وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان پرنیان سرد2

شهاب فریاد زد:"ساکت شو بهرام." بهرام با عصبانیت گفت:"ببین بچه صداتو واسه من بلند نکن که بد می بینی!" شهاب رو به من گفت:"بلند شو. باید بریم." با سماجت گفتم:"من هیچ جا نمیام همینجا منو بکش." دستمو کشید و گفت:"بلند شو مسخره بازی در نیار. ما با هم ازدواج می کنیم. پولدار و خوشبخت می شیم." محکم تر از قبل روی زمین نشستم:"من به اندازه ی کافی پول دارم." بهرام، بی حوصله و عصبانی اسلحه ای از جیبش بیرون کشید و گفت:"بلندشو دختر. هر کاری می گه بکن. د پاشو." شهاب به سمت بهرام خیز برداشت و گفت:"دیوونه شدی اسلحتو بکش کنار." در حال جرو بحث بودن که در با شدت باز شد. بهتره بگم از جا کنده شد.امیر، علی و چند تا مامور وارد شدن. سریع به طرف امیر دویدم. بهرام که راه فراری نداشت، رضا رو به سمت خودش کشید. سر هفت تیرو روی گردن رضا گذاشت و گفت:"راهو برام باز کنین." یکی از مامورین گفت:"ببین آروم باش اسلحه تو بذار زمین." اما بهرام مثل یک شیر خشمگین بود، شهاب دستشو گرفت و سعی کرد رضا رو نجات بده اما بهرام به طرفش یورش برد. دستهای قوی و پهن امیر جلوی چشمام قرار گرفت و تنها چیزی که شنیدم صدای شلیک گلوله بود. بهرام دستگیر شد و شهاب اینبار واقعا و برای همیشه چشماشو بست. خسته بودم و متاسف ، برای خودم که شهابو نشناختم و برای شهاب. امیر، دستمو گرفت و گفت:"بهتره بریم." با حرکت سرم تایید کردم و به دنبالش رفتم. با بی حالی پرسیدم:"مهناز جون کجاست؟" علی گفت:"شمال، مهسا خانم هم پیششه." "چیزیم می دونن؟" "همه چیزو." آهی کشیدم و گفتم:"من واقعا متاسفم. همتونو به دردسر انداختم." علی لبخند بی جانی زد و گفت:"به هر حال اگه این اتفاقات نمی افتاد هیچکس حقیقتو نمی فهمید." "راستی رضا کجاست؟" امیر گفت:"بردنش کلانتری یه سری سوال ازش بپرسن." "اون بی گناهه من می دونم." امیر شانه هاشو بالا انداخت. گفتم:"حالا کجا داریم میریم." علی گفت:"مامان و مهسا خانم تنهان بر می گردیم شمال. تو خیلی خسته شدی بهتره تا می رسیم یه کم بخوابی." لبخندی زدم و چشمامو بستم. هوا روشن شده بود که با صدای امیر از خواب بیدار شدم. تازه رسیده بودیم و من خسته تر از اون بودم که حتی بخوام از ماشین پیاده شم. به سختی و کشون کشون خودمو به ویلا رسوندم.دیگه خوابم نمیومد اما تمام بدنم درد می کرد. مهسا با نگرانی جلو اومد چشماش قرمز شده بودن، مهناز جونم همینطور. همه به استراحت نیاز داشتیم بنابراین بعد از صرف صبحانه در سکوت، هر کس به اتاق خودش رفت. فصل 4 ساعت 3 بعد از ظهر بود که بالاخره از تخت خوابم دل کندم لباسمو عوض کردم و به طبقه ی پایین رفتم همه دور یک میز نشسته بودن و چای می خوردن. سلام کردم. مهنازجون با لبخند جوابمو داد و گفت:"سلام عزیزم. ساعت خواب." برام چای ریخت و گفت:"همتون خوب گوش کنید می خوام یه موضوعی رو براتون روشن کنم." "شهابو فراموش کنین اون مرده. دیگه نیست. همتون بهتره از امروز خوشحال باشین و یه زندگی جدیدو شروع کنین. فکر کردن و حرف زدن در مورد گذشته ممنوعه.همین. این چیزیه که من واقعا می خوام." همه به من نگاه می کردن. لبخند زدم و گفتم:"به نظر من حق با مهنازجونه. من که دیگه خسته شدم از تاسف خوردن." همه لبخند زدن و این شروع یک زندگی جدید بود. مهناز جون گفت:"بهتره بریم کنار دریا! مثلا اومدیم شمالا!" مهسا گفت:"باشه بعدشم بریم خرید یه چیزیم بخوریم منکه دارم از گشنگی می میرم." امیر خندید و گفت:"خب پاشین بریم دیگه." گفتم:"صبر کنین من برم حاضر شم." "باشه" بلند شدم. مهناز جون و مهسا ام باهام اومدن. سریع حاضر شدیم و به طبقه ی پایین برگشتیم. امیر گفت:"عجیبه چه زود حاضر شدین." علی گفت:"آره حالا بیاین ببینین کی اومده؟" خندیدم و گفتم:"می تونم حدس بزنم! رضا؟" "بله." رضا سرشو پایین انداخت و اومد تو. سلام کرد و به سمت مهناز جون رفت تا دستشو ببوسه اما مهنازجون اجازه نداد و با مهربونی گفت:"خوش اومدی پسرم. حالا می تونیم همه با هم بریم." امیر گفت:"آره خب هممون که تو یه ماشین جا نمیشیم چه جوری بریم؟" گفتم:"خب ما زنا با هم میایم شما مرداهم می تونین باهم بیاین!" "باشه سوییچو بگیر." و سوییچو پرتاب کرد. رو هوا گرفتمش و گفتم:"بریم." همزمان با هم به راه افتادیم، توی ساحل، کمی دورتر از دریا از ماشین پیاده شدیم و همه همراه هم به سمت دریا رفتیم. مهسا گفت:"بچه ها شما برین من چند دقیقه دیگه میام." امیر پرسید:"کجا می خوای بری؟" مهسا لبخندی زد و گفت:"گفتم که شما برین من زود میام نگران نباشین." امیر با لحن نامطمئنی گفت:"باشه." کنار دریا نشسته بودیم و به امواج آرومش نگاه می کردیم که مهسا با یه سطل شن سازی از راه رسید. با خنده گفتم:"رفته بودی اینو بیاری؟" جواب داد:"آره مگه چیه؟ یاد بچگیام افتادم خب!" "خیلیم خوبه." با هم قلعه ی شنی ساختیم و روی شنها کلی نقاشی کشیدیم. بعدشم کلی خرید کردیم. دیگه حسابی گشنمون شده بود علی پیشنهاد داد بریم به یک رستوران شمالی. ما هم با خوشحالی از پیشنهادش استقبال کردیم. توی رستوران همه خوشحال بودن و با اشتها غذا می خوردن. همه به جز رضا، تصمیم گرفتم در اسرع وقت باهاش صحبت کنم اون نباید خودشو مقصر می دونست. وقتی بالاخره به ویلا برگشتیم همه توی اتاق نشیمن جمع شدن چند دقیقه ای صبر کردم اما از رضا خبری نشد، به حیاط رفتم. آروم و پکر روی یه تاب نشسته بود. بی صدا به طرفش رفتم و گفتم:"چی شده رضا چرا انقدر ناراحتی؟" لبخند تلخی زد و گفت:"همش تقصیر من بود، اگه بلایی سرت میومد چی؟ من خیلی بی فکرم." "هی بیخیال فراموشش کن. من باید ازت ممنون باشم تو جون منو نجات دادی. اگه بخوای اینجوری کنی هیچوقت نمی بخشمت. خوشحال باش. سعی کن همه چیزو فراموش کنی." لبخندی زد و گفت:"باشه" "خوبه حالا ام بیا بریم تو." به داخل ویلا برگشتیم و شب تا صبح همه دور هم بیدار موندیم. واقعا بهمون خوش گذشت بعد مدتها احساس سبکی می کردم. امیر روبه من گفت:" راستش سرهنگ صادقی باهام تماس گرفت می خواست بدونه در مورد گروه چی کار می کنیم؟" با کنجکاوی پرسیدم:"خب تو چی گفتی؟"
"خب گفتم که ما دیگه نیستیم بعد از این قضیه بهتره به زندگی عادیمون برگردیم." لبخند زدم و گفتم:"آره اینجوری بهتره." "خوشحالم که به این نتیجه رسیدی." "منم. حالا کی بر می گردیم تهران؟" "فردا عصر." ** دو روز از بازگشتمون به تهران می گذشت هیچکدوممون هنوز توانایی فراموش کردن اتفاقات اخیر رو نداشتیم شاید به همین خاطر بود که هرکس خودشو مشغول کاری کرده بود، همه به جز من. حوصله ی تو خونه موندنو نداشتم اما حوصله ی دنبال کار گشتنو هم نداشتم! کلافه شده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم. تصمیم داشتم برم دنبال نقاشی و ورزش اما با این حال بازم وقت آزاد زیاد داشتم. صدای مهناز جون منو از فکر و خیال خارج کرد:"رزا نمی خوای بیای شام؟ ما منتظریما!" "اومدم." لباسمو مرتب کردم و به طبقه ی پایین رفتم. علی، مهنازجون و امیر دور میز شام منتظرم بودن سلام کردم و نشستم. درحال کشیدن غذا توی بشقابم بودم که علی گفت:"رزا خانم شنیدم داری دنبال کار می گردی؟" خندیدم و گفتم:"راستش دنبالش که نمی گردم اما منتظرم خودش بیاد سراغم." اونم لبخندی زد و گفت:"شما انگلیسی بلدین؟ کار با کامپیوترو چطور؟" "بله بلدم!" "خب فکر کنم که خیلی خوش شانسین چون اومده سراغتون!" "چی؟" "راستش منشی قبلیم باردار شده و دیگه سر کار نمیاد منم دارم دنبال یه منشی جدید می گردم خب کی بهتر از شما!؟" با خوشحالی گفتم:"جدی میگین؟؟" "البته اگه مشکلی با این کار ندارین." "نه نه چه مشکلی خیلیم خوبه. از کی میتونم کارمو شروع کنم؟" لبخندی زد و جواب داد:"خب از همین فردا. خودم همه ی کارارو براتون توضیح میدم." "ممنون!" امیر خندید و گفت:"خدا شانس بده! علی تو که اهل پارتی بازی نبودی!" علی گفت:"نیستم! حالا میبینی که اگه چند تا اشتباه کنن اخراج می شن!" صدامو صاف کردم و گفتم:"من؟؟ منو اشتباه؟؟ محاله!" علی به نشانه ی تعجب ابروشو بالا انداخت که ادامه دادم:"محاله که اشتباه نکنم! خب بالاخره هر آدمی اشتباه می کنه دیگه!! راستی علی آقا حالا اصلا شما شغلتون چیه؟؟" امیر پوزخندی زد و گفت:"تو اول کارو قبول می کنی بعد می پرسی؟؟!! آقای دکترو بهت معرفی می کنم! علی دکتر دارووووووووووسازه!" با تعجب پرسیدم:"واقعا؟" علی گفت:"چیه بهم نمیاد؟؟!" "خب نه، یعنی آره." "من که نفهمیدم چیشد؟" "یعنی چرا بهتون میاد!" خندید و گفت:"میدونم!" خوشحال بودم که از بیکاری نجات پیدا میکنم. اون شب مثل بچه ی کوچولویی که برای رفتن به مدرسه ذوق زده س تا صبح خوابم نبرد. زودتر از همیشه، از خواب بیدار شدم و به طبقه ی پایین رفتم مهناز جون هنوز خواب بود اما صبحانه روی میز آماده بود. علی صبحانشو تموم کرده بود لبخندی زد و گفت:" صبح به خیر! توی ماشین منتظرتم." و رفت. با عجله صبحانه خوردم و رفتم. وقتی سوار ماشین می شدم کمی هم دلهره داشتم، می ترسیدم که نتونم خوب از پس کارا بر بیام. علی بدون کلمه ای حرف ماشینو روشن کرد و به راه افتاد. نفس عمیقی کشیدم. لبخندی زد و همونطور که رو به روشو نگاه می کرد گفت:"استرس داری؟" "استرس که نه! کلا اهلش نیستم اما نمی دونم از پسش بر میام یانه." "بر میای!" لبخندی زدم و سرمو پایین انداختم. خیلی زود به شرکت رسیدیم، شرکت تقریبا کوچکی بود اما جای خوبی به نظر می رسید. داخل ساختمون که رفتیم منو به نگهبان ساختمون معرفی کرد،کارت زد و بعد کارت دیگری رو از جیبش در آورد و گفت:"بفرمایید.""فکر نمی کردم کارت لازم باشه آخه منکه هر روز با شما میام." "بله ولی قانون، قانونه." لبخندی زدم و بعد از کشیدن کارت وارد آسانسور شدم. از دیدن دفتر کارش متعجب شدم بزرگ و زیبا بود، دفترش دو در داشت یک در روبه راهرو و در دیگه رو به اتاق من باز می شد، در رو به راهرو همیشه به جز وقتهایی که منشی نبود، قفل بود و در رو به اتاق منشی باز بود. دو خط تلفن وجود داشت یکی برای شرکت وتماسهای داخلی که من جواب میدادم و توی اتاق من بود و خط دیگه رو خود علی شخصا جواب می داد. بعد از توضیح دادن تمام مسئولیت هام لبخندی زد و گفت:"حالا می تونین برین سر کارتون، کارتونو تلفنی بهتون اطلاع می دم." از اینکه دوباره داشت انقدر رسمی حرف میزد تعجب کردم اما بعد یادم افتاد که اینجا شرکته!! مطیعانه گفتم:"چشم." و به اتاق خودم رفتم همه چیز نسبتا معمولی بود. کامپیوترو روشن کردم و روی صندلی نشستم چند دقیقه بعد صدام کرد تا برم به اتاقش و چند تا برگه برای تایپ بهم داد. اولین روز کار خوب بود تقریبا مطمئن شدم که از عهده ی کار خوب برمیام و با بقیه هم آشنا شدم. ساعت 4 بعدازظهر بود که علی زنگ زد. "بفرمایید؟" علی گفت:"خسته نباشید وسایلتونو جمع کنین بریم." "چشم." وسایلمو برداشتم و منتظر شدم که بیاد بعد سوار ماشین شدیم و دوباره همون سکوت همیشگی تا وقتی که به خونه برسیم. وارد خونه که شدم امیر منتظرم بود. خندید و گفت:"سلام خانم خسته نباشی." "سلامت باشی. چیه انگار خیلی سرحالی؟" با دستش موهامو بهم ریخت و گفت:"یه خبری دارم که اگه توام بشنوی سرحال میشی." با تعجب پرسیدم:"چیشده؟" "دو روز دیگه مامان و باباتو کسرا از انگلیس میان." جیغ بلندی کشیدم و با خوشحالی پریدم تو بغل امیر:"وای دایی راس میگی؟ آخ جون!" امیر شگفت زده نگاهم کرد و گفت:"می دونی اولین باره که بهم میگی دایی؟! حس خوبیه!" خندیدم و گفتم:"لوس نشو امییییییییییر!!!" اونم خندید. مهناز جون با یه سینی شربت از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:"چشمت روشن عزیزم." "مرسی مهناز جون." بعد رو به امیر کردم و گفتم:"باید بریم فرودگاه دنبالشون؟" "نه ساعت پروازو بروز نمی دن! مامانت گفت اول میرن خونه بعد که کمی استراحت کردن بهمون خبر میدن بریم پیششون!" "آهان پس من فردا باید برم خونه رو مرتب کنم خیلی وقته کسی نرفته اونجا." علی که تا اون موقع ساکت بود، گفت:"فردا من جایی جلسه دارم خیلی تو شرکت نیستم. میتونی نیای." لبخندی زدم و گفتم:"ممنون." امیر گفت:"خودم فرداد میام دنبالت با هم بریم." "باشه." ** وارد خونه که شدم حس عجیبی بهم دست داد. این خونه، خونه ای بود که بهترین سالهای عمرمو توش گذرونده بودم. شش سال پیش وقتی کسرا تونسته بود بورسیه بگیره مامان و بابا هم تصمیم گرفته بودن که همه باهاش بریم. اما من به اصرار خودم می خواستم اینجا بمونم چون تمام دوستام اینجا بودن. مامان به هیچ وجه راضی نمی شد تا وقتی که امیر خیالشو راحت کرد که منو پیش خودش نگه میداره. حالا شش سال از اون موقع می گذره البته گهگاهی توی تعطیلات میومدن ایران اما آخرین باری که دیدمشون سه سال پیش بود. این دفعه با همیشه فرق داشت،درس کسرا تموم شده بود و خانوادم میومدن که برای همیشه بمونن و منم باید برمیگشتم تا دوباره توی همین خونه زندگی کنم. روی میز نهارخوری بیشتر از یه بند انگشت خاک نشسته بود. بعد از تمیز کردن همه جا رفتم سراغ اتاق خودم. همه چیز مثل قبل بود. کتابخونه، تخت خواب و میز آرایشم چوبی و به رنگ قهوه ای خیلی روشن با لبه های قرمز بودن. فرش کوچکی به رنگ قرمز وسط اتاق پهن بود. کف اتاقم پارکت روشن به رنگ تخت خوابم بود. بیشتر از همه چیز دلم برای دیوارهای این اتاق تنگ شده بود، دیوارهایی که پر بودن از عکس و نقاشی. گوشه ی اتاق، روبه روی تخت پرتره ی خودم بود که کسرا برام کشیده بود. بقیه ی اتاق پرشده بود از عکس های من و کسرا که شکلک های مختلف درآورده بودیم. یادآوری خاطرات بیشتر از اونچه که فکر می کردم وقت گرفت، با عجله و با کمک امیر بقیه ی خونه رو مرتب کردم. نگاهم که به ساعت دیواری بزرگ افتاد، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. ساعت 7 شب بود. با امیر به خونه ی مهنازجون برگشتیم، بعد از شام انقدر خسته بودم که نفهمیدم چه جوری خوابم برد. صبح روز بعد نه، ظهر روز بعد با صدای امیر از خواب بیدار شدم:"بلند شو تنبل ساعت 1 شده ها!" غلتی زدم و گفتم:"بذار بخوابم." خندید و گفت:"پاشو مامانت اینا اومدنا! پاشو میخوایم بریم پیششون." مثل فنر از جا پریدم و گفتم:"واقعا؟" با خوشحالی گفتم:"برو بیرون. الان میام." یه لیوان آب میوه خوردم و بعد دوش گرفتم. بلوز آبی رنگ زیبایی با شلوار لی به رنگ آبی پررنگ پوشیدم و کمی هم آرایش کردم. وقتی به طبقه ی پایین رفتم همه حاضر و منتظر من بودن. از شدت خوشحالی داشتم بال در می آوردم. مهناز جون مثل همیشه ساده و شیک بود. اما علی خوشتیپ تر از همیشه به نظر میرسید. طوری که برای اولین بار حس کردم چیزی درونم فرو ریخت. سرمو تکان دادم تا از فکر و خیال بیرون بیام و گفتم:"بریم دیگه." و همه راه افتادیم. به خونه که رسیدیم با ذوق وشوق از ماشین پایین پریدم و وارد خونه شدم. امیر خندید و گفت:"چته بابا؟ انقدر هولی؟ یه دقیقه صبر کن." بدون توجه به حرفش تمام طول حیاط رو دویدم. مامان که درو باز کرد خودمو انداختم تو بغلش و تا می تونستم بوسیدمش اشک تو چشمای مامان جمع شده بود. امیر گفت:"بسه دختر بذار منم خواهرمو ببینم آخه." بعد از مامان نوبت بابا بود. بابا خندید و گفت:"خفه شدم دختر!" منم خندیدم و روی یکی از مبل ها نشستم بین جمع دنبال کسرا می گشتم اما هرچی نگاه کردم، نتونستم پیداش کنم. صدایی باعث شد که دوباره از جا بپرم:"دنبال من می گردی؟" کسرا بود. به طرفش دویدم و چند لحظه فقط بهش خیره شدم. چشمای درشت مشکیش زیبا تر و براقتر از همیشه به نظر میرسید، موهای لخت خرماییشو رو به بالا شونه کرده بود. قدش حداقل 20 سانتی متر از من بلندتر بود. با تی شرت طوسی رنگ زیبایی که پوشیده بود، جذابتر از همیشه بنظر می رسید. بعد از چند دقیقه به زور دهنمو باز کردم و گفتم:"وای! حتی از قبل هم خوشتیپ تر و خوش قیافه تر شدی." خنده ای کرد که ردیف دندون های سفید و مرتبشو به نمایش گذاشت، لپمو محکم کشید و گفت:"هنوزم به خوشگلی تو نیستم." لبخند زدم و گفتم:"دلم برات تنگ شده بود مهندس." "منم همینطور جوجو!" کسرا به سمت امیر رفت و اونو در آغوش کشید. بعدم امیر، علی و کسرا رو به هم معرفی کرد و مشغول حرف زدن شدن. مامان لبخند زد و به من نگاه کرد:"وقتشه که برگردی خونه." "آره اما امشب خونه ی مهنازجون می مونم فردا با وسایلم میام." مهناز جون آهی کشید و به مامان گفت:"رزا رو مثل دختر خودم دوست دارم. وقتی بره من بازم تنها میشم." مامان لبخند زد و گفت:"ببین مهناز، قدمت روی چشم تو بیا اینجا! اصلا دوباره مثل قدیما آخر هفته ها باهم میریم بیرون. منم رزا رو میفرستم بیاد پیشت." مهنازجون گفت:"باشه بهرحال اونجا رو مثل خونه ی خودت بدون." بعد از نهار به بابا گفتم:"بابا نمی خوای سوغاتیامونو بدی؟" بابا خندید و گفت:"هنوزم مثل بچگیاتی." بعد به سمت کسرا برگشت و گفت:"کسرا جان برو چمدون سوغاتیارو بیار." دستامو بهم زدم و گفتم:"آخ جون." کسرا چمدونو آورد اما قبل از اینکه بازش کنه، بابا گفت:"این سوغاتیارو همشو کسرا خریده! حالا دیگه خوشتون بیاد یا نه تقصیر کسراس." کسرا خندید و چمدونو باز کرد. هیچکسو از قلم نینداخته بود، برای امیر یه کاپشن چرم و کفش، برای مهسا کیف و کفش، برای مهنازجون یه بلیز زیبا که با سلیقش کاملا جور بود و برای علی عطری خوشبو آورده بود. چمونو بست و گفت:"خب تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه." با اعتراض گفتم:"پس من چی؟" "تو؟ مگه توام سوغاتی می خوای؟" غرولندی کردم و گفتم:"کسرا؟؟ یعنی واقعا واسه من هیچی نیاوردی؟" با مهربونی لبخندی زد و گفت:"توام یه چیزیت میشه ها! مگه میشه من برای تو هیچی نیارم؟ آوردم اما هروقت برگشتی خونه بهت میدم!" "چرا؟" خندید و گفت:"آخه زیادن هم اینکه نمیتونه با خودت ببریشون هم اینکه اونوقت بقیه اعتراض می کنن." امیر گفت:"آقا کسرا دوره ی تبعیض دیگه تموم شده." "واسه من که تموم نشده." بابا خندید و گفت:"پاشین بریم تو باغ یه چای بخوریم ول کنین این حرفا رو." تا آخر شب که خونه بودیم ول نکردم کسرا رو مدام یواشکی ازش می پرسیدم که برام چی آورده.از بچگیم همینجوری بودم اسم سوغاتی که میمومد از خوشحالی روی پام بند نمی شدم. علی ساکت تر از همیشه بود فقط کمی با امیر،کسرا و بابا حرف می زد به جز اون توی جمع خیلی ساکت بود. موقع رفتن با اشتیاق مامانو بوسیدم و گفتم:"منتظرم باشین که فردا عصر خونه ام." کسرا خندید و گفت:"باشه زلزله حالا برو بذار این آخرین روز آرامشو تجربه کنیم." چشم غره ای رفتم و گفتم:"ایش دلتم بخواد." مهنازجون گفت:"بیاین بریم." خداحافظی کردیم و رفتیم توی راه بالاخره علی سکوتو شکست و گفت:"راستش تو و برادرت خیلی شبیه همین!" ابروهامو بالاانداختم و پرسیدم:"برادرم؟" "کسرا دیگه." خندیدم و گفتم:"کسرا برادرم نیست." اینبار نوبت اون بود که تعجب کنه:"نیست؟" رو به مهنازجون کردم و گفتم:"شما بهش نگفتین؟" مهنازجون لبخندی زد و گفت:"نه. آخه هیچوقت حرفش پیش نیومد.حالا تو بگو." "کسرا پسر عممه. عمه و شوهر عمم وقتی کسرا 5 سالش بود تو یه تصادف کشته شدن مادر منم که نمی تونست بچه دار شه از بابام خواست که کسرا رو بیاره. مامان کسرا رو مثل پسر خودش دوستداره. خب یه سال بعدم من به دنیا اومدم." علی کمی فکر کرد و گفت:"جالبه اما شباهتتون خیلی زیاده." "آره خب بهرحال فامیلیم دیگه." اخم کم و عجیبی کرد و دیگه چیزی نگفت، مهناز جونم لبخند مرموزی زد که اصلا معنیشو نفهمیدم. صبح روز بعد با اشتیاق زیادی از خواب بیدار شدم. عجیب سرحال بودم. تا حاضر شدم و به طبقه ی پایین رفتم کمی دیر شده بود، علی خیلی عجله داشت برای همین سریع لیوان شیرو سر کشیدم. مهناز جون ساندویچی رو که برای ناهارم آماده کرده بود بهم داد، تشکر کردم و باسرعت سوار ماشین شدم. علی هم سوار شد و ماشینو روشن کرد. زیرچشمی نگاهش کردم، صدای تالاپ تالاپ انقدر بلند بود که به راحتی می تونستم بشنوم، نمی دونم شاید علیم شنید چون با تعجب نیم نگاهی بهم انداخت که باعث شد صدای قلبم بلندترم بشه. دقیقا می دونستم که چم شده اما بروی خودم نیاوردم و بادست آروم چند ضربه به قلبم زدم. وقتی به شرکت رسیدیم قبل ازینکه علی ماشینو پارک کنه پیاده شدم، کارت زدم و بدون توجه به آسانسور از طریق پله ها خودمو به طبقه ی پنجم رسوندم عجیب بود اما می خواستم برای صدای عجیب قلبم یه دلیل منطقی داشته باشم. نفس نفس می زدم، درو باز کردم. علی هنوز نرسیده بود. کامپیوترو روشن وفایل های روی میزو کمی مرتب کردم. وقتی علی اومد به احترامش از جام بلند شدم و بعد دوباره نشستم.احتمالا فکر می کرد دیوونه شدم چون وقتی داشت وارد اتاقش میشد دهنش کاملا باز مونده بود. لبخندی زدم و کارمو شروع کردم. علی ازم خواست به اتاقش برم. در زدم و وارد اتاق شدم. چند دسته برگه بهم داد و گفت:"این سری باید تایپ بشه. این یکی دسته قبلا تایپ شده اما این نسخه ی ویرایش شده است که تغییرات باید روی اون فایلای قبلی انجام بشه. این یکی لیستم اول تایپ کنین بعد به این آدرسی که نوشتم ایمیلش کنین. متوجه شدین؟" "بله قاآآآ آقای دکتر." اولین باری بود که اینجوری خطابش می کردم. یک تای ابروشو بالا انداخت و گفت:"بسیار خب. بفرمایید." اون روز سرم خیلی شلوغ بود حتی وقتی کارام تموم شد هم بیکار ننشستم و تمام پرونده هارو مرتب کردم خودمم نمی دونستم این همه انرژی رو از کجا آوردم. ساعت کاری که تموم شد، فورا وسایلمو برداشتم و بدون توجه به علی از شرکت خارج شدم. تاکسی گرفتم و خودمو به خونه ی مهنازجون رسوندم. خداروشکر خونه نبود چون حوصله ی توضیح دادن نداشتم وسایلمو جمع کردم و یادداشتی گذاشتم که دارم میرم و بالاخره به خونه ی خودمون رفتم. درست شده بودم مثل یه مجرم فراری با وارد شدن به خونه نفس راحتی کشیدم. بابا بعد از سالها به باغچه ها صفا داده بود، نفس عمیقی کشیدم و بوی خوش گلهای رز رو با اشتیاق بلعیدم. باغ رو رد کردم و وارد پذیرایی خونه شدم. آهی کشیدم و گفتم:"نخیر مثل اینکه کسی نمیاد استقبالم." کسرا از پله ها پایین اومد و گفت:"ا؟؟ تو که باز اومدی زلزله؟" چمدون وسایلمو روی زمین گذاشتم و گفتم:"شرمندم می کنی انقدر ابراز شادی نکن. مهندس فعلا بیا این چمدون منو بیار اتاقم." آهی کشید و گفت:"روزای خوش تموم شد، چیکار میشه کرد؟ زندگی پستی و بلندی داره دیگه!!" "اوه اوه داداشی زبونت دراز تر شده ها." چمدونو برداشتو به اتاقم آورد. قبل ازینکه چمدونو روی زمین بذاره گفتم:"زودباش سوغاتیامو بده." دستشو توی موهاش فرو برد و گفت:"چشم. بیا اتاقم بهت بدم، کچلم کردی." خندیدم و گفتم:"وا؟؟ کچل چیه؟ هیچکس به اندازه ی داداش من مو نداره!" "از دست تو." لباسمو عوض کردم و به اتاقش رفتم. سوغاتیام واقعا بیشتر از اونی بود که فکرشو میکردم. احتمالا تو این چند سال هرچی دیده بود، برام خریده بود. دو جفت کفش، کیف، پیرهن، دامن، تیشرت، شلوار لی یه پالتو، چند عطر و ست لوازم آرایش،کلاه های بامزه و حتی عروسک هم برام خریده بود. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:"کسرا!!!!؟؟" خندید و گفت:"جان؟ قابل خواهر گلمو نداره حالا وردار برو بذار منم یه نفس راحت بکشم." بغلش کردمو گفتم:"یه دنیا ممنون! عاشقم! اصلا یه داداش دارم لنگه نداره." "انقد زبون نریز." خندیدم، سوغاتیامو برداشتم و به اتاقم برگشتم. به زور توی کمدم جاشون دادم. صدای مامان به گوشم رسید:"اومدی رزا؟" رفتم پیشش و گفتم:"خوبه من این همه سر و صدا کردم و شما نفهمیدین اومدم. اگه ساکت بودم چی میشد؟!" "هیچی دخترم بالاخره موقع شام خودت سرو کلت پیدا می شد!" "مامان!؟" لبخندی زد و گفت:"خسته ای؟" "نه." "پس اگه حال داری بیا آشپرخونه کمک من." بعد کسرا رو صدا کرد و گفت:"کسرا جان بابات خسته شد انقد باغچه بیل زد! اگه حال داری برو کمکش." "باشه مامان الان میرم." مامان لبخندی زد و منو دنبال خودش کشوند.. صبح روز یکشنبه بعد از مدتها رفتم سراغ ماشین خودم، خوشحال بودم اما وقتی ماشین به خاطر نداشتن بنزین روشن نشد، حالم حسابی گرفته شد. ساعت شش و نیم صبح بود و توی خونه همه خواب بودن تنها راهم این بود که ماشین کسرا رو بردارم. یواشکی وارد اتاقش شدم، به خواب عمیقی فرو رفته بود و سوییچ ماشینشو روی میز تحریرش گذاشته بود.سوییچ اونو برداشتم و به جاش سوییچ خودمو گذاشتم . روی یه تکه کاغذ براش نوشتم: "داداش گلم اگه ماشینتو نمی بردم اخراج میشدم شرمنده! خیلی ماهی. ماشین من بنزین نداره اگه توش بنزین بریزی هرجا بخوای میتونی بری." بعد به سرعت ماشینو برداشتم و راه افتادم. خداروشکر دیر به شرکت نرسیدم، وقتی کارت زدم و وارد اتاقم شدم هنوز علی نیومده بود توی دلم از خدا خواستم به کسرا هرچی می خواد بده!! اصلا نمی خواستم اخراج شم چون حالا که دیگه با مهنازجون زندگی نمی کردم تنها راه دیدن علی شرکت بود. توی این افکار بودم که علی از راه رسید، بلند شدم و گفتم:"سلام آقای دکتر." لبخند محوی زد و گفت:"سلام." همین!! و به اتاقش رفت. با خودم گفتم:"عجیبه رفتارش خیلی عجیبه حتی دور چشماشم گود شده!" اونروزم مثل همیشه کارمو شروع کردم، کمی از وقت ناهار گذشته بود که زنی وارد اتاقم شد. دسته ای از موهای شرابی رنگشو توی صورتش ریخته بود قیافه ی نسبتا زیبایی داشت اگه فقط یکم کمتر آرایش کرده بود. لبخندی زد و گفت:"آقای دکتر هستن؟" منم لبخند زدم و جواب دادم:"بله. شما؟" "بهش بگو مینا اومده." کمی با خودم فکر کردم مینا چه اسم آشنایی. بالاخره تونستم به یاد بیارم اون همون نامزد قبلی علی بود. ولی اینجا چیکار می کرد. تلفنو برداشتمو مخصوصا با لحن صمیمی گفتم:"علی، یکی اومده با تو کار داره." متعجب از لحن غیر رسمی من پرسید:"کی؟" "مینا، نامزد سابقت." و مخصوصا روی کلمه ی سابق تاکید کردم. علی جوابی نداد و گوشی رو گذاشت. مینا گفت:"چیشد؟" "نمی خواد ببینتت." با خونسردی گفت:"جدی؟ اما من می خوام" و وارد اتاق علی شد. با حرص گفتم:"دختره ی پر رو. حالا باید چیکار کنم؟؟" تنها کاری که تونستم بکنم صبر بود، یک ساعت گذشت و خبری از مینا نشد کاسه ی صبرم لبریز شده بود. نکنه علی هنوز دوسش داشته باشه نکنه.. صدای تلفن جلوی هجوم افکارمو گرفت. منشی مسئول فنی شرکت بود که زنگ میزد اسمش دنیا بود. "بله؟" "رزا یه سری مقاله هست که نیاز به تایید داره میای ببریشون؟" "دنیا جون دکتر افشار مهمون داره، ناراحت میشه من اینجا رو ول کنم بهشم نمی تونم خبر بدم میشه تو بیاریشون؟""باشه عزیزم." چند دقیقه بعد مقاله ها روی میزم بود گفتم:"دستت درد نکنه دنیا. فقط اشکال نداره بعد از رفتن مهمونش براش ببرم؟" "نه فوری نیست من برم که سرم شلوغه." دنیا رفت و من الکی مقاله هارو ورق می زدم که فکری به ذهنم رسید. لازم نبود تا رفتن مینا صبر کنم. من برای رفتن به اتاق علی بهانه می خواستم که جور شده بود. مقاله هارو برداشتم در زدم اما بدون اینکه منتظر اجازه بشم وارد اتاق شدم. مینا روی صندلی نشسته بود و گریه می کرد یه گریه ی کاملا مصنوعی که اصلا باعث نشد دلم براش بسوزه! علی ام به شدت عصبانی بود، صورتش سرخ شده بود و کارد میزدی خونش در نمیومد. آب دهنمو به زحمت قورت دادم، تمام شجاعتمو به کار بردم و گفتم:"ببخشید که مزاحم شدم ولی این مقاله ها فورین." با عصبانیت سر مینا داد زد و گفت:"شنیدی که؟! برو بیرون. دیگه ام هیچوقت برنگرد." مینا درو محکم بهم کوبید و رفت. مقاله هارو روی میزش گذاشتم بدون اینکه نگاهم کنه گفت:"ممنون نجاتم دادی! می تونی بری." انقدر شوکه بودم که حتی نتونستم خداحافظی کنم. فقط با بیشترین سرعت ممکن خودمو به خونه رسوندم، سوییچ کسرا رو سرجاش گذاشتم و بی سروصدا به اتاق خودم رفتم. فکر و خیال ولم نمی کرد، هرجور که شده باید می فهمیدم مینا چی به علی گفته. نگران این بودم که علی هنوزم ته دلش به مینا احساسی داشته باشه. نمی دونستم باید چیکار کنم بهترین راه فراموش کردنش بود اما من از عهدش بر نمیومدم.گیج و خسته بودم پس خودمو به خواب سپردم. با صدای زنگ ساعت از خوای بیدار شدم. شکمم قاروقور عجیبی می کرد، یادم اومد که دیشب بدون اینکه شام بخورم خوابیدم. لباس پوشیدم و برای خودم صبحانه درست کردم. درست قبل ازینکه اولین لقمه رو نزدیک دهنم ببرم کسرا قاپیدش. گفت:"وای خوشمزس مرسی جوجو." لبخندی زدم و گفتم:"علیک سلام ستاره. صبح توام بخیر. چه عجب صبح زود بیدار شدی." "امروز میرم یه جاااایی. سر راهم تو رو هم میرسونم نمی خواد ماشین ببری." "باشه. مرسی." از کسرا تشکر کردم و پیاده شدم. بازم به موقع رسیده بودم. کلا منشی خوبیم! به کارهای هر روز مشغول شدم، 10 دقیقه از وقت آغاز کار گذشته بود اما علی هنوز نیومده بود. کم کم داشتم نگران می شدم. ده دقیقه برای علی که هر روز به موقع میومد تاخیر بزرگی حساب میشد. چشمام همش به ساعت بود، بالاخره بعد از یک ربع علی رسید. لبخندی زدم و گفتم:"صبح به خیر امروز دیر اومدین." اونم لبخند بی جونی زد و گفت:"سلام. معذرت می خوام." "خواهش میکنم معذرت خواهی لازم نیست شما رئیسین!" درحالیکه به اتاقش می رفت، گفت:"بیا لیست کارای امروزو بهت بدم." تعجب کردم، مثل اینکه یادش نبود باید رسمی حرف بزنه اما خوشحالم شدم اینطوری راحتتر بودم. به اتاقش رفتم و بعد از گرفتن کارها مشغول شدم. درحال انجام کارام بودم که آقای شعبانی، آبدارچی شرکت با چای وارد اتاقم شد. لبخندی زدم و گفتم:"چه خبر حاجی؟ خوبی؟" پیرمرد خوشرویی بود، لبخندی زد و گفت:"چه خوبی بابا نمی دونم چرا امروز همه از من چای میخوان. دو دقیقه ام که دیر می کنم سرم داد می زنن امروز همه بی اعصاب شدن." نگاهم به چای خوشرنگ توی سینی افتاد وگفتم:" آقای شعبانی چای آقای دکترو بذار من می برم. اونم امروز زیاد حالش خوش نیست تو برو به بقیه کارات برس." "خدا خیرت بده." از توی کشوی میزم چند تا آبنبات برداشتم و توی قندون ریختم بعد سینی چای رو برداشتم و وارد اتاق شدم. اولین باری بود که می رفتم توی اتاقش و میدیدم که مشغول کار نیست. حتما حسابی بهم ریخته بود. چای رو روی میز گذاشتم و گفتم:"خسته نباشین." سرشو از روی میز بلند کرد، به سینی چای اشاره کرد و گفت:"شما چرا؟" خندیدم و گفتم:"آقای شعبانی خیلی کار داشت، من آوردم." "مرسی." "آقای دکتر این آخر هفته که برنامه ای ندارین؟" با تعجب گفت:"نه. چطور؟" لبخند پهنی زدم و گفتم:"داشتم فکر می کردم این هفته همه باهم بریم گردش، بیرون شهر. بعد از این همه کار واقعا لازمه." "شما برین امیدوارم بهتون خوش بگذره." با لجاجت گفتم:"یعنی چی؟ یعنی شما نمیای؟ خیلی ببخشید ولی بنظرم شما از همه بیشتر این تفریحو لازم داری." "ببینم چی میشه."از اتاقش خارج شدم و زیرلب گفتم:"میدونم چیکارکنم که بیای." چای تلخ توی استکانو یه نفس سر کشیدم و مشغول کار شدم. با تموم شدن ساعت کار یه راست به اتاق علی رفتم. اون که از دیدن من تعجب کرده بود، پرسید:"اتفاقی افتاده؟" خجالتزده گفتم:"من..میخواستم.. ازت یه خواهشی کنم." "چی؟" نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"راستش من امروز ماشین نیاوردم. می خواستم بدونم اگه زحمتی نیست میشه منم برسونی جایی که می خوام برم." با ملایمت لبخندی زد و گفت:"البته! شما برو پایین منم الان میام." به پارکینگ رفتم و منتظرش شدم. وقتی سوار ماشین شدیم، پرسید:"کجا میخوای بری؟" "خونه ی شما" از سرعت حرکتش کم کرد و گفت:"چی؟؟؟!!" خندیدم و گفتم:"چیه؟ می خوام بیام مهنازجونو ببینم. نیام؟" کمی سرخ شد و گفت:"چرا مامان حتما خیلی خوشحال میشه." آهی کشیدم و با صدای آهسته ای گفتم:"کاش پسرشم همونقدر خوشحال میشد." "چیزی گفتی؟""نه! گفتم منم خوشحال میشم. فقط میشه کنار یه گلفروشی وایسی؟" "فکر نکنم گل لازم باشه." لبخندی زدم و گفتم:"ببخشید ولی من میخوام گل بگیرم!" حرفی نزد و آهسته ماشینو کنار یک گلفروشی بزرگ نگه داشت. وارد گلفروشی شدم و یه دسته گل رز سفید انتخاب کردم. صاحب گفروشی دسته گل رو به ساده ترین و زیباترین شکل ممکن برام تزئین کرد. بعد از حساب کردن پول، از گلفروشی خارج شدم. علی نگاه عمیقی به گل ها و بعد به من کرد و پرسید:"رز سفید؟ گل مورد علاقت اینه؟" "آره!" یک تای ابروشو بالا انداخت و گفت:"فکر می کردم رز قرمز دوست داشتی؟" با تعجب پرسیدم:"شما از کجا می دونین؟" "شهاب هر وقت می خواست بیاد دیدنت رز قرمز می خرید." لبخند تلخی زدم و گفتم:"دید آدما عوض میشه." خواست سوال دیگه ای بپرسه که با گفتن:"با اجازه" از ماشین پیاده شدم و اجازه ندادم بحث رو ادامه بده. هنوزم یادآوری شهاب باعث میشد که به هم بریزم.نفس عمیقی کشیدم که باعث شد دوباره احساس شادابی کنم. با خوشحالی وارد خونه شدم و مهنازجونو صدا زدم اما جواب نداد. چندبار دیگه ام صداش زدم و بازم جوابی نشنیدم. علی که داخل شد ازش پرسیدم:"مهنازجون خونه نیست؟ جواب نمی ده." لبخند سرشار از غمی زد که دلمو به آتش کشید و با لحنی غمگین گفت:"چرا هست برو طبقه ی بالا احتمالا تو اتاق شهابه." حیرتزده نگاهش کردم و آب دهانمو به زور قورت دادم تا از شکسته شدن بغضم جلوگیری کنم. به سختی دهانمو باز کردم و با صدایی که به زور به گوش خودم هم می رسید، پرسیدم:"هر روز میره اونجا؟" سرشو به نشانه ی آره تکان داد و با کلافگی چنگی در موهاش زد. بعد به سختی گفت:"میشه باهاش حرف بزنی؟ اینجوری خودشو از بین می بره." همه چیز در مقابل چشمام تار شد ، بالاخره قطره اشکی از گوشه ی چشمام سر خورد و به روی گونم چکید. در حالیکه سعی می کردم ناراحتیمو مخفی کنم،گفتم :"من باهاش حرف می زنم نگران نباش." "ممنون." حتی بالا رفتن از پله ها ام برام سخت شده بود. به زور خودمو به اتاق شهاب رسوندم. چشمامو بستم و سه تا نفس عمیق کشیدم این کارو برای تسلط به اعصابم انجام دادم اما حتی همین کار ساده ام منو به روزهای گذشته برد: شهاب لبخند زیبایی زد. منم به زور خندیدم، دستشو روی پیشونیم گذاشت و گفت:"حالت خوبه؟" درحالی که سعی می کردم لرزش بدنمو مخفی کنم گفتم:"آره." دوباره خندید:"خودتو لوس نکن. این فقط یه امتحان ساده بود. تو نمره های خوبی می گیری." به عمق چشم هاش نگاه کردم و با نگرانی گفتم:"ایندفعه نه شهاب. این دفعه نتونستم خوب درس بخونم. نگرانم اصلا دوست ندارم بابامو نا امید کنم." به دستش که روی نمره ی من روی برد قرار داشت اشاره کرد و گفت:"خشک شد خانم! برش دارم؟" داد زدم:"نه." "چرا؟" "دلهره دارم. می ترسم." دستای گرمشو روی چشمام گذاشت و گفت:"هر وقت سردرگم شدی و دلهره داشتی، اینجوری چشمتو ببند و سه تا نفس عمیق بکش! وقتی چشماتو باز کنی همه چیز همونجوری میشه که تو می خوای." سه تا نفس عمیق کشیدم و چشمامو باز کردم. گفت:"حالا دستمو از روش بردارم؟" با لبخند موافقتمو اعلام کردم. دستشو برداشت با دیدن نمرم چند دقیقه ماتم برده بود. شهاب فقط می خندید. خندیدم و بالا و پایین پریدم، با خوشحالی گفتم:"می دونی شهاب من یا نابغه ام یا خیلی خوش شانس." با قبافه ی مسخره ای نگاهم کرد:"بس کن. آپولو که هوا نکردی!" با نارضایتی آهی کشیدم و گفتم:"حالا دیگه مطمئن شدم که نابغه ام!" "چطور؟" زبونمو در آوردم و گفتم:"اگه خوش شانس بودم که یکی مثل تو گیرم نمی اومد." لپمو محکم کشید و گفت:"آره تو واقعا نابغه ای که منو انتخاب کردی." چشمامو باز کردم و وارد اتاقش شدم. اتاق شهاب فرقی با قبل نکرده بود، فقط جای پوستر های روی دیوار با عکسهای شهاب پرشده بود. مهنازجون روی تخت نشسته بود و قاب عکس شهابو در دست داشت. چشماش از شدت گریه سرخ شده بودن. کنارش نشستم و دستشو در دست گرفتم. لبخندی زد و درحالیکه اشکاشو پاک می کرد گفت:"بالاخره اومدی؟" "می دونم که نمی تونین فراموشش کنین اون پسرتونه! مهناز جون سعی کنین شهابو ببخشین اگه ببخشینش اون وقت خیلی راحت تر میشین" دستمو فشرد و گفت:"دلم می خواد اما راحت نیست. رزا من پسرمو طوری بزرگ نکرده بود که بخواد لقمه ی حروم بیاره تو خونش." "درک می کنم اما شهابم جوون بود. شما ببخشینش حداقل برای آرامش خودتون و .. و .. علی." "علی؟" لبخندی کمرنگ زدم و گفتم:"هیچ حواستون بهش هست؟ اون نمی خواد ناراحتی شمارو ببینه. به خاطر اونم که شده سعی کنین خوشحال باشین." قاب عکس رو روی میز کنار تخت گذاشت، اشکاشو پاک کرد و گفت:"ممنونم رزا جان. ببخش که تورو هم ناراحت کردم. بلند شو بریم." نگاهی بهش انداختم و گفتم:"شما برین اگه اشکالی نداره من یه چند دقیقه ای اینجا می مونم." چیزی نگفت، از اتاق خارج شد و درم بست. عکس شهابو برداشتم، روی تخت نامزد سابقم دراز کشیدم و مدتی به سقف خیره شدم. بعد عکسو جلوی چشمام گرفتم و گفتم:"آره شهاب، آره منم بخشیدمت خیلی وقته که بخشیدمت. به خاطر روزهای خوشی که با هم داشتیم، خاطرات خوبمون و عشقی که باتو تجربه کردم بخشیدمت." اشکامو پاک کردم و ادامه دادم:"چیکار کنم شهاب؟ چیکار کنم؟ حالا عاشق برادرت شدم. برادری که درست برعکس توئه. خیلی عجیبم نه؟ حالا ازت می خوام که توام منو ببخشی." بلندشدم، عکسو سرجاش گذاشتم. وقتی بیرون می رفتم برگشتم تا برای آخرین بار نگاهی به اتاق شهاب بندازم، چشمم به یکی از عکسهاش افتاد، لبخند زیبایی روی لبش نقش بسته بود، درست انگار همین لحظه داره به من نگاه می کنه. اینو به فال نیک گرفتم، منم لبخندی به شهاب توی قاب زدم و اتاقشو ترک کردم. بعد از شستن صورتم رفتم پیش مهنازجون. چای خوشرنگی رو جلوم گذاشت و گفت:"بخور عزیزم. ببخش که ناراحتت کردم." لبخندی زدم و گفتم:"این چه حرفیه؟! شما منو ناراحت نکردین." موهای بلندمو نوازش کرد و درحالی که می بافتشون گفت:"خب چه عجب! به من سر زدی." "خجالتم ندین مهنازجون. من که چترم همیشه اینجا بازه!" پایین موهای بافته شدمو با کش بست و گفت:"این حرفو نزن هر وقت میای اینجا من خیلی خوشحال میشم." لبخندی زدم و چشمامو به اطراف چرخوندم تا مطمئن شم که علی طبقه ی پایین نیست. قبل از اینکه دهانمو باز کنم مهنازجون خندید و گفت:"نیست! رفته دوش بگیره." مثل دزدی که درست سر بزنگاه مچشو گرفته باشن، خودمو به اون راه زدمو گفتم:"کی؟ نکنه علی آقا رو می گین؟" لبخندی زد که توش هزاران حرف بود، بعد اونم خودشو به اون راه زد و گفت:"فکر کنم می خواستی یه چیزی بهم بگی." نگاهی قدرشناسانه بهش انداختم:"راستش، می خواستم بگم اگه موافق باشین این آخر هفته دو سه روز بریم مسافرت. شنبه ام که تعطیله. پنج شنبه صبح راه بیفتیم و شنبه عصر برگردیم. نظر شما چیه؟" مشتاقانه خندید و گفت:"به نظرم خیلی عالیه. ولی فکر می کنم می خوای یه چیز دیگه ام بهم بگی." از این همه تیز بودنش تعجب کردم:"خب، می دونین این هفته کار توی شرکت خیلی زیاد بود، دردسرم زیاد داشتیم. من راجع به مسافرت با علی آقا حرف زدم ولی گفت که شاید نیاد. خب من .." خندید و گفت:"تو نگران نباش. آوردنش با من! حالا کجا قراره بریم؟" "اصفهان چطوره؟ سر راهم بریم نیاسر. من تا حالا خیلی رفتم اونجا. آبشار قشنگی داره." دستمو فشرد و گفت:"به نظر من که عالیه. به مریم گفتی؟" "معلومه. مامان موافقه. بابا ام میاد اما کسرا نمیتونه بیاد." "چرا؟" "با دوستای قدیمیش قراره یکی دو هفته ای برن شمال. حیف شد که نیست! آخه کسرا خیلی خوش سفره اگه بود بیشتر خوش می گذشت." مهنازجون آهی کشید و گفت:"آره آدم واقعا کنار کسرا شاد میشه! ایشالا یه بار دیگه ام همه با هم میریم مسافرت!" بعد اشاره ای به فنجون چاری کرد و گفت:"قندیل بست دختر. برات عوضش کنم؟" چای رو سر کشیدم:"نه هنوزم داغه." بلند شدم و گفتم:"می دیگه باید برم." مهنازجون با ناراحتی گفت:"چرا شب همینجا نمی مونی؟" "یه وقت دیگه حتما میام پیشتون اما امروز باید برم. کسرا فردا صبح راه میفته باید برم ببینمش." ماشین داری؟" "نه." مهنازجون هم از جاش بلند شد و گفت:"الان علی رو صدا می کنم." فورا کیفمو برداشتم و گفتم:"نه خودم میرم دیگه می خوام یکمم خریدکنم. از طرف من از علی آقاام خداحافظی کنین." لپشو بوسیدم و قبل از اینکه علی رو صدا کنه از خونه خارج شدم. هوا هنوز روشن بود و بارون ملایمی می بارید. تصمیم گرفتم تا خونه پیاده برم. همیشه دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم. سر راهم کنار هر مغازه ای که می دیدم می ایستادم و ویترینشو تماشا می کردم، نیمی از راهو رفته بودم که با صدای علی متوقف شدم:"رزا." با تعجب به طرف صدا برگشتم و گفتم:"اینجا چیکار میکنی؟" چترشو بالای سرم گرفت و گفت:"حواست کجاست؟ یه ربعه دارم صدات می کنم. بارون حسابی تندشده نباید اینجوری از خونه میومدی بیرون." "لازم نبود بیای دنبالم. خودم می رفتم." "خیلی خیس شدی. اینجوری سرما می خوری." خندیدم و گفتم:"حالا ماشین کجاست؟" چند ثانیه فکر کرد بعد با کف دست روی پیشونیش زد و گفت:"انقدر هول شدم که یادم رفت ماشینو بیارم." به حواس پرتیش خندیدم:"خب همینکه چتر داری خوبه!" کاپشنشو درآورد، روی شونه هام انداخت و گفت:"بپوش." سردم شده بود، بدون درنگ کاپشنو پوشیدم و تشکر کردم. بدون کلامی حرف همراهیم می کرد، حس خوبی نداشتم احساس می کردم دارم با محافظ شخصیم راه می رم. بالاخره کلافه شدم و گفتم:"این روزا توی شرکت کار زیاد داریم." "آره اوضاع یکم بهم ریخته اما درست میشه." "میای سفر؟" شانه هاشو بالا انداخت و گفت:"نمی دونم شاید بیام." لبخند زدم و توی دلم گفتم : حتما میای! مهنازجون خوب بلده چیکار کنه. وقتی به خونه رسیدم، گفتم:"حتما خیلی سردت شده. بیا تو یه چای بخور." همونطور که انتظار داشتم دعوتمو رد کرد و گفت:"نه دیگه بهتره برم. مواظب باش سرما نخوری." "توام همینطور." و رفت. انقدر ایستادم تا کاملا از کوچه ناپدید شد. وقتی به خودم اومدم که تمام بدنم یخ کرده بود و از سرما می لرزیدم. فورا به خونه رفتم. پدرم با دیدن من لبخندی زد و گفت:"هنوزم این عادت از سرت نیفتاده! انقدر زیر بارون راه رفتی خیس آب شدی! تا مامانت ندیدتت برو لباساتو عوض کن." لپشو بوسیدم و گفتم:"چشم. رفتم." سریع به اتاقم رفتم و لباسمو عوض کردم. کاپشن علی رو توی بالکن اتاقم آویزان کردم تا خشک بشه. دستی به روی کاپشن قهوه ای رنگ اسپرت کشیدم و گفتم:"محاله دیگه تورو بهش پس بدم!" و با لبخند به طبقه ی پایین رفتم. کسرا که داشت کتاب می خوند، با دیدن من گفت:"چیه کبکت خروس می خونه." "علیک سلام. هیچی هویجوری." مامان با لبخند از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:"سلام عزیزم. خسته نباشی. برو دستاتو بشور، بیا شام بخوریم." "سلام مامان جونم باشه الان میام." دست و صورتمو شستم و با اشتها رفتم سر میز. بوی لوبیا پلو تمام خونه رو برداشته بود. برای خودم غذا کشیدم و گفتم:"به به چیکار کردی مامان!" مامان خندید:"نوش جونت." با اشتها مشغول غذا خوردن شدم. کسرا کمی نوشابه برام ریخت و درحالی که لیوان رو جلوم می ذاشت، گفت:"خیییییله خب حالا. یواش تر. دنبالت که نکردن!" جرعه ای از نوشابه رو سرکشیدم:"آخه خیلی گشنمه." خندید:"از قحطی که نیومدی. غذا ام به این زودیا تموم نمیشه." بعد از شام ظرفا رو توی ماشین ظرفشویی چیدم و میزو تمیز کردم. برای همه چای ریختم و به سالن پذیرایی رفتم. از کسرا پرسیدم:"فردا میری دیگه؟" "آره ساعت 7 صبح." لبخندی زدم و درحالی که چای می نوشیدم، گفتم:"خب پس صبح می بینمت. الان خیلی خسته ام میرم بخوابم. راستی وسایلتو زود جمع کن مثل همیشه نذار واسه لحظه ی آخر." "چشم! شب به خیر." به همه شب به خیر گفتم و به اتاق خودم رفتم. کاپشن علی دیگه خشک شده بود، برداشتمش، قبل از اینکه توی کمدم بزارمش جیباشو گشتم، خالی خالی بودن. آهی کشیدم و توی کمدم گذاشتمش. ** با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. عقربه ها ساعت 6 صبح رو نشون میدادن. آبی به دست و صورتم زدم و برای خوردن صبحانه به طبقه ی پایین رفتم. بر خلاف همیشه مامان بیدار بود. لبخند دل نشینی زد و گفت:"صبح به خیر عزیز دلم. بیا صبحانه بخور." لبخندشو پاسخ دادم:"صبح به خیر مامان. کسرا هنوز نرفته؟" "نه. یه ساعت دیگه میره." صبحانه رو با اشتیاق خوردم و برای خداحافظی به اتاق کسرا رفتم. در زدم اما چون جوابی نشنیدم، وارد اتاق شدم. کسرا درحال بستن چمدونش بود و مدام دنبال وسایلش می گشت. زیرلب گفتم:"نچ نچ! تو درست بشو نیستی." انگار تازه متوجه ورود من شده بود، به سمتم برگشت و گفت:"تویی؟ سلام." "دنبال چی می گردی؟" "اون شلوار قهوه ایم." آهی کشیدم و شلوار رو که درست زیر پاش بود، بهش نشون دادم:"اوناهاش." سرشو خاروند و لبخندی عذر خواهانه زد. از دیدن قیافش خندم گرفت و گفتم:"چقدر بهت گفتم وسایلتو زود جمع کن نذار آخر سر!" "این دفعه فقط یه بار گفتی! تازه الان که لحظه ی آخر نیست. نیم ساعت تا وقت رفتن مونده." پوزخندی زدم:"اوه اوه اوه! حالا با این همه وقت اضافه میخوای چیکار کنی؟" بینی مو کشید و گفت:"مطمئنی که نمیای؟ دلت برام تنگ میشه ها." این دفعه نمیشه. دفعه ی بعد هرجا خواستی بری، منم حتما باهات میام." زیپ چمدونو کشید:"چیزی نمی خوای؟" "چرا. کلوچه! تو از اصفهان چی می خوای؟" "گز! راستی توی جاده خیلی مراقب باش." لبخندی زدم و گفتم:"باشه. آهان راستی تا شمال خودت رانندگی کن من به این دوستای کج و کولت اعتماد ندارم! هرچند که به خودتم اعتباری نیست." لپمو کشید و گفت:"باشه جوجو. تو نمی خوای بری سر کار؟" "چرا. اما یادت نره رسیدی زنگ بزنیا. خیلی مراقب خودت باش." خندید و دستاشو باز کرد. بغلش کردم و گفتم:"هر وقت دلت برام تنگ شد خجالت نکش زنگ بزن!" لپمو کشید:"باشه کوچولو فهمیدم منظورت چیه خیالت راحت گوشیم روشنه خواستی زنگ بزن." آروم زدم توی سرش و بعد هر دومون خندیدیم. باهاش خداحافظی کردم و به اتاق خودم برگشتم، مانتوی قهوه ای و مقنعه ی مشکی پوشیدم و به سمت شرکت حرکت کردم... فصل 6 آخرین ساک رو توی صندوق عقب ماشین گذاشتم و به خونه برگشتم. مامان و بابا آماده توی سالن پذیرایی نشسته بودن. مانتوی سفید به همراه یک شال نخی آبی پوشیده بودم. مامان با دیدنم لبخند زد و پرسید:"چه خبر؟" درحالی که شالمو مرتب می کردم جواب دادم:"مهنازجون و علی آقا که دارن میان. ماشین میارن. اما به امیر و مهسا گفتم با خودشون ماشین نیارن به اندازه ی کافی جا داریم." بعد رو به بابا کردم و پرسیدم:"بابا جون هتل رزرو کردی؟" کلیدی رو از توی جیبش در آورد و گفت:"نه. خونه ی یکی از دوستام توی اصفهانه کلیدشو داد به من. میریم اونجا." "چه خوب." "همه چیرو جمع کردی؟" "بله." زنگ خونه به صدا در اومد و مهنازجون و علی وارد شدن و چند دقیقه بعد مهسا و امیر هم رسیدن. صبحانه رو همه با هم خوردیم و آماده ی حرکت شدیم. من و بابا و مامان و مهنازجون توی یه ماشین و مهسا و امیر و علی توی ماشین دیگه نشستن. نیمی از راه رو بیشتر طی نکرده بودیم که عجیب خوابم گرفت. مامان و مهنازجون بی توجه به حضور ما گرم صحبت شده بودن و بابا که معمولا آدم کم حرفی بود تنها جاده رو نگاه می کرد. برای جلوگیری از خوابیدن صدای موسیقی رو زیادتر کردم. بابا لبخندی زد و گفت:"چیه دخترم؟ بازم خوابت گرفته؟" "بله بابا." مهنازجون گفت:"حق داره! همه ی جوونا توی اون ماشینن! نگاهشون کن چه خوشن." نگاهی به ماشین علی که کمی جلوتر از ما حرکت می کرد انداختم، مهنازجون راست می گفت واقعا خوش بودن! مامان رو به بابا کرد و گفت:"خب شما بشین پشت فرمون رزا رم بفرستیم توی اون ماشین." با اعتراض گفتم:"این چه حرفیه مامان؟ بابا خسته میشه." بابا خندید:"یعنی من انقدر پیر شدم بابا؟ اصلا من به رانندگی تو اعتماد ندارم. بزن کنار!" منم خندیدم:"منظورم این نبود. چشم هرچی شما بگین." کمی بعداز متوقف شدنم کنار جاده علی هم ایستاد. امیر از ماشین پیاده شد و به طرفمون اومد:"چیزی شده؟" مهنازجون جواب داد:"امیر جان! رزا رو ببر پیش خودتون. خیلی خوابش میاد پیش ما ام که حوصله اش سر میره." "چشم. می خواین من با شما بیام." "نه عزیزم. بیای که توام مثل رزا خوابت می گیره. شما برین خیالتون راحت." با امیر رقتم. علی رانندگی میکرد، امیر کنارش نشسته بود و من ومهسا ام عقب نشسته بودیم. انقدر حرف زدیم که متوجه نشدیم کی به نیاسر رسیدیم. علی برگشت و پرسید:"می دونی از کدوم سمت باید بریم آبشار؟" گفتم:"آره." و راه رو نشونش دادم. مهسا کمی شیشه رو پایین کشید و گفت:"خدا کنه خلوت باشه." گفتم:"خلوته. خوب موقعی اومدیم آبشار شبا خیلی شلوغ میشه." ده دقیقه بیشتر طول نکشید که به آبشار رسیدیم. خوشبختانه خلوت خلوت بود. با دیدن منظره ی قشنگ اونجا به وجد اومدم. با خوشحالی گفتم:"من دارم میرم بالای آبشار." و بدون اینکه انتظار شنیدن جوابی داشته باشم حرکت کردم. کفشم سر بود و به سختی می تونستم از کوه بالا برم. کمی بیشتر نرفته بودم که علی صدام زد:"چرا نمیای از پله ها بریم بالا؟ اون طوری راحت تره." لبخندی زدم و در حالی که سعی می کرد پامو روی سنگ محکمی بذارم گفتم:"تمام مزش به همین سختیشه! اگه از پله برم که دیگه لذتی نداره." یک تای ابروشو بالا انداخت و گفت:"اینم یه حرفیه." و به همراه من از کوه بالا اومد. وقتی به بالای کوه رسیدیم، کنار آبشار نشستم و گفتم:" قشنگه." دستشو توی آب برد و گفت:"آره. چه آب خنکی." بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:"اینجا خیلی قشنگه. روح آدمو تازه میکنه." نمی خواستم روزشو خراب کنم اما کنجکاوی نذاشت دهنمو بسته نگه دارم، آروم پرسیدم:"مینا؟" با تعجب گفت:"چی؟" لبخندی زدم و گفتم:"هیچی من که چیزی نگفتم. چه هوای خوبیه." بلند شد و گفت:"فقط اومده بود که بگه پشیمونه." بعد به سمت پایین آبشار اشاره کرد و ادامه داد:"بهتره بریم. تا اصفهان کلی راه مونده." بدون هیچ حرفی به دنبالش حرکت کردم. این بار امیر،مهسا و بابا توی یک ماشین، و من، علی، مامان و مهنازجون هم توی یک ماشین نشستیم. مامان و مهنازجون دوباره مشغول صحبت کردن شدند، یک لحظه بهشون غبطه خوردم خوش به حالشون که این همه حرف برای گفتن داشتن. من اما دوباره توی عمق ذهنم دنبال حرفی برای گفتن می گشتم. نا امید و خسته، چشمامو بستم و اجازه دادم نسیم خنکی که می وزید، صورتم رو نوازش کنه. کم کم به خواب رفتم... تمام وجودم یخ کرده بود، اما حوصله ی تکان خوردن نداشتم. تن سردم با ژاکت نرم و خوش بافتی پوشانده شد. حتی با چشمان بسته هم می تونستم گرمی دستهای پرمهر مادر رو حس کنم. دستهای مهربانشو در دست گرفتم و لبخند زدم. صورتمو به نرمی نوازش کرد و گفت:"بیداری عزیزم؟ فکر کردم خوابت برده." خمیازه ای کشیدم و گفتم:"خواب بودم همین الان بیدار شدم." بعد ژاکت رو محکم تر به دور خودم پیچیدم و چشمامو بستم. علی شیشه رو بالا داد و گفت:"ممکنه سرما بخوری." بدون اینکه چشمامو باز کنم ازش تشکر کردم. کمی به سمت چپ مایل شدم و چشم سمت راست رو تا نیمه باز کردم و برای صدمین بار تمام اجزای چهره ی علی رو بررسی کردم. دوباره گر گرفتم و گونه هام داغ شدند. علی ماشین رو کنار جاده نگه داشت. دوباره چشم رو بستم و خودمو به خواب زدم. نمی تونستم ببینم چه کار می کنه. مادر با مهربانی گفت:"بیا علی جان. این چایی رو بخور سرحال شی." علی تشکر کرد. سکوت ماشین رو فرا گرفته بود. ناگهان چیزی درونم فروریخت می تونستم نگاه علی رو روی صورتم احساس کنم. نگاهی که تا عمق وجودم رو به آتش می کشید. ضربان نامنظم قلبم به من دروغ نمی گفتن. حالا اون بود که به چهره ی من خیره شده بود. ناخودآگاه لبخند کمرنگی زدم ، صدایی از اعماق قلبم فریاد می زد:"دل به دل راه داره!!!" ** عصر بود که به اصفهان رسیدیم، خونه ی دوست بابا واقعا مجلل و زیبا بود. خودش و همسرش در تهران زندگی می کردند و این خونه بهش ارث رسیده بود. هر کدوم برای خودمون اتاقی انتخاب کردیم. این بار من و مهسا هم اتاق بودیم. چمدونمو توی اتاق گذاشتم، نشستم و گفتم:"اوه! خسته شدیم." مهسا لبخندی زد و گفت:"آره، مخصوصا تو! همش خواب بودی که خانوووم." درحالیکه دکمه ی مانتومو باز می کردم، گفتم:"بعله! ولی تو ام که کمتر از من نخوابیدی." خندید، خودشو روی تخت انداخت و گفت:"ولی بازم خوابم میاد." لپشو کشیدم و گفتم:"باشه تنبل خانوم بگیر بخواب." بعد خودم لباس گرم و مناسب زرد رنگی پوشیدم، کتابی از کتاب خانه ی اتاق برداشتم و به سمت حیاط رفتم تا توی هوای آزاد کمی مطالعه کنم. کنار باغچه ی بزرگ و زیبای خانه، روی نیمکت قرمز رنگی نشستم و مشغول مطالعه شدم. درست نفهمیدم چقدر از آمدنم به حیاط گذشته بود، که تاریکی هوا منو به خودم آورد. بلند شدم و به خونه برگشتم، همه از خواب بیدار شده بودن و مشغول صرف عصرانه بودند. مامان استکانی چای برام ریخت و پرسید:"کجا بودی؟ ما فکر می کردیم خوابیدی." لبخندی زدم و جواب دادم:"نه، خوابم نمی برد رفته بودم تو حیاط یه کم کتاب بخونم کسرا خندید و گفت:"واقعا عکسای جالبین. فقط جای من توشون خیلی خالیه." گفتم:"آره معلومه که جات خالی بود. خیلی خوش گذشت." به دماغ و چشمام که از شدت سرماخوردگی سرخ شده بودن، اشاره کرد و گفت:"آره معلومه چقدر خوشگذشته." "به توچی؟ خوشگذشت؟" "آره خوب بود. ولی آخراش دیگه یه کم خسته کننده شده بود." نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و گفتم:"خب معلومه. اما اگه من بودم انقدر برات خسته کننده نمیشد." مهسا در حالیکه با سینی چای به سمتمون میومد، گفت:"نمی خواد انقدر واسه خودت نوشابه باز کنی!" بعد رو به کسرا کرد و ادامه داد:"این دو روزی که باهاش همسفر بودم برای هفت پشتمم بس بود. انقدر غر زد که داشتم دیوونه می شدم." یکی از کوسن های روی مبل رو به سمتش پرتاب کردم و گفتم:"من کی غر زدم اتفاقا من خیلی خوش سفرم." جاخالی داد و با خنده گفت:"میدونم. به نظر من که تو حالت از منم بهتره پس واسه چی این دو روزو مرخصی گرفتی؟" "حالا اگه من دو روز نرم سرکار اتفاق خاصی نمیفته." مهسا که معلوم بود تقریبا از احساس من به علی باخبره چشمکی زد و گفت:"جدا؟ اما فکر کنم بهتره فردا بری. حتما دل شرررررکت خیلی برات تنگ شده." "خودمم میخوام برم." صدای زنگ در بحث ما رو متوقف کرد. متعجب پرسیدم:"یعنی کیه؟" کسرا در حالیکه به سمت آیفون می رفت گفت:"دوست منه.بهتره برین لباساتونو عوض کنین." لباس مهسا کاملا مناسب بود، بنابراین فقط من به اتاقم رفتم و شلوار جینی به همراه تونیک آستین بلند زیتونی رنگی پوشیدم و دوباره به طبقه ی پایین برگشتم. دوست کسرا با دیدن من به آرامی بلند شد. لبخند کمرنگی زد و خودش رو معرفی کرد:"سلام من آرشم." لبخندی زدم و مودبانه گفتم:"سلام خوش اومدین. من رزا ام. خواهش می کنم بفرمایین." نشست و مشغول حرف زدن با کسرا شد برای همین فرصت کافی برای بررسی کردنش رو به دست آوردم. آرش جوان خوش قیافه ای بود قدبلند و چهارشانه. موهای حالت دار مشکی و مژگان بلندی که دور چشمان مشکی رنگش رو قاب گرفته بودند، بی نهایت جذابش کرده بود. عمیقتر که نگاهش کردم متوجه شدم من و آرش شباهت زیادی به همدیگه داریم. شباهتی که در نگاه اول مشخص نبود اما بعد از کمی دقت این شباهت حتی توی حالات رفتاریمون هم مشاهده می شد. در افکار خودم غوطه ور بود که مهسا صدام زد:"رزا. یه لحظه میای توی آشپزخانه؟" بلند شدم و دنبالش رفتم. به محض ورود به آشپزخونه گفت:"رزا می خوام یه چیزی بهت بگم اما مسخرم نکنیا." "بگو" "راستش تو و این پسره، آرش خیلی شبیه همدیگه این." با تعجب گفتم:"پس توام متوجه شدی؟" مهسا گفت:"یعنی توام فهمیده بودی؟ جالبه." با چشمانی گرد شده گفتم:"نکنه اون با من نسبتی داشته باشه؟ شاید برادرم باشه." مهسا نچی کرد و گفت:"نه. میدونی رزا شباهت ظاهریتون زیاد نیست. تازه ممکن نیست اون برادرت باشه." چند استکان برداشتم، در حالیکه چای می ریختم گفتم:"به نظرم باید آدم جالبی باشه." تازه سینی چای رو به سالن پذیرایی برده بودم که مامان، بابا و امیر هم پیداشون شد. بابا به گرمی آرش رو در آغوش کشید و گفت:"خوبی آرش جان؟ مامان و بابا چطورن؟" آرش با مهربانی لبخندی زد و پاسخ داد:"ممنون عمو جون. خوبن سلام می رسونن." بعد پیشانی مادر رو بوسید و گفت:"شما چطورین خاله؟ بزنم به تخته اصلا عوض نشدینا." مادر با محبت خاص خودش دستهای آرش رو فشرد:"خوب کاری کردی اومدی. نمی دونی دلم چقدر هواتونو کرده بود. پس مینو و رضا کجا ان؟ چرا نیومدن؟" آرش گفت:"اتفاقا مامان و بابا ام خیلی دلشون تنگ شده بود. مامان که همش بهونه تونو میگرفت. اما خب به خاطر بیماری مادربزرگ نتونستن بیان." "انشاء ال.... که زودتر حالشون خوب شه." "ممنون خاله." پدر رو به من که با تعجب به رفتارشون خیره شده بودم، گفت:"آرش جان پسر دوستان صمیمی من و مادرته. اونا ایران زندگی نمی کنن." سرمو به نشانه ی متوجه شدن تکان دادم. مادر انگار که تازه چیزی رو به یادآورده باشه به آرش گفت:"این چند وقتو که خونه ی ما میمونی." آرش گفت:"نه خاله هتل رزرو کردم میرم اونجا." مادر با دلخوری گفت:"من نمی ذارم بری. اینجا رو مثل خونه ی خودت بدون. حالا که بعد از این همه سال اومدی ایران بهتره پیش خودمون باشی." و انقدر اصرار کرد تا بالاخره آرش راضی به موندن شد. ساعت یازده شب بود و به زور چشمامو باز نگه داشته بودم. انگار هیچکس قصد خوابیدن نداشت برای همین بلند شدم با عذر خواهی، شب به خیر گفتم و به اتاق خودم رفتم. بی صبرانه منتظر رسیدن صبح و دیدن دوباره ی علی بودم. فکرشم نمی کردم که انقدر دلم براش تنگ شده باشه. صبح که بیدار شدم، بقیه هنوز خواب بودن از اوضاع خونه مشخص بود که دیشب تانزدیکای صبح بیدار مونده بودن سریع حاضر شدم، ماشین رو برداشتم و به سمت شرکت حرکت کردم. دلم حتی برای در و دیوار شرکت هم تنگ شده بود. قبل از اینکه وارد اتاق خودم بشم در اتاق علی رو باز کردم و به اونجا رفتم. اما از دیدن منظره ی اتاق به شدت تعجب کردم. گلدون زیبایی که قبلا گوشه ی اتاق قرار داشت خرد شده و روی زمین ریخته بود. مشغول جمع کردن خرده های گلدون بودم چشمم به میز کار علی افتاد. دفترچه ای با جلد چرمی بسیار زیبا روی میز خودنمایی می کرد، تکه های گلدون رو توی سطل ریختم و بی اراده به سمت دفترچه رفتم. حس عجیبی منو وادار به خواندن اون دفتر میکرد. برش داشتم و آخرین صفحه ی علامت زده شده رو باز کردم. از ظاهر نوشته حدس زدم که باید یه دفترچه ی خاطرات باشه. به خودم گفتم رزا تو چت شده. نباید فضولی کنی. و می خواستم دفتر رو ببندم که با دیدن اسمم منصرف شدم و شروع به خواندن کردم: این روزها انقدر سردرگمم که دلم می خواد پا به فرار بگذارم و به جایی دوردست برم. احساساتم درهم شدند و خودم هم درست نمی دونم که احساس واقعیم چیه! تا قبل از رسیدن اون همه چیز عادی بود. عشق قبلی زندگیم رو، اگه بشه اسمشو گذاشت عشق، فراموش کرده بودم و به زنگیم ادامه میدادم. تمام زندگیم شده بود کارم و البته مادرم. صبح با آرامشی کسل کننده شروع می شد و شب با خستگی به پایان می رسید. اما وقتی که وارد زندگیم شد همه چیز رنگ دیگه ای گرفت. هیجان،استرس و حتی حسادت. احساساتی که تا مدتها ازشون محروم بودم. اولش از این احساس لذت می بردم وخوشم میومد اما بعد... دیگه نه! دیگه احساسم تبدیل شد به یک عذاب وجدان کشنده. اما نمی تونم فراموشش کنم. رزا شده تمام زندگیم، عشق برادرم حالا عشق منم هست. به زودی به این وضعیت خاتمه میدم. دیگه طاقت ندارم... صدای در باعث شد نتونم بقیه ی نوشته رو بخونم. فورا دفتر رو بستم و از اتاق خارج شدم. علی به آرامی سلامی کرد و بدون اینکه نگاهم کنه وارد اتاقش شد. از رفتارش تعجب کردم فکر می کردم بعد از این چند روز بهتر ازم استقبال می کنه. هم از رفتارش ناراحت بودم و هم از چیزی که توی دفترش خونده بودم خوشحال. خوشحال بودم که بالاخره می خواد حقیقتو بهم بگه و دوستم داره. خوشحال بودم که این بار در مورد احساسش نسبت به خودم اشتباه نکرده بودم، پس سرحال تر از همیشه مشغول به کار شدم. ساعت یک ظهر بود که علی بالاخره از اتاقش بیرون اومد. با لحنی که هیچ احساسی توش نبود گفت:"من امروز با یه نفر قرار دارم باید زودتر برم. توام میتونی الان بری خونه. خداحافظ." بلند شدم، وسایلمو برداشتم و درحالیکه به رفتار عجیبش فکر می کردم، به سمت خونه رفتم. اگه واقعا عاشق من بود پس دلیل این رفتار ضد و نقیضش چی می تونست باشه. سرمو به شدت تکان دادم تا این افکار مزاحمو از خودم دور کنم و با خودم گفتم توداری اشتباه می کنی رزا. اون رفتارش مثل همیشه بود. اما میدونستم که دارم به خودم دروغ می گم. وارد خونه که شدم عطر خوش قورمه سبزی باعث شد مغزم از همه ی افکار تهی بشه! با ذوق و شوق به سمت آشپزخونه رفتم و مادر رو که درحال سر زدن به غذا بود، از پشت سر بغل کردم و گفتم:"سلام . قربون مامان گلم برم با این دست پخت خوشمزش. نمی دونین چقدر هوس قورمه سبزی کرده بودم." مادر خندید و گفت:"سلام به روی ماهت. آخه آرش خیلی دلش قورمه سبزی می خواست برای همینم درست کردم. راستی تو امروز چرا انقدر زود اومدی؟" "علی زود کارو تعطیل کرد. میخواست بره جایی!" "تا تو بری لباساتو عوض کنی منم غذارو می کشم. فقط خواستی بیای پایین کسرا و آرشم صدا کن." "چشم" و به اتاقم رفتم. تونیک آستین بلند صورتی رنگی به همراه شلوار لی آبی پوشیدم. کسرا رو صدا زدم و بعد به سمت اتاق آرش رفتم. در زدم اما چون جوابی نشنیدم بدون اجازه وارد اتاق شدم. آرش روی تخت دراز کشیده بود و هدفونی هم روی گوشاش بود. چند بار صداش زدم اما جواب نداد برای همین جلو رفتم، هدفون رو از روی گوشش برداشتم و گفتم:"آقا آرش." فورا بلند شد. اخماشو درهم کشید و گفت:"شما اینجا چیکار میکنین؟" "مامان گفت برای ناهار صداتون کنم." و به سمت در رفتم که گفت:"می دونم اینجا خونه ی شماس و حق ندارم چنین چیزی بهتون بگم. اما برای خودتون می گم، بهتره وقتی می خواین وارد جایی بشین در بزنین." پوزخندی زدم و گفتم:"بله اما به شرط اینکه کسی که تو اتاقه انقدر صدای موزیک رو بلند نکرده باشه که دیگه هیچ صدایی رو نشنوه." و بی تفاوت از اتاق خارج شدم. همونطور که به سمت راه پله می رفتم زیر لب گفتم:"اصلا هم شبیه من نیست!" با دیدن مهناز جون توی پذیرایی گره ی ابروانم جاشو به خنده داد. مهناز جونو در آغوش کشیدم و گفتم:"خوش اومدین. دلم براتون تنگ شده بود." چهره اش به نظر نگران می رسید اما با این حال لبخندی زد و جواب داد:"ممنون گلم. منم همینطور." در همین حین آرش و کسرا هم پایین اومدن و بعد از آشنا شدن آرش و مهنازجون همگی به سمت میز غذا رفتیم. غذا واقعا محشر شده بود بیشتر از هر روز دیگه ای غذا خوردم. آرش هم با اشتیاق زیادی مشغول خوردن بود. چنان با اشتها غذا می خورد که آدم با دیدنش گرسنش می شد. شاید به خاطر همین هم بود که زیاد خوردم. بعد از ناهار کسرا و آرش به طبقه ی بالا رفتن و منم برای هضم غذا مسئولیت شستن ظرفها رو قبول کردم. شستن ظرفها نیم ساعته تمام شد، چای ریختم و خواستم وارد پذیرایی بشم که صدای آرام حرف زدن مامان و مهنازجون توجهم رو جلب کرد. میدونستم که کار درستی نمی کنم اما دلم می خواست از حرفاشون سر در بیارم برای همینم فالگوش ایستادم. مهنازجون:"نمی دونم مریم به خدا گیج شدم! منم همین فکرو می کردم. فکر می کردم رزا رو دوست داره! اینو از چشماش می تونستم بخونم اما امروز حسابی نا امیدم کرد." مادر:"منم فهمیده بودم اما مثل اینکه اشتباه می کردیم. اگه این انتخاب علیه بذار کاری که دوست داره بکنه. اگه میخواد با نیلوفر ازدواج کنه. تو ام براش مادری کن و برو خاستگاری." "چه جوری؟ وقتی میدونم بچم دلش پیش کس دیگه ایه....." دیگه بقیه ی حرفاشونو نشنیدم، چشمام سیاهی می رفت. اول سینی چای و بعد خودم به زمین افتادم. و بعد فقط سیاهی بود و صداهای مختلفی که منو صدا می زدند. وقتی چشمامو باز کردم توی اتاقم بودم. مامان و کسرا بهم خیره شده بودند جوری که انگار چیز عجیبی در وجودم می دیدن. مامان وقتی فهمید بیدار شدم زد زیر گریه و گفت:"الهی بمیرم برات. چت شد یهو؟!" به زور لبخندی زدم و گفتم:"خوبم مامان، یه کم حالم بد شد. شما نگران نباشین." کسرا رو به مامان گفت:"شما برین بیرون مامان. چند روزه پیششی برو یه کم استراحت کن.من مواظبش هستم." مادر که خستگی از چشمان درشتش می بارید، پیشانیمو بوسید و درحالیکه از اتاق بیرون میرفت زیر لب گفت:"درد عشقه." همین دو کلمه کافی بود تا اشک از چشمام جاری بشه. کسرا با مهربانی اشکامو پاک کرد و گفت:"خواهر خوشگلم. نبینم گریه کنیا. نمی خوای به من بگی چی شده؟" با بغض گفتم:"چند روزه که خوابم؟" "سه روز." و به سرم توی دستم اشاره کرد و گفت:"این سه روز همش بهت سرم وصل بوده." آهی کشیدم و گفتم:" یعنی من سه روز خواب بودم؟" "آره. دکتر گفت به خاطر اینه که بهت شوک وارد شده میخواست ببریمت بیمارستان اما مامان نذاشت." "خوب کاری کرد." در باز شد و مهسا با کاسه ای سوپ وارد شد. گونمو بوسید و گفت:"پس بالاخره بیدار شدی تنبل خانوم!" لبخند بی رمقی زدم و نیم خیز شدم. مهسا سوپ رو قاشق به قاشق توی دهنم می چپوند. ناخودآگاه خندم گرفت و گفتم:"بس کن مهسا. خفم کردی." "چه عجب خندیدی!" چسب سرم رو از روی دستم کندم و سوزنو از توش درآوردم. کسرا با اعتراض گفت:"چیکار داری می کنی؟ باید صبرکنی تا تموم شه." به هر زحمتی بود از جام بلند شدم و گفتم:"من حالم خوبه. می خوام خودم غذا بخورم." با کمک مهسا و کسرا به طبقه ی پایین رفتم. تقریبا همه اونجا بودند به جز علی. مهنازجون با مهربانی به کمکم اومد و موهامو نوازش کرد. با اینکه خیلی دوستش داشتم ، اون لحظه دلم نمی خواست پیش من باشه چون حضورش منو یاد علی می انداخت. اون روز همه مثل پروانه دور من می چرخیدن تا حالم بهتر بشه. منم برای خوشحالی اونا به زور می خندیدم اما فقط خدا می دونست توی دلم چه آشوبی به پا بود. وقتی داشتم به اتاقم برمی گشتم،کسرا دنبالم اومد و گفت:"میتونیم با هم حرف بزنیم؟" دعوتش کردم به داخل اتاقم و گفتم:"حتما." نشست رو به روم و با نگرانی گفت:"می دونم. می دونم که حالت بده. میدونم که همش به خاطر علیه. اما گوش کن، تو نباید خودتو ناراحت کنی. نباید خودتو عذاب بدی. اگه می خواد بره خب بذار بره. توچیزی از دست نمی دی. اونه که یه دست گلی مثل تورو از دست می ده و اینم به خاطر اینه که لیاقتت رو نداره. به خاطر اینه که میترسه. اون از شهاب می ترسه. اصلا می دونی بهتر شد که همین الان رفت. تو باید فراموشش کنی رزا. به خاطر خودت میگم." به اشکام اجازه ی جاری شدن دادم و به آرامی در آغوش برادرم فرو رفتم. مثل بچه ی بی سرپناهی بودم که نمی دونستم باید چیکار کنم. با سردرگمی پرسیدم:"حالا من چیکار کنم کسرا؟" در حالیکه موهامو نوازش می کرد گفت:"زندگی کن با خوشحالی و با علی رو به رو شو. نذار صدای شکستنتو بشنوه نذار."....