وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان ورود عشق ممنوع9

احمدی بزرگ -خیلی اذیتت می کنه
-کی؟
احمدی بزرگ - شهاب
- فکر کنم تنها چیزی که بلد نباشه اذیت کردنه
احمدی بزرگ - اره پسر خوبیه فکر نکنی چون پسرمه می گما
نمی گفتین هم معلوم بود
تو اون دوساعت حسابی با هم حرف زدیم و کلی شوخی کردیم مرد خوش مشربی بود
احمدی بزرگ - دیدی به حرف کشوندمت ازت پذیرایی هم نکردم برم برات میوه و چایی بیارم
- نه نه شما چرا.... فقط بگید کجاست من خودم میارم
نه زحمت می شه دخترم
وا می گید دخترم بعدش اندازه دخترتون منو قبول ندارید
احمدی بزرگ - برو اشپزخونه همه چی اونجا هست
الساعه قربان
پیرمرد با نمکی بود من از پدرم چیز زیادی یادم نمیاد ولی دوست داشتم اگه قرار بود یه بابا داشتم مثل اقای احمدی بود باحال....... شیرین زبون.... با نمک
بعد از 3 ساعت شهاب امد
شهاب- بازم دیر امدم ببخشید
- خوب منم دیگه برم دیرم شده
شهاب- کجا؟
- برم هوا تاریک شده تا برسم خونه طول می کشه
شهاب- خودم می رسونمت
-نه
شهاب- نه........ پس کی باید این غذا ها رو بخوره
احمدی بزرگ- دختر نه نگو شهاب همیشه از این دست و دلبازیا نمی کنه
شهاب- بخشکی شانس هرکاری هم می کنم این حنا رنگی نداه که نداره
پس تا شما دوتا شامو اماده کنید من برم یکم استراحت کنم
شهاب- زود خسته میشه
- بابای پر شرو شوری داری
شهاب- اوه پس جونیایشو ندیدی
- لابد مثل تو بوده
شهاب- اره
-خیلی اعتماد به نفست بالاست
شهاب- مگه من پر شرو شور نیستم
چیزی بهش نگفتم
شهاب- راستی چشات چطورن
-خوبن
شهاب- عینک نمی زنی قیافت خیلی عوض میشه
اره خودمم فکر می کنم باید کلی تغییر کرده باشم ... زشت تر که نمی شم ؟
شهاب- باز تو گفتی زشت
ولی نباید انقدر خودتون به خرج می نداختید من می خواستیم با حقوق این ماهم برم و عینک بگیرم
شهاب- از عینک خوشت میاد
- معلومه که نه
شهاب- پس هی نگو می خواستم عینک بگیرم می خواستم اینکارو کنم
و در حالی که کیسه غذاها رو بر می داشت
شهاب- حیف اون چشا نیست که پشت عینک پنهون بشن
از حرفش خوشم امد یعنی چشام قشنگن؟
پس چرا تا حالا دقت نکردم من که چشام تا حالا درست نمی دید که بخوام دقت کنم
شهاب- چرا نشستی نکنه تو هم انتظار داری من غذاها رو آماده کنم
- نه نه الان میام
کفشامو در اوردم
ای بابا این کجا سوراخ شده پامو کمی اوردم بالا شصت پام از جوراب زده بود بیرون .
باید فردا جوراب بگیرم
شهاب- کجا موندی پس
سریع نشستم و جورابامو در اوردم
امدم امدم (
شب خوبی بود ..... برای اولین بار بعد از چند سال به عنوان یه مهمون واقعا لذت داشت مخصوصا که از بودن در اونجا اصلا احساس بدی نداشتم
اخر شب بود.... پدرش که بیمار بود باید زودتر می خوابید بعد از دادن داروهای پدرش
خوب بریم تا برسونمت
نه خودم می رم دیگه مزاحمت نمیشم
بدون توجه به حرفم رفت و سوار ماشین شد و منتظر من تا سوار بشم.
خوب وقتی می خواد برسونتم چرا هی دست دست می کنم ....منم که از خدامه
- شما با پدرتون تنها زندگی می کنید؟
شهاب- اره مادرم چند ساله که فوت کرده
- خدا بیامرزتشون....خواهر یا برادری
شهاب- نه مثل تو ام........ یکی یه دونه خل دیونه
از حرفش خندم گرفت و اونم خندید
- یه چیز بپرسم جوابمو می دی
شهاب- بپرس
- چرا شرکت ما.... مگه تو اون اطلاعات چیه که مجبور شدی اینطوری وارد شرکت بشی و انقدر خودتو به زحمت بندازی
شهاب- خیلی وقته گرفتار شرکت شما یم ....تازگی نداره.... هر کاری کردیم نتونستیم علیه شون مدرکی گیر بیارم
-مگه اونا چیکار می کنن؟
شرکت شما همون طور که وارد کننده و صادر کننده قطعات کامپیوتر وارد کننده و صادر کننده مواد مخدر هم هست
ما به اون اطلاعات احتیاج داریم تا بتونیم دستشونو رو کنیم مطمئنم همه اطلاعات مربوط به خروج و ورود مواد تو اون اطلاعاتیه که سخت دنبالشونم وحضورمنم اونجا برا بدست اوردن همین اطلاعاته
ولی بدون سوئیچ هیچ کاری نمیشه کرد.
- چه وحشتناک ولی اصلا بهشون نمیاد از این کارا کنن
شهاب- به منم می یومد پلیس باشم؟
- نه راستش اولین بار که دیدمت فکر کردم شاید تو سیرک کار می کنی
با ناراحتی به طرف م برگشت و دهنش باز موند
خوب اخه خوب اینطرفو اونطرف می پری
برای همین گفتم شاید...
خواهش می کنم دیگه ادامه نده
ببخش ولی منظوری نداشتم
حرفی نزد و منم ساکت شدم
اخه دختر بی خودی چرا فکتو باز می کنی و هر چی توشه می ریزی بیرون
- ببین ببخش یه حرف بی ربط زدم دیگه قهر نکن
شهاب- من که قهر نکردم
- پس چرا حرف نمی زنی
شهاب- دارم فکر می کنم
- به چی
شهاب- به اون سوئیچ فکر نمی کنم تو شرکت هم بتونم پیداش کنم
نفسمو دادم بیرون و دوباره بیرونو نگاه کردم
- خوشبحال ادم حسابیا
شهاب- چرا؟
- چون می تونن تو هر مهمونی شرکت کنن
شهاب- یعنی فقط ادم حسابیا می تونن مهمونی برن
- اره دیگه................... همین مهمونی رئیس ما..... اخر هفته است
هیچ سالی من نمی تونم برم ... چون ادم حسابی نیستم
شهاب- مگه ادم حسابیا چه شکلین
-خوشگلن.... خوش لباسن ...تحصیلات دارن... خوب صحبت می کنن.... دیگه دیگه...
داشتم فکر می کردم که یه چیز دیگه در مورد ادم حسابیا بگم که
شهاب- فهمیدم
-چی رو فهمیدی........... اینکه دیگه ادم حسابیا چطورین ؟

شهاب- گفتی اخر هفته
- اره اخر هفته چه ربطی به ادم حسابیا داره اخر هفته
شهاب- من و تو هم باید تو این مهمونی شرکت کنیم
-چه حال خجسته ای داری شما
شهاب- چرا
-کی منو شما رو دعوت می کنه
شهاب- اگه من بخوام حتما دعوتیم
-یعنی میشه
شهاب- اره چرا نشه
- قضیه همونی نیست که شما هر جایی بخواید می تونید برید
شهاب- اره دقیقا
- پس منتفیه
شهاب- چرا
-وقتی شما نمی تونی بدون بلیط سوار واحد بشی چطوری همچین جایی می خواید برید
دیدم جواب نمی دم
برگشتم طرفش که دیدم داره با حرص نگام می کنه اگه دست خودشم بود فکمو میورد پایین
اب دهنمو قورت دادم باشه باشه اونطوری نگاه نکن خواستم چیزی بگم جو عوض بشه
بازم همونطوری داشت نگاه می کرد
-جو عوض نشد؟خوب ببخشید
برگشتم و تو جام صاف نشستم تا باز حرف بی ربط دیگه نزنم

بازم ساکت بود
- ببین شما می خوای برو من نمیام اخه می دونم به من خوش نمی گذره
شهاب- صبر کن ببینم تو فکر می کنی من برای خوش گذرونی می رم
- پس برای چی می ری
شهاب- من فقط اون سوئیچو می خوام
- خوب چیکاری از دست من ساخته است
شهاب- تو هم باید کمکم کنی ....دست تنها نمی تونم
(زرشک)
- از کی هم کمک می خواید با استعداد تر از من کسی رو پیدا نکردی
با خنده گفت نه
- ولی من گند می زنم به کارات
شهاب- اتفاقا تو تنها کسی هستی که می تونی برام فلشو بیاری
- منظورت چیه؟
شهاب- صبر داشته باش بهت می گم ....فردا صبح لازم نیست بیای سرکار
- چرا؟
شهاب- انقدر نگو چرا جایی هم نرو تا من بیام دنبالت فهمیدی
-نرم سرکار؟
شهاب- نه
خدا اخر و عاقبت منو با این جناب سروان بخیره کنه معلوم نیست چه خوابی برای من دیده
تا صبح با افکار مختلف دست و پنجه نرم کردم
دم دمای صبح خوابم برد
نمی دونم چقدر خوابیده بودم که با صدای در بیدار شدم
-هوی چه خبره مگه سر اوردی کله سحری
با چشای خواب الود درو باز کردم
-اه شمایی چه خبرته
شهاب- تو هنوز خوابی
- نباید باشم
شهاب- خوبه گفتم صبح منتظرم باش
-ای بابا مگه می خوایم چیکار کنیم ....اگه قرار به رفتن باشه که اونم اخر هفته است نه الان......الانم برید من خوابم میاد....تا صبح نخوابیدم
داشتم درو می بستم که با دست درو نگه داشت
شهاب- ای بابا فقط مهمونی رفتن که نیست..باید قبلش یه کاریی بکنیم
- خوب برید کاراتونو بکنید بعد بیاید دنبالم برای مهمونی
شهاب- وای من از دست تو بلاخره سکته می کنم
-شما که هنوز جونی سکته مال پیراست.....خواهش می کنم من خوابم میاد
دوبار امدم درو ببندم که خودشو پرت کرد تو خونه و در محکم بست و بهش تکیه داد
شهاب- یه بار یه چیز بهت می گن عین بچه ادم گوش کن و بگو چشم
- مگه من بچه چیه ام که می گی بچه ادم
شهاب- خواهش می کنم برو اماده شو بریم
- اگه نخوام چی
شهاب- انوقت به زور می برمت
-انوقت منم از تون شکایت می کنم
شهاب- به چه جرمی
-به جرم ورود به منزل بدون اجازه...ضرب و شتم.... تهدید...هم کلام شدن با من...دیگه دیگه فعلا همینا
شهاب همین طور دهنش باز مونده بود
شهاب- اگه خواهش کنم چی
- خوب انوقت باید تازه بشینم فکر کنم ببینم ارزششو دارید که به خواهشتون فکر کنم
با صدای بلند که چیزی کمتر از فریاد نبود گفت تازه ببینی ارزششو دارم بعد فکر کنی
- وای نه نه شما جوش نیار من الان اماده میشم
هر چی بی مخه نصیب من میشه.... اول صبحی هل و کک پا شده امده اینجا یکی نیست بگه بابا مگه قرار چیکار کنیم........... کو این جورابم

شهاب- صبحونه خوردی
- نه
شهاب- پس یه چیز بخور ضعف نکنی
-ضعف بابات نکنه مردم ازار......... وای نه باباش ادم خوبیه
-ممنون از لطف شما صرف شد اول صبحی
وا این چرا سوراخه حالا مقنعه ام کو.... دیدی یادم رفت جوراب بخرم
متکاهارو زیر رو کردم دیشب انقدر خسته بودم که تا رسیدم هر کدومشونو یه جایی پرت کردم
شهاب- دباغ چیکار می کنی چرا انقدر لفتش می دی
- امدم امدم امدم غر غرنکن
خوب برای اینکه دلم ضعف نره یه نون پنیر برای خودم درست کنم این که سر اورده دیگه وقت چایی دم کردنم ندارم
رو پله ها نشستم و شروع به بستن بند کفشام کردم
دستشو کرده بود تو جیب شلوارش و بر بر منو نگاه می کرد
شهاب- تموم شد
به نون پنیر تو دستم یه گاز زدم از پله ها پریدم پایین ... بله بله بله تموم شد....بفرماید در خدمتم
چند ثانیه ای بهم خیر شد
- باز چیه دوباره چیکار کردم چرا اونطوری نگام می کنی
هیچی هیچی بدو بریم
-ببین گفته باشم من فقط شام می خورم و میام.... حوصله میوه خوردن و نشستن ندارم
شهاب- نه مثل اینکه تو باورت شده فقط داریم برای مهمونی می ریم
-پس برای چی داریم می ریم
شهاب- اوه خدا بهم صبر بده
-وایییییییییییییییی خدا جون
شهاب سریع زد رو ترمز
شهاب- چیه؟ چی شده؟ زهرمو اب کردی که تو
- دیدی چی شد
با اضطراب بهم نگاه کرد
- من که لباس ندارم
سرشو گذاشت رو فرمون ... ای خدا من چه گناهی به درگاهت کردم
- خیلی بد شد لباس ندارم نهههههههههه.... همه ی نقشه هات بهم ریخت
....ولی باور کن تقصیر من نیست خوب تا حالا مهمونی نرفتم که لباس بخرم
شهاب- دباغ
-بله
شهاب- الهی در دو بلات بخوره تو فرق سر من ...فکر می کنی برای چی صبح به این زودی امدم دنبالت
- نهههههههههههه
شهاب- اره
- اما من که پول ندارم لباس بخرم تازه هنوز پول دکترو جراحی رو بهتون ندادم
شهاب- دباغ دکترو جراحی رو بی خیال شو لباسم من خودم برات می گیرم
- نه نه من زیر دین کسی نمی رم
شهاب- دباغ اخه چه دینی ....فکر کن هدیه است
- بابا هدیه یه بار گیرم دوبار ولی هربار که هدیه نمیشه.....تازه کی برای هدیه انقدر خرج می کنه
شهاب- چرا نمی فهمی رفتن به این مهمونی برام خیلی مهمه
- جدا
شهاب- اره
- باشه پس من تو اولین فرصت پولتونو پس می دم
شهاب- باشه بعدا هر کاری که دلت خواست بکن فقط الان هرچی می گم گوش کن
سرمو تکون دادم باشه
**********
ای خدا اینجا چند طبقه است وای چه لباسایی ....حتما قیمتاشونم خدا تومنه
انقدر مغازه های رنگا رنگ وجود داشت که ادم توشون محو می شد شهاب جلوتر از من می رفت و من اروم دنبالش
از کنار هر مغازه رد می شد م چند ثانیه ای پشت ویترینش وایمیستادم و با هیجان اجناس داخل مغازه رو نگاه می کردم
شهاب- کجایی بیا دیگه وقت نداریم
دیدم دم در مغازه ای وایستاده سریع پیشش رفتم
شهاب- بیا تو
باهم رفتیم تو ..... مغازه مانتو فروشی بود
شهاب- کدومشو دوست داری؟
-من انتخاب کنم
شهاب- نه من... مگه من می خوام بپوشم .... هر کدومو دوست داری بردار؟
کمی فکر کردم .............میگم ممنونا ولی تو مهمونی که مانتو نمی پوشن
عزیزمن..... دباغ جان.... می دونم ..........ولی از اینجا تا اونجا هم که نمی تونی با لباس مجلسی بری
- اره راست می گی خوب بذار ببینم
شهاب- چی شد انتخاب کردی؟
-نه
چرا؟
-نمی دونم کدومو بردارم اصلا نمی دونم تو اینجور مهمونیا چطور لباس می پوشن.
شهاب- ناراحت نمی شی من برات انتخاب کنم
با لبخند گفتن نه
چرخی تو مغازه زد و برام دو دست مانتو برداشت
شهاب- برو امتحان کن ببین از کدومشون خوشت میاد
واقعا سلیقه اش حرف نداشت ست تنم بود هر دوتاشم خوب بود و نمی دونستم کدومشو بردارم
از اتاق پرو امدم بیرون
شهاب- خوب کدوم ؟
- نمی دونم دوتا شم خوبه
شهاب- باشه بده..... اقا دوتاشو بر می داریم
- نه نه
شهاب- قرار شد امروز رو حرف من حرفی نزنیم
به همبن ترتیب برام کیفو کفش و شال و روسری و چیزای دیگه گرفت
در حالی که دستامون پر بود به یه پاساژ دیگه رفتیم
- هنوز تموم نشده
شهاب- نه اصل کار مونده
- با خستگی گفتم چی؟
لباست
- ببین گرمت نیست ؟
شهاب- چرا .....ابمیوه چی می خوری برات بگیرم
- من بستنی می خوام اونم کیم
شهاب - وایستا الان میام
چند دقیقه بعد امد برام یه کیم و برای خودش ابمیوه گرفته بود
در حال خوردن کیم از پشت ویترین مغاز ه لباس عروس رد شدیم وایستادم و به یکی از لباس عروسا نگاه کردم
یه لحظه خودمو توش مجسم کردی
زهی خیال باطل
شهاب- چرا نمی یای
دیدم شهاب کنارم وایستاده
- هیچی بریم
شهاب- خوشت امده
- نه داشتم نگاش می کردم
شهاب- کدومشو ؟
همونطور که به کیمم گاز می زدم
اونی که بندیه می بینی چقدر ناز سنگ دوزی شده دامنشم زیاد پفی نیست
دیدم شهاب هم با دقت نگاه می کنه
شهاب- خوب بریم دیر شد
باشه بریم اخرین گازو به کیم زدم و پرتش کردم تو جوی فاضلاب و همراهش وارد یه پاساژ شدیم.
شهاب- اینجا دیگه خودت انتخاب کن من از این چیزا سر در نمیارم
واقعا لباساش معرکه بود نمی دونستم کدومشو انتخاب کنم
شهاب- چندتا رو که می پسندی بردا و برو امتحان کن
با هیجان چندتا رو برداشتم و رفتم تو اتاق پرو هر کدوم می پوشیدم به دلم نمی نشست تا اینکه اخری رو امتحان کردم فوق العاده بود حسابی قد بلندم کرده بود رنگش هم بهم می یومد
اره همینو بر می دارم
-اینو بر می دارم و گذاشتم رو میز جلوی صاحب مغازه
شهاب- ببخشید یه لحظه
شهاب لباسو برداشت و نگاش کرد این نه یکی دیگه انتخاب کن
-ولی این قشنگتره
شهاب- یادت باشه گفتم برای مهمونی نمی ریم... در ثانی حتی اگه برای مهمونی هم می رفتیم فکر نمی کنم این در شان تو باشه
-مگه چشه
شهاب - یقه لباسش خیلی بازه مناسبت نیست
تو دلم گفتم ولی من اونو بیشتر دوست دارم
با ارامش و لبخندگفت یکی دیگه رو انتخاب کن
چرخیدم ولی انگار همون تو مخم هک شده بود و چیزی دیگه ای به چشمم نمی یومد .
شهاب- نظرت درباره این یکی چیه ......هم مثل اونه هم همرنگشه...پوشیده ترم هست
مغازه دار گفت تازه روش شال هم داره
ته دلم که راضی نبودم ولی چیزی نگفتم و رفتم که امتحانش کنم
خوب این چه انتخاب کردنه میگی خودت انتخاب کن اخر سرم خودت برام انتخاب می کنی
با غر غر تنم کردم برگشتم و خودمو تو اینه اتاق پرو دیدم
حالا که دقت می کردم این بیشتر به تنم می یومد و رویایی ترم می کرد

شهاب- چه طور بود
-عالی
اقا اینو بر می داریم اون یکی رو هم بر می داریم
-نه اون دیگه نه
شهاب- ولی اونم قشنگه
-نه اون یقش خوب نیست
شهاب- اره برای اون مجلس خوب نیست ولی نگفتم برای هر جایی
صاحب مغازه ببندم اقا
شهاب- بله دوتاشو ببندید
*****
- دیگه تمو م شد
شهاب- ای بگی نگی
وای بازم مونده .........بخدا لازم نیست
فقط بهم خندید و چیزی نگفت
ظهر شده بود
شهاب- من خیلی گشنمه اینطرفا باید یه رستوران خوب باشه
-بریم رستوران؟
شهاب- پس کجا بریم
-میگم که...............
شهاب - شما هیچی نگو می ریم رستوان من حوصله ساندویچ و از این چیزا رو ندارم
خوب پیش دستی کرده بود و با زبون بی زبونی زده بود تو دهنم که حرفی نباشه که حرف حرف خودمه
****

خدایا شکرت دیگه اون عینک رو چشام نیست
خدایا صد هزار مرتبه شکر که سفید رو هم هستم که سبیلام از راه دور زیاد دیده نمیشه
بازم یک میلیون بار خدارو شکر که به یه رستوران خلوت رفتیم
بازم یک میلیارد بار خدا روشکر که موقعی که گارسون امد تا سفارشو بگیره من رفته بودم دستشویی
بازم یک تیلیارد بار شکر که شهاب غذای مورد علاقه منو سفارش داده.. جوجه
خیلی با ارامش غذا می خورد
در حال خوردن
- یه چیز بپرسم
شهاب- بپرس
- تو از اینکه من باهات اینور اونور میام خجالت نمی کشی
شهاب- خجالت بکشم برای چی؟مگه چته؟
شونه هامو بالا انداختم و چیزیی نگفتم
شهاب- ببین خودت وقتی این فکرا رو می کنی به بقیه هم اجازه می دی که اینطوری فکر کنن
- اخه من خیلی زش..
شهاب- برای اخرین بارم می گم تو اصلا زشت نیستی دیگه این حرفو پیش من تکرار نکن
لبامو ورچیدم و چیزی نگفتم
شهاب- من یه چندتا جا کار دارم اشکالی نداره اگه کمی معطل بشی
نه اشکالی نداره ولی خوب من که کارم تموم شده می تونم ماشین بگیرم و برگردم
شهاب - نه هنوز باید یه جای دیگه هم بریم
- بازم خرید
شهاب - خانوما که از خرید خوششون میاد ... تو خوشت نمیاد؟
-زیاد خرید کردن هم دل ادمو می زنه... نگفتی باز باید چی بگیریم
صبر داشته باش
کنار یه پارک ماشینو پارک کرد
شهاب- من باید برم تو این ساختمون اگه حوصلت سر می ره برو پارک
نه تو ماشین می شینم تا برگردی
شهاب – شاید طول بکشه
- منتظر می مونم من که تو خونه کاری ندارم
به صندلی عقب نگاه کردم پر شده بود از بسته ها و مشمای لباسا
نمی دونم با خودش چه فکری می کنه که اینطوری خرج می کنه من پول اینارو چطور پس بدم
یعنی بعد از مهمونی باید اینا رو پس بدم وای نه من همشونو دوست دارم ....گربه خانم تازه پس هم ندی کجارو داری که اینا رو بپوشی....وای راستی من باید با این قیافه بیام مهمونی .....
افتضاحه........ فکرشو کن لباس انچنانی بپوشی بعد با سبیلای گربه ایت بری اون وسط که بگی به چند منه
وای مژی و فریده مگه برام ابرو می زارن
اوه......... وای نه بهتره بهش بگم من نمی یام مهمونی.... بریم اینا رو پس بدیم
اخه جناب سروان عتیقه تر از من نبود...... می رفتی برای کسی خرج می کردی که ارزششو داشته باشه
نه من که تمام برنامه هاتو هم بهم می ریزم .
تازه یادم افتاده بود که قراره کجا بریم به دستام نگام کردم شروع کرده بودن به لرزیدن
درسته که به حرفاشون عادت کردم ولی اونجا نه..... نمی تونم...
اگه چیزی بهم بگن دیگه چیزی هم برام می مونه ؟
به ساختونی که شهاب رفته بود توش نگاه کردم .....پس چرا نمیاد
نه نباید بری ....اون که اونجا کار نمی کنه فردا پس فردا می زاره می ره انوقت تو می مونیو افتضاح مهمونی که باید تا یه عمر از اینو اون متلک بشنوی
یعنی کارش تموم بشه می زاره می ره ؟
پس من چی ؟
یعنی به منم فکر می کنه لابد اره دیگه که انقدر برات خرج می کنه
خره تو هم همه چی رو تو پول ببین
الان برات خرج می کنه که فردا زبونت باز نباشه
نه اون اونطوری نیست
از کی تا به حالا ادم شناس شدی....... نه نه من اون مهمونی نمی رم
از حالا نفسم بالا نمیاد
نفس عمیقی کشیدم و سرمو تکه دادم به صندلی و چشامو بستم
چرا نمیای بیا دیگه خسته شدم
من نمیام نمیام نمیام نمیام خواهش می کنم من نمیام
شهاب- با کی داری حرف می زنی
-اه امدی
شهاب - نگفتی با کی حرف می زدی
- ببینید شما که نبودید من خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که امدن من به اون مهمونی یه اشتباه محضه
بهش نگاه کردم که با تفکر بهم نگاه می کرد
- می دونم به این خریدا فکر می کنی ...ما که بسته هاشو باز نکردیم می تونیم بریم همشونو پس بدیم...... هان چطوره ؟
سرمو تکون دادم تا ببینم متوجه حرف شد
-فهمیدید چی گفتم
در حالی که ارنجشو تکیه داده بود به فرمون و با دستش لبشو می خاروند
شهاب- خوب می گفتی چرا ساکت شدی
- اوه خداروشکر کم کم فکر می کردم کر هم شدید
- خوب گفتم ما... یعنی من و شما می ریم تک تک اون مغازه هایی که رفتیم و لباساشونو که خیلیم قشنگن پس می دیدم و شما پولتونو می گیرید و می زارید تو جیبتون و فکر می کنیم که امروز امده بودیم تفریح و قضیه مهمونی رو فراموش می کنیم.
- به قول اون یارو تو اون فیلم که نمی دونم اسمش چی چی بود..... اوکی ؟
بهش خیره شدم
ابروهاشو بالا انداخت
- این یعنی چی؟
بازم ابروهاشو بالا انداخت
- ببین من ای کیوم در حد صفره منظورت واضح بگو
شهاب- یعنی نچ

-وای من که تا الان براتون روضه نمی خوندم .....می خواید یه بار دیگه از اول بگم....باشه می گم
-ببینید من اون مهمونی نمیام و شما می تونی.....................
شهاب- و من می تونم شما رو یه جای دیگه ببرم برای تکمیل کارم
و به قول تو به قول اون یارو تو اون فیلم که نمی دونی اسمش چی بود اوکی؟
- نه
شهاب- اره
- نه
شهاب- اره رو حرف منم حرف نزن
و ماشینو روشن کرد
از ناراحتی دست به سینه نشستم و شروع به گاز گرفتن گوشه لبم کردم
این چرا حرف منو گوش نمی کنه.... اقا من نمی خوام به کی بگم مگه زوره
زیر چشمی بهش نگاه کردم رو لبش یه لبخند نشسته بود... از اون لبخندایی که ادم باید ازش ترسید .
چون ممکنه با اون لبخندکذایی برای طرف فکرایی هم کرده باشن که اون سرش ناپیداست .........من که عقلم قد نمیده شایدم زیادی الکی خوشه
یعنی چی مونده که نخریدیم
-کجا میریم
جواب نداد
خمیازه ای کشیدم و دوباره به بیرون نگاه کردم که صدای تلفنش در امد
شهاب – سلام کجایی؟
.............................
اره ما همون نزدیکایم
..........
ماشین اوردی؟
.......................
باشه پس تا دو دقیقه دیگه اونجائیم