینی دختر که برام آبرو نذاشتی این ننگو چطوری تحمل کنم؟
مادر از همه جا بی خبر وارد خونه شد و وقتی داد و بیداد پدر را شنید گفت : چی شده مارال چیزیش شده؟
علی گفت : کاش مرده بود و شروع کرد به تعریف کردن داستانی که اتفاق افتاده بود
مادر اشک می ریخت و میگفت : چطور تونست این کارو بکنه ؟دختر آخه تو چی کم داشتی ؟تو این شهر دیگه نمی تونیم سر بلند کنیم دیگه با چه رویی توی این محله زندگی کنیم؟
هر چی مادر میگفت علی بیشتر حرص و جوشی میشد بطرف در هجوم اورد و کمربند شروع کرد به کتک زدن من
من جیغ و داد کردم فریاد کشیدم ولی فایده ای نداشت یک گوشه کز کرده بودم و زیر مشت و لگد علی خرد شدن استخوانهامو احساس میکردم
من فریاد می زدم : بخدا اون قصد بدی نداشت می خواد با من ازدواج کنه
علی گفت : خیلی بدبختی که باورت بشه اون مرتیکه اگر ادم درست وحسابی بود می اومد مثل ادم خواستگاریت دختری که با پسری دوست بشه لایق زنده بودن نیست
پدر بجای اینکه جلوی علی رو بگیره صدای فریادش از اتاق بغلی می اومد : بدبخت شدیم
مادر شیون کنان بطرف علی دوید و دستشو گرفت و گفت :تو رو امام حسین ولش کن شاید راست بگه اونوقت جواب خدارو چی میدی؟شیرمو حلالت نمیکنم اگر به حرفش گوش ندی . ادرس پسررو بگیر برو ببین حرف حسابش چیه ؟تو این بدبختو کشتی
علی یک تکه جلوم انداخت و گفت فقط بخاطر عزیز این کارو می کنم یالا ادرسو بنویس ولی به ولای علی اگر دروغ گفته باشی عزیزو به عزات میشونم
و با عجله ادرسو از دست من قاپید و همراه پدر از خونه خارج شدند.
من اشک می ریختم و تمام دهنم پر از خون شده بود بازو و کمرم به شدت درد میکرد مادرم کمکم کرد تا از جام بلند شدم .
احساس تنفر عجیبی نسبت به علی احساس میکردم که چطور به خودش اجازه داد که بخاطر حرف مردم اینطوری به جون تنها خواهرش افتاد .
مادرم اشک می ریخت و به بدنم پماد می مالید و می گفت :دستش بشکنه نگاه کن چه به روزش انداخته
آخه دختر این چه کاری بود کردی ؟
من اما بیشتر از درد جسمم روحم و قلبم شکسته شده بود میدانستم که طبق قولی که بهراد به من داده علی حتما از کارش پشیمان میشه و اونوقت تا آخر عمرم هیچوقت نمی بخشمش
دل توی دلم نبود و کنار پنجره منتظر علی و پدرم نشسته بود هر ثانیه برام یک ساعت میگذشت تا بالاخره ساعت 9 شب به خانه آمدند
پدر انگار در این چند ساعت گرد پیری روی صورت و موهاش نشسته بود و تا به اون روز پدر بشاش و شادابمو اینقدر ناراحت و افتاده حال ندیده بودم.
مادر به حیاط رفت به استقبال انها و با هم وارد خانه شدند مادر در حالی که کت پدر را میگرفت گفت : حاجی خسته نباشی چی شد ؟ کی میاد ؟
پدر دست در جیب کتش کرد و نامه ای را بدست مادر داد
مادر شروع به خواندن کرد یک نگاه به من میکرد و یک نگاه به نامه و اشک از چشمانش جاری شده بود.
پدر گفت :این دختر امروز آبروی چندین ساله منو برد امروز تحقیر شدم حتی جلوی این پسره آخه دختر تو خانوادت چه کمو کاستی داشتی که اینکارو کردی
با بغض پرسیدم : مگه چی شده ؟ بهراد و ندیدین ؟ چی گفت بهتون ؟
علی با حالت خشم و غضب گفت : هیچی چی می خواستی بگه با اون گندی که تو زدی دوغرتونیمشم بالا بود . اقا بهراد شما این نامه رو که شما براش نوشته بودین داد به ما و گفت دختر شما به من پیشنهاد دوستی داده من قبول نمی کردم ولی اون اصرار داشت و هی می اومد شرکت من اگر باور ندارین از منشیم بپرسین . بهراد گفت من اصلا نامزد دارم و قصد ازدواج با دختر شمارو نداشتم وندارم دختر شما داشت زندگی من و نامزدمو بهم می ریخت و اون روز من توی رستوران داشتم به دخترتون می گفتم که دست از سر من برداره ...
ادامه دارد...........

رمان مسافر مهتاب قسمت 10

رمان مسافر مهتاب قسمت 10
آقای مجد گفت:
-کمال جان بهتره حرکت کنی،انشاءا..که به سلامت بر می گردی.نازنین از آغوش پدر بیرون آمد.خانم محبیان گونه اش را بوسید و گفت:
-مواظب رفتارت باش.
نازنین برای پنهان کردن چشمان خیسش سر به زیر انداخت و گفت:
-چشم.
آقای محبیان دستان اقای مجد را فشرد و گفت:
-به خاطر لطفت ممنونم.
-من هیچ کاری نکردم.به فکر سلامتی ات باش و نگران هیچ چیزی هم نباش.
آقای محبیان لبخندی زد و به طرف وحید رفت.دستان او را در دست گرفت و گفت:
-نازنین من خیلی حساسه،مثل خواهر خودتون باهاش رفتار کنین.
-نگران چیزی نباشین عمو جان فقط زودتر خوب بشین.
-از طرف من از سعید هم خداحافظی کن و ازش خواهش کن یه مدتی نازنین رو تحمل کنه.
-این حرف رو نزنین عمو جان،گفته بود خودش رو می رسونه فکر کنم کارای شرکت زیاد بوده.
-حتما همین طور بوده.
خانم محبیان گفت:
-بهتره بریم.
و به راه افتادند.کاملا از آنها دور شدند نازنین که به سختی بغض خود را فرو خورده بود،سر به بازوی خانم مجد تکیه داد و با صدای بلند به گریه افتاد.وحید به طرفش رفت.خانم مجد اشاره کرد اجازه بدهد او گریه کند.آقای مجد آهی کشید و گفت:
-انشاءا.. که به سلامت بر می گردن دخترم.
خانم مجد بازوی او را چسبید و گفت:
-بهتره بریم عزیزم.
و در جهتی مخالف جهت خانم و آقای محبیان به راه افتادند.وحید نگاهی به مادرش و نازنین انداخت و سلانه سلانه به دنبال آنها به راه افتاد.
سوار اتومبیل شدند.نازنین سرش را به شیشه اتومبیل تکیه داد.دیگر هق هق نمی کرد اما هنوز قطرات اشک روی گونه اش سر می خورد.وحید پشت فرمان نشست،آینه را تنظیم کرد.آقای مجد گفت:
-سر راهت منو برسون شرکت بعد خانم ها رو ببر خونه.
-چشم.
از آیینه نگاهی به نازنین انداخت و به راه افتاد.خانم مجد دستی به سر نازنین کشید و گفت:
-بسه دیگه دخترم،اونا به سلامت بر می گردن.
نازنین به آرامی اشک می ریخت.آقای مجد به عقب نگاهی کرد و گفت:
-تو که نمی خوای پدر و مادرت برگشتن یه دختر با چشم های قرمز و باد کرده تحویل بگیرن.
وحید دوباره از آیینه به عقب نگاه کرد.مغزش به دنبال کلمات دلداری دهنده می گشت.دلش می خواست چیزی بگوید و نازنین را از آن حالت بیرون بیاورد.کلمات درمغزش بالا و پایین می رفتند و او به دنبال مناسب ترینشان به هر سو می دوید.خانم مجد گفت:
-دوست داری بریم خرید؟
آقای مجد حرف همسرش را تایید کرد و گفت:
-حق با ساراست دخترم،بهتره نرید خونه.
نازنین سرش را از روی شیشه برداشت و گفت:
-متاسفم خاله اصلا حوصله خرید کردن ندارم.
خانم مجد سر به زیر انداخت و گفت:
-من واسه خودت گفتم.
-از لطف شما ممنونم،ولی نمی تونم.
وحید به زحمت به خود جرات داد و گفت:
-بهتره نازنین خانم رو اذیت نکنیم.
نازنین دوباره سرش را به شیشه تکیه داد و به نقطه ای نامعلوم خیره شد و به فکر فرو رفت.بقیه نیز در سکوت فرو رفتند.وحید هراز چند گاهی از آیینه به نازنین نگاه می کرد و خود را سرزنش می کرد که چرا نمی تواند او را از این حالت بیرون بیاورد.آقای مجد درمقابل شرکت پیاده شد و با تحکم به وحید گفت:
-خانم ها رو که رسوندی زود برگرد،سعید رو هم پیدا کن و با هم بیایید اتاق من.
در را بست و به طرف شرکت به راه افتاد.خانم مجد پرسید:
-بازم اتفاقی افتاده؟
وحید به پدرش که از پله های ساختمان بالا می رفت نگاه کرد و گفت:
-مربوط به مسائل شرکته.
و به راه افتاد.حالا که پدرش را پیاده کرده بود آزادانه تر می توانست فکر کند.کلمات در ذهنش نقش می بستند و او نمی توانست با آنها جمله بسازد.از آیینه نگاهی به صورت غمگین نازنین کرد و گفت:
-اگه دلتون بخواد می تونم عصر بیام دنبالتون بریم بیرون هوا بخورید.
نازنین بی آنکه نگاه از بیرون بگیرد جواب داد:
-ممنون.
وحید به خود جرات داد و پرسید:
-این یعنی بیام؟
نازنین نگاه از بیرون گرفت.سرش را به پشتی صندلی تکیه داد،چشم برهم گذاشت و جواب داد:
-نه این یعنی متشکرم،نمی تونم قبول کنم.
خانم مجد گفت:
-بهتره بری،حال و هوات عوض می شه.
-متاسفم باعث زحمت شما هم شدم.
-این چه حرفیه دخترم؟تو باعث خوشحالی من هستی،من رو از تنهایی بیرون می آری.
-معذرت می خوام که نمی تونم قبول کنم آقا وحید.
-خواهش می کنم،من به خاطر شما این پیشنهاد رو دادم.
-خسته ام،خیلی خسته ام.
-وحید بهتره ما رو زودتر برسونی خونه نازنین احتیاج به استراحت داره.
-بله،چشم.
روی پدال گاز فشرد و پخش اتومبیل را روشن کرد.موسیقی ملایمی در فضای اتومبیل طنین انداخت و نازنین را بیش از پیش در خلسه فرو برد.
مقابل در خانه توقف کرد و گفت:
-اینم خونه.
نازنین به سختی چشم باز کرد.اشک در چشمانش نشسته بود و اگر می توانست به گریه می افتاد.خانم مجد پیاده شد و بازوی نازنین را چسبید و در پیاده شدن کمکش کرد.وحید هم پیاده شد و کنار ماشین ایستاد.نازنین با صدایی گرفته گفت:
-ممنون.
باید چیزی می گفت،حرفی می زد و او را آرام می کرد.ذهن خودش را به دنبال بهانه ای برای نرفتن گشت و برای گفتن کلامی.مادرش بازوی نازنین را چسبیده بود و او را با خودش می برد.به اندام موزون نازنین نگاه کرد.سر به زیر انداخت و سعی کرد با تکان دادن سر افکار پریشانی را که از دیروز در ذهنش خانه گزیده بود بیرون کند.پشت پلک های بسته اش صورت خندان نازنین را می دید که روی نیمکت چوبی حیاط نشسته و با ولعی کودکانه به اطراف چشم دوخته بود.به خود نهیب زد؛ ((تو چت شده؟اون مهمون شماست،مهمون،می فهمی؟پدر و مادرش اون رو به شما سپردن،حالا یک ساعت نگذشته و اونا از مرز ایران بیرون نرفتن،تو دلت واسه دخترشون می لرزه؟تو چت شده پسر؟عاقل باش.اون دختر امانته،امانت،خجالت بکش...))چشم باز کرد و اندیشید؛ ((این احساس یک ساعته نیست،از دیروز که دیدمش تموم خاطرات روزای بچگیمون واسه ام زنده شده.من اون رو نمی شناسم،اونم من رو نمی شناسه اما انگار سال های دور اون با گوشت و خون تو زندگی من عجین شده،یه جورایی بوی بهار نارنج می ده.بوی درختی که بچگیمون زیرش می نشست و واسه من شام درست می کرد.می خواست چیزی بگوید...مادرش ایستاده بود و نگاهش می کرد و او از وحشت بر ملا شدن رازش به سرعت سوار اتومبیل شد و به راه افتاد.باید از خودش فرار می کرد و از احساسی که تمام دیشب خواب را از چشمانش ربوده بود.
خانم صبوحی ایستاد و با دستپاچگی سلام کرد.سری برایش تکان داد و پیش از آن که سر صحبت را باز کند وارد اتاقش شد.سعید با صدای باز شدن در روی صندلی گردان تابی خورد و به طرف در چرخید و گفت:
-سلام.
وحید با چهره ای درهم جواب سلامش را داد.سعید از روی صندلی بلند شد و گفت:
-نبینم داداش بزرگه اخماش تو هم باشه.
وحید روی صندلی اش نشست و گفت:
-نیومدی فرودگاه؟
-کار برادر خوب من،کار.
-تو دفتر من؟
-دفتر تو؟!
وحید دستانش را به میز تکیه داد و شقیقه هایش را با دو دست به سختی فشرد.سعید انگار به غریبه ای خیره شده بود که نمی شناختش.گفت:
-بابا می خواد ببینتمون.
-بهتره بگی پیدام نکردی.
-اما تو اینجایی!
-تو چته وحید؟چرا عصبانی هستی؟
-باید می اومدی فرودگاه،عمو کمال تا آخرین لحظه منتظرت بود.
-اون عموی توئه،عمو کمال تو،تو که رفته بودی،براش کافی نبود؟
-بد شدی سعید،تو این جوری نبودی.
سعید به میز تکیه داد و گفت:
-جالبه!حالا دیگه من بد شدم،می ذاشتی حداقل یک هفته بگذره بعد.
-منظورت چیه؟
-من بیست و پنج سالمه داداشی.
-تو حالت خوب نیست.
-دیگ به دیگ می گه ته دیگ.پاشو خودتو تو آیینه نگاه کن.
-حوصله ندارم سعید،اصلا حوصله ندارم.
سعید با کنایه گفت:
-خان عموتون بر می گردن قربان.
وحید به تندی نگاهش کرد.سعید چهره در هم کشید و گفت:
-بهتره بریم پیش بابا،نمی خوام شب سر میز شام جلوی غریبه ها توبیخم کنه.
-یه لحظه وایستا می خوام باهات حرف بزنم،در مورد نازنینه.
سعید بی آنکه نگاهش کند گفت:
-می دونم،پسر خوبی می شم،کاری هم به کارت ندارم.به هر حال تو هم بیست و هفت سالته و باید واسه...
-چی داری می گی سعید،خواستم بگم عمو کمال گفت از اون مثل خواهرتون مراقبت کنید.وظیفه ام بود پیغامش رو بهت برسونم.
سعید چرخی زد و رو در روی برادرش ایستاد و گفت:
-تو مطمئنی که اون گفت خواهر و تو قبول کردی؟
وحید مشت هایش را به هم فشرد و به سختی خودش را کنترل کرد تا چیزی نگوید.چشم بر هم گذاشت و لحظاتی بر جای ماند تا حالش بهتر شد.گفت:
-حرفت رو نشنیده می گیرم،نیاز به معذرت خواهی هم نیست.
چشم باز کرد و به چشمان بی قرار سعید خیره شد و گفت:
-به هر حال تو داداش کوچولوی منی.
-خوشحالم که فراموش نکردی.
ایستاد و گفت:
-بهتره بریم پیش بابا،امروز حسابی کارام رو هم تلنبار شده.
دوشادوش هم از در بیرون آمدند.خانم صبوحی ایستاد و گفت:
-آقای مجد،تشریف می برید؟
-بر می گردم،می رم اتاق آقای مجد.
-دوستتون چند باری تماس گرفتن،آقای زادمهر.
سعید لبخندی شیطنت بار زد.وحید گفت:
-اگه دوباره تماس گرفت بگید تا آخر هفته حلش می کنم.
-چی بگم؟
-ایشون خودشون منظور منو درک می کنن.
-بله قربان.
قدم به راهرو گذاشتند.سعید با خنده گفت:
-پسر،زن داداش خوبی می شه ها.
وحید برای اولین بار در آن روزلبخند زد و گفت:
-منم همین فکر رو می کنم.
-هی هی،من منظورم تو بودی.
-دقیقا مثل منظور من.
-تو واقعا فکر می کنی تا آخر هفته اون میز خالی می شه؟
-اگه تو کمکم کنی.
-من همیشه در خدمتگذاری حاضرم قربان.
وحید خندید و گفت:
-از این اخلاقته که خیلی خوشم می آد.
-خدمتگزاری؟
-دل مهربون!هیچ چیزی تو دلت نیست،هیچ چیزی.
سعید لبخند محزونی زد و زیر لب گفت: ((هیچ چیزی!))سر بلند کرد و گفت:
-اوف،در اتاقش رو می بینم.
-شجاع باش پسر،من باهاتم.
سعید خندید و گفت:
-متاسفم که تو هم توی آتیش من می سوزی.
-هی،حرفشم نزن.
وارد اتاق پدرشان شدند.منشی سر بلند کرد و با دیدن آنها ایستاد و گفت:
-آقا منتظرتون هستن.
سعید زیر لبی گفت:
-پس حسابی توپش پره.
و وحید به همان آهستگی گفت:
-خواهش می کنم جوابش رو نده.
و چند ضربه به در اتاق زد،منتظر شدند.صدای آقای مجد آمد که گفت:
-بفرمایید!
دو برادر نگاهی به هم کردند.وحید دستگیره را پایین کشید و در را هل داد و هر دو دوشادوش هم وارد اتاق شدند و با هم سلام کردند.آقای مجد روی صندلی اش تکانی خورد و جواب سلامشان را داد.در پشت سرشان بسته شد و هر دو کنار آن ایستادند.آقای مجد گفت:
-بشینید باید باهاتون حرف بزنم.

رمان مسافر مهتاب قسمت 9

رمان مسافر مهتاب قسمت 9

سعید به چشمان برادرش خیره شد و گفت:

-هیچ کس نمی تونه بین ما فاصله بندازه،مگه نه؟

رنگ وحید پرید.به سختی جواب داد:

-معلومه که هیچ کس نمی تونه بین ما فاصله بندازه.

سعید لبخندی از سر رضایت زد و گفت:

-بریم حیاط پشتی؟

وحید متفکرانه جواب داد:

-بریم.

به راه افتاد،وحید هم متفکر و درهم به دنبال او روانه شد.آقای محبیان خارج شدنشان را از پذیرایی دید و پرسید:

-پسرا می رن بیرون؟

خانم مجد نگاه نگرانش را به همسرش دوخت.آقای مجد پیپش را روشن کرد و با دلخوری گفت:

-اونا هر کاری دلشون می خواد می کنن.

خانم محبیان به طرفداری از پسرها گفت:

-جوونن،بهشون نمی آد که اهل تنبلی و چیزایی دیگه باشن.خانم مجد با لحن طرفداری کننده ای گفت:

-نیستن.

آقا مجد پک محکمی به پیپش زد و گفت:

-باید از اینم که هست کوشاتر بشن.اونا آبروی من هستن،آینده من.

آقای محبیان به قهقهه خندید.نگاه های متعجب از هر سو به او خیره شد.به زحمت خود را کنترل کرد و گفت:

-متاسفم،خیلی با مزه بود!

-تو عوض نشدی.

-تو هم عوض نشودی.از زمان دانشگاه تا حالا داری در جا می زنی.

سعید روی نیمکت لم داد و گفت:

-هوای اینجا آرومم می کنه.

وحید صاف نشسته بود ونگاهش به دور دست ها خیره شده بود.

سعید گفت:

-از خانم صبوحی چه خبر؟

و منتظر جواب برادرش ماند.سکوت که ادامه پیدا کرد،به وحید تشر زد:

-حواست به من هست؟

وحید به خود آمد و دستپاچه نگاهش کرد.سعید پرسید:

-چه خبرا؟

-از چی؟

-پیش من نیستی؟!

-متاسفم،حواسم جای دیگه بود.

سعید با بیزاری به پنجره های اتاق نازنین نگاه کرد و گفت:

-حدس می زنم حواست کجا بود.

وحید مسیر نگاه او را تعقیب کرد و گفت:

-اشتباه می کنی.

-خدا کنه.

-از خانم صبوحی پرسیدی؟

-پس چندانم تو هپروت نبودی.

-دیگه نمی دونم چیکارش کنم.پیشنهاد احمقانه ای بود.

-تو وا دادی،می بینی که از من حساب می بره،اونم چه جور.

وحید پوزخندی زد و گفت:

-دو زار بده آش...پوریا منتظره.

-تو که دیروز خیلی امیدوار بودی تا آخر هفته بره.

-ببین واسه ام چی گرفته.

دست درجیب برد و یک چوب سیگار خاتم کاری از جیبش بیرون آورد و در مقابل سعید گرفت.سعید لحظاتی به چوب سیگار نگاه کرد و با صدای بلندی به خنده افتاد.وحید گفت:

-نباید به حرفت گوش می دادم.

-پسر اون حسابی جدی گرفته.من فکر می کردم اگه چند روز بهش محبت کنی و بعد کم محلی کنی می ذاره می ره،اون...خیلی بامزه اس.

-خیلی هم شوره.

-تو چرا قبول کردی؟

-اجازه عکس العمل بهم نداد.چوب سیگار رو گذاشت رو میز و از در بیرون پرید.

-آخ که خبرش تو شرکت بپیچه،چه حالی می ده!

-تو دادش منی یا اون؟

-تصورش رو بکن وحید،بابا می آد و داد می زنه،شما دو تا چیکار می کنید تو شرکت من.

-فردا پسش می دم.

سعید خندید و گفت:

-کی هم عاشق تو شده،دلم واست می سوزه.ببینم،گفتی چند سال از مامان کوچیکتره؟

-بدبخت از عاشق تو که بهتره با اون هیکلش.

و لپ هاش را به طرز مسخره ای باد داد.سعید با صدای بلندی می خندید و روی رانش می کوبید.نازنین که با شنیدن صدای هیاهوی شادی آنها پشت پنجره آمده بود به فضای سبز حیاط سرک کشید.دو برادر روی نیمکت نشسته بودند و می خندیدند.لحظاتی ایستاد و نگاهشان کرد.آن دو آن قدر در کنار هم سرخوش بودند که دلش نیامد خلوتشان را برهم بزند.برگشت و روی تخت دراز کشید.

به سقف خیره شد.صدای خنده پسر ها هنوز هم می آمد و او سخت در افکار خویش غرق بود.می دانست که پدرش بیمار است و به توصیه پزشک معالجش برای ادامه معالجه،عازم خاج از کشور هستند.

برای این سفر به جز خانه شان هر آنچه داشتند فروخته بودند و به تهران آمده بودند تا ضمن سپردن او به کسی که مطمئن باشند تا بازگشتشان از او به خوبی مراقبت خواهد کرد عازم اروپا شوند.می دانست چیزهایی هست که از او پنهان می کنند و حتی مسایلی را به او وارونه جلوه می دهند فقط نمی فهمید از میان تمام دوستان و آشنایان،چرا پدر و مادرش خانواده آقای مجد را برگزیده اند.

خانواده ای که چندان رفت و آمدی با هم نداشتند.او دراینجا افسرده و کسل می شد.تمام روز را با یک پیرزن و یک زن میانسال و آرام،گذراندن آزار دهنده و خسته کننده بود و وجود این دو برادر که یکی مهربان بود و دیگری،گوشه گیر و سرکش او را بیش از هر چیزی آزرده می ساخت.

صدای خنده پسر ها دیگر نمی آمد و خستگی راه آرام آرام بر او غلبه می کرد.نیم غلتی زد و چشم بر هم گذاشت.به خود نهیب زد؛ ((فردا حتما روز بهتری است))و به خواب فرو رفت.

***

نازنین به زحمت بغضش را فرو خورد و گونه پدر را بوسید.آقای محبیان چنان به او خیره شده بود که انگار دیگر بازگشتی از این سفر نیست.خانم مجد بازوی نازنین را چسبید و گفت:

-نگران نباشین،نازنین مثل دختر خودمه.

خانم محبیان قطره اشکی را که روی گونه اش دویده بود،با پشت دست پاک کرد و با صدایی لرزان گفت:

-جون شما و جون نازنین.

نازنین برای مهار گریه چشم به کف سالن دوخته بود و آرام ایستاده بود.

بلندگوی فرودگاه اعلام کرد مسافران انگلیس به طرف سالن پرواز بروند.وحید زیر چشمی نگاهی به نازنین کرد و گفت:

-عمو جان!

آقای محبیان نفس عمیقی کشید و گفت:

-حلالم کنید.

پشت نازنین لرزید.چشمانش را به سوی دیگری چرخاند.صورت او را از پشت هاله ای اشک خیس و لرزان می دید.به زحمت مانع فرو ریختن اشک هایش شده بود،نمی خواست پدر و مادرش را نگران خود کند.آقای محبیان برای آخرین بار او را در آغوش فشرد و زیر گوشش گفت:

-مثل همیشه؟

و نازنین جواب داد:

-مثل همیشه!

       

رمان مسافر مهتاب قسمت 8

رمان مسافر مهتاب قسمت 8

وحید یکه خورد،اما خود را نباخت و گفت:

-من تعارف نمی کنم.

-امیدوارم.

وحید اندیشید؛ ((عجب آدم سر سخت و مرموزیه))نازنین گفت:

-فکرد می کنم می خواستین از دست ما خلاص بشین.

-بله؟

-هیچ چی!مهعم نیست.خب من آماده ام.

-بله؟

نازنین نگاهش کرد.وحید حالت کودکانه ای به خود گرفته بود.نازنین خندید و گفت:

-باغ رو بهم نشون بدین.

وحید دستپاچه گفت:

-معذرت می خوام،بله،اینجا باغ کوچولوی ماست.

و با دست به اطراف اشاره کرد.نازنین به او خیره شد.وحید شرم زده سر به زیر انداخت.نازنین با خنده گفت:

-ممنون که همه جا رو بهم نشون دادین.همیشه باغ رو به مهموناتون اینجوری نشون میدین؟

-معذرت می خوام.

-شما چقدر معذرت می خواید،اونم بدون دلیل.

وحید کاملا دستپاچه شده بود. خجالت زده گفت:

-معذرت می خوام.

نازنین خندید و گفت:

-مثل اینکه کاریش نمی شه کرد.

وحید به زحمت سر بلند کرد و به صورت خندان او نگاه کرد.

نازنین گفت:

-شاید این رسم تهرونیاست.شیرازی ها وقتی قراره،جایی رو به کسی نشون بدن،قشنگ در موردش توضیح می دن،مهموناشونو جای خاصی که براشون عزیز تر و مهم تره و قشنگ تره می برن و مثلا می گن،تو این قسمت گل کاشتیم،اینجا سبزه کاشتیم،اینجا...

وحید به میان حرفش دوید و گفت:

-ما هم جای عزیز و خاص داریم.

نازنین ابروهایش را بالا داد و گفت:

-شما؟

-من و سعید،هر وقت دلتنگ باشیم،می ریم اون جا.

-دوست دارید ببینیدش؟

-اگه شما تمایل داشته باشید.

-از این طرف لطفا.

بر روی جاده شنی ای به راه افتادند.ساختمان را دور زدند،پشت ساختمان محوطه کوچک چمن کاری شده بود.وسط چمن ها زیر درخت بید مجنونی یک نیمکت چوبی منتظر بود.چشمان نازنین از خوشحالی برقی زد و گفت:

-این جا چقدر قشنگه!

وحید که آرام آرام خود را باز می یافت،با سر خوشی گفت:

-این جا رو من و سعید خودمون درست کردیم.

-واقعا هم واسه رفع دلتنگی جای خوبیه.

حس غرور در چشمان وحید نشست.با هم روی نیمکت نشستند.وحید گفت:

-پنجره های اتاق من و سعید هم به این محوطه باز می شه.

نازنین به ساختمان نگاه کرد.چند پنجره کنار هم،روی دیوار،ردیف شده بودند.پرسید:

-کدوم پنجره اتاق شماست،کدوم پنجره اتاق برادرتون؟

-این طرفیا مال منه،اون دوتا هم پنجره های اتاق سعید.الان صداش می کنم.

ایستاد اما صدای نازنین او را برجا میخکوب کرد.

-فکر نکنم از بودن من این جا خوشحال بشه.

وحید متعجب نگاهش کرد.نازنین لبخند تلخی زد و گفت:

-نمی خوام ایشونو ناراحت کنم.

-اشتباه می کنید.

-من به احساسم اعتماد کامل دارم.حق با منه،نه؟

وحید سر به زیر انداخت و جواب داد:

-اشتباه می کنید.

نازنین که جواب خود را گرفته بود،لبخندی زد و گفت:

-سعید خان هیچ تغییری نکردن.

وحید با تعجب نگاهش کرد.نازنین ادامه داد:

-اون وقتا هم همین طوری بود،وقتی شما می اومدین اونجا،همه اش نق می زد و بریم بریم راه می انداخت و اگر ما این جا می اومدیم،اون قدر به ما کم محلی می کرد و اون قدر غر غر می کرد که ما رومون نمی شد زیاد بمونیم.

وحید به سختی گفت:

-سعید این طور نیست.

نازنین گفت:

-بگذریم.از پدرتون شنیدم دو تاتونم،تو یه رشته تو دانشگاه درس خوندین؟

وحید که راه گریزی پیدا کرده بود،جواب داد:

-بله،کامپیوتر خوندیم.

-با لیسانس کامپیوتر کارکردن تو یه شرکت صادرات،واردات سخت نیست؟

-گاهی مواقع چرا!اونم خیلی زیاد.

-پس چرا؟

به خاطر فشار کاره وگرنه من عاشق کارم هستم.

-خوبه.

به سختی به خود جرات داد و پرسید:

-شما چی؟

-من تازه لیسانس گرفتم،علوم اجتماعی.

-عالیه!بهتون تبریک می گم.

-ممنون،باید فوق لیسانس هم قبول بشم.

-با هوش سرشاری که شما دارید،دور از دسترس نیست.

-یکبار که بهتون گفتم،از تعارف خوشم نمی آد.

-منم گفتم که اهل تعارف نیستم.

سعید از روی تخت بلند شد و پشت پنجره ایستاد.از چیزی که می دید،بر جا خشکش زد.وحید و نازنین،روی نیمکت چوبی،زیر درخت بید مجنون نشسته بودند و صحبت می کردند.فارغ از دنیای اطراف و آدم های آن،آن قدر سرگرم گفتگو بودند که انگار زمان و مکان برایشان مهم نبود.بر روی لبه تخت نشست و با خود گفت:

-بازی داره تکرار می شه.

فصل سوم

وحید ظرف سالاد را در مقابل آقای محبیان گرفت و گفت:

-بفرمایید عمو جان.

-ممنون.

سعید با چهره ای متفکر و درهم،با غذایش بازی می کرد.آقای مجد دهانش را با دستمال پاک کرد و گفت:

-باید یه چیزی رو اعلام کنم.

نگاه ها به طرف آقای مجد چرخید.فقط آقای محبیان بود که به ظرف غذایش خیره مانده بود.آقای مجد گفت:

-نازنین عزیز قراره مدتی رو با ما زندگی کنه.

رنگ سعید پرید و چشمان وحید از خوشحالی درخشید.سعید بی اختیار پرسید:

-چرا؟

آقای مجد ابروهایش را درهم گره کرد.پیش از آن که او دهان باز کند خانم مجد گفت:

-آقای محبیان و مریم خانم دارن می رن اروپا،ما خواهش کردیم تا موقع برگشتن نازنین جون رو پیش ما بذارن.

مریم نگاه تشکر آمیزی به او کرد.وحید زیر چشمی به نازنین که متفکر به لیوان نوشابه ای که در دستانش می فشرد،خیره شده بود،نگاه کرد و به آرامی گفت:

-امیدوارم اینجا بهشون خوش بگذره.

سعید از پشت میز بلند شد و با گفتن:

-معذرت می خوام.

به راه افتاد.روی مبل نشست و کنترل تلویزیون را به دست گرفت و شروع به عوض کردن کانال ها کرد.نازنین نگاهش کرد.خانم مجد گفت:

-خوشحالم که می تونم برای یه مدت،هر چند کوتاه حس داشتن یه دختر خوشگل رو تجربه کنم.

نازنین محجوبانه لبخند زد و گفت:

-ممنون.

آقای مجد گفت:

-خب،پس بعد از شام سعید اتاقت رو بهت نشون می ده.

-ترجیح می دم امشب پیش مامان بابا باشم.

وحید دلش می خواست بگوید با کمال میل حاضر است اتاق نازنین را به او نشان بدهد و سعید در ذهنش به دنبال بهانه ای می گشت تا از این کار شانه خالی کند.

آقای محبیان گفت:

-نازنین بهتره از عمو تشکر کنی و برای دیدن اتاقت بری.

-ولی...

خانم محبیان به نازنین اشاره کرد.نازنین ایستاد و گفت:

-ممنون.

خانم مجد گفت:

-شامت رو بخور عزیزم.

-سیر شدم.واقعا خوشمزه بود.

خانم مجد نگاه تندی به آقای مجد کرد و گفت:

-عموت توی همه کارها عجله داره.

آقای محبیان خندید و گفت:

-زمان دانشجویی هم همین جوری بود،یادته؟

وحید ایستاد و گفت:

-من اتاقتون رو نشونتون می دم.

آقای مجد با تحکم گفت:

-سعید این کارو می کنه.

وحید نگاه نگرانش را به برادرش دوخت.سعید با اکره از روی مبل بلند شد و گفت:

-از این طرف لطفا.

نازنین به دنبال او به راه افتاد.سعید از مقابل اتاق های وحید و خودش گذشت و در اتاقی را باز کرد و گفت:

-بفرمایید.

نازنین قدم به داخل اتاق گذاشت.سعید گفت:

-ما به اینجا می گیم اتاق آبی.

اتاق به رنگ آبی بود.پرده ها،رو تختی،موکت کف،حتی تابلویی که به دیوار آویخته شده بود،یک قایق تنها در میان دریایی آبی را نشان می داد.نازنین گفت:

-ممنون.

-با اجازه.

و آهنگ رفتن داشت که صدای نازنین او را نگاه داشت.

-امیدوارم بتونین چند هفته منو تحمل کنید.

سعید نگاهش کرد.صورت مهربان نازنین پشتش را لرزاند.گفت:

-خواهش می کنم.

نازنین سر به زیر انداخت و به آرامی گفت:

-من نیومدم بین شما و برادرتون فاصله بندازم.

سعید سرخ شد.نازنین گفت:

-امیدوارم وقتی پدر و مادرم نیستن بتونم رو کمک های شما واسه حل مشکلاتم حساب کنم.

-حتما همین طوره.

-معذرت می خوام که باعث ناراحتی شما شدم.فقط چند هفته اس،قول می دم.

-حرفشم نزنین خانم.شما مثل خواهر من هستین قدمتون سر چشم ما.

-ازتون ممنونم.

سعید در را بست و به آن تکیه داد.سعی کرد افکارش را جمع کند.صدای وحید او را از جا پراند.

-داره استراحت می کنه؟

-ترسیدم.

-واسه چی؟

دستش را در مقابل بینی اش گرفت و گفت:

-هیس!

دست وحید را گرفت و او را دنبال خود به درون اتاق کشید.وحید گفت:

-چه خبرته؟

سعید در را بست و گفت:

-این چند وقت اینجا می مونه؟

-من نمی دونم.

-چرا با خودشون نمی برنش؟

-دیوونه شدی سعید،تو چته؟

-تو چته؟خوبی؟

سعید روی صندلی نشست و گفت:

-نمی خوام این دختره تو این خونه باشه.

-قاطی کردی ها،اون مهمون ماست.

-من نگرانم وحید.

-نگران چی؟

رمان مسافر مهتاب قسمت 7

رمان مسافر مهتاب قسمت 7
آقای مجد گفت:

-هیچ کس نمی تونه بین من و پسرام فاصله بندازه.

خانم مجد خطاب به نازنین گفت:

-حسابی حوصله ات سر رفته عزیزم.

نازنین لبخند مهربانی زد و جواب داد:

-البته که این طور نیست.

خانم محبیان گفت:

-نازنین می خوای بری یه کم استراحت کنی؟

-خوبم مامان.

خانم مجد گفت:

-مشکل خونه ما اینه که دخترا توش حوصله شون سر می ره.

-خاله،بودن پیش شما باعث می شه آدم احساس شادی بکنه.

اقای محبیان گفت:

-جوونا دارن کلاه سرمون می ذارن می خوان با این حرفا ما هنوز هم احساس جوون بودن بکنیم.

وحید گفت:

-شما هنوزم جوونید.

آقای محبیان با چهره ای متفکر و غمگین گفت:

-جوون؟!

خانم محبیان گفت:

-چطوره از آقا وحید خواهش کنیم،باغ رو به نازنین نشون بدن.

رنگ وحید پرید.ناباورانه به آقای محبیان نگاه کرد.خانم مجد گفت:

-فکر خوبیه،وحید جان!

وحید به نازنین که بی خیال،روی مبل نشسته بود،نگاه کرد.آقای مجد گفت:

-پاشو دخترم،پاشو برو باغ کوچولوی ما رو ببین،فقط ببخش که ما تو باغمون بهار نارنج نداریم.

نازنین به پدرش نگاه کرد.آقای محبیان لبخند به لب،چشم بر هم گذاشت و این نشان از آن بود که او می تواند همراه وحید به باغ برود.وحید ایستاد و نازنین هم،خانم مجد گفت:

-فقط خدا کنه از باغ ما حوصله ات سر نره،به قشنگی کوچه باغهای شیراز نیست.

نازنین جواب داد:

-مطمئنا خیلی قشنگ تره.

وحید گفت:

-بفرمایید.

و نازنین با قدم هایی شمرده و متین به دنبال وحید به راه افتاد.آقای محبیان با چشم او را تا کنار درمشایعت کرد.وحید در را برایش باز کرد

و نازنین با گفتن کلمه((ممنون))از در بیرون رفت.در که بسته شد آقای محبیان گفت:

-دختر کوچولوی من!

آقای مجد با خنده گفت:

-دختر کوچولو!خودتو تو آینه دیدی؟

آقای محبیان با چهره ای مغموم جواب داد:

-دیدم که اومدم اینجا.

آقای مجد با نگرانی گفت:

-موضوع چیه؟

آقای محبیان سر به زیر انداخت.آقا و خانم مجد،نگاه پرسشگرشان را به خانم محبیان دوختند.او نیز سر به زیر انداخته بود.به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود.

وحید انگار که روی ابرها گام بر می دارد.نازنین شانه به شانه اش می رفت و او غرق در رویاهای زمان کودکی شده بود.نازنین زیر درخت بهار نارنج نشسته بود و عروسکش را محکم در آغوش گرفته بود.وحید به درخت تکیه زده بود و نازنین.استکان چای را در مقابلش می گذاشت و می گفت:

-خسته نباشید آقا.

-حال بچه چطوره؟

-خوبه آقا،از صبح تا حالا بهونه باباش رو می گیره.

-خرجی خونه رو گذاشته بودم زیر فرش،برداشتی؟

-بله آقا،دست شما در نکنه.ای وای بچه گریه می کنه.

عروسک را روی پاهایش گذاشت و گفت:

-بخواب دخترم.ببین بابا خسته اس،بخواب من باید شام درست کنم.

نازنین خندید.وحید به خود آمد و گفت:

-به چی می خندین؟

-شما مثلا دارین باغ رو به من نشون می دین؟

-معذرت می خوام،حواسم اینجا نبود.

-مزاحمتون شدم.

-البته که نه،شما مراحمید.

-از تعارف خوشم نمی آد.

       

رمان مسافر مهتاب قسمت 6

رمان مسافر مهتاب قسمت 6

سعید به دختری که کنار خیابان منتظر تاکسی بود اشاره کرد و گفت:

-سوارش کنیم؟

وحید چشمان درخشانش را به روبرو دوخت و گفت:

-امروز نه،می خوام برم خونه.

سعید چهره درهم کشید و گفت:

-می ریم خونه،باشه.

و روی پدال گاز فشرد.

خودش هم نمی دونست چرا این قدر خوشحال است.عمو کمال دوست دوران سربازی پدرش بود.اوایل رفت و آمدشان زیاد بود.خانواده آنها هر بهار به شیراز می رفت و خانواده عمو کمال هر تابستان به تهران می آمدند.وحید چشم هایش را بست.عطر درخت بهار نارنج عمو کمال در مشامش پیچید و صدای عمو کمال در گوشش که حافظ می خواند.خاله مریم کلوچه های داغ را در سینی می چید و با خنده می گفت:

-چند دقیقه دیگه خوردنیه.

چند سالی بود که یکدیگر را ندیده بودند.شرکتشان که برای خودش جایی باز کرد دیگر شیراز فراموششان شد و عمو کمال در خاطرشان کمرنگ.بخاری هم که از کلوچه های خاله مریم بلند می شد نتوانست انها را دوباره به شیراز بکشاند و حالا بعد از سال ها،آنها آمده بودند.صدای سعید او را به خود آورد:

-لبخند می زنی؟

-باید از خاله بخوام واسه ام کلوچه درست کنه.

-تو هم دلت خوشه ها.

-پسر هنوز مزه شون زیر دندونمه.

سعید فرمان را چرخاند و گفت:

-تا چند دقیقه دیگه می بینیمشون.

وحید بی توجه به لحن کنایه آمیز او گفت:

-آخرین باری که رفتیم خونه شون یادته،تو اون قدر ونگ زدی که مجبور شدیم شبونه خداحافظی کنیم و برگردیم.

سعید در مقابل خانه توقف کرد و با صدایی آرام اما عصبی گفت:

-یادمه،می دونم واسه چی ونگ می زدم.

وحید با تعجب نگاهش کرد و پرسید :

-واسه چی؟

-اگه می خوای زودتر عمو و خاله ات رو ببینی،برو درو باز کن به امید عزیز باشی حالا حالاها پشت دریم.

وحید لبخندی زد و سرخوش از ماشین پیاده شد.سعید فرمان اتومبیل را محکم چسبیده بود و به برادرش خیره شده بود که به سرعت و با فراق بال در را باز می کرد.وحید در را باز کرد و اشاره کرد،داخل شوید.سعید کمی روی پدال گاز فشرد و اتومبیل به نرمی از مقابل وحید گذشت و وارد حیاط بزرگ خانه آقای مجد شد.وحید در را برایش باز کرد و گفت:

-می خحوام با هم بریم تو،می خوام ببینم عمو کمال ما رو می شناسه یا نه.

سعید پیاده شد و گفت:

-من از تو یه کم کوتاهترم.

-هیچ کس تشخیص نمی ده تو کوتاهتری پسر.منم یه کم تپل ترم.تا حالا کسی فهمیده؟

دست سعید را گرفت و او را به دنبال خود کشید.پشت در سالن لحظه ای ایستاد،نفس عمیقی کشید و در حالی که صورتش از شادی می درخشید،در را باز کرد و وارد شد.عزیز خانم،اولین کسی بود که متوجه آنها شد و در حالی که حس تحسین در نگاهش نشسته بود،گغت:

-آقا،تشریف آوردید.

سرها،باز آن سوی سالن به طرف آنها چرخید.وحید فشار کوچکی به دست سعید داد و با صدای بلند گفت:

-سلام.

آقای محبیا،از روی کاناپه بلند شد و همان طور که به طرف وحید می رفت گفت:

-سلام.

سعید هم سلام کرد و جواب شنید.وحید دست برادرش را رها کرد و به طرف آقای محبیان رفت و او را به گرمی درآغوش کشید.آقای مجد،سرش را مغرورانه بالا گرفت و خانم مجد،نگاه مهربانش را به پسرانش دوخته بود.وحید از آغوش آقای محبیان بیرون آمد و گفت:

-خوش اومدین،دلم خیلی واسه تون تنگ شده بود.

-منم دلم واسه شماها تنگ شده بود.واسه خودت مردی شدی!سعید قدمی جلوتر آمد.آقای محبیان او را هم در آغوش کشید و با مهربانی به خود فشرد.سعید به آرامی گفت:

-خوش اومدین.

و خود را از آغوش آقای محبیان بیرون کشید.وحید به طرف خاله مریم رفت و در حالی که صدایش از خوشحالی می لرزید گفت:

-خوش اومدین خاله.

-ممنون.

صدایی گرم و پر شور،قلب وحید را لرزاند.

-سلام.

خنده روی لب هایش ماسید.به طرف صدا چرخید.دوچشم سیاه و براق با مؤگانی بلند در زمینه پوستی گندمگونه به رویش لبخند می زد.سر به زیر انداخت و گفت:

-سلام.

سعید هم جلوتر آمد و سلام کرد.خانم محبیان جواب سلام او را هم به گرمی داد.دختر به سعید سلام کرد و سعید جواب سلامش را داد.آقای محبیان،با خنده گفت:

-دوقلوهای کوچیک و بزرگ،حالا کی به کیه؟

وحید زیر چشمی به دختر نگاه کرد و اندیشید؛ ((این باید نازنین باشه،چقدر بزرگ شده!اصلا یادم رفته بود.عمو این ها یه دخترم داشتن،نازنین کوچولو.نازنین کوچولویی که دیگه،کوچولو نیست))همه نشستند.آقا محبیان گفت:

-نگفتین؟

سعید نگاهی به صورت متفکر وحید انداخت و گفت:

-تو راه که می اومدیم،قرار گذاشتیم نگیم تا شما حدس بزنید.آقای مجد،چهره درهم کشید و گفت:

-یعنی چی؟

آقای محبیان با رویی گشاده گفت:

-نه نه،خیلی هم عالیه!

چشم هایش را ریز کرد و به آنها نگاه کرد.وحید لبخندی از روی استیصال زد.خانم محبیان گفت:

-بهتره خودشون بگن کدوم یکی هستن.

آقای محبیان گفت:

-دو تا برادر بزرگ و کوچک رو هم که نشناسم،حسابی پیر شدم.

وحید احساس کرد،قلبش به سختی می تپد.بازی های کودکانه در ذهنش زنده می شدند و بوی عطر بهار نارنجی که زیرش می نشستند و نازنین عروسکش را روی پایش می خواباند در سراسر روحش پیچیده بود.لبخند روی لب های همه نشسته بود و وحید متفکر و سر به زیر نشسته بود و سعید لبخند موذیانه ای بر لب نشاند و به آقای محبیان خیره شده بود.خانم مجد،با خنده گفت:

-اعتراف کار سختی نیست.

خانم محبیان دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت:

-من که از همین حالا اعلام می کنم؛من نمی تونم نظر بدم.

نازنین کمی روی مبل جابه جا شد و گفت:

-به نظر من کاملا مشخصه.

نگاه ها به سوی او چرخید.نازنین گفت:

-آقا وحید.

و با دست به وحید اشاره کرد و ادامه داد:

-آقا سعید.

و او را نشان داد.خانم و آقای مجد به خنده افتادند.سعید چهره درهم کشید.وحید،با هیجانی آمیخته به شرم،به او نگاه کرد.آقای محبیان ناباورانه گفت:

-درست گفت؟

آقای مجد،جواب داد:

-دختر باهوشی داری کمال!

آقای محبیان در حالی که چشمانش از غرور می درخشید،پرسید:

-از کجا فهمیدی؟

-کار زیاد سختی هم نبود.آقا سعید بلند تر از وحید خان هستند و آقا وحید یه کم تپل تر از ایشون.اون قدر هام که به نظر می آد شبیه هم نیستند.

آقای محبیان به پسر ها چشم دوخت و گفت:

-راست می گه ها،زیادم شبیه هم نیشتند.

سعید ایستاد و گفت:

-هوش شما قابل تحسینه،با اجازه.

آقای مجد،چپ چپ نگاهش کرد و گفت:

-کجا؟

-می رم تو اتاقم.

منتظر نماند و به راه افتاد.نازنین دست هایش را در هم گره کرد.وحید زیر چشمی نگاهش کرد.خود را سرزنش می کرد که چرا او را به حساب نیاورده بود.آن قدر که به دوش عمو کمال و کلوچه های خاله مریم اندیشیده بود به نازنین فکر نکرده بود.اصلا او را به خاطر نیاورده بود و شیراز چه حالی داشت با نازنین.آقای محبیان پرسید:

-خوش که می گذره؟

وحید به خود آمد.لبخند زد و جواب داد:

-بله،ممنون.

-بابا گفت که پیش اونید.

وحید از گوشۀ چشم به نازنین که سر به زیر نشسته بود نگاه کرد و جواب داد:

-بله.

آقای محبیان با لحن شوخ پرسید:

-کار کردن با بابا تون باید خیلی سخت باشه.

وحید خندید.خانم محبیان گفت:

-بعد از سال ها هم که اومدی،می خوای بین پدر و پسر رو شکر آب کنی.

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو نه

نگین رنگ از صورتش پرید و شروع کرد به التماس کردن که عصبی تر از قبل سرش فریاد کشیدم:
_دفعه آخرت باشه وگرنه بهت رحم نمیکنم الانم گمشو از جلوی چشمهام تا ندادم فلکت کنند!
با شنیدن این حرف من دوتا پا داشت دوتا پای دیگه هم قرض کرد و خیلی سریع از جلوی چشمهام رفت که صدای لرزون ستاره بلند شد:
_ارباب زاده بخدا من کاری نکردم
با دیدن ترس ستاره حس کردم دوست دارم سرم رو بکوبم تو دیوار من با این دختر چیکار کرده بودم! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_دیگه نمیخواد کار کنی الانم زود باش برو داخل اتاقت.
با شنیدن این حرف من سرش رو بلند کرد با چشمهای گرد شده از تعجب بهم خیره شد باورش نمیشد من باهاش اینجوری صحبت کرده باشم ، با دیدن نگاهش اخمام رو تو هم کشیدم که سریع به سمت طبقه بالا رفت
نفسم رو پر حرص بیرون دادم
_کار درستی انجام دادی!
با شنیدن صدای بابا به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که لبخندی زد و گفت:
_تو باید از اول اینکارو میکردی ستاره زن تو نباید هم رده خدمتکارا باهاش رفتار میشد اینجوری شان و شخصیت خودتت هم پایین میومد دیدی با زنت چجوری رفتار میکردند درست مثل یه برده تحقیر آمیز ، تو یه ارباب زاده هستی نباید اجازه بدی هیچکس اینجوری با زنت صحبت کنه ، انگار دارند بااین کارشون به تو توهین میکنند.
با شنیدن این حرفش لبخند محوی زدم و گفتم:
_حق با شماست بابا!
بابا همیشه حرف هاش منطقی و درست بود ، صدای جیغ ترنج اومد با اخم به سمتش برگشتم و گفتم:
_چخبرته !؟
با شنیدن صدام ایستاد با ترس بهم خیره شد ، ترنج از من حساب میبرد و میترسید انگار نه انگار داداش دوقلوش بودم  صدای بابا بلند شد:
_سر دختر من داد نزن بچه
با شنیدن این حرف بابا بهش خیره شدم و گفتم:
_ندیدید چجوری داشت جیغ میزد  !؟
بابا خندید و گفت:
_بچه اس!
به سمتش برگشتم که داشت زبونش رو درمیاورد سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم:
_صدبار بهت گفتم مودب باش ترنج
با شنیدن این حرف من شرمنده سرش رو پایین انداخت و گفت:
_معذرت میخوام داداش!
_معذرت خواهی نمیخوام سعی کن درست رفتار کنی!

_چشم داداش!
سری تکون دادم که دوباره صداش بلند شد:
_داداش !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_میشه یه سئوال بپرسم اگه اشکالی نداره ؟!
_بپرس
_ستاره کجاست امروز بین خدمتکارا ندیدمش نکنه تنبیهش کردی !؟
بعد تموم شدن حرفش با ترس و نگرانی بهم خیره شد که دوست داشتم سرم رو بکوبم داخل دیوار چه هیولایی از خودم ساخته بودم که خواهرم انقدر از من میترسید و فکر میکرد من سر زن خودم یه بلایی در آوردم ، اخمام تو هم رفت با غیض بهش خیره شدم و گفتم:
_ستاره دیگه قرار نیست بین اون خدمتکارا مشغول به کار باشه
با شنیدن این حرف من متعجب ابرویی بالا انداخت و گفت:
_یعنی ستاره دیگه قرار نیست کلفتی کنه !؟
محکم گفتم:
_آره
چشمهاش برق زد و با شادی گفت:
_ستاره الان کجاست داداش
_اتاقش
بدون اینکه دیگه منتظر جوابی از جانب من باشه با دو به سمت بالا رفت متعجب به مسیر رفتنش خیره شده بودم که صدای بابا بلند شد:
_زیاد تعجب نکن ترنج ستاره رو دوست داره مثل زن داداشش حتی اگه تو ستاره رو زن خودت ندونی
با اعتراض اسمش رو صدا زدم:
_بابا!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_چیه مگه دروغ میگم
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و گفتم:
_یعنی من انقدر از نظر شما منفور هستم که اینجوری دارید صحبت میکنید !؟
_منفور نیستی اما خیلی بی رحم شدی هیچکس اینجوری با زن خودش رفتار نمیکنه.
_بابا خودت میدونی دلیل رفتار من چیه !
_صرفا بخاطر یه انتقام مسخره نباید زجرکشش کنی الانم بهتره دلش رو بدست بیاری هم تو هم اون دختر حق خوشبخت شدن رو دارید درسته !؟
سکوت کردم جوابی نداشتم بدم بهش بابا هم با دیدن سکوت من سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_تو عاقل بشو نیستی!
بعد تموم شدن حرفش هم گذاشت رفت ، هیچکس از حال درون من خبر نداشت نمیدونست چه طوفانی برپاست!

 

میخواستم برم بیرون اما انقدر عصبی شده بودم که حد نداشت بیخیال کار شدم امروز باید استراحت میکردم وگرنه مثل سگ پاچه بقیه رو میگرفتم آخه بقیه چه گناهی انجام داده بودند.
کنار در اتاق رسیدم خواستم بازش کنم که صدای ترنج اومد:
_ستاره خوشحال باش داداش بهت گفته دیگه خدمتکار نیستی
صدای آه کشیدن ستاره اومد
_آخه چه دلیلی برای خوشحالی وجود داره خودت میدونی ارباب زاده از من متنفره
با شنیدن این حرف ستاره اخمام تو هم رفت اون چه میدونست من تمام این سال ها عاشقش بودم اما بخاطر سن کمی که داشت عشقم رو سرکوب و خودم رو محدود میکردم کلافه نفسم رو بیرون فرستادم تا سر حد مرگ عصبی شده بودم اصلا نمیتونستم رفتار های خودم رو هم درک کنم.
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم
_ترنج برو بیرون
با شنیدن صدام به سمتم برگشت چشمی گفت و از اتاق رفت بیرون به سمت تخت رفتم دراز کشیدم و گفتم:
_میخوام بخوابم سر و صدا نکن
_چشم ارباب زاده
و صدایی ازش نیومد نمیدونم چقدر گذشت که چشمهام گرم شد و خوابم برد‌.
با شنیدن صداهایی که داخل اتاق بود چشم باز کردم نگاهم به خاتون پیرزن عفریته عمارت افتاد که داشت ستاره رو به سمت بیرون میبرد اخمام رو توهم کشیدم و گفتم:
_داری چه غلطی میکنی !؟
با شنیدن صدام ایستاد بهم خیره شد و گفت:
_دارم این خدمتکار رو ادبش میکنم چجوری جرئت کرده بیاد اینجا خیلی آروم بگیره بخوابه!
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_دستت رو بکش ببینم
با شنیدن این حرف من متعجب شد از روی تخت بلند شدم به سمتش رفتم و با غضب بهش خیره شدم و گفتم:
_زود باش دستت رو بردار تا جفتش رو قلم نکردم
با شنیدن این حرف من یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:
_ارباب زاده
_مثل اینکه نشنیدی چی گفتم !؟
با شنیدن این حرف من دستش رو برداشت و با چشمهای گرد شده بهم خیره شد و گفت:
_این دختره …
_زن منه!
انقدر محکم این حرف رو زدم که حس میکردم چشمهای ستاره هم گرد شده بود.
_کافیه یکبار دیگه ببینم بهش بی حرمتی کردی تا خیلی بد جوابت رو بدم.

با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شده بود باورش نمیشد دارم باهاش اینجوری صحبت میکنم اما اون یه خدمتکار بود و حق نداشت با همسر من اون شکلی صحبت کنه بدون توجه به صورت بهت زده اش فریاد زدم:
_گمشو بیرون از اتاق تا کار دستت ندادم
با شنیدن این حرف من با ترس فلنگ رو بست و سریع  از اتاق خارج شد ، ستاره به سمت من برگشت و با چشمهای درشتش بهم خیره شد دلم داشت براش ضعف میرفت
_بیا اینجا ببینم
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت:
_بله ارباب زاده
_دیگه اصلا با خدمتکار ها صحبت نمیکنی فهمیدی !؟
_چشم ارباب زاده
کلافه از سرجام بلند شدم بد از خواب بیدار شده بودم و میدونستم این شکلی باشه تا شب پاچه ی همه رو میگیرم ، نفس عمیقی کشیدم و به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم.
* * * * *
_پسرم
با شنیدن صدای مامان بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_آره من حالم خوبه!
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_قراره نغمه با خانواده اش بیاد
با شنیدن این حرف مامان به سرفه افتادم وقتی سرفه ام قطع شد با تعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_نغمه !؟
_آره نغمه
_چجوری روش میشه بعد از اون کاری که انجام داد دوباره برگرده اینجا !؟
مامان با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_خیلی وقته از اون قضیه میگذره به هیچ عنوان نمیخوام بهش بی احترامی بشه!
با شنیدن این حرف مامان بی اراده پوزخندی کنج لبهام نشست به صورتش خیره شدم و گفتم:
_مامان بی احترامی بشه یا نه چه فرقی به حال من و شما داره آخه اون خودش به خودش بی احترامی کرد با کاری که انجام داد رفت شوهر خواهرش رو که هشت سال ازش کوچیکتر بود گول زد مجبورش کرد خواهرش و طلاق بده و باهاش ازدواج کنه این اصلا کار درستی نبود!

 

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هفت

ارباب زاده به ترنج خیره شد و گفت:
_زود باش ببرش داخل عمارت وگرنه جنازه اش رو میفرستم داخل
با شنیدن این حرفش تموم وجودم لرزید انگار ترنج فهمید چون دستم رو گرفت و همراه خودش کشید به سمت عمارت رفتیم ، ایستادم و به ترنج خیره شدم با ترس گفتم:
_ارباب حتما خیلی عصبی شده
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت:
_نترس باهات کاری نداره چون همراه من بودی و من ازت خواسته بودم
_اما …
وسط حرفم پرید و با آرامش گفت:
_نترس نمیزارم بهت آسیبی برسه
بااینکه ترنج سعی داشت من رو دلداری بده اما خودم خیلی خوب میدونستم که ارباب مثل چی از دستم عصبیه و اصلا  من رو نمیبخشه ارباب عصبی تر از این حرف ها بود مخصوصا انقدر از من متنفر بود که دنبال هر بهانه میگشت تا یه بلایی سر من دربیاره!
بعد از خوردن شام هم داخل سالن نشسته بودیم و مشغول صحبت کردن بودیم که صدای سرد و خشک ارباب زاده بلند شد:
_بابا من باید برای مدتی برم شهر کار دارم
ارباب سالار بهش خیره شد و گفت:
_باشه تو این مدت میسپارم یکی هواسش به کار های روستا باشه
ارباب زاده درست شبیه پدرش بود از لحاظ ظاهری اما اخلاقی اصلا شباهتی نه به مادرش داشت نه پدرش چون خیلی سنگدل بود ، صدای ترنج بلند شد:
_بابا
ارباب سالار بهش خیره شد و گفت:
_جان
_نمیدونید امروز چیشد
_چخبر بوده امروز مگه شیطون بلا
_من و ستاره رفته بودیم تو حیاط نگو پسر منیر خانوم چشمش ستاره رو گرفته و گفته برید خواستگاری
ارباب سالار لبخندی زد و گفت:
_عروس من خیلی خانوم و محجوب حق دارند همه عاشقش بشند اما نباید کسی بهش نگاه کنه چون اون عروس اهوراست!
سرم رو پایین انداخته بودم و تموم مدت سکوت کرده بودم میدونستم صورتم از شدت خجالت شبیه لبو شده از طرفی میترسیدم نگاهم به ارباب زاده بیفته ، ارباب زاده بلند شد به من خیره شد و گفت:
_پاشو بریم بخوابیم من فردا باید صبح زود برم
با شنیدن این حرفش بلند شدم و در حالی که صورتم سرخ و سفید میشد شب بخیری گفتم و به سمت اتاق مشترکمون رفتیم که صدای سرد ارباب زاده بلند شد:
_خوب
بهش خیره شدم و گفتم:
_چی !؟
ارباب زاده عصبی پوزخندی زد و گفت:
_پس امروز برات خواستگار پیدا شده هان !؟
با ترس به صورت قرمز شده اش خیره شدم میدونستم آرامشش بخاطر آرامش قبل طوفان بود.

_ارباب زاده بخدا من خبر ندارم نمیدونم اصلا اون پسره کیه نمیشناسمش حتی ندیدمش بخدا دارم راست میگم
به سمتم اومد و قبل از اینکه بهم فرصت بده یه کشیده زد تو گوشم حس کردم یه طرف صورتم بیحس شد از شدت درد واقعا دستش سنگین بود
_ببین دختره ی احمق تو زن منی کافیه ببینم داری برای هر خری عشوه میای یا خواستگار برات پیدا میشه اونوقت خودم چالت کنم همینجا
با ترس به چشمهای قرمز شده اش خیره شده بودم قادر نبودم حتی از خودم دفاع کنم دوباره ارباب زاده خیلی وحشتناک شده بود عصبی من رو هول داد و گفت:
_زود باش بتمرگ امشب ریدی تو اعصابم!
با شنیدن این حرفش با قدم های لرزون به سمت تخت رفتم و خیلی بیصدا دراز کشیدم چشمهام رو بستم زیاد طول نکشید که خوابم برد.
#ارباب_زاده

به چشمهای بسته شده اش خیره شده بودم خیلی آروم خوابیده بود دستی روی گونه ی کبود شده اش کشیدم دوست نداشتم راه به راه کتکش بزنم اما وقتی شنیدم براش خواستگار پیدا شده نتونستم خودم رو کنترل کنم و تموم عصبانیتم رو سر ستاره خالی کردم
باید حساب اون پسره ی عوضی چشم چرون رو هم میرسیدم چجوری جرئت کرده بود به زن من نگاه کنه و در کمال وقاحت از مادرش بخواد خواستگاریش کنه مگه میشد ندونه اون زن منه ، دوباره عصبی شده بودم
از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم ، تو سالن بابا رو دیدم به سمتش رفتم کنارش نشستم و گفتم؛
_شما هنوز نخوابیدید !؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد بهم خیره شد و گفت:
_نه
نفس عمیقی کشیدم که اینبار صدای بابا بلند شد:
_تو حالت خوبه چرا بیداری هنوز نخوابیدی ؟!
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_نه زیاد یخورده عصبی هستم!
با شنیدن این حرف من دست از کار کشیدن با مهره هایی که کنارش بود کشید  بهم خیره شد و گفت:
_اون دختر بیچاره رو اذیت نکن
با شنیدن این حرف بابا اخمام تو هم رفت
_من کاری باهاش ندارم
_ستاره همون دختر بچه ای که عاشقش بودی پس چرا داری الان با کارات میترسونیش و اذیتش میکنی میخوای بکشیش ؟!
با شنیدن این حرفش بابا برای یه لحظه حس کردم قلبم ایستاد تصور از دست دادن ستاره وحشتناک بود خیلی زیاد!

به بابا خیره شدم هنوز تو بهت حرف قبلیش مونده بودم که اسمم رو صدا زد:
_اهورا !؟
به سختی لب باز کردم و با صدای گرفته ای گفتم:
_بله
_هواست کجاست من دارم باهات حرف میزنم اما انگار داخل یه دنیای دیگه هستی و اصلا متوجه حرف هات نیستی!
با شنیدن این حرفش لبخند نصفه نیمه ای تحویلش دادم و گفتم:
_ نه بابا هواسم به حرف های شماست بفرمائید
یه جوری بهم نگاه کرد یعنی خر خودتی نفس عمیقی کشیدم که صدای بابا بلند شد
_دیگه نمیخوام با ستاره هیچ رفتار بدی داشته باشی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش سر تکون دادم و گفتم:
_اما من که با ستاره هیچ رفتار بدی نداشتم پس شما چرا دارید اینو میگید !؟
با شنیدن این حرف من نگاه عاقل اندر سهیفانه ای بهم انداخت و گفت:
_همه میدونند تو با ستاره مشکل داری و داری اذیتش میکنی اونوقت توقع داری من از کار های پسرم بی خبر باشم
با شنیدن این حرف بابا شرمنده سرم رو پایین انداختم که صداش بلند شد:
_من و نگاه کن!

 

پروردگارا، تو را شکر می کنم

پروردگارا، تو را شکر می کنم



برای تمام نعماتی که امسال به من ارزانی داشتی

... برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی

... برای غروبهای آرام و شبهای تاریک و طولانی

تورا شکر می گویم برای سلامتی و بیماری ، برای غمها و شادیهائی که امسال به من عطا کردی

تو را شکر می گویم برای تمام چیزهائی که مدتی به من قرض دادی و سپس بازپس گرفتی

خدایا، شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار، دستان یاری رسان، برای همه آن عشق و محبت

و چیزهائی شگفت انگیزی که دریافت کردم

شکر برای تمام گلها و ستارگان، برای فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند.

خدایا، تو را شکر می گویم برای تنهائیم، برای شغلم، برای مسائل و مشکلاتم، برای تردیدها و اشکهایم،

چرا که همه اینها مرا به تو نزدیکتر کرد.

تو را شکر می گویم برای تداوم حیاتم، برای اینکه سرپناهی در اختیارم نهاده ای،

برای غذایم و برای برآورده کردن تمام نیازم

درسال آینده چه چیز در انتظارم است ؟

پروردگارا، همان را می خواهم که تو برایم خواسته ای.

تنها از تو می خواهم:

آنقدر به من ایمان عطا کنی تا در هرآنچه بر سر راهم قرار می دهی تو را ببینم و خواستت را.

آنقدر امید و شجاعت تا نومید نشوم

و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بیش از روز قبل عشق نسبت به خودت و آنان که در اطرافم هستند.

پروردگارا، به من بردباری، فروتنی،

و تسلیم و رضا عنایت فرما

خدایا، مرا آن ده که مرا آن به ،

و آنچه را که نمی دانم چگونه از تو بخواهم

پروردگارا، به من قلبی فرمانبردار، گوشی شنوا، ذهنی هوشیار، و دستانی ساعی عنایت فرما

تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال برایم خواسته ای بدیده منت بپذیرم.

خدایا، بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطا کن، و صلح و دوستی و آرامش بر قلوب انسانها حاکم گردان .

آمین یا رب العالمین

 

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو شش

_ستاره تو از اهورا میترسی !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_آره من از ارباب زاده میترسم میشه من امشب …
وسط حرفم پرید و قاطع محکم گفت:
_امشب آماده میشی و با سر وضع مناسب باید شوهرت رو راضی کنی تا سمت هیچ زن دیگه ای نره کم کم باید دلش رو بدست بیاری تو که دوست نداری زندگیت خراب بشه و تو این سن کم مطلقه بشی !؟
با شنیدن کلمه مطلقه ترسیدم میدونستم جایگاهی پیش خانواده ام ندارم پس مجبور بودم هر چی بهم گفته میشه رو به نحو احسن انجام بدم با صدای آرومی گفتم:
_چشم خانوم
به سمتم اومد دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:
_ببین دختر قشنگم  هر چی بهت میگم به صلاح خودت هست پس سعی کن همه ی حرف هام رو گوش کنی
_باشه
لبخند مهربونی زد و همراه ترنج رفتند من هم مشغول آماده کردن خودم شدم من که نمیتونستم از اینجا برم نه راه فراری داشتم نه جایی برای رفتن پس مجبور بودم دل ارباب زاده رو بدست بیارم تا حداقل اذیت نشم.
روی تخت منتظر نشسته بودم که در اتاق باز شد و قامت ارباب زاده نمایان شد در اتاق رو بست و به سمتم اومد نگاهی بهم انداخت پوزخندی کنج لبهاش نشست و گفت:
_مثل اینکه یاد گرفتی شبا چجوری سرویس بدی رعیت کوچولو
با شنیدن این حرفش حس بدی بهم دست داد اما چاره ای جز سکوت نداشتم  ، لباسش رو از تن در آورد و به سمتم اومد مجبورم کرد دراز بکشم با صدای خش دار شده ای گفت:
_اهل معاشقه نیستم پس بدون سر و صدا کارم رو انجام میدم تو هم زر زر نکن بری تو مخ و عشق حالم
با شنیدن این حرفش آهی کشیدم باز هم یه رابطه دیگه که مطمئن بودم کم از تجاوز نداره!
* * * * *
با شنیدن صدای در اتاق چشمهام رو باز کردم نگاهی به جای خالی ارباب انداختم دیشب تموم بدن من رو کبود کرده بود و هیچ جای سالمی تو بدنم نزاشته بود خیلی وحشی بود مخصوصا تو رابطه!
با شنیدن صدای دوباره در اتاق از افکارم خارج شدم به سختی بلند شدم لباس خوابی که پایین تخت افتاده بود رو برداشتم و پوشیدم شال بزرگی رو هم ک بود برداشتم روی سرم انداختم و در اتاق رو کمی باز کردم که صدای خدمتکار شخصی مامان بلند شد:
_سلام خانوم کوچیک!

با شنیدن این حرفش لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
_سلام
_خانوم پایین منتظر شما هستند
_الان میام لباس عوض کنم!
سری تکون داد و رفت در اتاق رو بستم به سمت حموم رفتم اول باید خودم رو تمیز میکردم  و لباس مناسب میپوشیدم وقتی به سر و وضع خودم رسیدم از اتاق خارج شدم
به سمت پایین رفتم ارباب و همسرش ، ترنج و ارباب زاده نشسته بودند داشتند صبحانه میخوردند
_سلام
با شنیدن صدام همه به گرمی جوابم رو دادند جز ارباب زاده صدای مامان بلند شد:
_بیا اینجا بشین دخترم
و به کنار ارباب زاده اشاره کرد هنوز یه قدم برنداشته بودم که صدای ارباب زاده بلند شد:
_چ لزومی داره یه رعیت همراه ما صبحانه بخوره
صدای ارباب سالار بلند شد:
_اهورا!
ارباب زاده بهش خیره شد با دیدن نگاه پدرش ساکت شد من بغض کرده سرجام ایستاده بودم که صدای ارباب سالار بلند شد:
_بشین دخترم
کنار ارباب زاده نشستم و مشغول شدم.
وقتی ارباب سالار مامان و ترنج رفتند صدای ارباب زاده بلند شد:
_زیادی خوش بحالت شده نه !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_ببخشید!
عصبی پوزخندی زد و گفت:
_گمشو از جلوی چشمهام اشتهام رو کور کردی
با شنیدن این حرفش بلند شدم و به سمت اتاق بالا رفتم پی در پی داشتم تند تند نفس عمیق میکشیدم تا گریه نکنم خیلی حساس شده بودم مخصوصا با رفتارای تند ارباب زاده در اتاق بی هوا باز شد که نگاهم به ترنج افتاد با دیدن چشمهای پر از اشک من به سمتم اومد نگران و گفت:
_خوبی ستاره !؟

اشکام رو پاک کردم و با صدای خش دار شده از گریه گفتم:
_من حالم خوبه نگران نباشید!
با شنیدن این حرف من یه تای ابروش بالا پرید با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و مشکوک گفت:
_چرا گریه کردی پس !؟
_همینجوری دلم گرفته بود
_دروغگوی خوبی نیستی ستاره.
با شنیدن این حرفش نگاه ازش دزدیدم که دوباره صدای ترنج بلند شد:
_به من نگاه کن ستاره
بهش خیره شدم که لبخندی زد و گفت:
_میتونی به عنوان یه دوست باهام حرف بزنی بهم اعتماد کن و اصلا از چیزی نترس باشه !؟
بدون اختیار شروع کردم باهاش درد و دل کردن وقتی صحبت هام تموم شد ، ترنج متفکر بهم خیره شد و گفت:
_بزار من شب حالش رو میگیرم
با شنیدن این حرفش ترسیده بهش خیره شدم و گفتم:
_لطفا کاری انجام ندید میدونید اون چقدر عصبی میشه از من همینجوریش هم به خون من تشنه اس دیگه وای به حال اینکه اتفاق بدی بیفته!
_قرار نیست اتفاق بدی بیفته فقط قراره یه گوش مالی بهش بدیم
با شنیدن این حرفش ترسیده بهش خیره شدم و گفتم:
_اما من میترسم
_به هیچ عنوان نترس تو که قرار نیست کاری انجام بدی ، فقط من قراره انجام بدم بعدش هم فقط میخوام با غیرتش بازی کنم یخورده قلقلکش بدم
اصلا از حرف هاش سر درنمیاوردم فقط گیج داشتم به حرف هاش گوش میدادم صدای خونسردش بلند شد:
_حالا هم انقدر نترس زود باش بیا بریم تو حیاط!
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_ارباب اجازه میده
_آره بابا غلط میکنه اجازه نده.
لب گزیدم با شنیدن این حرفش من واقعا از ارباب زاده میترسیدم اما انگار ترنج اصلا هیچ ترسی نداشت ، البته چرا باید میترسید اون داداشش بود و باهاش کاری نداشت فقط از من متنفر بود.
همراه ترنج به سمت حیاط رفتیم ترنج داشت حیاط بزرگ عمارت رو بهم نشون میداد که صدای داد ارباب زاده اومد:
_اینجا چ غلطی میکنی هان !؟
با شنیدن صداش ترسیده بهش خیره شدم که صدای ترنج بلند شد:
_داداش من بهش گفتم همراه من بیاد چرا عصبی میشید!؟

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو پنج

به این زن هیچ حسی ندارم که بخوام روش غیرت داشته باشم پس لازم نیست شما این حرف های بی سر و ته رو برای من تکرار کنید!

مادرش با خشم بهش خیره شد و عصبی گفت:
_اهورا!
اهورا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_مامان معذرت میخوام من نمیخوام شما رو ناراحت کنم اما …
مادرش با خشم بهش خیره شد و گفت:
_اما و اگر نداره دیگه کافیه تمومش کن زود باش برو بیرون
اهورا چشمهاش گرد شد با بهت به مامانش خیره شد که مامانش اینبار عصبی تر از قبل فریاد زد
_بیرون
اهورا بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون با ترس سرم رو پایین انداخته بودم و جرئت اینکه حرفی بزنم رو نداشتم ، صدای قدم هاش نشون میداد که دارم به سمتم میاد صداش بلند شد:
_به من نگاه کن
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_بله خانوم !؟
اخماش  رو تو هم کشید و گفت:
_به من بگو مامان نه خانوم
_چشم!
_از دست اهورا ناراحت نباش خودت که بهتر میشناسیش میدونی چجوریه پس سعی کن ذهنت رو آزاد کنی از همه چیز به مرور خودش درست میشه سعی کن با دلش راه بیای
با درد بهش خیره شدم و گفتم:
_ارباب زاده از من متنفره میخواد انتقام بگیره
_داری اشتباه میکنی اون ازت متنفر نیست فقط عصبیه!
چشمهام گرد شد
_اما من هیچ کاری انجام ندادم ارباب زاده عصبی باشه
لبخندی زد و با مهربونی بهم خیره شد و گفت:
_میدونم اما واقعیت چیز دیگه ای هست  پس سعی کن همه چیز رو به فراموشی بسپاری و یه زندگی جدید برای اهورا بسازی
با شنیدن حرف هاش متعجب بهش خیره شده بودم چرا داشت اینجوری صحبت میکرد مگه اون از چیزی خبر داشت
_شما چیزی میدونید !؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_به من و ترنج اعتماد کن زندگیت رو درست میکنیم دخترم باشه !؟
بی اختیار لبخندی زدم و گفتم:
_باشه

بغلم کرد که دستام رو دورش حلقه کردم شاید عجیب بود اما من این زن رو خیلی زیاد دوست داشتم وقتی دستش رو برداشت به صورت مثل ماهش خیره شدم و گفتم:
_مامان
_جان
یکم این پا اون پا کردم و گفتم:
_من میتونم خانواده ام رو ببینم
به چشمهام خیره شد و گفت:
_فعلا یه مدت صبور باش تا همه چیز درست بشه به موقعش خودم برنامه ای میریزم بتونی همیشه خانواده ات رو ببینی
_ممنونم
_نیازی به تشکر نیست دخترم ، الان هم برو حموم بعدش یه لباس درست و حسابی بپوش و ترنج میاد یه آرایش روی صورتت انجام میده مهمون داریم باید آراسته و زیبا باشی
_چشم
با رفتن مامان از اتاق لباس اماده کردم و به سمت حموم رفتم تا طبق حرفش آماده باشم وقتی حموم کردم و لباس های شیک و زیبایی که تو کمد بود رو پوشیدم نگاهی به خودم انداختم خیلی زیبا شده بودم ذوق زده به خودم خیره شده بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد نگاهم به ترنج افتاد ، ترنج با دیدن من لبخند شیرینی زد و گفت:
_چقدر خوشگل شدی
لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم
* * * *
همراه ترنج به سمت پایین رفتیم همه ی مهمون ها اومده بودند  البته مهمونی زنونه بود مامان اشاره کرد رفتم کنارش نشستم که صدای زنی که میخورد همسن مامان باشه بلند شد:
_عزیزم نیلوفر به عنوان عروس بهتر نبود مناسب ارباب زاده بود این چ کاری بود انجام دادید !؟
با شنیدم حرفش ناراحت شدم اما جرئت اینکه سر بلند  کنم و چیزی بگم رو نداشتم صدای مامان بلند شد:
_ارباب زاده خودش مناسب دید و بهترین کار ممکن رو انجام داد نیلوفر هم یه شوهر بهتر گیرش میاد!

اون زن انگار از جواب مامان خوشش نیومد که اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_همه فکر میکردیم ارباب زاده قراره با نیلوفر ازدواج کنه نه یه دختر رعیت خونبس!
مامان بهش خیره شد و گفت:
_این زندگی ارباب زاده اس و به خودش مربوط هر تصمیمی هم بگیره همه باید بهش احترام بزارن غیر اینه !؟
اون زن ساکت شد و دیگه هیچ حرفی درمورد من زده نشد اما سنگینی نگاه بقیه رو خیلی خوب روی خودم حس میکردم میدونستم همشون از من خوششون نمیاد چرا چون من یه رعیت خونبس بودم! وقتی مهمونی تموم شد و همه رفتند صدای ترنج بلند شد:
_مامان
مامان بهش خیره شد و با مهربونی گفت:
_جان
_من خسته شدم دیگه نمیخوام تو همچین مهمونی هایی شرکت کنم.
_منم دوست ندارم شرکت کنم اما خودت میدونی مجبور هستم پس هی این حرف رو تکرار نکن فقط یه مدت تحمل کن
ترنج با ناله بهش خیره شد و گفت:
_حرف هاشون واقعا روی مخ نمیدونم کدوم حرفشون رو باور کنم نصف حرف هاشون دروغ
مامان تا خواست چیزی بگه صدای خدمتکار اومد:
_خانوم
مامان  بهش خیره شد و گفت:
_چیشده!؟
_عروسی ارباب زاده کنسل شد خانوم !؟
مامان با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_درسته همه ی تدارکات رو لغو کنید
_چشم خانوم
ترنج با چشمهای گرد شده به مادرش خیره شد و گفت:
_شما خبر  داشتید مامان؟!
_بله که خبر داشتم فکر کردی میزارم پسرم گوه بزنه به زندگیش ؟!
ترنج لبخندی زد و گفت:
_نه
_اون الان سرش داغ اصلا متوجه نیست داره چیکار میکنه و چ چیری به صلاحش هست و نیست!
_مامان اگا داداش خبردار بشه خیلی عصبی میشه
_مطمئن باش نمیفهمه نقشه های پدرت حرف نداره
ترنج با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن من هم متعجب داشتم به حرف هاشون گوش میدادم و اصلا متوجه هیچکدوم از حرف هاشون نشده بودم صدای مامان بلند شد:
_ستاره !؟
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_پاشو برو اتاقت شوهرت شب میاد خودت رو آماده کن
با شنیدن این حرفش با ترس بهش خیره شدم که‌ ..

رمان مسافر مهتاب قسمت 5

رمان مسافر مهتاب قسمت 5

-پس کجا موندی؟
-چند دقیقه دیگه پایینم.
-من...
صدای بوق بوق نشان می داد که وحید ارتباط را قطع کرده تلفنش را روی صندلی پرت کرد و گفت:
-هر وقت خواستی بیا.
سرش را به صندلی تکیه داد.فرمان را با دو دست محکم چسبید و چشم هایش را بست.روز خسته کننده ای را پشت سر گذاشته بود.تمام روز از این اتاق،به آن اتاق،از این دفتر به ان دفتر و از این شرکت به آن شرکت رفته بود و با آدم های مختلف سر و کله زده بود و می دانست شب،سر میز شام،پدر دوباره او را متهم به تن پروری خواهد کرد و وحید به خاطر او با پدر در می افتد و مادر غرولند می کرد.با صدای باز شدن در چشم گشود.وحید گوشی اش را برداشت و روی صندلی نشست و گفت:
-بریم.
-کجا گیر کردی؟می دونی چند وقته منتظرتم.
-بابا از شرکت بیرون رفته.باید همه کارارو می کردم.
-چه عجب!دلش اومد بره.
-نمی دونم چه خبره،منشی اش می گفت مادرتون زنگ زده وگفته بره خونه،نگرانم.
سعید با تعجب پرسید:
-مامان زنگ زده؟
-آره،باید یه تلفن بزنم خونه نگرانم.
سعید پوزخندی زد و گفت:
-نگران نباش،حتما دلش واسه بابا تنگ شده بوده.
-بابا بهم زنگ زد و گفت،من دارم می رم بیرون.حواست به کارا باشه.نمی دونستم مامان بهش زنگ زده،خوشحال به نظر می رسید.
-پس بهتره حالا حالاها نریم خونه.
-واسه چی؟
-مامان بهش زنگ زده،بابا خوشحال بوده،از شرکت رذفته بیرون.پسر باید یه خبرایی باشه.
-منم که همین رو می گم.
وحید تلفنش را از جیب بیرون کشید و شماره خانه را گرفت.سعید اتومبیلش را روشن کرد و به راه افتاد.
-تو عاشق دردسری،ولشون کن بابا،الان می گن بیایین خونه.وحید بی توجه به او منتظر ماند.صدای عزیز خانم،در گوشی پیچید:
-بله؟
-عزیز خانم.
عزیز خانم به آهستگی جواب داد:
-سلام آقا.
-خبریه؟
-مهمون داریم آقا.
-مهمون؟
سعید از گوشه چشم به وحید نگاه کرد.وحید پرسید:
-کیه؟
-دوستای آقا هستن.
صدای مادرش را شنید که پرسید:
-کیه،عزیز خانم؟
-آقا وحید.
مادرش گوشی را گرفت و گفت:
-وحید جان!
-سلام مامان.
-سلام مامان جان،زود بیایید خونه مهمون داریم.
-کی هست؟
-آقای محبیان،با خانواده اشون.
-آقای محبیان؟
-بیاخونه،اگه ببینیشون یادت می آد.دوست بابا،اون دوست شیرازیه اش.
وحید با خود تکرار کرد؛((آقای محبیان،از شیراز))و خطاب به مادرش گفت:
-آها،یادم اومد،عمو کمال و خاله مریم.
خانم مجد خندید و گفت:
-زود اومدین ها.
-الان می آییم.
سعید غرید:
-نگفتم می گن زود بیایین خونه.
وحید گوشی را قطع کرد.چشمانش از خوشحالی می درخشید.با هیجان گفت:
-حدس بزن،کی اومده؟
-من حوصله خونه رو ندارم.
وحید بی توجه به او ادامه داد:
-عمو کمال و خاله مریم اومدن.
-نمی شناسمشون.
-می شناسی!یادت نمی آد؟دوست بابا،رفته بودیم شیراز خونه شون.
-آخرین باری که رفتیم شیراز من تقریبا شیش ساله بودم.وحید خان.
-پسر،خیلی مهربون بود،تو یادت نمی آد.یادم رفت از مامان بپرسم چیزی می خواد یا نه.
سعید با ناباوری نگاهش کرد و گفت:
-تو یهویی چت شد؟
وحید نگاهش کرد و در حالی که سعی می کرد،هیجانش را پنهان کند گفت:
-نمی دونم،یه حالی شدم.میدونم،من دیگه پسر بچه هشت ساله نیستم که روی شونه های عمو کمال بشینم و خاله مریم،واسه ام کلوچه درست کنه اما خوشحالم.انگار داره یه اتفاق مهمی می افته،نمی دونم چه ام شده،بیخودی سر حالم،خیلی سر حال.

رمان مسافر مهتاب قسمت 4

رمان مسافر مهتاب قسمت 4

-امری داشتید؟

لبخند روی لب های سعید نشست.وحید اخمی به او کرد و خطاب به خانم صبوحی گفت:

-لطفا این کاغذارو بدین آقای مجد امضاء کنن.همین الان،می خوامشون.

خانم صبوحی باز عینکش را روی بینی جابجا کرد و به طرف وحید رفت.سعید سر به زیر انداخت تا خانم صبوحی صورت خندان او را نبیند.وحید گفت:

-همون جا منتظر بمونید تا امضاشون کنن و بیاریدشون.

-بله آقا.

خانم صبوحی از در بیرون رفت.وحید غرولند کرد:

-داشتی آبرومو می بردی.

سعید با صورتی خندان پرسید:

-پس کی ردش می کنی؟

-همین روزا.

-اینی که من می بینم،دست از سر تو برنمی داره.

-پوریا بنده خدا عجله داره.

-یکی نیست به پوریا بگه،تو که نمی تونستی چرا زن گرفتی؟

وحید نگاه تندی به برادرش کرد و گفت:

-می تونه و کار خوبی کرده.

سعید با چشمانی گرد نگاهش کرد.وحید کاغذ های روی میزش را مرتب کرد.سنگینی نگاه سعید را احساس کرده بود.سر بلند کرد و با دیدن صورت متعجب او پرسید:

-هان،چیه؟

-تو گفتی چون زن گرفته،کار خوبی کرده!

-دیوونه شدی،من منظورم پوریا بود شازده.

-یعنی تو؟

-من هیچی!متوجه هستی؟

سعید سر به زیر انداخت و گفت:

-هیچ زنی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه.

وحید لبخندی زد و گفت:

-معلومه که نمی تونه.

سعید خندید.پاسخ همیشگی را به سوال همیشگی اش شنیده بود و از این بابت خوشحال بود.وحید گفت:

-یه تلفن به مامان بزن،از صبح تا حالا چند دفعه زنگ زده حالتو پرسیده.نگرانت بود.

-پیش از اینکه بیام اتاق تو بهش زنگ زدم.

-کار خوبی کردی.

-بعد از شرکت چیکاره ای؟

وحید خندید و جواب داد:

-در خدمتم.

-خدمت از ماست قربان،بزنیم بیرون؟جواب باباهه هم با من!

-بزنیم،جواب باباهه هم با جفتمون.

و هر دو صدایشان را دورگه کردند و یکصدا گفتند:

-اصلا شما می دونید این دو تا هر روز بعد از شرکت کجا می رن؟

هر دو به خنده افتادند.چند ضربه به در خورد و خانم صبوحی وارد اتاق شد.وحید حالتی جدی به خود گرفت و پرسید:

-امضاء شد؟

خانم صبوحی کاغذ هارو روی میز گذاشت و گفت:

-بله آقا،آقای مجد گفتن آقای سعید مجد خدمتشون برسن.

سعید از روی مبل بلند شد.کاغذ ها را از روی میز برداشت و گفت:

-بگو پیدام نکردی،می بینمت.

و از اتاق بیرون رفت.خانم صبوحی نگاه پرسشگرش را به وحید دوخت.وحید گفت:

-می رم اتاق رئیس.هر کی زنگ زد بگید نیم ساعت دیگه تماس بگیره.

خانم صبوحی گفت:

-آقا عصبانی بودن.

وحید کتش را پوشید و گفت:

-نیم ساعت دیگه بر می گردم.

و از کنار خانم صبوحی رد شد و از در بیرون رفت.

***

سعید به ساعتش نگاه کرد.نزدیک نیم ساعت بود که منتظر وحید بود.به صندلی تکیه داد و به در شرکت چشم دوخت.زیر لب غرولند کرد؛((پس کجا موندی؟))تلفن همراهش را از جیب بیرون کشید و برای چندمین بار شماره وحید را گرفت.بعد از چند دقیقه صدای وحید در گوشی پیچید:

-الان می آم،الان.

رمان مسافر مهتاب قسمت 2

رمان مسافر مهتاب قسمت 2

پوریا به دنبال پریسا به راه افتاد و گفت:
-وایسا،چه خبرته؟
پریسا ایستاد و گفت:
-بهتره برگردی پیش دوستای عزیزت.
-چرا این قدر عصبانی هستی؟
پریسا نگاه تندی به پوریا کرد و گفت:
-با رفتار خوب دوستات،می خوای واست پشتکم بزنم.
-تو به حرفای سعید اهمیت می دی؟
-من به همه چیز تو زندگیم اهمیت می دم،حالا اگه تو بی خیالی یا خودتو به بی خیالی می زنی حرفی نیست.
پوریا گفت:
-ای بابا،سعید که حرف بدی نزد.
پریسا به پوریا خیره شد.پوریا لبخندی از روی استیصال زد و گفت:
-یعنی حرفی که این قدر برخورنده باشه نزد.
پریسا چهره برگرداند و به راه افتاد.پوریا از پشت سر نگاهش کرد و گفت:
-عجب گیری افتادیم!پریسا،وایستا.
و در کنار او به راه افتاد.پریسا چهره در هم کشید،به سرعت راه می رفت و پوریا در کنار او،محبت کنان قدم بر می داشت.
-من که چیزی نگفتم،تو چرا این قدر زود رنجی،پریسا،با توام،یه دقیقه وایستا.
-دیگه چی می خواستی بگی؟
-معذرت می خوام،هم از طرف خودم،هم از طرف سعید.
-چرا از طرف اون،اصلا مگه من به معذرت خواهی اون از خود راضی محتاجم که تو به جای اون معذرت خواهی می کنی.
-پس موضوع چیه؟
پریسا چپ چپ به پوریا نگاه کرد و با حالت قهر آمیزی گفت:
-بهتره برگردی پیش دوستات.
و به سرعتش افزود.پوریا دستش را چسبید و گفت:
-معذرت می خوام،دیگه تکرار نمی شه.
پریسا به زحمت بغضش را فرو خورد و گفت:
-پسره از خود راضی،فکر می کنه کیه؟
-به سعید اهمیت نده.
پریسا سر به زیر انداخت و گفت:
-بره به جهنم!
پوریا لبخندی از سر پیروزی زد و در کنار پریسا به راه افتاد.پریسا گفت:
-ازش متنفرم.
-سعید به همه زن ها حساسیت داره.
-منو نخندون پوریا،غلط کرده.
-باور کن!اون فکر می کنه تمام زنای دنیا ساخته شدن فقط واسه این که اون بهشون زخم زبون بزنه،باورت می شه توی شرکت چون نمی تونست با کارمندای زن کنار بیاد،کارای گمرک و ترخیص کالا و خلاصه کارایی رو که با زنا سر و کار نداشته باشه به عهده اش گذاشتن.
-من نمی رم تو شرکت اونا کار کنم.
-تو که با سعید کاری نداری،تو می خوای بشی منشی وحید.وحید تومنی صد هزار تومن با سعید فرق داره.
-اونا جونشون به جون هم بسته است.
پوریا خندید و گفت:
-دوقلو های کوچیک و بزرگ!اما این طور نیست.وحید اصلا خود خواه نیست،سعیدم خوبه،فقط به...
و به پریسا نگاه کرد.پریسا گفت:
-امیدوارم یه روز عاشق بشه،عاشق یه زن و اون وقت من بهش می خندم.
پوریا به آرامی گفت:
-فکر نکنم اون روز رو ببینی.
پریسا پرسید:
-چیزی گفتی؟
-گفتم انشاءا..اونا رو ول کن،از خودت بگو.
-چی بگم،بابام می گه پس کی عروسی می کنید؟
پوریا چهره ای متفکر به خود گرفت و گفت:
-به محض این که وضعیت کارمون تثبیت بشه.
-کی وضعیت کارمون تثبیت می شه پوریا؟
پوریا نگاهش کرد.پریسا نگاه پرسشگرش را به دهان او دوخته بود.گفت:
-من از بدترین مردای دنیام که منتظرم زنم بره سر کار و بعد عروسی کنیم.
-من خودم دلم می خواد برم سرکار.
-متاسفم پریسا.
-مسخره بازی در نیار،من منظورم این نبود.
-تو مستحق بهترین زندگی ها هستی.
-من دوست دارم برم سر کار،مطمئن باش.زورکی که این کار رو نمی کنم.
-می دونم تو چقدر از اون شرکت و صاحباش بدت می آد.
-من خودم راضی هستم،اگه یک کلمه دیگه در این مورد صحبت کنی می ذارم می رم.قبول؟!
-ولی...
-پوریا!
پوریا دست پریسا را بالا آورد و بر پشت دستش بوسه زد.پریسا لبخند محبت آمیزی زد و گفت:
-ما با هم خوشبختیم مگه نه؟
-من با تو خوشبختم پریسا،با تو.
پریسا،صورت گلگونش را به زیر انداخت.
***
سعید قاشقش را در ظرف خالی بستنی رها کرد و گفت:
-زودتر بخور بریم.
نگاهی به ساعتش انداخت و ادامه داد:
-الان دیگه سر و کله شازده خانم پیدا می شه.
وحید لبخندی از روی شیطنت زد و گفت:
-ولش کن بچه رو،اونم دل داره.
-نمی دونی چقدر حرص آدم رو در می آره.
وحید قاشقش را در ظرف بستنی گذاشت و در حالی که لبخند می زد گفت:
-مخصوصا وقتی به آدم زل می زنه.
وچشمانش را چپ کرد.سعید خندید و گفت:
-پاشو تا نیومده.
-بذار یه کم بخندیم.
-پاشو پسر خوب.
از روی صندلی بلند شد و در همان لحظه در کافی شاپ باز شد و دختری کوتاه قد،با صورتی گرد و چشمانی آبی رنگ وارد کافی شاپ شد.وحید شانه بالا انداخت و گفت:
-فرار غیرممکنه.
دختر با نگاه سرتاسر سالن را کاوید.سعید غر زد:
-جون وحید بلند شو.
وحید که چشمانش از خوشی می درخشید ابروهایش را به نشانه ((نه)) بالا کشید.سعید دوباره غرید:
-جون سعید،جون من!
وحید لبخندزنان ابروهایش را بالا انداخت.دختر،لبخند به لب به طرف آنها به راه افتاد.وحید گفت:
-دیده اتمون داداشی.
سعید،روی صندلی افتاد و گفت:
-تلافی می کنم،داداشی!
دختر کنار میز آنها ایستاد.روسری اش را مرتب کرد و گفت:
-سلام.
سعید روبرگرداند و وحید به مهربانی جواب سلامش را داد.دختر بی توجه به رفتار سعید گفت:
-حالتون خوبه سعید خان؟
سعید بی آن که نگاهش کند،جواب داد:
-مرحمت عالی زیاد.
وحید نگاهی به سعید کرد و نگاهی به دختر و گفت:
-بفرمایید خواهش می کنم.
دختر صندلی را عقب کشید.سعید از روی صندلی بلند شد و گفت:
-بیرون منتظرتم.
دختر نگاهی به دستش که به صندلی چشبیده بود و آن را عقب می کشید،کرد و گفت:
-من مزاحمتون نمی شم،میز خالی هست.
وحید گفت:
-مزاحمتی نیست.
نگاهی به سعید کرد و ادامه داد:
-امروز چه لنز قشنگی گذاشتی.
و پوزخندش را به زحمت فرو خورد.سعید گفت:
-با اجازه.
و به راه افتاد.دختر سر به زیر انداخت و گفت:
-من هر کاری می کنم سعید از من خوشش نمی آد.
وحید از روی صندلی بلند شد و گفت:
-من از طرف سعید معذرت می خوام منا خانم.سعید یه کم به خاطر کارای شرکت عصبیه،کنترل رفتارش رو نداره.
منا،نگاهش را به موزائیک های کف کافی شاپ دوخت و گفت:
-من ناامید نمی شم.
وحید به زحمت لبخندش را فرو خورد و گفت:
-من باهاش حرف می زنم.
و به سرعت از کنار منا گذاشت و لبخند به لب،به طرف در به راه افتاد.یک نفر گفت:
-دوقلوها دارن مکی رن؟
به طرف صدا برگشت.دختر جوانی،نگاه مشتاقش را به او دوخته بود.سری برایش تکان داد و با قدم هایی بلند از در کافی شاپ بیرون رفت.به طرف اتومبیلشان گردن کشید.سعید پشت فرمان منتظرش بود.دست هایش را در جیب شلوارش فرو کرد و به طرف اتومبیل رفت.در را باز کرد و کنار سعید نشست.سعید سرش را از روی فرمان بلند کرد و به وحید خیره شده.چند ثانیه ای به هم زل زدند و ناگهان هر دو با صدای بلند به خنده افتادند.وحید گفت:
-لنزش رو دیدی؟به خاطر تو گذاشته بودها!
سعید،اتومبیل را روشن کرد و به راه افتاد و زیر لب غر غر کرد:
-بره گم شه.
وحید که هنوز می خندید صدای او را شنید.نفس عمیقی کشید و به زحمت سعی کرد خنده اش را فرو بخورد.سعید پرسید:
-خب حالا کجا بریم؟
-پنج تا دختر و کنف کنیم بعد بریم خونه،قبول؟
سعید از آیینه نگاهی به عقب کرد و گفت:
-قبول!
وحید گفت:
-اینم اولیش،چراغ بزن و ترمز کن.
سعید خندید و گفت:
-اطاعت می شه قربان.
چراغ زد و کمی جلوتر ایستاد.وحید از آیینه بغل به عقب نگاه کرد و گفت:
-آماده باش بهت که گفتم راه بیفت.

رمان مسافر مهتاب قسمت 3

رمان مسافر مهتاب قسمت 3

سعید کمی روی صندلی جابجا شد و زیر چشمی به وحید نگاه کرد.بی توجه به اطراف،قاشق را در دهان گذاشت.آقای مجد پرسید:

-رفتی گمرک؟

وحید سر بلند کرد و به سعید نگاه کرد.خانم مجد،نگاه نگرانش را به شوهرش که برای خودش سالاد می کشید دوخت.سعید قاشقش را در بشقاب رها کرد و گفت:

-چند روز دیگه جنسا ترخیص می شه.

-هر کاری رو که به تو بسپارن،چند روز بعد انجام می شه.

سعید دندان هایش را روی هم فشرد.وحید با چشم و ابرو اشاره کرد،چیزی نگوید و به جای او جواب داد:

-این که دیگه دست سعید نیست،مقررات اداری...

آقای مجد به میان حرفش دوید و گفت:

-شما جوونا عادت دارید،تنبلی هاتون رو گردن مقررات اداری بندازید.

سعید از روی صندلی بلند شد.خانوم مجد گفت:

-بشین غذات رو بخور.

سعید نگاه غضب آلودی به پدرش کرد و گفت:

-ممنون،سیر شدم.

-سر میز مگه جای صحبت از کاره،آقای مجد،من چند دفعه به شما گفتم،مسائل شرکت رو تو خونه مطرح نکنید.

سعید به راه افتاد.آقای مجد گفت:

-این شرکت قراره،مال این آقایون بشه،باید اون قدر در مورد کارها باهاشون حرف زد تا ملکۀ ذهنشون بشه.

سعید دندان هایش را از روی عصبانیت به هم فشرد.انگشتانش را مشت کرد و برای این که چیزی نگوید به سرعت به طرف اتاقش رفت.وحید قاشقش را در بشقاب گذاشت و گفت:

-ما وظیفه خودمون رو می دونیم آقا جون.

آقای مجد دهانش را با دستمال پاک کرد و گفت:

-شما اگه وظیفه شناس بودید به کارهاتون می رسیدید.

-آقا جون،ما اگه وظیفه شناس نبودیم سود شرکت تو این چند ماهه که ما داریم توش کار می کنیم چند بربار نمی شد.

-شما از کار من ایراد گرفتید.

پیش از اینکه وحید دهان باز کند خانم مجد گفت:

-خواهش می کنم بسه،با هردوتونم.اینجا شرکت نیست،منم منشی جلسه هاتون نیستم.

وحید از پشت میز بلند شد و گفت:

-معذرت می خوام.

و به راه افتاد.آقای مجد گفت:

-اون پرونده هارم ببر یه نگاه بهشون بنداز.گذاشتمشون رو میز.وحید به تلخی جواب داد:

-چشم قربان.

و چند پوشه ای را که روی میز بود برداشت و به طرف اتاقش رفت.در اتاقش که بسته شد.خانم مجد گفت:

-با بچه ها بد رفتاری می کنی.

-اونا باید بزرگ بشن.

-اونا بزرگ شدن تو نمی بینی.

-من به خاطر خودشون سخت گیری می کنم.مسئولیت این شرکت بعد از من با اوناست.باید یاد بگیرن منضبط باشن.

-تو جز به شرکت به چیز دیگه ای هم فکر می کنی؟!

آقای مجد نگاهش کرد.خانم مجد از پشت میز بلند شد و گفت:

-بچه های من طوری تربیت شدن که بتونن از وابستگی شون به درستی استفاده کنن،آقا.

و به حالت قهر از میز دور شد.آقای مجد،نگاهی به همسرش که دور می شد انداخت و گفت:

-اونا باید همه چیز تموم باشن متوجه هستید خانم.

سعید روی تختش نیم غلتی زد و غرید؛داد و هوارش شروع شد.چند ضربه به دیوار اتاقش خورد.به طرف دیوار چرخید و با مشت چند ضربه به دیوار زد.دو ضربه متوالی و بعد از چند ثانیه یک تک ضربه به دیوار اتاق نشان از آن بود که وحید می خواهد او را ببیند.روی تخت نشست.دستی به موهایش کشید و سه ضربه به دیوار کوبید و از روی تخت بلند شد.پوشه های روی میز را ورق زد.حواسش به پرونده ها نبود و هیچ چیز نمی دید.ضربه ای به در اتاقش خورد و در با صدای نرمی روی پاشنه چرخید.سعید قدم به داخل اتاق گذاشتو به آرامی گفت:

-طوفان فروکش کرده،اما بدون زنجیر چرخ و وسایل ایمنی از اتاقتون خارج نشید چون زمین ها هنوز لغزنده است.

وحید خندید و گفت:

-بیا تو،چون ممکنه بازم رعد و برق بزنه.

سعید در را پشت سرش بست و با چهره ای درهم کشیده گفت:

-به محض اینکه بتونم،می رم.

وحید اخم شیرینی کرد و گفت:

-خل نشو.

-جدی می گم.

وحید لبخندی از سر شیطنت زد و گفت:

-ولی من ترجیح می دم غرغرای بابا رو بشنوم تا با منا زندگی کنم.

سعید نگاهش کرد.با دیدن صورت خندان برادرش نتوانست حالت جدی اش را حفظ کند.پشت سرش را خاراند و با خنده گفت:

-کم کم دارم فکر می کنم تحمل منا راحت تر از تحمل بابائه.

بر لبه تخت نشست.وحید هم پشت میز کارش نشست و گفت:

یادت باشه چی گفتی ها،اگه پیش منا گفتم حق انکار کردن نداری.

سعید روی تخت دراز کشید و گفت:

-تو چرا به خاطر من خودتو درگیر می کنی؟

وحید حالت جدی به خود گرفت و جواب داد:

-آخه حق با تو بود.

-تو همیشه طرف حق رو می گیری،برعکس من.

-منظورت چیه؟

سعید به برادرش خیره شد و گفت:

-من همیشه طرف تو رو می گیرم،حتی اگه حق با تو نباشه.

-هی،خل شدی؟

سعید لبخند تلخی زد و گفت:

-اونا چیه رو میز؟

وحید پوشه ها رو پیش کشید و گفت:

-کارای عقب افتاده شرکت.

اون فکر می کنه اینجام شرکته؟

-هی،من خودم اینجوری راضی ام.

-آخه...

وحید اخمی کرد و گفت:

-گزک دستش نمی دیم،خب؟

سعید به سقف خیره شد و گفت:

-گزک دستش نمی دیم...از این شرکت لعنتی متنفرم.

وحید انگار که با خودش حرف می زد،گفت:

-ولی من عاشقشم.

سعید متعجب نگاهش کرد.وحید شرمزده سر به زیر انداخت و با دستپاچگی گفت:

-همیشه دلم می خواست رئیس شرکت باشم مثل بابا.

سعید دوباره به سقف خیره شد و گفت:

-ولی من همیشه دلم می خواست خلبان بشم.تصورشو بکن تو آسمونا،لای ابرا،چه کیفی داره.

وحید پوشه ای را باز کرد و بر وری آن خم شد.سعید که در رویای خوش پرواز غرق شده بود،با چشمانی درخشان به دور دست ها خیره مانده بود.

وحید گفت:

-قربان،اگه هواپیماتون رو سالم رو باند نشوندید یه سری به میز من بزنید.

سعید نگاهش کرد و همان طور که از روی تخت بلند می شد گفت:

-تو یه ذره هم ذوق هنری نداری.

وحید خندید و گفت:

-جنسایی رو که قرار بود بره شیراز کی سر و سامون داده؟

-تو چه حالی داری پسر!

سعید روی صندلی نشست.یکی از پوشه ها را از مقابل وحید برداشت و آن را در مقابل خود گشود.وحید گفت:

-خسته ای،خودم بهشون می رسم.

-هی،یادت باشه ما دوقلوییم.

وحید لبخندی زد و گفت:

-منتهی با دو سال تفاوت.

وحید خندید و بر روی پوشه خم شد.سعید لبخندی از سر رضایت زد و به پوشه ای که مقابلش بود نگاه کرد.

***

کاغذهایی را که در دست داشت جابه جا کرد و از خانم صبوحی پرسید:

-آقای مجد تشریف دارن؟

خانم صبوحی عینکش را با انگشت اشاره ای از روی بینی اش بالاتر برد و گفت:

-منتظر شمان.

سعید که به زحمت مانع خندیدنش شده بود،به سرعت به طرف اتاق وحید رفت.

بی آنکه در بزند وارد اتاق شد و ناگهان صدای خنده اش در اتاق پخش شد.وحید در حالی که سعی می کرد،خود را کنترل کند گفت:

-یواش تر،هیس!آبرومون رفت.

سعید خود را روی صندلی انداخت و بریده برید گفت:

-خا...نم...ص...بو...حی...

از شدت خنده نتوانست جمله اش را کامل کند.وحید لبخند به لب گفت:

-زهرمار،می شنوه زشته.

سعید به زحمت سعی می کرد خود را کنترل کند اما نگاهش که به وحید افتاد خنده اش شذت می گرفت.وحید پشت میزش نشست و گفت:

-خنده ات که تموم شد من در خدمتم.

دقایقی طول کشید تا سعید خود را کنترل کند.به طرف میز رفت و کاغذ ها را به وحید داد و گفت:

-اینام خدمت شما،امضای بابا رو می خواد.

-پس چرا آوردیش اینجا؟

سعید روی مبل نشست و گفت:

-تو که می دونی،من و اون آبمون تو یه جوب نمی ره.

وحید نگاهی به کاغذ ها انداخت.زنگ را فشرد،لحظاتی بعد،خانم صبوحی در را باز کرد و گفت:

-امری داشتید؟

رمان مسافر مهتاب قسمت 1

رمان مسافر مهتاب قسمت 1

فصل اول

وحید از آیینه نگاهی به عقب کرد و گفت:


-داره می آد.

سعید که از آیینه بغل به عقب نگاه می کرد گفت:

-چقدر هم ناز داره.

وحید لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:

-مزه اش به همین نازشه.

دختر قدمی به طرف اتومبیل آنها که گوشه خیابان پارک شده بود،برمی داشت لحظه ای می ایستاد و دوباره قدمی دیگر برمی داشت.

سعید گفت:

-فقط دو قدم دیگه.

و چشمان هر دو درخشید.دختر به کنار ماشین رسیده بود که سعید گفت:

-آماده.

وحید دنده را جا زد.دست دختر به طرف دستگیره رفت.سعید تقریبا فریاد زد:

-حالا.

و پای وحید پدال گاز را فشرد.ماشین با صدای قیژی از جا کنده شد و صدای شلیک خنده سعید و وحید در اتومبیل پیچید.سعید گفت:

-هنوزم دستش رو هواست.

وحید به یک فرعی پیچید.ماشین را کنار کشید و ایستاد.سرش را روی فرمان گذاشت.شانه هایش از شدت خنده می لرزید.سعید،چشمش را با پشت دست پاک کرد و گفت:

-خدای من!قیافه اش دیدنی بود.

و دستش را بالا آورد و انگار که می خواهد دستگیره را بگیرد،به طرف جلو حرکت داد.وحید گفت:

-قیژ.

و سعید با حالت مسخره ای،صدایش را نازک کرد و گفت:

-احمق،بی شعور،بی لیاقت.

و دوباره به خنده افتادند.وحید نفس عمیقی کشید و در حالی که به سعید خیره شده بود گفت:

-بریم؟!

سعید به زحمت خنده اش را فرو خورد و گفت:

-بریم.

وحید دستش را بالا آورد و هر دو دست هایشان را به هم زدند.وحید دنده را جا زد و راه افتاد.سعید هنوز هم به آرامی می خندید.وحید گفت:

-رفتی گمرک ببینی کی چیزایی که واسمون رسیده ترخیص می شه؟

سعید حالت جدی به خود گرفت و جواب داد:

-رفتم،گفتن تا یکی دو هفته دیگه.

-دیره،خیلی دیره،امروز صدای بابا هم دراومده بود.

-ولش کن وحید،تو که دیگه بابا رو می شناسی.اون روز جلوی آقای عظیمی یه دادی سر من کشید که نگو.

-به منم گفت سر به هوا شدی.

-بابا همیشه از این حرفا می زنه،به منم گله می کرد که چرا حواست به حسابای شرکت نیست.تو که رفته بودی حموم به مامان می گفت یه چیزی به این دو تا آقازاده ات بگو،از شرکت که میان بیرون معلوم نیست کجا غیبشون می زنه،یکی نیست بگه همه جای دنیا بعد از کار،استراحته ولی این آقا می گه تو خونه هم که هستید،به کارای شرکت برسید.

وحید که حالت متفکری به خود گرفته بود گفت:

-حسابای شرکت بدجوری قاطی پاطی شده،نگران گمرکم.

-داری می شی عین بابا.

وحید نگاهش کرد.سعید چهره درهم کشیده و به دست هایش خیره شده بود.وحید لبخندی زد و گفت:

-حال خانم صبوحی رو نمی پرسی؟

چشمان سعید برقی زد و گفت:

-چه خبر از خانم صبوحی؟

وحید خندید و گفت:

-بیچاره یه دل نه صد دل عاشقم شده.

-تو به منشی اتم رحم نمی کنی؟

-به من چه؟...جون سعید تصورش رو بکن.

و به قهقهه افتاد.سعید که لبش به لبخند باز شده بود گفت:

-با اون فیس و افاده اش،قند رو با دست بر نمی داره با گیره می گیره.

و به قهقهه افتاد.وحید گفت:

-امروز کلی دور و برم پلکید.یه نگاهم بهش نکردم.حسابی کفری شده بود.

-کی استعفا می ده؟این مهمه.ما قول این کار رو به پوریا دادیم واسه نامزدش.

-چیزی نمونده،اگه خیلی پوست کلفت باشه یک هفته،...نقره داغش می کنم.

-فکر بابا رو کردی؟

-بعدا بهش فکر می کنم.

در مقابل در کافی شاپ توقف کردند.وحید گفت:

-حمله به یک بستنی خوشمزه.

و سعید لبخند به لب از ماشین پیاده شد.وحید هم پیاده شد و در ماشین را قفل کرد.سعید کنار در منتظرش بود،به طرفش رفت.لبخندی به هم زدند و هر دو با هم وارد کافی شاپ شدند.سرها به طرفشان چرخید.هر دو شلوار مشکی و بلوز سفید پوشیده بودند.زنجیر طلایی رنگی روی گردن هر دو خودنمایی می کرد و موهایشان را به طرف بالا شانه زده بودند.چشم های مشکی اشان در پهنه صورت سبزه اشان برق خاصی داشت و لبخندی که به لب داشتند صورت هایشان را جذاب تر کرده بود.یک نفر از پشت میزش بلند شد و برایشان دست تکان داد.به طرفش رفتند.گفت:

-سلام،دو قلوهای کوچیک و بزرگ.

-سلام.

-سلام پسر،تو بازم این جا ولویی.

پشت میز نشستند.پوریا گفت:

-چیکار کنیم،اسیر شما دو نفریم دیگه.

-تنها اومدی؟سر خانمه رو شیره مالیدی!

-من از این شانسا ندارم،می آد.ول کنم نیست.

سعید گفت:

-خری دیگه،خودتو اسیر زن کردی.

-این خریت سراغ تو هم می آد.

-عمرا،مگه من خرم؟

پوریا خندید.وحید گفت:

-چه خبر؟

-سلامتی،خبرا پیش شماست.کار چی شد؟

-داشتم به سعید می گفتم،تا یکی دو هفته دیگه حله.

-ببین سعید دلت بسوزه،بازم رفیق دوران دبیرستان خودم.

وحید گفت:

-سعید،پاشو سفارش بده.

واز پوریا پرسید:

-تو چی می خوری؟

-من منتظر خانمم،اگه بیاد ببینه بدون اون دارم می خورم کله امو می کنه.

سعید بلند شد و گفت:

-خاک بر سر زن ذلیلت کنم.

پوریا صاف نشست و گفت:

-اینا همه اش عشقه جانم.

وحید دستی به شانه اش کوبید و گفت:

-عشقم سرپوش خوبیه ها،نه؟!

و سعید خنده کنان برای سفارش دادن بستنی رفت.وحید پرسید:

-چیکار می کنی؟

یه نفر به وحید سلام کرد و وحید با لبخند و اشاره سر جواب سلامش را داد.پوریا گفت:

-پدر زنم غرغر می کنه،می گه زودتر عروسی کنید.

-شما که تازه نامزد کردید.

-چه می دونم،دیوونه اس دیگه،می گه من آبرو دارم.

-از کارت که راضی هستی؟

حس قدردانی در چشمان پوریا نشست و گفت:

-ممنون تو هستم،تا همیشه.

باز کسی به وحید سلام کرد و وحید همان طور که با اشاره سر جواب سلامش را می داد رو به پوریا کرد و گفت:

-حرفشم نزن،پس رفیق واسه کی خوبه؟واسه روزای خوب!

سعید به طرفشان آمد.از کنار هر میزی که رد می شد،سلام و احوالپرسی می کرد.وحید گفت:

-نگاهش کن،مشهور شدیم.

سعید پشت میز نشست.پوریا گفت:

-این جا شده پاتقتون دیگه.

سعید خندید و گفت:

-تا چند دقیقه دیگه واسه امون می آرنش.

وحید پرسید:

-به چی می خندی؟

-دختره می گه شما دوقلویید.

پوریا گفت:

-می گفتی دوقلوییم،منتهی با دو سال فاصله.صد دفعه گفتم مثل هم لباس نپوشید،می رید تو چشم...

سعید گفت:

-تو چرا حسودی می کنی؟

-من به خاطر خودت می گم.وحید رو غر می زنن تنها می مونی ها.

-ما هیچ وقت تنها نمی مونیم.

چشمان سعید از خوشی درخشید.پوریا گفت:

-وقتش که شد بهت می گم.

سعید گفت:

-هیچ کس نمی تونه من و داداشم رو از هم جدا کنه.

-دو زار بده اش،به...خانم اومد.

پوریا بلند شد.وحید گفت:

-هول نکن،هول نکن.

و با سعید به خنده افتادند.پوریا در حالی که لبخند به لب داشت گفت:

-ایشاءا.. که خدا قسمتتون کنه.

پریسا به میز آنها نزدیک شد.پوریا گفت:

-سلام عرض شدها!

سعید نیشخندی زد.پریسا جواب داد:

-سلام.

وحید تعارف کرد:

-بفرمایید.

سعید روی صندلی نشست.پریسا گفت:

-مزاحم نمی شیم.

سعید دستهایش را به میز حایل کرد و بی آن که سر بلند کند گفت:

-پوریا واسه خودتون بستنی سفارش بده.

پریسا چهره در هم کشید و گفت:

-مزاحم نمی شیم.

وحید لبخندی زد و همان طور که بر روی صندلی می نشست گفت:

-چه مزاحمتی پریسا خانم.

پریسا با اشاره چشم و ابرو به پوریا فهماند بروند.سعید انگشتانش را به میز فشرد و گفت:

-ما به ملاقات شما و پوریا خان عادت داریم.

پریسا نگاه تندی به پوریا کرد و گفت:

-دیگه مزاحم نمی شیم.

و با حالتی عصبی از میز دور شد.پوریا نگاهی به وحید انداخت.پریسا ایستاد و نگاهش کرد.پوریا گفت:

-با اجازه،بعدا می بینمتون.

و به طرف پریسا رفت.وحید با لحنی گلایه آمیز گفت:

-این چه رفتاری بود که کردی؟!

پیشخدمت به میز آنها نزدیک شد.سعید جواب داد:

-از مردای زن ذلیل و از زنایی که فکر می کنن رئیسن خوشم نمی آد.

پیشخدمت بستنی ها را روی میز گذاشت و پرسید:

-چیز دیگه ای لازم ندارید؟

وحید با اشاره سر جواب منفی داد و خطاب به سعید گفت:

-ناراحت شد،رفتارت زشت بود.

-خواهش می کنم وحید برای من کلاس اخلاق نذار.

-تو امروز چته؟

سعید ظرف بستنی را پیش کشید و گفت:

-اگه به خاطر پوریا نبود،حاضر نمی شدم یک ثانیه هم این دختره رو تحمل کنم.

-چند دقیقه هم نمی تونستی طاقت بیاری؟

-ازش خوشم نمی آد.

-مگه چیکار کرده؟

-از این که می بینم سوار پوریا شده،حرصم در می آد.

-پسر زنشه،به من و تو چه مربوطه.

سعید ظرف بستنی را به عقب هل داد و گفت:

-بخورم یا نه؟!

وحید قاشق را در ظرف بستنی فرو کرد و به فکر فرو رفت.

رمان رکسانا قسمت 14

رمان رکسانا قسمت 14

با هزینه زیاد یه دکتر رو از خارج آوردیم. باید مطئن می شدم هر چند که چند تا دکتر متخصص نظرشون رو داده بودن! یک ماه گذشت و به زور زنده نگه شداشتیم! همه چی تموم شده بود!
قلب رکسانای من رفت تو سینۀ یه دختر دانشجو! هر کدوم از کلیه هاشم رفت تو تن یه نفر! کبدشم همینطور!
همونجور که خودش خواسته بود ، تو بدن کسای دیگه زنده شد!
یه رکسانا چند تا رکسانا شد!
منم گریه نکردم!
هنوزم گریه نمی کنم!
دیگه م طرف خونه ی عمه نرفتم! طاقت دیدن خونۀ بدون رکسانا رو نداشتم!
3 ماه بعد عمه م که سرطان داشت ، مُرد!
همیشه فکر می کرده خرج زندگی ش رو برادراش یعنی پدرای ما می دادن اما یه روز یه نفر بهش می گه که اینطوری نیس و این خونه و هزینۀ زندگیش رو یه آدم خیّر می داده!
خبر نداشته که اون آدمی که این خبر رو بهش داده بوده یه دشمنی ای چیزی باهاش داشته! همون آدمم باعث قهر کردن ترمه شده بود!
بعد از اینکه رکسانای من مُرد ، معلوم شد که اون آدم خیّر ، پدر و عموم بودن!
برادرایی که خرج زندگی خواهرشون رو می دادن!
عمه اشتباه کرده بود و بعدا متوجه اشتباهش بود اما چه فایده!
ترمه م بعد از اون جریان دیگه ایران نموند! مانی با کار کردنش مخالفت کرده بود و اونم باهاش ازدواج نکرد و از ایران رفت!
می خواست بره هالیوود! می گفت اینجا یا باید از این فیلمای معمولی بازی کنه یا هیچی! چون اگه یه خرده فیلم بخواد حرف بزنه جلوش رو می گیرن!
برای همینم رفت!
مانی خیلی کمکش کرد!
مثل یه دوست کمکش کرد و کاراش رو جور کرد تا تونست از ایران بره دُبی و از اونجا بره آمریکا.
همه چی بقدری سریع اتفاق افتاد و تموم شد که هنوزم گیج و منگ فقط بهش فکر می کنم!
اون قدر سریع شروع شد که نفهمیدم چی شد و اونقدر سریع تموم شد که بازم نفهمیدم چی شد!
فقط سال بعدش یه روز با مانی رفتیم گیشا! خودم ازش خواسته بودم که بریم!
رفتیم اونجا ، تو اون کوچه ، جلوی همون خونه!
فقط تونستم یه لحظه پیاده بشم و سیگارم رو روشن کنم! یه لحظه دیدیم در ِ همون خونه واشد و رکسانا ازش اومد بیرون!
پریدم تو ماشین و به مانی گفتم فقط بره! با سرعت بره!
تموم کوچه رکسانا بود!
وقتی مانی داشت با سرعت از کوچه رد می شد ، برگشتم و پشت سرمون رو نگاه کردم!
رکسانا وسط کوچه ، بهم مات شده بود!
حالا چند سال از اون ساعت 4 صبح گذشته!
هنوزم رکسانا تو بغلم خوابیده و نمی خوام بیدار شه!
نمیخوام بیدار شه تا زمانی که اگه یه دختر مثل اون خواست بپرسه چرا ، این بلا سرش نیاد! حالا چقدر باید راه بریم و بریم جلو تا به اون زمان برسیم ، نمی دونم!
اما اینو می دونم که رکسانای کم زنده س!
اون دختری که قلب رکسانای من تو سینه ش می طپه زنده س! و دختری با اراده که از صد تا مرد ، قوی تر و محکم تره !
پس رکسانای من زنده س !
نه یکی نه دو تا نه...!
و هنوزم گریه نکردم !

رمان رکسانا قسمت 13

رمان رکسانا قسمت 13

فصل 13

«آخر شب بود.محمد اینا با حدود سه میلیون تومن پول،خوشحال از پارتی رفته بودن.مانی م اونجا موند و قرار شد که یکی دو ساعت دیگه برسونن ش خونه.منم رکسانارو ورداشتم و با ماشین مانی ؛بردمش که برسونمش خونه شون.
دوتایی سوار ماشین شدیم واز اون خونه اومدیم بیرون.یه چیزی تو دلم بود که میخواستم بهش بگم اما نمیدونستم چطوری باید بگم!یه خرده که رفتیم گفتم»
ـ تو دیگه باید کم کم به فکر زندگی باشی!یه زندگی زناشویی!
«خودشو کشید طرف من و سرش رو گذاشت رو شونه م و گفت»
ـ هستم!
ـ منظورم اینه که دیگه تظاهرات و فعالیت دانشجویی و این چیزارو بذاری کنار!
رکسانا ـ درس م رو بذارم کنار؟!
ـ نه!نه!منظورم کارای سیاسی یه!
رکسانا ـ من کار سیاسی نمیکنم!
«یه خرده ساکت شد وبعد سرش رو بلند کرد وگفت»
ـ هامون!وقتی ما به فکر آدمای فقیر هستیم؛کار سیاسی یه؟!وقتی میخوام به اندازه ای داشته باشم که شیکمم سیر باشه؛کار سیاسی یه؟!آیا این نفت و گاز و هزار تا چیز دیگه؛مال همه ی ما هست یا نه؟اگه خواستم بدونم چی به چیه؛کار سیاسی یه؟!
ـ نه خب!اما من دلم شور میزنه!برات نگرانم!برای زندگی مون نگرانم!من نمیخوام ترو محدود کنم اما توام باید نگرانی های منو درک کنی!
«دوباره سرشو گذاشت رو شونه م و بازوم رو محکم تو دستش گرفت و گفت»
ـ یه روزی شاید قصه های پدربزرگ آ و مادربزرگ آ می تونست مارو سرگرم کنه و برامون تازگی داشته باشه!یه روزی وقتی در مورد ماه و خورشید و این چیزا برامون قصه های تخیلی می گفتن شاید برامون جالب بود!اما حالا چی؟!جوون امروز؛جوون دیروزی نیست!معیارهای دیروزم نمیشه برای امروز در نظر گرفت و پیاده کرد!
یه روزی شاید جام جهان نما و قالیچه ی پرنده برای پدربزرگ هامون یه رویا بود،اما الان برای من واقعیت داره!من الان کامپیوتر و اینترنت رو دارم!اینا جام جهان نمای من هستن!هر وقت که دلم بخواد تو یک لحظه میتونم تموم دنیا رو ببینم و اگه اون سر دنیا یه اتفاق بیفته بلافاصله من از این سر دنیا ازش باخبر بشم!من دیگه قالیچه ی پرنده یا پرواز برام آرزو نیست!من هواپیمارو دارم که با یه بلیت میتونم از این سر دنیا تو یه مدت کوتاه برم اون سر دنیا!من الان با این تکنولوژی پیشرفته میتونم حتی تخیلم رو جامعه ی حقیقت بپوشونم!الان دیگه داستان جن و پری و غول و این چیزا برای من جذابیت نداره!الان زمان زمان واقعیت هاست!وقت شه که ماهام واقعی تر به دنیا نگاه کنیم!ازاینکه به این فحش بدم و آرزوی مرگ اون یکی رو بکنیم چه فایده؟!جز اینکه«بایکوت»بشیم چه نفعی برامون داره!زمان زمان قدرته!تکنولوژیه!اطلاعاته!
ما علاوه براینکه چیزی از خارجیا کم نداریم خیلی م از نظرهوشی از اونا سرتریم!فقط مغزهامون فرار کردن!بازم دارن فرار میکنن!چرا همینجا نگه شون نداریم و خودمون ازشون استفاده نکنیم؟!
چرا باید همه ی دنیا فکرکنن که ما عقب افتاده ایم؟!بهتر نیست که خودمونو به دنیا یه جور دیگه نشون بدیم؟!وقتش نشده که دنیا بفهمه ایرانی کیه؟!وقتش نشده که خودمونو،ذهن مونو پرورش بدیم؟!وقت شه که شاعرا حرفاشونو رک و صریح بزنن تا ماها مجبور نباشیم صدنوع تفسیر از شعرشون بکنیم!وقت شه که ترس آمونو بریزیم دور!وقت شه که رودربایستی هارو بذاریم کنار و خواسته های واقعی مون رو به زبون بیاریم!وقت شه که جای نفرین کردن و مرگ برای این و اون خواستن و خشم و کینه و نفرت،مهربونی ها بشینن!وقت شه که دست به دست همدیگه بدیم و این خونه رو دوباره بسازیم!دیگه وقتش رسیده که گذشته هارو بذاریم پشت سرمون و به آینده نگاه کنیم!دیگه وقت قصه ی لیلی و مجنون نیست!الان صحبت از تسخیر مریخه!الان صحبت از شبیه سازی آدماس!یه روزی اگه من احتیاج به اطلاعات داشتم باید میرفتم از پدربزرگم که مثلا دوره ی فلان پادشاه رو دیده بود می پرسیدم!اما الان اگه پدربزرم چیزی از اون دوره یادش رفته باشه باید بیاد از من بپرسه که براش ازتو کامپیوتر و اینترنت دربیارم وبهش بگم!به خدا هیچکدوم از اینا ؛کار سیاسی نیست هامون!اینا همه دلسوزیه!اینا همه عشق به وطن و مردمه!من مردمم رو
دوست دارم هامون!من دلم میخواد هرچی دارم با اونا قسمت کنم!یعنی نه همه ش رو!اما ازاون چیزایی که دوست دارم؛دلم میخواد یه سهمی م به آدمای دیگه بدم!!حتی دلم نمیخواد وقتی وقت مردنم رسید؛بدنم رو بیخودی بذارن تو خک که فاسد بشه و از بین بره!وقتی یکی از اعضای بدنم میتونه زندگی رو؛عشق رو؛شادی رو؛دوست داشتن رو در یکی دیگه زنده کنه و ادامه بده؛ادامه ی زندگی منه!وقتی قلب من تو سینه ی تو بتپه؛وقتی چشم من تو یه بدن دیگه باشه و ازش استفاده بشه مثل اینه که من زنده م!مثل اینه که من حس میکنم و می بینم و لذت میبرم!
«بعد یه نگاه به من کرد وگفت»
ـ ماها باید اینو یاد بگیریم که آدما در کنار همدیگه و با همدیگه زنده ن!تنهایی می میرن!الان وقت مردن نیست!وقت زنده بودن و شاد بودنه!
«بعدش سرشو دوباره گذاشت رو شونه م و گفت»
ـ دوستت دارم هامون!وقتی سرمو میذارم رو شونه ت و حس میکنم که تو درکنارم هستی؛دیگه از دنیا هیچی نمیخوام!به همه ی اون چیزایی که خواستم رسیدم!رویای من همین بود!این بود که تو دوستم داشته باشی!شاید من جز معدود آدمایی هستم که به رویای واقعی شون رسیدن!
«بعد سرشو بلند کردم و صورتم رو ماچ کرد و دوباره گذاشت رو شونه م و چشماشو بست!منم آروم آروم می رفتم طرف خونه ی عمه اینا!اصلا دلم نمیخواست که زود برسم!میخواستم این زمان طولانی بشه!آروم میرفتم و با خودم فکر میکردم!در مورد چیزایی که اون شب دیده و شنیده بودم!زنی که برای چرخوندن چرخ زندگی؛تن به هرکاری میداد و بازم به شوهرش وفادار بود!تن فروشی رو وقتی در جهت حمایت خونواده ش بود خیانت نمی دونست!جوونای پولدار که شاید تا اون لحظه جز به فکر لباس و آرایش و ماشین و طلا و جواهر و خوشگذرونی و این چیزا به هیچی فکر نکرده بودن اما با دو کلمه حرف رکسانا؛دست شونو دادن به دست خالی جوونای هم سن و سال خودشون و درد همدیگرو حس کردن!به این دختر نیمه ایرانی و نیمه فرانسوی خوشگل و ظریف و قشنگ فکر کردم که با همه ظرافت و تنهایی چقدر محکم و با اراده س!چطور بین دو نیمه ی خودش نیمه ایرانی ش رو انتخاب کرده و برای مردمش کار میکنه!
همونجور رانندگی که میکردم برگشتم و نگاهش کردم!انگار خوابش برده بود!ساعت حدود چهار صبح بود!دیگه فردا شده بود!ولی چه فایده اگه فردامونم مثل امروز باشه و امروزمونم مثل دیروز؟!
حرفاش درست بود!یه لحظه حواسم رفت به ماشینی که سوار بودم!ماشینی که وقتی توش سوار بودی اصلا نمی فهمیدی که داره راه میره!
این ماشین م نوه نتیجه ی همون کجاوه های دیروزیه!اما درجا نزده و مثل همون کجاوه ها نمونده!پس ما چرا باید بمونیم؟!
دیگه تقریبا رسیده بودیم.آروم رفتم تو کوچه ی عمه اینا و اروم جلو خونه شون واستادم.دلم نمی اومد بیدارش کنم!همونجور سرجام نشستم و فقط نگاهش کردم!صورت ظریفش رو؛چشمای قشنگش رو؛موهای مثل طلاش رو!راحت راحت خوابیده بود!خودمم از اینکه اینجوری سرش روگذاشته بود رو شونه م و خوابیده بود لذت میبردم و دلم نمیخواست که بیدار بشه!میخواست بیشتر نگاهش کنم!سعی کردم تکون نخورم که بیدار نشه و این زمان برام طولانی تر بشه!تازه معنی عشق رو داشتم می فهمیدم!وقتی آرامش برقرار میشه تازه آدم احساس خودش رو میفهمه!
خیلی خیلی دوستش داشتم!برای همین م دلم نمیخواست کوچکترین اتفاق بدی براش بیفته!زندگی سختی داشته!دلم میخواست از اون به بعد دیگه غصه نخوره و ناراحتی نداشته باشه!
همچین معصوم خوابیده بود که دلم نمیخواست بیدار بشه!اما چرا از گوشش خون زده بود بیرون!معنی این چیه!؟نباید چیز بدی باشه!
لباساش خاکی و به جای روپوشش پاره شده!برای چی؟!حتما جایی گیر کرده!شایدم پاش سرخورده و خورده زمین!
روسری چرا سرش نیس؟!خب نیس که نیس!عوضش راحت گرفته خوابیده!ولی چرا انقدر اینجاها شلوغه؟!سروصدا نیس اما شلوغه!این همه آدم برای چی دارن می دوئن!چرا یه عده دارن اینارو میزنن و اینا فقط مشت آشونو گره میکنن و یه چیزی میگن؟!حالا خوبه سروصدا نمیکنن که رکسانا از خواب بپره!ولی این چیه از گوشش اومده؟!نکنه چیز بدی باشه؟!شاید سنجاق سرش رفته تو گوشش و خون ازش واشده!حتما همینه!اما چرا اینجارو زمین خوابیده؟!ما که اینجا نبودیم!تو ماشین بودیم که خوابش برد!سرشو گذاشته بود رو شونه ی منو داشت برام حرف میزد که خوابش برد!اینجا چرا انقدر شلوغه؟!چرا این جوونا همه دارن می دوئن این ور و اون ور؟!
آروم از رو زمین بلندش کردم و گرفتمش تو بغلم!خدارو شکر خوابش سنگینه و هنوز بیدارنشده!سرمو دولا کردم و پیشونیش رو ماچ کردم!رو همه جای صورتش عرق نشسته بود!انقدر خوشگل شده بود که هرکاری میکردم نمیتونستم چشم ازش وردارم!رو دو تا دستام خوابیده بود و منم چسبونده بودمش به خودم!اما نمیدونم اینجا چرا انقدر شلوغه؟!باید ببرمش یه جا ساکت تر!اصلا می برمش خونه مون!
برگشتم که دیدم مانی پشت سرم واستاده!اون اینجا چیکار میکرد؟!اونکه تو پارتی مونده بود!چوب دستش چیکار میکنه؟!این دو سه نفر کی ن باهاشن؟!اونکه شبیه حاجی بازاریاس کیه؟!اون دوتا که ریش دارن کی ن؟!
میخواستم ازش بپرسم داره چیکار میکنه اما زبونم تکون نمیخورد!فقط چشمام کار میکرد!همه چیز رومیدیدم اما هیچی نمی شنیدم!یه مرتبه دیدم مانی از پشت سرم دست یه دختره رو کشید و آروم جلو !مریم بود!پشت سرشم سارا!بعد هردو رو انگار سپرد دست اون یارو که شبیه حاجیای بازار بود!بعد هر دو رو هل داد که یعنی با اون یارو از اونجا برن!بعد اومد طرف من!همونجور که رکسانا تو بغلم خواب بود بازوم رو گرفت و با خودش کشید و به زور لای یه در رو وا کردن و همگی با همدیگه اومدیم بیرون که یه مرتبه چندنفر با چوب حمله کردن طرف مون!من زود سر رکسانا روکشیدم تو بغلم که چوب تو سرش نخوره که خورد تو گردن من اما نه دردم اومد و نه اصلا حسش کردم!فقط دیدم مانی با چوب گذاشت تو صورت یارو!بعدشم اون یارو و دو تا پسر دیگه دور مارو گرفتن و دستاشونو دادن بهم که کسی نیاد طرف ما!اما بازم داشتن هجوم می آوردن طرف مون که یکی از اون پسرا لبه ی پیراهنش رو زد بالا!نمیدونم درست دیدم یا نه اما یه چیزی شبیه هفت تیر یا یه چیز دیگه بود!وقتی اونا که داشتن بهمون حمله میکردن این صحنه رو دیدن ول مون کردن و راه دادن که بریم!
همه جا پر دود بود!یه دود عجیب که چشم رو بدجوری می سوزوند!خدا رحم کرده بود که چشمای رکسانا وانبود وگرنه اشک از چشماش می اومد پائین!گله به گله وسط خیابون آتیش روشن کرده بودن!انگار چهارشنبه سوری بود!حتما جشن چهارشنبه سوری بود که هم آتیش روشن کرده بودن و هم این همه آدم ریخته بودن اونجا!
داشتیم از وسط شون رد می شدیم!چرا بهمون چپ چپ نگاه میکردن؟!اصلا اینجا و این صحنه ها چقدر برام آشنا بود!کجا دیده بودمشون؟!یادم نمی اومد!نمیدونم چرا همه ش دونفر رو می دیدم که شبیه پدرمو عموم بودن!؟
چقدر راه طولانی بود!تموم خیابون بسته شده بود!همه جا پر آدم و ماشین و این چیز بود!چرا مردم گریه میکردن؟!چهارشنبه سوری که گریه نداره!همه ش تو این فکر بودم که مانی اینجا چیکار میکنه؟!برای چی چوب دست شه؟!چرا انقدر این ور و اون ور من میگرده؟!مواظب چیه؟!اصلا نمی فهمیدم چه خبره!فقط محکم رکسانارو بغل کرده بودم که چوبی چیزی بهش نخوره!این دونفر که شبیه پدر و عموم بودن دو و ورمون میگشتن!نمیدونم مواظب چی بودن؟!
چقدر طول کشید تا رسیدیم به ماشین؟!یه ماه طول کشید؟!دوماه طول کشید؟!سه ماه طول کشید؟!اما بالاخره رسیدیم به ماشین و سوارش شدیم.آروم سوار ماشین شدم که سر رکسانا نخوره به جایی و ازخواب بپره!مانی م رفت پشت فرمون.یه مرتبه در اون طرف واشد و اون دو نفر که شبیه پدرم و عموم بودن سوار شدن!اما انگار خود پدرم و عموم بودن!پدرم نشست عقب پیش من!نمیدونم چرا تا رکسانارو نگاه میکرد و گریه ش میگرفت و یه چیزی با عصبانیت میگفت؟!
اومدم به مانی بگم که بریم خونه مون که دوباره از تو ماشین پیاده شد و تند در طرف منو واکرد!انقدر از دستش عصبانی شدم که نگو!تو این شلوغ پلوغی هی دست دست میکرد!گفتم ولش کن؛با تاکسی می برمش خونه!
اروم پیاده شدم که دیدم اینجا جای قبلی نیس!جلو یه بیمارستانیم و یه دونه تخت آوردن و میخوان رکسانا رو از دست من بگیرن و بخوابونن روش!محکم تر بغلش کردم و یه قدم رفتم عقب!حالا هی زور میزنم که یه چیزی بهشون بگم اما صدا ازتو گلوم در نمی آد!
دو تا مرد که روپوش سفید تنشون بود میخواستن رکسانارو از من بگیرن!هی میخواستم داد بزنم و بگم بیدارمیشه!ولش کنین!اما نمیتونستم!دوتا پرستارم حتما یه چیزاون بغل داشتن گریه میکردن!اصلا نمیدونم چرا همه داشتن گریه میکردن!
خدا رحم کرد که مانی یه چیزی بهشون گفت که رفتن کنار وگرنه با لگد پرت شون میکردم یه طرف!نمیدونم چی داشتن به همدیگه میگفتن؟!صداشونو نمی شنیدم اما می دیدم که لب آشون تکون میخوره!یعنی اینا دارن مسخره بازی درمی ارن؟!مگه میشه مسخره بازی دربیارن؟!نه!دارن حرف میزنن!پس چرا من صداشونو نمی شنوم؟!یعنی کر شدم؟!
دوسه بار اب دهنم رو قورت دادم که اگه گوشم باد گرفته؛واشه!اما گوشم طوریش نشده بود!پس صداها کجان؟!
بهشون محل نذاشتم!یه مرتبه دیدم مانی بازوم رو گرفته و یه چیزی میگه!داشت منو با خودش میبرد تو بیمارستان!اما چرا؟!
حتما یه چیزی بود دیگه!به مانی اعتماد داشتم!باهاش رفتم!بقیه م دنبالم دوئیدن!تو بیمارستانم هرکی نگاه مون میکرد میزد زیر گریه!گریه برای چی؟!اینا چه مرگشونه؟!
تو یه اتاق بودیم که پر تخت و دستگاه و این چیزا بود!همه میخواستن رکسانارو ازتو بغلم دربیارم!محکم بغلش کرده بودم و نمیدادمش!آخه برای چی بدم؟!مانی جلوم واستاده بود و داشت به اونا کمک میکرد!یعنی چی؟!مانی دیگه چرا؟!داشت یه چیزایی بهم میگفت!نمیدونم چه م شده بود!باید حواسمو جمع میکردم!اینا همه دارن یه چیزی بهم میگن اما من نمی فهمم!یعنی صدا بهم نمیرسه!باید می فهمیدم که اینا چی میگن!
چشمامو بستم وحواسمو جمع کردم!دنبال صداها میگشتم!گوش دادم!گوش دادم!گوش دادم!
کم کم داشتن می رسیدن!اول خیلی ضعیف و بعد کم کم قوی و قوی تر!خیلی از ما عقب تر بودن اما داشتن کم کم بهمون می رسیدن!حالا دیگه داشتم یه صداهایی رو از دور می شنیدم!
بزنین شون!آزادی میخواین...کنین؟!بگیرین شون!گاز پرت کردن!بوق بوق بوق!نامردا کشتین شون!آزادی!بزنش فلان فلان شده رو! جیغ ، داد ، فریاد! همهمه! صدای آژیر! صدای هزار تاپا که میدوئیدن!صدای فریاد! صدای ترس!
اینارو نمیخواستم بشنوم!گشتم و از میون صداها اونایی رو که میخواستم پیداکردم!صدا تو صدا ود!فریاد تو فریاد!اما دیگه همه ی صداها داشتن بهم میرسیدن!همه ی صداها و اون صدا!دو تا صدای آشنا!
هامون! هامون! مانی! اینجا! اینجا! کشتن رکسانارو! بدوئین! از بالای نرده ها بپرین!با چوب زدن تو سرش!بدوئین!بی شرف آ!کثافت آ! بدوئین! کشتینش!
یه مرتبه چشمم افتاد به خونی که از گوش رکسانا زده بود بیرون و بغل صورتش خشک شده بود!پس رکسانای من خواب نبود!؟این همه آدم با چوب اومده بودن که یه دختر ضعیف و مظلوم رو بزنن ؟!آخه چرا؟!
برگشتم طرف مانی و گفتم:
ـ مانی رکسانا مرده؟!
مانی ـ بده ش به من پدرسگ!مگه کر شدی؟!
ـ کشتنش مانی؟!
مانی ـ بده ش به من!مرد!بده ش به من دیگه!
«دستم شل شد و مانی کشیدش از تو بغلم بیرون که یه مرتبه پرستارا دوئیدن جلو و خواوندنش رو یه تخت و چندنفر ریختن دورش!نمیدونم داشتن چیکار میکردن فقط تند تند داشتن یه کارایی میکردن!
مانی بزور منو کشید و برد بیرون!حالادیگه همه ی صداها بهم رسیده بودن و داشت مغزم میترکید!
نشستم رو یه نیمکت و سرمو گرفتم تو دستم!گوشامو گرفته بودم که این همه کثافت رو نشنوم اما مگه میشد؟!صداها از دستم رد میشد و می اومد تو گوشم!صدای گریه!صدای فریاد!صدای التماس!صدای فحش!صدای کتک زدن!
کاشکی همونجور کر بودم و این صداهارو نمی شنیدم!
دستامو محکم محکم رو گوشام فشار میدادم اما فایده نداشت!صداها داشت از تو چشمام میرفت تو مغزم!
چشمامو بستم!یکی سرمو کشید و چسبوند رو سینه ش!چشمامو وا کردم که دیدم پدرم بغلم کرده و داره گریه میکنه!»
ـ بابا حالش خوب میشه؟ترو خدا بابا یه کاری بکن حالش خوب بشه!ترو خدا!جون من!بابا!!بابا!
«سرمو ازتو بغل پدرم آوردم بیرون و به مانی گفتم»
ـ مانی تو برو تو!برو ببین اگه چیزی میخواد به من بگو!برو جون من!برو تو!برو ببین چی میخواد!ببین چه ش شده!شاید چیزی بخوان!جون من برو!
«اومد جلوم نشست و گفت»
ـ اگه چیزی بخوان بهمون میگن عزیزم!
ـ شاید نگن!توحالا برو!
مانی ـ اخه چی بخوان؟!
ـ شاید قلبش طوری شده!برو بگو قلب هس!بگو همه چی هس!بگو هرچی میخوان فقط بگن!
«سرشو گذاشت رو زانوم و شروع کرد به گریه کردن!تازه فهمیدم چه خبره!وقتی مانی گریه میکنه یعنی دیگه...
سرشو بلندکردم و گفتم»
ـ مرده مانی؟!راست شو بهم بگو!
«فقط نگاهم میکرد و گریه میکرد!سرش داد زدم و گفتم»
ـ پاشو برو تو دیگه!پاشو!
«دیدم از جاش بلندشد!دیدم که رفت تو اتاق عمل!اما هنوز داشتم میگفتم برو تو مانی!برو ببین چی میخوان!پاشو !پاشو دیگه!
پدرم دوباره سرمو گرفت تو بغلش!عموم اومد این طرفم نشست و بغلم کرد!یاد حرف رکسانا افتادم!
تو هیچوقت تنهایی گریه نکردی!همیشه یه عده بودن که همراه با تو گریه کنن!
میخواستم سرمو بزنم به دیوار!بغض گلومو گرفته بود اما گریه م نمی اومد!فقط خشم!خشم و نفرت!گریه برای چی؟!وقتی خشم و نفرت هس گریه چرا؟!
از جام بلند شدم و راه افتادم!دوقدم رفتم اما زود برگشتم!شاید برای رکسانا چیزی بخوان!از قلبم دیگه بدم اومده بود!دیگه ازش دل کنده بودم!میخواستم زودتر بدمش به رکسانا!
جلو اتاق عمل واستاده بودم!خبری نبود!رفتم طرف دیوار و سرمو گذاشتم بهش و چشمامو بستم!دوباره صداها رسیدن بهم!صدای سارا و مریم بود که با گریه؛فریاد میزدن!
"بیهوش شده!چه جوری برسونیمش بیمارستان؟!نمیذارن یه نفرم بره بیرون!چیکار کنیم خدا؟!"
صدای شیکستن شیشه!صدای یازهرا یا زهرا!صدای گریه!صدای ظلم!صدای بیداد!
یه مرتبه دیدم دونفر از دو طرف بازوم رو گرفتن!سرمو از دیوار ورداشتم و نگاهشون کردم!سارا و مریم بودن!داشتن گریه میکردن!پیشونی مریم شکسته بود و خون بالای چشمش خشک شده بود!
نگاهش کردم و فقط گفتم»
ـ چرا؟!
«با همون گریه گفت»
ـ گول مون زدن!تحریک مون کردن!گول خوردیم!
«نمی فهمیدم چی میگه!گفتم»
ـ رکسانا.
صفحه 544 تا 551

سارا- فقط داشت بچه ها رو آروم می کرد! جلوشونو گرفته بود که بیرون نرن! «بازوم رو از تو دستاشون درآوردم. یه مرتبه مانی از تو اتاق اومد بیرون! زود رفتم طرفش و گفتم:
- چی شد؟! چی می خوان؟!
مانی- هیچی! فعلاً دارن کارشونو می کنن! الان می خوان ببرنش بیرون برای سیتی اسکن و این چیزا!
- راست شو بگو مانی! رکسانا چی شده؟!
مانی- دارم راستش رو بهت می گم! فعلاً هیچی معلوم نیس!
« تو همین موقع رکسانا رو با یه تخت آوردن بیرون! پریدم بالا سرش! همونجور خواب بود اما خونِ زیر گوشش رو پاک کرده بودن! داشتم بغل به بغل تختش می رفتم و نگاهش می کردم! مثل ماه بود! همچنین خوابیده بود که انگارده ساله نخوابیده!
جلو آسانسور مانی بهم گفت:
- تو بیا بشین! من باهاشون می رم!
- مانی اگه یه بار دیگه بخوای جلو منو بگیری، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی آ!
« رفتیم پایین. نیم ساعت طول کشید! دوباره برگشتیم اما بردنش تو یه اتاق دیگه و رو تخت خوابوندنش، منم همونجور بالاسرش واستادم و نگاهش کردم! همه از اتاق رفته بودن بیرون! یه عالم سیم و لوله بهش وصل کرده بودن! آروم دستش رو گرفتم تو دستام. یخ یخ بود! بردمش جلو دهنم و هاش کردم! یه خرده گرم شد. چسبوندم دست شو به صورتم! گرمتر شد.
دو سه تا پرستار اومدن تو و یه خرده بالا سرش واستادن. داشتن گریه می کردن!»
- چقدر خوشگله!
- خدا ذلیلشون کنه!
- ایشالا خوب بشه!
- حیف از این دختر!
« برگشتم نگاه شون کردم! زود از اتاق رفتن بیرون! وقتی در داشت بسته می شد مانی رو دیدم که داشت با دکتر حرف می زد! عصبانی بود! در بسته شد! دوباره دست رکسانا رو چسبوندم به صورتم که گرم بشه! یه مرتبه در وا شد و یه مرد با روپوش سفید اومد تو! یه پرستارم باهاش بود و دکتر صداش می زد!
یه قدم رفتم عقب! رفت جلو و شروع کرد به معاینه کردن رکسانا. خیلی طول داد! خسته شدم! به مانی نگاه کردم! اومد کنارم و دستمو گرفت و فشار داد.
دکتره م کارش تموم شد. برگشت طرف من و گفت:
- دختر خیلی قشنگیه!
« بعد سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون. بقیه م دنبالش رفتن. پتوش رو مرتب کردم و دست شو گرفتم جلو دهنم و هاش کردم که گرم بشه. یه پرستار اومد تو و یه نگاهی به رکسانا کرد و بعد یه صندلی کشید دمِ تخت و به من گفت که بشینم.
نشستم. رفت بالا سر رکسانا و یه خرده نگاهش کرد و زد زیر گریه و دولّا شد و صورتش رو ماچ کرد و بعدش اومد طرف من. دستش رو گذاشت رو شونه م و همونجور که گریه می کرد گفت:
- عشق تو همین دنیا تموم نمی شه ها!
بعد گذاشت و رفت. دوباره دست قشنگشو گرفتم جلو دهنم و هاش کردم که گرم بشه. دوباره در واشد و یکی اومد تو. حوصله نداشتم برگردم و ببینم کیه! دو تا دست اومد سرِ شونه هام و محکم فشارشون داد. مانی بود! آروم گفت:
- پاشو بریم بیرون باهات کار دارم.
- همینجا بگو.
مانی- اینجا نمی شه.
- همینجا بگو.
مانی- بریم بیرون دو تا سیگار بکشیم بعد بهت می گم.
- همینجا بگو.
پیشونیش رو گذاشت رو سرم و یه خرده بعد گفت:
- می دونی چه ش شده؟
- نه! توام نگو چه ش شده!
مانی- می خوای چیکار کنی؟ - هیچی!
مانی- بالاخره چی؟
- نشستم
مانی- تا کی؟
- همیشه.
مانی- همیشه یعنی کی؟
- تا وقتی نفس می کشه.
مانی- که چی بشه؟
- گم شو بیرون
«یه دست کشید به سرم و آروم رفت بیرون. بازم در وا شد. بازم برنگشتم. بازم یه دست اومد رو شونه ام! پدم بود. نمی توانستم تو چشماش نگاه کنم! فقط رکسانا رو نگاه می کردم!
- پدرم- باباجون اینطوری اذیت می شه ها!
- نه نمی شه!
پدرم- اون که دیگه اینجا نیس!
- هس!
پدرم- زندگیش دیگه مثل ما نیس! فقط نفس می کشه! اونم معلوم نیس تا کی!
- منم همینجا می مونم!
پدرم- تا کی؟!
- تا هر وقت!
پدرم – آخه که چی بشه؟!
- که چی؟! ول ش کنم؟! اگه می خواستم ول ش کنم که همون دفعه می کردم!
پدرم- آخه می خوای چیکار کنی؟!
- نمی خوام بگم!
پدرم- چرا؟!
«دوباره در وا شد. همه اومدن تو! ساکت و بی صدا!»
پدرم- بگو می خوای چیکار کنی؟!
- نمی خوام بگم!
پدرم- چرا!
- چون مسخره م می کنین!
پدرم- مسخره ت نمی کنیم! بگو!
- می خوام باهاش عروسی کنم! همینجوری که هس!
پدرم- چه طوری آخه؟!
«خجالت می کشیدم برگردم و بهشون نگاه کنم! چشمم فقط به رکسانا بود. وقتی نگاهش می کردم، قوی می شد!»
- مگه شما اجازه ندادین که با همدیگه عروسی کنیم! خب حالا همونطوره دیگه! چه فرقی کرده؟! من دوستش دارم و می خوام همینجوری باهاش عروسی کنم! تنهاشم نمی ذارم! شما می خواین نفرین م کنین! از ارث محرومم کنین! هر کاری می خواین بکنین بکنین، من این دخترو ول نمی کنم! اون به اندازه کافی تنها بوده! حالا تنهاش نمیذارم! الآنم نمی دونم چی لازم داره! قلب بخواد، بهش می دم! کلیه بخواد، می دم! هر چی بخواد معطل نمی کنم و بهش می دم! برامم هیچ فرقی نداره! همین!
«یه مرتبه صدای گریۀ سارا و مریم بلند شد که زود گفتم:
- اینجا گریه نکنین! این می فهمه ناراحت می شه! اصلاً همه برین!
«بعد سرمو گذاشتم رو دست رکسانا و چشمامو بستم! در واشد و یکی یکی ازاتاق رفتن بیرون.
سرمو بلند کردم. هیچکس تو اتاق نبود. فقط من بودم و رکسانا و خاطرات خیلی کم مون! بلند شدم و صورتم رو چسبوندم به صورتش!
آروم دستمو بردم زیر گردنش و بغلش کردم و سرشو چسبوندم به سینه م!
ضعیف ضعیف داشت نفس می کشید! آروم خوابوندمش سرجاش و دوباره صورتم رو چسبوندم به صورتش. در وا شد! مانی بود! زود خودمو کشیدم کنار که گفت:
- خجالت نکش! بغلش کن! عیبی نداره که! نامزدته!
«رفتم سرجام نشستم و دستش رو گرفتم تو دستم و هیچی نگفتم. مانی م رفت رو یه مبل نشست و گفت:
- چرا گریه نمی کنی؟
- چرا تو نمی ری خونه؟
مانی- واقعا می خوای برم؟
- می خوام حرف نزنی!
مانی- باشه! حرف نمی زنم!
«سرمو گذاشتم رو دستش و چشمامو بستم! هیچ فکری تو سرم نبود! یعنی به هیچی فکر نمی کردم! و این عجیب بود! آدم هیچ فکری نکنه و ذهنش خالیِ خالی باشه! نه گذشته! نه حال! نه آینده! بی تفاوت! و این بی تفاوتی بد بود!
یه ربع! نیم ساعت! یه ساعت یا هر چقدر گذشت! چند تا پرستار و دکتر اومدن و رفتن! اما بازم فکری تو سرم نبود!
سرمو بلند کردم! دستش رو گرفتم تو دستم و ماچش کردم! هیچ حرکتی نکرد! دفعۀ آخری که اینکارو کردم، زود دستش رو کشید و بغلم کرد!
حالا یه فکری تو سرم بود! از دنیا و آدماش بدم می اومد! از این روزا و شبا بدم می اومد! خسته بودم و خستگی رو حس می کردم اما از خوابیدن بدم می اومد!
دست کشیدم به موهای قشنگش! بازم هیچ حرکتی نکرد! هر وقت اینکارو می کردم، چشماشو می بست و همونجور ساکت می موند تا من نازش کنم و وقتی بهش می گفتم موهات مثل خورشیده، می خندید و سرشو میذاشت تو بغلم و می گفت حالا دیگه همه جا سایه شده و خورشید رفته تو دل تو!
سایه ها! حالا یه فکر دیگه هم تو سرم هس! سایه ها! ماها همه اسیر سایه هائیم! همه اسیر سایه ها شدیم! شاید همیشه اسیر سایه ها بودیم! همیشه رو سرمون یه سایه بوده! یه سایه سیاه که رو سرمون افتاده و ول مون نمی کنه!
دست زدم به تن ش! یخ یخ بود! تنی که همیشه مثل کوره می سوخت و هر بار که بغلم می کرد آتیش می گرفتم!
بغض دوباره خواست از تو گلوم بیاد بالا اما زود دادمش پایین! باید نگه ش می داشتم تا خشم بشه و خشم باقی بمونه!
پتو رو کشیدم تا زیر گلوش و دولّا شدم و گردن قشنگشو ماچ کردم! هنوز بوی گل می داد!
سرمو بردم درِ گوشش و آروم بهش گفتم به خدا زود بود عزیزم! به خدا زود بود گل من! ترو خدا یه دفعه دیگه چشمای قشنگت رو وا کن! به جون خودت بعدش دیگه هیچی از این دنیا نمی خوام! حیف که نتونستم باهات حرف بزنم! حیف که ازت خجالت می کشیدم! کاشکی این غرور مسخره رو کنار میذاشتم کنار و بهت می گفتم که چقدر دوستت دارم! قربون اون چشمات برم! فدای هر تار موی قشنگت بشم! منم برات جون می دم! قلب که چیزی نیس! تو فقط بیدار شو تا من همینجا برات جون بدم! قلب که چیزی نیس! تو فقط بیدار شو تا من همینجا برات جون بدم! فکر می کنی دروغ می گم! پاشو ببین! ببین که هامون ت بیچاره شده! پاشو ببین که منم دیگه تنهای تنها شدم! دیگه غیر از تو کسی رو نمی خوام! تو فقط یه دقیقه چشماتو وا کن تا بهت بگم چی تو این دلم بود و بهت نگفتم! فقط یه دقیقه چشماتو وا کن و ببند! تو همون یه دقیقه همه رو بهت می گم قربونت برم! تو که گفتی هیچ وقت تنهام نمی ذاری! حالا که همه چی جور شده چرا!؟ بمیرم برات که سختی کشیدی! کاشکی اون موقع ها می دیدمت! به خدا تو پاکی! به خدا تو گلی! آخه چه جوری دل شون اومد؟!
نشستم سرجام و دست شو گرفتم تو دستم.
نمی دونم چرا یه مرتبه به دلم افتاد که باید صداش کنم! جلو مانی خجالت می کشیدم اما شروع کردم به صداش کردن!
رکسانا! رکسانا! رکسانای من! صدامو می شنوی؟! ترو خدا اگه صدامو می شنوی یه کاری بکن که من بفهمم! رکسانا! رکسانا!
«دیگه تقریباً داشتم فریاد می کشیدم! مانی م بلند شد اومد جلو و مات شد به رکسانا! هر دو نگاهش می کردیم! هنوز امیدوار بودم که شاید یه تکونی بخوره یا یه طوری بهم بفهمونه که صدامو می شنوه! دستش تو دستم بود و مواظب بودم نکنه حتی یه حرکت کوچیک بکنه! اما نکرد! هیچی!
مانی برگشت و سرجاش نشست.
سرمو دوباره گذاشتم رو دستش.
چشمامو بستم. حالا یه فکر دیگه م تو سرم هس!
ترس! ترس! از موندن! ترس از رفتن! ترس از مردن! همیشه ترسیدیم! همیشه ترس باهامون بوده! از سایه ها می ترسیدم! از خود ترس می ترسیدم! از نترسیدن می ترسیدم!
سرمو بلند کردم و گفتم:
- می دونی دلم از چی می سوزه؟
مانی – بگو!
- از اینکه اصلاً نتونستیم باهم باشیم! هر دفعه که بهم رسیدیم، گذشته ها بود و گذشته ها! آنقدر گذشته ها وسط مون بود که نفهمیدیم حال مون کدومه!
مانی- اصلاً کاری به کار کسی نداشت! خودت که می دونی!
«دوباره سرمو گذاشتم رو دستاش! مثل گل یاس بود دستش! نرم و ظریف و قشنگ! انگشتای کشیده قشنگش بوی گل می داد! بوی کمک! بوی گذشت و فداکاری!»
- می دونی چی بهم می گفت؟! می گفت دلم می خواد یه کاری برای تو بکنم اما نمی تونم! یعنی تو به چیزی احتیاجی نداری که من بتونم بهت بدم! طفل معصوم همیشه دلش می خواست که یه کاری برای من بکنه که برام ارزش داشته باشه! مانی یادته اتاقش رو خالی کرده بود برای من؟! طفلک فقط همین از دستش برمی اومد! نه پول داشت که به من بده و نه چیزی! این زجرش می داد! مانی! حالا کی دیگه می ره به اون آدما کمک کنه؟! این جواب خوبی بود؟! دختری که خودش نداشت بخوره، از همه چیزش می زد تا بتونه به آدمای بدبخت کمک کنه! این بود دستمزدش؟! مانی اینو باید پیداش کنیم! می خوام با همون چوب گردنش رو خرد کنم! من باید پیداش کنم!
- که چی بشه؟! اگرم پیداش کنی باید به حالش گریه کنی! این آدم زدن نداره که!
- ترو خدا ببین! این همون رکساناس آ! همون رکسانایی که اون شب پدرمو عاشق خودش کرد! دیدی تو شطرنج از پدرم برده بود اما شطرنج رو ریخت به هم که احترام پدرمو نگه داره؟! ببین چه خوشگله مانی! ترو خدا حیف نیس با این قشنگی رو تخت بیمارستان باشه؟! آخه این دختر الآن باید اینجا باشه؟! این الآن باید خب و خوش باشه و از جوونی ش لذت ببره! این باید خوب باشه تا بتونه به مردم کمک کنه!
«دوباره سرمو گذاشتم رو دستاش که مانی اومد بغلم و دستاشو گذاشت رو شونه م و گفت:
- می تونه اینطوری باشه که می گی! می شه که از این رکسانا چند تا رکسانا دیگه بوجود بیاد!
«سرمو بلند کردم و گفتم:
- دیگه نمی شه مانی، رکسانا فقط یکی بود!
مانی- می دونی مرگ مغزی یعنی چی؟!
- نمی خوام بدونم!
مانی- اون هر لحظه ممکنه که تموم کنه!
- حرف نزن!حرف نزن! حرف نزن!
مانی- مطمئنم که اگه خودش می تونست الآن حرف بزنه، همین رو بهت می گفت! الآن یه رکسانا دیگه تو همین بیمارستانه که یه قلب احتیاج داره!
- خفه شو مانی! خفه شو! اگر کسی طرفش بیاد می کشمش! توام خفه شو!
مانی- تو چرا گریه نمی کنی؟! رکسانا مرده هامون! نامزدت مرده! کسی رو که دوست داشتی مرده!
- خفه شو مانی! نذار دق دلی مو سر تو خالی کنم!
مانی- این زندگی نیس که! معلوم نیس که کی تموم بشه! امروز یا فردا! یه دقیقه دیگه!
- اگه ترمه م اینطوری شده بود همینارو می گفتی؟!
مانی- اره! چون می خواستم زنده بشه! آدم می تونه تو یکی دیگه زنده باشه! مخصوصاً کسی مثل رکسانا که فقط می خواست به همه کمک کنه!
- خفه شو کثافت! این همه بدبختی کشید براش بس نیس که حالام می خوای تیکه تیکه ش کنن؟!
مانی- تیکه تیکه ش می کنن اما هر تیکه ش یه رکسانا می شه! یه رکسانای تو! اونوقت دیگه نمی میره! یعنی حالا حالاها نمی میره!
«یه مرتبه داد زدم و صندلی مو پرت کردم کنار و از جام پریدم و گفتم:
- گم شو بیرون! دیگه م برنگرد! گم شو حیوون! تو آدم نیستی! تو احساس نداری! مثل گاوی!
«سرشو انداخت پایین! برگشتم و رو صندلی نشستم و دست رکسانا رو گرفتم

تو دستم ! نمی دونم چرا به اون پریده بود! یه خرده صبر کردم! خیلی چیزا یادم اومده بود اما هنوز گیج بودم برای همین بهش گفتم
- مانی من هیچی یادم نیس! من اصلا نمی دونم چی شده! رکسانا تو بغل من خوابیده بود! یه مرتبه چی شد؟!
مانی - تو حالت خوب نیس!
- تو بگو چی شد!
(( یه خرده ساکت شد و بعد گفت : ))
- دو ، سه ساعت بعد از اومدنت بود ! همون شب ِ پارتی ! عمه زنگ زد و گفت بدوئین که رکسانا اینا رفتن! بهشون تلفن زده بودن که برن! من و توام رفتیم! همه جا رو بسته بودن! نمیذاشتن بریم جلو! زنگ زدم به بابا ! اونم زنگ زد به دوستش!
دوستشم با دو نفر اومدن! اونجا همه میشناختنش! حیف که دیر شده بود!
((تازه داشت یادم می اومد! جلومونو گرفته بودن و نمیذاشتن بریم جلو! دعوامون شد! گرفتن مون! مانی زنگ زد خونه!
همه چی یادم اومد!
همونجور که رکسانا رو نگاه می کردم گفتم :))
- همه رفتن؟ ساعت چنده؟
مانی - ساعت 4 صبحه! دو روز از پریروز گذشته!
((برگشتم طرفش و گفتم :))
- پریروز؟
مانی - دو روز گذشته! دست بکش به صورتت ببین چقدر ریشت در اومده!
- دو روز؟
مانی - آره! دو روز
!ساخته شده مرتضی بناری
(( سرمو گذاشتم رو دست رکسانا و گفتم :))
- همین یه خرده پیش بود! ساعت چهار صبح ! رکسانا تو بغلم خواب بود! کاشکی نمیذاشتم بره! کاشکی باهاش مونده بودم! کاشکی ولش نمی کردم!
((بغض داشت خفه م می کرد اما نمی تونستم گریه کنم ! مانی اومد پشتم و دستاشو گذاشت رو شونه م و گفت :))
- پاشو بریم بیرون! بریم یه سیگار بکشیم ! دکترا مواظب شن!
(( دلم نمی اومد ول ش کنم اما مانی دستمو کشید و با خودش برد!
تو راهرو هیچکش نبود ! همه انگار خواب بودن! رفتیم تو حیاط بیمارستان و مانی دو تا سیگار روشن کرد و یکی ش رو داد به من))
- عمه نفهمیده!؟
(( یه خرده نگاهم کرد و گفت :))
- بیرونش کردی! بهش گفتی تقصیر اون بوده که باعث شده تو رکسانا رو ببینی! بهش گفتی که انتقام پدرامونو از تو گرفته!
((فقط نگاهش کردم ! هیچی یادم نبود!))
مانی - عزیزم اومد! ترمه ام اومد!
- رفتم کنار دیوار واستادم که اومد بغلم و گفت :
- هامون! همه چی تموم شده!
روم رو کردم اون طرف که گفت :
- نمیخوای براش گریه کنی؟
- گریه برای چی؟!
مانی - فکر نمی کردم انقدر بی معرفت باشی! من آدم نیستم! حیوونم! گاوم!
احساس ندارم اما من براش گریه کردم! همه بیمارستان براش گریه کردن! فقط تویی که یه قطره اشک از چشمات نیومده! می دونی تو اون لحظه که چوب داشته می اومده تو سرش چی گفته؟!
یه مرتبه برگشتم طرفش!
مانی - اینطوری نگام نکن! اگه نمی خوای بگم خب نمی گم! آدم فکر می کنه الان می خوای بکشیش!
بعد یه مرتبه بغلم کرد و زد زیر گریه و گفت :
- طفل معصوم فقط داد زده و گفته هامون! همچین لند اسم تو رو گفته که همه دور و وری آش برگشتن طرفش اما دیگه...!
همینجوری داشت گریه می کرد که بهش گفتم :
- خودتو جمع و جور کن ! گریه برای چی می کنی؟!

رمان رکسانا قسمت 12

رمان رکسانا قسمت 12

فصل 12


اون شب همه دور هم گفتیم و خندیدیم و حرف زدیم و شام مونو خوردیم و بعد از شام ، وقتی برگشتیم تو سالن و داشتیم چایی می خوریدم پدرم یه مرتبه بی مقدمه گفت :
- دو تا عقد میگیریم! یکی ماها ! یکی م تو کلیسا !
رکسانا - یه دونه کافیه! هر جوری م که باشه کافیه!
همون برای من مقدسه! من این عقد و قرار داد رو همون روزی که هامون رو برای اولین بار دیدم تو قلبم بستم! مگه منظور این نیست که انتخاب کنیم و وفادار بمونیم؟! پس یه قول کافیه! چون میشه زیر هر سندی زد و پشت به هر قراردادی کرد! اگه آدم ، آدم باشه یه قول کافیه! اما می دونم سنت هایی هست که باید رعایت بشه! پس هر جور که شما صلاح بدونین همونطور عمل می کنیم!
پدرم - این حرف تم درسته اما همونجور که گفتی باید یه چیزایی رو رعایت کرد! فقط چند تا مسئله حل نشده هست که باید حل بشه!
رکسانا - مربوط به منه؟!
پدرم - نه! مربوط به خودمه! یعنی مربوط به من و برادرم!
((فهمیدم منظور پدر چیه! داشت به عمه لیا فکر می کرد! یه خرده بعد برگشت طرف مادرم و گفت :))
- خانم شما درست می گفتین! من در مورد رکسانا اشتباه کردم!
((مادرم خندید و بعدش از جاش بلند شد و رفت طبقۀ بالا تو اتاقش و یه خرده بعد برگشت و رفت طرف ترمه و دست چپ ش رو گرفت و یه انگشتر دستش کرد و گفت :))
- من به عنوان مادر مانی ، تو رو برای پسرم خواستگاری و نامزد می کنم! ایشالا

مبارکتون باشه،مانی خیلی پسر خوبیه.فکر کنم لیاقت تو رو داشته باشه.
ترمه ام که گریه اش گرفته بود از جاش بلند شد اول مادرم و بعد عموم رو ماچ کرد و مادرم اومد طرف رکسانا که رکسانا زودتر بلند شد.
داشتم نگاه شون میکردم.گریه م گرفته بود.مادرم انگشتر خودش رو از دستش درآورد و گفت:-این یادگاره مادرمه،خیلی دوستش دارم.بعد دست رکسانا رو گرفت و انگشتر رو دستش کرد و گفت:
-حرفاتو از تو آشپزخونه شنیدم.کاش مثل تو زیاد تر بودند،اونوقت آدما بهتر خودشونو میشناختن،از این به بعد تو نه تنها عروس منی،دخترمم هستی.
بعد بغلش کرد و ماچش کرد!رکسانا که فقط گریه میکرد!آروم و بی صدا!هیچیم نگفت!نه تشکری نه چیزی!فقط گریه میکرد!دلم میخواست از جام بلند شم و بغلش کنم و
نذارم گریه کنه،مادرمم گریه اش گرفت و رفت توی آشپزخونه،برگشتم دیدم که ترمه م هنوز داره گریه میکنه.خلاصه یه خورده که گذشت هر دو آروم شدن،پدرم گفت:
-یه روزی رو هم تعیین کنین برای جشن نامزدی.
عموم:-همین شب جمعه.
پدرم:-باید خودشون بگن.
مانی:-شب جمعه خوبه.
عموم:-تورو نگفتیم،منظور خان داداش ترمه و رکسانا جونه.
مانی:-پس ما نخودی ایم؟
ترمه:-منظور بابا جون این بود که باید به خانمها احترام گذشت.
مانی:-من بالاخره نفهمیدم تو قراره همسر من بشی یا نامادری ام؟از الان بگو من تکلیف خودمو بدونم.
ترمه:-واقعا که مانی.
-مانی:-آخه این بابام نه میذاره من یه کلمه حرف بزنم،نه میذاره یه نظر بدم،نه میذاره بیام طرف تو.خوب خودشم عقدت کنه و منم از این به بعد بهت میگم مامان ترمه.
همه زدیم زیر خنده که عموم گفت:-باز مزخرف گفتی؟خوب بیا بشین پیشش.
مانی:-الان که دیگه آخر شبه، و باید ببریم برسونیم شون خونه؟چه فایده داره یه نیم ساعت بیایم پیشش بشینم؟من میخواستم حداقل یه سئأنس پیشش باشم،این نیم ساعت هم خودتون همون جا بشینین.
پدرم شروع کرد به خندیدن و گفت:
-راست میگه طفلک،ما از سر شب یه ضرب اینا رو گرفتیم به صحبت،پاشین،پاشین باهمدیگه بریم تو حیاط،دوران نامزدیتون از همین الان شروع میشه،پاشین برین دیگه.
مانی زود از جاش بلند شد.منم یه لحظه اومدم بلند شم که دیدم رکسنا و ترمه همونجوری نشستن و سرشونو انداختن پائین،منم از جام تکون نخوردم که عمو به مانی گفت:
-ببین از همه بی حیا تر تو بودی،پسر یه دقیقه بشین و جلوی خودتو بگیر و حداقل دو تا تعارف کن بعد از جات بلند شو.
مانی:
-منم همین الان همین الان نمیخواستم برم تو حیاط که،اول میخواستم برم روشویی،بعدش میرفتم دستشویی،بعد دوباره بر میگشتم روشویی بعدش آیا بیام طرفه ترمه آیا نیام.دیگه بستگی به اقبال این خانم داره.
ترمه:-خیلی دلت م بخواد.
مانی:-کارد سلاخ به اون دلم بخوره انشاالله..
ترمه:-لگد اون دفعه یادت رفته؟جلو بابا اینا نمیخوام....
مانی:-میدونی چیه اصلا...؟من زن بگیر نیستم،اگه بخوام یه روزی زن بگیرم،میرم یه دختر خوب،فرمانبر پارسا رو میگیرم.تو برو زن بابام شو.
ماها همه زدیم زیر خنده.
ترمه:-من اصلا باور نمیکنم که تو پسر این بابا جون باشی،ایشان انقدر آروم،متین،خوب،آقا.اونوقت تو اینطوری.
مانی:
-پسر کوه ندارد نشان از پدر
تو از خود ندنش نخانش پسر.
جات خالی بود پریروز که یکی از عکسهای دوستان این پدر آروم و متین و خوب و آقا رو ببینی.اصلا بابام فتوگالری داره.
عموم:-باز چرت و پرت گفتی؟اون عکس خواهر یکی از دوستام بود که یادگاری باهم گرفته بودیم.
مانی:-خوش بحالتون با این دوستای روشنفکر.
عموم:-بابا تو وایسادی اینجا چیکار؟مگه قرار نشد برین تو حیاط قدم بزنین؟
مانی:-من که همون اول میخواستم برم،شما ازم انتظار شرم و حیا و از این چیزا داشتیم.
دوباره همه زدیم زیر خنده.
عموم:-بلند شین بچه ها،ترمه جون بلند شو.
ماها از جامون بلند شدیم که مانی گفت:-من دیگه از سر ذوق رفتم.میرم تلویزیون تماشا کنم.
و تا اینو گفت ترمه ترمه یه چپ چپ نگاهش کرد و بعد گفت:
-ببخشید تو رو خدا.
یه مرتبه از روی میز یه پرتقال برداشت و پرت کرد طرف مانی که مانی م رو هوا گرفتش.
عموم اینا شروع کردن به خندیدن و عموم گفت:
-الحمد الله که یکی پیدا شد از پس این پسره بر بیاد و انتقام منو بگیره..
مانی:-انتقام به اون دنیا س آقا جون،اینام از پس من بر نمیاد.خیالتون راحت.
چهار تایی با خنده رفتیم توی حیاط که ترمه یه نگاه به استخر و درختا کرد و گفت:
-اینکه حیاط نیست،باغه.
از پله ها رفتیم پائین و از استخر رد شدیم که دوباره ترمه گفت:
-این درخت چیه؟
مانی:-گیلاسه،اینم بابام کاشته،گیلاس ا میده این هوا.
ترمه رفت جلو و به یه درخت که بغل چرآخ تو باغ بود و گفت:-این درخت چیه؟
مانی:-درخت لامپه،اینو ادیسون کاشته.لامپ ا میده همه دویست وات.سیصد وات،مهتابی کم مصرف.
من و رکسنا زدیم زیر خنده که ترمه گفت:
-زهر مار بغلی ش رو میگم.
مانی:
-آهان اون چالبالویه.
ترمه:-باز چاخان کردی؟
مانی:-تو چرا همیشه فکر میکنی من دارم بهت دروغ میگم؟
ترمه:-آخه ما درخت چالبالو داریم؟
مانی:-چرا نداریم؟
حالا بذار داستانش رو برات بگم تا بفهمی چالبالو داریم یا نداریم.چند سال بابام پیش یه روز یه نهال کوچیک چنار خرید و آورد اینجا کاشت.برای اینکه نهال خم نشه،یه تکه چوب م کرد تو زمین،بغل چنار.خلاصه به این آب و کود و این چیزا رو داد اما از اونجایی که کار من بابام همیشه برعکس همه س یه مدت که گذشت چناره کم کم خشک شد اما جاش اون تیکه چوب ریشه داد و جوونه داد و شروع کرد به برگ دادن،دو سال بعد هم اون چوب خشک شد درخت آلبالو،ماهم به همین مناسبت اسمش رو گذشتیم چالبالو،یعنی چنار پیوند آلبالو،حالا دیدی دروغ نمیگم.
ترمه:-عجیبه والا.
مانی:-حالا بیا بریم اون ته باغ تا بهت نشون بدم اونجا بابام چی کاشته.
ترمه یه نگاهی بهش کرد و گفت:-دارم همینجا میبینم بابت چی کاشته.
مانی:-منو میگی؟منو که بابام نکاشته.
ترمه:-پس کی کاشته؟
مانی:-من خودرو م،خودم در اومدم.
بعد زیر بغل ترمه رو گرفت و همونجوری که حرف میزد رفتن اون طرف حیاط.
مانی:-ببین ما توی این مزرعه،یعنی بابام تو این باغ گٔل رز رو پیوند زده به گٔل کاکتوس.
ترمه:-آخه مگه میشه؟
مانی؛-چرا نمیشه؟مگه همین الان نیست که دارن منو پیوند میزنن به تو؟
دست رکسانا رو گرفتم و ماهم رفتیم این طرف.یه خرده که رفتیم بهش گفتم:
-داشتم حرفاتو گوش میکردم.چیزای قشنگی میگفتی که تاحالا بهشون فکر نکرده بودم.
رکسانا:
-تو تقصیری نداری.جوی که توش زندگی میکردی تو رو از خیلی چیزها دور نگاه داشته.
اگه یه مقدار از این جو خارج بشی،می بینی که داره چه اتفاقی میافته،یه اتفاق خیلی خیلی بد.
-مثلا چه اتفاقی؟
رکسانا:
-بی تفاوتی......
-اینکه اتفاق خیلی بدی نیست....
رکسانا:-چرا هست.وقتی توی یه جامه،جووناش که نیروی اصلی کار و آینده سازشن..،دچار بی تفاوتی بشن،جامعه به سقوط کشیده میشه.یعنی بی تفاوتی مهلکترین زهر برای یک جامه س.حالا تو هر طبقه و قشر.
-فکر نمیکنی این یه خرده اغراق.
یه نگاه بهم کرد و گفت:
-آها،یعنی من و دوستام یه نظری داریم،یعنی میگیم شعار و حرف زدن دیگه کافیه.حالا نوبت به عمل کردن.
-خوب این خوبه.
رکسانا:
-میخوای جای اینکه من برات توضیح بدم خودت ببینی؟
-خوب آره.
رکسانا:-میشه یه دقیقه موبایلت رو بدی؟
از تو جیبم موبایلم رو در آوردم و دادم بهش و گفتم:-پیش خودت باشه دیگه.
رکسنا:-خودت چی؟
-من دارم،پیش تو باشه.حالا هم شماره ی اینو بهت میدم و هم اونی که خودم بر میدارم.
رکسانا گفت:-خوب حالا باشه بعدا ازت میگیرم.
-دیگه تعارف نکن.
خندید و تشکر کرد و بعد یه شماره گرفت و یه خرده بعد گفت:
-الو،محمد جان،سلام.
برگشتم نگاهش کردم،یه لحظه حسودی ایم شد که انگار فهمید و تکیه ش رو داد به من و بهم خندید و به همون پسره که اسمش محمد بود گفت:-هنوز نرفتین؟باشه ببین.قرارمون جای همیشگی،تا سه روبه نیم ساعت دیگه میام اونجا.
بعدش خداحافظی کرد ساعتش رو نگاه کرد و گفت:
-ساعت الان یه خرده از ده گذشته،اگه زود بریم میرسیم.
-این کی بود؟
رکسانا:-همکلاسیم و دوستم.
نگاهش کردم که خندید و گفت:حسودی نکن عزیزم،اون فقط یه دوسته،شایدم یه همکار.
-حالا کجا باید بریم؟
-رکسانا:-مگه دنبال جواب نمیگردی؟
-چرا.
رکسانا:-پس بریم.
یه خرده مکث کردم و بعد مانی اینا رو صدا زدم که کمی بعد اومدن و بعد به مانی گفتم:
-من رکسانا میخوایم یه جایی بریم.شماها میایین؟
مانی:-کجا؟
-دنبال یه جواب.
بعدش یه نگاه به رکسانا کردم و خندیدم که مانی گفت:-خره جواب همین جاس. یعنی هم سوال اینجاس و هم جواب.اصلا سوال و جواب همینجاس.
-پس شماها همینجا بمونین،ما میریم.
ترمه:-اتفاقا منم باید برم.
مانی:کجا؟
ترمه:-برمیگردم.
مانی:-کجا برمیگردی؟
ترمه:-پیش مامانم.
یه دفعه همه مون ساکت شدیم و ترمه رو نگاه کردیم که یه لبخند زد و گفت:
-دلم براش تنگ شده.
سرمو تکون دادم و خندیدم و گفتم:-کار خیلی خوبی میکنین.
رکسانا:-عالیه.
مانی:-من جای تو بودم برنمی گشتم.
ترمه نگاهش کرد و خندید و گفت:-پس اون همه نصیحت چی بود که بهم کردی؟
مانی:-اشتباه کردم.حالا میخوای بری برو،اما وقتی رسیدی جلوی عمه سلام نکنی ا،بذار اول اون سلام کنه.
چهار تایی خندیم و برگشتیم تو خونه و رکسانا و ترمه از پدر و مادرم و عموم خیلی تشکر کردن و خداحافظی و من و مانی م رفتیم و کیف پول رو مون برداشتیم و از خونه امدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.
یه ربع بعد جلوی در خونه ی عمه اینا بودیم.ترمه یه لحظه مکث کرد و بعدش پیاده شد.مانی م میخواست باهاش بره که ترمه گفت نه
.میخواست تنها با عمه روبرو بشه.حق م داشت.
خلاصه زنگ خونه رو زد و رفت تو.ماهام دوباره سوار شدیم و حرکت کردیم و نیم ساعت بعد رسیدیم به جایی نزدیک دانشگاه و رکسانا یه خیابون رو بهمون نشان داد و رفتیم توش و بعدش رفتیم توی یه فرعی که از دور یک ماشین پیکان درب و داغون رو نشون مون داد و گفت جلوش پارک کنیم.
مانی م رفت جلوش پارک کرد و پیاده شدیم.توی ماشین سه تا پسر و چهار تا دختر همسن و سال رکسانا بودن.
تا رکسانا رو دیدن پیاده شدن و سلام و علیک کردن که رکسانا من رو نامزدش معرفی کرد که دخترا پریدن و بغلش کردن و بهش تبریک گفتن.بعدشم به من تبریک گفتن و با پسرام آشنا شدیم که رکسانا گفت:
-زودتر بریم دیر نشه.
پسره که اسمش محمد بود یه نگاه به ماشین مانی کرد و گفت:
-با این ماشین که نمیشه.همه مونم که تو ماشین من جا نمیشیم.
مانی:-ببخشید،اونجا که میریم تپه ماهوره؟
محمد:-نه.
مانی:-خوب پس ماهام با ماشین خودمون میاییم دیگه.
محمد:-برای راهش نیست.منظورم اینه که با ماشین شما زشته بریم اونجا.
مانی یه نگاه بهش کرد و گفت:-یعنی انقدر موندبالان که بنزم واسه شون کمه؟
بعد یه نگاه به پیکان کرد و گفت:-ممد آقا منو گذاشتی سرکار؟
محمد:-نه بخدا.آخه این ماشین شما به درد بالای شهر میخوره.
مانی:-مگه این پارتی که قراره بریم پائین شهر؟
محمد:-پارتی؟
مانی خندید و گفت:-آره دیگه،یعنی پارتی که نه،یه مهمونی ساده اما گرم گرم.
یه مرتبه محمد و اون دو تا پسرا که اسم شون محمود و سعید بود و اون چهار تا دخترا زدن زیر خنده.
مانی:زهرمار،خنده تون واسه چیه؟
اینو که گفت من و رکسانا هم زادیم زیر خنده که محمد گفت:
-مانی خان ما پارتی نمیخوایم بریم.
مانی:-پس کجا میخوایم بریم؟آهان از اون مهمونیهای خصوصیه که،...فهمیدم،عجب کلکی هستین شماها،میترسین چشم شون به این ماشین بیفته و یه خرده بیشتر تیغ مون بزنن،عیبی نداره فدای سرتون.پول واسه همین چیزاس دیگه.اصلا همه تون مهمون خودمین.
دوباره محمد اینا زدند زیر خنده.

مانی:-حناق،بازم که میخندین.
محمد:-مانی خان ما داریم میریم طرف یه جایی که تقریبا میشه گفت مردمش زاغ نشینن..
مانی:-زاغ نشینا پارتی گرفتن؟
محمد که میخندید گفت:-تقریبا یه همچین چیزی.
.مانی:-دستشون درد نکنه.کمیته ممیته نریزه اونجا.یعنی فکر اینا ش رو کردن؟
محمد:-خیالتون راحت.اون طرفا هیچ کمیته ای پیداش نمیشه...

مانی:
-خوب،الحمد الله،پس زودتر بریم دیر نشه.
رکسانا:-مانی خان اونجا که ما میریم پارتی نیست.
مانی:-میدونم بابا،همین که یه عده دختر و پسر جمع بشن کافیه دیگه.حالا اسمش رو پارتی نذاریم بذاریم انجمن،گردهمایی،میتینگ.چه فرقی واسه ما داره؟
دوباره همه زدن زیر خنده.
مانی:-درد بی دوا و درمون.چرا شما انقدر کشکی میخندین؟
رکسانا:-مانی خان ما داریم میریم به یه عده آدم بیچاره ی فقیر کمک کنیم.یعنی ماهی یبار،پولامون رو جمع میکنیم و میریم اونجا کمک شون میکنیم.
مانی یه نگاهی به رکسانا کرد و بعد یکی یکی به محمد اینا نگاه کرد و بعدش برگشت طرف من و گفت:-جوابی که میگفتی دنبالشی اینه؟
بهش خندیدم که گفت؛
-مرتیکه من به هوای این جواب،نامزدم رو رد کردم و از خیر یه پارتی آنچنانی گذشتم.حالا منو میخوای ببری پیش فقیر فقرا؟الهی که خدا دردی بهت بده که درمونش نباشه.منو تو امشب از هستی ساقط کردی.انشاالله ننه ت سیاهتو بپوشه.نگاه کن عجب امشب مسخره ی اینا شدم.می دیدم اینا هی دارن میخندیدن.نگو تو دلشون داشتن منو مسخره میکردن.الهی هامون روی خوش از زندگی نبینی که منو مسخره ی خاص و عام کردی.
اینو گفت و راه افتاد طرف ماشینش که دویدم دنبالش و یه خرده جلوتر دستش گرفتم و گفتم؛
-کجا؟مانی:
-ولم کن وگرنه اینجا انقدر نعره میزنم تا همه ی مردم بریزن از خونه هاشون بیرون.
-ببین،اینطوری م که اینا میگن نیست.
مانی:-پس چیه؟
-اونجام یه جور پارتیه،فقط سطحش یه خرده پایینه.
مانی:-بگو به جون تو.
-مگه برای تو فرقی میکنه؟ببین این دختر و پسرا دارن میرن اونجا.
مانی:-اینا که میگن داریم پول میبریم واسه فقرا.
-بالاخره حتما برای پارتی پولام میدان دیگه.
برگشت یه نگاهی به دخترا که داشتن بهش میخندیدن کرد و یه مرتبه خندید و گفت:
-این پسرا میخوان به ما رکب بزنن که سر خر توشون نباشه.من از اینا زرنگ ترم،میام.چرا نیام؟انجام بهشون نشون میدم که سربسر آقا مانی گذاشتن یعنی چی.اگه گذشتم با یکی از این دخترا برقصن.همه شونو جمع میکنم دور خودم،حالا ببین،بیاین بریم.
خودش رفت سوار ماشین شد و منم رفتم و به رکسانا گفتم سوار بشه که دو تا از اون دخترا با ما اومدن و سوار ماشین شدیم و محمد اینا جلو تر حرکت کردن و ماهام دنبالشون.
یه خرده که همینطوری میرفتیم طرف جنوب شهر،مانی یه نگاه به من کرد و گفت:
-میدونم باز گول تو رو خوردم.
-برای چی؟مانی:بابا رسیدیم جنوب شهر،اینجا نزدیک چاله میدونه.آخه کی تا حالا تو چاله میدون پارتی گرفته که اینا بگیرن.
یه مرتبه اون دو تا دخترا زدن زیر خنده و یکی شون گفت:
-مانی خان ما که گفتیم پارتی در کار نیست.
مانی برگشت یه نگاه بهشون کرد و گفت:-دختر انقدر به اون شیشه ور نرو،فیوزش سوخت.توام انقدر رو اون صندلی بالا پائین نپر.فنر تشک در رفت.
دختره-آخه شیشه ش برقیه آدم خوشش میاد بالا پایین میره!
مانی-آخه هر چی بالا و پایین رفت که هی نباید کشیدش پایین و دادش بالا!
رکسانا خانم جلو این رفیقاتو بگیر دیگه!ماشینم رو نابود کردن!
«یکی از دخترا که داشت می خندید گفت»
-مانی خان شما ازدواج کردین؟
مانی-نخیر!
دختره-چرا؟!
مانی-تومون رسم نیس!
دختره-یعنی چی؟!
مانی-یعنی تو خونواده ما ازدواج رسم نیس!نه بابام تا حالا ازدواج کرده و نه بابابزرگم و نه جَدم!
دختره-پس شما چه جوری به دنیا اومدین؟!
مانی-خیلی ساده!می خواین براتون تشریح کنم؟!
دختره-وای نه!خیلی ممنون!
مانی-پس آروم بشین واندرم به اون شیشه ور نرو!
دختره-چه بد اخلاق!
مانی-شمام اگه جای من بودین و امشب هم از نامزدبازی می افتادین و هم از یه پارتیِ گرمِ گرمِ گرم ، الان مثل سگِ همین جاها بودین!یعنی مثل سگِ نازی آباد!الان حدود نازی آبادیم دیگه؟!
رکسانا-نخیر مانی خان الان خیلی پایین تر از اونجاهاییم!
دختره-عوضش وقتی رسیدیم اونجا چیزای خیلی قشنگی هست که ببینین!مطمئنم که براتون خیلی جالبه!حتی جالب تر از اون پارتی!
«مانی یه نگاهی از تو ایینه به دختره کرد و بعد یه لبخند زد و گفت»
-مانی بمیره راست می گی؟!
دختره-خدا نکنه!ایشالا شما همیشه زنده باشین!
مانی-با شمای دوست!زیر سایه حق!
دختره-شما نامزد دارین؟
مانی-نامزدِ نامزد که نه!یعنی هر وقت بخوام می تونم بهمش بزنم!چطور مگه؟!
«دختره خندید و گفت»
-هیچی!همینطوری گفتم!
مانی-ترو خدا اگه پیشنهاد خوبی دارین ملاحظه نکنین و بگین!
«همه زدیم زیر خنده»
مانی-ببخشین!شما اسم تون چیه؟
دختره-کنیز شما ستاره!
مانی-تاج سَرَمین!چرا بیکار نشستین ستاره خانم؟!
ستاره-چیکار کنم؟
مانی-یه خرده با اون شیشه بازی کنین!
ستاره-آخه گفتین خراب می شه!
مانی-فدا سرتون!اصلاً این شیشه ها رو اینطوری سختن که هر کی سواز شد حوصله ش سرنره!بازی کن قربونت!بازی کن!
«برشت به اون یکی دختره ام گفت»
-شمام بپر بالا بپر پایین کن!دشک هیچی ش نمی شه!
ستاره-چه اخلاق تون خوب شد یه دفعه!
مانی-اخلاق بدم مالی این ترافیک بود!اما اونجا رسیدیم نرین طرف این محمد آقا ایناها!اون وقت بازم اخلاقم بد می شه ها!پیش خودم باشین که خودم مواظب تون باشم!
ستاره-چشم!
مانی-چشمت بی بلا!آفرین دختر خوب!می گم آ!شکلات دوست دارین؟
ستاره-آره!خیلیم دوست داریم!
«مانی زود از تو داشپورت یه بسته شکلات خارجی در آورد و داد بهش و گفت»
-بخورین نوش جونتون!
ستاره-خارجیه؟!چه ماه!اینو میذارم واسه عبداله!
مانی-عبداله کوفت بخوره!اینو دادم شما بخورین!
ستاره-آخه عبداله گناه داره!
مانی-اصلاً عبداله کی هس؟!
ستاره-یه پسر کوچولوی بانمک!
مانی-عبداله منم که انقدر زود خر می شم!خیلی خب!اونو بذار واسه عبداله ، این یکی رو خودتون بخورین!
«یه بسته دیگه شکلات درآورد و داد عقب!حالا ماها فقط داریم می خندیم!»
مانی-ببین ستاره خانم!اینا وقتی اینجوری می خندن من شک می افته تو دلم که داره سرم کلاه می ره!
ستاره-نه!خیالتون راحت باشه!
مانی-من قول شمارو قبول دارمآ!
ستاره-اگه براتون جالب نبود خودم جبران می کنم!
مانی-خدا از بزرگی کمت نکنه دختر!
«مانی که دیگه سرحال اومده بود شروع کرد به شوخی کردن و خندوندن ما که چند دقیقه بعد پیکان محمد اینا پیچید تو یه کوچه و یه گوشه نگه داشت.مانی م پشت سرش پارک کرد و همگی پیاده شدیم.تا پیاده شدم و چشمم افتاد به خونه ها جا خوردم!صد رحمت به زاغه!از خونه فقط اسمش رو داشتن!دیوارای بیرونش که هر لحظه ممکن بود بریزه پایین!در و پیکر حسابی م که نداشتن!کوچه م که فقط یه تیر چراغ برق داشت با یه لامپ سوخته!وسطشم یه جوبِ آب کثیف بود پر از لجن که بوی گندش همه جا رو ورداشته بود!یه مرتبه از ته کوچه ده دوازده تا سگ اومدن جلو که محمد و دوستاش زود چند تا سنگ از رو زمین ورداشتن و پرت کردن طرفشون که اونام گذاشتن و در رفتن!نمی دونم چرا یه مرتبه غم عالم ریخت تو دلم!هر جا رو که نگاه می کردم غم بود و غصه!بغض گلومو گرفته بود!
مانی آروم اومد بغلم و همونجور که دور و ورش رو نگاه می کرد گفت»
-ببخشین ستاره خانم!این پارتی که گفتین تو کدوم یکی از این خرابه هاس؟!
«ستاره خندید و گفت»
-تو همه شون!
مانی-میگم دست خالی اومدیم عیبی نداره؟
ستاره-نه!مهم اینه که دلمون پُر باشه!
«محمد و دوستاش رفتن و صندوق عقب ماشینشون رو وا کردن و از توش چند تا کیسه نایلون در اوردن و بعدش به ما گفتن»
-حالا دیگه بریم تو.
«همگی راه افتادیم و دری اولین خونه رو هُل دادیم و رفتیم تو که کاشکی اصلاً نمی رفتیم!
خونه که چه عرض کنم!یه حیاط پنجاه شصت متری بود با چهار تا اتاق چهار طرفش!یه حوض کوچیکِ یه متر در یه متر وسطش بود با یه شیر آب.یه گوشه حیاطم بغل یکی از اتاقا یه درِ کوچیک بود که حتماً توالتشون بود!همین!
دو سه تا قدم که رفتیم جلو یه مرتبه یه زن حدود سی سال از تو اتاقش اومد بیرون و یه نگاهی به رکسانا اینا کرد و یه «ایشی»گفت و اومد که دوباره برگرده تو اتاق اما تا چشمش به من و مانی افتاد برگشت یه نگاهی به ماها کرد و خندید!داشتم نگاهش میکردم که بهم یه اشاره کرد!اولش منظورش رو نفهمیدم اما بعد متوجه شدم!داشت با سرش اشاره می کرد که بریم تو اتاقش!
برگشتم طرف رکسانا که آروم گفت»
-اگه برین بد نیس.
-چی؟!
رکسانا-برین ببینین چی می گه.
-یعنی بریم تو اتاقش؟!
«رکسانا سرشو تکون داد که یه خرده عصبانی شدم و گفتم»
-می دونی منظورش یه؟!
رکسانا-آره!
-پس چی داری میگی؟!
رکسانا-مگه دنبال جواب نبودی؟!برو جوابت رو بگیر!
«برگشتم طرف اون خانمه که دوباره بهم اشاره کرد!می دونستم داره چی می گه!دلم می خواست بدونم تو اون اتاق چه خبره!آروم رفتم طرفش که مانی بازوم رو گرفت و اروم گفت»
-کجا می ری؟!

ـ اون تو!
مانی ـ این همه جای خوب بردمت و تو اتاق نرفتی!حالا میخوای بری تو این اتاق؟!
ـ باید برم!میخوام ببینم!
«راه افتادم طرف اون خانمه و وقتی رسیدم جلوش زود سلام کرد و گفت»
ـ خوش اومدین!صفا آوردین!کلبه ی مارو روشن کردین!بفرمائین!بفرمائین!بفرمائین

رمان رکسانا قسمت 11

رمان رکسانا قسمت 11

فصل یازدهم
"ساعت حدود شیش عصر بود که با مانی از خونه ی عمه اینا اومدیم بیرون که یه خرده قدم بزنیم. راستش می خواستم یه خرده با مانی حرف بزنم. راه افتادیم طرف بالا و بهش گفتم"
- تو اصلاً عین خیالت نیس آ!
مانی – چی؟
- آخه بی پول و کار چیکار کنیم؟!
مانی – مگه عمه قرار نیس خرج مونو بده؟
- خودتو لوس نکن.
مانی – بابا انقدر نترس! اینا می آن دنبال مون!
- گیرم دو روز دیگه اومدن! فعلاً رو چیکار کنیم! یه قرون پول نداریم!
مانی – از این ناراحتی؟ اینکه کاری نداره! بیا!
"دستمو گرفت و از وسط خیابان رد شدیم و فتیم جلو بازار نصر. خیلی شلوغ بود! همونجا جلو پله هاش واستاد و گفت"
- الآن جورش می کنم!
- می خوای چیکار کنی؟!
مانی – گدایی!
- بیا برو گم شو این ور! خجالت نمی کشی؟!
مانی – ما که قراره چند وقت دیگه هم به گدایی بیفتیم، بذار حداقل از الآن تمرین کنیم!
- به خدا قسم به جون خودت اگه لوس بازی دربیاری دیگه اسمت رو صدا نمی کنم!
مانی - پس آخه چیکار کنم؟!
- یه فکر دیگه بکن!
"یه خرده فکر کرد و گفت"
- پیدا کردم اما علاج موقتی یه!
- چیکار کنیم؟!
مانی – تو برو دم اون گلفروشی واستا تا بهت بگم.
- آخه می خوای چیکار کنی؟!
مانی – تو برو تا بهت بگم!
- کار بدی نکنی آ!
مانی – نه بجون تو! خری آ!
"آروم چند قدم رفتم اون طرف تر که یه مرتبه شروع کرد به داد زدن و گفت"
- خانما! آقایون! خواهش می کنم یه لحظه تا نیروی انتظامی نیومده به حرفای من گوش بدین!
"تا اینو گفت از خجالت عرق نشسته به تن م! زود یه خرده رفتم عقب تر! چند تا دختر خانم و چند تا خانم دیگه تا مانی اینا رو گفت دورش جمع شدن!"
مانی – من یه جوونم که به خاطر افکارم از خونواده طرد شدم! بهتونم بگم که خونواده م بسیار بسیار ثروتمندن! به خاطر ثروت و دارایی شونم با افکار و ایده های من مخالفن! به همین دلیل م اونا رو ترک کردم! فکر کنم همه تون می دونین که جامعه ی ما یه جامعه ی جوونه امّا یه لحظه تأمل کنین و ببینین واقعاً کی به خواسته های ما جوونا بها داده؟! آیا فقط خواسته های خودتون رو به هر دلیل به ما تحمیل نکردین؟!
"اینا رو که گفت از تو پاساژم یه عده دختر و پسر و زن و مرد اومدن بیرون و دورش جمع شدن! داشتم از خجالت و ترس می مُردم!"
مانی – هر جا که لازمه از ما جوونا صحبت می کنن و پای ما رو می کشن وسط و از وجودمون سوءاستفاده می کنن امّا تا حالا قدمی برامون ورنداشتن! ایده های ما رو به هیچ عنوان قبول ندارن! ما رو نسلی سرکش می دونن! هیچکدوم از کارامونو نمی پسندن! اگه بخوایم با جنس مخالف مون فقط یه ارتباط سالم و معمولی برقرار کنیم و بلافاصله تنبیه می شیم! تفریح مون مواد مخدر! آرزوهامون تبدیل به حسرت شده! خنده هامون شده آه! جای حرف زدن فقط اجازه نگاه کردن داریم! سال های جوونی مون مثل روزهای پیریِ پدر و مادرامون داره میگذره! هیچ خاطره ی قشنگی با خودمون از جوونی نداریم! بزرگترامون دوران گذشته ی خودشون رو فراموش کردن! فراموش کردن که اونام یه روزی جوون بودن! فراموش کردن که خودشون تو جوونی چه کارایی کردن و چه جاهایی رفتن که ما حتی یه کدوم شونم نداریم! وقتی سرِ حال ن و برامون از گذشته هاشون می گن و مثلاً از دهن شون بعضی از چیزا در می ره، تازه می فهمیم که فقط بلدن برای ما موعظه کنن وگرنه خودشون واعظ بی عمل ن!
"همین ده دقیقه صحبت کافی بود که پاساژ خالی بشه و همه جمع بشن جلو در! هر جمله ای که می گفت جوونا تأییدش می کردن! کم کم با هر جمله ش براش کف می زدن! منم از ترس فقط این ور و اون ور رو نگاه می کردم که نیروی انتظامی پیداش نشه! دیگه از بس آدم دورش جمع شده بود خودشو نمی دیدم فقط صداشو می شنیدم!
-
مانی – به جوونای مسخ شده ی دور و ورتون نیگا کنین! روزی چند تا جوون رو می بینین که راه می رن و با خودشون حرف می زنن! چند نفر رو در روز می بینین که می خندن؟! اصلاً خنده ای می بینین؟! آیا انگیزه ای برای ماها مونده؟! یک نفر تا چه حد می تونه استرس و اضطراب رو تحمل کنه؟ فشارهای درس! هزینه های تحصیل! هول و هراس کنکور! در نهایت برای چی؟ که یه لیسانس بگیریم و با بدختی و التماس، تو یه شرکت یا مغازه بشیم پادو یا آبدارچی یا دربون؟! به چه شور و شوقی درس بخونیم؟! با چه انگیزه ای حرف و نصیحت پدر و مادرامونو گوش بدیم؟! پدر و مادرایی که خودشون تو خرج زندگی شون موندن؟! تا کِی باید دختری رو که دوستش دارم فقط نگاهش کنم و اونم منو نگاه کنه؟! تا کِی باید فقط با امید ازدواج دلش رو خوش کنم؟! تا کِی باید بهش دروغ بگم که حتماً تا چند وقت دیگه می رم سرِ کار و یه جا رو اجاره می کنم و با همدیگه ازدواج می کنیم و صاحب یه بچه ی خوشگل می شیم و ترو مامان صدا می کنه و منو بابا؟! مگه همیشه به ما یاد ندادین که دروغ نگیم؟! مگه به ما نگفتین که دروغ زشت ترین خصلت انسانی یه؟! پس تا کی باید یه انسان زشت سیرت باشیم؟!
"یه مرتبه همه براش کف زدن و سوت کشیدن که گفت"
- خواهش می کنم دست نزنین! دیگه این کف زدن آ و شعار دادن آ کافیه! این همه شعار حتی نتونست خستگیِ زبون مونو در بکنه! ذهن من سراسر علامت سؤاله! چرا؟! چرا؟! چرا؟!
جواب این چراها کجاس؟ کی باید به این چراها جواب بده؟ خواب های تعبیر نشده مونو کی تعبیر می کنه؟ چرا جوونا تو روی پدر و مادراشون وایمیستن؟! چرا پدر و مادرا همیشه خودشونو مثال می زنن که وقتی جوون بودم در مقابل بزرگتراشون همیشه سرشونو مینداختن پائین؟! برای اینکه بزرگتراشون می تونستن ازشون حمایت کنن امّا الآن خودشون نمی تونن حتی برای بچه هاشون رخت و لباس درست و حسابی بخرن چه برسه به حمایت های دیگه!
"دوباره همه براش کف زدن و سوت کشیدن!"
مانی – خواهش می کنم ساکت باشین! من نه می خوام شعار بدم و نه اینکه اعتقادی به این شعارا دارم! من فقط از پدرا و مادرا سؤال می کنم و ازشون جواب می خوام!
"یه مرتبه موبایلم زنگ زد و تا شماره ی روش رو نگاه کردم دیدم شماره ی خونه مونه! زود جواب دادم که صدای پدرمو شنیدم!"
پدرم – الو! هامون!
- سلام پدر!
- پدرم – کجایی تو؟!
- هستیم زیر سایه تون!
- پدرم – قهر کردی؟! از دستم ناراحت شدی؟!
- نه پدر! ازتون خجالت کشیدم! حرفای شما درست بود اما منم تقصیری نداشتم! دوست داشتن دست خود آدم نیس! شما و مامان برای من خیلی زحمت کشیدین! من نباید نمک به حرومی می کردم امّا به جون خودتون اصلاً یه همچین خیالی نداشتم! همه ی این جریانات خیلی سریع برام پیش اومد! پیدا شدن عمه لیا! فرستادنش دنبال مون! تعریف کردن سر گذشتش! کمک خواستن از ما! همه همچین اتفاق افتاد که تا اومدم بفهمم چی به چیه که متوجه شدم رکسانا رو دوست دارم! امّا شما مطمئن باشین که خلاف میل شما عمل نمی کنم! قول می دم!
"یه مرتبه دیدم که صداش عوض شد!"
- پدر! 1در! ترو خدا خودتونو ناراحت نکنین!
"یه مرتبه مادرم گوشی رو گرفت و گفت"
- هامون!
- سلام مادر!
مادرم – زود برگرد خونه! همین الآن!
- آخه!
مادرم – آخه نداره! همین که گفتم!
- چشم امّا مانی چی؟!
مادرم – همین الآن خان عمو زنگ می زنه بهش! زود دو تایی برگردین خونه! فهمیدی؟!
"تا اومدم جواب بدم که دوباره پدرم گوشی رو گرفت! صداش گرفته بود! آروم گفت"
- پسر! اون دختر خانمم با خودت بیار می خوام ببینمش.
- چی پدر؟!
پدرم – همون که شنیدی!
- رکسانا رو با خودم بیارم؟!
پدرم – آره! آره! اون دختر خانمم که مانی دوستش داره بیارین! برای شام دعوت شون کنین!
- مطمئنین پدر؟!
پدرم – آره! زود بیاین!
"انقدر خوشحال شده بودم که نمی دونستم چی بگم! فقط گفتم"
- قربون تون برم بابا جون!
«دوباره ساکت شد و یه خرده بعد گفت»
-بیاین دیگه!
«بعد تلفن رو قطع کرد! گریه م گرفته بود! برگشتم طرف مانی که دیدم »
بیا دیگه!
« بعد تلفن رو قطع کرد! گریه ام کرفته بود! برگشتم در طرف مانی که دیدم اونم موبایل دست شه و داره خرف می زنه! فهمیدم با عمومه!
از لای جمعیت رد شدم و به زور رفتم جل.! دروش پر از دختر و پسر همه م ساکت واستاده بودن و مانی رو نگاه می کردن و منتظر بودن که بقیه یحرفاشو بزنه! رفتیم جلو و رسیدم بهش که تلفن رو قطع کرد! آروم درِ گوشش گفقم»
خدا ذلیل ت کنه مانی!
مانی –چرا؟!
-آبرو برام نذاشتی! بیا بریم دیگه!
مانی –اینا رو چیکار کنم؟! الان دیگه می خواستم کم کم ازشون پول جمع کنم!
-پول دیگه الان می خوایم چکار؟!
مانی –آخه نمی شه که بعد از نیم ساعت سخنرانی همینجوری ول کنم برم!
-زودتر یه کاریش بکن الان پلیس می رسه آ!
« یه سری تکون دادو بلند گفت»
-بسیار خوب شما بفرمائین!
«بعد برگشت طرف دختذا و پسرا و گفت»
-دوستان! همین الان به من اطلاع رسید که جای دیگه به وجود من احتیاج هس؟ من سخنانم رو کوتاه می کنم!
بعد از تمام این چیزا که گفتم و خود شما می دونستید باید پرسید که چاره چیه و راه حل کجاس؟! من به شما می گم! ای مردم بهتره جای حرف زدن بیائین همه با هم دعا کنیم که انشاالله هر چه زودتر این وضع رست بشه و جوونا مون سرو سامون بگیرن! لطفاً همگی دستاتونو به طرف آسمون بلند کنین و هر چی من می گم، شما بگین آمین!
الهی، پروردگاری، ترو به بزرگی ات قسم می دم که همه ی جوونای ما رو عاقبت بخیر کنی!
« مردم یه نگاهی به همدیگه کردن و بعد دستاشونو بردن بالاو همه گفتن»
«الهی آمین!»
مانی –خدایا مریضای ما رو شفای عاجل عنایت فرما!
«الهی آمین!»
مانی –خدایا بلا وبدبختی رو از این مملکت به مملکت مجاور منتقل بفرما!
«الهی آمین!»
مانی –عاقبت ما را ختم به خیر بگردان!
«الهی آمین!»
مانی –خدایا کاسه چکنم چکنم رو از دست مردم کشور ما گرفته به دستمردم یک کشور دیگر برسان!
«الهی آمین!»
« یه مرتبه همه زدن زیر خنده که گفت»
-بگین الهی آمین!
«الهی آمین!»
مانی –هرکی تو هر لباسی ه این مردم خدمت می کنه موید و منصورش بدار!
«الهی آمین!»
مانی –هرکی به این ملت خیانت می کنه ذلیل و خوارش بگردان!
«الهی آمین!»
مانی –یواش تر! پرده گوشم پاره شد! حالا دستاتئنئ بکشین به صورت تون و از همین لحظه شروع کنین با جدیت و پشتکار، فعالیت کردن تا بتونم همه با هم چرخ این مملکت رو بگردونیم! ناراحتم نباشین که دعای خیر من بدرقه ی ره تونه! ببخشین م از اینکه وقتت تونو گرفتم!
ایشالا همیشه خوش و خرم و موفق باشین! خداحافظ شما! همه تونو به خدا سپردم!
«اینو گفت و یه اشاره به من کرد و خودشم از پله ها رفت پایین و از وسط خیابون گذشت و رفت طرف خونه ی عمه اینا و منم دنبالش را افتادم. سریه کوچه که رسید و ایستاد تا من بهش برسم. تا رسیدم بهش گفت »
-با بابات حرف زدی؟!
« سرمو انداختم پایین و همینجوری رفتم که گفت»
-مگه با تو نیستم؟1
-با من حرف بزن!
مانی- برای چی؟
-آقاجون من نمی خوام با تو حرف بزنم! همین!
« دویید دنبالم و گفت»
-آخه مگه چکار کردم؟!
-چیکار کردی؟! واقعاً که! کاشکی یه خرده از روی ترو خدا به من می داد!
مانی – آخه برای چی؟1
-می دونی اگه نیروی انتظامی سر می رسید چیکارت می کرد؟! مانی اصلاً به کارایی که می کنی فکرم می کنی؟!
مانی – بابا من یه خرده دلم گرفته بود، خواستم با مردم دو کلمه حرف بزنم و دلم واشه!
-برو برو! با من حرف نزن1
« تند تند راه می رفتم و اونم دنبالم می دونید و حرف می زند!»
مانی – اگه حرفام بد بود پس چرا همه ش برام کف می زدن؟!
-آخرش می خواستی چیکار کنی؟!
مانی – همون کاری که کردم! دعا کردم واسه همه ی جوونا و مردم!
-غلط کردی!می خواستی پول جمع کنی!
مانی- حالا که نکردم!
-اگه یه دقیقه دیرتر بهتون زنگ زده بودن کرده بودی!
مانی – خب حالا که به موقع زنگ زدن!
-می دونی اگه یه نفر اون وسط ترو شناخته بود چی می شد؟!
مانی- هیچی! می شد باعث افتخارم! بلافاصله تو فک و فامیل پُر می شد که مانی شده رئیس یکی از این سازمانها و تشکیلات و انجمن آ! فقط م کافی بود که یه عکس ازم بگیرن و بدن به این تلویزیون آ اونام بکنن ش « بَک گراندِ» خودشون! می دونی چقدر معروف می شد؟!
« واستادم یه نگاه کردم بهش و گفتم»
-تو آدم نمی شی!
مانی- باورکن اون لحظه که مردم رو صدا کردم، درست نمی دونستم چی باید بگم! اولش خواستم براشون یه آهنگ بخونم! دیدم گیتار نیس! بعدش خواستم براشون جوک بگم! دیدم جوک جدید ندارم! بعد یه آن فکر کردم و دیدم بهترین چیز اینه که مردم رو یه خرده یادِ خودشون بندازم! همین!
-بَدِتم نمی اومد یه خرده اون وسط کاسبی کنی!
مانی- اگه بابام زنگ نمی زد! نذاشت که!
-خجالت نمی کشی؟!
مانی- برای چی؟! مگه وقت و بی وقت این مردم رو برای همیاری و همکاری دعوت می کنن خجالت می کشن؟! اصلاً خجالت نداره که! یه وقته که باید پول جمع کرد برای دانش آموزای بی بضاعت! یه وقت باید پول جمع کرد واسه شب عید مردم بی بضاعت! یه وقتی باید پول جمع کرد برای بیماران سرطانیِ بی بضاعت! یه وقتی باید پول جمع کرد برای بیماران تالاسمی بیبضاعت! یه وقتی باید پول جمع کرد برای معلولین بی بضاعت! خب حالا یه وقتی م باید پول جمع کرد برای دو تا جوون بی پول دیگه! حالا شانس آوردی که شماره حساب ندادم بهشون!
-بسَه دیگه! خجالت بکش!
مانی – خیلی خب بابا! من خجالت کشیدم! حالا بگو ببینم خوش ت اومد از پیش بینی م ؟! دیدی فرستادن دنبال مون!
-عمو بهت گفت که ترمه رو هم بگی بیاد؟
-اره!بذار بهش زنگ بزنم!
«زود موبایلش رو در آورد و شماره ترمه رو گرفت و جریان رو بهش گفت و تا قطع کرد و رسیدیم خونه و جریان رو به رکسانا گفتم! اولش خوشحال شد اما بعدش دیدم که انگار یه خرده ناراحته! صبر کردم تا رفت تو اناقش و منم دنبالش رفتم و در زدم»
رکسانا- بله!
-منم!
رکسانا- بیا تو!
« رفتم تو و دیدم نشسته رو تختش!»
-چی شده رکسانا؟
« خندید و گفت»
-راستش می ترسم!
« رفتم جلو و رو تخت، بغلش نشستم و گفتم»
-نترس! من باهاتم!
رکسانا- فکر می کنی برای چی می خوان منو ببینن؟
-به همون دلیل که می خوان ترمه رو ببینن!
رکسانا- میشه امشب من نیام؟
-اینطوری تا آخرش با منی؟
« یه نگاه بهم کرد و گفت»
-الان لباسامو عوض می کنم!
« بلند شدم و از تو اتاقش اومدم بیرون و رفتم پائین. مانی رفته بود که ماشین رو روشن کنه. رفتم جلو عمه م و بهش گفتم»
-شما صلاح میدونین که رکسانا و ترمه ببریم اونجا؟
عمه – آره عمه! باید اینکار بکنین!
« خندیدم و بعدش صورتش رو ماچ کردم که یه نگاهی بهم کرد و خندید! یه خرده بعد رکسانا اومد تو پذیرایی! یکی از همون لباسایی که براش خریده بودم پوشیده بود! روپوشی رو هم که دستش بود از همونا بود که خودم براش خریده بودم. یه عطرر خوشبو ام زده بود. یه نگاه بهم کرد و گفت»
-خوب م؟!
-خیلی!
« بعد رفت طرف عمه و گفت»
-شما با من کاری ندارین؟
عمه- نه عزیزم برو! برو به امید خدا!
« یه مرتبه خودشو انداخت بغل عمه م و شروع کرد یه گریه کردن! عمه مم بغلش کرد و نازش کرد و نازش کرد و به من اشاره کرد. منم رفتم جلو و بازوش رو گرفتم که از تو بغل عمه اومد بیرون و اشک هاشو پاک کرد و گفت»
-خداحافظ !
« بعد برگشت طرف من. احساس کردم که الان احتیاج به یه تکیه گاه داره! دستش رو گرفتم و تو دستم فشار دادم که بهم خندید و دوتایی درِ راهرو رو وا کردیم و رفتیم تو راهرو. نگه ش داشتم و گفتم»
-چه ت شده رکسانا؟!
رکسانا- می ترسم!
-از چی؟
رکسانا- از همه چی!
-آخه چی؟!
رکسانا – می ترسم همه چی خراب بشه!
-نمی شه!
رکسانا – می ترسم من و ترمه رو مخصوصا! دعوت کرده باش اونجا که..
-اونجا که چی؟!
رکسانا- که یه جوزی بهمون بفهمونن که در حد و اندازه ی شماها نیستم!
« بازوهاشو محکم گرفتم و خندیدم! اونم یه مرتبه سرشو جور قشنگی تکون داد که موهاشو ریخت یه طرف شده که نگو!»
رکسانا – فکر می کنی دیونه شدم؟
-نه! فکر می کنم خیلی خوشکل شدی!
« یه نگاهی بهم کرد و بعد یه نگاهی به کلید چراغ راهرو کرد و گفت»
-لامپ اضافه خاموش!
«بعد چراغ راهرو رو خاموش کرد!»


***« مانی تو ماشین نشسته بود داشت با ترمه حرف می زد. در عقب رو وا کردم و رکسانا رو سوار کردم و خودمم نشستم جلو که مانی برگشت طرف من و همونجور که نگاهم می کردبه ترمه گفت»
-الان سوار شدن! تو آماده باش که اومدم دنبالت! فعلاً خداحافظ.
« بعد موبایل رو خاموش کرد و همینجور که زل زده بود به من گفت »
-رنگ کاری داشتی؟

-چی؟
مانی-رنگ کاری! رنگ کاری!
-رنگ کاری چیه؟
مانی-رنگ کاری اونه که آدم با یه رنگ مخصوص مثلا قرمز کار کنه و احیانا صورتش یا لپش قرمز بشه! یعنی هیچ عیبی م نداره ها! البته به شرطی که بعدش رنگا رو از روی لپش پاک کنه!
"بعد یه دستمال کاغذی از تو جیب در آورد و داد دست من و یه دنده عقب گرفت و حرکت کردیم! من و رکسانام یه نگاه به همدیگه کردیم و خندیدیم!
نیم ساعت بعد رسیدیم جلو خونه ی ترمه اینا. ترمه دم در واستاده بود و تا ما رو دید اومد جلو و یه سلام و علیک با ما کرد و بعدش شروع کرد با مانی دعوا کردن!"
ترمه-معلوم هست کجایی؟ یه زنگ بهم نمی زنی! مگه نگفتی می رم و بر می گردم؟ این طوری قول می دی؟ خجالت داره والا!
"مانی یه نگاه بهش کرد و بعد از همون توی ماشین گفت"
-ذلکا ذلیلکا کمربسته خلیلکا جونورا نجنبینا نلولینا!
"بعد فوت کرد به ترمه! ترمه همینجوری واستاده بود و نگاهش می کرد! بعدش اومد این طرف ماشین سوار بشه که مانی به من گفت:
-بابا این جادو جنبلا همه اش دروغه اگه راست بود الان این ترمه باید می شد چوب خشک!
"من شروع کردم به خندیدن و از ماشین پیاده شدم و با ترمه سلام و احوالپرسی کردم و در رو براش باز کردم و نشست بغل رکسانا و با اونم سلام و علیک دوباره کرد و بعد به مانی گفت"
-آداب معاشرت رو خوبه از هامون خان یاد بگیری!
-مانی-ذلکا ذلیلکا...
ترمه-زهر مار این دیگه چیه یاد گرفتی؟
مانی-کمر بسته خلیلکا جونورا نجنبینا نلولینا!
"من زدم زیر خنده و سوار شدم که ترمه گفت"
-کجا بودی تا حالا؟
رکسانا-خونه ما بودن ترمه جون.
ترمه-یه زنگ به من نزده. اگه من بهش تلفن نکنم اصلا یادش می ره که منو می شناسه دیوونه!
مانی-ذلکا ذلیلکا...
ترمه-بس کن دیگه. چیز یاد گرفته!
مانی-نخیر هیچ اثر نداره!
"بعد پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کرد که ترمه گفت"
-حق نداری یه کلمه دیگه با من حرف بزنی، فهمیدی؟
مانی-پس برگرد خونه تون. وقتی من و تو قراره حرف نزنیم بالطبع ازدواجمونم منتفیه!
ترمه-نه اون سر جاش هس این یکی منتفیه.
مانی-کدوم یکی؟
ترمه-زهرمار!
-ترمه خانم فیلم به کجا رسید؟
ترمه-تموم شد رفت پی کارش!
-یعنی چی؟
ترمه-اون روز کارگردان و اون چند نفر که مثلا سیاهی لشکر بودن رو گرفتن و بردن کلانتری. فیلمم توقیف شد!
-آخه چرا؟
ترمه-بهش گفتن هم خودت باعث تشویش اذهان عمومی می شی و هم فیلمت! خب برای فیلمبرداری مجوز نگرفته بود و جلو خوابگاه دانشگاه رو هم شلوغ کرده بود! می دونین چند نفر بی گناه کتک خوردن و زخمی شدن و بعضی هاشونم زندانی؟!
-پس بقیه ی اونایی که چوب دستشون بود کیا بودن؟
ترمه-اصلا معلوم نشد. نون شد و سگ خوردشون. شماها چه خبر؟ اشتی کردین؟
-داریم می ریم که آشتی کنیم.
ترمه-راستش هامون من می ترسم.
رکسانا-منم همین طور.
مانی-منم همین طور!
ترمه-تو زهرمار.
"زدم زیر خنده که ترمه گفت"
-تو رو خدا اون جا هوای ماها رو داشته باشین!
مانی- اصلا نگران نباش به خدا هیچی نیس!
ترمه-جون من راست می گی؟
مانی-اره به جون تو من تا حالا ده نفر مثل تو رو بردم خونه مون و به بابام نشون دادم و نپسندیده! ابم از آب تکون نخورده!
ترمه-ببین حالا خودت تنت می خاره ها.
-اصلا ناراحت نباشین. ما اونجاییم.
ترمه-ممنون. مگه اینکه دلم به شما خوش باشه. اینکه انگار نه انگار داره نامزدش رو می بره به پدرش معرفی کنه! ببینم هامون خان اخلاق پدرش چه جوریه؟
مانی-مگه می خوای زن بابام شی؟
ترمه-اگرم بشم حداقل هر چی باشه از تو بهتره. بدقول!
مانی-بابا اگه بهت زنگ نزدم برای این بود که وسط میتینگ بودم و داشتم برای هوادارام سخنرانی می کردم!
ترمه-گم شو خر خودتی!
مانی-بی تربیت.
ترمه-انقدر چاخان می کنی که دیگه هیچ کدوم از حرفات رو باور نمی کنم.
مانی-باور نمی کنی از هامون بپرس!
ترمه-آخه تو میتینگ چی کار می کردی؟ اصلا کدوم میتینگ؟
رکسانا-مانی خان همه ش خونه بودن.
مانی-پس اون موقع که با هامون رفتیم قدم بزنیم چی؟
رکسانا-یه ساعت بیشتر طول نکشید!
مانی-هامون براشون بگو بفهمن با کی طرفن!
"خندیدم و جریان رو براشون تعریف کردم. اولش باور نمی کردن اما وقتی فهمیدن راست می گم انقدر خندیدن که اشک از چشماشون اومد پایین! تا دم در خونه مون می خندیدن. اما اونجا که رسیدیم و مانی ماشین رو پارک کرد و تا چشمشون به خونه ی ماها افتاد هر دو گریه شون گرفت!
من و مانی پیاده شدیم و ترمه م پیاده شد و رفت پیش مانی اما رکسانا همونج.ر نشسته بود و به خونه ی ماها نگاه می کرد. سرمو بردم تو ماشین و بهش گفتم"
-چرا پیاده نمی شی؟
رکسانا-من این خونه تونو چند بار دیده بودم اما اون موقع این طوری بهش نگاه می کردم و ازش نمی ترسیدم!
-یعنی چی؟
"بعد همونجور که چشمش به خونه بود گفت"
-یعنی اون موقع فکر نمی کردم اصلا امکانش باشه که یه روز بخوام برم توش!
-بیا پایین زودتر بریم تو.
رکسانا-هامون من خیلی ترسیدم. راستش قبلا این طوری فکر نکرده بودم. یعنی می دونستم پولدارین اما نه انقدر!
-تو ارزشت خیلی بالاتر از این چیزاس.
رکسانا-داری شعار می دی!
-نه جدی می گم! من تو رو با تمام این خونه و ثروت و این چیزا عوض نمی کنم. خودتو دست کم نگیر.
"دوباره یه نگاهی به خونه مون کرد و بعد آروم پیاده شد اما ناراحت. مانی م ماشین رو قفل کرد و رفتیم به طرف خونه و در رو با کلید وا کردیم و رفتیم تو. وقتی داشتیم از حیاط رد می شدیم ترمه گفت"
-اینجا چند متره؟
مانی-شما واسه رهن می خواین یا اجاره؟
ترمه-لوس نشو!
مانی-مگه تو معاملات ملکی ای؟
ترمه-نه اما فکر کنم پدرت و عموت ما رو اینجا خواستن که اول یه خرده خجالتمون بدن و بعدش بیرونمون کنن که دیگه شماها رو ول کنیم و بریم دنبال کارمون!
"یه مرتبه مانی واستاد و بازوی ترمه رو گرفت و گفت"
-اولا که بابا و عموی من میشن دایی تو بعدشم اگه اینکارو بکنن ما دو تام با شماها از این خونه میایم بیرون!
"بعد برگشت طرف من که بهش خندیدم و سرمو تکون دادم که یه مرتبه مادرم از پشت پنجره ما رو دید و از نو خونه اومد تو تراس و تند از پله ها اومد پایین و استخر رو رد کرد و اومد طرف ما. من و مانی م تند رفتیم جلو که هر دومونو بغل کرد و زد زیر گریه! حالا هر چی ماچش می کنیم آروم نمیشه که!
بالاخره بعد از گریه و گلگی از ما دو تا اشکش رو پاک کرد و برگشت طرف رکسانا و ترمه که هر دو زود بهش سلام کردن!"
مانی-ترمه خانم! این عزیز مادر منم هس آ. منو عزیز بزرگ کرده!
"ترمه آروم گفت"
-مانی خیلی از شما تعریف می کنه. شاید شما رو از مادرشم بیشتر دوست داره!
"مادرم بهش خندید و گفت"
-می دونم که تو رو هم خیلی دوست داره!
"بعدش ترمه دستاشو وا کرد و مادرمو بغل کرد! مادرمم بغلش کرد و ماچش کرد و بعدشم به مانی گفت که برین تو.
برگشتم و یه نگاه به پنجره های قدی خونه مون کردم از سر و صدا پدرم اومد پشت پنجره و تا ماها رو دید زود پرده رو انداخت و رفت. فهمیدم رفت که لباساشو عوض کنه اما دل تو دلم نبود! می ترسیدم همونجور که رکسانا و ترمه گفته بودن باشه! هر چند می دونستم که پدرم اینا اهل این حرفا نیستن. برگشتم طرف مادرم که دیدم داره رکسانا رو نگاه می کنه. رکسانام صورتش سرخ سرخ شده بود و سرشو انداخته بود پایین. آروم به مادرم گفتم:
-مامان این رکساناس.
مادرم-می دونم.
"رکسانا آروم سرشو بلند کرد. کیفش رو تو دو تا دستاش گرفته بود و همچین فشار می داد که مطمئن شدم هر چی توش بو له شد!
یه لحظه مادرم و رو نگاه کرد و بعد آروم گفت"
-ببخشین.
مادرم-چی رو؟
"دوباره یه نگاه به مادرم کرد و گفت"
-نمی دونم. همه چی رو! باعث ناراحتیتون شدم!
مادرم-از کجا می دونی؟
رکسانا-خودم می دونم!
مادرم-اخلاقت رو نمی دونم اما همیشه دلم می خواست یه عروس به خوشگلی تو داشته باشم.
"رکسانا سرشو انداخت و پایین و یه قدم رفت طرف مادرم اما دوباره خجالت کشید و واستاد اما یه مرتبه خودشو انداخت تو بغل مادرم! اونم محکم بغلش کرد. چون مادرمو می شناختم فهمیدم که از رکسانا خیلی خوشش اومده. یعنی مادرم وقتی کسی رو اینجوری بغل می کرد که دوستش داشته باشه! خیلی خوشحال بومد. خیلی خیلی!
یک مرتبه مادرم با تعجب رکسانا رو یه خرده داد عقب و نگاهش کرد و گفت"
-چرا گریه می کنی؟!
رکسانا-نمی دونم.
مادرم-تو الان باید خوشحال باشی.
رکسانا-می دونم!
مادرم-نیگاش کن چه اشکی می ریزه.
"بعد با دست هاش اشکاشو پاک کرد و صورتش رو ماچ کرد و گفت"
-بریم تو منتظرمونن.
مانی-بیاین دیگه.
"بعد تا دید رکسانا داره گریه می کنه اروم به ترمه گفت"
-توام دو قطره اشک می ریختی بد نبودا. اینجور موقع ها اثر خوبی داره!
"ترمه یه چپ چپ بهش نگاه کرد و هیچی نگفت و همه راه افتادیم طرف خونه و از پله ها رفتیم بالا و از تراس رد شدیم و رفتیم تو.
اولین کسی که اومد جلومون زری خانم بود که اول با گریه ماها رو بغل کرد و بعدش رکسانا اینا و همونجور با گریه به مانی گفت"
-به خدا این چند وقته که نبودی تو این خونه صدا از صدا در نمی اومد!
مانی-یعنی راحت بودین؟
زری خانم-خدا مرگم بده نه والا! انگار یه چیزی گم کرده بودم.
"یه دفعه عموم در خونه رو وا کرد و اومد تو که زود مانی رفت پشت ترمه قایم شد و از همونجا گفت"
-سک سک! یعنی سلام باباجون!
"منم زود به عموم سلام کردم که اول اومد طرف من و بغلم کرد. تو چشماش اشک جمع شده بود و نمی خواست گریه کنه. می دونستم چقدر مانی رو دوست داره!
بعد برگشت طرف مانی که مانی م از پشت ترمه که داشت خودشو از جلو مانی می کشید کنار اومد طرف عموم و بغلش کرد و محکم فشارش داد به خودش و گفت"
-خیلی مخلصیم باباجون آ!
عموم-برو پدرسوخته ی چاخان!
مانی-به جون خودتو اگه این دفعه دروغ بگم! دلم خیلی براتون تنگ شده بود!
عموم-خیلی خب خیلی خب. برو کنار ببینم.
"بعد یه نگاه به ترمه کرد و یه مرتبه با تعجب گفت"
-این که چیزه!
مانی-ا... اگه خیلی چیزه بریم عوضش کنیم!
"همه زدیم زیر خنده."
عموم-باز چرت و پرت گفتی؟
مانی-آخه شما میگین چیزه.
عموم-یعنی همونه که تو اون فیلمه نقش چیز رو داشت!
مانی-عجب اطلاعا سینمایی دقیقی!
عموم-باز شروع کردی؟
مانی-آخه شما یه چیزایی میگین که آدم بالاخره...!
عموم-تو حرف نزن ببینم. حالا اسمش چیه؟
مانی-شما که گفتین حرف نزنم.
غموم-فقط اسمش رو بگو.
مانی-یه قواره طاق شال!
عموم-چی؟
"ترمه زود اومد جلو عموم و دستش رو دراز کرد و گفت"
-ایم من ترمه س. خوشبختم!
"عموم یه نگاه بهش کرد و بعد خندید و باهاش دست داد و گفت"
-ببینم اون فیلم که بازی کردی جریانش راست بود یا نه الکی بود؟
ترمه-تا یه مقدار. یه مقدارم دستکاری شده بود. یه خرده م سانسور شد!
عموم-کجاهاش؟
ترمه-اونجا که دختره و پسره...
عموم-نه اونجا رو میگم که دختره از خونه رفت بیرون. بعدش کجا رفت؟
ترمه-آهان. اونجاش درست بود. یعنی واقعی بود!
عموم-عجب. فیلمش خیلی قشنگ بودا! توام خوب بازی کرده بودی آ! بیا ببینم!
"دوتایی راه افتادن طرف سالن و ترمه م زیر بازوی عموم رو گرفت و شروع کرد باهاش حرف زدن! مادرمم به ماها گفت بریم تو سالن و خودش رفت طرف آشپزخونه که مانی به رکسانا گفت"
-ترمه خودشو جا کرد! حالا نوبت شماس!
"بعد همونجور که می رفت طرف سالن آروم گفت"
-هر چند بابای این...
"دیگه بقیه ی حرفش رو نزد که رکسانا آروم ازم پرسید"
-بابای تو چی؟ منظور مانی خان چیه؟
-بیا تا بهت بگم.
رکسانا-الان بگو!
-هیچی. فقط خودت باش!
رکسانا-مگه اخلاق پدرت چه جوریه؟
-دوست داره آدما رو همونجوذ که واقعا هستن ببینه. توام فقط خودت باش.
"بعد زیر بازوش رو گرفتم و بردم طرف سالن که تا نزدیک پله ها رسیدیم پدرم از طبقه ی بالا اومد تو پله ها و همونجا واستاد و ما رو نگاه کرد. من و رکسانا هر دو سلام کردیم که یه سری تکون داد و آروم اومد پایین. چشمش فقط به رکسانا بود. رکسانام داشت نگاهش می کرد که رسید پایین پله ها. دوباره سلام کردم که برگشت طرفم و گفت"
-برگشتی؟
-نرفته بودم!
"سرشو تکون داد که گفتم"
-پدر معرفی می کنم! رکسانا!
"دوباره یه نگاه به رکسانا کرد و رکسانا بازم سلام کرد و پدرو آروم جوابش رو داد و گفت"
-بفرمایین تو سالن.
"بعد خودش جلوتر رفت. جلو رکسانا خجالت کشیدم که رکسانا حرکت کرد طرف سالن. بازوش رو گرفتم و آروم در گوشش گفتم"
-می خوای برگردیم؟
رکسانا-نه! می خوام خودم باشم!
"یه لحظه تو چشمای قشنگش نگاه کردم و اراده رو توش دیدم و بهش خندیدم و گفتم"
-بریم!
"راه افتادیم طرف بالای سالن که مثلا مهمونخونه بود و چند دست مبل خیلی شیک چیده شده بود. پدرم رسیده بود سر جای همیشگی اما همونجا واستاده بود تا من و رکسانا رسیدیم بهمون اشاره کرد که بریم بالا. رکسانا گفت"
-مرسی. همین جا خوبه!
پدرم-بفرمایین اینجا کنار من.
"رکسانا آروم رفت طرف پدرم. برگشتم این طرف که ببینم مانی کجاس که دیدم داره میاد جلو و تا رسید سلام کرد و گفت"
-عمو جون چقدر تو این چند ساعته جوون شدین!
"پدرم یه نگاهی بهش کرد و گفت"
-نقشه طرح می کنی، هان؟
مانی-به جون شما اگه نقشه در کار باشه!
پدرم-نامرد تو کو؟
مانی-نمی دونم. شما ندیدینش؟!
"پدرم یه لبخند زد و فهمیدم که زیادم ناراحت نیس چون موقع ناراحتی اگه بانمک ترین شوخی ها رو هم باهاش می کردن براش فرقی نداشت!
خلاصه رکسانا بغل پدرم رو مبلی که پردم بهش تعارف کرد نشست و کیفش رو همونجا گرفت تو دستاشو فشار داد! خیلی براش ناراحت بودم. منم رفتم بغلش نشستم و مانی م رفت اون طرف پدرم نشست. که یه مرتبه پدرم بلند گف"
-زری خانم!
"زور زری خانم اومد جلو و گفت"
-برمایین آقا!
پدرم-قهوه! مهمان مسیحی داریم.
"بعد برگشت طرف رکسانا و گفت"
-شایدم مشروب میل داشته باشین!
"یه مرتبه اخمام رفت تو هم. برگشتم طرف مانی نگاه کردم که دیدم داره لبش رو گاز می گیره یعنی هیچی نگو! منم هیچی نگفتم که رکسانا گفت"
-خوردن یا نخودرن این چیزا دلیل بر چند گانگی نیس! نباید مسلک ها و مرام ها رو با نوشیدن و خوردن قضاوت کرد!
پدرم-آخه شنیدم که مسیحیا هم قهوه می خورن و هم مشروب!
رکسانا-و مسلمونا نه قهوه می خورن و نه مشروب!
"تا اینو گفت مانی قاه قاه زد زیر خنده که پدرم چپ چپ بهش نگاه کرد و بعد به رکسانا گفت"
-حالا چی میل دارین؟
رکسانا-هیچی. ممنون!


پدرم : زری خانم هم قهوه بیار و هم چایی و هم مشروب!
زری خانم به چشم گفت و رفت.
پدرم – خوابگاه رو هم که شلوغ کردین!
یه مرتبه سه تایی به هم نگاه کردیم که مانی گفت
تعقیبمون می کردین؟
پردم – باید از وضعیت پسرم و برادر زاده ام با خبر باشم یا نه؟
رکسانا- ما شلوغ نکردیم ! فقط نخواستیم بهمون توهین بشه و پا روی حقمون بذارن!
پدرم-اما اگه شما حق کسه دیگه ای رو بردارین اشکا ل نداره؟
اینو گفت و به من نگاه کرد
رکسانا- حق ذات نیست! معنی یه ! منم فقط همون معنی رو خواستم ! اندازه ی کف دستم!
و بعد دستاشو که عرق کرده بود وا کرد و به پردم نشون داد و گفت :
و همینجوری خالی و لخت!
پدرم طعنه اش رو فهمید و هیچی نگفت.سکوت بر قرار شد که مانی گفت
واقعا دلمون براتون یه ذره شده بود عمو جون!این هامون که از دوری شما اشک می ریخت به پهنای صورتش!
پدرم – بی خود کرده! من اینطوری تربیتش نکردم! سعی کردم مثل مرد بارش بیارم مطمئنم هستم که مثل ادمایه ضعیف گریه و زاری نکرده!
مانی – بعلـــــــــــه ! اونکه درست ! تازه کلیم پشت سرتون براتون شاخ وشونه می کشید !یعنی ازتون تعریف می کرد که شما مرد بارش اوردین و مثل رستمه و از هیچی نمی ترسه! فقط دلم می خواست اونجا بودین و میدیدین موقع میتینگ چه جوری در رفت!
پدرم برگشت طرف رکسانا و گفت :
اگه اینجا به حقتون میرسین می تونین برین فرانسه ! چرا این کارو نمی کنین؟؟
رکسانا – چون نیمه ی ایرانیم بهم اجازه نمی ده این خیلی مهمه من با داشتن پناهگاهی مثل فرانسه ایرانم رو انتخاب کردم!
تو همین موقع زری خانم با یه سینی بزرگ امد نمی دونم چی شده بود که سرویس طلامونو اورده بود دم دست!
پدرم بهش اشاره کرد و اونم گذاشت روی میز و رفت کنار سالن و پار دستی رو که شبیه کالسکه ی بزرگ بود و ور داشت و اورد جلو گذاشت و کنار میز رفت !
رکسانا یه نگاهی به سرویس چایی خوری انداخت و هیچ نگفت یه خورده که گذشت پدرم گفت :
بعضی ها به رسم و رسومات پایبندن تا حدودی هم فکر می کنم باید اینجوری باشه! باید یه سری از سنت ها پا برجا باقی بمونه!
رکسانا – مثل قربانی کردن ادم ها در مقابل بت های سنگی؟!
پدرم یه نگاهی بهش کرد و گفت :
البته نه رسومات خرافی!
رکسانا – هر رسم و رسومی شاید در زمان خودش معنا داشت هباشه ! بعضی هاشونم از روی ناچاری بوده و یا علتی داشته که در زمان خودش منطقی به نظر می رسیده اما بعد ها اون ناچاری یا منطق از بین رفته اما اون رسم هنوز باقی مونده!
پدرم : مثلا چی؟؟
رکسانا : نذر کردن و روشن کردن شمع توی کلیسا ها ! علت اصلیش نبودن برق بوده در قدیم ها برای روشنایی فضای کلیسا مردم شمع نذر می کردن و می اوردن اونجا روشن می کردن تا محیط روشن بشه و همه بتونن در روشنایی به عبادت و کار هایه دیگه شون برسن ! در اثر اختراع برق دیگه مسئله تاریکی مطرح نبوده! همه جا با نیروی الکتریسیته روشن بوده و علت خود به خود ار بین رفته بوده اما رسم شمع روشن کردن بصورتی دیگر باقی می مونه!!
پدرم یه نگاهی بهش کرد و یه لحظه مکث کرد و بعد پاش رو از رو پاش انداخت پایین و یه خورده از رو مبل اومد جلو طرف میز و برگشت طرف رکسانا و گفت :
خواهش می کنم بفرمایید چی براتون بریزم؟؟چایی یا قهوه؟؟
رکسانا : ممنون
پدرم : من اصرار می کنم!
رکسانا خندید و گفت:
قهوه لطفا!
پدرم : منم اکثرا قهوه رو ترجیح می دهم!
بعد یکی از قوری ها رو برداشت و شروع کرد به ریختن ! مانی م با دست جلو دهنش رو گرفته بود که نخنده!!
پدرم نرم شده بود.
رکسانا : من قهوه رو تلخ می خورم!
پردم : کار بسیار خوبی می کنین ! این قند بلای حون ما ایرانی ها ست!
یه فنجون به رکسانا داد و خودشم یکی رو برداشت و گفت :
شما به شطرنج علاقه دارین؟
رکسانا : خیلی زیاد ! تا حالام چند بار تو دانشگاه جایزه بردم!!
پدرم : جدی!! چه خوب می خواین تا شام حاضر بشه یه دست بزنیم ؟؟
یه مرتبه متوجه شد حواسش جلو ماها پرت شده و قافیه رو باخته اما
به رویش نیاورد و زود از جاش بلند شد و حرکت کرد طرف ته سالن که میز شطرنج بود اما دوباره برگشت و جلو رکسانا واستاد و یه لبخند بهش زد و بعد دستش رو دراز کرد طرفش!من و مانی همینجوری مات داشتیم بهش نگاه می کردیم که رکسانا فنجونش رو گذاشت روی میز و دست پدرمو گرفت از جاش بلند شد و خندید! پدرم بلند داد زد و گفت :
زری خانم !!زری خانم!!یه زحمت بکش این بساط ما رو بیار اون و ! دستت درد نکنه خانم ! بعد دست رکسانا روکشید . همونجور که با خودش می برد گفت :
من همیشه گفتم کسی که به شطرنج علاقه داره ادم با فکر و اندیشه ایه ! همیشه به این بچه ها هم گفتم برن این دانشو یاد بگیرن !! متاستفانه خانمم اصلا از شطرنج خوشش نمیاد ! ببینم بازیت در حد عالی نیست که نکنه زود ماتم کنی؟؟!!
رکسانا : اگربتونم مطمئن باشم که تو جلسه ی اشنایی این کارو نمی کنم!
یه مرتبه پردم شروع کرد قاه قاه خندیدن ودستش رو انداخت رو شونه ی رکسانا و گفت :
اولشس خیلی تند رفتم ! نه ؟؟
دیگه نشنیدم رکسانا بهش چی گفت اما بازم صدای خنده ی پدرم بلند شد! موندیم اونجا منو مانی که گفت :
ترمه اینا کجا رفتن؟؟
رفتن تو حیاط!
مانی : خاک بر سر من و تو کنن ! این باباهای ما زن می خواستن و انقدر ناز و نوز می کردن ! می گم پاشو بریم برایه خودمون دو تا پیدا کنیم این دو تا که نصیب اینا شد !
خندیدم و از جام بلند شدم و فنجون رکسانا و پدرم رو برداشتم و با مانی رفتیم طرفشون پدرم میز رو چیده بود همونجور که حرفم می زد بازیم می کرد!
رکسانا : کاملا صحیحه مثل دوست داشتن سیب یا گلابی ! اگر کسی سیب رو دوست داره ادم بدی نیست ! همون طور اون کسی که گلابی رو دوست داره!
فنجونا رو گذاشتم رو میز بغلشون که رکسانا یه نگاه بهم کرد و لبخند زد !منم بهش خندیدم !
پدرم : درسته ! ما خیلی بهشون بد کردیم !
رکسانا : حتما شنیده بودین که همشون رو کرده بودن تو دو تا ملحفه ی کثیف !
پدرم : درسته زمان قاجار بوده!
رکسانا : شنیدم زمانی که بارون می اومده حق نداشتن تو شهر رفت و امد کنن ! می گفتن چون بدنشون تر می شه و ممکنه تماسی با یکی داشته باشن و همون جور اون یکی نجس باشه پس نباید از لونشون بیرون بیان !
پدرم : درسته در واقع لونه بوده !
رکسانا : این خیلی بده !
پدرم خیلی بده شرم اوره نوبت شماست !
رکسانا یه حرکتی کرد که پدرم بهش نگاهی کرد و بعد شطرنج رو نگاه کرد و گفت :
چطوری حواسم به این نبود!
رکسانا : راه یکیه ! اگر کسی بخواد یه راه بره !همشونم یه چیز می گن و به یه جا می رسن بقیه اش خوبه !
پردم : درسته !
رکسانا : اگه او ن حرکت رو بکین کیش می شین!
پدرم : ای وای به مهره دست نزده بودما!
رکسانا خندید و گفت :
قبوله !
پدرم : قرون وسطا رو چطوری میبینی؟
رکسانا : دوران گذرا ! از بدویت نسبی به پیشرفت نسبی ! تکامل عقلانی شروع می شه ببخشید الان گارد می شین !
پدرم : ای بابا ! اینطوری که اسب می ره !
مانی : عیب نداره به جاش کلی خر داریم!
زدم زیر خنده که پردم برگشت نگاهی بهمون کرد و گفت :
شما اینجائین؟
مانی : کی می خواین بریم برنامه کودک نگاه کنیم؟؟
پدرم : برین حداقل یه جابشینین بالا سر ادم وایمسیتین ادم حواسش پرت می شه باختم دیگه!!
تو همین موقع در سالن وا شد و عموم و ترمه که داشتن می خندیدن اومدن تو که زود مانی گفت :
عمو جون! عمو جون ! پیداش کردم !
پدرم : چی رو ؟؟
مانی : نازمزدمو !
پدرم : ا کوشن ؟؟
عموم و ترمه اومدن جلو و عمو مگفت :
خان داداش پای شطرنج پیدا کردین ! اینم عروس منه ! ایشونم حتما رکسانا خانم هستن !
رکسانا و پدرم بلند شدن و عموم صورت رکسانا رو ماچ کرد و پدرم سر ترمه رو بعدش گفت :
خودش از تو فیلمش قشنگ تره ! هر چند تو فیلمشم خوشگل بود اما نوار کیفیت نداشت از رو پرده ضبط کرده بودن ! هامون دو تا مبل بکش جلو!
من و مانی دو تا مبل اوردیم جلو و عمو مو ترمه نشستن که مانی گفت :
بابا جون خیلی خوشحالی که من برگشتم خونه؟
عموم : هان؟؟
مانی : هیچی ! براتون چایی بیارم ؟؟
عموم : دخترم تو چی می خوری؟؟
ترمه : اگه باشه چای.
عموم : مانی بپر یه فنجون چای بیار ! بدو !
مانی : چیز دیگه ای نمی خواین ؟؟
عموم : هان ؟؟
مانی : قندم بیارم ؟؟
عموم : برو دیگه !!
مانی رفت اون طرف و یه فنجون چا ریخت و برگشت و داد ترمه که ترمه یواشکی زبونش رو براش در اورد.
عموم : مانی ! این فیلمه رو چرا جلو شو گرفتن ؟؟ یادم بنداز به این رفیقم یه زنگ بزنم ازادش کنه!
مانی : اون فیلم خیلی بو داره با با جون!!
عموم : اصلا چرا رفتی تو این فیلم !
ترمه : خب ازم دعوت کردن !
عموم : یه فیلم مگه چقدر خرجش می شه؟؟
ترمه : حدود صد ، صدو خرده ای ملیون!
عموم : خب چیزی نمی شه که ! خودم می ذارم ! اتفاقا یکی دوتام کارگردان اشنا دارم ! این پسره رو می کنیم تهیه کننده اونام کارگردانی کنن و توام بازی کن!
ترمه : ممنون بابا جون
تا اینو گفت مانی مات به ترمه نگاه کرد که اونم بهش خندید
مانی : ممنون چی چی جون؟؟
عموم : باز حرف زدی؟؟
مانی : بابا نمی تونم که لال بشم؟؟!!
عموم : تو چرا نمی ری به کارت برسی؟؟
مانی : بابا من کارم همینه دیگه ناسلامتی اینا رو اوردیم اینجا که مثلا بگیریم شون!!
عموم : خب که چی؟؟
مانی : خب شما ها نمی ذارین که اصلا امون به ماها نمیدین!!
پدرم : بابا یه خرده ساکت ! اصلا بازی رو نمی فهمم!
برگشتم به رکسانا نگاه کردم داشت بهم می خندید تو دلم یه جوری شد!
پدرم : چه کردن با این مردم!!
رکسانا : تفتیش عقاید ! سوزوندن ! شکنجه !
عموم : چی؟؟
پدرم : قرون وسطا!!
عموم : گالیله رو ؟؟
پدرم : همه رو
عموم : یعنی خودشون نمی دونستن کی برمی گرده ؟؟
پدرم تنها گردیش نبود که !!
مانی : این حرفایه بی تربیتی چیه که می زنین!!
رکسانا و ترمه و من زدیم زیر خنده که پدرم و عموم یه نگاه به مانی کردن و پدرم گفت :
داریم زمین رو میگیم پسر!!
مانی : اهان!!
رکسانا : اونا می گفتن که زمین مرکز جهانه !!گالیله ثابت کرد که نیست!!
مانی : خب خیام مام که چند سال قبلش اینو گفته بود !!
رکسانا : گفته بود اما نه بلند بلند !!
عموم : چرا نگفته بود ؟؟

رکسانا : چون حتما در اون زمان بلافاصله اعدامش می کردن! چون ذهن کسی امادگی پذیرفتنش رو نداشت ! الانم همنیطوره! چون ذهن بعضی ها اماده ی پذیرفتن بعضی حقایق نیست پس کسی نباید بگه چون براش خطرناکه!!
عموم : ولی بعدش خیلی پیشرفت کردن !
رکسانا : شاید مهم ترین چیزی رو که فهمیدن این بود که یاد بگیرن تا منافع خودشون رو تو منافع جمع ببینن ! هر ملتی که اینو یاد گرفته موفق شده!!
پدرم : کاملا درسته ماها منافع خودمون رو فقط به صورت شخصی در نظر می گیریم!!
عموم : ما اصلا بلد نیستیم کا گروهی بکنیم ! همیشه اخرش دعواست !
مانی : مثل الان که اصلا اجازه نمیدین ما دوتام که مثل چنار اینجا وایستادیم بشینیم بغل شماها و یه کار گروهی بکنی!!
عموم : باز چرت و پرت گفتی؟؟
رکسانا : داستان کبوتر و طوقی رو شنیدین ؟؟ کلیله و دمنه!! موقعی که یه عده کبوتر تو دام یه صیاد گیر میوفتن!!
عموم : کدومه؟؟
رکسانا : هر کدوم به تنهایی سعی می کردن خودشون رو ازاد کنن ! برایه همین حرکت هایه تک نفره می کردن!!
پردم : رئیس شون یه کفتر طوقی بود ! بهشون دستور می ده همگی با هم و یه مرتبه پ
رواز کنن ! اونام گوش می دن و یه دفعه دام رو برمیدارن و با خودشون می برن هوا و ازاد می شن!!
رکسانا : و بعد توسط یک موش که دوست کبوتر طوقی بوده بند های دام جویده و پاره می شه ! اینم به اون معناست که هر جنسیت می تونه با جنسیت دیگه دوست بشه و به همدیگه کمک کنن!!
پدرم : کاملا صحیحه!!
مانی : خوش به حالت هامون!!ایشالا وقتی با رکسانا خانم ازدواج کردی شبا برات می شینه و از این قصه ها میگه که حوصله ات سر نره!!
عموم : پسر تو چرا نمیری یه جا دیگه؟؟
همه زدیم زیر خنده که پدرم به رکسانا گفت :
سرت به حرف زدن گرم شده مهره هاتو یکی یکی زدم!!
رکسانا : در هر بازی مهم نتیجه است!!
عموم : می گن تو اون وقت وقتی یه دانشمندی یه چیزی اختراع می کرد به جرم جادو گری می گرفتن و می سوزوندنش!!
پدرم : خیلی ترس و وحشت زیاد شده بود ! برای همینم مردم یه دفعه ریختن سر به شورش برداشتن!!
رکسانا: خدا ترسی باید تو وجود ادم ها باشه و فقط مربوط به خوشون و به میل و اراده ی خودشون و نباید کسیم توش دخالتی داشت هباشه !! اگه یه عده یان و مردم و وادار کنن که خدا ترس بشناین دیگه نمی شه خدا تزسی می شه ترس از بنده ها !! می شه ترس از ادم ها یا به ظاهر ماموران خدا!! اون وقت می شه یه چیز دنیایی دیگه !! اون وقت می شه براش تبصره گذاشت یا به هر صورت ازش گذر کرد یا دورش زد !! مثل پارک کردن ماشین در جای ممنوعه!! یا وارد شدن به خیابون یه طرفه !! تا زمانی که یه مامور راهنمای رانندگی سر و کله اش پیدا ندشه می شه این قوانین ورو نقض کرد یا دور از چشم قانون جنایت کرد!!کلاهبرداری کرد !! چرا ؟؟ چون اکثر ادم گیر نمیوفتهع !! اکثرا ادم خطاکار بدون اینکه جریمه یا تاوونی بده فرار می کنه!! چون نمی شه که برای هر یه نفر تقربا یه مامور گذاشت×× تازه اگرم بشه از کجا معلوم که ماموره رو با رشوه نمی خرن!!
عموم : به ! بیا ببین ایجا چه خبره ؟؟!کار نیست که با پول حل نشه !!
رکسانا : وقتی خدا ترسی تبدیل بشه به مردم ترسی این چیزا اجتناب ناپذیره !! وقتیم حقایق با دروغا امیخته بشه و کمی ام افراط توش بشه دیگه مردم واقیعت ها رو هم اور نمی کنن و اون موقع هست که دیگه گریز شروع می شه!! در اون زمان هام در اروپا این اتفاق افتاد ! وقتی با تمام وجود موانع معلوم شد که مثلا زمین مرکز جهان نیست و کشیش ها اشتباه می کردن!!
وقتی سطح عمومی کمی بالاتر رفت و مردم کمی از خرافات فاصله گرفتن و خیلی از واقعیت ها رو فهمیدن دیگه از هر چی کشیشه بدشون اومد واون اتفاقات رخ داد بعضی ها کلیسا ها رو تحریم کردن! بعضی ها دین و نهی کردن !! بعضی ها رسومات و رو که بعضی هاشون هم خیلی خوب بودن !!کار به جایی رسید که بعضی ها هم خدا رو انکار کردن ! هر چند بعد از یه وقفه و ارامش دوباره برشگتن اماخیلی چیزا اون وسط خراب شد و از بین رفت و جاشونو چیزایه بد گرفت!!
عموم : بعله ! باید مردم رو ازاد گذاشت تا هر جور که می خوان فکر کنن!!
رکسانا : اصولا ورود به ذهن ادما همیشه کار اشتباهی بوده !! هر بارم کسی خواسته این کارو بکنه شکست خورده و خیلی ها مجبور شدن به خاطر این شکست تاوان سنگینی بپردازن!!
داشتم حرفاشو گوش میکردم یه مرتبه سرشو بلند کرد و منو نگاه کرد و گفت :
شایدم این تاوان ارزش یه تجربه باشه!!تجربه ای خارج سنت ها و چهار چوب هایی که دور خودمون درست کردیم!!برای گذشتن از اینها بایدکم تاوانی پرداخت کرد!!
اینو که گفت دیدم که مخصوصا با پاش زد به میز ! یه مرتبه تموم مهره های شطرنج ریخت بهم ! بعدش زود شروع کرد به معذرت خواهی کردن و گفت :
واقعا عذر می خوام ! اصلا متوجه نشدم!! ببخشید پدر!!
خنده ام گرفت ! پدرمم همین طور !! با همون خنده ام یه نگاه به رکسانا کرد و گفت :
شاید لازم بود که تاوان ضعفم رو پرداخت می کردم!!ولی گریز قشنگی بود هم ثبوت برتری و هم ملاحظه ی بزرگتریم ! بازم اشتباه کردم !!تو داشتی برنده میشدی!!
رکسانا : شما عالی بازی می کنین !! جدی می گم!!
پردم : وتو عالی تر !! مهره های من بیشتر بود اما برد با تو بود !!
یه مرتبه از جاش بلند شد و سر رکسانا رو بوس کرد و گفت :
نباید قبل از دیدنت قضاوت م یکردم ! برایه عذر خواهی هم یه هدیه قدیمی دارم که گذاش�%

رمان رکسانا قسمت 11

رمان رکسانا قسمت 11

فصل یازدهم
"ساعت حدود شیش عصر بود که با مانی از خونه ی عمه اینا اومدیم بیرون که یه خرده قدم بزنیم. راستش می خواستم یه خرده با مانی حرف بزنم. راه افتادیم طرف بالا و بهش گفتم"
- تو اصلاً عین خیالت نیس آ!
مانی – چی؟
- آخه بی پول و کار چیکار کنیم؟!
مانی – مگه عمه قرار نیس خرج مونو بده؟
- خودتو لوس نکن.
مانی – بابا انقدر نترس! اینا می آن دنبال مون!
- گیرم دو روز دیگه اومدن! فعلاً رو چیکار کنیم! یه قرون پول نداریم!
مانی – از این ناراحتی؟ اینکه کاری نداره! بیا!
"دستمو گرفت و از وسط خیابان رد شدیم و فتیم جلو بازار نصر. خیلی شلوغ بود! همونجا جلو پله هاش واستاد و گفت"
- الآن جورش می کنم!
- می خوای چیکار کنی؟!
مانی – گدایی!
- بیا برو گم شو این ور! خجالت نمی کشی؟!
مانی – ما که قراره چند وقت دیگه هم به گدایی بیفتیم، بذار حداقل از الآن تمرین کنیم!
- به خدا قسم به جون خودت اگه لوس بازی دربیاری دیگه اسمت رو صدا نمی کنم!
مانی - پس آخه چیکار کنم؟!
- یه فکر دیگه بکن!
"یه خرده فکر کرد و گفت"
- پیدا کردم اما علاج موقتی یه!
- چیکار کنیم؟!
مانی – تو برو دم اون گلفروشی واستا تا بهت بگم.
- آخه می خوای چیکار کنی؟!
مانی – تو برو تا بهت بگم!
- کار بدی نکنی آ!
مانی – نه بجون تو! خری آ!
"آروم چند قدم رفتم اون طرف تر که یه مرتبه شروع کرد به داد زدن و گفت"
- خانما! آقایون! خواهش می کنم یه لحظه تا نیروی انتظامی نیومده به حرفای من گوش بدین!
"تا اینو گفت از خجالت عرق نشسته به تن م! زود یه خرده رفتم عقب تر! چند تا دختر خانم و چند تا خانم دیگه تا مانی اینا رو گفت دورش جمع شدن!"
مانی – من یه جوونم که به خاطر افکارم از خونواده طرد شدم! بهتونم بگم که خونواده م بسیار بسیار ثروتمندن! به خاطر ثروت و دارایی شونم با افکار و ایده های من مخالفن! به همین دلیل م اونا رو ترک کردم! فکر کنم همه تون می دونین که جامعه ی ما یه جامعه ی جوونه امّا یه لحظه تأمل کنین و ببینین واقعاً کی به خواسته های ما جوونا بها داده؟! آیا فقط خواسته های خودتون رو به هر دلیل به ما تحمیل نکردین؟!
"اینا رو که گفت از تو پاساژم یه عده دختر و پسر و زن و مرد اومدن بیرون و دورش جمع شدن! داشتم از خجالت و ترس می مُردم!"
مانی – هر جا که لازمه از ما جوونا صحبت می کنن و پای ما رو می کشن وسط و از وجودمون سوءاستفاده می کنن امّا تا حالا قدمی برامون ورنداشتن! ایده های ما رو به هیچ عنوان قبول ندارن! ما رو نسلی سرکش می دونن! هیچکدوم از کارامونو نمی پسندن! اگه بخوایم با جنس مخالف مون فقط یه ارتباط سالم و معمولی برقرار کنیم و بلافاصله تنبیه می شیم! تفریح مون مواد مخدر! آرزوهامون تبدیل به حسرت شده! خنده هامون شده آه! جای حرف زدن فقط اجازه نگاه کردن داریم! سال های جوونی مون مثل روزهای پیریِ پدر و مادرامون داره میگذره! هیچ خاطره ی قشنگی با خودمون از جوونی نداریم! بزرگترامون دوران گذشته ی خودشون رو فراموش کردن! فراموش کردن که اونام یه روزی جوون بودن! فراموش کردن که خودشون تو جوونی چه کارایی کردن و چه جاهایی رفتن که ما حتی یه کدوم شونم نداریم! وقتی سرِ حال ن و برامون از گذشته هاشون می گن و مثلاً از دهن شون بعضی از چیزا در می ره، تازه می فهمیم که فقط بلدن برای ما موعظه کنن وگرنه خودشون واعظ بی عمل ن!
"همین ده دقیقه صحبت کافی بود که پاساژ خالی بشه و همه جمع بشن جلو در! هر جمله ای که می گفت جوونا تأییدش می کردن! کم کم با هر جمله ش براش کف می زدن! منم از ترس فقط این ور و اون ور رو نگاه می کردم که نیروی انتظامی پیداش نشه! دیگه از بس آدم دورش جمع شده بود خودشو نمی دیدم فقط صداشو می شنیدم!
-
مانی – به جوونای مسخ شده ی دور و ورتون نیگا کنین! روزی چند تا جوون رو می بینین که راه می رن و با خودشون حرف می زنن! چند نفر رو در روز می بینین که می خندن؟! اصلاً خنده ای می بینین؟! آیا انگیزه ای برای ماها مونده؟! یک نفر تا چه حد می تونه استرس و اضطراب رو تحمل کنه؟ فشارهای درس! هزینه های تحصیل! هول و هراس کنکور! در نهایت برای چی؟ که یه لیسانس بگیریم و با بدختی و التماس، تو یه شرکت یا مغازه بشیم پادو یا آبدارچی یا دربون؟! به چه شور و شوقی درس بخونیم؟! با چه انگیزه ای حرف و نصیحت پدر و مادرامونو گوش بدیم؟! پدر و مادرایی که خودشون تو خرج زندگی شون موندن؟! تا کِی باید دختری رو که دوستش دارم فقط نگاهش کنم و اونم منو نگاه کنه؟! تا کِی باید فقط با امید ازدواج دلش رو خوش کنم؟! تا کِی باید بهش دروغ بگم که حتماً تا چند وقت دیگه می رم سرِ کار و یه جا رو اجاره می کنم و با همدیگه ازدواج می کنیم و صاحب یه بچه ی خوشگل می شیم و ترو مامان صدا می کنه و منو بابا؟! مگه همیشه به ما یاد ندادین که دروغ نگیم؟! مگه به ما نگفتین که دروغ زشت ترین خصلت انسانی یه؟! پس تا کی باید یه انسان زشت سیرت باشیم؟!
"یه مرتبه همه براش کف زدن و سوت کشیدن که گفت"
- خواهش می کنم دست نزنین! دیگه این کف زدن آ و شعار دادن آ کافیه! این همه شعار حتی نتونست خستگیِ زبون مونو در بکنه! ذهن من سراسر علامت سؤاله! چرا؟! چرا؟! چرا؟!
جواب این چراها کجاس؟ کی باید به این چراها جواب بده؟ خواب های تعبیر نشده مونو کی تعبیر می کنه؟ چرا جوونا تو روی پدر و مادراشون وایمیستن؟! چرا پدر و مادرا همیشه خودشونو مثال می زنن که وقتی جوون بودم در مقابل بزرگتراشون همیشه سرشونو مینداختن پائین؟! برای اینکه بزرگتراشون می تونستن ازشون حمایت کنن امّا الآن خودشون نمی تونن حتی برای بچه هاشون رخت و لباس درست و حسابی بخرن چه برسه به حمایت های دیگه!
"دوباره همه براش کف زدن و سوت کشیدن!"
مانی – خواهش می کنم ساکت باشین! من نه می خوام شعار بدم و نه اینکه اعتقادی به این شعارا دارم! من فقط از پدرا و مادرا سؤال می کنم و ازشون جواب می خوام!
"یه مرتبه موبایلم زنگ زد و تا شماره ی روش رو نگاه کردم دیدم شماره ی خونه مونه! زود جواب دادم که صدای پدرمو شنیدم!"
پدرم – الو! هامون!
- سلام پدر!
- پدرم – کجایی تو؟!
- هستیم زیر سایه تون!
- پدرم – قهر کردی؟! از دستم ناراحت شدی؟!
- نه پدر! ازتون خجالت کشیدم! حرفای شما درست بود اما منم تقصیری نداشتم! دوست داشتن دست خود آدم نیس! شما و مامان برای من خیلی زحمت کشیدین! من نباید نمک به حرومی می کردم امّا به جون خودتون اصلاً یه همچین خیالی نداشتم! همه ی این جریانات خیلی سریع برام پیش اومد! پیدا شدن عمه لیا! فرستادنش دنبال مون! تعریف کردن سر گذشتش! کمک خواستن از ما! همه همچین اتفاق افتاد که تا اومدم بفهمم چی به چیه که متوجه شدم رکسانا رو دوست دارم! امّا شما مطمئن باشین که خلاف میل شما عمل نمی کنم! قول می دم!
"یه مرتبه دیدم که صداش عوض شد!"
- پدر! 1در! ترو خدا خودتونو ناراحت نکنین!
"یه مرتبه مادرم گوشی رو گرفت و گفت"
- هامون!
- سلام مادر!
مادرم – زود برگرد خونه! همین الآن!
- آخه!
مادرم – آخه نداره! همین که گفتم!
- چشم امّا مانی چی؟!
مادرم – همین الآن خان عمو زنگ می زنه بهش! زود دو تایی برگردین خونه! فهمیدی؟!
"تا اومدم جواب بدم که دوباره پدرم گوشی رو گرفت! صداش گرفته بود! آروم گفت"
- پسر! اون دختر خانمم با خودت بیار می خوام ببینمش.
- چی پدر؟!
پدرم – همون که شنیدی!
- رکسانا رو با خودم بیارم؟!
پدرم – آره! آره! اون دختر خانمم که مانی دوستش داره بیارین! برای شام دعوت شون کنین!
- مطمئنین پدر؟!
پدرم – آره! زود بیاین!
"انقدر خوشحال شده بودم که نمی دونستم چی بگم! فقط گفتم"
- قربون تون برم بابا جون!
«دوباره ساکت شد و یه خرده بعد گفت»
-بیاین دیگه!
«بعد تلفن رو قطع کرد! گریه م گرفته بود! برگشتم طرف مانی که دیدم »
بیا دیگه!
« بعد تلفن رو قطع کرد! گریه ام کرفته بود! برگشتم در طرف مانی که دیدم اونم موبایل دست شه و داره خرف می زنه! فهمیدم با عمومه!
از لای جمعیت رد شدم و به زور رفتم جل.! دروش پر از دختر و پسر همه م ساکت واستاده بودن و مانی رو نگاه می کردن و منتظر بودن که بقیه یحرفاشو بزنه! رفتیم جلو و رسیدم بهش که تلفن رو قطع کرد! آروم درِ گوشش گفقم»
خدا ذلیل ت کنه مانی!
مانی –چرا؟!
-آبرو برام نذاشتی! بیا بریم دیگه!
مانی –اینا رو چیکار کنم؟! الان دیگه می خواستم کم کم ازشون پول جمع کنم!
-پول دیگه الان می خوایم چکار؟!
مانی –آخه نمی شه که بعد از نیم ساعت سخنرانی همینجوری ول کنم برم!
-زودتر یه کاریش بکن الان پلیس می رسه آ!
« یه سری تکون دادو بلند گفت»
-بسیار خوب شما بفرمائین!
«بعد برگشت طرف دختذا و پسرا و گفت»
-دوستان! همین الان به من اطلاع رسید که جای دیگه به وجود من احتیاج هس؟ من سخنانم رو کوتاه می کنم!
بعد از تمام این چیزا که گفتم و خود شما می دونستید باید پرسید که چاره چیه و راه حل کجاس؟! من به شما می گم! ای مردم بهتره جای حرف زدن بیائین همه با هم دعا کنیم که انشاالله هر چه زودتر این وضع رست بشه و جوونا مون سرو سامون بگیرن! لطفاً همگی دستاتونو به طرف آسمون بلند کنین و هر چی من می گم، شما بگین آمین!
الهی، پروردگاری، ترو به بزرگی ات قسم می دم که همه ی جوونای ما رو عاقبت بخیر کنی!
« مردم یه نگاهی به همدیگه کردن و بعد دستاشونو بردن بالاو همه گفتن»
«الهی آمین!»
مانی –خدایا مریضای ما رو شفای عاجل عنایت فرما!
«الهی آمین!»
مانی –خدایا بلا وبدبختی رو از این مملکت به مملکت مجاور منتقل بفرما!
«الهی آمین!»
مانی –عاقبت ما را ختم به خیر بگردان!
«الهی آمین!»
مانی –خدایا کاسه چکنم چکنم رو از دست مردم کشور ما گرفته به دستمردم یک کشور دیگر برسان!
«الهی آمین!»
« یه مرتبه همه زدن زیر خنده که گفت»
-بگین الهی آمین!
«الهی آمین!»
مانی –هرکی تو هر لباسی ه این مردم خدمت می کنه موید و منصورش بدار!
«الهی آمین!»
مانی –هرکی به این ملت خیانت می کنه ذلیل و خوارش بگردان!
«الهی آمین!»
مانی –یواش تر! پرده گوشم پاره شد! حالا دستاتئنئ بکشین به صورت تون و از همین لحظه شروع کنین با جدیت و پشتکار، فعالیت کردن تا بتونم همه با هم چرخ این مملکت رو بگردونیم! ناراحتم نباشین که دعای خیر من بدرقه ی ره تونه! ببخشین م از اینکه وقتت تونو گرفتم!
ایشالا همیشه خوش و خرم و موفق باشین! خداحافظ شما! همه تونو به خدا سپردم!
«اینو گفت و یه اشاره به من کرد و خودشم از پله ها رفت پایین و از وسط خیابون گذشت و رفت طرف خونه ی عمه اینا و منم دنبالش را افتادم. سریه کوچه که رسید و ایستاد تا من بهش برسم. تا رسیدم بهش گفت »
-با بابات حرف زدی؟!
« سرمو انداختم پایین و همینجوری رفتم که گفت»
-مگه با تو نیستم؟1
-با من حرف بزن!
مانی- برای چی؟
-آقاجون من نمی خوام با تو حرف بزنم! همین!
« دویید دنبالم و گفت»
-آخه مگه چکار کردم؟!
-چیکار کردی؟! واقعاً که! کاشکی یه خرده از روی ترو خدا به من می داد!
مانی – آخه برای چی؟1
-می دونی اگه نیروی انتظامی سر می رسید چیکارت می کرد؟! مانی اصلاً به کارایی که می کنی فکرم می کنی؟!
مانی – بابا من یه خرده دلم گرفته بود، خواستم با مردم دو کلمه حرف بزنم و دلم واشه!
-برو برو! با من حرف نزن1
« تند تند راه می رفتم و اونم دنبالم می دونید و حرف می زند!»
مانی – اگه حرفام بد بود پس چرا همه ش برام کف می زدن؟!
-آخرش می خواستی چیکار کنی؟!
مانی – همون کاری که کردم! دعا کردم واسه همه ی جوونا و مردم!
-غلط کردی!می خواستی پول جمع کنی!
مانی- حالا که نکردم!
-اگه یه دقیقه دیرتر بهتون زنگ زده بودن کرده بودی!
مانی – خب حالا که به موقع زنگ زدن!
-می دونی اگه یه نفر اون وسط ترو شناخته بود چی می شد؟!
مانی- هیچی! می شد باعث افتخارم! بلافاصله تو فک و فامیل پُر می شد که مانی شده رئیس یکی از این سازمانها و تشکیلات و انجمن آ! فقط م کافی بود که یه عکس ازم بگیرن و بدن به این تلویزیون آ اونام بکنن ش « بَک گراندِ» خودشون! می دونی چقدر معروف می شد؟!
« واستادم یه نگاه کردم بهش و گفتم»
-تو آدم نمی شی!
مانی- باورکن اون لحظه که مردم رو صدا کردم، درست نمی دونستم چی باید بگم! اولش خواستم براشون یه آهنگ بخونم! دیدم گیتار نیس! بعدش خواستم براشون جوک بگم! دیدم جوک جدید ندارم! بعد یه آن فکر کردم و دیدم بهترین چیز اینه که مردم رو یه خرده یادِ خودشون بندازم! همین!
-بَدِتم نمی اومد یه خرده اون وسط کاسبی کنی!
مانی- اگه بابام زنگ نمی زد! نذاشت که!
-خجالت نمی کشی؟!
مانی- برای چی؟! مگه وقت و بی وقت این مردم رو برای همیاری و همکاری دعوت می کنن خجالت می کشن؟! اصلاً خجالت نداره که! یه وقته که باید پول جمع کرد برای دانش آموزای بی بضاعت! یه وقت باید پول جمع کرد واسه شب عید مردم بی بضاعت! یه وقتی باید پول جمع کرد برای بیماران سرطانیِ بی بضاعت! یه وقتی باید پول جمع کرد برای بیماران تالاسمی بیبضاعت! یه وقتی باید پول جمع کرد برای معلولین بی بضاعت! خب حالا یه وقتی م باید پول جمع کرد برای دو تا جوون بی پول دیگه! حالا شانس آوردی که شماره حساب ندادم بهشون!
-بسَه دیگه! خجالت بکش!
مانی – خیلی خب بابا! من خجالت کشیدم! حالا بگو ببینم خوش ت اومد از پیش بینی م ؟! دیدی فرستادن دنبال مون!
-عمو بهت گفت که ترمه رو هم بگی بیاد؟
-اره!بذار بهش زنگ بزنم!
«زود موبایلش رو در آورد و شماره ترمه رو گرفت و جریان رو بهش گفت و تا قطع کرد و رسیدیم خونه و جریان رو به رکسانا گفتم! اولش خوشحال شد اما بعدش دیدم که انگار یه خرده ناراحته! صبر کردم تا رفت تو اناقش و منم دنبالش رفتم و در زدم»
رکسانا- بله!
-منم!
رکسانا- بیا تو!
« رفتم تو و دیدم نشسته رو تختش!»
-چی شده رکسانا؟
« خندید و گفت»
-راستش می ترسم!
« رفتم جلو و رو تخت، بغلش نشستم و گفتم»
-نترس! من باهاتم!
رکسانا- فکر می کنی برای چی می خوان منو ببینن؟
-به همون دلیل که می خوان ترمه رو ببینن!
رکسانا- میشه امشب من نیام؟
-اینطوری تا آخرش با منی؟
« یه نگاه بهم کرد و گفت»
-الان لباسامو عوض می کنم!
« بلند شدم و از تو اتاقش اومدم بیرون و رفتم پائین. مانی رفته بود که ماشین رو روشن کنه. رفتم جلو عمه م و بهش گفتم»
-شما صلاح میدونین که رکسانا و ترمه ببریم اونجا؟
عمه – آره عمه! باید اینکار بکنین!
« خندیدم و بعدش صورتش رو ماچ کردم که یه نگاهی بهم کرد و خندید! یه خرده بعد رکسانا اومد تو پذیرایی! یکی از همون لباسایی که براش خریده بودم پوشیده بود! روپوشی رو هم که دستش بود از همونا بود که خودم براش خریده بودم. یه عطرر خوشبو ام زده بود. یه نگاه بهم کرد و گفت»
-خوب م؟!
-خیلی!
« بعد رفت طرف عمه و گفت»
-شما با من کاری ندارین؟
عمه- نه عزیزم برو! برو به امید خدا!
« یه مرتبه خودشو انداخت بغل عمه م و شروع کرد یه گریه کردن! عمه مم بغلش کرد و نازش کرد و نازش کرد و به من اشاره کرد. منم رفتم جلو و بازوش رو گرفتم که از تو بغل عمه اومد بیرون و اشک هاشو پاک کرد و گفت»
-خداحافظ !
« بعد برگشت طرف من. احساس کردم که الان احتیاج به یه تکیه گاه داره! دستش رو گرفتم و تو دستم فشار دادم که بهم خندید و دوتایی درِ راهرو رو وا کردیم و رفتیم تو راهرو. نگه ش داشتم و گفتم»
-چه ت شده رکسانا؟!
رکسانا- می ترسم!
-از چی؟
رکسانا- از همه چی!
-آخه چی؟!
رکسانا – می ترسم همه چی خراب بشه!
-نمی شه!
رکسانا – می ترسم من و ترمه رو مخصوصا! دعوت کرده باش اونجا که..
-اونجا که چی؟!
رکسانا- که یه جوزی بهمون بفهمونن که در حد و اندازه ی شماها نیستم!
« بازوهاشو محکم گرفتم و خندیدم! اونم یه مرتبه سرشو جور قشنگی تکون داد که موهاشو ریخت یه طرف شده که نگو!»
رکسانا – فکر می کنی دیونه شدم؟
-نه! فکر می کنم خیلی خوشکل شدی!
« یه نگاهی بهم کرد و بعد یه نگاهی به کلید چراغ راهرو کرد و گفت»
-لامپ اضافه خاموش!
«بعد چراغ راهرو رو خاموش کرد!»


***« مانی تو ماشین نشسته بود داشت با ترمه حرف می زد. در عقب رو وا کردم و رکسانا رو سوار کردم و خودمم نشستم جلو که مانی برگشت طرف من و همونجور که نگاهم می کردبه ترمه گفت»
-الان سوار شدن! تو آماده باش که اومدم دنبالت! فعلاً خداحافظ.
« بعد موبایل رو خاموش کرد و همینجور که زل زده بود به من گفت »
-رنگ کاری داشتی؟

-چی؟
مانی-رنگ کاری! رنگ کاری!
-رنگ کاری چیه؟
مانی-رنگ کاری اونه که آدم با یه رنگ مخصوص مثلا قرمز کار کنه و احیانا صورتش یا لپش قرمز بشه! یعنی هیچ عیبی م نداره ها! البته به شرطی که بعدش رنگا رو از روی لپش پاک کنه!
"بعد یه دستمال کاغذی از تو جیب در آورد و داد دست من و یه دنده عقب گرفت و حرکت کردیم! من و رکسانام یه نگاه به همدیگه کردیم و خندیدیم!
نیم ساعت بعد رسیدیم جلو خونه ی ترمه اینا. ترمه دم در واستاده بود و تا ما رو دید اومد جلو و یه سلام و علیک با ما کرد و بعدش شروع کرد با مانی دعوا کردن!"
ترمه-معلوم هست کجایی؟ یه زنگ بهم نمی زنی! مگه نگفتی می رم و بر می گردم؟ این طوری قول می دی؟ خجالت داره والا!
"مانی یه نگاه بهش کرد و بعد از همون توی ماشین گفت"
-ذلکا ذلیلکا کمربسته خلیلکا جونورا نجنبینا نلولینا!
"بعد فوت کرد به ترمه! ترمه همینجوری واستاده بود و نگاهش می کرد! بعدش اومد این طرف ماشین سوار بشه که مانی به من گفت:
-بابا این جادو جنبلا همه اش دروغه اگه راست بود الان این ترمه باید می شد چوب خشک!
"من شروع کردم به خندیدن و از ماشین پیاده شدم و با ترمه سلام و احوالپرسی کردم و در رو براش باز کردم و نشست بغل رکسانا و با اونم سلام و علیک دوباره کرد و بعد به مانی گفت"
-آداب معاشرت رو خوبه از هامون خان یاد بگیری!
-مانی-ذلکا ذلیلکا...
ترمه-زهر مار این دیگه چیه یاد گرفتی؟
مانی-کمر بسته خلیلکا جونورا نجنبینا نلولینا!
"من زدم زیر خنده و سوار شدم که ترمه گفت"
-کجا بودی تا حالا؟
رکسانا-خونه ما بودن ترمه جون.
ترمه-یه زنگ به من نزده. اگه من بهش تلفن نکنم اصلا یادش می ره که منو می شناسه دیوونه!
مانی-ذلکا ذلیلکا...
ترمه-بس کن دیگه. چیز یاد گرفته!
مانی-نخیر هیچ اثر نداره!
"بعد پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کرد که ترمه گفت"
-حق نداری یه کلمه دیگه با من حرف بزنی، فهمیدی؟
مانی-پس برگرد خونه تون. وقتی من و تو قراره حرف نزنیم بالطبع ازدواجمونم منتفیه!
ترمه-نه اون سر جاش هس این یکی منتفیه.
مانی-کدوم یکی؟
ترمه-زهرمار!
-ترمه خانم فیلم به کجا رسید؟
ترمه-تموم شد رفت پی کارش!
-یعنی چی؟
ترمه-اون روز کارگردان و اون چند نفر که مثلا سیاهی لشکر بودن رو گرفتن و بردن کلانتری. فیلمم توقیف شد!
-آخه چرا؟
ترمه-بهش گفتن هم خودت باعث تشویش اذهان عمومی می شی و هم فیلمت! خب برای فیلمبرداری مجوز نگرفته بود و جلو خوابگاه دانشگاه رو هم شلوغ کرده بود! می دونین چند نفر بی گناه کتک خوردن و زخمی شدن و بعضی هاشونم زندانی؟!
-پس بقیه ی اونایی که چوب دستشون بود کیا بودن؟
ترمه-اصلا معلوم نشد. نون شد و سگ خوردشون. شماها چه خبر؟ اشتی کردین؟
-داریم می ریم که آشتی کنیم.
ترمه-راستش هامون من می ترسم.
رکسانا-منم همین طور.
مانی-منم همین طور!
ترمه-تو زهرمار.
"زدم زیر خنده که ترمه گفت"
-تو رو خدا اون جا هوای ماها رو داشته باشین!
مانی- اصلا نگران نباش به خدا هیچی نیس!
ترمه-جون من راست می گی؟
مانی-اره به جون تو من تا حالا ده نفر مثل تو رو بردم خونه مون و به بابام نشون دادم و نپسندیده! ابم از آب تکون نخورده!
ترمه-ببین حالا خودت تنت می خاره ها.
-اصلا ناراحت نباشین. ما اونجاییم.
ترمه-ممنون. مگه اینکه دلم به شما خوش باشه. اینکه انگار نه انگار داره نامزدش رو می بره به پدرش معرفی کنه! ببینم هامون خان اخلاق پدرش چه جوریه؟
مانی-مگه می خوای زن بابام شی؟
ترمه-اگرم بشم حداقل هر چی باشه از تو بهتره. بدقول!
مانی-بابا اگه بهت زنگ نزدم برای این بود که وسط میتینگ بودم و داشتم برای هوادارام سخنرانی می کردم!
ترمه-گم شو خر خودتی!
مانی-بی تربیت.
ترمه-انقدر چاخان می کنی که دیگه هیچ کدوم از حرفات رو باور نمی کنم.
مانی-باور نمی کنی از هامون بپرس!
ترمه-آخه تو میتینگ چی کار می کردی؟ اصلا کدوم میتینگ؟
رکسانا-مانی خان همه ش خونه بودن.
مانی-پس اون موقع که با هامون رفتیم قدم بزنیم چی؟
رکسانا-یه ساعت بیشتر طول نکشید!
مانی-هامون براشون بگو بفهمن با کی طرفن!
"خندیدم و جریان رو براشون تعریف کردم. اولش باور نمی کردن اما وقتی فهمیدن راست می گم انقدر خندیدن که اشک از چشماشون اومد پایین! تا دم در خونه مون می خندیدن. اما اونجا که رسیدیم و مانی ماشین رو پارک کرد و تا چشمشون به خونه ی ماها افتاد هر دو گریه شون گرفت!
من و مانی پیاده شدیم و ترمه م پیاده شد و رفت پیش مانی اما رکسانا همونج.ر نشسته بود و به خونه ی ماها نگاه می کرد. سرمو بردم تو ماشین و بهش گفتم"
-چرا پیاده نمی شی؟
رکسانا-من این خونه تونو چند بار دیده بودم اما اون موقع این طوری بهش نگاه می کردم و ازش نمی ترسیدم!
-یعنی چی؟
"بعد همونجور که چشمش به خونه بود گفت"
-یعنی اون موقع فکر نمی کردم اصلا امکانش باشه که یه روز بخوام برم توش!
-بیا پایین زودتر بریم تو.
رکسانا-هامون من خیلی ترسیدم. راستش قبلا این طوری فکر نکرده بودم. یعنی می دونستم پولدارین اما نه انقدر!
-تو ارزشت خیلی بالاتر از این چیزاس.
رکسانا-داری شعار می دی!
-نه جدی می گم! من تو رو با تمام این خونه و ثروت و این چیزا عوض نمی کنم. خودتو دست کم نگیر.
"دوباره یه نگاهی به خونه مون کرد و بعد آروم پیاده شد اما ناراحت. مانی م ماشین رو قفل کرد و رفتیم به طرف خونه و در رو با کلید وا کردیم و رفتیم تو. وقتی داشتیم از حیاط رد می شدیم ترمه گفت"
-اینجا چند متره؟
مانی-شما واسه رهن می خواین یا اجاره؟
ترمه-لوس نشو!
مانی-مگه تو معاملات ملکی ای؟
ترمه-نه اما فکر کنم پدرت و عموت ما رو اینجا خواستن که اول یه خرده خجالتمون بدن و بعدش بیرونمون کنن که دیگه شماها رو ول کنیم و بریم دنبال کارمون!
"یه مرتبه مانی واستاد و بازوی ترمه رو گرفت و گفت"
-اولا که بابا و عموی من میشن دایی تو بعدشم اگه اینکارو بکنن ما دو تام با شماها از این خونه میایم بیرون!
"بعد برگشت طرف من که بهش خندیدم و سرمو تکون دادم که یه مرتبه مادرم از پشت پنجره ما رو دید و از نو خونه اومد تو تراس و تند از پله ها اومد پایین و استخر رو رد کرد و اومد طرف ما. من و مانی م تند رفتیم جلو که هر دومونو بغل کرد و زد زیر گریه! حالا هر چی ماچش می کنیم آروم نمیشه که!
بالاخره بعد از گریه و گلگی از ما دو تا اشکش رو پاک کرد و برگشت طرف رکسانا و ترمه که هر دو زود بهش سلام کردن!"
مانی-ترمه خانم! این عزیز مادر منم هس آ. منو عزیز بزرگ کرده!
"ترمه آروم گفت"
-مانی خیلی از شما تعریف می کنه. شاید شما رو از مادرشم بیشتر دوست داره!
"مادرم بهش خندید و گفت"
-می دونم که تو رو هم خیلی دوست داره!
"بعدش ترمه دستاشو وا کرد و مادرمو بغل کرد! مادرمم بغلش کرد و ماچش کرد و بعدشم به مانی گفت که برین تو.
برگشتم و یه نگاه به پنجره های قدی خونه مون کردم از سر و صدا پدرم اومد پشت پنجره و تا ماها رو دید زود پرده رو انداخت و رفت. فهمیدم رفت که لباساشو عوض کنه اما دل تو دلم نبود! می ترسیدم همونجور که رکسانا و ترمه گفته بودن باشه! هر چند می دونستم که پدرم اینا اهل این حرفا نیستن. برگشتم طرف مادرم که دیدم داره رکسانا رو نگاه می کنه. رکسانام صورتش سرخ سرخ شده بود و سرشو انداخته بود پایین. آروم به مادرم گفتم:
-مامان این رکساناس.
مادرم-می دونم.
"رکسانا آروم سرشو بلند کرد. کیفش رو تو دو تا دستاش گرفته بود و همچین فشار می داد که مطمئن شدم هر چی توش بو له شد!
یه لحظه مادرم و رو نگاه کرد و بعد آروم گفت"
-ببخشین.
مادرم-چی رو؟
"دوباره یه نگاه به مادرم کرد و گفت"
-نمی دونم. همه چی رو! باعث ناراحتیتون شدم!
مادرم-از کجا می دونی؟
رکسانا-خودم می دونم!
مادرم-اخلاقت رو نمی دونم اما همیشه دلم می خواست یه عروس به خوشگلی تو داشته باشم.
"رکسانا سرشو انداخت و پایین و یه قدم رفت طرف مادرم اما دوباره خجالت کشید و واستاد اما یه مرتبه خودشو انداخت تو بغل مادرم! اونم محکم بغلش کرد. چون مادرمو می شناختم فهمیدم که از رکسانا خیلی خوشش اومده. یعنی مادرم وقتی کسی رو اینجوری بغل می کرد که دوستش داشته باشه! خیلی خوشحال بومد. خیلی خیلی!
یک مرتبه مادرم با تعجب رکسانا رو یه خرده داد عقب و نگاهش کرد و گفت"
-چرا گریه می کنی؟!
رکسانا-نمی دونم.
مادرم-تو الان باید خوشحال باشی.
رکسانا-می دونم!
مادرم-نیگاش کن چه اشکی می ریزه.
"بعد با دست هاش اشکاشو پاک کرد و صورتش رو ماچ کرد و گفت"
-بریم تو منتظرمونن.
مانی-بیاین دیگه.
"بعد تا دید رکسانا داره گریه می کنه اروم به ترمه گفت"
-توام دو قطره اشک می ریختی بد نبودا. اینجور موقع ها اثر خوبی داره!
"ترمه یه چپ چپ بهش نگاه کرد و هیچی نگفت و همه راه افتادیم طرف خونه و از پله ها رفتیم بالا و از تراس رد شدیم و رفتیم تو.
اولین کسی که اومد جلومون زری خانم بود که اول با گریه ماها رو بغل کرد و بعدش رکسانا اینا و همونجور با گریه به مانی گفت"
-به خدا این چند وقته که نبودی تو این خونه صدا از صدا در نمی اومد!
مانی-یعنی راحت بودین؟
زری خانم-خدا مرگم بده نه والا! انگار یه چیزی گم کرده بودم.
"یه دفعه عموم در خونه رو وا کرد و اومد تو که زود مانی رفت پشت ترمه قایم شد و از همونجا گفت"
-سک سک! یعنی سلام باباجون!
"منم زود به عموم سلام کردم که اول اومد طرف من و بغلم کرد. تو چشماش اشک جمع شده بود و نمی خواست گریه کنه. می دونستم چقدر مانی رو دوست داره!
بعد برگشت طرف مانی که مانی م از پشت ترمه که داشت خودشو از جلو مانی می کشید کنار اومد طرف عموم و بغلش کرد و محکم فشارش داد به خودش و گفت"
-خیلی مخلصیم باباجون آ!
عموم-برو پدرسوخته ی چاخان!
مانی-به جون خودتو اگه این دفعه دروغ بگم! دلم خیلی براتون تنگ شده بود!
عموم-خیلی خب خیلی خب. برو کنار ببینم.
"بعد یه نگاه به ترمه کرد و یه مرتبه با تعجب گفت"
-این که چیزه!
مانی-ا... اگه خیلی چیزه بریم عوضش کنیم!
"همه زدیم زیر خنده."
عموم-باز چرت و پرت گفتی؟
مانی-آخه شما میگین چیزه.
عموم-یعنی همونه که تو اون فیلمه نقش چیز رو داشت!
مانی-عجب اطلاعا سینمایی دقیقی!
عموم-باز شروع کردی؟
مانی-آخه شما یه چیزایی میگین که آدم بالاخره...!
عموم-تو حرف نزن ببینم. حالا اسمش چیه؟
مانی-شما که گفتین حرف نزنم.
غموم-فقط اسمش رو بگو.
مانی-یه قواره طاق شال!
عموم-چی؟
"ترمه زود اومد جلو عموم و دستش رو دراز کرد و گفت"
-ایم من ترمه س. خوشبختم!
"عموم یه نگاه بهش کرد و بعد خندید و باهاش دست داد و گفت"
-ببینم اون فیلم که بازی کردی جریانش راست بود یا نه الکی بود؟
ترمه-تا یه مقدار. یه مقدارم دستکاری شده بود. یه خرده م سانسور شد!
عموم-کجاهاش؟
ترمه-اونجا که دختره و پسره...
عموم-نه اونجا رو میگم که دختره از خونه رفت بیرون. بعدش کجا رفت؟
ترمه-آهان. اونجاش درست بود. یعنی واقعی بود!
عموم-عجب. فیلمش خیلی قشنگ بودا! توام خوب بازی کرده بودی آ! بیا ببینم!
"دوتایی راه افتادن طرف سالن و ترمه م زیر بازوی عموم رو گرفت و شروع کرد باهاش حرف زدن! مادرمم به ماها گفت بریم تو سالن و خودش رفت طرف آشپزخونه که مانی به رکسانا گفت"
-ترمه خودشو جا کرد! حالا نوبت شماس!
"بعد همونجور که می رفت طرف سالن آروم گفت"
-هر چند بابای این...
"دیگه بقیه ی حرفش رو نزد که رکسانا آروم ازم پرسید"
-بابای تو چی؟ منظور مانی خان چیه؟
-بیا تا بهت بگم.
رکسانا-الان بگو!
-هیچی. فقط خودت باش!
رکسانا-مگه اخلاق پدرت چه جوریه؟
-دوست داره آدما رو همونجوذ که واقعا هستن ببینه. توام فقط خودت باش.
"بعد زیر بازوش رو گرفتم و بردم طرف سالن که تا نزدیک پله ها رسیدیم پدرم از طبقه ی بالا اومد تو پله ها و همونجا واستاد و ما رو نگاه کرد. من و رکسانا هر دو سلام کردیم که یه سری تکون داد و آروم اومد پایین. چشمش فقط به رکسانا بود. رکسانام داشت نگاهش می کرد که رسید پایین پله ها. دوباره سلام کردم که برگشت طرفم و گفت"
-برگشتی؟
-نرفته بودم!
"سرشو تکون داد که گفتم"
-پدر معرفی می کنم! رکسانا!
"دوباره یه نگاه به رکسانا کرد و رکسانا بازم سلام کرد و پدرو آروم جوابش رو داد و گفت"
-بفرمایین تو سالن.
"بعد خودش جلوتر رفت. جلو رکسانا خجالت کشیدم که رکسانا حرکت کرد طرف سالن. بازوش رو گرفتم و آروم در گوشش گفتم"
-می خوای برگردیم؟
رکسانا-نه! می خوام خودم باشم!
"یه لحظه تو چشمای قشنگش نگاه کردم و اراده رو توش دیدم و بهش خندیدم و گفتم"
-بریم!
"راه افتادیم طرف بالای سالن که مثلا مهمونخونه بود و چند دست مبل خیلی شیک چیده شده بود. پدرم رسیده بود سر جای همیشگی اما همونجا واستاده بود تا من و رکسانا رسیدیم بهمون اشاره کرد که بریم بالا. رکسانا گفت"
-مرسی. همین جا خوبه!
پدرم-بفرمایین اینجا کنار من.
"رکسانا آروم رفت طرف پدرم. برگشتم این طرف که ببینم مانی کجاس که دیدم داره میاد جلو و تا رسید سلام کرد و گفت"
-عمو جون چقدر تو این چند ساعته جوون شدین!
"پدرم یه نگاهی بهش کرد و گفت"
-نقشه طرح می کنی، هان؟
مانی-به جون شما اگه نقشه در کار باشه!
پدرم-نامرد تو کو؟
مانی-نمی دونم. شما ندیدینش؟!
"پدرم یه لبخند زد و فهمیدم که زیادم ناراحت نیس چون موقع ناراحتی اگه بانمک ترین شوخی ها رو هم باهاش می کردن براش فرقی نداشت!
خلاصه رکسانا بغل پدرم رو مبلی که پردم بهش تعارف کرد نشست و کیفش رو همونجا گرفت تو دستاشو فشار داد! خیلی براش ناراحت بودم. منم رفتم بغلش نشستم و مانی م رفت اون طرف پدرم نشست. که یه مرتبه پدرم بلند گف"
-زری خانم!
"زور زری خانم اومد جلو و گفت"
-برمایین آقا!
پدرم-قهوه! مهمان مسیحی داریم.
"بعد برگشت طرف رکسانا و گفت"
-شایدم مشروب میل داشته باشین!
"یه مرتبه اخمام رفت تو هم. برگشتم طرف مانی نگاه کردم که دیدم داره لبش رو گاز می گیره یعنی هیچی نگو! منم هیچی نگفتم که رکسانا گفت"
-خوردن یا نخودرن این چیزا دلیل بر چند گانگی نیس! نباید مسلک ها و مرام ها رو با نوشیدن و خوردن قضاوت کرد!
پدرم-آخه شنیدم که مسیحیا هم قهوه می خورن و هم مشروب!
رکسانا-و مسلمونا نه قهوه می خورن و نه مشروب!
"تا اینو گفت مانی قاه قاه زد زیر خنده که پدرم چپ چپ بهش نگاه کرد و بعد به رکسانا گفت"
-حالا چی میل دارین؟
رکسانا-هیچی. ممنون!


پدرم : زری خانم هم قهوه بیار و هم چایی و هم مشروب!
زری خانم به چشم گفت و رفت.
پدرم – خوابگاه رو هم که شلوغ کردین!
یه مرتبه سه تایی به هم نگاه کردیم که مانی گفت
تعقیبمون می کردین؟
پردم – باید از وضعیت پسرم و برادر زاده ام با خبر باشم یا نه؟
رکسانا- ما شلوغ نکردیم ! فقط نخواستیم بهمون توهین بشه و پا روی حقمون بذارن!
پدرم-اما اگه شما حق کسه دیگه ای رو بردارین اشکا ل نداره؟
اینو گفت و به من نگاه کرد
رکسانا- حق ذات نیست! معنی یه ! منم فقط همون معنی رو خواستم ! اندازه ی کف دستم!
و بعد دستاشو که عرق کرده بود وا کرد و به پردم نشون داد و گفت :
و همینجوری خالی و لخت!
پدرم طعنه اش رو فهمید و هیچی نگفت.سکوت بر قرار شد که مانی گفت
واقعا دلمون براتون یه ذره شده بود عمو جون!این هامون که از دوری شما اشک می ریخت به پهنای صورتش!
پدرم – بی خود کرده! من اینطوری تربیتش نکردم! سعی کردم مثل مرد بارش بیارم مطمئنم هستم که مثل ادمایه ضعیف گریه و زاری نکرده!
مانی – بعلـــــــــــه ! اونکه درست ! تازه کلیم پشت سرتون براتون شاخ وشونه می کشید !یعنی ازتون تعریف می کرد که شما مرد بارش اوردین و مثل رستمه و از هیچی نمی ترسه! فقط دلم می خواست اونجا بودین و میدیدین موقع میتینگ چه جوری در رفت!
پدرم برگشت طرف رکسانا و گفت :
اگه اینجا به حقتون میرسین می تونین برین فرانسه ! چرا این کارو نمی کنین؟؟
رکسانا – چون نیمه ی ایرانیم بهم اجازه نمی ده این خیلی مهمه من با داشتن پناهگاهی مثل فرانسه ایرانم رو انتخاب کردم!
تو همین موقع زری خانم با یه سینی بزرگ امد نمی دونم چی شده بود که سرویس طلامونو اورده بود دم دست!
پدرم بهش اشاره کرد و اونم گذاشت روی میز و رفت کنار سالن و پار دستی رو که شبیه کالسکه ی بزرگ بود و ور داشت و اورد جلو گذاشت و کنار میز رفت !
رکسانا یه نگاهی به سرویس چایی خوری انداخت و هیچ نگفت یه خورده که گذشت پدرم گفت :
بعضی ها به رسم و رسومات پایبندن تا حدودی هم فکر می کنم باید اینجوری باشه! باید یه سری از سنت ها پا برجا باقی بمونه!
رکسانا – مثل قربانی کردن ادم ها در مقابل بت های سنگی؟!
پدرم یه نگاهی بهش کرد و گفت :
البته نه رسومات خرافی!
رکسانا – هر رسم و رسومی شاید در زمان خودش معنا داشت هباشه ! بعضی هاشونم از روی ناچاری بوده و یا علتی داشته که در زمان خودش منطقی به نظر می رسیده اما بعد ها اون ناچاری یا منطق از بین رفته اما اون رسم هنوز باقی مونده!
پدرم : مثلا چی؟؟
رکسانا : نذر کردن و روشن کردن شمع توی کلیسا ها ! علت اصلیش نبودن برق بوده در قدیم ها برای روشنایی فضای کلیسا مردم شمع نذر می کردن و می اوردن اونجا روشن می کردن تا محیط روشن بشه و همه بتونن در روشنایی به عبادت و کار هایه دیگه شون برسن ! در اثر اختراع برق دیگه مسئله تاریکی مطرح نبوده! همه جا با نیروی الکتریسیته روشن بوده و علت خود به خود ار بین رفته بوده اما رسم شمع روشن کردن بصورتی دیگر باقی می مونه!!
پدرم یه نگاهی بهش کرد و یه لحظه مکث کرد و بعد پاش رو از رو پاش انداخت پایین و یه خورده از رو مبل اومد جلو طرف میز و برگشت طرف رکسانا و گفت :
خواهش می کنم بفرمایید چی براتون بریزم؟؟چایی یا قهوه؟؟
رکسانا : ممنون
پدرم : من اصرار می کنم!
رکسانا خندید و گفت:
قهوه لطفا!
پدرم : منم اکثرا قهوه رو ترجیح می دهم!
بعد یکی از قوری ها رو برداشت و شروع کرد به ریختن ! مانی م با دست جلو دهنش رو گرفته بود که نخنده!!
پدرم نرم شده بود.
رکسانا : من قهوه رو تلخ می خورم!
پردم : کار بسیار خوبی می کنین ! این قند بلای حون ما ایرانی ها ست!
یه فنجون به رکسانا داد و خودشم یکی رو برداشت و گفت :
شما به شطرنج علاقه دارین؟
رکسانا : خیلی زیاد ! تا حالام چند بار تو دانشگاه جایزه بردم!!
پدرم : جدی!! چه خوب می خواین تا شام حاضر بشه یه دست بزنیم ؟؟
یه مرتبه متوجه شد حواسش جلو ماها پرت شده و قافیه رو باخته اما
به رویش نیاورد و زود از جاش بلند شد و حرکت کرد طرف ته سالن که میز شطرنج بود اما دوباره برگشت و جلو رکسانا واستاد و یه لبخند بهش زد و بعد دستش رو دراز کرد طرفش!من و مانی همینجوری مات داشتیم بهش نگاه می کردیم که رکسانا فنجونش رو گذاشت روی میز و دست پدرمو گرفت از جاش بلند شد و خندید! پدرم بلند داد زد و گفت :
زری خانم !!زری خانم!!یه زحمت بکش این بساط ما رو بیار اون و ! دستت درد نکنه خانم ! بعد دست رکسانا روکشید . همونجور که با خودش می برد گفت :
من همیشه گفتم کسی که به شطرنج علاقه داره ادم با فکر و اندیشه ایه ! همیشه به این بچه ها هم گفتم برن این دانشو یاد بگیرن !! متاستفانه خانمم اصلا از شطرنج خوشش نمیاد ! ببینم بازیت در حد عالی نیست که نکنه زود ماتم کنی؟؟!!
رکسانا : اگربتونم مطمئن باشم که تو جلسه ی اشنایی این کارو نمی کنم!
یه مرتبه پردم شروع کرد قاه قاه خندیدن ودستش رو انداخت رو شونه ی رکسانا و گفت :
اولشس خیلی تند رفتم ! نه ؟؟
دیگه نشنیدم رکسانا بهش چی گفت اما بازم صدای خنده ی پدرم بلند شد! موندیم اونجا منو مانی که گفت :
ترمه اینا کجا رفتن؟؟
رفتن تو حیاط!
مانی : خاک بر سر من و تو کنن ! این باباهای ما زن می خواستن و انقدر ناز و نوز می کردن ! می گم پاشو بریم برایه خودمون دو تا پیدا کنیم این دو تا که نصیب اینا شد !
خندیدم و از جام بلند شدم و فنجون رکسانا و پدرم رو برداشتم و با مانی رفتیم طرفشون پدرم میز رو چیده بود همونجور که حرفم می زد بازیم می کرد!
رکسانا : کاملا صحیحه مثل دوست داشتن سیب یا گلابی ! اگر کسی سیب رو دوست داره ادم بدی نیست ! همون طور اون کسی که گلابی رو دوست داره!
فنجونا رو گذاشتم رو میز بغلشون که رکسانا یه نگاه بهم کرد و لبخند زد !منم بهش خندیدم !
پدرم : درسته ! ما خیلی بهشون بد کردیم !
رکسانا : حتما شنیده بودین که همشون رو کرده بودن تو دو تا ملحفه ی کثیف !
پدرم : درسته زمان قاجار بوده!
رکسانا : شنیدم زمانی که بارون می اومده حق نداشتن تو شهر رفت و امد کنن ! می گفتن چون بدنشون تر می شه و ممکنه تماسی با یکی داشته باشن و همون جور اون یکی نجس باشه پس نباید از لونشون بیرون بیان !
پدرم : درسته در واقع لونه بوده !
رکسانا : این خیلی بده !
پدرم خیلی بده شرم اوره نوبت شماست !
رکسانا یه حرکتی کرد که پدرم بهش نگاهی کرد و بعد شطرنج رو نگاه کرد و گفت :
چطوری حواسم به این نبود!
رکسانا : راه یکیه ! اگر کسی بخواد یه راه بره !همشونم یه چیز می گن و به یه جا می رسن بقیه اش خوبه !
پردم : درسته !
رکسانا : اگه او ن حرکت رو بکین کیش می شین!
پدرم : ای وای به مهره دست نزده بودما!
رکسانا خندید و گفت :
قبوله !
پدرم : قرون وسطا رو چطوری میبینی؟
رکسانا : دوران گذرا ! از بدویت نسبی به پیشرفت نسبی ! تکامل عقلانی شروع می شه ببخشید الان گارد می شین !
پدرم : ای بابا ! اینطوری که اسب می ره !
مانی : عیب نداره به جاش کلی خر داریم!
زدم زیر خنده که پردم برگشت نگاهی بهمون کرد و گفت :
شما اینجائین؟
مانی : کی می خواین بریم برنامه کودک نگاه کنیم؟؟
پدرم : برین حداقل یه جابشینین بالا سر ادم وایمسیتین ادم حواسش پرت می شه باختم دیگه!!
تو همین موقع در سالن وا شد و عموم و ترمه که داشتن می خندیدن اومدن تو که زود مانی گفت :
عمو جون! عمو جون ! پیداش کردم !
پدرم : چی رو ؟؟
مانی : نازمزدمو !
پدرم : ا کوشن ؟؟
عموم و ترمه اومدن جلو و عمو مگفت :
خان داداش پای شطرنج پیدا کردین ! اینم عروس منه ! ایشونم حتما رکسانا خانم هستن !
رکسانا و پدرم بلند شدن و عموم صورت رکسانا رو ماچ کرد و پدرم سر ترمه رو بعدش گفت :
خودش از تو فیلمش قشنگ تره ! هر چند تو فیلمشم خوشگل بود اما نوار کیفیت نداشت از رو پرده ضبط کرده بودن ! هامون دو تا مبل بکش جلو!
من و مانی دو تا مبل اوردیم جلو و عمو مو ترمه نشستن که مانی گفت :
بابا جون خیلی خوشحالی که من برگشتم خونه؟
عموم : هان؟؟
مانی : هیچی ! براتون چایی بیارم ؟؟
عموم : دخترم تو چی می خوری؟؟
ترمه : اگه باشه چای.
عموم : مانی بپر یه فنجون چای بیار ! بدو !
مانی : چیز دیگه ای نمی خواین ؟؟
عموم : هان ؟؟
مانی : قندم بیارم ؟؟
عموم : برو دیگه !!
مانی رفت اون طرف و یه فنجون چا ریخت و برگشت و داد ترمه که ترمه یواشکی زبونش رو براش در اورد.
عموم : مانی ! این فیلمه رو چرا جلو شو گرفتن ؟؟ یادم بنداز به این رفیقم یه زنگ بزنم ازادش کنه!
مانی : اون فیلم خیلی بو داره با با جون!!
عموم : اصلا چرا رفتی تو این فیلم !
ترمه : خب ازم دعوت کردن !
عموم : یه فیلم مگه چقدر خرجش می شه؟؟
ترمه : حدود صد ، صدو خرده ای ملیون!
عموم : خب چیزی نمی شه که ! خودم می ذارم ! اتفاقا یکی دوتام کارگردان اشنا دارم ! این پسره رو می کنیم تهیه کننده اونام کارگردانی کنن و توام بازی کن!
ترمه : ممنون بابا جون
تا اینو گفت مانی مات به ترمه نگاه کرد که اونم بهش خندید
مانی : ممنون چی چی جون؟؟
عموم : باز حرف زدی؟؟
مانی : بابا نمی تونم که لال بشم؟؟!!
عموم : تو چرا نمی ری به کارت برسی؟؟
مانی : بابا من کارم همینه دیگه ناسلامتی اینا رو اوردیم اینجا که مثلا بگیریم شون!!
عموم : خب که چی؟؟
مانی : خب شما ها نمی ذارین که اصلا امون به ماها نمیدین!!
پدرم : بابا یه خرده ساکت ! اصلا بازی رو نمی فهمم!
برگشتم به رکسانا نگاه کردم داشت بهم می خندید تو دلم یه جوری شد!
پدرم : چه کردن با این مردم!!
رکسانا : تفتیش عقاید ! سوزوندن ! شکنجه !
عموم : چی؟؟
پدرم : قرون وسطا!!
عموم : گالیله رو ؟؟
پدرم : همه رو
عموم : یعنی خودشون نمی دونستن کی برمی گرده ؟؟
پدرم تنها گردیش نبود که !!
مانی : این حرفایه بی تربیتی چیه که می زنین!!
رکسانا و ترمه و من زدیم زیر خنده که پدرم و عموم یه نگاه به مانی کردن و پدرم گفت :
داریم زمین رو میگیم پسر!!
مانی : اهان!!
رکسانا : اونا می گفتن که زمین مرکز جهانه !!گالیله ثابت کرد که نیست!!
مانی : خب خیام مام که چند سال قبلش اینو گفته بود !!
رکسانا : گفته بود اما نه بلند بلند !!
عموم : چرا نگفته بود ؟؟

رکسانا : چون حتما در اون زمان بلافاصله اعدامش می کردن! چون ذهن کسی امادگی پذیرفتنش رو نداشت ! الانم همنیطوره! چون ذهن بعضی ها اماده ی پذیرفتن بعضی حقایق نیست پس کسی نباید بگه چون براش خطرناکه!!
عموم : ولی بعدش خیلی پیشرفت کردن !
رکسانا : شاید مهم ترین چیزی رو که فهمیدن این بود که یاد بگیرن تا منافع خودشون رو تو منافع جمع ببینن ! هر ملتی که اینو یاد گرفته موفق شده!!
پدرم : کاملا درسته ماها منافع خودمون رو فقط به صورت شخصی در نظر می گیریم!!
عموم : ما اصلا بلد نیستیم کا گروهی بکنیم ! همیشه اخرش دعواست !
مانی : مثل الان که اصلا اجازه نمیدین ما دوتام که مثل چنار اینجا وایستادیم بشینیم بغل شماها و یه کار گروهی بکنی!!
عموم : باز چرت و پرت گفتی؟؟
رکسانا : داستان کبوتر و طوقی رو شنیدین ؟؟ کلیله و دمنه!! موقعی که یه عده کبوتر تو دام یه صیاد گیر میوفتن!!
عموم : کدومه؟؟
رکسانا : هر کدوم به تنهایی سعی می کردن خودشون رو ازاد کنن ! برایه همین حرکت هایه تک نفره می کردن!!
پردم : رئیس شون یه کفتر طوقی بود ! بهشون دستور می ده همگی با هم و یه مرتبه پ
رواز کنن ! اونام گوش می دن و یه دفعه دام رو برمیدارن و با خودشون می برن هوا و ازاد می شن!!
رکسانا : و بعد توسط یک موش که دوست کبوتر طوقی بوده بند های دام جویده و پاره می شه ! اینم به اون معناست که هر جنسیت می تونه با جنسیت دیگه دوست بشه و به همدیگه کمک کنن!!
پدرم : کاملا صحیحه!!
مانی : خوش به حالت هامون!!ایشالا وقتی با رکسانا خانم ازدواج کردی شبا برات می شینه و از این قصه ها میگه که حوصله ات سر نره!!
عموم : پسر تو چرا نمیری یه جا دیگه؟؟
همه زدیم زیر خنده که پدرم به رکسانا گفت :
سرت به حرف زدن گرم شده مهره هاتو یکی یکی زدم!!
رکسانا : در هر بازی مهم نتیجه است!!
عموم : می گن تو اون وقت وقتی یه دانشمندی یه چیزی اختراع می کرد به جرم جادو گری می گرفتن و می سوزوندنش!!
پدرم : خیلی ترس و وحشت زیاد شده بود ! برای همینم مردم یه دفعه ریختن سر به شورش برداشتن!!
رکسانا: خدا ترسی باید تو وجود ادم ها باشه و فقط مربوط به خوشون و به میل و اراده ی خودشون و نباید کسیم توش دخالتی داشت هباشه !! اگه یه عده یان و مردم و وادار کنن که خدا ترس بشناین دیگه نمی شه خدا تزسی می شه ترس از بنده ها !! می شه ترس از ادم ها یا به ظاهر ماموران خدا!! اون وقت می شه یه چیز دنیایی دیگه !! اون وقت می شه براش تبصره گذاشت یا به هر صورت ازش گذر کرد یا دورش زد !! مثل پارک کردن ماشین در جای ممنوعه!! یا وارد شدن به خیابون یه طرفه !! تا زمانی که یه مامور راهنمای رانندگی سر و کله اش پیدا ندشه می شه این قوانین ورو نقض کرد یا دور از چشم قانون جنایت کرد!!کلاهبرداری کرد !! چرا ؟؟ چون اکثر ادم گیر نمیوفتهع !! اکثرا ادم خطاکار بدون اینکه جریمه یا تاوونی بده فرار می کنه!! چون نمی شه که برای هر یه نفر تقربا یه مامور گذاشت×× تازه اگرم بشه از کجا معلوم که ماموره رو با رشوه نمی خرن!!
عموم : به ! بیا ببین ایجا چه خبره ؟؟!کار نیست که با پول حل نشه !!
رکسانا : وقتی خدا ترسی تبدیل بشه به مردم ترسی این چیزا اجتناب ناپذیره !! وقتیم حقایق با دروغا امیخته بشه و کمی ام افراط توش بشه دیگه مردم واقیعت ها رو هم اور نمی کنن و اون موقع هست که دیگه گریز شروع می شه!! در اون زمان هام در اروپا این اتفاق افتاد ! وقتی با تمام وجود موانع معلوم شد که مثلا زمین مرکز جهان نیست و کشیش ها اشتباه می کردن!!
وقتی سطح عمومی کمی بالاتر رفت و مردم کمی از خرافات فاصله گرفتن و خیلی از واقعیت ها رو فهمیدن دیگه از هر چی کشیشه بدشون اومد واون اتفاقات رخ داد بعضی ها کلیسا ها رو تحریم کردن! بعضی ها دین و نهی کردن !! بعضی ها رسومات و رو که بعضی هاشون هم خیلی خوب بودن !!کار به جایی رسید که بعضی ها هم خدا رو انکار کردن ! هر چند بعد از یه وقفه و ارامش دوباره برشگتن اماخیلی چیزا اون وسط خراب شد و از بین رفت و جاشونو چیزایه بد گرفت!!
عموم : بعله ! باید مردم رو ازاد گذاشت تا هر جور که می خوان فکر کنن!!
رکسانا : اصولا ورود به ذهن ادما همیشه کار اشتباهی بوده !! هر بارم کسی خواسته این کارو بکنه شکست خورده و خیلی ها مجبور شدن به خاطر این شکست تاوان سنگینی بپردازن!!
داشتم حرفاشو گوش میکردم یه مرتبه سرشو بلند کرد و منو نگاه کرد و گفت :
شایدم این تاوان ارزش یه تجربه باشه!!تجربه ای خارج سنت ها و چهار چوب هایی که دور خودمون درست کردیم!!برای گذشتن از اینها بایدکم تاوانی پرداخت کرد!!
اینو که گفت دیدم که مخصوصا با پاش زد به میز ! یه مرتبه تموم مهره های شطرنج ریخت بهم ! بعدش زود شروع کرد به معذرت خواهی کردن و گفت :
واقعا عذر می خوام ! اصلا متوجه نشدم!! ببخشید پدر!!
خنده ام گرفت ! پدرمم همین طور !! با همون خنده ام یه نگاه به رکسانا کرد و گفت :
شاید لازم بود که تاوان ضعفم رو پرداخت می کردم!!ولی گریز قشنگی بود هم ثبوت برتری و هم ملاحظه ی بزرگتریم ! بازم اشتباه کردم !!تو داشتی برنده میشدی!!
رکسانا : شما عالی بازی می کنین !! جدی می گم!!
پردم : وتو عالی تر !! مهره های من بیشتر بود اما برد با تو بود !!
یه مرتبه از جاش بلند شد و سر رکسانا رو بوس کرد و گفت :
نباید قبل از دیدنت قضاوت م یکردم ! برایه عذر خواهی هم یه هدیه قدیمی دارم که گذاش�%

رمان رکسانا قسمت 10

رمان رکسانا قسمت 10

فصل دهم
"فردا صبحش تو خواب و بیداری بودم که دیدم مانی داره با موبایل حرف میزنه.توجه نکردم و بلند شدم و رفتم حموم و یه دوش گرفتم و ومدم بیرون و لباسامو پوشیدم که پنج دقیقه بعد دیدم در زدن و برمون یه صبحونه ی مفصل اوردن.دوتایی نشستیم به خوردن و هنوز دوتات لقمه نخورده بودیم که دوباره در زدن مانی بلند شد و درو وا کرد.فکر کردم بزم برامون چیزی اوردن . داشتم اب پرتقلمو میخوردم که دیدم رکسنا در حالی که چشماش سرخه اومد تو.اب پرتقال جست گلوم.حالا سرفه نکن کی سرفه بکن.رکسانا دویید و شروع کرد زدن به پشتم.یه خرده بعد سرفه م قطع شد و در حالیکه صدام درست در نمی اومد گفتمگ
-تو اینجا چیکار میکنی؟
رکسانا-خودت اینجا چیکار میکنی؟
-با مانی اومدیم اینجا که ببینیم چیزه.
مانی-یعنی یه شب تو مسافر خونه خوابیدن چه حالی داره.
رکسانا-ازخونه قهر کردین؟
-کی این چیزارو به تو گفته؟
مانی-من گفتم
-تو غلط کردی.برای چی گفتی؟
مانی-تو خواب بودی و رکسانا خانم به موبایت زنگ زد و منم جواب دادم
رکسانا-ببین هامون.ینکار اصلا درست نیست.تو نباید به خاطر من با پدر و مادرت قهر یا دعوا کنی.من اصلا راضی نیستم.الانم زود کاراتو بکن و برگرد خونه.اونا برات دلواپسن.
"بهش خندیدم و گفتم"
-بشین صبحونه بخور.
رکسانا-حرفامو گوش نمیدی/
-چرا گوش میدم.
"برای کمی تخم مرغ و سوسیس سرخ شده گذاشتم تو بشقاب و گذاشتم جلوش که گفت"
-من صبحونه خوردم هامون.
-پس اب پرتقال بخور
رکسانا-من هیچی نمیخوام فقط میخوام تو ئهمین الان برگردی خونه.
-من فعلا برنمیگردم.
رکسانا-باید برگردی.اگه منو
"بقیه حرفش رو خورد و برگشت به مانی کرد که مانی م همونجوری که صبحونه میخورد گفتگ
-ترو جون اون کسی که دوست دارین اصلا فکر نکنین من اینجام.اصلا منو ادم حساب نکنین و با دل راحت قربون صدقه ی همدیگه برین.
"رکسانا یه لبخند زدو هیچی نگفت که من به مانی گفتم"
-پاشو برو یه دوش بگیر و بیا.
"همکونجوری که داشت صبحونه میخورد گفت"
-من تمیز تمیزم.
-حالا برو یه اب بریز تن ت.
منی-وقتی پاکه پاکم،برای چی اب بریزم تنم؟
-حالا برو یه دستی به سرو صورتت بکش و بیا.
مانی-اخه...
-باز لج کن حالا.
"یه لقمه گرفت و بلند شد و گفت"
-الهی درد بگیری هامون
"بعدش رفت طرف حموم که رکسانا اروم بهش گفت"
-ببخشین مانی خان.
مانی-خواهش میکنم اما تند تند حرفاتونو بزنین که من گشنمه
"بعدش رفت تو حموم که رکسانا گفت"
-چرا بخاطر من این کارو میکنی؟منکه از اول بهت گفتم.سره راه منو تو مشکلات زیادی هست.اینم اولیش
-اخه مسئله ای پیش نیومده که.
رکسانا-این حرفا چیه هامون؟
-ببین رکسانا من ترو دوست دارم و حاضر نیستم ازت جدا شم.
بخاطر احترام پدر و مادرم ،یعنی پدرم!چون مادرم حرفی نداره!برای احترام پدرم  فعلا یه مدت صبر میکنیم و ازدواج نمیکنیم اما مثل دوتا نامزد با همدیگه هستیم.
"تا اینو گفتم یه مرتبه صدای قاء قاء مانی از تو حموم اومد"
-زهر مار.کارتو بکن.
"از تو حموم همونجوری که داشت میخندید گفت"
-صابون از دستم در رفت خندم گرفت
"دوباره برگشتم طر رکسانا و گفتم"
-من مطمئنم که پدرمم به همین زودیا راضی میشه.
"دومرتبه ضدای خندا مانی بلند شد"
-مانی ساکت میش یا نه؟
مانی-سنگ پا از دستم افتاد خنده م گرفت.
رکسانا-ازدواجی که اولش اینجوری باشه،اخرش فکر میکنی چی میشه؟
-بری من مهم تویی!بقیه چیزا خود به خود حل میشه.بهت قول میدم.
"دو مرتبه ضدای خنده مانی بلند شد"
-مانی خجلت نمیکشی؟
مانی-کیسه از دستم پرت شد خنده م گرفت.
-اگه یه بار دیگه بخندی من میدونمو تو
رکسانا-ببین هامون،این صحبت هر رو بعدا میتونیم بکنیم تو فعلا برگرد خونه.
-ببین رکسانا!تو فقط به من چند روز مهلت بده.قول میدم که همچیدرست میشه.من مطمئنم که هیمین الانم مادرم داره با بابام در مورد ما صحبت میکنه.
"بازم صدای خنده ی مانی بلند شد.این دفعه رفتم پشت در حموم و گفتم"
-مانی مگه اینکه منو تو با هم دیگه تنها نشیم((اوه اوه))
"اومدم برگردم پیش رکسانا که مانی گفت"
ببین هامون جون.من الان سه دست سرمو شستم و دو دست کیسه کشیدم و یه دست لیف صابون زدم.اگه فکر میکنی پاک و تمیزم بیام بیرون.
-حالا یه خرده دیگه صبر کن.میمیری؟
مانی-اخه این حرفا که شماها دارین به هم میزنین چیزه مهمی نیس که نتونین جلو من بزنین.منم که دارم از ینجا میشنوم چی دارین میگین.خب بذار بیام بیرون صبحونه مو بخورم مردم از گشنگی.
رکسانا-بفرمایین مانی خان.شما درست میگین.بفرمایین خواهش میکنم.
مانی-خیلی ممنون.هامون قربونه دس پنجول ت.اون حوله رو بده من.
"تا برگشتم این ور رو نگاه کنم که ببینم حوله کجاس که در حوم رو وا کرد و همونجوری که میومد بیرون گفت"
-یالله!
"یه مرتبه رکسانا جیغ کشید و روشو کرداون طرف .برگشتم یه چیزی بهش بگم که دیدم با همون لباسی که رفته بود حموم اومد بیرون.سرشم خشک خشک بود"
-مگه حموم نمیکردی؟
مانی-نه
-پس صدای دوش چی بود؟
مانی-صدای ریزشه اب.
-حموم نکردی؟
مانی-ادم گشنه که جون نداره کیسه بکشه و لیف بزنه.
-پس داشتی چیکتار میکردی اون تو؟
مانی-نشسته بودم حرفای شما رو گوش میکردم
-میدونی به حرف کسی گوش کردن کاره بدیه؟
مانی-یعنی مثلا وقتی میگن یه بچه حرف گوش کنه،یعنی بچه ی بدیه؟
"رکسانا زد زیر خنده و مان م رفت سر میز و شرع کرد به خوردن"
رکسانا-ببین هامون.من ترو اینجا تنها ول نمیکنم
مانی-یعنی بنده ام اینجا برگ چغندرم دیگه؟
رکسانا-اختیار دارین مانی خان.
-میشه تو صبحونت بخوریو حرف نزنی؟
مانی-چرا نمیشه؟آن آن.
-اینطوری زل نزن به ما
مانی-پس چیکار کنم؟
-صبحونت رو بخور.
مانی-دارم میخورم دیگه
-خب مارو نیگا نکن.
مانی-پس کی رو نیگا کنم؟
-صبحونت رو.حداقل بفهمی چی داری میخوری
مانی-باشه.هر چی تو بگی
"سرشو انداخت پیین که به رکسانا گفتم"
-من اینجا راحتم رکسانا
رکسانا-اخه من ناراحتم
-تو نباید نا راحت باشی
رکسانا-ولی من نا راحتم
-دلیلی برای نا راحتی تو وجود نداره
رکسانا-حیلی دلائل  وسه ناراحتی من وجود داره
مانی-اه..!مگه سوزنتون گیر کرده.یه حرف دیگه بزنین.موضوع صحبت رو عوض کنین.خیر سرم دارم صبحونه میخورم اخه.
420
- به تو چه مربوطه؟!
مانی - خب شما میگین ناراحتم ، ناراحتم ، لقمه راحت از گلوم پایین نمی ره!
(( یه چپ بهش نگاه کردم که دوباره سرش رو انداخت پایین))
رکسانا - پس اگه برنمی گردی خونه ، بیا خونه ما!
- نه نمی خوام مزاحم کسی بشم!
رکسانا - این حرفها چیه؟! چرا اینقدر تعارف بی خود می کنی! اونجا دو ، سه تا اتاق خالی هست! یکی شو تو وردار!
(( یه مرتبه مانی که یه لقمۀ بزرگ تو دستش بود ، یه نگاه به رکسانا کرد و گفت ))
- ببخشین ! این اتاقای خالی که فرمودین تو کدوم طبقه س؟
رکسانا - بالا!
مانی - اون وقت اونجا دیگه کیا اتاق دارن؟
رکسانا - من و مریم و سارا.
مانی - یعنی مریم خانم و سارا خانم ناراحت نمی شن ماهام بیایم و همسایه شون بشیم؟
رکسانا - چرا ناراحت بشن؟! خیلی م خوشحال میشن!
مانی - منم خیلی خوشحال میشم! یعنی ماها هردومون خوشحال میشیم!
اون وقت ببخشین! مریم خانم و سارا خانم ریال شبا تا ساعت چند معمولا بیدارن؟
یعنی منظورم اینه که خوشحالی ما تا چه اندازه ادامه داره؟
(رکسانا شروع به خندیدن کرد و منم یه چپ چپ به مانی نگاه کردم که ساکت شد و لقمه اش رو گذاشت تو دهنش))
رکسانا - عمه خانم وقتی فهمید که شما اومدین هتل خیلی خیلی اصرار داشت که ببرمتون اونجا ! الانم منتظرتونه!
- من هنوز تکلیفم معلوم نیس!
رکسانا - تکلیف نداره! جای اینکه اینجایی ، بیا اونجا ! دلت نمی خواد پیش من باشی؟ هان؟
- چرا !
رکسانا - هم پیش منی و هم بچه ها اونجا هستن! اونقدر بهمون خوش میگذره!
عمه خانمم که هستن!
- اینو که رکسانا گفت ، مانی آروم بلند شد و رفت کنار تختش ، ساکش رو برداشت و برگشت نشست و ساکم گذاشت بغل پاش!
یه نگاه بهش کردم و به رکسانا گفتم :
- درست نیس ما بیایم اونجا!
رکسانا - چرا درست نیس؟
مانی - بریم خونۀ عمه مون درست تره یا بمونیم اینجا که پر کبک و چیزای دیگه س؟!
رکسانا - کبک چیه؟
مانی - یه پرنده س که سرشو می کنه زی برف!
رکسانا - خب؟!
مانی - اینجا شبا تو راهروهاش پُر کبکه! هی بال شونو می زنن بهم و سر و صدا می کنن و چون بیرون سرده ، میخوان بیان تو اتاق آدم!
رکسانا - پرنده تو راهروئه اینجاس؟!
- داره چرت و پرت می گه ولش کن!
رکسانا - پس بشین و صبحونه ات رو بخور و بریم!
برگشتم یه نگاه به مانی کردم که گفت :
- اگه امشب اینجا بمونیم دیگه انواع و اقاسم پرنده ها می آن دم در اتاق مون آ!
اون وقت تا صبح نمیذارن بخوابیم از سر و صدا !
- هیچی نگفتم ، یه لیوان آب پرتقال رو ورداشتم وشروع کردم به خوردم و چند دقیقه بعد مانی رفت پایین و حساب هتل رو کرد و سه تایی اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرف خونۀ عمه م و نیم ساعت بعد رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم و رفتیم تو.
تا چشم عمه بهمون افتاد زود اومد جلو در حالیکه گریه می کرد ، منو بغل کرد و گفت :
- مگه عمه ت مرده مه میری هتل پسر؟! درسته که عمه حسابی براتون نبودم! درسته که یه مرتبه چند روزه سر و کله م پیدا شده اما انقدر همّت دارم که شما دو تا رو ، نه حالا مثل یه برادرزاده ، مثل یه دوست و بچه های خودم ، رو چشمام نیگه دارم ! خجالت داره والا!
- بعدشم مانی را بغل کرد و هر دوتامون با خودش برد تو پذیرایی و یه خورده بعد رکسانا برامون چایی آورد و بهمون تعارف کرد و بعدش از اتاق رفت بیرون که صدای مریم و سارا رو شنیدم اما نمی دونم چرا نیومدم تو!
چایی مونو ورداشتیم که عمه م گفت :
- پدرت مخالفت کرد یا مادرت ؟
- پدرم!
- چی می گفت؟
- در مورد اینکه رکسانا مسیحیه ایراد گرفت! یعنی بیشتر سر ِ اون!
عمه م هیچی نگفت و چایی ش رو برداشت که مانی گفت :
- عمه جون شما چرا قهوه نمی خورین؟!
عمه م خندید و گفت :
- یعضی وقتا می خورم ولی کم. یعنی می ترسم!
مانی - بعدش چی داره که می ترسین؟
عمه - رکسانا و ترمه بهتون نگفتن؟
مانی - چی رو؟
عمه - فال ! فال قهوه! من فال خوب میگیرم! از همینم می ترسم! یعنی تا قهوه می خورم دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم و زود فنجون رو ((دَمَر)) می کنم که باهاش فال بگیرم! یعنی فال که چه عرض کنم! خوب لدم روحیه ی آدما رو بشناسم و براشون چاخان سر ِ هم کنم!
مانی - خب حالا که انقدر خوب بلدین فال بگیرین ، یه دونه م برای ما بگیرین!
عمه - حرف شم نزن! آدم بهتره که آینده ش رو ندونه! چون اینا همش دروغه و چاخان پاخان! یه حالت تلقین برای آدم به وجود می آره و ناخودآگاه آدم کشیده می شه طرفش! آینده رو فقط خدا می باید بدونه که می دونه! بعدشم اینا اکثرش مزخرف و دروغه! آدمم معتاد می کنه! بعد از چند وقتم امر به خود آدم مشتبه می شه! یعنی اینطوری بگم که مثلا توبه کردم که دیگه آدما -
رو گول نزنم!
چایی مونو خوردیم که عمه گفت :
- ناراحتی؟
- یه خرده! می ترسم برای پدرم اتفاقی بیفته! قلبش کمی ناراحته!عمه - ایشالا چیزی نمیشه! زمان خودش همه چیز رو حل می کنه!
از بالا سر و صدا می اومد! صدای جا به جا کردن اسباب اثاثیه! یه خرده بعد رکسانا و مریم و سارا اومدن تو پذیرایی و با ماها سلام و احوالپرسی کردن که رکسانا گفت :
- اتاق تون حاضره!
- داشتین برامون اتاق رو درست می کردین؟!
رکسانا - حاضر شد!
- آخه اینطوری که درست نیس!
عمه - دیگه حرف نزنین! پایشن برین ببینین خوبه یا نه!
مانی - آخه چرا انقدر زحمت کشیدین؟ هامون می اومد تو اتاق شما و منم می رفتم تو اتاق مریم خانم اینا! ماها اکثرا خونه نیستیم که ! همون شب به شب می اومدیم و یه گوشه میخوابیدیم تا صبح!
مریم اینا زدن زیر خنده که بلند شدم برم ببینم چیکار کردن. مانی م بلند شد و با رکسانا اینا رفتیم بالا که دیدم رکسانا اتاق خودشو داده به من! یه نگاه بهش کردم و گفتم :
- خودت چی؟
رکسانا - اون یکی اتاق رو برداشتم.
- بریم ببینیم!
رکسانا - برای چی؟
- میخوام ببینم!
تا اومد حرف بزنه و رفتم طرف همون اتاقی که نشون داده بود و درش رو وا کردم. طفلک فقط میز تحریرش رو برده بود اونجا و یه دست رختخوابم گذاشته بود گوشۀ اتاق! همین ! برام این کار خیلی ارزش داشت! بغض گلومو گرفت ! یه نگاه بهش کردم و گفتم :
- فکر می کنی من اینجوری راحتم؟

رکسانا-باید راحت باشی!چون من اینجوری راحتم!
فقط نگاهش کردم که زود مانی گفت:
مریم خانم،سارا خانم،اتاق مونو بهم نشون نمی دین؟
اونام زود فهمیدن چی می گه و راه افتادن طرف اتاق رکسانا.موندیم من و رکسانا تو همون اتاق عقبی که گفتم
کارت خیلی برام ارزش داشت!
رکسانا-اینکه کاری نبود!من جونمم برات می دم هامون!من تا حالا عاشق نبودم و تا حالام کسی رو دوست نداشتم و یه دنیا عشق تو دلم جمع شده!حالا که تو رو پیدا کردم،همه ش مال توئه!تو که به خاطر من از پدرو مادرت قهر کردی،نمی ذارم تنها بمونی!این کار توام برای من ارزش داره!من تا آخر راه با توام هامون!
اروم دستش رو گرفتم و موهاشو ناز کردم!داشتم تو چشماش نگاه می کردم!پر عشق بود!
منم تا اخر راه با توام!
دستم رو محکم فشار داد و با پاش در اتاق رو پیش کرد!
دریای طلایی!موج به اندازه چین های مو!به بلندی خواب!به شیرینی عسل!به نرمی نگاه!به کوتاهی یه لحظه!
مانی-هامون!هامون!نمی آیین؟
یه مرتبه چند تا زد به در که تازه متوجه خودم شدم و خندیدم!
رکسانام خندید و آروم گفت
نفهمیدم یه مرتبه چه م شد!
منم نغهمیدم!نمی خوامم بفهمم!
یه مرتبه مانی از پشت در گفت
اما من فهمیدم!
دوتایی زدیم زدیم زیر خنده و در رو وا کردیم و رفتیم بیرون که مانی یه نگاه بهمون کرد و گفت
در رو شما بستین؟
نه!خودش بسته شد!
مانی-اِ...!چه در هوشمندی!چشم الکترونیک داره؟!
رکسانا سرشو انداخت پایین و رفت طرف اتاقش که به مانی گفتم
به تو چه مربوطه؟مگه تو فوضولی؟!بعدشم،باد زد،در رو بست!
مانی-می گم اگه اینجاها از این بادا می زنه،چطور اون طرف نمی زنه؟یعنی می گم یه پا دری بذار زیر در!
بیا بریم اینقدر چرت و پرت نگو!
تا رفتیم طرف اتاق رکسانا اینا که عمه م از پایین صدامون کرد.رکسانا اینام صداشو شنیدن و اومدن بیرون و همگی رفتیم پایین تو پذیرایی که عمه م گفت
خوب بود هامون جون؟!
مانی-عالی بود عمه جون!مخصوصا در اتاق خیلی عالیه!هامون که راضیه!
عمه م یه نگاه بهش کرد و گفت
چی؟!
مانی-می گم چه درو پیکر خوبی داره اتاقا!؟چوب خوب!محکم!هوشمند و وقت شناس!حرف گوش کن!
رکسانا دوباره سرشو انداخت پایین که یه چپ چپ به مانی نگاه کردم و گفتم
عمه از من پرسیدن نه از تو!
مانی-منم جای تو جواب دادم دیگه!
عمه-چیزای قدیمی رو خوب و محکم می ساختن!الانی آ جون نداره که!
مانی-حالا از جون داریش که بگذریم،فهمیدیگی این در باعث تعجبه!
یه مرتبه مریم و سارا زدن زیر خنده که عمه م گفت:
چی می گی تو پدر سوخته؟
این حرف درست ازش در نمی اد که!
عمه-ببینم تو که با بابات قهر نکردی که؟!
چرا!اینم قهر کرده!
عمه-این دیگه برای چی؟!
دید من قهر کردم،اینم رفت سر به سر عمو گذاشت و دادش رو دراورد و ساکش رو ورداشت و دوئید دنبال من!
من داشتم اینا رو برای عمه م می گفتم و مانی م داشت به در اتاق نگاه می کرد.وقتی حرفم تموم شد برگشت طرفم و گفت:
چطور این درا خودشون واز و بسته نمی شن؟
یه چپ چپ دیگه بهش نگاه کردم که زود گفت
آهان!باد فقط می زنه بالا!
این دفعه خودمم خنده م گرفت که عمه م گفت
باد بالا چیکار می کنه؟!
مانی-باد باد که نیس!یه نسیم ملایم باهوش سرشار!
دیدم دیگه داره گندش در می اد که گفتم
رکسانا امروز کلاس نداشتین؟
رکسانا-نه!فردا داریم.امتحانه!
عمه-پس پاشین برین سر درس و مشق تون دیگه!پاشین!
رکسانا برگشت و یه نگاه به من کرد که دلم لرزید!هر چی بیشتر نگاهش می کردم بیشتر دلم می خواست که پیش م باشه اما گفتم
عمه راست می گن!برین به درس تون برسین!اون مهمتره!
یه خنده قشنگ بهم کرد و سرشو برام تکون داد که موهاش قشنگش همه با هم ریخت یه طرف دیگه صورتش و خیلی خوشگل ترش کرد و از جاش بلند شد و گفت
کاری داشتی،صدام کن!
تا اینو گفت و مانی م زود گفت
منم اگه کاری داشتم می تونم مریم خانم اینا ر وصدا کنم یا نه؟
عمه-تو کاری داشتی منو صدا کن!
مانی-آخه زشته که هی به شما زحمت بدم!
عمه-مگه تو چقدر کار داری؟!
مانی-خیلی!من دم به ساعت برام کار پیش میاد!
عمه-ترمه م این اخلاقاتو می دونه؟
مانی-ترمه چیه؟همونکه باهاش طاق شال درست می کنن؟
مانی اگه بهش نگفتم!
مانی-بگو!مگه ازش می ترسم؟!
آره!مثل سگ!
همه زدن زیر خنده که مریم و سارام بلند شدن و ازمون خداحافظی کردن و سه تایی رفتن بالا.موندیم من و مانی و عمه که مانی گفت
عمه جون خوب کاری کردین اینا رو رد کردین رفتن!اخلاق آدمو خراب می کنن!هی می شینن جلو آدمو با آدم حرف می زنن و آدم رو به حرف می کشن و آدم یادش می ره مثلا نامزد داره!
وقتی به ترمه گفتم،اون حتما بلده یه کاری بکنه که همه چیزایی رو که فراموش کردی یادت بیاد!
مانی-تقصیر من چیه؟اینا هی باهام حرف می زنن!اینا رو دعوا کن!
این بدبختا کی با تو حرف زدن؟!
مانی-حرف که نمی زنن!بهم اشاره می کنن!اشاره م مثل حرف زدنه دیگه!
باز چرت و پرت بگو!
عمه-مریم اینا از این کارا بلند نیستن!
مانی-اِ....!می خواین عمه جون بهشون یاد بدم؟
عمه م شروع کرد به خندیدن که گفتم
عمه!بقیه سرگذشت تونو تعریف نمی کنین؟
عمه-اتفاقا اونا رو رد کردم که بقیه ش رو براتون بگم!
مانی-می شه شما بقیه ش رو به هامون بگین و من برم یه خرده تو درس و مشق به اینا کمک کنم؟من پایه ریاضیم خیلی قویه ها!
مانی می شینی یا نه؟
مانی-من که همه ش نشستم!
یعنی حرف دیگه نزن!
عمه م شروع کرد به خندیدن و بعدش گفت
ایشالله همیشه خوب و خوش باشین!ایشالله همیشه سایه ی پدر و مادر بالا سرتون باشه!امروز اینجا یه اتفاقی افتاد که دلم ریش شد!
چه اتفاقی؟
مانی-تو خونه تون؟
عمه-نه!تو کوچه مون!یعنی سر کوچه یه جوونی بود که من با مادرش دوستم.پدرش دو سال پیش بیچاره سکته کرد!یعنی از زور فشار زندگی سکته کرد!بیچاره دو جا کار می کرد!هشت صبح تا چهار بعد از ظهر یه جا و پنج تا ده شب م یه جا!دیگه وقتی می اومد خونه،عین جنازه بود!
یه حقوقش که می رفت پای اجاره خونه و اون یکی م اونقدر بود که یه نون و پنیری بده زن و بچه ش بخورن!اینطوری زندگیشون می گشت تا دخترو پسرش بزرگ شدن و برای دختره یه خواستگار پیدا شد و با قرض و قوله یه جهاز براش جور کردن و فرستادش رفت!موند پسره که اونم چند وقت بعد عاشق یه دختر شد!اینو دیگه نمی شد کاریش کرد!باباهه خودش خونه و زندگی نداشت!حالا چه جوری می خواست پسرش رو سر و سامون بده!بدبخت این آخریا شده بود عین یه ماشین!فقط کار می کرد!کاشکی حداقل می تونست صنار سه شاهی در بیاره!هر چی اخر برج می گرفت یا می رفت پای قرض و قوله ی جهاز دخترش یا اینکه اجاره خونه و چندرغاز بقیه شم که می خوردن!
خب،یه آدم چقدر مگه طاقت داره؟ماشین م اگه شب و روز ازش کار بکشی،خراب میشه!عاقبت این بدبختم همین شد!از زور غصه پسرش یه سکته زد و افتاد گوشه خونه!یعنی نون آور خونه،خونه نشین شد!پسره م دانشگاه ش رو ول کرد و رفت دنبال کار!اما کو کار!
خلاصه این در بزن،اون در بزن،شد آبدارچی و پادو یه شرکت!حالا چقدر حقوق؟!دیگه خودتون می دونین!یعنی اگه می گرفت،نصف اجاره خونه شونم نبود!درو همسایه که دیدن اینطوریه،همت کرد نو چند نفر با هم شدن و هر روز یکی شون این پسره رو دو ساعت صداش می کرد تو خونه که مثلا به بچه ش ریاضی درس بده!الان که تو حرف ریاضی رو زدی،این جریان یادم افتاد!
الغرض!به همت همسایه ها اجاره خونه شون اینجوری جور شد اما کو تا حالا چرخ زندگی بگرده؟خورد و خوراکشون یه طرف،خرج دوا درمون باباهه یه طرف!اینجا بود که مادرش،یعنی همین دوست من،دست به کار می شه و می ره دنبال کار که اونم یه پولی دربیاره!
اولش که ما نفهمیدیم کارش چیه،بعدا معلوم شد!رفته بود تو یه آژانس نظافتی و خدماتی کار می کرد!شده بود کلفت!حالا نمی دونم که شوهرش چه

جوری شد که فهمید!دیگه غیرتش قبول نکرد!برای اینکه سربار اینا نشه خودشو خلاص کرد!
-خودکشی کرد؟!!
عمه- آره بیچاره!نمیدونم شبونه چی خورد که صبح نعشش رو از تو رختخواب بلند کردن!یه نامه م نوشته بود که زیر متکاش پیدا کردن!نوشته بود که دیگه خجالت میکشم تو صورت زن و بچه م نگاه کنم!برای همین خودمو میکشم که حداق یه بار از رو دوش اینا ورداشته بشه!قربونش برم عزاهای ماهام که چند برابر عروسی هامون خرج داره!شام عروسی یه شبه و عزا چند شب!شکر خدام که تو این چند ساله یه عروسی میبینیم و ده تا مجلس ختم!دردسرتون ندم!بعد از اون خدا بیامرز پسره انقدر کار کرد و کرد و کرد اما به وصال اون دختر که نرسید هیچ!وضعش که خوب نشد هیچ!غم و غصه مادره که کم نشد هیچ!از بدبختی و بیچارگی پسره م رفت دنبال پدره!
-اونم خودکشی کرد؟!
عمه- نه!قلبش از کار واستاد!حالا این یکی ش از همه بدتره که طفل معصوم چطوری مرد!گویا شبش یه خرده قلبش ناراحتی داشته!مادرش هر چی ازش میپرسه چته هیچی نمیگه!شب که میخوابن حالش بدتر میشه!میره یه گوشه اتاق چهارزانو میشینه و همونجا سکته میکنه!مادره نمیدونین دیگه چیکار میکرد!این کوچه رو گذاشته بود رو سرش!جیغ میکشید و فحش آ میداد که نگو!به زمین و زمان فحش میداد طوری که ماها گفتیم الان میان میگیرن میبرنش!یعنی دیگه براش فرقی نداشت!انگار شبش که قلب پسرش ناراحت بوده تو خونه پول نداشتن که ببرنش به دکتر نشونش بدن!
یه سیگار روشن کرد و یه خنده تلخ کرد و گفت:دنیایی ها!
-چرا مادره نیومد از در و همسایه پول قرض کنه؟!
عمه- چندبار بیاد؟!از خود من سه بار قرض کرده بود و نتونسته بود پس بده!
-خب میرفت یه چیزی از تو خونه شون میفروخت و پسرش رو میبرد دکتر.
عمه یه نگاهی بهم کرد و خندید که مانی گفت:به یه نفر گفتن گندم نداریم گفت بدرک نون خالی میخوریم!
عمه- این گناهی نداره!یعنی این چیزارو ندیده!ایشالا هیچ وقتم نبینه!ایشالا هیچکس این روزا و چیزارو نبینه!
مانی دو تا سیگار روشن کرد و یکی شو داد بمن و سه تایی ساکت شدیم یه خرده بعد مانی که قیافه ش خیلی گرفته بود دست کرد و کیفش را از تو جیبش در آورد و لاش رو وا کرد و از توش هفت هشت تا چک پول در آورد و نگاهشون کرد!من و عمه م داشتیم نگاهش میکردیم که گفت:همیشه وقتی یه جا آتیش میگرفته آدما این کاغذا رو از جلو آتیش برمیداشتن و نجاتشون میدادن!حالا تو این یکی آتیش این کاغذا میتونن آدما رو نجات بدن!امروز دیگه این کاغذا سرنوشت آدما رو معلوم میکنن!
بعد برگشت ماهارو نگاه کرد و گفت:چی شد راستی؟!قرار نبود اینجوری بشه!
بعد چند تا از چک پولا رو گذاشت روی میز و کیفش رو گذاشت تو جیبش که عمه گفت:چرا گذاشتی شون اونجا؟!
مانی- من اینارو خرج ادکلن و کفش و شلوارو این چیزا میکنم که هم خوش بو باشم و هم خوش تیپ!حالا شما از طرف من اینارو بدین به اون مادر!اینطوری من بیشتر خوش بو و خوشتیپ میشم!حالا که پدر و پسر رفتن و بیخبر موندیم!مادر رو دریابیم!
عمه م یه نگاه بهش کرد و یه مرتبه اشک از چشماش اومد پایین و گفت:کاشکی از این دلا چن تام ت سینه اونایی بود که میتونن کاری بکنن!
بعدش از جا بلند شد و فنجونا رو ورداشت و از اتاق بیرون رفت!برگشتم به مانی نگاه کردم و گفتم:همیشه وقتی دستم به اینا میخورد یه حال خوبی پیدا میکردم!همیشه ازشون خوشم می اومد!یعنی خیلی برام قشنگ بودن اما الان به چشمم خیلی زشتن!
-نه! اینایی که الان اینجا رو میزنن خیلی قشنگن مانی!نگاشون کن!
برگشت و یه نگاه بهشون کرد و گفت:راست میگیا!دوباره قشنگ شدن!
-وقتی حالا به هر دلیل این تیکه کاغذای رنگی میرن که یه زندگی رو نجان بدن قشنگ میشن!
دو تایی ساکت شدیم که عمه م با سینی چای برگشت و گذاشت روی میز و گفت:وردارین یخ میکنه.
یکی یه دونه ورداشتیم که گفت:روزی که نشسته بودم تو درشکه و با پدربزرگتون و شوهر عمه هام برمیگشتیم خونه سعی میکردم که راه رو یاد بگیرم شاید یه روزی تونستم بیام سر خاک مادرم!اما یاد که نگرفتم هیچ دیگه م نتونستم برم سر خاکش!چندین سال بعدشم که رفتم اونجاها انقدر عوض شده بود که دیگه اگرم نشون قبرش رو درست درست بلد بودم پیداش نمیکردم چه برسه به اینکه هیچ نشونی م ازش نداشتم!یعنی بعد از چند سال همه اونجاها ساخته شده بود!
خلاصه اون روز برگشتیم خونه و وقتی عمه هام خیالشون راحت شد که مادرم رفته زیر خاک تو در و همسایه پر کردن که زن داداششون شبونه از خونه زده بیرون و کلی م طلا و جواهر از خونه دزدیده و برگشته روسیه!مردمم باور کردن و یه مدتم این جریان خوراک دور هم جمع شدنشون بود و بعدشم کم کم فراموش شد و رفت پی کارش!
حالا می آییم سر خودم!تا اینجا گه گفتم زندگی مادرم و پدرش پدربزرگ و مادربزرگش بود.
چایی ش رو خورد و یه سیگار دیگه روشن کرد و رو مبل جابجا شد و گفت:آقایی که شماها باشین تا چند روزی من عزیز بودم و یادگار زن خوشگل و خانم و نجیب پدربزرگتون!اما از اونجایی که این آدم یعنی پدربزرگتون یه مرد دنیا پرست مال دوست یلخی و بی قید وبند بود دوباره حواسش رفت پی مال دنیا و کم کم منو فراموش کرد!یعنی نه اینکه منو نمیدید و چهار کلام باهام حرف نمیزد!نه!اما درست شدم مثل یه دختر همسایه که اومده تو اون خونه که مثلا با بچه های اون خونه بازی کنه و بره!
وقتی منو میدید و بهش سلام میکردم یه جوابی میداد و زود ازم میپرسید نون چایی خوردی؟یا مثلا ناهار خوردی؟یا شوم خوردی؟!منم یا میگفتم آره که زود میگفت آهان!یا میگفتم نه که زود میگفت برو بخور!همین!همین!همین!
بابا به اون گندگی فقط همین چهار کلوم حرف رو با من داشت که بزنه!اما نه خدایا!دروغ نگم!شب عید به شب عیدم یه دست لباس با یه چادر برام میخرید یا میگفت بخرن و وقتی سر سفره هفت سین دور هم جمع میشدیم یه کلمه م اونجا باهام حرف میزد!یعنی وقتی لباس نو رو تنم میدید ازم میپرسید لباست قشنگه؟!اگه میگفتم اره که میگفت مبارکت باشه!اگرم میگفتم نه که بازم میگفت مبارکت باشه!سالم که تحویل میشد و همه اجازه داشتن بلند شن و دستش رو ماچ کنن منم آخر از همه این سعادت نصیبم میشد که دست بابامو ماچ کنم و اونم بهم بگه زیر سایه حق!
چند شب اولم با همدیگه تو همون اتاق خوابیدیم اما بعدش مادرش بهش گفت چه معنی داره دختر ده دوازده ساله پیش باباش بخوابه؟!من به سن و سال این یه شیکم زاییده بودم!
بعد از اون شبا جامو توی اتاق خودش انداخت و شدم کنیز دست به سینه خانم و لحاف تشکم رفت پایین پای خانم!میگم کنیز دست به سینه یعنی کنیز دست به سینه ها! نه اینکه فکر کنین یه مثال دارم میزنم!از صبح که از تو همون رختخوابش با یک پاش بهم میزد و صدام میکرد تا وقتی دوباره رختخوابش رو براش مینداختم و سروشو میذاشت زمین و میخوابید یه ریز خرده فرمایش داشت!عذرا رختخوابا رو جمع کن!عذرا سماور رو روشن کن!عذرا سفره رو بنداز!عذار استکان نعلبکی ها رو بشور!عذرا حیاط رو جارو بزن!عذرا رخت چرک آرو بشور!عذرا واسه مرغا دونه بریز!عذرا بشین سر سبزی!عذرا برنج رو پاک کن!عذرا فلان کار رو بکن!عذرا بهمان کار رو نکردی!عذرا تنبل شدی!عذرا اولا خوب کار میکردی!عذرا از بس که نشستی داری مثل خرس میشی!عذرا...!
بخدا قسم که یه دو دقیقه نمیذاشتن راحت باشم!کار این تموم میشد اون یکی صدام میکرد!کار اون تموم میشد اون یکی فرمایشش شروع میشد!بچه این یکی رو سرپا نگرفته اون یکی جیشش میگرفت!این یکی رو طهارت نگرفته اون یکی خودشو کثیف میکرد!چی بگم چی بگم چی بگم؟چه کشیدم خدا من از دست این مادربزرگ و اون دو تا عمه؟!اینم بگم که مادرش منو نمیزد!یعنی همیشه هر جا میشست میگفت چون عذرت یتیمه من از خدا میترسم و دست روش بلند نمیکنم اما جاش دو تا عمه هام تلافی میکردن!هر وقتم که مادره ازم ناراحت میشد و احساس میکرد باید کتم بزنه و مثلا از خدا میترسید یه اشاره به دختراش میکرد و اونا جای مادرشون زحما میکشیدن و کتکم میزدن که ترس از خدای مادرشون خراب نشه!
گذشت اما نه مثل برق و باد!6 ماهی از ای جریان گذشت!تو اون 6 ماه استراحتم موقعی بود که ده تا دسته سبزی رو میذاشتن جلوم که پاک کنم!این استراحتم بود و تفریحم موقعی که یه گونی برنج یا لپه یا عدس یا هر چیز دیگه رو میدادن بهم که چشم بگردونم!این یکی کارو دوست داشتم هر چند که وقتی بعدش از جام بلند میشدم دیگه نه اون پاها مال من بود و نه اون کمر!تا یه ساعت همونجور دولا میموندم اما برام کیف داشت!یه مجومه بقول ما و مجمعه به قول امرزی آ میذاشتن جلومو و سر گونی برنج رو سر میدادن توش و یه سفارش که تا برمیگردن پاکش کرده باشم و میرفتن!منم سرمو مینداختم پایین و شروع میکردم به کار کردن اما حواسم بود و تا دور و ورم خلوت میشد برنجای مجومه را تختش میکردم و رویاهام شکل میشدن و می اومدن تو مجومه!
یا برنجا رو قصری که مادرم با پدربزرگم توش زندگی میکردن میساختم!شکل مادرم رو که سوار اسب بود و تفنگ دستش بود میساختم!شکل مادرم رو میساختم که ده تا کلفت و نوکر دور و ورشن!اسم عمه هام و مادرشون و پدربزرگتونو و شوهر عمه هام رو میذاشتم رو کلفتا و نوکرا!
برنجارو تخت میکردم رو مجومه مثل اینکه همه جا برف نشسته و وسطش رو راه بندی میکردم و چند تا خونه و دخترا و پسرایی رو که وسط راه دست همدیگر رو گرفتن و دارن میرن!اونوقت خودم آوازهایی رو که مادرم بهم یاد داده بود میخوندم!همیشه م یه مشت ریگ و شن میریختم تو جیبم که اگه یه مرتبه عمه هام اومدن نشونشون بدم که یعنی دارم برنج پاک میکنم!
آره شازده ها!این تفریحم بود!شما میدونین چهل پنجاه کیلو برنج رو چشم گردوندن یعن یچه؟!شماها میدونین ده من سبزی پاک کردن چه معنی ای داره؟!یعنی یه دختر ده دوازده ساله از کله سحر بشینه یه گوشه و تا صلوات ظهر از جاش تکون نخوره!تازه اگه دستش تند باشه!اگر خدای ناکرده می اومدن و میدیدن سبزی آ حیف و میل شده که دیگه واویلا!
یادمه شبا که آخرین وظیفه م یعنی پهن کردن رختخوابا و تنگ آب گذاشتن بالا سر خانم رو به انجام میرسوندم اجازه داشتم زیر پاشون کپه مرگم رو بذارم!نرفته تو جا خواب منو با خودش میبرد!اما دریغ از یه خواب دیدن!آرزوم بود که یه شب مادرم رو تو خواب ببینم اما انقدر خسته بودم که یا اصلا خواب نمیدیدم یا اگرم میدیدم صبح یادم نبود!اونایی م که تک و توک میدیدم و یادم میموند همون کارایی بود که تو روزش کرده بودم!ظرفشوری رختشوری مستراح شوری زمین شوری چیز پاک کردن بچه سرپا گرفتن!
حالا همه اینا رو گل میکنیم و میزنیم به سرمون!اینا همه خوب!اینا همه محبت!اینا همه وظیفه!بدبختی چیز دیگه بود!موقعیکه خسته و مدره عین نعش میرفتم تو رختخواب!من چشمام از زور خستگی وا نمیشد و خانم تازه سخنرانی و نصیحت کردنش گل میکرد اونم چه چیزایی!چه آموزشی!چه پرورشی!تا میخواستم بخوابم میگفت عذرا بیداری؟!خب منم چی میتونستم بگم ؟!یعنی مگه جرات داشتم بگم نه؟!خانمم شروع میکرد!زن باید مطیع و مطاع شوورش باشه!اگه گفت بمیر بمیره!مادر پدر یعنی خدا!یعنی مقدس!وای به روزی که جواب سلامشونو بلند بدی؟!آتیش جهنم الو الو!هیزم نیم سوز خروار خروار!قیر داغ بشکه بشکه!عقرب جرار صد هزار!مار و افعی کرور کرور!
نمیدونم چی جوری و برای چی و از کجا همه اینا رو آماده کرده بودن واسه دختر بچه ای که تو این دنیا برای عمه هاش و مادرشون خوب کار نکنه و کلفت خوبی نباشه یا خدا نکرده براشون پشت چسم نازک کنه و یا زوبنم لال در مورد باباش فکرای بد کنه!طوری برام یه جهنم ساخته بود که اصلا یه تیکه زمین برای بهشت نمونده بود و اگر مونده بود آتیش جهنم همچین زبونه میکشید که تموم درختای بهشت رو میسوزوند و جزغاله میکرد!
یه بهشت کوچیک اندازه یه باغچه و یه جهنم بزرگ اندازه کشورمون!یه بهشت خلوت و خالی و یه جهنم شلوغ و پر و پیمون!بهشتی که درش روی همه بسته بود با دیوارای بلند و یه جهنم با دروازه های واز و بدون دیوار که از سه فرسخی آتیش معلوم بود و برای هر کسی که میمرد جا داشت!بهشتی که با یه کار نابجا و یه کلمه حرف بد از آدم گرفته میشد و جهنمی که با یه عمل کوچیک بد نصیب آدم میشد!بهشتی که برای وارد شدن بهش هیچ امیدی نبود مگه اینکه چشمت رو تموم شادی آ و خوشی آ و لذت آ خنده و استراخت و شوخی و چی و چی و چی ببندی و جهنمی که خیلی راحت واردش میشدی!آزمونی با یک صدم درصد سانش و نودونه و نودونه صدم درصد ناامیدی!دورنمای زیبا و دلفریب!فرشته های فعالی که ده تا ده تا مامور نوشتن کارهای بدمون بودن و یه لحظه چشماشونو هم نمیذاشتن یا نمیتونستن هم بذارن و یه دونه فرشته که همشم بیکار بود برای نوشتن کارای خوبمون که اکثرا کاغذاش سفید و دست نخورده میموند!
قبل از خواب نوید زندگی پس از مرگ!البته دیگه همه مسیر زندگی بعد از مرگ رو مو به مو بلند بودم!تا جون از تنمون میرفت بیرون و یه سوال جواب کوتاه چون تکلیفمون از همون اول معلومه و صاف تو جهنم!یه کارنامه سیاه دستمون و رومون از کارنامه مون سیاه تر منتظر نوبت بودیم که آتیش نصیبمون میشه یا قیر داغ یا هیزم نسوز یا عقرب و مار!
اما به همون خداوندی خدا تو همون عالم بچگی میرفهمیدم که این داره دروغ میگه!یعنی سوادش و فهمش به این چیزا نمیرسه!میدونستم که خداوند اونطوری که این میگه یه خدای نامهربون و بدون گذشت و بخشش نیست!میدونستم که خداوند اگه یه بدی مون رو ببینه ده تا شو ندیده میگیره و میبخشه!اما اون پیرزن ول کن نبود!انقدر میگفت و میگفت تا خودش خوابش بگیره!منم هی چرت میزدم و به مزخرفاتش گوش میدادم و بعدش که خرخرش میرفت هوا کپه مرگم رو میذاشتم تا دوباره یه روز دیگه برام شروع بشه!
بعد از 6 ماه یه روز دیدم عمه هام و مادرشون دارن در گوش همدیگه پچ پچ میکنن!فهمیدم یه خبرایی هس!خبرایی م بود!میخواستن پدربزرگتونو زن بدن!البته دیگه پدربزرگتون فقط شده بود یه پارچه آقا!ثروت مادرم رو حالا دیگه رو کرده بود!چند تا حجره و ملک و درشکه شخصی و چی و چی و چی!دیگه حالا باید از طبقه اشراف براش دختر میگرفتن!همین کارم کردن!یه دفته از شرع پچ پچا نگذشته بود که همه شون شال و کلاه کردن و راه افتادن که برن!دست آخر خانم بزرگ منو صدا کرد و گفت که امشب شام یه جا وعده گرفتمون و دیر برمیگردن.گفت مواظب خونه و باشم و کارامو بکنم و بعدش بگیرم بخوابم تا اونا بیان.بعدشم همه شون گذاشتن و رفتن!ما رو بگی!یه دفعه ترس ورم داشت!یه خونه دردنشت و یه دختر بچه ده دوازده ساله!
گیرگیرای غروب بود!خونه قدیمی م که مثل آپارتمانای امروزی نبودن که!یه حوض داشتن که نگو!در و دیوارای قدیمی و آجری بلند!زیرزمینای تاریک که هر کدوم هفت هشت تا پله میخوردن و میرفتن پایین!حیاط بزرگ!هشتی های ترسناک!اینا همه به کنار تاریکی!تو اون خونه به اون بزرگی دو تا دونه چراغ نفتی روشن بود که نزدیک خودشونم به زور روشن میکردن!حالا حساب کنین که من اون موقع چه حالی داشتم!تا اون روز تو خونه تنها نمونده بودم!یعنی هیچوقت اون خونه خالی نمیموند!اون شبم همه شون رفته بودن خواستگاری و نمیخواستن منو ببرن!برای همینم گذاشته بودنم خونه!
آقای که شما باشین اولش یه خرده ترسیدم اما بعدش زود چراغ نفتی رو برداشتم و رفتم تو اتاق خانم و رختخوابارو انداختم و رفتم زری لحافم و چشماشو بستم!حالا یه چیزایی اومد جلو چشمم و تو ذهنم بماند!شانسی که داشتم این بود که انقدر خسته بودم و تا سرمو گذاشتم زمین خوابم برد.
از فرداش کم کم ماجرا روشن شد و معلوم شد که بعله!پدربزرگتون قراره دختر یه تاجز بزرگ بازار رو بگیره.دیگه تو خونه چه خبر بود خدا میدونه!هر کی دنبال کار خودش بود و تموم کار افتاده بود گردن من!منم که دیگه جون نداشتم تنهایی اون خونه رو بگردونم اما چی میتونستم بگم؟!باید مثل قاطر کار میکردم!برو بیاهام شروع شده بود.این میرفت اون می اومد!اون میرفت این می اومد!پیغمو و پسغوم تا اینکه قرار شد که خونواده اونا بیان خونه ما مهمونی.
لباس نوآ از تو صندوقخونه در اومد!دیوار اتاق دوغ آب شد!آب حوض عوض شد!شیشه ها پاک شد و پرده ها شسته شد و خلاصه خونه شد مثل گل!همه اینارو هم غیر از دوغ آب اتاق کی کرد؟!کنیز مفت و مجانی خونه عذرا خوانم!دیگه آخری آ اصلا نمیفهمیدم این تن و بدن مال منه یا کس دیگه!سیندرلا کیه؟!عذرا!عذرا!اگه والا دشمن منو به اسیری برده بود انقدر ازم کار نمیکشید که اینا میکشیدن!دست آخرم که شب مهمونی رسید از یه ساعت قبلش منو کردن تو یه اتاق و بهم گفتن اگه صدام در آد تیکه تیکه م میکنن!منم که صدایی نداشتم ازم دربیاد!رفتم یه گوشه نشستم و گریه کردم!سرمو گذاشتم به دیوار و گریه کردم!عجب سرنوشتی برام رقم خورده بود!یه روزی پدربزرگم برای اینکه نکنه ثروتش رو ازش بگیرن از دست سرخ آ فرار کرده بود و اومده بود اینجا!غافل از اینکه همه ثروتش به باد رفت و هم چون خودش و دخترش!حالام نوبت نوه اش بود!
خلاصه انقدر گریه کردم تا از حال رفتم.نه تاریکی رو فهمیدم و نه گشنگی و نه تشنگی رو!فقط از زور خستگی از حال رفتم و چه خوابی م کردم!حداقل اون مهمونی برای من این حسن رو دشت که تونستم چند ساعت بیشتر بخوابم!چند سال پیش این سریال اوشین رو میدیدم!هر بارم که میدیدم زار زار گریه میکردم!درست عین روزگار خودم بود!
خلاصه دردسرتون ندم!بعد از حدود یه ماه رفت و اومد عروسی سر گرفت و توران خانم رو آوردن خونه!چه جشنی!چه مراسمی!همه جا رو گل زده بودن!سه شب مطرب اونجا میزد و میکوبید!میگم مطرب سوء تفاهم نشه!همه شون هنرمند بودن اما اون وقتا شعور آدما این بود دیگه!به این گروهای هنری میگفتن مطرب!جاشونم محله سیروس بود که بهش محله کلیمی آ میگفتن!
منم بدم نمی اومد!هر چند که کارم چند برابر شده بود اما وقتی دسته مطربا میاومد خیلی کیف میکردم!مخصوصا وقتی که با یکی شون به اسم شهناز ضربی اشنا شدم و فهمیدم که مسیحیه!اونم وقتی فهمید من مسلمون نیستم و مسیحی م از تعجب داشت شاخ در می آورد تو اون شبام که میاومدن اونجا زندگیمو از سیر تا پیاز براش تعریف کردم!نور به قبرش بباره چقدرم برام گریه کرد!چقدر غصه مو خورد!اون موقع بود که فهمیدم همه آدمام بد نیستن!
خلاصه شبا تا بعد از نصف شب اونجا بزن و بکوب بود!دسته مردا تو مردونه که تو قسمت بیرونی بود و دسته زنا تو زنونه که اندرونی بود .عروس خانم که اسمش توران خانم بود بد نبود!یعنی خوشگل نبود اما زشتم نبود!دیگه تو اون شبام کسی کاری به کارم نداشت!یعنی تو اتاق حبسم نمیکردن چون انقدر آدم تو خونه بود که کسی به کسی نبود و نمیفهمید من کی ام !بعدا فهمیدم که به توران خانم نگفتن که پدربزرگتون یه دختر از زن اولش داره!حالا این توران خانم کیه؟!حتما خودتون فهمیدین!مادربزرگتون!از من چیزی بزرگتر نبود!اونموقع که من ده دوازده سالم بود اون شونزده هفده سالش بیشتر نبود!
خلاصه توران خانم را با چه دبدبه و کبکبه ای آوردن خونه و واقعا سه روز و سه شب براش جشن عروسی گرفتن!منم همونجور کار میکردم چشم ازش برنمیداشتم بطوریکه هر بار نیگاش اتفاقی می افتاد طرف من میدید که دارم نگاهش میکنم!البته از دور چون نمیذاشتن نزدیکش برم!حتما اونم وقتی با اون لباسا که تنم بود منو میدید فکر میکرد که کلفت اون خونه ام!حقم داشت بیچاره!
کار میکردم و دور ورم رو نگاه میکردم و یاد حرفای یکه مادرم از عروسی ش میزد می افتادم!برای اون بدبخت چه کردن و برای این یکی چه میکنن!شب عروسی اون چه جوری بود و شب عروسی این چه جوری!مادر بیچارم تک و تنها تو دست این قوم اسیر بود و راه نجاتی م نداشت و چه به روزش آوردن!
بغض گلومو گرفته بود!انگار تموم غم عالم ریخته بود تو دل من!نیگا میکردم و یاد مادرم می افتادم!نیگا میکردم و یاد خودم می افتادم!نیگا میکردم و هر دقیقه کینه م نسبت به پدربزرگتون و عمه هام و مادرش زیادتر میشد!انگار همین کینه باعث شده بود که تو چشمام برق نفرت بشینه!طوریکه توران خانم هر دفعه منو نیگا میکرد اخماش میرفت تو هم!اولا خیلی کم چشمش به من

آخر 439
می افتاد اما هر چی می گذشت انگار کنجکاوتر می شد و بیشتر نیگام می کرد بطوریکه از شب دوم خودش چشم مینداخت و منو لای آدمایی که اونجا بودن پیدا می کرد و نیگام می کرد!
بالاخره این جشن م تموم شد و غریبه ها رفتن و موندن چند تا از نزدیکای عروس و دو سه شب بعدش ، اونام رفتن! دیگه تو خونه همون آدمای قبلی موندن و یه تازه وارد که همون عروس خانم بشه. منم سرمو داده بودم به کار خودم. یعنی دلم نمی خواست کاری بکنم که جلو توران خانم عمه هام بهم فحش بدن یا کتکم بزنن یا زندانی م کنن! غرورم اجازه نمی داد! آخه وقتی چاک دهن شونو وا می کردن، حرفای بدی از دهن شون درمی اومد که طاقت شنیدنش رو نداشتم! حالا اگه به خودم می گفتن عیب نداشت و نحمل می کردم اما وقتی به مادرم می گفتن خیلی خیلی ناراحت می شدم!
خلاصه سرم به کارم گرم بود که یه مرتبه در اتاق توران خانم واشد و اومد بیرون! یه لباس قشنگ پوشیده بود و چارقدم سرش نبود! دهن همه از تعجب وامونده بود! برگشتم طرف عمه هام و مادرشون که دیدم اخمای همه شون رفته تو هم اما جیک شون درنمی آد!
توران خانم یه نگاهی به دور و ورش کرد و بعد صدا زد و گفت: "عذرا خانم، عذرا خانم!" سرمو برگردوندم طرفش! باور نمی کردم که یه نفر تو اون خونه منو خانم صدا کنه! زود رفتم و سلام کردم که جوابم رو داد و گفت دستتون خالیه؟ گفتم بعله که گفت بی زحمت یه دقیقه بیاین تو اتاق من یه خرده کار باهاتون دارم!
یه چشم گفتم و اومدم اون طرف که پله ها بود و رفتم تو ایوون و رفتم جلو اتاقش! حالا اتاقش کدوم بود؟! همون اتاق مادرِ خدابیامرزم!
کفشامو درآوردم و رفتم تو و یه نیگا کردم. از روزی که خانم بزرگ دیگه نذاشته بود اونجا پیش پدربزرگتون بخوابم دیگه پامو تو اون اتاق نذاشته بودم! نمی دونم چی شد که یه مرتبه زدم زیر گریه! یعنی چی شد که معلومه!اونجا اتاق مادرم بود ! چه شبایی که اونجا تا صبح بغل مادرم نخوابیده بودم! چه شبایی که بغلم نَنِشسته بود و برام قصه نگفته بود! چه شبایی که من اونجا سرمو رو پاهایش نذاشته بودم و ناز و نوازشم نکرده بود! چه شبایی که برام از کشورش و گذشته ش حرف نزده بود! چه شبایی که صورتش رو رو متکا نذاشته بود و زار زار گریه نکرده بود!
هر کاری می کردم نمی تونستم جلوی گریه م رو بگیرم! همینجوری اشک از چشمام می اومد پائین! توران خانم روش اون طرف بود و داشت از تو یه صندوق یه چیزایی درمی آورد و حواسش به من نبود! یه دفعه برگشت و دستش رو دراز کرد طرف من و گفت "بیا عذرا خانم! این چند شبه..." یه مرتبه چشمش افتاد تو صورت من و تا دید دارم گریه می کنم بقیه رفش رو شل و آروم گفت "خیلی زحمت کشیدی!" بعد یه دفعه اومد جلو من و بغلم کرد و گفت " چته؟! این چه جور گریه کردنه؟! این چه جور نگا کردنه؟! با اون چشمات منو این چند روزه کُشتی!"
راست می گفت! یعنی از نیگا کردنم خبر نداشتم اما از گریه م چرا! همچین گریه می کردم که تموم لباسش خیس خیس شد! زود سرمو کشیدم عقب و گفتم هیچی توران خانم! ببخشین! همینجوری گریه م گرفت! امری داشتین باهام؟! دستمو گرفت کشید تهِ اتاق و گفت بیا بشین ببینم! گفتم باید برم! کار دارم! گفت مگه من میذارم ؟! تا نفهمم تو کی هستی و چرا اونجوری منو نیگا می کنی و چرا اینجوری گریه می کنی نمیذارم پات رو از در این اتاق بذاری بیرون! بعد دستش رو دراز کرد طرفم . دیدم یه گُلِ سرِ قشنگ تو دست شه! اشک هامو پاک کردم و خندیدم که گفت " صدات کردم که هم اینو بهت بدم و هم ببینم تو کی هستی؟ " گل سر ور ازش نگرفتم و فقط بهش گفتم همونکه به یاد من بودین برام کافیه! این محبت شما دلمو گرم کرد! دستتون درد نکنه خانم! گفت تو کی هستی دختر؟ گفتم یه غریب اینجا! گفت غریب اینجا یعنی چی؟! گفتم یه آدم بی کس! گفت نمی فهمم! گفتم من دیگه جونِ کتک خوردن ندارم! ازم چیزی نپرسین! گفت یعنی چی؟! سرمو انداختم پائین که گفت بابات کیه؟ گفتم یه نامرد! گفت مادرت؟! گفتم یه فرشته! گفت اسمش چیه؟! گفتم ناتاشا! گفت چی؟! گفتم ناتاشا گفت ناتاشا؟! گفتم آره.گفت کجائیه؟ گفتم روسی! گفت مادرت روسه؟! گفتم بعله! گفت بابات چی؟! گفتم نه! گفت حالا دیگه اصلا نمیذارم از اتاق بری بیرون !همینجا یم شینی و قشنگ برام می گی که تو کی هستی و اینجا چیکاره ای!
تو همین موقع از بیرون عمه کوچیکم داد زد عذرا عذرا! برگشتم یه نیگا به توران خانم کردم و گفتم این صدا یعنی اینکه اگه یه کلمه دیگه با شما حرف بزنم ، هم فحش می شنوم هم کتک می خورم و هم زندانی می شم! گفت این کارا رو کی باهات می کنه؟! گفتم همه شون! گفته آخه چرا؟! تو که اندازه سه نفر کار می کنی ! برای چی اذیتت می کنن!؟ گفتم چی بگم؟!
یه مرتبه در اتاق واشد و عمه کوچیکم امد تو که توران خانم برگشت طرفش و تا عمه م اومد حرف بزنه گفت کی به شما اجازه داده همینجوری سرتو بندازی پایین بیای تو؟! مگه اینجا طویله س !؟
اینو که گفت عمه کوچیکم به پته پته افتاد و زود رفت بیرون و در رو بست که توران خانم عصبانی برگشت طرف من که یه چیزی بهم بگه اما یه مرتبه سرم رفت طرف سینه ش و گرفتمش تو بغلم و زار زار گریه کردم! اونم افتاد به گریه! حالا هی گریه می کرد و می خواست سرِ منو از رو شونه هاش بلند کنه که بپرسه جریان چیه ! منم ولش نمی کردم که گفت سرتو بلند کن ببینم آخه! دارم دیوونه می شم ! اینجا چه خبره!؟ تو کی هستی؟! گفتم تروخدا بذار یه دقیقه سرم رو سینه ت باشه!
دوباره بغلم کرد ! حالا اون گریه بکن و من گریه بکن! یه مرتبه سرمو ورداشتم و دولا شدم و دتسش رو ماچ کردم که زود دستش رو کشید و گفت ترو خدا بگو تو کی هستی؟! گفتم دستت درد نکنه! خوب نوک ش رو چیندی! اگه از همین الان جلو اینا درنیای، تیکه تیکه ت می کنن! گفت غلط کردن! منو تیکه تیکه کنن؟!گفتم آره ! با مادرمم همینکارو کردن! تروخد مواظب خودتون باشین! گفت بشین ببینم! پدرشونو می سوزونم ! بشین!
گرفتم نشستم که گفت حالا گریه ت رو تموم کن و بگو ببینم تو کی هستی!؟ از هیچی م نترس! من اینجام! گفتم شما که نباشین بیچاره م می کنن! گفت سگ کی باشن ؟! نترس! بگو! گفتم من روس م! مسلمونم نیستم! اما تروخدا به اینا نگین که من مسلمون نیستم ! مادرمو سر همین کشتن! گفتن مادرتو اینا کشتن!؟ گفتم آره! همینجا! تو همین اتاق! همین گوشه! همین عمه! همین خانم بزرگ! ریختن سرش و انقدر زدنش که تا صبح نکشید ! گفت چرا؟! گفتم چون داشت با خدا حرف می زد! چون داشت به زبون خودش خدا رو صدا می کرد!
یه مرتبه برگشتم و گوشه اتاق رو نیگا کردم! همونجایی که مادرم تا صبح زانوش رو گرفته بود تو بغلش و جون داد! اونم برگشت همونجا رو نیگا کرد! نمی دونم بهتون چی بگم! می دونم باور نمی کنین اما من مادرم رو دیدم! خب می گیم من چون اون شب یادم بود برام تداعی شد اما توران خانم چی!؟ اون که از چیزی خبر نداشت ! اما به همون خدا قسم که اونم مادرمو دید! تو همون وضع دید! می دونین از کجا اینو می گم؟! چون یه لحظه که تو چشمای مادرم نیگا کردم دیدم داره توران خانم رو نیگا می کنه! برگشتم طرف توران خانم که دیدم اونم داره مادرمو نیگا می کنه! یه مرتبه توران خانم زد زیر گریه و منو گرفت تو بغلش! همینجوری گریه می کرد و منو تو بغلش فشار می داد! شاید ده دقیقه همینطور دو تایی تو بغل همدیگه بودیم! تنِ توران خانم شده بود عین یخ! رنگش سفید عین دوغ آب دیوار! همچین ترسیده بود که منو ول نمی کد! مثل بید می لرزید! ده دقیقه ای که گریه کردم خودم دیدم که برگشت طرف اون گوشه ی اتاق رو نیگا کرد! اما این دفعه یه نفس بلند کشید و گفت " لااله الا الله " و همونجور موند! شاید پنج شیش دقیقه تکون نخورد! بعدش گفت جریان رو برام تعریف کن! منم همه رو براش گفتم! خوب که به حرفام گوش کرد، تکیه ش رو داد به دیوار گفت پس تو دختر شوهرمی؟! گفتم کلفت شونم ! دختر چیه؟! والّا با کلفت یان کاری رو که با من می کنن نمی کنن! با اسیر این کارو نمی کنن! گفت پس این ثروتی که اینا دارن مال مادر توئه؟! گفتم آره! گفت از کجا بدونم؟ گفتم سند دارم! گفت چیه؟! گفتم بعدا بهتون نشون می دم! گفت یه کاری برام می کنی؟ گفتم با دل و جونم! گفت اون اتاق پنج دری رو یه دست بکش من برم توش. اینجا کوچیکه! گفتم رو چشمم اما خودتون به اینا بگین! گفت می گم. پاشو بریم بیرون. گفتم فقط ترو خدا نگین که من بهتون حرفی زدم! گفت خیالت راحت باشه!
دوتایی بلند شدیم و اومدیم بیرون. عمه هام و مادرشون یه گوشه حیاط واستاده بودن و با همدیگه پچ پچ می کردن که ما رفتیم تو ایوون و توران خانم داد زد و گفت خانم بزرگ! با اجازه تون این بچه می ره پنجدری رو نظافت کنه برای من! خانم بزرگ اومد جلو و یه خنده ای کرد و آروم گفت مگه تو این اتاق ناراحتی توران خانم؟ توران خانمم گفت ناراحت نه اما راحتم نیستم! بعدش برگشت طرف من و گفت: عذرا خانم یه زحمت بکش و اون اتاق رو تر و تمیز کن تا یه ساعت دیگه که دده خانم اومد ، با همدیگه اسباب اثاثیه رو بکشیم اونجا. بعدشم بدون اینکه به اوتا محلّ سگ م بذاره رفت طرف اتاقش که خانم بزرگ گفت "ببخشین توران خانم جون! اگه ناراحت نمی شی می خوام بگم یه چارقد بنداز سرت!" توران خانم برگشت طرفش و گفت "برای چی" خانم بزرگم همونجور آرام و با ملاحظه گفت " بالاخره زن باید رو بپوشونه دیگه!" توران خانمم همونجور که بر می گشت طرف اتاقش گفت " از کی ؟ از در و دیوار؟!"
بعدشم رفت تو اتاق و دَرَم پشتش بست!خانم بزرگ حسابی سنگِ رو یخ شد و زیر لبی یه چیزی گفت و برگشت پیش عمه هام که که داشتن چپ چپ به پنجره ی اتاق توران خانم نیگا می کردن! منم معطل نکردم و رفتم طرف پنجدری و رفتم توش و شروع کردم به نظافت ! از جون و دل براش کار می کردم! یه ساعتم بیشتر نکشید که اتاق شد مثل یه گل. یه خرده بعدشم یه خانمهکه دایه ی توران خانم بود اومد و یه سلام علیک با اونا کرد و رفت تو اتاق توران خانم و نیم ساعت بعد اومد بیرون و رفت و شاید دو ساعت بعد برگشت و با توران خانم و من رفتیم تو پنجدری و توران خانم گفت هر چی اثاث اونجاس بذاریم تو ایوون! خودشم رفت تو ایوون واستاد و دستاشو زد به کمرش و تا ما چند تیکه اثاث رو اوردیم بیرون، بلند به خانم بزرگ اینا گفت " خانم بزرگ قربون دستتون، این آت و آشغالا رو یه جا جابدینو الان آقاجونم اینا جاهازمو می آرن! اینا رو نبینن بهتره! آقاجونم بداخلاقه! یه دفعه یه چیزی از دهن ش در می ره باعث کدورت می شه!
خانم بزرگ اینا رو شنید، کجا گذاشتش و کجا ورداشتنش! لب ش همچین کلفت شد که اصلا نمی تونست یه کلام حرف بزنه ! فقط به عمه هام اشاره کرد که برن اثاث رو بیارن پائین! خودشم رفت تو اتاقش و در رو بست! منم زود رفتم تو اتاق و بقیه اسباب اثاثیه رو اوردم بیرون که نیم ساعت بعد درِ اندرونی وا شد و یه عده یالله یالله کردم و با چند تا طبق کش و مطرب و چی و چی و چی اومدم تو! خونواده ی توران خانمم باهاشون بودن! دیگه چه خبر شد اونجا! عمه هام و مادرشون جلو اینا موش بودن! پدر، مادر، خواهر ، برادر، عمو، خاله، عمه ف فک و فامیل! یه ایل بودن! همه م وضع شون خوب! مادرش طلا ریخته بود تو دستش از اینجا تا اینجا! جواهر از گردن خواهرش بالا می رفت! برادرش انقدر قد بلند بود که از در تو نمی اومد! باباش که یه ابروش رو انداخته بود بالا و جواب سلام هیچکدوم رو نمی داد! فقط وقتی توران خانم یه چیزی در گوشش گفت، آروم اومد طرف من و یه دستی رو سرم کشید و از جیب ش یه قرونی که اون موقع خیلی پول بود درآورد و داد به من!
خلاصه جاهاز توران خانم رو با چه مراسمی آوردن و همه ور چیندن تو حیاط و یه ساعتم اونجا موندن و همه شون رفتن جز مادرش و خواهرش و خاله هاش و همین دده خانم! عمه م یه سینی چایی آورد و خانم بزرگ میوه و شیرینی و تعارف و این حرفا شروع شد و زود اون عمه م یه فرش انداخت یه گوشه ایوون و خونواده ی توران خانم رفتن بنشینن که توران خانم یه اشاره به مادرش کرد و دوتایی رفتن تو اتاق توران خانم و یه یه ربعی اونجا بودم و بعدش برگشتن بیرون و اونام نشستن که مادر توران خانم رو کرد به خانم بزرگ و گفت والا یه صحبتایی از در و همسایه به گوش ما خورده! خانم بزرگ هول شد و گفت: چه صحبتی خانم؟
مادر توران خانمم گفت خانم بزرگ این دختر کیه؟ نوه ی شماس؟! چرا قبلا نگفتین؟! خانم بزرگ به تته پته افتاده بود گفت این اصلا به شما کاری نداره که! فکر کنین بچه ی خودمه! اینو که گفت اخمای همه رفت توهم و ساکت شدن و یه خرده بعدمادر توران خانم بلند شد و از اندرونی رفت بیرون. یه ساعت یه ساعت و نیمی نگذشته بود که تو بیرونی سر و صدا شد و مادر توران خانم اومد تو اندرونی و تا رسید بلند گفت " فعلا دست به جاهاز نزنین تا باباش تکلیف رو معلوم کنه" بعدشم خودش اومد و نشست پیش توران خانم و یه اشاره به دده خانم کرد که اونم رفت تو بیرونی. اینام همینجوری نشستن و یه کلمه با کسی حرف نمی زدن ! تو بیورنی، محشر کبری بود! بعدش در اندرونی واشد و چندتا یاالله گفتن و بابای توران خانم و برادرش و عمو و دایی ش با پدربزرگ تون اومدن تو اندرونی و یه اشاره کردن به مادر و خواهر و خاله های توران خانم و اونام رفتن تو پنجدری و پشت سرشون باباش اینام رفتن. بیرون پدر بزرگ تون مونده بود و هی تو حیاط راه می رفت! معلوم بود که حسابی حالش رو جا آورده بودن! از گوشه لب ش خون می اومد! دلم خنک شده بود! توران خانم دیگه مثل مادر من بی کس نبود ! عمه اینام جیک شون در نمی اومد! یه خرده که گذشت توران خانم اومد بیرون و منو صدا کرد و با خودش برد تو اتاق. تا رفتم تو، ترس ورم داشت که توران خانم یه دستی کشید به سرم و گفت "نترس عذرا خانم! چیزی نیس!"
رفتم یه گوشه و سرمو انداختم پایین که بابای توران خانم گفت "دخترجون ما تازه فهمیدیم که تو کی هستی! الان م دیگه کار از کار گذشته! اگر چه من اون مرتیکه رو ول نمی کنم! پدر همه شونو درمی آرم" بعد شروع کرد به داد زدن و فحش دادن! طوری که همه ی بیرونی آ بشنون!
خوب که فحش هاشو داد برگشت طرف من و گفت " توام حواست باشه! دور و ورِ دختر من نمی پلکی! فهمیدی؟!" سرمو بلند کردم و گفتم یعنی نرم پیش توران خانم؟ داد زد و گفت نه! گفتم چشم. فقط اگه کاری داشتن یه صدا منو بزنن! گفت کاری با تو ندارن که! گفتم چشم، اگه خودشون خواستن می رم!یه قدم اومد جلو من و گفت خودشون نمی خوان ! گفتم چشم! گفت پا تو بذاری تو اتاق ش قلم پاتو میشکونم! فهمیدی!اگه بفهمم اذیتش کردی...
یه مرتبه دستش رو آورد بالا دستامو گرفتم رو سرم و گفتم نزنین آقا! من اصلا دیگه طرف توران خانم نمی رم!امروزم خودشون صدام کردم! گفت الان نمی زنم ت اما اگه کاری بکنی می زنمت! گفتم به خدا من تو این خونه هیچکس رو اذیت نمی کنم! اصلا با کسی حرف نمی زنم! کسیم با من حرف نمی زنه! من فقط کاراشونو می کنم! کارای توران خانمم می کنم! اگه دل شون بخواد! گفت تو الصا یه مرتبه از کجا پیدا شدی؟! سرمو بلند کردم و گفتم نمی دونم آقا! ببخشین تروخدا! اگه من دیگه به توران خانم نیگا کردم هر کاری خواستین باهام بکنین! به خدا من خیلی دوست شون دارم! اصلا نمی خوام اذیت شون کنم! مگه نه توران خانم؟! تروخدا بهشون بگین شما خودتون امروز صدام زدین! بیاین! این پول تونم پس بگیرین! من اصلا پول نمی خوام!
دست کردم جیب م و یه قرونی نقره رو درآوردم و گرفتم جلو بابای توران خانم که یه مرتبه صدای لااله الا الله و اعوذ بالله و استغفرالله بلند شد و یه دفعه مادر توران خانم گفت آقا!آقا!آقا! بچه یتیم جلوته ها! بترس!
اینو که گفت بابای توران خانم که خیلی عصبانی بود یه مرتبه رفت یه گوشه ی اتاق و پشتش رو کرد به ما و از جیب ش یه دستمال درآورد و برد طرف صورتش !
توران خانمم اومد طرف من که زود خودمو کشیدم عقب و گفتم تروخدا نه تورا خانم! بعد برگشتم و با ترس به باباش نیگا کردم! چاهام می لرزید! همچین دوره ام کرده بودم که از ترس داشت نفس م بند می اومد! دندونام داشت می خورد بهم! چیزی نمونده بود که خودمو خراب کنم! مادر توران خانم که وضع منو دید یه مرتبه حالش بد شد و رفت طرف شوهرش و با یه حالت بد گفت " آقا! از دلش زود دربیار تا آتیش نیفتاده تو زندگی مون!"
اینو که گفت بابای توران خانم برگشت طرف من و اومد جلو که منم از ترس م یه قدم رفتم عقب و خوردم به توران خانم! باباش اومد جلوتر و گفت " نترس باباجون! کسی با تو کاری نداره که!" بعد دست کرد تو جیب ش و یه پنجزاری درآورد و گرفت جلو من که دستامو بردم پشتم و گفتم " نه آقا ! نمی خوام ! تازه این چول تونم هس!" یه کم سبیلاشو گرفت لای دندون ش و گفت اسمت چیه دختر جون؟ گفتم لیا گفت چی؟! گفتم لیا گفتن مگه اسمت عذرا نیست؟! گفتم اینا بهم عذرا می گن! مادرم اسممو لیا گذاشته! گفت مادرت رو اینا کشتن؟! گفتم نه آقا! مادرم مریض شد خودش مرد! گفت راست بگو! گفتم راست می گم آقا! گوشه اتاق مرد! گفت چرا؟! هیچی بهش نگفتم و فقط نیگاش کردم که نشست جلوم و گفت اینا اذیتت می کنن؟! گفتم نه آقا! باهام خیلی خوبن! خیلی بهم مهربونی می کنن!
یه نیگایی به من کرد و یه دستی به ریش و سبیلش کشید و بلند شد و گفت خیلی خب! حالا برو! گفتم کجا برم آقا؟! گفت هرجا که هر روز می ری! برو بازی کن! گفتم آقا من هیچوقت بازی نمی کنم! گفت پس چیکار می کنی؟ گفتم کار می کنم! گفت خب برو به کارت برس! گفتم امروز باید حیاط رو جارو می زدم که جاهاز توران خانم رو الان چیندن توش! برم مستراح رو بشورم؟
اینو که گفتم یه مرتبه دیدم گلوش اندازه یه سیب باد کرد! اومد حرف بزنه نتونست که برادر توران خانم اومد جلو من و گفت مستراح شستن کارِ تو نیس که! گفتم چرا آقا! برین مستراح رو ببینین! مثل گُله! هر روز خودم می شورمش! توران خانم حتما دیدن!
هنوز جمله ی آخری رو نگفته بودم که مادر توران خانم چادرش رو کشید تو صورتش و شروع کرد گریه کردن! بابای توران خانمم تند رفت طرف درِ اتاق و وازش کرد و رفت بیرون! برادرشم پشت سر باباش رفت و تا رسید تو حیاط بلند گفت " عجب آدمای بی غیرتی پیدا می شن!"
منم که دیدم اینا رفتن، زود از اتاق اومدم بیرون و دوییدم تو حیاط و رفتم دمِ مطبخ و رو پله هاش نشستم! یه خرده بعدشم توران خانم اینا شروع کردن به چیندن جاهازش و یه ساعت از ظهر رفته، کارشون تموم شد و هر چی خانم بزرگ اصرار کرد که برای ناهار بمونن ، نموندن و رفتن خونه شون.
اون روز گذشت و شبش رسید و وقت خواب. طبق معمول رختخوابا رو تو اتاق خانم بزرگ انداختم و خودم رفتم تو جام اما تازه خوابم برده بود که یه مرتبه دیدم نفس م بالا نمی آد ! چشمامو که وا کردم دیدم عمه کوچیکم دهن م رو گرفته و اون یکی عمه م دستامو و خانم بزرگم پاهامو! تکون نمی تونستم بخورم! اصلا نمی دونستم چرا دارن اینکارو می کنن! فقط با چشمام بهشون التماس می کردم و از تو گلوم یه صدایی مثل ناله درمی آوردم که یعنی تروخدا اذیتم نکنین! تروخدا ببخشین! هر چند که نمی دونستم چی رو باید ببخشن اما با همون صدا، عین یه بچه گربه ناله می کردم که منو ببخشن اما کی به ناله ی من گوش می کرد! همه شون با همدیگه حرف می زدن! آروم آروم که نکنه صدا بره تو اتاق توران خانم! هر کدومم یه چیزی می گفتن!
"پتیاره خانم حالا واسه ما سوسه می آی؟! میتِ سگ کافر حالا چغولیِ ما رو می کنی؟! حالا واسه ما پشت و پناه پیدا کردی؟! الان که فرستادیمت لا دسِّ ننه...می فهمی دیگه کجا زبونت رو نیگه داری!..خان هار شدی!؟ شیکمت گوشت نو بالا آورده؟! حالا می بینی!" هر چی ناله کردم فایده نداشت! یه تیکه کهنه تپوندن تو دهن م و دست و پامو گرفتن و بردنم طرف زیرزمین و در رو واکردن و بردنم تو و با طناب از پشت دست و پامو بستن و ولم کردم اون وسط و در رو روم قفل کردن و رفتن!
راست می گفتن! شیکمم گوشت نو بالا آورده بود! شیکم من که از لاغری داشت می چسبید به پشتم! شیکم دختربچه ای که تا سرِ غذا می خواست دو تا لقمه اضافه تر بخوره سیر بشه، هر کدوم یه متلک بهش می گفتن!" کاه از خودت نیس! کاهدون که از خودته! مگه داری تو ... دشمن ت می کنی؟! داری میترکی گامبو!"
خلاصه منو تو تاریکی و سرما ول کردن و رفتن! چشمامو بسته بودم و وا نمی کردم! می دونستم وقتی چشمام به تاریکی عادت کنه چی می بینم! برای همین وازشون نمی کردم! زیرزمین پرِ موش بود! اونم چه موشایی! هر کدوم اندازه یه بچه گربه! عقرب داشت هر دوم انقدر! نفس م از ترس بند اومده بود!
با زور کهنه ای رو که تو دهنم تپونده بودن، تف کردم بیرون که بغل گوشم صدای خش خش شنیدم! با اینکه می ترسیدم اما یواش لای چشمامو وا کردم! چی دیدم خدا!!
درست یه وجبی صورتم یه موش سیاه واستاده وبد و زل زده بود به من! دیگه دست خودم نبود! خلاف ادب همونجا خودمو خیس کردم! شماها نمی فهمین من چی می گم! یعنی خب مرد جماعت از موش و سوسک و مارمولک و این چیزا نمی ترسه اما زن چرا! اونم چقدر!! هر چند اگه شماهام تو اون سن و سال ، اون وقت شب با اون وضع تو یه زیرزمین که اونوقتا بهش انبار می گفتن زندانی می شدین، شایدم از من بیشتر می ترسیدین! باید حتما براتون پیش بیاد تا بفهمین! من دست و پا بسته افتاده بودم رو زمین و جلو صورتم یه موش بزرگ و سیاه که چشماش تو تاریکی برق می زد، واستاده بود و منو نیگا می کرد! سیبیلاش همچین می لرزید که رعشه انداخته بود تو تنم! هیچ کاری م نمی تونستم بکنم! فقط یه چیزی یادم افتاد! یه دعایی که خانم بزرگ هر شب قبل خوابش می خوند و می خوابید! منم اون شب فقط تونستم همین کارو بکنم! عجیب اینکه جونورا از آدما انسان تر و با رحم تر و مروت تر وبدن و وقتی دیدن یه دختربچه یه گوشه افتاده و ازشونم می ترسه و از ترس خودشو خراب کرده، از خورد و خوراک اون شب شون گذشتن و خزیدن تو سوراخ شون! بازم به معرفت شما حیوونا! بازم به رحم شما حیوونا!
به جون هر سه تامون قسم که وقتی لای چشمم رو وا کردم و چشمای موشه رو دیدم دیگه مات شد بهش ! حس از تنم رفت! دلم می خواست داد بزنم اما نه جون تو تن م بود و نه جراتش رو داشتم! می دونستم تا صدا ازم بلند بشه و عمه هام می آن تو زیرزمین و حسابی حالم رو جا می آرن!
یه مرتبه زدم زیر گریه! آروم آروم و بی صدا گریه کردم و یواش اینو خوندم!
ذلکا ذلیلکا- کمربسته- خلیلکا-جونورا- نجنبینا- نلولینا- تا فردا آفتاب بزنه!
ذلکا ذلیلکا- کمربسته- خلیلکا-جونورا- نجنبینا- نلولینا- تا فردا آفتاب بزنه!
"بعد یه سیگار روشن کرد و یه پک بهش زد و گفت"
- نمی دونم از من ترسیدن ؟! فهمیدن! رحم کردن! نمی دونم! فقط همینو می دونم که همون موش سیاهه که جلو صورتم بود، آروم برگشت و رفت! پشت سرش رو هم نیگا کردم دیدم رو در و دیوار و رو اسباب اثاثیه ها و گوشه دیوار خلاصه همه جا موش لول می زنه! اما همه شون پشت سرِ موش سیاهه، یکی یکی آروم برگشتن و رفتن تو سوراخ شون! شاید خواستن بگم که ما مثل
آدما بی صفت و طالم نیستیم!
"یه پک دیگه کشید و چشماشو بست و زیر لب گفت"
ذلکا ذلیلکا- کمربسته- خلیلکا-جونورا- نجنبینا- نلولینا- تا فردا آفتاب بزنه!
"بعدشم بلند شد و فنجونا رو جمع کرد و گذاشت تو سینی و رفت!
یه چند دقیقه بعد با یه سینی چای برگشت و یکی یه دونه به ما داد و خودشم یکی ورداشت و نشست و گفت"
- توران خانم یه سال بعد زایید و سال بعدشم همینطور. دو تا پسر شیره به شیره! باباهای شما! منم کمکش کردم. اون خدابیامرز سعی می کرد که هر روز دو. سه ساعت منو ببره پیش خودش که یه نفسی بکشم . اما خب بالاخره اونام خواهرشوهراش و مادرشوهراش بودن و نمی تونست زیاد باهاشون در بیفته! یه خرده ای کارم راحت تر شده بود اما هنوزم برنامه های سابق برام بود1 اما حداقل یه امید داشتم!امیدم به توران خانم بود و باباهاش ما که منو با صدای بچه گونه آبجی صدا می کردن! همه ش به خودم دلداری می دادم که یه روز اونا بزرگ می شن و وقتی بفهمن من چه سختی هایی کشیدم و چه بلاهایی سرم اومده، یه جوری جبران می کنن اما افسوس و صد افسوس!
بگذریم!خلاصه چندسالی این وصع بود تا اینکه توران خانم دیگه نتونست با مادرشوهر و خواهرشوهراش زندگی کنه! پدربزرگ تونم یه خونه ی دیگه خرید و از مادرش اینا جدا شد! اونجا بود که دیگه امیدم ناامید شد!
عمه هام و مادرشون نذاشتن توران خانم منو با خودش ببره! بیچاره سعی خودش رو کرد اما هم عمه هام و مادرشون نذاشتن و هم پدربزرگتون دلش نمی خواست صبح به صبح قیافه منو ببینه! این بود که من موندم تو اون خونه! واسه کلفتی شون می خواستنم دیگه!
روزای اول رو یه جوری گذروندم اما بی انصافا داشتن جبران اون چند سال رو که توران خانم یه ذره ازم حمایت کرده بود درمی آوردن! راستش دیگه طاقت نداشتم! یه چند سالیم بزرگتر شده بودم و جواب شونو می دادم! اونام بدتر می کردن! کارم فقط شده بود کتک خوردن و زندانی شدن و گرسنگی کشیدن! برای همینم یه روز از اون خونه فرار کردم! پشت بوم به پشت بوم رفتم و از اون خونه فرار کردم! قبلشم هر چی طلا و جواهر از مادرم مونده بود ورداشتم و دِبرو که رفتی!
"یه خرده ساکت شد و بعد گفت"
- اما قبل از رفتنم یه کاری کردم! حالا خدا می بخشه یا نه، نمی دونم اما من دیگه عوض شده بودم! دیگه دلم برای کسی نمی خوسخت! دیگه نه شکر خدا رو می کردم و نه شبا دعا معا می خوندم! با همه کس و همه چی قهر کرده بودم!
" دوباره یه خرده ساکت شد و بعدش انگار که یه تصمیمی گرفته باشه، یه مرتبه گفت"
- می گم! هر چه باداباد!
"بعد یه نگاهی به ماها کرد و گفت"
- قبل از رفتنم یه آبگوشت خیلی خوشمزه دادم بهشون خوردن! یه آبگوشتی که هیچوقت هیچکس درست نکرده! یعنی به اون خوشمزگی نکرده! چند روز تو زیرزمین ،همون جایی که بارها و بارها شب و روز زندانی م کرده بودن، گشتن و چند تا عقرب و رطیل رو هر جوری بود گرفتم و هر کدوم رو انداختم تو یه شیشه خالیترشی! از این شیشه دهن گشادا! شاید سه چهار تا شدن! بعدش روزی که می خواستم فرار کنم براشون یه آبگوشت باز گذاشتم و این عقربا و رطیل آ رو اول یکی یکی کشتم و بعدش انداختم تو دیگ!
چه آبگوشتی شد! گوشت شم خوب کوبیدم و بردم سرِ سفره! خودمم به هوای اینکه یه خرده کار دارم گفتم که بعدا غذا می خورم!
نیم ساعت سه ربع بعد که برگشتم تو اتاق،همه شون کله پا شده بودن!
"من و مانی فقط مات بهش نگاه کردیم که مانی گفت"
- بچه هاشون چی؟!!
عمه- فکر کردی انقدر ظالمم؟!
مانی-خب بچه هام غذا می خورن دیگه!
عمه-دوتا بچه عمه بزرگم داشت و یکی کوچیکه! صبحش تا ظهر انقد بهشون هله هوله دادم خوردن و نون و کره و مربا تو حلق شون کردم که اون روز اصلا سرِ سفره نرفتن! یکی شون که از بس خورده بود حالش بهم خورد و دل درد گرفت! خودمم از پشت حصیر پنجره مواظب شون بودم که یه مرتبه نرن سرِ سفره! یکی شون که یه گوشه خوابیده بود و بهش نبات آبداغ می دادن و اون دوتای دیگه م داشتن اون طرف اتاق با همدیگه بازی می کردن!
مانی-خب بعدش چی شد؟!
عمه-عمه کوچیکم مُرد! یعنی همیجور افتاده بود و تکون نمی خورد! آخه همیشه مثل گاو غذا می خورد! اون دوتای دیگه م نعره می زدن که نگو! دیگه منم معطل نکردم که ببینم چی می شه! پریدم تو اتاق و بشقابا و دیگ آبگوشت رو ورداشتم و ریختم تو چاه مستراح و بقچه م رو ورداشتم و از اون خونه ی کثافت فرار کردم!
"یه سیگار دیگه روشن کرد و من و مانی م روشن کردیم و تا تموم نشد هیچکدوم حرفی نزدیم! یه خرده بعدش دوباره شروع کرد به گفتن!
- شماها باید تا همینجارو می دونستین که بهتون گفتم! بعدش دیگه به دردتون نمی خوره!
مانی-آخه بالاخره چی شد؟!
عمه-هیچی ! بدبختی! بیچارگی! رفتم و شدم زن یه رَمّالِ فالگیر! زن یه آدم زرنگ! واسه مردم، یعنی برای زن آ دعا می نوشت و فال می گرفت و سرکتاب وا می کرد و این چیزا! کارایی می کرد که اگه بهتون بگم باور نمی کنین! ناخن خودش رو می گرفت و می ریخت تو یه قوطی و به مشتریاش به جای ناخن مرده می فروخت! آب از تو جوب ورمی داشت و جای آب مرده شور خونه بهشون می فروخت! کارایی می کرد که اگه بگم حالتون بهم می خوره! منم شدم دستیارش! یعنی از خریت و سادگی مردم سوء استفاده می کرد و نون می خورد! زن هایی م که شوهره یا سرشون هوو آورده بود یا بدخلاق بود یا کتک شون می زد یا هر مشکل دیگه داشتن می اومدن پیشش و این م بهشون از این کثافت آ و گند و گه ها می داد که یا خودشون بخوردن و یا بدن به شوهره بخوره!
پولی م ازشون می گرفت آ زنه می اومد پیشش که مثلا ببینه شوهرش با کس دیگه سَر و سِری داره یا نه! اونم می گفت باید یه گوسفن بخرم و بکشمش دلش رو یا جیگرش رو تازه تازه دربیارم و از وسط نصفش کنم و توش زندگیت رو ببینم! اون وقت پول سه تا گوسفند رو ازش می گرفت که یعنی این گوسفند یه گوسفند مخصوصه! بعدش می رفت یه گوسفند معمولی می خرید و می اورد جلو زنه می کشتش و جیگرش رو درمی آورد و یه سری چرندیات تحویل زنه می داد و بعدش دوتایی دل و جیگر گوسفند رو کباب می کردیم و می خوردیم و به خریت یارو می خندیدیم!
مثلا می اومدن پیشش که یکی رو قفل کنن! اونم پول ده تا قفل را می گرفت و یه قفل کهنه زنگ زده رو بهشون نشون می داد و می گفت این قفل قفله از ما بهترونه! به هر کی بزنی دیگه وا نمی شه!
خلاصه یه کارایی می کرد که اگه بهتون بگم باور نمی کنین! یه گربه سیاه داشت که اندازه یه مغازه شیش دن ازش پول درمی آورد! به همه می گفت این گربه، جن و از مابهترونه! مردمم هی نذرش می کردن! منم همه فوت و فن ها رو ازش یاد گرفتم و وقتی م که اون مرد ، من نشستم سرِ جاش! فقط یه خرده مار رو مدرن تر کردم! فال قهوه و این چیزا! آخه دیگه یه خرده مردم روشن شده بودن و قوانین حمایت از خانواده اومده بو و مردا نمی تونستن دو تا زن بگیرن و این چیزا! اما این آخری آ دوباره همون کار و ماسبی رونق گرفته! هم فال قهوه، هم جادو جنبل!
اون موقع ها خودمم تجربه ش رو داشتم! بلایی که سر مادربزرگم اورده بودن! منم یه چیزایی به شوهرم یاد داده بودم که کلی ازش پول درمی آورد! گنجیشک می گرفت و یه سوزن می کرد تو قلب زبون بسته و میفروختش به طرف و می گفت ببر بنداز تو خونه هووت!
گربه مرده می فروخت! موش رنگ شده می فروخت! عقرب از تو خونه مون می گرفتیم و می کشتیم و می فروختیمش ! خلاصه تو خونه ِ ما هر جَک و جونوری پیدا می شد برامون پول درمی آورد1 می گه تا ابله در جهونه مفلس در نمی مونه! یعنی تا آدم خر تو دنیا امثال شوهر من و خودم گرسنه نمی مونن!
مانی-بعدش چی شد؟!
عمه-بیچاره اجاقش کور بود، اما با من خیلی مهربون بود! منم دوستش داشتم! یعنی بعد از اون همه سختی ، هم راحت شده بودم و هم داشتم از مردم انتقام می گرفتن! کینه های شتری! عقده های وانشده! دیگه م خسته شدم و نمی تونم حرف بزنم!
مانی-ترمه چی؟
عمه-مادرش باهام دوست بود! یعنی مشتری م بود! انقدر با فال قهوه و جادو جنبل و این چیزا بیچاره رو خَر کردم که رفت و از شوهرش طلاق گرفت! شوهرم رفت و یه زنِ دیگه گرفت! زنم وقتی دید داره سرش کلاه می ره ، رفت و شوهر کرد! شوهرم ترمه رو قبول نکرد! چون وجدانم ناراخت بود، ترمه رو که می خواست بذاره پرورشگاه ، آوردم و خودم بزرگش کردم. همینا رو فهمید که گذاشت و رفت! امان از خرافات! امان از خریت! شماها خبر ندارین که الان م چقدر مردم رو آوردن به این چیزا! اینام انقدر حقه بازن که فقط کافیه سرِ تیشه شونو بند کنن! یه چیزی به طرف می گن و میندازنش تو شک! وقتی شک افتاد تو دلش دیگه تمومه! چقدر زنها رو بی شوهر کردن! چقدر دخترا رو بی سرپرست کردن! همه شونم حقه بازن!
"یه خرده ساکت شد و بعد گفت"
- چه کارا که نکردم! چه زندگی آ که با همین جادو و جنبل و خرافات از هم پاشیده نشد! خدا آخر و عاقبتم رو به خیر کنه! اَمان از نادونی! اَمان از جهالت! امان از خرافات! شماها نمی دونین این خرافات چه لطمه ای به ما مردم زده! خیلی سال هس که دیگه همه ی این کارا رو گذاشتم کنار! خدا از سر تقصیراتم بگذره!
"دوباره بلند شد و فنجونا رو جمع کرد و گذاشت تو سینی و رفت."
من و مانی یه نگاهی به همدیگه کردیم و مانی دو تا سیگار درآورد و روشن شون کرد و یکی شو داد به من و گفت"
- ای داد بیداد- تخمه بو داد- به من نمی داد- وقتی که می داد- پوسّ شو می داد- منم بو می دم- به اون نمیدم- اگرم بدم- پوسّ شو می دم!
- چیز از این قشنگ تر پیدا نکردی بگی؟
مانی-اگه پیدا کرده بودم که اونو می گفتم!
- حالا چیکار کنیم؟
مانی-چی رو ؟
- همین برنامه ی قهر و این چیزا رو دیگه!
مانی-میخوای تو یه تلفن به بابات زنگ بزن و منم به بابام! یه کلمه بگیم که چیز خوردیم و غلط کردیم و برگردیم خونه!
- گم شو! تو که گفتی ما یکی یه دونه ایم و تا قهر کنیم ده نفر رو میفرستن دنبال مون! پس چی شد؟!
مانی-والا قاعدتا بچه یکی یه دونه قهراش به این صورت می شه! مگه اینکه ما اشتباه کرده باشیم و باباهامون یه جا دیگه هفت هشت تا تخم و ترکه مثل ما داشته باشن! منو باش که همیشه فکر می کردم بابام نجیبه و پای بند به خانواده!
- اگه نیان دنبال مون چی؟
مانی-معلوم میشه که من و تو هر دو خریم! یعنی تو خری و من از تو خرتر دنبالت اومدم!
- حالا وقت شوخیه؟!
مانی-ببین ! من اگه جای بابای خودم و خودت بودم آ ،دنبال این پسرای گُه و ناخلف که نمی رفتم هیچ، از ارث م محرومشون می کردم!
- برای چی؟!
مانی-بدبختا این همه برای ماها زحمت کشیدن آخرش که یه جفت زن برامون پیدا کردن اینطوری دستمزدشونو دادیم!
- عشق یعنی همین دیگه!
مانی-خریت یعنی همین!بدبخت اگه حساب بانکی مونم خالی کنن، جای عشق و عاشقی باید مثل بقیه جوونای آس و پاس بریم سراغ هروئین و گرد و دوا! حالا هی عشق عشق بکن!
- خب پاشو جای این چرت و پرتا یه فکری بکن!
مانی-پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جُوی نفروشم
حالا خوبه یه عمه تو بخت آزمایی بردیم وگرنه امشب باشد چه خاکی تو سرمون می کردیم!
- یعنی چی؟!
مانی-گوش بده تا برات بگم! یه روز انجمن لاک پشتا سه تا لاک پشت رو انتخاب می کنن که برن قله اورست رو فتح کنن و پرچم لاک پشتا رو بزنن اون بالا! خلاصه حرکت می کنن و پنجاه سال طول می کشه تا می رسن نزدیک قله که یه مرتبه یکی زا لاک پشتا می زنه زیر گریه! اون دو تای دیگه ازش می پرسن رفیق از خوشحالی داری گریه می کنی؟! این یکی جواب می ده نه رفقا! گریه م از اینه که یادم رفته پرچم رو با خودم بیارم!
- باز لوس شدی!؟
مانی-نه به جون تو! من دیشب بهت نگفتم که ناراحت نشی!
- چی رو؟!
مانی-من یادم رفته پرچم قبل از قهرو وردارم! یعنی عابر بانکم و دفترچه ی حسابم رو! دیشبم پول هتل رو که دادم، موند برام همین چک پول آ که حاتم بخشی کردم دادمشون به کار خیر!
- عجب دیوونه ای هستی توآ! حالا چه غلطی بکنیم؟!
مانی-خُبه خبه! مگه تو نگفتی می ریم سرِ کار و از دسترنج خودمون پول حلال به دست می آریم و از این مزخرفا!؟
- حالا تا بریم سرِ کار چیکار کنیم؟
مانی-هول نشو! من گدایی بلدم! تو دزدی بلدی؟!
- واقعا که مانی!
مانی-باز کاسه کوزه ها سر من شیکست؟! بابا تو مگه به هوای دفترچه ی حساب بانکی من قهر کردی؟!
- وقتی خودمون نداشتیم چرا بذل و بخشش کردی؟!
مانی-خودت یادت رفته چه شعارایی می دادی؟ چقدر این کاغذا الان قشنگ شدن و این حرفا! می گم چطوره از لاش یکی شو یواشکی وردارین؟! عمه که حساب اینا رو نداره!
- الان دیگه زشته!
مانی-زشته چیه؟! پول بنزینم نداریم! آن آن! من اگه تو جیب م پول باشه سیصد چهارصد تومنه! تو چی؟
- من اصلا کیف نیاوردم!
مانی-حالا وقت شه که هر دومون به خاطر این مصیبت وارده زارزار گریه کنیم! لعنت به پدر و مادرش که دیگه گول تو رو بخوره! داشتیم واسه خودمون راحت زندگی مونو می کردیم آ! حالا نمی شد تو عاشق نشی!؟
- تو خودت چی؟!
مانی-من حداقل عشق م هنرپیشه س و یه فیلم بازی کنه، پول رهن یه آپارتمان رو درمی آره! تو که عشق ت هنوز دانشجوئه چه خاکی می خوای تو سرت کنی؟! خیلی خیلی زود بزنه بتونه چهار تا شاگرد خصوصی بگیره که از گشنگی نمیرن!
" تو همین موقع رکسانا اومد تو اتاق و سلام کرد و گفت"
- ناهار حاضره!
- رفتی ناهار درست کردی؟!
رکسانا-خب آره!
- پس درست چی؟!
رکسانا – هم درس می خونم و هم ناهار درست می کردم!
- ما خودمون از بیرون یه چیزی می گرفتیم!
مانی-راست می گه رکسانا خانم! پول که بود! ما می رفتیم از بیرون گشنه پلو و خورشت دل ضعفه می گرفتیم می آوردیم و همه دور هم می خوردیم! آخه چرا زحمت کشیدین!
"برگشتم یه چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت"
- هامون جون ، حالا که زحمت کشیدن پاشو برین ناهاره رو بخوریم و ماها شب شام از بیرون بگیریم!
"دوتایی بلند شدیم و رفتیم تو آشپزخونه، سر میز نشستیم . سارا و مریم داشتن تند تند کار می کردن. یه خرده بعد عمه م اومد و ماها جلوش بلند شدیم که اونم اومد و نشست بغل ما و گفت"
- امروز رو فقرانه بگذرونین! غذای ما هر چقدرم خوب باشه در مقابل شماها نون و پنیره و به حساب نمی آد!
- اتفاقا برعکس! در شرایط فعلی ما این خوان هفت رنگه! ما الان انقدر نیازمندیم که به نونِ شب محتاجیم!
"محکم به پام زدم به پاش که گفت"
- یعنی از نظر محبت آ! یه قرون محبتهای شما رو رو چشممون میذاریم که شیکم مون سیر بشه ! ببخشین عمه جون ! نون سنگک الان دونه ای چنده؟ خشخاش نه آ! همین ساده ش!
عمه-میخوای چیکار؟
مانی-میخوام بدونم تا چند روز می تونیم زنده بمونیم!
عمه-با نون سنگک؟!
مانی-نه با بربری م باشه مسئله ای نیس.
"اون داشت چرت و پرت می گفت و من داشتم رکسانا رو که تند تند کار می کرد و به مریم اینا می گفت که چیکار کنن نگاه می کردم. موهای طلایی قشنگش موقع کار کردن این ور و اون ور می ریخت! مثل یه مزرعه ی گندم که باد خوشه های طلایی شونو این ور و اون ور خم می کنه و موج توشن میندازه!
تند و تند کار می کرد و هر چیزی که حاضر می شد می آورد و جلو من رو میز ، قشنگ و مرتب می چیند. ظرف ماست، سالاد، سبزی خوردن، نون بریده، ترشی. هز کدومم که میذاشت جلو من،تا روش رو بر می گردوند ، مانی می کشید و میذاشت جلو خورش!
ناهار خورشت قیمه درست کرده بودن . وقتی آماده شد و دیس برنج و ظرف خورشت رو آوردن و گذاشتن رو میز یه مرتبه رکسانا گفت"
- ای وای یادمون رفت نوشابه بخریم!
- عیبی نداره! الان مانی می ره می خره! مانی بپّر از همینجاها یه نوشابه بگیر بیار!
"مانی یه نگاه به من کرد و بعدش یه نگاه به همه و گفت"
- ببخشین عمه جون نوشابه خانواده الان چنده؟
عمه-الان که دیگه غذا رو کشیدیم که نمی شه بری نوشابه بخری! از دهن می افته غذا!
- هر جور صلاح می دونن. اصلا شب نوشابه می خریم!
عمه-حالا قیمتش رو برای چی می پرسی؟
مانی-نه اینکه از این به بعد می خوایم خانواده تشکیل بدیم ، لازمه که قیمت مایحتاج زندگی رو دونه به دونه بدونم که وقتی این پدر سگ یه چیزه اُرد میده بدونم چه قیمته!
"یه مرتبه همه زدن زیر خنده و رکسانا اینام نشستن سرِ میز که رکسانا گفت"
- ببخشین. ماها همیشه قبل از غذاخوردن دعا می کنیم! عیبی که نداره؟!
مانی-ببخشین ! دعای شما چند صفحه س ؟ یعنی می گم غذا از دهن نیفته!
- خجالت بکش مانی!
مانی-خب اگه بخواد نصف انجیل رو برامون بخونه که می شه ساعت سه بعدازظهر!
"دوباره همه زدن زیر خنده و بعدش همه چشماشونو بستن و دستاشونو به حالت احترام چسبوندن به هم و گرفتن جلو سینه شون و رکسانا گفت"
- پروردگارا ترا بخاطر نعمت هایی که به ما ارزانی داشتی شکر می گوئیم.
مانی-الهی آمین!بسم الله!
"دوباره همه زدن زیر خنده و رکسانا گفت"
- تموم نشده بود مانی خان!
مانی-ببخشین! من فکر کردم تموم شد! یعنی برای یه خورشت همین قدر کافیه!
"با پام محکم زدم به همون پاش که درد می کرد که گفت"
- آخ! یعنی الحمدالله رب العالمین!
رکسانا-اجازه می دین دعا رو بخونم؟
مانیح بدیم ندیم از ناهار خبری نیس! پس زودتر بخونین که غذا یخ نکنه و کفران نعمت بشه!
"دوباره همه خندیدن و بازم چشماشونو بستن و دستاشونو گرفت چلوشونو رکسانا گفت"


- پروردگارا ترا به خاطر نعمت هایی که به ما ارزانی داشتی شکر می گوئیم و از تو می خواهیم که دیگران را نیز از آنها محروم ننمایی. آمین!
"همه گفتن آمین امّا عمه هم گفت آمین و هم گفت الحمدلله! بعد چشماشونو وا کردن که مانی گفت"
- تموم شد؟!
رکسانا – بعله اما شما آمین نمی گین؟
مانی – منکه همون اوّل گفتم الحمدلله! بعدشم خداوند خودش هر جور صلاح بدونه کار می کنه و به هر کی م نخواد نمی ده! به حرف من و شمام نیس!
رکسانا – چرا! وقتی ما برای همنوع مون دعا می کنیم خیلی اثر داره! شمام باید دعا کنین!
مانی – حالا یه روز خداوند روزی ما رو حواله کرده به شماها! یه عمر خوردیم و شکر نکردیم و بازم روزی مونو داده! امروز کارمون افتاده دست شما!
عمه – بخور همه جون! خدا احتیاجی به این چیزا نداره!
مانی – اصلاً من غذا نمی خورم! سالاد خالی می خورم که دعامُعا نداره! نکنه برای سالادم دعای مخصوص دارین شما؟!
"رکسانا اینا خندیدن و مریم گفت"
- نه! شما بفرمائین! ماها جای شمام آمین گفتیم.
مانی – بیخود گفتین! مگه من خودم لال م؟! اوّلش می گی بسم الله، آخرش می گی الحمدالله. دیگه دو ساعت دِکلمه کردن نداره که! از تو می خواهیم که دیگران را نیز از آنها محروم ننمایی! دعا می کنین یا نمایشنامه شکسپیر رو می خونین؟!
- ببین! یه دقیقه نمی تونی خودتو نیگه داری!
مانی – دِ صبحی م منو فرستادین تو حموم و نذاشتین یه لقمه کوفتم کنم! الآنم که می خوام دو تا قاشق بذارم دهن م نمیذارین!
"زود عمه براش یه بشقاب برنج و خورشت کشید و همونجور که می خندید گذاشت جلوش و اونم شروع کرد به خوردن. رکسانام یه بشقاب ورداشت و برای من غذا کشید و گذاشت جلوم و گفت"
- بخور ببین دست پخت م خوبه یا نه!
"بهش خندیدم و یه قاشق خوردم. خیلی خوشمزه بود!"
- عالیه!
رکسانا – راست می گی؟!
مانی – مجبوره بیچاره! اگه اینو نگه چی بگه؟!
- تو حرف نزن! کی از تو پرسید؟!
رکسانا – جدّی بد شده مانی خان؟!
مانی – نه بابا شوخی می کنم! اتفاقاً خیلی خوشمزه شده! فقط نمی دونم چرا تو خورشت قورمه سبزی تون سبزی نمی ریزین؟!
مریم – قورمه سبزی چیه؟! این قیمه س!
مانی – ای وای! پس چرا زودتر نگفتین! اتفاقاً خیلی م شبیه خورشت قیمه شده!
- به حرفای این گوش ندین! این عادت شه از این حرفا بزنه!
سارا – اتفاقاً تو ماها دست پخت رکسانا از همه بهتره!
مانی – البته! برای رژیم های طولانی مدت عالیه!
"همه زدن زیر خنده!"
- غلط کردی! خیلی م خوشمزه س!
مانی – مگه من غیر از این گفتم؟! اصلاً این قیمه، یه قیمه ی خاطره انگیزه! آدمو یاد خاطرات دوران سربازیش تو پادگان میندازه! یعنی اون لحظات شیرینی که با هم دوره ای آ این قیمه ها رو می خوردیم و ازش پند و عبرت می گرفتیم و به یاد غذای مادرامون آه می کشیدیم!
عمه – دختر تا تو خونه س دست پختش معلوم نمی شه! وقتی رفت خونه ی شوهر تازه خودشو نشون می ده!
مانی – حتماً نشونه شم بروز علائم مسمومیت در شوهرشه که توسط پزشک قانونی بعد از مرگ متوفّی کشف می شه!
سارا - پس آقایون که تا زن می گیرن و شیکم شون می آد بالا چیه؟! خب نشونه ی غذاهای خوشمزه ایه که خانمهاشون درست می کنن دیگه!
مانی - پس این گشنه های آفریقا که همه شیکماشون اندازه ی یه طبل اومده جلو، همه از زور سیری یه و خوردن غذاهای خوشمزه؟!
"جواب همه رو می داد و تند و تند غذاشم می خورد!"
مریم – آقایون که هر کاری خانمهاشون می کنن یه ایراد ازش می گیرن!
مانی – آخه خانما یه کارِ بی ایراد نمی کنن!
سارا - پس اگه خانما انقدر ایراد دارن چرا آقایون همه ش دنبال شونن؟!
مانی – واسه رضای خدا! هامون جون اون سبزی رو بده به من!
مریم – راسته که گفتن اگه می خوای دل شوهرت رو به دست بیاری باید از راه شیکمش وارد بشی!
مانی – خدا رو صد هزار مرتبه شکر که نگفتین از راه دیگه ش باید وارد بشی یعنی منظورم اینه که خوبه نگفتین از راه سوراخ گوش و سوراخ دماغ و این سوراخا! عمه جون قربون دست تون اون ظرف ماست رو بدین این طرف!
رکسانا – براتون قیمه بکشم مانی خان؟
مانی – رکسانا خانم حالا از شوخی گذشته، جدّی این خورشت قیمه س؟!
- مانی ساکت می شی یا نه؟!
مانی – دِ همین ساکت شدیم که انقدر بلا سرمون اومد!
"بشقابش رو آورد جلو و رکسانا با خنده براش خورشت کشید و دوباره شروع کرد به خوردن و چرت و پرت گفتن! یه قاشق می خورد و یه چیزی به اینا می گفت! اونام همینجور می خندیدن.
ناهار رو که خوردیم، ظرفا رو جمع کردیم و سارا میز رو تمیز کرد و رکسانا رفت که ظرفا رو بشوره. بقیه م رفتن تو پذیرایی و منم واستادم که کمک رکسانا کنم. یعنی به این هوا می خواستم باهاش تنها باشم. یه دستمال ورداشتم و ظرفایی رو که اون می شست خشک می کردم و باهاش حرف می زدم."
- کِی امتحان داری؟
رکسانا – چند روز دیگه.
- بدموقعی ما اومدیم اینجا!
رکسانا – اصلاً! اتفاقاً چقدر خوب موقعی یه!
- آخه تو از درس خوندن می افتی!
رکسانا – برعکس! همونکه میدونم تو تو این خونه ای، یه آرامش خاطری بهم دست می ده که می تونم راحتِ راحت درس بخونم!
- راست می گی؟!
رکسانا – آره به خدا! فقط ناراحتی م از اینه که تو با خانواده ت قهری!
- راستی نمی خوای بقیه سرگذشتت رو برام بگی؟
رکسانا – چیزی دیگه نمونده که!
- از اونجا که از مادرت جدا شدی چیکار کردی؟
رکسانا – هیچی! همینجوری بی هدف راه می رفتم تا اینکه شب شد. جایی برای خوابیدن نداشتم! تو خیابونم که راه می رفتم مردم اذیت م می کردن! ولی خوب چیکار می شد کرد؟!
همینجوری رفتم و رفتم تا رسیدم به یه کلیسا و رو پله هاش نشستم. سرمو تکیه داده بودم به دیوار و فکر می کردم. نمی دونم چقدر گذشت! یعنی همونجوری که داشتم فکر می کردم، خوابم بُرد! یه مرتبه دیدم یکی داره صدام می کنه! چشمامو وا کردم و دو تا دختر با یه کشیش بالای سرم واستادن. زود از جام بلند شدم و یه ببخشین گفتم و خواستم برم که نذاشتم. دخترا دستم رو گرفتن و با خودشون بردن تو کلیسا و تا وارد شدم صلیب کشیدم که هر سه تا تعجب کردن! خلاصه بعد از اینکه فهمیدن تنهام و جایی رو ندارم، آوردنم اینجا!
- دخترا همین مریم اینا بودن؟
رکسانا – آره. عمه لیام خیلی گرم و صمیمی منو قبول کرد. همین.
- دیگه از مادرت خبری نداری؟
رکسانا – نه! نمی خوامم داشته باشم!
"یکی دو تا ظرف رو شست و بعدش گفت"
- هامون! یه چیزی ازت بپرسم؟
- بپرس!
رکسانا – ناراحت نمی شی؟
- نه!
رکسانا – دین من برات مهمّ نیس؟ یعنی برات مسئله ای نیست که من مسیحی م؟
- نه.رکسانا – بعداً چی؟ وقتی ازدواج کردیم منو وادار نمی کنی که دین م رو عوض کنم؟
- من ترو به هیچ کاری وادار نمی کنم!
"یه لحظه نگاهم کرد و خندید و گفت"
- بیا جلو!!

رمان رکسانا قسمت 9 بخش دوم

رمان رکسانا قسمت 9 بخش دوم

دستگیر شدن همانا و کار بالا گرفتن همانا! دانشجوای دیگه م که دیدن دوستاشون به اشتباه دستگیر شدن از این طرف شروع کردن به شعار دادن! مسئله جدی شد! رفتم اون طرف که دیدم یکی از مأمورا داره با بی سیم تماس میگیره که ضد شورش بفرستن! برگشتم این طرف که یه مرتبه بین دانشجوایی که دستگیر شده بودن چشمم خورد به رکسانا! دوئیدم طرفش که چند تا مأمور جلومو گرفتن! منم برگشتم این طرف و دوئیدم طرف فرماندشون که داشت هنوط با کارگردان بحث می کرد! رسیدم جلوش و سلام کردم و گفتم:
- ببخشین! حتما متوجه شدین که جریان چیه؟!
یه نگاهی به من کرد و گفت:
شما؟!
- جناب سرهنگ اگه یه خرده غفلت کنین ممکنه دیر بشه! مأموراتو اشتباها دانشجوآ رو گرفتن! الان مسئله حاد میشه!
تا اینو شنید و گفت:
کجا؟!
بالای خوابگاه!
بیچاره دوئید اون طرف! منم دنبالش دوئیدم و تا رسیدم اونجا و داد زد شر مأمورا و گفت:
دارین چیکار می کنین؟! دانشجوآ رو اشتباهی گرفتین!
اینو که گفت یه مرتبه دانشجوآ ساکت شدن و زود به مأموراش گفت:
- هرکی کارت دانشجویی داشت ازش عذرخواهی کنین و آزادش کنین! اصلا همه شونو آزاد کنین! بفرمائین خانوما! بفرمائین آقایون! اشتباهی شده! بدون مجوز داشتن فیلمبرداری می کردن! بفرمائین خواهش می کنم!
((مأمورا از دانشجوآ عذرخواهی کردن و رفتن و اون سرهنگم از همه عذرخواهی کرد و برگشت پایین و همه با همدیگه شروع کردن به رد کردن ماشینا و مردم! برگشتم طرف رکسانا اینا که سه تایی کنار نرده ها واستاده بودن! رفتم جلوشون و گفتم:))
- بیایین بریم! ماشینو وسط خیابون ول کردیم اومدیم!
رکسانا - تو اینجا چیکار می کنی؟!
- بیاین بریم تا بهتون بگم!
دستش رو گرفتم و از پیاده رو رفتم تو خیابون که یه مرتبه مانی با ماشین جلومون زد رو ترمز! ترمه م باهاش بود! یه نگاه به مانی کردم و گفتم:
- الهی تو بمیری با این ایده هات! نزدیک بود الان اینجا بی خودی خون و خونریزی بشه!
مانی - بابا من چه می دونستم اینا بدون اینکه به کلانتری خبر بدن می آن واسه فیلم برداری! حالا سوارشین بریم!
در ماشین رو وا کردم و سارا رفت جلو بغل ترمه و من و رکسانا و مریم نشستیم عقب که همه یه سلام و علیک کوتاه با همدیگه کردن که رکسانا گفت:
- فیلم برداری دیگه چیه؟!
زود جریان رو بهش گفتم که گفت:
پس این چماق به دستا کی بودن؟!
- بچه های خود فیلم برداری بودن!
رکسانا - کی یه همچین حرفی زده؟!
مانی - بابا کارگردان نفری پنج هزار تومن به چند نفر داده بود که با چوب و چماق بیاین وسط مردم و دانشجوآ!
رکسانا - صدنفر چوب به دست اینجا بودن! چند نفر چیه؟!
- اینا همش فیلم بوده رکسانا!
صفحات 378 تا 383


رکسانا - فیلم بوده؟! پس فیلمت رو نگاه کن!
یه مرتبه دولا شد و شلوارش رو زد بالا! ساق پاش کبود شده بود! یه نگاهی به پاش کردم و گفتم :
- خوردی زمین؟!
رکسانا - نخیر! یکی از هنرپیشه هاتون وقتی داشتم از جلوش فرار می کردم با پوب زد تو پام! بعدشم کیف چند نفر و از دست شون قاپیدن و فرار کردن!
یه آن موندم! برگشتم به مانی نگاه کردم و گفتم :
- مگه کارگردان نگفت اینا همه فیلمه؟!
مانی - والّا همینو گفت!
ترمه - قرار بود اینجوری باشه! بعدشم ، 7،8 نفر بیشتر نبودن!
رکسانا - تموم شیشه های خوابگاه رو خُرد کردن! جلو خودم چند تا از دوستامو همچین زدن که بیهوش شدن! فیلم کجا بود؟!
بغض گلوش رو گرفته بود! خودمم همین طور! چشمم که به پاش افتاد اصلا حالم بد شد! به مانی گفتم :
- حرکت کن برو!
مانی م گاز داد و راه افتاد و همینجوری که از جلو خوابگاه رد می شدیم دیدیم که رکسانا راست می گه! یه عده سرشون شکسته! یه عده از دماغشون داره خون میاد! شیشه ی اتاقای خوابگاه خُرد شده!
برگشتم به مانی گفتم :
- عجب فیلم مستندی شد!
مانی م با دستش بغل خیابون رو نشون داد! تو چند تا اتوبوس یه عده دختر و پسر نشسته بودن که همشون یا زخمی شده بودن و یا داشتن گریه می کردن!
یه مرتبه یه خرده جلوتر رکسانا داد زد و گفت :
- اوناهاش! همون دو تا پسرا که دارن با همدیگه می رن پایین! اون یکی که با چوب منو زد!
تا اینو گفت به مانی گفتم :
- نیگه دار!
رکسانا - می خوای چیکار کنی؟!!
- نیگه دار مانی میگم!
مانی زد رو ترمز و تا من در ِ ماشین رو وا کردم که رکسانا آویزون شد به من و زد زیر گریه و گفت :
- ترو خدا نرو هامون! ول کن کثافتارو! اصلا دروغ گفتم! اینا نبودن که!
آستین م رو از دستش درآوردم و پیاده شدم و رفتم جلو اون پسرا که پشت سرم مانی م اومد و تا رسیدم بهشون گفتم :
- وایسین ببینم!
دوتایی واستادن و یکی شون گفت :
- بفرمائین!
- کدومتون با چوب اون خانومو زدین؟!
رنگ شون پرید و یکی شون گفت :
- ما نبودیم به خدا! اشتباهی گرفتین!
تا اینو گفت رکسانا پرید پایین و همونجور که گریه می کرد اومد جلو و به همون پسره گفت :
- غلط کردی! خودت بودی! با همین دوست آشغالت! دور و ورت خالی شده ترسیدی؟!
پسره یه نگاهی به پشت سرش کرد و یه مرتبه یه خنده ای کرد و گفت :
- ترس برای چی؟ اگه من شما رو زده بودم که می گفتم!
تا اومدم یه چیزی بگم که از پشت سر دو تا جوون دیگه اومدن جلو و یکی شون گفت :
- حسین چی شده؟!
پسره برگشت طرف اون دو تا و گفت :
- الان می فهمی!
بعد یه نگاه به من کرد و گفت :
- آره! من بودم که زدمش! حالا حدیثی یه؟
تا اینو گفت همچین با مشت زدم تو صورتش که پرت شد رو زمین! اون یکی دوستشم تا خواست حرفی بزنه مانی یه چک زد تو صورتش که از دماغش خون وا شد! برگشتم طرف اون دو تا که هر دو تایی یه قدم رفتن عقب!
زود پسره رو از جا بلند کردم و گفتم :
- فکر کردی خیلی شجاعی که با چوب دخترا رو می زنی؟! حالا منو بزن ببینم! بی شرف تو شلوغی کیف دزدی می کنین؟!
دوباره یه مشت دیگه زدم تو صورتش که لب ش پاره شد و خون زد بیرون!
رکسانا زود دست منو و گرفت و گفت :
- جون من هامون بیا بریم! ولش کن! بسُه شه دیگه! جون من بیا بریم!
یه نگاه به پسره کردم و گفتم :
- برو از این به بعد یکی رو بزن که یه سر و گردن از خودت گنده تر باشه که دور و وری آ بهت باریک الله بگن!
صداش در نیومد! ماهام عقب عقب رفتیم و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم و چند دقیقه بعد رسیدیم سر گیشا که به مانی گفتم :
- همینجا! نگه دار!
مانی - بازم می خوای با کسی درگیری کنی؟!
- نه! کلینیکه! می خوام پای رکسانا رو نشون بدم.
رکسانا - چیزی نشده هامون! یه خرده کبود شده! بریم تو رو خدا!
- شاید مو ورداشته باشه!
رکسانا - نه به خدا! هیچی نشده! فقط بریم خونه!
یه اشاره به مانی کردم که حرکت کرد و یه خرده بعد پیچید تو کوچه ی عمه اینا و جلو خونشون نگه داشت و همه جز ترمه پیاده شدیم! رکسانا رفت جلو ترمه که تو ماشین نشسته بود و گفت :
- نمی آی تو؟!
ترمه - نه رکسانا جون! فعلا نه!
رکسانام یه نگاهی بهش کرد و بعد دولّا شد و صورتش رو ماچ کرد و اومد این طرف و ماهام از ترمه خداحافظی کردیم و مانی سوار شد و حرکت کرد و رفت. من و رکسانا و مریم و سارام رفتیم خونه ی عمه اینا.
تا در رو واکردیم و رفتیم تو،عمه یه نگاهایی به ماها کرد و یه مرتبه رنگش پرید و گفت :
- چی شده؟!
- چیزی نشده عمه! جلو خوابگاه تظاهرات شده بود!
عمه - وای خدا مرگم بده! کسی م طوریش شده؟!
- خُب یه عده زخمی شدن دیگه!
عمه - تظاهرات چی بوده؟!
بعد برگشت طرف رکسانا اینا و گفت :
- شماهام برای همین رفتین؟!
رکسانا اینام هیچی نگفتن که عمه شروع کرد :
- صدبار بهتون گفتم تو این چیزا نرین! بابا سیاست پدر مادر نداره! برین بشینین درستونو بخونین آخه! شماها چیکار به این کارا دارین اگه خدای نکرده بگیرن ببرن تون من چه خاکی تو سرم کنم؟! کجا بیام دنبالتون؟! مگه بهم نگفته بودین دیگه نمی رین تو تظاهرات؟! دل مون کم غصه داره که غصه رو غصه ش بذاریم؟! کتک م زدن تون؟!
- چیز مهمی نیس!
عمه - زدن شون؟! الهی دست شون بشکنه! ایشالا خدا ازشون نگذره! ایشالا سر عزیزاشون بیاد! بیاین ببینم چی شده!
مریم - چیز مهمی نشده عمه خانم پای رکسانا یه خرده زخمی شده!
عمه - با باتون زدنش؟!
زیر بغل رکسانا رو گرفتم و بردمش طرف اتاق پذیرایی و رفتیم تو و رو یه مبل نشوندمش. بقیه م اومدن نشستن.
عمه - کدوم پاشه؟!
جلو رکسانا نشستم رو زمین و شلوارش رو زدم بالا که دیدم ساق پاش هم کبود شده و هم زخمی و اندازه ی یه گردوام باد کرده! دلم یه جوری شد! سرمو بلند کردم و یه نگاهی بهش کردم که زود گفت :
- اصلا درد نداره! خودتو ناراحت نکن!
- چی چی درد نداره! اولا که داره! بعدشم اگه خدای نکرده جای پات خورده بود تو سرت چی؟!
سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت که عمه رفت بیرون و کمی بعد با یه کاسه آب و پنبه و باند و مرکورکروم برگشت. کاسه ی آب رو ازش گرفتم و پنبه رو زدم توش و آروم آروم خون رو پاش رو باهاش پاک کردم و یه خرده مرکروم کروم زدم رو زخمش و به عمه گفتم :
- تتراسایکلین دارین؟!
عمه - برای اینکه چرک نکنه؟! آره انگار!
دوباره رفت بیرون و با یه پماد برگشت. ازش گرفتم و یه خرده مالیدم رو زخم و بعدش شروع کردم با باند براش بستن. عمه م داشت غُر می زد!
- کار یه دفعه می شه! می گن یکی حقّ و یکی ناحق! اگه این باتوم تو چشم و چارت خورده بود که یه عمر علیل شده بودی! بابا ول کنین این کارا رو! یه لقمه نون دارم،با همدیگه می خوریمش دیگه! حالا گیرم رفتین و 4 تا شعارم دادین! فکر می کنین چی میشه؟! هیچی به خدا! این رئیس رو ورمیدارن جاش یه رفیق دیگه شونو میذارن که از اون بدتره! میگن هیچ بدی نرفته که جاش خوب بیاد! این یکی رو ورمیدارن میذارن سر اون مقام و اون یکی رو می آرن جای این یکی! فعلا که این طوریه! یخور بخوره! اون مرتبه که سر غذا اعتصاب کردین چی شد؟! غذاتون بهتر شد؟! نه! فقط چند نفر رو از تو دانشگاه اخراج کردن و یه عده رو هم زندانی! الان چند نفر تو زندانن؟! حالا از این به بعد تا شما پاتونو از خونه بذارین بیرون باید این تن من بلرزه تا برگردین! کم بدبختی خودم دارم؟! بشینین بابا درستونو بخونین و مدرک تونو بگیرین و وقتی یه کاره ای شدین،شماها خوب باشین! شماها دزدی نکنین! رشوه نگیرین! مال مردم رو نخورین! اینجوری مملکت درست می شه! از اینکه برین و هی داد بزنین که چیزی عوض نمی شه! می زنن تون و یا اخراج تون می کنن و یا میندازن تون زندان!
زخمش رو بستم و شلوارش رو آروم کشیدم پائین و یه نگاه دیگه بهش کردم و رفتم رو یه مبل نشستم که عمه گفت :
- می خوای ببریمش دکتر؟!
- خواستم ببرمش! نیومد!
عمه - از بس که لجبازه!
بعد رفت از اتاق بیرون. ماهام همین جوری ساکت نشستیم. یه خرده بعد رکسانا آروم بهم گفت :
- دستاتو بشور.
فقط نگاهش کردم و هیچی نگفتم که یه مرتبه اول سارا و بعد مریم و بعدشم رکسانا زدن زیر گریه! تازه بغض شون وا شده بود!
اون دو تا بلند گریه می کردن و رکسانا آروم! از صدای گریه شون عمه دوئید تو اتاق و یه نگاهی بهشون کرد و گفت :
- ترسیدین؟! حق م دارین! آخه شماها که طاقت این کارارو ندارین برای چی می رین جلو؟!
بعد دوباره رفت و یه خرده بعد با 3 تا لیوان آب قند برای اونا و دو تا چائی م برای من و خودش برگشت و یکی یه لیوان به مریم و سارا داد و یکی م به رکسانا که سرشو انداخته بود پائین و داشت آروم آروم گریه می کرد!
از جام بلند شدم و رفتم لیوان رو از دستش گرفتم و با یه دستمال کاغذی اشک هاشو پاک کردم و لیوان رو بردم جلو و یه خرده ازش خورد. یه مرتبه متوجه شدم که مریم و سارا دیگه گریه نمی کنن! برگشتم طرف شون که دیدم همونجور که چشماشون هنوز گریه ایه، دارن می خندن و من و رکسانا رو نگاه می کنن! خجالت کشیدم و اومدم لیوان رو بذارم رو میز برگردم سر جام بشینم که عمه م گفت :
- بده بهش بخوره عمه! فشارشون افتاده پائین! بده بخوره!
دوباره لیوان رو بردم جلو و دادم یه خورده دیگه خورد و بهش گفتم :
- پات درد می کنه؟
بهم خندید و سرشو تکون داد. دوباره یه خرده دیگه بهش آب قند دادم و گفتم :
- آروم شدی؟
بازم خندید و سرشو تکون داد. منم لیوان رو گذاشتم رو میز و رفتم سرجام نشستم که عمه فنجون چایی رو داد بهم و گفت :
- حالا جریان چی بوده؟! مانی کجاس؟! شماها رفتین چی شد؟! کجا پیداشون کردین؟!
همونجور که چایی م رو می خورم جریان رو براش گفتم که گفت :
- خدا رحم کرده که شماها به موقع رسیدین اما همیشه اینجوری نمی شه!
صفحه 384 و 385

حالا کی بود اون پسره؟! مال فیلم برداری بوده؟!
- معلوم نشد! ماهام نفهمیدیم! انگار از این کیف زنا آ بودن! ارازل و اوباش!
رکسانا - می گم شاید سی ، چهل نفر بیشتر بودن!
مریم - دروغ می گن!
سارا - حالا ببین چند تا از بچه ها گم و گور میشن!
عمه - ایشالا که چیزی نمیشه!
« سیگارمو در آوردم و به عمه تعارف کردم و خودمم یکی ور داشتم و روشن کردم.تازه داشتم فکر می کردم که اگه اتفاقی برای رکسانا افتاده بود من چیکار می کردم؟! اگه با چوب زده بودن تو سرش چی؟! انقدر اعصابم خرد شد که از جام بلند شدم و یه عذرخواهی ردم و رفتم تو حیاط و رو پله های تراس نشستم و درختا و گنجشکایی رو که رو شاخه هاشون این ور و اون ور می پریدن نگاه کردم که در راهر واشد و رکسانا اومد بیرون و گفت :»
- بیام پیشت؟!
نگاهش کردم که خندید و گفت :
- دعوام نمی کنی؟
از جام بلند شدم و رفتم جلوش و گفتم :
- نمی تونم ساکت باشم و چیزی بهت نگم! اگه این چوب جای پات،توی سرت خورده بود چی؟! اگه خدای نکرده گرفته بودن تون چی؟!
رکسانا - تو رو خدا دعوام نکن! بریم یه دقیقه تو حیاط!
راه افتادم برم که دیدم نمی تونه درست راه بره! برگشتم طرفش و تکیه ش رو دادم به خودم و آروم آروم بردمش دم پله ها و ازشون رفتیم پایین و رفتیم تو حیاط که گفت :
- بریم وسط باغچه.
دسش رو گذات رو شونه م و همونجور که پاش لنگ می زد، آروم رفتیم وسط باغچه زیر درختا و همونجور رو چمن آ نشستیم
- درر گرفته؟
رکسانا - یه کمی.
- اولش گرم بود متوجه نشدی!
و یه نگاهی بهم کرد و گفت :
- از همون لحظه که یه مرتبه تو ر وسط جمعیت دیدم دیگه متوجه نشدم! تا اون موقع خیلی ترسیده بودم! احساس می کردم تنهام! اما تا چشمم به تو افتاد،دیگه نترسیدم! بعد از اون کتکی که به اون پسره زدی، دیگه اگه پامم قطع کنن مهم نیس!
می دونی موقعی که داشتم از وسط خیابون فرار می کردم و اون پسره چوب رو برام بلند کرد ، دلم می خواست زورم م رسید و چوب رو ازش می گرفتم و با همون می زدم تو سرش تا دیگه از این غلطا نکنه!
راستش یه چیزی مثله غدّه تو گلوم گیر کرده بود! وقتی تو می خواستی از ماشین پیاده بشی و بری سراغ پسره ، هم دلم نمی خواست بری و هم می خواست! دلم نمی خواست چون می ترسیدم بلایی سرت بیاد و دلم نمیخواست چون بهم زور گفته بود و باید جوابش رو می دادم!
یعنی باید یکی ازم حمایت می کرد و فکر می کردم تنهام و کسی رو ندارم! اما وقتی تو کتکش زدی دلم خنک شد! احساس کردم منم کسی رو دارم که مواظبم باشه و ازم حمایت کنه! ای خیلی عالیه! مخصوصا برای دختری مثل من که همیشه بی کس بوده! مرسی هامون! مرسی به خاطر اینکه اومدی دنبالم! مرسی به خاطر اینکه از دست پلیس آ نجاتم دادی!
مرسی به خاطر اون کتکی که به اون پسره زدی و ازم حمایت ردی! مرسی به خاطر اینکه رو زخمم مرهم گذاشتی! هم زخم پام و هم زخم دلم! و مرسی از اینکه به فکرم هستی! دوستت دارم هامون! تا حالا کسی رو اینطوری و اینقدر دوست نداشتم!
یه مرتبه دولا شد و دستم رو گرفت و تا خواستم جلوش رو بگیرم،ماچ کرد!
زود دستم رو کشیدم کنار و گفتم :
- چرا اینکار ر کردی؟!
رکسانا - برای اینکه بفهمی تا چه اندازه قر محبت ها تو میدونم! خیلی دوستت دارم هامون! از همون دفعه ی اولی که دیدمت عاشقت شدم و هر روزم عشقم بهت بیشتر شده!
- منم دوستت دارم رکسانا! برای همین م دیگه نمیخوام بری توی تظاهرات!
بهم خندید و آروم خودشو کشید نزدیکم و سرشو تکیه داد بهم و گفت :
- این اولین باره که بعد از سال های سال احساس آرامش و امنیت می کنم!
صفحه 386 تا 389

می دونم که نباید انتظار داشته باشم که تو ام این احساس رو داشته باشی چون تو همیشه تو زندگی کسایی رو داشتی که برات نگران باشن و حمایتت کنن و با شادی ت شاد بشن و با غم ت غمگین! امّا من نه! پس قدر این لحظات رو میدونم و ازش لذت می برم!
- منم همینطور! درسته که من همونجور که گفتی کسایی رو داشتم که مواظب باشن امّا این دلیل نمیشه که این احساس رو نداشته باشم! منم از همون دفعه ی اول که دیدمت عاشقت شدم اما عشق رو نمی شناختم! وقتی ام که شناختم سعی کردم که به روم نیارم! یعنیهمش با خودم جنگ می کردم و می گفتم که نه این عشق نیس اما بود! شاید اگه اومدم طرف عمه م و به حرفاش گوش کردم دلیل اصلی ش تو بودی! می اومدم که تو رو ببینم!
رکسانا - اینا رو راست میگی هامون؟!
- چرا باید دروغ بگم؟
« یه مرتبه سرشو بلند کرد طرف آسمون و رو سینه ش صلیب کشید و گفت :»
- خدا جون ازت ممنونم! مرسی که جوابمو دادی! مرسی!
« بعد یه مرتبه شروع کرد آروم گریه کردن!»
- گریه برای چیه دیگه؟ تو ر خدا اینجوری گریه نکن! دیوونه میشم من!
رکسانا - تو نمیدونی بعد ازاون اولین باری که با عمه اومدیم دم خونه ی شما و چشمم به تو افتاد چه کشیدم! چقدر با خدا راز و نیاز کردم که ی جوری بشه که توام منو ببینی و از من خوشت بیاد و دوشتم داشته باشی! همیشه میرفتم تو فکر و هزار جور برای خودم رؤیا درست می کردم! خودمو یه دختر خیلی پولدارمی دیدم که با یه ماشین شیک و گرون قیمت دارم میرم و مثلا با تو تصادف می کنم و بعدش تو از ماشین پیاده میشی و تا چشمت به من می افته عاشقم می شی!
بعدش می گفتم این ممکن نیست! من کجا و پولداری کجا!
یا مثلا تو رؤیای خودم می دیدیم که تو یه جوری گرفتار شدی و من اومدم نجاتت دادم و توام عاشقم شدی! اما بازم فکر می کردم که آخه تو با این وضع زندگی ت چه جوری ممکنه گرفتار بشی که من بتونم نجاتت بدم و مشکل ت به وسیله ی من حل بشه! خنده دار بود! بعدش خودمو می دیدیم که مثلا فارغ التحصیل شدم و شدم یه مهندس فوق العاده و اومدم تو کارخونه ی شما و یه کارخونه ی شما و یه کار خارق العاده کردم یا یه چیز اختراع کردم و تو متوجه شدی و اومدی جلو و باهام حرف زدی و بعدش عاشقم شدی!اما بازم به رؤیام می خندیدم چون این عملی نمی شد! یعنی هرچی فکر می کردم هیچ راهی برای رسیدن به تو برام وجو نداشت! همیشه فال می گرفتم و تو رو تو فال می دیدم اما بودنت تو فالم رو همون دوست داشتن یه طرفه ی خودم فرض می کردم! اصلا فکر نمی کردم که یه روزی تو مال من بشی!
همیشه م آخرین رؤیام این بود که...
« یه مرتبه مکث کرد و بعدش گفت »
- نه! نه! اون رؤیا رو اصلا نمی خواستم!
- چه رؤیایی رو؟
رکسانا - هیچی! ولش کن!
- نه،بگو!
رکسانا - آخه اونو اصلا دوست نداشتم! همیشه م تا می اومد تو فکرم و زود سعی می کردم به یه چسز دیگه فکر کنم تا از ذهنم بره بیرون!
- رؤیا چی بود؟
رکسانا - ولش کن!
- می خوام بدونم!
- رکسانا - آخه دوستش ندارم!
- حالا بگو!
« یه خرده خندید و بعد گفت :»
- همیشه وقتی تموم درها به روم بست می شد این رؤیا ته ذهنم جون می گرفت که مثلا خدای نکرده یه بیماری بد گرفتی که احتیاج به پیوند داتی و من می فهمیدم و زود می اومدم و بهت می دادم!
- مثلا احتیاج به کلیه داشتم؟!
- رکسانا - نه!
- پس چی؟
رکسانا - ول کن دیگه!
- نه! برام جالب شده! مثلا احتیاج به چی داشتم؟!
« یه خرده صبر کرد و بعد آروم گفت : »
- قلب! تو رؤیام می دییم که تو احتیاج به یه قلب داری و من قلبم رو بهت می دادم!
- اون وقت خودت چی؟!
رکسانا - دیگه بعدش زندگی برام مهم نبود! مهم این بود که قلبم تو سینه ی تو می طپه! مهم این بود که از اون به بعد تو سینه ی تو هستم و جون تو هم بسته به ون منه! این زندگی خیلی شیرین تره! من معتقدم که قلب فقط یه تلمبه نیست! من ایمان دارم که قلب ما فقط وسیله ی خون نیست! ما با قلب مون احساس میکنیم اگرچه که می دونم همه ی اینا بستگی به مغز آدم داره اما همه ش نه! عشق همیشه تو قلبه!
این همیشه آخرین رؤیام بود که همیشه ازش فرار می کردم!
- چرا؟!
رکسانا - چون بعد از اینکه این می اومد تو مغزم،پشت سرش چیزای دیگه م می اومد تو مغزم که آزارم می داد و آخرش گریه م می گرفت و از این رؤیام متنفر می شدم!
- آخه چرا؟!
رکسانا- چون بعدش به این فکر می کردم که نکنه یه مرتبه من متوجه نشم که تو بیمار شدی! نکنه دیر بهت برسم! نکنه مثلا قلبم به تو نخوره! و هزرا تا نکنه ی دیگه! اون موقع از خودم که به خاطر خودخواهی خودم حاضر شده بودم باری رسیدن به تو،درد و زجر تو رو ببینم،بدم می اومد و از خداوند طلب بخشش می کردم و زود برای تو دعا می کردم که همیشه سالم باشی اما دست خودم نبود! همیشه این آخرین رؤیام بود! شایدم آخرین راه برای یه آدم خاکی با فکر کوچیک خودش!
اما از قدرت و مهربونی خداوند غافل بودم که چطوری یه مرتبه کاری می کنه که تو بیای پیش من! یعنی اصلا این مسئله به فکرمم نمی رسید تا خودش اتفاق افتاد!
- چه اتفاقی؟!
رکسانا - حالا عمه خودش برات میگه!
« یه مرتبه دستم رو گرفت و گفت : »
- می دونم الان می گی که دیوونه م اما ی چیزی ازت می خوام!
- بگو!
رکسانا - قسم بخور که دوستم داری! به چیزی که برات خیلی مقدسه قسم بخور!
« محکم دستم رو توی دستاش گرفته بود و یه لرز خفیف رو توش احساس می کردم! تو چشماش نگاه کردم و گفتم:»
- به مهربونی خداوند قسم می خورم که دوستت دارم رکسانا! خیلی دوستت دارم!
« یه مرتبه اشک از چشماش اومد پایین اما می خندید و سرشو بلند کرد طرف آسمون و بازم رو سینه ش صلیب کشید و گفت :»
- مرسی! مرسی!مرسی! دوستت دارم خدا جون! مرسی!
« برگشت طرف من و با ذوق گفت :»
- می خوای اتاقمو بهت نشون بدم؟!
- آره،اما جلو عمه بد نیس؟
رکسانا - ازش اجازه می گیریم! اصلا با مریم اینا می ریم بالا! خوبه؟!
- آره.
« بلند شدم و زیر بغلش رو گرفتم و آروم لندش کردم و تکیه ش رو داد به منو راه افتادیم و ازپ له ها رفتیم بالا و رفتیم تو خونه و رفتیم تو هال که عمهاومد جلومون و گفت :»
- بهتری عمه؟!
رکسانا - خیلی ممنون. بهترم. عمه خانم جازه هست با هامون بریم اتاقمو بهش نشون بدم!
« عمه یه خنده ای کرد و گف :»
- آره عمه! برین!
« یه مرتبه رفت جلو و صورت عمه م رو ماچ کرد و گفت : »
- شما یه تیکه جواهرین عمه خانم!
« بد دست منو گرفت و از در راهرو اومدیم بیرون و کمک کردم تا آروم آروم از پله ها رفتیم بالا! اونجام مثل پایین بود. در راهرو رو واکردیم و رفتیم تو.
درست شبیه پایین بود اما با وسایل کمتر.
خلاصه رفتیم تو هال و از اونجا رفتیم جلو یه اتاق و رکسانا گفت : »
صفحه 390 و 391

-اگه بهم ریخته بود ببخشین چون با عجله از خونه رفتم،نتونستم مرتب ش کنم! ولی فکر نکنی که همیشه اینطوریه ها! این
دفعه اتفاقی اینطوری شد!
"بهش خندیدم که در رو وا کرد و رفت تو اتاق و دست منم کشید و گفت :"
- بیا تو!
"بعد خودش زود رفت و یه لباس تو خونه رو که رو تختش بود ورداشت و گذاشت تو کمدش. یه نگاهی به اتاق که کاملا مرتب بود
کردم و گفتم :"
- کجاش بهم ریخته س؟
"همونجور که می رفت طرف میزش گفت :"
- همین لباسا و کتابا دیگه!
زود کتاباشو مرتب کرد و گذاشت تو کتابخونه ش و گفت :
- حالا مرتب شد ، بیا بشین رو تخت!
- تو بشین که پات درد می کنه!
" بعد دور و ورم و نگاه کردم . به دیوار اتاقش چند تا شعر با خط نستعلیق درشت و قشنگ بود. همین! نه عکس خواننده ی
ایرانی یا خارجی! نه هنرپیشه ای ، چیزی ، هیچی نبود! فقط یه گوشه بالا سر تختش یه صلیب بود.
یه زیلو کف اتاق بود و یه میز ساده و یه صندلی. یه ضبط دستی کوچیک. یه تخت ساده. یه کمد دیواری. همین!
رکسانا - اتاق دانشجویی دیگه!
"برگشتم دیوار این طرف رو نگاه کردم. یا همون خط قشنگ نستعلیق،بزرگ رو یه مقوا نوشته بود (( زنگی به اون سختی ها که
فکر میکنی نیس!))
یه نگاهی بهش کردم و گفتم :
- ساده و قشنگ!
رکسانا - مرسی!
(بعد رفت در کمدش رو وا کرد و یه گیتار از توش در آورد!)
- می تونی بزنی؟!
رکسانا - آره! دوست داری؟!
- معلومه! بیا بشین بزن! خوب بلدی یا نه؟
رکسانا - حرفه ای نه اما بد نمی زنم!
( دستش رو گرفتم و برمدش دم تختش و نشست و گیتار رو گرفت تو بغلش و گفت )
- صندلی رو بکش بشین.
رفتم نشستم رو صندلی که گقن :
- چی دوست داری بزنم؟
- هرچی که خودت دوست داری!
بهم خندید و شروع کرد زدن. اولش چند تا آکورد گرفت و بعد یکی از آهنگهای ...رو زد یه مرتبه شروع کرد به خوندن! صداش
خیلی قشنگ بود!
باورم نمی شد! ولی خیلی قشنگ می خوند!

دَر به در همیشگی کولی صد ساله منم
خاک تمام جاده هاس جامۀ کهنه تنم
هزار راه رفته ام هزار زخم خورده ام
تا تو مرا زنده کنی هزار ار مُرده ام

بعد آهنگ رو قظع کرد و گفت :
- حالا هزار بار زنده شدم!
- خیلی قشنگ می خونی! صدات خیلی قشنگه ها!
رکسانا - مرسی! گوش تو قشنگ می شنوه!
- نه ! جدی میگم!
رکسانا - یعنی بازم برات بخونم؟
- آره! بخون!
یه مرتبه در زدن
رکسانا - بله؟! بفرمایین!
در وا شد و مریم و سارا اومدن تو و گفتن :
- مهمون نمی خواین؟
رکسانا - چرا نمی خوایم! بیاین تو!
دوتایی اومدن تو و رو تخت بغل رکسانا نشستن و رکسانا گفت :
- گروه موزیک کامل شد! حالا چه آهنگی رو برات بخونیم؟
- هرچی دوست دارین!
رکسانا - پس گوش کن! این آهنگی ِ که این روزا همه باید بخونن!
(( بعد به مریم و سارا نگاه کرد و سه تایی خندیدن و خودش شروع کرد به گیتار زدن. نفهمیدم چه آهنگی یه که یه مرتبه سه تایی شروع کردن با همدیگه خوندن!))

یار دبستانی من ...با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما... بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ...رو تن این تخته سیاه
تَرکِۀ بیداد و ستم ...مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما... هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب... بد اگه بد
مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این... پرده ها رو پاره کنه
کـــــــــی می تونه... جـــــــز من و تو
دردِ ما رو چاره کنه
یار دبســـتانی من... با من و همراه منی
چوب ِ الف بر سر ما... بغض من و آه منی
حک شده...


(( داشتم گوش می دادم. شعر خیلی قشنگی بود و اونام داشتن خوب می خوندنش! با حرارت و محک از ته دل! همین م قشنگ ترش کرده بود!

تو همین موقع موبایلم زنگ زد! زود جواب دادم که آهنگ رکسانا اینا خراب نشه! مانی بود! تا سلام کردم و صدای آهنگ رو شنید، ساکت شد و یه خرده بعد گفت :))
- سلام! آهنگ های درخواستی؟! گُل پری جون رو می خواستم و بعدشم تقدیم می کنم به تموم دخترای فامیل مون!
(( تلفن رو قطع کردم و جوابشو ندادم که دوباره زنگ زد و این مرتبه رکسانا اینا آهنگ شونو قطع کردن و رکسانا پرسید ))
- کیه؟
- ببخشین! آهنگ تونو خراب کرد!
رکسانا - نه ! این چه حرفیه!؟ کیه؟
- مانی یه.
رکسانا - خب جوابشو بده!
(موبایل رو جواب دادم که مانی گفت)
- چرا قطع می کنی؟! خب گل پری جون رو نداری ، جاش این چیز کجه،کی میگه کجه رو بذار! یعنی این دست کجه،کی میگه کجه!
((هیچی جوابشو ندادم که داد زد و گفت))
- عمه جون تلویزیون 24 ساعته زده؟!
- چیکار داری؟
مانی - این چه طرز حرف زدنه!
- کجایی؟
مانی - نزدیک خونه ی عمه اینام! اونجایی هنوز؟
- آره ، بیا.
مانی - اومدم.
(تلفن رو قطع کرد و ده دقیقه نشد که رسید و زنگ زد و یه خرده بعد اومد بالا و از همونجا یه سلام بلند کرد و اومد تو و تا چشمش به ماها افتاد،یه خنده ای کرد و گفت)
- کاشکی لباس عربی مو آورده بودم! دنبک تون کو؟!
((همه زدیم زیر خنده که گفت ))
- مجلس بی ریاس؟! بده من اون میکروفونو! بزن سرود پدر رو!
رکسانا - سرود پدر چیه؟!
مانی - همون بابا کَرَمه خودمونه دیگه! هامون پاشو یه حرکت موزون برامون انجام بده ببینیم!
- بشین انقدر سر و صدا نکن!
مانی - کجا بشینم؟ برم تو کمد؟! جا نیس بشینم که!
(مریم زود بلند شد و رفت از تو اتاقش یه صندلی آورد و مانی گرفت نشست و گفت )
- بده من اون گیتارو ببینم! چقدری بلدی بزنی؟
صفحه 394 و 395

رکسانا - مبندی م هنوز!
مانی - پس بلد نیستی، دست به ساز نزن خواهش می کنم!
- الان یه آهنگ خیلی قشنگ خوندن!
مانی - منم الان یه آهنگ قشنگ تر می زنم!
(گیتار رو گرفت و شروع کرد به زدن و خوندن! و واقعا که هم قشنگ زد و هم قشنگ خوند! طوری که رکسانا اینا فقط به پنجه هاش نگاه می کردن! بعدش که تموم شد همه براش دست زدن و اونم بلند شد و تعظیم کرد و گیتار رو داد به رکسانا و برگشت سرجاش نشست و گفت :
- عرضم خدمتتون که داشتم میومدم بالا ، عمه جونم که خیلی ناراحت بود ازم خواست یه ارزن نصیحتتون کنم. حالا بگید ببینم این چه بساطی بود که درست کرده بودین؟!
تموم اذهان عمومی و خصوصی و نیمه خصوصی و غیرانتفاعی رو مشوّش کردین که!
متهم ردیف یک! رکسانا خانم! بفرمائین ببینم! شیرکاکائو با کیک چه ربطی داره به تظاهرات شما؟!
(رکسانا خندید و از جاش بلند شد و گفت:)
- دعوا سر شیر کاکائو نبود قربان!
مانی - پس سر ِ چی بود؟!
رکسانا - اولش من اونجا نبودم! یعنی بعدش رسیدم!
مانی - اولش کی اونجا بوده!؟
رکسانا - دوستامون! ما که رسیدیم اونجا بزن و بگیر بود!
کریم - یه عده داشتن دوستامونو می زدن!
مانی - ساکت! اولا کی به شما اجازه ی حرف زدن داد؟! در ثانی ، دوست تو کتابه! دوست تو دفتره! دوست تو مداده! بشین!
سارا - خب داشتن اینا رو می زدن دیگه!
مانی - یعنی اومده بودن و با چوب کتاب ، دفتر و مدادتونو کتک می زدن؟!
سارا - دانش مونو کتک می زدن!
مانی - حرف نزن دخترۀ گستاخ! این امکان نداره! دانش چون ذات نیس پس نمی شه کتک ش زد!
- چرا قربان! اگه دانش تو مغز یک دانشجو باشه و احیانا با چوب تو مخ ش بزنن،بی شک دانشم لطمه می بینه!
مانی - تو دیگه کی هستی؟!
- وکیل اینام!
مانی - آدم زنده وکیل وصی نمی خواد اما اون استدلالی رو که کردی قبول دارم! مخ دانشجو اگه فتیله فتیله از دماغش بیاد بیرون،به احتمال قریب به یقین دانش م همراهش خارج می شه! خب حالا شما بفرمائین ببینم اصلا اونجا رفته بودین چیکار؟!
رکسانا - رفته بودیم داد بزنیم تا اونایی که باید بفهمن و بدونن،صدامونو بشنون!
مانی - که چی؟!
رکسانا - که بگیم بهشون اعتماد داره از دست میره! ایمان داره از دست میره! امنیت داره از دست میره! صداقت ها شده خریت! صفا و سادگی شده هالویی! دزدی شده زرنگی! مال مردم خوری شده عاقبت اندیشی!
مانی - ساکت! از شما گنده تر آدم نبود که اینا رو بگه؟! بشین حرف نزن! شورشی!
تو بلند شو ببینم! اینا که این گفت یعنی چی؟!
سارا - یعنی اینکه مثلا یه کارمند بانک که یه عمر صادقانه و پاک خدمت کرده و حالا بازنشسته شده و دستش خالی مونده ، زن و بچه ش به خاطر پاکی و صداقت ، تشویقش نمی کنن! می زنن تو سرش و از صبح تا شب ، نداری ش رو به رخ ش می کشن و بهش می گن بی عرضه!
مانی - حرف نزن! بشین! آشوب گر!
تو بلند شو بگو این کارمنده که این گفت چرا یه چیزی دستش نمی گیره که دستش خالی نمونه؟!
مریم - وقتی به یه آدم چندرغاز حقوق می دن که اندازه ی اجاره خونه شم نمی شه، یعنی چی؟! یعنی اینکه بهش اجازه ی رشوه و دزدی و همه چیز رو می دن!
مانی - رشوه نه ! هدیه! بعدشم ، شما سه نفر رفته بودین که با دوستاتون یه
چیزی بدین دست کارمنده؟
مریم-نخیر.ما رفته بودیم که اینارو با صدای بلند داد بزنیم
سارا-بعله.رفتیم و داد زدیم
مانی-حالا وقتی بخاطر عربده کشی انداختمت زندون میفهمی که نباید خیلی چیزارو داد زدو گفت.بشین.اخلالگر
تو بلند شو بگو این داد زده چی گفته
رکسانا-داد زدیم و گفتیم که دهقان غداکارا کجان؟پسرکی که وقتی شبا پدرش میخوابید..بلند میشد و تو نوشتن ادرس رو پاکت آ به پدرش کمک می گرد تا بتونه پول بیشتری در بیاره کجاست
مانی-شما بیجا کردین.یه شما چه مربوطه کجاس.یکی شونو راه اهن سراسری یا وزارت کشاورزی حتما میدونه کجاس و اون یکی رو هم اداره ی پست.شماها رو سن نه؟
سارا-رفتیم بگیم چرا اینهمه دزدو قاتلو هرویین فروش تو خیابونا ریخته و کسی جمعشون نمیکنه و همه حواسشون رفته به اینکه کجا یه دخترو پسر دارن بغل همدیگه راه میرن/
مریم-رفتیم بگیم که ما برای شاد بودن به دنیا اومدیم.برای شاد زندگی کردن.من..شما..همه.برای همینم خداوند ما رو جوری خلف کرده که بتونیم بخندیم اما حیوونای دیگه نمیتونن
مانی-اصلا اینطور نیس.من خنده ی گربه رو دیدم.لبخند الاغ م دیدم.
سارا-حتما به زندگی ماها لبخند میزدن
مانی-ساکت.بیتربیت.اصلا بگین ببینم اگه مارای شاد بودن و خندیدن به دنیا اومدیم پس چطور گریه م میتونیم بکنیم/؟
رکسانا-گریه برای وقتیه که جایه شادی .. مردم رو غمگین میبینیم.اون وقت اگه ادمیم باید گریه کنیم
مانی-ببخشین شعار نده وگرنه بازداشتی ها
رکسانا- رفتیم بگیم هیچ چیز زورکی نمیشه حتی اگه بهشت باشه
مانی-خب اینا رو نمیتونتیسن مثه ادمیزاد بگین؟حتما باید نعره بزنین و هی مشتتونو به این ورو اون ور حواله بدین؟
سارا-چرا میتونستیم اگه میذاشتن حتما همینطوری میگفتیم
"مانی یه مرتبه جدی شدو گفت"
-فکر میکنین اونایی که باید اینا رو بدونن نمیدونن؟فکر میکنین از وضع مردم بی خبرن؟نه به خدا.همه رو میدونن خوبم میدونن.یه روزیم در پیشگاه خدوند باید جواب پس بدن.وقتی یه اسلحه رو کسی به یه دیوونه داد و اونم چند نفر رو کشت مستقیما مسئول قتلا اون کسی که به یه دیوونه اسلحه داده.وقتی به یه نفر اونقدر حقوق نمیدن که اجاره خونهشو بده.. اگه دخترشو زنش به فساد کشیده شدن مسئولش اون سازمان یا اداره اس. و باید جواب پس بده.جوابم پس میده.وقتی ادم نداری و بدبختی رو تو مردش میبینه دلش به درد میاد.نمیدونم اونا چرا دلشون به درد نمیاد.خدا میدونه وقتی میشتوم اشک یکی در اومده یا یه جوون رو شکنجه شده یا تو اسارته یا کتک خورده بغض گلومو میگکیره.واسه اینه که دیگه نمیخوام ببینم کسی شلاق خورده.دیگه نمیخوام زجزو درده مردم رو ببینم.همین.
"مریم یه لبخند زدو گفت"
-شما که با این وضع خوبه مالیتون غمی نباید داشته باشین
"مانی یه نگاه بهش کردو خندیدو گفت"
-ما هم یه روزی دانشجو بودیم آ
مریم- یه دانشجو که اصلا نفهمید دوران دانشگاه چجوری اومدو چجوری رفت
"دوباره مانی بهش خندید و بعد یه مرتبه بلند شدو استینه منو زد بالا و بازوم رو نشون داد و گفت"
- این یادگار موقعیه که کسی حق نداشت تو دانشگاه استین کوتاه بپوشه
"سه تایی یه تگه به زخم بازوم کردن و هیچی نگفتنگ
مانی-حیف خجالت میکشم وگرنه...
"بعد خندیدو گفت ولش کن.خلاصه منم از دوران دانشجویی یه یادگاری هایی دارم.
"بهد از جاش بلند شد و گفت"
-دیگه بیاین پایین.عمه تنهاست و ناراحت
"بعد خودش رفت پایین که رکسانا گفت"
-شلاق خورده؟
-نه یه درگیری تو دانشگاه داشتیم
رکسانا-توهم بودی/
-اره
مریم-عجب خریتی کردم و اون حرف رو زدم.اصلا کار امروزتون یادم نبود
-مهم نیس.حالا بریم پایین
"چهرتایی رفتیم پایین و یه نیم ساعتی هم پیش عمه نشستیم و بعدش ازشون خدافظی کردیمو با مانی برگشتیم خونه.ساعت چهارو نیم بود.زری خانم غذارو برامون گرم نگه داشته بود.تا رسیدیم یه خرده بعد هم مادرم که رفته بود پیش یکی از دوستاش رسید و فهمید که ما هم تزه رسیذیم خونه.شروع کرد باهامون دعوا کردن که چرا موبایامون خاموش بوده.هرچی براش قسم خوردیم که خاموش نبوده باور نکرد و از دست هردومون ناراحت شد و شروع کرد به غر زدن.دوتایی بلند شدیم و ماچش(اه اه) کردیم و از دلش در اوردیم و ناهارمونو خوردیم و دوتایی رفتیم گرفتیم خوابیدیم
ساعت حدود هفت و نیم بود که از خواب بیدار شدیم.پدرم و عموم از شمال برگشته بودن.مانی رفت خونشون که یه دوش بگیره و منم رفتم حموم کردم و لباسامو پوشیدم و اومدم پایین
پدرم تو سالن نشسته بود و ماهواره تماشا میکرد.سلام کردم و نشستم که زری خانم برام چایی اورد و با پدرم شروع کردیم صحبت کردن.اول در مورد ویلا و زمینای شمل بعدش در مورد کارخونه و بعدشم در منورد ترافیکو شلوغیو وضع مردم و تظاهرات دانشگاه و پدرم موضوع رو کشوند سمت ازدواج من و گفت"
-دیگهع باید کمک کم به فکر باشی
-برای چی؟
پدرم-ازدواج-تشکیل خانواده.دیگه سنتی ازت گذشته پسرم.
"ساکت شدم که گفت"
-میخوام با یکی از دوستا قرار بذارم که بریم خواستگاریه دختراش.چطوره/
"نمیدونستم چی بگم"
پدرم - دوتا دختر داره مثل ماه.خانم.نجیب.خوشگل.وضع پدرشونم عالیه.حالا میریم اگه خوشتون اود که چه بهتر دست به کر میشیم . اگرم نه که میریم یه جایه دیگه.
"اومدم یه چیزی بگم که خونه ی مانی اینا سرو صدا بلند شد و یه خرده بعد اول مانی و بعش عموم اومدن اونجا.بلند شدم و سلام کردم که اصلا جواب سلامم نداد و رفت نشست رو یه مبل.اونقد عصبانی بود که نگو.منی یه سلام به پدرم کرد و اومد بغل من نشست کهع پدرم گفت"
-چی شده باز؟
عمو-از اقا بپرسین
پدر-چی شده مانی جان؟
مانی-بابام یه جفت لاستیک نو گیر اورده میخواد بده به ما
عمو-باز حرف زدی؟
مانی-لاستیک رو من باید بگیرم اونوقت حرفم نزنم؟
پدر-لاستیک چیهع؟
عمو-دوقلو های اقای اعتضادی رو میگه
"پدرم خندید که مانی برگشت و به م ن گفت"
-میخوان برامون یه دوقولو بگیرن
-دوقلو چیه؟
مانی-بستنی دوقلو ندیدی/؟
-بستنی دوقلو چیه؟
مانی-زن بابا.زن.میخوان دوتا دختر دوقلو رو برامون بگیرن
"رنگم پرید.زبونم بند اومد که مانی گفت"
-ماشین میخواین بخرین برامون یه جور میخرین.خونه میخواین بخرین یه جور میخرین.شورت یه جور شلوار یه جور جوراب یه جور.اخه بابا دیگه بذارین زنامون تا به تا باشن.مردیم از بس این شورت منو پوشید من جوراب اونو.اخه فکر نمیکنین اگه زنامون با هم قاطی بشن ما چه خاکی باید تو سرمون بریزیم/؟
عمو-کره خر اخه مگه زن م با همدیگه قاطی میشه؟
مانی-چرا نمیشه؟وقتی دوقلو باشن . شکل همدیگه جچوری میشه از هم تشخیصشون داد؟جورابو شورتو حداقل میتونستیم یه جاشو با نخ بدوزیم یا یه علامکتی روش بذاریم که اون مال منو ورندره یا من مال اونو ور ندارم.زن رو که دیگه نمشه یه جاشو دوخت که عوض بدل نشه.
"پ1درم شروع کرد به خندیدن.از صدای دادو بیداد مادرم با زری خانم اومدهن تو سالن نشستن که عمو گفت"
-خب بگین یکیشو موهاشونو قهوه ای کنه اون یکی مشکی.یا اصلا لباسای شبیه هم نپوشن
پدر-بابا اروم باشید با دادو بیداد که مسئله حل نمیشه
"عموم اروم و شمرده شمرده گفت"
زن ادم با زنه کسه دیگه هر چقدرم شبیه هم باشن قاطی نمیشه.اصلا خوده زن میره طرف شوهرش
"مانی م اروم و شمرده مثل عمو گفت"
-اگه یه روزی این دوقلو ه خواستن شیطونی کننو سر به سر ما بذارن چی؟
عمو-شما دیگه باید اونقدر زرنگ باشین که گول نخورین و با همدیگه قاطیشون نکنین.
مانی-یه چیزی من بگم؟
عمو-لازم نکرده
پدر-بابا اخه بذار حرفشو بزنه.بگو عمو جون
مانی_میگن یه روز دو تا همشهری یه جفت گاو خریدن و برای اینکه با همدیگه عوض بدل نشن یکی شون شاخ گاو خودش رو شیکوند!فردا یه اتفاقی افتاد و شاخ او یکی م شکست!این یکی دمب گاوش رو برید!از قضا فرداش دمب اون یکی هم کنده شد!این یکی چشم گاوش رو کور کرد که دیگه همدیگه قاطی نشن!اتفاقا فرداش چشم اون یکی گاوم در اثر یه حادثه کور شد!خلاصه این دو تا که اینجوری دیدن نشستن به فکر کردن که یه مرتبه یکی شون گفت گضنفر!چه طوره اون قاو سیفیده مال من باشه اون قاو سیاه مال تو؟!
همه غیر از عموم زدیم زیر خنده که مانی گفت:البته بلانسبت اون خانما!دور از جونشون!اما اگه این دوقلوها رو برای ما بگیرین باید مثلا من یه چشم یکی شونو دربیارم که با مال هامون قاطی نشه!یا مثلا بزنم یه پاشو چلاق کنم!حالا شما بگین یه زن کور یا چلاق به چه درد من میخوره؟
عموم_اینا انقدر خوشگلن که نمیشه تو صورتشون نیگا کرد الاغ!ما که چیز بد براتون پیدا نمیکنیم!تا حالا شده براتون مثلا چیزی بخریم و بد از اب در بیاد؟!
مانی_خداییش نه!الان اون یه جفت شورتی که آخرین برامون خریدین سه ساله داره کار میکنه!میشوریم و میپوشیم آخم نگفتن تا حالا!
همه زدیم زیر خنده!
مانی_یعنی این دوقلوها مثل این شورتامون دووم دارن؟!
عموم_همه چیزو مسخره بگیر.
همه داشتن میخندیدند!خود عمومم میخندید!
مانی_حالا یه عکسی چیزی ازشون دارین یه نظر ما ببینیم؟
عموم_پس چی؟دیگه انقدر تجربه داریم که عقلمون به اندازه تو برسه!
مانی_پس کاتالوگ رو بدین ما روش مطالعه کنیم بعد نظرمونو بگیم!
عموم_بلند شو برو تو اتاق من زیر متکام یه عکسه وردار بیار.
مانی_عکس زن ماها زیر متکای شما چیکار میکنه آخه؟
عموم_لال شو!از ترس تو گذاشتم اونجا!پاشو برو و بیارش!
مانی بلند شد و رفت طرف خونه شون.حالا من اصلا حال خودمو نمیفهمیدم!نمیدونستم باید چی بگم!چه جوری بگم که من یکی دیگه رو دوست دارم!اگه بفهمن رکسانا مسلمون نیست چی!یه خورده بعد مانی که داشت به یه عکس نگاه میکرد رسید و آروم اومد جلو و سرش رو از رو عکس بلند کرد و گفت:بابا جون اینکه هفت هشت سال از ما بزرگتره!
عموم_باز چرت و پرت گفتی!
مانی_والا این کم کم سی و پنج شش رو راحت داره!
عموم_این طفل معصوما بیست و یکی دو بیشتر ندارن!دری وری چرا میگی؟
مانی_حالا اون هیچی!اینا دارن از همین الان سر ما رو کلاه میزارن!
عموم_یعنی چی؟
مانی_حتما انقدر شبیه هم هستن که عکس یکیشونو بیشتر بهتون ندادن!
عموم_غلط کردی!عکس دو نفره س!
مانی_عکس دونفره هس!البته یکیشون آشناس و خودم کاملا میشناسمش!اون یکی برام غریبه!
عموم_یعنی چی؟بده به من ببینم!
تا عموم اینو گفت مانی جوری که عکس رو کسی نبینه بردش و یواش گرفت جلو صورت عموم که یه مرتبه رنگ عموم مثل لبو سرخ شد و قاپ زد و عکس رو از دست مانی گرفت کشید و از جاش بلند شد و بدون اینکه یه کلمه م حرف بزنه گذاشت و رفت!
ماها همه هاج و واج داشتیم بهش نگاه میکردیم که یه مرتبه پدرم زد زیر خنده و یه نگاه به مانی کرد و گفت:تو دیگه چه جونوری هستی؟!
مانی_این حرفا چیه عموجون!گفت برو از زیر متکام یه عکس بردار بیار منم رفتم آوردم!دیگه بقیه ش بمن مربوط نیست!
بعدش اروم اومد و بغل من نشست.پدرمم همونجور که جلو خودشو گرفته بود که نخنده بلند شد و از سالن رفت بیرون که یواش به مانی گفتم:عکس چی بود؟
مانی م آروم گفت:چتر نجات ما!
-چی؟
مانی_عکس بابام بود با یه خانمه که تو پارک با همدیگه انداخته بودن!انگار صیغه ای چیزیشه!
-جون من؟
مانی_آره خیلی وقت پیش از تو اتاقش پیدا کرده بودم و گذاشته بودمش برای روز مبادا.
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده!مادرم که اصلا نمیفهمید قضیه چیه گفت:عکس کی بود؟
مانی_عکس مادرم خدابیامرز!بابام تا نیگاش کرد و یاد خاطراتش افتاد غمگین شد و رفت!مسئله دوقلوهام فعلا متفی شد.
مادرمم که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت:خیلی خدا بیامرز رو دوست داشت.
مانی_آره!برای همینم بعد از اون خدا بیامرز بابام تارک دنیا شد و پشت کرد به همه چیز.
بعد آروم گفت:اینم عکس عمم بود تو پارک جمشیدیه!
حالا خنده م گرفته بود اما جلو مادرم خودمو نگه میداشتم!آروم بهش گفتم:الهی تو بمیری مانی!چطور یاین کلک به فکرت رسید؟
مانی_حالا اینم جای دستت درد نکنه س؟!
_آخه بیچاره عموم مثل لبو سرخ شده بود!
مانی_من اگه از پس بابام برنیام که پسر بابام نیستم!خیال کرده ما بچه ایم که یه بستنی دوقلو بده دستمونو ساکتمون کنه.
آرومتر در گوشش گفتم:مانی کارت دارم.
مانی_بعدا بگو.
_باید الان بگم.
مادرم_چی در گوش هم پچ پچ میکنین؟
مانی_بو سوختنی میاد؟
مادرم_ای وای غذام رفت.
اینو گفت و بلند شد رفت طرف آشپزخونه و زری خانمم دنبالش رفت که به مانی گفتم:میخوام جریان رکسانا رو به پدرم بگم.
مانی_من صلاح نمیدونم بگی!
_باید بگم!
مانی_لج نکن!اوضاع خراب میشه ها!
_هر چی میخواد بشه بشه! من دیگه طاقت ندارم!
تو همین موقع موبایلش زنگ زد ترمه بود.شروع کرد باهاش حرف زدن و منم بلند شدم رفتم پیش پدرم که تو اتاقش بود و در زدم و رفتم تو و گفتم:پدر باهاتون کار دارم.
پدرم_بیا!بیا بشین!
رفتم روی مبل نشستم و ساکت زمین رو نگاه کردم که گفت:چی شده ؟راحت باش!
-برام گفتنش سخته پدر!
یه خرده مکث کرد و گفت:بگو من آماده ام!
یه خرده دیگه دست دست کردم و بعد آروم گفتم:من یه دختر رو دوست دارم!یه دختر خیلی خیلی قشنگ رو!
یه آن جا خورد و یه خرده بعد گفت:خب بالاخره عاشق شدن و دوست داشتن یه چیز طبیعیه!مخصوصا تو این سن و سال من به سلیقه و فکر تو اعتماد دارم!میدونم حتما دختر خوبی رو انتخاب کردی!
_دختر بسیار خوبی یه پدر!مطمئن باشید!
پدرم_مطمئنم عزیزم!حالا بگو اسمش چیه؟
_رکسانا.
پدرم_چه اسم قشنگی!خونواده ش چه جوری هستن؟یعنی شغل پدرش چیه؟
_راستش پدرش فوت کرده.
پدرم_خدا رحمتش کنه!عروس خانم الان چیکار میکنه؟
_درس میخونه پدر دانشگاه میره.
پدرم_آفرین!آفرین!اون خدابیامرز وقتی در قید حیاب بوده چه شغلی داشته؟
یه خرده مکث کردم و گفتم:پدرش ایرای نبوده؟
پدرم _یعنی چی؟
_فرانسوی بوده و توی یه شرکت فرانسوی قبل از انقلاب تو ایران شعبه داشته کار میکرده گویا مهندس بوده!
پدرم یع خرده ساکت شد و بعدش گفت:الان ایرانن؟
_بعله تو تهران زندگی میکنه!
پدرم_میکنه؟یعنی تنهاست؟
_تنها که نه!
پدرم_با مادرش دیگه؟
_با مادرش که نه!یعنی مادرش رفته خارج!
پدرم_پس اینجا چیکار میکنه تنهایی؟
_درس میخونه!
پدرم_اینو که گفتی!منظورم اینه که در آمدش از کجاست؟مادرش براش پول میفرسته؟
_نه پدر خودش کار میکنه!یعنی میکرد!
پدرم_نمیفهمم!یعنی چی خودش کار میکنه؟!
_اخه مادرش وقتی رکسانا کوچیک بوده از پدرش جدا شده!
پدرم ساکت شد و اخماش رفت تو هم!منم هیچی دیگه هیچی نگفتم!راستش پشیمون شدم اصلا چرا گفتم!
یه خرده که هر دو ساکت شدیم فکر کردم و دیدم حالا که همه رو گفتم بذار این یکی م بگم.
_پدر راستش رکسانا چیزه!یعنی مسیحیه!
تا اینو گفتم یه مرتبه فریاد پدرم رفت هوا!
_منو مسخره کردی؟!یعنی چی؟!میخوای سکته م بدی!خانم!خانم!
شروع کرد مادرم رو صدا کردن که یه مرتبه مادرم در رو وا کرد و دوئید تو اتاق تا حالا سابقه نداشت پدرم اینجوری داد بزنه!خودمم جا خورده بودم!برگشتم و پشتم رو نگاه کردم ببینم مانی کجاس که مادرم پرسید:چی شده؟!چرا داد میزنی؟!چی شده هامون؟!!
پدرم_از ایشون سوال کنین!
مادرم_چی رو؟!
پدرم_هامون خان برای مادرتونم توضیح بدین!
سرمو انداختم پایین که یه مرتبه دوباره فریاد پدرم بلند شد و گفت:برامون عروس فرنگی پیدا کرده آقا!
مادرم یه لحظه ساکت شد و بعدش گفت:چی؟!
نمیدونستم باید چی بگم!مثل سگ پشیمون شده بودم که یه مرتبه صدای مانی از پشت سرم اومد!
_چه خبره بابا؟!چرا داد میزنین؟!بچه الان از غصه دق میکنه!زهره ش الان میترکه!این مثل من نیس که تحمل این چیزارو داشته باشه!
پدرم همونجور که داد میزد گفت:خیلی م تحمل داره!
مانی_دق کرد مرد گردن شماس آ!این نازلی پپه س!یه چیزی بهش بگین زده زیر گریه!حالا حواستون باشه!
پدرم_شما خبر دارین آقا چه دسته گلی به آب داده؟!
مانی_این؟!والا اگه با چشمای خودمم ببینم باور نمیکنم!
پدرم_منظورم اون دسته گل آ نیس!
مانی_ا...؟!دسته گل جدیدم اومده بازار؟!
پدرم_آقا میخواد دختر خارجی بگیره!یه دختر فرانسوی!
مانی_خب حالا چرا ناراحت شدین؟!فرانسوی که از کره ای و سنگاپوری بهتره و مطمئنتره!
پدرم_شوخی نکن مانی دارم جدی حرف میزنم!
مانی_دختر فرانسوی کیه؟!
پدرم_همون دختره!اسمش چی بود؟!
مانی_ژانت؟!
پدرم_نه!
مانی_کریستین؟
پدرم_نه!نه!
مانی_پائولا!
پدرم_اه...!نه!
مانی_ژاکلین؟
پدرم_منو مسخره کردی؟!
مانی_نه خدا شاهده عمو جون!آخه من چه میدونم اسامی فرانسوی چیه؟!
آروم خودم گفتم:رکسانا!
پدرم_بعله !همین!
مانی_عموجون رکسانا که اسم فرانسوی نیس!
پدرم_چه میدونم!هر چی هس!رفته برای من یه دختر مسیحی پیدا کرده!
مانی_عمو جون رکسانا که مسیحی نیس!!
پدرم_پس چیه؟!
مانی_به مسیح یه خرده علاقه داره!
پدرم_یعنی چی؟!
مانی_یعنی از مسیحیت همین صلیب کشیدنشو بلده!
پدرم_منو دست انداختین؟!
مانی_بجون بابام اگه دروغ بگم!اصلا رکسانا دین و ایمون درست حسابی نداره که!خودشم نمیدونه چی هس!مسیحیه!مسلمونه!کلیمیه!زر تشتیه!
پدرم_مگه یه همچین چیزی میشه؟!
مانی_چرا نمیشه؟!وقتی پدر مسیحی باشه مادر مسلمون عمو کلیمی خاله زرتشتی خب بچه چی از اب در میاد؟!
پدرم_اصلا تو حرف نزن!
بعد برگشت بطرف من و گفت:اینه نتیجه زحمات ما؟!اینطوری قدردانی میکنی؟!
سرمو انداخته بودم پایین و هیچی نمیگفتم که مانی زود گفت:غلط کرد!چیز خورد!دیگه از این کارا نمیکنه!پاشو دست بابات رو ماچ کن دو تا لعنت به رکسانا بفرست تا ببخشن ت!پاشو بهت میگم!
پدرم_اصلا این دختره رو از کجا پیداش کردین؟!
مانی_تو خیابون جلو در خونه!
برگشتم یه چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت:خب مگه اولین بار همینجا جلو در خونه ندیدیمش؟!
آروم گفتم:رکسانا با عمه زندگی میکنه!
پدرم یه آن ساکت شد که زود گفتم:مگه شما همیشه بمن نگفتین و یاد ندادین که مرد باشم؟!مگه بهم یاد ندادین که فقط به ظاهر توجه نکنم؟!
مانی_بابا اینا همه قصه س!اینارو پدر و مادرا وقتی دارن برای بچه هاشون چاخان پاخان میکنن میگن!تو چرا باور کردی؟!
پدرم_تو حرف نزن میگم!
مانی_چشم!
پدرم_درسته!من اینا رو بهت یاد دادم اما نگفتم برو یه دختر خارج از دینت پیدا کن!
مانی_عمو جون ترو خدا اینقدر حرص نخورین!واسه قلبتون خوب نیستا!من خودم اینو نصیحت میکنم!
پدرم_یکی میخواد تو رو نصیحت کنه!
مانی_باشه!من اینو نصیحت میکنم و اینم منو نصیحت میکنه!خوبه؟!
سرمو بلند کردم و به پدرم گفتم:پدر!من رکسانا رو خیلی دوست دارم!خیلی خیلی زیاد!اما اگه شما بفرمایین چشم!باهاش ازدواج نمیکنم و دیگه م حرفش رو نمیزنم!اما با هیچکس دیگه م ازدواج نمیکنم!
پدرم ساکت شد و روش کرد اونطرف!برگشتم طرف مادرم که دیدم داره یواش یواش گریه میکنه!بی اختیار اشک از چشمای خودمم اومد پایین که یه مرتبه مادرم تند از اتاق رفت بیرون!مانی که دید من دارم گریه میکنم اومد طرفم و لبه مبل نشست و با دستاش اشکامو پاک کرد و گفت:خبه!نره خر!مرد که گریه نمیکنه!پاشو برو تو اتاقت!
آروم از جان بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون و رفتم بالا تو اتاقم و یه ساک ورداشتم و چند تا تیکه لباس گذاشتم توش و یه سیگار روشن کردم و نشستم تا مانی بیاد.
ده دقیقه بعد اومد و تا ساک رو دید گفت:این چیه؟!
_میخوام برم.
مانی_کجا؟!
_نمیدونم!یه هتلی چیزی.
مانی_برای چی؟
_خچالت میکشم توی صورت پدرم نگاه کنم!
مانی_چرا؟
_تاحالا اینطوری باهام حرف نزده بود!
مانی_همین؟!
_نه آخه این وسط موندم!نه میتونم رکسانا رو فراموش کنم و نه میتونم رو حرف پدر و مادرم حرف بزنم!
مانی_عزیز که چیزی نگفته!
_بالاخره!حالا تو کاری با من نداری؟
مانی_یعنی میخوای تنها بری؟
_آره دیگه!تو که مشکلی با پدرت نداری!
مانی_بدبخت من باهات نباشم تا سر کوچه م نمیتونی بری!
_نه دیگه اینطوری م نیس!تو بمون خونه!تو که دعوات نشده!
مانی_یه دقیقه صبر کن الان میان.
از اتاق بیرون رفت و درست 5 دقیقه بعد از خونه شون سر و صدای عمو بلند شد!صدای داد و بیدادش تا اتاق من میاومد!دو دقیقه بعد مانی با یه ساک اومد جلو اتاقم و گفت:پاشو بریم که منم با والدینم مشکل پیدا کردم!
_چیکارش کردی داد میزنه؟!
مانی_هیچی بابا!من همین حرف معمولی م به بابام بزنم دادش در میاد چه برسه به اینکه بهش بگم همون دختره که عکسش رو بهم نشون دادی خوبه و بریم خواستگاریش!پاشو قهر کنیم بریم دیگه دیر میشه!
_رفتی بهش اینو گفتی؟!
مانی_آره پس چی؟!رفتم گفتم من یه دل نه صد دل عاشق صاحاب این عکس شدم!معطل نکن که دیگه طاقت ندارم!
_عمو چیکار کرد؟!
مانی_من دیگه وانستادم ببینم داره چیکار میکنه!دوئیدم تو اتاقم و ساکم رو ورداشتم و اومدم!
_هیچی بهت نگفت؟!
مانی_نه!هنوز داشت دنبال یه چیزی میگشت که بزنه تو کلم که من اومدم!پاشو دیگه!
از جام بلند شدم و ساکم رو برداشتم و یه نگاه به اتاقم کردم و دنبال مانی راه افتادم و از پله ها رفتیم پایین که به مانی گفتم:یه نیگا بکن ببین کسی نباشه!
مانی_خره بذار ببینن که داریم قهر میکنیم!
_نه خجالت میکشم!یه نیگا بکن دیگه!
مانی یه نگاه کرد و گفت:بیا!کسی نیس!
دوتایی تند از سالن گذشتیم و رفتیم تو حیاط و زود رفتیم از خونه بیرون که مانی گفت:ماشینت رو نمیاری؟
_نه وقتی آدم از پدر و مادرش قهر میکنه ماشینی رو که براش خریدن ورنمیداره بره!
مانی_بابا تو چه قوانین سختی برای قهر کردن به مرحله اجزا میذاری!حالا پول چی؟
_خودم میرم یه جا کار میکنم پول در میارم!
مانی_برو گمشو با اون قهر کردنت!ما ندیده بودیم آدم طبق اصول اخلاقی با کسی قهر کنه!حتما پس فردا باباتم به دوئل دعوت میکنی!عین جنتلمن آ قهر میکنه!
_پس چیکار کنم؟!
مانی_ماشینو وردار و پولم وردار بریم عشق!
_نه!من طبق اصول اخلاقی خودم قهر میکنم!
مانی_گشنگی که مردی میفهمی ادا اصول اخلاقی یعنی چی!
رفت طرف ماشینش و درش رو وا کرد و سوار شد.رفتم اونطرف سوار شم که در رو قفل کرد و گفت:ببین!این ماشینم جز اموال و ماترک بابا و عموئه!طبق اولین بند ادا و اصول اخلاقی شما حق سوار شدن نداری!من چون به این مزخرفات پای بند نیستم.سوار میشم.شما باید با تاکسی دنبال من بیای!تازه پول تاکسی م جز دارایی اوناس!پس باید پیاده دنبال من بدوئی!
_پس اینهمه وقت که تو کارخونه کار کردم چی؟!
مانی_ا...!اعتراضت از همین الان شروع شد؟بیا بالا تا بابای بدبختت رو نکشوندی دادگاه!
سوار شدم و حرکت کردیم که گفت:خب!آقای جنتلمن حالا کجا بریم؟
_بریم ببینیم میتونیم یه آپارتمان یه خوابه طرفای میدون ولیعصر و اون طرفا پیدا کنیم!
یه نگاه بهم کرد و گفت:خب چرا اینکارو بکنیم؟!میریم زندان خودمونو معرفی میکنیم راحت تره که!
_پس چیکار کنیم؟!
مانی_تو قهر کردی که چی؟!که بری و ریاضت بکشی؟!یا میخوای نفست رو تادیب کنی؟!
_چه میدونم بابا میگم بریم اونطرفا که ارزونتر برامون تموم بشه!
مانی_خب میگم بریم یه مسافر خونه تو ناصر خسرو!مفت مفت برامون تموم میشه!
_خب برو!بد نیس!
مانی_برو گمشو!
اینو گفت و انداخت تو پارک وی و یه خرده بعد جلو یه هتل شیک نگه داشت که دربون زود اومد جلو و در ماشین رو وا کرد.دوتایی پیاده شدیم و مانی سوئیچ رو داد بهش و یه هزار تومنی ام بهش داد و گفت که پارکش کنه و خودمون رفتیم تو و من تو لابی نشستم و یه کمی بعد مانی صدام کرد و با آسانسور رفتیم بالا یه سوئیت خیلی خیلی شیک گرفته بود.
مانی_1500 تومن بدون سرویس با سرویس میشه 1600 تومن خوبه؟
_1600 تومن انعام اینجاس!
مانی_حالا ما یه جوری باهاشون کنار میایم!تو ناراحت نباش.فکر کن اینجام یه مسافر خونه تو ناصر خسروئه!حالا شام چی میخوری؟
_هیچی اشتها ندارم!
مانی_ناهار درست و حسابی م که نخوردیم!
_باشه اشتها ندارم!
مانی_نکنه واسه پولش میگی؟!
_اه...!حوصله ندارم!
مانی_ببین!به جون تو الان میپرم همین بغل و یه نون سنگک و نیم کیلو انگور و یه سیر پنیرمیگیرم و میشینیم دور هم و نون و پنیر و انگور میخوریما!
جوابشو ندادم که زنگ زد رستوران و شام سفارش داد و نمیدونم بهش چی گفتم که دستش رو گذاشت رو تلفن و گفت:همه چی دارن اینجاها زهرماری با شامت میخوری بگم بیارن؟
با سر بهش اشاره کردم نه که اونم فقط همون شام رو سفارش داد و تلفن رو قطع کرد و اومد بغلم نشست و گفت:دیگه اوقاتمونو تلخ نکن!ول کن دیگه!
_ناراحتم!
مانی_برای چی؟
_برای همه چی!رکسانا!پدرم!مادرم!
مانی_نترس!خیالت راحت باشه!الان که بفهمن ماها قهر کردیم ده نفرو بسیج میکنن که پیدامون کنن!عالم پولداری و یکی و یه دونه پسر!برو دلت رو بذار پیش اونایی که نون ندارن بخورن!
داشت اینارو میگفت که در زدن!بلند شد و رفت در رو وا کرد.داشتم نگاهش میکردم که یه مرتبه خندید و گفت:سلام عرض کردم!ما مرغ سفارش داده بودیم چطور برامون کبک فرستادن!
از اون طرف صدای خنده اومد که برگشت طرف من و گفت:تو که گشنه ت نیس!این دو تا کبک رو برای خودم وردارم یا نه؟!
بلند شدم و رفتم طرف در و تا نگاه کردم یه حال بدی شدم و زود یه عذرخواهی کردم و دست مانی رو گرفتم و کشیدم تو و در رو بستم و بهش گفتم:اینکارا یعنی چی؟!
مانی_بمن چه؟!الان همه جا اینجوریه دیگه!
_تو داری چرت و پرت میگی و میخندی؟!
مانی_مگه خنده رو هم علامت ممنون زدن؟!
_اینا کی بودن؟!
مانی_برو از هتل بپرس.
یه نگاه بهش کردم و سرمو تکون دادم که گفت:ترو خدا اظهار تاسف و این چیز نکن!اینه دیگه!من و توام نمیتونیم چیزی رو عوض کنیم!کار از دست همه در رفته!پس هیچی نگو و شعارم نده!اینام اینکارو میکنن که فقط شیکمشون سیر بشه!از این راه تاحالا هیچکس میلیادر نشده هیچ آخرشم با یه مرض مرده یا یه جوری کشته شده!
خودشم خیلی ناراحت شده بود!رفت تو دستشویی و آب زد به صورتش و برگشت و گفت:شیکم گرسنه نون میخواد!دختر 18 ساله باشه 19 ساله باشه 20 ساله باشه!بالاخره باید نون بخوره!کارم گیر نمیاد!اگرم بیاد کاریه که در کنار این کار باید برای صاحاب کار انجام بدن!یعنی هرجایی بره باید هم این کارو بکنه و هم کار دیگه ش رو!
_آخه به کجا میخوایم برسیم؟!
مانی_ولش کردن تا ببینن خودش به کجا میرسه!دیگه م حرفش رو نزن که الان شام واقعیمون رو میارن و میخوام با لذت بخورم!استیک سفارش دادم!استیک اینجام حرف نداره!
تو مین موقع موبایلم زنگ زد.نگاه کردم دیدم شماره خونه مون افتاده!فهمیدم مادرمه!موبایل رو دادم به مانی که جواب بده.گوشی رو گرفت و روشنش کرد و گفت:بفرمایین!
_الو سلام عزیزجون!
_کجاییم؟کجا باید باشیم یه مسافر خونه کثیف تو جنوب شهر!
نمیفهمیدم مادرم داره چی میگه و فقط حرفای مانی رو میشنیدم!
به اون دو تا زورگو!به اون دو تا دیکتاتور بگو که ما از دست فشارهایی که هر روز و هر ساعت از بالا و پایین و عقب و جلو بهمون می آوردن سرگذاشتیم به بیابون!شدیم مثل این دخترا که از دست خونواده شون فرار میکنن و چند وقت بعدشم عکسشونو میندازن تو روزنامه که با روسری خفه شون کردن!
_شام اینجا کجا بود؟!سر راه یه دونه نون بربری گرفتیم و خوردیم!
_نه خیالتون راحت باشه خودم مواظبشم!
_چشم!اما به اون دو تا مرد جبار بگو دیگه پسراشونو نخواهند دید!داریم فکر میکنیم که چه جوری خودکشی کنیم!یعنی تصمیمونو گرفتیم و فقط دنبال راه خودکشی میگردیم که کمتر درد داشته باشه!بهشون بگو که حجله دامادی مونو با حجله مرگمون یه جا باید بزنن!
_نه والا چه شوخی دارم بکنم!بهشون بگو شب عروسیمونو با شب هفتمون یه جا بگیرن که هزینشم کمتر بشه.
بعد برگشت طرف من و همونجور که میخندید با حالت گریه گفت:گریه نکن هامون جون!خدا بزرگه!
بهش اشاره کردم که مادرمو اذیت نکنه که دوباره گفت:ما از این دنیا هیچ خیری ندیدیم!هیچی م از پدرامون نخواستیم!فقط میخواستیم با دخترایی که دوستشون داریم ازدواج کنیم!همین!تف به پول!تف به مقام!تف به ثروت!اه اه اه!تمو گوشی تفی شد بذار پاکش کنم!
تو همین موقع در زدن و شاممون رو با یه میز چرخدار آوردن که مانی به مادرم گفت:پیداش کردیم!یعنی هامون پیداش کرد!
_نه عزیز جون راه خودکشی رو میگم!همین الان هامون پیداش کرد!اتفاقا راه دردناکی هم هس!ولی عیبی نداره!خداحافظ عزیز!دستت درد نکنه!شما برای ما دو تا خیلی زحمت کشیدی!او دنیا که رسیدیم و هزینه ش رو با ثواب میریزیم به حساب بانکی اون دنیات!
انگار مادرم زد زیر گریه که مانی زود گفت:چاخان کردم عزیز جون!چاخان کردم!
_نه به جون عزیز!الان تو یه سودیت تو یه هتل بالای شهریم و همین الانم برامون شام استیک آوردن!میخوایم به حد مرگ بخوریم اما جلو اونا نگی آ!
_نه !خیالت راحت!نزدیک خونه ایم!
_نه بخدا!هر دومون حالمون خوبه خوب!شما نگران نباشین!
زود گوشی رو ازش گرفتم و یه خرده با مادرم صحبت کردم و بعدشم خداحافظی کردم و دوتایی رفتیم سر شام!

رمان رکسانا قسمت 9 بخش اول

رمان رکسانا قسمت 9 بخش اول

برای همین قبول می کنه و بلند می شه بره که دوباره مادر شوهرش می گه بشین کارت دارم! اونم میشینه که مادر شوهره میگه : از این به بعدم اسمت می شه صغری ! مادرم میگه یعنی چی ؟! مادر شوهره میگه تو اینجا رسم اینه که بعد از عقد خونواده ی شوهر برای عروس اسم میذارن! ماهام دیشب خیلی فکر کردیم و برات این اسمو در نظر گرفتیم! از این به بعد وقتی گفتیم صغری، یعنی اینکه داریم تو رو صدا میکنیم! یه بله بگو و اگه آب دستت هست بذار زمین و بیا! مادرم بازم یه خرده فکر می کنه تا مفهوم این چیزایی رو که بهش گفتن درک کنه و وقتی می فهمه دارن چه بلایی سرش می آرن، با عصانیت ازجاش بلند می شه و می گه من دیگه تو این خونه نمی نمونم! حالا دیگه حاضرم خودمو از دست شما تسلیم سرخ آکنم !
اینو که می گه یه مرتبه مادر شوهر ه و خواهر شوهرا که معنی حرف شو یه جور دیگه فهمیده بودن و فکر کرده بودن مادرم می گه که شماها رو می خوام سرخ کنم ، از جاشون بلند می شن و می پرن طرف مادرم و شروع می کنن به کتک زدنش و حالا نزن و کی بزن!
مادرم می گفت اون روز انقدر منو زدن و موهامو کشیدن که از درد بیهوش شدم و اونام منو بردن و انداختن تو همون انباری! می گفت وقتی به هوش اومدم، نشستم و زار زار گریه کردم! چاره ای نداشته بیچاره! شده بوده اسیر یه قوم بی رحم!
بالاخره انقدر اونجا می مونه تا شب می شه و شوهرش ، یعنی پدر من از سر کار برمی گرده خونه و مادرم یه خرده خوشحال می شه که حداقل یه حامی پیدا کرده ! بیچاره خودشو آماده می کنه که الان شوهرش می آد و اونو از تو انبار می آره بیرون و ازش حمایت می کنه که هنوز شوهره نرسیده تو خونه، آه و ناله ی مادرش می ره هوا و شروع می کنه به نفرین کردنش و از دست زنش بهش شکایت می کنه و می گه هنوز هیچی نشده زن ت می خواد ماهارو آتیش بزنه و سرخ کنه!
پدربزرگ تونم که اینارو می شنوه و گریه ی مادرش رو می بینه ، می آد و در انبارو وامی کنه و می ره تو و در رو پشتش می بنده و به مادرم می گه تو چی به اینا گفتی ؟ مادرم با همون زبون نصفه نیمه ی فارسی جریان ور می گه و از شوهرش می خواد که ازش حمایت کنه! پدر بزرگ شمام که بر سر دوراهی گیر کرده بوده و هم نمی خواسته که دل زنش رو بشکونه چون می دیده که حق با اونه و از طرفی م نمی خواسته گرفتار نفرین مادر ش بشه، کمربند رو می کشه یه دونه آروم می زنه به زنش و بعد هی داد و فریاد می کنه و با کمربند می زنه به در و دیوار که یعنی من دارم زن م رو تنبیه می کنم! مرتب م به مادرم چشمک می زده که یعنی اینا همه کلکه!
مادرم می گفت هیچ از رفتار احمقانه ش چیزی سر در نمی آوردم اما کاری م نمی تونستم بکنم! وقتی پدر برزگ تون نمایشش تموم می شه ، آروم به مادرم می گه که باید بره و دست مادر شوهرش رو ماچ کنه تا اون ببخشدش ! مادرم اولش قبول نمی کنه اما وقتی می بینه که نمایش ممکنه جدی بشه و یه کتک م از شوهر ش بخوره ، سرش رو میندازه پایین و از انبار می ره بیرون و با نفرت دست مادر شوهرش رو ماچ می کنه و بعدش می ره تو اتاقش ! حالا حساب کن شخصیت اون دختر خارجی تحصیلکرده کجا و شخصیت این دختر اسیر کجا!
گرسنه و تشنه بعد از این همه تحقیر باید عذرخواهی می کرده!
جدا عجب آدم بدبختی بوده این مادر من! پدرش رو کشته بودن! تموم ثروتش رو صاحاب شده بودن! دین ش رو به زور ازش گرفته بودن! به زور وادارش کرده بودن که ازدواج کنه ! به زور اسم و هویت ش رو می خواستن ازش بگیرن! حالام گشته و تشنه و کتک خورده، مجبور شده که بره دست یه احمق رو هم ماچ کنه ! اونم چه وقتی ؟! روز بعد از عروسی ش!
" عمه م خیلی ناراحت شده بود! یه سیگار دیگه روشن کرد و شروع کرد به کشیدن. منم دل م درد گرفته بود اما خجالت می کشیدم وسط سر گذشتش حرفی بزنم که یه مرتبه خودش متوجه شد و گفت"
- تو چته هامون؟!
-ببخشین عمه! یه خرده دل م درد می کنه!
عمه- می خوای برات نبات آب داغ بیارم؟!
- نه ، خیلی ممنون!
عمه- قرص دل درد دارم! بیارم برات؟!
مانی - اگه قرص کار کن تو خونه داشته باشین مشکلش حل می شه! تنقیه م باشه بد نیس!

- زهر مار!
عمه - کارکن برای چی؟
((دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و با یه معذرت خواهی بلند شدم و رفتم طرف دستشویی! انقدر از دست مانی عصبانی بودم که نگو!
خلاصه ده دقیقه دیگه برگشتم تو اتاق که تا چشم عمه م بهم افتاد شروع کرد به خندیدن و گفت))
- این مانی خیلی پدرسوخته س! باباشم همینجوری شیطون بود!
((یه عذر خواهی دیگه کردم و رفتم نشستم که عمه م گفت))
- بگم بقیه ش رو؟
((هردو سر تکون دادیم که گفت))
- خلاصه اون شبم مثل هزار تا شب دیگه م میگذره! یعنی زندگی میگذره!
حالا چه خوب چه بد! اما بیچاره اونایی که براشون چرخ با قِژقِژ و خِرخِر و سروصدا میگذره! برای مادر منم این طوری گذشت! دختر یه برژوآ شد یه کلفت! یادمه مادرم همیشه از سرخا و کمونیست ها بدش می اومد! هربار که پیش می اومد و وقتش رو داشت و می خواست و می تونست باهام حرف بزنه، همیشه می گفت که آدمای کثیفی هستن! یعنی بیچاره دیگه وقتی نداشت که حرف بزنه و چیزی برای گفتن نداشت! شبا انقدر خسته بود که تا ده دقیقه باهام صحبت می کرد، از حال می رفت!
((یه آهی کشید و گفت))
- دنیاس دیگه! بگذریم! آقایی که شماها باشین، از فردای اون شب، مادرم دیگه وظیفه ی خودشو می فهمه و جای خودشم می فهمه! دیگه کاری نمی کنه که بهش گیر بدن و بند کنن! می شه یه عروس سر بره که اونا می خوان! یعنی یه برده! یه کلفت! یه کنیز!
برام تعریف می کرد و می گفت تو این چندسال که تو ایران بوده فقط تونسته دو سه بار شاه عبدالعظیم رو ببینه و یه بارم برده بودنش مشهد! یعنی حدود چهارده، پونزده سال ایران بوده و فقط سه یا چهار بار تونسته بوده از خونه بره بیرون!! یعنی نه اینکه خواهرشوهراشم بیشتر بیرون رفته باشن آ! نه! اونام زندانی بودن! اونمام اسیر بودن اما عادت داشتن و زیاد بهشون سخت نمی گذشته اما به مادرم چرا! مثل اینکه یه پرنده رو از رو هوا بگسرن و بندازنش تو قفس!
خلاصه یه چند وقتی که میگذره یه شب مادرم در مورد پول و ثروت پدرش از پدربزرگ تون سؤال می کنه و می پرسه که حجره و پولا و این چیزا تکلیفش چی شده! بیچاره هنوز این حرف از دهنش در نیومده بوده که پدربزرگ تون با پشت دست می زنه تو دهنش که خون از دماغش وا می شه! مادرم می گفت من اصلا نفهمیدم که چی شد فقط یه مرتبه دیدم که درد تو سرم پیچید! می گفت پدربزرگ تون مثل وحشیا شده بوده! نعره ها می زده که نگو! به قدری داد می زنه که همه ی اهل خونه می ریزن تو اتاقشون که ببینن جریان چیه!
وقتی پدربزرگ تون جریان رو می گه، همه شروع می کنن با مادرم دعوا گرفتن که یعنی چی؟! چه معنی داره زن از شوهرش حساب کتاب بخواد؟! مگه شوهرت دزده یا ازش نا اطمینونی که این حرفا رو میزنی؟! خجالت بکش و بشین زندگیت رو بکن خدا رو هم شکر کن که سایه ی یه مرد بالا سَرته!
بعدش همه می ریزن و دور و ور پدربزرگ تون و ازش می خوان که این عروس فرنگی رو به بزرگی خودش و خریت اون ببخشه چون به رسم و رسوم ما وارد نیس و درست تربیت نشده و غریبه و ناوارده و این چیزا!
وقتی م که پدربزرگ تون با بزرگ واری از سر تقصیرات مادرم میگذره، یکی از خواهرشوهراش ، خانمی می کنه و مادرم رو ور میداره و می بره، سر حوض و دست و صورتش رو می شوره و بعدشم و بعدشم واسطه می شه که پدربزرگ تون اجازه بده که این زن تقصیر کار ، بره و دستش رو ماچ کنه و طلب بخشش کنه و ماجرا به خوبی و خوشی تموم بشه!
یادمه که وقتی مادرم اینارو برام می گفت، یه برق عجیبی رو تو چشماش می دیدم! برق انتقام! برق نفرت! برق خشم و کینه!
هیچوقت جلو من اسم پدربزرگ تونو نبرد! همیشه با لفظ اون خطابش می کرد و منم عادت کرده بودم که وقتی مادرم میگه اون، منظور پدربزرگ شماس! حتی منم هیچوقت نتونستم از ته دل بابا صداش کنم چون می دیدم و می دونستم که چه به روز مادرم آوردن! همیشه از مادربزرگ و عمه هام بدم می اومد!
وقتی که مادرم بلاهایی رو که سرشون آورده بودن برام می گفت دلم می خواست که زورم می رسید و می کشتمشون و مادرم رو ور می داشتم و با خودم از اون زندان می برئم به روسه! یه جایی که حداقل مادرم توش می تونست با آزادی و خیال راحت، در خونه رو وا کنه و بره بیرون و مردم رو ببینه! می دونم مادرمم یه همچین آرزویی داشت و بالاخره بهش رسید!
برام تعریف می کرد که یه روز حالش بد می شه و می فهمه که حامله س! بلافاصله تصمیم خودش رو می گیره! می گفت یه بعد از ظهر که همه خوابیده بودن یواشکی یه مقدار خرت و پرت ور میداره با یه مقدار سکه های طلا که پدرش و جواهر که پدرش بهش داده بوده برای روز مبادا! بعدشم آروم از تو اتاقش می آد بیرون و وقتی که می بینه سر و صدایی نیس، حرکت می کنه طرف یه راهرو که می خوره به یه هشتی و بعدشم در اندرونی! می گفت از حیاط رد شدم و رسیدم به راهرو و ازش رد شدم و رفتم تو هشتی و رفتم سراغ در خونه اما قفل و کلون بود! با یه چاقو افتادم به جون قفل در اما هرکاری کردم وا نشد! انقدر حواسم رفته بود به قفل در که نفهمیدم از سر و صداف مادرشوهرم از خواب بیدار شده و اومده و واستاده پشت سرم و وقتی دیده دارم چیکار می کنم،رفته و بقیه رو خبر کرده!
دیگه بقیه ش رو خودتون باید حدس بزنین! تنبیه و کتک یه طرف، فرار یه زن مسلمون شوهر دار از طرف دیگه! کمترین مجازات براش در اون موقع یه مرگ راحت بوده!
به خاطر این تلاش برای آزادی، یه هفته زندانی می شه! زندانی با اعمال شاقّه که همون کتک خوردن و بی غذایی بوده! یعنی مادرشوهر و خواهرشوهراش می گفتن زنی رو که بخواد از خونه ی شوهر فرار کنه باید انقدر گشنگی داد تا بمیره! می گفت پدربزرگ تون بعد دو،سه روز دیگه رضایت داده بود اما اون مادر و خواهراش از سر تقصیر مادر من نمی گذشتن! بالاخره بعد از یه هفته شوهر خواهرا میان و مادرم رو نیمه جون از تو انبار در می آرن! تا یه هفته بعدشم حال مادرم اصلا خوب نبوده و عجیب بوده که که من رو تو اون موقعیت سقط نکرده! یعنی شانسی که آورده بود و باعش نجانش شده، وجود من بوده!
گویا یه روز پدرم می آد پشت در انبار! حالا دلش تنگ شده بوده یا سوخته بوده یا عشق کشونده بودتش اونجا، بماند! فقط وقتی اونجا واستاده بوده و گوش میداده می بینه که مادرم داره گریه می کنه! بهش با عتاب و خطاب میگه حالا از کارت پشیمون شدی یا نه؟! مادرمم می گه پشیمون از این شدم که از تو آدم ترسو حامله شدم!
اینو که میگه پدربزرگ تون یه تکون می خوره و چون خیلی احترام مادرش رو نگه می داشته، شوهرخواهراش رو واسطه می کنه و اونام مادرم رو از تو انبار نجات می دن!
اگه بخوام براتون بگم که مادرم تو اون خونه چه کشیده، باید یه هفته همین جا بشینین و شما گوش کنین و من حرف بزنم! برای همین م خلاصه ش می کنم!
بالاخره بعد از چند ماه من به دنیا می آم و تا می فهمن که من دخترم، دوباره سرکوفت آ شروع می شه!
اصلا من نمی دونم اینا خودشون زن نبودن؟! کسی که وجود خودش رو ننگ بدونه اصلا آدمه!؟ خودشون از جنس من بودن و وقتی من به دنیا اومدم، همه آَه آه کردن! یکی نبوده بهشون بگه آخه آدمای بی عقل اگه دختر بده، شماهام زن هستین! پس چه اسمی رو خودتون میذارین؟!
مادرم می گفت تو رو بقل می کردن و شعر می خوندن و می گفتن:
پسر پسر قند عسل دختر دختر کُپه خاکستر!
اگه من کُپه ی خاکستر بودم خودشون که کُپه ی کثافت بودن!
((دوباره عمه م عصبانی شد و یه سیگار دیگه روشن کرد و یه خرده بعد گفت))
- سر اسم گذارون خیلی جالب بوده! مادرم می خواسته اسم منو " لیا " بزاره و اونا می گفتن که باید اسمم رو عذرا بزارن! بالاخره اونا موفق میشن و اسم من میشه عذرا! حالا چه منظوری داشتن خدا می دونه!
دوران بچه گیم یادم نیس! آدم همیشه از یه سن و سالی یه مرتبه همه چیز یادش می مونه! برای من این سنّ، شیش سالگی بود.
یادمه سر حرف زدن مشکل داشتم ! سر رفتار مشکل داشتم ! سر لباس پوشیدن مشکل داشتم ! سر فکر کردن مشکل داشتم! سر درس خوندن مشکل داشتم! سر دوست داشتنم مشکل داشتم!
من عاشق مادرم بودم و همیشه م ازش گله مند! بیچاره از صبح که بلند می شد دنبال کار و بدبختی بود! دستاش شده بود عین دست مردا زبر و خشن! وقتی صورتم رو ناز می کرد دردم می اومد! هیچوقت خنده ش رو ندیدم! یعنی غیر از یه دفعه!

یادمه موقعی که با هم تنها می شدیم باهام روسی صحبت می کرد امّا بهم می گفت که جلو بقیه روسی حرف نزنم!
خُب منم بچه بودم و گاهی کلمات روسی از دهنم می پرید بیرون و اون موقع بود که تو خونه شر به پا می شد!
یعنی اوّل یه تو دهنی به من می زدن و بعدش دعوا و مرافعه با مادرم!
حالا اینا به کنار! بدبختی اصلی سر دین و ایمونم بود! از یه طرف مادرم از مسیح برام حرف می زرد و از یه طرف عمّه هام و مادر پدرم بهم نماز یاد می دادن!
مادرم هرچی بهم می گفت باید پیش خودم می موند و در عوضش ، عمه هام موقع قرآن خوندن می گفتن باید بلند بلند بخونم!
مونده بودم این وسط که جریان چیه! یه دختر بچه ی شیش ساله که از این چیزا سر در نمی آره! حالا من به کنار! مکافات موقعی بود که هر هفته شب جمعه می رسید
و مادرمم باید همراه من تو خوندن قرآن شرکت می کرد!
بیچاره فارسیش رو نمی تونست درست ادا کنه و اونا وادارش می کردن که قرآن بخونه! حالا شما حساب کنین یه زن روس با اون لهجه می خواد زیر و بم کلمات عربی
رو درست و صحیح ادا کنه!
همیشه آخرش دعوا و کتک بود! هر کلمه ای رو که مادرم اشتباه تلفظ می کرد یه پس گردنی بهش می زدن! اونم جلوی من! جلو دخترش که جونش بود و مادرش! جلو
چشم من مادرم رو می زدن و تحقیر می کردن!
ازشون متنفر بودم! از شب جمعه ها متنفر بودم! از پدر سنگدل و بی عرضه م متنفر بودم!
برای همینم دین مادرم رو انتخاب کردم چون اون همیشه با مهربونی برام حرف می زد و قصه های قشنگ برام می گفت و هر وقتم که اشتباه می کردم بهم یاد می داد
امّا عمه هام با هر اشتباه یه پشت دستی بهم می زدن!
مانی - مگه مادرتون مسلمون نشده بود؟!
عمه - با تهدید و شکنجه که نمیشه آدم رو وادار به قبوا یه عقیده کرد! با کتک زدن و تنبیه که آدم به چیزی ایمان نمی آره!
من بعد از چند وقت فقط این رفته بود تو فکرم که مسیح می بخشه اما عمه هام با هر اشتباه کوچیک محاله که ازش بگذرن!
مادرم چون فارسیش خوب نبود،با هر اشتباهی که تو خوندن یا ادای زیر و زبَر می کرد، کتک می خورد!
بهش می گفتن تو خونه ای که مرد نیس باید حجابشو حفظ کنه! بهش می گفتن که حق نداره پاشو ار تو خونه بیرون بذاره!
بهش می گفتن نباید صداشو کسی بشنوه!
بهش می گفتن تو چون زنی،حق فکر کردن نداری و جات باید شوهرت برات فکر کنه!
بهش القا کرده بودن که خداوند اونو فقط برای سرگرمی مرد آفریده! چه حالی پیدا می کردین؟! بعدش چیکار می کردین؟! اصلا بعدش شخصیتی تو وجودتون باقی می
موند؟!
((دوباره یه سیگار دیگه روشن کرد و شروع کرد به کشیدن. مانی م دوتا سیگار درآورد و روشن کرد و یکیش رو داد به من و گفت))
- واقعا زندگی سختی بوده، اگه یه روزی یه همچین چیزی به من بگن تموم وجودم مسخ میشه!
عمه - بعدش به فکر خودکشی نمی افتادی؟!
مانی - خودکشی نه اما زندگی برام خیلی سخت می شد!
عمه - اون وقت چیکار می کردی؟!
مانی - چیکار می تونستم بکنم؟! می چسبیدم به کارم و با جدّیت خانوما رو سرگرم می کردم!
((عمه م اولش یه نگاه بهش کرد و بعد زد زیر خنده که یه چپ چپ به مانی نگاه کردم و گفتم))
- خجالت نمی کشی وسط صحبت عمه شوخی می کنی؟!
مانی - شوخی نکردم! اگه خداوندِ عالم منو برای سرگرمی خلق کرده باشه، خب منکه نمی تونم خلاف آفرینش عمل کنم!
- یه همچین چیزی اصلا نیس! اینا رو عمه های عمه با عقل کوچیک خودشون می گفتن و اشتباه م بوده!
مانی - البته! البته!
((یه خرده ساکت شد و بعدش گفت))
- عمه جون! می گم نکنه واقعا منظور از آفرینش آقایون همین باشه؟!
این عمه هاتون الآن کجان که ما بتونیم در این مورد ازشون استفسار کنیم؟!
((عمه م خندید و گفت))
- الآن هفت کفن م پوسوندن!


345 346 تا 349

مانی - می گم حالا ضرر که نداره ما به این وظیفه ی مهم قیام کنیم و روزی یکی دو ساعت خانومارو سرگرم کنیم؟! اگه یه همچین تکلیفی واقعا
وجود داشته باشه که خب ما ادا کردیم! اگرم وجود نداشت که ما چیزی رو از دست ندادیم! یه عده بنده ی خدا رو شاد کردیم! من از همین فردا شروع
می کنم به ادای وظیفه! اصلا از همین امروز شروع می کنم! وقتی یه وظیفه گردن آدمه چرا هی عقبش بندازه؟!
- واقعا که مانی!
مانی - یعنی چی ؟! پس فردا ، وقتی منو تو گور گذاشتن تو می آی جواب پس بدی؟! می خوای منو جهنمی کنی؟!
- تو واقعا امیدی م به بهشت داری؟!
مانی - مگه بهشت مال آدمای درستکاری نیس که تموم تکالیف شونو انجام دادن؟! خب اگه تکلیفی گردن منه که نباید ازش شونه خالی کنم!
- عمه،شما بفرمایین! به چرت و پرتای این توجه نکنین!
((عمه م که می خندید سیگارش رو خاموش کرد و گفت))
- تو اون بچه گی این رفته بود تو ذهنم که پیش مادرم می تونم راست بگم و تنبیه نمی شم اما جلو عمه هام حتما باید دروغ بگم چون اگه راستش رو
بگم کتک می خورم! مثلا مادرم بهم می گفت که نباید دوغ بگم و وقتی شبا ازم می پرسید که امروز چه کارای بدی کردی و چند تا دروغ گفتی و وقتی
بهش راستش رو می گفتم: با یه لبخند بهم مب گفت که کار بدی کردم امّا منو می بخشید!
جاش اگه مثلا جلو عمه هام یه حرفی از دهنم دَر می رفت با بی رحمی فلفل می ریختن تو دهنم!
دست و پامو می گرفتن و یکی شون فلفل می آورد و با دستش دماغم رو می گرفت و وقتی دهنم رو برای نفس کشیدن وا می کردم و فلفل رو به
زور می کرد تو دهنم! آتیش می گرفتم! همچین زبونم می سوخت که انگار آتیش گذاشتن روش!
می پریدم بالا و پایین! دور اتاق می چرخیدم و زار می زدم! جالب اینکه عمه هام نمیذاشتن آب بخورم که سوزشش کم بشه! اون وقت مادرم صدام رو
می شنید و فقط گریه می کرد! منم از دستش عصبانی می شدم که چرا کاری نمی کنه! چرا کمکم نمی کنه!
می دوئیدم و جیغ می زدم و گریه می کردم و سرزنش های عمه هامو گوش می دادم که می گفتن آهان! خالا خوب شد؟! حالا آدم شدی؟! حالا بازم
حرف بد می زنی؟! حالا بازم بی روسری می ری تو حیاط؟! حالا بازم . . . .
منم تو دلم می گفتم : آره! بازم اینکارارو می کنم اما یادم می مونه که جلو شما نکنم! یادم می مونه که نباید به شماها راست بگم!
و یادم موند!
برای همینم همیشه به مادرم راست می گفتم و به اونا دروغ!
وقتی مادرم ازم می پرسید که امروز خدا رو شکر کردی و من نکرده بودم ، بهش راست می گفتم اما اگه مثلا عمه هام ازم می پرسیدن که امروز نماز
خوندی! براشون هزار تا قسم می خوردم که آره خوندم در صورتی که نخونده بودم! یعنی تو همون بچه گی با خودم می گفتم که اصلا به شماها چه
مربوطه؟! مگه شماها منو آفریدین؟!
جالب این بود که ادعای دین و ایمون می کردن اما تا یه جا دور همدیگه جمع می شدن ، شروع می کردن پشت سر همدیگه صفحه گذاشتن! خدا می
دونه چه چیزایی می گفتن و چه وصله هایی به همدیگه می چسبوندن!
100تا چیز ندیده رو دیده می کردن! چه تهمت هایی به دخترای همسایه می زدن! چه دروغایی نمی گفتن! چه جادو جنبل آیی نمی کردن و بخورد
مادرشوهرشون و خواهرشوهراشون نمی دادن!
در عوض مادرم هیچوقت دروغ نمی گفت! هیچوقت از این حرفا نمی زد!
حتی وقتی که من پیشش از عمه هام بد می گفتم،گوشاشو می گرفت و به رو من سی می گفت (( من هیچی نمی شنوم! من هیچی نمی
شنوم!)) بعدشم تند تند می گفت (( خدای من دخترم رو ببخش که هنوز بجه س و نمی فهمه چی می گه!))
یادمه حدود یازده سالم بود. یه شب تو اتاق نشسته بودیم و منتظر بودیم که پدربزرگ تون بیاد و بخوابیم! آخه همیشه باید مادرم یک ساعت قبل از
پدربزرگ تون می رفت تو اتاقش و اونا رو با همدیگه تنها میذاشت که اگه خواستن حرفی بزنن،بتونن! آخه شماها نمی دونین قدیم چه جوری بود!
عروس با کلفت تو خونه فرقی نداشت! یه برده بود که هرچی بهش می گفتن باید اطاعت می کرد! مثلا یادمه که مادرم هیچوقت حق نداشت بالای
اتاق بشینه! همیشه جاش همون جلوی در بود! بالای اتاق جای مادر شوهر و خواهر شوهرا بود!
مادرم هیچوقت حق نداشت که قبل از مادر شوهر و خواهر شوهراش یا شئهرش لب به غذا بزنه! مادرم حق نداشت پاشو جلو اونا دراز بکنه! حق نداشت جلو اونا بخنده،هرچند که اصلا نمی خندید! حق نداشت جلو اونا منو بقل کنه و ناز و نوازشم کنه! حق نداشت ظهرا بخوابه و باید به کاراش می رسید! حق نداشت پیش شوهرش بشینه یا باهاش حرف بزنه! و هزار تا حق نداشت دیگه! حتی اون بیچاره حق نداشت اسم شوهرش رو ببره! باید همیشه پدربزرگ تونو آقا صدا می کرد!
خلاصه اون شب که منتظر بودیم پدربزرگ تون بیاد تو اتاق که بگیریم بخوابیم،مادرم جلو یه میز نشست و شروع کرد دعای قبل از خوابش رو خوندن! منم داشتم رو تخت خوابا بازی می کردم.
دعای مادرم که تومو شد بدبخت حواسش پرت شد و رو سینه ش صلیب کشید! نگو یکی از عمه هام داشته از جلو اتاقمون رد میشده و این صحنه رو دیده! وا مصیبتا!
ده دقیقه نگذشته بود که از اون طرف حیاط سر و صدا بلند شد! اول صدای داد و بیداد و بعد فریاد و یه خرده بعد همگی ریختن تو اتاق ما و شروع کردن از مادرم چیز پرسیدن! یکی می گفت داشتی چیکار می کردی؟! یکی می گفت جلو میز نشسته بودی برا چی؟! یکی می گفت فلان فلان شده با دستت چیکار می کردی؟!
خلاصه مادرم نمی دونست جواب کدومشونو بده که مادرشوهرش همه رو ساکت کرد و خودش از مادرم پرسید تو مگه مسلمون نیستی؟! تو همون موقع یادمه که پدربزرگ تون خواست قضیه رو ماست مالی کنه امّا مادرش یه تشر بهش رفت که اونم ساکت شد و دوباره همون سؤال رو از مادرم کرد! می دونستم مادرم دروغ نمی گه! چشم از دهنش ور نداشتم! چه کار بدی م کردم! کاشکی زود بلند شده بودم و از اتاق رفته بودم بیرون! شاید اگه من اونجا نبودم مادرم یه بهانه ای می آورد و قضیه به خیر و خوشی تموم می شد اما خب تو اون سن و سال عقلم چه می رسید؟!
خلاصه مادرم برگشت و یه نگاهی به من کرد و بعد با شهامت گفت (( نه من مسلمون نیستم!))
اینو که گفت دو تا عمه هام با مادرشون یه مرتبه هجوم بردم طرفش و شروع کردن به کتک زدنش! کتکش می زدن و بهش فحش می دادن! کافر! نجس ! سگ ! حرومزاده ! . . . !
پدربزرگ تون همونجا واستاده بود و نگاه می کرد و شوهر عمه هام بیرون واستاده بودن و هی لا اله الا الله می گفتن!
مادرم کتک می خورد و من گریه می کردم و یه دقیقه آویزون می شدم به پدرم و ازش می خواستم که جلو اونا رو بگیره و یه دقیقه می رفتم و به عمه هام آویزون می شدم که مادرم رو نزنن و اونام پرتم می کردن عقب! دیگه نمی دونستم باید چیکار بکنم! یه قدری دچار فشار عصبی شده بودم که یه مرتبه رفتم یه گوشه و دستامو گذاشتم رو گوشامو شروع کردم با تموم وجودم جیغ کشیدن! جیغ می کشیدم و همونجور می گفتم خدا! خدایی که اینا می گن! کجایی؟! دارن مادرم رو می کشن! خدایی که اگه اسمتو بگم کتک می خورم کجایی! دارن مادرمو می کشن!
نمی دونین چه جوری مادرمو می زدن! با هرچی دست شون می اومد می زدن تو سر و کله ی مادرم! خون از سر و صورتش راه افتاده بود اما نه فریاد می زد و نه از خودش دفاع می کرد و نه حتی ناله می کرد! داشت اون زیر می مرد اما هیچی نمی گفت! دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم!
جلو چشمم داشتن مادرم رو می کشتن و زورم نمی رسید که بهش کمک کنم!
یه مرتبه همونجور که جیغ می زدم پریدم از اتاق بیرون و شروع کردم به اذان گفتن! نعره زدم و با جیغ گفتم " الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر"
انقدر صدای جیغم بلند بود که خودم باور نمی کردم! به همون خدا قسم که چهارمین الله اکبر رو هنوز نگفته بودم که از در و دیوار صدای الله اکبر بلند شد!
هرکسی از همسایه ها صدای الله اکبرم رو شنید با همون الله اکبر جوابمو داد! از تو کوچه و این خونه ی همسایه و اون خونه ی همسایه و بالای پشت بوم و تو حیاط خونه بغلی صدای الله اکبر بلند شد! انقدر صدا بلند بود که عمه هام و مادرشون ترسیدن و مادرم رو ول کردن!
خدا جوابمو داد!
عمه هامو مادرشون از ترس فرار کرده بودن تو اتاق شون اما صدای الله اکبر قطع نمی شد! خودمم ترسیده بودم! هرچی بالا پشت بوم و این.......
350 تا 353

طرف و اون طرف رو نگاه می کردم کسی رو نمی دیدم اما صدای الله اکبر همه جا بود! همچین صدا می اومد که دلم داشت می لرزید!
از ترس دوئیدم تو اتاق و رفتم بغل مادرم که یه گوشه چهارچنگولی مونده بود! چشماش بسته بود! وقتی خودمو چسبوندم بهش،چشماشو وا کرد و سرشو برگردوند طرف ِ در ِ اتاق و یه خرده به صدای الله اکبر گوش کرد و یه لبخند زد و آروم به روسی گفت : صدای خداس!
بعد چشماشو بست و همونجور که با دستاش ،دلش رو گرفته بود ، سرشو تکیه داد به دیوار و دیگه چیزی نگفت امّا هنوز همون لبخند رو لباش بود!
اون شب مادر پدربزرگ تون اجازه نداد که نه من و نه پدربزرگ تون بریم پیش مادرم بخوابیم و تا صبح نتونستم بهش سر بزنم! سحر که برای نماز خوندن بیدارم کردن،زود رفتم سراغ مادرم. هنوز همونجور که دیشب تکیه ش رو داده بود به دیوار مونده بود و تکون نخورده بود ! رفتم جلو و سرش رو آروم بلند کردم. یه صدای ناله ی آروم ازش شنیدم! زود یه چراغ روشن کردم و بردم جلوش که دیدم تمام لباساش خونی یه! انگار خون بالا آورده بود! نتونستم جلو خودمو بگیرم و زدم زیر گریه! وقتی صدای گریمو شنید،چشماشو وا کرد و آروم بهم گفت گریه نکن! گفتم : مامان درد داری؟ سرشو تکون داد! گفتم لباسات همه خونی شده! دوباره سرشو تکون داد! نمی دونستم باید چیکار کنم! از صدای گریم،پدربزرگ تون که تازه وضو گرفته بود،اومد تو اتاق و تا وضع مادرم رو دید،اومد جلو و تا دستش خورد به مادرم که فریادش رفت هوا! انگار دنده هاش شکسته ود و خونریزی داخلی کرده بود!
اومد که بغلش کنه و بخوابوندش تو رختخواب که مادرش از تو حیاط داد زد و گفت "اگه پاتو بذاری اونجا و دست به اون کافر بزنی نفرینت می کنم"!
قشنگ یادمه! پدربزرگ تون ، مادرم رو ول کرد و رفت بیرون و به مادرش گفت : آخه حاج خانم حالش خوب نیس" ! مادرشم دوباره سرش داد زد و گفت " به درک! بذار بمیره" !
پدربزرگ تونم یه چیزی زیر لب گفت و از همونجا رفت برای نماز! موندم من تنها! حالا باید چیکار می کردم؟! نه زورم می رسید که مادرم رو از جاش بلند کنم و نه کاری بلد بودم که بکنم! دوباره زدم زیر گریه و به مادرم گفتم مادر چیکار کنم؟!
آروم زیر لب گفت " ایمان داشته باش " ! گفتم تو حالت خیلی بده آخه! گفت حال من بد نیست! حال اونا بده ! گفتم می خوای برات آب بیارم؟ گفت : نه. گفتم گرسنه ت نیس؟ گفت : نه.
نمی دونستم دیگه باید چیکار کنم! همونجور جلوش نشسته بودم و نگاهش مس کردم! اونم داشت نگاهم می کرد! یه مرتبه آروم و با درد، دستش رو از رو شکمش ور داشت و آورد جلو و دست منو گرفت! خیلی سعی می کرد که من نفهمم که چقدر درد داره اما از صورتش معلوم بود که داره چه زجری می کشه! آروم دست منو گرفت و گفت "اینو قایم کن"! بعد یه چیزی گذاشت تو دستم! نگاه کردم دیدم یه صلیبه! زود طرف در اتاق رو نگاه کردم! می ترسیدم یه دفعه عمه هام اونجا باشن و ببینن و بازم بیان مادرم رو کتک بزنن! تند صلیب رو گذاشتم تو جیبم که گفت اگه من مردم،اینو یواشکی بنداز تو قبرم! گفتم مادر مگه تو داری میمیری؟! یه لبخند دیگه بهم زد! منم دوباره زدم زیر گریه که گفت چرا گریه می کنی؟ گفتم برای تو! اگه تو بمیری من چیکار کنم؟! گفت مردن که گریه نداره! یه وقتا مردن بهترین نجاته!
نمی خواستم حتی در مورد مردن مادرم فکر کنم چه برسه به اینکه حتی حرفش رو بزنم! برای همین گفتم مامان می خوای موهاتو شونه کنم؟! یه لبخند دیگه بهم زد و آروم سرشو تکون داد! زود بلند شدم و رفتم از سر بخاری شونش رو آوردم و رفتم پشتش و شروع کردم آروم آروم موهاشو شونه کردن! داشت از درد به خودش می پیچید اما هیچی نمی گفت! منم داشتم گریه می کردم و اشک هام از اون بالا می چکید رو سرش و موهاش! یه خرده که موهاشو شونه کردم آروم گفت یه موقع پدرم اینکارو می کرد! برام قصه می گفت و موهامو شونه می کرد! گفتم می خوای برات قصه بگم؟ آروم سرشو تکون داد. منم شروع کردم براش قصه گفتن! یکی از همون قصه هایی رو که شبا برام قصه می گفت! قصه می گفتم و موهاشو شونه می کردم و با هر شونه آروم سرشو می آورد پائین که دردش نیاد!
" موقعی که تو روسیه برف می آد، یه مرتبه همه جا سفید می شه! انگار که یه پارچه ی سفید کشیدن رو همه ی روسیه! اون وقت درختای کاج فقط از زیر برف آ دیده می شن!
دخترا و پسرا دست همدیگه رو می گیرن و همونجور که آواز می خونن، از روی برف آ رد می شن و جاپاهاشون رو زمین می مونه! وقتی سردشون می شه همدیگه رو بغل می کنن و بلندتر آواز می خونن!"
اینجای قصه که رسیدم دیدم دیگه وقتی موهاشو شونه می کنم،سرشو با حرکت شونه پایین نمی آره! یه لحظه یه فری رفت تو سرم امّا نمی خواستم باورش کنم!
مادرم مرده بود!
((بعد ساکت شد و تکیه ش رو داد به مبل و با دستاش اشک هاشو پاک کرد و یه سیگار روشن کرد و رفت تو فکر. من و مانی م سرمونو انداختیم پایین و هیچی نگفتیم. منکه اصلا خجالت می کشیدم تو چشمای عمه م نگاه کنم! واقعا عجب پدربزرگی!
خلاصه کمی بعد دوباره شروع کرد و گفت :
- وقتی فهمیدم مادرم مرده،شروع کردم به جیغ کشیدن! از صدای جیغم،اول پدربزرگ تون و بعدش بقیه ریختن تو اتاق ما و وقتی دیدن مادرم مرده خیلی ترسیدن! زود کمک کردن و جسد مادرم رو رو به قبله خوابوندن و یه ملافه کشیدن روش و پدربزرگ تون دست منو گرفت و همگی رفتیم بیرون. اونجا بود که تازه فهمیدن چیکار کردن!
اون موقع ها مملکت خر تو خر بود وگرنه پدرشونو در می آوردن! با همه ی اینا بازم ترسیده بودن! همگی رفتن تو یه اتاق اما منو نذاشتن برم تو! منم پشت در اتاق واستاده بودم و گوش می کردم که اینا چی دارن به همدیگه می گن! همه با هم حرف می زدن! پدربزرگ تون داشت باهاشون دعوا می کرد که چرا اینکارو کردن و مادرش از عمه هام طرفداری می کرد و شوهر عمه هام همش می گفتن که اگه مردم بفهمن برامون بد می شه!
بالاخره قرار بر اینشد که مادرم رو همونجا تو حوض خونه غسل بدن و همونجا کفن کنن و بعدش یواشکی ببرنش و یه جا چالش کنن! یعنی شوهر عمه هام می گفتن غسل نداده جنازه رو ببریم امّا مادر پدربزرگ تون و عمه هام می گفتن نمی شه! گناه داره!!! خلاصه وقتی قرارشونو با همدیگه گذاشتن ، یکی از شوهر عمه هام به پدربزرگ تون گفت آقا شما که محرم ش هستین،همین الان یه کاغذ بردارین و انگشتش رو بزنین پاش!
یه مرتبه همه سکت شدن! پدربزرگ تون گفت برای چی؟! شوهر عمه م دو تا سرفه کرد و آروم گفت : اگه پس فردا یا اینجا یا روسیه اوضاع سر و سامون گرفت و سراغ این مرحومه رو گرفتن و اومدن دنبالش و حساب کتابی وسط اومد ، حداقل یه کاغذ دست تون باشه!
اینا رو که گفت صدا از کسی در نیومد که خودش دوباره گفت یه صورت مجلس از تموم اموالی که داشته باید بکنیم که ایشون همه رو در فلان تاریخ صلح کرده به شما!
یه مرتبه مادرش گفت طلا جواهراشم هس! یه بغچه بندیلم داشت که همیشه با خودش بود و از خودش جدا نمی کرد! اونم وردارین! حتما یه چیز قیمتی توشه!
تا اینا رو شنیدم با اینگه داشت حالم از این آدما بهم می خورد اما معطل نکردم تا اونا سرشون گرم بود دوئیدم طرف اتاقمونو و رفتم تو ملافه رو از روی مادرم زدم کنار و دولّا شدم و صورتش رو ماچ کردم و گفتم مادر ببخشین امّا حیفه که اینا نصیب این آشغالا بشه!
زود رفتم سر جعبه ی جواهراش و وازش کردم. توش دو تا سینه ریز جواهر بود و چند تا انگشتر و سه تا پنج مناتی طلا! تندی همه رو ورداشتم و جعبه رو گذاشتم سرجاش و رفتم از زیر لباس مادرم،همون کیسه ای رو که می گفتن در آوردم و دست کردم توش! حدس مس زدم باید چی باشه! یه انجیل بود! می دونستم اگه دست اینا بهش برسه می سوزوننش !
اونم ور داشتم اما نمی دونستم باید کجا قایم شون کنم! یه مرتبه یه چیزی به عقلم رسید! دوئیدم ته حیاط و از یه درخت توت رفتم بالا و تموم طلا و جواهرا و انجیل رو گذاشتم تو یه سوراخ که بالای درخت بود و زود اومدم پایین و رفتم رو پله ها نشستم! یه ده دقیقه بعد ، در اتاق وا شد و همه اومدن بیرون و پدربزرگ تون رفت طرف اتاق مون و بقیه شروع کردن با چند تا چادر شب ، دور حوض رو پوشوندن که از بیرون چیزی دیده نشه!
تا اونا مشغول بودن ، پدربزرگ تون که از سر و صورتش یا از ترس و یا از تقلّایی که کرده بود عرق می ریخت ار اتاق اومد بیرون و رفت طرف مادرش و با

ناراحتی گفت جعبه ی جواهراش خالیه! مادرش گفت همه جارو گشتی؟! گفت آره!
اونم گفت غیر ممکنه! باید خودم بگردم! بعدش به یکی از عمه هام گفت بیا کمک و همونجور که می رفتن طرف اتاق،عمه م گفت : آخه دست و بالمون نجس می شه! مادرشم گفت عیبی نداره! مایه ش یه آب کشیدنه!
دوتایی رفتن تو اتاق اما یه ربع بعد دست خالی و عصبانی برگشتن بیرون و عمه م بلند گفت : نیس که نیس! نمی دونم نی مسلمون چیکارشون کرده!
اینو که گفت شوهرش یه سری تکون داد و گفت حیف شد! هر کدوم از اون سینه ریزا پول شیش دنگ خونه بود!
تا این حرف از دهنش در اومد پدربزرگ تون عصبانی برگشت طرف اتاق و رفت تو و شروع کرد به گشتن! رفتم از پشت شیشه نگاهش کردم! حداقل احترام عشقش رو هم نگه نداشت! همه ی اسباب اثاثیه ی اتاق رو ریخت به هم و دست آخر جسد مادر منو،زن خودش رو،عشقش رو،برای پیدا کردن چندتا تیکه جواهر،هی از این رو به اون رو می کرد! دیگه می خواستم بالا بیارم! یه آن خواستم صداش کنم و بهش بگم مرده رو ول کن بیا جواهرارو بهت بدم بدبخت! اما جلو خودمو گرفتم و هیچی نگفتم! آخرش بعد از نیم ساعت گشتن با لب و لوچه ی آویزون از اتاق اومد بیرون و نشست لبه ی ایوون و گفت نیس که نیس! حتما یکی ورشون داشته!
یه مرتبه همه ی کله ها برگشت طرف من! منم زود خودمو زدم به اون راه که یعنی حواسم به هیچی نیس! اونام روشونو کردن اون طرف و یه خرده بعد یکی از شوهر عمه هام یه کاغذ رو آورد و داد به پدربزرگ تون و اونم یه نگاه روش رو کرد و از جاش بلند شد و رفت تو اتاق و یه خرده بعد برگشت بیرون و همونجور که به کاغذ نگاه می کرد به شوهر عمه م گفت "همین انگشتی که پاشه مدرکه"؟!
اونم کاغذ رو گرفت و گفت : ماهام تصدیقش می کنیم.
بعدش خودش و اون یکی شوهر عمه م پای کاغذ رو یه چیزی نوشتن و امضاء کردن و پدربزرگ تون کاغذ رو گذاشت پَر ِ شالش و از مادرش پرسید حاضر شد؟! آفتاب رسید وسط آسمون آ! بعد خودشم رفت کمک و دور تا دور حوض رو با چادرشب پوشوندن و وقتی کار تموم شد ، لب پشت بوم رو نگاه کردن که کسی نباشه و با دو تا عمه هام و مادرشون رفتن و جسد مادرم رو آوردن دم در اتق و دوباره لب پشت بوم و دیوار همسایه رو نگاه کردن و یواش مادرم رو بردن لب حوض گذاشتن رو زمین و دو تا شوهر عمه هام رفتن کنار و پدربزرگ تون از تو چادر شب اومد بیرون و رفت پیش اونا و عمه هام و مادرشون شروع کردن به شستن و غسل مادرم ! بی انصافا یه ((دولچه)) اب می ریختن روش و بهش فحش می دادن! از همه بیشتر عمه کوچیکم بهش فحش می داد! وقتیم که زنده بود اون از همه بیشتر بهش حسودی می کرد و به پر و پاش می پیچید! چشم نداشت مادرمو که از خودش خیلی خیلی خوشگل تر و ظریف تر بود ببینه!
مادرم با سواد بود و هزار تا هنر داشت اما اون فقط مثل گاو غذا می خورد! مادرم اسب سواری بلد بود و اون خر رو با کمونچه فرق نمیذاشت! مادرم پیانو می زده مثل ماه،اون با قابلمه هم نمی تونست ضرب بگیره! مادرم گلدوزی می کرد و اون دو تا کوک م نمی تونست بزنه! مادرم همچین نقاشی می کرد که آدم باورش نمی شد و اون خیلی که همت می کرد با زغال می تونست رو تخم مرغ برای چشم کردن و چشم زخم دایره بکشه! خلاصه اصلا با هم دیگخ قابل مقایسه نبودن!
حالا که مرده بود داشت عقده هاشو خالی می کرد! بهش می گفت تن و بدنش رو ببین! عین شیربرنج می مونه! چه موآیی داره! عین خربزه زرد! قدش عین نردبون دزداس! گرگ زاده عاقبت گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود!
انقدر از این مزخرفا گفت تا پدربزرگ تون به صدا در اومد و با تشر بهش گفت "آبجی بسه دیگه! هرچی بوده حالا مرده! حسابش از این "من بعد" با خداس! زودتر کارتونو تموم کنید تا همسایه ها خبر دار نشدن"!
آروم از لای چادر شب رفتم تو. می خواستم برای آخرین بار مادرم رو ببینم. یواش رفتم جلو و نگاهش کردم. رنگ پوستش سفید مثل گل بود هرچند که پهلوهاش کبود شده بود! موهاش مثل طلا بود! قدش بلند! خوش اندام! ظریف!
یه مرتبه زدم زیر گریه که عمه م برگشت طرفم و تا منو دید داد زد و گفت " یکی اینو از اینجا رد کنه آخه!" پدربزرگ تون زود اومد تو و دست منو گرفت و یه لحظه چشمش افتاد به مادرم! فقط اون لحظه دیدم که اشک تو چشماش جمع شد و بعدش روش رو برگردوند و دست منو کشید و با خودش بیرون برد و یه گوشه پیش خودش نشوند!
دیگه گریه نمی کردم! فقط یه چیزی داشت تو سینه م قلمبه می شد! یه چیزی مثل کینه! یه کینه ی شتری!
((بغض گلوش رو گرفت و ساکت شد ! ماهام هیچی نگفتیم! راستش با اینکه پدربزرگ مو ندیده بودم و کارای اون به من ارتباطی نداشت اما خجالت کشیدم! می دونستم مانی ام الان همین حال رو داره! یه خرده بعد عمه م دوباره گفت ))
- ده دقیقه یه ربع بعد سه تایی دستشون رو شستن و کار تموم شد و پدرم از تو طویله ی بغل خونه ، درشکه رو آورد و همگی کمک کردن و جسد مادرم رو پیچیدن تو یه قالی و بردن بیرون و گذاشتن تو درشکه! این دیگه واقعا شرم آور بود! جسد مادرم رو همونجور که تو قالی بود،تا کرده بودن که معلوم نشه دارن یه مرده رو با خودشون می برن!
داشتم از غصه دق می کردم اما نه حرفی زدم و نه اعتراضی کردم و نه گریه ای! همه رو جمع کردم و گذاشتم رو اون کینه ی شتری! گذاشتم هی رو همدیگه جمع بشه!
خلاصه سرِ بردن و نبردن من دعوا شد! عمه ها و مادرشون می گفتن با خودمون نبریمش اما پدربزرگ تون می گفت : نه! اونا می گفتن بیاد چیکار؟! خودمون می بریمش و می کنیمش تو یه سولاخ و برمیگردیم! دیگه دنباله دوئک می خوایم چیکار؟! اما پدربزرگ تون می گفت مادرشه! باید سر چال کردنش باشه! اونام پاشونو کرده بودن تو یه کفش که الا و لله نباید اینو ببریمش اما آخرش دیگه شوهر عمه هام به صدا در اومدن و گفتن بابا هر چیزی حدی داره!
بچه حق داره واسه خاک کردن مادر بیاد! پدربزرگ تونم منو بغل کرد و گذاشت رو درشکه و خودشم پرید بالا و حرکت کرد. بقیه م از غیظ شون موندن خونه و با ما نیومدن و من و پدربزرگ تون و دو تا شوهر عمه هام با درشکه رفتیم! مادر بیچاره مم که تاش کرده بودن و تپونده بودنش یه گوشه!
دو ساعت بعد رسیدیم بیرون شهر و یه جایی که نمی دونم کجا بود،درشکه رو نگه داشتن و اومدن پایین و وقتی مطم.ن شدن کسی اون دور و ور نیس ، یه بیل و کلنگ رو که بسته بودن پشت درشکه،در آوردن و شروع کردن به کندن یه گوشه ی بیابون! منم پیاده شده بودم و داشتم دور و ورم رو نگاه می کردم.
تا چشم کار می کرد بیابون برهوت بود! دیّارالبشری دیده نمی شد! تهران مثل امروز نبود که! پاتو یه خرده از تو شهر میذاشتی بیرون دیگه بیابون بود و تو!
یه ساعت و نیم طول کشید تا زمین رو نیم متر دو دو متر کندن! پدربزرگ تون کلنگ می زد و شوهر عمه هام به نوبت با بیل خاک رو می ریختن بیرون.
قبر حاضر بود! سه تایی رفتن طرف درشکه و قالی تا شده رو کشیدن از توش بیرون و بردن بقل قبر و گذاشتن رو زمین! تا اونا برن و جسد مادرم رو بیارن، یواشکی صلیب رو از تو جیبم در آوردم و انداختم یه گوشه ی قبر و با پا زدم و از اون بالا یه خرده خاک ریختم توش که معلوم نشه! وقتی جنازه رو بغل قبر گذاشتن رو زمین و خواستن قالی رو صاف کنن ، نشد! جسد مادرم خشک شده بود!
سه تایی یه نگاه به همدیگه کردن و پدربزرگ تون دولبا شد و به زور جنازه رو راست کرد! قرچ قرچ صدا بلند شد! یه مرتبه گوشامو گرفتم و صورتم رو برگردوندم! انقدر چندش آور بود که شوهر عمه هامم ناراحت شدن و هی لا اله الا لله می گفتن! برگشتم طرف پدربزرگ تون! دلم می خواست ببینم الان چه حالی داره! همونجور نشسته بود کنار قالی و سرشو گرفته بود تو دستاش! خودشم از این کار ناراحت شده بود! زود شوهر عمه هام اومدن جلو و گفتن "یاالله ! تمومش کنیم که دیر شد"! سه تایی قالی رو وا کردن و جسد مادرم رو که که تو یه ملافه ی سفید پیچیئه شده بود و سَرشم مثل شکلات پیچونده بودن و با نخ پرک بسته بودن ، در آوردن و پدربزرگ تون پرید تو قبر و جنازه رو گرفت! حالا نه تنهایی زورش می رسه و نه می تونه از شوهر عمه هام کمک بخواد! آخه هرچی بود ناموسش بود و اونام بهش نامحرم!!!
جنازه ی مادرم رو زد به این لبه ی قبر و کشید به اون طرف قبر و با بدبختی گذاشت کف قبر! داشت دیگه حالم بهم می خورد! وضع طوری شده بود که شوهر عمه هامم صورت شونو برگردوندن اون طرف! آدما گاهی چقدر لجن می شن! دختر زیبا و قشنگی رو که تو پر قو بزرگ شده بود باید اینجوری دفنش کنن!
بگذریم! خلاصه وقتی کار تموم شد،از تو گودال اومد بیرن و همونجور بالا سر قبر واستاد که تندی شوهر عمه هام،یکی با بیل و اون یکی با دست و پا،خاک رو ریختن تو قبر! 5 دقیقه بعد تن ِ گُل مادرم رفت زیر یه خروار خاک! . . .

جنایت تموم شده بود و سندش رفته بود زیر خاک! مونده بودن آدمایی که دست شون به یه خون آلوده شده بود وتازه فهمیده بودن چه کردن! سه تایی ساکت واستاده بودن و به قبر پر شده نگاه می کردن! آروم آروم یه بادی اومد و خاک رو از یه طرف بلند می کردو یه طرف دیگه میذاشت ویه صدای زوزه مانند می داد! یه بته خوار از این ور قِل می خورد و چهار متر اون طرف تر گیر می کرد به یه بتّه خوار دیگه!
چهارتایی همونجور بی حرف واستاده بودیم و قبر پر شده رو نگاه می کردیم! نمی دونم چرا اما انگار هیچ کدوممون نمی تونستیم چشم ازش ور داریم! حالا تو اون موقع هر کدوم از اونا چه فکری می کردن نمی دونم اما من فقط به پستی آدما فکر می کردم! با همون کوچکی م می فهمیدم که مادرم یه غریب این خاک بود و باهاش چه کردن! با همون کوچیکیم می فهمیدم که مادرم یه مهمون ایم مردم بود و باهاش چه کردن!
بغض گلوم رو گرفته بود و داشت خفه م می کرد اما نمی تونستم جلو اونا گریه کنم! سرمو تکون نمی دادم چون می دونستم که با یه تکون کوچیک بغض تو گلوم از جاش حرکت می کنه و سر اشکم وا میشه! فقط به خاک تپه شده ی رو قبر نگاه می کردم!
می دونم باور نمی کنین اما به همین وقت روز قسم که تو همون موقع یه مرتبه باد تند شد و تند شد و تند شد و شاید دویست ،سیصد تا بته خار رو از جا کند و همه رو آورد طرف ما!
بتّه خار از 50،60متری حرکت می کردو صاف می اومد طرف ما! نه یکی! نه دوتا!
عجیب این بود که دو تا دوتا،سه تا سه تا می شدن و بغل هم بغل هم،قِل می خوردن و می اومدن طرف ما! حالا اگه بگی یه مثقال خاک رو هوا بلند شده بود نشده بود! فقط باد می اومد و بتّه خارآرو از جا ور می داشت ق ِل ق ِل زنون می آورد طرف ما!
اول حواس هیچکدوممون بهش نبود! همه تو خودمون بودیم! اما بعدش اول من فهمیدم! یعنی وقتی هفت هشت تا بته خار اومدن و از بغل من رد شدن و گرفتن به پای پدربزرگ تون و شوهر عمه هام، من متوجه شدم و بعد از من اون سه تا!
سرشون رو از طرف قبر بلند کردن و با پاشون بته هارو کنار زدن که چند تا دیگه اومدن! یه مرتبه همه سرشون چرخید طرف باد! انگار یه لشکر داشت از دور می اومد طرف ما! نمی دونم چرا بی اختیار خندیدم! اصلا دست خودم نبودا یه مرتبه خندم گرفت و وقتی حرکت بته خارارو دیدم، این سوره اومد تو ذهنم و منم خوندمش! می خندیدم و می خوندمش!
اِذَا الشمس و کُوِرّت و اِذَا النجومُ انکدرت و اِذَاالجبالُ سیرت.
هنوز من آیه ی سوم رو نخونده بودم که پدربزرگ تون و دو تا شوهر عمه هام از ترس شون در رفتن و رفتن پشت درشکه قایم شدن!
صدای خنده ی سر و خشک من که خودمم اصلا باور نمی کردم که یه همچین کاری رو یه همچین وقتی بکنم،همچین با باد تو بیابون پیچید که راستش خودمم ترسیدم اما از جام تکون نخورم! حالا تموم این جریانات یا اتفاقی بود یا نبود نمی دونم اما جز هر سه تا مون قسم که از این بتّه ها یه دونشم به من نخورد!
((عمه م که اینو گفت یه حال عجیبی شدم! تموم بدنم لرزید! بی اختیار دستم رفت تو جیبم و پاکت سیگارم رو در آوردم اما نمی تونستم از تو پاکت سیگار در بیارم! دستم همچین می لرزید که سیگار بین انگشتام گیر نمی کرد! یه آن مانی برگشت طرف من و به دستام نگاه کرد و بعد پاکت سیگار رو ازم گرفت و دو تا از توش در آورد و روشن کرد و یکیش رو داد به من! عمه م این جریان رو دید و یه مرتبه همونجور که اشک از چشماش می اومد گفت))
- نگذرین از غریبی که سرشو بکنه طرف آسمون! نگذرین از دلی که شیکسته باشه! نگذرین از آهی که از ته دل بیاد بیرون!
مادر من که مومن بود! حالا یا مسیحی یا کلیمی یا هر دین دیگه اما نگذرین از اینکه یه روزی حتی به کافر ظلم بشه! پیغمبر وقتی دید که یکی دو روز از بالا پشت بوم اون مرد خاکستر نمی ریزه پایین، رفت سراغش و گفت فهمیدم مریضی که نتونستی از اون بالا خاکستر بریزی پایین و اومدم عیادتت ! اون مرد وقتی این رفتار رو دید ، در جا مسلمون شد! اینو بهش می گن رفتار! اینو بهش می گن سلوک!
به کسی چه مربوطه که آدما خدا رو چه جوری و با چه اسمی صدا می زنن؟! اصلا خداوند احتیاجی به ستایش و عبادت ما نداره! اگه می پرستیمش به خاطر احتیاج خودمونه ! احتیاج منم خودم می فهمم چیه! به آئین همدیگه چیکار داریم؟!
" اینا رو گفت و با یه دستمال اشک هاشو پاک کرد ویه خرده بعد گفت"
- یه ربع بیست دقیقه ای باد همینجوری می اومد و بته ها رو می آورد طرف قبر مادرم ! اون سه تا که پشت درشکه قایم شده بودن و فقط نگاه می کردن! بعد از اینکه باد خوابید و ساکت شد، روی قبر مادرم رو بته پوشونده بود و قبر از زیرشون معلوم نبود!
همه چی که ساکت شد، پدربزرگ تون و اون دو تا دیگه آروم از پشت درکه اومدن بیرون و اومدن جلو اما هیچی نمی گفتن! پدربزرگ تون از تو کیسه توتون ش، چپق ش رو در آورد و چاق ش کرد و با پاش بته ها رو زد کنار و یه جا واسه خودش نزدیک تبر را کرد و شروع کرد به چپق کشیدن. چند تا پک که کشید آروم گفت: حالا که گذشت اما زن خوبی بود! بهش بد کردم ! یعنی همه بهش بد کردیم! هم به خودش هم به پدرش! کاشکی اون روز گول تو نو نمی خوردم!"
دو تا شوهر عمه هام اومدن جلوتر و گفتن:" آقا اون جریان که گذشته و رفته پی کارش! اون بیچاره م قستمش این بوده دیگه"! پدربزرگ تون یه پک دیگه به چپق زد و صورتش رو برگردوند طرف اونا و گفت:" کدوم قسمت مرد حسابی؟! دیگه اینجا که خودمونیم! عباس جلّاد و صفدر میر غضب م شدن قسمت؟! " تا اینو گفت و اون یکی شوهر عمه م چند تا سرفه کرد و گفت:" آقا بچه اینجاس آ!!"
پدر بزرگ تون انگار یه مرتبه متوجه ی من شد و برگشت طرف من و یه نگاهی بهم کرد و روش رو برگردوند طرف قبر و گفت: " خدا رحمتش کنه! خیلی خانم بود! باباشم خیلی مرد بود! مثلا به ما پناه آورده بودن!" دو تا شوهر عمه هام یه نگاهی به همدیگه کردن و بعدش یه نگاهی به من و بعدش زود یکی شون گفت:" آقا جای این حرفا بلندشین یه نگاهی به این زمین آ بکنیم! بد زمینایی نیستن آ! چند صبا دیگه اینجا می شه شهر و آباد! الآن م می شه مفت خریدشون! شما بلندشین یه نگاهی بکنین! چیه نشستین و حرف گذشته رو می زنین! سر قبر این حرفا شگون نداره! والا قسمت شون این بود! بالله قسمت شون این بود!"
اینا رو گفتن و دو تایی زیر بغل پدربزرگ تون رو گرفتن و از جا بلندش کردن و شروع کردن باهاش در مورد زمین اون طرفا و اینکه اونجا آب داره یا نداره و چند می شه خریدشون و این چیزا حرف زدن و سه تایی راه افتادن و شروع دور و ور رو دیدن! موندم من تنها و خاک مادرم!
این ور و اون ورم رو نگاه کردم و از رو زمین دو تا تیکه چوب خشک پیدا کردم و یه تیکه از چادرم رو با دندونام پاره کردم دو تا چوب رو مثل صلیب درست کردم و با پارچه بستمشون به همدیگه و بالا سر قبر مادرم فرو کردم تو خاک و یه بته رو هم گذاشتم روش که معلوم نشه!
بعدش رفتم کنار قبر نشستم. نمی دونستم باید به مادرم چی بگم! برگشتم طرف پدربزرگ تون، سه تایی رفته بودن اون جلوها و داشتن با همدیگه حرف می زدن! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!
دستم رو کشیدم رو خاک و گفتم : راحت شدی مادر! راست می گفتی! بعضی وقتها مردن بهترین نجاته!
خوش به حالت! راحت شدی! اما من چی؟ تو هیچوقت فکر من نبودی! یادته همیشه کار می کردی و نمی اومدی پیش من؟! یادته منو میذاشتی پیش عمه هام و خودت می رفتی هی جارو می زدی؟!
هر چی بهت می گفتم مامان بیا پیشم نمی اومدی! هرچی می گفتم اینا منو وشگون میگیرن و اذیتم می کنن نمی اومدی! همهش کار میکردی! الانم که گذاشتی رفتی! حالا من تنها چیکار کنم؟! اینا منو خیلی اذیت می کنن! اون موقع که تو بودی اذیت می کردن وای به حالا که تو هم نیستی! می ترسم مامان! اگه تو انبار زندانیم کنن چیکار کنم؟! اونجا موش و سوسک داره و تاریکه! من خیلی از انبار می ترسم! ترو خدا برگرد مامان! دیگه بهت نمی گم کار نکن! دیگه بهت نمیگم بیا پیشم بشین! تو فقط زنده شو، دیگه هر چی دلت خواست برو کار کن! ارو خدا زنده شو! آخه من تنهایی چیکار کنم؟! دیگه کی نازم کنه؟! دیگه کی برام قصه بگه؟! دیگه کی موهامو شونه کنه!؟ دیدی بابام دوستت داره؟! دیدی یه خرده پیشت نشسته بود و بغلت چی می گفت؟! به خدا بابام خودش خوبه! عمه هام و ننه بزرگم بهش چیزای بد یاد میدن! آخه چرا اینا انقدر با تو بد بودن؟!
تو که کاری به کارشون نداشتی! تو که همه ی کاراشونو می کردی! تو که هرچی بهت می گفتن می گفتی چشم! دیگه چرا باهات بد بودن؟! اصلا چرا تو اومدی ایران؟! چرا همونجا تو روسیه وقتی که برف می آد انقد قشنگ میشه نموندی؟! اصلا چرا انقد زود مردی؟! چرا مردی که حالا اینا به من بگن بچه یتیم؟! امروز که می خواستم دنبال تو بیام عمه م می گفت : این بچه یتیم رو برای چی با خودمون ببریم! همش تقصیر بابامه که انقدر شل بوده! اگه از اولش مثل امروز جلوشون در می اومد اونا انقدر تو رو اذیت نمی کردن! اصلا جرأت نمی کردن که ترو بزنن که بمیری! الهی پای اون عمه م بشکنه که زد توی پهلوی تو! الهی دست ننه بزرگم چلاق بشه که موهای قشنگ تو رو می کند! خودشون زشت و ایکبیری ان و چشم ندارن تو رو که خوشگلی ببینن! مامان! مامان! پاشو دیگه! ترو خدا پاشو! من می ترسم تنهایی! من از اینجا می ترسم! من می ترسم تنهایی برگردم خونه! خودت رفتی بهشت و منو اینجا تنها گذاشتی!؟ من نمی خوام بهم بگن بچه یتیم!
من می خوام مامان داشته باشم! می خوام یه مامان مثل تو خوشگل داشته باشم! تو رو خدا پاشو! جون من پاشو!
اینا رو گفتم و سرمو گذاشتم رو خاک و گریه کردم که یه مرتبه یه صدایی مثل صدای گاو از پشت سرم اومد! برگشتم که یه دفعه بابام خودشو مثل توپ بغل قبر زمین زد! با دستاش خاک رو ور میداشت و می ریخت رو سرش و مثل گاو نعره می کشید! گریه می کرد و نعره می کشید و فقط می گفت : وای! وای! وای! وای!
دو تا شوهر عمه هام پریدن که بگیرنش اما پرت شون کرد عقب و با همون صدا و گریه گفت : برین کنار! گولم زدین! جهنم رو واسم خریدین! گولم زدین! باباش در حقم پدری کرده بود! خودش زنم بود! خانومم بود! گولم زدین! جهنم رو واسم خریدین! برین بی شرفا! برین بی غیرتا! ولم کنین دیگه!
اینا رو گفت و دوباره خودش رو انداخت رو قبر و های های گریه کرد و گفت : "زن بهت بد کردم! حلام کن! گول خوردم! حلالم کن! قدرت رو ندونستم! حلالم کن! قربون اون خانومیت برم! قربون اون صبرت برم! بمیرم برات که چقدر درد کشیدی! بمیرم برات که چقدر کوچیکت کردن! خدا ازشون نگذره! لعنت به مرده و زندتون که گولم زدین و خامم کردین و زنم رو به کشتن دادین!"
اینا رو می گفت و خاک می ریخت رو سر و کله ش! تو همین موقع یکی از....
363 تا 367

شوهر عمه هام اومد جلو و به من گفت : همش تقصیر تو یه الف بچه س! اینا چیه سر قبر میگی؟! بعدش رفتن طرف پدربزرگ تونو و به زور از روی قبر بلندش کردن! اونم همش بهشون فحش میداد ومیزد تو سرشون! اونام فقط دلداریش می دادن و اصلا فحش هایی رو که می شنیدن به روی خودشون نمی آوردن! خلاصه به زور بردنش و نشوندنش تو درشکه و یکی شون برگشت و دست منم گرفت و کشید و سوار درشکه کرد و حرکت کردیم!
(( اینجای سرگذشت که رسید ،ساکت شد و یه سیگار روشن کرد و دو تا پُک بهش زد و بعدش گفت))
- برین از پدراتون بپرسین عباس جلاد و صفدر میرغضب کی ن؟! پسر یکی شون وکیل پدراتونه و پسر یکی دیگه شون مهندسی یه که براشون برج می ساهزه! برین بپرسین این دو تا آدم کی هستن!
((بعد اشک از چشماش اومد پایین و بلند شد و از اتاق رفت بیرون! من و مانی مات به همدیگه نگاه می کردیم! یه خرده که گذشت مانی گفت))
- می دونی این صفدر میرغضبی که میگه کیه؟! حاج آقا صفدر خان با یه تپّه ریش و پشم،ابوی جناب آقای مهندس علی...!
((فقط نگاهش کردم! باورم نمی شد چیزایی که شنیدم حقیقت داشته باشه!))
مانی - چه پدربزرگی برای ما ساخته بودن! بُت اعظم! سمبل انسانیت! بزرگ خاندان! مرد حق! انسانی که مردم برای حاجت گرفتن چیز نذرش می کنن! عضو گروه مافیا! طراح قتل و جنایت! کلاهبردار بزرگ!
- از کجا معلوم اینا که عمه گفت درست باشه؟!
مانی - برای چی دروغ بگه؟! برای پول؟! برای مال دنیا؟! میدونی چند سالشه الان؟!!! دیگه پول رو برای کی ش می خواد؟!
((تو همین موقع عمه با یه سینی چای اومد تو و بهمون تعارف کرد و بعدش نشست و یه خنده ی تلخ کرد و گفت))
- ناراحت تون کردم؟
- خب هر کسی این چیزا رو بشنوه ناراحت می شه!
عمه - حقیقت تلخه!
- چرا اینا رو تا الان به کسی نگفته بودین؟!
عمه - اولا به کی می گفتم؟! به پدراتون؟! خودشون کم و بیش یه چیزایی می دونن! بعدشم،اگه نگفتم به خاطر این بود که تا حالا فکر می کردم که این برادرام هستند که به جبران ظلمی که پدرشون در حق من کرده،دارن زندگی مو اداره می کنن! اما چند وقت پیش فهمیدم که این طور نیست! اون موقع عقده ها و کینه های گذشته برام زنده و تازه شد! از اینا گذشته،شماها هنوز کوچسک بودین! اگه حتی دو سال پیش بهتون این چیزا رو می خواستم بگم تخمل نداشتین که به نیمه سرگذشت برسیم! حتی شاید قبول نمی کردین که عمه ای دارین! می دونین همین صفدر میر غضب چند سال پیش منو پیدا کرد و اومد سراغم؟! اومده بود ازم حلالیت بطلبه! اما حلالش نکردم!
نشسته بود جلوم و با گریه برام درد و دل می کرد! اینا چند نفر بودن! اون و عباس جلاد و دو تا شوهر عمه هام! اون شب که پدربزرگم داشت شربت نذری می داد،همین 4نفر اون وسط سر و صدا کردن و گفتن تو شربت عرق ریحته! همین عباس و صفدر با قمه پدربزرگم و کشتن! پول خوبی م گرفتن! با همون پول وضع شون خوب شد! اما بی تقاص نموندن! خودش اینجا با گریه و زاری جلوم اعتراف کرد! الانم زنده س! هر چند که چند ساله زمین گیره! خدا بهش بدتری بده! می دونین چی بهم می گفت؟! می گفت یه پسر داره و دو تا دختر اما تازه بعد از اینکه بچه هاش بزرگ شدن و از آب و گل در اومدن ، وقتی یه مرض میگیره و میره آزمایش ، می فهمه که مرد نیس و بچه دار نمی شه! زنش بهش خیانت کرده بوده! می گفت کاشکی می مردم و یه همچین روزی رو نمی دیدم!
زنش رو طلاق می ده و نصف ثروتش رو که به نام زنش کرده بوده جلو چشمش میده دست رفیق شخصی زنش! صداشم نمی تونسته در بیاد! پای آبروش وسط بوده! بچه هاشم جریان رو می فهمن! رفیق شخصی زنشم با زنش عروسی می کنه و میشینن و ثروت آقا رو می خورن!
این همه جون کند و پول خون گرفت و عاقبت که می خواست بشینه پاش و بخوره و آخر عمری استراحت کنه،این برنامه ی زنش بوده و خودشم حتما خبر دارین که الان چند ساله که سکته کرده و افتاده یه گوشه و لگن زیرش و میذارن و هر ساعت از خدا مرگش رو می هواد! دو سالم هس که آقا رو گذاشتن آسایشگاه ! منم گاه گداری میرم عیادتش! میرم که بهش بگم هنوز حلالش نکردم! این از این! اون عباسم که چند سال پیش خوره گرفت و چند سال جون کند و آخری آ طوری شده بود که از بو گند تنش هیچکسی رغبت نمی کرد نزدیکش بره! بعدشم که مرد،شهرداری نعشش رو از رو زمین ورداشت! حالا اگه فکر می کنین من دروغ می گم،یه سر برین آسایشگاه...عیادت حاج صفدر خان! ازش دو کلمه سوال کنین ببینین چی می گه! حتما من دروغ می گم دیگه! برین اون راستش رو براتون بگه! اون وقت اگه تو کلام من یه دروغی دیدین بیاین تف کنین تو رو من!
مانی - اختیار دارین! ما غلط بکنیم! دیگه بعد از یه عمر گدایی شب جمعه که یادمون نمی ره! من انقدر تو زندگیم دروغ گفتم که حرف راست رو از یه فرسخی می شناسم! اما شما نمی دونین که از این پدربزرگ برای ما چه بتی ساخته بودن!
عمه - آخه آخر عمری دیگه عابد و زاهد شده بود! وقتی م که داشت می مرد فرستاد دنبال من! اما هر کاری کرد نرفتم ببینمش!
(( چایی ش رو ورداشت و یه خرده خورد و بعدش یه نگاه به ساعت کرد و گفت))
- انا چرا نیومدن پس؟!
- کجا رفتن؟! دانشگاه که تعطیله!
عمه - نمی دونم اما موقعی که داشتن می رفتن خیلی ناراحت بودن! خیلی م با عجله رفتن! ازشون پرسیدم چی شده ها،اما گفتن چیز مهمی نیس! دلم الان شور افتاد!
- نفهمیدین کجا رفتن؟!
عمه - درست نه اما حرف دانشگاه بود!
((یه نگاه به مانی کردم و گفتم))
- می خوای بلند شیم بریم دم دانشگاه شون؟!
مانی - امروز که تعطیله! حالا یه خرده صبر کنیم شاید خودشون بیان!
عمه - اگه اومدنی بودن تا حالا اومده بودن! اینا بدون اینکه به من بگن جایی نمی رن! من می شناسمشون ! یه طوری شده حتما!
- پاشو بریم مانی!
مانی - کجا بریم آخه؟!
- می ریم جلو دانشگاه!
مانی - بابا نیم ساعت دیگه صبر کنیم خودشون بر می گردن! آخه چیزی نشده که شلوغش می کنین!
- عمه جون همیشه دیر می کردن یا مثلا کاری براشون پیش می اومد زنگ می زدن؟
عمه - آره عمه جون! الانم حواسم رفت به حرف زدن و متوجه نشدم! خیلی وقته رفتن!
- پاشو بریم مانی! پاشو زود باش!
مانی - بابا اینقدر عجله نکن! طوری نشده که! آخه الان بلند شیم کجا بریم؟! یه خرده صبر کنین حتما خودشون میان!
- پاشو میریم جلو دانشگاه!
عمه - دانشگاه نه! دانشگاه نه! خوابگاه! خوابگاه دختران!
((تا عمه اینو گفت و مانی یه نگاه بهش کرد و گفت))
- اِ...! یه مرتبه دل منم شور افتاد! بدو بریم!
- صبر کن ببینم! عمه جون کسی رو از دوستاش نمی شناسین؟
مانی - بدو دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه! بدو خودمون اونجا صد تا دوست پیدا می کنیم! یعنی صد تا از دوستاشو پیدا می کنیم!
((از عمه خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم
از زیر پل گیشا انداختیم طرف امیر آباد و همونجور که می رفتیم کنار خیابون چند تا دختر واستاده بودن. مانی یه نگاه بهشون کرد و گفت))
- کتاب دستشونه!
- خُب؟!
مانی - انگار اینام می خوان برن دانشگاه!
- خُب؟!
مانی - یعنی ما که داریم می ریم،خب اینارو هم سوار کنیم برسونیم ! ثواب داره!
- ما دانشگاه نمی ریم! میریم خوابگاه دانشگاه!
مانی - چه فرقی داره؟! ما می رسونیمشون خوابگاه،شاید بخوان لباسی عوض کنن یا یه چیزی بخورن یا یه کتاب دفتری وردارن و بعدش خودشون برن دانشگاه!
((یه چپ چپ بهش نگاه کردم و هیچی نگفتم که یه خرده بعد با عصبانیت گفت))
- بابا یه دقیقه نگه دار کار دارم!
- چیکار داری؟!
مانی - مگه کوری نمی بینی که همه ی این دختر خانما که بغل خیابون واستادن کتاب دفتر دست شونه! خب نیگه دار اینارم برسونیم دیگه! چیه ماشین داره خالی میره!
- کتابای دانشگاهی اینطوری نیس ! بزرگتره!
مانی - بچه خر می کنی؟! کتاب کتاب دیگه! کتاب دانشگاه که وجبی بزرگ نمی شه!
- چرا! کتاب دانشگاه از کتاب دبیرستان بزرگتره.
مانی - اِ...؟! یعنی سایز کُتُب دانشگاهی رو با وجب معلوم می کنن؟! یعنی سال اول یه وجب،سال دوم یه وجب و دو انگشتو سال سوم دو وجب و یه انگشت کمه؟!
- اِه...! میذاری بفهمم کجا دارم میرم؟!
مانی - آهان! این یکی دانشگاهیه! نیگا کن! هم کتابش بزرگه هم جای دفتر کلاسور دستشه! این دیگه حتما دانشگاهیه! نیگه دار سوارش کنیم که ثواب داره!
- چقدر شلوغه آل احمئ؟!
مانی - می گفتن آدم مظلومی بوده!بابا نیگه دار آخه! بخدا قسم این یکی رو دیگه کارت دانشجویی شونو هم دیدم! نیگه دار پدرسگ!اصلا من
از صفحه 368 تا تا 372

نمی آم! نیگردار من پیاده میشم! آدمی که اهل ثواب نیست نباید باهاش همسفر شد! نیگردار من پیاده میشم!
- مانی به جون تو یه خبرایی شده! سر ِ امیرآباد رو نگاه کن! ببین چقدر شلوغه!
مانی - حتما تصادفی چیزی شده!
((با بدبختی انداختیم تو امیرآباد و یه خرده که رفتیم دیدیم دیگه نمیشه جلوتر رفت! ماشینا همین طور وسط خیابون واستاده بودن! پیاده شدم و به مانی گفتم بشینه پشت فرمون و خودم رفتم جلوتر که دیدم نزدیک خوابگاه تظاهراته! دختر و پسر واستادن وسط خیابون و راه رو بند آوردن! از همون جا به مانی اشاره کردم که بیاد. اونم از ماشین پیاده شد و اومد جلو و تا چشمش به تظاهرات افتاد گفت :
خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری
موج خروشان دانشجویی رو ببین ! من رفتم شنا !
(( تا اومدم دستش رو بگیرم که رفت وسط جمعیت! برگشتم طرف ماشین از وسط خیابون جابه جاش کنم که دیدم سوءیچ رو برده! دوباره برگشتم و رفتم جلو و از همونجا نگاه کردم که دیدم رفته پیش چندتا دختر خانوم دانشجو واستاده و داره بلند بلند یه چیزایی میگه! دوءیدم طرفش! واستاده بود اون وسط و هی می گفت : زنده باد دانشجو! زنده باد آزادی !
رسیدم بهش و گفتم :
- چیکار داری می کنی؟!
مانی - دارم مطالبات این دختر خانوما رو پیگیری می کنم!
- زنده باد منده باد چرا میگی؟!
مانی - پسبگم مرده باد؟! بخدا حیفه که یه مو از سر این دخترخانومای دانشجو کم بشه!
((آروم در گوشش گفتم:))
- الان میریزن میگیرن مونوآ!
مانی - مگه آدم بگه زنده باد آزادی جرمه؟!
- بیا بریم کار داریم! مگه نیومدیم دنبال رکیانا اینا؟!
مانی - من امکان نداره این خانوما رو تنها بزارم!
- مانی به جون تو این دیگه شوخی نسّ آ!
مانی - من شوخی با کسی ندارم!
((دوباره شروع کرد به داد زدن!))
- زنده باد آزادی!
((بعد برگشت طرف چندتا از دخترخانوما و گفت:))
- معذرت می خوام خانم محترم! غیر از زنده باد آزادی دیگه باید چی بگیم؟
((دختر خانوما زدن زیر خنده و یکی شون گفت :))
- شوخی می کنین آقا؟!
مانی - نه به سرتون قسم! ما همین الان رسیدیم و هنوز نمی دونیم جریان چیه!
دختره زد زیر خنده و گفت :
- پس برا چی اومدین این وسط؟
مانی - می خوایم پشت شما باشیم! دوش به دوش هم و بغل به بغل هم بریم جلو! یعنی در واقع ما چون عادت کردیم اول می ریم تو صف بعدش می پرسیم چی می دن،اینه که ماهام اوّل اومدیم این وسط و . . .
((دخترا زدن زیر خنده و یواش یه چیزی در گوش همدیگه گفتن و به ما نگاه کردن! حالا مانی م ول کن نبود! همینجوری مشتش رو گره کرده بود و شعار میداد!))
مانی - دانشجو! حمایتت می کنیم! الهی قربونتون بشم! حمایتت می کنیم!
((آروم رفتم بغلش و در گوشش گفتم))
- زده به کلّهت؟!
مانی - میذاری یه خرده ام به فکر مملکتم باشم یا نه؟!
اینو گفت و همینجور که شعارمیداد رفت وسط همون چندتا دخترخانومو گفت :
- ببخشین! شعار جدید ندارین؟ خسته شدیم از بس این قدیمیارو گفتیم!
یکی از دختر خانوما خندید و گفت:
- اگه همین قدیمیا جامه ی عمل بپوشن برا ما کافیه.
مانی - امّا به نظر من جامه مامه نپوشن قشنگ ترن! یعنی همینجوری لخت و عریان بیانشون کنیم خیلی بیشتر نمود پیدا می کنن و تأثیر گذارترن!
((دوباره همه زدن زیر خنده! رفتم بغلش و آروم گفتم:))
- بیا بریم تا کار دستمون ندادی! دلم برای رکسانا اینا شور میزنه!
یه نگاه به من کرد و آروم گفت:
- اگه یه بار دیگه تو کارای سیاسی من دخالت کنی،همین الآن داد می زنم به این دخترخانوما و میگم که یه نفوذی اومده میونمون و انگشتم رو می گیرم طرف تو و خودم می رم یه گوشه وایمیستم!
اون وقت اینا می ریزن سرت و تموم گوشت تنت رو با وشگون میکنن آ ! اینجا دیگه حرف منه!
(( دیدم دخترا دارن به من نگاه می کنن! منم ساکت بغل مانی واستادم و شروع کردم این ور و اون ور رو دیدن و دنبال رکسانا اینا گشتم که برگشت طرف دخترا و گفت:))
- خسته شدیم والا! از بس که شعار دادیم این گلوم شد عین چوب خشک! دهنم شد عین زتّوم تخ! اینجاها یه کافی شاپی چیزی نیست بریم یه قهوه ای چیزی بخوریم گلومون تازه شه؟
یکی از دختر خانوما با خنده گفت:
- شما که ده دقیقه هم نیست که اومدین!
مانی - بَه هه! ما قبل از اینجا اون یکی دانشگاه بودیم و سه ساعت تموم ، یه نفس شعار می دادیم! این طوری ما رو نیگا نکنین! ما تظاهر کننده ی حرفه ای ایم!
الآنم میریم با همدیگه یه جا می شینیم و یه چیزی می خوریم. هم گلومون تازه میشه و هم خستگی مون در میره و هم ایدئولوژی هامونو با همدیگه یکی می کنیم و برمیگردیم اینجا و تا اِلاهه صبح شعار میدیم!
دخترا دوباره زدن زیر خنده! رفتم بغلش و آروم بهش گفتم:
- الآن موتورسوارا میان آ !
مانی - ببین! منو نترسون! من مثل سد سکنر اینجا واستادم! من و این دخترخانومای دانشجو رو فقط مرگ می تونه از هم سوا کنه! شعار بده، نترس بدبخت بزدل جبون!
(( اینارو همچین بلند گفت که دخترا شنیدن و برگشتن به من نگاه کردن! منم از خجالت سرمو انداختم پایین! یکی از دخترا یه چپ چپ به من نگاه کرد و بعد برگشت طرف مانی و گفت :))
- این آقا کی ن؟!
مانی - هارونه! یعنی هامونه! خیلی سنگدله! فقط به منفع خودش فکر می کنه و بس! ای مرفّه بی درد!
((چپ چپ بهش نگاه کردم و هیچی نگفتم! یعنی دخترا طوری نگاهم می کردن که جرأت نداشتم یه کلمه حرف بزنم!))
مانی - حالا ولش کنین! تقصیری م نداره بیچاره! تو یه خانواده ی برژوآ چشم وا کرده و پدرش یه عمر مثل زالو خون مسضعفین رو مکیده و اینم دیده و یاد گرفته! امّا اینم بگما ! استعداد خوبی داره! پاش بیفته چنان مبارز نستوهی ِ که نگ.! قیافش رو نگاه کنین! عین ارنستو چگواراس ! مخصوصا اگه بزاره یه هوا موهاش بلند بشه و یه روبان قرمز به موهاش بزنه و یه سیبیلم بزاره دیگه خود فیدل کاستروام نمی تونه بشناسدش! بچۀ خوبیم هس آ امّا تنها اشکالش اینه که پولدار و مستکبره! میگم تو رو خدا یه خرده شما نصیحتش کنین شاید اخلاقش عوض بشه یعنی حرف دختر خانوما خیلی توش اثر داره! اگه خواهری کنین و یه خرده...
یه مرتبه یکی از اون وسط داد زد و گفت :
موتور سوارا ! موتورسوارا !
همه برگشتیم و اون طرف خیابون رو نگاه کردیم که مانی آروم در گوشم گفت :
- من که رفتم! فکر خودت باش !
((تا برگشتم نگاهش کردم که دیدم مثل برق داره می دوئه طرف ماشین! اون دخترام با بقیه رفتن طرف خوابگاه ! موندیم من و یه عده دیگه ! حالا نمی دونیم کجا بریم! دانشجوآیی که اونجا بودن همه جمع شده بودن جلو در ِ خوابگاه و بقیه شونم رفته بودن تو خوابگاه و شعار می دادن! یه عده هم با چوب و چماق داشتن می اومدن طرف ما ! همه داشتن فرار می کردن! دیگه نفهمیدم چی شد فقط یه وقت متوجه شدم که دارم با حالت دوئیدن می رم طرف ماشین! چند ثانیه بعد رسیدم و دیدم مانی رفته نشسته تو ماشین و در ماشین م قفل کرده! اونقدر از دستش عصبانی شدم که نگو! تا منو دید قفل در و واکرد و گفت :
- بشین بریم!
یه نگاه بهش کردم و گفتم :
- آخه من به تو چی بگم؟!
مانی - الآن وقت چیز گفتن نیست! بشین که در ریم!
- دّر ریم؟! یعنی فرار کنیم؟!
مانی - فرار که نه! یه عقب نشینی تاکتیکی!
- خجالت نمیکشی مانی؟!
مانی - خجالت برای چی بکشم؟! چوب آ رو نیگا کن! قاعدۀ تنۀ چناره! یه دونه بخوریم پیشواز گرگ بیابون می ریم! بشین می گم!
- من نمیام!
مانی - یعنی چی؟!
- یعنی اینا رو تنها نمیذارم!
مانی - موتور سوارا رو تنها نمیذاری؟! اینا احتیاج ندارن! یعنی اصلا تنها نیستن! هم چوب و چماق دارن و هم پشت شون گرمه! خیالت راحت راحت باشه! برای این عزیزان هیچ اتفاقی نمی افته! هزار الله اکبر پشت به پشت همدیگه دارن میان جلو!
- لوس نشو رکسانا اینا رو میگم!
مانی - از کجا معلوم اونا اینجا باشن؟!
- باید بگردیم! اگه نبودن، میریم!
مانی - وسط این همه چوب و چماق بگردیم؟!
- نترس! به ما کاری ندارن!
مانی - یعنی واقعا می خوای بری اون وسط؟!
- خب آره!
مانی - خودت می دونی قهرمان! برو! خدا پشت و پناهت! واقعا بهت افتخار می کنم! یعنی تموم فامیل و دَر و همسایه بهت افتخار می کنن! آفرین به تو! من همیشه تو چشمای تو شجاعت رو می دیدم! برو معطل نکن! خیال تم از هر بابت راحت باشه! می دم برات کوچه به کوچه حجله بزنن! از این چارپایه هام بغل هر
کدوم میذارم و روشم یه سینی پُر،خرمای بم کرمان! شربت فصل به فصل!
شیرکاکائو نوبت به نوبت! حلوا سینی به سینی! برو قهرمان من! برو که بهت قول میدم تا 10 دقیقه ی دیگه اسمت میره جزو تاریخ ملی ما!
- اِه...! تو نمی یای؟!
مانی - من به گور پدرم می خندم! چوب آرو نمی بینی؟! همچین این دستا میره بالا و پایین که انگار دارن فرش می تکونن! اصلا من هیچ وقت لیاقت اینو نداشتم که اسمم تو تاریخ ثبت بشه! تو برو عزیزم و خودتو به خاطر من از این فیض محروم نکن!
- به درک! من رفتم!
- اِ...! واستا خره! جدی جدی داری می ری؟!
((پیاده شد و دوئید دنبالم و گفت:))
- دیوونه شدی؟
- من باید اینجاها رو بگردم! تا خیالم راحت نشه که رکسانا اینجا نیس،جایی نمی یام! همین!
مانی - ای لعنت به مرده و زنده ت آدم بدقلق!
((راه افتادم رفتم جلو که دو نفر جلومو گرفتن و یکی شون گفت))
- کجا؟!
((تا اومدم یه چیزی بگم که مانی زد و گفت))
- اومدیم بهتون خسته نباشین بگیم! خدا قوّت!
((دو تا پسرا خندیدن و همون یکی گفت))
- برگردین برین! اینجا جای شما نیس!
مانی - می گم برادر یه چوب اضافه ام اگه داشته باشین ماهام یه تن و بدنی گرم می کنیم آ!
((این دفعه منم خندم گرفت که همون پسره زیر بغل مانی رو گرفت و گفت))
- برو باباجون بذار به کارمون برسیم! جفت تون برین! شمام برو!
((من همونطور واستاده بودم و نگاهش می کردم که جدّی شد و گفت))
- حرف حالی ت نمیشه؟!
مانی - برادر! این گوشاش سنگینه! صدا رو نمیشنفه! بذار من با علم و اشاره حالیش کنم!
«اومد جلو من واستاد و با انگشت یه چوب رو نشون داد و بعد با دو تا دستاش کلفتی چوب رو اندازه کرد و ادای اینو در آورد که یعنی می خواد بزنه تو کلّه ت! بعد یه مرتبه داد زد و گفت»
- آقای زاپاتا! چوب کلفت! دست قوی! پشت گرم! شوخی پوخی م تو کار نیس! بیا بریم تا هنوز سر لطفن! و ماها سالمیم!
دوباره پسرا خندیدن و من بهشون گفتم:
- آقایون ما اومدیم دنبال چندتا از فامیلامون!
پسره یه نگاه به من کرد و بعد به مانی گفت:
- تو که گفتی این چیزی نمی شنفه؟!
مانی - گفتم کَره! نگفتم که لاله!
پسره یه نگاهی به من کرد و بعد همونجور که داشت می رفت گفت:
- الآن نمیشه جایی رو گشت! راه بیفتین برین!
«صب کردم تا یه خرده ازمون دور شدن. بعدش با مانی راه افتادیم تو پیاده روی اون طرف! قیامت بود! این اونو هل می داد! اون یکی رو هل می داد! یه عده جلوی خوابگاه یه چیزایی می گفتن! ماشینا اون وسط مونده بودن! یه عده بی خودی فرار می کردن! یکی دو جا چند نفر با روزنامه آتیش روشن کرده بودن و دود راه افتاده بود! خلاصه اوضاع بدی بود! من و مانی م همین جوری می رفتیم جلو و تو جمعیت رو نگاه می کردیم! اصلا نمی شد کسی رو تشخیص داد! انقدر آدم اونجا جمع شده بود که تنه به تنه می خورد! ماشینا همه بوق می زدن! صدا به صدا نمی رسید! یه عده بی خودی فحش می دادن و معلوم نبود به کی دارن میدن! صدای فحش اونا و بوق ماشینا و دود و صدای بلندگو که هی از یه جا داد می زد و از مردم خواهش می کرد که متفرق بشن،همه با هم قاطی شده بود و یه صحنه ی خیلی عجیبی رو درست کرده بود!
من و مانی م همین جوری می رفتیم جلو و دخترا رو نگته می کردیم که رکسانا اینا رو پیدا کنیم!
جلوی در خوابگاه که اصلا نمی شد رفت! وسط خیابونم یه عده با همدیگه دعواشون شده بود و داشتن همدیگه رو می زدن! اومدیم از وسطِ خیابون رد بشیم که یه مرتبه چشمم افتاد به کارگردان فیلم ترمه اینا! اونم ما رو دید و دوئید طرف ما و با خنده گفت:
- بابا کجائین شما؟! بیاین بریم جلو!
مانی - قربون شما! قبلا صرف شده! نفری دو تا چوب خوردیم! شما بفرمائین که تازه رسیدین!
کارگردان زد زیر خنده و گفت:
- اما عجب ایده ای دادی آ! دستت درد نکنه! عالی بود!
یه نگاه دوتایی بهش کردیم که مانی گفت:
- چی عالی بود!؟
کارگردان - همون جریان شیرکاکائو و کیک دیگه! مگه ترمه خانوم بهتون نگفت؟!
مانی - نه! من اصلا امروز باهاش حرف نزدم!
کارگردان - بابا امروز فیلبرداری داشتیم ! پس با شما نیس!؟
مانی - نه! ما اصلا نمی دونیم جریان چیه؟!
کارگردان- ما یکی دو ساعت پیش دو تا وانت شیرکاکائو و کیک آوردیم اینجا و گذاشتیم بغل خیابون و شروع کردیم به دادن! غلغله شد! ماشینا همینجور که داشتن با سرعت رَد می شدن تا چشم شون به شیرکاکائو و کیک می افتاد،می زدن رو ترمز! مردم که رد می شدن می اومدن جلو! ماهام بیست تا دونه لیوان بیشتر نیاورده بودیم! همچین شلوغ شد که نگو! یه سری فیلم برداری کردیم و منتظر ترمه خانومیم!
مانی - پس اون پسرا که چوب داشتن و با موتور اومدن چی بود؟!
کارگردان - بچه های خودمونن!
مانی - پس این همه شلوغی مال شیرکاکائوئه؟!
کارگردان - آره! دستت درد نکنه! اما الان یه نیم ساعتی هس که اوضاع از دست مون در رفته! یعنی شیرکاکائو آ و کیک آ داره تموم میشه و مردم که منتظر واستاده بودن شلوغ کردن و یه عده م با همدیگه دعواشون شده! زنگ زدیم به پلیس که بیاد و اوضاع رو درست کنه!
- ببخشین! دانشجوآ کجان پس؟!
کارگردان - اونا جلو خوابگاه ن! همونا که اونجا واستادن و دارن با هم حرف می زنن! می گم یه زنگ به ترمه خانم بزنین ببینین کجان؟!
((من دیگه منتظر نشدم و راه افتادم طرف خوابگاه و رفتم وسط دانشجوآ! یه جا یه عده شون داشتن شعار می دادن! رفتم جلو و شروع کردم به گشتن امّا رکسانا اینا رو پیدا نکردم! تو همین موقع چهار پنج تا ماشین پلیس رسید و مأمورا پیاده شدن! خودشونم مونده بودن که اینجا چه خبره! از دور می دیدم که کارگردان رفت با فرماندشون صحبت کرد و اونم انگار داشت باهاش دعوا می کرد! یه خرده بعد همونجور که داشتم دنبال رکسانا اینا می گشتم دیدم مأمورا شروع کردن به متفرق کردن مردم! تو همین موقع یه گوشه دیگه دعوا شد! مأمورام ریختن اونجا و یه عده رو گرفتن! وسط اونام یه عده از دانشجوها دستگیر شدن! دستگیر شدن همانا و

حکایت جوانمرد قصاب

حکایت جوانمرد قصاب

حکایت جوانمرد قصّاب
 
در روزگاران گذشته که اصناف پیشه ور ایران پیرو فتوت یا آیین جوانمردی بودند، اصناف در رساله هایی که برای آموزش قوانین و اعتقادات و آداب خود به تازه کاران و شاگردان می نوشتند، پیشه و آیین خود را به یکی از پیامبران یا اصحاب پیامبر اسلام یا اشخاصی افسانه ای منسوب می کردند و شرح می دادند که نخستین بار چه کسی پیشه آنان را بنیاد نهاد. جوانمردان صنف قصّاب پیر و پیشوای خود را شخصی به نام «جوانمرد قصّاب» می دانستند.
هم اکنون، در جنوب شهر تهران، به سوی شهر ری، در زمین های مشهور به منصور آباد، در محلّه ای که اکنون جزو منطقه بیستم شهرداری تهران محسوب می شود، بقعه ای به نام «جوانمرد قصّاب» هست. به مناسبت این بقعه، محله اطراف آن نیز جوانمرد قصّاب نام گرفته است. 
 جوانمرد قصّاب برای مردم این محل معروف است به این که یار امیرالمؤمنین بوده و مزار او را مانند اماکن متبرکه زیارت می کنند. در شهرها و مکان های دیگر ایران هم مقبره هایی به نام جوانمرد قصّاب وجود دارد و این ها آدمی را به گمان وا می دارد که شاید جوانمرد قصّاب شخصیت تاریخی ناشناخته ای باشد. گفتنی است که مقبره های جوانمرد قصّاب در قرون گذشته نیز مشهور بوده است. 
 در قرن هشتم، حمدالله مستوفی از مدفن او در ری یاد کرده، که ظاهراً همان جایی است که اکنون در جنوب تهران بقعه جوانمرد قصّاب بر پاست. اما عبد الرزاق سمرقندی؛ مورخ قرن نهم هجری، در ذکر وقایع سال 864 ق. از مدفن جوانمرد قصّاب در سرخس سخن گفته است. در قرن نهم ، مولانا حسین واعظ کاشفی سبزواری در فتوّتنامه سلطانی، مفصّل ترین کتاب کهن فارسی درباره آیین جوانمردی، نام جوانمرد قصّاب را عبدالله و پدرش را عامر بصری ذکر کرده و او را از ملازمان محمّد حنفیه (متوفی: 81 ق.) فرزند امام علی(ع)، و نیز از «هفده کمر بسته » مولی علی(ع) دانسته است. جوانمردان در آیین تشرّف به جوانمردی میانِ خود را با کمربندی خاصّ به نام «شدّ» (=شدّه=رشته) می بستند و معتقد بودند که شاهِ مردان، علی(ع) ، هفده تن را به جوانمردی مشرّف گردانید و با دستان خود برخی از آنان را کمر بست. واعظ کاشفی همچنین می گوید که سلّاخان سندِ رسمیت و اعتبار پیشه خود را با انتساب به جوانمرد قصّاب باید درست کنند؛ زیرا که در روز واقعه غدیر خم حضرت امیر(ع) گوسفند قربانی کرد و جوانمرد گوسفند را سلّاخی نمود. نخست حضرت امیر(ع)، خود، گوسفند را پاره کرد و آن کار را به جوانمرد واگذار فرمود.
 جوانمردان در آیین تشرّف به جوانمردی میانِ خود را با کمربندی خاصّ به نام «شدّ» (=شدّه=رشته) می بستند و معتقد بودند که شاهِ مردان، علی(ع) ، هفده تن را به جوانمردی مشرّف گردانید و با دستان خود برخی از آنان را کمر بست.
با این حال، هیچ اطلاع تاریخی از شخصی به نام عبدالله بین عامر بصری، مشهور به جوانمرد قصّاب، در دست نیست. شاید این نام از نامِ عبد الله بن کُرَیزبن ربیعه اموی، بر ساخته شده باشد که در عهد خلافت عثمان، حاکم بصره بود و نقل است که علی(ع) درباره او فرمود: «ابن عامر سیّد فتیان قریش است».
محمد علی یزدی شاهرودی، یکی از درویشان خاکسار دوره قاجاریه، در رساله ای که در سال های 1317-1315 ق. درباره اصناف نوشته، گفته است که علی(ع) در یمن سه کس را میان بست که سومی نُصَیر (یا نَصیر) قصّاب اصفهانی مشهور به جوانمرد قصّاب بود و قصّابان سلسله سند صنف خود را به او و به حضرت ابراهیم(ع) می رسانند. اما چنین نامی نیز شناخته نیست. در فتوّت نامه ها و رسائل اصناف عربی نیز نام جوانمرد قصّاب ذکر شده است؛ اما غالباً به صورت: «جومرد القصِاب».
در فتوّت نامه سلطانی نخستین کاربرد و ساخت برخی از جامه ها و ابزارهای خاصّ قصابان و سلّاخان، نظیر پیش آویز، که ابزاری شبیه قَناره (قِنّارَه) بوده است و به آن گوشت می آویخته اند، کاردمال، که ظاهراً کارد را با آن تیز می کرده اند، و تَنوره، که گونه ای پیش بند بوده، به جوانمرد قصّاب منسوب است.
با این حال، در برخی از فتوّت نامه های کهن تر  مانند فتوّت نامه مولانا ناصری، از قرن هفتم، قصّابان از اصنافی بر شمرده شده اند که شایسته فتوّت داری نیستند. اما، نکته قابل توجه این که در قصّه های عیاری که سخن از جوانمردی و خلق و خوی عیاری است، معمولا یکی از قهرمانان، عیاری است که پیشه قصّابی دارد. در سمک عیار، که ظاهراً کهن ترین این گونه قصّه ها است، عیاری به نام «جنگجوی قصّاب» که در عیاری و جنگاوری ممتاز است، از «سرخ علمان» و شادی خورده ومرید و شاگرد سمک عیار است.
 در قرن نهم، در داراب نامه بیغمی، در بخشی که پهلوانان و عیاران ایران به دمشق وارد می شوند، سخن از قصّابی به نام «جوان دوست قصّاب» است که دعوی جوانمردی داشت و بسیاری از جوانمردان دمشق در خدمت او بودند. یاران جوانمرد او نیز همگی قصّاب بودند و تو گفتی که او پیشوای جوانمردان این صنف بوده است. جوان دوست قصّاب که به رسم اهل فتوّت در غریب نوازی ویاری پهلوانان ایرانی جان فشانی می کند، عیار است و فنون عیاری را نیک  می داند.
 با عنایت به این روایت ها به نظر می رسد که در روزگاران کهن به گونه ای صنف قصّاب با آیین عیاری و جوانمردان جنگجوی در پیوند بوده است و بر همین اساس داستان جوانمرد قصّاب برساخته شده و مشهور گشته است، هر چند که در برخی از فتوّت نامه ها، با تأثر از فقه اسلامی که پیشه قصّابی را مکروه دانسته، این صنف از فتوّت به دور دانسته شده است.
 در قرن نهم، ملّا حسین واعظ کاشفی به داستان جوانمرد قصّاب اشاره کرده؛ امّا از ذکر آن خودداری نموده است. شگفت است که نام جوانمرد قصّاب درفتوّت نامه  قصّاب، از عهد صفوی، نیامده است ؛ اما در رساله ای دیگر درباره قصّابان و سلّاخان، که ظاهراً در همان دوران صفوی نوشته شده است، داستان او کاملاً ذکر شده که:
کنیزکی از جوانمرد قصّاب گوشت خواست، اما به هر گوشتی که جوانمرد به او می داد، راضی نمی شد تا جوانمرد خشمگین گردید و پول او را پس داد و گفت که به او گوشت نخواهد فروخت. کنیزک که از سرزنش و آزار سروَر خود می ترسید، گریه آغاز کرد. ناگاه شاه مردان علی(ع) از آن جا گذشت و مشکل کنیزک را دریافت و به جوانمرد گفت که به کنیز گوشت بفروشد. جوانمرد که علی(ع) را به چهره نمی شناخت، به او بی احترامی نمود و دست خود را به معنای ردّ کردن، به جانب حضرت علی(ع) تکان داد. پس از آن که حضرت از نزد او رفت، قنبر یار و همراه علی(ع) آمد و به جوانمرد گفت که تو شاه مردان را نشناختی. جوانمرد که سخت شرمنده و پشیمان شده بود، دست خود را با ساطور برید و با کارد چشمان خود را کَندو  از قنبر خواست که او را به نزد علی(ع) ببرد. چون غمگین و نادم به نزد آن حضرت رسید، گریست و ابراز پشیمانی نمود. علی(ع) فرمود که چشمان و دست وی را در موضع خود نهادند و فاتحه ای بخواند و بر جوانمرد دمید، فوراً چشمان و دست بریده او درست شد. 
 داستان جوانمرد قصّاب با اندکی تغییر در برخی از کتاب های مقبل از جمله طریق البکاء، از عهد ناصری، آمده است، تعزیه خوان ها نیز آن را نمایش می داده اند و تصویرهایی از این داستان را در نقاشی های قهوه خانه ای هم می توان دید. هم اینک، در افغانستان، قصّابان در شب های جمعه به نام جوانمرد قصّاب نذر می دهند و در حین اجرای آیین نذر، قصّه او را نقل می کنند.  مرحوم استاد دکتر زرین کوب (متوفی: 1378 ش.) قصّه جوانمرد قصّاب را نمونه کوشش حرفه های مکروه برای درست کردن رابطه با فتوّت دانسته است ؛ اما همچنان که گفته شد، قصه های کهن عیاری از پیوند دیرباز صنف قصّاب با آیین عیاری وجوانمردی نشان دارد.
به هر تقدیر، ابیات لوحه قبر داخل بقعه جوانمرد قصّاب، در جنوب تهران، نشان می دهد که صاحب آن نیز همان پیر افسانه ای صنف قصّاب، که داستانش گفته آمد، فرض شده است. به نظر می رسد که این مقبره و دیگر مقبره های جوانمرد قصّاب در ایران، مقبره هایی نمادین برای شخصیت افسانه ای جوانمرد قصّاب است. ساختن چنین مقبره هایی در ایران برای قهرمانان افسانه ای که مردم با یاد و قصّه  آن ها می زیسته و به وجود آن ها باور داشته اند، متداول بوده است؛ چنان که حتی برای خضر هم که زنده جاویدان دانسته می شود، مقبره هایی ساخته شده است. این مقبره ها قهرمانان افسانه ای و مقدّس مردم ایران را برای آنان به گونه ای، واقعی، محسوس و قابل دسترس می کند تا به زیارت آن ها بروند، با آن ها سخن بگویند و برای آن ها نذر ونیاز کنند و حاجت خود را بگیرند.
 مرحوم استاد دکتر زرین کوب (متوفی: 1378 ش.) قصّه جوانمرد قصّاب را نمونه کوشش حرفه های مکروه برای درست کردن رابطه با فتوّت دانسته است.
 روزگاری افسانه جوانمرد قصّاب نزد مردم ایران بسیار مشهور بوده است. امروزه، کهنسالان تهرانی همچنان داستان او را از بر دارند هرچند برای بیشتر جوانان حتی نام او ناآشنا است.