وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

هرگز زود قضاوت نکنید

هرگز زود قضاوت نکنید


مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. درحالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار، پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هیجان شد.

دستش را از پنجره بیرون برد و درحالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردندباران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید .

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان برمی‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

چشمان زیبا

چشمان زیبا


زنی زشت‌رو، چشمانی به غایت خوب و خوش داشت. روزی از شوهر شکایت به قاضی برد. قاضی از چشمانش خوشش آمد و طمع در او بست و طرف وی بگرفت.

شوهر فهمید و چادر از روی زن بگرفت. قاضی بدید و سخت متنّفر شد و گفت برخیز ای زنک که چشم مظلومان داری و چهره‌ ظالمان.

تصمیم گیری

تصمیم گیری





دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه می ­کردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر می­ کند؟


میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ­ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت می­ بینی، لذت ببری.


میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی­ خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی. در همین حال هزارپایی از کنار آنها می­ گذشت. میمون اول با دیدن هزارپا از او پرسید: هزارپا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت می­ دهی؟


هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ­ام.


میمون دوم گفت: خوب فکر کن، چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی می­ خواهد.


هزارپا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد: خوب اول این پا را حرکت می­ دهم، نه، نه، شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم. هزارپا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی می کرد، ناموفقتر بود.


پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمی ­تواند. با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی، آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.


میمون دوم به اولی گفت: می ­بینی وقتی سعی می ­کنی همه چیز را توضیح دهی اینطور می ­شود. پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.

ازدواج پایدار

ازدواج پایدار





دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟


دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود!


پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟


جواب داد: نه!


گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟


گفت: نه!


پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟


جواب داد: نه!


پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست!


دانا گفت: زمانی یک شخص می ­تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می­ خورد، امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید، بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد.



کارمند تازه وارد

کارمند تازه وارد


مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه­ تریا تماس گرفت و فریاد زد: یک فنجان قهوه برای من بیاورید.

صدایی از آن طرف پاسخ داد: شماره داخلی را اشتباه گرفته ­ای، می­ دانی تو با کی داری حرف می زنی؟

کارمند تازه وارد گفت: نه.

صدای آن طرف گفت: من مدیر اجرایی شرکت هستم احمق.

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: و تو می دانی با کی حرف میزنی بیچاره.

مدیر اجرایی گفت: نه.

کارمند تازه وارد گفت: خوبه و سریع گوشی را گذاشت

امتحان ارزیابی

امتحان ارزیابی


پسر کوچکی وارد مغازه ­ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه­ های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه­ دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می ­داد.

پسرک پرسید: خانم می ­توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن­ های حیاط خانه ­تان را به من بسپارید؟

زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می ­دهد

.پسرک گفت: خانم من این کار را با نصف قیمتی که به او می­ دهید انجام خواهم داد.

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. 

مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک درحالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.

مغازه­ دار که به صحبتهای او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر، از رفتارت خوشم آمد، به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می ­سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می­ کند.

قدرت انگیزه!

 قدرت انگیزه!


در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی می کرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت.


وقتی که کریم‌خان می خواست بازار وکیل شیراز را بسازد،او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود.

در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت.

بنابرین استادان معماری به کارگران تنومند و قوی و با استقامت نیاز داشتند تا مصالح را به دوش بکشند و بالا ببرند.

وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید، سیاه خان تنها کسی بود که می توانست آجر را به ارتفاع ده متری پرت کند و استاد معمار و  ور دستانش آجرها را در هوا می قاپیدند و سقف را تکمیل می کردند.


روزی کریم‌خان برای بازدید از پیشرفت کار سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت می کند شش یا هفت آجر به دست معمار نمی رسید

و می افتد و می شکند .کریم‌خان از سیاه پرسید:

چه شده؟ نکنه نون نخوردی؟؟!! قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت و همه به بالا می رسید!

سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت. اما استاد معمار پایین آمد و یواشکی بیخ گوش کریمخان گفت:

قربان تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او زنش بود. چند روز است که زن سیاه خان قهر کرده و به خانه ی پدرش رفته و سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد.

اگر چاره ای نیندیشید کار ساخت بازار یک سال عقب می افتد. او تنها کسی است که می تواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند.


کریم‌خان فورا به خانه پدر زن او رفت و زنش را به خانه آورد. بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید، با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها

شروع به گریه کرد.

کریمخان مقدار پول به آن ها داد و گفت:

امروز که گذشت اما فردا می خواهم همان سیاه خان همیشگی باشی.

این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت.

فردا کریمخان مجددا به بازار رفت و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا پرت می کند که از سر معمار هم رد می شود. بعد رو به همراهان کرد و گفت:

ببینید عشق چه قدرتی دارد! آن که آجرها را پرت می کرد عشق بود نه سیاه خان!


آدم برای هرچیزی باید انگیزه داشته باشه!

خاطره ای زیبا از زندگی شخصی دکتر الهی قمشه ای:

خاطره ای زیبا از زندگی شخصی دکتر الهی قمشه ای:
هفت یا هشت ساله بودم، به سفارش مادرم برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنن!
پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش... 

میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35 زار. دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادا از بقالی جنب میوه فروشی خریدم و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم.
خونه که برگشتم مادر گفت: مابقی پولو چکار کردی؟ 

راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم :بقیه پولی نبود... 

مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد .منم متوجه اعتراض او نشدم. داشتم از کاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور می‌کردم اما اضطراب نهفته ای آزارم می‌ داد.
پس فردا به اتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم. اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید :آقای صبوری، میوه و سبزی گران شده؟ 

گفت: نه همشیره.
گفت :پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ 

آقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک و نوشابه توسط من جلو چشمش مرور می شد با لبخندی زیبا روبه من کرد و گفت : 

آبجی فراموش کردم ،ولی چشم طلبتون باشه.
دنیا رو سرم چرخ می‌خورد اگه حاجی لب باز می کرد و واقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج آقاصبوری!
مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم. حاجی روبه من کرد و گفت: 

این دفعه مهمان من!
ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت می کنه یا نه؟! 

به خدا هنوزم بعد ۴۴ سال لبخندش و پندش یادم هست!
بارها باخودم می گم این آدما کجان و چرا نیستن؟
چرا تعدادشون کم شده آدم هایی از جنس بلور که نه تحصیلات عالیه امروزی داشتن ونه ادعای خواندن کتاب های روان‌شناسی و نه مال زیادی داشتن که ببخشند؟
ولی تهمت رو به جان خریدن تا دلی پریشون نشه وآبرویی نریزه...!
   لطفا اگه زیبا بود برای همه کسانی که هنوزهم به خوب بودنشون ایمان دارید بفرستید.

لطیفه های بانمک!

 لطیفه های بانمک!

 

دماغ ایرانی در حال انقراض است!

لطفا در حفظ این سرمایه ملی و الهی بکوشیم!

***********************

زنگ زدم خونه خواهرم،بچه خواهرم گوشی رو برداشت.
گفتم:سلام،بگو مامانت صحبت کنه.
گفت:نمیشه،داله گلیه می تونه :
گفتم:بابات کجاست؟
گفت:دم دله،داله با آقا پلیسه صحبت می تونه.
گفتم:داداش حامد کو؟

گفت:اونم لفته بیمالستانالو بگلده.
.درحالی که داشتم از شدت نگرانی سکته می کردم،
بلندگفتم:مگه چی شده؟
گفت:من گم شدم.
گفتم:مگه الان کجایی؟
گفت:زیل تخت!!
...تف تو رووحت بچه!!

***********************

ﺁﻗﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻮﯼ ﭘﻤﭗ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﯿ ﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺑﺰﻧﻢ. ﯾﻪ ﺁﺧﻮ‌ﻧﺪﻩ ﺍﻭﻣﺪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ و ﮔﻔﺖ :
ﺁﻗﺎ ،ﺳﻮﭘﺮ ﺩﺍﺭﯼ؟

ﯾﻪ دختر ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﺑﻠﻮﺗﻮﺙ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ !!

ﯾﻌﻨﯽ ﭘﻤﭗ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺭﻓﺖ ﺭﻭ ﻫﻮﺍﺍ ... ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻦ ﺧﺎﻣﻮﺷﺶ ﮐﻨﻦ!!

خودکشی دختر ۱۵ ساله در بهزیستی مشهد؛ دادستانی، بهزیستی را متهم کرد


حمیدرضا پوریوسف، مدیرکل بهزیستی خراسان رضوی، از خودکشی یک دختر ۱۵ ساله در مرکز نگهداری از دختران در معرض آسیب بهزیستی مشهد خبر داد. هم‌زمان دادستانی مشهد این خودکشی را ناشی از «ضعف عملکرد» بهزیستی دانست.
پوریوسف روز شنبه هشتم آذرماه به خبرگزاری ایسنا گفت این دختر که «ساجده» نام داشت و از حدود شش ماه پیش در این مرکز نگهداری می‌شد، شامگاه پنجشنبه اقدام به خودکشی کرد.
او با اشاره به این‌که این دختر نوجوان «افسردگی» داشته و هفته گذشته روانپزشک او را دیده، ادامه داد: «در گزارش روانپزشک مواردی دال بر احتمال خودکشی فرد گزارش نشد و مراقبان نیز علائمی گزارش نکردند.»
پوریوسف با رد خودکشی دست‌جمعی در این مرکز، از «تحقیق در مورد دلایل این» خودکشی سخن گفت و وعده داد که جزئیات این حادثه به  زودی اعلام شود.
به گفته مدیرکل بهزیستی خراسان رضوی، پدر این دختر در زندان است و مادرش اعتیاد دارد و خودش نیز در پارک توسط ماموران نیروی انتظامی دستگیر و با حکم قضایی به مرکز نگهداری دختران در معرض آسیب بهزیستی منتقل شده بود. خواهر و برادر دیگر این دختر نیز در سایر مراکز بهزیستی نگهداری می‌شوند. 
این اظهارات مدیرکل بهزیستی خراسان در حالی است که نیره عابدین‌زاده، معاون دادستان عمومی و انقلاب مشهد، در این باره به روزنامه خراسان گفت که «خودکشی از طریق حلق‌آویز» بوده و «در این مرکز تنها یک مربی حضور» داشته است.
او ادامه داد: «کسی که خود را حلق‌آویز کند که به همین راحتی فوت نمی‌کند، زمان می‌برد، ممکن است سروصدایی داشته باشد و همه این‌ها ناشی از ضعف در سیستم عملکردی است که باید بررسی شود و پاسخگو باشند.»
با وجود اعزام بازپرس ویژه قتل به این مرکز بهزیستی، هنوز کسی در این زمینه بازداشت نشده یا تحت پیگرد قضایی قرار نگرفته است.
عابدین‌زاده تاکید کرد: «اطلاعاتی که وجود دارد براساس آن چیزی است که بهزیستی استان در اختیار ما گذاشته و چون خود بهزیستی در ماجرا مسئول و مقصر است اظهارات آن‌ها برای ما دلیل تلقی نمی‌شود، باید در دادستانی بررسی کافی را انجام دهیم و نتیجه تحقیقات را مشخص کنیم.»
این مقام قضایی مشهد ادامه داد: «طبق تحقیقاتی که انجام شده است، بچه‌ها با هم هماهنگ می‌کنند و یک نفر تمارض به حالت تهوع و بدحالی می‌کند تا به یک قسمت جلب‌نظر شود و ساجده بتواند کار خودش را انجام دهد.»
به گفته عابدین‌زاده، سپس ساجده «در سرویس بهداشتی مرکز خانه سلامت با روسری، خودش را حلق آویز» کرد.
معاون دادستان عمومی و انقلاب مشهد تاکید کرد: «به نظر من این تبانی آنقدر برنامه‌ریزی شده بوده که مسئول مرکز باید متوجه می‌شد که ممکن است ساجده خودکشی کند.»
او با تاکید بر ضرورت پاسخگویی بهزیستی گفت: «در شرایط کنونی کرونا چون این مراکز جزو مراکز ضروری است به هیچ عنوان نباید شرایط کاهش نیرو در آن انجام شود و اتفاقا در این موقعیت باید با تعداد بیشتری مراقبت را انجام دهند، نه این‌که به بهانه این که نیرو نیست، بودجه نداریم، نیرو را کاهش دهند.»
در ماه‌های اخیر اخباری درباره افزایش خودکشی کودکان در سراسر ایران منتشر شده است.
محمدمهدی تندگویان، معاون جوانان وزارت ورزش و جوانان، روز ۲۳ مهر از کاهش سن خودکشی و همچنین افزایش تعداد آن با «ضریب روبه‌رشد» خبر داد.
او به خبرگزاری برنا گفت عمده خودکشی‌ها بین سنین ۱۵ تا ۳۵ سال رخ می‌دهد اما در سال جاری شاهد خودکشی‌ کودکان زیر ۱۵ سال هم بودیم.
این مقام دولتی از ارائه آمار درباره خودکشی کودکان زیر ۱۵ سال خودداری کرد، اما سهم نوجوانان ایرانی از خودکشی‌های سالانه از سوی سازمان پزشکی قانونی بیش از ۷ درصد اعلام شده است.

قصه باران ساز

 قصه باران ساز

پاره یی از حکایت ها را هرازگاه باید دوباره شنید. مانند قصه باران ساز.

آن مرد چینی که وردی می دانست و باران باریدن می گرفت، نرخش یک یوان بود. تا زمانی که کسی شاگرد جوان او را اغوا کرد و پسرک کنار کلبه باران ساز دکه یی ساخت و بر سردرش نوشت باران سازی با نیم یوان.

در آن سال خشک، چند روزی مشتریان فراوان رسیدند و چینی جوان شادمان، آنان را راه انداخت و روستاییان هم دعاگویان و شادمان رو به مزارع تکیده نهادند، چشم به راه باران. دو روزی گذشت دکه چینی جوان پرمشتری بود هنوز، باران ساز پیر هم مانند همه آن روزها عصایش را زیر چانه نهاده جلوی در کلبه خود، روی چارپایه یی نشسته بود در انتظار که ناگهان ریختند. روستاییان با نگرانی و فریاد ریختند به دکه باران ساز جوان که به فریادمان برس که زندگی مان رفت. معلوم شد به ورد جوان باران باریده ولی سر ایستادن ندارد و سیلی شده خانمان سوز. چاره چیست. جوان نمی دانست. نمی دانست که باران ساز پیر را دو ورد بود؛ با یکی باران می ساخت و با دومی باران را می گفت تا بایستد و جوان این دومی را نیاموخته بود. 

و ما بسیاریم که ورد دوم نمی دانیم. و این زندگی است. تکرار هم می شود.

**************

وقتی در سال ۱۳۵۳ بهای نفت ناگهانی جهید و سه برابر شد، در میان کشورهای صاحب نفت ایران تنها کشوری بود که سازمان برنامه یی به آن وسعت و کارشناسان داشت. از همین رو کارشناسانش جلوی ناهماهنگی ها را می گرفتند و جلوی اسراف سد می گذاشتند. در آن زمان ایستادند که نباید این همه پول را وارد کشور کرد و خرید، بلکه باید با تاخیر و به تدریج این درآمد را در جاهای مطمئن سرمایه گذاری کرد و کم کمک عوایدش را آورد و صرف زیرساخت ها کرد. اما شاه از جهش قیمت نفت صدای سرنوشت شنیده بود و فرمان فرموده بود که ایران ظرف پنج سال در زمره کشورهای صنعتی بزرگ درآید. گفتند به فرمان دادن نیست و ساختار می‌خواهد. نپذیرفت.

گفته بود و دلالان فرنگی در سرش انداخته بودند که ظرف پنج سال ۲۰ نیروگاه هسته یی داشته باش، بلندترین ساختمان، اول پایگاه کنکورد، اولین جزیره تفریحی منطقه-چیزی نظیر دوبی امروز – و بزرگ ترین ارتش خاورمیانه را زیر فرمان داشته باش و صدها از این قبیل «ترین» ها.

عظمت رویا و دروازه های تمدن بزرگ جسارتش می داد که سخن همه کارشناسان سازمان برنامه را ناشنیده بگذارد، سهل است تهدید کند که درش را گل می گیرم. به شرحی که در خاطرات دکتر عبدالمجید مجیدی رئیس وقت سازمان برنامه نوشته شده، و خبرنگاران و ناظران آن زمان هم دیده اند که در رامسر چه گذشت، در کنفرانس تجدید نظر در برنامه پنجم، آن نطق معروف را فرمود که: 

«هواپیما به سر باند رسیده عنقریب پرواز می کند، هر کس دل ندارد پیاده شود که من خود تا به اینجایش آورده ام و از این پس خود می دانم به کجا خواهم برد». 

در آن زمان، سکوت و اطاعت بود، فقط یکی با ادب گفت چون عاقبت این کار می دانم نمی مانم تا تماشاگرش باشم، مهندس مجلومیان معاون اقتصادی سازمان برنامه بود. از همان رامسر کار دولتی را ترک گفت و رفت.

سه سال بعد از آن تصمیم از سر خودرایی و البته خیرخواهی، ده ها و بل صد ها کشتی که بارهای وارداتی برای ایران آورده بودند در بنادر جنوب صف کشیده بودند، تا چشم می دید بر سطح آب چراغ ها روشن بود و ملوانان و جاشوها شادخواری می کردند با پول ملت ایران که در یک سال چهارصد میلیون دلار دموراژ جریمه تاخیر در تخلیه بار دادند. امکانات بنادر، اسکله ها چند برابر شد اما سیمان به اندازه نبود، سیمان رسید، وسیله برای رساندنش به درون کشور نبود، کامیون های وایت – سفیدرنگ – امریکایی خریداری شد، راننده یی نبود، کنسولگری های ایران در پاکستان و بنگلادش مامور استخدام راننده درجه یک شدند، به رشوه تصدیق های ساختگی در کار آمد و تا ده تایی از کامیون ها در جاده بندرعباس به کرمان چپه نشدند کس به صرافت فساد در کنسولگری ها نیفتاد. این کامیون های وایت چندان ماند که چهار سال بعد از خریدشان نصیب لشگر صدام شد که انبارهای بندر خرمشهر را غارت کردند.

اما این همه حکایت نیست، چندان که کمبود برق، شهرها را در تاریکی برد، کارخانه ها با مشکل تولید روبه رو شدند، کارگران بیکار شدند، تورم سرسام آور شد، قیمت ها گرانی گرفت، هزاران بازرس استخدام شد که گرانفروشان را بگیرند، اصناف و بازرگانان گرفتار بی عدالتی بازرسان شدند و چرخه سقوط به کار افتاد، سیل جاری شد، گمان نرفت که این حاصل همان رخداد تجدید نظر در برنامه پنجم در رامسر است و حاصل دور زدن کارشناسان سازمان برنامه.مفاسد اقتصادی شکل گرفت، مردم دانستند این هیاهو از بهر چیست اما حکومت ندانست و رفت تا مدیران سابق و لاحق را قربان کند.

اقتصاد شکست خورده بود دیگر به دنبال مسببش می گشتند. و چون شکست یتیم است و پیروزی صد پدر دارد، پس جست و جو ادامه یافت و ساواک به ماجرای اقتصادی رنگ سیاسی زد. از اولین کسانی که در آن زمان به حکم بررسی های نخستین قربانی شدند فریدون مهدوی وزیر بازرگانی وقت و دو معاونش بودند که ساواک کشف کرد اولی عضو قدیمی جبهه ملی و دو دیگر از اعضای کنفدراسیون دانشجویی مخالف بوده اند. اما کس از کس نپرسید نکند ورد دوم را نمی دانیم. چنان که وقتی دیگر بار سیل به راه افتاد به خود نگفتیم مومن از یک سوراخ نباید دو بار گزیده شود. ما گزیده شدیم نه دو بار که بارها.

در اقتصاد شکست خوردیم به پای سیاست نوشتیم، در سیاست کم آوردیم سراغ اقتصاد رفتیم مگر با یارانه اش جبران کنیم. هر بار دشمنی قهار در جیب داشتیم که بیرونش کشیدیم و ناسزابارانش کردیم. آن بار شاه گفت هر بار ما گفت وگوهای نفتی داریم مملکت شلوغ می شود. نگفتیم این همه از قامت ناساز بی اندام ماست.

مسعود بهنود

بدترین موجودات جهان

بدترین موجودات جهان

یه سوال:
به نظر شما بدترین موجودات، چه کسانی هستند؟!

می دونید از نظر خداوند بدترین انسان ها چه افرادی هستند؟!
....

خاطراتی از دکتر بهشتی

 خاطراتی از دکتر بهشتی


مرحوم دکتر جواد اژه‌ای داماد شهیدبهشتی که به تازگی درگذشته است، درباره اتهام‌زنی‌ها به شهیدبهشتی خاطراتی شنیدنی داشت: 


«علیه ایشان دروغ‌های فراوانی را شایع کرده بودند. یک شب من منتظر ایشان بودم تا بیایند و شام بخوریم. ایشان مقید بودند که حتماً ۱۵ دقیقه مسواک بزنند. مشکل دندان داشتند و پزشک این توصیه را کرده بود. من فکر کردم در فاصله‌ای که ایشان مسواک می‌زنند، بهترین فرصت است تا من حرف‌هایم را کامل به ایشان بزنم. به ایشان گفتم: 


الان یک وضعیتی شده که قیمت خانه در میدان خراسان و قلهک و شهباز جنوبی (۱۷ شهریور فعلی)، فرق زیادی با هم ندارد، چه‌ بسا در آن منطقه فردی در خانه‌ای نشسته باشد که خانه فردی در قلهک خیلی بزرگ‌تر و گران‌تر باشد. شما بیایید برای این که به این غائله خاتمه بدهید، خانه‌تان را ببرید مرکز شهر و از شر این دروغ و تهمت‌ها خلاص شوید. ما واقعیت را می‌دانیم ولی مردم گاهی گول این تبلیغات را می‌خورند، این روزها همه دارند به کم‌پولی و ساده‌زیستی تظاهر و از این طریق مریدپروری می‌کنند ... 


ایشان با حوصله مسواک‌زدنشان را تمام کردند. بعد مسواک را شستند و آن را به من نشان دادند و گفتند: 


جوادآقا! به نظر شما این مسواک چقدر می‌ارزد؟ 


گفتم هیچ! مسواک مصرف‌شده را که کسی نمی‌خرد! 


ایشان گفتند: دنیا در نظر من به اندازه همین مسواک هم نمی‌ارزد، مردم باید ما را همان‌گونه که هستیم ببینند، نه آن‌طور که دلشان می‌خواهد. من تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم مردم را فریب بدهم. خانه من همین است. سوار ماشین ژیان هم نمی‌شوم و سوار اتومبیل پژو می‌شوم. این ماشین را هم از حقوق خود خریده‌ام. دلیل ندارد سوار اتومبیل نامطمئن و نامیزان بشوم ...

ایشان مقید بودند ذره‌ای عوام‌فریبی در رفتار و گفتارشان نباشد. زمانی که رئیس دیوان عالی کشور بودند، به ایشان گفتم: 


فردی ادعا می‌کند شما در اذانتان «أَشهَدُ آن عَلیاً وَلِی الله» را نمی‌گویید. فردا او را وقت نماز می‌آورم تا نادرستی حرفش به او اثبات شود. 


فردا همین کار را کردم و شهید بهشتی در اذانشان «أَشهَدُ آن عَلیاً وَلِی الله » را نگفتند! بعد که علت را پرسیدم، گفتند :


گفتن این عبارت مستحب است و برای دلخوشی کسی مستحبات را به‌جا نمی‌آورم! 


تا این حد از عوام‌فریبی و ریا بیزار بودند. ایشان همواره می‌گفتند یکی از مشکلات جامعه ما عوام‌زدگی و عوام‌فریبی است. نباید مردم را به دروغ دلخوش کنیم چون بالاخره دستمان رو می‌شود ...

شهید بهشتی در مباحث فقهی و باورهای دینی، به‌شدت از عوام‌زدگی فاصله می‌گرفتند. به نظر من شهید بهشتی در تمام عمر مظلوم واقع شدند، زیرا ساختارشکن بودند، ضرورت‌ها را می‌شناختند و اگر به حقانیت موضوعی می‌رسیدند، برای نیل به مقصود از هیچ مانعی هراس نداشتند. ابداً تحت تأثیر کسی قرار نمی‌گرفتند و خوشایند و بدآیند دیگران تأثیری در اراده و تصمیم ایشان نداشت. ایشان خیلی زود انحراف را در افراد تشخیص می‌داد و نهایت سعی خود را می‌کرد که آن فرد را به راه درست برگرداند».

قابلیت جدید اینستاگرام برای جلوگیری از زورگویی و قلدری، ارائه شده است.

قابلیت جدید اینستاگرام برای جلوگیری از زورگویی و قلدری، ارائه شده است. اینستاگرام اعلام کرده است که ابزارهای جدید را ارائه داده تا کاربران امکان کنترل بیشتر روی فید خود و کاهش تأثیر ترول‌ها و اقدامات سواستفاده کننده در برنامه را داشته باشند.

در آپدیت جدید اینستاگرام، شما می‌توانید کامنت‌ها را به صورت چندتایی انتخاب و حذف کنید. این قابلیت جدید اینستاگرام، مدیریت کامنت‌ها را برای کاربران آسان‌تر می‌کند.

 

اینستاگرام اعلام کرده: «ما می‌دانیم که کنترل و حذف یک به یک کامنت‌های آزاردهنده برای شما سخت و وقت‌گیر است. به همین دلیل با قابلیت جدید، ما حذف کامنت‌ها را به صورت عمده و همچنین بلاک کردن یا محدود کردن چندین حساب کاربری که ارسال نظرات منفی را انجام داده‌اند؛ را  آزمایش کرده‌ایم. بازخورد اولیه کاربران دلگرم کننده بود. به خصوص اکانت‌هایی با فالوور بالاتر، توانستند محیط مثبت و سالمی در حساب خود ایجاد کنند.»

این گزینه در ماه مارس مورد آزمایش قرار گرفت و همانطور که اینستاگرام خاطرنشان می‌کند، نتایج مثبتی از آن تست‌های اولیه مشاهده کرده‌اند، که منجر به نتیجه‌گیری گسترده‌تر می‌شود.




برای حذف چندین کامنت و بلاک کردن چندین اکانت:


بر روی یک کامنت کلیک کنید، سپس نماد نقطه نقطه در بالای سمت راست را انتخاب کنید.

Manage Comments را انتخاب کنید و تا 25 کامنت را برای حذف کردن انتخاب کنید.

بر روی More Options کلیک کنید و اکانت‌های مورد نظر را محدود و یا بلاک کنید.

اما همه چیز در مورد منفی‌ها نیست. ممکن است نظرات مثبتی نیز وجود داشته باشد که می‌خواهید برجسته شوند، تا بتوانید چهره برند خود را تقویت کنید.

در این مورد، اینستاگرام همچنین گزینه جدیدی را آزمایش کرده است که به کاربران امکان می‌دهد کامنت‌های مورد علاقه‌شان را پین کنند.

به گفته اینستاگرام: «این ویژگی راهی را برای افراد فراهم می‌کند تا با پین کردن کامنت‌های مورد علاقه‌شان، صدای مخاطبانشان را به گوش همه برسانند و با آنها تعامل بهتری برقرار کنند.»

 

همانطور که اشاره شد، این قابلیت جدید اینستاگرام ، می‌تواند مخاطبان را به  تعامل مثبت بیشتر ترغیب کند، در حالی که منفی‌ها را نیز حذف می‌کند.

اینستاگرام جزییات خاصی در مورد تعداد نظرات مختلف در هر پست ارائه نکرده است، اما در حال حاضر این قابلیت را با برخی از کاربران تست می‌کند.

و سرانجام، اینستاگرام همچنین کنترل جدیدی را در مورد اینکه چه کسی می‌تواند حساب شما را منشن و یا تگ کنند، اضافه کرده است، تا از سو استفاده کردن از این ویژگی برای قلدری و زورگویی جلوگیری کند.

همانطور که در اینجا مشاهده می‌کنید، کاربران اکنون قادر خواهند بود انتخاب کنند که آیا می‌خواهند به همه اجازه تگ بدهند، یا فقط افرادی که آنها را فالو می‌کنند یا حتی به هیچکس اجازه ندهند تا آنها را در پستی تگ کند.

کاربران همچنین می‌توانند گزینه «دستی تایید تگ» را انتخاب کنند تا کنترل خاص تری بر روند تگ کردن داشته باشند.

 

قلدری همچنان ادامه دارد…


در مورد قلدری و زورگویی، فیسبوک اعلام کرده است که در سه ماهه نخست سال 2020، به روی 1.5 میلیون محتوای آزار دهنده در اینستاگرام، واکنش نشان داده است.

این تعداد به اندازه سه ماهه قبل است. یعنی با وجود همه اقداماتی که فیسبوک برای جلوگیری از قلدری انجام داده است، هنور هم به طرز نگران کننده ای این کار انجام می‌شود.

همانطور که با این به روزرسانی ها مشخص است، اینستاگرام در تلاش است تا این موضوع را برطرف کند.

طی یک سال گذشته، اینستاگرام همچنین هشدارهایی را در مورد عنوان‌ها و نظرات توهین آمیز بالقوه و ابزار جدید برای محدود کردن نحوه تعامل دیگران با پست های شما اضافه کرده است،

در حالی که همچنان آزمایش مخفی کردن لایک به عنوان اقدامی برای کاهش اضطراب اجتماعی انجام می‌شود.

واکنش‌ها به ترور محسن فخری‌زاده، «مرد مرموز» برنامه اتمی ایران

واکنش‌ها به ترور محسن فخری‌زاده، «مرد مرموز» برنامه اتمی ایران
محسن فخری‌زاده مهابادی، چهره ارشد در برنامه هسته‌ای ایران که روز جمعه کشته شد.

واکنش‌ها به ترور محسن فخری‌زاده، «مرد مرموز» برنامه اتمی ایران

محسن فخری‌زاده مهابادی، چهره ارشد در برنامه هسته‌ای ایران که روز جمعه کشته شد.

ترور محسن فخری‌زاده مهابادی، چهره ارشد در برنامه هسته‌ای ایران و رئیس سازمان پژوهش و نوآوری وزارت دفاع ایران، در روز جمعه هفتم آذرماه در «منطقه آبسرد» دماوند در نزدیکی تهران واکنش‌هایی در داخل و خارج ایران در پی داشته است.

خبرگزاری فارس در خصوص نحوه کشتن شدن محسن فخری زاده مهابادی نوشته است که خودروی او حدود ساعت ۱۴ وارد منطقه آبسرد دماوند شده است.

خبرگزاری فارس، اضافه کرده است: «یک کیلومتر جلوتر از ورودی شهر آبسرد و نزدیک باغی معروف به باغ سرهنگ خودرو با رگبار متوقف می‌شود و پس از آن یک نیسان که در آن پر از الوارهای چوبی بوده است منفجر می‌شود.»

طبق این گزارش، «بعد از انفجار تا شعاع ۵۰۰ متری خیابان پر از تکه‌های خودرو و چوب دیده شده و بر اثر انفجار آسیب به دکل برقی مجاور نیسان برق شهر آبسرد نیز قطع می‌شود.»

یک شاهد عینی نیز به تلویزیون دولتی ایران نیز گفته است، بعد از انفجار از دو طرف به خودروی محسن فخری زاده شلیک می‌شده است.

به گفته این شاهد احتمالا تعداد مهاجمان پنج یا شش نفر بوده است.

هنوز آمار تلفات این حمله مشخص نشده است و آمار متناقضی از سوی رسانه‌های ایران منتشر شده است
 


واکنش‌ها به ترور محسن فخری‌زاده، «مرد مرموز» برنامه اتمی ایران

محسن فخری‌زاده مهابادی، چهره ارشد در برنامه هسته‌ای ایران که روز جمعه کشته شد.

ترور محسن فخری‌زاده مهابادی، چهره ارشد در برنامه هسته‌ای ایران و رئیس سازمان پژوهش و نوآوری وزارت دفاع ایران، در روز جمعه هفتم آذرماه در «منطقه آبسرد» دماوند در نزدیکی تهران واکنش‌هایی در داخل و خارج ایران در پی داشته است.

خبرگزاری فارس در خصوص نحوه کشتن شدن محسن فخری زاده مهابادی نوشته است که خودروی او حدود ساعت ۱۴ وارد منطقه آبسرد دماوند شده است.

خبرگزاری فارس، اضافه کرده است: «یک کیلومتر جلوتر از ورودی شهر آبسرد و نزدیک باغی معروف به باغ سرهنگ خودرو با رگبار متوقف می‌شود و پس از آن یک نیسان که در آن پر از الوارهای چوبی بوده است منفجر می‌شود.»

طبق این گزارش، «بعد از انفجار تا شعاع ۵۰۰ متری خیابان پر از تکه‌های خودرو و چوب دیده شده و بر اثر انفجار آسیب به دکل برقی مجاور نیسان برق شهر آبسرد نیز قطع می‌شود.»

یک شاهد عینی نیز به تلویزیون دولتی ایران نیز گفته است، بعد از انفجار از دو طرف به خودروی محسن فخری زاده شلیک می‌شده است.

به گفته این شاهد احتمالا تعداد مهاجمان پنج یا شش نفر بوده است.

هنوز آمار تلفات این حمله مشخص نشده است و آمار متناقضی از سوی رسانه‌های ایران منتشر شده است.

محسن فخری‌زاده، «مرد مرموز» برنامه اتمی ایران، در دماوند کشته شد

واکنش‌های بین المللی

در همین حال، یک سخنگوی آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل می‌گوید، او در واکنش به ترور محسن فخری زاده خواستار خویشتن‌داری شده است.

فرحان حق، سخنگوی دبیرکل سازمان ملل در بیانیه‌ای گفته است، از طریق گزارش‌ها مطلع شدیم که یک دانشمند هسته‌ای ایران در نزدیکی تهران ترور شده است. ما خواهان خویشتن‌داری هستیم و می‌بایست از هرگونه اقدامی که موجب تشدید تنش در منطقه می‌شود، خودداری کرد.

آنیس کالامار، گزارشگر حقوق بشر سازمان ملل هم در یک رشته توییت نوشته است، هنوز پرسشش‌های زیادی در خصوص شرایط قتل محسن فخری زاده دانشمند ارشد هسته‌ای ایران وجود دارد . هیچ دولت یا گروه غیر دولتی مسئولیت این اقدام را به عهده نگرفته است.

این گزارشگر سازمان ملل اضافه کرده است: اما به یاد داشته باشیم٬ یک قتل هدفمند فراسرزمینی خارج از منطقه درگیری‌های نظامی نقض قوانین بین‌المللی حقوق بشر است که محروم کردن عامدانه یک انسان از حق زندگی را منع می‌کند، و همچنین نقض منشور ملل متحد است که استفاده از زور در زمان صلح را در فراسرزمین منع می‌کند.

در همین زمینه، کریس مورفی، سناتور دموکرات از ایالت کنتیکت نیز در توییتی به ترور این مقام هسته ای ایران اشاره کرده است.

کریس مورفی نوشته است ، گر هدف اصلی از قتل آقای فخری زاده سخت تر کردن از سرگیری توافق هسته‌ای ایران بود ، این ترور باعث امن تر شدن آمریکا ، اسرائیل یا جهان نمی‌شود.‍

واکنش‌های داخلی

تا زمان نوشتن این خبر هنوز رهبر ایران به خبر ترور محسن فخری‌زاده واکنش نشان نداده‌ است.

اما بسیاری از مقام‌های نظامی و سیاسی ایران به کشته شدن این مقام هسته‌ای و نظامی واکنش نشان داده‌اند.

محمد باقری، رییس ستادکل نیروهای مسلح نیز وعده داده است که «انتقام سختی در انتظار» عاملان این ترور است.

حسین سلامی فرمانده سپاه پاسداران نیز گفته است که «انتقام از عاملان ترور» محسن فخری‌زاده در «دستور کار قرار» گرفته است.

مجید تخت‌روانچی، سفیر ایران در سازمان ملل هم نوشته است: «تروریسم واضح دولتی علیه دانشمند برجسته ما، نقض آشکار قوانین بین المللی است و برای ایجاد ویرانی در منطقه ما طراحی شده است.»

در همین حال تجمعی در اعتراض به کشته شدن محسن فخری‌زاده از در خیابان پاستور تهران برگزار شد. تجمع کنندگان شعارهایی مانند «نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا» و » بازرسان آژانس اخراج باید گردند» سر دادند.

مرد مرموز» برنامه هسته ای ایران

از محسن فخری‌زاده که یک افسر ارشد سپاه پاسداران است و نامش در لیست تحریم‌های شورای امنیت سازمان ملل قرار دارد، به عنوان «مهره ای کلیدی» و «مدیر ارشد» برنامه‌های هسته‌ای ایران نام برده می‌شد که از سال ۱۳۸۰ تاکنون در این زمینه نقش مهمی بر عهده داشت.

روزنامه وال استریت جورنال در سال ۱۳۹۱ در گزارشی از محسن فخری زاده به عنوان مرد مرموز برنامه اتمی ایران یاد کرده بود.

وال استریت جورنال به نقل از مقامات آمریکایی نوشته بود که محسن فخری زاده در سال ۲۰۰۶ میلادی از قطع بودجه اش از طرف دولت و توقف کار او بر روی سلاحهای هسته‌ای شکایت کرده بود.

به نوشته وال استریت جورنال «سازمان پژوهش و نوآوری وزارت دفاع ایران» که در سال ۱۳۹۰ تاسیس شد برای ادامه آن دسته از تحقیقات اتمی بود که گفته می شد درسال ۲۰۰۳ کنار گذاشته شدند.

چگونه به سویت بیایم

چگونه به سویت بیایم


ای ستاره آسمان شب های تیره و تار من ، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد چگونه بوسیدن آن چهره درخشانت میسر است ؟


ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من ، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت میسر است ؟

ای آسمان آبی من ، بین من و تو فاصله ای است ، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنینت بکشم و تو را نوازش کنم ؟

آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آیم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم .

آری ای مهتاب من ، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بیایم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم .

و ای آسمان آبی ام ، خورشید می شوم تا در دل آبی و پر از عشقت برای همیشه بنشینم ، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی میدهم تا برای همیشه آبی بمانی ، دلم به درد آمده از این فاصله ، دلم به درد آمده از این انتظار و دوری بین ما .

ای ستاره درخشانم شبها با دیدن تو آرام می شوم ، و ای آسمان روزها نیز که دل آبی ات را میبینم عاشق تر از همیشه می شوم .

چگونه میتوانم دستانت را در دست بگیرم وقتی بین ما اینهمه فاصله است ؟

انتظار میکشم تا شاید خداوند بالهایی را به من هدیه دهد که با این بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگیرم .

کاش تو ای آسمان من ، دل آبی ات ابری شود و از گونه هایت اشک بریزد تا شاید قطره ای از اشکهایت بر گونه من بریزد تا احساس آرامش و عاشقی کنم .

کاش تو ای ستاره من ، فرشته ای بیاید و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هدیه دهد .

و کاش ای خورشید من ، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها میروی و به زمین نزدیک می شوی احساس نزدیکی با تو داشته باشم .

ای خورشید من غروب ها را خیلی دوست دارم چون تو بیشتر از همه لحظه ها به من نزدیکتری و میتوانم چهره ات را از نزدیک ببینم .

سپیده آسمان را نیز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بیرون می آیی و سلامی عاشقانه به من میکنی .

ای خورشید من ، از ظهرهای تابستان نفرت دارم ، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی .

انتظار می کشم ، تا شاید پرنده یا ستاره یا خورشید شوم ، و یا شاید هدیه ای به من برسد که تو را بیشتر از همیشه در کنار خودم احساس کنم و ببینم .

شاید در خواب ستاره یا خورشید و یا پرنده شوم ، اینک که اینها همه یک رویا و یک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام ، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غلیظ مرا که از سوختنم به سویت بلند میشود به سوی تو بیاورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشیند و بعد نیز از این دنیا وداع بگویم .

آری من برای رسیدن به تو جان خواهم داد .

خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است

خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است



زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل ؟


داوود (علیه السلام) فرمود : خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند . سپس فرمود : مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤ ال را مى کنى ؟


زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ، ریسندگى مى کنم ، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم ، تا بفروشم ، و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد ، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم .


هنوز سخن زن تمام نشده بود ، در خانه داوود را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (علیه السلام) آمدند ، و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند : این پولها را به مستحقش بدهید .


حضرت داوود (علیه السلام) از آن ها پرسید : علت این که شما دستجمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟


عرض کردند : ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید ، و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم .


به وسیله آن ، مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم ، و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار ، بپردازیم ، و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم ، تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى .  


حضرت داوود (علیه السلام) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد ، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟


سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد ، و فرمود : این پول را در تامین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است .

یا رب چه شود آخرت ناطلبیده؟

یا رب چه شود آخرت ناطلبیده؟


یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید : دنیا را دوست داری ؟

گفت :بسیار .

پرسید :ب رای بدست آوردن آن کوشش می کنی ؟

گفت : بلی .

سپس عارف گفت : در اثر کوشش ،آن چه می خواهی بدست آوری ؟

گفت : متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام .

عارف گفت : این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای ، پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد ؟

دنیا طلبیدیم ، به جایی نرسیدیم یا رب چه شود آخرت ناطلبیده ؟

مصاحبهء شغلی

مصاحبهء شغلی


در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی ، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید : برای شروع کار ، حقوق مورد انتظار شما چیست ؟

مهندس گفت : حدود 75000 دلار در سال ، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود .

مدیر منابع انسانی گفت : خوب ، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی ، 14 روز تعطیلی با حقوق ، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالا چیست ؟

مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید : شوخی می‌کنید ؟

مدیر منابع انسانی گفت : بله ، اما یادت باشه اول تو شروع کردی !

ماجرای توالت رفتن ناصرالدین شاه در دیار فرنگ

ماجرای توالت رفتن ناصرالدین شاه در دیار فرنگ


نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه (یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند ) از او پذیرایی شد ، بعد از مراسم شام ، اعلیحضرت سلطان به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد .

سلطان بعد از ورود به دستشویی هر چه جستجو کرد چیزی شبیه به "موال"های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید ، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!

حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن ، این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند ، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند ، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد .

گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد . وضع از اول هم دشوارتر می شود . سلطان ، بالاجبار ، غرور را زیر پا می گذارد ، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی .

می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف برینند !

خاطره ای از حسین رضازاده

خاطره ای از حسین رضازاده


به گزارش «طلبه بلاگ» ، رضا رشیدپور مجری توانمند صدا و سیمای کشورمان در ادامه یکی از یادداشت های خود با عنوان "عجیب اما واقعی" که در وبلاگ شخصی اش "فقط چند خط" منتشر کرده است به نقل خاطره ای خواندنی از حسین رضا زاده از زبان هادی ساعی پرداخته که خواندن آن خالی از لطف نیست .

بر اساس این گزارش رشید پور در این مطلب چنین نقل کرده است : حسین رضازاده از المپیک بر گشته بود . هر کسی می خواست خودی نشان بدهد و از او تقدیر کند . کارخانه ها و شرکت ها از هم سبقت می گرفتند .

سایپا تصمیم گرفته بود یک ماکسیما به رضا زاده بدهد . مراسمی برگزار کردند . من هم دعوت بودم . گروه موزیک ارتش سرود ملی زد و قرآن تلاوت شد و مدیرعامل وقت سایپا (مهندس قلعه بانی) روی صحنه رفت و کلی از سجایای اخلاقی جهان پهلوان حسین رضا زاده تعریف کرد .

مجری برنامه از حاضران خواست که چند دقیقه به محوطه باز تالار بروند تا کلید خودرو در حضور عکاسان و خبرنگاران به رضازاده هدیه شود . حالا جمعیتی نزدیک به هزار نفر کنار ماکسیما ایستاده ایم تا قلعه بانی کلید را به رضازاده بدهد . فلاش مکرر دوربینها این صحنه را ثبت می کنند .

حسین کلید را گرفت و سوار ماشین شد . چند دور مقابل دوربینها چرخید و از درب محوطه بیرون رفت . گفتند لابد رفت تا ماشین را امتحان کند و الان بر می گردد . هزار مهمان و خبرنگار و مدیران سایپا نزدیک به یک ساعت چشمشان به در خشک شد ولی جهان پهلوان بر نگشت !

کمی نگران شدم و به موبایلش زنگ زدم . بلافاصله گوشی را بر داشت . پرسیدم که حسین کجا رفتی آخه ؟ اینها همه منتظرند .

با خونسردی کامل گفت : من الان تو راه اردبیلم ، ازشون تشکر کن ، بگو ماشین خوبیه ، دستشون درد نکنه .

هم به شدت تعجب کرده بودم و هم از ته دلم می خندیدم !

یک آدم خوش شانس

یک آدم خوش شانس


از بدو تولد موفق بودم ، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید .

از همون اول کم نیاوردم ، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های» ، «هوی» است .

هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد ، پی در پی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم !

این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می بردند .

هیچ وقت درس نخوندم ، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می خورد .

هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم ، جواب سوالی بود که معلمم از من می پرسید .

این بود که سال سوم ، چهارم دبیرستان که بودم ، معلمم که من را نابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی !

تو المپیاد مدال طلا بردم ! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود ، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم !

بدون کنکور وارد دانشگاه شدم ، هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم ، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت : نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید .

این شد که هر وقت چیزی از زمین برمی داشتم ، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد .

بعدا توی دانشگاه پیچید : دختر رئیس دانشگاه ، عاشق ناجی اش شده ، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه !

یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون ، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره !

خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما و الان هم استاد شمام !

کسی سوالی نداره ؟

مرگ رهایی بخش

مرگ رهایی بخش



دفتر خاطرات دختر بچه یتیمی رو که بر اثر بیماری فوت کرده بود باز کردم تا بخونم . فقط تو سه برگش سه جمله نوشته شده بود و تو هر صفحه هم تنها یک جمله یک خطی .


صفحه اول : خدا چرا من به دنیا اومدم ؟


صفحه دوم : خدایا چرا اینقدر زندگی سخته ؟


صفحه آخر : خدایاااااااااااااا می شه از دست این زندگی خلاص شم ؟


البته بقیه دفترچه های دفتر خاطراتش سفید نبودا ، بلکه بقیه صفحات همش از یک حرف تکراری پر شده بود . همش علامت سوال و علامت سوالهای هر صفحه نسبت به صفجه قبلش بزرگتر می شدند.

کاتب بدخط

کاتب بدخط


کاتبی بدخط به همکار بدخط تر از خود می ­گفت: برای آنکه نوشته من ناخواناست، صد دینار از مشتری برای نوشتن می ستانم، صد دینار دیگر هم برای خواندن آن می­ گیرم.

رفیق او آهی کشید و گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم. چون خود نیز از قرائت نوشته خود عاجزم.

خروپف های زن پیر

خروپف های زن پیر




زن و شوهر پیری با هم زندگی می ­کردند. پیرمرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت. پیرزن هرگز زیر بار نمی ­رفت و گله­ های شوهرش رو به حساب بهانه ­گیری­ های او می­ گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیرمرد فکری به سرش زد.


وی برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می­ کند و آسایش او را مختل کرده است، ضبط صوتی را آماده می­ کند، شبی همه سر و صدای خرناس­ های گوش خراش همسرش را ضبط می­ کند. پیرمرد صبح از خواب بیدار می ­شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف­ های شبانه او دارد.


به سراغ همسر پیرش می ­رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف­ های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می­ شود.


قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید.


ساخت انسان مساوی با ساخت جهان

ساخت انسان مساوی با ساخت جهان


پدر روزنامه می ­خواند، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می ­شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه ­ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می­ داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد، بیا! کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو می­ دهم، ببینم می­ توانی آن را دقیقا همانطور که هست بچینی؟ و دوباره سراغ روزنامه ­اش رفت. می­ دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است.

اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشه کامل برگشت. پدر با تعجب پرسید: مادرت به تو جغرافی یاد داده؟

پسر جواب داد: جغرافی دیگر چیست؟

پدر پرسید: پس چگونه توانستی این نقشه دنیا را بچینی؟

پسر گفت: اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم.


ادب

ادب





روزی شخصی پیش بهلول بی‌ادبی نمود. بهلول او را ملامت کرد که چرا شرط ادب به جا نیاری؟


او گفت: چه کنم آب و گل مرا چنین سرشته‌اند.


گفت: آب و گل تو را نیکو سرشته‌اند، اما لگد کم خورده است!(تنبیه و تربیت نشده‌ای)

چیزهای کوچک زندگی

چیزهای کوچک زندگی




بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فرو ریختن برج­ های دو قلوی معروف آمریکا شد، یک شرکت از بازماندگان شرکتهای دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.

در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت، داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستانها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود.

مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود و باید شخصا در کودکستان حضور می ­یافت.

همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد.

یکی از خانمها دیرش شد چون ساعت زنگ­دارش سر وقت زنگ نزد.

یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.

یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.

اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.

یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.

یکی دیگر بچه­اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سر وقت حاضر شود.

یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.

و یکی دیگر که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سر کار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج­ ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد، به همین خاطر زنده ماند.

به همین خاطر هر وقت در ترافیک گیر می ­افتم، آسانسوری را از دست می ­دهم، مجبور می ­شوم  برگردم تا تلفنی را جواب دهم و چیزهای کوچکی که آزارم می ­دهد، با خودم فکر می­ کنم که خدا می­ خواهد در این لحظه زنده بمانم.

دفعه بعد هم که شما حس کردید صبحتان خوب شروع نشده است، بچه­ ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند، نمی­ توانید کلید ماشین را پیدا کنید، با چراغ قرمز رو به رو می­ شوید، عصبانی یا ناراحت نشوید، بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست.

ازدواج

ازدواج


گویند: پسری قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد.

مرحله اول ماه عسل است که در آن تو صحبت می‌کنی و زنت گوش می‌دهد.

مرحله دوم او صحبت می ­کند و تو گوش می‌کنی.

اما مرحله سوم که خطرناکترین مراحل است و آن موقعی است که هر دو بلند بلند داد می­ کشید و همسایه‌ها گوش می‌کنند!

نیمه پر لیوان

نیمه پر لیوان


بعضی فکر می ­کنند این منصفانه نیست که خدا کنار گل سرخ، خار گذاشته است.

بعضی دیگر خدا را ستایش می ­کنند که کنار خارها، گل سرخ گذاشته.




نزاع بین خیر و شر

نزاع بین خیر و شر




شبی نوه پیرمرد سرخ­ پوستی از وی در مورد کشمکش و نزاع موجود در نهاد آدمیان سوال نمود.


او در جوابش گفت: این نبرد مبارزه بین دو گرگی است که همواره در درونمان جریان دارد. و ادامه داد: یکی از گرگها شر و بدی و یا همان عصبانیت، حسادت، حزن، حسرت، حرص و آز، نخوت، خودخواهی، گناه، خشم، دروغ، دنائت، غرور کاذب و برتری­ جویی است و گرگ دیگر، خیر و نیکی یا همان شادی، صلح، عشق، آرامش، تواضع، مهربانی، خیرخواهی، یک دلی، بخشندگی، صداقت، شفقت و ایمان است.


پسرک بعد از دقیقه ­ای تامل از پدر بزرگش پرسید: در نهایت کدام یک از این گرگها پیروز میدان است؟


پدر بزرگ پاسخ داد: هر کدام که تو غذایش دهی!

پدر

پدر





وقتی 4 ساله بودم: بابا هر کاری می ­تونه انجام بده.


وقتی 5 ساله بودم: بابام خیلی چیزها می­دونه.


وقتی 6 ساله بودم: بابام از بابای تو باهوش­تره.


وقتی 8 ساله بودم: بابام هر چیزی رو دقیقا نمی­دونه.


وقتی 10 ساله بودم: در گذشته زمانی که بابام بزرگ می ­شد همه چیز مطمئنا متفاوت بود.


وقتی 12 ساله بودم: خوب طبیعیه پدر در آن مورد چیزی نمی­ دونه، اون برای به خاطر آوردن کودکیش خیلی پیر است.


وقتی 14 ساله بودم: به پدر توجه نکن، او خیلی قدیمی فکر می­کنه.


وقتی 20 ساله بودم: آه خدای من! او خیلی قدیمی فکر می­کنه!


وقتی 25 ساله بودم: پدر کمی درباره آن اطلاع دارد. باید اینطور باشد، چون او تجربه زیادی دارد.


وقتی 35 ساله بودم: بدون مشورت با پدر کوچکترین کاری نمی­ کنم.


وقتی 40 ساله بودم: متعجبم که پدر چگونه این جریان را حل کرد. او خیلی عاقل و دانا بود و دنیایی تجربه داشت.


وقتی 50 ساله بودم: اگر پدر اینجا بود همه چیز را در اختیار او قرار می ­دادم و در این باره با او مشورت می­ کردم. خیلی بد شد که نفهمیدم او چقدر فهمیده بود. می ­توانستم خیلی چیزها از او یاد گیرم.

سوال و جواب قیامت

سوال و جواب قیامت


آورده ­اند که بهلول بیشتر وقت­ها در قبرستان می ­نشست. روزی برای عبادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می­ نمود، چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه می­ کنی؟

بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده ­ام که نه غیبت مردم را می­ نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار می­ دهند.

هارون گفت: آیا می ­توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟

بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود.

هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد.

آنگاه بهلول گفت: ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می­ نمایم و آنچه خورده ­ام و هر چه پوشیده ­ام ذکر می ­نمایم و سپس تو هم باید پای خو د را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده­ ای و پوشیده ­ای ذکر نمایی.

هارون قبول نمود.

آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت: بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد.

سپس بهلول گفت: ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است. آنها که درویش بودند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند.

صورت نیکو

صورت نیکو




زشت­رویی در آینه به چهره‌ خود می‌نگریست و می‌گفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد. غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید. چون از نزد او به درآمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید.


گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می­ بندد.

قولنج

قولنج


مردی را علّت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا شود. چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته تشهّد می‌کرد و می‌گفت: بار خـدایا بهشت نصیبم فرمای.

یکی از حاضران گفت ای نادان از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی پذیرفته نیامد، چگونه تقاضای بهشت که به انـدازه‌ آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟

جذابیت انسانی

جذابیت انسانی


دختر دانش ­آموزی صورتی زشت داشت. دندان­هایی نامتناسب با گونه­ هایش، موهای کم­ پشت و رنگ چهره ­ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: می دونی زشت­ترین دختر این کلاسی؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید. بعضی­ ها هم اغراق آمیزتر می­ خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله­ ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ­ای در میان همه و از جمله من پیدا کند: اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی. او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان­ ترین فردی است که می ­توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می ­خواستند با او هم­ گروه باشند.

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می ­گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و… به یکی از دبیران لقب خوش ­اخلاق ­ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب­ ترین یاور دانش ­آموزان را داده بود.

آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجیدهایش از دیگران بود که واقعاً به حرف­هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه­ های مثبت فرد اشاره می ­کرد. مثلاً به من می ­گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می­ گفت بهترین آشپز دنیا. و حق هم داشت، آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری­ اش احساس کردم شدیداً به او علاقه ­مندم. پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری­ اش رفتم، دلیل علاقه ­ام را جذابیت سحرآمیزش می­ دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟

همسرم جواب داد: من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم. و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.

شناخت

شناخت





از وردکی پرسیدند که امیرالمؤمنین شناسی؟


گفت آری شناسم، گفتند چندم خلیفه است؟


گفت خلیفه ندانم ولی هموست که حسین وی را در دشت کربلا شهید کرد.



چقدر ما کارمان را دوست داریم

چقدر ما کارمان را دوست داریم


یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعریف کرده است که: که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می­ گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد.

او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود. بی­ اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می ­کوشد مرا مجذوب کرده بود. مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه­ های بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرفتر، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد.

رفتار وی گیجم کرد. به او نزدیک شدم و پرسیدم: مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود؟

نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: من کارگر کارخانه­ ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است. دلم نمی­ خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ­ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.


لباسهای کثیف همسایه

لباسهای کثیف همسایه


زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند. روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی­ داند چه طور لباس بشوید، احتمالا باید پودر لباس‌­شویی بهتری بخرد. همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هر بار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: یاد گرفته چطور لباس بشوید، مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

عشق و عیب

عشق و عیب


عاشق و معشوقی بودند که سخت به هم دلبسته بودند. بعد از مدتی عاشق به معشوق گفت: در چشم راست تو لکی می ­بینم، به من بگو چه وقت این لک در چشم تو ایجاد شده است؟

معشوق گفت: از وقتی که عشق تو رو به سردی گذاشته است، یعنی تا وقتی محبت تو شدت داشت، در من نه تنها عیب نمی ­دیدی بلکه همه عیوب را حسن می­ دیدی، چنانکه این لک مدتها در چشم بود و تو از شدت محبت آن را نمی­ دیدی، حال آنکه از محبت تو کم شده، لک را می­ بینی.

به امانت گرفتن خر

به امانت گرفتن خر


روزی یکی از همسایه‌ها خواست خر حیف نان را امانت بگیرد. به همین خاطر به در خانه او رفت. حیف نان گفت: خیلی معذرت می‌خواهم، خر ما در خانه نیست. از بخت بد، همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن.

همسایه گفت: شما که فرمودید خرتان خانه نیست، اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر می‌کند!

حیف نان عصبانی شد و گفت: عجب آدم کج خیال و دیرباوری هستی! حرف مرا قبول نداری ولی عرعر خر را قبول داری.

انیشتین و راننده اش

انیشتین و راننده اش


انیشتین برای رفتن به سخنرانی­ ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می ­گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می­ کرد، بلکه همیشه در طول سخنرانی­ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود.

یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده ­اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی­ شناخت و طبعا نمی ­توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند.

انیشتین قبول کرد اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد.

دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می­ تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!

صورت نیکو

صورت نیکو




زشت­رویی در آینه به چهره‌ خود می‌نگریست و می‌گفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد. غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید. چون از نزد او به درآمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید.


گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می­ بندد.


کاتب بدخط

کاتب بدخط


کاتبی بدخط به همکار بدخط تر از خود می ­گفت: برای آنکه نوشته من ناخواناست، صد دینار از مشتری برای نوشتن می ستانم، صد دینار دیگر هم برای خواندن آن می­ گیرم.

رفیق او آهی کشید و گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم. چون خود نیز از قرائت نوشته خود عاجزم.

عبادت سقف خانه

عبادت سقف خانه


ابونواس شاعر عرب روزی در منزل نشسته بود، شنید که سقف صدا می­ کند، پرسید: این صدا چیست؟

گفتند: چیزی نیست، این سقف مشغول ذکر و تسبیح است و کاری به کار ما ندارد.

ابونواس از جا برخاست و براه افتاد. گفتند: کجا می­ روی؟

گفت: می ­ترسم کار عبادت این سقف بالا گیرد و از ذکر و تسبیح به رکوع و سجود بکشد.

یقین، انکار و تردید

یقین، انکار و تردید





روزی بودا در جمع مریدان خود نشسته بود که مردی به حلقه آنان نزدیک شد و از او پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا پاسخ داد: آری، خداوند وجود دارد.


ظهرهنگام و پس از خوردن غذا، مردی دیگر بر جمع آنان گذشت و پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا گفت: نه، خداوند وجود ندارد.


اواخر روز، سومین مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. این بار بودا چنین پاسخ داد: تصمیم با خود توست.


در این هنگام یکی از مریدان شگفت زده عرضه داشت: استاد، امری بسیار عجیب واقع شده است، چگونه شما برای سه پرسش یکسان، پاسخ­ های متفاوت می ­دهید؟


مرد آگاه گفت: چون که این سه، افرادی متفاوت بودند که هر یک با روش خود به طلب خدا آمده بود: یکی با یقین، دیگری با انکار و سومی هم با تردید!


شباهت

شباهت





با اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ میزد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده ‌بودند. اگر یک روز او را نمی‌دید، زلزله‌ای در افکارش رخ می‌داد. اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد.


شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا‌ گرفته ‌بود. مدام جملاتی را که می‌خواست بگوید در ذهنش مرور می‌کرد. چه می‌خواست بگوید؟ آن همه شوق را در قالب چه کلماتی می‌خواست بیان کند؟ در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود. بله خودش بود که داشت می‌آمد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمی‌دید.


آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی دید که نمی‌توانست باور کند. یعنی نمی‌خواست باور کند. کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه ­اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی نبود. چرا؟ چرا زودتر حرف دلش را نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند بی‌آنکه بدانند چه به روزش آورده‌اند.


نفهمید کی و چگونه از دانشگاه خارج شده‌است. وقتی به خودش آمد روی پل هوایی بود و داشت به شاخه گل نگاه می­کرد. شاخه گل را انداخت و رفت .تصمیم گرفت فراموشش کند. تصمیم سختی بود. شاید اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت می‌کرد هرگز چنین تصمیم سختی نمی‌گرفت.


سکه یک سنتی

سکه یک سنتی


پسر کوچکی در هنگام راه رفتن در خیابان، سکه­ ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشم­ های باز سرش را پایین بگیرد(به دنبال گنج).

او در مدت زندگیش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.

در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل­ انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمانها درحالی که از شکلی به شکل دیگر در می ­آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

کاتب بدخط

کاتب بدخط




کاتبی بدخط به همکار بدخط تر از خود می ­گفت: برای آنکه نوشته من ناخواناست، صد دینار از مشتری برای نوشتن می ستانم، صد دینار دیگر هم برای خواندن آن می­ گیرم.

رفیق او آهی کشید و گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم. چون خود نیز از قرائت نوشته خود عاجزم.

یقین، انکار و تردید

یقین، انکار و تردید


روزی بودا در جمع مریدان خود نشسته بود که مردی به حلقه آنان نزدیک شد و از او پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا پاسخ داد: آری، خداوند وجود دارد.

ظهرهنگام و پس از خوردن غذا، مردی دیگر بر جمع آنان گذشت و پرسید: آیا خداوند وجود دارد؟ بودا گفت: نه، خداوند وجود ندارد.

اواخر روز، سومین مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. این بار بودا چنین پاسخ داد: تصمیم با خود توست.

در این هنگام یکی از مریدان شگفت زده عرضه داشت: استاد، امری بسیار عجیب واقع شده است، چگونه شما برای سه پرسش یکسان، پاسخ­ های متفاوت می ­دهید؟

مرد آگاه گفت: چون که این سه، افرادی متفاوت بودند که هر یک با روش خود به طلب خدا آمده بود: یکی با یقین، دیگری با انکار و سومی هم با تردید!