وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

یک بار دیگر تولد قسمت4

به چشماش نگاه کردم داشتن بهم التماس می کردم....راستش از خودم بدم اومد که اینجوری اذیتش کردم اما چکار می تونستم بکنم نتونستم در مقابلش مقاومت کنم
ولش کردمو گفتم تقصیر خودت بود
-میشه بری بیرون
-باشه
دستم رو که روی دستگیره در گذاشتم به طرفش برگشتمو گفتم فراموش کن
پشت در اتاق که ایستادم با خودم گفتم اگع بهوام این جوری پیش برم نمی تونم تو این خونه بمونم....باید بتونم خودمو کنترل کنم
************
همه اومده بودندو همه با تعجب نگاهم می کردند شاید چون تنها غریبه جمع من بودم
دخترا با اشتیاق نگاهم می کردند این رو می تونستم از نگاهشون بخونم
مهمونی هم که قاطی بود و دخترا هم که مثل همیشه نصف بدنشون پیدا بود روی مبلی گوشه سالن نشستم و مشغول دید زدن دخترا شدم
از فرق سر تا نوک پاشون رو بررسی می کردم و چیزی که باعث تعجبم می شد که خیلی روی اندام دخترونه اشون زوم می کردند
تو دلم خندیدم و گفتم یعنی همه ی پسرا اینجوری اند و همیشه توی مهمونیا میشینن دخترا رو اینجوری انگار که چیزی تنشون نیست دید میزنن یا فقط من اینجوریم...البته فکر کنم من اینجوریم چون اصلا نمی تونستم نگاهم رو کنترل کنم شاید چون احساسی که از نگاه کردن به اونا بهم دست میداد برام جدید بود دوست داشتم نگاهشون کنم
با خودم گفتم خوبه وقتی دختر بودم از این لباسا نپوشیدمو تن و بدنمو کسی ندیده و الا با اوضاعی که من از خودم می بینم ....معلوم نیست وضع پسرای دیگه چه جوریه
به مهر که نگاه کردم اون برعکس من اصلا به دخترا نگاه نمی کرد و نسبت به اونا بی خیال بود
لیوان مشروب رو که دست مهر دیدم با خودم گفتم پس چرا من امتحان نکنم من که دیگه پسر و این اجازه رو دارم
به سمت میزی که بطریا و لیوانا روش قرار داشت رفتم
راستش اصلا مشروبا رو نمی شناختمو نمیدونستم از چه نوعی هستن
بطری رو برداشتم و لیوان رو پر کردم
راستش دیدم که بقیه زیاد توی لیوانشون نمی ریزن اما من نمیدونم چرا دوست داشتم زیادی بریزم شاید چون عقده امتحان کردنش رو داشتم
لیوان رو که به دهنم نزدیک کردم بوش به بینیم خورد
اه چقدر بوش بد بود پس اینا چه جوری می خورننش
دست پاچلفتی نباش نشونشون بده که تو با اونا فرقی نداری برای همین
لیوان رو به دهنم نزدیک کردمو لاجرعه سر کشیدم خیلی تلخ بود طوری که حس کردم گلوم سوخت
لیوان رو روی میز گذاشتمو به سمت مبل رفتم
دختر پسرا وسط سالن مشغول رقص بودند
کم کم حس کردم داره گرمم می شه کتم رو در آوردم و روی مبل گذاشتم
حس کردم چشام دران سنگین میشن ...خود به خودی داشتم می خندیدم
نمی تونستم درست راه برم شل و ول خودم رو وسط جمعی که داشتن میرقصیدن رسوندم
تعادلم خودم رو از دست دادم و روی یکی از دخترا افتادم اونم نتونست تعادل خودش رو حفظ کنه و کف سالن پهن شد و من هم روش افتادم
لباش چقدر قرمز بودند بی ارداه شروع به بوسیدنش کردم
حس کردم که یکی داره من رو از روی دختر بلند میکنه
با صدای شلی گفتم ولم کن می خوام ببوسمش
یا سیلی که به صورتم خورد ساکت شدم
چشام رو که باز کردم دیدم بابا جلوم ایستاده
مهر و مهران به سمتم دویدن و من رو به سمت اتاقم بردند روی تخت که افتادم دیگه چیزی نفهمیدم و به خواب رفتم

نصقه شب با سردرد بدی که داشتم از خواب بلند شدم
ای وای چم شده من....چرا سرم اینقدر درد می کنه؟
اینقدر سرم درد می کرد که نمی تونستم بخوابم فکر کنم این سردرد از اثر مشروبیه که خوردم
روی تخت نشستمو شقیقه هام رو فشار دادم
نه مثل اینکه این سردرد خوب شدنی نبود
بلند و به سمت کمد لباسام رفتم لباسام رو عوض کردم و به سمت در رفتم تا بلکه توی آشپزخونه شاید بتونم قرصی پیدا کنم تا سردردم بهتر شه
هم خوابم میومد و هم سردرد داشتم
به سالن که رسیدم دیدم چراغ سالن روشنه ....با خودم گفتم یعنی کی تا حالا بیدار مونده؟
مسیر حرکتمو رو به سمت سالن تغییر دادم
دیدم یه نفر پشت به من تو سالن نشسته یکم که دقت کردم دیدم از پشت که به شادی شبیه هستش
اروم وارد سالن شدم
بهش که رسیدم دیدم دستش رو گذاشته زیر چونه اش و انگار به فکر فرو رفته
کنارش روی مبل که نشستم با ترس از جاش پرید
آروم سرم رو فشار دادم و گفتم چه خبرته آرومتر منم مگه نمی بینی
با اشفتگی به سر و وضعش نگاه کرد یه شلوار و بلوز آستین کوتاه تنش بود مثل اینکه خیالش راحت شد چون سر و وضعش بد نبود
بالاخره بعد از چند ثانیه زبونش باز شد
-تو اینجا چکار می کنی؟
همونطور که پیشونیم رو فشار میدادم گفتم تو اینوقت شب چرا نخوابیدی؟
-من اول سوال کردم
حالا اینم وقت گیر آورده می خواد با من یکی به دو کنه
سرم رو بلند کردم و با چشمای خسته نگاش کردمو گفتم میشه بری برام یه مسکن بیاری
دوباره سرجاش نشست و گفت حالت خوب نیست؟
نه بابا پس بلدی نگرانم بشی .....لبخندی زدمو گفتم هیچی فقط سرم یکم درد می کنه
پشت چشمی نازک کرد و گفت اونقدر که تو خوردی بدتر از اینا هم باید سرت میومد
با اخم نگاش کردم و گفتم فوضولی موقوف حالا هم بلند شو برو برام قرص بیار
از جاش بلند شد و گفت با اینکه می تونم نرم اما میرم میارم
با شیطنت نگاش کردمو گفتم من از اینکارا زیاد برات کردم
با شرم سرش رو پایین انداخت و سریع از سالن خارج شد
یه ده دقیقه ای که نشستم خبری از شادی نشد
پس این دختر کجا غیبش زد ....نکنه رفت قرص درست کنه
بهتر خودم برم ....مثل اینکه رفت بخوابه
به آشپزخونه که رسیدم دیدم با لیوان آب و بسته ای قرص وسط سالن نشسته
-تو اینجایی اینهمه وقت
با شنیدن صدام نزدیک بود لیوان از دستش بیفته که لحظه آخر تونست بگیرتش اما همه آب لیوان کف سالن ریخت
به سمتش رفتمو گفتم ببخشید باز هم ترسوندمت بسته قرصو لیوان رو ازش گرفتم
قرص رو که خوردم نگاش کردمو گفتم میشه یکم با هم حرف بزنیم
با چشمای خواب آلود نگاهم کرد و گفت در چه مورد
-در مورد خودمون البته اگه خوابت میاد میذاریم برای یه وقت دیگه
با شک نگاهم کرد و گفت مگه تو سرت درد نمی کنه
لبخندی زدمو گفتم چرا اما الان بهتر میشه
روی صندلی پشت میز وسط آشپزخونه نشست و گفت خب می شنوم
-اینجا؟
-آره ....باید جای دیگه ای بریم
سرم رو تکون دادم صندلی مقابلش رو کنار کشیدمو در حالی که روی صندلی می نشستم گفتم نه اینجا هم خوبه

-خب می شنوم
توی چشماش نگاه کردمو گفتم عجول شدی
-بودم حالا زود باش بگو می خوام برم بخوابم
راستش اونوقت شب با اون سردرد حوصله ناز کشیدن رو نداشتم برای همین گفتم اگه خوابت میاد برو من که گفتم
-نه می خوام امشب حرفات رو بشنوم
دستام رو جلوم روی میز گذاشتم و گفتم شادی من فکر می کنم که دوست دارم
قهقه ای زد
که گفتم آرومتر الان همه رو بیدار می کنی مگه جوک گفتم که اینجوری می خندی؟
همونطور که سعی می کرد خنده اش رو مخفی کنه گفت از کی؟
با اخم گفتم مسخره کنی دیگه چیزی نمیگم
خنده اش رو جمع کرد و گفت نه بگو می خوام بدونم از کی تو که هنوز مدت زیادی نیست پسر شدی
-خب راستش من قبل از اینکه پسر شم احساسم این اواحر نسبت به تو تغییر کرده بود و دیگه نمی تونستم به چشم همون شادی ببینمت ...یعنی وقتی کنارم بودی دوست داشتم...چی بگم ...خب می خواستمت
با گیجی گفت یعنی از وقتی دختر بودی
-اره اواخر...یعنی یه مدت قبل اینکه پسر شم
-با عصبانیت گفت همون موقعه که با هم هم اتاق بودی
سرم رو پایین انداختمو گفتم آره
چند دقیقه ای چیزی نگفت سرم رو که بلند کردم دیدم چشماش خیس شدند
دستم رو روی دستش که روی میز بود گذاشتم که با خشونت دستش رو از زیر دستم بیرون کشید و گفت خیلی نامردی چطور تونستی این کار رو بامن بکنی ....سرش رو تکون داد و ادامه دا یعنی وقتی ...ای خدا چطور تونستی
باورم نمیشه که اینقدر پست شده باشی
از سرجاش بلند شد و گفت هیچ وقت نمی بخشمت
جلوش ایستادمو گفتم چه خبرت همینجور گازش رو گرفتی و جلو میری بذار منم بگم ....خب من خودمم نمیدونستم چه بلایی داره سرم میاد توقع داشتی چی بهت بگم ...هان....حالا هم بشین هنوز حرفام تمو نشده
دوباره سرجاش نشست و گفت اما باید اتاقت رو جدا می کردی....از همون وقت که احساست عوض شد
لبخندی زدمو گفتم دیوونه شدی اخه من نمیدونستم چمه برای چی باید اتناقم رو جدا می کردم ...من خیالم می کردم توهمه همه چی ....می فهمی ....مطمئن باش اگه میدونستم قراره پسر شم همون کار رو می کردم بعد با شیطنت اضافه کردم اما چه روزایی خوبی بودندااااا
که با گره ای ابروهای شادی مواجه شدم
-خب راست میگم دیگه....بعد دوباره با لبخند اضافه کردم اگه میدونستم قراره پسر شم از اون موقعیتم نهایت استفاده رو می بردم
دوباره خواست بلند شه که دستش رو گرفتمو گفتم شوخی کردم بشین
با اخم گفت اگه قراره چرت و پرت بگی نمی شینم
جدی شدمو گفتم نه بشین می خوام باهات حرف بزنم
بعد از چند ثانیه که برای جمع و حور کردن حرفام گذشت گفتم شادی من ازت خوشم میاد باور کن
خواست چیزی بگه که گفتم میدونم که تو مهرداد رو دوست داری
سرش رو پایین انداخت و گفت نه اما من اصلا نمی تونم ....ناراحت نشو اما من هنوز تو رو به عنوان رها قبول نکردمو اگه بخوام باور کنم تو همون رها هستی نمی تونم قبول کنم که پسری ....یعنی چه جور بگم من فکر نکنم بتونم تو رو به چشم رهام ببینم تو هنوز برام رها هستی رهایی که برام غریبه شدی می فهمی
سرم رو تکون دادم و گفتم اما من نمی تونم......خواهش می کنم باور کن که من یه زمانی رها بودم اما الان دیگه اون نیستم من الان رهام یه پسر که خودش هم توی مرداب هویت شناور مونده ....حق داری خودمم هم هنوز نفهمیدم من کی ام و چی ام؟

-شادی من احساس می کنم دوست دارم
-خودت تازه گفتی من مهرداد رو دوست دارم
از دهنم پرید و گفتم اما اون دوست نداره
با خشونتی که سعی می کرد پنهانش کنه گفت دروغ میگی
-باور کن راست میگم خودم باهاش حرف زدم اصلا مهرداد رو ولش کن....تو دوسش داشته باش ....به من فرصت بده تو رو عاشق خودم کنم شاید تونستی اونو فراموش کنی و عاشق من شی
پوزخندی زد و گفت بعد تنهایی به این نتیجه رسیدی یا همفکری کردی با کسی؟
-شادی چرا نمی خوام باورم کنی؟
-چون میدونم همه ی این حرفات بخاطر تغییر موقعیت و احساسی شدنته مطمئنم چندتا دختر دیگه که ببینی منو فراموش می کنی
بعد با طعنه اضافه کرد نمونه اش همین امشب مثل اینکه یادت رفت چکار کردی
-کدوم کار؟....ها خب اون که دست خودم نبود مست بودم نتونستم تعادلم رو حفظ کنم روش افتادم
-حتما هم خیلی بهت خوش گذشت
پس حسود هم هست خب معلومه همه دخترا حسودند
با شیطنت گفتم ای حسود
دستش رو زیر چونه اش زد و لباش رو کج کرد و گفت چرا باید حسود شم....اصلا به من چه؟
چقدر عوض شده این شادی تو این مدت.........
-ببین من یه جواب ازت می خوام بهم این فرصت رو میدی که شانسم رو امتحان کنم یا نه؟
از سرجاش بلند شد و به سمت بیرون آشپزخونه حرکت کرد
پس یعنی جوابش منفیه......اما قبل از اینکه از آشپزخونه خارج شه برگشت و گفت بهش فکر می کنم و جواب رو بهت میدم
با خوشحالی که سعی در پنهان کردنش داشتم گفتم پس منتظرم
تنها که شدم به این فکر کردم که چه جوری می تونم اونو عاشق خودم کنم یعنی می تونم؟
باید بتونم.....آره باید همه سعیم رو بکنم که شادی رو عاشق خودم کنم
یاد سردردم که افتادم دیدم بهتر شده با خودم گفتم شادی تو دوای هر دردی هستی ببین سردردم هم بهتر شد
************
حس می کردم یکی داره صدام می کنه اما اینقدر خوابم میومد که نمیدونستم توی خواب یا بیداری هستم
تا اینکه پتو به شدت از روم کشیده شد و یکی محکم منو تکون میداد
-زود باش بلند شو
با صدای خواب آلود بدون اینکه چشمام رو باز کنم گفت ولم کن خوابم میاد
-زود باش بلند شو عمو کارت داره
پتو رو دوباره روی خودم کشیدم و گفتم شادی ولم کن خوابم میاد
-بلند شو ساعت 12 هستش عمو هم خیلی عصبانیه تا الان هم خاله جلوش رو گرفت که نیومد بالا....زود باش بلند شو کارت داره
اینقدر حرف زد که فهمیدم دیگه نمی تونم بخوابم پتو رو کنار زدم و روی تخت نشستم و گفتم چیه؟
-اینجوری با این ریخت و قیافه می خوای عاشقت شم؟
چشمام رو مالیدمو دست تو موهام کردمو گفتم مگه چمه
با خنده گفت هیچی فقط زود آماده شو بیا پایین که عمو خیلی بابت دیشب عصبانیه اگه خاله میذاشت اول صبح میومد بالا سرت کتکت میزد
کش و قوسی به بدن دادمو گفتم باشه تو برو منم میام
همونطور که در رو می بست گفت دیر نکنیا زود بیا پایین...خاله هم اونجا هستش نگران نباش

واقعا قیافه اش دیدنی بود وقتی عمو باهاش حرف میزد
سرش رو پایین انداخته بود و به کف سالن خیره شده بود
-خجالت نکشیدی پسره ی احمق .....
اما رهام فقط سکوت کرده بود و جوابی نمیداد
خاله هم با نگرانی سعی در آروم کردن عمو داشت
عمو به سمت خاله که آروم باهاش حرف میزد برگشت و گفت هیچی نگو می خوام ببینم چرا دیشب اون کار رو کرد آبروم رو جلوی دوستام برد
و رو به رهام ادامه داد دختر بودی کمتر برام دردسر داشتی
به رهام که نگاه کردم حس کردم عضلات فکش منقبض شدند راستش دوست نداشتم عمو این قضیه رو به روش بیاره چون به قول رهام خودش هم هنوز
توی مرداب هویت شناور و ما با این سرکوفت زدنا هیچ وقت نمی تونیم کمکش کنیم که خودش رو باور کنه
-چرا لال شدی و چیزی نمگی
مثل اینکه طاقت رهام طاق شد چون ببخشیدی گفت و به سمت در خروجی حرکت کرد
عمو دوباره خواست چیزی بگه که خاله گفت بس کن دیگه هر چی از دهنت دراومد بهش گفتی ....غرورش رو جلومون شکستی....مگه تو تا حالا اشتباه نکردی خب اونم جوونه اشتباه کرد
تازه تو که وضغیت اونو میدونی باید درکش کنی نه این کار رو باهاش بکنی
حوصله نداشتم دیگه اونجا بشینم و به بحث خاله و عمو گوش بدم به سمت در خروجی رفتم که توی لحظه آخر دیدم در حیاط محکم کوبیده شد
راستش دلم براش می سوخت .....شاید به همین خاطر بود که با خودم گفتم بهتره این فرصت رو بهش بدم من که میدونم اون نمی تونه
من هیچ وقت نمی تونم مهرداد رو فراموش کنم من عاشق مهردادم اما برای اینکه دلش رو نشکنم بهش این فرصت رو میدم
طفلکی رهام حتما خیلی بهش برخورد که عمو اینجوری باهاش حرف زد
به سمت اتاقم برگشتم اتاقی که روزی اتاق مشترک من و رها بود رهایی که الان عوض شده و شده رهام
**************
شب شد و هنوز رهام برنگشته عمو هم با اینکه نگرانه اما بروی خودش نمیاره و فقط با تکون دادن مداوم پاش می تونی بفهمی که از نگرانیه که داره اینکار رو می کنه
مهرداد هم همه ی خیابونای اطراف رو گشته اما خبری ازش نیست
همه ساکت دور هم نشسته بودیم و منتظر این بودیم که رهام برگرده
مهر سکوت رو شکست و گفت آخه بابا چرا اینکار رو باهاش کردین خب اون چه میدونسته اونجوری میشه
عمو با صدایی عصبی گفت مهرداد میشه تو دیگه چیزی نگی به اندازه کافی مادرت از صبح تا حالا سرم رو خورده
مهرداد سرش رو با تاسف تکون داد و نگاهش رو به کف سالن دوخت و ساکت شد
در سالن که باز شد رهام وارد شد
همگی به طرفش برگشتیم اما قبل از اینکه ما چیزی بگیم سلامی گفت و به سمت پله ها رفت
داشت به سمت اتاقش میرفت من هم بلند شدم که مهرداد گفت تو کجا؟
با من و من گفتم من..خواستم دوباره سرجام بشینم که خاله گفت برو خاله شاید تو حرفش رو بفهمی برو
لبخندی زدمو به سمت پله ها رفتم
پشت در اتاق که رسیدم در رو زدم اما جواب نداد دویاره در رو زدم که گفت مامان می خوام تنها باشم
-منم شادی
بعد از چند لحظه مکث گفت بیا تو
وارد اتاقش که شدم دیدم با همون لباساش روی تخت دراز کشیده و به سقف زل زده
در رو بستم و نزدیک تخت رفتم اونم بلند شد و روی تخت نشست
-سلام
-با بی حوصلگی گفت سلام....چکار داری؟
لبخندی زدمو گفتم چقدر حواس پرتی ندیدی برای اولین بار در زدم اومدم تو
لبخند بی جونی زد و گفت شادی حوصله ندارم میشه بری
کنارش روی تخت نشستم و گفتم خجالت نمی کشی منو از اتاقت بیرون می کنی ....بعد مثل دختر بچه های که قهر می کنن روم رو ازش گرفتم و گفتم باشه اگه گذاشتم بازم بیای تو اتاقم
بهم نزدیک شد و کنارم نشست و مثل من پاهاش رو از رو تخت آویزون کرد و گفت امروز دوست داشتم بمیرم و از همه چی راحت شم

امروز خیلی اعصابم خورد شد طوری که دوست داشتم خودم رو خلاص کنم
رو به شادی که کنارم نشسته بود نگاهی کردم و گفتم تو نمی فهمی این حرفا که میگم یعنی چی چون پسر نیستی بعد پوزخندی زدمو گفتم حتما الان تو دلت داری بهم می خندی
دستم رو گرفت و گفت اتفاقا نه اما می خوام خودت رو به همه ثابت کنی
دستش رو فشار دادم و گفتم من می خوام از اینجا برم نمی تونم اینجا بمونم
با دقت بهم نگاه کرد و گفت پس چه جوری وقتی اینجا نیستی می خوای منو عاشق خودت کنی
نمیدونستم داره جدی میگه یا شوخی برای همین گفتم یعنی چی؟
-مگه خودت نگفتی بهت یه فرصت بدم خب من هم می خوام این فرصت رو بهت بدم دیگه اما اگه تو اینجا که نباشی نمی تونی منو عاشق خودت کنی
تو فاصله ها آدما که عاشق نمیشن
لبخندی زدمو گفتم چرا خانم کوچولو تو فاصله ها هم آدما عاشق میشن وقتی عاشق شی می فهمی چی میگم
چند لحظه ای دوتامون سکوت کردیم
یه سوال ته ذهنم بود که دوست داشتم ازش بپرسم برای همین رو به شادی کردمو گفتم شادی هنوز هم مهرداد رو دوست داری درسته؟
بعد از چند ثانیه مکث بلند شد و گفت می خوام ببینم می تونی منو عاشق خودت کنی یا نه و به سمت در رفت
قبل از اینکه بیرون بره گفتم پس هنوز هم دوسش داری
بدون اینکه به طرفم برگرده گفت اگه تو تونستی منو فراموش کنی من هم فراموشش می کنم
با کلافگی بلند شدم و گفتم یعنی چی؟پس این فرصت برای چیه؟
-برای اینه که هیچ وقت خودمو سرزنش نکنم که بهت فرصت ندادم می خوام مطمئن شم که نمی تونی
و از در خارج شد در که یسته شد روی تخت نشستم و گفتم پس تو هم هنوز من رو باور نکردی
باید هر چه زودتر برای خودم کاری پیدا می کردم و از اینجا میرفتم بیشتر از این نمی تونم اینجا بمونم من نمی تونم دیگه با این وضعیت اینجا بمونم
باید میرفتم سراغ دخترا آره بهشون میگم من برادر رها هستم بهشون میگم که من به جای اون باهاتون همکاری می کنم آره اینجوری بهتره
روی تخت دراز کشیدم که دوباره در اتاق زده شد
-شادی بیا تو
اما به جای اون مهر بود که توی چارچوب در نمایان شد
دوباره روی تخت نشستم و گفتم فکر کردم شادیه
سرش رو تکون داد و گفت نمی خوای شام بخوری همه تا این وقت منتظر تو بودیم
-نه شما بخورین من سیرم
در رو بست و به آن تکیه داد و گفت فراموش کن برای همه از این اتفاقا میفته اگه من هم بودم بابا باهام این کار رو می کرد
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم میدونم
-پس بلند شو شامت رو بخور
-گفتم که سیرم
در رو باز کرد و گفت پس میگم برات بیارن تو اتاقت بخوری....لبخندی زد و گفت داداش کوچولو کارت خیلی باحال بودا
از این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و گفتم نکنه دوست داشتی جام باشی
لبخندش پر رنگتر شد و گفت اون عفریته که نه اما یکی دیگه اگه بود آره
با تعجب گفتم کی؟
-بماند ....فعلا شبت بخیر
شب بخیر
دوباره روی تخت دراز کشیدم که ده دقیقه ای که گذشت اینبار در اتاق بدون در زدن باز شد
بهش که نگاه کردم دیدم شادیه
-دختر تو کی می خوای عاقل شی چرا در نزدی
به سینی غذا که دستش بود اشاره کرد و گفت بیا از دستم بگیر ....دفعه بعد به جای امشب هم در میزنم
بلند شدم و سینی رو از دستش گرفتم و وسط اتاق گذاشتم
-من که به مهر گفتم سیرم
-بشین من گشنه امه بذار شاممون رو بخوریم
                                     ******************

-نه بابا دختر کم کم داری راه می افتی
چشمکی زد و گفت ما اینیم دیگه
-حالا چرا ایستادی بشین مگه گشنه ات نیست و اومدی شام بخوری
در حالی که روبروم می نشست گفت چرا اتفاقا هم گشنه امه هم یه خبر دارم برات دست اوله مطمئنم هنوز کسی بهت نگفت
به سینی شام نگاهی کردم یه بشقاب که کوکو توش بود یه دیس پلو و یه ظرف سالاد و سبزی و ماست
اب که نیاورده بود
به شادی نگاه کردمو گفتم اولا آب کو چرا نیاوردی دوما می دونی که من کو کو دوست ندارم
شادی بی خیال به حرفای من چنگالش رو به کوکو ها زد و تکه ای از کوکو رو به دهنش گذاشت و گفت پس فردا قراره مامان بزرگ بیاد
کمی پلو تو بشقابم ریختمو به همراه سالاد شروع به خوردن کردمو گفتم منظورت مامان بزرگ منه دیگه مامان بابا؟
لبش رو کج کرد و گفت آره ای کیو در ضمن مامان بزرگ شما مامان بزرگ من هم می تونه باشه
قاشق پری که دستم بود رو به دهنم گذاشتمو گفتم شش دنگش مال تو من نخواستم این مامان بزرگ رو
لبش رو به دندان گزید و گفت خجالت بکش رهام
بهش زل زدمو گفتم یه بار دیگه بگو
-گفتم خجالت بکش
نه اسممو یه بار دیگه بگو ....وقتی اسممو گفتی یه جوری شدم همیشه اینجوری صدام بزن
دوباره مشغول غذا خوردن شد و گفت من که همیشه همینجوری صدات کردم
نچی کردمو گفتم نه این دفعه یه جور دیگه ای بود
از جاش بلند شد و گفت من برم آب بیارم در ضمن خواب دیدی خیر باشه من همیشه یه جور صدات می کنم
در رو باز کرد که خارج بشه که گفتم شادی گفتی مامان بزرگ قرار کی بیاد
-بذار برم آب بیارم بعد برات میگم
-باشه پس زود بیا
با پارچ آب که وارد شد قبل از اینکه بشینه گفتم خب بگو
نگاهی از سر تعجب به من کرد و گفت بذار بشینم بعد حالا خوبه مشتاق نبودی و الا چکار می کردی
**************
-تو اینارو از کجا میدونی
سینی رو بلند کرد که به آشپزخونه ببره که گفتم فعلا بشین بعد خودم می برمش حالا جوابمو بده
-خب امروز وقتی زنگ زده بود با عمو صحبت کنه من هم کنار عمو و خاله بودم برای همین شنیدم
دستی به موهام کشیدمو گفتم حالا چطوری باید این مامان بزرگ ملوک السلطنه رو تحمل کنیم
-رهام خجالت بکش یه بار دیگه در مورد مامان بزرگت اینجوری حرف بزنی نه من نه تو
بلند شدم روی تخت نشستم و گفتم خب راست میگم دیگه ندیدی پارسال که اومده بود چقدر حالگیری کرد هی می گفت شما دخترید نباید بلند حرف بزنید
نباید بلند بخندید نباید اینکار رو بکنی نباید اونکار رو بکنید اصلا نذاشت راحت زندگی بکنیم حالا توقع داری از شنیدن خبر اومدنش خوشحال شم
شادی دوباره سینی رو روی زمین گذاشت و روی صندلی روبروم نشست و گفت حالا که دیگه پسری پس مشکلی نداری دیگه
دستم و زیر چونه ام زدم و به شادی زل زدمو گفتم نه عزیز دلم اگه شانس منه که میدونم حالا مامان بزرگم میشه ضد پسرا و میگه پسر نباید این کار رو بکن ....
ولش کن من نمیدونم عمه فریبا چطور تا حالا تونسته این مامان بزرگ خشن رو تحمل کنه
-رهااااااااااااااااااام
دستامو به علامت تسلیم بالا بردمو گفتم باشه دیگه چیزی نمیگم...اما خب راست میگم البته عمه چون مامان بزرگ ،مادرشه تحملش می کنه من نفهمیدم این سهیلا و سمیرا چطور این چندساله که باهاشون زندگی می کنه تحملش کردند

عمه فریبا از بابام کوچکتر بود و فکر کنم ده سال پیش شوهرش رو که مثل خود عمه ام معلمه رو توی یه تصادف از دست داد
و از بعد از اون موقعه بود که مامان بزرگ رفت شهرستان پیش عمه ام تا با اون ودخترای عمه ام یعنی سهیلا و سمیرا زندگی کنه
سمیرا لیسانس حسابداری داره و فکر کنم همسن خودمه یعنی مطمئنم فقط ده روز از من بزرگتره و الان هم خونه داری می کنه چون ملوک السلطنه میگه دختر خوب نیست بیرون از خونه
کار کنه و کارش فقط باید رسیدگی به خونه و زندگیش باشه ...الان هم سمیرا باید منتظر شاهزاده سوار بر اسب باشه که بیاد و اونو بگیره
پارسال که اومده بودند اینجا داشتیم باهام حرف میزدیم که به شوخیش به سمیرا گفتم سمیر من همیشه سمیر صداش می کردم این از عادتای منه که اسما رو مخفف می کنم فقط موندم چرا
اسم شادی رو مخفف نکردم خلاصه داشتم می گفتم که به سمیر گفتم گفتم سمیر تو هنوز منتظر شاهزاده ارزوهاتی که با اسب سفید بیاد ببرتت
سمیر هم که می دونست دارم شوخی می کنم گفت من به اسب سیاه هم قانعم بذار بیاد سفید و سیاهش مهم نیست
وای چه روزای خوبی بودند اما حتما دیگه از این به بعد باهام راحت نیستند چون اونا همیشه با پسرا منظورم مهر و مهران هستش جور نبودند می گفتن اونا نامحرم اند
-رهام
با صدای شادی به خودم او.مد فهمیدم چند دقیقه ای هستش که توی فکر و خیالم دارم سیر می کنم
-جونم کاری داشتی
-رهام میشه اینجوری جوابمو ندی
با شیطنت گفتم چطوری عزیزم
-ادم نمیشی گفتم پسر شدی آدم شدی اما نه هنوز هم خودتی
به شادی که الان کنارم روی تخت نشسته بود نگاه کردم و گفتم
گفتم مگه شک داشتی
خندید و گفت نه مطمئنم که دیوونه و خلی
با دست راستم محکم به بازوی راستش زدم
مثل اینکه محکم زده بودم چون قیافه اش درهم رفت و شروع به ماساژ دادن دستش شد و گفت دیوونه چرا اینقدر محکم میزنی دستم شکست
-خندیدم و گفتم ببخشید حواسم نبود
از جاش بلند شد و به سمت در رفت نمیدونستم قهر می کنه سریع به سمتش دویدم جلوش ایستادمو گفتم ببخشید نمیدونستم ناراحت میشی
با اخم گفت پس چی فکر کردی ....معلومه که ناراحت میشم
حالا من اینو چه جوری اشتی بدم ....دخترا هم که تا تقی به توقی می خوره قهر می کنن خب شوخی کردم دیگه اما اینارو فقط تو دلم گفتم
-خب چکار کنم ببخشی من که نمیدونستم ناراحت میشی
با شیطنت نگاهم کرد و گفت نباید از اینجا بری
پیشونیم و خاروندمو گفتم من که فعلا اینجام تا کارم درست نشه که نمی تونم برم
-نه اصلا نباید از اینجا بری....باید قسم بخوری نری
-باشه به جون عزیزترین کسم نمیرم خوبه ...حالا اشتی
کمی سرش رو تکون داد و گفت باید فکر کنتم
-برو بابا تو هم تازه می خواد فکر کنه
با چشمای گشاد شده گفت چی؟؟؟؟؟؟؟؟
-هیچی گفتم باشه پس فکرات رو بکن فدات شم خوب هم فکر بکن
دستش رو روی دستگیره در گذاشت و گفت باشه حالا برو کنار
با شیطنت نزدیکش شدمو گفتم شادی یه چیزی یادت نرفت
ابروهاش رو با تعجب بالا برد و نگاهم کرد و گفت چی؟
سرم رو پایین آوردم که کنار کشید و گفت چکار می کنی؟
-خب می خوام .
با چشمانی عصبانی نگاهم کرد و گفت رهام اگه بخوای از این کارا بکنی من نیستم....من خوشم نمیاد اگه یه روزی فهمیدم به درد هم نمی خوریم نتونم تو روت نگاهم کنم بالاخره تو پسرخاله امی و همیشه می بینمت نمی خوام قبل از اینکه
من جواب نهاییم و بهت بدم و تو نتونستی به قول خودت منو عاشق خودت کنی چیزی بینمون باشه می فهمی
دستم و به صورتم کشیدمو گفتم یعنی تا عاشقم نشی خبری از چیزی نیست
لبخندی زد و گفت مگه نگفتی می تونی پس چرا ناراحتی نکنه به خودت شک داری
محکم روبروش ایستادم و گفتم چرا مطمئنم بعد دستمو روی پیشونیم مثل سایه گذاشتم و انگار که به دوردست دارم نگاه می کنم گفتم من دارم می بینم که یه روز
میرسه که تو میای از من عشق گدایی می کنی و من چون خیلی بخشنده ام بهت عشقمو میدم
لبش و کج کرد و گفت لوس برو کنار
در رو براش باز کردم و تعظیمی کردمو گفتم بفرماید بانو...و به امید اون روز
قبل از اینکه از در خارج شه به طرفم برگشت و گفت تو خواب هم نمی بینی

دو روزی که گذشت قضیه اون شب فراموش شده من هم تمام دیروز دنبال کارام بودم تا بتونم همون شرکت رو که قرار بود با بچه ها تاسیس کنیم رو الان هم باهاشون تاسیس کنم البته با عنوان برادر رها
امروز هم که قرار بود مامان بزرگ و عمه و دخترا برسن من که اصلا حوصله مادربزرگ رو نداشتم اخه همیشه دوست داره حرف حرف اون باشه و همه بگن چشم
شاید مقصر اون نباشه مقصر اطرافیانش هستن که همیشه در برابرش ضعیف بودند و هر چیزی رو که می گفت قبول می کردن بدون اینکه اعتراضی بکنن
همونجور که توی آیینه به خودم نگاه می کردم شروع کردم به دوش گرفتن با ادکلن ...در که زده شد بدون اینکه به طرف در برگردم گفتم بیا تو
-رهام امروز کجا میری مگه نمیدونی مامان بزرگ و عمه فریبات امروز میرسن
به طرف مامان برگشتم و همونطور که شیشه ادکلن رو روی میز می گذاشتم گفتم مادر من آخه به من چه تازه امروز من یه قرار کاری دارم
مامان لبخندی زد و گفت رهام تو کارت کجاست که قرار کاریت باشه
-کیف ساسونتم رو که هفته پیش خریده بودم رو برداشتم و گفتم مادر من بهند ....اما می رسه روزی که می بینی من صاحب یه شرکت شدم
روبروی مادرم که کنار در ایستاده بود و به چارچوب در تکیه داد بود ایستادمو گفتم مادر من ، من چه اینجا باشم چه نباشم مادربزرگ میاد پس دیگه من برم به کارم برسم امروز با دوتا از دخترا قرار دارم باید برم باهاشون صحبت کنم
مامان ابروهاش رو به نشونه تعجب جمع کرد و گفت کدوم دخترا؟
-لیلا و یاسی دیگه
-اها اونا رو میگی....یه لحظه با خودم گفتم کدوم دخرتا نکنه تو هم مثل بقیه پسرا آره؟
اخمی رو چهره ام نشست مثل اینکه مامانم هم فهمید چی گفته می خواست حرفش رو اصلاح کنه که گفتم حق دارین اما اشکالی نداره اگه کاری ندارید من برم
مامان-ناراحت نشو رهام جان
-نشدم مامان
داشتم از کنارش رد می شدم که گفت رهام پس سر راهت شادی رو برسون سوپر سر خیابون یه سری خرید دارم که باید برام بیاره از تو و مهرداد که خیری بهم نمیرسه مهرداد هم اول صبحی آماده شد رفت بیرون تو هم که میگی کار دارم مجبورم این طفل معصوم رو بفرستم
سوییچ رو از جیب کتم درآوردم و گفت باشه من تو ماشین منتظرشم بگین زود بیاد چون نمی خوام بدقول شم
مامان سرش رو تکون داد و به سمت اتاق شادی رفت و من هم به سمت حیاط حرکت کردم
ماشین رو روشن کردم و از ماشین پیاده شدم تا در رو باز کنم که دیدم شادی در حالی که داشت شالش رو روی سرش درست می کرد به سمت ماشین میدوید
این دختر واقعا هنوز بچه است
کنار ماشین که رسید داشت نفس نفس میزد
در رو باز کردم و در حالی که به سمت ماشین میرفتم به اون که هنوز داشت با شالش ور میرفت نگاه کردمو گفتم مگه دنبالت کرده بودند که داشتی میدویدی
یه تیکه از موهاش رو از شال بیرون آورد و توی آیینه بغل ماشین به خودش نگاه کرد و در همون حالت گفت آخه خاله گفت قرار داری گفتم بیام تا منو قال نذاری و بری
سوار ماشین شدم و در سمتش رو باز کردمو گفتم من هر کی رو که قال بذارم تو یکی رو قال نمیذارم
روی صندلی جلو نشست لبخندی روی لبش نشست
فاصله ی دو دقیقه ای تا سوپر رو هر دومون ساکت بودیمو حرفی نمیزدیم
جلوی سوپر که نگه داشتم شادی زود پرید پایین و به طرف سوپر دوید
بلند صداش کردمو گفتم خداحافظی بلد نیستی بکنی
به طرفم برگشت و دستش رو به نشونه ی خداحافظی تکون داد
چقدر معصوم و ناز بود و با این کاراش بیشتر و بیشتر داشت خودش رو توی دلم جا می کرد کیفش رو که جا گذاشته بود رو از کنار صندلی برداشتمو گفتم شادی کیفت
خواست برگرده که خودم از ماشین پیاده شدمو کیف رو بدستش دادم
-بگیر خانم حواس پرت ....برگشتنی مواظب باش خودتو جا نذاری و با لبخند توی چشماش نگاه کردمو گفتم شادی عاشقتم
بدون هیچ حرفی کیف رو از دستم گرفت و وارد سوپر شد

توی راه تا رسیدن به کافی شاپ که قرار بود یاسی و لیلا رو اونجا ببینم فقط به شادی و احساسی که نسبت به اون داشتم فکر کردم
به اینکه ممکنه روزی شادی مال من شه
واقعیتش این بود می ترسیدم چون می دونستم که شادی چقدر مهرداد رو دوست داره و همین هم باعث ترسم شده بود که نکنه هیچ وقت نتونم اونو عاشق خودم کنم و بذارم مهرداد رو فراموش کنه یعنی ممکنه روزی شادی منو بخواد و بهم بگه عاشقمه نمیدونم می ترسم حسرت اون روز به دلم بمونه
**********
جلوی کافی شاپ که رسیدم دستی به موهام کشیدم کیف رو توی دستم جابه جا کردم و محکم به سمت در حرکت کردم
وارد که شدم چشمام رو یه دور که چرخوندم لیلا و یاسی رو سرجای همیشگیمون دیدم
قبلا همیشه که میومدیم اینجا ما سه نفر روی اون میز چهار نفره ی ته کافی شاپ که به دور از هیاهو و سروصدا بود می نشستیم و راحت گپ میزدیم و امروز من اینجام اما با یه هویت دیگه
من دیروز با لیلا تلفنی حرف زده بودم و این برار رو با اون اوکی کرده بودم بهش گفته بودم که برادر رها هستم و می خوام باهاشون همکاری کنم اونم قبول کرد که با هم صحبت کنیم ....می دونستم بیشار از اینکه مشتاق کار باشه می خواست بدونه پس رها چی شد و چرا اون باهاشون همکاری نمی کنه
مسلما چون اونا من رو قبلا ندیده بودن پس من رو نمی شناختن وقتی دیروز لیلا پشت تلفن ازم پرسید پس ما چه جوری شما رو بشناسیم یا شما چه جوری ما رو می شناسید بهش گفتم که من قبال عکساتون رو دیدم خود رها عکس شما و دوستتون رو بهم نشون داده فکر کنم عکس یه گردش که همون اوایل دوستیتون سه نفره رفته بودید....پس من شما رو می شناسم لیلا هم گفت پس با این حساب پس ما باید اونجا منتظر بمونیم که شما خودتون رو به ما نشون بدید درسته
لیلا دختر شوخ و دوست داشتنی بود برعکس یاسی خیلی رک بود و همه اون رو به زبون تندش می شناختن البته اون هم قلب مهربونی داشت فقط مشکلش این بود که حرف زور رو قبول نداشت و زود جوش می آورد
به میزی که اونا روش نشسته بودند که رسیدم لیلا و یاسی حرفاشون رو قطع کردند و نگاهم کردند
صندلی روبروشون رو کنار کشیدم و در حالی که روی اون می نشستم گفتم سلام من مهدوی هستم
کم کم علامتهای سوالی که روسرشون سبز شده بود داشت پاک می شد
اما یهو یاسی با جدیت نگاهم کرد و گفت شما بلد نیستید اول اجازه بگیرید بعد بشینید
لبخندی زدمو جوابش رو ندادم
خواست چیزی بگه که لیلا گفت ببخشید اقای مهدوی دوستم امروز حالش خوب نیست برای همین اینجوری برخورد می کنن
بعد به یاسی نگاه کرد و با ابرو به اون اشاره کرد که دیگه حرفی نزنه
در حالی که به نوشیدنیهای که جلوشون بود نگاه می کردم دوباره سلام کردم و گفتم ببخشید خانم فرامرزی که اول اجازه نگرفتم آخه فکر می کردم لازم نباشه چون شما امروز اینجا هستین که ما با هم صحبت کنیم و شما منتظر من هستید
یاسی-اما من منتظر شما نبودم لیلا گفت قراره رها بیاد پس اون کجاست
مثل همیشه تند و عجول بود دستام رو روی میز به هم گره کردمو گفتم اگه بهم اجازه بدین میگم خدمتتون
ببینید رها ازدواج کرد و به همراه شوهرش عازم ایتالیا شد و فکر نکنم دیگه خیال برگشت رو داشته باشه
لیلا-مگه میشه بی خبر بره بدون اینکه بهمون چیزی بگه ما سه تا قرار بود...
حرفش رو قطع کردمو گفتم میدونم...
اینبار یاسی بین حرفام پرید و گفت چی رو میدونید آقای محترم ما چند ماه معطل رهاییم الان شما می گید اون رفته و خیال برگشت نداره ...حداقل می تونست بهمون بگه که بریم دنبال یه کاری واسه خودمون نه اینکه تو خونه بشینیم و ببینیم کی بهمون میگه که بیاین بریم دنبال کارای شرکت....بعد سرش رو تکون داد و گفت همه توی این دوره زمونه نارفیق شدن
راستش رفتار امروز یاسی خیلی تند بود و همین باعث شد بپرسم خانم فرامرزی اتفاقی براتون افتاده
به تندی نگاهم کرد و گفت مگه شما فوضولی اند
با این حرفش خودمو جمع کردمو گفتم اگه نه ...فقط گفتم اگه حالتون خوب نیست حرفامون رو بذاریم یه روز دیگه
یاسی-لازم نیست حرفاتون رو همین الان بزنید که من عجله دارم باید برم
دیگه داشتم مطمئن می شدم که اتفاقی واسه یاسی افتاده آخه دیگه اینقدر تند نبود امروز رفتارش خیلی تنده طوری که آدم فکر می کنه من ارث باباش رو خوردم که اینجوری باهام حرف میزنه
لیلا به حرف اومد و گفت ببخشید آقای مهدوی شما دیروز تلفنی بهم گفتید که در مورد کار قراره با هم صحبت کنیم ....اونجور که من فهمیدم شما می خواید باهامون همکاری کنید درسته؟
لبخندی زدمو گفتم بله درسته.