وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

قرآن و سنّت نگارى

رئیس سازمان اوقاف: ضرورت بهره گیری از  ظرفیت هنر در مسابقات  قرآن 

قرآن و سنّت نگارى

قرآن کریم؛ تمام پدیده‏هاى جهان را ـ بدون استثنا ـ خاضع و تابع قوانین مشخص و تخلّف‏ناپذیر مى‏بیند و مجموعه پدیده‏ هاى طبیعى و بشرى را در حال حرکت به سمت اهدافى والا دیده و نظمى دقیق و شایسته مطالعه براى جهان وپدیده هایش مطرح مى‏کند.
آنچه براى بشریت حائز اهمیت است؛ شناخت سنّت‏ها و قوانین حاکم بر رفتار افراد و جامعه مى‏باشد. با توجه به این قانون گرایى (سنت گرایى) لازم است از مسیر سنّت‏نگارى صحیح به سنّت شناسى برسیم. و بدین ترتیب تمام حوادث تاریخى ـ گذشته و حال و آینده ـ با هم ارتباطى تنگاتنگ پیدا مى‏کنند و گذشته چراغ راه آینده مى‏گردد. این قانون‏مندى را قرآن کریم به شیوه‏ هاى گوناگون و در چند سطح مطرح کرده است.
لطفا به آیات ذیل توجه فرمایید:
«قد خلت من قبلکم سنن فسیروا فى الأرض فانظروا کیف کان عاقبة المکذّبین»(68)
پیش از شما سنت هایى جارى شد (و گذشت) پس در زمین سیر کنید و ببینید عاقبت منکران و تکذیب کنندگان چگونه بوده است.
«سنّت الله التى قد خلت فى عباده و خسر هنالک الکافرون»(69)
سنت خدا که در میان بندگانش جارى بوده است و در آنجا کافران زیان‏کار شدند.
«سنة الله التى قد خلت من قبل و لن تجد لسنّة الله تبدیلا»(70)
سنت خدا که در باب پیشینیان جارى بوده و هرگز براى سنت خدا جاى گزین (تبدیلى) نمى‏یابى.
«فهل ینظرون الّا سنّة الأولین فلن تجد لسنّة الله تبدیلاً ولن تجد لسنّة الله تحویلا»(71)
آیا جز سنّت پیشینیان را نظاره مى‏کنند (و منتظر هستند) پس براى سنت خدا هیچ جاى‏گزینى و هیچ دگرگونى نمى‏بینى.
«سنّة من قد ارسلنا قبلک من رسلنا و لاتجد سنّتنا تحویلا»(72)
این سنت همان است که در حق پیامبران خویش که پیش از تو فرستاده بودیم برقرار بود و در سنت ما دگرگونى نمى‏ بینى.
«یریدالله لیبیّن لکم و یهدیکم سنن الذین من قبلکم»(73)
خداوند مى‏ خواهد شما را روشن کند (و احکام خویش را براى شما روشن سازد) و شما را به سیره و سنت‏هاى حسنه پیشینیان راهبر شود.
در این مجموعه از آیات قرآن کریم، اصل سنّت گرایى (قانون گرایى) به خوبى مطرح شده و شناساندن و بیان سنّت‏ها به مخاطبین قرآن ـ که انسان‏ها مى‏باشند ـ به عنوان یک هدف مهم براى خدا در جهت هدایت انسان ترسیم شده است.
حال این سنّت‏هاى الهى که حاکم بر حیات و جوامع بشرى مى‏باشند کدام‏اند؟ و چگونه به شناخت دقیق این سنت‏ها مى ‏رسیم؟
در اینجا قرآن کریم به بیان احکام و قوانین اساسى در قلمرو جوامع بشرى پرداخته، و شیوه ارتباط این سنتها و قوانین را به اختیار و اراده انسان نیز توضیح داده است، و اختیارى بودن حرکت انسان را با تخلّف ناپذیرى پدیده‏ها از قوانین عامّ الهى جمع نموده است و انسان را از دو چالش جبرگرایى و بى‏بندوبارى بیرون آورده است.
لطفا به آیات ذیل توجه فرمایید:
«ولکل اُمة أجل فإذا جاء أجلهم لایستأخرون ساعة و لایستقدمون»(74)
و براى هر اُمتى أجلى وجود دارد که پس و پیش نمى‏شود.
«و لقد بعثنا فى کل أمةٍ رسولاً»(75)
و تحقیقا در هر امتى رسولى و فرستاده‏اى، برانگیختیم.
«ولکلّ اُمةٍ رسول»(76)
و براى هر امتى رسولى هست.
«و إن من اُمّة الّا خلافیها نذیر»(77)
هیچ امتى وجود ندارد مگر آنکه در آن نذیر و رساننده‏اى وجود داشته باشد.
«کذلک زیّنا لکل اُمة عملهم»(78)
این‏چنین براى هر امتى رفتارش (کردارش) را زیبا جلوه دادیم.
«تلک اُمة قد خلت لها ماکسبت و لکم ماکسبتم»(79)
همانا آن امتى است که گذشته است (آمده و رفته است) و براى اوست آنچه را که انجام داده است.
«لکل اُمّة جعلنا منسکا هم ناسکوه»(80)
براى هر امتى شریعتى و عبادتى را مقرّر داشته‏ایم که ایشان به آن عمل مى‏کنند.
این آیات بخشى از احکام عام مربوط به امّتها را به صورت کلان بیان نموده است، در حالى‏که مجموعه بسیار مهمّى از سنّت‏ها را قرآن کریم در جاى جاى سوره‏هاى خود با شیوه‏هاى گوناگون معرّفى و تبیین کرده است.

طبقه ‏بندى مخاطبان و بهره ‏وران قرآنى

طبقه اول: تمام مردم و عموم أصناف
کلیه آیات قرآنى که از واژه «ناس»(81)به صورت خطاب (یا ایها الناس) و واژه «عالمین»(82)استفاده نموده، نشان‏دهنده گستردگى دایره مخاطبان قرآنى بوده و پیام‏ها و معارف قرآنى مطرح شده براى این گروه از مخاطبان، هم جهانى است و هم قابل فهم در سطوح مختلف و با گرایش‏هاى متفاوت بوده است.
طبقه دوم: کلیه کسانى که یک انگیزه روانى واخلاقى قوى براى دانستن و فراگیرى داشته باشند.
مانند موارد ذیل:
«و ترکنا فیها آیة للذین یخافون العذاب الالیم»(83)
و در آن آیه و نشانه‏اى گذاشتیم. (البته) براى کسانى که از عذاب الهى ترسان باشند.
«کذلک نصّرف الآیات لقوم یشکرون»(84)
بدین سان آیات را براى سپاسگزاران گوناگون بیان مى‏نماییم.
«إنّ فى ذلک لآیة للمؤمنین»(85)
تحقیقا در آن آیه‏اى و نشانه ‏اى براى مؤمنان مى‏باشد.
«تبصرة و ذکرى لکل عبدٍ منیب»(86)
براى روشنگرى و یادآورى هر بنده ‏اى که اهل انابت و بازگشت به خدا باشد.
طبقه سوم: کلیه کسانى که از ذهنى باز و آماده و آگاه برخوردار بوده و در صدد دانستن و فهمیدن حقایق باشند.
افراد این طبقه نیز در سطوح مختلف مى‏توانند قرار بگیرند.
لطفا به آیات ذیل توجه شود:
«لقد کان فى یوسف و اخوته آیات للسائلین»(87)
به درستى که در یوسف و برادرانش آیات و نشانه هایى براى پرسشگران وجود داشته است.
«إنّ فى ذلک لعبرة لاولى الأبصار»(88)
تحقیقا در آن عبرت و پندى است براى کسانى که بینا وصاحب بصیرت باشند.
«إنّ فى ذلک لآیات لمتوسّمین»(89)
تحقیقا (در جریان قوم لوط) براى افراد با فراست و زیرک آیاتى چند وجود دارد.
«قد فصّلنا الآیات لقومٍ یفقهون»(90)
تحقیقا آیات خود را به طور متصّل براى کسانیکه مى‏فهمند (خوب مى‏فهمند) بیان نمودیم.
«یفصّل الآیات لقوم یعلمون»(91)
آیات خود را براى کسانى که مى‏دانند (یا مى‏خواهند بدانند) به تفصیل بیان نمودیم.
«کذلک نفصّل الآیات لقومٍ یتفکّرون»(92)
بدین سان آیات خودرا براى کسانى که مى‏اندیشند به تفصیل بیان مى‏نماییم.
«و لقد ترکنا منها آیة بیّنةً لقوم یعقلون»(93)
تحقیقا از آن پدیده روشنگرى براى خرد ورزان باقى گذاردیم.
«قد بیّنا الآیات لقومٍ یوقنون»(94)
تحقیقا آیات و نشانه‏هاى خود را براى کسانى که یقین مى‏کنند روشن نمودیم.

 

طبقه ‏بندى اهداف تاریخ‏نگارى و تاریخ‏شناسى

مجموعه اهداف یاد شده در قرآن کریم براى مطالعه تاریخ به سه نوع هدف قابل تقسیم مى‏باشند.
الف: اهداف شناختى
ب: اهداف عاطفى
ج: اهداف رفتارى
تفکر، هوشیارى، عبرت گرفتن، فهمیدن، آگاه شدن، روشن شدن و تعقل از نوع اهداف شناختى مى‏توانند باشند.(95)
به یقین رسیدن و ایمان داشتن و تقوا پیدا کردن و مصونیت از گناه یافتن و بازگشت به سوى حق داشتن، اهداف عاطفى بشمار مى‏روند هر چند با پشتوانه ‏اى شناختى و بارى رفتارى مى‏باشند.(96)
امام سپاس‏گزارى و قدردانى و استقامت و پایدارى و پیروى از پیامبران و انضباط بر قوانین الهى مى‏توانند اهدافى رفتارى باشند.(97)

 

تعامل اهداف تاریخ نگارى در قرآن

1 ـ کمترین بهره طرح مسایل تاریخى، ایجاد زمینه‏اى براى تفکر و طرح سؤال و کاوش و تحقیق مى‏باشد.(98)
2 ـ عصاره تجربیات یک مجموعه انسانى در اختیار مجموعه‏هاى دیگر قرار مى‏گیرد تا خردمندان از این تجربیات بیشترین بهره را ببرند.(99)
3 ـ حجاب غفلت و خود فراموشى با توجه به تأثیر شگرف هویت تاریخى زدوده مى‏شود.(100)
4 ـ توان مقاومت و پایدارى انسان در تنگناهاى زندگى و حیات دنیوى به تدریج رو به رشد مى‏رود و یأس و ناامیدى زدوده مى‏شود.(101)
5 ـ ایمان انسان به قدرت و علم بى پایان الهى با توجه به احاطه حق به تمام جریانات تاریخى و دخالت در مسیر تکامل بشرى او به رشد مى‏باشد.(102)
6 ـ انبیاء الهى محور حرکت مستمر تاریخ بشریت قرار دارند و همگى یک خط واحد و ممتد و ریشه‏دارى را تشکیل داده و توانایى و پویایى این خط بشریت را به سر منزل مقصود رهنمون مى‏سازد.(103)
و انسان‏هاى تاریخ شناس را افرادى پخته و بلندنظر و آینده نگر مى‏سازد و آنان را بر طى نمودن مسیر تکامل مقتدرتر مى‏نماید.(104)
اصول و مبانى تاریخ‏نگارى قرآن کریم
قرآن کریم تمام انسان‏ها را به طور جدّى به مطالعه و بررسى تاریخ دعوت نموده است و خود نیز عملاً بیشترین اهتمام را به تاریخ‏شناسى و تاریخ نگارى نشان داده است و براى خود نیز اصول ومبانى منحصر به فردى را قایل شده است. این اصول و مبانى را به ترتیب ذیل یادآورى مى‏نماییم.
1 ـ تمام گزارش‏هاى تاریخى قرآن بر اساس معاصرت کامل با جریانات تاریخى مى‏باشد.(105)
2 ـ گزارش‏گر حوادث تاریخى در قرآن خود شاهد عینى و مستقیم و بدون واسطه بوده است.(106)
3 ـ احاطه تام به تمام ابعاد هر جریان تاریخى بلکه احاطه تام به تمام جریان‏ها و حوادث، آگاهى از ارتباط و پیوستگى تمام حوادث بهم پیوسته، در اختیار همان گزارش‏گر حوادث تاریخى قرآن مى‏باشد.(107)
4 ـ دور بودن از هر گونه تحریف و تزویر در بیان حقایق.(108)
5 ـ دقت فوق العاده در بیان و تصویر جریانات تاریخى.(109)
6 ـ واقعیت‏گرایى و پرهیز از هر گونه مبالغه گویى و خیال ‏پردازى و افسانه سازى.(110)
7 ـ ژرف‏نگرى و دقت در تحلیل و ریشه‏ یابى علل و عوامل اصلى جریان‏هاى تاریخى.(111)

 

روش کلى تاریخ ‏نگارى قرآن کریم

1 ـ توجه کامل به تمام مقاطع بشریّت، رغم تأکید و گزینش در مطرح نمودن برخى مقاطع تاریخ و توجه دادن به بهم پیوستگى جریان‏هاى تاریخى.
2 ـ بهره بردارى کامل از نگارش یک جریان یا مقطع تاریخى در سطوح مختلف و منحرف نشدن از اهداف تربیتى خود براى نسل‏هاى حاضر و آینده.
3 ـ برخورد علمى و منطقى در نگارش و تحلیل تاریخى و عدم اعتماد به تعبّد در نگارش مسائل.
4 ـ توجّه به مسائل کلیدى و ریشه‏اى در هر جریان تاریخى.
5 ـ تکرار، تأکید، تنوع و اجمال و تفصیل به تناسب تنوع اهداف آموزشى و تربیتى.
6 ـ توجه دادن به زوایاى دید گوناگون و خلاصه نشدن در یک بُعد در بررسى‏هاى خود.
7 ـ در کنار ذکر هر رویدادى به تحلیل پرداخته است.
8 ـ اصول تحلیل و مستندات آن را به خوبى بیان نموده است.
9 ـ به تمام سنت‏هاى اجتماعى و تاریخى توجه کرده است و آنها را مورد تأکید و بهره بردارى قرار داده است.
10 ـ اهداف آموزشى را با پرورش روح تتبع و تحقیق همراه نموده است.
11 ـ تنوع در مسایل و موضوعات تاریخى را عنایت داشته است.
12 ـ عوامل دور و نزدیک را هنگام ریشه‏یابى و تحلیل‏هاى خود مدنظر داشته و آنها را طبقه‏بندى نموده است.
13 ـ روش علمى خود را در زمینه تحلیل و تحقیق و ارزیابى، مطرح نموده و آن را مورد تطبیق قرار داده است. (کاربردى کردن مسائل نظرى).
14 ـ به تمام مسایل فلسفه تاریخ پرداخته و کلیدهاى اصلى حرکت تکاملى انسان را در اختیار او قرار داده است و انسان را به سلاح علم و معرفت و کاوش و تحقیق و آینده نگرى و ایده‏آل گرایى در عین واقعیت نگرى مسلّح نموده است.

 

نویسنده: سید منذر حکیم

پی‌نوشتها

1 مدرس حوزه علمیه و پژوهشگر فقه و تاریخ
2ـ آیینه‏وند، صادق، علم تاریخ در گستره تمدن اسلامى، 1/37
3ـ طریحى، مجمع البحرین، 2/429
4ـ مطهرى، مرتضى، جامعه و تاریخ: تاریخ چیست؟
5ـ فاطر / 24.
6ـ بقره / 134 و 141.
7ـ آل عمران / 144.
8ـ مائده / 75.
9ـ رعد / 30.
10ـ فصّلت / 25.
11ـ احقاف / 17.
12ـ احقاف / 21.
13ـ رعد / 6.
14ـ غافر / 85.
15ـ حجر / 13.
16ـ فتح 23.
17ـ بقره 214.
18ـ یونس / 102.
19ـ نور / 34.
20ـ احزاب / 38و62.
21ـ اعراف / 101
22ـ طه / 99
23ـ هود / 120
24ـ هود / 100
25ـ هود / 49
26ـ هود / 49
27ـ کهف / 13.
28ـ مائده / 27
29ـ اعراف / 175
30ـ انعام / 34.
31ـ توبه / 70
32ـ ابراهیم / 9
33ـ شعراء / 69
34ـ قصص / 3
35ـ تغابن / 5
36ـ یوسف / 3
37ـ هود / 120
38ـ کهف / 12
39ـ اعراف / 7
40ـ طه / 99
41ـ نساء / 164
42ـ اعراف / 176
43ـ یوسف/ 111
44ـ یونس / 13
45ـ اسراء / 17
46ـ قصص / 43
47ـ انعام / 6 و همین مضمون در آیات: مریم / 74و98، ص/3، ق/36
48ـ مؤمنون / 31
49ـ احقاف/ 27
50ـ کهف / 59
51ـ هود / 117
52ـ سبأ / 18
53ـ هود / 100
54ـ محمد / 13
55ـ طلاق / 8
56ـ شعراء / 208، و همین مضمون در آیه: حجر / 4
57ـ اعراف / 4 و همین مضمون در آیات: انبیاء / 11، حج / 45و48، قصص / 58
58ـ بقره / 275
59ـ مائده / 95
60ـ انفال / 38
61ـ زخرف / 56
62ـ آل عمران / 3 و همین مضمون در آیات: بقره / 97، مائده / 48، یونس / 27، سیأ / 31
63ـ مائده / 46
64ـ انعام/ 92
65ـ صف / 6
66ـ ابراهیم / 5
67ـ مطفقین / 13، انعام / 130، اعراف / 35، کهف / 9، قلم / 15، فرقان / 37، شعرا / 67، قمر / 15
68ـ آل عمران / 137
69ـ غافر / 85
70ـ فتح / 23
71ـ فاطر / 43
72ـ اسراء / 77
73ـ نساء / 26
74ـ اعراف / 34 و همین مضمون در آیات: یونس / 49، حجر / 5
75ـ نحل / 36
76ـ یونس / 47
77ـ فاطر /24
78ـ انعام / 108
79ـ بقره / 134 و 141
80ـ حج / 67
81ـ بقره / 187
82ـ فرقان / 1
83ـ ذاریات / 37
84ـ اعراف / 58
85ـ حجر / 77
86ـ ق / 8
87ـ یوسف / 7
88ـ آل عمران / 13 و در همین مضمون در آیه: حشر / 2
89ـ حجر / 75
90ـ أنعام / 98
91ـ یونس / 5
92ـ یونس / 24
93ـ عنکبوت /35
94ـ بقره / 188 و در همین مضمون در آیه: ذاریات / 20
95ـ یوسف/111، اعراف/176، انعام/55، یونس/24، بقره/266،219،221،242، کهف/17، آل‏عمران/3، قمر/15
96ـ بقره/187، رعد/2، هود/120، یوسف/11
97ـ
98ـ اعراف / 176
99ـ یوسف /111
100ـ یوسف / 3
101ـ هود/ 120 و طه / 99
102ـ طه / 133
103ـ انبیاء / 34
104ـ هود/120و177، زخرف/56، محمد/13، یوسف/111
105ـ بقره / 255
106ـ احزاب / 52
107ـ انعام / 80
108ـ کهف / 13
109ـ اسراء / 105
110ـ فضلت / 42
111ـ روم / 6-7 و طه / 7

منابع: 

نشریه کتاب روش، پیاپی پیش‌شماره 2 و 3

سپید پوش مهربان




•*♥*• سپید پوش مهربان •*♥*•





می آیی و صدای گام هایت، خاطر دردمند بیماران را تسلی بخش است.
از آسمان ها آمده ای؛
سپیدپوش و مهربان.

عطر نفس هایت، سلول های زخمی را مرهم است.

نگاهت، طنین ناله ها را به سمفونی تبسم بدل می کند.
قانون صبوری ات را صفحات زمان، گواهی می دهد.
تو آن آفتابی که خاطر مکدر و سرد این همه بیمار، دست های گرمت را محتاج است
.

سرمای فاصله ها را حضور روشن و
شکوهمندت، نوید رسیدن است.


برمی خیزی تا شانه های ناتوان را تکیه گاه امن باشی.
روایت تو در پیچاپیچ این اتاق ها، دهان به دهان می گردد و
قلب های متلاطم، قدم های یاری گرت را به آرامش می نشینند.



تو، نوید بهاری

اگر تو نبودی
این همه چشم نگران، به انتظار کدام نجات دهنده به درها خیره می ماند؟
اگر تو نبودی
آسمان ابری دل هایمان، تا همیشه بارانی بود
و مژده هیچ آفتابی از گذرگاه خانه هامان، رد نمی شد.


با تو، ناله های مچاله شده در گلو، جاده های شادی و آرامش را به تکاپو برمی خیزند.
تو، نوید بهاری؛
خاک های رخوت خیز و مه گرفته را.


نامت، شب های غم گرفته را روشنای ستاره و مهتاب است.
صدایت، پنجره ای است گشوده به چشم اندازهای شفابخش آسمان.
دلت، دریایی است مواج ، لبالب از مرواریدهای امداد و محبت.




از قبیله زینب علیهاالسلام



تو از قبیله آن بانویی که لحظه های طاقت سوز عاشورا را صبوری کرد
و کودکان سیلی خورده و زخمی را پرستاری.
شانه هایت، رسالت عظیم زینب را به دوش می کشد.
تو، نفس های مجروح بیماران را یاری دهنده ای؛
همچنان که او، حنجره های زخم آلود کربلا را پرستاری کرد.
می ستایمت که در هوای پاکیزه دستگیری و مهر، نفس می کشی.

آیینت، درماندگان دردمند را شکوه مرهم و ایثار است.
پلک که می گشایی، هزاران خورشید، مرام مادرانه ات را عاشقی می کند.

بزرگی، آن گونه که انعکاس ستایشت، گلوی کوهستان های زمین را سرشار کرده است.

 با یک لبخند صمیمی




صدای قدم هایت،در راهروهای پر رفت و آمد بیمارستان،
مهربان ترین صدای آشنایی است که بیماران منتظر را مشتاق می کند.
با لبخندی صمیمی، آرامشت را در هوای اتاق تکثیر می کنی.

کلمات امید دهنده تو، آینه لبخند بیماران می شود.
شب و روز را به هم گره می زنی و خواب و بیداری ات را وقف می کنی
تا سلامت را به همه کسانی که منتظر دست های یاری تواند، هدیه کنی.


کلمات تو، از متن مهربان ترین لغت نامه های دوستی اند.


عباس محمدی
 
بی مهربانی تو...




مادرانه ترین مهربانی ها را می دانی.
همه بیماران را چونان کودکان، با مهر مادری نوازش می کنی.

تو از همه مرغ های دریایی، به ساحل نزدیک تری.
موج ها، نشانه تلاش تواند.
سنگ صبور همه دردمندانی.


قرص و کپسول و شربت، هیچ کدام بدون مهربانی پایان ناپذیر تو کیمیا نیستند.
راز دریاها را می دانی؛
بیشتر از همه گوش ماهی های رانده شده از دریا.


با لبخند تو، گل های سرخ، شکوفه می زنند
و بهار، به پنجره های اتاق های منتظر تو سرک می کشند.



 اقتدا به زینب علیهاالسلام کرده ای



آیین پرستاری و تیمار و طاقت و صبر را از
مقتدایت حضرت زینب علیهاالسلام آموخته ای.

به کاری که انجام می دهی، ایمان داری.


خدمت به دردمندان برای تو، چون نمازی است که با حضور قلب می خوانی.
ذکر مدام تو، خدمت به بیماران است.

هر کلمه ای که برای روحیه دادن به بیماران می گویی،
سپاس و ستایشی می شود از پروردگارت.
همه کسانی را که برای درمان به تو روی می آورند،
چون خویش می پنداری؛


همان گونه که سعدی می فرمود:
«بنی آدم اعضای یکدیگرند».
با خنده هایشان می خندی و با گریه هایشان اشک می ریزی.
برای دست گیری، بهانه نمی خواهی... .


وقتی که درد دیگران را می بینی، درد خویش را از یاد می بری.
خوب می دانی که: «طریقت به جز خدمت خلق نیست».
هیچ چیز آرامت نمی کند؛
نه پاداش و نه... تنها آرامش و سلامت دردمندان است که آرامشت را فراهم می کند.

از خدا همیشه سلامت خویش را می خواهی تا خدمت گزاری کنی
و با توفیق حضرت دوست، به سلامت جامعه ات یاری برسانی.

 
همدرد تن های تبدار



فرشته مگر چه می کند با لحظه های بدحالیِ ما؟
مگر جز این است که بر بستر بیماری بنشیند و دست بر بال دعا بگیرد؟!

مگر جز این است که همه سعی اش را به دست بگیرد
و پابه پای او، تا بهبودی بدود؟!
مگر فرشته چیزی جز سلامتی روح و جسم ما را می خواهد؟!

و فرشته چه تمثیل خوبی است برای پرستاری دلسوز که با همه توانش،
آستین همت و تجربه را بالا زده و خود را میان سیلاب بلا انداخته!
ستاره شب بیداری که هم نفسِ نفس های مغموم می شود و همدرد تن های تبدار و داغ؛

پرنده روشنی که بر بالین هر بوته افسرده،
نغمه امید می خواند و شبنم شفایی می چکاند.
مادرِ دلواپسِ لحظه های هذیان و تب، خواهر مهربان
دقایق یأس و اضطراب، پرستار مهربان و پایدار است.



سیدحسین ذاکرزاده

یک بار دیگر تولد قسمت6(قسمت آخر)

منم نمیدونم چرا اشتهام کور شد شاید بخاطر این بود که با شادی اینجوری حرف زدم ....

کار دیگه ای نمی تونستم بکنم باید ازش متنفر شم اون الان زن برادرمه و یه بچه هم داره ....راه ما دو تا برای همیشه از هم جداست

گوشیم زنگ خورد یاسی بود نفس عمیقی کشیدمو جواب دادم

-سلام خانم خودم

-سلام رهام خوبی چه خبر

-یکی یکی بپرس که منم جواب بدم....آره عزیزم خوبم ...خبری هم نیست

-رها رو هم دیدی

رها ...این چرا باز یاد رها افتاده من که فکر می کردم دوست قدیمیشو فراموش کرده

-الو

-نه ...یعنی بعد در موردش باهات حرف میزنم

صدای ماشینی که وارد خونه می شد به گوشم رسید حتما بقیه اومدند

-یاسی من بعد بهت زنگ میزنم خداحافظ

و سریع به سمت پنجره رفتم

-اومدند؟

به عقب برگشتم شادی بود ....چشماش سرخ شده بودند.....چرا؟یعنی گریه کرده؟

به من چه به درک که گریه کرده

هنوز نگام به جایی بود که اون ایستاده بود اما از شادی خبری نبود به حیاط نگاه کردم ....همه بودند مامان ،بابا مهران سیمین ،مهردادو حتی خونه عمو اینا بودند........اما مامان بزرگ همراه شون نبود....

-وای رهام بالاخره برگشتی؟

این سهیلا هنوز هم عاقل نشده بود

-اول سلام می کنن دختر...

-ببخشید خب ذوق زده شدم

می خواستم جوابشو بدم که بابا وارد شد

روبروی هم بودیم چشم تو چشم هم

با جدیت نگام می کرد....بابا گفته بود دیگه حق ندارم به این خونه برگردم اما من برگشتم

یه قدم برداشتم که به طرفش برم که با اخم نگاه از من گرفت و به سمت اتاقش رفت

اگه میدونستم قراره همچین استقبال گرمی ازم بشه هرگز برنمی گشتم

-رهامم بالاخره برگشتی

اونقده از کار بابا ناراحت بودم که وقتی تو آغوش مامان بودم هیچ حسی بهم دست نداد

-کجا بودی مادر به قربونت بشه....عزیز دلم

بالاخره دستامو دور مادرم گذاشتمو خودمو بهش چسبوندم و گفتم مامان دلم برات تنگ شده بود

بوی آغوش مادرم احساس آرامشی بهم داد که توی این مدت دنبالش بودم....آغوش مادر امن ترین جای دنیاست.....

به بقیه که به ما زل زده بودند نگاه کردم عمه عمو ،زن عمو؛سیمین ،علی،مهران ....پس مهرداد کوش؟

اما این سوالو نپرسیدم شاید چون نمی خواستم ببینمش و برام مهم نبود که اینجا باشه

خودمو از بغل مامانم کشیدم بیرون که مهرداد وارد شد

با چنان اخمی نگام کرد که انگار من بودم که عشقشو دزدیدم نه اون

بی توجه به اون با بقیه سلام و احوالپرسی کردم

یه چند دقیقه ای گذشت تا همه از بهت این دیدار دراومدند

مامانم سریع به سمت آشپزخونه دوید و گفت من بم یه چیزی درست کنم بخوری جون بگیری شدی پوست و استخوون

لبخندی رو لبام نشست ....بالاخره حسرت به دل نموندم و دیدم که مامانم مثا مهران و مهرداد به من میرسه

فریبرز کنارم نشست و گفت چه خبر آقا رهام روی کلمه آقا تاکید می کرد

چندش عوضی این دیگه چرا اینجا بود اما چیزی بهش نگفت و بی خیال به مهران که داشت با لبخند نگام می کرد نگاه کردمو گفتم علی کو؟

-من اینجام

به پشت سرم نگاه کردم دیدم یه گوشه ایستاده و نگام می کنه

-چرا اونجا ایستادی فدات شم پسر گلم ....بیا بغل عمو

شونه هاشو بالا انداخت و گفت نمی خوام ....حتما شما هم لنا رو بیشتر از من دوست داری

به سیمین نگاه کردم که گفت علی مامانی کی گفته ما لنا رو بیشتر دوست داریم

-من میدونم همه فقط اونو بوس می کنن و بغل می کنن

بلند شدمو به با لبخن علی رو رو هوا بلند ردمو گفتم اما من اصلا لنا رو دوست ندارم فقط تو رو دوست دارمو محکم گونه اشو بوسیدم که گفت راست میگی عمو رهام

-آره قربونت عمو گفتنت بشم من

-پس چرا رفتو دیگه هم نیومدی

-تو بغلم گرفتمشو گفتم کار داشتم اما دیگه نمی خوام برمو می خوام باهات بازی کنم

صدای گریه لنا اومد که شادی خواست بلند شه که سیمین گفت فدات شم بشین عزیزم به اندازه کافی خسته ات کرده من برم به بچه ام برسم

با شنیدن کلمه بچه ام از زبون سیمین مخم هنگ کرد....مگه لنا بچه شادی نیست پس چرا سیمین گفتم بچه ام....خب شاید همینجوری گفت

با تعجب به مهران نگاه کردمو گفتم لنا بچه اتونه؟

مهران خندید و گفت نه بچه همسایه امونه

-بی مزه جدی گفتم

-پس فکر کردی بچه کیه خب

به شادی که داشت با دلخوری نگاهم می کرد نگاه کردم....از کاری که کرده بودم شرمنده شدم....اما باز هم اینکه لنا بچه اش نیست چیزی رو تغییر نمیداد

یهو مهرداد بلند شد و رو به شادی گفت شادی بیا بالا کارت دارمو خودش به سمت پله ها رفت

من که از اون جمع خسته بودم چون هر کدومشون شروع به سوالهایی کردند که من اصلا حوصله شنیدنو پاسخ دادن بهشون رو نداشتم بای همین بلند شدمو گفتم از مامان بزرگ چه خبر؟

عمه گفت :فردا قراره مرخصش کنن اما حالش خوب نیست و شروع به گریه کردن کرد که عمو شروع به دلداریش کرد

-نگاهی به جمع کردمو گفتم من فردا حتما میام الان که دیگه دیروقته بایدبرم

مامان از آشپزخونه بیرون اومد و گفت کجا می خوای بری؟و با صدایی بغض دار گفت من که هنوز ندیدمت

-مامان جان فردا صبح زود همینجام

جلوم ایستاد و گفت نمیشه نری .....

می خواستم بگم نه اما دلم نیومد ناراحتش کنم برای همین گفتم باشه ....پس اگه اجازه بدین من برم بالا یکم استراحت کنم چون خیلی خسته ام آخه سرکار بودم که اومدم اینجا

-باشه مادر برو ...برا شام صدات می کنم

-باشه




رو به روی اتاق مهرداد ایستادم .....فقط صدای عصبی مهرداد میومد.....معلوم بود سعی می کرد صداش بالا نره

کنجکاو شدم بفهمم چه خبره برای همین گوشامو به در چسبوندم

-اون برادرته

-اون برام از هرکسی غریبه تره

صدای شادی رو درست نمی شنیدم

-حتما حسابی با هم درد و دل کردین نه

-مهرداد بعد با هم حرف میزنیم تو الان عصبانی هستی

-هیچم عصبانی نیستم باید بدونم دورو برم چه خبره یا نه

-مگه خبری هست

-آره ....بعد دو سال بهم رسیدین ....نگو که خبری نیست

فالگوش وایسادن کار بدیه

بر خرمگس معرکه لعنت به عقب برگشتم دیدم سمیراست

خودمو جمع و جور کردمو گفتم می خواستم با مهرداد حرف بزنم

لبخندی زد و گفت من که حرفی نزدم

از در فاصله گرفتمو گفتم اینا همیشه باهم دعوا دارن

-نمیدونم......می خواستم باهات حرف بزنم

-به سمت اتاق سابقم که مال من و شادی بود رفتمو گفتم بذار برای بعد


-صبر کن کجا میری

بی توجه به سمیرا وارد اتاق شدمو در رو بستم

اینم وقت بود سمیرا اومد....چی می شد یه ذره دیرتر میومد تا بفهمم اینا چشونه ....اه

مگه مهمه بدونم چه مرگشونه ...آره مهمه بدونم ....چرا یهو مهرداد اینهمه ازم متنفر شد....مگه چه بدی در حقش کردم

شادی که الان زنشه اون از چی می ترسه.....پوزخندی روی لبهام نشست......مهرداد اگه میدونست که شادی چقدر عاشقشه دیگه این خل بازیا رو در نمی آورد....

حیف که شادی دوست داره و منو بخاطر تو پس زد ....منی که حاضر بودم حتی جونمو هم فداش کنم

یه دفعه در با شدت باز شد و شادی وارد اتاق شد

همونطور که روی تخت نشسته بودم با تعجب نگاش می کردم که با چشای گریون و صدایی عصبی گفت تو اینجا چکار می کنی

-من؟

در رو کاملا باز کرد و یا صدایی عصبی گفت برو بیرون

به سمتش رفتم و گفتم چی شده؟

سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت

در رو سمت خودم کشیدم و خواشتم در رو ببندم که گفت برو بیرون

-چی شده؟چرا دعواتون شده؟

یهو مثل آتشفشانی که مدتهاست منتظره که خودشو خالی کنه فوران کرد و گفت همش تقصیره توئه ....می فهمی تو....ازت بیزارم چرا همیشه باید سایه ات رو زندیم باشه ....خسته شدم می فهمی خسته شدم

روی زمین نشست ....تحمل اشکاشو نداشتم هنوزم هم دلم طاقت نداشت گریه هاشو ببینم .....هیچ وقت نمی تونستم باور کنم که من اینقدر براش نفرت انگیزم که بعد دوسال که می بینتم همچین حرفایی رو بهم میزنه هیچ وقت نمی تونم باور کنم

کنارش روی زمین نشستمو گفتم ......من که دو ساله نبودم و کاریتون نداشتم ....الانم اگه اصرار مهران نبود من نمی یومدم .....فهمیدی....فوق فوقش یه چند روزی رو بمونم بعدش میرم خونه ام ....چون منم علاقه ای ندارم که اینجا باشم ....جایی که همش خاطراتی رو برام زنده می کنه که فراموششون کردم

نگاه طولانی بهم کرد و گفت مگه من خواستم که بری.....مگه من گفتم بری....رهام چرا رفتی؟دلم برات ....حرفشو خورد و بلند شد

منم ایستادمو گفتم سر هر چی بحثتون شد که نباید قهر کنی اون شوهرته دوست داره ....شاید حق داری مقصر منم ....قول میدم دیگه کمتر جلو چشمتون ظاهر شم ....

-من....من ....

-نمی خواد چیزی بگی ....زن داداش یه چیز بهت میگم بین خودمون بمونه .....من عاشق شدم ....یعنی نامزد دارم

چرا این حرفا رو بهش می گفتم خودمم نمیدونم ....شاید برای اینکه بگم فراموشش کردمو خیالش از بابت من راحت باشه که چشمم دنبال زندگشون نیست و نمی خوام زندگیش بهم بخوره....

باید با مهرداد حرف میزدم مهردادی که شادی دوستش داشت و اون روزی بهم گفت که اونه که شادی رو خوشبخت می کنه....می خوام ببینم پس چی شده ....چرا نشونی از خوشبختی تو چشای شادی نیست؟

در رو باز کردم ....خواشتم برم بیرون که گفت ببخشید اگه حرفی زدم

بدون اینکه برگردم گفتم مهم نیست ....مهم اینه که من الان نامزدمو عاشقانه دوست دارمو نمی خوام چیزی از دو سال پیش و خواسته ی بچگانه ام بدونه....خواسته ای که هیچ حسی توش نبود .....الان منو یاسی عاشق همدیگه ایم

با بغض گفت خوشبحالش که اینقدر دوستش داری....

نمیدونم چرا باز بی رحم شدم....دوست داشتم بدونه که اون لیاقت عشقمو نداشت اما یاسی داره برای همین گفتم ....عشق لیاقت می خواد و هر کسی ارزش عاشق شدن و نداره ....باید بتونیم درست انتخاب کنیم و عاشق کسی بشم که لایقشه و من مطمئنم که یاسی لیاقتشو داره

-یاسی.....؟

-بعدا باهاش آشنا میشی

و در رو بستم اما به محض اینکه سرمو بلند کردم سمیرا رو دیدم که با چشمایی نم دار نگام می کرد ....

به سمتش که کنار دیوار ایستاده بود رفتمو گفتم چیزی شده سمیرا.....

فقط نگام می کرد و چیزی نمی گفت....

اینبار با نگرانی گفتم مامان بزرگ چیزیش شده؟

سرشو به علامت نه تکون داد و گفت واقعا نامزد داری؟

گیج گفتم این سوال چه ربطی داشت ...میگم چی شده؟

با گریه بدو به سمت پله ها رفت و من گیج به این حرکتش خیره شده بودم

اصلا نمی تونستم حتی بهش فکر کنم که.....نه غیرممکنه .....مگه اون چقدر منو دیده که.....حتی نمی تونم به زبون بیارم .....


بعد از چند لحظه به خودم اومدم دنبالش دویدم .....داشت می رفت سمت تاب وسط حیاط

روی تاب نشست و سرشو بین دستاش پوشوند

کنارش ایستادمو گفت سمیرا چیزی شده؟

سرشو به علامت نفی تکون داد و گفت نه فقط یکم دلم گرفته همین ببخش

یهو پرسید تو شادی رو دوست داری نه؟

مونده بودم جوابشو چی بگم که گفت مطمئنم اونم دوست داره

با گیجی گفتم سمیرا این چه حرفیه میزنی اون الان زن مهرداده....

-نیست .....هنوز ازدواج نکردند قراره هفته دیگه عقد کنن ...چون قرار بود تا درس شادی تمو نشده منتظر بمونن...اما الان بخاطر مادربزرگ می خوان زود مراسمشونو برگزار کنن

روی چمنای تو حیاط روبروش نشستم و گفتم یعنی اونا هنوز ازدواج نکردند؟

-آره ....بعد لبخند تلخی زد و گفت شادی خوشبخته که تو اینقدر دوستش داری؟

یهو به خودم اومدمو گفتم ....نه من دوستش ندارم...من خودم نامزد دارم و می خوام اونو به خونواده ام معرفی کنم.

-نامزدتو دوست داری؟

-آره دوستش دارم

دروغ بودم چون خودمم هنوز نمیدونستم حسم نسبت به یاسی چیه....شاید بخاطر اینکه مهربون بود ...یا شاید چون درکم می کرد بهش پیشنهاد ازدواج دادم...اما هنوز هم جرات نکرده بودم بهش بگم که من همون رها هستم که الان یه پسرم

هردومون سکوت کردیم....هر کدوم به یه چیزی فکر می کردیم ......

_________________________________

_________________________________

-رهام تو نامزد داری؟

به مامانم نگاه کردمو گفتم آره مامان نامزد کردم یه چند ماهی میشه ....می خوام اگه دوست دارین بهتون معرفیش کنم....فردا شب که میام مامان بزرگ رو ببینم اونو هم با خودم میارم

مامان با دلخوری گفت مگه امشب نمی مونی؟

-نه مامان یکم حال ندارم میرم عوضش فردا شب شام مهمونتم....بعد با خنده اضافه کردم می خوام یه غذایی بپزی که عروست انگشتاشم بخوره

-حالا کی هست؟

به مامان که روبروم توی آشزخونه نشسته بود و با چشمایی نم دار باهام حرف میزد نگاه کردم دستشو توی دستم گرفتمو گفتم از همکارامه ببینیش عاشقش میشی دختر خوبیه

مامان با کمی شک نگام کرد و گفت پس شادی رو فراموش کردی دیگه؟

لبخند تلخی روی لبام نشست .....مگه عشق اول هم فراموش شدنیه اما نتونستم جوابی بهش بدم چون میدونستم هر چی بگم دروغه برای همین ساکت شدم که مامان گفت

از فردا می خوایم دنبال کارای مراسم شادی و مهرداد باشیم اگه دوست داری و نامزدتت موافقه مراسمتونو با هم می گیریم ....راستی اسمش چی بود؟

-یاسی....یاسمنه من بهش میگم یاسی

مامان اشکاش رو که الان روی گونه اش بودم پاک کرد و گفت اسم قشنگی داره ....بعد گفت هیچ وقت فکر نمی کردم مامان بدی برای دخترم باشم که خدا اونو از من بگیره

-مامان فراموشش کن.....من می خوام دیگه باور کنی من هم یه پسرم مثل مهران و مهرداد

-تو بهتر زا اون دوتایی

خندیدمو گفتم مامان هندونه زیر بغلم نذار من که میدونم چقدر مهردادو دوست داری

-یه مادر هیچ وقت نمی تونه بین بچه هاش فرق بذاره .....باور کن من تو رو خیلی دوستت دارم

-میدونم مامان گلم ....راستش الان نمیدونم بابامو چطوری از دست خودم راضی کنم

مامان بلند شد به سمت یخچال رفت و گفت بذار یه چیزی گرم کنم بخوری تو که نیومدی شام بخوری....راستی کجا بودی موقع شام؟

-تو حیاط بودم.....نمی خواد مامان چیزی گرم کنی ......سیرم گرسنه بودم می خوردم

-پس لااقل بذار برات میوه بیارم بخوری

-با میوه موافقم


اونقدر شوکه ام که نمی تونم باور کنم همه ی این اتفاقات امشب توی مهمون پیش اومد....

اونقدر برام غیرقابل باوره که نمی تونم باور کنم....یعنی یاسی....نه این غیرممکنه

امشب همه چی خوب بود از اول شب که رفتم خونه یاسی اینا که اونو با خودم بیارم مهمونی

اولش کلی نه آورد و گفت نمی تونم مامانو تنها بذارم خودت میدونی که بعد از مرگ پدرمو ازدواج فرشاد اون چقدر تنهاست الانم حالش خوب نیست نمی تونم بیام

کلی بهش اصرار کردم که من به خوانواده ام گفتم که امشب قراره نامزدمو بهشون معرفی کنم و اینکه اونا امشب می خوان ببینت

بعدش گفت من می ترسم و ممکنه قبولم نکنن

اما وقتی دید ناراحت شدمو می خواستم بی خداحافظی از اتاقش بزنم بیرون گفت باشه تو سالن منتظر بمون تا آماده شم و بیام

از صورتش معلوم بود که ته دلش راضی نیست که بیاد....راستش ناراحت شدم که نکنه دوست نداره من با خانواده ام رفت و آمد داشته باشم که بهونه میاره

اما از یاسی مهربون بعید بود که قصدش این باشه اون شب سعی کردم این افکار رو از ذهنم دور کنم

و به این فکر کنم که امشب قراره همه چی رو تموم کنم و برای همیشه شادی رو فراموش کنم

اما اتفاقات امشب همه چی رو بهم ریخت....همه ی برنامه هام دود شد رفت هوا

کی می تونست باور کن یاسی همون دختری باشه که مهردا یه زمانی عاشقش بود و قرار بود باهاش ازدواج کنه....کی می تونست باور کنه یاسی دختری هستش که خودش مهرداد رو رد کرده....دلیلشو هیچ کدومشو نگفتن

و من هنوز حیرونم که همه ی اتفاقات امشب واقعیت بودند یا فقط یه کابوس

همه چیز درست بود همه دور هم نشسته بودیم....حتی مامان بزرگ با اینکه حالش زیاد خوب نبود اما دوست داشت کنارمون بشینه

همه دور هم تو سالن نشسته بودیم.....به جز مهرداد که هنوز بیرون بود.....

بابا هم که فقط به احترام اینکه یاسی مهمونمون هستش حاضر شد اونجا باشه

سمیرا و شادی هم که کنار هم بودند و هیچ حرفی نمی زدند....

تنها کسایی که یاسی رو تحویل گرفتن و باعث شدند کمی از سنگینی جو کاسته بشه سیمین و مامان بودند....

اما همه چی وقتی اتفاق افتاد که مهرداد وارد شد چون ما پشت به اون نشسته بودیم وقتی وارد شد اولش متوجه من و یاسی نشد اما وقتی مادرم با دست به منو یاسی اشاره کد و گفت مهرداد جان رهام امشب نامزدشو آورده تا بهمون معرفی کنه همه چیز اتفاق افتاد ...اونقدر تند اتفاق افتاد که نمیدونم چی شد

فقط یادمه وقتی مهرداد روبرومون قرار گرفت و ماهم روبرش وایساده بودیم

گفت:تو.....تو اینجا چکار می کنی....

همه ما شوکه شده بودیم

به یاسی نگاه کردم مثل اینکه اون از قبل خودشو آماده کرده بود چون شوکه نشد فقط ساکت بود

مهرداد نگام کرد و گفت اینو آوردی اینجا چکار.....پس می دونستی نه....آوردیش که چی هان.؟

گیج بودم نمی فهمیدم منظورش چیه و فقط با تعجب نگام بین اونو یاسی می چرخید بقیه هم اونقدر شوکه بودند که هیچ کدومشون چیزی نمی گفت

بالاخره به خودم اومدو گفتم چی می گی تو؟

با خشونتی بی سابقه یقه امو گرفت و گفت من چی میگم احمق.....نمی فهمی چی میگم....یا داری خودتو به خریت می زنی....می خوای باور کنم نمی دونستی و رفتی دست رو دختری گذاشتی که یه زمانی عشقم بود و تو باعث جداییمون بودی

دستاشو از یقه ام جدا کردمو هلش دادمو گفتم.....چی گفتی؟

به یاسی نگاه کردم......داشت گریه می کرد.....با فریاد گفتم یه چیزی بگو لعنتی این چی داره میگه؟

هیچی نمی گفت و فقط نگام می کرد....به طرفش رفتم که کیفشو برداشت و بدو به سمت بیرون رفت

به بقیه نگاه کردم....به مهرداد که با خشم و کلافگی داشت به موهاش چنگ میزد و با چشمایی به خون نشسته نگام می کرد

به بابام که الان ایستاده بود و گیج فقط بهمون خیره شده بود

به خودم اومد...باید دنبالش می رفتم و می فهمیدم قضیه چیه؟آره باید بفهمم قضیه چیه؟

اما وقتی به دم در رسیدم دیدم اون سوار ماشینی شد و رفت....گوشیمو درآوردمو بهش زنگ زدم.....جواب نمیداد......دوباره زنگ زدم ....خاموش بود....لعنتی خاموش کرده بود

برگشتم که برم توی خونه که با تنه ای که مهرداد بهم زد و از خونه خارج شد نزدیک بود نقش زمین شم .....

-صبر کن کجا میری....قضیه چیه

برگشت نگام کرد و گفت رهام تو نابودم کردی....داشتم فراموشش می کردم.......

سرشو تکون داد و رفت

من موندم و این همه اتفاق که هنوز نتونسته بودم ربطش رو به خودم بفهمم


تنها توی خونه ام شسته بودم ....به ساعت نگاه کردم عقربه ها ساعت دو رو نشون می دادند ....پس کی صبح می شد....باید برم و همه چی رو بفههمم

همه ی اتفاقات رو کنار هم چیدم اما هنوز این پازل تیکه ی گمشده ای داشت که نمی دونستم باید به دنبالش کجا برمو از کی بگیرمش....

مسخره است من نمیدونستم که دوست چند ساله ام عشق برادرمه....چطور هیچ وقت نفهمیدم....چطور از انکارای دیشبش برای نرفتن به خونه پدرم نفهمیدم که قضیه ای وجود داره....

چرا همه چیز رو ساده فرض کردم...

سرم داشت ی ترکید از این همه سوال که کسی نبود تا به اونا جواب بده....چرا یاسی چیزی بهم نگفته بود؟چرا مهرداد گفت من مقصر جداییشونم؟شادی این وسط چکاره است؟مهرداد اگه یاسی رو دوست داشت چرا می خواد با شادی ازدواج کنه؟

همه ی وسایل خونه انگار داشتن دور سرم می چرخیدن.....گیج بودم و دنبال یه نفر بودم تا همه چیز رو بهم بگه

چقدر دوست داشتم الان یکی بیاد و منو از خواب بیدرا کنه و بگه رها بلند شو همه چی خواب بود...

ای کاش همون دختر می موندم اما همه این اتفاقات غیرقابل باور رو تجربه نمی کردم....

دوباره چشمم به ساعت افتاد....لعنتی دو بیست دقیقه بود...چرا عقربه ها هم با من لج کردن .....انگار اونها هم از حرص دادن من لذت می بردن

سرم رو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم و به همه چی فکر کردم....به خودم...شادی...مهرداد....و یاسی....چه بازی مسخره ای بود

صدای زنگ به گوشم رسید....با خودم گفتم خیالاتی شدم این وقت شب کی می تونه باشه ....

اما صدای مداوم زنگ بهم فهموند اونی که پشت دره اونقدر کم حوصله است که حتی قبل از باز شدن در دوست نداشت دستش رو از روی زنگ برداره

با گامهایی آروم به سمت در رفتم....

هردومون فقط به هم زل زده بودیم....

بدون اینکه تعارفش کنم بیاد تو منو کنار زد و رفت سمت آشپزخونه

شیر آبو باز کردو سرشو زیر آب گذاشت....خیس خیس شده بود آب از موهاشو صورتش می چکید...چشماش قرمز بودند....و صورتش خشک و جدی

همونجا توی آشپزخونه روی می نشست و گفت بشین

به خودم اومدم و گفتم تو آدرس اینجا رو از کجا آوردی

قطرات آب رو از صورتش پاک کرد و با صدایی که توی گلو خفه شده بود گفت یاسی بهم داد

یعنی اون با یاسی حرف زده......چی بهم گفتن...

روبروش نشستمو گفتم قضیه چیه؟

دوباره خشمگین شد و گفت همه چی زیر سر تو بود لعنتی ....

-درست حرف بزن بفهمم چی میگی

یهو انگار بغضش شکست ....زار زد گریه کرد و من مونده بودم که باید چکار کنم....باید آرومش می کردم یا میذاشتم خودش آروم شه

-مهرداد....

-خفه شو....اشکاشو پاک کرد و گفت من هیچ وقت نمی تونم بچه دار شم و مقصرش تویی...تو

در حالی که همه صورتم نشون میداد گیج و متعجبم گفتم من؟

یهو مثل شیر خشمگین به سمتم اومد یقه امو گرفت و گفت همونطور که نابودم کردی نابودت می کنم.....حسرت شادی رو به دلت میذارم

همونطور که سعی می کردم دستاشو از خودم جدا کنم گفتم تو داری انتقام چی رو می گیری.....از کی؟اگه من نابودت کردم پس چرا می خوای شادی رو نابود کنی؟

منو به سمت کابینتا هل داد و گفت کاری می کنم که هر روز شاهد عذاب کشیدنش بشی....کاری می کنم روزی هزار بار به پام بیفتی که آزادش کنم.....دوتاتون باید تقاص پس بدید....تو به جرم از بین بردن من و اون به جرم اینکه عشق توئه....بعد خنده دیوانه واری سر داد....

از مهرداد بعید بود....مثل دیوونه ها شده بود....مهردادی که همیشه به بهترین نحو مشکلاتشو حل می کرد الان داشت به بدترین شکل انتقام چیزی رو می گرفت که من نمیدونستم چیه


روی زمین نشست و مثل شکست خورده ها بهم خیره شد و من هنوز نمیدونستم باید تاوان چی رو پس بدم....

اعصابم به کل بهم ریخته بود ....مگه من چکار کرده بودم....

به کف آشپزخونه خیره شدم.....تمیز تمیز بود توی اون لحظه چه حوصله ای داشتم که به تمیزی و کثیفی کف اشپزخونه فکر می کردم.....جرات اینکه ازش بپرسم قضیه چیه رو نداشتم....می ترسیدم ...از چیزی که قراره بشنوم می ترسیدم......

کم کم آروم شد ....چون نگاهش رو دیدم که دیگه به مثل اول خصمانه نیست جرات کردمو کنارش نشستمو گفتم داداش قضیه چیه؟

دوباره عصبی شد و گفت من داداشت نیست؟تو زندگیمو نابود کردی ....تو باعث شدی هیچ وقت نتونم بچه ای رو تو دستام بگیرم که پدرش منم......تو باعث شدی یاسی به همین خاطر ترکم کنه......میدونی چقدر دوست داشتم ....و با فریاد گفت نه نمیدونی ...چون اونقدر احمق بودی که نفهمیدی چرا من روزایی که بیکار بودم از وقت آزادم می گذشتم که برسونمت دانشگاه ....چون خر بودی که نفهمیدی چرا همیشه بهت می گفتم بگو دوستات هم بیان برسونمشون ....

و انگار داشت با خودش حرف میزد آرومتر گفت :سال سوم دانشگاه بودی...به زور اونروز بیدارم کردی که برسونمت دانشگاه دیرت شده بود.....

لبخند تلخی روی لبام نشست آره یادم میومد اونروز دم دانشگاه یاسی منتظرم بود ....فرصت معرفی کردنشون بهم رو نداشتم فقط بدو دست یاسی رو گرفتمو دویدم سمت کلاس....اونروز استاد نیومده بود و یاسی دم در بود که برگرده خونه .....از بس تند میدویدم اونو دنبال خودم می کشیدم مجال حرف زدن بهش ندادم تا اینکه نیمه راه دستمو محکم کشید و گفت استاد نیومده صبر کن...

اونروز هر چی فحش بلد بود به گور اون استاد فرستادم تا بی خودی ما رو سرکار نذاره....آره یادمه وقتی از دانشگاه زدیم بیرون مهرداد هنوز توی ماشین بود و منتظر.....

و من اونقدر بی فکر بودم که نپرسیدم چرا منتظر مونده .....

صدای مهرداد آرومتر شده بود طوری که دیگه نمی شنیدم چی داره میگه؟

-مهرداد

با صدایی که پر از دلهره و نگرانی گفت باهاش حرف زدم گفت منو نمی خواد.....بهش التماس کردم که دوسش دارم.....اما اون فقط گفت بهم فرصت بده همین.....

پاهاشو تو بغلش گرفت و گفت رهام ......خیلی دوستش دارم.....لعنت به تو اون تصادف که همه چیزمو ازم گرفتین.....من بدبخت شدم .....اما به روی خودم نیاوردم.....تا اینکه به یاسی گفتم ....میدونی چی گفت ....بعد از سکوتی طولانی گفت مهرداد من بچه می خوام من می خوام مادر شم .....اون منو نخواست فقط به این خاطر که تو نابودم کردی....اگه اون روز درست رانندگی می کردی.....

صدای زنگ موبایلش مجال حرف زدن رو ازش گرفت به شماره خیره شد و گفت خودشه......بلند شد به سمت در رفت ....هنوز گوشی داشت زنگ میزد....

دستشو روی دستگیره در گذاشت و گفت اگه یاسی رو ازم بگیری هیچ وقت نمی بخشمت....

پوزخندمو ندید چون رفت و من به بازی تقدیر فکر می کردم که چه کار با ما چهار نفر که نکرد.....هرکدوممون با کسی هستیم که مال خودمون نیست......

چقدر تلخه وقتی بدونی اونی که باهاته دلش پیش کس دیگه ایه.......


همه ی اتفاقات در عرض دو روز اتفاق افتاد فقط دو روز ......اونقدر شوک این افتاق قوی بود که هیچکدوممون نمیدونستیم باید چکار کنیم.....

اون شب که که مهرداد از خونه ام رفت .....صبح هر چی به گوشی یاسی زنگ زدم جواب نداد.....رفتم دم خونه اشون اونجام هر چی زنگ زدم کسی جوابمو نداد.....

از فکری که به ذهنم خطور می کرد می ترسیدم.....یعنی ممکن بود یاسی و مهرداد با هم باشن....نه غیرممکنه خود مهرداد گفت یاسی اونو نخواسته.....

به لیلا زنگ زدمو گفتم که من امروز نمی تونم بیام شرکت و خودش حواسش به کارا باشه....در مورد یاسی هنوز نمیدونستم چی باید بهش بگم.....سعی کردم حرفی از اون به میون نیارم....انگاری لیلا هم فکر کرد منو یاسی قهریم که اونم چیزی ازم نپرسید....

باید میرفتم خونه پدرم و می فهمیدم چه خبره....باید با مهرداد حرف میزدم که همه چی تقدیر و قسمت بوده شاید من فقط وسیله بودم تا این اتفاق برای اون بیفته اون نباید با زندگی شادی بازی می کرد......پس یاسی چی؟منو یاسی قراره چکار کنیم؟

جوابی برای خودم نداشتم....یاسی رو دوست داشتم اما عاشقش نبودم.....عاشق شادی بودم اما نمی تونستم باهاش باشم.....حتی اگه مهرداد عقب می کشید.....زخمی که تو دلم از اون بود رو چکار می کردم.....شادی با پس زدن من من رو شکست .....اونقدر درگیر افکار خودم بودم که نفهمیدم کی سوار ماشین شدمو کی رسیدم دم خونه پدرم.....




وقتی سکوت جمع رو دیدم....وقتی اشکهای شادی رو دیدم....وقتی گریه های مادر رو دیدم فهمیدم یه چیزی شده.....

لنا گریه می کرد و تنها صدای اون بود که سکوت رو می شکست سیمین سعی می کرد ساکتش کنه.....پس کی شادی رو آروم می کرد....سمیرا کنارش بود.....عمه هم بود اما چرا اون آروم نمی شد مگه چی شده....

منتظر بودم چیزی بگن حرفی بزنن اما هیچکدومشون حرفی نمیزد.....

خسته شدم برای همین با فریاد گفتم چرا ساکتین ؟چرا نمیگین چی شده؟

بعد از مدتها صدای مادربزرگو می شنیدم .....با بغض گفت مهرداد منو جلوی این دختر بیچاره روسیاه کرد

شادی نگاهی به من کرد....چشاش دریایی بودند....دلم فشرده شد....بلند شد و بی توجه به مامان که صداش می کرد به سمت پله ها رفت.....حتما اونم خسته بود.....اونم دنبال یه جای خلوت بود که توش خلوت کنه و راحت گریه کنه

سمیرا خواست دنبالش بره که گفتم سمیرا من میرم....نگام کرد....با لبخند تلخی گفت برو شاید تو بتونی آرومش کنی.....رفتم اما مطمئن بودم اونی که می تونه آرومش کنه من نیستم.....چون دلش پیش من نیست.....شادی دلش و به مهرداد داده بود ....مهردادی که رفته بود و اونو تنها گذاشته بود.....مهردادی که بخاطر یاسی حتی از ارث پدری گذشت .....مهردادی که حاضر شد دل شادی رو بشکنه اما دل خودش نشکنه.....همیشه فکر می کردم روانشناسا با همه فرق دارن زندگی اونا بهترین زندگی هاست....اما الان می بینم اونا هم انسانن و انسان معصوم از اشتباه نیست....

انسان همیشه خودخواهه.....کاش فقط یه ذره به شادی فکر می کرد....


                                           


                                                  پایان

یک بار دیگر تولد قسمت5

-ببینید شاید بد موقعه من مزاحم شدم اما من دیروز با خانم بهادری صحبت کردم و ایشون گفتن امروز می تونیم باهم صحبت کنیم پس الان اگه فکر می کنید وقت مناسبی نیست میذاریم برای یه وقت دیگه

یاسی-ببخشید من امروز اعصابم ناراحت اند برای همین زود جوش آوردم بفرماید می شنویم

-چشم....راستش همونطور که گفتم رها دیگه فکر نکنم برگرده ایران من هم همرشته ای شما هستم .....یه مدت پیش رها باهام صحبت کرد و گفت که قرار بود با دوستاش یه شرکت تاسیس کنن اما اون دیگه نمی تونه باهاشون باشه و ازم خواست من با شما همکاری کنم البته اگه خودتون هم دوست داشته باشید

لیال و یاسی بهم نگاهی کردند بعد لیلا گفت میشه شماره رها رو بدین یه صحبتی باهاش بکنیم بعد بهتون نتیجه رو خبر میدیم که باهاتون همکاری می کنیم یا نه

من نمیدونم اینا دیگه چرا اینقدر فوضولی می کنن خب بهتون گفتم ایران نیست یعنی نیست دیگه اما نمی شد اینجوری باهاشون حرف بزنم پس مجبور بودم یه جوری قانعشون کنم

********************

بعد از کلی چک و چونه زدن با لیلا و یاسی بالاخره قبول کردند که لازم نیست با رها صحبت کنن

چه دروغایی از شوهر بدبینش گفتم که دوست ندارهرها با هیچکس ارتباط داشته باشه حتی ارتباط تلفنی و اینکه به خاطر همین بود که بهشون خبر نداده که ازدواج کرده

خلاصی کلی دروغ تحویلشون دادم تا قانع شدن

موقعه خداحافظی مطمئن بودم راضی اند که باهم کار کنیم اما یاسی رو می شناختم همیشه می گفت نباید زود لو بدی که راضی هسستی در هر مورد باشه که فرق نمی کنه می گفت بذار طرفت یکم انتظار بکشه اونجوری قدرت رو بیشتر میدونه

وای که سرو کله زدن با این دوتا موجود که معکوس هم بودند اما خوب باهم جفت شده بودند چقدر سخت بود

کلید رو که توی در انداختم تازه یادم اومد امروز مادربزرگ و عمه فریبا و دخترا هم اینجا هستن

در رو که بستم دیدم سهیلا روی تاب نشسته و کتابی که دستش بود رو داشت می خوند

مطمئنم رمان بود آخه این سهیلا عاشق رمان خوندن بود پانزده سالش بود و اول دبیرستان درس می خوند اونجور که عمه تعریف می کرد توی درس هم خیلی زرنگ و باهوشه

آروم از پشت به تاب نزدیک شدم و .....


آروم از پشت به تاب نزدیک شدمو محکم تاب رو هل دادم که سهیلا هم نتونسته تعادلش رو حفظ کنه و تلپی افتاد روی زمین

نتونستم جلوی خنده امو بگیرم همین طور که داشتم می خندیدم دیدم که اون داره با خشم نگاهم می کنه

سعی کردم خنده ام رو بخورم و همونطور که سعی داشتم این کار رو بکنم گفتم سلام

-سلام کوفت شما کی باشین که بی اجازه وارد خونه مردم میشین

انگشت اشاره ام رو به سمت خودم گرفتمو گفتم من؟

با خشمی که هنوز توی چشماش بود گفت بله شما

خندیدمو گفتم خب من پسر بابام ام

-هه هه بامزه منم دختر بابام ام

چشمم روشن این سهیلا چقدر تغییر کرده تا پارسال که با مهر هم حرف نمیزد الان ببین با من که فکر می کنه غریبه ام چه جوری کل کل می کنه

البته همیشه سهیلا نسبت به سمیرا با پسرا راحت تر بود اما الان فکر کنم دیگه خیلی راحته

-من که تو رو می شناسم میدونم دختر باباتی و مادرت هم مامانته

چشماشو ریز کرد و گفت نکنه تو رهامی

با انگشت اشاره ام آروم به سرش زدمو گفتم چه عجب مغزت کار کرد البته میدونم هر صد سال یه بار کار می کنه

با شک گفت واقعا تو رهامی

لبخندی زدمو گفتم اره بابا من رهامم

اما قبل از اینکه بتونم جمله ام رو تمام کنم دیدم که سهیلا تو بغلمه

مثل اینکه خودش هم تازه فهمید چکار کرده چون با خجالت از بغلم بیرون اومد و در حالی که هنوز سرش پایین بود و نگاهم نمی کرد گفت ببخشید یه خورده هیجانزده شدم

-یکم نه خیلی ....بعد با خنده اضافه کردم حالا برای چی سرت پایینه

سرشو بلند کرد و گفت اگه مادرم بفهمه سرم رو می بره

چشمکی زدمو گفتم مگه قراره بفهمه؟

خندید و گفت تو که نمی گی نه؟

حالت تفکر به خودم گرفتمو گفتم اگه دختر خوبی باشی نه

انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت یعنی واقعا تو خود رهایی که الان پسر شدی

راستش همیشه از اینکه کسی این سوال رو ازم بپرسه بدم میومد چون دلم می خواست همه دیگه منو با این شخصیت بشناسن

اما چه میشه کرد مثل اینکه نمی تونستم از گذشته فرار کنم

روی تاب نشستمو گفتم سهیلا یادت میاد وقتی 12 سالت بود عاشق بقال سرکوچا تون شده بودی

وسط حرفم پرید و گفت نمی خواد ادامه بدی باورم شد...در ضمن اونموقعه ها بچه بودم وقتی میدیم زیاد نگاهم می کنه فکر می کردم عاشقمه خب من ام بچه بودم دیگه

سرمو تکون دادمو گفتم میدونم البته هنوز هم بچه ای ها

می خواست چیزی بگه که صدای شادی رو شنیدم که داشت سهیلا رو صدا می کرد

به سهیلا نگاه کردمو گفت برو مثل اینکه کارت داره منم الان میام تو.

سهیلا می خواست بره که گفتم راستی سهیلا مامان بزرگ هم اومده دیگه

-آره

-باشه برو دیگه چرا وایسادی منو نگاه می کنی

************

**************

روی تخت دراز کشیدمو به امروز و اتفاقاتی که افتاده بود فکر می کردم

مادربزرگ و عمه چقدر نگاهم می کردند سمیرا هم اگه خجالت نمی کشید مطمئنم مثل اونا بهم زل میزد

مثل اینکه براشون سخت بود که باور کنن من همون رهای گذشته ام که یه روزی دختر بودمو الان پسر شدم

مادبزرگ که وقتی وارد سالن شدم با چشمهایی گشاد شده نگاهم کرد و گفت رهام تویی

من هم راستش وقتی اون حالتشو دیدم نزدیک بود خنده ام بگیره در حالی که خودمو کنترل می کردم گفتم بله

طبق عادت مادربزرگ باید همه ی نوه هاش دستش رو می بوسیدن من نمیدونم این دیگه چه کاریه

گفتیم احترام به بزرگترها اما نه به زور

اما کاری نمی شد کرد نزدیکش رفتمو دستش رو بوسیدمو کنارش ایستادم نگاهم کرد و گفت افرین پسرم

بعد به سمت عمه فریبا رفتم

عمه فریبا با لبخند شادی منو دراغوش گرفت و خطاب به پدرم گفت داداش رهام از بقیه مهرداد و مهران خوشگلتره ها

بعد هم شروع به قربون صدقه ام رفتن کرد

اما سمیرا فقط در سکوت نگاهم می کرد

روبروش که ایستادم سلام کردم

بعد از چند لحظه سکوت اروم جوابمو داد

زیاد اهمیت ندادم و کنار مهر نشستم

بالاخره بعد از چند دقیقه دوباره حرفاشون به روال اولش برگشت و منو بی خیال شدن

سیمین و سیرا کنار هم نشسته بودند

بابا و مهران هم که کنار هم بودند

منو مهر هم کنار هم بودیم

شادی و سهیلا هم که گوشه سالن در حال خوندن همون رمان بودند

در اتاقم که زده شد به حال برگشتمو افکارم رو بی خیال شدم

-بیا تو

در که باز شد دیدم شادیه

تازه یادم اومده بود که خودم ازش خواسته بودم شب بیاد کارش دارم

روی تخت نشسته امو گفتم چرا وایسادی بیا تو

روی صندلی مقابلم نشست و گفت گفته بودی کارم داری ؟زودتر بگو که باید برم قبل اینکه کسی منو اینجا ببینه

-اگه می ترسی برو ما فقط می خوایم با هم حرف بزنیم چرا می ترسی

چند تار موش که روی صورتش افتاده بد رو کنار زد و گفت رهام اذیت نکن دیگه

-باشه ....می خواستم فردا صبح برم یه جایی رو برای دفتر شرکت ببینم گفتم اگه دوست داری تو رو هم با خودم ببرم

با تعجب گفت چرا من؟

لبخندی زدمو گفتم مثل اینکه قراره شما همسر آینده ام باشید ها

-رهام شوخی نکن

-شوخی نیست...خب چی میگی میای یا نه؟

نمی تونم آخه نمی تونم که .....دخترا اینجان نمیشه

بلند شدم بالای سرش ایستادمو گفتم ما صبح زود میریم و برمی گردیم....شادی دوست دارم تو هم باهام بیایی ....تازه تو یه مدته بیرون نرفتی ....چی میگی/

-اگه خاله قبول کرد باشه میام

بشکنی زدمو گفتم مامان با من تو نگران نباش

بلند شد و گفت باشه پس من برم دیگه

روبروش ایستادمو گفتم شادی دلم برات تنگ شده بود

چشماش و ریز کرد و گفت رهام میدونم می خوای به کجا برسی پس ادامه نده

-باشه .....برو ...شب خوش

و روم ور ازش گرفتم

اینبار اون بهم نزدیک شد و گفت رهام میدونی که تو برام با همه فرق می کنی و دلیلش رو هم میدونی اما چیزی که تو می خوای به نظر من غیرممکنه پس بهتره فراموش کنی

با اخم گفتم باشه .....میشه بری می خوام بخوابم

-فردا منو با خودت می بری یا دیگه پشیمون شدی

با نگاه مشتاق نگاش کردمو گفتم خودت که میدونی جوابم چیه حالا هم بهتر ه بری تا کسی نیومده اینجا برو

************

***********

به سمت بنگاه دار برگشتمو گفتم مگه شما سوار آسانسور نمی شید

-نه آقا راستش من یه خاطره بد از این آسانسور سوار شدن دارم برای همین دیگه سوار آسانسور نمیشم

با تعجب گفتم یعنی می خواید ا طبقه دوازدهم رو با پله بالا برین

سرش رو تکون داد و گفت بله ....من برم فقط شما اگه زودتر رسیدین بدونید که واحد سمت چپیه منتظر بمونید که من بیام نشونتون بدم

و از کنارمون گذشت

به شادی نگاه کردمو گفتم این هم چقدر دیگه کم داره مگه قراره همیشه یه اتفاقی که یه بار افتاده بیفته که این می ترسه

شادی شونه هاش رو بالا انداخت و گفت خب دیگه این یه بار تجربه کرده دیگه می ترسه سوار شه

در آسانسور که باز شد به شادی اشاره کردم تا سوار شه

دکمه طبقه دوازدهم رو زدمو به شادی خیره شدم

بعد از چند لحظه صدای بلندی به گوش رسید و بعد از آن متوقف شدن آسانسور

شادی با ترس نگاهم کرد و گفت چی شد؟

خودم هم هنوز نفهمیده بودم چی شده سرم رو تکون دادمو گفتم نمیدونم فکر کنم آسانسور خراب شد

بین زمین و آسمون معلق بودیم .....هیچ صدایی هم به گوش نمیرسید محکم به آسانسور کوبیدمو گفتم کسی صدایی ما رو می شنوه

هیچ صدایی نیامد

شادی با ترس کف آسانسور نشست و گفت ای کاش ما هم از پله ها بالا میرفتیم

نگاش کردمو گفتم الان هم چیزی نشده الان میان درستش می کنن

فکر کنم یه نیم ساعتی گذشت اما هیچ خبری نشد دیگه خودم هم داشتم می ترسیدم

دوباره محکم به آسانسور کوبیدمو گفتم کسی صدامونو می شنوه

باز هم صدایی نیومد

چند دقیه بعد صدایی اومد که داشت می گفت نگران نباشید الان ما آسانسور رو درست می کنیم شما نگران نباشید زود میاریمتون بیرون

خیالم راحت شد پس فهمیدن که کسی تو اسانسور هست

کنار شادی کف آسانسور نشستمو نگاش کردم

بدجور ترسیده بود به بازوم چنگ زد و گفت من می ترسم

دستمو دورش گذاشتمو اونو توی آغوشم کشیدمو گفتم فدات شم واسه چی می ترسی مگه نشنیدی الان درستش می کنن

خودش رو بیشتر به من چسبوند و با ترس گفت یعنی ما زنده می مونیم

با خودم گفتم این دیگه چقدر ترسو هستش مگه ما کجاییم خب تو یه اسانسور گیر کردیم دیگه

صورتش رو به طرفم برگردوندمو اونو توی قاب دستهام گرفتمو و گفتم عزیز دلم نمی خواد بترسی مطمدن نباش ده دقیقه دیگه ما بیرونیم

اینبار نه از هوس و نه چیز دیگه ای شاید برای اینکه ترسش کمتر شه

این کار رو کردم

اون توی آغوشم گرفتمو لبهاش رو با لبهام قفل کردم

اون هیچ عکس العملی نشون نداد حتی مخالفتی هم نکرد

سرم رو بلند کردمو توی چشماش نگاه کردم

نمیدونم چرا حس کردمو توی چشمای اون هم خواستن هست

گوشه لبش رو اروم بوسیدمو لبهام رو آروم روی لبهاش فشار دادم


حس کردم دستاش دور گردنم حلقه شد

اما هنوز دستاش کاملا دور گردنم حلقه نشده بود که خودش رو کنار کشید و گفت رهام ولم کن

-من ....من فقط

-رهام تو چکار می کنی ....مگه قرار نبود

دستش رو به شالش کشید و گفت من چرا گذاشتم

خواستم دستش رو بگیرم که گفتم بهم دست نزن ....ولم کن ....تو همیشه فقط به فکر...

-بس کن باور کن قصد بدی نداشتم

بلند شد و ایستاد و گفت بس کن تو همیشه می خوای ازم سوءاستفاده کنی من ازت بدم میاد

جلوش ایستادمو گفتم چت شد تازه که مخالفت نکردی

-من خریت کردم نفهمیدم چکار کردم .....دستش رو به پیشونیش زد و گفت اصلا حماقت کردم

بعد به چشمام زل زد و گفت فراموش کن رهام هم منو هم هر چی بوده رو فراموش کن ......رهام من مهرداد رو دوست دارم

-اما اون دوست نداره خودت هم میدونی

-داره .....دوستم داره

با تعجب بهش زل زدم پوزخندی زدمو گفتم چقدر خوش خیالی تو

-میشه بس کنی.........

بعد بهم نزدیک شد و با التماس توی چشمام زل زد و گفت خواهش می کنم نمی خوام مهرداد بفهمه.... من عاشقشم .....اونم منو می خواد

دستمو با خشونت توی موهام فرو بردمو گفتم داری به خودت دروغ میگی مهرداد دوست نداره

-برام مهم نیست باور کنی یا نه اما منو مهردا قراره باهام ازدواج کنیم

بابا این دختر مثل اینکه سرش به سنگ خورده

-تو می فهمی چی میگی ؟مهرداد امکان نداره باهات ازدواج کنه

با خشم مقابلم ایستاد و گفت مگه من چمه که امکان نداره ....داره خوب هم داره....اگه نمیدونی بدون که دیروز قبل از اینکه تو بیایی مادربزرگت قرار ازدواج من و مهرداد رو گذاشت مهرداد هم مخالفتی نکرد

این غیر ممکن بود ....نه نمی تونستم باور کنم به همین سادگی از دستش بدم

سست شدم ....خورد شدم .....من بهش ابراز عشق کردمو اون داره پسم میزنه .....نه نمی تونم اون ببینم که با مهرداد باشه

ازش متنفر شدم همه ی احساسم نسبت به اون دودش شد

نگاه سردی بهش کردمو گفتم مبارک باشه

توی همون لحظه در آسانسور باز شد و من بی توجه به جمعیت از آسانسور خارج شدمو از کنارشون گذشتم و با سرعت به سمت پله ها دویدم

صداش رو می شنیدم که دنبالم می دوید و اسممو صدا میزد

اما دیگه نمی تونستم راحت کنارش بشینمو به این فکر کنم که اون قراره زن داداشم بشه

خود مهرداد بهم گفته بود دوستش نداره پس چطور قبول کرده

*************

**************

دسمتمو به سینه اش زدمو گفتم نمیذارم با زندگی شادی بازی کنی تو که قبلا می گفتی اون مثل خواهرمه حالا چی شده

با تعجب نگاهم کرد و گفت به تو چه ....تو رو سنن ....گفتم که گفتم حالا نظرم عوض شده

-من نمیذارم .....من نمیذارم این عروسی سر بگیره

همونطور که روی صندلی لم داده بود دستی به صورتش کشید و گفت

تو که قبلا دوست داشتی باهاش ازدواج کنم حالا چی شده ؟نکنه ......

-چرت و پرت نگو مهر ....خودت میدونی حرفم چیه ؟من دوست ندارم با زندگی اون دختر که خودتم میدونی دوست داره بازی کنی

لبخندی زد و گفت اتفاقا چون میدونم دوستم داره می خوام به آرزوش برسه کار بدی می کنم؟

با کلافگی دور خودم چرخیدمو گفتم چرا نمی فهمی تو با این کارت اونو نابود می کنی اون فکر می کنه تو دوسش داری ....اون فکر می کنه همونطور

که دوست داره تو هم دوسش داری

پای چپش رو روی پای راستش انداخت و دستاش رو جلوی صورتش بهم قفل کرد و گفت رهام بهتره تو دحالت نکنی ...مگه نمیدونی این قراره مادربزرگه

بلند فریاد زدم مزخرفه خودت اگه نخوای هیچکی نمی تونه مجبورت کنه

جلوم ایستاد و گفت آره من می خوام تو هم بهتره دیگه دخالت نکنی و به زندگیت برسی

و به سمت در اتاق رفت کنار در ایستاد و به طرفم برگشت و گفت

داداش کوچیکه بهتره فراموشش کنی ..........اون با تو نابود میشه نه با من

و در رو محکم بست و رفت

یعنی مهرداد هم میدونه پس چرا داره این کار رو با من می کنه

روی تخت نشستم سرم رو بین دستام گرفتمو گفتم مهرداد داری چکار می کنی ..چرا ؟چرا مهرداد؟

صدای گوشیم بلند شد اصلا حوصله اش رو نداشتم به شماره روی گوشی که نگاه کردم فهمیدم لیلاست

می خواستم رد تماس کنم

که نمیدونم چرا به جاش دکمه پاسخ رو زدم

-الو

.............


صدای جرو بحث رهام و مهرداد رو می شنیدم سمیرا و سهیلا هم تو اتاقم بودند

سمیرا نگاهم کرد و گفت این دو تا همیشه اینجورین و با هم نمی سازن

باید چی می گفتم بهشون .خودمم نمیدونستم چی شده؟

در رو باز کردم که برم ببینم چه خبره که سمیرا گفت کجا میری؟

لبخندی زدمو گفتم میرم این دو تا رو ساکت کنم

و در رو بستم

پشت در اتاق رهام که ایستادم .....صدای مهرداد رو می شنیدم که داشت می گفت آره من می خوام تو هم بهتره دیگه دخالت نکنی و به زندگیت برسی

صدای رهام رو نمی شنیدم شاید ساکت بود

صدای قدمهایی که داشتن به در نزدیک می شدند باعث شدن به سمت پله ها برم تا منو نبینند

روی پله ها بودم که مهرداد از اتاق خارج شد

نگاهی بهم انداخت و به اتاقش رفت

مطمئنم که موضوع صحبتشون من بودم .....من نمیدونم رهام چرا نمی خواد باور کنه که من دوستش ندارم و عاشق مهردادم ...چرا می خواست بینمون رو خراب کنه

باید جلوش رو می گرفتم .....باید بهش می فهموندم که خیلی دیگه داره توی زندگیم دخالت می کنه

با همین فکر بدون در زدن وارد اتاقش شدم

داشت با تلفن حرف میزد به محض دیدن من از روی تخت بلند شد و گفت من بعدا باهاتون تماس می گیرم

بله ....چشم ...خداحافظ

بعد نگاهم کرد و گفت بلد نیستی در بزنی؟

با خشم در رو بستمو گفتم چرا بلدم اما تو که بدون اجازه وارد حریم خصوصی مردم میشی دم از ادب میزنی

یک تای ابروش رو بالا برد و گفت یعنی چی؟

-یعنی اینکه ولم کن .یعنی خسته شدم از دستت .یعنی چرا نمیذاری به زندگیم برسم.رهام چرا نمی فهمی من دوست ندارم من عاشق مهردادم چرا نمیذاری....

دستش رو با خشونت جلوم گرفت و گفت ترمز کن با هم بریم چه خبرته؟مگه من چکار کردم؟

طوری که سعی می کردم صدام بالا نره گفتم چی داشتی به مهرداد می گفتی ؟چرا نمیذاری راحت باشیم ؟چرا می خوای ما بهم نرسیم

با التماس جلوش ایستادم و گفتم رهام خواهش می کنم کاری به کارم نداشته باش من دوستت ندارم من عاشق مهردادم

حس کردم رنگ نگاهش رنگ نفرت و انزجاره

سری از تاسف تکون داد و گفت مبارکتون باشه فقط امیدوارم هیچ وقت از انتخابت پشیمون نشی

در ضمن فکر نکن من کشته مرده اتم من خاطر خواه زیاد دارم .....مطمئن باش من قبل عروسی شما ازدواج می کنم .اونم با دختری که دوستش دارم و دوستم داره..........با دختری که لیاقت عشقمو داشته باشه ......می فهمی دختری که لایق باشه.....حالا هم گمشو بیرون دیگه هم نمی خوام جلو چشم باشی و ببینمت ....

می دونستم از ناراحتی این حرفا رو میزنه برای همین جوابش رو ندادم در رو باز کردم که برم بیرون که گفت

از همین الان مطمئنم که یه روزی پشیمون میشی

به سمتش برگشتمو با جدیت گفتم حتی اگه پشیمون بشم هیچ وقت تاسف از دست دادنت رو نمی خورم ....اما اگه مهرداد رو از دست بدم یه عمر باید حسرت بخورم

-برو بیرون

در رو بستمو به سمت اتاقم رفتم

************

*****************

رهام

**

چرا این حرف رو زدم شاید برای اینکه غرور زخم خورده ام رو التیام بدم

دختره ی احمق چطور تونست جلوم بایسته و بگه عاشق مهرداده و دوستم نداره

گلدون روی میز رو برداشتمو محکم به دیوار کوبیدم

پسره ی بی شعور احمق آخه مگه خودت نمی دونستی دخترا ارزشش رو ندارن

من احمق چقدر بهش ابراز علاقه کردم .......چقدر خودمو کوچیک کردم

من می تونم فراموشش کنم .....آره می تونم

باید همونطور که بهش گفتم قبل از عروسیشون من ازدواج کنم باید بهش نشون بدم که اصلا برام مهم نبوده

آره باید همین کار رو بکنم

دوباره گوشم زنگ خورد ....بدون توجه به اون روی صندلی نشستم

اما مثل اینکه خیلی سمج بود و نمی خواست قطع کنه ....صدای زنگش بدجور داشت اعصابمو خط خطی می کرد

گوش رو محکم به دیوار کوبیدم

گوشی دو قسمت شد و باتریش هم به یه گوشه پرت شد

تگاهم روی باتری گوشی که توی گوشه دیوار پرت شده بود اما حواسم پی اینکه چه جوری می تونم کار شادی رو تلافی کنم


-اینجا رو هم امضاء کنید اقا

سرم و بلند کردمو به بنگاه دار نگاه کردمو گفتم بفرماید اینم امضا فقط کلید رو لطف کنید چون ما باید هر چه زودتر شرکتمون رو راه اندازیکنیم

دسته کلیدی رو که حاوی چند تا کلید بود رو به سمتم گرفتو گفت بفرماید اینم از کلید

-ممنون ...

دستمو به سمتش دراز کردمو گفتم من باید برم ممنون بابت اینکه کارمون رو زود راه انداختین ....راستی پس صاحب ملک کجاست

-ایشون خارج از کشور هستن از اقواممون اند برای همین به من وکالت دادند که ملکشون رو اجاره یا رهن بدم

-خب من باید برم خداحافظ

از در بنگاه که خارج شدم دست توی جیبم کردمو گوشی که امروز رفتم و خریدمش رو درآوردمو شروع به شماره گرفتن کردم باید با یاسی صحبت می کردم

-الو

-سلام خانم فرامرزی

-سلام بفرمایید

-مهدوی هستم رهام

-بله سلام خوب هستین

-ممنون ...راستش تماس گرفتم بگم که من یه جا رو برای شرکت اجاره کردم فقط مونده بقیه کارای که مونده رو که قرار بود شما و خانم بهادری انجام بدین

-کارای لازمه و مجوز که خیلی وقت بود اماده کرده بودیم الانم که بقیه کارش رو انجام دادیم

مثل اینکه امروز یاسی حالش خوبه آخه اونروز بدجور ناراحت بود نکنه قضیه .....نمیدونم شاید

-ببخشید خانم فرامرزی حالتون خوبه امروز که انشالله

بعد ار چند لحظه مکث گفت چطو؟

-آخه اونروز....

میون حرفم اومد و گفت بله بابت اونروز من باز هم عذر می خوام

-نه خواهش می کنم راستش فقط نگرانتون شدم

-مسئله مهمی نبود فراموش کنید

-خب اگه امری نیست من باید برم دنبال کارای سفارش لوازم برای شرکت و دادن اگهی برای یه منشی

-پس من به لیلا خبر میدم ببخشید حالا کی همدیگر رو می بینیم

-من آدرس دفتر رو براتون اس می فرستم بعد فردا شما و خانم بهادری بیاین همدیگر رو اونجا ببینیم و هم اونجا رو ببینید

صدای خنده اش اومد بعد هم گفت شما که اجاره اش کردین دیگه برای چی بیایم ببینیمش

لبخندی زدمو گفتم یعنی هیچ وقت نمی خواید بیاید دفتر رو ببینید در ضمن قول میدم که از اونجا خوشتون بیاد....فعلا خداحافظ

-به سلامت

توی ماشین که نشستم در رو بستمو به صندلی تکیه دادمو با خودم گفتم باید از یاسی بپرسم قضیه نامزدیش چی شد اون که قرار بود تابستون ازدواج کنه پس چی شد....شاید هم ازدواج کرده....نه اگه ازدواج کرده بود که برای رها هم کارت دعوت می فرستاد

فعلا این موضوع رو بی خیال .....اما یاسی هم گزینه ای نیستا......نه خل شدی مثل اینکه ها

بالاخره که باید ازدواج کنم یا نه بعدش هم من نباید جلوی این شادی کم بیارم

صدای تقه ای که به شیشه خورد من رو از افکارم بیرون کشید

مامور بود حتما می خواست جریمه ام کنه ....خب بکنه .....

شیشه رو پایین کشیدمو گفت بله

-مدارکتون رو بدین.....اینجا جای پارک نیست

-بله

داشبورد رو باز کردمو مدارک رو به دستش دادمو منتظر شدم تا جریمه رو بنویسه و من حر کت کنم

برگه و مدارک رو که داد دستم زود ماشین رو روشن کردمو حرکت کردم

***********

***********

با اینکه اصلا دوست نداشتم برم خونه ....اما جای دیگه ای رو نداشتمو مجبورم برگردم

چقدر خوش خیال بودم که همیشه فکر می کردم دنیای پسرا دنیای بی غمیه

اما الانه که دارم می بینم هر کسی یه مشکلاتی واسه خودش داره

اونقدر توی خیابونا چرخیده بودم که ساعت دو بعد از ظهر شد می خواستم زمانی برم خونه که همه حداقل توی اتاثشون در حال استراحت باشن و من کسی رو نبینم

وارد خونه که شدم هیچ کس توی حیاط نبود خب مسلما هم نباید کسی باشه

کتم رو روی مبل توی سالن پرت کردمو به سمت آشپزخونه رفتم بدجور گشنه ام شده بود

وارد آشپزخونهه که شدم دیدم سمیرا هم اونجا نشسته8 و دستاش رو توی هم قفل کرده و روی میز گذاشته انگار متو جه حضور من نشد برای همین بلند سلام کرد

از روی صندلی بلند شد و گفت سلام

صندلی روبروش رو کنار کشیدمو و نشستم

اونم دوباره سرجاش نشست

نگاش کردمو گفتم بقسه خواب اند یا بیرونن

-به جز دایی همه خونه ان

-خوبه ....تو چرا اینجایی

شالش رو جلوتر کشید و گفت حوصله ام سر رفته بود گفتم اینجا بشینم

لبخندی زدمو گفتم خب پس الان که حوصله ات سر رفته لطف می کنی برام غذا رو گرم کنی تا برم لباسامو عوض کنم و برگردم

سرشو تکون داد و گفت باشه الان گرم می کنم برات

و به سمت یخچال رفت

من هم به سمت اتاقم رفتم تا لباسام رو عوض کنمو برگردم

دستام رو شستم و به سمت اشپزخونه رفتم

به به چه میزی چیده بود ....همیشه سمیرا خوش سلیقه بود

-دست درد نکنه زحمت کشیدی

به طرفم برگشت و گفت حواسم نبود که اومدی

پشت میز نشستمو گفتم تو هم بیا بشین من تنهایی دوست ندارم غذا بخورم

روبروم نشست و گفت ممنون من خوردم

-میدونم خوردی ....اما دوست دارم الان هم بخوری که منم اشتهام باز شه

با شیطنت لبخندی زدمو گفتم یادت همیشه می گفتی حضور خانما سر سفره غذا اشتهای اقایون رو دو برابر می کنه خب الان هم من دوست دارم اشتهام دو برابر شه

با خجالت سرش رو پایین انداخت و گفت من هنوز هم باورم نشده که تو همون رهایی

دیگه باید به این حرفها که هراز چندگاهی می شنیدم عادت می کردم

برای همین بی خیال جند قاشق روی پلو ریختمو شروع کردم به خوردن

بعد از چند لقمه نگاش کردمو گفتم سمیرا یادش بخیر چقدر با هم صمیمی بودیما

-آره .....تو دختر بودی که خیلی خوشگل بودی اما الان ...و حرفش رو خورد

سرمو بلند کردم و در حالی که لقمه ام رو قورت میدادم گفتم الان زشت شدم

لبخندی زد و گفت نه هیچی .....

-بگو چی می خواستی بگی نترس کتک نمی خوری از دستم جنبه ام بالاست بعد با لبخند اضافه کردم منو می شناسی که ...جالا بگو

با خجالت نگاهم کرد و گفت اما الان خیلی خوشگلتر شدی

لقمه تو دهنم پرید که باعث شد به سرفه بیفتم

راستش یکم برام غیره منتظره بود ....ار سمیرا بعید بود ....

لیوان آبی که جلوم گرفته شده بود رو گرفتمو خوردم بعد که حالم بهتر شد به سمیرا نگاه کردم

-ببخشید من منظوری نداشتم ...من ....من فقط

سعی کردم لبخندی بزنم تا فکر نکنه ناراحت شدم .....بعد گفتم میدونم فقط من یکم تعجب کردم همین ....آخه سابقه نداشته از پسری تعریف کنی

بعد با شیطنت که فقط برای شوخی بود گفتم نکنه دلتو بردم

به سرعت از روی صندلی بلندشد و گفت مثل اینکه من از حدم فراتر رفتم ببخشید

می خواست بره بیرون که سریع جلوش ایستادمو گفتم باور کن شوخی کردم همین من تو رو بهتر از هر کسی می شناسم

-میشه بری کنار

سرمو کج کردمو گفتم بگو جون رهام بخشیدی ....آشتی بعد برو

لبخند ملیحی زد و گفت من قهر نیستم ....فقط فکر کنم یکم پررکردم همین

-نه پررویی نبود تازه من کلی کیف کردم که گفتی زشت نیستم ....آخه همش فکر می کردم زشتم ....حالا بشین

-نه میرم پیش شادی و سهیلا

اه دوباره اسم این اومد جلوم نمی تونستم انکار کنم که هنوز هم وقتی اسمش رو می شنوم چیزی ته دلم تکون می خوره ...اما من باید فراموشش کنم

از سرراهش کنار رفتمو گفتم سمیرا

-بله

-هیچی

سرش رو تکون داد و ار اشپزخونه خارج شد


روی تاب نشستمو با خودم فکر می کردم که هم یاسی برای یه ازدواج سریع خوبه البته اگه ازدواج نکرده باشه و هم سمیرا باید بین این دو تا هر چه زودتر یکی رو انتخاب می کردم

سرم رو که بلند کردمو به سمت پنجره اتاق شادی نگاه کردم یهو دیدم پرده کشیده شد ........یعنی شادی جلوی پنجره بود نه شادی الان تو رویایی مهرداده

هنوز هم برام یه معماست که چطور شد مهرداد یهو قبول کرد که با شادی ازدواج کنه .....قبول کرد و اون میدونست که من شادی رو دوست دارم

شادی اسمی که باید برای همیشه فراموشش می کردم

اره نباید دختری که از من بیزاره رو دوست داشته باشم



-خب حالا بگید نظرتون چیه خوبه یا نه

یاسی-عالیه ....سلیقه اتون عالیه

لیلا-منم با یاسی موافقم عالیه ....کاش رها هم اینجا بود

بعد رو به من کرد و گفت یعنی واقعا دیگه نمی بینیمش یعنی دیگه نمیاد ایران

با تاسف سرم رو تکون دادمو گفتم هیچ وقت ....ما هر وقت بخوایم ببینیمش میریم اونجا ....خب بهتره شروع کنیم و به کارمون برسیم من میرم دفارم رو مرتب کنم

یاسی-منم میام بهتون کمک کنم

-خوشحال میشم

لیلا من و منی کرد و گفت راستش من امروز خانواده شوهرم مهمونن خونه امون میشه من از فردا باشم

با خودم گفت اینجوری بهتره راحت می تونم با یاسی حرف بزنم

برای همین لبخندی زدمو گفتم از نظر من مشکلی نیست

بعد به سمت دفتر کارم حرکت کردم

شروع کردم به جابه جا کردن صندلی هایی که توی دفترم بود یه ربع ساعتی گذشت اما خبری از یاسی نشد با خودم گفتم نکنه دوست نداشته تنها با من بمونه اینم گذاشته رفته

برای همین به سمت در رفت اما قبل از اینکه دستم به دستگیره بخوره در باز شد و یاسی جلوم سبز شد

لبخند کم رنگی روی لبام اومد و گفتم به به ....کجا بودین پس ...گفتم نکنه می خواین از زیر کار دربرین شما هم

خندید و گفت نخیر من مثل آقایون از کار فرار نمی کنم

-من که عمرا کم بیارم الان می بینید

-باشه می بینیم کی زودتر کم میاره و فرار می کنه

-شده تا شب بمونم خانم بهادری اما بهتون ثابت می کنم که من وقتی حرفی رو میزنم بهش عمل می کنم

-می تونید یاسی صدام کنید فکر کنم اینجوری بهتره

-راستش منم اینجوری راحت ترم پس شما هم می تونید رهام صدام کنید موافقید

دستاش رو بهم زد و گفت بله پس بهتره شروع کنیم



راستش کم کم داشتم خسته می شدم اما یاسی هنوز داشت با دقت کارش رو انجام میداد به ساعت نگاه کردم ساعت یک و نیم بود گشنه ام شده بود ما هنوز ناهار نخورده بودیم

برای همین روی صندلی نشسیتمو گفتم یاسی خانم

به طرفم برگشت و گفت پس کم آوردین

-نه فقط الان وقت ناهار می خوام زنگ بزنم برامون ناهار بیارن چی می خورین شما بگم بیارن

-هر چی دوست داشتین سفارش بدین من معمولا با هیچ غذایی مشکل ندارم

همونطور که صندلی رو می چرخوندم گفتم خوش بحال شوهرتون دیگه لازم نیست وقتی میرید بیرون ازتون بپرسه چی می خورین خودش سفارش میده

لبخندی زد و گفت نه آقا رهام فرق نمی کنه که من بد غذام یا نه اون باید بپرسه چی می خوام بخورم نه اینکه سرخود سفارش بده

دیدم فرصت مناسبیه در مورد ازدواجش بپرسم برای همین گفتم یاسی تو بچه هم داری

قهقه ای زد و گفت نه فعلا هنوز خدا بهم بچه نداده

پس ازدواج کرده پکر شدم و گوشی رو برداشتم تا سفارش غذا بدم

گوشی رو که روی میز گذاشتم گفتم یاسی بیا بشین بعد ناهار ادامه میدیم.....میگم یاسی شوهرت چکاره است

-اولا یاسی خانم نه یاسی حالا من گفتم بگو یاسی اما نگفتم دیگه بدون پیشوند-باشه خسیس میگم یاسی خانم حالا جوابمو بده

-نمیدونم

با تعجب گفتم مگه میشه ندونی شوهرت چکاره است

با تاسف سرش رو تکون داد و گفت بله حالا شما چرا گیر دادید به شوهر من خودتون از همسرتون بگید ازدواج کردین

رویصندلی لم دادمو دستام رو پشت سرم گذاشتمو گفتم فعلا در تجرد به سر می برم هنوز دختر مورد علاقه امو پیدا نکرد

بعد نگاش کردمو گفتم شما با عشق با همسرتون ازدواج کردین

نگاهش رنگ غم گرفت و گفت میسه در این مورد حرف نزنیم بعد با خوشحالی گفت زنگ میزنن بهتره برید حساب کنید غذا رو آوردن

-خب تو برو غذا رو بگیر

با خنده گفت زرنگید می خوای من پولشو حساب کنم ....عمرا من گول نمی خورم



بالاخره خسته شدیم و ساعت هفت عصر از شرکت بیرون زدیم می خواستم یاسی رو برسونم اما قبول نکردم منم چون خودم خسته بودم زیاد اصرار نکردمو به سمت خونه حرکت کردم

جلوی خونه ماشین رو پارک کردم اما حوصله پیاده شدن رو نداشتم دلم می خواست تو ماشین بمونم

ماشین رو روشن کردم دکه پخش رو زدمو حرکت کردم

واسه اینکه از تو دورم به تو مدیونم

واسه کشتن غرورم به تو مدیونم

واسه چشمای خیسم به تو مدیونم

این که از غم می نویسم به تو مدیونم

اینکه بی جونم و سردم به تو مدیونم

اینکه بی روحمو زارم

پی آرامشی که بردی و من پی اش می گردم به تو مدیونم

شکستی حرمت شب و من و ماه به تو مدیونم

کم آوردی و رفتی اول راه به تو مدیونم

عزیزم واسه این حال مریض اگه مثل برج سنگی جلوی چشات می ریزم به تو مدیونم

اشکی که از گوشه چشمم سرخورد بود رو پاک رکدمو گفتم دخترا چقدر سنگ دل اند کی میگه دخترا احساساتی اند

یعنی وقتی من هم به فریبرز جواب منفی دادم اونم اینجوری شده

نه بابا فریبرز هیزه....اون کجا و من کجا

لخندی روی لبام اومد حالا نه اینکه من دخترا رو با چشام درسته قورت نمیدم و خیلی مثبتم

اگه خدا منو پسر خلق می کرد که هیچ دختری از دستم آسایش نداشت


-یعنی چی چرا اینقدر زود می خوان مراسمشون رو برگزار کنن

مامان-چه میدونم من مادربزرگ و عمه ات هفته دیگه می خوان برگردند برای همین مادربزرگت گفته همین هفته مراسم رو برگزار کنیم....تازه تو چرا جلز ولیز می کنی اونا که باید نگران باشن مشکلی ندارن هم شادی موافقه هم مهرداد

خودمو روی صندلی توی آشپزخونه ولو کردم و به مادرم که داشت ظرفا رو می شست نگاه کردم

خدایا این چه سرنوشتیه که من دارم

-مامان شادی کجاست

به طرفم برگشت دستکشها رو از دستش خارج کرد و گفت با مهرداد رفتن مقدماته جشن پس فردا رو آماده کنن

پوزخندی زدمو گفتم این شادی هم چه عجله ای داره و خبر نداشتم

-رهـــــــــــــــــــــــ ــــــام

-چیه مامان چرا داد میزنی مگه دروغ گفتم

-خجالت بکش ....بلند شو برو به کارت برس

-حوصله کار رو ندارم امروز می خوام بشینم تو خونه

-تو چرا عاقل نمیشی

-برای چی عاقل شم.......

دلمو زدم به دریا و گفتم مامان من عاشق شادیم می فهمی

مامان با بهت و گیجی نگام می کرد ضربه اخر رو زدمو گفتم

مهرداد هم میدونه

مامان خودشو روی صندلی روبروم انداخت و گفت چی می گی تو؟دیوونه شدی؟

-اره دیوونه شدم صدامو بالا بردمو گفتم مامان من نمی تونم فراموشش کنم نمی تونم اونو جلو چشام با داداشم ببینم می فهمی مامان

-خفه شو

-آره خفه میشم ....چرا نشم ....شما همیشه اون دوتا رو به من ترجیح دادین چرا چون اونا پسرن....میدونم هنوزم قبول نکردین که من دیگه یه دختر نیستم

مامان چرا نمی خواید باور کنید که من دیگه دختر نیستمو یه پسرم

فکر کردید از نگاهتون نمی فهممم....چرا من همه چیز رو می فهمم فقط اون قدر خسته ام که نمی تونم به روتون بیارم....مامان چرا یکی نیست که منو درک کنه

سرمو بالا گرفتمو گفتم خدایا من که داشتم با دختر بودنم می ساختم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟

مامانم روبروم ایستاد و با آرامش گفت کفر نگو رهام جان....عزیز دلم کی گفته من اونا رو بیشتر دوست دارم

از روی صندلی بلند شدمو گفتم مامان من همین امروز از این خونه میرم نمی تونم تو خونه ای باشم که عشقم توش باشه ....می فهمی مامان نمی تونم شادی رو کنار مهرداد ببینم

با بغض ادامه دادم :مامان می دونی چی دلمو می سوزونه ؟اینکه مهرداد میدونه من شادی رو دوست دارم اما می خواد باهاش ازدواج کنه

مامان می خواست دستمو بگیره که محکم دستمو کشیدمو گفتم مامان من همین امروز از اینجا میرم شما هم فراموش کنید که رهامی داشتیدفکر کنم اینجوری برای همه بهتر باشه

-رهام بس کن چی میگی تو کدوم مادر می تونه بچه اش رو فراموش کنه که من تو رو فراموش کنم هان؟

-میدونی مادر یه حرفایی ته دلم مونده که هیچ وقت بهت نگفتم ....میدونی چرا چون هیچ وقت بهم اونقدر نزدیک نبودی که بتونم بهت بگم....با بغضی که داشت خفه ام می کرد ادامه دادم مامان تو هیچ وقت نفهمیدی که من با دخترای دیگه فرق دارم هیچ وقت نفهمیدی

با گیجی گفت چی میگی تو؟

پوزخندی زدمو گفتم یعنی من مثل بقیه دخترا نبودم تجربه ای که دخترا داشتن رو نداشتم ....تجربه ای که دخترا اولین بار توی چهارده پونزده سالگی تجربه می کردند من هیچ وقت نداشتم....اما شما هیچ وقت نفهمیدی......توی چشماش زل زدمو گفتم اصلا تا حالا یه بار شده از خودت بپرسی چرا من هیچ وقت وسیله ای ازت نخواستم هان؟بگو چرا ساکتی......چرا یه بار ننشستی در موردش باهام حرفبزنی ....قرصم که میومدم برای شادی می گرفتم فکر می کردی برای منه اما با این حال بازم نیومدی بپرسی چیزی لازم دارم یا نه

بغضمو قورت دادمو گفتم مامان تو فقط یه دونه دختر داشتی اما هیچ وقت مامان خوبی براش نبودی هیچ وقت نتونستی اونطور که باید نیازاش رو برطرف کنی

همون بهتر که خدا ازت گرفتشو عوضش یه پسر تحویلت داد که باهاش خوش باشی

مامان میدونی چقدر از دختر بودن خودم متنفرم کردین هم تو هم بقیه ....همیشه پسرا توی همه چی اول بودند اما من نه.....اونا تا هر ساعتی می تونن بیرون باشن اما من نه...چرا ؟چرا مامان؟چرا همیشه پسرا برات یه چیز دیگه بودند

به صورت مامان نگاه کردم صورتش خیس خیس بود اما من این اشکا رو نمی خواستم من توی زمانی که بهش احتیاج داشتم اون به فکرم نبود حالا دیگه این اشکا رو نمی خواستم

خواست بغلم کنه که دستام رو جلوش گرفتمو گفتم مامان فراموش کن که روزی منو به دنیا آوردی چون منم می خوام برای همیشه همه اتونو از ذهنم پاک کنم....همه اتونو

و به سرعت به سمت پله ها دویدم




هیچی از این خونه نمی خواستم بردارم به جز چند دست لباس و مقداری وسای ضروری که توی یه ساک کوچیک گذاشتم هیچی با خودم برنداشتم چون می خواستم برای همیشه این خونه و خاطراتش رو فراموش کنم اره می خوام برای همیشه فراموششون کنم

چشمم به قاب عکس منو شادی افتاد ....مال وقتی بود که من هنوز رها بودم

قاب رو برداشتم به چهره شادی زل زدم چقدر دوستش داشتم اما از امروز باید اونو هم فراموش می کردم

فقط همین قاب عکس رو برداشتم عکس هیچکس رو نمی خواستم با خودم بردارم نمی خواستم دیگه یادشون باشم

میدونستم غیرممکنه اما باید یاد بگیرم که روی پای خودم بایستم



در رو بستمو زل زدم به خونه ای که توش بزرگ شدمو همه ی خاطراتم توی اون جا موندند

یعنی بابا وقتی بفهمه چکار می کنه....هر کاری که بکنه من هیچ وقت توی اون خونه برنمی گردم توی نامه هم نوشتم که نمی خوام بیان دنبالم چون هیچ وقت به اونجا برنمی گردم

همه اتونو دوست دارم اما دیگه نمی تونم اینجا باشم آره دیگه نمی تونم اینجا باشم ............

باید روی خودم بایستم و آینده ام رو بسازم....آره من می تونم


دو سال بعد

الان که به دو سال پیش فکر می کنمو اون روزا رو مرور می کنم می بینم که خیلی خوب تونستم همه چیز رو فراموش کنمو روی پای خودم بایستم

اون شب من تا صبح تو خیابون گشتم .....حالا چرا نرفتم شرکت نمیدونم شاید می خواستم به اندازه ای تمام روزهایی که نمی تونستم شب بیرون باشم اون شب رو بیرون و تو خیابون باشم

نزدیکای ساعت شش بود که سمت شرکت حرکت کردم اینقدر خسته بودم که تا وارد دفترم شدم خودمو روی صندلی پرت کردم و همونجور خوابم برد

اونقدر خسته بودم که صدای کسی رو می شنیدم که داره صدام می کنه اما نای جواب دادن بهشو نداشتم

-آقا رهام....رهام ...رهام

بعد دستی که تکونم داد

آروم چشامو باز کردم یاسی رو دیدم که بالای سرم ایستاده

به زورخودمو روی صندلی درست کردم دستی به چشام کشیدمو گفتم چیزی شده

-نه فقط الان ساعت دو بعدازظهر از صبح که اومدیم شما اینجا بودید

با تعجب گفتم الان ساعت دو هستش

-بله

بعد با کمی مکث گفت خانواده اتون باهام تماس گرفتن فکر کنم برادرتون آقا مهران بودند سراغتونو گرفتن گفتم اینجایید بعد هم آدرس اینجا رو خواستن که بهشون دادم فکر کنم الانه که برسن چون گفتن می خوان بیان اینجا

وای این احمق چکار کرده بود من دلم خوش بود اینا آدرس اینجا رو ندارن

اصلا از کجا فهمیدن من با این کار می کنم .....ای خدا خودم به مامان گفته بود

با فریاد گفتم شما به چه جراتی آدرس دادین به برادرم هان؟

جا خورد و چند قدمی عقب رفت....من ...من .....اصلا چرا سر من داد می کشی

-چون حقته آخه به تو چه آدرس میدی با خودت نگفتی من اگه می خواستم ادرس میدادم ....یا اصلا چرا از خودم آدرس نگرفتن

-داد نزن مگه من نوکرتم

-گمشو بیرون

دیوونه شده بودم خودمم نمیدونم چرا تلافیی همه چیز رو داشتم سر یاسی در می آوردم

هنوز یاسی در رو نبسته بود که دوباره در باز شد اما اینبار قامت کشیده پدر و مهران رو دیدم

-برای چی اومدید

چند دقیقه ای بابا بهم زل زد بعد رفت روی صندلی نشست و گفت

بابا-خیلی خیره سر شدی معمولا اول سلام می کنن

-خب سلام

مهران-رهام چت شده تو

-هیچیم نشده فقط دیگه نمی خوام توی اون خونه زندگی کنم

بابا-اونوقت چرا؟

-به خودم مربوطه

بابا-تو غلط می کنی بدون اجازه از خونه میزنی بیرون

-می خوام روی پای خودم بایستم ....به هیچ کدومتون احتیاج ندارم....اصلا میدونید چیه نمی خوام دیگه خانواده ام باشید

وقتی من حرف میزدم چشمای بابا و مهران هر لحظه از تعجب گشادتر می شد

حق داشتن اونا که نمیدونستن قضیه چیه

بابا-اگه برنگردی از ارث محرومت می کنم

پوزخندی زدمو گفتم ارثتون نوش جون دو تا پسراتون من همینجوری هم از همه چیز محرومم....آخه کی من به حقم رسیدم که الان می خواید محرومم کنید

بابا-تا اینجا رسوندمت بعد میگی به هیچ حقت نرسیدی

با فریاد گفتم آره نرسیدم .....اقا ولم کنید من خانواده نمی خوام شما هم فراموش کنید که منو داشتین

مهران که مثل همیشه خونسرد بود گفت بابا بهتره بریم من بعدا باهاش حرف میزنم

-من نظرم غیر ممکنه عوض شه هیچ وقت هم دیگه پامو تو ی اون خونه نمیذارم اصلا فراموش کنید که من هم وجود داشتم

پدر با خشونت گفت آخه چرا ....دلیلش چیه....هیچکی بدون دلیل از خونه اشون نمیزنه بیرون بعد هم نمیگه فراموشم کنید

-دلیلش به خودم مربوطه

مهران-بابا بریم من امشب میارمش خونه

بابا با فریاد گفت نهاگه خودش تا نه شب خونه بود که بود اگه هم نیومد اون از ارث محروم می کنم دیگه هم پسر من نیست

من پسری که بی دلیل خونه رو ترک می کنه و تو روی پدر و برادر بزرگش میاسته رو نمی خوام

پدر و مهران به سمت در رفتن قبل از خارج شدند پدر به طرفم برگشت و من به وضوح تلالو اشکی رو توی چشماش دیدم

چقدر دوست داشتم مثل گذشته سر روی شونه اش بذارم

من نه اون شب به اون خونه برگشتم و نه شبای دیگه و الان دو ساله که ندیدمشون

البته چندبار دیگه ای هم مهران اومد تا راضیم کنه برگردم اما نتونست

بار آخر صبر مهران هم تموم شد و گفت کاش دختر می موندی اونجوری کنترل کردنت راحت تر بود

-آره تا هر چقدر تو سری می خوردم ساکت می شدم نه

-خیلی نمک نشناسی کی بهت تو سری زد اصلا کی بالاتر از گل چیزیی بهت گفت

-هیچکی فقط من خوشی زده زیر دلم تو هم فراموش کن رهامی بوده

فکر کنم تو اون چند روز هزاران بار این جمله رو گفته بودم

مهران -یه روزی میرسه پشیمون میشی رهام اما بازم هر وقت پشیمون شدی من کنارتم

و بی حرفی از شرکت خارج شد





-رهام ...رهام

از فکر خیال گذشته اومدم بیرذون تازه فهمیدم که چند دقیقه ایه که تو فکر گذشته ام

-چی شد میری یا نه

به یاسی نگاه کردم و با لبخند گفتم حالا چرا روی میز نشستی بیا پایین خجالت نمی کشی جلو رییست اینجوری میشینی

-اقا ما پارتیمون زیاده

-زشته یاسی ممکنه یکی از کارمندا بیاد تو

-شوهرمی دوست دارم اینجوری روی میزت بشینم

با شیطنت گفتم فعلا که شوهرت نشدم

محکم به بازوم زد و گفت تا دلت بخواد اصلا حالا که اینطور شد منم بله رو نمیگم

دستشو کشیدم که توی بغلم افتاد سرمو پایین آوردمو گفتم چی گفتی؟

با لبخندی پر از شیطنت گفت همون که شنیدی آقا

-باشه پس من میدونم چکار کنم

و سرمو پایین تر بردم که گفت رهام باشه غلط کردم زشته ممکنه یکی بیاد تو

خودشو از بغلم بیرون کشید و گفت نمی خواد منو بپیچونی جوابمو ندادی چی شد می خوای بری خانواده اتو ببینی یا نه

کلافه دستی تو موهام کردمو گفتم نمیدونم.....هنوز نتونستم.............

-مادرت می گفت مادربزرگت حالش خیلی بده و دوست داره روزای آخر همه ی نوهاش توی اون خونه کنارش باشن

-من که نوه اش نیستم

-رهام اینقدر سنگ دل نباش....نمیدونم شاید حق داشته باشی من نمیدونم اختلافت با اونا چیه و چرا از دستشون ناراحتی ...اما میدونم که قلبت اونقدر بزرگه که می تونی ببخشیشون

تو دلم گفتم اگه میدونستی بخاطر یه عشق اینکار رو کردم بازم می گفتی توی اون خونه برگرد


خسته بودم از همه چی از خودم از زندگی از دنیا و حتی از گذشته ام گذشته

ای که اگه می تونستم با یه پاک کن از زندگیم پاکش می کردم

چقدر ناشکر بودم مگه خونواده ام چه بدیی در حقم کردند

مگه مامان چه تقصیری داشت شادی بود که پسم زد ....اما مهرداد چرا؟هنوز

نتونستم بفهمم چرا اونکار رو با من کرد

روی صندلی لم دادم سرمو به پشتی صندلی تکیه دادمو چشامو بستم

مهران زنگ زده بود و بهم گفت که حال مادربزرگ بده و می خواد همه ی نوهاش

روزای آخر کنارش باشن و مخصوصا من

یعنی فهمیده بود اونم مقصر بود که خواسته بود منو ببینه ؟نمیدونم....یعنی

اون مقصر بود....آره اونم مقصر بود اگه اون دستور نمیداد که چیزی نمی شد

چقدر سنگ دل شدم من .....چطور می تونم به همین راحتی همه چی رو فراموش کنم

دارم خودمو گول میزنم من هیچ وقت نتونستم نه خونواده ام و نه شادی رو

فراموش کنم برای اولین بار توی این دو سال بغض کردم

یه بغض سنگین که توی این دو سال توی گلوم جمع شده بود و من هیچ وقت

نخواستم بشکنمش چون فکر می کردم با شکستنش خودم می شکنم

پرنده خیالم سمت شادی پر کشید یعنی الان چکار می کنه حتما ازدواج کردن

شایدم بچه دار شدند

چقدر دلم هواشو کرده بود اما دیگه نباید بهش فکر کنم اون از این به بعد

برام فقط زن داداشمه و بس

یاد آهنگی که چند ماه پیش شنیده بودمش افتادم نمیدونم چرا اما انگار حرف

دلم بود برای همین به یاسی گفتم برام بفرستتش و اونو توی گوشیم سیو کرده

بودم و هر شب

من با اون کلمات خوابم می برد چون می خواستم هیچ وقت یادم نره که اون پسم زدم

گوشیم رو که روی میز بود برداشتم لیست اهنگا رو باز کردم "عشق اول"روش

پلی کردمو دوباره چشامو بستم

میگن هیچ عشقی تو دنیا مث عشق اولی نیست

میگذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نیست

داغ عشق هیچکی مث اون که پس میزنتت نیست

چقده تنها شی وقتی،هیچکی هم قدمت نیست

میگن هیچ عشقی تو دنیا مث عشق اولی نیست

میگذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نیست

داغ عشق هیچکی مث اون که پس میزنتت نیست

چقده تنها شی وقتی،هیچکی هم قدمت نیست

چقده سخته بدونی اونی که می خوایش نمی مونه

که دلش یه جای دیگه است و همه ی وجودش مال اونه

چقده برای اونکه جون میدی غریبه باشی

بگی می خوام با تو باشم ،بگه می خوام که نباشی

چقده سخته بدونی اونی که می خوایش نمی مونه

که دلش یه جای دیگه است و همه ی وجودش مال اونه

چقده برای اونکه جون میدی غریبه باشی

بگی می خوام با تو باشم ،بگه می خوام که نباشی


***********


یه هفته ای از اون روز که مهران زنگ زده بود می گذره و بعد از اون روز

دوبار دیگه هم مهران زنگ زد اما هنوز نتونستم با خودم کنار بیام

من قرار بود هیچ وقت به اون خونه بر نگردم پس الان می خوام چکار کنم؟

گوشیم زنگ خورد

نگاه کردم یاسی بود با کمی تاخیر جواب دادم

-سلام خوبی

-سلام

نمیدونم صدام چطور بود که گفت رهام چیزی شده

-نه فقط خسته ام

با نگرانی گفت درست حرف بزن چی شده؟

نفس حبس شده تو گلومو بیرون دادمو گفتم امشب میرم خونه

-مگه هر شب کجا میرفتی

بعد انگار خودش فهمید منظورم چیه چون گفت اهان....خب این که خوبه

-باهام میایی

با صدای متعجب گفت من ...نه

-چرا؟

-خب.....خب....

-باشه خودم میرم....فقط می خواستم .....هیچی

-رهام مامان و میدونی که نمی تونم تنهاش بذارم

همونطور که داشتم کشوها رو یکی یکی باز می کردم و دنبال کلیدای خونه

خودمون می گشتم گفتم مگه سحر خونه نیست

-نه امشب جشن تولد دوستشه ....خب نمی تونم بهش بگم نرو

-اره ...خب کاری داشتی زنگ زدی

-نه فقط می خواستم ببینم اگه کاری نداری شام بیا پیش ما

-ممنون بمونه برای یه شبه دیگه

-باشه پس مواظب خودت باش و.......

- و چی؟

-رهام اونا خانواده اتن سعی کن اینو یادت نره

-باشه

و بدون اینکه بذارم چیز دیگه ای بگه گوشی رو قطع کردم

آخه اون چه میدونست که برادری که از خونو تنمه عشقمو دزدیده بود ....

عشق کدوم عشق رهام چرا داری خودتو گول میزنی اون فقط یه عشق برای تو بود

اون یه علاقه یه طرفه بود ....چرا نمی خوای باور کنی که یه علاقه مزخزف

بود

نه عشق من به شادی هیچ وقت مزخرف نبود من عاشقش بود حتی اگه اون نبود

معلومه که نبود اون مهرداد رو انتخاب کرد

یهو زدم به سیم اخر و هر چی توی اتاق بود رو بهم ریختم قاب عکسش رو که

توی کمد پنهونش کرده بودم رو در اوردمو پرتش کردم

خورد به دیوار و شیشه اش شکست

کنار کمد نشستم و سرمو بهش تکیه دادم

صورت خندون شادی حتی از توی عکس هم آرومم می کرد ...........

از خودم بدم اومد که هنوز نتونسته بودم فراموشش کنم

مگه همیشه نمی گن پسرا بی احساسن و زود فراموش می کنن پس چرا من اینجوری

نیستم چرا با همه ی بدیاش هنوز می خوامش

شاید چون من از اول احساسم احساس یه پسر نبود چرا با خودم صادق نباشم

نکنه چون من اول یه دختر بودم اینجوری شدم

لعنت به من و به همه چی من که با دختر بودنم کنار اومده بودم آخه چرا

اینهمه بلا باید سرم میومد

***************

****************

پشت در ایستادم هنوز باورم نمی شد که من پشت در خونه ای ایستادم که دو

سال پیش می خواستم برای همیشه ترکش کنم و الان می خواستم به اون خونه

برگردم

کلیدا رو در آوردم می خواستم به در بزنم که پشیمون شدم من دیگه از اهل

این خونه نیستمو فقط یه مهمونم پس باید مثل همه ی مهمونا وارد شم

زنگ رو زدم

جوابی نیومد دوبار دیگه هم زدم

مثل اینکه کسی نبود اما جلوی خونه که چندتا ماشین پارک بودند

می خواستم برگردم که صدای آشنایی توی گوشم پیچید

صدایی که هنوز هم با شنیدنش همه چی رو فراموش می کردم صدایی که هنوزم فقط

اون بود که برام مثل یه اهنگ ارومبخش بود

سرمو برای فرار از این افکار تکون دادم و گفتم باز کنید

-شما

بعد از چند ثانیه مکث گفتم رهامم

یه چند دقیقه ای گذشت اما در باز نشد

با جدیت گفتم میشه در رو باز کنید

-ب....بله

بالاخره در باز شد

با لذت به خونه نگاه کردم هنوز هم اون تاب وسط حیاط سرجاش بود

چرا هیچ سروصدایی از تو خونه نمیاد با این همه ماشین که نزدیک خونه پارکند این سکوت عجیبه

همونطور که به سمت ساختمون حرکت می کردمو به اطراف نگاه می کردم یهو در باز شد

از چیزی که می دیدم شوکه شدم

شادی بود و یه بچه کوچولو دستش بود

اینقدر اثر شوک قوی بود که همونجا خشکم زد و نتونستم از جام تکون بخورم و فقط به اون و بچه ای که توی دستش بود زل زده بودم

اونم بی هیچ حرفی فقط نگام می کرد

تا اینکه صدای گریه بچه منو به خودم اورد

-سلام بفرمایید تو

پس که اینطور اینقدر زود هم بچه دار شد

رنگ نگام سرد سرد شد اونقدر سرد که خودم حس کردم چشمام حتما شدند یه تیکه یخ

-لازم به گفتن شما نیست خونه پدرمه مثل اینکه

نمیدونم رنجید یا تعجب کرد فقط گفت آره راست میگین و بی هیچ حرفی رفت تو

به دنبالش رفتم تو

داخل ساختمون حتی ساکت تر از حیاط بود برای همین به شادی که الان روی مبل تو سالن نشست بود و شیشیه شیر رو توی دهن بچه گذاشته بود تا ساکت شه نگاه کردمو گفتم کسی اینجا نیست

بدون اینکه نگام کنه آروم گفت نه

با گامهای اروم به سمتش حرکت کردم روبروش نشستم پای راستمو گذاشتم روی پای چپمو با دستم روی دسته مبل ضرب گرفتمو گفتم اونوقت کجان؟

-مامان بزرگ عصری حالش بد شد همه بیمارستانن

بی خیال گفتم که اینطور

سرشو بلند کر حس کردم چشماش نم گرفتن آروم و گفت نمیدونستم مادربزرگت اینقدر برات بی اهمیته

-اینش به تو ربطی نداره

نگاشو از من گرفتو چیزی نگفت

چند دقیقه ای هر دومون سکوت کردیم این سکوت برام عذاب آور بود خصوصا که می دیدم داره با بچه اش حرف میزنه و قربون صدقه اش میره

برای همین گفتم اسمش چیه ؟

-همونطور که با بچه بازی می کرد گفت

-لنا (lena)

-چند سالشه؟

لبخند کوچیکی رو لبش نشست و گفت چند ماهه اشه؟

بی حوصله گفتم خب چند ماهه اشه ؟

-تقریبا شش ماهه اشه

-چقدر عجله داشتی واسه بچه دار شدن برات زود نبود و بدون اینکه بهش اجازه جواب بدم نیش دارتر از قبل گفتم

با مهرداد بهتت خوش می گذره

-رهام بس کن

-چیه به تریج قبات برخورد اسم آقاتونو آوردم

بچه رو برداشتو به سمت پله ها حرکت کرد که جلوش ایستادمو گفتم چته ؟مثل اینکه مهمون داری کجا سرتو میندازی میری

با چشمای بارونی نگام کرد و گفت شما که خودت گفتی اینجا خونه باباته پس مهمون نیستی حالا هم برو کنار می خوام بچه رو بخوابونم

-نمی خواد بشین همینجا بخوابونش

با حرص بهم زل زد منم با نگاهی سرد بهش زل زدم می خواستم بهش بفهمونم دوسش ندارم می خواستم کمی غرورمو التیام بدم که فکر نکنه اونه که پسم زده

بعد از چند لحظه سرشو انداخت پایینو گفت رهام خواهش می کنم برو کنار

-بچه ر خوابوندی بیا پایین یه چیزی درست کن بخورم گشنه امه

باشه ای گفت و به سمت بالا رفت

برگشتم سرجام نشستمو بهش نگاه کردم نمیدونم چرا یاد نگاهش که می افتم حس می کنم یه غمی تو نگاش بود شایدم نبود و من دوست دارم اینجوری فکر کنم

فکر کنم یه بیست دقیقه ای گذشت که صدای قدماشو روی پله ها شنیدم

چشامو بسته بودمو توی افکارم غرق بودم که گفت چی می خوری درست کنم برات

چشامو باز کردمو به اون که الان روبروم وایساده بود نگاه کردم

حس کردم چقدر بزرگتر و خانمتر شده و باید اعتراف کنم که زیباتر

-فرقی نمی کنه فقط یه چیزی باشه بخورمش ....البته مطمئنم بعدش باید برم بیمارستان

اخمی کرد و گفت پس بهتره بری نون و پنیر بخوری که کارت به بیمارستان نکشه

منم به دنبالش به سمت آشپزخونه رفتمو گفتم فکر بدی نیست فقط لطف کن یه چایی دم کن

اونم مثل اینکه واقعا می خواست نون و پنیر به خوردم بده چون کتری رو پر آب کرد و زیرشو روشن کرد بعد هم به سمت یخچال رفت و پنیر و کره مربا رو درآورد و گذاشت روی

میز بعد گفت آخ خامه نداریم حالا اشکال نداره همینا رو بخور

نمیدونم چرا با این حرفش یه لبخند اومد رو لبم پس هنوز میدونست من چی دوست دارم

-مثل اینکه واقعا قراره همینا رو بخورم نه

لبخند ملیحی زد و گفت آره

-باشه حرفی نیست همینا رو می خورم

پشت میز نشستمو گفتم پس نون و بیار که شروع کنم

-اول بلند شو برو دستاتو بشور بعد

انگار از سردی کلام و نگام کم شده بود خودم که اونجوری حس کردم شایدم دوست داشتم مثل گذشته باهم حرف بزنیم

-بلند شدم به سمت سینک رفتم و دستامو شستمو برگشتم نشستم سرجام

دستامو بهم مالیدمو گفتم عجب شامیه این شام

شروع کردم به خوردن که لیوان چای رو هم گذاشت جلوم ...خواست از آشپزخونه بره بیرون که گفتم پس تو چی نمی خوری

نگام کردو گفت فکر کنم نباشم راحت می خوری

با این حرفش لقمه ای که تو دستم بود از دستم افتاد تو بشقاب خواستم بهش بگم نه انگار اون منتظر بود بهش بگم بشین که تنهایی نمی چسبه اما من با تموم بی رحمی گفتم آره درست فکر کردی و

بدون اینکه نگاش کنم روم رو ازش گرفتم

حس کردم رفت اما ندیدم چه جوری رفت من که تازه خوب بودم چرا باز اینطوری شدم

حقشه مگه انتقام فقط حق دختراست من هم می تونم به تلافیه احساسم ازش انتقام بگیرم ....باید یکی تاوان غرور و احساس خورد شده ام رو بده یا نه ....


 

یک بار دیگر تولد قسمت4

به چشماش نگاه کردم داشتن بهم التماس می کردم....راستش از خودم بدم اومد که اینجوری اذیتش کردم اما چکار می تونستم بکنم نتونستم در مقابلش مقاومت کنم
ولش کردمو گفتم تقصیر خودت بود
-میشه بری بیرون
-باشه
دستم رو که روی دستگیره در گذاشتم به طرفش برگشتمو گفتم فراموش کن
پشت در اتاق که ایستادم با خودم گفتم اگع بهوام این جوری پیش برم نمی تونم تو این خونه بمونم....باید بتونم خودمو کنترل کنم
************
همه اومده بودندو همه با تعجب نگاهم می کردند شاید چون تنها غریبه جمع من بودم
دخترا با اشتیاق نگاهم می کردند این رو می تونستم از نگاهشون بخونم
مهمونی هم که قاطی بود و دخترا هم که مثل همیشه نصف بدنشون پیدا بود روی مبلی گوشه سالن نشستم و مشغول دید زدن دخترا شدم
از فرق سر تا نوک پاشون رو بررسی می کردم و چیزی که باعث تعجبم می شد که خیلی روی اندام دخترونه اشون زوم می کردند
تو دلم خندیدم و گفتم یعنی همه ی پسرا اینجوری اند و همیشه توی مهمونیا میشینن دخترا رو اینجوری انگار که چیزی تنشون نیست دید میزنن یا فقط من اینجوریم...البته فکر کنم من اینجوریم چون اصلا نمی تونستم نگاهم رو کنترل کنم شاید چون احساسی که از نگاه کردن به اونا بهم دست میداد برام جدید بود دوست داشتم نگاهشون کنم
با خودم گفتم خوبه وقتی دختر بودم از این لباسا نپوشیدمو تن و بدنمو کسی ندیده و الا با اوضاعی که من از خودم می بینم ....معلوم نیست وضع پسرای دیگه چه جوریه
به مهر که نگاه کردم اون برعکس من اصلا به دخترا نگاه نمی کرد و نسبت به اونا بی خیال بود
لیوان مشروب رو که دست مهر دیدم با خودم گفتم پس چرا من امتحان نکنم من که دیگه پسر و این اجازه رو دارم
به سمت میزی که بطریا و لیوانا روش قرار داشت رفتم
راستش اصلا مشروبا رو نمی شناختمو نمیدونستم از چه نوعی هستن
بطری رو برداشتم و لیوان رو پر کردم
راستش دیدم که بقیه زیاد توی لیوانشون نمی ریزن اما من نمیدونم چرا دوست داشتم زیادی بریزم شاید چون عقده امتحان کردنش رو داشتم
لیوان رو که به دهنم نزدیک کردم بوش به بینیم خورد
اه چقدر بوش بد بود پس اینا چه جوری می خورننش
دست پاچلفتی نباش نشونشون بده که تو با اونا فرقی نداری برای همین
لیوان رو به دهنم نزدیک کردمو لاجرعه سر کشیدم خیلی تلخ بود طوری که حس کردم گلوم سوخت
لیوان رو روی میز گذاشتمو به سمت مبل رفتم
دختر پسرا وسط سالن مشغول رقص بودند
کم کم حس کردم داره گرمم می شه کتم رو در آوردم و روی مبل گذاشتم
حس کردم چشام دران سنگین میشن ...خود به خودی داشتم می خندیدم
نمی تونستم درست راه برم شل و ول خودم رو وسط جمعی که داشتن میرقصیدن رسوندم
تعادلم خودم رو از دست دادم و روی یکی از دخترا افتادم اونم نتونست تعادل خودش رو حفظ کنه و کف سالن پهن شد و من هم روش افتادم
لباش چقدر قرمز بودند بی ارداه شروع به بوسیدنش کردم
حس کردم که یکی داره من رو از روی دختر بلند میکنه
با صدای شلی گفتم ولم کن می خوام ببوسمش
یا سیلی که به صورتم خورد ساکت شدم
چشام رو که باز کردم دیدم بابا جلوم ایستاده
مهر و مهران به سمتم دویدن و من رو به سمت اتاقم بردند روی تخت که افتادم دیگه چیزی نفهمیدم و به خواب رفتم

نصقه شب با سردرد بدی که داشتم از خواب بلند شدم
ای وای چم شده من....چرا سرم اینقدر درد می کنه؟
اینقدر سرم درد می کرد که نمی تونستم بخوابم فکر کنم این سردرد از اثر مشروبیه که خوردم
روی تخت نشستمو شقیقه هام رو فشار دادم
نه مثل اینکه این سردرد خوب شدنی نبود
بلند و به سمت کمد لباسام رفتم لباسام رو عوض کردم و به سمت در رفتم تا بلکه توی آشپزخونه شاید بتونم قرصی پیدا کنم تا سردردم بهتر شه
هم خوابم میومد و هم سردرد داشتم
به سالن که رسیدم دیدم چراغ سالن روشنه ....با خودم گفتم یعنی کی تا حالا بیدار مونده؟
مسیر حرکتمو رو به سمت سالن تغییر دادم
دیدم یه نفر پشت به من تو سالن نشسته یکم که دقت کردم دیدم از پشت که به شادی شبیه هستش
اروم وارد سالن شدم
بهش که رسیدم دیدم دستش رو گذاشته زیر چونه اش و انگار به فکر فرو رفته
کنارش روی مبل که نشستم با ترس از جاش پرید
آروم سرم رو فشار دادم و گفتم چه خبرته آرومتر منم مگه نمی بینی
با اشفتگی به سر و وضعش نگاه کرد یه شلوار و بلوز آستین کوتاه تنش بود مثل اینکه خیالش راحت شد چون سر و وضعش بد نبود
بالاخره بعد از چند ثانیه زبونش باز شد
-تو اینجا چکار می کنی؟
همونطور که پیشونیم رو فشار میدادم گفتم تو اینوقت شب چرا نخوابیدی؟
-من اول سوال کردم
حالا اینم وقت گیر آورده می خواد با من یکی به دو کنه
سرم رو بلند کردم و با چشمای خسته نگاش کردمو گفتم میشه بری برام یه مسکن بیاری
دوباره سرجاش نشست و گفت حالت خوب نیست؟
نه بابا پس بلدی نگرانم بشی .....لبخندی زدمو گفتم هیچی فقط سرم یکم درد می کنه
پشت چشمی نازک کرد و گفت اونقدر که تو خوردی بدتر از اینا هم باید سرت میومد
با اخم نگاش کردم و گفتم فوضولی موقوف حالا هم بلند شو برو برام قرص بیار
از جاش بلند شد و گفت با اینکه می تونم نرم اما میرم میارم
با شیطنت نگاش کردمو گفتم من از اینکارا زیاد برات کردم
با شرم سرش رو پایین انداخت و سریع از سالن خارج شد
یه ده دقیقه ای که نشستم خبری از شادی نشد
پس این دختر کجا غیبش زد ....نکنه رفت قرص درست کنه
بهتر خودم برم ....مثل اینکه رفت بخوابه
به آشپزخونه که رسیدم دیدم با لیوان آب و بسته ای قرص وسط سالن نشسته
-تو اینجایی اینهمه وقت
با شنیدن صدام نزدیک بود لیوان از دستش بیفته که لحظه آخر تونست بگیرتش اما همه آب لیوان کف سالن ریخت
به سمتش رفتمو گفتم ببخشید باز هم ترسوندمت بسته قرصو لیوان رو ازش گرفتم
قرص رو که خوردم نگاش کردمو گفتم میشه یکم با هم حرف بزنیم
با چشمای خواب آلود نگاهم کرد و گفت در چه مورد
-در مورد خودمون البته اگه خوابت میاد میذاریم برای یه وقت دیگه
با شک نگاهم کرد و گفت مگه تو سرت درد نمی کنه
لبخندی زدمو گفتم چرا اما الان بهتر میشه
روی صندلی پشت میز وسط آشپزخونه نشست و گفت خب می شنوم
-اینجا؟
-آره ....باید جای دیگه ای بریم
سرم رو تکون دادم صندلی مقابلش رو کنار کشیدمو در حالی که روی صندلی می نشستم گفتم نه اینجا هم خوبه

-خب می شنوم
توی چشماش نگاه کردمو گفتم عجول شدی
-بودم حالا زود باش بگو می خوام برم بخوابم
راستش اونوقت شب با اون سردرد حوصله ناز کشیدن رو نداشتم برای همین گفتم اگه خوابت میاد برو من که گفتم
-نه می خوام امشب حرفات رو بشنوم
دستام رو جلوم روی میز گذاشتم و گفتم شادی من فکر می کنم که دوست دارم
قهقه ای زد
که گفتم آرومتر الان همه رو بیدار می کنی مگه جوک گفتم که اینجوری می خندی؟
همونطور که سعی می کرد خنده اش رو مخفی کنه گفت از کی؟
با اخم گفتم مسخره کنی دیگه چیزی نمیگم
خنده اش رو جمع کرد و گفت نه بگو می خوام بدونم از کی تو که هنوز مدت زیادی نیست پسر شدی
-خب راستش من قبل از اینکه پسر شم احساسم این اواحر نسبت به تو تغییر کرده بود و دیگه نمی تونستم به چشم همون شادی ببینمت ...یعنی وقتی کنارم بودی دوست داشتم...چی بگم ...خب می خواستمت
با گیجی گفت یعنی از وقتی دختر بودی
-اره اواخر...یعنی یه مدت قبل اینکه پسر شم
-با عصبانیت گفت همون موقعه که با هم هم اتاق بودی
سرم رو پایین انداختمو گفتم آره
چند دقیقه ای چیزی نگفت سرم رو که بلند کردم دیدم چشماش خیس شدند
دستم رو روی دستش که روی میز بود گذاشتم که با خشونت دستش رو از زیر دستم بیرون کشید و گفت خیلی نامردی چطور تونستی این کار رو بامن بکنی ....سرش رو تکون داد و ادامه دا یعنی وقتی ...ای خدا چطور تونستی
باورم نمیشه که اینقدر پست شده باشی
از سرجاش بلند شد و گفت هیچ وقت نمی بخشمت
جلوش ایستادمو گفتم چه خبرت همینجور گازش رو گرفتی و جلو میری بذار منم بگم ....خب من خودمم نمیدونستم چه بلایی داره سرم میاد توقع داشتی چی بهت بگم ...هان....حالا هم بشین هنوز حرفام تمو نشده
دوباره سرجاش نشست و گفت اما باید اتاقت رو جدا می کردی....از همون وقت که احساست عوض شد
لبخندی زدمو گفتم دیوونه شدی اخه من نمیدونستم چمه برای چی باید اتناقم رو جدا می کردم ...من خیالم می کردم توهمه همه چی ....می فهمی ....مطمئن باش اگه میدونستم قراره پسر شم همون کار رو می کردم بعد با شیطنت اضافه کردم اما چه روزایی خوبی بودندااااا
که با گره ای ابروهای شادی مواجه شدم
-خب راست میگم دیگه....بعد دوباره با لبخند اضافه کردم اگه میدونستم قراره پسر شم از اون موقعیتم نهایت استفاده رو می بردم
دوباره خواست بلند شه که دستش رو گرفتمو گفتم شوخی کردم بشین
با اخم گفت اگه قراره چرت و پرت بگی نمی شینم
جدی شدمو گفتم نه بشین می خوام باهات حرف بزنم
بعد از چند ثانیه که برای جمع و حور کردن حرفام گذشت گفتم شادی من ازت خوشم میاد باور کن
خواست چیزی بگه که گفتم میدونم که تو مهرداد رو دوست داری
سرش رو پایین انداخت و گفت نه اما من اصلا نمی تونم ....ناراحت نشو اما من هنوز تو رو به عنوان رها قبول نکردمو اگه بخوام باور کنم تو همون رها هستی نمی تونم قبول کنم که پسری ....یعنی چه جور بگم من فکر نکنم بتونم تو رو به چشم رهام ببینم تو هنوز برام رها هستی رهایی که برام غریبه شدی می فهمی
سرم رو تکون دادم و گفتم اما من نمی تونم......خواهش می کنم باور کن که من یه زمانی رها بودم اما الان دیگه اون نیستم من الان رهام یه پسر که خودش هم توی مرداب هویت شناور مونده ....حق داری خودمم هم هنوز نفهمیدم من کی ام و چی ام؟

-شادی من احساس می کنم دوست دارم
-خودت تازه گفتی من مهرداد رو دوست دارم
از دهنم پرید و گفتم اما اون دوست نداره
با خشونتی که سعی می کرد پنهانش کنه گفت دروغ میگی
-باور کن راست میگم خودم باهاش حرف زدم اصلا مهرداد رو ولش کن....تو دوسش داشته باش ....به من فرصت بده تو رو عاشق خودم کنم شاید تونستی اونو فراموش کنی و عاشق من شی
پوزخندی زد و گفت بعد تنهایی به این نتیجه رسیدی یا همفکری کردی با کسی؟
-شادی چرا نمی خوام باورم کنی؟
-چون میدونم همه ی این حرفات بخاطر تغییر موقعیت و احساسی شدنته مطمئنم چندتا دختر دیگه که ببینی منو فراموش می کنی
بعد با طعنه اضافه کرد نمونه اش همین امشب مثل اینکه یادت رفت چکار کردی
-کدوم کار؟....ها خب اون که دست خودم نبود مست بودم نتونستم تعادلم رو حفظ کنم روش افتادم
-حتما هم خیلی بهت خوش گذشت
پس حسود هم هست خب معلومه همه دخترا حسودند
با شیطنت گفتم ای حسود
دستش رو زیر چونه اش زد و لباش رو کج کرد و گفت چرا باید حسود شم....اصلا به من چه؟
چقدر عوض شده این شادی تو این مدت.........
-ببین من یه جواب ازت می خوام بهم این فرصت رو میدی که شانسم رو امتحان کنم یا نه؟
از سرجاش بلند شد و به سمت بیرون آشپزخونه حرکت کرد
پس یعنی جوابش منفیه......اما قبل از اینکه از آشپزخونه خارج شه برگشت و گفت بهش فکر می کنم و جواب رو بهت میدم
با خوشحالی که سعی در پنهان کردنش داشتم گفتم پس منتظرم
تنها که شدم به این فکر کردم که چه جوری می تونم اونو عاشق خودم کنم یعنی می تونم؟
باید بتونم.....آره باید همه سعیم رو بکنم که شادی رو عاشق خودم کنم
یاد سردردم که افتادم دیدم بهتر شده با خودم گفتم شادی تو دوای هر دردی هستی ببین سردردم هم بهتر شد
************
حس می کردم یکی داره صدام می کنه اما اینقدر خوابم میومد که نمیدونستم توی خواب یا بیداری هستم
تا اینکه پتو به شدت از روم کشیده شد و یکی محکم منو تکون میداد
-زود باش بلند شو
با صدای خواب آلود بدون اینکه چشمام رو باز کنم گفت ولم کن خوابم میاد
-زود باش بلند شو عمو کارت داره
پتو رو دوباره روی خودم کشیدم و گفتم شادی ولم کن خوابم میاد
-بلند شو ساعت 12 هستش عمو هم خیلی عصبانیه تا الان هم خاله جلوش رو گرفت که نیومد بالا....زود باش بلند شو کارت داره
اینقدر حرف زد که فهمیدم دیگه نمی تونم بخوابم پتو رو کنار زدم و روی تخت نشستم و گفتم چیه؟
-اینجوری با این ریخت و قیافه می خوای عاشقت شم؟
چشمام رو مالیدمو دست تو موهام کردمو گفتم مگه چمه
با خنده گفت هیچی فقط زود آماده شو بیا پایین که عمو خیلی بابت دیشب عصبانیه اگه خاله میذاشت اول صبح میومد بالا سرت کتکت میزد
کش و قوسی به بدن دادمو گفتم باشه تو برو منم میام
همونطور که در رو می بست گفت دیر نکنیا زود بیا پایین...خاله هم اونجا هستش نگران نباش

واقعا قیافه اش دیدنی بود وقتی عمو باهاش حرف میزد
سرش رو پایین انداخته بود و به کف سالن خیره شده بود
-خجالت نکشیدی پسره ی احمق .....
اما رهام فقط سکوت کرده بود و جوابی نمیداد
خاله هم با نگرانی سعی در آروم کردن عمو داشت
عمو به سمت خاله که آروم باهاش حرف میزد برگشت و گفت هیچی نگو می خوام ببینم چرا دیشب اون کار رو کرد آبروم رو جلوی دوستام برد
و رو به رهام ادامه داد دختر بودی کمتر برام دردسر داشتی
به رهام که نگاه کردم حس کردم عضلات فکش منقبض شدند راستش دوست نداشتم عمو این قضیه رو به روش بیاره چون به قول رهام خودش هم هنوز
توی مرداب هویت شناور و ما با این سرکوفت زدنا هیچ وقت نمی تونیم کمکش کنیم که خودش رو باور کنه
-چرا لال شدی و چیزی نمگی
مثل اینکه طاقت رهام طاق شد چون ببخشیدی گفت و به سمت در خروجی حرکت کرد
عمو دوباره خواست چیزی بگه که خاله گفت بس کن دیگه هر چی از دهنت دراومد بهش گفتی ....غرورش رو جلومون شکستی....مگه تو تا حالا اشتباه نکردی خب اونم جوونه اشتباه کرد
تازه تو که وضغیت اونو میدونی باید درکش کنی نه این کار رو باهاش بکنی
حوصله نداشتم دیگه اونجا بشینم و به بحث خاله و عمو گوش بدم به سمت در خروجی رفتم که توی لحظه آخر دیدم در حیاط محکم کوبیده شد
راستش دلم براش می سوخت .....شاید به همین خاطر بود که با خودم گفتم بهتره این فرصت رو بهش بدم من که میدونم اون نمی تونه
من هیچ وقت نمی تونم مهرداد رو فراموش کنم من عاشق مهردادم اما برای اینکه دلش رو نشکنم بهش این فرصت رو میدم
طفلکی رهام حتما خیلی بهش برخورد که عمو اینجوری باهاش حرف زد
به سمت اتاقم برگشتم اتاقی که روزی اتاق مشترک من و رها بود رهایی که الان عوض شده و شده رهام
**************
شب شد و هنوز رهام برنگشته عمو هم با اینکه نگرانه اما بروی خودش نمیاره و فقط با تکون دادن مداوم پاش می تونی بفهمی که از نگرانیه که داره اینکار رو می کنه
مهرداد هم همه ی خیابونای اطراف رو گشته اما خبری ازش نیست
همه ساکت دور هم نشسته بودیم و منتظر این بودیم که رهام برگرده
مهر سکوت رو شکست و گفت آخه بابا چرا اینکار رو باهاش کردین خب اون چه میدونسته اونجوری میشه
عمو با صدایی عصبی گفت مهرداد میشه تو دیگه چیزی نگی به اندازه کافی مادرت از صبح تا حالا سرم رو خورده
مهرداد سرش رو با تاسف تکون داد و نگاهش رو به کف سالن دوخت و ساکت شد
در سالن که باز شد رهام وارد شد
همگی به طرفش برگشتیم اما قبل از اینکه ما چیزی بگیم سلامی گفت و به سمت پله ها رفت
داشت به سمت اتاقش میرفت من هم بلند شدم که مهرداد گفت تو کجا؟
با من و من گفتم من..خواستم دوباره سرجام بشینم که خاله گفت برو خاله شاید تو حرفش رو بفهمی برو
لبخندی زدمو به سمت پله ها رفتم
پشت در اتاق که رسیدم در رو زدم اما جواب نداد دویاره در رو زدم که گفت مامان می خوام تنها باشم
-منم شادی
بعد از چند لحظه مکث گفت بیا تو
وارد اتاقش که شدم دیدم با همون لباساش روی تخت دراز کشیده و به سقف زل زده
در رو بستم و نزدیک تخت رفتم اونم بلند شد و روی تخت نشست
-سلام
-با بی حوصلگی گفت سلام....چکار داری؟
لبخندی زدمو گفتم چقدر حواس پرتی ندیدی برای اولین بار در زدم اومدم تو
لبخند بی جونی زد و گفت شادی حوصله ندارم میشه بری
کنارش روی تخت نشستم و گفتم خجالت نمی کشی منو از اتاقت بیرون می کنی ....بعد مثل دختر بچه های که قهر می کنن روم رو ازش گرفتم و گفتم باشه اگه گذاشتم بازم بیای تو اتاقم
بهم نزدیک شد و کنارم نشست و مثل من پاهاش رو از رو تخت آویزون کرد و گفت امروز دوست داشتم بمیرم و از همه چی راحت شم

امروز خیلی اعصابم خورد شد طوری که دوست داشتم خودم رو خلاص کنم
رو به شادی که کنارم نشسته بود نگاهی کردم و گفتم تو نمی فهمی این حرفا که میگم یعنی چی چون پسر نیستی بعد پوزخندی زدمو گفتم حتما الان تو دلت داری بهم می خندی
دستم رو گرفت و گفت اتفاقا نه اما می خوام خودت رو به همه ثابت کنی
دستش رو فشار دادم و گفتم من می خوام از اینجا برم نمی تونم اینجا بمونم
با دقت بهم نگاه کرد و گفت پس چه جوری وقتی اینجا نیستی می خوای منو عاشق خودت کنی
نمیدونستم داره جدی میگه یا شوخی برای همین گفتم یعنی چی؟
-مگه خودت نگفتی بهت یه فرصت بدم خب من هم می خوام این فرصت رو بهت بدم دیگه اما اگه تو اینجا که نباشی نمی تونی منو عاشق خودت کنی
تو فاصله ها آدما که عاشق نمیشن
لبخندی زدمو گفتم چرا خانم کوچولو تو فاصله ها هم آدما عاشق میشن وقتی عاشق شی می فهمی چی میگم
چند لحظه ای دوتامون سکوت کردیم
یه سوال ته ذهنم بود که دوست داشتم ازش بپرسم برای همین رو به شادی کردمو گفتم شادی هنوز هم مهرداد رو دوست داری درسته؟
بعد از چند ثانیه مکث بلند شد و گفت می خوام ببینم می تونی منو عاشق خودت کنی یا نه و به سمت در رفت
قبل از اینکه بیرون بره گفتم پس هنوز هم دوسش داری
بدون اینکه به طرفم برگرده گفت اگه تو تونستی منو فراموش کنی من هم فراموشش می کنم
با کلافگی بلند شدم و گفتم یعنی چی؟پس این فرصت برای چیه؟
-برای اینه که هیچ وقت خودمو سرزنش نکنم که بهت فرصت ندادم می خوام مطمئن شم که نمی تونی
و از در خارج شد در که یسته شد روی تخت نشستم و گفتم پس تو هم هنوز من رو باور نکردی
باید هر چه زودتر برای خودم کاری پیدا می کردم و از اینجا میرفتم بیشتر از این نمی تونم اینجا بمونم من نمی تونم دیگه با این وضعیت اینجا بمونم
باید میرفتم سراغ دخترا آره بهشون میگم من برادر رها هستم بهشون میگم که من به جای اون باهاتون همکاری می کنم آره اینجوری بهتره
روی تخت دراز کشیدم که دوباره در اتاق زده شد
-شادی بیا تو
اما به جای اون مهر بود که توی چارچوب در نمایان شد
دوباره روی تخت نشستم و گفتم فکر کردم شادیه
سرش رو تکون داد و گفت نمی خوای شام بخوری همه تا این وقت منتظر تو بودیم
-نه شما بخورین من سیرم
در رو بست و به آن تکیه داد و گفت فراموش کن برای همه از این اتفاقا میفته اگه من هم بودم بابا باهام این کار رو می کرد
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم میدونم
-پس بلند شو شامت رو بخور
-گفتم که سیرم
در رو باز کرد و گفت پس میگم برات بیارن تو اتاقت بخوری....لبخندی زد و گفت داداش کوچولو کارت خیلی باحال بودا
از این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و گفتم نکنه دوست داشتی جام باشی
لبخندش پر رنگتر شد و گفت اون عفریته که نه اما یکی دیگه اگه بود آره
با تعجب گفتم کی؟
-بماند ....فعلا شبت بخیر
شب بخیر
دوباره روی تخت دراز کشیدم که ده دقیقه ای که گذشت اینبار در اتاق بدون در زدن باز شد
بهش که نگاه کردم دیدم شادیه
-دختر تو کی می خوای عاقل شی چرا در نزدی
به سینی غذا که دستش بود اشاره کرد و گفت بیا از دستم بگیر ....دفعه بعد به جای امشب هم در میزنم
بلند شدم و سینی رو از دستش گرفتم و وسط اتاق گذاشتم
-من که به مهر گفتم سیرم
-بشین من گشنه امه بذار شاممون رو بخوریم
                                     ******************

-نه بابا دختر کم کم داری راه می افتی
چشمکی زد و گفت ما اینیم دیگه
-حالا چرا ایستادی بشین مگه گشنه ات نیست و اومدی شام بخوری
در حالی که روبروم می نشست گفت چرا اتفاقا هم گشنه امه هم یه خبر دارم برات دست اوله مطمئنم هنوز کسی بهت نگفت
به سینی شام نگاهی کردم یه بشقاب که کوکو توش بود یه دیس پلو و یه ظرف سالاد و سبزی و ماست
اب که نیاورده بود
به شادی نگاه کردمو گفتم اولا آب کو چرا نیاوردی دوما می دونی که من کو کو دوست ندارم
شادی بی خیال به حرفای من چنگالش رو به کوکو ها زد و تکه ای از کوکو رو به دهنش گذاشت و گفت پس فردا قراره مامان بزرگ بیاد
کمی پلو تو بشقابم ریختمو به همراه سالاد شروع به خوردن کردمو گفتم منظورت مامان بزرگ منه دیگه مامان بابا؟
لبش رو کج کرد و گفت آره ای کیو در ضمن مامان بزرگ شما مامان بزرگ من هم می تونه باشه
قاشق پری که دستم بود رو به دهنم گذاشتمو گفتم شش دنگش مال تو من نخواستم این مامان بزرگ رو
لبش رو به دندان گزید و گفت خجالت بکش رهام
بهش زل زدمو گفتم یه بار دیگه بگو
-گفتم خجالت بکش
نه اسممو یه بار دیگه بگو ....وقتی اسممو گفتی یه جوری شدم همیشه اینجوری صدام بزن
دوباره مشغول غذا خوردن شد و گفت من که همیشه همینجوری صدات کردم
نچی کردمو گفتم نه این دفعه یه جور دیگه ای بود
از جاش بلند شد و گفت من برم آب بیارم در ضمن خواب دیدی خیر باشه من همیشه یه جور صدات می کنم
در رو باز کرد که خارج بشه که گفتم شادی گفتی مامان بزرگ قرار کی بیاد
-بذار برم آب بیارم بعد برات میگم
-باشه پس زود بیا
با پارچ آب که وارد شد قبل از اینکه بشینه گفتم خب بگو
نگاهی از سر تعجب به من کرد و گفت بذار بشینم بعد حالا خوبه مشتاق نبودی و الا چکار می کردی
**************
-تو اینارو از کجا میدونی
سینی رو بلند کرد که به آشپزخونه ببره که گفتم فعلا بشین بعد خودم می برمش حالا جوابمو بده
-خب امروز وقتی زنگ زده بود با عمو صحبت کنه من هم کنار عمو و خاله بودم برای همین شنیدم
دستی به موهام کشیدمو گفتم حالا چطوری باید این مامان بزرگ ملوک السلطنه رو تحمل کنیم
-رهام خجالت بکش یه بار دیگه در مورد مامان بزرگت اینجوری حرف بزنی نه من نه تو
بلند شدم روی تخت نشستم و گفتم خب راست میگم دیگه ندیدی پارسال که اومده بود چقدر حالگیری کرد هی می گفت شما دخترید نباید بلند حرف بزنید
نباید بلند بخندید نباید اینکار رو بکنی نباید اونکار رو بکنید اصلا نذاشت راحت زندگی بکنیم حالا توقع داری از شنیدن خبر اومدنش خوشحال شم
شادی دوباره سینی رو روی زمین گذاشت و روی صندلی روبروم نشست و گفت حالا که دیگه پسری پس مشکلی نداری دیگه
دستم و زیر چونه ام زدم و به شادی زل زدمو گفتم نه عزیز دلم اگه شانس منه که میدونم حالا مامان بزرگم میشه ضد پسرا و میگه پسر نباید این کار رو بکن ....
ولش کن من نمیدونم عمه فریبا چطور تا حالا تونسته این مامان بزرگ خشن رو تحمل کنه
-رهااااااااااااااااااام
دستامو به علامت تسلیم بالا بردمو گفتم باشه دیگه چیزی نمیگم...اما خب راست میگم البته عمه چون مامان بزرگ ،مادرشه تحملش می کنه من نفهمیدم این سهیلا و سمیرا چطور این چندساله که باهاشون زندگی می کنه تحملش کردند

عمه فریبا از بابام کوچکتر بود و فکر کنم ده سال پیش شوهرش رو که مثل خود عمه ام معلمه رو توی یه تصادف از دست داد
و از بعد از اون موقعه بود که مامان بزرگ رفت شهرستان پیش عمه ام تا با اون ودخترای عمه ام یعنی سهیلا و سمیرا زندگی کنه
سمیرا لیسانس حسابداری داره و فکر کنم همسن خودمه یعنی مطمئنم فقط ده روز از من بزرگتره و الان هم خونه داری می کنه چون ملوک السلطنه میگه دختر خوب نیست بیرون از خونه
کار کنه و کارش فقط باید رسیدگی به خونه و زندگیش باشه ...الان هم سمیرا باید منتظر شاهزاده سوار بر اسب باشه که بیاد و اونو بگیره
پارسال که اومده بودند اینجا داشتیم باهام حرف میزدیم که به شوخیش به سمیرا گفتم سمیر من همیشه سمیر صداش می کردم این از عادتای منه که اسما رو مخفف می کنم فقط موندم چرا
اسم شادی رو مخفف نکردم خلاصه داشتم می گفتم که به سمیر گفتم گفتم سمیر تو هنوز منتظر شاهزاده ارزوهاتی که با اسب سفید بیاد ببرتت
سمیر هم که می دونست دارم شوخی می کنم گفت من به اسب سیاه هم قانعم بذار بیاد سفید و سیاهش مهم نیست
وای چه روزای خوبی بودند اما حتما دیگه از این به بعد باهام راحت نیستند چون اونا همیشه با پسرا منظورم مهر و مهران هستش جور نبودند می گفتن اونا نامحرم اند
-رهام
با صدای شادی به خودم او.مد فهمیدم چند دقیقه ای هستش که توی فکر و خیالم دارم سیر می کنم
-جونم کاری داشتی
-رهام میشه اینجوری جوابمو ندی
با شیطنت گفتم چطوری عزیزم
-ادم نمیشی گفتم پسر شدی آدم شدی اما نه هنوز هم خودتی
به شادی که الان کنارم روی تخت نشسته بود نگاه کردم و گفتم
گفتم مگه شک داشتی
خندید و گفت نه مطمئنم که دیوونه و خلی
با دست راستم محکم به بازوی راستش زدم
مثل اینکه محکم زده بودم چون قیافه اش درهم رفت و شروع به ماساژ دادن دستش شد و گفت دیوونه چرا اینقدر محکم میزنی دستم شکست
-خندیدم و گفتم ببخشید حواسم نبود
از جاش بلند شد و به سمت در رفت نمیدونستم قهر می کنه سریع به سمتش دویدم جلوش ایستادمو گفتم ببخشید نمیدونستم ناراحت میشی
با اخم گفت پس چی فکر کردی ....معلومه که ناراحت میشم
حالا من اینو چه جوری اشتی بدم ....دخترا هم که تا تقی به توقی می خوره قهر می کنن خب شوخی کردم دیگه اما اینارو فقط تو دلم گفتم
-خب چکار کنم ببخشی من که نمیدونستم ناراحت میشی
با شیطنت نگاهم کرد و گفت نباید از اینجا بری
پیشونیم و خاروندمو گفتم من که فعلا اینجام تا کارم درست نشه که نمی تونم برم
-نه اصلا نباید از اینجا بری....باید قسم بخوری نری
-باشه به جون عزیزترین کسم نمیرم خوبه ...حالا اشتی
کمی سرش رو تکون داد و گفت باید فکر کنتم
-برو بابا تو هم تازه می خواد فکر کنه
با چشمای گشاد شده گفت چی؟؟؟؟؟؟؟؟
-هیچی گفتم باشه پس فکرات رو بکن فدات شم خوب هم فکر بکن
دستش رو روی دستگیره در گذاشت و گفت باشه حالا برو کنار
با شیطنت نزدیکش شدمو گفتم شادی یه چیزی یادت نرفت
ابروهاش رو با تعجب بالا برد و نگاهم کرد و گفت چی؟
سرم رو پایین آوردم که کنار کشید و گفت چکار می کنی؟
-خب می خوام .
با چشمانی عصبانی نگاهم کرد و گفت رهام اگه بخوای از این کارا بکنی من نیستم....من خوشم نمیاد اگه یه روزی فهمیدم به درد هم نمی خوریم نتونم تو روت نگاهم کنم بالاخره تو پسرخاله امی و همیشه می بینمت نمی خوام قبل از اینکه
من جواب نهاییم و بهت بدم و تو نتونستی به قول خودت منو عاشق خودت کنی چیزی بینمون باشه می فهمی
دستم و به صورتم کشیدمو گفتم یعنی تا عاشقم نشی خبری از چیزی نیست
لبخندی زد و گفت مگه نگفتی می تونی پس چرا ناراحتی نکنه به خودت شک داری
محکم روبروش ایستادم و گفتم چرا مطمئنم بعد دستمو روی پیشونیم مثل سایه گذاشتم و انگار که به دوردست دارم نگاه می کنم گفتم من دارم می بینم که یه روز
میرسه که تو میای از من عشق گدایی می کنی و من چون خیلی بخشنده ام بهت عشقمو میدم
لبش و کج کرد و گفت لوس برو کنار
در رو براش باز کردم و تعظیمی کردمو گفتم بفرماید بانو...و به امید اون روز
قبل از اینکه از در خارج شه به طرفم برگشت و گفت تو خواب هم نمی بینی

دو روزی که گذشت قضیه اون شب فراموش شده من هم تمام دیروز دنبال کارام بودم تا بتونم همون شرکت رو که قرار بود با بچه ها تاسیس کنیم رو الان هم باهاشون تاسیس کنم البته با عنوان برادر رها
امروز هم که قرار بود مامان بزرگ و عمه و دخترا برسن من که اصلا حوصله مادربزرگ رو نداشتم اخه همیشه دوست داره حرف حرف اون باشه و همه بگن چشم
شاید مقصر اون نباشه مقصر اطرافیانش هستن که همیشه در برابرش ضعیف بودند و هر چیزی رو که می گفت قبول می کردن بدون اینکه اعتراضی بکنن
همونجور که توی آیینه به خودم نگاه می کردم شروع کردم به دوش گرفتن با ادکلن ...در که زده شد بدون اینکه به طرف در برگردم گفتم بیا تو
-رهام امروز کجا میری مگه نمیدونی مامان بزرگ و عمه فریبات امروز میرسن
به طرف مامان برگشتم و همونطور که شیشه ادکلن رو روی میز می گذاشتم گفتم مادر من آخه به من چه تازه امروز من یه قرار کاری دارم
مامان لبخندی زد و گفت رهام تو کارت کجاست که قرار کاریت باشه
-کیف ساسونتم رو که هفته پیش خریده بودم رو برداشتم و گفتم مادر من بهند ....اما می رسه روزی که می بینی من صاحب یه شرکت شدم
روبروی مادرم که کنار در ایستاده بود و به چارچوب در تکیه داد بود ایستادمو گفتم مادر من ، من چه اینجا باشم چه نباشم مادربزرگ میاد پس دیگه من برم به کارم برسم امروز با دوتا از دخترا قرار دارم باید برم باهاشون صحبت کنم
مامان ابروهاش رو به نشونه تعجب جمع کرد و گفت کدوم دخترا؟
-لیلا و یاسی دیگه
-اها اونا رو میگی....یه لحظه با خودم گفتم کدوم دخرتا نکنه تو هم مثل بقیه پسرا آره؟
اخمی رو چهره ام نشست مثل اینکه مامانم هم فهمید چی گفته می خواست حرفش رو اصلاح کنه که گفتم حق دارین اما اشکالی نداره اگه کاری ندارید من برم
مامان-ناراحت نشو رهام جان
-نشدم مامان
داشتم از کنارش رد می شدم که گفت رهام پس سر راهت شادی رو برسون سوپر سر خیابون یه سری خرید دارم که باید برام بیاره از تو و مهرداد که خیری بهم نمیرسه مهرداد هم اول صبحی آماده شد رفت بیرون تو هم که میگی کار دارم مجبورم این طفل معصوم رو بفرستم
سوییچ رو از جیب کتم درآوردم و گفت باشه من تو ماشین منتظرشم بگین زود بیاد چون نمی خوام بدقول شم
مامان سرش رو تکون داد و به سمت اتاق شادی رفت و من هم به سمت حیاط حرکت کردم
ماشین رو روشن کردم و از ماشین پیاده شدم تا در رو باز کنم که دیدم شادی در حالی که داشت شالش رو روی سرش درست می کرد به سمت ماشین میدوید
این دختر واقعا هنوز بچه است
کنار ماشین که رسید داشت نفس نفس میزد
در رو باز کردم و در حالی که به سمت ماشین میرفتم به اون که هنوز داشت با شالش ور میرفت نگاه کردمو گفتم مگه دنبالت کرده بودند که داشتی میدویدی
یه تیکه از موهاش رو از شال بیرون آورد و توی آیینه بغل ماشین به خودش نگاه کرد و در همون حالت گفت آخه خاله گفت قرار داری گفتم بیام تا منو قال نذاری و بری
سوار ماشین شدم و در سمتش رو باز کردمو گفتم من هر کی رو که قال بذارم تو یکی رو قال نمیذارم
روی صندلی جلو نشست لبخندی روی لبش نشست
فاصله ی دو دقیقه ای تا سوپر رو هر دومون ساکت بودیمو حرفی نمیزدیم
جلوی سوپر که نگه داشتم شادی زود پرید پایین و به طرف سوپر دوید
بلند صداش کردمو گفتم خداحافظی بلد نیستی بکنی
به طرفم برگشت و دستش رو به نشونه ی خداحافظی تکون داد
چقدر معصوم و ناز بود و با این کاراش بیشتر و بیشتر داشت خودش رو توی دلم جا می کرد کیفش رو که جا گذاشته بود رو از کنار صندلی برداشتمو گفتم شادی کیفت
خواست برگرده که خودم از ماشین پیاده شدمو کیف رو بدستش دادم
-بگیر خانم حواس پرت ....برگشتنی مواظب باش خودتو جا نذاری و با لبخند توی چشماش نگاه کردمو گفتم شادی عاشقتم
بدون هیچ حرفی کیف رو از دستم گرفت و وارد سوپر شد

توی راه تا رسیدن به کافی شاپ که قرار بود یاسی و لیلا رو اونجا ببینم فقط به شادی و احساسی که نسبت به اون داشتم فکر کردم
به اینکه ممکنه روزی شادی مال من شه
واقعیتش این بود می ترسیدم چون می دونستم که شادی چقدر مهرداد رو دوست داره و همین هم باعث ترسم شده بود که نکنه هیچ وقت نتونم اونو عاشق خودم کنم و بذارم مهرداد رو فراموش کنه یعنی ممکنه روزی شادی منو بخواد و بهم بگه عاشقمه نمیدونم می ترسم حسرت اون روز به دلم بمونه
**********
جلوی کافی شاپ که رسیدم دستی به موهام کشیدم کیف رو توی دستم جابه جا کردم و محکم به سمت در حرکت کردم
وارد که شدم چشمام رو یه دور که چرخوندم لیلا و یاسی رو سرجای همیشگیمون دیدم
قبلا همیشه که میومدیم اینجا ما سه نفر روی اون میز چهار نفره ی ته کافی شاپ که به دور از هیاهو و سروصدا بود می نشستیم و راحت گپ میزدیم و امروز من اینجام اما با یه هویت دیگه
من دیروز با لیلا تلفنی حرف زده بودم و این برار رو با اون اوکی کرده بودم بهش گفته بودم که برادر رها هستم و می خوام باهاشون همکاری کنم اونم قبول کرد که با هم صحبت کنیم ....می دونستم بیشار از اینکه مشتاق کار باشه می خواست بدونه پس رها چی شد و چرا اون باهاشون همکاری نمی کنه
مسلما چون اونا من رو قبلا ندیده بودن پس من رو نمی شناختن وقتی دیروز لیلا پشت تلفن ازم پرسید پس ما چه جوری شما رو بشناسیم یا شما چه جوری ما رو می شناسید بهش گفتم که من قبال عکساتون رو دیدم خود رها عکس شما و دوستتون رو بهم نشون داده فکر کنم عکس یه گردش که همون اوایل دوستیتون سه نفره رفته بودید....پس من شما رو می شناسم لیلا هم گفت پس با این حساب پس ما باید اونجا منتظر بمونیم که شما خودتون رو به ما نشون بدید درسته
لیلا دختر شوخ و دوست داشتنی بود برعکس یاسی خیلی رک بود و همه اون رو به زبون تندش می شناختن البته اون هم قلب مهربونی داشت فقط مشکلش این بود که حرف زور رو قبول نداشت و زود جوش می آورد
به میزی که اونا روش نشسته بودند که رسیدم لیلا و یاسی حرفاشون رو قطع کردند و نگاهم کردند
صندلی روبروشون رو کنار کشیدم و در حالی که روی اون می نشستم گفتم سلام من مهدوی هستم
کم کم علامتهای سوالی که روسرشون سبز شده بود داشت پاک می شد
اما یهو یاسی با جدیت نگاهم کرد و گفت شما بلد نیستید اول اجازه بگیرید بعد بشینید
لبخندی زدمو جوابش رو ندادم
خواست چیزی بگه که لیلا گفت ببخشید اقای مهدوی دوستم امروز حالش خوب نیست برای همین اینجوری برخورد می کنن
بعد به یاسی نگاه کرد و با ابرو به اون اشاره کرد که دیگه حرفی نزنه
در حالی که به نوشیدنیهای که جلوشون بود نگاه می کردم دوباره سلام کردم و گفتم ببخشید خانم فرامرزی که اول اجازه نگرفتم آخه فکر می کردم لازم نباشه چون شما امروز اینجا هستین که ما با هم صحبت کنیم و شما منتظر من هستید
یاسی-اما من منتظر شما نبودم لیلا گفت قراره رها بیاد پس اون کجاست
مثل همیشه تند و عجول بود دستام رو روی میز به هم گره کردمو گفتم اگه بهم اجازه بدین میگم خدمتتون
ببینید رها ازدواج کرد و به همراه شوهرش عازم ایتالیا شد و فکر نکنم دیگه خیال برگشت رو داشته باشه
لیلا-مگه میشه بی خبر بره بدون اینکه بهمون چیزی بگه ما سه تا قرار بود...
حرفش رو قطع کردمو گفتم میدونم...
اینبار یاسی بین حرفام پرید و گفت چی رو میدونید آقای محترم ما چند ماه معطل رهاییم الان شما می گید اون رفته و خیال برگشت نداره ...حداقل می تونست بهمون بگه که بریم دنبال یه کاری واسه خودمون نه اینکه تو خونه بشینیم و ببینیم کی بهمون میگه که بیاین بریم دنبال کارای شرکت....بعد سرش رو تکون داد و گفت همه توی این دوره زمونه نارفیق شدن
راستش رفتار امروز یاسی خیلی تند بود و همین باعث شد بپرسم خانم فرامرزی اتفاقی براتون افتاده
به تندی نگاهم کرد و گفت مگه شما فوضولی اند
با این حرفش خودمو جمع کردمو گفتم اگه نه ...فقط گفتم اگه حالتون خوب نیست حرفامون رو بذاریم یه روز دیگه
یاسی-لازم نیست حرفاتون رو همین الان بزنید که من عجله دارم باید برم
دیگه داشتم مطمئن می شدم که اتفاقی واسه یاسی افتاده آخه دیگه اینقدر تند نبود امروز رفتارش خیلی تنده طوری که آدم فکر می کنه من ارث باباش رو خوردم که اینجوری باهام حرف میزنه
لیلا به حرف اومد و گفت ببخشید آقای مهدوی شما دیروز تلفنی بهم گفتید که در مورد کار قراره با هم صحبت کنیم ....اونجور که من فهمیدم شما می خواید باهامون همکاری کنید درسته؟
لبخندی زدمو گفتم بله درسته.

یک بار دیگر تولد قسمت3

با تعجب نگاهم کرد و گفت سرنشین کدوم ماشین بودین
-نمیدونم
-باشه پس شما بفرماید سوار آمبولانس بشید باید باهامون برید بیمارستان اونجا باید از سرتون عکسبرداری بشه
توی آمبولانس که نشستم اون دختر هم روبروم نشست ...با نفرت نگاهم می کرد
سرم رو پایین انداختم و بین دو تا دستام گرفتمش
سرم شدیدا درد می کرد اما چشمای گریون اون دختر که داشت با نفرت نگاهم می کرد بیشتر عذابم می داد
***********
توی بیمارستان از سرم سی تی اسکن گرفتن اما مشکلی نداشت
دکتر اومد بالای سرم و گفت اسمت چیه جوون
به صورت دکتر نگاه کردم موهاش سفید سفید بودند صورتش کاملا اصلاح شده بود...با چشمانی مهربان منتظر جوابم بود
-نمیدونم
-هنوز چیزی یادت نیومده
-نه
-با توجه به نتایج آزمایشات و سی تی اسکن مشکلی توی سرت نیست با این حال باید 48 ساعت تحت نظر باشی
-پس حافظه ام چی
-موقت ممکنه چند ساعت یا چند روز دیگه همه چیز یادت بیاد
-ممکنه هیچ وقت یادم نیاد
-از نظر علمی احتمالش کمه اما ممکنه
-نننننننننننه من حتی اسمم رو هم نمیدونم
-فکر کردی حالا که ما اسممون رو میدونیم با تو چه فرقی داریم
مزخرف می گفت اونا هویت داشتن ...اسم داشتن...خانواده داشتن اما من هیچی نداشتم
-تا بعد
-دکتر
-بله
-اون جوون که تو همون تصادف بود چی شد
-بهوش اومد حالش خوبه ...فقط یه دست راستش شکسته و یه شکسته گی توی پاش هست که تا یه مدت دیگه خوب میشن
-من الان چکار کنم
-فعلا که هیچی ...با اون خانم صحبت کردم گفت شما رو نمی شناسه سرنشین ماشین دوم هم گفت شما رو نمی شناسه
ممکنه پیاده بوده باشین...البته یه پیاده اونجا یه خورده عجیبه
یهو در باز شده و دوباره همون دختره به همراه یک زن و مرد وارد شدند زن در حال اشک ریختن بود و چشمهای مرد هم نم دار شده بودند
دخترک رو به مرد کرد و گفت این یکیشونه
با تعجب نگاهش کردم
مرد جلو آمد سلام کرد
-سلام
-پسرم ما دنبال دخترمون می گردیم ظاهرا شما هم توی تصادف بودین می خواستم ببینم که اونو ندیدین
-نه
دکتر رو به مرد کرد و گفت این جوون حافظه اش رو به طور موقت از دست داده
به یکباره زن گفت این چقدر شبیه رهای منه
مرد دست زنش را گرفت و گفت آروم باش ...خیالاتی شدی
**************
بعد از یک هفته که دکتر بهم اجازه داد توی بیمارستان بمونم روز مرخصی من مصادف با مرخصی اون جوون که حالا فهمیده بودم اسمش مهرداده بود
دکتر هزینه های بیمارستان رو تقبل کرد
اما اون چیزی که من رو متعجب کرد این بود که اون مرد یعنی پدر مهرداد از من خواست تا موقعی که حافظه ام رو بدست بیارم توی خونه ی اونا باشم
تا شاید بتونم توی پیدا شده دخترشون کمکشون کنم

یک هفته از حضور من توی خونه خانواده مهدوی می گذشت
توی این مدت سردردهای شدید به سراغم میومد و تصاویر مبهمی جلوی چشمام رژه میرفتن
حس می کنم که من این خونه و افراد رو می شناسن
اما فعلا هیچی یادم نیومده
توی این مدت اوضاع خونه اشون بهم ریخته بود و پدر خانواده که من دوست داشتم پدر صداش کنم به همراه پسرش مهران
از صبح بیرون میرفتن تا اثری از دخترشون پیدا کنن
توی این مدت هم چندبار ازم پرسیدن هنوز چیزی یادم نیومده که جواب من منفی بوده
من الان از اتاق سابق مهران ساکنم البته این رو از مهرداد شنیدم
اتاق مهرداد هم کنار اتاقم هستش
اتاقم روبروی اتاق شادی هستش
این روزا دیگه مثل اول با نفرت نگاهم نمی کنه و برخوردش با من بهتر شده
شاید باورش شده که من توی اون تصادف مقصر نبودم
خودم هم نمیدونم واقعا مقصر بودم یا نه
امروز مثل همیشه مهران سراغ پدرش اومد و باهم بیرون رفتن من نمیدونم اینا کجا رو دنبال دخترشون می گردند
دستی به صورتم کشیدم از از وقتی که اومده بودم اینجا اصلاحش نکردم
خوب وسایلش رو نداشتم روم نمی شد برم به مهرداد بگم
حتما با خودش »ی گفت توی این وضعیت این به فکر اصلاح صورتشه
خوب مگه اون اصلاح نمی کنه
حس می کنم اینجا اضافیم نه پولی دارم که بتونم جایی برم و نه مکانی که به اونجا برم
خسته شده بودم مهرداد که توی اتاقش بود و با پای شکسته اش نمی تونست زیاد راه بره
بابا هم که نبودش
از اتاق بیرون اومدم
کسی توی سالن نبود ....مثل اینکه مامان هم نبود
چقدر زود خودمونی شدم ...خوب چیکار کنم نمی تونم هی بگم خانم مهدوی یا آقای مهدوی
چون کسی توی خونه نبود به حیاط رفتم
به سمت گوشه ای که چند تا درخت بلند با یه سزری درختچه بود رفتم
از بین نهالهای کوچیک گذشتم شادی رو دیدم که روی زمین دراز کشیده
آروم بهش نزدیک شدم ...اشک از چشماش سرازیر شده بود اما چشماش رو بسته بود و یه دستش رو روی سرش گذاشته بود
کنارش نشسته ام و بهش نگاه کردم چقدر زیبا و معصوم بود
ته دلم لرزید....یه جوری شدم .....بهش نزدیکتر شدم
هنوز حضورم رو حس نکرده بود
به لبهاش نگاه کردم ....وسوسه شدم لمسشون کنم....دوست داشتم لبهاش رو ببوسم
سرم رو آروم به صورتش نزدیک کردم نفسش بهم خورد خواستم لبهام روی لبهاش بذارم که چشماش باز شدند
شوکه شدم نتونستم کاری بکنم و صورت رو توی همون فاصله دو سانتی متری صورتش بود
با دستش صورتم رو هل داد عقب و با خشم گفت چکار می کردی از جاش بلند شد و گفت میرم به مهرداد میگم از خونه بندازتت بیرون
قبل از اینکه حرکت کنه جلوش ایستادم و گفتم ببخشید دست خودم نبود
-برو کنار والا جیغ میزنم
دستام رو بالا بردم و گفتم می دونم من اشتباه کردم اما قول میدم تکرار نشه
-از کجا معلوم دیگه تکرارش نکنید
دیدم آرومتر شده بنابراین گفتم باور کنید تازه ما که هیچ وقت تنها نیستیم
-یعنی اگه تنها بودیم...
وسط حرفاش پریدم و گفتم نه منظورم این نبود منظورم اینکه شما خیالتون راحت باشه
-من به مهرداد میگم
-گفتم که من اشتباه کردم دیگه تکرار نمیشه اگه شما به مهرداد بگید منو بیرون می کنن
تو چشمام زل زد و گفت خوب بکنن به من چه
-دلتون میاد آواره بشم من هنوز حتی اسمم رو هم نمیدونم
-شاید دروغ میگی
واقعا کفرم دراومده بودم دوست داشتم بهش بگم خوب کاری کردم ....اصلا حیف شد نبوسیدمت اما مطمئنا اگه اینارو می گفتم
دیگه به زنده موندنم هم شک داشتم
                                                         *************

-باور کنید شادی خانم من اشتباه کردم ...قول میدم دیگه تکرار نشه
انگشتش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت اگه یه بار دیگه خطایی ازت سربزنه خودت میدونی با من
-باشه
از کنارم رد شد و به سمت داخل ساختمون رفت
دختره ی دست و پا چلفتی حالا واسه من دم درآورده
تازه فهمیدم چی گفتم مگه من می شناختمش که اینو گفتم ...از کجا میدونستم دست و پا چلفتیه
همه چیز جلوی چشمام اومد من و مهرداد که همیشه باهم کل کل داشتیم ...مامان و بابا...مهران ...علی و سیمین....پس شادی دختر خاله امه
روی زمین سقوط کردم ...به خودم نگاه کردم مگه من رها نیستم...مگه من دختر نیستم پس چی شده چرا الان یه پسرم
گیج شده بودم نمی دونستم بهشون بگم یا نه
پس اونا دارن دنبال من می گردند...یعنی من اینقدر تغییر کردم که نتونستن منو بشناسن
با همه ی اینا از پسر شدن خودم خوشحال بودم
روی زمین روی علفا دراز کشیدم و گفتم خدایا یعنی من همون رها هستم
چند احساس متفاوت رو به یک باره با هم تجربه می کردم
احساس خوشحالی ،نگرانی و دلشوره
شاید بتونم به مهر بگم ...اما ممکنه باور نکنه...خوب حق داره من هم جاش بودم باور نمی کردم
یاد شادی افتادم چطوره به اون بگم
نه مطمئنم باور نمی کنه چون برای خودمم غیرقابل باوره
وای چقدر باحاله که من پسر شدم....یعنی هیچ وقت دیگه نمی تونم رها باشم
یکم ناراحت شدم بعد گفتم چه بهتر از این به بعد هرکاری دلم خواست بکنم و کسی هم بهم نمیگه چرا انجام دادی
تازه می تونم چندتا دوست دختر برای خودم جور کنم....چقدر من بی جنبه ام
بلند شدم ایستادم لباسام و تکوندم و با خودم گفتم آره باید بهشون بگم بالاخره که باید بفهمنن
یعنی مامان خوشحال میشه بعد من هم مثل مهر عزیز میشم
بابا چی میگه...مهر و مهران چی اونا چی میگن
آره همین امشب بهشون میگم
با این فکر به سمت ساختمون حرکت کردم
                                                              **********

الان که همه دور هم جمع بودیم و بهترین فرصت بود که قضیه رو بگم نمیدونم چرا زبونم قفل شده بود
دلشوره شدیدی داشتم نمی تونستم چیزی بگم
بابا نگاهم کرد و گفت خوب نگفتی ....چه چیز مهمی رو می خوای بهمون بگی که همه باید بشنویم
قبل از اینکه چیزی بگم مامان گفت نکنه در مورد رها چیزی یادت اومده
نمیدونستم چه جوری شروع کنم برای همین فقط توی سکوت نگاهش کردم
اون هم سکوتم رو بله تعبیر کرد و گفت زنده است .....
با گریه ادامه داد تو رو خدا بگو دخترم زنده است
می دونستم هر مادری بچه هاش رو دوست داره اما همیشه فکر میکردم برای مامان به اندازه مهر عزیز نیستم
اما الان فهمیدم که همه ی بچه ها به یه اندازه برای پدر و مادرشون عزیز اند این تفکر ماست که باعث میشه اشتباه کنیم
به مهر نگاه کردم پای شکسته اش رو روی میز دراز کرده بود و دستش رو زیر چونه اش گذاشته بود و متفکر نگاهم می کرد
خودم هنوز در عجبم که چرا اینقدر صورتم تغییر کرده که اونا منو نشناختن ....هنوز نفهمیدم چطور لباسایی که تنم بود چی شدند و چرا وقتی
تو صحنه تصادف بودم لباس مردونه تنم بود
اینا همه ی سوالایی بودن که تو ذهنم براشون جوابی نداشتم
بالاخره مهران با کلافگی از جای خودش بلند شد رو بروم ایستاد و با صدایی عصبی گفت مگه لالمونی گرفتی چرا چیزی نمیگی....چرا چند دقیقه است فقط داری به ما نگاه می کنی
پس مهران هم بلد عصبانی بشه همیشه فکز می کردم آدم خونسردیه پس همه ی ما ممکنه توی موقعیتهایی قرار بگیریم که عصبیمون کنه
حتی اگه آدم خونسردی باشیم
مثل اینکه مهران دیگه طاقت نیورد چون یقه ام رو گرفت و منو از روی مبل بلند کرد و با فریاد گفت پس چرا حرف نمیزنی
پدر به سمت مهران دوید و دستاش رو از روی یقه ام برداشت و گفت مهران آروم باش اون مهمون ماست
پدر ساده ی من مهمون کیلو چنده من دخترتم ....دختر نه پسرتم خودمم نمیدونم الان من پسرم یا دخت توی برزخ بی هویتی گیر کردم
صبح چقدر خوشحال بودم که پسر شدم اما الان نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت
بالاخره قفل دهنم و باز کردم و گفتم به رها هم مربوط میشه
مامان-پس چرا چیزی نمی گی بلایی سرش اومده
به سمت مامان رفتم دستاش رو توی دستام گرفتم و گفتم اون زنده است مطمئن باشید
به شادی نگاه کردم برقی از خوشحالی توی چشماش نشسته بود
مهر هنوز هم در سکوت فقط نگاهم می کرد نمیدونم چرا امروز اینقدر ساکت شده بود
اینبار رو به پدر ادامه دادم
-من همه چیز بادم اومد فهمیدم خانواده ام کین و خودم کی هستم
مهران-از رها بگو مهم نیست تو کی هستی
با لبخند نگاهش کردم و گفتم هیچ وقت فکر نمی کردم تو هم اینقدر صبرت کم باشه و عجول باشی
مهران-چرا ما رو اینقدر دور خودت میدوونی رک و پوست کنده بگو از رها چه چیزی یادت اومده
-همه چیز
و دوباره به مامان نگاه کردکم داشت اشکاش رو پاک می کرد و سیمین هم کنارش نشسته بود و دلداریش میداد
نمیدونستم کار درستی می کنم یا نه اما بالاخره باید می گفتم من خود رها هستم
همه با تعجب نگاهم کردند ....بالاخره سکوت حاکم با خنده ی مهرداد شکسته شد
-پسر تو اگه می گفتی مهردادم بیشتر قابل باور بود تا اینکه گفتی من رهام....مثل اینکه نمیدونستی که رها دختره نه پسر
به مهر نگاه کردم و گفتم من میدونم که رها دختره
اینبار دیگه پدر طاقت نیورد روبروم ایستاد و گفت این چرت و پرتا چیه میگی
به چشمای غمگین پدرم نگاه کردم و گفتم واقعیته
سیمین که تا اون لحظه ساکت بود گفت آقا شما چی دارید می گید ما میگیم رها دختره شما می گید من رهام بر فرضم که رها پسر
بود یعنی ما نمی شناسیمش
به پدر نگاه کردم و گفتم میشه بشینیم
سرش رو تکون داد و به مبل اشاره کرد و خودش هم نشست
مهران نگاهم کرد و گفت منتظریم بشنویم که تو چی میگی
-اول می خوام ازتون بهم قول بدین که تا تموم شدن حرفام بهم گوش بدین و وسط حرفم نپرین ....حرفام که تموم شد هرچی دوست داشتین می تونید بگید
همه سرش رو به علامت موافقت تکون دادند
من هم اینجوری شروع کردم
من همیشه از بچگی دوست داشتم یه پسر باشم شاید چون همیشه حس می کردم پسرا آزادیه بیشتری دارند و همیشه اونان که عزیزترند و حرفاشون خریدار داره
اما از یه طرف هم از پسرا متنفر بودم چراش رو هم خودمم نمی دونم شاید چون فکر می کردم پسرا حق دخترا رو خوردن
این احساسات از بچگی با من بودند و من که بزرگ می شدند اونا هم با من بزرگ می شدند
به بقیه نگاه کردم همه با گیجی نگاهم می کردند مطمئنا چون حرفام رو با این جمله که همیشه دوست داشتم پسر باشم شروع کردم اونا هم گیج شدند آخه من الان یه پسرم
مهران-چی شد چرا ادامه نمیدی
-ادامه میدم فقط لطفا بذار حرفام تموم بشه بعد حرف بزن
تابلو بود که به زور خودش رو کنترل می کنه که چیزی بهم نگه ....با این حال سرش رو به علامت موافقت تکون داد

من خودم هم نمیدونم چی شده فقط میدونم که من رهام
اونروز توی تصادف وقتی چشام رو باز کردن دیدم یه پسرم با حافظه ای که از دست داده
هیچ وقت به ذهنم خطور نمی کرد که من همون رها دختر شما باشم
از همون روز اول وقتی اومدم خونه اتون حس کردم هم شما و هم اینجا برام آشناست
تا اینکه کم کم تصاویر مبهمی جلوی چشمام رژه رفتن و بالاخره
امروز فهمیدم که من همون رها هستم
همین چیز بیشتری ندارم بگم چون خودم هم نمیدونم چی شده
مهرداد دوباره قهقه ای زد و گفت بهترین جک سال رو تو گفتی ....پسر فکر کردی ما اینقدر خنگیم که فرق تو رو با رها ندونیم
تو کجات شبیه رهاست....اصلا از این هم بگذریم چطور وسط جاده لباسات پسرونه شدن....تو آخر تخیلی فکر کنم یه نویسنده ای چیزی باید باشی
فکر کردی دنیا همینجوریه که یهو یه دختر بشه پسر بدون اینکه هیچ اثری از دختر قصه نمونه
مهران در ادامه حرفهای مهر گفتم حالا این قصه رو ساختی که چی می خوای سرکیسه امون کنی
حق داشتن که باور نکنن چون خودم هم هنوز نمی تونستم باور کنم من همون رها هستم
به چهره تک تکشون نگاه کردم مادر با گریه نگاهم می کرد و سیمین با تاسف حتما توی دلش می گفت دروغ بهتری نبود بگم
علی هم که روی کاناپه خوابش برده بود خوشبحالش از همه ی دنیا آزاد بود لازم نبود هم غصه ی چیزی رو بخوره نهایت ناراحتیش برای اسباب بازیهای شکسته است
اما من چی ...من هویتم شکسته هویتی که نمیدونم می تونم قبولش کنم یا نه .....بقیه چی اونا می تونن قبول کنن
توی افکارم بودم که پدر گفت اگه واقعا رها باشی حتی اگه پسر شده باشی dnaباید با ما مطابقت کنه درست نمیگم
مهران گفت بابا لازم به این خرجا نیست شما که نمی خواین بگین حرفاش رو باور کردین
مامان سکوتش رو شکست و گفت من که از اول بهتون گفتم این شبیه رهاست
مهر-مامان بس کن شما هم ....چی میگین این داره دروغ میگه بعد شما میگی که شبیه رهاست
کجای دنیا دیدیت که یه دختر یهویی پسر شه
این مهر واقعا شورش رو درآورده انگار از اینکه منو دروغگو نشون بده چه سودی می کنه با اخم نگاهش کردم و
گفتم مهر از تو که روانشناسی توقع داشتم که آدم شناس باشی به من می خوره که دروغگو باشم
به شادی که تا اون لحظه نگاهش نگاه نکرده بودم توجه کردم پوزخندی زد و روش رو از من گرفت
این دیگه چش شده بود خدایا من چه جوری به اینا حالی کنم که رهام چه بدبختی گیر کردم
ای کاش همون دختر می موندم حداقل قبولم داشتن که جز افراد خونواده ام
دوباره به سمت مهر برگشتم که با تعجب به من خیره شده بود
مهر- حتما از شادی شنیدی که رها منو مهر صدا می کنه
-نه می تونی از خودش بپرسی که به من گفته یا نه
مهر نگاهی به شادی کرد ....شادی هم سرش رو به علامت نه تکون داد
با لبخندی فاتحانه گفتم دیدی داداش جون یادت رفته اون بار برای عروسی فرید وقتی نخواستم اون لباس ارغوانی رو بپوشم گفتی نپوش که آخرش رو دستمون بمونی بعد گفتی ببین حتی شادی هم به خودش رسیده
مهر با تعجب نگاهم کرد و گفت اینارو از کجا میدونی نکنه تو بلایی سر رها آوردی
به پدر نگاه کردم و گفتم من با آزمایش دادن مشکلی ندارم اگه دوست دارین همین فردا میریم
مامان بلند شد مقابلم روی کف سالن نشست و گفت یعنی تو رها دخترمی
دستهاش رو توی دستام فشردم و گفتم آره مامان من همون رها که الان پسرم و دیگه دختر نیستم
اما هنوز هم بچه اتونم .....شما که باور می کنی
مهران-بابا بهتره پلیس خبر کنیم شاید مهرداد راست میگه ....شاید این بلایی سر رها آورده باشه
سرم رو بلند کردم و به مهران گفتم داداشی چرا می خواین این فرصت رو از من بگیرین خوب بذارید آزمایش بدیم اگه دوست ندارین اینجا باشم
تا نتیجه آزمایش بیاد میرم یه جای دیگه خوبه
مهران-من میگم نره تو میگی بدوش....من میگم غیره ممکنه اینا فقط مال قصه هاست و قصه ها رو هم فقط بچه ها باور می کنن می تونی این رو بفهمی
ما نه بچه ایم و نه دیوونه که حرفات رو باور کنیم
ای خدا این داداشای من چقدر ادعاشون میشه بابا خوب بذارید آزمایش بدم انگار چیزی قراره ازشون کم بشه ....فوقش پول ازتون کم میشه....خب اونم
بعد از اینکه فهمیدین من داداشتونم خود به خود حل میشه
بابا از جای خود بلند شد گفت بهتره همه بری بخوابید ما آزمایش بدیم تا ببینیم راست میگه یا نه
مهر-اما بابا...
پدر انگشتش رو جلوی لبهاش گذاشت و گفت هیس نمی خوام چیزی بشنوم
همین که گفتم حالا هم دیر وقته من می خوام برم استراحت کنم شما هم بهتره بخوابین
بعد هم به من نگاه کرد و گفت تو هم تا نتایج رو ندادن نمی تونی جایی بری چون هنوز من حرفات رو باور نکردم فقط می خواستم بهت یه فرصت بدم که بتونی اون چیزی رو
که میگی بهمون ثابت کنی فهمیدی
سرم رو به علامت اینکه حرفاش رو فهمیدم تکون دادم

پدر بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه به سمت اتاقش رفت
مهران نگاهی همراه با اخم بهم کرد و گفت معلوم میشه آخرش تو کی هستی خانم رها ..نه ببخشی آقای رها بعد هم پوزخندی زد و
رو به سیمین گفت بلند شو بریم مثل اینکه حرف ما اینجا خریدار نداره
-مهران من...
مهران-آخرین بارت باشه اسمم رو به زبون میاری من مثل بابام زود باور نیستم که حرفات رو باور کنم مطمئنم که بلایی سر رها آوردی
-چرا نمی خوای باور کنی که من رهام
مهران-چون مسخره است....سیمین مگه نمیگم بلند شو ....مامان ما رفتیم خداحافظ.....سیمین تو ماشن منتظرم زود بچه رو بردار بیا
سیمین و مهران که رفتن به مهر و مامان و بعد هم به شادی نگاه کردم هیچ کدومشون حرفی نمی زد
مهر-داداش عزیزم بلند شو کمک کن منو برسون اتاقم (این حرفها رو با پوزخندی که روی لبهاش بود می گفت)
اول می خواستم نرم بعد با خودم گفتم مقصر این شکستگیش من بودم اگه تند نمیرفتم و حواسم پرت نبود اون الان پاش سالم بود
برای همین به کنارش رفتم زیر بازوش رو گرفتم و بلندش کردم
اون هم نامردی نکرد و همه ی وزنش رو روی دوش من انداخت
کمرم داشت می شکست خدا رو شکر هیکلم نسبت به قبل بهتر شده بود و الا در جا کمرم می شکست
بالاخره پشت در اتاقش رسیدیم
کمکش کردم روی تخت دراز بکشه ....به چشماش نگاه کردم و گفتم مهر باور کنم من رهام
با خشم گفت اولا من بدم میاد مهر صدام کنی دوما ...مگه نمی خوای آزمایش بدی که ثابت کنی تو رهایی خوب صبر کن معلوم میشه دیگه چرا اینقدر جلیز و ولیز می کنی
به سمت در که رفتم گفت داداش جون چراغ رو هم خاموش کن
به سمتش برگشتم و گفتم به من چه من که هنوز معلوم نیست چه نسبتی باهات دارم
دستم رو که روی دستگیره گذاشتم گفت این یه اخلاقت به رها رفته داداشی حالا هم قبل اینکه بری بیرون چراغ رو خاموش کن
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم امشب خوابیدن با چراغ روشن رو امتحان کن شاید مشتری شدی
و بدون اینکه چراغ رو خاموش کنم از اتاقش خارج شدم در رو هم محکم بهم کوبیدم
شادی که داشت از پله ها بالا میومد گفت چه خبرته در رو شکستی
اه اه اینقدر بدم میاد این برای من زبون دار شده خوبه خودم یادش دادم ....خوب معلوم هرچی برسرم میاد تقصیر خودمه به قول معروف از ماست که برماست
با حرص در حالی که دندونهام رو روی هم فشار میدادم گفتم ببخشید تقصیر من نبود یهویی شد فکر کنم در خرابه
که صدای مهر اومد که داد میزد احمق بیا چراع رو خاموش کن من اینجوری خوابم نمی گیره
بی توجه به مهر به سمت اتاقم رفتم که شادی از کنارم گذشت تا بره چراغ اتاق مهر رو خاموش کنه
توی یه لحظه بوی تنش رو حس کردم حالم دگرگون شد .....اما این وصع زیاد طول نکشید چون اون وارد اتاق مهر شد
من هم به سمت اتاقم رفتم روی تخت دراز کشیدم و گفتم ثابت کردن اینکه من رهام چقدر سخته اصلا فکر نمی کردن کارم اینقدر سخت بشه
چشام رو بستم تا خوابم بگیره اما انگار خواب از چشمام فرار کرده بود
نمی تونستم از فکر شادی بیام بیرون بوی تنش دیوونه ام می کرد
دوست داشتم الان کنارم باشه دوست داشتم در آغوشش بگیرم دوست داشتم لمسش کنم
سرم رو تکون دادم تا این افکار رو از ذهنم دور کنم اما مگه می شد
اصلا خوابم نمی گرفت هی از این پهلو به اون پهلو جابه جا می شدم اما نمی تونستم بخوابم
مگه اون یه لحظه که عطر بدنش رو استشمام کردم چی بود که باعث شد خواب از چشمام فرار کنه
نمی تونستم در برابر وسوسه رفتن به اتاقش مقاومت کنم ...دوست داشتم همین الان برم پیشش
به ساعت نگاه کردم 2 نصفه شبه یعنی این همه وقت من دارم به شادی فکر می کنم و نتونستم بخوابم
بالاخره نتونستم بر وسوسه ام غلبه کنم
از روی تخت پایین اومدم
پشت در اتاقش که ایستادم ترسیدم برم تو ...اما نمی تونستم هم ازش بگذرم امشب بدجور وسوسه شده بودم
دستگیره رو پایین آوردم ....باز بود خدارو شکر در رو قفل نکرده بود....واقعا این دختره چقدر خله نمیگه یه غریبه اینجاست
در رو آروم بستم و به شادی که توی خواب بود نگاه کردم
چقدر معصومانه خوابیده بود
طبق عادت همیشگیش با تاپ و شلوارک خوابیده بود ملافه رو هم که کنار زده بود همیشه من بودم که اگه ملافه رو توی خواب از خودش کنار میزد دوباره اون رو روش می کشیدم
چشمام که بهش افتاد دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم آروم به سمت تخت رفتم
چقدر خواستنی بود ...میدونستم که خوابش سنگینه پس آروم کنارش روی تخت دراز کشیدم
با انگشت شستم شروع به نوازش صورتش کردم به لبهاش که رسیدم دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم
صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و آروم لبهام رو روی لبهاش گذاشتم
با تماس لبهام روی لبهاش از خود بی خود شدم دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم
با شدت و ولع شروع به بوسیدن لبهاش کردم تازه داشت خوشم میومد
که چشمهاش رو باز کرد با ترس نگاهم کرد انگار توی شوک بود چون هیچکاری نمی کرد من هم همچنان چشمام رو بستم و به کارم ادامه دادم
بعد از چند لحظه شروع به تقلا کردن کرد می خواست خودش رو از من جدا کنه
اما من محکم اون رو به خودم چسبوندم ....انگار که شی گرانبهایی توی دستامه نمی خواستم از دستش بدم
و اون همچنا تقلا می کرد تا لبهاش رو از لبهام جدا کنه

-رها ولم کن چکار می کنی مگه دیوونه شدی
پس بالاخره باورش شد که من رهام
چشمام رو که باز کردم که دیدم شادی داره سعی می کنه خودش رو از زیر هیکلم که من کاملا خودم رو روش انداخته بودم بکشه بیرون
از روش که بلند شدم
با ترس گفت تو دیوونه شدی رها این چکاری بود که انجام دادی
دستی روی لبهاش کشید و گفت لبهام رو پاره کردی
الان که داشتم نگاهش می کردم دیگه هیچ حسی بهش نداشتم پس چرا یهو همه ی احساسم نسبت به اون از بین رفت
یعنی تموم احساسم به اون فقط در حد بوسه بود
به خودم که نگاه کردم ...ای وای من که دخترم
سریع از تخت پریدم رفتم جلوی آیینه
نمیدونم چرا اما وقتی دیدم من هنوز یه دخترم جیغ بلندی کشیدم
یهو از خواب پریدم .....قلب تند میزد نفسام به زور بالا می اومدند.....به خودم که نگاه کردم دیدم روی تخت دراز کشیدم
به موهام دست زدم کوتاه بودند
به سمت آیینه دویدم
خودم که توش نگاه کردم نفسی از سر راحتی کشیدم پس همش خواب بود یعنی من دیشب به اتاق شادی نرفتم
پس من هنوز پسرم
پاهام سست شدند و همونجا روی زمین دراز کشیدم....پس کی این عذاب تموم می شد کی همه باورشون میشه که من پسرم و همون رهام
به دیوار تکیه دادم و پاهام رو جلوم جمع کردم ....سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم
رویای ازدواج با شادی رو توی ذهنم می دیدم
دیگه باورم شده بود که دوسش دارم ....باورم شده بود که نسبت به اون حسم عشقه من عاشقش شده بودم
یهو یاد مهرداد افتادم ....اون عاشق مهرداده...آره اون مهرداد رو دوست داره
خب من کاری میکنم که عاشقم شه....اصلا نمی خوام عاشقم شه فقط دوستم داشته باشه هم کافیه
حتی اگه دوستم نداشته باشه فقط قبول کنه باهام ازدواج کنه
لبخندی روی لبام نشست یعنی میشه روزی من و شادی با هم ازدواج کنیم
سرم رو بال گرفتم تا ساعت رو ببینم اما درست معلوم نبود
کمی خودم رو مایل کردم ساعت هفت بود
خواب از سرم پریده بود....بلند شدم روی تخت نشستم ....فکر کنم یه نیم ساعتی گذشته بود که در اتاق زده شد
-بفرمایید
مهران بود ...حتما قراره امروز بریم آزمایش بدیم
از جام بلند شدم و سلام کردم
-سلام
-سلام
احساس می کردم از من خوشش نمیاد
بسته ای رو به سمت من گرفت و گفت بیا این لباس و وسایل لازم برای اینکه صورتت رو اصلاح کنی آماده شدی بیا پایین
جلو رفتم و بسته رو از دستش گرفتم
-طولش ندی چون باید بریم آزمایش بدی
سرم رو تکون دادم و گفتم باشه
قبل از اینکه از اتاق خارج شه دستش رو گرفتم و گفتم مهران چرا از من بدت میاد
نگاهی به من بعد به دستش که توی دست من بود کرد
دستش رو از حصار دستم آزاد کردم
توی چشمام زل زد و گفت تو جای من بودی چکار می کردی ؟من مطمئنم داری دروغ میگی فقط نمیدونم چرا این داستان احمقانه رو بهم بافتی و تعریفش کردی
اگه پول می خواستی خیلی راحت می گفتی مطمئن باش بهت می دادیم اما تو داری با احساسات پدر و مادرم و حتی بقیه بازی می کنی می فهمی
و بدون اینکه بذاره من چیزی بگم از اتاق خارج شد
به داخل بسته نگاه کردم یه تی شرت به همراه یه شلوار جین و ماشین ریش تراش و ژیلت و بقیه وسایل لازم بودند
چشام که به وسایل اصلاح افتاد ذوق کردم خیلی خوشم می اومد ببینم صورتم بعد اصلاح چی میشه
وسایل رو برداشتم و به سمت حموم رفتم
در حموم رو بستم و کارم رو شروع کردم بعد از نیم ساعتی کارم تموم شد اینقدر آروم کارم رو انجام دادم تا خودم رو زخمی نکنم
صورتم رو شستم و به خودم توی آیینه نگاه کردم لبخندی روی لبام نشست صورتم صاف شده بود
دستی به صورتم کشیدم ....فکر کنم از پسر بودن این قسمتش رو بیشتر دوست داشتم
خیلی ذوق کرده بودم ...با دو تا دستام به صورتم می کشیدم....چقدر کیف میده
چون چیزی برای حالت دادن موهام نداشتم به ناچار اونا رو خیس کردم و شونه کردم
الان هم بهتره برم لباسام و بپوشم و آماده شم
تی شرت رو که توی دستم گرفتم دیدم نو نوه یعنی اول صبحی کدوم مغازه باز بوده...خب شاید مال خودش بوده ....نه اگه مال خودش باشه که اندازه ام نیست
بالاخره آماده شدم لباسا هم تقریبا اندازه ام بودند
یه نگاه دیگه به خودم توی آیینه کردم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم چون مطمئنا الان همه توی آشپزخونه نشستند
اولین نفر که نگاهش به من افتاد مامان بود از روی صندلیش بلند شد و روبروم ایستاد
انگار ذوق کرده بود به سمت پدر برگشت و گفت ببین چقدر شبیه رهاست
به پدر که نگاه کردم دیدم اون ساکته و مهران هم سرش رو با تاسف تکون میده

همه دور هم نشسته بودیم بالاخره امروز قرار بود مهران جواب آزمایش رو بیاره
استرس زیادی داشتم با اینکه میدونستم من رهام اما باز هم می ترسیدم که نکنه همه ی این چیزا خیال باشه و من رها نباشم
پای مهرداد خب شده بود و گچش رو باز کرده بودند توی این مدت که منتظر جواب بودم فقط بابا و مامان باهم مهربون بودند و بقیه به یه شکلی فقط می خواستن بهم متلک و کنایه بزنن
با حرص طبق عادت همیشگیم داشتم انگشتهام رو می جوییدم غیر ارادی بود با اینکه خودم هم از این عادت خودم بدم میومد
اما وقتی به خودم اومد انگشتم رو از دهنم دور کردم اما مثل اینکه این حرکتم از چشم مهر دور نمونده بود چون یه جور خاصی داشت نگاه می کرد
دیدی داداش من خود رهام باورت شد یا هنوز هم شک داری اما اون بعد از چند لحظه نگاهش رو ازم گرفت و به کف سالن خیره شد
مامان و بابا هم کنار هم نشسته بودند و آروم با هم صحبت می کردند فقط شادی بود که بدون هیچ عکسالعملی بی خیال داشت با انگشتاش بازی می کرد اما این حرکتش هم از بی خیالی نبود وقتی نگران می شد این کار رو می کرد اما
چرا اون برای چی نگرانه.....چه میدونم شاید هم اون دلیلی برای نگرانی داشت ...شاید از اینکه دوستی که همه ی رازهاش رو میدونه الان پسر شده نگرانه
*********************
بالاخره باورشون شد جواب آزمایش نشون میداد که من بچه اشونم پس کسی غیر رها نمی تونم باشم
حب معلومه مگه بچه ی دیگه ای داشتن بالاخره باید باور کنن
وقتی مهران گفت فکر کنم این راست میگه
مهرداد با تعجب گفت درست حرف بزن بفهمیم منظورت چیه؟
مهران-طبق جواب آزمایش این برادرمونهیعنی ممکنه چیزایی که گفته باشه حقیقته
با تعجب نگاهش کردم و گفتم چرا ممکنه ....این آزمایش نشون میده که من برادرتونم دیگه
مهران_آره اما از کجا معلوم رها باشی
-چرا نمی خواین باور کنید که من رهام.....چی می خواین بهتون بگم ....می خواین میشینم ریز و درشت همه زندگیم رو تعریف می کنم
رو به شادی کردم و گفتم شادی یادته بعد عروسی فرید تو حالت خوب نبود من رفتم برات مسکن آوردم
بقیه متوجه منظورم نشدن اما شادی که فهمید منظورم چیه صورتش قرمز شد و سرش رو پایین انداخت و گفت اره
-خب چی دوست دارین دیگه بگم بگید من میگم
مامان به سمتم اومد و من رو در آغوش کشید....سر و صورتم رو می بوسید و قربون صدقه ام میرفت
اما پدر هنوز سرجای خودش بود و هیچ عکس العملی نشون نداده بود
توی آغوش مادر بودم که صدای پدر رو شنیدم
پدر-من یادمه رها از بچگیش یه ماه گرفتگی رو کمرش داشت تو هم باید اون رو داشته باشی.....نمیشه گفت که حتی این نشونه هم از بین رفته باشه با اینکه این احتمال که از بین رفته باشه هم هست آخه تو بیشتر اجزای صورتت تغیر کرده و اینکه بخوایم بین تو رها تشابه پیدا کنیم سخته
خودم هیچ وقت متوجه این نشونه نبودم راستش می ترسیدم از بین رفته باشه برای همین بی حرکت ایستاده بودم که
مهر گفت پس چرا معطلی تی شرتت رو بکن کمرت رو ببینیم
-چی؟جلوی همه.....نه اصلا مگه میشه
راستش نمی تونستم جلوی پسرا و پدرم تی شرتم رو بکنم مگه مممکن بود اصلا خجالت می کشیدم درسته که پسر بودم اما نمی تونستم چون عادت نداشتم
هنوز خجالت می کشیدم که جلوشون راحت باشم
من نمیدونم چرا همه ی قسافه ام عوض شد بیشتر احساسم عوض شده پس چرا احساس خجالت از بین نرفته
رو به پدر کردم و گفتم من فقط جلوی مامان و شادی تی شرتم رو میکنم
سیمین جلوی خودش رو گرفت تا نخنده این تا حالا کجا بود حتما رفته بود علی رو بخوابونه
مهرداد هم قهقه ای زد و گفت نه بابا بعد چرا ما باید اینقدر بهت اعتماد داشته باشیم
خب راست می گفت اونا هنوز نتونسته بودند باور کنن من رهام پس چرا باید بهم اعتماد کنن
کنار پدر رفتم و گفتم پس فقط شما بمونید من خجالت می کشم جلوی مهرداد و مهران تی شرتم رو بکنم
اینبار مهران زبون باز کرد و گفت مگه تو دختری
-خب یه روز که بودم هنوز به این هویت عادت نکردم
پدرم با سر به مهرداد و مهران اشاره کرد که برن بیرون
مهران هم به شادی و سیمین گفت این که هنوز نسبتش معلوم نیست نکنه می خواین بایستین نگاش کنید
پشتم رو به پدر کردمو تی شرتم رو بالا زدم
بعد از چند لحظه مامان گفت ببین خودشه این رهاست دروغ نمیگه
به طرف پدر که برگشتم دیدم با شک نگاه می کنه حق داره غیر قابل باوره خود من هم هنوز نتونستم باور کنم هر لحظه منتظرم که از خواب بیدار شم
اما مثل اینکه این یک خواب نیست بلکه واقعیته یه واقیعت هیچ وقت فکر نمی کردم اگه یهویی پسر شم اینقدر مشکل برام به وجود میاد

بالاخره بعد از یک هفته کم کم انگار داشتن توی خونه قبولم می کردند و انگار داشت باورشون می شد که من همون رهام
مهران هم دنبال کارای قانونی بود تا بتونه هویتم رو ثبت کنه تا بتونم مثل همه به زندگی عادیم ادامه بدم
************
بعد از یک ماه دوندگی و ازمایشات مختلف و کلی پارتی بازی بالاخره برام شناسنامه صادر کردند
وقتی شناسنامه رو توی دستم گرفتم از شادی دوست داشتم گریه کنم
به عکس که نگاه کردم عکس پسری رو دیدم که الان من هستم دیگه باید قبول می کردم که من رها نیستم
اسمم رو هم رهام گذاشتیم ....نمیدونم اما من از این اسم خوشم میومد
پدر قرار بود برای معرفی من به همه ی فامیل مهمونی بده چون بالاخره باید منو می شناختن و می فهمیدن من کی ام
راستش دوست نداشتم بگه من همون رها هستم ....اما مگه می شد پس بگه من کی هستم
*************
امروز روز مهمونی بود قرار بود امشب همه اینجا باشن
از صبح همه در تکاپو بودند حتی مهر که اوایل زیاد دلخوشی از من نداشت و منو قبول نکرده بود الان دیگه با حضورم کنار اومده بود
صدای مامان اومد که منو صدا می کرد سریع تی شرتمو تنم کردم و از اتاق بیرون زدم
-اومدم مامان
به آشپزخونه که رسیدم مامان گفت رهام زود باش برو این جنسایی رو که رو کاغذ برات نوشتم برام بگیر بدو
-مامان من حوصله ندارم بگید مهر بره
با پس گردنی که مهر بهم زد به عقب برگشتم پشت سرم ایستاده بود
مهر-مهمونی بخاطر توه منو سنن برم خرید بکنم
سرم رو با تاسف تکون دادم و گفتم از روانشناس کشور انتظار نداشتم حسود باشه
-حق داری وقتی قراره ته تغاری تو باشی چرا انتظار داشته باشی ...حالا هم زود باش برو
*****************
وای از خستگی داشتم می بریدم امروز چقدر کار کردم .....من گفتم پسر شم راحت میشم این که بدتر شد من که قبلا اصلا کار نمی کردم
جلوی آیینه ایستادم چون تا یکی دو ساعت دیگه مهمونا میرسن و قشنگ می تونستم دختر دید بزنم
این چه حرفیه من چم شده یعنی واقعا پسرا اینجورین .....
دستی به موهام کشیدم دیروز رفته بودم و اونا رو مرتب کرده بودم هر چی به آرایشگر گفتم مدلش چیه الان می گفت فشن ....منم دیگه چیزی نگفتم آخرش نفهمیدم مدلش چیه اما خوب بود
مو کاملا کوتاهه و از جلو یه مقدار یک ر.ی روی پیشونی افتاده البته چون کوتاه بود زیاد روی پیشونی نبود
شبیه موهای مهر شده بود با یه تفاوت که اون بلندتر از موهای من بود و اون بیشتر روی پیشونی افتاده بود
حالا من چه گیری به موهام داده بودم ...با دست راست چونه ام رو گرفتم و سرم رو چپ راست کردم
به به چقدر جذابم من .....خودم از خودم تعریف می کنم چه میشه کرد ....اما واقعا اینجوری بود
جلوی آیینه ایستادم و کتم رو مرتب کرد ....یه پیرهن صورتی روشن بهمراه شلوار جین و یه کت اسپرت سفید پوشیده بودم
یعنی ترکیب خوبی بودند....آره بابا چقدر هم دختر کش شدم من هه هه
عطر رو برداشتم چند سانتی اط خودم دور کردم و شروع به پخش و پلا کردن عطر تو هوا روی خودم شدم کارم که تموم شد دوباره عطر رو جلوی آیینه گذاشتم ....یه دوش حسابی با عطر
گرفته بودم
بالاخره از جلوی آیینه دل کندم من قبلا که دحتر بودم اینقدر به خودم نمی رسیدم حالا که پسر شدم همه چیز برعکس شده
به طبقه پایین که رسیدم اولین نفر که منو دید علی بود با دیدنم به آغوشم پرید
عاشقش بودم فکر کنم اون زودتر از همه قبولم کرد
بوسیدمش و سرش رو به سرم چسبوندم
-چطوری عمو جون خوبی
این اولین بار بود که بهش می گفت یه حس خیلی خوبی بهم دست داد چقدر باحال بود کم کم دیگه باید باورم می شد که من دیگه رها نیستم بلکه الان من رهام هستم
سرش رو تکون داد و گفت بریم یازی
دوباره بوسیدمش و اونو روی زمین گذاشتم و گفتم بازی بمون برای بعد الان کار دارم
سرم رو که بلند کردم مامان رو دیدم که داره با منقلی کوچیکی که توی یه سینی کو.چیک قرار داده و مسلما برای اسفند دود کردنده داره به سمتم میاد
به من که رسید اونو دور سرم چرخوند و گفت فدای قد و بالات بشم من باید دیگه برات آستین بالا بزنیم
مهر تا اینو شنید پرید وسط و گفت کی گفته وقتشه تا من هنوز مجردم اونم باید مجرد بمونه
مامان-تو که میگه من فعلا زن نمی خوام ....می خوای جلوی رهام رو هم بگیری
برای مهر چشمکی زدم و رو به مامان گفتم مامان من مشکلی ندارم کاملا آماده هستم برای تشکیل زندگی
مهر-بدبخت اونی که زن تو بشه
یعنی واقعا یه روزی منم زن می گیرم ....هنوز خودم هم نتونسته بودم باور کنم که دیگه رها نیستم...فکر کنم با گذشت زمان باورم بشه
مامان با سینی به طرف آشپزخانه رفت و رو به من گفت رهام جان برو شادی رو صدا کن دیر کرده الان مهمونا میرسن
-باشه راستی مامان مهران و سیمین کجا اند
مامان-الان میان کار داشتن رفتن ...برمی گردند
با قدمهایی آروم در حالی که ترانه ای رو زیر لب زمزمه می کردم پله ها رو بالا میرفتم
پشت در اتاقش که رسیدم ساکت شدم
می خواستم بدون در زدن وارد شم بعد با خودم گفتم رهام شیطنت ممنونع تو الان دیگه فرق کردی
برای همین ضربه ای به در زدم و بدون اینکه منتظره اجازه ورود بمونم در رو باز کردم
                                                            **************

وارد که شدم چشمم به شادی افتاد که با تاپ و شلوار جلوی آیینه ایستاده بود و مشغول آرایش کردن بود
بادیدن من جیغی کشید و رژ از دستش افتاد
ذر رو بستم و به اون تکیه دادم و گفتم چته مگه جن دیدی
دستاش رو دور خودش گذاشت و گفت برو بیرون
با موذی گری گفتم چرا؟
همونطور که با چشاش دنبال چیزی می گشت تا جلوی خودش بگیره گفت رهام برو بیرون تو نا محرمی
آروم اما طوری که اون هم بشنوه گفتم حالا انگار دفعه اوله که می بینمش
با خشم گفت چی گفتی؟
سرم رو باشیطنت تکون دادم و لبخندی زدم و گفتم همون که شنیدی
-خجالت بکش تو پسرخاله امی
قهقه ای زدم و گفتم خب که چی من و تو که این حرفا رو با هم نداریم ،داریم؟
چشمش به مانتوش که روی زمین افتاده بود افتاد به سمت اون رفت تا بپوشدش که قبل از اون مانتو رو برداشتم و گفتم نه جونم
-مانتو رو بده
-نه نمیدم
با عصبانیت نگاهم کرد و گفت رهام برو بیرون والا جیغ میزنم
خونسرد روی تخت نشستمو گفتم بزن
میدونستم جربزه این کار رو نداره
به سمت کمد لباسش رفت تا چیزی تنش کنه که به سرعت جلوش قرار گرفتمو دستم رو روی در کمد گذاشتم
نزدیک بود دیگه اشکش دربیاد با درماندگی گفت رهام خواهش می کنم بس کن
بهش نزدیک شدم چونه اش رو با دستم گرفتم و گفتم عزیز دلم مگه من تا حالا تو رو ندیدم ...چرا اینقدر از من فرار می کنی ما هنوز هم می تونیم
دوستای خوبی برای هم باشیم
به چشام نگاه کرد و گفت باشه اما الان برو بیرون اگه کسی من با این وضع ببینه و تو رو هم اینجا ببینه چه فکری می کنه
صورتش رو توی قاب دستم گرفتمو گفتم به یه شرط میرم
-هر شرطی باشه قبول فقط زود برو بیرون
لبخندی زدمو گفتم نشنیده قبول می کنی؟
-آره برو فقط
-کجا برم اول شرطم رو اجرا کن بعد
با کلافگی گفت باشه بگو
چشام رو وری لباش زوم کردم و گفتم یه بوسه می خوام
دستش رو روی لبش گذاشت و گفت گم شو بیرون
-دست خالی نمیرم
راستش اول فقط می خواستم شوخی کنم اما الان با این برخوردش مصمم کرد که واقعا این کار رو بکنم
به سمتش رفتم
اما اون به سرعت به سمت در دوید
قبل از اینکه در رو باز کنه محکم مچ دستش رو گرفتمو به سمت خودم کشیدمش
چون محکم کشیدمش توی بغلم افتاد
دستام محکم دورش قرار دادم و آروم صورتم رو به صورتش نزدیک کردم
روش رو برگردوند که نتونم لباش رو ببوسم
به دیوار چسبوندمش و دستاش رو با یکی از دستام قفل کردم و بالای سرش گذاشتم
سرش رو محکم با دست دیگه ام گرفتم و صورتم رو به صورتش نزدیک کردم
داغی نفسهاش که به صورتم می خورد....بوی تنش همه و همه من و توی تصمیمم مصمم می کرد
بالاخره نتونستم طاقت بیارم و لبهای داغم روی لبهاش گذاشتم و با ولع شروع به بوسیدنش کردم
نمیدونم چرا ساکت شده بود انگار تسلیم شده بود
چشاش رو بسته بود و حرکتی نمی کرد
لبام رو از لباش روی چونه اش و بعد گردنش سر دادم خواستم پایین تر برم که آروم دم گوشم گفت رهام خواهش می کنم بسه ....تو رو خدا ولم کن

 

یک بار دیگر تولد قسمت2

یک بار دیگر تولد قسمت2
 
دوست داشتم دوباره اون حس عجیب رو تجربه کنم حسی که بران ناشناخته بود و اولین بار تجربه اش می کردم
برای همین لیوان چای رو توی سینی گذاشتم و آروم دستام رو به دستهای شادی نزدیک کردم
اون داشت چایش رو می خورد و حواسش به من نبود
آروم انگار که می ترسیدم دوباره برق بهم وصل بشه دستاش رو گرفتم اما هیچی حس نکردم
نه برقی به بدنم وصل شد و نه ضربان قلبم بالاتر رفت مثل گذشته بودم همون حسی که بهش داشتم
پس چرا اون لحظه
سرم رو تکون دادم که این افکار رو از سرم خارج کنم سرم رو که بلند کردم دیدم شادی با تعجب داره به من نگاه می کنه
-رها چت شده چرا اینجوری می کنی
با گیجی در حالی که سعی می کردم همون رهای گذشته باشم گفتم هیچی فقط بو فکر فردام
نمیدونم میرسم همه ی کارای شرکت رو انجام بدم یا نه
توی چشمام زل زد و گفت من مطمئنم که می تونی کارات رو تموم کنی من دختر خاله ام رو می شناسم
لبخندی زدم و گفتم دیگه چی
-هیچی
دمپایم رو درآوردم خواستم به طرفش پرت کنم که دستاش رو به علامت تسلیم بالا برد و گفت من که چیزی نگفتم
-یعنی تو نمی خواستی گوشام رو دراز کنید
کنار میز کامپیوتر ایستاد و گفت تو خدایش گوشات درازه
-نه بابا داری راه میوفتی من گفتم حقت رو بگیر اما نگفتم از من بگیرش
-چکار کنم استادم خوب بوده
در حالی که به سمتش میرفتم گفتم الان نشونت میدم استادم خوبه یعنی چی
شادی به سمت تخت دوید من هم دنبالش، من روی تخت پریدم دستش رو گرفتم و اون رو روی تخت انداختم بعد شروع کردم به قلقلک دادنش
اونم نمی تونست کاری کنه و فقط می خندید
از بس خندیده بود اشک از چشاش راه افتاد بریده بریده گفت رها غلط کردم ولم کن
ولش کردم و کنارش روی تخت دراز کشیدم
دستام رو دراز کردم و به سقف خیره شدم
شادی هم نزدیکم اومد و سرش رو روی دستم گذاشت و گفت رها من خیلی خوشبختم که تو رو دارم
بوی موهاش به بینیم خورد دوباره همون حالت بهم دست داد دوست داشتم توی آغوشم بگیرمش
از خودم بدم اومد من چرا امروز اینجوری می شدم
سرش رو از روی دستم برداشتم و روی بالش گذاشتم و از روی تخت پایین اومدم
شادی با تعجب به حرکاتم نگاه می کرد می خواستم از اتاق برم بیرون که گفت رها من حرف بدی زدم
برای اینکه خیالش رو راحت کنم که از دستش ناراحت نیستم لبخندی به روش زدم و گفتم نه
-پس چرا یهوی بلند شدی می خوای بری بیرون
چی باید بهش می گفتم خودم هم نمی دونستم چه اتفاقی داره میافته
-نه شادی جان می خوام برم به مهر بگم که فردا باهامون بیاد که فردا کاری واسه خودش نتراشه
با لبخند گفت رها خیلی دوست دارم
با دستم بوسی براش فرستادم و گفتم منم همینطور
در اتاق رو که بستم به دیوار کنار در تکیه دادم
مثل اینکه من امروز حالم بده معلوم نیست چم شده معلوم نیست چرا دوبار اینجوری شدم
حتی نمی دونم این حسم خوبه یا نه
یعنی چی برای چی دوست دارم شادی رو توی آغوشم بگیرم چرا دوست دارم ببوسمش
اه یعنی من همجنسبازم
خاک تو سرت رها بعد عمری که پسرا رو تحویل نگرفتی الان چشمت دنبال یه دختره

این چه حسی بود که من دوبار توی یه روز برای اولین بار تجربه اش کردم
حتما خیالاتی شدم ،آره حتما خیالاتی شدم
الان بهتره برم پبش بقیه چون می ترسم کاری کنم که بعد پشیمون بشم و باعث آبروریزی بشه
پایین که رفتم هیچکی توی سالن نبود ،به آشپزخونه هم سرکی کشیدم اما کسی اونجا نبود
رها خانم خوب معلومه توی تابستون خواب بعداز ظهر می چسبه حتما همه رفتن لا لا کردند
حالا من چیکار کنم
حس می کردم حرارت بدنم بالا رفته ، رفتم دستشویی مقابل آیینه ایستادم شیر آب رو باز کردم
چند مشت آب روی صورتم ریختم حس کردم از گرمای بدنم کاسته شد
به آیینه نگاه کردم صورت دختری رو دیدم با موهایی خیس که به پیشونیش چسبیده بود
بینی کشیده و بدون ایرادی که به صورتش میومد لبایی قلوه ای ،ابروهایی پر که هیچ وقت به اونا دست نزده بود چون هیچ وقت از این کارا خوشش نمیومد
چشمهای درشت و قهوه ای رنگی که توی نگاه اول مژهایی بلند و برگشته ای روی آنها به چشم می خورد
و چونه ای مربع شکل که در کل با ترکیب صورت هماهنگ بود
این منم رها
یاد حرف شادی افتادم که می گفت تو اگه پسر بودی جذابتر و باحالتر می شدی
ای کاش من واقعا پسر بودم دیگه نه غصه این رو داشتم که تنهایی نمی تونم بیرون برم و نه هزار مشکل دیگه ای که چون دخترم دارم
رها هر چی رو که حس کردی فراموش کن و برگرد توی اتاق و همون رهای قبل باش
پشت در اتاق هنوز مردد بودم که وارد شم یا نه بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم در رو باز کردم
کامپیوتر خاموش بود و شادی هم روی تخت خوابیده بود
کنارش روی تخت نشستم دستم رو به گونه اش کشیدم بدون هیچ حسی که قبلا تجربه اش کرده بودم مثل قبل با احساس رهای قبل گونه اش رو نوازش کردم
بعد بوسه ای روی گونه اش زدم و آروم گفتم خیلی دوست دارم
یهو دیدم چشماش باز شد و با لبخند و چشمای شیطون بهم خیره شد
بالشتم رو آروم به سرش زدم و گفتم مگه تو خواب نبودی
-نه راستش بدون تو خوابم نمی برد عادت کردم حتما یا تو بغلت بخوابم یا روی بازوت
-نکنه منو با مهر اشتباه گرفتی
اخم کرد و روش رو ازم گرفت
با خنده گفتم این حرکات رو نباید برای من انجام بدی اینا رو برای شوهر جونت پیاده کن
هیچ حرکتی نکرد
کنارش دراز کشیدم و اونو توی آغوشم کشیدم روی گونه اش بوسه ای زدم و گفتم حالا آشتی دیگه
مگه من آبجی بزرگه نیستم
با لبخند به سمتم برگشت و مثل کودکی که به آغوش مادرش پناه می برد به آغوشم خزید
با محبت موهاش رو نوازش کردم و بهش گفتم شادی
-جونم
-هیچ وقت تحمل قهرت رو ندارم
دست و پاش رو مثل یه جنین جمع کرد و خودش رو بیشتر توی آغوشم جا دادو گفت منم طاقت ندارم یه ثانیه باهات قهر کنم
با خنده گفتم پس چطوری تازه باهام قهر بودی
-می خواستم یه خورده نازم رو بخری
-فدای شادی خودم بشم من که بهت گفتم نازت رو فقط باید شوهرت بخره نه من بدبخت
سرش رو بلند کرد و توی چشمام نگاه کرد و گفت رها به مهرداد گفتی
چی بهش می گفتم ،یهو از دهنم پرید و گفتم آره
-قبول کرد
-آره گفت باهامون میاد حالا هم بگیر بخواب که منم خوابم میاد

عصر که بیدار شدم دیدم خودم تنها روی تختم به پهلو چرخیدم و دوباره چشمام رو بستم
داستم دوباره غرق خواب می شدم که حس کردم دستایی دور گردنم حلقه شد و بعد هم داغیی رو روی گونه ام حس کردم با وحشت از خواب پریدم که دیدم علی دستاش رو دور گردنم حلق کرده و لباش رو روی گونه ام چسبونده
با عشق اونو توی بغلن کشیدم و بوسش کردم
-عمه فدات شه چه خوشگلی تو
-فدای من میشی
سرم رو به طرفش چرخوندم
-نچ فدات شم که چی بشه
مهر همونطور که دستاش رو هم تکون میداد گفت خاک برسرت کنن من که داداشتم فدام نمیشی بعد واسه این فسقلی فدات شم فدات شم می کنی
دوباره علی رو به خودم فشردم و گفتم نمی دونستم به علی هم حسودی می کنی البته فکر کنم تقصیر خودت نباشه از بس کمبود محبت داشتی عقده ای شدی
-هه هه چقدر با مزه ایی تو ،اگه به کمبود محبته شما دخترا از همه بیشتر کمبود دارین ما پسرا که همه تامینمون می کنن از خانواده گرفته تا آخر
-یه وقت رود دل نکنیا ،چقدر هم که تو طرفدار داری ،تو توی این عمر26 سالت یه طرفدار پیدا کردی که اونم شادی بدبخته که هنوز درست نشناختت و الا عاشقت نمی شد
حرصش در اومد در حالی که حرص می خورد گفت دعوت نامه نفرستاده بودم براش
تعجب کردم مهر چطور می تونه اینجوری حرف بزنه
-مهر چطوری می تونی این حرف رو بزنی اون که دست خودش نبوده ،کار دلشه
اینبار با عصبانیت گفت خوب منم دل دارم اما دل من اونو نمی خواد
به علی نگاه کردم که با ترس داشت به ما نگاه می کرد اون بوسیدم و بهش گفتم عمه جون بلند شو برو تو اتاق عمو مهرداد ما هم الان اونجا میایم ،باشه گلم
سرش رو تکون داد و خودش رو بیشتر بهم چسبوند
حتما چون یه خورده صدامون رو بالا بردیم ترسید
صورتش رو توی دستام گرفتم و گفتم من و عمو مهرداد می خوایم باهام حرف بزنیم اگه بری توی اتاق عمو مهر بعدا برات سک سک می خرم باشه
با خوشحالی سرش رو تکون داد و گفت باشه
منتظر شدم علی که از اتاق خارج شد از روی تخت بلند شدم و روبروی مهر ایستادم و گفتم راست و حسینی بگو حرفت چیه ،کسی رو دوست داری
-دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت اینش به تو مربوط نیست بهتره به شادی بفهمونی که منو فراموش کنه
-چرا
-چون دوسش ندارم
سرم رو به علامت تاسف تکون دادم و گفتم از تو که روانشناسی توقع نداشتم دلش رو بشکنی
این بار آرومتر گفت رها جان من اونو مثل تو دوست دارم اتفاقا چون روانشناسم اینو می گم که هر چه زودتر فراموش کنه بهتره دلم نمی خواد صدمه ببینه
روی تخت نشستم ،چند دقیقه ای بهش نگاه کردم
-رها چرا اینجوری نگاهم می کنی مگه من تا حالا بهش گفته بودم که دوسش دارم که مقصر باشم
،میدونم مادرم این فکر رو انداخته توی ذهنش ،خودم چند بار به مادر تذکر دادم اما خیال می کنه از روی حجب و حیا هستش که بهش میگم به شادی نگو عروسمی ،باور کن دوست ندارم اذیت بشه من بخاطر خودش میگم که فراموشم کنه بهتره
-حالا چرا وایسادی بیا بشین
آروم دو قدمی رو که با تخت فاصله داشت طی کرد و کنارم روی تخت نشست
دستاش رو توی دستام گرفتم و گفتم نمیشه امتحان کنی شاید تو هم بهش علاقمند شدی
-رها نمیدونم.........تا حالا بهش فکر نکردم ...یعنی اصلا نمی تونم به شادی به چشم همسرم نگاه کنم
-میشه به این موضوع فکر کنی شاید تونستی امتحان کن شاید چون مادر از بچگیش گفت اون عروس مهرداه تو خواستی این فکر رو نفی کنی و به همه بفهمونی که زنت رو خودت انتخاب می کنی
-نه باور کن این مسئله نیست میدونی که من آدم خودخواهی نیستم
دستاش رو از حصار دستام خارج کرد و به سمت در رفت ،دستش رو که روی دستگیره گذاشت گفتم مهرداد ازت یه خواهشی داشتم
با لبخند به سمتم چرخید و گفت از همون مهرداد گفتنت معلوم بود می خوای خرم کنی
-اا مهر بی ادب نشو
-بگو می خوام برم
کمی مکث کردم و گفتم من به شادی گفتم که فردا برای خرید که می خوایم بریم بیرون تو هم با ما میای
خواست چیزی بگه که پشیمون شد در رو باز کرد خواست خارج بشه که با التماس گفتم میای مگه نه؟
بدون اینکه به سمتم برگرده گفت مگه چاره ی دیگه ای هم دارم

سر میز شام همه دور هم نشسته بودیم امروز برای اولین بار من و مهر بی خیال هم شده بودیم و با هم کل کل نمی کردیم بقیه هم که عادت داشتن موقع خوردن غذا سکوت کنن ،اما فکر کنم از سکوتمون تعجب کرده بودند
من به فکر حرفای مهر بودم که چه جوری باید به شادی بگم مهر رو فراموش کنه ،یا امکان داره که مهر به شادی علاقه من بشه مهر هم که آخرش نگفت کسی رو دوست داره یا نه
با سقلمه ای که به پهلو زده شد سرم رو بالا آوردم فهمیدم که چند دقیقه است فقط دارم با غذام بازی می کنم و حواس همه به من جلب شده
آروم به شادی گفتم نمی تونستی آرومتر بزنی پهلوم رو سوراخ کردی
بابا با خنده گفت چکار داری اون طفلک رو
-هیچی فقط خیلی محکم زد
-اینقدر تو فکرت غرق شده بودی که اینجوری تونست از تو فکر بیارتت بیرون ،حالا تو چه فکری بودی
سرم رو بین بقیه چرخوندم همه ساکت فقط بهم نگاه می کردند و منتظر بودند من حرف بزنم
حالا انگار چیز مهمی قرار بود بگم که همه اینجوری منتظر حرفام بودند
مهر قبل از اینکه من حرف بزنم گفت ولش کنید حتما باز خل بازیش گل کرده و می خواد خودش رو واسه اتون لوس کنه
با این حرفش کفری شدم و گفتم کافر همه رو به کیش خود پندارد
من کی تا حالا لوس بازی در آوردم که این بار دومم باشه ،در ...
مامان-عزیزم ما پشیمون شدیم نمی خوایم چیزی بشنویم همون بهتر که ساکت نشسته بودی
-ااااااااا مامان شما چرا به مهر چیزی نمی گی
مهر-رها من صد بار بهت گفتم اسمم و کامل بگو
-چه فرقی می کنه بالاخره مهری هیچ وقت هم آبان نمیشی
مهر- از خنده دارم میترکم چقدر با مزه ای تو دختر
به بقیه نگاه کردم بابا و بقیه می خندیدند اما مامان فقط داشت نگاهم می کرد انگار که همش تقصیر منه من که میدونم اون مهر رو خیلی دوست داره واسه همین هیچی بهش نمیگه
-مامان چرا اینجوری نگاهم می کنی خوب به مهر یه چیزی بگو ،اون اول شروع کرد
مهر -بی خود مظلوم نمایی نکن که مامان میدونه چه مارمولکی هستی
-مامان
مامان-مهرداد تو هم بهتره بس کنی ،بهتون رو بدم می خواین بشینی تا صبح با هم بحث کنید
از روی صندلی بلند شدم و روبه مامان گفتم
-مامان دستون درد نکنه خوشمزه بود من سیر شدم
مامان -تو که چیزی نخوردی
-سیرم
بعد رو به مهران و سیمین کردم و گفتم من حالم خوب نیست می خوام برم بخوابم شما ببخشید دیگه
سیمین-برو عزیزم راحت باش
می خواستم از آشپزخونه خارج شم که مهران گفت فردا می خوای باهات بیام بریم دنبال کارای شرکت
-اگه پیشنهادت تعارف نبود آره
لبخندی زد و گفت نه تعارف نبود فردا ساعت هشت دم در منتظرتم ،حالا هم برو بخواب
روبه مامان و بابا و شادی کردم و گفتم شب بخیر
************
روی تخت دراز کشیدم نمی تونستم بخوابم ذهنم به همه جا پر می کشید
به مامان که یعنی واقعا مهر رو بیشتر از من دوست داره یا این تصور خودمه
شاید هم چون همیشه حس می کنم جامعه رفتارش با پسرا فرق می کنه اینجوری حس می کنم
مامانم بازنشسته آموزش و پرورش هستش دو سال پیش بازنشسته شد الانم که خونه داری می کنه
با اینکه مهربونه اما جدیه و برعکس بابا که اگه اشتباهی بکنیم شاید زود ببخشتمون ،مامان قشنگ حالمون رو می گیره و از اشتباهمون به سادگی نمی گذره و خیلی جاها بهمون سخت گرفته ،خوب اینم به خاطر اینکه مدیر مدرسه بوده و همیشه باید جدی و سخت برخورد کنه
بابا مهندس عمران یه شرکت بزرگ داره که پروژهایی بزرگی رو تا حال در سطح کشو اجرا کرده
حالا که خوب فکر می کنم می بینم که من آدم ناشکری هستم چون خیلیا این چیزایی رو که من دارم ندارن
و دلشون به خاطر یه چیزای دیگه می شکنه
اونوقت من اینجا نشستم می خوام ببینم مامان من رو بیشتر دوست داره یا مهر رو
بقول مهر من واقعا گاهی وقتا خل بازیم گل می کنه

کم کم داشتن پلکام سنگین می شدن که در اتاق باز شد و شادی وارد شد خودم رو به خواب زدم و چشمام رو بستم
چند دقیقه ای منتظر شدم اما اون نیومد که بخوابه آروم چشمام رو باز کردم که دیدم جلوی پنجره ایستاده و داره بیرون رو نگاه می کنه
کنجکاو شدم بدونم داره به چی نگاه می کنه ،اما نمی خواستم بفهمه من هنوز بیدارم ،اما حس کنجکاویم بر من چیره شد
از روی تخت بلند شدم و کنارش ایستادم به مسیر نگاهش که نگاه کردم دیدم که مهر روی یکی ار صندلیهای که کنار استخر گذاشته
بودیم نشسته و به آب خیره شده و هیچ حرکتی نمی کنه
شادی بدون اینکه نگاهش رو از مهر بگیره گفت فکر کردم خوابیدی
-داشتم می خوابیدم که تو تو اومدی
-رها الان مهر تو چه فکریه
-چه میدونم حتما تو فکر درساشه
به سمت من چرخید توی چشمام نگاه کرد ،چشماش غمگین بودند
- رها مطمئنم که مهرداد خودش کسی رو دوست داره
-چرا همچین فکری می کنی
-آخه مهرداد اخلاقش از زمانی عوض شد که خاله به مهرداد گفت مهرداد جان بعد از نتیچه ی کنکورت تو شادی رو نامزد می کنیم از اون روز به بعد مهرداد عوض شد دیگه
باهام سرد برخورد می کنه و دیگه باهام شوخی نمی کنه انگار می خواد بهم بفهمونه که من رو نمی خواد
-بریم بشینیم و باهام حرف بزنیم
کنار هم روی کاناپه نشستیم دستاش رو توی دستام گرفتم و گفتم شادی جون به مهر فرصت بده اون تا حالا به تو به چشم یه خواهر نگاه می کرد
اما شاید تونست تو رو به عنوان همسرش بپذیره
با بغض گفت باهاش حرف زدی
-آره
-بهش نگفتی که دوسش دارم
تو دلم گفتم حتی اگه ن نمی گفتم اون از رفتار تو فهمیده بود
- نه بهش نگفتم فقط ازش خواستم روی تو به عنوان یه همسر فکر کنه
بغضش شکست با گریه خودش رو به آغوشم انداخت و گفت رها من بدون مهرداد نمی تونم زندگی کنم
همونجور که کمرش رو نوازش می کردم گفتم یعنی عشق ارزش همه ی این چیزها رو داره
خودش رو از آغوشم بیرون کشید ،اشکاش رو پاک کردم و به چشماش که حالا با نم اشکی که توش اون بود جذابتر شده بودند
نگاه کردم ،چقدر امروز توی نگاهم خواستنی و زیبا میومد
دست چپم رو بین دوتا دستاش قفل کرد و گفت رها امیدوارم یه روزی عاشق بشی اونوقت می فهمی چی میگم فقط برات دعا می کنم عشقت
دو طرفه باشه
لبخندی زدم و گفتم نمی خواد برام از این دعاها بکنی من مطمئنم هیچ وقت عاشق نمیشم تازه حتی اگه شدم
هیچ وقت نمیذارم اشکم به خاطر عشق بریزه چون معتقدم هیچی ارزش اشکهای من رو نداره
آروم به بازوم کوبید و گفت چه خودخواه
-هویییییییییی هنوز اون سقلمه ات رو فراموش نکردم حالا اومدی دستم رو بشکنی
-رها وقتی کنارتم همه ی غمام رو فراموش می کنم کاشکی مهرداد هم مثل تو با من رفتار می کرد
-مهر رو ولش تو فکر کن من مهرم ،شادی جون حالا اگه من پسر بودم عاشقم می شدی
یه خورده فکر کرد و گفت با اینکه مطمئنم اگه پسر می شدی از مهرداد جذابتر بودی اما متاسفم آقا من کسی رو نمی تونم جایگزین مهر کنم
بعد با دستش عدد یک رو نشون داد و گفت خدا یکی عشق یکی ،مهرداد عشق اول و آخرمه
نمیدونم چرا وقتی این حرف رو زد دمغ شدم ،خوب به من چه بده دختری اینجوری عاشق برادرمه
آخه می ترسم شادی صدمه ببینه
به خودم دروغ که نمی تونستم بگم دلیلم این نبود ،دوست داشتم شادی مال من باشه دوست نداشتم کسی اونو از من بگیره
و جایگاهم رو توی ذهن ودلش کمرنگ کنه
-شادی من خوابم میاد شب بخیر
-ناراحت شدی
-مگه واقعا من پسرم که ناراحت بشم
عادت داشتم همیشه با یه شلوار راحتی و تی شرت که تنگ نباشه می خوابیدم اما امشب اصلا حوصله بدون تعویض لباس روی تخت
دراز کشیدم
شادی هم بلند شد رفت سمت کمد و تاپ و شلوارکی خارج کرد و شروع به تعویض لباس کرد
یه لحظه چشمم که به بدنش افتاد داغ شدم دوشت داشتم بلند شم و اون رو توی آغوش بگیرم
نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو توی بالش فرو کردم چرا من اینجوری می شدم دارم دیوونه میشم
بدون اینکه دوباره نگاهم رو به سمتش برگردونم به پهلو و پشت به شادی خوابیدم
اون هم اومد روی تخت دراز کشید پتو رو روی هردومون کشید و خودش رو به من نزدیک کرد و از پشت دستش رو دور کمرم حلقه کرد
بدنش که به من نزدیک شد ،گرمای بدنش حتی از زیر لباس به بدنم سرایت کرد و باعث بدن من هم گرم بشه
دوست داشتم برگردم و اون رو در آغوش بگیرم اما می ترسیدم از احساسی که تو وجودم بود می ترسیدم

نمی خواستم به این فکر کنم که من از دختر خاله ام خوشم میاد و دوست داشتم باهاش باشم
دستش رو از روی کمرم برداشتم و از روی تخت بلند شدم ..رو به شادی کردم و گفتم من میرم آب می خورم
سرش رو تکون داد و چشماش رو بست
از اتاق که خارج شدم چند نفس عمیق کشیدم و به سمت دستشویی رفتم
امروز برای دومین بار به خودم توی آیینه نگاه کردم سرم رو زیر آب گرفتم
خدایا این چه حسی خدایا نخواه که رسوا بشم ،این حس رو از من دور کن
من یه دخترم چطور ممکنه از یه دختره دیگه خوشم بیاد
بغضی توی گلوم گیر کرده بود دستی به گردنم کشیدم
پس چرا این بغض لعنتی نمی شکست ،حتما از بس ناشکری کردم خدا همچین بلایی رو سرم نازل کرد
دستم رو به سمت پایین تر به سمت یقه ام کشیدم حس می کردم دارم خفه میشم
شقیقه هام رو فشار دادم و گفتم رها تو چته خیالاتی شدی این افکار چیه
من مطمئنم این مجازاتم چون نگاهم به شادی فرق کرده خدا می خواد منو مجازات کنه
شیر آب رو بستم چند دقیقه است و من فراموش کردم اون رو ببندم
موهام رو جلوی صورتم ریختم اونا رو جمع کردم و آبشون رو گرفتم
اینا هم چقدر بلند شدن خسته شدم همین فردا میرم کوتاهشون می کنم
فردا که کار دارم پس فردا میرم کوتاهشون می کنم
آره بهتره کوتاهشون کنم من برای چی دارم مو بلند می کنم مگه حتما دخترا باید موهاشون بلند باشه
از دستشویی خارج شدم رفتم توی سالن و روی کاناپه نشستم ،سرم رو تکیه دادم به پشتی کاناپه و چشمام رو بستم
حس کردم حالم بهتر شده ......به سمت اتاق رفتم و بدون اینکه موهام رو خشک کنم یا حوله رو دور موهام بپیچم همونطور با موهای خیس زیر پتو رفتم
مثل اکثر مواقع که سردم باشه به حالت جنینی خودم رو جمع کردم و خوابیدم
مامانم همیشه بهم می گفت اینجوری نخواب
منم بهش می گفتم من که همیشه اینجوری نمی خوابم فقط وقتی که خیلی سردم باشه اینجوری می خوابم اونم ممکنه یه بار
در ماه پیش بیاد پس مشکلی نیست ،تازه لازمه آدم گاهی وقتا حالت خوابش رو تغیر بده
مامانم هم که میدونست وقتی کاری رو بخوام می کنم چیزی نگفت و من از بچگی این عادت رو با خودم دارم که وقتی خیلی سردم
باشه اینجوری می خوابم و حس می کنم گرمم میشه
***********************
حس می کردم توی جایی هستم که اصلا اونجا برام آشنا نیست به هر طرف که نگاه می کردم کسی رو نمیدیدم
شبیه یه بیابون که یه طرفش جنگل بود
از دور دیدم کسی از جنگل داره به طرفم میاد
حس کردم اون شخص توی اون مکان برام یه نقطه ی امیده
کم کم تونستم چهره اش رو تشخیص بدم بابا بزرگم بود
بهم که رسید لبخندی بهم زد و گفت میدونستم که میای تا منو ببینی
با تعجب بهش نگاه کردم اما من که برای دیدنش نیومده بودم اصلا من نمی دونم چه جوری از اینجا سر درآوردم
چیزی توی دستش بود اونو به سمتم گرفت و گفت قدرش رو بدون
با تردید دستم رو به سمتش دراز کردم چیزی توی دستم قرار داد و دستم رو مچ کرد
سرم رو که بلند کردم پدربزرگ نبود و خبری از اون جنگل سبز هم نبود به اطراف نگاه کردم من توی این بیابون تک تنها دووم نمیارم
مچ دستم رو باز کردم نوری به صورتم خورد
-رها بلند شو ،رها حالت خوبه
چشمام رو که باز کردم شادی رو دیدم که بالای سرم نشسته و به من نگاه می کنه
دستش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت تب داری
احساس می کردم خسته ام و تموم بدنم کوبیده شده ،می خواستم بلند شم که دردی توی تموم بدنم پیچید
-بگیر بخواب
خواستم حرفی بزنم که حس کردم گلوم بسته شده و نمی تونم حرف بزنم
-نمی خواد چیزی بگم برم به مهران بگم منتظرت نمونه الان یه ساعته که منتظره تو بیدار شی
به شادی نگاه کردم امروز چطور شد که زود بیدار شده
شادی از اتاق خارج شد

چند دقیقه بعد مامان و مهران بهمراه شادی وارد اتاق شدند
مامان کنارم روی تخت نشست ...دستش رو روی پیشونیم کشید
مامان-تبت بالاست بهتره ببرمت دکتر
مهران-آماده اش کنید من می برمش
بزور دهنم رو باز کردم و با صدایی گرفته گفتم لازم نیست
مامان -چطور لازم نیست
سرم رو که درد می کرد فشار دادم و رو به مهران گفتم کارای شرکت
مهران-یه روزه دیگه میریم انجامشون میدیم ،مامان آماده اش کنید می برمش دکتر
و از اتاق خارج شد
شادی به سمت کمد رفت و مانتو شلوار و شالی رو برام آورد و بهمراه مامان شروع به تعویض لباسم کردند
بعد از تعویض لباسام مامان گفت همینجا باش تا برم آماده شم
دستش رو گرفتم و گفتم نمی خواد مهران هست
شادی رو به مامان کرد و گفت خاله من باهاش میرم
بعد از اینکه شادی آماده شد من در حالی که به شادی تکیه داده بودم از اتاق خارج شدیم
آشپزخونه امون اپن بود وقتی به نزدیک آشپزخونه رسیدیم مهران از پشت میز بلند شد و به سمتون اومد
بابا هم گفت چی شده دخترم
-هیچی موهام خیس بودند و رفتم زیر کولر خوابیدم این شد
مامان روی صورتش زد و گفت دختر تو چقدر بی ملاحظه ای آخه آدم با موهای خیس زیر کولر می خوابه
مهر وسط حرف مامان پرید و گفت مامان جون شما می گید آدم رها که آدم نیست
حیف که حالم بد بود و نمی تونستم وابش رو بدم
بعد رو به من کرد و گفت رها صدات عالی شده بهتره بری خواننده شی
لبام رو کج کردم و روم رو ازش گرفتم
مهران-شادی جان کمکش کن بهتره بریم
بعد خودش بازوم رو گرفت و با هم از خونه خارج شدیم
***************
به مطب نزدیکرین پزشک عمومی رفتیم با اینکه هنوز اول صبح بود اما مطبش شلوغ بود
وارد مطب که شدیم و جمعیت منتظر رو که دیدم آهی کشیدم
مهران به اطراف نگاه کرد تا صندلی خالی پیدا کند اما همه ی صندلیها پر شده بودند و عده ای ایستاده منتظر بودند
رو به مهران کردم و گفتم مهران بهتره بریم خونه من نمی تونم اینجوری منتظر بمونم
-نمیشه عزیزم حالت بدتر میشه
جونی حدودا سی دو سه ساله از روی صندلی خودش بلند شد و روبه مهران گفت آقا مثل اینکه حال خانومتون بده بفرماید بذارید اینجا بشینه
مهران-ممنون خواهرم هستن
-بله عذر می خوام
و با دستش به صندلی اشاره کرد
شادی من رو به سمت صندلی برد
روی صندلی که نشستم چشمام رو بستم شادی هم کنارم ایستاد و مهران هم بهکنار میز منشی رفت
چشمام رو که باز کردم دیدم همون جوون روبروم ایستاده و بهم زل زده
آخه این قیافه دیدن داره که بهم زل زدی
نگاهی اجمالی بهش انداختم
تقریبا همقد مهران بود کت اسپرت و شلوار جینی پوشیده بود و توی دستش یک کیف سامسونت بود
به نظر شخصیت مهمی میومد خصوصا با اون ژستی که اون گرفته بود
مهران به کنارم اومد و گفت با منشی صحبت کردم قبول کرد تو رو بعد یکی دو نفر بفرسته تو
بالاخره نوبت من رسید .من و شادی وارد اتاق دکتر شدیم
دکتر زن جوانی بود که از همون لحظه ورود لبخندی روی لباش بود
خودم رو روی صندلی کنار دکتر ولو کردم شادی هم روی صندلیه کناریم نشست
دکتر شروع به معاینه ام کرد فشارم رو گرفت و بعد هم شروع به نوشتن یه سری دارو توی دفترچه کرد
رو به من کرد و با همون لبخندی که هنوز روی لبهاش بود گفت خوب خانم شما که از آمپول نمی ترسین
فکر کنم این مسخره ترین سوالی بود که تا حالا کسی ازم پرسیده آخه من با اون قد و قواره و سن باید از یه آمپول بترسم
همزمان با اینکه من و شادی می خواستیم از اتاق خارج بشیم اون جوون هم وارد اتاق شد و در رو بست
روبروم ایستاد و کارتی رو به سمت من گرفت و گفت میشه اینو بگیرین
نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم این دیگه چه جورش بود
به دکتر نگاه کردم اون هم با تعجب به ما نگاه می کرد
دستش رو پس زدم و به شادی گفتم بریم
دوباره جلوم ایستاد و گفت خواهش می کنم ،شما این کارت رو به این عنوان بگیرید که می خوام برای خودم تبلیغ کنم
کارت رو گرفتم متخصص جراح بود بدون اینکه اسمش رو بخونم یا نگاهش کنم کارت رو انداختم توی جیب مانتوم و از اتاق دکتر خارج شدیم
*******************
روی تخت دراز کشیده بودم الان سه روزه که کار من شده فقط استراحت
هربار که شادی میومد کنارم نمی تونستم احساستم رو کنترل کنم حضورش در کنار من باعث عذابم میشد اما باز هم دوست داشتم
که کنارم باشه نوازشم کنه در آغوشم بگیره ،کم کم داره باورم میشه که من یه همجنس گرام آخه چرا
الان که به گذشته فکر می کنم می بینم که من همیشه رابطم با دخترا خوب بوده و همبازی خوبی برای اونا بودم
اما از پسرا به غیر از برادرام از بقیه بیزار بودم
خدایا جواب خونواده ام رو چی بدم کمکم کن ،نمی خوام انگشت نمای مردم شم
توی افکار خودم بودم که شادی با سینی غذا وارد اتاق شد
حضورش همراه با عذابی که به من وارد می کرد آرامشی بهم میداد که نمی تونستم انکارش کنم
لبخندی زد و سینی را روی زمین گذاشت به سمتم آمد بازوم رو گرفت و گفت بلند شو خانم تنبل ،بلند شو ناهار بخوریم
خودم و احساساتم رو کنترل کردم و بدون اینکه نگاهش کنم از روی تخت بلند شدم
روی زمین کنار هم که نشستیم
غذا رو توی بشقاب برام کشید و جلوم گرفت
-بگیر بخور رها جون
قاشق و چنگال رو برداشتم و شروع به تیکه تیکه کردند کباب شدم
در حال خوردن غذا بودیم که شادی گفت رها امروز یه مجله گرفته بودم بعد یه جا در مورد یه نفر نوشته بود که مرد بوده بعد با عمل خودشو زن کرده
به نظر من که کار مزخرفیه ،اینقدر بدم اومد آخه این یعنی چی،بعد که می خوان کارشون رو توجیه کنن می گن ما دوجنسیتی هستیم
نمیدونم از بچگی دوست داشتم دختر باشم با پسرا بهتر رابطه برقرار می کرد
دیگه حرفاش رو نمی شنیدم فقط به جرقه ای که توی ذهنم زده شد فکر می کردم
یعنی ممکنه منم مثل این مرد باشم
منم از دختر بودنم بیزارم ،هیچ وقت دوست نداشتم لباس دخترونه بپوشم
رو به شادی که غذاش رو تموم کرده بود و داشت آب می خورد گفتم شادی این مجله که گفتی رو، برام بیار می خوام بخونم
-باشه ،تو هم بدت اومد من که چندشم شد
دیگه نمی تونستم افکارم رو روی حرفای شادی متمرکز کنم فقط به خودم و اتفاقاتی که ممکن بود بیفته فکر می کردم
**************
خوندمش حرفای اون مرد که حالا یه زن شده بود رو خوندم
برام غیرقابل باور بود که من هم ممکنه دوجنسیتی باشم
همیشه از این کلمه بدم میومد
گیج شده بودم توی مردابی از شک و تردید شناور شده بودم ،انگار هویتم رو از دست داده بودم
اگه واقعا من یه دوجنسه باشم پس هویتم چیه ،رها دختری که بیست و سه سال از عمرش رو با دختر بودنش گذروند
یا پسری که معلوم نیست از پسر بودن چی داره
من از پسر بودن چی دارم جزء یه احساس ،احساسی که معلوم نبود درست باشه یا غلط
اگه من پسر بشم خونواده ام چی می گن
شادی حتما از من متنفر میشه خودش تازه گفت چندش آوره این کار
شادی با سینی که دو لیوان چای توش بود وارد اتاق شد مجله رو روی تخت پرت کردم و به دیوار تکیه کردم
پاهام رو توی شکمم جمع کردم و به شادی زل زدم
زیبا بود و خواستنی ،دختری که می تونه آرزوی هر مردی باشه
به خودم خندیدم حالا انگار من مردم
پس چرا تا به حال در مورد شادی این احساس بهم دست نداده بود چرا حالا بعد از این همه سال
دوباره نگاهی به شادی انداختم روی کاناپه نشست و لیوان چایش رو توی دست گرفت و به من گفت میای یا برات بیارمش
-بیارش
لیوان چای رو به دستم داد و دوباره رفت روی کاناپه نشست
و من دوباره غرق افکارم شدم

از فکر کردن خسته شدم زیر پتو رفتم تا بخوابم ،پتو رو روی سرم کشیدم و بعد از چند دقیقه خوابم برد
صبح با کش و قوسی به بدنم از تخت بلند شدم به سمت دستشویی رفتم
چند مشت آب به صورتم زدم و به صورت خودم توی آیینه نگاه کردم
دست که روی صورتم کشیدم حس کردم زبر شده
صورتم چرا اینجوری شده حس کردم موهای صورتم یه شبه رشد کردند و دارن زبرتر میشن
بی خیال شدم و دهنم و شستم چند روزه دندونام رو مسواک نکردم
مسواک رو برداشتم و دندونام رو مسواک زدم
آها حالا خوب شد ،با دستمال صورتم و خشک کردم و دستمال رو توی سطل انداختم و از دستشویی خارج شدم
به سمت آشپزخونه راه افتادم مامان توی آشپزخونه در حال آماده کردند صبحونه بود
با دیدن من گفت صبح بخیر
صبح بخیر کمک نمی خوای
با تعجب نگاهم کرد و گفت چه عجب یه روز زود بیدار شدی بعد هم دوست داری کمک کنی
با اخم گفتم مامان من که هر وقت خواستین کمکتون کردم
مامان با خنده ظرف کره رو به دستم داد و گفت باشه اخم نکن اینو هم بذار روی میز
ظرف روی میز گذاشتم و خودم هم روی صندلی نشستم
مامان فنجونها رو روی میز چید و گفت تو که نشستی
-مامان من گشنه امه
-خوب شروع کن
دستام رو دور میز حلقه کردم و گفتم آخه هنوز بابا نیومده
-بخور بابات مشکلی نداره
قوری رو برداشتم و فنجونم رو پر چای کردم
یه تیکه نون برداشتم و خامه و مربا رو برداشتم و نون رو به اونا آغشته کردم
در حال خوردن اولین لقمه ام بودم که بابا وارد آشپزخونه شد
موهام و با دستش بهم ریخت و گفت شکمو
-بابا من کی شکمو بودم
کنارم نشست و گفت امروز چون حتی سلامت رو خوردی
پیشونیم رو خاروندم و گفتم ببخشید یادم رفت
مامان هم کنارمون نشست و هر سه مشغول خوردن صبحونه شدیم بابا رو به من کرد و گفت چی شد پس کی دنبال کارای شرکت میری
دهنم پر بود همونجور که سعی می کردم لقمه رو قورت بدم گفتم فعلا یه مدت می خوام اگه بشه منو مهر و شادی بریم مسافرت..
هنوز جمله ام تموم نشده بود که مهر وارد آشپزخونه شد و گفت بی خود من با شما بهشت هم نمیرم چه برسه به مسافرت
روی صندلی مقابلم نشست و به من گفت یه چایی بریز عجله دارم
قبل از اینکه بخوام چیزی بگم یا کاری کنم مامان فنجونش رو پر چای کرد و جلوش گذاشت
باز هم تبعیض جنسیتی شداااااا
بابا به مهر نگاه کرد و گفت چرا خوب باهاشون برو خودت هم یه حال و هوایی عوض می کنی
مهر-بابا جون من این دوتا رو می شناسم نمیذارن بهم خوش بگذره پس همون بهتر که نرم
به مهر نگاه کردم و گفتم من قول میدم بهت خوش بگذره
مهر سریع چایش رو خورد و گفت نچ نمیام
مامان لقمه ای برای مهر گرفت و گفت بگیر اینو بخور تو که صبحونه نخوردی تا ظهر ضعف می کنی
مهر لقمه رو از دست مامان گرفت و گفت ممنون مامان جان ،خداحافظ من رفتم
-مهر بیا دیگه باور کن خوش می گذره(چون مطمئن بودم اگه مرد همراهمون نباشه نمیذارن بریم مجبور شدم به مهر التماس کنم)

-نه خواهر گلم دو تایی برین هم برای شما بهتره هم برای خودم
به بابا نگاه کردم تا ببینم نظر اون چیه اما اون سکوت کرده بود
می خواستم بپرسم می تونیم یا نه ؟
که بابا گفت مهرداد اگه می تونی باهاشون برو چون اگه تو همراهشون نباشی اونا نمی تونن راحت باشن
این یعنی اینکه باید منت این مهر رو بکشم که راضی بشه باهامون بیاد
مهر-حال ببینم اگه کاری برام پیش نیاد شاید اومدم
-ممنون مهرداد جان
مهر-خواهش می کنم
اه اه اه من نمیدونم چرا دو تا دختر نمی تونن تنهایی برن مسافرت ..مگه یه پسر چیکار می کنه که ما نمی تونیم
خوب راست می گن دیگه ...چرا تو همیشه ساز مخالف میزنی رها
****************
بالاخره مهر قبول کرد که باهامون بیاد مسافرت الان برم به شادی خبر بدم
-شادی شادی کجایی
-اینجام
به کنار کمد نگاه کردم تقریبا نیم تنه اش داخل کمد بود
-چکار می کنی اون تو
دارم دنبال تی شرت نارنجیم می گردم که عکس یه یه دختر روش بود
-نمی دونم کدوم و می گی...حالا برای چی می خوایش
-می خوام بپوشمش
-یعنی لباس دیگه ای نداری که داری دنبال همون تی شرت می گردی
کنار کمد نشست و گفت خوب خیلی وقته نپوشیدمش
-حالا اینو ولش کن ...یه خبر خوب دارم برات
-چه خبری
-قراره من و تو مهر باهام بریم مسافرت
با شادی دستاش رو بهم زد و گفت آخ جون حالا کجا میریم
دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم هنوز بهش فکر نکردم
نگاهی به من کرد و گفت یعنی چی می خوایم بریم مسافرت اما هنوز نمی دونیم کجا بریم
روی تخت نشستم ..پاهام رو جمع کردم و گفتم خوب نمی دونم تو میگی کجا بریم
-مسافرت چند روزه میریم
-دو سه روزه
-بریم مشهد
کمی فکر کردم و گفتم خوب اونجا هم خوبه
-با چی میریم
-خوب معلومه با ماشین
***************
امروز قراره من و مهر و شادی با هم با ماشین به سمت مشهد حرکت کنیم
اوایل مسیر قرار بود من رانندگی کنم بعد هم مهر
من و مهر جلو نشستیم شادی هم صندلی عقب
وارد اتوبان که شدیم پخش ماشین رو روشن کردم
آهنگ حالم عوض میشه شادمهر بود
صداش رو بلند کردم و شروع کردم به زمزمه کردن آهنگ
از آیینه نگاهی به شادی کردم ...حواسش به مهرداد بود .مهر هم سرش رو به پشتی تکیه داده بود و چشماش رو بسته بود
دوباره از آیینه به شادی نگاه کردم و گفتم شادی جان از همکلاسیت چه خبر همون که می خواد بیاد خواستگاریت
به مهر نگاه کردم می خواستم عکس العملش رو ببینم اما اون حتی تکون نخورد ....شادی هم با تعجب نگاهم می کرد چشمکی زدم و به مهر اشاره کردم اونم گرفت منظورم چیه
-خوب نگفتی کی قراره بیاد خواستگاری
-هنوز که چیزی معلوم نیست
-حالا نظر خودت چیه
با التماس نگاهم کرد و گفت من خودم ..
-تو چی؟
-من کسی رو دوست دارم و نفس حبس شده اش رو بیرون داد
اینبار حس کردم که حالت چهره ی مهر عوض شد اما چشماش رو باز کرد
-حالا اینی که دوست داری من می شناسمش یا نه؟
-رها بس کن لطفا
-چرا شادی جون
با سرش به مهر اشاره کرد و ملتسمانه نگاهم کرد
دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم برای همین بحث رو عوض کردم و گفتم شادی یه چیپس باز کن بخوریم
چیپس سرکه ای رو باز کرد و بدستم داد اونو گرفتم و گفتم تو چی؟
-دارم ...من فلفلی می خورم
چیپس رو به سمت مهر گرفتم و صداش کردم
-مهرداد بلند شو الان که وقت خواب نیست
چشماش رو فشار داد و گفت اگه گذاشتی یه دقیقه استراحت کنم
-مگه کوه کندی بعد هم به چیپس اشاره کردم و گفتم بردار
پاکت رو از دستم گرفت و یه مشت چیپس برداشت
پاکت رو ازش گرفتم و گفتم حالا خوبه خواب بودی و اشتهات اینقدر زیاده دوما من گفتم بردار نگفتم همه اش رو بردار
مهر-خسیس
-خودتی

مهر خوابید می گفت از صبخح تا حالا دنبال کارای مراجعینم بودم خسته ام
شادی هم انگار دوشت داشت بخوابه نگاش کردم و گفتم اگه دوست داری تو هم بخواب
-ناراحت نمیشی
-نه برای چی ناراحت شم...راحت باش
دستم رو زیر شالم بردم و به موهام دستی کشیدم امروز صبح کوتاهشون کرده بودم و مامان هنوز خبر نداشت
چون پسرونه اشون کرده بودم نخواستم نشونش بدم چون مطمئنم دعوای شدیدی در انتظارم بود
به شادی و مهر نگاه کردم
هر دوشون به خواب عمیقی فرو رفته بودند
چون عصر حرکت کرده بودیم و من سعی می کردم با احتیاط رانندگی کنم ...هوا تاریک شده بود و ما هنوز نرسیده بودیم
نمیدونم چی شد فقط یهو یه ماشین دیدم که توقف کرده قبل از اینکه بتونم پام رو روی ترمز بذارم به ماشین بر خورد کردیم
*********
دو تا ماشین کاملا آتیش گرفته بودند مامورای آتیش نشانی و آمبولانس هنوز نرسیده بودند
به جوانی که روی آسفالت بود و مردم دورش بودند نگاه کردم بلند شدم
یه نفر گفت آقا بشین ممکنه جایت شکسته باشه
بی توجه به اون بلند شدم سرم گیج میرفتم و جمجمه سرم درد می کرد به طرف جمعیت رفتم
مردم رو کنار زدم ...به صورتش که نگاه کردم برام آشنا بود اما نمیدونم چرا چیزی یادم نمیاد
یه نفر دیگه هم که فکر کنم پاش شکسته بود و داشت ناله می کرد هم کنار اون جوون نشسته بود
یهو چشمم به دخترکی افتاد که خودشو کاملا جمع کرده بود و روی زمین نشسته بود و داشت اشک میریخت
دو تا خانم هم کنارش نشسته بودند و سعی داشتن آرومش کنن
اما اون فقط می گفت مهرداد مرده ...تورو خدا بگین نمرده ...دختر خاله ام کجاست نکنه توی ماشین گیر کرده باشه و سوخته..و در ادامه حرفاش
ضجه های گوش خراشی میزد
به کنارش که رسیدم گفتم خانم شما میدونی چه اتفاقی افتاده
گریه اش قطع شد سرش زو بلند کرد و گفت شما بهمون زدین
-نه
به طرفم حمله کرد و شروع کرد به کوبیدن مشتهاش به سینه ام ...اونقدر شوکه شده بودم که نتونستم کاری بکنم ...به سینه ام مشت
می کوبید و می گفت تو کشتیشون توی لعنتی
اون دو تا خانم دستاش رو گرفتن و اون رو از من دور کردن
اصلا نمیدونم چرا در موردم این فکر رو می کرد
بالاخره آمبولانس و ماشین آتش نشانی رسید
یه حسی منو به سمت اون جوون که بیهوش بود می کشید به کنارش رفتم دکتر معاینه اش کرد و گفت نبضش میزنه اما خیلی ضعیفه
اون یکی هم که پاش شکسته بود ...دختره هم سالم بود
یکی از مردمی که اون اطراف بود به یکی از مامورین آمبولانس گفت آقا این یکی رو هم معاینه کنید
به سمتم اومد و گفت جاییتون شکسته
-نه
-درد ندارین
-فقط توی سرم...آقا من هنوز نفهمیدم اینجا چه خبره
با تعجب نگاهم کرد و گفت اسمتون چیه
با تعجب نگاهش کردم سرم رو فشار دادم و گفتم نمیدونم

یک بار دیگر تولد قسمت1

وای چقدر شلوغم و نا منظمم من، این مهر که پسره مثل من نیست حالا من این گل سرم رو کجا گذاشتم
-رها پیداش کردی یا نه
-شادی نیست انگار آب شده رفته توی زمین
-خوب موهات باز باشن که خوشگل ترند
-چی میگی تو من دوست دارم اون گل سر رو به موهام بزنم
-می خوای کمکت کنم
-نه ..آره برو مانتومو اتو کن ببرش تو اتاق مهر می بینی که اینجا بازار شامه
-نه من نمیرم تو اتاق مهرداد ممکنه ناراحت شه
-برو ناراحت نمیشه اگه شد با من ،برو تو رو خدا
-باشه فقط.......
-شششششششششششششادی
-باشه رفتم
شادی که رفت به اتاق نگاه کردم همه چیز رو بهم ریخته بودم مامانم حق داشت که همیشه از دستم کلافه باشه
همیشه بهم میگه اگه بخوای توی خونه شوهرت هم اینجوری باشه یه روزه پست میاره
واقعا هم حق داشت
روی زمین نشستم و به اطرافم نگاه انداختم با اینکه این اتاق مشترک من و دختر خاله ام شادیه اما اون همیشه مرتب می کنه و من بهم میریزم الان هم که تمام لباسام روی زمین و تخت پخش شده بودند درای کمد همه بازن و نصف لباسا بین کمد و زمین معطل موندن به میز آرایش نگاه کردم همه ی وسایل شادی رو بهم ریخته بودم
روم رو بر گردوندم و دوباره به تخت نگاه کردم
اوناهاش زیر تخته و من یه ساعته همه جا رو بهم ریختم روی زمین دراز کشیدم و دستم رو زیر تخت گذاشتم
آها گرفتمت بیا آها آفرین
روی زمین نشستم و همونجور که گل سر توی دستم بود شروع کردم باهاش حرف زدن کجا بودی تو مگه نمی بینی من دنبالت می گردم
-باز خل بازیات گل کرد تو
-مهر باز تو در نزده اومدی تو
-مهر و زهرمار هزار بار بهت گفتم من مهردادم
می دونم حرصش میاد که کسی اسمش رو مخفف کنه با این حال همیشه به من این اجازه رو میداد که مهر صداش کنم البته وقتی تنها باشیم
-مهر من نمی خوام این پیرهن رو بپوشم و به پیرهن ارغوانی که روی تخت اشاره کردم
-مگه واسه عروسی امشب نخریدیش
-چرا ولی مامان زورم کرد من دوست دارم بلوز و شلوار بپوشم
-اه اه این امل بازیا چیه ،وقتی میگم خلی همینه دیگه
با عصبانیت ساختگی گفتم مهر درست صحبت کن
-خوب راست میگم الان همه دخترایی که توی این عروسی میان برای پیدا کردن شوهر میان بعد تو می خوای با بلوز و شلوار بری ،جون من یه لباس درست حسابی بپوش بلکه یه احمقی ازت خوشش بیاد و ما از دستت راحت بشیم
چشمام رو ریز کردم و بهش زل زدم
-چرا اینجوری نگاهم می کنی خوب راست میگم ببین حتی شادی هم کلی به خودش رسیده
با خنده گفتم شادی که مال خودته
با خشم گفت صدبار بهت گفتم اینم روش شادی با تو برام فرقی نداره می فهمی من فقط اونو به عنوان یه خواهر دوست دارم فهمیدی
دستم و زیر چونه ام گذاشتم و با لبخند گفتم جوجه رو آخر پاییز می شماریم
سرش رو از روی تاسف تکون داد و گفت بار آخرت باشه شادی رو می فرستی تو اتاق من اتو یا هر کار دیگه ای انجام بده ،فهمیدی
-چشم داداش گلم
-چه قدر زود هم مثل یه مار پوست عوض می کنی ،زود آماده شو مثل اینکه عروسیه پسر عمومون هستش
-باشه اما من پیرهن نمی پوشم
-نپوش تا آخرش رو دستمون بمونی
دمپاییم رو از پام رو در آوردم و به سمتش پرت کردم اما قبل از اینکه بهش بخوره فرار کرد
با لبخند گفتم چه قدر خوبه که مهرداد اخلاقش اینجوریه اون سه سال ازم بزرگتره 26 سالشه و من 23 سال امسال فارغ التحصیل رشته عمران شدم حالا هم دنبال کارای شرکتیم منو چندتا از دخترا می خوایم یه شرکت کوچیک واسه خودمون بزنیم بابا هم گفت من حمایتتون می کنم اولش بابا گفت بیا توی شرکت خودم اما من گفتم نه می خواستم روی پای خودم وایسم آخرش اینقدر به بابا اصرار کردم که قبول کرد
مهرداد هم ارشد روانشناسیه امسال هم اگه توی کنکور دکترا قبول بشه قراره ادامه بده و بشه آق دکی
مهران داداش بزرگمه که 30 سالشه و وکیله مهربونه اما من با مهرداد راحت ترم
مهران ازدواج کرده و زنش سیمین دختر خوبیه البته اگه مادرش بذاره
یه پسر کوچولو به اسم علی دارن که عمه قربونش بشه خیلی باحاله سه سالشه اما وقتی میره جایی اونجا رو طوری بهم میریزه انگار زلزله اومده
مهران همیشه بهم میگه علی به تو رفته که اینقدر شلوغ و بی نظمه و همه جا رو بهم میریزه
من همیشه که این حرف رو میزنه الکی قهر می کنم اونم منو می گیره توی بغلش و بوسم می کنه و بهم می گه خوشگله، بابایی رو می بخشی
اون وقته که مهر می پره وسط و میگه این ده سانت از تو و من کوتاهتره اونوقت تو بابایشی

راست هم می گفت من قدم 175 سانتی متر بود و اونا حدود185 سانت
اصلا از قدم خوشم نمی ومد همیشه میگم یه خورده کمتر بود بهتر بود مثل شادی که 159 سانت اما شادی میگه من دوست دارم قدم یکم دیگه بلندتر می بود
-رها تو که .....رها اینجا چه خبره چرا اینجا رو اینجوری بهم ریختی
ای وای مامان الان پوست از سرم می کنه
-مامان الان جمعشون می کنم دنبال گلسرم می گشتم
-نمی خواد جمعشون کنی زود باش آماده شو دیر شد ناسلامتی دوماد پسر عموته ،اینا رو هم وقتی برگشتی مرتب می کنی
-باشه شما برید من ده دقیقه دیگه پایینم
-باشه پس دیر نکنیا
سرم رو به علامت باشه تکون دادم و به سمت کمد لباسام رفتم یه شلوار جین برداشتم بهمراه یه تی شرت اونا رو پوشیدم موهام رو بستم و رفتم پایین
روی پله ها که بودم دیدم همه تو سالن نشستن مهران و سیمین ،مهرداد و شادی و بابا و مامان ،علی هم داشت با ماشینش روی کف سالن بازی می کرد
سلام بلند بالایی دادم که باعث شد همه به سمت من برگردند
همه به غیر از مهر با تعجب به من نگاه می کردند
مامان-این چیه پوشیدی پس من اون پیرهن رو واسه کی گرفتم
-مامان
مامان-زود باش برو عوض کن
بابا با خنده گفت دختر این چیه پوشیدی
-بابا من اینجوری راحت ترم
مهر-تو کی مثل آدم بودی که امروز باشی بهتره بریم دیر شدا
مامان-آخه با این لباسا مردم چی میگن
مهران-بذارین ه طور که راحته لباس بپوشه ،خوب اون میگه اینجوری راحت
سیمین -آره مامان جون
مامان نگاهی به من کرد و گفت آخرش تو منو می کشی زود باش مانتوت رو بپوش بریم
همه بلند شدن و به بیرون از سالن رفتن
شادی با لبخند کنارم اومد و گفت بابا تو دیگه کی هستی دختر
تعظیمی کردم و گفتم مخلص شما رها
بعد همدیگر رو در آغوش گرفتیم
مهر دوباره به سالن برگشت و گفت واقعا که هنوز عقلتون بچه است زود باشین می خوایم حرکت کنیم
مانتوم رو پوشیدم و به همراه شادی از سالن خارج شدیم
******************
من و مهر و شادی و بابا و مامان تو ماشین خودمون نشستیم و مهران و سیمین و علی هم توی ماشین خودشون
البته مهر می خواست با ماشینی که بابا به صورت اشتراکی برای من و اون و شادی خریده بود بیاد که بابا
گفت جا هست همه با هم میریم اون هم اجبارا با ما اومد
عمدا گذاشتم شادی وسط بشینه که کنار مهر باشه می دونستم که شادی از مهر خوشش میاد
اما این مهر نمیدونم چشه که همیشه میگه شادی عین خواهرمه
شادی با صورتی سرخ شده از شرم وسط نشسته بود و مهر هم که صورتش رو به شیشه چسبوند و به بیرون خیره شد
بابا و مامان هم که دو تایی داشتن درباره ی اینکه چی به عروس و داماد کادو بدن صحبت می کردند
سکه یا پول
به شادی نگاه کردم در حالی که سرش پایین بود با دستاش بازی می کرد
دستش رو فشار دادم و سرم رو پایین اوردم توی گوشش گفتم خوب حرکتی حرفی می خوای تا برسیم عین مجسمه بشینی
با التماس به من نگاه کرد
دوباره توی گوشش گفتم تو چقدر بی عرضه ای دختر خوب خودت سر صحبت و باهاش باز کن
نمی دونم این حسش واقعا عشق بود یا نه چون همیشه مامان بهش می گفت تو عروس خودمی اون هم این حس توش به وجود
اومده که مهر رو دوست داره
شاید هم هنوز بچه است نوزده سالشه و چهار سال ازم کوچکتره و سال اول دانشگاه رو تموم کرد و الان هم که تابستونه
و سال جدید تحصیلی ترم سوم رو شروع می کنه
خیلی دوسش داشتم برای همدیگه عین خواهر بودیم و من چون از اون بزرگترم همیشه در قبالش احساس مسئولیت می کنم
اون پدر و مادرش رو وقتی چهار سالش بود از دست داد و از اون موقعه به بعد اون که جزء پدر و مادر بزرگ پدریش
کس دیگه ای رو از خانواده پدری نداشت و پدرش تک فرزند بود مامان و بابا تصمیم گرفتن اونو بیارن و خودشون بزرگش کنن
پدربزرگ و مادربزرگش هم چون پیر بودند قبول کردند
از اون موقعه ما با هم ،هم اتاق شدیم ،بابا براش یه تخت خرید و کنار تخت من گذاشت
بعد که بزرگتر شدیم از مامان خواستم تختامون رو عوض کنه و یه تخت دو نفره بگیره چون ما عادت کرده بودیم توی بغل هم بخوابیم
مهر هم اون موقعه با خنده گفت مگه زن و شوهرید
من براش شکلکی درآوردم و مامان چشم غره ای به اون رفت که باعث شد ساکت بشه
اولین بار که شادی بهم گفت مهر رو دوست داره چند ماه پیش بود البته خودم به زور از زیر زبونش کشیدم
از اون به بعد هم اون با من احساس راحتی بیشتری کرد و همیشه از احساسش با من صحبت می کنه

همیشه با خودم میگم خوش به حال پسرا همیشه حق انتخاب با اوناست توی همه چیز هم که حرف اونا خریدار داره
من نمیدونم چه معنی داره که حتما پسرا از دخترا خواستگاری کنن چرا ما دخترا نباید بریم خواستگاری پسرا
خوب مسخره است اما چرا که نه
حالا این شادی به جرم اینکه دختره نمی تونه از علاقه اش با مهرداد صحبت کنه چرا چون میگن این دختر بی حیا شد تموم شد رفت
اما یه پسر هر کاری خواست می تونه بکنه
میره ده تا ده تا دوست دختر دور خودش جمع می کنه اما کسی بهش نمی گه بالا چشمت ابروه اما ما دخترا
وای به حالمون اگه بخوایم با پسری دوست شیم فاتحمون خوندست
آخه چرا
مهر-چی چرا
مثل اینکه بلند حرف زده بودم
به مهر نگاه کردم و با ابرو به سمت شادی اشاره کردم ،ابروهای مهر به نشونه ی اخم گره خوردند و دوباره روش رو به سمت خیابون برگردوند
شادی هنوز هم سرش پایین بود من نمیدونم این دختر چرا اینقدر خجالتی و کم رو هستش ،همیشه خدا هم حقش خورده شده البته من همیشه پشتش هستم و از حقش دفاع می کنم ولی بالاخره باید یاد بگیره یا نه
مثل اینکه مامان و بابا به توافق رسیده بودند و قرار بود سکه ی تمام رو به عنوان کادو به عروس و دوماد بدن
بابام خیلی مهربون من که عاشقشم ولی خوب همیشه با همه ی مهربونیش یه تفاوتی بین دختر و پسر میذاره چه میشه کرد این برای همه ی مردا شده یه عادت که پسر رو با یه چشم دیگه ببینن
ماشین مهران جلوتر از ما حرکت می کرد بالاخره به خیابون خونه ی عمو رسیدیم
عروسی فربد پسرعمو که دومین بچه عمو بود به درخواست عمو توی خونه اشون برگزار می شد
خونهه ی عمو اینا خیلی بزرگ بود یه 1000 متری فکر کنم داشته باشه نصف مساحتش رو هم که باغ تشکیل میداد فکر کنم جای خوبی برای عروسی باشه
-رها
صدای شادی بود که آروم من رو صدا می کرد
به سمتش برگشتم
-چیه عزیزم
-میشه شیشه رو باز کنی گزمم شده
با نگرانی دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و گفتم تب که نداری کولر هم که روشنه دیگه واسه چی گرمته
مهر هم با اینکه سعی می کرد نشون بده حواسش به بیرون اما از گوشه چشمش داشت به ما نگاه می کرد
در حالی که شیشه رو پایین می آوردم رو به شادی گفتم اینها رسیدیم الان پیاده میشیم حالت جا میاد
بابا که ماشین رو نگه داشت سریع پیاده شدم تا شادی پیاده شه
دست شادی رو گرفتم و پیاده اش کردم
مهر هم از طرف راست پیاده شد ،نگاهی به ما انداخت و به سمت خونه عمو حرکت کرد
بابا و مامان که پیاده شدند به ما کنار هم ایستاده بودیم نگاهی کردند و گفتن شما نمیاین
-چرا شما برین ما هم الان میام
اونا که رفتن به مسیر رفتنشون نگاه کردم
فریبرز پسر کوچیکه ی عمومه که فکر کنم یه سالی از من بزرگتر باشه دم در بود بهمراه یکی دوتا دیگه از پسرای فامیل
مهر هم کنارشون ایستاد تا به مهمونا خوشامد بگن
به سمت شادی چرخیدم دستاش رو توی دستام گرفتم و گفتم چی شده
با صدای بغض آلود گفت من دوسش دارم اما اون انگار از من متنفره
-نه عزیزم فقط چون فهمیده دوسش داری داره ناز می کنه ،تو دیگه بهش محل نذار اگه خودش دو روزه نیومد اعتراف کرد که عاشقته من اسمم رو عوض میکنم
لبخند بی رمقی زد و گفت چی میذاریش
-چی میذارم
دستم رو روی شالم کشیدم و گفتم رهام خوبه
اینبار لبخندش پررنگتر شد
-این که پسرونه است
-وللش بهتره بریم تو شاید یه شوهر خوب برات پیدا کردیم ممکنه آخرش من مجبور بشم تو رو بگیرم تا نترشی
با مظلومیت همونطور که نگاهم می کرد گفت رها
دستام رو به علامت تسلیم بالا بردم گفتم باشه بهتره بریم تو

دستش رو توی دستم گرفتم و به سمت خونه عمو حرکت کردیم
دم در که رسیدیم فریبرز جلو اومد و با چشمای هیزش بهم زل زد و گفت سلام عرض کردم ،خوبین ،منور کردین مجلس رو ....
اگه همینجور ولش کنم همینجور تخته گاز میده میره جلو،وسط حرفش پریدم و گفتم
-ممنون ،حالا اگه از جلومون کنار برید می خوایم بریم تو
از بین جمعیتی که جلوی در بودند رد شدیم و به داخل رفتیم
وسط باغ ایستادم و دست شادی رو هم که می خواست جلوتر برود گرفتم و گفتم وایسا ببین اینجا چقدر خوشگل شده
شادی کنارم ایستاد و همونطور که به درختا و چراغایی که به اونا آویزون کرده بودند و درختا رو روشن کرده بودند نگاهی انداخت و گفت خوش به حالت رها تو خیلی پر انرژی هستی همه چیز رو هم خوب می بینی و زیاد به خودت سخت نمی گیری
بهش نگاهی انداختم و با اشاره به نیمکتی که وسط باغ بود و از سروصدا بود اشاره کردم و گفتم میای بریم روی اون نیمکت بشینیم و یه خورده از زیبایی اینجا لذت ببریم
شادی با چشمانی گشاد شده از تعجب و نگرانی گفت خاله اگه بفهمه ناراحت میشه
-زیاد نمی شینیم فقط چند دقیقه ببین هوا چقدر خوبه
باشک گفت فقط چند دقیقه
همونطور که دستش رو می کشیدم و به سمت نیمکت حرکت می کردم گفتم باشه تو چقدر ترسویی
هر دوتامون روی نیمکت نشستیم روی نیمکت لم دادم پاهام رو به سمت جلو باز کردم و دستام رو دو طرف نیمکت گذاشتم و سرم رو بالا بردم و به آسمون نگاه کردم چقدر زیبا بود ستارهها انگار چراغهای ریز روشنی بودند که روی یه پارچه سیاه نصب شده باشن
همونجور که به ستاره ها و آسمون نگاه می کردم از گوشه چشم به شادی نگاه کردم آروم بود و سرش پایین بود شاید توی فکر مهرداد بود چشمام رو روی صورتش زوم کردم بینیش قلمی و کشیده بود لبهاش گوشتی و خوش رنگ البته الان که رژ بهشون زده بود، چشماش نه ریز بودند نه درشت معمولی و مشکی بودند ولی جذاب و گیرا بودند طوری که وقتی به چشماش نگاه می کنی نا خودآگاه چند لحظه بهشون خیره میشی پوست صورتش هم بر عکس من که گندمیه اون روشنه فکر نمی کنم چیزی کم داشته باشه که مهرداد اون رو نخواد
به سمتش چرخیدم دستاش رو که توی دستام گرفتم سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد
خدای من چشاش بارونی شده بودند یعنی پسری ارزش این رو داشت که بخاطرش چشاش گریون بشن
اون رو در آغوش کشیدم و گفتم چرا گریه می کنی فدات شم
همونجور که سرش رو روی شونه ام می گذاشتم و اونو رو نوازش می کردم گفت تو عاشق نشدی که بفهمی من چی میگم من بدون مهرداد میمیرم
سعی کردم که به صدام لحن شادی رو بدم سرش رو بلند کردم و صورتش رو توی قاب دستام گرفتم و همونجور که به چشماش نگاه می کرد خوش به حال مهر حالا اگه من بودم حتما می گفتی اگه باهات باشم میمیرم مگه نه
آروم به بازوم زد و گفت رها چرا تو هیچی رو جدی نمی گیری
ابام و غنچه کردم و گفتم باشه ازا این به بعد جدی می گیرم حالا بلند شو بریم مردم ببینیم وقتی رفتیم خونه باهم حرف میزنیم
دستش رو گرفتم و از روی نیمکت بلند شدیم
کم کم که به جمعیت میرسیدیم صدای آهنگ و سوت و کل بیشتر به گوش میرسید
عروسی مخطلط بود یعنی زن و مرد با هم بودند به جمعیتی که وسط در حال رقص بودند نگاه کردم و رو به شادی گفتم همون بهتر که اون پیرهن رو نپوشیدم اصلا خوشم نمیاد با ان لباس میومدم جلوی این همه مردم
شادی لبخندی زد و به فریبرز که توی حلقه رقص در حال قر دادن بود اشاره کرد و گفت خواستگار پروپاقرصت رو نگاه داره اون وسط قر میده
به سمتی که اشاره کرده بود نگاه کردم و گفتم مرده شور خودش و قرش ببره ]بریم توی ساختمون مانتوهامون رو دربیاریم
وارد ساختمون که شدم یه سری از دخترا توی سالن نشسته بودند و داشتن تجدید آرایش می کردند چشمام رو دور سالن چرخوندم اکثر وسایل رو برداشته بودند مطمئن بودم این کار رو می کنن چون زن عمو نسبت به وسایلش خیلی حساس بود و دوست نداشت یه خط روشون بیفته
همونجور که داشتم سالن و دخترا رو دید میزدم فریده دختر عمو که بچه ی بزرگ و مثل من تک دختر عمو بود جلومون سبز شد
-به به شادی و رهای گل
-سلام مبارک باشه
-سلام از طرف منم تبریک
-ممنون شادی جان
به من نگاه کرد و گفت کم پیدایی رها جان
-این روزا دنبال کارای شرکتم ،ببخشید فریده جان کجا می تونیم لباسامون رو عوض کنیم
دستش رو رو ی شونه ام گذاشت و گفت اتاق فریبرز کسی نیست برید اونجا لباساتون رو عوض کنید

بعد از در آوردن مانتوهامون اونا رو روی جالباسی آویزون کردیم شادی می خواست بیرون بره که بهش گفتم وایسا یه خورده اینجا رو دید بزنم بعد
-رها چرا همیشه تو همه چیز فوضولی می کنی
بالاقیدی شونه هام رو بالا انداختم و گفتم اتاق پسر عمومه غریبه که نیست
اول یه دور توی اتاق چرخیدم و به همه جا نگاه کردم دیوارای اتاق پر از پوسترهای از انریکو و یه سری از فوتبالیستهای مورد علاقه اش بودند ،یه چند تا از عکسای خودش رو هم که با ژستایی به قول خودش آرتیستی گرفته بود پوستر کرده بود و زده بود بالای تختش
در حالی که به دو تا عکسش که بالای تخت زده بود نگاه می کردم صورتم رو به سمت شادی چرخوندم و گفتم این فریبرز چقدر عاشق خودشه
-رها دیگه بسه بیا بریم
-چی چی رو بسه بذار یه خورده کشوهای میز رو هم نگاه کنم
-رها اگه کسی بیاد بد میشه
همونجور که کشوها رو باز می کردم گفتم کسی نمیاد تو اینقدر ترسو نباش
چیز خاصی پیدا نکردم به سمت شادی چرخیدم اما از چیزی که دیدم خشکم زد فریبز توی چارچوب در ایستاده بود و شادی خجالت زده سرش رو انداخته بود پایین
از صورت فریبرز هیچی معلوم نبود نه خشم نه بی تفاوتی نفهمیدم الان چه حسی داره فقط از خجالت دوست داشتم آب بشم
به خودم اومدم و گفتم نباید در مقابل فریبرز کم بیارم
-اومم ..من داشتم دنبال خودکار می گشتم
لبخندی روی لباش نشست .جلوتر آمد و گفت واقعا
از لبخندش خوشم نیومد چندشم شد و حس کردم بدنم مور مور شد
دوباره ادامه داد بعد خودکار رو واسه چی می خواستی
-خوب..خوب لازمش داشتم
بعد به سمت شادی که هنوز سرش پایین بود چرخیدم و گفتم ما باید بریم
فریبرز دستش رو جلوم گذاشت و گفت شادی خانم یه چند دقیقه ما رو تنها میزارین
شادی به من نگاه کرد با سر بهش اشاره کردم که بره
فریبرز-در رو هم لطفا ببندین
شادی که رفت بیرون به فریبرز نگاه کردم و گفتم خوب حرفت رو بزن
می خواست دستش رو روی شونه ام بذاره که محکم پسش زدم
-حرفت رو بزن می خوام برم
-رها، مثل اسمت رها و آزادی ،هنوز نظرت در موردم عوض نشده
-من کلا از همه ی مردا بدم میاد پس فرقی نمی کنه که تو باشی یا کسی دیگه
بهم نزدیکتر شد و گفت با من باش نظرت عوض میشه
این چقدر عوضی بود آخه من دختر عموشم یعنی حرمت این رو هم نگه نمیداره
خواست دستش رو روی گونه ام بذاره که محکم روی صورتش کوبیدم دستش توی هوا معلق موند و با تعجب بهم نگاه می کرد بدون اینکه درنگ کنم از اتاق خاج شدم
چند تا نفش عمیق کشیدم و به سمت راه پله حرکت کردم شادی روی پلاه ها نشسته بود و منتظرم بود
-چرا اینجا نشستی تو
-چی کارت داشت
-ولش من مگه نمی دونی چه آدم بی شعوریه بهتره بریم پیش مامان بشینیم
شادی نگاهی به من کرد و گفت با این لباسا بیشتر شبیه یه پسری تا دختر به نظرم اگه پسر می شدی خیلی جذاب و باحال بودی
بالبخند گفتم پس تو هم بلدی از این حرفا بزنی
-مگه من چشمه
-عزیزم تو چت نیست خجالتی نیستی که هستی
وسط حرفام پرید و گفت اما من که باهات راحتم
-با من آره اما با بقیه نه
چشمکی زدم و گفتم مهم من نیستم مهم یکی دیگه است
************
موقع شام کنار مادر نشستیم
شام رو به صورت سلف داده بودند
همه برای کشیدن غذا دور میز چند متری که غذاها روش بود جمع شده بودند
از دور دیدم که مهر داره میاد طرفمون
-مامان دخترا چی می خورین براتون بیارم
-من که هر چی دوست داشتی برام بیار فرقی نمی کنه
مامان هم گفت من جوجه می خورم
شادی-منم فرقی نمی کنه
مهر خواست بره که صداش کردم
-چیه چکار داری
سقلمه ای به شادی زدمو گفتم شادی من خسته ام تو بلند شو به مهرداد کمک کن غذاها رو بیارین
مهردا دهنش رو باز کرد که چیزی بگه که بهش اشاره کردم ساکت شه
شادی هم هنوز سر جاش نشسته بود
-شادی جان بلندشو برو مهرداد منتظره
بالاخره بلند شد و به همراه مهر به سمت میز غذا رفتن
من نمیدونم این دختر کی می خواد جرات بیان احساساتش رو بدست بیاره

وای خسته شدم حالا خوب شد من کاری نکرده بودم و فقط نشسته بودم
داشتم لباسام رو عوض می کردم که شادی در نزده اومد تو
شلوارم رو بالا کشیدم و گفتم تو بلد نیستی در بزنی
-تو هم همیشه همینجوری میای تو
به سمت تخت رفتم و زیر پتو خزیدم چون کولر روشن بود هوا سرد شده بود
-من فرق می کنم
داشت تاپی که تو دستش بود رو می پوشید به سمت من چرخید و گفت چه فرقی
-من بزرگترم
-با مزه بود
پتو رو کنار زد و کنارم دراز کشید به پشت خوابیده بود اون هم به پشت خوابید
در حالی که هردومون به سقف خیره شده بودیم گفت رها
بدون اینکه نگاهم رو از سقف بی رنگ و سادهی اتاقمون بگیرم گفتم جونم
-تو فکر می کنی مهرداد دوستم داره
نمی دونستم چی بهش بگم هنوز بچه بود و دوست نداشتم دلش بشکنه
من دیگه داشتم مطمئن می شدم که مهردا واقعا شادی رو نمی خواد اما نمی تونستم راحت این حرف رو بهش بزنم
-شادی تو چقدر مهرداد رو دوست داری
-اونقدر که اگه یه روز نبینمش انگار یه چیز همی رو گم کردم
با خنده همونطور که هنوز به سقف خیره شده بودم گفتم ناقلا پس من چی
به آغوشم خزید و گفت اگه تو رو که نداشتم می مردم
اونو به خودم فشردم و گفتم آره جون خودت
-رها آرومتر استخونام شکست
ولش کردم و بالش رو از زیر سرم برداشتم و روی سرش زدم
در حالی که سرش رو می خاروند گفت رها سرم درد گرفت
-خوب تو هم بزنه یاد بگیر حقت رو بگیری
-باشه
بالشتش رو برداشت و شروع کردیم به کوبید بالشتها به همدیگه صدای خنده امون هم که فضای اتاق رو پر کرده بود
که در اتاق با عصبانیت باز شد
مهر بود شادی که تاپ و شلوارک پوشیده بود سریع رفت زیر پتو مهر هم سرش رو انداخت پایین و گفت
خجالت نمی کشین ساعت دو نصفه شبه می خوایم بخوابیم شما دوتا تازه یاد بچگیاتون افتادین
گونه ام رو خاروندم و گفتم ببخشید
سرش رو تکون داد و خواست در رو ببنده که گفتم آخرین بارت باشه در نزده میای تو
-روتو برم من
-همینه که هست
در اتاق رو بست و رفت
پتو رو از روی شادی کنار زدم و دوباره شروع به خندیدن کردیم که دوباره صدای مهر از بیرون اتاق میومد که می گفت می خوابین یا بفرستمتون توی حیاط بازی کنید
جلوی دهنمون رو گرفتیم و زیر پتو رفتیم
***************
صبح با صدای مامان که می گفت دخترا بلندشید چشمام رو باز کردم منو شادی توی آغوش هم بودیم
با چشمهای نیمه باز به مامان نگاه کردم
-بلند شو مگه نمی خوای بری دنبال کارای شرکت
موهام رو از روی چشمم کنار زدم و گفتم مامان امروز جمعه است
-خوب بلند شو صحبونت رو بخور توی کارای خونه کمک کن ،پس فردا نمی خوای ازدواج کنی یعنی نمی خوای کاری یاد بگیری
-باشه مامان شما برو من میام
مامان که از اتاق بیرون رفتم دوباره چشمام رو بستم اما دیگه خواب از سرم پریده بود
سر شادی که روی دستم بود رو روی بالش گذاشتم
بعد طبق عادت همیشگیم کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت پایین اومدم
دوباره به شادی نگاه کردم برعکس من اون خوابش سنگین بود فکر کنم گلوله هم کنار گوشش در کنن بیدار نمیشه همیشه صبح بیدار کردنش یه خورده سخته
بدون اینکه بیدارش کنم رفتم تا لباسام رو عوض کنم
دست و صورتم رو که شستم ،وارد آشپزخونه شدم همه اونجا جمع بودند حتی مهران و سیمین البته هر جمعه حتما مهران و زنش اینجان من فکر کردم این هفته می خوان استراحت کنن که مثل اینکه اینطور نبود
صدام رو بالا بردم و گفتم سلام صبح همگی بخیر
بابا با لبخند گفت صبح بخیر بیا دختر گلم بشین کنارم
میز رو کنار کشیدم و کنار بابا نشستم
رو به مهران و سیمین کردم و گفتم خوبین شما
سیمین-ممنون خوبیم
علی تو بغل سیمین داشت وول می خورد
-سیمین خوشگل عمه رو بده که دلم ضعف کرد براش دوست دارم گازش بگیرم
مهر-مگه تو نقطه چینی که گاز می گیری
-نقطه چین خودتی بی تربیت
بعد بی توجه به بقیه علی رو روی پاهام نشوندم و شروع کردم به بوس گرفتن از هر دوتا گونه هاش اینقدر بوسیدمش که جیغش دراومد
مهر-ولش کن بچه رو تف مالیش کردی
-فوضولی هر وقت بچه دار شدی بچه ات رو نمی بوسم
-پسرم این افتخار رو بهت نمیده که ببوسیش
-حالا از کجا میدونی پسره
مهر-فرقی نمی کنه مهم اینه که بچه ی من واسه تو تره هم خورد نمی کنه
-اولل کی میره این همه راه رو حالا کی قراره بچه ات رو تحویل بگیره مطمئنم گوشتش مثل خودت تلخه
مهر-ببین کی این حرف رو میزنه...
مامان وسط بحثون اومد و گفت بسه شما دوتا اول صبحی باز شروع کردین
به چهره مامان نگاه کردیم دیدیم جدی این حرف رو زد پس هر دو تامون ساکت شدیم

همونطور که از پشت میز بلند می شدم گفتم مامان اگه کاری نداری می خوام برم اتاقم رو مرتب کنم
مهر-می خوای از زیر کار در بری اونوقت میگی اگه کاری نداری
مامان-مثل اینکه شما دوتا یه روز نمی تونید مثل دو تا آدم عاقل باهم رفتار کنید برو کمکت رو نخواستم فقط اتاقت رو مرتب کن
سیمین و مامان مشغول جمع کردند میز شدند مهر هم که هنوز داشت چای می خوردند بابا و مهران هم که رفته بودند و توی هال نشسته بودند
وارد اتاقم که شدم تازه بهم ریختگی اتاق رو دیدم
رها تو چکار کردی ببین همه جا رو چه جوری بهم ریختی ای وای نگاهی به شادی کردم هنوز غرق خواب بود
به سمت کامپیوترم رفتم پوشه آهنگهای شادمهر رو باز کردم روشون پلی کردم
صداش رو بالا بردم و به سمت کمد رفتم درش رو باز کردم و لباسایی رو که دیشب همینجوری توش جا داده بودم بیرون آوردم
شروع به تا کردن لباسا شدم تقریبا کار لباسا تموم شده بود که شادی کنارم نشست
-به به شاهزاده خانم چه عجب بیدار شدی
سرش رو روی شونه ام تکیه داد و در حالی که خمیازه می کشید گفت خوابم میاد
سرش رو از روی شونه ام برداشتم و گفتم روت رو برم ،حالا مگه کسی بیدارت کرد برو بخواب
به کامپیوتر اشاره کرد و گفت صدای این نمیذاره
-شادمهر رو میگی میدونی که من با صداش چقدر حال می کنم تازه می خواستم انریکو هم بذارم بعدش تو توپ هم کنار گوشت در کنن بیدار نمی شی چی شد بیدار شدی
در ضمن من اصلا خوشم نمیاد زن داداشم اینقدر تنبل باشه
الان که دیگه کاملا خواب از سرش پریده بود با لبخند نگاهم کرد و گفت واقعا
-نیشتو ببند دختره ی بی حیا اسم شوهر که اومد نیشش باز شد خواب هم از سرش پرید بلند شو برو دست و صورتت رو بشور صبحونت رو بخور
بعد بیا اینجا برای کمک اینجا اتاق تو هم هست
-خوب بذار بعدا خودم مرتب می کنم
پس گردنش زدمو گفتم مظلوم بازی درنیار بلندشو
خواست از اتاق خارج بشه که با اشاره به لباسش گفتم اینجوری می خوای بری با تاپ و شلوارک
-ای وای حواسم نبود و به سمت کمد اومد و شروع به تعویض لباساش کرد
کار لباسا تموم شد بلند شدم روی میز کامپیوتر رو مرتب کنم دوباره شادی اومد کنارم وایساد
-تو هنوز نرفتی
-چرا صورتم رو شستم اما صبحونه نمی خورم ساعت دوازده است دیگه وقته ناهاره
به تخت که نامرتب بود اشاره کردم و گفتم برو تخت رو مرتب کن بعد هم اتاق رو جارو بکش بدو
کارم که تموم شد روی صندلی مقابل کامپیوتر نشستم شادی هم داشت اتاق رو جارو می کشید
به اتاق نگاه کردم واقعا فرق کرد چی بود و چی شد
من آدم شلوغی بودم یعنی اول همه چیز رو بهم می ریختم بعد دوباره شروع می کردند به مرتب کردنشون
وارد مای کامپیوترم شدم و رفتم یه رمان باز کردم تا بخونم
شادی هم کارش تموم شده بود و داشت جارو برقی رو می برد میذاشت گوشه ی اتاق
همونطور که داشتم رمان می خوندم حس کردم شادی کنارم ایستاد
دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت رها قرص مسکن نداری
-نه واسه چی می خوای
همونطور که شکمش رو فشار میداد گفت پریود شدم
-نه ولی صبر کن الان میرم از پایین برات میارم
سریع بدو به سمت آشپزخونه رفتم فقط مامان و سیمین اونجا بودند
مامان داشت ظرف برای ناهار آماده می کرد سیمین هم داشت سالاد رو درست می کرد
-مامان قرص مسکن داریم
-واسه چی می خوای
-معمولا واسه چی قرص مسکن رو می خوام
-دردت زیاده فدات شم
مامان من طفلی نمی دونست من تا حالا یه بار هم پریود نشدم
-مامان داریمیا نه
-آره
بعد بسته ی قرصی رو به دستم داد
سریع از آشپزخونه خارج شدم و بدو به سمت اتاق رفتم
شادی روی تخت نشسته بود
روی پیشونیم زدمو گفتم ای وای آب یادم رفت قرص رو به دستش دادم این رو بگیر تا برم آب بیارم و بیام
-نمی خواد همینجوری می خورمش
-اینو بگیر الان زود میام

مامان که دید دوباره بدو وارد آشپزخونه شدم گفت دختر اینقدر ندو برات خوب نیست
-یادم رفت آب ببرم
سیمین -می گفتی من برات می آوردم
-مرسی سیمین جون ،خودم اومدم دیگه لیوان رو پر آب کردم و از آشپزخونه خارج شدم البته دیگه این بار ندویدم
چون می ترسیدم آب بریزه
آب رو که بدست شادی دادم قرص رو خورد و لیوان رو روی عسلی گذاشت و دوباره شکمش رو فشار داد
-خیلی درد داری
-آره
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه به من نگاه کرد گفت رها یعنی تو تا حالا پریود نشدی
خیلی راحت گفتم نه
-ولی این که خوب نیست به خاله گفتی
-نه واسه ی چی بگم
-دکتر هم نرفتی
-نه نرفتم واسه ی چی برم ،حالا خدا یه لطفی کرده و مشکلاتم رو کم کرده مگه مرض دارم برم کاری بکنم که دوباره این مشکل بر من نازل بشه و ماهی
یه هفته درد بکشم
-ولی اگه پریود نشی نمی تونی بچه دار شی
لبخندر زدم و گفتم حرفای بالای هیجده میزنی بهتره دراز بکشی و استراحت کنی
شادی هم دیگه چیزی نگفت و روی تخت دراز کشید من هم دوباره رو به روی کامپیوتر نشستم اما این بار با ذهنی نا آرام و مشوش
چشمام به مانیتور بود اما ذهنم جای دیگه ای بود
واقعا چرا من هیچ وقت پریود نشدم الان بیست و سه سالمه اما من .........چرا به مامان نگفتم ...اصلا چرا خودم نرفتم پیش یه دکتر
همه ی این چراها توی ذهنم می چرخید و خودم هنوز براشون جوابی پیدا نکرده شده بود
شاید چون می ترسیدم بهم بگن من یه دختره ناقصم هیچ وقت نخواستم کسی بفهمه
شادی راست میگه اگه من پریود نشم که هیچ وقت نمی تونم بچه دار شم
اما من که دوست ندارم ازدواج کنم
خودمم نمی دونستم دلیل اینکه همه ی خواستگارام رو رد می کردم این مشکلم بود یا اینکه از ازدواج بدم میومد
شاید من غیر طبیعیم اما هیچ وقت نتونستم از پسری خوشم بیاد اصلا نمی تونستم حضور مردی رو به عنوان شوهر در کنارم قبول کنم
روم رو به سمت شادی برگردوندم چشماش رو بسته بود
دوباره سرم رو به سمت مانیتور برگردوندم
چرا هیچ وقت نخواستم به این موضوع فکر کنم و خیلی ساده از کنارش گذشتم به خودم نگاه کردم
اندامم خوب بودند لاغر مردنی نبودم اما چرا هیکلم دخترونه نبود،چرا با دخترا فرق می کردم
شاید هم چون اندامم رشد نکرده بودند پریود نمی شدم
اه من چه میدونم دلیلش چیه
ای کاش یه خواهر بزرگتر از خودم داشتم تا راحت باهاش مشورت می کردم
شادی کوچکتر از منه و خودش به کسی احتیاج داره که خیلی از مسائل رو بهش یاد بده
چشمام رو بستم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم رفتم روی دنده ی بی خیالی و با خودم گفتم حتما قرار بوده پسر بشم
بعد خدا پشیمون شده دخترم کرده از این فکر خنده ام گرفت
واقعا اگه من پسر می شدم چی میشد
نور علی نور می شد
رها تو هم چقدر دیوونه ایی
حتما اگه پسر می شدم اسمم رو میذاشتن مهراب
نه من از اسم رهام خوشم میاد شبیه رها هم هست
حالا انگار قراره پسر بشم که دارم اسم انتخاب می کنم
صدایی تقه هایی که به در می خورد جلوی پیشروی افکارم رو گرفت
-بفرمایید
در که باز شد سیمین بود که توی چارچوب در ایستاده بود
-رها جان ناهار میاید پایین یا اگه نمی تونی براتون بیارم همینجا
به شادی نگاهی کردم که چشماش بسته بودند این دختره انگار نه انگار تازه بیدار شده
خوب حتما درد داره تو چون نمیدونی چه حوریه این حرف رو میزنی
به سیمین نگاه کردم و گفتم اگه برات زحمتی نیست برای منو شادی ناهار رو همینجا بیار
-باشه عزیزم
و در رو بست رفت
رفتم روی تخت کنار شادی نشستم و پاهام رو روی زمین گذاشتم
-شادی جان بیدار نمی شی
این دختر انگار وقتی خواب گوشاش رو با یه قفل یزرگ می بنده
روی صورتش خم شدم کونه اش رو بوسیدم و کنار گوشش گفتم شادی جون بلند شو
اصلا انگار صدام رو نمی شنید

آروم تکونش دادم و دوباره صداش کردم
چشاش رو باز کرد
با خنده گفتم تو چقدر می خوابی مثل اینکه تازه بیدار شده بودیا
روی تخت نشست و به دیوار تکیه داد
-دردت بهتر شد
-آره الان بهتر شدم
-الان سیمین ناهار رو میاره همینجا می شینیم با هم می خوریم
تو همون لحظه در باز شد و سیمین با سینی غذا وارد شد
-ببخشید در نزده وارد شدم سینی دستم بود نمی تونستم در رو بزنم
سینی رو از دستش گرفتم و با لبخند گفتم اشکالی نداره بابت ناهار هم دست درد نکنه
-خواهش می کنم ،چیز دیگه ای نمی خواین براتون بیارم
-نه ممنون
سیمین در رو بست و رفت سینی غذا رو روی زمین گذاشتم
و رو به شادی گفتم شادی میای پایین یا بذارم روی تخت
-نه ،اولین بارم که نیست دیگه به این درد عادت کردم ،روی زمین خوبه
به سینی غذا نگاه کردم به به قورمه سبزی عاشق این غذا بودم
روبروی هم دور سینی نشستیم
همراه غذا نوشابه هم بود
-شادی جان طبق اطلاعاتم فکر کنم چیزای سرد نباید بخوری درسته
-آره بعد با خنده اضافه کرد حالا خوبه تا حالا پریود نشدی و این همه اطلاعات داری
دستم رو روی پیشونیم به عنوان سلام نظامی قرار دادم و گفتم ما اینیم دیگه در هر مبحثی باید اطلاعات داشته باشیم تا هیچ وقت دچار فقر اطلاعات نشیم
بدون حرف دیگه ای هردومون مشغول خوردن غذا شدیم
یه دفعه یاد دیشب افتادم یادم رفته بود از شادی بپرسم وقتی رفتین شام رو بیارین چی شد
-شادی
سرش رو بلند کرد و قاشقی که می خواست توی دهنش بذاره زو جلوی لبهاش نگه داشت و گفت چیه؟
-دیشب وقتی تو مهر رفتین غذا رو بیارین چی شد ،دیشب کلا یادم رفت بپرسم
اخمهاش بوی هم رفتن و قاشق پر غذا که نزدیک لبهاش بود رو دوباره توی بشقاب گذاشت و گفت هیچی
-یعنی چی هیچی؟
-خوب نه من حرفی زدم نه مهرداد فقط رفتیم کنار میز ازم پرسید نوشابه می خورم یا دوغ
با تعجب گفتم همین
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت همین ،رها من می ترسم اون یکی دیگه رو دوست داشته باشه
نچی کردم و گفتم اگه کسی رو دوست داشت به من می گفت اون با من راحته
با شک گفت ممکنه بهت نگفته چون می دونسته تو به من میگی
توی فکر رفتم یعنی واقعا امکان داره که مهر کسی رو دوست داشته باشه و به من نگفته
اگه واقعا مهر خودش عاشق باشه اون وقت چه بلایی سر شادی میاد
-رها کجایی ناهار سرد شد
-هیچی فقط داشتم فکر می کردم کارای شرکت جور میشه یا نه
-چند نفرین شما
-منو لیلا و یاسی من هم چون بیشتر سرمایه رو بابام میده رئیس شرکتم
-خوش به حالت
با خنده گفتم دوست داری بیا منشی شرکتمون شو
دستاش رو بهم زد و گفت واقعا
-اگه مامان و بابا اجازه بدن من مشکلی ندارم لیلا و یاسی هم مطمئنم مشکلی ندارن

-فردا میرید دنبال کارای شرکت
در حالی که سبزی رو به دهانم میذاشتم سرم رو به علامت آره تکون دادم
-میشه من هم فردا باهات بیام
-نه عزیزم ، اما اگه دلت بخواد می تونیم فردا عصر با هم بریم خرید چطوره
-خوبه
به غذا اشاره کردم و گفتم اگه سیر شدی برمش پایین
-من می برم
-بشیت سر جات خودم می برمش فقط بلند شو در رو باز کن
قبل از اینکه از اتاق خارج بشم گفتم شادی من می خوام برای خودم چایی بیارم می خوری برات بیارم
-ولی تازه ناهار خوردیم اینجوری آهن جذب بدنت نمیشه
-منو که می شناسی همیشه عاشق چای بعد ناهارم حالا بیارم یا نه
-خوب پس برای من هم بیار
*****************
ظرفا رو توی سینک ظرفشویی گذاشتم و به سمت چای شاز رفتم چای آماده بود دوتا لیوان برداشتم که مهر وارد آشپزخونه شد
بشقابهایی که دستش بود رو روی سینک گذاشت و گفت برای من هم بریز
-خودت بریز
-رها چقدر لجبازی تو خوب بریز دیگه ،تا من برم بقیه ظرفا رو بیارم لیوان چاییم روی میز باشه
-به همین خیال باش مگه خودت دست نداری چایی بریزی
دو تا لیوان چای رو توی سینی گذاشتم کابینت رو باز کردم و یه مشت شکلات از شکلات خوری برداشتم و در کابینت رو بستم
می خواستم بدون اینکه برای مهر چایی بریزم برم بعد گفتم گناه داره بذار براش بریزم
لیوان دیگه ای برداشتم و توش چای ریختم ،لیوان رو روی میز گذاشتم که مهر اومد توی آشپزخونه
لیوان چایی رو که دید گفت قربون دستت برای بقیه هم بریز
سینی چای رو برداشتم و شکلکی براش در آوردم و گفتم مگه خودت چلاقی خودت بریز ببر
-تو دختری
-دختر و پسر نداریم کار برای همه است
لیوان چاییش رو از روی میز برداشت و گفت نه اینکه حالا تو خیلی کار می کنی
-به تو چه
و از آشپزخونه خارج شدم
به اتاق که رسیدم شادی پشت کامپیوتر نشسته بود و داشت رپ گوش میداد
-این چیه گوش میدی آدم بهتر از این گیر نیوردی نشستی صداش رو گوش میدی
-خوب صداش قشنگه ،من چکار کنم تو هر رپی رو گوش نمیدی و فقط رپ یکی دو تا خواننده رو گوش میدی
خوب برای اینکه بعضیا چرت و پرت می خونن اسمش رو هم میذارن آهنگ رپ ،فقط مخ جوونا رو خراب می کنن
حالا هم بیا چاییت رو بخور که گرم شی
اومدم کنارم روی کاناپه ای که گوشه اتاق گذاشته بودیم نشست لیوان رو به دستش دادم
توی یه لحظه دستم که به دستش خورد لرزیدم انگار بهم برق وصل کرده باشن ،ضربان قلبم هم برای یه لحظه بالا رفت
چرا من اینجوری شدم مگه اولین باره که دستش به من می خوره ما که همیشه کنار همیم
پس چم شد من
-رها
سرم رو در حالی که هنوز گیج بودم به سمتش برگردوندم و گفتم چیه
-میشه فردا به مهرداد هم بگی باهامون بیاد بریم خرید
در حالی که هنوز توی فکر حالت چند لحظه پیش خودم بودم گفتم باشه و سرم رو با لیوان چای گرم کردم.

کتاب خوانی در احادیث و قرآن

کتاب خوانی در احادیث و قرآن

این روز ها سرگرمی اکثر افراد مطالعه صفحات فضای مجازی و شبکه های اجتماعی است کتاب و کتابخوانی در گوشه ای دنج ماهیت خویش را حفظ کرده و حسابی مظلوم واقع شده است.

کتاب و کتاب خوانی یکی از پایه های فرهنگی در زندگی انسان به شمار می رود. آدمی به وسیله مطالعه کتاب و تفکر در مفاهیم آن دانش خویش را می افزاید و در بُعد اجتماعی چگونه زیستن و حیات خود را برای خود و دیگران هموار می نماید. کتاب های آسمانی و وحیانی مانند قرآن، آموزه های الهی را دربر می گیرد و پیوسته در طول تاریخ راه و روش زندگی، ارزش های اخلاقی و آداب و رسومزندگی را به ما می آموزند.

 

اهمیت کتاب خوانی در قرآن

اهمیت کتابخوانی در دین اسلام به اندازه ای است که معجزه ی حضرت محمد صلی الله علیه و آله از نوع کتاب است و در این کتاب مقدس هم نخستین آیاتی که بر پیامبراکرمصلی الله علیه و آله وسلم نازل شده با امر به خواندن و الفاظ کتاب، قلم، و علم توام شده است. اهمیت کتاب و کتابخوانی و عظمت و شرافت کتاب در اسلام تا حدی است که خداوند متعال به قلم و به آنچه می نویسد، قسم یاد می کند.

 

اسلام؛ تفکر متن محور و متکی بر وحی

توجه ویژه دین اسلام به تفکرو علم آموزی بر هیچ شخصی پوشیده نیست و این که معجزه حضرت محمد ( ص) از نوع کتاب است، نشان دهنده این است که دین اسلام برای انسانها حرمت عقلایی قائل شده است و آنان را صاحب فکر و تامل و اندیشه دانسته و به جای خرق عادت هایی که معجزه پیامبران قبلی بوده و بیشتر حواس ظاهری اشخاص را متوجه خود می سازد، اسلام با منطق بزرگ خود بشر را به گفت وگویی علمی دعوت نموده است :« کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِّیَدَّبَّرُوا آیَاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ؛ این کتابی است پربرکت که بر تو نازل نموده ‏ایم تا در آیات آن تدبر کنند و صاحبان مغز( و اندیشه) متذکر شوند».( ص/ ۲۹)

 

توجه اسلام به کسب علم

اسلام، به علم و دانش اهمیتی ویژه و ارزشی فوق العاده می دهد تا جایی که فرمان داده شده است که:

« اُطْلُب العِلْمَ مِنَ المَهدِ إلَی اللَّحدِ»

« از گهواره تا گور دانش بیاموز». و یا حضرت محمد (ص) فرمان می دهند که:« طلب دانش بر هر مسلمانی فرض است» طَلبُ العِلْمِ فریضَهٌ عَلی کُلِّ مُسلِمٍ.[ الکافی:۰۳/۱ حدیث ۱]. دانشجویان مورد محبّت خداوند متعال هستند و باب ارزش نگارش و کتابت فضل علم که در روایات و آیات قرآن کریم بابی بسیار گسترده است بیانگر اهتمام ویژه اسلام به علم اندوزی است.

 

امام صادق(ع) به یکى از یارانش فرمود: « اُکْتُبْ وَ بُثَّ عِلْمَکَ فى اِخْوانِکَ فَاِنْ مِتَّ فَوَرِّثْ کُتُبَک بَنِیْکَ، فَاِنَّهُ یأتى عَلَى النّاسِ زَمان هَرْجٌ ما یَأنِسُونَ فیهِ اِلاّ بِکُتُبِهِمْ» :« بنویس و دانش خویش را در بین برادرانت منتشرساز، و درصورتی که از دنیا رفتى کتاب هایت را به ارث براى فرزندات بگذار، چون زمان پرفتنه اى مى آید که مردم تنها به کتاب هایشان انس مى گیرند».( 3)

 

در حدیث دیگرى از آن حضرت مى خوانیم:« مَنَّ اللهُ عَلَى النّاسِ بَرِّهم وَ فاجِرهُمْ بِالْکِتابِ وَالْحِسابِ وَلَوْلا ذلِکَ لَتَغالَطُوا»: « خداوند بر مردم اعم از نیکان و بدان به وسیله نوشتن و حساب منّت گذارده، و درصورتی که کتاب و کتابت نبود مردم به غلط مى افتدند».

 

حدیث در مورد کتاب خوانی, درباره اهمیت کتاب وکتابخوانی,حدیث اهمیت کتاب

کتابخوانی باعث افزایش تمرکز می شود

 

برخی از فواید کتاب خواندن

 کاهش استرس

غرق شدن در دنیای ادبیات و آموزش به شما این امکان را می دهد که خودتان را از اضطراب و استرس زندگی روزمره دور کنید و ذهن و بدن خود را ریلکس و راحت کنید.

  

تقویت مغز

تحقیقات نشان داده است که ما انسانها بعد از مطالعه باهوش تر می شویم. چند روز بعد از پایان کتاب،  مغز ما تغییرات مثبتی را نشان می دهد. دانشمندان دریافته اند که بهبود در کارکرد مغز به علت ارتباطات شدید در مغز و تغییرات عصبی است که در حافظه عضلانی ایجاد می شود.

  

افزایش دامنه لغات

از دیگر فواید کتاب خواندن آن است که هرچه بیشتر مطالعه کنید، دامنه لغات تان بیشتر می شود. هرچه دامنه واژگانی گسترده تر و قوی تری داشته باشید، بهتر میتوانید احساسات و تفکرات تان را بروز دهید.

  

افزایش تمرکز

مطالعه کردن نیازمند تمرکز است؛ مؤلفه ای که حلقه مفقود این روزهای جامعه بشریت است. با اختصاص دادن 15 تا 20 دقیقه روزانه به مطالعه و کتاب خواندن میتوانید توانایی تمرکزتان را بهبود ببخشید و نهایتا بهره وری تان افزایش می یابد.

چرا شب یلدا را جشن می گیریم؟

چرا شب یلدا را جشن می گیریم؟

شب یلدا

یکی از سنت های باستانی ایرانیان که بعد از گذشت سالیان همچنان به قوت خود باقی ست شب یلداست. این جشن در میان خانواده های ایرانی اهمیت زیادی دارد و ایرانی ها هر سال این سنت دیرینه را زنده نگه می دارند. در طولانی ترین شب سال دور هم جمع می شویم، خوراکی های خوشمزه می خوریم و فال حفظ می گیریم. یلدا سنتی زیباست که از نیاکانمان به یادگار مانده و در آن با برگزاری جشنی شاد به استقبال زمستانی سرد می رویم. حتما برایتان جالب است که بدانید یلدا چگونه شکل گرفت و چه شد که به یکی از بزر گ ترین جشن های ملی ایران تبدیل شد. اگر اینطور است در ادامه الی گشت ارا همراهی کنید تا از شب یلدا بیشتر بدانید.


همین که به آخرین روزهای سال نزدیک می شویم درست است که هوا سردتر و سردتر می شود اما تب و تاب خاصی ایرانیان را فرا می گیرد چون قرار است در آخرین شب پاییز، جشنی بزرگ برگزار شود. در آخرین غروب پاییز سیاهی شب خبر از آمدن طولانی ترین شب سال را می دهد، شبی که ساعت های طولانی اش را باید در کنار هم گذراند. از زمان های دور تا به حال در فرهنگ ایرانی ها این شب با برگزاری جشن و شادمانی می گذرد. همه فامیل و آشنایان در خانه بزرگ ترها حمع می شوند و با تنقلات و خوراکی های خوشمزه از خودشان پذیرایی می کنند. شاید در این روز بیشتر از هر زمان دیگر به سراغ دو کتاب شاهنامه و حافظ می رویم، شعرهای حماسی شاهنامه را مرور می کنیم و یا بعد از آرزویی در دل تفعلی بر حافظ می زنیم.

انار نماد یلدا

این رسم شیرین ایرانی ها هر سال با گرمی خاصی باشکوه تر از سال قبل برگزار می شود و روزی خاطره انگیز را رقم می زند. نمی توان با اطمینان نظر داد که در ابتدا رسم برگزاری شب یلدا چگونه به وجود آمد اما دلایل  زیادی برای آن گفته شده است. در زمان های باستان، ایرانی ها از راه کشاورزی روزگار می گذراندند و با تغییر فصل های سال کارهای آن ها هم رنگ و بوی متفاوت به خود می گرفت. ایرانی های باستان به تجربه فهمیدند که همین که شب اول زمستان فرا می رسد به طولانی ترین شب سال می رسیم و بعد از آن روزها بلندتر می شود برای همین هم این شب را شب تولد خورشید می دانستند. آن ها بر این باور بودند که تاریکی سمبل اهریمن و روشنایی سمبلی از خیر است برای همین هم در طولانی ترین شب سال برای از بین رفتن اهریمن جشن می گرفتند و شادی می کردند. آن ها در این شب سفره ای بزرگ پر از میوه و آجیل پهن می کردند و سعی می کردند تا صبح نخوابند و شب را با قصه گویی بگذرانند. اینکه بعد از شب یلدا روزها بلندتر از روزهای قبل می شود یعنی اینکه خورشید توانسته بر تاریکی پیروز شود. جالب است بدانید که رومی های باستان هم به تقلید از ایرانیان این  شب را جشن می گرفتند و حتی عده ای از آن ها تولد حضرت عیسی را در همین شب می دانسته اند.

جشن باستانی یلدا

یلدا از جشن های باستانی و کهن ایرانیان است و آنقدر اهمیت زیادی دارد که حتی در شعر و ادبیات ایران هم از آن بسیار یاد شده است. شاید برایتان جالب باشد که بدانید یلدا یعنی تولد و ابوریحان بیرونی آن را تولد خورشید می داند. حتما بارها از زبان بزرگ تر ها شنیده اید که به جای شب یلدا از شب چله استفاده می کنند این به این دلیل است از اول زمستان تا ۱۰ بهمن را چله بزرگ و اوج سوز و سرمای زمستان می دانند.

جشن یلدا

امروز آیین های شب یلدا همچنان مثل زمان باستان است و در آن تغییر زیادی نمی بینیم. یلدا با خوراکی های خوشمزه اش است که معنی پیدا می کند برای همین هم هست که نمی توان یلدا را بدون انار یا هندوانه تصور کرد. در هر کدام از شهرهای ایران، سفره شب یلدا را بسته به این که در آن ناحیه از چه میوه ها و خوراکی هایی بیشتر استفاده می شود می چینند. اما میوه های نمادین انار و هندوانه از آن خوراکی هایی هستند که جایشان همیشه در سفره های رنگارنگ هر شهری از ایران محفوظ است. همه ما هندونه را میوه ای تابستانی می دانیم اما اینکه چرا خوردن آن در شب یلدا تا این حد مهم است به این واقعیت برمی گردد که در باور ایرانی ها با خوردن هندوانه دیگر تحمل سوز و سرما کار دشواری نیست. انار سمبل شادی و زایش است و با خوردن آن در اولین شب زمستان انرژی ای تازه می گیریم. آجیل شب یلدا از دیگر خوراکی هایی است که می تواند مهمان ها را حسابی سرگرم کند و خوردن خوراکی های شیرینی مثل باسلوق شیرینی این جشن را برایمان دوچندان می کند.

خوراکی های یلدا

برای شام شب یلدا معمولا غذاهایی مثل انار پلو، سبزی پلو با ماهی و زرشک پلو و …  پخته می شود تا جشن و دورهمی شب یلدا کامل تر  شود. در روستاها و شهرهای کوچک ایران در زمان های قدیم معمولا خانواده ها این شب را با نشستن در زیر کرسی های گرم می گذراندند، کرسی هایی که مطمئنا نشستن در دور آن ها مزه دیگری داشت. چند روز مانده به شب یلدا حال و هوای خاصی شهر را فرا می گیرد، خیابان ها شلوغ تر از قبل می شود و مردم زیادی را در میوه فروشی ها و آجیل فروشی ها می بینید که در حال خرید هستند تا این شب را هر چه باشکوه تر برگزار کنند. با اینکه در بیشتر شهرهای ایران یلدا به یک شکل سپری می شود اما در بعضی از شهرها هم آداب و رسومی خاص برای گذراندن این شب وجود دارد. این فقط ایرانی ها نیستند که طولانی ترین شب سال با شادی می گذرانند بلکه یلدا در کشوهای اطراف ایران مثل افغانستان، پاکستان و تاجیکستان هم جشن گرفته می شود.

رمان شوهر غیرتی من /پارت چهلو یک

تفکر به ترنج خیره شده بودم با شنیدن حرف هاش کنجکاو شده بودم بیتا رو ببینم بهش خیره شدم و گفتم:

_خیلی دوست دارم بیتا رو ببینم مخصوصا با حرف هایی که درمورد عشقش میزنید
_اگه ببینیش باورت نمیشه اون دختر جوون الان بیشتر به زن های مسن شباهت داره خیلی شکسته شده تو این سال ها اما اون تموم امیدش پسرش پسرش شاهین که کپی پدرش سپهر
_خیلی غم انگیزه زندگیش نمیدونم چطوری طاقت میاره
_فقط بخاطر پسرش اگه پسرش نبود تا الان دق کرده بود
قطره اشکی روی گونم چکید که ترنج ناباور بهم خیره شد و گفت:
_داری گریه میکنی !؟
با شنیدن این حرفش چشمهام رو روی هم فشار دادم و گفتم:
_ببخشید خیلی زندگیش تلخ بود نتونستم جلوی خودم رو بگیرم‌.
ترنج با شنیدن این حرف من به سمتم اومد محکم بغلم کرد و گفت:
_گریه نکن عزیزم بلاخره بیتا هم یه روز خوشبخت میشه درست مثل همه من میدونم اون زن لیاقتش رو داره.
صدای اهورا اومد
_چخبره !؟
با شنیدن صداش از ترنج جدا شدم و وحشت زده سرم رو پایین انداختم باز اومده بودم داخل حیاط قطعا اینبار باید آماده کتک درست و حسابی میشدم صدای ترنج بلند شد:
_داداش ببخشید من خیلی اصرار کردم ستاره با من بیاد اون نمیخواستا من ….
_کافیه!
ترنج ساکت شد و با چشمهای گرد شده بهش خیره شد که صدای ارباب زاده بلند شد:
_برید داخل عمارت اینجا برای شما دوتا خوب نیست زود
_چشم داداش
ترنج دست من رو گرفت و جفتمون خواستیم بریم که صداش بلند شد:
_ستاره تو وایستا!
با شنیدن این حرفش ایستادم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله ارباب زاده
با چشمهای ریز شده به من خیره شد و گفت:
_برای چی داشتی گریه میکردی هان !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم نفسم برید خدایا این چ سئوالی بود داشت از من میپرسید!

_ارباب من فقط …
وسط حرفم پرید و خیلی جدی پرسید:
_هیچ دروغی نمیخوام بشنوم پس راستش رو بگو چرا داشتی گریه میکردی هان !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_زندگی بیتا خانوم رو شنیدم احساس ناراحتی کردم زیادی تلخ بود برای همین نتونستم جلوی خودم رو بگیرم
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و گفت:
_میتونی بری
با شنیدن این حرفش نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و با عجله به سمت عمارت حرکت کردم داخل که شدم ترنج سریع به سمتم اومد و گفت:
_چیشد داداش دعوات کرد !؟
_نه فقط پرسید چرا گریه کردم من هم جواب سئوالش رو دادم
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_واقعا اینو پرسید آره !؟
_آره بخدا
متفکر بهم خیره شد کم کم لبخندی روی لبهاش نشست و جیغی کشید که وحشت زده بهش خیره شدم صدای مامان نازگل بلند شد:
_چخبرته چرا داری جیغ میزنی !؟
_هیچی مامان همینجوری امروز خیلی خوشحال هستم برای همونه
با شنیدن این حرفش مامان نازگل سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_بزرگ شدی اما عاقل نه
صدای ارباب زاده اومد
_مامان زیاد بهش امید نداشته باشه
ترنج با اعتراض اسمش رو صدا زد:
_داداش
ارباب زاده ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چیه مگه دارم دروغ میگم
ترنج ساکت شد و دیگه هیچ حرفی زده نشد.
* * * *
_تو یه خونبس هستی انقدر به خودت نناز به زودی ارباب زاده پرتت میکنه بیرون!
با شنیدن این حرف یکی از خدمتکار ها بهش خیره شدم و گفتم؛
_تو چرا انقدر پیگیر منی نکنه چشمت ارباب زاده رو گرفته اما اینو بدون ارباب زاده اصلا به تو نگاه هم نمیکنه.
دوست نداشتم این حرف هارو بهش بزنم اما مجبورم میکرد مخصوصا با حرف هایی که میزد چشمهاش گرد شده بود و داشت خیره خیره به من نگاه میکرد
نفس عمیقی کشید و گفت:
_خیلی بد تاوان این حرفت رو پس میدی عوضی
صدای عصبی مامان نازگل اومد
_درست صحبت کن احمق!

اون دختره با شنیدن صدای مامان نازگل ساکت شد و با ترس بهش خیره شد ، مامان نازگل به سمتش اومد پوزخندی به چهره ی ترسیده اش زد و گفت:
_زیادی پات رو از گلیمت درازتر کردی سارا به چه حقی با عروس من داری اینجوری صحبت میکنی هان فکر کردی کی هستی !؟
دختره که حالا فهمیده بودم اسمش سارا با شنیدن این حرف مامان نازگل به التماس افتاد:
_ببخشید خانوم اشتباه کردم دیگه تکرار نمیشه تو رو خدا من رو اخراج نکنید قول میدم دیگه تکرار نشه‌.
مامان نازگل با شنیدن این حرفش پوزخندی زد و گفت:
_شک نکن دفعه ی بعدی بخششی در کار نیست زود باشید از جلوی چشمم برید به حد کافی بخاطر شنیدن حرف های مفت شما ناراحت شدم.
همشون سریع از اونجا رفتند ، به مامان نازگل خیره شدم و گفتم:
_مامان خیلی ممنون شما …
حرفم رو قطع کرد
_بهتره به جای تشکر کردن از من یاد بگیری درست و حسابی جواب خدمتکار هارو بدی تو همسر ارباب زاده هستی قراره وارث خاندان رو بدنیا بیاری اون وقت چهار تا خدمتکار باید بشینن بهت توهین کنند.
_ببخشید!
مامان نازگل با حرص بهم خیره شد و گفت:
_این همه حرف نزدم که تو بهم بگی ببخشید یاد بگیر جذبه داشته باشی و جوری حرف بزنی که همه ازت حساب ببرند فهمیدی !؟
_آره ، اما من نمیتونم با کسی بد صحبت کنم
_نگفتم بد صحبت کن اما با هر کسی به اندازه لیاقتش صحبت کن فهمیدی!؟
_آره مامان نازگل
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_چه عجب بلاخره تو فهمیدی!
با شنیدن این حرفش ریز ریز شروع کردم به خندیدن که صدای خشک و خش دار ارباب زاده اومد:
_مامان چیزی شده !؟
با شنیدن صداش ساکت شدم و سرم رو پایین انداختم که صدای خونسرد مامان نازگل بلند شد:
_نه پسرم
ارباب زاده به من خیره شد و با اخم بهم خیره شد گفت:
_به سارا چی گفتی داشت گریه میکرد !؟
قبل از اینکه من جواب بدم صدای مامان نازگل بلند شد:
_من حسابش رو گذاشتم کف دستش پسرم
ارباب زاده متعجب به مادرش خیره شد که مامان نازگل ادامه داد:
_زیادی پرو شده بود نشسته بود داشت با ستاره خیلی بد صحبت میکرد یه جوری انگار اون قراره عروس تو بشه.

دانلود بازی مورتال کمبت ایکس مود Mortal Kombat X Mod برای PSP

دانلود بازی مورتال کمبت ایکس مود Mortal Kombat X Mod برای PSP

http://s6.picofile.com/file/8388353234/Mortal_Kombat_X_Mod_PSP_Cover.jpg

بازی مورتال کمبت ایکس آخرین نسخه کنسول PSP این بازی در سال اوایل سال 2020 برای کاربران کنسول PSP منتشر شد.و طرفداران بی شماری مجذوب خود کرد.و ما این بازی کمیاب را برای شما تهیه نمودیم.

لینک دانلود مستقیم:

MKXMPSP

لینک دانلود کمکی:

MKXM-PSP

با خیال این بازی را برای کنسول خود دانلود کنید و بازی کنید.هم در کنسول و هم کامپیوتر و هم اندروید،فایل تمام کامل است بازی کنید و لذت ببرید.و جهت اجرای این بازیها در کامپیوتر خود یا گوشی خود به سایت زیر بروید و روی نام سایت زیر کلیک کنید و واردش شوید و برنامه لازمه رو دانلود کنید:

Best Emulator

دانلود بازی مارول علیه دی سی مود Marvel vs. DC Mod برای PSP

دانلود بازی مارول علیه دی سی مود Marvel vs. DC Mod برای PSP

http://s6.picofile.com/file/8388727018/Marvel_vs_DC_Mod_PSP_Cover.jpg

بازی مارول علیه دی سی مود در سال 2019 مخصوص کاربران کنسول PSP ساخته شد.و دارای چندین کارکتر جدید و نیمی از کارکترهای بازی Soul Calibur در کنار خودش بود.اما تازگی خودش را حفظ کرد.و ما این بازی کمیاب را برای شما تهیه نمودیم.

لینک دانلود مستقیم:

MVCMPSP

لینک دانلود کمکی:

MVCM-PSP

با خیال این بازی را برای کنسول خود دانلود کنید و بازی کنید.هم در کنسول و هم کامپیوتر و هم اندروید،فایل تمام کامل است بازی کنید و لذت ببرید.و جهت اجرای این بازیها در کامپیوتر خود یا گوشی خود به سایت زیر بروید و روی نام سایت زیر کلیک کنید و واردش شوید و برنامه لازمه رو دانلود کنید:

Best Emulator

دانلود بازی مورتال کمبت Mortal Kombat Armageddon برای PS2

دانلود بازی مورتال کمبت Mortal Kombat Armageddon برای PS2

https://s17.picofile.com/file/8415203034/Mortal_Kombat_Armageddon_PAL_Ps2_FULL_Cover.jpg

مورتال کامبت: آرماگدون هفتمین بخش از مجموعه بازی‌های مبارزه‌ای مورتال کامبت است که مربوط به جنگ دو برادر تیون و دیگان است که در سال ۲۰۰۶ برای کنسول‌های اکس‌باکس و پلی‌استیشن ۲ که ما این نسخه را برای شما تهیه نمودیم.

لینک دانلود مستقیم:

MKA-PS2-p1

MKA-PS2-p2

MKA-PS2-p3

MKA-PS2-p4

لینک دانلود کمکی:

MKA-PS2.p1

MKA-PS2.p2

MKA-PS2.p3

MKA-PS2.p4

با خیال این بازی را برای کنسول خود دانلود کنید و بازی کنید.هم در کنسول و هم کامپیوتر و هم اندروید،فایل تمام کامل است بازی کنید و لذت ببرید.و جهت اجرای این بازیها در کامپیوتر خود یا گوشی خود به سایت زیر بروید و روی نام سایت زیر کلیک کنید و واردش شوید و برنامه لازمه رو دانلود کنید:

Best Emulator

ما "آتش به اختیاریم" به سمت که و چه آتش کنیم ؟

باسمه تعالی ما "آتش به اختیاریم" به سمت که و چه آتش کنیم ؟ دبیر مجمع نمایندگان استان بوشهر: رسانه ها مسئولین را پاسخگو کنند! جناب جمیری بزرگوار با ادای ادب و احترام " آنچه می نیابم همانم آرزوست "؟! ما را تهدید نکنند، پاسخگوئی پیشکششان ! اگر ما  بخواهیم آتش  به اختیارکنیم طبعاً ظلم وستمی و جور وجفایی که بر مردم کنگان هردم می رود وعاملانی که زمینه ی آن را فراهم کرده ومی کنند ،هدف آن  خواهند بود، این  اتفاق بر عهده کسانیست که قانون و مسئولیت  را نادرست تفسیرکرده  واز آن تحت عنوان مجوز و موافقت اصولی برای  تامین منافع شخصی و سیاسی  وباندی  مصادره می کنند  تا آنهمه  مردم فواموشی ها منجر به آن همه تباهی واز دست رفتن فرصت های زندگی ساده وپیش افتاده حتی به سبک گذشته و عدم رضایت مردم این شهرک  "کنگان" شده است ،  کنگان دیگر شهرستان نیست  زیرا که تبدیل به شهرکی  ٥٠ هکتاری محصور و محدود شده است که از جنوب در حصار فنس صنعت واز شمال به فاصله ی دو کیلومتر تابلوی انتهای محدوده حفاظتی کنگان و ازغرب به دریای غرق شده درآلاینده های صنعت وازشرق تنها به فاصله ی 2 کیلومتر به  کوهستانی که مانند پنیر دانمارکی سوراخ سوراخ شده است . توسعه ی اسکله  با چندمعدن قدیمی دیگر روبراه نمی شود زیرا که از ما بهتران به قیمت وارد آوردن زخم جانکاه برطبیعت و جاری ساختن سیل ویرانگر دیگری همانند فروردینماه سال جاری کنگان یا شبیه سیلاب دهشتناک "وحدتیه " دشتستان ،  شدیداً اصرار دارند به مطامع خویش دست یابند؟! آقای استاندارجناب گراوند؛ متاسفانه برخی دستیاران شما این شهرک( کنگان)  را کیسه ی خرج و بده وبستان اتفاقات ریز ودرشت سیاست های نادرست خویش کرده اند. آن دستیار شما شهردار به شورای این شهر تحمیل می کند و واز همان دایره پیام های صدور مجوز و به دستگاههای مختلف استانی برای برخی پیمانکاران سفارشی مخابره می شود. و شوربختانه ترا ازاین که از همان حوالی دستور سلب اختیار از بعضی مدیران کنگان وعدم دخالت در قضایای توسعه ی شهرستان صادر می شود! اینها را کیست که دراین شهرک مظلوم و محروم نگه داشته شده نداند. اگر گفته نشده ؟ ! نه اینکه نمی دانند که شما به چه مشغولید ؟! آقای استاندار بخدا خسته شدیم از بس که مدیران رسوبی  که درشمال استان به آنها التماس دعا گفتند در اینجا کاشتید ؟ آقای استاندار؟! زنده مرگ شدیم از بس که شعارهای ویتریتی دادید و خلاف آن درقبال ما عمل کردید !؟ آقای دکتر احمد ی نماینده  محترم جنوب استان  بوالله از این کوتوله پروری ها و نوچه بازی های اطرافیانتان بتنگ آمدیدم ؟! کی می خواهید متفاوت از دیروز باشید ؟ این شهر را که به محاق رفت ؟!  رویاهای جوانان در امور ورزش در هم شکست وامید میانسالان به ورطه ی یاس دارد می کشانند ؟ ! و تکلیف سالخوردگان  تاریکتر از خاکستر برجای مانده  از آتش  عشق به کنگان، خاموشتر از آن است که برزبان سوخته آورد ؟! اما  کنگانیان غیرتمند ! دوره بازتاب وقایع  تلخ گذشته تا بحال  گرد  آمده  درقالب مطالبات  تلنبارشده  وحقوق ضایع گردیده در لابلای صورتجلسات و گزارشات مدیران  که نه نقد پذیرند و نه پاسخگو و نه حتی پیشنهاد پذیر! روشن است تا کنون همه مطالبا ت بحق  شما را  با ترفند و شگردهای مختلف محوکرده اند! برای پاسخگو کردن همه ی اینان دوراه بیشتر نداریم : الف )  شکوائیه و مستندات را مدون کرده به نشانی بازرسی قوه قضائیه ارسال کنیم و لطفا به سهم خودد اقدام کنید تا همان گروه اعزامی به خوزستان به کوچه های غبارمظلومیت گرفته ی کنگان سری بزنند ؟!( که همزمان در حال ارسال شکوائیه ایم)) . ب) یکبار برای همیشه با هم همدل وهمصدا شویم در انتخابات پیش روی شورا و ریاست جمهوری به کاندیداهای عوامل ممانعت ازتحقق مطالباتتان رای ندهید که اینان در نزدیکهای  میز وصندلی و مسئولین مورد اشاره برای انتخابات مذکور برای خود حسابی باز کرده اند ومی کنند آنان را می توان هم معرفی کرد و هم بازشناخت(بصورت تفکیکی) ؟! و هم پاسخ بی حرمتی ها این روزها را به آنان بازگرداند ؟! در پایان از جناب آقای دکتر رضائی نماینده ارجمند دشتستان و ناظر معادن استان که بصورت مکتوب ماجرای کوه برآفتو ومعدن زورکی آن را پیگیر بودند و امام جمعه محترم  شهرمان جناب حجت الاسلام محمودی که چندی پیش در خطبه ی نماز جمعه خواستاررسیدگی به مطالبه ی مردم کنگان شدند و همچنین دادستان بزرگوار شهرستان جناب آقای احمدی که بصورت میدانی در پی تقاضای مکتوب اهالی از محل مورد مناقشه بازدیدوبررسی داشتند  کمال تقدیر وتشکر داریم . گرچه  بنظر می رسد این دو بزرگوار در دفاع از حقوق مردم شهردر این داستان تنها ماندند ؟! رونوشـت جهت استحضار: - دفترحضرت ایت الله صفایی بوشهری - دفتر دبیرمجمع نمایندگان استان بوشهر - دفتر کمیسیون اصل نود مجلس شورای اسلامی

آیاتی که بر فضایل قرآن دلالت دارد

آیاتی که بر فضایل قرآن دلالت دارد

خداوند متعال مى‏فرماید: [روزه، در چند روز معدودِ] ماهِ رمضان است؛ ماهى که قرآن، براى راهنمایى مردم، و نشانه‏هاى هدایت، و فرق میان حق و باطل، در آن نازل شده است.

 

5 - قال الله تعالى: {وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَمَا أَنزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ الْکِتَابِ وَالْحِکْمَةِ یَعِظُکُمْ بِهِ}. سوره بقره، آیه 231

خداوند متعال مى‏فرماید: و به یاد بیاورید نعمت خدا را بر خود، و کتاب آسمانى و علم و دانشى که بر شما نازل کرده، و شما را با آن، پند مى‏دهد.

 

6 - قال الله تعالى: {ذَلِکَ نَتْلُوهُ عَلیْکَ مِنْ الآیَاتِ وَالذِّکْرِ الْحَکِیمِ}. سوره آل عمران، آیه 58

خداوند متعال مى‏فرماید: اینها را که بر تو مى‏خوانیم، از نشانه‏ها[ى حقّانیّت تو] است، و یادآورى حکیمانه است.

 

7 - قال الله تعالى: {هَذَا بَیَانٌ لِلنَّاسِ وَهُدًى وَمَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ}. سوره آل عمران، آیه 138

خداوند متعال مى‏فرماید: این، بیانى است براى عموم مردم؛ و هدایت و اندرزى است براى پرهیزگاران.

 

8 - قال الله تعالى: {یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَکُمْ بُرْهَانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً}. سوره نساء، آیه 174

خداوند متعال مى‏فرماید: اى مردم! دلیل روشن از طرف پروردگارتان براى شما آمد؛ و نور آشکارى به سوى شما نازل کردیم.

 

9 - قال الله تعالى: {قَدْ جَاءَکُمْ مِنْ اللَّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ}. سوره مائده، آیه 15

خداوند متعال مى‏فرماید: [آرى،] از طرف خدا، نور و کتاب آشکارى به سوى شما آمد.

 

10 - قال الله تعالى: {وَأُوحِیَ إِلَیَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَکُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ}. سوره انعام، آیه 19

خداوند متعال مى‏فرماید: این قرآن بر من وحى شده، تا شما و تمام کسانى را که این قرآن به آنها مى‏رسد، بیم دهم [و از مخالفت فرمان خدا بترسانم].

 

11 - قال الله تعالى: {مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِنْ شَیْءٍ}. سوره انعام، آیه 38

خداوند متعال مى‏فرماید: ما هیچ چیز را در این کتاب، فرو گذار نکردیم.

 

12 - قال الله تعالى: {وَهَذَا کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ مُبَارَکٌ مُصَدِّقُ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ}. سوره انعام، آیه 92

خداوند متعال مى‏فرماید: و این کتابى است که ما آن را نازل کردیم؛ کتابى است پر برکت، که آنچه را پیش از آن آمده، تصدیق مى‏کند.

 

13 - قال الله تعالى: {وَلَقَدْ جِئْنَاهُمْ بِکِتَابٍ فَصَّلْنَاهُ عَلَى عِلْمٍ هُدًى وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ}. سوره اعراف، آیه 52

خداوند متعال مى‏فرماید: ما کتابى براى آنها آوردیم که [اسرار و رموز] آن را با آگاهى شرح دادیم؛ [کتابى] که مایه هدایت و رحمت براى جمعیّتى است که ایمان مى‏آورند.

 

14 - قال الله تعالى: {وَالَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتَابِ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ إِنَّا لاَ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِینَ}. سوره اعراف، آیه 170

خداوند متعال مى‏فرماید: و آنها که به کتاب [خدا] تمسّک جویند، و نماز را برپا دارند، [پاداش بزرگى خواهند داشت؛ زیرا] ما پاداش مصلحان را ضایع نخواهیم کرد.

 

15 - قال الله تعالى: {خُذُوا مَا آتَیْنَاکُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْکُرُوا مَا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ}. سوره اعراف، آیه 171

خداوند متعال مى‏فرماید: آنچه را [از احکام و دستورها] به شما داده‏ایم، با قوّت [و جدیت] بگیرید! و آنچه در آن است، به یاد داشته باشید، [و عمل کنید،] تا پرهیزگار شوید.

 

16 - قال الله تعالى: {وَکَذَلِکَ نُفَصِّلُ الآیَاتِ وَلَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ}. سوره اعراف، آیه 174

خداوند متعال مى‏فرماید: این گونه، آیات را توضیح مى‏دهیم؛ و شاید به سوى حق بازگردند [و بدانند نداى توحید در درون جانشان، از روز نخست بوده است].

 

17 - قال الله تعالى: {هَذَا بَصَائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ}. سوره اعراف، آیه 203

خداوند متعال مى‏فرماید: این وسیله بینایى از طرف پروردگارتان، و مایه هدایت و رحمت است براى جمعیّتى که ایمان مى‏آورند.

 

18 - قال الله تعالى: {یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَشِفَاءٌ لِمَا فِی الصُّدُورِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ}. سوره یونس، آیه 57

خداوند متعال مى‏فرماید: اى مردم! اندرزى از سوى پروردگارتان براى شما آمده است؛ و درمانى براى آنچه در سینه‏هاست؛ [درمانى براى دلهاى شما؛] و هدایت و رحمتى است براى مؤمنان.

 

19 - قال الله تعالى: {کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ}. سوره هود، آیه 1

خداوند متعال مى‏فرماید: این کتابى است که آیاتش استحکام یافته؛ سپس تشریح شده و از نزد خداوند حکیم و آگاه [نازل گردیده] است.

 

20 - قال الله تعالى: {نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ هَذَا الْقُرْآنَ وَإِنْ کُنتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنْ الْغَافِلِینَ}. سوره یوسف، آیه 3

خداوند متعال مى‏فرماید: ما بهترین سرگذشتها را از طریق این قرآن - که به تو وحى کردیم - بر تو بازگو مى‏کنیم؛ و مسلّماً پیش از این، از آن خبر نداشتى.

 

21 - قال الله تعالى: {وَکَذَلِکَ أَنزَلْنَاهُ حُکْماً عَرَبِیّاً}. سوره رعد، آیه 37

خداوند متعال مى‏فرماید: همان گونه [که به پیامبران پیشین کتاب آسمانى دادیم،] بر تو نیز این [قرآن] را بعنوان فرمان روشن و صریحى نازل کردیم.

 

22 - قال الله تعالى: {کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنْ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَى صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ}. سوره ابراهیم، آیه 1

خداوند متعال مى‏فرماید: [این] کتابى است که بر تو نازل کردیم، تا مردم را از تاریکیها[ى شرک و ظلم و جهل،] به سوى روشنایى [ایمان و عدل و آگاهى،] بفرمان پروردگارشان در آورى، بسوى راه خداوند عزیز و حمید.

 

23 - قال الله تعالى: {هَذَا بَلاَغٌ لِلنَّاسِ وَلِیُنذَرُوا بِهِ وَلِیَعْلَمُوا أَنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَلِیَذَّکَّرَ أُوْلُوا الأَلْبَابِ}. سوره ابراهیم، آیه 52

خداوند متعال مى‏فرماید: این [قرآن،] پیام [و ابلاغى] براى [عموم] مردم است؛ تا همه به وسیله آن انذار شوند، و بدانند او خدا یکتاست؛ و تا صاحبان مغز [و اندیشه] پند گیرند.

 

24 - قال الله تعالى: {وَلَقَدْ آتَیْنَاکَ سَبْعاً مِنْ الْمَثَانِی وَالْقُرْآنَ الْعَظِیمَ}. سوره حجر، آیه 87

خداوند متعال مى‏فرماید: ما به تو سوره حمد و قرآن عظیم دادیم.

 

25 - قال الله تعالى: {وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِینَ}. سوره نحل، آیه 89

خداوند متعال مى‏فرماید: و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز، و مایه هدایت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است.

 

26 - قال الله تعالى: {إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ}. سوره اسراء، آیه 9

خداوند متعال مى‏فرماید: این قرآن، به راهى که استوارترین راه‏هاست، هدایت مى‏کند.

 

27 - قال الله تعالى: {ذَلِکَ مِمَّا أَوْحَى إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنْ الْحِکْمَةِ}. سوره اسراء، آیه 39

خداوند متعال مى‏فرماید: این [احکام]، از حکمتهایى است که پروردگارت به تو وحى فرستاده.

 

28 - قال الله تعالى: {وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِی هَذَا الْقُرْآنِ لِیَذَّکَّرُوا وَمَا یَزِیدُهُمْ إِلاَّ نُفُوراً}. سوره اسراء، آیه 41

خداوند متعال مى‏فرماید: ما در این قرآن، انواع بیانات مؤثر را آوردیم تا متذکر شوند! ولى [گروهى از کوردلان،] جز بر نفرتشان نمى‏افزاید.

 

29 - قال الله تعالى: {وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَأَبَى أَکْثَرُ النَّاسِ إِلاَّ کُفُوراً}. سوره اسراء، آیه 89

خداوند متعال مى‏فرماید: ما در این قرآن، براى مردم از هر چیز نمونه‏اى آوردیم [و همه معارف در آن جمع است]؛ اما بیشتر مردم [در برابر آن، از هر کارى] جز انکار، ابا داشتند.

 

30 - قال الله تعالى: {الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجَا * قَیِّماً لِیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ}. سوره کهف، آیات 1 - 2

خداوند متعال مى‏فرماید: حمد مخصوص خدایى است که این کتاب [آسمانى] را بر بنده [برگزیده]اش نازل کرد، و هیچ گونه کژى در آن قرار نداد * در حالى که ثابت و مستقیم و نگاهبان کتابهاى [آسمانى] دیگر است؛ تا [بدکاران را] از عذاب شدید او بترساند.

 

31 - قال الله تعالى: {فَإِنَّمَا یَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِکَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِینَ وَتُنذِرَ بِهِ قَوْماً لُدّاً}. سوره مریم، آیه 97

خداوند متعال مى‏فرماید: و ما فقط آن [= قرآن] را بر زبان تو آسان ساختیم تا پرهیزگاران را بوسیله آن بشارت دهى، و دشمنان سرسخت را با آنان انذار کنى.

 

32 - قال الله تعالى: {مَا أَنْزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى * إِلاَّ تَذْکِرَةً لِمَنْ یَخْشَى * تَنزِیلاً مِمَّنْ خَلَقَ الأَرْضَ وَالسَّمَوَاتِ الْعُلَى}. سوره طه، آیات 2 - 4

خداوند متعال مى‏فرماید: ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که خود را به زحمت بیفکنى! * آن را فقط براى یادآورى کسانى که [از خدا] مى‏ترسند نازل ساختیم. * [این قرآن] از سوى کسى نازل شده که زمین و آسمانهاى بلند را آفریده است.

 

آیاتی که بر فضایل قرآن دلالت دارد(2)

آیاتی که بر فضایل قرآن دلالت دارد(2)

33 - قال الله تعالى: {وَکَذَلِکَ أَنزَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً وَصَرَّفْنَا فِیهِ مِنْ الْوَعِیدِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً}. سوره طه، آیه 113


خداوند متعال مى‏فرماید: و این گونه آن را قرآنى عربى [= فصیح و گویا] نازل کردیم، و انواع وعیدها [و انذارها] را در آن بازگو نمودیم، شاید تقوا پیشه کنند؛ یا براى آنان تذکّرى پدید آورد.


 


34 - قال الله تعالى: {لَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ کِتَاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ}. سوره انبیاء، آیه 10


خداوند متعال مى‏فرماید: ما بر شما کتابى نازل کردیم که وسیله تذکّر [و بیدارى] شما در آن است! آیا نمى‏فهمید؟


 


35 - قال الله تعالى: {وَهَذَا ذِکْرٌ مُبَارَکٌ أَنزَلْنَاهُ أَفَأَنْتُمْ لَهُ مُنکِرُونَ}. سوره انبیاء، آیه 50


خداوند متعال مى‏فرماید: و این [قرآن] ذکر مبارکى است که [بر شما] نازل کردیم؛ آیا شما آن را انکار مى‏کنید؟


 


36 - قال الله تعالى: {إِنَّ فِی هَذَا لَبَلاَغاً لِقَوْمٍ عَابِدِینَ}. سوره انبیاء، آیه 106


خداوند متعال مى‏فرماید: در این، ابلاغ روشنى است براى جمعیّت عبادت‏کنندگان.


 


37 - قال الله تعالى: {وَکَذَلِکَ أَنزَلْنَاهُ آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ وَأَنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یُرِیدُ}. سوره حج، آیه 16


خداوند متعال مى‏فرماید: این گونه ما آن [= قرآن] را بصورت آیات روشنى نازل کردیم؛ و خداوند هر کس را بخواهد هدایت مى‏کند.


 


 


38 - قال الله تعالى: {وَلَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ وَمَثَلاً مِنْ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ}. سوره نور، آیه 34


خداوند متعال مى‏فرماید: ما بر شما آیاتى فرستادیم که حقایق بسیارى را تبیین مى‏کند، و اخبارى از کسانى که پیش از شما بودند، و موعظه و اندرزى براى پرهیزگاران.


 


39 - قال الله تعالى: {لَقَدْ أَنزَلْنَا آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ وَاللَّهُ یَهْدِی مَنْ یَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ}. سوره نور، آیه 46


خداوند متعال مى‏فرماید: ما آیات روشنگرى نازل کردیم؛ و خدا هر که را بخواهد به صراط مستقیم هدایت مى‏کند.


 


40 - قال الله تعالى: {تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً}. سوره فرقان، آیه 1


خداوند متعال مى‏فرماید: زوال ناپذیر و پر برکت است کسى که قرآن را بر بنده‏اش نازل کرد تا بیم دهنده جهانیان باشد.


 


41 - قال الله تعالى: {وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً}. سوره فرقان، آیه 30


خداوند متعال مى‏فرماید: و پیامبر عرضه داشت: (پروردگارا! قوم من قرآن را رها کردند).


 


42 - قال الله تعالى: {وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً کَذَلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلاً}. سوره فرقان، آیه 32


خداوند متعال مى‏فرماید: و کافران گفتند: (چرا قرآن یکجا بر او نازل نمى‏شود؟!) این بخاطر آن است که قلب تو را بوسیله آن محکم داریم، و [از این رو] آن را به تدریج بر تو خواندیم.


 


43 - قال الله تعالى: {وَإِنَّهُ لَتَنْزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ * نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِینُ * عَلَى قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنْ الْمُنذِرِینَ * بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ * وَإِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الأَوَّلِینَ}. سوره شعراء، آیات 192 - 196


خداوند متعال مى‏فرماید: مسلّماً این [قرآن] از سوى پروردگار جهانیان نازل شده است. * روح الامین آن را نازل کرده است. * بر قلب [پاک] تو، تا از انذارکنندگان باشى. * آن را به زبان عربى آشکار [نازل کرد]. * و توصیف آن در کتابهاى پیشینیان نیز آمده است.


 


44 - قال الله تعالى: {وَإِنَّکَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ}. سوره نمل، آیه 6


خداوند متعال مى‏فرماید: به یقین این قرآن از سوى حکیم و دانایى بر تو القا مى‏شود.


 


45 - قال الله تعالى: {وَإِنَّهُ لَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ}. سوره نمل، آیه 77


خداوند متعال مى‏فرماید: و مایه هدایت و رحمت براى مؤمنان است.


 


46 - قال الله تعالى: {وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ}. سوره روم، آیه 58


خداوند متعال مى‏فرماید: ما براى مردم در این قرآن از هر گونه مثال و مطلبى بیان کردیم.


 


47 - قال الله تعالى: {تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْحَکِیمِ * هُدًى وَرَحْمَةً لِلْمُحْسِنِینَ}. سوره لقمان، آیات 2 - 3


خداوند متعال مى‏فرماید: این آیات کتاب حکیم است [کتابى پرمحتوا و استوار]. * مایه هدایت و رحمت براى نیکوکاران است.


 


48 - قال الله تعالى: {وَیَرَى الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَیَهْدِی إِلَى صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ}. سوره سبأ، آیه 6


خداوند متعال مى‏فرماید: کسانى که به ایشان علم داده شده، آنچه را از سوى پروردگارت بر تو نازل شده حق مى‏دانند و به راه خداوند عزیز و حمید هدایت مى‏کند.


 


49 - قال الله تعالى: {وَالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ مِنْ الْکِتَابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ}. سوره فاطر، آیه 31


خداوند متعال مى‏فرماید: و آنچه از کتاب به تو وحى کردیم حق است و تصدیق‏کننده و هماهنگ با کتب پیش از آن.


 


50 - قال الله تعالى: {إِنَّمَا تُنذِرُ مَنْ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَخَشِیَ الرَّحْمَنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَأَجْرٍ کَرِیمٍ}. سوره یس، آیه 11


خداوند متعال مى‏فرماید: تو فقط کسى را انذار مى‏کنى که از این یادآورى [الهى] پیروى کند و از خداوند رحمان در نهان بترسد؛ چنین کسى را به آمرزش و پاداشى پرارزش بشارت ده.


 


51 - قال الله تعالى: {فَالتَّالِیَاتِ ذِکْراً}. سوره صافات، آیه 3


خداوند متعال مى‏فرماید: و تلاوت‏کنندگان پیاپى آیات الهى.


 


52 - قال الله تعالى: {ص وَالْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ}. سوره ص، آیه 1


خداوند متعال مى‏فرماید: ص، سوگند به قرآنى که داراى ذکر است [که این کتاب، معجزه الهى است].


 


53 - قال الله تعالى: {کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیَاتِهِ وَلِیَتَذَکَّرَ أُوْلُوا الأَلْبَابِ}. سوره ص، آیه 29


خداوند متعال مى‏فرماید: این کتابى است پربرکت که بر تو نازل کرده‏ایم تا در آیات آن تدبّر کنند و خردمندان متذکّر شوند.


 


54 - قال الله تعالى: {إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ}. سوره ص، آیه 87


خداوند متعال مى‏فرماید: این [قرآن] تذکّرى براى همه جهانیان است.


 


55 - قال الله تعالى: {إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ}. سوره زمر، آیه 2


خداوند متعال مى‏فرماید: ما این کتاب را بحقّ بر تو نازل کردیم.


 


56 - قال الله تعالى: {اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ ذَلِکَ هُدَى اللَّهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشَاءُ وَمَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ}. سوره زمر، آیه 23


خداوند متعال مى‏فرماید: خداوند بهترین سخن را نازل کرده، کتابى که آیاتش [در لطف و زیبایى و عمق و محتوا] همانند یکدیگر است؛ آیاتى مکرّر دارد [با تکرارى شوق‏انگیز] که از شنیدن آیاتش لرزه بر اندام کسانى که از پروردگارشان مى‏ترسند مى‏افتد؛ سپس برون و درونشان نرم و متوجّه ذکر خدا مى‏شود؛ این هدایت الهى است که هر کس را بخواهد با آن راهنمایى مى‏کند؛ و هر کس را خداوند گمراه سازد، راهنمایى براى او نخواهد بود.


 


57 - قال الله تعالى: {إِنَّا أَنْزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ لِلنَّاسِ بِالْحَقِّ}. سوره زمر، آیه 41


خداوند متعال مى‏فرماید: ما این کتاب [آسمانى] را براى مردم بحق بر تو نازل کردیم.


 


58 - قال الله تعالى: {إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمَّا جَاءَهُمْ وَإِنَّهُ لَکِتَابٌ عَزِیزٌ * لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ تَنزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ}. سوره فصلت، آیات 41 - 42


خداوند متعال مى‏فرماید: کسانى که به این ذکر [= قرآن] هنگامى که به سراغشان آمد کافر شدند [نیز بر ما مخفى نخواهد ماند]! و این کتابى است قطعاً شکست ناپذیر. * که هیچ گونه باطلى، نه از پیش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمى‏آید؛ چرا که از سوى خداوند حکیم و شایسته ستایش نازل شده است.


 


59 - قال الله تعالى: {فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ}. سوره زخرف، آیه 43


خداوند متعال مى‏فرماید: آنچه را بر تو وحى شده محکم بگیر که تو بر صراط مستقیمى‏.


 


60 - قال الله تعالى: {أفلا یتدبرون القرآن أم على قلوب أقفالها}. سوره محمد، آیه 24


خداوند متعال مى‏فرماید: آیا آنها در قرآن تدبّر نمى‏کنند، یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است؟


 


61 - قال الله تعالى: {ق وَالْقُرْآنِ الْمَجِیدِ}. سوره ق، آیه 1


خداوند متعال مى‏فرماید: ق، سوگند به قرآن مجید [که قیامت و رستاخیز حقّ است].


 


62 - قال الله تعالى: {وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ}. سوره قمر، آیه 17


خداوند متعال مى‏فرماید: ما قرآن را براى تذکّر آسان ساختیم؛ آیا کسى هست که متذکّر شود؟


 


63 - قال الله تعالى: {الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ}. سوره رحمن، آیات 1 - 2


خداوند متعال مى‏فرماید: خداوند رحمان، * قرآن را تعلیم فرمود.


 


64 - قال الله تعالى: {إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتَابٍ مَکْنُونٍ * لاَ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ * تَنزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِینَ}. سوره واقعه، آیات 77 - 80


خداوند متعال مى‏فرماید: که آن، قرآن کریمى است، * که در کتاب محفوظى جاى دارد، * و جز پاکان نمى‏توانند به آن دست زنند [= دست یابند]. * آن از سوى پروردگار عالمیان نازل شده.


 


65 - قال الله تعالى: {لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَتِلْکَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ}. سوره حشر، آیه 21


خداوند متعال مى‏فرماید: اگر این قرآن را بر کوهى نازل مى‏کردیم، مى‏دیدى که در برابر آن خاشع مى‏شود و از خوف خدا مى‏شکافد! اینها مثالهایى است که براى مردم مى‏زنیم، شاید در آن بیندیشید.


 


66 - قال الله تعالى: {فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِی أَنزَلْنَا}. سوره تغابن، آیه 8


خداوند متعال مى‏فرماید: حال که چنین است، به خدا و رسول او و نورى که نازل کرده‏ایم ایمان بیاورید.


 


67 - قال الله تعالى: {کَلاَّ إِنَّهُ تَذْکِرَةٌ * فَمَنْ شَاءَ ذَکَرَهُ * وَمَا یَذْکُرُونَ إِلاَّ أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ}. سوره مدثر، آیات 54 - 56


خداوند متعال مى‏فرماید: چنین نیست که آنها مى‏گویند، آن [قرآن] یک تذکّر و یادآورى است! * هر کس بخواهد از آن پند مى‏گیرد؛ * و هیچ کس پند نمى‏گیرد مگر اینکه خدا بخواهد.


 


68 - قال الله تعالى: {لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ * إِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ * فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ * ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا بَیَانَهُ}. سوره قیامه، آیات 16 - 19


خداوند متعال مى‏فرماید: زبانت را بخاطر عجله براى خواندن آن [= قرآن] حرکت مده، * چرا که جمع‏کردن و خواندن آن بر عهده ماست! * پس هر گاه آن را خواندیم، از خواندن آن پیروى کن! * سپس بیان و [توضیح] آن [نیز] بر عهده ماست.


 


69 - قال الله تعالى: {بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِیدٌ * فِی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ}. سوره بروج، آیات 21 - 22


خداوند متعال مى‏فرماید: [این آیات، سحر و دروغ نیست،] بلکه قرآن باعظمت است. * که در لوح محفوظ جاى دارد.


 


70 - قال الله تعالى: {إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ * وَمَا هُوَ بِالْهَزْلِ}. سوره طارق، آیات 13 - 14


خداوند متعال مى‏فرماید: که این [قرآن] سخنى است که حقّ را از باطل جدا مى‏کند، * و هرگز شوخى نیست.


 


71 - قال الله تعالى: {رَسُولٌ مِنْ اللَّهِ یَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً * فِیهَا کُتُبٌ قَیِّمَةٌ}. سوره بینه، آیات 2 - 3


خداوند متعال مى‏فرماید: پیامبرى از سوى خدا [بیاید] که صحیفه‏هاى پاکى را [بر آنها] بخواند، * و در آن نوشته‏هاى صحیح و پرارزشى باشد.

نظر یک انگلیسی درباره ایرانیان

نظر یک انگلیسی درباره ایرانیان


 (توجه:فقط جهت اطلاع! بدون رد یا تایید.داوری با شماست)


قسمتی از خاطرات کلنل اف استیون کول از اولین فرمانده نظامی بریتانیا در ایران:


آن ها [ ایرانی ها ] خیلی ساده لوح و زود باورند.

مهربانند و سخت کوش.

هر حاکمی که بخواهد به آن ها مستبدانه حکم فرماید،راحت می تواند آن ها را با بازی با باورهایشان فریب دهد و بر آن ها حاکم شود ولی اگر حاکمی بخواهدبرایشان دل بسوزاند و حق را بر مردم دهد او را سرنگون می کنند.

مردمانی اند مستحق ظلم.


یادم نمی رود وقتی چای را از هند به مزارع طبرستان بردیم و کشت کردیم و با شکر مخلوط کردیم و به خوردشان دادیم وقتی سود سرشاری به دست آوردیم، روحانی بزرگشان حاج ملا محمد کرمانی نزد من آمد و گفت: 


اگر می خواهی به تجارت شکر و چایت در ایران ادامه دهی باید چهار یک سودت را به من بدهی...


من او را ضعیف پنداشتم و به او خندیدم و از عمارت بیرون انداختم.

بعد از چند ماه گزارش آمد که دیگر در ایران مردم چای نمی نوشند. باورم نمی شد.

چطور ممکن بود. اکثر مردم به چای معتاد بودند!


بعد از پاره ای تحقیقات فهمیدیم میرزای کرمانی چای و شکر را نجس و نوشیدنش را حرام اعلام کرده و مردم هم چشم و گوش بسته فقط مطیع .کلی به این ملت نفهم خندیدم.


او [ میرزای کرمانی ] را به عمارت فرا خواندیم.

به او گفتم : حیف که چای را حرام کردی اگر راه برگشتی بود و می شد هنوز سودی از چای به دست آوریم، چهار یک تو را پرداخت می کردیم.

میرزا خندید و گفت :تو عهدنامه را بنویس حرام و حلالش با من...


او این فتوا را داد که: اگر شکر [ حبه قند ] را به چای برسانند و بعد در دهان بگذارند نجاستش بر کنار می رود و چای و شکر از حالت حرام خارج می شود.

این گونه باز حرامی به حلال تبدیل شد و ما و میرزا به سودمان رسیدیم و مردم به رضایت خدایشان.


یادم هست وقتی همین میرزای کرمانی شیاد مُرد، باز همان مردم عکس او را در ماه می دیدند.

نمی دانم چگونه خلقتی هستند قوم پارس.

هر کس که به آن ها خوش خدمتی کند،او را دزد می خوانند و هر کس آن ها را بفریبد،او را در ماه و خورشید می بینندش.

شاید اعراب برای تضعیف ایران آن ها را مسلمان کردند.


یادم نمی رود مردم شکر [حبه قند ] را بین انگشتان می گرفتند و به زور آن را به چای ته استکان می رساندند تا پاک شود بعد بخورند و من فقط به آن ها می خندیدم و ته بسته های شکرم می نوشتم " شکر پاک میرزایی "!


نمی دانم این ملاها و میرزاها در آینده چه بر سر این ملت زود باور بیاورند.


فتواهای شگفت انگیز شرعی اواخر دوره قاجاریه تاکنون و دلایل ابطال آنان!


ببینید رضاشاه با چه جانورانی سر و کله می زده است⬇️


خزینه ها منبع انتشار بیماری و مرگ و میر شده بودند و تنها وجه بهداشتی آن ها آب آهک انتهای روز بود. لذا در حمام ها دوش جایگزین آن ها شد. علما فتوا دادند حرام است. مردم با رشوه پنهانی از خزینه استفاده می کردند.

حکومت از زور استفاده کرد علما کوتاه آمدند.


استفاده از لامپ برق حرام و غیر شرعی است.

علت: به سبب امکان انجام شب نشینی های طولانی باعث می شود که مومنین از نماز صبح غافل شوند!

البته بعدها با پول هنگفتی که حاج امین الضرب صاحب کارخانه برق به علما داد برق حلال شد!

اما کارخانه برق مشهد در سال ١٩١١ میلادی به تحریک علما و روس ها توسط ملت سلحشور مشهد در آتش سوخت.


استفاده از کله قند،حرام و غیر شرعی است.

افراطیون مذهبی شایعه ساخته بودند از استخوان مردگان الک شده و کله قند روسی درست می شود!

علت: نپرداختن وجوه شرعی توسط واردکننده قند!

پر واضح است که پرداخت وجوهات موجب گردید تا قند حلال گردد، البته به این شرط که قبل از خوردن آن را در چای غسل دهند.


استفاده از ماشین لباسشویی حرام و غیرشرعی است.

علت: لباس های نجس، لباس های پاک را نجس می کنند!


در سال ١٣٤٢ خورشیدی در جریان انقلاب سپید علما گفتند رأی دادن بانوان خلاف شرع است!


علما ساخت راه آهن را در دوره ناصری خلاف شرع و حرام اعلام کرده بودند.

علت: ملاعلی کنی آن را راه تسلط کفار می دانست.


خوردن گوشت ماهی خاویاری حرام است!

علت: انحصار گرفتن صید این ماهی ارزشمند.


بازی شطرنج حرام است!

علت: در روایتی ساختگی آمده بود که امویان شطرنج بازی می کردند.


استفاده از ویدئو حرام و غیرشرعی بود.

علت: چون افکار پاک ملت سلحشور با دیدن فیلم های مستهجن خراب می شد.

با آمدن ماهواره و نت دیگر این حرام حلال شد.


علما مدرسه رفتن در تهران و تاسیس مدرسه مدرن به جای مکتب و رادیو و تلویزیون و تریبون به جای منبر را خلاف شرع و خلاف احکام الهی اعلام کرده بودند.


اولین بار که دوچرخه به ایران آمد آن را ارابه جن معرفی کردند.


اولین بار که اعلام شد مردم برای گرفتن شناسنامه به شهربانی مراجعه کنند، علمای عظام فتوا دادند که این دسیسه انگلیس است تا نام دختران و همسران شما بدانند!


اوایل خود موسیقی و بعدها دیدن ساز موقع نواختن را حرام اعلام کردند چون انسان را از یاد خدا غافل می کند.


طاغوت کیست؟

طاغوت کیست؟

من از قرآن چنین برداشت می‌کنم که هر قدرت باطلی را ”طاغوت“ نمی‌گویند؛ قرآن مجید ”طاغوت“ را قدرت دینی نامشروع می‌داند، یعنی قدرتی که به نام خدا قدرتی را در دست می‌گیرد، ولی دروغ می‌گوید و نامشروع است.  

قرآن می‌گوید: اگر می‌خواهید بفهمید که در سایه قدرت مشروع زندگی می‌کنید یا نامشروع، راهش آسان است؛ یک تحقیق میدانی به ما پیشنهاد کرده است. حکومت مشروع دینی حکومتی است که در تجربه نشان داده بشود که امسال جهل کمتر از پارسال شده است. قدرت مشروع دینی قدرتی است که جهل جامعه هر سال کاهش یابد و جامعه رو به نور رفته باشد: 

”یخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ“ [بقره: ۲۵۷]؛ 

اما اگر امسال مردم بی‌شعورتر از پارسال شوند، قدرت نامشروع است.

به هر حال، در این ۱۴۰۰ سال در دین خیلی دروغ درست شده است؛ فقیه زبردست آن فقیهی است که بتواند این‌ها را غربال کند. کار فقاهت این است. الآن که شما در مشهد نشسته‌اید، اگر در کنار حرم اتفاقی بیفتد، تا خبرش به اینجا برسد، چند جور برای شما نقل می‌شود؛ چه برسد به ۱۴۰۰سال اخبار مختلف. فعلاً آنچه در دست ماست قرآن است که باید آن را خوب بفهمیم و البته کار ساده‌ای نیست و به دستور امام صادق، همه احادیث باید به قرآن عرضه شود و آن ها را با قرآن سنجید. مگر می‌شود با یک خبری که معلوم نیست چه کسی نقل کرده است، آدم کشت و خون ریخت؟

 مصطفی محقق داماد

دلایل نیاز به خلاقیت و نواوری

دلایل نیاز به خلاقیت و نواوری

الف) دلایل اقتصادی

دستیابی به یک موقعیت اقتصادی با ثبات ،بهره گیری از امکانات بالقوه بازار،افزایش توان رقابت و دست یافتن به موقعیت جدید در بازار بهره وری،افزایش کمی و کیفی محصولات

ب) دلایل فنی و تکنولوژی

یافتن موارد استفاده جدید برای ماشین آلات و امکانات یافتن راه حلهای فنی جدید برای مسائل روزمره سازمان، تامین نیازهای جدید مصرف کنندگان

ج)دلایل سازمانی

یافتن راه حل عملی برای معضلات زمانی، دستیابی، توانمندی و مهارت سازمانی

د)دلایل اجتماعی و انسانی

ارزش دادن به مردم و فراهم آوردن امکانات مشارکت آنها در رفع مشکلات، امکان جذب و حفظ نیروهای لایق انسانی

منابع:

مجله اینترنتی خانوادگی ایرانیان،خلاقیت در مدیریت

ماهیت خلاقیت و شیوههای پرورش آن،دکتر حسینی؟،شرکت به نشر 1381

خلاقیت و نواوری و مدیریت،دکتر جعفر صادق تبریزی

خداد حسینی حمد جزوه درسی مقطع دکتری ،درس مدیریت فرایند نواوری ،1381

خلاقیت و نواوری در سازمان دکتر محمد علی بابایی، مرکز مطالعات مدیریت و بهره وری ایران،1377

نوآوری چیست؟

نوآوری:


واژه نواوری به عنوان معادل واژه innovation به شکل های مختلفی تعریف شده است. مانند بسیاری از مفاهیم سازمانی واوری تقریبا به صورت مبهم استفاده شده است و با توجه به متن و زمینه ای که در آن استفاده می شود دارای معانی متفاوتی است.


منظور از نواوری خلاقیت متجلی شده و به مرحله اجرا رسیده می باشد به عبارتی نوآوری همانا ارائه محصول فرایند و خدمات جدید به بازار است نوآوری بکارگیری تواناییهای ذهنی برای ایجاد یک فکر یا مفهوم جدید است


الت(1998) نوآوری را در یک مفهوم وسیع به عنوان فرایندی برای استفاده از دانش یا اطلاعات مربوط به منظور ایجاد یا معرفی چیزهای تازه و مفید تعریف کرده است.


هالت اصطلاح نواوری را در یک مفهوم وسیع به عنوان فرایندی برای استفاده از دانش یا اطلاعات مربوط به منظور ایجاد یا معرفی چیزهای تازه و مفید بکار برد.


بنابراین در یک تعریف کلی می توان نوآوری را به عنوان هر ایده ای جدید نسبت به یک سازمان و یا صنعت و یا یک ملت و یا در جهان تعریف کرد.


نواوری می تواند بسیار اندک باشد یعنی سازمان در امور جاری خود تغییراتی بدهد یا بسیار وسیع باشد آن گونه که سازمان به صورت کامل تغییر جهت بدهد. اما اغلب کسانی که روی پدیده نواوری تحقیق کرده اند تنها بعد تغییرات و نواوری های تکنولوژیکی در ارائه خدمات یا محصول را دیده اند در حالیکه تغییرات و نواوریهایی در روشهای انجام کار در سازمانها و امور اداری و سازمانی است این دسته از نواوریها را نواوری در فرایند های سازمانی می نامیم


منابع:


مدیریت خلاقیت و نواوری در سازمان، صمد عالی/ تدبیر شماره 110، بهمن 79


مدیریت تحول اصغر زمردیان،سازمان مدیریت صنعتی


خلاقیت و نواوری ،حسن زارعی متین


خلاقیت و نواوری در سازمان ،علی نیای آرام ماهنامه تدبر شماره 85


مجله اینترنتی خانوادگی ایرانیان،خلاقیت در مدیریت


خلاقیت و نواوری در سازمان دکتر محمد علی بابایی، مرکز مطالعات مدیریت و بهره وری ایران،1377

بررسی جزئی نوآوری و خلاقیت

تمام موفقیتها و پیشرفتهای فرد و سازمان در گرو اندیشه بارور و پویا و موثر است از پیچیده ترین و عالی ترین جلوه های اندیشه انسان تفکر خلاق اوست.


از این رو سازمانها باید شرایطی را فراهم کنند تا استعداد و خلاقیت کارکنان بارور شده و همه آنها روحیه خلاقیت و کارآفرینی پیدا کنند و به راحتی بطور مستمر به صورت فردی یا گروهی فعالیتهای نوآوری خود را به اجرا در آورند


حالا به راستی این خلاقیت چیست و چه پیشینه ای دارد؟


تعریف خلاقیت:


نهضت پرورش استعداد خلاقیت در کشورهای صنعتی پیشرفته از سالهای 1930 آغاز گردید و در اواسط دهه 1950 تحقیقات بسرعت شروع شده و توسعه یافت.


خلاقیت از جمله مسائلی است که درباره ماهیت و تعریف آن تاکنون بین محققان و روانشناسان توافقی به عمل نیامده است و در مجموع تعرفهای مختلفی برای خلاقیت صورت گرفته است که به چند مورد ازآنها اشاره می نماییم


تعریف خلاقیت دیدگاه روانشناسان: خلاقیت یکی از جبه های اصلی تفکر یا اندیشیدن است تفکر عبات است از فرایند بازآرایی یا تغییر اطلاعات و نهادهای کسب شده موجود در حافظه دراز مدت.تفکر بر دونوع است 1- تفکر همگرا2- تفکر واگرا


تفکر همگرا عبارت است از فرایند بازآرایی یا دوباره سازی اطلاعات و نمادهای کسب شده موجود در حافظه بلند مدت2- تفکر واگرا عبارت است از فرایند ترکیب و نواوری اطلاعات و نمادهای کسب شده موجود در حافظه درازمدت، خلاقیت یعنی تفکر واگرا


لوتانز استاد رفتار سازمانی خلاقیت را به وجود آوردن تلفیقی از اندیشه ها و رهیافتهای افراد و یا گروهها در یک روش جدید تعریف کرده است.


تونی پروتگور (1999) بیان می دارد خلاقیت عبارت است از توانایی نگاه جدید و متفاوت به یک موضوع و به عبلارتی شکستن و دوباره ساختن دانش خود درباره یک موضوع و به دست آوردن بینش جدید نسبت به ماهیت آن.


ریکاردو (1997) خلاقیت عبارت است از خارج شدن از قالبهای ذهنی وی همچنین بیان می دارد خلاقیت عبارت از کشف چیزهای جدید و معنی دار می باشد.


اصول بنیادین خلاقیت:


1-    هرفرد خلاق است:


همه استعداد ارایه ایده را دارند البته به این معنی نیست که انسان نمی تواند خلاقیت خود را تقویت یا بیشتر کند


2-    شکست شروع هر خلاقیت است:


تجربه نشان داده که خلاقیتها در فرایند اشتباهات رخ داده است


3-    خلاقیت مفید در سازمانها بایستی از نظر چهار نگرش متفاوت تایید شود


ارزیاب، مجری، تخیلی و همکار


4-    هیچ رویای غیرممکن وجود ندارد


برای هر مشکل چندین ره حل وجود دارد


5-    بروز خلاقیت زمینه می طلبد


محیط رقابتی، تشویقات، تعهد کامل،اعتماد به نفس، آرامش، آزادی و خوش بینی از جمله مواردی است که بروز خلاقیت را تسهیل می کند.


6-      خلاقیت مستلزم بصیرت است


تلفیق عقلی و احساس ،اعتماد به ضمیر ناخودآگاه لازمه حل معضلات سازمانی است.


منابع:


آقایی فیشانی، تیمور، خلاقیت و نوآوری در انسانها و سازمانها انتشارات ترمه، چاپ اول، سال 1377.


رضائیان، علی، اصول مدیریت»، انتشارات سمت، سال 1373.


 مالتز، ماکسول، روانشناسی خلاقیت، ترجمه مهدی قراچه داغی.


شهرآرای، مهرناز - مدنی پور، رضا مقاله: سازمان خلاق و نوآورمجله دانش مدیریت، شماره 33 و 34، تابستان5 137


ماهیت خلاقیت و شیوههای پرورش آن،دکتر حسینی؟،شرکت به نشر 1381


خلاقیت و نواوری و مدیریت،دکتر جعفر صادق تبریزی

روش و تکنیک های خلاقیت

تکنیک های خلاقیت به عنوان ابزاری برای رشد خلاقیت و افزایش توان حل خلاق مسئله کمک شایانی به توان فرد در تمام مراحل خلاقیت و فرآیند حل خلاق مسئله می نماید. به عبارت دیگر هر یک از تکنیک های خلاقیت، مرحله یا مراحلی از فرآیند خلاقیت را تقویت می کنند.

تکنیک طوفان ذهنی:

طوفان ذهنی که یکی از شیوه های برگزاری جلسات و مشاوره و دستیابی به انبوهی از ایده ها برای حل خلاق مسائل می باشد در سال 1938 توسط الکس اس اسبورن ابداع شد. این واژه هم اکنون در واژه نامه بین المللی وبستر اینگونه تعریف می شود: اجرای یک تکنیک گردهمایی که از طریق آن گروهی می کوشند راه حلی برای یک مسئله به خصوص با انباشتن تمام ایده هایی که به طور خود به خود و درجا به وسیله اعضا ارائه می شود بیابند.

تکنیک DO IT:

نام این تکنیک از حروف اول چهار کلمه ی Define به معنی تعریف کردن Open به معنی باز کردن Identify به معنی شناسایی Transform به معنی تبدیل کردن، تشکیل شده است. منظور از انتخاب این واژگان این است که برای حل مشکل لازم است ابتدا موضوع و مسئله را دقیق تعریف و مشخص نمود. و سپس ذهن را برای راه حل های مختلف باز نگه داشته تا بهترین راه حل شناسایی و در نهایت آن را به عمل تبدیل کرد.

تکنیک استخوان ماهی Fishbone Diagram (علت و معلول):

یکی از روش های بسیار سودمند برای شناسایی مسائل نمودار استخوان ماهی است. نمودار استخوان ماهی که گاهی به آن نمودار ایشیکاوا نیز می گویند توسط پرفسور کائور ایشکاوا از دانشگاه توکیو طراحی شد. هدف اصلی این تکنیک، شناسایی و تهیه فهرستی از کلیه علل احتمالی مسئله مورد نظر است. این تکنیک در درجه اول یک تکنیک گروهی شناسایی مسئله است اما توسط افراد قابل استفاده است.

تکنیک شش کلاه تفکر:

در این تکنیک با شش سبک فکری، موضوع یا مساله مورد نظر، بررسی می شود. هر سبک فکری با یک کلاه رنگی مشخص می شود. کلاه ها تحلیل گر طرز تفکر و نگرش افراد است. این تکنیک تلاش می کند به افراد بیاموزد که اندیشه خود را گسترش دهند، به راههای خلاق بیاندیشند و با هماهنگی مدبرانه نتایج را طبقه بندی کرده و در تصمیم گیری از آن استفاده کنند.

 

 کلاه سفید کلاه سفید با شکل های انفعالی سر و کار دارد. کسی که این کلاه را بر سر گذاشته، واقعیتها را بدون هیچ قضاوتی مورد کنکاش قرار می دهد.

کلاه قرمز:کلاه قرمز بینش هیجانی، جنبه های احساسی، و غیر استدلالی را نشان می دهد. این رنگ کلاه، ابزار مناسبی برای بیرون ریختن احساسات است.

کلاه سیاه:فردی که با این رنگ کلاه در جلسه حضور پیدا می کند، جنبه های منفی و بدبینانه موضوع را ابراز می کند.

 کلاه زرد: این کلاه جنبه های مثبت و خوش بینانه را بررسی می کند.

کلاه سبز: رنگ سبز نشانه رویش و باروری است. به همین جهت از کلاه سبز برای ابراز ایده ها و راه حل های جدید و خلاقانه سود میجویند.

کلاه آبی:این کلاه کنترل کننده و سازمان دهنده ی اندیشه ها است. کسی که این کلاه را بر سر گذاشته، نظرات کلاه های دیگر را ارزیابی و سازماندهی میکند

منابع:

کتاب تکنیک های خلاقیت فردی و گروهی مولف جلیل صمد آقائی ناشر موسسه اموزش و پرورش مدیریت و برنامه ریزی

ویژگی افراد خلاق چیست؟

ویژگی‌های افراد اخلاق:

روانشناسان سعی داشته‌اند تا مشخصات افرادی که دارای سطح بالایی از خلاقیت هستند مشخص کنند، «استیز» عوامل زیر را برای افراد خلاق بیان داشته است.

سلامت روانی و ادراکی: توانایی ایجاد تعداد زیادی ایده به طور سریع

انعطاف پذیری ادراک: توانایی دست کشیدن از یک قاعده و چارچوب ذهنی

ابتکار: توانایی در ایجاد و ارائه پیشنهادهای جدید

ترجیح دادن پیچیدگی نسبت به سادگی: توجه کردن و در نظر گرفتن چالش‌های جدید مسائل پیچیده

استقلال رأی و داوری: متفاوت بودن از همکاران در ارائه نظرات و اندیشه‌های نو

نقش و اهمیت خلاقیت و نوآوری از جنبه فردی:

خلاقیت و نوآوری عامل رشد و شکوفایی استعدادها و سوق دهنده به سوی خودشکوفایی

خلاقیت و نوآوری عامل موفقیت‌های فردی، شغلی و اجتماعی

منابع:

دکتر محمد احمدپور داریانی- کارآفرینی- تعاریف- الگوها- ناشر شرکت پردیس

جلیل صمدآقایی- سازمان‌های کارآفرینی- ناشر مرکز آموزش مدیریت دولتی

پیتر دراکر- رشته علمی به نام خلاقیت- مترجم سیدصالح واحدی- مجله تدبیر شماره ۴۳

علی نیلی آرام- خلاقیت و نوآوری در سازمان مجله تدبیر شماره ۸۵

تا به حال به تعریف نوآوری و ارتباط آن با خلاقیت پرداخته اید؟

« بسم الله رحمان رحیم »


تا حالا به تعریف نوآوری و ارتباط آن با خلاقیت پرداخته اید؟ و یا آیا اطلاع دارید که نوآوری شامل چه چیز هایی می‌شود؟


نوآوری:


منظور از نوآوری خلاقیت متجلی شده و به مرحله عمل رسیده است، به عبارت دیگر نوآوری یعنی اندیشه خلاق تحقق یافته؛ نوآوری همانا ارائه محصول، فرایند و خدمات جدید به بازار است؛ نوآوری بکارگیری توانایی‌های ذهنی برای ایجاد یک فکر یا مفهوم جدید است.

خلاقیت و نوآوری چگونه با یکدیگر مرتبط شدند؟


خلاقیت به طور عام یعنی توانایی ترکیب اندیشه‌ها به شیوه‌ای منحصر به فرد یا ایجاد ارتباطی غیرمعمول بین اندیشه‌ها. یک سازمان که مشوق نوآوری است سازمانی است که دیدگاه‌های ناشناخته به مسائل یا راه حل‌های منحصر برای حل مسائل را ارتقا می‌دهند. نوآوری فرایند کسب اندیشه‌ای خلاق و تبدیل آن به محصول و خدمت و یا یک روش عملیاتی مفید است.

نوآوری شامل چه چیز‌هایی می‌شود؟


بعضی افراد براین باورند که خلاقیت ذاتی است، برخی دیگر باور دارند که با آموزش هرکس می‌تواند خلاق شود. در دیدگاه دوم خلاقیت را می‌توان فرایندی چهار مرحله‌ای دید مرکب از ادراک، پرورش، الهام و نوآوری. ادراک یعنی نحوه دیدن چیزها. خلاق بودن یعنی چیزها را از زاویه‌ای منحصر به فرد دیدن. به عبارتی یک کارمند ممکن است راه حل‌های یک مسئله را طوری ببیند که دیگران نمی‌توانند آن طور ببینند. رفتن از ادراک به حقیقت به هر حال فوراً اتفاق نمی‌افتد. در عوض اندیشه‌ها از فرایند پرورش می‌گذرند. بعضی اوقات کارکنان نیاز دارند که در مورد اندیشه‌های خود تعمق کنند. این به معنای فعالیت نکردن نیست بلکه در این مرحله کارکنان باید داده‌های انبوهی را که ذخیره، بازیابی، مطالعه و دوباره شکل دهی کرده‌اند در نهایت در قالب چیزی جدید بریزند. گذشت سالیان برای طی این مرحله امری طبیعی است.

در فرایند خلاقیت الهام آن لحظه‌ای است که تمامی تلاش‌های قبلی شما به طور موفقیت آمیز به ثمر می‌رسند. گرچه الهام به شعف می‌انجامد اما کار خلاقیت تمام نشده است. خلاقیت نیاز به تلاشی نوآور دارد. نوآوری یعنی گرفتن آن الهام و تبدیل آن به تولیدی مفید- خدمت یا روش انجام چیزی. این گفته را به ادیسون نسبت می‌دهند که «خلاقیت یعنی یک درصد الهام و ۹۹ درصد عرق ریختن»به عبارتی ۹۹ درصد نوآوری را آزمودن، ارزشیابی کردن و باز آزمودن آن چیزهایی تشکیل می‌دهد که توسط الهام دریافت شده است. معمولاً در این مرحله است که یک فرد دیگران را بیشتر مطلع و درگیر آن چیزی می‌کند که روی آن کار کرده است.

منابع:


استیفن پی. رابینز و دیوید ای. دی سنزو. مبانی مدیریت

علی نیلی آرام- خلاقیت و نوآوری در سازمان مجله تدبیر شماره ۸۵

پیتر دراکر- رشته علمی به نام خلاقیت- مترجم سیدصالح واحدی- مجله تدبیر شماره ۴۳

واقعا خلاقیت به چه معناست؟

« بسم الله رحمان رحیم »

در جهان کنونی در کجا حرف از ابتکار، نوآوری،کارآفرینی،حل مسائل،موفقیت و... می‌شود؛ واژه‌ی خلاقیت نیز در کنار همه‌ی آنان می‌درخشد. واقعا خلاقیت به چه معناست؟

  • واقعیت این است که تا کنون، روان شناسان و محققان، برداشت های متفاوتی از این واژه داشته و تعاریف متنوعی از آن ارائه کرده اند. وجود چنین اختلاف نظری، ناشی از ماهیت پیچیده آن است. برخی در تعریف خلاقیت، گفته اند: «خلاقیت، ترکیبی است از قدرت ابتکار، انعطاف پذیری و حساسیت در برابر نظریاتی که یادگیرنده را قادر می سازد خارج از نتایج تفکر نامعقول، به نتایج متفاوت و مولد بیندیشد که حاصل آن، رضایت شخصی و احتمالاً خوشنودی دیگران خواهد بود»
  • تورنس معتقد است: «خلاقیت یکی از مهم ترین سلاح های آدمی است که با آن می تواند بسیاری از موانع و مشکلات را از سر راه خود بردارد.»
  • خلاقیت، مستلزم بهره گیری از نوع خاصی از جریان فکری است؛ چیزی که یکی از روان شناسان، به نام گیلفورد، آن را «تفکر واگرا» نامید؛ تفکری که به گونه ای متفاوت از جریان عام فکری جامعه، در حل مسائل، نمود پیدا می کند.
  • به عبارت دیگر، فرد خلاق، تمایل دارد که مسائل مختلف را به طرق متفاوت حل کند؛ هر چند در ظاهر، یک راه حل بیشتر برای آن وجود ندارد.

منابع:

 1.  علی شریعتمداری، روان شناسی تربیتی، انتشارات امیرکبیر، ص 409.

2.  غلامعلی افروز، مباحثی در روان شناسی و تربیتی، انجمن اولیاء و مربیان، ص 100

 

رمان قلب های بی اراده1

بدون اجازه ی شما تصمیم گرفتم.
حاج خانم گفت:
ـ این چه حرفیه. برو دخترم. اون موقع ها هم یک دفعه تصمیم می گرفتی. ان شاءالله بهت خوش بگذره.
نازنین میل به گریه داشت. به اتاق خود رفت و برای خودخواهی سهراب و بی تجربگی خود گریه سر داد. حالا می دانست که سهراب از عشق او سوءاستفاده می کند و می خواهد نازنین را به پای خود بیاندازد.
این گناه نازنین بود که به سادگی خود را وابسته به او نشان داد. باید تا از پا ننشسته زیرکانه سهراب را تشنه ی خود نگه می داشت. سهراب مردی بود که باید تشنه و گرسنه می ماند، در غیر این صورت مانند پرنده پر می کشید و آن وقت به بند کشیدن او دشوار می شد. نازنین با اندیشه ی نو و ممنون از سهراب که او را به خود آورده بود به سوی تهران حرکت کرد.
خاله: چرا با سهراب خان سفر نرفتی؟
نازنین: خودش اینطور خواست.
خاله متفکرانه گفت: راستش می گفتم می یاد ما رو می رسونه فرودگاه اما راننده فرستاد.
ـ دیشب خداحافظی کردیم و گفت که کار داره.
خاله از اینکه سوار هواپیما بود، زیاد خشنود نبود و مدام صلوات می فرستاد. ساعتی بعد به تهران رسیدند. پدر در فرودگاه بود. نازنین با دیدن پدر همه ی ناراحتی هایش را فراموش کرد. پدر گفت:
ـ سهراب صبح زنگ زد و گفت بیام فرودگاه.
خاله: زحمت افتادید. ما خودمان می آمدیم.
پدر: این حرفها چیه؟ دلمون خیلی برای نازنین و شما تنگ شده بود.
بودن در خانه لذت بخش بود. مادر از شوق گریه می کرد و نسرین و نسترن مثل پروانه به دور او می چرخیدند. بسته ی جداگانه ای در فرودگاه به دست آنها رسید. سهراب فکر همه چیز را کرده بود. در آن بسته پر از سوغاتی های زیبا و گران برای خانواده اش بود. نازنین از حسن سلیقه ی سهراب احساس غرور می کرد. دو سه روز اول حرف ها و خاطره هایی که چند ماه ناگفته بود، گفته شد. مادر مدام با خواهرش غیبت می کرد و نازنین از این که خاله همراه او بود و کمتر به او توجه می شد، سپاسگزار بود. پدر هر شب خبر می آورد که سهراب زنگ زده و حال همه را پرسیده. یک هفته گذشت. خاله به نازنین گفت:
ـ راستی سهراب خان نگفته چند روز بمونی؟
نازنین: نه، گفت هر چقدر دوست داشتی.
پدر گفت:
ـ نمی خواهی به سهراب تلفن کنی؟
نازنین: شاید فردا که رفتم خرید تلفن بزنم.
نازنین به اتفاق خواهرانش به خرید رفت و برای مادر و پدر و خواهران سهراب سوغاتی خرید. برای سهراب پلاک طلا و برای خود چند دست لباس خرید. می خواست وقتی بر می گردد تغییر کرده باشد و لباس های نو بپوشد. وقتی پدر پرسید که تلفن کردی نازنین گفت:
ـ نه وقت نشد. این دفعه که رفتم حتما تماس می گیرم
پدر متوجه شد که نازنین تمایلی به تلفن کردن ندارد. هفته ی سوم بود که نازنین احساس دلتنگی می کرد، اما وقتی به یاد بی وفایی سهراب می افتاد، غرورش بیدار می شد و چهره ای بی تفاوت به خود می گرفت.
پدر: حاج خانم تلفن کرد. خیلی سلام رسوند و گفت دلم برای نازنین تنگ شده، کی می آید؟ منم از طرف تو گفتم تو این هفته حتما بر می گرده.
نازنین خوشحال بود که مادر سهراب با تلفن خود او را از بن بست نجات داده. حالا بهانه ای برای بازگشت داشت. وقتی هواپیما در فرودگاه اصفهان به زمین نشست، نازنین خود را آماده ی دیدن سهراب کرد، اما وقتی در سالن اثری از سهراب ندید، خجالت زده شد به خصوص که خاله مدام می گفت، حتما سهراب خان خیلی دلش تنگ شده. راننده ای که آنها را به فرودگاه آورده بود، انتظار آنان را می کشید. خاله نازنین را به خانه رساند و خود بازگشت. مادر سهراب با دیدن نازنین با لبانی خندان و چهره ای مشتاق او را در آغوش کشید. نازنین از دیدن باغ و خانه احساس خوشایندی داشت. آنجا خانه ی او بود. حالا می فهمید که نیمی از وجودش از در آنجا جا مانده بود. وقتی پا به اتاقش نهاد، آنجا را همان طور بکر یافت. نازنین متوجه ی خاک روی آینه شد. با انگشتش روی آینه نوشت: سلام. به کنار تخت رفت. زیر سیگاری پر بود و قاب عکس کنار تخت به پشت گذاشته شده بود. قاب عکس را برداشت. عکسی از صورت نازنین در حال خنده بود. سهراب این عکس را دوست داشت و خود آن را قاب گرفته بود. لباسهایش را جا به جا کرد. چیزی به آمدن سهراب نمانده بود. دوش گرفت و لباسی که به تازگی خریده بود به تن کرد و از عطری که سهراب دوست داشت به خود زد. وقتی نزد مادر سهراب رفت، حاج خانم گفت:
ـ نازنین جان می خوساتم اتاقتو تمیز کنم اما سهراب نذاشت. فکر نکن مخصوصا تمیز نکردم.
نازنین: خیلی ممنون از محبت شما. یه گردگیری لازم داشت که اونم انجام دادم. از دخترا چه خبر؟ حالشون خوبه؟
ـ دخترها که طبق معمول می روند و می آیند. تو نبودی خیلی جاتو خالی کردن. یه شب خواهرم شام دعوت کرد. خیلی ناراحت شد شنید تو نیستی.
نازنین: سهراب بدون من خوشحال تره و بیشتر بهش خوش می گذره.
حاج خانم: این حرف را نزن. سهراب یه کم مغروره. شاید علاقش رو به زبون نیاره، اما با رفتارش نشون می ده.
هره به آمدن سهراب نزدیک تر می شد، طپش قلب نازنین بیشتر می شد. نازنین خود را با درست کردن سالاد و آماده کردن وسایل شام سرگرم کرد. دستانش آشکارا می لرزید. وقتی زنگ در نواخته شد، نازنین حاج مشیر را دید که به تنهایی به خانه آمد. مادر سهراب جلو رفت و چیزی به نجوا گفت و حاج مشیر نیز جواب داد. حاج مشیر با رویی باز از نازنین استقبال کرد و از این که این مدت دلتنگ او شده و مسافرتش به طول انجامیده گله کرد. نازنین وسایل شام را آورد. احساس سرشکستگی می کرد. سهراب عمدا می خواست دیر به خانه بیاید. صدای بسته شدن در شنیده شد. نازنین از پنجره ی آشپزخانه بع حیاط نگریست. سهراب بود. شوقی عجیب وجودش را فرا گرفت، اما باید خود را بی تفاوت نشان می داد. مادر سهراب به آشپزخانه آمد و به نازنین گفت:
ـ سهراب اومد. برو دخترم.
نازنین می دانست که سهراب به عادت هر روز می رود و لباسش را عوض می کند. نازنین در زد و داخلشد. سهراب دکمه های پیراهنش را باز می نمود.
نازنین: سلام.
سهراب بدون این که به او بنگرد گفت:
ـ سلام. رسیدن به خیر.
نازنین متوجه ی لحن تمسخرآمیز او بود.
نازنین: خسته نباشی.
سهراب: خوش گذشت؟ ( متلکی آشکار)
نازنین: جای شما خالی.
سهراب: دوستان به جای ما.
و به حمام رفت. نازنین چند دقیقه ایستاد. سهراب رو در رو می جنگید و لبه ی تیغ شمشیرش را مستقیم در قلب نازنین نشانه گرفت. نازنین با خود گفت:
ـ مهم نیست اگه اینطور دوست داری منم راضیم.
و با عصبانیت در اتاق را کوبید و به نزد مادر سهراب رفت. حاج خانم و حاج مشیر با نگاهی نگران به یکدیگر نگریستند.
نازنین شب به خیر گفت و به اتاقش رفت. از پنجره به باغ نگریست. همه جا در سکوت بود. نمی دانست عیب کار در چیست؟ چرا موضوعی به آن کوچکی مدتی است که آن دو را از هم جدا کرده؟ ساعت از نیمه شب گذشت. نمی دانست سهراب کجاست و تا این وقت شب نزد چه کسی به سر می برد. شالی به دورش پیپچید و به باغ رفت. تاریکی شب حالت اسرارآمیزی به باغ داده بود. می خواست بازگردد که صدای چرخش کلید را شنید. سهراب با چهره ی خسته در را گشود. نازنین همانجا ایستاد. سهراب در عالم خود بود. وقتی به نزدیکی نازنین رسید، به او خیره ماند و گفت:
ـ به به اینجا چی کار می کنی؟ لابد نگران شوهرت هستی.
نازنین: خوابم نمی برد، اومدم قدم بزنم.
سهراب: حدس می زدم که تو زنی نیستی که نگران شوهرت باشی.
و پشت کرد که برود. نازنین بازوی سهراب را گرفت و گفت:
ـ سهراب.
سهراب ایستاد.
ـ چی می گی؟
نازنین: اومدن من اشتباه بود. اگه بدونم برای تو اهمیتی ندارم، می روم. نمی خوام مثل زن های دیگه زندگیمو به زور نگه دارم، چون شکست آنها رو دیدم. فقط می خواهم از زبون خودت بشنوم.
سهراب نفس بلندی کشید و دستهایش را در موهایش فرو برد. گفت:
ـ تو هیچ وقت مثل بقیه نبودی. همه چیز تو با همه فرق می کنه. ازم ن چی می خوای؟
نازنین: می خوام خودت بگی برو.
سهراب: اون وقت تو می ری.
نازنین: اگه بدونم خوشحالت می کنه حتما این کار رو می کنم.
سهراب: تو آزادی هر کاری دوست داری بکنی، همون طور که تو به اجبار نمی تونی زندگی کنی. منم به زور نمی تونم نگهت دارم.
نازنین نمی دانست چه بگوید. سهراب باز او را در ابهام قرار داده بود. نازنین گفت:
ـ هیچ وقت تصور نمی کردم که این قدر زود به این حرفها برسیم.
سهراب: درسته، اما مقصر کیه؟!
نازنین: هر دو.
سهراب: حداقل جای خوشوقتیه که نگفتی من.
نازنین: سهراب تو مثل بچه ها می مونی. لج می کنی. مدام می خواهی منو خرد کنی. می خواهی به رخم بکشی که من محتاج توام.
سهراب: حرف های قشنگی می زنی اما تو لج می کنی. تو می خواهی من به دست و پا بیفتم و برام ناز می کنی. گذاشتی رفتی و فکر کردی می یام دنبالت.
نازنین: متاسفم که اینو ازت می شنوم. حداقل شجاعت اینو داشته باش و بگو که خودت منو دک کردی. به معنای واقعی بیرونم کردی. حالا هم دنبال بهانه ای، ولی احتیاجی به بهانه گیری نیست.
سهراب: من گفتم برو ولی نه سه هفته. تو حتی یک تلفن نزدی. تو که عاشق من بودی چطور گذاشتی و رفتی؟ این بود اون دلدادگی؟
نازنین: پس باید می موندم تا تو بیشتر تحقیرم کنی؟ تو انقدر مغروری که زیر پات رو نمی بینی. اگه این حرف خوشحالت می کنه، می گم که دوستت دارم. بدون تو نمی تونم زندگی کنم. اگه مودنم برای این بود که تو رو به طرف خودم بکشم. می خواستم همون نازنین تو باشم. هر جای دنیا برم، به همینجا بر می گردم. حتی اگه بیرونم کنی.
سپس با شتاب دور شد.
سهراب به دنبال او دوید و گفت:
ـ نازنین.
نازنین بدون توجه به راه خود ادامه داد. سهراب دستان او را گرفت و نگهش داشت.
ـ نازنین منو ببخش. من اشتباه کردم. اگه می دونستی که تو این سه هفته چی به من گذشت، این طور رفتار نمی کردی. من بدون تو هیچم. وقتی ازت بی خبر بودم داشتم از حسادت دیوونه می شدم. می خواستم امتحانت کنم اما خودم رو عذاب می دادم.
نازنین به طرف سهراب برگشت. سهراب اشک های روی گونه ی نازنین را سترد و گفت:
ـ من و تو هر دو یک احساس داریم. فکر کردم اگه مدتی منو نبینی آرامتر بشی و قدر همدیگر رو بیشتر بفهمیم. بگو منو بخشیدی.
نازنین سر بر شانه ی سهراب نهاد و سهراب او را تنگ در آغوش فشرد. آن دو به یکدیگر پناه بردند تا مانند دو پرنده ی عاشق از وجود یکدیگر لبریز از عشق و تمنا شوند.
ماه شاهدی بود بر آشتی آنها که در پشت ابرها پناه گرفت تا تنهایی آن دو کامل شود.
آرامش بعد از طوفان لذت بخش بود. نازنین اینک قدر لحظات خوب زندگی را بیشتر می فهمید. سهراب مهربانتر و عاشق تر از همیشه بود و نازنین زیرک تر و پخته تر از قبل به نظر می رسید. او حالا با روشی متفاوت از همیشه رفتار می کرد و نمی خواست سهراب او را زنی احمق و ساده لوح تصور کند و می دانست که در این راه موفق بوده زیرا سهرابب هر روز تشنه تر از روز قبل در جستجوی روح پر ستیز نازنین بود که آن را دست نیافتنی می دید.
و این را نازنین از میان حرف های او درک می کرد.
ـ نازنین تو خیلی مرموز شدی. حالت چهره ات عوض شده. کاش می دونستم تو مغزت چی می گذره؟
و نازنین زیرکانه می خندید.
ـ سهراب اشتباه می کنی. نوع نگاه تو عوض شده. من همون نازنین توام...
ـ برای سالگرد ازدواجمون می خواستم یه هدیه بهت بدم که هیچ وقت فراموش نکنی. این می تونه بهترین هدیه باشه. خودمم خسته ام. احتیاج به مسافرت داشتم.
نازنین با هیجان صورت سهراب را بوسه باران کرد.
ـ آخ، واقعا عالیه. ازت ممنونم.
سهراب: اگه شیطونی کنی خودم تنها می رم.
نازنین: یعنی هدیه تو پس می گیری؟
سهراب: راست می گی هدیه را نمی شه پس گرفت. حالا بگو ببینم دیگه چی دوست داری؟
نازنین فکری کرد و گفت:
ـ من همه چیز دارم جز...
سهراب: جز چی؟ بگو.
نازنین: جز یک بچه.
سهراب با نگرانی به چهره ی نازنین نگریست و گفت:
ـ فکر می کنی مشکلی است؟
نازنین با چهره ی غم زده گفت:
ـ نمی دانم.
سهراب: می تونیم تو سفر چند دکتر خوب بریم، قبوله؟
نازنین: باشه، هرچی تو بگی.
نازنین از فکر سغر به اروپا چنان به هیجان آمده بود که نمی دانست دو هفته را چگونه صبر کند. برای او دیدن کشورهایی که همیشه جزو دور دست ترین آرزوهایش بود باور نکردنی بود. سهراب با دادن چنین هدیه ای او را غافلگیر کرده بود. کاش او نیز می توانست با خبر داشتن کودکی در راه او را غافلگیر کند،اما این مسئله کم کم باعث نگرانیش می شد و می دانست سهراب نیز در انتظار این خبر است اما به خاطر او سکوت می کند، چون می داند اشتیاق نازنین برای این مسئله بیشتر از اوست. حالا نازنین با فکر سفر و رفتن به نزد دکتر آرامش یافته بود و می توانست با یک تیر دو نشان بزند.
چند روز بیشتر به سفر آنها نمانده بود. آن روز صبح نازنین برای سر زدن به خاله از خانه بیرون رفت. وقتی زنگ را فشرد، صدایی او را خواند. وقتی نگاه کرد زنی بلندبالا و سی ساله توجه او را جلب کرد. آن زن گفت:
ـ شما نازنین هستید؟
نازنین حیرت زده او را نگریست و گفت:
ـ بله. جنابعالی را به خاطر ندارم.
آن زن با تمسخر نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
ـ اما من شما رو خوب می شناسم.
در همان لحظه بی بی در را گشود و نازنین به بی بی گفت:
ـ الان می آیم، برو خانه.
سپس رو به آن زن گفت:
ـ شما منو از کجا می شناسید؟
زن با تحقیر نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
ـ از اونجایی که شوهر منو دزدیدی.
نازنین هاج و واج ماند. احساس کرد دارد به زمین می افتد. دستانش را به دیوار تکیه داد و گفت:
ـ خواهش می کنم واضح تر حرف بزنید. من خودم شوهر دارم. حتما اشتباهی گرفته اید.
آن زن گفت:
ـ من زن سهراب هستم، نه الان بلکه 5 ساله. اون به من نگفت که زن می گیره. حالا که فهمیدم آبروی هر دوی شما رو می برم. نمی ذارم آب خوش از گلوتون پایین بره، مگر این که مرده باشم. اینو به او سهراب پست فطرت هم بگو.
نازنین بقیه ی حرف های او را نشنید. زمانی که به خود آمد صدای حاج خانم و خاله به گوشش می رسید.
ـ ضعف داره. نکنه حامله است؟ شاید فشارش پایین اومده.
نازنین چشم گشود و فریاد زد:
ـ سهراب. من سهراب رو می خوام.
و دوباره بیهوش افتاد. ساعتی بعد دستان سهراب در دستان نازنین بود و آن را نوازش می کرد. نازنین چشم گشود و سهراب را دید. دستانش را کنار کشید و صورتش را از او برگرداند.
سهراب: نازنین منم سهراب. چه اتفاقی افتاده؟ منو که نصف جون کردی.
نازنین بغضی را که در گلو داشت با ریختن اشک خالی کرد. سهراب با حیرت و نگرانی او را می نگریست. حداقل بگو چی شده؟ پاشو برویم دکتر.
نازنین: می خوام بلند شم.
سهراب او را بلند کرد و در پشت او بالشت گذاشت تا راحت باشد.
نازنین بعد از دقایقی گفت:
ـ امروز یک زن که قبلا ندیده بودمش توی کوچه صدایم کرد.
نازنین به سهراب نگریست و احساس کرد چهره ی سهراب سخت و منقبض شده است.
ـ می دونی اون چی می گفت؟
سهراب صورتش را برگرداند. نازنین بازوان او را گرفت و تکان داد و گفت:
ـ به من نگاه کن. با توام.
سپس بی حال روی بالشت افتاد. نازنین نمی دانست تا چه وقت در حالت بیهوشی به سر برد. صداهای درهم و سنگینی دستانش که سرم وصل بود. صدای آن زن مانند کابوسی در گوشش می پیچید. پوچ شدن زندگیش. همه چیز و همه چیز او را فلج کرده بود. آرزوی مرگ می کرد. می خواست بیدار نشود و واقعیت ها همچنان بر او پوشیده بماند.
ـ نازنین، نازنین خواهش می کنم تو فقط خوب شو، هر کاری دوست داری بکن.
صدای سهراب بود. انگار به بیماری در حال مرگ التماس می کرد. نازنین می خواست جواب او را بدهد اما زبانش سنگین بود. او تب داشت. حالت سرگیجه و تهوع. خدایا راحتم کن.

وقتی چشم گشود آفتاب در اتاق گسترده بود و خاله داشت بافتنی می بافت. وقتی بیدار شدن نازنین را دید به طرف او رفت.
ـ دخترم حالت خوبه؟ گرسنه ای؟ کمی سوپ بیارم؟
نازنین سرش را تکان داد.
ـ خاله تو که ما رو کشتی. بیچاره حاج خانم و سهراب اگه بدونی چه حالی داشتند. سهراب خان الان رفت استراحت کنه. دیشب تا صبح چشم رو هم نذاشت.
خاله دست به پیشانی نازنین زد و گفت:
ـ الحمدالله تب نداری. بذار آبمیوه برات بیارم.
خاله با اصرار جرعه ایی آبمیوه به نازنین خوراند و سپس روی نازنین را کشید تا کمی استراحت کند. نازنین دوباره به خوابی عمیق فرو رفت.
خاله: عزیزم، برم بگم سهراب بیاد؟
نازنین: نه نمی خوام ببینمش.
خاله: خاک بر سرم، چرا؟ مادر اون شوهرته، نگران حالته.
نازنین: نه اگر بیاد داد می زنم. من ازش متنفرم، متنفر.
و سر در بالشت فرو برد و گریست. خاله هاج و واج می نگریست و از دلشوره و نگرانی حال خود را نمی فهمید. نمی دانست چه اتفاقی باعث این همه تغییر در نازنین شده است.
ـ چند روزه که داری استراحت می کنی. بالاخره چی؟ اون شوهرته. اگه حرفی داری بهش بگو خودتم راحت کن. ببین به چه روزی افتادی.
نازنین در کنار پنجره ایستاده بود و به حرفهای خاله گوش می کرد. گفت:
ـ حق با شماست باید تکلیفم رو روشن کنم.
خاله برخاست و گفت:
ـ پس من می رم به سهراب خان خبر بدم.
سهراب در را آهسته گشود و به طرف نازنین آمد.
ـ خدایا شکرت. حالت بهتره؟
نازنین: جلو نیا، خواهش می کنم.
سهراب: باشه هر طور راحتی. من بهت حق می دم، ولی تو از هیچ چی خبر نداری.
نازنین: درسته من از هیچ چیز خبر ندارم. تو رو نشناختم. از روز اول به من دروغ گفتی. چرا؟ چرا؟
سپس صورتش را با دستانش پوشاند و گریه سر داد. سهراب شانه های او را گرفت و بر روی صندلی ای که کنار پنجره قرار داشت نشاند.
ـ نازنین تو اگه به حرفهای من گوش ندی، اگه نفهمی من چی می گم، دیگه نمی دونم کی باید قبول کنه؟ همه ی امید من این بود که تو حداقل بفهمی من چی می گم و کمکم کنی.
نازنین گفت:
ـ اون زن کیه؟ برای من فقط این مهمه.
سهراب نفس بلندی کشید و روی لبه ی تخت نشست و به باغ نگریست و انگار که می خواست صحنه های زندگیش را بر روی پنجره زنده کند:
ـ پنج شش سال پیش بود که امیر، بهترین دوست دوران زندگیم، به سرطان مبتلا شد. من و اون یک جور دیگه با هم رفیق بودیم. مثل دو تا برادر. فکر می کردم مرگ اون مرگ منم هست. وقتی خبر بیماریش رو شنیدم تصمیم گرفتم ببرمش خارج. خیلی دوندگی کردم تا بالاخره موفق شدم. تو این سفر مرجان همسرش ما رو همراهی کرد. امیر طاقت دوری از همسرش رو نداشت. عاشق مرجان بود و به قول خودش خدای دومش بود. حدود یک ماهی در آنجا آزمایش و این دکتر و اون بیمارستان تا اینکه جوابمون کردند و گفتند همین شیمی درمانی در کشور خودتان هم هست. امیر فهمیده بود که نباید امیدی به زنده ماندن داشته باشد. 6 ماه به زور دوا و درمان زنده بود و تو این مدت من لحظه ای اونو به حال خودش نذاشتم.
وقتی مرد ضربه ی بدی به من خورد. وقتی به یاد صدای ناله اش می افتم، هنوزم مو به تنم صاف می شه. شبها فریاد می زد نمی خوام بمیرم. من از مرگ وحشت دارم، سهراب کمکم کن، اما عاقبت تسلیم سرنوشت شد.
سهراب چنگ در موهایش زد و سرش را در میان دستانش گرفت. بعد از دقایقی ادامه داد:
ـ مرجان زن بدی نبود اما روزهای آخر خسته شده بود. به راحتی می شد فهمید که آرزوی مرگ امیر را دارد. اگه مراقبت های من نبود زودتر از اینها می مرد. من به خاطر این رفتارش ازش منزجر شدم. بدون توجه به بیماری امیر، هر روز به خودش می رسید و به میهمانی و گردش می رفت. وقتی هم که خونه بود، به اتاق امیر پا نمی ذاشت. یک بار که امیر متوجه شد همسرش نمی خواهد او را ببیند و از این کار اکراه دارد، بی توجهی مرجان اونو از هم پاشوند.
امیر قبل از مرگش یک شب به من گفت: سهراب تو از برادر به من بیشتر محبت کردی. کاش زنده می موندم و می تونستم تلافی کنم. حتی جونم رو برات بدم. اما قسمت من این بود. فقط من از تو یک خواهش دارم و می خوام قول بدی که برام انجام بدهی.
امیر گفت: می خوام مواظب مرجان باشی و تنهاش نذاری. اون کسی رو نداره. می ترسم. از اینده اش می ترسم. اون زنی نیست که بتونه خودش رو اداره کنه. کمکش کن تا به بیراهه نیفته.
من به امیر علی رغم میلم قول دادم و همین باعث بدبختی خودم شد. چه جوری بگم که اون زن مثل مار خوش خط و خال می مونه. من به خاطر قولی که به امیر داده بودم، بهش سر می زدم و مایحتاج و مقداری خرجی می گذاشتم، اما نمی دانستم تا کی باید این کار ادامه داشته باشد. وقتی موعد اجاره خانه به سر آمد آپارتمان کوچکی خریدم تا زمانی که ازدواج می کند در اختیارش باشد. یک سال بدین ترتیب گذشت.
یک روز وقتی از مسافرت برگشتم به خانه مرجان رفتم تا سری به او بزنم و بعد به اصفهان حرکت کنم. وقتی در را گشود، متوجه شدم مرجان گریسته و مثل همیشه به نظر نمی رسید.
مرجان گفت: بیا تو کارت دارم. وقتی نشستم گفت: دیگه نمی خواد کمکم کنی. تا حالا هرچه کردی من ازت ممنونم. می خوام از این خانه بروم.
گفتم: چرا مگه اتفاقی افتاده؟
گفت: خوب من یک زن تنها و جوونم. مردی بالای سرم نیست. چند وقتی می شه متوجه شدم تو در و همسایه بد نگاهم می کنن. بالاخره فهمیدم که می گن من رفیق دارم و زن خوبی نیستم.
من که خیلی به رگ غیرتم برخورده بود گفتم: بگو کی بوده تا حقشو کف دستش بذارم.
مرجان گفت: چه فایده؟ در دروازه رو می شه بست ولی در دهن مردم را نمیشه.
گفتم: قصد ازدواج داری؟ گفت: نه، نه. من بعد از امیر به خودم قول دادم ازدواج نکنم.
گفتم: پس چه راهی به نظرت می رسه؟
مرجان گفت: ببین سهراب، من فقط می خوام اسم یک مرد بالا سرم باشه. همین. اون وقت مردم دست از سرم برمی دارند.
گفتم: پس باید ازدواج کنی.
گفت: اولا من مرد مورد علاقه مو پیدا نکردم. در ثانی گفتم قصد ازدواج ندارم.
گفتم: پس چه جوری اسم یک مرد بالاسرت باشه؟
گفت: تو می تونی.
من که از تعجب و بی پروایی مرجان هاج و واج بودم، گفتم: من؟ چه جوری؟
گفت: منو بگیر. صیغه کن. نمی گم عقد دائم. تو ازدواج نکردی، پسر یکی یکدونه هستی. منم ازت توقعی ندارم. فقط منو محرم خودت کن. منم بی صدا زندگیم رو می کنم. دلم خوشه که اسم تو روی منه. برای من همین قدر کافیه.
من احمق و ساده لوح که ادعای لوطی بودن و مردانگی داشت خفه ام می کرد نمی خواستم یک زن تنها و بی پناه رو ول کنم به امان خدا.
وقتی گفت: فقط می خوام اسمت رو من باشه، یک جورایی خودخواهی و غرورم ارضا شد. فکر عاقبت کار رو نکردم و دور از چشم خانواده ام که می دونستم خیالشون از من راحت بود و به هیچ عنوان شک نمی کنن رفتم محضرو صیغه محرمیت خوندم. تو عمرم هیچ وقت تا به این اندازه حماقت نکردم. خدا خودش می دونه که من بی نظر بودم. اما شیطون رفت تو جلدم. اونم از سادگی و محبت من سوءاستفاده کرد.
آخ نازنین اگه بدونی چی کشیدم؟ وقتی از محضر اومدیم منو برد خانه و در کمال وقاحت گفت: من دوستت دارم، عاشقتم، دروغ گفتم. یک سال بود که می خواستم تو رو به طرف خودم جلب کنم و وقتی نتونستم این نقشه رو کشیدم.
من چنان عصبانی شدم که سیلی زدم تو صورتش و گفتم: چرا دروغ گفتی؟
گفت: بزن منو بکش، دیگه مال توام.
به پاهام افتاد. با لگد پرتش کردم و از خونش اومدم بیرون. تا شب تو خیابونا راه می رفتم و فکر می کردم. انگار منو جادو کرده بود. خیلی راحت منو گول زد و منم چشم بسته به دامش افتادم. گفتم من از مرجان بدم می آمد اما بعد از این برنامه بیشتر ازش متنفر شدم. بعد از این ماجرا مدام جلوی من ### می شد و اذیتم می کرد. می گفت هر کاری کنی دست از سرت بر نمی دارم. یک روز بهش گفتم: ببین هر کاری خواستی کردی. حق و حقوقتم که می دم. فقط و فقط بدونم که خانواده ام از این موضوع بویی بردند بلایی سرت بیارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن.
مرجان با پررویی و وقاحت گفت: مگه من چه عیبی دارم؟ چرا منو نمی گیری پسر حاجی خوشگله؟
برای اینکه لج منو دربیاره اینطوری صدام می کرد. از دستش فراری بودم به خاطر همن می رفتم. دو سه ماهی پیدام نمی شد. تا اینکه تو رو دیدم. بقیه ی ماجرا رو که خودت می دونی. عشق تو انقدر کورم کرد که ترسیدم واقعیت رو بهت بگن. نمی خواستم از دستت بدم، اما اون زن مثل جغد می مونه. هر جا برم پیدام می کنه. حالا هم می خواد زندگیمو به هم بزنه. من هیچ تعهدی نسبت به اون زن ندارم. اما اون بهانه کرده و می گه با همین کارت بد نامت می کنم. نازنین نمی خوام التماس کنم، اما ازت توقع دارم عادلانه قضاوت کنی. من خیلی تلاش کردم که زندگی خوبی برای تو درست کنم. می دونم موفق نشدم و شاید بهتر بود که دیر یا زود خودم بهت می گفتم تا اینجوری شوک بهت دست بده. می دونم نمی خوای نگام کنی، فقط ازت می خوام خوب فکر کنی و موقعیت منو درک کنی.
سهراب وقتی سکوت نازنین را دید از اتاق خارج شد و نازنین همچنان خیره به سقف مانده بود. او در این بازی مات شده بود و راهی جز قبول شکست نداشت.
ـ نازنین چی شده داری لباسهاتو جمع می کنی؟
نازنین با چهره ی رنگ پریده به مادر سهراب نگریست و گفت:
ـ من تصمیم گرفتم از سهراب جدا بشم.
مادر سهراب با حیرت نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
ـ اوا، دخترم چرا؟ به همین راحتی؟ می دونی چی داری می گی؟ سهراب خبر داره؟
نازنین: باید منو ببخشید. من عروس بدی بودم، اما چاره ای ندارم.
حاج خانم: هرکاری چاره ای داره. بگو تا من بدونم شاید بتونم کمکت کنم.
نازنین گفت:
ـ نه هیچ کس نمی تونه کاری بکنه. این مشکل من و سهراب است.
مادر سهراب گفت:
ـ اگه به خاطر بچه دار شدنه که زوده، عجله ای نیست. دکترای خوب می شناسم. تازه شما دو روز دیگه عازم سفرید. من که سر در نمی آرم. اون از سهراب که حرف نمی زنه، اینم از تو. آخه جواب در و همسایه را چی بدم؟
در همین موقع سهراب وارد اتاق شد و گفت:
ـ خانم جون شما بیرون باشید خودم مسئله رو حل می کنم.
مادر سهراب گفت:
ـ حل می کنی؟ اگه می گفتی چی شده شاید می تونستم کمکت کنم. من برای شما غریبه ام. آبروی من رفت. سهراب چرا اینطوری شد؟
سهراب: چیزی نشده. نگران نباشید.
مادر سهراب همانطور که زیر لب شکوه می کرد از اتاق خارج شد. سهراب چند دقیقه ای به نازنین خیره ماند. نازنین سر خود را با جمع کردن لباسهایش گرم کرد.
سهراب: عاقبت به این نتیجه رسیدی. می دونستم تو طاقت هیچ چیز را نداری.
وقتی سکوت نازنین را دید جلو رفت و دستان نازنین را گرفت.
نازنین: ولم کن.
سهراب: زندگیمونو خراب نکن. من تکلیفم رو با اون روشن می کنم.
نازنین: اگه می خواستی روشن کنی تا حالا روشن کرده بودی. من اینجا اضافه هستم.
سهراب: من اشتباه کردم. همه اشتباه می کنن.
نازنین: بله همه اشتباه می کنن اما نه به این بزرگی. تو 5 سال اون زن رو اسیر خودت کردی، بعد ازدواج کردی. اگه واقعا تو اونو نمی خواستی می گذاشتی به سوی سرنوشت خودش بره.
سهراب: تو این چند سال منتظر بودم که خودش خسته بشه و ازدواج کنه. می خواستم عذاب وجدان نداشته باشم. اگه مردی پیدا می شد و اونو تامین می کرد من از خدام بود.
ـ ببین سهراب من همه چیز رو تو زندگی می تونم تحمل کنم جز این یکی رو. تو باید به من حق بدی. خوشحالم که بچه ای در کار نیست. این طور راحت تر می تونیم از هم جدا بشیم.
سهراب با عصبانیت گفت:
ـ فکر طلاق رو از سرت بیرون کن. من نمی زارم طلاق بگیری.
نازنین گفت:
ـ چه بخواهی چه نخواهی من طلاق می گیرم. نمی ذارم آبروم رو بیشتر از این ببری.
ـ تو داری اشتباه می کنی. بهت ثابت می کنم، فقط بهم فرصت بده.
نازنین در چمدانش را بست و گفت:
ـ تو زندگی هیچ چیز از تو نمی خواستم جز صداقت. تو زندگی خودت و اون زن و من را به بدبختی کشاندی. اگه من جای تو بودم دیگه حرف نمیی زدم. از سر راهم برو کنار.
نازنین به سرعت از اتاق خارج شد. مادر سهراب در اتاق نشیمن نشسته بود و با چهره ی درهم به فکر فرو رفته بود.
نازنین: خانم جون من می روم اما تو رو خدا حلالم کنید. نمی تونم تو صورت شما و حاج آقا نگاه کنم.
مادر سهراب برخاست و به طرف نازنین رفت و گفت:
ـ نمی دونم چی شده اما می تونم بفهمم که تو گناهکار نیستی. من پسر خودمو خوب می شناسم اما اگه می دونی راهی برای برگشتن است برگرد.
اشکهای نازنین بی اختیار سرازیر شد. او از این همه گذشت و عاطفه و صبر این زن متحیر بود.
اتوبوس به راه افتاد. نازنین بار دیگر تنها بود. شاید تنهاتر از همیشه. از اینکه دل مادر سهراب را به درد آورده بود، خجالت زده بود. شاید باید می ماند و مبارزه می کرد. مثلمادر خودش و یا مادر سهراب. مثل مادربزرگها. مثل قدیما که می سوختند و می ساختند. ولی سهراب چنان از پشت به او خنجر زده بود که نمی توانست درد آن را تحمل کند. اما سهراب برای به دست آوردن من دروغ گفته بود. نمی دونم اگه منم جای سهراب بودم چنین دروغی می گفتم. نه این کار غیر از انسانیت است. چهره ی آن زن را به یاد آورد. موهای قهوه ای رنگ کرده با پوستی روشن و چشمان میشی. قد بلند و خوش اندام بود اما چیز نامطلوبی در قیافه اش بود و یا به قول قدیمی ها نچسب بود. آرایش غلیظی داشت. حالا می فهمید چرا سهراب از آرایش زیاد خوشش نمی آمد. او همیشه به نازنین می گفت که حالت دخترانه و شرقی گونه تو را دوست دارم. آخ، چرا سهراب اینقدر حماقت کرده بود؟ از کجا باور کند که سهراب راست می گوید و از آن زن متنفر است؟ شاید می خواهد هر دوی آنها را داشته باشد. زمانی می اندیشید که سهراب با او صادق است اما حالا هیچ حرف او را قبول نداشت. هفته ی پیش او در تکاپو و هیجان سفر بود و خود را کامیاب و راضی از زندگی می دید و اینکه آواره و بخت برگشته، نمی دانست جواب پدر و مادرش را چگونه بدهد. خاله اصرار داشت با او بیاید اما نازنین نمی خواست بیشتر از این مزاحم زندگی او شود. آنها صبح با یکدیگر وداع کرده بودند. خاله طبق معمول از نازنین سوالی نکرد فقط گفت:
ـ دخترم عجله نکن. عجله کار شیطونه. صبر کن ببین قسمت چی می شه.
اتوبوس در طول جاده می رفت. او برای چندمین باز از اوج به زیر آمده بود. این شکستها کم کم داشت او را از پا در می آورد و از زندگی ناامید می کرد.
نمی دانست می تواند آغازی دوباره داشته باشد. او به رغم خیانت سهراب او را دوست می داشت و اگر پای احساس و غرورش در میان نبود، نمی توانست از سهراب جدا شود. اما حالا نوبت سهراب بود که تکلیف خود را روشن کند و ثابت کند که زندگی با او را می خواهد یا برایش تفاوتی نمی کند. خاله راست گفت، باید عجله نمی کرد. سهراب شوهرش بود و نازنین خود را اسیر محبتهای سهراب می دید و نمی توانست به این راحتی که می اندیشد از گذشته های شیرین که بهترین دوران زندگیش محسوب می شد دل بکند. باید در خانه خوب می اندیشید و سهراب را آزاد می گذاشت تا او نیز راه درست را انتخاب کند.
ـ این تمام قضایا بود. نمی دونم چی بشه اما ازتون خواهش می کنم این حرف بین خودمون بمونه.
پدر در فکر فرو رفته بود. مادر نگران گفت:
ـ همه چیز تو زندگیم دیده بودم جز این یکی رو.
پدر: سهراب نباید پنهان می کرد. باید اول تکلیفشو با اون زن روشن می کرد بعد ازدواج می کرد.
نازنین: مدام می گه رفاقت، لوطی گری، مردونگی. شعار می ده می خواد پایبند به قولش باشه اما آبروی من می ره. اگه اون زن دست برنداره من باید دست بکشم. چاره ای ندارم. اصلا از کجا بدونم سهراب راست می گه؟ اعتمادمو از دست دادم. نمی تونم تشخیص خود و بد را بدهم. اعصابم به هم ریخته است.
مادر: اون که تا حالا ایستاده. معلومه به این راحتی دست نمی کشه. خدایا این چه قسمتی بود؟ خدا رو شکر که بچه نداری.
نازنین برخاست و به اتاق نسترن رفت و پدر و مادر را با افکار مغشوش تنها گذاشت.
ـ دخترم حالت خوب نیست؟
نازنین صورتش را شست.
ـ نمی دونم از اون روز که مریض شدم سرگیجه و حالت تهوع دارم.
مادر گفت:
ـ امروز می برمت دکتر، ضعیف شدی. پاشو برات نبات داغ درست می کنم، شاید سردیت کرده.
نازنین حرفهای دکتر را نمی شنید. فقط این صدا در گوشش انعکاس می یافت. دخترم شما باردار هستید چطور متوجه نشدید؟ این خبر شاید ماه پیش برای نازنین کمال آرزویش بود اما حالا در بدترین شرایط که تنها و بلاتکلیف بود، این کلمات مانند کابوس در گوشش می پیچید.
وقتی به خانه رسید گریستن آغاز کرد. مادر مدام او را دلداری می داد و می گفت:
ـ اینقدر ناشکر نباش. خواست خدا بود. اینقدر گریه نکن برات خوب نیست.
وقتی شب سر بر بالش نهاد از فکر اینکه دیگه تنها نیست و باید مسئولیت موجود دیگری را بر دوش بکشد احساس خوشایندی داشت. شوک اولیه از بین رفته بود. دست بر شکمش نهاد و آن را نوازش کرد. اگر او سهراب را نداشت حداقل این کودک مال او بود و هیچ کس نمی توانست از او جدا کند. نازنین احساس زنده بودن کرد و با خود عهد بست به خاطر کودکی که در راه دارد هیچ گاه ناامید نباشد و همچنان مبارزه کند. حالا او همدست کوچکی داشت و آرامش در زوایای چهره اش موج می زد. سپس با لبخندی زیبا به خواب رفت.
ـ نازنین خانمی اومده دم در کارت داره.
اسن صدای نسترن بود. نازنین گفت:
ـ تعارف می کردی می آمد تو.
نسترن گفت:
ـ تعارف کردم اما گفت همین جا راحتم.
نازنین: نفهمیدی کی بود؟
نسترن: نه نشناختم.
نازنین به طرف در کوچه به راه افتاد. دلش شور می زد. وقتی در را گشود با کمال تعجب مرجان را دید.
نازنین: سلام.
مرجان: سلام.
نازنین گفت:
ـ بفرمایید منزل.
مرجان به درون حیاط پا گذاشت و گفت:
ـ همینجا خوبه.
نازنین: آدرس منو از کجا پیدا کردی؟
مرجان گفت:
ـ برات مهمه؟
نازنین: نه. حالا چه کار داری؟
مرجان که از خونسردی نازنین متعجب بود گفت:
ـ فکر نمی کردم اینقدر از دیدن من بی تفاوت باشی.
نازنین: شما می خواستید زندگی من به هم بخوره که خورد. منم قبول کردم که از زندگی شما دو تا کنار بکشم. کار دیگه ای از دستم بر می آد؟
مرجان: تو دختر خوبی هستی ولی می دونی که سهراب عاشق توست. چیزی که من هرگز نتونستم به دست بیارم اما منم عاشق سهرابم. دو روز پیش اومد و هرچی از دهنش در اومد به من گفت اما نمی تونم ازش دست بکشم. وقتی یک سال از ازدواجتون گذشت امیدوار بودم که از تو خسته بشه و به طرف من بیاد اما وقتی اون روز دیدمت فهمیدم که اشتباه می کنم. تو هم جوونی هم زیبا و مهمتر از همه مردی که دوستت داره و پایبند اخلاقیاته. من بهت حسودیم می شه.
نازنین خجالت می کشید در صورت آن زن که داشت همه چیز را اقرار می کرد نگاه کند. نازنین احساس آن زن را می فهمید. او عاشق بود همانگونه که خودش بود. نازنین با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
ـ متاسفم. خبر از هیچی نداشتم. حالا هم حاضرم به خاطر شما هر کاری بکنم اگه بدونم موفق می شوید.
مرجان شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
ـ بی فایده است. باید زودتر از این ها دست می کشیدم و بیخود امیدوار نمی شدم. سهراب راست می گفت. من از نجابت و آبروی اون سواستفاده کردم. فکر می کردم رام می شه. هرچیز که پایه و اساسش دروغ باشه سرانجامی نداره. امشب قراره بیاد و تو رو برگردونه.
اومدم بهت بگم که من اضافه بودم و می خواستم خودم رو تحمیل سهراب کنم. سهراب از من متنفره و تا حالا هرچه کرد برای شوهر خدابیامرزم بود. امیدوارم خوشبخت بشی.
و آهسته به طرف در حیاط رفت. آن را گشود و خارج شد. نازنین به طرف او رفت و گفت:
ـ مرجان.
مرجان ایستاد و به طرف نازنین نگریست. نازنین گفت:
ـ مرجان تو هم زیبا و خوب هستی. کاش سهراب می فهمید که اشتباه می کنه.
مزجان لبخند تلخی زد و گفت:
ـ فقط اومدم بگم که حتما با شوهرت برگرد خونه. اون به تو احتیاج داره.
نازنین گفت:
ـ من هیچ وقت فراموشت نمی کنم.
مرجان به راه افتاد و نازنین اینقدر ایستاد تا در خم کوچه گم می شد. نازنین باور نمی کرد که مشکلی که اینقدر پیچیده بود به همین راحتی حل شد و سهراب با ثابت کردن بی گناهیش به طرف او بیاید. مرجان زن عاشقی بود که به خاطر عشقش گذشت می کرد. آن شب مادر غذای لذیذی تدارک دید و نازنین با شور و شعف در انتظار سهراب به سر می برد. با هر صدایی از جایش می پرید و گمان می کرد سهراب رسیده است. ساعت 10 شد اما خبری از سهراب نبود. شام مادر یخ کرد، نسترن و نسرین چرت می زدند. نازنین کلافه شد. مدام در حیاط راه می رفت، در کوچه را باز و بسته می کرد. عاقبت پدر او را فراخواند و گفت:
ـ شاید ماشین خراب شده یا صاح راه می افته. نباید دلشوره داشته باشی.
اما نازنین چنان تشویشی داشت که حالش را به هم می زد. مادر ساعت 12 به زور او را به رختخواب برد و آنقدر بالای سرش نشست تا نازنین به خواب رفت. صبح زود نارنین از خواب پرید. پدر وضو می گرفت که نازنین پرسید:
ـ خبری نشد؟
پدر سرش را تکان داد و گفت:
ـ نه دخترم. می رم از سر کار تلفن می زنم و می پرسم. نگران نباش.
نازنین نمی دانست دلیل این همه اضطراب چیست. ساعت 9 زنگ در پی در پی نواخته شد. نازنین از پنجره به حیاط نگریست. مادر در را گشود و نازنین از حالت حرف زدن مادر متوجه شد که باید غریبه باشد. از پنجره دور شد و به طرف آینه رفت. ناگهان صدای مادر به گوشش رسید که او را می خواند. سراسیمه به حیاط دوید و مادر را رنگ پریده و مشوش دید. نازنین گفت:
ـ چه اتفاقی افتاده؟
وقتی به در کوچه نگریست مامور پلیس را مشاهده کرد. به مادر نگاه کرد شاید جواب سوالش را بیاید. مادر گفت:
ـ نازنین، دخترم نگران نباش. این آقایون... چطور بگم... ببین تو وضعیتت مساعد نیست.
نازنین میان صحبت مادر پرید و گفت:
ـ مادر خواهش می کنم بگید چی شده.
مادر: این آقایون میگن که سهراب خان رو دستگیر کردن.
نازنین به طرف دو مامور رفت و گفت:
ـ به چه جرمی؟
یکی از آنها پاسخ داد:
ـ شوهر شما به اتهام قتل دستگیر شده.
نازنین گفت:
ـ قتل؟ قتل چه کسی؟
آن مرد که درجه ی سروانی داشت گفت:
ـ اگه اجازه بدهید داخل شویم و چند سوال از شما بکنیم.
نازنین: بفرمایید ولی تو رو خدا بگید چی شده؟
سروان گفت:
ـ من سروان مرادی مامور پرونده ای هستم که شوهرتون به جرم قتل زنی به نام مرجان فنایی دستگیر شده.
نازنین سرش گیج رفت و مادر به طرف او دوید و او را در آغوش گرفت و نسترن سراسیمه شربت قندی مهیا کرد و در حلق نازنین ریخت. سروان مرادی گفت:
ـ معذرت می خوام اما کار ما اینطور ایجاب می کنه که رک و راست بگیم.
مادر گفت:
ـ بخت دختر من سیاهه شما چکار کنید.
نازنین را به اتاق بردند. در گوشه ای تکیه داد و نشست. چهره ی مرجان آن زن ناامید و جوان در نظرش آمد. چرا سهراب این کار را کرده بود؟ نمی توانست جواب سوالش را بیاید. رو به سروان کرد و گفت:
ـ لطفا هرچه می خواهید بپرسید، من حاضرم.
سروان گفت:
ـ شما با مقتول آشنایی داشتید؟
نازنین: بله دوبار ایشون رو دیده بودم.
سروان: برای آخرین بار کی بود؟
نازنین گریه سر داد و گفت:
ـ دیروز صبح.
سروان: برای چه کاری آمده بود؟
نازنین: اومده بود منو با شوهرم آشتی بده.
سروان: شما با شوهرتان اختلاف داشتید؟
نازنین: بله. اختلاف ما سر این خانم بود اما دیروز حل شد و قرار بود شوهرم بیاد و مرا با خود ببرد.
سروان: بله دقیقا ولی به جای اون رفتن سراغ همسر دیگه شون و اونو به قتل رسوندن.
نازنین: من باورم نمی شه که سهراب قاتله. نه حقیقت نداره.
سروان: البته تا اینجای کار اینطور به نظر میاد تا تحقیقات ما تموم بشه. شما دیشب کجا بودید؟
نازنین: خونه و منتظر سهراب بودم.
سروان: به نظر شما انگیزه ی شوهرتان برای قتل چی بوده؟
نازنین: انگیزه؟! نه، هیچ انگیزه ای وجود نداشت. سهراب 5 سال بود که این خانم را می شناخت. مرجان قرار بود از زندگی سهراب بیرون بره.
و دوباره شروع به گریه کرد. مادر گفت:
ـ جناب سروان حال دخترم خوب نیست و لطفا تمومش کنید.
ـ بله متوجه هستم. ما دوباره مزاحم خواهیم شد.
پدر سراسیمه به خانه آمد و خبر آورد که حاج مشیر سکته کرده و حالش خوب نیست و مرجان دارد به تهران می آید. پدر در کنار نازنین نشست و گفت:
ـ دخترم نمی دونم چرا زمونه با تو نمی سازه اما مطمئنم که سهراب قاتل نیست. ما باید کمکش کنیم.
نازنین سر بر شانه ی پدر گذاشت و برای مرگ مرجان گریست. هنوز باور نمی کرد زنی را که دیروز ملاقات کرده اکنون جسدی بیش نیست.
مرجان به همراه همسرش به خانه ی آنها آمد و در آغوش نازنین دقایقی گریست. شوهرش محمد با پدر آهسته صحبت می کرد. مرجان وقتی آرام گرفت، گفت:
ـ دوست محمد وکیل است. قرار است ساعتی بعد برویم و با او صحبت کنیم تو هم بهتره با ما بیایی و قضایا رو تعریف کنی. می دونم حوصله نداری ام من در جریان نیستم. باید زود دست به کار شویم.
آنها سه نفری به سمت دفتر وکالت راه افتادند. سر راه مرجان به خانه تلفن کرد و حال حاج مشیر را پرسید. مهسا گفته بود همانطور است و فرقی نکرده است. آقای دادفر یکی از دوستان صمیمی محمد بود که زیاد به اصفهان سفر می کرد و طبق گفته هایش سهراب را نیز دیده بود. آقای دادفر تمام قضایا را از زبان نازنین شنید اما دو چیز نامعلوم بود. اول اینکه چه کسی به پلیس خبر داده بود و در ثانی چرا سهراب قرار نکرده بود؟ آقای دادفر عقیده داشت:
ـ معمولا کسانی که انگیزه ی قتل دارند به سرعت فرار می کنند.
باید فردا بروم و با سهراب ملاقات کنم تا جواب سوالهایم را پیدا کنم...
از آنها خداحافظی کرده و برای بعدازظهر روز بعد قرار ملاقات گذاشتند. نازنین در دو حالت دوگانگی دست و پا می زد از آن طرف عشق و محبتی که به سهراب داشت و از طذف دیگر احساس سردی و دلزگی می کرد. نمی دانست آیا باید به سهراب کمک کند و یا او را به حال خود بگذارد. اگر واقعا او قاتل بود احساس دوم بر او غالب می شد. او برای کودکی که زاده نشده بود اضطراب داشت. سرنوشت نامعلوم خود و سهراب چگونه می توانست کودکی را خوشبخت سازد؟
بعدازظهر روز بعد آنها به ملاقات آقای دادفر رفتند. نازنین دلهره عجیبی برای این ملاقات داشت. آقای دادفر دقایقی در سکوت بود سپس گفت:
ـ راستش من به ملاقات سهراب رفتم. اولا که روحیه ی خیلی خرابی داشت در ثانی گفت من وکیل نمی خوام و بدتر از همه اینکه او خود را قاتل معرفی کرد.
مرجان جیغ کوتاهی زد و نازنین رنگ پریده بر روی صندلی چسبیده بود. محمد گفت:
ـ به نظر شما حقیقت رو می گه؟
مرجان با حیرت گفت:
ـ این چه حرفیه؟
محمد: ببین عزیزم تو باید خونسرد باشی. من فقط می خوام نظر دادفر رو بپرسم.
آقای دادفر گفت:
ـ راستش نمی شه تشخیص داد. اولا در این گونه مواقع انگیزه ای برای زندگی میسن و اون شوکی که وارد شده هنوز برطرف نشده.
نازنین با صدایی بم گفت:
ـ می شه من ملاقاتش کنم؟
محمد و دادفر به یکدیگر نگریستند و دادفر گفت:
ـ نظر بدی نیست. باید هر طور شده وسیله ملاقات شما رو جور کنم. شما منتظر باشید تا خبرتان کنم. آن شب نازنین کابووس می دید. وقتی از خواب پرید تمام تنش خیس از عرق بود. تشنه اش شده بود. به حیاط رفت و صورتش را آب زد و جرعه ای آب نوشید. دوست نداشت بخوابد. می ترسید باز آن کابوس وحشتناک به سراغش بیاید. به اتاق برگشت. در گوشه ای کز کرد و به آسمان چشم دوخت. حس غریبی او را در بر گرفته بود. یاد گذشته چون رویایی شیرین می نمود که در آن سهراب خودنمایی می کرد. دستان نوازشگر سهراب، چشمان پرجاذبه و لبخند با شکوهش همه و همه تمام آن خوشبختی او بود. باید سهراب را می دید. به هر وسیله ی ممکن باید او را ملاقات می کرد.
نازنین پشت درب شیشه به انتظار سهراب بود. قلبش فشرده می شد. نمی دانست سهراب با دیدن او چه عکس العملی از خود نشان می دهد.
دقایق مانند قرنی می گذشت. ناگهان سهراب پدیدار شد. نازنین ناخودآگاه برخاست. سهراب به نزدیک شیشه مقابل نازنین رسید و با نگاهی ناآشنا نازنین را می نگریست. نازنین دستانش را روی شیشه گذاشت و اشک بر پهنای صورتش روان شد. سهراب بی اعتنا نشست و نازنین به تبعیت از او نشست. گوشی را برداش. سهراب را نیز گوشی را با اکراه برداشت. نازنین گفت:
ــ سلام.
سهراب: سلام.
نازنین: سهراب حالت خوبه؟
سهراب: برای چی اومدی؟
نازنین: اومدم ببینمت. من می دونم که تو بی گناهی. اومدم کمکت کنم.
سهراب: اما من قاتلم. به جز من چه کسی می توانست اون رو کشته باشه؟
نازنین: سهراب با خودت لج نکن. ما برات وکیل گرفتیم. چرا با اون صحبت نمی کنی؟ جرا اتفاقات اون روز رو براش تعریف نکردی؟
سهراب با خشم گفت:
ـ من از زندگی، از همه چیز بیزارم. ترجیح می دم بمیرم. تو هم برو و ولم کن. تو جوونی و می تونی از نو شروع کنی.
نازنین عصبی بود. کلافه شده بود. سهراب داشت با زندگی او بازی می کرد. می خواست فریاد بزند. دست بر شقیقه هایش گذاشت. تلفن از دستش رها شده بود. با دستانی لرزان گوشی را برداشت و گفت:
ـ سهراب حداقل به خاطر بچه مون به خودت بیا. من می دونم تو قاتل نیستی. بچه ی من پدر می خواد. به خاطر من، به خاطر خودت، به خاطر گذشته ها، به خاطر عشقمون لج نکن.
سهراب هاج و واج نازنین را نگاه می کرد. گاه به چهره ی نازنین و گاه به شکم او. انگار می خواست حقیقت را جستجو کند. سهراب برخاست و بدون اینکه به نازنین نگاهی دوباره بیاندازد از سالن خارج شد و فقط هق هق گریه اش در فضای بی روح آنجا شنیده می شد. در راه بازگشت دادفر از نازنین پرسید که سهراب چه گفت؟ حاضر به همکاری هست؟
نازنین با نگاهی بی رمق گفت:
ـ حرفی نزد. سهراب سرخورده و ناامیده آقای دادفر. به من ثابت شده که اون قاتل نیست.
دادفر: از کجا اینطور مطمئنید؟
نازنین: من اون رو خوب می شناسم. از نگاهش، از شوکی که بهش وارد شده و از اینکه نمی خواد خودشو رو تبرئه کنه. حتی اگه قاتل بود می تونست کمک بخواهد و از بار گناهاش کم کنه. اون یخ زده. باید به خودش بیاد. تنها راه نجاتش انگیزه برای زندگی کردنه.
دادفر با دقت به چهره ی نازنین نگریست و با خود اندیشید او همه چیز را از دریچه ی عشق می بیند. او زن عاشقی است. استدلالهای اون نمی تونه منطقی باشه.
مرجان نگران و ناامید به خاطر پدرش بازگشت. نازنین قول داد به محض اینکه خبری از سهراب شد با آنها تماس بگیرد.
دو روز بعد دادفر پیغام فرستاد که نازنین به دفتر او برود تا در جریان کار باشد. وقتی نازنین نشست دادفر با لبخندی پیروزمندانه گفت:
ـ شما موفق شدید.
نازنین صاف نشست و گفت:
ـ برای چه چیز؟
ـ شما انگیزه ی زندگی رو به سهراب دادید. اون با من حرف زد و باید بگم اولین گام برداشته شد. نازنین بعد از یک هفته لبخند محزونی بر لب آورد و گفت:
ـ خوشحالم. اون چی گفت؟
دادفر: گفت که قاتل نیست و ماجرای اون شب رو اینطور توصیف کرد که ساعت 9 برای اتمام صحبت و دادن پول به این خانم و همینطور سند خونه به اونجا می رود تا مطمئن شود مرجان به سراغ شما اومده و شما رو راضی به بازگشت کرده. سهراب می گوید در کوچه باز بود و همینطور در آپارتمان نیمه باز بوده. هرچه در می زند کسی جواب نمی دهد. آهسته به درون می رود و روی کاناپه جسد مرجان را که با ضربات چاقو به قتل رسیده بود روبرو می شود. وقتی به خود می آید متوجه می شود که در بد موقعیتی قرار گرفته. نمی داند به پلیس خبر بدهد یا نه؟ در این گیر و دار صدای ماشین پلیس به گوشش می رسید و بقیه ی ماجرا. حالا سروان مرادی طبق گزارش پرونده می گوید حوالی ساعت 9 شخصی از باجه تلفن عمومی به پلیس خبر یک قتل را می دهد و سریع قطع می کند. با توجه به اظهارات سهراب باید دید شخص ثالث که بوده که در جریان این قتل بوده و می خواسته تا سهراب از محل جنایت فرار نکرده او را به دام بیاندازد و خبر مهم تر اینکه همسایه ی طبیقه پایی متوجه می شود که در باز است. وقتی می خواهد اقدام به بستن آن نماید صدای بسته شدن در را می شنود. یعنی همان ساعت نه. همان ساعتی که سهراب به سراغ مقتول می رود. به نظر من اول شخص سوم تمام پیش بینی ها رو انجام داده تا سهراب بدون هیچ نگرانی وارد خانه شود. کما اینکه در کوچه باز بوده تا سهراب زنگ نزند و تصود ننماید که مقتول در خانه نیست.
نازنین نور امیدی در قلب خویش احساس می کرد. رو به دادفر گفت:
ـ اما مهم شخص ثالثه. اون کی می تونه باشه؟
دادفر متفکرانه گفت:
ـ سروان مرادی پیگیر این پرونده است و در حال تحقیق است. ولی من و شما باید برای سرعت بخشیدن به تحقیقات به آنها کمک کنیم. من امروز دوباره سهراب را می بینم. شما پیغامی برای او ندارید؟
نازنین تکه کاغذی را از روی برداشت و بر روی آن نوشت: « دوستت دارم.» و آ»ىآبه دادفر داد و گفت:
ـ این رو بهش بدهید.
نازنین از شوق می خواست فریاد بزند اما می دانست تا به مقصود رسیدن راه زیادی در پیش دارد.
در باجه ی تلفن مادر سهراب گریه می کرد و نازنین از این سو. عاقبت نازنین گفت:
ـ خانم جون تو رو خدا گریه نکنید. حاج آقا حالشون چطوره؟
خانم جون گفت:
ـ شکر خدا بهتره. یکی دو روز دیگه مرخص می شه. بگو سهراب چطوره؟ می خوام بیام تهران ولی دخترا نمی ذارن.
نازنین: خانم جون سهراب خیلی خوبه و بهتون قول می دم با سهراب برگردم خونه. شما نباید نگران باشید. پلیس به دنبال قاتله.
خانم جون گفت:
ـ دخترم دعات می کنم. مواظب خودت باش. سعی می کنم حتما بیام و ببینمت.
نازنین: شما مواظب حاج آقا باشید. اجازه ی ملاقاتم نمی دهند. خودم بهتون خبر می دهم.
نازنین احساس مادرانه خانم جون را درک می کرد و صدای گریه ی سوزناک او هنوز در گوشش شنیده می شد.
شوهر مرجان و مهسا دو سه باری به تهران آمدند و بلافاصله
بازگشتند. از دست هیچ کس کاری بر نمی آمد. فقط باید انتظار می کشیدند. یک بار سروان مرادی به دیدن نازنین آمد و سوالاتی کرد اما به نتیجه ای نرسید. البته گفت:
ـ سر نخ هایی به دست آمده اما نتیجه گیری زود است.
دو هفته از وقوع قتل می گذشت. نازنین احساس می کرد که وقت بیهوده هدر می رود و او دست روی دست گذاشته. به دیدار دادفر رفت تا شاید بتواند به نتیجه ای برسد. دادفر آن روز وقت آزاد داشت و نازنین از او خواست تا خانه ی مرجان را ببیند. آنها به محل زندگی مرجان رسیدند. آپارتمان 4 طبقه بود که مرجان در طبقه ی دوم آن زندگی می کرد. آپارتمان نبش خیابان بود و روبروی آن سوپر مارکت و اتوشویی و تعمیرگاه لوازم برقی بود. نازنین کمی در آن خیابان قدم زد و سپس بازگشتند. نازنین آن شب تا نزدیکهای صبح قدم می زد. مغزش می خواست جرقه ای بزند اما خاموش بود. ناامیدانه به رختخواب رفت تا صبح بتواند به حوالی خانه مرجان برود. حس می کرد که در آنجا چیزی به انتظار اوست.
نازنین عینک آفتابی بر چشم زده بود و به فروشگاه مواد غذایی داخل شد و به بهانه ی خرید اجناس فروشنده ها را زیر نظر داشت. کمی خرید کرد و به مغازه ی اتوشویی رفته، در آنجا مردی 35 ساله مشغول به کار بود. نازنین سلام کرد و گفت:
ـ می خواستم سوال کنم که یه پارچه ی ساتن رنگ می گیره؟
آن مرد گفت:
ـ راستش من وارد نیستم. الان همکارم می یاد ازش بپرسید.
نازنین تشکر کرد و گفت:
ـ من همین حوالی هستم مجددا مزاحم می شوم.
به مغازه ی لوازم الکتریکی رفت. در آنجا نیز چیزی دستگریش نشد. وقتی می خواست خارج شود متوجه موتور گازی که کنار اتوشویی پارک کرد شد. خود را عقب کشید. علی تغییر قیافه مثل ریش و سبیل، نازنین قیافه ی فرهاد را به خوبی تشخیص داد. رنگ از رویش پرید. صاحب مغازه پرسید:
ـ خانم اتفاقی افتاده؟
نازنین لیوان آبی طلبید و با دستانی لرزان آن را سر کشید و به سرعت خارج شد. جلوی تاکسی را گرفت و خود را در صندلی عقب انداخت. از دیدار فرهاد آن هم در آنجا دلشوره ی عجیبی داشت. آیا قتل مرجان می توانست ربطی به فرهاد داشته باشد؟ به دفتر دادفر رفت. دادفر از دیدن نازنین در آن حالت متعجب شد و گفت:
ـ اتفاقی افتاده؟
نازنین اتفاقات آن روز و دیدار فرهاد و اینکه در گذشته هواخواه او بوده را برای دادفر تعریف نمود. دادفر گفت:
ـ بسیار عالیه اما نمیشه با اطمینان حرف زد. باید به دیدار سروان مرادی برویم.
دادفر سریع حاضر شده و با نازنین به اداره ی آگاهی رفتند. سروان مرادی پس از شنیدن سخنان نازنین گفت:
ـ راستش ما هم به ایشان مظنون بودیم اما نمی دونستم نسبت فامیلی دارید. به گفته ی همسایه ها این آقا به بهانه ی دادن و گرفتن لباسهای مقتول زیاد به آنجا رفت و آمد داشته اما در بازجویی فرهاد گفت این کار را برای همه انجام می دهند و مشکلی از نظر کاری نیست. ما ظاهرا اظهارات ایشون را قبول کردیم ولی فرهاد را زیر نظر گرفتیم تا اگر رفتار مشکوکی از او سر زد در جریان باشیم اما با صحبتهای شما بیشتر باید روی این آقا کار شود. شما باید خودتونو دیگه نشون این شخص ندهید و با کسی راجع به این مسئله صحبت نکنید. من دوباره از فرهاد بازجویی خواهم کرد تا شاید بتوانم سر نخی به دست بیاورم.
این انتظارهای بی پایان نازنین را به جنون می کشاند. شبها در اتاقها راه می رفت و روزها کلافه و سردرگم بود. حالا باز هم باید انتظار می کشید.
ـ پدر! فرهاد چند ساله در اتوشویی کار می کنه؟
پدر گفت:
ـ فکر می کنم سه سالی می شه.
نازنین: از کارش راضی بود؟
پدر: شریکی داشت اما از درآمدش راضی بود. چطور به یاد فرهاد افتادی؟
نازنین: همینطوری. بالاخره هر چی باشه پسرعمو و دخترعمو هستیم.
پدر با افسوس سرش را تکان داد و گفت:
ـ اگر با فرهاد ازدواج می کردی الان زندگی آروم و بی صدایی داشتی. پسر خوبی بود تو را هم دوست داشت.
مادر گفت:
ـ قسمت بود. دیگه نمی خواد افسوس گذشته رو بخوری.
نازنین نزد نسترن رفت و گفت:
ـ نسترن راستی از مرضیه خبر نداری؟
ـ چند بار توی راه مدرسه دیدمش. خیلی خوشحال شد که منو دید و خیلی از تو می پرسید که چطور شد ازدواج کردی.
نازنین: مرضیه دختر خوبی است. منم دلم براش تنگ شده.
نسترن: در ضمن یک عکس عروسی تو را دادم بهش.
نازنین جا خورد و گفت:
ـ برای چی دادی؟
نسترن: خیلی خواهش کرد منم نخواستم دلش بشکنه. عیبی داره؟
نازنین: نه! نه! اما کدوم عکس؟
نسترن: اون عکس دو نفریتون که تو باغ انداخته بودی. به نظر من قشنگترین عکس بود.
نازنین برخاست و در اتاق به قدم زدن مشغول شد. حالا می توانست بفهمد که فرهاد از کجا سهراب را می شناخت و احتمالات زیادی داشت به یقین تبدیل می شد.
ـ دخترم خوبیت نداره بیا تو هم برویم.
ـ نه مادر من تو خونه راحت ترم.
پدر گفت:
ـ هر طور راحتی. ما زود برمی گردیم.
وقتی آنها رفتند نازنین روی پله نشست و به ستاره ها چشم دوخت. آن شب یکی از دوستان قدیم پدر آنها را برای شام دعوت کرده بود. نازنین از اینکه تنها بود احساس آرامش می کرد. حالا می توانست افکار خود را نظم بدهد. چند دقیقه ای از رفتن پدر و مادر نمی گذشت که زنگ در به صدا در آمد. نازنین به گمان اینکه آنها چیزی جا گذاشته اند در را گشود و از وحشت جیغ کشید، اما دستان قوی و مردانه فرهاد جلوی دهانش را گرفت و در را بست. نازنین از وحشت نمی توانست نفس بکشد. با چشمانی گشاده به چشمان فرهاد می نگریست. فرهاد با خشونت او را به اتاق برد و به گوشه ای پرت کرد و گفت:
ـ صدات در بیاد با این تکه تکه ات می کنم.
اشاره به چاقویی که در دست داشت کرد. نازنین گفت:
ـ از جون من چی می خوای؟
فرهاد: تو از جون من چی می خوای؟ برای چی منو تعقیب می کنی؟ چرت به پلیس اون مزخرفات رو گفتی؟ خیلی شوهر گردن کلفتتو دوست داری اما به زودی اون گردن زیر طناب دار دو تکه می شه.
نازنین که از شنیدن این حرف احساس نفرت کرد گفت:
ـ احمق این چه کاری بود کردی؟ چرا اون زن رو کشتی؟ می دونی که سهراب بی گناهه.
فرهاد موهای نازنین را در دست گرفت و پیچاند و گفت:
ـ احمق تویی که منو به اون مرتیکه ی بی همه چیز ترجیح دادی. دیدی که بهت خیانت کرد. تو لیاقت نداری.
آنگاه به چشمان نازنین نگاه کرد و با حالت جنون آمیزی گفت:
ـ من عاشق تو بودم، دوستت داشتم اما تو بدبختم کردی. پای من بیخود توی این ماجرا کشیده شد. وقتی اون عکس لعنتی رو دیدم چه حالی شدم. از اون روز تصمیم گرفتم ازت انتقام بگیرم. حالا وقتشه.
تیغه ی چاقو را به گلوی نازنین نزدیک کزد و نازنین سردی مرگ را در تنش احساس می کرد. چشمانش را بست و در همان زمان در اتاق گشوده شد و سروان مردای به همراه چند نفر به داخل اتاق ریختند و نازنین دیگر چیزی نفهمید.
وقتی به هوش آمد پدر و مادر و دادفر و سروان مرادی بالای سر او بودند. پدر صورت نازنین را بوسید و دادفر به او تبریک گفت. سروان مرادی با لبخند به نازنین می نگریست. نازنین گفت:
ـ فرهاد، فرهاد چی شد؟
سروان مرادی: فرهاد رفت همان جایی که باید بره و به جای اون سهراب آزاد می شه.
نازنین لبخندی زد و به پدر گفت:
ـ پدر برای شما و عموجون متاسفم. نمی دونم چرا فرهاد مرتکب این جنایت شده.
دادفر گفت:
ـ طبق اظهارات قاتل وقتی عکس عروسی شما رو می بینه سهراب رو می شناسه و می بینه که همون مردی است که به نام شوهر به منزل مرجان که یکی از مشتریان آنهاست رفت و آمد می کنه و در نتیجه زیر پای مرجان می نشیند و مرجان به تحریک فرهاد به سراغ شما می آید. بدون اینکه نیت واقعی فرهاد رو بدونه. وقتی مرجان رضایت می دهد که از زندگی شما بیرون بیاد فرهاد نقشه قتل رو می کشه و می خواد با این کار سهراب محکوم به مرگ بشه و به این وسیله انتقام خود را گرفته باشد اما باید می دانست که سر بی گناه پای دار می ره اما بالای دار نمی رود. در ضمن نقشه ی امشب رو سروان مردای کشیدند تا فرهاد رو به دام بیاندازند.
صبح نازنین به همراه پدر به انتظار آزادی سهراب ایستاده بودند. وقتی در گشوده شد نازنین نفهمید چه زمانی به آغوش سهراب پناه برد. سهراب او را می بویید و می بوسید. نازنین گریه می کرد و پدر در گوشه ای اشک شوق می ریخت. سهراب سراپای نازنین را نگریست و گفت:
ـ حال بچه مون چطوره؟
نازنین در میان هق هق گریه گفت:
ـ برای دیدن تو روزشماری می کنه.
سهراب خندید و گفت:
ـ من فقط به عشق دیدن او زنده ام.
نازنین: پس از حالا من یه هوی درست و حسابی دارم.
بعد از یک روز استراحت به طرف اصفهان حرکت کردند. در آنجا همگی منتظر ورود آنها بودند. حاج مشیر که سلامتی نسبی پیدا کرده بود به یمن آزادی سهراب چند گوسفند قربانی کرد. مادر سهراب از آغوش پسرش بیرون نمی آمد. نازنین وقتی صورت مادر سهراب را بوسید گفت:
ـ به شما قول دادم که با سهراب برگردم و به قولم وفا کردم.
خوشبختی در آن خانه به اوج خود رسیده بود و نازنین خدا را شکر می کرده که دوباره دلهایشان لبریز از شوق و شادی است.
هواپیما اوج گرفت. نازنین دستش در دست سهراب بود. نازنین گفت:
ـ نرفته دلم برای خونه تنگ شد. راستی چند وقت می مونی؟
سهراب: نمی دونم اما اونقدر می مونیم تا خاطرات تلخ کمرنگ تر بشه.
نازنین: یعنی بچه مون تو غربت به دنیا می آد؟
یهراب: فعلا نیاز به استراحت و آرامش دارم. اونجا می تونیم راجع به این مسئله تصمیم بگیریم.
و سپس با نگاهی عمیق به صورت نازنینی نگریست و گفت:
ـ ما هر دو خیلی خسته ایم، خسته درسته؟
نازنین سرش را بر شانه ی سهراب نهاد و گفت:
ـ باورم نمی شه که دوباره پیش هم هسایم. می ترسم خواب باشم و از خواب بیدار شم.
سهراب بوسه ای بر پیشانی نازنین نهاد و گفت:
ـ کابووس تموم شد. اینها همه واقعیته. می دونی دنیای دیگه ای به روی ما باز می شه ولی مهم بودن من و تو در کنار یکدیگره. هرجای دنیا هم که برویم فرقی نمی کنه.
سپس تکه کاغذی از جیبش درآورد و به نازنین داد. نازنین کاغذ را گشود. روی آن با خطی ناهماهنگ نوشته شده بود دوستت دارم. نازنین به یاد آن روز افتاد که آن را به دست دادفر داده بود. در زیر آن جمله ای نوشته شده بود:
کاش می دونستی که من بیشتر.

رمان قلب های بی اراده3

خاله گفت:
ـ نگران نباش. من عذرخواهی می کنم. فقط منو بی خبر نذار.
نازنین: چشم حتما.
وقتی اتوبوس در جاده به پیش می رفت نازنین نمی دانست چه سرنوشتی در انتظار اوست. به مهندس می اندیشید اما تصویر او محو و سهراب را با چهره درهم می دید. آخ که چقدر آرزوی چنین روزی را داشت. مهندس او را دوست داشت و به دنبال او بود. احساس غروری وصف ناپذیر او را در برگرفت. نباید به سهراب می اندیشید. او برایش خاطره ای پیش نبود. چشمانش را بست و به خواب رفت تا به مقصد برسد. نازنین پدر را دید. دست تکان داد و متوجه ی او شد. وقتی پیاده شد با پدر روبوسی کرد و پدر دست بر اشنه ی او انداخت و گفت:
ـ نازنین خوشحالم که می بینمت.
نازنین: پدر امیدوارم که منو بخشیده باشید. من لایق محبت های شما نیستم.
پدر با لبخند گفت:
ـ قسمت تو هم اینجور بود. ما هم راضی هستیم به رضای خدا.
وقتی به خانه رسید با استقبال مادر و نسرین و نسترن روبرو شد. مادر مدام اشک می ریخت و صورت نازنین را کی بوسید. نازنین از خوشحالی و هیجان ناشی از دیدار خانواده اشک شوق می ریخت. تا شب نازنین از اتفاقات و کارهایی که با خاله انجام داده حرف می زد. مادر گفت:
ـ آقای مهندس رو دید؟
نازنین سر به زیر انداخت و گفت:
ـ بله دیروز دیدم. وقتی گفت پدر خواسته که من برگردم، سریع حرکت کردم.
مادر گفت:
ـ پس مبارک باشه انشاءالله.
نسرین و نسترن دست زدند و پدر لبخندی برگوشه ی لب آورد. آخر شب پدر نازنین را در کنار خود نشاند و گفت:
ـ دخترم من خوشحالم که تو عروس خانواده متمول و سرشناسی می شوی، اما باید بدونی که گذشته ها رو به فراموشی بسپاری. شاید حتی مجبور باشی من و مادرت رو هم نبینی یا کمتر ببینی. برای ما هم خوشبختی تو مهمه.
نازنین: چرا حتی باید شما رو فراموش کنم پدر؟
پدر: به موقع خودت می فهمی.
پدر سکوت کرد و نازنین نمی توانست حرف پدر را درک کند، اما دیدن خانواده و بودن بهروز چنان فکر او را مشغول کرده بود که نمی توانست به چیز دیگری بیاندیشد. پدر ظهر خبر آورد که بهروز برای معرفی نازنین به خانواده اش عصر می آید دنبال او. نازنین از شنیدن این خبر دلشوره ی عجیبی پیدا کرد. به مادر گفت:
ـ من می ترسم.
مادر: از چی؟
نازنین: از این که منو نپسندند.
مادر: چرا باید دختر به این خوشگلی و خانمی را نپسندند؟ باید اعتماد به نفس داشته باشی. علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.
نازنین لبخند محزونی به لب اورد. آیا این کافی بود؟ می دانست خانواده ی بهروز کسانی نیستند که بشود با آنها راحت کنار آمد. هزاران فکر و خیال به مغز او هجوم آورد. تمام لباسهایش را از کمد درآورد و به تن کرد اما هیچکدام از آنها را مناسب این مراسم نیافت. از مادر کمک خواست. مادر گفت:
ـ تمام این لباس ها سنگین و خوب هستند. بهتره یکی شو انتخاب کنی. چرا همان کت و دامن را که تازه دوختی نمی پوشی؟
نازنین به ناچار همان کت و دامن را پوشید. این لباس را دوست داشت ولی امروز به دلش نمی نشست و آن را برازنده نمی یافت. وقتی زنگ در نواخته شد، نازنین قلبش فرو ریخت. مادر او را صدا کرد و نازنین کیفش را برداشت و به طرف حیاط به راه افتاد. تا چشمش به مهندس افتاد دوباره دست و پایش را گم کرد. مهندس کت و شلواری بسیار شیک به تن کرده بود و به نظر نازنین از همیشه خوش قیافه تر و شیک پوشتر به نظر نظر می آمد. جلو رفت و سلام کرد. مهندس گفت:
ـ مادر با اجازتون.
مادر: به سلامت. سلام ما را برسانید.
آنها به طرف اتومبیل به راه افتادند. وقتی در اتومبیل جای گرفتند مهندس به سر تا پای نازنین نگاه کرد و گفت:
ـ سفر چطور بود؟
نازنین: خسته کننده. تنهایی مسافرت سخته.
مهندس: خوشحالم که می بینمت.
و از صندلی عقب دسته گل زیبایی به نازنین تقدیم کرد. نازنین گلها را بویید و گفت:
ـ گل نرگس. خیلی زیباست. ازتون ممنونم.
مهندس: قابل خانم زیبایی مثل شما رو نداره.
و آن گاه اتومبیل را به حرکت دراورد. در راه مهندس از مسافرتش به انگلیس حرف می زد و اینکه چقدر به او بد گذشته بود.
نازنین: ما هر دو یک راه را انتخاب کردیم. 

             

مهندس: درسته اما دوباره سر جای اول آمدیم.
نازنین: مهندس سنایی در چا حالی هستند؟
مهندس: خوب و سرحال.
نازنین: چند وقتیکه در تهران نبودم فکر می کنم همه چیز تغییر کرده اما همه چیز همان طور هست که قبلا بود.
مهندس: درسته. همه این حالت را دارند. خودم وقتی از مسافرت برمی گردم فکر می کنم اتفاق خاصی رخ داده.
نازنین نمی خواست به مهندس از تشویش و دلهره ای که داشت حرفی بزند، زیا او را دختری بی دست و پا و امل فرض می کرد. اما دوست داشت مهندس خود این را درک کند و به او دلداری بدهد. وقتی به در خانه ی مهندس رسیدند بوق زد و مرد مسنی در را گشود. ماشین به داخل رفت و دهان نازنین از حیرت باز ماند. آنجا خانه نبود بلکه قصری بود که می درخشید و ابهت خود را به چشم همگان می کشاند. نازنین در خواب نیز تصور یک چنین جایی را نمی کرد. عمارتی سفید و سه طبقه با ستونهایی در دو طرف ساختمان و استخر بی نهایت زیبایی که در جلوی آن قرار داشت. زیبایی باغ که بی نهایت بود. درختان یک دست سرو و دو درخت نخل بزرگ در دو سوی ساختمان و گلکاری های شکیل و زیبای آن قابل توصیف نبود. نازنین با خود اندیشید: من اینجا چه کار می کنم؟ باید برگردم.
به مهندس نگاه کرد اما او بی تفاوت بود و در اتومبیل را گشود تا نازنین پیاده شود. دست نازنین آشکارا می لرزید. مهندس گفت:
ـ چی شده، سردته؟
نازنین: نه مثل این که خستگی راه توی تنم مانده.
مهندس: نکنه از دیدن خانواده ی من عصبی شدی؟
نازنین: نمی دونم ولی مهم نیست.
آنها از پله های عمارت بالا رفتند و مردی که نازنین فکر می کرد از فامیلهای درجه ی یک مهندس است، سلام و احوالپرسی کرد. مهندسگفت:
ـ این شخص محمد نام داره و از بچگی که به یاد دارم با ما بوده، در واقع پیشکار پدرمه.
داخل ساختمان بی نظیر بودو تجملات آن احتیاج به زملن طولانی برای توصیف داشت. کف آن با سنگ مرمر مفرش بود و قالی بزرکی در وسط آن به چشم می خورد. پلکان پیچ در پیچی در مقابل بود که یه طبقه ی بالا راه داشتو مهندس به سالن سمت چپ رفت و نازنین به دنبال او حرکت کرد. همه چیز در آنجا بی نهایت لوکس و زیبا و چشم گیر بود. وقتی به سالن رسیدند، نازنین چند مرد را دید که دور تا دور سالن مشغول گفتگو و صرف عصرانه بودند. مهندس نازنین را جلو برد و در مقابل زنی که به نظر نازنین مثل ملکه ها بود، قرار داد و گفت:
ـ مادرم.
آن زن با وجود سنی که داشت موخایش را به طرزی زیبا آراسته بود و سرویس زمردی به گردن و گوش آویخته بود. سپس پدر مهندس که با گرمی از نازنین استقبال کرد. آنقدر آن جمع شکیل و منظم بودند که به نظر نازنین بیشتر شبیه به دربار بود تا یک جمع خانوادگی. مهندس برادر بزرگتر و همسرش را که قیافه ای حق به جانب داشت معرفی کرد و سپس دو خواهر دیگر که یکی با همسرش بود و دیگری مجرد. نازنین گج مانده بود. نمی دانست چطور مراسم معارفه انجام شد. سپس در گوشه ای نشست و جرات نگاه کردن به حاضران را نداشت. مادر بهروز گفت:
ـ خوش آمدی عزیزم. واقعا به بهروز تبریک می گم. دختر زیبایی رو برگزیده.
نازنین تشکر کرد اما به نظرش این جملات از ته قلب نبود و انگار مجبور بود که بر زبان بیاورد. پدر مهندس گفت:
ـ بله، ما خیلی مشتاق دیدار شما بودیم.
خدمتکار برای او چای و شیرینی آورد. نازنین سر خود را با نوشیدن چای گرم کرد ولی متوجه ی نگاه هایی بود که حرکات او را زیر نظر دارند. خواهر بزرگتر که حدودا 35 سال داشت، گفت:
ـ نازنین جان کمی از خودت بگو.
نازنین با خود فکر کرد مثل جلسه ی محاکمه می ماند و گفت:
ـ 19 سال دارم و با پدر و مادر و دو خواهر کوچکتر از خودم زندگی می کنم.
بعد شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
ـ چیز خاصی به نظرم نمی رسه.
آنها با تمسخر به یکدیگر نگاه کردند. خواهر کوچکتر برخاست تا به تلفن جواب بدهد. هیکل بی مانندی داشت با گیسوانی مجعد. بلوز و شلوار بی نهایت تنگی به تن داشت که تمامی اندامش را با سخاوت در معرض دید همگان قرار می داد. بهروز با برادر خود گفتگو می کرد. نازنین انتظار داشت تا بهروز ب داد او برسد از این جمع خاموش و پر تکبر رهایی بخشد. مادر بهروز جعبه ای درآورد و به نازنین داد و گفت:
ـ امیدوارم خوشت بیاید.
نازنین جعبه را گرفت و تشکر کرد. بهروز زیر چشمی آنها را می نگریست و گفت:
ـ نازنین بازش کن ببین هدیه ی مادر چیست؟
نازنین به آرامی در جعبه را گشود و درون آن انگشتری با نگین یاقوت و نگین های ریز برلیان در اطرافش خودنمایی می کرد.
ـ واقعا زیباست. از لطف همگی شما سپاسگزارم.
بهروز برخاست و انگشتر را در انگشت نازنین جای داد و با لبخند گفت:
ـ مبارکه.
نازنین لبخندی زد. برادر مهندس و همسرش از جا برخاستند و مادر بهروز گفت:
ـ چرا شام نمی مانید؟
همسرش با تکبر خاصی جواب داد:
ـ منزل سرهنگ دعوت داریم.
پدر بهروز گفت:
ـ خوش بگذره. سلام مرا به سرهنگ برسانید.
آنها با نازنین دست دادند و از دیدن او اظهار خوشوقتی کردند. نازنین کاملا دریافت که تمام این تعارفات بنا به مصلحت و روابط اجتماعی صورت می گیرد وگرنه از قیافه ی هر دوی آنها پیدا بود که علاق ای به دیدار مجدد او ندارند. نازنین احساس حقارت می کرد. او می دانست که وصله ی ناجوری است، اما بهروز چی؟ آیا می توانست به راحتی از او بگذرد؟ ماهها انتظار گوشه چشمی از بهروز را داشت، اما حالا بودن با بهروز او را راضی و خشنود می ساخت؟ شاید اگر آن دو با هم بودند، می توانستند خیلی از مسائل را حل کنند اما حالا خانواده ها نقش بازی می کردند و عشق کوچک آنها گم بود.
بعد از ساعتی که همچنان فضای خانه سنگین بود، بهروز اجازه خواست تا نازنین را برساند. نازنین خوشحال بود که از آن جمع جدا می شود. وقتی در اتومبیل نشست حالت زندانی ای را داشت که از زندان آزاد شده. بهروز پرسید:
ـ چطور بود؟ از خانواده ام خوشت آمد؟
نازنین: البته. واقعا خانواده با ضخصیتی داری.
نمی توانست بگوید مهربان و صمیمی چون دروغ بزرگی بود. بهروز گفت:
ـ من تصمیم گرفتم هفته ی دیگه جشن نامزدی بگیریم البته مادر می گوید که زود است ولی من دوست دارم زودتر به عنوان همسر آینده ام معرفی ات کنم.می خواهم وقتی تو رو می بینند دهن همشون بسته شه.
نازنین: چرا؟ مگه حرفی شده؟
بهروز: نه، خوب اغلب این جور مواقع شایعه زیاده.
نازنین متوجه شد که بهروز نمی خواهد واقعیت را بگوید مبادا که به او بر بخورد. وقتی نازنین پیاده شد، بهروز فقط به این اکتفا کرد که سالم برسون، بعدا تماس می گیرم و رفت. نازنین با شانه های آویخته کوچه را پیمود. او همیشه در رویایش لحظه ی بی نظیری را تجسم می کرد که چگونه از مصاحبت با یکدیگر سیر نمی شوند. نازنین متوجه بود که باید بهروز او را به در خانه می رساند و از مادرش تشکر می کرد اما عمدا پیاده نشد. نازنین با خود گفت:
ـ اون فقط منو می خواد. دیگران برایش اهمیتی ندارند.
با هیاهوی نسترین و نسرین و دیدن انگشتر که با حیرت به آن می نگریستند و با سوالات خود نازنین را گیج می کردند، مادر گفت:
ـ خیلی قشنگه دخترم. مبارک باشد.
نازنین انگشتر را در آورد و به مادر داد و گفت:
ـ برام نگه دارید.
و به اتاق خود پناه برد تا افکار خود را نظم دهد. وقتی به یاد محبت های سهراب می افتاد از خود شرمنده می شد. سهراب چون سایه بر سر او بود و احساس امنیت و خوشبختی را به او می بخشید، اما بهروز سرد و خاموش بود و او نمی دانست در افکار او چه می گذرد.
بعد از صرف شام پدر او را صدا زد و در کنار خود نشاند و گفت:
ـ دخترم آشفته ای. مادرت می گفت زیاد حال و حوصله نداشتی. نمی خواهم دخالت کنم اما اتفاقی افتاده؟
نازنین: نه پدر فقط فکر می کنم خانواده ی بهروز منو نپسندیدند.
پدر: خوب این که معلوم بود چون ما وصله ی تن اون ها نیستیم اما من فکر می کردم تو همه ی جوانب رو سنجیدی و به بهروز جواب دادی.
نازنین: من با بهروز مشکلی ندارم ولی نمی شه خانواده را در نظر نگرفت.
پدر: بله درسته. فعلا وقت داری فکر کنی.
نازنین: بهروز قصد دارد هفته ی دیگر جشن نامزدی را بگیرد.
پدر: هر جور صلاح خودتونه.
نازنین احساس کرد پدر نمی خواهد دخالتی در برنامه های آنها بکند. آن هم به خاطر صادقی بزرگ بود که نمی خواست فکر کند که پدر از موقعیت خود سوءاستفاده می کند. بغض راه گلویش را گرفته بود. او تنها بود و این مجازات خود سری او بود که اندک اندک پس می داد.
روز بعد با شراره قرار گذاشت شاید او بتواند کمکی به او کند. وقتی به خانه ی شراره رسید، زنگ زد و صدای دویدن شراره به گوشش رسید. با هیجان خاصی در را گشود و نازنین را در آغوش کشید. اتاق شراره دنج و راحت بود. نازنین روی مبل چرمی بزرگی که در گوشه ی اتاق بود لم داد و شراره برای اوردم وسایل پذیرایی بیرون رفت. وقتی بازگشت نازنین گفت:
ـ اگه بازم بخوای بیرون بری، من می روم. من فقط احتیاج دارم با کسی حرف بزنم.
شراره نشست و گفت:
ـ معلومه دلت خیلی پره. من سرا پا گوشم.
نازنین تمام ماجرا را تعریف کرد و شراره که از تعجب چشمانش گرد شده بود، گفت:
ـ پس مسئله ی اخراج سریع تو زیر سر مهندس بوده و پدر مهندس از پردت خواسته بود.
نازنین: بله حالا که فکر می کنم همه ی اینها به هم ربط داره و من بی خبر بودم.
شراره: خب حالا احساس سعادت می کنی؟
نازنین: متاسفانه خیر.
شراره: چرا؟
نازنین: به خاطر همین برخوردها و اینکه باید قلب پدر و مادرم رو به خاطر این ازدواج بشکنم.
شراره: خوب اونها خوشحال هستند که تو با یک چنین خانواده ای وصلت می کنی.
نازنین: به چه قیمتی؟ به قیمت از دست دادن من. آخ تو نمی دونی من چی می گم. اگه اون روز بودی و برخورد اونها رو ممی دید. در ظاهر خوب بودند اونم به خاطر بهروز، اما باطنا اصلا منو قبول نداشتند. افکار من با گذشته زمین تا آسمون فرق کرده. من اون موقع ها فقط به نیاز عاطفی خودم فکر می کردم. هیچ وقت متوجه ی حقایقی نبودم که وجود داره. رویای عشق من مثل تمام دخترای دیگه رسیدن به معشوق بود، اما حالا من به زمانی می اندیشم که واقعیت ها از هر طرف به سمت من هجوم بیارن.
شراره: واقعا متاسفم، اما نباید خودت رو ببازی. اگه واقعا مهندس رو دوست داری باهاشون مدارا کن.
نازنین: البته الان ما به یکدیگر وابسته ای اما بعد دو سال دیگه چی؟ آیا بین ما فقط عشق می تونه قضاوت کنه؟
شراره: ببین نازنین تو دختر حساس و فهمیده ای هستی با وجودی که سنی نداری اما خوب و بد رو از هم تشخیص می دهی، پس ببین مهندس همون شخصی است که دنبلش بودی و آیا می تونی با این روحیه حساس با خانواده ی مهندس کنار بیایی؟ عشق همیشه پایدار نیست. بعد از اون چشم ادم به خیلی حقایق باز می شه. می گن عشق کوره. پس تو اونقدر عاشق نیستی چون آینده رو می بینی. نازنین سرش را تکان داد و گفت:
ـ خودمم نمی دونم چه مرضی دارم. اما گاهی فکر می کنم اونقدر که باورم بوده عاشق نبودم...
بودن با شراره روحیه ی نازنین را بهتر کرد اما هنوز بلاتکلیف بود. روز بعد مادر هراسان به اتاق نازنین دوید و گفت:
ـ نازنین، مادر مهندس اومده سر کوچه منتظرته.
نازنین: تعارف می کردی می آمدن داخل.
مادر: نه راننده اش را فرستاده بود. پاشو زود باش.
نازنین به سرعت حاضر ش. موهایش را شانه زد و به راه افتاد. چه شده که مادر مهندس بدون قرار قبلی به ملاقات او آمده؟ وقتی به اتومبیل بزرگ و آمریکایی که مادر بهروز با ژست خاصی در آن لمیده بودرسید، راننده در را گشود و نازنین نشست و سلام کرد. مادر مهندس با لبخندی جواب داد و دست نازنین را فشرد. وقتی اتومبیل به راه افتاد، راننده پرسید:
ـ کجا بروم خانم؟
مادر مهندس گفت:
ـ تو خیابون ها بچرخ.
سپس حال نازنین را پرسید و گفت:
ـ نازنین جان بهروز به من گفت این هفته جشن نامزدی رو می گیره، البته من مخالف بودم چون فکر می کنم زوده و شما باید شناخت بیشتری از یکدیگر داشته باشید، اما بهروز تصمیم خودشو گرفته. اون کله شقه اما تو عاقلتر از اونی. از چهره ات پیداس دختر پخته ای هستی و می تونی روی مسائل خوب فکر کنی و بهترین نتیجه رو بگیری.
نازنین همچنان در سکوت گوش می داد:
ـ ببین عزیزم تو زیبایی و جوان و بهروز هم همین طور. هر دو عاشقید اما این ها برای یک زندگی کافی نیست. رک و راست بگم، اختلاف طبقاتی حتی تحصیلات و خیلی از مسائل ریز و درشت که شاید از اوایل زندگی به نظر نیایند ولی بعدها مشکل ساز می شوند...
نازنین: به نظر شما من لایق بهروز نیستم؟
ـ تو لایق بهترین ها هستی اما در تیپ و طبقه ی خودتان. بهروز هم می تونه روی بهترین ها انگشت بذاره و وقتی با اون راه بره احساس حقارت نکنه. من نمی تونم به بهروز بقبولونم، الان نمی همه اما بعدها چشمش به حقایق باز می شه و اون وقت کسی که بدبخت می شه تویی.
نازنین: به اندازه ی کافی شنیدم. از نصایح شما هم استفاده ی لازم رو بردم. آقا لطفا نگه دارید.
مادر بهروز دست نازنین را گرفت و گفت:
ـ حرف های من رو به دل نگیر. من برای خوشبختی شما دو تا گفتم. در ضمن بهروز از ملاقات امروز ما چیزی نمی دونه.
نازنین پیاده شد و خداحافظی سردی کرد. در راه از وقاحت و تکبر مادر بهروز احساس مشمئز کننده ای به او دست داد. روز اول نیز به این مسئله پی برده بود. نمی دانست باید چه تصمیمی بگیرد. آیا باید دل بکند یا مبارزه کند؟ وقتی مادر پرسید که مادر بهروز چه کاری داشته، نازنین محبور به دروغ گفتن شد. نمی خواست قلب مادرش به درد آید.
ـ می خواست منو ببینه و قرار خرید بذاره. بعد هم با هم به تریا رفتیم و کافه گلاسه خوردیم.
ـ چه زن مهربان و با سخاوتی. نازنین شانس آوردی که به دلشون نشستی.
نازنین پر از کینه و حقارت شده بود و می خواست زهر خود را به آنها بریزد، اما با خود می گفت که او نیز مادر است و خوشبختی پسرش را می خواد. شاید واقعا من مقصر هستم، ولی به یکباره با به یاد آوردن کلمات مادر بهروز گر گرفت و اشتیاق شدیدی برای شکستن همه چیز در خود می دید. پدر پیغام آورد که فردا بهروز برای خرید به دنبال او می آید. نازنین گفت:
ـ پدر من با مادر می روم.
ـ نه دخترم تنها بروی بهتره.
ـ آخه این که نمی شه من تنها بی شخصیت می شوم. حداقل نسرین را با خودم ببرم.
ـ نه دخترم لازم نیست. تو عاقل و بالغ هستی. هیچ اشکالی ندارد تنها بروی.
مادر نگران در چهره ی نازنین نگریست. نازنین بغض آلود به اتاق خویش رفت. او میلی به خرید نداشت. کاش خاله در کنارش بود. مادر طاقت هیچ چیز را نداره، اما خاله سنگ صبور او بود.
مادر: نازنین وقت رفتن است. بلند شو حاضر شو.
نازنین گفت:
ـ مادر نمی شه چیزی را بهانه کنم و نروم؟
مادر: وا مگه خل شدی؟ مردم که اسیر تو نیستند، به اون ها بر می خوره.
نازنین می خواست بگوید به جهنم اما زبان خود را نگه داشت:
ـ مادر مگه اونها چند نفرند؟
مادر: فکر می کنم با دو تا خواهراش بیاد. پاشو معطل نکن.
نازنین با اکراه حاضر شد، دیگر هیجانی نداشت. خسته بود. وقتی بهروز زنگ در را نواخت قلبش نریخت، دستانش نمی لرزید. بهروز ابهت خود را از دست داده بود، نمی فهمید چطور اینقدر سرد شده بود. باید امروز را نیز تحمل کند تا بتواند تکلیف خود را روشن کند. بهروز بدون آن که به مادر تعارف کند، خداحافظیکرد و به همراه نازنین به راه افتاد. فرشته و فریبا در اتومبیل نشسته بودند. نازنین احوالپرسی کرد و گفت:
ـ تشریف می اوردید منزل.
گفتند:
ـ فرصت زیاده.

 بهروز آنها را به مرکز خریدی در شمال تهران برد و فرشته از بوتیک هایی که می شناخت حرف می زد که فلان مزون در کجاست و کدام بوتیک لباسهای شب دارد. آنها وارد فروشگاهی شدند. صاحل فروشگاه که فرشته از مشتریان دائم او بود خیلی محترمانه رفتار می کرد و از فروشنده ها خواست تار بهترین لباسها را بیاورند. آن دو خواهر بدون این که از نازنین نظر بخواهند لباسها را زیر و رو می کردند. بهروز نازنین را صدا کرد تا کت و شلوارها را نشان دهد. نازنین متوجه شد که بهروز فقط به فکر خودش است. بهروز گفت:
ـ بذار خودشون هرکاری می خواهند بکنند.
نازنین می خواست بگوید پس من چی؟ اما فکر کرد بگذارد او را نادان فرض کنند فریبا با هیجان نازنین را صدا کرد و لباس سفید یقه بازی که تقریبا نیمی از پشت آن باز بود را به نازنین نشان داد و گفت:
ـ این خیلی قشنگه. می خواهی پرو کنی؟
نازنین نگاهی کرد و گفت:
ـ باید نظر بهروز رو بپرسم.
آنگاه بهروز را صدا کرد و بهروز گفت:
ـ اگه فریبا پسندیده یه پروی بکن.
نازنین می خواست بگوید او از این که این لباس را بپوشد شرم دارد اما باز سکوت کرد و به اتاق پرو رفت. لباسی تنگ که بسیار دست و دلبازانه دوخته شده بود حتی آستین نداشت را پوشید. وقتی فرشته و فریبا او را دیدند گفتند:
ـ عالیه، خیلی بهت میاد.
وقتی فریبا می خواست بهروز را صدا کند، نازنین گفت:
ـ نه، لطفا صداش نکنید.
آنها گفتند:
ـ چرا؟
نازنین: می خواهم برایش سورپریز باشه.
آنها قبول کردند. کفشهای پاشنه بلند و شیری رنگی خریده شد و همینطور حلقه های نامزدی با گردنبند مرواریدید که با لباسش هماهنگی داشت. بهروز آنها را به یک رستوران ایتالیایی برد. بهروز گفت:
ـ من از این رستوران خیلی خوشم میاد.
وقتی نازنین را به مقصد رساندند، بهروز پیاده شد و او را تا خانه همراهی کرد و گفت:
ـ نازنین آنقدر سرمان شلوغ است که نتوانستیم بیشتر با هم باشیم. بعد از مراسم حتما جبران این روزها رو می کنم.
نازنین: می فهمم بهروز. فعلا خداحافظ.
وقتی به خانه رسید، مادر چای دم کرده بود،پدر تلویزیون نگاه می کرد و نسرین و نسترن طبق معمول به هیجان آمده و می پرسیدند که چه خریده؟ نازنین خجالت کشید در حضور پدرش از لباسی که برای او خریده بودند حرفی بزند، فقط گفت:
ـ لباس بلند سفیدی خریده.
نسترن گفت:
ـ مادر ما کی می رویم خرید؟ چیزی به آخر هفته نمانده.
مادر: شاید ما نرویم.
نازنین: چی گفتید؟
پدر: آره دخترم. سخت نگیر. من و مادرت ترجیح می دهیم نباشیم.
نازنین: یعنی من کس و کاری ندارم؟
پدر: نازنین ناراحت نشو. تو کس و کار نداشته باشی، به نظر آنها بهتر از من و مادرت اسن.
نازنین برخاست و با عصبانیت گفت:
ـ کی گفته؟
مادر: خودمون تصمیم گرفتیم.
نازنین: مادر لطفا دروغ نگویید. من متوجه شدم که شما و پدر از من بیزارید و می خواهید منو هر جور هست از خود برانید.
مادر گریه سر داد.
پدر: دخترم آروم باش.
نازنین: پدر شما از کی می ترسید؟ اونها اگه منو می خواهند باید شما ها را قبول کنند.
پدر: بشین دخترم. می خواهم باهات صحبت کنم. نسرین و نسترن بروید به اتاقتان.
آنها با قیافه های درهم بلند شده و به اتاق خود رفتند.
ـ ببین دخترم، حقیقتی رو باید دیر یا زود می گفتم اما گذاشتم تا کم کم متوجه شوی. از روز اول که صادقی بزرگ ریما تو را خواستگاری کرد من که زمینه داشتم، باز حیرتزده شدم. نمی تونستم چیزی بگم. صادقی بزرگ گفت که تنها شرط من برای ازدواج، نبودن خانواده ی تو در مراسم است و رک و راست گفت که اگر من پدرزن پسر او باشم، آبرویش خواهد رفت. منم دیدم که تو چند ماه اسیر شدی و از عشق مهندس تب و تاب نداری، نخواستم به خاطر خودم و مادرت دل تو را بشکنم، چون می دونستم با دیدن سر و ضع زندگی آنها خودت متوجه می شوی.
نازنین دستان پدر را بوسید و گفت:
ـ پدر هرچه قدر که عاشق باشم، جای عشق فرزند و پدری رو نمی گیره.
مادر را در آغوش گرفت و گفت:
  مادر من همون نازنین توام. حالا می فهمم چرا با من غریبه شدید. من زندگی آنها را دوست ندارم، حتی نم تونم فکر کنم مثل آنها باشم. بهروز رو دوست داشتم اما فقط ظاهر قضایا رو می دیدم. من تصمیم خودمو گرفتم.
پدر لبخندی از ر وی رضایت زد و مادر روی نازنین را بوسید. آن شب نازنین متوجه شد که او کورکورانه به چیزی دل بسته بود. مثل کودکی در آرزوی اسباب بازی. او خیلی وقت پیش متوجه ی سردی احساس خود به بهروز شده بود. با خود گفت شاید دختری دم دمی هستم شاید اشکال از منه! ولی خدا می دونه که من نمی تونم از خانواده ام دست بکشم اما همه ی مسئله این نبود. او از دو ماه پیش به بعد هیچ گاه تمایلی به فکر کردن راجع به بهروز نداشت. او می اندیشید همچنان عاشق است اما وقتی به قلب خود رجوع کرد احساس سردرگمی داشت. او عاشق بهروز نبود. وقتی او را دست نیافتنی می دید، می خواست. پس او به دنبال چه چیزی بود؟ پشت احساس درونی اش چه چیز او را می سوازند؟ او عاشق که بود؟
نازنین سکه را درون تلفن انداخت و شماره ی شرکت را گرفت. صدای بهروز از آن طرف شنیده شد: بله؟
نازنین: سلام بهروز. مزاحم که نیستم؟
بهروز: نه، چه عجب زنگ زدی!
نازنین: بهروز می خواهم ببینمت.
بهروز: کی و کجا؟
نازنین: تا یک ربع دیگه. پارک سر خیابون.
بهروز: اتفاقی افتاده؟
نازنین: نه لطفا بیا.
نازنین روی نیمکت به انتظار بهروز بود. از اینکه واقعیت را بگوید واهمه نداشت. اما نمی دانست عمس العمل بهروز چیست؟ بهروز با عینک افتابی و بلوز و شلوار سفید از راه رسید و در کنار نازنین نشست.
بهروز: خوب چه خبر شده که با این عجله منو احضار کردی؟
نازنین نفس بلندی کشید و گفت:
ـ باید منو ببخشی، ولی باید تو رو می دیدم.
بهروز: خوب بگو. من سراپا گوشم.
نازنین: بهروز من راجع به خودمان خیلی فکر کردم و هر بار به این نتیجه رسیدم که راه ما جدا از یکدیگره. من خیلی متاسفم به خاطر لحظات خوبی که با هم داشتیم. تو منو دورادور می خواستی و من تو را مغرور و شاهزاده وار. من به خاطر تو خیلی عذاب کشیدم. نمی گم سالیان سال، اما همین 6 ماه برایم به اندازه ی 6 سال گذشت. ولی می بینم که عاشقت نبودم. نه به اون حد که فکر می کردم. شاید فکر کنی من خیلی خودخواهم. ولی من فکر روزی رو می کنم که تو هم به این نتیجه برسی و آن وقت دیگه خیلی دیر باشه.
بهروز با صدای بمی گفت:
ـ مگه چه اتفاقی افتاده؟ کسی چیزی بهت گفته؟
نازنین: شخص مهم نیست. اون چه که اهمیت داره واقعیت زندگی ماست. من و تو در دو دنیای متفاوت زندگی می کنی. تو باید با دختر هم شان خودت ازدواج کنی. من به درد تو نمی خورم.
ـ تو خودت می گی و تصمیم می گیری،\ْ«»چی؟
ـ تو حاضری از خانواده ات دست بکشی؟
ـ به خاطر تو شاید.
ـ شعار نده. می دونم که نمی تونی منم نمی تونم.
ـ وقتی تو این قدر بی تفاوتی و می گی عاشق من نیستی، من چطور می تونم تصمیم جدی بگیرم؟
ـ تو خیلی خوبی. من برای تو همیشه احترام قائلم. اما اینها کافی نیست. توی زندگی من جای خیلی چیزهای خالیه، اما زندگی تو اشباع شده است. من همین زندگی رو دوست دارم. اعتقادات و سنت ها را می پرستم. دیروز اون لباس واقعا شرم آور بود. من نمی تونم اون رو بپوشم، اما دیدم که برای شما هیچ اهمیتی نداره.
ـ چرا مخالفت نکردی؟
ـ برای این که منو امل و عقب افتاده ندانند. اما من امروزی بودن رو تو این مسائل نمی بینم. من عاشق سادگیم. عاشق خانواده ام هستم.
ـ کی گفته عاشق خانواده ات نباشی؟
ـ بهتره ندونی کی گفته، اما اگه اونها نبودن، منی وجود نداشت. اگه پدر تو بزرگت کرده، به راحتی و آسایش بوده اما پدر من با خون جگر من را به ثمر رسانده. تو فکر می کنی با نادیده گرفتن اون ها من خوشبخت می شوم؟
ـ من هرگز نگفتم که تو از خانواده ات دست بکشی و می دونم این حرف ها از کجا آب می ره. می خواهی با خانواده ام صحبت کنم تا دیگر دخالتی نکنند؟
ـ فایده نداره، چون اون ها روی تو حساب باز کردند. برای آینده ات هزار آرزو دارند. من به اون ها حق می دهم. این منم که اضافه هستم و این تصمیم به نفع هر دوی ماست.
بهروز با عصبانیت گفت:
ـ مگه تو از اول نمی دونستی من تو چه خانواده ای بزرگ شدم و که هستم؟
نازنین: تا زمانی که به خونه ی شما نیومده بودم مثل بقیه ی افراد که ثروتی دارند فرض می کردم.
بهروز با تمسخر گفت:
ـ پس وقتی مال و منال ما رو دید از خودت سنجش به عمل آوردی، اما درد تو این نیست. وقتی تو را در اصفهان دیدم، متوجه شدم که خیلی عوض شدی. حالا به چه علت، نمی دونم.
نازنین: اینها بهانه است. مسئله رو عوض نکن!
بهروز: تو احساس منو به بازی گرفتی، حالا اومدی به راحتی اظهار پشیمانی می کنی؟ می دونی چقدر غرورمو زیر پا گذاشتم تا پدر و مادرم رو راضی کنم؟ اما تو زیرش زدی. تو ارزش هیچ چیز رو نداشتی.
نازنین: منم غرور دارم، شخصیت دارم. اونها ظاهرا با تو موافقند اما از پشت سر کارد می زنند. پس برو و راحتم بگذار. من لایق تو نیستم. من یه احمقم که به خاطر پول و ثروت از تو می گذرم. درسته احمقم که با تو روراست هستم. هرکی وضع زندگی تو را می دید، از تو نمی گذشت اما من تو رو می خواستم نه زندگیت را اما تو فقط می خواهی حرفت پیش بره. تو عاشق من نیستی. در بدترین لحظات منو ول کردی و به اروپا رفتی. مثل بچه ها لج کردی که منو می خواهی. حالا هم فقط می خواهی حرفت به کرسی بشینه. تو این طور بزرگ شدی. هرچه که می خواهی باید به دست آوری اما من بازیچه نیستم که یک روز منو کنار بگذاری پس تا تو منو بی ارزش نکردی من خودمو کنار می کشم. برای همیشه خداحافظ.
نازنین در میان اشک و حسرت می دوید. بهروز او را صدا کرد اما نازنین همچنان می دوید.
ـ مادر همه چیز تمام شد.

نازنین: خاموش کن.
مادر: باشه خاموش می کنم.
نازنین: به همین راحتی باور می کنی؟
مادر دست نوازش بر سرش کشید و گفت:
ـ چرا این کار رو کردی؟ می تونستی ادامه بدی؟
نازنین در میان هق هق گریه گفت:
ـ بی فایده بود مادر اون ها نمی ذاشتن.
مادر: خیلی دوستش داری؟
نازنین: نمی دونم نمی دونم. مادر کمکم کن.
و آنچنان گریست که رویاهایش در میان اشکهایش گم شود.
پدر: مهندس خیلی ناراحت بود. گفت من به خاطر نازنین از همه چیز گذشتم. دست نازنین رو می گیرم و می برم اروپا. اون خواهش کرد که درباره اش فکر کنی.
نازنین با چهره ی مات و بی رنگ گفت:
ـ نه پدر. بی فایده است. بعد از یک مدت فراموش می کنه. اون هر جای دنیا که بره بالاخره به مبدا بر می گرده، پس بذار خوشبخت باشه.
پدر با تاسف سر تکان داد و گفت:
ـ باشه دخترم هر جور که صلاحته. می خواهی بری پیش خاله و یک مدت از اینجا دور باشی؟
نازنین: فعلا هیچ چیز نمی دونم. راجع به آن فکر می کنم.
بی بی در را گشود و در کمال ناباوری نازنین را در آغوش گرفت. سپس فریاد زد:
ـ خانم جون بیا ببین کی اومده؟
خاله نگاهی به حیاط انداخت و گفت:
ـ وای دخترم برگشته.
نازنین سر و روی خاله را می بوسید و می بویید. بعد از ساعتی وقتی خاله از هیجان دیدار نازنین فارغ شد، پرسید:
ـ منتظر بودم کارت عروست بیاد اما خودت اومدی. چطور شد؟
نازنین: خاله نمی دونم از کجا شروع کنم اما همین قدر بدونید که ازدواجی در کار نیست.
خاله: یعنی به هم خورد؟
نازنین: درسته.
خاله: چرا؟
نازنین: من خیلی زود متوجه شدم که به درد نمی خورم.
خاله: خوشحالم که به موقع فهمیدی. البته از ظاهر مهندس معلوم بود که پسر آقا و متینی است، اما تو زندگی چیزهای دیگه ای هم وجود دارد.
نازنین: من دوباره فرار کردم. بهتر بود از هم دور باشیم اون هم به سوی سرنوشت خودش بره.
خاله: عزیزم تا قسمت چی باشه. آدمیزاد نمی تونه با سرنوشت مبارزه کنه.
بوی اشنای خانه و کوچه به نازنین آرامش می داد. سکوت آنجا و دست نوازشگر خاله برایش موهبتی بود. آن شب بعد از شش ماه نازنین به آرامش یک کودک به خواب رفت و هیچ فکری ذهن او را پر نکرد. صدای لالایی به گوش می رسید. صدای خاله بود که برای کودک زاده نشده اش لالایی می خواند...
ـ خاله از همسایه ها چه خبر؟
ـ همه شون خوبند.
ـ حاج خانم چطوره؟ دختراش وقتی فهمیدن من رفتم حرفی نزدند؟
ـ راستش من دختراشو ندیدم اما حاج خانم دلخور شد و گفت: لااقل یه خداحافظی می کرد!
ـ درسته خیلی بد کردم. راستی سهراب خان چطوره؟
ـ اونم فردای روزی که تو رفتی گذاشت و رفت.
ـ کجا رفته؟
خاله: مادرش ی گفت تلفن کرده و گفته کویت هستم.
ـ پس حاج خانم خیلی دلخوره.
ـ بنده خدا عادت کرده.
ـ حتما به حاج خانم سر فرصت زنگ می زنم.
*****
ـ دخترم چرا بی خبر رفتی؟ یعنی این قدر بد گذشت؟
ـ اگه بد گذشته بود که دوباره نمی اومدم.
ـ جوانی تب و تاب داره. باد تو سرشونه. یه دفعه قصد رفتن کردن...
اما خوشحالم که می بینمت.
ـ اجازه هست توی باغ گردش کنم؟
حاج خانم: آره دخترم. پاشو راحت باش.
در دومین ماه بهار باغ طراوت بی حدی داشت. سبزی برگ درختان چشم را می زد. استخر از آب خالی بود. گلهای بهاری سر تا سر باغ را پوشانده بود. آنجا همه چیز طبیعی بود. انگار دست انسان از آنجا کوتاه بود. روی تاب نشست و به یاد اولین بار که سهراب او غافلگیر کرده بود، افتاد. خاطره محو و خیال انگیز، به سوی انتهای باغ رفت. همه جا حضور او را حس می کرد. باید برمی گشت. آنجا جز عذاب وجدان برایش چیز دیگری نداشت. باید باغ همین طور بکر می ماند. با همان خاطره های شیرین و زیبا. آتش چهارشنبه سوری، سفره ی سیزده بدر و اعتراف به عشق سهراب که نازنین از او فرار کرد. او از حقیقت فرار می کرد. می دانست که بهروز راست می گفت و او عوض شده بود. این تلخ ترین اعترافی بود که به خود کرد.
ـ خیلی دلم به حال حاج خانم می سوزه.
نازنین: خوب عروس میاره از تنهایی در می آید.
خاله: خدا از دهنت بشنوده.
نازنین لبخندی زد و از فکر ازدواج سهراب نگاهش تیره و تار شد. چند روز بعد نازنین و خاله از خرید باز می گشتند که حاج خانم را دیدند.
خاله: از سهراب خان چه خبر؟ حالشون خوبه؟
حاج خانم: به مرحمت شما. دیروز تلفن کرد و گفت شاید تا یک ماه دیگه بیام.
قلب نازنین گرفت. به خود نهیب زد، تو که به خاطر اون نیومدی پس چرا نارحت می شی؟ اما می دید که حتی به خود نیز دروغ می گوید. او برای چنگ انداختم به یک روبا، برای تجدید خاطره ای نه چندان کهنه به آنجا پناه آورده بود. نیاز شدید در خود برای یافتن آنچه نمی خواست لمس کند، می دید. روزها همچنان از پی هم می گذشت. خاله یک هفته بیمار شد و نازنین به پرستاری از خاله پرداخت.حاج خانم به عیادت خاله آمد و مهسا و مرجان نیز او را همراهی کردند. آنها از دیدار او احضار خوشوقتی کردند اما نازنین متوجه شد که آنها صمیمیت قبل را ندارد و با نوعی دلخوری به نازنین می نگرند.
ـ خاله می روم تا سر کوچه مجله بخرم. زود ب می گردم.
ـ برو دخترم حوصله ات سر می ره. یه دوری بزن.
نازنین آهسته در کوچه گام بر می داشت. سایه ی مردی از رو به رو توجه او را جلب کرد. با خود اندیشید: چقدر مثل سهراب راه می ره. قد و بالاشم مثل اونه. اما در دو قدمی آن شخص گر گرفت. آره خودشه، سهراب. او بدون توجه به اطراف گام بر می داشت. نازنین بدون اینکه متوجه باشد ایستاده بود و به سهراب زل زده بود. سهراب نازنین را دید اما هیچ سایه ای از آشنایی در نگاهش نبود. بی تفاوت به او نگاه می کرد. نازنین سلام کرد. سهراب گفت:
ـ سلام.
و با سرعت عبور کرد. نازنین مثل تکه سنگی بر جای ماند. می خواست به زمین و زمان چنگ بزند. سهراب عمدا او را نادیده گرفته بود. می خواست تحقیرش کند و نازنین به هر چیزی فکر می کرد جز سردی نگاه سهراب و نادیده انگاشتن او. نازنین عادت به محبت و حضور او داشت اما این دوستی را نیز از دست داده بود. به خانه برگشت و تمام دفتر شعرش را پاره کرد و آن گاه گریست و به دو مردی که دوست می داشت و هر دو را به یک باره از دست داده بود، لعنت فرستاد.
ـ دخترم چند روزه بی حوصله ای.
ـ همیشه تنگ غروب دلم می گیره.
خاله: با بی بی برو سقاخونه و شمع نذر کن تا خدا دلتو روشن کنه. خودتم سبک می شی.
نازنین: سقاخونه نزدیکه؟
خاله: آره راهی نیست. زیر بازارچه است.
نازنین چادر به سر کرد و با بی بی به راه افتاد. اکثر مردم به مسجدها هجوم می بردند برای خواندن نماز. بی بی گفت:
ـ تا تو شمع روشن می کنی، من چند تا نان بخرم.
نازنین شمع ها را روشن کرد. مردی در کنارش نظرش را جلب کرد. چادرش را جلو آورد و نیم نگاهی کرد:
ـ سهراب خان سلام.
سهراب با تعجب برگشت و نازنین را در کنار خود دید.
ـ سلام.
و شمع ها را رها نمود و رفت. انگار مار او را گزیده بود. نازنین شمع ها را روشن کرد. بی بی آمد و موقع رفتن بود. دیدار دوباره ی سهراب حاجتی بود که زود برآورده شد.
ـ خاله امشبم می خوام برم سقاخونه.
خاله: باشه دوست داری برو.
نازنین با شوق زیادی به راه افتاد. وقتی شمع ها را روشن کرد، به خانه بازگشت. او بیهوده به خود وعده داده بود. اگر سهراب می خواست او را ببیند از او فرار نمی کرد.
اما باز فردا تنگ غروب به راه افتاد. وقتی شمع ها را روشن کرد متوجه ی نگاه بی پروایی بود که او را زیر نظر دارد. جوانی بیکاره بود و وقتی نازنین به راه افتاد، دنبال او آمد و گفت:
ـ خانم من دورزه شما رو می پام. راستش از متانت شما لذت می برم.
نازنین رویش را سفت گرفت و گفت:
ـ آقا مگه کار و زندگی نداری. خجالت بکش، ممن مثل خواهرتم.
آن جوان با وقاحت گفت:
ـ خواهر من هر روز که سقاخونه نمی یاد.
در همان لحظه مردی یقه ی او را گرفت و مانند تکه گوشتی به کناری انداخت. چند نفری دور آنها جمع شدند. سهراب با خشم گفت:
ـ اینجا محل گذر زن و بچه های مردمه. اگه دو تا مثل تو آشغال پیدا بشه دیگه هیچ کس امنیت نداره. گورتو گن کن. دیگه اینجاها نبینمت.
پسر جوان شروع به دویدن کرد و مردم متفرق شدند.
سهراب: چرا نمی روید خونتون؟
نازنین با شرم گفت:
ـ می خواستم ازتون تشکر کنم.
سهراب: لازم به تشکر نیست. هر کس دیگه ای هم بود این کار را می کرد.
خواست به راه بیفتد که نازنین گفت:
ـ می شه من رو تا سر خیابون همراهی کنید؟
سهراب بدون این که جوابی بدهد، منتظر ایستاد تا نازنین به راه بیفتد. چند قدمی که رفتند نازنین احساس کرد که باید با او حرف بزند. در غیر این صورت هیچ گاه این فرصت برایش پیش نمی آید. سهراب راه می رفت و هیچ توجهی به نازنین نداشت.
ـ سهراب خان شما همیشه به من لطف داشتید و من به محبت های شما عادت کردم. وقتی اون روز نشانه ای از آشنایی در شما ندیدم خیلی دلگیر شدم.
سهراب: من فقط یک بار حرف می زنم. هیچ حرفی را دو بار نمی گم. بهت گفته بودم اگه رفتی دیگه برنگرد.
نازنین ایستاد و در تاریکی آن کوچه به دنبال چهره ی آشنای سهراب می گشت.
ـ اما من به خاطر خاله آمدم.
سهراب: پس چرا از من توقع همدردی داری؟
نازنین: من محتاج همدردی شما نیستم. من دوستی بی ریای گذشته رو یادآور شدم.
سهراب: گذشته ها گذشته. تو برای من غریبه ای و علاقه ای به آشنایی ندارم.
نازنین: هر طور که میل شماست.
و بدون خداحافظی در تاریکی آن کوچه گم شد.
ـ مادر گریه نداره. خوب بهش برخورده. تو هم سعی کن بهش محل نذاری.
نازنین: من دیگه اونو نمی شناسم. مرد کینه ای و بی ادب.
خاله خندید و گفت:
ـ مثل بچه ها حرف می زنی، حقا که دختر خودمی.
نازنین عمدا یک هفته از خانه بیرون نرفت. نمی خواست با سهراب رو به رو شود. روز جمعه با خاله به سینما رفت. وقتی باز می گشتند، اتومبیل سهراب سر کوچه بود و سهراب با شخص دومی گفتگو می کرد. نازنین به راحتی او را شناخت. نگار دختر خاله ی سهراب بود که با هزار ناز و ادا، بستنی لیس می زد و سرگرم گفتگو بود. نازنین تا زمانی که به کوچه پیچید به آنها نگاه نکرد، اما می دانست غرور سهراب با این کار ارضا شده بود و نازنین شکستن قلب خویش را شاهد بود. او سرخورده بود و از حمایت مردی که به او امنیت می داد محروم بود. خاله گفت:
ـ خیلی وقته حرف نامزدیشون هست، اما نمی دونم چرا سهراب این دست و اون دست می کنه.
نازنین می خواست چشمان سهراب را در بیاورد تا نگاه او به هیچ زنی نیفتد. خاله مخصوصا سر کوچه ایستاده بود. اصلا نشستن در اتومبیل سر کوچه چیزی جز خودنمایی نبود. بت خودش گفت: سهراب حق داره و من باید شاهد این ماجرا باشم.
حسادت شدیدی سراپای او را گرفته بود. باید کاری می کرد.
ـ خاله می شه سری به حاج خانم بزنیم.
خاله: خوب بریم. حرفی ندارم.
نازنین: صبح بریم.
خاله: هر چی تو بگی. قبولصبح می ریم.
نازنین مخصوصا صبح را انتخاب کرد. می دانست که سهراب صبح ها در خانه است و اغلب نزدیک ظهر بیرون می رود. حاج خانم طبق معمول بسیار خوش برخورد و با محبت رفتار کرد.
خاله: نازنین هوس باغ به سرش زده بود، این بود که مزاحم شدیم.
حاج خانم: قدمتون روی چشم.
صدای پایی شنیده شد و سپس بسته شدن در. حاج خانم گفت:
ـ سهراب بود. رفت بازار.
نازنین: من کاری با ایشون داشتم. تا نرفتن پیغامم رو برسانم.
و به سرعت از اتاق خارج شد. حاج خانم و خاله با حیرت به یکدیگر نگریستند. نازنین سهراب را دید که به سوی در کوچه روان است. صدا زد:
ـ سهراب خان.
او ایستاد و نازنین به سمت او رفت.
ـ سلام صبح به خیر.
سهراب انگار بچه ی سرتقی را سر راه می بیند نگاهی به آسمان کرد و گفت:
ـ صبح شما هم بخیر.
نازنین نمی دانست چه باید بگوید، سهراب هم علاقه ای به شروع گفتگو نداشت.
ـ من، آخ، من نمی تونم دروغ بگم. می خوام رک و راست بگم که از کار خودم پشیمونم. نمی خواهم محبتت را به زور بخرم اما نمی خواهم این قدر سرد و خاموش باشی. من دروغ گفتم. به خاطر شما برگشتم. می خواستم اعتراف کنم که به شما بد کردم، اما شما طوری رفتار کردید که من ناامید شدم.
سهراب: پس بذار منم واقعیت را بگم. منم دیدم که تو دختر تنهایی هستی و برای سرگرمم بودن، با تو بد نبود.
رنگ از روی نازنین پرید. احساس ضعف می کرد.

 ـ حالا هم بی خودی سر راه من ### شدی. من قصد ازدواج دارم. برگرد همان جا که بودی و باعث عذاب خودت و من نباش. گفتم که تو برای من غریبه ای.
نازنین می خواست در گوش او بزند. این احساس در او شدید شد. دستش را بالا برد اما سهراب آن را به راحتی مهار کرد و گفت:
ـ هنوز کسی پیدا نشده که بخواد منو بزنه خانم کوچولو.
و خنده ای به تمسخر نمود و به کوچه روان شد. نازنین روی زمین افتاد. او غرورش را شکست تا مردی که به راحتی به دست آورده بود را برای بار دوم هم به دست آورد،اما سهراب او را در حد یک کنیز، دختری سر راه مانده و بیچاره می دید. او دیگر چیزی برای گفتن نداشت. پس آنقدر گریست تا گل های زیر پایش اشک او را چون شبنم به جان کشیدند.
ـ چرا یکدفعه غیبت زد؟ چی شد؟ سهراب خان حرفی زد؟
نازنین: دیگه مهم نیست. خاله من تصمیم گرفتم که برگردم.
خاله: والله سردر نمیارم اما اگه روحیه ات خرابه اصرار به ماندن نمی کنم.
نازنین خوشحال بود که خاله خود متوجه ی همه چیز می شود و احتیاجی به توضیح نیست.
ـ همه چی رو برداشتی؟
ـ بله، فکر می کنم همه چیز را گذاشتم جز سوغاتی ها را که در ساک دستی می گذارم.
خاله: نازنین ناراحت که نیستی؟
نازنین: نه اصلا. احساس سبکی می کنم چون دیگه دینی به کسی ندارم. حالا می دونم باید از دوباره شروع کنم. من هنوز جوانم و راه زیادی برای پیمودن دارم پس ناامید نیستم.
خاله: آفرین دخترم. اینها تجربه های زندگی ست تا پخته تر بشی. آدما رو بشناسی و با چشم باز حرکت کنی.
نازنین: بله، تجربه های تلخ و شیرین. در هر دو راه اشتباه کردم اما خوشحالم که زود متوجه ی اشتباهاتم شدم.
آن گاه به دیوار خیره شد. تصویری که از سهراب ساخته بود که او را بت و مردی لوتی می پنداشت. سهراب نیز مثل بقیه ی مرد ها او را برای سرگرمی می خواست و او به سادگی گول اشتیاق او را خورده بود. به زود باوری خود لعنت فرستاد و نفرتش را در مشت هایش گره کرد. او از مردها متنفر بود. با خود عهد کرد هیچ گاه ازدواج نکند تا عقده ی خود را در تنهایی خالی کند. این را نیز می دانست که هیچ گاه به عهدش وفا نمی کند. تنگ غروب نازنین از زیر قرآن گذشت و با بی بی خداحافظی کرد و با خاله برای گرفتن تاکسی به سر کوچه رفتند. وقتی به انتظار تاکسی بودند اتومبیل سهراب سر کوچه توقف کرد و حاج خانم پیاده شد و به طرف نازنین آمد. نازنین به اجبار رویش را برگرداند و سهراب را با نگاهی خشمگین که به او زل زده بود دید. حاج خانم گت:
ـ دخترم بازم بی خبر می ری؟
نازنین: متاسفم. بازم رفتنم ناگهانی شد. به بزرگی خودتون ببخشید.
حاج خانم روی نازنین را بوسید. بغض شدیدی گلوی نازنین را می فشرد. نازنین متوجه ی نگار شد که در عقب اتومبیل نشسته. او پیاده شد و با شور و حال خاصی با نازینن احوالپرسی کرد. همان زمان تاکسی ایستاد و نازنین خداحافظی کرد تا زودتر از آنجا بگریزد. خاله نیز حال نازنین را درک کرد و به سرعت خداحافظی کرد و سوار اتومبیل شد. خاله سکوت نازنین را دید و می دانست میل به گریه در او شدید است. او را در آغوش گرفت. نازنین سر بر شانه ی خاله گذاشت و...
ـ ازش متنفرم، متنفر.
خاله درک می کرد که او از شدت علاقه احساس نفرت می کند. او عاشق سهراب بود. او بود که راه انتخاب را از نازنین گرفت. شاید اگر سهراب نبود نازنین هیچ گاه نمی فهمید که عاشق بهروز نیست. اتوبوس از شهر خارج شد و به ابتدای جاده رسید. دیگر سکوت جاده بود و انتظار برای رسیدن به مقصد.
نازنین مجله ای خریده بود و مشغول ورق زدن بود. صدای ممتد بوق اتومبیلی نظر مسافران را جلب کرد. نازنین تا خواست ببیند چه اتفاقی افتاده، اتوبوس متوقف شد. در اتوبوس باز شد. نازنین به چشمانش اطمینان نداشت اما درست می دید. سهراب بود و داشت یکایک مسافران را نگاه می کرد و با راننده پچ پچ می کرد. نازنین قدرت حرکت نداشت. ناگهان سهراب او را در کنار پنجره دید. به طرف نازنین آمد و گفت:
ـ بیا پایین.
نازنین: برای چی؟
سهراب: کارت دارم.
نازنین: من با شما کاری ندارم.
سهراب: جلوی مردم جر و بحث نکن. بیا پایین.
دست نازنین را گرفت و با خود کشید. نازنین گفت:
ـ تا نگی هیچ جا نمی آیم.
سهراب. باشه. حال خاله خوب نیست.
نازنین رنگش پرید. چهره ی خاله که او را بدرقه می کرد در نظرش امد. با عجله پیاده شد. شاگرد راننده چمدانش را داد و گفت:
ـ آبجی نامزدته؟
نازنین با اکراه گفت:
ـ بله.
راننده: پس ما مرخصیم.
اتوبوس در جاده به حرکت در آمد و نازنین چمدانش را برداشت و بدون آنکه به سهراب نگاه کند از جاده عبور کرد. سهراب به دنبال او روان شد و گفت:
ـ بیا با ماشین برسونمت.
نازنین: لازم نیست. به اندازه ی کافی زحمت کشیدید.
سهراب: منطورت اینکه که می خواهی تو این جاده تک و تنها برگردی؟
نازنین: من نمی دونم دفاع از حقوق بشر به عهده ی شماست؟
سهراب: دیگه داری کفرمو بالا می یاری.
نازنین با سماجت گفت:
ـ مثلا چه کار می کنی؟
و در چشمان سهراب خیره شد. سهراب گفت:
ـ همان کاری که تو می خواستی بکنی. یه سیلی می زنم تو گوشت.
نازنین عصبانیت را در چهره ی سهراب می دید و از طرفی برای خاله نگران بود. سهراب صندوق عقب را باز کرد و چمدان را در آن جای داد. نازنین می خواست در سمت پشت را باز کند، ما قفل بود.
سهراب: بیا جلو بشین. وقت ناز کردن نیست.
نازنین می خواست از حرص خفه شود. در ماشین را محکم به هم کوبید تا تلافیش را بر سر آن در بیاورد. سهراب در سکوت می رفت و نازنین صورتش را به پنجره نزدیک کرده بود تا در دید سهراب نباشد. بعد از یک ربع به اصفهان رسیدند. سهراب همچنان چشم به خیابان دوخته بود. نازنین متوجه شد که او به سمت سی و سه پل می رود. می خواست حرفی بزند ولی فکر کرد شاید بیمارستان از این سو باشد. برای این که سکوت را نشکند حتی نمی خواست بپرسد خاله چه شده؟ سهراب ایستاد و گفت:
ـ پیاده شو.
نازنین با خشم گفت:
ـ اینجا که بیمارستان نیست.
سهراب: دروغ گفتم. حال خاله خوبه.
نازنین به حد انفجار رسیده بود. مشت هایش را گره کرد و به سینه ی سهراب می کوبید:
ـ برای چی منو پیاده کردی؟ منو مسخره کردی؟ فکر کردی منم یکی از رفقاتم؟ می دونی تا به اصفهان برسیم چه فکر ها که نکردم؟ تو نه تنها دروغگو بلکه بی رحم هم هستی.
سهراب مشت های گره کرده ی نازنین را گرفت و گفت:
ـ باشه باشه. هر چی می گی قبوله. درسته.

نازنین آرام گرفت. دستش را روی پیشانی گذاشت. از هیچ چیز سر در نمی آورد. گفت:
ـ خوب چرا این کار رو کردی؟
سهراب: تو چرا زود از کوره در رفتی؟ فکر کردم اونقدر شجاعت داری که عروسی منو ببینی و بعد بری.
نازنین: دست از سرم بردار. منو کشوندی که اینو بگی؟ برای من مهم نیست که تو چکار می کنی.
سهراب: یک شبه تغییر عقیده دادی.
نازنین: اگه فکر می کنی که من...
و حرفش را برید.
سهراب: تو چی؟ عاشق من هستی اشتباه می کنم؟
نازنین: خیلی از خود راضی هستی.
سهراب: نه به اندازه ی تو.
نازنین: باشه من خودخواهم. حالا ولم کن بذار برم.
سهراب: یک بار گذاشتم بری اما به شرطی که دیگه برنگردی اما تو زیرش زدی.
نازنین: این دفعه قول می دم زیرش نزنم.
سهراب: دروغ می گی.
نازنین: پس اگه حقیقت رو می دونی چرا از من می پرسی؟
سهراب: برای این که خردت کنم.
نازنین عاجزانه گفت:
ـ باشه من خرد شدم، تحقیر شدم. دیگه چی می خواهی؟
سهراب: می خوام دوباره اعتراف کنی.
نازنین: به چی؟
سهراب نزدیک نازنین شد و طره ای از موهای او را که روی صورتش ریخته بود با سرانگشت به کنار زد:
ـ به این که هنوزم دوستم داری.
نازنین سرش را پایین انداخت. از احساس نزدیک بودن به سهراب قلبش تیر می کشید. سهراب دست به زیر چانه ی او زد و سرش را بلند کرد و گفت:
ـ نازنین بگو تا باور کنم.
نازنین با حسرت به چهره ی مردانه ی او نگریست و گفت:
ـ سهراب باور کن از همون روز اول دل به تو بستم اما متوجه نبودم. برای همیشه می خوام با تو باشم، فقط دیگه منو از خودت نرون.
سهراب آه بلندی کشید و گفت:
ـ می دونی تو همون بودی که تو خواب دنبالت می گشتم. وقتی اولین بار دیدمت با خودم گفتم: سهراب خودشه. دیدی خوابت به حقیقت پیوست. دوستت دارم نازنین، برای همیشه.
باد ملایمی می وزید و زاینده رود هر سال شاهد هزاران عشاقی بود که پیوند عشق را در کنار او جشن می گرفتند.

بخش دوم
سهراب

سهراب: اگه پشیمونی بگو.
نازنین دست سهراب را فشرد و گفت:
ـ خیلی ولی راه به جایی ندارم.
سهراب: منم پشیمونم. می خواهی فرار کنیم؟
نازنین با اخم گفت:
ـ می خواستم مزه ی دهن تو رو بدونم. خوب مچت رو گرفتم.
و صدای خنده ی بی پروای سهراب باعث نگاه های متعجب میهمانان شد.
نازنین عروسی بود که در ابرها راه می رفت. او چنان زیبا، خوشبخت و شاد بود که دیگر از خدا چیزی نمی خواست. چشمان زیبایش درخشش خاصی داشت و افسونگرتر از همیشه به نظر می رسید. دستانش حلقه شده در دستان سهراب به او اعتماد به نفس و امنیت می بخشید.
در باورش نمی گنجید که انسان در ناامیدترین شرایط به ایده آب ترین برسد. او همه ی این ها را از خدای خود داشت. جوانی، زیبایی و عشق پاکش را و سهراب را که چون راهزن شجاعی او را ربوده و می خواست برای همیشه برای خود داشته باشد. در چهره ی پدر و مادرش شادی موج می زد. خان عمو همچنان در قهر به سر می برد. خاله می گفت تنها آرزویش برآورده شده. خواهران سهراب با افتخار به نازنین می نگریستند و از اینکه عروسی به زیبایی نازنین در کنارشان گام بر می دارد احساس غرور می کردند. حاج مشیر با لبخندی رضایت آمیز به آن دو می نگریست و حاج خانم از شوق ازدواج سهراب مانند دختری 20 ساله می نمود و چنان مجلس آرایی می کرد که همگان به او غبطه می خوردند.
همه چیز به سرعت گذشت. بازگشت او به تهران، آمدن سهراب با خانواده برای مراسم خواستگاری و غرور پدر از داشتم چنین دامادی. پدر می گفت او به معنای واقعی مرد است. سپس آنها به اتفاق به اصفهان بازگشته و در خانه ی خاله ساکن شدند، اما سهراب چنان بی تاب بود که در عرض یک هفته همه چیز را فراهم کرد. ساعتی بی کار نمی نشست. عاقبت نازنین کلافه شد و گفت:
ـ من پیش تو هستم، چرا این قدر عجله داری؟
سهراب: من به خاطر تو عجله می کنم. می ترسم از دوری من بی تاب بشی.
نازنین: طاقت من زیاده. پای منو وسط نکش.
سهراب: باشه، من طاقت ندارم. خوبه؟ بیا الان برویم محضر.
نازنین خندید و همیشه بحث با شوخی های سهراب پایان می پذیرفت. سهراب آنقدر ولخرجی می کرد که نازنین می ترسید ورشکست شود. به راحتی همه چیز را مهیا می کرد. آنقدر لباس برای نازنین خرید که مجبور شد به مادر سهراب شکایت کند. حاج خانم خندید و گفت:
ـ تازه کلی لباس از قبل برات نگه داشتم. هر جا می رفت کلی سوغاتی می آورد منم می گفتم باشد برای عروسم.
خواهران سهراب دخالتی در کارها نداشتند و می گفتند ما وقت نداریم، خودت با سهراب کنار بیا. اما جلوی سهراب را نمی شد گرفت. نازنین آرزو می کرد زودتر عروسی سر بگیرد تا سهراب از خرید کردن دست بکشد و اکنون شادمان در کنار او بود و جوانان و پیران حاضر در مجلس با حسرت به زیبایی و شیفتگی آن رو می نگریستند. نگار در میان میهمانان عشوه گری می نمود و با صدای بلند می خندید. به نظر نازنین او عمدا خود را جلوی سهراب قرار می داد تا نظر او را به خود جلب کند، ولی نازنین می دانست که حنای او رنگی ندارد و سهراب مال اوست. همانطور که او متعلق به سهراب بود. برای همیشه و همه وقت.
نازنین نمی خواست از پدر و مادر سهراب جدا شود. آنها آن دو را در انتخاب آزاد گذاشته بودند، اما نازنین عاشق آن خانه و باغ بود. می دانست که سهراب در کنار پدر و مادرش احساس خوشبختی بیشتری می کند. آن خانه آنقدر وسیع بود که می شد به راحتی در آن زندگی کرد. نازنین اتاق سهراب را که حمام اختصاصی و رو به ایوان بود انتخاب کرد و از اتاق های دیگر صرف نظر کرد، چون آنجا مال سهراب بود و نازنین دیوارهای آنجا را نیز مقدس می دانست. ساعت 2 بامداد بود که آخرین میهمانان نیز رفتند. نازنین در ایوان ایستاده بود و به ماه می نگریست. هوای باغ خنک و دلپذیر بود. چراغهای باغ خاموش شده بود و سکوت همه جا را فرا گرفته بود. سهراب نزد پدر و مادرش بود. نازنین نمی دانست چند دقیقه در آن حال بود که دستان سهراب دور بدنش حلقه شد.
سهراب: بالاخره تموم شد.
نازنین: از شلوغی ساعت قبل اثری نمونده.
سهراب: به چی نگاه می کردی؟
نازنین: به ماه.
سهراب: اما من پرده ها رو می کشم تا ماه تو رو نبینه.
نازنین: تو زیادی منو لوس می کنی.
سهراب: یادته اون روز تو باغ داشتم یواشکی نگاهت می کردم؟
نازنین چشمانش را بست تا خاطره ی آن روز را به یاد آورد.
سهراب: فکر می کردم دارم خواب می بینم. توی برای مثل یک رویا بودی.
نازنین: اگه این باغ نبود شاید هیچ وقت من و تو همدیگرو نمی دیدیم.
سهراب: پس باید ممنون باغ باشیم.
نازنین برگشت و در چشمان سهراب نگریست و گفت:
ـ سهراب قول بده هیچ وقت منو تنها نذازی. اگر اون ور دنیام که رفتی منو با خودت ببر. قول بده.
سهراب در گوش نازنین زمزمه کرد:
ـ مطمئن باش نازنین، قول می دم.
به نظر نازنین چندین ماه می آمد که رنگ زندگی آبی تر از همیشه می درخشد و او هیچگاه این چنین خوشبخت نبوده. سهراب همه چیز او بود. زندگی با گشاده رویی به روی آنها لبخند می زد. آن دو، روز به روز شیفته تر از قبل می شدند. نازنین همیشه چنین می پنداشت که بعد از ازدواج علاقه ها کمتر و سردتر می شود اما حالا می دید که نفس کشیدن بدون سهراب برای او دشوار است. سهراب نیز چون او بود و شاید به مراتب شیداتر از نازنین. به اجبار به سر کار می رفت و شب ها زودتر به خانه می آمد. وقتی سهراب نبود نازنین به حاج خانم در کارها کمک می کرد و هنگام آشپزی در کنار او بود تا خوب یاد بگیرد. مادر سهراب با صبر و حوصله ی زیاد به نازنین خانه داری می آموخت و هنگام کار از خاطرات و تجربیات خود حرف می زد. گاهی خاله به نازنین سر می زد و گاهی هم او به خاله. خواهران سهراب اغلب آخر هفته ها در آنجا بودند. وقتی می آمدند، همه جا پر سر و صدا می شد. آنها خود می ریختند و خودشان جمع می کردند. بچه ها ظهر در استخر آبتنی می کردند و گاهی مردها نیز به آنها ملحق می شدند. سهراب و نازنین اغلب نیمه شب به شنا کردن می پرداختند. سهراب علاقه ی زیادی به شنا کردن داشت و نازنین را تشویق به یاد گرفتن می کرد و گاهی هنگام ظهر وقتی پدر و مادر سهراب در میهمانی بودند و محمود آقای باغبان نیز به بهانه ای از خانه بیرون می رفت، آنها آزادانه به شنا کردن مشغول می شدند و حمام آفتاب می گرفتند. به نظر نازنین بهترین ساعات زندگی در همین مواقع بود. تفریح و استراحت و آرامش. همه چیز فراهم بود و نازنین از ته دل قهقهه سر می داد. سهراب با چند تن از دوستانش که متاهل بودند رفت و آمد داشت و بیشتر از همه با عباس آقا و همسرش مهری صمیمی بود. نازنین نیز مهری را به عنوان زنی خانه دار و نجیب دوست داشت و وقتی عشق و علاقه ی آن زوج را می دید، لذت می برد. آنها پسری 5 ساله داشتند به نام امیدو هر زمان که سهراب حوصله اش سر می رفت به اتفاق برای شب نشینی به خانه ی آنها می رفتند. عباس آقا نمایشگاه اتومبیل داشت و از نظر مالی در موقعیت خوبی قرار داشت. مهری زنی جذاب و بانمک بود و او نیز با عشق با همسرش ازدواج کرده بود.
کم کم پاییز خودنمایی می کرد و می خواست تابستان را کم رنگ کند و زیبایی را به نمایش بگذارد. آمدن فصل ها در باغ انعکاس سریع تری داشت. اکنون 4 ماه از ازدواج آنها می گذشت. به نظر نازنین به یک روز می ماند. چقدر سریع. آن شب قرار بود با عباس و مهری برای خوردن شام بیرون بروند. نازنین کاری برای انجام دادن نداشت. نامه به پدر و مادرش را تمام کرد و آن را در پاکت گذاشت. پدر گفته بود شاید ماه دیگر سری به او بزنند. نازنین در آینه به خود نگریست و احساس کرد کمیچاق شده است و صورتش گرد تر از همیشه به نظر می رسید. سهراب ساعتی بود که به بازار رفته بود و حاج خانم هنوز در حال استراحت بود. به روی ایوان رفت و روی صندلی نشست. احساس کسالت می کرد. خمیازه کشید. ناخودآگاه دستانش بر روی شکمش لغزید. همه چیز طبیعی بود. بک ماهی بود که در فکر بچه دار شدن بود. از این احساس خود حرفی به سهراب نزده بود. می خواست سهراب نیز چون او اشتیاقش را برای بچه دار شدن ابراز کند، اما سهراب تمایلی به این مسئله نداشت. یک شب که نازنین از او راجع به بچه سوال کرد،گفت:
ـ برای تو زوده. دوست ندارم به خاطر من بچه دار شوی. تو هنوز خیلی وقت داری.
نازنین می دانست که سهراب به خاطر تفاوت سنی که دارند اینگونه می اندیشد اما نازنین تکامل خود را در این مسئله می دید و می دانست که با آمدن کودکی چقدر خوشبختی آنها و پدر و مادر سهراب کامل می شود.
شراره 2 ماهی که به فرانسه رفته بود و هنوز خبری از او نداشت. دلش برای شراره تنگ شده بود. نمی دانست او اکنون چه سرنوشتی دارد و چه می کند، اما دعا می کرد که خوشبخت و شاد باشد. آن شب در رستوران عباس در مورد سفر آلمان خود حرف می زد و سهراب سر به سر عباس می گذاشت و از این که دیدن زنان آنجا برای عباس تازگی داشت. نازنین احساس کرد که مهری از شوخی های سهراب خوشش نمی آید. نازنین هیچ وقت به مناسبات دوستان سهراب دقت نمی کرد چون می دانست آنها برای خود عالمی دارند و به حریم آنها وارد نمی شد. وقتی باز می گشتند نازنین گفت:
ـ امشب مهری سر حال نبود.
سهراب: چطور مگه؟
نازنین: همین طوری. آخه وقتی تو با عباس شوخی می کردی به نظرم آمد که دلخور شده.
سهراب گفت:
ـ مهری از این اخلاق ها نداره. یعنی حسود نیست. حتما چون خودت حساسی اینطور فکر کردی.
نازنین: یعنی من حسودم؟ به من مربوط نیست که تو چند سال پیش چه کار می کردی. تا حالا مگه حسادتی کردم؟
سهراب: کم نه.
نازنین با غیض گفت:
ـ فکر می کنی خیل تحفه هستی؟
سهراب: دیدی خودت اقرار کردی.
نازنین سکوت کرد و تا فردا شب همانطور رنجیده به نظر می رسید و سهراب بدون توجه به دلخوری نازنین سر به سر او می گذاشت. شب جمعه بود که خاله و نگار به آنجا آمدند. مرجان و مهسا نیز بودند. نگار حسابی به خودشرسید بود و زیباتر از همیشه می نمود. وقتی نازنین را دید گفت:
ـ چقدر چاق شدی. نشناختمت.
نازنین دور از چشم بقیه به اتاق رفت و در آینه با دقت به خود نگریست. احساس ناامیدی میکرد. نمی دانست عیب کار در کجاست. لباسهایش همگی اندازه ی او بود و هیچ کدام تنگ نشده بود. مرجان در زد و وارد شد و گفت:
ـ نازنین اینجا اومدی.
نازنین: مرجان به نظرت من چاق شدم؟
مرجان: چطور مگه؟
نازنین: نگار گفت خیلی چاق شدم. راستش ناراحت شدم.
مرجان خندید و گفت:
ـ حرفش را قبول نکن. کمی صورتت بازتر شده که اونم خیلی بهت میاد. آخه تا چند وقت پیش که تو نبودی همه از زیبایی تو تعریف می کردند و همه به اتفاق می گفتند که صورتت زیباتر شده. نگار خانم هم توی اون مجلس بود. فکر کنم از حسادتش گفته. نازنین نفسی به راحتی کشید و گفت:
ـ ازت ممنونم. همیشه می ترسم که زود از قیافه بیفتم.
مرجان: پاشو اینقدر حساسیت نشون نده. اون که باید بپسنده،پسندیده.
سهراب از دیدن خاله و نگار بسیار اظهار خشنودی کرد و با آنها به گپ زدن مشغول شد. نازنین در آشپزخانه بود و سعی نمود زیاد توجهی نشان ندهد. بعد از شام سهراب با نگار تخته بازی می کردند و با هر برد و باخت نگار هیجان زده شده و از خود ادا و اصول در می آورد. نازنین سرش را به صحبت با مهسا و بچه ها گرم کرد. از بی توجهی سهراب دلش پر خون بود. او هیچ گاه نمی دانست حسادت به معنای واقعی چیست اما حالا با پوست و خون خود آن را عجین می دید و سهراب را عامل رشد این احساس می دانست.
سهراب روی تخت لمیده بود و سیگاری گوشه ی لب دود می کرد. او گاهی اوقات برای تفریح سیگار می کشید. نازنین در کمد را به عمد کوبید و گفت:
ـ می شه تو این اتاق سیگار نکشی؟
سهراب گفت:
ـ چرا این قدر بهانه گیر شدی؟ از سر شب تا حالا به همه قهری.
نازنین: فکر کردم از سر شب تا حالا اینقدر سرتون گرم بود که حضور بنده را ندیدی.
سهراب گفت:
ـ باز شروع شد. وقتی می گم حسودی قبو کن.
نازنین: تو به این می گی حسادت؟ باشهمنم تلافی می کنم.
سهراب گفت:
ـ تو خسته ای بهانه گیری می کنی.
نازنین: تو هممی خواهی مرا از سرت باز کنی.
سهراب بلند شد و به کنار پنجره رفت و گفت:
ـ نازنین خیلی بداخلاق شدی.
نازنین با بغضی که در گلو داشت گفت:
ـ درسته من بداخلاق و حسودم. بگو که از من خسته شدی. منم خسته شدم.
سهراب به طرف در رفت. آن را گشود و مکثی نمود و گفت:
ـ فردا می فرستم بری تهرون چند وقتی بمونی شاید روحیه ات بهتر شود.
و در را بست. نازنین بعد از چند دقیقه صدای در کوچه را شنید. هق هق گریه سر داد. این اولین دعوای آنها به طور جدی بود. نازنین خود را مقصر می دید. او دوست نداشت به تهران برود، نه این که دلش برای خانواده اش تنگ نشده بلکه می دید نمی تواند بدون سهراب برود. سهراب تو را تنبیه می کرد و نازنین هر تنبیهی را پذیرا بود جز دوری سهراب. آن شب آنقدر گریست تا به خواب رفت.
چشمان پف کرده و صورت بی رنگ نازنین گویای همه چیز بود. مادر سهراب نمی خواست سوالی کند تا نازنین فکر کند قصد دخالت دارد. ساعت 10 بود که خاله آمد و گفت:
ـ نازنین سهراب خان دو تا بلیط فرستاده برای ظهر. منم باهات میام. کارهام جور نبود ولی به خاطر تو می آیم.
وقتی به صورت نازنین نگریست با تعجب گفت:
ـ چیزی شده مادر؟ چرا رنگ و رو نداری؟
نازنین: نه، خوبم. خوشحالم که با شما می روم. پس بروم و ساکم را جمع کنم.
خاله گفت:
ـ باشه. منم می روم به کارام برسم.
نازنین دیگه احساس ناامیدی نمی کرد. حالا که سهراب می خواست او را دست به سر کند پس نباید غرور خود را بشکند. نزد مادر سهراب رفت و گفت:
ـ مادرم یادم رفت بهتون بگم. دیشب قرار شد من چند وقتی به تهرون بروم. ببخشید بدون اجازه ی شما تصمیم گرفتم

                                    

رمان قلب های بی اراده2

نازنین: بیا تو.
فرهاد: اجازه هست یا خلوتت به هم می خوره؟
نازنین: اختیار ما دست شماست، بفرمایید.
فرهاد در گوشه ای از تخت نشست و نگاهی به در و دیوار انداخت و سپس یه نازنین خیره ماند. نازنین سکوت اختیار کرده بود. سرانجام فرهاد گفت:
ـ نازنین من خوشحالم که تغییر عقیده دادی، ولی نمی دونم چرا امروز این قدر ناراحتی. اتفاقی افتاده؟
نازنین پوزخندی زد و گفت:
ـ چه کسی گفته که من تغییر عقیده دادم؟
فرهاد با حیرت پرسید:
ـ یعنی تو پیغام نفرستادی؟
نازنین: نه.
فرهاد: چقدر ساده لوح بودم.
و سپس برخاست و در اتاق قدم زد. با عصبانیت گفت:
ـ پس بگو منو مسخره کردی. منو خانواده مو به بازی گرفتی.
نازنین: من نمی دونم این وسط کی می بره و کی می دوزه اما من هیچ کاره ام.
فرهاد: یعنی تو خبر از هیچی چیزی نداری؟ پس عموجون چی می گفت؟
نازنین: ببین فرهاد، رک و راست بهت بگم پدرم اصرار به این ازدواج داره و من هیچ تمایلی ندارم.
فرهاد: حالا تو گوش کن. من دیگه خسته شدم از این که تو فامیل و در و همسایه تو دهن ها افتادم. خجالت می کشم، پس به زورم که شده باهات ازدواج می کنم، چون دوستت دارم و نمی خواهم از دستت بدم. حالا خود دانی.
وقتی صحبت فرهاد تمام شد، از اتاق خارج شد و در را به هم کوبید و نازنین را هاج و واج بر جای گذاشت.
تمام ساعات روز و شب برای نازنین چون کابوسی می ماند. پدر او را رها کرده بود و مادر در خود فرو رفته و خواهرها درد او را حس نمی کردند. چند بار ناخودآگاه به طرف تلفن عمومی کشانده شد و شماره ی شرکت را گرفت، اما چیزی جز بوق ممتد نمی شنید. می خواست با شراره تماس بگیرد، اما از دست او هم کاری برنمی آمد. باور نمی کرد که پدر و عمویش قرار خرید را برای آخر هفته گذاشته باشند. هر روز که می گذشت نازنین بیشتر در خود فرو می رفت. حس می کرد آتشی در تنش شعله ور است و او را می سوزاند. سرانجام عشق پیروز شده بود و او را می سوزاند و می خواست از بین ببرد. وقتی در آینه به خود می نگریست احساس سوزش در صورتش او را به وحشت می انداخت. چشمانش با او غریبه شده بود. جایی را می نگریست که او نمی دید. احساس دلتنگی عجیبی داشت.
هرچه به روز های آخر هفته نزدیک می شد، دردی عمیق در جانش تیر می کشید. مادر متوجه ی بی اشتهایی و رنگ پریدگی او شده بود و مدام او را تشویق به خوردن و اینکه نگران آینده نباشه می کرد، اما نازنین چون مجسمه ی بی روحی به مادر می نگریست. وقتی مادر روز پنجشنبه به او گوشزد کرد که حاضر شود و زن عمو و فرهاد را منتظر نگذارد، از خواب بیدار شد. فکر دیدن فرهاد او را دچار #### می کرد. وقتی ساعت 4 مادر دید نازنین همچنان نشسته و به کتابی که روی زانوانش است خیره مانده، به سراغ کمد او رفت و لباسی را انتخاب نمود و او را در پوشاندن یاری نمود. وقتی زنگ در نواخته شد، مادر چادرش را سر کرده و کیفش را برداشته و غرغر کنان نازنین را به دنبال خود کشید. فرهاد و زن عمو در اتومبیل در انتظار آنها بودند. زن عمو پیاده شد و روی آنان را بوسید و فرهاد نیز پیاده شد و در ماشین را گشود. نازنین بدون این که نگاهی به او بیفکند، داخل اتومبیل شد و در گوشه ای کز کرده و به تعارفات آنان گوش می کرد و گاهی زیر لب چیزی به عنوان جواب می گفت که برای خود مفهومی نداشت. زن عمو به نازنین نگریست و گفت:
ـ مثل اینکه نازنین زیاد حال نداره. نکنه سرما خورده؟
مادر سریع جواب داد:
ـ فکر کنم، چون از دیروز تا حالا عطسه می کنه.
نازنین به حرف مادر تبسمی نمود. چقدر مادر ساده لوحانه می خواست دخترش را به خوشبختی برساند. باز به خود لعنت می فرستاد که نمی تواند سرنوشتش را عوض کند و ناخودآگاه به سمتی پیش می رود که هیچگاه انتظارش را نداشت. فرهاد گاه و بی گاه از توی آینه به نازنین نگاه می کرد. او نیز در خود فرو رفته بود. مادر و زن عمو نیز مدام با هم حرف می زدند. وقتی به مرکز خرید رسیدند، همگی پیاده شدند. فرهاد به نازنین نزدیک شد و به او خیره شد. چند لحظه همان گونه ایستاد و سپس گفت:
ـ نازنین اگه حالت خوب نیست، برگردیم.
نازنین سرش را تکان داد و گفت:
ـ خوبم. به فکر من نباش.
به طرف طلافروشی به راه افتادند و بعد از دیدن چند ویترین داخل یکی از آنها شده و با سلیقه ی مادر و زن عمو سرویس طلا انتخاب شد و حلقه هایی نیز خریده شد. نازنین انگار در خواب بود و او را به هر طرف می کشاندند. زمانی به خود آمد که به خانه رسیده بود و تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود. احساس می کرد که تمام تنش گر گرفته و احتیاج به تنهایی و تفکر را مثل مسکنی برای خود لازم می دانست. وقتی به درون اتاق خزید، گریه آغاز کرد . اشک های سوزان و بی پروا بر روی صورتش غلتید. از شکست بیزار بود، اما حالا طعم تلخ آن را به وضوح می چشید. ناگهان جرقه ای در ذهن خاموشش جهید.
آره درسته. این بهترین راهه. من نمی تونم دستی دستی خودم رو بدبخت کنم. این بهترین راهه پس باید عاقل باشم و خوب فکر کنم. نازنین تا نیمی از شب خیره به سقف فکر کرد و با لبخندی به خواب رفت.
پدر در را بست و به سوی کار روزانه روان شد. مادر در آشپزخانه بود. نازنین به سراغ پس اندازش رفت و ساک دستی خود را از وسایل ضروری پر کرد و نامه را روی میز گذاشت و آهسته به حیاط خزید. دب کوچه را باز کرد. نمی خواست به عقب نگاه کند. می ترسید که اراده اش سست شود. به سرعت پا به کوچه نهاد و بدون اینکه به اطراف توجه کند، به راه خود ادامه داد. وقتی به ترمینال رسید، به کنار باجه رفت و گفت که برای یک نفر به مقصد اصفهان. وقتی بلیط را در دست گرفت، نفس راحتی کشید. به شجاعت خود آفرین می گفت. نمی خواست به عاقبت کار بیندیشد. وقتی در گوشه ی صندلی خزید، چشمانش را بست تا هیچ چیز نبیند، اما تصویر مهندس با لبخند تمسخرآمیزش در قاب چشمانش نمایان شد. نازنین در دل گفت:
ـ بخند، یک روز تلافی شو سرت در می آورم.
نازنین در تمام طول راه خواب بود، فقط یک بار برای آب خوردن پیاده شد و حتی ناهار نیز نخورد. خانم مسنی که در کنارش بود، مقداری میوه تعارف کرد و نازنین کمی از آن را خورد. به یاد مادرش افتاد. حالا چقدر نگران حال اوست. کاش سرنوشتش اینطور نمی شد و نازنین دل پدر و مادر را نمی شکست. او جوان بود و می خواست آن طور که دوست دارد پرواز کند. در آسمان جایی برای او بود، پس خیال و آرزویش را به پرواز در آورد و آنقدر پر کشید که دیگر زمین را پیدا نمی کرد...
*********
صدای بی بی بلند شد:
ـ کیه؟ آمدم.
وقتی در را گشود به چشمان خود اعتماد نمی کرد. گفت:
ـ درست می بینم؟ شما نازنین خانم هستید؟
نازنین او را در آغوش کشید و با مسرت گفت:
ـ آره بی بی منم. به این زودی منو از یاد بردی؟
وقتی به حیاط نگریست، دید که خاله از پله های ایوان به طرف او می آید. نازنین به طرف خاله رفت و در آغوش او گم شد. خاله سر و روی او را بوسید و گفت:
ـ چرا بی خبر؟ چرا تنها؟ حداقل یه تلفن می کردی.
ناگهان نازنین شروع به گریستن کرد. خاله همچنان که او را نوازش می کرد، به سوی اتاق برد و گفت:
ـ خیلی خوب، تو خسته ای. نمی خواد چیزی بگی. برو تو اتاق کمی استراحت کن، بعد با هم حرف می زنیم.
نازنین از آرامشی که در صدای خاله بود،احساس امنیت و راحتی کرد. نازنین لباس راحتی پوشید و به لب حوض رفت و دست و صورتش را شست. خاله با ظرفی پر از میوه به کنار او آمد. هوا معتدل بود و آفتاب کم جانی هنوز خودنمایی می کرد.
نازنین: خاله من شما رو خیلی اذیت می کنم، ولی چاره ای نداشتم فقط می تونستم به شما پناه بیاورم. من، من...
خاله لبخندی زد و گفت:
ـ نمی خواد چیزی بگی، چون تقریبا حدس می زنم چی شده. من بی بی رو فرستادم که به پدر و مادرت تلفن کنه تا از نگرانی در بیایند. نازنین با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
ـ من نمی خواستم این طور بشه، ولی کسی به من توجه نداشت. هر کسی کار خودش رو می کرد و حرف خودش رو می زد، اما این زندگی من بود. سرنوشت من بود که به بازی گرفته بودند.
خاله: نمی دونم، ولی خدا رو شکر می کنم که تو رو صحیح و سلامت می بینم و بهترین کارت همین است که پیش من اومدی و راه دیگه ای انتخاب نکردی، اما می خواهم بدونم تو که دختر شجاعی هستی، چرا مبارزه نکردی؟
نازنین با لبخند محزونی گفت:
ـ شاید حق با شما باشد، ولی دیگه حوصله ی مبارزه رو ندارم.
خاله با لبخندی گفت:
ـ چه زود خسته و بی حوصله شدی. مگه چند سال داری؟ پاشو پاشو بریم تو اتاق. خیلی حرفهاست که باید بزنیم. به امید خدا همه چیز درست می شه. فکرت رو خراب نکن. بلند شو...
نازنین از کاری که کرده بود، احساس ندامت می کرد. خاله راست می گفت که فرار راه درستی نبود. باید با منطق و استدلال حرف خود را می قبولاند. از خاله نپرسید که پدر و مادرش چه گفته اند و خاله نیز حرفی نزد. فردا شهر بود که صدای درب منزل بلند شد. بی بی نماز می خواند. نازنین به طرف حیاط رفت و گفت:
ـ کیه؟
اما جوابی نشنید. وقتی در را گشود، با چشمانی متعجب پدرش را دید. می خواست فرار کند، اما جرات نداشت. خون در تنش یخ بسته بود. قدرت حرکت نداشت. پدر او را به کناری زد و یاالله گویان وارد شد. نازنین در را بست و به آشپزخانه پناه برد. صدای خاله که احوالپرسی می کرد به گوشش می رسید. با خود می اندیشید که پدر چه می گوید؟ آیا آمده تا او را مثل گوسفندی به قربانگاه ببرد؟ بعد از ساعتی خاله آمد و گفت:
ـ نازنین جان پدرت آمده. پاشو برو ببین چی کارت داره؟
نازنین: خاله من خجالت می کشم. تو رو خدا شما هم بیایید.
خاله: نه دخترم. خودت برو، من دخالت نمی کنم. باید خودت شجاعت گفتن حقیقت رو داشته باشی.
نازنین با اکراه برخاست و به طرف اتاق پیش رفت. در را گشود و در گوشه ای از اتاق بدون این که به پدر نگاه کند، نشست و سلام کرد. نازنین متوجه نشد که پدر جواب سلام او را داد یا نه؟ بعد از دقایقی که به اندازه ی ساعتی بر نازنین گذشت، پدر سکوت را شکست و گفت:
ـ نازنین دستت درد نکنه. خوب مزد منو و مادرت رو کف دستمون گذاشتی. باور نمی کنم دختری که حتی خجالت می کشید با بزرگتر از خودش حرف بزنه، این کار رو بکنه. من نمی دونم چه بلایی سر تو اومده. تو این یکی دو ماهه به کل عوض شدی. دیگه اون دختر صمیمی و ساده ی من نیستی و حالا...
و با تاسف سرش را تکان داد و ادامه داد:
ـ حالا هم که منو پیش در و همسایه و فامیل سکه ی یه پول کردی. اینقدر نسبت به خانواده ات بی تفاوت شدی؟ ببین نازنین من با خاله صحبت کردم و بهش قول دادم که عصبانی نشم، ولی این سکوت تو منو عصبی می کنه. من نیومدم اینجا که با مجسمه حرف بزنم. باید دلیل این کارت رو بدونم. جواب منو بده.
نازنین گفت:
ـ پدر تو رو خدا خودتون رو کنترل کنین. اگه بگم منو ببخشید می دونم که نمی بخشید. می دونم کار بدی کردم و مستحق مجازاتم، اما تو رو خدا منو مجبور به ازدواج با فرهاد نکنید، ازتون خواهش می کنم.
پدر: آخه فرهاد چه عیبی داره؟ در ثانی بالاخره باید یه روزی ازدواج کنی. خوب فرهاد دوستت داره و به خاطر تو همه کار می کنه. الان هم خبر ندارند که تو اومدی اینجا. عاقلانه فکر کن.
نازنین در حالی که می گریست، گفت:
ـ نمی تونم، نمی خواهم. چه جوری باید بگم؟
پدر با عصبانیت برخاست و سینی جلوی پایش را پرت کرد. صدای برخورد سینی و شکستن استکان در اتاق پیچید. نازنین مانند جوجه ی لرزان در گوشه ای کز کرده بود. پدر با فریاد گفت:
ـ پس گوش کن، دیگه نه پدر داری و نه مادر. فکر اون کله گنده ها رو از سرت بیرون کن. فکر کردی من احمقم؟ اما بدون که تو احمقی. اون ها همه رو با پول می خرن، مرده رو زنده می کنن، عشق رو خورد می کنن و برای امثال من و تو هم تره خورد نمی کنن. نمی خواستم بهت بگم که از همه چی خبر دارم، ولی وادارم کردی. اینقدر اینجا بمون تا موهات رنگ دندونان سفید بشه.
از اتاق بیرون رفت و در را محکم به هم کوبید. خاله به دنبال پدر رفت و از او می خواست که شب بماند و برای رفتن عجله نکند. شاید با اعصاب آرام بشود کارها را رو به راه کرد، اما پدر قبول نکرد و نازنین صدای در کوچه را شنید و فهمید که پدر رفته است. نازنین متحیر بود. پدر از چه صحبت می کرد؟ چه چیز را می دانست و از کجا فهمیده بود؟ چرا راجع به آنها قضاوت می کرد؟ افکارش پراکنده بود و نمی توانست آنها را به هم ربط بدهد. در دلش غوغایی به پا بود. کم کم داشت به حقایقی پی می برد که بی ربط به اخراجش نبود. برخاست و در اتاقش شروع به راه رفتن کرد. امیدی در دلش پدیدار شده بود. نمی خواست خود را گول بزند. باید واقع بینانه فکر می کرد، اما حالا در اصفهان او دستش به جایی بند نبود. کاش شراره بود. ناگهان خاله وارد اتاق شد و رشته ی افکار او را از هم گسیخت.
ـ نازنین متاسفم از این که نتونستی با پدرت کنار بیایی.
نازنین با لبخند محزونی گفت:
ـ پدر حق دارهو من نانجیب شدم. اون منو نمی بخشه.
خاله دست نازنین را گرفت و گفت:
ـ زمان مرهمی برای تمام زخم هاست ولی سعی کن راه درست رو انتخاب کنی. اگه کاری از دست من هم برمی آید بگو تا انجام بدهم.
نازنین: تا همین جا هم به شما خیلی زحمت دادم و آرامش زندگیتونو به هم زدم. فردا حتما برمی گردم.
خاله: بر می گردی که ازدواج کنی؟
نازنین: حتی فکرش هم دیوونه ام می کنه اما به خاطر پدرم مجبورم.
خاله: نمی خوام دخالت کنم، اما تو این همه راه رو نیومدی که دوباره به سر جای اولت برگردی. اگه موضوع ازدواج فیصله پیدا کرد، برگرد. اما اگه بخواهند تو رو به زور وادار به ازدواج کنند، صلاح نیست که بری. باز خود دانی.
نازنین دستان خاله را بوسید و گفت:
ـ ازتون ممنونم خاله. حالا که سرپناهی دارم، بهتر می تونم تصمیم بگیرم...
نازنین در دو دلی عجیبی دست و پا می زد. حالا می توانست علت اصرار پدر را به ازدواج حدس بزند. یک هفته بدین منوال سپری شد، اما نمی توانست به خود بقبولاند که مهندس به او به طور جدی فکر می کند. پس حرف های پدر چه بود؟ کاش کسی پیدا می شد و حقیقت را می گفت، اما همه او را به بازی گرفته بودند و او مثل مترسکی فراموش شده، در گوشه ی بیابانی خشک به انتظار معجزه ای بود. نازنین دلتنگ پدر و مادر و نسرین و نسترن بود. نمی دانست عمو و فرهاد با شنیدن نبودن او چه کار کرده اند. باز قهر و ناراحتی و فرهاد... نمی خواست راجع به فرهاد فکر کند. می ترسید که احساس ترحم بر او فائق آید. شب جمعه بود که خاله حلوا می پخت و بوی آرد سرخ شده و زعفران خانه را فرا گرفته بود. وقتی حاضر شد، آنها را تزیین کرده و بی بی در سینی گذاشته و میان در و همسایه پخش می کرد. نازنین گفت:
ـ بی بی خسته می شه، چند تاش رو هم بدید من ببرم.
خاله گفت:
ـ چادر سرت کن ببر.
نازنین چادر سفیدی را که خاله برایش دوخته بود را سر کرد و خاله با دیدن او گفت:
ـ هفت الله اکبر مثل تازه عروس ها شدی. خیلی بهت میاد.
نازنین ابرویی بالا انداخت و گفت:
ـ مگو شما تعریف کنید.
خاله گفت:
ـ خودتو لوس نکن. این سینی رو بگیر و ببر خونه باغ ته کوچه خونه حاج مشیر.
نازنین گفت:
ـ همون خونه بزرگه؟
ـ آره، سلام منو به حاج خانم برسون.
نازنین خوب آن خانه را می شناخت. خانه ای اعیان نشین قدیمی بود. نازنین خیلی دوست داشت داخل آن را ببیند، به خصوص باغ بزرگ و زیبای آن را. حالا می توانست کمی حس کنجکاویش را ارضا کند. وقتی به کنار در رسید، سینی را با یک دست نگه داشت و با دست دیگر زنگ را فشرد. هنوز آن را نزده بود که در باز شد و او سینه به سینه ی مردی قرار گرفت. نازنین آرام خود را کنار کشید و نگاهی به بالای سر خود انداخت و مردی 35 ساله، بلند قد و چهارشانه را دید. نازنین سلام کرد و مرد گفت:
ـ سلام. ببخشید با کی کار دارید؟
نازنین: حاج خانم تشریف دارند؟
مرد: بفرمایید تو. خانم جون منزل هستند.
و زنگ را فشرد و گفت:
ـ با اجازه تون مرخص می شیم.
نازنین: خواهش می کنم، بفرمایید.
مرد بدون اینکه به پشت سر خود نگاه کند، به راه افتاد و نازنین
نیاز به خنده را در خود می دید. تیپ جالب و جاهلانه ی آن مرد برایش تازگی داشت. از پشت او را نگریست. او کت و شلوار مشکی به تن داشت، با سبیل های پر پشت و موهای مشکی خوش حالتی که باد به راحتی آن را به بازی می گرفت. صدای زنی او را به خود آورد:
ـ بفرمایید.
نازنین: سلام حاج خانم. بفرمایید نذریه.
ـ خدا قبول کنه. ببخشید به جا نیاوردم؟
نازنین: شما ببخشید. من خواهرزاده ی خانم فتحی هستم.
ـ اوه. به به. حالتون که خوبه؟ تشریف بیارید تو، دم در بده.
نازنین: از لطف شما ممنونم. ان شاءالله یک وقت دیگه.
حاج خانم حلوا را برداشت و نازنین خداحافظی کرد و به راه افتاد. حاج خانم مشیر، زنی 60 ساله و بسیار اصیل می نمود. لهجه ی بانمکی داشت که او را دل نشین تر می کرد. شب هنگام، نازنین کتف خاله را مشت و مال می داد و در همان حالت پرسید:
ـ راستی خاله، حاج مشیر کیه؟
خاله: والله اونها خانواده ی اصیل و اسم و رسم داری هستند. حاج مشیر چند دهنه حجره توی بازار داره. مردمان خوبی هستند.
نازنین: اون آقا که مثل جاهلا می مونه، پسرشونه؟
خاله: سهراب خانه. مگه تو دیدیش؟
نازنین: آره وقتی می خواستم زنگ بزنم اومد بیرون. راستش خیلی بامزه بود و خنده ام گرفت.
خاله: پس اومده. چند ماهی بود که سر و کله اش پیدا نبود.
نازنین: مگه کجا می ره؟
خاله: همه جا. یک جا بند نیست. راستش حاج خانم از دستش خون گریه می کنه. همین یه پسر رو داره و 4 تا دختر.
نازنین: چرا حاج خانم از دست پسرش دلخوره؟
خاله: آخه 10 ساله داره براش دختر می بینه، چه دخترایی ولی مگه زیر بار می ره. هر وقتم که می بینه حاج خانم داره می بره و می دوزه فرار می کنه و چند ماهی پیداش نمی شه. پسر بدی نیست. کمی خودسره و رفیق باز. تو تهرون برو و بیایی داره و اینجا هم توی محله روش قسم می خورند، ولی خوبا باید دل مادرشو به دست بیاره که خدا هم ازش راضی باشه.
نازنین قیافه ی سهراب را در ذهن جستجو کرد. در دل با خود گفت:
ـ حتما دخترای زیادی او رو می خوان. قیافه ی مردانه و جالبی داشت.
خاله: حالا چرا کنجکاو شدی؟
نازنین خندید و گفت:
ـ راستش وقتی سهراب خان رو دیدن، یاد جاهلای سر گذر قدیم افتادم، برای همین می خواستم بدونم چه جور آدمی است.
خاله: خدا می دونه. اما ما که بدی ازشون ندیدیم.
روزها از پس هم می گذشت و نازنین کم کم حوصله اش سر می رفت. بلا تکلیف بود. از خانواده اش بی خبر بود. خاله به او پیشنهاد داده بود که به بازار برود و کتاب و وسایل دوخت و دوز بگیرد تا سرش گرم شود. بعدازظهر با خاله به طرف بازار به راه افتاد و بعد از ساعتی با دستانی پر بازگشتند. تنگ غروب بود و صدای اذان در کوچه پیچیده بود و حال و هوای خاصی داشت. قلب نازنین در این غروب دل انگیز به شدت گرفته بود. می خواست گریه کند. وقتی به کوچه پیچیدند از روبرو سهراب خان را دیدند که با مردی به طرف آنها می آیند. وقتی سهراب خان آنها را دید، چشمانش را به زیر انداخت و وقتی از کنار آنها می گذشت سلامی گفت و رد شد و خاله هم جواب او را داد. نازنین نمی فهمید چرا هر دفعه او را می بیند، احساس خنده در دلش می پیچد. برگشت تا دوباره از پشت سر به او بنگرد. خاله به پهلوی او زد و گفت:
ـ بده دختر. به چی نگاه می کنی؟
نازنین با خنده گفت:
ـ هیچی، فقط کنجکاویه.
خاله: آخر این کنجکاوی کار دستت می ده...
نازنین مجبور بود صبر کند اما نمی دانست تا کی؟ چند بار خاله با تهران تماس گرفته بود، اما حرف خاصی برای گفتن نداشت. نازنین می دانست که پدر و مادرش هنوز نمی توانند گناه او را فراموش کنند. یک ماهی به این منوال گذشت. یک روز صبح نازنین برای تلفن به خیابان رفت. تصمیم داشت به شراره زنگ بزندو وقتی ارتباط برقرار شد، نازنین صدای شراره را شنید:
ـ وای نازنین، کجا هستی؟ خدایا، چقدر دلم می خواست خبری ازت داشته باشم.
نازنین: نمی دونی چه بلاهایی که سرم نیومده. به تلفن دسترسی ندارم. خوب بگو چطوری؟ چه خبر؟ هنوز از اونجا نرفتی؟
شراره: نه بابا. راستی نازنین تا یادم نرفته بگم که مهندس یک هفته می شه که اومده.
احساس لرزش تمام وجودش را فرا گرفته بود. گوشی در دستانش به مانند وزنه ای سنگین می نمود.
شراره: نمازنین. الو، قطع شد؟ چرا جواب نمی دی؟
نازنین: الو. نه، قطع نشده. شراره کاش می شد از نزدیک ببینمت. دلم برات یه ذره شده.
شراره: منم همیطور. اومدی تهران حتما خبرم کن تا ببینمت.
نازنین: فعلا که اومدن من با خداست، ولی امیدوارم زودتر ببینمت.
وقتی نازنین از تلفن خانه بیرون آمد، به دلشوره ای سخت دچار شد. نمی دانست از کدام طرف برود. وقتی از خیابان می گذشت، بوق اتومبیلی او را به خود آورد. به سر کوچه رسید. اتومبیلی نظرش را جلب کرد. نازنین متوجه ی سهراب شد که درون اتومبیل از لحظاتی قبل او را می نگریست. نازنین وانمود کرد که او را نمی بیند و به سرعت به کوچه پیچید. وقتی پا به حیاط نهاد نفس راحتی کشید.
خاله نازنین را صدا کرد. نازنین کتاب را بست و به کنار خاله رفت.
خاله: نازنین، امروز حاج خانم مشیر رو دیدم. خیلی حال و احوال کرد و حال تو رو هم پرسید و اصرار کرد که بعدازظهر برای صرف عصرانه پیش او برویم. اگه حوصله داری، می ریم.
نازنین با وجودی که تمایلی به رفتن نداشت، اما به خاطر خاله قبول کرد. ساعتی بعد به راه افتادند. وقتی باغبان پیر در را گشود، نازنین از زیبایی باغ و عمارت که در میان آن بود، مبهوت شد. هنر و معماری ایرانی را به راستی می شد در آنجا جستجو کرد. داخل ساختمان نیز با فرشهای گرانبها و آینه کاری های زیبا واقعا دل انیگز می نمود. نازنین محو تماشا بود که حاج خانم به پیشواز امده و با انها به روبوسی پرداخت. سپس آنها را به اتاقی که با مبلهای مخمل آبی رنگ و پرده هایی به همان رنگ تزیین شده بود، هدایت کرد. وقتی برای اوردن وسایل پذیرایی بیرون رفت، نازنین فرصتی یافت تا همه جای سالن نشیمن را زیر نظر بگیرد. به لاله های روی تاقچه و لوسترهای اشک آویز و شرفها و گلدانهای دوران صفویه چشم دوخت. سپس روی تاقچه که شومینه زیر آن قرار گرفته بود، چند ردیف عکس به چشم می خورد. برخاست و به عکس ها چشم دوخت.
خاله: مثل اینکه حسابی شیفته ی اینجا شدینازنین: درسته. فکر نمی کردم اینقدر جالب و تماشایی باشد.
دو عکس از دخترها به همراه شوهران و بچه هایشان به چشم می خورد و یک عکس که متعلق به حاج آقا مشیر باید باشد، زیرا شباهت بسیاری به سهراب داشت و یک عکس از سهراب که در خارج از ایران گرفته بود. حاج خانم وارد اتاق شد و به نازنین نگریست و گفت:
ـ عکس دو تا از دخترام رو توی اون اتاق گذاشتم. اونم پسرم سهراب است، همان که آن روز دیدید.
نازنین: بله شناختم. دختران زیبایی دارید. همه ی آنها ازدواج کرده اند؟
حاج خانم: همه شون رفتن و من موندم و حاج آقا با خونه ی به این بزرگی. پسرم هنوز راضی به ازدواج نشده. دیگه چشمم آب نمی خوره.
خاله: چه خبره این قدر عجله می کنی؟ ان شاءالله چشمش که کسی رو بگیره، خودش به زبون میاد.
حاج خانم: خدا از دهنت بشنوه.
حاج خانم پذیرایی مفصلی از آنها کرد و بسایر خوش و سر و زبان و بذله گو بود. بعد از ساعتی به نازنین گفت:
ـ از حرف های ما پیرزن ها خسته می شی. اگه دوست داری برو توی باغ کمی گردش کن.گ
نازنین: نه اصلا، حرف های شما خیلی جالبه.
خاله: تو که باغ رو دوست داری. پاشو برو اشکالی نداره.
نازنین برخاست و به سوی حیاط رفت. ظاهرا کسی نبود و فقط باغبان پیری که در را گشود، در انتهای باغ مشغول جمع کردن شاخه های خشم بود. نازنین به سمت استخر بزرگ وسط باغ رفت. درون آن خالی بود و برگ های خشک درختان سطح آن را پوشانده بود. باغ کمی حزن انگیز بود. نازنین با خود اندیشید، حتما بهار خیلی زیبا و شاداب می شود. در کنار استخر تاب سفید رنگی بود که بیشتر جنبه ی تزیینی و نشستن داشت. نازنین روی آن نشست و آن را به آرامی تکان داد. سرش را به عقب برد و امواج گیسوانش به چشت غلطید. چشمانش را بست. آرامش عجیبی در خودش حس می نمود. بعد از دقایقی چشمانش را گشود و حرکت تاب را بیشتر کرد. مانند کودکی به خنده افتاد. ناگهان سایه ی کسی را روی ایوان دید که به طارمی تکیه داده و به او می نگریست. حرکت تاب را آرام کرد. وقتی خوب نگاه کرد، سهراب خان را دید. نمی دانست از چه زمانی آنجا ایستاده، اما وقتی نازنین متوجه او شد، به درون ساختمان رفت. نازنین برخاست و خود را تکان داد و به سوی عمارت به راه افتاد. وقتی به سالن رسید، صدای سهراب خان را شنید که با خاله اش خوش و بش می کرد. سهراب روی مبلی لم داده و استکان چایی در دستش بود. وقتی متوجه ی حضور نازنین شد بلند شد. نازنین با شرم سلام کرد، او نیز جواب داد و گفت:
ـ من تعجب کردم وقتی شما رو توی باغ دیدم. گفتم شاید پری جنی به خونمون اومده.
نازنین با لبخند گفت:
ـ به یاد دوران کودکی افتادم.
ـ هر وقت دوست داشتی اینجا بیا. معمولا کسی اینجا نیست، سهراب هم مثل رهگذر میاد و میره.
جمله ی آخر را با طعنه گفت.
خاله: خوب ما زحمت رو کم می کنیم.
حاج خانم: کجا به این زودی؟ حالا تشریف داشتید.
خاله: دیر وقته و بی بی هم تنهاست. شما هم حتما تشریف بیارید، خوشحال می شویم.
نازنین زیر چشمی نگاهی به سهراب انداخت که در جای خود لمیده بود و به مراوده ی آنها گوش می داد. حاج خانم روی نازنین را بوسید و از او دعوت کرد بیشتر به آنها سر بزند. نازنین به سمت سهراب خان برگشت و گفت:
ـ با اجازه تون.
سهراب: خواهش می کنم، منزل خودتونه.
خداحافظی انجام شد و خاله و نازنین بعد از بدرقه ی حاج خانم از در خارج شدند.
خاله: عجیب بود که سهراب اومد و چند دقیقه نشست. اگه ما پا نمی شدیم، حالا حالاها می نشست.
نازنین: جذبه ی خاصی داره. انگار می خواد فکر آدمو بخونه و عجیبه که لهجه نداره.
خاله: آخه اصلا اینجا هست؟ مدام در مسافرته.
نازنین: خوش به حالش. مثل یه پرنده ی آزاده.
خاله: چی بگم والله. فکر شما جوونا با ما نمی خونه.
نازنین سکوت پیشه کرد و ناخودآگاه فکر سهراب او را مشغول کرده بود. کم کم در ذهنش تهران و چدر و مادر و مهندس زنگ می باخت و به جای آن خاله و بی بی و حاج خانم و سهراب شکل می گرفت. زندگی جدیدی که شروع کرده بود آنقدرها نیز بد نبود، ولی نمی دانست عاقبت به کجا کشیده می شود. خاله راست می گفت که زمان مرهمی بر همه ی زخم هاست. درد عشقی که چنان تیر می کشید، اکنون سکوت اختیار کرده بود و در کنج قلبش بر جای مانده بود.و..
نازنین چند نامه به مادرش نوشت، اما بی جواب ماند. انس زیادی به خاله و بی بی گرفته بود. خاله نیز مانند دخترش از او مواظبت می کرد و آرزوی دیرینه اش را در او جستجو می کرد. آخرین روزهای ماه اسفند بود. از خاله شنیده بود که سهراب چند وقتی می شود که رفته است و هر زمان که بورد، دو سه ماهیی پیدایش نمی شود. نازنین ناخودآگاه دلگیر شد. انگار وجود سهراب خان باعث سرگرمی و دل مشغولش او بود. خاله مشغول خانه تکانی بود و نازنین و بی بی در کارها به او مک می کردند. چند بار برای خرید به بازار رفتند. خاله چند قواره پارچه برای نازنین خرید و آنها را به خیاط داد تا به دلخواه نازنین دوخته شود. نازنین خوشبخت بود اما یاد خانواده اش ابرهای تیره غم را برایش به ارمغان می آورد. چهارشنبه ی آخر سال نزدیک بود و کار خانه تکانی هم تمام شده بود و خانه از تمیزی برق می زد. باغبان پیر حاج مشیر برای آنها پیغام آورد که شب چهارشنبه سوری به آنجا دعوت شده اند. خاله تشکر کرد و گفت:
ـ زحمت نمی دهیم.
باغبان پیر گفت:
ـ حاج خانم فرموده اند که حتما تشریف بیاورید و تنها در خانه نباشید.
وقتی خاله موضوع را با نازنین درمیان گذاشت، نازنین گفت:
ـ حاج خانم همیشه اینقدر لطف دارند؟
خاله: البته زن خوبی هست، ولی معمولا کسی رو تو مراسم خانوادگی شرکت نمی ده. مثل اینکه خیلی به دلش نشستی. چون من که همیشه تنها هستم، حتما به خاطر تو این دعوت رو انجام داده.
نازنین از این دعوت معذب بود، اما خیالش از طرف سهراب راحت بود. پس بقیه نیز برایش عادی بودند و می توانست شب خوبی را بگذراند. برای آن شب نازنین یکی از کت و دامن هایش را که به تازگی دوخته بود، به تن کرد که او را برازنده و خانم تر می کرد. از دیدن خود در اینه احساس غرور می کرد. هوا تاریک شد که آنها به راه افتادند. در باغ برخلاف همیشه هیاهوی زیادی به راه بود و صدای بچه ها همه جا را پر کرده بود. وقتی باغبان پیر در را گشود یکی از دختران حاج خانم که به نظر کوچکتر از بقیه بود، به استقبال آنها آمد. بعد از روبوسی گفت:
ـ من ملیحه هستم.
نازنین نیز خود را معرفی کرد. ملیحه گفت:
ـ تعریف شما رو از خانم جون زیاد شنیدیم. واقعا که بیراهه نمی گفت.
نازنین تشکر کرد و سپس به سمت ساختمان به راه افتادند. در کنار استخر تخت هایی گذاشته بودند و روی آنها را با قالی پوشانده بودند. روی یکی از آنها مردها دور هم نشسته بودند و پیرمردی در حال کشیدن قلیان بود و بقیه دور از جمع بودند که به نظر داماد ها بودند اما وقتی نازنین دوباره نگاه کرد، سهراب را دید که به پشتی تکیه داده و به او می نگرد. نازنین از دیدن سهراب جا خورد و ناگهان نوک کفشش به تک سنگی گیر کرد و پایش پیچ خورد. از دستپاچگی خود شرمسار شد. ملیحه دست او را گرفت و گفت:
ـ خدا مرگم بده. چی شد؟
نازنین مچ پایش را کمی مالش داد و گفت:
ـ چیزی نشد.
ملیحه: بهتره بریم تو اتاق و کمی با آب گرم ماساژش بدیم.
نازنین: باور کنید چیزی نشد.
خاله گفت:
ـ ملیحه خانم شما خودتون رو ناراحت نکنید، چیزی نشده.
نازنین با چهره ی در هم به سمت عمارت رفت و با خود گفت، اگه می دونستم که برگشته محال بود که بیام. وجود اون باعث می شه نتونم راحت باشم. خاله از دور برای آنها سر تکان داد و آنها نیز با خوش آمدید و بفرمایید جواب دادند. خاله به ملیحه گفت:
ـ درست دیدم؟ سهراب خان برگشته؟
ملیحه: بله دیروز اومد. قرار نبود که بیاد. داداش سهرابه دیگه. می خواست بره ترکیه ولی نمی دونم چرا منصرف شد. نازنین سوزش نگاه او را بر خود حس می کرد. می خواست سریع تر به ساختمان برسند تا از تیررس نگاه او دور شود. در عمارت دخترای حاج مشیر با سر و صدا مشغول آشپزی بودند. وقتی میهمانان را دیدند به استقبال آمدند و همه ی آنها با نگاهی خریدارانه نازنین را می نگریستند. خاله به حاج خانم گفت:
ـ والله راضی به زحمت نبودیم.
حاج خانم: این حرفها چیه نازنین عین دختر خودمه.
خاله: اختیار دارید. کنیزتونه.
حاج خانم: خانمه. اگه بدونی چقدر مهرش به دلم نشسته که حد نداره.
دخترای حاج خانم خونگرم و مثل مادرشان مهمان نواز بودند. همه ی آنها از زیبایی بهره مند بودند و بسیار شیک پوش و متشخص به نظر می ریدند به خصوص دختر دوم حاج خانم که هرچه بیشتر به او نگاه می کرد، بیشتر به زیبایی او پی می برد. بچه ها با سر و صدا آمدند داخل اتاق و از بزرگترها خواستند که برای آتش بازی به حیاط بروند. دخترها برخاستند و از نازنین و خاله نیز دعوت کردند. خاله گفت:
ـ شماها بروید. من همینجا هستم.
حاج خانم هم گفت:
ـ راست می گه. شما برید ما هم بعدا می آییم.
آنها همراه نازنین به حیاط رفتند. نازنین ترجیح می داد نزد خاله بماند، اما در برابر آنها نمی توانست مقاومتی بکند. در باغ شوهران آنها به همراه فرزندانشان مشغول جمع کردن بته و چوب بودند. نازنین در گوشه ای نکیه به درخت داد و به آنها می نگریست. آنها خانواده ی شلوغ و بشاشی بودند. حاج آقا عبایی روی دوش انداخته بود و مشغول قلیان کشیدن بود. سهراب خان نبود و نازنین فکر کرد شاید بیرون رفته. در هر حال خوشحال بود که سهراب حضور ندارد. ملیحه او را صدا کرد و قیافه ی پسر کوچکش را که سیاده شده بود، نشن داد و گفت:
ـ حاجی فیروز رو دیدی؟
به قیافه مضحک پسربچه خندید و گفت:
ـ اسمت چیه؟
پسر کوچک گفت:
ـ سامان.
نازنین: چه اسم قشنگی داری. می خوای صورتت رو بشورم؟
پسر بچه سرش را تکان داد و موافقت خود را اعلام کرد. ملیحه گفت:
ـ خودم می برم.
نازنین: می خوام کمی باهاش بازی کنم.
و دست پسربچه که به نظر 3 ساله می آمد را گرشفت و به لب استخر برد و شیر آبی را که در کنار آن قرار داشت را باز کرد و صورت کودک را شست. نازنین گفت:
ـ می خوای مسابقه بدیم؟ هرکی زودتر رسید به اون درخت برنده است.
و گوشه ای از باغ اشاره نمود. سامان قبول کرد و پس از یک دو سه شروع به دویدن کرد. آهسته می دوید تا سامان جلوتر باشد. وقتی هر دو ایستادند نازنین از ته دل می خندید و گفت:
ـ سامان تو خیلی تند می دوی. حالا که برنده شدی برات یه جایزه می خرم.
سامان به نقطه ای خیره شد و گفت:
ـ دایی جونه.
نازنین به سمتی که می نگریست نگاه کرد و سهراب خان را در کنار خود به فاصله ی چند قدمی دید. نازنین برخاست و سامان به طرف سهراب دوید. سهراب کودک را در آغوش گرفت و بوسید و سپس به طرف نازنین آمد و گفت:
ـ شما بیشتر دوست دارید با بچه ها باشید تا بزرگترها.
نازنین: خوب بچه های ساده تر و صمیمی ترند و راحت تر می شه باهاشون کنار اومد.
سهراب خان گفت:
ـ نمی دونم چرا چند دفعه است شما رو تو عالم خودتون غافلگیر کردم. یه بار تو خیابون، یه بارم تو باغ و الانم اینجا. البته به حساب اتفاق بگذارید نه عمدی.
نازنین گفت:
ـ اینجا منزل شماست و قاعدتا می تونید همه جا حضور داشته باشید.
سامان گفت:
ـ دایی بریم آتیش.
سهراب: بریم دایی جون.
و از گوشه ی چشم نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
ـ پاتون در چه حاله؟
نازنین گفت:
ـ چیز مهمی نبود.
نازنین به راه افتاد و سهراب نیز در کنار او در حالی که سامان را در آغوش داشت گام بر می داشت.
ـ ببخشید فضولی می کنم ولی می خواستم بدونم شما برای همیشه اومدید به این شهر؟
نازنین: برای همیشه نه، اما به محض این که بتونم بر می گردم.
سهراب: چرا؟! به نظرتون اینجا شهر خوبی نیست؟
نازنین: من اصفهان را خیلی دوست دارم اما به خاطر پدر و مادرم باید بروم.
سهراب: نمی دونم چرا فکر می کننم شما هم مثل من فراری هستید.
نازنین با تعجب گفت:
ـ فراری! چرا این اسم رو انتخاب کردید؟
سهراب با زیرکی گفت:
ـ نظرم را گفتم.
نازنین: شما خیلی رک هستید.
سهراب: شما هم می تونید باشید.
نازنین: اما من از خودم فرار نکردم. من از دیگران بریدم.
در این هنگام آنها به جمع رسیدند. سهراب گفت:
ـ ولی از دیگران نمی شه فرار کرد.
سامان را به زمین گذاشت و به طرف حاج مشیر روان شد. مرجان به طرف نازنین آمد و گفت:
ـ نازنین الان آتش تمام می شه. بیا و بپر.
و دست او را گرفت و از آتش پریدند. سهراب همچنان خاموش به او می نگریست. نوع نگاه او باعث عذاب نازنین می شد. وقتی دستان خود را در کنار آتش گرم نی مرد، شعله های آتش صورتش را برافروخته بود. ناخودآگاه به سهراب چشم دوخت. چشمان سیاه او را که مانند ببری می نمود در افق نکاه خود دید. نازنین با خود فکر می کرد همه چیز او پر هیبت و گیراست. او به معنای واقعی مردی بود که می توانست تکیه گاه هر زنی باشد. شانه های فراخ او می توانست امنیت را در هر کسی به وجود بیاورد، اما نازنین اسیر عشقی بود که او را سردرگم و مایوس از دنیای واقعیت ها کرده بود و مانند غریقی دست و پا می زد تا شاید به ساحا انتظار برسد.
وقتی نازنین سر بر بالین نهاد، اتفاقات آن شب جلوی چشمانش آمد. خانواده ی خوب و صمیمی حاج مشیر، رفاقت میان باجناق ها که همگی خانواده دوست و نجیب بودند و احترامی که به یکدیگر می کذاشتند برای نازنین لذت بخش بود. نازنین در جمع آنها خود را غریبه نمی دید. انگار سالها بود که آنها را می شناخت، اما سهراب و رفتار او در این جمع برایش مانند معمایی بود. در تمام لحظات هم بود و هم نبود. کم حرف می زد و بیشتر در افکار خود غوطه ور بود. در حالی که در جمع حضور داشت، روحش جای دیگری پرواز می کرد. اما توجه خاصی به نازنین نشان داده بودف انگار نازنین میهمان مخصوص او بود. رفتار همه را با او مد نظر داشت و عکس العمل های نازنین را با دقت می سنجید، اما تمامی این کارها در سکوت انجام می گرفت و فقط نازنین این حس مالکیت را درک می کرد. همان طور که سهراب واقعیت وجود او را می دانست...
سال نو شد، اما چشمان نازنین پر از اشک بود. خاله او را دلداری می داد که به زودی نزد خانواده اش خواهد بود. نازنین با شرمساری گفت:
ـ خاله نه اینکه از این که با شما هستم، ناراحتم. خدا می دونه بهترین دوران زندگی رو با شما تجربه کردم.
خاله: می دونم عزیزم. اما همه به خانواده نیاز دارند. من برای خوشبختیت دعا می کنم.
خاله برای نازنین زنجیر طلا با اسم خدا گرفته بود و نازنین با اخرین پس اندازش برای خاله روسری و برای بی بی چادر نماز گرفته بود. روز اول جند تن از فامیل مرحوم فاتجی به دیدن خاله آمدند و روز بعد چند تن از همسایگان و حاج خانم نیز جزو میهمانانی بود که روز سوم به همراه مرجان به دیدن خاله آمدند. مرجان بسیار جویای حال نازنین شده و از این که گوشه گیر است و دوست ندارد با آنها رفت و آمد نماید گله می کرد. نازنین در جواب گفت:
ـ خدا می دونه که چقدر از اون روز تا به حال به یاد محبت های شما هستم و همیشه به یادتونم. مرجان با اخم گفت:
ـ اگه این طور بود یه سری به ما می زدی.
نازنین: حتما در اولین فرصت.
خاله حال سهراب را پرسید و حاج خانم گفت:
ـ سهراب هم بد نیست به شکر خدا.
خاله: نرفتن مسافرت؟
حاج خانم: فعلا که خیال رفتن نداره. نمی دونم چی شده؟ از اون جنب و جوشی که داشت و مدام فکر رفتن بود، چند صباحی می شه که افتاده.
خاله: خدا رو شکر. تا تنور داغه بچسبود.
حاج خانم گفت:
ـ تا قسمت چی باشه.
و مرجان لبخند معنی داری به نازنین زد.
مرجان آن روز با اصرار خاله و نازنین را برای فردا ناهار دعوت کرد. خاله عذرخواهی کرد و رفتن به بازدید اقوام را بهانه رد دعوت قرار داد، ولی قول داد که نازنین را بفرستد.
نازنین: خاله چرا شما نمی آیید؟
خاله: آخه عزیزم شما دو تا جوان هستید و هم صحبت. حضور من زیاد خوشایند نیست.
نازنین فردا صبح به حمام رفت و با وسواس زیاد لباسی انتخاب کرد. یک ساعت به ظهر مانده بود که باغبان پیر حاج مشیر در را نواخت و پیغام داد که سهراب خان مسیرشان آن طرف است و اگر اشکالی ندارد نازنین خانم را می رساند. خاله انگار دو دل بود. بعد از کمی تامل گفت:
ـ زحمت می کشن.
باغبان پیر گفت:
ـ نیم ساعت دیگه آقا می آیند.
وقتی خاله به نزد نازنین برگشت، گفت:
ـ راضی نبودم اما دیدم دور از ادبه. در ثانی سهراب خان رو همه می شناسند و آدم مطمئنی است. فکر کرده تو شهر رو خوب بلد نیستی و خواسته مهمان نوازی کند. نازنین مطمئن بود که خاله همه چیز را درک می کند، اما خود را به بیراهه می زندک نازنین درب کوچه را بست و به آرامی در گوچه گام برداشت. عطر دل انگیز بهاری از کوچه شنیده می شد. نازنین احساس سبک بالی می کرد. دوست داشت کوچه تمام نشود و او همچنان راه برود. سر کوچه اتومبیل سهراب خان نظرش را جلب کرد. او پشت فرمان نشسته بود و روبرو را می نگریست. نازنین باز نیاز به خنده را در خود می دید. از رفتارهای سهراب و انگیزه ی او که توام با غیرت بود، احساس خوشایندی می کرد. نازنین به سمت پنجره ی اتومبیل خم شد و سلام کرد.
سهراب: سلام. حالتون خوبه؟ سال نو مبارک.
نازنین: سال نو شما هم مبارک.
سهراب خم شد و درب اتومبیل را باز کرد. نازنین نشست و گفت:
ـ راضب به زحمت شما نبودم.
سهراب: چه زحمتی؟ گفتم شما اینجا غریبید. جای غریبه هم که نمی روید. من امروز بی کار بودم.
نازنین: امیدوارم یک روز در تهران بتونم تلافی محبت های شما و حاج خانم رو جبران کنم.
سهراب: البته اگه ما اومدیم تهران و شما ما رو تحولی گرفتید.
نازنین از طرز صحبت کردن سهراب به خنده افتاد و گفت:
ـ البته اگه شما ما رو قابل بدونید.
سهراب سعی داشت تا به نازنین نگاه نکند و هر بار در پشت چراغ قرمز به سمت مخالف می نگریست و نازنین زیر چشمی حالات و رفتار او را زیر نظر داشت. سهراب به ظاهر همیشه لباس یک دست سیاه می پوشید و دو دگمه ی پیراهن را باز می گذاشت و شمایل ظریفی به گردن داشت و با این ها بیشتر خودنمایی می کرد. خانه ی مرجان در سمت شمال شهر قرار داشت. در طول راه سکوت کرده بودند و هر دو ترجیح می دادند که خود را نسبت یه دیگری بی تفاوت نشان دهند. وقتی به مقصد رسیدند سهراب گفت:
ـ من ساعت 6 می آیم دنبالتون، خوبه؟
نازنین: اگر کاری براتون پیش اومد، من خودم می آیم اجباری نیست.
سهراب با اوقات تبخی گفت:
ـ راستی راستی که خیلی تعارفی هستید. فعلا خداحافظ.
و پا را روی گاز گذاشت و رفت. خانه مرجان آپارتمان بزرگ و زیبایی بود و بسیار مدرن تزیین شده بود. ملیحه نیز آنجا بود. مریم و مهسا ایام هید را به مسافرت رفته بودند. مرجان بسیار صمیمی و راحت بود. او یک دختر 6 ساله داشت. در شمن خوردن ناهار بسیار بذله گویی کرد و نازنین از ته دل به صحبت های آن دو خواهر می خندید. سامان نیز مدام در حال خرابکاری بود. بعد از خوردن ناهار صحبت های متفرقه انجام شد و ملیحه از دید و بازدید ایام عید حرف می زد که کجاها رفته اند. مرجان گفت:
ـ راستی نازنین، داداش سهراب تو رو رسوند؟
نازنین: بله راضی به زحمتشون نبودم.
دو خواهر نگاه معنی داری به یکدیگر انداختند و انگار می خواستند زمینه را برای صحبت های بعد آماده سازندو
ـ می دونی نازنین، داداش سهراب اخلاق خاصی داره. شاید اینو تا به حال فهمیده باشی، اما به منزله ی بد بودن اون رفتارها نیست. تنها عیبش به قول خودش رفیق بازیه.
رمجان با خنده گفت:
ـ اونم تو مرامشه.
ـ سهراب خان و همگی شما در این مدت به من انقدر محبت کردید که اندازه ننداره.
مرجان: ببین نازنین تعارف رو بذاریم کنار. ما همگی احساس کردیم که سهراب نسبت به تو بی تفاوت نیست و کششی را که به تو داره تا کنون به دختری نشون نداده.
نازنین با شرم گفت:
ـ شاید چون من تنها هستم و به قول معروف غریب هستم.
ملیحه: نه این ها دلیلش نمی شه. نازنین تو دختر خوبی هستی. مهرت به دل همه ی ما نشستهو ما می خواهیم تو سهراب رو سر عقل بیاری.
نازنین: من؟ چطور؟
مرجان: یعنی تو نسبت به سهراب بی تفاوتی؟
نازنین لحظه ای فکر کرد. با خود اندیشید، بی تفاوت نه، ولی نمی تواند دروغ بگوید. قلب او در گرو بود و تا از بند رها نشود نمی تواند تصمیم درستی بگیرد.
نازنین: به عنوان کسی که با من مهربان بوده، نه.
ملیحه و مرجان که انتظار این حرف را نداشتند هر دو سکوت کردند.
نازنین: متاسفم، من نمی تونم دروغ بگویم. من برای خودم مشکلاتی دارم و نمی خواهم خودمو گول بزنم یا دیگران را.
مرجان: از رک گویی تو خوشحالیم. شاید به مرور زمان همه چیز حل شد.
آن دو خواهر تا ساعت آخر در زمینه های دیگر گفتگو کردند و سعی در فراموش کردن صحبت های ساعت قبل داشتند. ساعت حدود 6 بود که زنگ در نواخته شد. نازنین ضربان قلب خود را که سریع تر شده بود، می شنید. وقتی مرجان در را گشود، گفت:
ـ داداش سهراب است. بیا بالا. عجله ای نیست.
وقتی سهراب وارد شد، سامان و مینا به طرف او دویدند. سهراب شکلات هایی را که خریده بود، به آنان داد. مرجان برای آوردن چای به سمت آشپزخانه رفت. ملیحه از حال مادر و پدر جویا شد و سهراب گفت:
ـ یه سر بزنید. خانم جون بی حوصله شده.
در همان زمان مرجان نیز با سینی چای آمد و گفت:
ـ باز چیزی گفتی؟
سهراب: نه، فقط گفتم کارهایی تو تهرون دارم و باید برم.
ملیحه: تو که می دونی مامان چه قدر حساسیت داره، چرا این سفرها رو کم نمی کنی؟
سهراب: ایندفعه برم زود نیانم. قول می دم.
سپس به نازنین نگریست و گفت:
ـ اگه حاضرید برویم.
نازنین برخاست، اما دیگر حال و حوصله ی دقایق قبل را نداشت. وقتی سوار اتومبیل شد، سهراب پرسید:
ـ خوش گذشت؟
نازنین: مگه می شه با مرجان و ملیحه بد بگذرد؟ آنها بی نهایت مهربان هستند.
سهراب: اما می بینم که بی حوصله اید.
نازنین: نه، فقط کمی خسته هستم.
سهراب: می خواستم یه دور تو اصفهان بچرخم. با این احوال می رویم خانه.
نازنین از حرف خود پشیمان شد. او می خواست لحظات بیشتری با سهراب باشد، .لی به راحتی آن را از دست داد. در طول راه سکوت کرده بودند. نازنین از سکوت بیزار بود. می خواست حرفی بشنود، اما انگار سهراب با او لج کرده بود. نازنین نیز نمی خواست غرور خود را بشکند و تمایل خود را همصحبتی با او نشان دهد. وقتی اتومبیل سر کوچه ایستاد، نازنین گفت:
ـ خیلی ممنونم. زحمت کشیدید. خداحافظ.
سهراب که متوجه ی عصبی بودن نازنین شد گفت:
ـ شما همیشه موقع خداحافظی اینقدر بداخلاق می شوید؟
نازنین: نه، خیلی هم آرام هستم. شما این طور فکر می کنید.
سهراب: هم دروغ بود و هم تعارف.
نازنین: من نه دروغ گفتم و نه تعارف کردم.
سهراب دستانش را به حالت تسلیم جلو آورد و گفت:
ـ خیله خوب، خیله خوب. معذرت می خواهم. فردا می خواهید یک دور توی اصفهان بزنید؟
نازنین خندید و گفت:
ـ شاید. باید از خاله اجازه بگیرم.
سهراب: فردا ساعت 6 خوبه؟
نازنین: اما من هنوز به خاله نگفتم.
سهراب: مطمئن باش که خاله حرفی ندارد.
سپس اتومبیل را به حرکت در آورد و نازنین را متحیر برجای نهاد.
وقتی نازنین درون اتومبیل جا گرفت،گفت:
ـ می خوام بدونم از کجا فهمیدید که خاله اجازه می ده؟
سهراب خندید و گفت:
ـ هنوز به این مسئله فکر می کنی. خوب خاله منو از بچگی می شناسه و منم اونو خوب می شناسم.
نازنین به طرز فکر سهراب راجع به آدمها خنده اش گرفت. به محض اینکه دعوت سهراب را مطرح کرد، خاله گفت می تونی بری ولی سعی کن آخرین بار باشه. مردم حرف درمی آورند. نازنین خاله را بوسید. آن روز صبح به نظرش لحظات به قدری کند می گذشت که می خواست عقربه ها را به جلو هدایت کند. کتاب خواند و به باغچه آب داد. حیاط را شست و وقتی نم نم باران بهاری شروع به باریدن کرد، او حاضر بود.
سهراب او را به کنار سی و سه پل برد و در کنار رود شروع به قدم زدن زیر باران نمودند. سهراب گفت:
ـ اگه سردت شد بگو برگردیم.
نازنین سرش را تکان داد و گفت:
ـ نه، من عاشق بارونم اونم بارونم بهاری.
سهراب: می دونی این رود چند ساله ادامه داره؟ تنها منظره ای که همیشه تو خاطرم زنده است، هین غروب زاینده روده. وقتی که از اینجا دورم، تنها دلتنگیم برای اینجاست.

نازنین: چرا همیشه به سفر می روید؟
سهراب: مثل اینه که بپرسی این رود چرا مدام جریان داره؟
نم باران و غروب زاینده رود و تلالو چراغ ها در سطح آب حالتی شاعرانه به وجود آورده بود. نازنین گفت:
ـ پس برای همینه که شما در حال سفرید. می خواهید مثل رود روان باشید.
سهراب: می دونی من تا به حال به چیزی که می خواستم، نرسیدم. دنبال چیزی می گردم اما نمی دونم اون چیه؟ اما اگه پیدا کنم آروم می گیرم.
نازنین اندیشید که همه ی آدمها در جستجوری چیزی هستند که برای خودشان مجهول است. سهراب به عنوان یک مرد همچون او و شراره به دنبال گمشده اش بود.
نازنین: اگه هیچ وقت پیدا نکردید؟
سهراب به نازنین نگریست. انگار می خواست حرفی بزند اما لب فروبست.
نازنین: من ناامیدتون کردم؟
سهراب: نه، برعکس.
نازنین: پس چرا با تعجب من رو نگاه می کنید؟
سهراب: دوست دارم بدونم توی فکرت چی می گذره؟
نازنین: تو فکر شما چی می گذره؟
سهراب: باز می خوای مچ منو بگیری؟
نازنین با خنده گفت:
ـ اما تا حجالا موفق نشدم.
سهراب: بهتره برگردیم. کمی سرد شده. می ترسم سرما بخوری و اون وقت خاله ات ول کن نیست.
سهراب او را به هتل بزرگ آن شهر برد که بسیار زیبا و به سبک دوران شاه عباس تزیین شده بود. دز آنجا عصرانه ی مفصلی خوردند و سهراب از سفرهایی که رفته بود، سخن می گفت و از دوستانش که چگونه سر یکدیگر را کلاه می گذارند بعد همه به ریش طرف می خندند. نازنین از طرز صحبت سهراب لذت می برد. او راحت و صمیمی حرف می زد. انگار که نازنین یکی از رفقای اوست. وقتی نازنین می خواست پیاده شود، گفت:
ـ خیلی خوش گذشت. واقعا از لطفتون ممنونم.
سهراب گفت:
ـ می خواهی فردا ببرمت اون سر شهر؟
نازنین خندید و کفت:
ـ نه این بار مطمئنم که خاله نمی گذارد.
سهراب: منم می دونم پس اصرار نمی کنم. خداحافظ.
سهراب آنقدر ایستاد تا نازنین به درون خانه رفت. نازنین تا یک هفته سهراب را ندید. گمان می کرد به مسافرت رفته. دلتنگ او شده بود. سهراب مهربان و خوب بود و نازنین احساس می کرد به اندازه ی یک دوست به او احتیاج دارد و سهراب مرهمی بر زخمهایش بود، اما نمی توانست خود را به او وابسته کند. می ترسید که باعث مشکلی در آینده شود. پس ترجیح داد که او نباشد حتی با وجود دلتنگیش.
یک روز به سیزده نوروز مانده بود. نازنین به یاد سالهای قبل افتاد که با عمو و بچه هایش همگی به بیرون شهر می رفتند و چه خاطرات خوبی از آن ایام داشت. نازنین سرش را به پنجره ی اتاق چسبانده بود و به حیاط می نگریست. حوصله اش حسابی سر رفته بود. صدای زنگ در بلند شد. بی بی سلانه سلانه رفت و در را گشود. نازنین با دقت که نگاه کرد، مرجان را دید. او پا به حیاط نهاد و بی بی او را به طرف اتاق نشیمن راهنمایی کردو نازنین با عجله دستی به سر و رویش کشید و به نشیمن رفت. خاله برای خرید بیرون رفته بود. آن دو صورت یکدیگر را با صمیمیت بوسیدند. بی بی وسایل پذیرایی را آورد. مرجان گفت:
ـ زحمت نکش بی بی جون. من می خوام زود برم.
نازنین: چرا به این زودی، عجله داری؟
مرجان: باید با محمد چندجا برویم عید دیدنی. فردا که نمیشه رفت.
نازنین: حاج آقا و حاج خانم خوب هستند؟
مرجان: سلام رسوندن. همگی حالشون خوبه.
مرجان چایی را نوشید و گفت:
ـ خانم جون منو فرستاد تا بگم فردا سیزده بدر جایی نروید و بیایید باغ.
نازنین: راضی به زحمت شما نیستیم. فردا قراره با خاله و اقوام آنها بیرون شهر برویم. ( نمی دانست این دروغ چطور به زبانش آمد.) اما خشنود بود. مرجان با اوقات تلخی گفت:
ـ آخ حیف شد. گفتم دیر شده ها. باید زودتر دعوتتون می کردیم. در هر حال امیدوارم فردا بهتون خوش بگذره. به حاج خانم سلام منو برسونید.
نازنین: شما هم سلام برسونید و از این که به یاد ما بودید ازتون ممنونم.
وقتی مرجان رفت، نازنین نفسی به راحتی کشید. فردا باید با خاله جایی برود تا دروغ او برملا نشود. یک ربع از رفتن مرجان می گذشت که زنگ در نواخته شد. نازنین به هوای خاله دوید تا در را باز کند و در آوردن خواربار او را یاری دهد. وقتی در را گشود با کمال تعجب، سهراب را دید. نازنین سلام کرد و کمی خود را عقب کشید و گفت:
ـ بفرمایید تو.
سهراب: نه ممنونم. می خوام برم.
نازنین از سنگینی نگاه او برآشفت. سهراب بهد از چند ثانیه گفت:
ـ فردا خاله جایی قول نداده، اگه شما قول دادید بهم بزنید. فردا توی باغ می بینمتون.
نازنین دهان گشود تا حرفی بزند اما سهراب رفته بود. نازنین همانجا روی پله نشست. از دروغ خود شرمسار بود و از اینکه سهراب فهمیده بود چرا او نمی خواهد برود، احساس حقارت می کرد.
وقتی خاله برگشت نازنین ماجرا را تعریف کرد. خاله خندید و گفت:
ـ دیگه تو باشی دروغ نگی، اما اگه واقعا دوست نداری بروی من می روم و عذرخواهی می کنم.
در صورت نازنین موشکافانه نگریست تا جواب خود را بخواند.
نازنین: راستش با این اتفاق دیگه نمی خواهم دروغ بگن اگه شما راضی باشید، می رویم.
نازنین آن شب از دلشوره فردا خواب به چشمانش نمی آمد. او فکر می کرد سهراب به سفر رفته ولی هنوز اینجا بود و سایه اش بر روی نازنین سنگینی می کرد. نازنین با هر بار دیدن سهراب احساس تازه ای در خود می دید و هر بار ندیدن سهراب باعث غریبه تر شدن آنها می شد. نوعی غرور و احساس تملک در سهراب بود که نازنین را به وحشت می انداختو نازنین در فکر راهی بود تا این بند اسارت را پاره کند. اسارتی که نازنین نمی خواست به آن تن دهد اما سهراب هر روز آن را تشدید می کرد تا جایی که نازنین رمق نفس کشیدن نداشته باشد.
نزدیکی های ظهر نازنین و خاله و بی بی به راه افتادند. نازنین آن روز بلوز گشاد و راحتی با شلوار جین به پا کرده بود و موهایش را بافته بود. خاله گفت:
ـ مثل دختر کوچولوها شدی.
نازنین از این توصیف خشنود بود. او می خواست متضاد همیشه باشد. وقتی باغبان پیر در را گشود، بوی کباب محوطه ی باغ را پر کرده بوئ. ملیحه به استقبال آمد و به نازنین گفت:
ـ چقدر بامزه شدی. مثل دختربچه ها.
نازنین خندید و گفت:
ـ شما دویمن نفر هستید که این حرف رو زدید.
دور استخر روی تخت ها باز مفروش شده بود و مریم و مهسا بلند شده و با او و خاله روبوسی کردند. نازنین به جمع سلام کرد و با حاج خانم روبوسی کرد و سپس با بقیه ی افراد حاضر احوالپرسی کرد. وقتی چشمش به سهراب افتاد او را دید که با لبخندی معنی دار به نازنین نگریست. نازنین روی برگرداند و حاج خانم، خواهر و خواهرزاده هایش را معرفی کرد. خاله ی سهراب دو دختر و دو پسر داشت. پسرها با همسرانشان بودند و دختر بزرگتر با نامزد خود و دختر کوچکتر که همسن نازنین بود مجرد بود. آنها به دقت نازنین را زیر ذره بین گرفتند و گاهی در گوشی چیزی را نجوا می کردند. مرجان نازنین را صدا کرد و گفت:
ـ بیا کمی قدم بزنیم.
آنها قدم زنان به نزدیکی تاب رسیدند و هر دو نشستند و به آرامی تاب را تکان می دادند.
مرجان گفت:
ـ نازنین باید ببخشی که برنامه ی امروز تو بهم زدم. تقصیر من شد. وقتی گفتم تو چی گفتی، داداش سهراب گفت، باشه این بار خودم می رم. خانم جون گفت که بده شاید دوست ندارند بیایند. سهراب گفت، نه خانم جون رگ خوابشون تو دست منه. دیگه نمی دونم سهراب چی گفت ولی خوشحالم که می بینمت.
نازنین: سهراب خان امر کردند که قرار فردا رو بهم بزنیم.
مرجان با خنده گفت:
ـ راست می گی؟! سهراب واقعا خودخواهه. به دل نگیر.
نازنین: کی جرات این کار رو داره. هر دو به این حرف خندیدند. موقع ناهار سهراب در آوردن کباب به کمک بقیه رفت و خانم هت برنج و وسایل سفره را مهیا کردند. دخترخاله ی سهراب که اسمش نگار بود به کنار سهراب رفت و با یکدیگر شروع به خنده و شوخی کردند. سهراب از سیخی که در دست داشت به نگار تعارف کرد و او با هزار ناز تکه ای از گوشت را در اورد و در دهان گذاشت. نازنین حس حسادتی در وجودش زبانه شید. پس جناب سهراب خان به همه همینطور صمیمی و یکدل هستند. نازنین با خود عهد کرده بود که دیگه به سهراب و رفتار او توجه نکند. پس از ناهار آقایان برای چرت زدن به عمارت رفتند و خاله و خانم جان و خاله ی سهراب نیز به داخل رفتند و سهراب با پسرخاله هایش به صحبت مشغول شدند. نازنین با مهسا راجع به مسافرتش حرف می زد و تقریبا تمام صورتش به طرف مهسا بود و به این وسیله دیگر در تیررس نگاه سهراب نبود. چند دقیقه نگذشته بود که سهراب به طرف نازنین آمد و بدون این که توجهی به دیگران بکند گفت:
ـ نازنین خانم بنده را همراهی می فرمایید. می خواهم کمی قدم بزنم.
نازنین از صراحت گفتار او بهت زده بود و نگار با پوزخندی به او نگریست. نازنین برخاست و گفت:
ـ موافقم.
و به دنبال سهخراب روان شد. وقتی از دید دیگران در امان ماندند سهراب گفت:
ـ توی این یک هفته بهت خوش گذشت؟
نازنین: مثل همیشه. منظور از خوشی چی باشه؟
سهراب: هیچی می خواستم بدونم دلت نمی خواد یک دور دیگه تو اصفهان می زدیم؟
نازنین: گاهی چرا اما بی فایده است. من فکر کردم شما به سفر رفته اید.
سهراب: قرار بود بروم. به خاطر خانم جون و بعضی مسائل منصرف شدم.
نازنین: راستی دخترخاله ی زیبایی دارید.
سهراب: بله زیباست خیلی هم طناز.
نازنین: خوب پس حسابی پسندیدید.
سهراب شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
ـ امروز که از در آمدی تو نشناختمت.
نازنین: به نظرت مضحک بودم؟
سهراب: نه، اما با همیشه فرق داشتی.
نازنین: تنوع تو زندگی لازمه.
سهراب: متلک می اندازی؟ باشه تلافی می کنم.
نازنین خندید و زیر درختی نشست. سهراب به درختی تکیه داده بود و حرکات نازنین را زری نظر داشت.
نازنین: این باغ خیلی دل انگیزه. دلم برای اینجا تنگ می شه.
سهراب: مگه قراره جایی بروی؟
نازنین: بالاخره باید رفت و منم مسافرم. مثل شما. حالا کدوم زودتر به مقصد برسیم معلوم نیست.
سهراب: اما من بر می گردم.
نازنین: و من بر نمی گردم.
سهراب: از روزی می ترسم که برگردم و تو اینجا نباشی.
نازنین سرش را بلند کرد و به سهراب نگریست و گفت:
ـ بهتره برگردیم.
وقتی که به جمع پیوستند، همه آنها را با کنجکاوی می نگریستند. نازنین تا موقع رفتن سهراب را ندید. وقتی از همگی خداحافظی کردند، نازنین انتظار داشت را ببیند اما او نبود. خاله کلید انداخت و در خانه را باز کرد. نازنین به سر کوچه نگاه کرد و سهراب را دید که می آید. نازنین نمی دانست به داخل خانه برود یا نه؟ می خواست با سهراب خداحافظی کند. وقتی سهراب به نزدیکی او رسید گفت:
ـ چرا نموندی؟
نازنین: خاله خسته شد و اومدیم.
سهراب: هر طور شده فردا می خواهم ببینمت. ساعت 6 منتظرت هستم. فعلا خداحافظ.
نازنین حدس می زد که سهراب چه کاری با او دارد، اما نمی خواست بشنود و به او اقرار کند که دلش در گرئ شخص دیگری است و به او به عنوان یک دوست می نگرد. نباید اینقدر با او صمیمی می شد. سهراب مردی نبود که از زن پروا داشته باشد. او روی همه تسلط داشت و همه ی امکانات برای بهترین زندگی و زن ایده آلش فراهم بود. نازنین از اینکه مورد توجه او قرار گرفته بود به خود می بالید. اما حالا احساس ضعف و زبونی می کرد. اگر سهراب حرفی می زد او چه عکس العملی باید نشان می داد؟ افکار او پیچیده و در هم بود، مانند دریای طوفان زده. می خواست فردا نیاید و تا ابد آن شب ادامه یابد. صبح نازنین با سردرد و صورتی پف کرده برخاست.
خاله: نازنین کثل این که سرما خوردی.
نازنین: نمی دونم.
شاید نمی خواست خاله کنجکاو شود. به حمام رفت تا شاید سردردش رفع شود. مسکن خورد و کمی استراخت کرد. کلافه بود. نزدیک ظهر بود که زنگ در نواخته شد. بعد از چند دقیقه بی بی به اتاق آمد و گفت:
ـ نازنین خانم آقایی اومده دم در و با شما کار داره.
نازنین: کیه؟
بی بی: نشناختم.
خاله چادر به سر کرد و نازنین به همراه خاله به طرف حیاط رفت. وقتی در را
شود، با حیرت چشم به شخصی دوخت که او نیز همچنان چشم به نازنین داشت. خاله نازنین را تکان داد و گفت:
ـ نازنین می شناسی؟
نازنین به خود آمد ئ گفت:
ـ ایشون... این آقای مهندس صادقی هستند.
و سپس خود را کنار کشید.
مهندس با خاله حال و احوال کرد و سپس گفت:
ـ اجازه می فرمایید ساعتی با نازنین خانم صحبت کنم.
خاله: والله نازنین خودش می دونه، اما تشریف می اوردید داخل منزل خستگی رفع می کردید.
مهندس: تشکر. وقت بسیار است.
مهندس رو به نازنین گفت:
ـ من سر کوچه منتظرتون هستم.
نازنین به حالت غش روی زمین نشست. خاله گفت:
ـ چی شده نازنین؟ این آقا کی بود؟
نازنین: باورم نمی شه. اون اینجا چه کار می کنه؟ من خواب نیستم؟
خاله: نمی فهمم اینجا چه خبره؟ پاشو پاشو آبی به سر و صورتت بزن.
نازنین به سرعت حاضر شد و با پاهای لرزان در کوچه گام برمی داشت. مهندس در کنار اتومبیل ایستاده بود و اطراف را نظاره می کرد.
نازنین: سلام.
مهندس برگشت و گفت:
ـ بازم سلام.
او در اتومبیل جای گرفت و در سمت نازنین را گشود. سپس اتومبیل را به حرکت درآورد و در سکوت به راه خود ادامه می داد. به خیابان پهن و بلوار مانندی رسیدند که رهگذری در آن به چشم نمی خورد اتومبیل را نگه داشت و پیاده شد. نازنین به پیروی از او پیاده شد و به قدم زدن پرداختند.
مهندس: نمی پرسی اینجا چه کار می کنم؟
نازنین: چرا خیلی دلم می خواهد بدونم.
مهندس: الان دو ماهی می شه که ندیدمت. وقتی بی خبر رفتی، خیلی از دستت دلخور شدم. به پدرم گفتم آدرس کنزلت را بده تا دلیل غیبتت رو بپرسم. پدرم به من من افتاد و فهمیدم از کجا آب می خوره. بعد چند ماهی رفتم خارج ازایران تا شاید خاطرت فراموش بشه ولی نتونستم و حالا برگشتم و از اون زمان به دنبال تو می گردم. چرا اومدی اینجا؟
نازنین: برای فرار از ازدواج ناخواسته.
مهندس: پس در این مدت به تو سخت گذشته.
نازنین: اوایل خیلی سخت بود اما حالا عادت کردم.
مهندس: نازنین احساست راجع به من چیه؟ می خوام بدونم اشتباه نکردم.
نازنین به قلب خود رجوع کرد. آن شعله ی فروزان خاموش بود اما دیدن مهندس احساس پیروزی و به غایت آرزو رسیدن را در او بیدار کرده بود.
نازنین: من زیاد انتظار کشیدم اما بالاخره به اونچه که می خواستم رسیدم.
مهندس: می فهمم چی می گی. من راجع به خودمون با پدر و مادرت صحبت کردم. پدرت منتظره تا تو برگردی. کی می آیی؟
نازنین: فردا.
مهندس: پس منو به انتظار نگذار...
نازنین همه ی ماجرا را برای خاله تعریف کرد و از اینکه چقدر احساس خوشبختی می کند.
خاله: خوشحالم که احساس سعادت می کنی، اما عجله نکن و با وسواس قدم بردار. اونجور که من آقای مهندس رو دیدم زمین تا اسمون با ما فرق داره. تو زندگی دوست داشتن تنها کافی نیست. چشم و گوشت رو خوب باز کن.
نازنین خاله را بوسید و قرار شد وسایلش را جمع کند تا فردا در اولین فرصت به تهران بازگردد. باور نمی کرد که مهندس تمام این مدت به دنبال او بوده. او نازنین را می خواست و این تنها چیزی بود که برایش اهمیت داشت. ناگهان یاد سهراب قلب او را به درد آورد. ساعت 5 بود. باید می رفت و برای آخرین بار او را می دید و خداحافظی می کرد. وقتی سهراب را دید به نظر گرفته می امد. آنها به هتل همیشگی رفتند. آنجا دنج و راحت بود و تک و توک کسانی پشت میز نشسته بودند. سهراب گفت:
ـ چه خبر؟
نازنین فکر کرد حتما سهراب چیزی دیده که این طور سوال می کرد.
نازنین: خبری نیست.
سهراب: مطمئنی؟
نازنین: اگر چیزی می دونی خوب بگو.
سهراب: می خواستم خودت شروع کنی.
نازنین نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ سهراب خان امروز صبح من کسی رو دیدم که در انتظارش بودم. اون از من تقاضای ازدواج کرد.
سهراب: و تو؟
نازنین: منم قبول کردم.
سهراب سکوت کرد و در صورت نازنین به جستجوی حقیقت پرداخت.
نازنین: من برای دوستیمان ارزش زیادی قائلم اما گفتم که منم مثل شما مسافرم.
سهراب: پس نمی خواهی بدونی من چی می خواستم بگم؟
نازنین: نه، بهتره ندونم چون اون وقت جدایی از شما برایم مشکل می شود.
سهراب: یعنی تو اصلا نسبت به من هیچ تعلق خاطری نداشتی و من خودمو گول می زدم؟
نازنین: چرا کثل یک دوست. من در بدترین شرایط زندگیم به کسی اعتماد کردم و شما برایم مثا سایبانی بودید.
سهراب سکوت کرد و بعد از چند دقیقه گفت:
ـ بهتره بریم.
نازنین برخاست. عصبانیت در چهره ی سهراب موج می زد. نازنین می ترسید. فکر نمی کرد سهراب به این سرعت از کوره در برود. سهراب دیگر حرفی نزد و وقتی او را سر کوچه پیاده کرد، بدون این که به نازنین بنگرد، گفت:
ـ برو. من برات آرزوی خوشبختی می کنم. ولی بدون اگه رفتی دیگه هیچ وقت برنگرد.
نازنین سوزش اشک را احساس کرد که بر پهنای صورتش می ریخت. گفت:
ـ خواهش می کنم از من دلخور نباشید.
سهراب: بهتره بری، برای همیشه.
نازنین پیاده شد و سهراب با سرعت از کنار او گذشت. نازنین در کوچه می دوید. وقتی به خانه رسید گریستتن را آغاز نمود. چرا خوشبختی زمانی به سراغ او می آید که بدبختی دیگری آغاز می شود. او قلب سهراب را شکسته بود. سهراب مردی شکست ناپذیر بود اما نازنین او را خورد کرد. محبتهای او را نادیده گرفت و خیلی راحت او را از خود راند. خاله دست نوازش بر سرش کشید. نازنین او را در آغوش گرفت و همچنان گریه می کرد.
ـ خاله من خیلی بدبختم ندانسته و از روی بی عقلی سهراب رو امیدوار کردم. خاله منو نمی بخشه.
خاله: غصه نخور همه چی درست می شه. همانطور که همیشه گفتم. زمان مرهمی برای تمام دردهاست جدایی از خاله سخت بود. خاله گریه می کرد و نازنین و بی بی هم گریه می کردند. نازنین گفت:
ـ خاله من هیچی نمی تونم به شما بگم فقط اینکه با شما خیلی خوشبخت بودم. شما تو این مدت مادر، پدر و همه کس من بودید. خاله او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت:
ـ تو برای من خیلی عزیزی. هر وقت احساس تنهایی کردی، در این خانه به روت بازه.
وقتی نازنین سوار اتوبوس شد گفت:
ـ خاله از حاج خانم و دختراش از طرف من خداحافظی کنید. طاقت دیدن آنها را نداشتم.

رمان قلب های بی اراده1

 رمان قلب های بی اراده

بخش اول
نازنین
با وجود گرمای اولین ماه پاییز، نازنین در زیر سایه تنها درخت بزرگ حیاط نشسته و بر روی زانوانش کتابی گشوده بود. موهای مواج و سیاهی در اطرافش خودنمایی می کرد. اگر کسی از روی بام به حیاط می نگریست تصور می کرد روی سر آن دختر چادری به سیاهی شب کشیده شده است. نازنین از کتاب چشم برگرفت و به مورچه های زیر درخت نگاه کرد که در ردیف منظم بدون اینکه توجهی به حضور او داشته باشند حرکت می کنند. دوباره به کتاب غزلیات شمس که متعلق به پرش بود نگریست و بارها و بارها این بیت را خواند و بدون آنکه به درستی معنی آن را بداند شیفته آن شد:
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
حالت عرفانی خاصی در این بیت می دید که ناگهان صدای مادر او را از عوالم خود بیرون آورد. به پا خاست و لباسهای خود را تکان داد و با حالتی بسیار کسالت بار پرسید:
ـ مادر چه کارم دارید؟
مادر پشت چشمی نازک کرد و گفت:
ـ وا. اینم شد جواب؟ حتما کار دارم که صدات کردم. برو وسایل ناهار را حاضر کن الان پدرت سر می رسه.
نازنین با اکراه به طرف آشپزخانه رفت. آن روز از آن روزهایی بود که دوست داشت ساعتها تنها باشد ولی با ورود پدر و آمدن نسرین و نسترن که مدام با یکدیگر بحث و گفتگو می کردند آرامش خانه به هم می ریخت.
پدر نیز با مادر شروع به درد و دل می کرد. اغلب صحبت های او از کار و فامیل بود و فقط نازنین بود که در این میانه بلاتکلیف بود. نه حرف های پدر و مادر برایش جذابیتی داشت نه کارهای نسترن و نسرین برایش جالب بود.
نازنین در خانه ی رو به آفتاب و پشت به شب چشم گشوده بود. پدر و مادری ساده و مهربان داشت و از تمامی آن خانه ی کوچک چیزی جز مهربانی ساطع نبود. نازنین اولین فرزند آن خانواده بود و در واقع گل سرسبد آنان نیز به حساب می آمد. زیبایی و لطف و کمال او از چشم کسی پوشیده نبود. زیبایی و جوانی و سادگی در او پیچیدگی خاصی به وجود آورده بود. شاید اگر شهرزاد قصه گو او را می دید غبطه می خورد.
انگار از درون کتاب های مقدس پا به دنیا نهاده بود. پدر و مادر او را عاشقانه می پرستیدند و مادر عکس جوانی خود را در چهره ی او می یافت و آهی از ته دل می کشید.
مادر نازنین زن زیبایی بود و پدر قدر این زیبایی که با وجاهت و متانت در هم آمیخته بود را می دانست. مادر احساس پیری می کرد اما پیر نبود و هنوز ردپای جوانی در صورتش نمایان بود. پدر با وجود 15 سال اختلاف سن همیشه به مادر به دیده ی کودکی می نگریست که هرگز بزرگ نمی شود. مواظب او بود که مبادا صدمه ببیند و چنان با او رفتار می کرد که موجب حسادت زنان فامیل و همسایگان می شد. آن روز نازنین از تنهایی و بی کاری خود عذای می کشید. او امسال دیپلم خود را گرفته بود. پدر علاقه ای به ادامه ی تحصیل نازنین نداشت و فکر می کرد همین مقدار برای او کفایت می کند. نازنین نیز اصرارری برای ادامه ی تحصیل نداشت. اما آن روز احساس می کرد باید دنبال چیزی باشد و هدفی را دنبال کند. می خواست در اولین فرصت با پدر و مادرش صحبت کند شاید آنها یتوانند به او کمک کنند. بعد از صرف ناهار بود که پدر گفت:
ـ شب خانواده ی عمو نصرت اینجا می آیند.
مادر گفت:
ـ زودتر می گفتی.
پدر: مگه چه می خواهی بکنی؟ آنها که غریبه نیستند.
مادر: خوب حداقل هول هولکی کارامو نمی کردم.
مادر این را گفت و به طرف آشپزخانه به راه افتاد. نازنین به دنبال مادر رفت.
در آشپزخانه مادر گفت:
ـ نازنین حیاط رو یه آب بزن.
نازنین: باشه مادر ولی الان زوده بذارید یه ساعت دیگه.
نازنین تنگ غروب حیاط را شست و به باغچه و شمعدانی ها با مهربانی آب داد گویی کودکان بی سرپرستی را سیراب می کند. آنها را می بویید و گاه می بوسید. پدر به سمت نازنین آمد و گفت:
ـ تو در این باغچه چی می بینی؟
نازنین: زندگی رو. اون ها برای من مثل کتابی هستند که مدام حرف می زنن و از خوبی های زندگی می گن. به نظر شما مسخره می یاد؟
پدر: نه اما حرفهای تو گاهی برام عجیبه.
سپس دستانش را در پشت سرش قفل کرد و به قدم زدن مشغول شد.
وقتی خانواده ی عمونصرت آمدند، پدر سراغ فرهاد پسر بزرگ عمونصرت را گرفت. عمونصرت گفت:
ـ الان دیگه پیداش می شه.
نازنین با مرضیه که یک سالی از او کوچکتر بود به صحبت مشغول شد و مادر با زن عمو به بهانه ی غذا درست کردن به غیبت مشغول شدند. وقتی فرهاد آمد، مادر سفره را به نازنین داد تا آماده کند. وقتی نازنین می خواست سفره را باز کند فرهاد به طرف او آمد و آن سر سفره را گرفت. نازنین تشکر کرد و به چهره ی فرهاد نگریست. برق خاصی در چشمان او می دید. فرهاد پسر مودب و سر به راهی بود و نازنین همیشه با دیده ی احترام به او می نگریست، اما آن شب طور دیگری به نظر می رسید. بعد از صرف شام عمونصرت نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
ـ با بی کاری چطوری عموجون، خسته نشدی؟
نازنین: چرا دیگه حوصله ام سر رفته. می خواهم تصمیم به کاری بگیرم.
عمونصرت خندید و گفت:
ـ به زودی از تنهایی در می آیی.
وقتی جمله ی عمونصرت تمام شد، نازنین با نگاهی به پدر و زن عمو و فرهاد متوجه لبخند معنی دار آنان شد. برخاست تا به اتاق خود برود. مرضیه هم به دنبال نازنین خارج شد. نازنین در گوشه ی تخت خود کز کرده بود و به فکر فرو رفته بود. مرضیه سکوت را شکست و گفت:
ـ چی شده نازنین، چرا ساکتی؟
نازنین: منظور عمو چی بود، تو می دونی؟
مرضیه: فکر کنم برات نقشه کشیدن. چند وقتی میشه که پدر و مادرم راجع به تو با فرهاد حرف می زنن، البته فرهاد به تو علاقه داره و نزده داره می رقصه، ولی تو چی؟ نازنین تو از فرهاد خوشت میاد؟
نازنین دست به زیر چانه برد و به دوردست ها خیره شد. به نقطه ای که در تیررس هیچ کس نبود. بعد از چند دقیقه گفت:
ـموضوع علاقه نیست، من دنبال چیزی می گردم و می خواهم پیداش کنمو تا پیداش نکنم تصمیمی نمی گیرم.
مرضیه: چی گم کردی؟
نازنین: خودمم نمی دونم اما پیداش می کنم. احساس پوچ بودن تو وجودمه. من نمی تونم با ازدواج اشباع بشم. من تازه می خواهم به دنیا نگاه کنم. شاید تو که همسن و سال منبی بهتر بفهمی که چی می خواهم بگم.
مرضیه: من نمی دونم چی می خواهی بگی و چی رو به خودت ثابت کنی؟ فقط دلم برای برای فرهاد می سوزه چون می دونم تو رو خیلی دوست داره.
نازنین به کنار پنجره رفت و به فرهاد که روی تخت حیاط نشسته بود نگاه کرد. فرهاد سرش را بلند کرد و به پنجره اتاق نازنین نگریست و مانند اینکه گمشده ای را یافته به نازنین خیره شد...

ـ پدر تا کی باید توی خونه باشم؟
پدر: خوب برو خیاطی یاد بگیر.
نازنین: تا اسم بی کاری می یاد شما پدرا یاد خیاطی می افتین. می دونید که من حتی بلد نیستم سوزن دستم بگیرم، یعنی استعداد ندارم.
پدر: خوب خانه داری یاد بگیر.
نازنین: اونم به قدر کافی بلدم.
پدر: خوذت بگو چه کاری دوست داری؟
نازنین: اگه شما عصبانی نمی شوید می گم.
بعد از مکثی کوتاه گفت:
ـ می خوام سرکار بروم.
پدر خندید و گفت:
ـ چه کاری؟
نازنین: هرکاری شما پیدا کنید.
پدر: آخه دخترم تو رو سر چه کاری بذارم که دلم قرص باشه؟ تو خبر از بیرون نداری.
نازنین: به خاطر همین می خواهم کار کنم و کمی تو اجتماع باشم، با آدمهای جور واجور آشنا بشم. آخه دنیا که همین یه خونه ی کوچک نیست.
پدر: تو درست می گی اما بلند پروازیم حدی داره. مگه من و مادرت بد زندگی کردیم؟ تو هم دختر مایی.
نازنین: پدر، من شما رو دوست دارم. زیادیم قبولتون دارم ولی فکر نمی کنید که راه زندگیمو خودم باید پیدا کنم؟
پدر: تو با این افکارت منو سردرگم می کنی. حدس می زدم که خودت در جریانی یا مادرت بهت گفته.
نازنین: چی رو پدر؟
پدر در چشمان نازنین که مصمم بود نگریست و گفت:
ـ راجع به فرهاد. عموت منتظر جواب ماست.
نازنین برخاست و گفت:
ـ پدر از شما توقع نداشتم که ببرید و بدوزید. من به تنها مسئله ای که فکر نمی کنم ازدواجه اونم با فرهاد.
و با بغضی که در گلو داشت اتاق را ترک کرد و پدر را اندیشناک بر جای نهاد...
وقتی مادر نازنین را یافت او را با دیدگانی اشکبار در گوشه ی اتاق دید. او را در آغوش کشید و گفت:
ـ چه خبر شده؟ یک دقیقه تو اتاق نبودم چه اتفاقی افتاد؟ پدرت که مثل برج زهرمار نشسته تو هم اینجوری.
نازنین گفت:
ـ شما هم مقصرید. چرا به من نگفتید که در مورد من تصمیم می گیرید بدون اینکه من را در جریان بگذارید؟
مادر: اگر در مورد فرهاد می گی راستش دلم رضا نیست. نه اینکه فرهاد جوون بدی باشه اما می دونم تو فعلا قصد ازدواج نداری. برای همین اصلا نمی خواستم با تو مطرح کنم چون جوابم رو می دونستم. پدرتم که چشمش به دهن برادرشه. منم گذاشتم تا به موقع جواب هردوشون رو بدم. فکر می کنن دوره ی ناصرالدین شاهه؟ پاشو بی خودی اوقاتت رو تلخ نکن. حیف این چشمات نیست که گریه می کنی؟
نازنین صورت مادر را بوسید و گفت:
ـ مادر آخ مادر ازتون ممنونم. دوستتون دارم.
و مادر را در آغوش کشید. بعد از آن روز پدر دیگر حرفی از عمونصرت به میان نیاورد. نازنین نمی دانست که پدر به آنها چه گفته که سرسنگین شده بودند و خبری از خانواده ی عمونصرت نبود. نازنین جرات پرسش را در خود نمی دید. می ترسید زخم کهنه سر باز کند. ترجیح می داد همچنان ساکت بماند. یک ماهی از این ماجرا نگذشته بود که یک روز می خواست به حیاط برود که صدای گفتگوی پدر و مادر را شنید. بی اختیار به آن سمت رفت و به گوش ایستاد.
مادر می گفت:
ـ چقدر تو لجبازی. نزدیک به یه ساله که این دختره خونه نشین شده. خب بابا جوونه خسته می شه. اگر سر به هوا بود، هر روز سر از یه جا در می آورد. نه دنبال دسته نه تفریح، خودش رو زندونی کرده.
پدر: خوب می خواست شوهر کنه. خونه ی پدر همینه. شوهر می کرد می رفت پی گشت و گذار. تا کی می خواد ور دل ما بشینه؟
مادر: خوب، داغ دلت تازه نشه. من حرفم چیز دیگه ای است. عنایت براش یک کار پیدا کن بذار سرش گرم بشه یه حقوقی هم می گیره، براش جهیزیه می گیرم، مگه بده؟ دختر عصمت خانمو ببین پرستاره، دختر احترام خانم معلمه.
پدر گفت:
ـ نفست از جای گرم درمیاد. آخه زن کو کار خوب که به دردش بخوره؟ هرجایی که نمی شه دختر جوونو فرستاد.
مادر با صدایی که برای رام کردن پدر نازک کرده بود گفت:
ـ حالا بپرس ضرر نداره.جون من عنایت، باشه؟
نازنین دیگر صدایی نشنید و به آرامی از آنجا دور شد. انگار خون تازه ای در تنش دمیده بود. از اینکه مادر حرف دل او را زده بود احساس شعف می کرد. حالا باید منتظر جواب پدر می بود. چه انتظار سختی...
آن روز پدر با یک بغل میوه و شیرینی به خانه آمد. به محض ورود سراغ نازنین را گرفت.
مادر گفت:
ـ تو اتاقش داره کتاب می خونه.
پدر گفت:
ـ بگو بیاد کارش دارم.
مادر رو به نسترن کرد و گفت:
ـ برو دخترم نازنین رو صدا کن بگو یه دقیقه بیاد.
نسترن وقتی پا به اتاق گذاشت نازنین را دید که کف اتاق دراز کشیده و مجله را ورق می زند و موهای سیاه و بلندش را در دو سو بافته. نسترن از این آرایش مو خیلی خوشش می آمد و همیشه به نازنین می گفت که چشمانت جلوه ی خاصی پیدا می کنه و درشت تر از همیشه به نظر می رسد.
نسترن گفت:
ـ نازنین بابا اومده و کارت داره.
نازنین از جا برخاست و نشست و گفت:
ـ حتما خبری شده. بابا سرحال بود یا عصبانی؟
نسترن گفت: « مثل همیشه ولی شیرینی خریده. پاشو بریم ببینیم چه خبره.
آن دو به حالت دویدن به سمت اتاق نشیمن رفتند.
نارنین: سلام بابا، خسته نباشید.
پدر با لبخندی در پاسخ گفت:
ـ سلامت باشی. کجا بودی؟
نازنین: تو اتاقم.
پدر استکان چای را سر کشید و گفت:
ـ اول او شیرینی رو باز کن بخوریم بعد برات خبرهای تازه ای دارم.
نازنین از شوق دستانش را به هم کوفت و گفت:
ـ اول خبرهای تازه بعد شیرینی. کجا رسمه که اول شیرینی بخورند بعد خبر بدهند؟
پدر: حالا من رسم می کنم. پاشو، عجله کار شیطونه.
نازنین برخاست و شیرینی را آورد و آن را باز کرد. بعد از خوردن شیرینی همه سکوت کرده و منتظر بودند که پدر حرف بزند. پدر وقتی اشتیاق همه را برای شنیدن خبر جدید دید گفت:
ـ راستش مدتی بود که به رئیس شرکت و بر و بچه ها سپرده بودم که اگه کار مناسبی سراغ داشتند بگویند. امروز مهندس صدام کرد. وقتی به اتاق آقای رئیس رفتم اون راجع به تو از من سوالاتی کرد و بعد گفت که برای پسرش که به تازگی از آمریکا اومده شرکتی باز کرده که احتیاج به یک منشی داره و میل داره دختر خوب و سربه راهی باشه و چه بهتر که آشنا. و فکر کرده تو مناسب این کار هستی.
نازنین از شادی زبانش بند امده بود و نمی دانست چه بگوید.
پدر ادامه داد:
ـ فردا با هم می رویم آنجا. آنطور که رئیس گفت کار چندان زیادی ندارند چون تازه شروع کرده اند. خوب نازنین خانم این گوی و این میدان ببینم چه کار می کنی.
نازنین با صدایی که در آن شادی موج می زد گفت:
ـ پدر ازتون ممنونم. سعی می کنم همان طور که شما انتظار دارید باشم.
مادر که تا آن لحظه فقط شنونده بود گفت:
ـ دخترم مبارکه. می دونم تو دختر زرنگی هستی و می تونی گلیم خودت رو از آب بیرون بکشی.
پدر: راستی تا یادم نرفته یک پولی هم می دهم دست مادرت. بروید و یکی دو دست لباس خوب و مناسب تهیه کنید تا با سر و وضعی مناسب به سر کار بروی.
آن روز یکی از بهترین روزهای زندگی نازنین بود و او اولین قدم را برداشته بود. احساس می کرد تمام پنجره ها باز است و در دنیا جایی برای پنجره ی بسته وجود ندارد و همه پرنده ها آزادند که به پرواز در بیایند و حس بودن و نفس کشیدن را تجربه کنند.
وقتی به همراه مادر پا به خیابان نهاد سرزندگی و نشاط چنان در او به چشم می خورد که رهگذران با حیرت به این دختر زیبا و جوان نگاه می کردند. چشمان درخشان و لبانی متبسم چهره ای بود که نازنین را از دیگران متمایز می کرد...
صبح زودتر از موعد چشم گشود و از بستر به بیرون جهید و دوش گرفت. نیم ساعتی به خشک کردن موهایش که همیشه باعث دردسرش بود پرداخت. سپس با وسواس خاصی لباس پوشید. می خواست در وهله ی اول برازنده به چشم بیاید و توی ذوق نزند. می دانست اولین برخورد گویای همه چیز است. پدر نیز برخاسته بود و در حال آماده شدن بود. مادر بساط صبحانه را جور می کرد. وقتی نازنین را دید گفت:
ـ هفت الله اکبر چقدر خوشگل شدی. خانم شدی. بیا زود صبحانه بخور که دیرت نشه.
نازنین در خود اشتهایی برای خوردن نمی دید، ولی می دانست که مادر دست بردار نیست. چند لقمه خورد و لیوان شیر را سر کشید. مادر او را از زیر آینه و قرآن گذراند و رهسپار کرد. در را پدر او پند و اندرز می داد اما نازنین چیزی از حرف های پدر را نمی فهمید. دلهره داشت، مثل روز اول مدرسه که حالش به هم خورد. میل به استفراغ داشت. کاش صبحانه نخورده بود. آنها باید یک چهارراه پیاده می رفتند تا به ایستگاه اتوبوس برسند. پدر با نگاهی به نازنین گفت:
ـ چرا رنگت پریده؟ نکنه سردته.
نازنین: نه فقط دلشوره دارم.
نازنین نمی خواست خود را ضعیف جلوه دهد اما نمی توانست به پدرش دروغ بگوید.
پدر: روز اول کار همین طوره، خوب می شی. اگه حالت خوب نیست برگردیم.
نازنین سرش را تکان داد و گفت:
ـ نه خودتون گفتید که طبیعی است.
نیم ساعتی را در اتوبوس گذراندند و بعد با تاکسی تا مسیری رفتند. وقتی پیاده شدند پدر گفت:
ـ این آخر مقصد است صد قدم که بریم می رسیم.
نازنین: پدر مگه شما قبلا این جا اومده بودید؟
پدر: آره موقعی که داشتند ساختمان را دکوراسیون می کردند برای سرکشی اومده بودم. جای خوبیه. رئیس برای پسرش سنگ تموم گذاشته.
نازنین با خود اندیشید که پسر آقای رئیس چگونه آدمی است و چه سن و سالی دارد. خجالت کشید که از پدرش بپرسد. ممکن بود فکر کند برای او مهم است که بداند. نازنین خود را مقابل ساختانی هشت طبقه دید. وقتی داخل شدند سوار آسانسور شدند و به طبقه ی هشتم و آخرین طبقه رفتند. نازنین با نگاهی به راهروی آن طبقه به زیبایی آن پی برد. درهای چوبی سنگین با سنگ فرش های زیبا حکایت از تجمل آنجا می کرد. پدر وارد اتاقی شد و در زد. صدایی جواب داد:
ـ بفرمایید داخل.
داخل شدند و مردی حدودا 32 ساله در چشت میز چوبی بزرگی نشسته بود و در پشت سر او کتابخانه قرار داشت و در دو طرف او ماکت هایی به چشم می خورد. پدر سلام کرد و نازنین را معرفی کرد و گفت که از طرف چه کسی آمده ایم. آن مرد که چشمان قهوه ای روشن با موهایی به همان رنگ داشت نگاهی به نازنین انداخت و با لبخندی اظهار خوشوقتی نمود و گفت:
ـ بفرمایید بنشینید.
نازنین نفسی کشید و روی مبل چرمی بزرگی نشست. پدر گفت:
ـ آقای مهندس تشریف ندارند؟
نازنین تازه متوحه شد که پسر رئیس این مرد نیست. آن مرد گفت:
ـ نخیر چند روزی رفتند مسافرت ولی مشکلی نیست. خانم راهنما می توانند تا آمدن مهندس با کارهای اینجا آشنا بشوند.
پدر گفت:
ـ پس من مزاحم نمی شوم چون باید به سرکار بروم.
آن مرد گفت:
ـ خیالتان راحت باشد ولی تشریف داشته باشید تا چایی، قهوه ای براتون سفارش بدم.
پدر تشکر کرد و نازنین به پا خاست و آن مرد نیز دنبال آنان آمد. پدر از نازنین خداحافظی کرد. نازنین رو به آن مرد کرد و گفت:
ـ معذرت می خوام من اسم شما رو متوجه نشدم.
آن مرد که قیافه ای شوخ داشت گفت:
ـ حق دارید چون اسم خودمو هنوز نگفتم. مهندس سنایی هستم، شریک و دوست مهندس صادقی هستم.
نازنین پاسخ داد:
ـ در هر حال خوشوقتم. امیدوارم مرا به عنوان عضو کوچکی در اینجا قبول کنید.
مهندس ابروان خود را بالا برد و گفت:
ـ راستی اتاق شما اینجاست.
ما بین اتاق سنایی و صادقی اتاقی قرار داشت که به عنوان اتاق منشی مورد استفاده قرار می گرفت. آنجا ساده و شیک بود و نازنین از این که در چنین محیطی مشغول به کار می شد احساس غرور می کرد. مهندس منتظر عکس العمل نازنین بود. نازنین گفت:
ـ جای راحت و خوبیه، متشکرم.
وقتی متوجه شد مهندس ایستاده و او را زیر نظر دارد، دست و پای خود را گم کرد و با لرزشی که در صدایش کاملا مشهود بود گفت:
ـ معذرت می خواهم اما
 

اگه به من بگویید که کار امروزم چیست خوشحال می شوم.
مهندس گفت:
ـ امروز کمی با محیط آشنا می شوید و اگه کسی تلفن کرد یادداشت کنید. من فعلا به اتاقم می روم. در ضمن آقارحمت آبدارچی اینجاست، کاری داشتید به او بگویید.
وقتی می خواست از اتاق خارج شود، برگشت و گفت:
ـ وقت ناهار می بینمتون.
و در را بست. نازنین نفس راحتی کشید و زیر لب با خود به غرولند پرداخت. از این که مهندس کنه شده بود احساس دلخوری می کرد. معنی این که وقت ناهار می بینمتون را به خوبی نمی فهمید. پنجره را گشود تا هوای تازه به اتاق وارد شود. منظره ی بدیع و زیبایی خودنمایی می کرد. کوه های شمیران را در مقابل خود دید. خیابان زیر پای او مانند مار باریکی به نظر می رسید. پنجره را بست و پشت میز نشست. تقویم را ورق زد و در گوشه ای نوشت (دوشنبه ساعت 9 اولین روز کار) چند ضربه به در نواخته شد. نازنین گفت:
ـ بفرمایید.
مردی میانسال با سینی چای وارد شد. نازنین سلام کرد و مرد گفت:
ـ سلام خانوم، اسم من آقا رحمته.
نازنین گفت:
ـ منم رهنما هستم.
آقا رحمت گفت:
ـ خوش آمدید. کاری داشتید در خدمتم.
نازنین تشکر کرد و آقا رحمت از اتاق خارج شد. آن روز نازنین به چند تلفن پاسخ داد و اسامی را یادداشت می کرد تا فراموش نکند. وقت ناهار باز دچار دلهره شد. نمی خواست با مهندس سنایی روبرو شود. ترجیح می داد گرسنه بماند ولی او را همراهی نکند. در همین زمان مهندس در زد و وارد شد و به نازنین گفت:
ـ تا ناهار تمام نشده بهتر است برویم پایین.
نازنین به ناچار برخاست و به دنبال مهندس به طبقه ی اول رفت. در راه مهندس کمی از وضع ساختمان و شرکاء صحبت نمود. نازنین به دقت گوش می کرد و آن را جزو اولین درس کاری خود به خاطر سپرد. غذاخوری در طبقه ی همکف قرار داشت. چند نفری پشت میز مشغول صرف ناهار بودند. مهندس با آنها خوش و بشی کرده و نازنین را به چند نفر معرفی کرد. در گوشه ای از سالن غذاخوری میز خالی به چشم می خورد. سنایی نازنین را دعوت به نشستن کرد. نازنین از این که مجبور بود با مهندس غذا بخورد ناراحت بود. دوست نداشت اولین روز کاری اش را اینطور آغاز کند. مهندس که متوجه ی ناراحتی نازنین شد گفت:
ـ امروز برای آشنایی شما با محیط همراهیتان کردم و از فردا مزاحمتان نخواهم شد.
نازنین با شرمساری پاسخ داد:
ـ خواهش می کنم. شما لطف دارید.
مهندس: نه تعارف رو کنار بگذاریم. معلومه شما تنهایی رو بیشتر دوست دارید و من هم نمی خواهم سربار کسی باشم.
نازنین از این که مهندس خود متوجه شده بود در دل ممنون بود. مهندس خیلی آرام غذا می خورد و مدام صحبت می کرد. از کشورهایی که دیده بود و طرز زندگی آنان و گاهی که کسی رد می شد او را معرفی می کرد و از خصلت او می گفت و می خندید. در کل مهندس را آدمی راحت و بی تکلف دید و متوجه شد که این رفتار ریشه در تربیت خانوادگی او دارد. نازنین تا کنون با چنین شخصیتی روبرو نشده بود. آن حالت آزاردهنده ی قبل را احساس نمی کرد. حالا دوست داشت مهندس بیشتر حرف بزند و بیشتر او را مورد مطالعه قرار بدهد. از این که مهندس را مثل موش آزمایشگاهی می دید خنده اش می گرفت. ناگهان مهندس خاموش شد و پرسید:
ـ راستی مدام من حرف زدم و سرتون رو درد آوردم. شما خیلی ساکتید؟
نازنین: نه، برعکس استفاده می برم.
مهندس: پس معلومه شما خیلی زرنگ هستید.
نازنین خندید و گفت:
ـ حمل بر زرنگ بودنم نکنید چون من اصولا آدم ساکتی هستم.
مهندس برخاست و نازنین هم از او پیروی کرد. وقتی نازنین تنها شد در مورد مهندس فکر می کرد. شخصیت او برایش جالب بود. آیا مهندس صادقی نیز چنین بود یا برعکس، فردی عبوس و مغرور؟ با خود گفت در هر حال فرقی نمی کند چون من فقط یک کارمند ساده ام و نباید به خودم اجازه بدهم بیشتر از حدم در کارها و رفتار آنها کنجکاوی کنم. دنیای من با آن ها زمین تا اسمان فرق می کرد. من به جای دیگری تعلق دارم، آنها به جای دیگر. آنها حتی این کوه های شمیران را مال خود می دانند. هوای خوب را برای خود می خواهند و دیدن دنیا را جزو مسائل پیش پا افتاده ی زندگی ششون قلمداد می کنند. افسوس نمی خورم اما می دونم که یک روز منم می تونم مثل اونها باشم، اگه دلم بخواد. پس خواستن توانستن است و من پیروز می شوم. می دونم...
نازنین آن روز پس از رسیدن به خانه با هیجان زیادی شروع به تعریف از محل کار، آدم ها و همه چیز کرد. نسرین و نسترن و مادر با ولع به حرف های او گوش می کردند و مدام پرسش هایی می کردند به به نظر نازنین کمی مسخره بود. مثلا آقا رحمت چند سالشه و یا دستشویی کجاست و... وقتی پدر پرحرفی آن ها را دید گفت:
ـ بس کنید. اگه قراره هر روز اینقدر حرف بزنید که دیگه به هیچ کار نمی رسیم.
همه با صدای بلند خندیدند. نازنین دیگه احساس پوچ بودن نمی کرد. می خواست موفق باشد و باید در این راه تلاش می کرد. دومین روز کار، پدر و نازنین مسیر اتوبوس را با یکدیگر بودند و بعد از آن از یکدیگر جدا شده و هرکدام به راهی می رفتند. نازنین امیدوار بود آن روز مهندس صادقی بیاید، اما با نزدیک شدن به ظهر فهمید که انتظارش بیهوده است. وقتی برای ناهار به غذاخوری رفت، در گوشه ای از سالن چشمش به دختری افتاد که تنها نشسته بود. اجازه خواست و روبروی او پشت میز نشست. نازنین خود را معرفی کرد و آن دختر نیز خود را شراره ستایشی خواند. شراره پرسید:
ـ شما تازه به اینجا وارد شده اید؟
نازنین جواب مثبت داد و گفت:
ـ منشی آقای صادقی هستم.
شراره ابروان خود را با تعجب بالا برد و گفت:
ـ آه، مهندس صادقی!
نازنین: شما او را می شناسید؟
شراره: چند بار دیدمش. اغلب در مسافرت هستند. شما هنوز او را ندیده اید؟
نازنین: نه، هنوز نیامده. در واقع دو روزه که من استخدام شدم.
نازنین آن روز با اشتهای خوبی غذا خورد و از هم صحبتی با شراره لذت برد. شراره 23 سال سن داشت. دختری قدبلند و خوش اندام بود و صورتی ظریف با چشمانی ریز و لبانی غنچه، توجه بیننده را به خود جلب می کرد. به نظر نازنین او زیبا می امد. شراره نیز با کنجکاوی به نازنین می نگریست و در دل زیبایی شرقی گونه ی او را تحسین می کرد. آنها قرار گذاشتند تا هر روز غذا را با یکدیگر صرف کنند و از این قرار خود به خنده افتادند. وقتی از سالن غذاخوری خارج می شدند، نازنین سنایی را دید که به طرف آنها می آید. با دیدن آنها ایستاد و گفت:
ـ به به خانم رهنما. بالاخره از گوشه گیر ی درآمدید.
نازنین متوجه سخن کنایه آمیز او شد ولی با لبخندی ملیح از کنار او گذشت. شراره پرسید:
ـ منظورش چی بود؟
نازنین: نمی دونم، ولی فکر می کنم آدم شوخی باشه.
سومین روز وقتی چشم گشود بوی نم باران به مشامش رسید. از پنجره به حیاط نگاه کرد که باران آن را شسته بود. شالی به دورش پیچید و به حیاط رفت. ریه هایش را از هوای بارانی پر کرد. نم قطرات باران به صورتش می ریخت. مادر سرش را از آشپزخانه بیرون آورد و گفت:
ـ نازنین برو تو، سرما می خوری.

از تاکسی پیاده شد و کرایه را پرداخت. می خواست به سمت دیگر خیابان برود که ناگهان اتومبیلی با سرعت گذشت و گودالی که آب باران در ان جمع شده بود در هوا پراکنده شد و نازنین هاج و واج با لباسی گل آلود به جای ماند. از شدت عصبانیت می خواست گریه کند. مسیر اتومبیل را نگاه کرد و دید که اتومبیل دنده عقب به سمت او می آمد. نازنین خود را آماده کرده بود تا بر سر او فریاد بکشد. راننده ی جوان شیشه ی اتومبیل را پایین کشید. نازنین با چشمانی غضبناک به او خیره شد. تا خواست حرفی بزند با خنده ی تمسخرآمیز آن جوان روبرو شد:
ـ آه معذرت می خوام، باور کنید من آن گودال را ندیدم. حتما می دهم آسفالت کنند.
نازنین با خشم او را نگریست و گفت:
ـ حتما جنابعالی شهردار تشریف دارید.
پسر جوان گفت:
ـ من که از شما عذر خواستم.
نازنین: در هر جال فرقی نمی کند چون منو به این روز انداختید.
خواست برود که بی اختیار به آن مرد نگاه کرد. آن مرد نه تنها ناراحت نشده بود بلکه برعکس موضوعی برای خنده پیدا کرده بود. نازنین به سرعت از آنجا دور شد و خود را به ساختمان رساند. وقتی به اتاقش رسید با دستمالی به نظافت لباس هایش پرداخت. آقار حمت داخل شد و گفت:
ـ چه اتفاقی افتاده؟
نازنین گفت:
ـ چی بگم؟ یه راننده ی بی شعور که انگار خیابان را خریده من را به این روز انداخت. خیلی هم خوشحال هب نظر می رسید.
آقا رحمت به شخصی سلام کرد و خوش آمد گفت و در کناری ایستاد. نازنین سرش را بلند کرد و با حیرت آن مرد جوان را روبروی خود دید که مشغول نگاه کردن به نازنین بود. نازنین با لکنت گفت:
ـ سه ...سلام. م من نازنین رهنما هستم.
مهندس با لبخندی که در حال مسخره کردن همه بود، گفت:
ـ سلام، صبح به خیر. آقا رحمت قهوه، شما رو بعدا می بینم.
و به اتاق خود رفت و در را بست. نازنین احساس ضعف می کرد. به آقا رحمت نگاه کرد و گفت:
ـ ایشون مهندس صادقی هستند؟
دوست داشت آقا رحمت بگوید نه نیست، اما آقا رحمت گفت:
ـ خوب خودشه، مگه ندیدید رفت توی اتاقش؟ فکر کردید کیه؟
نازنین با تاسف سرش را تکان داد. فکر همه چیز را می کرد جز این که در اولین روز ورود مهندس چنین اتفاقی بیفتد...
آقا رحمت قهوه ی مهندس را برد و وقتی برگشت، گفت:
ـ با شما کار دارد.
نازنین برخاست و با قدم های مصمم به سمت در رفت. نمی خواست خود را ضعیف جلوه دهد. باید غرور خود را حفظ می کرد، حتی اگر اخراج می شد. چند ضربه به در نواخت و صدای او را شنید که گفت:
ـ بیا تو.
نازنین داخل شد. مهندس پشت میزش نشسته بود و در حال نوشتن بود. بوی مطبوع قهوه در اتاق پیچیده بود. بعد از چند ثانیه بدون اینکه سرش را بلندد کند گفت:
ـ می تونید بشینید.
نازنین در گوشه ی اتاق روی صندلی نشست. مهندس پرسید:
ـ چند وقت است که آمدید؟
نازنین: سه روز.
مهندس: از قرار شما را پدرم استخدام کرده.
نازنین: ولی اگر شما ناراضی باشید من اصراری به ماندن نخواهم داشت.
نازنین از اینکه به راحتی حرف می زد خشنود بود. نمی خواست مهندس او را فردی زبون و بی دست و پا بداند که به خاطر از دست ندادن شغلش دست به هر کاری می زند. مهندس همان طور که می نوشت گفت:
ـ برای من مهم نیست چه کسی منشی باشد، شما یا کس دیگه. اصل، کار اون شخصه که چطوری به کارها رسیدگی کنه.
نازنین متوجه شد مهندس عمدا این جواب را داد تا تلافی جواب او را کرده باشد. مهندس در ادامه گفت:
ـ فعلا می تونید برید.
نازنین برخاست. وقتی در را گشود، مهندس گفت:
ـ این چند روزه کسی تماس نگرفته؟
نازنین برگشت و گفت:
ـ یادداشت کردم، میارم خدمتتون.
و خارج شد. از غرور بی جای خود و حرف های مهندس عصبی شده بود. پشت میز نشست و دستانش را روی شقیقه هایش فشار داد. وقتی سرش را بلند کرد مهندس سنایی را در اتاق دید. سنایی گفت:
ـ حالتون خوبه؟ می دونید خیلی در زدم.
نازنین: معذرت می خوام، کمی سردرد داشتم.
سنایی: میشه مهندس رو ببینم؟
نازنین دکمهی تلفن را فشار داد. مهندس گفت:
ـ بله؟
نازنین: آقای مهندس سنایی با شما کار دارند.
گفت:
ـ بگویید داخل شوند.
سنایی لبخندی به روی نازنین زد و به اتاق رفت. نازنین با خودش اندیشید که از فردا سرکار نرود و به دنبال کار دیگری باشد، اما فکر کرد این کار صورت خوشی برای پدرش نخواهد داشت. تا ظهر هزاران کار به مغزش خطور کرد اما بی نتیجه بود. وقت ناهار مهندس بیرون آمد و بدون این که نگاهی به نازنین بیاندازد گفت:
ـ می تونید برای ناهار تعطیل کنید.
نازنین احساس می کرد مهندس از دست او عصبانی است. شاید به خاطر برخورد آن روز صبح بود، اما نازنین خود را مقصر نمی دانست. به طبقه ی چهارم رفت و شراره را در حال خارج شدن دید. شراره گفت:
ـ بی حوصله ای، نکنه مریضی؟
نازنین: نه، امروز کمی سرم شلوغ بود، آخه مهندس اومد.
شراره گفت:
ـ به نظرت چطور اومد؟
نازنین: نمی دونم. در مغرور بودن و خودخواهیش حرفی نیست. روز اول می برای نتیجه گیری زود است.
وقتی داخل سالن شدند نازنین مهندس را مشغول صحبت با سنایی و شخص دیگری دید. در گوشه ای نسبتا خلوت نشستند. شراره گفت:
ـ مهندس صادقی ما رو دید اما به عمد خودش رو به اون راه زد. مثل اینکه عصبانی بود، اتفاقی افتاده؟
نازنین: نه، فقط هر دو برخورد خوبی نداشتیم. مثل اینکه از الان با هم سازش نداریم. این طور پیش بره، تا آخر هفته دیگه مرخصم.
شراره خندید و گفت:
ـ شایدم برعکس.
نازنین موضوع صحبت را تغییر داد. نمی خواست حس کنجکاوی شراره را تحریک کند. آن روز وقتی به خانه رسید خسته تر از همیشه به نظر می رسید. خود را روی تخت انداخت و به اتفاقات آن رو اندیشید. نسترن به اتاق او آمد و وقتی او را متفکر دید گفت:
ـ چی شده امروز یه جور دیگه شدی؟
نازنین: چیزیم نیست فقط کمی خسته ام.
و بعد از مکثی کوتاه افزود:
ـ امروز مهندس صادقی اومد.
نسترن با کنجکاوی به نازنین نزدیک شد و گفت:
ـ خوب، چه جور آدمی بود؟
نازنین: نمی دونم، مثل همه ی رییسها.
نسترن: یعنی بداخلاق بود؟
نازنین: نه، اما مغرور بود.
نسترن: چند سالشه؟ چه شکلی بود؟
نازنین در ذهنش به جستجوی قیافه ی مهندس پرداخت. با لبخندیمرموزانه گفت:
ـ جوون، خیلی جوون شاید 27 یا 28. موهای مجعد مشکی، صورتی سبزه، چشمانی سیاه و چهره ی فوق العاده جذاب.
نسترن سوتی کشید و گفت:
ـ همه ی این مشخصات رو داشت؟ چقدر جالب!
نازنین از توصیف خود به خنده افتاد. او از صبح به این موضوع فکر نکرده بود. بله مهندس جوان بود و زیبا...
بعد از یک روز تعطیلی نازنین با روحیه ی بهتری سر کار حاضر شد. ساعت 9 صبح بود که مهندس از راه رسید. نازنین به پا خاست و سلام و صبح به خیر گفت. مهندس بدون این که نگاهی به او بیاندازد، پاسخ سلام او را داد و یک راست به اتاق خود رفت. نازنین به آقا رحمت دستور قهوه برای مهندس داد. مهندس از طریق تلفن به او گفت که ساعت 10 جلسه دارد و رحمت شیرینی تهیه کند. وقتی میهمانان امدند نازنین مراقب بود تا آقا رحمت از میهمانان به خوبی پذیرایی کند. ساعت 1 جلسه پایان یافت و مهندس به اتفاق میهمانان پایین رفت. نازنین خود را برای رفتن به غذاخوری آماده می کرد که شراره از راه رسید و پرسید:
ـ چرا دیر کردی؟
نازنین: مهندس جلسه داشت، الان تمام شد.
وقتی می خواستند سوار آسانسور شوند، مهندس سنایی نیز با آنها همراه شد. سنایی سرحال و بشاش به نظر می رسید. وقتی به ناهارخوری رسیدند، سنایی از آنان جدا شد. شراره و نازنین متوجه شدند که جای همیشگی آنها را اشغال کرده اند و فقط یک میز خالی بود. نازنین سنگینی نگاهی را بر خود احساس کرد. وقتی به روبرو نگریست مهندس صادقی را دید که داشت به او می نگریست. نازنین بی اختیار چشم در چشم او دوخت. انگار جاذبه ای به قدرت تمام دنیا او را به سوی آن نگاه می کشید. شراره بازوی او را کشید و به سمت میز هدایت کرد. شراره گفت:
ـ نازنین حواست کجاست؟ وسط سالن انگار خواب بودی.
نازنین شرمگین گفت:
ـ حواسم پرت شد.
شراره با شیطنت گفت:
ـ پرت چی؟ ای شیطون امروز یه جورایی هستی.
نازنین: نه، فقط یه کمی ضعف دارم.
می دانست شراره حرف او را باور نکرد. از دروغ گفتن بدش می آمد اما نمی توانست به شراره بگوید چه قدرتی بود که او را مسخ کرد و آن قدر تحت تاثیر قرار گرفته بود که اطرافش را در مه می دید و فقط روشنایی آن چشمان را می دید. نباید خود را اسیر احساس می کرد. باید از او فرار می کرد. باید سنگ می شد، سخت می شد. در غیر این صورت بازنده بود. در راه خانه آن دو چشم مدام او را می نگریست. می خواست آن را محو کند، پاک کند، اما آن چشمان سمج تر از قبل به او خیره می شد. شب هنگام وقتی چشمانش را بست، نگاه او را به روشنی آفتاب حس می کرد. بلند شد و در اتاق به قدم زدن پرداخت. با خود می گفت:
ـ اگه یک بار دیگه این اتفاق بیفته داغون می شم. من ظرفیت ندارم. از روز اول می دونستم که دارم خودمو شکنجه می دم. از همان نگاه اول من خودمو باختم. نباید بذارم که اون بنده بشه، مثل روز اولی که ریشخندم کرد. شاید به عمد این رفتار را پیش گرفته و هنوز حرف های روز اولم بر او سنگینی می کنه. می خواد قدرتشو به رخم بکشه.
نازنین همچنان راه می رفت و در آخر کار با چشمانی اشک بار به خواب رفت. خواب نه، رویا. رویای آن دو چشم پرجاذبه...
********
نازنین با خودش عهد بست احساسش را سرکوب کند، در غیر این صورت از آنجا فرار می کرد و برای همیشه قید کار کردن را می زد. نقابی از بی تفاوتی بر چهره کشید. سنایی هر روز به دیدن مهندس می آمد و گاه نزد نازنین به گفتگو می نشست. نازنین از صحبت با سنایی بدش نمی آمد. او شوخ و بسیار خوش بیان بود. آن روز نیز سنایی دقیقه ای نزد نازنین ماند و از هر دری سخن گفت. سپس از نازنین پرسید:
ـ نظرتون راجع به ازدواج چیست؟
نازنین بدون هیچ انگیزه ای گفت:
ـ باور کنید اصلا راجع به آن فکر نکرده ام اما اعتقاد به ازدواج با عشق و تفاهم دارم. وقتی صحبت نازنین تمام شد مهندس در چهارچوب در ایستاده بود و آنان را می نگریست. سنایی گفت:
ـ نمی خواهی در بحث ما شرکت کنی؟
مهندس با حالتی عصبی نگاهی به آنها کرد و گفت:
ـ فکر نمی کنم اینقدرها بی کار باشم. و سپس افزود:
ـ من می روم بیرون و دیگه بر نمی گردم. ملاقات بعدازظهر را لغو کنید.
نازنین جرات نگاه کردن به مهندس را در خود نمی دید. زیر لب چشمی گفت و مهندس خارج شد. سنایی که متوجه ناراحتی نازنین شد گفت:
ـ نمی دونم تازگی ها چرا بداخلاق شده؟ اصلا نمی شه باهاش شوخی کرد. سپس برخاست و گفت:
ـ بهتره من بروم.
وقتی نازنین تنها شد، از رفتار خود خجالت کشید. شاید حق با مهندس بود. نباید به سنایی اجازه می داد که با او اینقدر صمیمانه رفتار کند. در دل به سنایی که باعث این اتفاق بود لعنت فرستاد.
نازنین دو روز انتظار کشید تا شاید خبری از مهندس بشود، اما او نیاند و حتی تماس هم نگرفت. حوصله ی نازنین سر رفته بود. تمام قرارها را لغو کرد و جلسه ی مهمی به خاطر نبودن مهندس به هم خورد، تا بالاخره تلفن زنگ زد و خانمی که خود را مادر مهندس معرفی می کرد، گفت که به شمال رفته و از او خواسته برای شرکت پیغام بگذارد. نازنین پرسید:
ـ چه وقت تشریف می آورند؟
مادر مهندس گفت:
ـ در این مورد صحبتی نکرده.
سپس خداحافظی نمود و گوشی را قطع کرد. نازنین از دست خودش و مهندس که او را حتی لایق تلفن کردن ندیده بود، کلافه بود. آن روز به همراه شراره به سینما رفت، اما چیزی از فیلم نفهمید. سپس به پارک رفتند و شراره از تصمیم خود برای آینده صحبت کرد و گفت که دوست دارد به یکی از کشورهای اروپایی برود و به همین خاطر منتظر است تا پولی فراهم کند. او گفت پدر و مادرش هر دو فرهنگی هستند و با رفتنش مخالفت می کنند. اما او تمام خواستگارانش را به خاطر همین مسئله رد کرده بود. نازنین پرسید:
ـ مگه اونجا چه خبره که تمام فکر تو رو مشغول کرده؟
شراره: خودمم نمی دونم فقط یه آرزوست.
نازنین: شاید هم یک هوس.
شراره: شاید یه حباب تو خالیه. نمی دونم، گاهی فکر می کنم ارزش اینو داره که پدر و مادرم را به انتظار بگذارم و چند سال از بهترین سال های زندگیم رو به خاطر یک آرزو خراب کنم ولی دست خودم نیست.
نازنین: می دونم چی می گی، اما می دونی وقتی بهش رسیدی ازش متنفر می شی؟
شراره: تو این طور فکر می کنی؟
نازنین: همیشه فکر می کنم آخر عشق و آرزو وقتی بهش رسیدی نفرته.
شراره با خنده گفت:
ـ پس باید از عشق فرار کرد تا به نفرت تبدیل نشده.
نازنین: منظورم این است که مواظب باش اگه رفتی اون طرف زود برگرد.
هر دو خندیدند و به راه خود ادامه دادند. نازنین وقتی می خواست از اتوبوس پیاده شود فرهاد را دید که از شیرینی فروشی بیرون می آمد. نازنین نمی دانست چه عکس العملی داشته باشد. سعی نمود بی تفاوت باشد. فرهاد به ظاهر با تعجب گفت:
ـ سلام، خوبی نازنین؟
نازنین: سلام، شما چه طورید؟ از این طرف ها؟
فرهاد: اومدم شیرینی بخرم. آخه پدر میگه فقط از این قنادی شیرینی بخر.
نازنین: بفرمایید منزل.
فرهاد مکثی کرد و گفت:
ـ فعلا نه، ولی بعدا سر می زنم. به عمو و زن عمو سلام مرا برسان.
نازنین وقتی دید فرهاد همچنان ایستاده و خیال رفتن ندارد، گفت:
ـ پس با اجازه.
فرهاد: نازنین شنیدن سر کار می ری؟
نازنین: درسته، سه ماهی می شه.
فرهاد: امیدوارم موفق باشی، خداحافظ.
نازنین: خداحافظ.
در راه به فرهاد فکر می کرد. به حرف ها و رفتار او. به نظر نازنین، فرهاد به عمد جلوی راهش ### شده بود. وقتی به خانه رسید خسته تر از همیشه بود. احساس کوچک بودن دنیا او را منزجر می کرد. به حرف های شراره می اندیشید. شراره میز بلندپرواز بود. نمی خواست محدو د باشد. آرزو کرد کاش می توانست به دور دنیا سفر کند، آن وقت این خانه نیز برایش کوچک نبود، اما نازنین نمی دانست توی دنیا چه می گذره. احساس شراره را می فهمید. کاش میل به پرواز در او اوج می گرفت.
صبح نازنین سرحال تر از همیشه پا به بیرون نهاد. با خود اندیشید حتما امروز مهندس می آید. وقتی به شرکت رسید همه جا را سکوت صبحگاهی فرا گرفته بود. وقتی پشت میز نشست، فکر کرد امروز نیز باید مثل دیروز فقط منتظر باشد و به ساعت چشم بدوزد. ساعت نزدیک 9 بود که ناگهان مهندس وارد شد. احساس کرد رنگش را باخته و این دستپاچگی او را شرمسار می کرد.
ـ سلام.
مهندس با لبخند همیشگی نگاهی به نازنین کرد:
ـ سلام.
ـ مسافرت خوش گذشت؟
مهندس به تقویم روی می نازنین نگاه کرد و گفت:
ـ ممنون.
سرش را بلند کرد و دوباره به نازنین نگاه کرد. نازنین دلیل این نگاه را نمی دانست. انگار مهندس در صورت او دنبال چیزی می گشت. نازنین وقتی سکوت مهندس را دید به خود جراتی داد و به صورت مهندس نگریستو باز کشش جادویی نگاه او نازنین را میخکوب کرد. می خواست نگاهش را برگیرد، اما قدرت این کار را نداشت. لحظات عجیبی بود، انگار چشم های آنها محتاج یکدیگر بودند و نمی خواستند از هم جدا شوند. با صدای در نازنین نگاه برگرفت. آقا رحمت با سینی چای و قهوه سر رسیده بود و با مهندس خوش و بش می کرد. ولی انگار مهندس جواب درستی نمی داد. به سرعت به اتاق خود رفت. نازنین برای اولین بار خود را مدیون آقا رحمت دید.
نازنین به آرامی نشست و به دیوار خیره ماند. آقا رحمت چای او را روی میز قرار داد و به اتاق مهندس رفت. ترس مبهمی وجود او را فرا گرفت. درست بود، او از قلب خود در وحشت بود. می خواست با خودش روراست باشد. می دید که هیچ مقاومتی در برابر مهندس ندارد. اراده اش به زیر صفر می رسید. اسم این احساس را بار ها در کتاب ها و فیلم ها شنیده بود ولی نمی خواست آن را بر زبان بیاورد. دلیل ناآرامی چند روز و کسالتش و انتظارش همه یک اسم داشتو با صدای تلفن او به خود آمد. تلفن را به اتق مهندس وصل کرد. مهندس سنایی داخل شد:
ـ سلام.
نازنین: سلام، روزتون بخیر.
سنایی: روز شما هم بخیر. گویا مهندس اومده.
نازنین: بله، تو اتاقشون تشریف دارند.
سنایی لبخندی زد و به سمت اتاق مهندس به راه افتاد. بعد از یک ربع مهندس صادقی همراه سنایی خارج شدند و بدون اینکه به نازنین بنگرد، گفت:
ـ ما برای کار می رویم و معلوم نیست کی برگردیم.
و خارج شد. سنایی نیز خداحافظی کرد و نازنین احساس کرد مهندس احتیاج به فرار داشت و راه آن را پیدا کرد. آن روز وقتی نازنین غوطه ور در افکار خود از اتوبوس پیاده می شد، صدایی آشنا او را به خود آورد. وقتی نگاه کرد فرهاد را دید. نازنین گفت:
ـ لابد امروزم می خواستید شیرینی بخرید؟
فرهاد لبخندی زد و گفت:
ـ آره، راستش نه.
نازنین: بالاخره آره یا نه؟
فرهاد: چه فرقی می کنه؟ بالاخره تو رو دیدم.
نازنین با حیرت او را نگریست، اما به روی خود نیاورد که او چه گفت.
نازنین: آگه نمی آیید منزل، من بروم.
فرهاد: اشکالی داره چند قدمی با هم باشیم؟
نازنین میلی به همراهی با او نداشت ولی به خاطر حفظ ظاهر گفت:
ـ نه اشکالی نداره.
نازنین احساس کرد فرهاد می خواهد چیزی به او بگوید، ولی این پا و آن پا می کند. نازنین ترجیخ داد سکوت اختیار کند.
فرهاد: از کارت راضی هستی؟
نازنین: بد نیست، راحته.
فرهاد: نازنین.... تو اصلا راجع به من فکر می کنی؟
نازنین: خوب چرا. همیشه به یاد شما و عموجون هستم. مخصوصا حالا که کمتر به ما سر می زنید.
فرهاد: منظور من از نوع فامیلی نبود.
نازنین ایستاد و به فرهاد نگاه کرد و گفت:
ـ پس منظورتون رو واضح تر بگید تا من متوجه بشم.
فرهاد شانه اش را بالا انداخت و گفت:
ـ تو خودت می دونی که من همیشه نسبت به تو جور دیگه ای فکر می کنم و این چند وقت هر کاری کردم نتونستم تو رو فراموش کنم.
نازنین: ولی من فکر می کردم این حرف ها دیگه تموم شده و دوباره پیش کشیدنش فایده ای نداره.
فرهاد: یعنی من حتی ارزش فکر کردن هم ندارم؟
نازنین: مسئله ارزش شما نیست. من نمی خوام ازدواج کنم، البته در حال حاضر.
فرهاد: پس منو سر کار گذاشتی.
نازنین با دلخوری پاسخ داد:
ـ من امیدواری به شما نداده بودم که حالا بخواهید خودتونو اسیر من بکنین.
فرهاد: تو خیلی خودخواهی.
نازنین: شاید، اما احمق نیستم.
فرهاد: یعنی ازدواج با من حماقته؟
نازنین: ببین این حرف ها نتیجه ای نداره، بهتره از سر راهم بروی کنار.
و به سرعت از آنجا دور شد. وقتی به خانه رسید به اتفاقات آن روز اندیشید. اول مهندس بعد فرهاد. بدجوری فرهاد را از سر راه خود کنار زد. اگر پدر می فهمید که چه رفتاری با فرهاد داشته، دلخور می شد، ولی فرهاد سماجت می کرد. نازنین باید آب پاکی را رو دست او می ریخت و امیدوارش نمی کرد. دلش می خواست با مادر در میان بگذارد اما ترجیح داد سکوت کند. هنگام غروب پدر خسته و متفکر از راه رسید و مادر با دیدن قیافه ی اندیشناک پدر متوجه شد که اتفاقی افتاده. نازنین نیز متوجه ناراحتی پدر شد و به آشپزخانه رفت و از مادر دلیل آن را پرسید.
مادر: نمی دانم، بذار کمی استراحت کنه ازش می پرسم.
ناگهان صدای پدر که نازنین را صدا می کرد آنها را به خود آورد. نازنین به سمت اتاق رفت.
پدر: بیا بشین کارت دارم.
نازنین: بله پدر.
و در کنار پدر نشست. پدر به نازنین نگریست. چشمان معصوم و بی آلایش نازنین دل او را به درد آورد. بعد از چند دقیقه گفت:
ـ از کارت راضی هستی؟
نازنین: بله پدر خیلی خوبه.
پدر: تو این چند روز اتفاق خاصی رخ نداده؟
نازنین: چه طور مگه؟ چیزی شده؟
پدر: نه، نه همین طوری. راستش امروز رئیس منو خواست و گفت نمی خواد از فردا بری سر کار.
نازنین با تعجب پرسید:
ـ چرا؟ دلیل این حرف را نگفت؟
پدر: نه، منم جرات نکردم چیزی بپرسم.
بغض راه گلوی نازنین را گرفته بود. به زحمت گفت:
ـ آخه باید بدونم چرا؟ خود مهندس خواسته یا از من کاری سر زده؟
پدر که متوجه ناراحتی نازنین شده بود، گفت:
ـ دخترم ناراحت نشو، این ثروتمندها همین طور هستند. هر روز یه حال و هوایی دارند. من 25 ساله دارم با این ها کار می کنم. هیچ کاریشون عجیب نیست.
نازنین احساس سرگیجه و تهوع می کرد، مثل اولین روزی که می خواست به محل کارش برود. او را به حقارت رانده بودن، به جرم چه چیز، نمی دانست. چرا خود مهندس جرات این کار را نداشت و به او نگفت و پیغام فرستاده بود؟ نازنین برخاست و به اتاق خود رفت. احتیاج به تنهایی داشت و باید افکار خود را نظر می داد. مدام با خود زمزمه می کرد مگه من چی کار کردم؟ این قدر از من منزجر بود؟ چرا حماقت کردم، چرا نفهمیدم؟ لعنت به تو مهندس، منم ازت متنفرم. تو آخرین مردی خواهی بود که بهت فکر می کنم. اینو به خودم قول می دم...
صبح نازنین می خواست از جا برخیزد که ناگهان یاد اتفاقات دیروز افتاد. غلتی زد و از پنجره به ریزش باران نگاه کرد و چشمانش را بست. وقتی دوباره چشم گشود، نزدیک ظهر بود. مادر به درون اتاق آمد و نگاهی مهربان به او افکند.
نازنین: سلام، صبح به خیر.
مادر: ظهر به خیر. تلافی این چند وقت رو درآوردی.
نازنین لبخندی زد و گفت:
ـ مادر روزهای بارونی واقعا خواب می چسبه. چه بارون دلپذیری می باره.
و از جا برخاست.
مادر: بیا صبحانه بخور.
و از در خارج شد. نازنین موهایش را جمع کرد و لباسش را عوض کرد و نزد مادر رفت. وقتی صبحانه اش تمام شد، مادر گفت:
ـ نازنین می خوای چند وقتی بری پیش خاله ات؟ اون هم تنهاست.
نازنین: نه مامان. می خوام دنبال کار بگردم.
مادر: فعلا برای پیدا کردن کار جدید عجله نکن. به پدرت گفتم برات بلیط بگیره.
نازنین: مادر باز به من نگفته کاری کردید؟
مادر: عقلت نمی رسه. این مسافرت برات لازمه. اگه می تونستم منم می آمدم ولی گرفتار نسرین و نسترنم.
نازنین: کی باید راه بیفتم؟
مادر: شاید فردا. امروز پدرت خبر می ده.
نازنین از سویی مایل رفتن بود و از طرفی دل نمی خواست برود. فکر می کرد شاید مهندس پیغام بفرستد و او دوباره به سرکارش بازگردد. سپس به خود نهیب زد: نه من دیگه نباید منتظر خبری از اون باشم. این بهترین موقعیت است که خودم رو آزمایش کنم و زمانی که بازگشتم از نو شروع کنم. نازنین روحیه ی تازه ای به دست آورد و کمی به مادر کمک کرد و بقیه ی روز به جمع کردن وسایل مورد نیازش مشغول شد. وقتی رد آمد، گفت که برای فردا صبح بلیط گرفته است. نازنین آن روز به اتفاق مادر به خرید رفت و مادر سوغاتی هایی که لازم بود خرید و سفارشات لازم را به نازنین نمود.
نازنین: کاش می شد همگی می رفتیم.
مادر: نه، تو تنها بری بهتره. کمی استراحت می کنی. انشاءالله تابستان همگی می رویم.
خاله ی نازنین بزرگترین خواهر مادر بود و تنها زندگی می کرد. 5 سالی می شد که شوهرش فوت کرده بود و او به تنهایی در اصفهان زندگی می کرد. فرزندی نداشت و شوهر مرحومش توانایی بچه دار شدن نداشت. بعد از فوت او خاله حاضر نشد به تهران بیاید و نزد خانواده باشد. او می گفت که به اینجا عادت دارد و اصفهان را دوست دارد. نازنین صبح بعد از این که از زیر قرآن رد شد و تک تک افراد خانواده را بوسید، به اتفاق پدر به ترمینال رفت. پدر نیز سفارشات لازم را در طول راه کرد و گفت که خاله به دنبالت می آید. همانجا منتظر او باش و وقتی مطمئن شد خانمی مسن در کنار نازنین نشسته از او خداحافظی کرد و اتوبوس به راه افتاد. در طول راه نازنین با خانم بغل دستی شروع به صحبت نموده و آن زن از فرزندان و نوه های خود تعریف می کرد. صحبت با آن زن باعث شد مسافت راه کم شود. نزدیکی های غروب بود که به اصفهان رسیدند. نازنین با آن خانم خداحافظی کرد و چمدانش را برداشت و در گوشه ای ایستاد. در همان زمان خاله را دید که به طرف او می آید. نازنین خود را در آغوش خاله رها نمود. هر دو سوار اتومبیل شده و به طرف شهر به راه افتادند. خاله از دیدن نازنین اظهار شادمانی بسیار می کرد و گفت که این روزها بسیار احساس تنهایی می نموده و حالا می تونه یه همزبون داشته باشه. خانه ی خاله در مرکز شهر قرار داشت. خانه ای بود بزرگ و قدیمی و بسیار زیبا. نازنین آنجا را بسیار دوست داشت مخصوصا نمای زیبای آن را که با کاشی های آبی تزیین شده بود. حوض وسط حیاط بیشتر شبیه به استخر بود. نازنین نمی دانست که چطور خاله به تنهایی در این خانه می تواند سر کند. در همین زمان پیرزنی وارد شد و به نازنین خوش آمد گفت. خاله که متوجه بی اطلاعی نازنین شد گفت:
ـ این بی بی صغرا است. با من زندگی می کنه.
نازنین: چقدر خوب خاله. داشتم فکر می کردم شما چقدر اینجا تنها هستید ولی با وجود بی بی صغرا شما دیگه زیاد تنها نیستید.
خاله: درسته، بی بی خیلی کمکم می کنه، هم از نظر روحی و هم از نظر کاری زن خوبیه.
آن شب هر سه با هم شام خوردند و نازنین به بی بی در شستن ظرفها کمک کرد. سپس با خاله به گفتگو نشست و سوغاتی های خالهرا به او داد. خاله خیلی از دیدن سوغاتی ها اظهار خوشحالی کرد و روسری را به بی بی داد. نازنین گفت:
ـ بی بی باید ببخشید که چیز مخصوصی برای شما نیاورده بودم. اطلاعی از بودن شما در اینجا نداشتم.
خاله گفت:
ـ اینهایی که آوردی خیلی هم زیاده. من یک نفر بیشتر نیستم. مادرت منو شرمنده کرده.
آن شب تا پاسی از شب بیدار ماندند و خاله از همه ی فامیل می پرسید و نازنین از همه کس و همه چیز برای او تعریف می کرد. خاله با دقت به حرف های نازنین گوش می داد و وقتی حرف های نازنین تمام شد، پرسید:
ـ خوب از خودت نگفتی؟
نازنین: خودم هم هستم. می بینید که خوب و سرحالم.
خاله: نه، تو خودت نیستی. نازنین سال گذشته جور دیگه ای بود.
نازنین: خوب شاید بزرگتر شدم.
خاله خندید و گفت:
ـ شاید باید بعدا برام از خودت بگی. فعلا امشب رو بهت مرخصی می دم تا استراحت کنی.
با این حرف به رختخواب رفتند، ولی خواب از سر نازنین با وجود خستگی پریده بود. نمی دانست در ظاهرش چه چیز وجود داشت که خاله متوجه ی آن شده بود. چشمانش را بست، اما در قاب چشمانش مهندس را دید. آن را باز کرد و دوباره بست. باز همان تصویر پدیدار شد. غلتی زد و ناگهان به یاد شراره افتاد و با تاسف اندیشید اینقدر سریع راه افتادم که فرصتی برای خداحافظی نداشتم. حتما از دستم دلخور می شود. به محض این که رسیدم تهران تماس می گیرم. با این افکار او به خواب رفت. خواب جاده ای بی انتها. او خسته در این جاده راه می پیمود و هرچه نگاه می کرد هیچ جانداری را نمی دید. همه جا سکوت بود و سراب...
نازنین در کنار خاله احساس آسودگی می کرد. او با وجود 50 سال سن پا به پای نازنین همه جا می رفت و خود را با نشاط نشان می داد. نازنین همه چیز را فراموش کرده بود یا شاید این طور فکر می کرد. گاهی پدر به خانه ی همسایه تلفن می کرد و حال او را جویا می شد و می گفت حال آنها هم خوب است و تا می تواند در کنار خاله استراحت کند و به فکر آنها نباشد. هفته ی سوم بود که نازنین کم کم به فکر بازگشت افتاد. وقتی با خاله درمیان گذاشت خاله گفت:
ـ اصلا حرفشم نزن. فعلا زوده. مگه تهرون چه خبره که عجله می کنی؟
نازنین حرفی نزد، اما روزهای بعد مغموم به نظر می رسید. خاله احساس دلتنگی او را درک می کرد. چند روز بعد گفت:
ـ نازنین دلت برای مامان و بابا تنگ شده؟
نازنین: کمی.
خاله: خوب بقیه دلتنگی ات برای چیست؟
نازنین: برای شماست. دوست ندارم از شما دور باشم.
خاله او را در آغوش کشید و پیشانی او را بوسید و گفت:
ـ من به این تنهایی عادت دارم. رفتن تو برای من خیلی سخته اما بعد از چند روز عادت می کنم. سرنوشت منم اینه که همیشه تنها باشم.
نازنین: چرا نمی آیید تهران؟ حداقل اونجا غریب نیستید.
خاله: نازنین جان از سن و سال من گذشته که بخواهم تغییر مکان بدهم. برایم دشواره. در ثانی اون مرحوم این خونه رو خیلی دوست داشت. وصیت کرده تا می تونی چراغ این خونه رو روشن نگه دار.
نازنین می دانست که خاله خاطرات زیادی در آن خانه دارد و نمی تواند از آنها دل بکند. در واقع او با گذشته ها می زیست و فردا برایش اهمیتی نداشت. نازنین بعد از یک ماه اقامت نزد خاله بالاخره تصمیم به بازگشت گرفت. روز جدایی برای نازنین بسیار دشوار بود. خاله نیز از رفتن نازنین دلتنگ بود و می گفت که تازه به وجودت انس گرفته بودم. حالا می فهمم چقدر وجود یک فرزند توی زندگیم خالیه.
وقتی نازنین از پنجره ی اتوبوس دست تکان می داد، اشک های گرمش بی اختیار بر روی گونه می غلتید و خاله نیز با گوشه ی چادر اشک های دیدگانش را پاک می کرد. در راه نازنین در این فکر بود که چقدر زود یک ماه سپری شد. انگار دیروز بود که عزم رفتن کرده بود. حالا دوباره به زندگی همیشگی پا می گذراد و شروع تازه ای را آغاز می کند. در این مدت خاله به احساسات نازنین کم و بیش پی برده بود. روزی به نازنین گفت:
ـ تو وجود تو دو احساس متفاوت با هم در نبرد هستند. عشق و نفرت. تو داری با هردوی آنها مبارزه می کنی. اگه عشق برنده بشود تو باختی. اگه نفرت پیروز شود بازم باختی.
نازنین: شما این ها رو از کجا می فهمید؟
خاله: من تو تنهایی اینو یاد گرفتم که درون آدما رو خوب بخونم. من از روز اول متوجه این حالات تو بودم.
نازنین: به نظر شما کدام پیروز می شود؟
خاله: گفتم هیچ کدام. اگه عشق باشه تو باید خودتو فدای اون بکنی. اگه نفرت باشه اونوقت از درون فنا می شی. سعی کن اعتدال رو رعایت کنی و به هر دو تا حدودی اجازه ی خودنمایی بدهی. نذار در وجودت سر به طغیان بگذارند. مهارشون کن. این نیرو رو در خودت تقویت کن.
نازنین به حرفهای خاله زیاد فکر کرد و می دانست که خاله برای روحیه ی نازنین نگران بود و نمی خواست سرخورده شود. پس به آینده اندیشید و روزهای خوبی را پیش بینی می کرد. درسته، فردا می تونه آغاز دوباره زیستن باشه. امید تو زندگی باعث تولد هر روز انسان می شود. پس من امیدارم و فردا...
نازنین با استقبال گرم خانواده روبرو شد. مادر مدام از خاله سوال می کرد و نسترن و نسرین از کارهایی که انجام داده بود می پرسیدند و سراغ سوغاتی ها را می گرفتند. پدر در سکوت به آنها می نگریست و می خندید. آن شب وقتی نازنین به بستر رفت با خود فکر کرد: فردا باید سراغی از شراره بگیرم. بهتره سری به شرکت بزنم و با این تفکرات به خواب رفتم. صبح نازنین بعد از خوردن صبحانه به مادر گفت:
ـ مادر من می خوام یک سر به شراره بزنم، اشکالی نداره؟
مادر با کنجکاوی نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
ـ خوب یک سر برو خونه شون.
نازنین: نه، می خواهم توی محل کار غافلگیرش کنم و عذرخواهی کنم. بعدازظهر تا به خانه برود، شب می شود و برای رفتن دیر است.
مادر گفت:
ـ باشه برو، ولی زود بیا. برای ناهار منتظرت هستم.
نازنین به سرعت حاضر شد و تابلویی زیبا از صنایع دستی اصفهان را که برای شراره خریده بود، برداشت و به راه افتاد. وقتی به درب شرکت رسید، تپش قلب خود را احساس کرد. هیجان خاصی به او دست داده بود. وقتی می خواست سوار آسانسور شود، هر لحظه در انتظار دیدن مهندس بود، اما شرکت در سکوت همیشگی خود فرو رفته بود. وقتی به پشت در اتاق شراره رسید، ایستاد و نفسی تازه کرد و چند ضربه به در نواخت. صدای شراره بود که او را به داخل دعوت می کرد. در را آهسته گشود و نگاهی به درون انداخت. شراره نیز چشم به در داشت تا ببیند چه کسی وارد می شود. وقتی نازنین را دید از جای خود پرید و به طرف نازنین دوید و همدیگر را در آغوش گرفتند.
شراره: خیلی بی معرفی، نه نامه ای نه تلفنی. آخه کجا بودی؟
نازنین: صبر کن بشینم همه چیز رو برات تعریف می کنم.
شراره: بشین تا برات چای سفارش بدهم.
سپس زنگ را فشرد.
نازنین: به کارت برس، نمی خواستم مزاحمت بشم.
شراره: اتفاقا امروز خیلی سرم خلوته. خوب، کجا بودی؟ چرا دیگه سرکار نمی آیی؟
نازنین: لابد خبر نداری که منو اخراج کرد؟
شراره: چه کسی؟
نازنین: این مهندس لعنتی.
شراره: دلیلش چی بود؟
نازنین: نمی دونم، فقط به پدرم پیغام فرستاده بود که دیگه احتیاجی به من نداره.
شراره: واقعا که من سر در نمی آورم. می دونی که رفته انگلیس؟
نازنین احساس کرد رنگ از صورتش رخت بست: رفته؟ چه وقت؟
شراره: درست نمی دونم. 2 هفته می شه. از سنایی شنیدم. چند وقت پیش منو تو ناهارخوری دید و از تو پرسید، منم اظهار بی اطلاعی کردم.
نازنین: شاید برای همیشه رفته.
شراره: خوش به حالش.
نازنین: برنامه ات هنوز جور نشده؟
شراره: کمی مونده.
نازنین هدیه ی شراره را به او داد و شراره از هدیه ی او تشکر نمود و گفت:
ـ اینو هرجا بروم با خودم می برم.
آن دو ساعتی با یکدیگر گفتگو کردند و سپس نازنین آماده ی رفتن شد. شراره اصرار نمود تا برای ناهار پیش او بماند، اما نازنین گفت که به مادر قول داده که ناهار برگردد. نازنین غوطه ور در افکار خود به منزل رسید. فکر نمی کرد مهندس آنجا را ترک کرده باشد. نازنین آخرین رشته ی محبت را خود به خود پاره می دید. او نبود و نازنین نیز به خود قبولانده بود که عشق یک طرفه هیچ فایده ای ندارد. آن هم به شخصی مثل مهندس. نازنین هیچ امتیازی در مقابل او نداشت. مهندس شاهزاده ی رویاهای هرکسی می توانست باشد. نازنین زیبا بود. شاید خود توجهی به این مسئله نداشت. متانت خاصی در حرکاتش به چشم می خورد. نگاه های زیادی را به خود جلب می کرد. خواستگاران فراوانی داشت، اما از تمام این صفات به آرامی می گذشت. از مغرور شدن می ترسید. شاید اگر کمی به اطرافش توجه می کرد، چشمانی را می دید که همیشه در انتظار دیدار او می سوزند و حسرت گوشه ی چشمی از او را دارند. آن روز نازنین به خود اعتراف کرد با وجود تمام دلخوری هایی که از مهندس دارد، اما هنوز به او می اندیشد و از بی توجهی او رنج می برد. نازنین شیفته ی خودخواهی مهندس شده بود. لبخند تمسخر آمیزش به او قیافه ای شوخ می داد و نازنین دیدن هر روز او را به این صورت، عادت هر روز خود می دید. از طرز لباس پوشیدن او که گاهی با نظم و گاهی خودسرانه بود لذت می برد. نازنین باخته بود. او قلب خود را دو دستی تقدیم کسی کرده بود که حتی سایه ی او برایش رویای شبهای بی پایان تنهایی بود...

ـ پدر خواهش می کنم دوباره شروع نکنید.
پدر: ببین دخترم فرهاد پسر خوبیه. تو رو دوست داره. می گفت حاضره به خاطر تو هر کاری بکنه. هم جوونه و هم اینکه بچه برادرمه ، وصله ی تنمه. خوب چه کسی بهتر از اون.
نازنین کلافه بود. نگاهی به مادر افکند شاید او به کمکش بیاید، اما مادر فقط شنونده بود.
نازنین: آخه مگه دختر قحطه؟ من نمی خواهم ازدواج کنم.
پدر: پس این پنبه رو از گوشت در بیار که سر کار بری. این قدر تو این چهار دیواری می مونی تا خسته بشی. هر چی می خوام ملایمت به خرج بدم، نمیشه. هرچیزی حدی داره. اصلا حالا که این جور شد، می گم بیایند برای صحبت.
نازنین: پدر خواهش می کنم.
پدر: بس کن. حالا برو تا دلت می خواد فکر کن.
نازنین به شتاب از اتاق خارج شد. از فرهاد متنفر بود. او پدر را وادار کرده بود تا با او این طور حرف بزند. چرا مادر سکوت کرد؟ چرا حمایتم نکرد؟ چرا پدر اصرار می کرد؟ خدایا چقدر تنهام. هیچ کس حرف دلمو نمی فهمه. نسترن نزد نازنین آمد و در کنار او نشست:
ـ خواهر می دونم خیلی ناراحتی، اما من می خواستم چیزی بهت بگم.
نازنین: چی شده؟
نسترن: نمی دونم ولی این طوری حدس می زنم که یکی پدر رو کوک کرده. وقتی رفته بودی اصفهان پدر مدام می گفت تا نازنین اومد باید سور و ساط عروسی رو راه بندازیم.
نازنین: نفهمیدی چی شده؟ کسی حرفی زده؟
نسترن: نه، جلوی من زیاد حرف نمی زدند، اما متوجه شدم که پدر از موضوعی ناراحته. تو نبودی 10 روزی سر کار نرفت.
نازنین: چه طور به من حرفی نزدند؟ به خاطر چی سر کار نمی رفت؟ دلیلش چی بود؟
نسترن: مثل این که تو اداره اتفاقی افتاده بود. راستش سر در نیاوردم.
نازنین خموش ماند. هرچه فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید. رفتن او به اصفهان و حالا ازدواج مصلحتی. پدر به خاطر مسئله ای سر کار نمی رفته. باید از مادر می پرسید. وقتی مادر در آشپزخانه مشغول پختن غذا بود، نازنین خود را به او رساند و به بهانه ی کمک دور و بر مادر گشت.
مادر: نازنین می دونم اومدی عقیده ی منو بدونی. راستش من این چند وقت خیلی فکر کردم. فرهاد پسر خوبیه و در واقع از هر لحاظ به یکدیگر می خورید.
نازنین: من نگفتم فرهاد پسر بدی است، اما من نمی تونم اونو به عنوان شوهر قبول کنم.
مادر: خوب اولش همه همینطورند، یعنی تا خودشون رو تطبیق بدهند، زمان می بره.
نازنین: نه مادر، مسئله ی زمان نیست. من فرهاد رو دوست ندارم. باید کسی رو دوست داشت تا حوصله به خرج بدهی ولی در قلب من جایی برای اون نیست.
مادر: تو فقط لجبازی می کنی.
نازنین: مادر سوالی داشتم. چرا پدر چند روز اداره نرفت؟
مادر نگاهی از سر تعجب به نازنین انداخت و گفت:
ـ اولا تو از کجا فهمیدی؟ در ثانی مرخصی گرفت، زیاد حالش خوب نبود. اشکالی داره.
نازنین که تیرش به سنگ خورده بود، گفت:
ـ نه، فقط نگران شدم همین.
نازنین روز بعد با شراره در پارک همیشگی قرار گذاشت و به دیدار او رفت تا شاید بتواند کمکی به او کند.
شراره: هرچی فکر می کنم کمتر عقلم به جایی قد می ده. ولی بوی توطئه می آید.
نازنین به شوخی شراره خندید و گفت:
ـ کمی.
شراره: یعنی واقعا فکر می کنی کاسه ای زیر نیم کاسه است؟
نازنین: راستش اگه می دونستم از تو منی پرسیدم، اما اخراج من و اتفاقات بعدی کمی عجیب به نظر می رسه.
شراره: حالا با این پسرعموی سمج چی کار می کنی؟
نازنین: فعلا باید به زمان بسپارم و به قول معروف هر چه پیش آید خوش آید....
هفته ی بعد عموجان با زن عمو و فرهاد با یک بغل گل و شیرینی آمدند. نازنین افسرده بود. فرهاد زیر چشمی نازنین را می پایید. نازنین برخاست و به اتاق خود پناه برد. لحظاتی بعد فرهاد به در اتاق او زد.

طراحی سایت وردپرس

طراحی سایت وردپرس

به تناسب نوع طراحی وب سایتی که می خواهید ، سیستم های مدیریت محتوای مختلفی وجود داره اما وردپرس به دلیل رایگان بودنش محبوب ترین اونهاست. وردپرس نرم افزاری Open Source یا منبع باز است که در PHP نوشته شده و می توانید برای ایجاد یک وب سایت، وبلاگ یا برنامه های کاربردی استفاده کنید. طرح های زیبا، ویژگی های قدرتمند و آزادی برای ساختن هر چیزی که می خواید، وردپرس هم زمان هم رایگانه و هم راحت. %28 از دنیای وب از جمله وب سایت های سرگرمی تا بزرگترین سایت های خبری آنلاین از وردپرس استفاده می کنند. بیش از 60 میلیون نفر وردپرس را انتخاب کرده اند تا وب سایتشون احساس خونه رو بهشون القا کنه.


در سال 2003 وردپرس با استفاده از یک بیت کد با کد قالب سایت کاربرانی که تعدادشون کمتر از انگشت های دسته برای تمایل به زیبایی و نشر سیستمی معماری شده شروع به کار کرد، از آن زمان به بعد بزرگترین ابزار وبلاگ نویسی میزبانی در جهان با توجه به اینکه در میلیون ها سایت استفاده می شود و روزانه ده ها میلیون نفر آن را می بینند شد. وردپرس یک پروژه منبع باز است به این معنی که صدها نفر در سراسر جهان روی آن کار می کنن ، همچنین به این معنی که شما می توانید از آن برای هر نوع سایتی و بدون پرداخت هزینه مجوز و تعدادی دیگر از آزادی های مهم استفاده کنید. وردپرس به عنوان یک سیستم وبلاگ نویسی آغاز شده ، اما امروزه به عنوان سیستم مدیریت محتوایی کامل از طریق هزاران پلاگین و ویدجت و تم ها مورد استفاده قرار گرفته است، وردپرس تنها به تخیل شما محدود میشه.


برای دریافت فایل منبع WordPress به سایت https://wordpress.org یا https://wordpress.com مراجعه کنید و آخرین نسخه به روز شده رو دانلود کنید و روی سیستم خودتون بارگذاری کنید.


مطالب بیشتر ----> آموزش کامل طراحی سایت با وردپرس


مزایای طراح سایت وردپرس :

 


1- استفاده ازش راحته

وردپرس راحته و یک رابط بصری داره ، اضافه کردن صفحات جدید، پست های وبلاگ، تصاویر و غیره به سرعت انجام می شن. از اونجایی که تکنولوژی خیلی ساده ایه زمان صرف شده برای قالب بندی هم کاهش پیدا می کنه.


 


2- دسترسی بهش آسونه

می تونید وب سایت را از هر کامپیوتری مدیریت کنید. وردپرس مبتنی بر مرورگره و شما می تونید از هر کامپیوتری که متصله به اینترنت سایت خود را مدیریت کنید.


 

3- نیازی به ویرایش HTML یا نرم افزار FTP نداره

وردپرس یک سیستم مستقل است و نیازی به نرم افزار ویرایش HTML ندارد ، شما می تونید یک صفحه جدید یا پست وبلاگ، فرمت متن، آپلود تصاویر (و ویرایش آنها)، آپلود اسناد، فایل های ویدیویی، گالری تصاویر و … ایجاد کنید بدون اینکه نیازی به نرم افزار FTP یا HTML باشه.


 


4-موتورهای جستجو عاشق سایت های وردپرس

کدنویسی قالب وردپرس بسیار تمیز و ساده است و موتورهای جستجو را برای خواندن و فهرست محتوای سایت راحت می کنه. علاوه بر این، هر صفحه، پست و تصویر می تونه کلمات کلیدی متا تگ، توضیحات و عنوان خودشو داشته باشه و برای کلمات کلیدی خاص بهینه سازی بشه. شما همچنین می تونید از برچسب ها (Tags) برای افزایش تلاش های بهینه سازی موتور جستجوگر استفاده کنید.


 


5- روی سایت کنترل دارید

دیگه لازم نیست برای یک به روز رسانی و آپدیت ساده منتظر طراح سایت باشید ، با وردپرس، شما تقریبا کنترل هر جنبه ای از سایت خودتونو دارید و می تونید به راحتی به روز رسانی های خود را انجام بدید.


 


6- طراحی پوسته وردپرس شما قابل برنامه ریزیه

وردپرس به عنوان یک موتور برای وب سایت شما عمل می کنه ، با توجه به اینکه شکل و احساس سایت %100 برای شما شخصی سازیه ، نام تجاری شما از این طریق میدرخشه و یک تجربه منحصر به فرد هم برای بازدید کننده هاتون به ارمغان میاره.


 


7- یک وبلاگ کاملا آماده اس

از اونجایی که وردپرس در ابتدا به عنوان یک پلتفرم وبلاگ نویسی ایجاد شد ، قابلیت های وبلاگ نویسی هم به تناسب نیاز های ما ساخته شد. راه اندازی اشتراک ایمیل RSS در وبلاگتون ، قابلیت نظر دادن و به طور خودکار اضافه کردن آخرین پست های وبلاگ به صفحات دیگر سایت مثل صفحه اصلی وب سایت، بسیار راحته و باعث گسترش دسترسی شرکت شما و ایجاد سایتی پویا تر میشه.


 


8- گسترش عملکرد سایت با پلاگین ها

می خواید یک تقویم ، گالری ویدئو، ویژگی های توییتر و فیس بوک و موارد دیگر را به سایت خود اضافه کنید؟ وردپرس این امکان را با افزونه ها یا پلاگین ها که اکثر آنها رایگان هستند یا قیمتی منطقی دارن در دسترس ما قرار میده.


 


9- امکان رشد داره

سایت های وردپرس بسیار مقیاس پذیرن ، شما میتونید صدها هزار صفحه یا پست های وبلاگ در سایت خود داشته باشید ولی عملکرد سایت کم نباشه و هر بار که بخواید صفحه اضافه کنید یا ویرایش انجام بدین.


 


10- چند کاربره ست

به عنوان یک مدیر سایت وردپرس، می تونید چندین کاربر را برای وب سایت تنظیم کنید و سطوح دسترسی و قابلیت های هر کاربر را تعیین کنید.


 


معایب طراحی وب سایت وردپرس :

 


1- میتونه آسیب پذیر باشه

وردپرس منبع باز و متکی به یک جامعه از توسعه دهندگان است ، برای پیدا کردن منابع لازم است که آن را با تم ها و پلاگین ها شخصی سازی کنید. هر تم یا افزونه ای که در سایت وردپرس خودتون استفاده می کنید توسط شخص دیگری نوشته شده است؛ از آنجا که هیچ سازمان یا شخص خاصی برای نظارت بر تم ها یا افزونه های وردپرس وجود نداره در پلاگین ای که در سایت شما استفاده می شود، یک سری اشکال وجود داره. در صورتی که شما این را نمی دانید، با وردپرس، تنها یک افزونه می تونه به داشبورد مدیریت شما دسترسی داشته باشه؛ مگر اینکه شما به طور فعال اقدامات لازم برای ایمن سازی وبلاگ وردپرس خود را انجام داده باشید، با این حال نمیتونید کاملا مطمئن باشید. همچنین، وردپرس در PHP اجرا می شود و جزئیات مهم در پایگاه داده MYSQL خود را ذخیره می کند که برای حملات SQLیک بالقوه است. آسیب پذیری به حملات خشونت آمیز یکی از دلایل اصلی استفاده نکردن از وردپرس است، مگر اینکه شما یک پلاگین برای مقابله نصب کنید


 


2- می تونه خیلی پرهزینه باشه

نه اشتباه نکنید ، وردپرس خودش مجانیه! دانلود و نصب وردپرس رایگانه اما فقط داشتن وردپرس کافی نیست مگر اینکه نخواید که وب سایت شما جزو 70 میلیون وب سایتی که با وردپرس کار می کنن باشه. شما وردپرس را در همه جا می بینید و هنگامی که شما یک نسخه از یک سایت را با استفاده از وردپرس مشاهده می کنید، کمتر تو ذهنتون ماندگار میشه ؛ به همین دلیل هم وردپرس گرانه. برای اطمینان از اینکه سایت وردپرسی شما به درستی طراحی شده و همیشه فعال است، باید چند میلیون هزینه کنید. تنها راه این است که خودتون طراح سایت وردپرسی باشید.


 


3- باید به صورت مداوم بروز رسانی کنید

شاید به نظر شما از مزایا باشه اما وقتی به فرکانس و تکرار به روز رسانی ها و مسائل مربوطه مثل آپدیت پلاگین ها و … فکر کنید متوجه می شید که خیلی هم چیز خوبی نیست. با هر بروز رسانی مشکل قالب سایت و پلاگین ها رو خواهید داشت که اغلب با هزینه های گزاف همراهه. تعمیر و نگهداری در وردپرس یک مسئله شخصیه ، شما نمیتوانید بدون بروز رسانی مداوم ازش استفاده کنید و باید زمانی که به روزرسانی کردید، آماده تغییرات در قالب یا پلاگین های خود باشید. اگر شما بودجه، طراح یا برنامه نویس یا منابعی برای مدیریت این به روز رسانی ها دارید، وردپرس عالیه


 


4- از منابع زیادی استفاده می کنه

برای اینکه وردپرس براتون موثر باشه باید اغلب مواقع بسیاری از پلاگین ها رو نصب کنید ، نصب تنهای وردپرس بی فایده اس و نیاز به تم و حداقل چند پلاگین داره. در یک سطحی این مقوله مشکل به نظر نمیاد اما هر چقدر بیشتر پلاگین نصب کنید ، سرعت وب سایت شما کم و کمتر میشه. اگه با این پلاگین ها کار نکنید یا اگه شما بودجه یا منابع برای برنامه نویسی این ویژگی ها را در قالب وردپرس خودتون نداشته باشید چی؟ با یک وب سایت بسیار بسیار کند روبرو می شید.


از لحاظ منابع سرور هم وردپرس نسبت به وب سایت های HTML یا PHP از منابع بیشتری استفاده می کنه، مگه اینکه شما یک راه حل میزبانی وردپرس با کیفیت پیدا کنید، اگر تعداد زیادی بازدید کننده داشته باشید و از وردپرس در یک میزبانی مشترک استفاده کنید خطر میزبانی شما به حالت تعلیق در میاد.


 


5- توی سئو می تونه مشکل ساز باشه

مهمه که توجه ویژه ای به این موضوع داشته باشید مگه اینکه در حال حاضر دسترسی به سئو داشته باشید. وردپرس معتقده که با سئو دوستانه برخورد کنه اما همه سیستم های مدیریت محتوا (CMS) همینطورن. اگر دانشی درباره سئو نداشته باشید خیلی راحت مشکلات مربوط به این موضوع در وردپرس خودشونو نشون می دن. یکی از این محکومین اصلی ، سیستم برچسب گذاری یا تگ گذاری و طبقه بندی توسط وردپرسه. راه حلش اینه که تصمیم بگیرید تگ ها و دسته بندی ها رو بدون علامت بسازید که در اینصورت هر برچسبی که شما ایجاد میکنید و هر دسته ی خاصی که محتواتونو اضافه میکنید، یک فرم تکراری از آن محتوا را خواهید داشت. با توجه به نتایج، برخی افراد 10 نسخه از یک محتوا دارند و تعجب می کنند که چرا یک موضوع مشابه را تجربه می کنند.


اگر شما یک دانش پیشرفته از سئو داشته باشید به این مشکل برنمی خورید اما همه ندارن متاسفانه. اکثر افرادی که این مقاله را مطالعه می کنند احتمالا تا امروز اینو نمی دونستن.


چگونه یک وبسایت وردپرس با دو زبانه کردن وردپرس ایجاد کنیم

این راهنما برای کسایی در نظر گرفته شده که می خوان اولین وب سایت رو با وردپرس ایجاد کنن. ما با پیدا کردن سیستم مدیریت محتوا مناسب، انتخاب یک نام دامنه، سپس سرویس میزبانی وب مناسب، اضافه کردن تم ها، پلاگین ها و سفارشی کردن ظاهر سایت شروع می کنیم.


 


 


مرحله اول (بستر یا پلتفرم مناسب برای وب سایت خود را انتخاب کنید)

 


سیستم مدیریت محتوا چیست؟


CMS یا سیستم مدیریت محتوا به زبان ساده، یک پلتفرم از مکانیزمیه که به شما قابلیت ایجاد محتوا و نشر اون در وب سایتتون رو میده مثل یک جا رختی برای کتی است که همون محتوای شماست. این نرم افزار است که بر روی سرور میزبان شما نصب شده است و ارائه دهنده میزبان شما فقط یک کلیک لازم داره تا CMS شما رو نصب کنه. پس از نصب، شما می تونید به سایت خود به عنوان مدیر وارد شوید و عکس ها، متن ها و سایر مطالب رو اضافه کنید. همچنین می تونید یک قالب در موازات طراحی و هدف سایتتون نصب کنید ، با قالب اضافه شده، می توانید ظاهر سایت خود را سفارشی و شخصی سازی کنید. همچنین می تونید یکسری پلاگین برای اضافه کردن توابع به سایت نصب کنید مثل یک پلاگین به اشتراک گذاری اجتماعی برای کمک به انتشار کلمه در مورد سایت از طریق شبکه های اجتماعی. همه اینها و بیشترش رو می تونیم با سیستم مدیریت محتوا انجام بدیم.


حالا که سیستم مدیریت محتوای انتخابی شما با تمام مزایا و معایب اش وردپرسه پس بریم سراغ مرحله بعدی.


 


 


مرحله دوم (یک نام درست برای وب سایت (دامنه) و میزبانی انتخاب کنید)

 


قبل از اینکه نام دامنه رو انتخاب کنید، لازمه مطمئن بشید که توازن مورد نظر شما در اون قرار داره. برای ایجاد یک وب سایت تولید درآمد بسیار مهمه. در حال حاضر، فقط مطمئن بشید چیزیه که دوست دارید و در واقع واقعا پرشور است و اطمینان حاصل کنید که شما دارای تخصص معقول راجع به اسم مورد نظر هستید. شما هر نامی رو می تونید انتخاب کنید در صورت موجود بودن اما من براتون پیشنهادهایی دارم :


وب سایت تجارتی – اگر شما در حال ایجاد یک وب سایت برای تجارت و کسب و کارتون هستید بهتره انتخاب نام دامنه با نام شرکت یا نام تجاری شما یکی باشه. به عنوان مثال نام دامنه شما می تونه به این شکل باشه.com نام شرکت یا .comنام برند شما

وب سایت شخصی – اگر قرار باشد وبسایت شخصی شما باشد، بهتر است با com بسازید.

وب سایت سرگرمی – هیچ محدودیتی ندارید.

 


محبوب ترین دامنه ها .com ، .org، .netو .ir هستن اما با توجه به گستردگی های جدیدی که به تازگی در نام های دامنه ها به وجود آمده می تونید دامنه های جدیدی هم امتحان کنید مثل .pizzaاسم شرکت و.greenاسم شرکت و …


با تمام این اوصاف پیشنهاد من به شما استفاده از دامنه های رایجه چون هنوز این دامنه های جدید تو ذهن افراد جا نیفتاده.


 


انتخاب نام درست برای دامنه


گام بعدی در فرآیند ما شامل انتخاب نام دامنه است. نام دامنه اساسا نشانی اینترنتی در نوار آدرس مرورگر برای بازدید از یک وب سایت خاص است. انتخاب نام دامنه مناسب خیلی حیاتیه ، چند چیز که باید در نظر بگیرید :


 


کوتاه – نام های کوتاهتر برای به حافظه سپردن و تایپ راحت تر انتخاب مناسب تری هستند.

قابلیت برندینگ – نام دامنه شما هم در راستای برند شدن به شما کمک می کنه، فقط مطمئن بشید که انتخابتون در این زمینه باعث اشتباه نشه.

به یاد ماندنی – افراد خیلی زود و راحت فراموش می کنند، نامی پیدا کنید که اولین بار بازدید کنندگان سایت شما به یاد بسپارن.

جذاب – شما دنبال یک نام برای دامنه هستید که هم راحت در دهان بچرخه هم اینکه کاملا منظور شما رو توصیف کنه.

تایپ راحت

شامل کلمات کلیدی باشه (اختیاری) – کلمات کلیدی مناسب یا ترکیبی از مناسب ترین ها رو پیدا کنید، هر چقدر نام دامنه شما به کلمه کلیدی سایت نزدیک تر باشه برای سئو شما هم بهتره.

توزیع خاص (اختیاری) – اگر شما یک وب سایت در مورد یک توزیع خاص بنویسید، باید بررسی کنید که آیا اختصارات متداول وجود دارد یا نه. مثلا در بسیاری از سایت هایی که رتبه بالایی دارند “WP” به عنوان بخشی از نامشون قرار داره تا نشون بدن که برای طراحی از WordPress استفاده کرده اند.

 


هاستینگ


وقتی درباره نوع ارائه دهنده میزبان صحبت می کنیم، فقط دو راه داریم :


 


هاستینگ مشترک

مدیریت هاستینگ وردپرس

توصیه من به کسایی که اولین وب سایت خودشون رو می سازن، هاستینگ مشترکه، هر نوع دیگه ای از انواع میزبانی رو که شنیدید مثل میزبانی خصوصی مجازی ممکنه انتخاب مناسبی برای اولین وب سایت شما نباشه. میزبانی میزبان راه رفتنه و بعد ما می توانیم در مورد ارتقاء میزبان خود صحبت کنیم. هر دو نوع ارائه دهنده میزبانی که ازشون اسم بردیم، ثبت نام دامنه و هاستینگ عرضه می کنن و این دقیقا همان چیزیه که ما برای ایجاد یک وب سایت بسیار جذاب نیاز داریم.


 


 


مرحله سوم (وب سایت جدید وردپرس خود را پیکر بندی کنید)

 


صفحه مدیریت وردپرس


به صفحه .com/wp-adminاسم وب سایت بروید.

نام کاربری و رمز عبور که قبلا در طول فرآیند نصب وردپرس وارد کرده اید را وارد کنید.

 


منوی مدیریت وردپرس شما در سمت چپ صفحه نمایش در دسترس است.


داشبورد

پست ها

رسانه ها

لینک ها (پیوندها)

صفحات

نظرات

ظاهر

پلاگین ها

کاربران

ابزارها

تنظیمات

اینها چیزهایی ست که با آن برخورد میکنید ، اما من وعده داده ام که سایت شما را بالا بیاریم و این کارو می کنیم. بنابراین برای اهداف این پست، درباره تنظیمات، ابزارها، کاربران یا داشبورد با شما صحبت نخواهم کرد. من درباره بقیه گزینه های منو که بخشی از منو وردپرس شما هستند صحبت خواهم کرد. شروع کنیم؟


 


شخصی سازی ظاهر سایت و فعال سازی یک تم وردپرس


 


تم ها

1- از طریق منوی ظاهر> تم ها این قسمت باز میشه اگر در مورد دسترسی به یک قسمت خاص از منوی WordPress از صفحه مدیریت، شک داشته باشید از اینجا می تونید به عنوان هر منو دسترسی داشته باشید.


2- و بر روی دکمه “Add New” در بالای صفحه کلیک کنید و یکی از تم های نمایش داده شده رو انتخاب کنید.


3- یک تم جدید که دوست دارید نصب و فعال کنید.


4- بخش بعدی شامل شخصی سازی تم است که از طریق Appearance > Customize قابل اجرائه. شما می توانید چندین چیز را به ظاهر سایت خود از اینجا اضافه کنید.


 


 


ابزارک

1- از منوی Appearances > Widgets قابل دسترسی است. ابزارک ها ماژول های پیش فرض یا تکه های کد هستند که به یک تابع مشخص اضافه می شوند و در بعضی وجوه برای وب سایت شما مفید خواهد بود. ستون های فرعی، پاورقی ها و هدر ها با ویدجت بارگیری میشن. 6 نوع ویجت وجود داره در این منو که عبارتند از نوار جستجو، آخرین ویجت پست شده، نظرات اخیر، آرشیوها، دسته ها و متا. ابزارک ها پلاگین نیستند، اما آنها یک تکه کوچکی از کد هستند که کمی عملکرد را اضافه می کنند. گاهی اوقات ممکن است به ناوبری کمک کند، گاهی اوقات هم به رسانه های اجتماعی، شما حتی می توانید از آن برای اضافه کردن HTML به یک ویجت متن استفاده کنید که به صورت کدگذاری انجام می شود. بنابراین ویدجت ابزار بسیار مفیدی است، اما قبل از اینکه بتوانید از آنها به طور کامل استفاده کنید، باید کمی درباره آنها یاد بگیرید.


 


 


منو ها

منوها برای هر وب سایتی بسیار مهم ان و وسیله ای برای حرکت به سایت و محتوای آن هستند. منو های بد و ناوبری باعث نرخ بازده بالا ( بازدید کننده هایی که بعد از یک بار دیدن وب سایت شما دیگه برنمی گردن) میشه. شما ممکن است وب سایت ها را با منوهایی در بالا یا کنار و حتی در پایین مشاهده کرده باشید ، ما هم همه اینها رو می تونیم داشته باشیم. شاید بخواید صفحاتی مثل “درباره”، “وبلاگ”، “تماس” و “خدمات ما” را به عنوان بخشی از منوی اصلی خودتون اضافه کنید، هر صفحه ای که می خواهید در منوتون نمایش داده شود می توانید اضافه کنید. تعداد منوها و قرار دادن آنها در سایت شما بستگی به تم وردپرس شما دارد.


 


یک منوی خوب :


مختصر و کوتاهه

نماینده ای از همه پیشنهادات سایت شماست

بسیار مفید برای استفاده و مانور در اطراف سایت شماست.

این ها را در ذهن داشته باشید چون باید بهترین باشید.


 


 


زمینه

بسیاری از وبسایتها پس زمینه تک رنگ را انتخاب میکنند و من طرفدار بزرگ آن هستم. وب سایت دارکوب هم از زمینه تک رنگ استفاده کرده. وب سایت هایی که رسانه های سنگین هستند، نمونه هایی از جمله سایت های عکاسی یا وب سایت های نمونه کارها هستند که زمینه های خوبی دارند. اگر میخواهید با وب سایتتون یک نشانه قدرتمند بصری برای مخاطبان ارسال کنید، از یک تصویر پس زمینه قدرتمند استفاده کنید یا اینکه می توانید به سادگی یک رنگ ساده را انتخاب کنید که مناسب هر وبلاگ است که بر خوانایی تأکید دارد. یک پس زمینه نباید یک تصویر اسلایدی باشه که اساسا یک تصویر دائما در حال تغییر است.


 


 


نظرات (دسترسی از منوی وردپرس)

وب سایت ها برای موفقیت نیاز به خواننده و کاربر دارن. نظرات یک وسیله بسیار قدرتمند برای ایجاد یک گفتگوی بزرگ در سایت شما هستند و این تنها ارزش بیشتری به سایت شما میده. به سختی، یک درصد از ترافیکی که از سایت شما بازدید میکنه میان و نظر هم میدن. و این فرض است که محتوا برای شروع عالی است، تعامل راننده با خوانندگان منفعل در سایت شما دشوار است و زمان و تلاش زیادی را به همراه دارد.


یک پست عالی برای نظر دادن به سایت شما کمک می کنه، مثلا در همین سایت دارکوب مقاله هایی قدیمی داریم که هنوز هم افراد درباره اش نظر می نویسن. و به یاد داشته باشید، وردپرس به شما اجازه می ده سایت خودتون را هنگامی که در وبلاگ شخص دیگری نظر می دهید، لینک بدید که این به بازدید وب سایت شما هم کمک میده. اگر کارت هاتونو درست بازی کنید به نتیجه هم می رسید.


اگر احساس کنم که محتوای شما عالیه و پست خاصی که نوشته اید بسیار جذابه، این امکان هست که برای اولین بار نظرم رو بنویسم از آنجایی که می دانم در نهایت چند بازدید کننده به سایت من هم هدایت میشه. نظرات یک راه عالی برای ایجاد یک خواننده عالی و یک پیروزی وفادار برای سایت شماست.


 


 


پست ها (ضربان قلب سایت)

در انتهای این آموزش وقتی همه مراحل انجام بشه، شما هستید که سایت خود را با پست ها پر می کنید. وردپرس بسیار آسان است برای استفاده از مکانیزم ارسال پست و این یکی از دلایل محبوبیتشه. شما دو راه برای نوشتن پست ها دارید :


یکی اینکه خودتون از طریق ویرایشگرهای تصویری یا ویرایشگر HTML اونها رو بنویسید و دوم اینکه از نیروهای متخصص برای این موضوع کمک بگیرید. شرکت دارکوب این کار رو برای وب سایت شما انجام می ده، این مجموعه تا کنون موفق به انجام 500 پروژه موفق سئو و بهینه سازی وب سایت شده. بودن در صفحه اول گوگل آنهم با دو وب سایت برای سخت ترین کلمه کلیدی سئو نشان از آن دارد که این مجموعه توانمندی لازم را برای انجام پروژه های سئو دارد پس برای بهترین وب سایت با ما تماس بگیرید.


 


ایجاد وب سایت و تولید درآمد موضوع شوخی برداری نیست. کار سختیه و حتی گاهی اوقات به نظر می رسد کار بدون پاداشه. اما برای اینکه تجارت شما به بار بشینه این وب سایت و طراحیش موضوع خیلی خیلی مهمیه. یا خودتون انجامش بدید یا از بهترین شرکت های طراحی سایت استفاده کنید و با پرداخت مبلغی معقول برای همیشه از مزایای آن بهره ببرید. سه سوت وب 15 سال سابقه در زمینه طراحی سایت دارد و در این سال ها در حدود 3000 وب سایت طراحی و برنامه نویسی نموده. شعار سه سوت وب طراحی فروشگاه اینترنتی وردپرس با ارزان ترین قیمت ( محاسبه آنلاین هزینه طراحی سایت وردپرس ) و هزینه طراحی سایت وردپرس و بالاترین کیفیت ممکنه و فروش قالب سایت . پس با ما تماس بگیرید تا بهترین سایت طراحی شده رو با وردپرس در اختیار داشته باشید.

رمان درد و احساس فصل 4

رمان درد و احساس فصل 4

نفهمیدم چه جوری با ماه منیر خداحافظی کردم و چی بهش گفتم...فقط داشتم تلاش میکردم از درد دماغم اشک تو چشمام جمع نشه که خدارو شکر ماه منیر متوجه نشد!


راه افتادم سمت ماشین...


دستمو رو دماغم گذاشتم.درد گرفت...دستمو برداشتم.دختره ی خیر ندیده عجب زوری داشت!شانس آوردم دماغم نشکست!!بعداََ خدمتت میرسم!


همینجوری که تو ذهنم داشتم براش نقشه میکشیدم یه دفعه یادم اومد اسمشو نپرسیدم.کف دستمو کوبوندم به پیشونیم...ای بابا یادم رفت اسمشو بپرسم!پوفی کردم و سرجام وایسادم.به خونه ی ماه منیر نگاه کردم...


اَه!دختره زبون دراز حواس نذاشت واسم!سرمو تکون دادم و دوباره راه افتادم.سوز سردی که میومد درد دماغمو تشدید میکرد.اشک تو چشمام جمع شده بود.سرعت قدم هامو بیشتر کردم.


هنوز ذهنم درگیر دختره بود...اصلاََ با ذهنیتم جور در نمیومد.جای اون همه زخم رو بدنش...زخمای قدیمی هم نبود.احتمال دادم پدرش کتکش زده باشه و اونم از خونه فرار کرده باشه ولی رفتار الانش...!!


اصلاََ انتظار نداشتم برخوردش اینجوری باشه.تو ماشین نشستم.کیفمو گذاشتم رو صندلی کنارم...دستامو یکم بهم مالیدم تا ازون بی حسی دربیاد.


رفتار این دختر بدجوری همه ی افکار و احتمالاتمو بهم ریخته بود!این رفتار اونم بعد از تصادف و احتمالاََ قبلش مورد ضرب و شتم قرار گرفتنش خیلی غیر عادیه!


ماشینو روشن کردم تا موتورش گرم بشه.سرمو به صندلی تکیه دادم...

شاید فراموشی گرفته باشه؟!شایدم خودشو زده به فراموشی؟!آخه من که ازش سؤالی در مورد زندگیش نپرسیدم!!


دستمو گذاشتم رو فرمون و روش ضرب گرفتم...

چقدر سؤال تو ذهنم داشتم همش هم بی جواب!!ذهنم درهم برهم بود.نمی تونستم دلیل منطقی برای این رفتارش پیدا کنم!!

گستاخ...مغرور و حاضر جواب...اینا تنها ذهنیتی بود که در موردش تو ذهنم ایجاد شده بود!!


راه افتادم طرف خونه ام.انقدر فکرم مشغول بود که نزدیک بود دوبار کار دست خودم بدم.گوشیم زنگ خورد.به صفحه ی گوشی نگاه کردم..مامان بود!


یه گوشه نگه داشتم...

-الو..


-الو سلام سیاوش!خوبی مادر؟!


-سلام مامان.آره خوبم!


-هنوز نرفتی خونه؟!


-نه مامان دارم میرم.چطور؟!


-هیچی زنگ زدم بیمارستان و خونه نبودی نگرانت شدم!


-یکم زودتر از بیمارستان اومدم بیرون باید یکی از بیمارامو ویزیت میکردم!!


-باشه مادر مواظب خودت باش!


-چشم مامان جان!کاری نداری؟!


-نه پسرم.شبت بخیر. خدانگهدار!


-خدانگهدار!


گوشی رو از گوشم دور کردم و روی صندلی انداختم.دوباره حرکت کردم.بعد نیم ساعت خسته و کوفته رسیدم خونه.

ماشینو تو پارکینگ گذاشتم و با بی حالی خودمو رسوندم جلو در واحدم.

وارد خونه شدم.چراغارو روشن کردم.کتمو در آوردم و با کیفم پرت کردم روی مبل.رفتم سمت دستشویی تا یه آبی به دست و صورتم بزنم.احساس می کردم یه لایه دوده رو صورتم نشسته!

تو آینه به قیافم نگاه کردم.دماغم هنوز قرمز بود...خنده ام گرفت!شبیه دلقکا شده بودم.تا فردا خوب نشه آبروم تو بیمارستان میره!!ببین چه قیافه ای واسم درست کرده دختره نیم وجبی!!


از دستشویی اومدم بیرون یه راست رفتم تو اتاق خواب...لباسامو در آوردم و رو تخت شیرجه زدم.چشمام سنگین شد و به خواب فرو رفتم!


========


دو روز از اوّلین باری که که دکی اومده بود گذشته.نامرد رفت حاجی حاجی مکّه!!خوب حقّم داره با اون حرفا و بلایی که سرش آوردم مگه دیوونست بیاد؟!

فقط تلفنی از ماه منیر حالمو میپرسید و سفارش بهش میکرد.


با صدای ماه منیر از فکر و خیال بیرون اومدم.


-شبنم جان!بلند شو برات سوپ آوردم!


لبخندی به روش زدم و در حالیکه آروم از جام بلند میشدم:دستت درد نکنه!زحمت کشیدی.


خندید و گفت:چه زحمتی توام مثل دخترم!


به ظرف سوپ خیره شدم.دخترم!؟نه..من یه مامان بیشتر ندارم!من فقط دختر اونم نه هیچکس دیگه!

با دستی که جلوم تکون میخورد نگاهمو از ظرف سوپ گرفتم به چهره مهربونش خیره شدم.


-چرا نمیخوری؟!سوپ دوست نداری؟!


سریع گفتم:نه نه!اتفاقاََ دوست دارم.


اومد کنارم روی تخت نشست بالشو پشتم صاف کرد تا راحت تکیه بدم و بعد سینی رو گذاشت رو پام.

آروم قاشقو فرو کردم توی سوپ..نزدیک دهنم بردم...چقدر دلم برای مامان و شمیم تنگ شده بود!

ولی حداقل مطمئن بودم جاشون خوبه...می دونستم الان در آرامش مطلقن!!میدونستم دیر یا زود باید به ماه منیر و دکتر جواب پس بدم!ولی چی بهشون بگم؟!!

صدای ماه منیر رشته ی افکارمو پاره کرد...

-چیزی گفتی ماه منیر؟!


دلخور نگاهم کرد و گفت:حواست کجاست دختر؟!


لبخند شرمگینی زدم و آروم قاشقو گذاشتم تو دهنم.با دهن پر گفتم:


-همینجا!!


-معلومه!!گفتم آقای دکتر داره میاد!!


غذا پرید تو گلوم شروع کردم سرفه کردن.ماه منیر هول شد و نمیدونست باید چیکار کنه!با دستم نشونش دادم بزنه پشتم.

به خودش اومد.همچین محکم زد پشتم که چشمام از حدقه زد بیرون!یه بار دیگه هم زد...یا خدا ستون فقراتم مُنهَدم شد!!

اومد ضربه سومو بزنه که با صدای زنگ در دستش تو هوا موند!با نگرانی یکم بهم نگاه کرد و بعد با قدم های بلند خودشو به در رسوند.


هنوز سرفه میکردم که صداشو شنیدم!...خودش بود!!مطمئن بودم صورتم قرمز شده همیشه هر وقت سرفه میکردم صورتم رنگ گوجه میشد!


سرفه ام کمتر شده بود.بالاخره اومد تو هال!اگه سرفه ام نمی گرفت یه سوت بلبلی براش میزدم!!عجب تیپی زده بود شازده!!


شلوار مشکی با یه پلیور یقه هفت سفید روشم یه پالتوی مشکی پوشیده بود یه شال سیاه با طرح سفیدم دور گردنش بود..موهاشم مثل دفعه ی قبل رو پیشونیش ریخته بود!


تک سرفه ای کردم ماه منیر گفت میرم برات یه لیوان آب بیارم.


دکترم همینجوری بهم نزدیک شد.کنار مبل روبه روی تخت وایساد.کیفشو گذاشت کنار مبل پالتوشو در آورد گذاشتش روی دسته ی مبل خودشم نشست رو مبل!!


بی تربیت سلام کردنم بلد نیست!!منتظر شدم تا حرف بزنه!


یکم نگام کرد و بعد گفت:اینجا خر داغ میکردن؟!


ابروهام از تعجب رفت بالا با صدای خش داری پرسیدم:چطور؟!!


نیشخندی زد و گفت:آخه صورتت قرمز شده گفتم شاید داشتن داغت میکردن!!


از حرصم دندونامو روهم ساییدم...من اگه تو جوجه دکترو سرجات نشونم شبنم نیستم!!


با آرامش لبخندی بهش زدم و گفتم:نه داشتیم نعل می کوبیدیم!!


هنوز همون لبخند مسخره رو لبش بود:اونوقت چرا؟!


لبخندی زدم:داشتیم برای شما نعل می کوبیدیم که تا امام زاده داوود که میرید مردم پشتتون سوار میشن سُمِتون درد نگیره!!!


لبخند از رو لبش رفت.زل زد تو چشمام منم تو چشماش زل زدم.


نه عصبانی بود نه ناراحت!!بی تفاوت نگاهم میکرد.ماه منیر با سر و صدا اومد تو هال هر دو نگاه از هم گرفتیم.


از رنگ چشماش خوشم میومد مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکرد.از مثالی که زدم لبخندی به لبم اومد که از چشم هیچکدومشون دور نموند.


لیوان آبو از ماه منیر گرفتم.لبه لیوان به لبم رسیده بود که با سؤال دکتر دستم تو هوا خشک شد.


-نمیخوای بگی چی شد که تصادف کردی؟!


سرمو آوردم بالا و به هردوشون نگاه کردم منتظر بودن تا من دهن واکنم و جواب سؤال هاشونو بدم!!


ولی چی باید بهشون میگفتم؟!میگفتم بابامو سه تا از رفیقاش رو کشتم و از خونه فرار کردم؟!!...میگفتم من آدم کشتم!!


چی بگم؟!از کی بگم؟!از کجا بگم؟!!!...


 




برای چی باید به اینا که هنوز دو سه روز نیست میشناسمشون اعتماد کنم و کل زندگی نکبتیمو براشون تعریف کنم؟!

حقیقتو بهشون میگم ولی نه همه اشو!!


لیوانو از لبم فاصله میدم...با زبونم لبامو تر میکنم...

-از خونه امون فرار کردم که ماشین زد بهم!!

به ماه منیر نگاه کردم که روی تخت کنارم نشسته بود و بعد به دکتر که رو به روم روی مبل نشسته بود!

هر دوشون چشماشون یه چیز میگفت:چرا؟!!


سیاوش-فرار!!برای چی فرار کردی؟!


-بابام کتکم میزد تا سر حدّ مرگ!!


-ولی فرار راهش نبود!!


نگاه تندی بهش کردم و با لحن تند وعصبی گفتم:تو هیچی از زندگی من نمیدونی پس بیخودی واسه خودت فلسفه نباف!!

از جوابم جاخورد و چینی روی پیشونیش افتاد!!

-خوب بگو بدونیم!!اصلاََ مادرت چطور بهت اجازه داد که از خونه فرار کنی؟!


بغض راه گلومو بسته بود...مادرم؟!مادرم کجا بود که بخواد بهم اجازه بده یا نده؟!آب دهمنو قورت دادم تا راحت تر حرف بزنم...لیوانو تو دستم فشار دادم:

-کشتش!از حرفی که زدم هینی کردم و دستمو محکم جلوی دهنم گرفتم...

مات و مبهوت نگاهم میکردن...وای خدا این چی بود که گفتم؟..خدا لعنتت کنه شبنم که نمیتونی جلوی دهنتو بگیری!!

بالاخره از شوک بیرون اومدن ماه منیر با صدای که توش بهت موج میزد:چ..چی گفتی؟!مادرتو کی کشته؟!!

از عصبانیت زبونمو گاز گرفتم!حالا چی جوابشونو بدم؟

صدای عصبی دکتر رو شنیدم:جواب سؤالشو بده کی مادرتو کشته؟!!

لیوان آبوگذاشتم رو عسلی...سرمو پایین گرفتم و با انگشتای دستم بازی کردم:با...بابام!!و به صورت دکتر نگاه کردم تا عکس العملشو ببینم!


چشماشو بست و باز کرد.دستی به پشت گردنش کشید و به پشتی مبل تکیه داد...


صدای جیغ مانند ماه منیر از جا پروندم:وایی خدا مرگم بده!آخه برای چی؟!


چه گیری افتادم!!ای خدا...

بالاخره به حرف اومدم:وقتایی که مست میکرد مامانمو میزد.یه بار انقدر زدش که...که دووم نیاورد و رفت...رفت و تنهام گذاشت!!

انگشتامو بهم فشار میدم تا صدای تلق تولوقشون در بیاد:بعد ازون منو میگرفت به کتک!!...منم فرار کردم!


به دکتر نگاه کردم...از صورتش چیزی معلوم نبود...نمیدونستم تو فکرش چی میگذره.

میخواستم زودتر ازین جو مزخرف فرار کنم ولی نمیشد!!


تکیه اشو از مبل برداشت و آرنجشو گذاشت روی پاش و زل زد تو چشمام:

وقتی فرار کردی کجا میخواستی بری؟خونه فامیل دوست آشنا؟!!


زیر لب گفتم:نه!!


-پس کجا میخواستی بری؟!


-نمیدونم من فقط میخواستم از بابام دور بشم همین!!


نگاهش سرزنشگر بود.می دونستم نفس کارم اشتباه بوده ولی باید اینکارو میکردم!!تنها هدفم انتقام گرفتن از بابا بود نه چیز دیگه!!اگه می موندم زنده ام نمیذاشت.زنده ام میموندم باید هر شب زیردست یکی از اون کثافتای رذل میبودم!


با صدای هق هق ماه منیر هر دو به طرفش برگشتیم:الهی بمیرم برات!چی کشیدی!!

ناراحت شدم...دوست نداشتم ناراحتش کنم نه اونو نه هیچکس دیگه ای رو!!

-ماه منیر تو رو خدا گریه نکن!!ببخشید به خدا نمیخواستم ناراحتت کنم!!

ماه منیر با سر شالش اشکاشو پاک کرد وگفت:از تو ناراحت نشدم از دست بابات ناراحت شدم...چه جوری دلش اومده همچین بلایی سر زن و بچه اش بیاره؟!!

جوابم فقط لبخند بود...لبخندی تلخ...

خبر نداشت چه بلاهایی سر زن و بچه اش آورده...میخواست چه به سر خودم بیاره....


سیاوش-حالا میخوای چیکار کنی؟!بالاخره مدرسه که باید بری!اونجوری خیلی راحت پیدات میکنه!


-نمیدونم چیکار میخوام بکنم ولی مطمئنم پیدام نمیکنن!!


با کنجکاوی پرسید:چطور؟!


-برای اینکه من مدرسه نمیرم!


-الان نمیری ولی دست و پات که خوب بشه باید بری!!


چرا نمی فهمه چی میگم!!-آخه...من...


-تو چی؟!


-من اصلاََ مدرسه نمیرم!!


-چی میگی متوجه نمیشم؟!


-من فقط تا کلاس اوّل رفتم مدرسه!!


با دهانی باز از تعجب بهم خیره شده بود!!


چند بار دهنشو باز و بسته کرد و بالاخره گفت:الان چند ساله مدرسه نمیری؟!


با ناراحتی گفتم:4 سال!!


با صدای بلندی گفت:4 سال؟!!!یعنی الان 11 سالته؟!!


فقط سرمو تکون دادم!!


با انگشتاش محکم چشماشو فشار داد و نفسشو محکم فوت کرد!!


ماه منیر با چشممای اشکی بهم نگاه میکرد..از دست خودم عصبانی بودم که چرا این حرفا رو بهشون زدم.اَه لعنت به من!!


با صدای ماه منیر به چهره ی مغموم و ناراحتش نگاه کردم.


-سیاوش!؟


دکتر سرشو آورد بالا و به ماه منیر نگاه کرد با دیدن قیافه اش اخماش رفت تو هم.پس اسمش سیاوشه!چه اسم قشنگی..سیاوش!!


-پسرم!بذار شبنم فعلاََ پیش من بمونه تا بعد ببینیم چی پیش میاد!!


سرشو تکون داد باشه ی آرومی گفت.با قدردانی به ماه منیر نگاه کردم که دستمو تو دستش آروم فشار داد و لبخند مهربونشو به صورتم پاشید!!


جو خیلی بدی بود ولی اون شبم با همه ی اتفاقای خوب و بدش گذشت!!


========


یه ماه از اونروز میگذشت.دست و پام بهتر شده بود.میتونستم با عصا راه برم.وضع جسمانی خوب بود ولی وضع روحیم...!!


بدجوری بهم ریخته بودم.تقریباََ هر شب خوابای آشفته میدیدم...خواب کتک زدنای بابا!بلایی که سر شمیم اومد...مامان!!

ولی به ماه منیر چیزی نگفتم چون نمیخواستم بیشتر ازین تو زحمت بندازمش تا حالام خیلی بهم لطف کرده بود.

تو این مدّت فهمیده بودم ماه منیر خیاطی میکنه.بعد از مرگ شوهرش مجبور میشه برای گذروندن زندگیش خیاطی کنه و تو این خونه ی اجاره ای زندگی کنه!تو حیاط خونه ام یه اتاقک بود که اونجا مشتریاش میومدن و کاراشو میکرد!


با صدای صحبت از بیرون فکر میکنم یکی از مشتریاشه ولی صدای کلفت مردی که میشنوم توجهمو جلب میکنه!!


-آقای میرزایی من که گفتم تا یه هفته دیگه بهتون اجاره رو میدم.


-دو هفته پیشم همینو گفتی!میدونی الان چند ماهه اجاره ات عقب افتاده؟!سه ماه!!!


-به خدا گرفتارم!اگه پول دستم بود که بهتون میدادم به خدا این چند وقته زیاد مشتری ندارم!


مرد کلافه گفت: خوب به من چه؟!مگه من مقصر کم بودن مشتریاتم؟!من پولمو میخوام!!


صدای پر التماس ماه منیر بیش از پیش ناراحتم کرد:آقای میرزایی خواهش میکنم فقط یه هفته ی دیگه!تا اونموقع پولتونو جور میکنم!


کمی سکوت و بعد:

-باشه ولی فقط یه هفته نه بیشتر!اجاره ی سه ماهم باید بدی وگرنه اسباب اثاثیه ات تو خیابونه!!


-باشه!


-عزت زیاد!


-به سلامت!و بعد صدای بسته شدن در


احساس سربار بودن میکردم.اگه من نبودم مجبور نبود درآمد خیاطیشو خرج من بکنه!


سرموبین دستام گرفتم.دستش روی شونه ام قرار میگیره...لبخند خسته ای بهم میزنه و آروم کنارم میشینه!!


-صاحب خونه ات بود؟!


-آره!اجاره اشو میخواست گفتم یه هفته دیگه وقت بده!


-مگه قراره هفته ی دیگه پول به دستت برسه؟!


دستشو رو شونه ام بیشتر فشار داد:خدا بزرگه دخترم!خدا بزرگه!! و آه کشید!


==========


از مهلت یه هفته ای صاحب خونه فقط یه روز مونده بود.ماه منیر تو این 6 روز خیلی کم میدیدم بیشتر تو اتاق کارش بود تا پول اجاره رو دربیاره!!


رو تخت نشسته بودم و نقاشی میکشیدم.زنگ درو زدن.بعد از چند دقیقه صدای گفت و گو شنیدم.


سیاوش اومده بود!!از صداش معلوم خوشحاله!


وقتی وارد خونه شدن لبخند روی لبش بود.این امروز چش شده؟!از همون دم در با لبخند بهم سلام کرد.


جوابشو دادم!دیگه داشتم شاخ در می آوردم!!


با ماه منیر اومدن تو هال.سیاوش به ماه منیر چیزی گفت که خوشحال شد و لبخندی به پهنای صورت به سیاوش زد:مبارکه!!به سلامتی و خیر و خوشی!


چی مبارکه؟!!!


ماه منیر ادامه داد:حالا کی میرین؟!!


-کارای اقامت و دانشگاهمون که درست بشه میریم...هنوز یکم کارای اداریش مونده که باید انجام بشه!


میرین؟!دانشگاهمون؟!!اقامت؟! !!


-حتماََ بهم زنگ بزنیا دل تنگت میشم!


-چشم ماه منیر!!


اینا چی دارن میگن؟!چرا هی جمع میبندن!!؟


ماه منیر انگارکه تازه چشمش به من افتاده بود که فک کنم قیافه ام شبیه علامت سؤال شده بود سریع اومد سمتم:


-شبنم!سیاوش با نامزدش چند وقت دیگه برای تخصصشون میرن فرانسه!


سیاوش...نامزدش؟مگه نامزد داره؟پس چرا حلقه دستش نیست؟!


نمیدونم چرا خوشحال نشدم...خوب اگه بره...خوب بره حالا نیس که همه اش ور دل منه؟!!


-خوشحال نشدی؟!


سریع گفتم:نه نه!اتفاقاََ خیلی خوشحال شدم.


بعد رو به سیاوش که حالا کنار مبل وایساده بود با لبخند مصنوعی گفتم:تبریک میگم امیدوارم موفق باشی!


لبخندی زد:ممنونم!


دوباره رفتم تو فکر...پس همه خوشحالیش برای این بود؟!

صدای زنگ در رشته ی افکارمو پاره کرد..


همه به هم نگاه کردیم....



سیاوش-منتظر کسی بودید؟!


من و ماه منیر بهم نگاه کردیم و بعد به سیاوش:


ماه منیر-نه!من برم ببینم کیه!


بعد از رفتن ماه منیر هر دو در سکوت نشسته بودیم.هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم ...برعکس همیشه...


فقط اومده بود خبر خوشو به ماه منیر بده که داره میره خارج!اوه نه..ببخشید دارن میرن خارج!!


آخه چجوری نامزد داره؟سنشم انقدر زیاد نیست!حتماََ خیلی دختره رو دوست داره که نتونسته صبر کنه!خوش به حال دختره!

ما که بخیل نیستیم به پای هم خوشبخت بشن!


صدای جر و بحث از بیرون خونه باعث شد نگاهمون برای چند ثانیه در هم گره بخوره و بعد به طرف حیاط کشیده بشه.


-آقای میرزایی باور کنید همینقدر تونستم تهیه کنم.


صدای شاکی میرزایی-یعنی چی خانوم؟!!گفتین یه هفته گفتم باشه الان پول یه ماه اجاره دادی به من پس بقیه اش چی؟!


-من که نگفتم نمیدم..هروقت پول دستم بیاد بهتون میدم!


-نمیشه تا فردا باید خونه رو تخلیه کنید.


با این جمله بدنم به لرزه افتاد حالا اگه آواره بشیم منو مجبور نکنن برگردم به اون خونه ی لعنتی؟!!وایی خدا حالا چیکار کنم؟


از حرص و عصبانیت انگشتای دستمو محکم تو کف دستم فرو کردم و سرمو انداختم پایین...


جلو سیاوش خجالت کشیدم میدونستم اصلی ترین دلیلی که ماه منیر نتونست پول اجاره اشو بده من بودم...


-شبنم؟!


سرمو آروم بلند کردم تو نگاه دلگیر و گرفته اش خیره شدم.


-اجاره خونه عقب افتاده؟!


فقط سرمو آروم بالا پایین کردم...


-چند وقته؟!


-سه ماه؟!


صداش یکم بلند شد :پس چرا چیزی به من نگفتین؟!


با تعجب نگاهمو رو صورتش چرخوندم:

-آخه این قضیه چه ربطی به تو داره؟چرا باید به تو میگفتیم؟!


کلافه نگاهی به در و دیوار خونه کرد و دوباره به من نگاه میکنه:


-برای اینکه ماه منیر بیشتر درآمد این مدتشو برای تو خرج کرده!


لبمو گاز گرفتم تا جوابشو با تندی ندم.خوشم نمیومد لطفی که ماه منیر در حقم کرده بودو به رخم بکشه!


زیرلب گفتم:من خودم یه هفته پیش فهمیدم تو که اونموقع زیاد اینجا نمیومدی!


دستشو تو هوا تکون داد و بدون اینکه حرفی بزنه از خونه رفت بیرون.


وا!این چرا اینجوری کرد؟کیفشم که نبرده کجا رفت پس؟!!


از بیکاری به در و دیوارای خونه زل زده بودم .حس نقاشی کشیدنم نداشتم.فکرم خیلی درگیر بود.


درگیر ماه منیر...درگیر سیاوش...درگیر اجاره خونه


صدای بازو بسته شدن در خبر از اومدنشون می داد.با کنجکاوی صورتشونو از نظر گذروندم...گرفته و دمغ بود!ماه منیر بیشتر!


ماه منیر کنارم روی تخت نشست و سیاوش تقریباََ خودشو روی مبل پرت کرد..


منتظر شدم تا حرف بزنن که سیاوش خودشو از رو مبل کشید جلو...آرنجشو گذاشت رو پاشو کف دستشو گذاشت زیر چونه اش:

-حالا چیکار میخوای بکنی ماه منیر؟!


ماه منیر کلافه گفت:نمیدونم...نمیدونم...


-با این وضع اجاره خونه و رهن اونم این موقع سال خیلی وقت میبره کار یه روز دو روز نیست!


چند لحظه مکث کرد و ادامه داد:صاحب خونه ات خیلی دندون گرده!شک ندارم مشتری بهتر و دست به نقدی پای این خونه داره وگرنه وقتی بهش گفتم اجاره ی عقب افتاده رو بهش تا فردا میدم باید کوتاه میومد...از اوّلم دنبال بهانه بوده تا بلندت کنه از این خونه!


ماه منیر آه میکشه و میگه:آره خدا خیرش نده من اینموقع سال چه خاکی به سرم بریزم؟!...


از همین میترسیدم...صاحب خونه جواب کرده بود.وایی حالا چیکار کنم؟! من حاضرم برم پرورشگاه ولی دوباره به اون خونه برنگردم...


چند دقیقه ای بود که هر سه ساکت بودیم...


سیاوش یه دفعه با ذوق گفت:من یه فکری دارم!فقط باید با یه نفر صحبت کنم اگه قبول کنه مشکلت حل میشه!


ماه منیر لبخندی زد و با خوشحالی گفت:باشه پسرم خدا خیرت بده!نمیدونی چقدر شرمنده ام که هی بهت زحمت میدم!


سیاوش اخم کمرنگی کرد:ماه منیر این چه حرفیه میزنی؟!شما رحمتی در ضمن دشمنت شرمنده باشه!پس من برم ببینم چیکار میتونم بکنم!


-باشه مادر برو خدا پشت و پناهت!


کیفشو از کنار مبل برداشت با لبخند گفت:ممنون خدانگهدار!


هر دو جوابشو دادیم و اون با سرعت از خونه خارج شد.خدا کنه بتونه یه خونه ای جور کنه وگرنه خیلی بد میشه!



همه ی خوشیم دود شد رفت هوا.از ماه منیر دلخور بودم که بهم نگفته بود.بهش گفته بودم اگه خرج و مخارج شبنم بهش فشار میاره خودم خرجشو بدم امّا الان باید بفهمم تا فردا باید خونه رو تخلیه کنن و اجاره ی دو ماهم باید بدن!


تو راه به مامان زنگ زدم و گفتم میرم دیدنش...


ماشینو تو کوچه پارک کردم و رفتم طرف خونه.درو با کلید باز کردم و از حیاط خونه رد شدم و وارد خونه شدم.


با صدای بلند:سلام مامان!کجایی؟!


مامان از آشپزخونه اومد بیرون با لبخند اومد سمتم:

-سلام پسرم.خوبی؟!


رفتم سمتش و پیشونیشو بوسیدم و با لبخند گفتم:آره مامان خوبم بیا بشین باید باهات در مورد یه موضوع مهمی صحبت کنم!


با نگرانی نگاهم کرد:اتفاق بدی افتاده؟!مهتاب چیزیش شده؟!


لبخند اطمینان بخشی زدم و دستشو گرفتم:نه مامان بیا بشین میگم بهت!


نگرانیش تقریباََ برطرف شده بود:پس بذار یه چایی برات بریزم بعد تعریف کن!


تو این یه مورد اصلاََ حریفش نمیشدم بی برو برگرد به هر کی از بیرون میومد چایی میداد..


سرمو تکون دادم و روی مبل نشستم بعد از چند دقیقه اومد.

چایی رو گذاشت روی میز مقابلم و خودشم روی مبل رو به روم نشست با کنجکاوی صورتمو میکاوید.


-خوب تعریف کن ببینم چه خوابی برام دیدی خیر ندیده ؟


با حرفش چشمام گرد شد و با بهت گفتم:اِ!من کی برای شما خواب دیدم؟!آخه من به این مظلومی!


سرشو تکون داد:آره آره واقعاََ یکی تو مظلومی یکی اون بابای مرحومت!


با انگشتم سرمو خاروندم و با لحن مظلومی گفتم:مامان به جای اینکه بابای مرحوم منو از گور بکشی بیرون بذار من حرفمو بزنم!


پشت چشم نازک کرد که خنده ام گرفت:وا!خوب بزن کی جلوتو گرفته؟


-چشم میگم.


یکم مکث کردم جمله هامو تو ذهنم مرتب کردم:مامان اون خونه ی ته باغ که یه مدت به باغبون داده بودیش هنوز خالیه؟


-آره مادر چطور مگه؟


-ماه منیرو که یادته در موردش بهت گفتم!!


-خوب خوب آره یادمه!


-صاحب خونه اش جوابش کرده چون یه مشتری بهتر پای خونه اش هست گفته تا فردا باید تخلیه کنن خونه رو...


مامانم آهی کشید:چقدر مردم طمعکار شدن!آخه چه جوری دلش اومده تو زمستون و سرما این بنده خدا رو آلاخون والاخون کنه؟!


-دیگه کاریه که شده!راستی مامان یه دخترم الان پیشش زندگی میکنه!


مشکوک نگاهم کرد:دختره چیکارشه؟!تو که گفتی کسی رو نداره؟!


-نه نداره!این دخترو ماشین بهش زده بود و ضارب فرار کرده بود ماه منیر وسط خیابون پیداش میکنه و می بردش بیمارستان...منم اونجا دختره رو دیدم فکر کردم نسبتی باهاش داره که واسم تعریف کرد قضیه چیه...


-دختره مگه خونواده نداره؟!چرا پیش ماه منیر مونده؟!


چاییمو از رو میز برداشتم و یکم ازش خوردم...


-از خونه فرار کرده!!


با چشمای گشاد شده نگاهم کرد و با صدای بلند و متعجبی گفت:چـــــــی؟!فرار کرده؟آخه برای چی؟!حتماََ دختره از ایناست...


سریع حرف مامانو قطع کردم تا بیشتر ازین فکر اشتباهش پیشروی نکنه!


-نه مادر من!اونی که فکر میکنی نیست.یازده سالشه..از دست باباش فرار کرده..


یکم آرومتر شده بود:واسه چی؟!


-چون کتکش میزده!مادرشم زیر دست باباش مرده اونم از خونه فرار کرده...


پوزخندی بهم زد:هه!توهم باور کردی حرفاشو؟!


-من قبل ازینکه این حرفارو بهم بزنه خودم حدس زده بودم!


-اونوقت چطوری؟!


نفسمو فوت کردم بیرون:از زخمای روی بدنش!جای سگک کمربند و کبودی رو بدنش خیلی زیاده!


مامان یکم رفت تو فکر..داشتم چاییمو میخوردم که با تردید گفت:آدمای قابل اعتمادین؟!


لبخندب بهش زدم:آره مامان قابل اعتمادن.


-دختره باباش بعداََ برامون شر نشه!


-نه شر نمیه جایی نمیره که بخواد شر بشه.


-مدرسه که باید بره تو زمستونم که نمیشه مدرسه اشو عوض کرد!


به لیوان نصفه چای خیره شدم:مدرسه نمیره!


-یعنی چی مدرسه نمیره!؟


به چشمای متعجبش نگاه کردم:تا کلاس اوّل بیشتر نخونده بعدشم باباش نذاشته درسشو ادامه بده!


ناراحت شد:آخه این دیگه چه جور پدریه؟!کمترین حقّ بچه رو هم ازش گرفته؟!عجب آدم...استغفرالله...چی بگه آدم!!


لیوانو گذاشتم رو میز:پس من بهشون بگم بیان؟


سرشو تکون داد:باشه بگو ولی قبلش یه کارگر بیار خونه رو تمیز کنه!


خوشحال ازینکه مامان رو راضی کردم با شادی گفتم:ممنون مامان !کارگرم خبر میکنم...


رمان درد و احساس فصل 3

رمان درد و احساس فصل 3
وسط راهرو وایسادم.یکم اطرافو نگاه کردم.دستی به چونه ام کشیدم.

فهمیدم!آشپزخونه!....آره همینه!

با حالت دو رفتم تو آشپزخونه.ناخودآگاه لبخند از فکری که تو سرم بود به لبم اومد.وسایل آشپزخونه بهم چشمک میزدن!

از بین همه اونها چشممو یه چاقوی بزرگ و تیز که بین بقیه چاقوها خودنمایی میکرد گرفت!با همون لبخند رفتم طرف کابینت...

چاقو رو از بین بقیه چاقوها کشیدم بیرون...دستمو آروم روی لبه اش کشیدم...
فلز براقّش بهم حس قدرت میداد...

انگشتمو گذاشتم روی لبه ی چاقو...آروم کشیدم روی انگشتم...خون از انگشتم جاری شد.
قطره قطره روی زمین میریخت...لبخند روی لبم هم لحظه لحظه پررنگ تر میشد!

چاقو رو تو هوا تکون دادم و تو دلم گفتم:فاتحه اتو بخون پدر عزیزم!

روی نوک پا رفتم طرف اتاق.از لای در به داخل اتاق سرک کشیدم...داشت همونجوری که مامانو توی ملافه پیچیده بود شمیم رو می پیچید!

دسته ی چاقو رو تو دستم بیشتر فشردم...چشمامو بستم و نفسمو فوت کردم بیرون...خوب ازین نفسای آخرت استفاده کن!

درو باز کردم و رفتم تو.هنوزمتوجه من نشده بود.آروم رفتم طرفش با هر قدمی که بهش نزدیکتر میشدم چاقو رو بالاتر میبردم.

پشت سرش ایستادم...هیچ استرس و هیجانی نداشتم...انگار آسونترین و بی دغدغه ترین کار دنیا رو دارم انجام میدم.تو دلم پوزخندی زدم به همه افکار بچه گونه ام که فکر میکردم چقدر آدم کشتن کار وحشتناکیه!امّا حالا خودم با خیال راحت و آسوده دارم اینکارو انجام میدم!

روی کاری که میخواستم انجام بدم تمرکز کردم.چاقو رو بردم عقب...با تمام توانم چاقو رو فرود آوردم...

ولی...

ولی یه دفعه برگشت و دستمو تو هوا نگه داشت!نوک چاقو به اندازه یه بند انگشت با اون قلب سنگیش فاصله داشت.

فشار دستمو زیاد کردم...فشار دست اونم روی مچ دستم بیشتر شد!لبامو محکم روی هم فشار دادم...یه قدم جلو رفتم!اونم یه قدم عقب رفت!

از شدّت زوری که میزد دستش میلرزید...منم...با صدایی که از خشم میلرزید گفت:

-حالا دیگه واسه من چاقو کشی میکنی توله سگ؟!!

تو چشمای نفرت انگیزش خیره شدم:
-بسه هر چقدر هوا رو مسموم کردی با نفس کشیدنت.انقدر هوا رو کثیف کردی که زن و بچه اتو کشتی...توی مردابی که برای برای خودت ساختی خفه اشون کردی!!ولی دیگه بســــه!!بســــــه!!

نوک چاقو به قلبش نزدیکتر شده بود!!

تو یه حرکت ناگهانی با پاش زد تو ساق پام...آخی گفتم و روی زمین افتادم!چاقو رو از دستم کشید...با لگد افتاد به جونم!ولی من مثل سنگ روی زمین افتاده بودم!

بهم لگد میزد و فحش میداد!امّا من نمی شنیدم حرفاشو.آره سنگ شده بودم...روی سنگ هیچی اثر نداره!

انقدر منو زد که خودش خسته شد و دست از سرم برداشت.انقدر تو پهلوم لگد زده بود که حس میکردم دنده هام رفته تو و جای ریه هامو تنگ کرده...

ذهنم خالی بود...خالی از همه چیز و هیچ چیز...از هرفکری!!

فقط یه حس داشتم!یه حس خیلی شیرین!تک تک ذره های وجودم حسمو بیداد میکردن...و من از شیرینی اون حس لبخندی مهمون لبانم شد...!!

حس شیرین انتقام...!!!

===========

دوباره تکرار صحنه ها...

فرو رفتن بیل به داخل خاک...کشیده شدن جنازه روی زمین...
افتادن جسد بی جون داخل گودال...همون صحنه های نفرت انگیز!!

مطمئنم دفعه ی بعدی اون یه نفر من نیستم که توی ملافه ی سفید در آغوش سرد خاک قرار میگیرم...شک ندارم!!
دوباره زندگی سگیمون از سر گرفته شده بود.من هر روز با فکر انتقام روزمو شب میکردم...انقدر این حس تو وجودم قوی شده بود که مث یه غده ی سرطانی تو سراسر وجودم ریشه می دوند!

منتظر یه فرصت بودم یه فرصت مناسب برای گرفتن انتقام...از بابا...از اون سه تا رذل نامرد که خواهرمو پر پر کردن!!
هر روز تو اتاقم مینشستم و با مداد روی کاغذ خط های درهم میکشیدم...

ازون روز با بابا راه میومدم هر کاری که میگفت بی چون و چرا انجام میدادم!!برای عملی کردن نقشه ام لازم بود...

شده بودم ساقیش...ساقی اون و هر کثافتی که میومد خونه امون!!
بالاخره منم میشم بازیچه قمار بازی هاشون...همونجوری که خواهر و مادرم شدن!!
میشم شرط بازیشون...یه بازی کثیف...بازی با زندگی آدما...

قمار زندگی...

ولی من نمیذارم...نابودشون میکنم...همه ی اون قماربازایی رو که هرشب با صداهای کشدارشون به خواب میرم!!جوری نابودشون میکنم که انگار از اوّل هم وجود نداشتن!!

من آماده ی آماده ام مثل یه شکارچی در کمین شکار...تا شکارم یه حرکت نا به جا ازش سر بزنه تا حکم مرگشو اجرا کنم!!

چه روز محشری بشه اون روز...!!

 


الاخره روز موعود رسید!روز انتقام!روز گرفتن انتقام خون مامان و شمیم!طعمشو دارم حس میکنم!
روی تخت منتظرم تا اون سه تا رذلم از راه برسن...بابا گفت امشب میان.
میرم جلوی آینه ی قدی...سرتا پامو از نظر میگذرونم!
یه دامن مشکی سیاه جذب تا بالای زانوم که پاهای خوش تراشمو به خوبی نشون میده...یه تاپ بندی قرمز رنگ...موهای مشکی رنگم مثل فرش ابریشم خودنمایی میکنه!
زخمام بهتر شده بود ولی هنوز آثارش روی بدنم بود بیشترشو با کرم پودر پوشوندم.
چشمای سیاهم برق میزنه...توی چشمام چراغونیه!
آره واسه جشن امشب چراغونی شده...امشب میشم عروسک خیمه شب بازیتون ولی نمایش آخر شب پرده ی آخرش نوبت نمایش منه!!تا جشن امشبو به بهترین شکل تکمیل کنه...

یه شب رویایی براتون میسازم...شبی که تا عمر دارین یادتون نره!
نگاهی به دور تا دور اتاق میندازم همه چی آماده ست.

بالاخره صدای نحس احوال پرسیشونو میشنوم...چند دقیقه بعد بابا صدام میزنه!دستی به لباسم میکشم و از اتاق خارج میشم...
تو راهرو کنار دیوار مشرف به هال می ایستم...توی هال سرک میکشم...همه شون دور میز نشستن و خوش و بش میکنن!

از فکر اینکه اون سه تا نگاه هرزه تا آخر شب روی بدنم میگرده چندشم شد...ولی این چیزا مهم نیست!مهم نقشه ی انتقاممه!

بابا دوباره صدام میکنه...با طمأنینه وارد هال میشم...چشمای کثیفشون که رو بدنم میچرخه عصبیم میکنه ولی به روی خودم نمیارم.
بدون اینکه به اون سه تا نگاه کنم از بابا میپرسم:چی سِرو کنم؟!
لبخندی بهم میزنه و ازشون میپرسه:با چی شروع کنیم؟!
فرامرز دستشو آروم میزنه روی میز و بدون اینکه ازم چشم برداره:
-به انتخاب خانوم خوشگله باشه فرقی نمیکنه ما سلیقه اشونو همه رقمه قبول داریم!
بابا برمیکرده سمتم:هر چی دوست داری بیار!

سرمو تکون میدم و لبخند زورکی میزنم...وارد آشپزخونه میشم...سمت باری که بابا درست کرده میرم!
با انگشتم چونمو میخارونم و به قفسه مشروب ها خیره میشم...قوی ترین مشروب های بابا رو از قفسه خارج میکنم ...تو یه دستم بطری ودکا اَبسُلوت(vodka absolut) و توی دست دیگه ام بطری تِکیلا(tequila)!!
از سردی بطری مور مور میشم...پوزخندی گوشه لبم نقش میبنده بطری هارو میزنم بهم:«به سلامتی نفس آخرتون»
بطری هارو میذارم روی میز وسط آشپزخونه جام های شرابم کنارش توی سینی میذارم.دستمو میبرم زیر میز...یکی از جاساز های بابا برای موادش بود...دستم کیسه ی موّاد رو لمس میکنه!از زیر میز میکنمش...
مشروبی براتون سرو کنم تا عمر دارید طعمش زیر دندوناتون باقی بمونه!

توی همه جام ها مخلوطی از ودکا و تکیلا و هروئین میریزم...یه مرگ کاملاََ طبیعی...
سکته ی قلبی...بر اثر زیاده روی در مصرف مشروبات الکلی و مواد مخدر!
یه جام هم برای خودم میزارم ولی فقط با ودکا پرش میکنم!

سینی رو برمیدارم از آشپزخونه خارج میشم...سرگرم بازیشون شدن.جلوی میز می ایستم...نگاهشون مثل خنجر روحمو زخمی و آزرده میکنه...

جام هارو کنار دستشون میذارم.روی صندلی که برام گذاشتن میشینم.جامم برمیدارم و کمی مشروبو مزمزه میکنم...
تلخی و تندی اش برام آشناست...خیلی آشنا...طعم زندگی ایه که دارم توش دست و پا میزنم!

با صدای یکیشون از فکر میام بیرونو و بهش چشم میدوزم:
-سعید جون این عروسکتو تا حالا کجا قایم کرده بودیش؟!

بابا با نگاهی مغرور و لبخند رو لبش:همین دور و ورا!!جای دوری نبوده!

-پس از بد اقبالی ما بوده که ایشونو زیارت نکردیم!

هر سه با هم بهم نگاه میکنن...زیر نگاهشون معذّب میشم...سرمو میندازم پایین.
با دستی که روی بازوم قرار میگیره انگار جریان برق از بدنم رد شده!سرمو میارم بالا و به چشمای خمار فرامرز نگاه میکنم.لبخند کج و کوله ای میزنه:

-اگه قول بدی دختر خوبی باشی شب رویایی رو برات میسازیم!و بعد هر سه شون میخندن!

دستشو با دستم پس میزنم...همه نفرتمو تو چشمام جمع میکنم با نیشخند میگم:مثل همون شب رویایی که برای خواهرم ساختی نه؟!

کم کم لبخند از روی لباشون محو میشه.
فرامرز:خواهرت تقصیر خودش بود اگه انقدر وحشی بازی در نمی آورد...

با عصبانیت حرفشو بریدم:در حقش لطف میکردین و نمی کشتینش نه؟!!

دهن هر سه شون باز میمونه...مات نگاهم میکنن...اونی که مقابلم نشسته با من من :مَ...مَگه مرده؟!!

دستمو مشت میکنم و فشار میدم!
- نه پس فکر کردی از زیادت لذّت ذوق مرگ شده بود پس افتاده بود!!

فقط شوکه بهم خیره شدن!بابا پا در میونی میکنه و بحثو عوض میکنه:
بچه ها بخورید مشروباتونو شما که هیچی نخوردید!
همه اشون یه ضرب مشروبشونو میخورن!
خوشحال از عملی شدن نقشه ام لبخندی میزنم که جز خودم کسی متوجهش نمیشه!

بعد از یه ربع چهره اشون ملتهب شده...دونه های عرق روی صورتشون نشسته!
فرامرز-وایی چقدر اینجا گرمه!
-آره بابا پختم!
من-الان پنجره رو باز میکنم...بلند شدم و پنجره هارو باز کردم...
راهمو به سمت اتاق کج میکنم...

بابا-کجا میری؟!

بدون اینکه برگردم:تو اتاقم یه کار کوچیک دارم الان میام!منتظر جوابش نشدم و به طرف اتاق رفتم!

آرامش عجیبی وجودمو فراگرفته بود...در اتاقو میبندم...دستامو از هم باز میکنم و یه دور دور خودم میچرخم...
با خودم زمزمه میکنم:
پرده ی آخر نمایش با اجرای شبنم و حضور افتخاری عزرائیل!

صدای آه و ناله اشون بلند میشه...گوشمو به در میچسبونم.
چقدر هارمونی دلنشین و لذّت بخشیه...با تمام وجودم صداشونو گوش میدم غرق در آرامش میشم!

آره درد بکشید...باید جون بکنید!ذرّه ذرّه....
آروم آروم...زجرکش بشید!
لباسامو عوض میکنم و ساک به دست میرم توی هال.
همه اشون دارن روی صندلی بال بال میزنن!پوزخندی میزنم و با صدای بلندی میگم:
امیدوارم شب رویایی تون با حضور فعّال جناب عزرائیل در صحنه تکمیل بشه!!سلام منو به شیطون برسونید برام از جهنم کارت پستال بفرستید!!

صدای فریاد اونا با قهقهه ی من قاطی میشه و با لبخند از اعماق وجودم از خونه خارج میشم!شیرینی انتقام روحمو نوازش میکنه و غرق در خوشی و لذّت میشم.

سوز سردی که به صورتم میخوره از شور و التهابم ذره ای کم نمیکنه! صدای کفشم روی برف های دست نخورده پیاده رو سکوت شب رو میشکنه!

نیم ساعتی بود که تو خیابونا پرسه میزدم...به اطراف نگاهی میکنم اون سمت خیابون یه پارک میبینم.
ساکمو تو دستم جابه جا میکنم و راه میوفتم.وسط خیابون صدای کشیده شدن چرخ ماشینی توجهمو به خودش جلب میکنه...نور چراغش چشممو میزنه...سرجام میخکوب میشم!
ماشین با سرعت به طرفم میاد...پاهام به زمین چسبیدن...
صدای ترمز ماشین تو گوشم میپیچه...روی زمین پرت میشم...
احساسا میکنم دنده هام خورد شده...خس خس میکنم...گرمای خونو روی صورتم حس میکنم!
از درد چشمامو میبندم...صدای پا میشنوم...
مرد با صدایی نگران:ای وای خاک بر سرم شد!چه گلی به سرم بگیرم؟!!
مرد دوّم:این داره میمیره ببریمش بیمارستان شر میشه...بیا بریم!
-نه!شاید زنده بمونه!!
مرد دوّم با صدای عصبی:مگه کوری نمیبینی چقدر خون ازش رفته...زودباش تا کسی ندیدتمون بریم!!
صداها مبهم و ناواضح میشد...و بعد تاریکی مطلق!!

با نوازش دستی روی صورتم چشمامو به آرومی باز میکنم.همه جام درد میکرد.سرم سنگین بود.گلوم خشک شده بود.
نوازشش همچنان ادامه داشت.صدای نجواگونه ی زنی رو شنیدم...متوجه نمیشدم چی میگه!
چشمام تار میدید و میسوخت...چندبار پلک زدم که شقیقه هام تیر کشید.از درد چشمام پر اشک شد...دیدم واضح تر شده بود.

چشمامو به آرومی چرخوندم...یه زن کنارم نشسته بود.چهره ی مهربونی داشت...لباش تکون میخورد به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود.

سرمو تکون جزیی دادم که بهم نگاه کرد.با دیدن چشمای بازم روم نیم خیز شد سعی کردم خودمو عقب بکشم که دست و کمرم درد گرفت...اخمام رفت توهم و همونجوری به زن نگاه کردم.
دستشو گذاشت روی گونه ام:بالاخره چشماتو باز کردی؟!تو که منو جون به سر کردی دختر!
این دیگه کی بود؟من کجام؟با گنگی بهش نگاه کردم که دوباره به صحبتش ادامه داد:
نمیدونی چقدر ترسیدم تو اون وضعیت وسط خیابون افتاده بودی!کلی خون ازت رفته بود...تو این یه هفته فقط دعا میکردم چشماتو باز کنی!!

بهت زده نگاهش کردم!من یه هفته بیهوش بودم!؟؟
با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:شما کی هستید؟اینجا کجاست؟!

با دستش وشگونی از لپش گرفت و گفت:وایی ببین حواس واسم نمونده!من ماه منیرم...اینجام خونه امه!

پس اون ماشینی که بهم زده بود فرار کرده بود!

دوباره صداش از فکر بیرونم آورد:من برم به آقای دکتر خبر بدم به هوش اومدی!بعد از کنارم بلند شد و رفت.

آقای دکتر؟!دکتر دیگه کیه؟!با کنجکاوی به اطرافم نگاه کردم.خونه کوچیک و نقلی بود.تخت خوابم گوشه ی خونه بود.وسایل خونه با سلیقه چیده شده بود و خونه رو بزرگتر از اندازه ی واقعیش نشون میداد.

داشتم خونه رو دید میزدم که گردنم خارش گرفت.خواستم گردنمو بخارونم که دستم به یه چیزی خورد...چند لحظه مکث کردم و دوباره دست زدم.این چیه دور گردنم؟!!!
خواستم با کمک دستام بازش کنم که دیدم دست راستم تکون نمیخوره!با بدبختی سرمو سمت دستم چرخوندم...با دهن باز به دستم نگاه میکردم!!دستم تا کتف توی گچ بود!!

هنوز از شوک درنیومده بودم که صدای ماه منیر توجهمو جلب کرد.به سرتا پاش نگاه کردم.بلوز دامن محلی تنش بود و شال خوش نقش و نگاری روی سرش انداخته بود...قد کوتاه و هیکل تپلی داشت.چهره اش سبزه بود با چشم و ابروی مشکی!بهش میخورد 40-45 سالش باشه.با لبخند مهربونی به طرفم میومد...

-الان به آقای دکتر زنگ زدم...تو راهه داره میاد...

به حرفاش اهمیتی ندادم و با صدای گرفته ای گفتم:آب!
صورتشو به صورتم نزدیک کرد و گفت:چی گفتی؟!
دوباره تکرار کردم:آب!!

سرشو تکون داد و گفت:نه بذار آقای دکتر بیاد معاینه ات بکنه شاید آب برات خوب نباشه!چشمامو گرد کردمو بهش نگاه کردم با خودم گفتم:ای درد و دکتر!ای مرض و دکتر!ای دکتر بمیره!!اَه هی برای من دکتر دکتر میکنه انگار پسر پیغمبره!!
میدونستم اصرارم بی فایده ست برای همین حرفی نزدم...

نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای زنگ دراومد...چشمامو باز کردم...

ماه منیر با ذوق از جاش بلند شد و با حالت دو خودش رو به در رسوند.این چرا اینجوری میکنه؟!انگار کی اومده؟!
پوغی کردم و سرمو تو بالش فرو کردم و دوباره چشمامو بستم.

صدای گفت و گوشون رو شنیدم ولی چشمامو باز نکردم...صداشون بالای سرم رسید...

-ماه منیر اینکه چشماش بسته ست!
-نه پسرم تا حالا باز بود...دخترم خوابی؟!چشماتو باز کن آقای دکتر تشریف آوردن!
هی دکتر دکتر میکنه!یه دکتر میگه صدتا دکتر از بقلش میریزه!حالا انگار چه تحفه ا...
همزمان با افکارم چشمامو باز کردم...نگاهم روش میخکوب شد...چشمام از حدقه زد بیرون!!

این دکترهــــــــــه!؟؟

 


این به زور 24 سالش میشه که!!همینجور بهش زل زده بودم که اخم کرد و کنارم روی تخت نشست.

به صورتش نگاه کردم...چهره ی جذاب و مردونه ای داشت.شبیه اون پسرهای دخترنمایی که گاهی اوقات میومدن خونه امون نبود.
به اجزای صورتش خیره شدم...پوست سفید داشت.ابروهای پر و کشیده ی مشکی...موهای مشکی لخت و براق که دسته ایش روی پیشونیش ریخته بود.
چشمای درشت و خوش حالت عسلی...نه نه!سبز بود...وایی نمیدونم یه چیزی بین این دوتا!بینی خوش فرمی داشت و برخلاف بیشتر مردا روش کوهان رشد نکرده بود.
لبای درشت و مردونه ای که به قرمزی میزد...اخم بین ابروهاش جاخوش کرده بود.سرش تو کیفش بود و من با خیال راحت جزء جزء صورتشو از نظر میگذروندم.

اصلاََ بهش نمیومد دکتر باشه...به هیچ وجه!!
همیشه تصورم از دکتر یه پیرمرد مو سفید که جلوی موهاش ریخته با چهره ای مهربون و عینکی روی بینی بود امّا حالا این مردی که جلوم نشسته بود با تصورم از زمین تا آسمون تفاوت داشت!
یه پسر جوون با چهره ای جدی و جذاب جلوم بود!این کجا و اون کجا!!!

صدای ماه منیر باعث شد چشم ازش بردارم:

ماه منیر:من برم برات چایی بریزم
با لحن محکمی گفت:نه ممنون!زحمتت میشه!
ماه منیر با لبخند:نه پسرم چه زحمتی الان برات میریزم تو این هوا میچسبه! و به طرف آشپزخونه رفت.

آشپزخونه اش یه اتاق کوچیک بود که به جایی که ما بودیم دید نداشت.

بالاخره دل از کیفش کند.یه چراغ قوه و گوشی پزشکی و یه ساک کوچیک توسی رنگ تو دستش بود.با اون یکی دستش در کیفشو بست و پایین کنار تخت گذاشت.

اوّل با چراغ قوه تو چشمام نور انداخت.انقدر نورش قوی بود که اشک تو چشمام جمع شد.چراغ قوه رو کنار گذاشت و گوشی رو برداشت.گذاشت تو گوشش...دستشو روی شکمم گذاشت.نمیدونستم چیکار میخواد بکنه...با کنجکاوی بهش خیره شده بودم که دستشو برد زیر بلیزم!

مثل برق گرفته ها تو جام پریدم و دستشو پس زدم...
نفس نفس میزدم...با ترس بهش خیره شدم و اون با تعجب بهم نگاه میکرد!

بریده بریده گفتم:چیکار داری میکنی؟!
عصبی گفت:هیچی میخواستم لباستو بشورم!!خوب معلومه میخواستم معاینه ات کنم این چه سؤالیه!!؟
اینبار نوبت من بود اخم کنم:از روی لباسم میتونی معاینه کنی!!
بدجوری نگاهم کرد که از ترس حرفی که زدم زبونمو گاز گرفتم...
-حرفتو نشنیده میگیرم..در ضمن بار آخرت باشه تو کار من دخالت میکنی؟فهمیدی؟!
انقدر لحنش آمرانه بود که ساکت شدم و فقط سرمو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم.

-دراز بکش!!

مثل بچه های حرف گوش کن تو جام دراز کشیدم.گوشی رو تو گوشش تنظیم کرد و دستشو از زیرلباسم برد تو..سرمای فلزش اذیتم میکرد ولی جرأت نداشتم حرفی بزنم.

ماه منیر با سینی چای اومد...سینی رو روی عسلی کنار تخت گذاشت و با لبخند رو به دکتر گفت:من برم شام درست کنم!

حرفی نزد و سرشو تکون داد.ماه منیرم دستی به شالش کشید و دوباره رفت تو آشپزخونه.

گوشی رو کنار گذاشت و ساکی رو که از تو کیفش درآورده بود برداشت.زیپشو باز کرد...یه چیزی از توش درآورد شبیه همون گوشیش بود ولی یه چیزایی اضافه داشت.

پارچه ای که بهش وصل بود رو دور دستم بست...گوشی رو گذاشت تو گوشش...یه چیز ساعت مانند که به سیم گوشی وصل بود رو تو دستش گرفت با اون یکی دستش یه چیز سیاه دوکی شکل!!

شروع کرد دوک رو فشار دادن...احساس کردم از زیر پارچه به دستم فشار میاد.
بعد از چندبار فشار دادن دست برداشت و پیچی که به ساعته وصل بودو پیچوند.

دستم بدجوری درد گرفته بود با ناله و بلند گفتم:دستم درد گرفت!!ول کن دستمو!!

قیافه اش غضبناک شد.گوشی رو از گوشش درآورد:نمیتونی دو دقیقه ساکت بشی فشارتو بگیرم؟!!

گیج پرسیدم:چه ربطی داره؟!چرا شقایقی رو به گودرزی ربط میدی؟!!

تو یه حرکت غافل گیر کننده روم خیمه زد که از ترس تا جایی که میتونستم توی تخت فرو رفتم.با چشمای گشاد نگاهش میکردم.
نفساش به صورتم میخورد..کلافه ام کرد:بکش کنار هیکلو!!
چشماشو ریز کرد و صورتشو نزدیکتر کرد...زیر لب غرید:یه کاری نکن اون زبون درازتو مثل دست و پات از کار بندازم!!
نمیدونم چرا نمی خواستم جلوش کم بیارم.یه جور حس سرکش تو وجودم زبونه میکشید.با زبون تند و تیزش آتیش حسمو سرکش تر میکرد.
اگه بابا این حرفا رو بهم میزد لال مونی میگرفتم...ولی جلوی این نه!نمیخواستم فکر کنه آدم ضعیف و ناتوانیم...فکر کنه بی عرضه و بی زبونم!

هنوز تو همون حالت بود.نگاه سرد و بی تفاوتم رو دوختم تو چشمای آتیشی و عصبانیش...زبونمو درآوردم و با انگشتم بهش اشاره کردم:
اینو میبینی؟!گنده تر از تو نتونست از کار بندازتش تو که عددی نیستی...آتیشی تر شد...نفس نفس میزد!!
پوزخندی زدم:بذار ماه منیرو صدا کنم آب بیاره بریزه تو موتورت یه وقت آمپر نسوزونی دکی!

یکم نگاهم کرد.بعد چند ثانیه عقب کشید.دیگه ازون عصبانیتش خبری نبود.حالت چشماش یه دفعه عوض شد...

پوزخندی زد و گفت:ببینم تو عضو باشگاه نیستی؟!

هان؟!این چی گفت؟باشگاه؟!چه ربطی داشت؟

با تعجب پرسیدم:باشگاه؟چه باشگاهی؟!!

پوزخندش پررنگ شد درحالیکه داشت گوشیشو تنظیم میکرد گفت:باشگاه چاخانیسم ها!! بهم زل زد و ادامه داد:آخه زیادی هارت و پورت میکنی و لاف میزنی!!

خونم به جوش اومده بود.بدجور عصبانیم کرد.تا اومدم جوابشو بدم صدای ماه منیر مانعم شد!!

با لبخند به ماه منیر نگاه میکنه:هنوز معاینه ام تموم نشده!

ماه منیر در جوابش لبخندی میزنه و لیوان چایی رو توی دستش جا به جا میکنه و روی مبل مقابل تخت میشینه.اونم مشغول معاینه اش میشه.

یه ربع بعد کیفشو گذاشته بود روی تختو وسایلشو میذاشت توش.نامرد از عمد موقع معاینه روی کبودیامو فشار میداد منم روح خودشو هفت جد و آبادشو مورد عنایت ویژه قرار دادم!!

حالا وقتش بود حالشو بگیرم..به نیم رخش خیره شدم:آقای دکتر میتونم یه سؤال بپرسم؟!
انقدر لحنم مظلوم بود که دست از کارش کشید و با کنجکاوی گفت:بپرس
ماه منیر چاییشو میخورد و نگاهش بین ما دوتا در گردش بود.
لبخند خبیثی زدم و پرسیدم:شما احیاناََ ازنوادگان دکتر احمدی نیستی؟!(کسانی که نمی دونن دکتر احمدی از معروف ترین شکنجه گر ها و درواقع کار تموم کن های ساواک بوده)
از حرفم چشماش گرد شد.با صدای خنده ماه منیر هر دو بهش نگاه کردیم.از خنده صورتش سرخ شده بود و تمام بدنش میلرزید...به دکتر نگاه کردم...
با اخم غلیظی بهم زل زده بود.دستاش مشت شده بود معلوم بود داره حرص میخوره.لبخند پیروزمندانه ای بهش زدم.
حقته!!تا تو باشی با من در نیوفتی!

قیافه امو مظلوم کردم و گفتم:آخه معاینه اتون بیشتر شبیه شکنجه بود...اشکال نداره بالاخره خون اون مرحوم تو رگاتون جریان داره...

شلیک خنده ی ماه منیر به هوا رفت اینبار منم همراهیش کردم.
بین خنده هاش بریده بریده گفت:و..وایی دختر تو چقدر بانمکی...مردم از خنده!!
در جوابش لبخندی زدم و به دکتر خیره شدم...عصبانی بود به شدّت...اگه بگم از چشماش آتیش میبارید دروغ نگفتم.

ماه منیر با ته خنده گفت:ناراحت نشو پسرم شوخی کرد باهات!چاییتو بخور سرد شد!
نگاهشو به لیوان چایی دوخت...چشماش یه دفعه برق زد.لبخندی روی لبش نقش بست لبخندی که لبخند رو از روی لبم محو کرد.

با همون لبخند رو کرد به ماه منیر:نه ماه منیر ناراحت نشدم...بچه ست دیگه!

از حرصم پوست لبمو میجویدم...مطمئن بودم تا تلافی نکنه دست بردار نیست.آروم خم شد لیوانو برداشت.نیم نگاهی بهم کرد...دوباره همون لبخند!!

نمیتونستم بفهمم تو سرش چی میگذره..نگاهی به کیفش کرد که کنارش روی تخت بود.

با اون یکی دستش در کیفو باز کرد و دستشو داخل کیف کرد...چایی از لیوانش روی زمین ریخت.

سریع لیوان صاف کرد و تند تند گفت:ای وای ببخشید...حواسم پرت شد!!
ماه منیر لیوانشو گذاشت رو عسلی و گفت:اشکال نداره الان میرم پارچه میارم و بلند شد و رفت!!

سرشو چرخوند طرفم دستشو دوباره کرد تو کیفش:که من نوه ی دکتر احمدیم آره؟!پس بذار یه چشمه از هنرامو نشونت بدم...

یه جعبه ی کوچیک از تو کیفش در آورد آروم درشو باز کرد یه چیزی از توش درآورد تا به خودم بجنبم پرتش کرد روم...احساس کردم یه چیزی داره رو بدنم راه میره...

با دستم بهش دست زدم چندشم شد..م..مارمولک!!!
چشمام گشاد شد جیغ بنفش کشیدم و تو دستم گرفتمش و پرتش کردم یه جای دیگه...داشتم نگاه میکردم کجا پرتش کردم که سر و صورتم سوخت!!

انقدر شوکه بودم که هیچ عکس العملی نتونستم نشون بدم...نگاهم به لیوان خالیه توی دستش کشیده شد و بعد به چهره خندونش!!

از جیغم ماه منیر از آشپزخونه پرید بیرون دکتر با دیدن ماه منیر لبخندشو جمع کرد و با نگرانی رو به ماه منیر گفت:چیزی نیست ماه منیر داشتم از تو کیفم موبایلمو درمی آوردم بانداژم باهاش افتاد بیرون روش فکر کرد مارمولکه جیغ زد!

ماه منیر نگاه نگرانشو بهم دوخت :پس چرا سر و صورتت خیسه؟!

از فرط عصبانیت نفس نفس میزدم...تا اومدم جوابشو بدم پیش دستی کرد و گفت:یه دفعه از جاش پرید خورد به لیوان چاییم چایی ریخت روش!!
-صورتت میسوزه؟!با لبخند زورکی به ماه منیر گفتم:نه ماه منیر زیاد داغ نبود!

نفس آسوده ای کشید و گفت:خوب خدا رو شکر من برم حوله بیارم صورتتو خشک کنی!

دوباره با همون لبخند حرص درآرش بهم خیره شد...
-چی شد؟!اوف شدی کوچولو؟!میخوای فوتت کنم؟!
انقدر عصبانی بودم که درد و دست و پام یادم رفته بود یا بهتره بگم نادیده گرفته بودمش!!
تو چشماش زل زدم:میدونی من هیچ کاریو بدون جواب نمیذارم؟!
یه تای ابروشو داد بالا و با نیشخند:جدی؟مثلاََ میخوای چیکار کنی؟!!
بدون اینکه چشم ازش بردارم دستمو دراز کردم سمت عسلی و سینی رو برداشتم و با تمام قدرتم کوبوندم تو صورتش...

درد بدی تو کمرم پیچید که روی تخت افتادم...صدای آخش با صدای برخورد سینی به صورتش قاطی شد...صدای خیلی بدی داد فکر کنم دماغش خورد شد!!

چشمامو بسته بودم که یه دفعی سینی از دستم کشیده شد چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم...با دیدن قیافه اش پقی زدم زیر خنده...واقعاََ دیدنی شده بود دماغش سرخ شده بود...
خیلی عصبانی بود...با اومدن ماه منیر خنده امو جمع کردم...اونم با چشمش برام خط و نشون کشید!

لیوانو گذاشت تو سینی و گذاشتش روی عسلی.ماه منیر حوله رو بهم داد.

-خوب ماه منیر من دیگه باید برم.

-کجا مادر؟شام درست کردم!

-نه دیگه دیرم شده باید برم..

-باشه مادر

هر دو به طرف در رفتن...حوله رو روی صورتم انداختم.
کمرم هنوز درد میکرد ولی احساس سبکی میکردم.انگار جدالم با اون یه جورایی خشممو تخلیه کرده بود.
چشمامو بستم با یادآوری قیافه اش و دماغ قرمزش خنده ی کوتاهی کردم.

با خودم گفتم:من جلوی هر کی کم بیارم جلوی تو یکی عمراََ کم بیارم!خودت اینجوری خواستی!پس بچرخ تا بچرخیم دکی جون!
وسط راهرو وایسادم.یکم اطرافو نگاه کردم.دستی به چونه ام کشیدم.

فهمیدم!آشپزخونه!....آره همینه!

با حالت دو رفتم تو آشپزخونه.ناخودآگاه لبخند از فکری که تو سرم بود به لبم اومد.وسایل آشپزخونه بهم چشمک میزدن!

از بین همه اونها چشممو یه چاقوی بزرگ و تیز که بین بقیه چاقوها خودنمایی میکرد گرفت!با همون لبخند رفتم طرف کابینت...

چاقو رو از بین بقیه چاقوها کشیدم بیرون...دستمو آروم روی لبه اش کشیدم...
فلز براقّش بهم حس قدرت میداد...

انگشتمو گذاشتم روی لبه ی چاقو...آروم کشیدم روی انگشتم...خون از انگشتم جاری شد.
قطره قطره روی زمین میریخت...لبخند روی لبم هم لحظه لحظه پررنگ تر میشد!

چاقو رو تو هوا تکون دادم و تو دلم گفتم:فاتحه اتو بخون پدر عزیزم!

روی نوک پا رفتم طرف اتاق.از لای در به داخل اتاق سرک کشیدم...داشت همونجوری که مامانو توی ملافه پیچیده بود شمیم رو می پیچید!

دسته ی چاقو رو تو دستم بیشتر فشردم...چشمامو بستم و نفسمو فوت کردم بیرون...خوب ازین نفسای آخرت استفاده کن!

درو باز کردم و رفتم تو.هنوزمتوجه من نشده بود.آروم رفتم طرفش با هر قدمی که بهش نزدیکتر میشدم چاقو رو بالاتر میبردم.

پشت سرش ایستادم...هیچ استرس و هیجانی نداشتم...انگار آسونترین و بی دغدغه ترین کار دنیا رو دارم انجام میدم.تو دلم پوزخندی زدم به همه افکار بچه گونه ام که فکر میکردم چقدر آدم کشتن کار وحشتناکیه!امّا حالا خودم با خیال راحت و آسوده دارم اینکارو انجام میدم!

روی کاری که میخواستم انجام بدم تمرکز کردم.چاقو رو بردم عقب...با تمام توانم چاقو رو فرود آوردم...

ولی...

ولی یه دفعه برگشت و دستمو تو هوا نگه داشت!نوک چاقو به اندازه یه بند انگشت با اون قلب سنگیش فاصله داشت.

فشار دستمو زیاد کردم...فشار دست اونم روی مچ دستم بیشتر شد!لبامو محکم روی هم فشار دادم...یه قدم جلو رفتم!اونم یه قدم عقب رفت!

از شدّت زوری که میزد دستش میلرزید...منم...با صدایی که از خشم میلرزید گفت:

-حالا دیگه واسه من چاقو کشی میکنی توله سگ؟!!

تو چشمای نفرت انگیزش خیره شدم:
-بسه هر چقدر هوا رو مسموم کردی با نفس کشیدنت.انقدر هوا رو کثیف کردی که زن و بچه اتو کشتی...توی مردابی که برای برای خودت ساختی خفه اشون کردی!!ولی دیگه بســــه!!بســــــه!!

نوک چاقو به قلبش نزدیکتر شده بود!!

تو یه حرکت ناگهانی با پاش زد تو ساق پام...آخی گفتم و روی زمین افتادم!چاقو رو از دستم کشید...با لگد افتاد به جونم!ولی من مثل سنگ روی زمین افتاده بودم!

بهم لگد میزد و فحش میداد!امّا من نمی شنیدم حرفاشو.آره سنگ شده بودم...روی سنگ هیچی اثر نداره!

انقدر منو زد که خودش خسته شد و دست از سرم برداشت.انقدر تو پهلوم لگد زده بود که حس میکردم دنده هام رفته تو و جای ریه هامو تنگ کرده...

ذهنم خالی بود...خالی از همه چیز و هیچ چیز...از هرفکری!!

فقط یه حس داشتم!یه حس خیلی شیرین!تک تک ذره های وجودم حسمو بیداد میکردن...و من از شیرینی اون حس لبخندی مهمون لبانم شد...!!

حس شیرین انتقام...!!!

===========

دوباره تکرار صحنه ها...

فرو رفتن بیل به داخل خاک...کشیده شدن جنازه روی زمین...
افتادن جسد بی جون داخل گودال...همون صحنه های نفرت انگیز!!

مطمئنم دفعه ی بعدی اون یه نفر من نیستم که توی ملافه ی سفید در آغوش سرد خاک قرار میگیرم...شک ندارم!!
دوباره زندگی سگیمون از سر گرفته شده بود.من هر روز با فکر انتقام روزمو شب میکردم...انقدر این حس تو وجودم قوی شده بود که مث یه غده ی سرطانی تو سراسر وجودم ریشه می دوند!

منتظر یه فرصت بودم یه فرصت مناسب برای گرفتن انتقام...از بابا...از اون سه تا رذل نامرد که خواهرمو پر پر کردن!!
هر روز تو اتاقم مینشستم و با مداد روی کاغذ خط های درهم میکشیدم...

ازون روز با بابا راه میومدم هر کاری که میگفت بی چون و چرا انجام میدادم!!برای عملی کردن نقشه ام لازم بود...

شده بودم ساقیش...ساقی اون و هر کثافتی که میومد خونه امون!!
بالاخره منم میشم بازیچه قمار بازی هاشون...همونجوری که خواهر و مادرم شدن!!
میشم شرط بازیشون...یه بازی کثیف...بازی با زندگی آدما...

قمار زندگی...

ولی من نمیذارم...نابودشون میکنم...همه ی اون قماربازایی رو که هرشب با صداهای کشدارشون به خواب میرم!!جوری نابودشون میکنم که انگار از اوّل هم وجود نداشتن!!

من آماده ی آماده ام مثل یه شکارچی در کمین شکار...تا شکارم یه حرکت نا به جا ازش سر بزنه تا حکم مرگشو اجرا کنم!!

چه روز محشری بشه اون روز...!!

 


الاخره روز موعود رسید!روز انتقام!روز گرفتن انتقام خون مامان و شمیم!طعمشو دارم حس میکنم!
روی تخت منتظرم تا اون سه تا رذلم از راه برسن...بابا گفت امشب میان.
میرم جلوی آینه ی قدی...سرتا پامو از نظر میگذرونم!
یه دامن مشکی سیاه جذب تا بالای زانوم که پاهای خوش تراشمو به خوبی نشون میده...یه تاپ بندی قرمز رنگ...موهای مشکی رنگم مثل فرش ابریشم خودنمایی میکنه!
زخمام بهتر شده بود ولی هنوز آثارش روی بدنم بود بیشترشو با کرم پودر پوشوندم.
چشمای سیاهم برق میزنه...توی چشمام چراغونیه!
آره واسه جشن امشب چراغونی شده...امشب میشم عروسک خیمه شب بازیتون ولی نمایش آخر شب پرده ی آخرش نوبت نمایش منه!!تا جشن امشبو به بهترین شکل تکمیل کنه...

یه شب رویایی براتون میسازم...شبی که تا عمر دارین یادتون نره!
نگاهی به دور تا دور اتاق میندازم همه چی آماده ست.

بالاخره صدای نحس احوال پرسیشونو میشنوم...چند دقیقه بعد بابا صدام میزنه!دستی به لباسم میکشم و از اتاق خارج میشم...
تو راهرو کنار دیوار مشرف به هال می ایستم...توی هال سرک میکشم...همه شون دور میز نشستن و خوش و بش میکنن!

از فکر اینکه اون سه تا نگاه هرزه تا آخر شب روی بدنم میگرده چندشم شد...ولی این چیزا مهم نیست!مهم نقشه ی انتقاممه!

بابا دوباره صدام میکنه...با طمأنینه وارد هال میشم...چشمای کثیفشون که رو بدنم میچرخه عصبیم میکنه ولی به روی خودم نمیارم.
بدون اینکه به اون سه تا نگاه کنم از بابا میپرسم:چی سِرو کنم؟!
لبخندی بهم میزنه و ازشون میپرسه:با چی شروع کنیم؟!
فرامرز دستشو آروم میزنه روی میز و بدون اینکه ازم چشم برداره:
-به انتخاب خانوم خوشگله باشه فرقی نمیکنه ما سلیقه اشونو همه رقمه قبول داریم!
بابا برمیکرده سمتم:هر چی دوست داری بیار!

سرمو تکون میدم و لبخند زورکی میزنم...وارد آشپزخونه میشم...سمت باری که بابا درست کرده میرم!
با انگشتم چونمو میخارونم و به قفسه مشروب ها خیره میشم...قوی ترین مشروب های بابا رو از قفسه خارج میکنم ...تو یه دستم بطری ودکا اَبسُلوت(vodka absolut) و توی دست دیگه ام بطری تِکیلا(tequila)!!
از سردی بطری مور مور میشم...پوزخندی گوشه لبم نقش میبنده بطری هارو میزنم بهم:«به سلامتی نفس آخرتون»
بطری هارو میذارم روی میز وسط آشپزخونه جام های شرابم کنارش توی سینی میذارم.دستمو میبرم زیر میز...یکی از جاساز های بابا برای موادش بود...دستم کیسه ی موّاد رو لمس میکنه!از زیر میز میکنمش...
مشروبی براتون سرو کنم تا عمر دارید طعمش زیر دندوناتون باقی بمونه!

توی همه جام ها مخلوطی از ودکا و تکیلا و هروئین میریزم...یه مرگ کاملاََ طبیعی...
سکته ی قلبی...بر اثر زیاده روی در مصرف مشروبات الکلی و مواد مخدر!
یه جام هم برای خودم میزارم ولی فقط با ودکا پرش میکنم!

سینی رو برمیدارم از آشپزخونه خارج میشم...سرگرم بازیشون شدن.جلوی میز می ایستم...نگاهشون مثل خنجر روحمو زخمی و آزرده میکنه...

جام هارو کنار دستشون میذارم.روی صندلی که برام گذاشتن میشینم.جامم برمیدارم و کمی مشروبو مزمزه میکنم...
تلخی و تندی اش برام آشناست...خیلی آشنا...طعم زندگی ایه که دارم توش دست و پا میزنم!

با صدای یکیشون از فکر میام بیرونو و بهش چشم میدوزم:
-سعید جون این عروسکتو تا حالا کجا قایم کرده بودیش؟!

بابا با نگاهی مغرور و لبخند رو لبش:همین دور و ورا!!جای دوری نبوده!

-پس از بد اقبالی ما بوده که ایشونو زیارت نکردیم!

هر سه با هم بهم نگاه میکنن...زیر نگاهشون معذّب میشم...سرمو میندازم پایین.
با دستی که روی بازوم قرار میگیره انگار جریان برق از بدنم رد شده!سرمو میارم بالا و به چشمای خمار فرامرز نگاه میکنم.لبخند کج و کوله ای میزنه:

-اگه قول بدی دختر خوبی باشی شب رویایی رو برات میسازیم!و بعد هر سه شون میخندن!

دستشو با دستم پس میزنم...همه نفرتمو تو چشمام جمع میکنم با نیشخند میگم:مثل همون شب رویایی که برای خواهرم ساختی نه؟!

کم کم لبخند از روی لباشون محو میشه.
فرامرز:خواهرت تقصیر خودش بود اگه انقدر وحشی بازی در نمی آورد...

با عصبانیت حرفشو بریدم:در حقش لطف میکردین و نمی کشتینش نه؟!!

دهن هر سه شون باز میمونه...مات نگاهم میکنن...اونی که مقابلم نشسته با من من :مَ...مَگه مرده؟!!

دستمو مشت میکنم و فشار میدم!
- نه پس فکر کردی از زیادت لذّت ذوق مرگ شده بود پس افتاده بود!!

فقط شوکه بهم خیره شدن!بابا پا در میونی میکنه و بحثو عوض میکنه:
بچه ها بخورید مشروباتونو شما که هیچی نخوردید!
همه اشون یه ضرب مشروبشونو میخورن!
خوشحال از عملی شدن نقشه ام لبخندی میزنم که جز خودم کسی متوجهش نمیشه!

بعد از یه ربع چهره اشون ملتهب شده...دونه های عرق روی صورتشون نشسته!
فرامرز-وایی چقدر اینجا گرمه!
-آره بابا پختم!
من-الان پنجره رو باز میکنم...بلند شدم و پنجره هارو باز کردم...
راهمو به سمت اتاق کج میکنم...

بابا-کجا میری؟!

بدون اینکه برگردم:تو اتاقم یه کار کوچیک دارم الان میام!منتظر جوابش نشدم و به طرف اتاق رفتم!

آرامش عجیبی وجودمو فراگرفته بود...در اتاقو میبندم...دستامو از هم باز میکنم و یه دور دور خودم میچرخم...
با خودم زمزمه میکنم:
پرده ی آخر نمایش با اجرای شبنم و حضور افتخاری عزرائیل!

صدای آه و ناله اشون بلند میشه...گوشمو به در میچسبونم.
چقدر هارمونی دلنشین و لذّت بخشیه...با تمام وجودم صداشونو گوش میدم غرق در آرامش میشم!

آره درد بکشید...باید جون بکنید!ذرّه ذرّه....
آروم آروم...زجرکش بشید!
لباسامو عوض میکنم و ساک به دست میرم توی هال.
همه اشون دارن روی صندلی بال بال میزنن!پوزخندی میزنم و با صدای بلندی میگم:
امیدوارم شب رویایی تون با حضور فعّال جناب عزرائیل در صحنه تکمیل بشه!!سلام منو به شیطون برسونید برام از جهنم کارت پستال بفرستید!!

صدای فریاد اونا با قهقهه ی من قاطی میشه و با لبخند از اعماق وجودم از خونه خارج میشم!شیرینی انتقام روحمو نوازش میکنه و غرق در خوشی و لذّت میشم.

سوز سردی که به صورتم میخوره از شور و التهابم ذره ای کم نمیکنه! صدای کفشم روی برف های دست نخورده پیاده رو سکوت شب رو میشکنه!

نیم ساعتی بود که تو خیابونا پرسه میزدم...به اطراف نگاهی میکنم اون سمت خیابون یه پارک میبینم.
ساکمو تو دستم جابه جا میکنم و راه میوفتم.وسط خیابون صدای کشیده شدن چرخ ماشینی توجهمو به خودش جلب میکنه...نور چراغش چشممو میزنه...سرجام میخکوب میشم!
ماشین با سرعت به طرفم میاد...پاهام به زمین چسبیدن...
صدای ترمز ماشین تو گوشم میپیچه...روی زمین پرت میشم...
احساسا میکنم دنده هام خورد شده...خس خس میکنم...گرمای خونو روی صورتم حس میکنم!
از درد چشمامو میبندم...صدای پا میشنوم...
مرد با صدایی نگران:ای وای خاک بر سرم شد!چه گلی به سرم بگیرم؟!!
مرد دوّم:این داره میمیره ببریمش بیمارستان شر میشه...بیا بریم!
-نه!شاید زنده بمونه!!
مرد دوّم با صدای عصبی:مگه کوری نمیبینی چقدر خون ازش رفته...زودباش تا کسی ندیدتمون بریم!!
صداها مبهم و ناواضح میشد...و بعد تاریکی مطلق!!

با نوازش دستی روی صورتم چشمامو به آرومی باز میکنم.همه جام درد میکرد.سرم سنگین بود.گلوم خشک شده بود.
نوازشش همچنان ادامه داشت.صدای نجواگونه ی زنی رو شنیدم...متوجه نمیشدم چی میگه!
چشمام تار میدید و میسوخت...چندبار پلک زدم که شقیقه هام تیر کشید.از درد چشمام پر اشک شد...دیدم واضح تر شده بود.

چشمامو به آرومی چرخوندم...یه زن کنارم نشسته بود.چهره ی مهربونی داشت...لباش تکون میخورد به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود.

سرمو تکون جزیی دادم که بهم نگاه کرد.با دیدن چشمای بازم روم نیم خیز شد سعی کردم خودمو عقب بکشم که دست و کمرم درد گرفت...اخمام رفت توهم و همونجوری به زن نگاه کردم.
دستشو گذاشت روی گونه ام:بالاخره چشماتو باز کردی؟!تو که منو جون به سر کردی دختر!
این دیگه کی بود؟من کجام؟با گنگی بهش نگاه کردم که دوباره به صحبتش ادامه داد:
نمیدونی چقدر ترسیدم تو اون وضعیت وسط خیابون افتاده بودی!کلی خون ازت رفته بود...تو این یه هفته فقط دعا میکردم چشماتو باز کنی!!

بهت زده نگاهش کردم!من یه هفته بیهوش بودم!؟؟
با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:شما کی هستید؟اینجا کجاست؟!

با دستش وشگونی از لپش گرفت و گفت:وایی ببین حواس واسم نمونده!من ماه منیرم...اینجام خونه امه!

پس اون ماشینی که بهم زده بود فرار کرده بود!

دوباره صداش از فکر بیرونم آورد:من برم به آقای دکتر خبر بدم به هوش اومدی!بعد از کنارم بلند شد و رفت.

آقای دکتر؟!دکتر دیگه کیه؟!با کنجکاوی به اطرافم نگاه کردم.خونه کوچیک و نقلی بود.تخت خوابم گوشه ی خونه بود.وسایل خونه با سلیقه چیده شده بود و خونه رو بزرگتر از اندازه ی واقعیش نشون میداد.

داشتم خونه رو دید میزدم که گردنم خارش گرفت.خواستم گردنمو بخارونم که دستم به یه چیزی خورد...چند لحظه مکث کردم و دوباره دست زدم.این چیه دور گردنم؟!!!
خواستم با کمک دستام بازش کنم که دیدم دست راستم تکون نمیخوره!با بدبختی سرمو سمت دستم چرخوندم...با دهن باز به دستم نگاه میکردم!!دستم تا کتف توی گچ بود!!

هنوز از شوک درنیومده بودم که صدای ماه منیر توجهمو جلب کرد.به سرتا پاش نگاه کردم.بلوز دامن محلی تنش بود و شال خوش نقش و نگاری روی سرش انداخته بود...قد کوتاه و هیکل تپلی داشت.چهره اش سبزه بود با چشم و ابروی مشکی!بهش میخورد 40-45 سالش باشه.با لبخند مهربونی به طرفم میومد...

-الان به آقای دکتر زنگ زدم...تو راهه داره میاد...

به حرفاش اهمیتی ندادم و با صدای گرفته ای گفتم:آب!
صورتشو به صورتم نزدیک کرد و گفت:چی گفتی؟!
دوباره تکرار کردم:آب!!

سرشو تکون داد و گفت:نه بذار آقای دکتر بیاد معاینه ات بکنه شاید آب برات خوب نباشه!چشمامو گرد کردمو بهش نگاه کردم با خودم گفتم:ای درد و دکتر!ای مرض و دکتر!ای دکتر بمیره!!اَه هی برای من دکتر دکتر میکنه انگار پسر پیغمبره!!
میدونستم اصرارم بی فایده ست برای همین حرفی نزدم...

نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای زنگ دراومد...چشمامو باز کردم...

ماه منیر با ذوق از جاش بلند شد و با حالت دو خودش رو به در رسوند.این چرا اینجوری میکنه؟!انگار کی اومده؟!
پوغی کردم و سرمو تو بالش فرو کردم و دوباره چشمامو بستم.

صدای گفت و گوشون رو شنیدم ولی چشمامو باز نکردم...صداشون بالای سرم رسید...

-ماه منیر اینکه چشماش بسته ست!
-نه پسرم تا حالا باز بود...دخترم خوابی؟!چشماتو باز کن آقای دکتر تشریف آوردن!
هی دکتر دکتر میکنه!یه دکتر میگه صدتا دکتر از بقلش میریزه!حالا انگار چه تحفه ا...
همزمان با افکارم چشمامو باز کردم...نگاهم روش میخکوب شد...چشمام از حدقه زد بیرون!!

این دکترهــــــــــه!؟؟

 


این به زور 24 سالش میشه که!!همینجور بهش زل زده بودم که اخم کرد و کنارم روی تخت نشست.

به صورتش نگاه کردم...چهره ی جذاب و مردونه ای داشت.شبیه اون پسرهای دخترنمایی که گاهی اوقات میومدن خونه امون نبود.
به اجزای صورتش خیره شدم...پوست سفید داشت.ابروهای پر و کشیده ی مشکی...موهای مشکی لخت و براق که دسته ایش روی پیشونیش ریخته بود.
چشمای درشت و خوش حالت عسلی...نه نه!سبز بود...وایی نمیدونم یه چیزی بین این دوتا!بینی خوش فرمی داشت و برخلاف بیشتر مردا روش کوهان رشد نکرده بود.
لبای درشت و مردونه ای که به قرمزی میزد...اخم بین ابروهاش جاخوش کرده بود.سرش تو کیفش بود و من با خیال راحت جزء جزء صورتشو از نظر میگذروندم.

اصلاََ بهش نمیومد دکتر باشه...به هیچ وجه!!
همیشه تصورم از دکتر یه پیرمرد مو سفید که جلوی موهاش ریخته با چهره ای مهربون و عینکی روی بینی بود امّا حالا این مردی که جلوم نشسته بود با تصورم از زمین تا آسمون تفاوت داشت!
یه پسر جوون با چهره ای جدی و جذاب جلوم بود!این کجا و اون کجا!!!

صدای ماه منیر باعث شد چشم ازش بردارم:

ماه منیر:من برم برات چایی بریزم
با لحن محکمی گفت:نه ممنون!زحمتت میشه!
ماه منیر با لبخند:نه پسرم چه زحمتی الان برات میریزم تو این هوا میچسبه! و به طرف آشپزخونه رفت.

آشپزخونه اش یه اتاق کوچیک بود که به جایی که ما بودیم دید نداشت.

بالاخره دل از کیفش کند.یه چراغ قوه و گوشی پزشکی و یه ساک کوچیک توسی رنگ تو دستش بود.با اون یکی دستش در کیفشو بست و پایین کنار تخت گذاشت.

اوّل با چراغ قوه تو چشمام نور انداخت.انقدر نورش قوی بود که اشک تو چشمام جمع شد.چراغ قوه رو کنار گذاشت و گوشی رو برداشت.گذاشت تو گوشش...دستشو روی شکمم گذاشت.نمیدونستم چیکار میخواد بکنه...با کنجکاوی بهش خیره شده بودم که دستشو برد زیر بلیزم!

مثل برق گرفته ها تو جام پریدم و دستشو پس زدم...
نفس نفس میزدم...با ترس بهش خیره شدم و اون با تعجب بهم نگاه میکرد!

بریده بریده گفتم:چیکار داری میکنی؟!
عصبی گفت:هیچی میخواستم لباستو بشورم!!خوب معلومه میخواستم معاینه ات کنم این چه سؤالیه!!؟
اینبار نوبت من بود اخم کنم:از روی لباسم میتونی معاینه کنی!!
بدجوری نگاهم کرد که از ترس حرفی که زدم زبونمو گاز گرفتم...
-حرفتو نشنیده میگیرم..در ضمن بار آخرت باشه تو کار من دخالت میکنی؟فهمیدی؟!
انقدر لحنش آمرانه بود که ساکت شدم و فقط سرمو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم.

-دراز بکش!!

مثل بچه های حرف گوش کن تو جام دراز کشیدم.گوشی رو تو گوشش تنظیم کرد و دستشو از زیرلباسم برد تو..سرمای فلزش اذیتم میکرد ولی جرأت نداشتم حرفی بزنم.

ماه منیر با سینی چای اومد...سینی رو روی عسلی کنار تخت گذاشت و با لبخند رو به دکتر گفت:من برم شام درست کنم!

حرفی نزد و سرشو تکون داد.ماه منیرم دستی به شالش کشید و دوباره رفت تو آشپزخونه.

گوشی رو کنار گذاشت و ساکی رو که از تو کیفش درآورده بود برداشت.زیپشو باز کرد...یه چیزی از توش درآورد شبیه همون گوشیش بود ولی یه چیزایی اضافه داشت.

پارچه ای که بهش وصل بود رو دور دستم بست...گوشی رو گذاشت تو گوشش...یه چیز ساعت مانند که به سیم گوشی وصل بود رو تو دستش گرفت با اون یکی دستش یه چیز سیاه دوکی شکل!!

شروع کرد دوک رو فشار دادن...احساس کردم از زیر پارچه به دستم فشار میاد.
بعد از چندبار فشار دادن دست برداشت و پیچی که به ساعته وصل بودو پیچوند.

دستم بدجوری درد گرفته بود با ناله و بلند گفتم:دستم درد گرفت!!ول کن دستمو!!

قیافه اش غضبناک شد.گوشی رو از گوشش درآورد:نمیتونی دو دقیقه ساکت بشی فشارتو بگیرم؟!!

گیج پرسیدم:چه ربطی داره؟!چرا شقایقی رو به گودرزی ربط میدی؟!!

تو یه حرکت غافل گیر کننده روم خیمه زد که از ترس تا جایی که میتونستم توی تخت فرو رفتم.با چشمای گشاد نگاهش میکردم.
نفساش به صورتم میخورد..کلافه ام کرد:بکش کنار هیکلو!!
چشماشو ریز کرد و صورتشو نزدیکتر کرد...زیر لب غرید:یه کاری نکن اون زبون درازتو مثل دست و پات از کار بندازم!!
نمیدونم چرا نمی خواستم جلوش کم بیارم.یه جور حس سرکش تو وجودم زبونه میکشید.با زبون تند و تیزش آتیش حسمو سرکش تر میکرد.
اگه بابا این حرفا رو بهم میزد لال مونی میگرفتم...ولی جلوی این نه!نمیخواستم فکر کنه آدم ضعیف و ناتوانیم...فکر کنه بی عرضه و بی زبونم!

هنوز تو همون حالت بود.نگاه سرد و بی تفاوتم رو دوختم تو چشمای آتیشی و عصبانیش...زبونمو درآوردم و با انگشتم بهش اشاره کردم:
اینو میبینی؟!گنده تر از تو نتونست از کار بندازتش تو که عددی نیستی...آتیشی تر شد...نفس نفس میزد!!
پوزخندی زدم:بذار ماه منیرو صدا کنم آب بیاره بریزه تو موتورت یه وقت آمپر نسوزونی دکی!

یکم نگاهم کرد.بعد چند ثانیه عقب کشید.دیگه ازون عصبانیتش خبری نبود.حالت چشماش یه دفعه عوض شد...

پوزخندی زد و گفت:ببینم تو عضو باشگاه نیستی؟!

هان؟!این چی گفت؟باشگاه؟!چه ربطی داشت؟

با تعجب پرسیدم:باشگاه؟چه باشگاهی؟!!

پوزخندش پررنگ شد درحالیکه داشت گوشیشو تنظیم میکرد گفت:باشگاه چاخانیسم ها!! بهم زل زد و ادامه داد:آخه زیادی هارت و پورت میکنی و لاف میزنی!!

خونم به جوش اومده بود.بدجور عصبانیم کرد.تا اومدم جوابشو بدم صدای ماه منیر مانعم شد!!

با لبخند به ماه منیر نگاه میکنه:هنوز معاینه ام تموم نشده!

ماه منیر در جوابش لبخندی میزنه و لیوان چایی رو توی دستش جا به جا میکنه و روی مبل مقابل تخت میشینه.اونم مشغول معاینه اش میشه.

یه ربع بعد کیفشو گذاشته بود روی تختو وسایلشو میذاشت توش.نامرد از عمد موقع معاینه روی کبودیامو فشار میداد منم روح خودشو هفت جد و آبادشو مورد عنایت ویژه قرار دادم!!

حالا وقتش بود حالشو بگیرم..به نیم رخش خیره شدم:آقای دکتر میتونم یه سؤال بپرسم؟!
انقدر لحنم مظلوم بود که دست از کارش کشید و با کنجکاوی گفت:بپرس
ماه منیر چاییشو میخورد و نگاهش بین ما دوتا در گردش بود.
لبخند خبیثی زدم و پرسیدم:شما احیاناََ ازنوادگان دکتر احمدی نیستی؟!(کسانی که نمی دونن دکتر احمدی از معروف ترین شکنجه گر ها و درواقع کار تموم کن های ساواک بوده)
از حرفم چشماش گرد شد.با صدای خنده ماه منیر هر دو بهش نگاه کردیم.از خنده صورتش سرخ شده بود و تمام بدنش میلرزید...به دکتر نگاه کردم...
با اخم غلیظی بهم زل زده بود.دستاش مشت شده بود معلوم بود داره حرص میخوره.لبخند پیروزمندانه ای بهش زدم.
حقته!!تا تو باشی با من در نیوفتی!

قیافه امو مظلوم کردم و گفتم:آخه معاینه اتون بیشتر شبیه شکنجه بود...اشکال نداره بالاخره خون اون مرحوم تو رگاتون جریان داره...

شلیک خنده ی ماه منیر به هوا رفت اینبار منم همراهیش کردم.
بین خنده هاش بریده بریده گفت:و..وایی دختر تو چقدر بانمکی...مردم از خنده!!
در جوابش لبخندی زدم و به دکتر خیره شدم...عصبانی بود به شدّت...اگه بگم از چشماش آتیش میبارید دروغ نگفتم.

ماه منیر با ته خنده گفت:ناراحت نشو پسرم شوخی کرد باهات!چاییتو بخور سرد شد!
نگاهشو به لیوان چایی دوخت...چشماش یه دفعه برق زد.لبخندی روی لبش نقش بست لبخندی که لبخند رو از روی لبم محو کرد.

با همون لبخند رو کرد به ماه منیر:نه ماه منیر ناراحت نشدم...بچه ست دیگه!

از حرصم پوست لبمو میجویدم...مطمئن بودم تا تلافی نکنه دست بردار نیست.آروم خم شد لیوانو برداشت.نیم نگاهی بهم کرد...دوباره همون لبخند!!

نمیتونستم بفهمم تو سرش چی میگذره..نگاهی به کیفش کرد که کنارش روی تخت بود.

با اون یکی دستش در کیفو باز کرد و دستشو داخل کیف کرد...چایی از لیوانش روی زمین ریخت.

سریع لیوان صاف کرد و تند تند گفت:ای وای ببخشید...حواسم پرت شد!!
ماه منیر لیوانشو گذاشت رو عسلی و گفت:اشکال نداره الان میرم پارچه میارم و بلند شد و رفت!!

سرشو چرخوند طرفم دستشو دوباره کرد تو کیفش:که من نوه ی دکتر احمدیم آره؟!پس بذار یه چشمه از هنرامو نشونت بدم...

یه جعبه ی کوچیک از تو کیفش در آورد آروم درشو باز کرد یه چیزی از توش درآورد تا به خودم بجنبم پرتش کرد روم...احساس کردم یه چیزی داره رو بدنم راه میره...

با دستم بهش دست زدم چندشم شد..م..مارمولک!!!
چشمام گشاد شد جیغ بنفش کشیدم و تو دستم گرفتمش و پرتش کردم یه جای دیگه...داشتم نگاه میکردم کجا پرتش کردم که سر و صورتم سوخت!!

انقدر شوکه بودم که هیچ عکس العملی نتونستم نشون بدم...نگاهم به لیوان خالیه توی دستش کشیده شد و بعد به چهره خندونش!!

از جیغم ماه منیر از آشپزخونه پرید بیرون دکتر با دیدن ماه منیر لبخندشو جمع کرد و با نگرانی رو به ماه منیر گفت:چیزی نیست ماه منیر داشتم از تو کیفم موبایلمو درمی آوردم بانداژم باهاش افتاد بیرون روش فکر کرد مارمولکه جیغ زد!

ماه منیر نگاه نگرانشو بهم دوخت :پس چرا سر و صورتت خیسه؟!

از فرط عصبانیت نفس نفس میزدم...تا اومدم جوابشو بدم پیش دستی کرد و گفت:یه دفعه از جاش پرید خورد به لیوان چاییم چایی ریخت روش!!
-صورتت میسوزه؟!با لبخند زورکی به ماه منیر گفتم:نه ماه منیر زیاد داغ نبود!

نفس آسوده ای کشید و گفت:خوب خدا رو شکر من برم حوله بیارم صورتتو خشک کنی!

دوباره با همون لبخند حرص درآرش بهم خیره شد...
-چی شد؟!اوف شدی کوچولو؟!میخوای فوتت کنم؟!
انقدر عصبانی بودم که درد و دست و پام یادم رفته بود یا بهتره بگم نادیده گرفته بودمش!!
تو چشماش زل زدم:میدونی من هیچ کاریو بدون جواب نمیذارم؟!
یه تای ابروشو داد بالا و با نیشخند:جدی؟مثلاََ میخوای چیکار کنی؟!!
بدون اینکه چشم ازش بردارم دستمو دراز کردم سمت عسلی و سینی رو برداشتم و با تمام قدرتم کوبوندم تو صورتش...

درد بدی تو کمرم پیچید که روی تخت افتادم...صدای آخش با صدای برخورد سینی به صورتش قاطی شد...صدای خیلی بدی داد فکر کنم دماغش خورد شد!!

چشمامو بسته بودم که یه دفعی سینی از دستم کشیده شد چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم...با دیدن قیافه اش پقی زدم زیر خنده...واقعاََ دیدنی شده بود دماغش سرخ شده بود...
خیلی عصبانی بود...با اومدن ماه منیر خنده امو جمع کردم...اونم با چشمش برام خط و نشون کشید!

لیوانو گذاشت تو سینی و گذاشتش روی عسلی.ماه منیر حوله رو بهم داد.

-خوب ماه منیر من دیگه باید برم.

-کجا مادر؟شام درست کردم!

-نه دیگه دیرم شده باید برم..

-باشه مادر

هر دو به طرف در رفتن...حوله رو روی صورتم انداختم.
کمرم هنوز درد میکرد ولی احساس سبکی میکردم.انگار جدالم با اون یه جورایی خشممو تخلیه کرده بود.
چشمامو بستم با یادآوری قیافه اش و دماغ قرمزش خنده ی کوتاهی کردم.

با خودم گفتم:من جلوی هر کی کم بیارم جلوی تو یکی عمراََ کم بیارم!خودت اینجوری خواستی!پس بچرخ تا بچرخیم دکی جون!

رمان درد و احساس فصل 2

رمان درد و احساس فصل 2
تا شب تو اتاق مونده بودیم و گریه میکردیم.چشمم میسوخت...ورم کرده بود و قرمز شده بود.

دماغمو بالا کشیدم و به شمیم که روی تخت خودشو جمع کرده بود با چشمای پر اشک به مامان خیره شده بود.

با باز شدن در سرمون به سمت در کشیده شد.بابا بود.با چهره ای عبوس و ابروهای در هم کشیده یه چیزی توی دستش بود.

به سمت مامان رفت.

هم ترسیده بودم از چهره اش هم جرأت حرف زدن نداشتم.معلوم بود اعصابش داغونه...

پارچه ی سفیدی تو دستش بود...یه نگاه به من و شمیم کرد از ترس میلرزیدم.

هیچ وقت این نگاهو دوست نداشتم...چون نشونه آرامش قبل از طوفان بود...

روی مامان خم شد...دستشو گرفت و کشیدش سمت لبه ی تخت...

مامانو با یه حرکت از لبه ی تخت پرت کرد پایین...قلبم مالامال از درد شد...

از روی تخت نیم خیز شدم...با صدای شمیم چشم از بابا برداشتم

شمیم معترضانه گفت:بابا!چیکار داری میکنی؟!با جنازه مامان چرا اینجوری میکنی؟

همونجوری که با پارچه ور میرفت نفس نفس زنان گفت:به تو ربطی نداره!فضولی تو کارای من نکن!فهمیدی؟!

شمیم با داد:این مامان ماست که مث آشغال داری باهاش رفتار میکنی!

سرشو آورد بالا و داد زد:خفه میشی یا خودم خفت کنم؟!میخوام مامان جونتونو خاکش کنم!

هر دو با هم پرسیدیم:این موقع شب؟!کجا؟!

چپ چپ نگاهمون کرد و زیرلب غرید:قبرستون!خوب معلومه تو حیاط!

چشمامون گشاد شد و با بهت پرسیدیم:توحیاط؟!!!

بابا سر پارچه رو گرفت و رو زمین میکشید...به سمت در راه افتاد...

شمیم از روی تخت پرید پایین و جلوی بابارو گرفت با حالت تهاجمی گفت:

-حق نداری همچین کاری بکنی!اون لیاقتش این نیست که بخوای مثل یه حیوون تو باغچه خونت خاکش کنی!

صدای سیلی تو فضای سرد و بی روح اتاق پیچید...صورت شمیم به راست متمایل شده بود از ترس مثل بید میلرزیدم و به تخت چسبیده بودم!

شمیم هم میلرزید ولی نه از ترس ...از خشم...

جای دست بابا روی پوست سفیدش خودنمایی میکرد...لبش پاره شده بود و خون میومد.

دستش مشت شد...توی یه لحظه به بابا حمله ور شد...با مشت و لگد میزدش و جیغ میکشید...

نفسم تو سینه ام حبس شده بود...میدونستم بابا الان مثل آتش فشان شده و هر آن ممکنه فوران کنه...

همینم شد...یه دفعه داد وحشتناکی زد که شمیم تو جاش میخکوب شد!گوشامو محکم گرفتم!

شمیم رو محکم هل داد که تعادلشو از دست داد و محکم خورد زمین...ناله ای کرد از درد...

بابا با چند قدم خودشو رسوند به شمیم که روی زمین افتاده بود...موهای بلند و مشکی شمیم رو دور دستش پیچوند...

دستشو عقب کشید که سر شمیم هم باهاش عقب رفت و از درد جیغ کشید.

با یه دستش سعی میکرد به بابا چنگ بندازه و با دست دیگه اش در تقلای آزاد کردن موهاش بود.

ولی بابا فشار دستشو بیشتر کرد و یه دفعه دستشو انقدر سریع عقب کشید که شمیم مث عروسک خیمه شب بازی از زمین کنده شد...

جیغ میکشید و اشک میریخت.

شمیم-آیــــــــــــــــــــــی ول کن موهامو!کندیشون کثافت!!!

با این حرفش بابا جری تر شد و شمیم رو چرخوند جوری که صورتشون مقابل هم قرار گرفت.چشماش مثل دوکاسه خون شده بود.

بابا از بین فکای قفل شده اش غرید:به کی گفتی کثافت هان؟!

شمیم از درد صورتش در هم رفته بود داد زد:به توی آشغال عوضی گفتم...بعدم تف انداخت تو صورت بابا به دنبالش نعره ای که گوشمو کر کرد

قدرت حرکت نداشتم...فقط نظاره گر جدال بین اون دوتا بودم حتی اشکم نمیریختم!

بابا با صورت برافروخته ای موهای شمیم رو کشید و به طرف دیوار هلش داد...

موهاشو ول کرد...

شمیم با صورت به دیوار خورد و جیغ کوتاهی کشید...نقش زمین شد...

با دو دستش صورتشو پوشونده بود...زیرلب ناله میکرد و به بابا بد و بیراه میگفت!

با رفتن بابا به سمت مامان به خودم اودم با یه جست خودمو زودتر به مامان رسوندم.

جلوشو سد کردم.

با دیدنم سرجاش ایستاد و فریاد کشید:چیه؟!تو هم واسه ی من دُم درآوردی؟!ازین به بعد خودم آدمتون میکنم بوزینه ها!!

پوزخندی زدم و با گستاخی تو چشماش زل زدم:چطور میخوای مارو به موجودی تبدیل کنی که حتی خودتم نیستی؟!تو از حیوونم کمتری!

شمیم و بابا با دهن باز به من نگاه میکردن...خودمم ازین همه خونسردی و حرفام تعجب کرده بودم!

بابا یه قدم بهم نزدیک شد...دستشو روی کمربندش گذاشت...

ترسیدم اما بروز ندادم حتی عقبم نرفتم...دیگه نمیخواستم ضعیف باشم...

اگه ضعیف بمونم نابود میشم!

تو چشمای همیشه سرخش خیره شدم...

لبخند کجی زدم:چیه؟!حقیقت تلخه نه؟!

با یه حرکت کمربندشو در آورد...چند لحظه بعد تلخی و گزندگی کمربند بود که بند بند وجودمو از هم می گسیخت...

صدای گوش خراش برخورد کمربند با تنم با صدای داد بابا و ناله های شمیم درهم آمیخته بود.

ضربه های پی در پی روی بدنم فرود می اومد اما من مثل سنگ شده بودم...

نه حرفی...نه حرکتی...

فقط به چهره ی سرد و بی روح مامانم خیره شده بودم.

درد وحشتناکی تو پهلوم پیچید و بعد ازون هم توی کمرم...

بابا با لگد به پهلوم زده بود که به دیوار کوبیده شدم...

چشمام از درد بسته بود...با کوبیده شدن در چشمامو باز کردم...

از بابا خبری نبود..مامان هم نبود..

با چشمای پر اشک به شمیم نگاه کردم...از دماغ و دهنش خون مثل فواره جاری بود.

اونم به من نگاه کرد...تازه گرمای خون رو روی بدنم حس میکردم...

ولی هیچ درد و سوزشی نداشتم...

چرا...یه درد داشتم...فقط یه درد!!

اونم درد دل خونم که هیچ مرهمی نداشت!!

با حال زار از روی زمین بلند شدیم...دست به دیوار به طرف حیاط رفتیم...

صدای کنده شدن خاک اعصابمو کش می آورد...سرعتمو بیشتر کردم...

بالای پله ها ایستادم و به حیاط نگاه کردم...

 


با دیدن بابا که با بیل افتاده بود به جون باغچه عصبانی شدم.هر دو از پله ها سرازیر شدیم و خودمونو رسوندیم به بابا...

بابا با دیدنمون چند لحظه دست از کارش کشید ولی دوباره به کارش ادامه داد.

شمیم به بابا نزدیک شد و با صدایی که سعی میکرد بلند نشه گفت:حق نداری مامانو اینجا خاک کنی!همزمان دستشو روی دسته ی بیل قرار داد.

بابا بیلو از دستش کشید و با پشت دست زد تو دهنش که شمیم چند قدم به عقب رفت و روی زمین افتاد.

با حرفای شمیم جرأتم بیشتر شد .رفتم جلو و بیلو از دستش کشیدم بیرون.

چون حواسش به شمیم بود از کارم غافلگیر شده بود.

عقب گرد کردم و لنگ لنگون ازش فاصله گرفتم.

به پشت سرم نگاه نمیکردم...یه دفعه بیل با شدت از دستم کشیده شد و بعد درد وحشتناکی که توی شکمم پیچید...

صدای جیغ شمیم رو شنیدم...بابا با بیل زده بود تو شکمم!

زانوهام خم شد و روی زمین افتادم...

صدای داد و فریادهای بابا و شمیم تو گوشم میپیچید...

شمیم کشون کشون خودشو بهم رسوند لبش پاره شده بود و خون میومد.

با نگرانی دستای سردشو رو بازوهام گذاشت.

نگرانی و ترس تو چشماش موج میزد.

بابا دوباره کارشو از سر گرفته بود...شمیم مسیر نگاهمو دنبال کرد...

یه گودال تو باغچه کنده بود...مامان دقیقاََ کنار گودال بود.

دست از کار کشید و نفس عمیقی کشید...

نفس نفس میزد.صورتش عرق کرده بود و به سرخی میزد.

با دست عرق پیشونیشو پاک کرد.بیلو تو زمین فرو کرد و رفت طرف مامان!

داشتیم بهش نگاه میکردیم...هیچکدوم حریفش نمیشدیم.

همیشه در برابرش احساس عجز میکردم ولی حالا این حسم اوج گرفته بود و با خشم و نفرتی بی اندازه در هم آمیخته بود...

از خودم بدم میومد که هیچکاری نمیتونم بکنم.


هر دومون با هم جیغ کشیدیم:نـــــــــــــه!!

بابا با پاش یه لگد به جنازه ی مامان زد و پرتش کرد تو گودال!

با صدای به برخوردش به زمین بغض من و شمیم شکست و گریه کردیم.

جیغ میزدیم و به بابا بد و بیراه میگفتیم ولی اون حتی خم هم به ابرو نیاورد.

با بیخیالی داشت روی جنازه ی مامان خاک میریخت.

کارش که تموم شد لبخند نیم بندی زد و با رضایتی که از چهره اش معلوم بود لباساشو تکوند.

چشمش به ما دوتا که روی زمین نشسته بودیم افتاد.اخماشو کشید تو هم گفت:پاشید انقدر زر زر نکنید اعصابمو خورد کردید.برید بتمرگید تو اتاقتون صداتونم درنیاد وگرنه انقدر میزنمتون تا جونتون مثل مامان جونتون در بره!

از عصبانیت چونه ام لرزید به بابا خیره شدم...با نفرت...تو اون چشمای همیشه خمار نفرت انگیزش!

شمیم زیر بازومو گرفت و از روی زمین بلندم کرد...آروم به طرف اتاق رفتیم...


===============


دو هفته از رفتن مامان گذشته بود....و ما هر روز بیشتر حسرت نبودنشو میخوردیم...

دلتنگش بودیم...زیاد..
خیلی زیاد...جاش خیلی خالیه....

با رفتنش این خونه مث خونه ارواح شده سرد و بی روح تر از گذشته...

من از اتاق بیرون نمی رفتم..هم به خاطر زخمام که هنوز خوب نشده بود هم به خاطر اینکه شمیم بهم اجازه نمیداد.

نمیدونم چرا ولی هر دفعه میومد تو اتاق رنگش پریده بود و مضطرب بود.

هر بار صدای قهقهه های بابا و رفیقاش میومد عصبانیتش تشدید میشد.

سرشو میکرد تو بالش و گوشاشو میگرفت...با پاش محکم به هر جایی که نزدیکش بود ضربه میزد.

نمی فهمیدم چش شده!هر چقدرم ازش میپرسیدم در جوابم سکوت میکرد و حرفی نمیزد...

و من هر روز نگرانتر میشدم..نگران این آرامش که بابا تو این دو هفته تو خونه برقرار کرده بود...

نه حرفی...نه دادو بیدادی...

نه دعوایی..نه کتکی...

نگرانیم بی مورد نبود...همش آرامش قبل از طوفان بود!

طوفانی که ویرونه های زندگیمونو ویرون تر کرد...طوفانی که زندگیمونو سیاه تر کرد!

 


سه هفته بود که بابا کاری به کارمون نداشت.خیلی برام عجیب بود.دوستاش هرشب میومدن تا صبح!

و شمیم...

شمیم هر روز لاغرتر و رنگ پریده تر میشد...کم حرف و گوشه گیر شده بود...

یه ترس مبهمی تو چشماش لونه کرده بود که روی رفتار و حرکاتش تأثیر گذاشته بود.

اون شب خودمو تو اتاق با سرگرمی همیشگیم مشغول کرده بود.از وقتی مامان رفته بود نقاشی چهره اشو میکشیدم تا کمتر دلتنگش بشم...

در اتاق باز شد.برگشتم سمت در و شمیم رو دیدم که دستاش می لرزید...

چشماش خیس بود...انقدر لباشو گاز گرفته بود که سرخ سرخ شده بود!

موهای مشکی و براقش روی شونه هاش ریخته بود...آشفته بود!

پوست سفیدش رنگ پریده تر بود!

اومد کنارم روی تخت نشست با صدای لرزونی گفت:شبنمی فقط هرکاری میگم بکن و سؤال نپرس باشه؟!

دلشوره ام بیشتر شد.تا دهن باز کردم انگشت سبابه ی کشیده اشو روی لبم گذاشت.

ملتمسانه نگاهم کرد:خواهش میکنم!

چشمای سیاهش برق میزد..از اشک...

-پاشو برو تو کمد صداتم در نیاد.هر اتفاقیم افتاد بیرون نمیای.سر و صدام نمیکنی!فهمیدی؟!

با گیجی نگاهش کردم.دستمو کشید و از روی تخت بلندم کرد.

به سمت کمد بردم...کمد کهنه ای که تو کنج اتاق بود...روی درش چندتا سوراخ بود که میشد راحت بیرونو دید و تقریباََ به همه جای اتاق مشرف بود!

در کمدو باز کرد و هلم داد توی کمد!

نشستم کف کمد..شمیم هم روبه رو نشست.

لبخندی زد:آبجی کوچیکه نگران نباش خودم میارمت بیرون فقط بازم میگم هر چی شد حق نداری ازین کمد بیای بیرون فهمیدی؟!

فقط سرمو تکون دادم و زل زدم تو چشماش!

دلم آشوب بود...گواه بد میداد...شمیم آروم روی موهام بوسه ای زد و در کمدو بست.

من موندم و کمد...

چشمام بسته بود...صدای چندتا مرد که معلوم بود مستن نزدیک و نزدیک تر میشد.

چشمامو باز کردم از توی سوراخ به در نگاه کردم...

شمیم با قدم های بلند خودشو به در رسوند دستش رو روی کلید گذاشته بود که در باز شد...

خورد به صورتش و آخی گفت و افتاد رو زمین...

قامت سه تا مرد تو چهارچوب در پدیدار شد.هیکل درشتی داشتند.

اونی که درو باز کرده بود نگاهش روی شمیم میچرخید لبخند کجی زد و با صدای شُلی گفت:

راضی به زحمت نبودیم خانوم خانوما!احتیاج نبود بیای استقبالمون!

با این حرفش سه تاشون خندیدن!

تمام وجودم چشم و گوش شده بود!

همون مرد نگاهی به دورتادور اتاق کرد...دستاشو بهم مالید و گفت:خوب همه چیز که آماده ست برای یه شب رویایی به جز...

برگشت سمت اون دوتا مرد...اونام اومدن تو اتاق و درو قفل کردن...

به طرف تخت هامون رفتن...تخت هارو بهم چسبوندن...

رو به همون مرد گفتن:همه چی آماده ست فرامرز!

چشمام تا آخرین حدّ ممکن گشاد شده بود!!دستمو گذاشته بودم رو دهنم که صدام در نیاد...

شمیم هنوز رو زمین بود...اون مرد که فهمیدم اسمش فرامرزه رفت طرف شمیم.

بازوشو گرفت و بلندش کرد..

شمیم با شدت دستشو بیرون کشید و هلش داد عقب.. داد زد:به من دست نزن کثافت!!

فرامرز دوباره بهش نزدیک شد:به به چه دختر وحشی!!چه بهتر!خودمون رامت میکنیم!

بعد برگشت سمت اون دوتا و گفت:مگه نه؟!

شمیم به دیوار چسبیده بود...تند تند نفس میکشید...

حالت تهاجمی داشت.هر سه شون بهش نزدیک شدن.شروع کرد جیغ و داد کردن!

هر کدوم بهش نزدیک میشدن دورشون میکرد!

ولی انگار اونا بیشتر لذّت میبردن!

شمیم خسته شده بود فرامرز دوباره بهش نزدیک شد...اینبار هیچ واکنشی نشون نداد!

چسبیدم به در کمد و نگاهشون میکردم!

دستشوگذاشت روی بازوهای شمیم و چسبوندش به دیوار...

سرشو به صورت شمیم نزدیک کرد با صدای آرومی گفت:

اوخی!چی شد خانوم کوچولو!خسته شدی؟!می خوای...

با مشتی که شمیم به فکش زد نقش زمین شد..اون دوتام سرجاشون میخکوب شدن!

شمیم با عصبانیت در حالی که دستاشو مشت کرده بود داد زد:

کثافتا دست از سرم بردارید نمیذارم دستتون بهم بخوره هوس بازای بی همه چیز!!

فرامرز روی زمین افتاده بود با صدایی که از عصبانیت دورگه شده بود داد زد:

بچه بازی دیگه بسه!هر چی بهت رو دادیم وحشی تر شدی!جفتک پرونیاتو کردی بسته!!ببرینش!!

اون دوتا سریع رفتن سمت شمیم و بازوهاشو گرفتن...تقلا میکرد تا خودشو آزاد کنه ولی زورش نمیرسید!

بردنش طرف تخت و پرتش کردن رو تخت...فرامرزم درحالیکه چونه اشو میمالید از روی زمین بلند شد!

بابا کجا بود؟!چرا اجازه داده بود اینا بیان تو اتاقمون؟!

سکسه ام گرفته بود...خواستم برم بیرون که یاد حرفای شمیم افتادم پشیمون شدم.

اون دوتا دست و پاهای شمیم رو گرفته بودن...فرامرز رفت روی تخت...

شمیم رو نمیدیدم!!فرامرز جلوی دیدمو گرفته بود...

با صدای جیغ شمیم و بعد صدای پاره شدن لباسش از ترس به دیوار کمد چسبیدم...

تازه فهمیدم برای چی اومدن تو اتاق...تازه فهمیده بودم چرا مامان موقعی که اینا میومدن مارو میفرستاد تو اتاق...

فهمیدم چرا شمیم این سه هفته حالش بد بود و نمیذاشت من برم بیرون...

اشکام بی مهابا روی گونه ام می ریخت...دوباره یکی دیگه شده بود سپر بلای من!

اگه شمیم تو کمد نفرستاده بودم الان منم زیر دست اینا بودم...

با وحشت به صحنه روبه روم نگاه میکردم...

جیغ های شمیم...ناله هاش....خدا رو صدا میزد....مامانو صدا میزد...گریه های از سر عجز و ناتوانیش...

تقلاشو میدیدم...

خنده های مستانه اونا...صدای غرق در لذتشون...با صدای ناله های شمیم قاطی شده بود...

خواهرم داشت زیر دستشون جون میداد...سه نفری افتاده بودن به جونش و امونش نمیدادن....

نمیدونم چقدر گذشته بود که دیدم سر و صداشون نمیاد...

بیشتر گوش دادم صدایی نمیومد...از سوراخ کمد به تخت نگاه کردم...از صحنه ای که مقابلم روی کمرم عرق سردی نشست

حالت تهوع داشتم...قلبم به کندی میزد...تمام تنم یخ کرده بود

چه بلایی سر شمیم آوردن...توان دوباره نگاه کردنشونو نداشتم...

صدای شمیم هم نمیومد

نمیدونستم چیکارش کردن که هیچ حرفی نمیزنه....

سرمو گذاشتم رو زانوهام که تو شکمم جمع کرده بودم...

مامان کجایی که ببینی شوهر بی غیرتت چه به سر دخترت آورد...

دختری که به پاکی و معصومیتش میبالیدی...

حالا کجایی که ببینی شوهرت همون پاکیشو...همون معصومیتشو به نجاست کشید!

به خاطر...به خاطر قمار....

به خاطر عشق و حال خودش ببین باهامون چیکار کرده...

ببین کارش به کجا رسیده که سر ناموسش قمار کرده...

خدایا اون بالایی...داری مبینی زندگیمونو...بازم باید شکرت کنم؟!

بازم باید بگم توش این کارم حکمتی بوده؟!آره؟!

 


با صدای یکیشون سرمو بلند کردم و با دقت به حرفاشون گوش کردم...

-بچه ها این چرا لال مونی گرفته؟!

-چه میدونم بابا!ازش بپرس چرا دیگه آژیر نمیکشه!

-چشماش که بسته ست فک کنم بیهوش شده!

صدای بی حوصله یکیشون اومد:خوب به درک اَسفلُ السافلین!!

-اینجوری که دیگه حال نمیده کیفش به همون جیغ و داد و وحشی بازیاش بود!

-آره بابا راست میگه!

با عصبانیت گفت:خوب به هوشش بیارید اَه! نشستن اینجا واسه من روضه میگن!

از صحنه که مقابل چشمام بود هم خجالت میکشیدم هم عصبانی بودم...

خواهرم با اون وضعیت تو بغل سه تا آدم مست و بُلهوس...

چشمامو بستم و روی هم فشار دادم...شاید این کابوس وحشتناک تموم بشه...

چشمامو باز کردم...ولی خواب نبود...همش حقیقت بود

یه حقیقت تلخ و زجرآور...

صدای ضربه هایی که به شمیم میزدن تا به هوش بیادو میشنیدم...

-بچه ها جواب نمیده!!

-اهــــه به درک انقدر فک نزن سرم درد میکنه!

صدای نگران یکیشون اومد که گفت:نمرده باشه؟!

با این حرفش قلبم از حرکت ایستاد...نه....نه...

خدایا...نه...تحمل این یکی رو دیگه ندارم!

خدایا پس کجایی؟!چرا نمیبینی چی به روزمون اومده؟!تقاص چیو داریم پس میدیم؟!

خدایــــــا!!

تقه ای به در خورد که از ترس به دیوار کمد چسبیدم...

صدای بابا اومد:چه غلطی دارین میکنین اون تو بیایین بیرون گفتم یه ساعت نه سه ساعت!!باز شما چشمتون به دوتا دختر خورد؟!!مث قحطی زده ها افتادین به جونشون؟!

دستمو جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نکشم!!چیزایی که میشنیدمو نمیتونستم هضم کنم!!

بابا خودش به اینا گفته بود...وای...خدایا!!

خیلی پستی...بی غیرت!!

صداشون دوباره توجهمو جلب کرد:

-زر مفت نزن بابا!دوتا کجا بود؟!یکی بود!تازه دو ساعت داشتیم رامش میکردیم که انقدر جفتک نپرونه!که ازش فیض ببریم!

صدای خنده ی کوتاه همشونو شنیدم...

-بسه جمع کنید بیایید برید رد کارتون!

صدای اعتراضشون بلند شد:خوب بابا حالا انگار نوبرشو آورده!!

دوباره صدای بابا اومد:اون کثافت کاریاتونم جمع کنید!!

صدای آه و ناله شون بلند شد.

-بچه ها جدی دختره چش شده؟!

با صدایی که تمسخر توش بود گفت:اولاََ دختره نه و خانومه!ثانیاََ من چه میدونم حتماََ از زیادت لذّت ذوق مرگ شده پس افتاده!!

-خفه بمیر بابا!!معلوم بود داره خیلی حال میکنه با اون جفتک پروندناش!!

-ول کنید دیگه حالا هر مرگش که شده باشه مارو سننه!!جمع کنید لَشتونو بریم!

صدای قیژ قیژ تخت خبر از بلند شدنشون میداد!

بعد نیم ساعت از اتاق رفتن بیرون.

خونه که ساکت شد فهمیدم گورشونو گم کردن!

آروم در کمدو باز کردم و با پاهای لرزون ازش خارج شدم...

محتاطانه به اطرافم نگاه کردم...

به تخت نگاه کردم...قلبم از جا کنده شد...چی به روز خواهرم آورده بودن

روی بدنش جایی نبود که کبود و زخم نباشه!!

دوباره چشمه اشکم به جوش و خروش اومده بود...زیرلب صداش کردم...

جوابی نداد.بالا سرش رفتم.چشمای قشنگش بسته بود...مژه های سیاهش بهم چسبیده بود

موهاش صورتشو قاب گرفته بود و دورش پریشون شده بود!

از همیشه رنگ پریده تر بود!

کنارش نشستم...ملافه روی تختو آروم روش کشیدم.

دستمو گذاشتم رو صورتش سرد بود...دستاشم سرد بود...

نفس...

با صدای فریادم خونه به لرزه افتاد.

داد زدم:شمیم!!چــــرا نفس نمیکشی؟!
شمیم خیلی بی معرفتی!!مگه بهم قول نداده بودی تا آخرش باهم میمونیم!؟

چرا قولتو شکستی شمیم؟!

به ملافه ای که روش بود چنگ زدم!

-شمیم چرا تنهام گذاشتی؟حالا من تنهایی چیکار کنم؟!

چرا اون چشمای قشنگتو باز نمیکنی؟!!

افتادم به جونش با صدای لرزون فریاد زدم:لعنتی چرا جوابمو نمیدی؟!

تکونش دادم:حق نداشتی بری شمیم!!

زجه میزدم...به صورتم چنگ میکشیدم...موهامو میکشیدم

بابا سراسیمه اومد تو اتاق...با دیدنش داد زدم:کثافت قاتل!!

دم در خشکش زد...به سمتش حمله کردم..با سر رفتم تو شکمش

آخی گفت و روی زمین افتاد!

خودمو انداختم روش...هیچکدوم از کارام دست خودم نبود...

به صورتش چنگ میزدم...موهاشو میکشیدم...مشت بهش میزدم

فریاد کشیدم:کثافت نامرد!...قاتل..مامانمو کشتی بست نبود؟!

خواهرمم ازم گرفتی !...بی همه چیز...بی غیرت

چطور تونستی بذاری دخترت زیر دست سه تا آدم هرزه و کثافت تر از خودت جون بده؟!

چطوری گذاشتی اینجوری بی عفتش کنن؟!

یه مشت خوابوندم زیر چشمش که سرش به زمین خورد و از درد ناله کرد:بی عفتش کردی عوضی!!

موهاشو تو دستم گرفتم و میکشیدم:وقتی داشت جیغ میکشید کدوم گوری بودی؟!

وقتی داشت برای حفظ پاکیش تقلا میکرد!!!برای معصومیتش می جنگید سرت کجا گرم بود؟!

هـــــان؟!!!

وقتی از ته دلش زجه میزد و کمک میخواست کجا بودی آشغال؟!

تو یه لکه ی ننگی...یه انگل که باعث مرگ همه اطرافیاش میشه!!

خودم میکشمت...خودم با همین دستام خفت میکنم...

دندونامو رو هم فشار دادم...دستمو رو گلوش گذاشتم و با همه ی توانم فشار دادم..

سرخ شده بود و خس خس میکرد...

خودمم نفس نفس میزدم...هیچی نمیفهمیدم فقط میخواستم نفسشو ببُرم!!

یه دفه همه انرژیم تخلیه شد...اونم تا دید دستام شل شد از روی خودش پرتم کرد!

سرفه میکرد..دستشو رو گلوش گذاشته بود و ماساژش میداد...

بدون اینکه حتی نگاهم کنه بلند شد و رفت کنار تخت...

با صدای خش داری گفت:وای حالا اینو چیکار کنم...

کف دستشو کوبوند رو پیشونیش :اه!احمق های بیشعور چقدر گفتم زیاده روی نکنن!!

با این حرفش خون جلوی چشمامو گرفت از اتاق رفتم بیرون....

رمان درد و احساس فصل 1

گوشه ی اتاق مشترکم با خواهرم کز کرده بودم.پاهامو تو شکمم جمع کرده بودم و دستامو محکم دورش حلقه کرده بودم.


صدای ناله های بی جون مامانم به روح و تن خسته ام چنگ میکشید.

بیشتر تو خودم مچاله شدم.اشکام به پهنای صورتم جاری بود...تنها همدم این لحظه های زندگیم همین اشکا بود که روی گونم سُر میخورد و بعد روی لباسم گم میشد.

دهنمو چسبوندم به پام تا صدای هق هق ام رو خفه کنم...تا صداش از اتاق بیرون نره...

آخه هر وقت گریه میکردیم یا جیغ میکشیدیم بابا دیوونه میشد...اوّل می خندید بعد صورتش قرمز میشد و شروع میکرد داد زدن...

حرفای بد میزد...خیلی بد...انقدر دیوونه میشد که همه مونو میزد.

طفلک مامان...همیشه سپر بلای من و شمیم بود.هر وقت بابا صداش کشدار و شُل میشد ما رو میاورد تو اتاقو مجبورمون میکرد درو از پشت قفل کنیم.

نگاه تارمو به تخت شمیم میدوزم...رو شکم خوابیده و سرشو برده زیر بالش...

با دستاش محکم بالشو فشار میده...پشتش می لرزه...حتماََ اونم داره گریه میکنه!

به خاطر مامانی!!آخی مامانی الان حتماََ خیلی درد داره...

صدای پایی رو میشنوم که نزدیک میشه...

سریع نفسمو تو سینه ام حبس میکنم...صدای کشیده شدن پا روی زمین ترسو مهمون دلم میکنه...آره مطمئنم باباست!داره میره بخوابه...

هر وقت مارو میزنه بعدش میره میخوابه!انگار مثل شام شب براش حیاتیه!!

صدای کوبیده شدن در که میاد با آسودگی نفسمو ول میکنم که پشت سرش چندتا سکسکه میکنم.

صدای ناله ها و حرفای نامفهوم مامانم هنوز میاد...

با دست اشکامو پاک میکنم.تمام توانمو جمع میکنم از سرجام بلند میشم...هر قدمی که بر میدارم انگار سوزن تو پام فرو میکنن!

از درد پام اشک دوباره مهمون چشمام میشه...

هنوز زخم کف پام خوب نشده...از درد میشینم روی زمین...

پارچه ی کهنه ای که دور پام بسته بودم خونی شده...یکم رو پام تکونش میدم که از سوزشش چهره ام درهم میره...

با خودم فکر میکنم اگه بابا دیشب بطریشو نزده بود زمین الان پام نمیسوخت...دست مامان نمیسوخت...کمر شمیم نمیسوخت!

ولی سوزش این زخم ها در برابر سوزش دلامون ناچیزه...

از رو زمین بلند میشم و رو تخت شمیم میشینم....

طبق عادت دستمو میذارم پشتش و یکم فشار میدم...

جیغ خفیفی میکشه و تکون شدیدی میخوره که از رو تخت پرت میشم پایین...

دردی تو کمرم میپیچه...سرشو از زیر بالش بیرون میاره...

نگاهش میکنم...موهاش به صورتش چسبیده و چشماش قرمزه...

بغض میکنم...سریع میاد کنارم میشینه و دستشو دورم حلقه میکنه...

سرمو میذارم رو سینه اش که آروم بالا و پایین میره...ولی قلبش سریع...

سردی دستش رو از روی لباس نازکم حس میکنم...

با صدای بغض داری میگم:ببخشید!یادم نبود کمرت زخمه..!

فشار دستاش دورم بیشتر میشه...با صدای گرفته میگه:من باید معذرت بخوام که پرتت کردم رو زمین...

چشمامو میبیندم به هارمونی تپش قلبش که تو گوشم طنین انداز میشه گوش میسپرم...

چقدر تو آغوشش آرامش دارم...چقدر احساس داشتن یه آرامگاه خوبه...

با اینکه شمیم 15 سالشه و 4 سال ازم بزرگتره از هرکسی تو این دنیا بهم نزدیکتره...از هرکسی...

چونه امو میذارم رو سینه اشو میگم:شمیم مامان کتک خورده بریم پیشش !!

با لبخند مهربونی نگاهم میکنه و دستشو میکشه لای موهام ...ترس جای خودشو به آرامش داده...

با هم از روی زمین بلند میشیم...

شمیم با احتیاط درو باز میکنه...روی پنجه ی پا حرکت میکنیم تا یه وقت بابا صدامونو نشنوه...

هر چی به هال نزدیکتر میشدیم صدای ناله ها بلندتر میشد...

وسط هال ایستادیم و دنبال مامان گشتیم...چشمم به مامان خورد...

سرجام میخکوب شدم...گوشه لباسه شمیمو کشیدم که بهم نگاه کرد...

مسیر نگاهمو دنبال کرد ...با دهن باز به مامان نگاه میکرد...

با دیدن مامان تو اون وضع هیچ دردی رو حس نمیکنم..

مامانم مثل یه تیکه گوشت که با چاقو لهش کرده باشن رو زمین از درد به خودش میپیچه...

چشماش از درد بسته ست و اشک جاری از چشمش با خون روی صورتش قاطی شده...

زیرچشمش کبود شده و لبش خونیه...جای سگک کمربند روی پوست سفیدش خودنمایی میکنه...

با دوییدن شمیم به سمت مامان منم از شوک بیرون میامو می دوم سمت مامان...

هیچکدوم جرأت نداریم بهش دست بزنیم...از ترس اینکه یه وقت دردش نگیره...

چشمای هر دومون بارونی شده...آسمون دلامون بدجوری گرفته...

ازین همه بی رحمی...ازین همه نامردی...ازین همه وحشی گری

همینجور مثل مجسمه بالای سر مامانمون نشستیم...با بیحالی از سرجام بلند میشم و میرم توی آشپزخونه...

یه کاسه برمیدارم و توش آب میریزم..قطره های اشکم میفتن توی آب و گم میشن...

آهی میکشم و به گم شدن اشکام حسرت میخورم...

چند تیکه پارچه برمیدارم و با کاسه ی آب از آشپزخونه خارج میشم...

دوباره کنار مامان جای میگیرم...یکی از پارچه هارو میذارم تو دست شمیم...

با گنگی نگاهم میکنه..حتی حال اینکه بهش توضیح بدمو ندارم...

پارچه رو نمناک میکنم و روی خون های خشکیده شده ی صورت مامان میکشم...

چشمای بی فروغشو باز میکنه...تو چشمای خیسم خیره میشه...بعد دوباره چشماش بسته میشه

شمیم هم به تبعیت از من همون کارو انجام میده...

چقدر سخته دیدن شکستن مادر...شکستن شخصیتش...

حرمتش...غرورش...

چقدر سخته دیدن کسی که همیشه مثل یه کوه محکم بوده...اما دیگه چیزی ازون استحکام و مقاومت نمونده...

چقدر سخته دیدن درد کشیدن مادر...دیدن ناله های تنهایی و بی کسیش...

دیدن گریه های شبانه اش...دیدن چشمای غمگین و نامیدش...

بعد ازینکه زخماشو تمیز کردیم شمیم از توی اتاق یه ملافه آورد و کنار مامان انداختش...

زیر پا و بغل مامانو گرفتیم و گذاشتیمش روی ملافه...

دوسر ملافه رو گرفتیم و مامانو بلند کردیم...از شدت درد و خستگی به خواب رفته بود

بردیمش توی اتاق و روی تخت شمیم خوابوندیمش...پتو رو انداختم روش...

به چهره ی تکیده اش خیره شدم...هرکی مامانو میدید فکر میکرد 50-55 سالشه در صورتیکه مامانم 40 سال بیشتر نداشت...

ولی به خاطر مصیبت ها و مشکلات زندگی انقدر شکسته شده بود...

خیلی سخته که از عرش به فرش پرت بشی!

زیرلب زمزمه کردم:چقدر مامان محکمه که تا حالا دووم آورده...

رفتم روی تخت کنار شمیم نشستم...

شمیم آهسته گفت:اگه تا الان دووم آورده و دم نزده به خاطر ما بوده...به خاطر راحتی ما...

ولی این چند وقته هر وقت که نماز میخونه از خدا مرگشو میخواد!!

دستشو مشت کرد و با بغض ادامه داد:آرزو میکنه هر شب که چشماشو میبنده دیگه فردایی نباشه...حقم داره...

هر کسی یه تحملی داره...دیگه چقدر میتونه تحمل کنه؟!

هر روز دعوا...هر روز کتک کاری...

منم بودم جا میزدم..خیلی زودتر ازینها...

هیچکس نمیتونه با آدمی زندگی کنه که روی زندگیش قمار کرد...روی آینده ی خانواده اش...

بعدشم بشه یه آدم دائم الخمر مست و پاتیل که اگه یه شب با اون رفیقای پست تر از خودش قمار نکنه شبش روز نمیشه...

نفس عمیقی کشید و روی تخت دراز کشید...دست راستشو گذاشت رو پیشونیشو به سقف چشم دوخت...

لباشو روی هم فشار داد و با صدای لرزون ادامه داد:ولی من هروقت نماز میخونم به جای اینکه مرگ خودمو بخوام..از خدا میخوام جون بابارو بگیره...

هر نفسی که میکشه اون نفس نفس آخرش باشه...

زندگی خودشو مارو به گند کشید...دیگه چه بلایی میخواد سرمون بیاره؟

دیگه چی ازمون مونده؟!...جونمون؟اونم ارزونی خودش...

یه قطره اشک سمج از گوشه ی چشمش راه خودشو باز کرد و روی بالش افتاد...

-من این زندگی سگی رو نمیخوام شبنم...!!

دستای سردشو تو دستام گرفتم..فشار دادم...اونم

چشماشو آروم بست و به دنیای بی خبری خواب فرو رفت...منم...

 


با صدای ناله های بی جونی به زور پلکامو که به خاطر گریه ی دیشبم بهم چسبیده بود باز کردم..یکم طول کشید تا اتفاقای دیشب یادم بیاد...

به سرعت سرمو چرخوندم سمت مامان که گردنم تقی صدا کرد...صورتش خیس بود و لباش تکون میخورد.

از روی تخت بلند شدم و کنارش نشستم...دستمو گذاشتم رو صورتش...

از داغیش آتیش گرفتم..دلم آتیش گرفت...

با وحشت شمیم رو صدا زدم...بدون اینکه چشماشو باز کنه با صدای خواب آلودی گفت:چیه؟!چی شده؟!

-شمیم مامان!

یه دفعه مثل فنر از جاش پرید و با چشمای گشاد شده به مامان نگاه کرد...

از روی تخت پرید پایین و سمت دیگه ی مامان نشست...

دستشو گذاشت رو پیشونی مامان...اخماش رفت تو هم...

شمیم-داره تو تب میسوزه...حتماََ زخماش عفونت کرده!

دست و پامو گم کرده بودم پرسیدم:حالا چیکار کنیم؟!

سرشو با کلافگی تکون داد:نمیدونم!باید ببریمش دکتر!

با ناراحتی بهش نگاه کردم:امّا ما که...

عصبی حرفمو برید و گفت:خودم میدونم احتیاج نیست بهم یادآوری کنی!!

حالام به جای اینکه انقدر حرف بزنی پاشو برو یه تشت بردار آب بریز بیارش باید تا میتونیم تبشو بیاریم پایین!

=========

دو روز بود مامان تو تب میسوخت...همه زخماش عفونت کرده بود...خیلی درد میکشید!

هیچ کاری از دستمون برنمیومد...

جز اینکه یه گوشه بشینیم و زانوی غم بغل کنیم...کار روز و شبمون گریه و زاری بود...

من که از اتاق اصلاََ بیرون نرفته بودم..شمیم هم فقط واسه تعویض آب و غذا درست کردن میرفت.

بابا هم که انگار نه انگار ما تو این خونه وجود داریم...زنش داره درد میکشه...

هر شب صدای قهقهه های مستانه ی خودش و دوستاش سکوت خونه ی دلگیرمون رو میشکست!!

روز سوّم بالاخره مامانم چشماشو باز کرد...انگار دریچه ی امیدم به رومون باز شده باشه...

ولی باز موندنش زیاد دووم نیاورد...ای کاش به این زودیا چشماشو باز نمیکرد

ای کاش...!

========

با شوق به مامان چشم دوخته بودیم...با اشتیاق تک تک اعضای صورتشو از نظر میگذروندم...

دستای لرزونشو تو دستمون گرفته بودیم...

با صدای آروم و خسته ای شروع کرد:بهتون گفتم کنارم باشید تا حرفایی ناگفته ای رو که خیلی وقت پیش باید بهتون میگفتم بگم و جواب سؤالای بی جوابتونو بدم!

با زبونش لبشو تر کرد و ادامه داد:می دونم مادر خوبی نبودم...میدونم باباتون براتون پدری نکرد...

اگ..اگه میتونستم همون روزی که باباتون خودش و مارو نابود کرد ترکش میکردم...

شاید روزی هزار بار این فکر از سرم میگذشت ولی وقتی به بعدش فکر میکردم منصرف میشدم...

من تو این دنیا جز باباتون و شما دوتا که ثمره ی زندگیم هستین هیچ کسی رو ندارم...

چشماشو بست و بعد چند لحظه دوباره باز کرد...چشماش براق شده بود...

-بی کس و تنها بودم...نه کاری...نه خونه ای
نه درآمدی از خودم داشتم که بتونم زندگیمونو اداره کنم...

اهل کار خلاف و کثافت کاری نبودم...نمی خواستم و نمی تونستم...

نمی دونستم باباتون روز به روز بدتر و بی قید تر میشه!

انگار با دود شدن زندگیمون غیرت اونم دود شد...

خیلی در حقتون بد کردم..میدونم

از روتون خجالت میکشم...من شما رو به این دنیای بی رحم آوردم...

زندگیتونو تباه کردم...

با بغض گفتم:مامان!تو رو خدا اینجوری نگو!تو هر کاری در توانت بود برای ما انجام دادی!

شمیم دنباله حرفمو گرفت:آره مامان!اگه تو نبودی بدبخت تر از اینی که هستیم میشدیم...اگه تو جلوی بابارو نگرفته بودی همه بلاهایی که سرت آورد سر ما می آورد!شاید هیچ کدوممون تا حالا زنده نبودیم!

چند تا سرفه کرد:بذارید حرفم تموم شه...خوشحالم ازینکه تا حالا پاتونو کج نذاشتید...اگه از شوهر شانس نداشتم روزی صد هزار مرتبه خدا رو شکر میکنم که بچه هام صالحن!

از برگ گل پاک ترن...از آب زلال ترن...دامنشون به هیچ گناهی آلوده نشده!

حداقل دیگه بیشتر ازین شرمنده ی خدا نمیشم!

کمی مکث کرد و بعد با صدای لرزونی گفت:من چیزی ندارم که براتون بذارم و وصیت کنم براتون...

قلبم به قفسه ی سینم میکوبید...با وحشت به دهن مامان چشم دوخته بودم...
شمیم سراپا گوش شده بود...چشمای هر سه مون خیس بود!

-فقط یه درخواست ازتون دارم...

پرسشگر بهش نگاه کردیم...اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد:حلالم کنید!

با حرفش شیشه بغضمون شکست و اشکمون بی مهابا راه خودشونو روی صورتمون باز میکردند!

مثل مسخ شده ها به مامان زل زه بودم!من حلالش کنم؟!من کی باشم که همچین حقی داشته باشم!؟

هیچوقت به خاطر زندگیمون از مامانم گله نکردم...چون میدونستم خودش وضعش بهتر از ما نیست که بدتره!

هیچوقت به خودم اجازه ندادم از مامان دلگیر باشم...از چیش دلگیر باشم...

دعواهایی که به خاطرمون با بابا کرده؟!از کتک هایی که به جای خورده؟!از فحش های که شنیده؟!

از چی؟!!!

دستامونو فشار داد هر دو به چشمای زاغش خیره شدیم:حلالم میکنید؟!

بی درنگ سرمونو به نشونه ی مثبت تکون دادیم!

لبخند مهمون لبهاش شد...چیزیکه خیلی وقت بود همه مون باهاش غریبه بودیم...شادی و لبخند تو دنیای سیاه ما معنایی نداشت!

چشماشو آروم بست..چند قطره اشک باز هم از گوشه ی چشمش افتاد...هنوز لبخند روی لبهاش بود

نفس عمیقی کشید ....و بعد...

برگشتی برای نفسش نبود...

دستش تو دستم سنگین شد...خون تو رگهام منجمد شد...دستشو تکون دادم

به آرومی صداش زدم..جوابی نداد!

شمیم هم صداش زد...

لحظه به لحظه صدامون اوج میگرفت همراه با اشکامون...

با صدای جیغ و دادمون در باز شد و بابا با عصبانیت اومد داخل اتاق...

درو بهم کوبید و با فریاد گفت:چه مرگتونه مثل سگ زوزه میکشید توله سگا!!؟

شمیم با گریه گفت:مامان!!

به شمیم بُراق شد و گفت:مامان چی؟!هان؟!

شمیم بریده بریده گفت:ر..رفت!!

بابا مات شد...به بدن بی جون مامان روی تخت نگاه کرد...یه قدم عقب رفت

به در تکیه داد..آروم سُر خورد و روی زمین نشست...

من با حیرت به حرکاتش نگاه میکردم وضع شمیم هم بهتر از من نبود...

تنها سؤالی که تو ذهنم پر رنگ شد این بود:که بابا هنوز مامانو دوست داره؟!

بابا محکم کف دستشو کوبوند به پیشونیش که من و شمیم از جا پریدیم

با صدای ناله مانندی گفت:وای بدبخت شدم!وای که بیچاره شدم!

ای خدا این چه مصیبتی بود که به سرم اومد؟!حالا چه خاکی به سرم بریزم؟!

منو شمیم بهم نگاه کردیم...هر دو به همون سؤال فکر میکردیم...

ولی جمله ی بعدی بابا همه افکارمونو نیست کرد!

سرشو تکون داد و دوباره صربه آرومی به سرش زد:ای خدا حالا خرج کفن و دفن اینو از کجا بیارم؟!

به کی رو بندازم؟! اه لعنتی! الانم وقت در رفتن جونت بود؟!مرده شور هر سه تونو ببرن که فقط مایه دردسرین!!

با خشم و نفرت بهش خیره شدم!همه نفرتمو میخواستم بوسیله ی چشمام به وجود بی ارزشش نشون بدم!

چقدر پسته این آدم!!...آدم؟!نه این موجودی که روبروی ما نشسته اسم آدم روش سنگینی میکنه!

حتی اسم حیوونم نمیشه روش گذاشت!حیوونا تا پای جونشون از خانوادشون محافظت میکنن!

همونجور که زیرلب با خودش حرف میزد از اتاق بیرون رفت...

نفس آسوده ای کشیدم و به شمیم نگاه کردم..

چشماشو بسته بود...لبشو گاز گرفته بود!

گونه هاش گلگون شه بود!

نفس های تند و کوتاه میکشید...حرفی نزدم...گذاشتم آروم بشه!

حرفای بابا خیلی برامون سنگین بود!!

کباب غاز

حکایت و داستان | کباب غاز کباب غاز از مجموعه داستان یکی بود یکی نبود انتخاب شده که از جمله کتاب های فراموش نشدنی در تاریخ ادبیات داستانی این دیار است و در هنگام انتشار سروصداهای زیادی به پا کرد و سبک کار نویسنده که تازگی داشت واکنش‎هایی متفاوت را برانگیخت.  

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک مهمانی دسته جمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند.

زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورا مساله ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به تازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیش تر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عده ى مهمان بیش تر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.

گفتم خودت بهتر می دانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدا اجازه ی خریدن خرت و پرت تازه نمی دهد و دوستان هم از بیست و سه چهار نفر کمتر نمی شوند.

گفت: تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقدأ خط بکش و بگذار سماق بمکند.

گفتم ای بابا، خدا را خوش نمی آید. این بدبخت ها سال آزگار یک بار برایشان چنین پایی می افتد و شکم ها را مدتی است صابون زده اند که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می کنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟

با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی دانی که شگون ندارد و بچه ی اول می میرد؟

گفتم پس چاره ای نیست جز این که دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یک دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته ی دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت کرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته ی اول و روز سوم دسته ی دوم بیایند.

اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هر جهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب بره ی ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات روبراه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازه ای که از جمله ی اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حکایت های بی نظیر صادق هدایت بودم. درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد و گفت: جوان دیلاقی مصطفى نام آمده می گوید پسرعموی تنی تو است و برای عید مبارکی شرفیاب شده است.

مصطفی پسرعموی دختردایی خاله ی مادرم می شد. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه و تا بخواهی بدریخت و بدقواره. الحمدالله سالی یک مرتبه بیش تر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی شدم.

به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی شاخ و دم را از سر ما بکن.

گفت: به من دخلی ندارد! ماشاء الله هفت قرآن به میان پسرعموی خودت است. هرگلی هست به سر خودت بزن.

دیدم چاره ای نیست و خدا را هم خوش نمی آید این بیچاره که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده ناامید کنم. پیش خودم گفتم چنین روز مبارکی صله ى ارحام نکنی کی خواهی کرد؟ لذا صدایش کردم، سرش را خم کرده وارد شد. دیدم ماشاء الله چشم بد دور آقا واترقیده اند. قدش درازتر و پک و پوزش کریه تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده ای که در همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود. از توصیف لباسش بهتر است بگذرم، ولی همین قدر می دانم که سر زانوهای شلوارش که از بس شسته شده بودند به قدر یک وجب خورد رفته بود، چنان باد کرده بود که راستی راستی تصور کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن جا مخفی کرده است.

مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیء عجیب بودم که عیالم هراسان وارد شده گفت: خاک به سرم مرد حسابی، اگر ما امروز این غاز را برای مهمان های امروز بیاوریم، برای مهمان های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟ تو که یک غاز بیش تر نیاورده ای و به همه ی دوستانت هم وعده ی کباب غاز داده ای!

دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده. گفتم: آیا نمی شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟

گفت: مگر می خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید.

حقا که حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. پس از مدتی اندیشه و استخاره، چاره ی منحصر به فرد را در این دیدیم که هرطور شده تا زود است یک غاز دیگر دست و پا کنیم. به خود گفتم این مصطفی گرچه زیاد کودن و بی نهایت چلمن است، ولی پیدا کردن یک غاز در شهر بزرگی مثل تهران، کشف آمریکا و شکستن گردن رستم که نیست؛ لابد این قدرها از دستش ساخته است.

به او خطاب کرده گفتم: مصطفی جان لابد ملتفت شده ای مطلب از چه قرار است. میخواهم نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده امروز یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنی.

مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده بریده مثل صدای قلیانی که آبش را کم و زیاد کنند از نی پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به کلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون که در تمام شهر یک دکان باز نیست.

با حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی به سرم بریزم؟

با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت: والله چه عرض کنم! مختارید؛ ولی خوب بود میهمانی را پس می خواندید.

گفتم: خدا عقلت بدهد یک ساعت دیگر مهمان ها وارد می شوند؛ چه طور پس بخوانم؟

گفت: خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن کرده، از تختخواب پایین نیایید.

گفتم: همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کرده ام چطور بگویم ناخوشم؟

گفت: بگویید غاز خریده بودم سگ برده.

گفتم: تو رفقای مرا نمی شناسی، بچه قنداقی که نیستند که هرچه بگویم آن ها هم مثل بچه ی آدم باور کنند. خواهند گفت جانت بالا بیاید می خواستی یک غاز دیگر بخری و اصلا پاپی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم.

گفت: بسپارید اصلا بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته اند.

دیدم زیاد پرت و بلا می گوید؛ گفتم: مصطفی می دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر کرده ام. این اسکناس را می گیری و زود می روی که می خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن عمو جانم سلام برسانی و بگویی ان شاء الله این سال نو به شما مبارک باشد و هزار سال به این سال ها برسید.

ولی معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آن که اصلا به حرف های من گوش داده باشد، دنباله ی افکار خود را گرفته، گفت: اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کرد که امروز مهمان ها دست به غاز نزنند، می شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد.

این حرف که در بادی امر زیاد بی پا و بی معنی به نظر می آمد، کم کم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم، معلوم شد آن قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هرچه بیش تر در این باب دقیق شدم یک نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستاره ی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت. رفته رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می شنوم ولی به نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی که احدی از مهمانان درصدد دست زدن به این غاز برنیاید.

مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و مهارش را به کدام جانب می خواهم بکشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش زبانی افزوده گفتم: چرا نمی آیی بنشینی؟ نزدیک تر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چه طور است؟ چه کار می کنی؟ می خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا کنم؟ چرا گز نمی خوری؟ از این باقلوا نوش جان کن که سوقات یزد است.

مصطفی قد دراز و کج و معوش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده جویده از این بروز محبت و دل بستگی غیرمترقبه ی هرگز ندیده و نشنیده سپاسگزاری کند، ولی مهلتش نداده گفتم: استغفرالله، این حرف ها چیست؟ تو برادر کوچک من هستی. اصلا امروز هم نمی گذارم از این جا بروی. الا و لله که امروز باید ناهار را با ما صرف کنی. همین الان هم به خانم می سپارم یک دست از لباس های شیک خودم هم بدهد بپوشی و نونوار که شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی که هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آش جو و کباب بره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می گویی ای بابا دستم به دامنتان، دیگر شکم ما جا ندارد. این قدر خورده ایم که نزدیک است بترکیم. کاه از خودمان نیست، کاهدان که از خودمان است. واقعا حیف است این غاز به این خوبی را سگ خور کنیم. از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همین طور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممکن است باز یکی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم. ولی خدا شاهد است اگر امروز بیش تر از این به ما بخورانید همین جا بستری شده وبال جانت می گردیم. مگر آن که مرگ ما را خواسته باشید.

آن وقت من هرچه اصرار و تعارف می کنم تو بیش تر امتناع می ورزی و به هر شیوه ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می کنی.

مصطفی که با دهان باز و گردن دراز حرف های مرا گوش می داد، پوزخند نمکینی زد؛ و گفت: خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد.

چندین بار درسش را تکرار کردم تا از بر شد. بعد برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم.

دو ساعت بعد مهمان ها بدون تاخیر، تمام و کمال دور میز حلقه زده در صرف کردن صیغه ی بلعت اهتمام تامی داشتند که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه ای به کار برده که لباس من این طور قالب بدنش درآمده است. گویی جامه ای بود که درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.

آقای مصطفی خان با کمال متانت و دلربایی، تعارفات معمولی را برگزار کرده و با وقار و خونسردی هرچه تمام تر، به جای خود، زیر دست خودم به سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یکی از جوان های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهده ی وظایف مقرره ی خود برمی آید، قلبا مسرور شدم و در باب آن مساله ی معهود خاطرم داشت به کلی آسوده می شد.

نیاز به توضیح نیست که ایشان در خوراک هم سرسوزنی در خوردن کوتاهی نمیکردند. حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطیفه نوک جمع را چیده و متکلم وحده و مجلس آرای بی رقیب شده است.

این آدم بی چشم و رو که از امام زاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود، از سرگذشت های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر از اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کرد که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است که فرورفتن لقمه های پی در پی ابدا جلو صدایش را نمی گرفت. گویی حنجره اش دو سوراخ داشت؛ یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف های قلنبه.

به مناسبت صحبت از سیزده عید بنا کرد به خواندن قصیده ای که می گفت همین دیروز ساخته. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان که خیلی ادعای فضل و کمالشان می شد مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مکرر ساختند. یکی از حضار که کباده ی شعر و ادب می کشید چنان محظوظ گردیده بود که جلو رفته جبهه ی شاعر را بوسیده و گفت باریکلا؛ حقیقتا استادی و از تخلص او پرسید. مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت من تخلص را از زوائد و از جمله ی رسوم و عاداتی می دانم که باید متروک گردد، ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری که خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و کاسه و کوزه یکی شده بودیم، کلمه ی استاد را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار کردم. اما خوش ندارم زیاد استعمال کنم. همه ی حضار یک صدا تصدیق کردند که تخلصی بس بجاست و واقعا سزاوار حضرت ایشان است.

در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استاد رو به نوکر نموده فرمودند: هم قطار احتمال می دهم وزیر داخله باشد و مرا بخواهد. بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد. ولی معلوم شد مزاحم تلفنی بوده است.

اگر چشمم احیانا تو چشمش می افتاد، با همان زبان بی زبانی نگاه، حقش را کف دستش می گذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می دوید و به هیچ چیز اهمیت نمیداد.

حالا آش جو و کباب بره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده است و موقع مناسبی است که کباب غاز را بیاورند. دلم می تپد. خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یک رأس غاز فربه و برشته در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.

شش دانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود. ولی خیر، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض این که چشمش به غاز افتاد رو به مهمان ها نموده گفت: آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. آیا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصا تا خرخره خورده ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید یک لقمه هم دیگر نمی توانم بخورم، ولو مائده ی آسمانی باشد. ما که خیال نداریم از این جا یک راست به مریض خانه ی دولتی برویم. معده ی انسان که گاوخونی زنده رود نیست که هرچه تویش بریزی پر نشود. آن گاه نوکر را صدا زده گفت: بیا هم قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی برو برگرد یک سر ببری به آشپزخانه.

مهمان ها سخت در محظور گیر کرده و تکلیف خود را نمی دانند. از یک طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است و ابدا بی میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد، لقمه ای از آن چشیده، طعم و مزه ی غاز را با بره بسنجند. ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشم هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف های مصطفی و بله و البته گفتن چاره ای نداشتند.

دیدم توطئه ی ما دارد می ماسد. دلم می خواست می توانستم صدآفرین به مصطفی گفته از آن تاریخ به بعد زیربغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم، ولی محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه، کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مدام به غاز حمله آورده و چنان وانمود می کردم که می خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمنا یک دوجین اصرار بود که به شکم آقای استاد می بستم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.

خوشبختانه که قصاب زبان غاز را با کله اش بریده بود، والا چه چیزها که با آن زبان به من بی حیای دو رو نمی گفت! خلاصه آن که از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به آن جایی کشید که مهمان ها هم با او هم صدا شدند و دسته جمعی خواستار بردن غاز و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.

کار داشت به دل خواه انجام می یافت که ناگهان از دهنم در رفت که آخر آقایان؛ حیف نیست که از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پرکرده اند و منحصرا با کره ی فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این کلام از دهن خرد شده ی ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتا فنرش در رفته باشد، بی اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت: حالا که می فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کره ی فرنگی سرخش کرده اند، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه ی مختصر می چشیم.

دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند و در یک چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادر مرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در کمرکش دروازه ی حلقوم و کتل و گردنه ی یک دوجین شکم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی، قدم به عالم وجود ننهاده بود!

می گویند انسان حیوانی است گوشت خوار، ولی این مخلوقات عجیب گویا استخوان خوار خلق شده بودند. واقعا مثل این بود که هرکدام یک معده ی یدکی هم همراه آورده باشند. هیچ باورکردنی نبود که سر همین میز، آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال به دست، با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در کشمکش و تلاش بوده اند و ته بشقاب ها را هم لیسیده اند. هر دوازده تن، تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود دیدم که غاز گلگونم، لخت لخت و قطعه بعد اخرى طعمه ی این جماعت کرکس صفت شده و در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید.

مرا می گویی، از تماشای این منظره ی هولناک آب به دهانم خشک شده و به جز تحویل دادن خنده های زورکی و خوشامدگویی های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.

در همان بحبوحه ی بخور بخور که منظره ی فنا و زوال غاز خدابیامرز مرا به یاد بی ثباتی فک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفای بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم و فورا برگشته گفتم: آقای مصطفی خان وزیر داخله شخصا پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد. یارو حساب کار خود را کرده بدون آن که سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد.

همین که از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیده ی آب نکشیده ای به قول متجددین طنین انداز گردید و پنج انگشت دعاگو به معیت مچ و کف و مایتعلق بر روی صورت گل انداخته ی آقای استادی نقش بست. گفتم: خانه خراب؛ تا حلقوم بلعیده بودی باز تا چشمت به غاز افتاد دین و ایمان را باختی و به منی که چون تویی را صندوقچه ی سر خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و نارو زدی؟ بگیر که این ناز شستت باشد و باز کشیده ی دیگری نثارش کردم.

با همان صدای بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش که در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس زنان و هق هق کنان گفت: پسرعمو جان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم شما فقط صحبت از غاز کردید؛ کی گفته بودید که توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شکمش آلوی برغان گذاشته اند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست نه با من.

به قدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمی دید. از این بهانه تراشی هایش داشتم شاخ درمی آوردم. بی اختیار در خانه را باز کرده و این جوان نمک نشناس را مانند موشی که از خمره ی روغن بیرون کشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسکین غلیان درونی در دور حیاط قدم زده، آن گاه با صورتی که گویی قشری از خنده‎ی تصنعی روی آن کشیده باشند، وارد اتاق مهمان ها شدم.

دیدم چپ و راست مهمان ها دراز کشیده اند، گفتم آقای مصطفی خان خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیر داخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند که فورا آن جا بروند و دیگر نخواستند مزاحم اقایان بشوند.

همه ی اهل مجلس تأسف خوردند و از خوش مشربی و خوش محضری و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمره ی تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با کمال بی چشم و رویی بدون آن که خم به ابرو بیاورم همه را غلط دادم.

فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یک دست از بهترین لباس های نو دوز خود را با کلیه ی متفرعات و آنچه در آن بود، یعنی آقای استادی مصطفی خان به دست چلاق شده ی خودم از خانه بیرون انداخته ام. ولی چون که تیری که از شست رفته باز نمی گردد، یک بار دیگر به کلام بلندپایه ی از ماست که بر ماست ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم.


داستان آموزنده شمس و مولانا

حکایت و داستان | داستان آموزنده شمس و مولانا می گویند روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟  

مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوار هستی؟!

شمس پاسخ داد: بلی.

مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

شمس: حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

مولانا: در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟

شمس: به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

مولانا: با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

شمس: پس خودت برو و شراب خریداری کن.

مولانا: در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!

شمس: اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.

تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.

در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: ای مردم! شیخ جلال الدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.

آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.

مرد ادامه داد: این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!

سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و در نتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.

در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هر روز با غذای خود تناول میکند.

رقیب مولوی فریاد زد: این سرکه نیست بلکه شراب است.

شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.

آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟

شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی جز یک سراب نیست، تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند. این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

یک دلار و دو سنت

حکایت و داستان | یک دلار و دو سنت شب نوئل بود. عصر با دوستم خانم آلیس برای خرید هدیه های نوئل برای بچه ها به خیابان رفتیم. خیابان خیلی شلوغ بود و برف می آمد.  

وقتی با دوستم آلیس با صاحب مغازه سر قیمت ها چانه می زدیم، صدای یک بچه به گوشم رسید که می گفت: خانم، می شود به خاطر خدا کمی پول به من بدهید؟


سر برگرداندم. پسر بچه ای با لباس نازک و کثیف و سر و روی نشسته رو به رویم ایستاده بود. خیلی غافلگیر شده بودم. از بین این همه مردم که در مغازه بودند، چرا او از من پول خواست؟ با دیدن چشم های معصوم و بی گناه او، دلم به رحم آمد و مقداری پول خرد به او دادم. خیلی خوشحال شد و چندین بار تشکر کرد.


بعد از خرید هدیه ها، از مغازه خارج شدیم. ناگهان، صدای آشنایی به گوشم رسید که می گفت:


خانم می شود به خاطر خدا کمی پول به من بدهید؟


به طرف صدا برگشتم و با تعجب دیدم که همان پسر داخل مغازه است. ناچار دوباره کمی پول خرد به او دادم. پسر بچه از بار قبل خوشحال تر شد.


با آلیس منتظر مترو بودیم که شبح آشنایی به چشمم خورد. همان پسر بچه بود. او هم به من نگاه کرد و بعد به طرفم آمد. گفت: خانم، می شود به خاطر خدا کمی پول به من بدهید؟


از کوره در رفتم. فکر کردم این بچه خودش را زرنگ می داند یا فکر می کند من سر گنج نشسته ام؟ با این حال سعی کردم عصبانیتم را فرو بخورم. به خاطر خدا، به خاطر بابا نوئل و به خاطر این که او فقط یک بچۀ کم سن و سال بود، یک بار دیگر مقداری پول خرد به او دادم.


اما در مترو هم آن صدا به گوشم رسید: خانم، می شود به خاطر خدا کمی پول به من بدهید؟


این بار دیگر تحملم سر آمد و گفتم: برو! گدای کنه! من به خاطر خدا چند بار رفتارت را تحمل کردم.


پسر با ناراحتی و صدای آرام گفت: ببخشید!


هوا سردتر و بارش برف شدیدتر شده بود. وقتی به خانه رسیدم، با دیدن بچه هایم، ماجرای ناراحت کننده آن روز فراموشم شد. همین موقع زنگ در به صدا در آمد. وقتی در را باز کردم، همان پسر بچه را دیدم. اصلاً فکر نمی کردم مرا تا خانه تعقیب کند.


به سختی چانۀ کوچک بی حس و سرمازده اش را تکان داد و گفت: ببخشید خانم!


با خشم در را بستم و گفتم: برو بچۀ پر رو!


تلفن زنگ خورد. دوستم آلیس بود. گفت: آن پسر بچه را به یاد داری؟ وقتی در مترو از تو پول خواست، یک نفر می خواست کیفت را بزند. کار پسر بچه مانعش شد.


وقتی آلیس این حرف ها را زد، صدا، چشم ها و لباس ژنده پسرک جلوی نظرم آمد. او که خواسته یا ناخواسته باعث نجات کیف پول من در شب عید شده بود و من چند بار سرش فریاد کشیده و چند لحظه قبل در را با خشم به رویش بسته بودم.


به سرعت در را باز کردم و او را دیدم که کنار پنجرۀ خانه کز کرده بود. دستش را در دستم گرفتم. سرد و بی حس بود و جمعاً یک دلار و دو سنتی که به او داده بودم، در دستش می فشرد.


حکایتی از گلستان سعدی با پیامی مشابه:


کاروانی را در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند. فایدت نبود.


چو پیروز شد دزد تیره روان، چه غم دارد از گریه کاروان؟


لقمان حکیم اندر آن کاروان بود. یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی، تا طرفی از مال ما دست بدارند، که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.


گفت:


دریغ کلمۀ حکمت با ایشان گفتن!


آهنی را که موریانه بخورد نتوان برد ازو به صیقل زنگ


با سیه دل چه سود گفتن وعظ؟ نرود میخ آهنین در سنگ.


به روزگار سلامت، شکستگان دریاب که جبر خاطر مسکین، بلا بگرداند،


چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی بده، و گرنه ستمگر به زور بستاند!


دیکشنری خوب چه ویژگی هایی باید داشته باشد؟

دیکشنری خوب چه ویژگی هایی باید داشته باشد؟

کدام دیکشنری برای یادگیری زبان مناسب تر است؟

 این ها پرسش هایی است که در هنگام یادگیری زبان برای هر زبان آموز مطرح می شوند. برای کسانی که می خواهند یک زبان خارجی را خوب یاد بگیرند، تهیه دیکشنری معتبر و آشنایی با نحوه استفاده از آن کاملا ضروری است. اگر شما نیت یادگیری زبان را ندارید و فقط به طور اتفاقی نیاز دارید معنای واژه ای را بدانید، شاید تاکید بر استفاده از دیکشنری تک زبانه چندان ضروری نباشد. اما برای کسانی که می خواهند یک زبان خارجی را به طور جدی یادبگیرند، موضوع کاملا متفاوت است.


به همین منظور در این جا تلاش می کنیم شما را با انواع دیکشنری تک زبانه آموزشی (انگلیسی-انگلیسی) آشنا کنیم تا هنگام تهیه دیکشنری با آگاهی بیشتری به این کار اقدام کنید. اما پیش از این کار بد نیست چند نکته ای را در مورد دیکشنری های دو زبانه مطرح کنیم. وقتی به واژه جدیدی بر می خوریم، یکی از کارهایی که می توانیم انجام دهیم این است که فورا به سراغ یکی از این دیکشنری ها برویم و مشکل واژه جدید را حل کنیم. اما چرا این کار توصیه نمی شود؟ یک دلیل این است که اگر می خواهیم یک زبان خارجی را یاد بگیریم، تلاش ما از همان قدم های نخست باید استفاده از همان زبان در هر فرصت ممکن باشد.

این که معنای واژه های مورد نظر در یک دیکشنری تک زبانه جستجو و مطالعه شود خود در عین حال تمرین خواندن هم هست. دلیل مهم دیگر این است که معمولا دیکشنری های دوزبانه هر چقدر هم خوب تالیف شده باشند، باز هم در بعضی موارد معنای دقیق واژه را به دست نمی دهند و در چنین مواردی استفاده از آن ها می تواند گمراه کننده باشد. بنابراین، گو اینکه دیکشنری های دوزبانه کاربردهای خاص خود را دارا هستند، اما برای یادگیری زبان ابزار مناسبی به شمار نمی روند.


به طور کلی دیکشنری هایی که برای یادگیری زبان خارجی استفاده می شود، دیکشنری های مخصوص زبان آموزان (
Learner's Dictionaryاست که با توجه به نیازهای ویژه آن ها در یادگیری زبان تالیف شده است. این نوع دیکشنری ها در سطوح مبتدی (Elementary)، متوسط (Intermediate)، پیشرفته (Advanced) در دسترس است که نمونه هایی را برای آشنایی بیشتر نام می بریم:

- در سطح 
Elementary

Oxford Elementary Learner's Dictionary
Cambridge Essential English Dictionary


- در سطح 
Intermediate:


Oxford ESL Dictionary
Longman Active Study Dictionary
Cambridge Dictionary of American English


- در سطح 
Advanced:


Oxford Advanced Learner's Dictionary
Longman Dictionary of Contemporary English
Cambridge Advanced Learner's Dictionary

برای درک بهتر تفاوت سطوح مختلف در تالیف این دیکشنری ها، واژه essential را به عنوان نمونه انتخاب کرده و تفاوت تعریف این واژه را در سه دیکشنری آکسفورد، به ترتیب در: Oxford Elementary (Sixteenth impression 2003)، در Oxford ESL (First published 2004) و در Oxford Advanced (Seventh edition 2005) ذکر می کنیم:


If something is essential, you must have or do it

Absolutely necessry;that you must have or do

Completely necessary;extermely important in a particular situation or for a particular activity


در این مثال می بینیم که چگونه معنای 
essential در Oxford Elementary Learner's Dictionary به ساده ترین شکل و با استفاده از ساده ترین واژه ها تعریف شده است و در Oxford Advanced Learner's Dictionary با استفاده از واژه های بیشتر و مشکل تر.

نوع دیگری از دیکشنری که مرجع بسیار مفیدی برای پیدا کردن نام بسیاری از اشیا به شمار می رود دیکشنری تصویری است. در بسیاری از موارد که می خواهیم بدانیم نام یک وسیله، یک چیز، یا یک حیوان در زبان انگلیسی چیست یکی از بهترین کارها مراجعه به یکی از این نوع دیکشنری هاست.در این مورد هم چند دیکشنری خوب به عنوان نمونه عبارت است از:


Oxford Photo Dictionary
Longman Photo Dictionary
The Oxford Picture Dictionary

آخرین نکته ای که توجه شما را به آن جلب می کنیم این است که بعضی از دیکشنری ها اختصاص به انگلیسی بریتانیایی و بعضی دیگر  اختصاص به انگلیسی آمریکایی دارند. بعضی از دیکشنری ها هم (مانند Oxford Advanced Learner's) واژه های رایج در هر دو را پوشش داده اند. شما می توانید برای پی بردن به این که دیکشنری مورد نظر شما جزو کدام دسته است به اطلاعات مندرج در پشت جلد آن مراجعه کنید.

کمک فرزند

کمک فرزند


پیرمردی تنها در یکی از شهرهای آمریکا زندگی می ­کرد. او می ­خواست مزرعه سیب زمینی ­اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می ­توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ­ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد.

پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم، من نمی­ خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ­ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می­ شد، من می­ دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می ­زدی. دوستدار تو پدر.

بعد از مدتی پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ­ام.

4 صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت: که چه اتفاقی افتاده و می ­خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی ­هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می ­توانستم برایت انجام بدهم.

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید، می ­توانید آن را انجام بدهید. مانع ذهن است، نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.

تاریخچه خوارج

تاریخچه خوارج



مرتضی مطهری درباره «تاریخچه خوارج» می‌نویسد:


 «آنها گروهی از اصحاب امیرالمؤمنین بودند و در جنگ صفین در لشکر امیرالمؤمنین شرکت داشتند. این جنگ چندین ماه طول کشید. البته گاهی هم متارکه می‌شد، ولی مجموع مدت جنگ‌ها را چهارده ماه نوشته‌اند. اواخر کار و در آخرین جنگ، لشکر امیرالمؤمنین داشتند فاتح می‌شدند. در اینجا عمرو بن العاص، که مشاور معاویه بود، نیرنگی به کار برد، یعنی از خشک‌معزی و جمود فکری یک عده از اصحاب امیرالمؤمنین استفاده کرد. قضیه از این قرار بود: از ابتدا که دو لشکر روبرو شدند، امیرالمؤمنین به معاویه پیشنهاد می‌کرد که کاری بکن که میان مسلمین جنگی صورت نگیرد، و معاویه حاضر نمی‌شد، تا آخرین جنگی که در آن چیزی نمانده بود که لشکر معاویه ریشه‌کن بشود، به دستور عمرو بن العاص قرآن‌ها را جمع‌آوری و سرِ نیزه‌ها کردند، به لشکر علی (ع) گفتند که بین ما و شما کتاب خداست. تا اینها این کار را کردند، یک عده از اصحاب امیرالمؤمنین دست از جنگ کشیدند و آن انضباط نظامی را که در جنگ حکمفرماست کنار گذاشتند و حال آنکه قاعده این است که سرباز باید تابع فرمانده خودش باشد، چه او را لایق بداند و چه نداند. گفتند قضیه تمام شد، قرآن در میان آمد. نمی‌شود جنگید.


عده‌ای از اصحاب امیرالمؤمنین، که در رأس آنها مالک اشتر بود، ترتیب اثر ندادند. فهمیدند نیرنگ است؛ در این موقع که کار جنگ دارد خاتمه می‌یابد و عن‌قریب است که آنها شکست بخورند متوسل به این حیله شده‌اند، اعتنا نکردند. ولی افرادی که گول خورده بودند آمدند خدمت حضرت که یا علی! فوراً به مالک دستور بده جنگ را کار بگذارد و قرآن میان ما باشد. حضرت فرمود: اینها دروغ می‌گویند، اینها نقشه است، اصلاً معاویه اهل قرآن نیست، عقیده به قرآن ندارد، تا احساس کرده است که شکستش قطعی است برای اینکه جلو جنگ را بگیرد این کار را کرده است. گفتند: نه، بالاخره هرچه باشد قرآن است. تو می‌گویی ما شمشیر به قرآن بزنیم؟! تو می‌گویی احترام قرآن را رعایت نکنیم؟! فرمود: ما به خاطر احترام به قرآن دستور جنگ می‌دهیم. البته قرآن احترام دارد، اما قرآن واقعی، که وحی خداست، در دل من است. صفحهٔ کاغد که خط قرآن روی آن نوشته شده است هم در درجه چندم احترام دارد و باید احترام داشته باشد اما نه در جایی که کار مهم‌تری هست. اینجا پای حقیقت قرآن در میان است و پای نوشتهٔ کاغذ.


 اما مگر این افراد جامد خشک‌مغز می‌توانستند این حرف را بفهمند؟! می‌گفتند بگو مالک برگردد. این‌قدر اصرار کردند که حضرت به مالک فرمود دست از جنگ بردارد. مالک پیغام داد: عن‌قریب است که کار تمام بشود، بگذار جنگ را ادامه بدهیم. اینها گفتند: مالک کافر شده است؛ اگر مالک برنگردد، تو را می‌کشیم. چندین هزار مرد با شمشیرهای کشیده بالای سر علی ایستاده بودند که یا باید مالک برگردد یا تو را می‌کشیم. حالا ببینید جمود، بی‌فکری، خشک‌معزی چه می‌کند! چه جور کار خودش را در آنجا کرد که حضرت به مالک پیغام داد: اگر می‌خواهی مرا زنده ببینی، برگرد.


جنگ متارکه شد. گفتند: کتاب الله باید بین ما حکومت کنند. حضرت فرمود: کتاب الله مانعی ندارد. پیشنهاد شد که یک نفر از این طرف و یک نفر از آن طرف انتخاب بشود تا حَکَم باشند و هرچه آنها حکم کردند همان کار را بکند. معاویه عمرو بن العاص را حَکَم قرار داد. امیرالمؤمنین فرمود: مرد میدان او عبدالله بن عباس است. همین خشکه‌مقدس‌ها گفتند: او قوم و خویش توست؛ باید یک نفر بی‌طرف باشد. روی خشکه‌مآبی این حرف را زدند. حضرت فرمود: مالک اشتر ہرود. آنها گفتند: نه، آن را هم قبول نداریم. خودشان آمدند یک آدم کودن احمقی که حتی تمایلات ضد علی داشت، یعنی ابوموسی اشعری، را انتخاب کردند. ابوموسی آمد و آن جریان مفتضح رسوا اتقاق افتاد.


 اینجا بود که فهمیدند اشتباه کرده‌اند، ولی باز اشتباه خودشان را به طور دیگری توجیه کردند. نگفتند از اول ما اشتباه کردیم که دست از جنگ برداشتیم. نگفتند که ما اشتباه کردیم که ابوموسی را انتخاب کردیم. گفتند اشتباه ما در این بود که ما حکمیت را قبول کردیم و قبول حکمیت کفر است؛ داوری کردن انسان کفر است چون «لا حکم الا لله» حکم مال خداست. دائماً می‌گفتند این کار غلط بود، این کار کفر بود، استغفرالله ربی و أتوب الیه. آمدند سراغ علی (ع) که تو هم باید توبه کنی. حضرت فرمود: حکمیت کار غلطی بود و شما کردید، ولی کفر نیست. گفتند: نه، حکمیت کفر است و باید توبه کنی. حضرت هم این کار را نکردند. آنها گفتند: ”کَفَرَ وَ اللهِ الرَّجُلُ“ به خدا این مرد کافر شده و حکم ارتداد علی را صادر کردند. بعد خود اینها باغی شدند و لذا به نام ”خوارج“ نامیده شدند» (مطهری، ۱۳۸۱: ۷۳ ــ ۷۴)


 


یادداشت‌ها:


ـ مطهری، مرتضی (۱۳۸۱). اسلام و نیازهای زمان. جلد ۱. چاپ نوزدهم. تهران: انتشارات صدرا.




این مطلب را از andishehvarzi.blog.ir برگرفته‌ام.

رمان پرنیان سرد4

پام مو برداشته بود و خیلی درد می کرد. با پای گچ گرفته به خونه برگشتم، مینو خوب می تونست اوضاع رو آروم نگه داره.کلا هیچکس نگران من نبود. آرش بیچاره انقدر خسته بود که غذا نخورده به اتاقی که مامان براش آماده کرده بود، رفت که بخوابه. منم خیلی خسته بودم. به زور یکم غذا خوردم و بعدم روی کاناپه خوابم برد.

وقتی بیدار شدم همه توی سالن پذیرایی نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن. به اتاقم رفتم تا لباسمو عوض کنم. بالا رفتن از پله ها واقعا مشکل بود، وقتی به اتاقم رسیدم نفس نفس می زدم. دلم برای اتاقم تنگ شده بود. عروسکامو دونه دونه توی بغلم گرفتم و به عکسای خودم که روی دیوار اتاق بود، نگاه کردم. وسایل اتاق حتی از روزی که به ایتالیا میرفتم هم تمیزتر بود، توی دلم قربون صدقه ی مامانم رفتم. به سختی لباسمو عوض کردم و از اتاق خارج شدم که دوباره با آرش برخورد کردم. به پام اشاره کرد و گفت:"خودت تنهایی اومدی بالا؟"

شونمو بالا انداختم و جواب دادم:"آره."

"درد نداری؟"

در حالیکه چهرمو از شدت درد درهم کشیده بودم گفتم:"نه، معلومه که نه."

خندید:"معلومه. خب پس بیا بریم."

به طرف پله ها رفتم، پایین رفتن حتی از بالا اومدن هم سختتر بود، هر قدمی که برمی داشتم دردم بیشتر میشد. دستشو دورم حلقه کرد و سعی کرد کمکم کنه. حس عجیب اما خوشایندی بهم دست داد، تمام بدنم به لرزه افتاده بود و حس می کردم هر آن ممکنه تعادلمو از دست بدم و بیفتم. انگار متوجه حال خرابم شد، محکمتر منو گرفت و آروم زمزمه کرد:"حالت خوب نیست؟"

نه، حالم اصلا خوب نبود. اینطوری بدترم میشدم. حس می کردم صورتم گل انداخته، دلم نمی خواست اینطوری خودمو لو بدم. کمی به عقب هلش دادم، از خودم دورش کردم و گفتم:"خوبم. خودم میتونم راه برم."

شونه هاشو بالا انداخت:"باشه، هرطور راحتی."

از چند تا پله پایین رفتم، بعد با خوشحالی سرمو به طرف آرش برگردوندم، زبونمو درآوردم و گفتم:"دیدی تونست...."

اما هنوز حرفم تموم نشده بود که افتادم. وقتی به خودم اومدم، توی بغلش بودم، چه حس خوبی، چشمامو بسته نگه داشتم، تا این حس خوب کمی بیشتر بمونه. با نگرانی تکانم داد و پرسید:"رزا، حالت خوبه؟"

با خودم گفتم اه حالا مجبور بودی حرف بزنی؟

و جوابشو دادم:"خوبم. میشه منو بذاری پایین؟"

خنده ی شیطنت آمیزی کرد و گفت:"نه، تو خیلی لجبازی. من خودم می برمت پایین؟"

تقریبا داد زدم:"چی؟؟ دیوونه شدی؟؟"

یه پله پایین رفت و گفت:"داد نزن. فایده ای نداره."

سعی کردم که بیام پایین:"اگه کسی ببینه چی؟ زشته."

لبخند مرموزی زد و گفت:"خب، اشکالی نداره. تو پات شکسته منم دارم کمکمت می کنم. همین."

همین؟؟ اه، توام همش حال منو بگیرها!

سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. خیلیم از وضعیتی که توش قرار گرفته بودم، ناراحت نبودم!!

وقتی رسیدیم پایین پله ها منو روی زمین گذاشت و با هم به سمت اتاق پذیرایی رفتیم.

مینو با دیدن من، با خوشحالی دستاشو بهم کوبید و گفت:"رزا، نیومده دعوت شدیم عروسی. وای نمی دونی چقد دلم برای عروسیای ایران تنگ شده بود!!"

تازه چشمم به علی افتاد، روی مبل کنار امیر نشسته بود، سلام کرد و منم با سر جوابشو دادم.

به سمت مینو برگشتم و گفتم:"مبارک باشه حالا عروسی کی هست؟؟"

امیر لبخند مرموزی زد و جواب داد:"من!!"

با صدای بلند فریاد زدم:"چی؟"

مهسا خنده ی ریزی کرد و گفت:"میدونستم عکس العملت چیه."

روی تنها جای خالی یعنی کف زمین نشستم و با خوشحالی گفتم:"باورم نمیشه بالاخره راحت شدیم."

امیر گفت:"فکر کردم از ناراحتی افتادی زمین!"

پوفی کردم و گفتم:"نه بابا، هنوز اونقد دیوونه نشدم. جا نبود بشینم."

علی سریع بلند شد و گفت:"بیا اینجا بشین."

قبلا لا اقل جمع می بست! چه خودشیرینم هست! اه اه!

همون موقع کسرا بلند شد و گفت:"دستت درد نکنه علی جون اتفاقا من جام راحت نبود!"

بعد خودش سرجای علی نشست و به من اشاره کرد که جای خودش بشینم.

منم نشستم. علی بیچاره ام تا موقع شام همونطوری ایستاده بود. حقشه!

بعد از شام مهنازجون و علی رفتن. من و مهسا ام به اتاق من رفتیم. کمکم کرد تا لباسمو عوض کنم. تخت من انقدر بزرگ بود که هردومون روش جا بشیم.

هر وقت پیش هم بودیم تا نزدیکای صبح نمی خوابیدیم، مهسا دراز کشید، دست راستشو تکیه گاه سرش قرار داد، لبخند بزرگی زد و گفت:"باورم نمیشه. بالاخره دارم ازدواج می کنم!"

بالش رو زدم توی سرش و گفتم:"نیشتو ببند. چه معنی داره! حالا حتما همه باید بفهمن ترشیده بودی؟؟"

زد توی سرم و گفت:"حداقل بالاخره نجات پیدا کردم. تو برو به فکر خودت باش."

از دهنم پرید:"هستم!!!!!"

جیغ کشید و گفت:"چیییییی؟؟"

دستمو گذاشتم روی دهنشو گفتم:"هییییس!!"

سرشو به علامت باشه تکان داد. تا دستمو برداشتم گفت:"حالا کی هست؟؟"

"کی؟"

"خودتو لوس نکن دیگه!"

لبخندی زدم و گفتم:"کی خودشو لوس می کنه؟؟"

با حرص گفت:"نکنه باز فیلت یاد هندستون کرده؟؟"

"کدوم فیل؟؟؟!!!"

دستاشو با حرص بهم کوبید و گفت:"مثل آدم جواب بده!"

"اِ خوب منکه درست جواب میدم. سوالای تو عجیبه."

آهی کشید و گفت:"نکنه علیه؟؟؟"

لبخندی متفکرانه زدم و گفتم:"همون فیله؟؟ نبابا اون شکلی نیست بیچاره."

با صدای جیغ مانندی گفت:"می کشمت رزا!!! جوابمو بده."

دستامو به علامت تسلیم بالا بردم و گفتم:"خیله خب بابا! بپرس."

"حالا که علی از نیلوفر جدا شده، نظرت عوض شده؟ واسه همین برگشتی؟ که با اون باشی؟؟؟ هان؟ جواب بده دیگه. هنوز دوستش داری؟ آره؟....."

دوباره دستمو گرفتم جلوی دهنش:"نفس بکش! بابا صبر کن منم جواب بدم!"

بعد ادامه دادم:"نه، اون نیست."

و برای اینکه دوباره جیغ نکشه دهنشو محکمتر گرفتم.

با ایما و اشاره ازم پرسید که اون کیه. دستمو برداشتم، نفس عمیقی کشید و گفت:"کی هست؟"

دستی به گچ پام کشیدم و گفتم:"می شناسیش."

به طرز مشکوکی نگاهم کرد:"حوصله ی بیست سوالی ندارم. خودت بهم بگو. فقط امیدوارم این یکی آدم درستی باشه."

"هست. این دفعه دیگه مطمئنم."

چیزی نپرسید، فقط با کنجکاوی نگاهم کرد. منم چیزی نگفتم، اما نمیدونم توی چشمام چی دید، که یهو با اشتیاق بغلم کرد و گفت:"منم همینطور. انتخاب درستی کردی، آرش، کسیه که می تونه خوشبختت کنه."

سرمو انداختم پایین و لبخند کمرنگی بر لب آوردم.

**

خودمو روی مبل پرت کردم و گفتم:"آخیش بالاخره راحت شدم."

آرش از همون پوزخندای همیشگی خودش تحویلم داد و گفت:"نه که تا الان خیلی سختی کشیده بودی؟!"

کوسن رو به سمتش پرت کردم و گفتم:"پای بیچارم داشت توی اون گچ مسخره خفه می شد!!"

بعد به استکان چای توی دست آرش اشاره کردم و گفتم:"زودباش دیگه چقدر طولش میدی. دیر میشه ها."

مینو ام که مثل من آماده، روی مبل نشسته بود گفت:"اه راست می گه دیگه. زودباش!!"

کسرا بلند شد، آرش با صدای آرومی به مینو گفت:"مامان تو از یه بچه ام کم طاقت تری."

مینو چیزی نگفت. فقط لبخند شیرینی زد و دست منو کشید تا بلند شم. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.

مینو انقدر ذوق زده بود که وقتی به مرکز خرید رسیدیم، حتی مهلت نداد کسرا ماشینو پارک کنه. دست منو گرفت و با هم از ماشین پیاده شدیم.

وارد پاساژ که شدیم، مغازه ای که لباس شب های زیبایی داشت،نظرمو جلب کرد.

به مینو گفتم:"چطوره اول اونجا رو ببینیم؟"

لبخندی زد و گفت:"لباسای توی ویترینش که قشنگن. بریم تو."

وارد مغازه شدیم. انقدر لباس زیاد بود که کاملا گیج شده بودم. دلم می خواست میتونستم همشونو بخرم!!!

بالاخره لباسی که از بقیه قشنگتر بود، انتخاب کردم. لباسی به رنگ صورتی ملایم که بلندیش تا زیر زانو می رسید، بند لباس یه طرفه بود و روش با گل های رز ریز، به رنگ خود لباس تزیین شده بود.

لباس رو پوشیدم. واقعا بهم میومد، خیلی خوشگل شده بودم!!! مینو در زد تا من رو توی لباس ببینه. در اتاق پرو رو براش باز کردم

مینو جیغ کوتاهی کشید و بغلم کرد، صورتمو بوسید و گفت:"خیلی خوشگل شدی."

لب ورچیدم و گفتم:"اِ مینو!!!! بوووووووووودم!!"

خندید و گفت:"خوشگلتر شدی!"

چشمای مینو برق میزد، کمی مکث کرد و آروم ادامه داد:"حتما آرش خیلی تعجب می کنه. حالا زود باش بیا بیرون هنوز کلی کار داریما!"

لباسو درآوردم و از اتاق بیرون رفتم.

مینو هم یه لباس صورتی خیلی قشنگ انتخاب کرد.

بسته های خرید رو به دست کسرا داد و با لبخند گفت:"آخ جون، من و تو با هم ست می شیم!"

با کسرا به طرف مغازه ای رفتیم تا براش کراوات بخریم. کراوات ساده و زیبای طوسی رنگی انتخاب کرد. لحظه ای آرش رو با اون کراوات تصور کردم، حدس می زدم واقعا بهش بیاد. نگاهم رو به کراوات دوختم، نمی تونستم از روش چشم بردارم.

مینو گفت:"بیاین یکیم برای آرش بخریم. حتما بهش میاد."

و به من چشمک زد. این مینو ام چقدر تیزه هاااا!

خریدای دیگرم انجام دادیم و ساعت هشت شب بود که به خونه برگشتیم!!


مهسا برای صدمین بار زنگ زد، گوشیو برداشتم و گفتم:"بله؟"

"بله و کوفت، بله و درد، بله و .... چی بگم! آخه من نمیدونم عروس منم یا تو!! پس چرا نمیای؟؟"

درحالیکه داشتم، شالمو روی سرم مرتب می کردم، گفتم:"باشه باشه دارم میام."

"زودباش، نیم ساعته داری همینو می گی!"

و گوشی رو قطع کرد. وسایلمو برداشتم و به طبقه ی پایین رفتم. به سمت میز ناهارخوری رفتم تا سوییچ ماشینمو از روش بردارم و به سمت آرایشگاه حرکت کردم. به اونجا که رسیدم، مهسا از شدت عصبانیت سرخ شده بود. با دیدنم داد زد:"تا حالا کجا بودی؟"

"قربونت برم چرا داد می زنی؟"

آهی کشید و گفت:"تو آدم نمی شی. حلقه ها رو آوردی؟"

جعبه ی زیبا و سرمه ای رنگ حلقه ها رو به دستش دادم و گفتم:"بیا اینم حلقه هاتون خانوم."

مینو که داشت ابروهاشو اصلاح می کرد، فریاد زد:"زودباش بیا. باید کار تورم شروع کنن. دیر میشه ها."

سلام کردم و به سمت مینو و مامان رفتم. مونا خانم، صاحب آرایشگاه که دوست مامانم هم بود، به طرفم اومد، صورتمو بوسید و گفت:"ماشاا...، هر بار که می بینمت از قبل خوشگلتر میشی."

لبخندی زدم و تشکر کردم. ادامه داد:"بشین عزیزم. الان میام، خودم درستت می کنم."

"ممنون."

مانتو و روسریمو درآوردم و روی صندلی نشستم. مامان پرسید:"واسه چی انقدر دیر اومدی؟"

خندیدم و گفتم:"به مهسا چیزی نگو، اما یادم نمیومد حلقه هارو کجا گذاشتم، داشتم دنبال اونا می گشتم!"

سری از روی تاسف تکان داد و گفت:"چقدر شلخته ای تو دختر!!"

گوشیم زنگ خورد، کسرا بود، گوشی رو برداشتم:"بله؟"

"سلام، بالاخره پیداشون کردی؟"

لبخندی زدم و گفتم:"آره، بالاخره!!!"

"حالا کجا بود؟"

"زیر تخت!"

خندید و گفت:"من که از اولش بهت گفتم همونجا رو بگردی!"

"دفعه ی بعد به حرفت گوش می کنم. باید برم."

"باشه خدافظ."

به مونا گفتم:"مونا جون، آرایشم کم باشه لطفا. نمی خوام موهام جمع باشه! و اگه میشه باهمیشه متفاوت باشه!!"

لبخندی زد و گفت:"باشه دختر! می دونم چیکار کنم، ماه میشی."

"ممنون."

و مشغول درست کردن موهام شد، مهسا غرولند کنان گفت:"نگاه کن تروخدا، من عروسم اونوقت این خانم قراره ماه بشه!"

خندیدم:"انقدر حسود نباش!"

"من؟کی؟ من کی حسودی کردم آخه؟!؟!"

مجله ای از روی میز برداشتم و مشغول ورق زدن شدم. بعد از ظهر بود که کارمون تموم شد، مونا جلوی یه سمت موهامو به شکل گل، بافته بود، فرقمو کج کرده بود و بقیه ی موهارو از سمت دیگه افشان کرده بود. مدل واقعا زیبایی بود و بهم خیلی میومد، آرایشم برنز بود، ساده و قشنگ.

وقتی خوب خودمو برانداز کردم، به سمت مهسا برگشتم، برای چند لحظه نفس کشیدن یادم رفت، مهسا واقعا زیبا شده بود. لبخندی زدم و گفتم:"وای قلبم!"

پشت چشمی نازک کرد و گفت:"مسخره."

به سمتش خیز برداشتم، لپشو محکم بوسیدم.

چشم غره رفت و گفت:"ایش، آرایشمو خراب کردی!"

خندیدم و گفتم:"خیلی خوشگل شدی."

درحالیکه می خندید گفت:"شرط می بندم همین امشب صدتا خاستگار برات میاد!!!"

"نه بابا از این خبرام نیست!"

و بعد ادامه دادم:"بیچاره امیر!!! تا شب چی می کشه!!"

زد توی سرم و گفت:"وای خدا مرگم بده، عفت کلام داشته باش دختر!"

خندیدم و گفتم:"تو منحرفی!!"

نفس عمیقی کشید و گفت:"وای رزا، دارم از استرس می میرم!"

"نگران نباش، ما از این شانسا نداریم!"

"خاک تو سرت!"

صدای مامان حرفامونو ناتموم گذاشت، درحالیکه دکمه های مانتوشو می بست، لبخندی زد و گفت:"شما دوتا بازم شروع کردین؟!؟"

من و مهسا هر دومون همزمان انگشتامونو به سمت همدیگه نشونه گرفتیم و گفتیم:"تقصیر این بود!"

مامان خندید و گفت:"از دست شما. امیر داره میاد، زودباشین."

و بعد به من گفت:"توام حاضر باش، بابات میاد دنبالمون بریم آتلیه."

گفتم:"من خودم میام. ماشین آوردم.حوصله ی آتلیه اومدنم ندارم! یه دوری میزنم بعدم میرم خونه لباسمو می پوشم، برای عقد میام."

مامان لب پایینشو گزید و گفت:"نمی شه که با این ریخت و قیافه تنهایی بری! تازه بری دورم بزنی؟! الان زنگ میزنم به کسرا بیاد دنبالت."

آهی کشیدم و گفتم:"باشه خوبه!"

مامان رفت تا به کسرا زنگ بزنه. چند دقیقه ی بعد زنگ در به صدا دراومد. امیر و بابا بودن، امیر با دیدن مهسا خشکش زده بود، بدون حرکت ایستاده بود و به مهسا خیره شده بود، حتی پلک هم نمی زد، انگار برای یک ثانیه هم نمی خواست از دیدن مهسا محروم بشه. انقدر بهش نگاه کرد که صورت مهسا گل انداخت و قرمز شد، سرفه ای مصنوعی کردم و گفتم:"دایی نفس بکش!"

امیر انگار که منتظر دستور من باشه، ناخودآگاه نفس عمیقی کشید، انقدر عمیق که همه رو به خنده انداخت. بعد درحالیکه در ماشین رو برای مهسا باز می کرد، گفت:"از دست تو!!"

معصومانه گفتم:"مگه من چیکار کردم؟!"

لبخندی زد و سوار ماشین شد. مامانم درحالیکه همراه مینو به سمت ماشین بابا می رفت گفت:"به کسرا زنگ زدم، کار داشت، ولی گفت خودشو می رسونه! تو ی آرایشگاه منتظرش بمون."

مینو ام برام دست تکان داد و گفت:"حتما برو تو! ممکنه بدزدنت!!"

خندیدم و دستمو براش تکان دادم. وقتی رفتن به داخل آرایشگاه برگشتم و مشغول دیدن مدل های مختلف مو و ناخن شدم!! سرگرمی خوبی بود!

حدودا چهل و پنج دقیقه گذشته بود، دیگه داشتم کلافه می شدم که مونا اومد و گفت:"رزا جان اومدن دنبالت."

"مرسی مونا جون."

کیفمو برداشتم و درحالیکه غرولند می کردم از پله ها پایین رفتم، سوار ماشین شدم و با عصبانیت گفتم:"کجا بودی تا حالا؟واسه چی انقدر معطل کردی؟ خیلی کار دارم چرا انقدر دیر اومدی؟خیلی بی مسئولیتی."

ولی به جای جواب، فقط صدای خنده شنیدم.

سرمو به سمتش برگردوندم. وای خدایا! آرش بود!!!!!!!!

ضربان قلبم یهو رفت بالا، برای اینکه صدای قلبمو نشنوه باید حرفی می زدم، خودمو نباختم و خیلی عادی گفتم:"هر هر واسه چی می خندی؟"

عینک آفتابی زیباشو از روی چشمش برداشت و گفت:"علیک سلام خانوم!"

سرمو خاروندم و گفتم:"خب چیزه یعنی سلام!"

این بار بلندتر خندید. با حرص گفتم:"حالا واسه چی می خندی؟"

"مثل بچه ها شدی!! بهتر بود اول یه نگاهی به من مینداختی! آخه اگه اشتباهی سوار ماشین یه غریبه شده بودی چی؟؟؟"

"حالا که نشدم. زودباش بریم، کار دارم!"

عینکش رو دوباره به چشمش زد و ماشین رو به حرکت درآورد، بنابراین منم فرصتی پیدا کردم تا خوب براندازش کنم. موهاشو کمی مرتب کرده بود و صورتشو خیلی خوب شیو کرده بود. زیبایی و جذابیتش خیره کننده و نفس گیر بود. عطری که زده بود رو چند وقت پیش با مینو براش خریده بودیم، ورساچه ی آبی بود. بوی عطرش تمام ماشینو پر کرده بود. چند تا نفس عمیق کشیدم تا بوی عطر تمام ریه هامو پرکنه! یه تی شرت سفید و جذب پوشیده بود که بی نهایت بهش میومد! سرشو به سمتم برگردوند و گفت:"چیزی شده؟"

تازه اون موقع بود که فهمیدم مدتهاست بهش خیره شدم. لبخندی زدم و گفتم:"نه! "

"خب پس پیاده شو!!"

با گیجی به اطراف نگاه کردم و درحالیکه در ماشین رو باز می کردم گفتم:"اِ رسیدیم؟؟ چه زود!؟!"

وارد خونه که شدیم گفت:"من دارم میرم حاضر شم. نیم ساعت دیگه توی حیاط باش."

"باشه."

و به اتاقم رفتم. پیراهنم رو پوشیدم و سعی کردم تا کمی موهامو مرتب کنم. کفشامو برداشتم، مانتوی سفید و شال قرمزمم پوشیدم، دیگه تقریبا نیم ساعت شده بود، به سمت حیاط رفتم، آرش کنار ماشین ایستاده و منتظر من بود. نسیم خنک و ملایمی می وزید، برای چند لحظه آرزو کردم کاش الان یه ساعت برنارد با خودم داشتم!! آرش در اون کت و شلوار و کراوات طوسی و پیراهی سفید، واقعا بی نظیر شده بود. موهای خوش حالتشو هم به سمت بالا شونه کرده بود. محو تماشای همدیگه شده بودیم. همه ی اینا فقط برای چند صدم ثانیه طول کشید. فورا به خودمون اومدیم. در ماشینو برام باز کرد تا سوار بشم، خودشم سوار شد و حرکت کرد.

کمی دیر به مراسم عقد رسیدیم. عاقد خطبه رو قبل از رسیدن ما جاری کرده بود.مهسا با دلخوری ظاهری گفت:"عادت داری همه جا دیر بری نه؟!"

آرش خندید و گفت:"این یه بارو تقصیر من بود، نه رزا."

مهسا کمی خجالت کشید و گفت:"نه نه! آخه این رزا همیشه دیر می کنه!"

آرش لبخندی زد و گفت:"میدونم!"

معصومانه گفتم:"کی؟؟؟ من؟!؟"

بعد لپ مهسا رو بوسیدم و گفتم:"بهرحال مبارک باشه عزیزم. خوشبخت بشی."

بعد به طرف امیر رفتم تا به اونم تبریک بگم. همون موقع ها بود که سرو کله ی کسرا هم پیدا شد. به سمتش رفتم از پشت سر گوششو توی دستم گرفتم و پیچوندم. گفت:"آی."

و به طرفم برگشت. درحالیکه گوششو توی دستش گرفته بود گفت:"اِ تویی؟ معلومه چته؟!"

انگشت اشارمو به سمتش نشونه گرفتم و گفتم:"تاحالا کجا بودی؟ اصلا واسه ی چی خودت نیومدی؟"

"پیش دوستم بودم. کارامم هنوز تموم نشده بود!"

"باید به من خبر میدادی!"

دستاشو به علامت تسلیم بالا گرفت و گفت:"خیله خب ببخشید!"

و بعد ادامه داد:"این دفعه دیگه چیکار کردی؟"

به جای من آرش جواب داد:"نه، فقط منو با تو اشتباه گرفته بود و یه حرفایی زد!"

کسرا باصدای بلند خندید، چشم غره ای طولانی بهش رفتم. درحالیکه می خندید، گفت:"باشه بابا. من غلط کردم. تو ناراحت نشو!"

تازه فرصتی پیدا کردم که نگاهی به سرو وضع کسرا بندازم. دقیقا مثل آرش لباس پوشیده بود، اونم بی نهایت زیبا شده بود، شاید اگه کسرا برادرم نبود، امکان داشت، عاشقش بشم!!! با فکر کردن به این موضوع لبخندی کمرنگ زدم. آرش گفت:"بیا بریم باغ نمی خوای که به اونجام دیر برسیم؟"

لبخندی زدم و گفتم:"مرسی. من با کسرا میام!"

کسرا گفت:"نچ نچ نچ!! من که ماشینم جا نداره. با هرکی تا اینجا اومدی از این به بعدم با همون برو."

آرش پوزخندی زد و گفت:"میای یا تنها برم؟"

انگشتمو به نشانه ی تهدید به سمت کسرا گرفتم و همراه آرش به راه افتادم.

وقتی سوار شدیم، دکمه ی پخشو فشار داد، صدای گرم ابی فضای ماشینو پر کرد:

واست بی تابم و بیخوابم و میدونی دلتنگم

واست میمیرم و درگیرم و با دنیا در جنگم

منو تنها نزار از روزگار با اینکه دل خستم

واست دیوونم و میمونم و تا آخرش هستم

داره میباره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حسِ بدیه حسِ تنهایی

دارم میشکنم آسون و تو نیستی

دارم میشکنم آسون و تو نیستی

دارم از بین میرم توی این دلتنگی

داره دل میگیره بی تو از بیرنگی

دارم از بین میرم توی این خاموشی

کاش میشد میبردی منو با آغوشی

نمیشه با نبودت ساده سر کرد

نمیشه سالم از این غم گذر کرد

داره میباره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حسِ بدیه حسِ تنهایی

دارم میشکنم آسون و تو نیستی

گفتم:"قشنگه!"

"آره واقعا قشنگه."

با کمی مکث گفت:"میشه یه چیزی ازت بخوام؟"

با تعجب گفتم:"چی؟"

"لطفا یه کمی رژلبتو کمرنگ تر کن."

درحالیکه آینه ی ماشینو می دادم پایین گفتم:"خیلی پر رنگه نه؟!"

با خجالت گفت:"نه اما زیادی جلب توجه می کنی."

گونه هام سرخ شد، چیزی نگفتم و دستمال کاغذی رو به آرومی روی لبم کشیدم.

تا رسیدن به باغ در سکوت به موسیقی گوش دادیم، وقتی رسیدیم، با مامان و مینو برای عوض کردن لباس به سمت اتاقک گوشه ی باغ رفتیم. خیلی زود لباسمو عوض کردم، مینو با اون لباس صورتی واقعا جذاب و خوشگل شده بود. مامان هم یه پیراهن به رنگ قهوه ای روشن پوشیده بود که خیلی زیباترش کرده بود.

مامان نگاهی به من انداخت و گفت:"یادم باشه حتما برات اسفند دود کنم."

مینو هم با مهربانی لبخندی زد و گفت:"خیلی خوشگلی!"

تشکرکردم و همراهشون به باغ رفتم. امیر دست مهسا رو توی دستاش گرفته بود، دوتایی با هم حرف میزدن و می خندیدن. یه لحظه آرزو کردم کاش یه روزیم من و آرش، جای امیر و مهسا باشیم. دی جی اونشب وارد شد. همه براش دست زدن و اونم مشغول پخش کردن آهنگ ها شد. اول از همه یه آهنگ شاد پخش شد و همه رفتن وسط. به طرف مهسا و امیر رفتم، دستشونو گرفتم، هلشون دادم وسط، بقیه ام که همه پااایه!! زود شروع کردن به دست زدن و خوندن. امیر و مهسا هم که آماده، انگار فقط منتظر یه اشاره بودن.

مینو ام دست عمو رو گرفت و مشغول رقصیدن شدن. منم داشتم با کسرا می رقصیدم، انقدر رقصیده بودیم که دیگه پاهام داشتن می شکستن. دردش حتی از وقتی که پام مو برداشته بود هم بدتر بود. یهو چشمم به علی افتاد. سر یه میز تنها نشسته بود و بهم خیره شده بود. چشماش کمی سرخ بودند. اهمیتی بهش ندادم و با رقصیدن سر خودمو گرم کردم. حسابی گرمم شده بود.به طرف میز نوشیدنی ها رفتم تا برای خودم کمی آب پرتقال بریزم که حضور کسی رو کنارم احساس کردم. علی بود، لیوانی رو به طرفم گرفت. لیوانو ازش گرفتم و گفتم:"ممنونم."

لبخند تلخی زد و گفت:"واقعا زیبا شدی."

"بازم ممنونم."

خواستم به سمت دیگه ای برم که صدام زد:"رزا."

"بله؟"

"باید صحبت کنیم."

لبخند کجی زدم و گفتم:"مجبور نیستم."

بالحن غمگینی گفت:"خواهش می کنم."

صبر کردم، با کلافگی گفتم:"می شنوم."

جرعه ای آب نوشید و گفت:"منو ببخش. می خوام همه چیز بازم مثل قبل باشه."

بعد نگاهشو به زمین دوخت و ادامه داد:"باورکن هنوزم چیزی تغییر نکرده. هیچی."

با عصبانیت پوزخندی زدم و گفتم:"چطور میتونی این حرفو بزنی؟ همه چیز تغییر کرده علی، هیچ چیز مثل قبل نیست، تو به خاطر اون وجدان مسخرت، به خاطر اینکه خیال خودت راحت باشه و مثلا به قول خودت برادرتو ناراحت نکرده باشی، قلب منو شکستی! اصلا شکستی، فدای سرت به درک! تو یه دختر معصوم بی خبر از همه جارو بدبخت کردی و مهر طلاقو برای همیشه زدی روی پیشونیش! یه همچین وجدانی نبودش بهتره."

خواست حرفی بزنه که نگذاشتم و ادامه دادم:"تو فقط خودتو دوست داری! هیچکس دیگه ای رو نمیتونی دوست داشته باشی. حالا ام لطفا دیگه تمومش کن. من دیگه تورو دوست ندارم."

"مطمئنی؟"

"آره."

لبخند بی رمقی زد و گفت:"منو ببخش رزا. امیدوارم خوشبخت بشی."

لبخندی زدم و گفتم:"مرسی."

و به سمت کسرا رفتم که نگاهم در نگاه آرش گره خورد، تا متوجه نگاهم شد، سرشو انداخت پایین و به لیوان توی دستش خیره شد. زیاد خوشحال به نظر نمی رسید. یه آهنگ ملایم پخش شد و همه ی زوج ها دست به دست هم مشغول رقصیدن شدن. حوصلم داشت سر می رفت، به سمت میز آرش رفتم، کنارش نشستم و پرسیدم:"بهت خوش می گذره؟"

با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:"نه به اندازه ی تو."

پرسیدم:"چی؟"

پوزخندی زد و گفت:"چیزی نگفتم."

خیاری برداشتم و درحالیکه با چاقو پوستشو می کندم گفتم:"حوصلم سر رفته."

"چرا نمی ری برقصی؟"

آهی کشیدم و با صدای خیلی آرومی گفتم:"آخه با کی؟"

با شیطنت لبخندی زد، بلند شد، دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:"با من!"

با خودم گفتم کور از خدا چی می خواد؟؟؟!!! بعد دستمو توی دستش گذاشتم و بلند شدم، انگار کمی تعجب کرد چون یک تای ابروش کاملا بالا رفته بود. با هم در مرکزی ترین نقطه ی جمعیت قرار گرفتیم.دست راستمو روی شونش و دست چپمو توی دستش گذاشتم، اونم یکی از دستاشو روی کمرم گذاشت. نفس های گرمش به صورتم می خورد و نفس کشیدن برام مشکل شده بود.

ناگهان چراغ ها خاموش شد، فقط نور کمی در وسط باغ سوسو می زد. به چپ و راست حرکت کردیم ، چرخی زدم و دوباره به آغوش گرمش برگشتم. هجوم خون به گونه هام و داغی غیرمعمولشونو احساس می کردم، اما تاریکی فضا باعث میشد آرش نتونه اینو ببینه و من چقدر از این بابت خداروشکر می کردم. جز طنین موسیقی و صدای پاشنه ی کفش های من، صدای دیگه ای به گوش نمی رسید.

سرشو جلو آورد، لب هاشو کنار گوشم گذاشت و گفت:"امشب از همیشه خوشگلتر شدی."

دوباره سرخ شدم. نگاهمو به زمین دوختم و زیرلب گفتم:"ممنون."

منو دورخودش چرخوند، طوری که جاهامون باهم عوض شد. از بالای سر من به چیزی خیره شده بود. پوزخندی زد و گفت:" علی خیلی خوشحال به نظر نمی رسه."

درحالیکه سعی می کردم قدم هامو باهاش هماهنگ کنم، لبخند پررنگی زدم و گفتم:"مهم نیست."

"واقعا؟"

سرمو به نشانه ی آره تکان دادم. دستشو از دور کمرم باز کرد، به عقب هلم داد و بعد دوباره منو به سمت خودش کشید، چندین بار چرخیدم تا اینکه بالاخره در آغوشش قرار گرفتم.

با صدای سوت و دست چراغ ها روشن شد. با تعجب به اطراف نگاه کردم و تازه فهمیدم ما تنها کسانی بودیم که مشغول رقصیدن بودیم و تمام نگاه ها روی ما بود. مینو با شیطنت لبخند میزد، بعد چشمکی زد و بازم خندید. گونه هام هنوزم سرخ بودن. سعی کردم صورتمو از دید آرش مخفی کنم. بی توجه به دیگران منو به سمت میز برد، یه صندلی رو برام بیرون کشید تا بشینم، خودشم رفت و چند دقیقه بعد با یه لیوان آب سیب، توی دستش برگشت، لیوانو به دستم داد و گفت:"بگیر. حتما خیلی گرمته لپات خییلی قرمز شدن."

خوشحال شدم که سرخی بیش از حدگونه هامو به حساب گرما گذاشت. جرعه ای نوشیدم. حالم خیلی بهتر شد، انگار دوباره جان گرفتم. لبخندی زد، سرشو پایین انداخت و گفت:"سرخی گونه هات، خیلی دوست داشتنیه."

و رفت. خدایا این حقیقت داشت یا فقط داشتم خواب می دیدم؟! اگه یه خوابه پس ای کاش هیچوقت بیدار نشم. هیچوقت!

کسرا کنارم نشست، لبخند بازیگوشانه ای زد و گفت:"هیچوقت نمی دونستم انقدر خوب بلدی تانگو برقصی!!!"

دوباره صورتم گل انداخت. بازوشو نیشگونی گرفتم و با خجالت لبخند زدم.

کسرا لبخند مرموزی زد و تنهام گذاشت. مهسا درحالیکه می خندید به طرفم اومد، دستمو گرفت و منو همراه خودش کشید. دوباره جو، همون جو قبلی شده بود. همه می رقصیدن و خوشحال بودن. یهو چشمم به رضا افتاد خیلی وقت بود که ندیده بودمش. به سمتش رفتم، داشت با کسرا حرف می زد.

گفتم:"سلام آقا رضا! چه عجب؟!"

لبخند زد و به سمتم چرخید، دستشو برای دست دادن باهام دراز کرد و گفت:"سلام! دیگه عروسی امیر که نمی تونستم نیام!"

"یعنی اگه میتونستی نمیومدی؟ اصلا می دونی چند وقته ندیدیمت!! کجا بودی تا حالا؟؟"

دستشو توی جیب کتش برد و گفت:"پی کار و زندگیم. توچطور؟ شنیدم تو ایتالیا درس می خونی؟"

"آره. جای خوبیه."

با مهربانی لبخند زد و گفت:"خوب کاری کردی. یه تغییر آب و هوا برات لازم بود."

کسرا گفت:"حالا بقیه ی حرفاتونو بذارین واسه بعد از شام که دارم میمیرم از گشنگی."

خندیدم و درحالیکه دستشو می گرفتم به طرف میز شام رفتم. برای خودم کمی غذا ریختم و رفتم سر میز. چند دقیقه بعد بقیه هم با بشقابای پر رسیدن!!!!

شب بعد از بدرقه کردن مهسا و امیر تا خونشون به خونه برگشتیم. پام خیلی درد می کرد و خیلیم خسته بودم. به سختی لباسمو عوض کردم و تا سرمو روی بالش گذاشتم به خواب عمیقی فرو رفتم.

درحالیکه صدای موسیقی رو زیادتر می کردم، سرعتمو افزایش دادم. از آینه نگاهی به آرش انداختم و نگاهشو غافلگیر کردم. فورا نگاهشو ازم دزدید و گفت:"توام رانندگیت خطریه ها!"

چشم غره ای رفتم که فکر کنم ندید و گفتم:"مگه چشه؟ به این خوبی!"

مینو خندید و تایید کرد:"آره رانندگیش فوق العادس آب تو دل آدم تکان نمی خوره!"

آرش با تاسف سرشو تکان داد و گفت:"فکر نمی کنی سرعتت خیلی زیاده؟"

پوزخندی زدم و گفتم:"توام همچین یواشتر از من نمی ری!"

"به هرحال بهتره احتیاط کنی!"

چشم غره ی دیگه ای رفتم و با حرص گفتم:"چرا خودت رانندگی نمی کنی؟"

پوزخندی تحویلم داد و گفت:"باشه. بزن کنار!!"

ماشین رو به کنار جاده هدایت کردم و متوقف شدم. جای آرش نشستم و اونم به سمت صندلی راننده رفت. تا نشست پاشو روی گاز فشار داد و با سرعت زیاد به راه افتاد.

با این حال انقدر خوب می رفت که احساس می کردم توی خونه نشستم.

لبخند کمرنگی زدم و توی آینه به چشماش نگاه کردم. لحظه ای نگاهمون درهم گره خورد، اما فورا چشمامو بستم و سرمو روی شانه ی مینو گذاشتم. سعی کردم کمی بخوابم اما فایده ای نداشت، با حضور آرش نمی تونستم!!! این بود که مشغول حرف زدن با مینو و مامان شدم و اصلا نفهمیدم کی رسیدیم!!!

آرش بعد از اینکه چمدونارو جابه جا کرد، نفس عمیقی کشید و با ذوق زیادی گفت:"چه هوایی!"

گفتم:"یعنی انقدر دلت برای اینجا تنگ شده بود؟"

لبخندی زد و جواب داد:"آره خیلی خب آخه من از وقتی بچه بودم دیگه نیومدم شمال!"

ابرومو بالا انداختم و گفتم:"بهتره بریم تو."

و با هم وارد ویلا شدیم. مینو با خوشحالی کف دستاشو بهم کوبید و با لحن کودکانه ای گفت:"کی می ریم دریا؟"

عمو درحالیکه لبخند می زد آهی کشید و گفت:"مینو جان بذار یه کم استراحت کنیم بعد از ظهر می ریم."

و همه به سمت اتاقامون رفتیم. امیر و مهسا توی یه اتاق بودن و این بار توی اتاق من تنها بودم. لباسامو عوض کردم و خودمو روی تخت خواب نرم و راحت پرت کردم. چشمامو بستم، با مرور خاطراتم با آرش به خوابی شیرین فرو رفتم.

وقتی بیدار شدم تی شرت سفید، شلوار جین سفید و یه پیرهن مردانه ی سفید روی لباسم پوشیدم . کلاه سفیدی رو هم روی سرم گذاشتم و به طبقه ی پایین رفتم، فقط کسرا هنوز خواب بود. مینو با دیدنم بلند شد و گفت:"بریم دیگه."

امیر گفت:"پس کسرا چی؟"

بابا در حالیکه بلند می شد جواب داد:"بهتره ما بریم. اون خوابالو حالاحالاها بیدار نمیشه!!"

مینو خندید، دست عمو رو گرفت و به طرف در خروجی ویلا رفت.

آرش شلوار جین و یک تی شرت زیبای سفید رنگ به تن داشت، که روش هم یک کت اسپرت سورمه ای پوشیده بود. قدم زنان به ساحل رفتیم دریا تقریبا آروم بود و امواج کوتاه و کمی داشت. محو تماشای دریا بودم که با صدای امیر به خودم اومدم. دست مهسا رو گرفت و گفت:"ماکه رفتیم."

و هردو با لبخندی از ما دور شدن. بابا هم دست مامان رو کشید و گفت:"خب خانوم ما ام بریم دیگه!"

و بعد از اونم مینو به من چشمکی زد و با عمو به سمت دیگه ای رفت!!! فقط من موندم و آرش! زیر چشمی نگاهی به آرش انداختم و ناخودآگاه لبخند زدم. اونم در حالیکه می خندید دستمو گرفت و پرسید:"خب پس ما ام بریم دیگه؟"

خندیدم و با تکان دادن سرم موافقتمو نشون دادم. داشتیم به طرف تخته سنگ بزرگی می رفتیم که یهو سر و کله ی کسرا پیدا شد! دلم می خواست خفش کنم. به سمتمون اومد، آرش گفت:"چه عجب بیدار شدی."

کسرا قبل از اینکه حرفی بزنه نگاهش روی دست من و آرش سر خورد و در حالیکه با شیطنت لبخند می زد گفت:"یکی از دوستام اینجاس میرم پیشش شماها راحت باشین!"

و چشمکی زد و رفت. خندیدم و با خجالت به آرش نگاه کردم. با هم حرکت کردیم و روی تخته سنگ نشستیم. هر دو به دریا خیره شدیم.

پرسیدم:"حالا خوشحالی؟"

"چرا؟"

"حالا که اومدیم شمال؟ حالا که دوباره داری این دریا رو می بینی؟"

لبخند زد، نفس عمیقی کشید و هوای تازه رو به داخل ریه هاش هدایت کرد، بعد گفت:"آره خب من خیلی دریا رو دوست دارم! مخصوصا این دریا چون تو کشور خودمه!!"

آهی کشیدم و گفتم:"آخه چرا انقدر عاشق دریایی؟"

سرشو به سمتم برگردوند و گفت:"هیچکس مثل دریا نیست! زلال، پاک، زیبا و بدون هیچ ناخالصی!"

همون موقع موج بزرگی به طرف ساحل اومد و باعث شد پاکت آب میوه ای که توی دریا بود، روی شن های ساحل بیفته!!

من و آرش به هم نگاهی انداختیم و خندیدیم. ادای آرش رو درآوردم و گفتم:"و بدون هیچ ناخالصی؟؟؟!!"

پوزخندی زد، یک تای ابروشو بالا انداخت و گفت:"راستی چند وقته می خوام ازت یه چیزی بپرسم."

منتظر نگاهش کردم. ادامه داد:"با ما برمی گردی فلورانس؟"

شکلاتی از توی جیبم درآوردم، بهش تعارف کردم و با خونسردی گفتم:"معلومه که بر می گردم. می خوام درسمو تموم کنم."

"دوری از خانواده برات سخت نیست؟"

شکلات خودمو خوردم و جواب دادم:"یه کم سخته. ولی من بچه ی لوسی نیستم. می تونم تحمل کنم."

لبخندی زد و گفت:"تو باهوشی مطمئنم همینجا هم میتونی درستو ادامه بدی."

اخم کردم و دستمو از توی دستش بیرون کشیدم. نمی دونستم برای چی این سوالا رو می پرسه. یعنی نمی خواست من دیگه برگردم؟! ولی من نمی تونستم. حالا دیگه اصلا نمی تونستم نرم. باید می رفتم. نمی تونستم تحمل کنم که خودم اینجا باشم و دلم یه جای دیگه! آدم بی دل که دیگه آدم نیست.

با حرص گفتم:"اگه مزاحمتم می تونم یه خونه برای خودم بگیرم."

صورتمو بین دستاش گرفت و گفت:"بچه شدی؟ تو هیچوقت مزاحم نیستی."

بعد با صدای آهسته ای که به سختی به گوش می رسید گفت:" باید مطمئن می شدم که میای."

با تعجب بهش نگاه کردم، خواستم حرفی بزنم اما چشمم به کسرا افتاد که به طرفمون میومد. گونه هام سرخ شد. آرش لبخند گرمی زد و گفت:"چی شده؟"

با صدای آرومی گفتم:"کسرا داره میاد."

فورا دستاشو از روی صورتم برداشت و خندید. کسرا لبخند مرموزی زد و گفت:"چشمم روشن! فقط چند دقیقه تنهاتون گذاشتما!"

لبمو گاز گرفتم و سرمو پایین انداختم. کسرا خندید، دستشو روی شونم گذاشت و گفت:"حالا نمی خواد ادای این بچه مظلومارو درآری! دختره ی چشم سفید!"

آرش گوش کسرا رو کشید و گفت:"حالا دیگه به خانوم من می گی چشم سفید؟!"

کسرا هم درست مثل من هنگ کرد. خندید و پرسید:"چی گفتی؟"

"چشم سفید؟"

"نه قبلش."

"حالا دیگه؟"

"نه بعدش!"

"خواهرت!"

"نه یه چیز دیگه گفتیا!"

آرش سرشو خاروند و گفت:"نه بابا همینو گفتم دیگه!"

کسرا نیشگونی از بازوی برادرش گرفت و گفت:"باشه تو که راست می گی!"

گر گرفته بودم، بلند شدم تا کمی توی آب راه برم. صدای خنده ی کسرا رو می شنیدم که می گفت:"کجا بابا؟ حالا این یه چیزی گفت تو نمی خواد خودتو بکشی!"

به رو به آرش گفت:"اینا همه از ذوقشه ها! از خوشحالیه! تو ناراحت نشو."

آرش درحالیکه می خندید به طرفم اومد، دستمو کشید و گفت:"ناراحت که نشدی؟"

با شیطنت لبخند زدم، توی چشماش نگاه کردم و با شجاعت گفتم:"تا حالا هیچوقت انقدر خوشحال نشده بودم!"

بعد به سمت بقیه که به ساحل برگشته بودن دویدم و آرش رو دیدم که همونجا خشکش زده بود!

مهسا خندید و به آرومی در گوشم گفت:"داری پیشرفت می کنی."

خندیدم و ضربه ای آروم توی سرش زدم که امیر گفت:"عجب! حالا دیگه مهسا رو می زنی آره؟"

لب ورچیدم و معصومانه گفتم:"ببخشید دایی!"

و درحالیکه به سمت مامان می رفتم گفتم:"ولی حقشه بازم می زنمش!"

آرش لبخند زنان به جمعمون اومد. نگاهی بهم انداخت، خندید و یواشکی بهم چشمک زد. باور نمی کردم این همون آرش گذشته باشه. یاد روزای اول سفرم به ایتالیا افتادم یاد اون آرش بداخلاق که فقط بلد بود پوزخند بزنه. خاطرات گذشته باعث شد لبخند بزرگی روی لبم بنشینه که از چشم های آرش دور نموند.

همه به ویلا برگشتیم. صدای قاروقور شکمم منو از فکر آرش آورد بیرون و مجبورم کرد به سمت میز شام برم. با ولع مشغول خوردن جوجه کباب ها شدم. آرش با لبخند مرموزی نگاهم می کرد. غذا پرید توی گلوم و به سرفه افتادم. آرش درحالیکه می خندید یه لیوان آب برام ریخت و به دستم داد. جرعه ای آب نوشیدم و گفتم:"نخند! همش تقصیر توئه."

"باشه"

آروم گفت:"نه! بیشتر تقصیر توئه!"

و ساکت شد. اما چشماش هنوز می خندیدن. بعد از خوردن شام و کمی شب نشینی همه برای استراحت به اتاقاشون برگشتن. اصلا خوابم نمی برد و همش توی تخت غلت می زدم. کلافه شدم، ازجام بلند شدم و برای هواخوری به حیاط رفتم. روی یکی از پله های سنگی حیاط آرش نشسته بود و به گل های توی باغچه ی کنارش خیره شده بود. کنارش نشستم و گفتم:"شب به خیر!"

لبخندی زد و در حالیکه سرشو به طرفم بر می گردوند گفت:"هنوز نخوابیدی؟؟"

پوزخندی زدم وگفتم:"این چه سوال مضحکیه؟! معلومه که هنوز نخوابیدم!"

کتشو درآورد، روی شونه هام انداخت و گفت:"بریم کنار دریا؟"

"بریم."

کنار دریا، روی شنها ایستاد و به امواج آروم و کوتاه خیره شد. باد، موهای زیباشو به بازی گرفته بود. آرش، برای من مثل یه اسطوره بود با زیبایی ستودنی. حاضر بودم تمام عمرمو بدم تا بتونم تصویرشو در اون حالت نقاشی کنم. به طرفم برگشت و گفت:"تو نمی یای جلو؟"

قدمی به جلو برداشتم و کنارش ایستادم. همونطور که به دریا خیره شده بود لبخندی زد و گفت:"نظرت چیه؟"

"خب... واقعا خوشتیپه.."

پقی زد زیر خنده:"کی دریا؟"

"مگه من چی گفتم؟"

"هیچی بابا ولش کن."

"میگم سرده ها."

"میخوای بریم تو؟"

فورا حرفمو پس گرفتم، دلم نمی خواست به این زودی ازش جدا بشم برای همین گفتم:"نه نه اونقدرام سرد نیست!! هوای بهاریه دیگه."

خندید. دستشو به سمتم دراز کرد. دستشو که گرفتم گفت:" من همه ی خاطراتمونو از بچگی به یاد دارم. تو اون موقع یه دختر کوچولوی ناز و دوست داشتنی بودی که دل کندن ازت کار خیلی سختی بود. وقتی با تو بازی می کردم احساس می کردم همه ی دنیا توی دستامه. دوست داشتم همه جا پیشت باشم. اگه روزی می دیدم با یه پسربچه ی دیگه همبازی شدی، اوقاتم حسابی تلخ میشد. روزی که فهمیدم می خوایم بریم ایتالیا، انقدر نق زدم که همه رو عصبانی کردم چون نمی خواستم از تو دورباشم، اما چاره ای نبود ما باید می رفتیم. تو همه ی این سال ها هر وقت اسم کسرا میومد، ناخودآگاه یاد تو میفتادم. وقتی بعد از چند سال اومدم ایران، راستش خیلی دلم می خواست ببینمت. با دیدن دوبارت تمام احساسات بچگیم دوباره زنده شدن. اینبار خیلی قویتر. رزا حسی که من به تو دارم، از عشق هم بیشتره!! یه حس خیلی عجیب. وقتی فهمیدم عاشق کس دیگه ای هستی داشتم دیوونه می شدم، دلم می خواست بدونم اون کیه؟ ندیده بهش حسادت می کردم. خیلی تعجب کردم وقتی متوجه شدم اون داره با کسی غیر از تو ازدواج می کنه. به نظرم مرد واقعا احمق بود. ازش متنفر شده بودم. مجبور شدم که دوباره برگردم به ایتالیا و امیدوار باشم که یه روزی دوباره می بینمت. بعد از چند وقت از کسرا شنیدم که می خوای بیای ایتالیا. رزا اون روز دلم میخواست بال دربیارم!! دوست داشتم نزدیکم باشی و هرلحظه ازت خبر داشته باشم، پس جه بهونه ای بهتر از دوستی والدینمون! من این پیشنهاد رو به مینو دادم، اونم موافق بود و با کسرا در این باره حرف زد. وقتی که تو خونمون دیدمت، اونشب توی آشپزخونه، خیلی خوشحال شدم. دلم میخواست بغلت کنم و بهت بگم که چقدر از اومدنت خوشحالم، اما نمی تونستم، تو عاشق کس دیگه ای بودی و من باید صبر می کردم تا توکاملا اونو فراموش کنی. برای همین اون رفتار رو در پیش گرفتم، سرد و بی تفاوت. اما هر لحظه و هر روز عشقم به تو بیشتر میشد. می خواستم که تو مال من باشی، برای همیشه. رزا، تو عروسی امیر و مهسا تو فوق العاده بودی. مثل ماه می درخشیدی و مثل ستاره ها چشمک می زدی!! از اینکه نگاه همه به تو بود، اصلا خوشم نمیومد، ولی خب کاریم از دستم بر نمیومد. دلم می خواست سرت داد بکشم و به خاطر اون همه جذابیت سرزنشت کنم. اما تو که گناهی نداشتی. تو اونجا بودی مثل یه فرشته، بدون اینکه هیچ توجهی به اون نگاه ها داشته باشی. بهت پیشنهاد رقص دادم اما با وجود علی هیچ امیدی نداشتم که قبول کنی. وقتی دستتو توی دستام گذاشتی، وقتی گرمای وجودتو حس کردم، قلبم داشت از سینم می زد بیرون، خیلی زود فهمیدم که توام همین احساسو داری، موقع رقص می تونستم صدای ضربان قلبتو حس کنم. رزا من خیلی دوستت دارم..خیلی."

دهنم از تعجب باز مونده بود و حس خیلی خوبی داشتم، به قول آرش احساس می کردم تمام دنیا تو دستای منه.

خندیدم و گفتم:"منم همینطور."

درحالیکه به طرفم برمی گشت لبخند زیبایی زد و گفت:"تو هم چی؟"

درحالیکه به سمت ویلا می دویدم فریاد کشیدم:"عاشقتم."

و تنها صدایی که در سکوت شب به گوش می رسید صدای خنده ی آرش بود.

صبح با صدای جیغ مهسا به خاطر دیدن یه سوسک بزرگ از خواب بیدار شدم. زیرلب چند تافحش نثار سوسکه و مهسا کردم و بلند شدم. هنوز خیلی خوابم میومد، کش و قوسی به بدنم دادم، انقدر خوابم میومد که حتی نفهمیدم چی پوشیدم. خواستم از اتاق برم بیرون که یاد اتفاقای دیشب افتادم، سرخ شدم، حالا دیگه از اینکه با آرش رو به رو بشم خجالت می کشیدم. نفس عمیقی کشیدم و به خودم گفتم آروم باش رزا! اصلا به روی خودت نیار.

بعد در رو باز کردم و آروم به طبقه ی پایین رفتم. همه نشسته بودن و صبحانه می خوردن. منم سر میز نشستم و مشغول خوردن شدم. آرش رو به روی من نشسته بود و باز با لبخند نگاهم می کرد. شاید به این خاطر که بهش سلام نکرده بودم. براش سر تکان دادم. واکنشی نشون نداد فقط این بار لبخندش پر رنگ تر از بار قبل شد. با حرکت سر بهش اشاره کردم که بس کنه!! اما مگه گوش می داد. با صدای آهسته بهش گفتم:"بسه! بقیه می فهمنا!!!"

این بار طوری خندید که دندون هاش دیده می شد، بعد حرکتی کرد که یعنی همه چیز تمومه!!

این بار داد کشیدم:"یعنی همه میدونن؟"

همه زدن زیر خنده، بابا گفت:"بسه دیگه اذیت نکنین دختر گل منو!"

کسرا گفت:"آخه عروس خانم آخرین نفری بود که همه چیزو فهمید!"

با تعجب گفتم:"یعنی شما همتون از قبل می دونستین؟"

عمو لبخند زیبایی بر لب آورد و درحالیکه به مینو اشاره می کرد گفت:"مگه میشه مینو چیزیو بدونه و بقیه نفهمن؟"

درحالیکه از پشت میز بلند میشدم به آرش اشاره کردم که همراهم بیاد. و باز صدای خنده ی کسرا رو شنیدم که به آرش می گفت:"بدبخت شدی! این خیلی خشنه!"

با هم به ساحل رفتیم. آرش خیلی معصومانه نگاهم می کرد و این باعث می شد نتونم جلوی لبخند زدنمو بگیرم.

گفتم:"کاش زودتر بهم گفته بودی!! قبل از اینکه همه بفهمن."

بالحن معصومانه ای گفت:"تقصیر من نیست خب. من فقط به مینو گفته بودم."

"آره، باید حدس می زدم!! مینو!!!!"

آهی کشیدم و ادامه دادم:"اصلا چه فرقی میکنه!! حالا دیگه دلم می خواد همه ی دنیا .بدونن."

قدمی به جلو برداشت، سرم رو در آغوش کشید و در حالیکه موهامو می بوسید گفت:"حالا دیگه به آرزوم رسیدم!"

**

فصل آخر:

مداد طراحی رو روی میز گذاشتم، چند قدمی از تخته ی نقاشی دور شدم و چشمامو تنگ کردم تا نقاشیمو دقیق بررسی کنم. وقتی خیالم راحت شد، لبخندی از سر آسودگی زدم و نقاشی کامل شده رو قاب کردم، بعد کادوش کردم و توی چمدون قرار دادمش. آخرین وسایل باقی موندم رو هم جمع کردم و توی چمدون گذاشتم. در اتاق باز شد و آرش با وقاری خاص و قدمهایی آهنگین وارد شد، چمدونم رو برداشت و درحالیکه به سمت ماشین می برد، چشمکی زد و گفت:"بالاخره نگفتی چیکار داشتی می کردی که انقدر طولش دادی؟"

خندیدم و گفتم:"عجله نکن!!! می فهمی."

آهی کشید و با حسرت سرشو تکان داد. چمدون رو توی ماشین گذاشت و درو برام باز نگه داشت تا سوار بشم.

پرسیدم:"پس بقیه کجان؟"

خندید و گفت:"رفتن دیگه!"

"رفتن؟؟؟!"

"آره! کسرا گفت بهتره این دوتا جوونو با هم تنها بذاریم!"

آهی کشیدم و گفتم:"خسته نباشه!! کاش یه کم زودتر به فکر میفتاد! این چند روزه که هر جا رفتیم دنبالمون بود!"

"کسراس دیگه!!"

سرمو خاروندم و در حالیکه به عقربه ی سرعت سنج اتومبیل که هرلحظه بالاتر می رفت، نگاه می کردم گفتم:"همه چیز خیلی پیچیده شده!"

با تعجب گفت:"چرا؟"

"خب من الان گیج شدم اصلا نمیدونم کسرا برادرمه؟ برادرشوهرمه؟ یا پسر عممه؟؟!"

پاشو بیشتر روی گاز فشرد و گفت:"راستشو بخوای من خودمم نفهمیدم چی به چیه!! زیاد بهش فکر نکن."

بعد ادامه داد:"بالاخره نگفتی داشتی چی کار می کردی؟"

آینه ی ماشین رو دادم پایین و درحالیکه شالمو مرتب می کردم گفتم:"وقتی برگردیم تهران نشونت می دم."

"باشه."

خندید و گفت:"پس کی عروسی کنیم؟"

ضربه ای به بازوش زدم و جواب دادم:"چی؟"

"ازدواج عزیزم، ازدواج!"

لبخندی زدم و گفتم:"چرا انقدر هولی؟؟!؟!؟"

"تا الانشم زیادی..."

بقیه ی حرفش رو نشنیدم چون پژویی رو دیدم که با سرعت به سمتمون می اومد. انقدر مضطرب شده بودم که حتی نتونستم آرش رو صدا بزنم، جیغ بلندی کشیدم و هردومونو به خدا سپردم.

وقتی به هوش اومدم تمام بدنم کوفته بود و درد می کرد، سر درد خیلی شدیدی داشتم اونقدر که نمی تونستم صداهای اطرافمو تشخیص بدم. دستمو به سختی تکان دادم و کسی دستمو گرفت، حتی در اون حالت هم می تونستم محیت و گرمای دستان مادر رو تشخیص بدم. فشار خفیفی به دستش وارد کردم و سعی کردم صحبت کنم. مادر گریه می کرد. به سختی دهانمو باز کردم و گفتم:"آ...ر...ش"

اصلا نتونستم صدای خودمو تشخیص بدم و از شنیدن صدای جدیدم به شدت وحشتزده شدم. نمی دونستم به خاطر سردرده یا واقعا صدام مشکلی پیدا کرده. دوباره سعی کردم:"آرش."

این بار بیشتر به صدای خودم شباهت داشت. کسرا کنارم ایستاده بود، چشماش قرمز قرمز بودن و رنگش خیلی پریده بود.

این دفعه به سمت اون متمایل شدم و پرسیدم:"آرش کو؟ خوبه؟"

دستشو روی گونم گذاشت و گفت:"حالش خوبه . تو نگران نباش."

نمی تونستم باور کنم. مادر از اتاق خارج شد.

با لحن مشکوکی پرسیدم:"پس کجاست؟"

"باید استراحت کنه. اما خوبه."

بعد لبخند بی رمقی زد و گفت:"من الان بر می گردم."

و رفت. چند دقیقه بعد با یک پرستار برگشت. دلم نمی خواست دوباره بخوابم اما نمی تونستم مقاوت کنم. پرستار حالمو پرسید، دارویی توی سرمم تزریق کرد و چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید تا خوابم برد.

این بار که بیدار شدم وضع بهتری داشتم و دردم کمتر شده بود. چشمام همش به دنبال آرش می گشت اما بازم اثری ازش نبود. روی میز کوچک کنار تخت، دست گلی زیبا از رزهای سفید قرار داشت، که نمی دونستم چه کسی برام آورده.کسی توی اتاقم نبود. سعی کردم از روی تخت بلند بشم و وقتی موفق شدم، فهمیدم که حالم اونقدرا هم بد نیست. لباس هایی رو که به چوب لباسی اتاقم آویزان بود، پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون. پدرو دیدم که وارد اتاق پزشک میشد، بهترین موقعیت بود که از وضعیت واقعی آرش با خبر بشم. کنار در بسته ی اتاق ایستادم و گوشم رو به در چسبوندم.

دکتر گفت:"متاسفم وضع ایشون اصلا مناسب نیست، در واقع دیگه چاره ای جز قطع دستگاه نداریم، کاری از دست ما بر نمیاد."

تمام دنیا دور سرم می چرخید، انقدر شوکه شده بودم که حتی نمی تونستم گریه کنم. فضای بیمارستان برام خیلی سنگین بود، انگار قدرت نفس کشیدن ازم سلب شده بود. همه چیز برای خروجم از بیمارستان محیا بود، پس بدون اینکه کسی بفهمه از بیمارستان کوچک خارج شدم. سرم رو روبه آسمون بلند کردم و نفس عمیقی کشیدم. همین که اکسیژن به مغزم رسید، اوج فاجعه رو درک کردم و اشک از چشمانم جاری شد. دلم می خواست برم کنار دریا، اما نمی دونستم باید از کدوم طرف برم. راهی رو که حدس میزدم درست باشه در پیش گرفتم و انقدر رفتم تا به دریا رسیدم.

کنار سنگ بزرگی ایستادم و به امواج خروشان دریا خیره شدم. دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم فریاد می کشیدم و خدارو صدا می زدم.

انقدر گریه کردم که دیگه چشمام اشکی نداشت، آرش نباید منو تنها می ذاشت، نه حالا، نه وقتی فهمیده بودم که اونم دوستم داره. این نهایت خودخواهی بود. آرش من دیگه توی این دنیا نبود، منم امیدی به زندگی نداشتم. آرش، تنها عشق واقعی من بود، حسی که به اون داشتم با هیچ احساس دیگری قابل مقایسه نبود. جلوتر رفتم و پامو داخل آب سرد دریا گذاشتم. وسوسه انگیز بود. حالا که آرشو از دست داده بودم، دیگهه دنیا برام معنایی نداشت، می دونستم کاری که می خواستم انجام بدم اشتباه بود، اما قدرتی برای ادامه دادن به زندگی در خودم نمی دیدم.

زیرلب گفتم:"مامان، بابا، منو ببخشین اما دیگه نمی تونم. دوری آرشو نمی تونم تحمل کنم. خدایا منو ببخش، منو ببخش."

و آهسته قدم به دریای آبی گذاشتم، آب، خیلی سرد بود. چند نفر اسممو صدا می کردن اما من توجهی نداشتم. چند قدم دیگه به جلو رفتم و خودمو به آب سپردم.

همه چیز تموم شده بود تنها چیز قابل دیدن برام سیاهی بود، سیاهی محض، کمی که گذشت همه جا سفید شد، آرش رو دیدم که به طرفم اومد و با تمام قدرت منو در آغوش کشید. آغوشش خوب بود، گرم بود. دیگه نمی خواستم ازش جدا بشم. لبخندی زدم و گفتم:"چه قدر راحت بود. مردن اونقدرام دردناک نیست. چقدر خوبه که دوباره می تونم ببینمت آرش."

خواست منو از آغوشش جدا کنه که نذاشتم. موهامو نوازش کرد و درحالیکه اشک می ریخت گفت:"خدایا شکرت."

بعد با ملایمت منو از خودش جدا کرد و گفت:"تو زنده ای. تو زنده ای خانومم، منم زنده ام."

درحالیکه منو به سمت ساحل می برد گفت:"آخه چرا اینکارو کردی؟ چرا می خواستی خودتو..؟ چرا؟"

گریه می کردم و توی دلم از خدا به خاطر همه چیز تشکر می کردم.

دستمو بالا آوردم و روی گونش گذاشتم، گفتم:"من خودم شنیدم که دکتر به بابا گفت تو مردی."

دستشو روی دستم گذاشت و گفت:"وقتی تو کنار اتاق دکتر ایستاده بودی، من با پدرت توی اتاق بودم!! یه خانومی اونجا بود که همسرش مرگ مغزی شده بود و دکتر داشت با اون صحبت می کرد."

"از کجا فهمیدی من اینجام؟"

"توی اتاقت نبودی. خوب می دونم که چقدر عاشق دریایی برای همین اومدم اینجا، کنار همون تخته سنگ! خوشحالم که به موقع رسیدم. خیلی خوشحالم."

هوارو با تمام وجودم بلعیدم ، اشکامو پاک کردم و بالبخند خودمو در آغوش گرم و امن آرش انداختم. دستای مهربانشو به روم باز کرد، سرمو روی سینش گذاشتم و گفتم:"تو تمام دنیای منی."

لبخندی زد و پرسید:"خب، پس بالاخره کی ازدواج کنیم؟"

"چی؟!؟"

**

کسرا درحالیکه عرفان رو درآغوش داشت،به تابلوی نقاشی روی دیوار خیره شده بود. لبخندی زد و گفت:"جان من اینو خودت کشیدی؟"

"چند بار میپرسی؟ آره!"

"اونوقت این کی هست؟"

"آرشه دیگه!!"

خندید و گفت:"نبابا آرش اگه انقدر خوشگل بود که تا حالا خودکشی کرده بود."

آرش، توپ توی دستشو به طرف کسرا پرت کرد و گفت:"ساکت شو!"

عرفان زد زیر گریه و کسرا هرچقدر سعی می کرد آرومش کنه، بیشتر گریه می کرد. غرولند کنان به سمت آرش رفت و گفت:"این پسرت خیلی ونگ می زنه! دختره رو بده من."

آرش خندید و الیا روبه کسرا سپرد. درحالیکه پسرمو در آغوش می کشیدم به کسرا گفتم:"بی تربیت! ونگ میزنه یعنی چی؟!"

مینو وارد اتاق شد، با مهربانی عرفانو بغل کرد و گفت:"همه بیرون! رزا باید استراحت کنه."

همه رفتن، فقط من موندم و آرش. آرش به طرفم اومد و کنارم نشست. درباز شد و مینو بالبخند به آرش گفت:"حتی تو!"

آرش آهی کشید و گفت:"چند دقیقه دیگه میام."

با یه دنیا مهربانی و عشق نگاهم کرد و لبهای داغشو روی لبهام گذاشت.

کسرا درو باز کرد. آرش داد زد:"برو بیرون!"

کسرا خنده ی ریزی کرد و گفت:"مچتونو گرفتم. زودباش بیا بیرون! این بچه های لوست کشتن مارو!!!"

آرش آه بلندی کشید و درحالیکه با دستش برام بوسه میفرستاد رفت بیرون. به عکس ازدواجمون نگاه کردم، از اون روز دو سال میگذشت و این دو سال بهترین سالهای زندگی من بود. لبخندی زدم و درحالیکه چشمامو می بستم زیرلب گفتم:"خدایا ازت ممنونم! به خاطر همه چیز!"

پایان

 

رمان پرنیان سرد3

به کارت روی میز خیره شده بودم اما چیزی رو که می دیدم باور نداشتم. خدایا چرا انقدر زود؟ حدودا دو هفته ای از شنیدن اون خبر نحس می گذشت و من هنوز تو شوک از دست دادن علی بودم که کارت ازدواجش به دستم رسیده بود.
و حالا یک روز قبل از این عروسی دردناک بود. فقط یک روز مونده بود به پژمرده شدن غنچه ی نوشکفته ی عشقم. فقط یک روز... خودمم شگفت زده شده بودم از شجاعتم وقتی که جلوی همه ایستاده بودم و گفته بودم:"من به این عروسی میرم!"
وقتی این حرف رو زدم برق تحسینو تو چشمای همه دیدم، مخصوصا کسرا. می خواستم به حرفش گوش کنم و با مشکلم رو به رو شم، نه اینکه ازش فرار کنم.
حالا همگی برای بدرقه کردن آرش تا فرودگاه بیرون رفته بودن و من ساعتها بود که به کارت روی میز خیره شده بودم. چندروز پیش برای اولین بار نیلوفر رو دیدم، دختر خوب و زیبایی بود و خیلی زود به دل می نشست. همسایه ی مهنازجون بود. از ته دل براش آرزوی خوشبختی کردم و اینکه علی لیاقتش رو داشته باشه.
هنوزم به یاد عروسی علی تمام وجودم یخ می کرد، باورم نمی شد که دیگه برای همیشه از دست دادمش. روز عروسی نیلوفر واقعا زیبا شده بود، اما من از زیر پرده ی اشک کسی به جز علی رو نمی دیدم.
صدای زنگ رشته ی افکارم رو پاره کرد. با بی تفاوتی شانه بالا انداختم و به سمت آیفون رفتم. حتما بقیه از پاتختی برگشته بودن! کسرا ام که با روستاش رفته بود بیرون. وقتی در رو باز کردم، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم، علی بود. دوباره شده بود مثل بار اولی که دیدمش، سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفته ای گفت:"سلام."
با لحن سردی جوابش رو دادم. حتی به خودم زحمت ندادم دعوتش کنم بیاد داخل.
گفت:"می تونم بیام تو؟"
درحالیکه از جلوی در کنار می رفتم، گفتم:"می تونین. اما کسی خونه نیست."
گفت:"پس مزاحم نمی شم. با کسرا کار داشتم، بعدا باهاش صحبت می کنم.خدافظ."
و رفت. هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که سرشو برگردوند. با نگاهم غافلگیرش کردم. دوباره می خواست بره که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، اگه حرفی بهش نمی زدم، دیوونه می شدم، اگه دلیل کارشو نمی فهمیدم تا آخر عمر یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم می موند.
تقریبا فریاد زدم:"صبر کن."
چند قدمی رو که رفته بود، برگشت و گفت:"چیزی شده؟"
تحول سرمای هوا برام سخت شده بود، گفتم:"بیا تو."
جاخورد، سرخ شد و گفت:"چی؟"
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:"می خوام باهات حرف بزنم."
چیزی نگفت و به آرامی وارد خونه شد. روی مبلی گوشه ی اتاق پذیرایی نشست و منتظر بهم خیره شد.
دستمو توی موهام فرو کردم و درحالیکه سعی می کردم، آروم باشم گفتم:"چرا؟ علی تنها چیزی که باید بدونم اینه که چرا داری اینکارو می کنی؟"
"چیکار؟"
"خودت می دونی. درسته که هیچوقت چیزی بهت نگفتم اما تو که میدونستی! توکه میدونستی چقدر دوستت داشتم."
پوزخندی زد و گفت:"واقعا؟! از کجا باید می دونستم؟ تو هیچوقت به من چیزی نگفتی."
با حرص گفتم:"تمومش کن این بازی مسخره رو! حداقل راستشو بهم بگو. من دفتر خاطراتتو خوندم. حتی اگه انکار کنی من میدونم که دوستم داشتی."
بلند شد و ایستاد، چنگی به موهاش زد و گفت:"آره دوستت داشتم. خیلیم دوستت داشتم اما نتونستم با خودم کنار بیام."
"آخه چرا؟"
"تو عشق برادرم بودی. چطور می تونستم بهش خیانت کنم. حتی با اینکه اون مرده! همش همین نیست! از کجا باید می دونستم توام دوستم داری. هیچوقت از طرف تو مطمئن نبودم. فکر می کردم توام منو سرزنش می کنی. ای کاش... ای کاش حرفی که امروز زدی رو یه کم زودتر می گفتی. فقط یه کم!"
با عصبانیت اشکمو پاک کردم و داد زدم:"برو بیرون! از این خونه برو بیرون."
با نگرانی به سمتم اومد:"تو حالت خوبه؟"
بلند تر فریاد کشیدم:"به من نزدیک نشو! فقط برو بیرون. تو از شهابم بدتری تو یه آدم پستی. یعنی عشق من انقدر برات بی ارزش بود؟؟ به خاطر وجدان خودت منو بازی دادی؟ برو بیرون. دلم برای نیلوفر می سوزه!"
بدون توجه به حرفام بهم نزدیکتر شد و گفت:"داری می لرزی رزا. بشین. خواهش می کنم آروم باش. باشه من میرم تو فقط آروم باش."
"تو که بری من آروم می شم. برو."
خواست چیزی بگه اما فورا پشیمون شد و رفت. آهی کشیدم و سرمو به مبل تکیه دادم. تمام وجودم می لرزید و بدجوری عرق کرده بودم. لیوان آب روی میز رو به سمت دیوار پرت کردم و زیر لب گفتم:"به درک!"
در با شدت باز شد و کسرا اومد تو، رنگش پریده بود، به طرفم اومد و گفت:"چیزی شده؟"
لبخند بی رمقی زدم و جواب دادم:"نه، لیوان از دستم افتاد."
نیشخندی زد و گفت:"جالبه. عصبانی میشی، لیوان بدبختو می زنی تو دیوار همه چیرم می اندازی تقصیر دستت!"
"خب تو که همه چیو می دونی چرا می پرسی؟"
روی مبل نشست و دست منم کشید. موهامو با دستاش مرتب کرد و گفت:"تا حالا ندیده بودم اینجوری گریه کنی."
دستی به صورتم کشیدم، خیس خیس بود. گفتم:"قیافم خیلی مسخره شده نه؟"
لبخندی زد و گفت:"آره. قشنگ شدی مثل دلقکا."
"من عاشق این صداقتتم."
اشکامو پاک کرد:"دیگه گریه نکن! واقعا بهت نمیاد!"
"پس چیکار کنم؟"
"به زندگیت فکر کن. ببین چیکار دوست داری بکنی. دنبال یه هدف باش و زندگی کن."
برای بیستمین بار عرض اتاقو طی کردم، چشمامو بستم و نفسی عمیق کشیدم. از تصمیمم کاملا مطمئن بودم. در اتاقو باز کردم و به طبقه ی پایین رفتم. همه نشسته بودن و داشتن چای میخوردن. بابا ، با دیدنم لبخندی زد و گفت:"چه عجب! دختر بابا اومده."
خندیدم و کنارش نشستم. مامان با مهربونی لبخندی زد و گفت:" خوشحالم که بالاخره از اتاقت اومدی بیرون عزیزم."
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم، بعد دوباره بازشون کردم. نگاهی به کسرا انداختم، قبل از اینکه به بقیه چیزی بگم، همه چیزو به کسرا گفته بودم. لبخندی زد و سرشو تکان داد، انگار داشت تاییدم می کرد.
لبخندی زدم و گفتم:"من باید یه چیزی بهتون بگم."
بابا گفت:"بگو عزیزم."
"من یه تصمیمایی راجع به آیندم گرفتم، امیدوارم باهام موافق باشین."
رنگ نگاه بابا عوض شد، حالا دیگه نگرانی به خوبی از چشماش معلوم بود، اما با این حال گفت:"ادامه بده."
"می خوام برم دانشگاه."
یهو خندید و گفت:"خب اینکه دیگه این همه من من نداشت، معلومه که موافقم."
حرفشو قطع کردم:"هنوز تموم نشده. من می خوام برم دانشگاه اما نه اینجا. می خوام معماری بخونم. توی ایتالیا!"
بابا متفکرانه به زمین چشم دوخت. مامان لبخند کمرنگی زد و برخلاف تصورم گفت:"ما موافقیم. می تونی بری."
بهتزده به بابا نگاه کردم، اونم سرشو تکان داد و گفت:"آره منم حرفی ندارم."
دیگه داشتم از تعجب شاخ در میاوردم. میدونستم که بالاخره اجازه میدن اما باورم نمیشد که انقدر زود اینکارو بکنن.
گفتم:"شماها حالتون خوبه؟؟؟ باورم نمیشه انقدر سریع راضی شدین!"
"منم فکر می کنم این سفر واقعا برات لازمه. از نظر ما رفتن تو اشکالی نداره اما نمی تونیم بذاریم توی یه کشور غریب تنها باشی."
"یعنی باهام میاین؟"
"نه! یکی از دوستای خوب من توی ایتالیا زندگی می کنه. وضع مالی خوبیم داره تا تموم شدن تحصیلاتت می تونی پیش اون و خانوادش بمونی."
معترضانه گفتم:"ولی بابا! من نمی خوام سربار کسی باشم. اینجوری حس می کنم اضافیم."
به جای بابا، مامان جواب داد:"عزیزم تو برای اونا سربار نیستی. ما که تورو جای بدی نمی فرستیم. اونا فوق العاده خوب و مهربونن. اصلا تو برو اونجا اگه راحت نبودی بعدا یه فکری می کنیم."
آهی کشیدم و گفتم:"باشه! باشه! قبوله!!"
فصل 9
نمی دونم چم شده بود، گریه نمی کردم، برعکس خوشحال بودم. انگار هنوز داغ بودم! حتی درست نمی دونستم چند ساعت از شروع پرواز میگذره. فقط احساس می کردم خیلی از خونه دور شدم. انقدر که دیگه اگه بخوامم نمی تونم به علی نگاه کنم. چشمامو بستم و سرمو به صندلی هواپیما تکیه دادم. سعی کردم خاطرات این چند وقتو از ذهنم بیرون کنم! اما مگه میشد؟!؟ نه! پس بیخیال بیرون کردنشون از ذهنم شدم و به خودم دلداری دادم:"درست میشه. فقط یه کم زمان لازمه."
وقتی خانمی که کنارم نشسته بود، چشماشو گرد کرد و بهم زل زد تازه فهمیدم بلند حرف زدم. لبخندی زدم و با سر معذرت خواهی کردم. اونم سر تکان داد اما چیزی نگفت. حالا انگار اگه حرف میزد زبونشو می فهمیدم. بی طاقت به ساعتم نگاه کردم. آه اینم که خوابیده! مهماندار هواپیما چیزی گفت. انقدر بد انگلیسی حرف میزد که تنها چیزی که فهمیدم این بود: کمر بندهاتون رو بسته نگه دارید!
خوب اینم نشونه ی خوبی بود، یعنی اینکه به زودی می رسیدیم! کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازه ای کشیدم. هر چی بیشتر به فلورانس نزدیک میشدم بیشتر وحشتزده می شدم. ضربان قلبم وحشتناک داشت می رفت بالا. از وارد شدن به یه جای ناشناخته می ترسیدم اما عجیبتر این بود که این وحشت باعث نشده بود از تصمیمم پشیمون باشم. انگار مطمئن بودم راه درستو انتخاب کردم. کشش عجیبی منو به سمت مقصد می کشوند. وقتی هواپیما فرود اومد، با قدمهایی محکم وارد سالن شدم. مخصوصا محکم قدم بر میداشتم که ترسمو مخفی کنم. به محض اینکه چشمم به اسم خودم روی پلاکاردی افتاد داشتم از خوشحالی بال در میاوردم. به سمت مرد رفتم و به انگلیسی سلام کردم و بهش گفتم که من رزا ام.
اما اون لبخندی زد و در نهایت ناباوری به فارسی جواب داد:"سلام خانم. خوش اومدین. آقا بیرون منتظرتونن."
بعد چمدونمو گرفت و ادامه داد:"خیلی عذر خواهی کردن که نتونستن بیان داخل. آخه ایشون تو جاهای شلوغ نفسشون بند میاد. آسم دارن."
خیلی تند راه میرفت درحالیکه سعی می کردم قدمامو باهاش هماهنگ کنم گفتم:"مهم نیست. ایشون باید منو ببخشن که مزاحمشون میشم."
اخمی کرد و گفت:"این چه حرفیه. آقا و خانم خیلی خوشحالن. خانوم خیلی ذوق زده شدن. خیلی مشتاقن شمارو زودتر ببینن."
و منو به سمت فضای باز راهنمایی کرد. وقتی به مازراتی کوپه ی مشکی رنگ رسیدیم، دهانم از شدت تعجب باز مونده بود. مردی که کت و شلوار طوسی پوشیده بود از ماشین پیاده شد و لبخند زنان به سمتم اومد. دستشو به طرفم دراز کرد و گفت:"باورم نمیشه انقدر بزرگ شدی. آخرین باری که دیدمت خیلی بچه بودی. خوش اومدی دخترم."
برعکس چیزی که فکر می کردم، مرد مهربونی به نظر می رسید، با وجود سنش، بی نهایت خوش تیپ و خوش قیافه بود و چشمان سبز رنگ براقی داشت.
از اونجایی که عادت داشتم دوستای بابا رو عمو صدا کنم،دستشو فشردم و گفتم:"سلام. عمو. ممنون. ببخشید که مزاحم شما شدم."
اخم زیبایی کرد و گفت:"دیگه این حرفو نزن. من همیشه دلم می خواست که یه دختر داشته باشم. تو مثل دختر خودمی. حالام به جای این حرفا بهتره زودتر بریم خونه، حتما خیلی خسته ای."
اخیش خدا خیرت بده حرف دلمو زدی به خدا! لبخندی زدم و گفتم:"بله. بریم."
از دیدن خونه حتی بیشتر از ماشین شوکه شدم. خونه ی ویلایی فوق العاده زیبا و بزرگی بود. باورم نمیشد انگار که داشتم خواب می دیدم. ناخودآگاه سوتی زدم و گفتم:"محشره."
عمو خندید و منو به سمت خونه برد. داخل حیاط پر بود از درختا و گل های مختلف که اسم هیچکدومشونم نمی دونستم. یه لحظه توهم زدم که نکنه اینا از مافیای ایتالیایی باشن! با اینکه وضع مالی ما توی ایران خوب بود، تا به حال در عمرم چنین خونه ای ندیده بودم.
استخر زیبایی که کفش رو سرامیک های سفید پوشونده بودن، در گوشه ای از حیاط خودنمایی می کرد. احساس می کردم ملکه ای چیزیم. به عمو وارد خونه شدیم. همه جا مدرن و درعین حال زیبا و شیک بود. چند تابلوی رنگ روغن زیبا روی دیوار های خونه به چشم می خورد.
هنوز همه جای خونه رو درست ندیده بودم که احساس کردم کسی در آغوشم گرفت. نمی تونستم صورتشو ببینم اما موهای بلند و مواج قهوه ای رنگش توی صورتم می خورد و دستای ظریف و مهربانش دور شانه ام حلقه شده بود.
عمو به زن گفت:"بسه دیگه مینو جان. بذار نفس بکشه."
پس اسمش مینو بود. چقدرم که بهش میومد. پوستش سفید و کشیده بود و چشمان درشتی به رنگ دریا داشت. در کل چهره ی زیبایی داشت و خیلی به دل می نشست.
مینو لپمو بوسید و گفت:"سلام خوشگلم. خیلی خوشحالم که دوباره می بینمت. حالا که بزرگتر شدی خوشگلترم شدیا! نمی دونی چقدر دوست داشتم ببینمت."
خندیدم. رفتارش خیلی به دلم نشسته بود. طوری برخورد می کرد انگار که من دختر خودشم. منم بوسیدمش و گفتم:"مرسی خاله. منم خوشحالم که اینجام."
دستمو کشید و درحالیکه منو از پله های مارپیچ خونه به طبقه ی بالا می برد، با ذوق کودکانه ای گفت:"بیا بریم اتاقتو نشونت بدم. رضا می گفت ممکنه تو این اتاقو دوست نداشته باشی ولی من مطمئنم که خوشت میاد!"
و منو به طرف اتاقی که درش سفید رنگ بود برد، درو که باز کرد برای چند لحظه محو زیبایی فضای اتاق شدم. مینو با صدایی که توش ناراحتی موج می زد گفت:"چیشد؟ خوشت نیومد نه؟ خب اگه خیلی بده می تونیم عوضش کنیم."
از لحن حرف زدنش خندم گرفت. درست مثل بچه ها بود. ناخودآگاه بغلش کردم و گفتم:"نه. عوض کردن برای چی؟ اینجا فوق العاده س. خیلی قشنگه."
یه تخت خواب چوبی دو نفره با ملحفه ی صورتی گوشه ی اتاق بود و جلوش یک میز آرایش از همون جنس بود که روش پر از لوازم آرایش و عطر های مختلف بود.در سمت دیگه ی اتاق یه کتابخونه با انواع کتاب ها قرار داشت. فرش کوچک و زیبایی به رنگ صورتی، با گلهای درشت سفید وسط اتاق پهن شده بود که زیبایی اتاقو چند برابر کرده بود.دیوار ها و در کمد صورتی ملایم بودن و روی یکی از دیوار ها یه نقاشی رنگ روغن قشنگ نصب شده بود. نقاشی، ساحل و دریا رو نشون می داد و قایق کوچکی که روی دریای بزرگ و آبی شناور بود. دختری هم در ساحل ایستاده بود، به قایق خیره شده بود و برای کسی دست تکان می داد. واقعا قشنگ بود.
به مینو که حالا بی نهایت خوشحال شده بود، گفتم:"خاله؟ این نقاشیا که توی خونس و این یکی که اینجاس، اینارو کی کشیده؟ خیلی قشنگن."
از قبلم خوشحالتر شد و جواب داد:"واقعا قشنگن؟ یعنی خوشت اومده؟ همشونو خودم کشیدم. از بچگی عاشق نقاشی بودم."
با تعجب گفتم:"باورم نمیشه. خیلی خوشگلن. شما واقعا محشری."
با خوشحالی کف دستاشو به هم کوبید و گفت:"باید یه نقاشیم از تو بکشم. خیلی خوشگلی."
"نه زیاد!"
هولم داد توی اتاق و گفت:"یه کم استراحت کن. فقط زود بیدار شیا. حوصلم سر میره.آه راستی تا یادم نرفته، یه حموم توی این طبقه هست. یه دوش بگیری بهتره! سرحال میشی."
و رفت.
چمدونامو باز کردم ، از توی یکیش کیف حمامم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم. طبقه ی دوم تقریبا مثل یه خونه ی جدا به حساب میومد، حتی آشپزخونه هم داشت. حدس زدن جای حمام کار سختی بود چون این طبقه اتاق های زیادی داشت. بالاخره بعد از حدود یک ربع حمام رو پیدا کردم و واردش شدم. وان رو پر از آب گرم و کف کردم و توش دراز کشیدم. احساس آرامش می کردم و تمام خستگیم داشت ذره ذره از وجودم بیرون می رفت. سرمو به دیوار تکیه دادم ، چشمامو بستم تا کمی از سوزش اونا کم بشه که کم کم خوابم برد.
وقتی از خواب بیدار شدم چند دقیقه طول کشید تا کاملا متوجه بشم که کجا ام. با عجله بلند شدم، دوش گرفتم و از حمام بیرون رفتم، همه جا ساکت و تاریک بود. وقتی به ساعت نگاه کردم نزدیک بود شاخ در بیارم. دوازده و نیم شب بود. دلم برای مینو سوخت، حتما خیلی منتظر مونده بوده و حالام که دیگه خوابیده. دلم ضعف رفت. خیلی گشنم بود، اما دلم نمی خواست بقیه رو از خواب بیدار کنم. حوله رو دور خودم محکم کردم و به آشپزخونه ی طبقه ی دوم رفتم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم. در یخچالو باز کردم، اه اه یکم پنیرم توی این یخچال پیدا نمیشد برای خوردن. در فریزر رو باز کردم، یه کم بستنی توش بود، برای خودم توی یه کاسه کمی بستنی برای خودم ریختم و مشغول خوردن بودم که صدای قدمهای کسی رو شنیدم و بعد سایه ی کسی ظاهر شد، بلند شدم و داشتم از ترس جیغ می کشیدم که دستی جلوی دهنمو گرفت. دست و پا زدم و سعی کردم دستشو از روی دهنم بردارم که گفت:"آروم باش لطفا. اگه قول بدی ساکت بمونی دستمو بر میدارم. باشه؟"
صدای مرد خیلی برام آشنا بود. سرمو به نشانه ی باشه تکان دادم. دستشو از روی دهنم برداشت و رو به روم ایستاد. با تعجب بهش خیره شدم و در حالیکه صدام هنوزم می لرزید، گفتم:"آرش؟"
سرشو تکان داد و گفت:"آره."
"تو اینجا چیکار میکنی؟"
"اینجا خونمه. نباید بیام خونه؟؟"
دیگه چشمام داشتن از جا در میومدن.
تقریبا فریاد زدم:"خونههههه؟؟؟"
با خونسردی شانه ای بالا انداخت و گفت:"آره خونه. من پسر مینو ام. ولی تو این وقت شب اینجا چیکار می کنی؟"
بعد به کاسه ی بستنی اشاره ای کرد و گفت:"بهت نمیاد انقدر شکمو باشی."
با حرص گفتم:"شکمو نیستم. فقط شام نخورده بودم."
پوزخندی زد و گفت:"یعنی بازم اعتصاب کرده بودی؟ نگو که هنوز نیومده عاشق شدی!"
خوب می دونستم واسه ی چی داره بهم تیکه میندازه، وقتی خبر ازدواج علی رو شنیده بودم تا چند روز لب به غذا نمی زدم.
با نفرت بهش خیره شدم و گفتم:"تو کار دیگه ای نداری؟ مشکلت با من چیه؟!"
دوباره از همون پوزخندای حرص درآرش زد و گفت:"مشکلم با تو؟ خب فکر نمیکنی بهتره اول لباس بپوشی بعد راجع بهش حرف بزنی؟؟ یا می خوای همینجوری....."
تازه فهمیدم با چه وضعی وایستادم و دارم باهاش حرف میزنم. قاشقو روی میز گذاشتم و درحالیکه به سمت اتاقم می دویدم زیرلب گفتم:"میکشمت."
به اندازه ی کافی خوابیده بودم برای همین دیگه تا صبح هر کاری کردم خوابم نبرد، جرئت بیرون رفتن از اتاقم نداشتم. بالاخره صبح شد، داشتم لباس می پوشیدم که مینو وارد اتاق شد.
خندید و درحالیکه منو می بوسید گفت:"دیروز خوب خوابیدیا! حسابی حوصلم سر رفته بود. امروز دیگه نمی ذارم بخوابی! کلی کار داریم. حالام زود حاضر شو بریم پایین! آرش دیشب از مسافرت برگشته. حتما قبلا دیدیش مگه نه؟!"
سعی کردم به زور لبخند بزنم:"آره. به اندازه ی کافی دیدمش."
موهامو با کش بستم و گفتم:"خب من آماده ام. بریم."
دستمو محکم گرفت، منو همراه خودش کشید و گفت:"خیلی خیلی خوشگل شدی. حتما خیلی گشنته بریم!"
واقعانم داشتم از گرسنگی غش می کردم.
به عمو سلام کردم و خواستم کنار مینو بشینم، که عمو صندلی کنار خودش رو برام جلو کشید،درست رو به روی آرش. از نگاه کردن بهش خجالت می کشیدم. یه بار دیگه یاد وضعیت خجالت آمیز دیشبم افتادم و سرخ شدم.
آرش لبخندی زد و با طعنه گفت:"صبح به خیر. دیشب خوب خوابیدی؟؟"
"نه، اصلا نتونستم بخوابم."
پوزخندی زد و گفت:"شاید به خاطر پر خوریه. مگه نه؟"
گفتم:"نه، یه مگس مزاحم توی خونه بود، انقدر ویز ویز کرد که نتونستم بخوابم."
بعد با حرص گفتم:"اما بالاخره می کشمش."
مثل همیشه خونسرد بود، لبخند زیبایی زد و گفت:"موفق باشی."
مینو با تعجب بهمون نگاه می کرد،شونه اش رو بالا انداخت و لبخند محوی زد اما چیزی نگفت.
صبحانه رو که خوردیم، مینو گفت:"رضا کارای دانشگاهتو درست کرده. همه چیز آماده س از چندروز دیگه ام میتونی بری سر کلاسات."
خندیدم و به عمو گفتم:"مرسی عموجون."
عمو بامهربونی لبخندی زد و گفت:"کاری نکردم که."
مینو گفت:"امروز بهتره بری خرید. یه کم لباس و کفش و از این جور چیزا بگیر!"
بعد رو به آرش گفت:"پاشو حاضر شو! تو که امروز بیکاری پس ببرش."
چای پرید توی گلوی آرش و درحالیکه سرفه می کرد و به شدت سرخ شده بود، گفت:"چرا من؟ خوب خودت باهاش برو."
مینو اخم کرد و گفت:"انقدر حرف نزن. فقط کاری که بهت میگمو بکن. حالام زودباش چقدر می خوری."
داشتم می خندیدم که با چشم غره ی آرش خنده روی لبم ماسید. عوضش زبونم رو دراز کردم و یکی از همون پوزخندهای خودش رو بهش تحویل دادم. اما به هرحال خودمم دوست نداشتم با اون غول بیابونی برم خرید. به مینو گفتم:"خاله نمیشه باهام بیای؟ آخه سلیقه ی شما خیلی خوبه."
مینو با لجبازی گفت:"سلیقه ی آرشم به من رفته. حرف نداره. حالام زودباشین برین حاضر شین. دیر میشه ها! برای ناهارم برنگردین خونه. ما میخوایم بریم بیرون. فهمیدین؟"
آرش آهی کشید، بلند شد و گفت:"باشه باشه. من تسلیمم."
بعد رو به من گفت:"واسه چی هنوز نشستی؟ برو حاضر شو دیگه."
چشم غره ای بهش رفتم و فورا حاضر شدم. از مینو و عمو خداحافظی کردیم و به سمت ماشین رفتیم. در ماشینو برام باز نگه داشت تا سوار شم. از این کارش تعجب کردم و ابرومو بالا انداختم. از رفتارش خوشم اومد و لبخند زدم. سوار شد و ماشین رو روشن کرد.
به لبخند روی لبم اشاره ای کرد و گفت:"یعنی از اینکه با من اومدی بیرون انقدر خوشحالی؟"
پامو به کف ماشین کوبیدم و جواب دادم:"نخیر، یاد یه چیزی افتادم همین."
دوباره پوزخند:"باشه باور کردم."
"مسخره."
"لوس"
با حرص به سرعت سنج ماشین نگاه کردم و گفتم:"بلد نیستی تندتر از این رانندگی کنی یا مخصوصا انقدر آروم میری؟؟ که بیشتر بامن باشی؟؟!"
"تو کمپوت اعتماد به نفسی."
و پاشو روی گاز فشار داد.
بعد از چند دقیقه ماشین رو نگه داشت و گفت:"اول کفش میخریم."
چیزی نگفتم و پیاده شدم، کفش ها واقعا زیبا بودن. از بیشترشون خوشم میومد و دوست داشتم همشونو بخرم.
یه کفش صورتی و یه دونه مشکی با کیف های همرنگشون خریدم. آرش، بسته های خرید رو از دستم گرفت و گفت:"من میارم! تو واقعا با این کفشا میتونی راه بری؟"
بسته هارو به دستش دادم و گفتم:"البته. میخوای به توام یاد بدم؟ خیلی آسونه ها."
بالاخره اون پوزخندای مسخرشو کنار گذاشت، یه لبخند واقعی و زیبا زد و گفت:"امیدوارم خرید لباس انقدر طول نکشه."
"نه. خریدن کفش خیلی سختتره."
خرید لباس همونطور که فکرشو می کردم خیلی کمتر طول کشید. انقدر خسته شده بودم که تقریبا همه ی لباسامو آرش انتخاب کرد و واقعا هم سلیقش حرف نداشت.
دیگه واقعا از شدت گشنگی داشتم از پا در میومدم. آرش گفت:"من خیلی گشنمه."
"منم همینطور."
گفت:"چه عجب."
منظورشو فهمیدم. هر دو همزمان لبخند زدیم.
کنار یک رستوران زیبا ایستاد. بیرون از رستوران، در فضای باز صندلی های زیادی چیده شده بودن. درو برام باز کرد و درحالیکه منو به سمت یه میز راهنمایی می کرد، گفت:"پیتزا و پاستاهاش فوق العاده ان."
غذاهای اونجارو خوب نمی شناختم برای همین گفتم:"برام فرقی نداره. خودت برام غذا سفارش بده."
یکی از صندلی هارو برام عقب کشید و خودشم رو به روم نشست. وقتی گارسون اومد، تند تند به ایتالیایی یه چیزایی بلغور کرد و آرشم جوابشو داد. آهی کشیدم و با خودم فکر کردم که هرچه زودتر باید ایتالیایی یاد بگیرم.
آرش درحالیکه با ظرف سالاد روی میز بازی می کرد گفت:"به خانوادت زنگ زدی؟"
گفتم:"معلومه که آره. همونروز که رسیدم زنگ زدم."
"کسرا چطور بود؟"
یهو بغض گلومو گرفت. بیشتر از همه دلم برای کسرا تنگ شده بود، برای حرفاش، برای شوخیاش.
بغضمو به سختی فرو دادم و گفتم:"خوب بود."
سرشو خاروند و با لحن کنجکاوی پرسید:"خب اون پسره، اسمش چی بود..... علی...؟اون؟...."
دوست نداشتم راجع بهش حرف بزنه برای همین قبل از اینکه حرفش تموم بشه گفتم:"ازدواج کرد. تموم شد."
خودشم فهمید میلی به ادامه ی بحث ندارم. برای اولین بار سعی نکرد حرصمو در بیاره و دیگه ادامه نداد.
غذارو که آوردن انقدر گشنم بود که همشو بی وقفه خوردم. ظرف غذاشو جلوم گذاشت و گفت:"تعارف نکن. اینم بخور."
دستی به شکمم کشیدم و گفتم:"مرسی منکه سیر شدم."
اونم غذاشو تموم کرد و باهم به خونه برگشتیم. وقتی رسیدیم هنوز مینو و عمو نیومده بودن.
آرش بسته های خریدو توی سالن پذیرایی گذاشت و گفت:"نمی برمشون تو اتاقت چون به هرحال وقتی مامان بیاد ازت میخواد همشونو بیاری تا ببینه."
با فکر کردن به واکنش مینو خندم گرفت و گفتم:"مامان باحالی داری."
خندید:"آره. بعضی وقتا فکر می کنم من بابای اونم."
و ادامه داد:"من میرم اتاقم یه کم استراحت کنم."
"منم همینطور."
لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:"یعنی توام با من میای؟؟"
از توی ظرف میوه سیبی برداشتم، به طرفش پرتاب کردم و داد زدم:"ساکت شو."
سیبو توی هوا گرفت. گازی بهش زد که باعث شد جای دندون های ردیف و مرتبش روی سیب بیوفته.
بعد اونو به طرف خودم پرت کرد و گفت:"اشکالی نداره اگه بخوای تو رو هم با خودم میبرم. "
به سمتش خیز برداشتم و فریاد زدم:"آآآآآآآآآآرررشششش!"
خندید و گفت:"باشه بابا! من رفتم."
و به اتاقش رفت. منم به اتاق خودم رفتم. لباسامو عوض کردم و خودمو روی تخت پرت کردم تا کمی بخوابم.
با تکان های دستی از خواب بیدار شدم، مینو با بی تابی گفت:"پاشو دیگه چقدر می خوابی. بلند شو من میخوام خریداتو ببینم. زودباش."
خندیدم و گفتم:"باشه خاله الان میام."
خندید، دستمو کشید و گفت:"زودباش."
نخیر، هیچکس حریف مینو نمی شد. بلند شدم ، کش و قوسی به بدنم دادم و لباسامو عوض کردم.
وارد اتاق پذیرایی شدیم. عمو روی یک صندلی نشسته بود و کتاب می خوند. آرش هم روی یه مبل راحتی نشسته بود، سرشو به پشتی مبل تکیه داده بود و خمیازه می کشید. معلوم بود که اونم به زور از خواب بیدار شده. به عمو سلام کردم و نشستم. منم به مبل تکیه دادم و چشمامو بستم. مینو بسته های خرید رو به سمتم گرفت و گفت:"زودباش دیگه. بلندشو بپوششون. باید تو تنت ببینم."
آه بلندی کشیدم، مقاومت بی فایده بود، آرش برای هم دردی نگاهی بهم انداخت و خندید. منم خندیدم. حتی خنده هامونم شبیه همدیگه بود.
بالاخره مینو رضایت داد تا شوی مد رو تمومش کنیم. نفس راحتی کشیدم و روی مبل نشستم که تلفن زنگ زد. عمو تلفن رو برداشت و بعد از کمی حرف زدن به سمت من اومد. در حالیکه گوشی رو به دستم میداد، زیرلب گفت:"پدرته."
با خوشحالی گوشی رو گرفتم. گفتم:"سلام بابا جونم."
صدای خنده ی بابا به گوشم رسید، چقدر دلم براش تنگ شده بود. با مامان و کسرا هم حرف زدم، وقتی داشتم با مامان حرف میزدم دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. مامانم گریه می کرد. وقتی گوشی رو قطع کردم، چشمم به مینو افتاد که اشک توی چشمای قشنگش جمع شده بود. بدون حرف به آغوش آرامش بخشش خزیدم.
بعد از چند دقیقه با بی میلی از آغوشش جدا شدم، عمو لبخند می زد و آرشم برعکس همیشه یه لبخند محو و کمرنگ اما مهربون، روی صورتش نقش بسته بود.
بلند شدم و به اتاقم برگشتم، لباسارو توی کمد چیدم و خواستم کیفمو بردارم که از دستم رها شد، عکس من و علی کنار آبشار روی زمین افتاد. دوباره بغض کردم. عکسو برداشتم و گوشه ی تخت نشستم.
بغض توی گلومو پس زدم و به عکس علی گفتم:"دیگه تموم شد. همه چی. حتما الان خیلی خوشبختی مگه نه؟ خوش به حالت که انقدر زود با همه چی کنار اومدی. ولی من؟ نمی دونم چمه. دلم برات تنگ شده ولی دیگه نمی خوام ببینمت. دیگه نمی خوام تو توی زندگیم باشه دیگه نمی خوام زندگیمو با تو بسازم. فکر کنم دیگه باید تمومش کنم."
عکسو توی سطل زباله انداختم، سرمو روی بالش گذاشتم و چشمامو بستم...
باد، موهای بلند و لخت طلایی شو به حرکت در آورده بود، با کلافگی موهارو از توی صورتش کنار زد و گفت:"نمی تونم تمومش کنم، یه نگاه بنداز ببین می فهمی اشکالش کجاس؟"
لبخندی زدم و نقشه رو از سارا گرفتم، با کمی فکر کردن ایراد نقشه رو پیدا کردم و براش درستش کردم.
با آسودگی آهی کشید و گفت:"اگه تورو نداشتم چیکار میکردم؟"
دستشو کشیدم و گفتم:"برای امروز بسه دیگه. بیا بریم خونه."
از وقتی به دانشگاه اومده بودم، با سارا آشنا شده بودم. روز اول وقتی داشتیم دنبال کلاسامون می گشتیم، اتفاقی همدیگه رو دیدیم و بعدم فهمیدیم که همکلاسی هستیم. سارا دختر خوب و مهربونی بود، از بچگی توی ایتالیا زندگی می کرد و فقط چندبار به ایران اومده بود،دورگه بود، مادرش ایتالیایی و پدرش ایرانی بودن.
دستشو جلوی صورتم تکان داد و گفت:"خانومی رسیدیما! پیاده نمیشی؟"
ازش تشکر و خداحافظی کردم و پیاده شدم. به خونه که رسیدم، همه توی سالن پذیرایی بودن. مینو با خوشحالی به طرفم اومد و درحالیکه دستمو می کشید گفت:"رزا، بیا آلبوم عکسارو ببینیم."
منم که عشق آلبوم، شیرجه زدم روی یکی از آلبومایی که وسط اتاق پهن شده بودن. آرش پوزخندی زد:"یعنی انقدر دوست داری عکسای بچگیامو ببینی؟؟"
به آلبوم توی دستم نگاه کردم، همش پر بود از عکسای آرش.
گفتم:"ایششش."
"خجالت نداره که. ببین."
میخواستم آلبومو بکوبونم توی فرق سرش. اما جلوی خودمو گرفتم و به جاش به عکسا نگاه کردم. لا به لای عکس ها، عکس کسرا رو دیدم با ذوق و شوق به مینو گفتم:"عکس کسرا اینجا چیکار میکنه؟"
رنگ مینو پرید:"اون کسرا نیست. آرشه."
با تعجب گفتم:"امکان نداره. من خودم همین عکسو دارم. مطمئنم که کسراس."
بعد به صورت آرش خیره شدم. چه طور تا بحال متوجه نشده بودم... چقدر شبیه کسراس!!!
یه چیزی عجیب بود، خیلیم عجیب. آرش هیچ شباهتی به مینو و عمو نداشت.
عمو عینکش رو از روی صورتش برداشت، آه بلندی کشید و به مینو که رنگش مثل گچ سفید شده بود، گفت:"فکر کنم دیگه وقتش رسیده."
مینو درحالیکه گریه می کرد گفت:"آره... بالاخره..."
بعد دستمالی برداشت، قطرات اشک رو از روی صورتش پاک کرد، آه بلندی کشید و ادامه داد:"امروز، بالاخره همه حقیقتو می فهمن."
حقیقت؟ حقیقت چیه؟
مینو رو به من کرد و گفت:"من و مامانت باهم همکلاسی بودیم، پدرت و رضا هم همینطور."
با یادآوری گذشته لبخندی زد و گفت:"حتی عروسیامونم توی یه روز بود. خونه هامونم یه جا بود. من همیشه عاشق بچه بودم، عاشق شلوغی. دوست داشتم انقدر بچه داشته باشم که توی خونه از دستشون سردرد بگیرم."
قطره ی اشک روی گونه اش رو پاک کرد و ادامه داد:"اما خیلی زود فهمیدم که آرزوم هیچوقت برآورده نمیشه. من نمی تونستم بچه دار بشم. هیچوقت. پیش دکترهای زیادی رفتم برای معالجه. اما همش بی فایده بود، افسرده و پرخاشگر شده بودم. تا اینکه یه روز خبر رسید که عمت و شوهرش توی یه تصادف کشته شدن. اونا توی شیراز زندگی می کردن، مامان و بابات چند روزی رفتن به شیراز و بعدش با دو تا بچه برگشتن. مهرشون خیلی به دلم نشسته بود، انقدر که شب و روز نمی تونستم ازشون جدا بشم. حتما میتونی حدس بزنی بعدش چیکار کردم. راضی کردن پدر و مادرت آسون نبود. اما انقدر اصرار کردم که حاضر شدن، بچه بزرگه رو بدن به من. همیشه مثل بچه ی خودم دوستش داشتم، اون بچه شد تمام زندگیم. همه ی هستیم. یه روز اگه نمی دیدمش دیوونه میشدم. یه سال بعد از اون تصادف تو به دنیا اومدی. خیلی شبیه پسر عمه هات بودی، بیشتر شبیه بزرگه. همه از این شباهت تعجب کرده بودن. همین شباهت زیاد باعث شده بود که خیلی به همدیگه نزدیک باشین. شماها جدانشدنی بودین. انقدر که وقتی بعد چند سال مجبورشدیم بیایم ایتالیا اون پسر بیشتر از همه دلتنگ تو و برادرش بود."
بعد مینو به سمت آرش برگشت و درمقابل چشمان پرسشگرش، سرشو به نشانه ی تایید تکان داد و گفت:"آره آرش. اون پسر تو بودی."
انقدر شوکه شده بودم که قدرت هیچ واکنشی نداشتم، فقط چشمامو چرخوندم و روی آرش ثابت نگهشون داشتم. آرش بهت زده به نقطه ای روی زمین خیره شده بود. انگار به خلسه فرو رفته بود و در این دنیا نبود، صدای هق هق مینو، تنها صدایی بود که سکوت ترسناک خونه رو میشکوند. منم گریم گرفته بود، بالاخره آرش از بهت بیرون اومد، بلند شد، سوییچ رو برداشت و از خونه بیرون رفت. با رفتنش گریه ی مینو شدت گرفت. دستشو گرفتم و در حالیکه خودمم اشک میریختم گفتم:"آروم باش مینو. آروم باش."
دستمو محکم گرفت، ملتمسانه نگاهم کرد و گفت:"رزا، برو دنبالش. به خاطر خدا برو. برو دنبالش."
بلند شدم و دنبال آرش دویدم. توی ماشینش نشسته بود، به شیشه چند ضربه زدم و گفتم:"آرش. درو باز کن."
اما گوش نداد پاشو گذاشت روی گاز و رفت. تاجایی که میتونستم دنبال ماشین دویدم و فریادزدم:"وایسا. آرش نرو."
اما رفت. روی زمین نشستم و سرمو بین دستام گرفت. هنوز مدت زیادی نشده بود که صدای ماشینش رو شنیدم. دنده عقب اومد و ماشین رو نگه داشت.
شیشه رو داد پایین و با لحن خشک و خشنی گفت:"بیا سوار شو."
قبل از اینکه پشیمون بشه سوار شدم.
ا
ز سرعت زیاد ماشین وحشتزده شدم. اما جرئت حرف زدن نداشتم. به مینو اس ام اس دادم که نگران نباشه.
نمی دونم چند ساعت بود که بی هدف توی خیابونا پرسه می زدیم. هردو ساکت بودیم.آرش خیلی تو خودش بود، دوست نداشتم اینجوری ببینمش. دلم یه جوری میشد. دوست داشتم دوباره دعوامون بشه، اذیتم کنه، پوزخند بزنه اما اینطوری ناراحت نباشه. دلم می خواست یه حرفی بزنم اما هیچکس حاضر نبود سکوتو بشکنه به جز... صدای قارو و قور شکم بیچاره ی من. بالاخره لبخند کمرنگی زد و ماشینو کنار همون رستوران همیشگی نگه داشت.
یاد اولین باری که با هم به اینجا اومده بودیم افتادم. خوشبختانه اینبار دیگه یه چیزایی از حرفای گارسون رو می فهمیدم.
آرش، در حالیکه با غذاش بازی می کرد، گفت:"یعنی حالا که دخترداییم شدی، باید رفتارمو عوض کنم؟"
خندم گرفت:"اگه به خاطر این ناراحتی نه. میتونی مثل قبل رفتار کنی."
اونم خندید و گفت:"عجیبه. همه چیزش قابل باوره فقط یه چیزی هست که اصلا کلا درکش برام سخته."
"چی؟"
"اصلا باورم نمیشه که یه زمانی هم بازی تو بودم. اصلا نمی فهمم من چطوری میتونستم با تو کنار بیام؟!"
چنگالو بالا گرفتم و گفتم:"چشاتو در میارما."
خندید، سرچنگالو گرفت و آوردش پایین:"از اول می دونستم یه چیزایی درست نیست. خب من اصلا شبیه مامان و بابام نیستم. روز اول که بعد از این همه سال تورو دیدم. یه حس عجیبی داشتم. خب.. من و تو خیلی شبیه همیم. حتما خودتم فهمیدی."
"معلومه که فهمیدم. همه فهمیدن. راستی تو نمی خوای بری ایران؟"
"چرا. این بار میرم برادرمو ببینم. کسی که اینهمه سال فکر می کردم فقط یه دوست صمیمیه."
لبخند زدم، ناخودآگاه دستشو گرفتم و آروم گفتم:"خوشحالم..که تو پسر عممی."
چشماشو روی هم گذاشت و دستمو فشرد. انگار بهم برق وصل کرده بودن، تمام وجودم لرزید اما با این حال دستای گرمشو ول نکردم.
با صدای گارسون هر دو به خودمون اومدیم. پرسید که چیز دیگه ای احتیاج داریم یا نه. آرش صورتحسابو پرداخت کرد و بلند شد. من پشت سرش رفتم و سوار ماشین شدم. پرسیدم:"کجا میخوای بری؟"
دستشو توی موهای زیباش فرو برد و گفت:"نمی دونم. نمی دونم."
گفتم:"میشه بریم خونه؟ حتما مینو نگرانته."
سوییچ رو به دستم داد و گفت:"لطفا تو رانندگی کن."
لبخند زدم، سوییچ رو گرفتم و به سمت خونه رفتم. مینو با دیدن آرش انگار زندگی دوباره گرفت، آرش رو محکم بغل کرده بود و می بوسید.
اولین باری بود که می دیدم عمو گریه می کنه. آرش با مهربونی مینو رو بوسید و گفت:"خفه شدم مامان."
مینو وقتی کلمه ی مامان رو شنید، بازم زد زیر گریه. چشمای آرشم سرخ سرخ بود، اما گریه نمی کرد. مینو به طرف من اومد. من رو هم محکم بغل کرد و گفت:"مرسی عزیز دلم. ازت ممنونم."
دیگه واقعا داشتم خفه می شدم. آرش به آرومی دستای مینو رو از دورم باز کرد و گفت:"مامان، آروم باش. لهش کردی."
و همه خندیدیم. قرار شد که هفته ی بعد همه به ایران برگردیم.
خوشحال شده بودم اما دلهره هم داشتم، نمی دونستم که علی رو میبینم یا نه و اینکه چه برخوردی باید باهاش داشته باشم. توی این مدت خوب تونسته بودم با خودم کنار بیام و دلم می خواست تا فراموش کردن کاملش چشمم بهش نیفته. از طرفیم دوست داشتم ببینمش تا بفهمم بعد از این همه مدت احساسم بهش چیه. اما آرش حتی از منم مضطرب تر بود، درک نمی کردم چرا ولی عصبی و ناراحت بود، پرخاشگرم شده بود!
**
ساعت از نیمه ی شب هم گذشته بود و همه خواب بودند. لیوان آب رو تا ته سر کشیدم و به سمت اتاقم رفتم. درو باز کردم اما قبل از اینکه وارد اتاق بشم دستی منو به سمت خودش کشید، آرش بود.
گفتم:"ترسوندیم دیوونه."
دستمو ول کرد و گفت:"بیا بریم تو آشپزخونه کارت دارم."
با تعجب سرمو تکان دادم و همراهیش حرکت کردم. یه صندلی رو برام بیرون کشید و خودشم روی یه صندلی مقابلم نشست. قبل از اینکه حرفی بزنه چند بار با کلافگی به موهاش چنگ زد. خسته به نظر میرسید. این حالتش داشت دیوونم می کرد، نمی دونستم احساسم چیه اما دیگه نسبت بهش بی تفاوت نبودم، اگه نخوام خودمو گول بزنم باید بگم از اولشم بی تفاوت نبودم. تو دلم گفتم تا سه نشه بازی نشه. و ناخودآگاه لبخند زدم.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:"چی شد؟"
"هیچی. حرفتو بزن."
نفس عمیقی کشید و با کمی مکث گفت:"چمدونتو بستی؟"
"آره. آمادس."
"آهان. چه خوب."
و دیگه چیزی نگفت.
گفتم:"هرفتو بزن دیگه. من کار دارم."
"زیاد مهم نیست. برو به کارت برس."
پتو رو محکم دور خودم پیچیدم و درحالیکه به اتاقم برمیگشتم، زیرلب زمزمه کردم:"مسخره."
نشستم پشت میزم و مشغول کامل کردن نقشه شدم. بی فایده بود، انقدر خوابم میومد که حتی نمیتونستم نقشه رو درست ببینم. خمیازه ای کشیدم،کش و قوسی به بدنم دادم و دوباره مشغول کار شدم. بعد از دو ساعت بی حوصله بلند شدم، نقشه رو برداشتم و بیرون رفتم. به اتاق آرش رسیدم و با کمی تردید، در زدم. صدایی نیومد. با نا امیدی آهی کشیدم، حتما خوابیده بود. داشتم برمیگشتم که محکم با مانعی برخورد کردم. آرش بود. انقدر ترسیده بودم که ضربان قلبم ده برابر شده بود، اینم که عین جن همه جا ظاهر می شد.
صدام از ترس دورگه شده بود، گفتم:"اه! تو چرا تو اتاقت نیستی؟"
لباشو محکم بهم فشار میداد تا لبخند نزنه، فکر کرده من گوشام درازه!
گفت:"تو چرا نخوابیدی؟"
"به تو چه. اصلا خودت چرا نخوابیدی؟"
"به تو چه."
شکلکی درآوردم و گفتم:"حالا اینا رو ول کن. بیا بریم تو اتاق کارت دارم."
لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:"چیکار میتونی داشته باشی این وقت شب؟"
سرخ شدم، بازوشو نیشگون گرفتم و گفتم:"ای منحرف. زود باش کارم مهمه."
در اتاقو برام باز نگه داشت تا برم تو. تا به حال اتاقشو ندیده بود، حتی از اتاق منم بزرگتر بود. یکی دیگه از تابلوهای زیبای مینو بالای تختش نصب شده بود. منظره ای از یه جنگل که کاملا بارنگ اتاقش همخونی داشت. دیوارهای اتاق یکی در میون به رنگ سبز مغزپسته ای و نارنجی بودن. روتختیش هم تلفیقی از این دو رنگ بود. یه فرش کوچیک نارنجی وسط اتاق پهن شده بود، در گوشه ی دیگه ای هم میز کارش قرارداشت، روش انقدر شلوغ بود که سرم گیج رفت.
وقتی همه جای اتاقو خوب دیدم به سمتش برگشتم، دست به سینه ایستاده بود و ابروهاش بالا رفته بودن.
گفتم:"چیه؟ واسه چی اینجوری نگاه می کنی؟"
پوزخندی زد و گفت:"همین جوری. حالا چیکار داری؟"
نقشه رو به سمتش گرفتم لبخند بزرگی زدم و با لحن بچگانه ی لوسی گفتم:"آرش؟؟؟؟"
آهی کشید و گفت:"این بار دیگه چی می خوای؟"
لب ورچیدم و گفتم:"حالا اولین باره که میخوام ازت کمک بگیرما."
با لحن مشکوکی پرسید:"چه کمکی؟"
نقشه رو به زور به دستش دادم و گفتم:"اینو برام کامل کن."
اخمی کرد و گفت:"محاله!"
کف اتاق نشستم، زانوهامو توی بغلم جمع کردم و گفتم:"خواهش می کنم، اگه کاملش نکنی این ترم میوفتما!"
دستشو توی موهاش فرو برد و آروم گفت:"بدم نمی یاد اگه اینطوری شه!"
"چی؟ واقعا که."
با بغض بلند شدم، نقشه رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:"اصلا نخواستم! خیلی بدی."
داشتم از اتاق بیرون می رفتم که یهو نقشه رو کشید، این کارش باعث شد بیوفتم توی بغلش، بعد هردو تعادلمونو از دست دادیم و روی زمین افتادیم.
برای چند دقیقه همونطوری توی شوک مونده بودم. قلبم تند تند می زد و نفسم بالا نمیومد. چند ضربه به در اتاق زده شد و مینو وارد شد. هول شدم و تا اومدم بلند شم دوباره خوردم زمین. چه افتضاحی!!!
به زحمت بلند شدم، صورتم قرمز شده بود. مینو لباشو محکم بهم می فشرد تا جلوی خندشو بگیره. لبخندی زد و گفت:"یه صدایی اومد، اومدم ببینم چی شده! خب دیگه شب به خیر."
وقتی از اتاق بیرون رفت صدای خنده ی بلندش به طور واضحی شنیده می شد.
زدم توی سرم و گفتم:"وای آبروم رفت."
بعد انگشت اشاره مو به سمت آرش، نشونه گرفتم و گفتم:"همش تقصیر تو بود."
خندید و نقشه ی بیچاره رو که زیرش کاملا مچاله شده بود، نشونم داد. بعد برش داشت و گفت:"خب، حالا چون من خرابش کردم خودمم درستش می کنم. تو برو بخواب."
از اولشم می دونستم بالاخره کمکم میکنه ها. توی دلم گفتم حالا میمردی از همون اول مثل آدم قبول می کردی؟ حتما باید آبرومونو می بردی بعد؟؟؟!!
لباسمو مرتب کردم و گفتم:"مرسی."
می خواستم برم بیرون که یاد چیزی افتادم، استادم و گفتم:"آرش."
"دیگه چیه؟"
"توی آشپزخونه می خواستی یه چیزی بهم بگی؟"
"گفتم که زیاد مهم نیست."
با سماجت گفتم:"می خوام بدونم."
با کلافگی چنگی به موهاش زد و گفت:"علی و زنش از هم جدا شدن."
حس خاصی بهم دست نداد. نه بیشتر از تاسف! اما با این حال ضربان قلبم کمی بالا رفت.
با لحن بی تفاوتی گفتم:"چه بد. آمار طلاق توی ایران داره روز به روز بالاتر میره. ولی این به من ربطی نداره."
دهانش از تعجب باز مونده بود.
لبخند مغرورانه ای زدم و در حالیکه دهانش رو با دستم می بستم، گفتم:"شب به خیر.!!"
و به اتاق خودم رفتم
درحالیکه چمدون های سنگین منو به همراه چمدون کوچک و زیبای خودش، جا به جا می کرد، پوزخندی زد و با لحن تمسخرآمیزی گفت:"مطمئنی چیزی جا نذاشتی؟"
کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:"نه، همه چی برداشتم. زودتر بریم دیگه خسته شدم."
"واقعا خسته نباشی!!!"
"سلامت باشی."
مینو منو هل داد به سمت پله ها و گفت:"باز شروع کردین؟ بدویین دیگه. دیرمیشه ها."
آرش غرولندکنان گفت:"خوبه که قراره چندوقت دیگه برگردیم وگرنه چقدر چمدون میاوردی؟!"
چشم غره ای رفتم و گفتم:"چقدر غر میزنی اینا همه سوغاتین."
چمدونا رو تحویل دادیم و چند دقیقه بعد به سمت هواپیما رفتیم. از خوشحالی سر از پا نمی شناختم وقتی وارد شدیم، مینو ریز خندید و درحالیکه با دست به دو صندلی اشاره می کرد گفت:"اینجا جای شما دوتاست."
و به من و آرش اشاره کرد بعد ادامه داد:"من و رضام یه چند تا ردیف عقب تریم." و رفت. آرش نشست و گفت:"بیا بشین. با مامان من نمیتونی مخالفت کنی."
آهی کشیدم و نشستم. حدودا یک ساعت از شروع پرواز گذشته بود، آرش گفت:"خوشحالی؟"
"خیلی. دلم براشون خیلی تنگ شده."
گفت:"برای همه؟"
"اوهوم."
و خمیازه ای کشیدم، پلکام سنگین شد و دیگه چیزی نفهمیدم به جز صدای خنده ی آرش.
وقتی بیدار شدم، سرم روی شونه ی آرش بود، اونم سرش رو به صندلی تکیه داده بود و چشماشو بسته بود. با حرکت من کمی تکان خورد و به آرومی چشماشو باز کرد. لبخندی زد و گفت:"زود خوابت می بره."
"خسته بودم."
"خیلی خروپف می کنی!"
با صدای بلند گفتم:"چی؟ من اصلا خروپف نمی کنم. انقد خالی نبند."
چیزی نگفت، فقط خندید.
"خیلی مونده تا برسیم؟"
نفس عمیقی کشید:"نه، حدودا چهل و پنج دقیقه."
یک تای ابرومو بالا انداختم و گفتم:"چقدر دقیق!"
موهاشو با دست، مرتب کرد و جواب داد:"توام دو سه دفه ی دیگه حساب وقت دستت میاد."
مینو با دو تا آب نبات چوبی به سمتمون اومد. آب نباتارو به دستمون داد و گفت:"بخورین که فشارتون نیفته."
و بعد درحالیکه یه آب نبات توی دهن خودش بود، لبخندی زد و رفت. سرمو به سمت دیگه ای چرخوندم و چشمم به دختر بچه ی کوچولو و نازی افتاد که به آب نبات توی دستم خیری شده بود. آب نباتو به سمتش گرفتم، لبخندی زد که باعث شد چال زیبایی روی لپش بیفته. منم بهش خندیدم و لپ نرمشو آروم کشیدم.
وقتی به سمت آرش برگشتم آب نباتو توی دهنم چپوند و گفت:"دیگه بهتره آماده بشی. وقت زیادی نمونده."

با دیدن خانوادم انگار زندگی دوباره گرفتم. انقدر محکم بغلشون می کردم که خودمم داشتم خفه می شدم. صحنه ی استقبال کسرا از آرش واقعا دیدنی بود و اشک هممونو درآورد. هردو گریه می کردن و همدیگه رو محکم بغل کرده بودن. بعد آرش به سمت بابا رفت. اونو در آغوش کشید و به آرومی زمزمه کرد:"دایی."
بابا پیشونی آرش رو بوسید و گفت:"جان دایی؟ نمی دونی چقدر آرزو داشتم اینطوری صدام کنی."
امیر در حالیکه چشمای خودشم سرخ بود، لبخندی زد و گفت:"بسه دیگه. بقیه ی اشکاتونو بذارین واسه یه وقت دیگه."
مهسا دستمو گرفت و داشتیم به سمت درخروجی می رفتیم که دو چهره ی آشنای دیگه رو هم دیدم. مهنازجون و.... علی!
ناخودآگاه به چهره ی آرش نگاه کردم. اخم کرده بود، کسرا هم اخم کرده بود و طرز نگاه کردنشون به علی درست شبیه همدیگه بود. به طرزی غیرارادی لبخند زدم، درست در همون لحظه آرش به من نگاه کرد و با دیدن لبخندم، اخماشو بیشتر در هم کشید. فورا لبخندمو جمع کردم و توی دلم گفتم خاک بر سرت رزا! خراب شد! حالا با خودش چه فکری می کنه؟!
در همین افکار بودم که مهنازجون به طرفم اومد، صورتمو بوسید و گفت:"خوش اومدی عزیزم. خیلی خوشگل شدی."
هنوزم مثل گذشته مهربون بود. منم صورتشو بوسیدم و گفتم:"ممنونم که اومدین."
علی به آرومی سلام کرد. توی دلم به دنبال حس خاصی می گشتم اما هرچی بیشتر می گشتم، کمتر پیدا می کردم. ضربان قلبم عادی بود، سرخ نشدم و هول نکردم، لبخندی زدم و جوابشو دادم.
کسرا و آرش به طرفم اومدن. خیلی عادی با علی برخورد کردن اما در پس رفتار عادیشون، لحن تهدید آمیزی نهفته بود.
کسرا دستشو دور شونم حلقه کرد و در حالیکه منو از در فرودگاه به سمت بیرون هل می داد، گفت:"تو حالت خوبه؟"
خندیدم:"آره. مگه میشه داداشمو ببینم و خوب نباشم؟"
مشکوکانه نگاهم کرد:"علی؟"
"فکر می کردم بزرگ شدم. فکر می کردم دیگه اسیر عشقای بچگونه نمیشم. اما اشتباه می کردم. وقتی رفتم، دلم براش تنگ شده بود، اما فقط چندروز اول. بعدش دیگه دلم براش تنگ نبود. وقتی به رفتاراش فکر می کردم، متوجه شدم که ما فرقمون با هم از زمین تا آسمونه. اون اصلا ایده آل من نبود. برام مهم نیست که طلاق گرفته یا نه. من دیگه نمی خوامش."
لپمو کشید و گفت:"خوشحالم خواهر کوچولو. وقتی علی رو دیدم خیلی عصبانی شده بودم، آرشم همینطور. نمی دونم چه فکری پیش خودش کرده."
"کوچولو تویی."
"باشه."
خندیدم. پس آرش عصبانی شده بود! چه خوب! این نشونه ی خوبی بود! با خوشحالی لبخندی زدم و به طرف در ماشین خیز برداشتم که پام پیچ خورد و افتادم زمین.
کسرا که می خندید، دستمو گرفت و گفت:"حواستو جمع کن."
آرش و مینو با نگرانی به سمتم اومدن، مینو پرسید:"چیزیت که نشد؟"
اشک توی چشمام جمع شده بود. پام خیلی درد می کرد. انگشت اشارمو به سمت آرش نشونه گرفتم و گفتم:"همش تقصیر تو بود. پام خیلی درد می کنه."
آرش با چشمای گرد و دهن باز بهم خیره شده بود:"من؟؟؟!!!!"
"نه من!"
مینو دستاشو بالا آورد و گفت:"بسه. شماها چرا سر همه چیز انقدر با هم بحث می کنین؟ باید بریم دکتر."
درحالیکه سعی می کردم بلند شم گفتم:"نه، حالم خوبه."
اما اگه کسرا نگرفته بودم، دوباره میفتادم. در ماشین رو برام باز کرد و گفت:"من رزا رو می برم. شماها برین خونه. به مامان اینا ام بگین که نگران نباشن."
آرش گفت:"صبر کنین منم باهاتون میام."

رمان پرنیان سرد2

شهاب فریاد زد:"ساکت شو بهرام." بهرام با عصبانیت گفت:"ببین بچه صداتو واسه من بلند نکن که بد می بینی!" شهاب رو به من گفت:"بلند شو. باید بریم." با سماجت گفتم:"من هیچ جا نمیام همینجا منو بکش." دستمو کشید و گفت:"بلند شو مسخره بازی در نیار. ما با هم ازدواج می کنیم. پولدار و خوشبخت می شیم." محکم تر از قبل روی زمین نشستم:"من به اندازه ی کافی پول دارم." بهرام، بی حوصله و عصبانی اسلحه ای از جیبش بیرون کشید و گفت:"بلندشو دختر. هر کاری می گه بکن. د پاشو." شهاب به سمت بهرام خیز برداشت و گفت:"دیوونه شدی اسلحتو بکش کنار." در حال جرو بحث بودن که در با شدت باز شد. بهتره بگم از جا کنده شد.امیر، علی و چند تا مامور وارد شدن. سریع به طرف امیر دویدم. بهرام که راه فراری نداشت، رضا رو به سمت خودش کشید. سر هفت تیرو روی گردن رضا گذاشت و گفت:"راهو برام باز کنین." یکی از مامورین گفت:"ببین آروم باش اسلحه تو بذار زمین." اما بهرام مثل یک شیر خشمگین بود، شهاب دستشو گرفت و سعی کرد رضا رو نجات بده اما بهرام به طرفش یورش برد. دستهای قوی و پهن امیر جلوی چشمام قرار گرفت و تنها چیزی که شنیدم صدای شلیک گلوله بود. بهرام دستگیر شد و شهاب اینبار واقعا و برای همیشه چشماشو بست. خسته بودم و متاسف ، برای خودم که شهابو نشناختم و برای شهاب. امیر، دستمو گرفت و گفت:"بهتره بریم." با حرکت سرم تایید کردم و به دنبالش رفتم. با بی حالی پرسیدم:"مهناز جون کجاست؟" علی گفت:"شمال، مهسا خانم هم پیششه." "چیزیم می دونن؟" "همه چیزو." آهی کشیدم و گفتم:"من واقعا متاسفم. همتونو به دردسر انداختم." علی لبخند بی جانی زد و گفت:"به هر حال اگه این اتفاقات نمی افتاد هیچکس حقیقتو نمی فهمید." "راستی رضا کجاست؟" امیر گفت:"بردنش کلانتری یه سری سوال ازش بپرسن." "اون بی گناهه من می دونم." امیر شانه هاشو بالا انداخت. گفتم:"حالا کجا داریم میریم." علی گفت:"مامان و مهسا خانم تنهان بر می گردیم شمال. تو خیلی خسته شدی بهتره تا می رسیم یه کم بخوابی." لبخندی زدم و چشمامو بستم. هوا روشن شده بود که با صدای امیر از خواب بیدار شدم. تازه رسیده بودیم و من خسته تر از اون بودم که حتی بخوام از ماشین پیاده شم. به سختی و کشون کشون خودمو به ویلا رسوندم.دیگه خوابم نمیومد اما تمام بدنم درد می کرد. مهسا با نگرانی جلو اومد چشماش قرمز شده بودن، مهناز جونم همینطور. همه به استراحت نیاز داشتیم بنابراین بعد از صرف صبحانه در سکوت، هر کس به اتاق خودش رفت. فصل 4 ساعت 3 بعد از ظهر بود که بالاخره از تخت خوابم دل کندم لباسمو عوض کردم و به طبقه ی پایین رفتم همه دور یک میز نشسته بودن و چای می خوردن. سلام کردم. مهنازجون با لبخند جوابمو داد و گفت:"سلام عزیزم. ساعت خواب." برام چای ریخت و گفت:"همتون خوب گوش کنید می خوام یه موضوعی رو براتون روشن کنم." "شهابو فراموش کنین اون مرده. دیگه نیست. همتون بهتره از امروز خوشحال باشین و یه زندگی جدیدو شروع کنین. فکر کردن و حرف زدن در مورد گذشته ممنوعه.همین. این چیزیه که من واقعا می خوام." همه به من نگاه می کردن. لبخند زدم و گفتم:"به نظر من حق با مهنازجونه. من که دیگه خسته شدم از تاسف خوردن." همه لبخند زدن و این شروع یک زندگی جدید بود. مهناز جون گفت:"بهتره بریم کنار دریا! مثلا اومدیم شمالا!" مهسا گفت:"باشه بعدشم بریم خرید یه چیزیم بخوریم منکه دارم از گشنگی می میرم." امیر خندید و گفت:"خب پاشین بریم دیگه." گفتم:"صبر کنین من برم حاضر شم." "باشه" بلند شدم. مهناز جون و مهسا ام باهام اومدن. سریع حاضر شدیم و به طبقه ی پایین برگشتیم. امیر گفت:"عجیبه چه زود حاضر شدین." علی گفت:"آره حالا بیاین ببینین کی اومده؟" خندیدم و گفتم:"می تونم حدس بزنم! رضا؟" "بله." رضا سرشو پایین انداخت و اومد تو. سلام کرد و به سمت مهناز جون رفت تا دستشو ببوسه اما مهنازجون اجازه نداد و با مهربونی گفت:"خوش اومدی پسرم. حالا می تونیم همه با هم بریم." امیر گفت:"آره خب هممون که تو یه ماشین جا نمیشیم چه جوری بریم؟" گفتم:"خب ما زنا با هم میایم شما مرداهم می تونین باهم بیاین!" "باشه سوییچو بگیر." و سوییچو پرتاب کرد. رو هوا گرفتمش و گفتم:"بریم." همزمان با هم به راه افتادیم، توی ساحل، کمی دورتر از دریا از ماشین پیاده شدیم و همه همراه هم به سمت دریا رفتیم. مهسا گفت:"بچه ها شما برین من چند دقیقه دیگه میام." امیر پرسید:"کجا می خوای بری؟" مهسا لبخندی زد و گفت:"گفتم که شما برین من زود میام نگران نباشین." امیر با لحن نامطمئنی گفت:"باشه." کنار دریا نشسته بودیم و به امواج آرومش نگاه می کردیم که مهسا با یه سطل شن سازی از راه رسید. با خنده گفتم:"رفته بودی اینو بیاری؟" جواب داد:"آره مگه چیه؟ یاد بچگیام افتادم خب!" "خیلیم خوبه." با هم قلعه ی شنی ساختیم و روی شنها کلی نقاشی کشیدیم. بعدشم کلی خرید کردیم. دیگه حسابی گشنمون شده بود علی پیشنهاد داد بریم به یک رستوران شمالی. ما هم با خوشحالی از پیشنهادش استقبال کردیم. توی رستوران همه خوشحال بودن و با اشتها غذا می خوردن. همه به جز رضا، تصمیم گرفتم در اسرع وقت باهاش صحبت کنم اون نباید خودشو مقصر می دونست. وقتی بالاخره به ویلا برگشتیم همه توی اتاق نشیمن جمع شدن چند دقیقه ای صبر کردم اما از رضا خبری نشد، به حیاط رفتم. آروم و پکر روی یه تاب نشسته بود. بی صدا به طرفش رفتم و گفتم:"چی شده رضا چرا انقدر ناراحتی؟" لبخند تلخی زد و گفت:"همش تقصیر من بود، اگه بلایی سرت میومد چی؟ من خیلی بی فکرم." "هی بیخیال فراموشش کن. من باید ازت ممنون باشم تو جون منو نجات دادی. اگه بخوای اینجوری کنی هیچوقت نمی بخشمت. خوشحال باش. سعی کن همه چیزو فراموش کنی." لبخندی زد و گفت:"باشه" "خوبه حالا ام بیا بریم تو." به داخل ویلا برگشتیم و شب تا صبح همه دور هم بیدار موندیم. واقعا بهمون خوش گذشت بعد مدتها احساس سبکی می کردم. امیر روبه من گفت:" راستش سرهنگ صادقی باهام تماس گرفت می خواست بدونه در مورد گروه چی کار می کنیم؟" با کنجکاوی پرسیدم:"خب تو چی گفتی؟"
"خب گفتم که ما دیگه نیستیم بعد از این قضیه بهتره به زندگی عادیمون برگردیم." لبخند زدم و گفتم:"آره اینجوری بهتره." "خوشحالم که به این نتیجه رسیدی." "منم. حالا کی بر می گردیم تهران؟" "فردا عصر." ** دو روز از بازگشتمون به تهران می گذشت هیچکدوممون هنوز توانایی فراموش کردن اتفاقات اخیر رو نداشتیم شاید به همین خاطر بود که هرکس خودشو مشغول کاری کرده بود، همه به جز من. حوصله ی تو خونه موندنو نداشتم اما حوصله ی دنبال کار گشتنو هم نداشتم! کلافه شده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم. تصمیم داشتم برم دنبال نقاشی و ورزش اما با این حال بازم وقت آزاد زیاد داشتم. صدای مهناز جون منو از فکر و خیال خارج کرد:"رزا نمی خوای بیای شام؟ ما منتظریما!" "اومدم." لباسمو مرتب کردم و به طبقه ی پایین رفتم. علی، مهنازجون و امیر دور میز شام منتظرم بودن سلام کردم و نشستم. درحال کشیدن غذا توی بشقابم بودم که علی گفت:"رزا خانم شنیدم داری دنبال کار می گردی؟" خندیدم و گفتم:"راستش دنبالش که نمی گردم اما منتظرم خودش بیاد سراغم." اونم لبخندی زد و گفت:"شما انگلیسی بلدین؟ کار با کامپیوترو چطور؟" "بله بلدم!" "خب فکر کنم که خیلی خوش شانسین چون اومده سراغتون!" "چی؟" "راستش منشی قبلیم باردار شده و دیگه سر کار نمیاد منم دارم دنبال یه منشی جدید می گردم خب کی بهتر از شما!؟" با خوشحالی گفتم:"جدی میگین؟؟" "البته اگه مشکلی با این کار ندارین." "نه نه چه مشکلی خیلیم خوبه. از کی میتونم کارمو شروع کنم؟" لبخندی زد و جواب داد:"خب از همین فردا. خودم همه ی کارارو براتون توضیح میدم." "ممنون!" امیر خندید و گفت:"خدا شانس بده! علی تو که اهل پارتی بازی نبودی!" علی گفت:"نیستم! حالا میبینی که اگه چند تا اشتباه کنن اخراج می شن!" صدامو صاف کردم و گفتم:"من؟؟ منو اشتباه؟؟ محاله!" علی به نشانه ی تعجب ابروشو بالا انداخت که ادامه دادم:"محاله که اشتباه نکنم! خب بالاخره هر آدمی اشتباه می کنه دیگه!! راستی علی آقا حالا اصلا شما شغلتون چیه؟؟" امیر پوزخندی زد و گفت:"تو اول کارو قبول می کنی بعد می پرسی؟؟!! آقای دکترو بهت معرفی می کنم! علی دکتر دارووووووووووسازه!" با تعجب پرسیدم:"واقعا؟" علی گفت:"چیه بهم نمیاد؟؟!" "خب نه، یعنی آره." "من که نفهمیدم چیشد؟" "یعنی چرا بهتون میاد!" خندید و گفت:"میدونم!" خوشحال بودم که از بیکاری نجات پیدا میکنم. اون شب مثل بچه ی کوچولویی که برای رفتن به مدرسه ذوق زده س تا صبح خوابم نبرد. زودتر از همیشه، از خواب بیدار شدم و به طبقه ی پایین رفتم مهناز جون هنوز خواب بود اما صبحانه روی میز آماده بود. علی صبحانشو تموم کرده بود لبخندی زد و گفت:" صبح به خیر! توی ماشین منتظرتم." و رفت. با عجله صبحانه خوردم و رفتم. وقتی سوار ماشین می شدم کمی هم دلهره داشتم، می ترسیدم که نتونم خوب از پس کارا بر بیام. علی بدون کلمه ای حرف ماشینو روشن کرد و به راه افتاد. نفس عمیقی کشیدم. لبخندی زد و همونطور که رو به روشو نگاه می کرد گفت:"استرس داری؟" "استرس که نه! کلا اهلش نیستم اما نمی دونم از پسش بر میام یانه." "بر میای!" لبخندی زدم و سرمو پایین انداختم. خیلی زود به شرکت رسیدیم، شرکت تقریبا کوچکی بود اما جای خوبی به نظر می رسید. داخل ساختمون که رفتیم منو به نگهبان ساختمون معرفی کرد،کارت زد و بعد کارت دیگری رو از جیبش در آورد و گفت:"بفرمایید.""فکر نمی کردم کارت لازم باشه آخه منکه هر روز با شما میام." "بله ولی قانون، قانونه." لبخندی زدم و بعد از کشیدن کارت وارد آسانسور شدم. از دیدن دفتر کارش متعجب شدم بزرگ و زیبا بود، دفترش دو در داشت یک در روبه راهرو و در دیگه رو به اتاق من باز می شد، در رو به راهرو همیشه به جز وقتهایی که منشی نبود، قفل بود و در رو به اتاق منشی باز بود. دو خط تلفن وجود داشت یکی برای شرکت وتماسهای داخلی که من جواب میدادم و توی اتاق من بود و خط دیگه رو خود علی شخصا جواب می داد. بعد از توضیح دادن تمام مسئولیت هام لبخندی زد و گفت:"حالا می تونین برین سر کارتون، کارتونو تلفنی بهتون اطلاع می دم." از اینکه دوباره داشت انقدر رسمی حرف میزد تعجب کردم اما بعد یادم افتاد که اینجا شرکته!! مطیعانه گفتم:"چشم." و به اتاق خودم رفتم همه چیز نسبتا معمولی بود. کامپیوترو روشن کردم و روی صندلی نشستم چند دقیقه بعد صدام کرد تا برم به اتاقش و چند تا برگه برای تایپ بهم داد. اولین روز کار خوب بود تقریبا مطمئن شدم که از عهده ی کار خوب برمیام و با بقیه هم آشنا شدم. ساعت 4 بعدازظهر بود که علی زنگ زد. "بفرمایید؟" علی گفت:"خسته نباشید وسایلتونو جمع کنین بریم." "چشم." وسایلمو برداشتم و منتظر شدم که بیاد بعد سوار ماشین شدیم و دوباره همون سکوت همیشگی تا وقتی که به خونه برسیم. وارد خونه که شدم امیر منتظرم بود. خندید و گفت:"سلام خانم خسته نباشی." "سلامت باشی. چیه انگار خیلی سرحالی؟" با دستش موهامو بهم ریخت و گفت:"یه خبری دارم که اگه توام بشنوی سرحال میشی." با تعجب پرسیدم:"چیشده؟" "دو روز دیگه مامان و باباتو کسرا از انگلیس میان." جیغ بلندی کشیدم و با خوشحالی پریدم تو بغل امیر:"وای دایی راس میگی؟ آخ جون!" امیر شگفت زده نگاهم کرد و گفت:"می دونی اولین باره که بهم میگی دایی؟! حس خوبیه!" خندیدم و گفتم:"لوس نشو امییییییییییر!!!" اونم خندید. مهناز جون با یه سینی شربت از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:"چشمت روشن عزیزم." "مرسی مهناز جون." بعد رو به امیر کردم و گفتم:"باید بریم فرودگاه دنبالشون؟" "نه ساعت پروازو بروز نمی دن! مامانت گفت اول میرن خونه بعد که کمی استراحت کردن بهمون خبر میدن بریم پیششون!" "آهان پس من فردا باید برم خونه رو مرتب کنم خیلی وقته کسی نرفته اونجا." علی که تا اون موقع ساکت بود، گفت:"فردا من جایی جلسه دارم خیلی تو شرکت نیستم. میتونی نیای." لبخندی زدم و گفتم:"ممنون." امیر گفت:"خودم فرداد میام دنبالت با هم بریم." "باشه." ** وارد خونه که شدم حس عجیبی بهم دست داد. این خونه، خونه ای بود که بهترین سالهای عمرمو توش گذرونده بودم. شش سال پیش وقتی کسرا تونسته بود بورسیه بگیره مامان و بابا هم تصمیم گرفته بودن که همه باهاش بریم. اما من به اصرار خودم می خواستم اینجا بمونم چون تمام دوستام اینجا بودن. مامان به هیچ وجه راضی نمی شد تا وقتی که امیر خیالشو راحت کرد که منو پیش خودش نگه میداره. حالا شش سال از اون موقع می گذره البته گهگاهی توی تعطیلات میومدن ایران اما آخرین باری که دیدمشون سه سال پیش بود. این دفعه با همیشه فرق داشت،درس کسرا تموم شده بود و خانوادم میومدن که برای همیشه بمونن و منم باید برمیگشتم تا دوباره توی همین خونه زندگی کنم. روی میز نهارخوری بیشتر از یه بند انگشت خاک نشسته بود. بعد از تمیز کردن همه جا رفتم سراغ اتاق خودم. همه چیز مثل قبل بود. کتابخونه، تخت خواب و میز آرایشم چوبی و به رنگ قهوه ای خیلی روشن با لبه های قرمز بودن. فرش کوچکی به رنگ قرمز وسط اتاق پهن بود. کف اتاقم پارکت روشن به رنگ تخت خوابم بود. بیشتر از همه چیز دلم برای دیوارهای این اتاق تنگ شده بود، دیوارهایی که پر بودن از عکس و نقاشی. گوشه ی اتاق، روبه روی تخت پرتره ی خودم بود که کسرا برام کشیده بود. بقیه ی اتاق پرشده بود از عکس های من و کسرا که شکلک های مختلف درآورده بودیم. یادآوری خاطرات بیشتر از اونچه که فکر می کردم وقت گرفت، با عجله و با کمک امیر بقیه ی خونه رو مرتب کردم. نگاهم که به ساعت دیواری بزرگ افتاد، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. ساعت 7 شب بود. با امیر به خونه ی مهنازجون برگشتیم، بعد از شام انقدر خسته بودم که نفهمیدم چه جوری خوابم برد. صبح روز بعد نه، ظهر روز بعد با صدای امیر از خواب بیدار شدم:"بلند شو تنبل ساعت 1 شده ها!" غلتی زدم و گفتم:"بذار بخوابم." خندید و گفت:"پاشو مامانت اینا اومدنا! پاشو میخوایم بریم پیششون." مثل فنر از جا پریدم و گفتم:"واقعا؟" با خوشحالی گفتم:"برو بیرون. الان میام." یه لیوان آب میوه خوردم و بعد دوش گرفتم. بلوز آبی رنگ زیبایی با شلوار لی به رنگ آبی پررنگ پوشیدم و کمی هم آرایش کردم. وقتی به طبقه ی پایین رفتم همه حاضر و منتظر من بودن. از شدت خوشحالی داشتم بال در می آوردم. مهناز جون مثل همیشه ساده و شیک بود. اما علی خوشتیپ تر از همیشه به نظر میرسید. طوری که برای اولین بار حس کردم چیزی درونم فرو ریخت. سرمو تکان دادم تا از فکر و خیال بیرون بیام و گفتم:"بریم دیگه." و همه راه افتادیم. به خونه که رسیدیم با ذوق وشوق از ماشین پایین پریدم و وارد خونه شدم. امیر خندید و گفت:"چته بابا؟ انقدر هولی؟ یه دقیقه صبر کن." بدون توجه به حرفش تمام طول حیاط رو دویدم. مامان که درو باز کرد خودمو انداختم تو بغلش و تا می تونستم بوسیدمش اشک تو چشمای مامان جمع شده بود. امیر گفت:"بسه دختر بذار منم خواهرمو ببینم آخه." بعد از مامان نوبت بابا بود. بابا خندید و گفت:"خفه شدم دختر!" منم خندیدم و روی یکی از مبل ها نشستم بین جمع دنبال کسرا می گشتم اما هرچی نگاه کردم، نتونستم پیداش کنم. صدایی باعث شد که دوباره از جا بپرم:"دنبال من می گردی؟" کسرا بود. به طرفش دویدم و چند لحظه فقط بهش خیره شدم. چشمای درشت مشکیش زیبا تر و براقتر از همیشه به نظر میرسید، موهای لخت خرماییشو رو به بالا شونه کرده بود. قدش حداقل 20 سانتی متر از من بلندتر بود. با تی شرت طوسی رنگ زیبایی که پوشیده بود، جذابتر از همیشه بنظر می رسید. بعد از چند دقیقه به زور دهنمو باز کردم و گفتم:"وای! حتی از قبل هم خوشتیپ تر و خوش قیافه تر شدی." خنده ای کرد که ردیف دندون های سفید و مرتبشو به نمایش گذاشت، لپمو محکم کشید و گفت:"هنوزم به خوشگلی تو نیستم." لبخند زدم و گفتم:"دلم برات تنگ شده بود مهندس." "منم همینطور جوجو!" کسرا به سمت امیر رفت و اونو در آغوش کشید. بعدم امیر، علی و کسرا رو به هم معرفی کرد و مشغول حرف زدن شدن. مامان لبخند زد و به من نگاه کرد:"وقتشه که برگردی خونه." "آره اما امشب خونه ی مهنازجون می مونم فردا با وسایلم میام." مهناز جون آهی کشید و به مامان گفت:"رزا رو مثل دختر خودم دوست دارم. وقتی بره من بازم تنها میشم." مامان لبخند زد و گفت:"ببین مهناز، قدمت روی چشم تو بیا اینجا! اصلا دوباره مثل قدیما آخر هفته ها باهم میریم بیرون. منم رزا رو میفرستم بیاد پیشت." مهنازجون گفت:"باشه بهرحال اونجا رو مثل خونه ی خودت بدون." بعد از نهار به بابا گفتم:"بابا نمی خوای سوغاتیامونو بدی؟" بابا خندید و گفت:"هنوزم مثل بچگیاتی." بعد به سمت کسرا برگشت و گفت:"کسرا جان برو چمدون سوغاتیارو بیار." دستامو بهم زدم و گفتم:"آخ جون." کسرا چمدونو آورد اما قبل از اینکه بازش کنه، بابا گفت:"این سوغاتیارو همشو کسرا خریده! حالا دیگه خوشتون بیاد یا نه تقصیر کسراس." کسرا خندید و چمدونو باز کرد. هیچکسو از قلم نینداخته بود، برای امیر یه کاپشن چرم و کفش، برای مهسا کیف و کفش، برای مهنازجون یه بلیز زیبا که با سلیقش کاملا جور بود و برای علی عطری خوشبو آورده بود. چمونو بست و گفت:"خب تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه." با اعتراض گفتم:"پس من چی؟" "تو؟ مگه توام سوغاتی می خوای؟" غرولندی کردم و گفتم:"کسرا؟؟ یعنی واقعا واسه من هیچی نیاوردی؟" با مهربونی لبخندی زد و گفت:"توام یه چیزیت میشه ها! مگه میشه من برای تو هیچی نیارم؟ آوردم اما هروقت برگشتی خونه بهت میدم!" "چرا؟" خندید و گفت:"آخه زیادن هم اینکه نمیتونه با خودت ببریشون هم اینکه اونوقت بقیه اعتراض می کنن." امیر گفت:"آقا کسرا دوره ی تبعیض دیگه تموم شده." "واسه من که تموم نشده." بابا خندید و گفت:"پاشین بریم تو باغ یه چای بخوریم ول کنین این حرفا رو." تا آخر شب که خونه بودیم ول نکردم کسرا رو مدام یواشکی ازش می پرسیدم که برام چی آورده.از بچگیم همینجوری بودم اسم سوغاتی که میمومد از خوشحالی روی پام بند نمی شدم. علی ساکت تر از همیشه بود فقط کمی با امیر،کسرا و بابا حرف می زد به جز اون توی جمع خیلی ساکت بود. موقع رفتن با اشتیاق مامانو بوسیدم و گفتم:"منتظرم باشین که فردا عصر خونه ام." کسرا خندید و گفت:"باشه زلزله حالا برو بذار این آخرین روز آرامشو تجربه کنیم." چشم غره ای رفتم و گفتم:"ایش دلتم بخواد." مهنازجون گفت:"بیاین بریم." خداحافظی کردیم و رفتیم توی راه بالاخره علی سکوتو شکست و گفت:"راستش تو و برادرت خیلی شبیه همین!" ابروهامو بالاانداختم و پرسیدم:"برادرم؟" "کسرا دیگه." خندیدم و گفتم:"کسرا برادرم نیست." اینبار نوبت اون بود که تعجب کنه:"نیست؟" رو به مهنازجون کردم و گفتم:"شما بهش نگفتین؟" مهنازجون لبخندی زد و گفت:"نه. آخه هیچوقت حرفش پیش نیومد.حالا تو بگو." "کسرا پسر عممه. عمه و شوهر عمم وقتی کسرا 5 سالش بود تو یه تصادف کشته شدن مادر منم که نمی تونست بچه دار شه از بابام خواست که کسرا رو بیاره. مامان کسرا رو مثل پسر خودش دوستداره. خب یه سال بعدم من به دنیا اومدم." علی کمی فکر کرد و گفت:"جالبه اما شباهتتون خیلی زیاده." "آره خب بهرحال فامیلیم دیگه." اخم کم و عجیبی کرد و دیگه چیزی نگفت، مهناز جونم لبخند مرموزی زد که اصلا معنیشو نفهمیدم. صبح روز بعد با اشتیاق زیادی از خواب بیدار شدم. عجیب سرحال بودم. تا حاضر شدم و به طبقه ی پایین رفتم کمی دیر شده بود، علی خیلی عجله داشت برای همین سریع لیوان شیرو سر کشیدم. مهناز جون ساندویچی رو که برای ناهارم آماده کرده بود بهم داد، تشکر کردم و باسرعت سوار ماشین شدم. علی هم سوار شد و ماشینو روشن کرد. زیرچشمی نگاهش کردم، صدای تالاپ تالاپ انقدر بلند بود که به راحتی می تونستم بشنوم، نمی دونم شاید علیم شنید چون با تعجب نیم نگاهی بهم انداخت که باعث شد صدای قلبم بلندترم بشه. دقیقا می دونستم که چم شده اما بروی خودم نیاوردم و بادست آروم چند ضربه به قلبم زدم. وقتی به شرکت رسیدیم قبل ازینکه علی ماشینو پارک کنه پیاده شدم، کارت زدم و بدون توجه به آسانسور از طریق پله ها خودمو به طبقه ی پنجم رسوندم عجیب بود اما می خواستم برای صدای عجیب قلبم یه دلیل منطقی داشته باشم. نفس نفس می زدم، درو باز کردم. علی هنوز نرسیده بود. کامپیوترو روشن وفایل های روی میزو کمی مرتب کردم. وقتی علی اومد به احترامش از جام بلند شدم و بعد دوباره نشستم.احتمالا فکر می کرد دیوونه شدم چون وقتی داشت وارد اتاقش میشد دهنش کاملا باز مونده بود. لبخندی زدم و کارمو شروع کردم. علی ازم خواست به اتاقش برم. در زدم و وارد اتاق شدم. چند دسته برگه بهم داد و گفت:"این سری باید تایپ بشه. این یکی دسته قبلا تایپ شده اما این نسخه ی ویرایش شده است که تغییرات باید روی اون فایلای قبلی انجام بشه. این یکی لیستم اول تایپ کنین بعد به این آدرسی که نوشتم ایمیلش کنین. متوجه شدین؟" "بله قاآآآ آقای دکتر." اولین باری بود که اینجوری خطابش می کردم. یک تای ابروشو بالا انداخت و گفت:"بسیار خب. بفرمایید." اون روز سرم خیلی شلوغ بود حتی وقتی کارام تموم شد هم بیکار ننشستم و تمام پرونده هارو مرتب کردم خودمم نمی دونستم این همه انرژی رو از کجا آوردم. ساعت کاری که تموم شد، فورا وسایلمو برداشتم و بدون توجه به علی از شرکت خارج شدم. تاکسی گرفتم و خودمو به خونه ی مهنازجون رسوندم. خداروشکر خونه نبود چون حوصله ی توضیح دادن نداشتم وسایلمو جمع کردم و یادداشتی گذاشتم که دارم میرم و بالاخره به خونه ی خودمون رفتم. درست شده بودم مثل یه مجرم فراری با وارد شدن به خونه نفس راحتی کشیدم. بابا بعد از سالها به باغچه ها صفا داده بود، نفس عمیقی کشیدم و بوی خوش گلهای رز رو با اشتیاق بلعیدم. باغ رو رد کردم و وارد پذیرایی خونه شدم. آهی کشیدم و گفتم:"نخیر مثل اینکه کسی نمیاد استقبالم." کسرا از پله ها پایین اومد و گفت:"ا؟؟ تو که باز اومدی زلزله؟" چمدون وسایلمو روی زمین گذاشتم و گفتم:"شرمندم می کنی انقدر ابراز شادی نکن. مهندس فعلا بیا این چمدون منو بیار اتاقم." آهی کشید و گفت:"روزای خوش تموم شد، چیکار میشه کرد؟ زندگی پستی و بلندی داره دیگه!!" "اوه اوه داداشی زبونت دراز تر شده ها." چمدونو برداشتو به اتاقم آورد. قبل ازینکه چمدونو روی زمین بذاره گفتم:"زودباش سوغاتیامو بده." دستشو توی موهاش فرو برد و گفت:"چشم. بیا اتاقم بهت بدم، کچلم کردی." خندیدم و گفتم:"وا؟؟ کچل چیه؟ هیچکس به اندازه ی داداش من مو نداره!" "از دست تو." لباسمو عوض کردم و به اتاقش رفتم. سوغاتیام واقعا بیشتر از اونی بود که فکرشو میکردم. احتمالا تو این چند سال هرچی دیده بود، برام خریده بود. دو جفت کفش، کیف، پیرهن، دامن، تیشرت، شلوار لی یه پالتو، چند عطر و ست لوازم آرایش،کلاه های بامزه و حتی عروسک هم برام خریده بود. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:"کسرا!!!!؟؟" خندید و گفت:"جان؟ قابل خواهر گلمو نداره حالا وردار برو بذار منم یه نفس راحت بکشم." بغلش کردمو گفتم:"یه دنیا ممنون! عاشقم! اصلا یه داداش دارم لنگه نداره." "انقد زبون نریز." خندیدم، سوغاتیامو برداشتم و به اتاقم برگشتم. به زور توی کمدم جاشون دادم. صدای مامان به گوشم رسید:"اومدی رزا؟" رفتم پیشش و گفتم:"خوبه من این همه سر و صدا کردم و شما نفهمیدین اومدم. اگه ساکت بودم چی میشد؟!" "هیچی دخترم بالاخره موقع شام خودت سرو کلت پیدا می شد!" "مامان!؟" لبخندی زد و گفت:"خسته ای؟" "نه." "پس اگه حال داری بیا آشپرخونه کمک من." بعد کسرا رو صدا کرد و گفت:"کسرا جان بابات خسته شد انقد باغچه بیل زد! اگه حال داری برو کمکش." "باشه مامان الان میرم." مامان لبخندی زد و منو دنبال خودش کشوند.. صبح روز یکشنبه بعد از مدتها رفتم سراغ ماشین خودم، خوشحال بودم اما وقتی ماشین به خاطر نداشتن بنزین روشن نشد، حالم حسابی گرفته شد. ساعت شش و نیم صبح بود و توی خونه همه خواب بودن تنها راهم این بود که ماشین کسرا رو بردارم. یواشکی وارد اتاقش شدم، به خواب عمیقی فرو رفته بود و سوییچ ماشینشو روی میز تحریرش گذاشته بود.سوییچ اونو برداشتم و به جاش سوییچ خودمو گذاشتم . روی یه تکه کاغذ براش نوشتم: "داداش گلم اگه ماشینتو نمی بردم اخراج میشدم شرمنده! خیلی ماهی. ماشین من بنزین نداره اگه توش بنزین بریزی هرجا بخوای میتونی بری." بعد به سرعت ماشینو برداشتم و راه افتادم. خداروشکر دیر به شرکت نرسیدم، وقتی کارت زدم و وارد اتاقم شدم هنوز علی نیومده بود توی دلم از خدا خواستم به کسرا هرچی می خواد بده!! اصلا نمی خواستم اخراج شم چون حالا که دیگه با مهنازجون زندگی نمی کردم تنها راه دیدن علی شرکت بود. توی این افکار بودم که علی از راه رسید، بلند شدم و گفتم:"سلام آقای دکتر." لبخند محوی زد و گفت:"سلام." همین!! و به اتاقش رفت. با خودم گفتم:"عجیبه رفتارش خیلی عجیبه حتی دور چشماشم گود شده!" اونروزم مثل همیشه کارمو شروع کردم، کمی از وقت ناهار گذشته بود که زنی وارد اتاقم شد. دسته ای از موهای شرابی رنگشو توی صورتش ریخته بود قیافه ی نسبتا زیبایی داشت اگه فقط یکم کمتر آرایش کرده بود. لبخندی زد و گفت:"آقای دکتر هستن؟" منم لبخند زدم و جواب دادم:"بله. شما؟" "بهش بگو مینا اومده." کمی با خودم فکر کردم مینا چه اسم آشنایی. بالاخره تونستم به یاد بیارم اون همون نامزد قبلی علی بود. ولی اینجا چیکار می کرد. تلفنو برداشتمو مخصوصا با لحن صمیمی گفتم:"علی، یکی اومده با تو کار داره." متعجب از لحن غیر رسمی من پرسید:"کی؟" "مینا، نامزد سابقت." و مخصوصا روی کلمه ی سابق تاکید کردم. علی جوابی نداد و گوشی رو گذاشت. مینا گفت:"چیشد؟" "نمی خواد ببینتت." با خونسردی گفت:"جدی؟ اما من می خوام" و وارد اتاق علی شد. با حرص گفتم:"دختره ی پر رو. حالا باید چیکار کنم؟؟" تنها کاری که تونستم بکنم صبر بود، یک ساعت گذشت و خبری از مینا نشد کاسه ی صبرم لبریز شده بود. نکنه علی هنوز دوسش داشته باشه نکنه.. صدای تلفن جلوی هجوم افکارمو گرفت. منشی مسئول فنی شرکت بود که زنگ میزد اسمش دنیا بود. "بله؟" "رزا یه سری مقاله هست که نیاز به تایید داره میای ببریشون؟" "دنیا جون دکتر افشار مهمون داره، ناراحت میشه من اینجا رو ول کنم بهشم نمی تونم خبر بدم میشه تو بیاریشون؟""باشه عزیزم." چند دقیقه بعد مقاله ها روی میزم بود گفتم:"دستت درد نکنه دنیا. فقط اشکال نداره بعد از رفتن مهمونش براش ببرم؟" "نه فوری نیست من برم که سرم شلوغه." دنیا رفت و من الکی مقاله هارو ورق می زدم که فکری به ذهنم رسید. لازم نبود تا رفتن مینا صبر کنم. من برای رفتن به اتاق علی بهانه می خواستم که جور شده بود. مقاله هارو برداشتم در زدم اما بدون اینکه منتظر اجازه بشم وارد اتاق شدم. مینا روی صندلی نشسته بود و گریه می کرد یه گریه ی کاملا مصنوعی که اصلا باعث نشد دلم براش بسوزه! علی ام به شدت عصبانی بود، صورتش سرخ شده بود و کارد میزدی خونش در نمیومد. آب دهنمو به زحمت قورت دادم، تمام شجاعتمو به کار بردم و گفتم:"ببخشید که مزاحم شدم ولی این مقاله ها فورین." با عصبانیت سر مینا داد زد و گفت:"شنیدی که؟! برو بیرون. دیگه ام هیچوقت برنگرد." مینا درو محکم بهم کوبید و رفت. مقاله هارو روی میزش گذاشتم بدون اینکه نگاهم کنه گفت:"ممنون نجاتم دادی! می تونی بری." انقدر شوکه بودم که حتی نتونستم خداحافظی کنم. فقط با بیشترین سرعت ممکن خودمو به خونه رسوندم، سوییچ کسرا رو سرجاش گذاشتم و بی سروصدا به اتاق خودم رفتم. فکر و خیال ولم نمی کرد، هرجور که شده باید می فهمیدم مینا چی به علی گفته. نگران این بودم که علی هنوزم ته دلش به مینا احساسی داشته باشه. نمی دونستم باید چیکار کنم بهترین راه فراموش کردنش بود اما من از عهدش بر نمیومدم.گیج و خسته بودم پس خودمو به خواب سپردم. با صدای زنگ ساعت از خوای بیدار شدم. شکمم قاروقور عجیبی می کرد، یادم اومد که دیشب بدون اینکه شام بخورم خوابیدم. لباس پوشیدم و برای خودم صبحانه درست کردم. درست قبل ازینکه اولین لقمه رو نزدیک دهنم ببرم کسرا قاپیدش. گفت:"وای خوشمزس مرسی جوجو." لبخندی زدم و گفتم:"علیک سلام ستاره. صبح توام بخیر. چه عجب صبح زود بیدار شدی." "امروز میرم یه جاااایی. سر راهم تو رو هم میرسونم نمی خواد ماشین ببری." "باشه. مرسی." از کسرا تشکر کردم و پیاده شدم. بازم به موقع رسیده بودم. کلا منشی خوبیم! به کارهای هر روز مشغول شدم، 10 دقیقه از وقت آغاز کار گذشته بود اما علی هنوز نیومده بود. کم کم داشتم نگران می شدم. ده دقیقه برای علی که هر روز به موقع میومد تاخیر بزرگی حساب میشد. چشمام همش به ساعت بود، بالاخره بعد از یک ربع علی رسید. لبخندی زدم و گفتم:"صبح به خیر امروز دیر اومدین." اونم لبخند بی جونی زد و گفت:"سلام. معذرت می خوام." "خواهش میکنم معذرت خواهی لازم نیست شما رئیسین!" درحالیکه به اتاقش می رفت، گفت:"بیا لیست کارای امروزو بهت بدم." تعجب کردم، مثل اینکه یادش نبود باید رسمی حرف بزنه اما خوشحالم شدم اینطوری راحتتر بودم. به اتاقش رفتم و بعد از گرفتن کارها مشغول شدم. درحال انجام کارام بودم که آقای شعبانی، آبدارچی شرکت با چای وارد اتاقم شد. لبخندی زدم و گفتم:"چه خبر حاجی؟ خوبی؟" پیرمرد خوشرویی بود، لبخندی زد و گفت:"چه خوبی بابا نمی دونم چرا امروز همه از من چای میخوان. دو دقیقه ام که دیر می کنم سرم داد می زنن امروز همه بی اعصاب شدن." نگاهم به چای خوشرنگ توی سینی افتاد وگفتم:" آقای شعبانی چای آقای دکترو بذار من می برم. اونم امروز زیاد حالش خوش نیست تو برو به بقیه کارات برس." "خدا خیرت بده." از توی کشوی میزم چند تا آبنبات برداشتم و توی قندون ریختم بعد سینی چای رو برداشتم و وارد اتاق شدم. اولین باری بود که می رفتم توی اتاقش و میدیدم که مشغول کار نیست. حتما حسابی بهم ریخته بود. چای رو روی میز گذاشتم و گفتم:"خسته نباشین." سرشو از روی میز بلند کرد، به سینی چای اشاره کرد و گفت:"شما چرا؟" خندیدم و گفتم:"آقای شعبانی خیلی کار داشت، من آوردم." "مرسی." "آقای دکتر این آخر هفته که برنامه ای ندارین؟" با تعجب گفت:"نه. چطور؟" لبخند پهنی زدم و گفتم:"داشتم فکر می کردم این هفته همه باهم بریم گردش، بیرون شهر. بعد از این همه کار واقعا لازمه." "شما برین امیدوارم بهتون خوش بگذره." با لجاجت گفتم:"یعنی چی؟ یعنی شما نمیای؟ خیلی ببخشید ولی بنظرم شما از همه بیشتر این تفریحو لازم داری." "ببینم چی میشه."از اتاقش خارج شدم و زیرلب گفتم:"میدونم چیکارکنم که بیای." چای تلخ توی استکانو یه نفس سر کشیدم و مشغول کار شدم. با تموم شدن ساعت کار یه راست به اتاق علی رفتم. اون که از دیدن من تعجب کرده بود، پرسید:"اتفاقی افتاده؟" خجالتزده گفتم:"من..میخواستم.. ازت یه خواهشی کنم." "چی؟" نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"راستش من امروز ماشین نیاوردم. می خواستم بدونم اگه زحمتی نیست میشه منم برسونی جایی که می خوام برم." با ملایمت لبخندی زد و گفت:"البته! شما برو پایین منم الان میام." به پارکینگ رفتم و منتظرش شدم. وقتی سوار ماشین شدیم، پرسید:"کجا میخوای بری؟" "خونه ی شما" از سرعت حرکتش کم کرد و گفت:"چی؟؟؟!!" خندیدم و گفتم:"چیه؟ می خوام بیام مهنازجونو ببینم. نیام؟" کمی سرخ شد و گفت:"چرا مامان حتما خیلی خوشحال میشه." آهی کشیدم و با صدای آهسته ای گفتم:"کاش پسرشم همونقدر خوشحال میشد." "چیزی گفتی؟""نه! گفتم منم خوشحال میشم. فقط میشه کنار یه گلفروشی وایسی؟" "فکر نکنم گل لازم باشه." لبخندی زدم و گفتم:"ببخشید ولی من میخوام گل بگیرم!" حرفی نزد و آهسته ماشینو کنار یک گلفروشی بزرگ نگه داشت. وارد گلفروشی شدم و یه دسته گل رز سفید انتخاب کردم. صاحب گفروشی دسته گل رو به ساده ترین و زیباترین شکل ممکن برام تزئین کرد. بعد از حساب کردن پول، از گلفروشی خارج شدم. علی نگاه عمیقی به گل ها و بعد به من کرد و پرسید:"رز سفید؟ گل مورد علاقت اینه؟" "آره!" یک تای ابروشو بالا انداخت و گفت:"فکر می کردم رز قرمز دوست داشتی؟" با تعجب پرسیدم:"شما از کجا می دونین؟" "شهاب هر وقت می خواست بیاد دیدنت رز قرمز می خرید." لبخند تلخی زدم و گفتم:"دید آدما عوض میشه." خواست سوال دیگه ای بپرسه که با گفتن:"با اجازه" از ماشین پیاده شدم و اجازه ندادم بحث رو ادامه بده. هنوزم یادآوری شهاب باعث میشد که به هم بریزم.نفس عمیقی کشیدم که باعث شد دوباره احساس شادابی کنم. با خوشحالی وارد خونه شدم و مهنازجونو صدا زدم اما جواب نداد. چندبار دیگه ام صداش زدم و بازم جوابی نشنیدم. علی که داخل شد ازش پرسیدم:"مهنازجون خونه نیست؟ جواب نمی ده." لبخند سرشار از غمی زد که دلمو به آتش کشید و با لحنی غمگین گفت:"چرا هست برو طبقه ی بالا احتمالا تو اتاق شهابه." حیرتزده نگاهش کردم و آب دهانمو به زور قورت دادم تا از شکسته شدن بغضم جلوگیری کنم. به سختی دهانمو باز کردم و با صدایی که به زور به گوش خودم هم می رسید، پرسیدم:"هر روز میره اونجا؟" سرشو به نشانه ی آره تکان داد و با کلافگی چنگی در موهاش زد. بعد به سختی گفت:"میشه باهاش حرف بزنی؟ اینجوری خودشو از بین می بره." همه چیز در مقابل چشمام تار شد ، بالاخره قطره اشکی از گوشه ی چشمام سر خورد و به روی گونم چکید. در حالیکه سعی می کردم ناراحتیمو مخفی کنم،گفتم :"من باهاش حرف می زنم نگران نباش." "ممنون." حتی بالا رفتن از پله ها ام برام سخت شده بود. به زور خودمو به اتاق شهاب رسوندم. چشمامو بستم و سه تا نفس عمیق کشیدم این کارو برای تسلط به اعصابم انجام دادم اما حتی همین کار ساده ام منو به روزهای گذشته برد: شهاب لبخند زیبایی زد. منم به زور خندیدم، دستشو روی پیشونیم گذاشت و گفت:"حالت خوبه؟" درحالی که سعی می کردم لرزش بدنمو مخفی کنم گفتم:"آره." دوباره خندید:"خودتو لوس نکن. این فقط یه امتحان ساده بود. تو نمره های خوبی می گیری." به عمق چشم هاش نگاه کردم و با نگرانی گفتم:"ایندفعه نه شهاب. این دفعه نتونستم خوب درس بخونم. نگرانم اصلا دوست ندارم بابامو نا امید کنم." به دستش که روی نمره ی من روی برد قرار داشت اشاره کرد و گفت:"خشک شد خانم! برش دارم؟" داد زدم:"نه." "چرا؟" "دلهره دارم. می ترسم." دستای گرمشو روی چشمام گذاشت و گفت:"هر وقت سردرگم شدی و دلهره داشتی، اینجوری چشمتو ببند و سه تا نفس عمیق بکش! وقتی چشماتو باز کنی همه چیز همونجوری میشه که تو می خوای." سه تا نفس عمیق کشیدم و چشمامو باز کردم. گفت:"حالا دستمو از روش بردارم؟" با لبخند موافقتمو اعلام کردم. دستشو برداشت با دیدن نمرم چند دقیقه ماتم برده بود. شهاب فقط می خندید. خندیدم و بالا و پایین پریدم، با خوشحالی گفتم:"می دونی شهاب من یا نابغه ام یا خیلی خوش شانس." با قبافه ی مسخره ای نگاهم کرد:"بس کن. آپولو که هوا نکردی!" با نارضایتی آهی کشیدم و گفتم:"حالا دیگه مطمئن شدم که نابغه ام!" "چطور؟" زبونمو در آوردم و گفتم:"اگه خوش شانس بودم که یکی مثل تو گیرم نمی اومد." لپمو محکم کشید و گفت:"آره تو واقعا نابغه ای که منو انتخاب کردی." چشمامو باز کردم و وارد اتاقش شدم. اتاق شهاب فرقی با قبل نکرده بود، فقط جای پوستر های روی دیوار با عکسهای شهاب پرشده بود. مهنازجون روی تخت نشسته بود و قاب عکس شهابو در دست داشت. چشماش از شدت گریه سرخ شده بودن. کنارش نشستم و دستشو در دست گرفتم. لبخندی زد و درحالیکه اشکاشو پاک می کرد گفت:"بالاخره اومدی؟" "می دونم که نمی تونین فراموشش کنین اون پسرتونه! مهناز جون سعی کنین شهابو ببخشین اگه ببخشینش اون وقت خیلی راحت تر میشین" دستمو فشرد و گفت:"دلم می خواد اما راحت نیست. رزا من پسرمو طوری بزرگ نکرده بود که بخواد لقمه ی حروم بیاره تو خونش." "درک می کنم اما شهابم جوون بود. شما ببخشینش حداقل برای آرامش خودتون و .. و .. علی." "علی؟" لبخندی کمرنگ زدم و گفتم:"هیچ حواستون بهش هست؟ اون نمی خواد ناراحتی شمارو ببینه. به خاطر اونم که شده سعی کنین خوشحال باشین." قاب عکس رو روی میز کنار تخت گذاشت، اشکاشو پاک کرد و گفت:"ممنونم رزا جان. ببخش که تورو هم ناراحت کردم. بلند شو بریم." نگاهی بهش انداختم و گفتم:"شما برین اگه اشکالی نداره من یه چند دقیقه ای اینجا می مونم." چیزی نگفت، از اتاق خارج شد و درم بست. عکس شهابو برداشتم، روی تخت نامزد سابقم دراز کشیدم و مدتی به سقف خیره شدم. بعد عکسو جلوی چشمام گرفتم و گفتم:"آره شهاب، آره منم بخشیدمت خیلی وقته که بخشیدمت. به خاطر روزهای خوشی که با هم داشتیم، خاطرات خوبمون و عشقی که باتو تجربه کردم بخشیدمت." اشکامو پاک کردم و ادامه دادم:"چیکار کنم شهاب؟ چیکار کنم؟ حالا عاشق برادرت شدم. برادری که درست برعکس توئه. خیلی عجیبم نه؟ حالا ازت می خوام که توام منو ببخشی." بلندشدم، عکسو سرجاش گذاشتم. وقتی بیرون می رفتم برگشتم تا برای آخرین بار نگاهی به اتاق شهاب بندازم، چشمم به یکی از عکسهاش افتاد، لبخند زیبایی روی لبش نقش بسته بود، درست انگار همین لحظه داره به من نگاه می کنه. اینو به فال نیک گرفتم، منم لبخندی به شهاب توی قاب زدم و اتاقشو ترک کردم. بعد از شستن صورتم رفتم پیش مهنازجون. چای خوشرنگی رو جلوم گذاشت و گفت:"بخور عزیزم. ببخش که ناراحتت کردم." لبخندی زدم و گفتم:"این چه حرفیه؟! شما منو ناراحت نکردین." موهای بلندمو نوازش کرد و درحالی که می بافتشون گفت:"خب چه عجب! به من سر زدی." "خجالتم ندین مهنازجون. من که چترم همیشه اینجا بازه!" پایین موهای بافته شدمو با کش بست و گفت:"این حرفو نزن هر وقت میای اینجا من خیلی خوشحال میشم." لبخندی زدم و چشمامو به اطراف چرخوندم تا مطمئن شم که علی طبقه ی پایین نیست. قبل از اینکه دهانمو باز کنم مهنازجون خندید و گفت:"نیست! رفته دوش بگیره." مثل دزدی که درست سر بزنگاه مچشو گرفته باشن، خودمو به اون راه زدمو گفتم:"کی؟ نکنه علی آقا رو می گین؟" لبخندی زد که توش هزاران حرف بود، بعد اونم خودشو به اون راه زد و گفت:"فکر کنم می خواستی یه چیزی بهم بگی." نگاهی قدرشناسانه بهش انداختم:"راستش، می خواستم بگم اگه موافق باشین این آخر هفته دو سه روز بریم مسافرت. شنبه ام که تعطیله. پنج شنبه صبح راه بیفتیم و شنبه عصر برگردیم. نظر شما چیه؟" مشتاقانه خندید و گفت:"به نظرم خیلی عالیه. ولی فکر می کنم می خوای یه چیز دیگه ام بهم بگی." از این همه تیز بودنش تعجب کردم:"خب، می دونین این هفته کار توی شرکت خیلی زیاد بود، دردسرم زیاد داشتیم. من راجع به مسافرت با علی آقا حرف زدم ولی گفت که شاید نیاد. خب من .." خندید و گفت:"تو نگران نباش. آوردنش با من! حالا کجا قراره بریم؟" "اصفهان چطوره؟ سر راهم بریم نیاسر. من تا حالا خیلی رفتم اونجا. آبشار قشنگی داره." دستمو فشرد و گفت:"به نظر من که عالیه. به مریم گفتی؟" "معلومه. مامان موافقه. بابا ام میاد اما کسرا نمیتونه بیاد." "چرا؟" "با دوستای قدیمیش قراره یکی دو هفته ای برن شمال. حیف شد که نیست! آخه کسرا خیلی خوش سفره اگه بود بیشتر خوش می گذشت." مهنازجون آهی کشید و گفت:"آره آدم واقعا کنار کسرا شاد میشه! ایشالا یه بار دیگه ام همه با هم میریم مسافرت!" بعد اشاره ای به فنجون چاری کرد و گفت:"قندیل بست دختر. برات عوضش کنم؟" چای رو سر کشیدم:"نه هنوزم داغه." بلند شدم و گفتم:"می دیگه باید برم." مهنازجون با ناراحتی گفت:"چرا شب همینجا نمی مونی؟" "یه وقت دیگه حتما میام پیشتون اما امروز باید برم. کسرا فردا صبح راه میفته باید برم ببینمش." ماشین داری؟" "نه." مهنازجون هم از جاش بلند شد و گفت:"الان علی رو صدا می کنم." فورا کیفمو برداشتم و گفتم:"نه خودم میرم دیگه می خوام یکمم خریدکنم. از طرف من از علی آقاام خداحافظی کنین." لپشو بوسیدم و قبل از اینکه علی رو صدا کنه از خونه خارج شدم. هوا هنوز روشن بود و بارون ملایمی می بارید. تصمیم گرفتم تا خونه پیاده برم. همیشه دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم. سر راهم کنار هر مغازه ای که می دیدم می ایستادم و ویترینشو تماشا می کردم، نیمی از راهو رفته بودم که با صدای علی متوقف شدم:"رزا." با تعجب به طرف صدا برگشتم و گفتم:"اینجا چیکار میکنی؟" چترشو بالای سرم گرفت و گفت:"حواست کجاست؟ یه ربعه دارم صدات می کنم. بارون حسابی تندشده نباید اینجوری از خونه میومدی بیرون." "لازم نبود بیای دنبالم. خودم می رفتم." "خیلی خیس شدی. اینجوری سرما می خوری." خندیدم و گفتم:"حالا ماشین کجاست؟" چند ثانیه فکر کرد بعد با کف دست روی پیشونیش زد و گفت:"انقدر هول شدم که یادم رفت ماشینو بیارم." به حواس پرتیش خندیدم:"خب همینکه چتر داری خوبه!" کاپشنشو درآورد، روی شونه هام انداخت و گفت:"بپوش." سردم شده بود، بدون درنگ کاپشنو پوشیدم و تشکر کردم. بدون کلامی حرف همراهیم می کرد، حس خوبی نداشتم احساس می کردم دارم با محافظ شخصیم راه می رم. بالاخره کلافه شدم و گفتم:"این روزا توی شرکت کار زیاد داریم." "آره اوضاع یکم بهم ریخته اما درست میشه." "میای سفر؟" شانه هاشو بالا انداخت و گفت:"نمی دونم شاید بیام." لبخند زدم و توی دلم گفتم : حتما میای! مهنازجون خوب بلده چیکار کنه. وقتی به خونه رسیدم، گفتم:"حتما خیلی سردت شده. بیا تو یه چای بخور." همونطور که انتظار داشتم دعوتمو رد کرد و گفت:"نه دیگه بهتره برم. مواظب باش سرما نخوری." "توام همینطور." و رفت. انقدر ایستادم تا کاملا از کوچه ناپدید شد. وقتی به خودم اومدم که تمام بدنم یخ کرده بود و از سرما می لرزیدم. فورا به خونه رفتم. پدرم با دیدن من لبخندی زد و گفت:"هنوزم این عادت از سرت نیفتاده! انقدر زیر بارون راه رفتی خیس آب شدی! تا مامانت ندیدتت برو لباساتو عوض کن." لپشو بوسیدم و گفتم:"چشم. رفتم." سریع به اتاقم رفتم و لباسمو عوض کردم. کاپشن علی رو توی بالکن اتاقم آویزان کردم تا خشک بشه. دستی به روی کاپشن قهوه ای رنگ اسپرت کشیدم و گفتم:"محاله دیگه تورو بهش پس بدم!" و با لبخند به طبقه ی پایین رفتم. کسرا که داشت کتاب می خوند، با دیدن من گفت:"چیه کبکت خروس می خونه." "علیک سلام. هیچی هویجوری." مامان با لبخند از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:"سلام عزیزم. خسته نباشی. برو دستاتو بشور، بیا شام بخوریم." "سلام مامان جونم باشه الان میام." دست و صورتمو شستم و با اشتها رفتم سر میز. بوی لوبیا پلو تمام خونه رو برداشته بود. برای خودم غذا کشیدم و گفتم:"به به چیکار کردی مامان!" مامان خندید:"نوش جونت." با اشتها مشغول غذا خوردن شدم. کسرا کمی نوشابه برام ریخت و درحالی که لیوان رو جلوم می ذاشت، گفت:"خیییییله خب حالا. یواش تر. دنبالت که نکردن!" جرعه ای از نوشابه رو سرکشیدم:"آخه خیلی گشنمه." خندید:"از قحطی که نیومدی. غذا ام به این زودیا تموم نمیشه." بعد از شام ظرفا رو توی ماشین ظرفشویی چیدم و میزو تمیز کردم. برای همه چای ریختم و به سالن پذیرایی رفتم. از کسرا پرسیدم:"فردا میری دیگه؟" "آره ساعت 7 صبح." لبخندی زدم و درحالی که چای می نوشیدم، گفتم:"خب پس صبح می بینمت. الان خیلی خسته ام میرم بخوابم. راستی وسایلتو زود جمع کن مثل همیشه نذار واسه لحظه ی آخر." "چشم! شب به خیر." به همه شب به خیر گفتم و به اتاق خودم رفتم. کاپشن علی دیگه خشک شده بود، برداشتمش، قبل از اینکه توی کمدم بزارمش جیباشو گشتم، خالی خالی بودن. آهی کشیدم و توی کمدم گذاشتمش. ** با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. عقربه ها ساعت 6 صبح رو نشون میدادن. آبی به دست و صورتم زدم و برای خوردن صبحانه به طبقه ی پایین رفتم. بر خلاف همیشه مامان بیدار بود. لبخند دل نشینی زد و گفت:"صبح به خیر عزیز دلم. بیا صبحانه بخور." لبخندشو پاسخ دادم:"صبح به خیر مامان. کسرا هنوز نرفته؟" "نه. یه ساعت دیگه میره." صبحانه رو با اشتیاق خوردم و برای خداحافظی به اتاق کسرا رفتم. در زدم اما چون جوابی نشنیدم، وارد اتاق شدم. کسرا درحال بستن چمدونش بود و مدام دنبال وسایلش می گشت. زیرلب گفتم:"نچ نچ! تو درست بشو نیستی." انگار تازه متوجه ورود من شده بود، به سمتم برگشت و گفت:"تویی؟ سلام." "دنبال چی می گردی؟" "اون شلوار قهوه ایم." آهی کشیدم و شلوار رو که درست زیر پاش بود، بهش نشون دادم:"اوناهاش." سرشو خاروند و لبخندی عذر خواهانه زد. از دیدن قیافش خندم گرفت و گفتم:"چقدر بهت گفتم وسایلتو زود جمع کن نذار آخر سر!" "این دفعه فقط یه بار گفتی! تازه الان که لحظه ی آخر نیست. نیم ساعت تا وقت رفتن مونده." پوزخندی زدم:"اوه اوه اوه! حالا با این همه وقت اضافه میخوای چیکار کنی؟" بینی مو کشید و گفت:"مطمئنی که نمیای؟ دلت برام تنگ میشه ها." این دفعه نمیشه. دفعه ی بعد هرجا خواستی بری، منم حتما باهات میام." زیپ چمدونو کشید:"چیزی نمی خوای؟" "چرا. کلوچه! تو از اصفهان چی می خوای؟" "گز! راستی توی جاده خیلی مراقب باش." لبخندی زدم و گفتم:"باشه. آهان راستی تا شمال خودت رانندگی کن من به این دوستای کج و کولت اعتماد ندارم! هرچند که به خودتم اعتباری نیست." لپمو کشید و گفت:"باشه جوجو. تو نمی خوای بری سر کار؟" "چرا. اما یادت نره رسیدی زنگ بزنیا. خیلی مراقب خودت باش." خندید و دستاشو باز کرد. بغلش کردم و گفتم:"هر وقت دلت برام تنگ شد خجالت نکش زنگ بزن!" لپمو کشید:"باشه کوچولو فهمیدم منظورت چیه خیالت راحت گوشیم روشنه خواستی زنگ بزن." آروم زدم توی سرش و بعد هر دومون خندیدیم. باهاش خداحافظی کردم و به اتاق خودم برگشتم، مانتوی قهوه ای و مقنعه ی مشکی پوشیدم و به سمت شرکت حرکت کردم... فصل 6 آخرین ساک رو توی صندوق عقب ماشین گذاشتم و به خونه برگشتم. مامان و بابا آماده توی سالن پذیرایی نشسته بودن. مانتوی سفید به همراه یک شال نخی آبی پوشیده بودم. مامان با دیدنم لبخند زد و پرسید:"چه خبر؟" درحالی که شالمو مرتب می کردم جواب دادم:"مهنازجون و علی آقا که دارن میان. ماشین میارن. اما به امیر و مهسا گفتم با خودشون ماشین نیارن به اندازه ی کافی جا داریم." بعد رو به بابا کردم و پرسیدم:"بابا جون هتل رزرو کردی؟" کلیدی رو از توی جیبش در آورد و گفت:"نه. خونه ی یکی از دوستام توی اصفهانه کلیدشو داد به من. میریم اونجا." "چه خوب." "همه چیرو جمع کردی؟" "بله." زنگ خونه به صدا در اومد و مهنازجون و علی وارد شدن و چند دقیقه بعد مهسا و امیر هم رسیدن. صبحانه رو همه با هم خوردیم و آماده ی حرکت شدیم. من و بابا و مامان و مهنازجون توی یه ماشین و مهسا و امیر و علی توی ماشین دیگه نشستن. نیمی از راه رو بیشتر طی نکرده بودیم که عجیب خوابم گرفت. مامان و مهنازجون بی توجه به حضور ما گرم صحبت شده بودن و بابا که معمولا آدم کم حرفی بود تنها جاده رو نگاه می کرد. برای جلوگیری از خوابیدن صدای موسیقی رو زیادتر کردم. بابا لبخندی زد و گفت:"چیه دخترم؟ بازم خوابت گرفته؟" "بله بابا." مهنازجون گفت:"حق داره! همه ی جوونا توی اون ماشینن! نگاهشون کن چه خوشن." نگاهی به ماشین علی که کمی جلوتر از ما حرکت می کرد انداختم، مهنازجون راست می گفت واقعا خوش بودن! مامان رو به بابا کرد و گفت:"خب شما بشین پشت فرمون رزا رم بفرستیم توی اون ماشین." با اعتراض گفتم:"این چه حرفیه مامان؟ بابا خسته میشه." بابا خندید:"یعنی من انقدر پیر شدم بابا؟ اصلا من به رانندگی تو اعتماد ندارم. بزن کنار!" منم خندیدم:"منظورم این نبود. چشم هرچی شما بگین." کمی بعداز متوقف شدنم کنار جاده علی هم ایستاد. امیر از ماشین پیاده شد و به طرفمون اومد:"چیزی شده؟" مهنازجون جواب داد:"امیر جان! رزا رو ببر پیش خودتون. خیلی خوابش میاد پیش ما ام که حوصله اش سر میره." "چشم. می خواین من با شما بیام." "نه عزیزم. بیای که توام مثل رزا خوابت می گیره. شما برین خیالتون راحت." با امیر رقتم. علی رانندگی میکرد، امیر کنارش نشسته بود و من ومهسا ام عقب نشسته بودیم. انقدر حرف زدیم که متوجه نشدیم کی به نیاسر رسیدیم. علی برگشت و پرسید:"می دونی از کدوم سمت باید بریم آبشار؟" گفتم:"آره." و راه رو نشونش دادم. مهسا کمی شیشه رو پایین کشید و گفت:"خدا کنه خلوت باشه." گفتم:"خلوته. خوب موقعی اومدیم آبشار شبا خیلی شلوغ میشه." ده دقیقه بیشتر طول نکشید که به آبشار رسیدیم. خوشبختانه خلوت خلوت بود. با دیدن منظره ی قشنگ اونجا به وجد اومدم. با خوشحالی گفتم:"من دارم میرم بالای آبشار." و بدون اینکه انتظار شنیدن جوابی داشته باشم حرکت کردم. کفشم سر بود و به سختی می تونستم از کوه بالا برم. کمی بیشتر نرفته بودم که علی صدام زد:"چرا نمیای از پله ها بریم بالا؟ اون طوری راحت تره." لبخندی زدم و در حالی که سعی می کرد پامو روی سنگ محکمی بذارم گفتم:"تمام مزش به همین سختیشه! اگه از پله برم که دیگه لذتی نداره." یک تای ابروشو بالا انداخت و گفت:"اینم یه حرفیه." و به همراه من از کوه بالا اومد. وقتی به بالای کوه رسیدیم، کنار آبشار نشستم و گفتم:" قشنگه." دستشو توی آب برد و گفت:"آره. چه آب خنکی." بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:"اینجا خیلی قشنگه. روح آدمو تازه میکنه." نمی خواستم روزشو خراب کنم اما کنجکاوی نذاشت دهنمو بسته نگه دارم، آروم پرسیدم:"مینا؟" با تعجب گفت:"چی؟" لبخندی زدم و گفتم:"هیچی من که چیزی نگفتم. چه هوای خوبیه." بلند شد و گفت:"فقط اومده بود که بگه پشیمونه." بعد به سمت پایین آبشار اشاره کرد و ادامه داد:"بهتره بریم. تا اصفهان کلی راه مونده." بدون هیچ حرفی به دنبالش حرکت کردم. این بار امیر،مهسا و بابا توی یک ماشین، و من، علی، مامان و مهنازجون هم توی یک ماشین نشستیم. مامان و مهنازجون دوباره مشغول صحبت کردن شدند، یک لحظه بهشون غبطه خوردم خوش به حالشون که این همه حرف برای گفتن داشتن. من اما دوباره توی عمق ذهنم دنبال حرفی برای گفتن می گشتم. نا امید و خسته، چشمامو بستم و اجازه دادم نسیم خنکی که می وزید، صورتم رو نوازش کنه. کم کم به خواب رفتم... تمام وجودم یخ کرده بود، اما حوصله ی تکان خوردن نداشتم. تن سردم با ژاکت نرم و خوش بافتی پوشانده شد. حتی با چشمان بسته هم می تونستم گرمی دستهای پرمهر مادر رو حس کنم. دستهای مهربانشو در دست گرفتم و لبخند زدم. صورتمو به نرمی نوازش کرد و گفت:"بیداری عزیزم؟ فکر کردم خوابت برده." خمیازه ای کشیدم و گفتم:"خواب بودم همین الان بیدار شدم." بعد ژاکت رو محکم تر به دور خودم پیچیدم و چشمامو بستم. علی شیشه رو بالا داد و گفت:"ممکنه سرما بخوری." بدون اینکه چشمامو باز کنم ازش تشکر کردم. کمی به سمت چپ مایل شدم و چشم سمت راست رو تا نیمه باز کردم و برای صدمین بار تمام اجزای چهره ی علی رو بررسی کردم. دوباره گر گرفتم و گونه هام داغ شدند. علی ماشین رو کنار جاده نگه داشت. دوباره چشم رو بستم و خودمو به خواب زدم. نمی تونستم ببینم چه کار می کنه. مادر با مهربانی گفت:"بیا علی جان. این چایی رو بخور سرحال شی." علی تشکر کرد. سکوت ماشین رو فرا گرفته بود. ناگهان چیزی درونم فروریخت می تونستم نگاه علی رو روی صورتم احساس کنم. نگاهی که تا عمق وجودم رو به آتش می کشید. ضربان نامنظم قلبم به من دروغ نمی گفتن. حالا اون بود که به چهره ی من خیره شده بود. ناخودآگاه لبخند کمرنگی زدم ، صدایی از اعماق قلبم فریاد می زد:"دل به دل راه داره!!!" ** عصر بود که به اصفهان رسیدیم، خونه ی دوست بابا واقعا مجلل و زیبا بود. خودش و همسرش در تهران زندگی می کردند و این خونه بهش ارث رسیده بود. هر کدوم برای خودمون اتاقی انتخاب کردیم. این بار من و مهسا هم اتاق بودیم. چمدونمو توی اتاق گذاشتم، نشستم و گفتم:"اوه! خسته شدیم." مهسا لبخندی زد و گفت:"آره، مخصوصا تو! همش خواب بودی که خانوووم." درحالیکه دکمه ی مانتومو باز می کردم، گفتم:"بعله! ولی تو ام که کمتر از من نخوابیدی." خندید، خودشو روی تخت انداخت و گفت:"ولی بازم خوابم میاد." لپشو کشیدم و گفتم:"باشه تنبل خانوم بگیر بخواب." بعد خودم لباس گرم و مناسب زرد رنگی پوشیدم، کتابی از کتاب خانه ی اتاق برداشتم و به سمت حیاط رفتم تا توی هوای آزاد کمی مطالعه کنم. کنار باغچه ی بزرگ و زیبای خانه، روی نیمکت قرمز رنگی نشستم و مشغول مطالعه شدم. درست نفهمیدم چقدر از آمدنم به حیاط گذشته بود، که تاریکی هوا منو به خودم آورد. بلند شدم و به خونه برگشتم، همه از خواب بیدار شده بودن و مشغول صرف عصرانه بودند. مامان استکانی چای برام ریخت و پرسید:"کجا بودی؟ ما فکر می کردیم خوابیدی." لبخندی زدم و جواب دادم:"نه، خوابم نمی برد رفته بودم تو حیاط یه کم کتاب بخونم کسرا خندید و گفت:"واقعا عکسای جالبین. فقط جای من توشون خیلی خالیه." گفتم:"آره معلومه که جات خالی بود. خیلی خوش گذشت." به دماغ و چشمام که از شدت سرماخوردگی سرخ شده بودن، اشاره کرد و گفت:"آره معلومه چقدر خوشگذشته." "به توچی؟ خوشگذشت؟" "آره خوب بود. ولی آخراش دیگه یه کم خسته کننده شده بود." نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و گفتم:"خب معلومه. اما اگه من بودم انقدر برات خسته کننده نمیشد." مهسا در حالیکه با سینی چای به سمتمون میومد، گفت:"نمی خواد انقدر واسه خودت نوشابه باز کنی!" بعد رو به کسرا کرد و ادامه داد:"این دو روزی که باهاش همسفر بودم برای هفت پشتمم بس بود. انقدر غر زد که داشتم دیوونه می شدم." یکی از کوسن های روی مبل رو به سمتش پرتاب کردم و گفتم:"من کی غر زدم اتفاقا من خیلی خوش سفرم." جاخالی داد و با خنده گفت:"میدونم. به نظر من که تو حالت از منم بهتره پس واسه چی این دو روزو مرخصی گرفتی؟" "حالا اگه من دو روز نرم سرکار اتفاق خاصی نمیفته." مهسا که معلوم بود تقریبا از احساس من به علی باخبره چشمکی زد و گفت:"جدا؟ اما فکر کنم بهتره فردا بری. حتما دل شرررررکت خیلی برات تنگ شده." "خودمم میخوام برم." صدای زنگ در بحث ما رو متوقف کرد. متعجب پرسیدم:"یعنی کیه؟" کسرا در حالیکه به سمت آیفون می رفت گفت:"دوست منه.بهتره برین لباساتونو عوض کنین." لباس مهسا کاملا مناسب بود، بنابراین فقط من به اتاقم رفتم و شلوار جینی به همراه تونیک آستین بلند زیتونی رنگی پوشیدم و دوباره به طبقه ی پایین برگشتم. دوست کسرا با دیدن من به آرامی بلند شد. لبخند کمرنگی زد و خودش رو معرفی کرد:"سلام من آرشم." لبخندی زدم و مودبانه گفتم:"سلام خوش اومدین. من رزا ام. خواهش می کنم بفرمایین." نشست و مشغول حرف زدن با کسرا شد برای همین فرصت کافی برای بررسی کردنش رو به دست آوردم. آرش جوان خوش قیافه ای بود قدبلند و چهارشانه. موهای حالت دار مشکی و مژگان بلندی که دور چشمان مشکی رنگش رو قاب گرفته بودند، بی نهایت جذابش کرده بود. عمیقتر که نگاهش کردم متوجه شدم من و آرش شباهت زیادی به همدیگه داریم. شباهتی که در نگاه اول مشخص نبود اما بعد از کمی دقت این شباهت حتی توی حالات رفتاریمون هم مشاهده می شد. در افکار خودم غوطه ور بود که مهسا صدام زد:"رزا. یه لحظه میای توی آشپزخانه؟" بلند شدم و دنبالش رفتم. به محض ورود به آشپزخونه گفت:"رزا می خوام یه چیزی بهت بگم اما مسخرم نکنیا." "بگو" "راستش تو و این پسره، آرش خیلی شبیه همدیگه این." با تعجب گفتم:"پس توام متوجه شدی؟" مهسا گفت:"یعنی توام فهمیده بودی؟ جالبه." با چشمانی گرد شده گفتم:"نکنه اون با من نسبتی داشته باشه؟ شاید برادرم باشه." مهسا نچی کرد و گفت:"نه. میدونی رزا شباهت ظاهریتون زیاد نیست. تازه ممکن نیست اون برادرت باشه." چند استکان برداشتم، در حالیکه چای می ریختم گفتم:"به نظرم باید آدم جالبی باشه." تازه سینی چای رو به سالن پذیرایی برده بودم که مامان، بابا و امیر هم پیداشون شد. بابا به گرمی آرش رو در آغوش کشید و گفت:"خوبی آرش جان؟ مامان و بابا چطورن؟" آرش با مهربانی لبخندی زد و پاسخ داد:"ممنون عمو جون. خوبن سلام می رسونن." بعد پیشانی مادر رو بوسید و گفت:"شما چطورین خاله؟ بزنم به تخته اصلا عوض نشدینا." مادر با محبت خاص خودش دستهای آرش رو فشرد:"خوب کاری کردی اومدی. نمی دونی دلم چقدر هواتونو کرده بود. پس مینو و رضا کجا ان؟ چرا نیومدن؟" آرش گفت:"اتفاقا مامان و بابا ام خیلی دلشون تنگ شده بود. مامان که همش بهونه تونو میگرفت. اما خب به خاطر بیماری مادربزرگ نتونستن بیان." "انشاء ال.... که زودتر حالشون خوب شه." "ممنون خاله." پدر رو به من که با تعجب به رفتارشون خیره شده بودم، گفت:"آرش جان پسر دوستان صمیمی من و مادرته. اونا ایران زندگی نمی کنن." سرمو به نشانه ی متوجه شدن تکان دادم. مادر انگار که تازه چیزی رو به یادآورده باشه به آرش گفت:"این چند وقتو که خونه ی ما میمونی." آرش گفت:"نه خاله هتل رزرو کردم میرم اونجا." مادر با دلخوری گفت:"من نمی ذارم بری. اینجا رو مثل خونه ی خودت بدون. حالا که بعد از این همه سال اومدی ایران بهتره پیش خودمون باشی." و انقدر اصرار کرد تا بالاخره آرش راضی به موندن شد. ساعت یازده شب بود و به زور چشمامو باز نگه داشته بودم. انگار هیچکس قصد خوابیدن نداشت برای همین بلند شدم با عذر خواهی، شب به خیر گفتم و به اتاق خودم رفتم. بی صبرانه منتظر رسیدن صبح و دیدن دوباره ی علی بودم. فکرشم نمی کردم که انقدر دلم براش تنگ شده باشه. صبح که بیدار شدم، بقیه هنوز خواب بودن از اوضاع خونه مشخص بود که دیشب تانزدیکای صبح بیدار مونده بودن سریع حاضر شدم، ماشین رو برداشتم و به سمت شرکت حرکت کردم. دلم حتی برای در و دیوار شرکت هم تنگ شده بود. قبل از اینکه وارد اتاق خودم بشم در اتاق علی رو باز کردم و به اونجا رفتم. اما از دیدن منظره ی اتاق به شدت تعجب کردم. گلدون زیبایی که قبلا گوشه ی اتاق قرار داشت خرد شده و روی زمین ریخته بود. مشغول جمع کردن خرده های گلدون بودم چشمم به میز کار علی افتاد. دفترچه ای با جلد چرمی بسیار زیبا روی میز خودنمایی می کرد، تکه های گلدون رو توی سطل ریختم و بی اراده به سمت دفترچه رفتم. حس عجیبی منو وادار به خواندن اون دفتر میکرد. برش داشتم و آخرین صفحه ی علامت زده شده رو باز کردم. از ظاهر نوشته حدس زدم که باید یه دفترچه ی خاطرات باشه. به خودم گفتم رزا تو چت شده. نباید فضولی کنی. و می خواستم دفتر رو ببندم که با دیدن اسمم منصرف شدم و شروع به خواندن کردم: این روزها انقدر سردرگمم که دلم می خواد پا به فرار بگذارم و به جایی دوردست برم. احساساتم درهم شدند و خودم هم درست نمی دونم که احساس واقعیم چیه! تا قبل از رسیدن اون همه چیز عادی بود. عشق قبلی زندگیم رو، اگه بشه اسمشو گذاشت عشق، فراموش کرده بودم و به زنگیم ادامه میدادم. تمام زندگیم شده بود کارم و البته مادرم. صبح با آرامشی کسل کننده شروع می شد و شب با خستگی به پایان می رسید. اما وقتی که وارد زندگیم شد همه چیز رنگ دیگه ای گرفت. هیجان،استرس و حتی حسادت. احساساتی که تا مدتها ازشون محروم بودم. اولش از این احساس لذت می بردم وخوشم میومد اما بعد... دیگه نه! دیگه احساسم تبدیل شد به یک عذاب وجدان کشنده. اما نمی تونم فراموشش کنم. رزا شده تمام زندگیم، عشق برادرم حالا عشق منم هست. به زودی به این وضعیت خاتمه میدم. دیگه طاقت ندارم... صدای در باعث شد نتونم بقیه ی نوشته رو بخونم. فورا دفتر رو بستم و از اتاق خارج شدم. علی به آرامی سلامی کرد و بدون اینکه نگاهم کنه وارد اتاقش شد. از رفتارش تعجب کردم فکر می کردم بعد از این چند روز بهتر ازم استقبال می کنه. هم از رفتارش ناراحت بودم و هم از چیزی که توی دفترش خونده بودم خوشحال. خوشحال بودم که بالاخره می خواد حقیقتو بهم بگه و دوستم داره. خوشحال بودم که این بار در مورد احساسش نسبت به خودم اشتباه نکرده بودم، پس سرحال تر از همیشه مشغول به کار شدم. ساعت یک ظهر بود که علی بالاخره از اتاقش بیرون اومد. با لحنی که هیچ احساسی توش نبود گفت:"من امروز با یه نفر قرار دارم باید زودتر برم. توام میتونی الان بری خونه. خداحافظ." بلند شدم، وسایلمو برداشتم و درحالیکه به رفتار عجیبش فکر می کردم، به سمت خونه رفتم. اگه واقعا عاشق من بود پس دلیل این رفتار ضد و نقیضش چی می تونست باشه. سرمو به شدت تکان دادم تا این افکار مزاحمو از خودم دور کنم و با خودم گفتم توداری اشتباه می کنی رزا. اون رفتارش مثل همیشه بود. اما میدونستم که دارم به خودم دروغ می گم. وارد خونه که شدم عطر خوش قورمه سبزی باعث شد مغزم از همه ی افکار تهی بشه! با ذوق و شوق به سمت آشپزخونه رفتم و مادر رو که درحال سر زدن به غذا بود، از پشت سر بغل کردم و گفتم:"سلام . قربون مامان گلم برم با این دست پخت خوشمزش. نمی دونین چقدر هوس قورمه سبزی کرده بودم." مادر خندید و گفت:"سلام به روی ماهت. آخه آرش خیلی دلش قورمه سبزی می خواست برای همینم درست کردم. راستی تو امروز چرا انقدر زود اومدی؟" "علی زود کارو تعطیل کرد. میخواست بره جایی!" "تا تو بری لباساتو عوض کنی منم غذارو می کشم. فقط خواستی بیای پایین کسرا و آرشم صدا کن." "چشم" و به اتاقم رفتم. تونیک آستین بلند صورتی رنگی به همراه شلوار لی آبی پوشیدم. کسرا رو صدا زدم و بعد به سمت اتاق آرش رفتم. در زدم اما چون جوابی نشنیدم بدون اجازه وارد اتاق شدم. آرش روی تخت دراز کشیده بود و هدفونی هم روی گوشاش بود. چند بار صداش زدم اما جواب نداد برای همین جلو رفتم، هدفون رو از روی گوشش برداشتم و گفتم:"آقا آرش." فورا بلند شد. اخماشو درهم کشید و گفت:"شما اینجا چیکار میکنین؟" "مامان گفت برای ناهار صداتون کنم." و به سمت در رفتم که گفت:"می دونم اینجا خونه ی شماس و حق ندارم چنین چیزی بهتون بگم. اما برای خودتون می گم، بهتره وقتی می خواین وارد جایی بشین در بزنین." پوزخندی زدم و گفتم:"بله اما به شرط اینکه کسی که تو اتاقه انقدر صدای موزیک رو بلند نکرده باشه که دیگه هیچ صدایی رو نشنوه." و بی تفاوت از اتاق خارج شدم. همونطور که به سمت راه پله می رفتم زیر لب گفتم:"اصلا هم شبیه من نیست!" با دیدن مهناز جون توی پذیرایی گره ی ابروانم جاشو به خنده داد. مهناز جونو در آغوش کشیدم و گفتم:"خوش اومدین. دلم براتون تنگ شده بود." چهره اش به نظر نگران می رسید اما با این حال لبخندی زد و جواب داد:"ممنون گلم. منم همینطور." در همین حین آرش و کسرا هم پایین اومدن و بعد از آشنا شدن آرش و مهنازجون همگی به سمت میز غذا رفتیم. غذا واقعا محشر شده بود بیشتر از هر روز دیگه ای غذا خوردم. آرش هم با اشتیاق زیادی مشغول خوردن بود. چنان با اشتها غذا می خورد که آدم با دیدنش گرسنش می شد. شاید به خاطر همین هم بود که زیاد خوردم. بعد از ناهار کسرا و آرش به طبقه ی بالا رفتن و منم برای هضم غذا مسئولیت شستن ظرفها رو قبول کردم. شستن ظرفها نیم ساعته تمام شد، چای ریختم و خواستم وارد پذیرایی بشم که صدای آرام حرف زدن مامان و مهنازجون توجهم رو جلب کرد. میدونستم که کار درستی نمی کنم اما دلم می خواست از حرفاشون سر در بیارم برای همینم فالگوش ایستادم. مهنازجون:"نمی دونم مریم به خدا گیج شدم! منم همین فکرو می کردم. فکر می کردم رزا رو دوست داره! اینو از چشماش می تونستم بخونم اما امروز حسابی نا امیدم کرد." مادر:"منم فهمیده بودم اما مثل اینکه اشتباه می کردیم. اگه این انتخاب علیه بذار کاری که دوست داره بکنه. اگه میخواد با نیلوفر ازدواج کنه. تو ام براش مادری کن و برو خاستگاری." "چه جوری؟ وقتی میدونم بچم دلش پیش کس دیگه ایه....." دیگه بقیه ی حرفاشونو نشنیدم، چشمام سیاهی می رفت. اول سینی چای و بعد خودم به زمین افتادم. و بعد فقط سیاهی بود و صداهای مختلفی که منو صدا می زدند. وقتی چشمامو باز کردم توی اتاقم بودم. مامان و کسرا بهم خیره شده بودند جوری که انگار چیز عجیبی در وجودم می دیدن. مامان وقتی فهمید بیدار شدم زد زیر گریه و گفت:"الهی بمیرم برات. چت شد یهو؟!" به زور لبخندی زدم و گفتم:"خوبم مامان، یه کم حالم بد شد. شما نگران نباشین." کسرا رو به مامان گفت:"شما برین بیرون مامان. چند روزه پیششی برو یه کم استراحت کن.من مواظبش هستم." مادر که خستگی از چشمان درشتش می بارید، پیشانیمو بوسید و درحالیکه از اتاق بیرون میرفت زیر لب گفت:"درد عشقه." همین دو کلمه کافی بود تا اشک از چشمام جاری بشه. کسرا با مهربانی اشکامو پاک کرد و گفت:"خواهر خوشگلم. نبینم گریه کنیا. نمی خوای به من بگی چی شده؟" با بغض گفتم:"چند روزه که خوابم؟" "سه روز." و به سرم توی دستم اشاره کرد و گفت:"این سه روز همش بهت سرم وصل بوده." آهی کشیدم و گفتم:" یعنی من سه روز خواب بودم؟" "آره. دکتر گفت به خاطر اینه که بهت شوک وارد شده میخواست ببریمت بیمارستان اما مامان نذاشت." "خوب کاری کرد." در باز شد و مهسا با کاسه ای سوپ وارد شد. گونمو بوسید و گفت:"پس بالاخره بیدار شدی تنبل خانوم!" لبخند بی رمقی زدم و نیم خیز شدم. مهسا سوپ رو قاشق به قاشق توی دهنم می چپوند. ناخودآگاه خندم گرفت و گفتم:"بس کن مهسا. خفم کردی." "چه عجب خندیدی!" چسب سرم رو از روی دستم کندم و سوزنو از توش درآوردم. کسرا با اعتراض گفت:"چیکار داری می کنی؟ باید صبرکنی تا تموم شه." به هر زحمتی بود از جام بلند شدم و گفتم:"من حالم خوبه. می خوام خودم غذا بخورم." با کمک مهسا و کسرا به طبقه ی پایین رفتم. تقریبا همه اونجا بودند به جز علی. مهنازجون با مهربانی به کمکم اومد و موهامو نوازش کرد. با اینکه خیلی دوستش داشتم ، اون لحظه دلم نمی خواست پیش من باشه چون حضورش منو یاد علی می انداخت. اون روز همه مثل پروانه دور من می چرخیدن تا حالم بهتر بشه. منم برای خوشحالی اونا به زور می خندیدم اما فقط خدا می دونست توی دلم چه آشوبی به پا بود. وقتی داشتم به اتاقم برمی گشتم،کسرا دنبالم اومد و گفت:"میتونیم با هم حرف بزنیم؟" دعوتش کردم به داخل اتاقم و گفتم:"حتما." نشست رو به روم و با نگرانی گفت:"می دونم. می دونم که حالت بده. میدونم که همش به خاطر علیه. اما گوش کن، تو نباید خودتو ناراحت کنی. نباید خودتو عذاب بدی. اگه می خواد بره خب بذار بره. توچیزی از دست نمی دی. اونه که یه دست گلی مثل تورو از دست می ده و اینم به خاطر اینه که لیاقتت رو نداره. به خاطر اینه که میترسه. اون از شهاب می ترسه. اصلا می دونی بهتر شد که همین الان رفت. تو باید فراموشش کنی رزا. به خاطر خودت میگم." به اشکام اجازه ی جاری شدن دادم و به آرامی در آغوش برادرم فرو رفتم. مثل بچه ی بی سرپناهی بودم که نمی دونستم باید چیکار کنم. با سردرگمی پرسیدم:"حالا من چیکار کنم کسرا؟" در حالیکه موهامو نوازش می کرد گفت:"زندگی کن با خوشحالی و با علی رو به رو شو. نذار صدای شکستنتو بشنوه نذار."....

رمان پرنیان سرد1

رمان پرنیان سرد


_"نگاش کن! دختره بیچاره رنگ به روش نمونده!"
_"فراریه؟"
"نه بابا به سر و وضعش که نمیاد! معلومه خیلی ترسیده!"
"باید کمکش کنیم!"
"خانوم بیا بریم! میخوای مارو بندازی تو دردسر؟!"
دورم جمع شده بودن و هرکدومشون یه چیزی میگفتن! صداشون مثل ویز ویز مگس تو گوشام می پیچید! ناخودآگاه ساعاتی قبلو به یادآوردم:
"ما موفق میشیم من مطمئنم!"
شهاب چشمای محزونو زیباشو بهم دوخت و درحالی که صورت رنگ پریدمو نوازش می کرد، گفت:"دل شوره دارم!"
به زور جلوی ریزش اشکامو گرفتم، نباید تو اون وضعیت با گریه کردن بهش استرس میدادم باید سعی میکردم آرومش کنم، با لحن دلجویانه ای گفتم:"شهاب جان! خدا با مائه! نگران نباش!"
تو نگاهش هنوز هم ترس و دودلی موج میزد، اما برای اینکه خیالمو راحت کنه، لپمو کشیدلبخندی زورکی زد:"بیا بریم! بریم که ممکنه بقیه فکرای بد بد کننا!"
خنده ی عصبی ای کردم ،دست شهابو توی دستم محکم فشردمو به جمع بقیه پیوستیم!
اما حالا... من... فقط و فقط من، گوشه ی این خیابون تاریک اما شلوغ نشسته بودم و میلرزیدم! دستامو روی گوشام گذاشتم و فریاد زدم:"شهاب!"
ماشین بنز سیاه رنگی ایستاد و من از لابه لای صدا و نگاههای مردم، چشمای سرخ و متورم مهسا رو تشخیص دادم که با عجله به طرفم می دوید. رنگ خاکستری چشماش دیگه به راحتی قابل تشخیص نبود.روی زمین، کنارم نشست و سعی کرد بلندم کنه! اما من با نهایت قدرت به زمین چسبیده بودمو بلند نمی شدم!
اشک می ریخت و التماس می کرد:"توروخدا پاشو! بلندشو عزیز دلم!"
اما بی فایده بود!هرچقدر سعی کرد نتونست کاری از پیش ببره، درحالی که به شدت گریه می کرد، داد زد:"امیر! امیر! بیا کمک! "
در ماشین دوباره باز شد و اینبار مردی قد بلند، لاغر اندام، با موهای سیاه لخت و با چهره ای مردانه و جذاب، اما با نگاهی که نگرانی و دلهره درش موج میزد، به طرفمون اومد: داییم:امیر!
ازش میترسیدم! ترس که نه! یه جورایی ازش خیلی حساب می بردم! و اونم خیلی خوب اینو می دونست! دستمو گرفت و گفت:"بلندشو!"
برای اولین بار، به حرفش اعتنایی نکردم ! دوباره گفت:"بهت گفتم بلند شو رزا!"
بازم بلند نشدم!
اینبار تقریبا عربده زد:"این مسخره بازیو تمومش کنو بلند شو!"
ناخودآگاه مثل بچه ها، زانوهامو بغل کردم و با لحن معصومانه گفتم:"شهاب!"
به مهسا که پابه پای من اشک میریخت نگاهی کرد و گفت:"تو برو تو ماشین!"
مهسا بدون اینکه حرفی بزنه سوار ماشین شد. بغض کرده بودم، کنترلی روی اشکام نداشتم! گفتم:"امیر! من شهابو می خوام!" و زدم زیر گریه!
فکر دلم دلش یه کم برام سوخت، چون روی زمین زانو زد و با لحن ملایمی گفت:" توروخدا انقدر گریه نکن! بیا بریم! به خاطر شهاب!"
بلندشدم و گفتم:"امیر می خوای منو ببری پیش شهاب؟!"
اشک تو چشاش حلقه زد ، سرشو انداخت پایین و در حالی که دستمو می کشید، گفت:"آره بیا بریم!"
دودل بودم اما باید شهابو میدیدم. دنبالش رفتم و سوار ماشین شدم... مهسا هنوزم گریه می کرد! صدای هق هق و فین فین کردنش اعصابمو به هم ریخته بود!!! حالا مگه چه اتفاق مهمی افتاده بود که داشت خودشو می کشت؟! منکه نمی فهمیدم!!
با حرص گفتم:"اه! میشه بس کنی؟ داری اعصابمو خرد می کنی!"
با تعجب نگاهم کرد! با عصبانیت گفتم:"چیه؟ تا حالا آدم ندیدی؟"
من من کنان گفت:"تو... تو یادت نمیاد؟"
"نه! چیو باید یادم بیاد؟؟! بس کن!"
امیر با دست به مهسا اشاره ای کرد و چیزی گفت. چشمامو روی هم فشردم، درد وحشتناکی رو توی سرم حس کردم، سرگیجه ی شدیدی داشتم، شقیقه هامو با دست فشردم و...
نفس کشیدن برام سخت شده بود و حالت تهوع داشتم. شده بودم مثل پرنده ی بی دفاعی که از ترش گربه، جیکش در نمیاد! همه جا تاریک بود و به سختی می تونستم محیط اطرافمو ببینم. فقط تیزی چاقویی رو روی گردنم حس می کردم. به مغزم فشار بیشتری آوردم اما چیز دیگه ای یادم نیومد.
چشمامو که باز کردم، جلوی ساختمون گروهیمون بودیم! با تعجب پرسیدم:"شهاب اینجاس؟"
امیر کمکم کرد از ماشین پیاده شم و گفت:"آره! بیا بریم!"
با اشتیاق پله های آپارتمانو دو تا یکی بالا رفتم. قبل ازینکه کلیدمو پیدا کنم، امیر درو باز کرده بود. با عجله وارد شدم و داد زدم:"شهاب! شهاب!"
"شهاب!"
اما جوابی نشنیدم، به امیر که توی آشپزخونه بود، گفتم:"پس کجاس؟"
"رفته بیرون زود برمیگرده!"
لیوان آب پرتقالی که تو دستش بود بهم داد و گفت:"حتما خیلی تشنته همشو بخور!"
آب پرتقالو به نفس سر کشیدم و گفتم"خدا خیرت..."
اما قبل ازینکه بتونم حرفمو تموم کنم، سرم سنگین شد و بعد...
پارچه ی سیاهی روی چشمامو پوشونده بود و همون یه ذره دیدی هم که قبلا داشتم از بین رفته بود، صدای قهقهه ی چندش آور و کریه مردی رو میشندیدم :"حسابی رو دست خوردین نه؟ می خواستین شکار کنین خودتون به دام افتادین!!" و دوباره خندید.
با عصبانیت گفتم:"اوضاع اینجوری نمی مونه!"
حرکت انگشتای زمختشو روی صورتم حس کردم، خودمو عقب کشیدم و داد زدم:"به من دست نزن احمق!"
قهقهه ای زد و بهم نزدیکتر شد! گفت:"مثلا می خوای چیکار کنی خانوم کوچولو؟"
با پام ضربه ی محکمی به مچ پاش زدم، زیاد کارساز نبود ولی حداقل باعث شد ازم دورشه!
دوباره خندید و گفت:" از دخترایی مثل تو خیلی خوشم میاد! با اینکه تو بد مخمصه ای گیر افتادی هنوزم خیلی بی پروایی!"
"ولی من از آدمایی مثل تو حالم بهم میخوره!"
"واسه همینه که میخوامت عزیزم!!!!"
"خف..."
صدای نوچش حرفمو قطع کرد:"رِئیس پسره اومد!"
"عالیه!دختر کوچولو شاهزاده جذابتم اومد! حتما خیلی دوستت داره!"
زیر لب گفتم:"لعنتی!"
"فقط دهنتو ببند!"
همه جا تیره و محو شد، انگار اسیر گردبادی وحشتناک شده بودم، صدای شلیک گلوله رو شنیدم و فریاد زدم. دیگه نه از چشم بند سیاه خبری بود، نه ازون مرد، تنها من بودم و زمینی سرخ از خون، من و یک... جنازه...!
دستمالی مرطوب روی پیشونی خیس از عرقم کشیده می شد. چشمامو آروم باز کردم، مهسا بود. امیرم با چهره ای نگران کنارم نشسته بود.دیگه تقریبا همه چیزو به یاد آورده بودم، اما نمی تونستم گریه کنم.
باصدای گرفته ای پرسیدم:"پس شهاب کجاس؟ هنوز نیومده؟"
مهسا سرشو پایین انداخت و حرفی نزد، امیر گفت:"نه هنوز!"
داد زدم:"شماها خیلی دروغ گویین! من همه چیو میدونم! شهاب مُرده! مگه نه امیر؟"
چیزی نگفت! اینبار بلندتر داد زدم:"مگه نه مهسا؟!"
اشک توی چشماش حلقه زد. بلند شد و از اتاق بیرون رفت!
با صدای سرد و بی روحی پرسیدم:"تونستین بگیرینشون؟"
امیر که از لحن صدام تعجب کرده بود گفت:"هان؟!"
با پرخاشگری گفتم:"گوشات مشکل پیدا کردن؟! گفتم تونستین گیرشون بیارین؟"
"نه!"
"نه؟! چرا نه؟! میدونی چه قدر گذشته؟ تا همین الآنشم وقت زیادی از دست دادیم!"
"تو تو شرایط خوبی نبودی! چه جوری میتونستیم کاری بکنیم؟"
پوزخندی زدم و گفتم:"من؟! مگه مهمه؟ شهاب به خاطر اینکار جونشو از دست داد! اونوقت تو میگی به خاطر من..؟"
از جام بلند شدم که گفت:"تو نیاز به استراحت داری! با خودت لج نکن!"
"من خوبم!"
"من نمیذارم جایی بری! رضا رفته اوضاع رو بررسی کنه! به هر حال کاری از دست تو بر نمیاد!"
بی توجه به حرفش از جام بلند شدم که فریاد زد:"چرا نمی فهمی؟ از دستت کاری بر نمیاد!"
ناگهان چیزی رو به یادآوردم و با بغض گفتم:"جنازش؟ امیر با هاش چیکار کردین؟ دفنش کردین؟"
"نه!"
با گریه گفتم:"منوببر پیشش! میخوام برم پیشش!"
جلو اومد و محکم بغلم کرد:"نمیشه! اون پیش ما نیست!"
خودمو از آغوشش بیرون کشیدم و گفتم:"چی؟چرا؟"
"نتونستیم پیداش کنیم! فکر میکنم جنازشو سوزونده بودن!"
سرم گیج رفت، روی زمین افتادم و پرسیدم:"یع.. یعنی... هیچی... ازش نمونده؟"
سرشو پایین انداخت!
"جواب بده امیر!"
"چرا!فقط یه دست نیمه سوخته و ..."
"و چی؟"
"و حلقش!"
با صدایی که خودمم به زور میشنیدم، گفتم:"ح..حل...!"

دوباره با کابوس اون شب کذایی از خواب پریدم. مهسا روی مبل کنار تخت خوابش برده بود، خستگی و آشفتگی از سرو روش می بارید. آروم از تخت پایین اومدم و پاورچین پاورچین خودمو به اتاق نشیمن رسوندم. گوشی امیرو از رو میز برداشتم و شماره ی رضا رو گرفتم.
چند ثانیه بعد، جواب داد:
"چیه امیر؟"
"رزا ام!"
جا خورد. "رزا تو؟! حالت خوبه؟"
"من خوبم!"
"چیزی شده؟"
"باید ببینمت!"
من من کنان گفت:"چ چ ...چی الان؟!"
"آره! من دارم میام اونجا!"
"ن نه! صبر کن! اینجا نمیشه! نیم ساعت دیگه تو محوطه ی پایین مجتمع می بینمت!"
"باشه منتظرم!"
خیلی سریع لباسمو عوض کردم، برای اولین بار در طی این چند روز، به آینه نگاه کردم!! از بس گریه کرده بودم، چشمام اندازه ی نخود شده بودن دور چشمای مشکیمو هاله ای از رنگ سرخ پوشونده بود. مژه های فروبلندم به هم ریخته و پراکنده بودن. صورتم بی روح بود و لبام دیگه اون رنگ سرخ سابقو نداشتن! سفید بودن! سفید سفید!!! سرم به شدت درد می کرد. موبایلمو برداشتم و از خونه بیرون اومدم. حوصله نداشتم صبر کنم تا آسانسور بیاد واسه همین با عجله از پله ها رفتم پایین!!! وقتی به محوطه رسیدم، نفس نفس میزدم. روی یه نیمکت خالی نشستم و منتظر شدم.

"چشمات"
"چشمام چی؟ چیزی کنار چشمامه؟"
خندید و گفت:"نه! توی چشمات یه چیزی رفته!"
با تعجب چشمامو مالیدم و گفتم:"چی؟"
"قلب من!"
گونه هام سرخ شد و سرمو پایین انداختم! با دست سرمو بالا آورد، تو چشمام نگاه کرد و خندید."وقتی خجالت می کشی خیلی با مزه می شی!"
"چرا من؟"
"تو با همه فرق داری! کدوم دختری حاضره تو سن تو همچین خطری کنه و جون خودشو به خطر بندازه؟!"
"مهسا!"
"رزا! مهسا ممکنه با دل و جرئت باشه! ولی اونی که دل منو برده تویی نه اون!"
با لجاجت ادامه دادم:"مهسا ام خیلی خوشگل و خانومه! من نمی فهمم چرا اون دلتو نبرده؟"
مشتشو انقدر محکم روی میز کوبید که نیمی از قهوه ی توی فنجون ریخت!
"چرا نمی فهمی؟ من نمی تونم زیبایی هیچکسو غیر از تو ببینم! رزا! من دوستت دارم!"
"سلام"
با صدای رضا از جا پریدم! دستپاچه جواب دادم:"سلام! کی اومدی؟"
روی نیمکت با فاصله کنارم نشست و گفت:"چند دقیقه ای میشه! انقدر تو خودت بودی که نفهمیدی!"
بحثو عوض کردم:"چند روزی میشه که ندیدمت!"
"آره! ولی من دیدمت!"
با تعجب گفتم:"جدا؟ کی؟"
"چندبار اومدم دیدنت ولی حالت خوب نبود! از حال رفته بودی! یعنی واقعا تا این حد دوستش داشتی؟"
"خیلی بیشتر از اینا! اون نباید اینجوری میرفت اون همه ی زندگیم بود! با رفتنش منم کشت!"
"واقعا بهش حسودیم میشه که کسیو داره که انقدر عاشقشه!"
بغضمو قورت دادم و سرمو انداختم پایین! با شرمندگی گفت:"معذرت می خوام نمی خواستم ناراحتت کنم!"
"مهم نیست!"
آه بلندی کشید و گفت:"تو... با من چیکار داشتی؟"

"نمی تونم تحمل کنم که اون قاتلا دارن واسه خودشون آزاد می چرخن! می خواستم بدونم خبری ازشون داری یا نه؟"
من من کنان گفت:"را...راس...راستش نه! انگار غیب شدن! ولی نگران نباش، شهاب دوست منم بود، همه ی سعیمو میکنم."
لبخند بیروحی زدم:"ممنون و راستش یه چیز دیگه ام هست!"
با کنجکاوی پرسید:"چی؟"
"خب... حلقه ی شهاب! من... من اون حلقه رو می خوام! اون تنها چیزیه که ازش مونده! میفهمی که!"
"آره آره خیلی خوب درکت میکنم برای همین قبل ازینکه بگی برات آمادش کرده بودم!"
دستشو توی جیبش کرد و شی کوچک براقی رو درآورد:حلقه!
بالاخره بغضم ترکید و با دستایی لرزون حلقه ی کوچک رو ازش گرفتم. بلند شد و گفت:" خیله خب من دیگه باید برم."
بدون اینکه چیزی بگم فقط سرمو تکان دادم.
"مواظب خودت باش!"
"ممنون!"
همونطور که مثل همیشه سوئیچ پرشیای مشکیشو توی دستاش می چرخوند دور شد.
چند دقیقه ای همونجا نشستم، وقتی آروم شدم،به طرف خونه برگشتم و بی سرو صدا وارد شدم، لباسمو عوض کردم، چند تا قرص آرامبخش خوردم و خودمو انداختم روی تخت!
**
مهسا با نگرانی پرسید:"تو مطمئنی؟"
امیر با بی حوصلگی جواب داد:"صدبار که گفتم! آره!"
"اما چرا؟"
"چمیدونم!"
مهسا با سماجت ادامه داد:"خونوادش چی؟"
"نه خداروشکر! تو که میدونی اونا چه قدر رزا رو دوست دارن!"
"باز جای شکرش باقیه!حالا کی؟"
"نمیدونم! به زودی!"
از گفتگوی کوتاه بینشون، چیز زیادی دستگیرم نشد. برای همین آروم چشمامو باز کردم و بلند شدم:" راجع به چی حرف می زنین؟"
مهسا تته پته کنان جواب داد:"هیچی! هیچی! باید خیلی گرسنه باشی! صبحانه حاضره!"
با اینکه خیلی کنجکاو شده بودم، چیزی نپرسیدم، می دونستم که هراتفاقی افتاده باشه، بالاخره دیر یا زود، می فهمم!
امیر و مهسا از اتاق بیرون رفتن تا من بتونم لباسامو عوض کنم. چشمم به حلقه ی شهاب، روی عسلی کوچیک کنار تخت افتاد.
شهاب گفت:"همینکه گفتم! این یکی بهتره!"
"نخیر! من اون یکیو بیشتر دوست دارم!"
"جدی؟"
"اوهوم!"
خندید، صداشو کلفت کردو گفت:"رو حرف مردت حرف میزنی ضعیفه؟"
"آره!"
"پس هرچی شما بگی خانووووووووم!!"
خندیدم و ضربه ای آروم به شونش زدم:"اینجوری حرف نزن! یاد این مردای سیبیل کلفت شیکم گنده میفتم!"
"خب تو که داری میبینی! من نه سیبیل دارم نه شیکم!"
بعد آروم سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت:"من فقط تورو دارم!"
به چشمای عسلیش خیره شدم و لبخند زدم. دست چپمو توی دستش گرفت و حلقه رو با ظرافت خاصی توی دستم کرد.
حلقه رو برش داشتم و روی حلقه ی خودم، توی انگشتم انداختمش! بزرگ بود و لق میزد!!!!وقتی رفتم بیرون، مهسا توی آشپزخونه منتظرم بود. فنجان چایو جلوم گذاشت و گفت:"مشغول شو!"
"امیر کجاس؟"
"من اینجام!"
امیر صندلی کناری منو بیرون کشید و روش نشست. اشتهای زیادی نداشتم اما به خاطر امیر و مهسا، به زور چند لقمه خوردم. توی سکوت مشغول خوردن بودیم و تنها چیزی که به گوش میرسید صدای برخورد نه استکانبه نعلبکی بود! نگاه خیره ی امیرو روی دستم حس کردم و گفتم:"چیه؟"
"ح...حلقه ی شهاب؟"
با بی تفاوتی شانه بالا انداختمو گفتم:"از رضا خواستم برام بیارتش!"
خواست چیز دیگه ای بپرسه که خوشبختانه مهسا بهش اشاره کرد ساکت شه!!! زنگ در به صدا در اومد و امیر بلند شد:"من باز می کنم!"
وقتی برگشت، رضا ام همراهش بود! رنگ هردوشون پریده بود و عصبی بودن!
مهسا:"اومدن؟"
"آره!"
با تعجب پرسیدم:"چی میگین شماها؟ چیشده؟ کی اومده؟"
امیر جلو اومد و با مهربونی گفت:" آروم باش عزیزم! ما باید همین الان بریم!"
"کجا؟"
"من و تو و مهسا مظنونین!"
"مظنون؟؟؟ به چی؟"
آهی کشید و گفت:"قتل! قتل شهاب! اما مجبور نیستیم باهاشون بریم!"
دنیا دور سرم می چرخید! خدایا چی میشنیدم! من... متهم به قتل عزیز ترین موجود زندگیم شده بودم؟! احساس خفگی می کردم و نمی تونستم درست نفس بکشم! با این حال خیلی زود خودمو جمع و جور کردم! نفس عمیقی کشیدم و قاطعانه گفتم:"ما میریم! با پلیسا می ریم!"
"تو مطمئنی؟"
"آره! "
و سوالی که توی ذهنم نقش بسته بودو پرسیدم:"پس رضا چی؟"
رضا جواب داد:"کسی از وجود من توی گروه و دوستیم با شهاب خبر نداره! قول میدم هر کاری از دستم برمیاد بکنم! نگران نباش!"
لبخند محوی زدمو گفتم:"خوبه! ممنون!"
من و مهسا خیلی زود لباس پوشیدیم و با اشاره ی دست امیر از آپارتمان خارج شدیم. پژوی 405 مشکی رنگ پلیس جلوی در انتظارمونو می کشید. به محض خارج شدن از در، زن بلند قامتی به طرف من و مهسا اومد و مردی به طرف امیر.
"خواهش میکنم بفرمایید."
صدای یکی از زنها بود که من و از بهت و حیرت خارج کرد، آروم به سمت ماشین حرکت کردم و بدون هیچ اعتراضی سوار شدم.
مهسا آروم پرسید:"مشکلی پیش اومده؟"
زن، لبخندی زد و گفت:"نه، فقط باید به چندتا سوال جواب بدین!"
یاد فیلمای تلویزیون افتادم و با خودم گفتم:"هه! آره چند تا سوال! این یعنی من متهمم!!!"
سرمو به شیشه ی دودی رنگ ماشین تکیه دادم و به وضعیت وحشتناکی که توش گیر کرده بودم، فکر کردم. شهاب درکنارم نبود و من احتمالا متهم به قتل! هیچ کمکیم از دست هیچکس برنمی اومد! حتی نمی دونستم خانواده شهاب چه فکری میکنن!! شاید خود اونام فکر می کردن من قاتلم!!!
"خانوم پیاده شین لطفا!"
در ماشینو باز کردم و پیاده شدم، وارد راهروی کلانتری شدیم.
"همین جا منتظر باشین."
به همراه مهسا و امیر، روی سه تا صندلی نشستیم، سکوت عمیقی بینمون حاکم بود و هیچکس دلش نمی خواست این سکوتو بشکنه.
زنی که همراهیمون کرده بود، برگشت و گفت:"دنبال من بیاین! جناب سروان منتظرتونن!"
بلند شدیم و پشت سر اون زن به راه افتادیم. مردی، میانسال، پشت یه میز چوبی نشسته و با انگشتاش روی میز، ضرب گرفته بود.
زن،گفت:"جناب سروان، خدمت شما!"
مرد، با صدای بم و مردانه ای پاسخ داد:"میتونین برین!"
بعد به دست به ما اشاره کرد، لبخند کم رنگی زد و گفت:"بشینید خواهش می کنم!"
مطیعانه نشستیم،آروم پرسیدم:"مشکلی پیش اومده؟"
"نه! فقط چنتا سوال دارم!"
"خواهش میکنم، بفرمایید!"
چند لحظه ای سکوت کرد و گفت:"آقای شهاب افشار همسر شما بودن درسته؟"
به سختی بغضمو قورت دادم و گفتم:"بله! در واقع نامزدم بود!"
"تسلیت میگم"
"ممنون"
"آخرین بار جه کسی و کجا ایشونو دیده؟"
"من! توی خونه!"
"..."
چند دقیقه ای مشغول جواب دادن به سوالاش بودم،بعد از اونم چنتا سوال از امیر و مهسا پرسید، کلافه شده بودم!
امیر گفت:"معذرت می خوام خواهرزاده ی من حال مساعدی نداره! میتونیم بریم خونه؟"
"شما بله! اما متاسفانه ایشون باید بازداشت شن!"
با تعجب گفتم:"به چه جرمی؟"
با متانت جواب داد:"به اتهام قتل همسرتون!"
خونسردیمو از دست دادمو تقریبا فریاد زدم:"چی؟! مسخرس!"
جناس سروان امیری، با لحن آرومی جواب داد:"وقعا متاسفم اما این تحقیقات لازمه! مطمئنا اگه کاری نکرده باشین بزودی بی گناهیتون ثابت میشه!"
با اینکه حرفش درست بود، نمی تونستم قبول کنم که به اتهام قتل شهاب بازداشت بشم! اما چاره ای نبود. اینو میتونستم تحمل کنم، تنها چیزی که طاقتشو نداشتم، این بود که خانواده شهابم منو مقصر بدونن، گفتم:"من میتونم یه زنگ بزنم؟"
"حتما! این حق شماست!"
"متشکرم."
امیر با تعجب بهم نگاه کردو گفت:"به کی میخوای زنگ بزنی؟ رضا؟"
"نه! میشه گوشیتو بدی نمیخوام با تلفن اینجا زنگ بزنم!"
گفت:"حتما" و گوشیشو بهم داد.
شماره ی خونه ی شهاب اینا رو گرفتم و منتظر موندم. بعد از چند ثانیه صدای گرفته ی برادر شهاب، علی، به گوشم رسید:"بله بفرمایید؟"
با صدای لرزانی گفتم:"سلام، میتونم با مادرتون صحبت کنم؟"
"حتما!"
وقتی صدای مادر شهاب، مهناز جونو، شنیدم دیگه نتونستم طاقت بیارمو زدم زیر گریه! مهناز جونم مثل من گریه می کرد، با لحن مهربون همیشگیش پرسید:"تویی رزا جان؟ دیدی چه خاکی به سرم شد، گلم پرپر شد!"
میون هق هق گریه گفتم:"به خدا من بی گناهم!"
"میدونم عزیزم! مگه چیشده؟"
"مادر... منو دستگیر کردن! میگن....میگن من شهابو کشتم! مامان شما که باور نمیکنین مگه نه؟"
جیغ کوتاهی کشید و گفت:"خدا مرگم بده! معلومه که کار تونیست! هرکاری از دستم بربیاد برات میکنم دخترم! هرکاری! خودتو ناراحت نکن و آروم باش!"
"ممنون مامان! خیلی دوستتون دارم!"
صدای گریش بلندشد و گفت:"منم همینطور عزیزم! گوشی دستت باشه!"
صدای گرم و مردانه ای توی گوشی پیچید، علی مودبانه گفت:"رزا خانم؟"
"سلام! بفرمایید؟"
"شما نگران نباشین، همه چی درست میشه! می تونین به من بگین دقیقا کجایین؟؟"
"ممنون علی آقا نمی دونین با حرفای شما و مامان چقدر دلم گرم میشه! نمیدونم گوشی رو میدم به امیر."
گوشیو به امیر دادم، آدرس و شعبه کلانتری رو به علی داد.
اتاق،سرد و خالی بود، سرمو روی میز چوبی گذاشتم و بدنمو روی صندلی سفت، به زور جابجا کردم. سرم به شدت درد می کرد،حتی صدای بلند باز شدن در آهنی هم باعث نشد سرمو از روی میز بلند کنم.با صدای قدم هایی آهسته و بعد از اون صدای کشیده شدن صندلی متوجه ورود کسی به اتاق شدم، سرمو از روی میز بلند کردم و به احترام تازه وارد از جام بلند شدم. مرد گفت:"خواهش میکنم بفرمایید!"
"شما؟"
سرشو پایین انداخت، لبخند زیبایی زد و گفت:"من علیم! برادر شهاب!"
به چهره ی برادر شهاب خیره شدم،برادری که هیچوقت ندیده بودمش!!!
علی، هیچ شباهتی به شهاب نداشت.درست نمی تونستم رنگ چشماشو ببینم اما قهوه ای خیلی خوشرنگی بود. چشمای درشت و مژه های بلند داشت.موهاش خرمایی و لخت بود.بینی و لبهای خوش فرمی داشت و از هر نظر برازنده بود. سرش هنوزم پایین بود، انگار میترسید بهم نگاه کنه!!! خندیدم و گفتم:"خیلی عجیبه مگه نه؟"
با تعجب پرسید:"چی؟"
"اینکه من و شما تا حالا همدیگه رو ندیده بودیم!"
لبخندی زد و گفت:"شما حالتون خوبه؟"
"ممنون! بد نیستم! اما نمی دونم چه طوری باید با اوضاع کنار یبام!"
"من و امیر همه چیزو بهشون گفتیم!"
"چیو؟"
"من همه چیو می دونم! قضیه ی گروهو! جناب سرهنگ صادقی همه چیزو بهم گفت! شما کاربدی نمی کردین! من میدونمکه که شما گروه ویژه ی سرهنگ بودین! برام خیلی عجیبه که دختری به جوونی شما این ریسکو کرده که با یه سری قاچاقچی در بیفته!"
با هیجان پرسیدم:"شما میدونین توی این ماموریت آخر چقدر پول ....؟"
سرشو تکان داد و گفت:"متاسفانه یه چیزی در حدود 1 میلیون دلار!"
آهی کشیدم و گفتم:"من همه چیو به هم ریختم!"
حتی برای هم دردی هم سرشو بالا نیاورد و با لحن غمگینی گفت:" خواست خدا بوده دیگه!"
برای چند دقیقه هیچکدوم حرفی نزدیم، بالاخره گفت:"خب... راستش...شما آزادین!"
باصدایی عاری از احساس گفتم:"جدا؟"
"پایین منتظرتونم!"
از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد، سربازی گفت:"خانوم شما آزادین اما جناب سروان می خوان قبل از رفتن ببیننتون!"
سر تکان دادم که یعنی متوجه حرفت شدم و سمتی که اشاره می کرد، رفتم. سروان با دیدن من لبخندی زد و گفت:"دخترم، باید از اول همه چیزو بهم میگفتی!"
"معذرت می خوام نمیدونستم اجازه دارم یا نه!"
"احساس مسئولیتتو تحسین میکنم! می تونی بری!"
لبخندی گرم زدم و جواب دادم:"خیلی ممنون! خداحافظ!"
"به سلامت!"
**
آینه ی دستی کوچیکمو از توی کیفم درآوردم و به خودم نگاه کردم.قیافم وحشتناک شده بود. باوجود گذشتن پنجاه روز از مرگ شهاب، هنوز افکارم و حالم مثل روز اول پریشون بود. ناخودآگاه حرفای مهسا توی گوشم پیچید:
"بس کن رزا اگه به فکر خودت نیستی،به فکر داییت و مهناز خانم باش! با دیدن تو توی این حال و روز، اوضاع برای اونام سختتر میشه! تو باید قوی و محکم باشی!"
به سمت دستشویی رفتم و دو، سه مشت آب به صورتم زدم.حق با مهسا بود! جای شهاب،حتما خیلی راحت بود و ما نباید ناراحت می شدیم!!!
صورتمو خشک و کمی آرایش کردم.مانتو و شالی طوسی،پوشیدم و توی آینه خودمو برانداز کردم، صدای زنگ در، خبر اومدن علی رو میداد. به سرعت کیفم و چمدونم رو برداشتم ، در خونه رو قفل کردم و وارد آسانسور شدم. به محوطه رسیدم، ماشین پرشیای سیاه رنگ علی رو از فاصله نه چندان دور تشخیص دادم و به طرفش رفتم.هنوز لباسهای مشکیشو از تنش بیرون نیاورده بود. با دیدنش، ناخودآگاه لبخند پهنی صورتمو پوشوند! سرش هنوز هم پایین بود!!!!! به سرعت به سمتم اومد و چمدونو ازم گرفت. لبخندی زدم و گفتم:"سلام!"
با لحن مهربونی جواب داد:"سلام! خوشحالم که اینجوری میبینمتون! دیگه وقتش بود مشکی رو درآرین!!"
لبخندی زدم و گفتم:"شما از کجا فهمیدین مشکی رو در آوردم؟! سرتون که همش پایینه!"
سرخ شد و بدون اینکه جوابی بده چمدونو توی صندوق عقب جاداد و در جلو رو برام باز نگه داشت. زیرلب گفتم:"ممنون" و سوار شدم.
"واقعا نمیدونم کاری که میکنم درسته یا نه!"
گفت:"ما قبل در موردش حرف زدیم! اینکه شما تنها نباشین بهتره! این بهترین راه حله! مامانم تنهاست و خیلی خوشحال میشه شما پیشش باشین!"
"درسته!" به گوشه ای اشاره کردم و گفتم:"میشه چند دقیقه دم این پاساژ وایسین لطفا؟ یه کاری دارم!"
"بله حتما! میخواین باهاتون بیام؟"
"نه ممنون خودم میرم"
با عجله از ماشین پیاده شدم و به طرف مغازه مورد علاقم رفتم. سریع تی شرت مردانه آبی رنگی که واقعا زیبا بود،به همراه یک بلیز زنانه سفید زیبا که حدس میزدم خیلی به مهنازجون میاد، انتخاب کردم و برگشتم. علی گفت:"بریم؟"
"بریم!!"
 
بقیه ی راهو در سکوت طی کردیم تا به خونه رسیدیم. علی با خوشرویی گفت:"شما بفرمایید بالا من وسایلو میارم!"
"اجازه بدین خودم می برم!"
"نه! خواهش میکنم این چه حرفیه شما بفرمایین!"
باشرمندگی وارد خونه شدم، مهناز جون دم در منتظر ایستاده بود. لبخندی زد و آغوششو برام باز کرد:"خوش اومدی دختر گلم!"
گونشو بوسیدم و گفتم:"ممنون مامان!بخدا نمی خواستم مزاحمتون بشم...."
حرفمو قطع کرد و گفت:"این چه حرفیه تو مثل دختر نداشتمی! دیگه ام ازین حرفا نزن که ناراحت میشم"
"چشم!"
"چشمت بی بلا!"
با هم به طرف اتاق نشیمن رفتیم. چند دقیقه بعد، علیم اومد تو و روی یه صندلی در دورترین فاصله از ما نشست. بسته های کادو شده رو از توی کیفم در آوردم یکی شو به مهناز جون دادم و بوسیدمش"این چیه دخترم؟ چرا زحمت کشیدی؟"
"چه زحمتی؟ به هرحال شمام باید این لباسارو درآرین دیگه!"
بعد بلند شدم و بسته ی دیگه رو به علی دادم. شگفت زده لبخندی زد، برای اولین بار در طول مدت آشناییمون، نگاهی کوتاه و گذرا بهم انداخت و گفت:"برای منه؟"
"بله!"
"دستتون درد نکنه!"
"قابل شما رو نداره!"
بعد به بسته اشاره ای کردم و گفتم:"بازش نمی کنین؟"
"آهان! چرا حتما!"
به عقب برگشتم. مهنازجون نبود. چند دقیقه بعد با لباسی که براش خریده بودم، برگشت. بغلش کردم و گفتم:"الهی قربونتون برم چقدر بهتون میاد!"
لپمو کشید و گفت:"ای شیطون چه زبونی میریزه!!!"
خندیدم و گفتم:"علی آقا شما نمی خواین لباستونو بپوشین؟"
"چرا حتما!"
مهنازجون گفت:"بیا بشین چایتو بخور!"
"چشم اومدم!"
کنارش نشستم و مشغول صحبت شدیم.
"من اومدم!"
با صدای علی، سرمو بالا آوردم. چای پرید توی گلوم و به شدت سرفه کردم.مهناز چون پقی زد زیرخنده و گفت:"چت شد دختر؟"
علی با تعجب پرسید:"یعنی انقدر زشت شدم؟؟"
لبخندی زدم و گفتم:"نه نه اتفاقا خیلیم بهتون میاد! واقعا خوش تیپ شدین!!"
با خجالت روی مبل گوشه ی سالن نشست! صورتش سرخ شده بود! مهنازجون بازم خندید و گفت:"سلیقه ی توئه دیگه بایدم قشنگ باشه!"
فنجون چای رو روی میز گذاشتم و گفتم:" من میتونم برم بالا؟"
"البته! اتاقت درست سه تا اتاق با اتاق علی فاصله داره! همون دکور صورتیه میدونی که کدومو میگم؟"
"آره! ممنون! با اجازه"
از پله ها بالا رفتم، قبل ازینکه به اتاقم برم. سری به اتاق شهاب زدم. مثل همیشه مرتب بود.
روی دیوارها پوستر های کشتی کج دیده میشد! همیشه سر همین موضوع با هم اختلاف داشتیم!بوی ادکلن همیشگیش توی اتاق پیچیده بود. اشک توچشام جمع شد اما دیگه دلم نمی خواست گریه کنم. خیلی سریع از اتاق بیرون اومدم.به اتاقممیرفتم که حس کنجکاوی وحشتناکی منو به طرف اتاق علی کشوند!! یواشکی در اتاقو باز کردم و رفتم تو! فضای اتاق آروم و دل نشین بودو بوی ادکلن خنک علی توی اتاق پخش شده بود.تخت و میز چوبی با ملافه و پتوی آبی گوشه ی اتاق بود.دکوراسیون اتاق واقعا زیبا بود، تابلوی شعری با خط تحریری روی دیوار نصب شده بود:
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

در سمت دیگه ای از اتاق چیزی توجهمو جلب کرد، سجاده و جانماز زیبایی با نقش ترمه. متحیر و سرگردان از اتاق بیرون اومدم و زیر لب گفتم:"عجیبه! این دوتا برادر واقعا هیچ شباهتی به همدیگه ندارن!"
به اتاقم رفتم. وسایل اتاق چوبی بودن و خیلی زیبا تقریبا کار زیادی روش انجام نداده بودن تا به سلیقه ی خودم تزیینش کنم.لباس راحتی پوشید و خزیدم به زیر پتو. و برای اولین بار در این مدت طولانی به خوابی شیرین و عمیق فرورفتم.
صبح، وقتی از خواب بیدار شدم موهامو شانه کردم، لباس پوشیدم و به طبقه ی پایین رفتم. علی گفت:"صبح بخیر! خوب شد که بیدار شدین."
"چیزی شده؟"
"امیر اومده"
تعجب کردم امیر معمولا این وقت صبح از خونه بیرون نمیرفت. به مهناز جون سلامی کردم و به سمت امیر رفتم:"سلام خوبی؟ چیزی شده؟"
با نگرانی گفت:"سلام خداروشکر انگار بهتری! حتما باید چیزی بشه که من به خواهرزادم سر بزنم؟!"
گفتم:"نه! اما من می فهمم که قضیه این نیست. بگو چیشده لطفا؟"
"خب... راستش... اون دست سوخته... اون"
"تو که منو کشتی از نگرانی بگو چیشده؟ اون دست چی؟"
آهی کشید و گفت:"اون دست شهاب نبوده."
با اطمینان خندیدم:"اشتباه میکنین! حلقه ی ما از تو اون دست پیدا شده."
"متاسفم که اینو میگم هنوز هیچ چیز معلوم نیست اما پلیسا اعتقاد دارن که این... خب که این فقط یه صحنه سازی بوده."
مهناز جون با دلهره پرسید:"یعنی ممکنه که شهاب زنده باشه؟"
"فعلا هرچیزی ممکنه هرچیزی!"
علی که متوجه لحن خاص امیر شده بود،پرسید:"هرچیز؟ منظورت چیه؟ تو چیزی میدونی؟"
"بزودی خودتون می فهمین. معذرت می خوام دیگه باید برم با اجازه."
علی تا دم در به استقبالش رفت..اما من و مهناز جون شوکه تر از این بودیم که بخوایم حرکتی کنیم.
همونجا روی زمین نشستم و سرمو بین دستام گرفتم. صدای پای علی به گوش رسید:"چیزی شده رزا خانم؟"
لبخند بی رمقی زدم و گفتم:"نه! من خوبم."
با نگرانی سرشو تکان داد انگار با نگاهش می گفت آره جون خودت!
اما وقتی دهانشو باز کرد، گفت:"مادر، رزا خانم برین حاضر شین."
مهناز جون با تعجب گفت:"چرا؟"
"فکر کنم یه تغییر آب و هوا برای هممون لازمه چند روزی میریم شمال."
مخالفت کردم:"نه... اگه خبری شه...."
نگاه سردی بهم انداخت و گفت:"اونوقت امیر بهمون میگه.همین الان برو وسایلتو جمع کن."
متوجه شده بودم که چیزیو ازم قایم می کنه اما با این حال نمی تونستم روی حرفش حرف بزنم.سلانه سلانه به اتاقم رفتم و خیلی زود وسایلمو جمع کردم. مطمئن بودم علی می خواد یه مدت از اینجا دورباشم برای همین آروم شماره ی کسی رو با گوشی گرفتم.
بعد از چند بوق صدای رضا توی گوشی پیچید:
_بله؟
_رزا ام.
_به به علیک سلام رزا خانم! کم پیدا شدی؟
بی توجه، باعجله گفتم _سلام. گوش کن رضا به من بگو قضیه چیه؟
_کدوم قضبه؟
_خودتو نزن به اون راه. امیر امروز صبح اینجا بود.
آهی کشید و گفت_ گوش کن فعلا هیچی معلوم نیست! هیچی! اما من بهت قول می دم هروقت خبری شد بدون سانسور همه ی خبرو بهت میدم.
با تردید پرسیدم _ قول میدی؟
_البته.
_باشه ممنون پس فعلا
_مواظب خودت باش. خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و با اطمینان به طبقه پایین رفتم.
علی با تعجب یک تای ابروشو بالا انداخت و پرسید:"به این زودی آماده شدین؟"
"بله!"
"بهتره بشینین تا مادر بیاد نیم ساعتی طول میکشه."
بدون حرف روی مبل مقابلش نشستم و به گل های روی فرش خیره شدم.
سکوتو شکست و خیلی ناگهانی پرسید:"دوستش داشتین؟"
با حواس پرتی گفتم:"چیزی گفتین؟"
تکرار کرد:"گفتم شهابو دوست داشتین؟"
"خب فکر کنم آره."
"اون چی؟"
"می گفت که داره."
خواست چیز دیگه ای بپرسه که با شنیدن صدای پای مهناز جون منصرف شد. از جاش بلند شد و گفت:"بیا اجازتون من میرم ماشینو بیارم بیرون پایین منتظرتونم."
به نشانه ی احترام نیم خیز شدم و جواب دادم:"اختیار دارین.چشم."
بعد از برداشتم چمدون مهناز جون و ساک من به طرف حیاط رفت. من و مهناز جونم خونه رو مرتب کردیم، در خونه رو قفل کردیم و از خونه خارج شدیم. با وجود اصرار من مهناز جون عقب نشست می گفت زانوهاش درد میکنه و اینجوری راحت تره.
درو براش باز کردم و بعد خودم جلو نشستم.طولی نکشید که مهناز جون به خواب عمیقی فرو رفت. از سکوت زیادی به ستوه اومدم و از علی پرسیدم:"شما همیشه انقدر ساکتین؟"
متعجب پاسخ داد:"متاسفم که همسفر خسته کننده ایم."
عذرخواهانه گفتم:"منظورم این نبود، فقط شخصیتتون برام جالبه! می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟"
"خواهش میکنم بفرمایید."
خیلی رک گفتم:"مشکل شما و شهاب چی بود؟"
"من مشکلی باشهاب نداشتم."
"خب پس مشکل شهاب با شما چی بود؟ چی باعث شده بود نذاره من شما رو ببینم؟ می دونین شما با اون چیزی که تصور می کردم و شهاب برام تعریف کرده بود خیلی فرق دارین."
لبخند جذابی زد:"حتما فکر می کردین من یه غول بی شاخ و دمم."
سرخ شدم و با خجالت گفتم:"باور کنین چنین منظوری نداشتم."
دوباره خندید:"می دونم! رزا خانم مشکل عمده ی من و شهاب اعتقاداتمون بود. اون هیچ جور حاضر نبود عقاید منو بپذیره و منم همینطور."
"مثل نماز؟"
"بله اون همیشه می گفت اگه کسی واقعا بخواد با خدا حرف بزنه همینجوریم می تونه."
"آره این چیزی بود که همیشه در موردش اختلاف داشتیم."
آهی کشید و گفت:"حالا من یه سوال دارم. وقتی ازتون پرسیدم شهاب شمارو دوست داشت یا نه جوابتون شوکه ام کرد."
چیزی نگفتم.
"چرا چیزی نمی گین؟"
"منتظر سوالتونم."
خندید و گفت:"چرا از عشق شهاب مطمئن نیستین؟"
"یکی از دلایلش نمازه!"
حیرت زده پرسید:"چطور؟"
"بارها به شهاب گفته بودم کسی که ادعا می کنه عاشق منه باید عاشق خدای منم باشه اما اون همیشه یه جور دیگه جوابمو می داد."
برق تحسین رو توی نگاهش دیدم. با لحنی پر از احترام گفت:"حق با شماس."
پرتقالی پوست کندم و به دستش دادم. گرفت و خجالتزده گفت:"دستتون درد نکنه."
"نوش جان"
بعد بدون مقدمه گفتم:"شما خیلی خوبین."
تیکه ای از پرتقال پرید توی گلوش و شروع کرد به سرفه کردن، بدجوری خندم گرفته بود، بهش آب دادم و گفتم:"حرفم انقدر وحشتناک بود؟"
به آرومی جواب داد:"نه! فقط من انتظار شنیدنشو نداشتم."
با تعجب پرسیدم:"چرا؟ یعنی تا حالا هیچکس اینو به شما نگفته بود؟"
با خجالت سرشو پایین گرفت و گفت:"چرا اما تا حالا هیچوقت این حرفو از یه خانم نشنیده بودم."
دوباره خندم گرفت و گفتم:"همچین میگین یه خانوم انگار خانوما جزو موجودات فضایین!"
اونم خندید. به ویلا که رسیدیم مهناز جونو بیدار کردم وگفتم:"خوب خوابیدینا"
خندید و گفت:"آره خواب خوبی بود. چسبید."
ویلا به اندازه ی کافی برای همه اتاق داشت. هرکس اتاقی جداگانه انتخاب کرد و وسایلشو چید. خستگی راه هنوز به تنم مونده بود. واسه ی همین، سریع لباسمو عوض کردم و خوابیدم. صبح زودتر از همه بیدار شدم. زیادی خوابیده بودم. به حیاط ویلا رفتم تا کمی ورزش کنم. وقتی برگشتم مهنازجون هنوز خواب بود اما علی اصلا توی ویلا نبود! دوش گرفتم، لباس عوض کردم و مشغول آماده کردن صبحانه شدم.
"سلام عزیزم کی بیدار شدی؟"
برگشتم و با لبخند گفتم:"سلام مهنازجون. چند ساعته!! علی آقا کجان؟"
گونه امو بوسید و گفت:"نمی دونم احتمالا رفته ساحل عاشق اونجاس."
با هم میز و چیدیم و مشغول صرف صبحانه شدیم. هردو سکوت کرده بودیم. بی اختیار نگران شدم، مهناز جونم انگار همین حسو داشت، چون درحالی که بلند می شد گفت:"عزیزم میری دنبال علی؟ فکر کنم خیلی دیرکرده."
لبخندی زدم و گفتم:"چشم شما بفرمایید بالا استراحت کنید، اگه طول کشید نگران نشین."
"ممنون گلم"
ژاکتم رو برداشتم و از ویلا خارج شدم، نسیم ملایم دل انگیزی می وزید و هوا بوی نم خوشایندی می داد. به سمت دریا کشیده شدم و پامو به آب سرد دریا سپردم. قطره اشکی از گوشه ی چشم راستم سر خورد و پایین افتاد. همینجا بود که بهم قول داده بود همیشه باهام می مونه. سرمو تکون دادم و سعی کردم از خاطرات خالیش کنم از ته دل از خدا خواستم، کاری کنه باورم شه که شهاب دیگه مرد زندگیم نیست. آهی کشیدم و از دریا دور شدم. چند دقیقه ای طول کشید تا علی رو پیدا کنم. آروم روی صخره ای نشسته بود و متفکرانه به دریا خیره شده بود. زانوهاشو بغل کرده بود نسیمی که به صورتش میخورد، باعث شده بود موهاش به هم بریزه. صحنه ی قشنگی درست شده بود، درست انگار به یه تابلوی نقاشی نگاه می کردم. بهش نزدیک شدم اما متوجه نشد، با فاصله کنارش نشستم و گفتم:"خیلی دیر کردین. اومدم دنبالتون."
انگار حالش چندان خوب نبود، بدون اینکه به سمتم برگرده گفت:"همینجا باهاش آشنا شدم یه روز بارونی توی پاییز."
با تعجب پرسیدم:"شما درباره ی چی حرف می زنین؟"
با لحن پر غمی گفت:"از اولین کسی که تونست دلمو بلرزونه."
حیرتزده تر از قبل پرسیدم:"مگه شما عاشق شدین؟"
به طرفم برگشت با لحنی که دل آدمو به آتیش می کشید، گفت:"توام فکر می کنی من بی احساسم نه؟ توام فکر کردی من دل ندارم؟ که نمی تونم عاشق شم؟"
با کلافگی سنگی به سمت دریا پرت کرد. با ناراحتی گفتم:"متاسفم ناراحت نشین فقط نمی دونستم. می تونم یه خواهشی کنم؟"
"بگو."
"میشه برام تعریف کنین؟"
دستی به موهاش کشید و گفت:"با مینا کنار همین دریا آشنا شدم، چشمای اونم به رنگ دریا بود و توی نگاهش برق عجیبی داشت. موهای مشکی و براق لخت با پوستی سفید، لحظه ی اولی که دیدمش دلم به لرزه افتاد. مثل دیوونه ها افتادم دنبالش زندگی رو بدون اون غیر ممکن می دونستم. رفتم خواستگاری. جوابش مثبت بود اما می خواست یه مدت نامزد باشیم تا مثلا بیشتر باهم آشنا شیم.قبول کردم. روز به روز بیشتر توی دام عشقش گرفتار می شدم. مهمونیای مسخره ی جورواجوری می رفت که ازشون متنفر بودم اما به خاطر اون تحمل می کردم. تا اینکه یه روز صبرم تموم شد و بهش گفتم باید بین من و اون دوستای مسخرش انتخاب کنه اونم به راحتی گفت اونا رو به من ترجیح میده. گفت من زیادی قدیمی و بی احساسم گفت یه پسر لوس و متعصبم که بی خودی غیرتی میشم. گفت از من حالش به هم می خوره و رفت... به همین راحتی رفت و من موندم و یه دل شکسته و یه نیم غرور خورد شده..."
با ناراحتی گفتم:"متاسفم. میدونین یکی از دوستام همیشه بهم می گفت برای آدم نابینا الماس و شیشه یه جوره اگه یه روز کسی قدرتو ندونست بدون تو شیشه نیستی، الماسی اما اون کوره."
"حرف قشنگیه دوستتون راست گفته اما منم الماس نیستم دیگه اینو فهمیدم."
لبخندی از شیطنت زدم همین چند دقیقه پیش بود که بهم مب گفت تو! اما حالا دوباره داشت منو جمع می بست:"راحت باشین اگه بهم بگین تو راحت ترم."
اونم خندید:"باشه اما تو ام همین کارو کن."
"باشه حالا دیگه بهتره برگردیم مهنازجون نگران می شه."
"راست میگی."
بلند شد و همراه من به راه افتاد. پشت در ویلا که رسیدیم،مهنازجون با نگرانی به استقبالمون اومد و گفت:"کجا بودین؟ دلم هزار راه رفت."
علی، گونه ی مادرشو بوسید و گفت:"الهی قربونت برم مامان،ببخشید داشتیم یه کم حرف می زدیم."
مهنازجون لبخندی زد و گفت:"خدانکنه پسرم. گشنت نیست؟"
علی دستی به شکمش کشید و گفت:"اوه اوه دار قاروقور می کنه چیزی واسه خوردن داریم؟"
"آره رزا جون صبحانه آماده کرده چه صبحانه ای!"
علی لبخند تشکر آمیزی زد و گفت:"دستت درد نکنه این صبحانه خوردن داره!"
با خجالت گفتم:"خواهش می کنم."
مهناز جون و علی به آشپزخونه رفتند. منم به اتاقم برگشتم. نگاهی به گوشیم انداختم پنج تا میس کال داشتم که همش از طرف رضا بود. با نگرانی شمارشو گرفتم اما انگار بازیش گرفته بود،حالا اون بود که جواب نمی داد.
گوشی رو پرت کردم روی تخت و خودمم دراز کشیدم. کسی در زد و بعد مهناز جون وارد شد. لبخندی زد و گفت:"عزیزم بلند شو آماده شو بریم خرید."
با بی حالی جواب دادم:"میشه من نیام حالم زیاد خوب نیست."
"می خوای پیشت بمونم؟"
"نه شما برین یه کم بخوابم خوب میشم."
"باشه عزیزم اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن."
و رفت. دراز کشیدم و چشمامو بستم اصلا نفهمیدم کی و چه جوری خوابم برد که با صدای زنگ گوشیم از جا پریدم.
رضا بود.
با نگرانی جواب دادم:"سلام چیزی شده؟"
رضا با خون سردی گفت:"علیک سلام منم خوبم."
"خودتو لوس نکن. بگو چی شده لطفا؟"
"راستش در مورد شهابه."
"خب بگو."
"نمی تونم باید بیای تهران گفتنی نیست."
"ولی ما تازه اومدیم مهنازجون اومده یه آب و هوایی عوض کنه."
با لحن محکمی گفت:"گوش کن رزا قضیه کاملا جدی و محرمانس هیچکس نباید چیزی بدونه یا شهاب و همه چیز در مورد اونو پولارو برای همیشه فراموش کن یا تنها برگرد."
"باشه میام."
و گوشی رو قطع کردم.حس خوبی نسبت به صحبتهای رضا نداشتم اما باید میرفتم. نمی تونستم ماشینوببرم چون مهنازجون و علی بی ماشین می موندن، یه ماشین گرفتم و بدون برداشتن چمدون به سمت تهران رفتم.چند ساعت بیشتر طول نکشید که به تهران برسم چند ساعتی که مثل چند قرن گذشت. مهنازجون چندین بار بهم زنگ زده بود اما جواب ندادم. با رضا تماس گرفتم و گفت که خودش میاد دنبالم. منم نزدیک فرودگاه امام پیاده شدم. خیلی طول نکشید که رضا رسید ماشینی که آورده بود ماشین خودش نبود. نشستم و گفتم:"ماشین جدید مبارک باشه."
لبخندی زد و گفت:"مال یکی از بچه هاس."
بی حوصله گفتم:"به هرحال. قضیه ی شهاب چیه؟"
"عجله نکن زودتر از اونکه فکرشو بکنی می فهمی."
با ماشین وارد پارکینگ آپارتمان نقلی زیبایی شدیم. کمی ترسیدم و گفتم:"رضا اینجا کجاس؟"
"به من اعتماد کن.خواهش میکنم."
نمی دونم اون لحظه چی تو چشماش دیدم که حرفشو قبول کردم. باهاش همراه شدم سکوت همه جارو فرا گرفته بود. در یکی از واحد هارو باز کرد و ازم خواست برم تو. همینکه وارد شدم حیرتزده به چیزی که میدیدم خیره شدم. نمی تونستم به چشمام اعتماد کنم، شهاب مثل همیشه رو به روم ایستاده بود. اونقدر خوشحال شدم که بدون فکر کردن خودمو در آغوشش رها کردم. اما با مرور اتفاقات پیش اومده به خودم اومدم، به عقب پرتش کردم و با دقت بیشتری اطرافمو نگاه کردم. مردی روی مبل لم داده بود، قیافش بی نهایت آشنا به نظر می رسید.
" از دخترایی مثل تو خیلی خوشم میاد! با اینکه تو بد مخمصه ای گیر افتادی هنوزم خیلی بی پروایی"
با به یاد آوردن اون لحظه فریاد زدم:"خوشه شهاب این همون مرده! خودشه. اما...."
تیکه های پازلو کنار هم چیدم شقیقه هامو محکم فشردم و با گریه گفتم:"امکان نداره.شهاب تو چی کار کردی؟ چه طور تونستی این کارو با من بکنی!؟ هان؟ با اینکارت داری هردومونو بدبخت میکنی."
شهاب گفت:"هیس آروم باش عزیزم. نترس هیچ اتفاقی نمیوفته ما امشب از ایران می ریم همین امشب."
رضا معترضانه فریاد زد:"اما قرارمون این نبود. تو گفتی فقط می خوای ببینیش. من نمی ذارم رزا رو با خودت ببری. محاله."
شهاب پوزخندی زد و گفت:"اینو دیگه من تعیین می کنم."
با حرص گفتم:"نه، من با تو بهشتم نمیام."
"مجبوری بیای."
زانوهام به شدت می لرزید به زمین افتادم و گفتم:"چطور تورو نشناخته بودم؟ تو اصلا قلب داری؟ پس مادرت چی؟ برادرت چی؟ یه ذره ام به اونا فکر کردی؟"
"مامان علی رو داره. پسر عزیز دردونه ی مهربونش. علیم به قول خودش خدارو داره! همیشه حالمو با حرفاش به هم می زده."
نعره کشیدم:"لعنتی من چی؟ ترجیح می دم بمیرم تا اینکه با تو بیام. منو بکش بعد هرجا خواستی برو."
همون مرد از جاش بلند شدو گفت:"شهاب، چرا تمومش نمی کنی؟ اگه نمی تونی بسپرش دست من کار هردوشونو تموم می کنم."
به رضا که کنارم زانو زده بود نگاه کردم. لبخند کمرنگی زد با اینکارش مثلا داشت بهم روحیه می داد.

رمان دنیای این روزای من5

پنجره ی اتاق رو باز کردم و گفتم:
- امشب زیاد گرم نیست.پنجره رو باز میزارم برات.
بی حرف لبه ی تخت نشسته بود.
موهامو بالای سرم جمع کردم و گفتم:
- انگاری ناراحتی...
خندیدم و ادامه دادم:
- خونه ی بابات اینقدر عذابت میده؟
لبخندی زد و هیچی نگفت.
حتما از امشب ناراحت بود.از اینکه باهاش بد حرف زدم.
به لبه ی پنجره تکیه دادم و گفتم:
- چته سهیل؟
سرشو تکون داد و گفت:
- مگه باید طوری بشه؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
- فقط دیدم توی همی.گفتم شاید طوری شده.
خیره شد توی چشام.حتما داره پیش خودش میگه با اون طور حرف زدنت میخواستی پاشم قر هم بدم برات؟
از تصور خودم خندم گرفت.تاحالا ندیده بودم سهیل برقصه.
سهیل از جاش بلند شد و گفت:
- چیه میخندی؟
خندمو جمع کردم و گفتم:
- هیچی.یاد یه چیز خنده دار افتادم.خب دیگه شب بخیر.
اومدم برم بیرون که یادم افتاد هیچ اتاقی رو بهم ندادن...
سرمو برگردوندم و گفتم:
- راستی سهیل من کجا باید بخوابم؟
لبخندی زد و گفت:
- خب همین جا.
اخمی کردم و گفتم:
- لوس نشو.یه اتاق نشونم بده...
شونشو بالا انداخت و گفت:
- اتاق خالی دیگه نداریم.
دستمو مشت کردم و گفتم:
- خب تو برو توی حال بخواب.
ابرواشو بالا انداخت و گفت:
- من؟من همینجا راحتم.
میخواستم خرخره شو بجوم.پسره ی بی شعور بی غیرت.حالا خوبه من برم توی پذیرایی روی کاناپه بخوابم؟با این وضعم؟
روی تخت نشستم و گفتم:
- خیلی خب.تو اون پایین میخوابی.من اینجا.
خندید و اطاعت کرد.چه عجب.بالاخره یه حرفی گوش کرد.
وقتی پتو رو روی خودم کشیدم یاد حرفای نگار افتادم.
من و سهیل واقعا نمیتونیم مثه یه زوج خوشبخت باشیم.این بچه هم همچین پدر و مادری نمیخواد.میخواد؟
اگه ازش جدا شم حداقلش اینه که این طفلی سردی مارو نسبت به هم نمیبینه...
به طرف سمتی که سهیل بود چرخیدم و گفتم:
- سهیل؟
صداش آروم بود.
- جانم؟
اوه اوه.آقامون چه رمانتیک شده.جانم؟اولین باره...
لبخندمو خوردم و گفتم:
- سهیل میشه چند لحظه باهم حرف بزنیم؟
- حتما.
نفس عمیقی کشیدم.اول باید زمینه سازی کنم.یه خورده نرم شه بعد ضربه نهایی رو میزنم.
- سهیل تو از زندگیمون راضی هستی؟
بعد لحظاتی مکث گفت:
- خب از این وضع راضی نیستم ولی...ولی همین که مطمئنم تو کنارمی آرومم میکنه.
- سهیل راضی بودن منم مهمه مگه نه؟
- اون که صد البته.
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- اگه من راضی نباشم تکلیفمون چی میشه؟
صدا ازش درنیومد.
خب شاید شکه شده.یا داره فکر میکنه...
صداش مرتعش بود:
- خب ممکنه عادت کنی و بفهمی که من همسرتم...شاید به خاطر بچمون کوتاه بیای و منو ببخشی.
- سهیل اگه قرار به عادت کردن بود،من توی این چهار ماه عادت نمیکردم؟
از جاش بلند شد و مقابل تختم زانو زد.منم بلند شدم و نشستم.
- آرام تو چی میخوای بگی؟
توی اون تاریکی چشاش میلرزید...شاید از حرفی که میخوام بزنم میترسه.
- سهیل تو دوسم داری؟
لبخندی زد و گفت:
- معلومه.
- اونقدر که خوشبختیمو بخوای؟
لبخندشو خورد و گفت:
- خب این تنها چیزیه که من میخوام.این که تو شاد باشی...
چند لحظه نگاش کردم.معصومیت چهره اش باعث میشد حرفمو نزنم.اما باید میگفتم.
- سهیل منوطلاق بده.
مات موند.همین جور خیره نگام میکرد.ادامه دادم:
- سهیل من اینجوری خوشبخت ترم...به خدا نمیتونم این وضع رو تحمل کنم.
پوزخندی زد و گفت:
- مهری جونت چی زیر گوشت خونده؟
آهی کشیدم و گفتم:
- سهیل اصلا بحث اون نیست...
یه هو داد کشید:
- پس چیه؟ها؟چیه؟باز از شفق گفته و خانوم هوایی شده؟هان؟تکلیف این طفلی چی میشه؟
اشکامو پاک کردم و گفتم:
- داد نزن سهیل...این طفلی هم که قرار نیست طوریش بشه.اگه تو راضی باشی میمونه با من.
خنده عصبی کرد و گفت:
- بچه کجایی تو اینقدر زرنگی؟
با بغض گفتم:
- سهیل تورو خدا نه نیار.
دستشو توی موهاش کشید.حس کردم اونم بغض کرده.
- اگه خیلی راضی ای که طلاق بگیری حرفی ندارم...اما واسه اون بچه...نمیزارم پیش تو بمونه.
با ناباوری گفتم:
- یعنی چی آخه؟میخوای ازمادر محرومش کنی؟
- یه پرستار زیاد گرون نیست.کارایی که تو قراره واسش انجام بدی رو پرستارش انجام میده.تو هم میتونی بهش سر بزنی.
نمیشد داد و فریاد کنم.بدتر لج میکرد و دیگه خر بیارباقالی بار کن.
با معصومیت گفتم:
- سهیل!!!
ابرواش از اخم باز شد.میدونستم در مقابل من همیشه نرم میشه...
- سهیل تو داری با من لجبازی میکنی...
سرشو پایین انداخت و گفت:
- من لجبازی میکنم یا تو؟
لبمو گاز گرفتم و گفتم:
- خوب فکراتو بکن.بعدا با هم صحبت میکنیم.
آهی کشید و از جاش بلند شد.
و از اتاق رفت بیرون.
سهیل خیلی لجبازی...
دو روز بعد از اون جریان برگشتیم اصفهان.
به پیشنهاد خودم.واقعا نمیتونستم دیگه کسی رو تحمل کنم.اعصابم از دست سهیل داغون بود.

پسره ی پررو ی لجباز.

همین الان بچه دوست شده واسه من.

توی ماه هفتمم.

این سه ماه شاید بدترین روزای زندگیم بودن.سهیل خیلی عوض شده.دیگه محلم نمیده.

تنها حرفمون طلاقه و شاید یه سلام علیک.البته گاهی حال پسرمونو هم میپرسه.

راستی پسره.توی خلوت خودم اسمشو متین گذاشتم.متینِ مامانی.متینِ مامان آرام.

اونقدر جون دار شده که فوتبال بازی هم راه انداخته.چنان مشت و لگدی میزنه که گاهی از دستش گریه میکنم.

مامان میگه بچت توی روی هرکی که حرکت کنه شبیه همون میشه.

پسر من هم همیشه توی روی باباش کاراته بازی میکنه.

چه خوب که شبیه سهیل میشه.سهیل واقعا خوشگله.حداقل به یه دردی خورد.

اونقدر از دست هم دیگه عصبانی ایم که تا همو میبینیم اخم میکنیم.

اذیتم نمیکنه.فقط میگه بچه مال اونه...

منم که راضی نمیشم.

نه ماه دردا رو بکشم که مفت مفت بدمش به آقا؟خودش خیلی خوب تربیت شده که حالا میخواد بچه ی منو هم همونطور تربیت کنه؟

امروز دیگه عزممو جزم کردم.

هرچی با آرامش باهاش حرف زدم کافیه.باید بفهمه من از حقم نمیگذرم.

کیفمو روی شونم انداختم و زیر درختی که مقابل شرکتش بود ایستادم.

نمیخواستم برم داخل.ممکن بود داد و بی داد کنم و آبروش بره.من که اینو نمیخواستم.

گوشیمو درآوردم و بهش زنگ زدم.خیلی دیر جواب داد.مثلا میخواست بگه سرم شلوغه.

- بله؟

- سلام.

مکث کرد و بعد گفت:

- علیک سلام.

- مزاحم که نیستم؟

- نیستی.

- توی پنجره اتاقت نگاه کنی منو میبینی.پایین منتظرتم.باید با هم حرف بزنیم.

- جلسه مهمی دارم.تا پنج دقیقه دیگه شروع میشه.نمیتونم بیام.برو میام خونه با هم حرف میزنیم.

توی پنجره دیدمش.ایستاده بود و نگام میکرد.

عصبی گفتم:

- فکر میکنم حرف من مهمتر باشه.

- چته حالا اعصاب نداری؟

دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم:

- سهیل؟فقط چند لحظه...

بعد لحظاتی گفت:

- خیلی خب.

منتظرش موندم تا اومد بیرون.

هنوز چند قدمی باهام فاصله داشت که گفت:

- با این وضعت هی هم راه میفتی این ور اونور...

نگاش کردم و گفتم:

- نگرانم بودی میموندی خونه و مواظبم می بودی...

لبخندی زد و هیچی نگفت.

آهسته گفتم:

- اومدم صحبت کنیم.

آهی کشید و گفت:

- من که میدونم بحثمون چی میتونه باشه.آرام؟بزار واسه بعدا.

بغض کردم.همیشه همینو میگه.دیشب که با نگار صحبت میکردم بهم گفت دیگه طولش ندم.راست میگه خب.دیگه نمیتونم.

- سهیل؟اذیتم نکن.

بهم نزدیکتر شد و گفت:

- تو چی میخوای؟

- بچه مو.

- منظورت بچه مون دیگه؟

سرمو برگردوندم و گفتم:

- همون.

- یه سوالی بپرسم؟

بهش نگاه کردم و با سر پاسخ مثبت دادم.

- هیچ وقت تویزندگیت حس نکردی دوسم داری؟یا حداقل میتونی داشته باشی؟

یه چیزی توی دلم ریخت پایین.

سهیل؟دوست داشتنش؟

تا حالا بهش فکر کردم؟خب تا چند وقت پیش فکرم پرهام بود و الان بچم.هیچ وقت به سهیل فکر نکردم...

زیر لب گفتم:

- تا حالا بهش فکر نکردم.

پوزخندی زد و گفت:

- میدونستم...

کیفمو توی دستم فشار دادم و گفتم:

- سهیل موضوع روی این بچه اس...نه علاقه ی من.یا تو.

پوفی کشید و گفت:

- فکر میکنی اینجا درسته وسط خیابون حرف بزنیم؟

- قرار نیست که جنگ کنیم.یه کلام بگو با حرفم موافقت میکنی.سهیل؟

خنده ی عصبی کرد و گفت:

- تو پیش خودت چی فکر میکنی؟که سهیل احمقه و میتونم خرش کنم؟

پوزخندی زد و ادامه داد:

- که خر هم شدم...همین که فکر میکردم به خاطر این بچه هم که شده میمونی باهام خریته نه؟

آهی کشیدم و گفتم:

- تو درک نمیکنی...همش فکر خودتی.

دست به کمر مقابلم ایستاد و گفت:

- توچی؟همش فکر خودت نیستی؟

بهش اخم کردم و گفتم:

- تا کی میخوای بپیچونی؟وای سهیل خسته شدم دیگه.

داد زد و گفت:

- منم خسته شدم.فکر میکنی خیلی برام راحته هی میای جلوم و میگی طلاقم بده؟خسته شدم از بس گریه هاتو دیدم...

بغضمو خوردم و گفتم:

- حالا چرا داد میزنی؟

بدون اینکه صداشو پایین بیاره گفت:

- چون آروم حرف زدن با تو فایده نداره.من نمیدونم این حرفا رو کی توی مغز تو ریخته؟این حرفا از کجا میاد؟

عصبی نگاش کردم و گفتم:

- حرفای خودمه.مگه قراره با حرف دیگران زندگیمو بسازم؟در ضمن عاشق و معشوق نبودیم که کسی بیاد زیر گوشم حرف بزنه و من ازت دل بکنم.از همون اول هم هیچی بین ما نبود.

آهی کشید و گفت:

- تو نداشتی.وگرنه من...

چقدر آه میکشه.اینقدر اذیتش میکنم؟

به درخت پشت سرم تکیه دادم و گفتم:

- چرا دست از سر ما برنمیداری؟

پوزخندی زد و گفت:

- من دست از سرت برنمیدارم؟کی بود افتاده بود دنبالم عقدم کن عقدم کن؟

من از خونه عصبانی زده بودم بیرون.کلا اعصاب نداشتم.با این حرفش انگاری ذغالم و انداختنم توی آتیش.به طرفش براق شدم و گفتم:

- میخواستی تاوان هوس بازی تورو بدم؟هان؟اون موقع که پی عشق و حالت بودی یه لحظه از ذهنت نگذشت چقدر در حق من ظلم کردی؟تموم زندگیمو ازم گرفتی...عشقمو...آبرومو،خونوا دمو...حالا هم میای میگی من افتادم دنبالت؟ببینم...چیزی به عنوان خجالت توی وجودت هست یا نه؟میدونستم سهیل عوض بشو نیست.میدونستم اون ذات پلیدت همیشه باهاته.من طلاقمو میگیرم...میگیرم و مطمئن باش چشمت حتی به سایه ی بچم هم نمیفته...من نمیدونم تو با چه وقاحتی منو زیر سوال میبری...نکنه داری به خودت می قبولونی که بانی اون اشتباه من بودم؟تف به تو و به مرامت...به تو و به شخصیتت...

همینطور که عقب عقب میرفتم حرف هم میزدم.داشتم می ترکیدم:

- پرهام همه چیزو فهمید...فهمید چی کردی تو...آبرومو پیش اون هم بردی...

داد زدم:

- دیگه ازم چی میخوای؟

دستمو گرفت و گفت:

- ماشین میاد نرو اینقدر عقب عقب.

دستمو از توی دستش کشیدم بیرون و گفتم:

- ولم کن بزار بمیرم.بزار راحت شیم.مگر اینکه بمیرم و تو دست از سرم برداری...

محکم روی شونم زد و گفت:

- چرا نمیفهمی؟چرا هیچ وقت نمیفهمی منم دوستت دارم؟هی پرهامم پرهامم میکنه...پرهامت مُرد.رفت.فکر من باش...فقط یه ذره.چرا نمیفهمی شوهرتم؟به قول خودت زوری؟

دستمو بلند کردم که بکوبم تو دهنش.یه هو صدای بوق یه ماشین اومد و بعدش خودم که یه گوشه پرت شدم...

تنها چیزی که مرتب توی گوشم میچرخه صدای سهیله:

- مواظب باش آرام...

به تصویری که توی آینه نگام میکرد زل زدم.
یه دختر مو قهوه ای ژولیده،با مانتوی خاکی...چقدر غریبه اس...نمیشناسمش...
به شکم برآمده اش زل زدم.
چرا بهم میگن این آدم منم؟پس چرا اینقدر پریشون؟اینقدر تغییر کردم؟
از دستشویی بیرون زدم و رفتم سمت جایی که دیگه جای همیشگیم شده بود.
توی راهرو بودم که یه صدای آشنا اومد:
- آرام؟
برگشتم و پشت سرمو دیدم.
نگار بود.همینطور اشکان.
پس خبردار شدن...
به خودم که اومدم توی بغل نگار بودم:
- آرام خوبی؟بچت خوبه؟وای تو چرا مارو خبر نکردی؟
زیر لب گفتم:
- خبر میکردم که چی بشه؟
منو از خودش جدا کرد و گفت:
- کنارت باشیم.این که تنها نباشی.
به اشکان که پشت سر نگار بود زل زدم.
ته ریش چقدر بهش میومد...لبخندی به روم زد.
- خوبی آرام جون؟
منم بهش لبخند زدم:
- خوبم.
اشکان گونمو بوسید و گفت:
- زیاد غصه شو نخور.داره تقاص کاراشو پس میده.
بغض سختی گلومو گرفته بود.تقاص؟اون هم اینجوری؟من نمیخوام...من راضی نیستم اینجوری بشه.
با صدای دورگه ای گفتم:
- دارم عذاب میکشم اشکان...
نگار دستشو دور بازوم انداخت و گفت:
- عذاب چه کاری؟خب یه اتفاق بود.یه تصادف که ممکنه واسه هر کسی پیش بیاد.
اشکام روون شد.تصادف ساده؟بین گریه های بی صدام گفتم:
- ممکن بود به جای اون من روی اون تخت می بودم...نگار میفهمی اون به خاطر من اینکارو کرد...
اشکان کنارم نشست و گفت:
- آرام اینقدر خودتو مقصر ندون...
از جام بلند شدم و گفتم:
- نباید اتفاقی براش بیفته... وای نگار اگه بدونی چقدر باهاش بد حرف زدم...
دوباره زدم زیر گریه و گفتم:
- تقصیر خودش هم بود...داشت تیکه مینداخت بهم...نمیدونم چی شد که یه هو هولم داد اونطرف و یه هو...
نگار محکم بغلم کرد و گفت:
- فعلا که تو سالمی و خدا رو شکر...اونم هر چی خدا بخواد.
اشکامو پاک کردم و گفتم:
- اگه بهوش نیاد چی کار کنم؟مامانش همین الانش داره منو میخوره...
اشکان سریع اومد طرفم و گفت:
- مگه جریانو میدونه؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- فهمیده میخواستم طلاق بگیرم.منشی شم گفته روز تصادف سهیل پیش من بوده.اونم همه تقصیرا رو انداخته گردن من...ولش کن زیاد بهش اهمیت نمیدم.مادره دیگه.
نگار پوفی کشید و گفت:
- آره ولش کن.نی نی خوبه؟
لبخندی زدم و گفتم:
- بد نیست...دکتر میگه خدارو شکر طوریش نشده...
- خدارو شکر.
- میخوای سهیل رو ببینی؟
پشت شیشه ای ایستادم و گفتم:
- نمیزارن برم داخل...میگن از همین جا ببین...میبینی نگار؟اونی که یه هفته اس روی تخت افتاده سهیله؟می بینی اینا همه به خاطر منه...چرا همش بهش گیر دادم طلاق میخوام...مگه سهیل چش بود؟داشت درست میشد.بالاخره جوون بود و هر جوونی هم جوونیشو میکنه.درسته اون کاری که با من کرد خیلی بزرگتر از هرچیزی بود،اما داشت یادم میرفت.به خدا داشت یادم میرفت...من فقط میخواستم تنها باشم...اون فکر میکرد میخوام برم پیش پرهام...اما نه به خدا...من از همه خسته شده بودم...سهیل هم گناه داشت...به خاطر من میسوخت.
بعد لحظاتی گفتم:
- البته حقش بود.
نگار دستمو گرفت و گفت:
- پس دوسش داشتی؟
سرمو پایین انداختم و گفتم:
- نه.هیچ وقت همچین احساسی نداشتم.
- پس چی؟چرا اینقدر بهش فکر میکنی؟
بغضم باز اومد.چرا ولم نمیکنه؟
- نگاربه سرنوشت اعتقاد داری؟خب هرکسی یه سرنوشت و یه تقدیری داره.و قرار نیست همه خوشبخت بشن...یا اینکه همه با عشق ازدواج کنن.من بدبخت نشدم...با عشق هم ازدواج نکردم...اما میتونستم دوستش داشته باشم نه؟حداقل به عنوان پدر بچه ام.سهیل شاید میتونست همون کسی باشه که یه عمر باهاش بمونم...دوسم داشت...نمیخواستم بفهمم...
نگار خنده ی آرومی کرد و گفت:
- فعل گذشته میگی...مگه سهیل طوریش شده؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- رفته توی کما...هرکی میره کما حتما حالش خیلی بده...دکترش هم همینو میگه.میگه ممکنه سال ها همینطور بمونه...نگار به نظرت داره عذاب میکشه؟
جوابی نداد.
زیر لب گفتم:
- بیچاره سهیل.
گوشی رو بیشتر به گوشم چسبوندم و گفتم:
- مامان صدات نمیاد درست...بلند تر صحبت کن.

آنتن نمیداد و صداشو درست نداشتم.

- آرام میگم قراره آخر هفته اشکان بیاد دنبالت.بیای اهواز.صدامو داری مادر؟

پوفی کردم و گفتم:

- مادر بعدا در موردش حرف میزنیم.فعلا توی بیمارستانم.

صدای آهش رو شنیدم.

- تا کی میخوای همینطور بری و بیای؟دختر یه خورده به خودت فکر کن.

سر جام ایستادم و گفتم:

- شما میگین تنهاش بزارم؟

پوزخندی زدم و ادامه دادم:

- مثل مامانش؟

مامان سریع گفت:

- نمیگم تنهاش بزار.فقط چند روز به خودت مرخصی بده.حالا تو استراحت و تفریح نمیخوای،اون بچه چه گناهی کرده؟

خندیدم و گفتم:

- اون بچه فعلا سرش گرمه.از صبح تا ظهر توی مهد کودک و بعدش میبرمش بیرون میچرخه و بعدشم میره میخوابه به انتظار فرداش.شما نگرانش نباش قربونت برم.

- من آخرش از دست تو دق میکنم.

- دشمنت دق کنه...

بعد لحظاتی گفتم:

- شما بیا اینور.هم خودت از تنهایی درمیای هم من.

با صدای آرومش گفت:

- حالا ببینم چی میشه.به خاطر متین هم که شده باید یه جوری بیام.تو بچمو مثه خودت دیوونه میکنی.

- دستت گل.حالا دیوونه هم شدم دیگه؟

دستمو روی شیشه کشیدم.سهیل مثه همیشه چشاش بسته بود.

چقدر دستگاه بهش وصله.انگاری بعد این همه سال دستگاها هم خاک گرفتن.

- حوصله بحث باتو رو ندارم.مزاحمت نشم مادر.متین رو جای من ببوس.

- چشم.

- مراقب خودت هم باش.

- چشم.شما هم مراقب باش.خدافظ.

- خدانگهدار.

قیچی کوچیکی رو از توی کیفم درآوردم و روی لبه ی تختش نشستم.

سهیل ماشالله رشد ریشش معلوم نیست به کی رفته...

همونطور که کوتاهشون میکردم زیر لب گفتم:

- امروز هوا ابریه.یه خورده هم سرد شده.متین رو گذاشتم مهد.امروز خیلی بهونه کرد که باهام بیاد بیمارستان.اما دکتر میگه خوب نیست زیاد تورو توی این وضع ببینه.پس کی میخوای بلند شی سهیل؟چهار ساله منتظرم چشاتو باز کنی...نمیدونم حرفامو میشنوی یا نه.ولی ای کاش بشنوی...نمیدونی چقدر تنهام.نمیدونم اگه متین نبود چیکار میکردم.سهیل پاشو برس به کارای شرکتت به خدا کمرم شکسته زیر این بار مسئولیت بزرگ.البته بابات کمکم میکنه ها...

یه لحظه از ذهنم گذشت"چه کمکی هم میکنه...فقط زنگ میزنه و به زور حال پسرشو میپرسه.کی حواسش بود من و این زندگی چجوری باهم کنار میایم؟"

اما نگفتم به سهیل.شاید واقعا بفهمه چی میگم و ناراحت شه.

- راستی سهیل متین دوهفته دیگه تولدشه.باورت میشه بچمون چهارساله میشه؟خب من که باورم میشه اما تو که همش خوابی.از همون اول هم خواب آلو بودی.چشاتو باز کن ببیبن چقدر دنیا تغییر کرده.ببین چقدر از دنیا عقب موندی...هم خودتو اذیت میکنی و هم منو عذاب میدی...

به چشای بسته اش زل زدم و آه کشیدم.خدایا چقدر اذیتش میکنی آخه...من بخشیدمش...تو هم ببخش.
گونه مامانو بوسیدم و گفتم:
- قربونتون برم مامان به خدا اگه بدونی چقدر بهت نیاز داشتیم.

مامان خندید و گفت:

- آره از سر زدناتون معلومه.

مهربون نگاش کردم و گفتم:

- آخه چجوری اینجا رو ول کنم و بیام؟

چمدونش رو توی دستش گرفت و گفت:

- چهار ساله حبسی توی این شهر.مگه تو دل نداری؟شاید اون بیچاره تا چند سال دیگه...

با نگاه مات من حرفشو خورد.

چمدونش رو ازش گرفتم و گفتم:

- متین توی ماشین خوابش برده.خیلی وقته اومدیم فرودگاه.

مامان لبخندی زد و گفت:

- دلم لک زده براش.

داشتم از پله ها پایین میومدم که تلفنم زنگ خورد.

شماره دکتر زند(پزشک سهیل)بود.نکنه طوری شده؟سریع جواب دادم.

- دکتر زند؟

صدای همیشه آرامش بخشش توی گوشم طنین انداز شد:

- سلام دخترم.خوبی؟

دستمو به دیوار گرفتم و ایستادم.

- ممنون دکتر.چیزی شده؟

بی توجه به سوالم گفت:

- متین هم خوبه؟چند روزه نمیاریش بیمارستان...

پاهام داشت کم کم سست میشد.روی زمین نشستم و گفتم:

- دکتر همه خوبن.تورو خدا چیزی شده؟

سریع گفت:

- ترسوندمت؟نه نه هیچی نشده.میخواستم فقط بگم میتونی بیای بیمارستان؟

مامان روبروم ایستاد و با تعجب و نگرانی نگام میکرد.حتما میخواست بدونه چی شده؟

هرلحظه آماده گریه کردن بودم.مطمئن بودم سهیل طوریش شده...

- دکتر؟سهیل چیزیش شده آره؟

و اشکام ریختن پایین.

مامان جلوم زانو زد و دستمو گرفت.

صدای خنده ی دکتر زند بلند شد.

- مژده بده دخترم...

با ناباوری گفتم:

- بهوش اومده؟

- نیم ساعته...

دستمو روی پیشونیم کشیدم و گفتم:

- دکتر راست میگین یا طوریش شده و میخواین...

پرید وسط حرفم:

- ای بابا.مگه باهات شوخی دارم دختر؟پاشو بیا ببین خواب چهارساله اش چقدر بهش ساخته.

وقتی گوشی رو قطع کردم مامان با تعجب پرسید:

- بهوش اومده؟

پریدم بغلش و گفتم:

- مامان بهوش اومده.

و رو به آسمون داد زدم:

- خدایا دمت گرم...

  

گونه مامانو بوسیدم و گفتم:
- قربونتون برم مامان به خدا اگه بدونی چقدر بهت نیاز داشتیم.

مامان خندید و گفت:

- آره از سر زدناتون معلومه.

مهربون نگاش کردم و گفتم:

- آخه چجوری اینجا رو ول کنم و بیام؟

چمدونش رو توی دستش گرفت و گفت:

- چهار ساله حبسی توی این شهر.مگه تو دل نداری؟شاید اون بیچاره تا چند سال دیگه...

با نگاه مات من حرفشو خورد.

چمدونش رو ازش گرفتم و گفتم:

- متین توی ماشین خوابش برده.خیلی وقته اومدیم فرودگاه.

مامان لبخندی زد و گفت:

- دلم لک زده براش.

داشتم از پله ها پایین میومدم که تلفنم زنگ خورد.

شماره دکتر زند(پزشک سهیل)بود.نکنه طوری شده؟سریع جواب دادم.

- دکتر زند؟

صدای همیشه آرامش بخشش توی گوشم طنین انداز شد:

- سلام دخترم.خوبی؟

دستمو به دیوار گرفتم و ایستادم.

- ممنون دکتر.چیزی شده؟

بی توجه به سوالم گفت:

- متین هم خوبه؟چند روزه نمیاریش بیمارستان...

پاهام داشت کم کم سست میشد.روی زمین نشستم و گفتم:

- دکتر همه خوبن.تورو خدا چیزی شده؟

سریع گفت:

- ترسوندمت؟نه نه هیچی نشده.میخواستم فقط بگم میتونی بیای بیمارستان؟

مامان روبروم ایستاد و با تعجب و نگرانی نگام میکرد.حتما میخواست بدونه چی شده؟

هرلحظه آماده گریه کردن بودم.مطمئن بودم سهیل طوریش شده...

- دکتر؟سهیل چیزیش شده آره؟

و اشکام ریختن پایین.

مامان جلوم زانو زد و دستمو گرفت.

صدای خنده ی دکتر زند بلند شد.

- مژده بده دخترم...

با ناباوری گفتم:

- بهوش اومده؟

- نیم ساعته...

دستمو روی پیشونیم کشیدم و گفتم:

- دکتر راست میگین یا طوریش شده و میخواین...

پرید وسط حرفم:

- ای بابا.مگه باهات شوخی دارم دختر؟پاشو بیا ببین خواب چهارساله اش چقدر بهش ساخته.

وقتی گوشی رو قطع کردم مامان با تعجب پرسید:

- بهوش اومده؟

پریدم بغلش و گفتم:

- مامان بهوش اومده.

و رو به آسمون داد زدم:

- خدایا دمت گرم...

  

***

پله های بیمارستان رو دوتا دوتا بالا اومدم و خدا میدونه تا رسیدن به اتاق سهیل چند بار نزدیک بود کله پا شم.
تموم تنم میلرزید.

سهیل؟بعد از چهار سال؟خدایا ممنون...ممنون.

مامان و متین هم پشت سرم بودن.نمیدونم خدا این همه سرعت رو چجوری در من جا داد؟یادم باشه توی مسابقه های دومیدانی شرکت کنم...

نمی دونستم کجا بردنش.بلاتکلیف ایستادم وسط بخش.

چند تا نفس عمیق کشیدم تا حالم بیاد سرجاش.

توی همین حین دکتر زند رو دیدم.مامان و متین هم دیگه رسیده بودن کنارم.

دکتر زند متوجه ام نشده بود.از همونجا داد زدم:

- دکتر زند؟

سریع برگشت و با دیدن من لبخند عمیقی زد.خیالم راحت شد.پس اتفاق خوبی افتاده.

به سمتش رفتم.

وقتی بهش رسیدم گفت:

- میدونم چی میخوای بگی.اما الان نمیزارن ببینیش.کلی کار باهاش دارن.تا چند ساعت صبر کن.هنوز دوساعت نیست که بهوش اومده.تحمل کن تا صبح.

متحیر گفتم:

- تا صبح؟دکتر فقط میخوام ببینمش و مطمئن شم که خوبه.

لبخندی زد و گفت:

- خوبه.خوبه.نگرانش نباش.

- شما باهاش حرف زدین؟

- زیاد که نمیتونست حرف بزنه...

پریدم وسط حرفش و گفتم:

- حافظش سر جاشه؟

دکتر خنده ای کرد و گفت:

- هرکی رو فراموش کنه تورو ابدا.آرام جان خانوادش رو هم خبر کن.

پوزخندی زدم و گفتم:

- به نظرتون مهمه براشون؟

دکتر نگاه سرزنش آمیزی بهم انداخت و گفت:

- به هر حال پدر و مادرشن.مطمئن باش مهمه براشون.

سرمو تکون دادم و گفتم:

- باشه به اونا هم خبر میدم.فقط دکتر...

- فقط؟

با معصومیت گفتم:

- به خدا فقط دو دقیقه...طول نمیکشه...خودم تنها میرم.متین رو نمیبرم...

دکتر آهی کشید و گفت:

- فقط چند دقیقه ها...باید استراحت کنه.

خندیدم و گفتم:

- به روی چشم.در حد یه سلام.

دویدم سمت مامان و متین که روی صندلی ها نشسته بودن.متین خوابیده بود.بمیرم بچم چقدر خسته شده...از بس دنبال مامانش دویده.

- مامان شما همینجا با متین بمون تا من برم پیش سهیل.اجازه که نمیدادن...به زور.

مامان خندید و گفت:

- چشمت روشن باشه آرام جان...ایشالله که دیگه همیشه سالم و سرحاله...برو مادر...سلام مارو هم برسون.

خندیدم و ازشون جدا شدم.

مثه یه خر ذوق کرده بودم.

یه لحظه از ذهنم گذشت این چهار سال چقدر روی احساس من تاثیر گذاشته بود...

وقتی در اتاق رو باز میکردم دستم می لرزید.

فکر اینکه سهیل روی تخت دراز کشیده و بهوش اومده و دیگه چشای بسته شو نمیبینم باعث میشد خر کیف کنم.

و دیدمش.

مثه همه ی روزای دیگه چشاش بسته بود.لبخند عریضی روی لبم پدیدار شد.

آروم جلو رفتم.

چشاش باز شد.

اما روش طرف من نبود.

از همینجا میتونم گرمای چشاشو احساس کنم.

سهیل این چهار سال کار خودشو کرد...دیدی چه الکی به دلم نشستی؟

بالای سرش قرار گرفتم.

سهیل چقدر پیر شدی پسر...معلومه دیگه 27سالت شده...مرد شدی.

آروم گفتم:

- سلام.

به سرعت سرشو چرخوند سمتم.

چند لحظه ی اول همینطور مات شده بود.نکنه منو یادش نیاد؟نه بابا دکتر گفت حافظش دست نخورده اس.

آروم دستشو گرفتم و گفتم:

- خوبی؟

نگاش روی شکمم ثابت موند.خب این طفلی که نمیدونه چهار ساله یه گوشه افتاده و متین بدنیا اومده.

خندیدم و گفتم:

- صبحت بخیر آقا.شما زیادی بهت خوش گذشته و خواب موندی.خیلی وقته بچمون بدنیا اومده.

چشاش گرد شد.با صدایی که خیلی منتظرش بودم گفت:

- خیلی وقته؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

- اوهوم...

دستشو فشار دادم و گفتم:

- سهیل تو چیزی از اون اتفاق یادت میاد؟

چند لحظه بهم خیره شد .شاید داره دنبال اون حادثه میگرده.بعد چند لحظه پوزخندی زد و گفت:

- حتما میخوای یادم بندازی قراره طلاق بگیری؟

دستم شل شد و دستشو ول کردم.عجب آدمیه ها.این همه عشق و علاقه رو توی چشام نمیبینی؟خاک بر سرت.لیاقت نداری بی لیاقت.چهار سال بشینم به پای یه جسد که شاید بلند شه و من ازش طلاق بگیرم؟یعنی نمیتونستم وقتی مرده بودی ازت طلاق بگیرم؟

بغض کردم.زیر لب گفتم:

- سهیل طلاق چیه دیگه؟

چشاشو ریز کرد و گفت:

- یعنی تو طلاق نمیخوای؟

به زور خندیدم و گفتم:

- چهار سال ننشستم پشت درای بیمارستان که تو پاشی و طلاقم بدی.

چشاش دوازده تا شد.(شدت تعجب 
J)توی اون لحظه اصلا نمی فهمیدم نباید بهش شک وارد کنم.
آروم پیشونیشو بوسیدم و گفتم:

- چهارساله منتظرم برگردی پیشمون.پیش من و متین.

دستشو روی پیشونیش کشید و گفت:

- متین؟

- بچمون...چهار سالش شده.یعنی هفته ی دیگه چهارسالش میشه.میدونی چقدر اومده بالای سرت و برات شعر خونده...

خندیدم و ادامه دادم:

- نمیدونی چقدر دوستت داره.از مهد فرار میکرد که بیارمش پیش تو...

اونم خندید و گفت:

- پس پسر شیطونیه؟

سرمو به نشانه مثبت تکون دادم.

- شبیه کیه؟

با خنده گفتم:

- تو و متین مثه یه سیب می مونین که از وسط قاچش کردن...

با ناباوری گفت:

- شبیه منه؟

- اوهوم.

وای چقدر باحاله واسه یه نفر که اینهمه از دنیا عقبه حرف بزنی.اینقدر تعجب میکنن که کلی حال میکنی.

داشتم از متین براش حرف میزدم که اخطارای دکتر زند شروع شد و منو بزور کردن بیرون.

خوشحال بودم.خیالم از همه چی راحت شده بود.حالا دیگه سهیل رو داشتم.یعنی داشتیم.من و متین واقعا به وجودش احتیاج داشتیم.

خیلی وقت بود از توی فکر پرهام دراومده بودم.ازدواج کرده بود.بهش زنگ زدم و براش آرزوی خوشبختی کردم.سه سال پیش...خیلی ناراحت بود .اما خب چه میشه کرد؟تقدیرمون این بوده.

ولی الان راضیه.مهری میگه خوشبخته.

دیگه چی میخوام؟همینم کافیه که بدونم خوشبخته و راحت زندگی میکنه.

من سهمم از زندگی چی بود؟

سهیل؟یا متین؟

شایدم هردو...

من هردو رو میخواستم.

سهیل دوستم داشت.میشه گفت دوسش داشتم.پس چرا باهاش نمونم؟

چوب کوچیکی رو توی دستم گرفتم و روی شن های ساحل اسم هرسه مونو نوشتم.

با افتخار به اثر هنریم زل زدم.

- اینجارو نیگا

صدای سهیل بود.

سریع پشت سرمو نگاه کردم.کی اومده بود که نفهمیدم؟

خندیدم و گفتم:

- خوشت میاد ازش؟کلی هنر ریختم.

اونم خندید و هیچی نگفت.

یه نگاه به اطراف کردم و گفتم:

- متین کو؟

با خنده گفت:

- یه رفیق پیدا کرده.دارن خونه ی ماسه ای درست میکنن...

رو به دریا نشستم و گفتم:

- بیا بشین اینجا فیض ببر از اینهمه زیبایی.به خدا مرده بودیم دیگه از بس هیچ جا نرفته بودیم.حالا من هیچی.متین بیچاره،توی عمرش خارج اصفهان نرفته بود.

کنارم نشست و گفت:

- تلافی میکنم.این چهارسال رو از دلتون درمیارم...

خندیدم و گفتم:

- پس خوش به حال من و متین شده.

دستشو دور گردنم انداخت و گفت:

- آرام زندگی خیلی قشنگه مگه نه؟

با تموم وجودم گرماشو حس کردم و گفتم:

- اونقدر قشنگه که دلم میخواد هیچ وقت حرکت نکنه...سهیل خیلی دوستت دارم.

پایان

رمان دنیای این روزای من 4

چهره ی اشک آلود پرهام از جلوی چشام محو نمیشد...
با اون بغضش...ته ریشش... واسه خاطر من اومده بود اینجا...میخواست مطمئن شه شوخی نیست. سهیل آروم روی شونم زد و گفت: - گریه بسه...بسه آرام...اون رفت.دیگه هیچ نگرانی نداشته باش. برو بابا تو هم.بسکه ازش خوشم میاد دلداریم هم میده. همه چی زیر سر توئه پدر سوخته اس. نمیدونم کی خوابم برد. وقتی بیدار شدم ماشین توقف کرده بود و سهیل هم نبود. به درک.ایشالله هر جا رفته یه تریلی زیرش کنه و چپه بشه وسط جاده...ایشالله کوه ریزش کنه روش...ایشالله... نشد آروزی دیگه ای کنم و سهیل توی ماشین نشست. یه پلاستیک هله هوله دستش بود. انداختشون توی بغلم و با خنده گفت: - گرفتم حوصلت توی ماشین سر نره... حوصله تشکر نداشتم.وظیفش بود...نمیدونم چرا دوست نداشتم نگاش کنم. ولی برگشتم نگاش کردم. چقدر تغییر کرده بود. صورتش یه کم مو داشت...خوشگلتر شده بود...موهاش ساده تر شده بود... لباساش...رفتارش...اما هنوز دوسش نداشتم. - چیه خانوم؟خوشگل ندیدی؟ متوجه شدم خیلی بهش زل زدم. سریع نگامو برگردوندم و گفتم: - واسم عجیب بود که تورو این چند روز با این ریخت وظاهر میبینم... خندید و گفت: - بالاخره عیال وار شدیم... عقم گرفت.اییییییییییییییییییی. ..حالم از حرف زدنش بهم میخوره. دستم طرف پخش صوت رفت.حداقلش صدای سهیل رو نمیشنیدم. آخ اگه میشد مال من باشی دوباره آخ اگه میشد تو شبام باشی ستاره میزاشتمت رو چشام شاپری قصه هام آخ اگه میشد بیای به من بگی آره آرزومه که خوشبخت بشی با عشق جدیدت پیوندت مبارک شدی با من غریبه دیگه نگران این نباش که دل بی تو میمیره دعام پشت سرت هست ولی دل بی تو میگیره قلبم میمیره بی تو و گریه ام میگیره بی تو سردن دستای من هردم غمهای من بیشتر میشه بی تو عشق من آخ اگه میشد بشی مال من (آرمین تو ای اف ام/آهنگ قلبم)
وقتی در ورودی خونه رو باز کرد و من وارد محوطه ی اونجا شدم چند لحظه مات ایستادم. خونه ی خیلی بزرگ و در یک نگاه زیبا... به نظرم واسه دونفر خیلی بزرگ میومد.سهیل با دیدن تعجب من خندید و گفت: - میدونستم خوشت میاد.حالا بیا بالاشو ببین. دوبلکس بود.دوبرابر خونه ی من و مامان زهرام. کیفمو روی مبل کنارم انداختم و گفتم: - بعدا خودم نگاه میکنم.خسته ام. سهیل ناراحت شد.برو بابا.لابد انتظار داره بپرم بغلش و ازش تشکر هم بکنم...ولی واقعا از خونه خوشم میومد... همین که سهیل رفت حموم،بدو رفتم طبقه بالا.با یه دید زدن کوچولو فهمیدم سه خواب داره بالا و یه سالن کوچولوئه پذیرایی.و البته سرویس بهداشتی. طبقه پایین هم سالن بزرگ پذیرایی و آشپزخونه و یه اتاق کنار آشپزخونه.یه خونه ی چهار خوابه...دونفر آدم...پیش خودش چی فکر کرده بود که رفته این خونه رو خریده؟خب البته معلومه.میخواد بگه پول دارم. پسره ی ایکبیری.مردی برو با پول خودت خونه بخر نه باباییت.خیر سرت رفتی سرکار... به نرده ها تکیه دادم و با صدای آرومی گفتم: - عمرا سر کارش دووم بیاره. یه چیزی محکم خورد توی گردنم. سریع برگشتم و متوجه شدم سهیل که پایین پله ها ایستاده دمپایی روفرشیشو پرت کرده طرفم. هه.به خیالش شوخی میکرد با صدای بلند و عصبی گفتم: - مرض.نمیگی گردنم میشکنه؟ لباشو ورچید و گفت: - خواستم شوخی کرده باشم. زیر لب گفتم: - مرده شور ببرنت با این شوخیات...عملی... یاد حرف مریم افتادم.عملی...یعنی سهیل واقعا معتاد بود؟نه بابا بهش نمیاد.مریم از مسخره میگفت. صدای تلفن سهیل بلند شد. من بی توجه نشستم همونجا.کنار نرده ها.حالا چه جوری با سهیل کنار میومدم؟ آدم خوبی بود؟نه نه.گند بود...در حد افتتضاح...جوری که اسمشو هم با تنفر میگم...ولی اون همسرمه...آره همسر زووووووری...چه می خنده هم...معلوم نیست کی پشت خطه که آقا کبکش خروس میخونه. با صدای سهیل به خودم اومدم.روبروم ایستاده بود. اِ کی اومد بالا که من نفهمیدم؟ - هوم؟ موبایلشو جلوم گرفت و گفت: - مامانمه...میخواد باهات صحبت کنه. اَه...اینم گیر داده به من ها...از صبح تا حالا بیست دفعه باهام حرف زده. گوشی رو ازش گرفتم و یه کم با مامانش صحبت کردم و بعد از کلی سفارشاتش(یاد مامانم افتادم)گوشی رو قطع کردم. یاد نگارو مامانیم افتادم.گوشی خودم از اون جریان به بعد گم شده بود.دیگه خط نگرفتم. با گوشی سهیل به مامانی و نگار هم زنگ زدم. مامان که دیگه سفارشاتش بدتر از خانوم ارغوان بود.نگار هم یه خورده نصیحت مصیحت که به زندگی برگرد و اینا...بهش نگفتم پرهامو دیدم. با به یاد آوردن پرهام یه غم خیلی بزرگ نشست توی دلم. پرهام؟پرهام چقدر دلم واست تنگ شده بود.واسه اون لبای خندونت که باعث میشدن الکی بخندم...برای چشای خوشگلت که تموم غم هامو دور میریخت...واسه آغوش گرمت... اونقدر غرق رویاهام بودم که نفهمیدم چجوری اشکام اومدن پایین... در اتاق رو قفل کردم و نشستم توی پنجره اتاق. نمیدونم چرا هرجا من میرم یه پنجره واسه نشستن داره.لابد سهیل میدونست چقدر نشستن توی پنجره بهم آرامش میده. شب شده بود.طرفای نه شب. سهیل ده دفعه بیشتر اومده بود در اتاق که برم شام بخورم.میل نداشتم.حوصله نداشتم ریختشو ببینم و الکی اعصاب خودمو داغون کنم. بعد از کلی گریه کردن و خالی شدن،یه آبی به صورتم زدم و رفتم پایین. سهیل نبود.توی آشپزخونه رفتم و یکی از غذاهایی که خریده بود رو باز کردم.خودش هنوز لب نزده بود به غذاش.روی میز دست نخورده گذاشته بود. به من چه.میخوام نخوره.ایشالله سوءتغذیه میگیره و الفاتحه مع صلوات. چقدر بی رحم بودم.مرگ همسرمو میخواستم؟اییییییییییییییی چقدر از این واژه جدیدا بدم اومده...همسرم....اونم سهیل...پخخخخخخخخخخخخخخخخخ... شامم رو خوردم و بدون اینکه جمع کنم چیزارو زدم بیرون. بعد از یه خورده گشتن و این ور اونور رو دید زدن پیداش کردم.توی اتاق کنار آشپزخونه بود. توی پنجره نشسته بود.سرش خم بود روی شونش و نمیتونستم صورتشو ببینم. خوابیده حتما. جلوتر رفتم و کنارش ایستادم. چه آروم خوابیده... هیچ اثری از اون سهیل بدجنس توی صورتش نیست.شاید اگه از روز اول همینطور مثه آدم بود من به پرهام ترجیحش میدادم. حداقل یه ذره آدم تر میزد. سردش بود.دلم سوخت براش. صداش زدم: - سهیل؟سهیل؟ جواب نداد. شونشو تکون دادم و گفتم: - سهیل بیدار شو چرا اینجا خوابیدی؟ سریع بلند شد و گفت: - چی؟چی شده؟ اینو.چه هوله.به زور جلوی خندمو گرفتم. - هیچی.توی پنجره موچوله شده بودی.برو سر جات یخ نبندی. لبخند محوی زد و گفت: - تو اینجا بودی؟ جوابشو ندادم و گفتم: - غذات رو میریزم دور.سرد شده دیگه.گرسنه ات بود مجبوری تحمل کنی تا صبح. دستاشو توی جیب شلوارش کرد و گفت: - گرسنه ام نبود.اشکال نداره بریزش دور...تو که غذاتو خوردی؟ - آره. در حالی که از اتاق خارج میشدم گفتم: - شب بخیر. سریع پشت سرم اومد و گفت: - تو...تو اتاقتو انتخاب کردی؟ - به بالا اشاره کردم و گفتم: - من توی یکی از اتاقای بالا میخوابم.تو هم دلت میخواد همین اتاقه که کنار آشپزخونه اس رو بردار.هوم؟چطوره؟ یه ذره مات نگام کرد.لابد پیش خودش فکر میکرد باش هم اتاق هم میشم.ارواح عمه اش. سریع شب بخیر دیگه ای گفتم و رفتم بالا. در اتاقمو دوتا قفل زدم و با خیال راحت توی تخت نرم و بزرگم خزیدم. هیچ وقت توی عمرم فکر نمیکردم همچین سرنوشتی داشته باشم... اینجوری زندگی کنم و شوهرم این جوری باشه...یکی مثه سهیل... سهیل مگه چش بود؟ یکی از جذاب ترین پسرایی که به عمرم دیده بودم...جذاب و در عین حال عوضیییییییی. پولدار و آزاد... حاضر بودم ترشیده میشدم اما با کسی مثه سهیل ازواج نمیکردم... امشب وقتی با نگار صحبت میکردم میگفت برم پیش سهیل کار کنم...اما نه.من که نمیرم...حداقل چند ساعت میتونم توی خونه قیافشو نبینم. دیشب هم مثل چهار پنج روز پیش از اون کابوسای خفن رو دیدم...ولم نمی کردن...همش آدم بده ی خوابام سهیل بود و مظلومشون خودم و پرهامدستمو به لبه ی نرده ها گرفتم تا نیفتم.دیشب ساعت دو شب از خواب پریده بودم و دیگه نتونستم بخوابم.واسه همین سرگیجه ولم نمیکنه...سهیل روی یه مبل روبروی پله ها نشسته بود و چشاش بسته بود.حتما چرت میزد.فکر کنم صدای قدم هامو شنید.سریع چشاشو باز کرد و بعد از چند لحظه خیره نگاه کردن از جاش پرید و گفت:- طوریت شده؟دستمو روی سرم گذاشتم و روی یه مبل نشستم و گفتم:- نه خوبم.ول کن نبود.دستشو روی سرم گذاشت وگفت:- درد میکنه؟بی حوصله گفتم:- نه.گیج میره...بی خوابیه دیگه...چشاشو تنگ کرد و گفت:- دیشب بی خواب شده بودی؟آهی کشیدم و گفتم:- آره.از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد...تو...تو سرکار نرفتی؟لبخندی زد و گفت:- نه.از فردا میرم.میخواستم امروز تنها نباشی.پوزخندی زدم و هیچی نگفتم.- میخوای بریم دکتر؟- نه بابا.خوبم.توی یخچال چیزی داریم یا نه؟واسه صبحونه.خندید و گفت:- اختیار داری.من چیزی نخرم واسه شما؟هرچی بخوای هست.واسه خلاص شدن از دست سهیل،پریدم توی یخچال و خودمو به خوردن صبحونه مشغول کردم.بعد نیم ساعت از جام بلند شدم و ظرفا رو ریختم توی ظرفشویی.اه چقدر از ظرف شستن بدم میاد.کنار سینک ظرفشویی ایستادم و گفتم:- سهیل؟سهیل؟بعد چند ثانیه توی چارچوب در ظاهر شد.- بله؟به ظرفا اشاره کردم و گفتم:- میگم میشه یه ماشین ظرف شویی بخری؟با این وضع فکر کنم یا یه ماشین ظرفشویی میخوایم یا کلفت.از دیشب تاحالا این پره.خندید و گفت:- بابا تو دیگه خیلی تنبلی.باشه.عصر میریم میخریم.نفس راحتی کشیدم وگفتم:- ممنون.روی یکی از صندلی های آشپزخونه نشست.نه خیر.انگار نمیخواست مارو ول کنه.مرده شور خودت و قیافتو و این خونه رو...نه نه خونه نه.خودتو ببره.نمیدونم چرا وقتی فکر میکردم به اون خیره میشدم و اون به خودش میگرفت.فکر میکرد محو جمال اونم.لبخند بزرگی زد و گفت:- این چند روز اینقدرزل زدی به من که به خودم شک کردم.قیافم طوریش شده یا لباسام مورد داره؟در یخچال رو باز کردم و گفتم:- پیش خودت فکر کن خیلی خوشگلی.خندید و هیچی نگفت.یه چند دونه سیب زمینی درآوردم و انداختم توی سینی.پرسید:- میخوای چیکار کنی؟چاقو رو هم برداشتم و نشستم روی صندلی.آروم گفتم:- نمیشه که گرسنه بمونیم.البته تو اگه میخوای برو واسه خودت از بیرون یه چیزی بگیر.چند لحظه همینجور زل زد بهم.انگاری تعجب کرده...نیگاش کردم وگفتم:- چیه؟به آرومی گفت:- تو میخوای آشپزی کنی؟جوابشو ندادم و مشغول سیب پوست کندن شدم.ذوق مرگ شده بچه.ناغافل گونمو بوسید که من بی اراده با پشت دستم محکم زدم توی پیشونیش.از جام پریدم.بیچاره مثه منگا زل زده بود به من و حرکاتم.خجالت کشیدم.بد زدم توی پیشونیش...ولی خب حق نداشت به من نزدیک شه.سهیل از جاش بلند شد و گفت:- یادم رفته بود ازم بدت میاد...و سریع بیرون رفت...خب تقصیر خودشه.اتاقمونو جدا کردیم که مثلا این اوضاع پیش نیاد.شونه هامو بالا انداختم.به من چه؟به پوست کندن سیب زمینیا مشغول شدم.صدای بسته شدن در ورودی اومد.حتما سهیل رفته بیرون.سریع از توی پنجره نگاه کردم.آره داشت پیاده میرفت.به درک.بری جهنم ایشالله...راحت شم از دستت.چندش.وقتی سیبا رو سرخ کردم و با یه ذره گوشت چرخ کرده قاطی کردم،کلی ذوق کردم چون به خیالم یه غذای عالی درست کرده بودم.به هر حال از آرامی که نیمرو بزور درست میکنه همچین چیزی بعیده.سهیل هنوز نیومده بود.می خوام نیاد.رفتم توی اتاقم.اَه بوی غذا گرفتم دیگه.یه دوش گرفتم و با یه حال خوش تر اومدم بیرون.تک پوش سفید گشادمو با دست مرتب کردم و جلوی آینه ایستادم.نه خوبه بابا.تازه سهیل که نامحرم نیست.شلوارمشکی ام هم تا یه وجب بالای قوزک پام بود.نه میترسم هوایی شه...بابا زر نزن تو هم.لباسات از دیشداشه هم گشاد تر شده.دوباره برگشتم پایین.اَه سهیل ساعت سه بعداز ظهر شده.حالا مهم نیست برگشتنت برام،توی خونه تنهایی میترسم.رفتم و توی حیاط نشستم.یه سوز سردی میومد.ای کاش حداقل لباس گرم میپوشیدم.بار اول بود درست و حسابی حیاط رو میدیدم.حیاطش در مقایسه با خونه خیلی کوچولو تر بود.یه باغ خوشگل کوچولو و یه تاب بزرگ وسط باغش و به اندازه ی چهار تا ماشین واسه پارک کردن.خوبه من خوشم نمیاد حیاط زیاد بزرگ باشه.آدم میترسه.روی تاب بزرگ سفید حیاط نشستم.چه اینجا آرومه.حتی صدای گنجشکا هم نمیاد.یه لحظه قلبم درد گرفت...پرهام همیشه قول یه همچین خونه ای رو بهم میداد...دوباره یادش افتادم...لعنتی.نمیدونستم چیکار میکنه...حتما زانوی غم بغل کرده وبه من فحش و بد و بیراه میگه...نه بابا.تو هنوز پسرا رو نشناختی...چنان به فکر دل بزرگوارشون هستن.مگه میزارن بهشون بد بگذره؟چنان حال میدن به خودشون...حتما الان به مهری جون گفته که یه زن بهتر و مناسب تر انتخاب کنه براش.لابد اون رو با خودش میبره فرانسه.بغضم گرفت...اگه خر نمیشدم و باهاش میرفتم که الان وضعم این نبود...الان هم از مامانیم دورم...ولی باکم هم نییست...وااااااااای مامانی...دلم براش یه ذره شده بود...همیشه این موقع ها میگفت بریم یه سر به دایی بزنیم...بریم مهیا رو ببینیم...بریم آشپزی کنیم...الهی قربونت برم مامان چقد دنیامون بی رحمه...من ومامانم و این همه فاصله؟یه قطره اشک آروم چکید روی گونم...همون لحظه احساس لرز کردم.بلند شدم که برم داخل،که متوجه شدم در حیاط داره باز میشه.به سرعت سرمو برگردوندم و دیدم سهیله.یه جورایی خسته میزد.آروم رفتم سمتش و گفتم:- خوش گذشت؟بدون اینکه نگام کنه گفت:- رفتم ماشین ظرفشویی رو خریدم...ساعت 7میارنش در خونه.زکی.این همه دلمو صابون زدم که حالا میرم و یه گشتی توی شهر میزنم و حالم جا میاد.حداقل یه ذره آدم ببینم و دلم شاد شه.قیافمو درهم کردم و گفتم:- چرا خب؟میزاشتی منم باشم.در ورودی خونه رو باز کرد و گفت:- فرقی نمیکنه که.محکم در ورودی رو پشت سر خودم بستم که برگشت نگام کرد.با تعجب.شاید داشت فکر میکرد از چی عصبانی ام.- چته حالا؟از چی عصبانی شدی که روی در خالیش میکنی؟اعصاب نداشتم با اون حرف بزنم.بی توجه به حرفش به آشپزخونه اشاره کردم و گفتم:- غذات روی گازه.زیرشو روشن کن اگه گرسنه ات بود بخور.اگر هم نه که بهتر.بزارش واسه شام خودم.و رفتم بالا.توی اتاقم.پسره ی ایکبیری.منو آورده به اسارت؟هرروز هرروز میره ولگردی و من باید در و دیوار رو نگاه کنم...وای دوروزه اینجام و اینجوری حوصلم سر میره،یه ماه دیگه به کل تلف میشم.یه پالتو پوشیدم و آماده شدم که برم بیرون.میخوام اون عوضی هم نیاد.انگار نشستم میگم سهیل جوون مادرت منو ببر بیرون.همین که از پله ها پایین اومدم متوجه شدم کنار شومینه نشسته.رفتم سمتش و گفتم:- میشه سوئیچ تو بدی؟چند لحظه به من که حاضر و آماده ایستاده بودم جلوش نگاه کرد و گفت:- کجا اونوقت؟اگه خشن برخورد کنم نمیده.میدونم.تخسه دیگه.عوضیییییییی...با لحن آرومی گفتم:- یه گشتی این اطراف بزنم...حوصلم سر میره.لبخند محوی زد و گفت:- تنهایی؟نه، با بابات...با این حال به اعصابم مسلط شدم و گفتم:- آره.نترس گم نمیشم.آشنام تا حدودی به اینجا.قول میدم زود بهت برش گردونم.(ماشینش منظورم بود)از جاش بلند شد و گفت:- منم باهات میام.هم خودم حوصلم سر میره هم بیشتر خوش میگذره.و خندید.ببند نیشتو...مسواکا غش کردن...چندش.به طعنه گفتم:- نه اخه تو تا همین الان بیرون بودی خسته ای.خودم میرم.ضربه ی آرومی به پیشونیم زد و گفت:- زیاد به فکر من نباش.ای خدا!سایه ی این سهیل را از سر ما کم بفرماااااااااااااااا.آمین.ایشالله که نسلت منقرض میشه سهیل...سوار ماشینش که شدیم گفتم:- خیلی سرده سهیل.ای کاش یه چیزی میپوشیدی...متعجب نیگام کرد.وای این چقدر تعجب میکنه توی زندگیش.هه.لابد فکر کرده نگرانشم.پوزخندی زدم و گفتم:- آخه میترسم سرما بخوری و بندازیش به من.منم که بد سرمااااااااا.لبخندی زد و کاپشنش رو از روی صندلی عقب برداشت و پوشید.همین که راه افتاد گفت:- کجا بریم حالا؟سر قبر تو...یعنی میشه؟- نمیدونم.هرجا رفتی.کمی فکر کرد و گفت:- با شهربازی موافقی؟خندم گرفت.خو معلومه هم میگه شهربازی.دوتا بچه نشستیم جفت هم و میخوایم جا انتخاب کنیم و بریم.دوتا کوچولوی بیست و سه ساله که میگفتن زن و شوهرن.خندیدم و گفتم:- آره خوبه.- بعدشم یه شام مهمون من.تلافی امروز که خودتو کلی خسته کردی.و خندید.نه میبینم بهت رو دادم پررو شدی.هنوز مونده تا آدم شی.منو مسخره میکنی ها؟بی شرف؟میخوای بزنم توی پیشونیت تا کلا شکافته شه؟هیچی نگفتم و توی صندلیم فرو رفتم.نگام به گوشی سهیل که روی داشبورد بود افتاد.سریع برش داشتم و بی اجازه زنگ زدم مامانی.سهیل زیرچشمی حواسش بهم بود.یه بوق...مامانی بردار...دو بوق...میدونم منتظرمی...- الو بفرمایید؟با صدایی شبیه جیغ گفتم:- سلام مامانیییییییییییم.سهیل با خنده نگام میکرد.مامان هم ذوق کرده بود.- سلام آرامم.خوبی مامان؟- قربونت مرسی.تو خوبی؟- از احوالپرسیای تو...با لحن چاپلوسانه ای گفتم:- آخه قربونت برم ما که صبح با هم حرف زدیم...خندید و گفت:- چه خبر آرام؟اونجا راحتی؟و آهی کشید.حس کردم بغض کرده.- آره مامان...راستی سهیل هم سلام میرسونه.- آرام یه سوالی میپرسم راست وحسینی،جون مامانی درست جوابمو بده.قلبم ریخت.مامان الکی قسم نمیداد...- چی مامان؟بگو سعی میکنم راستشو بگم.بعد لحظاتی مکث گفت:- تو واقعا سهیل رو دوست داشتی؟سهیل؟دوست داشتن؟بغضم گرفت...نه نداشتم.به خدا نداشتم...ازش متنفر بودم...و هستم.مامان مجبور شدم.اما لبمو گاز گرفتم و گفتم:- مامان معلومه دیگه.در ضمن قرار بود دیگه این مسئله رو پیش نکشی. خدا میدونم...سهیل با نگرانی نگام کرد و گفت:- چی شده؟اشکامو پاک کردم و گفتم :- برگرد خونه سهیل.حالم خوب نیست. *** - دیروز پرهام اینجا بود.قلبم با تموم محتویاتش ریخت. - اونجا بود؟چیکار داشت؟ - همش از سهیل و تو میپرسید...منم بهش گفتم آرام یه دفعه ای تصمیم گرفت...بعد هم کلی گله و شکایت و آخرش هم رفت. بغضمو قورت دادم و گفتم: - فراموش میکنه. - امیدوارم... بعد لحظاتی مکث گفتم: - حالش خیلی بد بود؟ اشک داغی که روی گونم سر خورد بیشتر داغمو تازه میکرد. - بیشتر عصبانی بود.ولش کن مامان جون.اونم میره پی زندگی خودش. بعد چند لحظه هم از مامان خداحافظی کردم. میدونم پرهام داغونی...به دو هفته از بودن ما در اصفهان میگذره...یعنی حدودا یه ماه از ازدواج من و سهیل... توی این دوهفته سهیل بیشتر سرکار بود و وقتی هم میومد خونه مستقیم میرفت غذامیخورد ومیخوابید. واسه من که دیگه خیلی خوب شده بود.نه زیادی میدیدمش،نه زیادی باهاش حرف میزدم...نه اعصابم داغون میشد... از نگار هم شنیدم پرهام برگشته فرانسه. خوبه...میدونم میتونه فراموش کنه این اتفاقات بد رو. همونطور که من دارم باهاش کنار میام. حوصله اینجانب به شدت سر میرود.هوا به شدت سرد میشود...سهیل هم که مارا بیرون نمیبرد...آخ چه بدبختیم ها... چند باری زدم بیرون و توی خیابونا گشتم و یه دل سیر خرید کردم اما دیگه کم آورده بودم.هیچ کاری نبود انجام بدم. صبح ساعت 11از خواب بلند میشدم و بعد از خوردن صبحونه ،میرفتم پای تلویزیون تا سه بعد از ظهر.بعدش تازه یادم میفتاد ناهار نداریم.سهیل که اداره یه کوفتی میخوره.می مونه شامش که اونو هم انواع غذاها با سوسیس میزاشتم براش. طوری که صداش در میومد گاهی. بعدشم که ساعت چهار سهیل میومد خونه و مستقیم میرفت اتاقش.منم دوباره پای TV.بعد آقا طرفای هفت بیدار میشد و من شامش رو میدادم کوفت کنه و بعدش میرفتم میخوابیدم تا دو و نیم سه نصفه شب.بعدش هم کابوس هام شروع میشد و دیگه خوابم نمیبرد... خلاصه زندگی ما این بود...فقط میخواستیم بگیم ما هم زندگی میکنیم... با زور هزار و یکی قرص و دوا خوابم برد. که دوباره کابوس هام شروع شد. نمیدونم چرا توی کابوس هام همش سهیل میخواست پرهام رو بکشه...همش من گریه میکردم و جیغ میکشیدم. وقتی با صدای جیغای خودم از خواب پریدم حیرتم صدبرابر شد.حداقل کابوسام بی خوابی بود.نه جیغ زدن و گریه کردن. تموم تنم میلرزید.میترسیدم...یه چیزی محکم به در میخورد و پشت سر اون صدای سهیل: - آرام؟آرام؟ با عجله به سمت در رفتم و قفلشو باز کردم.توی اون لحظه حاضر بودم سهیل رو تحمل کنم... با دیدن سهیل گریه هام شدیدتر شد. آروم اغوششو برام باز کرد و گفت: - باز هم کابوسات شروع شده؟ با صدای گرفته ای گفتم: - مگه تموم شده بود؟همیشه هستن... روی تختم نشوندم و گفت: - فردا حتما میریم دکتر.الان هم اصلا نگران نباش.من پایین بیدار میمونم. پتومو تا گردنم بالا کشید و گفت: - سعی کن آروم بخوابی. وقتی میخواست از در خارج شه گفتم: - سهیل میشه نری؟ سریع نگاشو برگردوند طرفم. سرمو پایین انداختم و گفتم: - من واقعا میترسم. لبخندی زد و اومد کنارم روی یه صندلی نشست. تا جایی که جا داشت فاصلشو حفظ میکرد.میترسید باز بزنم توی پیشونیش. خوابم نمیبرد.همش توی فکر خوابی بودم که دیده بودم. سهیل بزنه پرهام رو بکشه؟نه تا این حد که نمیره...چه قدر بد با چاقو میزدش...پرهام بیچارم سوراخ سوراخ شده بود... خودمو زیر پتو مچاله کردم.سهیل یه جورایی واقعا همچین بلایی سرمون اورده بود.سر من...سر پرهام...هردومون رو کشته بود...روحمونو... - سهیل چرا اینقدر بدی؟ نگاش غمگین شد.توی چشام نگاه کرد و گفت: - کابوسات در مورد منن؟ سرموبه نشانه مثبت تکون دادم. سرشو پایین انداخت و گفت: - واسه خاطر تو حاضر بودم همه کار کنم...حتی قول داده بودم به خودم که آدم شم...حتی شرط بابا واسه اینکه این شرکتو دراختیارم بزاره همین آدم شدنم بود...همه ی این کارا رو واسه تو کردم.رفتم سر کار...پول این خونه رو هم که میدونی بابام داده.سعی میکنم یه روزبهش برگردونم...تموم گذشتمو ریختم دور و از اون سهیلی که به قول دوستت مثه عملی ها میموند،زدم بیرون و شدم یه سهیلی که همه میگن آدم شده.توی دو هفته خیلی سخت بودبا خودم کنار بیام و بفهمم متاهل بودن یعنی چی...اینکه باید مثه گذشته نباشم یعنی چی...پایبندی یعنی چی...خطمو عوض کردم.دوست دخترامو ریختم دور...موندی فقط تو. تورو هم چیکار کنم؟ وقتی از ته دلت بهم میگی ازم متنفری،وقتی تموم دغدغه فکریت اینه که چجوری منو از سر خودت باز کنی،وقتی حتی حاضر نیستی دستمو بگیری...من چی میتونم بگم؟من چیکار میتونم بکنم؟وقتی شدم کابوس شبانه ات...وقتی بین گریه هات میگی من بدم،از خودم عقم میگیره...اینکه نمیتونم نظر تورو جلب کنم آزارم میده...میدونم پرهامو دوست داشتی...از اون بهتر و محترم تر کی میتونست پیدا شه؟اونوقت مجبور شدی با یه پسر جلف و بی بند و باری مثه من عوضش کنی. میدونم اذیت میشی.به خدا میدونم دوسم نداری،اما بهم فرصت بده نشونت بدم سهیل اونی نیست که توی ذهن تو جا خوش کرده...سهیل رو بشناس آرام...عوض شدم...خیلی عوض شدم...چرا سعی نمیکنی گذشته رو فراموش کنی؟چرا سعی نمیکنی یه کم منو ببینی...آرام منو ببین...یه ذره فقط...در همین حد که باورت شه منم هستم... اشکامو با پشت دستم پاک کردم و به سهیل فکر کردم.راست میگفت.عوض شده بود.خیلی زیاد.اما دست خودم نبود.دوستش نداشتم.ولی میتونم بهش فکر کنم؟نمیتونم؟ سرجام نشستم و آروم دستشو توی دستام گذاشتم.(کرم ریزی) - سهیل من داغونم...به خدا داغونم...نمیتونم به سادگی از همه چی بگذرم.فرصت میخوام.فقط یه ذره فرصت...باید تکلیفم با خودم روشن شه.هنوز... نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - هنوز پرهام توی ذهنم مونده...بزار پاک بشه...بزار یادش کمرنگ شه... دستمو محکم فشار داد و گفت: - تا هروقت دوست داری فکر کن...حالا هم بگیر بخواب دیگه. سپس خندید و گفت: - اینقدر حرفای قلنبه قنلبه زدم که خودم هنگ کردم. منم خندیدم و گفتم: - قشنگ حرف میزدی و رو نمیکردی... لبخند عمیقی زد و گفت: - شب بخیر. - شب تو هم بخیر. صبح که از خواب بیدار شدم ساعت طرفای هفت بود.نگام به سهیل افتاد که روی صندلی خوابش برده بود. تموم حرفای دیشبش توی ذهنم راه میرفت. بهت فکر میکنم سهیل.مطمئن باش. پتوی خودمو آروم انداختم روش.مچاله شد زیرش.طفلی سردش بود. در یخچال رو باز کردم و شیشه عسل رو دراوردم.چقدر گرسنه ام بود. روی صندلی نشستم و بساط صبحونه خودمو چیدم. توی همین حین سهیل هم پیداش شد. - اِ بیدار شدی؟سلام صبح بخیر. لبخندی زد و گفت: - صبح بخیر. به میز اشاره کردم و گفتم: - ببخشید دیگه.فقط عسل توی خونه داریم. خندید و گفت: - پس خرید هم گردن منه؟عجب... خندیدم و چیزی نگفتم. نگام به ظرف غذایی که روی کابینت بود ثابت موند. سریع به طرفش دویدم و گفتم: - وای غذا...کی خریدی؟ سهیل آروم به سرش زد و گفت: - وای دیشب یادم رفت بخورمش...یکی از همسایه ها آورد.ببین نخور ازش یخ زده دیگه. بی توجه به سهیل ظرفشو گذاشتم جلوم و گفتم: - اشکال نداره.سردش هم خوشمزه اس. همین که در ظرف رو باز کردم با دیدن ماهی ای که توی ظرف بود چنان عقی از ته دل زدم که فکر کنم تموم غذاهایی که توی یه هفته گذشته خورده بودم بالا اومد. از بچگی من از این ماهی متنفر بودم...حتی بوش هم آزارم می داد.این عق زدنا هم کاملا طبیعی بود. سهیل پرید طرفم و در حالی که هدایتم میکرد سمت ظرفشویی گفت: - چی شد یه هو؟حالت بده؟نکنه مسموم شدی؟دیشب چی خورده بودی؟ آبی به دست و صورتم زدم و با بی حالی گفتم: - هیچی نخوردم... نگام دوباره به ظرف ماهی افتاد و محتویات دل و روده ی خودم توی ظرف. رومو برگردوندم و با چندش گفتم: - سهیل توروخدا اون ماهی رو از جلو چشام بردار. متعجب گفت: - چرا؟مگه نمیخواستی بخوری؟ سپس خندید و گفت: - با این چیزا هم که روش بالا آوردی خوشمزه تر میشه ها. احساس چندش شدیدی کردم.اییییییییی حال به هم زن. سریع از آشپزخونه زدم بیرون و گفتم: - بوش داره خفم میکنه سهیل...بندازش توی سطل آشغال توی حیاط. و دویدم سمت اتاقم. خودمو روی تختم انداختم. نه من مطمئنم از ماهی بوده... شایدم مسموم شدم.دیشب کلی سوسیس خام خام خوردم...آره حتما از دیشبه. اما اگه از دیشب نباشه چی؟یعنی مثلا من...محکم چشامو بستم.نه نه خدا نکنه...دستمو روی شکمم گذاشتم...یعنی ممکنه من باردار باشم؟فعلا که دوتا از علایمش هست... حالا با یه بالا آوردن که همه حامله نمیشن...مطمئن باش مسموم شدی. دلم آروم نمیشد.منتظر موندم تا سهیل بره سر کار و پشت سرش سریع رفتم سمت یه آزمایشگاه که اتفاقا نزدیک خونمون هم بود... روی تاب توی حیاط دراز کشیدم و به برگه ی آزمایشی که توی دستم بود زل زدم.همونی بود که ازش میترسیدم.من باردار بودم.بچه ای توی شکمم درحال شکل گرفتن بود که مال سهیل بود...سهیلی که یه زمانی چشم نداشتم ببینمش...الان چی؟دوسش دارم؟ نه ندارم.اما ازش بدم هم نمیاد.بی تفاوت...خیلی بی تفاوت...برام مهم بود؟نمیدونم... توی فکر بودم که به مامانی بگم یا نه...نمیگه بچه هنوز یه ماه بیشتر از ازدواجت نگذشته پشت سر خودت چی راه انداختی تو؟ نه بهش نمیگم... به نگار هم نمیگم... به سهیل بگم؟چه سوالی...خودش بالاخره میفهمه...ولی میتونم برم بندازمش... قلبم یه لحظه درد گرفت. بندازمش؟ دستمو روی شکمم فشار دادم...یه حس قشنگی به تنم منتقل شد.نه حاضر نیستم ازش بگذرم... اون بیچاره چه گناهی کرده اخه که باید بمیره؟حاضرم سهیل رو بکشم اما اینو نه... توی همین حین در خونه باز شد و سهیل با ماشینش وارد شد. نگاش کردم. یه پسر بیست و سه ساله داره بابا میشه...بابا سهیل. خندم گرفت...خودمون هنوز بچه ایم و اونوقت...من بدبخت باید دوتا بچه بزرگ کنم.یکی سهیل و یکی این کوچولو. سهیل با دیدن من که توی اون سرما بیخیال روی تاب دراز کشیده بودم،با نگاهی متعجب طرفم اومد و گفت: - خوبی تو؟نشستی اینجا چرا دختر؟ بدون اینکه از جام بلند شم برگه رو زیر کمرم گذاشتم و گفتم: - علیک سلام.حوصلم سر میرفت.میخواستم توی باغ یه چرتی بزنم. سهیل خندید و گفت: - سلام.یه دزد بزنه به خونمون،همون روز عیدشه... بی خیال گفتم: - نگهبان که نیستم... لبخندشو جمع کرد و گفت: - بیا برو داخل سرما میخوری. از جام بلند شدم و در همون حین برگه رو توی جیب شلوارم گذاشتم. رفت توی اتاقش تا لباساشو عوض کنه.طاقت نمیاوردم.باید بهش بگم. دنبالش وارد اتاق شدم و گفتم: - سهیل باید با هم حرف بزنیم. مات سر جاش ایستاد.بیچاره کی دیده بود که من بیام و بهش بگم کارش دارم؟ - چیزی شده؟ سرمو تکون دادم و گفتم: - یه...یه موضوعی پیش اومده که فکر کنم باید بدونی. روی لبه ی تختش نشست و اشاره کرد کنارش بشینم. توی چشام زل زد و گفت: - کسی طوریش شده؟ - نه. لبخند محوی زد و گفت: - دلت واسه مامانتینا تنگ شده؟میخوای بری اهواز؟ - نه سهیل.موضوع اصلا این چیزا نیست... جدی تر نگام کرد و گفت: - پس چیه؟ نفس عمیقی کشیدم و برگه آزمایش رو دادم دستش. بدون اینکه نگاش کنه گفت: - خب این چیه حالا؟ - نگاش کن. چند لحظه متفکرانه زل زد به برگه... چهره اش هر لحظه رنگ پریده تر میشد...اخماشو توی هم کرد و گفت: - حالا باید چیکار کنیم؟ شونمو بالا انداختم و گفتم: - نمیدونم...یعنی باید کاری انجام بدیم؟ سهیل دستی بین موهاش کشید و گفت: - تو...تو میخوای نگهش داری؟ آره من مطمئن بودم که میخوام نگهش دارم. بعد لحظاتی مکث گفتم: - آره. با ناباوری نگام کرد و گفت: - دیوونه شدی؟ - نه...تو مگه نظرت غیر از اینه؟ روشو برگردوند و گفت: - آخه زوده...خیلی زوده...تازه تو هنوز بچه ای خودت...منم همینطور. پوزخندی زدم و گفتم: - چطور اون موقع که تو پی هوس بازیات بودی بچه نبودیم...فکر حالاشو نمیکردی؟ رنگش به وضوح پرید. اخم غلیظی کرد و گفت: - هرجور خودت میخوای. یه بغض کوچولو گلومو گرفت. - یعنی تو برات مهم نیس سهیل؟ بدون اینکه نگام کنه گفت: - فرقی برام نمیکنه...مهم اینه که تو راحت باشی. به درک.نظرتو نخواستم.برو گمشو به کارات برس...پسره ی چلغوز بی خاصیت توی اینه به خودم زل زدم.برآمدگی شکمم دیگه واضح تر شده بود.چهار ماهم بود. عجب چهار ماهی گذشت. خیلی برام سخت بود خصوصا که هیچی ازگلوم پایین نمیرفت و بی خوابی شبانه که بماند. سهیل هم یه خورده سردتر شده بود و اگه واسه غذا خوروندن به من نبود اصلا نمیدیدمش... بهتر.نبینمش راحت ترم.پسره ی پررو واسه من قیافه میگیره.گاهی فکر میکنم اگه همین بچه سر نرسیده بود الان سهیل ولم کرده بود.واااااای که چقدر خوب میشد... امروز قراره بریم خوزستان.یعنی دیشب مخ زنی سهیل و الان دیگه میخواستیم کم کم راه بیفتیم. به چه بدبختی ای راضیش کردم.مگه قبول میکرد؟ نه من کارم سنگین شده ونمیتونم بیام. نه تو برات خوب نیست سفر طولانی...اونم با ماشین. نه هوا اونجا رو به گرماست و واست خوب نیست. واااااای یادم رفته بود چه کارای مهمی روم ریخته. اما من که گوشم بدهکار این حرفا نیست.دلم واسه مامانینا یه ذره شده بود. زیرمیزی فهمیده بودم امشب همه شون دعوتن خونه دایی علی اینا. هفته ی آینده هم که...عروسی نگارخانوم.چقدر واسش خوشحال بودم...شاید بیشترین بهونم واسه رفتن شرکت توی عروسی نگار بود. حداقل نگار به آرزوش رسیده بود.خوش بحالش... دستمو به نرده ها گرفتم و آروم اومدم پایین.سهیل پایین ایستاده بود و با دیدن من دوید طرفم و چمدونم رو ازم گرفت. همونجور که غر میزد منو هم دنبال خودش میکشید: - چقدربگم چیز سنگین بلند نکن هان؟فکر خودت نیستی نباش.به فکر بچه ی من باش حداقل. خندیدم و گفتم: - حالا خوبه هی زیر گوشم میخوندی همین بچه تو بندازم ها. خندید و گفت: - اون مال گذشته ها بود.امروز حالش چطوره؟ - خووووب و سرحال.مثه مامانش. سهیل آروم خندید و زیر لب گفت: - مامان آرام. از حرفش قند توی دلم آب شد.مامان...چه زود مامان شدما... ساعت طرفای هفت و نیم هشت بود که رسیدیم اهواز.اونقدر خسته بودم که نا نداشتم حتی برم مامانمو ببینم. اما باید میرفتم.به هر حال واسه همین اومده بودم. رفتیم خونه ی آقای ارغوان بزرگ.(بابای سهیل).تا دوش گرفتم و یه خورده نشستیم و این حرفا،ساعت نه و نیم شد. مامان سهیل(شیده خانوم)یه خورده از دیدن شکم بالا اومده من ناراحت شد و میگفت که زود بوده.هی یه حسی میگفت بگم که سهیل چه غلطی کرده اما حرف نزدم و تحمل کردم.ولی آقای ارغوان بزرگ خیلی خوشحال شد.اولین نوه اش بود مثلا. مانتویی که انتخاب کردم بپوشم مدل فُن بود.خوبه گشاده و کسی شک نمیکنه. نمیدونم چرا دلم نمیخواست فعلا کسی بفهمه...من در حالت معمولی زیاد چاق نبودم واسه همین الان با این وضعم با اینکه زیاد هم برآمده نیس اما همه میفهمیدن. وقتی زنگ خونه ی دایی اینا رو فشار دادم ،تازه فهمیدم چقدر دلتنگ همشونم... سهیل دستمو فشار داد و گفت: - اینقدر مضطرب نباش... لبخند عصبی زدم و منتظر موندم. صدای اشکان رو از توی آیفون تشخیص دادم. - کیه؟ الهی قربونش برم چه صداش مردونه تر شده...خیلی از دستش دلخور بودم.نامرد حتی یه بار هم بهم زنگ نزد. سهیل به بازوم زد و اشاره کرد چیزی بگم.با صدایی مرتعش گفتم: - باز کن اشکان. چند لحظه ساکت موند.میدونم از خوشحالی نزدیکه سکته کنه. اما آیفون رو گذاشت.هرچی منتظر موندم باز کنه خبری نبود. بغض کردم و رو به سهیل گفتم: - سهیل چرا همچین میکنن؟ قبل از اینکه سهیل بخواد حرفی بزنه،در حیاط باز شد و من اشکان رو دیدم که نفس نفس میزد و نگام میکرد. بغضمو خوردم و گفتم: - فکر کردم راهم نمیدی... محکم منو توی بغلش فشرد و زیر گوشم گفت: - دیگه داشتم از دوریت دق میکردما...کجایی تو بی معرفت؟ خندیدم و خودمو از توی بغلش بیرون کشیدم. مهربون نگاش کردم و گفتم: - دلم برات یه ذره شده بود داداشی... و دوباره پریدم بغلش. حس کردم سهیل معذب شده. سریع به اشکان گفتم: - اشکان جان سهیل هم همراهم اومده.اجازه دخول میفرمایید؟ اشکان لبخندی زد و بدون اینکه نگاهی به سهیل کنه گفت: - به هیشکی نگفتم پشت دری...وای عمه زهرا ببینتت غش میکنه... یه ذره اون ته ته های دلم از اینکه اشکان به سهیل بی محلی میکنه ناراحت شدم. اما خب میدونه چجوری سهیل بدبختم کرد...داداشمه دیگه. اشکان جلوتر راه افتاد و اشاره کرد پشت سرش بریم داخل. به سهیل نگاه کردم و آروم طوری که خودش بشنوه گفتم: - سهیل،اشکان و نگار همه چیزو میدونن.پس از رفتارشون ناراحت نشو... لبخند زوری زد و پشت سرم اومد داخل. وقتی روبروی در ورودی قرار گرفتم رو به دوتاشون گفتم: - میشه اول من برم؟ و منتظر جوابشون نموندم و وارد شدم. همین که در حال رو باز کردم صدای زندایی رو شنیدم که داد میزد: - اشکان کی بود مامان؟ کسی توی حال نبود.صدای زندایی هم از توی پذیرایی بود.حتما همشون اونجان. وقتی قدم توی پذیرایی گذاشتم بازم کسی حواسش نبود.ای بابا.چقدر خدا استرس میده بهم.خو دودقیقه روتونو برگردونین. مامانمو دیدم. کنار دایی نشسته بود... بغضمو خوردم و با صدای آرومی گفتم: - سلام. خیلی آروم گفتم و تنها کسی که فهمید ساغر(دختر دایی علی)بود. با دیدنم چند لحظه مات موند و بعد جیغ کشید و از گردنم آویزون شد. با صدای جیغش همه برگشتن طرفمون. میدونستم شکه شدن. بی خبری اومدن چقدر باحاله ها... وقتی ساغر رو از سر خودم باز کردم،متوجه شدم مامان کنارم ایستاده و با چشای اشکیش زل زده بهم. آغوشمو باز کردم و محکم به خودم فشردمش.از ته دلم بوش کردم. وای مامان چقدر دلتنگت بودم. اشکای منم داشت میومد. مامان منو از خودش جدا کرد و کلی بوسیدم.وای چه عزیز شدم. خلاصه بعد از کلی بوس بوس کردن و احوالپرسی آروم سرجاشون نشستن.نگار رو ندیدم.همینطور مهتاب. از اشکان پرسیدم که بهم گفت تا نیم ساعت دیگه میان. هرچی گشتم سهیل رو ندیدم.یه اشاره به اشکان کردم و گفتم: - سهیل کو؟ اخمی کرد و شونه هاشو بالا انداخت. سریع از سر جام بلند شدم و با یه عذرخواهی کوچولو از خونه بیرون زدم. توی حیاط رو گشتم اما نبود.در حیاط نیمه باز بود.اوووووووف آقا رفته نشسته توی خیابون لابد. تا در حیاطو باز کردم دیدمش که کنار ماشینش ایستاده و کاپوت رو هم زده بالا. - سهیل اینجا چی کار میکنی؟ نگام کرد و گفت: - ماشینم...ماشینم خراب شده.توبرو داخل منم میام. حس کردم خجالت میکشه بیاد داخل.دلم سوخت.ولی خب حقش هم بود. دستشو گرفتم و در حالی که دنبال خودم میکشیدمش گفتم: - خونواده ی من که لولو نیستن بترسی. سر جاش ایستاد و گفت: - آخه...به نظرم برخوردشون خوب نیست. متعجب گفتم: - وا.تو که هنوز نیومدی داخل که برخوردشون رو ببینی. - همون اشکان به اندازه همشون کافی بود. پوزخندی زدم و گفتم: - نکنه انتظار داشتی اشکان بیاد بغل و ماچ مهمونت کنه؟ روشو برگردوند و هیچی نگفت. به ماشین اشاره کردم و گفتم: - کاپوتو بنداز پایین بریم. وقتی همراه سهیل وارد پذیرایی شدم نگاه همشون یه جوری بود.من معذب شدم چه برسه به سهیل. با مظلومیت به مامانم نگاه کردم و گفتم: - این که بیایم اهواز نظر سهیل بود... آروم به پهلوی سهیل زدم و گفتم: - سهیل سلام نمیکنی؟ به خودش اومد. رفت جلو و اول به مامانم که نزدیک تر بود سلام کرد.وای مامانی چقدر سرد بود.داشتم می مردم دیگه...فقط به خاطر اینکه سهیل داره احساس غربت میکنه و مطمئنا هرکس دیگه ای هم بود من همینطور براش دل میسوزوندم. سهیل به دایی علی هم سلام کرد.دایی برخوردش بهتر بود.نفس راحتی کشیدم و سر جام نشستم. سهیل به بقیه هم سلام کرد و کنارم نشست و آروم گفت: - جونم دراومد... لبخندی زدم و با صدای بلندی گفتم: - آخر این هفته هم عروسیه و مارو بی خبر میزارین هان؟آقا اشکان قصد نداشتی دعوتم کنی؟ اشکان روی یه مبل کنارم نشسته بود.لبخندی زد و گفت: - اختیار داری.میخواستم شخصا بیام دنبالت. خندیدم و گفتم: - آره جون خالت. مامان سریع گفت: - خیلی خوب شد که اومدی...نگار هم خوشحال میشه. تو همین بحبوحه زنگ در به صدا دراومد.میدونستم نگاره.سریع از جام بلند شدم و گفتم: - من.من باز کنم. نمیتونستم بدو ام سمت در.اَه چه بدبختی ایه ها... استرسم خیلی بیشتر از قبل شده بود. نگار...مهتاب...وای دلم براشون چقدر تنگه. تا در رو باز کردم نگار جلوم ظاهر شد. مات مثه مجسمه زل زد بهم. چقدر تغییر کرده بود.موهاشو رنگ کرده بود.زیتونی...چقدر خانوم شده بود...ابرواشو...همچین باریکشون کرده...باز خوب اشکان گرفتش وگرنه زیباییش مخفی میموند. پشت سرش مهتاب و کامیار ایستاده بودن.مهتاب هنوز متوجه من نشده بود.پشت کمر نگار زد و گفت: - برو داخل دیگه بچه. اشکی که از گوشه چشم نگار پایین اومد منو واسه گریه کردن تحریک میکرد. دستامو باز کردم و گفتم: - بیا دیگه جون به سرم کردی... آروم بغلم کرد. چقدر دلم براش تنگ شده بود؟خیلی زیاد... محکم منو به خودش فشار داد که زیر گوشش گفتم: - لهمون کردی دختر. نفهمید فعل جمع بستم. اما وقتی منو از خودش جدا کرد با نگاهی مشکوک نگام میکرد.نگار تیز بود.میدونستم هم خودش و هم مامانی بو بردن.مامان هم نگاهاش عجیب روی شکم من متمرکز شده بود. نگار اومد حرفی بزنه که مهتاب کنارش زد و با تعجب گفت: - وای این کی اومد؟ خندیدم و گفتم: - این عمته.آرامم. و نرمتر از نگار توی بغلش جام داد. سرشو به گوشم چسبوند و گفت: - چه درشت هیکل شدی...اصفهان بهت ساخته ها؟ خندیدم و سریع ازش جدا شدم. اگه از بین جمع زنانه مون،کسی متوجه وضع من نشده باشه خیلی دیگه...خیلی تابلو بودم. مهتاب خندید و گفت: - مبارکه. خندیدم و گفتم: - میزارین به کامیار خان سلام کنم یا نه؟ به اونم سلام کردم.چقدر آقا بود...چقدر آقا بود...کت و شلواری و مودب...ایشالله خدا بندازت زیر تریلی سهیل میمیری از این تیپا بزنی؟شوهر مردم رو نیگا بچه مارو هم نیگا... کامیار خیلی سهیل رو تحویل گرفت.همینطور مهتاب.اما نگار نه...یه خورده فقط از اشکان بهتر بود. مامان توی آشپزخونه ایستاده بود.از همونجا صدام زد: - آرام مامان؟بیا یه لحظه. وای حتما سوال جواباشون شروع میشه الان... تا قدم به آشپزخونه گذاشتم مهتاب و نگار هم پشت سرم وارد شدن. مامان به صندلی اشاره کرد و گفت: - بشین اذیت نشی. سرمو پایین انداختم و اطاعت کردم. مهتاب با خنده گفت: - این بیشتر من عجله داشت ها...میزاشتی حداقل دوسه ماه دیگه... زندایی عایشه گفت: - اصلا گوش نده آرام.بهتر که همین الان بچه دار شدی.ما توی فامیل داشتیم که تا چند سال بچه نمیخواستن و بعدش هم اصلا بچه دار نشدن. نگار به مسخره داشت نگام میکرد. خاله اونطرفم نشست و گفت: - خاله اذیت نمیشی اونجا؟کی تقویتت کنه آخه؟ مامان اهی کشید و گفت: - خیلی برات زود بود...هم تو هم... بعد لحظاتی گفت: - سهیل. با لحظاتی مکث گفتم: - اونجا خیلی تنهام.پیش خودم گفتم شاید یه بچه بتونه...بتونه سرمو گرم کنه. نگار بایه حالت دلسوزی نگام میکرد. مامان و خاله و زندایی ولم نمیکردن.هی پند و اندرز و این کارو کن و اونکارو نکن و خلاصه بعد از نیم ساعت به زور ازشون جدا شدم و با زیرکی تونستم با نگار تنها شم. توی حیاط نشسته بودیم. نگار زیر تک درخت خونه دایی نشست و گفت: - بیا اینجا بشینیم. کنارش نشستم و گفتم: - چه خوشگل شدی بلا.اشکان چقدربهت میرسه... خندید و گفت: - چیکار کنیم دیگه...تو هم خوشگل شدی...مخصوصا الان که چاق شدی... یه هو غمگین شد.دستمو گرفت و گفت: - چرا ننداختیش؟ لبخندی زدم و گفتم: - نتونستم... پوزخندی زد و گفت: - بچه سهیل اینقدر عزیزه برات؟ لبخندمو جمع کردم و گفتم: - سهیل شاید مهم نباشه اما این بچه مال خودم هم هست...باور کن یه حس وابستگی بهش پیدا کردم...تو که نمیدونی چقدر قشنگه این حس. خندید و گفت: - ایشالله تجربه میشه... به بازوش زدم و گفتم: - میبینم هنوز بی حیایی تو داری. خندید و هیچی نگفت. - آرام سهیل چقدر تغییر کرده. آهی کشیدم و گفتم: - واسه خودمم عجیب بود...خودش میگه تغییر کرده.آدم شده... - دوسش داری؟ - نه. - ازش بدت میاد؟ - گاهی. متعجب گفت: - یعنی گاهی حس تنفرت میخوابه؟ - دقیقا. سرشو روی پاهای جمع شده توی شکمش گذاشت و گفت: - زندگیت راحته؟ شونه هامو بالا انداختم و گفتم: - بد نیست. - یعنی از اون چیزی که فکر میکردی بهتره؟ - آره خب. - پرهام...اونو فراموشش کردی؟ ته دلم خالی شد.فراموشش کردم؟مگه میشه؟ - اگه بخوام هم نمیتونم...اما نسبت به قبل بهتر شدم و حداقلش اینه که هرروز گریه نمیکنم... چه خنده هام تلخ بود... نگار دستشو دور شونم حلقه کرد و گفت: - سهیل اذیتت هم میکنه؟ - نه.خیلی خوبه رفتارش.تازه اتاقامونو هم جدا کردیم. - فکرشو میکردم.این بچه رو دوست داره یا نه؟ خندیدم و گفتم: - خیلی دوسش داره.اوایل میگفت بندازمش...اما الان نه. - نمیتونم باهاش خوش رفتاری کنم. - مهم نیست.خودش میدونه و انتظار رفتار بهتر رو نداره. نگار از جاش بلند شد و گفت: - پاشو بریم داخل.حالا سهیل میگه زنشو بردیم وسط سرما واسه چی. - سرما کجاس بابا.بشین داریم حرف میزنیم. همونطور که به طرف در میرفت گفت: - الان دیگه وقت شامه.وقت واسه حرف زدن زیاده.بیا بریم داخل. وقتی وارد پذیرایی شدم،نگام اول از همه به سهیل افتاد که گرم صحبت با کامیار بود.با دیدنم حرفاشو قطع کرد و آروم گفت: - خوبی؟ چشامو به نشونه مثبت باز و بسته کردم ورفتم توی آشپزخونه.پیش مامانیم... روی زمین نشسته بود.مثه این لوس ها رفتم و توی بغلش نشستم شب هم رفتیم خونه مامانمینا. من و سهیل. سهیل بازم راضی نشد و وقتی بهش گفتم اگه نمیخواد بره خونه باباش راضی شد و اومد. نگار هم باهام اومد...مگه ولم میکرد؟اونقدر اون شب چسبیده بود بهم که صدای اشکان هم دراومد... وسایلمو توی اتاقم گذاشتم و گفتم: - سهیل تو امشب میتونی اینجا بخوابی. روی لبه ی تختم نشست و گفت: - تو چی؟ به دیوار تکیه دادم و گفتم: - پیش مامانم.من و نگار اونجا میخوابیم.اگه چیزی احتیاج داشتی فقط کافیه صدام کنی. لبخندی زد و گفت: - ممنون. میخواستم برم بیرون که گفت: - حالت که خوبه؟ رومو به طرفش برگردوندم و گفتم: - آره خیلی...شب بخیر. - شب بخیر. در اتاق رو بستم و همین که اومدم بیرون متوجه نگار شدم که کنار اتاق ایستاده و میخنده. متعجب نگاش کردم و گفتم: - ها؟چته؟ خندشو خورد و گفت: - هیچی...ناخودآگاه حرفاتونو شنیدم. خندیدم و گفتم: - ناخودآگاه؟ خندید و آروم گفت: - میبینم بعضیا عاشق میشن... زدمش کنار و در حالی که به طرف اتاق مامان میرفتم گفتم: - برو بابا.دلم میسوزه براش که احساس غریبی میکنه و معذبه. وارد اتاق که شدم مامان داشت اماده ی خواب میشد. به طرفش رفتم و بوسیدمش و شب بخیر گفتم. نگار آروم گفت: - بیا بریم توی پذیرایی.مامان زهرا الان بیدار میشه. اطاعت کردم و دنبالش رفتم. روی مبل کناریش نشستم و گفتم: - خب چه خبرا؟ - هیچی. - چه بی حالی نگار...آدم چند روز دیگه عروسیش باشه و اینقدر ماست؟ لبخندی زد و گفت: - ای بابا.حالا انگار عروسی چی هس... به بازوش زدم و گفتم: - بی ذوق...من و پرهام واسه دوسال بعدمون... یه دفعه حرفمو خوردم...چی داشتم میگفتم؟از پرهامم؟از رویامون؟از چی؟از اینکه چه نقشه هایی که نکشیدیم واسه دوسال بعدمون؟ نگار دستشو روی دستم گذاشت و گفت: - آرام فکرشو نکن...ولش کن. بغضمو خوردم و گفتم: - چجوری؟مگه میشه؟به خدا نمیشه...باورت نمیشه وقتی فکرشو میکنم که اون چه فکرایی که درمورد من نمیکنه...جیگرم اتیش میگیره.میخوام هم خودم بمیرم هم سهیل...یعنی در موردم چه فکری میکنه؟ نگار سرشو پایین انداخت و گفت: - ببین...من یه کاری کردم که...که میدونم زیاد خوشت نمیاد. با نگاه پرسشگرم نیگاش کردم و گفتم: - چیکار؟ دست دست میکرد واسه گفتنش... مضطرب سر جام جابجا شدم و گفتم: - دِ بگو دیگه جونم دراومد... نفس عمیقی کشید و سریع گفت: - من همه چیزو به پرهام گفتم. انگار یه سطل آب یخ ریختن روم...مات چند لحظه نگاش کردم. نگار ادامه داد: - تحملم تموم شده بود...نمیخواستم تصورش از تو یه چیز خیلی بد باشه... بغضمو خوردم و گفتم: - نباید میگفتی... نگار با صدای گرفته ای گفت: - وقتی میاد جلوی من و کلی بد و بیراه نثارت میکنه،وقتی میگه چقدر پستی،چجور تحمل می کردم آرام؟دیگه داشتم منفجر میشدم به خدا... سرمو بین دوتا دستم گرفتم و گفتم: - وقتی میرفت فرانسه...حالش خوب بود؟ نگار دستمو گرفت و گفت: - حداقل از تو بهتره...آرام،به نظر من الکی خودتو میخوری...ول کن دیگه یاد پرهامو... پاهامو روی میز انداختم و گفتم: - چهار ماهه که دارم همین کارو میکنم... پوزخندی زد و گفت: - معلومه چقدر هم موفق بودی... دستمو روی شکمم گذاشتم و گفتم: - بحثو عوض کن حالم دیگه بهم میخوره از این حرفا... نگران زل زد به شکمم. - چرا نگهش داشتی آرام؟ متعجب گفتم: - چیو؟ سرشو تکون داد و گفت: - این... و به شکمم اشاره کرد. سرمو پایین انداختم و گفتم: - دلم نیومد نابودش کنم نیکی... بهم نزدیکتر شد و گفت: - میگم چرا بچه رو نمیدی به سهیل و ...ازش جدا شی؟سهیل هم فکر نمیکنم ناراضی باشه... آه کوتاهی کشیدم و گفتم: - نمیدونم...سهیل آخه بچه داری بلده؟بعدشم من چجوری بسپرمش دست اون؟وای حرفشم نزن... توی چشام زل زد و گفت: - یعنی نمیخوای از سهیل جداشی؟ کمی فکر کردم و گفتم: - دوست که دارم...ولی سهیل از این نمیگذره... نگار پوفی کشید و گفت: - عجب آدمیه...مرتیکه دختر باز همین الان عشق بچه شده؟ شونه بالا انداختم و گفتم: - چه میدونم...باور کن توی این چهار ماه تموم فکرم همین طلاق بود.فقط نمیدونم عکس العملش چیه؟ سرشو تکون داد و گفت: - احساس بدی دارم...فعلا چیزی در این مورد بهش نگو... روز عروسی نگار و اشکان خیلی دلم گرفته بود...همش یاد پرهام توی ذهنم میرقصید.اگه این اتفاقا نمی افتاد شاید چند وقت بعدش هم عروسی ما بود...عروسی من و پرهامم...به سهیل که اونطرف سالن با کامیار گرم صحبت بود خیره شدم. یه پسر بیست و سه ساله که هنوز دست چپ و راستشو بلد نیست شده شوهر من... شوهر آرام...اون آرام پرادعا... چه زندگی مزخرفی...پرهام بره و این بیاد... از سهیل کینه داشتم.خیلی زیاد...اما خب یه جورایی نسبت به قبل کمتر شده بود...شاید به خاطر عشق اون بود...اون عاشقم بود؟ مگه میشه سهیل عاشق شه؟سهیلی که هرهفته یه نامزد داشت... عاشقی که سهله...داره پدر هم میشه...بابا سهیل.بیچاره بچم.چرا اینجوریه زندگیش؟بابای اینجوری...مامان اونجوری...افسردگی نگیره بچم...نکنه مثه سهیل بشه؟نه نمیزارم.مگه اینکه من بمیرم...سهیل تربیت کردن صحیح سرش میشه آخه؟ چند لحظه به رفتارای این مدت سهیل فکر کردم...چقدر تغییر کرده بود...اونم عرض دوهفته.مگه میشه؟خیلی عجیبه. نمیتونم باور کنم.نمیتونم مهربونیشو باور کنم.نمیتونم آدم شدنشو باور کنم.سهیل آدم بشو نبود...سهیل نامرد بود.خیلی نامرد... اما خوب شده. از کجا معلوم مثه قبلش نشه؟ شاید داره مرد میشه. میتونم دوستش داشته باشم؟نه...نمیتونم...چرا هیچ وقت بهش فکر نمیکنم؟به اینکه میتونم باهاش زندگی کنم یا نه؟به اینکه میتونم به عنوان همسرم قبولش کنم یا نه؟ باید فکر کنم...باید فکر کنم... دستی آروم به شونم خورد.سریع برگشتم. مریم بود...چقدر تغییر کرده بود.خانوم و خوشگل. چند لحظه با خنده نگام کرد و بعد گفت: - دو تا دوست وقتی بعد عمری همو میبینن چیکار میکنن؟ آروم بغلش کردم و گفتم: - همدیگه رو بغل میکنن...مریم دلم برات تنگ شده بود...کجایی دختر؟ سریع خودشو ازم جدا کرد و گفت: - ساکت شو.اونی که باید گله کنه منم.نه تو.که حالا عروسی مروسی میگیری و مارو خبر نمیکنی هان؟ بعد به شکمم زل زد و گفت: - وای خدایا...کِی؟چرا اینقدر زود؟ نمیدونم چرا خجالت میکشیدم...مریم میدونست نامزدم پرهام بوده.میدونست به هم زدم.اما سهیل رو نمیدونست. زیر لب گفتم: - خب قسمت بوده لابد. خندید.حس کردم تلخ میخنده. روی صندلی کنارم نشست و گفت: - حالا بابای خوشگلش کیه؟ لبخند زوری زدم و گفتم: - حالا بعدا میبینیش.از خودت بگو.شهاب خوبه؟باهاش میسازی یا نه؟ لبخند کوچکی زد و گفت: - داری میپیچونی منو...زود بگو باباش کو؟ صدای سهیل که کنارم بود میخکوبم کرد.این کی اومد اینجا؟ - سلام مریم خانوم. مریم مات به سهیل نگاه کرد و گفت: - سلام آقای ارغوان.شما...شما هم دعوتید؟ سهیل خندید و دستشو روی شونه من گذاشت و گفت: - شرکت کردن توی عروسی پسردایی خانومم که دعوت نمیخواد. من داشتم از استرس میمردم...مریم حتما شک میکرد.میدونست چقدر حالم از این به هم میخورد. مریم همچنان دهنش باز بود.وقتی نگاه غمگین منو دید گفت: - مبارکه...خیلی تعجب کردم. سهیل گفت: - به هرکدوم از بچه های دانشکده که میگم تعجب میکنه...واقعا ما اینقدر زوج عجیبی ایم؟ مریم پوزخندی زد و گفت: - نه آخه...آرام ازش بعید بود همچین انتخابی... میدونستم مریم قاتیه.اگه بحثشون جلو بره مریم یه جنگی میندازه. سریع گفتم: - سهیل انگاری کامیار صدات میزنه. فهمید باید دک شه. همین که دو قدم دورشد مریم آوار شد روم: - سهیل؟آرام پرهامو رد کردی واسه سهیل؟وای خدای من باورم نمیشه.تو که چشم دیدن سهیل رو نداشتی...اون عملی برات عزیز تر از پرهامه؟هنوز نرفته هم دنبال خودت بچه راه انداختی؟تو عاقلی دختر؟ بغضمو خوردم و گفتم: - مریم آروم باش.انتخاب خودم بوده و تو...تو حق نداری منو سرزنش کنی واسه انتخابم...شاید منم به یه دلایلی زنش شدم...نمیشه که همه چیزو توضیح داد. سرشو با تاسف تکون داد و گفت: - واقعا فکر نمیکردم همچین تصمیم بزرگی رو به مسخره بگیری...من که بخیل نیستم.امیدوارم خوشبخت شی.فقط میخواستم بگم که...حیف بودی آرام. لبخند غمگینی زدم و گفتم: - نگار تنهاست.بریم پیشش. همین که از جام بلند شدم چشمم خورد به مهری جون...مامان پرهام.اونم داشت نگام میکرد...نگاش پر از بغض بود...شایدم کینه.خب حتما فکر میکنه پسرشو بدبخت کردم. وقتی به خودم اومدم جلوش ایستاده بودم.وای این کی اومد اینجا؟شایدم من اومدم.و متوجه شدم من کشیده بودم سمتش. تموم سعیمو کردم شکممو زیر لباس گشادم پنهون کنم. لبخند زورکی زدم و گفتم: - سلام...مهری جون. در مقابل بهت من لبخندی زد و گفت: - سلام آرام...خوبی؟ سرمو تکون دادم و گفتم: - خوبم...شما خوبین؟ آهی کشید و گفت: - بهم میاد خوب باشم؟ - خدا بد نده.نکنه مریض شدید؟ پوزخندی زد و هیچی نگفت...ای کاش بشه یه جورایی از پرهام خبر بگیرم. بعد چند لحظه گفتم: - حتما تنهایی خیلی...خیلی اذیتتون میکنه. مهری جون چشاش پر از بغض شد.روی صندلیش نشست و گفت: - تنهایی رو که باهاش کنار میام یه جوری.اما غصه ی پرهام... آهی کشید و گفت: - توی تمام این مدت از خودم میپرسیدم چرا؟چرا آرام اینکارو کرد؟ دستمو گرفت و کنار خودش نشوندم. - آرام تو دختر عاقلی هستی.میدونم الکی همه چیزو به هم نزدی...شاید پرهامم کاری کرده... پریدم وسط حرفش و گفتم: - گفتن اینا دیگه چه فایده ای داره مهری جون؟ لبخند غمگینی زد و گفت: - شوهرتو دیدم.آدم خوبی به نظر میاد. خدا روشکر.یه نفر سهیل رو تایید کرد.خب خبری که از گذشته ی سهیل نداره که... - خوشبختی آرام؟ به زور خندیدم و گفتم: - خدارو شکر.من از زندگیم راضیم. دستشو روی شکمم گذاشت و گفت: - چند وقتته؟ سرمو پایین انداختم و گفتم: - چهار. گونمو نوازش کرد و گفت: - با این که نمیدونم چرا این کارو با پرهامم کردی اما همیشه مثه دختر نداشته ام دوستت دارم... این بغضه مثه مار نیش میزد.دیگه داشتم از خود بی خود میشدم. - مهری جون...واقعا ممنونم...تورو خدا در موردم فکر بد نکنین...من...من واقعا دلایلی واسه اون کارم داشتم. - میدونم. بعد لحظه ای گفت: - پرهام نمیزاره براش زن بگیرم. قلبم ریخت.زن؟واسه پرهام؟پرهام من؟ حس کردم مثه گچ شدم.چون مهری جون گفت: - آرام طوریت شده؟رنگت پریده...البته خب به خاطر وضعت طبیعیه.نترس دخترم نه ماه مثه برق و باد میگذره. لبخند زوری زدم و گفتم: - خب چرا قبول نمیکنه زن بگیره؟ آهی کشید و گفت: - چه میدونم.میگه هر وقت بیکار شدم زن میگیرم. با صدایی لرزون گفتم: - عموش که اونجاست...دختر نداره؟ لبخندی زد و گفت: - اتفاقا پیشنهاد خود منم سمیراست.باور کن دختر خوبیه.پرهام بهونه میاره.میگه بچه اس سمیرا. - چند سالشه؟ - هجده سالشه. - خب یه خورده واسه پرهام بچه اس...12سال اختلاف سنی خوب نیست زیاد. - ای بابا.من و باباش هم پونزده سال اختلاف سنی داشتیم...اتفاقا بهتره.زندگیشون مستحکم تره. - مبارک باشه پس. - ممنون... - یادتون نره مارو...مارو دعوت کنین. بر خلاف تصورم غمگین شد.دستمو گرفت و گفت: - آرام یه حسی بهم میگه تو برخلاف میلت از پرهام جدا شدی...آخه هرچی من از ازدواجش بیشتر حرف میزنم رنگ تو بیشتر میپره و ...آرام؟تورو خدا به من راستشو بگو. یه نگاه به اطرف کردم.سهیل رو پیدا کردم.حواسش به من نبود. سهیل تورو خدا یه لحظه نگام کن. مهری جون باز تکرار کرد: - یه چیزی شده که تو به من نمیگی؟ در همون حال خندیدم و گفتم: - مهری جون چه اتفاقی آخه؟ سعی کردم با تله پاتی توجه سهیل رو جمع کنم.سهیل؟سهیل جون آرام نگام کن. توی یه لحظه نگاش چرخید سمتم.مات موند روم. - تو با من صادقی؟ اونقدر با التماس نگاه سهیل کردم که اومد سمتم. وقتی متوجه شدم داره میاد نفس راحتی کشیدم و از جام بلند شدم و گفتم: - مهری جون من شوهر دارم.خیلی هم دوسش دارم.دلیلی نداره دیگه به یه...یه غریبه فکر کنم. مهری اومد حرفی بزنه که سهیل رسید پیشمون. مهری جون ساکت موند و ثابت شد روی سهیل. از روی اجبار دستمو دور کمر سهیل انداختم و گفتم: - سهیل جان معرفی میکنم،مهری جون یکی از بهترین دوستانم...مهری جون ایشون هم سهیل هستن.همسرم. سهیل خیلی مودبانه(یکی از رفتارای عجیبش بعد از ازدواج)سلام علیک کرد و ابراز خوشحالی از آشنایی. مهری خیالش راحت شده بود.شاید اینجوری دیگه پیش خودش فکر نمی کرد من هنوز توی فکر پرهامم. دست سهیل رو گرفتم و از مهری جون دور شدم.همین که چند قدم دور شدیم سهیل گفت: - این کیه؟ اهی کشیدم و دستشو ول کردم. - مادر استاد شفق. ایستاد سر جاش. بهش نگاه کردم و گفتم: - چیه؟ اخم ریزی کرد و گفت: - تو هنوز با اینا سلام علیک داری؟ بی خیال گفتم: - مهری جون یکی از کسایی که من خیلی دوسش دارم.دلیلی نمیبینم باهاش قطع رابطه کنم. - اما ممکنه...ممکنه از طریق اون باز هم اون یارو رو ببینی و ... پریدم وسط حرفش و گفتم: - یارو نه.اسمش پرهامه.در ضمن به تو ارتباطی داره که من با کیا رابطه داشته باشم؟ پوزخندی زد و گفت: - تا چند لحظه پیش فکر میکردم شوهرتم. به مسخره نگاش کردم و گفتم: - شوهر زوری... اخماش رفت توی هم - فکر میکردم اون خاطراتو کنار گذاشتی. سرمو به طرف دیگه ای چرخوندم و گفتم: - نه که خیلی شیرین ان برام،یادم نمیره... دستمو گرفت.خیلی ناغافل.یه حسی مثه جریان برق بهم وصل شد... - میشه بس کنی آرام؟ بغضمو خوردم.دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم: - بس کنم همه چی یادمون میره؟ نزاشتم جوابی بده.ازش دور شدم. چرا این شب اینقدر عذاب آوره؟ همینطور که داشتم راه میرفتم محکم خوردم توی یه چیزی. سرمو بالا آوردم و دیدم اشکانه. میخندید و نگام میکرد. الهی قربون داداشیم برم.شب عروسیشه و آجیش اینقدر غمگینه.حقش نیست... منم خندیدم و گفتم: - ماشالله ماه شدی. دستشو دور کمرم انداخت و گفت: - فکر میکنی بتونی یه خورده برقصی؟ لبخندی زدم و گفتم: - با کمال میل.

رمان دنیای این روزای من3

ماشین رو یه گوشه پارک کردم و گفتم:
- بابا دختر این همه استرس نداشته باش... نگار با اضطراب بیشتری گفت: - خو چیکارم داره داییت؟نکنه در مورد من و اشکان چیزی فهمیده؟به جونِ مامانم ما فقط تفننی با هم حرف میزنیم...مثلا هفته ای دوسه بار...ووی آرام اگه جلو همکاراش پرید بهم چی بگم؟آقا... خندیدم و گفتم: - الهی پرپر شم...به من چیزی نگفت...حالا با هم میریم بالا ببینیم جریان چیه.ایشالله که خیره... با چشای بغض کرده اش،مشکوک نگام کرد و گفت: - تو چیزی میدونی...آره آره.تو یه چیزی میدونی.بگو بهم تورو خدا...اشکان هم اون بالا داره از ترس می میره...هی میگه حتما آرام چیزی لو داده... - نه به جون نگار...من اصلا هیچی نگفتم... - خیلی خب حالا...همین الان بگم از جفت من جم نمیخوری...اگه داییت دعوام کرد من گریه ام میگیره ها...اون موقع دیگه...وای اگه گریم گرفت چی کار کنم؟ من دیگه پکیده بودم از خنده...بیچاره حیف نمیدونست بساط عروسیش به راهه وگرنه... دستمو محکم گرفته بود و از پله های ساختمون،بالا میومد...چند بار میخواستم جریان رو بهش بگم ولی دایی تاکید کرده بود هیچ کدوم چیزی ندونن. اشکان بیرون شرکت ایستاده بود.توی راه پله. تا دیدمون سریع جلو اومد و گفت: - دستت درد نکنه آرام خانوم...مرسی از این همه چاپلوسیت نزد دایی جونت...حالا دیگه میری زیرآب منو میزنی ها؟ متعجب و حیران گفتم: - اشکان اولا با من درست صحبت کن...بعدشم کدوم زیرآب زنی؟به جون اشکان من اصلا روحم از علتی که دایی هردوتون رو خواسته خبر نداره... نگار به نرده هی راپله تکیه داد و گفت: - راست میگه.سه ساعته دارم روش کار میکنم.آرام چیزی نگفته...مهتاب هم از اوناش نیس... اشکان عصبانی نگام کرد و گفت: - اگه بفهمم کار تو بوده حالتو میگیرم... ناراحت شدم.وا.حالا بیا و خوبی کن...اومدم دستشونو بزارم توی دست هم و اینطوری باهام رفتار میکنن. در چوبی رو باز کردم و گفتم: - فرمایش کنید داخل تا هردوتون رو از همین پله ها ننداختم پایین... اشکان با نگاه عصبانیش ولم نمیکرد و نگار با مظلومیتش... دنبالشون داخل شدم ... اولین بار بود که بعد از فوت پدرم پا توی این شرکت میزاشتم. چقدر همه چیز به اون موقع ها شبیهه... دلم گرفت. نگار دستمو کشید و گفت: - بیا دیگه. دستمو به لبه ی میز گرفتم و گفتم: - نه.شما برین.منم یه سر میرم کتابفروشی...چند تا کتاب لازم دارم. نگار هیچی نگفت و رفت داخل... از در کتابفروشی که داخل شدم،با یه نگاه مامان پرهامو دیدم که ته سالن ایستاده بود و با یه خانومی حرف میزد. خودمو با یه سری کتاب شعر سرگرم کردم... چه مرگم بود اومده بودم اینجا؟ چه کِرمیه؟ نه آخه تقصیر خودمه... - به به.چه سعادتی که بازشما رو ملاقات میکنیم... سریع به روبروم نگاه کردم...مامان پرهام بود. لبخندی زدم و گفتم: - سلام.حالتون خوبه؟ لبخندی زد و گفت: - ممنون.شما خوبین؟ - مرسی...خوبم. - به به شعر خون هم که هستی. خندیدم و گفتم: - زیاد نه...ولی خب دوسشون دارم. سرشو تکون داد و گفت: - مثه من.خیلی شعر رو دوست دارم...پرهام همیشه میگه شعرام تا توی روده و معده اش هم نفوذ میکنه. سپس خندید. متجب گفتم: - شما شعر هم میگین؟ با همون لحن آروم و مهربونش گفت: - گاهی...البته در حد یه شاعر نیست. با اشتیاق گفتم: - وای مامان من هم شعر میگفت.توی جوونیش.الان هم میگه من دیگه حس و حال شاعری رو ندارم... - آخی...آره دیگه آدم که پیر میشه تموم عشق و علاقه اش تموم میشه.البته توی نوشتن. دیدم دیگه حرفام ته کشیده.هرچی اومدم یه چیزی بگم نمیشد. یه نگاه به کتاب شعر توی دستم کردم و گفتم: - خب من اینو میبرم. سمت میزش رفت و گفت: - کتاب خوبیه.بده مادرت هم بخونه.شعرای تاثیرگذاری داره. - چشم.چقدر تقدیم کنم؟ - قابلتو نداره... - نه ممنون... وقتی میخواستم خداحافظی کنم بهم گفت: - دخترم... سریع نگاش کردم و گفتم: - بله؟ یه کم نگام کرد و بعد گفت: - شما...اسمتو به من نگفتی. چند لحظه مکث کردم و بعد گفتم: - آرامم.آرام معین. لبخندی زد و گفت: - بازم بیا.خوشحال میشم... با ذوق زدم بیرون. آخ جون.انگار مامانش همچین ازم بدش نیومده بود... روی گوشیم چند تا میس افتاده بود.سه تا نگارو شیش تا اشکان...با دو اس ام اس. میدونستم محتوای هردو فحش و ناسزاست. اشکان: -K joone ashkan ro ham ghasam mikhori k b baba hichi nagofti…bebin yani ta chan rooz dor o baram aftabi nashi… با خنده نگام رو از گوشی گرفتم...بدبخت دو سال دیگه خدا رو شکر میکنی که من باعث رسیدن به آرزوهات شدم. نگار: -elahi 2ret begardaaaaaam...daram bal dar miaram…boos boos با خوشحالی گوشیمو توی کیفم انداختم و دویدم سمت ماشینم. همین که نگار از این مسئله خوشحال بود برام کافی بود.اشکان هم خو دلش دروازه اس.نگار هم مثه هر کسی به راحتی میتونه از توش عبور کنه. بیست دقیقه بعد جلوی شرکت دایی اینا رسیده بودم. نگار بیرون ایستاده بود اما خبری از اشکان نبود. - سلام آرام جون. خندیدم و گفتم: - سلام.خوشی...چی شده؟ با خوشحالی روی پاهاش چند بار پرید و گفت: - باباش پا پیش گذاشته...وای نبودی ببینی اشکان چقده خجالت کشید... ماشینو روشن کردم و گفتم: - خدا رو شکر.تورو هم دادیم رفت. نگار یه دفعه وا رفت.یعنی به کل کمباد شد. متعجب گفتم: - چیه؟یاد چی افتادی؟ سپس با خنده ادامه دادم: - نکنه میترسی از شوهر کردن؟ لبخندی زد و گفت: - نه...میدونی!آخه...از یه طرف مامان و بابای خودم و از یه طرف دیگه رفتار اشکان...یه جوری بود که انگار ناراحت شده. با آرامش گفتم: - اشکان تعجب کرده بود...تازه توی فکر بود که چجوری دوست دختراشو دست به سر کنه...در ضمن...اگه از تو خوشش نمیومد،غلط کرد این همه باهات بود. نگار متعجبانه گفت: - خاک به سرم تو از این حرفا هم بلد بودی؟ خندیدم و گفتم: - گاهی اوقات شکفته میشم. نگار خنده ای کرد و گفت: - خدا نسلت رو منقرض کنه... اخم مصنوعی کردم و گفتم: - دعا کن واسه خودت. جزومو محکم توی دستم گرفتم و داد زدم:- استاد شفق؟ پرهام ایستاد. بدو بدو دویدم پیشش.خیلی عادی منتظر بود تا حرفمو بزنم.نفس کوتاهی کردم و گفتم: - استاد گفته بودید اگه بخوایم میتونیم هم گروهیمونو عوض کنیم. خندید و گفت: - مگه شما با کی افتادین؟ با حرص گفتم: - آقای ارغوان... لبخندش جمع شد.سریع گفت: - میخواین عوضتون کنم؟ - بله. - حتما اینکارو میکنم - آخه گفته بودین دو طرف باید راضی باشن. اخم ریزی کرد و گفت: - راضی نمیشه؟ - نه. صدای سهیل از پشت سرم باعث شد بیشتر از قبل عصبی بشم... - آقای شفق ایشون اینقدر سختگیری میکنن که انگار خدای نکرده قراره بگیرمشون... یه لحظه خندم گرفت.اما پرهام اخمش خیلی غلیظ تر شد. - آقای ارغوان شما میتونید با آقای ریاحی باشید.و خانوم معین هم با خانوم سعیدی. اییییییییییییییییییی خانوم سعیدی...خواهر بسیجی دانشگاهمون بود.البته بسیجی بودن که بد نیست اما از اونا بود که ظاهر و باطنشون فرق میکرد و خلاصه چندش. ولی باز از سهیل بهتر بود. سهیل ابرواشو بالا داد و گفت: - استاد تورو خدا دست بردارید...آقای ریاحی؟وای خدایا من اصلا تحملشو هم ندارم...استاد من که مشکلی با خانوم معین ندارم... دستامو مشت کردم و گفتم: - اما من راحت نیستم با ایشون استاد... پرهام مصمم گفت: - اقای ارغوان،شما واسه ی من تکلیف تعیین نمیکنی.آقای ریاحی دانشجوی فعالیه و خیلی کمکتون میکنه. سهیل با اخم نگام کرد و گفت: - تو مشکلت چیه؟ دو قدم عقب رفتم و گفتم: - تو. عصبی خندید و گفت: - آخه غیر از یه تحقیق دادن که ما کاری با هم نداریم. پرهام هم به ما نزدیکتر شد و گفت: - جناب ارغوان، شما گویا متوجه نیستین؟ سهیل داشت عصبانی میشد. - استاد خیلی می بخشید،شما هم با رفتارتون یه کاری میکنید که من به خودم هم مشکوک شم... پرهام پوفی کرد و گفت: - خانوم معین،خودتون مشکلتونو حل کنین.اگه آقا رو راضی کردین،میتونین برین با خانوم سعیدی. - آخه استاد... ولی رفت و نزاشت حرف من به جایی برسه. با عصبانیت به سهیل نگاه کردم و گفتم: - خب تو چه مرگته؟ با تعجب گفت: - آرام... حرفشو بریدم و گفتم: - خانوم معین. دهنشو کج کرد و گفت: - خب خانوم معین...یه جزوه زپرتیه که یه هفته ای تحویلش میدیم.در ضمن فقط توی دانشگاه همو میبینیم.خوبه؟ خب راست میگه.مگه قراره چیکار کنیم؟فوقش یه هفته تحملش میکنم و بعد هم خلاص. - من با شما راحت نیستم. خندید و گفت: - میخوای نگار رو هم بیاری با خودت؟ اخم کردم و یه قدم بهش نزدیکترشدم وگفتم: - فکر کردی ازت میترسم؟ دستاشو بالا برد و گفت: - باشه باشه...پس تو میگی چیکار کنم که راحت باشی؟ نفس حبس شدمو بیرون دادم و گفتم: - فقط سعی کن روی اون تحقیق لعنتی تمرکز کنی.ببین دارم بهت میگما اگه جریان اونروز دوباره پیش بیاد که آبروم پیش شفق رفت...واقعا حالتو میگیرم. - قول میدم. ***موبایلمو زیر تخت پرت کردم و داد زدم: - ای درد بزنه توی اون جیگرت که کشتی منو...بِبُر صداتو دیگه... اما پی در پی زنگ میخورد. عصبی از جام بلند شدم و خم شدم تا از زیر تخت گوشیمو در بیارم. - بله بفرمایید؟ - سلام آرام خانوم. دندونامو رو هم ساییدم وگفتم: - خانوم معیییییین...علیک سلام... خندید و گفت: - ببخشید هی یادم میره... به ساعت نگاه کردم.7صبح بود. - سهیل تو احیانا خروس محلی که این موقع از خواب بیدار میشی؟ به تقلید از من گفت: - آقای ارغوان... - خیلی خب حالا... - گفتم دیگه امروز تا عصر شر اون تحقیق رو بکنیم. به تمسخر گفتم: - واسه تو که سر تا پا خیره... نزاشتم حرفی بزنه.سریع در ادامه ی جمله ام گفتم: - ساعت 10توی دانشگاه میبینمت.امروز تمومش میکنیم. - به نظرت تموم میشه؟ - البته اگه تو اون گوشی بی صاحابتو خاموش کنی. خندید و گفت: - اینقدر اذیتت میکنه؟ با چندش گفتم: - هیشکی اندازه ی تو حالمو به هم نمیزنه... حس کردم ناراحت شد.ناراحت بشه.به درک.حالا انگار چی هست... از همون دور دیدمش.کنار یه نیمکت ایستاده بود و دورش رو دخترا گرفته بودن.نمیدونم چرا هر وقت میدیدمش احساس چندش میکردم.نزدیکتر که شدم داد زدم:- آقای ارغوان تورو خدا اینقدر خودتونو روی اون تحقیق از بین نبرین...یه خورده هم به تفریحات بپردازین.با افتخار سرشو بالا گرفت.زِکی...این جدا فکر کرده خیلی کار کرده...وقتی روبروش ایستادم،رو به بقیه دخترا کرد و گفت:- بچه ها یه ساعت دیگه در خدمتتون هستم.این خانوم هم مثه شما مشکل دارن.رفع اشکال یکی یکی.و من متعجب تر از همیشه بهش زل زدم.وقتی همه با غیض و نوز رفتن گفتم:- میبینم که خوب خودتو با یه حرفم گم کردی...خندید و گفت:- من که همیشه میگم.حرفای تو در من تاثیر گذاره.- اوه.روی نیمکت نشستم و گفتم:- امروز هرطوری شده تمومش میکنیم.به ساعتش نگاه کرد و گفت:- بزاریمش فردا؟امروز نمیرسیم ها...بدون اینکه نگاش کنم گفتم:- نه.تا الان هم الکی طولش دادی.کار دوروز بود این تحقیق.نه یه هفته. ***
تحقیقمونو تحویل دادیم...با چه بدبختی ای.سهیل همکاری نمیکرد . موبایلش دیگه واسه من عذاب بود.زنگ که میخورد انگار خبر مرگ منو میاوردن...دوستاش هم ماشاءالله روده دراااااااااز...ولی با این همه درگیری ها و سختیا دادیمش رفت.پرهام زیاد از کارمون راضی نبود اما خب نمرشو داد.و من نفس راحتی از دست اون اعجوبه کشیدم.اگه توی زندگیم یه آدم مزخرف وجود داشت اون شخص بدون شک حتما سهیل بود.دختر بازِ بی شعورِ منحرفِ بی ادب...اما...از این اتفاق بد که بگذریم،اتفاقای قشنگ تری هم توی زندگیم افتاده که...اولیش اینکه:اشکان اون ناراحتیاش همه فیلم بودن و مثه خر از بودن با نگار خوشحاله.ولی حالا حالا نه قصد عقد و اینا دارن و نه نامزدی و این حرفا.ایشالله بعد از مهتاب نوبت اشکانه...البته دلیل بزرگش رفتن دایی و زندایی به مکه اس.خلاصه اینکه قراره اقدامات اصلی دوسه ماه دیگه باشه.مهتاب...اون که تکلیفش ازهمون اول معلوم بود.پایان درس=ازدواجدرسشو زودتر من و نگار تموم کرد و تا یه هفته دیگه هم اونو رد میکنیم.:)اما بزرگترین اتفاق ممکن:واسم عجیبه...هنوز بعد از یه ماه باورم نمیشه...اینکه چطور مهری جون توی همون چند برخورد از من خوشش میاد و با پیشنهاد کردن من به پسرش و موافقت اون...هروقت ازش میپرسم چرا این همه یه هویی،پیش قدم شد،میخنده و میگه:- تو از کجا میدونی بی فکر و یه هویی بود.همه مثه تو که حواسشون پی پاس کردن یه درس مثه استاتیک نیست.پرهام با اون چیزی که فکر میکردم خیلی فرق داشت.از اون موجود اخموی مغرور،چنین قلب مهربون و صافی بعید بود.دایی هروقت منو میبینه یاد اون روز میندازم که چطور غصه میخوردم که همه یه کسی رو پیدا کردن و من تنهام.و میگه اون روز از ته دلش واسم دعا کرده...عجب دایی ای.به کل ازم سیر شده بود.صدای بوق ماشینش اومد.سریع از خونه زدم بیرون.تا توی ماشین نشستم گفت:- تو پشت در می ایستی تا ببینی من کی میام؟خندیدم و گفتم:- سلام.- سلام.- دیر اومدی...چند دقیقه اس توی حیاط نشستم...ماشینو به حرکت درآورد و گفت:- مامان مگه ول میکرد.هی میرفت و میومد و به تیپ من ایراد میگرفت...خندیدم و گفتم:- همون.یکی مثه مامانت و من باید تیپ تورو درست کنیم.وگرنه خودت که...ماشاءالله خدای سلیقه...اونم خندید و گفت:- دستت درد نکنه.پس این سلیقه در مورد تو هم درسته دیگه...اخم ریزی کردموگفتم:- اگه یه بار توی زندگیت کار درست کردی،شک نکن انتخاب منه.- اوه چه خودشیفته.خندیدم و حرفی نزدم.چقدر زندگی به نظرم قشنگ میومد...با پرهام بودن تموم چیزی بود که من میخواستم.پرهام قرار بود بره فرانسه. و این چیزی بود که با به یاد آوردنش تموم دردای دنیا آوار میشد روم.دو سال خیلی بود.خیلی...واقعا نمیدونستم چطور میخوام سر کنم...هنوز یه ماه از بودنش در کنارم نگذشته،باید دوسال دوریشو تحمل میکردم.امکان رفتنم باهاش هم نبود.از یه طرف دو ماه باقیمونده دانشگام،و از یه طرف هم مامانم.پرهام ماشین رو کناری پارک کرد و گفت:- توی فکری...آهی کشیدم و گفتم:- دارم فکر میکنم توی این دوسال چیکارا که نمیتونم بکنم...اون خندید و من ادامه دادم:- یه سفر با مامانیم میرم شمال...بعدش با خالم و داییم میریم کلی میگردیم...وای که چقد بدون بعضیا حال میده.ابرواشو بالا داد و گفت:- اوه اوه...خوش به حالتون...و وقتی لب و لوچه ی آویزونم رو دید گفت:- آرام،بهت میگم بیا عقد کنیم با خودم میبرمت،میگی نه...خو چیکار کنم دیگه؟هرچی میگم تو بغض کرده میشینی و میگی نه.- من نمیتونم که مامانمو دوسال تنها بزارم.تازه شم، من واقعا آمادگی شو ندارم.اهی کشید و گفت:- میگی چیکار کنم؟- نمیشه حالا دوسال نباشه؟خوان میگل عرض شیش ماه تخصص چشم پزشکیشو گرفت و بهترین توی دنیا شد،اونوقت آقای ما میخواد چارتا خط کج و معوج یاد بگیره و هیچ جای دنیا رو هم بش نمیدن،میخواد دوسال بمونه.از خنده لپاش قرمز شده بود.وای چقد شبیه دخترا میشد.خودم هم خندم گرفته بود...خندمو جمع کردم و گفتم:- جک که نمیگم...الان باید بشینی به حال خودت و شغلت افسوس بخوری...ما رو باش که نشستیم ایشون نون شبمون رو با این خونه کشیدنا بده.پرهام آروم به شونم کوبید و گفت:- خیلی دلت میخواست به اون خواستگار دکترت شوهر میکردی...خندیدمو گفتم:- کوفت...اگه خواستگار دکتر نداشتم،صد تا مهندس از تو بهترون بود...واسه تو هم چون استادم بودی و نمره استاتیک لازم بودم...و خندیدم...این یه هفته چقدر مقابل حرفام کوتاه میومد...شاید میخواد این دوسال تنهاییم چارتا خاطره خوش داشته باشم...اه چقدر اون لحظه ها اذیتم میکنن...ای کاش میشد با تموم وجودم داد بزنم:«پرهام نرو» چمدون بزرگی رو دنبال خودم می کشیدم.چقدر سنگین بود.کمرم داشت دولا میشد.پرهام با خنده گفت: - آرام جان،خودم میبرمش...تورو خدا ولش کن...سنگینه. کمرمو صاف کردم و گفتم: - لازم نکرده.من نمیدونم چی ریختی توی این که اینقدر سنگینه.اسباب بازیاتن؟ با خنده گفت: - نه.به قول تو خونه کشیامن. لبخندمو جمع کردم. نمیدونم چرا دلم میخواست بفهمه ناراحتم.و میدونستم که فهمیده... یه نگاه بهش کردم و گفتم: - پیمان کی بهت ملحق میشه؟ - دوسال دیگه. با تعجب گفتم: - مگه دیروز نگفتی اونم ردیف میکنه باهات میاد... - قرارمون عوض شد. پوزخندی زدم و گفتم: - باز خوب پیمان عقلش کار میکنه...تورو خدا بگو این چیزای که قراره یاد بگیری مثلا میخواد به چه دردت بخوره؟این همه مهندس توی مملکت ما همه شون دوسال میرن دوره؟ لبخندی زد و هیچی نگفت.داشتم دیگه از حرص می مردم... روی یه صندلی نشستم.یه ساعت دیگه پروازش بود.اووووووف...این یه ساعت چه بد میخواد برام بگذره. پرهام بالای سرم ایستاد و گفت: - چیزی میخوری بگیرم برات؟ - نه بابا.بیا بشین یه خورده باهات حرف بزنم. سریع کنارم نشست. - پرهام نمیشه زودتر کاراتو جمع و جور کنی و یه ساله تمومش کنی؟ خندیدو گفت: - دوباره اومدیم روی خونه ی اول. اهی کشیدم و سرمو روی چمدون بلندش گذاشتم. مردم شوهر میکنن من هم شوهر میکنم...خاک تو سر زندگی ما...هنوز حلقه مو دستم نکردم،آقا میخواد بره در جستجوی علم. پرهام گفت: - همش تقصیر توئه. طلبکارانه سرمو بالا آوردم و گفتم: - چیش تقصیر منه؟اینکه تو میخوای بگی آره منم خارج رفته ام؟ بدون اینکه حتی لبخندی بزنه گفت: - تو راضی نمیشی عقد کنیم.بالاخره یه روزی از مادرت جدا میشی.قرار نیست که تا آخر عمرت... میون حرفش پریدم و گفتم: - یه ساعت دوساعت که راه نیس...اون سر دنیاست... حس کردم داره عصبانی میشه... - آرام تو دیگه زیادی لوسی...هرچی میشه مامانم مامانم میکنی... اخمی کردم و گفتم: - چون تنهاست.یه روز تنهاش بزارم فکر بابام نابودش میکنه... نفس عمیقی کشید و گفت: - باشه...باشه... از جام بلند شدم و گفتم: - میرم یه چیزی بگیرم بخورم.گرسنه ام.تو چیزی میخوای؟ یه خورده نگام کرد و گفت: - بشین خودم میرم میگیرم برات. یه بغض خیلی بزرگ توی گلوم بود.داشتم دیوونه میشدم. - نه میخوام یه خورده بگردم این اطراف. سریع رفتم سمت بوفه. یادم رفته بود چی میخواستم...من که گرسنه ام نبود. همه ی فکرم پیش پرهام بود...پیش اون دوسالی که نمیتونم ببینمش... آروم از توی صف جدا شدم و رفتم سمت در خروجی... چرا اینقدر زود میره...همش فکر میکردم حداقل مدتش کم میشه...نه دو سال. یه گوشه ی دنج پیدا کردم.هیچ کس نبود.فقط من بودم و آسمون خدا. سرمو روی زانوام گذاشتم و به بغضم اجازه دادم روون شه. چرا گفتم باهاش نمیرم؟اصلا من میخوام برم...ولی مامانیم...نمیشه تنهاش بزارم.اگه پرهام بره چی میشه؟وای دیوونه میشم از دوریش. یاد تموم لحظه های خوبمون افتادم... مسخره بازیاش...قهر کردناش...لوس شدناش... یاد سخت گیریاش توی دانشگاه...یاد پنچر کردن ماشینش...یاد اخراج شدنم... یاد رویاهای با اون بودنم. یاد رسیدن به رویاهام... یاد رفتنش...یاد تنهایی هایی که انتظارمو میکشه... وای من دیوونه میشم آخرش... حس کردم سایه بزرگی بالای سرم ایستاده. زیرچشمی نگاه کردم.پرهام بود.اشکامو پاک کردم و سریع بلند شدم. چه ضایع...گریه کردنامو هم دید... نگاش کردم.چشاش پر بغض بود.مرد که گریه نمیکنه.خودتو جمع کن پسر. میون گریه خندیدم و گفتم: - پرهامی میخوای برات آبنبات بگیرم؟ حس کردم اصلا صدامو نمیشنوه. دستای گرمشو دور شونه هام حلقه کرد و گفت: - همش تقصیر توئه... حوصله نداشتم باهاش کل کل کنم که به خاطر مامانیم نمیتونم برم.تنها چیزی که اون موقع میفهمیدم آغوش گرمش بود و اشکای داغ من روی شونش. چطوری دلش میومد بره؟چطوری میزارم بره؟ چطوری تحمل کنم؟...چقدر سخت بدستش آوردم...چه آسون دارم از دستش میدم... از دستش میدم؟ مگه قراره بره و برنگرده؟ مگه قراره تنها شم؟ چرا این فکرا توی سرمه؟ چرا فکر میکنم تنها میشم...چرا فکر میکنم از دستش میدم؟ یه حسی داره زجرم میده...حس ترک کردنش...نمیخوام...من نمیخوام بره.نمیدونم چرا یه چیزی توی اعماق وجودم هی داد میزنه و میگه نزار بره...اگه بره دیگه از دستش میدی...پرهام حس و حالمو عوض کن... منو از خودش جدا کرد...اه...بی ذوق. این همه فیلم هندی نگا کردی واسه چی؟ اشکامو پاک کرد و گفت: - آرام هیچ وقت جلوی من گریه نکن خب... از لجش زور زدم تا بیشتر اشکام بیان.خندید و گفت: - لوس... منم خندیدم...طفلی چه گناهی کرده که باید آخرین چیزی که از من یادشه لجبازی و اخم و تخم باشه... - پرهام وقتی اومدی...وقتی اومدی سوغاتی یه عالمه میخوام.خونه کشیدناتو هم نزار که جا زیاد بگیره.همش واسه من سوغات بیار. خنده ی بلندی کرد و گفت: - هر هفته میرم و یه چیز میگیرم برات.خوبه؟ کمی فکر کردم و گفتم: - فکر کنم کافی باشه... یه دستشو توی جیب کت اسپرت خوجلش کرد و گفت: - دیگه سفارشی نیس؟ سرمو خاروندم و گفتم: - خب اگه تونستی مواظب خودت هم باش. و خنده هاش بود که بغض منو دو چندان میکرد. کلیدای ماشینش رو توی دستم گذاشت و گفت: - پیش تو باشه بهتره.فقط داغونش نکنی مثه ماشین مامان زهرا. کلیدا رو توی دستم فشار دادم و گفتم: - مثه چشام مراقبشم. با محبت گفت: - اگه تونستی مواظب خودت هم باش... دیگه داشت اون اشک سیلابی سرازیر میشد که صدای نگار اومد: - وای بمیرم واسه این دو کفتر عاشق... پشت سرمو نگاه کردم.مامان و مامان مهری و اشکان و نگار...دایی اینا که مکه بودن. مامان مهری گونمو بوسید و گفت: - عزیزم زیاد نگران نباش.همش دوساله...باور کن بابای پرهام،شیش ماه کار بود و شیش ماه رِست.دیگه فکر کن من چی میکشیدم... مامان مهری هم اونطرفم ایستاد و گفت: - مثه برق و باد میگذره و تو هیچی نمی فهمی... اشکان دستشو دور گردن پرهام انداخت و گفت: - ناسلامتی مسافر اینه .شما به آرام دلداری میدین؟پرهام بمیرم واسه غریبیت. و چند بار پرهامو بوسید. از خنده بغضم یادم رفته بود. نزدیک نیم ساعت دیگه پرهام بای بای و من افسرده... نگار زیر گوشم گفت: - تا جایی که تونستم لفتش دادم دیر بیایم...باور کن دیگه کاری از دست من ساخته نبود... خندیدم و گفتم: - نه بابا.خوب اومدین...دیگه داشتم میزدم توی فاز گریه... به مسخره گفت: - نه که گریه نکردی...چشاشو نیگا...انگار نگارش مرده... - خدا نکنه. اشکان روی شونم زد و گفت: - شوهرت داره میره اونور دنیا،اونوخ نشستی با این بگو و بخند میکنی؟ خندیدم و گفتم: - تو میگی چیکار کنم؟دیگه اشکم نمیاد. خندید و آروم گفت: - پرهام که داره میره.نگار رو هم دک میکنیم،فردا میریم مهمونی... پرهام آروم زد پس گردنش و گفت: - نبینم از این غلطا بکنی ها... اشکان گردنشو مالید و با تعجب گفت: - چه گوشایی داره...وای... با خنده نگاه پرهام کردم.چه نگاهش قشنگه...چقدر این نگاهو دوس دارم...به قول یه خواننده دنیا رو بی چشمات نمیخوام یه لحظه دنیا بی چشمات یه دروغ محضه... و فقط نگاه پرهام بود که من هر لحظه بیشتر در اون غرق میشدم. پای پنجره نشستم،کوچه خاکستری باز زیر بارون من چه دلتنگتم امروز انگار از همون روزاست حال و هوام رنگ توئه،کوچه دلتنگ توئه دلم گرفته...دوباره هوای تورو داره چشمای خیسم واسه دیدنت بی قراره این راه دور هم خبر از دل من که نداره آروم ندارم یه نشونه میخوام واسه قلبم جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم این دل تنهام دوباره هوای تورو داره... (امین رستمی/دلم گرفته) از پنجره ی کلاس به بیرون زل زده بودم... این همون کلاسی بود که می مردم براش... واسه خودش...پنجره اش...استادش... یه ماهی میشد که پرهام رفته بود.ظاهرا خیلی هم راضی به نظر می رسید و کارش خوب پیش میرفت... منم تا یکی دو ماه دیگه این دانشگاه دردسر رو تموم میکنم و راحت میشم. یه چیزی محکم توی کمرم خورد. آخ بلندی گفتم و پشت سرمو نگاه کردم. مریم بود. در حالی که میخندید گفت: - به خدا نگار گفت با کیف بزنم توی کمرت... دندون قروچه ای کردم و به نگار که اونطرف تر ایستاده بود نگاه کردم. کلاس خالی بود واسه همین داد کشیدم: - خو بی شرف نمیگی کمرم میشکنه...اَه. نگار و مریم یه جوری با تعجب نگام میکردن... آهی کشیدم و رومو برگردوندم به طرف پنجره. مریم جلوتر اومد و گفت: - الهی هلاکت شم...یه ماهه رفته و تو اینجوری شدی،بعد دوسال فکر کنم دیگه... لبخند تلخی زدم و گفتم: - اِی مریم...به خیال خودم میخواستم شوهر کنم... نگار خندید و گفت: - بین ما چهار نفر فقط آرام از شوهر شانس نیاورد... با پرخاش گفتم: - مگه پرهام چشه؟ نگار روی میز نشست و گفت: - منظورم اینه که حداقلش اول زندگی ولمون نکردن برن.اشکان که ور دل خودمه.کامی هم که همواره در دید مهتاب قرار داره...شهاب هم که... به مریم نگاه کرد و خندید: - شهاب هم که فعلا توی دانشگاه جلو چشه مریمه... با به یاد آوردن شهاب سریع از توی پنجره پایین پریدم.شهاب بعد از آقای چندش(سهیل)جز دختر کش ترین پسرای دانشگاه بود...ایییییییییییییی سهیل...حیف اون قیافه که خدا داده بهش... طرف مریم رفتم و گفتم: - مامانتینا راضین؟ مریم گونه هاش قرمز شده بود...وای چه خجالتی. - آره بابا راضین... نگار دستشو توی هوا تکون داد و گفت: - چشونه راضی نباشن؟کار خوب نداره که داره...خونه و ماشین نداره که داره.قیافه نداره که قربونش بره چشم همه رو کور کرده...دیگه چی میخوان؟ زدم زیر خنده و گفتم: - اخلاق مخلاق هم فـــــرت... - دقیقا. توی همین حین بود که گوشیم دینگ دینگش بلند شد. سریع از توی جیبم کشیدمش بیرون. دستمو روی قلبم گذاشتم و جیغ کشیدم: - نیکی پرهـــامه... - الو پرهام؟ صداش تموم سیستم های بدنمو به هم ریخت. - سلام آرام...چطوری؟ به انتهای کلاس رفتم و گفتم: - خوبم.تو خوبی؟ - تو خوب باشی منم خوبم. خندیدم و گفتم: - از اون حــرفا بودا... اونم خندید و گفت: - نمیدونم چرا اصلا بهم نمیاد حرفای قشنگ قشنگ بزنم... روی دورترین صندلی از نگار و مریم نشستم و گفتم: - یاد میگیری. خنده ای کرد و گفت: - کجایی الان؟ - دانشگاه... - اِ...من الان توی خونه بیکار نشستم و از بی حوصلگی اعصابم ریخته به هم... به مسخره گفتم: - اِ؟پس خونه هاتو کی میکشه؟هی برم برم میکردی واسه چی بود؟ خندید و هیچی نگفت. - پرهام ،شهاب تاج بود...یادته؟ - همون که...همون که واسه تحقیق با دوستت افتاد؟ - آره همون. - خب؟ خندیدم و گفتم: - به مریم پیشنهاد ازدواج داده... - جدی؟باور نمیکنی به چه بدبختی راضی شدن با هم واسه تحقیق بیفتن... - مثه من و سهیل. - منظورت ارغوانه دیگه؟ حس کردم ناراحت شده یه خورده...خب این چه میدونست من با مردم زود گرم میگیرم و همه ی پسرا رو به اسم کوچیک صدا میزنم؟ در کلاس باز شد و من زل زدم به در. پرهام جدیدا خیلی روی سهیل حساس شده بود.هروقت زنگ میزد و من دانشگاه بودم هی یه جوری در لفافه از اون خبر میگرفت...خب به هر حال دیده بود که سهیل چقدر به پر و پام میپیچه... - آرام هنوز پشت خطی؟ با دیدن سهیل که سرشو از در تو آورده بود و با نگار حرف میزد سریع گفتم: - آره پشت خطم.پرهام من بعدا باهات تماس میگیرم. سهیل نگاش بهم افتاد.لبخندی از اون لبخندای هــــیزیش زد و گفت: - به به اینکه معین خودمونه...کِی اومدی ندیدمت؟ واااااااااااااااای تف به ریختت سهیل.پرهام پشت خطه... - ارغوان بود ارام؟ سریع گفتم: - نه نه شهابه...پرهام کلاسم شروع شده...بعدا باهات تماس میگیرم.مواظب خودت باش. - باشه باشه چقد هولی...تو هم مواظب خودت باش.خداحافظ. - خداحافظ. سریع گوشیمو توی جیبم انداختم و گفتم: - نگار بریم دیگه. سهیل توی چارچوب در ایستاد و راهمو سد کرد. - چته سهیل؟ - هیچی. عصبی گفتم: - پس بکش کنار میخوام رد شم. خندید و گفت: - میبینم که رنگ و رو عوض کردی...خبریه؟ منظورش رنگ موهام بود.نمیدونستم قهوه ای شدنشون اینقدر تغییرات درم بوجود میاره. نگار به جای من گفت: - دیر اومدی شوهرش دادیم. سهیل مات موند. مریم آروم سهیل رو هل داد و گفت: - بابا گمشو اونور چندش...زورتون به این عملی هم نمیره؟ پیش خودم گفتم سهیل نابودش میکنه اما همونطور مات بهم زل زده بود. دنبال مریم و نگار رفتم.همین که چند قدم دور شدم سهیل داد زد: - وایسا بینم... نایستادم. محکم کیفمو کشید و گفت: - تو چیکار کردی؟ صداش خیلی داشت بلند میشد.چند نفر زل زده بودن به ما.تقصیر خودمه به کسی نگفتم با پرهام قراره ازواج کنم و الان باید مزاحمت های سهیل رو تحمل کنم. - آقای ارغوان احترام خودتونو نگه دارین.منم بلدم داد بزنم و هوار بکشم.در ضمن به شما اصلا ربطی نداره من چیکار میکنم. یه قدم جلوتر اومد و گفت: - خب حالا این پسر خوشبخت کی هست؟ پوزخندی زدم و گفتم: - مطمئن باش آدم تر از توئه. ابروواشو توی هم برد و گفت: - مبارکه. میخواست حرف بزنه اما نذاشتم. دویدم سمت در خروجی تا به نگار و مریم برسم.نگار نگران پرسید: - چی میگفت اون بی شرف؟ مریم به جای من گفت: - معلومه...طبق معمول اذیتش کرده...بدویین بریم شهاب منتظره بیرون. هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود که رسیدیم خونه ی مریم اینا.یه خونه ی تقریبا میشه گفت خیلـــــی بزرگ با یه باغ بزرگتر. ای جون.حال میده اینجا عروسی بگیری. از دور مریم رو دیدم که با لباس آبیش مدام اینطرف و اونطرف میرفت. نیگاش کن.لنگه ی نگاره.انگار اومده عروسی مثلا پسرخالش.بچه خو بشین یه گوشه... خندیدم و به نگار گفتم: - نگاش کن تورو خدا...بیا بگیم دوستای شهابیم نه مریم. نگار هم خندید و گفت: - بچه سرخوشه.فکر نمیکرد یکی مثه شهاب تاج بیاد بگیرش... خیلی از بچه های دانشگاه نیومده بودن و بیشتر غریبه بودن واسمون. واسه مریم که کنار شهاب بود دست بلند کردم و از دور سلام کردم.میدونستم خودش الان بدو بدو میاد. محکم بغلم کرد و گفت: - دیر اومدین...مهتاب کو؟ به زور از بغلم بیرون کشیدمش و گفتم: - مهتاب رفته بود خونه خاله کامیارینا. در حینی که نگارو بغل میکرد گفت: - اشکان هم که نیومده... نگار گفت: - اشکان هم یه ساعت دیگه میاد...کار داشت.واااااای مریم ولم کن دیگه. مریم با خنده از بغل نگار جدا شد و گفت: - بابا خیر سرم ذوق کردم. آروم پشت کمرش زدم و گفتم: - خو دیگه برو برس به شهابت.میترسم از چنگت درش بیارن. مریم با حرص گفت: - نیم ساعته هی دارم از دورش دخترا رو جمع میکنم.باورت میشه دوست دختراشو هم دعوت کرده؟ نگار خندید و گفت: - مثه اشکانه دیگه.نترس درست میشه. وقتی مریم رفت گفتم: - نمیدونم چرا حس میکنم مریم حیفه... نگار آهی کشید و گفت: - نه بابا.شهاب هم بچه خوبیه. - ای کاش با پیمان آشناش میکردم. - ایشالله که خوشبخت میشه. صدای آشنایی توی گوشم پیچید: - به به.خانوم معین.فکر نمیکردم تنها بیای...آقاتون افتخار نمیدن؟؟؟ نمیدونم چرا صداش اعصابمو به هم میریخت.بدون اینکه نگاش کنم گفتم: - آقای ارغوان میبینم که خواب و خوراک ندارین از کنجکاوی...ایشالله واسه عروسی ایشون رو می بینین. سهیل خندید و گفت: - خوبه.خب خوش بحالت.دست راستت روی سر ما. نگار با خنده گفت: - کدوم خری میاد زن این میشه... سهیل اخمی کرد و گفت: - شماها که خودتون از خداتون بود.یکی مثه خودتون. به نظرم حرفای سهیل بی نهایت مسخره میومد.بابا برو گمشو اونور توهم... - نگار بریم پیش بچه ها بشینیم. - بریم. سهیل ازت متنفرم.متنفرم... مریم روی یه صندلی کنار ما نشست و گفت: - چی میگفت اون عملی؟ با حرص گفتم: - تورو خدا این دیگه کیه که دعوتش میکنین؟اَه.شوهرت هم با این دوستاش... مریم آهی کشید و گفت: - به جون مامانم منم خبر نداشتم.همین الان دیدمش...توجه کردی چقدر خورده؟چشاش یه جوری میشه که آدم میترسه. بی حوصله گفتم: - من که اصن ریختشو ندیدم... اصلا حوصله بحث در مورد سهیل رو نداشتم.از جام بلند شدم و گفتم: - من میرم یه زنگ بزنم پرهام.همین دور و برام. راهی که به سمت انتهای باغ میرفت رو پیش گرفتم. یه بوق...دو بوق...پرهام بردار دیگه پکیدم از دلتنگی. - الو؟ یه انرژی عظیمی توی وجودم وارد شد. با ذوق گفتم: - سلام پرهام.خوبی؟ اونم ذوق مرگ شده بود.چه قدر دلم واسه صداش تنگ شده بود... - سلام آرامم.ممنون تو خوبی؟چه جالب الان توی فکرت بودم که زنگ زدی. خندیدم و چیزی نگفتم. - رفتی مراسم شهابینا؟شلوغه دور و برت. - آره نامزدی مریم ایناییم.جات خالی...بچه ها همه هستن. - خوش بگذره. با شیطنت گفتم: - الان دلت میخواست اینجا باشی نه؟نترس ایشالله روز عروسی خودت همه رو میبینی. خندید و گفت: - ایشاللـــــه. - نه مثه اینکه خیلی عجله داری هان؟ - یه چیزی از عجله اونور تر. و خندید. چقدر باغ تاریک بود...پیش خودم گفتم تا نزدیکی اون درخت بزرگه(نزدیک بیست قدم فاصله)میرم و برمیگردم. - آره جون خودت.اگه خیلی عجله داشتی که ول نمیکردی بری دوسال ولایت غریب. - همش تقصیر توئه. مثل همیشه با شنیدن این حرفش جوش آوردم و گفتم: - تقصیر من؟وای این باز شروع کرد. - بسه بسه باز جوش نیار.حوصله ناز کشیدناتو ندارم. و مثه همیشه خنده ای کرد.الهی بگردم آقامون چقدر خوش خنده اس. منم خندیدم و گفتم: - خب دیگه میخوام برم پیش بچه ها.به عموت بگو از طرف من ببوست. سوت کشداری گشید و گفت: - نه میبینم خانومم راه افتاده.حالا چرا عمو؟ پشت چشم نازک کردم و گفتم: - ما هنوز به هم محرم نیستیم. یه صداهای عجیبی از ته باغ میومد. سریع گفتم: - پرهام پرهام بچه ها صدام میزنن.مواظب خودت خیلی باش. - باشه.تو هم همینطور.سلام برسون. - خدافظ. - خداحافظ. گوشیمو انداختم توی جیبم و آروم سر جام ایستادم و گوش دادم به صداها. یه چیزی شبیه ناله بود...نمیدونم انگار کسی با خودش حرف میزد. از فکر اینکه کسی در نزدیکی من باشه تنم مور مور شد و با یه حرکت سریع برگشتم و دویدم سمت بچه ها. هنوز نزدیک سه قدم هم دور نشده بودم که یه چیزی با شدت خورد توی سرم. اونقدر یه هویی خورد توی سرم و من پخش زمین شدم که حتی فرصت نکردم جیغ بکشم. صورتم روی زمین افتاده بود.این یعنی دارم بیهوش میشم...خدایا چرا چشام هی تار میشه؟یعنی به گیجگاهم زده...عوضی... آخرین چیزی که یادم میاد تصویر گنگی از چهره ی سهیل با اون لبخندای هیزِ کثافتش بود وقتی تونستم چشمامو باز کنم،هیچ چیزی جلوی چشام نمیومد.اونقدر تاریک بود که نفسم درنمیومد.اما بعد چند لحظه که عادت کردم به اون تاریکی،به سختی فهمیدم جایی هستم غیر از باغ. یعنی چی شده؟ سهیل اونجا چیکار میکرد؟ نکنه... وای خدایا تورو خدا نه...وای پرهام به دادم برس. توی افکارم می غلتیدم که یه هو چراغ روشن شد. محکم چشامو بستم که صدای عوضیش بلند شد. - بّ...به به...خانوم معین... چرا صداش میلرزید؟یا امام زمان این مست مسته... چشامو باز کردم و بهش زل زدم. یه بطری که کاملا واضح بود مشروبه دستش بود و داشت قلپ قلپ میزد بالا. اشکام بی وقفه میچکید...سهیل چیکارم داشت؟ عصبی داد زدم: - نه میبینم اون روی کثیف خودتو هم به نمایش گذاشتی سهیل خان.آدم ربایی هم که جز ویژگیای قشنگت شد... خندید.از اون خنده ها که باهاش اوضاعتو قمر در عقرب میدیدی...آرام دعا کن یکی سر برسه. با صدایی که بیان گر مستی بیش از حدش بود گفت: - این که چیزی نیست...کارای بهتر از اینم بلدم. دستام باز بود...به هیچی بسته نبودم.یه نگاه به در کردم.مطمئنا اینقدر توی حال خودش بود که یادش رفته باشه درو قفل کنه. زیر لب گفتم: - بی شرف عوضی...از همون اول میدونستم چه سیرت پلیدی داری... سرشو جلو آورد و گفت: - چی نشنیدم... اتاق خالی بود.هیچی نبود که حداقل باش بزنم توی سر عنترش. از جام بلند شدم که گفت: - بشین بشین... آروم آروم سمتش رفتم.باید یه خورده نرم میشد تا بتونم در رم. با لحن آرومی گفتم: - سهیل بیا درست و حسابی با هم حرف بزنیم. پوزخندی زد و گفت: - درست حسابی؟با تو؟ فاصلمو باهاش حفظ کردم و گفتم: - آره...قول میدم به حرفات گوش کنم...سهیل میدونم دوستم داری...باور کن میدونم... دستش شل شد و بطری خالی روی زمین افتاد. و من ادامه دادم: - منم دوستت داشتم...اما تو بد میشدی...همه میگن تو بدی. روی دو زانو نشست و با بغض گفت: - به جون مامانم بد نیستم...دروغ میگن... یه کم دیگه نزدیکتر شدم و گفتم: - اگه بزاری برم قول میدم قبول کنم بیای خواستگاریم... یه هو براق شد طرفم. - ساکت شو بشین.کجا بری؟ قلبم ریخت.یا ابالفضل خودت برس به دادم...این چی میخواد اخه؟ با گریه گفتم: - سهیل... اونقدر نرم و التماسی گفتم که بچه وا رفت. به دیوار پشت سرش تکیه داد وگفت: - آرزوم بود اینجوری صدام کنی... سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم. - تو مال من بودی آرام...نه مال یکی دیگه. حس کردم داره از حال میره. آروم آروم خودمو سمت در کشیدم.باید یه جوری اول از شر سهیل خلاص میشدم که راحت بزنم بیرون. پس راهمو کج کردم و با ترس به طرف سهیل رفتم. نشسته بود روی زمین. پیش خودم نقشه کشیدم.چنگش بزنم؟موهاشو بکشم؟با دندون بازوشو گاز بگیرم؟ روبروش روی دوزانو افتادم و گفتم: - سهیل تو که نمیخوای منو اذیت کنی؟ چند لحظه فقط نگام کرد.یه هو محکم بغلم کرد و گفت: - نه...معلومه که نه. وای خدایا انتظار اینو نداشتم...خدایا تورو خدا یه راهی واسم قرار بده. با تمام وجودم،با تموم توانی که توی تنم بود،چنان گازی به گردنش زدم که فکر کنم نصف گوشتش کند.حتی طعم خون توی دهنم پیچید. فرصت ندادم کاری کنه و سریع پریدم طرف در. با سرعت درو باز کردم و بی توجه به داد و فریاد های بلندش از پله ها رفتم پایین. اینجا کجا بود؟خونه ی مریم اینا که نیست. بالاخره هرجا باشه یه در خروجی داره.نداره؟ پیداش کردم. یه در چوبی... نور امیدی توی وجودم درخشید... محکم دستگیره در رو فشار دادم. باز نشد. جیغ کشیدم و محکمتر دستگیره رو تاب دادم.اما باز نشد. به طرف پنجره ها رفتم.سهیل داشت از روی پله ها میومد پایین. پنجره رو باز کردم.واااااااااااااااای...ع ین قفس بسته بود...حتی اگه دور کمرم بیست سانتی هم بود از توش رد نمیشدم... یه چیزی محکم دستمو گرفت. با تموم وجودم جیغ زدم: - سهیل تورو خدا ولم کن. اون زمان همه چی توی سرم اومد.حتی فکر اینکه سهیل رو بکشم. سهیل با نفرت چنان خوابوند توی گوشم که یه ملق خوردم و پرت شدم روی زمین. به خاطر ضربه ای که به سرم خورده بود از هوش رفتم... وقتی دوباره چشامو باز کردم توی همون اتاق قبلیه بودم. چند لحظه مات و مبهوت که اینجا کجاست... ازبه یاد آوردن سهیل و سیلی محکمش،با صدای بلند زدم زیر گریه. در اتاق باز بود. هوا هنوز تاریک و روشن بود. با عجله پایین اومدم و به طرف در خروجی رفتم... باز بود. خدایا یعنی چی شده؟من چرا هیچی یادم نمیاد؟خدایا توروخدا نه... وقتی از در خارج شدم ماشین سهیل رو دیدم. چوب بزرگی که گوشه ی در بود رو برداشتم. داشتم می مردم از بدن درد. من هنوز نمیدونم چیزی شده یا نه...سهیل یعنی مرگت رو باور کن. بی وقفه اشکام میچکید و من مثه قاتلا دنبال اثری از سهیل بودم. آخر سر دیدمش...پشت یه درخت نه چندان بزرگ. حواسش به من نبود. همین که چوب رو بالا بردم تا روش فرود بیام، با عجله از جاش پرید و گفت: - صبر کن تورو خدا صبر کن... جیغ کشید مو گفتم: - سهیل میکشمت...بی شرف عوضی بی ناموس...تو چیکار کردی سهیل؟چیکار کردی؟ اونم اشکاش تموم صورتشو خیس کرده بود.به دیوار چسبید و گفت: - به خدا بهت میگم...به خدا میگم.فقط اون چوب رو بزار کنار... داد زدم: - خفه شو... و چند تا فحش ناجور بهش دادم... داشتم منفجر میشدم از فرط عصبانیت...سهیل تورو خدا بگو چیکار کردی. چوب رو بالا بردم و گفتم: - سهیل به جون مامانیم اگه نگی دیشب چی شد با همین خورد و خاک شیرت میکنم... با ترس گفت: - من که گفتم میگم...فقط تو آروم باش. هیچی نگفتم و اشکامو پاک کردم.بعد چند لحظه نطقش باز شد: - دیشب مست بودم...طوری که خودمم درست یادم نمیاد...وقتی توی باغ با چوب زدم توی سرت نمیدونستم چرا اینکارو کردم... من گریه هام بیشتر شد و اون مرتب چنگ میزد توی موهاش...عصبی بود. - از در پشتی آوردمت بیرون.انداختمت توی ماشین...موبایلت از بس زنگ خورد پدرمو درآورد...عصبی شدم...فکر کردم نامزدته...عصبی شدم آرام...مست بودم به خدا...نمیفهمیدم چیکار میکنم. با ناباوری بهش زل زدم. - وقتی به هوش اومدی میخواستی فرار کنی...نمیخواستم بزارم بری...به خدا نمیخواستم کاری کنم...تو نامزد داری... با تموم وجودم داد زدم: - پس چرا دزدیدی منو؟ میون هق هقاش گفت: - به خدا نمیدونم...حالم خوش نبود... با صدایی لرزون گفتم: - تو کاری کردی سهیل؟ فقط گریه میکرد.با چوب محکم توی کمرش زدم و داد زدم: - دِ بنال لعنتی... هنوز ته دلم میگفتم هیچی نشده...هیچی نیس...اما درمیان بهت و حیرت من سرشو تکون داد... دستم شل شد و چوب از دستم افتاد. با ناباوری گفتم: - سهیل چرا؟؟؟؟؟ وقتی فقط زل میزد بهم و گریه میکرد عصبی میشدم. اونقدر عصبانی بودم که در جا بکشمش... از جام بلند شدم و تا جایی که تونستم با چوب زدمش...اونقدر که بیهوش افتاد یه گوشه...جالبه حتی مقاومت هم نکرد... همش حس میکردم خوابه...شاید یه شوخی... آخه چطور یه شبه زندگیم رفت باد هوا؟ توی خیابون قدمای زیک زاکی برمیداشتم و اصلا توی حال و هوای خودم نبودم... سهیل چیکار کرده بود؟ چرا نمیتونم هضمش کنم؟ سهیل...کسی که یه عمر ازش متنفر بودم...به من دست درازی کرده و من حالا باید چیکار کنم؟ وقتی جلوی رومو دیدم،متوجه شدم خونه نگاریناس... تموم وجودم تهی شد...یه لحظه هیچی نفهمیدم و برای چندمین بار بیهوش شدم. سهیل بود که به طرفم میومد.لباس دامادی تنش بود...میومد طرف من اما من لباس سیاه تنم بود...از اونطرف پرهام میاد.اخماش تو همه...اما سهیل میخنده...من گریه میکنم...دست مامانمو میگیرم..مامان من با سهیل نمیرم مامان...به زور میبرم...دستمو میکشه و میخنده.پرهام بهم میگه:همش تقصیر توبود...پرهام اخم میکنه...چشام تار میبینه...سهیل منو دنبال خودش میکشه...مامان روشو ازم برمیگردونه...قهر کرده.گریه میکنم...گریه میکنم...با ضربه هایی که محکم به صورتم نواخته میشد بلند شدم.یعنی پریدم.اولین چیزی که جلوی چشام اومد نگار بود که اشکاش روون بود.محکم بغلم کرد و گفت:- الهی فدات بشم چی شده؟چرا بیهوش شده بودی؟چرا توی خواب گریه میکنی؟آرام؟آرام؟بغض کرده بودم...بگم چی؟بگم دیشب چه غلطی کردم؟بگم چه بلایی سرم اومده؟بگم دنیامو دادم به باد؟گریه هام شدید تر شد.اینبار دستای نیرومند تری منو گرفت.اشکان بود...ناراحت...کلافه.با دیدنش زیر لب گفتم:- اشکان...اشکان کجا بودی تو؟آروم سرمو نوازش کرد و گفت:- الهی قربونت برم گریه نکن...آجی جونم چش شده؟خودشم چشاش پر از بغض بود.با گریه خودمو انداختم توی بغلش و گفتم:- اشکان دارم می میرم...اشکان...هق هقم نمیذاشت حرفمو بزنم...به داداشیم چی میگفتم؟میگفتم چی سر آجیش اومده؟اشکان منو از خودش جدا کرد و گفت:- نگار برو براش آب بیار.همین که نگار رفت بیرون گفت:- حالا آروم و شمرده بگو چی شده...باید شرم و حیامو کنار میزاشتم...باید حساب سهیل رو میرسید...لازم بود میکشیدمش دادگاه...اون پست فطرته.یه هو دیدی فرار کرد.بین گریه هام شکسته حرف میزدم.اما خب سربسته منظورمو رسوندم.وااااااااااااای قیافه ی اشکان بدتر زهره مو ترکوند.چنان دندوناشو روی هم میسایید که گفتم الانه که خورد شن.بعدش چنان بهم توپید و دعوام کرد که به حرفش گوش نکردیم و تنهایی رفتیم مراسم که دیگه کنترلمو از دست دادم و دوباره رفتم به دیدار غش.دوباره بهوش اومدم.اشکان بالای سرم بود هنوز.تا چشای باز منو دید بلند شد و به سرعت از اتاق زد بیرون.روی جام نشستم.نگار با چشای از حدقه دراومده به دیوار زل زده بود.شاید اشکان بهش گفته...شاید فهمیده چی شدم...وای پرهامم...پرهامم...پرهام چی بگم به تو؟بگم چی شده زنت؟بگم هرچی ازش میترسیدی سرت اومده؟پرهامم...چه جوری توی چشات نگاه کنم؟چجوری نگاه کنم و بگم باید از زندگیت برم بیرون؟بی اراده داد زدم:- پرهام منو ببخش...و با گریه سرمو روی زانوام گذاشتم.دستای نرمی دور شونم حلقه شد.نگار بود.سرمو روی شونش گذاشتم و گفتم:- نیکی؟چیکار کنم اخه؟اون که داغون تر از من بود...بینیشو بالا کشید و گفت:- نترس اشکان گیرش میاره...پدرشو درمیاریم...پوزخندی زدم و گفتم:- میتونه زندگیمو بهم برگردونه؟وای نگار نگار...پرهام چی میشه؟با بغضی که از صداش میبارید گفت:- از دیشب تا حالا خودشو کشت از بس زنگ زد و من بهونه آوردم.اونو بزار با من.یه جوری بهونه میارم باهاش حرف نزنی...آهی کشیدم و گفتم:- بالاخره که میفهمه.هیچی نگفت.دوباره گریم گرفت.- نگار مامانیم؟مامانیم...محکم بغلم کرد و پا به پای من گریه کرد...خدایا مرسی که اینقدر به فکرمی...دیگه بدبختی نیست آوار کنی روم؟اشکان گیرش آورد...اونقدر زدش اونقدر زدش...حیف دست داداشیم که به تن لش اون بی شرف بخوره...اشکان خیلی مصمم شده بود که باید عقدم کنه...یعنی من باید میشدم زن سهیل...خدا میدونه چقدر خودمو زدم به در و دیوار که این اتفاق نیفته...اما گوشش بدهکار نبود...میگفت گلیه که اون به سرم زده...نمیتونه بزاره آجیش...لا اله الله.یکی دوبار تا مرز خودکشی هم رفتم...من سهیلو نمیخواستم...نمیخواستم...نمیخ واستم...سهیل ساکت بود.نه میگفت نه ،نه میگفت ها.اشکان با هزار جور حرف زدن و روی مخم راه رفتن،کاری کرد که قبول کنم.من که زندگیم به اندازه کافی بی ارزش بود...سهیل هم روش.اما مامانیم...باهام قهر کرد...بهم گفت پامو دیگه توی خونش نزارم...میگفت دخترش نیستم...میگفت دختر تربیت نکرده که پسر مردم رو بازیچه خودش کنه و بره با یه ول کرده ی خیابونی الاف ازدواج کنه.بیچاره چه میدونست سر من چه بلایی اومده؟وقتی از خونه ی مامان با گریه اومدم بیرون تازه فهمیدم چقدر زندگیم داغون شده...چقدر خوار و ذلیل شدم...اما پرهامم...نزدیک یه هفته بود که از اون جریان میگذشت و من هرگز جواب تلفنای پرهام رو ندادم...نگران شد.به مامانش زنگ زد.مامانش هم از خدا بی خبر...یه روز اومد پیشم.بهش گفتم پرهامو دوس ندارم.بهش گفتم میخوام ازدواج کنم.اونقدر سیلیش توی گوشم صدا داد...اونقدر از این سیلی لذت بردم.این شاید هزارمین سیلی بود که میخوردم.از سهیل...از مامان...از مهری جون...یه بار هم از اشکان.مهم نبود برام.مامان و بابای سهیل مرده بودن از خوشحالی.به به و چه چه میزدن که عروس آوردیم به چه ماهی...من اما خشک و سرد و بدون هیچ لبخندی رفتم خونشون.سهیل زیاد دور و برم نمی پلکید.حتی با پدرش صحبت کرده بود و گفته بود یه کاری براش توی اصفهان جور کنه و رفت اونجا.توی یکی از دیگه شرکت های پدرش.برام مهم نبود.رفت که رفت.به درک.بعد دو هفته اومد.دو هفته ی سخت.واسه من...نه واسه اون.از غم دوری سهیل نبود که میگم سخت...از غم دوری مامانم بود...غم دوری پرهامم...مهتاب...نگارو اشکان اما بودن.هی بهم سر میزدن و به خیالشون شادم میکردن.سهیل بعد از دو هفته با خوشحالی اومد خونه.یه حس مثه انزجار و تنفر توی وجودم پخش شد...همین که دیدمش یه حسی گفت برو خفش کن و خودتو راحت کن.در اتاقمو باز کرد.مثه همیشه بی روح و بی اعصاب و ساکت،توی پنجره نشسته بودم.آروم سمتم اومد.سلام کرد.جوابشو ندادم.نزدیکتر شد و گفت:- اومدم بهت...بهت یه خبر بدم.حوصلشو نداشتم...ای کاش یکی بیاد خبر مرگشو بیاره...مرده شور برده.بی توجه به حرفش گفتم:- چرا اومدی؟روبروم نشست...زل زد توی چشام.نگاش کردم.واسه اولین بار با دقت زل زدم توی چشاش.صورتش و قیافش پریشون بود.موهاش به هم ریخته...ته ریش داشت...شلوار پارچه ای و بلوز آستین بلند ...پوزخندی زد مو گفتم:- اونجا بهت ساخته...آدم شدی. لبخندی زد و گفت:- کارم خیلی خوبه...خیلی دوسش دارم.سرمو برگردوندم و گفتم:- خوبه.بهم نزدیکتر شد و گفت:- مامانت...مامانت زنگ نزده بهت؟بغضمو خوردم و گفتم:- نه.عصبی سرشو تکون داد و گفت:- آرام؟بهش نگاه نکردم.سرم روی شونم خم بود و زانوهامو جمع کرده بودم...زل زده بودم بیرون...چه خونه ی زشتی دارن...چقدر زشته...بوی گند میده...بوی گند سهیل و تیر و طایفش...- آرام میخوای از اینجا بریم؟سریع به طرفش برگشتم.بریم؟مدت ها بود بهش فکر کرده بودم...اما نه با سهیل.وقتی دید واکنش نشون دادم لبخند عمیقی زد و گفت:- اصفهان...میریم اونجا...دوست داری بری اونجا؟دوباره نگاهمو ازش گرفتم.بغضم میومد...مامانم که محلم نمیداد...دایی که فقط در حد یه تماس و اینکه مطمئن شه زنده ام.بغضم شدید شد...زیر لب گفتم:- آره بریم از اینجا...خنده ی آرومی کرد و گفت:- فردا میریم.خونه مون رو خریدم...وسایلشو هم دادم بچینن...فردا میریم و تو از این همه نگرانی راحت میشی...اشکم ناخودآگاه پایین چکید.از کنارم بلند شد و گفت:- دوست داری بریم خداحافظی؟پوزخندی زدم و گفتم:- خداحافظی با کی؟آهی کشید و بیرون رفت همون شب رفتم پیش اشکان و نگار...عقد کرده بودن....وقتی فهمیدن میخوام برم خیلی ناراحت شدن... اما بهشون گفتم که اینجوری راحت ترم و زودتر خوب میشم. چقدر دلسرد شدم... چقدر از اشکای نگارم و داداشم به راحتی میگذرم... رفتم خونه دایی اینا... دایی هم نمیدونست چرا زن سهیل شدم...فقط نگار و اشکان... دایی خیلی سرد بود. اما وقتی فهمید میخوام برم یه عالمه گریه کرد... صدبار بغلم کرد و گفت به یادش باشم. پیش خاله هم رفتم... خاله خیلی تحویلم گرفت... هی میگفت شوهرتو قایم نکن و بزار ببینیمش... خوب که متوجه پوزخندای من نمیشد. اونم گریه کرد.بیشتر از دایی...واسه مامانیم دل سوزوند... مامانیم... دلم براش تنگ شده بود. وقتی در خونه رو باز کرد چند لحظه مات نگام کرد. بعد زد زیر گریه و محکم بغلم کرد. منم گریه کردم. توی بغلش... سرمو روی قلبش گذاشتم... صدای ضربان قلبش آرومم میکرد... شب پیشش موندم. وقتی کنارش دراز کشید مو منو توی بغلش جا داد بهش گفتم میخوام برم. بیچاره شکه شده بود.. فکر میکرد به خاطر بی محلیای اونه که میخوام برم. کلی عذرخواهی و گریه کرد... بهش گفتم که کار سهیل داره میره... گله کرد که چرا سهیل نیومده... بعدشم بدون اینکه بزاره جوابشو بدم زیر لب نالید که اون پسره ی جلف رو همین بهتر که نبینم. همه از سهیل بدشون میومد... منم همینطور... سهیل بد بود... پست بود... شرف نداشت... عوضی بود. دختر باز... صبح از خونه زدم بیرون. سهیل یه ربع دیگه میرسید که از اینجا بریم. از مامان بابای اون خداحافظی کرده بودم... سر کوچه ایستادم... یه هو یه ماشین محکم پشت سرم ترمز کرد. سریع برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم. خدایا چی میدیدم؟ پرهام؟ از ماشین پیاده شد. توی نگاهش غم و رنج و تنفر بود... توی نگاهش داد میزد آرام چرا؟ ازش فاصله گرفتم. اما جلوتر اومد. با بغض گفتم: - پرهام نیا... سرجاش ایستاد. انگار منتظر بود من بهش ایست بدم. چشاش نم داشت. با صدای آرومی گفت: - چرا آرام؟ اشکامو به زور گرفتم در نیاد. - پرهام منو ببخش. داد زد: - ببخشمت لعنتی؟چجوری؟چجوری؟وای خدایا... دستشو به پیشونیش کوبید و گفت: - اون سهیل عوضی چی داره که خودتو کشتی تا بهش برسی؟هان؟سهیل برات شیرین تره؟هی گفتم این یه سرو سری با سهیل داره ها...منو باش چقدر احمق بودم...فکر کردم دختر پاکی هستی...اما کثافتی...کثافت... اشکام گلوله ای میریخت. اونم اشکاش اومد...اما همینجور داد میزد. ساعت شیش صبح بود...هیچ کس توی کوچه ها نبود... - آرام چرا باهام همچین کاریو کردی؟مگه من بد کردم بهت؟چرا آخه؟ گریه هاش صداشو خفه میکرد. با صدای آرومی ادامه داد: - مثه خر دوستت داشتم...از همون موقع که از پنجره افتادی...همش حواسم به کارات بود و کم کم دیدم ای دل غافل...به مامانم گفتم...زود اومد خواستگاری... نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - واسه همین میگفتی عقد نکنیم هان؟ پوزخندی زد و دنباله حرفشو گرفت: - شنیدم سه هفته اس عروسی کردی...مبارکه...سهیل کو؟آهان لابد اونو هم دک کردی ها؟به سلامتی نفر بعدی کیه؟ سهیل رو دیدم. ماشینشو پایین تر گذاشته بود و با ابروایی در هم میومد طرف ما. سریع گفتم: - اونطور که تو فکر میکنی نیست...تورو خدا برو...برو پرهام. اما اون همینجور نگام میکرد. سهیل محکم دستشو روی شونه ی پرهام گذاشت و گفت: - امری باشه؟ پرهام با دیدن سهیل پوزخند دیگه ای زد.اما سهیل مات نگاش میکرد. - اِ...سلام استاد شفق.خوبین؟ببخشید فکر کردم مزاحمه... و خندید. اخ سهیل هنوز نمیدونه نامزد من پرهام بوده. آروم به سهیل اشاره کردم که بریم. سهیل لبخندی زد و گفت: - راستی استاد، بالاخره خانوم معین رو تور کردم. پرهام با عصبانیت نگاش میکرد. سهیل از قیافه ی پرهام جا خورد. - آقای شفق... پرهام چنان خوابوند توی دهن سهیل که یه لحظه ته دلم عروسی گرفتم...مونده بود به دلم یکی بزنم توی گوش سهیل. سهیل با ناباوری بلند شد و گفت: - یعنی چی؟ میون گریه هام گفتم: - سهیل بیا بریم تورو خداا.... پرهام ول کن نبود.یقه ی سهیل رو گرفت و گفت: - بی شرف،حالا دیگه نگات دنبال ناموس مردم میفته هان؟خجالت نکشیدی واقعا؟ سهیل خنده ی عصبی کرد وگفت: - آهان...پس اون نامزد تعریفی آرام،همین استاد خودمونه... سپس عصبی داد زد: - ببین جغله،آرام زن منه...انتخاب خودش هم بوده...تو هم اگه مرد بودی نگهش میداشتی... پرهام مجددا دستشو برد بالا که بزنه اما نگاش به من افتاد. بغض کرده نگاشون میکردم. پرهام دستش شل شد. با بغضش که جیگرمو میسوزوند گفت: - انتخاب خودت بود؟ به سرعت سرمو تکون دادم.یعنی آره. با نفرت صورتشو جمع کرد و گفت: - آرام ازت متنفرم...متنفر...امیدوارم بدبختیو به چشم ببینی...میدونم خوشبخت نمیشی...به خدا نمیشی... سهیل به بازوی پرهام زد و گفت: - باو برو گممشو...حالا انگار خداست این که تعیین میکنه کی خوشبخت بشه کی نشه. پرهام بی توجه سوار ماشینش شد و پس از لحظاتی مکث رفت. سهیل با خشونت به من نگاه کرد و گفت: - که حالا با نامزدتون دل میدین و قلوه میگیرین ها؟ با چندش گفتم: - ببند دهنتو. و چه جالب که خفه شد. سوار ماشینش شدم... خسته بودم. خسته...

رمان دنیای این روزای من 2

با خودکار روی میز خط خطی میکردم. غرق فکر بودم.روی میز ضرب گرفته بودم و زیر لب شعری زمزمه میکردم.تمام فکرم پیش پرهام بود...اینکه اصلا چی شد یه هو اینقدر به دلم نشست؟
- اونقدر از تو میگم که میون اسم تو،توی آسمون عشق رنگین کمون پیدا بشه،اونقدر عاشق میشم که تو سرزمین عشق،بعد مجنون یه نفر صاحب نشون پیدا بشه...نمیدونستم نیکی متوجه شعرم شده.بقیه شو ادامه داد.اونم با چه غمی:- تو مگه قلب منی که صدای نفسات هرجا هستم با منه؟تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تورو فریاد میزنه...به اینجا که رسید نگام کرد و گفت:- این روزا خیلی معین رو دوست دارم.شعراش بیشتر به دلم میشینه...با خنده گفتم:- مگه عاشقی؟آخه عاشقا با معین حال میکنن.نگار لبخندی زد و گفت:- نمیدونم.شاید...قیافه گرفتم و گفتم:- معینه دیگه. روی همه تاثیر میزاره.به شانه ام کوبید و گفت:- حالا چه دخلی به تو داره؟با خنده گفتم:- میخوایم شوهرش بدیم...نیکی میخواست حرف بزنه که با وارد شدن پرهام قطع شد.باز تموم وجودم منقبض شد. نگاهش خیلی گذرا از روی من گذشت.توی تمام مدت ذهنم سمت اون و کاراش بود طوری که هیچی از درس نمیفهمیدم.اه.ای کاش هنوز توی پنجره بودم.حداقل اونجوری یه خورده درس گوش میدادم...نگار به پهلوم کوبید و گفت:- پاشو دیگه.متحیر گفتم:- مگه کلاس تموم؟با خنده گفت:- آرام عزیزم،کجا سیر میکنی؟پنج دقیقه است که کلاس تعطیل شده...- اصلا حواسم نبود...با شیطنت گفت: - حواست کجا بود؟- اِ ولم کن.حواسم پیش مهتابه. امروز قرار بود کامیار بیاد حرفای اصلی رو بزنن.- اِ به سلامتی.- نگار سریع پاشو بریم.من امروز به مامان قول دادم باهاش میرم پیش مهیا جون.دیر برسم خونه سرمو میکنه.در مبل فرو رفتم و روی تابلوی روبرویم خیره شدم.تصویر دختری بود که کوزه ای روی شانه اش بود و مسیر دوری رو نگاه میکرد.چقدر شبیه مهیا جون بود.مهیا جون یکی از دوستای قدیمی مامان بود.طفلی جوون بود که شوهرشو از دست داد.مامان میگه شووهرش عاشقش بوده و مرگ اون باعث افسردگی مهیا جون شده.دستی به شانه ام خورد.- از تابلو خوشت اومده؟نگاهش کردم و گفتم:- آره.یه معصومیت خاصی توی چشاشه.آدمو جذب میکنه.مهیا جون؟چقدر شبیه شماست...نمی از اشک زیر چشمانش بود:- این تابلو رو همسر مرحومم کشیده. خیلی برام عزیزه.یه جوری این تابلو باهام حرف میزنه.خدا رحمت کنه پرویز رو. توی نقاشی لنگه نداشت...زیر لب گفتم:- خدا رحمتش کنه...مهیا به آرامی ازم جدا شد و کنار مادرم نشست.منم باز بیکار نشستم.مامان متوجه شد و گفت:- آرام برو توی باغ یه خورده قدم بزن.حوصلت سر نره.مهیا جون گفت:- باور کن پیمان با دوستش دور یه سری کارن.بیکار نیست بیاد هم صحبتت شه.لبخندی زدم و گفتم:- نه من راحتم.داشتم به طرف در خروجی میرفتم که مهیا گفت:- آرام صبر کن.بی زحمت این دوتا چایی رو ببر واسه پیمان و دوستش.دستت درد نکنه دخترم.- خواهش می کنم.می برم.پیمان پسر مهیا جونه.بیست و هفت سالش بود.یه پسر مو مشکی،قد بلند،سبزه و خوش مشرب.خیلی هم منو تحویل می گرفت.اتاق کارش یادم اومد.زیرزمین رو تر و تمیز کرده بود واسه اتاق کارش.یه بار بیشتر اونجا نرفته بودم.اینقدر کاغذ و نقشه و این چیزا توش بودکه حالمو به هم می زد.بالاخره آقا مهندس ساختمونه وقت تمیزکاری رو نداره.پله های زیرزمین رو آروم آروم پایین اومدم.مقابل در چوبی کوچکی رسیدم.چند لحظه مکث کردم.چه خوب که دوستش اینجاست.حداقل پیمان دیگه فرصت چرت و پرت گفتن رو پیدا نمی کنه.دو سه بار مستقیم بهش گفتم که به چشم برادرم می بینمش...اما نه خودش ول کنه نه مهیاجون.مامان هم همچین بدش نمی یاد که دامادش پسر دوست عزیزش باشه.خدا نصیب یه دختر دیگه کنش.تقه ی آرومی به در زدم.جوابی نشنیدم. یه کم محکم تر زدم.ولی باز فقط صدای صحبت کردن اونا میومد.کم کم داشتم عصبی می شدم.با پام محکم کوبیدم به در و گفتم:- آقا پیمان اجازه هست؟چند ثانیه بعد در باز شد و پیمان توی چهارچوب در ایستاد.وقتی دیدم،با تعجب گفت:- اِ آرام تویی؟سلام.خوبی؟از این ورا؟به زور لبخندی زدم و گفتم:- سلام.خوبم.با مامان اومدم.یه نیم ساعتی میشه.تو خوبی؟- آره منم خوبم.- نمی خوای تعارف کنی بیام تو؟خندید و گفت:- آخ ببخشید حواسم نبود.بیا تو.قبل از اینکه وارد بشم گفتم:- پیمان؟دوستت اینجاست.میخوای من برگردم؟سینی چای رو از دستم گرفت و گفت:- غریبی می کنی؟بیا تو.آشناتون می کنم.وقتی داخل اتاق شدم مثل همیشه نامرتب و پر از اوراق بود.همکار پیمان پشت به من نشسته بود و مشغول تماشای چندتا نقشه بود.پیمان سینی چایی رو روی میز گذاشت و گفت:- آرام بیا جلو.کمی نزدیکتر شدم که ادامه داد:- آرام دختر دوست مامانم.ایشون هم پرهام همکار جنابعالی.وقتی پرهام سمتم برگشت یخ زدم...این که شفق خودمونه...دستمو لبه صندلی گرفتم که نیفتم...چقدر بی خیال زدل زده به من...- سلام آقای شفق...اون که کلا خیلی خونسرد بود:- سلام خانوم معین.فکر نمی کردم اینجا ببینمتون...پیمان مداخله کرد و گفت:- شما آشنایی قبلی دارین؟لبخند زوری زدم و گفتم:- ایشون استاد من هستن...پیمان خندید و گفت:- آهان.پرهام از آرام زیاد برات گفته بودم.یادت که هست؟پرهام پوزخندی زد و گفت:- پس اون آرامی که شما میگفتین همون معین خودمونه...خوبه...سلیقت هم خوبه.پیمان خندید و من همچنان مبهوت بودم.- پرهام قرار نشد همه چیزو لو بدیا...به سختی صدامو صاف کردم و گفتم:- خوشحال شدم دیدمتون آقای شفق.مزاحم نمیشم.فعلا...اومدم برم که پیمان سریع گفت:- آرام کارمون تموم شده.خوشحال میشیم یه کم پیشمون بشینی. می دونم اون بالا حوصلت سر میره...(خندید)خنده کوتاهی کردم و طوری که فقط اون بشنوه گفتم:- پیمان من از اینکه اینجا پیش ایشون بشینم واقعا خجالت میکشم...پیمان با صدای بلندی خندید و گفت:- به ظاهرش نگاه نکن.پسر خوبیه...فقط زود با همه اخت نمیشه.زیر لب گفتم:- میدونم...- چیزی گفتی؟به خودم اومدم.- نه...یعنی...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:- به دوستم قول دادم برم دیدنش...یه کم دیرم شده...پیمان نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت:- آرام اینجا جای پیمان خر میبینی؟- اِ پیمان من همچین چیزی گفتم؟خندید و گفت:- نه.اگه اینجا راحت نیستی نمیخواد واسه فرار کردن ازش دروغ بگی...لبمو با خجالت گاز گرفتم و گفتم:- ولی واقعا یه قرار دارم...
خودمو روی تخت نگار انداختم و گفتم:- وای نگار اصلا میبینمش از ترس میخوام پس بیفتم...نگار کنارم دراز کشید و گفت:- منم همینطور...آخه اصلا اون آدمه؟آهی کشیدم و گفتم:- از اشکان چه خبر؟- یه چند دقیقه قبل از اینکه تو بیای منم تازه از پیش مهتاب اومده بودم...- خب؟- هیچی دیگه.اشکان هم اونجا بود...یه خورده نرم تر شده بود...ولش کن اونو. تو تعریف کن اون شفق ذلیل شده چیا میگفت؟- اصلا باهاش حرف نزدم.- جدی؟- اوهوم.لبخندی سراسر شیطنت زد و گفت:- آرام؟پیمان هنوز مثه قبلا...حرفشو بریدم و گفتم:- توجه نکردم.به پهلویم کوبید و گفت:- آرام با منم بلههههه؟خندیدم و گفتم:- پسر خوبیه.دستشو ستون سرش کرد و گفت:- خب؟- بدم نمیاد ازش.با اشتیاق بیشتری گفت:- خب؟خندیدم و گفتم:- ولی به درد هم نمیخوریم.آهی کشید و گفت:- آرام به خدا بچه خوبیه.به همم میاین.چرا نه آخه؟چشامو بستم و گفتم:- تو الان که دلت پیش اشکانه اگه غیر اشکان بیاد برات جواب چی میدی؟کمی فکر کرد و گفت:- خب...میگفتم نه.ولی تو که دلت پیش کسی نیست...چند ثانیه نگام کرد و بعد تقریبا جیغ کشید:- آراااااااااااام؟تو...آرام تو هم؟خندیدم.محکم دستاشو به هم کوبید و گفت:- کی هست حالا این بدبخت ذلیل شده؟توی چشاش زل زدم و گفتم:- قول بده که مسخرم نمیکنی؟- قول میدم...ولی قول نمیدم که نخندم.خندیدم و گفتم:- نگار اصلا نمیدونم چطور شد...اصلا نمیدونم چه شکلی پیش اومد...فقط میدونم که وقتی فهمیدم که دیگه خیلی دیر شده بود...- اینقدر صغری کبری نچین. اسمشو بگو.نفس بلندی کشیدم و گفتم:- پرهام...لحظاتی با حیرت نگاهم کرد.- شفق دیگه؟به آرامی گفتم:- آره.برعکس تصورم آهی کشید و گفت:- وای...آرام بد کسیو انتخاب کردی...- میدونم...- و اینو هم میدونی که اون حتی یه نیم نگاه هم بهت نمی اندازه؟- آره.- به کس دیگه ای هم گفتی؟- نه...- خوب کردی.نگی یه وقت مسخرت میکن...سپس با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن.- مرض نگار...- آخه آدم قحط بود؟پیمان چشه تورو خدا؟شغل خوب نداره که داره.قیافه خوب نداره که داره.پول نداره که داره.دیگه یه دختر چی میخواد؟تازه دوستت هم که داره.پوزخندی زدم و گفتم:- فکر میکردم درکت از بقیه بالاتره.آهی کشید و گفت:- ببین...دختر بی سوادی نیستی الحمدلله.تحصیل کرده ای و میفهمی. و میدونی که توی زندگی هیچ وقت دنبال ناممکن ها نباید بری...- گاهی اوقات هم نمیشه.مثلا اشکان واسه تو ممکنه؟یه ناممکن به حساب نمیاد؟- نمیدونم...از جایم بلند شدم و گفتم:- سعی میکنم فراموشش کنم.الان هم...باید برم دنبال مامان.هنوز پیش مهیاست. *** - آخه من بیام بگم ننه عروسم؟زدم زیر خنده- نه خیر.مثل اینکه یادت رفته هان؟تو جزء دعوتیای خاله زیبا و مهتابی.نصف موهاشو ریخت توی صورتش و گفت:- آخه اونجا همه فک و فامیلای شومان.- نه بابا.همه هی یه چارتا مهمون و دوست و آشنا با خودشون میارن.- خب حالا من چی کنم؟ساده بیام یا تیپ بزنم؟داییت توی عروسیا دوربین مخفی کار میزاره؟- نیکی؟آدم باش.- به خدا مسخره نمیکنم.میخوام بدونم با چه تریپی بیام بیتره؟(بهتره)روی تختش نشستم و گفتم:- به نظر من کت مشکی هست که واسه تولد سودی پوشیدی؟اون بهتره.با تعجب نگام کرد و گفت:- میخوای یه پالتو هم بپوشم بیام ها؟وسط این گرما...- خب نپوش اونو.نیکی مجلس خرتوخره هرجور راحتی بیا.- آخیش حالا یه دلی از عزا درمیارم.تا به تالار رسیدیم رفتیم سمت پرو و لباسامونو پوشیدیم. نگار همش بهم روحیه میداد که خیلی خوشگل شدم.یه پیراهن پوشیده بودم که تا زیر زانوم میرسید و آستیناش یکیش کوتاه بود و اون یکی بلند.که بلنده از روی شونم میفتاد.خودم عاشقش بودم شاید چون سلیقه مامان بود.مهیا جون محکم بغلم کرد و گفت:- ایشالله عروس آینده مون آرام باشه.نگار از پشت سرم داد زد:- ایشالله...البته مهیا خانوم بعد از من ایشالله.زندایی عایشه اسپند رو دور سرم تاب داد و گفت:- الهی عزیزم ماه شدی.خدایا نگهم دار تا عروسی آرامم رو هم ببینم...نگار با چاپلوسی خودشو جلوم انداخت و گفت:- عایشه جوووون منم خوشگل شدما...واسه عروسی منم یه وقت ازخدا بگیر.زندایی گونشو بوسید که نگارذوق مرگ شد:- ایشالله عروسی تورو هم می بینیم.کنار مامان نشستم و گفتم:- مامان مهتاب کو؟مامان دستشو روی دستم گذاشت و گفت:- با اشکان رفتن توی حیاط.الان دیگه میان.- من و نیکی هم میریم توی باغ.ببینیم اونور چه خبره.- باشه فقط مواظب باشینا.آرام مامان یه چیزی بپوش بعد برو.مانتومو از کنارش بلند کردم و گفتم:- حواسم هست مامان.مهتاب و اشکان رو زیر یکی از درختا پیدا کردیم.مشغول دستور دادن به پیشخدمتای بیچاره بودن.- سلام.هردوشون جوابمونو با خوشرویی دادن.اشکان دستشو دور گردنم انداخت و گفت:- هیشکی مثه آجیه خودم خوشگل نشده.حتی شیوا.خندیدم و گفتم:- ببینیم یه شوور خوب میتونیم تور بزنیم یا نه.نگار پقی خندید و سریع خودشو جمع کرد.اشکان دستاشو از دور شونم باز کرد و گفت:- من برم اونور.میبینی انگار اصلا پذیرایی رو یاد نگرفتن. اون سامان خاله زنک رفته نشسته داره قر میده اونوقت من باید برم کاراشو انجام بدم.نگار سریع گفت:- میشه منم باهات بیام.اشکان لبخندی زد و گفت: - البته.بیا بریم.همین که دور شدن مهتاب گفت:- خیلی با هم بهتر شدن.زیر لب گفتم:- خدارو شکر.مهتاب به روبرو اشاره کرد و گفت:- پیمان هنوز ولت نکرده؟داره میاد اینور.آهی کشیدم و گفتم:- نه هنوز یه حرفایی میزنه.مهتاب ولم نکنی بری ها.یه جوری دکش کن.مهتاب خندید و گفت:- اتفاقا ولتون میکنم تا تکلیفتو روشن کنی.آرام یه نه گفتن اونقدرا هم سخت نیست.- فکر میکنی تاحالا بهش نگفتم؟- این دفعه جدی تر بگو...آرام همچین هم بد نیستا.بچه خوبیه.تورو هم که دوس داره.با ناراحتی گفتم:- مهتاب؟میدونی که اونقدرا هم ازش خوشم نمیاد.تازه این عشقه؟که هرروز با یکی بگرده ولی همه جا بگه عشق اول و آخرش منم؟مهتاب با صدای آرومی گفت:- اگه منظورت جریانیه که توی پارک دیدیم...باید ازش سوال کنی.درضمن اومدش.من برم.فعلا.سریع گفتم:- اِ...مه...- سلام آرام.آهی کشیدم و پشت سرمو نیگا کردم.- سلام پیمان.خوبی؟لبخندی زد و گفت:- خیلی خوبم.تو خوبی؟- ممنون.سرمو پایین انداختم.- چه تغییر کردی.خندیدم و گفتم:- همه میگفتن...پیمان زیاد با تیپای رسمی حال نمیکرد.ولی خب امشب شاید به خاطر رسمیت مجلس کت و شلوار پوشیده بود.- چرا بیرون ایستادی؟- با...با مهتاب بودم.رفت نگار رو پیدا کنه و بیاد.- با اشکان بود.وقتی داشتم میومدم دیدمش.با بی حوصلگی گفتم:- آره میدونم.کمی این پا و آن پا کرد و گفت:- آرام میدونم الان وقتش نیست ولی...میتونیم باهم حرف بزنیم؟آهی کشیدم وگفتم:- البته.لبخند محوی زد و گفت:- راستش...میدونم که خیلی این موضوع رو مطرح کردم.- و میدونی که هربار جوابم چی بوده.با معصومیت گفت:- ولی شاید نظرت تغییر کنه.- ولی این طور نیست.با ناراحتی گفت:- آرام؟من چه چیزیم بده؟- تو هیچیت بد نیست.من اولا آمادگیشو ندارم و دوما...پیمان تو اون کسی نیستی که من دنبالشم...وا رفت.روی صندلی نشست و گفت:- مرد رویایی تو چه شکلیه پس؟- شاید به نظرت مسخره بیاد ولی من کسیو انتخاب میکنم که وقتی میبینمش...وقتی می بینمش قلبم بریزه و...- ولی عشق میتونه بعدها هم به وجود بیاد.- متاسفانه به این موضوع اعتقاد ندارم.- پس با این حساب هیچ وقت نظرت راجب من برنمی گرده؟نفس عمیقی کشیدم و گفتم:- پیمان تو خیلی خوبی.هم خوشگل و جذابی هم کار خوبی داری.بهترین ها میتونن همسرت بشن.حس کردم بغض کرده:- ولی من هیشکی غیر از تو به چشمم نمیاد...لبخندی به رویش پاشیدم و گفتم:- خیلی ها دور و برتن که دوستت دارن.با بی حالی گفت:- می شه تنهام بزاری؟عذاب وجدان گرفتم.طفلی خیلی ناراحت شده بود.به هر حال من نمیتونستم آیندمو به خاطرناراحتی اون خراب کنم.- پیمان تو که ازدست من ناراحت نیستی؟به زور خندید:- نه آرام.تو هم نظر خودتو داشتی.منم نمیتونم به زور تورو عاشق کنم.لبخند کوچکی زدم و گفتم:- پس زود بیا داخل.فعلا... به صندلیم تکیه دادم و گفتم:- اینقدر ناراحت شد که نگو... نگار آهی کشید و گفت: - جفتک زدی به آیندت و بختت.پسر به اون ماهی. مریم با مظلومیت گفت: - میگم حالا که آرام امادگی نداره خب شاید بعضیا آمادگیشو داشته باشن... من و نگار خندیدیم. - مریم جان آخه تورو که نمی شناسه... مریم سریع گفت: - فردا بریم خونه شون آشنامون کن. نگار خواست حرفی بزنه که صدای شفق میخکوبمون کرد: - خانومای معین،شایسته،سالاری،اگه حرفاتون مهمه تشریف ببرید بیرون. نگار داد زد: - استاد سوال درسی بود. شفق به طرفمون اومد.اوه اوه.هر سه تامون می لرزیدیم... - که سوال درسی بود؟ نگار نفس عمیقی کشید و گفت: - بله.درسی. شفق دستاشو پشت سرش قفل کرد و گفت: - کدوم سوال؟ نگار با التماس نگام کرد و گفت: - سوال رو آرام پرسید... مات و مبهوت نگاش کردم.چه الکی لاف میزد... شفق نگام کرد و گفت: - آخر ساعت بیاین و سوالتون رو هم بیارین خانوم معین.خودم براتون توضیح می دم.و لطفا اینجوری نظم کلاس رو به هم نریزید. با صدای آرومی گفتم: - چشم استاد... وقتی کلاس تموم من موندم و بدون هیچ سوالی.سهیل(همون مزخرفه)یه برگه دستم داد و گفت: - بیا آرام.اینو ببر ازش بپرس. با قدردانی نگاش کردم و گفتم: - سهیل خیلی مرسی... لبخندی زد و رفت...شفق به ظاهر دور کتاباش بود.ولی میدونستم منتظر منه. به سمت میزش رفتم و برگه رو گذاشتم جلوش. - مشکلتون این مسئله اس؟ با گیجی گفتم: - کدوم مسئله؟ خندید و گفت: - این که توی این برگه اس. به خودم اومدم. - اهان بله بله...همینه.چطور مگه؟ - خیلی ساده اس.فکر می کردم میتونی حلش کنی. با شرمندگی گفتم: - یه آن جوابش یادم رفت. - مهم نیس.الان برات توضیح میدمش. چقدر قشنگ حرف میزد...چقدر قشنگ توضیح می داد...صداش به دل میشینه... کیفمو روی شونم انداختم و گفتم: - استاد ممنون. اونم از جاش بلند شد وگفت: - خواهش میکنم.وظیفه اس. گوشیمو درآوردم.چند تا اس از مریم ونگار بود.هردو گفته بودن که رفتن خونه.به ساعت نگاه کردم.طرفای یک و نیم بود. شفق یه جورایی متوجه حالاتم شد. - چیزی شده خانوم معین؟ - نه خیر...خداحافظ. - به سلامت. تا از محوطه دانشگاه زدم بیرون سهیل جلوم سبز شد. - سلام آرام.چی شد؟ بی حوصله گفتم: - سلام.دستت درد نکنه مسئله خوبی بود. لبخندی زد وگفت: - خواهش می کنم... - سهیل عجله دارم فعلا. سریع گفت: - ماشین آوردم امروز.بیا میرسونمت. - نه خودم میرم. - دِ تعارف نکن.سر ظهره.ماشین پیدا نمی شه که. - سهیل کیفمو ول کن. کیفمو ول کرد و گفت: - بابا بیا برسونمت الان چارتا جغله مزاحمت شن میخوای چیکار کنی؟ گوشیمو درآوردم و به اشکان زنگ زدم. - الو اشکان؟ - سلام آرام.خوبی؟ - آره.ببین الان کجایی؟ - سر ساختمون.نیم ساعت دیگه میرم خونه. - نمی رسی بیای دنبالم؟ اشکان چند لحظه ساکت موند و بعد گفت: - فکر نکنم...ببخشید یه خورده کارم سنگینه.زنگ بزن تاکسی... - باشه.مرسی از راهنماییت.فعلا. تا گوشی رو قطع کردم سهیل گفت: - میاد؟ - اوهوم. عصبی گفت: - تو از من بدت میاد؟ - تا حالا بهت فکر نکردم. با التماس گفت: - تورو خدا بیا یه کم باهات حرف بزنم.تو نمی خوای تکلیفمو روشن کنی؟ پوزخندی زدم و گفتم: - سهیل؟تکلیف تو رو روشن کرده بودم. - ببین آرام...می خوام بهتر در موردم فکر کنی.ببین تو میدونی که من از نظر مالی هیچ مشکلی ندارم.پس میتونم از این نظر تامینت کنم. - با پولای بابات دیگه؟ سرشو خاروند و گفت: - خب میرم سر کار.پیش بابام. - خب؟ - خب اینکه...کار به زودی می کنم.خونه از خودم دارم.ماشین هم که ملاحظه می کنی...فقط میمونه اخلاقم....باور کن آدم خوبی می شم.پشیمونم از گذشته.اگر هم بخوای بحث عشق و عاشقی رو پیش بکشی من به جای هردومون دوستت دارم.ممکنه تو هم بعد از ازدواج... حرفشو بریدم و عصبی گفتم: - سهیل اصلا نمی خوام در مورد خواستگاریت بشنوم چه برسه به ازدواج محالمون...در ضمن...ببین سهیل نمیگم مادیات مهم نیست اما همه چیز هم نیست.برام اخلاقت مهمه...نمی خوام باهات تعارف کنم... - راحت باش بگو. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - پرونده ات توی دانشگاه سیاهه.خونواده تو کم و بیش میشناسم.خونواده خوبی داری.اما رفتارت شبیه پسرای خام و نپخته اس...سهیل واسمون زوده در مورد ازدواج حرف بزنیم.تو هنوز بیست و دو سالته. یه سرخی خاص توی چشماش بود.حس کردم چیزی زده بالا. - آرام میتونیم یه چند سالی با هم باشیم نه؟تا تو منو بهتر بشناسی. سریعا گفتم: - سهیل نه.جوابم منفیه.سهیل درک کن لطفا. بهم نزدیکتر شد وگفت: - بیا یه مدت با هم باشیم. - سهیل وسط اروپا گیر نکردی. - ولی من تورو میخوام. - متاسفم که من نمیخوام. عصبی شد.داد زد سرم - حالا اگه اون سام پاپتی بود خانوم با کله قبول می کرد.آخوند پرستن دیگه این ملت. یکی از پسرای مذهبی کلاسمون بود و همه یه جور احترام خاص براش قائل بودیم. متقابلا داد زدم: - سگ سام شرف داره به تو. خیلی کفری شده بود.یه آن حس کردم میخواد بخوابونه توی دهنم.اما بعد لحظاتی مکث رفت. به صندلیم تکیه دادم و گفتم:- اینقدر ناراحت شد که نگو...نگار آهی کشید و گفت:- جفتک زدی به آیندت و بختت.پسر به اون ماهی.مریم با مظلومیت گفت:- میگم حالا که آرام امادگی نداره خب شاید بعضیا آمادگیشو داشته باشن...من و نگار خندیدیم.- مریم جان آخه تورو که نمی شناسه...مریم سریع گفت:- فردا بریم خونه شون آشنامون کن.نگار خواست حرفی بزنه که صدای شفق میخکوبمون کرد:- خانومای معین،شایسته،سالاری،اگه حرفاتون مهمه تشریف ببرید بیرون.نگار داد زد:- استاد سوال درسی بود.شفق به طرفمون اومد.اوه اوه.هر سه تامون می لرزیدیم...- که سوال درسی بود؟نگار نفس عمیقی کشید و گفت:- بله.درسی.شفق دستاشو پشت سرش قفل کرد و گفت:- کدوم سوال؟نگار با التماس نگام کرد و گفت:- سوال رو آرام پرسید...مات و مبهوت نگاش کردم.چه الکی لاف میزد...شفق نگام کرد و گفت:- آخر ساعت بیاین و سوالتون رو هم بیارین خانوم معین.خودم براتون توضیح می دم.و لطفا اینجوری نظم کلاس رو به هم نریزید.با صدای آرومی گفتم:- چشم استاد...وقتی کلاس تموم من موندم و بدون هیچ سوالی.سهیل(همون مزخرفه)یه برگه دستم داد و گفت:- بیا آرام.اینو ببر ازش بپرس.با قدردانی نگاش کردم و گفتم: - سهیل خیلی مرسی...لبخندی زد و رفت...شفق به ظاهر دور کتاباش بود.ولی میدونستم منتظر منه.به سمت میزش رفتم و برگه رو گذاشتم جلوش.- مشکلتون این مسئله اس؟با گیجی گفتم:- کدوم مسئله؟خندید و گفت:- این که توی این برگه اس.به خودم اومدم.- اهان بله بله...همینه.چطور مگه؟- خیلی ساده اس.فکر می کردم میتونی حلش کنی.با شرمندگی گفتم:- یه آن جوابش یادم رفت.- مهم نیس.الان برات توضیح میدمش.چقدر قشنگ حرف میزد...چقدر قشنگ توضیح می داد...صداش به دل میشینه...کیفمو روی شونم انداختم و گفتم:- استاد ممنون.اونم از جاش بلند شد وگفت:- خواهش میکنم.وظیفه اس.گوشیمو درآوردم.چند تا اس از مریم ونگار بود.هردو گفته بودن که رفتن خونه.به ساعت نگاه کردم.طرفای یک و نیم بود.شفق یه جورایی متوجه حالاتم شد.- چیزی شده خانوم معین؟- نه خیر...خداحافظ.- به سلامت.تا از محوطه دانشگاه زدم بیرون سهیل جلوم سبز شد.- سلام آرام.چی شد؟بی حوصله گفتم:- سلام.دستت درد نکنه مسئله خوبی بود.لبخندی زد وگفت:- خواهش می کنم...- سهیل عجله دارم فعلا.سریع گفت:- ماشین آوردم امروز.بیا میرسونمت.- نه خودم میرم.- دِ تعارف نکن.سر ظهره.ماشین پیدا نمی شه که.- سهیل کیفمو ول کن.کیفمو ول کرد و گفت:- بابا بیا برسونمت الان چارتا جغله مزاحمت شن میخوای چیکار کنی؟گوشیمو درآوردم و به اشکان زنگ زدم.- الو اشکان؟- سلام آرام.خوبی؟- آره.ببین الان کجایی؟ - سر ساختمون.نیم ساعت دیگه میرم خونه.- نمی رسی بیای دنبالم؟اشکان چند لحظه ساکت موند و بعد گفت:- فکر نکنم...ببخشید یه خورده کارم سنگینه.زنگ بزن تاکسی...- باشه.مرسی از راهنماییت.فعلا.تا گوشی رو قطع کردم سهیل گفت:- میاد؟- اوهوم.عصبی گفت:- تو از من بدت میاد؟- تا حالا بهت فکر نکردم.با التماس گفت:- تورو خدا بیا یه کم باهات حرف بزنم.تو نمی خوای تکلیفمو روشن کنی؟پوزخندی زدم و گفتم:- سهیل؟تکلیف تو رو روشن کرده بودم.- ببین آرام...می خوام بهتر در موردم فکر کنی.ببین تو میدونی که من از نظر مالی هیچ مشکلی ندارم.پس میتونم از این نظر تامینت کنم.- با پولای بابات دیگه؟سرشو خاروند و گفت:- خب میرم سر کار.پیش بابام.- خب؟- خب اینکه...کار به زودی می کنم.خونه از خودم دارم.ماشین هم که ملاحظه می کنی...فقط میمونه اخلاقم....باور کن آدم خوبی می شم.پشیمونم از گذشته.اگر هم بخوای بحث عشق و عاشقی رو پیش بکشی من به جای هردومون دوستت دارم.ممکنه تو هم بعد از ازدواج...حرفشو بریدم و عصبی گفتم:- سهیل اصلا نمی خوام در مورد خواستگاریت بشنوم چه برسه به ازدواج محالمون...در ضمن...ببین سهیل نمیگم مادیات مهم نیست اما همه چیز هم نیست.برام اخلاقت مهمه...نمی خوام باهات تعارف کنم...- راحت باش بگو.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:- پرونده ات توی دانشگاه سیاهه.خونواده تو کم و بیش میشناسم.خونواده خوبی داری.اما رفتارت شبیه پسرای خام و نپخته اس...سهیل واسمون زوده در مورد ازدواج حرف بزنیم.تو هنوز بیست و دو سالته.یه سرخی خاص توی چشماش بود.حس کردم چیزی زده بالا.- آرام میتونیم یه چند سالی با هم باشیم نه؟تا تو منو بهتر بشناسی.سریعا گفتم:- سهیل نه.جوابم منفیه.سهیل درک کن لطفا.بهم نزدیکتر شد وگفت:- بیا یه مدت با هم باشیم.- سهیل وسط اروپا گیر نکردی.- ولی من تورو میخوام.- متاسفم که من نمیخوام.عصبی شد.داد زد سرم- حالا اگه اون سام پاپتی بود خانوم با کله قبول می کرد.آخوند پرستن دیگه این ملت.یکی از پسرای مذهبی کلاسمون بود و همه یه جور احترام خاص براش قائل بودیم.متقابلا داد زدم:- سگ سام شرف داره به تو.خیلی کفری شده بود.یه آن حس کردم میخواد بخوابونه توی دهنم.اما بعد لحظاتی مکث رفت. نفس راحتی کشیدم و به سمت جاده رفتم تا بلکه ماشینی چیزی گیرم بیاد.هنوز به جاده نرسیده بودم که صداشو شنیدم.- خانوم معین؟یه لحظه ایستادم.خواب بود یا واقعا صدام میزد؟مطمئنا تخیلی شدم.دوباره به راه افتادم.اما دوباره صداشو شنیدم:- خانوم معین؟سریع برگشتم و پشت سرمو دیدم.خودش بود.پیاده.با تته پته گفتم:- اِ آقای شفق شمایید؟می بخشید یه لحظه متوجه نشدم.لبخندی زد و گفت:- مهم نیست.داشتین میرفتین؟یه لحظه از ذهنم گذشت داشتین میرفتین چه جمله مزخرفیه.- بله.- کسی میاد دنبالتون؟دستمو روی پیشونیم گذاشتم.- نه.نفسی کشید و گفت:- بفرمایید میرسونمتون.مات موندم.میخواد برسونم؟عجیبه...شفق که به شاگرداش رو نمی ده...- خانم معین؟به خودم اومدم.- نه ممنون...مزاحم نمیشم.- خواهش میکنم.مزاحم چیه؟بفرمایید.الان هم ماشین گیرتون نمیاد هم اینکه هوا ماشاءالله اینقدر گرمه که نمیشه سر جاده منتظر موند.لبخند ریزی زدم و گفتم:- می بخشید آقای شفق...شما که ماشین ندارید.خندید و گفت:- چرا.ولی توی خیابون بعدی پارکش کردم.چند وقت پیش توی دانشگاه پنچرش کرده بودن.حس کردم به کل آب رفتم...تا رسیدن به ماشینش حرفی نزد.وقتی هم که رسیدیم با گفتن بفرمایید بشینید سکوتش رو شکست.مسیر رو خیلی آروم پیش می رفت.انگاری قرار نبود به مقصد برسیم.چقدر همه چیز قشنگ به نظر میومد...من.پرهام.با هم بودن...سرانجام سکوت رو شکست و گفت:- مسیرتون کجاست خانوم معین؟یه ذره فکر کردم.امروز مامان خونه دایی ایناست.خاله هم که هردم و دقیقه خواهرشوهراش پلاسن خونشون.برم پیش نیکی بهتره.آدرس خونه نگارینا رو دادم.- راستی دیگه براتون مشکلی پیش نیومد؟(و خندید)سرمو تکون دادم وگفتم:- هنوز خودم در عجبم چطور با اون سقوطی که روی زمین داشتم هیچ طوریم نشد...روزای اول سردرد زیاد داشتم اما خدا رو شکر الان نه.- خدارو شکر.باور کنید اگه طوریتون میشد هرگز خودمو نمیبخشیدم...وقتی از کلاس اخراجتون کردم اصلا فکرشو نمیکردم.برید و همچین کاری کنید.واقعا چرا؟خندیدم و گفتم:- ترم پیش هم استاتیک رو داشتم ولی خب افتادمش.این ترم دیگه عزممو جزم کردم که پاسش کنم.و با اخراج شدنم...دیگه ادامه ندادم.- مطمئن باشین این ترم پاسش میکنین.- خدا کنه.دیگه چیز زیادی تا خونه نمونده بود.باید یه چیزی از زندگیش درمیاوردم:- آقای شفق شما با پیمان همکارین؟- بله و یه جورایی دوستش هم به حساب میام.مهندس ساختمان سازیه.میدونین که؟- بله بله.دنده رو عوض کرد و ادامه داد:- دیگه توی دو ماه آینده باید تنهایی شرکتو بچرخونه.متعجب گفتم: - چرا؟مگه قراره تغییر شغل بدین؟خندید و گفت:- نه.واسه یه دوره دوسالی میخوام برم فرانسه.قلبم ریخت.فرانسه؟دوسال؟با قیافه وا رفته گفتم:- چه دوره ی طولانی ای میشه...تنهایی توی دیار غربت سختتون نیست؟- نه خب.عموم اونجاست.تنهای تنها نیستم...بیشتر از قبل غمگین شدم.خدا نکنه دختر عمو داشته باشه...- موفق باشین.لبخندی زد و گفت:- ممنون.شما هم همینطور.وقتی پیاده شدم گفتم:- ممنون آقای شفق.خیلی زحمت کشیدین.و با چند تا تعارف تیکه پاره کردن رفت. زنگ خونه نگارینا رو فشار دادم و ولش نکردم.اصلا حواسم پرت بود...پرهام...فرانسه...دوسال... من...اولین شکست توی زندگی...دو ماهه دیگه ره...چقدر زود...با چیزی که محکم توی کمرم خورد به خودم اومدم.متعجب پشت سرمو نگاه کردم و نگار رو دیدم.- چته عوضی چرا میزنی؟عصبی داد زد:- عوضی تویی.چته زنگو گرفتی ول نمیکنی؟فکرکردم طوری شده.و و قتی قیافه دمغمو دید مطمئن شد واقعا طوری شده.به داخل راهنماییم کرد و گفت:- چیزی شده؟میدونستم توی خونه تنهاست.پدر و مادرش همیشه شب میومدن خونه.وقتی روی مبل نشستم و نفسم تازه شد با عصبانیت گفتم:- یکی نیست بگه مگه نمیشه توی مملکت خودت دوره ببینی...آخه این همه سواد رو میخواد چیکار؟هی برم فرانسه برم فرانسه میکنه...نه اگه میشد میخوابوندم توی دهنش...نگار متعجب جلوم ایستاده بود.- چی میگی آرام؟کی میخواد بره فرانسه؟با بغض گفتم:- شازده تازه درس خوندنش گل کرده.نگار با ناباوری گفت:- اشکان؟اشکان میخواد بره فرانسه؟آرام یه چیزی بگو قلبم از کار افتاد...به من که چیزی نگفت...چرا این همه بی خبری؟در میان تمام ناراحتیام خندیدم و گفتم:- کی گفته اشکان میخواد بره؟نفس راحتی کشید و گفت:- وای خدایا مرسی...دختر تو که منو نصفه جون کردی...خو حالا کی میخوا بره؟دوباره یادش افتادم...پرهام و دوسال توی فرانسه و دوری...- نگار...اونقدر با لحن غمگینی گفتم که ناخودآگاه جلوم زانو زد و گفت:- پرهام میخواد بره؟سرمو به نشانه مثبت تکون دادم.آهی کشید و گفت:- حالا چند ماه؟- دوسال...جیغ کشید:- دو سااااااااااااااااال؟چه خبره آخه؟- نگار چیکار باید کنم؟دستشو بین موهاش فرو کرد و گفت:- یه خورده از من یاد بگیر.اینقدر دور اشکان موس موس کردم که بالاخره کشیدمش سمت خودم...تو چرا اینقدر بی حس و حالی؟عصبی گفتم: - نه حتما انتظار داری جلوش عشوه هم بریزم ها؟خندید و گفت: - نه...اینطوری نه.به ساعت نگاه کردم.نزدیکای 2.30 بود.آهی کشیدم و گفتم:- نیکی موبایلمو دربیار یه زنگ بزن مامان زهرا بگو اینجام.نگران میشه.نگار نگاهی به اطرافم کرد و گفت:- کیفت کو؟با بی حالی گفتم:- نمیدونم.یا جلوی در گذاشتمش یا همین اطراف.سریع بلند شد و یه نگاه به اطراف کرد.- آرام نیست.توی تاکسی جاش نزاشتی؟مثه فشنگ از جام پریدم.یکی دو دور همون جایی که نشسته بودم رو گشتم.نبود...- نگار کیفم با پرهام رفت.متعجب گفت:- با پرهام؟- آره.با اون اومده بودم...دست به کمر ایستاد و گفت:- چشم و گوشم روشن...دیگه چی؟- خفه شو...رسوندم خونه چون تواِ عوضی دودقیقه نمیتونستی واسه من صبر کنی...نگار خنده ای کرد و گفت:- پس خوش به حالت شده.بدو زنگ بزن روی گوشیت تا جواب بده.به طرف تلفن دویدم و پس از لحظاتی مکث شمارمو گرفتم.یه بوق...دو بوق...پنج بوق...جواب نداد.دوباره گرفتم.چرا جواب نمیده؟ - بله بفرمایید؟قلبم از کار ایستاد.خودش بود.پرهام...پرهامی که قراره تا چند وقت دیگه بره اون سر دنیا... - سلام آقای شفق.آرامم. بعد چند لحظه مکث گفت: - سلام خانوم معین.میبخشید نشناختم و میبخشید که تلفنتون رو جواب دادم. یه کم آروم تر شدم. - نه خواهش میکنم.میخواستم مطمئن شم کیفم توی ماشین شما جامونده. - بله.راستش اون موقع متوجه نشدم.بیارم همونجا که پیادتون کردم دیگه؟ - نه نه.خودم میام. - تعارف میکنید؟بگید کجا بیام،خودم میام خدمتتون. - نه نه.مزاحم شما نمیشم..شما کجایید؟ - زیاد از خونه تون دور نشدم.میام الان. تا تلفن رو قطع کردم نگار پرید جلوم و گفت: - چی شد؟چی گفت؟ نفس راحتی کشیدم و گفتم: - داره میاد - کجا؟ خندیدم و گفتم: - تو سر من...خو اینجا دیه. نگار لحظاتی میخ ایستاد و بعد گفت: - آخه عوضی،تو میخوای آبروی منو ببری؟توی خونه نه میوه هست و نه هیچ چیزی واسه پذیرایی...خودمو بزارم توی ظرف بیارم براش؟ خنده ام را جمع کردم و با اخم ساختگی گفتم: - غلط کرد.بیاد خونه که چی بشه؟دوتا دختر تنها...همونجا بیرون ازش میگیرم و میام خونه. خندید و گفت: - اِی آرام...من که میدونم اون ته ته های دلت اگه میومد داخل عروسی میگرفتی... آروم به بازوش زدم و گفتم: - خفه شو...پسره ی وطن فروش...میخواد بره غرب درس بخونه...اصلا مهم نیستش که اون برام... نگار به مسخره نگام کرد و گفت: - ای عمت بمیره با این دروغای ضایعت... خندیدم و گفتم: - خب اینا رو ول کن.اومد کیفمو بده چی بهش بگم؟ کمی فکر کرد و گفت: - بهش بگو...نمیخواد چیزی بگی.یه خورده زیادی ضایع اس.تشکر کن وبیا تو.این یارو میخواد بره اونور دنیا.مطمئن باش اینقدر توی حال و هوای اونوره که حواسش به کرشمه های تو نیست. آهی کشیدم و گـــفتم: - اصلا خوشم از همچین آدمایی نمیاد...جوگیر...حالا انگار میخواد بره واسه زندگی...باز خوب خدا میدونست اینا جنبه جاهای بزرگ رو ندارن و ولشون کرد توی ایران... نگارخندید و گفت: - خوشم میاد جوش که میاری شر و ور رو هم سوار میکنی که خودتو خر کنی...آخ خوشم میاد... لبخندی زدم و گفتم: - خودم هم توی کار خودم میمونم گاهی اوقات. روی پله های گوشه راهرو نشست و گفت: - یعنی چی میشه عاقبت تو؟ - نمی دونم... - آرام میشه یه سوال بپرسم؟ - بپرس... لحظاتی مکث کرد و بعد گفت: - مطمئنی دوسش داری؟ تموم بدنم یخ زد...سوالی که مدت ها بود از خودم میپرسیدم...من جدا چی توی سرم میگذشت؟ حرف دلم چی بود؟ شفق همون شهزاده سوار بر اسب سفیدیه که همه ی دخترا میگن؟ همون کسیه که من دوست دارم بقیه عمرم رو باهاش شریک شم؟ چرا گاهی اوقات اسمش که میاد بدنم میلرزه؟...خب حتما این عشقه... اما گاهی ساده از کنارش رد میشم...گاهی ازش میترسم...اینم عشقه؟ میگن عشق یعنی هرجا باشی به یادشی...اما من فقط توی تنهایی هام باهاشم...این هم عشقه؟ اصلا به نظرم عشق یه چیز خیـــــــــــــــــــــلی بزرگه...یه چیز دست نیافتنی... و عشق فقط در عشق خدا به ماها خلاصه میشه چون از همه خالص تره... ولی عشق من خالصه آیـــا؟اصلا عشقی توی دل من هست؟نمیدونم...نمیدونم... - آرام کجایی هوووی؟ به خودم اومدم. - نگار خودمم هنوز نمیدونم...واقعا نمیدونم... نگار لبخند عمیقی زد و گفت: - می فهممت... صدای زنگ تلفن خونه بلند شد و نزاشت حرف من و نگار به جایی برسه. نگار برداشت: - بله؟ - ... - اِ شمایید استاد؟حالتون خوبه؟ - ... - نه خواهش میکنم این چه حرفیه؟الان بیرون ایستادین؟ - ... - چشم.آقای شفق بفرمایید بالا... - ... - تعارف میکنید؟به خدا اگه بزارم...توی این گرما آخه... - ... - چشم.هرجور راحتید.صبر کنید الان میایم خدمتتون... عصبی پایم را به زمین کوبیدم و گفتم: - سه ساعت چی میگین پشت تلفن به هم؟یه بیا پایین کیفتو ببر هم این قدر فک زدن داره؟ نگار خنده بلندی کرد وگفت: - نمیدونم چرا مذکر ها همش دوس دارن با من صحبت کنن...نمیدونم چی از خودم تولید میکنم که جذبش میشن... پوزخندی زدم و گفتم: - همینه دیگه.خدا اینقدر خوار و ذلیلت کرده که دلقک پسرا شی.تو هم میای پایین یا برم؟ - تو برو منم شربت میارم براش.بدبخت توی دل آفتاب ایستاده... نفس عمیقی کشیدم و از خونه خارج شدم. یه خورده بالاتر خونه ایستاده بود. حرفای نگار توی ذهنم تداعی شد... یعنی هستن کسایی که خودشون احساس خودشون رو ندونن؟ منو دید...یه خورده از ماشینش فاصله گرفت و نزدیکتر شد. لبخند کوچیکش گوشه لبش جا مونده بود...از همون ظهر اینو دیده بودم... سلام...الان باید اینو بگم؟بعدش چی؟میگم حالتون خوبه؟بعدش؟مرسی که کیفمو آوردین...خب بعد؟اه چقدر این راه طولانی شده...چرا بهش نمیرسم؟چقدر فاصله بین ماست... قدم هامو تند تر کردم... - سلام آقای... نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - شفق... از اینکه بین جمله ام فاصله افتاده بود اعصابم داغون شد...حالا میگه چقدر هول شده که حرف زدن هم یادش رفته... لبخندش عمیق تر شد...خیلی عمیق...اونقدر که توی لبخندش محو میشدم...امروز چقدر همه چیزش برام مهم بود. - سلام خانوم معین.حالتون که خوبه؟ - به لطف شما. به خودم مسلط شده بودم.مگه بچه دو ساله ام که خودمو گم کردم؟ - شما خوبین؟ - ممنون. چند لحظه ی خیــــلی کوتاه به سکوت گذشت... - می بخشید که کیفمو...واقعا امروز اعصابم خورد شده... لبخندشو جمع کرد و گفت: - به خاطر آقای ارغوان؟ منظورش سهیل بود...حتما متوجه جر و بحث های ما شده بود. آهی کشیدم و گفتم: - بله... زیر سایه یه درخت که کنارش بود ایستاد و گفت: - مشکلات اخلاقی زیاد داشت...چند بار دانشگاه قصد اخراجشو داشته... - در جریان هستم. - گفتم که...گفتم که در موردش کامل بدونین... زورکی لبخند زدم و گفتم: - ممنون. خو الان مثلا لبخند زدنت به چیه؟نه کرم از خود درخته...جمع کن خودتو... سریع لبخندمو خوردم وگفتم: - هوا گرمه آقای شفق.شما هم اینجوری اذیت میشین...اگه میشه کیف منو بدین که دیگه مزاحم شما نباشم... به سمت ماشینش رفت و گفت: - مزاحم چیه؟نفرمایید... صدای نگار از پشت سرم اومد.از همون دور داشت حرف میزد: - سلام آقای شفق...حالتون خوبه؟وای من خیلی معذبم توی این گرمایی که توش خر تب میکنه ایستادین... من و پرهام مات نگاش کردیم... حالا دیگه کنار من و شفق که کیفم توی دستش بود ایستاده بود. خودش انگاری متوجه شد.سریع گفت: - ببخشین منظوری نداشتم...فقط میخواستم بگم هوا خیلی گرمه... پرهام آروم خندید وگفت: - مهم نیست... نگار سینی شربت رو که بر اثر دویدنش از توی خونه تا اینجا،نصفش توی سینی ریخته بود،جلوی پرهام گرفت و گفت: - ببخشید باز هم.چون دویدم اینطوری پخش شده... و من مرده بودم از خنده...نگار هیچ وقت توی عمرش پذیرایی نکرده...الا خونه ی ما.اون هم با نظارت مامانم. پرهام کمی این پا و اون پا کرد و گفت: - نه ممنون...میل ندارم... نگار با اصرار گفت: - تعارف نکنید.اینجوری فکر میکنم دوست ندارین از پیش ما چیزی بخورین... و اینجوری شد که شفق افتاد توی رودربایستی... یه لحظه حس کردم چشای پرهام بیش از حد باز شده...فکر کردم گیر کرده توی گلوش...اما کمتر از سه ثانیه به حالت اولش برگشت... نگار هنوز لبخند روی لبش بود. پرهام از نگار تشکر ساده ای کرد و رو به من گفت: - این هم از کیف شما...باز هم میبخشید که از توی کیفتون موبایلتونو درآوردم... - خواهش میکنم...ممنون که...که زحمت کشیدین و کیفمو آوردین... سرش را به نشانه استدعا تکون داد و گفت: - خواهش میکنم...پس من دیگه مزاحمتون نمیشم...ممنون واسه...واسه این نوشیدنی دلچسب. نگار خندیدو گفت: - انگاری خیلی به دلتون نشست؟ پرهام با خنده گفت: - بوی انتقام میداد... من گیج مونده بودم.چی بوی انتقام میداد؟ پرهام نگام کرد و گفت: - مواظب کیفتون باشید که توی ماشینای دیگه ای جا نمونه...ممکنه شانستون نزنه و ماشین آشنا باشه.خدانگهدار. نگار سریع گفت: - اِ صبر کنین...بزارین آب بریزم پشت سرتون. من و پرهام با تعجب نگاش کردیم که نگار با خنده گفت: - آخه میگن آب مراده... به مسخره گفتم: - اون آب نطلبیده واسه خوردنه... پرهام ادامه داد: - شاید نگار خانم میخوان من دوباره برگردم اینجا... نگار رنگین کمون شد و گفت: - نه من منظورم همون مراد بود... اون روز به جای من،نگار کلی گیج بازی درآورد و شفق درحالی که خنده اش پیچیده بود ازمون جدا شد... اگه قرار بود پرهام بره...پس یادش رو هم باید با خودش ببره...من نه صبر ایوب دارم و نه عمر نوح که بشینم ببینم کی دلش میزنه واسه ام. خنده ی بلندی کردم ودر حالی که کتابی را از قفسه بیرون می کشیدم گفتم: - مریم مریم؟بیا کتاب مورد علاقه تو پیدا کردم.مریم با عجله به سمتم اومد و گفت:- سفره آرایی؟با خنده گفتم:- کودک داری...با خنده کتاب رو روی شونم کوبید و گفت:- این که واسه عمت نوشته شده...نگار کوش؟در حالی که باقی کتابا رو نگاه میکردم گفتم:- مهتاب دنبال کتابای روانشناسی میگرده واسه اشکان.با اونه.میگم مریم به نظرت پسرا از کتابای روانشناسی خوششون میاد؟واقعا موندم واسه تولد اشکان چی بخرم...مریم کلاسورش را به سینه اش چسباند و گفت:- نه بابا.پسرا کتاب خون نیستن.با بی حالی گفتم: - تموم بازار رو زیر پا گذاشتم.هیچ چیزی که باب دل اشکان باشه رو پیدا نکردم...مریم با خنده گفت:- میخوای براش حافظ بگیریم بلکه یه خورده روش تاثیر بزاره؟خندیدم و گفتم:- نه بابا.مهتاب و نگار داشتن بهمون نزدیک میشدن.سه تا کتاب دستشون بود.نگار از همونجا بلند بلند داد زد:- واسه آقا رفته شاهنامه و کوروش کبیر و زندگینامه فروغ خریده.خو بگو مارمولکِ من،اشکان ،باباش کتاب تاریخی و عاشقانه خون بوده یا مامانش؟من و مریم سرامونو تا حدی که امکان داشت پایین برده بودیم تا صدای خنده هامون توی مقنعه خفه شه.مهتاب که حالا کنارمون رسیده بود گفت:- زهرمار نیکی.اشکان تاریخ رو دوس داره.خودش بهم گفت.حالا یه چیزی هم از شاهنامه بدونه.مگه بده؟نگار شانه بالا انداخت و گفت:- از من گفتن بود.این کتابا فقط میشه دکور اتاقش.مهتاب زیر لب چیزی گفت که نشنیدم.دور خودم چرخیدم و گفتم:- مهتاب من هیچی نگرفتم هنوز...وای عصر آبرومو میبره...مهتاب خندید و گفت:- پیدا میکنیم براش.من برم اینارو حساب کنم.شما هم اینقدر شلوغ نکنین.سمت قفسه های دورتر رفتم و در همون حال گفتم:- من میرم یه نگاه به رمانا کنم و بیام.مَهی حساب کردی خبرم کن.جوابی ازشون نشنیدم.بی خیال شدم و به سمت رمان هاش رفتم.اشکان که رمان خون نبود.حداقل واسه خودم بردارم.چه کتابفروشی باحالی...همه چی توش بود...یکی از کتابارو درآوردم وورق زدم...- آرام ما رفتــــــــــیم...صدای نگار بود.هیچ وقت نمی فهمید توی جاهای عمومی نباید داد بزنه و صداشو ول بده.عصبی برگشتم برم یه چیزی بهش بگم که میــــــــــخ شدم به روبروم...تنها چیزی که الان انتظارشو نداشتم...پرهام.اون زودتر متوجه من شده بود...نگار و مهتاب و مریم نبودن.فکرکنم نگار قصدی مریمو برده بود بیرون...دهن لق بود و پس فردا توی دانشگاه رو پر میکرد.نزدیکتر شدم.هنوز رمان دستم بود.- سلام خانوم معین.به زور گفتم:- سلام جناب شفق...- خوب هستین که؟- ممنون...- فکر نمیکردم اینجا ببینمتون...لبخند کوچولویی زدم وگفتم:- منم همینطور.- کتاب قشنگیه.گیج پرسیدم:- چی؟خندید و گفت:- کتابی که انتخاب کردید...حتی اسم کتابه هم یادم رفته بود.روی جلدش رو خوندم.هستی من...سرمو به نشانه مثبت تکون دادم و گفتم:- خوشحال شدم دیدمتون.فعلا.و به سمت خانومی که پشت میز نشسته بود رفتم.چه لبخندش شبیه پرهامه...حتی نگاهش جذبه ی پرهامو داره...- سلام.خسته نباشید.این کتاب رو میبرم.با مهر نگام کرد و گفت:- سلام دخترم.ممنون...چه خوش سلیقه...معلومه کتاب شناسی...و خندید.منم زوری...- مامان تخفیف ویژه بده.چه صدای آشنایی...چقدر شبیه پرهام.برگشتم طرف صدا...خود پرهام بود.خودِ خودش...گفت مامان؟یعنی این؟....متعجب به خانومه گفتم:- شما...مادر استاد شفق هستین؟با همون لبخندش گفت:- البته...بهم نمیاد بچه ای همسن پرهام داشته باشم؟خندیدم و گفتم:- نه...ماشاءالله خیلی جوونید...دستمو فشار داد.چقدر گرم بود.گفت:- این دوتا چین و چروک هم از حرص خوردن واسه شازده اس...پرهام خنده ای کرد و گفت:- مامان نشد ها...جلو همه منو کوچیک کنی.من در میان خنده شاهد بحث اونا بودم.بعد از لحظاتی کتاب رو بسته بندی کرد و گفت:- بیا دخترم.این یه هدیه از طرف من واسه دانشجوی پسرم...سریع گفتم:- وای اصلا نمیشه...و کیفمو باز کردمتا کیف پولمو در بیارم.دستشو روی دستم گذاشت و گفت:- از تعارف خوشم نمیاد.هدیه است و مجبوری قبول کنی.لبخند بزرگی زدم وگفتم:- یه دنیا ممنون.مامانش فقط با مهر نگام کرد. ***اشکان موهامو توی چنگش گرفت و گفت:- پاشو ببینم ننه آرام.همچین قیافه گرفته و نشسته یه گوشه...تفلـــد داداشیته.پاشو یه قری بده اون وسط حداقل دلمون خوش باشه...سپس داد زد:- ساغر هوووویی؟واسه آبجیم یه لیوان شربت بیار.خندیدم و گفتم:- اشکان خسته ام ولم کن...اشکان قیافشو غمگین کرد و گفت:- وای ببخشید یادم نبود خانوم رفتن و لایه اوزون رو دوختن و اومدن پایین.سپس دستمو کشید و گفت:- پاشو من حوصله ی سر و کله زدن با تورو ندارم ها...ببین همه چه الـــکی خوشن...تو هم هی زور بزن و بگو من خوشبختم و همــه چی آرومـــه...با خنده دنبالش راه افتادم.صدای موزیک از همه جا به گوش میرسید.واقعا هم تولدش مثل خودش خاصه.تموم بالای سی سال رو فرستاده بود طبقه پایین و بقیه رو جمع کرده بود بالا.ماشاءالله کم هم خو رفیق نداره...حداقل ده تا پسر و پونزده تا دختر ناخودی بودن.حالا خودمون و بچه ها خالشو داییش به کنار.واقعا اون شب پی بردم پسرا مزخرف ترین موجودات عالم ان.از یه طرف به نگار قول پایبندی داده و از یه طرف جی افاشو ول نکرده...باز خوب نگار نیست وگرنه...یعنی پرهام هم اینطوریه؟خوش به حال دوست دختراش.اشکان دستمو گرفت و گفت:- چیه توی فکری؟طوری شده؟- نه.- میخوای بری بیرون؟توی حیاط...یه خورده گرفته به نظر میای...- آره میخوام برم...- بیام باهات؟- نه...نه...- پس زودی برگرد.سرمو تکون دادم و اومدم پایین.می خواستم برم بیرون که دایی علی صدام زد.- آرام؟سریع برگشتم طرف صداش.روی یه مبل دونفره کنار آشپزخونه نشسته بود.در حالی که به طرفش میرفتم گفتم:- جونم دایی؟تنهایی حوصلت سر میره؟خندید و گفت:- اِی.زنداییت نشسته اینجا و چارچشمی حواسش به منه که مبادا بزنه به سرم و برم بالا.خندیدم و کنارش نشستم.- هیچی که بالا کم و کثر نیست؟- نه دایی...همه چی خوبه.- بیرون کار داشتی؟- نه.میخواستم هوا بخورم.نفس عمیقی کشید و گفت:- خوبه.میخواستم باهات صحبت کنم.کمرمو صاف کردم و گفتم:- من در خدمتتم.بفرمایید؟سرشو تکون داد و گفت:- دایی یه سوال ازت میپرسم راست و حسینی جوابمو بده.- اختیار داری علی خان.مگه من تا حالا به شما دروغ گفتم؟خندید و هیچی نگفت.- بگو دایی.قول میدم راست بگم.خیره نگام کرد و گفت:- این دوستت نگار هست...- خب؟- با اشکان رابطه ای داره؟مثلا در حد دوستی...تلفنی...لبخندمو جمع کردم.نکنه مشکوک شده باشه...وای اشکان پدرت دراومد...- چطور مگه دایی؟- نمیدونم...برداشتم از این رفتارا این بود.- من چیزی نمیدونم...دایی یه طوری نگام کرد که یعنی دروغ دروغ به دایی هم دروغ؟با شرمندگی سرمو پایین انداختم و گفتم:- دایی باور کن منو در جریان روابطشون نمیزارن...فقط در همین حد که با هم حرف میزنن من در جریانم...دایی خندید و گفت:- آ قربون دختر راستگو...منم نیتم خیره آرام جان...اگه این دوتا همو میخوان خب چرا الکی طولش بدیم؟باید با نگار صحبت کنم.متعجب زل زدم به دایی...چی میگه؟دایی که از این تریپ دخترا خوشش نمیومد...دایی دستشو جلوی چشام تکون داد و گفت:- آرامی؟دایی حواست کجا رفت؟آروم گفتم:- دایی اشکان میدونه؟خندید و گفت:- نه.بهش نمیگم.اشکان هیچ وقت نتونسته برا زندگیش تصمیم بگیره.26سالشه و هنوز...میبینی چند تا دختر دعوتیشه؟بعد فکر میکنه من ببو ام.بهم میگه اینا خواهرا دوستامن...لا اله الله...آروم خندیدم و گفتم:- پس میخوای زنش بدی آدم شه.- یه جورایی...دستمو ستون سرم کردم و گفتم:- چرا نگار؟دایی لبخند عمیقی زد و گفت:- چون...فکر میکنم نگار در پس این چهره ی شیطونش،باطن خوب و محجوبی داره...نمیدونم ولی به دلم میشینه...یه جورایی خالصه.عایشه هم موافقه و میگه نگار همون چیزیه که واقعا نشون میده.تو...تو مگه چیزی از نگار میدونی که مخالف...پریدم وسط حرف دایی و گفتم:- نه نه به هیچ وجه.نگار بهترین گزینه بود و در ضمن این دوتا بی علاقه هم نیستن...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:- دایی اون ته ته های دلم یه جورایی دلم میگیره...دستشو دور گردنم انداخت و گفت:- چرا دایی؟با لحن لوسی گفتم:- مهتاب شوهر کرد،نگار در شرف شوهر کردنه...سامان زن گرفت،و سر من هم موند بی کلاه...منم میخوام داییییییییییی....دایی با صدای بلندی خندید و گفت:- ای بی شرف تو به کی رفتی؟که حالا شوهر میخوای؟زهرا بیا ببین دسته گلت چی میگه.دستمو آروم جلوی دهن دایی گذاشتم و گفتم:- دایی غلط کردم من هنوز بچه قنداقی ام...مامان بالای سرمون ایستاد و گفت:- چی شده علی؟چی میگه ورووجک من؟دایی خندید و گفت:- وروجکت چشاش تازه باز شده...مامان گیج نگاهمون میکرد و من و دایی با خنده مون گیج ترش میکردیم.