وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان شوهر غیرتی من /پارت چهلو یک

تفکر به ترنج خیره شده بودم با شنیدن حرف هاش کنجکاو شده بودم بیتا رو ببینم بهش خیره شدم و گفتم:

_خیلی دوست دارم بیتا رو ببینم مخصوصا با حرف هایی که درمورد عشقش میزنید
_اگه ببینیش باورت نمیشه اون دختر جوون الان بیشتر به زن های مسن شباهت داره خیلی شکسته شده تو این سال ها اما اون تموم امیدش پسرش پسرش شاهین که کپی پدرش سپهر
_خیلی غم انگیزه زندگیش نمیدونم چطوری طاقت میاره
_فقط بخاطر پسرش اگه پسرش نبود تا الان دق کرده بود
قطره اشکی روی گونم چکید که ترنج ناباور بهم خیره شد و گفت:
_داری گریه میکنی !؟
با شنیدن این حرفش چشمهام رو روی هم فشار دادم و گفتم:
_ببخشید خیلی زندگیش تلخ بود نتونستم جلوی خودم رو بگیرم‌.
ترنج با شنیدن این حرف من به سمتم اومد محکم بغلم کرد و گفت:
_گریه نکن عزیزم بلاخره بیتا هم یه روز خوشبخت میشه درست مثل همه من میدونم اون زن لیاقتش رو داره.
صدای اهورا اومد
_چخبره !؟
با شنیدن صداش از ترنج جدا شدم و وحشت زده سرم رو پایین انداختم باز اومده بودم داخل حیاط قطعا اینبار باید آماده کتک درست و حسابی میشدم صدای ترنج بلند شد:
_داداش ببخشید من خیلی اصرار کردم ستاره با من بیاد اون نمیخواستا من ….
_کافیه!
ترنج ساکت شد و با چشمهای گرد شده بهش خیره شد که صدای ارباب زاده بلند شد:
_برید داخل عمارت اینجا برای شما دوتا خوب نیست زود
_چشم داداش
ترنج دست من رو گرفت و جفتمون خواستیم بریم که صداش بلند شد:
_ستاره تو وایستا!
با شنیدن این حرفش ایستادم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله ارباب زاده
با چشمهای ریز شده به من خیره شد و گفت:
_برای چی داشتی گریه میکردی هان !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم نفسم برید خدایا این چ سئوالی بود داشت از من میپرسید!

_ارباب من فقط …
وسط حرفم پرید و خیلی جدی پرسید:
_هیچ دروغی نمیخوام بشنوم پس راستش رو بگو چرا داشتی گریه میکردی هان !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_زندگی بیتا خانوم رو شنیدم احساس ناراحتی کردم زیادی تلخ بود برای همین نتونستم جلوی خودم رو بگیرم
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و گفت:
_میتونی بری
با شنیدن این حرفش نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و با عجله به سمت عمارت حرکت کردم داخل که شدم ترنج سریع به سمتم اومد و گفت:
_چیشد داداش دعوات کرد !؟
_نه فقط پرسید چرا گریه کردم من هم جواب سئوالش رو دادم
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_واقعا اینو پرسید آره !؟
_آره بخدا
متفکر بهم خیره شد کم کم لبخندی روی لبهاش نشست و جیغی کشید که وحشت زده بهش خیره شدم صدای مامان نازگل بلند شد:
_چخبرته چرا داری جیغ میزنی !؟
_هیچی مامان همینجوری امروز خیلی خوشحال هستم برای همونه
با شنیدن این حرفش مامان نازگل سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_بزرگ شدی اما عاقل نه
صدای ارباب زاده اومد
_مامان زیاد بهش امید نداشته باشه
ترنج با اعتراض اسمش رو صدا زد:
_داداش
ارباب زاده ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چیه مگه دارم دروغ میگم
ترنج ساکت شد و دیگه هیچ حرفی زده نشد.
* * * *
_تو یه خونبس هستی انقدر به خودت نناز به زودی ارباب زاده پرتت میکنه بیرون!
با شنیدن این حرف یکی از خدمتکار ها بهش خیره شدم و گفتم؛
_تو چرا انقدر پیگیر منی نکنه چشمت ارباب زاده رو گرفته اما اینو بدون ارباب زاده اصلا به تو نگاه هم نمیکنه.
دوست نداشتم این حرف هارو بهش بزنم اما مجبورم میکرد مخصوصا با حرف هایی که میزد چشمهاش گرد شده بود و داشت خیره خیره به من نگاه میکرد
نفس عمیقی کشید و گفت:
_خیلی بد تاوان این حرفت رو پس میدی عوضی
صدای عصبی مامان نازگل اومد
_درست صحبت کن احمق!

اون دختره با شنیدن صدای مامان نازگل ساکت شد و با ترس بهش خیره شد ، مامان نازگل به سمتش اومد پوزخندی به چهره ی ترسیده اش زد و گفت:
_زیادی پات رو از گلیمت درازتر کردی سارا به چه حقی با عروس من داری اینجوری صحبت میکنی هان فکر کردی کی هستی !؟
دختره که حالا فهمیده بودم اسمش سارا با شنیدن این حرف مامان نازگل به التماس افتاد:
_ببخشید خانوم اشتباه کردم دیگه تکرار نمیشه تو رو خدا من رو اخراج نکنید قول میدم دیگه تکرار نشه‌.
مامان نازگل با شنیدن این حرفش پوزخندی زد و گفت:
_شک نکن دفعه ی بعدی بخششی در کار نیست زود باشید از جلوی چشمم برید به حد کافی بخاطر شنیدن حرف های مفت شما ناراحت شدم.
همشون سریع از اونجا رفتند ، به مامان نازگل خیره شدم و گفتم:
_مامان خیلی ممنون شما …
حرفم رو قطع کرد
_بهتره به جای تشکر کردن از من یاد بگیری درست و حسابی جواب خدمتکار هارو بدی تو همسر ارباب زاده هستی قراره وارث خاندان رو بدنیا بیاری اون وقت چهار تا خدمتکار باید بشینن بهت توهین کنند.
_ببخشید!
مامان نازگل با حرص بهم خیره شد و گفت:
_این همه حرف نزدم که تو بهم بگی ببخشید یاد بگیر جذبه داشته باشی و جوری حرف بزنی که همه ازت حساب ببرند فهمیدی !؟
_آره ، اما من نمیتونم با کسی بد صحبت کنم
_نگفتم بد صحبت کن اما با هر کسی به اندازه لیاقتش صحبت کن فهمیدی!؟
_آره مامان نازگل
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_چه عجب بلاخره تو فهمیدی!
با شنیدن این حرفش ریز ریز شروع کردم به خندیدن که صدای خشک و خش دار ارباب زاده اومد:
_مامان چیزی شده !؟
با شنیدن صداش ساکت شدم و سرم رو پایین انداختم که صدای خونسرد مامان نازگل بلند شد:
_نه پسرم
ارباب زاده به من خیره شد و با اخم بهم خیره شد گفت:
_به سارا چی گفتی داشت گریه میکرد !؟
قبل از اینکه من جواب بدم صدای مامان نازگل بلند شد:
_من حسابش رو گذاشتم کف دستش پسرم
ارباب زاده متعجب به مادرش خیره شد که مامان نازگل ادامه داد:
_زیادی پرو شده بود نشسته بود داشت با ستاره خیلی بد صحبت میکرد یه جوری انگار اون قراره عروس تو بشه.