ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
چشمام از تعجب شده بود اندازه دوتا نعلبکی ....سرد شدم.....از ماهیار فاصله گرفتم ...چطور تونست این حرفو بزنه؟؟..من بچگی کردم درست!! اما ..خوب خودش میگه بچه ام.....عقب عقب رفتم ......نکنه واقعا از اول قصدش این بوده.....اره ....نه ..اره...نه ..ماهیار نمیتونه اینقد بد باشه.....نمیتونه
اون با بقیه فرق داره .....پس چرا اینو گفت؟؟
سرم بیشتر گیج رفت .....
خندم گرفت
عرق سردی رو پیشونیم نشست!!
من کادو تولدم ؟؟
کادوی یه لاشخور عوضی
از طرف کی؟؟
از طرف یه عوضی تر؟؟
دوباره خندم گرفت
تارمومو که دانیال موقع حرف زدن از زیر مقنعه دراورده بود و باهاش بازی میکرد کردم تو مقنعه و خنده ترسونی کردم
عقب تر رفتم
ماهیار با لبخند بهم نگاه میکرد
اینگار خیلی راضی بود
چشمام سیاهی رفت
باورم نمیشد
ماهیار باهمون خندش ادامه داد : مسلمه که......
اما من بیشتر از این نشنیدم
فقط یادمه بی جون روی زمین افتادم ...
چشمام بسته بود ، اما بازم نوری رو که دکی با چیراغ قوه میتابوند تو چشمم رو حس میکردم...زبونم سنگین شده بود...زمان و مکانو فراموش کرده بودم
فقط یادم بود که من یه ادم بیچاره ام
حتی اسمم برای چند دقیه یادم نمیومد
دکتر با انگشتش پلکم رو به زور باز نگه داشت...چند بار چراغ قوه رو تو چشمم روشن و خاموش کرد
-میبینی منو دخترم؟؟
نه نمیبینمت پدرم
والا...دو دقیقه نیس منو میشناسه دخترم دخترم...
میخواستم بگم :اره پدر ...من تورو دوس داشتم پدر(با لهجه دوبله فیلم های هندی)
اما نای حرف زدن نداشتم...حتی دستامم نمیتونستم تکون بدم...یه چیزی مثل چکش مدام تو سرم میکوبید
یه صدای مثل صدای اونگ ساعت یا ناقوص کلیسا افکارمو به جون هم می انداخت...تا این که یهو همه چی یادم اومد ...کلی زور زدم تا تونستم فقط یه ذره دهنم رو باز کنم و بگم :اب
تشنم بود داشتم تلف میشدم
صدای خوشحالی یکی اومد با گوشام رو اهنگ صدا زوم کردم ...اون کصافط بی همه چیز بود...
برام اب اورد و دستشو به طرف دراز کرد که یعنی بگیر
با بی رمقی رومو برگردوندم
میخواستم برم
از این دیوارای سفید بزنم بیرون...این ادمای سفید پوشو نبینم...همه این بیمارستان منو یاد کفن پوشان ورامین میاندازه
تو اون حالت بیجونی خنده ام گرفته بود
ماهیار حرف نزد، فقط ابو گذاشت رو میزکنار تخت ...دکتر بدون توجه معاینه میکرد و من دور اتاق چشم میگردوندم و دنبال ساعت میگشتم...اما بی فایده بود ...
انگار گذاشته بودنم رو تخت قصال خونه...این دکتره هم بیشتر شبیه این مرده شورابود تا دکتر با اون قیافه اش.......چیرا اینقد هوای بیمارستان برام سنگینه؟؟...اه
بازم به شرف این بیمارستان...باعث شد امشبو سرپناه داشته باشیم....وای نه فردا مدرسه رو چی گولی بمالونم تو این فرق سرم؟؟
دکتر و ماهیار رفتن بیرون و من تو اون اتاق سراپا سفید داشتم غرق میشد ...اکسیژن تو اون محیط خفه بود ولی انگار برای من نبود ...بغض سنگینم نمیذاشت که اکسیژن بهم برسه....بی پناهیم بهم اجازه نمیداد همون جا بزنم تو دهان ماهیار به خاطر اون حرفش...بی کسیم بهم فرصت تصمیم نمیداد ...
دستمو بردم و قلوپ قلوپ بغضم رو با اب دادم پایین
فرصت خوبی واسه گریه نبود....
نمیدونم چرا جای انژیکت تو دستم درد میکرد .......یه نگاه به دستم کردم که دیدم همه اش کبوده ......و پرستار بی انصافم مستقیم ابادی اون سوزن کوچیک سرمو زده تو اوج کبودی و درد . بابا دمت گرم با این لوتی گریت
همین ایثارهای پرستاراس که باعث شده من علاقه فراوانی داشته باشم که هی مریض بشم و بیام مریضخونه دیگه
مگه نه؟؟
اتاق خصوصی بود
ماهیار اومد تو.....
ماهیار اومد تو.....تو دستش دو تا پلاستیک بود که توش پیدا نبود اما از نون هایی که از توش مشخص بود فهمیدم غذاس
عمرا من بخورم......پلاستیک ها رو گذاشت رو میز پایین تخت که متحرک بود و جای غذا
ملحفه رو کشیدم رو صورتم
-قهری مثلا؟؟
پ نه پ ...میخواستی بپرم بغلت بابات کادو دادن من روتم ببوسم
وای خدایا نمیدونم چرا با وجود تمام کارهایی که ماهیار باهام کرده بازم مثل قبل برام فرشته اس...
چشمام باز بود ولی چیزی بجز اون تار و پود های ملحفه گل گلی به چشمم نمیخورد ...نور چراغ های پرنور بیمارستان می خورد به چشمم
اعصابمو ریز ریز میکرد
- تو اصلا منظور منو فهمیدی؟؟
نه خیلی حالا منظورت خیلی قشنگ بود
- من که کلی بهت زنگ زدم ، میخواستم بهت بگم نری اونجا ، اونا سر یه قضیه ای ازم میخواستن باج بگیرن منم مجبور شدم اون شب بهشون گیم نتو بدم برا کثافت کاری هاشون
پس حتما منم میخواسته باج بده !!!!!!!
چشمام زیر پتو دو دو میزد و هی یه مایعی توش جمع میشد...مگه من چی ام که ماهیار منم میخواسته باج بده؟؟.....پلک که زدم اون مایعه روون شد رو گونه هام.....شنیده بودم بهش میگن اشک.....همه اش از سر خریت خودمه....اره الان که دارم فکر میکنم...خل بازی های خودم بوده همه اش...همون شب که پلیسا اومدن دنبالش باید می گفتم بیان ببرنش...چرا اعتماد کردم ...منی که واسه بدترین مشکلات زندگیم خم به ابرو نیاوردم...واسه یه پسره عوضی نگاه کن به چه فلاکتی افتادم.....من کجا بیمارستان کجا......ولی حالا نمیتونم حرفی بزنم
ادم بدبخت ..همیشه بدبخته...اخه اگه من اینو جیز مرغی کنم کی میخواد پول این خرابشده خصوصی رو بده؟؟
فکرشو بکن از یکی ناراحت باشی در حد مرگ...اونوقت نتونی چیزی بگی
اشکا پی درپی از چشمم میچکیدن و من سعی میکردم صدا نکنم....سایه ماهیار از پشت ملحفه کاملا نمایان بود...داشت جلو میومد ..داشت نزدیک میشد...بینیمو کشیدم بالا که اونم صداشو شنید و ملحفه رو از رو صورتم کشید
- داری گریه میکنی جوجه کوچولو؟؟
جوجه کوچولو؟؟
اون از کجا میدونه؟؟ کی بهش گفته...
یه صدایی میگفت نه هانا نه احتمالا تصادفی بهت گفته...اون هیچی از جوجه کوچولو نمیدونه.....ولی نکنه بدونه
یادم رفت داشتم گریه میکردم......همه چی یادم رفت
حالا فقط اون جوجه کوچولویی که ماهیار از روی عمد یا غیر عمد گفته بود برام مهم بود
دستاشو گذاشت این طرف و اون طرفم و خیره خیره زل زده بود تو چشمم
رومو به سمت دیوار چرخوندم چونمو با یکی از دستاش گرفت و چرخوند طرف خودش
-ببینمت!!
با غیض گفتم : به من دست نزن عوضی
با دستش اروم زد تو دهنم : دیگه به من نگی عوضی ها ، بدم میاد
دندونامو رو هم فشار دادم و خیره تر از خودش زل زدم تو چشاشو گفتم : معنی بد بودنم دارم یاد میگیرم...(عین این بچه ابتدایی ها گفتم) خوب..پس فروختن یه دختر جلو چشمش خوبه ...اونوقت گفتن عوضی به اون یارو بده...
- من کی خواستم تو رو بفروشم؟؟تو دانیالو نمیشناسی
- اهان پس قصدت خیر بوده میخواستی مارو اشنا کنی نه؟؟
چشماشو بست ، مثل اینکه داشت جلو خودشو میگرفت به من نپره
منم وقتی یاد پول امشب بیمارستان میافتادم سعی میکردم با ملاحظه تر باشم
با دستش موهاشو یه بادی داد و با رگه های عصبی گفت :با با اون دانیال خر سر یه قضیه ای از من اتو داره ...از همه چیم زدم و بهش دادم اما وقتی دیدم این دفعه تو رو میخواد.......
قیافه امو جمع کردم و گفتم : اصلا نگران نباش عزیزم درکت میکنم...حتما این دفعه نوبت من بود....ولی تو میگی از همه چیت زدی نمیدونم من چیت بودم که داشتی از منم میزدی .....منو کادو دادی...هه ..دستت درد نکنه
بدنم لرز کوچیکی داشت و یه حس خجالت از اینکه ماهیار کاملا خم شده رو صورت منو داره هارت و پورت میکنه
- کدوم کادو دادن......من فقط گفتم تو کادویی ...کادوی من...کادو به این خوش زبونی که خدا برام فرستاده.......به قران قسم به اون خدایی که میپرستی قسم به جون خودت که عزیزترین رفیقمی قسم راست میگم....
یه حس سفیدی تو مغزم میکردم...حس خالی بودن....حس مبهم صلح
دوباره یه اشک دیگه: راست میگی؟؟
رو لپم جایی که اشکم ایستاده بودو بوسید و گفت : دیگه نبینم گریه کنی ها!!
بوسیدم؟؟ماهیار؟؟
ایییییییییی...بدم میاد..روی لپمو با دستم پاک کردم و دماغمو چین دادم....نه خجالتی نه چیزی ......
ماهیار با قهقهه اش رفت سمت پلاستیکا و بازشون کرد ...
- جیگر که دوست داری؟؟ میدونم دوست داری...حالا باید همه اشو بخوری تا خوب بشی
اخم کردم......دوباره بچه شدم: نمیخوام
- باز که بچه شدی
دراورد و اولین لقمه رو گذاشت تو دهنش
دومین لقمه رو هم داد پایین
خیره شده بودم رو دهانش
ملچ مولوچ میکرد کصافط دل منو اب کنه
- نکن اونجوری......اینگار داری گوشت تن منو میخوری
لقمه سوم رو با ولع قورت داد و گفت : اونم میخوریم...مخصوصا جیگرتو...میخوام مثل همین جیگره بخورمش...اوووم
ای بی شعور....
اهنگ موبایل ماهیار تو فضا پیچید ......
- الو سلام مامان.....بیرونم....میام دیگه......میگم میام......ماهدخت اینا؟؟باشه اومدم ...اومدم دیگه
قطع کرد
ماهدخت اینا اومدن خونه ما!!
خندیدم : پس برو برو دیرت نشه
ابروهاشو داد بالا : نمیرم
- وا!! ماهدخت اومده ها
- خوب اومده باشه.....اول تو باید همه این غذا ها رو بخوری......بعدم باید شب پیشت بمونم
- بیا برو ببینم....من که میدونم الان دلت اونجاست.......نمیخوام مانع عشق و حالت بشم ...خیالتم تخت.....همه رو میخورم......شبم مراقب خودم هستم
- یعنی برم؟
- اره ..خاطرت جمع
دستمو گرفت : مراقب باشی ها....من امشب نمیخوابما ....چیزی شد بهم بگو....به پرستارا میگم مراقبت باشن
- باش..برو
ماهیار رفت ولی هر پنج دقیقه زنگ میزد ....نمیدونم جلو اون ماهدخت چه جوری هی هانا هانا میکرد.......به تذکرای من هم اعتنا نداشت
تو اون هیری ویری اما تمام هم و غم من درس نخوندن برا فردا بود......ماهیار که میگفت فردا حق مدرسه رفتن ندارم....اما......
تقریبا دو هفته بعد
پاهامو زیر میز تکون تکون میدادم
و با اهنگی که زیر لب زمزمه میکردم چاییمو هم میزدم...
نیلیا : صبح بخیر
- صبح شما هم بخیر
بلند شدم و یه لیوان چایی هم برای نیلیا ریختم...
دقایقی بعد فقط صدای چاقو و مالیده شدن کره و پنیر روی نون میومد و بس
چشمام مشغول هضم خط به خط نکاتی بود که گوشه و کنار کتاب شیمی یادداشت کرده بودم و از اون طرف دستام لقمه هارو میگذاشتند تو دهانم
عینکو برا لحظه ای از چشمم دراوردم و اروم روی پلکامو مالیدم...
که صدای نیلیا و پرسشش متعجبم کرد :اینجا راحت نیستی؟؟
- معلومه که راحتم.....اینجا عالیه
- اوهوم
و دوباره مشغول لقمه گرفتن شد
بعد قضیه بیمارستان ماهیار با نیلیا صحبت کرد ونمیدونم چی بهش گفت که من اومدم و تو خونه مجردی نیلیا زندگی کردم .اونم صبح ها دانشگاه میرفت و منم صبح ها مدرسه... و تا دم دمای غروب هم بر نمیگشتیم...تو این دو هفته اصلا به ماهیار سر نزده بودم فقط یک ان وقتی داشتم ترخیص میشدم دیدمش....
ساعت شش و نیم بود و خیلی مونده بود تا مدرسه شیمی رو جمع کردم و جزوه فیزیک رو گذاشتم رو میز که دوباره پرسید :اگه راحتی....پس چرا شبا نمیخوابی؟؟
آب دهانم رو قورت دادم، زل زده بود تو چشام و ول کن نبود :اوم..خوب درسا زیاده ....
دستاشو تو هم قفل کرد و گذاشت رو میز؛پرید وسط حرفم : اینا رو به من نگو ...من دارم یکی از سخت ترین رشته ها رو میخونم و شبا با خیال تخت میخوابم ...درسای سال چهارم به اون اندازه سخت نیست که تو بخوای شبا بیدار بمونی!!
- قبلا خونه خاله ات بودی دیگه؟؟
مضطرب و دستپاچه پرسیدم : خاله ؟؟ اره.. اره ...خونه ماهیار اینا بودم
- دلت واسه اونجا تنگ شده یا مامان و بابات؟؟
ماهیار معلوم نبود چی درمورد من به این گفته بود که هر دفعه یه چیش درمیومد!!
-هیچکدوم نیلیا ...باور کن
اخماش کمی تو هم رفت و باز نگاه خیره اشو دوخت تو چشام
که فقط یه معنی داشت " جلو قاضی و ملق بازی"
- ماهیار پسر خاله اته نه؟؟
- معلومه
- و تو خیلی بهش وابسته ای؟؟
نوچی گفتم و سرمو چند بار تکون دادم و باسرگردونی گفتم :نمیفهمم...یعنی چی؟؟
- نخواه که باور کنم دانش اموز ممتاز سال چهارم ریاضی اینقدر کودن باشه؟؟
تیک ابروم برگشته بود ، مدام بالا و پایین می پرید !!
پشت سر هم نفس میکشیدم
پاشدم که برم که دستامو گرفت و دوباره نشوندم رو میز
- تو در نبود مادر پدرت زیادی داری به ماهیار وابسته میشی...طوری که وقتی یه جایی هستی که اون نیست نمیتونی بخوابی؟؟ نه؟؟
لبخند زدم ..کم کم لبخندم گنده شد و اخر سر قهقهه ام فضا رو پر کرد
از برداشت های نیلیا خنده ام گرفت !!
اون چی پیش خودش فکر میکرد در حالی که هیچی نمیدونست
لبامو روی هم مالیدم و در حالی که سعی میکردم تیک ابرومو کنترل کنم گفتم : باید برم نیلیا..مدرسه داره دیر میشه
- امروز دیگه روز اخر مدرسه اته !! ببینم از فردا چه بهونه ای داری؟؟
صدای بوق ماشین باعث شد که تند تند پاهامو مثل دمپایی بکنم تو کفشم و بدون بستن بنداش بپرم تو ماشین .
- سلام
با لبخند برگشتم سمت الوند
ماهیار ازش خواسته بود که دربست در اختیار من باشه و بشه راننده شخصی من !! معامله ای بود که بین خودشون بود !
و من بی خبر بودم.....راستی سر قضیه کار و بار !!
شب اولی که اومده بودم اینجا یهو خوابم گرفت و خواب دیدم که رفتم آژانس و مشتری زنگ میزنه گوشی رو برمیدارم میگه اشتراک 111 هستم و منم میگم منم هانام مثلا که چی؟؟
و اون قطع میکنه و بعدش یکی دیگه زنگ میزنه ولی باز میگه اشتراک 111 هستم منم میگم خوشبختم امرتون؟؟
اونوقت صاحب آژانس پا میشه و میگه باید از فردا بری مسافر کشی سر چاله میدون منم میگم من رانندگی بلد نیستم یکی رو میاره سن بابام با سیبیل های قیصری و یه لنگ دور گردنش ...و در حالی که زنجیر میچرخونه میگه : داش ماهیارم نوکرم چاکرم مخلصم کوچیک شما ..مدرس چی؟ رانندگی
و هی بینیشو با لنگش پاک میکنه
خدا داند که چقدر بعدش به اون خوابم خندیدم و دیگه اونجا نخوابیدم
یعنی نتونستم نمیدونم چرا؟؟
- رسیدیم مادمازل بانو
- ممنون ....فقط یه خواهش... بعد از ظهر دنبال من نیا...
مشکوک نگاهم کرد : چرا اونوقت ؟؟
با اخم گفتم : جایی کار دارم!!
با اخم گفت : پس خداحافظ ...عیدت هم پیشاپیش مبارک!!
اخمامو وا کردم ..اوخی یه مدت این قیافه اویزونو اول صبح نمیبینم ...از الان دلم براش تنگ شده این مدت خیلی خوب بود که الوند بود و تو مسیر مدرسه من یه هم صحبت داشتم ...گرچه اکثرا درس میخوندم تو ماشین
یهو با کف دست زدم تو پیشونیم : ای وای!!
نگران پرسید : چی شده؟؟
- هیچی جزوه فیزیکم مونده خونه
بیهوا برگشت گفت : خوب بابا! فدای سرت ...گفتم حالا خودت خدای نکرده چیزیت شده
با یه لبخند که سعی داشتم مخفیش کنم پرسیدم :چی؟؟
فهمید چه گند زده و گفت : هیچی گفتم دیرت شده بپر پایین
- کجا بپرم پایین؟؟نزدیک سه هفته نمیخوام اون ریختتو ببینم بذار یه خداحافظی چیزی بکنم
- تعطیلات کجا میری؟؟
سر قبر بابام
- مشخص نیست هنوز...
- هر جا هستی خوش بهت بگذره ...بیخبرم نذاری یه اسی بده خوب؟؟
- خوب
لبخند زدم و براش دست تکون دادم و اونم با اخم همیشگی راه افتاد و رفت تا سه هفته دیگه!!
چه حس بیخودی دارم!!
یه نفس عمیق بکش هانا ...همه چی ارومه
یه نفس عمیق میکشم
ای بر پدرت نیلیا با اون حرفات
" تو در نبود مادر پدرت زیادی داری به ماهیار وابسته میشی...طوری که وقتی یه جایی هستی که اون نیست نمیتونی بخوابی "
نفسمو میدم بیرون
یعنی حق با اونه؟؟
حالا اون به درک جواب المپیاد چرا اینجوری شد؟؟
خانم احسانیا واقای مهرگان نفرات اول
مگه میشه دو نفر یه اندازه رتبه بیارن؟؟
بدم میاد از این پسر خرخونا!!! دِ درس نخون بذار ما اول بشیم دیگه!!!!!!!!!
اینقد بدم میاد از این بیشعورا که زیاد میخونن
یه نفس عمیق دیگه و یه پرش ابرو
اه.....لعنت به این تیک لعنتی!!
- چته هانا؟؟ چرا هی اه میکشی؟؟ نکنه تو هم اره؟؟
من هم که پرت از همه جا :چی اره؟؟
قزی : همون دیگه همون شتری که درخونه دخترا دراز میکشه چرت میزنه؟؟
یه ور صورتمو جمع کردم و درحالی که سعی داشتم تیک ابرومو مهار کنم گفتم : چی میگین شما؟؟
نازی: با ماهم اره؟؟ ما که خودمون این کاره ایم ...حالا طرف کی هست؟؟
سرمو به این طرف و اون طرف تکون دادم و گفتم : کدوم طرف؟؟
قزی : نه تنها درسش خوب نیست خوبم فیلم بازی میکنه
- ول کنین منحرفا ...فعلا ...میشه...کمکم کنید!!
نازی که با نخی که از مقنعه اش اویزون بود و کنده نمی شد درگیر بود بدون نگاه بهم گفت : شما جون بخواه
- کاری دارین؟؟ یا بیکارین
- نه طبق معمول داریم میریم گیم نت!!میای؟؟
- اوم..خوب راستش
حرف تو حرف اومد : میگم راستی اون پسر تیپ خفنه امروز نیومد دنبالت؟؟ کنتاک کردین؟؟
- هوم؟؟پسر تیپ خفنه کیه؟؟ اقای سپهری رو میگی؟؟
قزی: من که نمیدونم فامیلیش چیه ؟؟ ولی همون که سه هفته اس هر روز میاد دنبالت...
- همون سپهریه...نوکر بابام...راننده سرویسم
( اوی که اگه الوند میفهمید بهش گفتم نوکر بابام...هی هی...قیافه اش دیدنی میشه)
-میگم بابات همیشه نوکراش اینقدرخوشگلن؟؟
شونه هامو انداختم بالا و سنگ جلوی پامو غلت دادم
ای وای به کل یادم رفت : راستی داشتم میگفتم ، میشه اگه زحمتی نیست باهام بیاین خرید؟؟
- خرید؟خرید چی؟؟عیدی میخوای بخری؟؟
- اوم...نه..خوب یه جورایی......یعنی اره...
- بالاخره؟؟
- اره میخوام بریم خرید
قزی با اون هیکلش پرید بالا و گفت :اخ جون !دلم لک زده بود واسه خرید !! حالا واسه کی و میخوای چی بخری؟؟
- اگه میدونستم چی میخوام بخرم که به شما نمیگفتم بیاین بریم!!در ضمن نمیدونم کجا باید برم؟؟
نازی : بگو برای کی و تو چه سنی میخوای بخری !! تا بگیم کجا بری
ای خاک تو سر و گور و همه چیت !!
اخه اینم فکر بود حالا میخوای چی بهشون بگی ..بگی میخوام به پاس قدر دانی از یه اشکول پسری برای جا دادن به من یه چیزی بخرم....خاک تو سرت
- برای.....برای.... داداشم ...اره برای داداشم .....نه برای پسر خاله ام....نه همون داداشم ...میخوام براش یه چیزی بخرم
- حالا تو چه قیمتی میخوای؟(یهو مثل این که یه چیزی یادش بیاد، گفت )چند سالشه؟؟
- نه ارزون ارزون نه گرون گرون...هفده -هجده
- فکر کنم لباس خوب باشه نظر تو چیه نازی؟؟
و یه چشمک زد
نازی هم خندید و گفت : منم موافقم
(الان چه افکار پلشتی پشت این چشمک ها بود خدا داند و بس!!!!!!)
- این چطوره؟؟
- نه بابا !! خیلی گرونه
- اه هانا توهم که همه اش فکر قیمتشی!!
- اصلا هانا به ما نمیگه تو چه اندازه ای میخواد !! ببینم عکسی از برادرت نداری ببینیم چه ریختیه!!
قزی: اگه مثل خودش باشه که خیلی نایسه !!
کجا ماهیار با اون قیافه درپیتش به من شبیهه اخه
- هیچم شبیه من نیس
نازی: پس ما باید برای کی لباس بخریم ...ما که نمیدونیم چه شکلیه
قزی: توصیفش کن هانا!!
اگه بگم ماهیار چه شکلیه ابروم نمیره ...نمیگن تو با این زیبایی این چه برادریه که داری؟؟
- خوب میدونین شبیه کیه....چیجوری بگم ...یه ذره از من بلند تره ...موهاش قهوه ایه...شبیهه ...شبیه اون پسره بود صاحب اون گیم نتی که میرفتین ...شبیه اونه یه ذره خوشگل تره !!
نازی: wow!!!!!!!!!!اون که جیگره تازه تو میگی خوشگلتره !!وویی!!
قزی : ازداداش هانا کمتر از این انتظار نمیره!!راننده اش که اونجوری داداش که اونجوری خودشم که ......اه
- حالا نه این که شما زشتین
درین درین دریییی ریرین درید درین درییی درین !!
اوای موبایلم داره میزنگوله !!
همون طور که به خودمون (من و نازی و قزی معروف به سه احول )نگاه میکردم که با اون مانتوهای مدرسه خجالت اور اومدیم توی این بازار گنده و شیک گوشیمم جواب دادم!!
-الو.....
- سلام هانا کجایی تو دختر؟؟
- اومدم با دوستام بازار ...یه خرید کوچولو داشتم..ببخشید نشد خبر بدم..یهویی شد
کم دروغ بگو دروغگو !! که یهویی شد دیگه !!
- خیلی نگران شدم !! زدم به الوند که چرا نیاومدین ، گفت بهش گفتی نیاد دنبالش
- اره ، اصلا کی گفته این باید بیاد دنبال من ؟؟مگه خودش کار و زندگی نداره ...هر روز صبح باید اون قیافه نحسشو ببینم
- ماهیار خان دستور دادن !!
اومدم بگم ماهیار چیز خورد با تو که گفتم الان اسم ماهیارو جلوی این دو عدد بی جنبه بیارم باید از فردا خر بیاریم بریم تو کار باقالی بار کردن !!
- من با اون مفصلا حرف میزنم از بعد عید لازم نیست دیگه بیاد دنبالم
- خوب دیگه زود بیا خونه !!
- باش
کیف شیکی رو که توش کادوی ماهیارو گذاشته بودم ،همون طور که راه میرفتم بالا و پایین تکون میدادم! عین این شنل قرمزی هست که تو جنگل راه میرفت سبدشو تکون میداد عین اون شده بودم ...
یعنی احول احول وسط خیابون خودمو تابلو کرده بودم.ولی اصلا تو این باغا نبودم !!هوه تو خیالات قدم میزدم که یهو خودمو جلوی در خونه دیدم !
یه لبخند پت و پهن زدم و رفتم سمت در ...زین زین !!
دستم درد گرفت ..کیسه رو با اون دستم گرفتم !
زین زین .......
وا چرا باز نمیکنه !! این که همین یه ساعت پیش زنگ زد گفت چرا نمیای خونه!!
خونه که خودشه هان؟؟
نکنه باز اشکول بازی دراوردم اشتباهی اومدم اخه یه بار این جوری شده بود !!
یادش بخیر ؛اونروز ،هی زنگ میزدم هی یکی میگفت بابا اشتباه اومدی منم اون پشت میگفتم اِ نیلیا شوخی نکن بذار بیام تو ...بیشعور حوصله شوخی ندارم خستم
خلاصه اقاشونو فرستاد بیرون یه چهارتا حرف درشت که شنیدم حالم جا اومد که دیگه خونه رو اشتباهی نیام.اخه من چیکار کنم همه خونه ها شبیه همن همه در دارن پنجره دارن دیوار دارن دیگه !!!
پام درد گرفته بود نصفه راهو پیاده اومده بودم نصفشو با اتوبوس !! دیگه نا نداشتم ...هی این پا و اون پا میکردم !!
حالا خوبه من عادت دارم باخودم موبایل بیارم مدرسه وگرنه الان نمیدونستم از کدوم نوع خاک بریزم توسرم .
دون دین دین دون دییین خوب اینم شماره خود چلغوزش !!
چون بزرگتره احترامشو دارما وگرنه از این قشنگ تر باید بارش کرد !!
-الو ...نیلی !!معلوم هست کجایی تو دختر ؟؟
صداش گریه ای بود !! خاک تو اون سرش دوباره با کی بهم زده !! اه اه حالمو بهم زد
نامحسوس و بعد از گرفتن دهنه وشی که صدا نره ادای بالا اوردنو دراوردم !!
-وای...هانا ......نمیدونی چقدر خوشگله !!اینقدره نازه !! میخوای تو هم بیا ببینش
کی رو میگه این ؟؟ نکنه از داغ دوری بی افش خل شده ؟؟اما خوب... نه.... آخه کدوم خوشگلی میاد با این خل بانو رفیق شه ؟؟
-چی میگی تو نیلی ؟؟ حالا من چیجوری برم تو ؟؟اصلا توی بی مسئولیت مگه زنگ نزدی؟؟ مگه خونه نبودی؟
- خوب یهویی شد زنگ زدم گفتن خواهر زاده ام به دنیا اومده اومدم شهرستان !!(جیغ )
گوشی رو از گوشم فاصله دادم
ادامه داد : خاله شدم هانی ......
-اولا هانا نه هانی ، دوما تو خاله شدی من بی خانه !! حالا کجا برم
-تو مگه کلید نداری ؛ نگو نداری که همین جا قلبم وایمیسته !! نکنه باز یادت رفته
چیزی نگفتم
یهو صداش عصبی شد : اره هانا ؟؟ حالا من چه خاکی بریزم سرم ؟؟ توی الاغ حواست کجا بود اخه...کلید چرا نبردی
- هوی الاغ من نیستما ...تو اینقدر صبح اعصابمو خورد کردی و منم امتحان داشتم که یادم رفت !!
- حالا میخوای چیکار کنی ؟؟ ببین کسی تو خیابون پیدا نمیشه بگی قلاب بگیره
- چی میگی تو؟؟ تو این محل مگس هم پر نمیزنه ...چه برسه به بشر
- تو فک و فامیلی نداری بری پیشش ...؟؟
- اگه داشتم نمی اومدم پیش تو باشم که
نفسشو با حرص داد بیرون!
مانتومو جمع کردم و نشستم رو جدول کنار خیابون ...
-ببین هانا ، خوب فکر کن اگه کسی هست که میتونی بری پیشش
حرفشو قطع کردم : فقط ماهیار هست و یکی دیگه
- ماهیار که با داییش اینا رفته شمال تا سال تحویل بر نمیگرده !اون یکی دیگه کیه؟؟
- جاش امنه ولی دوره باید همین راهیو که اومدم بر گردم
- بهتر از خیابونه که ........پس تو برواونجا ...هانا حواست باشه ماهیار نفهمه ها ...پدرمو درمیاره اگه بو ببره ها .....
تعجب کردم اخه بگو تو که مثل سگ از این میترسی اون چرندیات چی بود صبح به من میگفتی
-باشه ....خاطرت جمع......فقط دیگه تکرار نشه
- اوفففف...دیگه از خونه خودمونم میخوام بریم نمیذارن
- خدافظ....
- تو شعور نداری یه تبریک بگی خاله شدم ...
-خدافظ
- بی ادب
با لحن شدید تری گفتم :خدافظ
-باشه بابا خداحافظ
یه نگاه به خیابون خلوت کردم ..یهو صدای اذان فضا رو پرکرد، یه ذره اروم شدم دست زدم تو جیبم تا ببینم چقدر پول دارم برا اژانس که .....
حالم جون شما دگرگون شد !!
نخ هم تو جیبم نبود چه برسه به پول !
یعنی اینقدر دلم پرشده بود ....دلم میخواست وسط خیابون دراز بکشم با ماشین بیان لهم کنن خونم به پاچه رو ملت.........
- سلام خانوم احسانیا !!
یا قمر بنی هاشم ...
- سلام خانوم احسانیا !!
یا قمر بنی هاشم ...
برگشتم سمت صدا ...اِ؟؟این که اشناس!!
-سلام پسرحاجی...اِاِ(این چی بود گفتی هانا ...)
با تعجب نگام کرد که گفتم : یعنی اقای سلیمی...
سرمو انداختم پایین ..: ببخشید
خندید : هرچی دوس دارین صدا کنین شما...مشکلی پیش اومده چرا دم در ایستادین ؟؟
- راستش نیلیا خونه نیس....منم ول معطلم..یعنی چیزم ...چی میگن ..نوک زبونه ها
عمیق تر خندید گوشه ی لپش فرو رفت !!
- متوجه شدم ، سرگردونید !درسته
- تقریبا ...
- ببخشید که نمیتونم تعارف کنم بیاید خونه ما اخه صلاح نیست
یعنی ادمو مار نیش بزنه گاو شاخ بزنه سگ گاز بگیره ...حتی جو بگیره ولی بچه مثبت نبینه!!
- منم توقع نداشتم ..میرم خونه یکی از برو ...یعنی خونه اشناها
- پس من براتون اژانس میگیرم ، دیگه هوا داره تاریک میشه
- شما بهتره سریع تر برید مسجد ..وقت نماز میگذره
- حالا که اصرار میکنید هردو بریم مسجد بعد از اون جا براتون اژانس میگیرم
مسجد؟؟
عجب غلطی کردم با این جناب به علاوه (مثبت) هم صحبت شدما!!
-بفرمایین
اوف چه تعارفم میکنه ...
راه افتادم ...گرچه داشت دیگه داد پاهام در می اومد!!
یه ذره ازش فاصله گرفتم که براش مشکلی پیش نیاد داره با من راه میره !!
با نگاه متشکری بهم نگاه کرد ...
پوف!!این دیگه چه مغز خر خورده ایه ؟؟
یه نگاه به سرتاپاش انداختم یه شلوار جین پوشیده بود و پیراهن سرمه ای شیکی هم به تن داشت نه یقشو تا اخر بسته بود نه استیناشو..چی این به حاج پسرا میخورد اخه؟؟...قیافه ی بدی نداشت ...تازه خیلی هم ناز بود ...از اونا که دوست داری بپری لپشو بکشی ماچش کنی...گوگولی مگولی بود ...چشمای درشت مشکی داشت لب های قلوه ای ...بینیشو !!بی شرف چه تیغه ای داره! این بینیش خدادادی عمله ها ...موهاشم لخته از هر طرف میریزه رو صورتش ..با هر قدم هم از بس نرم و لخته زیر موهاش باد میخوره، میره بالا، بعد فرود میاد تو صورتش ...پسر حاجی سلیمیه،پیش نماز مسجد محل ، اما یه جورایی باباش داخل ادم حسابش نمیکنه...هی !!به خاطر همین سبک لباس پوشیدن و چه میدونم این که یه ذره پاشو فراتر از اصول گذاشته...مثلا همین که بامن حرف میزنه..قباحت داره والا ... پسر حاجی به این لارجی و روشن فکری ندیده بودیم که دیدیم...بچه های محل پسر حاجی صداش میکنن گاهی هم حاج پسر ... فکر کنم اسمش امیررایا باشه .اسمش به درون حلقم فرو رود!!..خیلی بچه راحتیه ...یه جورایی شیرینه و شیطون ..من که باهاش خیلی راحتم ، البته قبلا فقط یه دفعه دیدمشا ولی ازش خوشم اومده
و دقیقا حضورش درکنارم همون حسی رو میده که حضور یکی دیگه بهم میداد !!ولی یادم نمیاد کی بود ...هه هه
اون قضیه اش با پدرش رو هم هیچ کی نمیدونه اما خوب نیلی از مادرش شنیده بود گویا باهم اشنا بودن ..نمیدونم والا
زیر چشمی نگاهش کردم جلوتر از من راه میرفت داشت با یکی از بچه های محل احوال پرسی میکرد ...اخی دلم براش میسوزه
راستی این بچه محل های عوضی کجا بودن از دیوار برن بالا من امشب خونه بمونم....اه اه...
دوباره نگاش کردم ...ناکس عجب حافظه ای ام داره ....فامیل سخت منو از کجا یادش بود ؟؟ولی به جدم قسم اگه به خاطر بی پولی نبود با این بچه مثبت یه نیم قدم هم راه نمی اومد چه برسه به مسجد...کیفِ کادوی ماهیارو محکم تر فشردم ...ای بمیری که هرچی میکشم به خاطر توئه بی خیالته ...چه پاشده تنهایی رفته شمال واسه خودش ...البته تنهای تنها هم که نه با ماهدخت جون...تو دلم خندیدم و پاهام دیگه داشت میترکید !!
اما هر جوری بود ، کم کم به مسجد رسیدیم ...یه نگاه به ساختمون و حیاط شلوغ مسجد کردم و واردشدم !