وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

عشق خوناشام پست ۷

فصل ششم ترس

 

منظورشان من بودم؟چه بویی میدادم ؟ موهایم را جلوی بینی ام گذاشتم بوی شامپو میدادخوشبو بودم منظورشان از خونم چه بود لیندی گفته بود شب گذشته کنار کلبه ام بوده یعنی آن حیوانی که دیده بودم او بود آن دختر باریک و شکستنی؟منظورشان را نمیفهمیدم دوباره چشم هایم را بستم تا بهتر بشنوم

,,منم میخوام امتحان کنم از شما ها سنم بیشتره و قوی ترم حتما من می تونم ,,

صدا ها قطع شد چشم هایم را باز کردم و ایستادم ترسیده بودم و میلرزیدم دفتر جزوه ی روی میز را برداشتم و دست دیگرم را داخل جیبم گذاشتم نباید کنترلم را از دست میدادم و جلوی این همه دانشجو چیزی را میترکاندم ،چه چیزی را میخواست امتحان کند به او نگاه کردم به سمت من می آمد یک قدم عقب رفتم نمیخواستم ضعف نشان دهم ولی دست خودم نبود یک جور مکانیزم دفاعی بود که مرا وادار به عقب رفتن کرد روبرویم ایستاد و مانند جرالد عمیق به چشم هایم نگاه کرد

,, سلام عزیزم,,

 با صدای کنترل شده ای غریدم

,,بهتره توام امتحان کنی و زودتر بری ,,

چنان متعجب بود که یک قدم به عقب رفت دست خودم نبود ترسیده بودم اصلا طبیعی نبود

,,تو ..تو صدای مارو ...شنیدی؟؟,,

سکوت کردم و با اخم نگاهش کردم نت با دلهره نگاهم می کرد ناگهان همان جمله جرالد را تکرار کرد

,, نظرت چیه بریم و توی حیاط یکم قدم بزنیم,,

,, نه ,,

با چنان سرعتی جوابش را دادم که سر جایش کمی تکان خورد همانطور که به من نگاه می کرد عقب عقب رفت بعد از پنج قدم برگشت و سر جای قبلیش نشست هنوز ایستاده بودم

نت زمزمه کرد

,, مدی چی شده؟,,

با لکنت جواب دادم

,, ...هـ..یـچی....,,

باز هم داشتند حرف میزدند اینبار واضح تر بود اول جاکوب به لورنزو خندید و لورنزو با ترس جمله ای گفت که از قبل مرا بیشتر ترساند

,, این عادی نیست مثل ما نیست ولی امکان نداره انسان باشه تمام حرف های مارو شنید,,

,,فکر می کنم همین حالا هم داره می شنوه نگاه کن چجوری نگاهمون می کنه,,

 همشان نگاهم کردند بسرعت بسمت بیرون از غذا خوری رفتم چیزی اینجا اشکال داشت،نه ! با عقل جور در نمی آمد باید به کلبه میرفتم واقعا ترسیده بودم تازه متوجه شدم به سمت در خروجی در حال دویدنم صدایی از پشت سرم شنیدم همانطور که می دویدم به پشت سرم نگاه کردم و ناگهان به چیزی یا بهتر بگویم با کسی برخورد کردم و به زمین افتادم پیشانیم به کف سنگیه سالن برخورد کرد بوی خون را روی پیشانی ام حس کردم

,,حالت خوبه داشتی میدویدی منو ندیدی,,

صدای یک مرد بود سرم را بالا آوردم ،اوه نه این دیگر واقعی نبود مردی که روبرویم زانو زده بود بقدری زیبا بود که لحظه ای به نفس نفس افتادم

شبیه مدل های معروف بود کمی به کریس همسورف شباهت داشت چشم های درشتش با مژه های بلندی محاصره شده بود چانه و بینی خوش تراشش را گویی یک نقاش معروف از یک اسطوره کشیده بود موهای بلوندو خوش حالت روی سرش درست شده بود  لب های پرو خوش حالت و گوشتیش تکان میخورد ولی چیزی نمیشنیدم محو زیبایی غیر زمینی اش شده بودم در صورتش کوچکترین نقصی ندیدم کلمه ی بی نقص ،برازنده اش بود دستم را لمس کرد سرد بود خیلی سرد بود نالیدم:

,, تو واقعی هستی,,

این حرف غیر ارادی از دهانم خارج شد بودنش گیجم کرده بود همانطور عطر خوشبو و عجیبی که از او به مشامم میرسید!

خندید خنده اش زیبا و آهنگین بود با ته خنده اش گفت 

,, اره فکر می کنم که واقعی ام ، تو صدمه دیدی؟,,

به پیشانی ام نگاه کرد رنگ نگاهش عوض شد قسم میخورم که نفسش را حبس کرد به چشمانش نگاه کردم سیاه بود به سیاهی همان گروه هفت نفره زیاد سخت نبود تا بفهمم نفر هشتم همان گروه است از هیکل درشت و عضله ایش ،پوست رنگ پریده اش ، و سیاهی چشم هایش!

و همین باعث ترسم شد از طلسم زیباییش بیرون آمده بودم دستم را از دستش جدا کردم دفترم را برداشتم ایستادم و لباسم را تکاندم

,, من خوبم باید ....باید همین حالا برم,,

,, ولی تو صدمه دیدی ,,

به سمتم آمد میخواست دستم را لمس کند غریدم 

,, من خوبم لطفا از من فاصله بگیر,,

و خود را عقب کشیدم حالت چشم هایش شبیه لورنزو و جرالد شد تاریک و عمیق به چشمانم نگاه کرد

,, تو باید بیای تا بهیار یه نگاهی به پیشونیت بندازه,,

چشمانش سخت شد انگار جان میکند تا به پیشانیم نگاه نکند

,,شماها چرا اینجوری نگاهم میکنین نکنه توام مثل دوستات می خوای با من توی حیاط قدم بزنی؟ ,,

حالت صورتش متعجب بود

قسم میخوردم که هنوز هم نفس نمیکشید

عشق خوناشام پست ۷

عشق خوناشام پست ۷ فصل ششم ترس منظورشان من بودم؟چه بویی میدادم ؟ موهایم را جلوی بینی ام گذاشتم بوی شامپو میدادخوشبو بودم منظورشان از خونم چه بود لیندی گفته بود شب گذشته کنار کلبه ام بوده یعنی آن حیوانی که دیده بودم او بود آن دختر باریک و شکستنی؟منظورشان را نمیفهمیدم دوباره چشم هایم را بستم تا بهتر بشنوم ,,منم میخوام امتحان کنم از شما ها سنم بیشتره و قوی ترم حتما من می تونم ,, صدا ها قطع شد چشم هایم را باز کردم و ایستادم ترسیده بودم و میلرزیدم دفتر جزوه ی روی میز را برداشتم و دست دیگرم را داخل جیبم گذاشتم نباید کنترلم را از دست میدادم و جلوی این همه دانشجو چیزی را میترکاندم ،چه چیزی را میخواست امتحان کند به او نگاه کردم به سمت من می آمد یک قدم عقب رفتم نمیخواستم ضعف نشان دهم ولی دست خودم نبود یک جور مکانیزم دفاعی بود که مرا وادار به عقب رفتن کرد روبرویم ایستاد و مانند جرالد عمیق به چشم هایم نگاه کرد ,, سلام عزیزم,, با صدای کنترل شده ای غریدم ,,بهتره توام امتحان کنی و زودتر بری ,, چنان متعجب بود که یک قدم به عقب رفت دست خودم نبود ترسیده بودم اصلا طبیعی نبود ,,تو ..تو صدای مارو ...شنیدی؟؟,, سکوت کردم و با اخم نگاهش کردم نت با دلهره نگاهم می کرد ناگهان همان جمله جرالد را تکرار کرد ,, نظرت چیه بریم و توی حیاط یکم قدم بزنیم,, ,, نه ,, با چنان سرعتی جوابش را دادم که سر جایش کمی تکان خورد همانطور که به من نگاه می کرد عقب عقب رفت بعد از پنج قدم برگشت و سر جای قبلیش نشست هنوز ایستاده بودم نت زمزمه کرد ,, مدی چی شده؟,, با لکنت جواب دادم ,, ...هـ..یـچی....,, باز هم داشتند حرف میزدند اینبار واضح تر بود اول جاکوب به لورنزو خندید و لورنزو با ترس جمله ای گفت که از قبل مرا بیشتر ترساند ,, این عادی نیست مثل ما نیست ولی امکان نداره انسان باشه تمام حرف های مارو شنید,, ,,فکر می کنم همین حالا هم داره می شنوه نگاه کن چجوری نگاهمون می کنه,, همشان نگاهم کردند بسرعت بسمت بیرون از غذا خوری رفتم چیزی اینجا اشکال داشت،نه ! با عقل جور در نمی آمد باید به کلبه میرفتم واقعا ترسیده بودم تازه متوجه شدم به سمت در خروجی در حال دویدنم صدایی از پشت سرم شنیدم همانطور که می دویدم به پشت سرم نگاه کردم و ناگهان به چیزی یا بهتر بگویم با کسی برخورد کردم و به زمین افتادم پیشانیم به کف سنگیه سالن برخورد کرد بوی خون را روی پیشانی ام حس کردم ,,حالت خوبه داشتی میدویدی منو ندیدی,, صدای یک مرد بود سرم را بالا آوردم ،اوه نه این دیگر واقعی نبود مردی که روبرویم زانو زده بود بقدری زیبا بود که لحظه ای به نفس نفس افتادم شبیه مدل های معروف بود کمی به کریس همسورف شباهت داشت چشم های درشتش با مژه های بلندی محاصره شده بود چانه و بینی خوش تراشش را گویی یک نقاش معروف از یک اسطوره کشیده بود موهای بلوندو خوش حالت روی سرش درست شده بود لب های پرو خوش حالت و گوشتیش تکان میخورد ولی چیزی نمیشنیدم محو زیبایی غیر زمینی اش شده بودم در صورتش کوچکترین نقصی ندیدم کلمه ی بی نقص ،برازنده اش بود دستم را لمس کرد سرد بود خیلی سرد بود نالیدم: ,, تو واقعی هستی,, این حرف غیر ارادی از دهانم خارج شد بودنش گیجم کرده بود همانطور عطر خوشبو و عجیبی که از او به مشامم میرسید! خندید خنده اش زیبا و آهنگین بود با ته خنده اش گفت ,, اره فکر می کنم که واقعی ام ، تو صدمه دیدی؟,, به پیشانی ام نگاه کرد رنگ نگاهش عوض شد قسم میخورم که نفسش را حبس کرد به چشمانش نگاه کردم سیاه بود به سیاهی همان گروه هفت نفره زیاد سخت نبود تا بفهمم نفر هشتم همان گروه است از هیکل درشت و عضله ایش ،پوست رنگ پریده اش ، و سیاهی چشم هایش! و همین باعث ترسم شد از طلسم زیباییش بیرون آمده بودم دستم را از دستش جدا کردم دفترم را برداشتم ایستادم و لباسم را تکاندم ,, من خوبم باید ....باید همین حالا برم,, ,, ولی تو صدمه دیدی ,, به سمتم آمد میخواست دستم را لمس کند غریدم ,, من خوبم لطفا از من فاصله بگیر,, و خود را عقب کشیدم حالت چشم هایش شبیه لورنزو و جرالد شد تاریک و عمیق به چشمانم نگاه کرد ,, تو باید بیای تا بهیار یه نگاهی به پیشونیت بندازه,, چشمانش سخت شد انگار جان میکند تا به پیشانیم نگاه نکند ,,شماها چرا اینجوری نگاهم میکنین نکنه توام مثل دوستات می خوای با من توی حیاط قدم بزنی؟ ,, حالت صورتش متعجب بود قسم میخوردم که هنوز هم نفس نمیکشید

عشق خوناشام پست ششم

عشق خوناشام پست ششم فصل پنجم بخش دوم ,, اونا کین نت؟,, ,,اون ها همون گروه هشت نفری هستن که بهت گفتم البته یکیشون نیست اون دختر که موهای بلند و سرخ داره اسمش اوریناست ,, اسمش هم مانند چهره اش اسطوره ای بود چشم های سیاه و تاریکش کوچک بود و اندامی باریک و کشیده داشت بینیش بیش از حد به سمت بالا قوس داشت که چیزی از زیباییش کم نمیکرد لب های باریکی داشت و رژ لب سرخی روی آن کشیده بود با یک نگاه کلی متوجه شدم همه شان چشم هایی سیاه و تاریک داشتند عجیب بود با کمی تخفیف میتوانستم بگویم همشان از یک خانواده هستند شباهت های شاخصی داشتند رنگ چشم هایشان پوست رنگ پریده و گچ مانندشان و زیبایی و غروری که در چهره همشان بود ,, اون دختر که کنار جرالد نشسته دوست دخترش لیندیه اونا همیشه با همن انگار قراره ازدواج کنن,, دختری بسیار باریک اندام بود و قدش نسبت به اورینا بلند تر بود سنش نسبت به جرالد بیشتر نشان میداد موهای سیاه و بلندش که یک طرف شانه اش رها شده بود به رنگ چشمانش میامد دستش را روی بازوی جرالد گذاشته بود و قسمتی از پوستش را نوازش میکرد و روی یک طرف پای جرالد نشسته بود ، کلمات زیبا و لوند برازنده اش بود! ,,اون پسر که داره موهای اورینا رو نوازش میکنه دیمیتریه اون دوست پسر اوریناست و با هر کسی غیر از گروهش خیلی بداخلاقه,, دیمیتری قدش نسبت به بقیه بلند تر بود و چانه مربعی شکلی داشت و بینیش هم انگار شبیه یک مربع کوچک بود و به زیبا ییش افزوده بود موهایش فر بود و تا زیر شانه اش میرسید و آن ها را بالای سرش جمع کرده بود برای هیکل های پسر ها فقط کلمه عظیم الجثه به ذهنم میرسید شبیه ستاره های فیلم های اکشن بودند هیکلی بزرگ سینه های درشت و شکمی که زیر تیشرتشان شش تکه بنظر می رسید بازوها یشان طوری بود که وسوسه ام میکرد تا لمسشان کنم تا ببینم همانطور که به نظر می آید مثل سنگ محکم هستند یا نه ! جدا از همه اینها اینکه در این هوا تیشرت به تن داشتند برایم عجیب بود بقیه پسر ها بلوز بافت پوشیده بودند حتی خود من هم فقط کافشن و کلاهم را در اورده بودم با اینکه هیچ وقت در هیچ هوایی احساس سرما نمی کردم ,,اون دو تا پسری که کنار هم نشستن برادرن جورج و جاکوب ،اونی که دلم میخواد باهاش بخوابم جاکوبه کاش بهم توجه میکرد ,, با حسرت آه کشید هر دو پسر موهایشان را کوتاهه کوتاه کرده بودند ابرو هایشان پر بود و حالت قشنگی داشت زیبا بودند مثل بقیه ,, اونی که به تو نگاه میکنه اسمش لورنزوئه اصلیتش ایتالیاییه محبوب خیلی از دختر هاست,, به دختر های اطرافش نگاه کردم با حسرت نگاهش می کردند و مدام با لوندی دستشان را لای موهایشان می کشیدند ولی لورنزو توجهی نمیکرد ،نگاهش کردم از آن فاصله میفهمیدم به چشم هایم نگاه می کند دیگر حرف های نت را نمیشنیدم اخم کرده بود چشم هایش مدل چشم گربه بود درشت ولی سیاه ! بینیش خوش تراش بود و حاضر بودم قسم بخورم که پره های بینیش باز و بسته میشد انگار داشت بو میکشید هنوز هم نگاهم میکرد سعی میکردم نگاهم را از او بگیرم ولی نمیتوانستم درون چشم هایش چیزی داشت چیزی ترسناک! اوه خدای من آن ها با هم حرف میزدند ولی لبهایشان تکان هم نمیخورد ولی مطمئن بودم صدایشان را میشنوم حرف هایشان واضح نبود چشمانم را بستم تا با دقت بیشتری بشنوم ,,یا مسیح,, ,,من نتونستم لورنزو خیلی راحت تو چشماش نگاه کردم و چیزی نشد ,, ,, مطمئنی انسانه؟,, ,,مگه بوی خونشو حس نمی کنی از همینجا هم می تونی رگ های آبی روی پوستش و ببینی بوی خیلی خوبیم میده,, ,,دیشب رفتم کلبه ،این دختر،کلبه رو اجاره کرده اونجادیدمش دستش و زخم کرده بود نتونستم مقاومت کنم نزدیک بود بهش حمله کنم بوش خیلی قویه,, ,, آره اون خیلی عجیبه بوی عجیبی هم میده,,

عشق خون اشام پست پنجم

عشق خون اشام پست پنجم فصل پنجم چشم تاریک ها ناتالی در راه حرف میزد ,,چرا از بین اینهمه کالج اومدی اینجا؟,, ,,شاید به همون دلیلی که بقیه اومدن,, ,,اینجا هر کسی دلیلی برای خودش داره مثلا من مجبور بودم چون هیچ کالجی تو ایالت به اندازه اینجا هزینش کم نیست و در ضمن خونه من هم همینجاست ،راستی تو با کی هم اتاقی شدی؟,, ,,خابگاه نیستم یه کلبه نزدیک کالج اجاره کردم,, ایستاد ,,کدوم کلبه؟همونی که تو جاده هفتادو پنجه؟,, ,, آره همون,, ,, اوه خدای من تو کلبه ی لیندی و اجاره کردی,, ,,کلبه ی لیــندی؟,, ,,هیچی مهم نیست,, ,,نگفتی تو چرا اومدی اینجا؟,, ,,چون تمام روز و خوابم و شب ها بیدارم ,, باز هم ایستاد و با تعجب نگاهم کرد ,,چرا روز ها خوابی و شب ها بیداری؟,, ,,نمیدونم شاید یه جور بیماریه ,, چیز بیشتری به ذهنم نمیرسید تا به او بگویم چند نفر از دانشجوها کنار ما حرکت می کردند تا راحت تر حرف هایمان را بشنوند یکی از آن ها آرام گفت ,,دوست پسر که نداری؟,, ,,نه خوشبختانه,, با حالتی خنده دار و از روی شوخی گفت ,,اوه عالیه نظرت راجع به من چیه؟,, ,,واقعا از پیشنهاد عالیت ممنونم ولی همینجوری راحتترم ,, چند نفر کنارمان خندیدندپسر صدای مسخره و دلخوری از دهانش خارج کرد ناتالی با دلخوری گفت: ,,اونا همیشه همینجورین اون اسمش جیمزه فکر کنم دختری نمونده باشه که بهش پیشنهاد نداده، اینجا با کالج های دیگه فرق داره شبیه یه مدرسه ی محلیه تا یه کالج همه از حال هم خبر دارن و همدیگه رو میشناسن و مثل پیر زن ها درباره هم حرف میزنن و غیبت میکنن بساط شایعه همیشه داغه پس اینجا از چیزی ناراحت نشو ,, سرم را به معنی باشه تکان دادم و آرام خندیدم،از روبرو پسری به ما نزدیک شد زیبا تر از آن بود که واقعی به نظر بیاید به من نگاه میکرد ،چشمانش..!،تا به حال همچین چشم هایی ندیده بودم رنگ چشم هایش شبیه همان مردی بود که در بدو ورود دیده بودم سیاه بود ولی تاریک تر از آن بود که به آن سیاه بگویم قدش حدود شش فوت بود ،موهای مشکی اش را به صورت زیبایی روی سرش درست کرده بود امروزی و شیک روبرویم ایستاد نفسم را حبس کردم ،به چشمانم نگاه میکرد انگار میخواست چیزی را از مردمک چشم هایم بخواند بقیه دانشجو ها با دیدن آن پسر از کنارمان رد شدند و بالاخره حرف زد ,,سلام عزیزم نظرت چیه بریم تو حیاط با هم قدم بزنیم,, این دیگر چه بود عجیب بود هنوز با من آشنا هم نشده بود و می خواست با من قدم بزند؟ با عقل جور در نمی آمد ,,و چرا باید باهات قدم بزنم؟,, صورتش شبیه یخ سخت شد چشمانش نشان می داد تعجب کرده است و دهانش کمی باز مانده بود پوستش به طرز عجیبی رنگ پریده بود با کمی لکنت گفت: ,,تو..تو هیچی حس نکردی؟,, ,,متوجه نمیشم چی میگی ولی حدس میزنم نعشه باشی ,, پسر کمی نگاهم کرد و با عجله از راهی که آمده بود برگشت با تعجب به ناتالی نگاه کردم ,,ناتالی اون کی بود؟؟چقدر عجیب غریب بود,, ,,نَت صدام کن عزیزم،اون جزو یه گروه هشت نفرست اونا همیشه با همن با کسی هم غیر خودشون زیاد حرف نمیزنن مگه اینکه بخوان با کسی بخوابن,, خندید و ادامه داد ,,اسمش جرالده با یکی از دخترای گروهشون دوسته,, ,, خدای من چقدر جذاب بود ,, ,, اره همشون جذابن ولی به کسی غیر از گروه خودشون توجه نمیکنن خیلی سعی کردم برای یکیشون دلبری کنم ولی فایده ای نداش،از حالا تو این کالج کلی پسر و دختر جذاب و چشم سیاه میبینی که بهت توجه نمیکنن ,, خندید ,,خب چه مرگش بود,, ,, اونا همشون عجیبن یدفعه از یکی می خوان باهاش قدم بزنه یه شب و باهاشون میگزروندن و بعد دیگه باهاش کاری ندارن تا دفعه بعدی که دلشون بخواد باهاش بخوابن,, ,,این ،... این ناراحت کنندس چجوری دخترا اجازه میدن؟,, ,,دخترا براشون غش و ضعف میرن مگه ندیدی چقدر جذاب بود ,, بلند خندید به غذا خوری رسیدیم زیاد شلوغ نبود پنجره ی سرتاسری نشان میداد بیرون کاملا تاریک شده ! ,,چی میخوری یه جا بشین من میگیرم,, ,,فقط یه قهوه ...ممنون,, روی یکی از میز های کوچک نشستم بعد از چند دقیقه نت هم با دو قهوه و دو تکه کیک کوچک آمد قهوه ام را مزه مزه کردم داغ بود و کمی طعم خاک میداد انگار همین چند ساعت پیش اسیاب شده بود به اطراف نگاه کردم صداها را کاملا میشنیدم حتی حرف هایی که درباره من آرام و دم گوشی گفته میشد میز ها از کوچک به بزرگ چیده شده بود و اکثرا چهار نفر دور هر میز نشسته بودند بغیر از یک گروه که هفت نفره بودند و جرالد هم بینشان بود زیاد سخت نبود تا بفهمم آن ها همان گروه هشت نفره ای بودند که نت درباره اش به من گفت البته یکی از آنها نبود حق با نت بود همشان بسیار زیبا بودند و انگار از کتاب های قصه بیرون پریده بودند دو دختر که بیشتر شبیه ملکه ها بودند تا دانشجویان معمولی و پنج پسر که هیکل هایشان به طرز شگفت انگیزی وسوسه کننده بود شاید همشان از سالن مد لس آنجلس یکراست به اینجا امدند چشم از ان ها برداشتم و گوش دادم صدای دختر و پسر های دیگر را واضح میشنیدم ولی از آن ها هیچ صدایی نمی آمد ,, اون جدیده؟,, ,, چقدر خشگله از چشم هاش خوشم میاد,, راست میگه اهل مکزیکه ،آخه یه نگاه به پوستش بنداز انکار هیچوقت رنگ خورشید و ندیده,, ,.این یکی دیگه مال منه,, ,,نظرت چیه برم و باهاش بلاسم بنظرت پا میده,, خنده ام گرفته بود دوباره به همان گروه عجیب نگاه کردم از نت پرسیدم:

عشق خون اشام پست چهار

عشق خون اشام پست چهار فصل چهارم کالج عجیب ,,چی می خوای چرا تو کلاس نیستی؟,, صدایش نرم بود ولی هنوز هم ترسیده بودم لباس هایش نشان میداد مستخدم سرایدار یا همچین چیزی است ,,من دانشجوی جدید هستم،میخوام برنامه کلاسیمو بگیرم ولی نمیدونم باید کجا برم, , ,,کافیه به در و دیوار نگاه کنی خانم جوان برو ته راهرو اخرین در پیش خانم کلین,, حتی میترسیدم مژه بزنم ,,ممنونم,, جوابی نداد و با همان چشم های ترسناکش به من نگاه کرد به سمت ته راهرو تقریبا دویدم روی دیوار را نگاه کردم راست میگفت راهنمایی درباره کلاس ها و دفاتر گذاشته شده بود پشت در شیشه ای ایستادم خانمی حدود 45ساله روی صندلی نشسته ،و مشغول کار با کامپیوترش بود قیافه ای شبیه فرانسوی ها داشت موهای قرمزش به زیبای تا زیر گوش هایش رها شده بود خط پر رنگ اخمش نشان میداد که آنچنان خوش اخلاق نیست،چند تقه به در زدم و به داخل اتاق رفتم سرش را بلند کرد و با نگاه بی احساسی نگاهم کرد ,,سلام خانم کلین مدیس سانچز (madeys sanchez)هستم دانشجوی جدید برنامه کلاس ها رو میخواستم ,, عینکش را از روی بینیش بالا تر گذاشت ,,چند لحظه صبر کن ,, دوباره با کامپیوترش مشغول شد بعد از پنج دقیقه یک برگه از کشوی زیر میزش و برگه ای از روی میز را برداشت و به دستم داد ,,این برنامه کلاس هاته و این هم راهنمای کلاس هاست کلاس ها طبقه دوم و سوم برگزار میشن غذا خوری و بهیاری و اتاق مدیریت طبقه اول و ازمایشگاه ،کتابخانه،بخش علوم شناسی و ستاره شناسی و آمفی تئاترطبقه چهارم موفق باشی,, با چنان سرعتی این حرف ها را میزد که مرا به یاد منشی تلفنی می انداخت انگار در روز بار ها آن کلمات را تکرار می کرد برگه را از دستانش گرفتم ,,ممنونم خانم,, جوابی نشنیدم به طبقه دوم رفتم برنامه و راهنما را نگاه کردم کلاسم را پیدا کرده بودم پشت کلاس cایستادم تپش قلبم را میشنیدم چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم چند تقه به در زدم و وارد شدم استاد روی وایت برد چیزی می نوشت با دیدن من ایستاد نگاهش به سمتم برگشت هنوز همان لبخند به لبم بود در کلاس حدود 30دانشجو نشسته بودند و به من نگاه میکردند کمی خجالت زده بودم قبل از اینکه دهانم را باز کنم و چیزی بگویم پسری گفت ,,لبخند مونالیزارو ببینین افتخار اومدن به کلاس مارو بهمون داده ,, همه خندیدند لبخندم جمع شد ,,اومممم من امشب شام فقط هویج می خورم ,, این را پسری گفت که به سر تا پایم نگاه میکرد منظورش کافشن نارجی و کلاه سبزم بود ,,بلوزتو با رنگ چشمات و موهات ست کردی,, خب این کنایه زیاد هم بد نبود! ,,بسه آقایون دارین اذیتش میکنین ،بفرمایید بنشینین دوشیزه؟؟؟....,, با لکنت گفتم: ,,سانچز هستم مدیس سانچز,, اسم استادم را در راهنما دیده بودم اسمش آقای همیلتن بود هنوز ایستاده بودم یکی از دختر ها به سمتم آمد و دستم را گرفت ,,من نمی دونم چرا شما پسرا عادت کردین تو اولین برخورد همه کمبود هاتون و نشون بدین,, مرا روی صندلی کناریَش نشاند دستش را به سمتم گرفت ,,ناتالی ریورا,, ,,مدیس سانچز خوشبختم,, ,, از کجا میای؟,, ,,مکزیک,, ,,خدای من اگه قرار بود تا فردا هم حدس بزنم امکان نداشت اسم مکزیک و بیارم با این رنگ پوست جایی تو قطب شمال بیشتر بهت میومد مگه مکزیکی ها پوست برنزه ندارن؟,, ازرک بودنش تعجب کردم ،پوستم رنگ پریده بود شاید بخاطر این بود که خورشید افتخار دیدن پوستم را کسب نکرده بود آقای همیلتن روی میزش کوبید ,,دوشیزه سانچز نظرتون چیه خودتون رو بغیر از دوشیزه ریورا برای ما هم معرفی کنین؟,, نظرم کاملا منفی بود! ,,مدیس سانچز هستم از مکزیک اومدم و .....,, حرف هایم ته کشید ,,واو شهر های زیبای مکزیک ولی اصلا قیافه ی یک مکزیکی اصیل رو ندارین ,, ,,مادرم فرانسوی بود,, ,,بود؟,, نباید اسمَش را می آوردم خاطرات مثل یک زنجیره به مغزم هجوم آورد و به تابوتش ختم شد واضح و روشن انگار همین لحظه در مراسم خاک سپاری بودم مطمین بودم اَثرِ غم در صورتم مشخص بود آقای همیلتن زمزمه کرد ,,میتونین بنشینین دوشیزه,, آرام نشستم و گوشه چشمانم را که تر شده بود پاک کردم تا آخر کلاس که زیاد هم طول نکشید ساکت نشستم برای اولین روز افتضاح بودم نگاه بیشتر دانشجویان را روی خودم حس میکردم به محض تمام شدن کلاس ناتالی دستش را روی بازویم گذاشت ,,بیا بریم غذا خوری ،کلاس بعدی 20دقیقه ی دیگست,, ,,باشه,, همراهش از پله ها پایین رفتم

عشق خون اشام پست چهار

عشق خون اشام پست چهار فصل چهارم کالج عجیب ,,چی می خوای چرا تو کلاس نیستی؟,, صدایش نرم بود ولی هنوز هم ترسیده بودم لباس هایش نشان میداد مستخدم سرایدار یا همچین چیزی است ,,من دانشجوی جدید هستم،میخوام برنامه کلاسیمو بگیرم ولی نمیدونم باید کجا برم, , ,,کافیه به در و دیوار نگاه کنی خانم جوان برو ته راهرو اخرین در پیش خانم کلین,, حتی میترسیدم مژه بزنم ,,ممنونم,, جوابی نداد و با همان چشم های ترسناکش به من نگاه کرد به سمت ته راهرو تقریبا دویدم روی دیوار را نگاه کردم راست میگفت راهنمایی درباره کلاس ها و دفاتر گذاشته شده بود پشت در شیشه ای ایستادم خانمی حدود 45ساله روی صندلی نشسته ،و مشغول کار با کامپیوترش بود قیافه ای شبیه فرانسوی ها داشت موهای قرمزش به زیبای تا زیر گوش هایش رها شده بود خط پر رنگ اخمش نشان میداد که آنچنان خوش اخلاق نیست،چند تقه به در زدم و به داخل اتاق رفتم سرش را بلند کرد و با نگاه بی احساسی نگاهم کرد ,,سلام خانم کلین مدیس سانچز (madeys sanchez)هستم دانشجوی جدید برنامه کلاس ها رو میخواستم ,, عینکش را از روی بینیش بالا تر گذاشت ,,چند لحظه صبر کن ,, دوباره با کامپیوترش مشغول شد بعد از پنج دقیقه یک برگه از کشوی زیر میزش و برگه ای از روی میز را برداشت و به دستم داد ,,این برنامه کلاس هاته و این هم راهنمای کلاس هاست کلاس ها طبقه دوم و سوم برگزار میشن غذا خوری و بهیاری و اتاق مدیریت طبقه اول و ازمایشگاه ،کتابخانه،بخش علوم شناسی و ستاره شناسی و آمفی تئاترطبقه چهارم موفق باشی,, با چنان سرعتی این حرف ها را میزد که مرا به یاد منشی تلفنی می انداخت انگار در روز بار ها آن کلمات را تکرار می کرد برگه را از دستانش گرفتم ,,ممنونم خانم,, جوابی نشنیدم به طبقه دوم رفتم برنامه و راهنما را نگاه کردم کلاسم را پیدا کرده بودم پشت کلاس cایستادم تپش قلبم را میشنیدم چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم چند تقه به در زدم و وارد شدم استاد روی وایت برد چیزی می نوشت با دیدن من ایستاد نگاهش به سمتم برگشت هنوز همان لبخند به لبم بود در کلاس حدود 30دانشجو نشسته بودند و به من نگاه میکردند کمی خجالت زده بودم قبل از اینکه دهانم را باز کنم و چیزی بگویم پسری گفت ,,لبخند مونالیزارو ببینین افتخار اومدن به کلاس مارو بهمون داده ,, همه خندیدند لبخندم جمع شد ,,اومممم من امشب شام فقط هویج می خورم ,, این را پسری گفت که به سر تا پایم نگاه میکرد منظورش کافشن نارجی و کلاه سبزم بود ,,بلوزتو با رنگ چشمات و موهات ست کردی,, خب این کنایه زیاد هم بد نبود! ,,بسه آقایون دارین اذیتش میکنین ،بفرمایید بنشینین دوشیزه؟؟؟....,, با لکنت گفتم: ,,سانچز هستم مدیس سانچز,, اسم استادم را در راهنما دیده بودم اسمش آقای همیلتن بود هنوز ایستاده بودم یکی از دختر ها به سمتم آمد و دستم را گرفت ,,من نمی دونم چرا شما پسرا عادت کردین تو اولین برخورد همه کمبود هاتون و نشون بدین,, مرا روی صندلی کناریَش نشاند دستش را به سمتم گرفت ,,ناتالی ریورا,, ,,مدیس سانچز خوشبختم,, ,, از کجا میای؟,, ,,مکزیک,, ,,خدای من اگه قرار بود تا فردا هم حدس بزنم امکان نداشت اسم مکزیک و بیارم با این رنگ پوست جایی تو قطب شمال بیشتر بهت میومد مگه مکزیکی ها پوست برنزه ندارن؟,, ازرک بودنش تعجب کردم ،پوستم رنگ پریده بود شاید بخاطر این بود که خورشید افتخار دیدن پوستم را کسب نکرده بود آقای همیلتن روی میزش کوبید ,,دوشیزه سانچز نظرتون چیه خودتون رو بغیر از دوشیزه ریورا برای ما هم معرفی کنین؟,, نظرم کاملا منفی بود! ,,مدیس سانچز هستم از مکزیک اومدم و .....,, حرف هایم ته کشید ,,واو شهر های زیبای مکزیک ولی اصلا قیافه ی یک مکزیکی اصیل رو ندارین ,, ,,مادرم فرانسوی بود,, ,,بود؟,, نباید اسمَش را می آوردم خاطرات مثل یک زنجیره به مغزم هجوم آورد و به تابوتش ختم شد واضح و روشن انگار همین لحظه در مراسم خاک سپاری بودم مطمین بودم اَثرِ غم در صورتم مشخص بود آقای همیلتن زمزمه کرد ,,میتونین بنشینین دوشیزه,, آرام نشستم و گوشه چشمانم را که تر شده بود پاک کردم تا آخر کلاس که زیاد هم طول نکشید ساکت نشستم برای اولین روز افتضاح بودم نگاه بیشتر دانشجویان را روی خودم حس میکردم به محض تمام شدن کلاس ناتالی دستش را روی بازویم گذاشت ,,بیا بریم غذا خوری ،کلاس بعدی 20دقیقه ی دیگست,, ,,باشه,, همراهش از پله ها پایین رفتم

عشق خون اشام پست سوم

عشق خون اشام پست سوم بهشت تاریک روی صندلی فست فود سابوی(sub way)نشسته بودم و همبرگرو سیب زمینی های سرخ کرده ام را می خوردم از خواب که بیدار شده بودم فورا وسایلم را از پیکاپم به کلبه آوردم بعدا فکری برای مرتب کردنشان می کردم ،در یخچال را باز کردم تمیز و خالی بود روشنش کردم، لباسم را پوشیدم و به این رستوران کوچک آمدم در نگاه اول یک بار دیده میشد ولی وقتی بیشتر دقت میکردی به یک مینی رستوران شباهت داشت باید به مرکز خرید می رفتم و مواد غذایی مورد نیازم را می خریدم به ساعتم نگاه کردم 4بود غذایم که تمام شد پولش را روی میز گذاشتم در راه از چند نفر سوال کردم تا بالاخره سوپر مارکت را پیدا کردم ،لیستی را که تهیه کرده بودم از کیفم در اوردم بین سوپر مارکت ها می گشتم و وسایل مورد نیازم را پیدا میکردم که چشمم به پسر جوانی افتاد که چند کنسرو را درون کافشنش جاسازی می کرد به من نگاه کرد و رنگَش پرید انگشتش را به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت ,,من ساکتم ولی اینجا دوربین مدار بسته داره مطمئنی میخوای اینکارو بکنی؟,, یکی از دوربین ها را نشانش دادم به آن نگاه کرد و به نشانه موافقت چند بار سرش را گیج وارانه تکان داد و کنسرو ها را درون قفسه گذاشت ,,ممنونم,, لبخند زدم و سرگرم کار خودم شدم بعد از اینکه خرید هایم تمام شد به کلبه رفتم و آن ها را درون آشپزخانه گذاشتم و وسایل بهداشتی را به سرویس بهداشتی بردم از بین وسایل بهم ریخته ام حوله ام را پیدا کردم واقعا از صاحب خانه ممنون بودم چون آب گرم بود فکر همه چیز را کرده بود بعد از حمام کوتاهی حوله را دورم پیچیدم و به اتاق خواب رفتم و آماده رفتن به کالج شدم حس عجیبی داشتم بعد از چندین سال اولین باری بود که به یک محیط آموزشی میرفتم و خدا میدانست که استرس تمام وجودم را گرفته بود ،موهای طلایی و بلندم را دور شانه ام رها کردم برق لب با طعم پرتغال زدم و با ریمیل موژه هایم را پر رنگ تر کردم یک شلوار جین و بلوز زرد روشن و کافشن نارجی رنگی پوشیدم و کلاه سبز تیره ام را روی سرم گذاشتم کیفم را برداشتم سوار پیکاپ قدیمی ام شدم و به سمت کالج راندم از روی نقشه نگاه میکردم و بعد از 20دقیقه جلوی کالج بهشت تاریک ایستاده بودم برای کالج بودن آن هم برای شهری که جمعیتش بزور به 2000نفر می رسید زیادی بزرگ و باشکوه بود حیاط بزرگی داشت ولی هیچ کس در حیاط نبود نیم ساعتی میشد که خورشید غروب کرده بود و مطمئنا حالا همه در کلاس هایشان بودند ساختمان کالج کاملا از سنگ بود حیاط بزرگی داشت که چندین نیمکت در گوشه و کنار ان دیده می شد و دور تا دور کالج با درخت های بلند حصار شده بود ساختمان اصلی شبیه یکی از برج های قدیمی ترسناک بود مرا یاد قلعه بری پامبری در انگلستان می انداخت گویادر دوران تودورها ساخته شده بود کمی بخاطر سکوت فضا ترسیده بودم اصلا شبیه کالج هایی که در تلویزیون دیده بودم نبود دانشجویانی که مدام کلاس ها را میپیچاندن و در حیاط مشغول لاس زدن با دوست دختر ها و دوست پسر هایشان میشدن به داخل سالن رفتم از بیرون قدیمی بنظر میرسیدولی وقتی واردشدم متوجه شدم طبق جدید ترین متد روز بازسازی شده ، از تو در تو بودن راهرو ها گیج شده بودم باید خودم را به مسئول کالج معرفی می کردم و برنامه کلاسی ام را میگرفتم همینطور که در راهرو ها میچرخیدم صدای قدم هایی را پشت سرم شنیدم رویم را برگرداندم و از دیدن مرد میانسالی که روبرویم بود دستم را از ترس جلوی دهانم گذاشتم ان مرد ترسناک نبود برعکس شبیه هنرپیشه های میانسال هالیوودی بود چشم های مشکی و تیره ای داشت درون چشم هایش یک چیز ترسناک بود که باعث ترسم میشد

عشق خون اشام پست سوم

عشق خون اشام پست سوم بهشت تاریک روی صندلی فست فود سابوی(sub way)نشسته بودم و همبرگرو سیب زمینی های سرخ کرده ام را می خوردم از خواب که بیدار شده بودم فورا وسایلم را از پیکاپم به کلبه آوردم بعدا فکری برای مرتب کردنشان می کردم ،در یخچال را باز کردم تمیز و خالی بود روشنش کردم، لباسم را پوشیدم و به این رستوران کوچک آمدم در نگاه اول یک بار دیده میشد ولی وقتی بیشتر دقت میکردی به یک مینی رستوران شباهت داشت باید به مرکز خرید می رفتم و مواد غذایی مورد نیازم را می خریدم به ساعتم نگاه کردم 4بود غذایم که تمام شد پولش را روی میز گذاشتم در راه از چند نفر سوال کردم تا بالاخره سوپر مارکت را پیدا کردم ،لیستی را که تهیه کرده بودم از کیفم در اوردم بین سوپر مارکت ها می گشتم و وسایل مورد نیازم را پیدا میکردم که چشمم به پسر جوانی افتاد که چند کنسرو را درون کافشنش جاسازی می کرد به من نگاه کرد و رنگَش پرید انگشتش را به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت ,,من ساکتم ولی اینجا دوربین مدار بسته داره مطمئنی میخوای اینکارو بکنی؟,, یکی از دوربین ها را نشانش دادم به آن نگاه کرد و به نشانه موافقت چند بار سرش را گیج وارانه تکان داد و کنسرو ها را درون قفسه گذاشت ,,ممنونم,, لبخند زدم و سرگرم کار خودم شدم بعد از اینکه خرید هایم تمام شد به کلبه رفتم و آن ها را درون آشپزخانه گذاشتم و وسایل بهداشتی را به سرویس بهداشتی بردم از بین وسایل بهم ریخته ام حوله ام را پیدا کردم واقعا از صاحب خانه ممنون بودم چون آب گرم بود فکر همه چیز را کرده بود بعد از حمام کوتاهی حوله را دورم پیچیدم و به اتاق خواب رفتم و آماده رفتن به کالج شدم حس عجیبی داشتم بعد از چندین سال اولین باری بود که به یک محیط آموزشی میرفتم و خدا میدانست که استرس تمام وجودم را گرفته بود ،موهای طلایی و بلندم را دور شانه ام رها کردم برق لب با طعم پرتغال زدم و با ریمیل موژه هایم را پر رنگ تر کردم یک شلوار جین و بلوز زرد روشن و کافشن نارجی رنگی پوشیدم و کلاه سبز تیره ام را روی سرم گذاشتم کیفم را برداشتم سوار پیکاپ قدیمی ام شدم و به سمت کالج راندم از روی نقشه نگاه میکردم و بعد از 20دقیقه جلوی کالج بهشت تاریک ایستاده بودم برای کالج بودن آن هم برای شهری که جمعیتش بزور به 2000نفر می رسید زیادی بزرگ و باشکوه بود حیاط بزرگی داشت ولی هیچ کس در حیاط نبود نیم ساعتی میشد که خورشید غروب کرده بود و مطمئنا حالا همه در کلاس هایشان بودند ساختمان کالج کاملا از سنگ بود حیاط بزرگی داشت که چندین نیمکت در گوشه و کنار ان دیده می شد و دور تا دور کالج با درخت های بلند حصار شده بود ساختمان اصلی شبیه یکی از برج های قدیمی ترسناک بود مرا یاد قلعه بری پامبری در انگلستان می انداخت گویادر دوران تودورها ساخته شده بود کمی بخاطر سکوت فضا ترسیده بودم اصلا شبیه کالج هایی که در تلویزیون دیده بودم نبود دانشجویانی که مدام کلاس ها را میپیچاندن و در حیاط مشغول لاس زدن با دوست دختر ها و دوست پسر هایشان میشدن به داخل سالن رفتم از بیرون قدیمی بنظر میرسیدولی وقتی واردشدم متوجه شدم طبق جدید ترین متد روز بازسازی شده ، از تو در تو بودن راهرو ها گیج شده بودم باید خودم را به مسئول کالج معرفی می کردم و برنامه کلاسی ام را میگرفتم همینطور که در راهرو ها میچرخیدم صدای قدم هایی را پشت سرم شنیدم رویم را برگرداندم و از دیدن مرد میانسالی که روبرویم بود دستم را از ترس جلوی دهانم گذاشتم ان مرد ترسناک نبود برعکس شبیه هنرپیشه های میانسال هالیوودی بود چشم های مشکی و تیره ای داشت درون چشم هایش یک چیز ترسناک بود که باعث ترسم میشد

عشق خون اشام پست دوم

عشق خون اشام پست دوم فصل دوم کلبه پیکاپ را جلوی کلبه پارک کردم باد می وزید و از درختان اطراف کلبه صدای زوزه شنیده می شد به سمت کلبه رفتم هوا گرگ و میش بود به سمت پله های چوبی اش رفتم دستم را روی نرده گذاشتم قسمتی از روی نرده بریده شده بود و دستم را که روی نرده گذاشتم تیزی آن انگشتم را برید می توانستم خیسی و گرمی خون را روی دستم حس کنم به اندازه ی یک عدس روی انگشتم خون جمع شده بود انگشتم را در دهانم گذاشتم بویی بین فلز و مس میداد مزه شورش حالم را بهم زد آب دهانم را بیرون ریختم همان لحظه از میان درختان قسمت شرقیِ کلبه صدایی شنیدم صدایی بین صدای نفس نفس زدن از ترس در خود جمع شدم با سرعت به سمت کلبه رفتم ،خانم سامسون گفته بود کلید کلبه را زیر گلدان گل رین بو میگزارد البته گلش خشک شده بود ،همانطور که گلدان را برمیداشتم چشمانم در تاریکی گشت می زد ،کلید را پیدا کردم و درون قفل چرخاندم ،چشمم را به تاریکی دوختم حاضر بودم قسم بخورم که دو چشم را در تاریکی دیدم شبیه چشم یک حیوان بود که در تاریکی می درخشید ولی مگر حیوانی هست که در این نزدیکی قدش بیشتر از 6فوت باشد؟از ترس موی دستانم سیخ شده بود به سرعت خودم را داخل کلبه انداختم و در راقفل کردم هنوز می توانستم صدای نفس نفس زدن را بشنوم شاید اگر کسی غیر از من بود صدای نفس زدنش را نمی شنید ولی من از بچگی شنواییِ خیلی خوبی داشتم شاید هم علت اصلیِ نخوابیدنم در شب هم همین بود یادم میاید شب روی تختم دراز می کشیدم و از کوچکترین صدا مثل صدای نفس نفس زدن گربه ها،صدای خش خش برگ ها زیر پای موجودات موزیِ کوچک صدای غرش گربه ها که گاهی با جفتشان درگیر بودند حتی می توانستم در ذهنم حالتی را که گربه هنگام غرش به خود گرفته بود را ببینم به همان اندازه واضح که در واقعیت می دیدم گربه ای که دست و پایش را کنار هم گذاشته بود پشتش را به سمت بالا قوس داده بود و مو های بدنش سیخ شده بود حتی گاهی صدای دعوای پسر های چند محله ان طرف تر را می شنیدم صدای دختری که چندین کوچه آن طرف تر مشغول بوسیدن یک پسر بود صدا ها آن قدر واضح بود که می توانستم تمام جزئیات آن را ببینم پسری که روی زبانش را نگین زده بود و دختر دندان هایش را اورتودنسی کرده بود،،ولی این صدا اصلاً واضح نبود نمی توانستم بگویم صدای یک حیوان است برای انسان بودنش هم مطمئن نبودم . از 13سالگی خوابیدنم به روز موکول شده بود در مدرسه نیز مشکل داشتم چون بیشتر روز را خواب بودم مجبور شده ام همه درس هایم را غیر حضوری بخوانم حتی دبیرستان را هم غیر حضوری گذراندم سال های اول نزد پزشک و روان پزشک رفتم و فقط چند قرص ارام بخش و خواب اور تجویز کردند که ان هم زیاد دوام نمی آورد و به وضع گذشته بر میگشتم بعد از آن کم کم همه عادت کرده بودند ولی اتفاق ها به همانجا ختم نشد و اتفاق های بدتری هم افتاد یک شب که با یک پسر قرار داشتم پدرم اجازه بیرون رفتن سر قرارم را به من نمی داد همیشه نگران بیرون رفتنم بود گاهی حس می کردم دوست ندارد کسی مرا ببیند کمتر در مهمانی ها مرا با خود میبرد البته از نظری حق هم داشت من بسیار بازیگوش بودم و امکان نداشت جایی حضور می داشتم و اتفاق بدی نمی افتاد پدرم گفته بود ترجیح می دهد قرار هایم در روز باشد ولی خب من روز ها خواب بودم این هم شگردی بود که پدرم برای بیرون نرفتنم به کار می برد آن شب هر چه بحث کردم فایده ای نداشت عصبانی شده بودم در دستانم احساس گرما می کردم تا حدی که دیگر نمی توانستم آن گرما را تحمل کنم جیغ کشیدم و سر پدرم داد زدم پدرم هم عصبانی شد و فریاد زد ,,زود میری به اتاقت تا متوجه اشتباهت نشدی بیرون نمیای,, و من هم با بالاترین حد صدایم جیغ کشیدم ,,تو بدترین پدری هستی که یه نفر میتونه داشته باشه مایکل,, و دستم را به نشانه تهدید به سمتش گرفتم در آن لحظه چند اتفاق افتاد که من بطور فیزیکی در آن نقشی نداشتم ظرف شیشه ایِه شکلات به سمت پدرم پرتاب شد بدون آنکه حتی آن را لمس کرده باشم ظرف شکلات به پیشانیِ پدرم برخورد کرد و خون از آن جاری شد مادرم بدون حرکت فقط به من نگاه کرد بعد از اینکه از شک بیرون آمدم به سمت پدرم دویدم پدرم دستانش را از ترس جلوی صورتش سپر کرد ,,قسم میخورم من حتی به اون دست هم نزدم حتی لمسش هم نکردم ,, مادرم نالید: ,,یا مسیح,, به سرعت جعبه کمک های اولیه را آورد و سر پدرم را پانسمان کرد در طول پانسمان کردنش من فقط به پدرم نگاه می کردم و پدرم با ترس به من نگاه می کرد آرام رو به مادرم زمزمه کرد ,,از همونی که میترسیدم داره سرم میاد,, مادرم آرامتر گفت ,,چیزی نگو میدونی که میشنوه,, ,,یعنی اونم.....,, ,,مایک لطفا..!,, غریدم ,,نظرتون چیه منو هم در جریان بزارین ببینم چه مرگم شده ,, مادرم موضع گرفت ,,قضیه اینه که تو انقدر گستاخ شدی که ظرف شکلات و پرت کردی طرف پدرت ,, ,,مامان محض رضای خدا خودتم می دونی من حتی نوک انگشتمم به اون ظرف نخورد,, ,,دیگه چیزی نمی خوام بشنوم,, ,,ولی ماما.....,, ,,مد گفتم چیزی نگو ,, آن بحث همانجا به پایان رسید و روز های بعد بدتر از آن هم شد میتوانستم هر چیزی را فقط با اشاره دستانم آتش بزنم حتی میتوانستم در دستانم آتش درست کنم بدون اینکه حتی کوچکترین صدمه ای به دستم برسد چندین بار نزدیک بود خانه را به آتش بکشم حتی یک بار با یک بارمن دعوایم شد و نزدیک بود کل بار را به خاکستر تبدیل کنم بعد از آن پدر و مادرم سعی کردند تا با من مدارا کنند تا عصبانی یا هیجان زده نشوم آن ها هم میدانستند چیزی در من اشکال دارد ولی نه من و نه آن ها حرفی از این مشکل نمیزدیم خود به خود رابطه ام با تمام دوستانم قطع شد چه کسی میخواست با کسی دوست باشد که ممکن بود هر لحظه در کنار من بلایی سرش بیاید هیچ کس از مشکلم چیزی نمی دانست ولی مرا بلک کت (گربه ی سیاه ،نشانه شومی و بد یمنی)صدا میکردند چون هر وقت با من بودند اتفاقی می افتاد،جایی آتش میگرفت ،چیزی میشکست ،چراغی میترکید ،در طی روز ها توانستم کم کم روی آن چیز گرمی که در دستانم حس می کردم تمرکز کنم کم و بیش هم موفق شدم ولی خب اینکه همه صدا ها را آنقدر خوب بشنوم زیاد هم جالب نبود. بزرگترین مشکلم بعد از مرگ مایکل و کلوئه فکر کردن به گذشته بود وقتی به خاطره ای فکر می کردم آنقدر واضح بود که انگار همین حالا اتفاق می افتاد،واضح تر از واقعیت ،کاملاچند بُعدی حتی مثل دیدن در تلویزیون نبود از آن هم واضح تر! وقتی به مراسم خاکسپاری پدر و مادرم فکر می کردم دوباره انگار کنار تابوتشان ایستاده بودم حتی صورتشان را برای اخرین بار در تابوت ندیدم چون می دانستم خاطره اش تا آخر عمر مرا آزار خواهد داد . از پنجره چوبی به بیرون نگاه کردم کسی نبود دیگر صدای نفس نفس نمی آمد نور نارنجی رنگی از افق دیده می شد دیگر خورشید در حال طلوع بود هنوز هم هوا کمی تاریک بود پرده ها کشیده بود و این اتاق راتاریک می کرد کلید برق را زدم با روشن شدن کلبه ام متوجه شدم آنجااز آنچه که در عکس دیده بودم بزرگتر بود تمام وسایل ابتداییِ یک خانه را داشت کمی قدیمی نشان میداد ولی برای من عالی هم بود باید چند چیز کوچک میخریدم با سهامی که پدرم برایم به ارث گذاشته بود اندک پولی دستم را میگرفت. در آشپزخانه اش یک میز ناهار خوری چهار نفره ی کوچک بود روی یکی از صندلی هایش نشستم ساختار خانه طوری بود که انگار سال ها از ساختش میگذشت قسمت پایین در ورودی اش شیشه های چهار خانه رنگی داشت که مرا به یاد خانه های قدیمی اسپانیایی می انداخت یک تلویزیون کوچک یک یخچال کوچک که از سکوتش معلوم بود خاموش است در کل خانه ساعتی نبود یا بود و کار نمی کرد چون صدای تیک و تاکی نمی آمد یک راحتی بزرگ قدیمی ولی تمیز در نشیمن جلوی تلویزیون بود از پله های چوبی که با هر قدم لق لق میکرد بالا رفتم سه اتاق بالا بود یک به یک باز کردم یک سرویس بهداشتی و دو اتاق خواب ،یکی از اتاق خواب ها را انتخاب کردم معلوم بود قبل از آمدنم یک نفر حسابی انجا را تمیز کرد است یک تخت دو نفره ی چوبی با ملافه هایی که تمیز بود یک میز کوچک یک کشوی تقریبا بزرگ یک کمد دیواری یک میز تحریر و چراغ مطالعه ای هم روی آن بود یک آینه بزرگ که یک طرف آن ترک خورده بود و روی میز چوبی قرار داشت و یک قفسه چوبی ِ بزرگ در اتاق قرارداشت بیخیال نگاه کردن به اتاق شدم لباسم را در اوردم عجیب آن بود که کلبه کاملا گرم بود فقط خواب می خواستم روی تخت دراز کشیدم و ملافه را تا گردنم بالا کشیدم بوی بدی نمی داد بوی مواد شوینده میداد!چشمانم را بستم و گوش دادم نه صدای دعوا میامد نه صدای ماشین و گربه های غران فقط صدای چند پرنده در پس زمینه ی سکوت بود آرامش بخش بود بدون استفاده از هنزفری خوابم برد

عشق خون اشام پست اول

فصل اول لوناپییر هر چه جلوتر میرفتم دمای هوا پایین تر می آمد از روی سیستم به ساعت نگاه کردم 5:30صبح را نشان می داد به دما سنج روی پیکاپم نگاه کردم دما خیلی پایین بود چندین روز بود که در راه بودم وقتی از مکزیک حرکت کردم فقط یک تاب دوبنده و شلوارک جین به تن داشتم ولی با سرمای میشیگان ابدا احساس سرما نمیکردم لعنت به کالج های مکزیک در کل امریکا نتوانستم کالجی شبانه پیدا کنم حداقل امیدوار بودم همچین کالجی وجود داشته باشد جست و جو هایم فایده ای نداشت آنقدر بی ثمر گشتم تا بالاخره ناامید شدم و تصمیم گرفتم بجای ادامه تحصیل بدنبال یک شغل آبرومند بگردم در روزنامه وسایت های مختلف بدنبال کار می گشتم در یکی از سایت های کاریابی بدنبال کار می گشتم که در صفحه پنجره ای برایم باز شد روی صفحه نوشته شده بود کالج آفوتیک اِدِن(aphotic eden،بهشتِ تاریک)اول که اسمش را خواندم به یاد بار یا کلاب شبانه افتادم آنقدر متعجب بودم که چند ثانیه به نوشته روی صفحه چشم دوختم شب ها و روز ها به دنبال یک کالج شبانه می گشتم و حالا که کاملاً ناامید شدم یک کالج شبانه پیدا کرده بودم بعد از بیرون آمدن از حالت بهت زدگی نوبت به ذوق زدگی بود بعد از آن حالت هم فورا مطالب و شرایط آن کالج را مطالعه کردم همانی بود که می خواستم کلاس ها بعد از غروب خورشید شروع می شد تا 12شب ،هزینه ترم ها به اندازه ی غیر قابل باوری کم بود و خابگاه هم داشت دیگر چه میخواستم تنها بدیش این بودکه در میشیگان بود فورا ایمیلی برای کالج آفوتیک ادن فرستادم مدارکم را برایشان ایمیل کردم و باسرعت غیر قابل باوری جوابم را دادند و پیامی با این مضمون که یک جای خالی برای رشته مورد نظرم دارند و مفتخر میشوند تا هر چه زودتر خود را به میشیگان برسانم چون کلاس ها از هفته آینده آغاز خواهند شدبالای همان صفحه آگهی خانه ای برای اجاره گذاشته بودند پنجره اش راباز کردم و عکس های خانه را دیدم شبیه یک کلبه کوچک بود و با کالج به اندازه ده دقیقه فاصله داشت با شماره ای که گذاشته بودند تماس گرفتم با توافق راجع به مبلغ اجاره قرار بر این شد که به آنجا بروم مبلغ چهار ماه اجاره را برایشان فرستادم نمیتوانستم در خابگاه بمانم چون باید تمام روز می خوابیدم و مطمئنا هم اتاقی داشتم و اگه هم اتاقیه پر سر و صدایی بود دچار مشکل می شدم از13سالگی همین مشکل را داشتم تمام شب را بیدار بودم و روز ها با هنزفری روی گوش هایم می خوابیدم برای همین بود که 13برایم عدد نحسی بود نحسی اش به همانجا ختم نشد در 13فوریه هفده سالگی ام پدر و مادرم در یک حادثه از دنیا رفتند هنوز هم دلیل مرگشان باعث تعجبم می شد ماشینشان در راه آتش گرفت و آن ها سوختند همیشه یادآوریش برایم دردناک بود تا دو ماه پیش با مادر بزرگم زندگی می کردم که او هم در یک غروب یک روزغم انگیز روی صندلی گهواره ایَش با آرامش خوابید و دیگر بیدار نشد از قبل تنها تر شده بودم کسی را نداشتم نه فامیل و نه دوستی . از دور می توانستم نور چراغ های کمی که در خیابان بود را ببینم پس بالاخره به لوناپییر رسیده بودم گوشه ای پارک کردم و به نقشه شهر نگاه کردم باید چند خیابان دیگر میرفتم تا به کلبه می رسیدم چراغ خانه ها هنوز خاموش بود ساعت6بود ولی هنوز خورشید طلوع نکرده بود از چند خیابان گذشتم اکثر خانه ها از چوب ساخته شده بود ولی بعضی از خانه ها بزرگ تر بودند و از سنگ ساخته شده بودند دوباره به نقشه نگاه کردم مسیری را که در نقشه نشان می داد را رفتم در طول مسیر دیگر خانه ای نبود بعد از ده دقیقه دیدن جاده ای که خانه ای در آن نبود به کلبه رسیدم

تعاریف و تفاوت‌های عرفان و اخلاق از منظر آیت‌الله جوادی آملی

تعاریف و تفاوت‌های عرفان و اخلاق از منظر آیت‌الله جوادی آملی

جوادی‌آملی

آیت‌الله جوادی آملی در تشریح عرفان (نظری و عملی)، تفاوت‌های آن با وحی و اخلاق در صفحات ۲۴۷ تا ۲۵۰کتاب دین‌شناسی که از سلسله بحث‌های فلسفه دین و به همت مرکز نشر اثرا منتشر شده است، توضیحاتی می فرمایند.

 آیت‌الله جوادی آملی در تشریح عرفان (نظری و عملی)، تفاوت‌های آن با وحی و اخلاق در صفحات ۲۴۷ تا ۲۵۰ کتاب دین‌شناسی که از سلسله بحث‌های فلسفه دین و به همت مرکز نشر اثرا منتشر شده است، توضیحاتی مختصر و کاملی را می‌فرمایند که در ادامه بخش‌هایی از آن را می‌خوانید.

عرفان نظری و عرفان عملی

همان‌گونه که تجربه دینی مؤمنان در مسائل دینی با وحی انبیا فرق دارد، تجربه عرفانی و شهودی عارفان نیز با وحی انبیا تفاوت دارد، ولی پیش از بیان این فرق، به عرفان و شهود عارفان اشاره می‌شود. عرفان دارای دو بخش است، بخش عملی و بخش نظری، بخشی عملی عرفان، رابطه و وظایف انسان را با خود، جهان و خدا توضیح می‌دهد. در این بخش از عرفان بیان می‌شود که انسان چگونه می‌تواند به قله منیع انسانیت یعنی توحید برسد؛ از کجا سلوک را شروع و چه منازل و مراحلی را به ترتیب طی کند تا به مرحله‌ای برسد که جز خدا چیزی را نبیند. به دیگر سخن، عارف در بخش عملی به جایی می‌رسد که به وحدت شهود، راه می‌یابد، اما در بخش نظری عرفان جهان‌بینی عارف بیان می‌شود.

عارف، وقتی به سیر و سلوک و تجربه عرفانی مشغول است، حقایقی برای او کشف می‌شود و محصولات حال یا گذشته خود را در خواب یا بیداری، در مثال متصل یا منفصل می‌یابد. وقتی وی چیزی را یافت، معیاری می‌طلبد که با آن مشهودهای خود را بسنجد، زیرا بسیاری از عارفان در شهود با یکدیگر اختلاف داشته و دارند و گاهی مشخص می‌شود که مشهود عارف اشتباه است. از این رو، به معیار و میزانی نیاز دارد تا مشهودات صحیح و ربانی را از مشهودات باطل و شیطانی جدا کند.

البته اگر عارفان در سیر و سلوک، تابع شریعت و ولایت اهل‌بیت هم باشند و راه صحیح را طی کنند، گوشه‌ای از علوم شهودی انبیا و اولیا به آن‌ها می‌رسد؛ چنانکه گوشه‌ای از علوم حصولی به آن‌ها رسیده است.

فرق وحی و تجربه عرفانی

بنا بر آنچه گذشت، وحی با تجربه عرفانی فرق دارد، زیرا اولاً در بین انبیا اختلافی نیست، بلکه یافته‌های انبیا با یکدیگر اتفاق دارد و موافق هم است، از این رو، در قرآن کریم [آیه ۹۷ سوره بقره]آمده است: «مصدقا لما بین یدیه»؛ یعنی پیامبرِ پسین، پیامبر پیشین را تصدیق می‌کند؛ چنان که پیامبر سابق به پیامبر آینده بشارت می‌دهد. ثانیاً اگر در برخی موارد یافته‌های انبیا اختلاف دارد، آن اختلاف نیز پیش‌بینی شده است.

بنابراین، وحی، سنخ خاصی از علوم شهودی است که با مشاهدات عرفا فرق دارد، زیرا عرفا در شهود دچار اختلاف و خطا می‌شوند، چون گاهی مشاهدات خود را در مثال متصل می‌بینند و زمانی در مثال منفصل، ولی انبیای الهی پیوسته از مثال منفصل خبر می‌دهند، زیرا همان را مشاهده کرده‌اند.

فرق عرفان و اخلاق

علم اخلاق، بخشی از فلسفه است و با عرفان ارتباط ندارد، زیرا موضوع و مسائل علم اخلاق، نفس و تهذیب شؤون نفس، شناخت فضایل و رذایل آن، راه تحصیل فضایل و پرهیز از رذایل و مانند آن می‌باشد. اصل وجود نفس و تجرد آن و شؤون و قوای ادراکی و تحریکی‌اش در فلسفه ثابت می‌شود؛ آن گاه در علم اخلاق درباره کیفیت تخلق وی سخن به میان می‌آید.

در اخلاق، انسان متخلق به فضایل می‌شود و واجبات را انجام می‌دهد و مستحبات را ترک نمی‌کند و نیز از حرام پرهیز و مکروهات را ترک می‌کند و برای رضای خدا کار و تلاش می‌کند، ولی همه این‌ها در محور تهذیب نفس است. اما در عرفان، اولاً عارف تلاش و کوشش دارد که واحد حقیقی یعنی خدای سبحان و جمال و جلال او را مشاهده کند و توحید ذاتی و توحید اوصاف و افعال و آثار را ببیند. ثانیاً عارف از حد تهذیب نفس می‌گذرد، زیرا تهذیب نفس از پله‌های سکوی پرواز عارف است؛ یعنی عارف، زمانی در سکوی پرواز قرار می‌گیرد که متخلق به اخلاق خوب بوده و با تهذیب نفس تزکیه شده و واجب‌ها و مستحبات را انجام داده باشد.

ثالثاً همانگونه که عرفان، برتر از فلسفه است و اخلاق پایین‌تر از فلسفه، عارف نیز برتر از فیلسوف است و متخلق نیز پایین‌تر از فیلسوف؛ البته در صورتی که فیلسوف، الهی و عالم به عمل باشد.

*روزنامه جوان

وقتی عیب جویی واجب است!

علایم ابتلا به این بیماری:

افراد عیب جو، از نظر روان شناسی اجتماعی، به بیماری منفی نگری به جای مثبت نگری دچار هستند. آنان به جای آن که مثبت های هر چیزی را مد نظر قرار دهند و نیمه پر لیوان را بنگرند، به نیمه خالی آن اشاره می کنند.

این شیوه برخورد با مسایل، ریشه در بیماری بینشی و نگرشی دارد و بیانگر شخصیت سست و ناتوانی است که خرده گیران از آن رنج می برند. آنان می کوشند تا ضعف ها و سستی های خویش را با ایرادگیری از عیب های دیگران و تفحص و جست و جو در خطاهای آنان، بپوشانند. لذا خرده گیری نسبت به هر کار و عملی، در این گونه از انسان ها امری عادی و طبیعی جلوه می کند.

این گونه افراد اصولا دارای شخصیت های متزلزل و بی ثباتی هستند و از عزت نفس (اعتماد به نفس در مفهوم مثبت آن) بهره ای نبرده اند.

یکی از موارد وجوب عیب جویی، عیب جویی از بیگانگان و زیر نظر گرفتن افراد اجنبی و مشکوک، جهت جلوگیری از رسیدن به اهداف شوم خود است

از مجموعه مصادیقی که قرآن درباره عیب جویان ارائه می دهد، این معنا تقویت می شود که انسان های عیب جو، اصولا انسان های با شخصیت ناسالم و بیمار می باشند که نمی توان با آنان به عنوان انسان سالم تعامل کرد و توقع و انتظار رفتاری سالم را از آنان داشت. بر این اساس هرگونه خرده گیری و عیب جویی همانند دیدن نیمه خالی لیوان، در حقیقت بیانگر بیماری و شخصیت ناسالم است که می بایست شخص تحت درمان قرارگیرد و بینش و نگرش وی تغییر یابد.4

 

عوامل بیماری زا

ریشه و اساس پیدایش این صفت مذموم در دل انسان از دیدگاه علم اخلاق می تواند موارد زیر باشد:

1- عیب جویی نتیجه عداوت و حسد است به این معنا که اگر کسی کینه و دشمنی دیگری را در دل داشته باشد به دنبال عیوب او می‌افتد تا آنها را پیدا کند و رسوایش سازد.

2- تجسس ممکن است در برخی موارد از آثار طغیان قو? شهوت باشد به این معنا که شخص بدون اینکه کینه و حسد نسبت به دیگران داشته باشد دنبال لغزشها و عیوب آنها می‌افتد.5 به طوری که در این قوه نوعی پستی و زبونی پدید می‌آید که فرد بیمار از آشکار شدن زشتی‌ها و عیوب دیگران، شاد می‌شود.6

3-   بدگمانی، عامل دیگری بر عیب جویی و بدگویی است.7

 

پیامدهای بیماری:

اعمال و افکار انسان چه خوب و چه بد، هم بر خودش تأثیر گذار است و هم بعضاً بر دیگران و اجتماع، عیب جویی نیز به عنوان یک بیماری اخلاقی آثاری شوم و منفی بر خود عیب جو و بر دیگران دارد. از جمله بدترین این آثار، رسوایی خود عیب جو است. آبروی مؤمنین نزد خداوند، ارزشمند است و اجازه نمی‌دهد تا حیثیت آنها، توسط عده‌‌ای بی تقوا و حسود به خطر بیفتد و علاوه بر مجازات اخروی، در همین دنیا نیز او را رسوا می‌سازد.

 امام صادق (ع) از حضرت رسول اعظم (ص) نقل می‌فرماید:

«لغزشهای مؤمنین را جستجو نکنید زیرا هر که لغزشهای برادرش را جستجو کند، خداوند لغزشهایش را دنبال نماید و هر که خدا لغزشهایش را دنبال کند، رسوایش سازد گرچه در درون خانه‌اش باشد.»8

از دیگر آثار تجسس و عیب جویی می‌توان به موارد ذیل اشاره نمود:

عیب جویی مایه ریخته شدن آبروی دیگران،‌باعث تهییج کینه ها و عداوت باعث از بین رفتن محبت و از دست دادن دوستان و موجب از هم گسیختگی نظام و شیرازه اجتماع می‌گردد.9

 

راه درمان

هر کسی با مراجعه به نفس خویش متوجه می‌شود که خودش مانند دیگران خالی از عیوب نیست و خداوند از روی لطف، صفات بد و زشت و اشتباهات او را از دیگران مخفی کرده است.10 توجه به این نکته همچنین توجه به آثار شوم عیب جویی بر خود فرد و دیگران،‌ چه دنیوی و چه اخروی، از مهمترین راهکارهای درمان این صفت زشت است.

حضرت امیر (ع) در این باره می‌فرماید:

«مَنْ نظَرَ فی عَیْبِ نَفْسِهِ اِشْتَغَلَ عَنْ عَیْبِ غَیرِهِ »11

«هر که عیب خود را ببیند  از پرداختن به عیب دیگران باز ایستد.»

امام صادق علیه السلام می فرماید: لغزشهای مؤمنین را جستجو نکنید زیرا هر که لغزشهای برادرش را جستجو کند، خداوند لغزشهایش را دنبال نماید و هر که خدا لغزشهایش را دنبال کند، رسوایش سازد گرچه در درون خانه‌اش باشد

تجسس ممدوح یا عیب جویی جایز:

لازم به تذکر است که در پی عیوب دیگران افتادن و تجسس در امور مردم و به طور کلی عیب جویی، بعضاً نه تنها مذموم نیست بلکه واجب است از جمله:

1-   عیب جویی از خود در جهت خودیابی و خودسازی (رفع اشکالات و دفع بیماری‌های اخلاقی).

2- کشف عیوب دیگران در انتخاب افراد مسئول برای مسئولیت‌های اجتماعی و نیز جهت انتخاب همسر و...

3- عیب جویی از بیگانگان و زیر نظر گرفتن افراد اجنبی و مشکوک، جهت جلوگیری از رسیدن به اهداف شوم خود.

4- در عیوبی که فراگیر هستند، برخی از آنها را مورد توجه قرار دادن و بازگو نمودن آن جهت اخطار و هشدار  به دیگران.

5- بازگو نمودن برخی عیوب به افراد ذیصلاح و دلسوز و مربی جهت علاج و اصلاح.12

 


[1] . مصطفوی، حسن؛ التحقیق، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1368، اول، ج 8، ص 270.

[2] . خرمشاهی، بهاء الدین؛ دانش نامه قرآن و قرآن پژوهی، تهران، دوستان و ناهید، 1377، اول، ج 2، ص 1501.

[3] . نراقی، مهدی؛ علم اخلاق اسلامی، (جامع السعادات) ترجمه جلال الدین مجتبوی، تهران، حکمت، 1366، دوم، ص 360.

[4] . محمود عدالتخواه، سایت موسسه باقر العلوم

[5] حقانی زنجانی، حسین؛ پژوهشی در ارزشهای اخلاقی، تهران، دانشگاه الزهرا، 1383، اول، ص 117.

[6] . علم اخلاق اسلامی، پیشین، ص 363.

[7] . پژوهشی در ارزشهای اخلاقی، پیشین، ص 129.

[8] . شیخ کلینی، اصول کافی، ترجمه جواد مصطفوی، تهران، علمیه الاسلامیه، بی تا، اول، ج 4، ص 58.

[9] . شفیعی مازندرانی، محمد؛ پرتوی از اخلاق اسلامی، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی 1372، اول، ص 237-233.

[10] . پژوهشی از ارزشهای اخلاقی، پیشین، ص 120.

[11] . محمدی ری شهری، محمد؛ میزان الحکمه، ترجمه حمید رضا شیخی، قم، دارالحدیث، 1379، دوم، ج 9، ث 4216.

[12] . همان، ص 241.

اخلاص و خوشحال شدن از قدردانی برای کاری که برای خدا انجام شده

 پاسخ

 توجه به نکات ذیل برای دستیابی به پاسخ حائز اهمیت است:

1- هیچ ملازمه­ای بین قصد قربت و مخفی کاری وجود ندارد؛ یعنی یک کسی می­تواند برای رضای خدا در ملاء عام و در جلوی چشم و دیدگان میلیونها نفر کار خیری انجام دهد و ریا هم نکند و حتی در بعضی از موارد چنین حالتی ترجیح دارد. مثلا به منظور تشویق مردم بدین کار اقدام نماید.

اخلاص یک حالت روحی و روانی است، که ممکن است در زمان تلاش برای مخفی ماندن عمل واجب یا استحبابی، هم وجود نداشته باشد. مثلا انسان بدان خاطر اصرار بر مخفی ماندن عمل بورزد که در آینده اگر افشاء شد، تحسین بیشتری را نثار او نمایند.

2- اخلاص درجاتی دارد و از بالاترین درجه آن اینست که انسان انتظار تقدیر و پاداش از کسی نداشته باشد و فقدان درجه ای از درجات اخلاص موجب محرومیت از ثواب آن مرتبه است.

آنچه که موجب بطلان عمل عبادی می­شود، ریا است و ریا یعنی انسان تمام و یا قسمتی از کار را برای غیر خدا انجام دهد و آنچه در سؤال شما آمده است موجب بطلان عمل نمی­شود و فقط شما را از رسیدن به ثواب درجات بالای اخلاص محروم خواهد کرد.

3- حب به ذات و اینکه انسان محبوب دیگران باشد، از غرایز و خواسته های انسانی است. حضرت ابراهیم (ع) هاجر و اسماعیل (ع) را در سرزمین مکه اسکان داد و دعا کرد و از خدا خواست که خدایا تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز. [i]  پس محبوب دلها شدن هیچ اشکالی ندارد اما باید مواظبت کنید که اعمال خود را برای چنین چیزی انجام ندهید و اگر ایمان داشته باشید و عمل صالح انجام دهید، خداوند خود زمینه محبوبیت شما را فراهم می­نماید. [ii]
و البته همین هم در روایات اسلامی وارد شده است که اگر انسان رابطه­اش را با خدا اصلاح کند، خداوند رابطه­اش را با مخلوقات اصلاح می­کند. [iii]

4- توجه به این نکته که: در محضر خدا هستیم، و هیچ موجودی در شرافت با خدا قابل مقایسه نیست، و همه بدو محتاجند و گدای درگاه اویند، می­تواند در حل مشکل شما راه گشا باشد.

اگر کسی را بدرگاه سلطان راه دادند، عدم توجه و نگاه به سلطان و توجه و عنایت داشتن به خادم آنجا، نادانی بزرگی محسوب می­گردد و لذاست که در روایات وارد شده است که ریاکار در روز قیامت به شکل حمار (الاغ) محشور می­شود [iv] و در واقع این همان باطن کاری است که در دنیا انجام داده است . زیرا انسان در این دنیا با رفتار و اعمال خود بدن اخروی خودش را می­سازد.

علاوه اینکه این یک نوع توهین به سلطان و مالک هستی هم تلقی می­گردد.



[i]  سوره ابراهیم، آیه 37.

[ii] برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به آیه 96 سوره مریم.

[iii] وسائل الشیعه ج15 ص298 حدیث20561 و 20562

[iv] برگی ازدفتر آفتاب، از بیانات آیت الله بهجت ، ص 128 و 129.


نقش اخلاص در مبارزه با نفس پنهان

 

صوت

 

 

چطور می‌توانیم مبارزه با هوای نفس را برای خود شیرین کنیم؟/ اخلاص، همۀ شیرینی‌های دین را در خودش دارد  


در جلسه قبل گفتیم که باید توجه خودمان را به «یک» امر معطوف کنیم و همّ خودمان را «همّ واحد» قرار دهیم. در این صورت تمرکز و قدرت‌مان هم بیشتر می‌شود و امکان برنامه‌ریزی ما بهتر خواهد شد. خداوند متعال در حدیث معراج به پیامبر اکرم(ص) می‌فرماید: «همّ خودت را همّ واحد قرار بده(به یک نقطه توجه کن)، زبان خودت را یک زبان قرار بده... از من غافل مباش، کسی که از من غافل شود دیگر برای من مهم نیست که او در کدام وادی به هلاکت برسد؛ یَا أَحْمَدُ اجْعَلْ‏ هَمَّکَ‏ هَمّاً وَاحِداً فَاجْعَلْ لِسَانَکَ وَاحِداً... لَا تَغْفُلْ أَبَداً، مَنْ غَفَلَ عَنِّی لَا أُبَالِی بِأَیِّ وَادٍ هَلَکَ»(ارشاد القلوب/1/205) توجه داشتن به خداوند و غفلت نداشتن از خدا باید به این شیوه باشد که انسان فقط به یک نقطه توجه پیدا کند.

در این جلسه می‌خواهیم یک‌مقدار به قسمت‌های شیرین این مسیر بپردازیم. همان‌طور که قبلاً گفتیم مبارزه با هوای نفس بالاخره یک تلخی‌هایی دارد چون در جریان آن با برخی از شیرینی‌ها و دل‌بخواهی‌ها مبارزه می‌کنیم. حالا اگر انسان بخواهد این مبارزه‌ای که تا حدّی تلخ است را برای خودش شیرین کند، چکار باید بکند؟ واقعش این است که مبارزه با هوای نفس در یک مرحله‌ای، با مفهوم بسیار برجسته‌ای به نام اخلاص، مساوی می‌شود و این اخلاص از آنجایی که غایت و نهایت دین است(الْإِخْلَاصُ‏ غَایَةُ الدِّین‏؛ غرر الحکم/ص44)، همۀ شیرینی‌های دین را هم در خودش دارد.

دینداری کردن مسلماً باید شیرینی‌‌هایی داشته باشد. البته ممکن است دینداری در ابتدا، شیرینی‌های خودش را نشان ندهد اما وقتی آدم به نقطۀ اوج دینداری برسد، به شیرینی‌هایش خواهد رسید. در دین، شهدی شیرین‌تر از اخلاص وجود ندارد. همۀ قسمت‌های دین و فضایلی که در دین توصیه می‌شود را در نظر بگیرید؛ مثل محبت، عدالت، تواضع و سخاوت و ... همۀ این‌ها خوب و شیرین هستند، و لذت‌هایی برای انسان دارند. مثلاً اگر انسان سخاوتمند باشد و به فقرا کمک کند، یک لذت خاصی در این کار وجود دارد که از آن لذت بهره‌مند می‌شود. اما شیرین‌تر از همۀ این خوبی‌ها این است که انسان به روحیۀ اخلاص دسترسی پیدا کند، روحش یگانه بشود، توجه قلبش فقط به یک چیز معطوف شود. اینجاست که حقیقت دین و اوج شیرینی دین چشیده می‌شود. و هیچ چیز دیگری این‌قدر حلاوت و شیرینی ندارد و اصلاً قابل مقایسه با اخلاص نیست.


کسی که «چند چیز» می‌خواهد یا خودش را می‌خواهد زندگی شیرینی ندارد/کسی که اهل اخلاص نیست واقعاً درمانده و روان‌پریش است


وقتی اخلاص غایت و نهایت دین است، یکی از لوازمش این است که شیرین‌ترین بخش دین هم، همین اخلاص باشد. از نظر روان‌شناختی هم اگر نگاه کنید، کسی که چند چیز می‌خواهد یا کسی که خودش را می‌خواهد این انسان کلاً ناراضی است و آرامش ندارد و در مجموع زندگی‌اش شیرین نیست. ضمن اینکه بنابر قواعد زندگی دنیایی، حوادثی هم یکی پس از دیگری برایش پیش می‌آید که زندگی‌اش را تلخ‌تر می‌کند. هر حادثه‌ای می‌تواند زندگی او را تلخ کند. اما کسی که فقط یک‌چیز خواست و آن یک چیز هم خدا بود، و هیچ چیز دیگری-حتی خودش را- در کنار خدا نخواست، زندگی‌اش شیرین می‌شود و از پراکندگی بیرون می‌آید.

کسی که اهل اخلاص نیست، واقعاً درمانده و مسکین و روان‌پریش است. اصلاً آدم مخلص با آدم غیرمخلص قابل مقایسه نیست. لازم نیست که شما به خدا معتقد باشید تا این موضوع را عمیقاً درک کنید، حتی اگر کسی به خدا معتقد هم نباشد، اما این معنا برایش خوب ترسیم شود، شیرینی آن را خواهد چشید.


رابطۀ اخلاص با مبارزه با شهوت پنهان چیست؟/ ترک معصیت، مرحلۀ اول مبارزه با هوای نفس پنهان


اما رابطۀ اخلاص با مبارزه با هوای نفس پنهان چیست؟ در جلسات قبل گفتیم که مرحلۀ اول و دوم مبارزه با هوای نفس پنهان، معصیت نکردن و ترک کارهای خلاف مروت است.

وقتی گناه نکنی، کم‌کم نفس تو، آن خواسته‌های بدی که تو حتی باور نمی‌کنی چنین خواسته‌هایی داشته باشی را برایت رو می‌کند و خودش را به تو نشان می‌دهد. امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «وقتی کسی بخواهد خودش را درست کند، گناهان بزرگش خود را به او نشان می‌دهند؛ عِنْدَ تَصْحِیحِ‏ الضَّمَائِرِ تُبْدُو الْکَبَائِر»(کافی/8/24) پس با ترک معصیت، بخشی از بدی‌های پنهان تو رو می‌آید. در مرحلۀ دوم هم، گفتیم کارهای خلاف مروت هم انجام نده و نامردی نکن تا بخش دیگری از بدی‌های پنهانت رو بیاید و بتوانی آنها را نابود کنی.

وقتی شروع می‌کنی به خوب شدن، تازه با بدی‌های پنهان خودت مواجه می‌شوی. بعضی‌ها در مرحله‌ای به «خوب شدن» علاقمند می‌شوند و این مرحلۀ قشنگی است که انسان تازه می‌خواهد به سوی خدا حرکت کند. اما وقتی شروع می‌کنند به خوب شدن، یک‌دفعه‌ای با فجایعی روبرو می‌شوند؛ فجایعی که از درون‌شان نشات گرفته است. و چه ‌بسا گناهان بزرگی را هم مرتکب شوند، به حدّی که فکر می‌کنند طرح و نقشه‌شان برای خوب شدن کلاً به‌هم ریخته است. می‌گویند: «خدایا! من می‌خواستم آدم خوبی باشم اما برعکس شد؛ انگار آدم بدتری شده‌ام! چه جنایت‌هایی را مرتکب شدم!» دلیلش این است که تازه بدی‌های پنهانش دارد رو می‌آید. شبیه کسی که غذای مسمومی خورده باشد، و وقتی بخواهد خوب بشود، حالت تهوع به او دست می‌دهد. درست است که آن لحظۀ تهوع خیلی زشت و ناخوش‌آیند است اما باعث می‌شود از شر آن غذای مسمومی که در معده‌اش هست، خلاص شود.   

وقتی کسی بخواهد باطن و ضمیر خودش را پاک کند، گناهانش رو می‌آید. ولی باید بایستد و مقاومت کند و این لحظات سخت را تحمل کند. او با استغفار و گریه و تضرع به درگاه خدا می‌تواند این سختی‌ها را تحمل کند.


ترک نامردی، مرحلۀ دوم مبارزه با هوای نفس پنهان/ممکن است یک کاری گناه نباشد اما نامردی باشد


برای اینکه بدی‌های پنهان از بین برود، مرحلۀ اول این است که گناه نکنیم. وقتی گفته می‌شود «گناه نکن» فقط برای این نیست که همین عمل خاص را انجام نده و دیگر هیچ؛ بلکه یک غرض دیگرش این است که بدی‌های پنهان نفس تو خودش را نشان دهد تا بتوانی از شرّ آنها خلاص شوی.

مرحلۀ دوم هم این است که علاوه بر اینکه گناه را ترک کنیم، نامردی هم نکنیم. البته نامردی نکن با گناه نکن، خیلی فرق دارد. ممکن است یک کاری گناه نباشد اما نامردی باشد. این مسأله خصوصاً در سبک زندگی خیلی باید مورد بحث قرار بگیرد که کجاها نامردی محسوب می‌شود. مقابل به مثل کردن و تلافی کردن، یکی از همین موارد است. اما آنهایی که اهل جوانمردی هستند، در این مواقع گذشت می‌کنند. مثلاً ماشینی که نمی‌گذاشت از او سبقت بگیری، عقب افتاده و می‌خواهد از تو سبقت بگیرد. آدم جوانمرد در این هنگام مقابل به مثل نمی‌کند. آدم‌هایی که اهل جوانمردی هستند، واقعاً ناب هستند.

همۀ این مراقبت‌ها برای این است که «باطن پاک» داشته باشیم. چون همین باطن پاک است که در آخرت به درد می‌خورد: «یَوْمَ لَا یَنفَعُ مَالٌ وَ لَا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتىَ اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیم»(شعراء/88 و 89) یعنی ما همۀ این‌ کارها را انجام می‌دهیم برای داشتن یک قلب سلیم و باطن پاک. اینکه می‌گویند: «ظاهر را رها کن، اصل این است که باطنت پاک باشد» درست نیست، چون اساس و علت اینکه ما این‌همه به اصلاح ظاهر (گناهان ظاهری) می‌پردازیم، این است که باطن خودمان را پاک کنیم.


مرحلۀ سوم مبارزه با هوای نفس پنهان «مخلص بودن» است/اخلاص نقطۀ مقابل شهوات مخفی است


بعد از مرحلۀ اول و دوم که بخشی از بدی‌های پنهان ما را رو می‌آورند، نوبت به مرحلۀ سوم می‌رسد. مرحلۀ سوم در مبارزه با هوای نفس پنهان، مخلص بودن است. باز وقتی می‌خواهی مخلص باشی، یکی یکی بدی‌های پنهانت رو می‌آیند. بدی‌هایی که اصلاً از آنها خبر نداشته‌ای. وقتی آدم می‌خواهد مخلص بشود، تازه می‌فهمد چه نفس وحشتناکی دارد. 

وقتی می‌خواهی اخلاص را رعایت کنی، تازه اژدهای هفت‌سرِ نفس، خودش را نشان می‌دهد و تازه می‌فهمی با چه موجود وحشتناکی مواجه هستی. هنگام رعایت اخلاص و نیت خالصانه است که انسان واقعاً بدی‌های پنهان خودش را می‌بیند. این فضا خیلی عارفانه‌تر و نورانی‌تر از دو مرحلۀ قبل است. ترک معصیت و ترک نامردی، خیلی خوب و زیبا هستند اما سطح آنها از مرحلۀ اخلاص پایین‌تر است، چون اخلاص یعنی «ترک غیر خدا».

پیامبر گرامی اسلام(ص) می‌فرماید: «مهمترین چیزی که بر امت خودم می‌ترسم شرک آوردن به خداست، منظورم از شرک آوردن به خدا این نیست که امت من بروند خورشید و ماه و بت‌ها را بپرسند بلکه از این می‌ترسم که امت من برای غیر خدا عمل انجام بدهند و به خاطر آن شهوت مخفی عمل انجام دهند؛ إنّ أخوفَ ما أخافُ على أمّتی الإشراکُ باللَّهِ أما إنّی لستُ أقولُ یعبدون شمساً و لا قمراً و لا وثناً و لکنَّ أعمالاً لغیرِ اللَّهِ و شهوةً خفیّةً»(نهج‌الفصاحه/ص271) در مقابل شهوت مخفی «اخلاص» قرار دارد. اخلاص در واقع نقطۀ مقابل شهوات مخفی است. وقتی می‌خواهی اخلاص داشته باشی آن شهوات مخفی تو خودشان را نشان می‌دهند.


کسی به حقیقت اخلاص می‌رسد که دوست نداشته باشد به خاطر کاری که برای خدا انجام داده از او تعریف کنند


پیامبر اکرم(ص) می‌فرماید: «هر امر حقّی، یک حقیقتی دارد(یک راز و یک گوهری در آن هست) و کسی به گوهر حقیقت اخلاص نمی‌رسد، مگر زمانی که دوست نداشته باشد به خاطر کاری که برای خدا انجام داده است، کسی از او تعریف کند؛ إِنَ‏ لِکُلِ‏ حَقٍ‏ حَقِیقَةً وَ مَا بَلَغَ عَبْدٌ حَقَّ حَقِیقِیَّةِ الْإِخْلَاصِ حَتَّى لَا یُحِبَّ أَنْ یُحْمَدَ عَلَى شَیْ‏ءٍ مِنْ عَمَلِ اللَّه»(‏مستدرک الوسائل/1/100 و مشکاة الأنوار/11) یعنی آدم ناراحت شود از اینکه دیگران به خاطر عمل خوبش، از او تعریف کنند و خوش‌شان بیاید. خیلی سخت است که آدم به اینجا برسد که اصلاً دوست نداشته باشد و ناراحت شود از اینکه دیگران به خاطر کارهای خوبی که انجام داده، از او تعریف کنند. چون این حالت(خوشحال شدن از تعریف دیگران) خود به خود و خیلی راحت وارد قلب آدم می‌شود. باید ببینیم که ما چه بدی‌هایی در خودمان پنهان کرده‌ایم که به سادگی نمی‌توانیم به حقیقت اخلاص برسیم. آن بدی‌ها هوای نفس پنهان ما هستند.  


اگر نظام تعلیم و تربیت ما «از بین بردن هوای نفس» را تبدیل به یک رویه کند، اکثر بچه‌های ما نخبه می‌شوند


هوای نفس پنهان، قدرت تمرکز، خلاقیت و بسیاری از استعدادهای انسان را از بین می‌برد. متاسفانه نظام تعلیم و تربیتی ما به هوای نفس آشکار و پنهان و آشکار بچه‌ها کاری ندارد و می‌خواهد علی‌رغم وجود هوای نفس پنهان و آشکار، استعداد بچه‌ها را به شکوفایی برساند و این اشتباه است. در صورتی که اگر نظام تعلیم و تربیت ما «از بین بردن هوای نفس» را تبدیل به یک رویه کند، اکثر بچه‌های ما نخبه می‌شوند؛ یعنی هر کدام در رشتۀ خودشان می‌توانند به اوج شکوفایی برسند. چون انرژی‌ها و استعدادهایشان هرز نمی‌رود. اگر مبارزه با نفس در جامعۀ ما یک رویه و یک خوی ثابت قرار بگیرد، آن‌وقت است که استعدادها به خوبی رشد می‌کند و ذهن‌ها کاملاً متمرکز می‌شود و حوصله‌ها افزایش پیدا می‌کند.

پدر و مادرها در هفت سال اول باید به فرزندان خودشان محبت کنند تا وقتی در هفت سال دوم با هوای نفس بچۀ خود مخالفت کردند، بچه از آنها بپذیرد و بگوید: «پدر و مادرم هفت سال مرا نوازش کرده‌اند و به من ثابت کرده‌اند که مرا دوست دارند، پس الان که می‌گویند فلان کار را انجام نده، من از آنها قبول می‌کنم» ولی ما غالباً در این هفت سال دوم(از 7 تا 14 سالگی) که بچه باید ریاضت بکشد و بندگی کند و اطاعت کند، او را رها می‌کنیم تا هر کاری دلش خواست انجام دهد و توجیه‌مان این است که: «او که بچۀ خوبی است، چرا به او ریاضت و سختی بدهیم؟!» و با این کار، یک مرگ خاموش نسبی برای روح بچه اتفاق می‌افتد. بعد از 14 سالگی تازه آثار اینکه شما هفت سال دوم به بچۀ خودتان ریاضت نداده‌اید کم‌کم خودش را نشان می‌دهد و بعد تعجب می‌کنید که «چرا بچۀ من نماز نمی‌خواند؟! چرا حرف ما را گوش نمی‌دهد؟ چرا دنبال گناه و هرزگی می‌رود؟ چرا این‌جوری شد؟ هرچه نصیحت می‌کنیم گوش نمی‌دهد! با ما دعوا می‌کند!» اما دیگر برای این حرف‌ها دیر است، آن موقعی که باید به او امر و نهی می‌کردید از 7 تا 14 سالگی بود، اما آن موقع او را آزاد گذاشتید و ادبش نکردید.


هوای نفس پنهان خودمان را چطوری بزنیم؟ با اخلاص/ وقتی بخواهی اخلاص داشته باشی، تازه نفس تو به خیلی از بدی‌های پنهانش اقرار می‌کند


پس بعد از اینکه هوای نفس آشکار خودمان را زدیم، باید به سراغ هوای نفس پنهان خود برویم. حالا هوای نفس پنهان خودمان را چطوری بزنیم؟ با اخلاص. یعنی سعی کنیم فقط به خاطر خدا کار کنیم.

یک روایت دربارۀ اخلاص می‌خوانیم تا معلوم شود که اخلاص داشتن چقدر سخت است. امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «خالص کردن نیت برای عاملین، سخت‌تر از جهاد و سعی طولانی توأم با سختی‌های فراوان است؛ تَصْفِیَةُ الْعَمَلِ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ وَ تَخْلِیصُ النِّیَّةِ مِنَ الْفَسَادِ أَشَدُّ عَلَى الْعَامِلِینَ مِنْ طُولِ الْجِهَادِ»(کافی/ج8/ص24)  اگر خواستی مفهوم این روایت را عمیقاً متوجه شوی، سعی کن نیت خودت را خالص کنی، بعد می‌بینی که با چه مسائلی مواجه می‌شوی. وقتی بخواهی اخلاص داشته باشی، تازه نفس تو به خیلی از بدی‌های پنهان خود اقرار می‌کند. و این اعتراف‌های نفس تو آن‌قدر وحشتناک خواهد بود که از خودت خجالت می‌کشی و بعد می‌روی در خانۀ خدا و از این نفس وحشتناک به خدا پناه می‌بری و از دست نفست به خدا شکایت می‌کنی. این شکایت از نفس را می‌توانید در «مناجات خمس عشر» امام سجاد(ع) ببینید. 


سه کار مهم که باید خودت را در آنها خالص کنی


فکر نکن همین‌که چهارتا گناه و بدی آشکار را ترک کردی، دیگر آدم خوبی شده‌ای و کار تمام شده است؛ چون این نفس وحشی و خطرناک تو بسیاری از بدی‌های پنهان را در درون خود مخفی کرده است.

امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «سه کار مهم که باید خودت را در آنها ممحّض و خالص کنی (برای آنها مهیا شوی و خودت را روی آنها متمرکز کنی) عبارتند از اینکه: خودت را ممحض کنی در اینکه نفس خودت را بشناسی و عیوبش را آشکار کنی و از آنها ناراحت شوی (به عیوب خودت غضب کنی)، خودت را ممحض کنی در تقوای الهی، و خودت را ممحض و متمرکز  کنی در اینکه خودت را حذف کنی و یاد خودت را از زبان‌ها و ذهن‌ها ببری؛ وَ أَمَّا الثَّلَاثُ‏ الَّتِی تَخَلَّصُ‏ إِلَیْهَا؛ تَخَلَّصْ إِلَى مَعْرِفَتِکَ نَفْسَکَ، وَ تَجْهَرُ لَهَا بِعُیُوبِهَا وَ مَقْتِکَ إِیَّاهَا، وَ تَخَلَّصْ إِلَى تَقْوَى اللَّهِ تَعَالَى، وَ تَخَلَّصْ إِلَى إِخْمَالِ نَفْسِکَ وَ إِخْفَاءِ ذِکْرِکَ»(غررالحکم/ص106) و این سه کار مهم، در واقع با هم یک وحدتی دارند. یعنی هرسۀ اینها یک مسیر را به ما نشان می‌دهند.


کسی که به عیوب خودش غضب نکند، به عیوب دیگران غضب خواهد کرد


اگر کسی دنبال پیدا کردن عیوب خودش نباشد، از عیوب خودش ناراحت نباشد و به عیوب خودش غضب نکند، به عیوب دیگران غضب خواهد کرد. اما کسی که دنبال عیوب خودش باشد، اصلاً فرصت و توانی برایش باقی نمی‌ماند که به عیوب دیگران بپردازد.

دنبال این باش که کسی از تو تقدیر نکند، گم‌نام باشی و کسی جز خدا و اولیائش تو را نشناسد. سعی کن نام و یاد خودت را حذف کنی. اگر دوست نداشته باشی کسی به یاد تو باشد، آن‌وقت خداوند بیشتر به یادت خواهد بود، امام زمان(ع) بیشتر به یاد تو خواهد بود و تو را از تنهایی در می‌آورد. اما همین‌که دلت بخواهد دیگران به یاد تو باشند، توجه امام زمان(ع) کم می‌شود. چون در این صورت تو از جنس امام زمان(ع) نخواهی بود.

از حضرت زینب کبری(س) آنچه که مهمتر از هر چیز دیگری می‌توان دید، اخلاص ایشان است. خیلی اهمیت دارد که حضرت زینب(س) واقعاً در راه خدا مخلصانه تازیانه خورد و خداوند متعال از ایشان پذیرفت. در کربلا این‌همه شهید داد و مصیبت دید و حتی یک‌نفر هم بعد از کربلا از او قدردانی نکرد، بلکه برعکس، هر کجا رفت تازیانه زدند و سنگ انداختند و خاکستر ریختند، اما حضرت زینب(س) در مقابل همۀ اینها آرام بود، چون هرچه کرده بود برای خدا بود. هرچه جلوتر می‌رفت بیشتر به او لطمه می‌زدند و هیچ کس از زینب(س) قدردانی نکرد و زینب(س) خوشحال بود که هرچه کرده، نزد خدا محفوظ مانده است...

پیشینه تغییر نام خلیج فارس

 پیشینه تغییر نام خلیج فارس

درباره نام خلیج فارس تا اوایل دههٔ ۱۹۶۰ میلادی هیچ گونه بحث و جدلی در میان نبوده و در تمام منابع اروپایی و آسیایی و آمریکایی و دانشنامه‌ها و نقشه‌های جغرافیایی این کشورها نام خلیج فارس در تمام زبان‌ها به همین نام یاد شده‌است.

اصطلاح «خلیج عربی» برای نخستین بار در دوره تحت قیمومت شیخ نشین‌های خلیج فارس توسط کارگزاران انگلیس و بطور ویژه از طرف یکی از نمایندگان سیاسی انگلیس مقیم در خلیج فارس به نام رودریک اوون در کتابی به نام حبابهای طلایی در خلیج عربی در سال ۱۹۵۸ نوشت که «من در تمام کتب و نقشه‌های جغرافیایی نامی غیر از خلیج فارس ندیده بودم ولی در چند سال اقامت در سواحل خلیج فارس متوجه شدم که ساکنان ساحل عرب هستند بنابراین ادب حکم می‌کند که این خلیج را عربی بنامیم» وی و فرد دیگری به نام سر چارلز بلگریو به قصد تفرقه بین ایران و کشورهای عرب این موضوع را مطرح کردند.

سر چارلز بلگریو که بیش از ۳۰ سال نماینده سیاسی و کارگزار دولت انگلیس در خلیج فارس بوده‌است، پس از بازگشت به انگلستان در سال ۱۹۶۶ کتابی درباره سواحل جنوبی خلیج فارس منتشر کرد و در آن نوشت که «عرب‌ها ترجیح می‌دهند خلیج فارس را خلیج عربی بنامند».

بلافاصله پس از انتشار کتاب سرچارلز بلگریو که نام قبلی سواحل جنوبی خلیج فارس یعنی «ساحل دزدان» را بر روی کتاب خود نهاده اصطلاح «الخلیج العربی» در مطبوعات کشورهای عربی رواج پیدا کرده و در مکاتبات رسمی به زبان انگلیسی نیز اصطلاح «عربین گولف» جایگزین اصطلاح معمول و رایج قدیمی «پرشین گولف» شد.

نظر قوم‌ گرایان افراطی عرب
در بیست سال گذشته، مقالات و کتاب‌هایی که در دفاع از تغییر نام خلیج‌فارس در همین کشورهای تازه تأسیس، منتشر شده، بر سه موضوع استوار است:

در سال ۱۷۶۲ «کارستن نیبور» نوشته‌است: سواحل خلیج‌فارس تابع دولت ایران نیست!
«رودریک اوون» در کتاب «حباب‌های طلایی در خلیج عربی» نوشته‌است: در همه نقشه‌هایی که دیده‌ام، خلیج‌فارس در آنها ثبت شده‌، اما من با زندگی در بحرین دریافتم که ساکنان دو سوی این دریا عرب هستند، پس ادب حکم می‌کند که این دریا را «خلیج عربی» بنامیم.
کشورهای عربی بیشتر از ایران هستند.
فقط ایرانی‌ها آن آبراه را خلیج فارس می‌نامند!

خلیج انگلیسی و خلیج آمریکایی
انگلیس‌ها نخستین عاملان کاشته شدن این تخم نفاق بودند زیرا از قدیم در صدد بودند که خلیج فارس را تبدیل به یک دریای انگلیسی کنند. بعدها در دههٔ ۱۹۸۰ میلادی آمریکایی‌ها هم به پیروی از آن‌ها از تبدیل خلیج فارس به خلیج آمریکایی سخن گفتند. از نظر آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها این منطقه «شریان حیاتی غرب» در منطقه «استراتژیک غربی» و «حوزه منافع ویژه» است، لذا اگر قادر باشند خلیج فارس را به طور مستقیم یا غیر مستقیم تحت تسلط خود در می‌آورند.

تلاش‌های دولت ایران در برابر تغییر نام
دولت ایران در روز ۱۳ مرداد سال ۱۳۳۷ به دلیل تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی از سوی عراق و برخی دیگر از کشورهای عربی و انگلیس اعتراض خود را به دولت جدید عراق به رهبری قاسم که با یک کودتای نظامی بر سر کار آمده بود و تمایل به حرکت‌های آزادی خواهانه مصر به رهبری جمال عبدالناصر داشت، اعلام کرد.

همچنین دولت ایران در همان زمان در برابر این نام مجعول واکنش نشان داد و گمرک و پست ایران از قبول محموله‌هایی که به جای خلیج فارس نام خلیج عربی بر روی آن نوشته شده بود، خودداری کرد. ایران همچنین در مجامع و کنفرانس‌های بین‌المللی نیز در صورت به کار بردن این اصطلاح ساختگی از سوی نمایندگان کشورهای عرب واکنش نشان می‌داد. در این زمان بعضی از کشورهای عربی حتا اعتبار هنگفتی از محل درآمدهای کلان نفتی خود در اختیار بعضی از ماموران سیاسی در خارج می‌گذاردند تا با تطمیع مطبوعات خارجی نام مجعول خلیج عربی را به جای خلیج فارس رواج بدهند.

برخورد گزینشی با دستورات اسلام نداشته باشیم

برخورد گزینشی با دستورات اسلام نداشته باشیم

1

 «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم»
«الحمدلله رب العالمین بعدد ما أحاط به علمه، الهی انطقنی بالهدی و الهمنی التقوی»

سابقه پیمان‌شکنی از ماجرای غدیر
۱- اول از همه پیمان شکنی؛ زیرش زدند. یک شب حضرت زهرا در دل شب رفت در خانه بعضی از اصحاب را زد. چه کسی است؟ من فاطمه زهرا هستم. شما؟ دختر پیغمبر، چه عجب این وقت شب تاریکی، گفت: شما در غدیر خم نبودی پدرم گفت: بعد از من علی، می‌دانی چه گفتند؟ گفتند: ما آن دورها بودیم صدا را نشنیدیم. نمی‌خواهد، اگر کسی نخواهد بفهمد هزار تا هم دلیل برایش بیاوری، نمی‌فهمد. برگ درختان سبز در نظر هوشیار، اما کسی که مست خواب است، همه برگ‌ها را هم نشان بدهی، ایمان ندارد. شما از مغازه‌ی آینه فروش رد می‌شوی، می‌بینی یک یقه داخل است و یک یقه بیرون است. مثل الآن، تا نگاه می‌کنی می‌بینی یک طرف یقه داخل رفته است، فوری درستش می‌کنی. چرا؟ چون با یک نگاه خواستی بفهمی، ولی خود آینه فروش ممکن است صبح مغازه بیاید و یقه‌اش چنین باشد، این آینه فروش هزار بار در آینه نگاه می‌کنی و آخر هم یقه‌اش صاف نمی‌شود. چون او با هزار تا نگاه نمی‌خواهد یقه‌اش را صاف کند، شما با یک نگاه می‌خواهی صاف کنی. من خودم، چرا مثل غریبه بزنم. من چند هزار ساعت با کم و زیادش در ماشین نشستم اما هنوز رانندگی بلد نیستم چون نخواستم یاد بگیرم. اگر سی ساعت می‌خواستم یاد می‌گرفتم.
برو دکان جگر فروش بگو: آقا سلام علیکم؛ این مویرگ و رگ مو چیست؟ می‌گوید: مویرگ نمی‌دانم چیه؟ می‌گوییم: تو صبح تا شام جگر پاره می‌کنی. می‌گوید: من می‌خواستم به سیخ بکشم و پولش را بگیرم. ولی یک معلم وقتی می‌خواهد سر کلاس مویرگ را بگوید، جگر را می‌شکافد و مویرگ را می‌گوید. یعنی او با یک جگر مویرگ را به همه بچه‌ها نشان می‌دهد ولی خود جگرفروش با هزار جگر مویرگ را... یک خانم دارد ساعت را پاک می‌کند. می‌گوییم: چه ساعتی است؟ تا می‌گوییم: چه ساعتی است، دستمال را برمی‌دارد و یکبار دیگر نگاه می‌کند، می‌گوید: فلان! یعنی آنوقت هم نگاه می‌کرد ولی هدفش پاک کردن بود، هدفش چه ساعتی است، نبود. اگر می‌خواهد بگوید: چه ساعتی است، باید یک نگاه دیگر هم بکند. الآن بنده اینجا صحبت می‌کنم، بیرون بروم بگویند: آقا مسجد چند متر بود؟ می‌گویم: نمی‌دانم. فرش‌های مسجد چه رنگی بود؟ نمی‌دانم. من آمدم سخنرانی کنم. بله اگر برای خرید فرش آمده بودم فرش‌های کهنه را بخریم و فرش نو کنیم. نگاه به فرش‌های نو کنیم، نگاه‌ها فرق می‌کند. تا با چه نگاهی، اگر حسادت باشد، پیمان را شکستند. قول دادند و زیر قولشان زدند. قرآن می‌گوید: اگر به هرکس، به دشمن هم قول دادی باید عمل کنی. «فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ» (توبه/۷) وفا از حق انسانی است نه از حق اسلامی، اگر به یک یهودی هم چک دادی نباید چکت برگردد. نباید بگویی: این یهودی است. قول دادی فلان روز بانک بررود بانک پول بگیرد. به بچه گفتی: بسکوئیت می‌خرم باید بخری. یا نگو یا اگر قول دادی می‌خری.
به دوست، به دشمن و بچه، به زنت گفتی: مهریه‌ات اینقدر است. قول دادی باید بدهی. اگر از اول بگو: حالا بگو پانصد سکه، کی داد و کی گرفت. اگر از اول داماد نیتش باشد، که زیرش بزند، هروقت کنار خانم می‌خوابد انگار زنا می‌کند. حدیث است. به همسر، به بچه، به دوست و دشمن قول دادی، هرچیزی حقی دارد. پیغمبر یک کسی را دید، دید خیلی زلف‌هایش به هم ریخته و ژولیده است. گفت: آقا ببین زلف هم حقی دارد، یا بتراش و یا شانه کن. زلفت را ول کردی مثل جنگل شده، یا بتراش یا شانه کن. زلف هم حق دارد، دست حق دارد، چشم حق دارد، در تاریک و روشن شما حق نداری مطالعه کنی، چون مطالعه در تاریکی برای چشم ضرر دارد. شما حق نداری غذای نجویده بخوری. پیمان شکنی کردند.
نمونه‌های پیمان‌شکنی در قرآن
قرآن خیلی از پیمان شکنی نقل می‌کند که اینها به امام حسین قول دادند بیا کمک تو کنیم، رفتند امام حسین را کشتند، یعنی زیر قولشان زدند. شخصی به نام ثعلبه با «ث» و عین، آمد نزد پیغمبر و گفت: من کشاورزی دارم، مدینه تنگم است. شما دعا کن من بیرون مدینه بروم وضع من بهتر می‌شود. توسعه پیدا می‌کنم و مزرعه‌ها و فلان... حضرت فرمود: این مقداری که داری به نفع توست، بس است. گفت: نه، من می‌خواهم توسعه بدهم. هی گفت: بس است. رفت و توسعه داد و درآمد زیادی، پیامبر، یک کسی به کسی گفت: برو زکات بده. گفت: نخیر ما نمی‌دهیم. برای چه زکات بدهم؟ قول داده بود، این آیه قرآن دارد که قول داده بود «فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ‏ فَضْلِهِ‏ بَخِلُوا» (توبه/۷۶) گفت: خدایا اگر وضعم خوب شد، خمس می‌دهم و زکات می‌دهم، ولی وضعش خوب شد زیرش زد. آنوقت کسی که زیر قولش بزند، این مقدمه‌ی کشتن امام حسین است. چون انسان یک مرتبه صبح بلند نمی‌شود تریاکی شود، اول سیگاری می‌شود، بعد تریاکی می‌شود، بعد هروئینی می‌شود. اول تخم مرغ می‌دزدد، بعد مرغ می‌دزدد، بعد کشتی نفت را در دریا می‌دزدد. لذا قرآن می‌گوید: «خطوات» یعنی گام به گام آدم بد می‌شود. چرا کربلا پیش آمد؟ به پیغمبر قول دادند، « بخٍِّ بخّ» در غدیر خم گفتند: قول می‌دهیم که بعد از تو علی باشد، زیر قولشان زدند. به امام حسین قول دادند بیا کمکت می‌کنیم، زیر قولشان زدند. به مسلم قول دادند، بیعت کنیم، غروب همه برگشتند.
گاهی زن و شوهر بچه‌دار می‌شوند، قرآن می‌گوید: «فَلَمَّا تَغَشَّاها» «حَمَلَتْ‏ حَمْلًا خَفِیفاً» (اعراف/۱۸۹) نطفه در شکم مادر منعقد شد، «دَعَوَا» عروس و داماد با هم می‌گویند: ای خدا یک بچه صالح به ما بده، انشاءالله بچه‌ی من خوب شود، حافظ قرآن شود. تیزهوش شود و جزء نوابغ باشد، هی می‌گویند: خدایا بچه خوب، بچه خوب، همین که خدا بچه خوب داد، می‌گوییم: اسم مذهبی بگذار، حسن، علی، تقی، جواد. می‌گوید: اینها را خواهر و برادرهای ما دارند، دیگر ما یک اسم نو رویش بگذاریم. خواهر و برادرت یخچال نو هم دارد، شما دیگر نمی‌خرید؟ نه، یخچال نمی‌خواهیم، اخوی ما یخچال دارد. در همه خانه‌ها علی و فاطمه باشد، مگر چه می‌شود؟ با اسم کار سیاسی می‌شود کرد، امام حسین(ع) با اسم کار سیاسی کرد، چون معاویه بخشنامه کرد اسم علی روی بچه‌هایتان نگذارید، امام حسین فرمود: به کوری چشم معاویه من همه بچه‌هایم را علی می‌گذارم. سه تا پسر داشت، هر سه را علی گذاشت. علی اکبر، علی اوسط، علی اصغر، حالا که دشمن می‌خواهد فرهنگ ما را عوض کند ما باید اصرار داشته باشیم که فرهنگ خودمان را... نمی‌دانید چقدر برای این عاشورا دشمن داریم. پیمان‌ شکنی.
نقش لقمه حرام در انحراف فکری و عملی
۲- لقمه حرام؛ لقمه حرام هم آدم را بد می‌کند. قرآن بخوانم، یک سوره هست همه حفظ هستید. «بسم الله الرحمن الرحیم، وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ» (مطففین/۱) مطفف یعنی کم فروش، وای به کم فروش‌ها، قالب پنیر، قالب شیر، هی کم می‌گذارد. چانه‌های خمیر، وای به اینهایی که کم فروشی می‌کنند. بعد از «وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ» می‌گوید: «إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ» (مطففین/۷) آدم همین که لقمه‌ی حرام خورد، کم فروشی کرد، فاجر، فاسق می‌شود. بعد از فجار می‌گوید: «وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ» (مرسلات/۱۵) یعنی آدم اول لقمه حرام می‌خورد، بعد که فاسق شد، فاسق کافر می‌شود. لقمه حرام! امام حسین فرمود: چرا جمع شدید مرا بکشید؟ آخر فرمود: «قد ملئت بطونکم من الحرام» لقمه حرام خوردید. لقمه حرام روی بچه‌ها اثر می‌گذارد. «مال الحرام یبین فی الذریه» لقمه حرام روی بچه‌ها اثر می‌گذارد. خدا وقتی می‌خواهد به پیغمبر فاطمه بدهد، به پیغمبر می‌گوید: چهل روز از این غذاهای دنیایی نخور. میوه خاصی را خداوند برای ایشان می‌فرستد و می‌گوید: از این میوه بخور. زهرا باید از این میوه متولد شود. چطور شد کربلا آمدند امام حسین را کشتند؟ ۱- زیر قولشان زدند. خداوند در قرآن چند بار حضرت ابراهیم را تجلیل کرده است، هروقت تجلیل و تعریف کرده چند کمالات ابراهیم را با هم در یک آیه آورده است ولی به وفا که می‌رسد فقط یک کلمه می‌آورد. می‌گوید: «وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی‏ وَفَّى‏» (نجم/۳۷) ابراهیم وفادار بود. کار دیگر هم... بله، ابراهیم صد تا کمال داشت. اما وفا به اندازه‌ی همه کمالات خودش یک آیه است. «ابراهیم الذی وَفّی» آیه تمام شد. یعنی وفای به عهد اینقدر مهم است که در آیات متعدد که خدا از حضرت ابراهیم ستایش می‌کند، به وفا که می‌رسد یک کلمه‌ی وفا می‌گوید: بس است. اول می‌گوید: «وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ» بعد کم فروشی،«إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ» بعد «وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ».
آیات برای کم فروشی زیاد است. «وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیاءَهُم‏» (اعراف/۸۵) کم فروشی نکنید. «وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ إِذا کِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ‏ الْمُسْتَقِیمِ» (اسراء/۳۵) اصلاً اگر کسی لقمه‌اش حرام باشد، عبادت هم بکند، عبادتش قبول نیست. «العبادة مع‏ أکل‏ الحرام‏ کالبناء علی الرمل‏» (بحارالانوار، ج ۸۱، ص ۲۵۸) کسی که لقمه‌هایش حرام است ولی نذر می‌دهد، عاشورا و تاسوعا و افطاری، این طرف و آن طرف پول خرج می‌کند و عیدی می‌دهد و بریز و بپاش می‌کند و خیریه می‌دهد. اگر لقمه‌ات حرام باشد، تمام عبادت‌هایت مثل ساختمان روی ریگ است.

برخورد گزینشی با دستورات اسلام
۳- چه شد که مردم جمع شدند کربلا امام حسین را کشتند، ۱- زیر قولشان زدند. ۲- لقمه حرام خوردند. ۳- اسلام گزینشی. می‌گوید: من اینجای اسلام را قبول ندارم. نماز می‌خواندند، می‌گفتند: حکومت دست یزید باشد. ولی ما نماز می‌خوانیم و قرآن می‌خوانیم. بله من نماز می‌خوانم ولی حجابم اجازه بدهید که ببینم سایت‌ها چطور نشان می‌دهند و ببینم دیگران چطور هستند؟ آقا خمس، من خودم فقرا را می‌شناسم و خمس می‌دهم لازم نیست... آقا یک سؤال می‌کنم شما جواب بدهید. انسان‌هایی که پول دارند هوس دارند یا پاک هستند؟ هوس دارند یا نه بی هوس هستند؟ با هم بگویید.. هوس دارند. تو که می‌گویی: خمسم را خودم می‌دهم، یعنی چه؟ یعنی ممکن است در خمس دادن دنبال هوست باشی، از یک سید خوشت بیاید به او بدهی، از یک سید خوشت نیاید به او ندهی، پس هوس است. یک سال شب سال ما بود، برای خمس و سهم امام نزد مرجع رفتم. گفت: خودت فقیر سراغ داری بده. گفتم: نمی‌دهم. گفت: چرا؟ گفتم: من نفس دارم، ممکن است از کسی خوشم بیاید و خمس بدهم و از کسی خوشم نیاید، خمس ندهم. آنوقت خمس باید برای خدا باشد نه برای نفس من. منتهی کسی نمی‌گوید: به چه کسی بده. هرکسی که خودت می‌خواهی قبول کنی، بالآخره یک مرجعی را شما پذیرفته‌ای که دینت را از او بگیری. از مرجعت که دینت را از او گرفتی خمست را هم به او بده.
یکجای اسلام را قبول ندارد. یکی حجابش را قبول ندارد. یکی خمسش را قبول ندارد. یکی زیارت کربلایش را قبول ندارد. چرا پولمان را به این عرب‌ها بدهیم؟ همین‌جا ایران خرج می‌کنیم. مگر قرآن نمی‌گوید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ‏ إِخْوَةٌ» (حجرات/۱۰) عرب و عجم ندارد، ترک و فارس ندارد. لر و بلوچ ندارد. «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ‏ إِخْوَةٌ» یعنی همین که ایمان دارند، همه با هم برادر هستند. عده‌ای مثلاً... یک کسی چند وقت پیش از من پرسید: نظر شما در مورد فلانی، حالا اسمش را نمی‌خواهم در تلویزیون ببرم، چیست؟ گفتم: بنده به ایشان یک سر سوزن ارادت ندارم. گفت: چرا؟ دانشمند است. گفتم: دانشمند باشد. هشت سال در ایران جنگ شد، چندین هزار جوان شهید شد، تشییع جنازه‌ی یک شهید نیامد. در کتابخانه هی مقاله‌ی علمی می‌نویسد. خوب بنویسد تا خسته شود. یکجای اسلام را قبول نکنند...
قساوت قلب، عامل بدعاقبتی
مسأله‌ی دیگر، سنگدلی، قساوت قلب؛ سنگدل، انسان سنگدل که شد علی اصغر را هم روی دست پدرش شهید کند، باکی ندارد. سنگدلی از کجا پیدا می‌شود؟ بعضی منظره‌ها یک فیلمی را شما می‌بینید، دیگر آن شب نمی‌توانی نماز شب بخوانی، آن چشمی که صحنه‌های گناه می‌بیند، این چشم دیگر نمی‌تواند حضرت مهدی را ببیند. با این چشم نمی‌شود او را دید، اگر او را دیدی، از این محروم می‌شوی. گفتگوها، بعضی حرف‌ها سنگدلی می‌آورد. مثل غیبت، من و شما همدیگر را دوست داریم. یکی می‌آید غیبت مرا نزد شما می‌کند، مرا خراب می‌کند. یکی دیگر غیبت شما را نزد من می‌کند و شما را خراب می‌کند. یعنی حرف‌ها سنگدلی می‌آورد. اینها از خودم نیست، حرف لغو، چرت و پرت می‌گوید. شما اگر یک روز حرف‌هایی که می‌زنی بنویسی، می‌بینی اوه به اندازه سه چهار روزنامه شد. چقدر حرف می‌زنی؟ حرف لغو، رفیق بد آدم را سنگدل می‌کند. می‌گوید: بابا جوان هستیم دنبال کیفمان برویم، پیر شویم توبه می‌کنیم. ۱- از کجا می‌دانی که پیر می‌شوی؟ شما برو قبرستان ببین عکس جوان بیشتر است یا عکس پیر؟ جوان‌ها مرگ و میرشان کمتر ار پیرها نیست. منتهی پیرها به عمر طبیعی می‌میرند، جوان‌ها با تصادف و کارهای خطرناکی که گاهی می‌کنند.
شنیدن بعضی از آهنگ‌ها، آقا این موسیقی را ارشاد اجازه داده است. هر موسیقی که تحریک کند شما را حرام است، ولو ارشاد مهر بزند. بعضی فیلم‌ها، بعضی غذاها سنگدلی می‌آورد. کلمات شوخی، راه را باز می‌کند برای کلمات جدی. قرآن یک آیه دارد می‌گوید که انسان اول گناه می‌کند، شیطان می‌آید «باض» باضَ بیضه، یعنی تخم می‌ریزد. این تخم‌ها رشد می‌کند، یک ذره یک ذره طوری می‌شود که فکر شیطانی می‌شود، چشم شیطانی می‌شود. حرف که می‌زند انگار شیطان حرف می‌زند. نگاه‌ها همه، یک ذره یک ذره آدم عوض می‌شود. مثل دود، دود اگر داخل اتاق آمد اگر زود بیرون نرود، این دود همه جا را سیاه می‌کند. چطور کربلا پیش آمد؟ در غدیر خم زیرش زدند و لذا شاعر می‌گوید: نگویید حرمله تیر زد، غدیر خم وقتی که زیرش زدند، شمشیر حرمله همانجا تیز شد. «و ما رماه اذ رماه‏ حرمله‏*** و انما رماه من حى علیه» نگاه کنید ریشه‌ی این کجا بود. ریشه‌ی کربلا چه بود؟ ابن زیاد، ابن زیاد را چه کسی نصب کرد؟ یزید، یزید را چه کسی نصب کرد؟ معاویه، معاویه را چه کسی نصب کرد؟ عثمان، ریشه را ببینید که از کجا آب می‌خورد؟ چطور انسان جمع می‌شود پسر پیغمبر را می‌کشد؟ ۱- زیر قولش می‌زند. لقمه حرام می‌خورد. گزینشی یک جای اسلام را خوشش می‌آید عمل می‌کند، می‌گوید: نماز می‌خوانم و روزه می‌گیرم اما حکومت دست یزید باید باشد. یک جای اسلام را قبول می‌کند و یکجا را قبول نمی‌کند. سنگدلی است.
دنیازدگی و دل‌بستن به غیر خدا
قرآن در مورد سنگدلان می‌گوید: «لا تُحِبُّونَ‏ النَّاصِحِینَ» (اعراف/۷۹) به تو تذکر دادند، اما خوشت نیامد. آقا بوق می‌زند، عروسی می‌برند، هیچی نمی‌گوید. اما یک اذان می‌گویند، آقا این صدای مسجد اذان ما را بیدار کرد. بابا الله اکبر، البته قبل از اذان جایز نیست. به اسم سحرخوانی نمی‌شود مردم را از خواب بیدار کرد. ولی اذان آدم بد صدا را هم گفتند نه، اذان خوش صدا، یک آدم خوش صدا چقدر اذان طول می‌کشد؟ «أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ‏ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد/۲۸) اگر انسان ایمان داشته باشد، با اذان آرام می‌شود. نباید بگوید: صدای اذان مرا اذیت می‌کند. [صدای زنگ موبایل]
«وَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ‏ وَحْدَهُ‏ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ» (زمر/۴۵) نشانه سنگدلی این است که وقتی می‌گویند: خدا گفته، مشمئز می‌شود و بدش می‌آید. اما «وَ إِذا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ» غیر خدا، می‌گویند: بله، قوانین بین الملل، او می‌گوید: خدا گفته، او می‌گوید: بین الملل چه گفته است. من نمی‌دانم شما تا به حال از بین الملل خیری دیدید یا ندیدید؟ اگر دیدید به من هم بگویید. هشت سال شما بمباران شدید، این بین الملل چه کرد؟ یک عطسه کرد، یک سرفه کرد و یک آروغ زد؟ هی بین الملل، بین الملل، قرآن یک آیه دارد می‌گوید: «قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ‏» (انعام/۹۱) بگو خدا و کار به کس دیگر نداشته باش.
جهانی‌شدن عزاداری در روز عاشورا
از کسانی که نماز جماعت در این سالها در تاسوعا و عاشورا راه انداختند، به عنوان یک طلبه تشکر می‌کنم. خیلی کار خوبی بود. سالها غصه می‌خوردم که امام زمان سر نماز است، امام حسین سر نماز است و مردم سینه می‌زنند، اصولاً این نماز ظهر عاشورا کار خوبی بود. کم کم، الآن چند سال است در آمریکا هم شیعیان جمع می‌شوند و وسط خیابان نماز جماعت می‌خوانند. زور امام حسین را می‌بینید؟ امام حسین نماز جماعت را در خیابان‌های آمریکا برقرار کرد. هزار نفر مثل من نمی‌توانند نماز جماعت را در خیابان‌های آمریکا برقرار کنند. زور دارد. یک یاحسین بگو، هفتاد میلیون سیاه پوش در خیابان بریزند. این زور است. الآن این سیل و زلزله که آمد، آن کسی که کمر همت بست، همین مسأله‌ای بود که آنهایی که برای امام حسین و اربعین غذا می‌دهند همان‌ها بیایند برای سیل زده‌ها و زلزله زده‌ها غذا تهیه کنند. امام حسین همه چیز ماست. انرژی هسته‌ای ما امام حسین است. تعلیم و تربیت ما امام حسین است. دعای ما امام حسین است. مناجات ما امام حسین است. شب عاشورا نگفت: می‌خواهم نماز بخوانم، گفت: «انی أحبّ الصلاة» نگفت: «انی ارید أن اصلی» نگفت: من می‌خواهم نماز بخوانم. فرمود: من نماز را دوست دارم. این نماز چیست که امام حسین دوست دارد و ما دوست نداریم؟ امام حسین می‌فرماید: من نماز را دوست دارم. من یک شب عاشورا می‌خواهم بمانم، فردا جنگ شود. فردا جنگ شود. من نماز را دوست دارم. چرا ما نماز را دوست نداریم؟
خدایا به خون حسین، به آبروی حسین، به اشک حسین، به مناجاتش، به اصحابش، به اسارت خواهرش قسمت می‌دهم آن به آن بر عذاب کسانی که قائله‌ی کربلا را راه انداختند، از روز غدیر خم خط را کج کردند و کربلا راه افتاد، آن به آن بر عذاب ستمگرها بیافزا. ما و نسل ما را تا آخر تاریخ از بهترین طرفداران اهل‌بیت و قرآن قرار بده. قلب حضرت مهدی را برای همیشه از ما راضی و نسل ما را تا آخر تاریخ حفظ بفرما.
«والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»

سوالات این هفته:
۱- بروز واقعه کربلا، ریشه در کدام پیمان‌شکنی مردم دارد؟
۱) ماجرای غدیر خم
۲) جنگ صفین
۳) صلح امام حسین علیه‌السلام

۲- آیه ۷۶ سوره توبه به چه امری اشاره دارد؟
۱) پیمان‌شکنی با مردم
۲) پیمان‌شکنی با خدا
۳) پیمان‌شکنی با پیامبر

۳- آیات اولیه سوره مطففین، به کدام یک از عوامل تکذیب حق اشاره می‌کند؟
۱) گران‌فروشی
۲) کم‌فروشی
۳) احتکار

۴- قرآن در آیه ۳۷ سوره نجم، کدام ویژگی حضرت ابراهیم را ذکر می‌کند؟
۱) بت‌شکنی
۲) خدامحوری
۳) وفاداری

۵- قرآن در آیه ۴۵ سوره زمر، به کدام نشانه‌ی سنگدلی اشاره می‌کند؟
۱) دل‌بستن به غیرخدا
۲) نپذیرفتن نصیحت دیگران
۳) ترک ذکر خدا


آثار معنوی و ملکوتی وضو

 آثار معنوی و ملکوتی وضو

  حکم وضو گرفتن قبل از اذان


آثار معنوی و ملکوتی وضو آثار معنوی و ملکوتی وضو آثار معنوی و ملکوتی وضو فلسفه تشریع بسیاری از احکام دین بر ما پوشیده است و ما با این حساب و کتاب های عقلی نمی توانیم دقیقا مشخص کنیم که به فلان دلایل این حکم رسیده است و لاغیر .

پس اگر از چند و چون بعضی از احکام چیزی دستگیر ما نشد نباید کج اندیشانه به آن نگاه کنیم بلکه باید متواضعانه سر تسلیم فرو آوریم و یقین کنیم که خیری است از جانب خداوند حی و قیوم و منتی است بر عبد ضعیف و محتاج پس منّتش را با جان و دل می پذیریم و سپاس به جا می آورییم برای این همه لطف .

وضو یکی از احکامی است که آثار و برکات زیادی از نظر جسمس و روحی دارد در مورد اثرات جسمی آن قبلا با شما عزیزان صحبت کرده ایم وضوء یک بعد باطنی و معنوی و ملکوتی دارد که اینک به آن روایات توجه فرمائید.



1- باعث شستشوی گناهان:

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: « انّ العبد اذا نوضّا فعسل وجهه تناثرت ذنوب وجهه، و اذا غسل یدیه الی المرفقین نناثرت عنه ذنوب یدیه، و اذا مسح براسه تئاثرت عنه ذنوب راسه، و اذا مسح رجلیه تناثرت عنه ذنوب رجلیه، و ان قال فی اوّل وضوئه « بسم الله الرّحمن الرّحیم» طهرت اعضاوه کلّها من الذّنوب... »

هنگامی که نمازگزار وضو می گیرد آثار و برکاتی به دنبال دارد از جمله وقتی که صورتش را می شوید آثار گناهان از چهره اش زدوده می شود، و زمانی که دو دستش را تا آرنج (مرفق) می شوید گناهانی که بوسیله دست هایش انجام داده از بین می رود، و آن وقت که سرش را مسح می کشد معصیّت هایی که بوسیله سرش انجام داده زدوده می شود، و آن وقت که پاهایش را مسح می کشد گناهانی که به کمک پاهایش انجام داده است از بین خواهد رفت، اگر کسی در اوّل وضو گرفتن « بسم الله الرّحمن الرّحیم » را (با دقّت و فهمیدن معنایش) بگوید تمام اعضایش از گناهان پاک می شود. 1



2- جهت معنوی و ملکوتی وضو:

امام رضا علیه السلام فرمود: «الوضوء الّتی من اجلها صار غسل الوجه و الذّرا عین و مسح الرّاس و الرّجلین فلقیامه بین یدی الله عزّ و جل و استقباله ایّاه بجوارحه الظّاهرة و ملاقاته بها الکرام الکاتبین، فغسل الوجه للسجود و الخضوع و غسل الیدین لیقلبهما و برغب بهما و یرهب و یتبتل، و مسح الراس و القدمین، لا نهما ظاهران مکشوفان یستقبل بهما فی کلّ حالاته و لیس فیهما من الخضوع و التّبتّل ما فی الوجه و الذّراعین.»

وضوئی که برای آن شستن صورت و دست ها و مسح سر و پاها لازم شده علّتش آن است که نمازگزار در پیشگاه خداوند بزرگ قرار می گیرد و با این اعضای ظاهری (مثل صورت و دست و پا و...) در برابر حق تعالی می ایستد. و با همین اعضای بدن فرشتگان بزرگ که نویسنده اعمالند ملاقات می کند.

بنابراین شستن صورت برای سجده و فروتنی (در برابر ذات اقدس الهی) است. و شستن دست ها برای آن است که ( آنها از آلودگی ظاهری و باطنی مثل گناه پاک شوند) تا بتواند آن دو را با حالت امید ( به فضل خداوند سبحان ) و ترس از ( عاقبت گناهش ) به درگاه خدای بزرگ بلند کند. و مسح سر و پاها برای این است که آن دو ظاهر و آشکاراند و در تمام لحظاتش باید (با فکر و پاهای غیر آلوده) متوجّه خداوند بزرگ باشد. و آن فروتنی و حالت معنوی که در صورت و دست ها در هنگام عبادت است در سر و پاها نیست. 2

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: هنگامی که نمازگزار وضو می گیرد آثار و برکاتی به دنبال دارد از جمله وقتی که صورتش را می شوید آثار گناهان از چهره اش زدوده می شود، و زمانی که دو دستش را تا آرنج (مرفق) می شوید گناهانی که بوسیله دست هایش انجام داده از بین می رود، و آن وقت که سرش را مسح می کشد معصیّت هایی که بوسیله سرش انجام داده زدوده می شود، و آن وقت که پاهایش را مسح می کشد گناهانی که به کمک پاهایش انجام داده است از بین خواهد رفت، اگر کسی در اوّل وضو گرفتن « بسم الله الرّحمن الرّحیم » را (با دقّت و فهمیدن معنایش) بگوید تمام اعضایش از گناهان پاک می شود
همچنین در روایت آمده:
وضو

« جاء نفر من البهود الی رسول الله صلی الله علیه واله فسالوه عن مسائل، و کان فیما سالوه اخبرنا یا محمد لای علّة توضّا هذه الجوارح الاربع و هی انظف المواضع فی الجسد؟ قال النبیّ صلی الله علیه واله وسلم.

لمّا انّ وسوس الشّیطان الی آدم علیه السلام، دنامن الشّجرة فتظر الیها فذهب ماء وجهه، ثمّ قام فعشی الیها و هی اوّل قدم مشت الی الخطیئة ثمّ تناول بیده فذهب منها ممّا علیها فاکل فطار الجلیّ و الحلل من جسده فوضع آدم یده علی ام راسه فبکی، فلما تاب الله عزو جل علیه فرض الله علیه و علی ذریته تطهیر هذه الجوارح الاربع، فامر الله عزو جل بغسل الوجه لما نظر الی الشّجرة، و امره بغسل الیدبن الی المرفقین لما تناول بهما، و امره بمسح الراس لما وضع یده علی ام راسه وامره بمسح القدمین لما مشی بهما الی الخطیئة.»

یک نفر یهودی به محضر مبارک رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم آمد، و سوالاتی را از آن حضرت پرسید و یکی از آن پرسش ها این بود که برای چه این اعضای چهار گانه بدن که تمیزترین اعضای بدن هستند در وضوء شسته می شود؟

آن حضرت صلی الله علیه واله وسلم فرمود: وسوسه شیطان در حضرت آدم علیه السلام باعث شد که آن حضرت به آن درختی که نباید نزدیک شود، نزدیک شد و نگاهی به آن درخت انداخت و در اثر آن نگاه حجب و حیاء (حضرت آدم علیه السلام) رفت، سپس به طرف آن درخت آمد و این اولین قدمی بود که به طرف خطا بر داشته شد. 3

بعد حضرت آدم علیه السلام از میوه آن درخت خورد و در اثر این خوردن زینت و لباس از بدنش برداشته شد، و او در این حالت دستش را روی سرش گذاشت و شروع به گریه کرد، بعد از آن که خداوند بزرگ توبه حضرت آدم علیه السلام را قبول کرد، اما بر او و فرزندانش شستن این اعضای چهارگانه را واجب کرد، دستور داد که صورت را بشوید به خاطر این که نگاه کرد به آن درخت، و امر کرد به شستن دو دست تا آرنج برای این که با دو دستش از میوه آن درخت خورد، و دستور داد به مسح سر، برای این که دستی را که میوه با آن خورده بود روی سرش گذاشت، و مسح پاها به خاطر آن بود که به وسیله آن ها به طرف خطا رفت. 4



خداون سبحان در معراج به رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمود:

« یا محمد خذ ذلک الماء فاغسل به وجهک، و علمه غسل الوجه فانّک ترید ان تنظر الی عظمتی و انت طاهرّ، ثمّ اغسل دراعیک الیمین و الیسار و علمه ذلک فانّک ترید ان تتلقّی کلامی، و امسح بفضل ما فی یدیک من الماء راسک و رجلیک الی کعبیک و علمه المسح براسه و رجلیه، و قال: انی ارید ان امسح راسک وابارک علیک فاما المسح علی رجلیک فانّی ارید ان اوطئک موطئاً لم یطاه احد من قبلک و لایطاه غیرک فهذا علّة الوضوء و الاذان. »

ای محمّد، این آب را بگیر و با آن صورتت را بشوی و به دیگران و امّتت بیاموز، زیرا تو با این صورت می خواهی عظمت و بزرگی مرا بنگری، در حالی که (با وضوء گرفتن) پاک و طاهر می گردی ( و لازمه نگاه به عظمت و بزرگی حقّ تعالی پاک بودن چشم و صورت از هر نوع آلودگی ظاهری و باطنی است).

سپس دست راست و چپت را بشوی و به دیگران یاد بده، زیرا تو با دو دستت می خواهی کلام و سخن مرا از طریق وحی بگیری، و با آب اضافی دست ها، سر و پاهایت را تا بر آمدگی مسح بکش و به دیگران هم یاد بده، زیرا من می خواهم با مسح سر به تو تبریک بگویم (زیرا مسح سر باعث خیر و برکت و پاک شدن فکر و ذهن انسان از گناهان می گردد) و با مسح پا می خواهم (پاک شوی) و قدم هایت را در جایی قرار دهم که تا به حال هیچ کس غیر تو در آن (مکان مقدّس) قدم ننهاده و این است علّت وضوء و اذان . 5

در واقع نمازگزار در وقت وضوء با زبان حال و قال می گوید: خدایا با فکر خود بسیار خیال های باطل نمودم که بعضی از آن افکار باطل مرا به گناه و رو سیاهی کشاند. پروردگارا: با چشمانم معاصی زیادی مرتکب شدم. و با تهمت و غیبت و دروغ به وسیله زبانم آبروی افراد بسیاری را بردم و شخصیت آنها را لکه دار نمودم. خدایا: با شنیدن غیبت و تهمت و صدای موسیقی و ده ها گناه دیگر به وسیله گوش هایم موجب خشم و غضب را فراهم کردم، و با پاهایم راه های بسیاری را به خطا رفتم
- زبان حال در وضو:
وضو

از این چهار حدیثی که در بحث آثار معنوی وضوء ذکر شد، یک مطلب مهمّ استفاده می شود، که نمازگزار وقتی وضوء می گیرد، می خواهد از فرق سر تا نوک انگشتان پا از تمام آلودگی ها پاک گردد. چشم و زبان و بینی و دست و پائی ... که با آنها انواع گناهان را مرتکب شده و آثار گناه آنها را کدر و ظلمانی کرده است می خواهد با وضوء معنوی و حقیقی آنها را پاک و نورانی سازد. زیرا با چشم و زبان و گوش کثیف و پلیدی که دل را سیاه کرده نمی توان به محضر ربّ العالمین حضور یافت و با او به راز و نیاز پرداخت. لذا حضرت آدم علیه السلام وقتی با اعضای چهار گانه (صورت، دست و پا و سر) خطا کرد، و وضوء صحیح گرفت و با حالت طهارات به محضر خالق هستی مشرف شد و به عبادت و گریه پرداخت، تا خداوند توبه اش را قبول کرد.

در واقع نمازگزار در وقت وضوء با زبان حال و قال می گوید: خدایا با فکر خود بسیار خیال های باطل نمودم که بعضی از آن افکار باطل مرا به گناه و رو سیاهی کشاند.

پروردگارا: با چشمانم معاصی زیادی مرتکب شدم. و با تهمت و غیبت و دروغ به وسیله زبانم آبروی افراد بسیاری را بردم و شخصیت آنها را لکه دار نمودم.

خدایا: با شنیدن غیبت و تهمت و صدای موسیقی و ده ها گناه دیگر به وسیله گوش هایم موجب خشم و غضب را فراهم کردم، و با پاهایم راه های بسیاری را به خطا رفتم.

و چه بسیار من زن و دختر غافل و بی خبر با پوشیدن لباس و جوراب نازک، و نمایان کردن بدن و پاهایم و، خنده و و اطوار و حرکات سبک، مردان و جوانان زیادی را تحریک و منحرف نمودم و موجب شادی شیطان شدم.

خدایا: وقتی به خود می نگرم می بینم ما با این اعضای بدنی که برای رشد و کمال و استفاده مشروع به طور امانت در اختیارم نهادی جز خیانت کاری نکردم. با این که همه اینها را سالم به من عطا فرمودی، ولی در اثر غفلت و پیروی از هوی و هوس و فریب شیطان آن ها را به وسیله گناه سیاه و آلوده نمودم،و چه جرم و خیانت و جنایتی از این بالاتر.

خدایا: اکنون که برای عبادت و نماز می خواهم به محضر اقدست مشرف شوم، از پیشگاه با عظمتت درخواست می کنم مرا که از فرق سر تا نوک انگشتان آلوده ام، پاک و طاهر گردانی و با حالت ندامت و پشیمانی از گذشته به درگاهت آمده ام تا به عبادت و ناله و گریه از گناهانم درگذری، و قلب و سائر اعضایم را به نور وضوء و نماز و جمالت منوّر سازی.

چنین وضوء گرفتن است که انسان را متحوّل می سازد و نور خواهد بود و نمازگزار را آماده نماز واقعی می گرداند.

جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی

جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی

ملت ایران پس از انحطاط تمدنی در قرون اخیر، با انقلاب اسلامی مسیر احیای تمدنی را پیش گرفت. در این مسیر جنگ تحمیلی هرچند ضربه های فراوانی بر تمدن نوپای انقلاب اسلامی وارد نمود اما از دیگر سو، باعث همبستگی تمدنی، همکاری و تعاون تمدنی، امنیت و اقتدار تمدنی و نیز رشد بی نظیر اخلاق و معنویت در میان ملت ایران گردید که به عنوان الگوی تاریخی و ماندگار این ملت خواهد ماند.

جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی

جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی تاریخ تمدن اسلامی که هسته نخستین آن، با شکل گیری حکومت نبوی در مدینه النبی آغاز گردید، سیر پر فراز و فرودی دارد که دوران های مختلف اعتلا و انحطاط و رکود تمدنی را پشت سر گذارده و در نهایت به ضعیف ترین سطح تاریخی خود در دوران پیش از انقلاب اسلامی رسیده است. اما با پیروزی انقلاب اسلامی و تغییر ساختارهای سیاسی و اجتماعی، موضوع احیاء تمدن اسلامی مطرح گردید و ذیل آن نظریه تمدن نوین اسلامی به عنوان یکی از دیدگاه­های قابل توجه در این حوزه مورد توجه قرار گرفت.
 

مراحل تمدن سازی

تمدن نوین اسلامی در یک سلسله مراحل زنجیره وار، حرکت خود را تا رسیدن ایران اسلامی به وضعیت مطلوب تمدنی طی می کند و در فرایند آن، بایستی پنج مرحله از اسلامی سازی ساختار تمدنی به وقوع بپیوندد: مرحله نخست آن «انقلاب اسلامی» است که یک دگرگونی بنیادی لحاظ شده و منظور از آن، همان حرکت انقلابی و جنبشی است که نظام مرتجع وابسته و فاسد را سرنگون کرده و زمینه را برای برای ایجاد یک نظام جدید آماده نمود. مرحله دوم آن «نظام اسلامی» است که در آن مهندسی و شکل کلی اسلامی در ساختار جامعه پیاده بشود که به وسیله قانون اساسی این مرحله پیاده­سازی گردید. مرحله سوم آن «دولت اسلامی» است که بایستی کارگزاران نظام اسلامی، جهت گیری ها و رفتارهای اجتماعی و فردی و رابطه شان با مردم، منطبق با موازین اسلامی باشد. مرحله چهارم آن «جامعه اسلامی» است که یعنی جامعه ای که در آن، آرمان ها و اهداف اسلامی تحقق پیدا کند. این زنجیره با تحقق چهار حلقه پیشین به حلقه پنجم می رسد که «تمدن اسلامی» است و ایران اسلامی برای مسلمان های تمام عالم الگو و اسوه خواهد بود. از آن به بعد، بایستی «تمدن بین الملل اسلامی» را با ابعاد وسیع و جهانی آن دنبال نمود که وضعیت ایده آل جهان اسلام در جامعه بشری خواهد بود.
 

 جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی


ملت ما آن چه تا کنون در تاریخ انقلاب و ایران پس از انقلاب، از مراحل زنجیره فوق به دست آورده، دو حلقه آغازین آن است و هنوز نتوانسته حلقه سوم آن که دولت اسلامی است را با همان تعریف بیان شده به دست آورد. اما آن چه در این مقطع مورد توجه است، جایگاهی است که تاریخ هشت ساله دفاع مقدس در این زنجیره داشته و یا می تواند داشته باشد. باید پرسید آیا اساساً می توان مدعی شد که میان آن فصل از تاریخ ما با این موضوع ارتباطی وجود دارد و یا این که میان این دو موضوع، هیچ ارتباطی وجود ندارد؟
 
تاریخ هشت ساله دفاع مقدس از چند جهت با مسائل تمدنی ارتباط پیدا می کند:
 

1 . همبستگی تمدنی

تمدن پژوهان معتقدند تمدن در مسیر پیدایش و اعتلا نیازمند همبستگی است. این موضوع عاملی است که انگیزه را برای همکاری میان یک ملت شکل می دهد و سبب می شود انسان ها در گسترش تمدن مشارکت کرده و در برابر سختی ها و فشارها بایستند.[1] در واقع این همان پایبندی به اصل وحدت و یکپارچگی اجتماعی است که به عنوان یک عامل مهم و موثر در پیشرفت تمدن ها شناخته می شود.[2]
 
در تاریخ انقلاب اسلامی هرچند حمله رژیم بعث با همکاری غرب و شرق، بخش­های زیادی از ساختارهای شهری و صنعتی ایران را دچار آسیب نمود، اما باعث گردید که مردم مسلمان ایران در یک هدف مشخص به اشتراک برسند و همگی ذیل آن هدف هم صدا شوند و به تعبیر امام راحل جنگ را تا «رفع فتنه» با قدرت و قوت دنبال کنند.
 
بنابراین ملت ایران در حالی که در جنگ از لحاظ جمعیتی و کمیّتی دچار آسیب و تلفات می شدند و هر روز تعدادی از نظامیان و غیرنظامیان ایرانی، به شهادت می رسیدند، اما از لحاظ کیفیتی سطح همبستگی آنان هر روز افزایش پیدا می کرد و همگی در تکاپوی آن هدف مشترک، فداکاری و ایثار می نمودند.
 

جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی
 

2 . همکاری و تعاون تمدنی

دیگر نکته ای که در مباحث تمدنی جایگاه ویژه­ای دارد، مسئله تعاون و همکاری است که به عنوان یکی از عوامل مؤثر در زایش و اعتلای تمدن ها شمرده شده است.[3] به طور طبیعی اگر اعضای یک تمدن، دارای همبستگی باشند، همکاری و هم افزایی میان آنان به وجود خواهد آمد و نیازمندی های خود را به صورت مشترک با یکدیگر برطرف خواهند نمود. فضایی که جنگ برای مردم ایران به وجود آورد، یک سری نیازهایی برای رزمندگان در جبهه­ها ایجاب می نمود. تأمین این نیازها جز با همکاری میان مردم قابل تحصیل نبود. در تمام سال های دفاع مقدس، بسیاری از کالاهای مصرفی که برای نیروهای جنگی تأمین می شد، از جزئی­ترین اقلام خوراکی و پوشاکی گرفته تا اقلام بهداشتی و پزشکی و وسایل امداد و نجات، از طریق شبکه های مختلف کمک های مردمی جمع آوری گردیده و یک مشارکت به معنای واقعی عمومی در این جهت انجام می پذیرفت که تجربه آن در سال های پس از دفاع مقدس نیز کارآمد بوده و همچنان یکی از نکات مثبت روحیه ملت ایران شمرده می شود.
 

3 . امنیت و اقتدار تمدنی

می دانیم جنگ یک موضوع ضدتمدنی است. زیرا هم به نهادها و ساختارهای اجتماعی آسیب می رساند و هم ساختارهای عمرانی و صنعتی را نابود می کند. در جنگ مسجد و مدرسه و بیمارستان از یک سو دچار آسیب و تخریب می شوند و از سوی دیگر کارخانه و نیروگاه و پالایشگاه، تخریب شده و فعالیت های اقتصادی و صنعتی آسیب می بینند و یا به کلی نابود می شوند. اما آن چیزی که بستر امنیت را فراهم آورده و می تواند از مضرات بیشتر جنگ جلوگیری کند، مفهوم ارزشمند «جهاد» است که در دفاع مقدس شاهد آن بودیم. قرآن کریم در بیان رسای خود تاکید می کند که اگر خداوند بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر دفع نکند، دیرها، صومعه ها و معابد یهود و نصارا و مساجدی که نام خدا در آن بسیار برده می شود، ویران می گردند.[4] این یعنی امنیت و ماندگاری تمام نهادهای اجتماعی از جمله نهادهای دینی تماماً وابستگی به دفاعی دارد که رزمندگان جهادگر در میدان جهاد آن را به عهده دارند. در واقع استواری و برقراری تمام ساختارهای شهری مرهون نقش نظامی نظامیان است که در عرصه جنگ سخت با دشمنان مبارزه می کنند. به همین جهت است که تمدن پژوهان، نگاهبانی از حدود سرزمین و تقویت بنیاد نیروی نظامی را به عنوان یکی از مولفه­های موثر در پیشرفت تمدن ها عنوان نموده­اند.[5]
 
از همین رو می توان به نقش پراهمیت صنایع نظامی در حفظ اقتدار و امنیت یک تمدن پی برد. تزاحم منافع بین المللی و وجود دولت­های استعماری و سلطه جو نشان می دهد که یک کشور به هر میزان در بخش دفاعی از توان و قدرت بالاتری برخوردار باشد، به همان میزان، ضریب امنیت خود را افزایش داده و نسبت به تهدی های خارجی بازدارندگی ایجاد می کند؛ مسئله ای که در ابتدای جنگ تحمیلی وجود نداشت اما در فرایند دفاع مقدس ملت ایران با استفاده از توان داخلی خود و نقش نوآورانه نیروهای کارآمد خود، بدان دست یافت و امروزه وامدار همان همت و تلاش است.
 
بنابرین در حالی که جنگ توان داخلی یک کشور را مصروف خود می کند و با هزینه های سنگینی که بر ملت تحمیل می کند، باعث می شود حکومت و مردم از بسیاری از فعالیت های عمرانی و اقتصادی و صنعتی باز بمانند؛ اما این یک روی سکه جنگ است؛ روی دیگر آن بستری از «نیاز» است که ملت را به تکاپو و تحرک وا می دارد و آنان را در جهت تأمین نیازهای نظامی و غیرنظامی خود، به ابتکار عمل وادار می کند.
 

4 . رشد بی نظیر اخلاق و معنویت

ویل دورانت یکی از چهار رکن اصلی تمدن را این گونه می شمارد:  سنن اخلاقی که مقوم جامعه تمدنی است؛ در واقع اخلاق مبتنی بر ارزش های فرهنگی جامعه به شکل گیری، هدایت و استمرار حیات تمدنی منجر می شود.[6]
 

 جایگاه دفاع مقدس در تمدن نوین اسلامی


پس از انقلاب اسلامی، جنگ در شرایطی بر ملت ایران تحمیل شد که در سال هایی نزدیک، فضای جامعه با فرهنگ سازی ضدارزشی و ضداخلاقی حکومت طاغوت اداره می گردید و جوانان به انواع رذایل اخلاقی سوق داده می شدند و بی بند و باری اخلاقی و دوری از ارزش های اسلامی، ترویج می گردید. اما در مدتی کوتاه، انقلاب اسلامی جوانانی را به کارزار جنگ و جهاد آورد که در تحولی شگرف، زیباترین صحنه های مردانگی، شجاعت، ازخودگذشتگی، و شهادت طلبی را به نمایش گذاردند. جوانانی که تا پیش از انقلاب، درک روشنی از بسیاری مفاهیم اخلاقی نداشتند، در کارزار جهاد و دفاع مقدس و در پرتو رهبری والای امام امت، گوی سبقت اخلاق و عرفان را از یکدیگر ربوده و نمونه های مثال زدنی  اخلاق و معنویت گشتند. آنان به درجاتی از معرفت رسیدند که منافع شخصی را فراموش کرده و همه وجودشان دغدغه اسلام و انقلاب گردید؛ تا جایی که امام امت خطاب به علما درباره عظمت وصایای شهدای دفاع مقدس فرمود: «پنجاه سال عبادت کردید و خداوند قبول کند؛ یک بار هم بنشینید و یکی از این وصیت نامه ها را بخوانید و تفکر کنید...». به راستی تاثیری که فرهنگ جهاد و شهادت بر تمدن نوپای انقلاب اسلامی گذارد، موضوعی است که فراتر از نقش های معمول نظامی در عرصه تمدنی است.
 
بر اساس آن چه بیان گردید، دفاع مقدس در ابعاد مختلفی از جامعه پردازی بر تمدن انقلاب اسلامی اثر گذارده و با الگوها و صحنه های تاریخی ماندگار خود، تا سال ها می تواند تابلوی الهام بخش ملت ایران در حرکت تمدنی خود باشد.


پی‌نوشت:
[1] . کاشفی، تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، ص 45.
[2] . جان احمدی، تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، ص 31.
[3] . ولایتی، فرهنگ و تمدن اسلامی، ص 20.
[4] . حج 40.
[5] . جان احمدی، تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، ص 31.
[6] . ویل دورانت، مشرق گاهواره تمدن، ترجمه احمد آرام و دیگران ج 1 ص 3.

لپ های خیس و صورتی 6

 چشمام از تعجب شده بود اندازه دوتا نعلبکی ....سرد شدم.....از ماهیار فاصله گرفتم ...چطور تونست این حرفو بزنه؟؟..من بچگی کردم درست!! اما ..خوب خودش میگه بچه ام.....عقب عقب رفتم ......نکنه واقعا از اول قصدش این بوده.....اره ....نه ..اره...نه ..ماهیار نمیتونه اینقد بد باشه.....نمیتونه

اون با بقیه فرق داره .....پس چرا اینو گفت؟؟
سرم بیشتر گیج رفت .....
خندم گرفت
عرق سردی رو پیشونیم نشست!!
من کادو تولدم ؟؟
کادوی یه لاشخور عوضی
از طرف کی؟؟
از طرف یه عوضی تر؟؟
دوباره خندم گرفت
تارمومو که دانیال موقع حرف زدن از زیر مقنعه دراورده بود و باهاش بازی میکرد کردم تو مقنعه و خنده ترسونی کردم

عقب تر رفتم
ماهیار با لبخند بهم نگاه میکرد
اینگار خیلی راضی بود
چشمام سیاهی رفت
باورم نمیشد
ماهیار باهمون خندش ادامه داد : مسلمه که......
اما من بیشتر از این نشنیدم
فقط یادمه بی جون روی زمین افتادم ...


چشمام بسته بود ، اما بازم نوری رو که دکی با چیراغ قوه میتابوند تو چشمم رو حس میکردم...زبونم سنگین شده بود...زمان و مکانو فراموش کرده بودم
فقط یادم بود که من یه ادم بیچاره ام
حتی اسمم برای چند دقیه یادم نمیومد
دکتر با انگشتش پلکم رو به زور باز نگه داشت...چند بار چراغ قوه رو تو چشمم روشن و خاموش کرد
-میبینی منو دخترم؟؟
نه نمیبینمت پدرم
والا...دو دقیقه نیس منو میشناسه دخترم دخترم...
میخواستم بگم :اره پدر ...من تورو دوس داشتم پدر(با لهجه دوبله فیلم های هندی)
اما نای حرف زدن نداشتم...حتی دستامم نمیتونستم تکون بدم...یه چیزی مثل چکش مدام تو سرم میکوبید
یه صدای مثل صدای اونگ ساعت یا ناقوص کلیسا افکارمو به جون هم می انداخت...تا این که یهو همه چی یادم اومد ...کلی زور زدم تا تونستم فقط یه ذره دهنم رو باز کنم و بگم :اب
تشنم بود داشتم تلف میشدم
صدای خوشحالی یکی اومد با گوشام رو اهنگ صدا زوم کردم ...اون کصافط بی همه چیز بود...
برام اب اورد و دستشو به طرف دراز کرد که یعنی بگیر

با بی رمقی رومو برگردوندم
میخواستم برم
از این دیوارای سفید بزنم بیرون...این ادمای سفید پوشو نبینم...همه این بیمارستان منو یاد کفن پوشان ورامین میاندازه
تو اون حالت بیجونی خنده ام گرفته بود
ماهیار حرف نزد، فقط ابو گذاشت رو میزکنار تخت ...دکتر بدون توجه معاینه میکرد و من دور اتاق چشم میگردوندم و دنبال ساعت میگشتم...اما بی فایده بود ...
انگار گذاشته بودنم رو تخت قصال خونه...این دکتره هم بیشتر شبیه این مرده شورابود تا دکتر با اون قیافه اش.......چیرا اینقد هوای بیمارستان برام سنگینه؟؟...اه
بازم به شرف این بیمارستان...باعث شد امشبو سرپناه داشته باشیم....وای نه فردا مدرسه رو چی گولی بمالونم تو این فرق سرم؟؟
دکتر و ماهیار رفتن بیرون و من تو اون اتاق سراپا سفید داشتم غرق میشد ...اکسیژن تو اون محیط خفه بود ولی انگار برای من نبود ...بغض سنگینم نمیذاشت که اکسیژن بهم برسه....بی پناهیم بهم اجازه نمیداد همون جا بزنم تو دهان ماهیار به خاطر اون حرفش...بی کسیم بهم فرصت تصمیم نمیداد ...
دستمو بردم و قلوپ قلوپ بغضم رو با اب دادم پایین
فرصت خوبی واسه گریه نبود....

نمیدونم چرا جای انژیکت تو دستم درد میکرد .......یه نگاه به دستم کردم که دیدم همه اش کبوده ......و پرستار بی انصافم مستقیم ابادی اون سوزن کوچیک سرمو زده تو اوج کبودی و درد . بابا دمت گرم با این لوتی گریت
همین ایثارهای پرستاراس که باعث شده من علاقه فراوانی داشته باشم که هی مریض بشم و بیام مریضخونه دیگه
مگه نه؟؟
اتاق خصوصی بود
ماهیار اومد تو.....


ماهیار اومد تو.....تو دستش دو تا پلاستیک بود که توش پیدا نبود اما از نون هایی که از توش مشخص بود فهمیدم غذاس
عمرا من بخورم......پلاستیک ها رو گذاشت رو میز پایین تخت که متحرک بود و جای غذا

ملحفه رو کشیدم رو صورتم
-قهری مثلا؟؟
پ نه پ ...میخواستی بپرم بغلت بابات کادو دادن من روتم ببوسم
وای خدایا نمیدونم چرا با وجود تمام کارهایی که ماهیار باهام کرده بازم مثل قبل برام فرشته اس...
چشمام باز بود ولی چیزی بجز اون تار و پود های ملحفه گل گلی به چشمم نمیخورد ...نور چراغ های پرنور بیمارستان می خورد به چشمم
اعصابمو ریز ریز میکرد
- تو اصلا منظور منو فهمیدی؟؟
نه خیلی حالا منظورت خیلی قشنگ بود
- من که کلی بهت زنگ زدم ، میخواستم بهت بگم نری اونجا ، اونا سر یه قضیه ای ازم میخواستن باج بگیرن منم مجبور شدم اون شب بهشون گیم نتو بدم برا کثافت کاری هاشون
پس حتما منم میخواسته باج بده !!!!!!!
چشمام زیر پتو دو دو میزد و هی یه مایعی توش جمع میشد...مگه من چی ام که ماهیار منم میخواسته باج بده؟؟.....پلک که زدم اون مایعه روون شد رو گونه هام.....شنیده بودم بهش میگن اشک.....همه اش از سر خریت خودمه....اره الان که دارم فکر میکنم...خل بازی های خودم بوده همه اش...همون شب که پلیسا اومدن دنبالش باید می گفتم بیان ببرنش...چرا اعتماد کردم ...منی که واسه بدترین مشکلات زندگیم خم به ابرو نیاوردم...واسه یه پسره عوضی نگاه کن به چه فلاکتی افتادم.....من کجا بیمارستان کجا......ولی حالا نمیتونم حرفی بزنم
ادم بدبخت ..همیشه بدبخته...اخه اگه من اینو جیز مرغی کنم کی میخواد پول این خرابشده خصوصی رو بده؟؟
فکرشو بکن از یکی ناراحت باشی در حد مرگ...اونوقت نتونی چیزی بگی
اشکا پی درپی از چشمم میچکیدن و من سعی میکردم صدا نکنم....سایه ماهیار از پشت ملحفه کاملا نمایان بود...داشت جلو میومد ..داشت نزدیک میشد...بینیمو کشیدم بالا که اونم صداشو شنید و ملحفه رو از رو صورتم کشید
- داری گریه میکنی جوجه کوچولو؟؟
جوجه کوچولو؟؟
اون از کجا میدونه؟؟ کی بهش گفته...
یه صدایی میگفت نه هانا نه احتمالا تصادفی بهت گفته...اون هیچی از جوجه کوچولو نمیدونه.....ولی نکنه بدونه
یادم رفت داشتم گریه میکردم......همه چی یادم رفت
حالا فقط اون جوجه کوچولویی که ماهیار از روی عمد یا غیر عمد گفته بود برام مهم بود
دستاشو گذاشت این طرف و اون طرفم و خیره خیره زل زده بود تو چشمم
رومو به سمت دیوار چرخوندم چونمو با یکی از دستاش گرفت و چرخوند طرف خودش
-ببینمت!!
با غیض گفتم : به من دست نزن عوضی
با دستش اروم زد تو دهنم : دیگه به من نگی عوضی ها ، بدم میاد
دندونامو رو هم فشار دادم و خیره تر از خودش زل زدم تو چشاشو گفتم : معنی بد بودنم دارم یاد میگیرم...(عین این بچه ابتدایی ها گفتم) خوب..پس فروختن یه دختر جلو چشمش خوبه ...اونوقت گفتن عوضی به اون یارو بده...
- من کی خواستم تو رو بفروشم؟؟تو دانیالو نمیشناسی
- اهان پس قصدت خیر بوده میخواستی مارو اشنا کنی نه؟؟
چشماشو بست ، مثل اینکه داشت جلو خودشو میگرفت به من نپره
منم وقتی یاد پول امشب بیمارستان میافتادم سعی میکردم با ملاحظه تر باشم


با دستش موهاشو یه بادی داد و با رگه های عصبی گفت :با با اون دانیال خر سر یه قضیه ای از من اتو داره ...از همه چیم زدم و بهش دادم اما وقتی دیدم این دفعه تو رو میخواد.......
قیافه امو جمع کردم و گفتم : اصلا نگران نباش عزیزم درکت میکنم...حتما این دفعه نوبت من بود....ولی تو میگی از همه چیت زدی نمیدونم من چیت بودم که داشتی از منم میزدی .....منو کادو دادی...هه ..دستت درد نکنه
بدنم لرز کوچیکی داشت و یه حس خجالت از اینکه ماهیار کاملا خم شده رو صورت منو داره هارت و پورت میکنه
- کدوم کادو دادن......من فقط گفتم تو کادویی ...کادوی من...کادو به این خوش زبونی که خدا برام فرستاده.......به قران قسم به اون خدایی که میپرستی قسم به جون خودت که عزیزترین رفیقمی قسم راست میگم....
یه حس سفیدی تو مغزم میکردم...حس خالی بودن....حس مبهم صلح
دوباره یه اشک دیگه: راست میگی؟؟
رو لپم جایی که اشکم ایستاده بودو بوسید و گفت : دیگه نبینم گریه کنی ها!!
بوسیدم؟؟ماهیار؟؟
ایییییییییی...بدم میاد..روی لپمو با دستم پاک کردم و دماغمو چین دادم....نه خجالتی نه چیزی ......
ماهیار با قهقهه اش رفت سمت پلاستیکا و بازشون کرد ...
- جیگر که دوست داری؟؟ میدونم دوست داری...حالا باید همه اشو بخوری تا خوب بشی
اخم کردم......دوباره بچه شدم: نمیخوام
- باز که بچه شدی
دراورد و اولین لقمه رو گذاشت تو دهنش
دومین لقمه رو هم داد پایین
خیره شده بودم رو دهانش
ملچ مولوچ میکرد کصافط دل منو اب کنه
- نکن اونجوری......اینگار داری گوشت تن منو میخوری
لقمه سوم رو با ولع قورت داد و گفت : اونم میخوریم...مخصوصا جیگرتو...میخوام مثل همین جیگره بخورمش...اوووم
ای بی شعور....
اهنگ موبایل ماهیار تو فضا پیچید ......
- الو سلام مامان.....بیرونم....میام دیگه......میگم میام......ماهدخت اینا؟؟باشه اومدم ...اومدم دیگه
قطع کرد
ماهدخت اینا اومدن خونه ما!!
خندیدم : پس برو برو دیرت نشه
ابروهاشو داد بالا : نمیرم
- وا!! ماهدخت اومده ها
- خوب اومده باشه.....اول تو باید همه این غذا ها رو بخوری......بعدم باید شب پیشت بمونم
- بیا برو ببینم....من که میدونم الان دلت اونجاست.......نمیخوام مانع عشق و حالت بشم ...خیالتم تخت.....همه رو میخورم......شبم مراقب خودم هستم
- یعنی برم؟
- اره ..خاطرت جمع
دستمو گرفت : مراقب باشی ها....من امشب نمیخوابما ....چیزی شد بهم بگو....به پرستارا میگم مراقبت باشن
- باش..برو
ماهیار رفت ولی هر پنج دقیقه زنگ میزد ....نمیدونم جلو اون ماهدخت چه جوری هی هانا هانا میکرد.......به تذکرای من هم اعتنا نداشت
تو اون هیری ویری اما تمام هم و غم من درس نخوندن برا فردا بود......ماهیار که میگفت فردا حق مدرسه رفتن ندارم....اما......


تقریبا دو هفته بعد

پاهامو زیر میز تکون تکون میدادم
و با اهنگی که زیر لب زمزمه میکردم چاییمو هم میزدم...
نیلیا : صبح بخیر
- صبح شما هم بخیر
بلند شدم و یه لیوان چایی هم برای نیلیا ریختم...
دقایقی بعد فقط صدای چاقو و مالیده شدن کره و پنیر روی نون میومد و بس
چشمام مشغول هضم خط به خط نکاتی بود که گوشه و کنار کتاب شیمی یادداشت کرده بودم و از اون طرف دستام لقمه هارو میگذاشتند تو دهانم
عینکو برا لحظه ای از چشمم دراوردم و اروم روی پلکامو مالیدم...
که صدای نیلیا و پرسشش متعجبم کرد :اینجا راحت نیستی؟؟
- معلومه که راحتم.....اینجا عالیه
- اوهوم
و دوباره مشغول لقمه گرفتن شد
بعد قضیه بیمارستان ماهیار با نیلیا صحبت کرد ونمیدونم چی بهش گفت که من اومدم و تو خونه مجردی نیلیا زندگی کردم .اونم صبح ها دانشگاه میرفت و منم صبح ها مدرسه... و تا دم دمای غروب هم بر نمیگشتیم...تو این دو هفته اصلا به ماهیار سر نزده بودم فقط یک ان وقتی داشتم ترخیص میشدم دیدمش....
ساعت شش و نیم بود و خیلی مونده بود تا مدرسه شیمی رو جمع کردم و جزوه فیزیک رو گذاشتم رو میز که دوباره پرسید :اگه راحتی....پس چرا شبا نمیخوابی؟؟
آب دهانم رو قورت دادم، زل زده بود تو چشام و ول کن نبود :اوم..خوب درسا زیاده ....
دستاشو تو هم قفل کرد و گذاشت رو میز؛پرید وسط حرفم : اینا رو به من نگو ...من دارم یکی از سخت ترین رشته ها رو میخونم و شبا با خیال تخت میخوابم ...درسای سال چهارم به اون اندازه سخت نیست که تو بخوای شبا بیدار بمونی!!
- قبلا خونه خاله ات بودی دیگه؟؟
مضطرب و دستپاچه پرسیدم : خاله ؟؟ اره.. اره ...خونه ماهیار اینا بودم
- دلت واسه اونجا تنگ شده یا مامان و بابات؟؟
ماهیار معلوم نبود چی درمورد من به این گفته بود که هر دفعه یه چیش درمیومد!!
-هیچکدوم نیلیا ...باور کن
اخماش کمی تو هم رفت و باز نگاه خیره اشو دوخت تو چشام
که فقط یه معنی داشت " جلو قاضی و ملق بازی"
- ماهیار پسر خاله اته نه؟؟
- معلومه
- و تو خیلی بهش وابسته ای؟؟
نوچی گفتم و سرمو چند بار تکون دادم و باسرگردونی گفتم :نمیفهمم...یعنی چی؟؟
- نخواه که باور کنم دانش اموز ممتاز سال چهارم ریاضی اینقدر کودن باشه؟؟
تیک ابروم برگشته بود ، مدام بالا و پایین می پرید !!
پشت سر هم نفس میکشیدم
پاشدم که برم که دستامو گرفت و دوباره نشوندم رو میز
- تو در نبود مادر پدرت زیادی داری به ماهیار وابسته میشی...طوری که وقتی یه جایی هستی که اون نیست نمیتونی بخوابی؟؟ نه؟؟
لبخند زدم ..کم کم لبخندم گنده شد و اخر سر قهقهه ام فضا رو پر کرد
از برداشت های نیلیا خنده ام گرفت !!
اون چی پیش خودش فکر میکرد در حالی که هیچی نمیدونست
لبامو روی هم مالیدم و در حالی که سعی میکردم تیک ابرومو کنترل کنم گفتم : باید برم نیلیا..مدرسه داره دیر میشه
- امروز دیگه روز اخر مدرسه اته !! ببینم از فردا چه بهونه ای داری؟؟
صدای بوق ماشین باعث شد که تند تند پاهامو مثل دمپایی بکنم تو کفشم و بدون بستن بنداش بپرم تو ماشین .
- سلام
با لبخند برگشتم سمت الوند
ماهیار ازش خواسته بود که دربست در اختیار من باشه و بشه راننده شخصی من !! معامله ای بود که بین خودشون بود !
و من بی خبر بودم.....راستی سر قضیه کار و بار !!
شب اولی که اومده بودم اینجا یهو خوابم گرفت و خواب دیدم که رفتم آژانس و مشتری زنگ میزنه گوشی رو برمیدارم میگه اشتراک 111 هستم و منم میگم منم هانام مثلا که چی؟؟
و اون قطع میکنه و بعدش یکی دیگه زنگ میزنه ولی باز میگه اشتراک 111 هستم منم میگم خوشبختم امرتون؟؟
اونوقت صاحب آژانس پا میشه و میگه باید از فردا بری مسافر کشی سر چاله میدون منم میگم من رانندگی بلد نیستم یکی رو میاره سن بابام با سیبیل های قیصری و یه لنگ دور گردنش ...و در حالی که زنجیر میچرخونه میگه : داش ماهیارم نوکرم چاکرم مخلصم کوچیک شما ..مدرس چی؟ رانندگی
و هی بینیشو با لنگش پاک میکنه
خدا داند که چقدر بعدش به اون خوابم خندیدم و دیگه اونجا نخوابیدم
یعنی نتونستم نمیدونم چرا؟؟
- رسیدیم مادمازل بانو
- ممنون ....فقط یه خواهش... بعد از ظهر دنبال من نیا...
مشکوک نگاهم کرد : چرا اونوقت ؟؟
با اخم گفتم : جایی کار دارم!!
با اخم گفت : پس خداحافظ ...عیدت هم پیشاپیش مبارک!!
اخمامو وا کردم ..اوخی یه مدت این قیافه اویزونو اول صبح نمیبینم ...از الان دلم براش تنگ شده این مدت خیلی خوب بود که الوند بود و تو مسیر مدرسه من یه هم صحبت داشتم ...گرچه اکثرا درس میخوندم تو ماشین
یهو با کف دست زدم تو پیشونیم : ای وای!!
نگران پرسید : چی شده؟؟
- هیچی جزوه فیزیکم مونده خونه
بیهوا برگشت گفت : خوب بابا! فدای سرت ...گفتم حالا خودت خدای نکرده چیزیت شده
با یه لبخند که سعی داشتم مخفیش کنم پرسیدم :چی؟؟
فهمید چه گند زده و گفت : هیچی گفتم دیرت شده بپر پایین
- کجا بپرم پایین؟؟نزدیک سه هفته نمیخوام اون ریختتو ببینم بذار یه خداحافظی چیزی بکنم
- تعطیلات کجا میری؟؟
سر قبر بابام
- مشخص نیست هنوز...
- هر جا هستی خوش بهت بگذره ...بیخبرم نذاری یه اسی بده خوب؟؟
- خوب
لبخند زدم و براش دست تکون دادم و اونم با اخم همیشگی راه افتاد و رفت تا سه هفته دیگه!!


چه حس بیخودی دارم!!
یه نفس عمیق بکش هانا ...همه چی ارومه
یه نفس عمیق میکشم
ای بر پدرت نیلیا با اون حرفات
" تو در نبود مادر پدرت زیادی داری به ماهیار وابسته میشی...طوری که وقتی یه جایی هستی که اون نیست نمیتونی بخوابی "
نفسمو میدم بیرون
یعنی حق با اونه؟؟
حالا اون به درک جواب المپیاد چرا اینجوری شد؟؟
خانم احسانیا واقای مهرگان نفرات اول
مگه میشه دو نفر یه اندازه رتبه بیارن؟؟
بدم میاد از این پسر خرخونا!!! دِ درس نخون بذار ما اول بشیم دیگه!!!!!!!!!
اینقد بدم میاد از این بیشعورا که زیاد میخونن
یه نفس عمیق دیگه و یه پرش ابرو
اه.....لعنت به این تیک لعنتی!!
- چته هانا؟؟ چرا هی اه میکشی؟؟ نکنه تو هم اره؟؟
من هم که پرت از همه جا :چی اره؟؟
قزی : همون دیگه همون شتری که درخونه دخترا دراز میکشه چرت میزنه؟؟
یه ور صورتمو جمع کردم و درحالی که سعی داشتم تیک ابرومو مهار کنم گفتم : چی میگین شما؟؟
نازی: با ماهم اره؟؟ ما که خودمون این کاره ایم ...حالا طرف کی هست؟؟
سرمو به این طرف و اون طرف تکون دادم و گفتم : کدوم طرف؟؟
قزی : نه تنها درسش خوب نیست خوبم فیلم بازی میکنه
- ول کنین منحرفا ...فعلا ...میشه...کمکم کنید!!
نازی که با نخی که از مقنعه اش اویزون بود و کنده نمی شد درگیر بود بدون نگاه بهم گفت : شما جون بخواه
- کاری دارین؟؟ یا بیکارین
- نه طبق معمول داریم میریم گیم نت!!میای؟؟
- اوم..خوب راستش
حرف تو حرف اومد : میگم راستی اون پسر تیپ خفنه امروز نیومد دنبالت؟؟ کنتاک کردین؟؟
- هوم؟؟پسر تیپ خفنه کیه؟؟ اقای سپهری رو میگی؟؟
قزی: من که نمیدونم فامیلیش چیه ؟؟ ولی همون که سه هفته اس هر روز میاد دنبالت...
- همون سپهریه...نوکر بابام...راننده سرویسم
( اوی که اگه الوند میفهمید بهش گفتم نوکر بابام...هی هی...قیافه اش دیدنی میشه)
-میگم بابات همیشه نوکراش اینقدرخوشگلن؟؟
شونه هامو انداختم بالا و سنگ جلوی پامو غلت دادم
ای وای به کل یادم رفت : راستی داشتم میگفتم ، میشه اگه زحمتی نیست باهام بیاین خرید؟؟
- خرید؟خرید چی؟؟عیدی میخوای بخری؟؟
- اوم...نه..خوب یه جورایی......یعنی اره...
- بالاخره؟؟
- اره میخوام بریم خرید
قزی با اون هیکلش پرید بالا و گفت :اخ جون !دلم لک زده بود واسه خرید !! حالا واسه کی و میخوای چی بخری؟؟
- اگه میدونستم چی میخوام بخرم که به شما نمیگفتم بیاین بریم!!در ضمن نمیدونم کجا باید برم؟؟
نازی : بگو برای کی و تو چه سنی میخوای بخری !! تا بگیم کجا بری
ای خاک تو سر و گور و همه چیت !!
اخه اینم فکر بود حالا میخوای چی بهشون بگی ..بگی میخوام به پاس قدر دانی از یه اشکول پسری برای جا دادن به من یه چیزی بخرم....خاک تو سرت
- برای.....برای.... داداشم ...اره برای داداشم .....نه برای پسر خاله ام....نه همون داداشم ...میخوام براش یه چیزی بخرم
- حالا تو چه قیمتی میخوای؟(یهو مثل این که یه چیزی یادش بیاد، گفت )چند سالشه؟؟
- نه ارزون ارزون نه گرون گرون...هفده -هجده
- فکر کنم لباس خوب باشه نظر تو چیه نازی؟؟
و یه چشمک زد
نازی هم خندید و گفت : منم موافقم
(الان چه افکار پلشتی پشت این چشمک ها بود خدا داند و بس!!!!!!)


- این چطوره؟؟
- نه بابا !! خیلی گرونه
- اه هانا توهم که همه اش فکر قیمتشی!!
- اصلا هانا به ما نمیگه تو چه اندازه ای میخواد !! ببینم عکسی از برادرت نداری ببینیم چه ریختیه!!
قزی: اگه مثل خودش باشه که خیلی نایسه !!
کجا ماهیار با اون قیافه درپیتش به من شبیهه اخه
- هیچم شبیه من نیس
نازی: پس ما باید برای کی لباس بخریم ...ما که نمیدونیم چه شکلیه
قزی: توصیفش کن هانا!!
اگه بگم ماهیار چه شکلیه ابروم نمیره ...نمیگن تو با این زیبایی این چه برادریه که داری؟؟
- خوب میدونین شبیه کیه....چیجوری بگم ...یه ذره از من بلند تره ...موهاش قهوه ایه...شبیهه ...شبیه اون پسره بود صاحب اون گیم نتی که میرفتین ...شبیه اونه یه ذره خوشگل تره !!
نازی: wow!!!!!!!!!!اون که جیگره تازه تو میگی خوشگلتره !!وویی!!
قزی : ازداداش هانا کمتر از این انتظار نمیره!!راننده اش که اونجوری داداش که اونجوری خودشم که ......اه
- حالا نه این که شما زشتین
درین درین دریییی ریرین درید درین درییی درین !!
اوای موبایلم داره میزنگوله !!
همون طور که به خودمون (من و نازی و قزی معروف به سه احول )نگاه میکردم که با اون مانتوهای مدرسه خجالت اور اومدیم توی این بازار گنده و شیک گوشیمم جواب دادم!!
-الو.....
- سلام هانا کجایی تو دختر؟؟
- اومدم با دوستام بازار ...یه خرید کوچولو داشتم..ببخشید نشد خبر بدم..یهویی شد
کم دروغ بگو دروغگو !! که یهویی شد دیگه !!
- خیلی نگران شدم !! زدم به الوند که چرا نیاومدین ، گفت بهش گفتی نیاد دنبالش
- اره ، اصلا کی گفته این باید بیاد دنبال من ؟؟مگه خودش کار و زندگی نداره ...هر روز صبح باید اون قیافه نحسشو ببینم
- ماهیار خان دستور دادن !!
اومدم بگم ماهیار چیز خورد با تو که گفتم الان اسم ماهیارو جلوی این دو عدد بی جنبه بیارم باید از فردا خر بیاریم بریم تو کار باقالی بار کردن !!
- من با اون مفصلا حرف میزنم از بعد عید لازم نیست دیگه بیاد دنبالم
- خوب دیگه زود بیا خونه !!
- باش



کیف شیکی رو که توش کادوی ماهیارو گذاشته بودم ،همون طور که راه میرفتم بالا و پایین تکون میدادم! عین این شنل قرمزی هست که تو جنگل راه میرفت سبدشو تکون میداد عین اون شده بودم ...
یعنی احول احول وسط خیابون خودمو تابلو کرده بودم.ولی اصلا تو این باغا نبودم !!هوه تو خیالات قدم میزدم که یهو خودمو جلوی در خونه دیدم !
یه لبخند پت و پهن زدم و رفتم سمت در ...زین زین !!
دستم درد گرفت ..کیسه رو با اون دستم گرفتم !
زین زین .......
وا چرا باز نمیکنه !! این که همین یه ساعت پیش زنگ زد گفت چرا نمیای خونه!!
خونه که خودشه هان؟؟
نکنه باز اشکول بازی دراوردم اشتباهی اومدم اخه یه بار این جوری شده بود !!
یادش بخیر ؛اونروز ،هی زنگ میزدم هی یکی میگفت بابا اشتباه اومدی منم اون پشت میگفتم اِ نیلیا شوخی نکن بذار بیام تو ...بیشعور حوصله شوخی ندارم خستم
خلاصه اقاشونو فرستاد بیرون یه چهارتا حرف درشت که شنیدم حالم جا اومد که دیگه خونه رو اشتباهی نیام.اخه من چیکار کنم همه خونه ها شبیه همن همه در دارن پنجره دارن دیوار دارن دیگه !!!
پام درد گرفته بود نصفه راهو پیاده اومده بودم نصفشو با اتوبوس !! دیگه نا نداشتم ...هی این پا و اون پا میکردم !!
حالا خوبه من عادت دارم باخودم موبایل بیارم مدرسه وگرنه الان نمیدونستم از کدوم نوع خاک بریزم توسرم .
دون دین دین دون دییین خوب اینم شماره خود چلغوزش !!
چون بزرگتره احترامشو دارما وگرنه از این قشنگ تر باید بارش کرد !!
-الو ...نیلی !!معلوم هست کجایی تو دختر ؟؟
صداش گریه ای بود !! خاک تو اون سرش دوباره با کی بهم زده !! اه اه حالمو بهم زد
نامحسوس و بعد از گرفتن دهنه وشی که صدا نره ادای بالا اوردنو دراوردم !!
-وای...هانا ......نمیدونی چقدر خوشگله !!اینقدره نازه !! میخوای تو هم بیا ببینش
کی رو میگه این ؟؟ نکنه از داغ دوری بی افش خل شده ؟؟اما خوب... نه.... آخه کدوم خوشگلی میاد با این خل بانو رفیق شه ؟؟
-چی میگی تو نیلی ؟؟ حالا من چیجوری برم تو ؟؟اصلا توی بی مسئولیت مگه زنگ نزدی؟؟ مگه خونه نبودی؟
- خوب یهویی شد زنگ زدم گفتن خواهر زاده ام به دنیا اومده اومدم شهرستان !!(جیغ )
گوشی رو از گوشم فاصله دادم
ادامه داد : خاله شدم هانی ......
-اولا هانا نه هانی ، دوما تو خاله شدی من بی خانه !! حالا کجا برم
-تو مگه کلید نداری ؛ نگو نداری که همین جا قلبم وایمیسته !! نکنه باز یادت رفته
چیزی نگفتم
یهو صداش عصبی شد : اره هانا ؟؟ حالا من چه خاکی بریزم سرم ؟؟ توی الاغ حواست کجا بود اخه...کلید چرا نبردی
- هوی الاغ من نیستما ...تو اینقدر صبح اعصابمو خورد کردی و منم امتحان داشتم که یادم رفت !!
- حالا میخوای چیکار کنی ؟؟ ببین کسی تو خیابون پیدا نمیشه بگی قلاب بگیره
- چی میگی تو؟؟ تو این محل مگس هم پر نمیزنه ...چه برسه به بشر
- تو فک و فامیلی نداری بری پیشش ...؟؟
- اگه داشتم نمی اومدم پیش تو باشم که
نفسشو با حرص داد بیرون!
مانتومو جمع کردم و نشستم رو جدول کنار خیابون ...
-ببین هانا ، خوب فکر کن اگه کسی هست که میتونی بری پیشش
حرفشو قطع کردم : فقط ماهیار هست و یکی دیگه
- ماهیار که با داییش اینا رفته شمال تا سال تحویل بر نمیگرده !اون یکی دیگه کیه؟؟
- جاش امنه ولی دوره باید همین راهیو که اومدم بر گردم
- بهتر از خیابونه که ........پس تو برواونجا ...هانا حواست باشه ماهیار نفهمه ها ...پدرمو درمیاره اگه بو ببره ها .....
تعجب کردم اخه بگو تو که مثل سگ از این میترسی اون چرندیات چی بود صبح به من میگفتی
-باشه ....خاطرت جمع......فقط دیگه تکرار نشه
- اوفففف...دیگه از خونه خودمونم میخوام بریم نمیذارن
- خدافظ....
- تو شعور نداری یه تبریک بگی خاله شدم ...
-خدافظ
- بی ادب
با لحن شدید تری گفتم :خدافظ
-باشه بابا خداحافظ
یه نگاه به خیابون خلوت کردم ..یهو صدای اذان فضا رو پرکرد، یه ذره اروم شدم دست زدم تو جیبم تا ببینم چقدر پول دارم برا اژانس که .....
حالم جون شما دگرگون شد !!
نخ هم تو جیبم نبود چه برسه به پول !
یعنی اینقدر دلم پرشده بود ....دلم میخواست وسط خیابون دراز بکشم با ماشین بیان لهم کنن خونم به پاچه رو ملت.........
- سلام خانوم احسانیا !!
یا قمر بنی هاشم ...


- سلام خانوم احسانیا !!
یا قمر بنی هاشم ...
برگشتم سمت صدا ...اِ؟؟این که اشناس!!
-سلام پسرحاجی...اِاِ(این چی بود گفتی هانا ...)
با تعجب نگام کرد که گفتم : یعنی اقای سلیمی...
سرمو انداختم پایین ..: ببخشید
خندید : هرچی دوس دارین صدا کنین شما...مشکلی پیش اومده چرا دم در ایستادین ؟؟
- راستش نیلیا خونه نیس....منم ول معطلم..یعنی چیزم ...چی میگن ..نوک زبونه ها
عمیق تر خندید گوشه ی لپش فرو رفت !!
- متوجه شدم ، سرگردونید !درسته
- تقریبا ...
- ببخشید که نمیتونم تعارف کنم بیاید خونه ما اخه صلاح نیست
یعنی ادمو مار نیش بزنه گاو شاخ بزنه سگ گاز بگیره ...حتی جو بگیره ولی بچه مثبت نبینه!!
- منم توقع نداشتم ..میرم خونه یکی از برو ...یعنی خونه اشناها
- پس من براتون اژانس میگیرم ، دیگه هوا داره تاریک میشه
- شما بهتره سریع تر برید مسجد ..وقت نماز میگذره
- حالا که اصرار میکنید هردو بریم مسجد بعد از اون جا براتون اژانس میگیرم
مسجد؟؟
عجب غلطی کردم با این جناب به علاوه (مثبت) هم صحبت شدما!!
-بفرمایین
اوف چه تعارفم میکنه ...
راه افتادم ...گرچه داشت دیگه داد پاهام در می اومد!!
یه ذره ازش فاصله گرفتم که براش مشکلی پیش نیاد داره با من راه میره !!
با نگاه متشکری بهم نگاه کرد ...
پوف!!این دیگه چه مغز خر خورده ایه ؟؟
یه نگاه به سرتاپاش انداختم یه شلوار جین پوشیده بود و پیراهن سرمه ای شیکی هم به تن داشت نه یقشو تا اخر بسته بود نه استیناشو..چی این به حاج پسرا میخورد اخه؟؟...قیافه ی بدی نداشت ...تازه خیلی هم ناز بود ...از اونا که دوست داری بپری لپشو بکشی ماچش کنی...گوگولی مگولی بود ...چشمای درشت مشکی داشت لب های قلوه ای ...بینیشو !!بی شرف چه تیغه ای داره! این بینیش خدادادی عمله ها ...موهاشم لخته از هر طرف میریزه رو صورتش ..با هر قدم هم از بس نرم و لخته زیر موهاش باد میخوره، میره بالا، بعد فرود میاد تو صورتش ...پسر حاجی سلیمیه،پیش نماز مسجد محل ، اما یه جورایی باباش داخل ادم حسابش نمیکنه...هی !!به خاطر همین سبک لباس پوشیدن و چه میدونم این که یه ذره پاشو فراتر از اصول گذاشته...مثلا همین که بامن حرف میزنه..قباحت داره والا ... پسر حاجی به این لارجی و روشن فکری ندیده بودیم که دیدیم...بچه های محل پسر حاجی صداش میکنن گاهی هم حاج پسر ... فکر کنم اسمش امیررایا باشه .اسمش به درون حلقم فرو رود!!..خیلی بچه راحتیه ...یه جورایی شیرینه و شیطون ..من که باهاش خیلی راحتم ، البته قبلا فقط یه دفعه دیدمشا ولی ازش خوشم اومده
و دقیقا حضورش درکنارم همون حسی رو میده که حضور یکی دیگه بهم میداد !!ولی یادم نمیاد کی بود ...هه هه
اون قضیه اش با پدرش رو هم هیچ کی نمیدونه اما خوب نیلی از مادرش شنیده بود گویا باهم اشنا بودن ..نمیدونم والا
زیر چشمی نگاهش کردم جلوتر از من راه میرفت داشت با یکی از بچه های محل احوال پرسی میکرد ...اخی دلم براش میسوزه
راستی این بچه محل های عوضی کجا بودن از دیوار برن بالا من امشب خونه بمونم....اه اه...
دوباره نگاش کردم ...ناکس عجب حافظه ای ام داره ....فامیل سخت منو از کجا یادش بود ؟؟ولی به جدم قسم اگه به خاطر بی پولی نبود با این بچه مثبت یه نیم قدم هم راه نمی اومد چه برسه به مسجد...کیفِ کادوی ماهیارو محکم تر فشردم ...ای بمیری که هرچی میکشم به خاطر توئه بی خیالته ...چه پاشده تنهایی رفته شمال واسه خودش ...البته تنهای تنها هم که نه با ماهدخت جون...تو دلم خندیدم و پاهام دیگه داشت میترکید !!
اما هر جوری بود ، کم کم به مسجد رسیدیم ...یه نگاه به ساختمون و حیاط شلوغ مسجد کردم و واردشدم !

پنج سرمشق طلایی در دفتر زندگی شهدا

سبک زندگی شهدا، برای هر گوشه از زندگی مطلوب و حیات طیبه، نکته ناب و سرمشق طلایی را در پیش روی جویندگان سعادت قرار داده است، سرمشق‌های ناب و ماندگاری که الفبای چگونه زیستن را به همگان می‌آموزد‌. فضایل اخلاقی زندگی شهدا همچون گوهرهای ناب و اعجاب آمیزی است که تحسین و تمجید هر کسی را به خود جلب می کند

 

پنج سرمشق طلایی در دفتر زندگی شهدا

 

پنج سرمشق طلایی در دفتر زندگی شهدا وقتی دفتر زندگی شهدای دفاع مقدس را ورق می‌زنیم، با نکات درس آموز و هدایت بخشی مواجه می‌شویم که گویی خدای متعال این بار سرمشق چگونه زیستن را از لابه لای صفحات زندگی فرزندان روح الله(ره) در پیش روی ما قرار داده است، سرمشق های طلایی و نابی از چگونه زیستن و  بر قرار کردن ارتباط صحیح با خدای متعال، الگوهای صادقی که در روابط اجتماعی و خانوادگی شهره ی نیک نامی شهر و دیار خود بوده و اهالی آن شهر و محله همگی به خوبی و بزرگی فضایل اخلاقی آنها معترف بودند. بدون شک اخلاق و حق شکر گزاری ایجاب می کند به پاس مردانگی و رشادت‌های این استوره های تاریخ انقلاب اسلامی را بزرگ داشته و یاد و نام آنها را از زبان و قلم نیندازیم.
 

 

سرمشق‌های طلایی در دفتر زندگی شهدا

 

سبک زندگی شهدا، برای هر گوشه از زندگی مطلوب و حیات طیبه، نکته ناب و سرمشق طلایی را در پیش روی جویندگان سعادت قرار داده است، سرمشق‌های ناب و ماندگاری که الفبای چگونه زیستن را به همگان می‌آموزد‌. فضایل اخلاقی زندگی شهدا همچون گوهرهای ناب و اعجاب آمیزی است که تحسین و تمجید هر کسی را به خود جلب می کند و افراد را به سوی زندگی سعادت بخش رهنمود می‌سازد، تنها راه رسیدن به این سعادت آشنایی با ادبیات زندگی این عزیزان و درست چیدن پازل زندگی قرآنی و اخلاقی آنهاست تا رمز ماندگاری زندگی شهدا را به دست آورد.
 

 

سرمشق اول: ایجاد مَعبر و کانال ارتباطی با خدا

 

اولین و مهمترین سرمشق زندگی شهدای دفاع مقدس، ایجاد معبر و کانال‌های دقیق و مهندسی برای رسیدن به خدای متعال است. معبر و کانالی که شهدا در زندگی مادی و معنوی خود در آن قرار گرفته بودند، آنها را به سوی قرب الی الله هدایت می‌کرد، مهمترین و شاخص‌ترین ویژگی زندگی این سبکبالان عاشق، دوستی و ارتباط عاشقانه با خدای متعال بود، ارتباطی آسمانی که عیار وجودی آنها را بالا برده بود و خلوص بندگیشان همچون خورشیدی در زمین برای آسمانیان می‌درخشید. گویی زندگی آنها جلوه‌ای از این آیه شریف بود که باری تعالی فرموده است: «قُلْ إِنَّ صَلَاتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ؛[1] بگو: در حقیقت، نماز من و [سایر] عبادات من و زندگى و مرگ من، براى خدا، پروردگار جهانیان است».
 

 

پسرم خدارا فراموش نکن

 

در گوشه‌ای از زندگی شهید پر آوازه دفاع مقدس شهید والا مقام دکتر مصطفی چمران، که این چنین سفارش مادرش را با خود مرور می‌نماید: «ای مادر! هنگامی که فرودگاه تهران را ترک می‌کردم، تو حاضر شدی و هنگام خداحافظی گفتی: «مصطفی! من تو را بزرگ کرده‌ام، با جان و شیره خود تو را پرورش داده‌ام، اکنون که می‌روی از تو هیچ نمی‌خواهم و هیچ انتظاری ندارم، فقط یک وصیت می‌کنم و آن اینکه خدای بزرک را فراموش نکنی». ای مادر! بعد از 22 سال به میهن عزیز خود باز می‌گردم و به تو اطمینان می‌دهم که در این مدت دراز، حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم، عشق او آنقدر با تار و پود وجودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسر نبود».[2] این سکانس زندگی شهید چمران تداعی کننده این آیه شریف است که باری تعالی می فرماید: «رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ؛[3] مردانى که نه تجارت و نه داد و ستدى، آنان را از یاد خدا به خود مشغول نمى‌دارد».
 

 

سرمشق دوم: ساخت سنگر مقاوم در مقابل گناه

 

شهدای دفاع مقدس پیش از آنکه به فکر پناه گرفتن در سنگر و جان پناه دنیوی برای حفظ بدن خود باشند، به دنبال ساخت خاکریز و سنگرهای ضد زره‌ای بودند که وسوسه‌های شیطان و هوای نفس یاری نفوذ در آن را نداشته باشد، سنگرهای مقاوم و مستحکمی که نه تنها روح و جان رزمندگان را بلکه جسمشان را نیز از تبعات شوم و ویرانگر گناه مصون نگه داشته بود، سنگر تقوا و پرهیزکاری چنان آنها را در خود مصون نگه داشته بود که گویی اینان فرشتگانی در کالب خاکی انسان هستند چرا که طهارت و پاکی وجودشان گواه بر صدق و درست کاریشان بود.

 


تاکتیک‌های جنگ چریکی با شیطان

 

یکی از تاکتیک‌های جنگ چریکی که شهدا در مصاف با گناه به همگان آموزش داده‌اند، تکنیک در رفتن بود، محیطی که مهیای ورود شیطان شده و هر لحظه باید منتظر آلودگی شیطان بود، جایی برای درنگ کردن نبود، از این رو بهترین تکنیک جا خالی کردن و فرار کردن بود، این تکنیک اثر بخش را در سبک زندگی بسیاری از شهدا می‌توان مشاهده کرد، شهید عبد الحسین برونسی یکی از طلایه‌داران این رزم چریکی است که سعید عاکف در کتاب ارزشمند خاک‌های نرم کوشک به گوشه هایی از آن اشاره کرده است:

 


عروسی مختلط و رزمنده فراری

 

کلی راه از سرخه آمده بودیم برای شرکت در مراسم عروسی، جلوی در که رسیدیم محمد باقر ایستاد و من رفتم داخل،  چششم که به مهمان ها افتاد، به سرعت برگشتم بیرون، خنده‌اش گرفت، گفت: «تا حالا عروسی اینجوری ندیده بودی؟!» گفتم: «نه! ولی اینجا انگار زنونه‌اس!» گفت:«نه! زنونه و مردونه قاطیه» چون می‌دونستم اینجوریه نیومدم». با هم رفتیم بیرون و تا آخر شب توی خیابان‌ها دور زدیم تا بالاخره مراسم عروسی تمام شد، برای خوابیدن رفتیم خونه‌ی خواهرم، خواهرم تا چشمش به ما افتاد با عصبانیت گفت: «از سرخه تا اینجا اومدید که تو خیابونا بچرخید؟! ترسیدید بیاید تو بخورنتون؟!» محمد باقر گفت: بحث خوردن یا نخوردن نیست، اگه می‌اومدیم تو، باید به زن و بچه مردم نگاه می کردیم...ما هم که اهل این داستان‌ها نبودیم».[4] این داستان شیرین به نوعی تداعی گر این آیه شریف است که خدای متعال می فرماید: «قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِم‏؛[5] به مؤمنان بگو چشم‌هاى خود را (از نگاه به نامحرمان) فروگیرند».از جمله عرصه‌هایی که شهدای دفاع مقدس و همچنین مدافعان حرم به خوبی موضع‌گیری می‌کردند، عرصه اقتصادی بود، سخنان و حکایات به یادگار مانده از ایشان در خصوص مباحث مرتبط با اقتصاد جامعه اسلامی همچون نگینی در میان کتب اقتصاد مقاومتی می درخشد.

 

سرمشق سوم: فاتح خاکریزهای اخلاقی

 

از جمله سرمشق‌های زیبای زندگی در سیره و سلوک شهدا، برخورداری از فضایل و کمالات اخلاقی در تعاملات خانوادگی و اجتماعی است، همه کسانی که با شهدای دفاع مقدس پیش از شهادتشان ارتباط و آشنایی داشته‌اند، به این موضوع اعتراف و اذعان دارند، که رویکرد اجتماعی آنها بر اساس موازین اخلاقی پایه ریزی شده بود، خوش زبانی با همنوعان، عدم اذیت و آزار، تواضع و فروتنی، در برابر خانواده و آشنایان، مسئولیت پذیری و وظیفه شناسی، احسان و نیکو کاری، همه و همه گوشه‌ای از رفتار اخلاق‌مدارانه شهدا در ارتباط با دیگران بوده است.

در خصوص سلوک تربیتی و اخلاقی شهیده اعظم شفاهی نقل شده است: «برای نگهداری از بابا، از جان و دل مایه می‌گذاشت. کنار پیرمرد می‌نشست، ناخن‌هایش را می‌گرفت، لباس‌هایش را می شست، و او را به حمام می‌برد،از آن طرف همدم و مونس مادر هم بود، مادر می گفت: به یاد ندارم حتی یک بار، اعظم از روی عصبانیت یا با صدای بلند با من حرف زده باشد».[6] بدون شک این رویکرد اخلاقی شهیده خانم چیزی نیست جز رعایت آداب و قوانین اخلاقی و قرآنی در زندگی خانوادگی، شاخص بسیار زیبا و ارزشمندی که باری تعالی این چنین همگان را به رعایت آن امر کرده است: «و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستید! و به پدر و مادر نیکى کنید! هرگاه یکى از آن دو، یا هر دوى آنها، نزد تو به سن پیرى رسند، کمترین اهانتى به آنها روا مدار! و بر آنها فریاد مزن! و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو! و بال‌هاى تواضع خویش را از محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر! و بگو: «پروردگارا! همان‏گونه که آنها مرا در کوچکى تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده‏».[7]

 

 
سرمشق چهام: پیشگام در عرصه اقتصاد مقاومتی و جنگ اقتصادی

 

شهدا به واسطه بینش و بصیرت ژرفی که داشتند، از استراتژی و تحلیل جامع‌ای نسبت به جهانی که در آن زندگی می‌کردند برخوردار بودند، از اینرو شاهد هستیم نه تنها در جبهه نظامی خط شکن و پیشتاز بودند، بلکه در عرصه‌های مختلف زندگی اجتماعی از جمله سیاسی، فرهنگی،اقتصادی بهترین رویکرد و تصمیم را اتخاذ می‌کردند که منافع و آرمان‌های مقدس جامعه اسلامی متحقق شود. از جمله عرصه‌هایی که شهدای دفاع مقدس و همچنین مدافعان حرم به خوبی موضع‌گیری می‌کردند، عرصه اقتصادی بود، سخنان و حکایات به یادگار مانده از ایشان در خصوص مباحث مرتبط با اقتصاد جامعه اسلامی همچون نگینی در میان کتب اقتصاد مقاومتی می درخشد.
 

 

دنبال جنس ایرانی بودیم

 

دوم آبان را برای عروسی خودمان انتخاب کردیم از فردای ماه رمضان پیگیر مقدمات عروسی شدیم تالار را هماهنگ کردیم طبق قرار روز عقد چهار وسیله یعنی یخچال، تلویزیون، فرش و لباسشویی را حمید خرید و بقیه جهاز را هم تاجایی که امکان داشت حمید همراهم آمد و با هم خریدیم خیلی دنبال چیزهای انتیک و گران نبودیم هر فروشگاهی که می رفتیم دنبال جنس ایرانی بودیم. حمید روز اول خرید جهاز گفت: وقتی حضرت آقا گفتند:  از کالای تولید داخل حمایت کنین ما هم باید گوش کنیم و جنس ایرانی بخریم.[8]
 

 

سرمشق پنجم: مدیریت هوشمندانه برای اوقات فراغت

 

اوقات فراغت و تعطیلی شهدا هم رنگ بوی، نشاط، سرزندگی، تحرک و پویایی، هوشمندی، درایت و اخلاق مداری به خود گرفته بود، این چنین نبود که اوقات فراغت آنها به بطالت و حرکات ناشایست سپری شود، برای تفریح کردن برنامه و طرح نشاط آور داشتند، از زمان و فرصت به دست آمده بهترین استفاده را می‌بردند تا اینکه تجدید قوا نمایند و امید را در زندگی قوت ببخشند.
 

 

مطالعه در فضای جنگی

 

در خصوص مدیریت اوقات فراغت شهید «احمد عوض کننده قراقی» نقل شده است: «وقت استراحتمان بود و داشتیم اوقات فراغت را سپری می کردیم من مشغول صحبت با یکی از مسئولان بودم که نگاهم به احمد افتاد گوشه ای نشسته بود و کتابی از شهید مطهری را مطالعه می کرد، صحبت هایم که تمام شد، صداش کردم تا به سنگر برویم، وقتی آمد دیدم کتاب دستش نیست. گفتم: «اونجا داشتی کتاب می خوندی، ولی الان کتاب دستت نیست کتابو چیکار کردی؟ دکمه بلوزش را باز کرد  کتاب را از لباس بیرون آورد و گفت این کتاب همیشه اینجاست وقت هایی که فراغت داشته باشم می خونمش»[9]

پی نوشت ها:
[1]. سوره مبارکه انعام، آیه 162.
[2]. بخشی از یادداشت شهید دکتر مصطفی چمران، به نقل از زندگی به سبک شهدا، عبد العزیز فاتحی مجرد، ص 63.
[3]. سوره مبارکه نور، آیه 37.
[4]. جلوه ای از سلوک شهید محمد باقر اسدی نژاد، به نقل از زندگی به سبک شهدا، ص 28.
[5]. سوره مبارکه نور، آیه 30.
[6]. زندگی به سبک شهدا، ص 74.
[7]. سوره مبارکه اسراء، آیات 23و 24.
[8].  کتاب «یادت باشد» خاطرات همسر اولین شهید مدافع حرم قزوین.
[9]. زندگی به سبک شهدا، ص 96.

لپ های خیس و صورتی 5

 

-هوا سرد شده ها
-برم پنجره رو ببندم؟؟
-اره ....شومینه رو هم زیاد کن
- پنجره رو میبندم ولی شومینه رو شرمنده بلد نیستم
خندید و با زانو رفت شومینه رو زیاد کرد و دوباره خم شد رو کتابا
-راستی تو سه ساعت حموم چیکار میکردی؟؟
یه خط از مسئله فیزیکو خوندم و درحالی که کاملا تو فکر مسئله بودم گفتم : حموم میکردم دیگه.. توهم که نود تر از من رفتی با بهار سال دیگه اومدی بیرون
داشتم داده ها مسئله رو مینوشتم که دستم خط خورد
همون طور که کتابو نیگام میکردم دست کشیدم رو قالی تا پاککنو بردارم اما نبود
ای بدم میاد .....همیشه تو این هیر و دار وسیله هام گم میشه...
-چته تو باز دور خودت میچرخی؟؟باز قضیه خاله سوسکه اس؟؟
-ای نگو دیگه......پاک کن منو ندیدی؟؟
یه نوچی گفت و منم سرمو بلند کردم و این ور و اونور و نگا انداختم
نبود که نبود ...هی زیر پا و زیر و روی دفترهایی که انداخته بودم رو زمین رو نگا کردم اما اون فنچوله پاک کنم معلوم نیس کجا رفته؟؟
سرمو اوردم بالا که پاک کن ماهیارو قرض بگیرم که پاک کنمو دیدم
- پاک کن من تو خشتک شوما چیکار میکنه اخه؟؟
- تو تو خشتک منم کار داری؟؟
به عملیات ریاضی دفترم اشاره کردم و گفتم : ماهیار به خاک بابام قسم میکنمت تو قدر مطلق میارمت بیرونا ...خو دنبال پاک کنم بودم اقای منحرف
(محض اطلاع قدر مطلق چیزیست در ریاضی که هرچی بره زیرش مثبت میشه و میاد بیرون علامتش هم اینه lیه چیزی این وسطl
ماهیار تک خنده ای کرد و پاک کنو پرت کرد تو بغلم ....مسئله اخر بود اینم حل کردم و جمع کردم ماهیارم پنج مین بعد از من جمع کرد و رفت از زیر تخت یه جعبه ای اورد بیرون و اومد طرف من
-هانایی ، این موبیل قبلی من بوده الان این جدیده رو دارم دیگه اونو نمیخوام
و جعبه رو گرفت جلوی من!!
-خوب نمیخوای نخواه...من چیکارش کنم
-بگیرش دیگه ...لازمت میشه
اروم تشکر کردم و گرفتمش
جعبه رو باز کردیم و یه نیم ساعتی ماهیار طریقه کارو اینارو بهم یاد داد و یه سیم کارتم انداخت توش...
من همه اش اروم بودم و چیزی نمیگفتم هم خسته بودم هم خجالت زده
-هانا !! میگم روز جمعه اس ها مثلا...پاشو بریم بیرون
منم اروم بلد شدم و رفتم لباس پوشیدم
و رفتیم تو حیاط...میخواستیم پامونو از در بذاریم بیرون که صدای تلفن بلند شد ...ماهیار بدو بدو دوید تو خونه و یه ربع بعد برگشت
چیزی هم نگفت که کی بود ...به من هم ربطی نداشت که بپرسم
خیابونا تقریبا خلوت بود ....بازم اروم و بی صدا قدم میزدم...اسمون تیره و بارونی بود و قطره های باران ریز ریز زمین رو خیس میکرد
اسفالت خیس خورده بود و چاله های خیابون پر اب بود ...یادش بخیر بچه تر که بودم مامان و بابام هر کدوم دستای اینور و اونورم رو میگرفتن و من از رو چاله ها می پریدم....
-تو اون چاله چی هست؟؟
به خودم اومدم .......خیره به یکی از هزاران چاله ی خیابون بودم که توش اب جمع شده بود ......همونجور اروم گفتم: تو خیلی دل گنده ای ماهیار!! خیلی ماهی
ماهیار از وسط خیابون کشدم کنار و این همزمان شد با بوق بلند یه راننده عوضی که دو تا تیکه هم پروند و رفت
ماهیار دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت : حالت خوب نیست هانا؟؟
نگاه نگرانشو با نگاهم پس زدم و به قدم زدن ادامه دادم اونم اومد دنبالم
- هانا اگه خوب نیستی برگردیم
- نمیدونم چرا اینقدر ادما باهم فرق دارن ....نمیدونم دل بعضی ها چه قدر میتونه بزرگ و پاک باشه که به یه دختر پاپتی جا و مکان بده ....نمیدونم این دختر کوچولو بی سرپناه مگه چقدر جا اشغال میکنه که بابابزرگش واسش جا نداره.....چیجوری یه پسر 17ساله میتونه یه دختر بچه رو درک کنه و یه پیرمرد 50 ساله نمیتونه....
مرزی بین اشک هام و اشکای اسمون نبود ...معلوم نبود قطره هایی که رو گونه مه مال منه یا مال اسمون خدا
با لب و لوچه اویزون و چشمای اشکی دستامو قلاب کردم جلومو و اروم گفتم : مگه من چقدر تو دنیای به این بزرگی جا میخوام؟؟
سرم پایین بود و به دیوار کوتاه ترک خورده ای تکیه داده وبدم که از پشت چشمای اشکیم سفیدی دستمالی که ماهیار جلوم گرفته بود خودنمایی کرد.
از دستش گرفتم...
-اشکاتو پاک کن هانا......گریه نکن دیگه......به خدا اگه گریه کنی میرم تا اون روزی که مامانم اینا میان نمیام ها
سرمو اوردم بالا که دیدم ماهیارم انگار بغض کرده...دستاشو باز کرد و منم پریدم تو بغلش و زیر نور تیر چراغ برق خیابون اونقدر گریه کردم یا بهتره بگم گریه کردیم تا وقتی که خوابمون گرفت
برگشتیم خونه و رفتیم تو جاهامون ........دستمو از تخت بالا اویزون کردم پایین و تکون میدادم.......به این فکر میکردم که ماهیار چقدر اقاس که با من مثل یکی از اعضای خانواده اش رفتار میکنه و یا چقدر دلش پاکه..........که یهو دستمو گرفت
هوا سرد بود و منم ترس از پتو ...اما دست ماهیار گرم بود ......دستمو گرفته بود وبا انگشتش اروم روشو نوازش میکرد ......
اونقدر این کار تکرار شد تا من خوابم گرفت ...چه شب سختی بود .


یه چیزی انگار گذاشته بودن روقفسه سینه ام اصلا نمیتونستم نفس بکشم به نظرم همه چیز خفه بود ...هوا سنگین بود
یه قلوب از لیوانم خوردم و ژتون ها رو برداشتم و با یه لبخند مصنوعی رفتم که تو صندوق پولشون کنم
و بعد رفتم توی اون اتاقی که کیفا رو میزاشتن پولا رو گذاشتم تو کیفم و برگشتم طرف سالن .......
نمیخواستم برم .....نشستم گوشه سالن و به بار کوچولوی کنار سالن خیره شدم ...اینقدر این شیشه های مشروبا خوشگل و رنگ رنگی بود ادم دلش میخواست همه رو بخوره..........
ساعت مچیمو نگاه کردم نزدیکای دو بود ....سرم درد میکرد ...گیره ای که موهامو باعاش بالا بسته بودم بازکردم و همه موهام ریخت تو صورتم ....بازم یه اخر هفته دیگه بود .....اخرین اخر هفته ای که من خونه ماهیار اینا بودم ...یه اه کشیدم و رفتم طرف همون باره .......یه صندلی کشیدم بیرون و دستامو تکیه دادم به میز و چونه مو روشون تکیه دادم .....خوشم میومد هیچکی یه هیچکی کاری نداشت فقط بعضی وقت ها باید چند تا پیشنهاد بیشرمانه رو رد میکردم...متوجه بودم که الوند هر وقت یکی میاد طرفم دقیق زوم میکنه روم تا ببینه من چیکار میکنم.......به جان شما یه ذره دیگه فوضولی میکرد از وسطش یه تونل میزدم تا سوراخ شه ...کوه هم کوهای قدیم ...
صندلی رو برگردوندم سمت سالن...چه قدر دلشون خوشه ....چه قدر انرژی دارن....نگاه کردم به میزهای بازی لوت بودن اما من حوصله بازی نداشتم بچه ها هم مدام علامت میدادن که میزا داغن ......داغن که داغن ....من بیام چیکار کنم مثلا؟؟ببین خانوم احسانیا به کجا کشیده شده.....
همه اش حرفای ماهیار میومد تو ذهنم
ما دو گروه میشیم یکی بچه هایی که میشینن سر میز و شرطهای کوچیک میبندن و یکی اونایی که بازی میکنن
ماهیار بهم گفته بود بدرفتاری مهرسام و الوند رو توجه نکنم چون تا قبل از اینکه من بیام اونا بهترینا بودن .........
وقتی بچه ها دستاشونو پشت صندلی رای رفع خستگی میکشیدن یعنی میز داغه ...حالا نوبت بازیکن فعال میشه که بره سر میز .....یکی به عنوان بانکدار پشت میز می ایستاد و به ما برگ میداد ......
این موقع بود که کناری من مثلا میرسام بهم با علامت میگفت جمع کارت هایی که بیرون رفته چقدره تا منم بتونم به اندازه شرط ببندم .....
خلاصه من برای بانکدار میخوندم که مثلا سیصد تومان .....
اونوقت اون به من کارت میداد و من بعد دیدن اون کارت باید میگفتم که بازم میخوام یا نه.......
تو همین حین نوبت سهراب میرسه ...سهراب براچند دقیقه نقش ساقی رو بازی میکنه و میپرسه نوشیدنی میخوایم یا نه؟؟(همچینم میگه نوشیدنی اینگارشیر پاستوریزه اس)
ماهم برای این که بقیه شک نکنن با اشتیاق قبول میکنیم ....چون اگه بقیه بفهمن که ما مست نمیکنیم و کارتا رو میشماریم ...الفاتحه مع صلوات
اونم میره یه اب معدنی ...اب پرتغالی ...شیرکاله ای ...رانی پیدا میکنه میاره براما
بعد یه مدت من میگفتم نمیخوام دیگه و حالا این بانکدار بود که باید ریسک میکرد که میخواد کارت برداره یا نه
اونوقت رو میکردیم کارت ها رو .....
اصولا این وقتا قلبم عین گنجشک میزنه(به قول افشین قلبم میزنه بوم بوم)
اگه کارتها بانکدار از بیست و یک بزنه بالا تو میبری و اگه مال تو بزنه بالا اون میبره.....
به همین سادگی
اما خوب توش میشد کلی تقلب کرد ......
صدای یه دختره توجهمو جلب کرد ....برگشتم سمتش ، پشت بار نشسته بود ...سرش خلوت بود ....یه دختر ناز بیست و شش ساله بود ....
: چقدر اروم نشستی؟؟ به چی فکر میکنی؟؟
-به اینا ......چقدر سرخوش و بی غمن
: تازه واردی؟ چند سالته؟؟
-شو ...نه نوزده سالمه...اره تازه واردم
: بهت نمیاد نوزده باشی...قیافه ات کوچیک تر میزنه
یه لبخند زدم که یعنی چقدر تو باهوشی
دستشو اورد جلو و گفت : من فائزه ام ...
دست دادم باهاش : منم هانا ام
: نوشیدنی میخوای؟؟ (اینا یه جوری میگن نوشیدنی انگار دوغ ابعلیه )
اومدم خیر سرم طفره بروم: من راستش اسم اینا رو نمیدونم ...اصلا نمیدونم چی ان؟؟..
فائزه دستمو گرفت و بردم اون سمت بار و شروع کرد :از کدوم کشور خوشت میاد
-هان؟؟
: کدوم کشورو دوس داری؟؟
اومدم بگم مکه دیدم خیلی خواهر بسیجی میشم گفتم : فرانسه
فائزه یه ژستی گرفت و گفت : پس بهتون کنیاک پیشنهاد میدم ...از یه انگور مخصوص توی فرانسه بدست میاد...یه براندیه ...میل میکنید مادام؟؟
خندیدم و گفت: مقسی ما فیله......(مرسی دخترم)
فائزه خندید و ادامه داد : اون براندی رو میبینی اون گوشه ...عکس سیب روشه ...اپل جکه ...امریکاییه .....
بعد با انگشتش گوشه پایینی قفسه چوبی رو نشون داد و گفت اینا هم چند تا ودکا اند
چند تا دیگه هم معرفی کرد و برام یه مون شاین (نور مهتاب ..یکی از انواع ویسکی)ریخت ، که من نخوردم ،همون موقع یکی اومد و فائزه ازم خواست که چند دقیقه سرجاش باشم و اون با اون اقا پسره بره
جای فائزه ایستادم که الوند اومد و خیلی خونسردانه گفت ک یه لیموناد بهش بدم...منم دادم و خونسرد تر از اون یه گوشه ایستادم فائزه هم اومد و ازم معذرت خواهی کرد در عوض من ازش خواستم که از هر کدوم از اینا که خالی میشه شیشه اشو برام نگه داره
خیلی خوشگل بودن اخه...................اونم قبولید
و من رفتم خونه

از بحث های اخر شب چیزی نمیخوام یاد کنم شاید اشتباه کردم که به ماهیار گفتم جا دارم شاید باید حرف اونو قبول میکردم ویه چند روزی تا ماهیار برام یه جایی رو پیدا کنه میرفتم مسافر خونه .....اما من نمیخوام سربار یکی دیگه باشم ........تا همین قدر هم که وبال گردن بودم کافیه

سرمو تو بالشت فرو کردم ......و سعی کردم بخوابم


دستامو گذاشته بودم تو جیب مانتوی مدرسه ام و قدم میزدم
ای به خشکه شانس .......اول هفته امون این باشه خدا به خیر کنه اخر هفته رو
سنگ جلوپامو غلط دادم و به خونه ی روبروم نگاه کردم ...خونه ای که ازتوش پرتم کرده بودن بیرون....خونه ای که توش من یه ننگ محسوب میشم.....و اونا برا من یه وجود اضافی که باید به بدترین شکل از رو زمین محو بشن....دهنمو از حس نفرت با انزجار تمام یه گوشه صورتم جمع کرده بودم به خونه قصر مانندی که روبروم بود نگاه میکردم دوست داشتم تک تک این اجر را رو روسر اهالی این خونه خراب کنم
سیماناشو بکنم تو حلقه شون تا بیخود اون دهن نجسشونو برا ادمای بیگناه به هرزه گویی باز نکنن
همون طور که با انتقام به خونه نگاه میکردم یهو درش باز شد البته درورودی
دیوارهای نرده ای باغ حوالی خونه اجازه میداد داخلو ببینم .....یه اقا و خانوم بلند قدی اومدن بیرون ....
صورتاشون متین و مهربون بود ...مطمئنا اهل این خونه نبودن...مهمونی چیزی بودن حتما.......
از خونه خارج شدن و سوار ماشینشون شدن ، وقتی نزدیک من شدن توی یه لحظه ای که از کنارم رد میشدن یه حس خاصی داشتم...مثل اینکه قبلا دیده باشم و باهاشون زندگی کرده باشم ......یه حس اشنا بودن
نمیدونم شاید چون شبه از بیخوابی دارم چرت و پرت میگم
یه نگاه به خونه کردم ...نه اصلا نمیتونم یعنی پاهام نمیکشه که بره طرف این خونه
بابا بمیرم بهتراز رفتن تو این خونه اس نمابیرونشم برام سنگینه چه برسه به فضای درونش
موبایلی که ماهیار بهم داده بود زنگ زد : ...سلام هانا
با یه صدای خسته که دو شب بود به خاطر بازی های اخر شب نخوابیده بود گفتم : سلام
- کجایی؟
- خیابون
- مگه قرار نشد بری خونه پدربزرگت؟؟
- نمیشه ماهیار ...جلوی درم ...(برگشتم سمت خونه )اما نمیشه .....سخته...بعدش هم منو میکنه بیرون
-میخوای برگردی...به بابا و مامانم میگم...قبول میکنن
-میگم نه دیگه ...هی ذرت و ذرت اصرار کن ......حتما راحت نیستم دیگه .....ولم کن دیگه ......هی من میخوام خانوم باشم تعارف کنم نمیذاری ...اخه رشته ماکارونی تو برو خودت اول دم بیا بعد بیا به من تعارف بزن بیان خونه اتون ....اصلا چه معنی داره من بیام خونه یه پسر غریبه ...خجالت نمیکشی پیشنهادات بوقی میکنی ...بسیجی باش برادر !!.....حالا هم ممنون ...من تاحالا کلی اذیتت کردم...از الان به بعدم یه کاری میکنم
-هانا ...نفس کم اوردی بگو بهت قرض بدم...خیلی مواظب خودت باش...خوب؟؟
-نفس قرض بدی؟؟ تو که باز رفتی به انحراف ...بزنم از همون جا به فناهم بری؟؟....تو به نفس من چیکار داری ...اینده ساز مملکت مارو به فکر نفس منه ...برو بشین درس بخون فردا المپیاد داریم
- درس خوندی؟؟
-اره تا الان کتابخونه بودم
-صاحب خونه قبلیت بهت جا نمیده؟؟ اشنایی ؟؟همکلاسی؟؟
- غیب نگو ماهیار ...کی به من جا میده غیر تو اخه؟؟
- هانا فوقش دیدی شب جایی رو پیدا نکردی برگرد ..خوب؟؟ ....تو خیابون نمونی؟؟
-نمیمونم ...نمازخونه ای ...مسجدی چیزی هست دیگه
-خوب پس...دیگه سفارش نکنم تا یه ساعت دیگه جا پیدا نکردی برمیگردی؟؟....منتظر تماست هستما...باشه
برو منتظر باش..من که دیگه برنمیگردم..اخرش اینه که دوباره میرم قبرستون
-باشه ماهیاری..بذار برم یه دوشی با خاک بگیرم (خاکی بریزم تو سرم)
-خدانکنه...هانا!!!!!
-جان...
-توروخدا مواظب خودت باش.....خیلی نگرانم
خندیدم و برای اینکه از نگرانیش کم کنم گفتم : نیگران نمیخواد باشی ...شما باید نگران نسترن باشی....الان کجاس؟؟ نمیان خونه اتون ؟؟
خندید و گفت : نگاه کن تو چه وضعی به چه فکریه....فعلا تو مهم تری
- بابا شرافت
- برو دیگه ...من باید زنگ بزنم ببینم داداشم کجا مونده ...امشبم قصد اومدن نداره...نگرانی هامون که یکی دوتا نیس...نگران اینی نگران اونی...نگران همه ای
خلاصه خدافظی کردیم و من سعی کردم سریع تر برگردم به خیابون اصلی ...


......داشتم از زیر نگاه های بد مردم خیابون عبور میکردم که چشمم به یه موبایل فروشی رفت ...موبایل قدیمیمو دراوردم و نگاهش کردم ...به گمونم از فروشش یه بیست تومنی دستمو میگیره.....
رفتم داخل ...فروشنده یه نگا به سرتا پام کرد و گفت : بله خانم
موبایلو گذاشتم رو میز و گفتم: میخوام بفروشم
نگاه کرد و گفت : چقدر مد نظرتونه
با اخم گفتم :شما فروشنده این ...قیمت دست شماست
- 25 تومان
پنج تومان بیشتر ...ببین قیمت درستش چیه...این میخواد سرمنو گول بماله
- 30
- سی زیاده خانم
-30
-27 خیرشو ببینی
این فکر کرده من اعصابمو از تو جوب اوردم : میگم سی بگو چشم
فروشنده خیره نگاه کرد و پولو بهم داد و منم سیمو دراوردم و موبایلو با کارتونش دادم بهش
پولو گذاشتم جیبمو و دوباره راه افتادم .....بارم سبک بود یه دست لباس راحتی برده بودم و موبایل .....بقیه چیزا خونه ماهیار اینا مونده بود
اومدم بیرون از مغازه .....سرمو پایین گرفتم و دوباره به پرسه زدن ادامه دادم دو تا چهار راه رو بی هدف و به امید پیدا کردن یه مسجد که درش رو بنده اس و پاس خدا باز باشه رد کردم اما دریغ
یهو یه صدایی باعث شد سرمو بیارم بالا...یه خانومه بود....
- خانم جان ...به این بچه نیگا بینداز...روله ام داره از دست میره ...به خلق خدا کمک کن دختر جان.......
دستشو جلوم دراز کرده بود...حالشو میفهمیدم ...نداری رو کشیده بودم .....
کوله امو باز کردم و یه روسری و پنج تومان از پول فروش موبایلو براش گذاشتم و دادم دستش..
اومدم رد شم که چشمم خورد به بچه اش که داشت تو خواب میلرزید ...یه نوزاد کوچولو بود .........دلم سوخت...اتیش گرفت
با این که خودم نداشتم اما اون فرق داشت
اون بچه داشت ....
دوباره کوله امو باز کردم و کلاه بافتنی مو دراوردم و کشیدم رو سر بچه اش براش بزرگ بود اما خوب بود ......
- ایشالله از خدا هرچی میخوای بگیری.......ایشالله مشکلاتت حل شه روله ....ایشالله خوشبخت شی
لبخند زدم و به راهم ادامه دادم ......یه چند دقیقه بعد خودمو تو یه کوچه پیدا کردم ......روبروی ...روبروی....اینجا که مدرسه ماست......اصلا من کی اومدم اینجا .....ساعتمو نگاه کردم ده بود
وا ...یعنی چی؟؟
اومدم از کوچه رد شم رم که یهو یه صدایی تو ذهنم پیچید .....
برگشتم و به مدرسه نگاه کردم
باد سردبه صورتم میخورد ......اروم اروم نیش منم باز شد و دویدم سمت مدرسه
چراغا خاموش بود .....سرایدارمون نبود ...میدونستم که بیمارستانه و همین روزا به دیار باقی میشتابه
دیوار رو گرفتم و سرمو بردم بالا
هیچ خبری نی
کیفمو پرت کردم اونور دیوار و از شیر گاز رفتم بالا
اوی کمرم .....با یه دستم کمرمو گرفتم و لی لی کنان رفتم سمت سالن ورودی
تا حالا تو شب تو مدرسه نبودم
چه حیاط مدرسه شبا باحاله
حال میده شب اینجا گند بزنی به کل مدرسه اونوقت صبح بیای مثلا تعجب کنی
تمام اون غلطایی که بهت اجازه نمیدن بکنی بری نمره ها رو دستکاری کنی و باد توپا رو خالی کنی......رنگ دیوارا رو بکنی.....حیاطو پر اشغال کنی و صبح بیای تعجب کنی
ای که چه حالی میده
اومدم برم تو سالنی که کلاسا هست که دیدم زپرشک .......قفله
رفتم سمت سالن غذا خوری و سالن ورزش .......قفل و قفل و قفل
فقط در یکی از دستشویی های خراب باز بود
دوست داشتم داد بزنم اون لحظه که یه لحظه یکی گفت : کاری داری؟
نه جون تو من بیکارم....


برگشتم و تو تاریکی به اونی که به دیوار تکیه داده بود گفتم : پ نه پ... از طرف مدرسه شب اوردنمون اردو اینجا ....کار دارم دیگه
-چقدر بلبل زبون.....شب ...تنها....پیش یه غریبه ناشناس ...تو مدرسه ...هیچ ترس و اضطرابی نداری؟؟
-مگه تو داری؟؟...(اداشو داوردم )شب.......تنها ...پیش یه غریبه ناشناس......تو مدرسه....نمیترسی اقا لولو بیاد یه لقمه ی چپت کنه؟؟
از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون ؛فکر کردم زده به سرم ،دارم باخودم حرف میزنم اخه شب کی میاد تو مدرسه؟؟)......
اومد تو نور یه اب نبات تو دهنش بود و بدون اینکه بادست نگهش داره میمکید
این حرکت مخصوص کودکان زیر 5 ساله این خرس گنده دیگه چرا؟؟ جوانانمون به تباهی رفتن دیگه
چه باولعم میلیسه .......رنگ نارنجی ابنبات نشون میداد پرتغالیه منم چقدر دوس دارم ........کصافط ....چرا ابنبات میخوری جلو دختر مردم ؟؟بزنم بری به اجرای دیوار چین بپیوندی؟؟
راستی این کیه؟؟اینجا چیکار میکنه؟؟ وایییی نکنه جای سرایدار اومده ....دخلم اومد........ابروم رفت .....برای شادی روحم صلوات ختم کنید!!!!!
- بیا اینجا
ترسیدم...جنه نکنه؟؟ بسم الله بسم الله خدایا سر جدت ببرش ....خدایا راستی تو که جد نداری سر کی قسمت بدم ....خدایا توروخدا این جنو پرش بده
دو بارهم فوت کردم که اون اقا پسره ابنباتشو گرفت تو دستشو و گفت : دیوونه ای؟؟
خوب پس جن نیس؟؟ شاید یه روحی چیزی؟؟
از قدیم گفتن راستی بهتر از هرچیز دیگه اس بهتره از خودش بپرسم؟؟
- روحی؟؟
- هان؟؟.......
کوله امو گرفت و کشید کنار دیوار و درحالی که زیر لب غر میزد گفت : تو دیگه نصفه شبی از کجا اومدی؟؟
رو کرد به اسمون و گفت : خدایا حداقل نصف شبی یکی رو میخوای اعزام کنی یکی رو اعزام کن ادم باشه ...این خل و چله کیه دیگه؟؟
گفت اعزام؟؟ فکر کنم این همون برادر بسیجیه
ولی نه :او او....غلطای زیادی؟؟.... اصلا ببینم تو شب تو مدرسه ما چیکار میکنی اق پسر؟؟
: به تو چه زرد الو
یه نیشگون از اون پنیسیلینی ها از گردنش گرفتم و فشار دادم و گفتم :توی شلیل چی میگی این وسط اخه؟؟ من کم بدبختی داشتم یه شلیل ذلیل و علیلم اومد وسط مشکلاتم چهار زانو رویید
- فراری؟؟
فراری ...فراری ...فراری.......فراری ام فراری
- نه بابا فراری چیه؟؟ کاش فراری بودم...متواری ام...متواری از ادم ها نه ببخشیید متواری ام از ادم نما های بیرون.......تو اینجا چه میکنی؟؟
- مثل تو ، متواری ام .....
- یه نگاه تو تاریکی به اطراف انداختم و گفتم
- اینجا که دراش قفله ،کجا میخوابی؟؟
- قفل در پشتی نماز خونه هرزه با یه چهار تا ضربه خوابوندش رفتم تو ...میخوای بیا ببین
در حد مرگ ترسیده بودم ......خوب اخه خیلی عجیبه که این یارو اینجا چیکار میکنه......یه شب خدایا مارو راحت نمیذاری....بابا فردا خیر سرم المپیاد دارم ......(پشت سرمو خاروندم و کوله امو رو دوشم جا به جا کردم )...این یارو خیلی مشکوک میزنه ...یعنی بید بگردم تو خیابون یا برم تو نماز خونه؟؟
کدوم بهتره؟؟ سرگردونی تو خیابونا یا خوابیدن تو نماز خونه مدرسه با یه ادم غریبه و مشکوک ؟؟
گیج شدم ،نمیتونم تصمیم بگیرم........ لامپ چراغ برقی که جلوی مدرسه ما بود سوخته بود...و فقط از چراغ برق بعدی و قبلی یه نور ضعیفی میومد توی حیاط..من حتی قیافه اینم ندیده بودم ......فقط برق چشماش تو تاریکی مشخص بود ...عین این کارتونا !!
دستامو تو هم قفل کردم و از خدا کمک خواستم !!
دلم میگفت برم تو بهتراز اینه که برم خیابون
ولی عقلم میگفت شاید تو خیابون اتفاق بدی نیوفته ولی رفتم تو نماز خونه صد درصد یه خطری داره..........
- ترسیدی؟؟میتونی نیای؟؟نه سودی واسه من داره نه زیانی...برا این گفتم که جا داشته باشی شب بخوابی.......
- تو......تو .........اه
- نترس....جن و روح و توهم نیستم .....یکی از دانش اموزای پیش تیزهوشان اونوری ....اونجا همه درا قفله یه چند وقته میام اینجا شبا ...البته از فردا دیگه نیستم...میرم خونه خودمون......
از بچه های تیزهوشان اونور؟؟مگه میشه؟؟
صداش اروم و ملایم بود و با احترام حرف میزد ، یه جورایی ادمو خر میکرد که ادم قابل اعتمادیه
- اگه خونه داری چرا میای اینجا ؟؟
- اگه به چهار تا دیوار میگی خونه اره خونه دارم اما توش اسایش ندارم ....اینجا حد اقل کسی نیس مزاهم درس خوندنم بشه
یه ذره مکث کردم مثل اینکه واقعا کلامش خرم کرد
- میشه بریم تو هوا سرده؟
خندید و گفت : البته


امروز المپیادو دادیم ...بد نبود؛ همچین خوبم نبود ...
ابروهامو درهم کرده بودم و قدم میزدم ...روز خسته کننده ای بود ...اما خوشبختانه فردا درس خاصی نداریم....رفتم داخل یه اغذیه فروشی و یه ساندویچ گرفتم و رفتم تو پارک بغلیش دلی از عذا در اوردم....
یکی در میون هم که یه گاز میزدم پلکام میوفتاد ازبیخوابی...
این یارو درپیته دیشب نذاشت دو دقیقه بکپیم ....ذرت و ذرت موبایلش زنگ میزد و ایشون کلاس میذاشت نه جواب میداد نه میذاشت رو سایلنت....
منم که ترسیده بودم در کل نخوابیدم....اونم تا صبح نشست خر زد واسه المپیاد...
این دیگه کی بود روی منو سفید کرده بود بااین خرخونیش!!
نمیدونم این در به دری تا کی قراره ادامه داشته باشه؟؟
کی قراره ما از ولگردی خلاص پیدا کنیم؟؟
کی قراره سرمونو بذاریم زمین بریم پیش خوش ازش بپرسیم بنده دیگه ای نبود هرچی بدبختی بود ریختی تو سرمن ؟؟
داشتم کاملا میخوابیدم که روی پام قلقلک اومد .....
یه لبخند تو خماری خواب زدم و خم شدم و کفش و جوابمو دراوردم و موبایلو دراوردم ...ماهیار بود که داشت زنگ میزد
-یه بله کش داری گفتم و یه خمیازه هم زدم تنگش)
-خوبی تو؟؟دیشب چی شد؟؟
اوخی دیشب از ترسم یادم رفت بهش زنگ بزنم اونم حتما درگیر بوده که ز نزده دیگه
-اره خوبم...تو خیالت تخت ...سوغاتی برات چی اوردن؟
-چی میگی تو هانا؟؟ مثل اینکه حالت اصلا خوب نیست؛کجایی الان؟؟
-پارک دو خیابون بالاتر ازمدرسه مون..اسمشو نیدونم
بعد هم بدون خداحافظی قطع کرد ...فقط خدا کنه زود تر بیاد وگرنه همین جا میگیرم میخوابم
یه ربع بعد ماهیار با حالت دو رسید ...ساعت سه بعد از ظهر بود و هوا ای بد نبود !
چتری های فر فریم از زیر مقنعه مشکی مدرسه زده بود بیرون و ژولیده پولیده ریخته بود تو صورتم ...دست راستمو گذاشته بودم رو دسته نیمکت و گذاشته بودمش زیر چونم .....اینقدر خسته بودم که وقتی کاهیار دیگه کاملا به منرسید نتونستم سلام کنم همون جوری نگاش میکردم
- هانا؟؟ چته دختر ؟؟ چرا اینجوری نشستی ؟؟
- چه جوری بشینم پس ؟؟
- حالت خوبه؟؟ دیشبو چیکار کردی؟؟ نمیگی ما نگران میشیم؟؟
درسته من خما رخوابم اما...
: ما نگران نمیشیم ؟؟تو مگه چند نفری؟؟
- گیری ها...همون منظورم من بود...پاشو ..پاشو بریم خونه ما
- برو بابا...مگه مامانت اینا نیستن
- چرا...ولی تو باید پاشی بیای
- باید ماید نداریم...فقط قربونت ماهیاریه جا برامن غیر خونه اتون ردیف کن فقط بخوابم
- مگه دیشب نخوابیدی؟؟
- بابا دیشب رفتم تو نماز خونه مدرسه امون بخوابم ....یه وضعی شد ...حالا فعلا برا من جاخواب ردیف کن
- پاشو بیا گیم نت بگیر بخواب
- جون من؟؟ اونجا مگه باز نیس؟
- یه اتاق داریم اون پشت ...بیا برو اونجا بخواب ...به میرسام میگم قبل رفتنش بیدارت کنه ...شبم همون جا بمون...اگه نمیترسی
- نه بابا چرا بترسم...دستت درد نکنه
- راستی....دستشو اورد جلو و یه بسته پول بهم داد و گفت اینم سهمت از اون چند تا بازی که کردی
- من که نمیتونم اینقدر پول باخودم جابه جا کنم
- پس فردا بریم باهم یه حساب باز کنیم .....
وای خواب چه قدر به ادم فشار میاره ......
یه دونه محکم ماهیارو هل دادم و گفتم : میبریم گیم نت یا نه.......میخوام بخوابم
-میبرم ولی چه جوری؟؟ تورو الان باید یه جرثقیل بیاد بلند کنه ...با این حالت
-تاکسی بگیر خوب...این همه پول تو اون جیبات داری میخوای چیکار کنی
-راننده تاکسی نمیگه چقدر تنبلی که دو تا خیابون نمیتونی راه بری؟؟
-اون اگه حرف زد بگو من بزنم با در و دیوار ماشینش یکیش کنم....
بعد هم تلو تلو خوران رفتم سمت خیابون .....


چشماش برق زد و گفت : نازی دیدی دیشب اون فیلمه رو؟؟
نازی هم یهو با شوق و ذوق دستاشو تو هوا تکون داد و گفت : وای...اره ...توهم دیدی هانا؟؟
با خستگی دستمو گذاشتم زیر چونمو و همون طور که بی رمق غذامو میخوردم گفتم : کدومو؟؟
قزی اخماشو درهم کرد و خودشو بیشتر نزدیک ما کرد و گفت : وا...تازه میگه کدومو ...همون که دیشب کانال (بوق) میداد.
یه قلوپ آب خوردم و گفتم : نه ...
یغوب(یغما) و سیپی(سپیده ) هم کاسه به دست اومدن نشستن پیش ما
یغوب: موضوع چیه بچه ها؟؟
نازی: شما ها هم فیلم دیشبی هه رو دیدین؟؟وای ..چقدر باحال بود!!
حالا هرکی میاد باید نازی ازش این سوالو بپرسه...اصلا مگه دیشب فقط همین یه فیلمو دیده که ملت نشستن پاش...مردم چه بلا شدن
سیپی با یه صدای ناراحتی گفت : اه ...نگو نازی...دیشب کلی گریه کردم
ته کاسه لوبیا رو اومدم هرت بکشم که یهو یادم اومد اینجا کجاست و من کی ام..شدم ختر دوهزار چهره..
- حالا چی بوده این فیلم لب سوز و لب دوز و خانمان سوز؟؟
- قزی تو تعریف کن...اخه تو هیجانی میگی...
قزی یه تعظیم کوتاهی کرد و گفت : تو رو خدا خجالتمون ندید اساتید...من میخ کف کفشتونم
خوب شد گفت میخ کف کفش با این کفشم این چند وقته از بس راه رفتم داره پاره میشه..اگه تو مدرسه اینجوری بشه ابروم میره
قزی استیناشو زد بالا و سرشو هی به چپ و راست تکون داد و شروع کرد: نمیدونی چه معرکه ای بود ...به جون تو نباش به جون خودم باید کارگردانشو یه دست خوش خفن گفت ...چی ساخته بود لوتی...دمش گرم ...
نازی: اه ادا در نیار دیگه...خودم میگما
قزی یه تنه حوالی نازی کرد و گفت : برو اونور ابجی ، خوبیت نداره شوما فیلمای مستهجول باز گو کنی...
دو سه تا از بچه های دیگه هم اومدن و دورمون نشستن روز های ماه بهمن بود ولی هوا خیلی خوب بود ماهم که زنگ غذامون بود و مطالعه ازاد ...
اونم چه مطالعه ای...وسط حیاط با کاسه لوبیا
قزی: داشتم میگفتما....داستانشو از اون جا شروع شد که ...
شروع نکرده بود که سیپی زد زیر گریه...ای بترکی که لحظه های حساس رو گند میزنی...
قزی : از اونجا که مِی سار برای نقاشی از طبیعت میره توی یه دشت خوشگل پرگل
یغوب: خیلی خوشگل..
قزی: اره خیلی خوشگل بود...یه دشت پر از گل های قرمز ناز بود ...بوم و وسایلاشو میاره و شروع میکنه به نقاشی کشیدن
نازی: دختره رو بگو بهش...بگو چه قدر ناز بود کصافط
قزی : ماه بود جیگر بود ..داداش من که رسما پشت تلویزیون خودکشی کرد
- خوب ادامه اش...
یهو روی پام قلقلک اومد .....وا یعنی کی میتونه باشه....ماهیار که الان مدرسه اس..ویبره شدت گرفت و منم که قلقلکی شروع کردم به خندیدن .......
سیپی: وا هانا ...قسمت حساسشه ها چرا میخندی
والا من که اصلا نمیفهمیدم قزی چی میگه...
بریده بریده و با خنده گفتم : بچه ...بچه ها ..شَ..شرمنده...من یه لحظه برم دستشویی...
یغوب: پ قربون دستت این اشغالارم ببر
ظرفی یه بار مصرف لوبیا رو برداشتم و با پای قلقلکی رفتم سمت اشغالی و درحالی که داشتم از خنده منفجر میشدم دویدم سمت دستشویی و موبایلو دراوردم حالا طرف تا دو ثانیه پیش ولکن نبودا همین که من دستم رفت طرف گوشی قطع شد...شماره ناشناس بود ...حتما اشتباه شماره گرفته....
گوشی رو گذاشتم تو جیب لباسی که زیر مانتو پوشیده بودم و یه ابی الکی زدم رو سر و صورت و رفتم بیرون...اینجا ما یه سالنی داریم به اسم سالن غذا خوری ولی جون شما اگه یه بار ما اونجا غذا خورده باشیم اونجا فقط برای طبخ غذاهای مقوی از جمله عدسی و لوبیا میباشد....به همراه ظرف یه بر مصرف و یه تکه نان بربری و گاهی سنگک قاشق هم باید خودمون بیاریم...موندم چرا اسم این سالنو گذاشتن غذا خوری.....به بچه ها رسیدم و اومدم بشینم که یهو موبایل شروع کرد به ویبره رفتن رو شیکم من......وای خدا دوباره شروع شد.....زدم زیر خنده و دستمو گذاشتم رو شیکمم که جلو حرکتشو بگیرم اما نمیشد ....دیگه داشتم میترکیدم از خنده اون دوستان ذلیل شده منم که زل زل نگام میکردن و دریغ از یه چه مرگته؟؟


- پس چرا نمیای؟؟
- بیا اینجا ماهیار...
کلافه قدم زد واومد طرفم با خستگی گفت : ها.. چیه؟؟
- ببین چی زدن به دیوار ...به نظرت عالی نیست
برگشت سمت دیوار و به کاغذ بارون خورده و چروکی که به دیوار کنار بانک چسبیده بود نگاه کرد بی صدا چشماشو روکاغذ خط به خط پایین میبرد و من با لبخند منتظر بودم که بگه به به چه چیز خوبی ...اما کور خوندم
خوندنو تموم کرد :خوب که چی ؟؟ چیش عالیه؟؟
یه لبخند پهناور به وسعت کویر لوت زدم که گرفت مطلبو
دستمو گرفت و کشید و گفت : اصلا ...اصلا ...هیچوقت به این خیال نیوفت ...
اینقده بدم میاد دستمو میکشه...ایش
دستمو عین این بچه تقص ها کشیدم و گفتم : می...خوا...م ....کار.. کنم
- مگه اخر هفته ها کار نمیکنی...همون بسه
- کار ثابت میخوام...توروخدا ماهیار....دیدی که آژانس بانوانه...منم اگه قبولم کنن فقط تلفن جواب میدم ...(لبامو مظلوم و ناراحت دادم بیرون و با التماس ادامه دادم)...توروخدا!!
پیش خودم گفتم اخ جون الانه که خر بشه

- میگم نه
این خودشه خیلی بالا گرفته
-میگی نه که میگی نه...من باش که اقا رو ادم حساب کردم گفتم بهش بگم ...اصلا تو بخوای یا نخوای...اجازه بدی یا ندی ..من کار خودمو می کنم....(حالا الکی میگفتما چون کارم پیش ماهیار گیر بود اگه میگفت نرم نمیرفتم)
دیدم عکس العمل نداره اضافه کردم : تو روخدااااااااااااا
خندید ...به این معنا که اخرشم به التماس افتادی
بخند آق پسر...فعلا کارم گیرته نی قیلیون دو روز دیگه که دنیا به کام ما شد چنان پدری ازت درمیارم...آسیاب به نوبت ژیگولی!!
شماره تلفنو برداشت که شب زنگ بزنه...کارمونو با بانک انجام داده بودیم و و پولا رو حواله کردیم به حساب ....حالا تا عصری بیکار بودیم ...
کتاب زبان فارسی رو گرفته بودم دستمو و حواسم نبود جلوم سنگه ..دیواره... گودزیلاس...فقط میخوندم و میرفتم
یهو متوجه شدم صدا قدم های ماهیار دیگه نمیاد ، سرمو بلند کردم ، نبود...عین این بچه ها که بابا ننه اشونو گم میکنن قلبشون تند تند میزنه تو چشماشون اشک جمع میشه میخوان گریه کنن بعد انگ و ونگ میکنن تو خیابون بلند میگن مامان مامان...یه همچون حالتی بودم .....پشتمو نگاه کردم که دیدم ایستاده جلوی ویترین یه مغازه بزرگ ....
حالا نوبت من بود که بپرسم : پ چرا نمیای؟؟
جواب نداد ...یکی از دستامو گذاشتم تو جیب مانتوو کج و کوله راهی رو که رفته بودم برگشتم...نگاش کن !! عین این پسر بچه هاس ببین به چی نگاه میکنه؟؟
-ها...چه مرگت شد یهو؟؟
-خوشگلن نه؟؟
-کجاشون خوشگله ...با این رنگا....چه برقم میزنن از دور
- همینشون قشنگه دیگه
(این دخترا چیشون جالب توجهه واقعا؟؟)
- حالا خریداری که این طور خریدارانه نگاهشون میکنی؟؟
- بابام نمیذاره فعلا....
(معلومه نمیذاره...خو هنوز دهنت بو شیر میده )
ولی واقعا این خود ماهیار بود
- کاش زودتر بزرگ شم....
- اه ماهیار حالمو به هم زدی اخه پسرم اینقد هیز !!
- هیز چیه؟؟مگه نمیبینی چه ماشینای شیکی داره؟؟
یه نگاه به نمایشگاه ماشین مدل بالا و یه نگاه به دخترای خریدار که تو مغازه بودن کردم و از فکر خودم خنده ام گرفت ...
- به خدا به موتورشم راضی ام ولی بابا میگه باید تا 18 صبر کنم
خنده امو قورت دادم و زبان فارسی رو دوباره گرفتم جلو صورتم وبا رگه هایی از خنده گفتم : بریم دیگه!!
-بریم!!


-بریم!!
- بیام بزنم تو سرت...کجا بریم اخه؟؟
- بریم یه جایی زنگ بزنیم به این شمارهه ببینیم شرایطش چجوره؟؟
- اخ جونم
رفتیم اطراف یه ورزشگاه که همون دور و ورا زده بودن کنارش یه فضای سبز بود
خودمونو ولو کردیم رو چمن ها و ماهیار بلافاصله شروع کرد به زنگ زدن ...
داشتم کتاب زبان فارسیمو میذاشتم تو کیفم که ماهیار گفت : الو...سلام
سرمو برگردوندم به طرفش
- برای اون اگهی استخدامی که زدید تماس گرفتم
- نه ...نه ...برای خودم نه ...برای خواهرم
والا ما نفهمیدیم خواهریم دختر خاله ایم یه دوروز دیگه میشیم مادر و مادربزرگ این ماهیار ...
- بله بله...پشت کنکوریه ...تا ساعت دو کلاس کنکور میره بقیه اش بیکاره
ای دروغگو !! من کجام پشت کنکوریه
- موردی نیست شما میتونید دست مزد شیفت صبحو کم کنید
سرمو خاروندم و جابه جا شدم تا برم تو افتاب بشینم ،اخه هوا سرد شده بود یه ذره
یهو ماهیار داد زد: تا 1 شب؟؟
گوشی رو قطع کرد و با اخم زل زد تو چشای من !!
شونه هامو دادم بالا و گفتم : هان...شاخ دراوردم نکنه ؟؟
- اونو که داشتی....
تکیه دادم به درخت کنارم و کوله مو گذاشتم تو بغلم : گرسنه مه
- تو چرا منو میبینی گشنه ات میشه؟؟ (اندکی مکث) واستا ببینم، تو میدونستی تا 1 شب باید تو اژانس بمونی؟؟
ابروهامو دادم بالا : تا 1 شب؟؟
- اره...نمیدونستی؟؟
- از کجا میدونستم من که با خودت اون اگهی رو دیدم خنگولی؟
- احیانا منو با سیب زمینی اشتباه نگیری ها...من نمیذارم بری
- یعنی چی نمیذارم بری؟؟ اصلا به تو چه؟؟
- تا ساعت 1 شب بذارم تو اژانس کار کنی واسه ماهی چقدر ؟؟ چهار صد تومان ؟؟
- جون من چهار صد تومان میدن ، این که عالیه!!
- کجاش عالیه؟/ ساعت 1 شبش؟؟یا چندر غازش؟؟
- تو به چهارصد تومان میگی چندرغاز؟؟البته که باید بگی چندر غاز شوما تو ارزوی ماشین مدل بالایی و من تو ارزوی یه جای خواب صد در صد باید چهارصد تومان از نظر اقازاده ها چندر غاز بیاد...
- چی میگی هانا؟چرا اینقدر عصبی شدی یهو؟اینقدر بدم میاد مسائلو باهم قاطی میکنی؟؟ لطفا یه ذره منطقی تر و بزرگ گونه تر فکر کن ...اینقدر بچه نباش هانا!!
بند کیفمو که با حرص داشتم میجویدم از دهنم انداختم بیرونو و پاشدم و دویدم به سمت خیابون .....تا نفس داشتم دویدم ....رسیدم به یه چهار راهی که نزدیک یه کتابخونه عمومی بود ، سرعتمو کم کردم ،ماهیار حتی دنبالم هم نیومدم ...اصلا مهم نیست؟؟ شایدم هست؟؟
نمیدونم!!
نگام رفت سمت سیبای قرمز یه میوه فروشی!!
رفتم که یه نیم کیلو بخرم شب ببرم باخودم گیم نت.....درسته با ماهیار قهرم ولی خوب جایی رو ندارم و حوصله شب خیابون موندنم ندارم ....چاره ای نیست!!
- اقا سیب کیلو چنده؟؟
صدای کلفتش از تو مغازه اومد ،بار اول باورم نشد!!
- چقدر؟؟
وای خدا !! چقدر گرون!!
سرمو بذارم بمیرم به صرفه تر درمیاد!!
رامو کشیدم و رفتم سمت کتابخونه، قصد داشتم شب موقع بستن گیم نت برم اونجا!! صدای شکمم هم بلند شد !!
به گمونم اگه حوا میدونست روزی سیب اینقد رگرون میشه کیلو کیلو سیب میچید !!


موبایلمو که هنوزم داشت از طرفم ماهیار زنگ میخورد رو گذاشتم رو سایلنت و گذاشتمش تو جیبم ،کله امو بردم تو : میرسام!!
رفتم تو ودرو پشت سرم بستم ......صدای اهنگ بلندی میومد ، برگشتم به سمت سالن تعجب کردم هنوز مشتری بود !!
نوچ نوچ...چه خبره اینجا !!
اب دهنمو قورت دادم ...بد جور بهم زل زده بودن ....اوضاع خیلی خیط بود تعدادشون خیلی زیاد بود اومدم دوقدمی رو که اومدم تو رو برگردم که یکی از پشت شونه هامو گرفت .
-نمیدونستم یه همچین کادوی خوبی رفقام برا تولدم می فرستن!!
کادوی خوب!!؟؟
تولد؟؟
من؟؟
نه.....!!
ترسیدم !! چرا ماهیار هیچی نگفت؟؟ چرا نگفت امشب یه جشن تولدپسرونه دارن با یه صدتا پسر کله خراب!!چرا بهم گوشزد نکرد بیام !!
اصلا من مهلت دادم؟؟ نه ...من بازم بچه شدم... بچه بازی کردم ...فرار کردم...حالا هم خودم کردم که لعنت بر خودم باد!!
با اخم برگشتم ، این گیر افتادن برام بی سابقه بود!!
-دستتو بکش!!
خندید : بچه ها کادوی سرتق مثل این تاحالا دیده بودین؟؟
بچه ها: نه والا
تو این زمینه ها بی تجربه بودم ، دلم شور میزد ، دستام به وضوح میلرزید و حتما طبق معمول رنگ چشمام تیره شده بود !!
اروم پلک زدم : برش دار!!
یکی از پسرا با حالت خواب الودی جوابمو داد : خودت اومدی اونوقت میگی دستتو بردار!!
- اصلا برندار، راحت باش ، ولی خوب امرتون؟؟
با انگشت کشید رو چونه ام : تو اومدی وسط جشن ما عزیز دلم ...به نظر من که همه ی اینا با حکمته ...مگه نه بچه ها؟؟
-اره والا ..اره والا
چشم گردوندم تو سالن...اهنگ هنوز میخوند ولی همه متوجه من بودن
صدای یه پسره دراومد ، روی کاناپه لم داده بود و ارنجشو رو دسته مبل گذاشته بود ، با ارامش با انگشتش به روی لباش میکشید ،چشماشم خیلی اروم بود کلا خیلی اروم به نظر میرسید:تو واقعا به این دختر بچه هم کار داری دانیال؟؟
(پوخ !!گفتم حالا چی میخواد بگه
...ولی از حق نگذریم ته چهره جذابی داشت ، تو اون هیری ویری من اون تَه مَهای چهره اینم دراوردم دیگه!
دانیال که صاحب جشن تولد بود کوله امو از رو شونم دراورد و پرت کرد یه گوشه !!
- به این شیرینی عسلی میگی دختر بچه؟؟ (رو کرد سمت من ) تو خودت بگو که کادوی تولد منی جیگر!!
یه ذره اروم شده بودم ، تمرکز داشتم ...اون هیچ غلطی نمیتونست بکنه!!
صورتمو به حالت تنفر جمع کردم و گفتم : من به گور بابام بخندم اگه بخوام کادوی تولد قالتاقی مثل تو باشم ...
-او او ...روبان روی کادومون یه ذره سفت و سخته باید به ذره زور به کار ببریم تا بازش کنیم
اصولا از این تشبیهات ادبی چند تا برداشت میشه کرد
ولی تمام برداشت هایی که تو اون لحظه به ذهنم میرسید همه اش منفی بود...
همون پسر ارومه باز به ارومی پلک زد و گفت : ولش کن دانیال!!
اینم که فقط لم داده ارد میده!!
بیرون گود نشسته میگه لنگش کن !!
سرم درد گرفت یهو !! چشمامو یه ثانیه بستم ...اما حالم خراب تر شد !! نه حالا نباید حالم بد بشه!!الان نمیتونم ...الان وسط میدونم نیرو میخوام
خدایا !! کمک .....
دانیال بهم نزدیک میشد و از اون طرف صدای اهنگ زیاد تر میشد!! اون پسر ملوسه هم بیخیل شد ...بالاخره جشن تولد این یابو بود باید به فکرش میبودن وگرنه اون پسر ارومی که من دیدم با اون هیکل این دانیال پیزوریه رو نگاه میکرد به صورت کنترل از راه دور ذوب میشد !!
جون داداش!!
- خیلی دخی باحالی هستی ؟ حالا عین دختر خوب بابایی پا میشی میای قاطی بچه ها میشی تا اخر جشن باهات کار دارم
یا خدا!!
من بخوام قاطی اینا بشم که دیگه به اخر جشن نمیرسم از همین جا مرا موجودی غیر جان دار به حساب اورید ...مثل اینکه مامان و بابام طلبیدن منو !!
دارم میرم زیارت اونور دنیا یاشاید دنیای اونور !!
دانیال میخواست بازومو بگیره تا به قولی به میان رفقا بپیوندیم و منم میخواستم بگیرم این غول تشنو اینقده چنگ بندازم تا دل و روده اشم بیاد بیرون
...(گفتم پیزوری اما نه درمقابل من درمقابل اون یارو تیریپ ریلکسه !)
در این افکار دلنشین انتقام سیر میکردم که صدای ماهیار باعث شد به طرف در ورودی برگردم
- ولش کن دانیال!!
حالا مثلا دانیالم ول کرد !!
- به داش ماهیار گل گلاب!!!کادوی شما بود ...خیلی دختر باحالیه!!
گریه ام گرفت..یه دونه از اشکام اومد پایین و رو صورتم روونه شد ! فوری دویدم طرف ماهیار
عین این بچه ها که از ست کسی فرار میکنن و پشت بزرگتراشون قایم میشن
دقیقا همون حالو داشتم و همون حالتو !
دست ماهیار رو چسبیدم با خشونت دستشو کشید بیرون ، تعجب کردم
دانیال یه دونه دوستانه زد رو بازوش : دستت درد نکنه داداش ..کادوی تو بود دیگه
ماهیار برگشت نگام کرد ، پیش خودم گفتم حالا که دیگه ماهیار هست همه چی حله الان دیگه همه چیزای بد تموم میشه !!گریه امو پاک کردم و محکم واستادم سر جام...ماهیار با اخم روشو برگردوند!
- معلومه که کادو منه!! پس فکر کردی مال کی میتونه باشه؟؟یه کادو به این خوش سر و زبونی!!
....

لپ های خیس و صورتی 4


- پس داماد من کو؟؟
- گفتم که دایی!!.........خونه ی دوستشه
- یعنی خونه ما احساس غریبگی میکرد که رفته خونه دوستش
- والا من نمیدونم دایی.........
صدای تعارف چای تو سینی و تشکر یه اقا و دو تا خانوم اومد
گوشمو محکم تر به در چسبوندم تا بهتر بشنوم
- خودت چه میکنی؟؟ درسا حالشون چطوره؟
- خوبه .......
صدای یه خانومه اومد : دامادم که امسالو گل کاشته .....اسمش همه جا سر زبوناس به خاطر معدل بیستش......نریمان! زنگ بزن بیاد
دو دقیقه صدایی نبود و من رفته بودم تو فکر،که یهو صدای گوشی از تو اتاق بلند شد و همزمان جیغ زدن من از ترس.......
دایی ماهیار (نریمان) اومد پشت در و دستگیره رو چند بار داد پایین و گفت : صدا از اینجا میاد!!!!موبایلش اینجاس یا خودش هم اینجاس و دوس نداره مارو ببینه
- نه دایی موبایلش اینجاس
-دایی!! نمیخوای بیای این درو باز کنی.....ماهدخت بره تو یه دوری بزنه .....دخترم خسته شد داداش تو ام که همه اش فکر درسه نمیاد اینو ببره بگردونه
-شرمنده دایی اون تو به هم ریخته اس .......
از در فاصله گرفتم و رفتم بالا روی تخت و دوباره کتابامو باز کردم ...........
نمیدونم چقدر عقربه ها دنبال هم کردن و چقدر گذشت که خوابم برد و یهو با صدای در بلند شدم........در رو باز کردم وبا دیدن ماهیار برگشتم سر جامو خوابیدم......
نمیدونم ساعت چند بود ؟؟نمیدونم کجا بودم؟؟فقط احساس میکردم دارم خفه میشم ...انگار گذاشته بودنم توی یه خلا بدون هوا یا یه چیزی مثل طناب دار گذاشته بودن دور گردنم و هی فشار میدادن ......چند بار که قفسه سینه امو بالا و پایین کردم و با دستام اون چیزی که روم بودو زدم کنار بلند شدم و نشستم........بلند بلند نفس میکشیدم .....که یکی گفت : چت شده هانا؟؟ حالت خوبه؟؟
هوا تاریک بود و منم نفسم بالا نمیومد .......ترسیده بودم ....صدا از تراس میومد که درش تو اتاق ماهیار بود ، یهو چراغا روشن شد و منم چشمامو جمع کردم .ماهیار اومد کنار تخت ایستاد و گفت : چی شده ؟؟ خواب بد دیدی؟؟
-نه ، این پتو .....یعنی اره اره خواب بد دیدم خیلی بد
ماهیار مشکوک نگام کرد و گفت : میخوای برات اب بیارم؟؟
احساس کردم ناراحته،گفتم : نه
-پس بگیر بخواب!!
-میشه بیام بیرون یه هوایی بخورم؟؟
یه لبخند غمگین زد و گفت : فکر نکنم اونجا هوایی باشه که بخوای بخوری
اروم از تخت اومدم پایینو و چراغو خاموش کردم و رفتم تو تراس
تراس کوشولویی بود اما ارتفاعش از زمین زیاد بود و اخه خونه ماهیار اینا ذاتی از زمین فاصله زیادی داشت زیرش یه زیر زمین گنده بود که سونا و جکوزی و استخر داشت و حتی اتاق کار پدرش هم اونجا بود ، من که نرفته بودم ، ماهیار تعریف کرده بود .
نشستم رو زمین سرد تراس و زانو هامو بغل کردم ...ساعتو قبلش دیده بودم دو و نیم بود ...ماهیارم کنارم رو زمین نشست یه نخ سیگار روشن کرد راست میگفت تو تراس هوایی نبود که من بخوام تنفس کنم همه اش دود سیگار بود ........
- فکر نمیکردم سیگاری باشی؟؟
- نیستم ، بار اوله
- منم بار اول همینو گفتم
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت تو هم میکشی؟؟
خندیدم و گفتم : نه بابا شوخی کردم
روشو برگردوند و گفت : خوش به حالت که تو بدترین شرایط بازم میخندی
- پس به نظرت شرایط من بدترین شرایطه.....دستت درد نکنه!!
یه کام خوشگل از سیگار گرفت و گفت : یکی از بدترین شرایطه
اه کوتاهی کشیدم و گفتم : شاید
و به اسمون خیره شدم .....خدایا!! واسه همه شرایط افریدی واسه ما هم افریدی .....یکی مثل این نی قلیون باید تو بهترینش باشه منم تو بدترین
بنازم عدالتو !!
زشته دختره !! غیبت نکن
-امروز الوند چیکارت داشت ؟؟


الوند گفته پیش خودمون بمونه؟؟ باید بگم؟؟ اره ، بابا ......اتفاقا باید ماهیار بدونه شاید این الونده یه تخته اش کمه و بقیه چیزی به من نمیگن
بلند شدم و کادو رو اودرم و دادم به ماهیار
-چیه این؟؟
ماشالله دستور زبان ......برود در حلقم
-الوند داد برا از دل دراری
-نه بابا؟؟ الوند؟؟
کادو رو نگاه کرد و دو دقیقه بعد دوباره گفت : جون من؟؟ شوخی نمیکنی؟؟الوند؟؟
-اره بابا چیش اینقد تعجب داره ماهیار جعبه رو باز کرد و به داخلش خیره شد و دوباره پرسید : الوند؟؟
ماهیار یه کاغذی از توش دراورد و گفت : نامه ی عاشقونه اشو!!!!
جدا پشیمون شدم از اینکه به ماهیار گفته بود اومدم ازش برگه رو بگیرم که اونم کشیدم وبرگه پاره شد .....وقتی صلح برقرار شد تیکه ها رو گذاشتیم رو زمین و نامه رو خوندیم یه خط من یه خط ماهیار
گرچه فقط دو خط بود
" خودتو خسته نکن.......دنبال هدیه نگرد
همون جعبه از سرت زیاد بود،اخه امثال تو دلی ندارن که بخوام از دلشون درارم"
ماهیار و من به طرز فجیعی عصبی بودیم
اونکه مدام پوک میزد و منم که دیگه داشتم منفجر میشدم
البته از خنده
یهو بلند بلند شروع کردم به خندیدن
-چیشد ؟؟جنی شدی؟؟
لابه لای خنده هام گفتم : خیلی با حال بود
-مرتیکه دستت انداخته ....تو میگی باحال بود
خنده رو خوردم و گفتم : ماهیاری یه وقت به روش نیاری ها ...گفته بود به کس چیزی نگم
-واقعا که یه چیزیت میشه
-راستی!! تو چرا امشب اینقدر غم الودی؟؟
-صداشونو شنیدی؟؟
-صدای کیا رو؟؟
-دایی نریمانو و زن دایی رو ؟؟
-نه اینکه فالگوش بایستما .....اما گوش دادم
چشمامو از اسمون برداشتم و به صورت ماهیار که جلوشو دود گرفته بود نیگا کردم و پرسیدم : راستی دامادشون کیه؟؟
احساس کردم یه قطره اشک از چشمای ماهیار اومد پایین...برای اینکه مطمئن بشم گردنمو جلوی صورتش خم کردم و از پایین نیگاش کردم...این جور مواقع شبیه بچه های تخس و فوضول میشم ...خودمم میدونم
انگار منم بغض گرفتم صورتمو جمع کردم و با حال ناراحتی گفتم : داری گریه میکنی؟؟
ماهیارم عین بچه ها صورتشو کرد اونور و گفت : دامادشون برادرمه...
-این که گریه نداره.......ولی فکر نمیکردم داداشت خیلی زن داشته باشه
-نداره، اونم چهارمه ، زن داییم خیل اصرار داره ماهدختو بده به اون
با تعجب گفتم : وا....یعنی چی؟؟مگه میشه تو و داداشت توی یه سال باشین
-جهشی خوندم
-مثل من....البته من دوسالو جهشی خوندم....
وقتی دو عدد نخبه به هم میرسن این میشه
-خوب داشتی میگفتی
اب دهنشو غورت داد و سیگارو رو زمین فشار داد و خاموشش کرد
اشکاش دونه دونه پایین اومد :ماهدختو دوس دارم هانا!!....اما اون داداشمو میخواد...اگه من پا پیش بذارم همه چی خراب میشه .....رابطه ام با مامان اینا با داداشم با دایی اینا با کل فامیل .....با عذاب وجدان خودم
وقتی میدیدم داره گریه میکنه دلم کباب میشد تاحالا گریه یه پسر به سن و سال خودمو ندیده بودم
ماهیار ژیشونیشو گذاشت رو شونه امو و ادامه داد : دلم گرفته هانا.....هیچکی حرفمو نمیفهمه ...همه چی بهم ریخته
- کی میرن سر خونه زندگی خودشون؟؟
- داداشم راضی نیس.....از ماهدخت خوشش نمیاد.....اصلا به این چیزا فکر نمیکنه اون بیشتر تو فاز درسه ....ولی اگه راضی بشه ....یه سال بعد کنکور داداشم ٰوقتی که تکلیفشون با درسا روشن شد
- این که حله ......غصه نداره....تا اون موقع خدابزرگه...تازه هانا رو دست کم گرفتی.....خودم برات ردیف میکنم ....البته اگه تا اون موقع از گرسنگی و فقر توی این بدترین شرایط نمردم
ماهیار بلند شد و گفت : راس میگی هانا؟؟
-چرا باید دروغ بگم ......(اندکی مکث)...ام ...ماهیار ....یه چی هست که هی میخوام بپرسم اما ....بنظرت این بچه های گروه از دستم ناراحت شدن؟؟
- نه بابا ٰچرا همچین فکری کردی؟؟ راستی برو پیغام گیرو بزن مهرسام باهام کار داشت ...برو تامنم برم قهوه درست کنم...مثل اینکه ما خیال خواب نداریم
بلند شدم و رفتم پیغام گیرو زدم قبلا دیده بودم ماهیار چیجوری روشنش میکنه .....اولین پیام مال مامان ماهیار بود که بعد درمیان اون همه قربون صدقه و سفارش نکته ی بدرد بخورش برای من این بود که ده روز دیگه میان
تا پیام بعدی بیاد ماهیار گفت : راستی امروز به گوشتون رسید المپیاد افتاده واسه ده روز دیگه؟؟
مثل اینکه این ده روز دیگه قراره دنیا برا من تموم شه
خدا به خیر بگذرونه اون ده روز دیگه رو
پیام بعدی مهرسام بود: سلام ماهیار .....میخواستم بهت بگم اصلانی برا دو روز دیگه برنامه چیده ...خودتو اماده کن ......راستی این دخترخاله ات چرا اینجوری بود .....؟؟ یه ذره قیافه داشت بیچاره چه قدر خودشو دست بالا گرفته؟؟...ناراحت نشیا اما ازش خوشم نیومد سعی کن دفعه ی بعدی نیاریش ...معلومه ازون عقب مونده هاس که باید براش ده بار بازی رو توضیح بدی ....البته نظر من بود باز تو سرگروهی......تا دو روز دیگه...فعلا
با حالت طلبکارانه ای برگشتم به ماهیار که مبهوت ایستاده بود نگاه کردم و گفتم : تحویل بگیر
چه شب مزخرفی بود ..فشارای عصبی بهم هجوم اورده بود ...اونقدر به حرف و حدیثا عادت داشتم که اینا ناراحتم نمیکرد .
بیشتر طرز فکر غلطتشون بود که رو مخم بود.......


روپوش سفید ازمایشگاه رو دراوردم و به طرف الینا که صدام میکرد برگشتم
سرشو خاروند و گفت : راستش هیچی از این تحقیقی که بهادری به من سپرده حالیم نیس...میشه یه ذره برام توضیح بدی
با این که دیشب یه ثانیه هم نخوابیده بودم ولی با مهربونی قبول کردم و باهم رفتیم تو کتابخونه تا براش توضیح بدم.....
از قضا جایی نشستیم که توی قفسه جلویی مون یه کتابی بود به اسم خواب زیر درخت البالو.....منم که خواب الود شیطونه هم هی وسوسه ام میکرد همینجا بلندشم رو یکی از میزهای کتابخونه دراز بکشم ، تخت بخوابم ....البته با اجازه تون یدونه خوابوندم تو دهن شیطونه تا یادبگیره جلوی من از این بیجنبه بازی ها درنیاره ....
هر دو خطی که واسه الینا توضیح میدادم یه وجب رو صندلی میرفتم پایین تا اینکه کم کم داشتم از رو صندلی میوفتادم ...وقتی کارم با الینا تموم شد یکی از بچه ها خبر اومد که معلم کامپیوترمون نیومده و منم همون جا سرمو گذاشتم رو میز که متوجه شدم خیلی ضایع اس دانش اموز سال چهارم با ان هیکل و ابهت بگیره زرتی بخوابه واسه همین رفتم همون کتابه رو برداشتم و خودم رو کردم که یعنی دارم میخونم عینکم هم زدم و چشمامو اروم بستم ولی لامصب تا چشمام گرم میشد دستم شل میشد و من با ملاج میرفتم تو میز...دیگه طاقت نداشتم گور پدر حرف مردم سرمو گذاشتم رو میز ...حالا که همه چی جوره خوابم نمیبره ....بمیری ماهیار که دیشب نذاشتی دو دقیقه کپه امونو بذاریم
اداشو در اوردم عاشق شدم عاشق شدم......شدی که شدی ...
والا ...من چه کنم؟؟
اقا برا من نصف شبی تیریپ لاو برداشته ...حیف که دیشب نمیخواستم اون فضای شاعرانه رو خراب کنم و بزنم تو فاز رمانتون وگرنه دیشب همچین خوشگل میزدم توشیکمش که عاشقی از سرش بپره بره بگیره بتمرگه
عشقشم عین ادم نیس
من که میدونم اینا فقط حس گذراس....من این ماهیارو بزرگ کردم
هر کی ندونه شما که میدونید چه روزایی تو کالسکه اینو هل میدادم و چه شبایی تا صبح بالا سرش بیدار میموندم ....نمونه اش همین دیشب ....
این دو روز دیگه منو یادش میره چه برسه به ماهدختو
اصلا فرض کن یادش نره ...من که میدونم سر سفره عقد همه منتظر جواب اقان اونوقت این گرفته خوابیده....اخه این همیشه داستان به جاهای مهم که میرسه تازش یادش میوفته خسته اس...عین این معتاداس......کی به این زن میده اخه .....اونوقت میگه همه بین من و داداشم فرق میذارن........ولی خدایی این ماهیار خیلی مهربونه خیلی بامرامه اخه کی حاضر میشد به یه دختر بی سر پناه بدبخت و اواره و یتیم و صغیر و دربه در که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد جا بده .....خیلی هم از اون داداشش سره
اون بزمجه چیه اخه؟
انگار از رو پلیپ دماغ یه فیله اومده پایین ( از دماخ فیل افتاده )...با اون چشاش ...والا
یه ذره گذشت که نازی تکونم داد و گفت : بیا بابا ما که شانس نداریم یکی دیگه رو برای کامپیوتر فرستادن ...پاشو
منم خمیازه کشون رفتم دنبالش...


بعد مدرسه وقتی ماهیار ریخت وارفته امو دید تصمیم کبری گرفت که تاکسی بگیریم و وقتی رسیدیم خونه من بدو بدو رفتم بخوابم و چون حوصله نداشتم برم بالا رو همون تخت ماهیار که پایین بود خوابیدم ...کثافت چقد جاش گرم و نرمه ...بگو چرا نمیاد بالا!!
- اه هانا پاشو برو بالا میخوام دراز بکشم
با صدای کش داری گفتم : برو بالا بخواب...
- من ترس از ارتفاع دارم
- باشتو زدم تو سرش و گفتم : خاک تو سرت ، من خوابم میاد ، هرکی عاشق میشه پای ارتفاعش هم میخوابه
- چی میگی هانا؟؟ جون ماهیار پاشو برو بالا
ولی من دیگه خوابیده بودم و کار از کار گذشته بود
طرفای چهار بعد از ظهر بود که ماهیار اونقدر سر و صدا کرد که من بلند شم
امروز چهارشنبه بود و مادرس نداشتیم منم که نقشه کشیده بودم بگیرم تخت بخوابم که این ماهیار گند زد به هرچی نقشه بود و نبود
- پاشو برو دست و صورتتو بشور ، فردا بازی داری ها
- میخوام بخوابم ...ولم کن
دستامو کشید و عین این گونی برنج های محسن کشیدم که منم با جیغ و داد لقد پرونی میکردم......
بردم تو اشپزخونه و صورتمو شست ، اما بیشتر صورتمو با اب ناز میکرد تا شستن ....
بعد هم که حوله رو برداشت و کشید رو صورتمو و هولم داد تو اتاق تا لباس های مدرسه رو درارم
ماهیار بعد از این که بازی رو بهم یاد داد و دو دست باهام بازی کرد و من بردم بساط بازی رو جمع کرد و رفت تخمه و پفک ویه عالمه قره قوروت اورد ، شبکه سه فوتبال داشت و ماهم که هردو سوباسا !! عشق فوتبال
لنگامونو دراز کرده بودیم وسط حال و رفته بودیم تو زمین ...
ماهیار: فردا من زود تر میرم و تو هم خودت باید تنها بیای ، اونجا هیچکدوم از ما هم دیگه رو نمیشناسیم ...راستی از کدوم یکی از دخترا بیشتر خوشت اومد؟؟
من که رفته بودم تو نخ این داور منگوله هیچ چی نمیفهمیدم
ماهیار یه بار دیگه سوالشو پرسید که من گفتم :اون شبنمه که همه اش جیغ و داد میکرد این مهرسام هم که ابه زیر کاهه ...نیلیا ولی اروم بود
ماهیار: حدس میزدم ، پس فردا میم بیاد اینجا کمکت کنه لباساتو عوض کنی و اماده شی
دوباره ساکت شدیم ...دستمو بردم رو زمین و میخواستم تخمه بردارم که دستم خورد به یه چیز خاصی ...توجه نکردم اوردمش بالا که .....
با جیغ پرتش کردم طرف ماهیار و بلند داد زدم : سوسک
ماهیار : کو ؟؟ کجاس؟؟
- اوناها... اوناها
ماهیارم پرید رو مبلی که بهش تکیه داده بودیم ..منم همون طور
به اینم میگن مرد اخه ؟؟
- بکشش
- فعلا فوتبال مهم تره ببینیم یه ربع اخره بعد میکشیمش
بگو چرا اقا اومد رو مبل ...فکر فوتباله
- تا اون موقع فرار میکنه
یهو سوسکه از مبل اومد بالا ...لامصب سوسک نبود که کوروکودیل عصر ژوراسیک بود !!
و دقیقا همون موقع گوینده اعلام گل داد
از زور هیجان و ترس ماهیارو یهو بغلم کرد و منم که از گل خوشحال بودم جیغ میزدم من که توبغل ماهیار بودم مبل سنگین شد و یهو پوف
به فنا رفتیم
همه جا تاریک بود و من احساس خفه گی میکردم ...دقیقا مثل همون موقع هایی که پتو رو دماخم بود ....
صورت من طرف پایین بود و صدای نفس نفس زدن های ما دو تا و تکرار صحنه ی گل از بیرون میومد ....
من : ماهیار اینجایی
یه صدای مبهمی از ماهیار دراومد که میگفت داری خفه ام میکنی
بدبخت با ارنج رفته بودم رو گردنش ...
دستمو برداشتم که گفت : نمیتونی مبل رو تکون بدی؟؟
- میدونی من کی ام؟؟
- این سوالا چیه؟؟ وقت گیر اوردی ها؟ خوب تو هانایی دیگه
- گفتم شاید با بروسلی اشتباه گرفتی منو
با جفت پا اومدم مبل رو پرت کنم که ماهیار گفت : مبلمون خراب نشه
- اون موقع که ابراز هیجانات میکردی باید فکر مبل خونتون هم میبودی
- زپرشک...
- هیس......
- چی شد؟؟
- فکر کنم یه چی داره رو دستم راه میره
- نه؟؟ یعنی کی میتونه باشه
- مسخره ...برو هیجانات خودتو مسخره کن......فکر کنم (اب دهنمو قورت دادم و گفتم )فکر کنم سوسکه
ماهیار یه خنده سریالی زد( از اینا که دنباله داره ) و منم این قدر ورجه وورجه کردم تا مبل رفت کنار
خودمو تکوندم و وقتی سوسکی ندیدم گفتم : چرا میخندیدی؟
ماهیار مبلو چپه کرد و نشست روش و گفت : اخه من داشتم رو بازوتو قلقلک میدادم
چشمام از خشم زده بود بیرون کوسن رو برداشتم و اینقد زدم تو سر ماهیار که به غلط کردن افتاد
ولی خوبما که اخرش نفهمیدیم این سوسک الهی کجا رفت؟؟
واستا دفعه ی بعدی ببینمت با دمپایی های دستشویی یک انتقام زیبایی ازت میگیرم که تو تاریخ ایران و جهان بنویسن اسمتو.........


نیلیا دو تا کوچه مونده بود به منطقه که فعلا باهام بای بای کرد و منو با یه من ارایش که سنمو بیشتر میکرد و البته کاملا عمدی و برنامه ریزی شده بود تنها گذاشت بابا منو تنها نذار .....من 16 ساله رو چه به اعمال بالای 18
نیلی که خیلی خوشش اومده بود میگفت ماه شدی
منم گفتم پ چرا هنوز رو زمینم؟؟
اقا خلاصه من با یه صورت رنگین کمونی و مانتوی تنگ و کوتاه سرمه ای و یه شال شل و ول با یه کفش پاشنه ده سانتی بین اون همه نگاه خیره مونده بودم باید چیکار کنم
خلاصه ترش کنم ، رسیدیم
مانتو و شال و کیفمو دادم به اونی که دم در بود و خودم رفتم تو
یه اخم کمرنگ داشتم و فوق العاده مغرور قدم میزدم همون جوری که بهم یاد داده بودن یه گوشه پیدا کردم که مشرف به بقیه جاها باشه
پارو پا انداختم و نشستم ...یه جوراب شلواری رنگ پوست پوشیده بودم و یه پیراهن مشکی دکلته... ماشالله سلیقه ماهیار
نور های قرمز و بنفش و رنگ رنگی هم دور سالن میچرخید ...ناخود اگاه لبخند زدم و مشغول دید زدن شدم...
اکثرا برای خوشگذرونی اومده بودن و گله ای ریخته بودن وسط
بعضی ها هم مثل من نشسته بودن....و مینوشیدند حالا چی ؟؟ من که تو لیوانشون نیستم
گوشه های دیگه میز های بازی بود و یه عده هم اونجا جمع بودن
بلند شدم و شروع کردم به قدم زدم
امروز چه همه مهربون شدن ...اقا پسرا لبخند میزنن
میخوان با ما اشنا شوند گرچه ما افتخار نمیدهیم
میرسام دستاشو مثلا برای رفع خستگی کشید بالا
یه علامت بود یعنی میز داغه
با همون ارامش رفتم سمت میز و از بانکدار اجازه گرفتم که بشینم
بانکدار یه پسر 25 ساله بود تقریبا و با یه لبخند بهم گفت که بشینم
میرسام در حالی که به برگه ها نگاه میکرد گفت :امشب چه شب سردی بود
سرد بازم یه علامت یعنی عدد 11پس جمع کارت ها یازده یه دهی لازمه
پاهامو زیر صندلی تکون میدادم و با قاطعیت شرط میبستم
میدونستم میرسام و بقیه که سر میزها اول میرن شرط های کوچیک میبندن اما ما باید میزو جمع کنیم ...
بانکدار که اسمش کیوان بود تر و فرز بازی میکرد و منم تر و فرز میشمردم
حالا نوبت سهراب بود
-خانوم نوشیدنی میل ندارین؟
- چرا ..تکیلا لطفا
من که نمیدونستم چیه؟؟فقط مثل طوطی چیزایی که یادگرفته بودم میگفتم
سهراب رفت و برام یه لیوان پایه دار اورد که توش یه نوشیدنی بود و رفت
منم یه ذره خوردم و متوجه پوزخند کیوان شدم
الان تو دلش میگه این که الان پخ پخ میشه و بازی رو میبرم
واستا ...الان یک پدری ازت درارم
با انگشتام میزدم رو میز و منتظر بودم کارتا رو برگردونه
باید از بیست و یک بیشتر بشه
اونجوری که من حساب کردم باید اون ببازه
اصطلاحا (هر وقت از بیست و یک بزنه بالا میگن سوز شده)
کارتارو برگردوند
جمع مال من که بیست و یکه
ده...سه...تک........بیست و چهارشنبه یه جیغ کشیدم و ژتون ها رو از وسط برداشتم و رفتم سمت یه میز دیگه
شبنم اشاره داد که میز داغه
به محض اینکه نشستم یه جیغ خفیفی کشید و گفت : وای خدا انگشترم گم شده؟؟
انگشتر یعنی جمعشون ........
و به همین ترتیب گذشت تا این که یه چیزی کشیدن رو سرم و بردنم یه گوشه
من فقط دست و پا میزدم و میگفتم که اشتباه کردم ...من کاری نکردم
دیگه گریه ام گرفته بود صدای خشن یه مرده اومد: جمعش چند بود؟؟
-من چیزی نمیدونم ......ولم کنین
-میگم جمعش چند بود؟؟
-یازده
یهو یکی اون پارچه رو از سرم برداشت و من با دیدن بچه ها یه نفس راحت کشیدم
یهو همه شون خندیدن و البرز گفت : به گروه ما خوش اومدی؟؟
- دیوونه ها نمیگین قلبم میگیره میمیرم میوفتم رو دستتون
ماهیارو که تا اون لحظه ندیده بودم جلو اومد و گفت : خدا نکنه ...کارت عالی بود ...
و من هنوز قلبم مثل گنجشک میزد

رمان لپ های خیس وصورتی3

- آخیش ......بالاخره تموم شد
ماهیار: تو که بهتر از من بلد بودی نفله
-نفله که تویی ......درضمن درست صحبت کن ......
ماهیار دراز کشید رو زمین خاکی باغ و منم کشید که یعنی منم دراز بکشیم
ماه وسط اسمون داشت واسه خودش قر میداد
ستاره ها هم همه باهم دست میزدن واسه اش
یه نور مهتابی از یه لامپ بلند پایه میتابید و ما زیر همون نور درس خوندیم
زمین سرد سرد بود و به احتمال ما خاکی خاکی شده بودیم
چشمامو به خاطر نور لامپ جمع کرده بودم و دستامو زیر سرم گذاشته بودم: ساعت چنده؟؟
ماهیار: فکر کنم سه
سریع بلند شدم و گفتم :چی؟؟
ماهیار: سه شایدم چهار..چیه مگه؟؟
من: هیچی فقط باورم نمیشه به این زودی اواره کوچه خیابونا شدم که ساعت سه بیرون خونه خودم کنار یه پسر علاف تر از خودم دراز کشیدم
ماهیار: چقدر زود میگیری ماشالله
من: برو خودتو مسخره کن
ماهیار: راستش یه چیزی تو ذهنم میچرخه نمیتونم بپرسم؟؟
من: چی؟؟
ماهیار:تو کسی رو نداری؟؟خاله ای ،عمه ای؟؟ فامیلی چیزی؟؟
اخم کردم و با صدای سرما خورده ای گفتم: نه
ماهیار: پس پول دفن پدر و مادرتو اونم تو بهشت زهرا کی داده؟؟
ساکت بودم
به درخت تکیه دادم و زانوهامو بغل کردم
ماهیار:نکنه کمیته امداد؟؟
نباید دروغ میگفتم: نه
ماهیار: پس کی؟؟صاب خونه ات؟؟
من: نه
ماهیار:انجمن اولیا و مربیان مدرسه؟؟
من :نه........هیچ کی در مورد مشکلات من چیزی نمیدونه ....حتی دوستام !!فقط مدیرمون میدونه
ماهیار: چرا ازشون کمک نمیخوای؟؟
من : چقدر میتونن کمکم کنن ........یه تومن ......دو تومن ......بیست تومن.....؟؟.......به مدت چقدر .؟؟به چه قیمتی؟؟ به قیمت بد شدن بین همه دوستام ؟؟به قیمت نگاه کردن مادراشون به یه چشم دیگه؟؟و اخرشم انداختنم بیرون از مدرسه ای که واسه درس خوندن توش جون کندم؟؟غیر از اینه؟؟
ماهیار: چرا اینقدر بدبینی؟؟میتونی بخوای کسی نفهمه که .......
حرفشو قطع کردم:بسه!!........بسه ماهیار !!!!!تمومش کن !!!!!اونا هر چقدر هم که خوب باشن منو درک نمیکنن ......حتی تو هم منو درک نمیکنی!........میدونم تو ذهنت چی درموردم فکر میکنی.....میدونم تو دلت میگی !!این دختره چه جور دختریه که قبول کرد شبو پیش من بمونه!!چه جور ادمیه که تونسته با اون همه بدبختی تو اون مدرسه با اون همه مخارج دووم بیاره ......یا چرا اینقدر راحت با دوستاش تو گیم نت نشته بود و بازی میکرد؟؟ یا چه میدونم اصن چیجوری قبول کرد اونشب من پیشش بمونم ؟؟به پیر به پیغمبر من همه اینا رو میدونم ....میدونم اونایی که اسما خیر و خوب و با خدان هم همینجوری به من نگاه میکنن یه سرخر یا یه گدایی که باید یه چی بذارن کف دستش تا کنه نشه.......
دیگه اشکام میریخت رو صورتم و منم کلافه پاکشون میکردم...اونم بلند شده بود و با سری که زیر انداخته بود گوش میداد ....گرچه فکر کنم بازم خوابیده ...پس با خیالت راحت دردد و دل میکنم:دلت چی میخواد بدونی؟؟کی خرجمو میداد؟؟کی منو گذاشت اون مدرسه؟؟ کی ؟؟دلت میخواد اسم اون فرشته ی نجاتی رو بگم که شده فرشته ی مرگم ؟؟فرشته ی مرگ مادر و پدرم ؟؟
یه کثافت عوضی که هر روز تو پول بیشتر غرق میشه......پدربزرگم ........یه احمق خر پول که فقط پول تحصیلات منو میده ....میذاره مامانم تو بیماستان جون بده و حتی ملاقاتش نره .....اجازه میده بابام دق کنه و من بدبخت با گریه نصفه شب به هر کس و ناکسی رو بزنم و جلو هرکسی هق هق کنم که تورو خدا بابامو ببرید بیمارستان اونوقت خودش فقط گوشیو برداره بعد تمام حرفای من بگه ، اگه دیگه کاری ندای قطع کن .......تو نمیفهمی ............وقتی پدر بزرگ من خودش نمیتونه منو بفهمه من از کی کمک بگیرم اخه .......برم پیش قاتل عزیز ترین ادم های زندگیم؟که بازم مثل دفعه ی قبل در رو روم ببنده و بگه :من شما رو نمیشناسم
خسته شدم .....یهو انرژیم تموم شد و فقط تونستم با زحمت از جام بلند شم و با ماهیار که برخلاف تصور من بیدار بود تا خونه هم قدم بشم......................

**********


مدرسه چه طور بود؟؟
برگشتم سمت صدا.....وای خدا ماهیاره؟؟ اینجا چیکار میکنه؟؟
با چشمام اشاره زدم که یعنی اگه بیای نزدیک میزنم قلم پات که هیچ خودکار پاتو هم خورد میکنم
اونم گرفت و یه ذره دور شد البته یه ذره که نه رفت اونور خیابون و منم اینور خیابون ......داشتیم با نازی و قزی میرفتیم و من خرگیجه گرفته بودم نمیدونستم به اشاره های ماهیار نگا کنم یا به حرفای نازی اینا گوش کنم یهو با سقلمه ی قزی یه اوخی گفتم و خودمو جمع کردم ......قزی زیر گوشم گفت: این پسره با تو سنمی داره؟؟
منم که خنگ دو عالم گفتم: کی ؟؟کدوم پسره؟؟کجا؟؟
نازی خدید و گفت :همون که اون سمت خیابون داره خودکشی میکنه شماره بده
قزی ادامه اشو گرفت و درحالی که زیر چشمی ماهیار رو نگاه میکرد گفت:اوا این همون صاحب گیم نته نی......همون که اون روز زل زده بود بهمون؟؟
اینا فکر کنم مادر زادی منحرف متولد شده بودن......چه تعبیرا ؟؟ واه واه واه؟؟ خواهرا بسیجی باشید.......بسیجی رفتار کنید ما پیرو راه امام و شهدا ایم خواهرا ........این حرکات زننده و زشت دیگر چیست؟؟
به یه جایی که رسیدیم از نازی و قزی جدا شدم و یه ذره بعد ماهیار اومد سمتم......اینگار منتظر بود اینا برن فقط
واستادم.........واستاد
لبامو طلبکارانه یه گوشه جمع کردم و ابروهامم کردم تو هم و دست به سینه روبروش ایستادم .......پاهامم با ریتم میزدم رو زمین
ماهیار: ها؟؟
من : کی به تو گفت بیای دنبال من
اول بهم یه ذره نگاه کرد .......بعد خوب نگاه کرد یه لبخند محوم زد .........دیگه یه لبخند به اندازه یه وجب زد( فوق دختر کش )
و باهمون حالت دستاشو اورد جلو و دستامو اروم باز کرد و انداخت اطرافم و منم چرخوندم و خودشم اومد کنارم و انگشتامو باز کرد و انگشتای منو گذاشت بین دستاشو و محکم دستمو گرفت و حرکت کرد ..........میخواستم جیغ بزنم اما نزدم میخواستم بزنم له اش کنم بگم به چه جراتی به من دست زدی مرتیکه لا اوبالی....ولی نگفتم میخواستم خیلی کارا بکنم و نکردم فقز اروم گفتم :دستمو ول کن .........
ماهیار قدم میزد و هنوزم لبخند داشت
و منم دنبال خودش میکشید
دوباره یه ذره بلند تر گفتم: دستمو ول کن ماهیار
زیر لب گفت :هیس.......فعلا باید تحمل کنی .....
پیاده رو شلوغ بود و من نمیخواستم ابروی هردومون بره میدونستم قرمز شدم هم از عصبانیت هم از خجالت اما بازم اروم پرسیدم: چرا باید تحمل کنم .......چون بهم جا و غذا دادی؟؟.......من اگر میخواستم اینجوری جا و غذا پیدا کنم که راه های ..........
ماهیار با دستش اروم یه ضربه زد رو دهنم و و انگشتاشو گرفت جلو دهنم و اروم گفت:هانا دو دقیقه منفی بافی رو بذار کنار.......اون پاساژی که داریم میریم توش مال دوستامه و من که بدون نسبت خاصی باتو نمیتونم برم توشو و برات خرید کنم؟؟ میتونم؟؟
پاساژ ؟؟کدوم پاساژ؟؟
یه نگاه به دور و بر کردم.........کی اومدیم اینجا؟؟
یه نگاه به ماهیار کردم که دستش هنوز جلو دهنم بود ........جون شما این افکار خبیث مارو یک لحظه به حال خودمون نمیذارن........یه لبخند گشاد زدم و دست ماهیارو که جلو دهنم بود و گاز گرفتم و اونم اومد یه دونه بزنتم که جاخالی دادم و در رفتم و درهمون حال گفتم : لازم نیست واسم خرید کنی؟؟ من چیزی نمیخوام؟؟
کوله امو گرفته بودم تو بغلمو و میدویدم .....با سرعت برق و باد میرفتم (عین یه اسب تیز پا ....هه هه والا مارو چه به اسب )
اونم کوله اشو محکم گرفته بود و میدوید از پله ها برقی ها میدویدم بالا و اونم اومد بالا.........به همه تنه میزدم و بایه ببخشید میدویدم که برم........نزدیک یه ستون بودم و داشتم میدویدم برگشتم ببینم ماهیار کجاس؟؟ هو هه حالا کلی مونده به من برسه و منم سرخوش رومو برگردوندم که شاتالاپ
فکر کنم همون ستونه اس..........
سرمو اوردم بالا که ای بابا !!!!! این نره غولو کی خدا گذاشت سر راه ما؟؟
بیچاره همه خریداش ریخته بود زمین ......یه پسر 24-25-26 نمیدونم بالاخره یه سنی داشت دیگه موهای خردلی داشت و چشمای عسلی تیپش هم که توپ .........البته کسی که میاد تو این پاساژ باید یه همچین تیپی هم داشته باشه......خم شدم وسایلاشو جمع کنم که گفت : نمیخواد دست بزنی
جمع کن بابا حالتو ..........حالا فکر کرده من خیلی مشتاقم وسایلاشو جمع کنم
اگه به ستون خرده بودم بهتر بود .....البته اینم کم از ستون نداشت
اومدم برم عقب که یکی دو دستی شونه هامو از پشت گرفت و یه خنده مستانه زد منم با عجز گفتم: ماهیار!!!!!!!

اومدم برم عقب که یکی دو دستی شونه هامو از پشت گرفت و یه خنده مستانه زد منم با عجز گفتم: ماهیار!!!!!!!
ماهیار از پشت سر پهلومو قلقلک داد و گفت : دیدی گرفتمت
مرتیکه لوس
خودمو ازاد کردم و از اقاهه معذرت خواستم که اونم یه جور بدی به ماهیار نگاه کرد و رفت.......اینم از راه نیومده واسه ما ادم شد.......بیا برو....برو جناب ستون متحرک
ماهیار اشاره کرد به یه مغازه که یه پسره دم درش ایستاده بودو مارا با لبخند نگاه میکرد و گفت: بریم هانا خانوم؟؟
- حالا مثلا من بگم نریم نمیریم؟؟
ماهیار: باید روش فکر کنم
- بیشعور......یالا راه بیوفت
ماهیار: هانا!! ادم باش
- نه این که توادمی!!
ماهیار: منظورم این بود که این قدر مثل فرشته ها رفتار نکن
- نکنه دلت میخواد بدوم دوباره بزنم تو دک و پزت؟؟
ماهیار :تو مثل اینکه بدت نمیاد دوباره به یکی دیگه بخوری
اخمامو در هم جمع کردم و رفتم طرف همون مغازه ، پسره از همون فاصله گفت :خوش اومدید خانوم ....بفرمایید
ای حال میداد دور بزنم برم اونور این ضایع بشه ای حال میداد
ماهیار خودشو رسوند و با یه لبخند مصنوعی به م تعارف کرد که برم تو
پسره یه ضربه زد به بازوی ماهیار و گفت: وروجکت بازارو ریخته به هم
با قبول اینکه من وروجکم اون ت مالکیت چی بود ؟؟
یعنی که چی اقا ؟؟ برادر شماهم به فساد گرایش پیدا کردی؟؟بسیجی باش!!
ماهیار یه جوری نگام کرد و گفت: فقط وروجک گفتی و بس؟؟
اون پسره : حالا چی میخوای براش بخری ؟؟
من که داشتم مانتو های گوشه سالنو دونه دونه رد میکردم و میدیدم داد زدم: قرار نیس ماهیار برام چیزی بخره ؟؟ خودم میخرم ......ماهیار جون زیادی تو زحمت افتاده .....لباسام دیگه باید به خرج خودم باشه
ماهیار ابروهاش رفت بالا و چشمک زد که یعنی ادامه بده
خوششان امد
واستا یه ضد حالی بهت بزنم !!
پسره : خدا زیاد کنه از این دوست دخترا .......خدا بده شانس .........ماکه هرچی دختر دورمونه ذرت و ذرت کادو میخوان کادوی مارم با یه جوراب سر و تهشو هم میارن....
من پشت چشمی نازک کردم به یارو کهو یعنی لیاقت نداری مثل من گیرت بیاد گرچه این ماهیارم همچی لیاقت نداشت........
ماهیار : مهران !! داداش .....هانا رو نباید با هیچ دختری مقایسه کرد .....هانای من گله ....نفسمه......میمیرم برای نگاهاش
یا علی !!
من : وای توروخدا نگو ماهیار........اصلا حرف مرگو نزن که دلم ریش میشه ....خدا نکنه تو بمیری عزیزم .....الهی من پیش مرگت بشم
مهران (همون پسره):واستا یه روز شبنمو میارم از هانا خانوم یاد بگیره چه جوری قربون صدقه من بره
ماهیار : عزیزم انتخاب کردی خانومی؟؟
من : ماهیار جون سخته انتخاب !! میای کمک!! اخه میخوام به سلیقه تو باشه
ماهیار اومد کنارم ایستاد و با یه ته خنده ای گفت :کدومو میخوای عشقم؟؟
منم زیر لب گفتم : فعلا خفه شو عشقم ......پول مول ندی پای این بنجل ها یه وقت ....من اینا رو عمرا بپوشم ........
ماهیار : پس یه دونه بردارم پروف کن بعد ایراد بگیر
- وا .......من که رو حرف توحرف نمیزنم عسیسم
ماهیار : اینم حرفیه .....
ماهیار مثلا یهو گوشیش ز زد و رفت بیرون و یه ثایه بعد داد زد: هانا جان ....خوشگلم بیا بریم وقت ارایشگاهت مثل اینکه دیر شده
پوووووخ .......مسخره !! من و ارایشگاه ..........من برم ارایشگاه پس ارایشگاه کجا میره؟؟
سرسری از مهران خدافظی کردیم و رفتیم بیرون از پاساژ و جاهای دیگه رو هم گشتیم دیگه الارم شکمم بلند شده بود گشنش بود کوچولو !!
هواهم تاریک بود یعنی دم غروب بود تاریک تاریک هم نبود
ماهیار یه مانتو دیگه هم خرید......نمیدونم این سلیقه رو از کجا اورده بود ؟؟ همچین شیک و پیک برام لباس انتخاب کرد و گرون که حالا انگار فردا میخوام برم انتالیا.....!!
استینشو گرفتم و کشیدم : اه ......ماهیار بسه دیگه خسته شدم!
ماهیار گردنشو یه تکون داد ، یه تیخ صدا داد و به من گفت : بریم یه چی بخوریم؟؟
خندیدم( هر هر هر ........الان این لبخندتو جمع میکنی یا بیام جمعت کنم .....دلت بسوزه وجدان ......دارم میرم رستوران !!)
با ماهیار سوار تاکسی شدیم ....ده تا پلاستیک دست اون بود دو تا هم دست من ....البته اقا کیفشونم دست من داده بود .....عارش میومد با کیف مدرسه بره خریده ......!!از اون دوازده تا پلاستیک یازده تاشو واسه خودش خریده بود ......فقط اسما به پای من تموم شد .........


اخ جون غذا!!!(نخورده ای مگه تو؟؟.....وجدان جونم !!!.......جانم ..........برو گمشو عزیزم )
غذا رو خیلی اروم خوردم .....یه دست بختیاری و یه دست جوجه .......دستگاه گوارشیم بدجور ارور میداد لاکردا .....نه اینکه از این غذا ها خیلی وقت بود هضم نکرده بود ندیده بود بدبخت !!
دیگه داشتم از زور خوردن و چپوندن تو حلقم بالا میووردم .......پر شده بودم ......بلا نصبت شما اندازه گاو خورده بودم
نوشابه رو دادم بالا
ماهیار : هانا ......تو جز نخبگانی نه؟؟
نوشابه رو با یه پخی دادم بیرون ....( ای کثافت ..زدی رو میزیشونو کثیف کردی....این که چیزی نیس ماهیار که رفت میخوام دماغم هم با رو میزیشون پاک کنم )
نخبه ..یا حضرت ادم !!..نمردیم یکی مارو ادم حسابی حساب کرد ....اره عزیزم نخبه چیه من خود انیشتنم.....
- ولک چه خبره نخبه باشم !! فقط معدلم بالاس مثل خیلی های دیگه
ماهیار: واست یه کاری دارم!!
جدی شدم ......کار؟؟ (اخم کردی مثلا جدی شدی؟؟....پ چی)
با ابهام سرمو تکون دادم که یعی چه کاری؟؟
ماهیار یه ذره نزدیک اومد و گفت : کار سختی نیست .....البته فکر کنم برای تو سخت نباشه
من :چه کاری؟؟عین ادم حرف میزنی یا نه؟؟
ماهیار : بازی.........میخوام بازی کنی؟؟
- : واسه یه بازی این همه مقدمه نمیان........چی هست ؟؟ که نیاز به خریدن لباس داشت
ماهیار: پس فهمیدی برا چی امروز بردمت خرید؟؟
- : خودت میگی نخبه ام
:ببین هانا!! تو که لنگ پولی و جا و غذا .......منم دنبال یکی مثل تو میگردم .....
- : برای چی ؟؟مگه من چیکار میتونم انجام بدم ؟؟
- خیلی چیزا.......
اَی ناقلا
-: مثلا؟؟
- یه تقلب ماهرانه تو بازی
اه نه بابا ........چه کار سختی ...من که انیشتنم توش میمونم برم بگم ادیسون جون بیاد با یه نظر حلش کنه
: تو بازی پول نیس ماهیار!! بچه گول نزن
: چه فرقی داره؟ بازی یا قمار؟؟
اصلا فرق نداره .....تو خودتو ناراحت نکن
- : چی گیر من میاد؟؟
- پولش
- : چی گیر تو میاد پس؟؟
- پولش..... اونقدری هست که بین من و تو و چند نفر دیگه نصف بشه
نوچ ......باز مارو خدا گذاشت سر دو راهی ...خدا جون اخه وقتی به من زبون بسته اب و دون نمیدی پر میکشم میرم پیش همون برادران کفتر باز به مسیر انحرافی علاقه مند میشم .....میشم عامل فساد جوامع و جوانان ......تهاجم فرهنگی ایجاد میکنم ......قمارباز که هیچی پسربازم میشم اونوقت خودت بیا جمعم کن !!
با ضربه انگشتام رو میز فکر هم میکردم
باید قبول میکردم ؟؟ باید به حرف این نی قلیونی که جلوم نشسته و با خواهش نگام میکنه اعتماد کنم ؟؟
- باید چیکار کنم؟
ماهیار یه جیغی کشید که سیخ سر جام نشستم همه نگامون کردن یهو......
ماهیار: قبول میکنی پس؟؟
بدون این که بفهمم جیغش برا چی بوده خودمم یه جیغ کشیدم پشت بندش ....نمیدونم این انرژی اتمی رو امروز از کجام اورده بودم ....؟؟ تموم نمیشد که؟؟
پاهامو جمع کردم و چهار زانو نشستم رو صندلی و گفتم : سوسکی چیزی دیدی ماهیار ؟؟
ماهیار : با تعجب نگام کرد و گفت : اره خاله سوسکه بود رفت پیش اقا موشه
یه جیغ دیگه کشیدم : موشم هست
ماهیار خیز برداشت رو میزو و جلو دهنمو گرفت و گفت : ساکت باش د چرا جیغ میکشی دختر ؟؟ الان میان محترما با یه در (بوقی) پرتمون میکنن بیرونا!!!!!
با ناخونام دستشو چنگ زدم و وقتی که برداشت گفتم : پس سوسک ندیدی؟؟
ماهیار : چون تو گفتی قبول میکنی هیجان زده شدم
تو چه زپرتی هستی که با یه حرف من هیجان زده شدی ........ادیسون دوست عزیزم وقتی برقو اختراع کرد اینقدر هیجان زده نشد .....
من : باید توضیح بدی تا بعد
ماهیار لپمو کشید و بلندشد بره که حساب کنه
فکر کنم دو دقیقه دیگه صاحب رستوران میومد پول میزو حساب میکنه یه چی هم دستی میزاره روش و میگه شما فقط برید تورو خدا
این که رفت منم تنها موندم بین این همه دختر و پسری که تو رستوران در حین لمبوندن بهم بد نگا میکردن......خدایا چشم های شور را که چشم دیدن جیغ زدن دو عدد جوانک را ندارند را از ما دور بگردان .......فوت

**************

یه تخت دو طبقه تو اتاق ماهیار بود که من بالا که جای برادر ماهیار بود میخسبیدم (لری :به معنای خوابیدن)
راستی این برادر ماهیار این خوشگل چشم سبزه که عکسشم 80 در 90 زدن به دیوار کجاس اصلا؟؟ما زیارتشون کنیم شاید حاجت روا شدیم
رو تخت بالا دراز کشیده بودم و ماهیار هم رو تخت پایین........هردو فردا امتحان شیمی داشتیم و زیر نورچراغ خواب سقفی درس میخوندیم ......
ماهیار یه ضربه با لگد زد به بالا (زیر تخت بالایی) و گفت : تموم نشد؟؟
من: چرا وحشی بازی در میاری؟؟ چرا بابا تموم شد.......ماهیار !! شرمنده میشه این پتو رو عوض کنی؟؟
ماهیار: چرا؟؟
من :مال یکی دیگه اس دلم نمیاد باهاش بخوابم .....مورموم میشه .....ایشو چیشم میشه .....
ماهیار: خوب اونو بده پایین بیا با مال من بخواب .......با مال من که ایشت نمیشه؟؟
بله ......بله
سرمو از همون بالا پایین بردم و به ماهیار که دراز کشیده بودو دستش زیر سرش بود نگاه کردم : میگم مال یکی دیگه اس نمیخوابم .........اونوقت میگی با مال تو بخوابم؟؟
سر و ته داشتم نگاش میکردم
پ چرا حرف نمیزنه؟؟
ماهیار: موهاتو رنگ کردی؟؟
موهامو ؟؟ وای همه موهام ریخته پایین
سریع جمعشون کردم ...........خاک تو سرت
ماهیار: چرا جمعشون کردی؟؟ راحت باش
همین دیگه راحت بودم که این شد
موهامو جمع کردم و چراغو خاموش کردم و بیخیال پتو داشتم میشدم که ماهیار از نردبون تخت اومد بالا و پتوی خودشو و با مال برادرش عوض کرد و کشید روم.....تو تاریکی موهامو ناز کرد و گفت : شب بخیر هانا خونومی خجالتی!!!
موهام!!!!! خدایا چرا موهای منو اینجوری افریدی .....چرا همه میپرسن رنگ کردم ......اخه خدا از تو بعیده خودت یه عامل انحرافی که نه کل هیکل من عوامل انحرافیه اونوقت میگی ادم چرا خام حوا شد .......والا
حالا خدایا من پانشم صبح ببینم بابت ناشکری کچلم کردی ها .......بابا غلط کردم .....اصلا همین عوامل احرافیه که نمک زندگیه.......از قدیم گفتن بنده با خدایش ناشکری کند ابلهان باور کنند .............
راستی من چرا از پتوی ماهیار بدم نیومد چقدرم نرمه !!!!!!!(پتوی ماهیار.....بخوابید ...بخرید....... حالشو ببرید .....اگهی بازرگانی )


این که خوابید منم با پام پتو رو دادم پایین
میترسیدم دیگه ..... یهو دیدی این پتوهه اومد رو دهنم
یه بیست مین گذشت هنوز نخوابیده بودم کامل ......یعنی مطلقا در عالم هپروت بودم ....که اقا بلند شد رفت اب خورد و اومد دوباره پتو رو کشید رو من و دوباره خوابید
منم که داشتم تلف میشدم اون زیر سریع پتو رو دادم با جفت پا پتو رو دادم پایین
ای کاش این جفت پارو فرود میووردم تو شکم ماهیار .....ای کاش!!
سردم شد دوباره پتو رو دادم بالا ......اما کامل نیووردم بالا که نیاد رو دهنم ...دوباره یه ساعت بعد روز از نو روزی از نو
هی من میدادم پایین اون میداد بالا
تا خود صبح از ترسم نخوابیدم و بیدار موندم........این هم یکی از دردای بی درمونه دیگه صبح با صدای خروس گوشی ماهیار بلند شدم
الارمشم اهل دله ........
با صدای دلنشین خروس نرقصیده بودیم که صبح از ترسمون با اونم یهو پریدیم .......حالا باید عین میمون از این نردبونه برم پایین ........اینم شد زندگی خودم که میمونم صدای خروسم که در فضا پخش میشه این ماهیارم که عین خر تا صبح لقد میپروند بالا
در کل یک باغ وحش خونگی تدارک دیده بودیم .......
الارمو خاموش کردم و رفتم تو دستشویی
یه بیست مین بعد صدای تق تق میومد ......اوا در میزنن تو دستشویی هم ادمو راحت نمیذارن
.....ای وای......من سر همین سنگه خوابم گرفته !!
ببین خدا به چه روزی افتادیم عین این معتادا تو دستشویی خوابمون میبره ....
عملی و مفنگی نشده بودیم که شدیم.........حالا بریم بیرون بذاریم این ماهیارم از این فضا فیض ببره و خودشو بسازه ....اره داداش ما تو کارمون معرفت داریم ..دوتاهم بینیمو دادم بالا و رفتم تو روشویی و صورتم هم شستم .......دستشویی شون ماشالله یه قالی دوازده متری میخورد .........یه ده ساعتی تو راهی تا برسی به درش
امشب باید یه جوری پتو رو دو در کنم ......داشتم دوباره میخوابیدم که ماهیار صداش بلند شد: جان مادرت بیا بیرون دارم جون میدم
سریع اومدم بیرون و باهمون خماری خواب گفتم : ساعت چنده .....؟؟
ماهیار: 8.......
و سریع رفت تو..........اوخی ......دلم سوخت چقدر به برادرمون فشار وارد شد ....فکر کنم به درجه شهادت داشت نایل میشد که ما شیطان صفت ها مانع شدیم ....!!

لپ های خیس و صورتی 2

ماهیار تا منو دید دوستاشو ول کرد و اومد طرفم چه مرامی !!ولی جون عمه ات الان مرام پرامو بیخیال شو نیا اینجا!!
اخه من به قزی و نازی چی بگم؟؟
ولی ماهیار همچنان میومد منم با چشم و ابرو مژه و لب و لوپچه و لپ و خلاصه هر چی اعضا داشتم اشاره میکردم نیا ......د جون هانا نیا!!
ای داد بیداد نازی اینا هم دارن میان!!
و خوشبختانه یا بدبختانه اونا زود تر رسیدن!!قزی گفت:چه طور بود بازی!!
یهو همه چی یادم رفت و با هیجان و شکلک گفتم: توپ توپ بود !!بدجوری فاز داد!!
نازی:خوبه که خوشت اومده!!
من:البته فقط برای یه روز!!
قزی:ما هم اولش همینو می گفتیم!!
ماهیار رسید بهم و وقتی دید با دوستامم و دارم خودمو هلاک میکنم که بگم نیا اینجا!!بالاخره متوجه شد و یه چشمک زد که والا منظورشو نفهمیدم!!(این حرکات زننده چیه ؟؟دختر مردمو منحرف میکنی که چی بشه؟؟پسره ی از خود بی خود رفیق باز)
همه بلند میشدن و یه مدلی با ماهیار دست میدادن و میگفتن:به اقا ماهیار چه عجب از این طرفا!!
قریبا همه همینو میگفتن به جز یکی که برگشت گفت:بابا ما گفتیم دیشب رفتی پیش برادرهای گشت شب !!
و اون یه نفر میر سام بود .
ماهیار هم با یه لبخند نازی و قزی کش به جمع ما نیگا کرد و تو گوش میرسام یه چی گفت که ابروهاش از تعجب تا کره ی ماه رفت بالا و قر داد دور منظومه شمسی و اومد پایین ....
حالا نوبت میرسام بود که یه نگه به ما بکنه
نازی و قزی هم که ندید بدید ...به خودشون گرفتن .......اه اه این سبک بازی ها چیه؟؟ابروی هر چی گیم نت بردین
یه ربعم بازی کردم و یه نگا به ساعت کردم پنج و نیم بود باورم نمیشد...چه قدر زود میگذره و چه قدر خوش میگذره
ولی من نه جا دارم نه وقت برای خوندن درسا
داشتم از بچه ها خداحافظی میکردم که میرسام صدام کرد:فکر کردم پول شیرکاکائو و بازی رو میخواد بگیره، احتمالا نازی اینا هم همین فکرو کردن چون اومدن و گفتن:سامی!!به حساب ماست ها !!ازش هیچ چی نگیر(سامی دیگه چه صیغه ایه؟؟)
منم که پول نداشتم تعارف نکردم و فقط زیر لب گفتم:شرمنده ام کردین!!
میرسام با یه حالتی گفت:قبلا حساب شده!!من هانا رو برای یه کار دیگه صدا زدم
نازی با تعجب:حساب شده؟؟
قزی:کی حساب کرده؟؟
میر سام:یکی عشقش کشید حساب کنه حالا شما دوس ندارین؟؟
دوباره با بچه ها خداحافظی کردم که میرسام با یه حالتی نیگام کرد و گفت:ماهیار بیرون منتظرته!!
هان؟؟

 

رفتم بیرون ...بله اقا همین جاست
از دور اومد سمتم و گفت:به هانا خانوم؟؟چه خبرا؟؟راه گم کردی؟؟
بینیمو کشیدم بالا و با یه پرستیژ بالا شهری تو حلق ماهیار گفتم:ببخشید شما؟
ماهیار یهو حالتش صد و هشتاد درجه عوض شد و زیر لب گفت:چی میگه این؟؟
ماهیار:ناز میکنی؟؟
من:اقا مزاهم نشین لطفا ما تو این محل ابرو داریم
ماهیار از ته دل خندید و گفت:نازتم میخریم
برگشتم و دست به سینه نگاهش کردم و کیفم رو از یه شونه ام گذاشتم رو اون شونه و گفتم:اینجا چیکار میکردی؟؟
ماهیار:من اینجا چیکار میکنم؟؟اسم گیم نتی که توش بودی رو مگه ندیدی؟؟وقتی گیم نت به اسم منه انتظار داری اینجا چه کنم؟؟
برگشتم و یه نیگا به سر در گیم نت کردم ........ای بمیری هانای الاغ !!
"سرای بازی ماهیار"
ماهیار کله منو برگردوند طرف خودش و گفت:بازم میخوای نادید بگیری هانا خانوم؟؟
دیگه ضایع بازی بیشتر از این ؟
باهم قدم زدیم و من هم کل ماجرا رو گفتم!!اون هم گوش داد
رسیدیم به یه فضای سبز و نشستیم رو نیمکت
ساکت بودیم که یهو من برگشتم گفتم:شرمنده مون کردی شازده!!پول بازی رو تو حساب کرده بودی نه؟؟
ماهیار خندید و گفت:میرسام گفت؟؟
یعنی واقا من اینقد خنگ میزنم
من:دیگه خنگ نیستم که .........
با دستش سرمو هل داد و گفت:باشه بابا
همون موقع دو عدد برادر اومدن تا به قولی مارا ببرن تو راه راست
برادر نامبر وان رو به من:دختر خانوم! شما با اقا نسبتی دارین؟
به تو چه مرتیکه مف خور
ماهیار:فرمایشی هست با من صحبت کنین
اخوی نامبر تو:شما ساکت
چرا اینا از من میپرسن؟؟حالا من باید چی بگم؟؟
من:لزومی نمیبینم به شما بگم
اخوی نامبر وان: وقتی اعزام شدین به محل لزوم رو بهتون میگم باجی!!
از باجی گفتن و لهجه اش معلوم بود ترکه
با یه گارداش گفتن کشوندمش یه گوشه و یه چی ترکی سمبل کردم و گفتم و اونم ابراز ارادت کرد که همولایتی و رفت به اون یکی اخوی گفت:مشکلی نیست و رفتن
ماهیار با گنگی نگام میکرد و بعد گفت:پول مول داشتی؟؟
من:نه چطور؟؟
ماهیار:پس با چی بهشون رشوه دادی؟؟
من:رشوه ندادم خره..........ترکی حرف زدم !!
ماهیار:مگه ترکی؟؟
من:نه بابا....... فقط بلدم !!
ماهیار:راستی تو اصالتن مال کجایی؟؟
اب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم!!

 اب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم!!
ماهیارکه دید ج نمیدم گفت:نمیخوای امشب مهمون من باشی ؟؟از قبرستون که بهتره.......
با سپاس گذاری نگاهش کردم و گفتم:نه زحمت نمیدم
ماهیار:نکنه زده به سرت دختر!!قبرستون شبا وحشتناکه....
من:فکر بودن تو خونه ی شما هم همین طور
ماهیار:من رو که اون شب دیدی...بچه سر به زیریم.........اصلا رو حساب ترحم نذار فقط واسه جبرانه هانا
سرمو پایین تر انداختم و اون ادامه داد:گرچه نمیشه اون کاری رو که تو برام کردی جبران کنم عزیزم
سرمو خیلی پایین تر بردم و کیفمو بغل کردم، ماهیار:اصلا یه شب نه تا هر وقت که مامان اینا بخوان بیان باید بمونی پیش من
چونه ام می لرزید من چه قدر بدبختم اخه !اون داره خونه ی درب و داغون منو با مال خودش مقایسه میکنه؟؟بازم یکی دیگه میخواد برام دل بسوزونه گیرم دو سه روز هم پیش ماهیار باشم بعدش چی؟؟اونم یه روزی از دست من خسته میشه
اشکام دونه دونه میریخت رو کیفم و من سرم بیشتر تو سینه ام فرو میرفت
ماهیار چونمو گرفت تو دستاش و گفت:هانا ؟؟چرا گریه میکنی؟؟
همین حرفش کافی بود تا من باشدت بزنم زیر گریه صدای گریه ام فضای پارکو گذاشته بود رو سرش و هر کی رد میشد نگام میکرد........ماهیار مبهوت مونده بود و نمیدونست چیکار کنه؟؟
یهو اومد سمتم و سرمو بغل کرد و گفت:........
نه هیچ چی نگفت گذاشت اروم گریه کنم.....اروم تر شدم...خیلی اروم با به یاداوری هر بدبختی گریه ام شدت میگرفت
نمیدونم چه قدر گذشت ولیدیگه میخواستم سرمو بلند کنم اما نمیشد ....با زور سرمو از رو سینه ی ماهیار بلند کردم و .........
باورم نمیشد ماهیار گرفته خوابیده؟
بابا به جان خودم این معتاده!!اون شبم همین طوری گرفت خوابید
ساعتمونگاه کردم یه چهل و پنج دقیقه ای بود که گریه میکردم!
تو خواب ماهیارو نیگا میکردم!!یه پیراهن کلاه دار و تنگ شیری تنش بود و یه جین فاق کوتاه پاش بود
از تیپش خوشم اومد
منم همیشه فاق کوتاه میخریدم البته اون موقع ها که بابام زنده بود
موهای خوش رنگی داشت خیلی از رنگ موهاش خوشم اومد .....موهای خوش حال قهوه ای سوخته اما روشن .....یه حالتی بود ....
یهو دوباره گریه ام گرفت(گریه تو هم قطع و وصل میشه ها) اما گریه نکردم و اروم ماهیارو بیدار کردم!!
- ماهیار جان !!
پا نشد
- اقای محترم پاشو
(بابا این شده مجسمه که ....تکون بخور تن لش!!........درست صحبت کن خانوم نویسنده نذار من دهنم باز شه)
- هوی اقا پسر پاشو دیگه
وقتی به زور مشت و تکون بلند نشد دیگه لگد میزدم :د هیکلتو تکون بده دیگه ماهیار
اروم چشماشو باز کرد تازه رنگ چشماشو میدیم البته با کیفیت فول اچ دی چون به معنی واقعی رفته بودم تو صورتش همرنگ موهاش بود اما یه کم خوشگل تر خمارخوابم که بود اون لحظه گیج میزد....
دو دقیقه نگام کرد و یهو همه چی یادش اومد گفت :ببخشید که خوابم برد
شروع کردم به بلند خندیدن !
این نکنه مشکل داره؟؟اخه کدوم ادم سالمی اونجوری میوفته میخوابه
یه قرن بعد خنده ام تموم شد همیشه همین طور بودم یه چیز کوچولو که میشد ریسه میرفتم تا سال دیگه عید نوروز خنده ام تموم شه!!
با دستم اشک چشمامو پاک کردم و ماهیارشرمنده گفت:برم دست و صورتمو بشورم
و رفت سمت سرویس های بهداشتی یا به عبارت ساده تری مستراح!!!!!!!!
موبایل ماهیار که رو نیمکت جامونده بود شروع کرد به زنگ زدن .........متوجه اش نشده بودم تا اون موقع .......نمیدونستم بردارم یا نه !! ناراحت میشه یا نه!!کار خوبی میکنم یا نه!!یه نگاه کردم به گوشی....که انگار از نگاهم ترسید و قطع شد
(ماشالله ابهت رو گوشی ام تاثیر میذاره)
همون لحظه ماهیار هم اومد ........و رو کرد طرف منو گفت :تصمیمتو گرفتی ؟؟خونه مایی دیگه نه؟؟
من:اخه میدونی........
ماهیار: دهه........نیم ساعت گریه میکردی سبک نشدی....بیاد دیگه
کوله امو کشید و گفت :یالا بجنب
ماهیار:خوب اینم خونه امون
یه نگاهی به خونه کردم
یا ابولفضل عباس !!ای خونه اس یا کاخ سفید ؟؟
بابا کاخ سفید میاد اینو میبینه شرمنده میشه جان تو!!
معمارش کدوم الاغی بوده که فرق خونه و قصرو تشخیص نداده؟؟
داشتم سعی میکردم فک افتاده وسط خیابونم جمع کنم که نگاهم افتاد به ته خیابونو و دیگه با کارتک هم فکم جمع نمیشد
وای خدا چه باغ خوشگلی !!
ته خیابون یه باغ خیلی خوشگل بود چون شبیه پارک بود اول فکر کردم عمومیه ولی از قفل درش و فضای فوق العاده با صفای توش دست گیرم شد که مفتی نیست و صاحاب داره !!بخشکی شانس
ماهیار دعوتم کرد که برم داخل خونه و منم یه ذره تعارف که کردم رفتم تو
بدون توجه به داخل خونه و دکوراسیون شیکش رومو کردم سمت ماهیار که داشت میرفت سمت آشپزخونه
من:یه چیز بپرسم؟؟
یه بطری اب از تو یخچال برداشت و سر کشید و نگام کرد که یعنی بپرس
خوب حالا که چی؟؟ زبون نداری؟؟
من:اون باغ ته خیابون .....چیزه یعنی چیزه دیگه؟؟ خیلی با مزه نه نه خیلی اینه اه............جونم در بیاد ....منظورم اینه که مال کیه که اینقدر با صفا و مامانیه؟؟
ماهیار اب از تو دهنش پرید بیرون بیشعور و با خنده گفت:مگه باغم با مزه و مامانی میشه ؟؟
من: حالا که شده ...جواب منو بده
ماهیار:خوشت اومده ازش ؟؟
من:اوهوم
ماهیار:میخوای بری توش بگردی؟؟
من:اوهوم
ماهیار: یه ساعت دیگه خوبه؟؟
من: عالیه!.......مگه ازصاحب باغ اجازه داری؟؟
ماهیار:صاحب باغ عمومه......اره بابا اجازه دارم
من با ذوق پریدم بالا !! عادت های ناپسنده دیگه چه میشه کرد حالا حیف که ماهیار بود وگرنه یه حرکت مخصوص با کمرم داشتم که هر وقت ذوق میکردم اون حرکتو میکردم !!
عین این مصری ها دستامم تکون میدادم
ولی الان جلو این پسره زشت بود یهو دیدی میگفت این خله کیه من راه دادم تو خونه امون !!و با تیپا به سوی بیرون هدایتم میکرد
به همون بالا پریدن بسنده کردم و رفتم سمت مبل و کوله امو گذاشتم روش !! از صبح رو دوشم بود؟؟
خیلی سنگین بود لا مصب منو باید جز زنان اهنین حساب میکردن با این زورم به خدا
رضا زده از بلند کردنش عاجز میموند
زیپشو باز کردم و همه ی لباس هامو که چپونده بودم توش ریختم بیرون ....البته نه همه اشو
(بعضی از لباس ها که نباید بذاری بیرون که همه ببینن که یه حریمی گفتن یه وسایل شخصی گفتن یه پسر نامحرمی گفتن .....کشکی نی که!!)
عروسک خرس خوشگلمو هم که اسمش خرسی بود و عروسک دانیاسور سبزم که اسمش دانی بودم در اوردم و گذاشتم رو مبل یه دست لباس و شال برداشتم و منتظر شدم ماهیار از دستشویی تشریف بیارن تا بپرسم کجا برم تعویض لباس
ده دقیقه صبر کردم نیومد
رفتم دو رخونه چرخ شدم البته همه اشو که نتونستم ببینم خیلی گنده بود والا یه ملت تو این خونه جا میشدن حتی میتونستن تو حالش زمین کشاورزی درست کنن و تو اتاقا دام داری کنن !!
گوسفنداشونم میتونن بذارن تو حیاط بچرن
رو پشت بومم جون میداد واسه کفتر بازی بچه محلای ما
احتمالا یه استخر گنده هم دارن که توش میتونن کوسه موسه پرورش بدن
به فکرای چرت و پرتم خنده ام میگرفت مخصوصا از فکر اینکه الان تو اتاق هاشون به جای گوسفند دارن اون ماهیار و بردارشو می پروروندن.......
یهو چشمم خورد به یه عکس گنده که رو دیوار یکی از اتاقا زده بودن از اون جا مشخص نبود کیه و چه شکلیه اما از همون دور چشم های سبزش چشمک میزد !!
یه نگاه به دور پذیرایی انداختم و به چهار دست مبلی که تو سالن با نظم و سلیقه چیده شده بود نگاه کردم یه طرف سالن مبل های قرمز و مشکی بود و یه دکوراسیون مدرن با تابلو هایی کلاسیک که داد میزد یه پول خوشگل براش پیاده شدن !!همه اش هم خط خطی بود !!انگار داده بودی تقی بچه نق نقوی همسایه امون کشیده بودشون
اما خوب خوشگل بودن دیگه
یه طرف دیگه مبلمان قهوه ای شکلاتی بود که وسطش یه فرش پرز بلند قهوه ای بود این مبلا به شکل دایره به هم میچسبیدن و روبروش یه ال سی دی اندازه پرده سینما گذاشته بودن که دو طرف ال سی دی باند های گنده بود و کنار باند ها عروسک های بزرگ دو تا دختر بود که دامن های گنده و پفی پوشیده بودن و یه چتر خوشگل هم رفته بودن این قسمت سالن پر از عتیق بود و مجسمه و تابلو های چهره ی فوق العاده طبیعی که پولشم فوق العاده طبیعی بوده از اون قسمت یه پله میخورد و رفت سمت پنجره ی بزرگ کنار سالن که کنارش یه مبل یه تیکه چسبیده بود بهش که رنگشم بنفش خوشرنگ بود و کوسن های رنگاوارنگ داشت
سمت دیگه ی سالن که من باشم گلخونه بود و کنارش مبل های چرم سبز روشن که میچرخیدن و خیلی نرم بودن معلوم بود که خیلی گرم و نرمن !!
و با فضای گلخونه که پر گل و گیاه بود ست شده بود و شده بود ماه سرمو چرخوندم و دیدم ماهیار اب چکون از دستاش داره میره تو یه اتاق که داد زدم :شازده یه لحظه تشریف بیارین
اومد طرفم و درحالی که دستاشو با شلوارش خشک میکرد گفت : بله
من: رفته بودی نصف عمرت تو دستشویی فکر کرده بودی رفتی جزایر قناری که نمیومدی بیرون نه ؟؟
ماهیار خندید و گفت :تو به تایم دستشویی رفتنم هم کار داری؟؟
من: نه شازده اما چون وقت طلاست شما داشتی طلاتو صرف دستشویی میکردی گفتم امر به معروف کرده باشم
ماهیار یه نیم خنده ای کرد و گفت: این زبونه یا گردن زرافه که اینقد درازه ؟؟
یه لبخند گنده به پهنای کل صورتم زدم که یعنی گردن زرافه اس!!
ماهیار :خوب حالا کارت؟؟
نیشمو بستم و گفتم: اهان !!من کجا باید برم تعویض لباس
ماهیار: خانوم محترم اتاق پرو نیداریم باید بیای تو اتاخ ما لباس عوض کنی؟؟
من : اتاخ؟؟یا اتاق؟؟
ماهیار: همون!!مهم معنی و باطنه که همون اتاق بود
من : کدومه اتاختون ؟
ماهیار :اونا ها
با دست به اتاق انتهای راهرو اشاره کرد و گفت :برو عوض کن
رفتم سمت اتاق و بدون اینکه به اتاق نگا کنم لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون ماهیار جلوی تلویزیون داشت با موبایلش حرف میزد رفتم کنار کیفم و به ساعت نگاه کردم یه ربع مونده بود
همون موقع ماهیار تلفنشو قطع کرد و نگام کرد یه لباس فیروزه ای با یه شال فیروزه ای سرم بود چندان گرون نبود اما خوب بود !!
-میگم اون تخت دو تایی مال کیه؟؟
جون شما اگه من به اتاخ نیگا کرده باشم
-من و داداشم دیگه نابغه
-وا....با این همه سکنات و ممکنات و خدم و حشم و کاخ و باغ و اینا یهه اتاق رو دونفری مصرف میکنین...واقعا که دست لامپ کم مصرفو از پشت بستین
خنده اشو خورد و گفت : جای خواب ما یکیه اما اتاق مطالعه و لباس و وسایل داداشیم اونجاست
با دست به جایی که اشاره کرد نگاه کردم اما......درش بسته بود
ماهیار خندید و گفت : درشو اکثرا قفل میکنه ...ماهم نمیدونیم اون تو چی داره؟؟
یه ذره سکوت کرد و بعد
ماهیار با لبخند گفت: هانا خانم امروز کارنامه های مارو دادن مال شما رو چی ؟؟
من :اره دادن
در ضمن نیشمم باز کردم
ماهیار: مال من که افتضاح شد !!
من :چند شدی مگه؟؟
ماهیار : نوزده و نود و هشت
یه پوف کردم و گفتم: منو مسخره کردی
ماهیار: نه جون تو خیلی بده من انتظار 20 داشتم
من: کدوم مدرسه میدرسی؟؟
ماهیار: هان؟؟
من : کدوم مدرسه درس میخونی؟؟
ماهیار: تیزهوشان عارف
من :اه .....به به .....پس شما هم تو المپیاد علمی هستین
ماهیار یه پشت چشم خوشگل برام نازک کرد یاد شمسی خانوم(صاحب خونه قبلیم) افتادم که واسه زنای محل پز میداد
من :خوب حالا
ماهیار: معدل شما چند شد؟؟
بدون شرح کارنامه رو دادم دستش دو دقیقه ای ساکت بود برگشتم گفتم: جارو کجاس؟؟
ماهیار: هان؟؟میخوای چیکار؟؟
من : میخوام فکتو از رو زمین جمع کنم
ماهیار از شوک در اومد و گفت :تو چیجوری میرسی درس بخونی؟؟
من :همون جوری که شما درس میخونی .......
با مظلومیت گفتم : ماهیار !!
ماهیار : هان؟؟
من : میشه امشب رو تا صبح بیدار بمونی باهام درس بخونی و یادم بدی !!اخه امروز اصلا درس نخوندم
ماهیار: میخوای بریم باغ درس بخونیم
چه قدر ماها مثبتیم تورو خدا!!همگی در راه کسب علم و دانش و در جهت پیشرفت کشور میکوشیم
سرفراز باشی میهن من!!
هه هه!!- آخیش ......بالاخره تموم شد
ماهیار: تو که بهتر از من بلد بودی نفله
-نفله که تویی ......درضمن درست صحبت کن ......
ماهیار دراز کشید رو زمین خاکی باغ و منم کشید که یعنی منم دراز بکشیم
ماه وسط اسمون داشت واسه خودش قر میداد
ستاره ها هم همه باهم دست میزدن واسه اش
یه نور مهتابی از یه لامپ بلند پایه میتابید و ما زیر همون نور درس خوندیم
زمین سرد سرد بود و به احتمال ما خاکی خاکی شده بودیم
چشمامو به خاطر نور لامپ جمع کرده بودم و دستامو زیر سرم گذاشته بودم: ساعت چنده؟؟
ماهیار: فکر کنم سه
سریع بلند شدم و گفتم :چی؟؟
ماهیار: سه شایدم چهار..چیه مگه؟؟
من: هیچی فقط باورم نمیشه به این زودی اواره کوچه خیابونا شدم که ساعت سه بیرون خونه خودم کنار یه پسر علاف تر از خودم دراز کشیدم
ماهیار: چقدر زود میگیری ماشالله
من: برو خودتو مسخره کن
ماهیار: راستش یه چیزی تو ذهنم میچرخه نمیتونم بپرسم؟؟
من: چی؟؟
ماهیار:تو کسی رو نداری؟؟خاله ای ،عمه ای؟؟ فامیلی چیزی؟؟
اخم کردم و با صدای سرما خورده ای گفتم: نه
ماهیار: پس پول دفن پدر و مادرتو اونم تو بهشت زهرا کی داده؟؟
ساکت بودم
به درخت تکیه دادم و زانوهامو بغل کردم
ماهیار:نکنه کمیته امداد؟؟
نباید دروغ میگفتم: نه
ماهیار: پس کی؟؟صاب خونه ات؟؟
من: نه
ماهیار:انجمن اولیا و مربیان مدرسه؟؟
من :نه........هیچ کی در مورد مشکلات من چیزی نمیدونه ....حتی دوستام !!فقط مدیرمون میدونه
ماهیار: چرا ازشون کمک نمیخوای؟؟
من : چقدر میتونن کمکم کنن ........یه تومن ......دو تومن ......بیست تومن.....؟؟.......به مدت چقدر .؟؟به چه قیمتی؟؟ به قیمت بد شدن بین همه دوستام ؟؟به قیمت نگاه کردن مادراشون به یه چشم دیگه؟؟و اخرشم انداختنم بیرون از مدرسه ای که واسه درس خوندن توش جون کندم؟؟غیر از اینه؟؟
ماهیار: چرا اینقدر بدبینی؟؟میتونی بخوای کسی نفهمه که .......
حرفشو قطع کردم:بسه!!........بسه ماهیار !!!!!تمومش کن !!!!!اونا هر چقدر هم که خوب باشن منو درک نمیکنن ......حتی تو هم منو درک نمیکنی!........میدونم تو ذهنت چی درموردم فکر میکنی.....میدونم تو دلت میگی !!این دختره چه جور دختریه که قبول کرد شبو پیش من بمونه!!چه جور ادمیه که تونسته با اون همه بدبختی تو اون مدرسه با اون همه مخارج دووم بیاره ......یا چرا اینقدر راحت با دوستاش تو گیم نت نشته بود و بازی میکرد؟؟ یا چه میدونم اصن چیجوری قبول کرد اونشب من پیشش بمونم ؟؟به پیر به پیغمبر من همه اینا رو میدونم ....میدونم اونایی که اسما خیر و خوب و با خدان هم همینجوری به من نگاه میکنن یه سرخر یا یه گدایی که باید یه چی بذارن کف دستش تا کنه نشه.......
دیگه اشکام میریخت رو صورتم و منم کلافه پاکشون میکردم...اونم بلند شده بود و با سری که زیر انداخته بود گوش میداد ....گرچه فکر کنم بازم خوابیده ...پس با خیالت راحت دردد و دل میکنم:دلت چی میخواد بدونی؟؟کی خرجمو میداد؟؟کی منو گذاشت اون مدرسه؟؟ کی ؟؟دلت میخواد اسم اون فرشته ی نجاتی رو بگم که شده فرشته ی مرگم ؟؟فرشته ی مرگ مادر و پدرم ؟؟
یه کثافت عوضی که هر روز تو پول بیشتر غرق میشه......پدربزرگم ........یه احمق خر پول که فقط پول تحصیلات منو میده ....میذاره مامانم تو بیماستان جون بده و حتی ملاقاتش نره .....اجازه میده بابام دق کنه و من بدبخت با گریه نصفه شب به هر کس و ناکسی رو بزنم و جلو هرکسی هق هق کنم که تورو خدا بابامو ببرید بیمارستان اونوقت خودش فقط گوشیو برداره بعد تمام حرفای من بگه ، اگه دیگه کاری ندای قطع کن .......تو نمیفهمی ............وقتی پدر بزرگ من خودش نمیتونه منو بفهمه من از کی کمک بگیرم اخه .......برم پیش قاتل عزیز ترین ادم های زندگیم؟که بازم مثل دفعه ی قبل در رو روم ببنده و بگه :من شما رو نمیشناسم
خسته شدم .....یهو انرژیم تموم شد و فقط تونستم با زحمت از جام بلند شم و با ماهیار که برخلاف تصور من بیدار بود تا خونه هم قدم بشم......................
**********
مدرسه چه طور بود؟؟
برگشتم سمت صدا.....وای خدا ماهیاره؟؟ اینجا چیکار میکنه؟؟
با چشمام اشاره زدم که یعنی اگه بیای نزدیک میزنم قلم پات که هیچ خودکار پاتو هم خورد میکنم
اونم گرفت و یه ذره دور شد البته یه ذره که نه رفت اونور خیابون و منم اینور خیابون ......داشتیم با نازی و قزی میرفتیم و من خرگیجه گرفته بودم نمیدونستم به اشاره های ماهیار نگا کنم یا به حرفای نازی اینا گوش کنم یهو با سقلمه ی قزی یه اوخی گفتم و خودمو جمع کردم ......قزی زیر گوشم گفت: این پسره با تو سنمی داره؟؟
منم که خنگ دو عالم گفتم: کی ؟؟کدوم پسره؟؟کجا؟؟
نازی خدید و گفت :همون که اون سمت خیابون داره خودکشی میکنه شماره بده
قزی ادامه اشو گرفت و درحالی که زیر چشمی ماهیار رو نگاه میکرد گفت:اوا این همون صاحب گیم نته نی......همون که اون روز زل زده بود بهمون؟؟
اینا فکر کنم مادر زادی منحرف متولد شده بودن......چه تعبیرا ؟؟ واه واه واه؟؟ خواهرا بسیجی باشید.......بسیجی رفتار کنید ما پیرو راه امام و شهدا ایم خواهرا ........این حرکات زننده و زشت دیگر چیست؟؟
به یه جایی که رسیدیم از نازی و قزی جدا شدم و یه ذره بعد ماهیار اومد سمتم......اینگار منتظر بود اینا برن فقط
واستادم.........واستاد
لبامو طلبکارانه یه گوشه جمع کردم و ابروهامم کردم تو هم و دست به سینه روبروش ایستادم .......پاهامم با ریتم میزدم رو زمین
ماهیار: ها؟؟
من : کی به تو گفت بیای دنبال من
اول بهم یه ذره نگاه کرد .......بعد خوب نگاه کرد یه لبخند محوم زد .........دیگه یه لبخند به اندازه یه وجب زد( فوق دختر کش )
و باهمون حالت دستاشو اورد جلو و دستامو اروم باز کرد و انداخت اطرافم و منم چرخوندم و خودشم اومد کنارم و انگشتامو باز کرد و انگشتای منو گذاشت بین دستاشو و محکم دستمو گرفت و حرکت کرد ..........میخواستم جیغ بزنم اما نزدم میخواستم بزنم له اش کنم بگم به چه جراتی به من دست زدی مرتیکه لا اوبالی....ولی نگفتم میخواستم خیلی کارا بکنم و نکردم فقز اروم گفتم :دستمو ول کن .........
ماهیار قدم میزد و هنوزم لبخند داشت
و منم دنبال خودش میکشید
دوباره یه ذره بلند تر گفتم: دستمو ول کن ماهیار
زیر لب گفت :هیس.......فعلا باید تحمل کنی .....
پیاده رو شلوغ بود و من نمیخواستم ابروی هردومون بره میدونستم قرمز شدم هم از عصبانیت هم از خجالت اما بازم اروم پرسیدم: چرا باید تحمل کنم .......چون بهم جا و غذا دادی؟؟.......من اگر میخواستم اینجوری جا و غذا پیدا کنم که راه های ..........
ماهیار با دستش اروم یه ضربه زد رو دهنم و و انگشتاشو گرفت جلو دهنم و اروم گفت:هانا دو دقیقه منفی بافی رو بذار کنار.......اون پاساژی که داریم میریم توش مال دوستامه و من که بدون نسبت خاصی باتو نمیتونم برم توشو و برات خرید کنم؟؟ میتونم؟؟
پاساژ ؟؟کدوم پاساژ؟؟
یه نگاه به دور و بر کردم.........کی اومدیم اینجا؟؟
یه نگاه به ماهیار کردم که دستش هنوز جلو دهنم بود ........جون شما این افکار خبیث مارو یک لحظه به حال خودمون نمیذارن........یه لبخند گشاد زدم و دست ماهیارو که جلو دهنم بود و گاز گرفتم و اونم اومد یه دونه بزنتم که جاخالی دادم و در رفتم و درهمون حال گفتم : لازم نیست واسم خرید کنی؟؟ من چیزی نمیخوام؟؟
کوله امو گرفته بودم تو بغلمو و میدویدم .....با سرعت برق و باد میرفتم (عین یه اسب تیز پا ....هه هه والا مارو چه به اسب )
اونم کوله اشو محکم گرفته بود و میدوید از پله ها برقی ها میدویدم بالا و اونم اومد بالا.........به همه تنه میزدم و بایه ببخشید میدویدم که برم........نزدیک یه ستون بودم و داشتم میدویدم برگشتم ببینم ماهیار کجاس؟؟ هو هه حالا کلی مونده به من برسه و منم سرخوش رومو برگردوندم که شاتالاپ
فکر کنم همون ستونه اس..........
سرمو اوردم بالا که ای بابا !!!!! این نره غولو کی خدا گذاشت سر راه ما؟؟
بیچاره همه خریداش ریخته بود زمین ......یه پسر 24-25-26 نمیدونم بالاخره یه سنی داشت دیگه موهای خردلی داشت و چشمای عسلی تیپش هم که توپ .........البته کسی که میاد تو این پاساژ باید یه همچین تیپی هم داشته باشه......خم شدم وسایلاشو جمع کنم که گفت : نمیخواد دست بزنی
جمع کن بابا حالتو ..........حالا فکر کرده من خیلی مشتاقم وسایلاشو جمع کنم
اگه به ستون خرده بودم بهتر بود .....البته اینم کم از ستون نداشت
اومدم برم عقب که یکی دو دستی شونه هامو از پشت گرفت و یه خنده مستانه زد منم با عجز گفتم: ماهیار!!!!!!!
اومدم برم عقب که یکی دو دستی شونه هامو از پشت گرفت و یه خنده مستانه زد منم با عجز گفتم: ماهیار!!!!!!!
ماهیار از پشت سر پهلومو قلقلک داد و گفت : دیدی گرفتمت
مرتیکه لوس
خودمو ازاد کردم و از اقاهه معذرت خواستم که اونم یه جور بدی به ماهیار نگاه کرد و رفت.......اینم از راه نیومده واسه ما ادم شد.......بیا برو....برو جناب ستون متحرک
ماهیار اشاره کرد به یه مغازه که یه پسره دم درش ایستاده بودو مارا با لبخند نگاه میکرد و گفت: بریم هانا خانوم؟؟
- حالا مثلا من بگم نریم نمیریم؟؟
ماهیار: باید روش فکر کنم
- بیشعور......یالا راه بیوفت
ماهیار: هانا!! ادم باش
- نه این که توادمی!!
ماهیار: منظورم این بود که این قدر مثل فرشته ها رفتار نکن
- نکنه دلت میخواد بدوم دوباره بزنم تو دک و پزت؟؟
ماهیار :تو مثل اینکه بدت نمیاد دوباره به یکی دیگه بخوری
اخمامو در هم جمع کردم و رفتم طرف همون مغازه ، پسره از همون فاصله گفت :خوش اومدید خانوم ....بفرمایید
ای حال میداد دور بزنم برم اونور این ضایع بشه ای حال میداد
ماهیار خودشو رسوند و با یه لبخند مصنوعی به م تعارف کرد که برم تو
پسره یه ضربه زد به بازوی ماهیار و گفت: وروجکت بازارو ریخته به هم
با قبول اینکه من وروجکم اون ت مالکیت چی بود ؟؟
یعنی که چی اقا ؟؟ برادر شماهم به فساد گرایش پیدا کردی؟؟بسیجی باش!!
ماهیار یه جوری نگام کرد و گفت: فقط وروجک گفتی و بس؟؟
اون پسره : حالا چی میخوای براش بخری ؟؟
من که داشتم مانتو های گوشه سالنو دونه دونه رد میکردم و میدیدم داد زدم: قرار نیس ماهیار برام چیزی بخره ؟؟ خودم میخرم ......ماهیار جون زیادی تو زحمت افتاده .....لباسام دیگه باید به خرج خودم باشه
ماهیار ابروهاش رفت بالا و چشمک زد که یعنی ادامه بده
خوششان امد
واستا یه ضد حالی بهت بزنم !!
پسره : خدا زیاد کنه از این دوست دخترا .......خدا بده شانس .........ماکه هرچی دختر دورمونه ذرت و ذرت کادو میخوان کادوی مارم با یه جوراب سر و تهشو هم میارن....
من پشت چشمی نازک کردم به یارو کهو یعنی لیاقت نداری مثل من گیرت بیاد گرچه این ماهیارم همچی لیاقت نداشت........
ماهیار : مهران !! داداش .....هانا رو نباید با هیچ دختری مقایسه کرد .....هانای من گله ....نفسمه......میمیرم برای نگاهاش
یا علی !!
من : وای توروخدا نگو ماهیار........اصلا حرف مرگو نزن که دلم ریش میشه ....خدا نکنه تو بمیری عزیزم .....الهی من پیش مرگت بشم
مهران (همون پسره):واستا یه روز شبنمو میارم از هانا خانوم یاد بگیره چه جوری قربون صدقه من بره
ماهیار : عزیزم انتخاب کردی خانومی؟؟
من : ماهیار جون سخته انتخاب !! میای کمک!! اخه میخوام به سلیقه تو باشه
ماهیار اومد کنارم ایستاد و با یه ته خنده ای گفت :کدومو میخوای عشقم؟؟
منم زیر لب گفتم : فعلا خفه شو عشقم ......پول مول ندی پای این بنجل ها یه وقت ....من اینا رو عمرا بپوشم ........
ماهیار : پس یه دونه بردارم پروف کن بعد ایراد بگیر
- وا .......من که رو حرف توحرف نمیزنم عسیسم
ماهیار : اینم حرفیه .....
ماهیار مثلا یهو گوشیش ز زد و رفت بیرون و یه ثایه بعد داد زد: هانا جان ....خوشگلم بیا بریم وقت ارایشگاهت مثل اینکه دیر شده
پوووووخ .......مسخره !! من و ارایشگاه ..........من برم ارایشگاه پس ارایشگاه کجا میره؟؟
سرسری از مهران خدافظی کردیم و رفتیم بیرون از پاساژ و جاهای دیگه رو هم گشتیم دیگه الارم شکمم بلند شده بود گشنش بود کوچولو !!
هواهم تاریک بود یعنی دم غروب بود تاریک تاریک هم نبود
ماهیار یه مانتو دیگه هم خرید......نمیدونم این سلیقه رو از کجا اورده بود ؟؟ همچین شیک و پیک برام لباس انتخاب کرد و گرون که حالا انگار فردا میخوام برم انتالیا.....!!
استینشو گرفتم و کشیدم : اه ......ماهیار بسه دیگه خسته شدم!
ماهیار گردنشو یه تکون داد ، یه تیخ صدا داد و به من گفت : بریم یه چی بخوریم؟؟
خندیدم( هر هر هر ........الان این لبخندتو جمع میکنی یا بیام جمعت کنم .....دلت بسوزه وجدان ......دارم میرم رستوران !!)
با ماهیار سوار تاکسی شدیم ....ده تا پلاستیک دست اون بود دو تا هم دست من ....البته اقا کیفشونم دست من داده بود .....عارش میومد با کیف مدرسه بره خریده ......!!از اون دوازده تا پلاستیک یازده تاشو واسه خودش خریده بود ......فقط اسما به پای من تموم شد .........
اخ جون غذا!!!(نخورده ای مگه تو؟؟.....وجدان جونم !!!.......جانم ..........برو گمشو عزیزم )
غذا رو خیلی اروم خوردم .....یه دست بختیاری و یه دست جوجه .......دستگاه گوارشیم بدجور ارور میداد لاکردا .....نه اینکه از این غذا ها خیلی وقت بود هضم نکرده بود ندیده بود بدبخت !!
دیگه داشتم از زور خوردن و چپوندن تو حلقم بالا میووردم .......پر شده بودم ......بلا نصبت شما اندازه گاو خورده بودم
نوشابه رو دادم بالا
ماهیار : هانا ......تو جز نخبگانی نه؟؟
نوشابه رو با یه پخی دادم بیرون ....( ای کثافت ..زدی رو میزیشونو کثیف کردی....این که چیزی نیس ماهیار که رفت میخوام دماغم هم با رو میزیشون پاک کنم )
نخبه ..یا حضرت ادم !!..نمردیم یکی مارو ادم حسابی حساب کرد ....اره عزیزم نخبه چیه من خود انیشتنم.....
- ولک چه خبره نخبه باشم !! فقط معدلم بالاس مثل خیلی های دیگه
ماهیار: واست یه کاری دارم!!
جدی شدم ......کار؟؟ (اخم کردی مثلا جدی شدی؟؟....پ چی)
با ابهام سرمو تکون دادم که یعی چه کاری؟؟
ماهیار یه ذره نزدیک اومد و گفت : کار سختی نیست .....البته فکر کنم برای تو سخت نباشه
من :چه کاری؟؟عین ادم حرف میزنی یا نه؟؟
ماهیار : بازی.........میخوام بازی کنی؟؟
- : واسه یه بازی این همه مقدمه نمیان........چی هست ؟؟ که نیاز به خریدن لباس داشت
ماهیار: پس فهمیدی برا چی امروز بردمت خرید؟؟
- : خودت میگی نخبه ام
:ببین هانا!! تو که لنگ پولی و جا و غذا .......منم دنبال یکی مثل تو میگردم .....
- : برای چی ؟؟مگه من چیکار میتونم انجام بدم ؟؟
- خیلی چیزا.......
اَی ناقلا
-: مثلا؟؟
- یه تقلب ماهرانه تو بازی
اه نه بابا ........چه کار سختی ...من که انیشتنم توش میمونم برم بگم ادیسون جون بیاد با یه نظر حلش کنه
: تو بازی پول نیس ماهیار!! بچه گول نزن
: چه فرقی داره؟ بازی یا قمار؟؟
اصلا فرق نداره .....تو خودتو ناراحت نکن
- : چی گیر من میاد؟؟
- پولش
- : چی گیر تو میاد پس؟؟
- پولش..... اونقدری هست که بین من و تو و چند نفر دیگه نصف بشه
نوچ ......باز مارو خدا گذاشت سر دو راهی ...خدا جون اخه وقتی به من زبون بسته اب و دون نمیدی پر میکشم میرم پیش همون برادران کفتر باز به مسیر انحرافی علاقه مند میشم .....میشم عامل فساد جوامع و جوانان ......تهاجم فرهنگی ایجاد میکنم ......قمارباز که هیچی پسربازم میشم اونوقت خودت بیا جمعم کن !!
با ضربه انگشتام رو میز فکر هم میکردم
باید قبول میکردم ؟؟ باید به حرف این نی قلیونی که جلوم نشسته و با خواهش نگام میکنه اعتماد کنم ؟؟
- باید چیکار کنم؟
ماهیار یه جیغی کشید که سیخ سر جام نشستم همه نگامون کردن یهو......
ماهیار: قبول میکنی پس؟؟
بدون این که بفهمم جیغش برا چی بوده خودمم یه جیغ کشیدم پشت بندش ....نمیدونم این انرژی اتمی رو امروز از کجام اورده بودم ....؟؟ تموم نمیشد که؟؟
پاهامو جمع کردم و چهار زانو نشستم رو صندلی و گفتم : سوسکی چیزی دیدی ماهیار ؟؟
ماهیار : با تعجب نگام کرد و گفت : اره خاله سوسکه بود رفت پیش اقا موشه
یه جیغ دیگه کشیدم : موشم هست
ماهیار خیز برداشت رو میزو و جلو دهنمو گرفت و گفت : ساکت باش د چرا جیغ میکشی دختر ؟؟ الان میان محترما با یه در (بوقی) پرتمون میکنن بیرونا!!!!!
با ناخونام دستشو چنگ زدم و وقتی که برداشت گفتم : پس سوسک ندیدی؟؟
ماهیار : چون تو گفتی قبول میکنی هیجان زده شدم
تو چه زپرتی هستی که با یه حرف من هیجان زده شدی ........ادیسون دوست عزیزم وقتی برقو اختراع کرد اینقدر هیجان زده نشد .....
من : باید توضیح بدی تا بعد
ماهیار لپمو کشید و بلندشد بره که حساب کنه
فکر کنم دو دقیقه دیگه صاحب رستوران میومد پول میزو حساب میکنه یه چی هم دستی میزاره روش و میگه شما فقط برید تورو خدا
این که رفت منم تنها موندم بین این همه دختر و پسری که تو رستوران در حین لمبوندن بهم بد نگا میکردن......خدایا چشم های شور را که چشم دیدن جیغ زدن دو عدد جوانک را ندارند را از ما دور بگردان .......فوت
یه تخت دو طبقه تو اتاق ماهیار بود که من بالا که جای برادر ماهیار بود میخسبیدم (لری :به معنای خوابیدن)
راستی این برادر ماهیار این خوشگل چشم سبزه که عکسشم 80 در 90 زدن به دیوار کجاس اصلا؟؟ما زیارتشون کنیم شاید حاجت روا شدیم
رو تخت بالا دراز کشیده بودم و ماهیار هم رو تخت پایین........هردو فردا امتحان شیمی داشتیم و زیر نورچراغ خواب سقفی درس میخوندیم ......
ماهیار یه ضربه با لگد زد به بالا (زیر تخت بالایی) و گفت : تموم نشد؟؟
من: چرا وحشی بازی در میاری؟؟ چرا بابا تموم شد.......ماهیار !! شرمنده میشه این پتو رو عوض کنی؟؟
ماهیار: چرا؟؟
من :مال یکی دیگه اس دلم نمیاد باهاش بخوابم .....مورموم میشه .....ایشو چیشم میشه .....
ماهیار: خوب اونو بده پایین بیا با مال من بخواب .......با مال من که ایشت نمیشه؟؟
بله ......بله
سرمو از همون بالا پایین بردم و به ماهیار که دراز کشیده بودو دستش زیر سرش بود نگاه کردم : میگم مال یکی دیگه اس نمیخوابم .........اونوقت میگی با مال تو بخوابم؟؟
سر و ته داشتم نگاش میکردم
پ چرا حرف نمیزنه؟؟
ماهیار: موهاتو رنگ کردی؟؟
موهامو ؟؟ وای همه موهام ریخته پایین
سریع جمعشون کردم ...........خاک تو سرت
ماهیار: چرا جمعشون کردی؟؟ راحت باش
همین دیگه راحت بودم که این شد
موهامو جمع کردم و چراغو خاموش کردم و بیخیال پتو داشتم میشدم که ماهیار از نردبون تخت اومد بالا و پتوی خودشو و با مال برادرش عوض کرد و کشید روم.....تو تاریکی موهامو ناز کرد و گفت : شب بخیر هانا خونومی خجالتی!!!
موهام!!!!! خدایا چرا موهای منو اینجوری افریدی .....چرا همه میپرسن رنگ کردم ......اخه خدا از تو بعیده خودت یه عامل انحرافی که نه کل هیکل من عوامل انحرافیه اونوقت میگی ادم چرا خام حوا شد .......والا
حالا خدایا من پانشم صبح ببینم بابت ناشکری کچلم کردی ها .......بابا غلط کردم .....اصلا همین عوامل احرافیه که نمک زندگیه.......از قدیم گفتن بنده با خدایش ناشکری کند ابلهان باور کنند .............
راستی من چرا از پتوی ماهیار بدم نیومد چقدرم نرمه !!!!!!!(پتوی ماهیار.....بخوابید ...بخرید....... حالشو ببرید .....اگهی بازرگانی )

خاطرات دفاع مقدس

حسین همدانی

 بین عملیات الی بیت‌المقدس تا عملیات رمضان و حمله به جنوب لبنان یک ارتباطی وجود داشت، اگر ما به سمت بصره رفته بودیم، آنجا را می‌گرفتیم، به همین خاطر تقریباً کشورهای خلیج فارس آن را تهدیدی برای خودشان می‌دانستند، از سوی دیگر آنها به حساسیتی که ایران نسبت به جنوب لبنان داشت، واقف بودند، لذا سربازان اسرائیلی به جنوب لبنان حمله کردند که فکر می‌کنم یک توفق و توطئه بود، زیرا باعث شد که نیروها که برای چند روز استراحت به تهران آمده بودند به لبنان اعزام شوند تا بین عملیات الی بیت‌المقدس و عملیات بعدی فاصله ایجاد شود و عراقی‌ها نیز فرصت پیدا کنند که به یک تاکتیک و حرکات جدید دست بزنند به نحوی که ما در عملیات رمضان با خاکریزهای مثلثی دشمن مواجه شدیم و در آنها گیر کردیم و عملیات نیز ناموفق بود.

به نظر من از موفقیت عملیات الی بیت‌المقدس نتوانستیم برای تصرف بصره استفاده کنیم، بعد از آزادی خرمشهر حاج احمد و حاج همت برای عیادت از مجروحین و دیدار با خانواده شهدا به تهران رفتند، یک روز برادر رحیم صفوی مرا خواست و بعد از خبر حمله به جنوب لبنان، گفت شما آماده شوید که خط را تحویل تیپ۷ نجف اشرف به فرماندهی احمد کاظمی بدهید و قطار آماده است تا وسایل و نیروهایتان را به تهران انتقال دهد.

این کار سنگینی بود که ۲-۳ روزطول کشید تا ما خط را تحویل تیپ نجف دادیم، البته حاج همت هم از تهران به منطقه آمد که زودتر کار انجام شود، ما از محل انرژی اتمی‌ به آبادان و خرمشهر آمدیم، چون پل خرمشهر را عراقی‌ها منهدم کرده بودند، یک پل جدیدی در کنارش زده شده بود که ما نیز از آن به سمت جاده خرمشهر عبور کردیم و هوا هم گرم بود که در این زمان یک ماشین ارتشی از پشت خاکریز جلو ما آمد.

من که پشت فرمان بودم زدم روی ترمز چون پایم مجروح بود، برایم خیلی سخت بود که درنتیجه ماشین با سرعت ۴۰-۵۰ کیلومتر واژگون شد وروی یک خاکریز گیر کرد و چهار چرخش رفت هوا و روی من روغن داغ و بنزین می‌ریخت و حاج همت هم زیر ماشین گیر کرده بودند و منتظر بودیم که کِی آتش می‌گیرد چون هیچ ماشین و کسی هم نبود که به داد ما برسد.

حاج همت نیز با همان لهجه اصفهانی می‌گفت همدانی دیدی کجا شهید شدیم، آیا این شهادت محسوب می‌شود یا نه؟ دراین هنگام دو ماشین اتوبوس از برادرهای نجف آبادی که می‌رفتند با نیروی خط تعویض شوند، رسیدند. این جمعیت با یاالله و یاعلی ماشین را برداشتند و ما را بیرون آوردند که البته مقداری آسیب دیده بودیم، درنهایت تیپ به تهران انتقال داده شد و وقتی به تهران رسیدیم، بخشی ازنیروها از تهران به وسیله هواپیما به سوریه منتقل شده بودند، این تحول پایان عملیات الی بیت المقدس بود.

بعد از فتح خرمشهر ما شاهد یک تحول در بین حامیان حاکمیت بعث هستیم ازجمله در کشورهای عربی واروپایی، بعد از این عملیات است که عراقی‌ها یک اتوبان مخصوص از کویت به بصره می‌زنند وطی ۲۴ ساعت نقل و انتقالات انجام می‌شود. از اینجاست که تانک‌های مدرن، هواپیما وحتی سلاح‌هایی که می‌خواستند آزمایش کنند دراختیار عراق گذاشته شد.

حتی سلاح‌های کشتار جمعی، وعملاً شوروی و فرانسه وارد صحنه نبرد شدند و معادلات جنگ به هم خورد و همه بسیج شدند که ازصدام حسین حمایت و دفاع کنند و از همان موقع تا آخر جنگ تحلیل‌های نظامی‌ و سیاسی غرب بر این بودند که دیگر جنگ به موازنه قوا رسیده و دو نیرو برابرند و هیچکدام به پیروزی نمی‌رسند و این جنگ یک جنگ فرسایشی است و برنده ندارد.

اما تا قبل ازاین می‌گفتند برنده این جنگ صدام است، درضمن ما برتری نظامی‌ خود را در عملیات کربلای پنج به همه دنیا ثابت کردیم ولی بازهم می‌گفتند که این جنگ برنده ندارد، ما هر دو عملیات والفجر ۸ و کربلای ۵ را خوب طراحی کردیم و نیروهای ایرانی از اروند عبور کردند و عملیات را انجام دادند و به نزدیکی بصره رسیدند، اینجاست که یک توطئه همه جانبه علیه ما طراحی می‌شود و هواپیمای مسافربری ما را می‌زنند، چاهای نفت نوروز را گلوله باران می‌کنند و کشتی‌های تجاری ما را با موشک می‌زنند و به عبارت دیگر آمریکا وارد جنگ می‌شود و شرق و غرب پیام‌های تهدیدآمیز برای ما می‌فرستد و هشدار می‌دهند که اگر بیش ازاین ادامه دهید، خطرات بیشتری متوجه شما می‌شود.

لپهای خیس و صورتی قسمت1

میدونی بهترین یونجه مال کجاست..............؟
اشکال نداره میرم از یه گاو دیگه میپرسم
ای کثافت بی شعور!!
این اس ام اسای جلف چیه برا من میفرستن!! اه اه.......
اس ام اس رو هنوز کامل نخونده بودم که صدای بلبل بلند شد........چَه چَه می زد لاکردار!!
زنگ بلبلی هم عالمی داره!!
چادرمو برداشتم و با دنپایی های نارنجی پاره پوره کنج حیاط دویدم سمت در و داد زدم:کیه؟؟
مملی از پشت در گفت:اون توپ ما افتاده تو خونه ات ....بدش بیاد اینور!!
این ور و اون ورو نگاه کردم کنار باغچه افتاده بود انداختم بالا و خواستم شوت کنم که یادم افتاد برادران محترم کفتر باز درحال دید زدن ان!!و این بود که منصرف شدم........
توپ رو از بالای دیوار پرت کردم براش و گفتم:حواست باشه دیگه اینورا نیوفته ها!!
داشتم بر میگشتم طرف خونه که تالاپ یه چی خورد تو سرم...... ای بر پدرت لعنت!!
چادرمو زدم به کمرم و به قول مامان خدا بیامرزم عین این هِتِه ها (لات ها) زدم بیرون..........:چرا حواست نیست بچه؟؟
یه چاقو که گوشه ی دیوار حیاط بود برداشتم و توپو خالی کردم.......و پرت کردم طرفش...
والا...فکر کرده من اعصاب دارم........
انجمن شورای سبزی پاک کن ها دم در بودن و داد زدن:هو دختره!!چیکارش داری؟؟بچه یتیمو میزنی؟؟
تو دلم گفتم شما خفه!!فعلا من از همه یتیم ترم......
برگشتم تو خونه و به در تکیه دادم و سرم رو گرفتم تو دستام....همیشه این طور بودم...اعصابم در حد شعبون بی مخ بود!!
اخوی کفتر باز از بالای بوم اطلاع رسانی کرد:بچه ها جیم شین نادر داره میاد!!
حالا مثلا نادر کدوم خریه .... اینا ازش میگرخن!!
صرفا جهت اطلاع: نادر برادر مملی (مخفف محمد علی)بود یعنی پسرای شمسی جووون صاب خونه محترم من!!
همون جور به در تکیه داده بودم که بی شرف با مشت افتاد به جون در:باز کن درو ....د بهت میگم باز کن
درو باز کردم و گفتم:بله؟؟فرمایشی بود؟؟
نادر نگام کرد و گفت:شنیدم اشک مملی رو دراوردی؟؟
من:پو!!من؟؟برو عمو دلت خوشه!!اون برادر تو رو غرق شدن تایتانیک هم ناراحت نمیکنه چه برسه به من!!
نادر صداش رفت بالا...و همزان با افزایش ولوم ،،،زوم اراذل و اوباش کوچه هم رو ما بیشتر شد!!
نادر:پس توپشو عمه ام اومده بود جر داده بود دیگه؟؟
من:صداتو برا من نبر بالاها!!بخوام ببرم بالا گوش اسمون کر میشه...افتاد؟؟
نادر:ولوم پایین واسه ادمای زبون فهمه نه واسه امثال توی زبون نفهم...
من:زبون نفهم هستم که هستم تورو سننه ؟؟
نادر نگام کرد و گفت:ننه ام پیغام داده باید بزنی تو فاز تخلیه وگرنه به خاک بابات قسم با خاک این جا زیر و روت میکنم!!
من:چرا اونوقت؟؟
نادر:زکی!!یه دختر تنها...کم سن و سال...بی ننه بابا....بی پول...به پیشنهاد من که جواب منفی دادن خانوم....صداش رو هم که واسه ما میبره بالا....بازم بگم؟؟
چه بهتر...گورمو گم میکنم میرم یه جای بهتر...
من:باش!! وقت میخوام
نادر:نوچ ....فردا که میری مدرسه تون خانوم کوچولو دیگه نباس بیای اینجا ....میری خونه جدید
من:فردا؟؟چی میگی نادر؟؟من کجا برم؟؟
نادر برگشت و راهشو کشید ونرفت و گفت:اگه بیشتر عقل داشتی بیشتر رو پیشنهاد من فکر میکردی ؟؟....مهلت تا فردا
من:شتر در خواب بیند پنبه دانه...مهلت تا قیامتم بهم بدی جواب من همونه!!
نادر خنده ی بلندی کرد و این دفعه دیگه رفت.......
پچ پچ ها شروع شد و اخوی های کفتر باز نمایان شدند.....

چراغا رو خاموش کردم و کنار کیف مدرسه ام سرمو گذاشتم زمین....
هوا یه خورده سرد بود...و من افتاد بودم به بالا کشیدن دماغ
نگاهی به قاب عکس بابا کردم.....بغض گرفتم.......شاید باورتون نشه اگه بگم یه هفته پیش مرده....درست یه سال بعد از مرگ مامان........
بابا معلم بود ....اما چون برای عمل مامان کلی بدهی بالا اورده بود مجبور شدیم خونه رو بفروشیم و بیایم اینجا...یه محله پایین و بی فرهنگ!!
بابام دق کرد...البته بعد از اینکه بدهیاشو داد...بیچاره بعد مرگش هم به فکرم بود!!
حالا من موندم و خودم.....
یه اواره ی بیخیال.....
"لا اله الا الله...این چه غلطی بود من کردم"
یا خدا!!این صدای کی بود؟؟؟....نکنه صبح شد دارن اذان میگن....خدایا نمیذاری حداقل کامل به خواننده ها معرفی بشیم بعد قیامت بشه....
اروم از جام بلند شدم و به طرف پنجره رفتم
از گوشه ی پرده یه نگاه کردم....فقط با یه نگاه.....هیچی نفهمیدم!!
مقنعه مدرسه رو زدم و رفتم تو
روی یارو طرف دیگه بود و حواسش نبود...زدم رو شونه اشو گفتم:هوی !چیه این ساعت شب اذان میگی تو خونه ی من ؟؟
برگشت و جلوی دهنم رو گرفت و کشوندم تو خونه!! تو همون اتاقخودم انداختم و بعد یه نگاه بهم کرد و پقی زد زیر خنده!!
ای زهرمار....مرتیکه دلقک!!
نگاهش کردم
یه پسر جوون همسن و سال خودم بود...یعنی 16.....17 رو داشت
پسره:توی خاله ریزه چی میگی به من اخه...
من:حالا نه که تو زیر ذره بینی و گنده ای...اینجا چه غلطی میکنی؟؟
پسره:ساکت شو بابا...وگرنه مجبور میشم یا دهنتو ببندم یا اون فکتو بزنم خورد کنم
یه نگاهش کردم.... لاغر مردنی بود بیچاره....مال این حرفا نبود غضمیت خان!!
من:بدبخت بگیرم اون دماغتو که به دیار باقی میپیوندی....اینجا چیکار میکنی تو اخه؟
پسره:مشخص نیس ؟دزدم
دزدی که دزدی هر کی که میخوای باش...
من:شازده زدی به کاهدون....این قبری که داری روش گریه میکنی محتویاتش همین بنده ی حقیر و کیف مدرسه امه
نکنه میخوای مارو بدزدی؟؟
و پقی زدم زیر خنده......
یه نگاه به چهار دیوار من انداخت و گفت:مادر و بابات خونه نیستن؟؟
اوهو..مادر و بابا؟؟..ادبت بره تو حلق و لوله گوارشیم!!
منم با خنده گفتم:نه پاپی و مامی هر دو رفتن مسافرت ...اون دنیا...
اول نگرفت چی میگم بعد نگام کرد و گفت:فوت شدن؟؟
من:به تو چه اقا دزده؟؟تو مگه گفتی چرا اینجایی؟
اقا دزده:با بچه ها شرط بسته بودیم بریم از یه دختره لوس از دماخ فیل سر خورده یه چی بدزدیم که خوردیم به مامور بازار.......و الانم در خانه ی شما پناهنده شدیم
من بلند شدم و گفتم"جناب عالی بیخود کردی........
دزده:من گفتم حالا تو بگو.........مامان و بابات مردن؟؟
من:پ نه پ ....زنده انو و من به این فلاکت افتادم؟؟
دزده:خدا رحمتشون کنه؟؟حتما قضیه اعتیاد و ایناس دیگه
من:خفه شو....تو چی میدونی اخه...سر قرض و بدهی بود
و اون هی سوال پرسید و جواب دادم . کل زندگیمو ریختم رو ذوزنقه!!

اشک هام که همراه با صحبت هام میریختن تمام صورتمو خیس کرده بودن....اما سبک شده بودم
سرمو بلند کردم.....دزده هنوز نشسته !!فک کنم تو شوکه!!
اشکامو ا پشت دست پاک کردم و گفتم :حالا نوبت توهه...از خودت بگو
تکونی نخورد.....بسه دیگه بابا!!من اونقدرا هم بدبخت نیستم
تکونش دادم و گفتم:هو هو
اوخی.....خوابیده
خوابیده؟؟غلط کرده ........بیشعور!!مگه من لالایی میگم براش؟؟
اصلا مگه اینجا جای خوابه؟؟
نکنه فیلمشه؟؟
(نه بابا خوابه طفلی نیگا کن چشماشو بسته....مگه من قصه حسن کرد میگفتم که این خوابید؟؟عجب ادمیه؟؟)
حرصم گرفته بود
خنده م گرفته بود
دستشویی ام هم گرفته بود
بلند شدم و رفتم دستشویی .....تو دستشویی بودم که بلبل شروع کرد نغمه بهاری سر داد(استعاره از زنگ خونه)
این وقته شب ؟؟یعنی کدوم الاخی میتونه تویله اشو گم کرده باشه؟؟(کنایه از یهنی کی میتونه باشه؟؟)
{ادبیاتم دارم بهتون درس میدم.....ایه اینجا ....ایه اونجا.....ایه همه جا}
رفتم دم در که وسط راه دزده بیشعور دستمو کشید و گفت:مامورن؟؟
من:نمیدونم ....اخه ایفون تصویریمون خرابه؟؟
والا....فکر کرده اومده تو کاخ سفید قایم شده!!که من بدونم پشت در چه خبره؟؟
دزده:سوتی موتی ندیا!!شترو دیدی ندیدی
من:خوبه خودتم میدونی شکل شتری؟؟یه خنده هم کردم در حد لبخند مونالیزا و رفتم درو باز کردم خودمو زدم به خواب الودگی و رفتم دم در
راست میگفت مامور بودن.....البته ماموت نه مامور
این هیکله اینا دارن؟؟
ماموره:سروان اکبری ..هس.....برو بگو بزرگترت بیاد
من:این خونه کسی رو بزرگتر از من نداره
با تعجب نگام کرد و گفت:تنهایی دختر خانوم؟؟
من:بله
ماموره:مورد مشکوکی ندیدی؟؟خونه ات کسی نیس
من:نه
اون یکی ماموره:این خودش مشکوکه ها
من:تو که خودت بیشتر مشکوک میزنی....همین الان داشتم میدیدمت .....تو خوابم بودی.......داشتی پشت سر این سروان اکبری بد میگفتی
سروان اکبری:پشت سر من بد میگفتی؟؟
اون یکی:نه والا
سروان اکبری:من که میدونم اون حرفا رو تو پشت سرم تو اداره در اوردی
اون یکی:هی هیچ چی نمیگم پرو بشو
فهمیدم بزرگی به هیکل ماموتی نیس
به عقله که اینا ندارن
درو بستم و رفتم تو.......
دزده:رفتن؟؟
من:نه ......لوت دادم.....باید بری دم در
دزده:خیلی بی معرفتی
اومد بره که گفتم
من:شوخی کردم بشین تو تعریف کن
دستمو گرفت و گفت:راس میگی
من:نیشتو ببند دستمو ول کن...خودتم جمع کن......
دستمو کشید و گفت:بریم بشینیم برات تعریف کنم
من:باز که دست منو گرفتی؟؟؟
دزده:من اسمم ماهیاره......با بابا و مامانم تو یه خونه ویلایی زندگی میکنیم تو زعفرانیه
من:خوب؟؟
ماهیار:بابام دکتر مغز و اعصابه.......مامان یه شرکت دارو سازی داره........داداشم هم درس میخونه
من:خوب؟؟
ماهیار:امشب هم با رفقا زده بودیم بیرون چون مامانم اینا رفتن حج و نیستن......
من:حج؟؟
ماهیار:من این هممه حرف زدم تو فقط از همین خوشت اومد
من:نمیدونی چه قدر دوز دارم برم ماهیار
ماهیار:همین دیگه تو اسمتو نگفتی....
من:هانا....البته اسم واقعیم نیس......ولی برای اینکه تو محل اسممو ندونن همه هانا صدام میکنن
ماهیار:اسم واقعیتو نمیگی؟؟
من:نه اینجوری راحت ترم
پشتش یه خمیازه کشیدم و گفتم:نمیخوای بری؟؟
ماهیار:نمی بینی مگه چه مامور بازاریه ........نمیتونم برم
من:نکنه.........؟؟نکنه میخوای اینجا بمونی
ماهیار:تورو خدا........همین یه شب
من:من چه جوری به تو اهتماد کنم
ماهیار:اهتماد نه اعتماد......ثانیا نکنه جدی جدی فک کردی من دزدم.......
من:فعلا که هستی
ماهیار:اخه من کجا برم هانا؟؟
من:خونه ی عمه ام..........چه میدونم هرجا غیر اینجا.......
ماهیار:نمیشه برم بیرون میگیرن منو
من:الهی بگیرن راحت شم
ماهیار مشتشو زد رو قالی رنگ و رو رفته اتاق و گفت:خدایا!!اینم ادم بود مارو انداختی پیشش همه میخوان من یه شب پیششون باشم.......این برا ما افه میاد
فکر شیطانی زد تو سرم:قبول...با یه شرط
یه فیگور پسر مایه دار گرفت که درسته تو حلقم و بعد گفت:به چه شرطی؟
من:شب تا صبح که میخوام برم مدرسه باید تو دستشویی بخوابی و درم ببندم
ماهیار:ها؟؟؟؟؟

ساعت شش صبح بود که بلند شدم و رفتم سمت دسشویی
چند تا تقه زدم......صدایی نیومد
به خاطر فشاری که داشتم متحمل میشدم عصبی شده بودم و رو زمین درجا میزدم
یه چند تا تقه دیگه زدم
چرا این پسره الدنگ باز نمیکنه درو ؟؟بیشعور اومده رفته تو دستشویی درم نمیاد
دیگه نمیدونستم چیکار کنم ،خودمو تکون تکون میدادم تا شاید یادم بره دستشویی دارم اما .....
یهو رو در الومینیومی دستشویی ضرب گرفتم و بلند میخوندم:
هلی دان دان .........هله یه دانه یه دانه
(ادما بعضی وقت ها به خاطر فشار دسشویی چه کارهایی که نمی کننن!!)

ماهیار با یه قیافه وحشتناک یهو دررو باز کرد و یدونه پس گردنی حواله من کرد
(بی شعوری چه قدر!!!!
حد اقل قبلش یه زنگ خطری ......یه چیزی
اخه چرا بی مقدمه عمل میکنی ؟؟؟؟؟
فعلا وقت جر و بحث نداشتم .......سریع رفتم تو دسشویی و...و دست و رومو شستم
و اومدم بیرون .......(نه تورو خدا می موندی اون تو)
یه اخیشی تو دلم گفتم و با اعصاب اروم رفتم طرف ماهیار:چرا زدی منو؟؟
ماهیار:خوب کاری کردم !!چی میگی تو اصلا؟؟از شب تا صبح منو گذاشته تو دسشویی میگه چرا زدی؟؟
من:میخواستی قبول نکنی......در ضمن کجا از شب تا صبح ؟؟2 -3 ساعت اون تو بودی دیگه.....
ماهیار:اونجا هم جا بود اخه........تمام بدنم درد گرفت ......الانم که یه راست باید برم حمام
من: حد اقل یه خوبی داشت که تو مجبور شی بری حموم.....چند قرنه به اون موهات شامپو نزدی؟؟
سریع یه نماز مفید-مختصر خوندم و کیفمو برداشتم و قبل از این که همسایه ها بخوان متوجه حضور ماهیار بشن ما زدیم بیرون ......
لباس هام رو هم گذاشتم تو کیف مدرسه ام....از این به بعد باید مثل حلزونا تو خودم زندگی میکردم؟؟
(ها؟؟تو خودم دیگه چیه دختر؟؟یه ذره با ملاحظه حرف بزن.......همون ،منظورم مثل لاک پشت بود که تو لاکش زندگی میکنه اشتباهی گفتم خلزون......خلزون چیه؟؟.......اه بابا همون حلزون.........من امروز زرت و پرت میکنم فقط.......خوبه خودتم میدونی)
رفتیم تا سر خیابون مدرسه و اونجا از هم جدا شدیم
ماهیار کلی تشکر کرد و گفت که جبران میکنه.....منم تو دلم گفتم تو اول دعا کن خدا بهت عقل و شعور بده ...نمیخوام جبرا کنی!!اخه پسره لندهور تو که زندگی داری ......خونه داری.......پدر و مادر داری........چه مرگته پس؟؟
دیشب استعدادهاشم شکوفا شد .......تو دستشویی برا من کنسرت گذاشته بود
اومده بود رو دست زنگ بلبلی خونه....همچین چه چه میزد که نگو و پرس
راستی دلم واسه اون زنگ بلبلی خیلی تنگ میشه
دلم واسه اون خونه فکسنی و زندگیم خیلی تنگ میشه
یعنی واقعا من باید امشبو کجا سر کنم؟؟کجا برم؟؟
این چند ساعتی که ماهیار بود اینقدر در گیر بودم که یادم رفت ته فلاکتم!!
وای..حالا چیکار کنم؟؟
نکنه بلایی سرم بیاد؟؟ ........نکنه منم بشم مثل این بیخانمان های ولگرد و کارتون خواب بدبخت که سر چهار راه ها گل میفروشن؟؟(بسه دیگه هر چی انرژی مثبت داشتیم تو زندگی با موج منفی خنثی کردی)
خدایا کمکم کن!!
اسمونو نگاه کردم و گردنمو کج کردم و گفتم : با شما بودما !!
زنگ مدرسه باعث شد که مثل افتا پرست رنگ عوض کنم
کارم همین بود ............تو مدرسه یه ادم مغرور و با اصالت جلوه میکردم نه اینکه همه شون یه جوری بودن ،منم باید همرنگشون میشدم......هیچ کی هم وضع زندگی مو نمیدونست ...اصلا به بقیه چه مربوطه؟؟حتی نزدیک ترین دوستام!
و این ک همیشه باید ساکت بمونم و این چیزا رو تو دلم نگه دارم باعث میشد دردام بیشتر و زخمام عمیق تر بشه
اه کشیدم و از جلوی ناظممون که ناخون ها رو چک میکرد گذشتم و وارد کلاس شدم........

زنگ شیمی بود و ما همه داشتیم به این فکر میکردیم که این فرمولایی که معلممون(خانوم بهادری) تند تند پای تخته مینویسه ....چیجوری میشه که اینجوری میشه!!که یهو یکی تق تق در زد و معلممون یه مکثی کرد و گفت بفرمایید ودوباره شروع کرد به نوشتن!!درکل براش مهم نبود که کی پشت دره!!مهم نوشتن خودش بود....ما هم سرامون یهو چرخید سمت در که یهو مدیرمون اومد داخل (کلا همه چی یهویی شد)
الینا:برپا..
مدیرمون بعد از اینکه از خانوم بهادری معذرت خواهی کرد که وقت کلاسشو گرفته حرفاشو شروع کرد!!

مدیر: کارنامه های شما حاضره بچه ها.......نمره های همه تون خوبه!!.....کارنامه ها رو داد به الینا که بهمون بده و خودش دوباره ادامه داد:در ضمن خانوم احسانیا امسال باعث سر بلندی مدرسمون شدن!!معدل بیست سال چهارم اونم توی مدارس تیزهوشان واقعا جای تحسین داره!!
جیغ بچه ها رفت بالا....و شروع کرد به تبریک
ولی خانوم بهادری همچنان فرمول مینوشت
الینا کارنامه ام رو که اخر همه بود داد و تبریک گفت ......
کارنامه رو گرفتم و نگاه کردم ..وای همه اشون بیسته
باورم نمیشه !!اخ جون
سرمو میخواستم بیارم بالا که سنگینی سایه یکی رو حس کردم
خانوم بهادری بود!!کارنامه امو ازم گرفت و نگاه کرد و گفت:دانش اموز خوبی هستی !(منتظر بودم تو بگی)!موفق باشی(مثلا اگه تو به نمی گفتی موفق باشی من نمی شدم؟؟)
گلاره یکی دیگه از بچه های کلاس که میون خوبی باهام نداشت بلند شد و گفت:خانوم شنیدیم امسال یکی از بچه های مدرسه پشتی هم تو چهارم ریاضی بیست شده......مثل اینکه احسانیا رقیب پیدا کرده
بهادری:بله ...آقای مهرگان هم ممتاز شدن ...واقعا من کسی به زرنگی این دو تا ندیدم!!تو المپیاد علمی رقابتشون تنگ تر هم میشه
وای نه!! دیگه حوصله المپیادو ندارم توی این هیری ویری!!
بهادری دوباره رفت پای تخته تا فرمول بنویسه و من هم کما بیش چرت میزدم......دیشب اصلا خوب نخوابیده بودم!!
وقت هایی هم که هوشیار بودم سر کلاس فقط به این میفکریدم که امشبو باید چه کنم!!!
در کل بگم نه از بهادری نه از فرمول هاش هیچ چی حالیم نشد!!
المپیاد علمی رو باید چیکار کنم ؟؟
البته تا پنج روز دیگه خدا بزرگه ولی..............

الینا مدادشو تو دهانش کرده بود و چرت می زد.
نازی و قزی هم در گوش هم حرف میزدن....
گلاره هر از گاهی به من نگاه میکرد
ولی من تمام حواسم به ساعت بود
10(انگار میخواد تحویل سالو اعلام کنه)
9
8
7
6(بابا فهمیدیم شمردن بلدی!! ول کن جون هر کی دوس داری)
5
4
3(چی میشد از همون اول از سه شروع میکردی !!حتما باید از ده شمارش معکوس میگفتی حالا!!)
2
1
و 0(یا خدا........الان منفجر میشم)
زیین........آغاز بی خانمانی من ..
(تا حالا دقت کردین زنگ مدرسه چه خاصیت عجیبی داره ؟وقتی زنگ اول باشه و باید بری سر صف،برات عذابه!!اما زنگ اخر حکم آزادی رو داره)
و حالا زنگ آخر هم خورد و همه مشغول پوشیدن سویشرت ها و فرار کردن از مدرسه بودن..(به معنای واقعی فرار از زندان!!)..
اما من دلم نمیخواست برم...
برم کجا آخه ......کدوم قبرستون؟؟
قبرستون؟؟
اره ......خودشه......سر قبر مامان و بابام که اجازه دارم برم!!
کارنامه ام رو هم بهشون نشون میدم(دیگه فیلم هندی نیست که!!)
در هر حال یه اخ جون بلندی گفتم و شروع کردم به حمله طرف در کلاس
یهو ایستادم.......ولی تا اون موقع چی کار کنم من که تو شلوغی قبرستون نمیتونم درس بخونم؟؟
اها!!کتابخونه ......با بچه ها میرم کتابخونه..........اینه
همون طور که بادو سمت در میرفتم نازی و قاضی مرادی (قزی) رو هم صدا زدم....همیشه بعد مدرسه مستقیم آبادی کتابخونه میرفتن!!
:نازی........قزی.......وایسین
نازی:خودتو نکش!!ما ایستادیم
من:میخوام باهاتون بیام کتابخونه
نازی:وا!!شما که کلاستون به ما نمیخوره
قزی با ارنج زد به نازی و گفت:اِ.....چی میگی نازی؟؟خانوم شاگرد اول مدرسه میخواد بیاد باهامون.....چه پُزی بدیم ما!!
نازی هم دستمو کشید و گفت:راست میگه قزی......بریم دوست عزیز و گل...تاحالا تو کجا بودی؟قربونت بشم من
و من هم با دهن باز به دنبالشون میرفتم........

قزی:بیا بریم تو دیگه
من:اینجا کجاست؟؟من گفتم کتابخونه
نازی پغی زد زیر خنده و گفت:تو واقعا باور کرده بودی ما هر روز میریم کتابخونه.......بابا ایول داری!!
من:خوب حداقل بهم میگفتین!!
قزی:یه روز که هزار روز نمیشه!!بریم تو حالا
بعد هم یه نگا به این ور و اونور کرد که یعنی ما اینجا ابرو داریم .....بریم تو تا کسی ندیده
(میگن فقط با یه نگا کلی حرف میشه زد همینه!!)
من:بچه ها فردا کلی درس داریم آخه!!!نمیشه.......من رفتم
نازی دستمو کشید :کجا؟؟شما میمونی ؟؟با بچه ها اشنا میشی ؟؟اونوقت شب میری خونتون
کدوم خونه؟؟اینم دلش خوشه ها؟؟حالا من چیکار کنم؟؟ برم تو؟؟جای دیگه ای هم ندارم!!حداقلش اینجا بچه ها پیشم ان!!
سرمو با عجز انداختم زیر با اخرین ولوم ممکن گفتم:بریم
رفتیم تو از همون جلوی در دونه دونه سلام میدادن و با نازی و قزی دس میدادن و بعضی ها هم روبوسی میکردن یه پسره که به نظر صاحب گیم نت بود اومد جلو و گفت:جای همیشگی رو براتون خالی کردم ...(یه نگاه به من انداخت و گفت)البته نمیدونستم که مهمون دارین !!!معرفی نمیکنین؟؟
نازی گفت:پَ...
که یه سقلمه حوالی پهلوش کردم و گفتم : هانا هستم .....
پسره دستشو اورد جلو و گفت:میرسام ام!!خوشبختم از اشناییتون
- منم همین طور !!
برام جالب بود که نه دست داد نه سوسه اومد نه چیزی!!انتظار خیلی چیزا رو داشتم البته برا من توفیری نداشتا اما.......
نازی و قزی رفتم پشت دو تا کامپیوتر نشستن و منم رو یه صندلی دیگه
یه پسره دیگه اومد و گفت:چیزی نمیخواین؟؟
نازی و قزی یه اسم سخت خارجی گفتن که نفهمیدم چیه !!اما من شیر کاکائو داغ میخواستم!!
اونا مشغول بازی شدن و منم به در و دیوار نگاه میکردم........در و دیوارش مشکی و قرمز بود با قلب های سفید ریز ریز !!
نه خوشمان امد!!کامپیوتر ها هم که همه ال سی دی بزرگ بودن!! و هر میز دور تا دور سالن بزرگی چیده شده بودن......انتهای سالن که همینجا باشه یه دست مبل به دیوار تکیه دادن و جلوش یه میز شیک گذاشتن !!در کل بالا شهری کار کردن دیگه.....یه گوشه دیگه هم یه اشپزخونه کوچولو هست که همراهای علافی مثل من یه چیزی بزنن تو رگ!!
یعنی هم کافی شاپ هم گیم نت....بابا کلاستون تو حلق و معده و روده ی کوچیکم !!

شیرکاکائو داغمون هم رسید و من هم رو همون میزه بساط کتابامو پهن کردم و شیر کاکائوم هم قلوپ قلوپ میخوردم .......البته یه نی خیلی خوشگل داشت که من درش اوردم و انداختمش تو اشغالی........من با قلوپی خوردن بیشتر حال میکنم !!(دهاتی بازی چرا درمیاری اه اه)
به حرفای نازی هم گوش میدادم یعنی به صورت یه ماشین چند کاره عمل میکردم !!
نازی:اره خانوم شاگرد اول !!ما هر هفته یه بار میایم اینجا یه جورایی پاتوقمونه دیگه ، ما هم با اینجا حال میکنیم.......مثل شما که با درس ها و کتاب دفترات حال میکنی...........
یه نگاه به قزی کردم که هد فون تو گوشش بود و گفتم:واقعا با این چیزا حال میکنین؟؟
نازی:قزی که تموم کرد پاشو بیا جاش یه دستی به موس ببر مطمئنم که خوشت میاد!!
یه قلوپ از اون چیزه رو خورد و ادامه داد:با بچه های اینجا همه هم محله ایم...همه ما رو میشناسن تو هم که معرفی کردیم ...پس دیگه غریبگی نکن ،بدون ما هم خواستی برای تعویض روحیه پاشو بیا اینجا ...دلت وا میشه دو دست بازی کنی!!
دلم میخواست بپرسم مزنه چنده واسه هر دست؟؟که دیدم خیلی ضایع بازیه......پشیمون شدم!!
سرمو یه دور دور سالن چرخوندم کماکان همه اخم کرده بودن و تا ستون فقرات رفته بودن تو مانیتور و بازی میکردن یه هر از چند گاهی هم با مشت میزدن رو میز و بلند میشدن!!(اینا با چی حال میکنن ما با چی؟؟والا قباحت داره)
یهو همین حرکتو قزی انجام داد و بلند شد ....
نازی:خوب قزی که گیم اور شد.....تو بلند شو ببینم چه گلی میزنی سر ما!!
رفتم نشستم پشت میز ....یه لبخند گل و گشاد زدم و گفتم:خوب که چی حالا ؟؟من چه کنم؟؟
نازی:چرا عین افغانیا حرف میزنی هانا؟؟نگا کن ببین چه میکنم
بازی باحالی بود شوالیه که من باشم(خواهش میکنم بلند نشین ...استدعا دارم)میرفتم سوار یه اسب لیزینگی و فول اتومات میشدم و میرفتم خر میروندم تا قصر ملکه اونا پیاده میشدم میجنگیدم با یه چند تا قزمیت خفن!!و تو این مرحله دیگه اکثریت میسوختن ......
من:نازی جون دستتو بکش که میخوام سوسکشون کنم .....
ای وای چه سوتی !!
من:منظورم اینه که میخوام نفله نه نه یعنی میخوام رکورد بزنم !!
نازی با یه صورت خندون بهم گفت که فهمیده دیگه بیشتر از این زر مفت نزنم که هر چی پته دارم بره رو اب
محو مانیتور شده بودم و بازی میکردم عینکی بودم اما چون عینکم شیکسته بود و پول مول تو بساطم نبود بیخیل شده بود و روز به روز کور تر میشدم
اوه اوه برامن غمه میکشی مرتیکه قزمیت .....بکش کنار بذار باد بیاد .......
هی!!نکنه این چیزا رو نازی و قزی شنیده باشن بازی رو زدم رو پازو و برگشتم عقبو نگا کنم که دیدم نه اینا اون جا نیستن یا به عبارتی اونا اینجا نیستن ...........اما یکی دیگه اینجاس ای خاک هر دو عالم بخوره تو ملاجت هانا که بدبخت شدی!!
چه حرکاتی هم انجام میده!!ای بابا!

تدابیر امام ششم (ع) برای بسط و گسترش مکتب شیعه؛ از اتخاذ تقیه برای حفظ دین تا آگاه سازی اذهان عمومی

 تدابیر امام ششم (ع) برای بسط و گسترش مکتب شیعه؛ از اتخاذ تقیه برای حفظ دین تا آگاه سازی اذهان عمومی

یک کارشناس علوم قرآنی گفت: امام جعفر صادق (ع) نقش موثری در ترسیم مکتب اهل بیت (ع) داشته‌اند.

تدابیر «امام ششم (ع)» برای بسط و گسترش مکتب شیعه: از اتخاذ تقیه برای حفظ دین  تا آگاه سازی اذهان عمومی

 محمد هادی هدایت  پیرامون جایگاه «امام جعفر صادق (ع)» و نقش ایشان در زنده نگاه داشتن اسلام ناب محمدی گفت: «امام جعفر صادق (ع)» یکی از امامان تاثیرگذار بر دین اسلام خصوصا در مکتب شیعه بوده‌اند به طوری که ۹۰ درصد معارف شیعه از زبان این امام بزرگوار بیان شده است، «امام جعفر صادق (ع)» نقش مهمی در بنیان فکری شیعه و جهان اسلام داشته‌اند.

وی در همین راستا ادامه داد: «امام جعفر صادق (ع)» نقش موثری در ترسیم مکتب «اهل بیت (ع)» داشته‌اند به حدی که بخش اعظمی از روایات فقهی برجای مانده از این امام بزرگوار نقل شده است، ایشان پایه گذار علوم اخلاق، سبک زندگی، طب و احکام هستند، به عبارت دیگر «امام جعفر صادق (ع)» پایه‌گذار پازلی که نظام اندیشه اسلامی و شیعه را بیان می‌کند هستند.هدایت به ذهنیت مردم جامعه در عصر «امام جعفر صادق (ع)» اشاره و بیان کرد: یکی از مهمترین عواملی که در زمان امامت هر کدام از «ائمه معصومین (ع)» وجود داشته میزان بصریت اندیشی مردمان آن عصر است، در زمان «امام حسین (ع)» مردم بصیرت و تدابیر لازم را نداشتند به حدی که حتی «سیدالشهدا (ع)» را به عنوان امام عصر خود نپذیرفته بودند، در حالی که مردم هم عصر «امام جعفر صادق (ع)» تا حدود زیادی به بصیرت رسیده بودند، آنان شناخت بیشتری نسبت به خلفای ظلم و جور پیدا کرده بودند و «امام جعفر صادق (ع)» را بهتر درک کرده و به مقام ایشان تا حد زیادی آگاهی داشتند، البته این آگاهی نیز بر اثر تلاش دیگر ائمه پیش از ایشان در برخورد با شرایط زمانشان بوجود آمده بود.

تربیت شاگرد در مکتب «امام جعفر صادق (ع)»

این کارشناس علوم قرآنی تربیت شاگرد را در مکتب «امام جعفر صادق (ع)» مورد بررسی قرار داد و تاکید کرد: «امام جعفر صادق (ع)» توانستند با تدابیر و هوشمندی مسیری را در پیش بگیرند که بتوانند به بسط و گسترش مکتب شیعه بپردازند، ایشان تربیت کننده بسیاری از علما بودند و در توسعه علوم اسلامی نقش بسزایی در تاریخ دارند. این توسعه در حدی بود که عالمان از سراسر دنیا برای کسب علم و حتی پرسش یک سئوال مسیر طولانی را به خود هموار می‌کردند و به دیدار این امام بزرگوار می‌آمدند.

هدایت به خفقان موجود در دوران امامت «امام جعفر صادق (ع)» اشاره و تاکید کرد: امامت «امام جعفر صادق (ع)» مصادف با عصر حکومت منصور دوانیقی بود، او حاکمی بود که خود را فقیه‌ترین مردم می‌دانست و معرفی می‌کرد، قائدتاٌ در چنین شرایطی تنها تدبیر امام ششم (ع) بود که باعث می‌شد اسلام بتواند به رشد و توسعه خود ادامه دهد، لذا «امام جعفر صادق (ع)» نیز بهترین رویکرد را برای زنده نگه داشتن مکتب اسلام بکار بستتند و با خفقان موجود در آن دوران به شیوه خاص برخورد کردند و در این زمینه بسیار موفق بودند.

رویکرد «امام جعفر صادق (ع)» در آگاه سازی اذهان عمومی

وی به رویکرد «امام جعفر صادق (ع)» در آگاه سازی اذهان عمومی اشاره و تصریح کرد: «امام جعفر صادق (ع)» تلاش داشتند تا حقیقت فکری منصور دوانیقی که خود را فقیه عصر معرفی می‌کرد را به مردم نشان دهند لذا از طریق انتشار علوم اسلامی وارد شدند همین امر سبب شد تا در مدت زمانی کوتاه شاگردان فراوانی پیدا کنند، «امام جعفر صادق (ع)» ادعای دروغین منصور دوانیقی را با شیوه جنگ نرم برطرف کردند و از طرفی برتری علمی «امام جعفر صادق (ع)» ادعا‌های دروغین منصور دوانیقی را در میان مردم آشکار کرد.

این کارشناس علوم قرآنی رویکرد تقیه را یکی از تدابیر ارزشمند «امام جعفر صادق (ع)» دانست و تصریح کرد: خفقان در دوران «امام جعفر صادق (ع)» بسیار زیاد بود لذا ایشان رویکرد خاصی را در این دوران در پیش گرفتند و در سایه تقیه اقدام به توسعه فرهنگ اسلامی و علمی نمودند.

 «امام جعفر صادق (ع)» برای حفظ اصول دین مجبور به اتخاذ تقیه شدند

وی ضرورت تقیه «امام جعفر صادق (ع)» را مورد بررسی قرار داد و اظهار کرد: روایت‌های متعددی پیرامون تقیه «امام جعفر صادق (ع)» بیان شده است، در روایتی از کتاب اصول کافی جلد ۴ صفحه ۸۲ آمده است: روزی یکی از یاران «امام جعفر صادق (ع)» همراه با ایشان به بارگاه حاکم رفته بودند حاکم رو به «امام جعفر صادق (ع)»کرد و گفت: نظر شما در مورد اولین روز ماه رمضان چیست؟ «امام جعفر صادق (ع)» فرمودند: نظر من ملاک نیست این شما هستید که به عنوان امام مسلمین بر حکومت تکیه زده اید پس شما باید در این زمینه حکم بدهید، حاکم نیز از فرصت استفاده کرده و دستور داد تا سفره آورند و از ایشان خواست تا همراه با وی به خوردن طعام بپردازند، در حالی که آن روز اولین روز ماه رمضان محسوب می‌شد، سپس «امام جعفر صادق (ع)» روزه خود را خوردند پس از اینکه از بارگاه حاکم دور شدند یار و همراه «امام جعفر صادق (ع)» که با ایشان همراه بود نسبت به این حرکت ایشان نارضایتی خود را اعلام کرد، «امام جعفر صادق (ع)» فرمودند اگر من روزه واجب خودم را نخورده بودم حاکم گردنم را میزد و دیگر فردی در این دوران در زمین باقی نمی‌ماند تا تبلیغ اسلام ناب محمدی کرده و از انحراف دین اسلام جلوگیری نماید، پس تلاش «پیامبر اکرم (ص)» و همه ائمه معصومینی که پیش از من آمده بودند نابود می‌شد، بنابراین باید تقیه می‌کردم. این امر نشان می‌دهد که «امام جعفر صادق (ع)» برای حفظ اصول دین مجبور به اتخاذ تقیه در برابر حاکم جبار زمان خود شدند.

هدایت به برخی روایات پیرامون ارزش‌های نهفته در وجود «امام جعفر صادق (ع)» اشاره و تاکید کرد: جایگاه و ارزش «امام جعفر صادق (ع)» به حدی بود که ایشان در دنیا اثر گذار بودند تا جایی که بسیاری از عالمان اهل سنت نیز به شاگردی ایشان افتخار می‌کردند و به صراحت از علم ایشان سخن می‌گفتند، مالک بن اَنَس یکی از این افراد است، همچنین محمد ابوزهره فقیه، مورخ و متکلم قرآن کریم کتابی با عنوان «امام جعفر صادق (ع)» دارد که در آن به ابعاد وجودی و علم ایشان اشاره و تاکید شده است.

تدابیر و هوشمندی «امام ششم (ع)»

وی پیرامون تدابیر و هوشمندی «امام جعفر صادق (ع)» تاکید کرد: «امام جعفر صادق (ع)» مدبرانه و هوشمندانه قدم در میدان مبارزه با ظلم حاکم عباسی گذاشته بودند لذا توانستند در برابر منصور دوانیقی ایستادگی کنند حاکمی که حدود ۱۲۰ هزار نفر را کشت و ۸۰ هزار نفر را در زندان‌های خود محبوس کرد، «امام جعفر صادق (ع)» چنان هوشمندانه دوران امامت خود را گذراندند که هرگز بهانه‌ای به دست منصور دوانیقی ندادند در حالی که این حاکم ظالم بار‌ها این امام بزرگوار را به فتنه و بر اندازی حکومت اسلامی متهم کرده بود و سرانجام نابخردی برخی از اطرافیان بهانه به دست حاکم وقت داد.

هدایت سیاست‌های دوگانه دولت‌های ستمگر و حاکمان وقت در زمان «امام جعفر صادق (ع)» را مورد بررسی قرار داد و افزود: حاکمان ظالم در زمان گذشته برای اینکه بهتر بتوانند بر سرزمین‌ها حکومت کنند و یا بتوانند اهداف خود را به خوبی اجرا کنند دست به اجرای سیاست‌های ستمگرانه می‌زدند، بدین ترتیب فرقه‌های مختلف را در جامعه اسلامی رواج می‌دادند و جامعه را به سمت فساد می‌کشیدند یکی از این فرقه‌ها غالیان بودند، سیاست غالیان بر این مبنا بود که جایگاه «امام جعفر صادق (ع)» را در برابر خداوند متعال بالا می‌بردند و ایشان را اینگونه به مردم معرفی می‌کردند، تداوم این کار در مدتی کوتاه بدبینی را در بین مردم رواج می‌داد، «امام جعفر صادق (ع)» با این مهم مبارزه فراوان کردند و بدین ترتیب مقام اصل امامت را به مردم معرفی نمودند.

ارائه عرفان ناب اسلامی

این کارشناس علوم قرآنی پیرامون تعالیم ارزشمند و عظیم «امام جعفر صادق (ع)» بیان کرد: «امام جعفر صادق (ع)» با عرفان‌های دروغینی که در زمان منصور دوانیقی در جامعه اسلامی گسترش پیدا کرده بود به مبارزه پرداختند و تعالیم و عرفان اسلامی درست را جایگزین آن کردند، در روایتی از شیخ صدوق آمده است: روزی فردی از «امام جعفر صادق (ع)» پرسید آیا من می‌توانم در روز قیامت خداوند را ببینم «امام جعفر صادق (ع)» در پاسخ به وی فرمودند: «مومنان قبل از روز قیامت و هنگامی که در قید حیات هستند هم می‌توانند خداوند را ببینند و این عمل زیبا را با چشم قلب می‌توان درک کرد»، این همان عرفان ناب اسلامی است.

وی شیوه رفتار و اندیشه عمیق «امام جعفر صادق (ع)» را مورد بررسی قرار داد و خاطرنشان کرد: «امام جعفر صادق (ع)» با تمام وجود خود برای پیشبرد اهداف اسلام تلاش کردند، ایشان از اندیشه‌های عمیق و ارزشمندی که حاکی از مولفه‌های ارزشمند انسانی است بهره می‌بردند، در کتاب اصول کافی جلد ۴ روایت شده است در یکی از شب‌ها هنگامی که «امام جعفر صادق (ع)» برای مواسات به درب خانه فقرای شهر می‌رفتند و به آنان کمک می‌کردند یکی از یاران ایشان نیز همراه این امام بزرگوار بود و پشت سر ایشان قدم بر می‌داشت و به امام کمک می‌کرد، پس از آنکه آذوقه را به نیازمندان رساندند وی از «امام جعفر صادق (ع)» پرسید آیا شما مطمئن هستید به کسانی که کمک کردید از شیعیان و دوستداران شما هستند، «امام جعفر صادق (ع)» در پاسخ به وی فرمودند: هیچ یک از آنان از شیعیان نبودند که اگر بودند من حتی نمک سفره ام را با آنان تقسیم می‌کردم، این امر نشان می‌دهد که «امام جعفر صادق (ع)» تا چه میزان نسبت به اطرافیان توجه داشتند و ایشان حتی به افرادی که از دوستان ایشان بودند نیز کمک می‌کردند.

منبع: میزان

کلید همۀ بدی‌ها از نگاه امام حسن عسکری (ع)

 کلید همۀ بدی‌ها از نگاه امام حسن عسکری (ع)

کلید همۀ بدی‌ها از نگاه امام حسن عسکری (ع)

امام حسن عسکری (ع) در روایتی به کلید تمام بدی‌ها و شرّها اشاره فرموده است.

 بهره‌مندی از حسن خلق و اخلاق نیکو و از سوی دیگر کنار زدن بداخلاقی و پرهیز از عصبیت چه در محیط خانواده و چه در محیط بزرگتری مثل جامعه، پیوسته از جمله تأکیدات اهل بیت علیهم‌السلام بوده است. این موضوع به قدری در رشد و پرورش الهی ما تأثیر دارد که مولایمان امام حسن عسکری (ع) در این باره فرمود: «أَلْغَضَبُ مِفْتاحُ کُلِّ شَرٍّ؛ خشم و غضب، کلید هر گونه شرّ و بدی است.»


 

عصبیت نقطۀ مقابل حسن خلق و اخلاق حسنه است؛ به عبارت دیگر، جایی که عصبیت وجود داشته باشد نباید به دنبال رفتار رحمانی و کریمانه بود. عصبیت و ایجاد خشم نسبت به دیگران از قوی‌ترین ابزار‌ها و حربه‎های ابلیس لعین در حرکت دادن انسان‎ها به سوی تاریکی و ضلالت به شمار می‌رود.

در روایت دیگری پیامبر اکرم (ص) در حدیثی می‌فرمایند: «إنّ الغضب من الشّیطان و إنّ الشّیطان خلق من النّار و إنّما تطفا النّار بالماء فإذا غضب أحدکم فلیتوضّأ»، خشم از شیطان و شیطان از آتش آفریده شده است و آتش با آب خاموش مى‎شود، پس هرگاه یکى از شما به خشم آمد، وضو بگیرد. (نهج‌الفصاحه، ص ۲۸۶، ح ۶۶۰)

منبع: تسنیم