وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

انسان، انسانیت و حکومت

انسان، انسانیت و حکومت

عشق و مهربانی اوج انسانیت و اخلاق نیکو ابتدا و شروع انسانیت است. 

مردم برای اینکه در زندگی به عشق، مهربانی و انسانیت برسند باید از میان خود یک حکومت متعادل و عدالت گستر مشابه حکومت پیامبران برای اداره جامعه خود انتخاب نمایند که مراقب باشد کسی به کسی ظلم و ستم نکند. بدیهی است افراد حکومتی باید خود از انسانهای پاک و عادل و منصف باشند تا بتوانند از عهده این کار بسیار مهم برآیند. وظیفه این حکومت این است که فضای عادلانه و منصفانه ای را در جامعه ایجاد کند و راههای ظلم و ستم را تا آنجا که مقدور است ببندد و راههای عشق و مهربانی و محبت را بگشاید. وظیفه مردم هم پیروی از این حکومت و پشتیبانی و حمایت از آنها و تامین مخارج لازم آنها و پرداخت مالیات به آنهاست. 


زندگی معنوی یعنی زندگی پیامبرانه


انسانها تا خود پیامبر نشوند و احساس پیامبری نکنند لذت زندگی پیامبرانه را نمی چشند و به سعادت نمی رسند. اینکه حضرت محمد ختم نبوت و پیامبری را اعلام فرموده است به این معناست که انسانها هر کدام می توانند با همان عقل و خردی که خداوند به آنها عطا کرده است خود پیامبر خود شوند و بنابراین دیگر نیازی به پیامبر بیرونی ندارند. اما بشر تا کنون نتوانسته این قابلیت را در خود شناسایی، فعال و فراگیر و همگانی کند. همیشه و در هر زمان عده کمی خود پیامبر خود بوده اند اما با این تعداد اندک کار جامعه مدنی معنوی راه نمی افتد و به زمان بیشتری نیاز است. اگر بیشتر مردم، خود پیامبر خود شوند آنوقت می توانند حاکمان حکومت خود را از میان بهترین پیامبران خود بر گزینند و روند پیامبر شدن همگان را فراهم میشود. 


پیام خدا به انسان پیامبر

ای انسان من و تو مانند دو یار همراه هم هستیم. در واقع تو از دو قسمت مجزا ولی مرتبط با هم تشکیل شده ای. 

یکی قسمت اصلی و مرکزی و دل توست که هسته زندگی توست و آن منم. من مانند نور یا هوشی آسمانی در وجود تو فعال هستم و نگهبان و مراقب قسمت دوم تو هم هستم. من آزاد هستم و در زمان و مکان نیستم و نمی آیم. هیچ کاری به کار قسمت دوم تو ندارم. من مرکز امنیت، اطمینان و آرامش خاطر تو و ناظر بر افکار و اعمال و رفتار قسمت دوم تو هستم.

قسمت دوم تو، بدن توست که مجهز به ذهن و احساسات و عواطف است و در زمان و مکان یعنی در دنیا قرار دارد. 

ما دو تایی مدتی را همراه هم هستیم و سپس از هم جدا می شویم. سپس قسمت اصلی و مرکزی ات به من باز میگردد و قسمت دوم و فرعی ات به خاک و مواد اصلی خودش تجزیه و تبدیل می گردد. 

هنگامی که فکر میکنی و عقل و ذهنت کار می کند، هنگامی که می خوابی و استراحت می کنی و خواب می بینی، هنگامی که مریض میشوی و بد حال میشوی و هنگامی که کار میکنی و موفق و شاد و خوشحال میشوی. همه اینها قسمت دوم توست که این حالت ها را تجربه می کند. و نهایتاً هنگامی که میمری این قسمت دوم و بدن و ذهن توست که می‌میرد و مرکز و هسته تو یعنی مرا رها می کند و ما در این هنگام از هم جدا می شویم. در همه این حالات من کنار تو و بالای سر تو بوده و هستم و اگر تو بخواهی میتوانی از من کمک فکری و راهنمایی بگیری ولی اگر نخواهی من آزاد هستم تو را هم آزاد خواهم گذاشت که هر کاری را که خود صلاح میدانی انجام بدهی. من فقط نظارت می کنم و بس. 

توکل

دل به من دار ای عزیز، عقلت به کار

تا بیابی یاری ام را پای کار 

ای انسان قطب نما و جی پی اس و پیامبر وجودت را روشن و فعال کن تا شمع کم نور شیطان وجودت خاموش شود. من پیامبر و راهنمای توام. من مانند چراغی جلوی پای تو را روشن می کنم. جهت راهت را خودت باید انتخاب کنی. اگر به سوی من بیایی شمع شیطنتت کم کم خاموش خواهد شد. دلت را با من همساز و هماهنگ و هم جهت کن و در کارهایت عقل و خرد خود را بکار انداز تا کمک و راهنمایی و قدرت مرا در انجام کارهایت ببینی و شگفت زده شوی. 


ما درون را بنگریم و حال را

نی برون را بنگریم و قال را

مولانا 

اما بهتر است بگوئیم ما باید :

هم درون را بنگریم و حال را

هم برون را بنگریم و قال را 

امروزه علم روانشناسی درون را می نگرد و حال را و علم جامعه شناسی برون را می نگرد و قال را. 


برخورد با من ذهنی


من ذهنی (ایگو) اگرچه در انسان یک  شخصیت منحصر بفرد درونی (نفس) در هر انسان است ولی نباید از این نکته غافل شد که نوع و کیفیت آن مستقیماً مرتبط با فضای بیرونی زندگی فرد است که ما به آن فضای فرهنگی و فکری جامعه می گوئیم. یعنی من ذهنی و نفس انسان حاصل یک تعامل دو طرفه در انسان است که از بیرون، تفکر عمومی اجتماعی (وضعیت فرهنگی جامعه) و از درون، حال روحی روانی فرد، و تأثیر متقابل این دو مؤلفه بر روی یکدیگر آن را بوجود می آورد. به عبارت دیگر من ذهنی در جریان یک فرآیند درونی و بیرونی متقابل در انسان پدید می آید و نوع و کیفیت آن بستگی دارد به اینکه فرد در کدام محیط و با چه تفکر عمومی و فرهنگی زندگی می کند. 

تفکر عمومی و فرهنگی (متافیزبک جامعه) که در حال حاضر در بیشتر جوامع حاکم است، تفکر لیبرالیستی یا تفکر فردگرایانه و خود خواهانه است. این نوع تفکر مقبول ترین و جا افتاده ترین تفکر عمومی و فرهنگی است که بعد از دوره های غارنشینی و جنگل نشینی و دوره کشاورزی و دامداری در جوامع ایجاد شده یعنی از دوره شهر نشینی و صنعتی بر جوامع حاکم شده است. من ذهنی افراد در دوره های شهرنشینی و صنعتی بصورت افراطی و عمیق در انسانها رشد کرده و زندگی مستقل و جدایی منافع و مالکیت را تشویق کرده و بر دشمنی های افراد نسبت بهم و رقابتهای فردی حتا افراد یک خانواده افزوده است. 

من ذهنی اما در دوره های قبل از شهرنشینی و صنعتی در جوامع کشاورزی و جنگل نشینی و غارنشینی که انسانها مجبور بودند بصورت جمعی و گروهی زندگی کنند بسیار ابتدایی و ضعیف تر بوده است. در آن دوران بیشتر انسانها به ما ذهنی فکر می کرده اند و آن را تقویت و فربه می کرده اند. 

من ذهنی در هر دوره اجتماعی متناسب با شرایط اجتماعی و تفکر اجتماعی و فرهنگی آن دوره بوده و شدت و ضعف داشته است. بعضی از من ذهنی ها که یک تفکر ناسیونالیستی و ملی بر جامعه آنها حاکم است من ذهنی بهتر و آرام تری نسبت به من ذهنی هایی که یک تفکر صرفاً لیبرالیستی و فردگرایانه و سرمایه داری بر جامعه آنها حاکم است دارند. همینطور جوامعی که دارای تفکر عمومی سوسیالیستی دارند من ذهنی شان بشدت نسبت به من ذهنی افرادی که در جوامع لیبرالیستی و ناسیونالیستی زندگی می کنند، ضعیف تر است و در نتیجه زندگی اجتماعی آرام تر و بهتری دارند. 

بنابراین من ذهنی افراد مختلف بستگی دارد به محیطی که در آن زندگی می کنند و نوع تفکر اجتماعی و فرهنگی که بر آن جوامع حاکم است. 

مولانا به این موضوع البته نپرداخته چون در آن روزگار این تقسیم بندی های فکری اجتماعی هنوز باب و مرسوم نشده بوده است. اما اکنون که ما در دوره ای زندگی می کنیم که می توانیم نوع تفکرات اجتماعی دوره های مختلف زندگی انسان را شناسایی و از هم تفکیک کنیم نباید از تأثیرات این تفاوت دوره های تفکر اجتماعی بر ذهن و ایجاد من ذهنی های مختلف در انسانها غافل شویم و همان جزیی نگری و ساده نگری که در دوره قدیم و مولانا مرسوم بوده را ادامه دهیم و آن را آموزش دهیم. 

بنظر من و با توجه به نظرات مولانا و مخصوصاً درسهای گنج حضور ضعیف ترین من ذهنی هنگامی پدید می آید که ما تفکر سوسیالیستی و جامعه گرایی جهانی را که بر مبنای خداپرستی است بوجود آوریم و آموزش دهیم. اگر ما بتوانیم با توجه به روح تعالیم دینی و با استفاده از تفکر و ابیات مولانا، یک تفکر سوسیالیستی، نه کمونیستی، بلکه سوسیالیستی جهانی خداگرایانه که بر مبنای یکپارچگی جهان کار می کند و هدفمندی دارد و جهان را دارای یک خدای واحد و یک حاکمیت و حکومت واحد می شناسد و می پسندد، ایجاد کنیم که همه افراد علاقمند به عضویت در یک جهان واحد و یک زندگی واحد و یک سیستم فکری اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی واحد بشوند و این تفکر را تفکر نهایی و متعالی بشر بدانیم و تبلیغ و تشویق کنیم و آموزش بدهیم، من ذهنی افراد بتدریج کاهش خواهد یافت و به پایین ترین سطح ممکن خود خواهد رسید و جهانی خواهیم داشت با زندگی معنوی بالا و فساد و تباهی کمتر. این تفکر بنظرم هم راستا و هم جهت با اسلام و ادیان الاهی هم هست و با تفکر معنوی و الاهی مولانا هم کاملاً مطابقت دارد. 


انسان، دین و زندگی

ان الله یامُرُ بالعدل و الاحسان 

اوج دین ای مهرَبان مهربانی است

عدل و انصاف نیز کف دینداری است 

زندگی عشقست و مهربانی است و عدل

مرده ست آن دل که بی عشق زنده است

عاشق شو ور نه روزی کار جهان سرآید 

نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

اوصیکم بتقوا الله و نظم امرکم 

بنی آدم اعضای یک پیکرند 

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار 

دگر عضو ها را نماند قرار 

تو کز محنت دیگران بی غمی 

نشاید که نامت نهند آدمی

اگر مهر و انصاف گردد کار ما

خداوند بگرداند اقبال ما

وگر جمع مردم کنند عدل و مهر

جهان میشود جمله بر کام ما 

دموکراسی امروز چه بود جوان 

بجز عدل و انصاف و مهر کار ما 


اگر انسان بتواند از جایگاه خدا به اشیاء و جهان نگاه کند و جهان را همانطور که خدا می بیند، ببیند بسیاری از مشکلات جهان و اختلافات میان انسانها مرتفع خواهد گردید. در حال حاضر چه آنهایی که خدا را قبول ندارند و به اصطلاح لائیک هستند و چه آنهایی که خدا را قبول دارند و به اصطلاح خداپرست هستند هر دو گروه، جهان را از دیدگاه غیر معنوی و غیر توحیدی و غیرخدایی می نگرند. یعنی بر سر تصاحب امکانات و لوازم زندگی و قدرت و حکومت و مدیریت که مهم ترین آنهاست با هم به نزاع و رقابت برخاسته اند.

انسانها قدرت و حکومت را باید برای ایجاد یک نظم واحد در امور زندگی جهانی بخواهند نه برای چیز دیگر. 

اوصیکم بتقوا الله و نظم امرکم 

اگر انسان در نگاه خود به جهان جایگاهی غیر از جایگاه خداوند و نقطه ای غیر از مبدا مختصات جهان (عدم) را در نظر بگیرد و از جایگاهی متغیر و ناثابت به اشیاء و جهان نگاه کند دیگر نگاه او دقیق نیست و نمی تواند درست و غلط اشیاء جهان را چه بلحاظ اندازه و چه به لحاظ کیفیت و زمان و مکان درست تشخیص بدهد. این است که دعایی حضرت رسول می فرمایند :

الهم ارنی اشیاء کما هی

خدایا اشیاء جهان را همان طور که هستند به من نشان بده

بنابراین در انسان و در ارزیابی ها و تحلیل ها و نظارت ها و قضاوت های او همیشه دو دیدگاه یا دو موضع‌گیری متفاوت وجود دارد :

١- موضع و عینک و دیدگاه و مبداء مختصات خدایی (صفر یا عدم) 

٢- موضع و عینک و دیدگاه شخصی (غیر صفر و غیر عدم) 

در موضع غیر عدم، انسان اشیاء جهان را همانطور که هستند نمی بیند، بلکه پس و پیش و کوچکتر و بزرگتر می بیند که با دیدگاه عدم و صفر خداوند متفاوت است. 

آدمی دید است و باقی پوست است 

دید آن است آن که دید دوست است 

مولانا 

خداوند انسان را بصورت یک «ناظر هوشمند» خلق کرده و به دنیا آورده است.


که تو آن هوشی و باقی هوش پوش 

خویشتن را گم مکن یاوه مکوش 

مولانا 

ای انسان تو آن هوشی که خدا هست و جسمت پوشش این هوش است.

خداوند با هوش خود فکر می کند و می آفریند ولی انسان با هوش خود که همان هوش خداوند است وَهم می کند و با آن مخلوقات خداوند را ویران می کند و از بین می برد. ویرانگری انسان تنها و تنها با عشق برطرف خواهد گردید. عشق یعنی تفکر مانند خداوند، یعنی خداگونه شدن، یعنی بازگشت به خداوند، یعنی یادگرفتن و متابعت از خداوند، از پیامبران، از اولیاء، از راه یافتگان، از هدایت شدگان. 

عشق جز دولت و عنایت نیست

جز گشاد دل و هدایت نیست

انسان این قابلیت، توانایی و پتانسیل را دارد که خداگونه شود. مانند او بیافریند. مانند او شاد باشد و مانند او جاویدان بماند. 

ای انسان مراقب خودت باش. مراقب خدایت، هوشت باش. فکر کن. توهُم نکن. فرق تفکر و توهُم را بفهم. دست از توهم بردار. تفکر تو را نجات خواهد داد. توهُم تو را ویران خواهد کرد. خودت را گم نکن. این توهُم است، توهُمی آشکار. یاوه مکوش که زیان خواهی کرد. ویران و پشیمان خواهی شد. 


ای انسان

هوش تو با هوش آن جانان یکی ست

هوش تو مخصوص تو در زندگی ست

هوش سوزی نکن بدترین کردار هاست

هوش سازی بکن شیوه پیغمبری است


مولانا خداوند را هوش برتر، هوش یکتا و فراگیر جهان می‌داند. هوشی که هوشساز و زندگی ساز است. باشندگانش را از هوش خود آفریده است. همه باشندگان جزئی از هوش خداوند را در خود دارند که با آن تفکر و زندگی می کنند.

انسان تنها باشنده ای است که به گوهر وجود و هوشمندی خود آگاه است. سایر باشندگان و متفکران به هوشمندی خود آگاه نیستند. آنها فقط هوشکاری و هوشبازی (زندگی) می کنند بدون اینکه بدانند هوش چیست. 

انسان بلحاظ ساختار ذهنی و هوشی خاصی که دارد این قابلیت را دارد که سطح تفکر خود را ارتقاء دهد و به سطح تفکر و هشیاری خداوند برساند. اما غفلت می کند و به توهُم می افتد. براساس توهُم عمل می کند و از خداوند دور می شود. انسان متوهم بجای ارتقاء هوش و خلاقیت و خداگونگی خود به هوش سوزی و توهم روی می آورد. هوش خداوند همچون ابزاری در اختیار موجودات و از جمله انسان است. آنها با این هوش خداوندی ٣ نوع کار می کنند. 

١- هوشکاری (زندگی معمولی)

٢- هوشسوزی (زندگی شیطانی) 

٣- هوشسازی (زندگی پیامبرانه) 


توهُم یا هوش سوزی

اما چرا انسان در جریان زندگی به توهُم روی می آورد؟ 

انسان ابتدا بدلیل زندگی در کنار حیوانات، از بهره هوشی بسیار ابتدائی برخوردار بود و مانند حیوانات از هوش خود فقط در تامین نیازهای اولیه جسمی خود استفاده می کرد. اما در مراحل بعدی زندگی تاریخی خود، دامنه گرسنگی جسمی اش به گرسنگی ذهنی او هم سرایت کرد. او هم از هوش خود برای سیر کردن گرسنگی من متوهم خود استفاده کرد. و بدلیل جاذبه ها و شیرینی هایی که این کار داشت و از آن لذت برد به آن گرفتار و معتاد شد. و این شد روش زندگی او که آن را به فرزندان خود یاد داد و زندگی انسان متأسفانه اینگونه ادامه پیدا کرد. راه اصلی را گم کرد و به بیراه رفت و بخش قابل ملاحظه ای از زندگی انسان‌ها تباه شد.

او پا را فراتر از زندگی معمولی مطابق دیگر موجودات نهاد و به هوشسوزی و ظلم و ستم روی آورد. انسان دنیا را آخرین منزلگاه زندگی فرض کرد و توهمی اندیشید و اینجا را اقامتگاه نهایی و آخرت خود دانست و توهمی زد زیانبار و تباه کننده. 

او می توانست تنها با تفکر معمولی و واقع گرایانه مانند یک موجود معمولی زندگی معمولی خود را از حالت ابتدائی به حالت عالی و مدرن امروزی و حتا خیلی بهتر در آورد. اما حرص و ولع بیش از حد ذهنی او یعنی توهم او آنقدر وسیع و عمیق شد که زندگی معمولی و متعارف او را قانع نمی کرد. او مانند ضحاک ماردوش، برای سیر کردن شکم مارهای من متوهمش دست به جنایت، تجاوز و پایمال کردن حق دیگران زد تا بلکه بتواند لحظه ای گرسنگی مارهای ذهنی اش را برطرف کند.

اما انسانهای دیگری هم، اگرچه اندک، بودند که به مقدار طبیعی و فقط جهت تامین نیاز های طبیعی خود هوشکاری و زندگی می کردند. آنها مازاد انرژی و هوش خود را صرف هوشسازی می کردند. اینان گروه پیامیران و اولیاء الاهی بودند. امروز هوشسازان و متفکران و انسانهای پیامبر گونه و اولیاء الله هنوز هم وجود دارند اما همچنان در اقلیت اند.

گروه هوشسازان و متفکران یعنی پیامبران و صالحین تاریخ برای جلوگیری و کاهش هوش سوزی انسانهای ظالم و ستمگر و برای برقراری صلح در جهان، اندیشه برابری و برادری و عدالت را مطرح کردند و دین خدا را به مردم معرفی کردند. دین خدا تنها راه هوشسازی و انسان سازی است که پیش روی انسان امروز قرار دارد. 

با توسعه علم و دانش امروز دین خدا به دو شاخه اخلاق الاهی و عدالت اجتماعی تقسیم شده است. اخلاق الاهی انسان را از درون برای هوشسازی آماده می کند و عدالت اجتماعی و دموکراسی هم از بیرون زمینه موفقیت انسانهای هوشساز را در جامعه فراهم می کند. اما قدرتمندان و ثروتمندان همچنان با دین خدا و راه پیامبران مخالفند و آنها را مزاحم خود می شمارند. آنها همچنان بر هوشسوزی خود اصرار می ورزند و لذت زندگی را در برتری طلبی و تسلط بر همه چیز حتا همنوعان خود جستجو می کنند و به ظلم و جنایت خو کرده اند. 

متأسفانه امروز اغلب انسانها بدلیل نیازشان به پول و مایحتاج اولیه زندگی که در اختیار هوشسوزان و گروه ظالمان و ستمگران است مستقیم یا غیر مستقیم با آنها همکاری می کنند و گروه مصلحان واقعی و هوشسازان در اقلیت مطلق قرار گرفته اند.

اکنون این رویه (سرمایه داری) شکل رسمی و قانونی در جهان به خود گرفته و بصورت عادت همگانی و فرهنگ عمومی در آمده که باید علاوه بر نیاز های شکم جسمی نیاز های شکم ذهنی را هم مهم و حیاتی تلقی نمود و برای تامین آنها باید دست به هر کاری حتا هوشسوزی زد و برای پر کردن این شکم ذهنی و غیرواقعی دست به هر ظلم و جنایتی می زنند. هوشسوزی و ظلم و ستم به دیگران بدترین نوع زندگی انسان است. 

با هوشسوزی انسان راهش را از راه خداوند (هوش آفرین) جدا می کند و کم کم از او دور می شود. انسان این کار را چه دانسته و آگاهانه انجام دهد و چه ندانسته و ناآگاهانه، این بزرگترین اشتباه و گناهی است که انسان نسبت به خداوند و زندگی مرتکب می شود.


انسان در مسیر تاریخ  


متافیزیک جریان زندگی تاریخی انسان


زندگی تاریخی انسان را باید مشابه یک فنر مارپیچ رو به بالا تصور کرد که هر دور آن مربوط به یک دوره تاریخی زندگی انسان است. بدنه این فنر یا دوره تاریخی، فضای فرهنگی و تفکر اجتماعی هر دوره است. در این فضای فرهنگی یک قدرت حاکمه (سیاست) شکل میگیردو گروه حاکمیت و مدیریت جامعه را شکل میدهد و اداره می کند. در فضای فکری و سیاسی این گروه حاکمه و براساس تفکر آنها یک ساختار اقتصادی و مناسبات تجاری و کسب و کار (اقتصاد) شکل میگیرد و مردم به داد و ستد و زندگی می پردازند. از هر سه این ها یعنی فضای فرهنگی (فرهنگ) و فضای سیاسی حاکم (سیاست) و مناسبات داد و ستد مردم (اقتصاد)، یک تفکر اخلاقی معینی به افراد و اشخاص القا میگردد و اخلاق را در افراد پدید می آورد. (اخلاق)

این اخلاق به نوبه خود و پس از یک دوره تاریخی، رشد میکند، اشکالات فرهنگ و سیاست و اقتصاد تا حدودی برطرف می‌شود و اصلاحات فکری بوجود می آید که بصورت مسالمت آمیز یا بصورت قهری و نزاع و شورش و انقلاب تغییراتی را در ساختار فرهنگی و سیاسی و اقتصادی بوجود می آورد و دوره بعدی زندگی تاریخی انسان ادامه می یابد و به همین ترتیب دوره های تاریخی یکی پس از دیگری بوجود می آیند و نسبت به دوره قبلی تغییرات اساسی می کنند. و انسان رشد فکری و اخلاقی می کند. به این دلیل است که انسان از اول پیدایش تا کنون دوره هایی را پشت سر گذاشته و تفکرش، دینش، آرمانهایش، اخلاقش و همه ساختار های زندگی اش عوض شده و تغییر پیدا کرده است. 

هر کدام از این چهارگانه اخلاق، فرهنگ، سیاست و اقتصاد مانند کوزه ای است که از آب مؤلفه زیر ساخت خود پر می‌شود و مؤلفه بعدی خود را می سازد و بوجود می آورد. 

از کوزه همان برون تراود که در اوست.

 

این جریان متافیزیکی زندگی تاریخی انسان است. کسانی که در صددند تا اخلاق انسان یا فرهنگ جامعه یا اقتصاد و یا سیاست جامعه را اصلاح کنند باید بدانند که این چهار مؤلفه در زندگی در هم پیچیده شده و بهم گره خورده است. کسی نمی تواند و یا گروهی نمی توانند فقط به یک مؤلفه بپردازند و از مؤلفه های دیگر غافل باشند. اصلاح هر چهار مؤلفه هم همزمان در هر جامعه ای کاری بسیار دشوار و امری نشدنی است. باید ذره ذره کارکرد و سالها و بلکه ده ها سال و گاهی قرن ها کار و صبر کرد تا زندگی اجتماعی انسانها اندکی متحول شود. 


متافیزیک و تفکر پیازی

بنابراین متوجه خواهیم شد که هر صورتی از زندگی از یک فکر زیربنایی که علت آن صورت است بیرون می آید و بر آن استوار میگردد. هر اتفاقی و عملی که انجام میشود و ظاهر میگردد بر مبنای یک فکر و متافیزیک درونی و زیرین آن است. و این جریان شبیه پیاز است که هر لایه ای را باز می کنید لایه دیگری در زیر آن قرار دارد. 

بنابراین نقشه علوم انسانی را می توان به اینصورت ترسیم کرد که کره و یا پیازی را در نظر بگیرید که مغز اصلی آن را تفکر انسان تشکیل میدهد. اولین لایه روی تفکر را اخلاق، دومین لایه روی اخلاق را فرهنگ، سومین لایه روی فرهنگ را سیاست و مدیریت جامعه و آخرین لایه سطحی را اقتصاد تشکیل میدهد و انسان بر پایه اقتصاد زندگی میکند و تفکرش از مناسبات و تعاملات اقتصادی تاثیر می پذیرد و دوباره این چرخه از مرکز تفکر انسان بالا میاید. 

با این مقدمه معلوم شد که برای برپایی زندگی معنوی انسان در جهان باید با دیدگاه خدایی و یکتایی به جهان و انسان و زندگی نگاه کنیم. یعنی هر طرح و برنامه ای که برای زندگی در نظر میگیریم با این دیدگاه طراحی و برنامه ریزی و اجرا شود. مثلا اخلاق و فرهنگ و اقتصاد و سیاست حکومت و مدیریت همه باید معنوی طراحی و برنامه ریزی و اجرا گردند. 

بعنوان مثال سیاست خارجی باید بر اساس دیدگاه خدایی و معنوی که در قرآن آمده است تنظیم و اجرا گردد. 

ان الله یامر بالعدل و الاحسان 

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است 

با دوستان محبت با دشمنان عدالت