وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

لپ های خیس و صورتی 5

 

-هوا سرد شده ها
-برم پنجره رو ببندم؟؟
-اره ....شومینه رو هم زیاد کن
- پنجره رو میبندم ولی شومینه رو شرمنده بلد نیستم
خندید و با زانو رفت شومینه رو زیاد کرد و دوباره خم شد رو کتابا
-راستی تو سه ساعت حموم چیکار میکردی؟؟
یه خط از مسئله فیزیکو خوندم و درحالی که کاملا تو فکر مسئله بودم گفتم : حموم میکردم دیگه.. توهم که نود تر از من رفتی با بهار سال دیگه اومدی بیرون
داشتم داده ها مسئله رو مینوشتم که دستم خط خورد
همون طور که کتابو نیگام میکردم دست کشیدم رو قالی تا پاککنو بردارم اما نبود
ای بدم میاد .....همیشه تو این هیر و دار وسیله هام گم میشه...
-چته تو باز دور خودت میچرخی؟؟باز قضیه خاله سوسکه اس؟؟
-ای نگو دیگه......پاک کن منو ندیدی؟؟
یه نوچی گفت و منم سرمو بلند کردم و این ور و اونور و نگا انداختم
نبود که نبود ...هی زیر پا و زیر و روی دفترهایی که انداخته بودم رو زمین رو نگا کردم اما اون فنچوله پاک کنم معلوم نیس کجا رفته؟؟
سرمو اوردم بالا که پاک کن ماهیارو قرض بگیرم که پاک کنمو دیدم
- پاک کن من تو خشتک شوما چیکار میکنه اخه؟؟
- تو تو خشتک منم کار داری؟؟
به عملیات ریاضی دفترم اشاره کردم و گفتم : ماهیار به خاک بابام قسم میکنمت تو قدر مطلق میارمت بیرونا ...خو دنبال پاک کنم بودم اقای منحرف
(محض اطلاع قدر مطلق چیزیست در ریاضی که هرچی بره زیرش مثبت میشه و میاد بیرون علامتش هم اینه lیه چیزی این وسطl
ماهیار تک خنده ای کرد و پاک کنو پرت کرد تو بغلم ....مسئله اخر بود اینم حل کردم و جمع کردم ماهیارم پنج مین بعد از من جمع کرد و رفت از زیر تخت یه جعبه ای اورد بیرون و اومد طرف من
-هانایی ، این موبیل قبلی من بوده الان این جدیده رو دارم دیگه اونو نمیخوام
و جعبه رو گرفت جلوی من!!
-خوب نمیخوای نخواه...من چیکارش کنم
-بگیرش دیگه ...لازمت میشه
اروم تشکر کردم و گرفتمش
جعبه رو باز کردیم و یه نیم ساعتی ماهیار طریقه کارو اینارو بهم یاد داد و یه سیم کارتم انداخت توش...
من همه اش اروم بودم و چیزی نمیگفتم هم خسته بودم هم خجالت زده
-هانا !! میگم روز جمعه اس ها مثلا...پاشو بریم بیرون
منم اروم بلد شدم و رفتم لباس پوشیدم
و رفتیم تو حیاط...میخواستیم پامونو از در بذاریم بیرون که صدای تلفن بلند شد ...ماهیار بدو بدو دوید تو خونه و یه ربع بعد برگشت
چیزی هم نگفت که کی بود ...به من هم ربطی نداشت که بپرسم
خیابونا تقریبا خلوت بود ....بازم اروم و بی صدا قدم میزدم...اسمون تیره و بارونی بود و قطره های باران ریز ریز زمین رو خیس میکرد
اسفالت خیس خورده بود و چاله های خیابون پر اب بود ...یادش بخیر بچه تر که بودم مامان و بابام هر کدوم دستای اینور و اونورم رو میگرفتن و من از رو چاله ها می پریدم....
-تو اون چاله چی هست؟؟
به خودم اومدم .......خیره به یکی از هزاران چاله ی خیابون بودم که توش اب جمع شده بود ......همونجور اروم گفتم: تو خیلی دل گنده ای ماهیار!! خیلی ماهی
ماهیار از وسط خیابون کشدم کنار و این همزمان شد با بوق بلند یه راننده عوضی که دو تا تیکه هم پروند و رفت
ماهیار دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت : حالت خوب نیست هانا؟؟
نگاه نگرانشو با نگاهم پس زدم و به قدم زدن ادامه دادم اونم اومد دنبالم
- هانا اگه خوب نیستی برگردیم
- نمیدونم چرا اینقدر ادما باهم فرق دارن ....نمیدونم دل بعضی ها چه قدر میتونه بزرگ و پاک باشه که به یه دختر پاپتی جا و مکان بده ....نمیدونم این دختر کوچولو بی سرپناه مگه چقدر جا اشغال میکنه که بابابزرگش واسش جا نداره.....چیجوری یه پسر 17ساله میتونه یه دختر بچه رو درک کنه و یه پیرمرد 50 ساله نمیتونه....
مرزی بین اشک هام و اشکای اسمون نبود ...معلوم نبود قطره هایی که رو گونه مه مال منه یا مال اسمون خدا
با لب و لوچه اویزون و چشمای اشکی دستامو قلاب کردم جلومو و اروم گفتم : مگه من چقدر تو دنیای به این بزرگی جا میخوام؟؟
سرم پایین بود و به دیوار کوتاه ترک خورده ای تکیه داده وبدم که از پشت چشمای اشکیم سفیدی دستمالی که ماهیار جلوم گرفته بود خودنمایی کرد.
از دستش گرفتم...
-اشکاتو پاک کن هانا......گریه نکن دیگه......به خدا اگه گریه کنی میرم تا اون روزی که مامانم اینا میان نمیام ها
سرمو اوردم بالا که دیدم ماهیارم انگار بغض کرده...دستاشو باز کرد و منم پریدم تو بغلش و زیر نور تیر چراغ برق خیابون اونقدر گریه کردم یا بهتره بگم گریه کردیم تا وقتی که خوابمون گرفت
برگشتیم خونه و رفتیم تو جاهامون ........دستمو از تخت بالا اویزون کردم پایین و تکون میدادم.......به این فکر میکردم که ماهیار چقدر اقاس که با من مثل یکی از اعضای خانواده اش رفتار میکنه و یا چقدر دلش پاکه..........که یهو دستمو گرفت
هوا سرد بود و منم ترس از پتو ...اما دست ماهیار گرم بود ......دستمو گرفته بود وبا انگشتش اروم روشو نوازش میکرد ......
اونقدر این کار تکرار شد تا من خوابم گرفت ...چه شب سختی بود .


یه چیزی انگار گذاشته بودن روقفسه سینه ام اصلا نمیتونستم نفس بکشم به نظرم همه چیز خفه بود ...هوا سنگین بود
یه قلوب از لیوانم خوردم و ژتون ها رو برداشتم و با یه لبخند مصنوعی رفتم که تو صندوق پولشون کنم
و بعد رفتم توی اون اتاقی که کیفا رو میزاشتن پولا رو گذاشتم تو کیفم و برگشتم طرف سالن .......
نمیخواستم برم .....نشستم گوشه سالن و به بار کوچولوی کنار سالن خیره شدم ...اینقدر این شیشه های مشروبا خوشگل و رنگ رنگی بود ادم دلش میخواست همه رو بخوره..........
ساعت مچیمو نگاه کردم نزدیکای دو بود ....سرم درد میکرد ...گیره ای که موهامو باعاش بالا بسته بودم بازکردم و همه موهام ریخت تو صورتم ....بازم یه اخر هفته دیگه بود .....اخرین اخر هفته ای که من خونه ماهیار اینا بودم ...یه اه کشیدم و رفتم طرف همون باره .......یه صندلی کشیدم بیرون و دستامو تکیه دادم به میز و چونه مو روشون تکیه دادم .....خوشم میومد هیچکی یه هیچکی کاری نداشت فقط بعضی وقت ها باید چند تا پیشنهاد بیشرمانه رو رد میکردم...متوجه بودم که الوند هر وقت یکی میاد طرفم دقیق زوم میکنه روم تا ببینه من چیکار میکنم.......به جان شما یه ذره دیگه فوضولی میکرد از وسطش یه تونل میزدم تا سوراخ شه ...کوه هم کوهای قدیم ...
صندلی رو برگردوندم سمت سالن...چه قدر دلشون خوشه ....چه قدر انرژی دارن....نگاه کردم به میزهای بازی لوت بودن اما من حوصله بازی نداشتم بچه ها هم مدام علامت میدادن که میزا داغن ......داغن که داغن ....من بیام چیکار کنم مثلا؟؟ببین خانوم احسانیا به کجا کشیده شده.....
همه اش حرفای ماهیار میومد تو ذهنم
ما دو گروه میشیم یکی بچه هایی که میشینن سر میز و شرطهای کوچیک میبندن و یکی اونایی که بازی میکنن
ماهیار بهم گفته بود بدرفتاری مهرسام و الوند رو توجه نکنم چون تا قبل از اینکه من بیام اونا بهترینا بودن .........
وقتی بچه ها دستاشونو پشت صندلی رای رفع خستگی میکشیدن یعنی میز داغه ...حالا نوبت بازیکن فعال میشه که بره سر میز .....یکی به عنوان بانکدار پشت میز می ایستاد و به ما برگ میداد ......
این موقع بود که کناری من مثلا میرسام بهم با علامت میگفت جمع کارت هایی که بیرون رفته چقدره تا منم بتونم به اندازه شرط ببندم .....
خلاصه من برای بانکدار میخوندم که مثلا سیصد تومان .....
اونوقت اون به من کارت میداد و من بعد دیدن اون کارت باید میگفتم که بازم میخوام یا نه.......
تو همین حین نوبت سهراب میرسه ...سهراب براچند دقیقه نقش ساقی رو بازی میکنه و میپرسه نوشیدنی میخوایم یا نه؟؟(همچینم میگه نوشیدنی اینگارشیر پاستوریزه اس)
ماهم برای این که بقیه شک نکنن با اشتیاق قبول میکنیم ....چون اگه بقیه بفهمن که ما مست نمیکنیم و کارتا رو میشماریم ...الفاتحه مع صلوات
اونم میره یه اب معدنی ...اب پرتغالی ...شیرکاله ای ...رانی پیدا میکنه میاره براما
بعد یه مدت من میگفتم نمیخوام دیگه و حالا این بانکدار بود که باید ریسک میکرد که میخواد کارت برداره یا نه
اونوقت رو میکردیم کارت ها رو .....
اصولا این وقتا قلبم عین گنجشک میزنه(به قول افشین قلبم میزنه بوم بوم)
اگه کارتها بانکدار از بیست و یک بزنه بالا تو میبری و اگه مال تو بزنه بالا اون میبره.....
به همین سادگی
اما خوب توش میشد کلی تقلب کرد ......
صدای یه دختره توجهمو جلب کرد ....برگشتم سمتش ، پشت بار نشسته بود ...سرش خلوت بود ....یه دختر ناز بیست و شش ساله بود ....
: چقدر اروم نشستی؟؟ به چی فکر میکنی؟؟
-به اینا ......چقدر سرخوش و بی غمن
: تازه واردی؟ چند سالته؟؟
-شو ...نه نوزده سالمه...اره تازه واردم
: بهت نمیاد نوزده باشی...قیافه ات کوچیک تر میزنه
یه لبخند زدم که یعنی چقدر تو باهوشی
دستشو اورد جلو و گفت : من فائزه ام ...
دست دادم باهاش : منم هانا ام
: نوشیدنی میخوای؟؟ (اینا یه جوری میگن نوشیدنی انگار دوغ ابعلیه )
اومدم خیر سرم طفره بروم: من راستش اسم اینا رو نمیدونم ...اصلا نمیدونم چی ان؟؟..
فائزه دستمو گرفت و بردم اون سمت بار و شروع کرد :از کدوم کشور خوشت میاد
-هان؟؟
: کدوم کشورو دوس داری؟؟
اومدم بگم مکه دیدم خیلی خواهر بسیجی میشم گفتم : فرانسه
فائزه یه ژستی گرفت و گفت : پس بهتون کنیاک پیشنهاد میدم ...از یه انگور مخصوص توی فرانسه بدست میاد...یه براندیه ...میل میکنید مادام؟؟
خندیدم و گفت: مقسی ما فیله......(مرسی دخترم)
فائزه خندید و ادامه داد : اون براندی رو میبینی اون گوشه ...عکس سیب روشه ...اپل جکه ...امریکاییه .....
بعد با انگشتش گوشه پایینی قفسه چوبی رو نشون داد و گفت اینا هم چند تا ودکا اند
چند تا دیگه هم معرفی کرد و برام یه مون شاین (نور مهتاب ..یکی از انواع ویسکی)ریخت ، که من نخوردم ،همون موقع یکی اومد و فائزه ازم خواست که چند دقیقه سرجاش باشم و اون با اون اقا پسره بره
جای فائزه ایستادم که الوند اومد و خیلی خونسردانه گفت ک یه لیموناد بهش بدم...منم دادم و خونسرد تر از اون یه گوشه ایستادم فائزه هم اومد و ازم معذرت خواهی کرد در عوض من ازش خواستم که از هر کدوم از اینا که خالی میشه شیشه اشو برام نگه داره
خیلی خوشگل بودن اخه...................اونم قبولید
و من رفتم خونه

از بحث های اخر شب چیزی نمیخوام یاد کنم شاید اشتباه کردم که به ماهیار گفتم جا دارم شاید باید حرف اونو قبول میکردم ویه چند روزی تا ماهیار برام یه جایی رو پیدا کنه میرفتم مسافر خونه .....اما من نمیخوام سربار یکی دیگه باشم ........تا همین قدر هم که وبال گردن بودم کافیه

سرمو تو بالشت فرو کردم ......و سعی کردم بخوابم


دستامو گذاشته بودم تو جیب مانتوی مدرسه ام و قدم میزدم
ای به خشکه شانس .......اول هفته امون این باشه خدا به خیر کنه اخر هفته رو
سنگ جلوپامو غلط دادم و به خونه ی روبروم نگاه کردم ...خونه ای که ازتوش پرتم کرده بودن بیرون....خونه ای که توش من یه ننگ محسوب میشم.....و اونا برا من یه وجود اضافی که باید به بدترین شکل از رو زمین محو بشن....دهنمو از حس نفرت با انزجار تمام یه گوشه صورتم جمع کرده بودم به خونه قصر مانندی که روبروم بود نگاه میکردم دوست داشتم تک تک این اجر را رو روسر اهالی این خونه خراب کنم
سیماناشو بکنم تو حلقه شون تا بیخود اون دهن نجسشونو برا ادمای بیگناه به هرزه گویی باز نکنن
همون طور که با انتقام به خونه نگاه میکردم یهو درش باز شد البته درورودی
دیوارهای نرده ای باغ حوالی خونه اجازه میداد داخلو ببینم .....یه اقا و خانوم بلند قدی اومدن بیرون ....
صورتاشون متین و مهربون بود ...مطمئنا اهل این خونه نبودن...مهمونی چیزی بودن حتما.......
از خونه خارج شدن و سوار ماشینشون شدن ، وقتی نزدیک من شدن توی یه لحظه ای که از کنارم رد میشدن یه حس خاصی داشتم...مثل اینکه قبلا دیده باشم و باهاشون زندگی کرده باشم ......یه حس اشنا بودن
نمیدونم شاید چون شبه از بیخوابی دارم چرت و پرت میگم
یه نگاه به خونه کردم ...نه اصلا نمیتونم یعنی پاهام نمیکشه که بره طرف این خونه
بابا بمیرم بهتراز رفتن تو این خونه اس نمابیرونشم برام سنگینه چه برسه به فضای درونش
موبایلی که ماهیار بهم داده بود زنگ زد : ...سلام هانا
با یه صدای خسته که دو شب بود به خاطر بازی های اخر شب نخوابیده بود گفتم : سلام
- کجایی؟
- خیابون
- مگه قرار نشد بری خونه پدربزرگت؟؟
- نمیشه ماهیار ...جلوی درم ...(برگشتم سمت خونه )اما نمیشه .....سخته...بعدش هم منو میکنه بیرون
-میخوای برگردی...به بابا و مامانم میگم...قبول میکنن
-میگم نه دیگه ...هی ذرت و ذرت اصرار کن ......حتما راحت نیستم دیگه .....ولم کن دیگه ......هی من میخوام خانوم باشم تعارف کنم نمیذاری ...اخه رشته ماکارونی تو برو خودت اول دم بیا بعد بیا به من تعارف بزن بیان خونه اتون ....اصلا چه معنی داره من بیام خونه یه پسر غریبه ...خجالت نمیکشی پیشنهادات بوقی میکنی ...بسیجی باش برادر !!.....حالا هم ممنون ...من تاحالا کلی اذیتت کردم...از الان به بعدم یه کاری میکنم
-هانا ...نفس کم اوردی بگو بهت قرض بدم...خیلی مواظب خودت باش...خوب؟؟
-نفس قرض بدی؟؟ تو که باز رفتی به انحراف ...بزنم از همون جا به فناهم بری؟؟....تو به نفس من چیکار داری ...اینده ساز مملکت مارو به فکر نفس منه ...برو بشین درس بخون فردا المپیاد داریم
- درس خوندی؟؟
-اره تا الان کتابخونه بودم
-صاحب خونه قبلیت بهت جا نمیده؟؟ اشنایی ؟؟همکلاسی؟؟
- غیب نگو ماهیار ...کی به من جا میده غیر تو اخه؟؟
- هانا فوقش دیدی شب جایی رو پیدا نکردی برگرد ..خوب؟؟ ....تو خیابون نمونی؟؟
-نمیمونم ...نمازخونه ای ...مسجدی چیزی هست دیگه
-خوب پس...دیگه سفارش نکنم تا یه ساعت دیگه جا پیدا نکردی برمیگردی؟؟....منتظر تماست هستما...باشه
برو منتظر باش..من که دیگه برنمیگردم..اخرش اینه که دوباره میرم قبرستون
-باشه ماهیاری..بذار برم یه دوشی با خاک بگیرم (خاکی بریزم تو سرم)
-خدانکنه...هانا!!!!!
-جان...
-توروخدا مواظب خودت باش.....خیلی نگرانم
خندیدم و برای اینکه از نگرانیش کم کنم گفتم : نیگران نمیخواد باشی ...شما باید نگران نسترن باشی....الان کجاس؟؟ نمیان خونه اتون ؟؟
خندید و گفت : نگاه کن تو چه وضعی به چه فکریه....فعلا تو مهم تری
- بابا شرافت
- برو دیگه ...من باید زنگ بزنم ببینم داداشم کجا مونده ...امشبم قصد اومدن نداره...نگرانی هامون که یکی دوتا نیس...نگران اینی نگران اونی...نگران همه ای
خلاصه خدافظی کردیم و من سعی کردم سریع تر برگردم به خیابون اصلی ...


......داشتم از زیر نگاه های بد مردم خیابون عبور میکردم که چشمم به یه موبایل فروشی رفت ...موبایل قدیمیمو دراوردم و نگاهش کردم ...به گمونم از فروشش یه بیست تومنی دستمو میگیره.....
رفتم داخل ...فروشنده یه نگا به سرتا پام کرد و گفت : بله خانم
موبایلو گذاشتم رو میز و گفتم: میخوام بفروشم
نگاه کرد و گفت : چقدر مد نظرتونه
با اخم گفتم :شما فروشنده این ...قیمت دست شماست
- 25 تومان
پنج تومان بیشتر ...ببین قیمت درستش چیه...این میخواد سرمنو گول بماله
- 30
- سی زیاده خانم
-30
-27 خیرشو ببینی
این فکر کرده من اعصابمو از تو جوب اوردم : میگم سی بگو چشم
فروشنده خیره نگاه کرد و پولو بهم داد و منم سیمو دراوردم و موبایلو با کارتونش دادم بهش
پولو گذاشتم جیبمو و دوباره راه افتادم .....بارم سبک بود یه دست لباس راحتی برده بودم و موبایل .....بقیه چیزا خونه ماهیار اینا مونده بود
اومدم بیرون از مغازه .....سرمو پایین گرفتم و دوباره به پرسه زدن ادامه دادم دو تا چهار راه رو بی هدف و به امید پیدا کردن یه مسجد که درش رو بنده اس و پاس خدا باز باشه رد کردم اما دریغ
یهو یه صدایی باعث شد سرمو بیارم بالا...یه خانومه بود....
- خانم جان ...به این بچه نیگا بینداز...روله ام داره از دست میره ...به خلق خدا کمک کن دختر جان.......
دستشو جلوم دراز کرده بود...حالشو میفهمیدم ...نداری رو کشیده بودم .....
کوله امو باز کردم و یه روسری و پنج تومان از پول فروش موبایلو براش گذاشتم و دادم دستش..
اومدم رد شم که چشمم خورد به بچه اش که داشت تو خواب میلرزید ...یه نوزاد کوچولو بود .........دلم سوخت...اتیش گرفت
با این که خودم نداشتم اما اون فرق داشت
اون بچه داشت ....
دوباره کوله امو باز کردم و کلاه بافتنی مو دراوردم و کشیدم رو سر بچه اش براش بزرگ بود اما خوب بود ......
- ایشالله از خدا هرچی میخوای بگیری.......ایشالله مشکلاتت حل شه روله ....ایشالله خوشبخت شی
لبخند زدم و به راهم ادامه دادم ......یه چند دقیقه بعد خودمو تو یه کوچه پیدا کردم ......روبروی ...روبروی....اینجا که مدرسه ماست......اصلا من کی اومدم اینجا .....ساعتمو نگاه کردم ده بود
وا ...یعنی چی؟؟
اومدم از کوچه رد شم رم که یهو یه صدایی تو ذهنم پیچید .....
برگشتم و به مدرسه نگاه کردم
باد سردبه صورتم میخورد ......اروم اروم نیش منم باز شد و دویدم سمت مدرسه
چراغا خاموش بود .....سرایدارمون نبود ...میدونستم که بیمارستانه و همین روزا به دیار باقی میشتابه
دیوار رو گرفتم و سرمو بردم بالا
هیچ خبری نی
کیفمو پرت کردم اونور دیوار و از شیر گاز رفتم بالا
اوی کمرم .....با یه دستم کمرمو گرفتم و لی لی کنان رفتم سمت سالن ورودی
تا حالا تو شب تو مدرسه نبودم
چه حیاط مدرسه شبا باحاله
حال میده شب اینجا گند بزنی به کل مدرسه اونوقت صبح بیای مثلا تعجب کنی
تمام اون غلطایی که بهت اجازه نمیدن بکنی بری نمره ها رو دستکاری کنی و باد توپا رو خالی کنی......رنگ دیوارا رو بکنی.....حیاطو پر اشغال کنی و صبح بیای تعجب کنی
ای که چه حالی میده
اومدم برم تو سالنی که کلاسا هست که دیدم زپرشک .......قفله
رفتم سمت سالن غذا خوری و سالن ورزش .......قفل و قفل و قفل
فقط در یکی از دستشویی های خراب باز بود
دوست داشتم داد بزنم اون لحظه که یه لحظه یکی گفت : کاری داری؟
نه جون تو من بیکارم....


برگشتم و تو تاریکی به اونی که به دیوار تکیه داده بود گفتم : پ نه پ... از طرف مدرسه شب اوردنمون اردو اینجا ....کار دارم دیگه
-چقدر بلبل زبون.....شب ...تنها....پیش یه غریبه ناشناس ...تو مدرسه ...هیچ ترس و اضطرابی نداری؟؟
-مگه تو داری؟؟...(اداشو داوردم )شب.......تنها ...پیش یه غریبه ناشناس......تو مدرسه....نمیترسی اقا لولو بیاد یه لقمه ی چپت کنه؟؟
از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون ؛فکر کردم زده به سرم ،دارم باخودم حرف میزنم اخه شب کی میاد تو مدرسه؟؟)......
اومد تو نور یه اب نبات تو دهنش بود و بدون اینکه بادست نگهش داره میمکید
این حرکت مخصوص کودکان زیر 5 ساله این خرس گنده دیگه چرا؟؟ جوانانمون به تباهی رفتن دیگه
چه باولعم میلیسه .......رنگ نارنجی ابنبات نشون میداد پرتغالیه منم چقدر دوس دارم ........کصافط ....چرا ابنبات میخوری جلو دختر مردم ؟؟بزنم بری به اجرای دیوار چین بپیوندی؟؟
راستی این کیه؟؟اینجا چیکار میکنه؟؟ وایییی نکنه جای سرایدار اومده ....دخلم اومد........ابروم رفت .....برای شادی روحم صلوات ختم کنید!!!!!
- بیا اینجا
ترسیدم...جنه نکنه؟؟ بسم الله بسم الله خدایا سر جدت ببرش ....خدایا راستی تو که جد نداری سر کی قسمت بدم ....خدایا توروخدا این جنو پرش بده
دو بارهم فوت کردم که اون اقا پسره ابنباتشو گرفت تو دستشو و گفت : دیوونه ای؟؟
خوب پس جن نیس؟؟ شاید یه روحی چیزی؟؟
از قدیم گفتن راستی بهتر از هرچیز دیگه اس بهتره از خودش بپرسم؟؟
- روحی؟؟
- هان؟؟.......
کوله امو گرفت و کشید کنار دیوار و درحالی که زیر لب غر میزد گفت : تو دیگه نصفه شبی از کجا اومدی؟؟
رو کرد به اسمون و گفت : خدایا حداقل نصف شبی یکی رو میخوای اعزام کنی یکی رو اعزام کن ادم باشه ...این خل و چله کیه دیگه؟؟
گفت اعزام؟؟ فکر کنم این همون برادر بسیجیه
ولی نه :او او....غلطای زیادی؟؟.... اصلا ببینم تو شب تو مدرسه ما چیکار میکنی اق پسر؟؟
: به تو چه زرد الو
یه نیشگون از اون پنیسیلینی ها از گردنش گرفتم و فشار دادم و گفتم :توی شلیل چی میگی این وسط اخه؟؟ من کم بدبختی داشتم یه شلیل ذلیل و علیلم اومد وسط مشکلاتم چهار زانو رویید
- فراری؟؟
فراری ...فراری ...فراری.......فراری ام فراری
- نه بابا فراری چیه؟؟ کاش فراری بودم...متواری ام...متواری از ادم ها نه ببخشیید متواری ام از ادم نما های بیرون.......تو اینجا چه میکنی؟؟
- مثل تو ، متواری ام .....
- یه نگاه تو تاریکی به اطراف انداختم و گفتم
- اینجا که دراش قفله ،کجا میخوابی؟؟
- قفل در پشتی نماز خونه هرزه با یه چهار تا ضربه خوابوندش رفتم تو ...میخوای بیا ببین
در حد مرگ ترسیده بودم ......خوب اخه خیلی عجیبه که این یارو اینجا چیکار میکنه......یه شب خدایا مارو راحت نمیذاری....بابا فردا خیر سرم المپیاد دارم ......(پشت سرمو خاروندم و کوله امو رو دوشم جا به جا کردم )...این یارو خیلی مشکوک میزنه ...یعنی بید بگردم تو خیابون یا برم تو نماز خونه؟؟
کدوم بهتره؟؟ سرگردونی تو خیابونا یا خوابیدن تو نماز خونه مدرسه با یه ادم غریبه و مشکوک ؟؟
گیج شدم ،نمیتونم تصمیم بگیرم........ لامپ چراغ برقی که جلوی مدرسه ما بود سوخته بود...و فقط از چراغ برق بعدی و قبلی یه نور ضعیفی میومد توی حیاط..من حتی قیافه اینم ندیده بودم ......فقط برق چشماش تو تاریکی مشخص بود ...عین این کارتونا !!
دستامو تو هم قفل کردم و از خدا کمک خواستم !!
دلم میگفت برم تو بهتراز اینه که برم خیابون
ولی عقلم میگفت شاید تو خیابون اتفاق بدی نیوفته ولی رفتم تو نماز خونه صد درصد یه خطری داره..........
- ترسیدی؟؟میتونی نیای؟؟نه سودی واسه من داره نه زیانی...برا این گفتم که جا داشته باشی شب بخوابی.......
- تو......تو .........اه
- نترس....جن و روح و توهم نیستم .....یکی از دانش اموزای پیش تیزهوشان اونوری ....اونجا همه درا قفله یه چند وقته میام اینجا شبا ...البته از فردا دیگه نیستم...میرم خونه خودمون......
از بچه های تیزهوشان اونور؟؟مگه میشه؟؟
صداش اروم و ملایم بود و با احترام حرف میزد ، یه جورایی ادمو خر میکرد که ادم قابل اعتمادیه
- اگه خونه داری چرا میای اینجا ؟؟
- اگه به چهار تا دیوار میگی خونه اره خونه دارم اما توش اسایش ندارم ....اینجا حد اقل کسی نیس مزاهم درس خوندنم بشه
یه ذره مکث کردم مثل اینکه واقعا کلامش خرم کرد
- میشه بریم تو هوا سرده؟
خندید و گفت : البته


امروز المپیادو دادیم ...بد نبود؛ همچین خوبم نبود ...
ابروهامو درهم کرده بودم و قدم میزدم ...روز خسته کننده ای بود ...اما خوشبختانه فردا درس خاصی نداریم....رفتم داخل یه اغذیه فروشی و یه ساندویچ گرفتم و رفتم تو پارک بغلیش دلی از عذا در اوردم....
یکی در میون هم که یه گاز میزدم پلکام میوفتاد ازبیخوابی...
این یارو درپیته دیشب نذاشت دو دقیقه بکپیم ....ذرت و ذرت موبایلش زنگ میزد و ایشون کلاس میذاشت نه جواب میداد نه میذاشت رو سایلنت....
منم که ترسیده بودم در کل نخوابیدم....اونم تا صبح نشست خر زد واسه المپیاد...
این دیگه کی بود روی منو سفید کرده بود بااین خرخونیش!!
نمیدونم این در به دری تا کی قراره ادامه داشته باشه؟؟
کی قراره ما از ولگردی خلاص پیدا کنیم؟؟
کی قراره سرمونو بذاریم زمین بریم پیش خوش ازش بپرسیم بنده دیگه ای نبود هرچی بدبختی بود ریختی تو سرمن ؟؟
داشتم کاملا میخوابیدم که روی پام قلقلک اومد .....
یه لبخند تو خماری خواب زدم و خم شدم و کفش و جوابمو دراوردم و موبایلو دراوردم ...ماهیار بود که داشت زنگ میزد
-یه بله کش داری گفتم و یه خمیازه هم زدم تنگش)
-خوبی تو؟؟دیشب چی شد؟؟
اوخی دیشب از ترسم یادم رفت بهش زنگ بزنم اونم حتما درگیر بوده که ز نزده دیگه
-اره خوبم...تو خیالت تخت ...سوغاتی برات چی اوردن؟
-چی میگی تو هانا؟؟ مثل اینکه حالت اصلا خوب نیست؛کجایی الان؟؟
-پارک دو خیابون بالاتر ازمدرسه مون..اسمشو نیدونم
بعد هم بدون خداحافظی قطع کرد ...فقط خدا کنه زود تر بیاد وگرنه همین جا میگیرم میخوابم
یه ربع بعد ماهیار با حالت دو رسید ...ساعت سه بعد از ظهر بود و هوا ای بد نبود !
چتری های فر فریم از زیر مقنعه مشکی مدرسه زده بود بیرون و ژولیده پولیده ریخته بود تو صورتم ...دست راستمو گذاشته بودم رو دسته نیمکت و گذاشته بودمش زیر چونم .....اینقدر خسته بودم که وقتی کاهیار دیگه کاملا به منرسید نتونستم سلام کنم همون جوری نگاش میکردم
- هانا؟؟ چته دختر ؟؟ چرا اینجوری نشستی ؟؟
- چه جوری بشینم پس ؟؟
- حالت خوبه؟؟ دیشبو چیکار کردی؟؟ نمیگی ما نگران میشیم؟؟
درسته من خما رخوابم اما...
: ما نگران نمیشیم ؟؟تو مگه چند نفری؟؟
- گیری ها...همون منظورم من بود...پاشو ..پاشو بریم خونه ما
- برو بابا...مگه مامانت اینا نیستن
- چرا...ولی تو باید پاشی بیای
- باید ماید نداریم...فقط قربونت ماهیاریه جا برامن غیر خونه اتون ردیف کن فقط بخوابم
- مگه دیشب نخوابیدی؟؟
- بابا دیشب رفتم تو نماز خونه مدرسه امون بخوابم ....یه وضعی شد ...حالا فعلا برا من جاخواب ردیف کن
- پاشو بیا گیم نت بگیر بخواب
- جون من؟؟ اونجا مگه باز نیس؟
- یه اتاق داریم اون پشت ...بیا برو اونجا بخواب ...به میرسام میگم قبل رفتنش بیدارت کنه ...شبم همون جا بمون...اگه نمیترسی
- نه بابا چرا بترسم...دستت درد نکنه
- راستی....دستشو اورد جلو و یه بسته پول بهم داد و گفت اینم سهمت از اون چند تا بازی که کردی
- من که نمیتونم اینقدر پول باخودم جابه جا کنم
- پس فردا بریم باهم یه حساب باز کنیم .....
وای خواب چه قدر به ادم فشار میاره ......
یه دونه محکم ماهیارو هل دادم و گفتم : میبریم گیم نت یا نه.......میخوام بخوابم
-میبرم ولی چه جوری؟؟ تورو الان باید یه جرثقیل بیاد بلند کنه ...با این حالت
-تاکسی بگیر خوب...این همه پول تو اون جیبات داری میخوای چیکار کنی
-راننده تاکسی نمیگه چقدر تنبلی که دو تا خیابون نمیتونی راه بری؟؟
-اون اگه حرف زد بگو من بزنم با در و دیوار ماشینش یکیش کنم....
بعد هم تلو تلو خوران رفتم سمت خیابون .....


چشماش برق زد و گفت : نازی دیدی دیشب اون فیلمه رو؟؟
نازی هم یهو با شوق و ذوق دستاشو تو هوا تکون داد و گفت : وای...اره ...توهم دیدی هانا؟؟
با خستگی دستمو گذاشتم زیر چونمو و همون طور که بی رمق غذامو میخوردم گفتم : کدومو؟؟
قزی اخماشو درهم کرد و خودشو بیشتر نزدیک ما کرد و گفت : وا...تازه میگه کدومو ...همون که دیشب کانال (بوق) میداد.
یه قلوپ آب خوردم و گفتم : نه ...
یغوب(یغما) و سیپی(سپیده ) هم کاسه به دست اومدن نشستن پیش ما
یغوب: موضوع چیه بچه ها؟؟
نازی: شما ها هم فیلم دیشبی هه رو دیدین؟؟وای ..چقدر باحال بود!!
حالا هرکی میاد باید نازی ازش این سوالو بپرسه...اصلا مگه دیشب فقط همین یه فیلمو دیده که ملت نشستن پاش...مردم چه بلا شدن
سیپی با یه صدای ناراحتی گفت : اه ...نگو نازی...دیشب کلی گریه کردم
ته کاسه لوبیا رو اومدم هرت بکشم که یهو یادم اومد اینجا کجاست و من کی ام..شدم ختر دوهزار چهره..
- حالا چی بوده این فیلم لب سوز و لب دوز و خانمان سوز؟؟
- قزی تو تعریف کن...اخه تو هیجانی میگی...
قزی یه تعظیم کوتاهی کرد و گفت : تو رو خدا خجالتمون ندید اساتید...من میخ کف کفشتونم
خوب شد گفت میخ کف کفش با این کفشم این چند وقته از بس راه رفتم داره پاره میشه..اگه تو مدرسه اینجوری بشه ابروم میره
قزی استیناشو زد بالا و سرشو هی به چپ و راست تکون داد و شروع کرد: نمیدونی چه معرکه ای بود ...به جون تو نباش به جون خودم باید کارگردانشو یه دست خوش خفن گفت ...چی ساخته بود لوتی...دمش گرم ...
نازی: اه ادا در نیار دیگه...خودم میگما
قزی یه تنه حوالی نازی کرد و گفت : برو اونور ابجی ، خوبیت نداره شوما فیلمای مستهجول باز گو کنی...
دو سه تا از بچه های دیگه هم اومدن و دورمون نشستن روز های ماه بهمن بود ولی هوا خیلی خوب بود ماهم که زنگ غذامون بود و مطالعه ازاد ...
اونم چه مطالعه ای...وسط حیاط با کاسه لوبیا
قزی: داشتم میگفتما....داستانشو از اون جا شروع شد که ...
شروع نکرده بود که سیپی زد زیر گریه...ای بترکی که لحظه های حساس رو گند میزنی...
قزی : از اونجا که مِی سار برای نقاشی از طبیعت میره توی یه دشت خوشگل پرگل
یغوب: خیلی خوشگل..
قزی: اره خیلی خوشگل بود...یه دشت پر از گل های قرمز ناز بود ...بوم و وسایلاشو میاره و شروع میکنه به نقاشی کشیدن
نازی: دختره رو بگو بهش...بگو چه قدر ناز بود کصافط
قزی : ماه بود جیگر بود ..داداش من که رسما پشت تلویزیون خودکشی کرد
- خوب ادامه اش...
یهو روی پام قلقلک اومد .....وا یعنی کی میتونه باشه....ماهیار که الان مدرسه اس..ویبره شدت گرفت و منم که قلقلکی شروع کردم به خندیدن .......
سیپی: وا هانا ...قسمت حساسشه ها چرا میخندی
والا من که اصلا نمیفهمیدم قزی چی میگه...
بریده بریده و با خنده گفتم : بچه ...بچه ها ..شَ..شرمنده...من یه لحظه برم دستشویی...
یغوب: پ قربون دستت این اشغالارم ببر
ظرفی یه بار مصرف لوبیا رو برداشتم و با پای قلقلکی رفتم سمت اشغالی و درحالی که داشتم از خنده منفجر میشدم دویدم سمت دستشویی و موبایلو دراوردم حالا طرف تا دو ثانیه پیش ولکن نبودا همین که من دستم رفت طرف گوشی قطع شد...شماره ناشناس بود ...حتما اشتباه شماره گرفته....
گوشی رو گذاشتم تو جیب لباسی که زیر مانتو پوشیده بودم و یه ابی الکی زدم رو سر و صورت و رفتم بیرون...اینجا ما یه سالنی داریم به اسم سالن غذا خوری ولی جون شما اگه یه بار ما اونجا غذا خورده باشیم اونجا فقط برای طبخ غذاهای مقوی از جمله عدسی و لوبیا میباشد....به همراه ظرف یه بر مصرف و یه تکه نان بربری و گاهی سنگک قاشق هم باید خودمون بیاریم...موندم چرا اسم این سالنو گذاشتن غذا خوری.....به بچه ها رسیدم و اومدم بشینم که یهو موبایل شروع کرد به ویبره رفتن رو شیکم من......وای خدا دوباره شروع شد.....زدم زیر خنده و دستمو گذاشتم رو شیکمم که جلو حرکتشو بگیرم اما نمیشد ....دیگه داشتم میترکیدم از خنده اون دوستان ذلیل شده منم که زل زل نگام میکردن و دریغ از یه چه مرگته؟؟


- پس چرا نمیای؟؟
- بیا اینجا ماهیار...
کلافه قدم زد واومد طرفم با خستگی گفت : ها.. چیه؟؟
- ببین چی زدن به دیوار ...به نظرت عالی نیست
برگشت سمت دیوار و به کاغذ بارون خورده و چروکی که به دیوار کنار بانک چسبیده بود نگاه کرد بی صدا چشماشو روکاغذ خط به خط پایین میبرد و من با لبخند منتظر بودم که بگه به به چه چیز خوبی ...اما کور خوندم
خوندنو تموم کرد :خوب که چی ؟؟ چیش عالیه؟؟
یه لبخند پهناور به وسعت کویر لوت زدم که گرفت مطلبو
دستمو گرفت و کشید و گفت : اصلا ...اصلا ...هیچوقت به این خیال نیوفت ...
اینقده بدم میاد دستمو میکشه...ایش
دستمو عین این بچه تقص ها کشیدم و گفتم : می...خوا...م ....کار.. کنم
- مگه اخر هفته ها کار نمیکنی...همون بسه
- کار ثابت میخوام...توروخدا ماهیار....دیدی که آژانس بانوانه...منم اگه قبولم کنن فقط تلفن جواب میدم ...(لبامو مظلوم و ناراحت دادم بیرون و با التماس ادامه دادم)...توروخدا!!
پیش خودم گفتم اخ جون الانه که خر بشه

- میگم نه
این خودشه خیلی بالا گرفته
-میگی نه که میگی نه...من باش که اقا رو ادم حساب کردم گفتم بهش بگم ...اصلا تو بخوای یا نخوای...اجازه بدی یا ندی ..من کار خودمو می کنم....(حالا الکی میگفتما چون کارم پیش ماهیار گیر بود اگه میگفت نرم نمیرفتم)
دیدم عکس العمل نداره اضافه کردم : تو روخدااااااااااااا
خندید ...به این معنا که اخرشم به التماس افتادی
بخند آق پسر...فعلا کارم گیرته نی قیلیون دو روز دیگه که دنیا به کام ما شد چنان پدری ازت درمیارم...آسیاب به نوبت ژیگولی!!
شماره تلفنو برداشت که شب زنگ بزنه...کارمونو با بانک انجام داده بودیم و و پولا رو حواله کردیم به حساب ....حالا تا عصری بیکار بودیم ...
کتاب زبان فارسی رو گرفته بودم دستمو و حواسم نبود جلوم سنگه ..دیواره... گودزیلاس...فقط میخوندم و میرفتم
یهو متوجه شدم صدا قدم های ماهیار دیگه نمیاد ، سرمو بلند کردم ، نبود...عین این بچه ها که بابا ننه اشونو گم میکنن قلبشون تند تند میزنه تو چشماشون اشک جمع میشه میخوان گریه کنن بعد انگ و ونگ میکنن تو خیابون بلند میگن مامان مامان...یه همچون حالتی بودم .....پشتمو نگاه کردم که دیدم ایستاده جلوی ویترین یه مغازه بزرگ ....
حالا نوبت من بود که بپرسم : پ چرا نمیای؟؟
جواب نداد ...یکی از دستامو گذاشتم تو جیب مانتوو کج و کوله راهی رو که رفته بودم برگشتم...نگاش کن !! عین این پسر بچه هاس ببین به چی نگاه میکنه؟؟
-ها...چه مرگت شد یهو؟؟
-خوشگلن نه؟؟
-کجاشون خوشگله ...با این رنگا....چه برقم میزنن از دور
- همینشون قشنگه دیگه
(این دخترا چیشون جالب توجهه واقعا؟؟)
- حالا خریداری که این طور خریدارانه نگاهشون میکنی؟؟
- بابام نمیذاره فعلا....
(معلومه نمیذاره...خو هنوز دهنت بو شیر میده )
ولی واقعا این خود ماهیار بود
- کاش زودتر بزرگ شم....
- اه ماهیار حالمو به هم زدی اخه پسرم اینقد هیز !!
- هیز چیه؟؟مگه نمیبینی چه ماشینای شیکی داره؟؟
یه نگاه به نمایشگاه ماشین مدل بالا و یه نگاه به دخترای خریدار که تو مغازه بودن کردم و از فکر خودم خنده ام گرفت ...
- به خدا به موتورشم راضی ام ولی بابا میگه باید تا 18 صبر کنم
خنده امو قورت دادم و زبان فارسی رو دوباره گرفتم جلو صورتم وبا رگه هایی از خنده گفتم : بریم دیگه!!
-بریم!!


-بریم!!
- بیام بزنم تو سرت...کجا بریم اخه؟؟
- بریم یه جایی زنگ بزنیم به این شمارهه ببینیم شرایطش چجوره؟؟
- اخ جونم
رفتیم اطراف یه ورزشگاه که همون دور و ورا زده بودن کنارش یه فضای سبز بود
خودمونو ولو کردیم رو چمن ها و ماهیار بلافاصله شروع کرد به زنگ زدن ...
داشتم کتاب زبان فارسیمو میذاشتم تو کیفم که ماهیار گفت : الو...سلام
سرمو برگردوندم به طرفش
- برای اون اگهی استخدامی که زدید تماس گرفتم
- نه ...نه ...برای خودم نه ...برای خواهرم
والا ما نفهمیدیم خواهریم دختر خاله ایم یه دوروز دیگه میشیم مادر و مادربزرگ این ماهیار ...
- بله بله...پشت کنکوریه ...تا ساعت دو کلاس کنکور میره بقیه اش بیکاره
ای دروغگو !! من کجام پشت کنکوریه
- موردی نیست شما میتونید دست مزد شیفت صبحو کم کنید
سرمو خاروندم و جابه جا شدم تا برم تو افتاب بشینم ،اخه هوا سرد شده بود یه ذره
یهو ماهیار داد زد: تا 1 شب؟؟
گوشی رو قطع کرد و با اخم زل زد تو چشای من !!
شونه هامو دادم بالا و گفتم : هان...شاخ دراوردم نکنه ؟؟
- اونو که داشتی....
تکیه دادم به درخت کنارم و کوله مو گذاشتم تو بغلم : گرسنه مه
- تو چرا منو میبینی گشنه ات میشه؟؟ (اندکی مکث) واستا ببینم، تو میدونستی تا 1 شب باید تو اژانس بمونی؟؟
ابروهامو دادم بالا : تا 1 شب؟؟
- اره...نمیدونستی؟؟
- از کجا میدونستم من که با خودت اون اگهی رو دیدم خنگولی؟
- احیانا منو با سیب زمینی اشتباه نگیری ها...من نمیذارم بری
- یعنی چی نمیذارم بری؟؟ اصلا به تو چه؟؟
- تا ساعت 1 شب بذارم تو اژانس کار کنی واسه ماهی چقدر ؟؟ چهار صد تومان ؟؟
- جون من چهار صد تومان میدن ، این که عالیه!!
- کجاش عالیه؟/ ساعت 1 شبش؟؟یا چندر غازش؟؟
- تو به چهارصد تومان میگی چندرغاز؟؟البته که باید بگی چندر غاز شوما تو ارزوی ماشین مدل بالایی و من تو ارزوی یه جای خواب صد در صد باید چهارصد تومان از نظر اقازاده ها چندر غاز بیاد...
- چی میگی هانا؟چرا اینقدر عصبی شدی یهو؟اینقدر بدم میاد مسائلو باهم قاطی میکنی؟؟ لطفا یه ذره منطقی تر و بزرگ گونه تر فکر کن ...اینقدر بچه نباش هانا!!
بند کیفمو که با حرص داشتم میجویدم از دهنم انداختم بیرونو و پاشدم و دویدم به سمت خیابون .....تا نفس داشتم دویدم ....رسیدم به یه چهار راهی که نزدیک یه کتابخونه عمومی بود ، سرعتمو کم کردم ،ماهیار حتی دنبالم هم نیومدم ...اصلا مهم نیست؟؟ شایدم هست؟؟
نمیدونم!!
نگام رفت سمت سیبای قرمز یه میوه فروشی!!
رفتم که یه نیم کیلو بخرم شب ببرم باخودم گیم نت.....درسته با ماهیار قهرم ولی خوب جایی رو ندارم و حوصله شب خیابون موندنم ندارم ....چاره ای نیست!!
- اقا سیب کیلو چنده؟؟
صدای کلفتش از تو مغازه اومد ،بار اول باورم نشد!!
- چقدر؟؟
وای خدا !! چقدر گرون!!
سرمو بذارم بمیرم به صرفه تر درمیاد!!
رامو کشیدم و رفتم سمت کتابخونه، قصد داشتم شب موقع بستن گیم نت برم اونجا!! صدای شکمم هم بلند شد !!
به گمونم اگه حوا میدونست روزی سیب اینقد رگرون میشه کیلو کیلو سیب میچید !!


موبایلمو که هنوزم داشت از طرفم ماهیار زنگ میخورد رو گذاشتم رو سایلنت و گذاشتمش تو جیبم ،کله امو بردم تو : میرسام!!
رفتم تو ودرو پشت سرم بستم ......صدای اهنگ بلندی میومد ، برگشتم به سمت سالن تعجب کردم هنوز مشتری بود !!
نوچ نوچ...چه خبره اینجا !!
اب دهنمو قورت دادم ...بد جور بهم زل زده بودن ....اوضاع خیلی خیط بود تعدادشون خیلی زیاد بود اومدم دوقدمی رو که اومدم تو رو برگردم که یکی از پشت شونه هامو گرفت .
-نمیدونستم یه همچین کادوی خوبی رفقام برا تولدم می فرستن!!
کادوی خوب!!؟؟
تولد؟؟
من؟؟
نه.....!!
ترسیدم !! چرا ماهیار هیچی نگفت؟؟ چرا نگفت امشب یه جشن تولدپسرونه دارن با یه صدتا پسر کله خراب!!چرا بهم گوشزد نکرد بیام !!
اصلا من مهلت دادم؟؟ نه ...من بازم بچه شدم... بچه بازی کردم ...فرار کردم...حالا هم خودم کردم که لعنت بر خودم باد!!
با اخم برگشتم ، این گیر افتادن برام بی سابقه بود!!
-دستتو بکش!!
خندید : بچه ها کادوی سرتق مثل این تاحالا دیده بودین؟؟
بچه ها: نه والا
تو این زمینه ها بی تجربه بودم ، دلم شور میزد ، دستام به وضوح میلرزید و حتما طبق معمول رنگ چشمام تیره شده بود !!
اروم پلک زدم : برش دار!!
یکی از پسرا با حالت خواب الودی جوابمو داد : خودت اومدی اونوقت میگی دستتو بردار!!
- اصلا برندار، راحت باش ، ولی خوب امرتون؟؟
با انگشت کشید رو چونه ام : تو اومدی وسط جشن ما عزیز دلم ...به نظر من که همه ی اینا با حکمته ...مگه نه بچه ها؟؟
-اره والا ..اره والا
چشم گردوندم تو سالن...اهنگ هنوز میخوند ولی همه متوجه من بودن
صدای یه پسره دراومد ، روی کاناپه لم داده بود و ارنجشو رو دسته مبل گذاشته بود ، با ارامش با انگشتش به روی لباش میکشید ،چشماشم خیلی اروم بود کلا خیلی اروم به نظر میرسید:تو واقعا به این دختر بچه هم کار داری دانیال؟؟
(پوخ !!گفتم حالا چی میخواد بگه
...ولی از حق نگذریم ته چهره جذابی داشت ، تو اون هیری ویری من اون تَه مَهای چهره اینم دراوردم دیگه!
دانیال که صاحب جشن تولد بود کوله امو از رو شونم دراورد و پرت کرد یه گوشه !!
- به این شیرینی عسلی میگی دختر بچه؟؟ (رو کرد سمت من ) تو خودت بگو که کادوی تولد منی جیگر!!
یه ذره اروم شده بودم ، تمرکز داشتم ...اون هیچ غلطی نمیتونست بکنه!!
صورتمو به حالت تنفر جمع کردم و گفتم : من به گور بابام بخندم اگه بخوام کادوی تولد قالتاقی مثل تو باشم ...
-او او ...روبان روی کادومون یه ذره سفت و سخته باید به ذره زور به کار ببریم تا بازش کنیم
اصولا از این تشبیهات ادبی چند تا برداشت میشه کرد
ولی تمام برداشت هایی که تو اون لحظه به ذهنم میرسید همه اش منفی بود...
همون پسر ارومه باز به ارومی پلک زد و گفت : ولش کن دانیال!!
اینم که فقط لم داده ارد میده!!
بیرون گود نشسته میگه لنگش کن !!
سرم درد گرفت یهو !! چشمامو یه ثانیه بستم ...اما حالم خراب تر شد !! نه حالا نباید حالم بد بشه!!الان نمیتونم ...الان وسط میدونم نیرو میخوام
خدایا !! کمک .....
دانیال بهم نزدیک میشد و از اون طرف صدای اهنگ زیاد تر میشد!! اون پسر ملوسه هم بیخیل شد ...بالاخره جشن تولد این یابو بود باید به فکرش میبودن وگرنه اون پسر ارومی که من دیدم با اون هیکل این دانیال پیزوریه رو نگاه میکرد به صورت کنترل از راه دور ذوب میشد !!
جون داداش!!
- خیلی دخی باحالی هستی ؟ حالا عین دختر خوب بابایی پا میشی میای قاطی بچه ها میشی تا اخر جشن باهات کار دارم
یا خدا!!
من بخوام قاطی اینا بشم که دیگه به اخر جشن نمیرسم از همین جا مرا موجودی غیر جان دار به حساب اورید ...مثل اینکه مامان و بابام طلبیدن منو !!
دارم میرم زیارت اونور دنیا یاشاید دنیای اونور !!
دانیال میخواست بازومو بگیره تا به قولی به میان رفقا بپیوندیم و منم میخواستم بگیرم این غول تشنو اینقده چنگ بندازم تا دل و روده اشم بیاد بیرون
...(گفتم پیزوری اما نه درمقابل من درمقابل اون یارو تیریپ ریلکسه !)
در این افکار دلنشین انتقام سیر میکردم که صدای ماهیار باعث شد به طرف در ورودی برگردم
- ولش کن دانیال!!
حالا مثلا دانیالم ول کرد !!
- به داش ماهیار گل گلاب!!!کادوی شما بود ...خیلی دختر باحالیه!!
گریه ام گرفت..یه دونه از اشکام اومد پایین و رو صورتم روونه شد ! فوری دویدم طرف ماهیار
عین این بچه ها که از ست کسی فرار میکنن و پشت بزرگتراشون قایم میشن
دقیقا همون حالو داشتم و همون حالتو !
دست ماهیار رو چسبیدم با خشونت دستشو کشید بیرون ، تعجب کردم
دانیال یه دونه دوستانه زد رو بازوش : دستت درد نکنه داداش ..کادوی تو بود دیگه
ماهیار برگشت نگام کرد ، پیش خودم گفتم حالا که دیگه ماهیار هست همه چی حله الان دیگه همه چیزای بد تموم میشه !!گریه امو پاک کردم و محکم واستادم سر جام...ماهیار با اخم روشو برگردوند!
- معلومه که کادو منه!! پس فکر کردی مال کی میتونه باشه؟؟یه کادو به این خوش سر و زبونی!!
....