وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

روش‌های رشد دادنِ انسان

  انسان و رابطه‌هایش 

نویسنده: عبدالله نصری

 

در این گفتار سخن از روابطی است که انسان دارد و یا می‌تواند داشته باشد: رابطه انسان با خود، رابطه انسان با دیگران، رابطه انسان با خدا، رابطه انسان با طبیعت، رابطه انسان با جامعه، رابطه انسان با تاریخ و رابطه انسان با شیطان.

و اکنون توضیح و تفسیر هریک از این روابط از دیدگاه قرآن.

ادامه مطلب ...

راه و مسیر رشد انسان از دیدگاه قرآن

راه و مسیر رشد انسان از دیدگاه قرآن

راه و مسیر رشد انسان از دیدگاه قرآن


نویسنده: عبدالله نصری
 
انسان از دیدگاه قرآن نه تنها هدف رشد و تکاملش مشخص و معین است که راه و مسیر رشدش را نیز خداوند به او نشان داده است.
قرآن کریم از راه رشد تعبیر به صراط مستقیم کرده است. چنان که می‌گوید:
«وَأَنِ اعْبُدُونِی هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ» مرا عبادت کنید که این راه مستقیم است. (یس 61)
«وَاتَّبِعُونِ هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ» مرا پیروی کنید که راه مستقیم این است. (زخرف 61)
«وَإِنَّکَ لَتَدْعُوهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ» همانا تو آن‌ها را به راه راست فرا می‌خوانی (مؤمنون 73).
صراه مستقیم یا راه رشد تنها راه و مسیری است که گام زدن در آن استعدادهای مثبت انسان را شکوفا می‌سازد و از به فعلیت درآمدن استعدادهای منفی انسان که به حاکمیت شهوت و هوا و هوس در انسان می‌انجامد جلوگیری به عمل می‌آورد.
انسان در جهان‌بینی قرآن موجودی است که از دو سوی راه رشد به او نشان داده شده است: یکی هدایت فطری یا هدایت درونی و دیگری هدایت بیرونی یا هدایت تشریعی. خداوند انسان را به گونه‌ای آفریده است که با الهام فطری می‌تواند بسیاری از امور را تشخیص بدهد؛ می‌تواند تشخیص بدهد که کدام مسیر حق است و کدام مسیر باطل؛ کدام چیز در جهت رشد اوست و کدام چیز در جهت سقوط او؛ کدام عمل می‌تواند او را به کمال وجودیش برساند، و کدام عمل او را از کمال وجودیش دور سازد.
«وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» و سوگند به جان آدمی و آن که او را هماهنگ ساخت و راه شر و خیر را به او الهام کرد. (شمس 7-8)
«وَهَدَینَاهُ النَّجْدَینِ» ما دو راه (خیر وشر) را به او نمایاندیم. (بلد 10)
خلاصه آنکه انسان به قوا و نیروهایی مجهز شده است که از درون می‌تواند در مسیر رشد قرار گرفته و تکامل پیدا کند. از جمله این قوا و نیروهای درونی یکی وجدان است و دیگری عقل.
هدایت بیرونی نیز عبارت است از ارسال انبیاء و رسل. خداوند برای هدایت و به رشد و کمال رساندن انسان، پیامبرانی را با یک سلسله برنامه‌ها مبعوث نموده است. انبیاء برنامه‌ها و قوانینی را که موجب رشد و کمال انسان است ارائه کرده‌اند. اگر انسانی از آن برنامه‌ها پیروی کند، در مسیر رشد قرار خواهد گرفت و به هدف نهایی حیات خواهد رسید، و اگر از آن‌ها دوری جوید از رشد و کمال باز خواهد ماند. در آیه زیر خداوند به مجموع این دو هدایت اشاره کرده است:
«اِنّا هَدَیناهُ‌السَّبیلَ اِمّا شاکِرا و اِمّا کَفُورا» ما راه (حق و باطل) را به انسان نمودیم چه (این هدایت را بپذیرد) و شکرگزار باشد و چه (آن را نفی کرده) و ناسپاس باشد. (دهر 3)
علاوه بر دو نوع هدایت فوق، انسان از هدایت سومی نیز که هدایت اختصاصی است می‌تواند برخوردار شود. به این بیان که اگر از آن دو نوع هدایت بهره‌برداری کند عنایات الهی شامل حال او شده و تعالی بیشتری پیدا خواهد کرد. چنان که می‌‌گوید:
«وَالَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدًى» کسانی که هدایت شده‌اند (خداوند) آن‌ها را بیشتر هدایت خواهد کرد. (محمد 17)
«اللَّهُ یجْتَبِی إِلَیهِ مَنْ یشَاءُ وَیهْدِی إِلَیهِ مَنْ ینِیبُ» خدا هر که را بخواهد برای خود بر می‌گزیند و کسی را هدایت می‌کند که به سوی او باز گردد. (شوری 13)
طبق آیات فوق برخورداری از این هدایت ویژه یک شرط اساسی دارد و آن هم عبارت است از پذیرش هدایت عمومی و گام نهادن در مسیر خدا.
خلاصه آنکه راه رشد انسان نیز در قرآن مطرح است و خداوند انسان را بدون تعیین جهت و مسیر به حال خود رها نساخته است.

وسایل رشد

قرآن کریم هم هدف از رشد انسان را مطرح کرده است و هم راه و مسیر رشد را نشان داده است. هم سخن از عوامل رشد انسان به میان آورده است و هم موانع و آفات رشد را مطرح کرده است. حال در این بحث می‌خواهیم بررسی کنیم که قرآن چه وسایلی را برای رشد انسان در نظر می‌گیرد، یعنی از دیدگاه قرآن با چه ابزاری می‌توان خود را به هدف رشد رساند، به عبارت دیگر با چه ابزار و وسایلی می‌توان عوامل رشد را در وجود خود و دیگران پیاده کرد تا به هدف رشد دست یافت.
قرآن کریم دو وسیله را برای تحقق این هدف نشان داده است که به اختصار به بررسی آن‌ها می‌پردازیم:

1. تعلیم

یکی از وسایلی که برای رشد انسان می‌توان از آن استفاده کرد عبارت است از تعلیم. به وسیله تعلیم می‌توان انسانی را که از رشد و کمال باز مانده است آگاه ساخت. به وسیله تعلیم می‌توان افراد انسانی را از استعدادها و قوای وجودیشان آگاه ساخت.
در واقع یکی از مهم‌ترین عوامل عقب ماندگی و سقوط آدمی این است که از استعدادها و امکانات وجودی خود آگاه نیست. نمی‌داند چه هست و چه می‌تواند باشد و چه باید بکند؟ جهل و فقر فکری آفت بزرگی برای رشد انسان به شمار می‌رود. انسانی که از تعلیم صحیح برخوردار نیست نمی‌داند که هدفش کدام است و از چه مسیری و چگونه باید خود را به آن هدف برساند.
بسیاری از افرادی که از رشد صحیح باز مانده‌اند فقط به این جهت بوده است که نظام فکری آن‌ها خراب بوده است و متأسفانه خود نیز نمی‌دانسته‌اند.
بنابراین برای رشد و هدایت انسان‌ها باید در ابتدا نظام فکری آن‌ها را دگرگون ساخت؛ باید گردوغبارهایی را که حجاب راه آن‌ها شده است کنار زد؛ باید موانع فکری و رسوبات ذهنی آن‌ها را از میان برد. باید عناصر غلطی را که در ذهن و اندیشه آن‌ها راه یافته ویران کرد و به جای آن اندیشه درست و فکر صحیح را به وجود آورد. باید الگوهای غلطی را که فرد پذیرفته است- با آگاه نمودن وی از الگوهای صحیح- نفی کرد تا فرد بتواند گامی به سوی رشد و کمال بردارد.
یکی از روش‌هایی که انبیای عظام برای رشد انسان‌ها از آن استفاده می‌کردند روش تعلیم بوده است. پیامبران در آغاز افراد را با اندیشه‌های پاک توحیدی آشنا می‌ساختند تا موانعی که بر اثر ناآگاهی بر سر راه رشد آن‌ها قرار گرفته بود یکی پس از دیگری از میان برود.
«یعَلِّمُکُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ» (پیامبر) کتاب و حکمت را به شما تعلیم می‌دهد و چیزهایی را به شما تعلیم می‌دهد که نمی‌دانستید. (بقره 151)
نکته جالب در اندیشه قرآنی این است که قرآن تعلیم را هدف رشد انسان تلقی نمی‌کند، بلکه آن را وسیله رشد انسان می‌داند، به بیان دیگر قرآن نه تنها تعلیم را هدف رشد انسان تلقی نمی‌کند که حتی به عنوان تنها وسیله و روش رشد نیز در نظر نمی‌گیرد. قرآن کریم از وسایلی برای رشد انسان استفاده می‌کند که یکی از آن‌ها تعلیم است.

2. تزکیه

دومین روشی که قرآن برای رشد انسان در نظر می‌گیرد مسئله تزکیه است. تزکیه یعنی پاکسازی؛ آن هم نه پاکسازی برون که پاکسازی درون. گرد و غبارهای بسیاری درون آدمی را آلوده می‌سازند که اگر از میان نروند، آدمی را از رشد و کمال باز خواهند داشت. اگر آدمی نتواند غل و زنجیرهای درونی را یکی پس از دیگری باز کند هیچ‌گاه از رشد و کمال برخوردار نخواهد شد، کسی که اسیر بندهای درونی است نمی‌تواند ادعای رشد و کمال کند.
چنین فردی ممکن است توسعه پیدا کند، یعنی از نظر مال و ثروت یا جاه و مقام و... افزایش حاصل کند، اما هیچ‌گاه از رشد صحیح برخوردار نخواهد بود.
انسان پلیدی‌های بسیاری را می‌تواند درون خود جمع کند که اگر با آن‌ها به مبارزه برنخیزد آسیب‌های بسیاری به خود و یا دیگران وارد خواهد ساخت.
اگر انسان از درون ساخته نشود، یعنی قلب او از بیماری‌های خودخواهی و کبر و غرور و حسد و برتری‌جویی و... نجات پیدا نکند از همه چیز در جهت سقوط استفاده خواهد کرد. فردی که از درونی بیمار و آلوده برخوردار است، حتی اگر عالم و دانشمند هم بشود، از علم و دانش خود در مسیر نابودی این و آن استفاده خواهد کرد. آیا ضربه‌هایی که در این چهار قرن اخیر بر پیکر بشریت وارد آمده از سوی افراد ناآگاه بوده یا بسیاری از آن‌ها از سوی افراد دانشمند و متخصص بوده است؟ آیا نقشه‌هایی که برای نابودی میلیون‌ها نفر انسان مستضعف امروزه طرح‌ریزی می‌شود از سوی افراد ناآگاه است یا متخصص و آگاه؟ آیا افراد بی‌سواد و جاهل به خدمت سازمان‌های جاسوسی و استعماری در می‌آیند با افراد عالم و دانشمند؟ آیا درد بزرگ بشریت امروزه از کمبود علم و دانش و عالم و دانشمند است یا عدم تزکیه و فقدان افراد متعهد و متقی؟
اهمیت مسئله تزکیه و پاکسازی درون تا آنجاست که از قدیم‌ترین ایام، بشر به آن توجه داشته است. مکاتب فلسفی و عقیدتی سرزمین هند از جمله مکاتب باستانی هستند که به لزوم تزکیه توجه شدید داشته‌اند.
نقل نمونه‌ای از سخنان بودا نشانگر اهمیت پاکسازی درون از زنگارها و ناخالصی‌ها و فسادهاست:
«مرد دانا آلودگی‌هایش را یک به یک، اندک اندک و همواره پاک می‌کند، به کردار مرد زرگر که [زنگار] سیم را می‌زداید.» (1) «نیکان سازندگان خویشتن‌اند.» (2) «مردی در نبردی اگر هزاران بار به هزاران تن پیروزی یابد، و مردی دیگر اگر به یک تن، به خود، این مرد به راستی بزرگترین پیروزان است.» «پیروزی به خود به راستی، بهتر از پیروزی به دیگران است...» (3) «ای نادان، از موی بافته چه حاصل، از پشمینه پوشی چه حاصل؛ درونت پراز بدی است؛ تو بیرون را پاک می‌کنی؟!» (4)
قرآن کریم بر روی مسئله تزکیه تأکید بسیار دارد و حتی آن را یکی از وظایف انبیاء می‌داند.
«وَیزَکِّیهِمْ وَیعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ» تا آن‌ها راه پاک کرده و کتاب و حکمت را به آن‌ها یاد دهد. (جمعه 2)
«رَبَّنَا وَابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ یتْلُو عَلَیهِمْ آیاتِکَ وَیعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیزَکِّیهِمْ»، پروردگارا در میان آن‌ها پیامبری را برانگیز که آیات تو را بر آن‌ها بخواند و به ایشان کتاب و حکمت را تعلیم دهد و آن‌ها را تزکیه کند. (بقره 129)
انبیاء آمدند تا انسان را از خودپرستی نجات دهند. بشر را از شر فسادها و تباهی‌های درون رها سازند. بندهایی را که بشر بر دست و پای خود بسته است باز کنند. بشریت را از زندان خودخواهی‌ها آزاد سازند. طعم رهایی از خودمحوری و خودکامگی را به انسان‌ها بچشانند.
قرآن کریم تزکیه را عامل رستگاری و سعادت انسان می‌دانند.
«قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا»، هرکس که نفس خود را پاک کرد رستگار شد و هرکس که آن را پلید گرداند زیانکار شد. (شمس 9-10)
«وَمَنْ یوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» آن کس که از نفس در امان بود از رستگاران خواهد بود. (حشر 9)
از دیدگاه قرآن اگرچه انسان خود باید در جهت تزکیه خویش گام بردارد، ولی هیچ‌گاه نباید فضل و رحمت الهی را نادیده بگیرد، چرا که اگر فضل الهی شامل حال آدمی نشود، به ضلالت و گمراهی خواهد افتاد. باید از عنایات الهی مدد گرفت که «جهاد بی‌توفیق جان کندن است.»
«لَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَى مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا» اگر فضل و رحمت خداوند شامل حال شما نمی‌شد، احدی از شما تزکیه نمی‌شد. (نور 21)
اگر عنایات خداوندی در مسیر رشد، شامل حال آدمی نشود چه بسا ادعای تزکیه خود بزرگترین حجاب راه تزکیه گردد. اما اگر توفیقات الهی رفیق گردد و انسان تزکیه پیدا کند هرچیزی را که به دست آورد آن چیز در جهت رشد او به کار خواهد آمد. اگر مالی را به دست آورد آن را در جهت رشد خود صرف خواهد کرد. اگر به علم و دانشی دست یابد آن را در جهت تعالی خود و دیگران به کار خواهد بست. اگر به مقامی دسترسی پیدا کند از آن در جهت خدمت به مردم استفاده خواهد کرد.

صد هزاران دام و دانه است ای خدا ***ما چون مرغان حریص بینوا
دم به دم پا بسته دام نویم *** هر یکی گر باز وسیمرغی شویم
می‌رهانی هر دمی ما را و باز*** سوی دامی می‌رویم ای بی نیاز
چون عنایاتت شود با ما مقیم *** کسی بود بیمی از آن دزد لئیم
گر هزاران دام باشد هر قدم*** چون تو با مایی نباشد هیچ غم

مسئله تزکیه از جمله مسایلی است که باید استمرار داشته باشد، یعنی انسان همواره بر نفس خود نظارت داشته و مراقب اعمال خود باشد تا ناگهان از مسیر رشد خارج نگردد. چه بسیار کسانی بوده‌اند که در مسیر رشد و کمال قرار داشتند، اما هوا و هوس‌ها به ناگاه آن‌ها را از مسیر رشد و کمال قرار داشتند، اما هوا و هوس‌ها به ناگاه آن‌ها را از مسیر رشد خارج ساخت.
قرآن خود نمونه و الگوی جالبی را در این زمینه ارائه می‌دهد. قرآن کریم فردی را مثال می‌زند که از عالمان و دانشمندان زمان خود بوده است، اما بر اثر پیروی از هواهای نفسانی به سقوط کشانده می‌شود.
«وَاتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَینَاهُ آیاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ» سرگذشت کسی را که آیات خود را به او دادیم برای آن‌ها بخوان. کسی که سرانجام از آن‌ها خارج شد و به پیروی از شیطان پرداخت و از گمراهان گردید. (اعراف 175)
به گفته مفسرین این شخص فردی به نام بلعم باعورا بوده که در روزگار حضرت موسی (علیه السلام) زندگی می‌نموده است و از علمای مشهور بنی‌اسراییل به شمار می‌آمده، تا جایی که حضرت موسی (علیه السلام) از او به عنوان یک مبلغ استفاده می‌کرده است. وی حتی از آن چنان مقام و منزلتی برخوردار می‌شود که دعایش در پیشگاه خداوند به اجابت می‌رسد، اما با این همه بر اثر هوا و هوس‌های نفسانی از مسیر حق و حقیقت خارج شده، به مخالفت با حضرت موسی (علیه السلام) می‌پردازد.

پی‌نوشت‌ها

1- راه آیین، صص 112 و 55 و 63 و 83.
2- راه آیین، صص 112 و 55 و 63 و 83.
3- راه آیین، صص 112 و 55 و 63 و 83.
4- راه آیین، صص 112 و 55 و 63 و 83.

منبع مقاله :
نصری، عبدالله؛ (1394)، انسان‌شناسی در قرآن، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ نهم

ناتاشا | قسمت آخر و 5

من هنوز ارزو دارم.. اینا رو میگفت و پشت سر من با ترس میومد .... یه گارد با حال گرفتم اومدم حمله کنم سمت بوته که یهو سرهنگ امینی ظاهر شد .. _سرهنگ شما نیوشا_ علیییی سرهنگ باخنده . _سلام به سروانای نترس ارتش...عجب جای دنجی خلوت کردین . بابا کجایین شما ،کلی گشتم تا پیداتون کنم ...

 

 

چپکی به نیوشا نگاه کردم که یعنی این اینجا چیکار میکنه

نیوشا_ علی اینجا اومدی چیکار؟

سرهنگ_ اومدم سوپرایزتون کنم ...

غافلگیر شدید نه؟

نیوشا با عشوه گفت

_معلومه عزیزم .اونقدر که این ناتاشا داشت از ترس پس می افتاد ...

غضبی نگاش کردم و زیر لب گفتم

_ من یا تو؟ نزار دهنمو باز کنم ...

نیوشا_ ااا خوب تو هم.... بزار یکم جلو نامزدم خودی نشون بدم...

...با اینکه از اومدن علی دلخور شده بودم اما سعی کردم لبخند بزنم

_ بهتون تبریک میگم سرهنگ .. امیدوارم با خواهرم خوشبخت بشید .. .

سرهنگ_ ممنونم ناتاشا جان . راستش نیوشا همش از این ناراحت بود که شما تو جریان نامزدیش نبودید ..

به خاطر همین من امشب مزاحم خلوتتون شدم تا جلوی شما و با اجازه شما

تو این فضای رویایی حلقه ازدواج ودستش کنم و اونو به خونه رویاهام ببرم..

لبخندی زدم_فکر نمیکردم اینقدر رمانتیک باشید سرهنگ ..

نیوشا_ چشم بابا تیمسارمون روشن . اگه بفهمه همینجوری مگه میزارههمینجوری دست دوردونشو بگیری ببری خونت .....

سرهنگ_ چشم بابا تیمسارتونم روشن کردم . ازش اجازه گرفتم .

نیوشا_ شوخی میکنی .. تو گفتی و منم باور کردم ....

سرهنگ _باور کنید ..قرار شد اینجا ازدواج کنیم رفتیم ایران اونجام با حضور خانواده هامون و دوستان یه جشن مفصل برگزار کنیم

نیوشا با چشمای گرد شده

_ اجازه داداول بریم ماه عسل بعد جشن بگیریم ؟....

به همین راحتی؟

سرهنگ با لبخند شیطنت امیز

_ به همین راحتی هم که نه .اما رگ خوابش که دستم اومد همه چی حل شد.

نیوشا_ ااا نه بابا ...خوب بگو ماهم بدونیم رگ خواب بابا تیمسارمونو .

با خنده گفتم_ معلومه دیگه دست به دامن مامان گلمون شده.. مگه نه؟

سرهنگ بلند خندید

_ پس خودتونم میدونید..

نیوشا چیل خند گنده ای زد

_پس چی ... فکر کردی اینهمه سال با اخلاق خشک بابام چطوری دووم اوردیم...

الهی که قربون مامان گلی خودم بشم .. .

بزار بریم ایران اینقدر ماچش کنم .... اخ که دلم واسه کشیدن لپای گلیش یه ریزه شده ...

_ خوب پس معطل چی هستید بیاین بریم کنار دریاچه مراسم باشکوه صیغه عقدتونو برگزار کنم ...دست به دستون بدم برید سر خونه زندگیتون بزارید منم یه نفس راحت بکشم ....

نیوشا ذوق زده اول به من بعد به علی نگاه انداخت ...

سرهنگ_ بهتره اول برید تو چادر بعد بیاید اونطرف دریاچه

نیوشا_ بریم تو چادر ؟

سرهنگ _ اره . برید خودتون میفهمید ...

نیوشا با شادی دست منو گرفت و با هم به سمت چادر دوییدیم ..

چراغ شارژی باز بود . دو تا بسته بزرگ وسط چادر خود نمایی میکرد ..

نیوشا سریع نشست رو زمین و بسته ای که اسمش روش بود باز کرد .

درون جعبه لباس شب سفید رنگ از حریر و ساتن که سنگهای براقش، حتی دران نور کم چشما رو خیره میکرد قرار داشت .

نیوشا_وای خدا جون . قربونش برم ببین چه کرده ... باز کن ببینم واسه تو چی گرفته...

_خیلی خوش سلیقه است

نیوشا_ یعنی تو نمیدونستی

_نه از کجا باید میدونستم

نیوشا_ از اونجا که جیگر نانازی مثل منو انتخاب کرد ه دیگه..

_ کم خودتو تحویل بگیر خودشیفته...

نیوشا ریز خندید ...

_باز کن ببینم واسه تو چی گرفته؟

خودمم کنجکاو بودم ...

در جعبه رو که باز کردم .لباس حریر زیتونی خوشرنگ با سنگای مینا کاری شده

چشمامو نوازش داد .

نیوشا_ ببین شوهر گلم چه کرده زود بپوش ببینمت...

با شوخی وخنده هر دومون دست به کار شدیم . وقتی کارمون تموم شد . ایستادیم رو بروی هم انگار داشتیم تو اینه نگاه میکردیم ... من خودمو تو لباس سفید میدیم نیوشا زیتونی .

_عروس خانم حاضرید؟

نیوشا شوق زده دسته گل خوشگل از رزهای صورتیشو برداشت و رفت دم چادر منم پشت سرش...

اوه ببین سرهنگ چه کرده بود با خودش . کت و شلوارو کراوات خوش دوخت سفید،با پیراهن

براق طوسی ...موهای ژل خورده و خوش حالت ...

عجب تیکه ای شده بود .. دست نیوشا رو گرفت و با خودش اروم به سمت دیگه دریاچه برد .

وسط راه بودیم که دو تا مشعل بزرگ محیط کم نور اونجا رو روشن کرد .وموسیقی ملایمی در سکوت جنگل طنین انداز شد .

از مشعلها تا

الاچیقی از گلهای وحشی جاده ای از گلبرگ های سفید درست کرده و دوطرفشو

با شمعهای حبابی به زیبایی زینت بخشیده بود ...

با مشعلهایی کوچک دور تا دور الاچیق رو به شکل قلبهای در هم گره خورده روشن کرده و فضایی خیال انگیز ورویایی بوجود اورده بود .

نیوشا از این همه زیبایی به وجد اومده و اشک شوق تو چشماش لونه کرده بود ... منم خوشحال از اینکه خواهر عزیزم این چنین رویایی و خیال انگیز داره به وصال عشقش میرسه ...

واقعا علی براش سنگ تموم گذاشته بود .. یه لحظه بغض غریبی تو دلم نشست .

چهره هاکان تو ذهنم نقش بست.. ای کاش الان اونم اینجا بود . کاش امشب شب وصال من و اونم بود ...

اما یهو صداش تو گوشم پیچید .. "تو فقط برام یه سرگرمی هستی جوجو"

نه من باید اونوفراموشکنم . دیگه تحقیر بسه ...

_ناتاشا ما منتظریما ...

نیوشا عاشقانه دست در دست علی وسط الاچیق ایستاده

به چشمای عسلی و خوش حالت علی خیره شده بود ....

بینشون ایستادم

دستتونو بزارید رو این قران .

_علی ....،نیوشا

اینجا درپیشگاه خداوند بزرگ قسم بخورید که از الان تا زمانی که مرگ شما رو از هم جدا کنه .

در غم ها و شادیها . در فقر و در ثروت،در بیماری و سلامت همیشه و همیشه یاری رسان هم باشید و باقی عمرتونو در کنار هم عاشقانه سپری کنید ...

علی ، نیوشا_ قسم میخوریم .

باقی مانده عمرمون رو عاشقانه در کنار هم سپری کنیم تا مرگ ما رو از هم جدا کند ....

با خنده گفتم میخواین واسه محکم کاری عربیشم بگم؟

النکاح و سنتی ....

نیوشا_ نه قربونت همین بس بود .بقیشو بگو ...

با شیطنت گفتم بقیه نداره دیگه ...

نیوشا _من شما را زن و شوهر ...

_اهان

_خوب من شما رو زن و شوهر اعلام میکنم

_ حالا میتونید حلقه هاتونو دست کنید ...

علی دستای نیو شا رو گرفت و با لطافت انگشتر زیبا و ظریفی که روش پر از نگین های برلیان بود به انگشت حلقه اون انداخت .. .

نیوشا هم حلقه ای از طلای سفید به دست علی کرد ...

تا خواستن لبای همو ببوسن سریع چشمامو بستم ... تا اون صحنه رو نبینم ...

همونطور که چشام بسته بود ...بوی عطر اشنایی تو مشامم پیچید .

_نیوشا ...سرهنگ میخوام چشامو باز کنم .. کارتون تموم شد ..؟

صدایی نیومد . دوبار گفتم

_دارم باز میکنما ...

بازم خبری نشد

اروم یکی از چشمامو باز کردم . دیدم

ااا ناقلاها فلنگو بستن ...

اروم یکی از چشمامو باز کردم . دیدم

ااا ناقلاها فلنگو بستن ...

داد زدم

_خاک بر سرا حداقل میذاشتین دو سه تا عکس واسه یادگاری ازتون بگیرم بعد میرفتین ....

_نگران نباش من ازشون گرفتم .

یدفعه دستای قوی و مردونه ای دور کمرم تنیده شد و سخت منو در اغوش گرفت، از ترس جیغ کشیدم .. ،بازم همون بوی اشنا .. بازم هاکان .. بازم اون ...

_نترس جوجوی نازم منم ...

اخ که چقدر اغوشش گرم بود ... دلم براش تنگ بود .. اما نه من نباید ...

با حرص حلقه دستشو خواستم باز کنم که محکمتر منو به خودش فشرد ...

_قبلانا مهربونتر بودی جوجو ...

_قبلانا خر تشریف داشتم ...الان ادم شدم...

_آ ی به جوجوی من توهین نکنا ..

_ ولم کنید ..لطفا ..

_ول نکنم چی کار میکنی ؟ جوجه تیغی میشی؟

بی هیچ حرفی خواستم با پاشنه کفشم انگشتاشو له کنم که سریع پاشو عقب کشید

_ یه جوجوی باهوش هیچ وقت از یه راه واسه بار دوم استفاده نمیکنه ...

خدا دلم میخواست فکشو بیارم پایین ...

اما از پشت منو گرفته بود و نمیتونستم هیچ حرکتی بکنم ...

تقلا کردنم فایده نداشت ...

_ولم میکنی یا نه ؟

_نه

_چی از جونم میخوای هان؟

_ خودتو میخوام .

_بهتره بری یه اسباب بازی تازه واسه خودت جور کنی ..

_نچ...تا تو هستی چرا برم دنبال سرگرمی تازه ....

پوزخندی زدم _متاسفانه سرگرمیت داره بر میگرده ایران ...

دیگه هیچ وقت دستت بهم نمیرسه ...

حالام دستتو بکش کنار میخوام برم ...

سرشو ارووم گذاشت تو گودی گردنم . نفسای داغش به پوستم میخورد ...

_تو هیچ جا نمیری جوجو ...

بوسه ارومی رو گردنم نشوند ..

از شدت عصبانینت گفتم

_هر چی تو بگی عزیزمممم.

پامو لای پاش گذاشتم ... سرشو گرفتم و ناغافل با تاکتیکی که خودش یادم داده بود محکم کوبوندمش زمین و لگد ناجوری به جای حساسش زدم

_ آاااااااااااااخ نمیری دختر دلم رفت تو حال .... خودت بودی جوجو ؟

....

_ بزغاله ی احمق صد بار بهت گفتم به من نگو جوجو ... نگوووووووووو

_ پس چی بهت بگم جوجو؟

باز گفت جوجو .. .. میکشمت بزغاله ...

دوباره لگد محکمی بهش زدم که جاخالی داد وپامو تو هوا گرفت،یه تاب داد با یه کله ملاق جانانه

پهنم کرد رو زمین وخودشو انداخت روم .. اخ که دل و رودم تو هم شد ..

،هر دومون نفس نفس میزدیم ..

_گمشو کنار .. وگرنه میکشمت ...بخدا میکشمت هاکان ...

_چطوری عشق من ؟ با چی ؟

یه لحظه مات نگاش کردم تو ذهنم جمله اشو زمزمه کردم... عشق من ؟

یدفعه بی اختیار زدم زیر گریه و با مشت کوبیدم به سینه اش...

_ ازت متنفرم .. متنفر ... خیلی پستی ..

دیگه خستم از این همه توهین و تحقیرت.. منم یه دخترمم .. منم احساس دارم...

چرا با احساس من بازی میکنی ؟ هان؟ چرا ؟

اونقدر زدمش و سرش داد کشیدم که تمام عقده این چند وقته از دلم پاک شد وکمی اروم گرفتم ....

وقتی دید اروم شدم

مشتای گره کره منو با یه دستش گرفت . با دست دیگه اش پشت کمرمو ،بلندم کرد و به حالت نشسته در اومدیم...

سرم پایین بود وهنوز گوله گوله اشکام رو گونه ام میریخت ...

مشتامو ول کرد ..اروم با سر انگشتاش اشکامو پاک کرد .. چونمو گرفت و سرمو بالا اورد ... چشمام بسته بود .. حرم نفساش صورتمو میسوزوند با صدای بم و عاشقانه ای که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت...

_ ناتاشا....چشای نازتو باز کن عشق من

_...

_باز کن اون چشایی که منو اسیرو اجیر خودشون کرد و به زانو درم اورد ... ..باز کن هاکانتو ببین ...ببین میخواد جلوت سر غرورشو به خاک بماله و بگه ببخشیش..

باورم نمیشد این هاکان بود ؟ نه بازم داشت باهام بازی میکرد ..

خواستم پسش بزنم باز دستامو گرفت ...

_ خواهش میکنم عزیزم چشاتو باز کن بگو هاکانتو میبخشی ... بگو عشقمو پس نمیزنی.. بگو .. بگو ...

با خشم چشمامو باز کردم زل زدم به دشت زیتونی نگاش...

_ بازی جدیدته؟ از کی تا حالا عشقت شدم ..من که فقط یه سرگرمی بودم واست ...

_ اون مال وقتی بود که تازه دیده بودمت ..اما کم کم

با چشمات اسیرم کردی کلی با خودم کلنجار رفتم ...اما با خودم میگفتم نه اونم یه دختره

مثل تمام دخترای دیگه.. یه زن از جنس مادرم...

.. بعد که دیدم جونتو واسه من که این همه اذیتت کردم به خطر انداختی فهمیدم نه تو از جنس دیگه ای ...از جنس پاک عشق که تا اون موقع لمسش نکرده بودم ... خدا تو رو واسه رهایی من از این خشم و نفرت فرستاده بود ...

میدونم خیلی دلتو شیکوندم با حرفام با کارام .. اما میخواستم مطمئن شم .. از تو .. از خودم ...

خواهش میکنم منو ببخش عشق من .. بگو تو هم منو میخوای .. بگو تو هم منو میخوای .. دوستت دارم ناتای من . عمر من ..

خستم از اینکه کنارم باشی اما نتونم داشته باشمت ...

پس اونم منو میخواست .. باور کنم خدا .. حقیقت داشت؟

گیج بودم .. یعنی باید میبخشیدمش ؟ اما اون کاراش.. اگه دروغ میگفت چی؟ نه چشاش زلال زلاله ،دروغی درش نیست ...

ترید و تو نگام خوند . لباش لحظه به لحظه به لبام نزدیکتر میشد ... مسخ شدم ..

داغی لباش رو لبای خستم نشست .. سرد بودم ...

نرم و اهسته منو بوسید ..حرارت لباش

گرمم کرد .. تواغوش پر مهرش ذوب شدم

بند بند وجودم به لرزه در اومد ...

میخواستمش . با همه وجودم ...

اهسته زمزمه کردم ...

_دوست دارم

_من هزار برار عشق من . عمرم .جونم ...

_کیلیلی لی لی لی لی لی لی..............

صدای سوت و کل و دست نیوشا و علی ما رو به خودمون اورد ...

بلند شدیم ... خجالت زده سرمو پایین انداختم .. نیوشا دویید بغلم کرد ...

علی هم هاکانو ...

نیوشا_ خدا جون قربون بزرگیت برم ..به بالاخره منو به ارزوم رسوندییییییییی..........

_چه ارزویی ؟

نیوشا_ اینکه دوتا پیدا بشنبیان تو یه شب هر دومون وعروس کنن....

هاکان و علی زدند زیر خنده ...

زدم تو پهلوش_ خاک تو سرت اینم ارزو بود ..حالا اینا فکر میکنن عقده شوهر داشتیم...

نیوشا_ خوب مگه نداشتیم....

_ نیووووووووشاا

نیوشا_ جاااااااانم

_خفه

_دست به یخه ...

*8*8*8

درست یکسال از اون شب خیال انگیز و رویایی میگذره ..

ما تا چند ماه دیگه تو افغانستان موندیم و خدمتمونو به پایان رسوندیم ... بعد هر چها رتایمون به ایران برگشتیم و تو خونه بابا تیمسارمون یه زندگی پدر سالاری راه انداختیم بیا و ببین ...

پدرم عاشق داماداشه وبه اونا کلی افتخار میکنه ... دست از سر کچل من و نیوشا هم برداشته .. دیگه مارو به چشم پسر نمیبینه .. الان ازمون توقع داره یکی یه گل پسر ... براش بیاریم که اونو پدر بزرگ تیمسار صدا کنن...

این بود زندگی من و نیو نیو ....

نیوشا_ اااانگوی پایانا ....

من تازه میخوام چند کلوم حرف بزنم ......

_ هر چقدر تو داستان چرت پرت گفتی بسه ...

نیوشا_ بیچاره اگه چرت و پرتای من نبود که داستانت عین یخ سرد و بی روح میشد ... عوض تشکرته...

_خیلی خوب تشکر...

نیوشا_ نه خوشگل بگو تا ...

_نیوششششششششششااااا

نیوشا_ججججججججججانم ...

 

خوزستان ، هشتاد سال جهان شیر سیاه تورا نوشید

خوزستان ، هشتاد سال جهان شیر سیاه تورا نوشید

خوزستان ، هشتاد سال جهان شیر سیاه تورا نوشید / حق داری که حالا خون سرخ بخواهی


آه ای اسماعیل ،ای دوزخی سر سرخ کرده در تابه ِی وحشت / دوزخ به اضافه ی کلمه یعنی شاعر...
سرت چه پرچم خونینی بود که در خیابان ها می تاخت ...

من وتو اینک بر گوش ابوالهولی نشسته ایم و خدایان را تماشا می کنیم ...

مثل اسبی که برآمدگی کفلش را داغ کرده باشند تا صاحب پِِیدا کند / ما از آن عصر خویش شده ایم

خوزستان ، هشتاد سال جهان شیر سیاه تورا نوشید / حق داری که حالا خون سرخ بخواهی /اما فروشندگان تو اینان نبودند  / ویلاهای آنان در سواحل کالیفرنیا و جنوب فرانسه در آفتاب برق می زند

مردی بر روی تپه نشسته است می گوید  /  مایملک من غم است / شش بچه که در زیرآوار می پوسند / زنم که دختر عمویم بود منفجر شده است / حرف نمی توانم بزنم بو خفه ام می کند ...

سیگاری روشن کن هنوز عادت نکرده ام که فقط یک چشم داشته باشم ...

فردوس من فردوس تو نِِیست / من استالین و چرچیل را نابود شده می خواهم ...

چرا چهره های رنج کشیده اِِین همه اصالت دارند ؟

" زرتشت " ، " عیسی " ،  "داوینچی " ، " داستایوسکی " ، " مادر ِ" " گورکی "

وزنی که زور می دهد تا بچه اش به دنیا بیاید ...

لوله ی تانک در گل فرو نشسته

در پشت کیسه ی شنی جسدی چمباتمه زده

چقدر صورتش اصالت دارد...

وسادگی ات کندوی عسلی بود که انگار فقط ِیک ملکه داشت و زنبورهای دیگرش نبودند .../ اِِی ایستاده در صف آزمایشگاه های شهر ، با شیشه ای بلند در دست /

وجنگلِی از تصاویر رنگین در سر / اِِی خوابگرد شرق و غرب / اِِی خیانت شده ...

شاش بند تو تلمبه اِی دیگر می خواهد اسماعیل / .../ شعر تو مشتی است که در سینه ی توگره شده است / ازل و ابد آنجاست / دوزخ و فردوس آنجاست / سینه را گشاده کن / آن مشت را به جهان هدیه کن اسماعیل ...


اسماعیل نوشته ی دکتر براهنی

اشو زرتشت اولین ابر قهرمان و ابرانسان تاریخ


اشو زرتشت اولین ابر قهرمان و ابرانسان تاریخ  

  

  

 

اشو زرتشت اندیشمند، فیلسوف و پیامبر باستانی ایران زمین اولین کسی بود که اخلاق را در قالب نبرد بین نیک و بد ((اهورا مزدا و اهرمن)) به مثابه علت و نیروی اصلی در عالم می دانست. پس او باید اولین کسی بوده باشد که اخلاق را شناخته است. 

در آموزش های او راستگویی و دلیری از بزرگترین نشانه های ابرمردان بودند و خود وی نیز از راستگو ترین و دلیرترین اندیشمندان بود. و به همین دلیل است که شخصیت او رو در روی ایده آلیست های بزدلی قرار می گیرد که با دیدن واقعیت فرار می کردند. مردمان بزدل و ترسویی که یا در دل کوه‌ها پنهان شده بودند و دیو پرستی را برمی گزیدند و یا از روی خرافات به کارهای پوچ و بی فایده روی می آوردند . و برای خدایان خون خار دام‌ها و گاه فرزندانشان را قربانی می کردند.     

اما او بود که اخلاق را شناخت و برای شکوفایی خرد و نیروهای دیونیزوسی، که همان خصلت و روحیه‌ی اصلی عالم است، به مبارزه پرداخت. او همان آموزگار بزرگ است، کسی که ابرمرد را می آموزد و تاریخ را دگرگون می کند. او همان کسی است که ابرمردهایی همچون کورش بزرگ و داریوش بزرگ را می‌آموزد و به تاریخ  و اندیشه‌های خرد گرایانه ای که در آینده می‌آیند راه و رسم نشان می‌دهد. 

پس اگر او تا امروز زنده می بود و فرصت پیدا می کرد، ماهیت واقعی اخلاق جهان شمول، یعنی فساد و بیماری آن را ببیند، بنا به همان قدرت شناخت، راستگویی و دلیری اش اخلاق امروز را نابود می کرد و به فراسوی نیک و بد می رفت. 

مدرنیسم را نقد می کرد و علوم، هنر و حتی سیاست های مدرن را نیز از آن مستثنی نمی گذاشت. اخلاق سروران و بردگان را باز نویسی می کرد و به فراسوی نیک و بد قدم می گذاشت.  پس او باید آغاز زرتست دیگری شده باشد: زرتشت نیچه.!

او همان کسیست که اکنون در او تمامی ((اضداد)) در وحدتی بی سابقه به هم پیوسته اند . عالی ترین و پست ترین نیروهای حیاتی انسان ، شیرین ترین و ترسناک ترین آنها ، در او با قطعیتی نامیرا از فواره ی واحدی بیرون زده . 

او همان کسی است که ابرمرد را می آموزد و در این میان به طور مرموزی حالات یک ابرمرد را از خود نشان می دهد . او همان کسی است که حقیقت را می آفریند و مفهوم ابرمرد را به ((معنای هستی)) به بزرگترین واقعیت تبدیل می کند . واقعیتی که ضرورتا در فراسوی نیک و بد به دنیا می آید.  


شعری به یاد حسین پناهی

شعری به یاد حسین پناهی












سایه ی ِ خیال

« دو مرغابی در مه »
گم شده بود
یکی مال دلاین دژکوب
یکی ولایت ما بود
یک مرد
صبور غم های پارسی
نیامده پیش تر رفته بود
تا پیشقراول قوافل فاصله
الهی ، اهوارا مزدا
انشاءالله مارا ببخشاید
آنقدر
بدیم
که ندانستیم « معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز »
در زده بود
زهر خندیده بود
به نوعی طنازی
مثل آن دیدن عجیب
دو کردنی شوخ
شنگ فلسفه و رندی
آیا می باوری ؟
او مثلا"
از یک جایی آمده بود
از بکر آباد دره های دژکوب
تا انگاری
چیزی بفهماند که : « چگونه می شود عشق را نوشت ؟»
یوسف آباد تنهایی
لج ِ قتیلی داشت
تا مقتول شد
او هم مقتول قتل های به هم زنجیره بود
مثل همه ی مثال های دیگر
همین را می خواستی؟
تا آخرش گم گور
به اسم تو ثبت شود
این ایل
در غیاب تو هم « شِورِه» می خواند

شهر توریستی اسکاگن ؛ شمالی ترین شهر دانمارک است . . .

 محل رخداد این زیبایی ، شهر توریستی اسکاگن ؛ شمالی ترین شهر دانمارک است . . .




جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی بهم می پیوندند.


دو دریای مختلف با هم یکی نمی شوند و بنابراین این حائل به وجود می آید


In a tourism filled city of Skagen you can see this incredible natural sight. This city is the most northern point of Danish people…..where the Baltic sea “meets” the North sea. Two different seas can not be combined together thus creating this line




و شاید این همان چیزی باشد که در قرآن آمده است:

ادامه مطلب ...

جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد

 جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد

باخداباش پادشاهی کن بیخدا باش هرچه خواهی کن

جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد:

تابوت تیر خورده و یک قبر بی حرم، این هم جواب آن همه آقایی و کرم.

***************

ادامه مطلب ...

جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد

 جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد

باخداباش پادشاهی کن بیخدا باش هرچه خواهی کن

جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد:

تابوت تیر خورده و یک قبر بی حرم، این هم جواب آن همه آقایی و کرم.

***************

ادامه مطلب ...

درمان بیماران کرونایی

 درمان بیماران کرونایی

داروهایی که در بیمارستان های ایزوله برای بیماران کرونایی انجام می شود

 1. ویتامین C-1000
 2. ویتامین E (E)
 3. از (10 تا 11) ساعت ، 15-20 دقیقه در آفتاب بنشینید.
 4. یک بار وعده غذایی تخم مرغ (مصرف کنید).
 5- حداقل 7 تا 8 ساعت استراحت  کنیم /  بخوابیم.
 6. روزانه 1.5 لیتر آب می نوشیم.
 7. همه وعده های غذایی باید گرم باشد (نه سرد).
 و این تنها کاری است که ما در بیمارستان برای تقویت سیستم ایمنی انجام می دهیم.


 توجه داشته باشید که pH ویروس کرونا  از 5.5 تا 8.5  متغیر است.

 بنابراین ، تنها کاری که باید برای از بین بردن ویروس انجام دهیم ، مصرف غذاهای قلیایی بیشتر از سطح اسیدیته ویروس است.
 مانند :
 لیمو سبز - pH 9/9
 لیمو زرد - 8.2 pH
 آووکادو - 15.6 pH
 سیر - 13.2 pH
 انبه - pH 7/8
  نارنگی - 8.5 pH
  آناناس - 12.7 pH
 شاهی (نوعی سبزی ) - 22.7 pH
 پرتقال - 9.2 pH


 چگونه متوجه می شویم که شما به ویروس کرونا آلوده اید؟

 1. خارش گلو
 2.خشکی گلو
 3. سرفه خشک
 4- درجه حرارت بالا
 5- تنگی نفس
 6. از دست دادن حس بویایی

 لیمو با آب گرم ویروس را در ابتدا قبل از رسیدن به ریه ها از بین می برد ...

 این اطلاعات را فقط برای خود نگه ندارید و  آن را به همه آشنایان و دوستان خود ارائه دهید.(ارسال کنید)

 آرزوی سلامتی و عمر طولانی  برای شما دارم.

دکتر  امجدی
متخصص عفونی

فقر خواست خدا نیست !

فقر خواست خدا نیست !


✍غلامرضا مصدق


آشنایی با قانون جدید چک

 آشنایی با قانون جدید چک

یکی از نیازهای امروز در مبادلات تجاری، خرید نسیه و مدت‏ دار است. در این فرایند فرد با اتکا به درآمدهای آینده اقدام به تأمین‏ نیازهای امروز می‏ کند. در کشور ما چک اصلی‌ترین ابزار معامله‌ای است که چنین کارکردی را برای فعالان اقتصادی ایجاد می‏ کند. طبق آمارهای رسمی کشور، حجم زیادی از تراکنش‌های مالی از طریق چک انجام می‌شود؛ که نشان‌دهنده اهمیت بالای چک به‌عنوان سهل‌الوصول‌ترین و ارزان‌ترین ابزار معامله مدت‌دار در نظام اقتصادی کشور است. ضرورت کارآمد سازی چک و بهره ‏مندی از مزایای منحصربه‌فرد آن در مبادلات اقتصادی، اصلاح و بازنگری هفت ‏باره قانون چک در مقاطع زمانی مختلف را در پی داشته است. بااین‌وجود، اما به دلیل عدم اتخاذ رویکرد متناسب با کارکرد حقیقی و فعلی چک در اصلاح قانون مذکور تا پیش از سال 1397، مشکلات عدیده‏ای برای فعالین اقتصادی به وجود آمده بود.

ادامه مطلب ...

حاکم مستبد علاوه بر اختیارات مطلق پاسخگو هم نیست


حاکم مستبد علاوه بر اختیارات مطلق پاسخگو هم نیست

✍️محمد سروش محلاتی

البته هسته استبداد دینی مهم تر از ظاهر استبدادی است، چون برخی حاکمان هسته استبداد را حفظ می کنند اما با ظاهری متقی و پرهیزکار و متواضع و نرم با مردم برخورد می کنند اما در باطن استبداد وجود دارد و اصل همان استبداد درونی است.

حاکم مستبد ممکن است ادبیات و ظاهرش را درست کند و با احترام و تواضع با مردم سخن بگوید اما هسته استبداد دینی که مقام خودکامگی است و این که در برابر کسی پاسخگو نباشد را حفظ می کند.

به تعبیر علامه طباطبایی در جلد نهم المیزان، در حکومت استبدادی، شخص حاکم در حکومت محدودیتی ندارد و هرکاری را انجام می دهد، اما مورد سوال قرار نمی گیرد.
البته این هسته مشترک همه حکومت های استبدادی است که هیچ کس از حاکم نمی تواند سوال و بازخواست کند اما در حکومت دینی توجیه دینی برای این ویژگی ایجاد می شود.

پس استبداد فقط اختیارات مطلق داشتن حاکم نیست، بلکه نبودن پاسخگویی و بازخواست شدن است و استبداد یعنی شخص در جایگاهی قرار گیرد که نتوان از او سوال کرد و اگر اختیارات مطلق به او داده شود، اوج استبداد است اما اگر اختیارات محدود بود و پاسخگویی هم وجود نداشت باز مرتبه ای از استبداد است، پس هسته اصلی استبداد عدم پاسخگویی و بازخواست نشدن درباره عملکرد است.

کلاهبرداری‌های رایانه‌ای چگونه انجام می‌شوند؟

کلاهبرداری‌های رایانه‌ای چگونه انجام می‌شوند؟

در ماده ۱۳ قانون جرائم رایانه‌ای، هرگونه استفاده غیر‌مجاز از سامانه‌های رایانه‌ای یا مخابراتی برای ارتکاب اعمالی از قبیل واردکردن، تغییر، محو، ایجاد یا متوقف‌کردن داده‌ها یا مختل‌کردن سامانه و تحصیل وجه یا مال یا منفعت یا خدمات یا امتیازات مالی برای خود یا دیگری را جرم رایانه‌ای می‌گویند.

سردار محمدرضا میرحیدری، فرمانده انتظامی استان اصفهان در یادداشتی در روزنامه شرق نوشت: امروزه با گسترش و پیشرفت فناوری اطلاعات و استقبال چشمگیر جامعه از تکنولوژی‌های نوظهور، با عصر جدیدی به نام عصر ارتباطات یا سایبری روبه‌رو هستیم؛ هنگامه‌ای که با وجود تمام فرصت‌های اطلاعاتی و آموزشی، تهدید‌هایی نظیر جرائم رایانه‌ای را نیز برای مخاطبان به همراه دارد.

شیوع جرائم رایانه‌ای مختلف، موجب بروز آسیب‌ها و خسارات گوناگونی در جامعه می‌شود. برخی از این جرائم، مبانی اخلاقی و روابط اجتماعی جامعه را هدف قرار می‌دهند و بعضی دیگر، صدمات درخور توجه مالی و اقتصادی به اجتماع وارد می‌کنند. از میان جرائم رایانه‌ای، کلاهبرداری جرمی کاملا شاخص محسوب می‌شود.

 

ارتکاب این جرم امروزه به یک معضل جدی در فضای سایبر تبدیل شده و اگر انگیزه عمده جرائم رایانه‌ای را مالی بدانیم، کلاهبرداری رایانه‌ای سهم اصلی در حوزه جرائم مالی را به خود اختصاص داده و ۸۵ درصد خسارات مالی ناشی از جرائم اینترنتی در نتیجه کلاهبرداری اینترنتی است. از لحاظ سابقه تاریخی ارتکاب اولین جرم کلاهبرداری رایانه‌ای در سال ۱۹۶۰ و توسط حسابدار یک شرکت در آمریکا به‌نام «رویس» صورت گرفت. او به‌علت اختلاف با شرکت، با ورود داده‌های اضافی به سیستم‌های شرکت در قیمت کالا‌ها تغییراتی ایجاد و مبالغ به‌دست‌آمده را به حساب‌های مخصوصی واریز کرد.

تعریف جرم کلاهبرداری رایانه‌ای

در ماده ۱۳ قانون جرائم رایانه‌ای، هرگونه استفاده غیر‌مجاز از سامانه‌های رایانه‌ای یا مخابراتی برای ارتکاب اعمالی از قبیل واردکردن، تغییر، محو، ایجاد یا متوقف‌کردن داده‌ها یا مختل‌کردن سامانه و تحصیل وجه یا مال یا منفعت یا خدمات یا امتیازات مالی برای خود یا دیگری را جرم رایانه‌ای می‌گویند. شیوه و شگرد‌های کلاهبرداری رایانه‌ای به یکی از این اشکال است: ۱- فیشینگ، ۲- حراج آنلاین، ۳- از‌طریق چت، ۴- از‌طریق اعلام برنده‌شدن در قرعه‌کشی، ۵- از‌طریق فروش اعتبارات، ۶- از‌طریق ارسال نامه اینترنتی (ایمیل) ۷- از‌طریق آگهی تبلیغاتی و ۸- حمله‌های کلاهبرداری اعتبارسنجی.

روش‌های متداول کلاهبرداری اینترنتی

۱- کلاهبرداری نیجریه‌ای که با روش‌های مختلف و متنوع صورت گرفته؛ در مهم‌ترین این شیوه‌ها کلاهبرداران با نفوذ در ایمیل تجار و بازرگانان و هک ایمیل یکی از طرفین معامله (اغلب خریدار) با ارسال پیام‌های فریبنده، خریدار را وادار به واریز وجوه کلان به حساب‌های اعلامی خود می‌کنند، در‌حالی‌که خریدار این تصور را دارد که با فروشنده اصلی در حال تبادل نامه الکترونیکی است.

در روش دیگر، کاربران را با این عنوان که قصد دارند وجوهی را از یک کشور ثالث (اغلب آفریقایی) به کشور وارد کنند و فقط یک شماره حساب نیاز دارند، فریب داده و در مرحله بعد با اخذ وجوهی از کاربر فریب‌خورده و تحت عنوان مالیات، وجه واریزی پنهان می‌شود که اکثر این ایمیل‌ها از خارج کشور ارسال می‌شوند، ۲- فریب در پیشنهاد کاری، ۳- سوءاستفاده از نام و شهرت چهره‌های معروف فرهنگی و ورزشی، ۴- سوءاستفاده از‌طریق شبکه‌های اجتماعی با ایجاد صفحات مختلف و به قصد کلاهبرداری، ۵- سوءاستفاده از احساسات کاربران و تحت پوشش نیات خیرخواهانه، ۶- کلاهبرداری از زنان و دختران با ایمیل‌های فریبنده و ازدواج اینترنتی، ۷- کلاهبرداری تحت عنوان برنده‌شدن در قرعه‌کشی.

تبعات وقوع جرائم اینترنتی در جامعه

با نگاهی به مطالب علمی می‌بینیم که کارشناسان می‌گویند امروزه فشار یک دکمه روی صفحه‌کلید کامپیوتر می‌تواند به‌مراتب خطرناک‌تر از یک بمب باشد. ایجاد ضربه عاطفی به خانواده مال‌باختگان به‌واسطه فروپاشی خانواده و تبعات ناشی از آن، ایجاد اختلافات خانوادگی به‌واسطه از‌دست‌دادن منابع اقتصادی خانواده و سخت‌شدن معیشت، پایمال‌شدن حقوق شهروندی و از‌بین‌رفتن اموال شخصی افراد، ایجاد بی‌اعتمادی در خانواده و فامیل، عدم اعتماد اجتماعی به مؤسسات خیریه که با نیت صحیح اقدام به جمع‌آوری کمک‌های مردمی می‌کنند و از‌بین‌رفتن انگیزه کار و تلاش و سرمایه‌گذاری در فضای اینترنت را می‌توان از پیامد‌های وقوع جرائم اینترنتی در جامعه عنوان کرد.

نتیجه‌گیری و پیشنهاد‌ها

بر‌اساس تحقیقی که توسط کارشناسان اداره برآورد اجتماعی فرماندهی انتظامی استان اصفهان در این خصوص صورت گرفته، عمده دلایل بروز کلاهبرداری‌های اینترنتی را می‌توان ۱- نبود کنترل اجتماعی، ۲- عدم آشنایی با قوانین و حقوق اجتماعی، ۳-صنعتی‌شدن جوامع، ۴- عملکرد ضعیف دستگاه‌های نظارتی، ۵- تغییرات سریع فناوری اطلاعات و ۶- ضعف آموزش فرهنگی دانست. با توجه به نتایج به‌دست‌آمده می‌توان پیشنهاد داد به‌دلیل ضرورت بررسی این مقوله مهم در این برهه از زمان که تجارت تکنولوژی، دانش فنی و آفرینش فکری برای دولت‌ها مهم‌تر از تجارت کالا و خدمات شناخته می‌شود، لازم است تحقیقات جامعی از طرف اهل علم انجام شود و در موضوعات تحقیقات علمی گنجانده شود.

یکی از نقاط قوت نیروی انتظامی که در سال‌های گذشته بازتاب خوبی هم داشته است، اطلاع‌رسانی و برنامه‌ریزی برای آموزش و آگاه‌سازی ازسوی کارشناسان پلیس فتا از سنین پایین و در مدارس است که باید این رویه تقویت شود. کارکرد ضعیف نهاد‌ها، سازمان‌ها و ساختار‌های اجتماعی در مشارکت با پلیس جهت تولید امنیت و نظارت اجتماعی باعث شده شاهد افزایش جرائم اینترنتی باشیم؛ به همین دلیل با ایجاد دپارتمانی مشترک بین نهاد‌های مرتبط می‌توان به یک نظریه جمعی برای سازماندهی شبکه‌های اجتماعی رسید و از ارتکاب بیشتر این جرم جلوگیری کرد.

درحسرت آغوش تو - شش

 « این لباس خوب نیست ! » صداش خش دار بود . 
« کیارش پام دیگه داره تاول میزنه ! این از همه ی لباس هایی که تا حالا دیدیم بهتره دیگه ! می تونم یه شال بندازم رو شونه ام . »
« نه !! »

 

 

نگاهی به چهره ی عصبانی کیارش انداختم . نگاهش را به جلو دوخته بود و ظاهرا تمام حواسش به رانندگیش بود . سرعتش خیلی بیشتر شده بود . داشتیم می رفتیم خونه پدر و مادرش . نمی خواستم کیارش از دستم ناراحت بمونه ، نه امشب ! می دونستم پدر و مادرش تو همون سلام و علیک اول همه چیز رو از قیافه ی درهمش می فهمند . بعدشم لابد پوزخند های کیانا شروع میشد . مطمئن نبودم که این بار بتونم در مقابل رفتار های کیانا ساکت بمونم . شاید باید یه کم حالش رو می گرفتم تا بفهمه با کی طرفه ! به من میگن پانته آ !!!
« کیارش این چه قیافه ای که برای خودت درست کردی ؟ مگه داری میری مجلس ختم ؟! »
با غضب نگاهی به سمتم انداخت و گفت :
« با کارایی که تو میکنی مگه میشه حالم بهتر از این باشه ؟.... تو.... منو..... دیوونه..... میکنی !!! »
« اوه حالا چرا انقدر شلوغش میکنی ؟ مگه من چی کار کردم ؟ »
« بگو چی کار نکردی ؟ ... اون لباس مسخره رو خریدی و به نظر منم اهمیت ندادی ! »
« کیارش راستش نظر تو زیاد مهم نیست این منم که می خوام اون لباس رو بپوشم نه تو ! »
« یه چیزی رو میدونی ؟بعضی وقتا دلم می خواد اون موهاتو بگیرم و چند دور دور دستم بپیچونم بعد با تمام قدرت بکنمشون تا حالت جا بیاد ! »
خندیدم و گفتم :
« به قول خودت : تو مال این حرفا نیستی ! »
جوابم رو نداد . نگاهم رو از شیشه به بیرون دوختم . برگای درختا دیگه تقریبا نارنجی آتیشی بودند . دلم می خواست زودتر بریزند تا روشون راه برم و صدای جیغشون رو بشنوم .
« پانته آ می خوام یه سوالی ازت بپرسم !!! لطفا راستش رو بهم بگو ! »
سرم رو تکون دادم و گفتم :
« بپرس ! »
زیر چشمی یه نگاه مردد بهم انداخت و گفت :
« خیلی وقته که می خوام این سوال رو ازت بپرسم ! ... اگه .. یه روز پری برگرده تو ... حاضری که ... ما رو به هم برسونی ؟! »
خشم شدیدی که تو وجودم احساس کردم خیلی خیلی برام ناراحت کننده بود . مکثم خیلی طولانی شد و کیارش سرش رو برگردوند تا صورتم رو ببینه ! از تظاهر کردن خسته بودم . گذاشتم تا چهره ی حقیقیم رو ببینه . آب از سرم گذشته ! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم :
« نه کیارش ، من هیچ وقت این کارو نمی کنم ! »
چشم های حیرت زده ی کیارش به من دوخته شده بود ! 
« چرا ؟! »
« تو از من چه انتظاری از من داری ؟ فکر کردی انقدر باگذشت و فداکار هستم که اجازه بدم خواهرم به تو نزدیک بشه ؟!.... اگه این طوره باید بگم اشتباه کردی ! » نگاه سردم رو به چشماش دوختم ! 
« یعنی تو انقدر از من متنفری که می خوای این جوری جلوی خوشبختیم رو بگیری ؟ »
کی گفته تو با پریسا خوشبخت میشدی ؟ نگاهم رو از چشمای زیباش بیرون کشیدم و به آسمون زل زدم . 
« کیارش اشتباه تو همین جاست .... من هیچ وقت از تو متنفر نبودم .... »
کیارش با بی قراری پرسید :
« پس مشکل چیه ؟! »
دلم رو به دریا زدم . مرگ یکبار شیون یکبار ! چشمام رو بستم و گفتم :
« ........... من عاشقتم ! »
صدای حبس شدن نفس کیارش رو شنیدم . منحرف شدن ماشین و صدای جیغ لاستیک ها باعث شد چشمام رو به سرعت باز کنم . هم زمان با باز شدن چشمام ماشین به چیزی برخورد کرد . کیارش به جدول کوبیده بود . بوق ماشین های پشت سرمون گوشم رو داشت کر میکرد . راهشون رو بسته بودیم . به سمت کیارش برگشتم تا بهش بگم که حرکت کنه اما چشم های بهت زده اش لبام رو بهم دوخت . به هم خیره شده بودیم . حساب زمان و مکان از دستم رفته بود . گرمای شدیدی تو قلبم احساس می کردم . با ضربه ای به شیشه ی کناری کیارش خورد کیارش یکم به خودش اومد . برگشت و شیشه رو پایین داد . یکی از اون راننده های عصبی بود .
« آقا چرا حرکت نمی کنی ؟! »
« متاسفم الان حرکت میکنم ! » کاملا مشخص بود که حواسش به اطرافش نیست .
« یکم زودتر ! همه رو از کار و زندگی انداختی ! »
مطمئن بودم اگه کیارش تو این وضع نبود الان خشتک یارو رو میکشید رو سرش !
کیارش با سرعت راه افتاد . جرات نمی کردم بهش نگاه کنم . اونم مطمئنا به من نگاه نمی کرد . بغضی که تو گلوم شکل می گرفت سرکش تر از اون بود که بتونم مهارش کنم . به جایی رسید که نفس کشیدن برام خیلی سخت شد . نمی خواستم گریه کنم . نمی خواستم غرورم رو بیشتر از این به لجن بکشم . من هیچ وقت فکرشم نمی کردم که به یه مرد ابراز علاقه کنم ، اما الان این کارو کرده بودم ..... کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم . پشتم رو به کیارش کردم . طعم شور اشک رو روی لبم احساس کردم . سریع پسشون زدم . اما اشکام لجوج تر از من بودم . دیگه مقاومت نکردم . سعی کردم بی صدا گریه کنم تا کیارش متوجه اشکام نشه ! دستم رو تو کیفم کردم تا یه دستمال کاغذی پیدا کنم اما نبود . آبریزش بینیم کم کم داشت شروع می شد . کاش امشب نمی رفتیم خونه مادر و پدر کیارش . اصلا حوصله نداشتم . دلم می خواست تو اتاقم بودم و برای سرنوشت شوم عشق زندگیم زار میزدم .
ناخواسته صدای گریه ام بلند شد و لرزش شونه هام شروع شد . دیگه نمی تونستم این وضعیت رو تحمل کنم . 
« پانته آ چرا گریه میکنی ؟! » صدای کیارش متعجب بود . نکنه انتظار داشت بلند شم براش قر بدم اونم بعد از اون برخوردش ! ماشین رو کنار زد و ایستاد . صورتم رو با دستام پوشوندم . دستش رو روی شونه ام گذاشت و خواست منو به طرف خودش برگردونه با عصبانیت دستش رو پس زدم . 
« به من دست نزن عوضی ! »
مثل این که اونم عصبانی شد چون این بار با خشونت منو به طرف خودش برگردوند . 
« پانته آ این بچه بازیا چیه از خودت درمیاری ؟! »
دستش رو با نفرت از روی شونه ام کنار زدم و گفتم :
« بچه بازی ؟! احساس حماقت می کنم به خاطر این که اجازه دادم تو احساسم رو بدونی ! تو لیاقتش رو نداشتی ! هیچ وقت » صحبت هام به خاطر هق هق هام بریده بریده بود .
« پانته آ تو راست میگی ! من لیاقت ندارم ! چرا به خاطر یه آدم بی لیاقت گریه میکنی ؟! »
« سعی نکن با حرفات منو خام کنی !!! دیگه هرگز بهت اجازه نمیدم که با احساساتم بازی کنی ! »
« من نمی خوام تو رو خام کنم . دارم حقیقت رو بهت میگم ! تو لیاقتت خیلی بیشتر از ایناست . تو لیاقت یه زندگی خوب و یه .... مرد عاشق رو داری ! نمی خوام عذابت بدم ! »
« تو هر دقیقه با اون چشمات عذابم میدی ! دلم میخواد ازت متنفر بشم ! »
« خواهش میکنم پیش من گریه نکن ! دیدن اشکات خیلی ناراحتم میکنه ! » دستش رو جلو آورد تا اشکم رو پاک کنه ! دستش رو با تمام قدرت از خودم دور کردم . 
« گفتم به من دست نزن ! .... » 
دستش رو با کلافگی تو موهاش فرو کرد و از ماشین پیاده شد . به کاپوت تکیه داد . از پشت سر نگاهش می کردم . عشقش بازم به دلم خنجر زد . چرا عشق انقدر دردناکه ؟! از جعبه ی دستمال کاغذی ماشین شش تا دستمال بیرون کشیدم و بینیم رو پاک کردم . تو آینه یه نگاهی به خودم انداختم . چشمای قرمز ، بینی قرمز و صورت رنگ پریده ! کیارش تو آخرش منو دیوونه می کنی ! 
کیارش نزدیک یه ربع بیرون بود . وقتی تو ماشین نشست بهش گفتم :
« من امشب نمیام خونه پدر و مادرت . بهشون بگو حالم خوب نبود »
صدام بی نهایت سرد بود . همین مساله باعث تعجب کیارش شد . 
« خوب .... منم نمیرم ! »
چشمام رو بستم و گفتم :
« هر کاری می خوای بکن ، برام مهم نیست ! ... فقط منو ببر خونه مهران میخوام شب اونجا باشم ! »
نگاه عصبانیش رو روی خودم احساس کردم .
« نمیشه ! » صدای اونم خیلی خشک بود . 
چشمام رو با عصبانیت باز کردم و گفتم :
« تنها چیزی که الان می خوام اینه که پیش مهران باشم .... این فکر که پیش تو بمونم دیوونه ام میکنه ! »
« شب با یه پسر جوون ؟! تنها ؟! » صداش از عصبانیت می لرزید .
« آره بهش کاملا اعتماد دارم ولی به تو .... ( پوزخندی زدم و گفتم : ) اصلا . »
« تو اونجا نمیری این حرفه آخرمه ! » 
« تو نمی تونی برام تصمیم بگیری ! »
« یادت رفته من کیم ؟! .... محض یاد آوری شوهرت ! »
فریاد زدم و گفتم :
« تو شوهر من نیستی ! چند دفعه باید بگم ؟! ما هیچ وجه تشابهی با زن و شوهرا نداریم . »
نگاه عصبانیش رو تو چشمم انداخت و گفت :
« دنبال وجه تشابه می گردی ؟! » مسیر نگاهش عوض شد . از چشمام پایین اومد تا زمانی که روی لبم متوقف شد . نه !!! امکان نداره ! برای این که جلوش رو بگیرم دیر شده بود . دستش رو پشت سرم گذاشت و من به سمت خودش کشید . نفسش به صورتم خورد و لبای داغش لبای سردم رو در بر گرفت . منو تو آغوشش محکم گرفته بود . انقدر منو بوسید که نفس کم آوردم . سرم گیج می رفت . لباش چقدر تشنه بودند . بالا خره منو رها کرد . و آهسته گفت :
« اینم وجه تشابه ! »
خشم ناگهانی ام رو به صورت یه سیلی تو صورتش خوابوندم . لبام رو با پشت دستم پاک کردم . اشکام دوباره جاری شده بودند . کیارش بهت زده بود . دستش رو روی گونه اش گذاشته بود . دیگه تحمل نداشتم . از ماشین بیرون پریدم و شروع به دویدن کردم . 
صدای کیارش رو پشت سرم شنیدم که با بی قراری فریاد میزد :
« پانته آ ....... برگـــــــــــرد ! »

 

سردمه !! دستم رو برای پیدا کردن پتو روی تخت کشیدم . با یه کم گشتن بالاخره پیداش کردم . خودمو زیر پتوی گرم و نرم مخفی کردم . چشمای خسته ام رو بیشتر به هم فشردم تا بلکه خوابم ببره اما بی فایده بود ! سردرد شدیدم بهم اجازه خواب نمی داد . با کلافگی روی تخت نشستم و سرم رو تو دستام فشردم . احساس میکنم که تا جنون فاصله ای ندارم . سردردم بخاطر گریه های زیادم نیست به خاطر فکر و خیالات توی سرمه ! خاطره اون بوسه تلخ از ذهنم نمیره ! دست لرزونم رو روی لبم کشیدم . هنوزم می تونستم اثر لب های داغ کیارش رو احساس کنم . طعم لباش با هیچ کدوم از طعم هایی که تا حالا چشیده بودم قابل مقایسه نبود . بی نظیر ترین چیزی بود که تا حالا احساس کرده بودم . این احساس منو خیلی ناراحت میکرد چون می دونستم که کیارش از روی عشق اون بوسه رو بهم هدیه نداده فقط برای نشون دادن قدرتش این کارو کرده بود . اون اصلا احساسات منو نمی فهمید ! فقط با احساساتم بازی میکرد ! کاش یه ذره کمتر دوستش داشتم . اونوقت می تونستم ترکش کنم تا بیشتر از این عذاب نکشم . اما الان حتی فکر ندیدن کیارش دیوونه ام میکرد . دوباره عطر نفس های مست کننده کیارش تو ذهنم پیچید . واقعا گیج شدم . نمی دونم که دقیقا چه احساسی دارم . یه لحظه عصبانیم یه لحظه افسرده یه لحظه عاشق . طره ای از موهای بلندم رو با انگشتم پیچ می دادم . به امید این که بتونم چیزی رو پیدا کنم تا یکم سرگرمم کنه نگاهم رو به گوشه و کنار اتاق انداختم . چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود ! اتاقم ! خونه پدریم ! کمد لباسم ! همه چی درست مثل وقتیه که این خونه رو ترک کردم . خب همه چیز که نه ! وقتی این خونه رو ترک می کردم سر و صدای پریسا و بی بی خونه رو پر کرده بود ولی الان تو ای خونه بزرگ و درندشت فقط من بودم و باغبون و زنش که تو خونه نسبتا کوچیک ته باغ زندگی می کردند . ! آقا غلام و نرگس خانم به درخواست پدرم تو این خونه مونده بودند و به اوضاع خونه تو نبود پدرم رسیدگی میکردند . از تختم پایین اومدم و پشت میز آرایشم نشستم . چشام خیلی برق میزدند . عین چشای گربه که تو تاریکی مثل دو تا تیله براق برق میزنند . قیافم خیلی بهتر از صبح شده ! تقه ای آرام به در اتاقم کوبیده شد .
« بفرمایید ! »
نرگس خانم وارد اتاق شد . چشماشو ریز کرد و تو تاریکی اتاق دنبالم گشت . خنده ام گرفته بود . نرگس خانم منو یاد بی بی می انداخت . چقدر دلم براش تنگ شده بود . 
« چراغو روشن کن نرگس خانم ! »
« اِ ... ببخشید خانم . چشام دیگه سو نداره ! » 
نور چشمام رو زد . برای چند لحظه چشمام رو بستم و بعد باز کردم . نرگس خانم رو به روم ایستاده بود . 
« ببخشید خانم ، این وقت شب مزاحمتون شدم ، می خواستم ببینم به چیزی احتیاج دارید یا نه ! »
لبخندی زدم و گفتم :
« عیب نداره نرگس خانم ، من به چیزی احتیاج ندارم . دستتون درد نکنه ! »
« خانم آخه شما شام نخوردید ! گرسنه نیستید ؟! »
دستش رو تو دستم گرفتم و گفتم :
« نرگس خانم اشتها ندارم ، برید استراحت کنید ، نمی خواد نگران من باشید . »
« مطمئنید ؟! »
« آره ! .... » با لبخند بدرقه اش کردم . نرگس خانم زن مهربونی بود ، آقا غلام خیلی خوش شانس بود که با همچین زنی زندگی میکرد . 
خمیازه ای کشیدم ، خوابم گرفته بود . با اشتیاق روی تختم دراز کشیدم و سرم رو روی بالش پر گذاشتم . بین خواب و بیداری بودم که احساس کردم در اتاقم دوباره باز شد . حتما نرگس خانم بود . در به آرومی بسته شد . خودم رو زیر پتو بیشتر جمع کردم . لذت خواب به چشمام تازه داشت مزه میکرد . صدای نفس های تندی به گوشم خورد . نرگس خانم حتما خیلی خسته میشه که این همه پله رو میره پایین و میاد بالا ! رو تختم نشست و با مهربونی موهام رو نوازش کرد . فرصت زیادی نداشتم که از نوازشش لذت ببرم چون یه کم بعد خوابم برد و دیگه هیچی نفهمیدم ! 
صدای دعوای گنجشکا اتاقم رو پر کرده بود . بدون این که چشام رو باز کنم ریه هام رو به یه نفس عمیق مهمون کردم . چقدر احساس خوبی دارم . به نظرم امروز یه روز خوبه ! دستام رو از هم باز کردم تا یه کش و قوسی بهشون داده باشم . اما دستم به چیزی برخورد کرد . با کنجکاوی چشمامو باز کردم تا ببینم دستم به چی خورده از چیزی که دیدم نزدیک بود به سلامت عقلم شک کنم ! کیارش کنارم خوابیده بود ! به سرعت روی تخت نشستم . این سرعت باعث شد سرم گیج بره ! اما سرگیجه اصلا مهم نبود . باورم نمیشد که کیارش واقعی باشه ، حتما دیوونه شده بودم ! انگشتم رو به آرومی به شونه ی کیارش نزدیک کردم . واقعی بود . می تونستم بدنش رو احساس کنم ! کِی اومده بود اینجا ؟! به چهره اش خیره شدم . تو خواب خیلی معصوم به نظر می رسید برعکس بیداریش ! کم کم یادم اومد که از دستش دلخورم ! دستم آروم آروم به سمت بالشم رفت . الان یه کاری می کنم سکته کنی کیارش ! بالش رو بالای سرم بردم و با قدرت هر چه تمام تر تو صورت کیارش کوبیدم . 
برخورد بالش با صورت کیارش صدای بلندی ایجاد کرد . کیارش به بدترین نحو ممکن از خواب بیدار شد . بالش رو از روی صورتش برداشت و به سرعت برق روی تخت نشست . و به دور و برش نگاه کرد . گیج بود ، خب تو این مورد بهش حق می دادم . این که بخوای اینجوری از خواب بیدار بشی یه شکنجه ی واقعی واسه تمام روز محسوب میشه ! نگاه کیارش رو من ثابت موند . بهش اخم کردم .
« چته وحشی ؟! »
« اینجا چی کار میکنی ؟! »
چشماش رو مالید و گفت :
« این دیگه چه کابوسیه ؟! »
پتو رو دورم پیچیدم و گفتم :
« اینجا چی کار میکنی کیارش ؟! » جیغ جیغ میکردم .
با عصبانیت به من خیره شد و گفت :
« تو اینجا چی کار میکنی ؟! »
« تو چقدر پررویی !!! اینجا خونه پدرمه ها !»
« پانته آ تو خیلی بد ذاتی ! ...می دونی دیروز کجا ها رو که دنبالت نگشتم ؟ خیلی نگرانت شده بودم ! بعد جنابعالی اومدید اینجا واسه خودت راحت گرفتی کپیدی ! »
از رو تخت بلند شدم و گفتم :
« بد ذات تویی آقا کیارش ، چقدرم رو داری ! سنگ پای قزوین انگشت کوچیکت نمیشه ! بعدشم با اون کار زشتی که کردی انتظار رفتار بهتری از من داشتی ؟!.... اصلا من نمی خوام باهات حرف بزنم زود باش برو بیرون ! »
« کدوم کار زشت ؟! »
چشمامو ریز کردم و گفتم :
« خودتو به اون راه نزن ! »
« کدوم راه ؟! من اصلا متوجه حرفات نمیشم ! یه کم واضح تر حرف بزن ! »
« کیارش با اعصاب من بازی نکن . »
« خوب من متوجه نمیشم منظورت از کار زشت چیه ! »
نفسم رو به شدت بیرون دادم و گفتم :
« کیارش تو خیلی خیلی بی شخصیتی ! ... »
« هر چی دوست داری بگو ! من به حرفات اهمیتی نمیدم . من هیچ کار زشتی نکردم ! »
با حرص موهامو ازجلوی چشمم کنار زدم و گفتم :
« بله ... بایدم اینو بگی ! بجای این که معذرت خواهی کنی ازم ، داری برام بلبل زبونی میکنی ! »
« برای چی باید ازت معذرت خواهی کنم ؟! »
« برای اون بوسه ! »
لبخندی زد و گفت :
« خب ؟! ... یعنی از هدیه ام خوشت نیومد ؟! »
« کیارش خجالت بکش ... تو نبودی که میگفتی عاشق من نیستی ؟ !»
سرش را به علامت تایید تکون داد . و گفت :
« چرا من بودم . »
« چرا منو بوسیدی ؟! »
« پانته آ خودت خواستی ! »
« چرا چرت و پرت میگی ؟! من کی ازت خواستم که منو ببوسی ؟!»
« خیلی غیر مستقیم اینو خواستی ! » به نگاه بهت زده ام نگاهی کرد و گفت :
« ازم یه وجه تشابه خواستی ! »
« سعی نکن خودتو تبرئه کنی . کار تو خیلی ناراحتم کرد ، تو هیچ فکر کردی که این کارت با احساس من چی کار میکنه ؟! »
« پانته آ این مساله رو گنده نکن ! چیزی نشده که ... فقط یه بوسه بود ! »
خیلی عصبانی شده بودم . 
« تو زن بازی ؟! »
اخم کرد و گفت :
« بار آخرت باشه که همچین حرفی زدی ! »
« ولی به نظرم تو زن بازی ، چون خیلی راحت در مورد اون بوسه مسخره حرف میزنی ! »
از تخت پایین اومد و به سمتم قدم برداشت . 
« به نظرت اون بوسه مسخره بود ؟! »
به دروغ گفتم :
« خیلی ! »
روبه روم ایستاد ، خشم تو چشماش باعث شد سرم رو پایین بندازم . دستش رو زیر چونه ام گذاشت و وادارم کرد به چشماش نگاه کنم ! تو نگاه طوسیش آزردگی خیلی راحت دیده میشد .
«..... پانته آ می خوام به یه چیزی اعتراف کنم ،..... من عاشقت نیستم ولی خیلی به تو وابسته ام ، یه جورایی بهت عادت کردم . وقتی نیستی انگار یه چیزی رو گم کردم !» صداش خیلی سنگین بود . 
نگاهم رو از چشماش دزدیدم . نمی خواستم خوشی زودگذرم رو ببینه ! قلبم تند میزد . از خوشحالی به پرواز دراومده بود . کاش میشد بفهمم اگه الان کیارش به جای این که بگه بهم عادت کرده میگفت دوستت دارم قلبم چه واکنشی نشون میداد . شاید یادش میرفت که باید بتپه ! از کیارش فاصله رفتم . 
« پانته آ من معذرت می خوام ، میدونم که نباید اون شکلی ... باهات رفتار میکردم ولی تو خیلی منو عصبانی کرده بودی ، یه لحظه کنترلم رو از دست دادم و ... » روش رو ازم برگردوند . به سمت تراس رفت . منم تو این فرصت نفس های کوتاه و بریده بریده کشیدم ! وای من دارم به کیارش وابسته تر میشم این اصلا برام خوب نیست ! من اون بوسه رو دوست داشتم و به کیارش گفته بودم که به نظرم مسخره بوده ! اینم جزء دروغ های سیاه زندگیم بود . من فقط از انگیزه کیارش خوشم نیومده بود . بلاتکلیف سر جام ایستاده بودم . نمی دونستم که باید چی کار کنم ! برم پیش کیارش یا سر جام وایسم ؟! 
« پانته آ برو صبحونه ات رو بخور تا زودتر برگردیم خونه ! »
« کیارش ... من ... میشه چند روز ...؟! »
اخمش ادامه حرفم رو خورد .
« نه نمیشه !!! زود باش لباستو بپوش باید بریم ! الکی هم وقت تلف نکن . »
از جام تکون نخوردم . کیارش نزدیکم اومد و گفت :
« پانته آ باور کن من نمی خواستم با احساسات تو بازی کنم ! من بهت حق میدم که از دستم دلخور باشی ولی بهت اجازه نمیدم که خونه منو ترک کنی ! »
« کیارش تو منو خیلی گیج می کنی !!! احساساتت خیلی ضد و نقیض اند . یه روز ازم می خوای که تو رو به پریسا برسونم یه روز بهم میگی که به من وابسته ای ! احساسات تو برای من واقعا مبهم اند . من نمی تونم به احساست اعتماد کنم . »
« اعتماد با گذشت زمان بدست میاد ! نمی خواد به این موضوع فکر کنی ! زود باش آماده شو !»
نگاهی بهم انداخت وگفت :
« خیلی خسته ام زود باش ، می خوام برم خونه ی خودم تا یه استراحت جانانه بکنم ! هنوز خستگی دیروز تو تنم مونده . امشبم برای این که دلخوری رو از دلت دربیارم شام میبرمت بیرون ! »
خمیازه ای کشید و از اتاق بیرون رفت . 
ته قلبم کیارش رو بخشیده بودم ، خیلی سریع مانتوم رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم تا به کیارش بپیوندم . 

نگاهم به درختایی که به سرعت از کنار ما می گذشتند خیره مونده بود ! فضای آروم داخل ماشین با آهنگ ملایمی شکسته میشد ! تو این فضا دلم بیشتر از هر لحظه ی دیگه ای عشق کیارش رو طلب میکرد ! این خواستن چیزی نبود که با گذشت زمان کمرنگ بشه ، پررنگ تر میشد . عشق تار و پود وجودم رو اسیر خودش کرده بود . سنگینی نگاه کیارش رو روی خودم احساس کردم . نگاهم رو از درختا جدا کردم و به سمت کیارش چرخیدم . چشمای طوسیش زیر نور سرخ خورشید دم غروب می درخشید . لبخندی به نگاهش زدم ! 
« چرا انقدر ساکتی ؟! »
شونه هامو بالا انداختم و گفتم :
« حرفی برای گفتن ندارم . »
« از سکوت خوشت میاد ؟! »
به نیم رخش نگاه کردم و گفتم :
« بعضی وقتا سکوت رو به هر چیزی ترجیح میدم ! .... بعضی وقتا انقدر حرف برای گفتن دارم که نمی دونم چطوری باید اونا رو بگم برای همین سکوت می کنم ! »
« هیچ وقت برام پیش نیومده که از زیادی حرفام سکوت کنم ! »
لبخندی زدم و نگاهم رو آسمون نسبتا تاریک دوختم . ستاره ها کم کم عشوه هاشون رو شروع می کردند . هوا کم کم رو به سردی می رفت . مدت نسبتا زیادی رو برای رسیدن به رستوران مورد نظر کیارش تو راه بودیم ! برای این که به قول خودش دلخوری رو از دلم دربیاره داشت منو برای شام میبرد بیرون ! این اولین باری بود که من و کیارش با هم برای شام بیرون میرفتیم ..... بالاخره رسیدیم . با نگاهم رستوران رو ارزیابی کردم ، خیلی شیک بود . کیارش که متوجه نگاه تحسین آمیزم شده بود گفت :
« خوشت میاد ؟! »
« آره ، خیلی قشنگه ! »
لبخندی زد و گفت :
« منم اینجا رو خیلی دوست دارم ، همیشه با دوستام می اومدم اینجا ! »
« پس خاطرات زیادی اینجا داری ! نه ؟! »
« آره . خیلی زیاد ، هم شیرین هم تلخ ! » جمله ی آخرش رو خیلی آهسته گفت .
برام جای سوال بود که کیارش چه خاطرات تلخی میتونه داشته باشه ! 
« خاطرات تلخت در مورد چیا هستن ؟! »
لبخند درد آلودش تنها جوابی بود که گرفتم ! قلبم بهم نهیب زد که بیشتر از این کنجکاوی نکنم ! شاید از جوابی که کیارش ممکن بود بده می ترسید . 
کیارش ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم ! کنار کیارش به راه افتادم . وقتی کنارش راه می رفتم ظرافتم بیشتر خودش رو نشون می داد . کیارش بازوش رو به طرفم گرفت و بهم نگاه کرد . لبخندی زدم و با اشتیاق دستم رو دور بازوش حلقه کردم . با هم وارد رستوران شدیم . از اون چیزی که فکر می کردم بزرگ تر بود . صدای گیتار فضا رو پر کرده بود و رستوران پر بود از دختر ها و پسر های جوون . از نگاه بیشترشون می تونستم عشق رو بخونم . کاش تو چشمای کیارش میتونستم عشق رو ببینم ! عشقی که فقط متعلق به من باشه نه کس دیگه ! 
کیارش میز دو نفره ای رو که تو خلوت ترین قسمت رستوران قرار داشت رو انتخاب کرد . صندلی رو برام عقب کشید ، پشت میز نشستم و کیفم رو گوشه ی میز گذاشتم . کیارش رو به روم نشست . صدای خنده ی ریز دختری باعث شد توجهم جلب بشه . نگاهم برای دیدن دختر به پرواز دراومد . سه میز اونطرف تر تونستم پیداش کنم . زیبا بود . از صورتش خوشحالی میبارید و به پسری که رو به روش نشسته بود لبخند میزد ! از زیبایی لبخندش ، لبخندی رو لبام نشست . نگاه دختر به نگاهم گره خورد . سریع نگاهم رو دزدیدم و به سمت کیارش نگاه کردم . کیارش به من خیره شده بود . خودم رو جمع و جور کردم و گفتم :
« چرا اینجوری نگام میکنی ؟! »
کیارش نگاهی به سمت دختر انداخت و گفت :
« می خواستی تا صبح بهشون خیره بمونی ؟! »
« نه !! فقط یه لحظه توجهم جلب شد ! همین . »
کیارش منو غذا رو برداشت و نگاهی اجمالی بهش انداخت و گفت :
« چی باعث شد توجهت جلب شه ؟! »
دستم رو زیر چونه ام زدم و گفتم :
« صدای خنده اش ! »
کیارش بدون این که نگام کنه لبخندی زد و گفت :
« اون لبخندت واسه چی بود ؟! »
« وای ... کیارش چرا ازم بازجویی میکنی ؟! »
نگاهی بهم انداخت و گفت :
« من ازت بازجویی نمی کنم .... فقط دوست دارم که بدونم ! »
« خب .... لبخندش خیلی قشنگ بود ! »
« من چیز قشنگی تو لبخند اون دختر ندیدم ! »
« ولی به نظر من خیلی زیبا بود ! »
« به نظر من لبخند تو خیلی قشنگ تره ! »
گونه هام به سرعت حرارت گرفتند . حرکت خون زیر پوستم رو می تونستم احساس کنم . کیارش نگاهی به صورتم انداخت و لبخند زد . سرم رو پایین انداختم و گفتم :
« داری مسخره ام میکنی ؟! »
« نه ! من هیچ وقت بهت دروغ نمی گم ! از این بابت مطمئن باش ! »
خندیدم . 
غذای اون شب به نظرم خوشمزه ترین غذایی بود که تو عمرم خورده بودم . نه به این خاطر که آشپزش خوب بود به خاطر این که مردی کنارم نشسته بود که مرکز دنیای من بود ! 

************

« پانته آ آماده شدی ؟! .... دیر شد . » از پشت در بسته ی اتاقم صداش رو به وضوح می شنیدم . 
« انقدر غر نزن کیارش الان کارم تموم میشه ! » صاف کردن موهام یکم زیادی وقتم رو گرفته بود . آخه موهام خیلی پرپشت بود . 
« دیگه کی کارت تموم میشه ؟! نصفه شب شد . » 
« تو برو منم وقتی کارم تموم شد میام ! »
« الله اکبر ، بجنب دختر مهمونی تموم شد ! »
« کیارش انقدر هولم نکن ! »
« ببین من دارم میرم ، تو هم وقتی کارت تموم شد بیا . »
« باشه ! » 
من و کیارش با هم نمی تونستیم بریم چون من امشب فقط دوست کیانا بودم نه همسر کیارش ! امشب شبی بود که از دو سه شب پیش استرسش رو داشتم ! شب جشن ! شبی که باید نقش دوست کیانا رو بازی می کردم ، این کار خیلی خیلی برام سخت بود ! اما خب چاره ای نیست ! جلوی آینه رفتم و به چشمای سیاهی که بهم خیره شده بودند لبخند زدم . 
چشمای آرایش شدهام زیر سایه ی مژه های بلندم خودنمایی می کردند . نگاهم کم کم به سمت یقه ی لباسم کشیده شد . باز بودنش بیشتر از هر وقت دیگه ای به چشمم اومد . کاش یه کم بیشتر می گشتم تا یه لباس بهتر بخرم ! اما الان دیگه واسه تاسف خوردن وقت ندارم . باید برم ، الانشم خیلی دیر شده ! از کمدم شال حریر همرنگ لباسم رو برداشتم و تو کیفم گذاشتم . صدای زنگ آیفون بلند شد ، احتمالا آژانسه . مانتوم رو سریع پوشیدم و برای بار آخر به آینه نگاه کردم . همه چیز عالی بود . 


هیچ وقت فکر نمی کردم خانواده کیارش تا این اندازه پولدار باشند ، خونه پدری کیارش از خونه پدر من بزرگتر بود . جلوی در خونه ماشین های مدل بالا پشت هم قطار شده بودند . 
صدای راننده آژانس منو از فکر بیرون آورد .« خانم پیاده نمیشید ؟! »
به سرعت گفتم :
« چرا ، چرا ! الان پیاده میشم . »
حساب راننده رو پرداخت کردم و از ماشین پیاده شدم . ماشین به آرومی به راه افتاد و دور شد . نگاهی به در بزرگ ورودی خونه انداختم . نفس عمیقی کشیدم و دلشوره ام رو پس زدم ! قدم های آرومم بالاخره منو پشت در رسوندند . انگشتم رو بالا آوردم تا روی زنگ فشار بدم که صدای موبایلم بلند شد . دستم رو تو کیفم کردم و موبایلم رو بیرون کشیدم . شماره ی کیارش رو صفحه افتاده بود ! 
« بله ؟! »
« تو کجایی دختر ؟! » مشخص بود که سعی میکنه صداش رو آروم نگه داره ! 
« پشت در ! »
« پشت در خونه ما ؟! »
« آره دیگه !! پس می خواستی پشت در خونه خودمون باشم ؟! »
« خب چرا نمیای تو ؟! »
« آخه همین الان رسیدم ! »
« خیله خب ! زود بیا تو ! »
خونه تو نور و موسیقی ملایم و خنده غرق شده بود و مثل یه تیکه الماس وسط باغ می درخشید . سعی کردم قدمام رو بلند تر بردارم . در بزرگ سالن به وسیله پیش خدمتا برام باز شد ، هم زمان با با شدن در موج قوی تر از خنده به گوشم رسید . وارد سالن شدم . نسبتا شلوغ بود . نگاهم رو برای پیدا کردن کیارش به اطراف گردوندم . هنوز مشغول جستجو بودم که دستی به شانه ام خورد ! به سرعت به سمت عقب برگشتم . کیانا با لبخندی بهم نگاه میکرد . لبخندی زدم و گفتم :
« سلام کیانا ! »
لبخند کیانا پررنگ تر شد .
« پانی چرا انقدر دیر اومدی ؟! مردم از بس منتظرت موندم ! » دستاشو برای بغل کردنم از هم باز کرد و منو تو آغوش گرفت . نمی دونم تعجب از صورتم خونده میشد یا نه !!! من انتظار همچین رفتاری از کیانا نداشتم ! انقدر گرم ! دستامو که بیکار بودند دور کیانا حلقه کردم . خب حالا که انقدر کیانا طبیعی رفتار می کنه منم باید سعی کنم مثل اون باشم ! فرض می کنم که دارم نسرین رو بغل می کنم ! 
کیانا منو از آغوشش بیرون کشید و به صورتم خیره شد . نمی دونم تحسینی که تو نگاش بود جزئی از برنامه بود یا نه ! 
« پانته آ برو طبقه بالا اونجا می تونی خودت رو آماده کنی ! بعدش بیا پایین تا به بقیه معرفیت کنم ! می خوام همه دوست عزیزم رو بشناسند . »
« باشه ! »
کیانا پیش خدمتی رو صدا کرد تا راه رو بهم نشون بده .هر چند نیازی نبود . از همین جا می تونستم پله هایی که به طبقه ی بالا ختم میشدند رو ببینم ! همزمان که پشت سر پیش خدمت می رفتم سرم رو به اطراف می چرخوندم تا بلکه کیارش رو ببینم . هر چی می گردم کمتر پیدا می کنم ! چشمام رو برای یه لحظه بستم تا بتونم عصبانیتم رو کنترل کنم ! محکم به کسی برخورد کردم و تعادلم رو از دست دادم . جیغ خفه ای که کشیدم خیلی غیر ارادی بود . خیلی سریع به کت مردی که بهش برخورد کرده بودم چنگ انداختم تا روی زمین نیفتم ! دستای مرد دورم حلقه شد تا از افتادنم جلوگیری کنند . با میل و رغبت کمک مرد رو قبول کردم و بیشتر بهش چسبیدم . . بالاخره تونستم صاف وایسم ! سرم رو پایین انداختم و از خجالت چشمام رو بستم ! من یه دست و پا چلفتی ام . 
صدای گیرایی منو خطاب قرار داد . 
« خانم حالتون خوبه ؟! »
چشمام رو باز کردم . اولین چیزی که دیدم کراوات شیک مرد بود . سرم رو بالا گرفتم تا از ناجی ام تشکر کنم ! کسی که بهش برخورد کرده بودم یه مرد جوون و خوشتیپ بود با یه صورت جذاب . ازش فاصله گرفتم و با عجله گفتم :
« وای .... واقعا ببخشید ، من اصلا شما رو ندیدم ! »
مرد سرش رو پایین انداخته بود و کتش رو صاف می کرد . گفت :
« البته که ندیدید ، آخه کی با چشمای بسته می تونه ببینه که شما دومیش باشید ؟! »
خودم رو دوباره به خاطر حماقتم سرزنش کردم و گفتم :
« واقعا متاسفم . »
موهای روغن زده مرد توجهم رو جلب کرد . موهاش زیبا بودند . هنوز داشتم به موهاش نگاه می کردم که سرش رو بلند کرد . چشمای سیاهش تو نگاهم نشست ... ترس ناشناخته ای وجودم رو پر کرد . اصلا دلیلی برای این ترس پیدا نمی کردم . پاهام داشتند کم کم عقب نشینی می کردند . خیلی سریع گفتم :
« من باید برم ! بازم ازتون عذر میخوام . » تعجب رو تو نگاه سیاه مرد می دیدم . 
برگشتم و با سرعت تمام راه طبقه ی بالا رو در پیش گرفتم . در اتاق سومی باز بود . وارد اتاق شدم و درو بستم . شاید اگه الان یه جن دیده بودم کمتر وحشت زده میشدم ! چشمای اون مرد خیلی منو می ترسوند . جلوی آینه قدی اتاق ایستادم . آشفتگی از تمام اجزای صورتم هویدا بود . مانتوم رو در آوردم و شال حریر رو روی شونه هام انداختم . سیلی آرومی به گونه ام زدم تا حالم جا بیاد ! دلم نمی خواد پایین برم ، نمی خوام دوباره اونو ببینم ! اما مجبورم که این کارو بکنم . شونه ای بالا انداختم و از اتاق بیرون اومدم . موقع پایین اومدن از پله سعی کردم کیارش رو پیدا کنم !....... پیداش کردم ! به ستون وسط سالن تکیه داده بود و به اطراف نگاه میکرد . 

با سرعت بیشتری پله ها رو پایین اومدم می خواستم برم سمت کیارش که یادم اومد نباید این کارو بکنم . نفسم رو با افسوس بیرون دادم . نگاهم هنوز ازش جدا نشده بود . 
« پانته آ ؟! »
به سمت کیانا که منو صدا کرده بود برگشتم . 
« کجا موندی دختر ؟! یک ساعته که منتظرم ! » تا خواستم جوابش رو بدم دستم رو کشید و گفت :
« نمی خواد توضیح بدی ! بیا بریم تا به بقیه معرفیت کنم ! » جوابی ندادم . سرم رو چرخوندم و به کیارش یه نگاه کوچولو انداختم ! 
انگار از چیزی کلافه بود ! 
« نسرین از وقتی اومده سراغتو میگیره !!! »
« کی اومد ؟! »
« یه ساعتی میشه ! »
از دور نسرین رو دیدم که روی یکی از مبل های سالن لم داده بود . چشم هاشو ریز کرده بود و مثل پیرزن های فضول داشت زاغ سیاه بقیه رو چوب میزد . چشمش به من افتاد . روی مبل صاف نشست و بهم چشم غره رفت . 
خدا به دادم برسه . الانه که بزنه شلم کنه ! 
وقتی نزدیکش شدیم گفت :
« پانته آ خانم میزاشتی فردا صبح می اومدی !!! »
کنارش نشستم و گفتم :
« اَه ... نسرین تو رو خدا انقدر گیر نده !! حالا که اومدم ! »
پوزخندی زد و گفت :
« زحمت کشیدی .... لطف کردی تشریف آوردی ! »
کیانا گفت:
« نسرین فعلا این حرفا رو تموم کن باید پانته آ رو به همه معرفی کنیم ! بعدا می تونی پوستشو بکنی ! »
اعتراض کنان گفتم :
« دستت درد نکنه کیانا ، تو هم دست کمی از نسرین نداریا ! »
« حقته !! »
دوستای کیانا اولین کسایی بودند که بهشون معرفی شدم . بیشترشون از طبقه ی مرفه جامعه بودند . بعدش نوبت فامیل ها رسید . تمام مدت سعی می کردم لبخند رو روی لبم نگه دارم . نگاه مادر کیارش همه جا دنبالم بود . واقعا گیج شده بودم . تعدادشون خیلی زیاد بود . اما چیزی که فکرم رو مشغول کرده بود این بود که اون مرد چشم سیاه هیچ جا نبود ! هر چند ته دلم خوشحال بودم که دیگه نمی بینمش ! کسی کیانا رو صدا کرد و اون مجبور شد که بره !
نسرین گفت :
« ایکبیری !!! »
« با منی ؟! »
چشماش رو بست و گفت :
« نه بابا ، با اونیم که کنار کیارش واستاده ! »
با کنجکاوی برگشتم تا ببینم کی کنار کیارش ایستاده . خشکم زد . یه دختر به کیارش آویزون شده بود و گونه اش رو می بوسید . کیارش یه کم معذب به نظر می اومد . ناخن هامو با حرص کف دستم فشار دادم . ابروهام همچین به هم گره خورده بودند که انگار هیچ وقت قرار نیست که از هم باز بشند . من که زن کیارش بودم هیچ وقت بهش آویزون نشده بودم اونوقت این دختره ی عوضی خودشو تو بغل کیارش من انداخته ! تنها چیزی که اون لحظه می خواستم این بود که دختره رو به بگیرم و تا می خورد بزنمش ! 
با ضربه ای که نسرین به شونه ام زد نگاهم رو از دختر برداشتم ! 
« پانته آ این چه وضعه نگاه کردنه ؟! »
« اون دختره کیه ؟! »
« یادته گفتم دو تا دختر خاله عوضی دارم ؟! »
سرم رو به علامت تایید تکون دادم . نسرین ادامه داد :
« این یکی از اوناست . سارا !!! »
« دلم می خواد بکشمش ! »
« خدا رو شکر یکی پیدا شد که حال منو درک کنه ! ... هر موقع خواستی این کارو بکنی خبرم کن تا کمکت کنم ! »
« نسرین سر به سرم نزار ! .... نگاه کن این دختره چطوری آویزون کیارش شده !!!! »
با دلخوری دوباره نگاهی به سارا و کیارش کردم . از دست کیارش هم عصبانی شده بودم !
« خب اینا که نمی دونن کیارش زن داره ، فکر میکنن می تونن قاپشو بدزدن ! »
دستم رو روی پیشونیم کشیدم و گفتم :
« امشب شب شکنجه منه ! »
« انقدر سخت نگیر ! »
« نسرین تو هیچ وقت برای بدست آوردن عشق کسی تلاش نکردی .... ولی من خیلی زحمت کشیدم همش می ترسم یکی پیدا بشه و عشقی که من نتونستم بدست بیارمش رو مال خودش کنه ! »
نسرین سرش رو پایین انداخت و گفت :
« از کجا می دونی که من تلاش نکردم ؟! »
چشمامو ریز کردم و گفتم : « تلاش کردی ؟! »
« امروز زنگ زدم به مهران ، نگرانش بودم آخه چند روز بود که بهم زنگ نزده بود ! .... »
با کنجکاوی گفتم : « خب ؟! »
« ..... یه زن جواب داد !!! » صدای نسرین می لرزید . 
« چی ؟؟! یه زن ؟ »
سرش رو تکون داد ! اون زن کی بود ؟! 
کیانا پیشمون اومد و گفت :
« پانته آ بیا می خوایم صحنه ی اصلی نمایش رو اجرا کنیم ! ... معرفی کردن تو به کیارش ! »
با کیانا و نسرین به سمت کیارش رفتم . سرش هنوز شلوغ بود . داشت با دو تا دختر دیگه بگو بخند میکرد . دلخوریم بیشتر شد . نسرین دستم رو تو دستش گرفت . کیانا بلند گفت : 
« کیارش !!! »
کیارش همون طور که داشت می خندید به سمت ما چرخید . نگاهش تو نگاهم نشست . لبخندی که رو لبش بود کم کم محو شد . نگاهش رو هنوز ازم برنداشته بود . مثلا داشت وانمود میکرد که محو جمال من شده ... کیارش و کیانا بازیگرای خیلی خوبی بودند ، خیلی طبیعی نقششون رو بازی میکردند ، جاشون تو هالیوود بود . سارا که کنار کیارش ایستاده بود با دیدن حال کیارش نگاهش رو به من انداخت و با تحقیر سر تا پام رو برانداز کرد . از نگاهش چندشم شد . 
کیانا نگاه کوتاهی به من و سارا کرد و گفت :
« کیارش می خوام دوستم پانته آ رو بهت معرفی کنم ! »
سارا گفت :
« چرا تا حالا ندیده بودمش ؟! »
« چون خارج از کشور بوده ! »
کیارش دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت :
« سلام ، از آشناییتون خوشوقتم پانته آ خانوم ! »
دستم رو تو دستش گذاشتم و گفتم :
« منم همینطور !! »
حرارت دستش زیاد بود . خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم ، ولی بهم اجازه نمی داد . دستم رو محکم گرفته بود . سارا که از حرص قرمز شده بود دست کیارش رو از دستم جدا کرد و به سردی دستم رو فشرد . با نفرت بهش نگاه کردم . سنگینی نگاه کیارش رو روی خودم احساس می کردم . 
صدای آشنایی به گوشم خورد :
« کیارش !!!! »
به سرعت به سمت صدا برگشتم و نگاه دو چشم سیاه رو دوباره تماشا کردم . 
ترس دوباره به دلم چنگ انداخت . یه قدم خودم رو عقب کشیدم . 
کیارش به مرد نزدیک شد و گفت :
« کجا رفتی یهو ؟! »
مرد نگاهی به من انداخت و گفت :
« یه مشکلی پیش اومده بود رفتم بهش رسیدگی کنم ! »
نگاهم رو به جای دیگه ای دوختم . ترجیح میدادم به صورت سارا نگاه کنم تا به چهره ی زیبای مرد . نگاه مرد روم سنگینی میکرد . به سمتش چرخیدم . 
« کیانا خانوم نمی خواید دوستتون رو بهم معرفی کنید ؟! »
کیانا لبخندی زد و گفت :
« ایشون دوستم پانته آ هستند ! »
چشم های مرد گشاد شد . گفت :
« پانته آ ؟؟؟! »
نگاه سریعی به کیارش انداخت . کیارش نگاهش رو با لبخندی عجول پاسخ داد . لبخندش فکرم رو مشغول کرد . مرد سریع خودش رو جمع و جور کرد . انگار داشت سعی میکرد بهتش رو پنهان کنه ! دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت :
« از آشنایی با شما خوشبختم پانته آ خانوم ، من شاهین دوست و شریک برادر کیانا خانوم هستم ! »
دستم رو با اکراه تو دستش گذاشتم . انگاری تو حال و هوای خودش نبود . کیارش با اخم به دستم نگاه کرد . 
برای خالی نبودن عریضه گفتم :
« منم از آشنایی با شما خوشبختم ! »
شاهین سری تکون داد و دستش رو عقب کشید . 
کیانا دستاش رو بهم کوبید و گفت :
« خیله خب ، الان وقت بریدن کیکه ، می خوام کیکم رو ببرم ! »
چقدر خوبه که همیشه بهونه ای واسه فرار پیدا میشه ! کنار نسرین روی مبل نشستم . همه ی مهمونا منتظر بودند تا کیانا کیک رو ببره ! 
نسرین گفت :
« پانته آ چرا انقدر رنگت پریده ؟ »
« رنگم پریده ؟! »
« مثل گچ دیوار شدی !!! »
نگاهی به دور و اطراف انداختم . شاهین هنوز هم بهم نگاه میکرد ! زیر گوش نسرین گفتم :
« من اصلا از شاهین خوشم نمیاد ، .... خیلی منو می ترسونه ! »
« وا؟!!! چرا ؟! اون که خیلی پسر خوبیه ! »
« نمی دونم ، ولی از چشماش خیلی می ترسم ، آخه شبیه چشمای اون دزده که اومده بود خونمون ! »
« چشمای اون سیاه بود ؟! »
« آره ، تنها چیزی که خیلی واضح از اون شب یادم میاد رنگ و حالت چشمای اون دزده ! »
نسرین سرش رو تکون داد و گفت :
« نمی دونم چی بگم .... حتما خیلی برات سخته که باهاش چشم تو چشم بشی ! »
به دست های یخ زده ام نگاه کردم ، با این که سرد بودند اما عرق کرده بودند . 
« تحمل کن !! همین یه امشبه . از این به بعد دیگه نمی بینیش ! »
« مگه اون دوست کیارش نیست ؟! ..... اینجوری احتمالش زیاده که دوباره ببینمش ! »
« فعلا به این موضوع فکر نکن تا ببینیم بعدا چی پیش میاد !!!! »
سرم رو تکون دادم . سعی کردم خط فکریم رو با ملودی شادی که به گوشم میرسید هماهنگ کنم . کیانا با خنده پشت کیک قرار گرفت . همه ی مهمون ها به افتخارش دست زدند . چاقوی روبان پیچی شده تو دست کیانا انتظار وقتی رو می کشید که بتونه کیک سه طبقه ای رو لمس کنه ! خاطره آخرین جشن تولدم تو ذهنم نشست . نفس عمیقی کشیدم و سرم رو تکون دادم . نباید به این چیزا فکر می کردم ، این خاطره ها برام چیزی جز رنج و عذاب نداشتند . کیانا بالاخره کیک و برید . نگاهم به کیارش افتاد که نزدیک کیانا ایستاده بود ! کیارش امشب واقعا بی نظیر شده بود . یه لحظه به خودم حسودی ام شد . من همسر این مرد بی نظیر بودم هر چند هنوز نتونسته بودم قلبش رو تصاحب کنم . نگاه کیارش به من افتاد ، لبخندی زد و مسیر نگاهش رو عوض کرد . ........ مهم نیست که قلب کیارش به من تعلق نداره ! عشق من انقدر زیاد هست که جای خالی عشق کیارش رو پر کنه ! 


با خستگی کلید رو از کیفم بیرون کشیدم و در آپارتمان رو باز کردم . وارد شدم و در رو با پام بستم . کفش های پاشنه بلندم رو با بی قیدی درآوردم و هر کدوم رو یه طرف پرت کردم . خیلی خسته ام کرده بودند . روی کاناپه لم دادم و کیفم رو کنارم انداختم . سرم داره می ترکه . چشمامو بستم . نفهمیدم کی خوابم برد . با تکان های دست کیارش از خواب بیدار شدم . 
« چرا اینجا خوابیدی ؟! بلند شو برو تو اتاقت ! »
چشم هامو مالیدم و گفتم :
« کی اومدی ؟! »
« همین الان ، مهمونا نمی رفتند که . مجبور شدم تا وقتی که میرند اونجا بمونم ! »
پوزخندی زدم و گفتم :
« مجبور شدی ؟! »
روی کاناپه نشست و گفت :
« آره ! »
« تو گفتی و من باور کردم ! »
کیارش دستی به صورتش کشید و گفت :
« پانته آ الان خیلی خسته ام . جون عزیزت این حرفا رو تموم کن ! »
« بایدم خسته باشی ! اگه منم اون همه رقصیده بودم خسته می شدم ! »
« تقصیر من نیست که همه ی دخترا می خوان باهام برقصند . همش بهم آویزون میشند . »
« چقدرم که تو بدت میاد ! »
خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم تا برم تو اتاقم . کیارش لباسم رو کشید . بی حس و حال تر از اون بودم که بتونم خودم رو کنترل کنم . قبل از این که بفهمم چی شده خودمو تو بغل کیارش رو کاناپه پیدا کردم . صورت هامون خیلی نزدیک هم بودند . می تونستم نفس های داغش رو روی صورتم احساس کنم . چشم های کیارش مثل دو تا ستاره می درخشیدند . 
« چرا این شکلی می کنی کیارش ؟! مگه مریضی ؟! » 
با کرختی سعی کردم از روی کیارش بلند شم . دستای کیارش دور کمرم حلقه شدند وصدای آرومش رو شنیدم :
« می خوام باهات برقصم ! »
با مشت به سینه اش کوبیدم و گفتم :
« لازم نکرده ! با اون دخترا به اندازه ی کافی رقصیدی !!! »
« ولی من می خوام با تو برقصم ! »
« کیارش دیوونه نشو ! الان خیلی خسته ام و حوصله ی رقصیدن ندارم ! »
« تا نرقصی اجازه نمیدم بخوابی ! »
دستای کیارش کمرم رو رها کردند . کیارش منو روی کاناپه گذاشت و از جا بلند شد . دست تو جیب کتش کرد و موبایلش رو بیرون کشید . یه کم با موبایلش ور رفت و بعد آهنگ ملایمی از گوشی پخش شد . گوشی رو روی میز گذاشت و دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت :
« افتخار میدید ؟! » 
کیارش دیوونه بود ... البته منم دست کمی ازش نداشتم .
دستم رو تو دستش گذاشتم و از رو کاناپه بلند شدم . دستای کیارش دوباره دور کمرم حلقه شدند . خودمو بهش نزدیک تر کردم و دستامو دور گردنش حلقه کردم . عطر تن کیارش مثل شراب منو مست کرد . چشم های خمارم رو به چشماش دوختم . نمی دونم می تونه عشقم رو ببینه یا نه ! با تمام وجودم می خوامش ! صورتم رو تو سینه اش مخفی کردم . حالا می فهمیدم چرا دخترا انقدر دوست دارند با کیارش برقصند ، رقصیدن با کیارش مثل خوابیدن رو ابرا می مونه ! دست کیارش کمرم رو نوازش میکرد ..... آهنگ تموم شد . اما از کیارش جدا نشدم . دوست داشتم به صدای قلب کیارش گوش بدم . 
« خوشت اومد ؟! ..... دیگه از دستم عصبانی نیستی ؟! »
لبخندی زدم و یه کم ازش فاصله گرفتم . 
« هنوزم یه کم عصبانیم ولی اگه چیزی رو که می خوام بهم بدی قول میدم دیگه غر نزنم ! »
« خب چی می خوای ؟!.... حاضرم هر کاری کنم تا تو دیگه غر نزنی ! »
« .... اول صورتت رو بیار پایین تر ! »
مشکوک نگاهم کرد ولی حرفی نزد . صورتش رو بهم نزدیک تر کرد . 
روی پنجه ی پاهام بلند شدم و گونه اش رو بوسیدم ! 
کیارش با تعجب بهم خیره شد . لبخندی زدم و گفتم :
« الان دیگه عصبانی نیستم !! »
از آغوشش بیرون اومدم و به سمت اتاقم رفتم ! کیارش هنوز سر جاش ایستاده بود . وقتی خواستم وارد اتاقم بشم برگشتمو بهش نگاه کردم . دستش رو روی گونه اش گذاشته بود و به من خیره مونده بود .