عشق خوناشام پست ۷ فصل ششم ترس منظورشان من بودم؟چه بویی میدادم ؟ موهایم را جلوی بینی ام گذاشتم بوی شامپو میدادخوشبو بودم منظورشان از خونم چه بود لیندی گفته بود شب گذشته کنار کلبه ام بوده یعنی آن حیوانی که دیده بودم او بود آن دختر باریک و شکستنی؟منظورشان را نمیفهمیدم دوباره چشم هایم را بستم تا بهتر بشنوم ,,منم میخوام امتحان کنم از شما ها سنم بیشتره و قوی ترم حتما من می تونم ,, صدا ها قطع شد چشم هایم را باز کردم و ایستادم ترسیده بودم و میلرزیدم دفتر جزوه ی روی میز را برداشتم و دست دیگرم را داخل جیبم گذاشتم نباید کنترلم را از دست میدادم و جلوی این همه دانشجو چیزی را میترکاندم ،چه چیزی را میخواست امتحان کند به او نگاه کردم به سمت من می آمد یک قدم عقب رفتم نمیخواستم ضعف نشان دهم ولی دست خودم نبود یک جور مکانیزم دفاعی بود که مرا وادار به عقب رفتن کرد روبرویم ایستاد و مانند جرالد عمیق به چشم هایم نگاه کرد ,, سلام عزیزم,, با صدای کنترل شده ای غریدم ,,بهتره توام امتحان کنی و زودتر بری ,, چنان متعجب بود که یک قدم به عقب رفت دست خودم نبود ترسیده بودم اصلا طبیعی نبود ,,تو ..تو صدای مارو ...شنیدی؟؟,, سکوت کردم و با اخم نگاهش کردم نت با دلهره نگاهم می کرد ناگهان همان جمله جرالد را تکرار کرد ,, نظرت چیه بریم و توی حیاط یکم قدم بزنیم,, ,, نه ,, با چنان سرعتی جوابش را دادم که سر جایش کمی تکان خورد همانطور که به من نگاه می کرد عقب عقب رفت بعد از پنج قدم برگشت و سر جای قبلیش نشست هنوز ایستاده بودم نت زمزمه کرد ,, مدی چی شده؟,, با لکنت جواب دادم ,, ...هـ..یـچی....,, باز هم داشتند حرف میزدند اینبار واضح تر بود اول جاکوب به لورنزو خندید و لورنزو با ترس جمله ای گفت که از قبل مرا بیشتر ترساند ,, این عادی نیست مثل ما نیست ولی امکان نداره انسان باشه تمام حرف های مارو شنید,, ,,فکر می کنم همین حالا هم داره می شنوه نگاه کن چجوری نگاهمون می کنه,, همشان نگاهم کردند بسرعت بسمت بیرون از غذا خوری رفتم چیزی اینجا اشکال داشت،نه ! با عقل جور در نمی آمد باید به کلبه میرفتم واقعا ترسیده بودم تازه متوجه شدم به سمت در خروجی در حال دویدنم صدایی از پشت سرم شنیدم همانطور که می دویدم به پشت سرم نگاه کردم و ناگهان به چیزی یا بهتر بگویم با کسی برخورد کردم و به زمین افتادم پیشانیم به کف سنگیه سالن برخورد کرد بوی خون را روی پیشانی ام حس کردم ,,حالت خوبه داشتی میدویدی منو ندیدی,, صدای یک مرد بود سرم را بالا آوردم ،اوه نه این دیگر واقعی نبود مردی که روبرویم زانو زده بود بقدری زیبا بود که لحظه ای به نفس نفس افتادم شبیه مدل های معروف بود کمی به کریس همسورف شباهت داشت چشم های درشتش با مژه های بلندی محاصره شده بود چانه و بینی خوش تراشش را گویی یک نقاش معروف از یک اسطوره کشیده بود موهای بلوندو خوش حالت روی سرش درست شده بود لب های پرو خوش حالت و گوشتیش تکان میخورد ولی چیزی نمیشنیدم محو زیبایی غیر زمینی اش شده بودم در صورتش کوچکترین نقصی ندیدم کلمه ی بی نقص ،برازنده اش بود دستم را لمس کرد سرد بود خیلی سرد بود نالیدم: ,, تو واقعی هستی,, این حرف غیر ارادی از دهانم خارج شد بودنش گیجم کرده بود همانطور عطر خوشبو و عجیبی که از او به مشامم میرسید! خندید خنده اش زیبا و آهنگین بود با ته خنده اش گفت ,, اره فکر می کنم که واقعی ام ، تو صدمه دیدی؟,, به پیشانی ام نگاه کرد رنگ نگاهش عوض شد قسم میخورم که نفسش را حبس کرد به چشمانش نگاه کردم سیاه بود به سیاهی همان گروه هفت نفره زیاد سخت نبود تا بفهمم نفر هشتم همان گروه است از هیکل درشت و عضله ایش ،پوست رنگ پریده اش ، و سیاهی چشم هایش! و همین باعث ترسم شد از طلسم زیباییش بیرون آمده بودم دستم را از دستش جدا کردم دفترم را برداشتم ایستادم و لباسم را تکاندم ,, من خوبم باید ....باید همین حالا برم,, ,, ولی تو صدمه دیدی ,, به سمتم آمد میخواست دستم را لمس کند غریدم ,, من خوبم لطفا از من فاصله بگیر,, و خود را عقب کشیدم حالت چشم هایش شبیه لورنزو و جرالد شد تاریک و عمیق به چشمانم نگاه کرد ,, تو باید بیای تا بهیار یه نگاهی به پیشونیت بندازه,, چشمانش سخت شد انگار جان میکند تا به پیشانیم نگاه نکند ,,شماها چرا اینجوری نگاهم میکنین نکنه توام مثل دوستات می خوای با من توی حیاط قدم بزنی؟ ,, حالت صورتش متعجب بود قسم میخوردم که هنوز هم نفس نمیکشید
عشق خوناشام پست ششم فصل پنجم بخش دوم ,, اونا کین نت؟,, ,,اون ها همون گروه هشت نفری هستن که بهت گفتم البته یکیشون نیست اون دختر که موهای بلند و سرخ داره اسمش اوریناست ,, اسمش هم مانند چهره اش اسطوره ای بود چشم های سیاه و تاریکش کوچک بود و اندامی باریک و کشیده داشت بینیش بیش از حد به سمت بالا قوس داشت که چیزی از زیباییش کم نمیکرد لب های باریکی داشت و رژ لب سرخی روی آن کشیده بود با یک نگاه کلی متوجه شدم همه شان چشم هایی سیاه و تاریک داشتند عجیب بود با کمی تخفیف میتوانستم بگویم همشان از یک خانواده هستند شباهت های شاخصی داشتند رنگ چشم هایشان پوست رنگ پریده و گچ مانندشان و زیبایی و غروری که در چهره همشان بود ,, اون دختر که کنار جرالد نشسته دوست دخترش لیندیه اونا همیشه با همن انگار قراره ازدواج کنن,, دختری بسیار باریک اندام بود و قدش نسبت به اورینا بلند تر بود سنش نسبت به جرالد بیشتر نشان میداد موهای سیاه و بلندش که یک طرف شانه اش رها شده بود به رنگ چشمانش میامد دستش را روی بازوی جرالد گذاشته بود و قسمتی از پوستش را نوازش میکرد و روی یک طرف پای جرالد نشسته بود ، کلمات زیبا و لوند برازنده اش بود! ,,اون پسر که داره موهای اورینا رو نوازش میکنه دیمیتریه اون دوست پسر اوریناست و با هر کسی غیر از گروهش خیلی بداخلاقه,, دیمیتری قدش نسبت به بقیه بلند تر بود و چانه مربعی شکلی داشت و بینیش هم انگار شبیه یک مربع کوچک بود و به زیبا ییش افزوده بود موهایش فر بود و تا زیر شانه اش میرسید و آن ها را بالای سرش جمع کرده بود برای هیکل های پسر ها فقط کلمه عظیم الجثه به ذهنم میرسید شبیه ستاره های فیلم های اکشن بودند هیکلی بزرگ سینه های درشت و شکمی که زیر تیشرتشان شش تکه بنظر می رسید بازوها یشان طوری بود که وسوسه ام میکرد تا لمسشان کنم تا ببینم همانطور که به نظر می آید مثل سنگ محکم هستند یا نه ! جدا از همه اینها اینکه در این هوا تیشرت به تن داشتند برایم عجیب بود بقیه پسر ها بلوز بافت پوشیده بودند حتی خود من هم فقط کافشن و کلاهم را در اورده بودم با اینکه هیچ وقت در هیچ هوایی احساس سرما نمی کردم ,,اون دو تا پسری که کنار هم نشستن برادرن جورج و جاکوب ،اونی که دلم میخواد باهاش بخوابم جاکوبه کاش بهم توجه میکرد ,, با حسرت آه کشید هر دو پسر موهایشان را کوتاهه کوتاه کرده بودند ابرو هایشان پر بود و حالت قشنگی داشت زیبا بودند مثل بقیه ,, اونی که به تو نگاه میکنه اسمش لورنزوئه اصلیتش ایتالیاییه محبوب خیلی از دختر هاست,, به دختر های اطرافش نگاه کردم با حسرت نگاهش می کردند و مدام با لوندی دستشان را لای موهایشان می کشیدند ولی لورنزو توجهی نمیکرد ،نگاهش کردم از آن فاصله میفهمیدم به چشم هایم نگاه می کند دیگر حرف های نت را نمیشنیدم اخم کرده بود چشم هایش مدل چشم گربه بود درشت ولی سیاه ! بینیش خوش تراش بود و حاضر بودم قسم بخورم که پره های بینیش باز و بسته میشد انگار داشت بو میکشید هنوز هم نگاهم میکرد سعی میکردم نگاهم را از او بگیرم ولی نمیتوانستم درون چشم هایش چیزی داشت چیزی ترسناک! اوه خدای من آن ها با هم حرف میزدند ولی لبهایشان تکان هم نمیخورد ولی مطمئن بودم صدایشان را میشنوم حرف هایشان واضح نبود چشمانم را بستم تا با دقت بیشتری بشنوم ,,یا مسیح,, ,,من نتونستم لورنزو خیلی راحت تو چشماش نگاه کردم و چیزی نشد ,, ,, مطمئنی انسانه؟,, ,,مگه بوی خونشو حس نمی کنی از همینجا هم می تونی رگ های آبی روی پوستش و ببینی بوی خیلی خوبیم میده,, ,,دیشب رفتم کلبه ،این دختر،کلبه رو اجاره کرده اونجادیدمش دستش و زخم کرده بود نتونستم مقاومت کنم نزدیک بود بهش حمله کنم بوش خیلی قویه,, ,, آره اون خیلی عجیبه بوی عجیبی هم میده,,
عشق خون اشام پست چهار فصل چهارم کالج عجیب ,,چی می خوای چرا تو کلاس نیستی؟,, صدایش نرم بود ولی هنوز هم ترسیده بودم لباس هایش نشان میداد مستخدم سرایدار یا همچین چیزی است ,,من دانشجوی جدید هستم،میخوام برنامه کلاسیمو بگیرم ولی نمیدونم باید کجا برم, , ,,کافیه به در و دیوار نگاه کنی خانم جوان برو ته راهرو اخرین در پیش خانم کلین,, حتی میترسیدم مژه بزنم ,,ممنونم,, جوابی نداد و با همان چشم های ترسناکش به من نگاه کرد به سمت ته راهرو تقریبا دویدم روی دیوار را نگاه کردم راست میگفت راهنمایی درباره کلاس ها و دفاتر گذاشته شده بود پشت در شیشه ای ایستادم خانمی حدود 45ساله روی صندلی نشسته ،و مشغول کار با کامپیوترش بود قیافه ای شبیه فرانسوی ها داشت موهای قرمزش به زیبای تا زیر گوش هایش رها شده بود خط پر رنگ اخمش نشان میداد که آنچنان خوش اخلاق نیست،چند تقه به در زدم و به داخل اتاق رفتم سرش را بلند کرد و با نگاه بی احساسی نگاهم کرد ,,سلام خانم کلین مدیس سانچز (madeys sanchez)هستم دانشجوی جدید برنامه کلاس ها رو میخواستم ,, عینکش را از روی بینیش بالا تر گذاشت ,,چند لحظه صبر کن ,, دوباره با کامپیوترش مشغول شد بعد از پنج دقیقه یک برگه از کشوی زیر میزش و برگه ای از روی میز را برداشت و به دستم داد ,,این برنامه کلاس هاته و این هم راهنمای کلاس هاست کلاس ها طبقه دوم و سوم برگزار میشن غذا خوری و بهیاری و اتاق مدیریت طبقه اول و ازمایشگاه ،کتابخانه،بخش علوم شناسی و ستاره شناسی و آمفی تئاترطبقه چهارم موفق باشی,, با چنان سرعتی این حرف ها را میزد که مرا به یاد منشی تلفنی می انداخت انگار در روز بار ها آن کلمات را تکرار می کرد برگه را از دستانش گرفتم ,,ممنونم خانم,, جوابی نشنیدم به طبقه دوم رفتم برنامه و راهنما را نگاه کردم کلاسم را پیدا کرده بودم پشت کلاس cایستادم تپش قلبم را میشنیدم چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم چند تقه به در زدم و وارد شدم استاد روی وایت برد چیزی می نوشت با دیدن من ایستاد نگاهش به سمتم برگشت هنوز همان لبخند به لبم بود در کلاس حدود 30دانشجو نشسته بودند و به من نگاه میکردند کمی خجالت زده بودم قبل از اینکه دهانم را باز کنم و چیزی بگویم پسری گفت ,,لبخند مونالیزارو ببینین افتخار اومدن به کلاس مارو بهمون داده ,, همه خندیدند لبخندم جمع شد ,,اومممم من امشب شام فقط هویج می خورم ,, این را پسری گفت که به سر تا پایم نگاه میکرد منظورش کافشن نارجی و کلاه سبزم بود ,,بلوزتو با رنگ چشمات و موهات ست کردی,, خب این کنایه زیاد هم بد نبود! ,,بسه آقایون دارین اذیتش میکنین ،بفرمایید بنشینین دوشیزه؟؟؟....,, با لکنت گفتم: ,,سانچز هستم مدیس سانچز,, اسم استادم را در راهنما دیده بودم اسمش آقای همیلتن بود هنوز ایستاده بودم یکی از دختر ها به سمتم آمد و دستم را گرفت ,,من نمی دونم چرا شما پسرا عادت کردین تو اولین برخورد همه کمبود هاتون و نشون بدین,, مرا روی صندلی کناریَش نشاند دستش را به سمتم گرفت ,,ناتالی ریورا,, ,,مدیس سانچز خوشبختم,, ,, از کجا میای؟,, ,,مکزیک,, ,,خدای من اگه قرار بود تا فردا هم حدس بزنم امکان نداشت اسم مکزیک و بیارم با این رنگ پوست جایی تو قطب شمال بیشتر بهت میومد مگه مکزیکی ها پوست برنزه ندارن؟,, ازرک بودنش تعجب کردم ،پوستم رنگ پریده بود شاید بخاطر این بود که خورشید افتخار دیدن پوستم را کسب نکرده بود آقای همیلتن روی میزش کوبید ,,دوشیزه سانچز نظرتون چیه خودتون رو بغیر از دوشیزه ریورا برای ما هم معرفی کنین؟,, نظرم کاملا منفی بود! ,,مدیس سانچز هستم از مکزیک اومدم و .....,, حرف هایم ته کشید ,,واو شهر های زیبای مکزیک ولی اصلا قیافه ی یک مکزیکی اصیل رو ندارین ,, ,,مادرم فرانسوی بود,, ,,بود؟,, نباید اسمَش را می آوردم خاطرات مثل یک زنجیره به مغزم هجوم آورد و به تابوتش ختم شد واضح و روشن انگار همین لحظه در مراسم خاک سپاری بودم مطمین بودم اَثرِ غم در صورتم مشخص بود آقای همیلتن زمزمه کرد ,,میتونین بنشینین دوشیزه,, آرام نشستم و گوشه چشمانم را که تر شده بود پاک کردم تا آخر کلاس که زیاد هم طول نکشید ساکت نشستم برای اولین روز افتضاح بودم نگاه بیشتر دانشجویان را روی خودم حس میکردم به محض تمام شدن کلاس ناتالی دستش را روی بازویم گذاشت ,,بیا بریم غذا خوری ،کلاس بعدی 20دقیقه ی دیگست,, ,,باشه,, همراهش از پله ها پایین رفتم
عشق خون اشام پست دوم فصل دوم کلبه پیکاپ را جلوی کلبه پارک کردم باد می وزید و از درختان اطراف کلبه صدای زوزه شنیده می شد به سمت کلبه رفتم هوا گرگ و میش بود به سمت پله های چوبی اش رفتم دستم را روی نرده گذاشتم قسمتی از روی نرده بریده شده بود و دستم را که روی نرده گذاشتم تیزی آن انگشتم را برید می توانستم خیسی و گرمی خون را روی دستم حس کنم به اندازه ی یک عدس روی انگشتم خون جمع شده بود انگشتم را در دهانم گذاشتم بویی بین فلز و مس میداد مزه شورش حالم را بهم زد آب دهانم را بیرون ریختم همان لحظه از میان درختان قسمت شرقیِ کلبه صدایی شنیدم صدایی بین صدای نفس نفس زدن از ترس در خود جمع شدم با سرعت به سمت کلبه رفتم ،خانم سامسون گفته بود کلید کلبه را زیر گلدان گل رین بو میگزارد البته گلش خشک شده بود ،همانطور که گلدان را برمیداشتم چشمانم در تاریکی گشت می زد ،کلید را پیدا کردم و درون قفل چرخاندم ،چشمم را به تاریکی دوختم حاضر بودم قسم بخورم که دو چشم را در تاریکی دیدم شبیه چشم یک حیوان بود که در تاریکی می درخشید ولی مگر حیوانی هست که در این نزدیکی قدش بیشتر از 6فوت باشد؟از ترس موی دستانم سیخ شده بود به سرعت خودم را داخل کلبه انداختم و در راقفل کردم هنوز می توانستم صدای نفس نفس زدن را بشنوم شاید اگر کسی غیر از من بود صدای نفس زدنش را نمی شنید ولی من از بچگی شنواییِ خیلی خوبی داشتم شاید هم علت اصلیِ نخوابیدنم در شب هم همین بود یادم میاید شب روی تختم دراز می کشیدم و از کوچکترین صدا مثل صدای نفس نفس زدن گربه ها،صدای خش خش برگ ها زیر پای موجودات موزیِ کوچک صدای غرش گربه ها که گاهی با جفتشان درگیر بودند حتی می توانستم در ذهنم حالتی را که گربه هنگام غرش به خود گرفته بود را ببینم به همان اندازه واضح که در واقعیت می دیدم گربه ای که دست و پایش را کنار هم گذاشته بود پشتش را به سمت بالا قوس داده بود و مو های بدنش سیخ شده بود حتی گاهی صدای دعوای پسر های چند محله ان طرف تر را می شنیدم صدای دختری که چندین کوچه آن طرف تر مشغول بوسیدن یک پسر بود صدا ها آن قدر واضح بود که می توانستم تمام جزئیات آن را ببینم پسری که روی زبانش را نگین زده بود و دختر دندان هایش را اورتودنسی کرده بود،،ولی این صدا اصلاً واضح نبود نمی توانستم بگویم صدای یک حیوان است برای انسان بودنش هم مطمئن نبودم . از 13سالگی خوابیدنم به روز موکول شده بود در مدرسه نیز مشکل داشتم چون بیشتر روز را خواب بودم مجبور شده ام همه درس هایم را غیر حضوری بخوانم حتی دبیرستان را هم غیر حضوری گذراندم سال های اول نزد پزشک و روان پزشک رفتم و فقط چند قرص ارام بخش و خواب اور تجویز کردند که ان هم زیاد دوام نمی آورد و به وضع گذشته بر میگشتم بعد از آن کم کم همه عادت کرده بودند ولی اتفاق ها به همانجا ختم نشد و اتفاق های بدتری هم افتاد یک شب که با یک پسر قرار داشتم پدرم اجازه بیرون رفتن سر قرارم را به من نمی داد همیشه نگران بیرون رفتنم بود گاهی حس می کردم دوست ندارد کسی مرا ببیند کمتر در مهمانی ها مرا با خود میبرد البته از نظری حق هم داشت من بسیار بازیگوش بودم و امکان نداشت جایی حضور می داشتم و اتفاق بدی نمی افتاد پدرم گفته بود ترجیح می دهد قرار هایم در روز باشد ولی خب من روز ها خواب بودم این هم شگردی بود که پدرم برای بیرون نرفتنم به کار می برد آن شب هر چه بحث کردم فایده ای نداشت عصبانی شده بودم در دستانم احساس گرما می کردم تا حدی که دیگر نمی توانستم آن گرما را تحمل کنم جیغ کشیدم و سر پدرم داد زدم پدرم هم عصبانی شد و فریاد زد ,,زود میری به اتاقت تا متوجه اشتباهت نشدی بیرون نمیای,, و من هم با بالاترین حد صدایم جیغ کشیدم ,,تو بدترین پدری هستی که یه نفر میتونه داشته باشه مایکل,, و دستم را به نشانه تهدید به سمتش گرفتم در آن لحظه چند اتفاق افتاد که من بطور فیزیکی در آن نقشی نداشتم ظرف شیشه ایِه شکلات به سمت پدرم پرتاب شد بدون آنکه حتی آن را لمس کرده باشم ظرف شکلات به پیشانیِ پدرم برخورد کرد و خون از آن جاری شد مادرم بدون حرکت فقط به من نگاه کرد بعد از اینکه از شک بیرون آمدم به سمت پدرم دویدم پدرم دستانش را از ترس جلوی صورتش سپر کرد ,,قسم میخورم من حتی به اون دست هم نزدم حتی لمسش هم نکردم ,, مادرم نالید: ,,یا مسیح,, به سرعت جعبه کمک های اولیه را آورد و سر پدرم را پانسمان کرد در طول پانسمان کردنش من فقط به پدرم نگاه می کردم و پدرم با ترس به من نگاه می کرد آرام رو به مادرم زمزمه کرد ,,از همونی که میترسیدم داره سرم میاد,, مادرم آرامتر گفت ,,چیزی نگو میدونی که میشنوه,, ,,یعنی اونم.....,, ,,مایک لطفا..!,, غریدم ,,نظرتون چیه منو هم در جریان بزارین ببینم چه مرگم شده ,, مادرم موضع گرفت ,,قضیه اینه که تو انقدر گستاخ شدی که ظرف شکلات و پرت کردی طرف پدرت ,, ,,مامان محض رضای خدا خودتم می دونی من حتی نوک انگشتمم به اون ظرف نخورد,, ,,دیگه چیزی نمی خوام بشنوم,, ,,ولی ماما.....,, ,,مد گفتم چیزی نگو ,, آن بحث همانجا به پایان رسید و روز های بعد بدتر از آن هم شد میتوانستم هر چیزی را فقط با اشاره دستانم آتش بزنم حتی میتوانستم در دستانم آتش درست کنم بدون اینکه حتی کوچکترین صدمه ای به دستم برسد چندین بار نزدیک بود خانه را به آتش بکشم حتی یک بار با یک بارمن دعوایم شد و نزدیک بود کل بار را به خاکستر تبدیل کنم بعد از آن پدر و مادرم سعی کردند تا با من مدارا کنند تا عصبانی یا هیجان زده نشوم آن ها هم میدانستند چیزی در من اشکال دارد ولی نه من و نه آن ها حرفی از این مشکل نمیزدیم خود به خود رابطه ام با تمام دوستانم قطع شد چه کسی میخواست با کسی دوست باشد که ممکن بود هر لحظه در کنار من بلایی سرش بیاید هیچ کس از مشکلم چیزی نمی دانست ولی مرا بلک کت (گربه ی سیاه ،نشانه شومی و بد یمنی)صدا میکردند چون هر وقت با من بودند اتفاقی می افتاد،جایی آتش میگرفت ،چیزی میشکست ،چراغی میترکید ،در طی روز ها توانستم کم کم روی آن چیز گرمی که در دستانم حس می کردم تمرکز کنم کم و بیش هم موفق شدم ولی خب اینکه همه صدا ها را آنقدر خوب بشنوم زیاد هم جالب نبود. بزرگترین مشکلم بعد از مرگ مایکل و کلوئه فکر کردن به گذشته بود وقتی به خاطره ای فکر می کردم آنقدر واضح بود که انگار همین حالا اتفاق می افتاد،واضح تر از واقعیت ،کاملاچند بُعدی حتی مثل دیدن در تلویزیون نبود از آن هم واضح تر! وقتی به مراسم خاکسپاری پدر و مادرم فکر می کردم دوباره انگار کنار تابوتشان ایستاده بودم حتی صورتشان را برای اخرین بار در تابوت ندیدم چون می دانستم خاطره اش تا آخر عمر مرا آزار خواهد داد . از پنجره چوبی به بیرون نگاه کردم کسی نبود دیگر صدای نفس نفس نمی آمد نور نارنجی رنگی از افق دیده می شد دیگر خورشید در حال طلوع بود هنوز هم هوا کمی تاریک بود پرده ها کشیده بود و این اتاق راتاریک می کرد کلید برق را زدم با روشن شدن کلبه ام متوجه شدم آنجااز آنچه که در عکس دیده بودم بزرگتر بود تمام وسایل ابتداییِ یک خانه را داشت کمی قدیمی نشان میداد ولی برای من عالی هم بود باید چند چیز کوچک میخریدم با سهامی که پدرم برایم به ارث گذاشته بود اندک پولی دستم را میگرفت. در آشپزخانه اش یک میز ناهار خوری چهار نفره ی کوچک بود روی یکی از صندلی هایش نشستم ساختار خانه طوری بود که انگار سال ها از ساختش میگذشت قسمت پایین در ورودی اش شیشه های چهار خانه رنگی داشت که مرا به یاد خانه های قدیمی اسپانیایی می انداخت یک تلویزیون کوچک یک یخچال کوچک که از سکوتش معلوم بود خاموش است در کل خانه ساعتی نبود یا بود و کار نمی کرد چون صدای تیک و تاکی نمی آمد یک راحتی بزرگ قدیمی ولی تمیز در نشیمن جلوی تلویزیون بود از پله های چوبی که با هر قدم لق لق میکرد بالا رفتم سه اتاق بالا بود یک به یک باز کردم یک سرویس بهداشتی و دو اتاق خواب ،یکی از اتاق خواب ها را انتخاب کردم معلوم بود قبل از آمدنم یک نفر حسابی انجا را تمیز کرد است یک تخت دو نفره ی چوبی با ملافه هایی که تمیز بود یک میز کوچک یک کشوی تقریبا بزرگ یک کمد دیواری یک میز تحریر و چراغ مطالعه ای هم روی آن بود یک آینه بزرگ که یک طرف آن ترک خورده بود و روی میز چوبی قرار داشت و یک قفسه چوبی ِ بزرگ در اتاق قرارداشت بیخیال نگاه کردن به اتاق شدم لباسم را در اوردم عجیب آن بود که کلبه کاملا گرم بود فقط خواب می خواستم روی تخت دراز کشیدم و ملافه را تا گردنم بالا کشیدم بوی بدی نمی داد بوی مواد شوینده میداد!چشمانم را بستم و گوش دادم نه صدای دعوا میامد نه صدای ماشین و گربه های غران فقط صدای چند پرنده در پس زمینه ی سکوت بود آرامش بخش بود بدون استفاده از هنزفری خوابم برد
جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی تاریخ تمدن اسلامی که هسته نخستین آن، با شکل گیری حکومت نبوی در مدینه النبی آغاز گردید، سیر پر فراز و فرودی دارد که دوران های مختلف اعتلا و انحطاط و رکود تمدنی را پشت سر گذارده و در نهایت به ضعیف ترین سطح تاریخی خود در دوران پیش از انقلاب اسلامی رسیده است. اما با پیروزی انقلاب اسلامی و تغییر ساختارهای سیاسی و اجتماعی، موضوع احیاء تمدن اسلامی مطرح گردید و ذیل آن نظریه تمدن نوین اسلامی به عنوان یکی از دیدگاههای قابل توجه در این حوزه مورد توجه قرار گرفت.
تمدن نوین اسلامی در یک سلسله مراحل زنجیره وار، حرکت خود را تا رسیدن ایران اسلامی به وضعیت مطلوب تمدنی طی می کند و در فرایند آن، بایستی پنج مرحله از اسلامی سازی ساختار تمدنی به وقوع بپیوندد: مرحله نخست آن «انقلاب اسلامی» است که یک دگرگونی بنیادی لحاظ شده و منظور از آن، همان حرکت انقلابی و جنبشی است که نظام مرتجع وابسته و فاسد را سرنگون کرده و زمینه را برای برای ایجاد یک نظام جدید آماده نمود. مرحله دوم آن «نظام اسلامی» است که در آن مهندسی و شکل کلی اسلامی در ساختار جامعه پیاده بشود که به وسیله قانون اساسی این مرحله پیادهسازی گردید. مرحله سوم آن «دولت اسلامی» است که بایستی کارگزاران نظام اسلامی، جهت گیری ها و رفتارهای اجتماعی و فردی و رابطه شان با مردم، منطبق با موازین اسلامی باشد. مرحله چهارم آن «جامعه اسلامی» است که یعنی جامعه ای که در آن، آرمان ها و اهداف اسلامی تحقق پیدا کند. این زنجیره با تحقق چهار حلقه پیشین به حلقه پنجم می رسد که «تمدن اسلامی» است و ایران اسلامی برای مسلمان های تمام عالم الگو و اسوه خواهد بود. از آن به بعد، بایستی «تمدن بین الملل اسلامی» را با ابعاد وسیع و جهانی آن دنبال نمود که وضعیت ایده آل جهان اسلام در جامعه بشری خواهد بود.
ملت ما آن چه تا کنون در تاریخ انقلاب و ایران پس از انقلاب، از مراحل زنجیره فوق به دست آورده، دو حلقه آغازین آن است و هنوز نتوانسته حلقه سوم آن که دولت اسلامی است را با همان تعریف بیان شده به دست آورد. اما آن چه در این مقطع مورد توجه است، جایگاهی است که تاریخ هشت ساله دفاع مقدس در این زنجیره داشته و یا می تواند داشته باشد. باید پرسید آیا اساساً می توان مدعی شد که میان آن فصل از تاریخ ما با این موضوع ارتباطی وجود دارد و یا این که میان این دو موضوع، هیچ ارتباطی وجود ندارد؟
تاریخ هشت ساله دفاع مقدس از چند جهت با مسائل تمدنی ارتباط پیدا می کند:
تمدن پژوهان معتقدند تمدن در مسیر پیدایش و اعتلا نیازمند همبستگی است. این موضوع عاملی است که انگیزه را برای همکاری میان یک ملت شکل می دهد و سبب می شود انسان ها در گسترش تمدن مشارکت کرده و در برابر سختی ها و فشارها بایستند.[1] در واقع این همان پایبندی به اصل وحدت و یکپارچگی اجتماعی است که به عنوان یک عامل مهم و موثر در پیشرفت تمدن ها شناخته می شود.[2]
در تاریخ انقلاب اسلامی هرچند حمله رژیم بعث با همکاری غرب و شرق، بخشهای زیادی از ساختارهای شهری و صنعتی ایران را دچار آسیب نمود، اما باعث گردید که مردم مسلمان ایران در یک هدف مشخص به اشتراک برسند و همگی ذیل آن هدف هم صدا شوند و به تعبیر امام راحل جنگ را تا «رفع فتنه» با قدرت و قوت دنبال کنند.
بنابراین ملت ایران در حالی که در جنگ از لحاظ جمعیتی و کمیّتی دچار آسیب و تلفات می شدند و هر روز تعدادی از نظامیان و غیرنظامیان ایرانی، به شهادت می رسیدند، اما از لحاظ کیفیتی سطح همبستگی آنان هر روز افزایش پیدا می کرد و همگی در تکاپوی آن هدف مشترک، فداکاری و ایثار می نمودند.
دیگر نکته ای که در مباحث تمدنی جایگاه ویژهای دارد، مسئله تعاون و همکاری است که به عنوان یکی از عوامل مؤثر در زایش و اعتلای تمدن ها شمرده شده است.[3] به طور طبیعی اگر اعضای یک تمدن، دارای همبستگی باشند، همکاری و هم افزایی میان آنان به وجود خواهد آمد و نیازمندی های خود را به صورت مشترک با یکدیگر برطرف خواهند نمود. فضایی که جنگ برای مردم ایران به وجود آورد، یک سری نیازهایی برای رزمندگان در جبههها ایجاب می نمود. تأمین این نیازها جز با همکاری میان مردم قابل تحصیل نبود. در تمام سال های دفاع مقدس، بسیاری از کالاهای مصرفی که برای نیروهای جنگی تأمین می شد، از جزئیترین اقلام خوراکی و پوشاکی گرفته تا اقلام بهداشتی و پزشکی و وسایل امداد و نجات، از طریق شبکه های مختلف کمک های مردمی جمع آوری گردیده و یک مشارکت به معنای واقعی عمومی در این جهت انجام می پذیرفت که تجربه آن در سال های پس از دفاع مقدس نیز کارآمد بوده و همچنان یکی از نکات مثبت روحیه ملت ایران شمرده می شود.
می دانیم جنگ یک موضوع ضدتمدنی است. زیرا هم به نهادها و ساختارهای اجتماعی آسیب می رساند و هم ساختارهای عمرانی و صنعتی را نابود می کند. در جنگ مسجد و مدرسه و بیمارستان از یک سو دچار آسیب و تخریب می شوند و از سوی دیگر کارخانه و نیروگاه و پالایشگاه، تخریب شده و فعالیت های اقتصادی و صنعتی آسیب می بینند و یا به کلی نابود می شوند. اما آن چیزی که بستر امنیت را فراهم آورده و می تواند از مضرات بیشتر جنگ جلوگیری کند، مفهوم ارزشمند «جهاد» است که در دفاع مقدس شاهد آن بودیم. قرآن کریم در بیان رسای خود تاکید می کند که اگر خداوند بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر دفع نکند، دیرها، صومعه ها و معابد یهود و نصارا و مساجدی که نام خدا در آن بسیار برده می شود، ویران می گردند.[4] این یعنی امنیت و ماندگاری تمام نهادهای اجتماعی از جمله نهادهای دینی تماماً وابستگی به دفاعی دارد که رزمندگان جهادگر در میدان جهاد آن را به عهده دارند. در واقع استواری و برقراری تمام ساختارهای شهری مرهون نقش نظامی نظامیان است که در عرصه جنگ سخت با دشمنان مبارزه می کنند. به همین جهت است که تمدن پژوهان، نگاهبانی از حدود سرزمین و تقویت بنیاد نیروی نظامی را به عنوان یکی از مولفههای موثر در پیشرفت تمدن ها عنوان نمودهاند.[5]
از همین رو می توان به نقش پراهمیت صنایع نظامی در حفظ اقتدار و امنیت یک تمدن پی برد. تزاحم منافع بین المللی و وجود دولتهای استعماری و سلطه جو نشان می دهد که یک کشور به هر میزان در بخش دفاعی از توان و قدرت بالاتری برخوردار باشد، به همان میزان، ضریب امنیت خود را افزایش داده و نسبت به تهدی های خارجی بازدارندگی ایجاد می کند؛ مسئله ای که در ابتدای جنگ تحمیلی وجود نداشت اما در فرایند دفاع مقدس ملت ایران با استفاده از توان داخلی خود و نقش نوآورانه نیروهای کارآمد خود، بدان دست یافت و امروزه وامدار همان همت و تلاش است.
بنابرین در حالی که جنگ توان داخلی یک کشور را مصروف خود می کند و با هزینه های سنگینی که بر ملت تحمیل می کند، باعث می شود حکومت و مردم از بسیاری از فعالیت های عمرانی و اقتصادی و صنعتی باز بمانند؛ اما این یک روی سکه جنگ است؛ روی دیگر آن بستری از «نیاز» است که ملت را به تکاپو و تحرک وا می دارد و آنان را در جهت تأمین نیازهای نظامی و غیرنظامی خود، به ابتکار عمل وادار می کند.
ویل دورانت یکی از چهار رکن اصلی تمدن را این گونه می شمارد: سنن اخلاقی که مقوم جامعه تمدنی است؛ در واقع اخلاق مبتنی بر ارزش های فرهنگی جامعه به شکل گیری، هدایت و استمرار حیات تمدنی منجر می شود.[6]
پس از انقلاب اسلامی، جنگ در شرایطی بر ملت ایران تحمیل شد که در سال هایی نزدیک، فضای جامعه با فرهنگ سازی ضدارزشی و ضداخلاقی حکومت طاغوت اداره می گردید و جوانان به انواع رذایل اخلاقی سوق داده می شدند و بی بند و باری اخلاقی و دوری از ارزش های اسلامی، ترویج می گردید. اما در مدتی کوتاه، انقلاب اسلامی جوانانی را به کارزار جنگ و جهاد آورد که در تحولی شگرف، زیباترین صحنه های مردانگی، شجاعت، ازخودگذشتگی، و شهادت طلبی را به نمایش گذاردند. جوانانی که تا پیش از انقلاب، درک روشنی از بسیاری مفاهیم اخلاقی نداشتند، در کارزار جهاد و دفاع مقدس و در پرتو رهبری والای امام امت، گوی سبقت اخلاق و عرفان را از یکدیگر ربوده و نمونه های مثال زدنی اخلاق و معنویت گشتند. آنان به درجاتی از معرفت رسیدند که منافع شخصی را فراموش کرده و همه وجودشان دغدغه اسلام و انقلاب گردید؛ تا جایی که امام امت خطاب به علما درباره عظمت وصایای شهدای دفاع مقدس فرمود: «پنجاه سال عبادت کردید و خداوند قبول کند؛ یک بار هم بنشینید و یکی از این وصیت نامه ها را بخوانید و تفکر کنید...». به راستی تاثیری که فرهنگ جهاد و شهادت بر تمدن نوپای انقلاب اسلامی گذارد، موضوعی است که فراتر از نقش های معمول نظامی در عرصه تمدنی است.
بر اساس آن چه بیان گردید، دفاع مقدس در ابعاد مختلفی از جامعه پردازی بر تمدن انقلاب اسلامی اثر گذارده و با الگوها و صحنه های تاریخی ماندگار خود، تا سال ها می تواند تابلوی الهام بخش ملت ایران در حرکت تمدنی خود باشد.
پینوشت:
[1] . کاشفی، تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، ص 45.
[2] . جان احمدی، تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، ص 31.
[3] . ولایتی، فرهنگ و تمدن اسلامی، ص 20.
[4] . حج 40.
[5] . جان احمدی، تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، ص 31.
[6] . ویل دورانت، مشرق گاهواره تمدن، ترجمه احمد آرام و دیگران ج 1 ص 3.
چشمام از تعجب شده بود اندازه دوتا نعلبکی ....سرد شدم.....از ماهیار فاصله گرفتم ...چطور تونست این حرفو بزنه؟؟..من بچگی کردم درست!! اما ..خوب خودش میگه بچه ام.....عقب عقب رفتم ......نکنه واقعا از اول قصدش این بوده.....اره ....نه ..اره...نه ..ماهیار نمیتونه اینقد بد باشه.....نمیتونه
اون با بقیه فرق داره .....پس چرا اینو گفت؟؟
سرم بیشتر گیج رفت .....
خندم گرفت
عرق سردی رو پیشونیم نشست!!
من کادو تولدم ؟؟
کادوی یه لاشخور عوضی
از طرف کی؟؟
از طرف یه عوضی تر؟؟
دوباره خندم گرفت
تارمومو که دانیال موقع حرف زدن از زیر مقنعه دراورده بود و باهاش بازی میکرد کردم تو مقنعه و خنده ترسونی کردم
عقب تر رفتم
ماهیار با لبخند بهم نگاه میکرد
اینگار خیلی راضی بود
چشمام سیاهی رفت
باورم نمیشد
ماهیار باهمون خندش ادامه داد : مسلمه که......
اما من بیشتر از این نشنیدم
فقط یادمه بی جون روی زمین افتادم ...
چشمام بسته بود ، اما بازم نوری رو که دکی با چیراغ قوه میتابوند تو چشمم رو حس میکردم...زبونم سنگین شده بود...زمان و مکانو فراموش کرده بودم
فقط یادم بود که من یه ادم بیچاره ام
حتی اسمم برای چند دقیه یادم نمیومد
دکتر با انگشتش پلکم رو به زور باز نگه داشت...چند بار چراغ قوه رو تو چشمم روشن و خاموش کرد
-میبینی منو دخترم؟؟
نه نمیبینمت پدرم
والا...دو دقیقه نیس منو میشناسه دخترم دخترم...
میخواستم بگم :اره پدر ...من تورو دوس داشتم پدر(با لهجه دوبله فیلم های هندی)
اما نای حرف زدن نداشتم...حتی دستامم نمیتونستم تکون بدم...یه چیزی مثل چکش مدام تو سرم میکوبید
یه صدای مثل صدای اونگ ساعت یا ناقوص کلیسا افکارمو به جون هم می انداخت...تا این که یهو همه چی یادم اومد ...کلی زور زدم تا تونستم فقط یه ذره دهنم رو باز کنم و بگم :اب
تشنم بود داشتم تلف میشدم
صدای خوشحالی یکی اومد با گوشام رو اهنگ صدا زوم کردم ...اون کصافط بی همه چیز بود...
برام اب اورد و دستشو به طرف دراز کرد که یعنی بگیر
با بی رمقی رومو برگردوندم
میخواستم برم
از این دیوارای سفید بزنم بیرون...این ادمای سفید پوشو نبینم...همه این بیمارستان منو یاد کفن پوشان ورامین میاندازه
تو اون حالت بیجونی خنده ام گرفته بود
ماهیار حرف نزد، فقط ابو گذاشت رو میزکنار تخت ...دکتر بدون توجه معاینه میکرد و من دور اتاق چشم میگردوندم و دنبال ساعت میگشتم...اما بی فایده بود ...
انگار گذاشته بودنم رو تخت قصال خونه...این دکتره هم بیشتر شبیه این مرده شورابود تا دکتر با اون قیافه اش.......چیرا اینقد هوای بیمارستان برام سنگینه؟؟...اه
بازم به شرف این بیمارستان...باعث شد امشبو سرپناه داشته باشیم....وای نه فردا مدرسه رو چی گولی بمالونم تو این فرق سرم؟؟
دکتر و ماهیار رفتن بیرون و من تو اون اتاق سراپا سفید داشتم غرق میشد ...اکسیژن تو اون محیط خفه بود ولی انگار برای من نبود ...بغض سنگینم نمیذاشت که اکسیژن بهم برسه....بی پناهیم بهم اجازه نمیداد همون جا بزنم تو دهان ماهیار به خاطر اون حرفش...بی کسیم بهم فرصت تصمیم نمیداد ...
دستمو بردم و قلوپ قلوپ بغضم رو با اب دادم پایین
فرصت خوبی واسه گریه نبود....
نمیدونم چرا جای انژیکت تو دستم درد میکرد .......یه نگاه به دستم کردم که دیدم همه اش کبوده ......و پرستار بی انصافم مستقیم ابادی اون سوزن کوچیک سرمو زده تو اوج کبودی و درد . بابا دمت گرم با این لوتی گریت
همین ایثارهای پرستاراس که باعث شده من علاقه فراوانی داشته باشم که هی مریض بشم و بیام مریضخونه دیگه
مگه نه؟؟
اتاق خصوصی بود
ماهیار اومد تو.....
ماهیار اومد تو.....تو دستش دو تا پلاستیک بود که توش پیدا نبود اما از نون هایی که از توش مشخص بود فهمیدم غذاس
عمرا من بخورم......پلاستیک ها رو گذاشت رو میز پایین تخت که متحرک بود و جای غذا
ملحفه رو کشیدم رو صورتم
-قهری مثلا؟؟
پ نه پ ...میخواستی بپرم بغلت بابات کادو دادن من روتم ببوسم
وای خدایا نمیدونم چرا با وجود تمام کارهایی که ماهیار باهام کرده بازم مثل قبل برام فرشته اس...
چشمام باز بود ولی چیزی بجز اون تار و پود های ملحفه گل گلی به چشمم نمیخورد ...نور چراغ های پرنور بیمارستان می خورد به چشمم
اعصابمو ریز ریز میکرد
- تو اصلا منظور منو فهمیدی؟؟
نه خیلی حالا منظورت خیلی قشنگ بود
- من که کلی بهت زنگ زدم ، میخواستم بهت بگم نری اونجا ، اونا سر یه قضیه ای ازم میخواستن باج بگیرن منم مجبور شدم اون شب بهشون گیم نتو بدم برا کثافت کاری هاشون
پس حتما منم میخواسته باج بده !!!!!!!
چشمام زیر پتو دو دو میزد و هی یه مایعی توش جمع میشد...مگه من چی ام که ماهیار منم میخواسته باج بده؟؟.....پلک که زدم اون مایعه روون شد رو گونه هام.....شنیده بودم بهش میگن اشک.....همه اش از سر خریت خودمه....اره الان که دارم فکر میکنم...خل بازی های خودم بوده همه اش...همون شب که پلیسا اومدن دنبالش باید می گفتم بیان ببرنش...چرا اعتماد کردم ...منی که واسه بدترین مشکلات زندگیم خم به ابرو نیاوردم...واسه یه پسره عوضی نگاه کن به چه فلاکتی افتادم.....من کجا بیمارستان کجا......ولی حالا نمیتونم حرفی بزنم
ادم بدبخت ..همیشه بدبخته...اخه اگه من اینو جیز مرغی کنم کی میخواد پول این خرابشده خصوصی رو بده؟؟
فکرشو بکن از یکی ناراحت باشی در حد مرگ...اونوقت نتونی چیزی بگی
اشکا پی درپی از چشمم میچکیدن و من سعی میکردم صدا نکنم....سایه ماهیار از پشت ملحفه کاملا نمایان بود...داشت جلو میومد ..داشت نزدیک میشد...بینیمو کشیدم بالا که اونم صداشو شنید و ملحفه رو از رو صورتم کشید
- داری گریه میکنی جوجه کوچولو؟؟
جوجه کوچولو؟؟
اون از کجا میدونه؟؟ کی بهش گفته...
یه صدایی میگفت نه هانا نه احتمالا تصادفی بهت گفته...اون هیچی از جوجه کوچولو نمیدونه.....ولی نکنه بدونه
یادم رفت داشتم گریه میکردم......همه چی یادم رفت
حالا فقط اون جوجه کوچولویی که ماهیار از روی عمد یا غیر عمد گفته بود برام مهم بود
دستاشو گذاشت این طرف و اون طرفم و خیره خیره زل زده بود تو چشمم
رومو به سمت دیوار چرخوندم چونمو با یکی از دستاش گرفت و چرخوند طرف خودش
-ببینمت!!
با غیض گفتم : به من دست نزن عوضی
با دستش اروم زد تو دهنم : دیگه به من نگی عوضی ها ، بدم میاد
دندونامو رو هم فشار دادم و خیره تر از خودش زل زدم تو چشاشو گفتم : معنی بد بودنم دارم یاد میگیرم...(عین این بچه ابتدایی ها گفتم) خوب..پس فروختن یه دختر جلو چشمش خوبه ...اونوقت گفتن عوضی به اون یارو بده...
- من کی خواستم تو رو بفروشم؟؟تو دانیالو نمیشناسی
- اهان پس قصدت خیر بوده میخواستی مارو اشنا کنی نه؟؟
چشماشو بست ، مثل اینکه داشت جلو خودشو میگرفت به من نپره
منم وقتی یاد پول امشب بیمارستان میافتادم سعی میکردم با ملاحظه تر باشم
با دستش موهاشو یه بادی داد و با رگه های عصبی گفت :با با اون دانیال خر سر یه قضیه ای از من اتو داره ...از همه چیم زدم و بهش دادم اما وقتی دیدم این دفعه تو رو میخواد.......
قیافه امو جمع کردم و گفتم : اصلا نگران نباش عزیزم درکت میکنم...حتما این دفعه نوبت من بود....ولی تو میگی از همه چیت زدی نمیدونم من چیت بودم که داشتی از منم میزدی .....منو کادو دادی...هه ..دستت درد نکنه
بدنم لرز کوچیکی داشت و یه حس خجالت از اینکه ماهیار کاملا خم شده رو صورت منو داره هارت و پورت میکنه
- کدوم کادو دادن......من فقط گفتم تو کادویی ...کادوی من...کادو به این خوش زبونی که خدا برام فرستاده.......به قران قسم به اون خدایی که میپرستی قسم به جون خودت که عزیزترین رفیقمی قسم راست میگم....
یه حس سفیدی تو مغزم میکردم...حس خالی بودن....حس مبهم صلح
دوباره یه اشک دیگه: راست میگی؟؟
رو لپم جایی که اشکم ایستاده بودو بوسید و گفت : دیگه نبینم گریه کنی ها!!
بوسیدم؟؟ماهیار؟؟
ایییییییییی...بدم میاد..روی لپمو با دستم پاک کردم و دماغمو چین دادم....نه خجالتی نه چیزی ......
ماهیار با قهقهه اش رفت سمت پلاستیکا و بازشون کرد ...
- جیگر که دوست داری؟؟ میدونم دوست داری...حالا باید همه اشو بخوری تا خوب بشی
اخم کردم......دوباره بچه شدم: نمیخوام
- باز که بچه شدی
دراورد و اولین لقمه رو گذاشت تو دهنش
دومین لقمه رو هم داد پایین
خیره شده بودم رو دهانش
ملچ مولوچ میکرد کصافط دل منو اب کنه
- نکن اونجوری......اینگار داری گوشت تن منو میخوری
لقمه سوم رو با ولع قورت داد و گفت : اونم میخوریم...مخصوصا جیگرتو...میخوام مثل همین جیگره بخورمش...اوووم
ای بی شعور....
اهنگ موبایل ماهیار تو فضا پیچید ......
- الو سلام مامان.....بیرونم....میام دیگه......میگم میام......ماهدخت اینا؟؟باشه اومدم ...اومدم دیگه
قطع کرد
ماهدخت اینا اومدن خونه ما!!
خندیدم : پس برو برو دیرت نشه
ابروهاشو داد بالا : نمیرم
- وا!! ماهدخت اومده ها
- خوب اومده باشه.....اول تو باید همه این غذا ها رو بخوری......بعدم باید شب پیشت بمونم
- بیا برو ببینم....من که میدونم الان دلت اونجاست.......نمیخوام مانع عشق و حالت بشم ...خیالتم تخت.....همه رو میخورم......شبم مراقب خودم هستم
- یعنی برم؟
- اره ..خاطرت جمع
دستمو گرفت : مراقب باشی ها....من امشب نمیخوابما ....چیزی شد بهم بگو....به پرستارا میگم مراقبت باشن
- باش..برو
ماهیار رفت ولی هر پنج دقیقه زنگ میزد ....نمیدونم جلو اون ماهدخت چه جوری هی هانا هانا میکرد.......به تذکرای من هم اعتنا نداشت
تو اون هیری ویری اما تمام هم و غم من درس نخوندن برا فردا بود......ماهیار که میگفت فردا حق مدرسه رفتن ندارم....اما......
تقریبا دو هفته بعد
پاهامو زیر میز تکون تکون میدادم
و با اهنگی که زیر لب زمزمه میکردم چاییمو هم میزدم...
نیلیا : صبح بخیر
- صبح شما هم بخیر
بلند شدم و یه لیوان چایی هم برای نیلیا ریختم...
دقایقی بعد فقط صدای چاقو و مالیده شدن کره و پنیر روی نون میومد و بس
چشمام مشغول هضم خط به خط نکاتی بود که گوشه و کنار کتاب شیمی یادداشت کرده بودم و از اون طرف دستام لقمه هارو میگذاشتند تو دهانم
عینکو برا لحظه ای از چشمم دراوردم و اروم روی پلکامو مالیدم...
که صدای نیلیا و پرسشش متعجبم کرد :اینجا راحت نیستی؟؟
- معلومه که راحتم.....اینجا عالیه
- اوهوم
و دوباره مشغول لقمه گرفتن شد
بعد قضیه بیمارستان ماهیار با نیلیا صحبت کرد ونمیدونم چی بهش گفت که من اومدم و تو خونه مجردی نیلیا زندگی کردم .اونم صبح ها دانشگاه میرفت و منم صبح ها مدرسه... و تا دم دمای غروب هم بر نمیگشتیم...تو این دو هفته اصلا به ماهیار سر نزده بودم فقط یک ان وقتی داشتم ترخیص میشدم دیدمش....
ساعت شش و نیم بود و خیلی مونده بود تا مدرسه شیمی رو جمع کردم و جزوه فیزیک رو گذاشتم رو میز که دوباره پرسید :اگه راحتی....پس چرا شبا نمیخوابی؟؟
آب دهانم رو قورت دادم، زل زده بود تو چشام و ول کن نبود :اوم..خوب درسا زیاده ....
دستاشو تو هم قفل کرد و گذاشت رو میز؛پرید وسط حرفم : اینا رو به من نگو ...من دارم یکی از سخت ترین رشته ها رو میخونم و شبا با خیال تخت میخوابم ...درسای سال چهارم به اون اندازه سخت نیست که تو بخوای شبا بیدار بمونی!!
- قبلا خونه خاله ات بودی دیگه؟؟
مضطرب و دستپاچه پرسیدم : خاله ؟؟ اره.. اره ...خونه ماهیار اینا بودم
- دلت واسه اونجا تنگ شده یا مامان و بابات؟؟
ماهیار معلوم نبود چی درمورد من به این گفته بود که هر دفعه یه چیش درمیومد!!
-هیچکدوم نیلیا ...باور کن
اخماش کمی تو هم رفت و باز نگاه خیره اشو دوخت تو چشام
که فقط یه معنی داشت " جلو قاضی و ملق بازی"
- ماهیار پسر خاله اته نه؟؟
- معلومه
- و تو خیلی بهش وابسته ای؟؟
نوچی گفتم و سرمو چند بار تکون دادم و باسرگردونی گفتم :نمیفهمم...یعنی چی؟؟
- نخواه که باور کنم دانش اموز ممتاز سال چهارم ریاضی اینقدر کودن باشه؟؟
تیک ابروم برگشته بود ، مدام بالا و پایین می پرید !!
پشت سر هم نفس میکشیدم
پاشدم که برم که دستامو گرفت و دوباره نشوندم رو میز
- تو در نبود مادر پدرت زیادی داری به ماهیار وابسته میشی...طوری که وقتی یه جایی هستی که اون نیست نمیتونی بخوابی؟؟ نه؟؟
لبخند زدم ..کم کم لبخندم گنده شد و اخر سر قهقهه ام فضا رو پر کرد
از برداشت های نیلیا خنده ام گرفت !!
اون چی پیش خودش فکر میکرد در حالی که هیچی نمیدونست
لبامو روی هم مالیدم و در حالی که سعی میکردم تیک ابرومو کنترل کنم گفتم : باید برم نیلیا..مدرسه داره دیر میشه
- امروز دیگه روز اخر مدرسه اته !! ببینم از فردا چه بهونه ای داری؟؟
صدای بوق ماشین باعث شد که تند تند پاهامو مثل دمپایی بکنم تو کفشم و بدون بستن بنداش بپرم تو ماشین .
- سلام
با لبخند برگشتم سمت الوند
ماهیار ازش خواسته بود که دربست در اختیار من باشه و بشه راننده شخصی من !! معامله ای بود که بین خودشون بود !
و من بی خبر بودم.....راستی سر قضیه کار و بار !!
شب اولی که اومده بودم اینجا یهو خوابم گرفت و خواب دیدم که رفتم آژانس و مشتری زنگ میزنه گوشی رو برمیدارم میگه اشتراک 111 هستم و منم میگم منم هانام مثلا که چی؟؟
و اون قطع میکنه و بعدش یکی دیگه زنگ میزنه ولی باز میگه اشتراک 111 هستم منم میگم خوشبختم امرتون؟؟
اونوقت صاحب آژانس پا میشه و میگه باید از فردا بری مسافر کشی سر چاله میدون منم میگم من رانندگی بلد نیستم یکی رو میاره سن بابام با سیبیل های قیصری و یه لنگ دور گردنش ...و در حالی که زنجیر میچرخونه میگه : داش ماهیارم نوکرم چاکرم مخلصم کوچیک شما ..مدرس چی؟ رانندگی
و هی بینیشو با لنگش پاک میکنه
خدا داند که چقدر بعدش به اون خوابم خندیدم و دیگه اونجا نخوابیدم
یعنی نتونستم نمیدونم چرا؟؟
- رسیدیم مادمازل بانو
- ممنون ....فقط یه خواهش... بعد از ظهر دنبال من نیا...
مشکوک نگاهم کرد : چرا اونوقت ؟؟
با اخم گفتم : جایی کار دارم!!
با اخم گفت : پس خداحافظ ...عیدت هم پیشاپیش مبارک!!
اخمامو وا کردم ..اوخی یه مدت این قیافه اویزونو اول صبح نمیبینم ...از الان دلم براش تنگ شده این مدت خیلی خوب بود که الوند بود و تو مسیر مدرسه من یه هم صحبت داشتم ...گرچه اکثرا درس میخوندم تو ماشین
یهو با کف دست زدم تو پیشونیم : ای وای!!
نگران پرسید : چی شده؟؟
- هیچی جزوه فیزیکم مونده خونه
بیهوا برگشت گفت : خوب بابا! فدای سرت ...گفتم حالا خودت خدای نکرده چیزیت شده
با یه لبخند که سعی داشتم مخفیش کنم پرسیدم :چی؟؟
فهمید چه گند زده و گفت : هیچی گفتم دیرت شده بپر پایین
- کجا بپرم پایین؟؟نزدیک سه هفته نمیخوام اون ریختتو ببینم بذار یه خداحافظی چیزی بکنم
- تعطیلات کجا میری؟؟
سر قبر بابام
- مشخص نیست هنوز...
- هر جا هستی خوش بهت بگذره ...بیخبرم نذاری یه اسی بده خوب؟؟
- خوب
لبخند زدم و براش دست تکون دادم و اونم با اخم همیشگی راه افتاد و رفت تا سه هفته دیگه!!
چه حس بیخودی دارم!!
یه نفس عمیق بکش هانا ...همه چی ارومه
یه نفس عمیق میکشم
ای بر پدرت نیلیا با اون حرفات
" تو در نبود مادر پدرت زیادی داری به ماهیار وابسته میشی...طوری که وقتی یه جایی هستی که اون نیست نمیتونی بخوابی "
نفسمو میدم بیرون
یعنی حق با اونه؟؟
حالا اون به درک جواب المپیاد چرا اینجوری شد؟؟
خانم احسانیا واقای مهرگان نفرات اول
مگه میشه دو نفر یه اندازه رتبه بیارن؟؟
بدم میاد از این پسر خرخونا!!! دِ درس نخون بذار ما اول بشیم دیگه!!!!!!!!!
اینقد بدم میاد از این بیشعورا که زیاد میخونن
یه نفس عمیق دیگه و یه پرش ابرو
اه.....لعنت به این تیک لعنتی!!
- چته هانا؟؟ چرا هی اه میکشی؟؟ نکنه تو هم اره؟؟
من هم که پرت از همه جا :چی اره؟؟
قزی : همون دیگه همون شتری که درخونه دخترا دراز میکشه چرت میزنه؟؟
یه ور صورتمو جمع کردم و درحالی که سعی داشتم تیک ابرومو مهار کنم گفتم : چی میگین شما؟؟
نازی: با ماهم اره؟؟ ما که خودمون این کاره ایم ...حالا طرف کی هست؟؟
سرمو به این طرف و اون طرف تکون دادم و گفتم : کدوم طرف؟؟
قزی : نه تنها درسش خوب نیست خوبم فیلم بازی میکنه
- ول کنین منحرفا ...فعلا ...میشه...کمکم کنید!!
نازی که با نخی که از مقنعه اش اویزون بود و کنده نمی شد درگیر بود بدون نگاه بهم گفت : شما جون بخواه
- کاری دارین؟؟ یا بیکارین
- نه طبق معمول داریم میریم گیم نت!!میای؟؟
- اوم..خوب راستش
حرف تو حرف اومد : میگم راستی اون پسر تیپ خفنه امروز نیومد دنبالت؟؟ کنتاک کردین؟؟
- هوم؟؟پسر تیپ خفنه کیه؟؟ اقای سپهری رو میگی؟؟
قزی: من که نمیدونم فامیلیش چیه ؟؟ ولی همون که سه هفته اس هر روز میاد دنبالت...
- همون سپهریه...نوکر بابام...راننده سرویسم
( اوی که اگه الوند میفهمید بهش گفتم نوکر بابام...هی هی...قیافه اش دیدنی میشه)
-میگم بابات همیشه نوکراش اینقدرخوشگلن؟؟
شونه هامو انداختم بالا و سنگ جلوی پامو غلت دادم
ای وای به کل یادم رفت : راستی داشتم میگفتم ، میشه اگه زحمتی نیست باهام بیاین خرید؟؟
- خرید؟خرید چی؟؟عیدی میخوای بخری؟؟
- اوم...نه..خوب یه جورایی......یعنی اره...
- بالاخره؟؟
- اره میخوام بریم خرید
قزی با اون هیکلش پرید بالا و گفت :اخ جون !دلم لک زده بود واسه خرید !! حالا واسه کی و میخوای چی بخری؟؟
- اگه میدونستم چی میخوام بخرم که به شما نمیگفتم بیاین بریم!!در ضمن نمیدونم کجا باید برم؟؟
نازی : بگو برای کی و تو چه سنی میخوای بخری !! تا بگیم کجا بری
ای خاک تو سر و گور و همه چیت !!
اخه اینم فکر بود حالا میخوای چی بهشون بگی ..بگی میخوام به پاس قدر دانی از یه اشکول پسری برای جا دادن به من یه چیزی بخرم....خاک تو سرت
- برای.....برای.... داداشم ...اره برای داداشم .....نه برای پسر خاله ام....نه همون داداشم ...میخوام براش یه چیزی بخرم
- حالا تو چه قیمتی میخوای؟(یهو مثل این که یه چیزی یادش بیاد، گفت )چند سالشه؟؟
- نه ارزون ارزون نه گرون گرون...هفده -هجده
- فکر کنم لباس خوب باشه نظر تو چیه نازی؟؟
و یه چشمک زد
نازی هم خندید و گفت : منم موافقم
(الان چه افکار پلشتی پشت این چشمک ها بود خدا داند و بس!!!!!!)
- این چطوره؟؟
- نه بابا !! خیلی گرونه
- اه هانا توهم که همه اش فکر قیمتشی!!
- اصلا هانا به ما نمیگه تو چه اندازه ای میخواد !! ببینم عکسی از برادرت نداری ببینیم چه ریختیه!!
قزی: اگه مثل خودش باشه که خیلی نایسه !!
کجا ماهیار با اون قیافه درپیتش به من شبیهه اخه
- هیچم شبیه من نیس
نازی: پس ما باید برای کی لباس بخریم ...ما که نمیدونیم چه شکلیه
قزی: توصیفش کن هانا!!
اگه بگم ماهیار چه شکلیه ابروم نمیره ...نمیگن تو با این زیبایی این چه برادریه که داری؟؟
- خوب میدونین شبیه کیه....چیجوری بگم ...یه ذره از من بلند تره ...موهاش قهوه ایه...شبیهه ...شبیه اون پسره بود صاحب اون گیم نتی که میرفتین ...شبیه اونه یه ذره خوشگل تره !!
نازی: wow!!!!!!!!!!اون که جیگره تازه تو میگی خوشگلتره !!وویی!!
قزی : ازداداش هانا کمتر از این انتظار نمیره!!راننده اش که اونجوری داداش که اونجوری خودشم که ......اه
- حالا نه این که شما زشتین
درین درین دریییی ریرین درید درین درییی درین !!
اوای موبایلم داره میزنگوله !!
همون طور که به خودمون (من و نازی و قزی معروف به سه احول )نگاه میکردم که با اون مانتوهای مدرسه خجالت اور اومدیم توی این بازار گنده و شیک گوشیمم جواب دادم!!
-الو.....
- سلام هانا کجایی تو دختر؟؟
- اومدم با دوستام بازار ...یه خرید کوچولو داشتم..ببخشید نشد خبر بدم..یهویی شد
کم دروغ بگو دروغگو !! که یهویی شد دیگه !!
- خیلی نگران شدم !! زدم به الوند که چرا نیاومدین ، گفت بهش گفتی نیاد دنبالش
- اره ، اصلا کی گفته این باید بیاد دنبال من ؟؟مگه خودش کار و زندگی نداره ...هر روز صبح باید اون قیافه نحسشو ببینم
- ماهیار خان دستور دادن !!
اومدم بگم ماهیار چیز خورد با تو که گفتم الان اسم ماهیارو جلوی این دو عدد بی جنبه بیارم باید از فردا خر بیاریم بریم تو کار باقالی بار کردن !!
- من با اون مفصلا حرف میزنم از بعد عید لازم نیست دیگه بیاد دنبالم
- خوب دیگه زود بیا خونه !!
- باش
کیف شیکی رو که توش کادوی ماهیارو گذاشته بودم ،همون طور که راه میرفتم بالا و پایین تکون میدادم! عین این شنل قرمزی هست که تو جنگل راه میرفت سبدشو تکون میداد عین اون شده بودم ...
یعنی احول احول وسط خیابون خودمو تابلو کرده بودم.ولی اصلا تو این باغا نبودم !!هوه تو خیالات قدم میزدم که یهو خودمو جلوی در خونه دیدم !
یه لبخند پت و پهن زدم و رفتم سمت در ...زین زین !!
دستم درد گرفت ..کیسه رو با اون دستم گرفتم !
زین زین .......
وا چرا باز نمیکنه !! این که همین یه ساعت پیش زنگ زد گفت چرا نمیای خونه!!
خونه که خودشه هان؟؟
نکنه باز اشکول بازی دراوردم اشتباهی اومدم اخه یه بار این جوری شده بود !!
یادش بخیر ؛اونروز ،هی زنگ میزدم هی یکی میگفت بابا اشتباه اومدی منم اون پشت میگفتم اِ نیلیا شوخی نکن بذار بیام تو ...بیشعور حوصله شوخی ندارم خستم
خلاصه اقاشونو فرستاد بیرون یه چهارتا حرف درشت که شنیدم حالم جا اومد که دیگه خونه رو اشتباهی نیام.اخه من چیکار کنم همه خونه ها شبیه همن همه در دارن پنجره دارن دیوار دارن دیگه !!!
پام درد گرفته بود نصفه راهو پیاده اومده بودم نصفشو با اتوبوس !! دیگه نا نداشتم ...هی این پا و اون پا میکردم !!
حالا خوبه من عادت دارم باخودم موبایل بیارم مدرسه وگرنه الان نمیدونستم از کدوم نوع خاک بریزم توسرم .
دون دین دین دون دییین خوب اینم شماره خود چلغوزش !!
چون بزرگتره احترامشو دارما وگرنه از این قشنگ تر باید بارش کرد !!
-الو ...نیلی !!معلوم هست کجایی تو دختر ؟؟
صداش گریه ای بود !! خاک تو اون سرش دوباره با کی بهم زده !! اه اه حالمو بهم زد
نامحسوس و بعد از گرفتن دهنه وشی که صدا نره ادای بالا اوردنو دراوردم !!
-وای...هانا ......نمیدونی چقدر خوشگله !!اینقدره نازه !! میخوای تو هم بیا ببینش
کی رو میگه این ؟؟ نکنه از داغ دوری بی افش خل شده ؟؟اما خوب... نه.... آخه کدوم خوشگلی میاد با این خل بانو رفیق شه ؟؟
-چی میگی تو نیلی ؟؟ حالا من چیجوری برم تو ؟؟اصلا توی بی مسئولیت مگه زنگ نزدی؟؟ مگه خونه نبودی؟
- خوب یهویی شد زنگ زدم گفتن خواهر زاده ام به دنیا اومده اومدم شهرستان !!(جیغ )
گوشی رو از گوشم فاصله دادم
ادامه داد : خاله شدم هانی ......
-اولا هانا نه هانی ، دوما تو خاله شدی من بی خانه !! حالا کجا برم
-تو مگه کلید نداری ؛ نگو نداری که همین جا قلبم وایمیسته !! نکنه باز یادت رفته
چیزی نگفتم
یهو صداش عصبی شد : اره هانا ؟؟ حالا من چه خاکی بریزم سرم ؟؟ توی الاغ حواست کجا بود اخه...کلید چرا نبردی
- هوی الاغ من نیستما ...تو اینقدر صبح اعصابمو خورد کردی و منم امتحان داشتم که یادم رفت !!
- حالا میخوای چیکار کنی ؟؟ ببین کسی تو خیابون پیدا نمیشه بگی قلاب بگیره
- چی میگی تو؟؟ تو این محل مگس هم پر نمیزنه ...چه برسه به بشر
- تو فک و فامیلی نداری بری پیشش ...؟؟
- اگه داشتم نمی اومدم پیش تو باشم که
نفسشو با حرص داد بیرون!
مانتومو جمع کردم و نشستم رو جدول کنار خیابون ...
-ببین هانا ، خوب فکر کن اگه کسی هست که میتونی بری پیشش
حرفشو قطع کردم : فقط ماهیار هست و یکی دیگه
- ماهیار که با داییش اینا رفته شمال تا سال تحویل بر نمیگرده !اون یکی دیگه کیه؟؟
- جاش امنه ولی دوره باید همین راهیو که اومدم بر گردم
- بهتر از خیابونه که ........پس تو برواونجا ...هانا حواست باشه ماهیار نفهمه ها ...پدرمو درمیاره اگه بو ببره ها .....
تعجب کردم اخه بگو تو که مثل سگ از این میترسی اون چرندیات چی بود صبح به من میگفتی
-باشه ....خاطرت جمع......فقط دیگه تکرار نشه
- اوفففف...دیگه از خونه خودمونم میخوام بریم نمیذارن
- خدافظ....
- تو شعور نداری یه تبریک بگی خاله شدم ...
-خدافظ
- بی ادب
با لحن شدید تری گفتم :خدافظ
-باشه بابا خداحافظ
یه نگاه به خیابون خلوت کردم ..یهو صدای اذان فضا رو پرکرد، یه ذره اروم شدم دست زدم تو جیبم تا ببینم چقدر پول دارم برا اژانس که .....
حالم جون شما دگرگون شد !!
نخ هم تو جیبم نبود چه برسه به پول !
یعنی اینقدر دلم پرشده بود ....دلم میخواست وسط خیابون دراز بکشم با ماشین بیان لهم کنن خونم به پاچه رو ملت.........
- سلام خانوم احسانیا !!
یا قمر بنی هاشم ...
- سلام خانوم احسانیا !!
یا قمر بنی هاشم ...
برگشتم سمت صدا ...اِ؟؟این که اشناس!!
-سلام پسرحاجی...اِاِ(این چی بود گفتی هانا ...)
با تعجب نگام کرد که گفتم : یعنی اقای سلیمی...
سرمو انداختم پایین ..: ببخشید
خندید : هرچی دوس دارین صدا کنین شما...مشکلی پیش اومده چرا دم در ایستادین ؟؟
- راستش نیلیا خونه نیس....منم ول معطلم..یعنی چیزم ...چی میگن ..نوک زبونه ها
عمیق تر خندید گوشه ی لپش فرو رفت !!
- متوجه شدم ، سرگردونید !درسته
- تقریبا ...
- ببخشید که نمیتونم تعارف کنم بیاید خونه ما اخه صلاح نیست
یعنی ادمو مار نیش بزنه گاو شاخ بزنه سگ گاز بگیره ...حتی جو بگیره ولی بچه مثبت نبینه!!
- منم توقع نداشتم ..میرم خونه یکی از برو ...یعنی خونه اشناها
- پس من براتون اژانس میگیرم ، دیگه هوا داره تاریک میشه
- شما بهتره سریع تر برید مسجد ..وقت نماز میگذره
- حالا که اصرار میکنید هردو بریم مسجد بعد از اون جا براتون اژانس میگیرم
مسجد؟؟
عجب غلطی کردم با این جناب به علاوه (مثبت) هم صحبت شدما!!
-بفرمایین
اوف چه تعارفم میکنه ...
راه افتادم ...گرچه داشت دیگه داد پاهام در می اومد!!
یه ذره ازش فاصله گرفتم که براش مشکلی پیش نیاد داره با من راه میره !!
با نگاه متشکری بهم نگاه کرد ...
پوف!!این دیگه چه مغز خر خورده ایه ؟؟
یه نگاه به سرتاپاش انداختم یه شلوار جین پوشیده بود و پیراهن سرمه ای شیکی هم به تن داشت نه یقشو تا اخر بسته بود نه استیناشو..چی این به حاج پسرا میخورد اخه؟؟...قیافه ی بدی نداشت ...تازه خیلی هم ناز بود ...از اونا که دوست داری بپری لپشو بکشی ماچش کنی...گوگولی مگولی بود ...چشمای درشت مشکی داشت لب های قلوه ای ...بینیشو !!بی شرف چه تیغه ای داره! این بینیش خدادادی عمله ها ...موهاشم لخته از هر طرف میریزه رو صورتش ..با هر قدم هم از بس نرم و لخته زیر موهاش باد میخوره، میره بالا، بعد فرود میاد تو صورتش ...پسر حاجی سلیمیه،پیش نماز مسجد محل ، اما یه جورایی باباش داخل ادم حسابش نمیکنه...هی !!به خاطر همین سبک لباس پوشیدن و چه میدونم این که یه ذره پاشو فراتر از اصول گذاشته...مثلا همین که بامن حرف میزنه..قباحت داره والا ... پسر حاجی به این لارجی و روشن فکری ندیده بودیم که دیدیم...بچه های محل پسر حاجی صداش میکنن گاهی هم حاج پسر ... فکر کنم اسمش امیررایا باشه .اسمش به درون حلقم فرو رود!!..خیلی بچه راحتیه ...یه جورایی شیرینه و شیطون ..من که باهاش خیلی راحتم ، البته قبلا فقط یه دفعه دیدمشا ولی ازش خوشم اومده
و دقیقا حضورش درکنارم همون حسی رو میده که حضور یکی دیگه بهم میداد !!ولی یادم نمیاد کی بود ...هه هه
اون قضیه اش با پدرش رو هم هیچ کی نمیدونه اما خوب نیلی از مادرش شنیده بود گویا باهم اشنا بودن ..نمیدونم والا
زیر چشمی نگاهش کردم جلوتر از من راه میرفت داشت با یکی از بچه های محل احوال پرسی میکرد ...اخی دلم براش میسوزه
راستی این بچه محل های عوضی کجا بودن از دیوار برن بالا من امشب خونه بمونم....اه اه...
دوباره نگاش کردم ...ناکس عجب حافظه ای ام داره ....فامیل سخت منو از کجا یادش بود ؟؟ولی به جدم قسم اگه به خاطر بی پولی نبود با این بچه مثبت یه نیم قدم هم راه نمی اومد چه برسه به مسجد...کیفِ کادوی ماهیارو محکم تر فشردم ...ای بمیری که هرچی میکشم به خاطر توئه بی خیالته ...چه پاشده تنهایی رفته شمال واسه خودش ...البته تنهای تنها هم که نه با ماهدخت جون...تو دلم خندیدم و پاهام دیگه داشت میترکید !!
اما هر جوری بود ، کم کم به مسجد رسیدیم ...یه نگاه به ساختمون و حیاط شلوغ مسجد کردم و واردشدم !
پنج سرمشق طلایی در دفتر زندگی شهدا وقتی دفتر زندگی شهدای دفاع مقدس را ورق میزنیم، با نکات درس آموز و هدایت بخشی مواجه میشویم که گویی خدای متعال این بار سرمشق چگونه زیستن را از لابه لای صفحات زندگی فرزندان روح الله(ره) در پیش روی ما قرار داده است، سرمشق های طلایی و نابی از چگونه زیستن و بر قرار کردن ارتباط صحیح با خدای متعال، الگوهای صادقی که در روابط اجتماعی و خانوادگی شهره ی نیک نامی شهر و دیار خود بوده و اهالی آن شهر و محله همگی به خوبی و بزرگی فضایل اخلاقی آنها معترف بودند. بدون شک اخلاق و حق شکر گزاری ایجاب می کند به پاس مردانگی و رشادتهای این استوره های تاریخ انقلاب اسلامی را بزرگ داشته و یاد و نام آنها را از زبان و قلم نیندازیم.
سبک زندگی شهدا، برای هر گوشه از زندگی مطلوب و حیات طیبه، نکته ناب و سرمشق طلایی را در پیش روی جویندگان سعادت قرار داده است، سرمشقهای ناب و ماندگاری که الفبای چگونه زیستن را به همگان میآموزد. فضایل اخلاقی زندگی شهدا همچون گوهرهای ناب و اعجاب آمیزی است که تحسین و تمجید هر کسی را به خود جلب می کند و افراد را به سوی زندگی سعادت بخش رهنمود میسازد، تنها راه رسیدن به این سعادت آشنایی با ادبیات زندگی این عزیزان و درست چیدن پازل زندگی قرآنی و اخلاقی آنهاست تا رمز ماندگاری زندگی شهدا را به دست آورد.
اولین و مهمترین سرمشق زندگی شهدای دفاع مقدس، ایجاد معبر و کانالهای دقیق و مهندسی برای رسیدن به خدای متعال است. معبر و کانالی که شهدا در زندگی مادی و معنوی خود در آن قرار گرفته بودند، آنها را به سوی قرب الی الله هدایت میکرد، مهمترین و شاخصترین ویژگی زندگی این سبکبالان عاشق، دوستی و ارتباط عاشقانه با خدای متعال بود، ارتباطی آسمانی که عیار وجودی آنها را بالا برده بود و خلوص بندگیشان همچون خورشیدی در زمین برای آسمانیان میدرخشید. گویی زندگی آنها جلوهای از این آیه شریف بود که باری تعالی فرموده است: «قُلْ إِنَّ صَلَاتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ؛[1] بگو: در حقیقت، نماز من و [سایر] عبادات من و زندگى و مرگ من، براى خدا، پروردگار جهانیان است».
در گوشهای از زندگی شهید پر آوازه دفاع مقدس شهید والا مقام دکتر مصطفی چمران، که این چنین سفارش مادرش را با خود مرور مینماید: «ای مادر! هنگامی که فرودگاه تهران را ترک میکردم، تو حاضر شدی و هنگام خداحافظی گفتی: «مصطفی! من تو را بزرگ کردهام، با جان و شیره خود تو را پرورش دادهام، اکنون که میروی از تو هیچ نمیخواهم و هیچ انتظاری ندارم، فقط یک وصیت میکنم و آن اینکه خدای بزرک را فراموش نکنی». ای مادر! بعد از 22 سال به میهن عزیز خود باز میگردم و به تو اطمینان میدهم که در این مدت دراز، حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم، عشق او آنقدر با تار و پود وجودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسر نبود».[2] این سکانس زندگی شهید چمران تداعی کننده این آیه شریف است که باری تعالی می فرماید: «رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ؛[3] مردانى که نه تجارت و نه داد و ستدى، آنان را از یاد خدا به خود مشغول نمىدارد».
شهدای دفاع مقدس پیش از آنکه به فکر پناه گرفتن در سنگر و جان پناه دنیوی برای حفظ بدن خود باشند، به دنبال ساخت خاکریز و سنگرهای ضد زرهای بودند که وسوسههای شیطان و هوای نفس یاری نفوذ در آن را نداشته باشد، سنگرهای مقاوم و مستحکمی که نه تنها روح و جان رزمندگان را بلکه جسمشان را نیز از تبعات شوم و ویرانگر گناه مصون نگه داشته بود، سنگر تقوا و پرهیزکاری چنان آنها را در خود مصون نگه داشته بود که گویی اینان فرشتگانی در کالب خاکی انسان هستند چرا که طهارت و پاکی وجودشان گواه بر صدق و درست کاریشان بود.
یکی از تاکتیکهای جنگ چریکی که شهدا در مصاف با گناه به همگان آموزش دادهاند، تکنیک در رفتن بود، محیطی که مهیای ورود شیطان شده و هر لحظه باید منتظر آلودگی شیطان بود، جایی برای درنگ کردن نبود، از این رو بهترین تکنیک جا خالی کردن و فرار کردن بود، این تکنیک اثر بخش را در سبک زندگی بسیاری از شهدا میتوان مشاهده کرد، شهید عبد الحسین برونسی یکی از طلایهداران این رزم چریکی است که سعید عاکف در کتاب ارزشمند خاکهای نرم کوشک به گوشه هایی از آن اشاره کرده است:
کلی راه از سرخه آمده بودیم برای شرکت در مراسم عروسی، جلوی در که رسیدیم محمد باقر ایستاد و من رفتم داخل، چششم که به مهمان ها افتاد، به سرعت برگشتم بیرون، خندهاش گرفت، گفت: «تا حالا عروسی اینجوری ندیده بودی؟!» گفتم: «نه! ولی اینجا انگار زنونهاس!» گفت:«نه! زنونه و مردونه قاطیه» چون میدونستم اینجوریه نیومدم». با هم رفتیم بیرون و تا آخر شب توی خیابانها دور زدیم تا بالاخره مراسم عروسی تمام شد، برای خوابیدن رفتیم خونهی خواهرم، خواهرم تا چشمش به ما افتاد با عصبانیت گفت: «از سرخه تا اینجا اومدید که تو خیابونا بچرخید؟! ترسیدید بیاید تو بخورنتون؟!» محمد باقر گفت: بحث خوردن یا نخوردن نیست، اگه میاومدیم تو، باید به زن و بچه مردم نگاه می کردیم...ما هم که اهل این داستانها نبودیم».[4] این داستان شیرین به نوعی تداعی گر این آیه شریف است که خدای متعال می فرماید: «قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِم؛[5] به مؤمنان بگو چشمهاى خود را (از نگاه به نامحرمان) فروگیرند».از جمله عرصههایی که شهدای دفاع مقدس و همچنین مدافعان حرم به خوبی موضعگیری میکردند، عرصه اقتصادی بود، سخنان و حکایات به یادگار مانده از ایشان در خصوص مباحث مرتبط با اقتصاد جامعه اسلامی همچون نگینی در میان کتب اقتصاد مقاومتی می درخشد.
از جمله سرمشقهای زیبای زندگی در سیره و سلوک شهدا، برخورداری از فضایل و کمالات اخلاقی در تعاملات خانوادگی و اجتماعی است، همه کسانی که با شهدای دفاع مقدس پیش از شهادتشان ارتباط و آشنایی داشتهاند، به این موضوع اعتراف و اذعان دارند، که رویکرد اجتماعی آنها بر اساس موازین اخلاقی پایه ریزی شده بود، خوش زبانی با همنوعان، عدم اذیت و آزار، تواضع و فروتنی، در برابر خانواده و آشنایان، مسئولیت پذیری و وظیفه شناسی، احسان و نیکو کاری، همه و همه گوشهای از رفتار اخلاقمدارانه شهدا در ارتباط با دیگران بوده است.
در خصوص سلوک تربیتی و اخلاقی شهیده اعظم شفاهی نقل شده است: «برای نگهداری از بابا، از جان و دل مایه میگذاشت. کنار پیرمرد مینشست، ناخنهایش را میگرفت، لباسهایش را می شست، و او را به حمام میبرد،از آن طرف همدم و مونس مادر هم بود، مادر می گفت: به یاد ندارم حتی یک بار، اعظم از روی عصبانیت یا با صدای بلند با من حرف زده باشد».[6] بدون شک این رویکرد اخلاقی شهیده خانم چیزی نیست جز رعایت آداب و قوانین اخلاقی و قرآنی در زندگی خانوادگی، شاخص بسیار زیبا و ارزشمندی که باری تعالی این چنین همگان را به رعایت آن امر کرده است: «و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستید! و به پدر و مادر نیکى کنید! هرگاه یکى از آن دو، یا هر دوى آنها، نزد تو به سن پیرى رسند، کمترین اهانتى به آنها روا مدار! و بر آنها فریاد مزن! و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو! و بالهاى تواضع خویش را از محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر! و بگو: «پروردگارا! همانگونه که آنها مرا در کوچکى تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده».[7]
شهدا به واسطه بینش و بصیرت ژرفی که داشتند، از استراتژی و تحلیل جامعای نسبت به جهانی که در آن زندگی میکردند برخوردار بودند، از اینرو شاهد هستیم نه تنها در جبهه نظامی خط شکن و پیشتاز بودند، بلکه در عرصههای مختلف زندگی اجتماعی از جمله سیاسی، فرهنگی،اقتصادی بهترین رویکرد و تصمیم را اتخاذ میکردند که منافع و آرمانهای مقدس جامعه اسلامی متحقق شود. از جمله عرصههایی که شهدای دفاع مقدس و همچنین مدافعان حرم به خوبی موضعگیری میکردند، عرصه اقتصادی بود، سخنان و حکایات به یادگار مانده از ایشان در خصوص مباحث مرتبط با اقتصاد جامعه اسلامی همچون نگینی در میان کتب اقتصاد مقاومتی می درخشد.
دوم آبان را برای عروسی خودمان انتخاب کردیم از فردای ماه رمضان پیگیر مقدمات عروسی شدیم تالار را هماهنگ کردیم طبق قرار روز عقد چهار وسیله یعنی یخچال، تلویزیون، فرش و لباسشویی را حمید خرید و بقیه جهاز را هم تاجایی که امکان داشت حمید همراهم آمد و با هم خریدیم خیلی دنبال چیزهای انتیک و گران نبودیم هر فروشگاهی که می رفتیم دنبال جنس ایرانی بودیم. حمید روز اول خرید جهاز گفت: وقتی حضرت آقا گفتند: از کالای تولید داخل حمایت کنین ما هم باید گوش کنیم و جنس ایرانی بخریم.[8]
اوقات فراغت و تعطیلی شهدا هم رنگ بوی، نشاط، سرزندگی، تحرک و پویایی، هوشمندی، درایت و اخلاق مداری به خود گرفته بود، این چنین نبود که اوقات فراغت آنها به بطالت و حرکات ناشایست سپری شود، برای تفریح کردن برنامه و طرح نشاط آور داشتند، از زمان و فرصت به دست آمده بهترین استفاده را میبردند تا اینکه تجدید قوا نمایند و امید را در زندگی قوت ببخشند.
در خصوص مدیریت اوقات فراغت شهید «احمد عوض کننده قراقی» نقل شده است: «وقت استراحتمان بود و داشتیم اوقات فراغت را سپری می کردیم من مشغول صحبت با یکی از مسئولان بودم که نگاهم به احمد افتاد گوشه ای نشسته بود و کتابی از شهید مطهری را مطالعه می کرد، صحبت هایم که تمام شد، صداش کردم تا به سنگر برویم، وقتی آمد دیدم کتاب دستش نیست. گفتم: «اونجا داشتی کتاب می خوندی، ولی الان کتاب دستت نیست کتابو چیکار کردی؟ دکمه بلوزش را باز کرد کتاب را از لباس بیرون آورد و گفت این کتاب همیشه اینجاست وقت هایی که فراغت داشته باشم می خونمش»[9]
پی نوشت ها:
[1]. سوره مبارکه انعام، آیه 162.
[2]. بخشی از یادداشت شهید دکتر مصطفی چمران، به نقل از زندگی به سبک شهدا، عبد العزیز فاتحی مجرد، ص 63.
[3]. سوره مبارکه نور، آیه 37.
[4]. جلوه ای از سلوک شهید محمد باقر اسدی نژاد، به نقل از زندگی به سبک شهدا، ص 28.
[5]. سوره مبارکه نور، آیه 30.
[6]. زندگی به سبک شهدا، ص 74.
[7]. سوره مبارکه اسراء، آیات 23و 24.
[8]. کتاب «یادت باشد» خاطرات همسر اولین شهید مدافع حرم قزوین.
[9]. زندگی به سبک شهدا، ص 96.
- پس داماد من کو؟؟
- گفتم که دایی!!.........خونه ی دوستشه
- یعنی خونه ما احساس غریبگی میکرد که رفته خونه دوستش
- والا من نمیدونم دایی.........
صدای تعارف چای تو سینی و تشکر یه اقا و دو تا خانوم اومد
گوشمو محکم تر به در چسبوندم تا بهتر بشنوم
- خودت چه میکنی؟؟ درسا حالشون چطوره؟
- خوبه .......
صدای یه خانومه اومد : دامادم که امسالو گل کاشته .....اسمش همه جا سر زبوناس به خاطر معدل بیستش......نریمان! زنگ بزن بیاد
دو دقیقه صدایی نبود و من رفته بودم تو فکر،که یهو صدای گوشی از تو اتاق بلند شد و همزمان جیغ زدن من از ترس.......
دایی ماهیار (نریمان) اومد پشت در و دستگیره رو چند بار داد پایین و گفت : صدا از اینجا میاد!!!!موبایلش اینجاس یا خودش هم اینجاس و دوس نداره مارو ببینه
- نه دایی موبایلش اینجاس
-دایی!! نمیخوای بیای این درو باز کنی.....ماهدخت بره تو یه دوری بزنه .....دخترم خسته شد داداش تو ام که همه اش فکر درسه نمیاد اینو ببره بگردونه
-شرمنده دایی اون تو به هم ریخته اس .......
از در فاصله گرفتم و رفتم بالا روی تخت و دوباره کتابامو باز کردم ...........
نمیدونم چقدر عقربه ها دنبال هم کردن و چقدر گذشت که خوابم برد و یهو با صدای در بلند شدم........در رو باز کردم وبا دیدن ماهیار برگشتم سر جامو خوابیدم......
نمیدونم ساعت چند بود ؟؟نمیدونم کجا بودم؟؟فقط احساس میکردم دارم خفه میشم ...انگار گذاشته بودنم توی یه خلا بدون هوا یا یه چیزی مثل طناب دار گذاشته بودن دور گردنم و هی فشار میدادن ......چند بار که قفسه سینه امو بالا و پایین کردم و با دستام اون چیزی که روم بودو زدم کنار بلند شدم و نشستم........بلند بلند نفس میکشیدم .....که یکی گفت : چت شده هانا؟؟ حالت خوبه؟؟
هوا تاریک بود و منم نفسم بالا نمیومد .......ترسیده بودم ....صدا از تراس میومد که درش تو اتاق ماهیار بود ، یهو چراغا روشن شد و منم چشمامو جمع کردم .ماهیار اومد کنار تخت ایستاد و گفت : چی شده ؟؟ خواب بد دیدی؟؟
-نه ، این پتو .....یعنی اره اره خواب بد دیدم خیلی بد
ماهیار مشکوک نگام کرد و گفت : میخوای برات اب بیارم؟؟
احساس کردم ناراحته،گفتم : نه
-پس بگیر بخواب!!
-میشه بیام بیرون یه هوایی بخورم؟؟
یه لبخند غمگین زد و گفت : فکر نکنم اونجا هوایی باشه که بخوای بخوری
اروم از تخت اومدم پایینو و چراغو خاموش کردم و رفتم تو تراس
تراس کوشولویی بود اما ارتفاعش از زمین زیاد بود و اخه خونه ماهیار اینا ذاتی از زمین فاصله زیادی داشت زیرش یه زیر زمین گنده بود که سونا و جکوزی و استخر داشت و حتی اتاق کار پدرش هم اونجا بود ، من که نرفته بودم ، ماهیار تعریف کرده بود .
نشستم رو زمین سرد تراس و زانو هامو بغل کردم ...ساعتو قبلش دیده بودم دو و نیم بود ...ماهیارم کنارم رو زمین نشست یه نخ سیگار روشن کرد راست میگفت تو تراس هوایی نبود که من بخوام تنفس کنم همه اش دود سیگار بود ........
- فکر نمیکردم سیگاری باشی؟؟
- نیستم ، بار اوله
- منم بار اول همینو گفتم
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت تو هم میکشی؟؟
خندیدم و گفتم : نه بابا شوخی کردم
روشو برگردوند و گفت : خوش به حالت که تو بدترین شرایط بازم میخندی
- پس به نظرت شرایط من بدترین شرایطه.....دستت درد نکنه!!
یه کام خوشگل از سیگار گرفت و گفت : یکی از بدترین شرایطه
اه کوتاهی کشیدم و گفتم : شاید
و به اسمون خیره شدم .....خدایا!! واسه همه شرایط افریدی واسه ما هم افریدی .....یکی مثل این نی قلیون باید تو بهترینش باشه منم تو بدترین
بنازم عدالتو !!
زشته دختره !! غیبت نکن
-امروز الوند چیکارت داشت ؟؟
الوند گفته پیش خودمون بمونه؟؟ باید بگم؟؟ اره ، بابا ......اتفاقا باید ماهیار بدونه شاید این الونده یه تخته اش کمه و بقیه چیزی به من نمیگن
بلند شدم و کادو رو اودرم و دادم به ماهیار
-چیه این؟؟
ماشالله دستور زبان ......برود در حلقم
-الوند داد برا از دل دراری
-نه بابا؟؟ الوند؟؟
کادو رو نگاه کرد و دو دقیقه بعد دوباره گفت : جون من؟؟ شوخی نمیکنی؟؟الوند؟؟
-اره بابا چیش اینقد تعجب داره ماهیار جعبه رو باز کرد و به داخلش خیره شد و دوباره پرسید : الوند؟؟
ماهیار یه کاغذی از توش دراورد و گفت : نامه ی عاشقونه اشو!!!!
جدا پشیمون شدم از اینکه به ماهیار گفته بود اومدم ازش برگه رو بگیرم که اونم کشیدم وبرگه پاره شد .....وقتی صلح برقرار شد تیکه ها رو گذاشتیم رو زمین و نامه رو خوندیم یه خط من یه خط ماهیار
گرچه فقط دو خط بود
" خودتو خسته نکن.......دنبال هدیه نگرد
همون جعبه از سرت زیاد بود،اخه امثال تو دلی ندارن که بخوام از دلشون درارم"
ماهیار و من به طرز فجیعی عصبی بودیم
اونکه مدام پوک میزد و منم که دیگه داشتم منفجر میشدم
البته از خنده
یهو بلند بلند شروع کردم به خندیدن
-چیشد ؟؟جنی شدی؟؟
لابه لای خنده هام گفتم : خیلی با حال بود
-مرتیکه دستت انداخته ....تو میگی باحال بود
خنده رو خوردم و گفتم : ماهیاری یه وقت به روش نیاری ها ...گفته بود به کس چیزی نگم
-واقعا که یه چیزیت میشه
-راستی!! تو چرا امشب اینقدر غم الودی؟؟
-صداشونو شنیدی؟؟
-صدای کیا رو؟؟
-دایی نریمانو و زن دایی رو ؟؟
-نه اینکه فالگوش بایستما .....اما گوش دادم
چشمامو از اسمون برداشتم و به صورت ماهیار که جلوشو دود گرفته بود نیگا کردم و پرسیدم : راستی دامادشون کیه؟؟
احساس کردم یه قطره اشک از چشمای ماهیار اومد پایین...برای اینکه مطمئن بشم گردنمو جلوی صورتش خم کردم و از پایین نیگاش کردم...این جور مواقع شبیه بچه های تخس و فوضول میشم ...خودمم میدونم
انگار منم بغض گرفتم صورتمو جمع کردم و با حال ناراحتی گفتم : داری گریه میکنی؟؟
ماهیارم عین بچه ها صورتشو کرد اونور و گفت : دامادشون برادرمه...
-این که گریه نداره.......ولی فکر نمیکردم داداشت خیلی زن داشته باشه
-نداره، اونم چهارمه ، زن داییم خیل اصرار داره ماهدختو بده به اون
با تعجب گفتم : وا....یعنی چی؟؟مگه میشه تو و داداشت توی یه سال باشین
-جهشی خوندم
-مثل من....البته من دوسالو جهشی خوندم....
وقتی دو عدد نخبه به هم میرسن این میشه
-خوب داشتی میگفتی
اب دهنشو غورت داد و سیگارو رو زمین فشار داد و خاموشش کرد
اشکاش دونه دونه پایین اومد :ماهدختو دوس دارم هانا!!....اما اون داداشمو میخواد...اگه من پا پیش بذارم همه چی خراب میشه .....رابطه ام با مامان اینا با داداشم با دایی اینا با کل فامیل .....با عذاب وجدان خودم
وقتی میدیدم داره گریه میکنه دلم کباب میشد تاحالا گریه یه پسر به سن و سال خودمو ندیده بودم
ماهیار ژیشونیشو گذاشت رو شونه امو و ادامه داد : دلم گرفته هانا.....هیچکی حرفمو نمیفهمه ...همه چی بهم ریخته
- کی میرن سر خونه زندگی خودشون؟؟
- داداشم راضی نیس.....از ماهدخت خوشش نمیاد.....اصلا به این چیزا فکر نمیکنه اون بیشتر تو فاز درسه ....ولی اگه راضی بشه ....یه سال بعد کنکور داداشم ٰوقتی که تکلیفشون با درسا روشن شد
- این که حله ......غصه نداره....تا اون موقع خدابزرگه...تازه هانا رو دست کم گرفتی.....خودم برات ردیف میکنم ....البته اگه تا اون موقع از گرسنگی و فقر توی این بدترین شرایط نمردم
ماهیار بلند شد و گفت : راس میگی هانا؟؟
-چرا باید دروغ بگم ......(اندکی مکث)...ام ...ماهیار ....یه چی هست که هی میخوام بپرسم اما ....بنظرت این بچه های گروه از دستم ناراحت شدن؟؟
- نه بابا ٰچرا همچین فکری کردی؟؟ راستی برو پیغام گیرو بزن مهرسام باهام کار داشت ...برو تامنم برم قهوه درست کنم...مثل اینکه ما خیال خواب نداریم
بلند شدم و رفتم پیغام گیرو زدم قبلا دیده بودم ماهیار چیجوری روشنش میکنه .....اولین پیام مال مامان ماهیار بود که بعد درمیان اون همه قربون صدقه و سفارش نکته ی بدرد بخورش برای من این بود که ده روز دیگه میان
تا پیام بعدی بیاد ماهیار گفت : راستی امروز به گوشتون رسید المپیاد افتاده واسه ده روز دیگه؟؟
مثل اینکه این ده روز دیگه قراره دنیا برا من تموم شه
خدا به خیر بگذرونه اون ده روز دیگه رو
پیام بعدی مهرسام بود: سلام ماهیار .....میخواستم بهت بگم اصلانی برا دو روز دیگه برنامه چیده ...خودتو اماده کن ......راستی این دخترخاله ات چرا اینجوری بود .....؟؟ یه ذره قیافه داشت بیچاره چه قدر خودشو دست بالا گرفته؟؟...ناراحت نشیا اما ازش خوشم نیومد سعی کن دفعه ی بعدی نیاریش ...معلومه ازون عقب مونده هاس که باید براش ده بار بازی رو توضیح بدی ....البته نظر من بود باز تو سرگروهی......تا دو روز دیگه...فعلا
با حالت طلبکارانه ای برگشتم به ماهیار که مبهوت ایستاده بود نگاه کردم و گفتم : تحویل بگیر
چه شب مزخرفی بود ..فشارای عصبی بهم هجوم اورده بود ...اونقدر به حرف و حدیثا عادت داشتم که اینا ناراحتم نمیکرد .
بیشتر طرز فکر غلطتشون بود که رو مخم بود.......
روپوش سفید ازمایشگاه رو دراوردم و به طرف الینا که صدام میکرد برگشتم
سرشو خاروند و گفت : راستش هیچی از این تحقیقی که بهادری به من سپرده حالیم نیس...میشه یه ذره برام توضیح بدی
با این که دیشب یه ثانیه هم نخوابیده بودم ولی با مهربونی قبول کردم و باهم رفتیم تو کتابخونه تا براش توضیح بدم.....
از قضا جایی نشستیم که توی قفسه جلویی مون یه کتابی بود به اسم خواب زیر درخت البالو.....منم که خواب الود شیطونه هم هی وسوسه ام میکرد همینجا بلندشم رو یکی از میزهای کتابخونه دراز بکشم ، تخت بخوابم ....البته با اجازه تون یدونه خوابوندم تو دهن شیطونه تا یادبگیره جلوی من از این بیجنبه بازی ها درنیاره ....
هر دو خطی که واسه الینا توضیح میدادم یه وجب رو صندلی میرفتم پایین تا اینکه کم کم داشتم از رو صندلی میوفتادم ...وقتی کارم با الینا تموم شد یکی از بچه ها خبر اومد که معلم کامپیوترمون نیومده و منم همون جا سرمو گذاشتم رو میز که متوجه شدم خیلی ضایع اس دانش اموز سال چهارم با ان هیکل و ابهت بگیره زرتی بخوابه واسه همین رفتم همون کتابه رو برداشتم و خودم رو کردم که یعنی دارم میخونم عینکم هم زدم و چشمامو اروم بستم ولی لامصب تا چشمام گرم میشد دستم شل میشد و من با ملاج میرفتم تو میز...دیگه طاقت نداشتم گور پدر حرف مردم سرمو گذاشتم رو میز ...حالا که همه چی جوره خوابم نمیبره ....بمیری ماهیار که دیشب نذاشتی دو دقیقه کپه امونو بذاریم
اداشو در اوردم عاشق شدم عاشق شدم......شدی که شدی ...
والا ...من چه کنم؟؟
اقا برا من نصف شبی تیریپ لاو برداشته ...حیف که دیشب نمیخواستم اون فضای شاعرانه رو خراب کنم و بزنم تو فاز رمانتون وگرنه دیشب همچین خوشگل میزدم توشیکمش که عاشقی از سرش بپره بره بگیره بتمرگه
عشقشم عین ادم نیس
من که میدونم اینا فقط حس گذراس....من این ماهیارو بزرگ کردم
هر کی ندونه شما که میدونید چه روزایی تو کالسکه اینو هل میدادم و چه شبایی تا صبح بالا سرش بیدار میموندم ....نمونه اش همین دیشب ....
این دو روز دیگه منو یادش میره چه برسه به ماهدختو
اصلا فرض کن یادش نره ...من که میدونم سر سفره عقد همه منتظر جواب اقان اونوقت این گرفته خوابیده....اخه این همیشه داستان به جاهای مهم که میرسه تازش یادش میوفته خسته اس...عین این معتاداس......کی به این زن میده اخه .....اونوقت میگه همه بین من و داداشم فرق میذارن........ولی خدایی این ماهیار خیلی مهربونه خیلی بامرامه اخه کی حاضر میشد به یه دختر بی سر پناه بدبخت و اواره و یتیم و صغیر و دربه در که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد جا بده .....خیلی هم از اون داداشش سره
اون بزمجه چیه اخه؟
انگار از رو پلیپ دماغ یه فیله اومده پایین ( از دماخ فیل افتاده )...با اون چشاش ...والا
یه ذره گذشت که نازی تکونم داد و گفت : بیا بابا ما که شانس نداریم یکی دیگه رو برای کامپیوتر فرستادن ...پاشو
منم خمیازه کشون رفتم دنبالش...
بعد مدرسه وقتی ماهیار ریخت وارفته امو دید تصمیم کبری گرفت که تاکسی بگیریم و وقتی رسیدیم خونه من بدو بدو رفتم بخوابم و چون حوصله نداشتم برم بالا رو همون تخت ماهیار که پایین بود خوابیدم ...کثافت چقد جاش گرم و نرمه ...بگو چرا نمیاد بالا!!
- اه هانا پاشو برو بالا میخوام دراز بکشم
با صدای کش داری گفتم : برو بالا بخواب...
- من ترس از ارتفاع دارم
- باشتو زدم تو سرش و گفتم : خاک تو سرت ، من خوابم میاد ، هرکی عاشق میشه پای ارتفاعش هم میخوابه
- چی میگی هانا؟؟ جون ماهیار پاشو برو بالا
ولی من دیگه خوابیده بودم و کار از کار گذشته بود
طرفای چهار بعد از ظهر بود که ماهیار اونقدر سر و صدا کرد که من بلند شم
امروز چهارشنبه بود و مادرس نداشتیم منم که نقشه کشیده بودم بگیرم تخت بخوابم که این ماهیار گند زد به هرچی نقشه بود و نبود
- پاشو برو دست و صورتتو بشور ، فردا بازی داری ها
- میخوام بخوابم ...ولم کن
دستامو کشید و عین این گونی برنج های محسن کشیدم که منم با جیغ و داد لقد پرونی میکردم......
بردم تو اشپزخونه و صورتمو شست ، اما بیشتر صورتمو با اب ناز میکرد تا شستن ....
بعد هم که حوله رو برداشت و کشید رو صورتمو و هولم داد تو اتاق تا لباس های مدرسه رو درارم
ماهیار بعد از این که بازی رو بهم یاد داد و دو دست باهام بازی کرد و من بردم بساط بازی رو جمع کرد و رفت تخمه و پفک ویه عالمه قره قوروت اورد ، شبکه سه فوتبال داشت و ماهم که هردو سوباسا !! عشق فوتبال
لنگامونو دراز کرده بودیم وسط حال و رفته بودیم تو زمین ...
ماهیار: فردا من زود تر میرم و تو هم خودت باید تنها بیای ، اونجا هیچکدوم از ما هم دیگه رو نمیشناسیم ...راستی از کدوم یکی از دخترا بیشتر خوشت اومد؟؟
من که رفته بودم تو نخ این داور منگوله هیچ چی نمیفهمیدم
ماهیار یه بار دیگه سوالشو پرسید که من گفتم :اون شبنمه که همه اش جیغ و داد میکرد این مهرسام هم که ابه زیر کاهه ...نیلیا ولی اروم بود
ماهیار: حدس میزدم ، پس فردا میم بیاد اینجا کمکت کنه لباساتو عوض کنی و اماده شی
دوباره ساکت شدیم ...دستمو بردم رو زمین و میخواستم تخمه بردارم که دستم خورد به یه چیز خاصی ...توجه نکردم اوردمش بالا که .....
با جیغ پرتش کردم طرف ماهیار و بلند داد زدم : سوسک
ماهیار : کو ؟؟ کجاس؟؟
- اوناها... اوناها
ماهیارم پرید رو مبلی که بهش تکیه داده بودیم ..منم همون طور
به اینم میگن مرد اخه ؟؟
- بکشش
- فعلا فوتبال مهم تره ببینیم یه ربع اخره بعد میکشیمش
بگو چرا اقا اومد رو مبل ...فکر فوتباله
- تا اون موقع فرار میکنه
یهو سوسکه از مبل اومد بالا ...لامصب سوسک نبود که کوروکودیل عصر ژوراسیک بود !!
و دقیقا همون موقع گوینده اعلام گل داد
از زور هیجان و ترس ماهیارو یهو بغلم کرد و منم که از گل خوشحال بودم جیغ میزدم من که توبغل ماهیار بودم مبل سنگین شد و یهو پوف
به فنا رفتیم
همه جا تاریک بود و من احساس خفه گی میکردم ...دقیقا مثل همون موقع هایی که پتو رو دماخم بود ....
صورت من طرف پایین بود و صدای نفس نفس زدن های ما دو تا و تکرار صحنه ی گل از بیرون میومد ....
من : ماهیار اینجایی
یه صدای مبهمی از ماهیار دراومد که میگفت داری خفه ام میکنی
بدبخت با ارنج رفته بودم رو گردنش ...
دستمو برداشتم که گفت : نمیتونی مبل رو تکون بدی؟؟
- میدونی من کی ام؟؟
- این سوالا چیه؟؟ وقت گیر اوردی ها؟ خوب تو هانایی دیگه
- گفتم شاید با بروسلی اشتباه گرفتی منو
با جفت پا اومدم مبل رو پرت کنم که ماهیار گفت : مبلمون خراب نشه
- اون موقع که ابراز هیجانات میکردی باید فکر مبل خونتون هم میبودی
- زپرشک...
- هیس......
- چی شد؟؟
- فکر کنم یه چی داره رو دستم راه میره
- نه؟؟ یعنی کی میتونه باشه
- مسخره ...برو هیجانات خودتو مسخره کن......فکر کنم (اب دهنمو قورت دادم و گفتم )فکر کنم سوسکه
ماهیار یه خنده سریالی زد( از اینا که دنباله داره ) و منم این قدر ورجه وورجه کردم تا مبل رفت کنار
خودمو تکوندم و وقتی سوسکی ندیدم گفتم : چرا میخندیدی؟
ماهیار مبلو چپه کرد و نشست روش و گفت : اخه من داشتم رو بازوتو قلقلک میدادم
چشمام از خشم زده بود بیرون کوسن رو برداشتم و اینقد زدم تو سر ماهیار که به غلط کردن افتاد
ولی خوبما که اخرش نفهمیدیم این سوسک الهی کجا رفت؟؟
واستا دفعه ی بعدی ببینمت با دمپایی های دستشویی یک انتقام زیبایی ازت میگیرم که تو تاریخ ایران و جهان بنویسن اسمتو.........
نیلیا دو تا کوچه مونده بود به منطقه که فعلا باهام بای بای کرد و منو با یه من ارایش که سنمو بیشتر میکرد و البته کاملا عمدی و برنامه ریزی شده بود تنها گذاشت بابا منو تنها نذار .....من 16 ساله رو چه به اعمال بالای 18
نیلی که خیلی خوشش اومده بود میگفت ماه شدی
منم گفتم پ چرا هنوز رو زمینم؟؟
اقا خلاصه من با یه صورت رنگین کمونی و مانتوی تنگ و کوتاه سرمه ای و یه شال شل و ول با یه کفش پاشنه ده سانتی بین اون همه نگاه خیره مونده بودم باید چیکار کنم
خلاصه ترش کنم ، رسیدیم
مانتو و شال و کیفمو دادم به اونی که دم در بود و خودم رفتم تو
یه اخم کمرنگ داشتم و فوق العاده مغرور قدم میزدم همون جوری که بهم یاد داده بودن یه گوشه پیدا کردم که مشرف به بقیه جاها باشه
پارو پا انداختم و نشستم ...یه جوراب شلواری رنگ پوست پوشیده بودم و یه پیراهن مشکی دکلته... ماشالله سلیقه ماهیار
نور های قرمز و بنفش و رنگ رنگی هم دور سالن میچرخید ...ناخود اگاه لبخند زدم و مشغول دید زدن شدم...
اکثرا برای خوشگذرونی اومده بودن و گله ای ریخته بودن وسط
بعضی ها هم مثل من نشسته بودن....و مینوشیدند حالا چی ؟؟ من که تو لیوانشون نیستم
گوشه های دیگه میز های بازی بود و یه عده هم اونجا جمع بودن
بلند شدم و شروع کردم به قدم زدم
امروز چه همه مهربون شدن ...اقا پسرا لبخند میزنن
میخوان با ما اشنا شوند گرچه ما افتخار نمیدهیم
میرسام دستاشو مثلا برای رفع خستگی کشید بالا
یه علامت بود یعنی میز داغه
با همون ارامش رفتم سمت میز و از بانکدار اجازه گرفتم که بشینم
بانکدار یه پسر 25 ساله بود تقریبا و با یه لبخند بهم گفت که بشینم
میرسام در حالی که به برگه ها نگاه میکرد گفت :امشب چه شب سردی بود
سرد بازم یه علامت یعنی عدد 11پس جمع کارت ها یازده یه دهی لازمه
پاهامو زیر صندلی تکون میدادم و با قاطعیت شرط میبستم
میدونستم میرسام و بقیه که سر میزها اول میرن شرط های کوچیک میبندن اما ما باید میزو جمع کنیم ...
بانکدار که اسمش کیوان بود تر و فرز بازی میکرد و منم تر و فرز میشمردم
حالا نوبت سهراب بود
-خانوم نوشیدنی میل ندارین؟
- چرا ..تکیلا لطفا
من که نمیدونستم چیه؟؟فقط مثل طوطی چیزایی که یادگرفته بودم میگفتم
سهراب رفت و برام یه لیوان پایه دار اورد که توش یه نوشیدنی بود و رفت
منم یه ذره خوردم و متوجه پوزخند کیوان شدم
الان تو دلش میگه این که الان پخ پخ میشه و بازی رو میبرم
واستا ...الان یک پدری ازت درارم
با انگشتام میزدم رو میز و منتظر بودم کارتا رو برگردونه
باید از بیست و یک بیشتر بشه
اونجوری که من حساب کردم باید اون ببازه
اصطلاحا (هر وقت از بیست و یک بزنه بالا میگن سوز شده)
کارتارو برگردوند
جمع مال من که بیست و یکه
ده...سه...تک........بیست و چهارشنبه یه جیغ کشیدم و ژتون ها رو از وسط برداشتم و رفتم سمت یه میز دیگه
شبنم اشاره داد که میز داغه
به محض اینکه نشستم یه جیغ خفیفی کشید و گفت : وای خدا انگشترم گم شده؟؟
انگشتر یعنی جمعشون ........
و به همین ترتیب گذشت تا این که یه چیزی کشیدن رو سرم و بردنم یه گوشه
من فقط دست و پا میزدم و میگفتم که اشتباه کردم ...من کاری نکردم
دیگه گریه ام گرفته بود صدای خشن یه مرده اومد: جمعش چند بود؟؟
-من چیزی نمیدونم ......ولم کنین
-میگم جمعش چند بود؟؟
-یازده
یهو یکی اون پارچه رو از سرم برداشت و من با دیدن بچه ها یه نفس راحت کشیدم
یهو همه شون خندیدن و البرز گفت : به گروه ما خوش اومدی؟؟
- دیوونه ها نمیگین قلبم میگیره میمیرم میوفتم رو دستتون
ماهیارو که تا اون لحظه ندیده بودم جلو اومد و گفت : خدا نکنه ...کارت عالی بود ...
و من هنوز قلبم مثل گنجشک میزد
**********
مدرسه چه طور بود؟؟
برگشتم سمت صدا.....وای خدا ماهیاره؟؟ اینجا چیکار میکنه؟؟
با چشمام اشاره زدم که یعنی اگه بیای نزدیک میزنم قلم پات که هیچ خودکار پاتو هم خورد میکنم
اونم گرفت و یه ذره دور شد البته یه ذره که نه رفت اونور خیابون و منم اینور خیابون ......داشتیم با نازی و قزی میرفتیم و من خرگیجه گرفته بودم نمیدونستم به اشاره های ماهیار نگا کنم یا به حرفای نازی اینا گوش کنم یهو با سقلمه ی قزی یه اوخی گفتم و خودمو جمع کردم ......قزی زیر گوشم گفت: این پسره با تو سنمی داره؟؟
منم که خنگ دو عالم گفتم: کی ؟؟کدوم پسره؟؟کجا؟؟
نازی خدید و گفت :همون که اون سمت خیابون داره خودکشی میکنه شماره بده
قزی ادامه اشو گرفت و درحالی که زیر چشمی ماهیار رو نگاه میکرد گفت:اوا این همون صاحب گیم نته نی......همون که اون روز زل زده بود بهمون؟؟
اینا فکر کنم مادر زادی منحرف متولد شده بودن......چه تعبیرا ؟؟ واه واه واه؟؟ خواهرا بسیجی باشید.......بسیجی رفتار کنید ما پیرو راه امام و شهدا ایم خواهرا ........این حرکات زننده و زشت دیگر چیست؟؟
به یه جایی که رسیدیم از نازی و قزی جدا شدم و یه ذره بعد ماهیار اومد سمتم......اینگار منتظر بود اینا برن فقط
واستادم.........واستاد
لبامو طلبکارانه یه گوشه جمع کردم و ابروهامم کردم تو هم و دست به سینه روبروش ایستادم .......پاهامم با ریتم میزدم رو زمین
ماهیار: ها؟؟
من : کی به تو گفت بیای دنبال من
اول بهم یه ذره نگاه کرد .......بعد خوب نگاه کرد یه لبخند محوم زد .........دیگه یه لبخند به اندازه یه وجب زد( فوق دختر کش )
و باهمون حالت دستاشو اورد جلو و دستامو اروم باز کرد و انداخت اطرافم و منم چرخوندم و خودشم اومد کنارم و انگشتامو باز کرد و انگشتای منو گذاشت بین دستاشو و محکم دستمو گرفت و حرکت کرد ..........میخواستم جیغ بزنم اما نزدم میخواستم بزنم له اش کنم بگم به چه جراتی به من دست زدی مرتیکه لا اوبالی....ولی نگفتم میخواستم خیلی کارا بکنم و نکردم فقز اروم گفتم :دستمو ول کن .........
ماهیار قدم میزد و هنوزم لبخند داشت
و منم دنبال خودش میکشید
دوباره یه ذره بلند تر گفتم: دستمو ول کن ماهیار
زیر لب گفت :هیس.......فعلا باید تحمل کنی .....
پیاده رو شلوغ بود و من نمیخواستم ابروی هردومون بره میدونستم قرمز شدم هم از عصبانیت هم از خجالت اما بازم اروم پرسیدم: چرا باید تحمل کنم .......چون بهم جا و غذا دادی؟؟.......من اگر میخواستم اینجوری جا و غذا پیدا کنم که راه های ..........
ماهیار با دستش اروم یه ضربه زد رو دهنم و و انگشتاشو گرفت جلو دهنم و اروم گفت:هانا دو دقیقه منفی بافی رو بذار کنار.......اون پاساژی که داریم میریم توش مال دوستامه و من که بدون نسبت خاصی باتو نمیتونم برم توشو و برات خرید کنم؟؟ میتونم؟؟
پاساژ ؟؟کدوم پاساژ؟؟
یه نگاه به دور و بر کردم.........کی اومدیم اینجا؟؟
یه نگاه به ماهیار کردم که دستش هنوز جلو دهنم بود ........جون شما این افکار خبیث مارو یک لحظه به حال خودمون نمیذارن........یه لبخند گشاد زدم و دست ماهیارو که جلو دهنم بود و گاز گرفتم و اونم اومد یه دونه بزنتم که جاخالی دادم و در رفتم و درهمون حال گفتم : لازم نیست واسم خرید کنی؟؟ من چیزی نمیخوام؟؟
کوله امو گرفته بودم تو بغلمو و میدویدم .....با سرعت برق و باد میرفتم (عین یه اسب تیز پا ....هه هه والا مارو چه به اسب )
اونم کوله اشو محکم گرفته بود و میدوید از پله ها برقی ها میدویدم بالا و اونم اومد بالا.........به همه تنه میزدم و بایه ببخشید میدویدم که برم........نزدیک یه ستون بودم و داشتم میدویدم برگشتم ببینم ماهیار کجاس؟؟ هو هه حالا کلی مونده به من برسه و منم سرخوش رومو برگردوندم که شاتالاپ
فکر کنم همون ستونه اس..........
سرمو اوردم بالا که ای بابا !!!!! این نره غولو کی خدا گذاشت سر راه ما؟؟
بیچاره همه خریداش ریخته بود زمین ......یه پسر 24-25-26 نمیدونم بالاخره یه سنی داشت دیگه موهای خردلی داشت و چشمای عسلی تیپش هم که توپ .........البته کسی که میاد تو این پاساژ باید یه همچین تیپی هم داشته باشه......خم شدم وسایلاشو جمع کنم که گفت : نمیخواد دست بزنی
جمع کن بابا حالتو ..........حالا فکر کرده من خیلی مشتاقم وسایلاشو جمع کنم
اگه به ستون خرده بودم بهتر بود .....البته اینم کم از ستون نداشت
اومدم برم عقب که یکی دو دستی شونه هامو از پشت گرفت و یه خنده مستانه زد منم با عجز گفتم: ماهیار!!!!!!!
اومدم برم عقب که یکی دو دستی شونه هامو از پشت گرفت و یه خنده مستانه زد منم با عجز گفتم: ماهیار!!!!!!!
ماهیار از پشت سر پهلومو قلقلک داد و گفت : دیدی گرفتمت
مرتیکه لوس
خودمو ازاد کردم و از اقاهه معذرت خواستم که اونم یه جور بدی به ماهیار نگاه کرد و رفت.......اینم از راه نیومده واسه ما ادم شد.......بیا برو....برو جناب ستون متحرک
ماهیار اشاره کرد به یه مغازه که یه پسره دم درش ایستاده بودو مارا با لبخند نگاه میکرد و گفت: بریم هانا خانوم؟؟
- حالا مثلا من بگم نریم نمیریم؟؟
ماهیار: باید روش فکر کنم
- بیشعور......یالا راه بیوفت
ماهیار: هانا!! ادم باش
- نه این که توادمی!!
ماهیار: منظورم این بود که این قدر مثل فرشته ها رفتار نکن
- نکنه دلت میخواد بدوم دوباره بزنم تو دک و پزت؟؟
ماهیار :تو مثل اینکه بدت نمیاد دوباره به یکی دیگه بخوری
اخمامو در هم جمع کردم و رفتم طرف همون مغازه ، پسره از همون فاصله گفت :خوش اومدید خانوم ....بفرمایید
ای حال میداد دور بزنم برم اونور این ضایع بشه ای حال میداد
ماهیار خودشو رسوند و با یه لبخند مصنوعی به م تعارف کرد که برم تو
پسره یه ضربه زد به بازوی ماهیار و گفت: وروجکت بازارو ریخته به هم
با قبول اینکه من وروجکم اون ت مالکیت چی بود ؟؟
یعنی که چی اقا ؟؟ برادر شماهم به فساد گرایش پیدا کردی؟؟بسیجی باش!!
ماهیار یه جوری نگام کرد و گفت: فقط وروجک گفتی و بس؟؟
اون پسره : حالا چی میخوای براش بخری ؟؟
من که داشتم مانتو های گوشه سالنو دونه دونه رد میکردم و میدیدم داد زدم: قرار نیس ماهیار برام چیزی بخره ؟؟ خودم میخرم ......ماهیار جون زیادی تو زحمت افتاده .....لباسام دیگه باید به خرج خودم باشه
ماهیار ابروهاش رفت بالا و چشمک زد که یعنی ادامه بده
خوششان امد
واستا یه ضد حالی بهت بزنم !!
پسره : خدا زیاد کنه از این دوست دخترا .......خدا بده شانس .........ماکه هرچی دختر دورمونه ذرت و ذرت کادو میخوان کادوی مارم با یه جوراب سر و تهشو هم میارن....
من پشت چشمی نازک کردم به یارو کهو یعنی لیاقت نداری مثل من گیرت بیاد گرچه این ماهیارم همچی لیاقت نداشت........
ماهیار : مهران !! داداش .....هانا رو نباید با هیچ دختری مقایسه کرد .....هانای من گله ....نفسمه......میمیرم برای نگاهاش
یا علی !!
من : وای توروخدا نگو ماهیار........اصلا حرف مرگو نزن که دلم ریش میشه ....خدا نکنه تو بمیری عزیزم .....الهی من پیش مرگت بشم
مهران (همون پسره):واستا یه روز شبنمو میارم از هانا خانوم یاد بگیره چه جوری قربون صدقه من بره
ماهیار : عزیزم انتخاب کردی خانومی؟؟
من : ماهیار جون سخته انتخاب !! میای کمک!! اخه میخوام به سلیقه تو باشه
ماهیار اومد کنارم ایستاد و با یه ته خنده ای گفت :کدومو میخوای عشقم؟؟
منم زیر لب گفتم : فعلا خفه شو عشقم ......پول مول ندی پای این بنجل ها یه وقت ....من اینا رو عمرا بپوشم ........
ماهیار : پس یه دونه بردارم پروف کن بعد ایراد بگیر
- وا .......من که رو حرف توحرف نمیزنم عسیسم
ماهیار : اینم حرفیه .....
ماهیار مثلا یهو گوشیش ز زد و رفت بیرون و یه ثایه بعد داد زد: هانا جان ....خوشگلم بیا بریم وقت ارایشگاهت مثل اینکه دیر شده
پوووووخ .......مسخره !! من و ارایشگاه ..........من برم ارایشگاه پس ارایشگاه کجا میره؟؟
سرسری از مهران خدافظی کردیم و رفتیم بیرون از پاساژ و جاهای دیگه رو هم گشتیم دیگه الارم شکمم بلند شده بود گشنش بود کوچولو !!
هواهم تاریک بود یعنی دم غروب بود تاریک تاریک هم نبود
ماهیار یه مانتو دیگه هم خرید......نمیدونم این سلیقه رو از کجا اورده بود ؟؟ همچین شیک و پیک برام لباس انتخاب کرد و گرون که حالا انگار فردا میخوام برم انتالیا.....!!
استینشو گرفتم و کشیدم : اه ......ماهیار بسه دیگه خسته شدم!
ماهیار گردنشو یه تکون داد ، یه تیخ صدا داد و به من گفت : بریم یه چی بخوریم؟؟
خندیدم( هر هر هر ........الان این لبخندتو جمع میکنی یا بیام جمعت کنم .....دلت بسوزه وجدان ......دارم میرم رستوران !!)
با ماهیار سوار تاکسی شدیم ....ده تا پلاستیک دست اون بود دو تا هم دست من ....البته اقا کیفشونم دست من داده بود .....عارش میومد با کیف مدرسه بره خریده ......!!از اون دوازده تا پلاستیک یازده تاشو واسه خودش خریده بود ......فقط اسما به پای من تموم شد .........
اخ جون غذا!!!(نخورده ای مگه تو؟؟.....وجدان جونم !!!.......جانم ..........برو گمشو عزیزم )
غذا رو خیلی اروم خوردم .....یه دست بختیاری و یه دست جوجه .......دستگاه گوارشیم بدجور ارور میداد لاکردا .....نه اینکه از این غذا ها خیلی وقت بود هضم نکرده بود ندیده بود بدبخت !!
دیگه داشتم از زور خوردن و چپوندن تو حلقم بالا میووردم .......پر شده بودم ......بلا نصبت شما اندازه گاو خورده بودم
نوشابه رو دادم بالا
ماهیار : هانا ......تو جز نخبگانی نه؟؟
نوشابه رو با یه پخی دادم بیرون ....( ای کثافت ..زدی رو میزیشونو کثیف کردی....این که چیزی نیس ماهیار که رفت میخوام دماغم هم با رو میزیشون پاک کنم )
نخبه ..یا حضرت ادم !!..نمردیم یکی مارو ادم حسابی حساب کرد ....اره عزیزم نخبه چیه من خود انیشتنم.....
- ولک چه خبره نخبه باشم !! فقط معدلم بالاس مثل خیلی های دیگه
ماهیار: واست یه کاری دارم!!
جدی شدم ......کار؟؟ (اخم کردی مثلا جدی شدی؟؟....پ چی)
با ابهام سرمو تکون دادم که یعی چه کاری؟؟
ماهیار یه ذره نزدیک اومد و گفت : کار سختی نیست .....البته فکر کنم برای تو سخت نباشه
من :چه کاری؟؟عین ادم حرف میزنی یا نه؟؟
ماهیار : بازی.........میخوام بازی کنی؟؟
- : واسه یه بازی این همه مقدمه نمیان........چی هست ؟؟ که نیاز به خریدن لباس داشت
ماهیار: پس فهمیدی برا چی امروز بردمت خرید؟؟
- : خودت میگی نخبه ام
:ببین هانا!! تو که لنگ پولی و جا و غذا .......منم دنبال یکی مثل تو میگردم .....
- : برای چی ؟؟مگه من چیکار میتونم انجام بدم ؟؟
- خیلی چیزا.......
اَی ناقلا
-: مثلا؟؟
- یه تقلب ماهرانه تو بازی
اه نه بابا ........چه کار سختی ...من که انیشتنم توش میمونم برم بگم ادیسون جون بیاد با یه نظر حلش کنه
: تو بازی پول نیس ماهیار!! بچه گول نزن
: چه فرقی داره؟ بازی یا قمار؟؟
اصلا فرق نداره .....تو خودتو ناراحت نکن
- : چی گیر من میاد؟؟
- پولش
- : چی گیر تو میاد پس؟؟
- پولش..... اونقدری هست که بین من و تو و چند نفر دیگه نصف بشه
نوچ ......باز مارو خدا گذاشت سر دو راهی ...خدا جون اخه وقتی به من زبون بسته اب و دون نمیدی پر میکشم میرم پیش همون برادران کفتر باز به مسیر انحرافی علاقه مند میشم .....میشم عامل فساد جوامع و جوانان ......تهاجم فرهنگی ایجاد میکنم ......قمارباز که هیچی پسربازم میشم اونوقت خودت بیا جمعم کن !!
با ضربه انگشتام رو میز فکر هم میکردم
باید قبول میکردم ؟؟ باید به حرف این نی قلیونی که جلوم نشسته و با خواهش نگام میکنه اعتماد کنم ؟؟
- باید چیکار کنم؟
ماهیار یه جیغی کشید که سیخ سر جام نشستم همه نگامون کردن یهو......
ماهیار: قبول میکنی پس؟؟
بدون این که بفهمم جیغش برا چی بوده خودمم یه جیغ کشیدم پشت بندش ....نمیدونم این انرژی اتمی رو امروز از کجام اورده بودم ....؟؟ تموم نمیشد که؟؟
پاهامو جمع کردم و چهار زانو نشستم رو صندلی و گفتم : سوسکی چیزی دیدی ماهیار ؟؟
ماهیار : با تعجب نگام کرد و گفت : اره خاله سوسکه بود رفت پیش اقا موشه
یه جیغ دیگه کشیدم : موشم هست
ماهیار خیز برداشت رو میزو و جلو دهنمو گرفت و گفت : ساکت باش د چرا جیغ میکشی دختر ؟؟ الان میان محترما با یه در (بوقی) پرتمون میکنن بیرونا!!!!!
با ناخونام دستشو چنگ زدم و وقتی که برداشت گفتم : پس سوسک ندیدی؟؟
ماهیار : چون تو گفتی قبول میکنی هیجان زده شدم
تو چه زپرتی هستی که با یه حرف من هیجان زده شدی ........ادیسون دوست عزیزم وقتی برقو اختراع کرد اینقدر هیجان زده نشد .....
من : باید توضیح بدی تا بعد
ماهیار لپمو کشید و بلندشد بره که حساب کنه
فکر کنم دو دقیقه دیگه صاحب رستوران میومد پول میزو حساب میکنه یه چی هم دستی میزاره روش و میگه شما فقط برید تورو خدا
این که رفت منم تنها موندم بین این همه دختر و پسری که تو رستوران در حین لمبوندن بهم بد نگا میکردن......خدایا چشم های شور را که چشم دیدن جیغ زدن دو عدد جوانک را ندارند را از ما دور بگردان .......فوت
**************
یه تخت دو طبقه تو اتاق ماهیار بود که من بالا که جای برادر ماهیار بود میخسبیدم (لری :به معنای خوابیدن)
راستی این برادر ماهیار این خوشگل چشم سبزه که عکسشم 80 در 90 زدن به دیوار کجاس اصلا؟؟ما زیارتشون کنیم شاید حاجت روا شدیم
رو تخت بالا دراز کشیده بودم و ماهیار هم رو تخت پایین........هردو فردا امتحان شیمی داشتیم و زیر نورچراغ خواب سقفی درس میخوندیم ......
ماهیار یه ضربه با لگد زد به بالا (زیر تخت بالایی) و گفت : تموم نشد؟؟
من: چرا وحشی بازی در میاری؟؟ چرا بابا تموم شد.......ماهیار !! شرمنده میشه این پتو رو عوض کنی؟؟
ماهیار: چرا؟؟
من :مال یکی دیگه اس دلم نمیاد باهاش بخوابم .....مورموم میشه .....ایشو چیشم میشه .....
ماهیار: خوب اونو بده پایین بیا با مال من بخواب .......با مال من که ایشت نمیشه؟؟
بله ......بله
سرمو از همون بالا پایین بردم و به ماهیار که دراز کشیده بودو دستش زیر سرش بود نگاه کردم : میگم مال یکی دیگه اس نمیخوابم .........اونوقت میگی با مال تو بخوابم؟؟
سر و ته داشتم نگاش میکردم
پ چرا حرف نمیزنه؟؟
ماهیار: موهاتو رنگ کردی؟؟
موهامو ؟؟ وای همه موهام ریخته پایین
سریع جمعشون کردم ...........خاک تو سرت
ماهیار: چرا جمعشون کردی؟؟ راحت باش
همین دیگه راحت بودم که این شد
موهامو جمع کردم و چراغو خاموش کردم و بیخیال پتو داشتم میشدم که ماهیار از نردبون تخت اومد بالا و پتوی خودشو و با مال برادرش عوض کرد و کشید روم.....تو تاریکی موهامو ناز کرد و گفت : شب بخیر هانا خونومی خجالتی!!!
موهام!!!!! خدایا چرا موهای منو اینجوری افریدی .....چرا همه میپرسن رنگ کردم ......اخه خدا از تو بعیده خودت یه عامل انحرافی که نه کل هیکل من عوامل انحرافیه اونوقت میگی ادم چرا خام حوا شد .......والا
حالا خدایا من پانشم صبح ببینم بابت ناشکری کچلم کردی ها .......بابا غلط کردم .....اصلا همین عوامل احرافیه که نمک زندگیه.......از قدیم گفتن بنده با خدایش ناشکری کند ابلهان باور کنند .............
راستی من چرا از پتوی ماهیار بدم نیومد چقدرم نرمه !!!!!!!(پتوی ماهیار.....بخوابید ...بخرید....... حالشو ببرید .....اگهی بازرگانی )
این که خوابید منم با پام پتو رو دادم پایین
میترسیدم دیگه ..... یهو دیدی این پتوهه اومد رو دهنم
یه بیست مین گذشت هنوز نخوابیده بودم کامل ......یعنی مطلقا در عالم هپروت بودم ....که اقا بلند شد رفت اب خورد و اومد دوباره پتو رو کشید رو من و دوباره خوابید
منم که داشتم تلف میشدم اون زیر سریع پتو رو دادم با جفت پا پتو رو دادم پایین
ای کاش این جفت پارو فرود میووردم تو شکم ماهیار .....ای کاش!!
سردم شد دوباره پتو رو دادم بالا ......اما کامل نیووردم بالا که نیاد رو دهنم ...دوباره یه ساعت بعد روز از نو روزی از نو
هی من میدادم پایین اون میداد بالا
تا خود صبح از ترسم نخوابیدم و بیدار موندم........این هم یکی از دردای بی درمونه دیگه صبح با صدای خروس گوشی ماهیار بلند شدم
الارمشم اهل دله ........
با صدای دلنشین خروس نرقصیده بودیم که صبح از ترسمون با اونم یهو پریدیم .......حالا باید عین میمون از این نردبونه برم پایین ........اینم شد زندگی خودم که میمونم صدای خروسم که در فضا پخش میشه این ماهیارم که عین خر تا صبح لقد میپروند بالا
در کل یک باغ وحش خونگی تدارک دیده بودیم .......
الارمو خاموش کردم و رفتم تو دستشویی
یه بیست مین بعد صدای تق تق میومد ......اوا در میزنن تو دستشویی هم ادمو راحت نمیذارن
.....ای وای......من سر همین سنگه خوابم گرفته !!
ببین خدا به چه روزی افتادیم عین این معتادا تو دستشویی خوابمون میبره ....
عملی و مفنگی نشده بودیم که شدیم.........حالا بریم بیرون بذاریم این ماهیارم از این فضا فیض ببره و خودشو بسازه ....اره داداش ما تو کارمون معرفت داریم ..دوتاهم بینیمو دادم بالا و رفتم تو روشویی و صورتم هم شستم .......دستشویی شون ماشالله یه قالی دوازده متری میخورد .........یه ده ساعتی تو راهی تا برسی به درش
امشب باید یه جوری پتو رو دو در کنم ......داشتم دوباره میخوابیدم که ماهیار صداش بلند شد: جان مادرت بیا بیرون دارم جون میدم
سریع اومدم بیرون و باهمون خماری خواب گفتم : ساعت چنده .....؟؟
ماهیار: 8.......
و سریع رفت تو..........اوخی ......دلم سوخت چقدر به برادرمون فشار وارد شد ....فکر کنم به درجه شهادت داشت نایل میشد که ما شیطان صفت ها مانع شدیم ....!!
ماهیار تا منو دید دوستاشو ول کرد و اومد طرفم چه مرامی !!ولی جون عمه ات الان مرام پرامو بیخیال شو نیا اینجا!!
اخه من به قزی و نازی چی بگم؟؟
ولی ماهیار همچنان میومد منم با چشم و ابرو مژه و لب و لوپچه و لپ و خلاصه هر چی اعضا داشتم اشاره میکردم نیا ......د جون هانا نیا!!
ای داد بیداد نازی اینا هم دارن میان!!
و خوشبختانه یا بدبختانه اونا زود تر رسیدن!!قزی گفت:چه طور بود بازی!!
یهو همه چی یادم رفت و با هیجان و شکلک گفتم: توپ توپ بود !!بدجوری فاز داد!!
نازی:خوبه که خوشت اومده!!
من:البته فقط برای یه روز!!
قزی:ما هم اولش همینو می گفتیم!!
ماهیار رسید بهم و وقتی دید با دوستامم و دارم خودمو هلاک میکنم که بگم نیا اینجا!!بالاخره متوجه شد و یه چشمک زد که والا منظورشو نفهمیدم!!(این حرکات زننده چیه ؟؟دختر مردمو منحرف میکنی که چی بشه؟؟پسره ی از خود بی خود رفیق باز)
همه بلند میشدن و یه مدلی با ماهیار دست میدادن و میگفتن:به اقا ماهیار چه عجب از این طرفا!!
قریبا همه همینو میگفتن به جز یکی که برگشت گفت:بابا ما گفتیم دیشب رفتی پیش برادرهای گشت شب !!
و اون یه نفر میر سام بود .
ماهیار هم با یه لبخند نازی و قزی کش به جمع ما نیگا کرد و تو گوش میرسام یه چی گفت که ابروهاش از تعجب تا کره ی ماه رفت بالا و قر داد دور منظومه شمسی و اومد پایین ....
حالا نوبت میرسام بود که یه نگه به ما بکنه
نازی و قزی هم که ندید بدید ...به خودشون گرفتن .......اه اه این سبک بازی ها چیه؟؟ابروی هر چی گیم نت بردین
یه ربعم بازی کردم و یه نگا به ساعت کردم پنج و نیم بود باورم نمیشد...چه قدر زود میگذره و چه قدر خوش میگذره
ولی من نه جا دارم نه وقت برای خوندن درسا
داشتم از بچه ها خداحافظی میکردم که میرسام صدام کرد:فکر کردم پول شیرکاکائو و بازی رو میخواد بگیره، احتمالا نازی اینا هم همین فکرو کردن چون اومدن و گفتن:سامی!!به حساب ماست ها !!ازش هیچ چی نگیر(سامی دیگه چه صیغه ایه؟؟)
منم که پول نداشتم تعارف نکردم و فقط زیر لب گفتم:شرمنده ام کردین!!
میرسام با یه حالتی گفت:قبلا حساب شده!!من هانا رو برای یه کار دیگه صدا زدم
نازی با تعجب:حساب شده؟؟
قزی:کی حساب کرده؟؟
میر سام:یکی عشقش کشید حساب کنه حالا شما دوس ندارین؟؟
دوباره با بچه ها خداحافظی کردم که میرسام با یه حالتی نیگام کرد و گفت:ماهیار بیرون منتظرته!!
هان؟؟
رفتم بیرون ...بله اقا همین جاست از دور اومد سمتم و گفت:به هانا خانوم؟؟چه خبرا؟؟راه گم کردی؟؟ بینیمو کشیدم بالا و با یه پرستیژ بالا شهری تو حلق ماهیار گفتم:ببخشید شما؟ ماهیار یهو حالتش صد و هشتاد درجه عوض شد و زیر لب گفت:چی میگه این؟؟ ماهیار:ناز میکنی؟؟ من:اقا مزاهم نشین لطفا ما تو این محل ابرو داریم ماهیار از ته دل خندید و گفت:نازتم میخریم برگشتم و دست به سینه نگاهش کردم و کیفم رو از یه شونه ام گذاشتم رو اون شونه و گفتم:اینجا چیکار میکردی؟؟ ماهیار:من اینجا چیکار میکنم؟؟اسم گیم نتی که توش بودی رو مگه ندیدی؟؟وقتی گیم نت به اسم منه انتظار داری اینجا چه کنم؟؟ برگشتم و یه نیگا به سر در گیم نت کردم ........ای بمیری هانای الاغ !! "سرای بازی ماهیار" ماهیار کله منو برگردوند طرف خودش و گفت:بازم میخوای نادید بگیری هانا خانوم؟؟ دیگه ضایع بازی بیشتر از این ؟ باهم قدم زدیم و من هم کل ماجرا رو گفتم!!اون هم گوش داد رسیدیم به یه فضای سبز و نشستیم رو نیمکت ساکت بودیم که یهو من برگشتم گفتم:شرمنده مون کردی شازده!!پول بازی رو تو حساب کرده بودی نه؟؟ ماهیار خندید و گفت:میرسام گفت؟؟ یعنی واقا من اینقد خنگ میزنم من:دیگه خنگ نیستم که ......... با دستش سرمو هل داد و گفت:باشه بابا همون موقع دو عدد برادر اومدن تا به قولی مارا ببرن تو راه راست برادر نامبر وان رو به من:دختر خانوم! شما با اقا نسبتی دارین؟ به تو چه مرتیکه مف خور ماهیار:فرمایشی هست با من صحبت کنین اخوی نامبر تو:شما ساکت چرا اینا از من میپرسن؟؟حالا من باید چی بگم؟؟ من:لزومی نمیبینم به شما بگم اخوی نامبر وان: وقتی اعزام شدین به محل لزوم رو بهتون میگم باجی!! از باجی گفتن و لهجه اش معلوم بود ترکه با یه گارداش گفتن کشوندمش یه گوشه و یه چی ترکی سمبل کردم و گفتم و اونم ابراز ارادت کرد که همولایتی و رفت به اون یکی اخوی گفت:مشکلی نیست و رفتن ماهیار با گنگی نگام میکرد و بعد گفت:پول مول داشتی؟؟ من:نه چطور؟؟ ماهیار:پس با چی بهشون رشوه دادی؟؟ من:رشوه ندادم خره..........ترکی حرف زدم !! ماهیار:مگه ترکی؟؟ من:نه بابا....... فقط بلدم !! ماهیار:راستی تو اصالتن مال کجایی؟؟ اب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم!! |
اب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم!! ماهیارکه دید ج نمیدم گفت:نمیخوای امشب مهمون من باشی ؟؟از قبرستون که بهتره....... با سپاس گذاری نگاهش کردم و گفتم:نه زحمت نمیدم ماهیار:نکنه زده به سرت دختر!!قبرستون شبا وحشتناکه.... من:فکر بودن تو خونه ی شما هم همین طور ماهیار:من رو که اون شب دیدی...بچه سر به زیریم.........اصلا رو حساب ترحم نذار فقط واسه جبرانه هانا سرمو پایین تر انداختم و اون ادامه داد:گرچه نمیشه اون کاری رو که تو برام کردی جبران کنم عزیزم سرمو خیلی پایین تر بردم و کیفمو بغل کردم، ماهیار:اصلا یه شب نه تا هر وقت که مامان اینا بخوان بیان باید بمونی پیش من چونه ام می لرزید من چه قدر بدبختم اخه !اون داره خونه ی درب و داغون منو با مال خودش مقایسه میکنه؟؟بازم یکی دیگه میخواد برام دل بسوزونه گیرم دو سه روز هم پیش ماهیار باشم بعدش چی؟؟اونم یه روزی از دست من خسته میشه اشکام دونه دونه میریخت رو کیفم و من سرم بیشتر تو سینه ام فرو میرفت ماهیار چونمو گرفت تو دستاش و گفت:هانا ؟؟چرا گریه میکنی؟؟ همین حرفش کافی بود تا من باشدت بزنم زیر گریه صدای گریه ام فضای پارکو گذاشته بود رو سرش و هر کی رد میشد نگام میکرد........ماهیار مبهوت مونده بود و نمیدونست چیکار کنه؟؟ یهو اومد سمتم و سرمو بغل کرد و گفت:........ نه هیچ چی نگفت گذاشت اروم گریه کنم.....اروم تر شدم...خیلی اروم با به یاداوری هر بدبختی گریه ام شدت میگرفت نمیدونم چه قدر گذشت ولیدیگه میخواستم سرمو بلند کنم اما نمیشد ....با زور سرمو از رو سینه ی ماهیار بلند کردم و ......... باورم نمیشد ماهیار گرفته خوابیده؟ بابا به جان خودم این معتاده!!اون شبم همین طوری گرفت خوابید ساعتمونگاه کردم یه چهل و پنج دقیقه ای بود که گریه میکردم! تو خواب ماهیارو نیگا میکردم!!یه پیراهن کلاه دار و تنگ شیری تنش بود و یه جین فاق کوتاه پاش بود از تیپش خوشم اومد منم همیشه فاق کوتاه میخریدم البته اون موقع ها که بابام زنده بود موهای خوش رنگی داشت خیلی از رنگ موهاش خوشم اومد .....موهای خوش حال قهوه ای سوخته اما روشن .....یه حالتی بود .... یهو دوباره گریه ام گرفت(گریه تو هم قطع و وصل میشه ها) اما گریه نکردم و اروم ماهیارو بیدار کردم!! - ماهیار جان !! پا نشد - اقای محترم پاشو (بابا این شده مجسمه که ....تکون بخور تن لش!!........درست صحبت کن خانوم نویسنده نذار من دهنم باز شه) - هوی اقا پسر پاشو دیگه وقتی به زور مشت و تکون بلند نشد دیگه لگد میزدم :د هیکلتو تکون بده دیگه ماهیار اروم چشماشو باز کرد تازه رنگ چشماشو میدیم البته با کیفیت فول اچ دی چون به معنی واقعی رفته بودم تو صورتش همرنگ موهاش بود اما یه کم خوشگل تر خمارخوابم که بود اون لحظه گیج میزد.... دو دقیقه نگام کرد و یهو همه چی یادش اومد گفت :ببخشید که خوابم برد شروع کردم به بلند خندیدن ! این نکنه مشکل داره؟؟اخه کدوم ادم سالمی اونجوری میوفته میخوابه یه قرن بعد خنده ام تموم شد همیشه همین طور بودم یه چیز کوچولو که میشد ریسه میرفتم تا سال دیگه عید نوروز خنده ام تموم شه!! با دستم اشک چشمامو پاک کردم و ماهیارشرمنده گفت:برم دست و صورتمو بشورم و رفت سمت سرویس های بهداشتی یا به عبارت ساده تری مستراح!!!!!!!! موبایل ماهیار که رو نیمکت جامونده بود شروع کرد به زنگ زدن .........متوجه اش نشده بودم تا اون موقع .......نمیدونستم بردارم یا نه !! ناراحت میشه یا نه!!کار خوبی میکنم یا نه!!یه نگاه کردم به گوشی....که انگار از نگاهم ترسید و قطع شد (ماشالله ابهت رو گوشی ام تاثیر میذاره) همون لحظه ماهیار هم اومد ........و رو کرد طرف منو گفت :تصمیمتو گرفتی ؟؟خونه مایی دیگه نه؟؟ من:اخه میدونی........ ماهیار: دهه........نیم ساعت گریه میکردی سبک نشدی....بیاد دیگه کوله امو کشید و گفت :یالا بجنب ماهیار:خوب اینم خونه امون یه نگاهی به خونه کردم یا ابولفضل عباس !!ای خونه اس یا کاخ سفید ؟؟ بابا کاخ سفید میاد اینو میبینه شرمنده میشه جان تو!! معمارش کدوم الاغی بوده که فرق خونه و قصرو تشخیص نداده؟؟ داشتم سعی میکردم فک افتاده وسط خیابونم جمع کنم که نگاهم افتاد به ته خیابونو و دیگه با کارتک هم فکم جمع نمیشد وای خدا چه باغ خوشگلی !! ته خیابون یه باغ خیلی خوشگل بود چون شبیه پارک بود اول فکر کردم عمومیه ولی از قفل درش و فضای فوق العاده با صفای توش دست گیرم شد که مفتی نیست و صاحاب داره !!بخشکی شانس ماهیار دعوتم کرد که برم داخل خونه و منم یه ذره تعارف که کردم رفتم تو بدون توجه به داخل خونه و دکوراسیون شیکش رومو کردم سمت ماهیار که داشت میرفت سمت آشپزخونه من:یه چیز بپرسم؟؟ یه بطری اب از تو یخچال برداشت و سر کشید و نگام کرد که یعنی بپرس خوب حالا که چی؟؟ زبون نداری؟؟ من:اون باغ ته خیابون .....چیزه یعنی چیزه دیگه؟؟ خیلی با مزه نه نه خیلی اینه اه............جونم در بیاد ....منظورم اینه که مال کیه که اینقدر با صفا و مامانیه؟؟ ماهیار اب از تو دهنش پرید بیرون بیشعور و با خنده گفت:مگه باغم با مزه و مامانی میشه ؟؟ من: حالا که شده ...جواب منو بده ماهیار:خوشت اومده ازش ؟؟ من:اوهوم ماهیار:میخوای بری توش بگردی؟؟ من:اوهوم ماهیار: یه ساعت دیگه خوبه؟؟ من: عالیه!.......مگه ازصاحب باغ اجازه داری؟؟ ماهیار:صاحب باغ عمومه......اره بابا اجازه دارم من با ذوق پریدم بالا !! عادت های ناپسنده دیگه چه میشه کرد حالا حیف که ماهیار بود وگرنه یه حرکت مخصوص با کمرم داشتم که هر وقت ذوق میکردم اون حرکتو میکردم !! عین این مصری ها دستامم تکون میدادم ولی الان جلو این پسره زشت بود یهو دیدی میگفت این خله کیه من راه دادم تو خونه امون !!و با تیپا به سوی بیرون هدایتم میکرد به همون بالا پریدن بسنده کردم و رفتم سمت مبل و کوله امو گذاشتم روش !! از صبح رو دوشم بود؟؟ خیلی سنگین بود لا مصب منو باید جز زنان اهنین حساب میکردن با این زورم به خدا رضا زده از بلند کردنش عاجز میموند زیپشو باز کردم و همه ی لباس هامو که چپونده بودم توش ریختم بیرون ....البته نه همه اشو (بعضی از لباس ها که نباید بذاری بیرون که همه ببینن که یه حریمی گفتن یه وسایل شخصی گفتن یه پسر نامحرمی گفتن .....کشکی نی که!!) عروسک خرس خوشگلمو هم که اسمش خرسی بود و عروسک دانیاسور سبزم که اسمش دانی بودم در اوردم و گذاشتم رو مبل یه دست لباس و شال برداشتم و منتظر شدم ماهیار از دستشویی تشریف بیارن تا بپرسم کجا برم تعویض لباس ده دقیقه صبر کردم نیومد رفتم دو رخونه چرخ شدم البته همه اشو که نتونستم ببینم خیلی گنده بود والا یه ملت تو این خونه جا میشدن حتی میتونستن تو حالش زمین کشاورزی درست کنن و تو اتاقا دام داری کنن !! گوسفنداشونم میتونن بذارن تو حیاط بچرن رو پشت بومم جون میداد واسه کفتر بازی بچه محلای ما احتمالا یه استخر گنده هم دارن که توش میتونن کوسه موسه پرورش بدن به فکرای چرت و پرتم خنده ام میگرفت مخصوصا از فکر اینکه الان تو اتاق هاشون به جای گوسفند دارن اون ماهیار و بردارشو می پروروندن....... یهو چشمم خورد به یه عکس گنده که رو دیوار یکی از اتاقا زده بودن از اون جا مشخص نبود کیه و چه شکلیه اما از همون دور چشم های سبزش چشمک میزد !!یه نگاه به دور پذیرایی انداختم و به چهار دست مبلی که تو سالن با نظم و سلیقه چیده شده بود نگاه کردم یه طرف سالن مبل های قرمز و مشکی بود و یه دکوراسیون مدرن با تابلو هایی کلاسیک که داد میزد یه پول خوشگل براش پیاده شدن !!همه اش هم خط خطی بود !!انگار داده بودی تقی بچه نق نقوی همسایه امون کشیده بودشون اما خوب خوشگل بودن دیگه یه طرف دیگه مبلمان قهوه ای شکلاتی بود که وسطش یه فرش پرز بلند قهوه ای بود این مبلا به شکل دایره به هم میچسبیدن و روبروش یه ال سی دی اندازه پرده سینما گذاشته بودن که دو طرف ال سی دی باند های گنده بود و کنار باند ها عروسک های بزرگ دو تا دختر بود که دامن های گنده و پفی پوشیده بودن و یه چتر خوشگل هم رفته بودن این قسمت سالن پر از عتیق بود و مجسمه و تابلو های چهره ی فوق العاده طبیعی که پولشم فوق العاده طبیعی بوده از اون قسمت یه پله میخورد و رفت سمت پنجره ی بزرگ کنار سالن که کنارش یه مبل یه تیکه چسبیده بود بهش که رنگشم بنفش خوشرنگ بود و کوسن های رنگاوارنگ داشت سمت دیگه ی سالن که من باشم گلخونه بود و کنارش مبل های چرم سبز روشن که میچرخیدن و خیلی نرم بودن معلوم بود که خیلی گرم و نرمن !! و با فضای گلخونه که پر گل و گیاه بود ست شده بود و شده بود ماه سرمو چرخوندم و دیدم ماهیار اب چکون از دستاش داره میره تو یه اتاق که داد زدم :شازده یه لحظه تشریف بیارین اومد طرفم و درحالی که دستاشو با شلوارش خشک میکرد گفت : بله من: رفته بودی نصف عمرت تو دستشویی فکر کرده بودی رفتی جزایر قناری که نمیومدی بیرون نه ؟؟ ماهیار خندید و گفت :تو به تایم دستشویی رفتنم هم کار داری؟؟ من: نه شازده اما چون وقت طلاست شما داشتی طلاتو صرف دستشویی میکردی گفتم امر به معروف کرده باشم ماهیار یه نیم خنده ای کرد و گفت: این زبونه یا گردن زرافه که اینقد درازه ؟؟ یه لبخند گنده به پهنای کل صورتم زدم که یعنی گردن زرافه اس!! ماهیار :خوب حالا کارت؟؟ نیشمو بستم و گفتم: اهان !!من کجا باید برم تعویض لباس ماهیار: خانوم محترم اتاق پرو نیداریم باید بیای تو اتاخ ما لباس عوض کنی؟؟ من : اتاخ؟؟یا اتاق؟؟ ماهیار: همون!!مهم معنی و باطنه که همون اتاق بود من : کدومه اتاختون ؟ ماهیار :اونا ها با دست به اتاق انتهای راهرو اشاره کرد و گفت :برو عوض کن رفتم سمت اتاق و بدون اینکه به اتاق نگا کنم لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون ماهیار جلوی تلویزیون داشت با موبایلش حرف میزد رفتم کنار کیفم و به ساعت نگاه کردم یه ربع مونده بود همون موقع ماهیار تلفنشو قطع کرد و نگام کرد یه لباس فیروزه ای با یه شال فیروزه ای سرم بود چندان گرون نبود اما خوب بود !! -میگم اون تخت دو تایی مال کیه؟؟جون شما اگه من به اتاخ نیگا کرده باشم -من و داداشم دیگه نابغه -وا....با این همه سکنات و ممکنات و خدم و حشم و کاخ و باغ و اینا یهه اتاق رو دونفری مصرف میکنین...واقعا که دست لامپ کم مصرفو از پشت بستین خنده اشو خورد و گفت : جای خواب ما یکیه اما اتاق مطالعه و لباس و وسایل داداشیم اونجاست با دست به جایی که اشاره کرد نگاه کردم اما......درش بسته بود ماهیار خندید و گفت : درشو اکثرا قفل میکنه ...ماهم نمیدونیم اون تو چی داره؟؟ یه ذره سکوت کرد و بعد ماهیار با لبخند گفت: هانا خانم امروز کارنامه های مارو دادن مال شما رو چی ؟؟ من :اره دادن در ضمن نیشمم باز کردم ماهیار: مال من که افتضاح شد !! من :چند شدی مگه؟؟ ماهیار : نوزده و نود و هشت یه پوف کردم و گفتم: منو مسخره کردی ماهیار: نه جون تو خیلی بده من انتظار 20 داشتم من: کدوم مدرسه میدرسی؟؟ ماهیار: هان؟؟ من : کدوم مدرسه درس میخونی؟؟ ماهیار: تیزهوشان عارف من :اه .....به به .....پس شما هم تو المپیاد علمی هستین ماهیار یه پشت چشم خوشگل برام نازک کرد یاد شمسی خانوم(صاحب خونه قبلیم) افتادم که واسه زنای محل پز میداد من :خوب حالا ماهیار: معدل شما چند شد؟؟ بدون شرح کارنامه رو دادم دستش دو دقیقه ای ساکت بود برگشتم گفتم: جارو کجاس؟؟ ماهیار: هان؟؟میخوای چیکار؟؟ من : میخوام فکتو از رو زمین جمع کنم ماهیار از شوک در اومد و گفت :تو چیجوری میرسی درس بخونی؟؟ من :همون جوری که شما درس میخونی ....... با مظلومیت گفتم : ماهیار !! ماهیار : هان؟؟ من : میشه امشب رو تا صبح بیدار بمونی باهام درس بخونی و یادم بدی !!اخه امروز اصلا درس نخوندم ماهیار: میخوای بریم باغ درس بخونیم چه قدر ماها مثبتیم تورو خدا!!همگی در راه کسب علم و دانش و در جهت پیشرفت کشور میکوشیم سرفراز باشی میهن من!! هه هه!!- آخیش ......بالاخره تموم شد ماهیار: تو که بهتر از من بلد بودی نفله -نفله که تویی ......درضمن درست صحبت کن ...... ماهیار دراز کشید رو زمین خاکی باغ و منم کشید که یعنی منم دراز بکشیم ماه وسط اسمون داشت واسه خودش قر میداد ستاره ها هم همه باهم دست میزدن واسه اش یه نور مهتابی از یه لامپ بلند پایه میتابید و ما زیر همون نور درس خوندیم زمین سرد سرد بود و به احتمال ما خاکی خاکی شده بودیم چشمامو به خاطر نور لامپ جمع کرده بودم و دستامو زیر سرم گذاشته بودم: ساعت چنده؟؟ ماهیار: فکر کنم سه سریع بلند شدم و گفتم :چی؟؟ ماهیار: سه شایدم چهار..چیه مگه؟؟ من: هیچی فقط باورم نمیشه به این زودی اواره کوچه خیابونا شدم که ساعت سه بیرون خونه خودم کنار یه پسر علاف تر از خودم دراز کشیدم ماهیار: چقدر زود میگیری ماشالله من: برو خودتو مسخره کن ماهیار: راستش یه چیزی تو ذهنم میچرخه نمیتونم بپرسم؟؟ من: چی؟؟ ماهیار:تو کسی رو نداری؟؟خاله ای ،عمه ای؟؟ فامیلی چیزی؟؟ اخم کردم و با صدای سرما خورده ای گفتم: نه ماهیار: پس پول دفن پدر و مادرتو اونم تو بهشت زهرا کی داده؟؟ ساکت بودم به درخت تکیه دادم و زانوهامو بغل کردم ماهیار:نکنه کمیته امداد؟؟ نباید دروغ میگفتم: نه ماهیار: پس کی؟؟صاب خونه ات؟؟ من: نه ماهیار:انجمن اولیا و مربیان مدرسه؟؟ من :نه........هیچ کی در مورد مشکلات من چیزی نمیدونه ....حتی دوستام !!فقط مدیرمون میدونه ماهیار: چرا ازشون کمک نمیخوای؟؟ من : چقدر میتونن کمکم کنن ........یه تومن ......دو تومن ......بیست تومن.....؟؟.......به مدت چقدر .؟؟به چه قیمتی؟؟ به قیمت بد شدن بین همه دوستام ؟؟به قیمت نگاه کردن مادراشون به یه چشم دیگه؟؟و اخرشم انداختنم بیرون از مدرسه ای که واسه درس خوندن توش جون کندم؟؟غیر از اینه؟؟ ماهیار: چرا اینقدر بدبینی؟؟میتونی بخوای کسی نفهمه که ....... حرفشو قطع کردم:بسه!!........بسه ماهیار !!!!!تمومش کن !!!!!اونا هر چقدر هم که خوب باشن منو درک نمیکنن ......حتی تو هم منو درک نمیکنی!........میدونم تو ذهنت چی درموردم فکر میکنی.....میدونم تو دلت میگی !!این دختره چه جور دختریه که قبول کرد شبو پیش من بمونه!!چه جور ادمیه که تونسته با اون همه بدبختی تو اون مدرسه با اون همه مخارج دووم بیاره ......یا چرا اینقدر راحت با دوستاش تو گیم نت نشته بود و بازی میکرد؟؟ یا چه میدونم اصن چیجوری قبول کرد اونشب من پیشش بمونم ؟؟به پیر به پیغمبر من همه اینا رو میدونم ....میدونم اونایی که اسما خیر و خوب و با خدان هم همینجوری به من نگاه میکنن یه سرخر یا یه گدایی که باید یه چی بذارن کف دستش تا کنه نشه....... دیگه اشکام میریخت رو صورتم و منم کلافه پاکشون میکردم...اونم بلند شده بود و با سری که زیر انداخته بود گوش میداد ....گرچه فکر کنم بازم خوابیده ...پس با خیالت راحت دردد و دل میکنم:دلت چی میخواد بدونی؟؟کی خرجمو میداد؟؟کی منو گذاشت اون مدرسه؟؟ کی ؟؟دلت میخواد اسم اون فرشته ی نجاتی رو بگم که شده فرشته ی مرگم ؟؟فرشته ی مرگ مادر و پدرم ؟؟ یه کثافت عوضی که هر روز تو پول بیشتر غرق میشه......پدربزرگم ........یه احمق خر پول که فقط پول تحصیلات منو میده ....میذاره مامانم تو بیماستان جون بده و حتی ملاقاتش نره .....اجازه میده بابام دق کنه و من بدبخت با گریه نصفه شب به هر کس و ناکسی رو بزنم و جلو هرکسی هق هق کنم که تورو خدا بابامو ببرید بیمارستان اونوقت خودش فقط گوشیو برداره بعد تمام حرفای من بگه ، اگه دیگه کاری ندای قطع کن .......تو نمیفهمی ............وقتی پدر بزرگ من خودش نمیتونه منو بفهمه من از کی کمک بگیرم اخه .......برم پیش قاتل عزیز ترین ادم های زندگیم؟که بازم مثل دفعه ی قبل در رو روم ببنده و بگه :من شما رو نمیشناسم خسته شدم .....یهو انرژیم تموم شد و فقط تونستم با زحمت از جام بلند شم و با ماهیار که برخلاف تصور من بیدار بود تا خونه هم قدم بشم...................... **********مدرسه چه طور بود؟؟ برگشتم سمت صدا.....وای خدا ماهیاره؟؟ اینجا چیکار میکنه؟؟ با چشمام اشاره زدم که یعنی اگه بیای نزدیک میزنم قلم پات که هیچ خودکار پاتو هم خورد میکنم اونم گرفت و یه ذره دور شد البته یه ذره که نه رفت اونور خیابون و منم اینور خیابون ......داشتیم با نازی و قزی میرفتیم و من خرگیجه گرفته بودم نمیدونستم به اشاره های ماهیار نگا کنم یا به حرفای نازی اینا گوش کنم یهو با سقلمه ی قزی یه اوخی گفتم و خودمو جمع کردم ......قزی زیر گوشم گفت: این پسره با تو سنمی داره؟؟ منم که خنگ دو عالم گفتم: کی ؟؟کدوم پسره؟؟کجا؟؟ نازی خدید و گفت :همون که اون سمت خیابون داره خودکشی میکنه شماره بده قزی ادامه اشو گرفت و درحالی که زیر چشمی ماهیار رو نگاه میکرد گفت:اوا این همون صاحب گیم نته نی......همون که اون روز زل زده بود بهمون؟؟ اینا فکر کنم مادر زادی منحرف متولد شده بودن......چه تعبیرا ؟؟ واه واه واه؟؟ خواهرا بسیجی باشید.......بسیجی رفتار کنید ما پیرو راه امام و شهدا ایم خواهرا ........این حرکات زننده و زشت دیگر چیست؟؟ به یه جایی که رسیدیم از نازی و قزی جدا شدم و یه ذره بعد ماهیار اومد سمتم......اینگار منتظر بود اینا برن فقط واستادم.........واستاد لبامو طلبکارانه یه گوشه جمع کردم و ابروهامم کردم تو هم و دست به سینه روبروش ایستادم .......پاهامم با ریتم میزدم رو زمین ماهیار: ها؟؟ من : کی به تو گفت بیای دنبال من اول بهم یه ذره نگاه کرد .......بعد خوب نگاه کرد یه لبخند محوم زد .........دیگه یه لبخند به اندازه یه وجب زد( فوق دختر کش ) و باهمون حالت دستاشو اورد جلو و دستامو اروم باز کرد و انداخت اطرافم و منم چرخوندم و خودشم اومد کنارم و انگشتامو باز کرد و انگشتای منو گذاشت بین دستاشو و محکم دستمو گرفت و حرکت کرد ..........میخواستم جیغ بزنم اما نزدم میخواستم بزنم له اش کنم بگم به چه جراتی به من دست زدی مرتیکه لا اوبالی....ولی نگفتم میخواستم خیلی کارا بکنم و نکردم فقز اروم گفتم :دستمو ول کن ......... ماهیار قدم میزد و هنوزم لبخند داشت و منم دنبال خودش میکشید دوباره یه ذره بلند تر گفتم: دستمو ول کن ماهیار زیر لب گفت :هیس.......فعلا باید تحمل کنی ..... پیاده رو شلوغ بود و من نمیخواستم ابروی هردومون بره میدونستم قرمز شدم هم از عصبانیت هم از خجالت اما بازم اروم پرسیدم: چرا باید تحمل کنم .......چون بهم جا و غذا دادی؟؟.......من اگر میخواستم اینجوری جا و غذا پیدا کنم که راه های .......... ماهیار با دستش اروم یه ضربه زد رو دهنم و و انگشتاشو گرفت جلو دهنم و اروم گفت:هانا دو دقیقه منفی بافی رو بذار کنار.......اون پاساژی که داریم میریم توش مال دوستامه و من که بدون نسبت خاصی باتو نمیتونم برم توشو و برات خرید کنم؟؟ میتونم؟؟ پاساژ ؟؟کدوم پاساژ؟؟ یه نگاه به دور و بر کردم.........کی اومدیم اینجا؟؟ یه نگاه به ماهیار کردم که دستش هنوز جلو دهنم بود ........جون شما این افکار خبیث مارو یک لحظه به حال خودمون نمیذارن........یه لبخند گشاد زدم و دست ماهیارو که جلو دهنم بود و گاز گرفتم و اونم اومد یه دونه بزنتم که جاخالی دادم و در رفتم و درهمون حال گفتم : لازم نیست واسم خرید کنی؟؟ من چیزی نمیخوام؟؟ کوله امو گرفته بودم تو بغلمو و میدویدم .....با سرعت برق و باد میرفتم (عین یه اسب تیز پا ....هه هه والا مارو چه به اسب ) اونم کوله اشو محکم گرفته بود و میدوید از پله ها برقی ها میدویدم بالا و اونم اومد بالا.........به همه تنه میزدم و بایه ببخشید میدویدم که برم........نزدیک یه ستون بودم و داشتم میدویدم برگشتم ببینم ماهیار کجاس؟؟ هو هه حالا کلی مونده به من برسه و منم سرخوش رومو برگردوندم که شاتالاپ فکر کنم همون ستونه اس.......... سرمو اوردم بالا که ای بابا !!!!! این نره غولو کی خدا گذاشت سر راه ما؟؟ بیچاره همه خریداش ریخته بود زمین ......یه پسر 24-25-26 نمیدونم بالاخره یه سنی داشت دیگه موهای خردلی داشت و چشمای عسلی تیپش هم که توپ .........البته کسی که میاد تو این پاساژ باید یه همچین تیپی هم داشته باشه......خم شدم وسایلاشو جمع کنم که گفت : نمیخواد دست بزنی جمع کن بابا حالتو ..........حالا فکر کرده من خیلی مشتاقم وسایلاشو جمع کنم اگه به ستون خرده بودم بهتر بود .....البته اینم کم از ستون نداشت اومدم برم عقب که یکی دو دستی شونه هامو از پشت گرفت و یه خنده مستانه زد منم با عجز گفتم: ماهیار!!!!!!!اومدم برم عقب که یکی دو دستی شونه هامو از پشت گرفت و یه خنده مستانه زد منم با عجز گفتم: ماهیار!!!!!!! ماهیار از پشت سر پهلومو قلقلک داد و گفت : دیدی گرفتمت مرتیکه لوس خودمو ازاد کردم و از اقاهه معذرت خواستم که اونم یه جور بدی به ماهیار نگاه کرد و رفت.......اینم از راه نیومده واسه ما ادم شد.......بیا برو....برو جناب ستون متحرک ماهیار اشاره کرد به یه مغازه که یه پسره دم درش ایستاده بودو مارا با لبخند نگاه میکرد و گفت: بریم هانا خانوم؟؟ - حالا مثلا من بگم نریم نمیریم؟؟ ماهیار: باید روش فکر کنم - بیشعور......یالا راه بیوفت ماهیار: هانا!! ادم باش - نه این که توادمی!! ماهیار: منظورم این بود که این قدر مثل فرشته ها رفتار نکن - نکنه دلت میخواد بدوم دوباره بزنم تو دک و پزت؟؟ ماهیار :تو مثل اینکه بدت نمیاد دوباره به یکی دیگه بخوری اخمامو در هم جمع کردم و رفتم طرف همون مغازه ، پسره از همون فاصله گفت :خوش اومدید خانوم ....بفرمایید ای حال میداد دور بزنم برم اونور این ضایع بشه ای حال میداد ماهیار خودشو رسوند و با یه لبخند مصنوعی به م تعارف کرد که برم تو پسره یه ضربه زد به بازوی ماهیار و گفت: وروجکت بازارو ریخته به هم با قبول اینکه من وروجکم اون ت مالکیت چی بود ؟؟ یعنی که چی اقا ؟؟ برادر شماهم به فساد گرایش پیدا کردی؟؟بسیجی باش!! ماهیار یه جوری نگام کرد و گفت: فقط وروجک گفتی و بس؟؟ اون پسره : حالا چی میخوای براش بخری ؟؟ من که داشتم مانتو های گوشه سالنو دونه دونه رد میکردم و میدیدم داد زدم: قرار نیس ماهیار برام چیزی بخره ؟؟ خودم میخرم ......ماهیار جون زیادی تو زحمت افتاده .....لباسام دیگه باید به خرج خودم باشه ماهیار ابروهاش رفت بالا و چشمک زد که یعنی ادامه بده خوششان امد واستا یه ضد حالی بهت بزنم !! پسره : خدا زیاد کنه از این دوست دخترا .......خدا بده شانس .........ماکه هرچی دختر دورمونه ذرت و ذرت کادو میخوان کادوی مارم با یه جوراب سر و تهشو هم میارن.... من پشت چشمی نازک کردم به یارو کهو یعنی لیاقت نداری مثل من گیرت بیاد گرچه این ماهیارم همچی لیاقت نداشت........ ماهیار : مهران !! داداش .....هانا رو نباید با هیچ دختری مقایسه کرد .....هانای من گله ....نفسمه......میمیرم برای نگاهاش یا علی !! من : وای توروخدا نگو ماهیار........اصلا حرف مرگو نزن که دلم ریش میشه ....خدا نکنه تو بمیری عزیزم .....الهی من پیش مرگت بشم مهران (همون پسره):واستا یه روز شبنمو میارم از هانا خانوم یاد بگیره چه جوری قربون صدقه من بره ماهیار : عزیزم انتخاب کردی خانومی؟؟ من : ماهیار جون سخته انتخاب !! میای کمک!! اخه میخوام به سلیقه تو باشه ماهیار اومد کنارم ایستاد و با یه ته خنده ای گفت :کدومو میخوای عشقم؟؟ منم زیر لب گفتم : فعلا خفه شو عشقم ......پول مول ندی پای این بنجل ها یه وقت ....من اینا رو عمرا بپوشم ........ ماهیار : پس یه دونه بردارم پروف کن بعد ایراد بگیر - وا .......من که رو حرف توحرف نمیزنم عسیسم ماهیار : اینم حرفیه ..... ماهیار مثلا یهو گوشیش ز زد و رفت بیرون و یه ثایه بعد داد زد: هانا جان ....خوشگلم بیا بریم وقت ارایشگاهت مثل اینکه دیر شده پوووووخ .......مسخره !! من و ارایشگاه ..........من برم ارایشگاه پس ارایشگاه کجا میره؟؟ سرسری از مهران خدافظی کردیم و رفتیم بیرون از پاساژ و جاهای دیگه رو هم گشتیم دیگه الارم شکمم بلند شده بود گشنش بود کوچولو !! هواهم تاریک بود یعنی دم غروب بود تاریک تاریک هم نبود ماهیار یه مانتو دیگه هم خرید......نمیدونم این سلیقه رو از کجا اورده بود ؟؟ همچین شیک و پیک برام لباس انتخاب کرد و گرون که حالا انگار فردا میخوام برم انتالیا.....!! استینشو گرفتم و کشیدم : اه ......ماهیار بسه دیگه خسته شدم! ماهیار گردنشو یه تکون داد ، یه تیخ صدا داد و به من گفت : بریم یه چی بخوریم؟؟ خندیدم( هر هر هر ........الان این لبخندتو جمع میکنی یا بیام جمعت کنم .....دلت بسوزه وجدان ......دارم میرم رستوران !!) با ماهیار سوار تاکسی شدیم ....ده تا پلاستیک دست اون بود دو تا هم دست من ....البته اقا کیفشونم دست من داده بود .....عارش میومد با کیف مدرسه بره خریده ......!!از اون دوازده تا پلاستیک یازده تاشو واسه خودش خریده بود ......فقط اسما به پای من تموم شد .........اخ جون غذا!!!(نخورده ای مگه تو؟؟.....وجدان جونم !!!.......جانم ..........برو گمشو عزیزم ) غذا رو خیلی اروم خوردم .....یه دست بختیاری و یه دست جوجه .......دستگاه گوارشیم بدجور ارور میداد لاکردا .....نه اینکه از این غذا ها خیلی وقت بود هضم نکرده بود ندیده بود بدبخت !! دیگه داشتم از زور خوردن و چپوندن تو حلقم بالا میووردم .......پر شده بودم ......بلا نصبت شما اندازه گاو خورده بودم نوشابه رو دادم بالا ماهیار : هانا ......تو جز نخبگانی نه؟؟ نوشابه رو با یه پخی دادم بیرون ....( ای کثافت ..زدی رو میزیشونو کثیف کردی....این که چیزی نیس ماهیار که رفت میخوام دماغم هم با رو میزیشون پاک کنم ) نخبه ..یا حضرت ادم !!..نمردیم یکی مارو ادم حسابی حساب کرد ....اره عزیزم نخبه چیه من خود انیشتنم..... - ولک چه خبره نخبه باشم !! فقط معدلم بالاس مثل خیلی های دیگه ماهیار: واست یه کاری دارم!! جدی شدم ......کار؟؟ (اخم کردی مثلا جدی شدی؟؟....پ چی) با ابهام سرمو تکون دادم که یعی چه کاری؟؟ ماهیار یه ذره نزدیک اومد و گفت : کار سختی نیست .....البته فکر کنم برای تو سخت نباشه من :چه کاری؟؟عین ادم حرف میزنی یا نه؟؟ ماهیار : بازی.........میخوام بازی کنی؟؟ - : واسه یه بازی این همه مقدمه نمیان........چی هست ؟؟ که نیاز به خریدن لباس داشت ماهیار: پس فهمیدی برا چی امروز بردمت خرید؟؟ - : خودت میگی نخبه ام :ببین هانا!! تو که لنگ پولی و جا و غذا .......منم دنبال یکی مثل تو میگردم ..... - : برای چی ؟؟مگه من چیکار میتونم انجام بدم ؟؟ - خیلی چیزا....... اَی ناقلا -: مثلا؟؟ - یه تقلب ماهرانه تو بازی اه نه بابا ........چه کار سختی ...من که انیشتنم توش میمونم برم بگم ادیسون جون بیاد با یه نظر حلش کنه : تو بازی پول نیس ماهیار!! بچه گول نزن : چه فرقی داره؟ بازی یا قمار؟؟ اصلا فرق نداره .....تو خودتو ناراحت نکن - : چی گیر من میاد؟؟ - پولش - : چی گیر تو میاد پس؟؟ - پولش..... اونقدری هست که بین من و تو و چند نفر دیگه نصف بشه نوچ ......باز مارو خدا گذاشت سر دو راهی ...خدا جون اخه وقتی به من زبون بسته اب و دون نمیدی پر میکشم میرم پیش همون برادران کفتر باز به مسیر انحرافی علاقه مند میشم .....میشم عامل فساد جوامع و جوانان ......تهاجم فرهنگی ایجاد میکنم ......قمارباز که هیچی پسربازم میشم اونوقت خودت بیا جمعم کن !! با ضربه انگشتام رو میز فکر هم میکردم باید قبول میکردم ؟؟ باید به حرف این نی قلیونی که جلوم نشسته و با خواهش نگام میکنه اعتماد کنم ؟؟ - باید چیکار کنم؟ ماهیار یه جیغی کشید که سیخ سر جام نشستم همه نگامون کردن یهو...... ماهیار: قبول میکنی پس؟؟ بدون این که بفهمم جیغش برا چی بوده خودمم یه جیغ کشیدم پشت بندش ....نمیدونم این انرژی اتمی رو امروز از کجام اورده بودم ....؟؟ تموم نمیشد که؟؟ پاهامو جمع کردم و چهار زانو نشستم رو صندلی و گفتم : سوسکی چیزی دیدی ماهیار ؟؟ ماهیار : با تعجب نگام کرد و گفت : اره خاله سوسکه بود رفت پیش اقا موشه یه جیغ دیگه کشیدم : موشم هست ماهیار خیز برداشت رو میزو و جلو دهنمو گرفت و گفت : ساکت باش د چرا جیغ میکشی دختر ؟؟ الان میان محترما با یه در (بوقی) پرتمون میکنن بیرونا!!!!! با ناخونام دستشو چنگ زدم و وقتی که برداشت گفتم : پس سوسک ندیدی؟؟ ماهیار : چون تو گفتی قبول میکنی هیجان زده شدم تو چه زپرتی هستی که با یه حرف من هیجان زده شدی ........ادیسون دوست عزیزم وقتی برقو اختراع کرد اینقدر هیجان زده نشد ..... من : باید توضیح بدی تا بعد ماهیار لپمو کشید و بلندشد بره که حساب کنه فکر کنم دو دقیقه دیگه صاحب رستوران میومد پول میزو حساب میکنه یه چی هم دستی میزاره روش و میگه شما فقط برید تورو خدا این که رفت منم تنها موندم بین این همه دختر و پسری که تو رستوران در حین لمبوندن بهم بد نگا میکردن......خدایا چشم های شور را که چشم دیدن جیغ زدن دو عدد جوانک را ندارند را از ما دور بگردان .......فوتیه تخت دو طبقه تو اتاق ماهیار بود که من بالا که جای برادر ماهیار بود میخسبیدم (لری :به معنای خوابیدن) راستی این برادر ماهیار این خوشگل چشم سبزه که عکسشم 80 در 90 زدن به دیوار کجاس اصلا؟؟ما زیارتشون کنیم شاید حاجت روا شدیم رو تخت بالا دراز کشیده بودم و ماهیار هم رو تخت پایین........هردو فردا امتحان شیمی داشتیم و زیر نورچراغ خواب سقفی درس میخوندیم ...... ماهیار یه ضربه با لگد زد به بالا (زیر تخت بالایی) و گفت : تموم نشد؟؟ من: چرا وحشی بازی در میاری؟؟ چرا بابا تموم شد.......ماهیار !! شرمنده میشه این پتو رو عوض کنی؟؟ ماهیار: چرا؟؟ من :مال یکی دیگه اس دلم نمیاد باهاش بخوابم .....مورموم میشه .....ایشو چیشم میشه ..... ماهیار: خوب اونو بده پایین بیا با مال من بخواب .......با مال من که ایشت نمیشه؟؟ بله ......بله سرمو از همون بالا پایین بردم و به ماهیار که دراز کشیده بودو دستش زیر سرش بود نگاه کردم : میگم مال یکی دیگه اس نمیخوابم .........اونوقت میگی با مال تو بخوابم؟؟ سر و ته داشتم نگاش میکردم پ چرا حرف نمیزنه؟؟ ماهیار: موهاتو رنگ کردی؟؟ موهامو ؟؟ وای همه موهام ریخته پایین سریع جمعشون کردم ...........خاک تو سرت ماهیار: چرا جمعشون کردی؟؟ راحت باش همین دیگه راحت بودم که این شد موهامو جمع کردم و چراغو خاموش کردم و بیخیال پتو داشتم میشدم که ماهیار از نردبون تخت اومد بالا و پتوی خودشو و با مال برادرش عوض کرد و کشید روم.....تو تاریکی موهامو ناز کرد و گفت : شب بخیر هانا خونومی خجالتی!!! موهام!!!!! خدایا چرا موهای منو اینجوری افریدی .....چرا همه میپرسن رنگ کردم ......اخه خدا از تو بعیده خودت یه عامل انحرافی که نه کل هیکل من عوامل انحرافیه اونوقت میگی ادم چرا خام حوا شد .......والا حالا خدایا من پانشم صبح ببینم بابت ناشکری کچلم کردی ها .......بابا غلط کردم .....اصلا همین عوامل احرافیه که نمک زندگیه.......از قدیم گفتن بنده با خدایش ناشکری کند ابلهان باور کنند ............. راستی من چرا از پتوی ماهیار بدم نیومد چقدرم نرمه !!!!!!!(پتوی ماهیار.....بخوابید ...بخرید....... حالشو ببرید .....اگهی بازرگانی ) |