وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان عملیات مشترک1

عملیات مشترک

نام:جسیکا تیلور
ملیت:ایرانی
سن:25
درجه:مامور ویژه بخش عملیات های فوق سری
نظامی بودن و نظامی بار امدن توی خون و سرشته وجود خاندان ما بود پدربزگم افسر نیروی دریایی بود و پدرم افسر پلیس و من هم دنباله رو راه پدر و پدربزرگ
پدرم مرد خوبی بود و البته نظامی قابلی می گم بود چون الان نیست سال پیش در حین عملیات انهدام و دستگیری باند بزرگ قاچاق انسان کشته شد روز خاکسپاری پدر اشک نریختم فقط به تابوت پر ابهتی که بر دوش سربازان جوان حمل می شد خیره شدم پدرم هم در روز مرگ پدرش اشک نریخت این اشک نریختن از سر سنگ دلی و سرد مهری نبود یک قانون بود.اره یک قانون.اصلی که بنیان گذارش پدربزرگم بود و نانوشته ملزم به اجرا:یک افسر حتی در سخت ترین و غم انگیزترین لحظه زندگیش اشک نمی ریزد زیرا که اشک نشانه ضعف است و ضعف عامل نابودی یک افسر
روز خاکسپاری لباس نظامی به تن داشتم بعد از اینکه سربازان جوان تابوت پدر را پایین آوردن همگی عقب کشیدن.فاصله بین من و تابوت پدر ده قدم بود ده قدم را رژه رفتم و رو به روی تابوت پدر احترام نظامی دادم دلم اشک می ریخت اما چشمانم نه.سخنرانی بر سر جنازه پدر سختترین کار ممکن بود اما من ادم روزای سخت بودم
پشت تریبن قرار گرفتم مقتدرانه سر بلند کردم و با صدای صاف و لحن جدی و همیشگی خودم شروع کردم:من جسیکا تیلور فرزند جان تیلور به داشتن پدری شجاع و دلیر مفتخرم و از اینکه پدرم در راه دفاع از منافع انسانی جان خود را فدا کرد ابراز خرسندی می کنم و در همین مکان و در همین لحظه با پدر عهد می بندم که چون سربازی وظیفه شناس در راه برقراری عدل و دفاع از انسانیت قدم بردارم و همیشه وی را الگوی انسان دوستی خود قرار دهم. روحش شاد و قرین رحمت باد
خم شدم و تابوت پدر را بوسیدم و عقب گرد به کنار فرمانده پدر برگشتم
روز خاکسپاری پدر بی تردید غم انگیز ترین لحظه زندگیم بود اما باز هم از قانون نانوشته پیروی کردم اشک نریختم حتی در خفا
از 15 سالگی آموزش نظامی دیدم و در سن 22 سالگی یعنی 3 سال پیش از دانشکده فارغ التحصیل شدم یک افسر معمولی مثل پدر اما همیشه آرزو داشتم پا از محدوده پدر فراتر بگذارم همین طور هم شد نمرات بالا و سربلند بیرون امدن از آزمون های تئوری و عملی بخش عملیات ویژه باعث شد به استخدام این گروه در بیام.2 سال آموزش متداوم دیدم اینبار نه در پادگان بلکه در کوهستان و کویر شرایط سختی بود اما خوب کار کشته بارمون آورد
سالی بود که مشغول به کار شده بودیم اما کارای که به ما محول میشد عملیات سری نبود بیشتر قتل های خیابانی و سرقت های مسلحانه را پیگیری می کردیم.کار دشواری نبود که حدس بزنیم هنوز هم تحت آزمایش و آزمونیم .
خبر کشته شدن پرنس جیمز تیتر اول روزنامه ها بود
پوزخندی زدم مردم هم چه دل خوشی دارندها امکان نداشت خبرهای دقیق از قاتل در روزنامه چاپ بشه روزنامه را روی میز پرتاب کردم .پرونده میشل را برداشتم نگاهی دوباه بهش انداختم اون روز ها به شدت درگیر پرونده میشل بودم قاتل مجنونی که 2 زن سیاه پوست را کشته بود و به هیچ عنوان لب به اعتراف نمی گشود.دلایل زیادی برای نفرت مشل از زنان سیاه پوست پیدا کرده بودم که مهمترین آن ها خیانت همسر سیاه پوستش به وی بود در اینکه کار کارخودشه شک نداشتم اما به اعترافش نیاز داشتم
به اتاق بازجویی رفتم .پیتر پشت مانیتور اتاق بازجویی نشسته بود از مانیتور ها داخل را نگاه کردم میشل مثل مرغ بال کنده پریشان بود البته رو نمی کرد عاقل تر از اونی بود که ندونه تو اتاق دوربینه داخل شدم
با پوزخندی نگاهم کرد.تا حالا نرمش به خرج داده بودم هوا برش داشته بود که نه مثل اینکه خبرایی .فکر می کرد چون دخترم دست بزن ندارم و نمی تونم به زور مغرش بیارم اما کور خونده صبر هم حد داره
نشستم دکمه ریکورد صدا را زدم سوالای همیشگی را پرسیدم و جوابای همیشگی را گرفتم جوش آوردم جوجه مجرم دستم انداخته بود بلند شدم بالای سرش رفتم توی این سالها به خاطر تمرین های سنگینی که داشتم هیکلم از حالت دخترانه بیرون آمده بود و ماهیچه بهم زده بودم یه جور هیکلم مثل مردا فربه شده بود اما خوب هنوزم رگهای از ظرافت دخترانه را داشت و تو ذوق نمی زد
موهای میشل و در دست گرفتم و کشیدم
رو چه اصلی طعمه هات و انتخاب می کردی؟
بازم پوزخند
موهاش و محکم کشید و از رو صندلی بلندش کردم به دیوار کوبوندمش گفتم:من همیشه انقدر مهربون نیستم
و لگدی توی شکمش زدم
عصبانی بودم گوشمالی مجرم هم تا حد اعتدال عوارض نداشت منم تا همون حد اعتدال از خجالت میشل در امدم اما بازم زبون باز نکرد
انجور ادما تا بدونن هم دستشون گیر و افتاده و تمام کارای کرده و نکرده را گردن اونا انداخته امپرشون بالا می زنه و لب باز می کنن
لیوان ابی ریختم و درهمون حال که اب را سر می کشیدم گفتم:جانسون و که می شناسی دیروز دستگیر شد توی کاباره همیشگیش رفته بود رقص رقاصه محبوبش را ببینه می دونی که رقص اونو نبینه هفته اش هفت روز نمیشه
این اخبار را از مخبرم گرفته بودم در واقه جانسون هنوز دستگیر نشده بود و دو روز پیش از دستم در رفته بود اما خوب مجبور بودم این حرفا را سر هم بندی کنم تا میشل مطمئن بشه جانسون پیش ماست
می گفت اسکناسای تقلبی که ماه پیش به بازار تزریق شد کار توه راست میگه؟می گفت دوتا ماموری هم که هفته پیش تو در گیری تیر خوردن تو زدی راسته نه؟
میشل-غلط کرده مزدور کار خود ناکسشه من بی تقصیرم
پس واسه هوا خوری اوردمت اینجا
میشل-نمی دونم اینو تو باید بگی؟
اگه منم که میگم همه کارا رو تو انجام دادی الانم می خوام پروندت و تکمیل کنم و بفرستم مراجع قانونی توشم می نویسم طی پیگیریای من تزریق پول جعلی شلیک به دو مامور و قتل دو زن سیاه پوست گردن توه می دونی که قاضی رو نظرم حساب می کنه
من پول وارد باازار نکردم به مامورها هم شلیک نکردم کار خودم بی شرفشه
کار کی؟
جانسون
این از یه اعتراف بر علیه هم دستش شاهدت داده بود حالا باید خودش هم لو بده
دل خونی از سیاه پوستا داری؟
میشل-همشون اشغالن
با اشغالا باید چه جوری رفتار کرد؟
باید همشون و کشت و قطعه قطعه کرد
پس تو اینکار رو کردی؟
حقشون بود
خوب مرسی میشل کار من با تو تمومه
میشل که تازه فهمیده بود در اوج عصبانیت خودشو لو داده، دندون قروچه ای از روی خشم کرد و گفت:پشیمون میشی... افسر تیلور! پشیمون می شی بذار بیام بیرون.
یه لیوان اب دیگه ریختم و بعد از اینکه با بی خیالی سر کشیدم ,گفتم:منتظرت می مونم
از اتاق بازجویی بیرون رفتم پیتر لبخندی زد و گفت:شرقی جسور اینم نفله کردی
عادت به شوخی نداشتم واسه همین گفتم:کارم باهاش تمومه منتقلش کنید بازداشتگاه
پیتر:فرمانده کارت داره همین الان منتظرت
باشه مرسی


به اتاق فرمانده رفتم .در زدم و وارد شدم .احترام نظامی دادم و فرمانده آزاد اعلام کرد.
فرمانده:تیلور بیا جلو.
جلو رفتم و کنار میز دیجیتال فرمانده ایستادم. میزش یه جور تبلت بزرگ بود که تمامی اطلاعات مربوط به پرونده مجرم رو روش نمایش می داد .عکس، سابقه ،فایلهای صوتی، سرنخ ها ،اثر انگشت و....
نگاهی به صفحه نمایش انداختم ،عکس پرنس رابرت نشان می داد که مشغول بررسی پرونده پرنس هستند.
فرمانده:تیلور! اونقدر افسر باهوشی هستی که تا به حال فهمیده باشی توی این یک سال، عملیات هایی که به شما واگذار می شد سری نبود یا به عبارتی فوق سری نبود بیشترشون قتل های کوچه بازاری بود، اونم برای آزمودن شما.بهت تبریک می گم از این آزمایشات سر بلند بیرون اومدی الان وقت کارهای بزرگه.امادگی داری؟
با کمال میل فرمانده
فرمانده:پرنس هفته پیش ترور شد. عامل ترور ،شخصی به نام مایکل دپه
در همین حین فرمانده عکس مایکلو به روی تبلت میزیش به نمایش درآورد و ادامه داد:
مایکل دپ اهل مکزیکه اما مقیم مکزیک نیست .پیدا کردنش کار دشواریه. بی خانمان ترین فردی که تا به حال سراغ داشتم همه جا و هیچ جا منزل داره .از اینکه هویتش پیش ما فاش بشه ابایی نداشته چون سرنخ های واضحی به جا گذاشته که حتی از یک قاتل آماتور بعیده !یه جور تمایل به فاش کردن هویت خودش به عنوان قاتل پرنس
پیگیری های ما نشون می ده بعد از قتل پرنس به خاورمیانه گریخته و وارد ایران شده .ماموریت تو پیدا کردن و دستگیری مایکله اما از اون مهم تر باید انگیزه و هدف این ترورو پیدا کنی .باید بفهمیم چه عاملی میان خانواده سلطنتی اینجور افراد و تحریک به ترور می کنه. با نام و مشخصات ایرانی خودت وارد ایران میشی .فضا رو ملتهب نکن به هیچ وجه این موضوع نباید باعث درگیری بین دولت ها بشه.
-بله قربان.
فرمانده:سوالی نداری؟
-کسی منو همراهی می کنه؟
فرمانده:نه تنها میری.امشب بلیط و ویزا به دستت میرسه فردا راهی ایران میشی.
بله قربان.ریز مطالب پرونده رو چه جوری بهم منتقل می کنید؟
فرمانده کارت حافظه ای به دستم داد و گفت:تمامی اطلاعات مربوط به پرونده در این کارت قرار داره.
شماره های تماس با شما چی؟
فرمانده-اونم توی کارت هست
کد حفاظتی؟
فرمانده برگه ای رو دستم داد و گفت حفظش کن و بعد بسوزونش.وسایل مورد نیازت را در ایران از رابطمون بگیر شمارش توی کارت هست.
بله قربان
فرمانده:موفق باشی
احترام نظامی دادم و بیرون اومدم.
توی خونه کارت حافظه رو به دقت نگاه کردم اطلاعات خوبی بود فقط یک ابهام داشت همونی که فرمانده بهش اشاره کرده بود؛ انگیزه قتل!
کد امنیتی رو سوزوندم و مشغول جمع آوری وسایلم شدم.کسی رو نداشتم که ازش خداحافظی کنم مادرم و وقتی بچه بودم از دست دادم و پدرم و پارسال
ساعت 11 شب سربازی بلیط و ویزا را به دستم داد.نام ایران هیچ حسی را در من زنده نمی کرد. هیچ کششی نداشتم. تنها اطلاعاتم از ایران این بود که ایران در خاورمیانه ست و نقشه ای به شکل گربه داره و کمی هم اطلاعات راجب به اب و هوا و موقعیت جغرافیایی ایران تا جایی که مربوط به کارم می شد،زبون مادریمو را مثل بلبل حرف می زدم اما بدبختانه لهجه داشتم و در کسری از ثانیه مخاطبم می گرفت که تازه به ایران برگشتم.
----
تا چشم باز کردم، هواپیما روی باند فرودگاه امام فرود اومد. حس غریب بازگشته به وطنو نداشتم؛ اصلا حسی نداشتم. به سالن کنترل رفتیم.متصدی مربوطه پاسپورتمو چک کرد؛نگاه مشکوکی به من کرد و به زنی که کنارش ایستاده بود اشاره کرد زن در حالیکه به پاسپورت من که متصدی بهش داده بود نگاه می کرد، سرشو به علامت تأیید تکون داد و ازم خواست تا به اتاق بازرسی بریم .همراه زن قدم برداشتم. نگاهی به فرمش انداختم؛ درجه های روی استین مانتوش گویای این بود که پلیسه. با چادر خودشو بقچه پیچکرده بود. تو دلم خندیدم وگفتم: با این دم و دستگاه چه جوری مجرم صید می کنه!زن پلیس در زد و باهم وارد شدیم.زن پلیس: جناب سروان!مرد جوان برگشت. اا...اینم پلیسه که! لباس پلیسی تنشهببینچقدر همکارا ما رو شرمنده می کنن! همه اومدن استقبال! مهر وطنی که می گن همینه ها.بانگاهی گذرا مرد رو از نظر گذروندم. چشم و ابروی مشکی، موی مشکی، پوست گندمی روشن، قد بلند و هیکل متناسب...نه مثل اینکه پلیسای اینجا هم به جذابی پلیسای انگلیس بودن!زن پلیس اتاق را ترک کرد. سروان جوان جلو اومد؛ دستشو دراز کرد و گفت: پاسپورت.

با تحکم گفتم: یکبار چک شده.
سروان در حالیکه نگاه موشکافانه شو بهم دوخته بود، مکث کوتاهی کرد و گفت: دوباره باید چک شه.
با بی حوصلگی پاسپورتو به دستش دادم.
زیر لب زمزمه کرد:یکتا ثابت ..
- بله؟
سروان: چند وقت انگلیس بودین؟
- بازجویه؟؟؟؟
سروان: هرچی دوست دارین اسمشو بزارین.
صلاح ندیدم بیشتر از این بچه زرنگ بازی دربیارم وباهاش دهن به دهن بشم واسه همین کوتاه گفتم: بپرسین.
سروانچند وقت انگلیس بودین؟ -تمام عمرم. بار اوله که ایران میام.
سرواندلیل این سفر؟
- دلایل کاملاشخصی.
سروان تو چشمام نگاه کرد و گفت: مثلا؟
- وقتی میگم شخصیه یعنی شخصیه نمیشه گفت.
سروانخانم محترم! اگه می خوای وقت خودت و منو نگیری به سوالام جواب بده.
- قبل از جواب دادن میشه بپرسم علت این استقبال گرم از یک هم وطن چیه؟
سروان دستی تو موهاش کشید و گفت: دنبال فرد خاصی هستیم.
نمی دونم چرا حس کردم احتیاج دارم این سروان جوانو تخلیه اطلاعاتی کنم؛ فکر می کردم اینم دنبال همون چیزیه که منم هستم، چون درست هر دوی ما تو یک مکان و یه زمان مشترک داشتیم به دنبال گمشده مون میگشتیم.
- اون فرد شبیه منه؟
سروان که معلوم بود بچه زرنگه گفت: من از شما سوال کنم یا شما از من؟
- هر دو از هم.
سروان پوزخندی زد و پشت میزش نشست و جدی گفت: علت رجوع به مملکت بعد از 25 سال چیه؟
وای ترسیدم
- بعد از مرگ پدر و مادرحس کردم ایران محل امن تری برای زندگی من می تونه باشه.
سروانگواهی فوت پدر وماردتون همراهتونه؟
- بله
میشه ببینم؟
- البته.
گواهی فوتو بدستش دادم؛ اونم بعد از بررسی دقیق گواهی فوت گفت: مرگ مادرتون مال سالها پیشه و پدرتون پارسال چه طور الان فکر برگشت به ذهنتون رسیده؟!
-به خاطر اتفاقات و زجرهایی که تو این یه سال کشیدم، دیدم نمی تونم تنهایی به زندگی در اون کشور ادامه بدم. سروان که معلوم بود قانع شدهپاسپورتو به دستم داد و گفت: به وطنتون خوش اومدین.
- ممنون استقبال به یاد ماندنی بود.
سروانببخشید خانم! اما مجبور به بررسی هستیم دنبال شخص بخصوصی میگردیم که ورودش به کشور به ضرر تمام هم وطنهامونه.
بی توجه به توجیهات جناب سروان فقط به اسم روی پیرهنش نگاه کردم: "رایان ایمانی"؛ شاید اسمش یه جایی به دردم بخوره .
پاسپورتو از دستش کشیدم، ساکمو برداشتم و بیرون اومدم

رمان عملیات مشترک2

 

از قسمت بازرسی خارج شدم .بدجور احساس خستگی می کردم اینجور مواقع حتما باید قهوه می خوردم به کافی شاپ فرودگاه رفتم و گوشه ای دنج نشستم به عادت همیشگی قهوه تلخ سفارش دادم مشغول مزه مزه کردن قهوم بودم که صندلی رو به روم عقب کشیده شد و چهره ای اشنا روی آن جا خوش کرد

ترک پست در حین ماموریت !!!!!!!!!.جالبه کارای عجیبی می کنید

سروان-پستم و تحویل دادم

جناب بازپرس سوالی مونده که بی جواب گذاشته باشم

سروان ایمانی دست به سینه به صندلی تکیه داد همون طور خیره به چشمام گفت:تناقض

زبان مادریم خوبه اما نه تا این حد میشه ترجمه کنید

سروان-تناقض یعنی حرف ادم با رفتارش جور در نیاد

حرف من با رفتارم جور در نمی آد؟

یه چیز این وسط اشتباهه

در حالی که با خونسردی تمام قهوه امو میل می کردم گفتم:مثلا؟

طرز راه رفتن حرف زدن ایستادن نگاه کردن و حتی اندام شما به یه دختر معمولی نمی خوره

به چی می خوره؟

سروان-همین واسم سواله.تو کی هستی؟

در حالی که از سر میز بلند می شدم گفتم:یکتا ثابت فرزند سهراب 25 ساله ایرانی الاصل مقیم انگلستان

بی توجه به حضور سروان ساکم و برداشتم و از کافی شاپ بیرون زدم

سروان در حالی که پشت سرم قدم بر می داشت گفت:یکتا ثابت فرزند سهراب 25 ساله ایران الاصل مقیم انگلستان... این شخص و می شناسی؟

برگشتم و به عکسی که بالا گرفته بود نگاه کردم عکس مایکل دپ بود.چه جالب یعنی اینقدر روابط تهران لندن حسنه شده که اینا هم دنبال قاتل پرنس می گردن

پوزخندی زدم

سروان عکس مایکل را به طرف خودش برگردوند و گفت:قیافه اش شبیه دلقکاست؟

نه

سروان- پس به چی پوزخند زدی؟

به اینکه شماای که نمی تونی جنس دختر و از پسر تشخیص بدی چه جوری این همه درجه کاشتن رو شونه ات.من چه شباهتی به این دارم که نیم ساعت باید الاف سوال جوابای شما می شدم

سروان که عصبانی شده بود گفت:خوب توقع درک ازتون ندارم به هر حال پلیسی فکر کردن تیزی خاص خودش و مطلبه که از مردم عادی توقع همچین درکی را نمیشه داشت

اوه چه به خودشم می نازه

خیلی خوب جناب پلیس حالا که به این نتیجه رسیدین بنده یک فرد عادیم اجازه مرخصی می فرماید

سروان-نگفتی می شناسیش؟

نخیر بازپرس

بدون لحظه معتلی به راه افتادم و از فرودگاه بیرون زدم.تاکسی گرفتم و به سمت خانه ای که واسم محیا شده بود حرکت کردم

مرکز شهر در کوچه باغی بزرگ خانه قدیمی

در را باز کردم .حیاط خانه پر بود برگ های خشک .وسط حیاط حوضی کوچک قرار داشت .سوز بدی می وزید .هوا سرد بود اما خوب من به سرمای شدید عادت داشتم .تمیرنات سختی را در کوهستان های برفی گذرونده بودم .داخل خانه شدم .خونه ی فوق العاده ای نبود اما خوب نمی شد گفت بده.خوبی اش به این بود که همسایه نداشتم اخه شنیده بودم همسایه های ایرانی زیادی به هم ابراز لطف می کنن و کلا دوست دارن سر از تمام جزئیات زندگی هم در بیارن.

لپ تابم را روی میز سالن گذاشتم و کوله پشتی مو روی مبل انداختم.پیش از هر چیز باید فکری برای کنترل خانه می کردم .چند تا دوربین همراه داشتم یکیشون وبالای در ورودی سالن نسب کردم جوری که بشه با اون حیاط و در ورودی را زیر نظر گرفت .از راه پله ها بالا رفتم و دوربین بعدی را روی پشت بام کار گذاشتم .اینجوری تمام راههای ورودی به خانه را زیر نظر می گرفتم .پایین امدم و لپ تابم و روشن کردم خوب خدا را شکر دوربینا کار می کرد.

قرار بود امشب رابط وسایل مورد نیازم و بیاره .به اسلحه عادت کرده بودم پیش نیامده بود که بدون سلاح روزم و شب کنم یه جور احساس نا امنی می کردم اما خوب کار کردن با سلاح سرد را هم به خوبی هفت تیر بلد بودم

لباس عوض کردم و به اشپزخانه برگشتم.در کابینت ها را باز کردم .دستشون طلا مواد غذایی همه نوعش رو به راه بود.عاشق چیپس بودم فقط همین یه ویژگیم به دخترا رفته بود بسته چیپس را برداشتم و توی کاسه ریختم و همونجور که یکی یکی چیپس تو دهنم می ذاشتم و با لذت می جویدم پشت لپ تابم نشستم.

بدجور کنجکاو شده بودم ببینم این سروان ایمانی کیه و چیکارست باید راجبش بیشتر می دونستم چون اونم دنبال مایکل بود.هر چیزی که به مایکل مربوط می شد نباید از چشم من دور می موند.

با نرم افزار مخصوصم به سایت نیرو انتظامی نفوذ کردم .امنیت شبکه اشون بالا بود فکر نمی کردم تا این حد ایمنی سیستماشون بالا باشه اما خوب منم یک هکر معمولی نبودم اموزشهای زیادی را برای نفوذ در سیستم های امنیتی دیده بود .گرچه یک ساعتی وقتم و گرفت اما بلاخره وارد شدم.نام رایان ایمانی را سرچ کردم وصفحه پروندش باز شد

یک چیپس تو دهنم گذاشتم

رایان ایمانی 28 ساله نام پدر شایان درجه سروان

باریکلا چه قدرم که ماموریت موفق داشته.عکسش و ای کاش می شد 2 تا شاخ رو عکسش بزارم .اما حیف که نمی خواستم با این بچه بازیام گند بزنم به اولین ماموریتم

چیزی راجب ماموریت جدیدش پیدا نکردم هیچی.هر چی گشتم به نتیجه نرسید به همین خاطر بیخیال شدم.

سراغ مموری رفتم تا یه بار دیگه جزئیات قتل پرنس را مرور کنم

 

مموری را به لپ تابم وصل کردم و شروع به مرور اطلاعات کردم

هفته پیش پرنس جیمز در حالی که در پنت هوسه هتل شخصی خودش با معشوقه اش خلوت کرده بود به ضرب گوله تک تیر اندازی که در برج رو به روی هتل کمین کرده بود کشته میشه.ساعت شلیک گلوله 2 ظهر اعلام شده

مایکل دقیقا از روبه روی دوربین بانکی که در طبقه اول برج قرار داشت گذشته بود. اورکتی مشکی با کلاه مشکی به سر و یک ساک بزرگ به دست داشت که بی تردید حامل اسلحه اش بوده.کسی به مایکل شک نکرده چون دوربین برای حفاظت از بانک بوده و مایکل هم بی توجه به بانک به طبقه 20 رفته بود .بعد از شلیک گلوله گارد امنیتی تمام برج را تفتیش می کنن اما خبری از مایکل نبود.اینکه چه طوری فرار کرده رو کسی نمی دونست

عملیات ترور پرنس دقیقا دو روز بعد از سخنرانی پر جنجالش در مورد دجال صورت گرفته بود .این می تونست بی ربط باشه؟

پرنس درست زمانی ترور شده که با معشوقش خلوت خصوصی داشته و خبری از گارد امنیتی نبوده اینو مایکل از کجا می دونسته؟

اصلا پرنس چه طوری رو به روی پنجره قرار گرفته اون که باید روی تخت به عشق بازیش مشغول بوده باشه؟

شیشه های پنت هوس پرنس که ضد گلوله است چه طوری گلوله از شیشه پنجره گذشته؟

ماشاالله اش باش این پرنس جیمز هم که هر دقیقه یکی رو تو بغل گرفته ادم نمی دونه تمرکزش رو روی کدوم معشوقش بزاره ؟

اینا سوالاتی بود که در کنار پیدا کردن مایکل باید به جواب می رسیدن.وسوال مهمتری که جدیدا ذهنم و مشغول کرده بود این بود که سروان ایمانی به چه جرمی دنبال مایکل می گرده

ساعت تقریبا 7 شب بود که رابط امد.رمز و گفت و در حیاط را باز کردم .ماشین را داخل حیاط پارک کرد چندین جعبه از ماشین بیرون آورد و وارد سالن شدیم

پسر-فکر نمی کردم شخصی را که قراره ملاقات کنم یه دختر باشه و اونم دختری به این زیبایی

شنیده بودم پسرای ایرانی کمی بی جنبه هستن اما دیگه تا این حدش و انتظار نداشتم

سعی کردم درگیری ایجاد نکنم و به همین خاطر حرفش و نشنیده گرفتم مشغول بررسی اسلحه ها شدم

یه کلت کمری لوگر.. خوش دست بود خوشم امد .یک اسلحه امریکایی scar که مزیتش اتوماتیک کار کردنش بود به علاوه یک m16که فکر نمی کردم به کارم بیاد اما خوب هدیه رو که پس نمی فرستن یک اسلحه تک تیر انداز همراه با جلیقه ضد گلوله مدرن و چند ردیاب.سلاح سرد هم چیزای را که نیاز داشتم فراهم کرده بودن

درسته می تونی بری

پسر-می خوای بمونم از تنهایی درت بیارم زیبای آرام

کلت کمریم هنوز دستم بود با ته اسلحه محکم به شکمش زدم و گفتم:این زیبا زیادی هم آروم نیست

پسر-چه مرگته وحشی

تا وقتم را به خاطر گوشمالی دادن تو هدر ندادم گمشو

پسر به در رسید یه لحظه یاد ماشین افتاد

صبر کن

پسر- چیه پشیمون شدی؟

ساکت باش و کاری نکن طوری ساکتت کنم که دیگه هیچ وقت قدرت حرف زدن پیدا نکنی

پسره ساکت شد

ظهر از تلوزیون دیدم پلیس های رانندگی اینجا در مورد طرحی به نام زوج و فرد حرف می زدن این چه طرحیه؟

پسر-اهان ماشینا محدودیت رانندگی دارن پلاکای زوج و فرد روزای خاصی می تونن بیرون برن

اوکی-ماشینی که اوردی فرد یا زوج؟

پسر-زوج

یه ماشین با پلاک فرد هم می خوام

پسر-چه کاریه یه پلاک فرد واست میارم

چیزی که خواستم و فراهم کن

پسره اخمی کرد و بیرون رفت .خوشم از پلاک جعلی نمی امد ماموریتم بزرگ تر از این حرفا بود که با پلاک جعلی در خطرش بندازم.

از طریق منابع اطلاعاتی توی انگلیس واسم پیام دادن که یکی از زیردستای مایکل دستگیر شده تنها اطلاعاتی که تونستن ازش بیرون بکشن اینه که مایکل فردا توی برج....یک قرار ملاقات داره.

خوشحال شدم پیدا کردن ردی از مایکل توی این شهر بزرگ کار آسونی نبود اما نه مثل اینکه شانس با من بود و اولین نشونه بدون تلاش من به دستم رسیده بود

توی نقشه تهران سرچ کردم و ادرس برج مورد نظر را پیدا کردم. به دوربین های راهنمایی رانندگی وصل شدم(البته بگم اینم کار راحتی نبود و کلی وقت گرفت)در انجا دوربینی را که برج مورد نظر را در تیر رس داشت پیدا کردم و به دقت تمام خیابان ها و راهای ورودی برج و چک کردم.برج 25 طبقه که قرار ملاقات مایکل در طبقه 20 بود.

خوب کار امشبم تمام شد تا فردا صبح ساعت 10 که جناب مایکل را توی برج سوپرایز کنم وقت آزاد دارم.

کمی با کانالای تلوزیون ایران ور رفتم و خودم و مشغول کردم تا اینکه چشمام سنگین شد خوابیدم . صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم صبحانه مفصلی خوردم و به سمت چمدان لباسام رفتم اول جلیقه ضد گلوله رو پوشیدم یک تونیک مشکی با شلواری تنگ به تن کردم روش یه اورکت مشکی انداختم با شال کارم نمی شد یه کلاه مشکی سرم کردم و موهام و کاملا پوشندم توی اینه نگاهی به خودم انداختم. کلت و زیر اورکتم گذاشتم وسایلی که فکر می کردم بهشون احتیاج دارم مثل دستگاه وضوح صدا و ریکوردر میکروفون بند مخصوص و چند گلوله و ...توی کوله پشتیم ریختم و راهی شدم جلوی برج توقف کردم ماشین و دقیقا رو به روی در خروجی که در پشت برج بود پارک کردم.به سمت اسانسور رفتم و دکمه طبق 25 را زدم .از اونجا راه پشت بام و پیش گرفتم.در پشت بام بسته بود به کمک یک انبردست با مهارت در و باز کردم. و داخل شدم . به سمت لبه کناری پشت بام رفتم سر خم کردم و پنجره واحدی را که مایکل قرار بود انجا بره پیدا کردم.ساعت 10:10 دقیقه بود تا حالا حتما باید رسیده باشه . هدفون مخصوصم و به گوش زدم ریکرودر و توی جیبم گذاشتم و بند مخصوم و به کمر بستم و اون سرش و وصل کردم به هوا کشی که نزدیک به لبه پشت بام بود کوله پشتیم و دو کول روی شانه انداختم و پایین رفتم اهسته پاهام و به دیواره ساختمان زدم و آرام آرام پایین رفتم تا به پنجره مورد نظر رسیدم ریکوردر صدا را به پنجره چسباندم و جوری که خودم تو دید نباشم به دیوار ساختمان چسبیدم و بند دور کمرم رو محکم کردم تا از این پایین تر نرم (عملا از ساختمان اویزون شده بودم).مشغول انجام وظایف بودم که حس کردم طناب داره تکون می خوره نگاهی به بالا انداختم

با دیدن چهره سروان ایمانی جا خوردم.سروان چاقویی را روی طناب گذاشته بود و جوری گارد گرفته بود که یعنی می خواد طناب و ببره

سروان با صدای ارومی که من بشنوم گفت-از روز اولی که تو فرودگاه دیدمت فهمیدم یه ریگی تو کفش داری.می گی کی هستی یا بند و ببرم ؟

حالا خوبه پنجره دوجه داره بود و صدا داخل نمی رفت

ادامه دارد

 

 

لجم گرفته بود با چشمای پر از خشمم به سروان نگاه می کردم اونم همین طور.دلم می خواست می رفتم بالا و حالیش می کردم خراب کردن ماموریت من یعنی چی؟

ریکوردر و از پنجره کندم و تو جیبم گذاشتم اگه بالا می رفتم بی شک باید جوابی واسه اویزون موندنم از ساختمان پیدا می کردم که هر جوابی احمقانه قلم داد می شد مگر اینکه یا می گفتم از خلافکارم یا رک و راست می گفتم افسر ویژه انگلستانم اونم می گفت فدای چشم و ابروت بیا ببرمت زندان مهمونی .خلاصه صلاح و تو برگشتن روی پشت بام ندیدم.از اینورم تنها آپارتمانی که بهم نزدیک بود آپارتمان مایکل بود نمی تونستم داخل شم مایکل نباید من و می شناخت و از اون مهم تر نباید بو می برد کسی در تعقیبشه

واسه همین یکم کمر طناب و شل کردم و سه طبقه دیگه پایین رفتم و سریع طناب و محکم کردم

سروان با خشم گفت:از جایی که هستی تکون نخور یه ذره پایین تر بری طناب و می برم که تا جایی که جا داره پایین بری

لبخندی زدم و با یه حرکت غیر قابل پیشبینی از جانب جناب سروان با کف پا شیشه رو به رو را شکستم و وارد اپارتمان شدم

زخم شدن پام و احساس کردم اما فرصت فکر کردن به زخم پا را نداشتم

واحد منزل مسکونی بود با شکستن پنجره زن جوانی از اشپزخانه بیرون دوید و با دیدن من جیغ زد سریع به سمت در خروجی رفتم .دکمه اسانسور را زدم گیر کرده بود پایین نمی امد .کار سروان بی همه چیز بود تو دلم چند تا فحش انگلیسی بهش دادم به سمت راه پله دویدم که صداش از پشت طنین انداز شد

سروان-یه قدم حرکت کن تا یه گلوله خرجت کنم

دوست داشتم بگم درد صداتو پایین بیار مایکل می شنوه

سروان اهسته تر گفت:برگرد

نمی دونستم می دونه مایکل توی این برج یا نه ... اما خوب بی دلیل که اینجا نیامده حتما می دونه

سروان-دستات و بگیر بالا و برگرد

اهسته و خونسرد برگشتم.و شانه ای بالا انداختم

سروان-خلع سلاح

اسلحه را گوشه راهرو البته نه خیلی دور ....نزدیک دیوار پرت کردم

سروان که دید تسلیمم جلو امد تا تقتیشم کنه.توی یه حرکت با ضربه ای که با پا به دستش زدم اسلحه از دستش پرتاب شد اونم نامردی نکرد و به من حمله کرد مچ دستم و گرفت و به عقب برگردوند حالا دستم پشت کمرم بود و سروان هم پشت سرم ایستاده بود.حرکت کنی مچ دستت شکسته

راست می گفت دستم و جوری پیچونده بود و از پشت گرفته بود که با کوچکترین حرکتی دستم می شکست.

حالا همتون شاهد باشین من نمی خوام با این درگیر شم این خودش دلش می خواد زور آزمایی کنه.صورت زیبایی داشت حیفم می آمد چند ماهی از نعمت صورت بی بهره اش کنم اما خودش نذاشت.

پام و بالا اوردم و با زانو ضربه ای محکم به صورتش زدم انقدر محکم که از شدت ضربه پرت شد عقب و مچ دستم رها شد.سریع به سمت اسلحه ام رفتم و برداشتمش و دویدم در اخرین لحظه نگاهی به صورت سروان انداختم بدجور از قیافه افتاده بود زانوم به صورتش اسیب رسونده بود از بیبی اش هم خون می امد اما بچه پررو دست بردار نبود بلند شد و دنبالم کرد .من بدو .. سروان بدو. بلاخره فاصله ام باهاش زیاد شد به در خروجی رسیدم سریع سوار ماشین شدم و با سرعت زیادی حرکت کردم. سروان و دیدم که با بی سیم داشت گزارش می داد ای بمیره شماره ماشین و برداشت. کمی که دور شدم ماشین و توی یه کوچه پارک کردم و پیاده راه افتادم . سر و وضعم لو رفته بود اورکت و در آوردم با تنیک کمتر تو چشم بودم. به سر کوچه که رسیدم واسه اولین ماشینی که دیدم دست بلند کردم و بالا پریدم

درست مدل ماشین و ندیدم اما خوب مثل ماشین خودم شاسی بلند بود

جوان راننده با دیدنم گفت:امروز فرشته ها از خدا مرخصی گرفتن؟

متوجه منظورش نشدم فقط گفتم حرکت کن

پسر-اوه چشم فرشته خانم

اهسته رانندگی می کرد من باید هر چه زدتر از اونجا دور می شدم

میشه سریعتر رانندگی کنی

جوان که معلوم بود می خواد خودی نشان بده سرعت گرفت

پسر-چشم فرشته عزیز

کمی که دور شدیم ازش خواستم نگه داره

پسر-کجا حالا در خدمت باشیم

نه ممنون باید پیاده شم

پسر-اخه همینجوری؟؟؟؟؟؟؟؟

کیف پولم و بیرون اوردم و چند هزار تومان روی داشپورت گذاشتم

پسر-کرایه اش پول نیست؟

با تعجب برگشتم و گفتم:پس چیه؟

پسره پررو پررو –بوسه

حالا من هی نمی خواستم از چک و لگد استفاده کنم خودشون نمی ذاشتن

پسره-زود دیگه

با انگشت اشارم اشاره کردم نزدیک بیاد جوون زبون بسته هم صورتش و نزدیک اورد مشت محکمی روانه صورتش کردم و گفتم:بوسه های من این شکلیه

اخ خون دماغ شد اصلا حواسم نبود انگشتر دستمه....چیکار می شد کرد اتفاقی بود که افتاده

پیاده شدم و اینبار واسه تاکسی های آرم دار دست بلند کردم. تاکسی ایستاد و سوار شدم ادرس را دادم و حرکت کردیم

سه چهار کوچه مونده به خونه پیاده شدم و بقیه راه و دویدم .سرکوچه اینه به اصطلاح ارایشیم و در آوردم و پشت سرم و چک کردم کسی تعقیبم نمی کرد .به داخل کوچه رفتم و سریع خودمو داخل خانه انداختم.

ادامه دارد

 

 

یه راست رفتم سراغ جعبه کمک های اولیه...بتادین,گاز استریل,چسب و بیرون آوردم .رفتم سمت حمام ...شلوارم و بالا دادم .. چشمم به مچ پام افتاد که با شیشه بریده بود.بتادین و ریختم روی زخم ....واکنشم در مقابل سوزش زخمم فقط بستن چشمم بود به دیوار حمام تکیه دادم.امروز فاجعه بود فاجعه, به عملیات خودم که نرسیدم هیچ حالا دیگه سروان ایمانی هم دنبالم بود .

زخمم را پانسمان کردم و بیرون امدم.لباسم و عوض کردم.ریکوردر را به لپ تاپ زدم و هدفونم و توی گوشم گذاشتم صدا ناواضح بود اما به کمک نرم افزار وضوح صدا ,صدا را تا جایی که بشه تشخیص داد چی میگن واضح کردم.

دعوتنامه ها را به سر شاخه ها بده, اصل کاری ها, بقیه مهم نیستن.زیر مجموعه را نمی خواد دعوت کنید .رمز هر نفر متفاوته دقت کن.تو لیستی که بهت دادم جلوی اسم هر نفر رمز مخصوص به خودشون و نوشتم همون و بهشون بده.نگهبان ها هم فقط کسای را راه می دن که رمزشون درست بگن.

بله حتما

همین جا صدا قطع شده بود.ای لعنت به تو سروان اگه مزاحم ماموریتم نمی شدی می دونستم اوضاع از چه قراره و مهم تر از اون مایکل و گم نمی کردم.

به عادت همیشگی موقع فکر کردن با یک دستم زیر چونه رو لمس می کردم .چیکار باید می کردم؟؟؟؟؟؟؟

تنها راهی که داشتم این بود که به همون برج برگردم و هرطور شده خودم و به داخل واحدی برسونم که صبح مایکل اونجا قرار داشت .بی شک اونجا می تونستم سرنخ های پیدا کنم که من و به هدفم نزدیک تر کنه...شاید بتونم یکی از اون دعوتنامه ها را پیدا کنم ..از تاکیدی که مایکل برای حفظ امنیت مهمانی داشت معلوم بود که قرار اتفاقات مهمی توی اون مهونی بیفته

می تونستم با برنامه ها و نقشه هام اوضاع را تحت کنترل بگیرم اگر و فقط اگر سروان ایمانی تو این جریان مداخله نمی کرد.

برنامه هام و تنظیم کردم.با رابط که حتی اسمش و نمی دونستم تماس گرفتم و خواستم تا یک ساعت دیگه یک ماشین دیگه واسم فراهم کنه.

سر یک ساعت ماشین و آورد....با این قیافه نمی تونستم دوباره برگردم به همون حوالی.به سمت اینه رفتم مو مصنوعی و بیرون اوردم و روی سر گذاشتم.لنز مشکی به چشم زدم و رنگ پوستم و با استفاده از کرم پودر تغییر دادم.همیشه از آرایش کردن بدم می آمد و اصولا هیچ وقت اینکار و نمی کردم اما تو اون شرایط باید با گریم تغییر قیافه می دادم.

مانتویی به رنگ توسی پوشیدم و شلوار جین به پا کردم کلاهی به رنگ ابی نیز به سر کردم وکمی از مو ها رو توی صورتم ریختم که قابل شناسایی نباشم.

قبل از حرکتم باید می فهمیدم چند نفر توی اون واحد مسکونی سکونت دارند. شماره تلفن برج را از اطلاعات تلفنی گرفتم. با موبایل با نگهبانی برج تماس گرفتم.

نگهبان-بله

سلام

نگهبان-سلام بفرماید

لحن معترضی گرفتم و گفتم:اقا من از ساکنین طبقه 19 هستم می خواستم بدونم اپارتمان طبقه 20 چند نفر ساکن داره که این همه سر و صدا ایجاد می کنن؟

نگهبان که مرد ساده ای بود گفت:خودتون که بهتر می دونین خانم من چند روزی را جای دایی ام امدم اطلاع ندارم.

خوب زنگ بزن ازش بپرس؟

نگهبان-چی بپرسم؟؟؟؟

اینکه طبقه 20 چند ساکن داره؟

نگهبان-باشه باشه چشم شما 5 دقیقه دیگه زنگ بزنید

باشه

تلفن و قطع کردم و درست 5 ذقیقه بعد زنگ زدم.

نگهبان با لهجه با نمک خودش گفت:شما خانم خجسته هستین؟

اره خجسته هستم

نگهبان-بله خانم ...دایی جانم گفتن اقای مهندس به تنهایی در طبقه 20 زندگی می کنند.

باشه ممنون

تلفن و قطع کردم .وسایلی که لازم داشتم و توی یک کیف ریختم و به حیاط رفتم سوار ماشین شدم و دوباره به سمت برج برگشتم.

3 خیابان پایین تر ماشین و کنار زدم و ایستادم.لپ تاپم را بیرون آوردم و با اون به دوربین ها راهنمایی رانندگی که برج را در تیررس خود داشتن وصل شدم.کمی به اطراف برج نگاه کردم.چند نفری به نظرم اون اطراف مشکوک می گشتن حدس زدم باید پلیس باشن با لباس های مبدل.با دیدن سروان ایمانی حدسم به یقین تبدیل شد کمی دوربین و زوم کردم که مطمئن بشم خود سروانه که بللللللللله خودش بود.زیر چشمش سیاه شده بود و بینیش ورم داشت... به این می گن پلیس وظیفه شناس با ا وجود ینکه داغونش کرده بودم بازم سر پستش مونده بود.

از اونجایی که مطمئن بودم قیافم قابل تشخیص نیست به سمت برج رفتم و ماشین و توی یکی از کوچه ها پارک کردم.

حاالا وقت این بود که هر طور شده اون اقای مثلا مهندس را پایین می کشیدم.یک خط جدید رو گوشیم انداختم دستگاه مبدل صدا را روی دهنه گوشی نسب کردم.از کارایی این دستگاه خوشم می آمد صدای زنانه را به مردانه تغییر می داد.مجددا با نگهبانی تماس گرفتم.

نگهبان-بله

سلام

نگهبان-سلام اقا

میشه لطفا به اپارتمان طبقه 20 اطلاع بدید که من پایین منتظرم و باهاشون کار مهمی دارم.بگین مربوط به جشنه.

نگهبان-چه جشنی؟

شما بگید خودشون متوجه میشن

نگهبان-خوب فامیلی شریفتون؟؟؟؟

بگید پالتو مشکی پوشیدم و یه کلاه مشکی به سر دارم و یه چتر توی دست چپمه کنار تیر چراغ برق سر کوچه ایستادم

نگهبان-باشه

((اطلاعات اشتباهی داده بود تا اقای مهندس حسابی دنبالم بگرده و از اونجایی که به جشن اشاره کرده بود و به نظر می رسید این مهمانی اهمیت ویژه ای براشون داشته باشه مطمئن بودم به این زودیا بی خیال پیدا کردن اقای مشکی پوشه چتر به دست نمی شه.))

به سمت برج رفتم . فاصله سروان با من زیاد بود.اما از همون دور سنگینی نگاش و احساس کردم که در عرض یک دقیقه سبک شد مثل اینکه قیافه ام واقعه به بی راهه برده بودش که نگاه ازم گرفت

به لابی برج رفتم و منتظر شدم اقای مهندس بیرون بره .شبه قیافه ای را از مردی که با مایکل صحبت می کرد توی ذهن داشتم همین برای شناسیش کافی بود اخه برج کاملا در سکوت فرو رفته بود و همه مشغول خواب نیمروزی شون بود.مردی از اسانسور پیاده شد به چهره ای که در خاطر داشتم شباهت داشت.بیرون رفت.منم تا چشم نگهبان و دور دیدم سریع سوار اسانسور شدم و به طبقه 20 رفتم.

انبردستی مخصوصم و بیرون آوردم اما از اونجا که قفل خونه ضد سرقت بود با انبر دستی کارم نمی شد ابزار پیشرفته تری لازم داشتم.از تو کیفم وسیله مخصوص را که شبیه برگه ای کاغذ بود بیرون آوردم.برگه ای مقوایی مانند که به شدت زبر بود .با برگه به میان در کشیدم و بعد از چند لحظه در باز شد.اهسته داخل شدم و در را بستم.

بی درنگ به داخل اتاق ها رفتم میز و گشتم اما چیزی پیدا نکردم.تنها چیزی که نظرم را جلب کرد کشویی بود که درش قفل بود.قفل را با مهارت بدون اینکه بشکنه باز کردم .پاکت های قرمز رنگی که بدون شک همون دعوت نامه ها بودند. یکی از دعوتنامه هایی که سر پاکتش باز بود و از قرار معلوم متعلق به خود جناب مهندس بود را از پاکت بیرون کشیدم و با گوشیم از صفحه عکس گرفتم.دوباره دعوتنامه را توی پاکت قرار دادم و به حالت اولیه توی کشو گذاشتم .

از خانه بیرون زدم.داشتم از لابی هتل بیرون می آمدم که دیدم اقای مهندس داره از نگهبان در مورد تلفنی که شده بود می پرسید.از برج خارج شدم .دقیقا از کنار سروان رد شدم .حس کردم داره از پشت سر نگاهم می کنه

سروان-این بوی عطر اشناست.

فهمیدم پلیس زرنگ از روی بوی ادکلن من داره شناساییم می کنه (اخه همیشه عادت داشتم از یه مارک ادکلن استفاده می کردم )

ادامه دارد

 

بلندی های بادگیر(قسمت 5)

الن دین به داستانش اینگونه ادامه داد:-من همراه کاترین به اینجا آمدم.او به شوهرش بسیار علاقه داشت و رفتارش با خواهر شوهرش ایزابلا هم در نهایت احترام و محبت بود .آنها سعی داشتند محیط خانه را به شکلی در آورند که کاترین آرامش داشته باشد و پس از مدتی در واقع کاترین فرمانروای خانه شد.آقای ادگار مرد بسیار دقیق و ملاحظه کاری بود .او رفتار همه خدمتکارها را در مورد خودش تحمل میکرد ولی از اینکه می دید من بیش از حد با کاترین تند حرف میزنم ،سرزنشم میکرد.از آنجا که من ارباب را بسیار دوست داشتم سعی میکردم در رفتار خود نسبت به کاترین ملایم تر باشم.غروب یکی از روزهای ماه سپتامبر از باغ بر میگشتم که صدایی را از گوشه ای شنیدم .از حیرت بر جای خود خشکیدم و گفتم:-تویی؟برگشتی؟ راستی خودت هستی؟-بله نلی ! هیث کلیف هستم .او کجاست؟فقط میخواهم یک کلمه با او حرف بزنم.-چقدر تغییر کرده ای.سربازی بوده ای؟با بی حوصلگی گفت:-پیغام مرا به او برسان.معطل نکن .دیگر طاقت ندارم.وارد اتاق پذیرایی شدم .کاترین و ادگار کنار پنجره نشسته بودند .میخواستم از رساندن پیغام هیث کلیف خود داری کنم ولی ناگهان گفتم:-خانم ! شخصی از گیمرتن آمده و میخواهد شما را ببیند.کاترین پرسید:-با من چکار دارد؟-نپرسیدم خانم.کاترین از جا برخاست و از اتاق خارج شد.آقای لینتون از من پرسید :-چه کسی با خانم کار داشت؟-کسی که انتظارش را ندارید .هیث کلیف! همان که در خانه ارنشاو زندگی میکرد .لابد شما هم اورا از یاد نبرده اید.او فریاد زد:-همان پسرک کولی که زمینها را شخم میزد؟-قربان! موقعی که هیث کلیف فرار کرد خانم خیلی غصه خورد فکر میکنم بازگشت وا باعث خوشحالی خانم می شود.آقای لینتون به طرف پنجره رفت، آنها را دید و فریاد زد:-عزیزم پایین نمان اگر لازم است آن شخص را با خودت بالا بیاور .کانرین دیوانه وار به اتاق دوید ودستانش را دور گردن ادگار انداخت و گفت:-آه ادگار! ادگار! هیث کلیف برگشته!شوهرش با خشونت گفت:-خیلی خوب حالا نمی خواهد از ذوق دیوانه شوی.کاترین کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:-میدانم که تو هرگز اورا دوست نداشته ای ولی بگویم بالا بیاید یا نه؟-کجا؟اینجا؟ دراتاق پذیرایی؟-پس لابد میخواهی او را به آشپزخانه ببرم.نلی!زود دو میز مرتب کن.یکی برای اربابت و دوشیزه ایزابلا که اشراف زاده اند ، یکی هم برای من و هیث کلیف که از اینها کمتریم.میخواهی بگویم بخاری یکی از اتاقها را روشن کنند؟خودت دستورش رابده.من از خوشحالی نمی دانم چه کنم.مهمانم معطل است.من میروم.ادگار گفت:-بسیار خوب بگوبیاید.خوشحال باش ولی دیوانه بازی در نیاور.دلم نمی خواهد خدمتکارها بفهمند که تو از یک ولگرد فراری طوری استقبال می کنی که انگار برادرت را دیده ای.کاترین هیث کلیف را نزد شوهرش آورد .من از آن همه تغییری که در او پیدا شده بود حیرت کرده بودم.او مردی بسیار قد بلند و خوش اندام بود که اربابم در مقابل او حقی به نظر می رسید.دیگر از خفت و بدبختی سالهای قبل در او اثری دیده نمی شد.ارباب هم سخت حیرت کرده بود.او گفت:-آقا بفرمایید بنشینید.من بسیار خوشحالم که حضور شما باعث خوشحالی خانم شده است.هیث کلیف گفت:-من هم خوشحالم و با کمال میل یکی دو ساعتی می مانم.کاترین لحظه ای چشم از هیث کلیف بر نمی داشت ، شاید می ترسید او دوباره ناپدید شود. هیث کلیف فقط گاهی نگاهش میکردولی کاملاً مشخص بود که از خوشحالی سر از پا نمی شناسد.بر خلاف آن دو، رنگ از روی ادگار پریده بود و در چهره اش اندوه فراوان به چشم میخورد.این ناراحتی وقتی به اوج رسید که کاترین برخاست، به طرف هیث کلیف رفت ،دستهای او را در دستهای خود گرفت و از شادی خندید و گفت:-همه چیز مثل رویاست! باور نمی کردم که دوباره تو را ببینم. هیث کلیف تو انقدر بی رحمی که شایسته چنین استقبال صادقانه ای نیستی.سه سال تمام رفتی و به یادم نبودی.هیث کلیف زیر لب گفت:-نه که تو خیلی به یادم بودی.خبر ازدواجت را تازه شنیدم.در حیات منتظر بودم که بیایی و بعد من به سراغ هیندلی بروم و حسابم را با او یکسره کنم.اما برخورد تو مرا از افکارم پشیمان کرد.من در این سالها تن به رنجهای بی شمار داده ام آن هم فقط به خاطر تو !ادگار با ناراحتی و در حالیکه سعی می کرد بی ادبی نکند گفت:-کاترین! چای سرد شد.خواهش میکنم بفرمایید سر میز.من که خیلی تشنه هستم.آقای هیث کلیف هم لابد تا اقامتگاه خود راه طولانی را طی کنند.هیث کلیف یک ساعت بیشتر نماند و بعد گفت که به "وثرینگ هایتز" می رود چون آقای ارنشاو آن روز صبح از او دعوت کرده که شب مهمانش باشد.از بازگشت هیث کلیف به آنجا نگران بودم .او به کاترین گفته بود که هیندلی مبلغ زیادی در قمار به هیث کلیف باخته است و دعوت آن شب با او هم بخاطر ادامه بازی بوده است.هیث کلیف قصد داشت در وثرینگ هایتز بماند تا راحت تر بتواند با کاترین دیدار کند و آنجا را در مقابل مبلغ هنگفتی از هیندلی اجاره نماید .گفتم:-واقعاً خانم لینتون به عواقب این کار فکر کرده اید؟او گفت:-من از بابت هیث کلیف نگرانی ندارم بلکه برای برادرم نگرانم .من در تمام این سالها با خداوند و مقدسات قهر کرده بودم ولی حالا می توانم هر درد و رنجی را تحمل کنم. با بازگشت او همه چیز قابل تحمل است.آقای لینتون به کاترین اجازه داد همراه ایزابلا به وثرینگ هلیتز برود .روحیه کاترین به قدری خوب شده بود که در محیط خانه صفا و شادی موج میزد.هیث کلیف در رفت وآمد هایش رفتاری پسندیده در پیش گرفته بود تا آقای لینتون بتواند او را تحمل کند و کاترین هم دیگر خوشحالی اش را چندان آشکار نمی کرد.به تدریج آرامش هیث کلیف باعث شد که ارباب حضور او را با راحتی بیشتری تحمل کند ولی به زودی موضوع دیگری موجبات نگرانی او را فراهم ساخت و آن هم دلبستگی شدید خواهرش به هیث کلیف بود.ایزابلا دختری هیجده ساله و بسیار دلربا و زیبا بود و آقای لینتون از تصور ازدواجی چنین نامتناسب بر خود می لرزید.از طرفی اگر ادگار صاحب فرزند پسر نمی شد و هیث کلیف و خواهرش میشدند ، همه ثروت و دارایی اش بطور طبیعی به دست هیث کلیف می رسید .لینتون می دانست که هیث کلیف هر چند به ظاهر عوض شده است ولی در باطن تغییری نکرده است .البته اگر آقای لینتون می دانست که این عشق یک طرفه است بیشتر زجر میکشید چون همیشه تصور میکرد هیث کلیف در این ماجرا پیش قدم شده است.ایزابلا به شدت لاغر و ضعیف شده بود و بهانه گیری می کرد .سر انجام روزی صدای کاترین در آمد و گفت:-چرا بهانه گیری میکنی و می گویی که من با تو رفتار خشن داشته ام؟ایزابلا که به شدت گریه می کرد گفت:-همین دیروز که با هیث کلیف بیرون رفته بودیم خودت با او سرگرم حرف زدن شدی و به من گفتی که به گوشه ای بروم و تنهایی قدم بزنم.کاترین بلند خندید و گفت:-من که منظور بدی نداشتم و به هیچ وجه فکر نکردم مزاحم هستی.فکر کردم شاید حرفهای هیث کلیف برایت جالب نباشد.-نه، تو عمداً این کار را کردی چون می دانستی که من چقدر دوست دارم به حرفهای هیث کلیف گوش بدهم .برایم مهم نبود چه می گویید فقط میخواستم که با او باشم .کاترین که سخت حیرت کرده بود گفت:-منظورت این نیست که در نظر تو مردی دوست داشتنی است؟ هان؟-منظورم دقیقاً همین است.من او را دوست دارم .بسیار بیشتر از آنچه تو ادگار را دوست داری و حالا اگر تو مزاحم من نباشی ، او هم مرا دوست خواهد داشت.کاترین لحنی جدی به خود گرفت و در حالیکه سعی میکرد صمیمی باشد گفت:- ولی من ابداً نمی خواهم جای تو باشم .نلی بیا به این دختر حالی کن که هیث کلیف چه جور آدمی است.به او بگو که اصلاح ناپذیر است و به هیچ اصل و اصولی اعتقاد ندارد .به او بگو که هیث کلیف بیابانی است که در آن جز خار چیزی نمی روید .دختر بیچاره! او موجود بی رحم و کینه جویی است.او ترا خرد خواهد کرد و آنقدر تحت فشار قرارت می دهد که آرزوی مرگ کنی .من مطمئنم او هرگز محبت هیچ یک از افراد خانواده لینتون را به دل نخواهد گرفت و تنها آرزویش تصاحب دارایی های شماست.من هرچه از او میدانستم برایت گفتم ولی اگر بدانم قصد شکار تو را دارد سکوت خواهم کرد.ایزابلا با نفرت فریاد زد :-خجالت بکش ! تو خودت از صدتا دشمن بدتری.با او دم از دوستی و علاقه می زنی ولی مثل مارهای سمی خطرناکی.-پس گمان میکنی این حرفها را از روی عمد میزنم؟-بله آنچه میگویی دروغ محض است و من از تو متنفرم.-پس هر کار دلت میخواهد بکن و من دیگر دخالتی در کار تو نمی کنم.کاترین از اتاق بیرون رفت و ایزابلا با ناله و زاری به من گفت:-نلی! به من بگو که او مرد شریفی است چون اگر اینطور نبود پس از سالها کاترین را از یاد میبرد.گفتم:-نه! دوشیزه ایزبلا ! هر چه که گفته راست بود. او هیث کلیف را بهتر از هر کس دیگری میشناسد. آیا فکر نکرده اید که او این همه ثروت را از کجا آورده وحالا چرا در وثرینگ هایتز و خانه کسی که همیشه از او نفرت داشته زندگی میکند؟ از شبی که آمده ارنشاو صد درجه از قبل بدتر شده و از او پول هنگفتی قرض کرده و املاکش را نزد او به گرو گذاشته است. جوزف هفته گذشته به من گفت که دیگر کار ارباب تمام است و هیث کلیف مثل زالویی به جان او افتاده است .ارباب مدام مست است ولی هیث کلیف هشیار و کینه جو است.. این مرد برای شما شوهر مناسبی نیست .او گفت:-الن! تو هم با اوهمدستی.من دیگر حاضر نیستم به این اراجیف گوش بدهم.روز بعد آقای لینتون برای حضور در یک دادگاه به شهر مجاور رفت و هیث کلیف از فرصت استفاده کرد و به دیدار کاترین آمد .کاترین و ایزابلا در کتابخانه نشسته بودند و هیچ یک با دیگری حرف نمی زد چون هر دو از یکدیگر دلخور و ناراحت بودند .کاترین با دیدن هیث کلیف گفت:-بیا که به موقع آمدی.نفر سومی باید رنجش مارا از یکدیگر از بین میبرد و من فکر میکنم آن کس تو باشی. میخواهم کسی را به تو معرفی کنم که بسیار بیشتر از من به تو علاقه دارد.او کسی جز خواهر شوهر کوچولوی من نیست که تو را از هر نظر بی عیب و نقص میداند و عاشقت شده است.حالا اگر مایلی میتوانی شوهر خواهر ادگار بشوی.ایزابلا آشفته و نگران میخواست از اتاق فرار کند ولی کاترین دست او را گرفت و ادامه داد:-هیث کلیف ما بر سر تو با هم یک دعوای حسابی کردیم و من فهمیدم اگر خود را کنار بکشم او خواهد توانست در دل تو جا باز کند و عشق تو را نصیب خود کند.ایزابلا سعی کرد با متانت صحبت کند و گفت:-آقای هیث کلیف! لطفاً به دوستتان بگویید که مرا رها کند چون این حرفها که باعث سرگرمی اوست مرا زجر می دهد .هیث کلیف با بی اعتنایی محض به آتش بخاری خیره شد .ایزابلا باز از جا برخاست و کاترین فریاد زد :-بمان نمیخواهم در نظر تو کسی باشم که که جلوی سعادتت را گرفته ام. هیث کلیف چرا خوشحال نیستی؟او می گوید که عشق او به تو بسیار بیشتر از عشق من به ادگار است. میگوید که در بیشه زار من عمداً نگذاشتم که تو با او صحبت کنی.هبث کلیف نگاهش را متوجه آن دو کرد و گفت:-کاترین چرا نمی گذاری برود؟او دوست ندارد اینجا بماند .و سپس طوری به ایزابلا نگاه کرد انگار که حیوان نفرت آوری را از زیر نظر میگذراند.دخترک طاقت این نگاهها را نداشت واشک در چشمانش جمع شد.او که میدید کاترین نمیخواهد دستش را رها کند ناخنهایش را در گوشت او فرو برد و صدای فریاد کاترین بلند شد و گفت:- چه احمقی که چنگالهایت را به او نشان می دهی.فکر نمی کنی چه تاثیر بدی در او میگذاری؟ایزابلا از اتاق بیرون رفت و هیث کلیف گفت:-برای چه آزارش میدهی؟آیا حرفهایت راست بود؟-بله راست است .از عشق تو چند هفته ای است که خواب و خوراک ندارد.امروز صبح هم که ضعفهای تو را برایش گفتم تا عشقش به تو کاهش پیدا کند از دستم سخت عصبانی شد .هیث کلیف من او را خیلی دوست دارم و نمی گذارم در دست تو نابود شود.هیث کلیف گفت:-چندان لقمه گلوگیری نیست وگرنه تا به حال به حسابش رسیده بودم.اگر همخانه شویم روزی یک رنگین کمان روی صورت سفیدش نقاشی میکنم.از چشمهای او که شبیه چشمهای لینتون هستند متنفرم.راستی اگر ادگار بمیرد ارثش به او میرسد؟-نه با وجود پنج شش برادر زاده ! بیخود برای ثروت او دندان تیز نکن چون همه آن به فرزندان من میرسد.-در حالیکه اگر این ثروت مال من بود باز هم به تو تعلق داشت.از آن به بعد در این مورد حرفی زده نشد ولی من مطمئن بودم که هیث کلیف در این مورد فکر میکند و نقشه می کشد.دلم به حال آقای لینتون که مردی مهربان، قابل اعتماد و شرف بود میسوخت.چقدر دلم میخواست پای هیث کلیف از وثرینگ هایتز و تراش کراس گرنج بریده شود زیرا ملاقاتهای او با کاترین به نظرم کابوس می آمد و میدانم که ارباب هم زجر میکشید.هیندلی هم مثل گوسفند بی صاحبی در دست این گرگ اسیر شده بود.

بلندی های بادگیر(قسمت 4)

او کاملاً بی قید شده و شرابخواری می کرد.خدمتکارها به تدریج از دست اخلاق او به تنگ آمدند و خانه را ترک کردند و فقط من و جوزف باقی ماندیم .دلم نمی خواست کودک را رها کنم و بروم بنابر این همه چیز را تحمل می کردم.ارباب با هیث کلیف جوری رفتار میکرد که اگر فرشته هم بود به شیطان تبدیل میشد.پسرک از اینکه هیندلی روز به روز وضع بد تری پیدا میکرد خوشحال بود .عاقبت کار به جایی رسید که هیچ آدم آبرو داری به خانه ما نمی آمد و فقط گاهی ادگار لینتون به دیدن دوشیزه کاتی می آمد .کاترین در آن هنگام پانزده ساله و بسیار زیبا اما گستاخ و لجوج بود و من هیچ علاقه ای به او نداشتم و اذیتش می کردم با اینهمه او کینه ای به دل نمی گرفت و با دوستان قدیمی اش پیوندی دائمی داشت.او همیشه به حرفهای هیث کلیف گوش سر بود،هیچ وقت نتوانست دل دختر را بطور کامل بدست آورد.کاترین با فروتنی توانست خود را در دل خانم و آقای لیتنون جا کند، ایزابلا او را سخت دوست داشت و ادگار لینتون شیفته اش بود.ادگار جراُ ت نمی کرد به "وثرینگ هایتز" بیاید چون ارنشاو سخت بد نام شده بود، با این همه اگر هم گاهی می آمد ، ارباب چندان رفتار بدی با او نمی کرد.هیث کلیف در آن موقع شانزده ساله بود و با آنکه ظاهر بدی نداشت اما حرکاتش تاُثیر بدی در انسان بر جا میگذاشت.او در اثر مشقت کار بکلی دست از درس و مطالعه برداشته بود و دیگر حس رقابتی هم با کاترین نداشت.در هیث کلیف انگیزه ای برای ترقی باقی نمانده بود .به تدریج هنگام راه رفتن قوز میکرد . شکل و قیافه لاتها را پیدا کرده بود بسیار دوست داشت که بجای جلب محبت و احترام دیگران نفرت آنان را نسبت به خود بر انگیزد.آن روز بعد از ظهر آقای هیندلی از خانه بیرون رفته بود و هیث کلیف هم میخواست از غیبت او استفاده کند و در گوشه ای به استراحت بپردازد .کاترین که گمان نمی کرد هیث کلیف کارش را رها کند و به خانه برگردد از ادگار دعوت کرده بود که به خانه آنها بیاید . هیث کلیف وقتی دید که کاترین خود را برای پذیرایی از یک مهمان آماده میکند گفت:- کاتی میخواهی جایی بری؟-نه! هوا بارانی است.-پس چرا لباس حریر پوشیده ای؟مهمان که نداری؟-ایزابلا و ادگار لینتون شاید امروز به اینجا بیایند و تو بی جهت تنبیه خواهی شد.هیث کلیف با اصرار گفت :-به الن بگو به آنها بگوید که تو امروز کار داری.تو نباید بخاطر دوستان احمقت مرا از خانه بیرون بیندازی.کاترین گفت :-چه کسی گفته من باید همیشه با تو باشم؟ تو فقط ساکت می نشینی یا حرفهای بچگانه می زنی.من از همنشینی با تو چه لذتی میبرم؟-ولی تو تابحال نگفته بودی که از دوستی با من لذت نمی بری.در این موقع صدای پای اسب آمد .هیث کلیف از در دیگر خارج شد و ادگار لینتون از در اصلی به اتاق آمد .تفاوت بین آندو از زمین تا آسمان و حیرت انگیز بود .ادگار بسیار شمرده و متین حرف می زد .کاترین از حضور من دل خوشی نداشت ولی ارباب به من دستور داده بود که هیچوقت آنها را با هم تنها نگذارم .کاترین آهسته و با لحنی خشن گفت:-دستمال گرد گیری ات را بردار و برو.من اعتنایی نکردم و به کارم ادامه دادم .کاترین با خشم پارچه را از دستم قاپید و نیشگونی از بازویم گرفت .من فریاد زدم:-شما حق ندارید مرا نیشگون بگیرید.کاترین که تا بناگوش سرخ شده بود فریاد زد:-دروغگو! من هرگز دست به تو نزدم.جای نیشگون را به او نشان دادم و گفتم:-پس این چیست؟کاترین نتوانست جلوی خشمش را بگیرد وسیلی محکمی به گوشم زد.ادگار پا در میانی کرد و با حیرت گفت:-کاترین ! عزیزم ، کاترین!هیرتن کوچک که از خشم عمه اش ترسیده بود شروع به گریه کرد.کاترین شانه های او راگرفت و آنقدر تکانش داد که از شدن درد کبود شد.ادگار جلو آمد تا هیرتن را نجات دهد اما سیلی محکمی نوش جان کرد.او حرتزده قدمی به عقب برداشت و سپس به راه افتاد.کاترین فریاد زد:-نباید بروی.ادگار با لحن آرامی گفت:-باید بروم و می روم.کاترین دستگیره در را گرفته بود ومیگفت :-نباید مرا در این وضع بگذاری و بروی .اگر بروی همه شب را ناراحت خواهم بود و تو نباید این بلا را بر سرم بیاوری.لینتون گفت:-بعد از آنکه به من سیلی زدی چطورر می توانم دیگر اینجا بمانم ؟ من دیگر قدم به اینجا نمی گذارم.-اگر بروی آنقدر گریه میکنم تا مریض شوم.وسپس خود را روی صندلی انداخت و به شدت گریست.ادگار از اتاق خارج شد ولی در وسط حیاط مکث کرد ، گویی در تصمیمش سست شده بود .سر انجام ناگهان برگشت ، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.مدتی بعد که به اتاق رفتم تا خبر ورود آقای آقای هیندلی را به آنها بدهم بکلی کینه ها را فراموش و با هم آشتی کرده بودند.با شنیدن خبر بازگشت ارباب به منزل ، لینتون با عجله سوار اسبش شد و به خانه اش برگشت.کاترین هم به اتاق خودش برگشت .من هم رفتم تا هیرتن را پنهان کنم و فشنگها را از تفنگ های هیندلی بیرون بیاورم تا در حال مستی کار دستمان ندهد.صورتش را در میان دامن من پنهان کرد و گریست.با بی حوصلگی گفتم:-معلو م میشود از مسئولیتهایی که ازدواج بر دوش تو خواهد گذاشت غافلی و نمی خواهی پایبند مبانی اخلاقی بمانی . دیگر دلم نمی خواهد در این مورد حرفی بشنوم.جوزف آمد و ما مجبور شدیم حرفمان را قطع کنیم.من غذایی تهیه کردم و من و جوزف آنقدر بر سر اینکه چه کسی شام آقای هیندلی را برایش ببرد بحث کردیم تا غذا بکلی سرد شد.هیث کلیف برای شام نیامد و کاترین سراسیمه به جستجوی او پرداخت.پس از یک ربع کاترین برگشت و به جوزف گفت که دنبال هیث کلیف بگردد ، زیرا نتوانسته بود او را پیدا کند.جوزف دلش نمی خواست این کار را بکند ولی سرانجام با اصرار کاترین تن داد.من و کاترین هر دو به شدت نگران بودیم .جوزف هم نتوانسته بود خبری از هیث کلیف بگیرد.کاترین با اظطراب فاصله بین در باغ و آشپزخانه را طی میکرد تا سرانجام باران گرفت ولی او همچنان با اصرار زیر باران ماند و هیث کلیف را صدا زد و چون پاسخی نشنید سخت به گریه افتاد.طوفان سختی شروع شد طوری که یکی از درختان باغ از ریشه در آمد .کاترین همچنان بیرون از خانه بود سر انجام در حالیکه سراپا خیس بود آمد و در گوشه ای از آشپزخانه دراز کشید.کاترین لجبازی کرد و با همان لباس خیس در آشپز خانه ماند .هیرتن را برداشتم و به رختخواب بردم چون طفلک بسیار خسته شده بود.صبح فردا وقتی به آشپزخانه رفتم دیدم که کاترین با همان لباس شب قبل کنار اجاق نشسته و چشمهایش از بی خوابی گود افتاده اند.هیندلی پرسید:-کاتی حال نداری؟کشتی هایت غرق شده ؟ چرا رنگت پریده؟کاترین با بی حالی گفت:-چیزی نیست .کمی باران خورده ام و سردم شده .هیچ یک نمی خواستیم مسئله غیبت هیث کلیف را مطرح کنیم ولی هیندلی دست بردار نبود و پرسید:-چرا زیر باران ماندی؟ من حوصله مریض را در این خانه ندارم.جوزف از فرصت استفاده کرد و گفت:- بزهم دنبال پسرها بوده! اگر من جای شما بودم هیچوقت آن پسرک پست فطرت را به خانه راه نمی دادم.هر روز هم آن پسرک ، ادگار لینتون به اینجا می آید و نلی هم مواظب است که شما سرزده نیایید.هیندلی رو به کاترین کرد و گفت:-به ادگار لینتون کاری ندارم ولی وت دیشب با هیث کلیف نبودی؟ نترس! تنبیهش نمی کنم چون دیروز هیرتن را از مرگ نجات داد و من به او مدیونم ولی همین امروز صبح او را اخراج خواهم کرد.کاترین گریه کنان گفت:-من دیشب با او نبودم و تو هم نیازی نیست اخراجش کنی .او خودش رفته است.کاترین به شدت بیمار شد .دکتر کنت نگران بود که نکند او خود را از پله ها یا به بیرون پرت کند .کاترین بحران بیماری را به سختی از سر گذراند و خطر از او دور شد .خانم لینتون پیوسته به عیادتش می آمد و اصرار داشت او را به تراش کراس گرنج ببرد.هنگامی که کاترین به آنجا رفت من نفس راحتی کشیدم ولی زن و شوهر بیچاره به بیماری کاترین مبتلا شدند ویکی پس از دیگری از دنیا رفتند .پس از آن شب طوفانی دیگر از هیث کلیف خبری نشد .بخ کاترین گفتم که مسبب این امر او بوده است.کاترین با آنکه میدانست مقصر است چند ماهی با من و جوزف قهر کرد .پزشک سفارش کرده بود که به هیچ وجه نگذاریم کاترین عصبی شود .هیندلی هم در اثر سفارش دکتر کنت کاری به کاترین نداشت .ادگار لینتون هم مثل هر جوان نادانی آنقدر فریفته کاترین بود که به هیچ چیز توجه نداشت و سه سال پس از مرگ پدرش او را به کلبسای گیمرتن برد و با او ازدواج کرد در حالیکه گمان می برد مرد بسیار سعادتمندی است .من هم ناچار شدم وثرینگ هایتز را ترک کنم و همراه عروس به اینجا بیایم.در آن هنگام هیرتن پنج ساله بود و جدایی من از او برای هر دوی ما بسیار سخت بود . قرار شد برایش معلم سرخانه بیاورندولی من میدانستم که ارباب با خیال راحت به اعمال خطای خود ادامه می دهد و سخت نگران هیرتن بودم.حالا می دانم که هیرتن به کلی الن دین را از یاد برده است.

بلندی های بادگیر(قسمت 3)

- خودش گفت که ناراحت شده؟- بله ، امروز صبح وقتی دید از خانه رفته ای گریه کرد.- خوب من هم دیشب گریه کردم.من که بیشتر حق داشتم گریه کنم.- آدمهای حساس برای خودشان غصه درست می کنند.بیا برو از کاترین عذر خواهی کن.باید سر و وضعت طوری شود که ادگار لینتون در مقابل تو هیچ به نظر برسد.واقعاً هم که اینطور است تو از او جوانتر ولی بلند قامت تر و چهارشانه تری.چشمهای هیث کلیف از شادی برق زد .اما آهی کشید و گفت:- ای کاش من هم موهای بور و پوست سفید اشتم .کاش من هم شانس او را داشتم و در آینده پولدار میشدم.گفتم:- ای کاش تا مشکلی برایت پیش می آمد مامانت را صدا میزدی و از ترس توی خانه می ماندی و باران که می آمد جرأت نمی کردی بیرون بیایی ! دست بردار. به جای این چیزها یاد بگیر اخمهایت را باز کنی.آدم باید قلبش پاک باشد .آدم خوشگل بدجنس چه فایده ای دارد؟با حرفهایم هیث کلیف را آرام کردم .او سر و وضعش را مرتب کرد و با شنیدن صدای چرخهای کالسکه به طرف پنجره دوید.فرزندان خانواده لبنتون با لباسهای فاخر از کالسکه پیاده شدند و کاترین آنها را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد.من هیث کلیف را تشویق کردم که جلو برود و ثابت کند که چه پسر مؤدبی است و او هم با اشتیاق تمام حرفم را قبول کرد ولی بد بختانه با هیندلی روبرو شد .او با ضربه ای پسرک را به کناری راند و گفت:- نگذاری این پسرک به اتاق پذیرایی بیاید . او را به اتاق زیر شیروانی بفرست تا مهمانها ناهارشان را بخورند. اگر یک بار دیگر چشمم به او بیفتد چنان موهایش را بکشم که از این هم درازترشود.ادگار لینتون که از لای در آشپزخانه داخل را تماشا می کرد گفت:- حالا هم دراز هست .مثل یال اسب شده...ادگار نیت بدی نداشت ولی هیث کلیف که از او نفرت داشت ظرف پر از سس داغ را برداشت و توی صورت ادگار پرت کرد .فریاد پسرک به آسمان رفت و ایزابلا و کاترین با عجله به طرف آشپزخانه دویدند.آقای ارنشاو ، هیث کلیف را به اتاقش برد و به او کتک مفصلی زد .ایزابلا گریه میکرد و کاترین گیج کناری ایستاده بود و ادگار را سرزنش میکرد و می گفت:- چرا این حرف را به او زدی؟ وقتی کتکش میزندد من خیلی ناراحت میشوم..دیگر نمی توانم ناهار هم بخورم .ادگار گفت :- من به مامان قول دادم با او حرف نزنم و نزدم.کاترین با لحن تحقیر کننده ای گفت :- خیلی خوب حالا گریه نکن.نمردی که ! برادرم دارد می آید .ساکت باشید .هیندلی وارد آشپز خانه شد و با صدای بلند گفت:- خوب ....خوب......بچه ها سر جایتان بنشینید.تو هم ادگار لینتون! هر وقت او حرفی به تو زد حسابش را برس.من او را یک کتک مفصل زدم .بزودی بچه ها ماجرا را فراموش کردند و مشغول خوردن شدند .می دیدم که چشمهای کاترین لبالب از اشک است و نمی تواند غذا بخورد .ارباب ، هیث کلیف را در اتاق زیر شیروانی زندانی کرده بود و من نمی توانستم برای او غذا ببرم چون راهی به اتاقش نبود .عصر هنگام ، گروه خواننده ها و نوازنده ها ی "گیمرتن" به خانه آمدند و با آهنگهای شادشان سر همه را گرم کردند .کاترین از فرصت استفاده کرد و از اتاق بیرون رفت و خود را به اتاق زیر شیروانی رساند.هبث کلیف جوابش را نمی دادولی سر انجام در اثر التماسهای کاترین راضی شد که از لای تخته های در با هم صحبت کنند .منک ه احساس می کردم ممکن است از غیبت کاترین با خبر شوند به او التماس کردم برگردد ولی او در صورتی حاضر به مراجعه بود که من هیث کلیف را به آشپزخانه می بردم.هیث کلیف کنار اجاق آشپزخانه نشسته بود و فکر می کرد.او گفت:- فقط امیدوارم قبل از اینکه من انتقامم را از هیندلی نگرفته ام نمیرد.گفتم :- خداوند خودش از آدمهای ظالم انتقام میگیرد .تو رحم داشته باش .جواب داد:- نه ، خداوند هر گز به اندازه من از انتقام گرفتن لذت نمی برد.8بامداد یک روز ماه ژوئن آقای هیندلی صاحب یک پسر شد .همسر آقای هیندلی ماهها مسلول بود و دیگر امیدی به زنده ماندنش نداشتیم .خانم ارنشاو به هیچ و جه گمان نمیبرد که بیمار است و میخواست جوانی پسرش را هم ببیند ولی پزشک به آقای ارنشاو گفته بود که همسرش تا زمستان بیشتر زنده نخواهد ماند .هیندلی همسرش را می پرستید و من به این فکر میکردم که او چگونه خواهد توانست مرگ او را تحمل کند.زن بیچاره تا هفته قبل از مرگش هم نشاط خود را از دست نداد و شوهر هم با اصرار عجیبی اعتقاد داشت که حال او رو به بهبودی می رود .سرانجام روزی دکتر کنت به ارباب گفت که دیگر داروها در حال همسرش اثری ندارند . هیندلی با کمال خوش بینی کفت که خودش این را میداند و مطمئن است که حال همسرش رو به بهبودی می رود .آن شب ، زن به سرفه افتاد و لحظاتی بعد جان داد.پرستاری از پسرک که نام "هیرتن" را بر او گذاشته بودند بر عهده من قرار گرفت .آقای هیندلی در یأس مطلق دست و پا میزد و بقدری غصه دار بود که حتی عزاداری هم نمیکرد.

بلندی های بادگیر(قسمت دوم)

سرا پا خیس آب شده بودم .پیشخدمت مخصوص و سایر خدمتکاران منزل که به کلی از برگشتن من نا امید شده بودند با خوشحالی به استقبالم آمدند .تام غز استخوانم یخ زده بود .لباسهایم را عوض کردم و خدمتکار برایم قهوه گرمی اورد که خستگی ام را از بین برد . به قدری خسته بودم که نه گرمای بخاری و نه نوشیدن قهوه به من لذتی نمی داد.4نه ! نتوانستم طاقت بیاورم و بالاخره از خانم دین که شامم را برایم آورده بود سوالاتی پرسیدم. دلم میخواست سرگذشت آن بیوه جوان را بدانم. گفتم:- شما چند سال است اینجا زندگی میکنید؟- هجده سال.- و همه را می شناسید؟- تقریبا !- و می دانید چرا آقای هیث کلیف تراش کراس گرنج را رها کرده و در آن خانه فقیرانه زندگی میکند؟- ثروت؟ او بسیار ثروتمند است و هر روز هم پولدار تر می شود. نمی دانم کسی که تک و تنهاست چرا باید اینقدر خسیس باشد .- انگار یک پسر داشته ! مگر نه؟- بله . اومرده !- و آن بانوی جوان ، خانم هیث کلیف زن آن پسر بوده؟- بله او دختر ارباب مرحوم من و نامش کاترین لینتون است. در واقع من او را بزرگ کردم. چه خوب می شد که آقای هیث کلیف به اینجا می آمد تا با هم زندگی می کردیم .- - هیر تن ارنشاو کیست؟- او برادر زاده خانم لینتون است.- یعنی پسر دایی ان بانوی جوان ؟- بله ! هیث کلیف با خواهر آقای لینتون ازدواج کرد.- بالای سر در خانه شان نام ارنشاو حکاکی شده بود .آیا آنها خانواده قدیمی هستند؟- بله قربان ! هیرتن آخرین فرد خانواده ارنشاو است.همانطور که کاتی آخرین فرد خانواده لینتون است.راستی حال او چطور بود؟- خوب و سالم به نظر می رسید ولی گمان نمی کنم خوشبخت باشد.- خوب معلوم است .ولی ارباب چطور آدمی بود؟- گمانم آدم خشنی باشد.- بله ، هرچه با او کمتر معاشرت کنید بهتر است.او زندگی در هم ریخته ای دارد.معلوم نیست کجا به دنیا آمده و پدر و مادرش که هستند و ثروتش را از کجا بدست آورده است. هیرتن در خانه او بد بخت است و خبر ندارد چه کلاه گشادی سرش رفته است.- خانم دین هر چه از آنها میدانید برایم بگویید چون میدانم که بی خوابی به سرم خواهد زد.- قبل از آمدن به اینجا بیشتر در " وثرینگ هایتز" بودم چون مادرم دایه آقای "هیندلی ارنشاو" بود .نم از بچگی با بچه ها بازی میکردم.یک روز آقای هیندلی به پسرش و کاتی گفت :- من به لیور پول می روم.چه میخواهید برایتان بیاورم؟پسرک ویولن و دختر شلاق اسب سواری خواستند. ارباب به من هم قول داد که برایم دستمالی پر از سیب و گلابی برایم بیاورد. سه روز بعد ارباب همراه با پسربچه سیاهی به خانه بر گشت ، خانم ارنشاو سخت عصبانی شد وفوراً خواست که او را از خانه بیرون بیندازند ولی ارباب گفت که آن موجود بدبخت را در خیابانها ی لیور پول پیدا کرده و دنبال صاحبانش گشته ولی چون کسی را پیدا نکرده ، او را با خود به خانه آورده است. بچه را شستند و لباسهای پاکیزه بر تنش کردند . هیندلی آن موقع پسری چهارده ساله بود و به هیچ وجه با پسرک تازه وارد کنار نمی آمد ولی کاتی نسبت به او صمیمیت خاصی احساس میکرد.راستش من هم پسرک را که حالا اسم "هیث کلیف" بر رویش گذاشته بودند اذیت میکردم و خانم ارنشاو هم هرگز به این کار ما اعتراض نمی کرد. هیث کلیف بسیار عبوث و صبور بود و در مقابل آزارهای ما ذره ای عکس العمل نشان نمیداد.ارباب به طرز عجیبی هیث کلیف را دوست داشت و حرفهایش را باور می کرد .هیندلی از اینکه پدرش نسبت به هیث کلیف علاقه بیشتری ابراز میداشت ، احساس تنفر میکرد و به تدریج تبدیل به موجودی کینه جو شد.هیث کلیف هرگز نسبت به ارباب اهانتی نمی کرد ولی به محبتهای او هم با بی اعتنایی پاسخ میداد.او بسیار سرسخت بود ودر مقابل آزارهای زجر دهنده هیندلی به شدت مقاومت میکرد.یک روز او وکاتی و هیندلی سرخک گرفتند و من از آنها پرستاری کردم .هیث کلیف ابداً آزاری به من نمی رساند و گمان میکرد من به خاطر علاقه به اوست که از او پرستاری میکنم و به همین دلیل بسیار سپاسگزار بود.همین اتفاق باعث شد که من دست از خصومت با او بردارم.یک روز هم ارباب برای او و هیندلی دو کره اسب زیبا خرید .پای کره اسب هیندلی بزودی چلاق شد و او میخواست به ضرب کتک و فحش و تهدید کره اسب را از هیث کلیف بگیرد ولی پسرک در مقابل همه فشارهای او طاقت آورد و سرانجام هم تسلیم نشد و کوچکترین شکایتی هم نکرد.حس میکردم این پسر معنی انتقام را نمیداند ولی اشتباه کرده بودم.5آقای ارنشاو بتدریج ضعیفتر میشد و نیروی گذشته اش را از دست میداد.سر انجام از تصور اینکه قدرتش را در اداره خانه و خانواده از دست داده است سخت بیمار شد.او همیشه احساس میکرد که چون شخصاً به هیث کلیف علاقه مند است دیگران از او تنفر دارند. جانبداری ارباب از هیث کلیف باعث شد که او روز به روز گستاخ تر شود .یندلی آشکارا هیث کلیف را مسخره میکردو پیر مرد به شدت عصبانی میشد اما زورش به او نمی رسید . سر انجام معاون کشیش که به بچه های خانواده های لینتون و ارنشاو درس میداد، به ارباب پیشنهاد کرد که هیندلی به دانشکده برود.از اینکه خانه آرامش پیدا میکرد و ارباب پیر من میتوانست کمی آسوده خاطر باشد خوشحال بودم ولی با وجود جوزف ، همان خدمتکار خرافاتی که دیدید و کاتی که کارهای عجیب و غریبی میکرد آرامش معنی نداشت.جوزف مدام انجیل را زیر بغلش میگذاشت وما را از آتش جهنم میترساند و ارباب هم روز به روز نسبت به او معتقد تر می شد. کاترین هم مدام آواز میخواند و می خندید و همه را اذیت میکرد. او سخت به هیث کلیف علاقه داشت و بد ترین تنبیه این بود که او را از پسرک جدا کنند .هیث کلیف همه حرفهای ماترین را اطاعت می کرد ولی فقط به آن بخش ازدستورات ارباب که از آنها خوشش می آمد عمل میکرد.سر انجام یکی از شبهای ماه اکتبر ، آقای ارنشاو در حالیکه روی صندلی راحتی کنار بخاری نشسته بود از دنیا رفت.همه ما در اتاق نشیمن نشسته بودیم ، جوزف انجیل میخواند و کاتی بیمار و آرام به پدرش تکیه داده بود .هیث کلیف هم دراز کشیده و سرش را روی دامن کاترین گذاشته بود . سر ارباب روی سینه اش خم شده بود و ما گمان می کردیم خوابش برده است .پس از مدتی جوزف شمع را برداشت .جلو تر رفت و بعد دست بچه ها را گرفت تا آنها را به اتاقشان ببرد .میدانستم که اتفاقی افتاده است .کاترین گفت که باید با پدرش خداحافظی کند و ناگهان فریاد زد:- هیث کلیف ! پدر مرده ! مرده!و هر دو زار زار گریستند.جوزف مرا دنبال پزشک فرستاد و من به "گیمرتن" رفتم. هنگامی که برگشتم پزشک را با جوزف تنها گذاشتم و خود به اتاق بچه ها رفتم . آنها احتیاجی به تسلی من نداشتند و خودشان خیلی خوب میتوانستند با آن مصیبت کنار بیایند .6آقای هیندلی همراه با زنش برای شرکت در تشییع جنازه آقای ارنشاو به خانه برگشت .او خبر ازدواجش را از همه و از جمله پدرش پنهان کرده بود .آن زن از هر چیز پیش پا افتاده ای خوشحال میشد و من احساس می کردم با موجود نیمه دیوانه ای رو برو هستم .او دائماً می لرزید و به من میگفت ک از مرگ می ترسد و از رنگ سیاه نفرت دارد.برایم حیرت آور بود که جوانی با آن پوست خوشرنگ و چشمان درخشان چرا باید از مرگ بترسد ولی گاهی که تپش قلبش زیاد میشد و به سرفه می افتاد ، علت اضطرابش را میفهمیدم .طرز رفتار ارنشاو در مدت سه سال غیبت از خانه بسیار عوض شده بود و بلافاصله پس از ورود به خانه دستور داد که من و جوزف همه لوازممان را به آشپزخانه پشتی ببریم و خانه را بطور کامل به او و زنش واگذار کنیم.اوایل همسر هیندلی از اینکه خواهری پیدا کده استبسیار خوشحال بود و به کاترین لطف میکرد ولی پس از مدتی رابطه آنها تلخ و همراه با ترشرویی شد و آقای هیندلی هم رفتاری خشن در پیش گرفت .او هیث کلیف را بسیار آزار می داد و او را نزد مستخدمین فرستاده بود و اجازه نمیداد آموزگار سر خانه به و درس بدهد و از او مثل یک کارگر مزرعه کار میکشید.هیث کلیف این همه را تحمل میکرد و کاترین آنچه را از معلم می آموخت به او یاد می داد و پا به پای او در مزرعه کار میکرد .بارها از اینکه می دیدم آنها هر روز گستاخ تر از قبل می شوند برخود می لرزیدم . یک روز هر دوی آنها از اتاق نشیمن اخراج شدند .وقتی که برای صرف شام دنبالشان رفتم هیچکدام را پیدا نکردم .هیندلی دستور داد درها را قفل کنند تا کسی نتواند وارد خانه شود .من منتظر بودم تا با شنیدن صدای پایشان مخفیانه در را برایشان باز کنم. سر انجام نور فانوس را دیدم و با عجله جلوی در رفتم . دیدم که هیث کلیف تنها ست. از ترس بر خود لرزیدم و با خود گفتم :- خانم کاترین کجاست؟- او در تراش کراس گرنج است.آنقدر ادب نداشت که مرا هم نگه دارند .- بالاخره انقدر ولگردی کن تا تو را از اینجا بیرون کنند.- بگذار لباسهای خیسم را عوض کنم بعد همه چیز را برایت تعریف می کنم.لباسهاش را عوض کرد و مقداری غذا خورد و سپس گفت:- ما برای تماشای خانه ی زیبای آنها رفته بودیم و از پنجره داخل تالار نگاه میکردیم و دیدیم " ادگار لینتون" و خواهرش به خاطر یک سک با هم دعوا کرده اند.کلی صداهای عجیب و غریب در آوردیم و آنها وحشت زده به سراغ پدر و مادرشان رفتند.بعد هم موقعی که خواستیم فرار کنیم ، سگ آنها پای کاترین را گاز گرفت .آنها میخواستند به خدمت من و کاترین برسند ولی او را شناختند و مرا از خانه بیرون کردند . نمیخواستم بدون کاترین از خانه بیرون بیایم ولی به من اجازه ندادند کنار او بمانم .آنها درست و حسابی به او رسیدگی میکنند.اگر کاترین جای آنها بود با من چنین معامله ای نمیکرد ..او بهترین موجود دنیاست .گفتم:- این ماجرا خیلی ساده تمام نخواهد شد.آقای هیندلی از این به بعد بیشتر به تو سخت میگیرد.و همینطور هم شد آقای لینتون به سراغ آقای ارنشاو آمد و درباره تربیت کاترین با او حرف زد.از آن به بعد به هیث کلیف اخطار شد که اگر با کاترین حرف یزند از خانه اخراج خواهد شد.خانم ارنشاو هم قول داد که با کمال توجه و مهربانی مواظب اعمال کاترین خواهد بود.7کاتی از آن شب مدت پنج هفته در تراش کراس گرنج ماند و زخم پایش کاملاً خوب شد و در رفتار و گفتارش هم تغییرات محسوسی بوجود آمد.خانم ارنشاو برای او لباسهای زیبا می برد و آن قدر از او تعریف میکرد تا عزت نفس پیدا کند .سر انجام این تلاشها و بررنامه ریزی ها موجب شد که وقتی در ایام عید کریسمس کاترین به خانه برگشت به کلی عوض شده بود.آقای هیندلی با خوشحالی گقت:- اترین برای خودت خانمی شد ه ای .ایزابلا لینتون اصلاً با تو قابل مقایسه نیست.کاترین با لباسهای فاخر و رفتاری متین مایه ی امیدواری همه شده بود که ناگهان سراغ هیث کلیف را گرفت. هیندلی و زنش از همین موضوع بیش از هر چیز میترسیدند .ولگری و بی خیالی هیث کلیف در غیبت کاترین ده برابر شده بود .او که سر و وضع کاترین را دیده بود خجالت می کشید با او روبرو شود و پشت نیمکتی پنهان شده بود .هیندلی که میدانست هیث کلیف چه سر و وضعی دارد با شیطنت گفت:- هیث کلیف بیا جلو و مثل بقیه به دوشیزه کاترین خوش آمد بگو .همینکه چشم کاتی به هیث کلیف افتاد با خوشحالی به طرف او دوید و دست ظریف و پاکیزه اش را به صورت کثیف او کشید و گفت:- ای وای ! چرا اینقدر کثیفی؟ چرا اخم کردی؟ نکند فراموش کردی؟آقای ارنشاو گفت:- این بار به تو اجازه می دهم که با دوشیزه کاترین دست بدهی.هیث کلیف با صدای خشنی گفت:- من با او دست نمی دهم و اجازه هم نمی دهم که به من بخندد. این تحقیر شما را تحمل نمی کنم.کاترین با عجله او را که میخواست برود نگه داشت و گفت:- خنده ام برای این بود که خیلی کثیف شده ای .خودت را که بشویی همه چیز درست می شود .- لازم نکرده .من هرچقدر دلم بخواهد کثیف می مانم .از این به بعد هم همینطور می مانم.با این حرف هیث کلیف از اتاق خارج شد .کاترین گیج بود و نمی دانست چرا باید با چنین عکس العملی روبرو شود .من اتاق کاترین را مرتب کردم و شیرینی های شب عید را در فر گذاشتم. از ادگار و ایزابلا دعوت شده بود تا فردای ان شب به " وثرینگ هایتز" بیایند و خانم لینتون هم به شرط آنکه فرزندانش را از آن پسرک ولگرد دور نگه دارند دعوت را پذیرفته بود .شب عید بود و همه جای خانه می درخشید من زیرلب سرود مذهبی میخواندم و یادم آمد که چطور آقای ارنشاو نگران بود که پس از مرگش با هیث کلیف بد رفتاری میشود.ناگهان اندوه بر دلم چنگ انداخت ، از جا برخاستم و به جستجوی هیث کلیف پرداختم .سر انجام اورا در اسطبل پیدا کردم و گفتم:- هیث کلیف ! بیا قبل از اینکه خانم کاترین از اتاقش بیرون بیاید خودت را بشوی و لباس مرتبی بر تن کن. بعد دوتایی کنار بخاری بنشینید و هر چه دلتان میخواهد حرف بزنید . من برایتان شیرینی کنار گذاشته ام.اما هیث کلیف اعتنایی به حرف من نکرد .شام بدون هیث کلیف صرف شد .کاتی تا آخر شب بیدار ماند و برای پذیرایی از دوستانش دستورات متعدد صادر کرد . او چند بار به آشپزخانه آمد و سراغ هیث کلیف را گرفت ولی از او خبری نشد .فردای آن روز هم صبح زود از خواب بیدار شد و با چهره ای گرفته به بیشه رفت و تا وقتی همه اعضای خانواده به کلیسا رفتند بر نگشت .آنگاه به سراغ من آمد و گفت:- نلی سر و وضع مرا مرتب کن.گفتم:- بالاخره فهمیدی که دوشیزه کاترین را ناراحت کرده ای؟

بلندی های بادگیر(قسمت اول)

سال 1801همین الان از دیدن صاحب خانه ام بر گشته ام.مرد گوشه گیری که باعث زحمتم خواهد شد. محلی که در آن اقامت کرده ام دهکده ای بسیار زیباست و برای آدمی مثل من که از مرد می گریزد جایی چون بهشت است.آقای "هیث کلیف" و من چه خوب میتوانیم با هم کنار بیاییم! او دوست بزرگواری است که وقتی مرا سوار بر اسب دید که به طرفش میروم نگاه مشکوکی به من انداخت.با تردید گفتم:-آقای هیث کلیف؟فقط سرش را تکان داد.ادامه دادم :من "لاک وود" مستاجر تازه شما هستم و خوشوقتم که با شما آشنا می شوم.امید وارم برای اجاره ساختمان "تراش کراس گرنج" شما را به درد سر نینداخته باشم و..حرفم را قطع کرد و گفت :- "تراش کراس گرنج" به من تعلق دارد و تا جایی که بتوانم نمی گذارم کسی باعث درد سرم بشود و بعد با لحنی که یعنی زودتر شرّت راکم کن و برو، ادامه داد :- بفرمایید داخل!دیدم که از دعوت من اکراه دارد ولی به روی خود نیاوردم. سرانجام ناچار شد بگوید:- "جوزف" ، اسب آقای لاووک را بگیر و کمی شراب بیاور.معلو می شود آن عمارت به آن عظمت جز همان مرد، خدمتکار دیگری ندارد چون علفهای لای سنگفرشها آنقدر بزرگ شده بودند که باید گاوها در آن چرا می کردند.جوزف پیرمردی بسیار سالخورده اما قوی بود.موقعی که به من کمک میکرد تا از اسب پیاده شوم زیر لب گفت:- خدا به فریادمان برسد!محل اقامت آقای هیث کلیف "وثرینگ هایتز" به معنی محلی است که در آن بادهای قوی می وزد .از وضع درختان باغ هم که به سویی خم شده اند مشخص است که باد شمالی چه بر سر این بنا می آورد.بنا به خوبی برای چنین وضعی ساخته شده و بالای سردر آن تصاویر حیواناتی جوت شیر و کرکس کنده کاری شده و در کنار سال 1500 نام "هیرتن ارنشاو" به چشم میخورد.ای کاش صاحبخانه ام در وضعی بود که میتوانستم از او در باره تاریخچه بنا سوال کنم ولی حالتش طوری بود که حس کردم بهتر است قبل از آنکه مرا جواب کند وارد ساختمان بشوم.میان محل زندگی و اتاق نشیمن عجیب و غریب آقای هیث کلیف و رفتارش تضاد عجیبی وجود دارد.پوستش سبزه تند و شبیه کولی ها ، اما لباس پوشیدنش شبیه نجیب زاده ای روستایی است .اندامش ورزیده و چهره اش دوست داشتنی است و رفتاری متین و موقّر دارد. شاید گمان شود که او آدم متکبر وبی مایه ای است ولی من احساس میکنم نباید این طور باشد .حس میکنم که خشکی رفتار و سردی لحنش به خاطر آن است که از تظاهر به دوستی متنفر است. او در درون خود می تواند عاشق کسی یا از او متنفر باشد ولی ان را اظهار نکند.من باز زیاده روی کردم و خصلتهای خود را به او نسبت دادم.کنار بخاری صندلی نشستم و با ماده سگی که بدش نمی آمد پای مرا گاز بگیرد مشغول بازی شدم .آقای هیث کلیف غرید:- بهتر است کاری به کار سگ نداشته باشید . او به نوازش عادت ندارد ، لوس می شود.سپس فریاد زد:- جوزف !و چون خبری نشد از اتاق بیرون رفت و مرا با ماده سگ وحشی و دو توله اش تنها گذاشت.من که حوصله ام سر رفته بود سر به سر سگها گذاشتم و همین باعث شد که آنها به من حمله کنند.آقای هیث کلیف و خدمتکارش عجله ای نداشتند ولی خوشبختانه زنی از آشپز خانه آمد وبه طرزی معجزه آسا غائله را ختم کرد.هیث کلیف وارد اتاق شد و گفت:- این چه معرکه ای است که به ره انداخته اید؟با عصبانیت گفتم :- واقعا که معرکه ای است ! آدم را با یک مشت گراز وحشی تنها میگذارید و...- سگها به کسی که کارشان نداشته باشد کاری ندارند.گازتان که نگرفتند؟- اگر این کار را میکردند به حسابشان میرسیدم.هیث کلیف با لحنی ملایم تر گفت:- بفرمایید آقای لاک وود! بفرمایید کمی شراب بخورید . ما هیچ وقت مهمان نداریم و پذیرایی یادم رفته !فکر کردم بهتر است بیهوده اوقات خود و صاحب خانه را تلخ نکنم. او درباره ساختمان برایم توضیحاتی داد و وقتی به او گفتم که فردا باز هم به سراغش خواهم آمد قیافه ای ناراضی به خود گرفت ولی من قطعا این کار را میکنم. نسبت به او واقعاً که بسیار اجتماعی و معاشرتی هستم.2دیروز هوا سرد و مه آلود بود و من فکر کردم بهتر است کنار بخاری گرم بنشینم و زحمت رفتن به وثرینگ هایتز را بر خود هموار نکنم ولی به اتاقم رفتم و دیدم خدمتکار مشغول پاکیزه کردن بخاری است و اتاق پر از دود خاکستر شده ، بلا فاصله بر گشتم ، کلاهم را برداشتم و شش و نیم کیلومتر راه رفتم تا به خانه هیث کلیف رسیدم.برف شروع شده بود و من به شدت می لرزیدم . خود را به در خانه رساندم و آنقدر در زدم که انگشتانم درد گرفت.با خود گفتم :- با این استقبال بی ادبانه از مهمان حقّتان است تنها بمانید.لا اقل من روزها در خانه ام را بروی کسی نمی بندم .ولی من که دست بر نمیدارم و هر جور شده وارد خانه خواهم شد.بالاخره جوزف سرش را از پنجره انبار بیرون آورد و گفت:- ارباب در طویله است.اگر میخواهید با او حرف بزنید از پشت طویله بروید.تا شب هم که در بزنید کسی نمی آید در را باز کند .در این لحظه مرد جوانی از حیات خلوت آمد وبه من گفت که دنبالش راه بیفتم . بالاخره به اتاق نشیمن رسیدیم. در آنجا در کنار میزی که روی آن شام مفصّلی چیده شده بود خانم زیبایی را دیدم.تصور دیدن چنین موجودی در چنان خانه ای برایم مشکل بود. به نشانه احترام سرم را خم کردم ولی او کمترین عکس العملی نشان نداد.سر انجاممرد جوان گفت:- بنشینید الان می آیند.- میزبان مهربان من پاسخ هیچیک از سوالاتم را نداد و فقط گفت:- - در چنین هوایی نباید از خانه بیرون می آمدید.زنی میانه بالا و ظریف اندام بود و چهره ای بسیار زیبا داشت .موهای طلاییش روی شانه ظریفش ریخته بودند و چشمهایش اگر کمی مهربان تر بودند هزاران دل را اسیر میکردند در حالیکه چای دان را از جلوی پیش بخاری برمیداشت و در قوری چای می ریخت با عصبانیت گفت:- شما را برای چای دعوت کرده اند؟- خیر ! مگر شما محبت کنید و از من دعوت کنید.با عصبانیت قاشق را داخل چای دان پرت کرد و ابروهایش را در هم کشید. مرد جوان زیر چشمی مراقبم بود . سر و وضعی کثیف و حرف زدنی خشن داشت و به هیچ وجه شبیه آقا و خانم هیث کلیف نبود، با این همه نوعی مناعت طبع در رفتارش دیده می شد و نسبت به خانم خانه تواضع خدمتکارها را نداشت.سر انجام هیث کلیف آمد و من با شوق و شور گفتم:- قربان ملاحظه می فرمایید که آمدم و اگر اجازه بدهید تا نیم ساعت دیگر که هوا خوب میشود مزاحم شما باشم .- نیم ساعت دیگر؟ نکند خیال دارید در باتلاقها گم و گور شوید؟ اهالی اینجا در چنین هوایی راهشنا را گم میکنند وای به حال شما ! هوا به این زودی خوب نخواهد شد.سر انجام همه دور میز نشستیم و مشغول صرف غذا شدیم.فکر کردم یعنی آنها هر روز با همین قیافه های گرفته سر میز مینشینند؟ سعی کردم سر صحبت را باز کنم و گفتم:- آقای هیث کلیف ! با این زندگی منزوی آدم باور نمی کند که در خانه شما نشانی از سعادت باشد ولی اعتراف میکنم که شما اینجا در خانواده تان ، بخصوص در کنار همسر مهربانتان که...حرفم را قطع کرد و گفت:- همسر مهربان من؟ اوکیست؟ کجاست؟- منظورم خانم هیث کلیف همسر شماست .- اوه بله ... لابد روحش پس از مرگش آمده و از وثرینگ هایتز مراقبت میکند .سعی کردم خرابکاری ام را رفع و رجوع کنم. مرد چهل ساله به نظر میرسید در حالیکه دخترک هنوز هفده سال هم نداشت.با خود فکر کردم شاید آن پسرک خشن شوهر دختر باشد . آقای هیث کلیف گفت:- خانم هیث کلیف عروس من است.دوباره خوش صحبتی ام گل کرد، رو به مرد جوان کردم و گفتم:- آه بله ... شما آن مرد خوشبخت هستید که ...اوضاع از قبل بدتر شد .رنگ جوان سرخ شد و مشتش را به نشانه تهدید گره کرد و فقط زیر لب فحشی به من داد که به روی خودم نیاوردم.آقای هیث کلیف گفت:-باز هم غلط حدس زدید. شوهر این دختر مرده ! به شما گفتم که عروس من است پس باید با پسر من ازدواج کرده باشد.- و این مرد جوان پسر شما...- خیر مطمئنا نیست.مرد جوان با عصبانیت گفت:- اسم من "هیرتن ارنشاو" است . لطفا رعایت احترام را بکنید.دلم میخواست از آنجا بروم .از حال و هوای خانه دلم میگرفت ولی وضع هوا اسفبار بود. با ناراحتی گفتم:- گمان نمی کنم بدون راهنما بتوانم خود را به خانه برسانم . همه جا را برف پوشانده و جز یک قدمی جلوی پا را نمی توان دید .حالا چه باید بکنم؟کسی جوابی به من نداد.جوزف به سگها غذا میداد و خانم هیث کلیف چوب کبریتها را که از سربخاری به زمین ریخته بود آتش میزد. سر انجام جوزف گفت:- وقتی همه بیرون رفتند شما چطور میتوانید بیکار اینجا بنشینید؟ شما هم مثل مادرتان یک سر به جهنم میروید.فکر کردم جوزف با من است .با عصبانیت به طرفش رفتم ولی خانم هیث کلیف گفت:- ای پیر حقه باز ! خودت چه؟ خودت به جهنم سرنگون نمیشوی؟ به تو نشان خواهم داد که در سحر و جادو چه قدرتی به هم زده ام.پیر مرد نفس زنان گفت:- خدا مارا از شرّ شیطان حفظ کند .موجود لعنتی پلید! ...هنگامی که پیر مرد رفت با خود گفتم شاید با هم شوخی میکنند ، سسپس با لحنی التماس آمز گفتم:-خانم هیث کلیف میدانم با این چهره پر محبتی که دارید به من کمک خواهید کرد .به من چند نشانی بدهید که خودرا به خانه برسانم.- از همان راهی که آمده اید برگردید.- اگر بشنوید که در باتلاقی غرق شده ام وجدانتان ناراحت نمی شود؟- مثلا چه کنم ؟ با شما بیایم؟ آنها نمی گذارند حتی تا کنار دیوار باغ بیایم.- من نگفتم شما بیایید آنهم در این هوای وخیم. بگویید آقای هیث کلیف کسی را برای راهنمایی من بفرستد.- در این خانه غیر از من و خودش و ارنشاو و "زیلا" کسی نیست.- پس من مجبورم بمانم.- در این مورد با میزبان خودتان صحبت کنید.صدای خشونت بار هیث کلیف آمد که گفت:- تا دیگر درس عبرتی برای شما شود که با بیفکری در تپه ها راه نیفتید . اما در مورد قضیه ماندن باید بگویم من برای مهمان جا ندارم .- می توانم روی یکی از صندلیهای اتاق بخوابم.- من اجازه نمی دهم کسی در این اتاق بخوابد.با این توهین صبرم تمام شد و با نفرت بلند شدم و به طرف حیاط رفتم .هوا به قدری تاریک بود که راه خروج را تشخیص نمی دادم .سگها با دیدن من شروع به پارس کردند.کلاه از سرم افتاده و از شدت عصبانیت از دماغم خون می آمد .سرانجام مهربان ترین عضو خانه یعنی زیلا به فریادم رسید و گفت:- آرام باشید .بیایید تا فکری به حال خونریزی بینی تان بکنم. بفرمایید .آرام باشید.احساس ضعف میکردم و ناچار شدم شب را آنجا بمانم.3هنگامی که پشت سر زیلا از پله ها بالا می رفتم به من سفارش کرد سر و صدا به راه نیندازم چون اربابش دوست نداشت کسی در اتاقی که میخواست به من نشان بدهد بخوابد .وقتی دلیلش را پرسیدم گفت که در یکی دوسال خدمتش در آن خانه به قدری حوادث غیر عادی دیده که ابدا حوصله کنجکاوی ندارد. من هم بشدّت خسته بودم و میخواستم زودتر بخوابم . چند کتاب بسیار کهنه روی تاقچه قرار داشتند . روی برخی از آنها اسامی "کاترین ارنشاو" ، "کاترین هیث کلیف" و "کاترین لینتون" به چشم میخورد. قسمتهای سفید کتابها با خاطرات روزانه پر شده بود.علاقه عجیبی پیدا کردم که ببینم کاترین چه جور آدمی بوده است .در جایی نوشته بود : "کاش پدرم برگردد .هیندلی نسبت به هیث کلیف بی رحم است ولی ما در مقابلش می ایستیم .جوزف مجبورمان میکند به اتاق زیر شیروانی برویم،انجیل بخوانیم و دعا کنیم . گاهی این مراسم تا سه ساعت هم طول میکشد و ما از شدت سرما بر خود میلرزیم.برادرم نمی گذارد بازی کنیم و فقط بلد است جلوی ما با همسرش حرفهایی بزند که ما از خجالت بمیریم . ما در اتاق خودمان آرام بازی میکردیم که جوزف آمد و با صدای قار قار مانندش گفت:- هنوز کفن ارباب خشک نشده.ساکت بنشینید و فکری به حال خودتان بکنید.هیث کلیف به من پیشنهاد کرد بجای نشستن و توپ و تشر های هیندلی را تحمل کردن به بیشه فرار کنیم ."در جای دیگری یادداشت کرده بود:" هیندلی نمی گذارد هیث کلیف با ما غذا بخورد و میگوید که من دیگر حق ندارم با او بازی کنم.جوزف هم که دائما با موعظه ما را از جهنم می ترساند و برایمان کابوس درست میکند ."هنوز مدت زیادی نبود که به خواب رفته بودم که خواب دیدم شاخه درخت کاج کنار پنجره ام به شیشه می خورد و آزارم میدهد . بلند شدم و رفتم که شاخه را قطع کنم ولی سردی دستی دست مرا محکم چسبید. سعی کردم دستم را عقب بکشم ولی صدای وحشتناکی گفت:-بگذار داخل شوم.پرسیدم :- تو کیستی؟او با صدای لرزانی جواب داد:- کاترین لینتون ! بگذار داخل شوم، بگذار داخل شوم.- چطور می توانم بگذارم؟ برای این کار باید اول دستم را رها کنی.و با این حیله دستم را داخل اوردم ولی صدای ناله و زاری اش عذابم میداد. او می گفت:- بیست سال است که سر گردانم.و شروع به فشار دادن پنجره کرد. از شدت وحشت فریادی زدم و از جا پریدم و سپس صدای پایی راشنیدم و دراتاق باز شد. هنووز می لرزیدم .آن کسی که آمده بود با صدای ملایمی که گویی انتظار پاسخ ندارد پرسید :- کسی آنجاست؟صدای هیث کلیف را شناختم .با دیدن من رنگ از رویش پرید.با عجله گفتم:- منم ! مهمان شما ! خواب بدی دیدم و فریاد کشیدم.او با عصبانیت و در حالی که بدنش می لرزید گفت:- چه کسی شما را به این اتاق آورد؟ همین الان اخراجش خواهم کرد.به سرعت مشغول لباس پوشیدن شدم و گفتم :- اگر این کار را بااو بکنید حقّش است چون مرا با جنّ و روحهای خانه شما محشور کرده است.هیث کلیف گفت:- چه میکنید ؟ هنوز ساعت سه بعد از نیمه شب است .بروید و بخوابید.- بخوابم؟ خواب از سرم پریده . من به حیاط میروم و تا صبح قدم میزنم و به محض این که هوا روشن شد می روم. دیگر از بیماری معاشرت شفا پیدا کرده ام.- به حیاط نروید چون سگها باز هستند .در راهرو قدم بزنید.صاحبخانه ام قطره اشکی را از گوشه چشمش پاک کرد و بی آنکه متوجه شود که من از در اتاق خارج نشده ام به طرف تختی که من روی آن خوابیده بودم رفت و گفت:- بیا ! بیا ! کاتی بیا ! کاترین عزیز تر از جانم . این دفعه دیگر به حرفم گوش بده.از اینکه کابوسم را برایش تعریف کرده و موجب رنج او شده بودم زجر میکشیدم .بی سرو صدا از پله ها پایین آمدم و به آشپز خانه رفتم .جوزف از نردبانی چوبی پایین آمد و من متوجه شدم که اتاق او زیر شیروانی است .مدتی بعد هیرتین ارنشاو وارد آشپزخانه شد در حالیکه دنبال خاک انداز میگشت تا برفها را از جلوی در کنار بزند و زیر لب یکریز فحش میداد. او با نگاه به من فهماند که بهتر است به اتاق نشیمن بروم .در آنجا هیث کلیف حسابی به خدمت زیلای بیچاره رسیده بود و زیلا در حالیکه در بخاری فوت میکرد اشکهایش را با گوشه پیش بندش پاک میکرد .حالا هیث کلیف عروسش را مخاطب قرار داده گفت:- تا کی باید به تو صدقه داد؟ در حالیکه همه کار میکنند تو دختره ی هرزه می نشینی و کتاب میخوانی.دختر جوان گفت:- دیگر کتاب نمی خوانم ولی هرچقدر هم فحش بدهی کار نخواهم کرد مگر آنکه دلم بخواهد .انها سر انجام از حضور من اندکی خجالت کشیدند و کوتاه آمدند. دعوت آنها را برای صرف صبحانه رد کردم و بمحض اینکه سپیده سر زد به راه افتادم .آقای هیث کلیف گفت که تا آن سوی بیشه زار همراه من خواهد آمد . مطمئنا اگر او همراهم نبود راه را گم کرده بودم چون همه نشانه هایی که هنگام امدن بر جا گذاشته بودم از بین رفته بودند .هنگامی که به چراگاه "تراش کراس گرنج" رسیدیم آقای هیث کلیف گفت:- دیگر امکان ندارد گم شوید.

جانی فرشته(قسمت آخر)

فصل یازدهم

درصبح کریسمس ، بابی مثل رعد و برق از پله ها پایین امد تا هدیه هایش را در زیر درخت پیدا کند.چند دقیقه بعد، شارلوت و پدر و مادرش هم به او و جانی ملحق شدند. جیم تمام وسایل ورزشی اش را که می دانست شارلوت می خواهد، برایش خریده بود. از جمله یک ماشین پرتاب توپ اوتوماتیک که شارلوت بتواند با ان تمرین ضربه و پرتاب کند. این چیزی بود که شارلوت واقعا به ان احتیاج داشت.
او برای الیس یک بلوز و ژاکت ست دیگر ، یک کت جدید و یک دستبند طلا خریده بود. الیس از همه ان ها خوشش امد. او برای جیم یک کیف چرمی زیبا و یک کاپشن جیر خریده بود. جیم هم از هدایایش خیلی خوشش امد.
بابی یک کوه کوچک اسباب بازی دریافت کرد. جانی به مادرش کمک کرده بود که ان ها را برای او بخرد. بابی عاشق تک تک اسباب بازی هایش شد و پنج دقیقه بعد، شروع به کار گذاشتن باتری در ان ها و دیدن طرز کارشان شد.
همه هدیه ها عالی از اب درامدند و همه شاد و خندان بودند. الیس به اشپزخانه رفت تا صبحانه مخصوص صبح کریسمس شان را که خاگینه موز بود درست کند که احساس کرد حالت تهوع دارد. می دانست که حالا علت بیماری اش ، اضطراب و هیجانی است که به خاطر ترس از رفتن جانی دارد. اما وقتی که صبحانه مورد علاقه ان ها را جلویشان گذاشت، سعی کرد به این موضوع فکر نکند... و وقتی که رو به سوی جانی کرد و چهره او را دید، متوجه شد که خسته به نظر می رسد... او ان قدر برای همه ان ها کار کرده بود که از پا درامده بود. اما وقتی که کنار مادرش ایستاد و به خاگینه موز نگاه کرد، در حال و هوای خوبی بود.
او گفت:
"کاشکی می توانستم بخورم،مامان."
دوباره مثل یک بچه به نظر می رسید. الیس به او تبسم کرد. او هم ارزو می کرد که جانی می توانست صبحانه مورد علاقه اش را بخورد... خیلی ارزوهای دیگر هم می کرد... این که جانی هرگز نمرده بود... که می توانست برای همیشه همین طوری با او بماند.... که او می توانست برای همیشه نگه اش دارد... اما می دانست که نمی تواند. این برای جانی منصفانه نبود. او باید به جایی که مقدر بود، می رفت. سرنوشتش این بود. سرنوشتی که به نظر الیس منصفانه نبود. این که او ان قدر زود و ان قدر جوان مرده بود و ان ها را برای همیشه ترک کرده بود.
جیم و شارلوت با هم در خوردن یک خاگینه شریک شدند. بابی یک سره حرف می زد. اسباب بازی های جدیدش و طرز سرهم کردن و کار کردن انها را برای همه توضیح می داد. جیم لبخند زنان نگاهش می کرد.
وقتی که بچه ها از اشپزخانه بیرون رفتند، جیم گفت:
"انگار بابی دارد تلافی وقت های از دست رفته را در می اورد؛ مگر نه؟"
جانی هنوز پشت میز اشپزخانه نشسته بود و از بوی خاگینه های مادرش لذت می برد. الیس امسال لب به ان ها نزده و فقط با ان ها بازی کرده بود . اما هیچ کس سر صبحانه متوجه این موضوع نشد به جز جانی .
جیم پرسید:
"فکر می کنی چه شد که دوباره شروع به حرف زدن کرد؟"
با تحسین و عشق همسرش را نگاه کرد. هرگز الیس را ان قدر زیبا ندیده بود . او پیش رفت و الیس را بوسید و دوباره پرسید:
"...حدس می زنی که چه چیزی باعث شد این کار را بکند؟"
برای او، این موضوع مثل ازادی نهایی بود. بابی پنج سال تمام بهای حماقت او را پرداخته بود؛ و حالا، سرانجام از وضعی که به نظر جیم و بقیه افراد خانواده یک مصیبت بود، ازاد شده بود . این بالاترین و برترین سعادت بود.
الیس به راحتی جواب داد:
"فکر می کنم یک معجزه رخ داد."
جیم هم با او مخالف نبود. فقط خوشحال بود که این معجزه رخ داده است.
سپس او رفت تا با شارلوت فوتبال تماشا کند. الیس در اشپزخانه می پلکید. سرانجام بابی هم در حالی که نیمی از اسباب بازی هایش را دنبال خودش می کشید، به طبقه بالا رفت.
وقتی که همه رفتند، جانی با نگرانی از مادرش پرسید:
"حالت خوبه، مامان؟"
"خوبم."
بیشتر از روی عادت این جواب را داد تا بر مبنای واقعیت. در واقع حالش خوب نبود اما نمی خواست جانی را نگران کند. می دانست که دوباره معده اش ناراحت است . احتمالا زخم معده اش عود کرده بود . ولی او به هیچ وجع خیال نداشت در این مورد چیزی به بقیه بگوید و کریسمس ان ها را خراب کند.
بنابراین ادامه داد:
"راست می گویم، چیزی نیست."
جانی با لحنی جدی گفت:
"من به اندازه تو مطمئن نیستم. بهتر است که فردا بروی دکتر."
الیس قول داد:
"اگر همین طوری بود، می روم."
ان ها بعد از ظهر دل انگیزی را به تلویزیون تماشا کردن و تنقلات خوردن، سپری کردند. ان شب ، الیس شام را هم طبق سنت هر ساله شان درست کرد. ژامبون مخصوص شام کریسمس . اما خودش اصلا اشتها نداشت و وقتی که غذا را روی میز گذاشت، یک کمی گیج به نظر می رسید. تمام بعد از ظهر به معجزات ارزشمندی که در زندگی شان رخ داده بود، فکر می کرد. معجزاتی که تعدادشان خیلی زیاد بود. دیگر برای جانی کاری باقی نمانده بود که بخواهد بکند. بکی بورسیه اش را گرفته بود و دوست پسری داشت که با او خوب و مهربان بود . پم با مرد شگفت انگیزی اشنا شده بود که عاشق او و بچه هایش بود و ان ها می خواستند ازدواج کنند. شارلوت و جیم خیلی به هم نزدیک شده بودند. بیشتر از ان چه که فکرش را می کرد. جیم دیگر مشروب نمی خورد. بابی شروع به حرف زدن کرده بود.... و او تقریبا سه ماه را با پسر نازنینش که ان قدر ناگهانی و سریع و بدون هیچ هشدار قبلی از دستش رفته بود سپری کرده بود. هر کدام از ان ها هدایای بسیار گرانبهایی به دست اورده بودند که مسیر زندگی شان را برای همیشه تغییر می داد. کاری برای انجام دادن باقی نمانده بود... و هر قدر که الیس بیشتر در این مورد فکر می کرد بیشتر مطمئن می شد که جانی به زودی می رود. این فکر ، قلب او را به درد می اورد.
بعد از شام، وقتی که او و جانی در اشپزخانه تنها شدند، او پرسید:
"داری می روی ... مگر نه؟"
روز طولانی و رخوت انگیزی سپری شده بود. حتی شارلوت و جیم مثل همیشه با ناراحتی و اندوه از نبودن جانی حرف نزده بودند . گویی همه چیز را پذیرفته بودند ... و جانی درست از ابتدا به بابی گفته بود که یک روز باید دوباره برود و فقط برای یک دیدار کوچک برگشته است.
او صادقانه پاسخ مادرش را داد:
"شاید مامان. وقتی که درست وقتش برسد، هردوی مان می فهمیم. گفتم که، ان موقع اماده خواهی بود."
خیلی مطمئن به نظر می رسید اما الیس از پاسخ او خوشش نیامد و مثل بچه های بهانه جو گفت:
"پس حالا وقتش نیست. چون من اماده نیستم... این خیلی خیلی درد اور است."
اشک هایش روی گونه هایش فرو چکیدند. جانی با اندوه نگاهش کرد.
"گریه نکن مامان. می دانی که راه دوری نخواهم رفت."
"من تو را این جا می خواهم . درست همان طوری که این مدت بودی ."
" می دانم مامان. من هم این را می خواهم . همه مان می خواهیم . اما من نمی توانم این کار را بکنم. ان ها این اجازه را به من نمی دهند مجبورم برگردم."
این چند ماه، یک هدیه استثنایی و نهایی بود . او بازوانش را دور مادرش حلقه کرد و الیس اشک ریزان گفت:
"برای ان ها که فرقی نمی کند. ما به تو احتیاج داریم... من به تو احتیاج دارم ... و بابی... و بابا و شارلی."
جانی خیلی ساده گفت:
"خیلی دوستت دارم مامان."
... و ناگهان الیس مفهوم حرف او را با تمام عظمتش دریافت. گویی ناگهان کلمات حجیم شده بودند و تمام احساس او را در خودشان جای داده بودند. ان قدر حجیم و بزرگ که به تصور نمی گنجیدند. کلمات او مثل ابری عظیم و نرم الیس را دربر می گرفتند و تمام ترس ها، نگرانی ها و دردهایش را تسکین می دادند. ترس هایی که درست از لحظه اول در وجودش بود.
او به جانی نگاه کرد و گفت:
"خسته به نظر می رسی... و می دانی که من هم خیلی تو را دوست دارم."
"بله، می دانم مامان؛ همیشه می دانستم."
الیس سرش را به نرمی تکان داد . ان ها برای لحظات طولانی ، همان طور در اغوش یکدیگر ماندند و بعد به ارامی از اشپزخانه بیرون رفتند تا ببینند بقیه کجا هستند و چه می کنند. همه ان پرو پیمان، خسته و خواب الوده به نظر می رسیدند. دقایقی بعد، همه ان ها با هم از پله ها بالا رفتند و در حالی که دوباره برای یکدیگر اروزی کریسمس شادی می کردند، راهی اتاق های خودشان شدند.
جیم و الیس خیلی زود به رختخواب رفتند. بچه ها هم خوابیده بودند. ان دو در کنار یکدیگر دراز کشیدند و در مورد کریسمس زیبایی که گذرانده بودند، حرف زدند. با وجود درد و اندوه ناشی از نبودن جانی، تقریبا به ان ها خوش گذشته بود. وقتی که جیم به این موضوع اشاره کرد، الیس احساس گناه کرد . چون فقط او و بابی می دانستند که جانی تمام ان مدت با ان ها بود.
جیم با صدایی نجوا گونه گفت:
"می دانی، احساس خوبی در مورد او دارم... گویی می دانم که جای خوبی است. نمی دانم چرا... اما این احساس را دارم."
در تاریکی در کنار یکدیگر دراز کشیده بودند. بازوی جیم دور الیس حلقه شده بود.
الیس اهی کشید.
"من هم همین طور."
... و بعد هر دو ساکت شدند و فقط همان طور پهلو به پهلوی هم دراز کشیدند. خیلی هم طول نکشید که جیم به خواب رفت اما الیس نمی توانست بخوابد. مهم نبود که چقدر خسته بود و چه روز طولانی ای را گذرانده بود، او کاملا بیدر بود. امشب فقط به جانی فکر می کرد... و خیلی بعد از نیمه شب، سرانجام از جایش برخاست و از اتاق بیرون رفت. خیال داشت به طبقه پایین برود و برای خودش یک فنجان شیر گرم درست کند تا اعصابش را با ان ارام کند و معده اش را التیام بخشد. به محض این که او از اتاقش بیرون رفت و قدم به راهرو گذاشت، جانی را دید که از اتاق شارلوت بیرون می امد. او یک مدت طولانی با شارلوت بود و دستش را در خواب گرفته بود... و حالا شارلوت با رویای او لبخند می زد.
او قبل از ان در اتاق بابی بود . ان ها گفتگوی طولانی ای با هم داشتند... در مورد مفهموم مرگ و رفتن و نگه داشتن کسانی که به ان ها عشق می ورزیم در قلب خویشتن...
بابی از او پرسیده بود:
"دوباره می خواهی بروی، مگرنه؟"
اما او در این مورد نگران به نظر نمی رسید. گویی خوب این را می فهمید. هر چند که خیلی بچه بود.
جانی پاسخ داده بود:
"بله."
همیشه با او صادق بود.
"دوباره برمی گردی؟"
با چشمانی از هم گشاده برادرش را نگاه می کرد.
"شاید... اما این طور فکر نمی کنم."
بابی گفت:
"متشکرم که به من کمک کردی دوباره حرف بزنم."

ان دو برای لحظات طولانی یکدیگر را در اغوش کشیده بودند. بابی برای همیشه برادرش را به خاطر می سپرد. در واقع او از بسیار جهات شبیه جانی بود. جانی داشت در این مورد با مادرش حرف می زد که هردوی شان به سمت پله ها به راه افتادند. اما جانی جلوی در اتاق خودش ایستاد و بعد به ان جا رفت تا نگاه دیگری به همه چیز بیندازد. می دانست که دلش برای همه ان چیزها تنگ می شود. او در راه پایین رفتن از پله ها به مادرش گفت که یادش باشد وقتی که بابی به قدر کافی بزرگ شد، کاپشن ورزشی تیمش را به او بدهد. شارلوت هم می توانست در این خلال، ان را قرض بگیرد. به محض این که جانی این حرف را زد، اشک در چشمان الیس حلقه زد . دوباره وقت خداحافظی فرا رسیده بود . الیس یادش می امد که دفعه اول به هیچ وجه حاضر نبود با او خداحافظی کند. شاید او به همین دلیل به نزد ان ها برگشته بود. چون الیس اجازه رفتن را به او نداده بود. یا شاید او برگشته بود تا ترتیب کارهای ناتمام را بدهد. کارهایی که همه شان را تمام کرده بود. همه چیز به خوبی جفت و جور شده و همه کار به درستی به انجام رسیده بود. درست مثل بقیه کارهایی که جانی در عمرش کرده بود. او ظرف سه ماه کارهای زیادی برای همه انجام داده بود. الیس نمی توانست ان همه خوشبختی را نادیده بگیرد.

جانی به تماشای مادرش ایستاد تا او شیر را گرم کرد و سپس با او پشت میز اشپزخانه نشست تا ان را نوشید. وقتی که الیش شیرش را تمام کرد، به او چشم دوخت. حالا می دانست که چرا تمام شب نتوانسته بود بخوابد. جانی داشت می رفت. الیس حتی نمی خوانست خودش را راضی کند که در این مورد با او حرف بزند. واقعا که دردناک بود. اما جانی همان طور که به او نگاه می کرد، سرش را تکان داد.
"این طوری اش نکن، مامان. بگذار این بار بروم. من این جا با تو خواهم بود... همیشه... حتی وقتی که نمی توانی مرا ببینی."
"دلم برای حرف زدن با تو تنگ می شود. اخر من باید بدون تو چه کار کنم؟"
چشمانش پر از اشک بودند. جانی به او تبسم کرد و او را در اغوش کشید.
"سرت با بابا و دیگران شلوغ خواهد بود."
کمی بعد، هر دوی شان از جا برخاستند. الیس تمام عشق و احساسی را که از لحظه تولد جانی نسبت به او داشت، در نگاهش ریخت و به او گفت:
"دوستت دارم، جانی ."
"من هم تو را دوست دارم، مامان... بیشتر از ان چه بتوانی بفهمی... و بیشتر از ان چه بتوانم به تو بگویم... و تا به حال گفته ام."
"تو پسر خوبی هستی و من واقعا به تو افتخار می کنم... و همیشه خواهم کرد."
"من هم به تو افتخار می کنم."
... و سپس به سوی او چرخید. گویی چیزی را فراموش کرده بود. او یک جعبه مستطیلی شکل کوچک که با دستپاچگی کادویش کرده بود، از جیبش دراورد و ان را در دست مادرش گذاشت.
"این برای تو و بابا است. قرار است که شما را برای مدتی بسیار بسیار طولانی خوشحال نگه دارد. در تمام زندگی تان... امیدوارم."
"چی هست؟ می شود حالا بازش کنم؟"
کنجکاو شده بود . اما جانی با لحنی محکم گفت:
"نه. بعدا این کار را بکن."
الیس جعبه را در جیب ربدوشامبرش گذاشت.
سپس جانی به ارامی به سوی در به راه افتاد. الیس به دنبالش بود. ان ها یک مدت طولانی ان جا ایستادند و به شب خیره شدند... وبعد یکدیگر را در اغوش کشیدند. جانی بازوانش را دور مادرش حلقه کرده بود و سخت او را به خود می فشرد . درست مثل وقتی که بچه بود. الیس احساس می کرد شیر گرمی که نوشیده بود، گرمش کرده است... احساس ارامش و خستگی و یک جور راحتی عجیب .جانی مدت طولانی او را در اغوش خوش نگه داشت و بعد دو گونه اش را بوسید. الیس هم برای اخرین بار او را بوسید... و بعد، جانی به سوی شب به راه افتاد. الیس در چهارچوب در ایستاده بود و دورشدنش را تماشا می کرد. می خواست جلوی او را بگیرد یا به دنبالش بدود، اما می دانست که نمی تواند. جانی یک بار برگشت و او را نگاه کرد و لبخند زد. الیس هم به او تبسم کرد. اشک هایش روی گونه هایش فرو می چکیدند. اما این بار اندوه و غصه اش فرق می کرد. این بار دردش مخلوط با لذت و عشق بود... و سپاسگزاری به خاطر تمام کارهایی که جانی برای ان ها کرده بود. او یک لحظه چشم هایش را برهم زد تا پرده اشکش را کنار بزند... و جانی رفته بود... به ارامی ، به اغوش شب... به جایی که الیس نمی توانست به دنبالش برود.
او یک مدت طولانی در چارچوب در ایستاد و بعد، به نرمی در را بسن. باورش خیلی سخت بود که جانی رفته بود... غیرممکن... و به همان سختی دفعه اول. اما حق با او بود. این بار فرق می کرد. الیس از همین حالا دلش برای او تنگ شده بود و مطمئن نبود که ان طور که او می گفت اماده باشد. در واقع وقتی که به اتاق خودش برگشت، قلبش مالامال از جانی و فکر او بود... و وقتی که به جیم که خواب بود نگاه کرد، دانست که جانی همیشه با ان ها خواهد بود.
سپس او ربدوشامبرش را در اورد که به رختخواب برود که ناگهان به یاد هدیه کوچک جانی افتاد. او به حمام رفت و چراغ را روشن کرد و جعبه را باز کرد .... و به محض این که ان کار را کرد، زیر خنده زد. هدیه احمقانه ای بود. فقط یک جک، نه یک چیز مهم. هدیه جانی، یک نوار سنجش حاملگی بود. از همین چیزهایی که در داروخانه ها زیاد می بینی . چیزی شبیه به یک پیغام از سوی ، که به الیس می گفت کاری بکند که او و جیم سال ها در موردش فکر نکرده بودند . ان ها قبلا می خواستند یک بچه دیگر هم داشته باشند. اما بعد از تصادف بابی به این نتیجه رسیده بودند که نمی توانند این کار را بکنند.
... و الیس در حالی که نوار را در دست گرفته بود، احساس می کرد که صدای جانی را در سر خودش می شنود...که به او می گفت از ان استفاده کند...
"برو جلو، مامان... برو جلو... این کار را بکن."
کلماتش به قدری واضح بودند که گویی خودش هنوز ان جا ایستاده بود. الیس متعجب بود که ایا او هنوز ان جاست یا نه... اما دیگر نمی توانست او را ببیند یا صدایش را بشنود. فقط می توانست احساسش کند... در قلب خودش. سه ماه گذشته، خیلی عجیب و باور نکردنی بودند. اما الیس می دانست که برای همیشه ان را گرامی خواهد داشت. او همان طور که به این موضوع فکر می کرد، ناگهان به یاد بدحالی های چند روز اخیرش افتاد. حالت هایی که فکر می کرد مربوط به زخم معده اش باشد. شاید جانی با هدیه احمقانه اش واقعا می خواست به او پیغامی بدهد؟! مگر می شد که چنین اتفاقی افتاده باشد؟ اگر چه دیوانگی محض به نظر می رسید، اما الیس تصمیم گرفت که تست حاملگی را انجام بدهد.
... و پنج دقیقه بعد ، در حالی که نوار را در دست گرفته بود و نتیجه ان را می خواند، دوباره صدای جانی را به وضوح در سرش شنید. جانی با او بود... همیشه بود... و همیشه با او می ماند... هم خودش و هم هدیه اش به او... معجزه جانی برای او، فقط دیدارش نبود. زندگی جدیدی در بطن او وجود داشت و در جدیدی به رویش باز شده بود. او می توانست جانی را درست در کنار خودش حس کند. یک زندگی به پایان رسیده بود و یکی دیگر داشت شروع می شد... و جانی ، پسری که ان قدر عاشقش بود، هرگز از پیشش نمی رفت. پسرش با روح بزرگ و لطیفش ، برای همیشه در قلب او می ماند...


پایان

جانی فرشته(قسمت 10)

فصل دهم


دسامیر ، برای همه ان ها ماه شلوغی بود. کارجیم روبه راه بود. علاوه بر دو مشتری جدید چند ماه قبلش ، سه مشتری جدید دیگر هم پیدا کرده بود و ناگهان به نظر می رسید که بار کاری اش ده برابر شده است. الیس مطئن نبود که بهتر شدن کار او ربطی به ترک کردنش داشته باشد. اما این را می فهمید که او خیلی سخت تر از قبل کار می کرد و پول بیشتری هم به دست می اورد. سال ها بود که الیس او را ان قدر راحت ندیده بود. حالا حتی گهگاهی بعد از ظهرها مرخصی می گرفت یا حداقل زودتر از سرکار برمی گشت تا به دیدن مسابقات شارلوت برود. او تبدیل به بزرگترین مغلم و مشوق شارلوت شده بود و اغلب اورا راهنمایی می کرد... و حالا، حتی بیشتر از ان وقت ها که در مورد قابلیت های جانی حرف می زد، در مورد منحصربه فرد بودن شارلوت داد سخن می داد.

شارلوت در اوج خوشی بود. او تازه پانزده ساله شده بود و روزنامه محلی عکسش را در صفحه ورزشی انداخته بود. ناگهان پسرها توجه بیشتری به او نشان می دادند. خودش هم از یکی بدش نمی امد. یک پسر در تیم بسکتبال پسران. اما این روزها بیشتر از هر چیز به همراهی و تائید پدرش دل خوش بود. گویی تلافی تمام ان سال هایی را که پدرش او را نادیده گرفته بود، در می اورد. جیم در جلساتش در انجمن ترک الکلی های ناشناس ، باافتخار در مورد شارلوت صحبت کرده بود. وقتی که او به مرحله نهم ترک رسید، یک شب با گریه از شارلوت خواست که او را به خاطر گذشته ببخشد. شارلوت از حیرت بر جای خودش خشک شد. پدرش توضیح داد که هرگز فکر نمی کرد که او با این که دختر بود ، قهرمان خوبی باشد. حالا اگر قهرمان هم نبود، جیم عاشقش بود و افسوس می خورد که ان قدر گنگ بوده که ان همه سال از او غافل بوده است. او برای تمام دفعاتی که شارلوت را ناامید کرده، او را نادیده گرفته، از جانی قدر دانی کرده و به او هیچ توجهی نکرده بود، از او عذر خواهی کرد . عذر خواهی او پیوندی محکم بین او ان دو به وجود اورد . پیوندی که قبلا هرگز وجود نداشت.

روزی که جیم بار قلبش را با عذر خواهی از شارلوت سبک کرد، اروز می کرد که یک رز بتواند این کار را با بابی هم بکند. اما هنوز هم وقتی با او حرف می زد، احساس عجیبی داشت. فقط نگاه کردن به بابی ، موجی از حس گناه را به خاطر ان تصادف به وجودش بازمی گرداند؛ چون شب تصادف، مست بود.

الیس نهایت لذت را از رابطه جدید جیم و شارلوت می برد. او وجانی اغلب در این مورد با هم صحبت می کردند. بزرگترین معجزه زندگی ان ها، یعنی رفتن به انجمن ترک الکلی های ناشناس ، به وقوع پیوسته بود و الیس بدون تردید و بدون پرسیدن از جانی می دانست که او در این کار سهیم بوده . همان طور که در باز شدن قلب جیم به روی شارلوت بعد از این همه سال ، سهیم بود.

یک روز ، وقتی که جانی به مادرش در لباس شستن کمک می کرد، الیس گفت:

"واقعا که عالی بود. یک معجزه . با در واقع، دو معجزه."

جیم دست از مشروبخواری برداشته بود و رابطه ای با شارلوت پیدا کرده بود که قبلا به هیچ وجع نداشت. رابطه ای مبنی بر عشق و محبت و تائید و تصدیق.

... و حرف زدن دوباره بابی ، معجزه دیگری بود که فقط جانی می توانست ترتیبش را بدهد. هر چند که بابی هنوز به جز با جانی و مادرش ، با هیچ کس دیگر حرف نمی زد. اما جانی می گفت که هر وقت او اماده شود، قطعا این کار را می کند. او فکر می کرد که بابی اول باید بیشتر به خودش مطمئن شود... و همه چیز حاکی از ان بود که ان لحظه ، هر روز نزدیک و نزدیکتر می شود . او حالا خیلی بیشتر از قبل لبخند می زد، بیشتر از اتاقش بیرون می امد، بیشتر در جمع خانواده بود و در مدرسه هم بیشتر و بهتر کار می کرد. وقتی که او با جانی و مادرش بود، مدام حرف می زد. گویی یک میلیون حرف و داستان برای گفتن و تعریف کردن، داشت.

ان شب ، وقتی که الیس شروع به پختن یک پای سیب برای شام کرد، جانی از او پرسید:

"تو چه ، مامان؟ تو واقعا از خدا چه می خواهی و چه اروزیی داری؟"

الیس هیچ وقت چیزی برای خودش نمی خواست. او رویش را به سوی جانی گرداند و گفت:

" تو را ... اروز می کردم که تو می توانستی برای همیشه برگردی..."

اما هر دوی ان ها می دانستند که چنین چیزی غیر ممکن است . مسلما اگر او می توانست، خودش این کار را می کرد.

الیس ادامه داد:

"... خیلی خوشحالم که یک مدت برگشتی ."

دو ماه بود که او برگشته بود و وقتی که الیس دور وبرش را نگاه می کردف می دید که تمام معجزاتی که او می توانست به خاطرشان برگشته باشد، صورت واقعیت به خود گرفته بود... و این بیشتر نگرانش می کرد. وقتی که کار او تمام می شد، دوباره ان ها را ترک می کرد. ان ها هیچ وقت در این مورد حرف نمی زدند، اما حالا الیس احساس می کرد که کار جانی تقریبا به اتمام رسیده است.

او با نگرانی پرسید:

"تو که ناگهان و بدون مقدمه ناپدید نمی شوی ... می شوی؟"

داشت روی خمیر پای سیبی که می خواست برای شام بپزد وردنه می کشید.

جانی به ارامی پاسخ داد:

"نه ، مامان... به تو خواهم گفت، من این کار را با تو نمی کنم."

جان سالم به در بردن از شوک ناگهانی او برای الیس به قدر کافی سخت بود و حتی نمی توانست تصورش را هم بکند که دوباره در ان شرایط قرار بگیرد... واقعا تحملش را نداشت.

جانی فکر او را خواند و ادامه داد:

"این بار اماده خواهی بود."

الیس با صدایی گرفته گفت:

"هرگز برای رفتن تو اماده نخواهم بود.(اشک در چشمانش حلقه زد.) تنها ارزویم این است که بتوانی این جا بمانی ... همین طوری... برای همیشه..."

جانی پیش رفت و بازوانش را دور او حلقه کرد.

"می دانی که اگر می توانستم، می ماندم. اما قول می دهم که تا وقتی که مجبورم بروم، کاملا اماده هستی ، مامان. این بار به هیچ وجع مثل ان دفعه نیست."

الیس از به یاد اوردن خاطره درد و اندوه جانکاه روزهای اول پس از مرگ جانی ، به خود لرزید... از به یاد اوردن ان وحشت و سرگشتگی .. و ناباوری.

او به نرمی گفت:

"ما خیلی خوش شانس بودیم که دو ماه رابا تو داشتیم..."

خدا را از صمیم دل به خاطر موهبتی که با او ارزانی کرده بود شکر می کرد.

"... حالا تمام کارهایی را که به خاطرشان برگشته بودی ، انجام داده ای ؟"

جانی گفت:

"فکر نمی کنم..."

نامطمئن می رسید. هرگز درست نفهمیده بود که اصلا برای چه امده است؛ اما راحت می شد نتایج خوب کارهایش را دید. یک احساسی به او می گفت که یک یک ان اتفاقات خوب ، کار خودش بوده است. او هرگز طرح خاصی نمی ریخت ، اما یک طورهایی احساس می کرد که هر روز باید چه کاری صورت بگیرد و به چه چیزهایی احتیاج است.

او ادامه داد:

".... گمان می کنم وقتش که برید هردوی مان می فهمیم."

... و هر دوی شان می دانستند که« وقتش» زیاد دور نیست. حالا الیس با نگاه کردن به او ، یک حالت روحانیت خاصی را احساس می کرد.

او وحشتزده پرسید:

"وان وقت ناگهان محو می شوی؟"

جانی جواب داد:

"گفتم که مامان، من این کار را با تو نمی کنم."

ناگهان خیلی بزرگتر از سنش به نظر می رسید.

"... ان ها چنین انتظاری از من ندارند."

او را برای بهبود زخم ها فرستاده بودند، نه برای اسیب رساندن و ناراحت کردن.

الیس که کمی خیالش راحت شده بود ، گفت:

" خوبه . خیلی فرق می کند که ادم از قبل همه چیز را بداند."

"فکر می کنم که وقتی «وقتش» برسد، هر دوی مان می فهمیم."

اما الیس از همین حالا ان احساس را داشت.(حتی اگر جانی نداشت.) جیم بعد از سال ها الکلی بودن، دست از مشروب خواری برداشته و ترک کرده بود؛ او و شارلوت پیوندی پیدا کرده بودند که قبلا هرگز ان را نداشتند و او حالا پای ثابت فعالیت های ورزشی شارلوت شده بود و تقریبا به تمام مسابقاتش می رفت؛ و بابی داشت دوباره حرف می زد، حتی اگر این موضوع هنوز مخفی بود.

جانی گفت:

"فکر می کنم هنوز چند کار این جا دارم."

الیس پوزخندزنان گفت:

"خب، لطفا اصلا عجله نکن. شاید بتوانی یک خرده بیشتر طولش بدهی ."

جانی خندید.

"قول می دهم . تا جایی که بتوانم ارام پیش بروم ، مامان."

الیس زیرگوش او زمزمه کرد:

"خیلی دوستت دارم... خیلی ، خیلی..."

ان روز عصر جانی به دیدن بکی رفت. اوضاع در خانه ان ها هم خوب پیش می رفت.

بکی مرتب بوز را می دید و حالا هر وقت الیس بکی را می دید ، احساس می کرد که سرحال و شاد است. او دیگر مثل چند ماه قبل ، تیره روز و افسرده به نظر نمی رسید. حالا بیشتر می خندید و خیلی ارام تر شده بود . درست مثل پم. رابطه عاشقانه او و گوین در طول تعطیلات شکوفا شده بود و گوین از نقل مکان کردن به ان جا حرف می زد. می خواست به پم نزدیک تر باشد.

یک روز عصر ، الیس با جانی درخت کریسمس را تزئین می کرد. نوار سرود کریسمس پخش می شد و او و جانی با هم اواز می خواندند که جیم زودتر از همیشه از سرکار به خانه امد . یادش رفته بود چند پرونده را از خانه ببرد و تصمیم گرفته بود که زودتر بیاید و در خانه، روی ان ها کار کند. وقتی که او دید الیس دارد درخت را تزئین می کند و با خودش اواز می خواند ، لبخند زد.

"چطور ان ستاره را نوک درخت گذاشتی؟"

توضیح دادنش سخت بود و الیس فقط گفت که وقتی پستچی امد ، برای این کار به او کمک کرد. جیم با خرسندی او را نگاه کرد. جانی هرهر می خندید. تمام تزئینات بالای درخت را او برای مادرش انجام داده بود . درست مثل هر سال.

جانی به شوخی گفت:

"عجب دروغی از خودت دراوردی؟"

الیس خندید... و وقتی که فکر می کرد جیم صدایش را نمی شنود، چیزی به جانی گفت. اما وقتی که جیم دوباره به اتاق نشیمن برگشت، اخم کرده بود.

"باید برای این حرف زدن تو با خودت یک فکری بکنیم. شاید بهتر باشد به یکی از این کلاس های درمانی بروی . شارلوت هم برایت نگران است و فکر می کند که این وضعت به خاطر جانی است."

"فکر می کنم حق با اوست... می شود این طور گفت... اما فکر می کنم درست شود."

می ترسید که به زودی «درست» شود. وقتی که جانی می رفت، کسی نبود که بخواهد با او حرف بزند. به هر حال، این طوری نه. البته جیم و بچه ها بودند اما جانی همیشه همدمش بود . هنوز هم بود حالا حتی بیشتر از همیشه.

او ادامه داد:

"فکر می کنم فقط برایم عادت شده."

جیم با یک دسته پرونده و کیف دستی اش به اتاق دیگر رفت. او هنوز روی ان ها کار می کرد که شارلوت از مدرسه برگشت و الیس به دنبال بابی رفت. جانی را هم با خودش برد. ان ها در راه مدرسه بابی با یکدیگر حرف می زدند. جانی به حرف های پدرش در مورد حرف زدن مادرش با خودش خندید.

الیس لبخندزنان غرغر کرد:

"تا وقتی که تو بروی ، همه مطمئن می شوند که من دیوانه ام."

جانی گفت:

"این که چیز بدی نیست..."

به صندلی عقب تکیه داد و پاهایش را از پنجره به بیرون اویزان کرد. او حتی از پدرش قدبلندتر بود.

"... ان وقت می توانی هر کاری دلت می خواهد بکنی .«خانم پیترسون دیوانه». می تواند خیلی راحت باشد، مامان. جالب هم به نظر می رسید."

"نه برای من. نمی خواهم مردم فکر کنند به سرم زده."

اما این فرم «دیوانگی» خیلی هم خوب بود. بودن با جانی ... یک زنجیره مداوم ازعشق، لذت و خنده و شادی.

جانی طی چند ماه اخیر برداشت عمیقی نسبت به همه چیز پیدا کرده بود. حالا پدرش را بهتر از همیشه درک می کرد؛ احساسات و احتیاجات بابی را، حتی بدون کوچکترین تلاش ، می فهمید؛ می توانست مستقیما قلب شارلوت را نگاه کند و تمام افکار او را بخواند؛ و از همیشه به مادرش نزدیکتربود. گهگاهی ان ها فکر یکدیگر را می خواندند و بی ان که دیگری چیزی گفته باشد، می فهمید که چه می خواهد بگوید. قبلا هم می توانستند این کار را بکنند. اما حالا ارتباطشان خیلی قویتر شده بود. پیوند ان ها ناگسستی بود. مخصوصا حالا... الیس می دانست که این بار اگر او برود، مثل دفعه قبل احساس نخواهد کرد که او را از دست داده است. در ان لحظه هم هر دوی ان ها به همین می اندیشیدند. ان دو به هم تبسم کردند و سرشان را تکان دادند. همان موقع بابی از مدرسه بیرون امد. یک جعبه پر از کاردستی های تزئینی که در کلاس هنر درست کرده بود، دستش بود.

الیس گفت:

"چه به موقع!..."

او را قبل از سوار شدن و نشستن در صندلی عقب با جانی ، بوسید.

"... من و جانی امروز درخت را تزئین کردیم."


بابی پرسید:

"چه شکلی شده؟"

چشمانش برق می زدند.

الیس جواب داد:

" عالی شده، اما حالا با چیزهای قشنگی که تو درست کرده ای ، قشنگ تر می شود."

عاشقانه به او تبسم کرد. او هم به اندازه جانی برایش عزیز بود، فقط با جانی فرق می کرد. شارلوت را هم تحسین می کرد . اما جانی تا ابد بخشی از روحش بود.

بابی پرسید:

"دوستشان داری ، مامان؟"

جعبه کاردستی هایش را بالاگرفت.

"البته، عزیزم. به محض این که به خانه برسیم، ان ها را روی درخت نصب می کنیم."

هنوز دو هفته تا کریسمس مانده بود و همه افراد خانواده یک عالم کار داشتند. جیم داشت برنامه ریزی می کرد که یک مهمانی کریسمس در دفترش بدهد. باید به حسابرسی های پایان سال مشتری هایش هم می رسید. شارلوت هم اخرین بازی های فصل را انجام می داد. قرار بود او در یک بازی خیلی مهم شرکت کند که هم خودش و هم پدرش سخت انتظارش را می کشیدند. قرار شده بود که بابی در نمایش مدرسه شان یک فرشته بشود. او باید بالهایش را به هم می زود و روی صحنه راه می رفت. به خاطر وضع بخوصش به او نقشی داده بودند که نیازی به حرف زدن نداشته باشد. ولی به هر حال او نقشی در ان نمایش داشت. الیس لباس او را همان هفته تمام کرده بود.

ان ها ، ان سال مهمانی کریسمس نمی دادند، اما از ادامزها دعوت کرده بودند که شب عید کریسمس به خانه ان ها بیایند. قرار بود پم، گوین را هم بیاورد. گوین یک هفته مرخصی گرفته بود تا تعطیلات را با پم و بچه هایش سپری کند.

وقتی که سروکله ان ها در شب عید کریسمس پیدا شد، همگی در حال و هوای خوبی بودند. الیس برای همه «اگ ناگ»* خانگی درست کرد. برای دیگران با الکل و برای جیم بدون الکل. جیم ان قدر سرزنده و خوش خلق بود که پم گفت به سختی او را شناخته . او و گوین بلافاصله نوشیدنی هایشان را

--------------------------------------------------------------

مشروب حاوی تخم مرغ و شیرو شکر *

Egg nog



خوردندو جیم ظرف چند دقیقه بحث قهرمانی های شارلوت را پیش کشید. همان طور که قبلا در مورد جانی حرف می زد. الیس همان طور که به حرف های او گوش می کرد، به فکر فرو رفت. این دقیقا همان چیزی بود که شالوت از او می خواست و ان همه انتظارش را کشیده بود. زندگی او از وقتی پدرش برای اولین بار به دیدن بازی اش رفت، از زمین تا اسمان فرق کرده بود.

تنها کسی که ظاهرا هنوز هیچ تغییری نکرده بود، بابی بود. هنوز هم جیم نمی توانست با او کوچکترین ارتباطی برقرار کند. بابی فقط وقتی به زندگی برمی گشت که با مادرش و جانی تنها بود. ان موقع بود که با سرعت یک مایل در دقیقه حرف می زد! گویی می خواست جبران وقت های از دست رفته را بکند.

ان شب بکی خیلی خوشگل شده بود. یک پیراهن مخمل مشکی و کفش های پاشنه بلند پوشیده بود. ان کفش ها را گوین برایش خریده بود. او واقعا با پم سخاوتمند بود و به او در نگهداری بچه ها خیلی کمک می کرد و از خرید کردن برای بچه ها و سروکله زدن با ان ها لذت می برد. او خودش بچه نداشت و ان ها همان خانواده ای بودند که همیشه ارزویشان را داشت و هرگز نتوانسته بود داشته باشد.

او و پم تا پایان شام صبر کردند تا یک چیزی را اعلام کنند. گوین لیوانش را به سلامتی همه ان ها بالا برد و برای همه پیترسون ها و ادامزها، اروزی یک کریسمس زیبا و شاد را کرد. کوچکترین برادر بکی قاه قاه خندید و گفت که این رسم ها دیگر کهنه شده اند. اما این حرف را چنان با خوش خویی زد که معلوم بود چقدر با گوین صمیمی است . همه ادامزها واقعا او را دوست داشتند. پم هم همین طور. او عاشق گوین بود. شاید نه به اندازه ای که بعد از ان همه سال و پنج بچه، مایک را دوست داشت؛ اما خیلی بیشتر از ان چه برای یک زندگی مشترک کافی باشد. ان ها موقع خوردن قهوه و دسر به حاضرین گفتند که می خواهند در ماه ژوئن ازدواج کنند. یک کمی وقت می خواستند تا یک خانه پیدا کنند . گوین پیشنهاد کرده بود که بچه ها را به یک مدرسه بهتر بفرستد و شهریه شان رابپردازد. بهترین چیزها را برای ان ها و برای پم می خواست. یا لااقل بهترین چیزهایی که از دست او برمی امد. او ادم خیلی سخاوتمندی بود.

پیترسون ها با ان ها تبریک گفتند. الیس از گوشه چشمش به جانی نگاه کرد . او در کنار درخت کریسمس روی زمین نشسته بود و ان ها را تماشا می کرد. طبق معمول نمی توانست چشمانش را از بکی بگیرد. بکی دوست داشتنی تراز همیشه به نظر می رسید و دوباره مثل روزهای قدیمش شده بود. هر چند که هر وقت در مورد کارهایی که با جانی کرده بود، حرف می زد، غم غریبی در چشمانش موج می زد. اما او هنوز خیلی جوان بود و یک عمر را پیش روی خودش داشت. جانی این را می دانست و احساس می کرد که بکی حالا می تواند بدون او خوشبخت باشد.

الیس از بکی پرسید:

" تو چطور ؟ خیال نداری ازدواج کنی؟"

شوخی می کرد. جانی از اتاق نشیمن فریاد کشید:

" امیدوارم نکند! او خیلی جوان است!"

بابی زیر خنده زد . بقیه با حیرت نگاهش کردند و او بلافاصله خودش را جمع و جور کرد و دوباره ساکت شد. الیس با نگاه با او هشدار داد و چند دقیقه بعد به اتاق نشیمن رفت تا جانی را سرزنش کند.

"نکند تو هم «اگ ناگ» خورده ای؟! منظورت از این که ان طور داد می زنی چیه؟"

"هیچ کس به جز تو و بابی نمی تواند صدای مرا بشنود، مامان. پس می توانم هر قدر دلم می خواهد، داد بزنم و اواز بخوانم و کله معلق بزنم."

این را گفت و چنان کله معلق زد که نزدیک بود به میز قهوه بخورد .الیس لبخند زنان گفت:

"فکرکنم باید یک کمی تمرین کنی!"

سرش را تکان داد و به نزد دیگران برگشت. جانی داشت روی زمین، شنا می رفت و با صدای بلند اواز می خواند.

جیم به ارامی از الیس پرسید:

"ان جا چه کار داشتی ؟"

وقتی که او به ان اتاق رفت، پم متوجه شد که هنوز هم با خودش حرف می زند و شارلوت گفت که مادرش حالا تقریبا همیشه ، هر وقت که در اشپزخانه با اتاق خودشان تنها است، این کار را می کند. او طوری حرف می زد که گویی با یک دوست عزیز ، گرم گفتگو است.

جیم به نرمی گفت:

"فکر می کنم که تصور می کند دارد با برادرت حرف می زند."

اما خودش بیشتر از همه نگران او بود. الیس عاقل و متعادل به نظر می رسید، ولی همه می فهمیدند که هنوز زخم هایش بهبود نیافته اند... زخم هایی که در اثر مرگ جانی برداشته بود... و شاید هرگز بهبود نمی یافتند . مخصوصا اگر این طوری به حرف زدن با او ادامه می داد... و مخصوصا که این، اولین کریسمس ان ها بدون او بود.

وقتی که جیم از الیس پرسید که در ان اتاق چه کار می کرد، او با بی خیالی جواب داد:

"رفتم که مطمئن شوم همه چراغ های درخت روشن هستند."

توضیح قانع کننده ای به نظر می رسید، اما به هیچ وجع صدای نجوای او را که جیم از راهرو شنیده بود، توجیه نمی کرد. جیم فقط امیدوار بود که او سرانجام همه چیز را بپذیرد و دوباره تعادلش را بازیابد. حالا خیلی بیشتر از قبل نسبت به او احساس نزدیکی می کرد.

بعد از ان ، همه در مورد عروسی پم و گوین و سایر برنامه هایشان صحبت کردند. ان ها دقیقا نمی دانستند که چه جور خانه ای می خواهند. وقتی که ان را پیدا می کردند و برای خودشان درستش می کردند، هم پم و هم گوین خانه هایشان را در ان جا و لس انجلس می فروختند و به خانه جدیدشان نقل مکان می کردند. بچه ها از این که می خواسند از خانه قدیمی شان بروند، غمگین بودند؛ اما به هر حال به ان ها قول داده بود که تابستان اینده برایشان یک قایق تفریحی بخرد.

کمی که گذشت، پم رو به سوی بکی کرد و به او گفت که خبرهایش را به ان ها بدهد. بکی با کم رویی به همه نگاه کرد و یک لحظه رنگش سرخ شد. جانی با وحشت به او چشم دوخت. از اتاق نشیمن بیرون امده بود و روی یکی از صندلی های خالی پشت میز نشسته بود . خواهر و برادرهای بکی با بابی و شارلوت به اتاق شارلوت رفته بودند.

جانی وحشتزده پرسید:

"او که نمی خواهد عروسی کند،مامان... می خواهد؟!"

نه این که می توانست با می خواست که جلوی او را بگیرد، اما یک جورهایی دوست نداشت که او با کس دیگری باشد. هنوز نه... هر چند که می دانست بلاخره باید همه چیز را بپذیرد. او می خواست که بکی شاد باشد، اما هنوز هم هر وقت به این فکر می کرد که باید برای همیشه از زندگی او بیرون برود، غمگین می شد. او خودش بوز را به بکی معرفی کرده بود و اصلا نمی خواست مانع خوشبختی او شود... ولی هنوز هم هر وقت به او نگاه می کرد، دلش می خواست بازوانش را، حداقل برای اخرین بار ، دور او حلقه کند. اما از ان جایی که بکی نمی توانست او را ببیند، نمی توانست این کار را بکند. او گهگاهی دست بکی را می گرفت. اما بکی به هیچ وجع ان را احساس نمی کرد.... تنها کسانی که می توانستند او را بغل کنند و ببوسند، مادرش و بابی بودند و او حتی نمی توانست حدسش را بزند که اگر بکی هم می توانست او را مثل ان ها ببیند، چه می شد. شاید به همین دلیل چنین اجازه ای را به او نداده بودند . این طوری ، وقتش که فرا می رسید، رفتن برایش خیلی سخت تر می شد.

الیس پرسید:

"خبرهای تو چه هستند، بکی؟"

حالت جانی طوری بود که گویی دارد منفجر می شود.

بکی محجوبانه گفت:

"موفق شدم بورسیه بگیرم. در دانشگاه UCLA .ژانویه شروع می کنم. بوز هم ان وقت برمی گردد. واقعا به من برای گرفتن بورسیه کمک کرد."

واقعا خوشحال به نظر می رسید.

جانی با کج خلقی گفت:

"او نکرد... من کردم."

مادرش نگاهش کرد و سرش را تکان داد. می دانست که راست می گوید اما نمی توانست در حضور دیگران چیزی بگوید.

الیس گفت:

"عالیه عزیزم."

می دانست که پم چقدر به او افتخار می کند. او بورسیه کامل به دست اورده بود و می خواست در رشته هنر درس بخواند. الیس حداقل یک دوجین از نقاشی هایی که او از جانی کشیده بود، داشت. کار او خیلی خوب بود. او گفت که می خواهد کلاس های تاریخ هنر را هم بگذراند و بعد از فارغ التحصیلی ، معلم هنر شود. جانی همیشه فکر می کرد که او برای این کار ساخته شده است و او حالا می رفت که در این راه گام بگذارد.

بعد از شام، پم و الیس برای شستن ظرف ها به اشپزخانه رفتند. گوین و جیم به اتاق نشیمن رفتند و به صحبت کردن در مورد تجارت، مالیات ها،سیاست و ورزش نشستند. جانی هم پیش ان ها نشست. البته به گفتگوی ان ها هیچ علاقه ای نداشت اما می ترسید اگر به اشپزخانه برود، باعث شود که مادرش حرکات عجیب و غریبی بکند و دیگران رابیشتر به شک بیندازد. بنابراین بهتر دانست که از او دور بماند و در اتاق نشیمن بنشیند و به حرف های پدرش و گوین گوش بدهد... و بعد، دید که بکی از پله ها بالا می رود تا به شارلوت و بچه ها ملحق شود. جانی بی اختیار از جا برخاست و به دنبال او روان شد. بچه ها داشتند در اتاق شارلوت ویدئو تماشا می کردند؛ اما بکی به سمت اتاق شارلوت نرفت... در عوض ، بی صدا و ارام به سوی اتاق جانی رفت؛ در را باز کرد... و قبل از این که کسی متوجه شود، به نرمی به داخل لغزید و در را به ارامی پشت سر خودش بست. او لحظات طولانی در ان جا ایستاد و بوی اشنای جانی را به مشام کشید... و بعد در نور ماه، روی تخت او دراز کشید و چشمانش را بست. جانی درست در کنارش ایستاده بود و دستش را نوازش می کرد، اما او نمی توانست ان را حس کند... مگر با قلبش ... گویی حضور جانی را در اتاق با قلبش حس می کرد و ارامش عجیبی سراسر وجودش را فرا می گرفت.

او اتاق جانی را خوب می شناخت ... و خودش را ... زندگی اش را... رویاهایش را... و تمام چیزهایی را که یک روز به ان ها امیدوار بود... رازهایی که ان دو با هم داشتند....

او زیر لب نجوا کرد:

"دوستت دارم، جانی ."

جانی نگاهش می کرد.

"من هم دوستت دارم، بکی ... و همیشه خواهم داشت..."


... و بعد، گویی نیرویی برتر وارداش کرد که بگوید:

"... می خواهم شاد و خوشبخت باشی . در کالج اوقات خوشی خواهی داشت ... و اگر می خواهی که با بوز باشی و او خوشحالت می کند..."

... بغض بیخ گلویش را فشرد اما می دانست که باید به هر حال ادامه بدهد...

"... من هم اروز می کنم که با او یا یک نفر دیگر زندگی خوبی داشته باشی. تو استحقاقش را داری، بکی. می دانی که همیشه عاشقت خواهم ماند."

بکی سرش را تکان داد . گویی توانسته بود صدای او را در قلب و مغز خودش بشنود. یک طور عجیبی احساس ارامش و گرمی می کرد. او مدتی به همان حال ماند و بعد از جایش بلند شد... نگاهی به دوروبر انداخت و روی عکس ها و لباس ها و جایزه های جانی دست کشید. ان گاه روی یکی از عکس های او که خیلی ان را دوست داشت، ایستاد. خودش هم ان عکس را داشت. ان را روی کمد بغل تختش گذاشته بود؛ اما حالا یک عکس بوز هم ان جا بود.

او عکس را لمس کرد و زیر لب زمزمه کرد:

"همیشه عاشقت خواهم بود، جانی ."

اشک در چشمانش حلقه زد. واقعا احساس می کرد که دارد خود جانی را نگاه می کند.

جانی جوابش را داد:

"من هم همین طور ، بکی . حالا برو و زندگی خوبی داشته باش."

بکی سرش را تکان داد و بعد به سوی در اتاق به راه افتاد . اما ان جا هم خیلی ایستاد... و سرانجام، بی ان که کلمه دیگری بر زبان بیاورد، از اتاق بیرون رفت و در را به نرمی پشت سر خودش بست. احساسی از ارامش و ازادی و لذت در سراسر وجودش دویده بود. احساسی که از بعد از مرگ جانی در خودش سراغ نداشت. وقتی که او به سوی اتاق شارلوت رفت تا به دیگران ملحق شود، در حالی که اشک هایش را پاک می کرد، لبخند زد. یک طور عجیبی احساس می کرد که همین حالا طوری با جانی خداحافظی کرده که بتواند در فراقش زندگی کند. نه مثل شش ماه گذشته با زنج و درد و اندوه؛ بلکه با احساسی از عشق و ارامش . گویی حالا می دانست که برای همیشه او را در قلب خودش خواهد داشت، اما اماده بود که اجازه بدهد برود ... و اماده بود که خودش هم حرکت کند.

ادامزها ساعت یازده و نیم ان جا را ترک کردند. پیترسون ها اماده حرکت به سوی کلیسا برای برگزاری مراسم عشای ربانی نیمه شب بودند. همه ان ها یکدیگر را در اغوش کشیدند و بوسیدند و برای یکدیگر کریسمس خوبی را ارزو کردند . ادامزها سوار فولکس واگنی که گوین برایشان خریده بود ، شدند و پیترسون ها برایشان دست تکان دادند که کاملا دور شدند. حالا خودشان چهارتا بودند و کاملا نشان می داد که یکی از بینشان کم شده است. اما وقتی که سوار ماشین شدند، جانی بین شارلوت و بابی روی صندلی عقب نشسته بود. پدر و مادرش با هم حرف می زدند. جیم نوار سرود کریسمس را گذاشت.تعطیلات امسال برای ان ها دردناک بود اما مجبور بودند که قدر لحظات شادی شان را هم بدانند... و به لطف خدا، اخیرا«لحظات شادی » در زندگی شان زیاد تر شده بودند.

جیم و شارلوت به نرمی و زیر لب سرود را می خواندند. الیس چشمانش را بست و به موزیک گوش سپرد. گهگاهی چشمانش را باز می کرد و به بابی ، جانی و شارلی لبخند می زد. هدایای کریسمس واقعی اش ، ان ها بودند... و جیم. الیس هرگز در زندگی اش ان قدر با ان ها احساس شادی نکرده بود.

تنها چیزی که روز و شب قشنگ او را خراب کرده بود، این بود که از صبح سوء هاضمه داشت. او این را در راه بازگشت به خانه به جیم گفت:

جیم با نگرانی پرسید:

"از زخم معده ات نیست؟"

الیس در ماه اکتبر چنان بدحال بود که جیم می ترسید او را از دست بدهد و حالا حتی از یاداوری ان خاطرات به وحشت افتاد. اما الیس به سرعت او را خاطر جمع کرد.

"نه. فقط زیادی بوقلمون خوردم."

پای گوشت پم هم یک کمی سنگین بود. به هر حال، الیس موضوع را فراموش کرد. ان ها به خانه رسیدند و او شروع کرد که ترتیب به رختخواب رفتن بابی را بدهد. معمولا بابی تا ان ساعت بیدار نمی ماند اما در ان لحظه کاملا هوشیار بود... و وقتی که الیس دستش را گرفت، او کمی مکث کرد و بعد به مادرش چشم دوخت. گویی می خواست یک چیزی از او بپرسد. الیس مطمئن نبود که منظورش چیست. بابی هم فقط ایستاد و به او وبعد به پدرش نگاه کرد... و ناگهان الیس مشکوک شد. او نگاهی به جانی انداخت. جانی تبسم کنان سرش را به نشانه تایید برای بابی تکان می داد... و ان گاه، الیس همه چیز را فهمید. او با چشمانی پر از اشک رو به شوهرش کرد و به نرمی گفت:

"فکر می کنم بابی می خواهد یک چیزی به تو بگوید."

جیم و شارلوت با حیرت به بابی چشم دوختند. بابی حتی یک لحظه از پدرش چشم برنداشت. گویی احساس می کرد این را به او بدهکار است... و مدت های مدیدی به او بدهکار بوده... و حالا می خواهد بدهی اش را به او ادا کند. این هدیه کریسمس جیم بود. هدیه ای که بیش از هر چیز دیگری در تمام عمرش برایش ارزش داشت.

"کریسمس مبارک،بابا."

جیم به او خیره شد وبعد به گریه افتاد... و دستش را به سوی او دراز کرد و او را تنگ در اغوش کشید. دیگران داشتند ان دو را تماشا می کردند.

جیم نفس نفس زنان و با هق هق از او پرسید:

" چی شدی ؟ چه اتفاقی افتاد؟ چطور این طور شد؟"

از بابی به الیس نگاه کرد. شارلوت گریه می کرد. جانی یک گوشه ایستاده بود و لبخند می رد. به همه ان ها افتخار می کرد . به برادرش، پدرش ، شارلی و مادرش . به خاطر تمام از خودگذشتگی ها و باورها و بخشش هایش.

بابی نگاهی به مادرش انداخت و گفت:

"تازه شروع به حرف زدن کرده ام..."

مادرش با نگاه به او فهماند که مراقب باشد تا رازشان را برملا نکند. بابی ادامه داد:

"... با خودم ... از شکرگزاری به این طرف تمرین می کردم."

"و این همه وقت صبر کردی تا این را به من بگویی؟"

بابی لبخند زنان گفت:

"مجبور بودم. تو اماده نبودی."

جیم یک لحظه روی کلمات او فکر کرد و بعد سرش را به نشانه موافقت تکان داد:

"شاید نبودم، اما حالا هستم."

گویی پنج سال دردناک او ظرف یک چشم برهم زدن ناپدید شده بود.

بابی زیرگوش او نجوا کرد:

"دوستت دارم ، بابا."

جیم او را سخت به خود فشرد.

"من هم دوستت دارم، پسر."

... دست او را گرفت و پدر و پسر ، دست در دست هم به سوی طبقه بالا به راه افتادند. الیس تماشایشان می کرد... جادوی واقعی کریسمس را با تمام وجود حس می کرد.

جانی فرشته(قسمت 9)

فصل نهم


جو سنگینی که به خاطر تصادف جیم و شارلوت در خانه به وجود امده بود، فردای ان روز مثل سیمان ، سخت شد. نه جیم و نه الیس ، سر صبحانه کلمه ای با هم حرف نزدند. بابی مثل همیشه ساکت بود . شارلوت هنوز خواب بود. بعد از این که الیس میز را تمیز کرد، جیم سرپا ایستاد و یک دقیقه او را نگاه کرد.سعی می کرد این جرات را به خودش بدهد که با او صحبت کند. اما کاملا مشخص بود که الیس نمی خواهد با او حرف بزند.
جیم گفت:
"امروز باید بروم سرکار..."
طوری این حرف زا زد که گویی از او انتظار داشت که عکس العملی نشان بدهد اما نتیجه ای نگرفت. الیس رویش را به او کرد و در سکوت نگاهش کرد.
جیم ادامه داد:
"... این جا با بچه ها مشکلی نداری؟ منظورم با شارلوت و بقیه چیزهاست..."
قلبش از دیدن ناراحتی و حالت اتهام امیز چشمان الیس به درد امد. مشخص بود که الیس احساس می کرد جیم به او خیانت کرده است.
"... ببین الیس ، اوه خدا... من ان کار را از روی قصد نکردم."
"تو مجبور نبودی وقتی که او را بیرون برده بودی مشروب بخوری می توانستی صبر کنی تا به خانه برسی."
جیم با صدایی گرفته گفت:
"می دانم... من به خاطر ان بازی هیجان زده بودم . او طوری نشده، الیس و حالش خوب می شود. من که او را نکشتم."
سعی می کرد از خودش دفاع کند اما بی فایده بود . هر دوی انها می دانستند که او اشتباه کرده.
"اگر می خواهی خودت را به خطور بیندازی خب من این را دوست ندارم اما انتخاب با خودت است.«ولی» حق نداری چنین تصمیم هایی را برای بچه هایمان بگیری."
ان چه گفت، دقیقا به این معنی بود که دیگر نمی توانست به او با بچه هایشان اعتماد کند. دیگر نه به رانندگی او اطمینان داشت و نه به عقل و شعورش .
جیم با صدایی ضعیف گفت:
"دیگر این کار را نمی کنم."
احساس بدی داشت. از خودش متنفر بود که به شارلوت اسیب رسانده و مایه ناراحتی الیس شده است.
الیس با لحنی متفاوت از ان چه جیم تا به حال از او شنیده گفت:
"نه خیر نمی کنی ! چون من دیگر این اجازه را به تو نمی دهم."
جیم چیزی نگفت و چند دقیقه بعد، خانه را ترک کرد. جانی وارد اشپزخانه شد و با نگرانی به مادرش نگاه کرد... و با ناراحتی گفت:
"از دعوای شما دو تا نفرت دارم."
" مرا سرزنش می کنی؟ او می توانست خواهرت رابه کشتن بدهد."
"شاید این بار از این حادثه درس بگیرد."
اما اگر او از حادثه پنج سال قبل که در ان تقریبا بابی را به کشتن داده بود، درسی نگرفته بود، پس احتمالا هرگز از هیچ حادثه ای درس نمی گرفت. شاید حالا مشروب نوشیدن او بخشی از زندگی شان شده بود و هیچ امیدی نبود که او ان وضع را تغییر بدهد. الیس شب گذشته برای اولین بار شروع کرده بود که این را به عنوان یک واقعیت بپذیرد. هر چند که ثاثیر این واقعیت را روی اینده زندگی شان دوست نداشت. او همیشه فکر کرده بود که جیم بلاخره یک روز دست از این کار برمی دارد یا حداقل مقدار ان را کم می کند. اما او هیچ وقت این کار را نکرده بود . در واقع در طول سال های بعد از تصادف بابی ، سال به سال بدتر از قبل شده بود . ان ها جانی را از دست داده بودند و الیس حتی نمی توانست به مرگ یکی دیگر از بچه هایش فکر کند . یا به مرگ خود جیم...
اگر او تصمیم می گرفت که مرتب در حال مستی رانندگی کند.
جانی با اندوه گفت:
"متاسفم مامان."
قلبش از دیدن مادرش در ان همه نگرانی به درد امده بود.
الیس به طبقه بالا رفت تا به شارلوت سر بزند و بعد دوباره به اشپزخانه برگشت تا برای او صبحانه درست کند. ان روز عصر ، پم سری به خانه ان ها زد. ان شب ، دوباره با گوین قرار ملاقات داشت و فقط به ان جا امده بود تا سلامی بدهد. اما وقتی که الیس جریان تصادف شارلوت را برای او گفت، وحشت کرد. الیس هنوز ناراحت و عصبانی بود ، اما به پم نگفت که جیم را به این دلیل تهدید به طلاق کرده است. دو زن کمی با هم حرف زدند و بعد پم رفت. الیس هم بابی را برای یک بستنی بیرون برد و بعد به خانه برگشت تا شام درست کند. در ساعت هفت، جیم هنوز به خانه برنگشته بود . الیس به دفترش تلفن کرد اما او ان جا نبود . الیس فکر کرد که او در راه برگشتن به خانه است ولی وقتی که یک ساعت گذشت و او هنوز برنگشته بود داشت دیوانه می شود. شاید جیم به او دروغ گفته و اصلا به دفترش نرفته بود و کاسه ای زیر نیم کاسه اش بود... شاید هم ان قدر مست بود که نمی توانست به خانه بیاید. الیس قبلا هرگز به او شک نکرده بود اما حالا متوجه می شد که یک ادم مست ، نمی توانست قابل اطمینان باشد... او احساس می کرد که زندگی شان به سراشیبی جدیدی افتاده است.
جیم در ساعت هشت و پنجاده دقیقه به خانه امد . عصبی و ناراحت به نظر می رسید... و وقتی که دید الیس و بابی دارند پشت میز اشپزخانه شام می خورند، «حیرت» هم به حالت چهره اش اضافه شد. الیس بی ان که کلمه ای بر زبان بیاورد نگاهش کرد، اما بلافاصله متوجه شد که او کاملا هوشیار است.
جیم با دستپاچگی گفت:
"متاسفم . متوجه نشدم که این قدر دیر است . وقتی دفتر را ترک می کردم به ساعت نگاه نکردم ... خیلی کار داشتم."
می توانستی کدورت سنگینی را که بینشان بود با چاقو ببری!
الیس با لحنی اتهام امیز گفت:
"بیشتراز یک ساعت قبل به دفترت زنگ زدم."
هنوز به خاطر حادثه شب قبل از دست او عصبانی بود و حالا موضوع امشب هیزمی بود که ان اتش اضافه شده بود.
"باید سر راه یک جایی می رفتمو. گفتم که ، متاسفم."
الیس جواب نداد ، اما بشقاب غذای او را جلویش گذاشت . بابی تماشایشان می کرد . می فهمید که اتفاق ناجوری بین والدینش افتاده است. به همین دلیل به محض این که توانست، به اتاق خودش فرار کرد. جانی تمام بعد از ظهر پیدایش نبود. شب هم به خانه نیامد. هیچ کس نبود که الیس با او حرف بزند. جیم به جلوی تلویزیون پناه برد، اما این بار بدون قوطی های ابجو! که موجب تعجب الیس شد. او ارزو می کرد که جانی ان جا بود تا بتواند به او چیزی بگوید ولی ساعت از یازده گذشته بود که سروکله جانی پیدا شد.
الیس پایین مانده بود تا یک فنجان چای بخورد.
وقتی او جانی را دید، پرسید:
"کجا بودی؟"
طوری این حرف را زد که گویی جانی به یک قرار ملاقات عاشقانه رفته و یادش رفته که سر ساعت به خانه برگردد. گهگاهی فراموش می کرد که دیگر مجبور نیست نگران او باشد. بدترین اتفاق قبلا افتاده بود.
"با بوز و بکی شام خوردم . او بکی را به یک جای خیلی خوب برد. من هیچ وقت او را به چنین جاهایی نمی بردم."
پوزخند می زد. الیس هم خندید. نشستن با جانی در اشپزخانه خلق و خویش را بالا برده و جو سنگینی را که از شب قبل در خانه حکمفرما بود، سبک تر کرده بود.
او همان طور لبخندزنان از جانی پرسید:
"قرار است همین طوری مثل امشب ، مدام دور و بر ان ها بپلکی؟"
حداقل جانی از این بابت ناراحت به نظر نمی رسید. او برای بکی خوشحال بود و ابدا حسودی نمی کرد.
"کسی به من نگفته که کار را نکنم. بکی خیلی در مورد من حرف می زند ، مامان."
الیس به ارامی گفت: "می دانم . او واقعا عاشق تو بود."
... و او می دانست که بکی هنوز هم عاشق جانی است ، اما نمی خواست این را به او بگوید. دلیلی نداشت که این را به او یاداوری کند. مخصوصا که او حتی بعد از حضور در قرار ملاقات بکی با یک نفر دیگر ، ان قدر سرحال بود.
جانی گفت:
"به ان ها خوش گذشت. بوز با بکی خوب است و دارد او را تشویق می کند که به دنبال بورسیه دانشگاه UCLA برود تا بتواند به همراه او به ان جا برود؛ اما بکی فکر نمی کند که موفق شود ان بورسیه را به دست بیاورد. اگر می توانست ، خیلی عالی می شد..."
الیس همان طور که او را تماشا می کرد شرش را به نشانه موافقت تکان داد . سپس جانی با نگرانی پرسید:
"بابا امشب چطور بود ؟ اشتی کردید؟"
"نه . او دوباره دیر به خانه امد . اما لااقل این بار هوشیار بود."
می توانست در این مورد با جانی روراست باشد. او ان قدر بزرگ بود که بفهمد که ان دو با هم کدورت دارند. اما با این وجود به او نگفت که شک دارد پدرش اصلا به دفتر نرفته باشد... یا با زن دیگری رابطه داشته باشد.
جانی به نرمی گفت:
"یک فرصت به او بده ، مامان. او هم درست به اندازه تو از این بابت ناراحت است . فقط نمی داند باید چه کار کند."
الیس با عصبانیت و تلخی جواب داد:
"باید به انجمن ترک الکلی های ناشناس برود."
"شاید برود. شاید ان تصادف بیدارش کند."
"باید پنج سال پیش بیدارمی شد . بعد از تصادف جانی . حالا دیگر یک کمی دیر است."
لحنش تلخ و سرد بود... و جانی اندوهگین به نظر می رسید.
" این قدر با او سخت نباش، مامان."
دست همان وقت ، در باز شد و جیم وارد اشپزخانه شد. الیس دهانش را باز کرده بود که چیز دیگری به جانی بگوید که جیم را دید و حرفش را قطع کرد. فکر کرده بود که او خواب است اما او به طبقه پایین امده بود تا یک چیزی بخورد. او با صدایی خسته از الیس پرسید:
"دوباره با خودت حرف می زدی؟"
اخیرا به نظر می رسید که او مدام این کار را می کند. جیم اغلب اوقات می توانست صدای او را از اتاق مجاور بشنود.
او ادامه داد:
"... باید به خاطر این موضوع به دکتر بروی."
... و اشپزخانه را ترک کرد و دوباره به طبقه بالا برگشت. چند دقیقه بعد، الیس جانی را بوسید و به او شب بخیر گفت و به اتاق خودش رفت.
او و جیم در کنار یکدیگر در رختخواب دراز کشیدند . کمی که گذشت جیم با حالتی حاکی از نگرانی پرسید:
"شارلوت امشب چطور بود؟"
"از بعد از ظهر خوابیده بود . می توانستی امروز صبح به اتاقش بروی و خودت حالش را بپرسی."
اما او تمام روز از شارلوت فرار کرده بود . ان قدر به خاطر اتفاقی که افتاده بود ، شرمنده بود که می توانست با او حرف بزند. شب گذشته، در راه برگشتن به خانه از بیمارستان ، مرتب از او عذر خواهی کرده بود . شارلوت به او اطمینان داده بود که طوری نشده و حالش خوب است ؛ اما جیم خیلی بهتر از او می دانست که چه اتفاقی ممکن بود بیفتد. شارلوت نمی خواست اوضاع خانه شان از ان چه بود ، بدتربشود. برای همین وقتی که به خانه رسیدند، دوباره از پدرش به خاطر امدن او به مسابقه اش و به خاطر بیرون بردنش برای گردش و لیموناد، تشکر کرد که باعث شد جیم بیشتر از قبل ، احساس گناه کند.
جیم به طور مبهمی گفت:
"فردا با او حرف می زنم."
چراغ را خاموش کرد و تا یک مدت طولانی همان طور بیدار، در کنار الیس دراز کشید و در مورد زندگی اش فکر کرد. الیس کاملا خواب بود. سرانجام جیم هم به خواب عمیقی فرو رفت و تا صبح تکان نخورد.
صبح روز بعد وقتی که او به سراغ شارلوت رفت، شارلوت هنوز خواب بود. الیس به کلیسا رفته بد و بابی تنها در اشپزخانه نشسته بود. داشت با جانی حرف می زد، اما به محض این که صدای پای پدرش را شنید، ساکت شده بود.
جیم بدون این که به او چیزی بگوید، برای خودش یک فنجان قهوه ریخت و روزنامه را برداشت. گویی بابی اصلا ان جا نبود. جانی هم ان جا نشسته بود و در سکوت ان ها را تماشا می کرد. به نظر می رسید که سخت روی چیزی تمرکز کرده و حسابی در فکر است . بعد از این که پدرشان مطلبی را که می خواند تمام کرد، روزنامه را گذاشت و به بابی نگاه کرد. گویی ناگهان فکری به سرش زده بود.
"مامانت به زودی برمی گردد..."
طوری ان کلمات را بر زبان اورد که گویی با بچه گمشده ای که در اشپزخانه ان ها پرسه می زند، صحبت می کند. مثل یک غریبه! دیگر نمی دانست که چطور با او حرف بزند. از دید او ، چون بابی نمی توانست جواب بدهد، پس اصلا دلیلی برای حرف زدن با او وجود نداشت.... و بابی هم این را می دانست. خیلی چیزها بودند که بابی دوست داشت ان ها را به پدرش بگوید؛ اما می دانست که نمی تواند. حتی حالا که دوباره شروع به حرف زدن با جانی و مادرش کرده بود، می دانست که پدرش حرف هایش را نمی فهمد.
جیم پرسید:
"چیزی برای خوردن می خواهی؟"
مطمئن نبود که معنی حالت جدی ای که در چشمان پسرک می دید، چیست. اماظاهرا برای اولین بار سعی می کرد که بفهمد.
"صبحانه خورده ای؟..."
بابی سرش را به نشانه مثبت تکان داد و جیم اه بلندی کشید.
"... حرف زدن با تو اسان نیست..."
برای اولین بار طی سال ها ، سرش به خاطر خماری بعد از مستی شب قبل، سنگین نبود. تقریبا دو روز بود که لب به مشروب نزده بود.
"... چرا جواب نمی دهی؟ یا حداقل سعی نمی کنی؟ فکر می کنی اگر بخواهی ، نمی توانی حرف بزنی ؟ شرط می بندم که می توانی ..."
ارزو می کرد که بچه با او حرف بزند؛ اما هیچ صدایی از بابی در نمی امد.
او با عصبانیت ادامه داد:
"... تو حتی سعی نمی کنی که این کار را بکنی."
جانی به ارامی دست برادرش را لمس کرد. گویی به او اطمینان می داد که همه چیز رو به راه است. دلیلی نداشت که او از پدرش بترسد. جانی می خواست به برادرش بفهماند که همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت.
سپس جیم از جایش برخاست. وقتی که از اشپزخانه بیرون می رفت، چشمانش پر از اشک بودند. زندگی شان داشت از هم می پاشید. بابی برای یک مدت طولانی در اشپزخانه نشست و بعد به ارامی از پله ها بالا رفت و وارد اتاق جانی شد. او و جانی ان جا نشستند و با هم حرف زدند... و او داشت جایزه های جانی را تماشا می کرد که یک چیزی از دستش افتاد. یک دقیقه بعد، پدرش در اتاق جانی را باز کرد و او را در ان جا دید و عبوسانه گفت:
" این جا چه کار می کنی؟ تو که این جا کاری نداری . به اتاق خودت برگرد."
اشک در چشمان بابی حلقه زد. جانی زیرگوشش زمزمه کرد که همراهش می رود و نمی گذارد بابا او را بترساند. چیز مهمی نبود. مسئله این بود که اتاق جانی سرانجام در نظر جیم تبدیل به یک محراب مقدس شده بود. او دوست نداشت که هیچ کدام از چیزهایی که مال جانی بودند، جابه جا یا خراب بشوند. بابی در سکوت اتاق را ترک کرد و وقتی که او رفت،جیم به ارامی وارد اتاق شد. ان جا تمیز بود و همه چیز مرتب به نظر می رسید. الیس هفته ای یک بار ان جا را گردگیری می کرد و جیم ان قدر زیاد ان جا نمی رفت که متوجه شود اخیرا جای خیلی چیزها عوض شده است. جانی وقت زیادی را در اتاقش می گذراند و با وسایل و کتاب هایش ور می رفت . ان جا پر بود از عکس های او و بکی ، نامه ها و سررسیدهایی که او از بچگی ان ها را جمع کرده بود . همه چیز هنوز ان جا بودند. درست مثل وقتی که جانی هنوز زنده بود.... و مثل وقتی که مرد. جیم بعد از چند دقیقه روی تخت نشست و نگاهی به اطراف انداخت . اشک هایش روی گونه هایش فرو می چکیدند. پنج ماه از مرگ جانی می گذشت و همه چیز هنوز ان قدر دردناک بود. کاپشن ورزشی تیم مدرسه جانی روی یک صندلی اویخته بود . خودش ان را روز قبل ، ان جا گذاشته بود.
جیم یک مدت طولانی ان جا نشست و سپس از جایش برخاست و بیرون رفت و در را پشت سرش بست... و درست همان وقت دید که الیس از پله ها بالا می اید . الیس فهمید که او کجا بوده ، اما چیزی نگفت.
او از کنار جیم رد شد و به اتاق شارلوت رفت تا به او سر بزند. شارلوت تازه بیدار شده بود و گفت که احساس می کند بهتر شده و گرسنه است . او با ربدوشامبر کهنه صورتی رنگش از پله ها پایین رفت تا صبحانه بخورد و وقتی که پدرش را درد لبخند زد. هنوز به خاطر امدن او به مسابقه اش و علاقه ای که به ان نشان داده بود سپاسگذار بود . اتفاقی که بعدا برایشان افتاد، در نظرش خیلی کم اهمیت بود.
جیم پرسید:
"حالت چطوره ، شارلی؟"
صدایش به خاطر گریه ای که کرده بود، گرفت هبود.
"بهترم. تو چطوری بابا؟"
وقتی به پدرش نگاه کرد برق جدیدی در چشمانش بود... گویی پیروزی اش را با و سهیم شده بود.
"خوبم."
البته با صرف نظر از این که دو روز بود که الیس به ندرت با او حرف زده بود ، بابی مثل یک غریبه نگاهش می کرد و دست هایش به خاطر نخوردن مشروب ، می لرزید.
هر کدام از ان ها ، بقیه روز را به کار خودشان مشغول بودند. جیم در ساعت چهار بعد از ظهر از خانه بیرون رفت و دو ساعت بعد، برگشت . اما در مورد این که کجا رفته، چیزی به الیس نگفت. حالا دیگر الیس واقعا نگران شده بود و بیشتر از روز قبل مطمئن بود که او به دیدار یک زن دیگر می رود. اما به هر حال وقتی که او برگشت، اشاره ای در این مورد به او نکرد. روحیه جیم بهتر از وقتی که می رفت بود و الیس منتظر ماند تا ببیند ایا او به سراغ قوطی های ابجویش می رود یا نه... اما او نرفت. در عوض رفت و یک کمی تلویزیون تماشا کرد و بعد هم بیرون رفت و حیاطی پشتی را تر و تمیز کرد. او ان شب سر شام تلاش کرد که با الیس حرف بزند، اما نه زیاد. بعد شارلوت به ان ها ملحق شد . یکسره از این حرف می زد که می خواهد هفته بعدی به تمریناتش برگردد.
الیس با لحنی محکم گفت:
"تا وقتی که دکتر اجازه ندهد، نمی توانی این کار را بکنی ."
... و تا پایان غذا، جیم با شارلوت در مورد سیستم بازی اش حرف زد و گفت که در بازی دو روز قبل خیلی خوب بوده...
شارلوت با خرسندی گفت:
"متشکرم بابا..."
به او گفته بودند که احتمال خیلی زیاد او رابه عنوان بهترین بازیکن تیمش در بازی اخیر، معرفی خواهند کرد.
"... به بازی هفته اینده ما می ایی؟"
جیم گفن:
"سعی می کنم بیایم."
با تبسمی محتاطانه، اول به او و بعد به الیس نگاه کرد. اما ظاهرا هنوز بابی برایش وجود نداشت. از این که ان روز صبح نتوانسته بود با او ارتباط برقرار کند، احساس دلسردی و یاس می کرد.
بعد از شام، پدر و دختر به اتاق نشیمن رفتند . الیس و دو پسر در اشپزخانه ماندند تا ان جا را جمع و جور کنند. ان سه تا با صدایی نجواگونه با هم حرف می زدند، اما شارلوت هنوزمی توانست صدای حرف زدن مادرش را از ان اتاق بشنود.
او با نگرانی به پدرش گفت:
"حالا دیگر تمام مدت با خودش حرف می زند."
او هم مثل مادرش متوجه شده وبد که پدرش ان شب هم مشروب نخورده، اما اشاره ای در این مورد نکرد.
جیم اهی کشید و گفت:
"فکر می کنم با بابی حرف می زند. نمی دانم چطور می تواند . حرف زدن با کسی که هیچ جوابی نمی دهد، خیلی سخت است. من نمی دانم به او چه بگویم."
قلب شارلوت به سوی او پر کشید... و به ارامی گفت:
"اگر به قدر کافی به او توجه کنی ، کاملا فکر و احساسش را می فهمی . خودش این اجازه را به تو می دهد."
عجیب بود . شارلوت احساس می کرد که برای اولین بار در زندگی اش ، با پدرش پیوند برقرار می کند. فکر می کرد پدرش بعد از دیدن بازی او ، باورش کرده و دوستش دارد و تاییدش می کند.
"تو فکر می کنی او دیگر حرف بزند؟"
پرسیدن چنین سوالی از شارلوت عجیب بود، اما حالا پدرش او را دختر عاقل و بالغی می دانست . هر چند که چهارده سالش بیشتر نبود.
"مامان فکر می کند که بلاخره یک روز حرف می زند . او می گوید که این کار وقت می برد..."
پنج سال... و چقدر بیشتر ؟!
شارلوت ادامه داد:
"... جانی همیشه با او حرف می زد. باید بعضی وقت ها با او بسکتبال بازی کنی ، بابا."
جیم حیرت زده پرسید:
"مگر او بسکتبال دوست دارد؟"
اصلا نمی دانست پسر کوچکش چه چیزی را دوست دارد و چه چیزی را دوست ندارد. هیچ وقت هم سعی نکرده بود بفهمد.
شارلوت سرش را تکان داد.
"به عنوان یک بچه بازی اش خیلی خوب است."

جیم تبسم کرد.
"تو هم خوب هستی ."
... و یک بازویش را دور شانه های او انداخت . ان دو روی کاناپه نشسته بودند . جیم تلویزیون را روشن کرد و ان ها به تماشای فوتبال مشغول شدند. کمی بعد، بابی هم امد و کنار ان ها نشست . جانی روی یک صندلی نشسته بود و از تماشای ان منظره لذت می برد. بابی گهگاهی رویش را به او می کرد و لبخند می زد. گویی حضور جانی در ان جا ، این جرات را به او می داد که بال هایش را باز کند.
وقتی که الیس از اشپزخانه بیرون امد و به ان ها نگاه کرد ، او هم لبخند زد.
با وجود این که از دست شوهرش عصبانی بود، مجبور بود اقرار کند که اوضاع خانه شان رو به بهبودی است . مخصوصا که جیم بعد از تصادفی که با شارلوت داشت، دست از مشروب خواری برداشته بود. الیس به خوبی این را متوجه شده بود. اما جرات نمی کرد که در موردش اشاره ای به جیم بکند. به هر حال ، جیم از ان شب تا به حال ، لب به مشروب نزده بود. جو کل خانه تغییر کرده بود . الیس هنوز به این موضوع فکر می کرد که به اتاق خودشان در طبقه بالا رفت.
روز بعد هم وقتی که بابی را به مدرسه رساند و به خانه بازگشت، باز به این موضوع فکر می کرد. او داشت زیر لب اواز می خواند و کارهایش را می کرد که تلفن زنگ زد. احتمالا جیم بود . جیم معمولا تنها کسی بود که در طول روز به او تلفن می کرد.تمام کسان دیگری که می شناخت ، سر کار می رفتند. اما ماه ها بود که جیم هم به او تلفن نزده بود. از وقتی که جانی مرد. جیم خودش را قرنطینه کرد و از همه کناره گرفت؛ حتی از او.
الیس تلفن را جواب داد . جیم نبود. از مدرسه بابی زنگ می زدند. او از تاب افتاده بود و مچش را شکسته بود و معلمشان با او در بخش اورژانس بود و گفت که به زودی او را به خانه می اورد . الیس ناراحت شد که چرا زودتر به او خبر ندادند؛ اما معلم گفت که قبل از رساندن او به بیمارستان وقت نداشتند. الیس می خواست که با او در بیمارستان باشد، اما او ده دقیقه بعد ، به خانه امد . یک کمی سست و بی حال به نظر می رسید. به او مسکن زده بودند. الیس او را با کمک جانی در رختخوابش خواباند و به طبقه پایین برگشت . معلم در ان جا منتظرش بود.
"دکتر اورژانس گفت که او به زودی خوب می شود. باید قالب گچی اش را چهار هفته نگه دارد..."
یک کمی مکث کرد. گویی دل دل می کرد که چیز دیگری بگوید... و سرانجام گفت:
"... نمی خواهم شما را بیخودی امیدوار کنم... وشاید اشتباه کرده باشم...(باز هم مکث کرد.) اما فکر می کنم وقتی که افتاد، صدای «اخ» گفتنش را شنیدم."
اگر الیس نمی دانست که او قبلا حرف زدن را شروع کرده ، از شنیدن این خبر از خود بیخود می شد. اما حالا فقط به فکر فرو رفت و به معلم گفت که شاید اشتباه شنیده باشد... و گفت که خودش هم گهگاهی احساس می کند صدای او را شنیده، چون چنین ارزویی را در دل دارد. هنوز اماده نبود که همه بگوید بابی می تواند حرف بزند. می خواست تا جایی که می تواند از او محافظت کند تا خودش کاملا برای این کار اماده شود.
معلم سرش را تکان داد.
"شاید فقط به نظرم رسیده... اما این طور فکر نمی کنم."
جانی اصرار داشت که بابی اهسته پیش برود و ان ها فعلا در این مورد چیزی به کسی نگویند. ضمنا الیس می خواست که این موضوع را قبل از هر کس دیگری به جیم بگوید.
معلم پیشنهاد کرد:
"شاید بهتر باشد دوباره او را برای ازمایش ببرید."
الیس از او تشکر کرد و به او تعارف کرد که قبل از رفتن یک فنجان چای بخورد. حالا هر دو بچه در خانه بودند. شارلوت با ضربه ای که به سرش خورده بود و بابی با مچ پای شکسته. ان شب وقتی که جیم طبق معمول دیر به خانه امد ، خیلی از بابت اتفاقی که برای بابی افتاده بود، ناراحت شد . هنوز مشروب نمی خورد. وقتی که سرانجام بچه ها به اتاق های خودشان رفتند، الیس او را نگاه کرد و پرسید:
"این روز ها بعد از کار به کجا می روی؟"
چشمانش پر از سوء ظن و حالت اتهام امیز بودند. جیم سلامت تر و سرحال تر و هوشیارتر از همیشه به نظر می رسید. در واقع سال ها بود که این طور ینبود. اما هر شب دیرتر از معمول به خانه برمی گشت.
او با حالتی مبهم گفت:
"هیچ جا..."
سپس چیزی را که الیس از ان می ترسید، از نگاهش خواند ... و برایش احساس تاسف کرد.
"... فقط بعد از کار به چند جلسه رفتم."
الیس پرسید:
"چه جور جلساتی ؟"
در چشمان مه الود او به دنبال جواب می گشت. جیم یک مدت طولانی جواب نداد... و بعد به چشمان الیس چشم دوخت. از نگاهش صداقت می بارید.
"مهم است؟"
"برای من بله. خیلی هم مهم است. با زن دیگری رابطه پیدا کرده ای؟"
نفسش را جبس کرد.
جیم دستش را به سوی او دراز کرد و سرش را به نشانه منفی تکان داد.
"من این کار را با تو نمی کنم ، الیس... من عاشقت هستم... متاسفم که همه چیز این طوری شد... با جانی ... و تصادف بابی ... و حالا، اسیب دیدن شارلوت و باز هم بابی ... واقعا که همه چیز به هم ریخته ... و ... نه ، من با هیچ زن دیگری رابطه پیدا نکرده ام. دارم به جلسات ترک الکلی های ناشناس می روم... ان شب ، .قتی که به ان کامیون خوردم، این تصمیم را گرفتم. وقتش بود که دست از مشروب خواری بردارم."
الیس به او نگاه کرد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. جیم او را در اغوش کشید و به نرمی بوسید. این رویایی بود که به حقیقت پیوسته بود.
او فقط توانست بگوید:
"متشکرم."
... و ان شب ، وقتی که ان ها به رختخواب رفتند، در اتاقشان را قفل کردند تا بچه ها مزاحمشان نشوند. جانی پیدایش نبود. پای تخت بابی خوابش برده بود...

جانی فرشته(قسمت 8)

فصل هشتم 




ان سال جشن شکرگزاری برای ان ها دردناک بود. مخصوصا برای جیم و شارلوت. الیس برای هر دوی ان ها متاسف بود و اروز می کرد که می توانست قضیه حضور جانی را در ان جا به ان ها بگوید. جانی مداوم دور و بر او و بابی بود و وقتی که مادرش بوقلمون را در اشپزخانه می برید، بالای سر او ایستاد و از خودش شکلک دراورد. تا ان موقع جیم ان قدر مست بود که الیس نمی توانست به او اعتماد کند و چاقو را دستش بدهد. نمی خواست او بوقلمون را خراب کند و یا به خودش اسیب برساند. 


جانی به بوقلمون اشاره کرد و با تحسین گفت: 


"پسر بویش عالیست. از بوقلمون پارسال بزرگتر است مامان." 


الیس با صدای بلند گفت: 


"نتوانستم کوچکتر از این پیدا کنم..." 


با یکی از پاهای بوقلمون مشغول بود و بعد از این که ان را برید ، انگشتانش را لیسید. جانی بو کشید و با تکه های بوقلمون ور می رفت . الیس گفت: 


"مواظب باش خرابش نکنی." 


شارلوت که همان موقع برای کمک به او وارد اشپزخانه شده بود با گیجی پرسید: 


"چه را خراب نکنم؟! 


"بوقلمون را... با تو نبودم... داشتم با..." 


حواسش پرت بود و یادش رفته بود که شارلوت نمی تواند جانی را در کنار او ببیند. شارلوت با نگرانی پرسید: 


"داشتی با که حرف می زدی مامان؟" 


"با هیچ کس عزیزم، فقط داشتم با صدای بلند فکر می کردم!" 


شارلوت ظرف سیب زمینی سرخ کرده و مارشمالوها را برداشت و با پکری از اشپزخانه خارج شد. مادرش از شدت غصه و اندوه به سرش زده بود و پدرش مست و لایعقل جلوی تلویزیون افتاده بود... و جانی برای همیشه از پیش شان رفته بود... و وقتی که او برای بردن ژله زغال اخته به اشپزخانه برگشت، در دلش اروز می کرد که ای کاش اصلا مجبور نبودند چیزی را جشن بگیرند. به محض این که او قدم به اشپزخانه گذاشت، الیس پشتش به ان سو بود ، با صدای بلند گفت: 


"نکن!..." 


شارلوت فکر کرد که مادرش واقعا دیوانه شده و الیس با خوش خویی ادامه داد: 


"... اگر به یک چیز دیگر دست بزنی تو را می کشم!" 


شارلوت گفت: 


"فکر کردم می خواهی این ها را سر میز ببرم." 


الیس به سوی او چرخید و یک مرتبه از خجالت سرخ شد. 


"اوه... بله ... می خواهم... متاسفمف این همه اشپزی گیجم کرده." 


شارلوت با حالتی عصبی گفت: 


"مامان باید این طور حرف زدن با خودت را بس کنی." 


دو ماه بود که مادرش این کار را می کرد. شارلوت می دانست چرا. البته به خاطر مرگ جانی بود؛ اما نه طبیعی به نظر می رسید و نه جالب. حتی پدرش هم این را متوجه شده بود. اما هرگز در موردش چیزی به الیس نمی گفت. فقط یک بار شارلوت گفته بود که مادرش هر وقت در اتاق خوابشان تنها می شود، با خودش حرف می زند. بارها پیش امده بود که وقتی الیس سخت با خودش گرم گفتگو بود ، وارد اتاقشان شده بود. 


شارلوت پرسید: 


"حالت خوبه مامان؟" 


ژله زغال اخته را در یک دست و سالاد را در دست دیگر گرفت. الیس گفت: 


"خوبم عزیزم. راست می گویم . تا دو دقیقه دیگر با بوقلمون می ایم." 


... و قبل از این که از اشپزخانه خارج شود با صدایی نجواگونه به جانی گفت: 


"خیلی خب، حالا برو و تا ما غذایمان را می خوریم به کار خودت برس." 


... و با بوقلمون به سوی اتاق غذاخوری به راه افتاد. جانی با رنجیدگی خاطر گفت: 


"نمی توانم از مراسم شکرگزاری بگذرم ،مامان." 


الیس خیلی ارام جوابش را داد: 


"توی باعث می شوی که بابی کارهای خنده دار بکند... من هم یک وقت چیزی می گویم که نباید بگویم." 


این را گفت و به دنبال مادرش روان شد. همیشه عاشق جشن شکرگزاری بود. الیس برای همه غذا کشید. جیم مثل ادم های گیج و منگ به غذایش مشغول شد. شارلوت هیچ چیزی نگفت. بابی نگاهی به جانی انداخت و لبخند زد . اما جانی انگشت سبابه اش را به نشانه دعوت او به سکوت روی لب هایش گذاشت. الیس پوزخند زد. 


جیم پرسید: 


"چی... خنده دار ... بود؟" 


کلماتش را می کشید. الیس با اندوه به او نگاه کرد. دیدن جیم در ان حالت نه تنها برای او ، بلکه برای بچه هایشان دردناک بود. بابی با ناامیدی به پدرش نگاه کرد و سرش را تکان داد. 


وقتی الیس به اشپزخانه رفت تا یک کمی دیگر از گوشت بوقلمون ببرد و برای همه بیاورد، جانی از او پرسید: 


"چرا بابا مجبور بود امروز این قدر مشروب بخورد؟" 


الیس اهی کشید و گفت: 


"خودت چه فکر می کنی؟..." 


مقداری گوشت برید و در ظرف گذاشت ... و ادامه داد: 


"... چون همه ما دلمان برای تو تنگ شده... و برای تمام اداب و رسوم قدیمی مان. خیلی بد است که او هم نمی تواند تو را ببیند. فکر می کنم اگر می توانست این را بکند، خیلی به حالش فرق می کرد. فکر می کنی چرا ان ها اجازه نداده اند که او هم مثل من و بابی تو را بابی تو را ببیند؟" 


جانی بدون تامل گفت: 


" چون او این را نمی فهمید، مامان." 


"مطمئن نیستم که من هم بفهمم؛ اما مطمئن هستم که عاشق این وضع هستم." 


جانی را بوسید و بعد به اتاق غذا خوری و به نزد دیگران برگشت . جیم با حالتی حاکی از نگرانی پرسید: 


"باز هم با خودت حرف می زدی ؟" 


حتی بعد از ان همه مشروب و در حال مستی ، توانسته بود بشنود که او با خودش حرف می زد. 


الیس گفت: 


"متاسفم." 


شارلوت با تیره روزی او را نگاه می کرد. او از مشروب خوردن پدرش نفرت داشت ... و حالا مادرش هم مثل دیوانه ها رفتار می کرد. شکر گزاری بدون جانی واقعا درداور بود. از نظر الیس خیلی غیر منصفانه بود که شارلوت هم نمی توانست جانی را ببیند. اما شاید او هم این را نمی فهمید. به هر حال به هر دلیلی بود، او نمی توانست جانی را ببیند. جانی نیمی از مدت غذا را در کنار او ایستاده بود. ان قدر نزدیک که او باید می توانست یک چیزی احساس کند، اما نکرده بود. 


الیس رو به تمام کسانی که پشت میز بودند گفت: 


"ادامزها گفتند که بعد از خوردن بوقلمون به این جا می ایند." 


جیم گفت: 


"چرا می ایند؟" 


سرحال به نظر نمی رسید . فقط می خواست غذایش را تمام کند و جلوی تلویزیون بنشیند ابجو بخورد و فوتبال تماشا کند. 


الیس با دلخوری گفت: 


"ان ها دوستان ما هستند جیم." 


"که چه ؟ جانی مرده و بکی دیگر دوست دختر او نیست." 


الیس چیزی نگفت و دوباره همگی به خوردن مشغول شدند. چند دقیقه بعد شارلوت به مادرش در تمیز کردن میز کمک کرد. خدا را شکر می کرد که غذا تمام شده و از پشت میز خلاص شده اشت. 


وقتی که او بشقاب ها را روی پیشخوان می گذاشت گفت: 


"از او متنفرم." 


بابی با بشقابش وارد اشپزخانه شد و مادرش ان را از او گرفت. جیم بدون این که منتظر دسر شود ، میز را رها کرده و به جلوی تلویزیون نقل مکان کرده بود . الیس برای دسر پای کدو حلوایی و خامه درست کرده بود. 


او به ارامی به شارلوت گفت: 


"تو که می دانی ، کاری از دستش برنمی اید شارلی ." 


"چرا . برمی اید. او «مجبور » نیست همیشه مست باشد. این نفرت انگیز است." 


دلشکسته به نظر می رسید و قلب الیس از دیدن این حالتش به درد می امد. 


او گفت: 


"دلش برای جانی تنگ شده." 


خوب می دانست که جیم در مورد حرف نزدن بابی هم احساس گناه می کند. 


شارلوت با قاطعیت جواب داد: 


"دل من هم برای جانی تنگ شده. تو هم همین طور . اما نمی روی مست کنی !(چهره اش را در هم کشید.) تنها کاری که تو می کنی این است که با خودت حرف می زنی. این هم خوب نیست، اما خیلی خیلی بهتر از کاری است که او می کند." 


الیس با لحنی جدی گفت: 


"این جوری در مورد پدرت حرف نزن." 


"چرا؟! این حقیقت ایت. او یک الکلی است، جانی مرده و بابی دیگر هرگز حرف نمی زند." 


وقتی که بدبختی هایشان را لیست کرد، اشک در چشمانش حلقه زد. اما فقط بضی از چیزهایی که گفت، حقیقت داشتند. بابی دوباره حرف زدن را شروع کرده بود. جانی برگشته بود... خب ، حداقل برای یک مدت برگشته بود و او با جانی حرف می زد نه با خودش . 


الیس آه عمیقی کشید و گفت: 


"شاید یکی از همین روزها دست از مشروب خوردن بردارد. می دانی که خیلی ها این کار را می کنند." 


داشت کیک را می برید. اما هیچ کس گرسنه نبود. 


شارلوت با تردید و دودلی گفت: 


"بله . مطمئنا ... ( یک انگشت به خامه زد.) هر وقت ببینم، باور می کنم." 


"اخیرا بهتر بوده." 


لحنش بوی امیدواری می داد، اما به نظر نمی رسید که شارلوت با او موافق باشد. 


"امروز که نبود. حداقل می توانست در روز جشن شکر گزاری هوشیارتر باشد." 


ان سه تا پشت میز نشستند و به خوردن پای کدو حلوایی شان مشغول شدند. جانی روی صندلی خالی پدرش ، بین شارلوت و بابی نشست. 


الیس داشت میز را تمیز می کرد که زنگ زدند. بکی و مادرش و خواهران و برادرانش بودند . ان ها با سرو صدا وارد شدند. جانی یک گوشه نشست و به بکی خیره شد. او با پیراهن مخمل ابی واقعا قشنگ به نظر می رسید. خرمن گیسوان طلایی رنگش را پشت سرش ریخته بود . درست همان طوری که جانی دوست داشت. وقتی که الیس به چشمان او که به بکی دوخته شده بودند، نگاه کرد، هاله ای از اندوه را در ان ها دید. 


پم یک پای سیب را که او و بکی صبح ان روز پخته بودند، در دست الیس گذاشت و با صدای بلند گفت: 


"شکرگزاری بر همه مبارک!..." 


سپس رو به الیس کرد و با صدایی ارامتر ادامه داد: 


"...شام چطور بود؟" 


الیس به ارامی گفت: 


"بد نبود." 


شارلوت ، بکی و دو خواهرش را به اتاق خودش برد. جانی هم به دنبالشان بود. الیس به بابی پیشنهاد کرد که دو برادر بکی را به اتاق خودش ببرد. پم و خودش هم به اشپزخانه رفتند. پم توانست به راحتی ببیند که جشن شکرگزاری برای ان ها اشان نبوده است. خوب به خاطر می اورد که اولین شکرگزاری بعد از مرگ مایک برای خودشان چقدر سخت بود. تمام تعطیلات و مراسم برای ان ها دردناک بودند و کاملا مشخص بود که این یکی از قاعده مستثنی نبود. در خانه خود ان ها هم ، بکی چندین بار در طول شام به گریه افتاده بود و گفته بود که خیلی دلش برای جانی تنگ شده است.


پم پرسید: 


"جیم کجاست؟" 


الیس به سوی اتاق نشیمن اشاره کرد. صدای تلویزیون می امد. 


"فوتبال تماشا می کند. سرحال نیست. گمان می کنم هیچ کس نیست..." 


حتی با این که او و بابی می توانستند جانی را ببینند، می توانستند احساس شارلوت و جیم را درک کنند و واقعا قلبشان برای ان ها به درد می امد. 


"سال اول ، تعطیلات و مراسم خیلی سخت هستند. کریسمس از این هم بدتر است . از حالا خودت را برای ان اما کن ." 


الیس سرش را تکان داد . داشت ظرف ها را ابکشی می کرد . کمی بعد ، او پرسید: 


"از خودتان بگو ، چه خبرها؟" 


قهوه اماده شده بود. پم برای هر کدامشان یک فنجان ریخت و بعد با کم رویی گفت: 


"خبرهای جالب ... البته مطمئن نیستم که چه اتفاقی دارد می افتد و معنی اش چیست، اما می دانم که از ان خوشم می اید. راستش ، هنوز گوین را می بینم و فکر می کنم که او را دوست دارم." 


الیس گفت: 


"واقعا برایت خوشحالم." 


سرانجان تمام ظرف ها در ماشین ظرف شویی گذاشته و در کنار پم پشت میز نشسته بود . هر دوی شان از این که با یکدیگر حرف می زدند خوشحال بودند. 


"رفتار خیلی خوبی با بچه ها دارد. با من هم مهربان است. از وقتی با کسی بیرون رفته ام و تفریح داشته ام ، خیلی می گذرد... او هر شنبه شب مرا برای شام بیرون می برد. احتمالا خبر بخصوصی نیست، اما او همراه خوبی است و خیلی خوب است که ادم بهانه ای برای لباس پوشیدن و ارایش کردن داشته باشد . برای تغییر هم که شده، جالب است که ادم گاهی بیشتر از یک مادر و یا یک راننده باشد. او حتی یک شنبه ها با پسرها بیس بال بازی می کند." 


حرفش الیس را به تعجب انداخت.« یعنی او اجازه می داد که ان مرد، شب را در خانه اش بماند؟!» پم از دیدن حالت چهره او به خنده افتاد و گفت: 


"وقتی که با این جا می اید، در خانه یکی از دوستانش می ماند." 


هر دوی ان ها خندیدند . انها یک مدت طولانی ان جا نشستند و با هم گپ زدند. بعد به طبقه بالا رفتند تا به بچه ها سرکشی کنند. 


دخترها در اتاق شارلوت بودند و در مورد پسرها و مدرسه حرف می زدند. بکی چیزهایی در مورد بوز به شارلوت گفته بود . وقتی که ان ها حرف می زدند، جانی پشت میز تحریر شارلوت نشسته بود و لبخند می زد. 


نمی توانست از بکی چشم بردارد. وقتی که الیس او را دید، به رویش لبخند زد. در تمام عمر جانی نتوانسته بود او را وادار کند که ان همه وقت یک جا بنشیند. اما حالا همه چیز فرق می کرد و او عاشق این بود که نزدیک بکی باشد. انگار می خواست با نگاهش او را ببلعد و به درون خودش بکشد... و می خواست خاطرات بیشتری از او در ذهنش داشته باشد. 


سپس پم و الیس به اتاق بابی رفتند . پیترومارک داشتند با یکی از توپ های بیس بال او بازی می کردند. الیس پیشنهاد کرد که ان ها بیرون بروند و با خیال راحت توپ بازی کنند . وقتی که ان ها بلند شدند که بروند ف بابی هم به ارامی به دنبالشان به راه افتاد . دوست داشت با ان ها باشد. سپس دو زن ، دوباره به طبقه اول برگشتند . در راه از جیم که پای تلویزیون خوابش برده بود ، گذشتند. چهار قوطی ابجوی خالی کنار جیم افتاده بود . نیم محبوبش یک گل زده بود و او خرو پف می کرد. پم به ارامی از الیس پرسید: 


"حالش چطوره؟" 


ان دو به اشپزخانه رسیده بودند . الیس از پنجره نگاهی به بچه ها انداخت و این بار دید که جانی با ان هاست . بابی کنار او ایستاده بود . پسران پم شروع به پرتاب کردن توپ بسکتبال در سبد کردند. 


الیس در جواب سوال پم در مورد جیم گفت: 


"گمان می کنم زیاد خوب نیست. مدتی بود که بهتر شده بود اما طی چند روز گذشته اصلا سرحال نبوده." 


پم معقولانه گفت: 


"به خاطر تعطیلات است. احتمالا ایام کریسمس ، همه تان همین حال را دارید." 


الیس در پاسخ، سرش را تکان داد. ان ها یک ساعت دیگر در مورد اموزشگاه زیبایی و گوین حرف زدند و بعد سرانجام پم از جا برخاست و گفت که کم کم باید بچه هایش را جمع کند و برود. اما این کار نیم ساعت دیگر طول کشید. وقتی که ان ها رفتند ، جانی جلوی در ایستاد و ان ها را نگاه کرد و بعد رفت که با مادرش در اشپزخانه حرف بزند. 


"خیلی خوشگل شده، مامان. مگر نه؟..." 


در مورد بکی حرف می زد. مادرش سرش را به نشانه تایید تکان داد. 


جانی ادامه داد: 


"... می گوید خیلی بوز را دوست دارد. واقعا برایش خوشحالم." 


صادقانه حرف می زد اما کاملا مشخص بود که این کاربرایش اسان نیست. حالا سخت ترین بخش کار این بود که بگذارد بکی با یک نفر دیگر بیرون برود. اما می دانست که بکی نیاز به یکی زندگی دارد. خودش نمی توانست هیچ چیزی به او بدهد. بکی حتی نمی توانست او را ببیند. برخلاف بابی و مادرش. او هیچ راهی برای دسترسی به بکی نداشت. مگر از طریق قلبش و احساسش ... و ارزوی یک زندگی شاد و اینده خوب برای او. 


الیس با مهربانی گفت: 


" می دانم که دلش خیلی برای تو تنگ شده. پذیرفتن شرایط جدید، برای او هم درست به اندازه تو سخت بوده..." 


می خواست بگوید که هردوی شان به مرور زمان به این وضع عادت می کنند و این را واقا باور داشت، اما یک طورهایی احساس کرد که نباید حالا این حرف را بزند. 


در عوض با یک اه بلند گفت: 


" بهتر است بروم بابا را بیدار کنم." 


جانی سرش را تکان داد. 


"من هم می روم به بابی سر بزنم..." 


... و بعد یک مرتبه ، یک چیزی را به خاطر اورد. 


"... فردا به مسابقات شارلوت می ایی ، مامان؟" 


تیم مدرسه ان ها فردا یک مسابقه مهم داشت. 


الیس در حالی که چراغ اشپزخانه را خاموش می کرد گفت: 


"فکر کردم که همه مان برویم." 


جانی تبسم کنان پرسید: 


"بابا هم می اید؟" 


"نه . او نمی تواند. کار دارد." 


" اما او مجبور نیست که فردای شکرگزاری را کار کند، مامان. اگر بخواهد ، می تواند بیاید." 


اما او هرگز به مسابقات شارلوت نرفته بود و علاقه ای هم به ان ها نداشت. بر طبق نظراو، دخترها هیچ وقت نمی توانستند قهرمانان خوبی بشوند. اما در مورد این یکی واقعا اشتباه می کرد. شارلوت یک ستاره بود . حتی خیلی بهتر از جانی . 


الیس قول داد : 


"از او می پرسم." 


بیشتر برای خرسندی جانی این حرف را زد، و گرنه خاطر جمع بود که جیم این کار را نخواهد کرد. سپس جانی برای دیدن برادرش به طبقه بالا رفت . الیس به اتاق نشیمن رفت و به ارامی جیم را تکان داد . جیم بعد از چند لحظه حرکتی کرد، نفس عمیقی کشید و چشمانش را باز کرد. 


"ساعت چند؟" 


مطمئن نبود که صبح شده یا هنوز شب است. 


"از ده گذشته . پاشو برویم بخوابیم." 


جیم سرش را تکان داد و از جایش بلند شد. نمی توانست درست سرپایش بایستد . او به سختی از پله ها بالا رفت. قلب الیس از تماشای او در ان وضعیت به درد امده بود . وقتی که ان ها به اتاقشان رسیدند، الیس گفت: 


"تا چند دقیقه دیگر می ایم." 


رفت تا به بابی سر بزند. او در رختخواب بود. جانی در کنارش دراز کشیده بود و برایش کتاب می خواند. سرشان درست در کنار یکدیگر روی بالش بود. هر دو پسر او را نگاه کردند و پوزخند زدند. حداقل برای ان دو تا شکرگزاری عالی ای بود. 


الیس با صدایی ارام گفت: 


"شب بخیر پسرها. خیلی دوستتان دارم." 


بالای سرشان رفت و هر دوتای شان رابوسید و بعد به جانی گفت: 


"... نگذار بابی تا دیر وقت بیدار بماند." 


بابی با خرسندی خودش را به برادرش چسباند . الیس از اتاق او بیرون رفت و در را به ارامی پشت سر خودش بست . سپس به سوی اتاق شارلوت به راه افتاد. او روی تختش دراز کشیده و به سقف خیره شده بود. 


الیس از او پرسید: 


"حالت خوبه عزیزم؟" 


نگران به نظر می رسید. بنابراین در کنار شارلوت روی لبه تختش نشست. راحت می شد دید که او از یک چیزی ناراحت است. 


"بله . می شود گفت خوبم. بکی در مورد دوست پسر جدیدش حرف زد. فکر می کنم واقعا او را دوست دارد. خیلی عجیب است." 


این باعث می شد که بیشتر دلش برای جانی تنگ بشود. 


الیس از ته دل گفت: 


"خیلی برایش خوشحالم . او نمی تواند تا اخر عمرش برای جانی عزاداری کند ، شارلی. این درست نیست. مادرش می گوید ان پسر واقعا با او خوب است. اگر جانی می توانست نظر بدهد، حتما می گفت که او هم راضی است . از بازی فردایت چه خبر ؟ درست اماده هستی ؟" 


شالوت سرش را تکان داد اما معلوم بود که سرحال نیست. او با صدایی خشک و بی روح گفت: 


"بابا همیشه به تمام مسابقات جانی می رفت..." 


او سال به سال جایزه های بیشتری می برد، حتی بیشتر از جانی وقتی که به سن و سال او بود . اما وضع هیچ تغییری نمی کرد. 


"تو فردا می ایی مامان؟" 


"تماشای ان را به یک دنیا نمی دهم.(خم شد و او را بوسید.) بابی را هم می اوردم." 


شارلوت سرش را تکان داد ولی چیزی نگفت. با این که عاشق مادرش بود . اما برایش خیلی ارزش داشت که حتی اگر شده فقط یک بار ، پدرش به دیدن مسابقه اش برود. البته اگر برای پدرش مهم بود که چنین کاری بکند... 


که هر دوی شان می دانستند مهم نیست. او که جانی نبود. 


الیس ان شب چیزی در این مورد نگفت. وقتش نشد. در واقع قبل از این که به اتاق برگردد جیم خواب بود. مست و خراب ابجو و شراب و پرخوری شام! اما فردا صبح ، سرصبحانه ، در این مورد با او صحبت کرد. 


جیم در حالی که دومین فنجان قهوه اش را می نوشید، در جواب او گفت: 


"خوب می دانی که دخترها نمی توانند بسکتبال بازی کنند." 


"تو همیشه به تمام بازی های جانی می رفتی ." 


از فرم حرف زدن او عصبانی شده بود. 


جیم جواب داد: 


"ان فرق می کرد." 


"جدا؟ چه فرقی ؟! چرا؟ چون او پسر بود؟"


"او قهرمان بزرگی بود." 


در اثر افراط شب گذشته ، سرش درد می کرد. الیس با سماجت گفت: 


"شارلوت هم هست . شاید حتی بهتر از جانی . خود جانی همیشه این را در مورد او می گفت. چرا به خاطر خودت هم که شده نمی ایی بازی اش را ببینی ؟" 


همان موقع جانی و بابی وارد اشپزخانه شدند. بابی طبق معمول چیزی نگفت. جانی پیش رفت و مادرش را بوسید اما جیم چیزی ندید. 


الیس ادامه داد: 


"... اگر بخواهی می توانی یک جوری ترتیب کارت را بدهی . بازی تا ساعت چهار بعد از ظهر شروع نمی شود. فکر می کنم برایش خیلی مهم است که تو ان جا باشی. جانی همیشه به مسابقات او می رفت. در ضمن، تو خیلی خیلی بیشتر از من در مورد ورزش چیز می دانی . به عقیده من خیلی برای شارلوت ارزش دارد که تو بیایی." 


"اوه، ول کن الیس. احمق نباش. او حتی متوجه فرقش هم نمی شود." 


الیس مصرانه گفت: 


"چرا می شود... حداقل در موردش فکر کن." 


جانی کنار پدرش پشت میز نشست و به او خیره شد. 


الیس یک کاسه غلات جلوی بابی گذاشت. جیم حتی او را نگاه هم نکرد. 


برای او ، بابی هم مثل جانی نامرئی بود! از وقتی که بابای دیگر حرف نزد، جیم هم او را کاملا نادیده گرفت. وقتی به علت حرف نزدن بابی فکر می کرد، لبش درد می امد و وجدانش ناراحت می شد. 


"یک عالم کار دارم. احتمالا مجبورم در تعطیلات اخر هفته هم برای مشتری های جدیدمان کار کنم." 


از این بابت خوشحال بود. الیس می دانست که او اخیرا رو به ترقی و بهبود است و امیدوار بود که با بهتر شدن شرایط کاری اش دست از مشروبخواری بردارد یا حداقل از مقدار ان کم کند. از وقتی که جانی برگشته بود، وضعش خیلی بهتر شده بود، اما هنوز تا «خوب» شدن، خیلی فاصله داشت. 


او چند دقیقه بعد سرکار رفت. بابی و جانی هم بیرون رفتند . الیس در اشپزخانه تنها بود که شارلوت برای صبحانه پایین امد و کمی بعد از ان برای تمرین بیرون رفت. شکر خدا یک کمی سرحال تر به نظر می رسید. هیچ چیزی هم در مورد پدرش نگفت. انتظار نداشت که او به تماشای مسابقه اش برود و مادرش هم نگفت که در این مورد با او حرف زده و به هیچ جا نرسیده است. 


ساعت یک ربع به چهار، الیس و بابی سوار ماشین شدند. جانی هم روی صندلی عقب نشست. او دیوانه وار در مورد بازی حرف می زد. بابی هم با او می گفت و می خندید . الیس لبخند زنان به حرف های ان ها گوش می کرد. درست مثل این بود که یک رویا به واقعیت پیوسته باشد... با ان ها بودن... گوش کردن به حرف های بابی .... برگشتن جانی به نزد ان ها... 


الیس نمی دانست که جانی چند وقت پیش ان ها خواهد ماند، اما این را هدیه ای فراتر از حد تصور و امید می دانست که برای هر لحظه اش خدا را شکر می کرد. وقتی که ان ها به دبیرستان رسیدند، در حال و هوای خوبی بودند و امیدوار بودند که بازی خوبی را ببینند. 


بازی به نفع تیم شارلوت پیش می رفت و در اواسط نیمه دوم، نتیجه 26 بر15 بود. بابی برای تشویق شارلوت روی صندلی اش بالا و پایین می پرید. همان موقع شارلوت سه امتیاز دیگر برای تیمش گرفت. جانی داشت از شدت شادی دیوانه می شد. نمی توانست باور کند که خواهرش چقدر خوب بازی می کند. ان ها منتظر شروع دوباره بازی بودند که الیس از گوشه چشمانش هیکل اشنایی را دید... و بعد دید که شوهرش راهش را از میان تماشاگران باز می کند. او یک جورهایی مردد به نظر می رسید اما وقتی که الیس و بابی را دید، تبسم کرد. 


الیس زیر لب زمزمه کرد: 


"نمی توانم باور کنم." 


بابی به پدرش خیره شده بود. جانی فریادی از شادی کشید. وقتی که الیس حالت چهره شارلوت را بعد از دیدن پدرش ، دید، نزدیک بود گریه بیفتد. این اولین مسابقه او بود که پدرش به دیدنش امده بود. 


درست قبل از این که جیم به ان ها برسد، الیس زیرگوش جانی نجوا کرد: 


"چطور ترتیب این کار را دادی؟" 


جانی گفت: 


راستش را بخواهی خودم هم مطمئن نیستم. از وقتی که برگشتم خیلی در این مورد فکر کردم و مدام ارزو می کردم که بابا این کار را بکند. شاید او صدای مرا در قلب خودش شنید، یا یک احساسی کرد... یا یک چنین چیزهایی..." 


هنوز خودش درست نمی دانست که چطوری روی وقایع تاثیر می گذارد. فقط می فهمید که هر وقت به قدر کافی در مورد چیزی فکر می کند، ان اتفاق می افتد. گویی یک نیروی سحرامیز از درون وجودش جاری بود و مسبب ان معجزه ها می شد. وقتی که در ذهن خودش یک چیزی را به کسی پیشنهاد می کرد، خود ان فرد هم می خواست که ان کار را بکند. 


تا ان وقت، جیم به ان ها رسیده و بین همسرش و بابی نشسته بود. او بی ان که کلمه ای با بابی حرف بزند، به شارلوت چشم دوخت . ناگهان به نظر می رسید که سخت به بازی او علاقمند است. گویی قبلا هرگز چنین چیزی ندیده بود. 


الیس با افتخار گفت: 


"او فوق العاده عالی بازی می کند." 


جیم سرش را به نشانه تصدیق تکان داد. 


به محض این که بازی شروع شد، شارلوت یک امتیاز به نام تیمش ثبت کرد. جیم فقط به او خیره شده بود و چیزی نمی گفت. شارلوت در دو دقیقه اخر بازی سه امتیاز دیگر برای تیمش به دست اورد و همه از شدت شادی هورا کشیدند. تیم ان ها برنده شده بود. و بیست تا از امتیازهای ان ها را شارلوت به دست اورده بود . بقیه بچه های تیم ، او را روی شانه هایشان گذاشتند و دور زمین گرداندند. وقتی که الیس رو به سوی جیم کرد، دید که او تبسم بزرگی بر لب دارد. حتی نمی توانست به خاطر بیاورد که اخرین باری که او را ان قدر خوشحال دید، کی بود. کاملا مشخص بود که او به دخترش افتخار می کرد. گویی او را برای اولین بار می دید و سرانجام استعدادش را کشف کرده بود. 


او به الیس گفت: 


"عجب بازی ای بود! مگرنه؟" 


الیس سرش را تکان داد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. چند دقیقه بعد ، شارلوت هم به ان ها ملحق شد. از دیدن پدرش خوشحال و هیجان زده بود. 


او با کم رویی گفت: 


"متشکرم که امدی بابا." 


پدرش از جا برخاست و یک بازویش را دور شانه های او انداخت. 


"تو کار بزرگی کردی شارلی . واقعا به تو افتخار می کنم!" 


او را مثل یک قوطی ابجو تکان می داد. به خاطر تمام چیزهایی که اخیرا به دست اورده بود، خوشحال بود. 


شارلوت رفت و لباسش را عوض کرد و بعد همه ان ها سالن ورزش را ترک کردند. شارلوت چیزی ندید، اما موقع رفتن ، جانی بازویش را دور کمر او انداخته بود... و او با اندوه به جانی فکر می کرد... 


در راه برگشتن به خانه ، جیم گفت: 


"یک بار هم جانی یک چنین مسابقه ای داشت. او عالی بازی کرد و به خاطرش یک جایزه هم برد." 


شارلوت با خرسندی گفت: 


"فکر می کنم شانسش را داشته باشیم که امسال به دوره نهایی راه پیدا کنیم." 


لحنش بوی سپاسگزاری می داد. همه چیز برایش خیلی تازگی داشت؛ اما از صمیم دل خوشحال بود. 


جیم قول داد: 


"اگر این طور بشود ، من حتما برای تماشای بازی تان می ایم." 


سخت تحت تاثیر بازی او قرار گرفته بود. شارلوت واقعا در این زمینه استعداد داشت. خیلی بیشتر از ان چه او تصورش را می کرد. 




ان ها سر راه برای خرید به یک خواروبارفروشی رفتند و تا وقتی که به خانه رسیدند، وقتش بود که فکری برای شام بکنند. الیس در اشپزخانه مشغول شد. بابی با شارلوت بیرون رفت تا چند تا توپ در سبد بسکتبال بیندازد. پدرشان به تماشای ان ها ایستاد و نکاتی را به شارلوت تذکر داد. جانی یک کمی پیش ان ها ایستاد و بعد به اشپزخانه برگشت تا با مادرش حرف بزند. 


او با خرسندی گفت: 


"خیلی خوب بود که بابا امد، مگر نه؟" 


می دانست که این موضوع چقدر برای شارلوت ارزش دارد. ظاهرا حتی پدرشان هم متوجه این موضوع شده بود. او خوشحال بود که رفته بود. مخصوصا که از بازی شارلوت خیلی خوشش امده بود و از همین حالا در مورد رفتن برای مسابقه بعدی او حرف می زد. 


الیس به نرمی گفت: 


"فکر می کنم که قدرت تو خیلی بیشتر از ان است که خودت فکر می کنی. کاری که تو می کنی روی همه اثر دارد... به بابی نگاه کن ... و بابا به تماشای بازی امد... این واقعا مثل یک معجزه است." 


عشق و مهربانی عمیق او داشت زندگی یکایک ان ها را بهتر می کرد. 


"بابی خودش اماده شده بود، مامان. پنج سال ، برای سکوت، خیلی طولانی است." 


الیس هم این را می دانست. از وقتی که بابی سکوت کرد ، جیم به الکل مداوم و زیاد رو اورد. 


او پرسید: 


"کی می توانیم به بابا بگوییم که بابی دوباره حرف می زند؟" 


از لحظه ای که این موضوع را فهمیده بود، فکر و ذکرش همین بود و امیدوار بود که هر چه زودتر این کار را بکنند . خوب می دانست که اگر جیم بفهمد، چقدر خوشحال می شود و این موضوع برایش ارزشمند است. 


جانی جواب داد: 


"هنوز نه. بابی اماده نیست. اما به زودی خواهد بود.... امیدوارم. هنوز همه مان یک کمی کار داریم." 


الیس با گیجی پرسید: 


"منظورت چیه؟" 


"راستش را بخواهی ، خودم هم مطمئن نیستم، مامان. فقط یک احساسی دارم... نمی دانم چرا و هرگز نمی فهمم چطور ، کارها پیش می روند. فقط به چیزهایی فکر می کنم و بعد خودشان می ایند... خودبه خود... اما دقیقا به همان فرمی که من فکرشان را کرده بودم، اتفاق می افتد. فعلا می دانم که بابی برای حرف زدن به تمرین بیشتری احتیاج دارد و هنوز برای گفتن به بابا اماده نیست." 


فهمیدن این قضیه برای جیم مثل هدیه ای برای ازادی بود . چیزی که او را از احساس گناه خلاص می کرد و احتمالا زندگی او را تغییر می داد... و همچنین زندگی بقیه ان ها را .حرف زدن دوباره بابی. موضوع کوچکی نبود. الیس می مرد برای این که ان خبر را زودتر به جیم بدهد؛ اما جانی اصرار داشت که هنوز برای این کار خیلی زود است. الیس یک طورهایی احساس می کرد که باید به خواسته او و ابی احترام بگذارد. به نظر می رسید که جانی می داند که دارد چه کار می کند. تا به حال که نتیجه کارش خوب بود.فعلا فقط الیس می توانست گفتگوی ان ها را بشنود. جانی می خواست جای پایش را محکم کند . دوست نداشت وقتی که بابی حرف می زد، بلرزد یا عصبی شود یا بترسد که چیزی اشتباه پیش برود. 


نیم ساعت بعد ، الیس شام را روی میز گذاشت. جیم با صدای بلند در مورد بازی شارلوت حرف می زد و به او می گفت که چطور می توانست امتیازات بیشتری برای تیمش بگیرد. اتفاقا پیشنهاداتش خیلی به جا و مناسب بودند و شارلوت سخت تحت تاثیر قرار گرفته بود. این تنها چیزی بود که همیشه از پدرش می خواست. سرانجام یک در بین ان دو باز شده بود و پدرش یک گام غول اسا به دنیای او برداشته بود. عشق و احترامی که او همیشه ارزو داشت از سوی پدرش داشته باشد، حالا مال او بود . او با هیجان به پدرش می گفت که سعی خودش را می کند. گفتگویشان تقریبا مثل گفتگوهایی بود که پدرش و جانی با هم داشتند. ناگهان چشمان جیم باز شده بودند و می توانست ببیند که شارلوت چقدر خوب بازی می کند و برای او احترام قائل بود... و برای نخستین بار مجبور بود اعتراف کند که او یک قهرمان کوچک خیلی خوب است. احساسش هم کاملا از نگاهش خوانده می شد. شارلوت موقع حرف زدن با او به قدری خوشحال بود که گویی جام جهانی را گرفته است. در ان لحظه خوشحال ترین دختر روی کره زمین بود. 


روز بعد، وقتی که جیم از سرکار به خانه برگشت، به شارلوت پیشنهاد کرد که با هم بروند و یک دوری بزنند و لیموناد بخورند. به نظر نمی رسید که قبل از امدن به خانه مشروب خورده باشد. الیس لبخند بر لب داشت که ان دو خانه را ترک کردند. شارلوت پرواز کنان سوار ماشین پدرش شد و بلافاصله شروع کرد به سوال کردن از او در مورد ورزش هایی که در دوران جوانی کی کرد. جیم لبخند زنان اتومبیل را روشن کرد و یک دقیقه بعد ، الیس دور شدن ان ها را تماشا کرد. بعد بیرون رفت تا به جانی و بابی که داشتند بسکتبال بازی می کردند ، سر بزند. ان چه اینک دیده بودند ، برای همه شان مثل یک معجزه بود . گویی جیم که قبلا هیچ توجهی به شارلوت نداشت ، ناگهان متوجه اشتباهاش شده بود و حالا می خواست تمام ان وقت های از دست رفته را جبران کند. 


الیس منتظر شد که ان ها برگردند و بعد به سراغ درست کردن شام برود. اما وقتی که نگاهی به ساعت انداخت و دید که از هفت گذشته است، حیرت کرد. ان ها باید تا ان وقت به خانه برمی گشتند. تقریبا دو ساعت بود که ان ها رفته بودند . در ساعت هشت، الیس کم کم به دلشوره افتاد . اما وقتی که در ساعت هشت و نیم از بیمارستان تلفن کردند، سرتاپایش را وحشت فرا گرفت. ان ها گفتند که جیم و شارلوت ان جا هستند و حال هردوی شان خوب است. فقط شارلوت یک کمی گیج بود. 


الیس وحشتزده ، از صدای ان سوی خط پرسید: 


"چی شده؟" 


ان ها یک تصادف کوچک داشتند. جیم به یک کامیون پارک شده ، زده بود؛ اما خسارتی ایجاد نکرده بود. سر شارلوت به داشبورد خورده بود. ولی وقتی که در بیمارستان به دقت معاینه اش کردند ، به او گفتند که هیچ اسیبی ندیده و می تواند با پدرش به خانه برگردد. به محض این که الیس گوشی را قطع کرد، موضوع را به جانی گفت. بیشتر از یک ساعت از وقتی که یک ساندویج به بابی داده و او را برای انجام تکالیفش به اتاقش فرستاده بود ، می گذشت. بنابراین مجبور نبود که موقع گفتن موضوع به جانی مواظب حرف هایش باش که مبادا بابی را بترساند. وقتی که جانی جریان را شنید سوت بلندی کشید و بعد از مادرش پرسید: 


"بابا مشروب خورده بود؟" 


الیس با گیجی جواب داد: 


"نمی دانم... وقتی که می رفت خوب بود." 


اما هر دوی ان ها می دانستند که جیم می توانست یک جایی بین راه نگه داشته و یکی دو قوطی ابجو خورده باشد. ان قدر که کله اش گرم بشود و به یک اتومبیل پارک شده بزند. درست در ان لحظه بود که الیس متوجه شد که دیگر واقعا بس اش است . جیم یکی دیگر از بچه هایشان را در معرض خطر قرار داده بود. ناگهان الیس احساس می کرد که حتی فکر کردن به خطراتی که جیم در حال مستی برای دیگران ایجاد می کرد برایش غیر قابل تحمل است. دو ساعت بعد جیم و شارلوت به خانه برگشتند . الیس هنوز از دست خودش و جیم عصبانی بود . ان قدر که حتی نمی توانست با او حرف بزند. در بیمارستان به شارلوت گفته بودند که چند روزی استراحت کند. ظاهرا او می توانست از اخر هفته بسکتبال بازی کند. اما برای الیس هیچ جای بحث و گفتگو باقی نمانده بود. 


او می دانست که شارلوت می توانست در ان حادثه کشته شود.

حالت چهره جیم وقتی که قدم به داخل خانه گذاشت ، داستان خودش را داشت . او رنگ پریده بود... تقریبا خاکستری. او بی ان که کلمه ای با الیس ححرف بزند، رفت و برای خودش یک فنجان قهوه ریخت و وقتی که الیس ، شارلوت را در رختخوابش خواباند و به طبقه اول بازگشت، فقط به او خیره شد و سعی کرد که عکس العملش را حدس بزند. رنگ چهره الیس به کبودی می زد. جانی به ارامی به طبقه بالا و به اتاق بابی رفت. تمام مدتی را که مادرش منتظر برگشتن شارلوت و جیم بود ، با او در اشپزخانه نشسته بود.

الیس با عصبانیت به جیم گفت:

"می فهمی که ممکن بود او رابه کشتن بدهی؟..."

جیم جواب نداد. هر دوی شان می دانستند که عواقب چنین تصادفاتی چه چیزی می توانست باشد. الیس با خشم ادامه داد:

"حالا که نمی توانی مسولیت پذیر باشی ، دیگر نمی گذارم بچه ها را سوار ماشینت کنی . می توانی هر قدر دلت می خواهد مشروب بخوری، اما حق نداری با بچه های من سوار یک ماشین بشوی و برای ان ها رانندگی کنی."

جیم مثل ادمی که کتک خورده باشد، پشت میز اشپزخانه نشست . او خودش و شارلوت را در معرض خطر قرار داده بود.

"حق داری این حرف را بزنی و کاملا حق داری از دست من عصبانی باشی ."

اگر فقط یک چیز در دنیا بود که هر دوی ان ها مثل روز برایشان روشن بود بهای عظیمی بود که چنین تصادفاتی می توانستند داشته باشند. ان ها لحظه لحظه های وحشتناک یک چنین تصادفی را با بابی ، زندگی کرده بودند. نه اسیب هایی که جیم در اثر ان حادثه دیده بود بهبود پیدا کرده بودند و نه اسیب های بابی .

الیس مستقیما به او چشم دوخت و گفت:

"اگر یک بار دیگر با یکی از بچه هایمان تصادف کنی، هرگز تو را نمی بخشم."

جیم سرش را پایین انداخت . اشک در چشمانش حلقه زده بود.

"ببین، فهمیدم... واقعا متاسفم ... لازم نیست تو چیزی بگویی، الیس . خودم بعد از این که ان اتفاق افتاد، همه این ها را به خودم گفتم..."

الیس توانست از چشمانش بخواند که به حرف هایش اعتقاد دارد. جیم ادامه داد:

"... سر راه برگشتن به خانه، یکی دو تا ابجو خوردم."

"اگر فقط یک بار دیگر این کار را بکنی ، حرف های زیادی برای گفتن دارم ، جیم . اگر مشروب خوردی ، بچه ها را سوار ماشین نکن. اگر این کار را بکنی ، ترکت می کنم و بچه ها را هم با خودم می برم."

قبلا هرگز چنین چیزی به او نگفته بود.

جیم وحشتزده گفت:

"جدی می گویی؟..."

از چشمان الیس می خواند که جدی می گوید. وقتی که از بیمارستان تلفن کردند ، یک چیزی در درون الیس شکست و فرو ریخت.

جیم با پشیمانی ادامه داد:

"ببین، گفتم که، این اتفاق دیگر هرگز تکرار نمی شود."

الیس نگاهی سرد و سخت... و طولانی ، به او انداخت و بی ان که کلمه ای بر زبان بیاورد به طبقه بالا و به اتاق خواب خودشان رفت و در را پشت سرش بست.

جیم هم چند دقیقه بعد بالا رفت ولی چیزی به الیس نگفت . الیس در رختخواب بود و اصلا حال و هوای حرف زدن نداشت. جیم به ارامی سر جای خودش دراز کشید و چراغ را خاموش کرد. الیس توانست صدای حرف زدن بابی و جانی را در اتاق مجاور بشنود؛ اما جیم به قدری از حادثه ان شب ، خسته و فرسوده بود که چیزی نشنید و ظرف چند دقیقه، خوابش برد.

جانی فرشته(قسمت 7)

فصل هفتم





اولین قرار ملاقات بکی با بوز خوب پیش رفت. هر چند که او تقریبا تمام مدت در مورد جانی حرف زد. بوز او را به سینما برد و بعد برای خوردن همبرگر به اغذیه فروشی جو رفتند. شبی که جانی مرد هم می خواستند به ان جا بروند. ان جا میعادگاه مورد علاقه همه بچه های مدرسه بود. بکی در مورد خاطراتی که در سال های دبیرستان با جانی داشت برای بوز حرف زد. همان موقع بی ان که بداند جانی در کنارش نشسته بود و به حرف هایش گوش می داد. او از به یاد اوردن ان خاطرات لبخند زد. حالا که به بکی گوش می کرد اوقاتی که با هم سپری کرده بودند به نظرش بهتر و قشنگ تر می رسیدند. بکی یا دو بار مستقیما به او نگاه کرد، اما نمی توانست او را ببیند جانی با اکراه به خودش اقرار کرد که بوز واقعا ادم خوبی است. وتی که به مدرسه می رفتند فکر می کرد که او ادم بامرامی است. او یکی از معدود بچه پولدارهای دبیرستان ان ها بود. پدرش مالک یکسری مغازه های نوشابه فروشی موفق در سرتاسر جنوب کالیفرنیا بود و خانواده اش هر سال به اروپا می رفتند و او همیشه ماشین های خوبی داشت.

بوز با صوبری به حرف های بکی گوش کرد و گفت که همیشه فکر می کرده جانی بچه خیلی خوبی است. هر چند که او را خوب نمی شناخت. او سعی نکرد موضوع را عوض کند یا یک جوری جلوی هجوم خاطرات بکی را که مثل چشمه ای از درونش می جوشید بگیرد. چشمان بکی چندین بار پر از اشک شدند و هر بار که این اتفاق افتاد، بوز به نرمی دست او را در دست گرفت.

او در راه برگرداندن بکی به خانه اش هیچ گونه جسارت و پروریی از خودش نشان نداد و با او 


در مورد دانشگاه UCLA حرف زد . او گفت که باید برای ترم بعدی برگردد. فعلا پدرش مریض است و به کمک او احتیاج داشت. او پسر بزرگ خانواده بود و از وقتی که فقط چهارده سالش بود، هر سال تابستان و تمام تعطیلات را برای پدرش کار می کرد. ظاهرا چیز زیادی در مورد تجارت می دانست. حتی یک کمی هم در مورد شراب های خوب و نکات برجسته کارشان با بکی حرف زد. ان ها هر سال تابستان، یک ماه به فرانسه می رفتند تا پدرش بتواند از تاکستان های وسیع دیدن کند. او در ان جا چیزهای زیادی از پدرش یاد گرفته بود. خیلی بیشتر از بچه های دیگر که تا به حال هیچ علاقه ای به شغل پدرشان نشان نداده بودند.

کاملا مشخص بود که او سخت تحت تاثیر بکی قرار گرفته است. بکی درست همانقدر که به خاطر می اورد، زیبا و جذاب بود. او گفت که یک بار می خواسته بکی را به مهمانی دعوت کند اما به خاطر جانی جرات نکرده بود... و به شوخی اضافه کرد:

:فکر می کنم ان موقع حتی نمی دانستی من هم زنده ام!"

بکی لبخند زد

"چرا. می دانستم. فقط فکر نمی کردم از من خوشت بیاید."

یک بار با بوز به یک کلاس زبان فرانسوی رفته بود؛ اما بوز و دوستانش دو سال از او بزرگتر بودند و او خیلی خجالتی بود.

بوز خنده کنان گفت:

"می دانستم که اگر تو را دعوت کنم ، جانی مرا می کشد. وانگهی ، تو مرا می خواستی چه کنی ؟ او ستاره فوتبال بود."

اما حالا او خیلی چیزها داست که بکی دوستشان داشت. او عاقل ، منطقی، فهمیده ، باهوش و خوش قیافه بود و بالغ تر از جانی به نظر می رسید. او بیست و یک سالش بود و از نظر بکی ، بیشتر یک مرد بود تا یک پسر بچه .

وقتی که ان ها رسیدند، بوز به نرمی گفت:

"امشب اوقات خوشی داشتم بکی . می دانم که بعد از این همه وقت برایت سخت بود که با یک نفر دیگر بیرون بروی."

جانی تنها پسری بود که بکی با او بیرون رفته بود... و تنها کسی که عاشقش بود . اما هیچ جور نمی شد این حقیقت را تغییر داد که او برای همیشه رفته بود و بکی مجبور بود که پیش برود و زندگی کند. او گفت که فکر نمی کند هنوز برای پیش رفتن اماده باشد، اما تمام شب از صحبت کردن با بوز لذت برده بود. از حرف های او در مورد دانشگاهUCLA،دوستانش ، تجارت، پدرش و مسافرت هایش به فرانسه. بوز بچه ها را هم دوست داشت. او هم مثل بکی، یک عالم خواهر و برادر داشت! او بین شش بچه ، بزرگترین بود و بکی بین پنج بچه . ان دو با وجود اختلاق در وضع مالی ، زمینه های مشترک زیادی داشتند.

بوز از بکی پرسید که ایا حاضر است شنبه شب ، دوباره با او شام بخورد.

بکی خیلی راحت گفت:

"بله... واقعا دوست دارم."

بوز کمکش کرد تا از ماشین پیاده شود. مرسدس بنزی را که پدرش دو سال پیش برایش خریده بود، می راند. ان شب به بکی گفته بود که می خواهد در رشته علوم اجتماعی تحصیل کند و به دانشکده عالی برود و یک روز ، فوق لیسانسش را بگیرد. بکی هم گفته بود که می خواهد بهار اینده، دوباره درخواست بورسیه تحصیلی بدهد و امیدوار بود که بتواند در پاییز اینده به کالج برود. اما در این خلال خوشحال بود که در داروخانه کار کند و به مادرش در نگهداری بچه ها کمک کند. فعلا همین برایش کافی بود.

بوز پیشنهاد کرد که برای شنبه شب به یک رستوران فرانسوی بروند. بکی اسم ان رستوران را شنیده بود، اما هرگز به ان جا نرفته بود . بوز علاوه بر اطلاعات زیاد در مورد شراب های خوب ، در برابر غذاهای فرانسوی هم ضعف داشت.

او در حالی که بکی را تا دم در جلویی خانه شان همراهی می کرد پرسید:

"نظرت چیه؟ یا ساید ترجیع می دهی که فقط به ساندویج فروشی و سینما برویم؟ فکر کردم که شاید یک کار متفاوت برایت جالب باشد."

طوری ان حرف را زد که گویی خودش در هر دو صورت ، راحت و خوشحال است. جانی به یک درخت تکیه داده بود و به حرف های او گوش می کرد. دلش می خواست از او به خاطر پیشنهادش به بکی ، متنفر باشد؛ اما یک جورهایی نمی توانست... او برای بکی خوشحال بود و خوشحال بود که بوز می خواست او را یه خرده لوس کند. حتی نمی توانست به خودش بگوید که بوز ادم متظاهر و بدی است... چون واقعا نبود. کاملا مشخص بود که او بکی را خیلی دوست دارد.

وقتی که ان ها به در جلویی رسیدند. بکی به ارامی به سوی بوز چرخید و به نرمی گفت:

"متاسفم که ان قدر در مورد جانی حرف زدم... دلم برایش تنگ شده ... حالا بدون او همه چیز خیلی متفاوت است."

بوز با مهربانی گفت:

"عیبی نداره... عیبی نداره، بکی . من می فهمم."

بکی سرش را تکان داد . بوز در را برای او نگه داشت تا وارد خانه شد و یک دقیقه بعد، به تنهایی به سوی اتومبیلش رفت و سوار شد. جانی ایستاد و دور شدن مرسدس بنز را در خیابان تماشا کرد... و سپس به ارامی به سوی خانه خودشان به راه افتاد.

وقتی که به ان جا رسید، مادرش در رختخواب بود و کتاب می خواند. او سرش را بلند کرد و تبسم کنان به جانی چشم دوخت و پرسید:

"تمام شب کجا بودی؟"

این دقیقا همان سوالی بود که وقتی جانی زنده بود ، هر شب از او می کرد.

"بیرون، با بکی ."

غمگین به نظر می رسید. بیشتر شبیه یک پسر بچه بود تا یک مرد.

الیس حیرت زده پرسید:

"مگر نگفتی که او امشب با یک نفر قرار ملاقات دارد؟"

می توانست از چشمان جانی بخواند که اندوهگین است.

"چرا. با بوز واتسون*. ادم خوبی است."

----------------------

*Watson

الیس با نگرانی پرسید:

"یعنی تو تمام شب دور و بر ان ها بودی؟"

از نظر او، این کار اصلا برای جانی درست نبود و مایه ناراحتی اش می شد. حتی حالا.

"نه. فقط وقت شام پیش شان بودم و بعد به کارهای دیگرم رسیدم و جلوی در خانه بکی منتظر ماندم تا بوز ، او را به خانه برگرداند."

"بیا بنشین این جا..."

رختخواب کنار خودش را با کف دست صاف کرد و جانی ان جا نشست.

"چرا ان کار را کردی ؟"

نگران پسرش و حالت غمبار چشمان او بود.

"فقط می خواستم مطمئن شوم که او با بکی خوب است."

"و بود؟"

" بله... او اجازه داد که بکی تمام مدت شام در مورد من حرف بزند. می خواهد او را شنبه شب به یک رستوران فرانسوی معروف ببرد."

"بهتر نبود که ان ها را تنها می گذاشتی ؟ فکر نکنم برایت جالب باشد که ببینی بکی با یک نفر دیگر بیرون می رود. را شب هایی که او قرار دارد، با من و بابی در خانه نمی مانی؟"

"فقط می خواستم از ابتدا مراقب همه چیز باشم. (لبخند زد.) گمان می کنم خیلی احمقانه است، مگر نه؟! من خودم ان دو تا را با هم جور کردم و حالا مطمئن نیستم که از ان خوشم بیاید! خیلی سخت است، مامان."

اما نه سخت تر از ان چه ان ها تا به حال تحمل کرده بودند. الیس پرسید:

"قضیه پم چی شد؟"

سعی کرد حواس او را پرت کند. جانی لبخند زنان گفت:

"او جمعه شب با گوین* ، همان مرد لس انجلسی ،بیرون می رود. یارو دیوانه پم است."

"چه خوب . او واقعا به یک نفر در زندگی اش احتیاج دارد. از وقتی که مایک مرد، حتی با یک مرد قرار ملاقات نگذاشته است."

جانی سرش را تکان داد. غرق در فکر بود. کارهای زیادی داشت. اما دیدن بکی با بوز ، انرژی اش را گرفته بود. او اه عمیقی کشید و مادرش را نگاه کرد. دوباره شبیه خودش شده بود.

"من خوبم مامان و همه کارها رو به راهند. قبل از رفتن یک سری به شارلوت می زنم. بابا امشب چطور بود؟"

الیس شانه هایش را بالا انداخت.

"جلوی تلویزیون خوابش برد."

مدت ها بود که اوضاع در خانه شان به همین منوال بود. اما حداقل اخیرا اوضاع یک کمی بهتر به نظر می رسید و الیس هم خوشحال تر از همیشه بود. جانی در خانه بود.

بوز و بکی طی چند هفته بعدی مدام یکدیگر را می دیدند. بوز چندین بار بکی را به رستوران های خور برد؛ با او خواهر و برادرانش به این طرف و ان طرف رفت؛ برادرانش را به یک بازی فوتبال برد و برای مادرش چند بطری شراب عالب برد تا ان ها را با دوست جدیدش ، گوین، شریک شود. حالا دیگر بوز مرتب به خانه ادامزها سر می زد... و تا به حال، بکی فقط با او دست داده بود . بوز خیلی ارام پیش می رفت. نمی خواست بکی را بترساند یا کوچکترین فشاری به او بیاورد. حالا بکی کمتر از قبل، از جانی حرف می زد. در ضمن، هر دوی ان ها مردی را که هر اخر هفته از لس انجلس می امد و با پم ملاقات می کرد، دوست داشتند. برای همه ان ها کاملا مشخص بود که او دیوانه پم است و بچه هایش را هم خیلی دوست دارد.

گوین ، پم ، بوز و بکی یک شب برای شام بیرون رفتند. ان ها به یک رستوران ایتالیایی کوچک رفتند و بوز یک شراب عالی از دهکده ای کوچک در ناپا را به ان ها پیشنهاد کرد. ان شب به هر چهارتای ان ها خیلی خوش گذشت. وقتی که جانی به خانه رفت با خرسندی همه چیز را برای مادرش تعریف کرد.

الیس به شوخی گفت:

"هنوز هم فکر می کنم که وقتی ان ها بیرون می روند، نباید دنبالشان بروی."

... و بعد از او پرسید که می خواهد با بابی به جشن مدرسه شان برود. الیس در فکر یک لباس مناسب برای بابی بود. شارلوت قبلا اعلام کرده بود که گنده تر از ان است که همراه ان ها برود.

جانی گفت:

"بله، با او می روم."

"خیلی خوب است. ببین می توانی بفهمی دوست دارد چه لباسی بپوشد؟"

پارسال لباس شخصیت معروف فیلم جنگ ستارگان را پوشیده بود.

چند روز بعد، الیس هنوز در فکر لباس بابی بود که بعد از رساندن او به خانه ، برحسب اتفاق از جلوی اتاقش رد شد. روز سردی بود و الیس بالا رفته بود تا یک ژاکت بپوشد. می دانست که شارلوت در اتاق خودش به تکالیفش مشغول است. اما شنید که از اتاق بابی یک صدایی می اید. او تصور کرد که بابی یکی از نوارهای تمرین حرف زدنش را گذاشته و وقتی که صدای حرف زدن جانی را هم با اوشنید ، تبسم کرد. بابی نمی توانست جواب بدهد اما حداقل می توانست صدای جانی را بشنود و او را ببیند. الیس می توانست هر دو صدا را از داخل اتاق بشنود . صدای نوار و صدای جانی . او داشت به سوی اتاق خودش می رفت که ناگهان صدای خنده شنید. او ایستاد و رویش را ان طرف کرد... و بعد به ارامی به سوی اتاق بابی به راه افتاد و خوب گوش کرد. در ابتدا، فقط صدای جانی را شنید که با او حرف می زد. دیگر صدای تورا را نمی شنید... اما صدای دیگری را می شنید که با جانی حرف می زد. ان گاه بی ان که به چیزی بیندیشد دستگیره را چرخاند و در را باز کرد و هر دوی ان ها را دید. هر دو پسرش کف اتاق نشسته بودند و اسباب بازی های بابی دور و برشان پراکنده بودند . ان ها با تعجب به مادرشان نگاه کردند.

الیس پرسید:

"شما دو تا چه کار می کنید؟..."

به داخل اتاق قدم گذاشت و در را پشت سر خودش بست تا کسی صدایشان را نشنود.

"... این جا را به هم می ریزید یا فقط بازی می کنید؟"

با نگاهی موشکافانه هر دوی ان ها را برانداز کرد . احساس می کرد که یک رازی بین خودشان دارند. قلبش به تپش افتاده بود. جانی نگاهش کرد و لبخند زد . لبخندش حالت عجیبی داشت. الیس از یکی از ان ها به دیگری نگاه کرد و پرسید:

"این جا اتفاق جالبی افتاده؟"

جانی با نگاه به برادر کوچکترش اشاره کرد و بعد چیزی زیر گوش او زمزمه کرد. مادرشان نگاهشان می کرد.

بابی به ارامی سرش را بلند کرد و به او چشم دوخت. الیس احساس کرد تیری به درون قلبش فرو می رود. نفسش بند امده بود... او به ارامی و بی اختیار دستش رابه سوی بابی دراز کرد و در کنار ان دو روی زمین نشست. نمی دانست چرا، اما می خواست به ان ها نزدیکتر باشد. او با هر دو دست، چهره بابی را لمس کرد و بعد، بدون علت واضع ، اشک در چشمانش حلقه زد. گویی می توانست یک چیزی را در او حس کند... چیزی که حالا می خواست ازاد باشد.

الیس بریده بریده پرسید:

"تو... خوبی؟"

پسر کوچولویش سرش را به نشانه مثبت تکان داد. جانی حتی یک لحظه از او چشم برنمی داشت.

جانی گفت:

"برو جلو."

بابی از او به مادرش نگاه کرد و زیر لب گفت:

"سلام مامان."

بغض الیس ترکید... و چنان بابی را محکم به خودش فشرد که وقتی که دوباره او را از خودش جدا کرد، هردوی شان از نفس افتاده بودند . الیس در میان گریه و خنده به او چشم دوخت و در همان حالا دستش را به سوی جانی دراز کرد و او را هم به سوی خودش کشید. در ابتدا فقط توانست بگوید:

"سلام... بابی..."

... و بعد لبخند زنان ادامه داد:

"خیلی دوستت دارم... چند وقت است که حرف می زنی؟"

"از وقتی جانی امد. او گفت باید این را بکنم . اگر با او حرف نزنم، نمی توانیم بازی کنیم."

جانی به هر دوی ان ها لبخند می زد. الیس سعی کرد اشک هایش را از روی گونه هایش پاک کند، اما چشم هایش مثل چشمه می جوشیدند.

"حالا با همه ما حرف می زنی؟"

نمی توانست بفهمد که او از کی می توانست حرف بزند وبه فکرش نمی گنجید که حرف زدنش برای پدرش چقدر ارزش دارد. اما بابی در پاسخ به سوال او سرش را به نشانه منفی تکان داد و به جانی نگاه کرد.

جانی به ارامی گفت:

"شاید به زودی این کار را بکند ، مامان. باید قدم به قدم جلو برویم. بابی می خواهد اول به حرف زدن با تو عادت کند اما کارش عالی است.( موهای بابی را اشفته کرد.) امروز صبح حرف های خیلی قشنگی به من زد."

بابی به یاد حرف هایی که جرات کرده بود به برادر بزرگترش بگوید، پوزخند زد. الیس با التماس پرسید:

" نمی شود به پاپا بگوییم؟"

می مرد برای این که این خبر را به جیم بدهد. می دانست که این خبر، دنیای او را از این روز به ان رو می کند.

جانی به جای بابی جواب داد:

"نه هنوز ، اما قول می دهم که به زودی این کار را بکنیم."

الیس نمی خواست هیچ کدام از ان ها را تحت فشار بگذارد، اما واقعا متاسف بود که نمی تواند موضوع را به جیم بگوید. ولی یک جورهایی احساس کرد که باید به خواست جانی احترام بگذارد.

ان ها برای یک مدت طولانی ان جا نشستند و با صدایی ارام ، به طوری که هیچ کس نشنود، با هم حرف زدند... و بعد شارلوت تقه ای به در زد و به داخل اتاق سرک کشید.

"کلوچه هایت دارند می سوزند مامان."

نه برادر بزرگترش را دید و نه لذت عمیق چشمان مادرش را. فقط دید که مادرش کف اتاق نشسته و با بابی حرف می زند و دور و برشان هم پر از اسباب بازی است.

"... ان ها را از فر دراوردم."

این را گفت و دوباره در را بست. الیس برخاست، هر دو پسرش را بوسید و با گام هایی سبک از پله ها پایین رفت . سال ها بود که چنین احساسی را در خود سراغ نداشت . تمام هوش و حواسش به این بود که وقتی جیم بفهمد بابی دوباره حرف می زند، چه حالی می شود.

او ان شب سر شام چندین بار به بابی نگاه کرد و بابی هر بار با او لبخند زد. ان دو راز خیلی بزرگ بین خودشان داشتند. یکی این که او می توانست حرف بزند و دیگری این که جانی به نزدشان برگشته بود . این دو راز ، پیوندی محکم بین الیس و پسر کوچکش ایجاد کرده بود . پیوندی که قبلا هرگز ان را نداشتند. ان شب بعد از شام، بابی پیش مادرش در اشپزخانه ماند. البته هیچ چیزی به او نگفت، اما وقتی که به او در تر و تمیز کردن ظرف ها و اشپزخانه کمک کرد، الیس توانست با تمام قلبش او را حس کند... و وقتی که کارشان تمام شد، الیس روبروی او ایستاد و او را در اغوش کشید... و زیر گوشش نجوا کرد:

"دوستت دارم بابی."

بابی بازوانش را محکم دور کمر او حلقه کرده بود. ان دو کمی به ان حالت ماندند و بعد از هم جدا شدند. بابی به مادرش تبسم کرد و به ارامی به سوی اتاق خودش به راه افتاد... جانی همراهش بود...

جانی فرشته(قسمت 6)

جانی فرشته(قسمت 6)

فصل ششم


طی چند روز بعدی ، جانی می امد و می رفت. بین خانه خودشان و خانه ادامزها در حرکت بود. ظاهرا وقت زیادی را به تماشای بکی می گذراند. یک روز عصر که به خانه و به نزد مادرش برگشت، غمگین به نظر می رسید.

الیس مثل مادر هر جوان دیگری از او پرسید:

"کجا بودی؟"

جانی به سوال او خندید.

"خانه بکی . بچه ها داشتند با شیطانی هایشان او را دیوانه می کردند."

مادرش به شوخی گفت:

"گمان نمی کنم کمکش کرده باشی."

"اگر می توانستم می کردم ، مامان"

همیشه با خواهر و برادرهای بکی خوب بود و دوستشان داشت.

"... تنها کاری که توانستم بکنم این بود که مواظب باشم دست به کبرین نزنند و خانه رابه اتش نکشند. تعدادشان هم که یکی دو نیست. بکی امروز خانه ماند تا مادرش بتواند بیرون برود. دو تا از بچه ها سرما خورده اند و به مدرسه نرفته اند. اما مطمئنا این راهی برای زندگی،برای بکی نیست. حداقل وقتی که من زنده بودم ، گهگاهی تفریحاتی داشت. حالا دیگر هیچ جا نمی رود، مامان."

"می دانم. من مرتب این را به پم می گویم. هر دوی ان ها باید بیشتر بیرون بروند."

جانی صادقانه گفت:

"مطمئن نیستم که بتوانند از عهده اش برایند."

اگر چه از این موضوع نفرت داشت، اما می دانست که بکی به یک دوست پسر احتیاج دارد. در این زمینه کاری از دست او برنمی امد ولی این را می فهمید که بکی در هیجده سالگی این حق را داشت که زندگی بهتری داشته باشد.او هم به اندازه مادرش مسولیت خواهر و برادرانش را بر عهده داشت. حتی گاهی بیشتر ، چون ساعات کار مادرش طولانی تر بود. این که بکی دیگر هیچ تفریحی نداشت، او را غمگین می کرد.

"من به پم پیشنهاد کردم که بچه ها را برایش نگه دارم .شارلی می تواند کمکم کند."

"البته اگر بتوانی او را از تمرینات بسکتبالش بیرون بکشی؛ که شک دارم. مثلا یک وقتی بین فصل بسکتبال و بیس بال. چرا سعی نکنیم بابا را به یکی از مسابقات او ببریم؟"

الیس با ناراحتی گفت:

"من این کار را کردم. اونخواهد رفت... هرگز... تو هم این را به خوبی من می دانی. او فکر می کند که برای دخترها احمقانه است که در تیم های ورزشی بازی کنند."

جانی بلافاصله با رنجیدگی خاطر گفت:

"شارلی یک قهرمان بی نظیر است. خیلی بهتر از ان چه من بودم . اگر بابا فقط یک بار برود و کار او را تماشا کند، این را می بیند."

الیس قائله را ختم کرد...

"خب ، هیچ وقت نمی رود."

خودش این را هزار بار به جیم گفته بود؛ اما جیم همیشه می گفت که خیال ندارد وقتش را تلف کند و به دیدن دخترانی برود که یک ورزش پسرانه را ان هم خیلی بد بازی می کنند. الیس می دانست که بحث کردن با او هیچ فایده ای ندارد. سال ها تلاش کرده بود تا او را متقاعد کند و موفق نشده بود.

جانی با عصبانیت گفت:

"این وسط، او هم به اندازه شارلوت ضرر می کند."

"خب من می روم. این برای خودش چیزی است."

اما هر دوی ان ها می دانستند که این همان چیزی نیست که شارلوت می خواهد لااقل«فقط» این را نمی خواست. او تایید و توجه پدرش را می خواست. چیزی که تا به حال ان را به دست نیاورده بود. الیس نگران این بود که شارلوت بعدها چه احساسی در این مورد پیدا خواهد کرد. بعد ها که به عقب نگاه می کرد و می دید که پدرش حتی به تماشای یکی از مسابقات او نرفته و حتی یک بار جایزه گرفتن او را ندیده است. او تقریبا به اندازه جانی جایزه برده بود که جایزه ویژه بیس بال فصل قبل ، جزء ان ها بود. حتی عکس او را در روزنامه محلی هم چاپ کرده بودند که جیم کوچکترین توجهی به او نکرد؛ اما اگر جانی می توانست بازی کند، خوب متوجه می شد و ماجرا را به همه دوستانش هم می گفت.

جانی ان روز هم به همراه مادرش به دنبال بابی رفت و او و مادرش تمام طول راه با هم حرف زدند. وقتی که بابی سوار ماشین شد، سرحال تر از همیشه به نظر می رسید. او چرخید و مستقیما به جانی که روی صندلی عقب نشسته بود ، خیره شد و بعد دوباره رویش را ان طرف کرد و به بیرون پنجره نگاه کرد. مادرش با او حرف می زد. همیشه طوری رفتار می کرد که گویی انتظار دارد بابی جوابش را دبهد. اما وقتی که او این کار را نمی کرد، عصبانی نمی شد.

وقتی که ان ها به خانه رسیدند، الیس به او شیرو کلوچه داد. جانی به طبقه بالا و به اتاق خودش رفته بود تا کتش را دراورد. چند دقیقه بعد بابی هم به طبقه بالا رفت. الیس در اشپزخانه ماند تا کمی سبزی برای شام خرد کند. با شارلوت قول داده بود که شام مورد علاقه اش را درست کند. مرغ برسان به روش شمالی و سیب زمینی سرخ شده با کدو که شارلوت عاشقش بود.

شارلوت ان روز عصر ، دیر به خانه برگشت و تقریبا به محض این که رسید، دوباره بیرون رفت تا یک کمی بسکتبال بازی کند. همان کاری که جانی وقتی به سن و سال او بود می کرد. کمی که گذشت، الیس احساس سرما کرد و به طبقه بالا رفت تا یک ژاکت بپوشد. ان گاه بود که شنید یک صدایی از اتاق بابی می اید. بابی یکی از نوارهای تمرین حرف زدن را که او برایش خریده بود گذاشته بود. الیس ان نوارها را خریده بود که او در حرف زدن راه بیفتد؛ اما کارش هرگز نتیجه ای نداشت. هیچ . او از لای در اتاق بابی به داخل سرک کشید و برایش در هوا بوسه فرستاد... و دید که جانی روی درگاه پنجره نشسته و در سکوت بابی را تماشا می کند. الیس به او چشمک زد و بعد به سراغ کارش در اشپزخانه رفت. او تقریبا کار شام را تمام کرده بود که جانی به طبقه پایین برگشت و با اشتیاق به بشقاب کلوچه ها چشم دوخت. اما مهم نبود که او چقدر طبیعی به نظر می رسید، به هر حال نمی توانست چیزی بخورد. کارهایی بود که او نمی توانست بکند و چیزهایی بودند که دلش برای ان ها خیلی تنگ شده بود. مثل کلوچه و پای سیب دستپخت مادرش.

الیس که داشت کدوها را برای اخرین بار در ماهی تابه پشت و پهلو می کرد با حواس پرتی پرسید:

"بابی خوبه؟"

"بله . خوبه..."

روی پیشخوان اشپزخانه پرید و مثل بابی شروع به تکان دادن پاهایش کرد.

"... او مرا می بیند."

این را گفت و منتظر عکس العمل مادرش . الیس در حالی که یک چیزی را در یک یخچال می گذاشت و چیز دیگری را از ان در می اورد پرسید:

"کی تو را می بیند؟"

جانی گفت:

"بابی ."

... و به مادرش که سرش را به سرعت از یخچال بیرون اورده و به او خیره شده بود، پوزخنده زد.

مادرش با حیرت پرسید:

"از کجا می دانی؟"

"می دانم . وانگهی ، او مرا لمس کرد."

طوری این حرف را زد که گویی طبیعی ترین کار دنیا بود.

"تو گذاشتی؟... منظورم این است که گذاشتی تو را ببیند؟ عیبی نداشت که این کار را بکنی؟"

"نمی دانم . فکر نمی کردم هیچ کس به جز تو بتواند مرا ببیند مامان . اما او می تواند."

از این بابت خوشحال به نظر می رسید. الیس با نگرانی پرسید:

"او را ترساندی ؟"

"البته که نه . چرا او باید از من بترسد؟! چند دقیقه پیش که به اتاقش امدی و نگاهش کردی ، به نظرت «ترسیده» می امد؟"

"نه ... اصلا..."

حداقل او نمی توانست به کسی چیزی بگوید. شاید «ان ها» به همین دلیل اجازه داده بودند که او هم جانی را ببیند.

"... به او چه گفتی؟"

"گفتم که فقط برای یک ملاقات کوتاه برگشته ام و نمی توانم بمانم؛ اما تا یک مدتی این دور و برها هستم. تقریبا همان چیزهایی که به تو گفتم. حقیقت. او از دیدن من خوشحال شد . اوه خدا ... من خیلی دوستش دارم، مامان."

او همیشه رفتار خارق العاده ای با بابی داشت. ان تابستان که جیم و بابی تصادف کردند، جانی سیزده ساله بود و وقتی که دکترها گفتند شاید بابی زنده نماند ، او واقعا حال بدی داشت. بعد از ان هم برای همیشه بزرگترین مدافع او بود.

"... به او گفتم که چون خداحافظی نکردم، دوباره برگشتم که او و دیگران را ببینم."

اشک در چشمان الیس حلقه زد و در همان حال به پسر دلبندش تبسم کرد. او عاشق هر سه فرزندش بود اما حالا بیشتر از هر وقت دیگر می دانست که چقدر این یکی را دوست دارد.

"پس انچه موقع بالا امدن از پله ها شنیدم صدای تو بود. فکر کردم او یکی از نوارهای تمرین حرف زدن را که برایش خریده بودم، گذاشته است . بهتر است وقتی می خواهی با او حرف بزنی ، یک نگاهی هم به بیرون بیندازی که یک وقت شارلی یا بابا صدایت را نشنوند."

البته اگر می توانستند بشنوند. جانی سرش را تکان داد و همان موقع سرو کله بابی پیدا شد . وقتی که او جانی را با مادرش دید از گوش تا گوش پوزخند زد.

الیس به ارامی به او گفت:

"این خیلی هیجان انگیزاست، بابی مگر نه؟..."

بابی سرش را به نشانه مثبت تکان داد . از یکی از ان ها به دیگری نگاه می کرد مادر شادامه داد:

"... اما ما نمی توانیم موضوع را هیچ کس بگوییم."

به هر حال بابی نه می توانست و نه این کار را می کرد. اما الیس از تماشای چشمان شاد او غرق لذت بود او از جانی پرسید:

"فکر می کنی سرانجام همه اعضای خانواده بتوانند تو را ببینند؟ دل همه ما برایت تنگ شده بود. بابا و شارلوت هم همین طور."

"شاید ان ها مثل شما دو تا «احتیاج» به دیدن من نداشته باشند."

اما حقیقت این بود که دلیل واقعی را نمی دانست. او حاضر بود همه چیزش را بدهد و بکی هم قادر باشد که او را ببیند. بکی هم به حد مرگ برای او دلتنگ بود، اما کاملا اشکار بود که نمی تواند او را ببیند.

"... راستش من هم «چطور» و «چرا» ها را نمی دانم،مامان. فقط می دانم همین است که هست و ما باید همین طوری همه چیز را بپذیریم. قوانین خیلی محکم هستند . قرار نیست که من کسی را بترسانم یا برای کسی دردسر درست کنم یا زندگی کسی را به هم بریزم. من برای درست کردن کارها این جا هستم. فقط همین."

"مثل چه کاری؟"

هنوز کنجکاو بود. بابی هم با دقت به حرف های ان ها گوش می کرد.

"هنوز نمی دانم. فقط بعضی «کارها»... مثلا مثل وقتی که تو شام درست می کنی!"

شوخی می کرد . مادرش به او پوزخند زد. همان موقع ان ها صدای ماشین جیم را که داشت توی حیاط پارک می کرد، شنیدند. الیس از پنجره نگاهی به بیرون انداخت که مطمئن شود خود اوست و توانست ببیند که شارلوت هنوز داشت تمرین می کرد . الیس دید که جیم درست از پشت سر شارلوت به سوی در ورودی امد. شارلوت نگاهی به پدرش انداخت. ان دو هرگز چیزی به هم نمی گفتند. الیس رویش را به سوی پسرانش گرداند. جانی از روی پیشخوان اشپزخانه پایین پرید، دست بابی را گرفت و با او به سوی طبقه بالا به راه افتاد. همان موقع جیم وارد شد و یک لحظه بعد ، الیس صدای بسته شدن در اتاق بابی را شنید. جیم به محض ورود، در یخچال را باز کرده و یک ابجو برداشته بود. الیس متوجه شد که خسته به نظر می رسد.

او پرسید:

"روز سختی داشتی ، عزیزم؟"

جیم جواب داد:

"نه بدتر از همیشه..."

الیس شام شان را از فر بیرون اورد. جیم با بی تفاوتی پرسید:

"... روز تو چطور بود؟"

یک کمی حواس پرت به نظر می رسید و در حال و هوای حرف زدن نبود.

"خوب . معمولی ."

می خواست بگوید:«همین حالا داشتم با پسرانت حرف می زدم که تو رسیدی .»! که البته نگفت. در عوض، از پنجره به شارلوت همه هنوز بیرون بود، اشاره کرد که بیاید تو و خودش طبقه بالا رفت که بابی را بیاورد. او و جانی روی کف اتاق نشسته بودند. الیس با صدایی نجوانه گونه رو به سوی پسر بزرگترش کرد و گفت:

"بسیار خوب، وقتش است که بروی سراغ کار خودت عزیز دلم. بابی باید بیاید شام بخورد."

"من هم می توانم بیایم . کسی که مرا نمی بیند مامان."

می خواست با ان ها باشد. حتی اگر نمی توانست چیزی بخورد.

"بابی و من که می بینیم. اگر یک وقت، یک حرکتی بکنیم چه؟"

"ان وقت ، ان ها فکر می کنند شما دو تا دیوانه شده اید."

زیر خنده زد و بابی یکی از ان لبخندهای بسیار نادرش را بر لب نشاند. حالا که جانی در کنارش بود، خیلی خوشحال تر و احساساتی تر از چند ماه اخیر به نظر می رسید.

"خیلی خوب ؛ می روم بکی را ببینم. بعد از شام به خانه می ایم."

درست مثل ان وقت ها که زنده بود و مدام بین ان جا و خانه بکی در رفت و امد بود . با این تفاوت که حالا وقت بیشتری را با ان ها می گذراند. چون نه مدرسه داشت ، نه کار و نه وظیفه مشخص. ظاهرا« کاری» که به خاطرش برگشته بود کار تمام وقتی نبود. او وقت زیادی را با مادرش و بابی می گذراند و دور و بر بکی پرسه می زد. اما الیس دیگر هیچ نگرانی ای از بابت او نداشت و فقط خوشحال بود که او ان جاست.

الیس دست بابی را گرفت و با او از پله ها پایین امد. جانی درست پشت سرشان بود. شارلوت داشت با پدرش در مورد بازی ان روزشان حرف می زد و برای اولین بار ، جیم هم یک کمی علاقمند به نظر می رسید. اما فقط یک کمی . یک دقیقه بعد هم توی حرف او پرید و در مورد جایزه ای که وقتی جانی به سن و سال او بود در بسکتبال برده بود، حرف زد.

او با افتخار گفت:

"جانی بهترین قهرمانی بود که در تمام عمرم دیده ام."

جانی با صدایث بلند فریاد زد:

"نه. «او» بهتر از من است ، بابا. این را بفهم!"

اما پدرش نمی توانست صدای او را بشنود. سپس او به مادرش و بابی دست تکان داد و از در جلویی خارج شد. او چنان در را به نرمی باز وبسته کرد که هیچ کس هیچ صدای ان را نشنید. بابی با چشمان از هم گشاده به مادرش نگاه کرد. هر دوی ان ها می دانستند که معجزه ای برایشان رخ داده است. و رازی که حالا بینشان بود، بیشتر از هر وقت دیگری به هم نزدیکشان کرده بود. الیس به نرمی شانه بابی را لمس کرد و او سرجای خودش ، بین شارلوت و پدرش روی صندلی نشست.

شام طبث معمول همیشه تمام شد و جانی تا وقتی که مادرش به رختخواب رفت و مشغول خواندن یک کتاب شد به خانه برنگشت.

وقتی که الیس او را دید، از بالای عینک مطالعه اش ، نگاهش کرد و پرسید:

"بکی چطور بود؟"

به تازگی مجبور شده بود عینک بزند. جانی گفت از ان خوشش امده و الیس لبخند زد. سپس جانی با لحنی پیروزمندانه گفت:

"فردا شب یک قرار ملاقات دارد."

الیس حیرت زده پرسید:

"چطور این اتفاق افتاد؟!"

ان ها همان روز داشتند در مورد این حرف می زدند که زندگی بکی چقدر اندوهبار است.

"امروز سرکار یک نفر را دید. دانشجویUCLAاست و این ترم را مرخصی گرفته تا برای پدرش کار کند. امشب به بکی تلفن زد و او را برای فردا شب دعوت کرد."

از لحنش معلوم است که خوشحال است؛ اما در واقع احساسات ضد و نقیضی در ان مورد داشت. اسم ان پسر بوز بود و واقعا پسر جذابی بود... و مهربان و خوش مشرب . پدرش مالک یک سری فروشگاه های زنجیره ای نوشابه فروشی بود. او یک مرسدس بنر داشت و از بچه ها خوشش می امد. خودش هم سه برادر و دو خواهر داشت.

جانی متفکرانه گفت:

"مطمئن نیستم که به قدر کافی برای بکی خوب باشد؛ اما وقتی که وارد داروخانه شد به نظرم خوب امد. او هم به دبیرستان ما می امد و به محض این که پایش را توی داروخانه گذاشت، بکی او را شناخت. وقتی که ما سال دوم بودیم فارغ التحصیل شد... همیشه از بکی خوشش می امد اما هیچ وقت از او دعوت نکرد که همراهش بیرون برود."

مادرش از او پرسید:

"تو ترتیب کارشان را دادی؟"

با کنجکاوی ، مهربانی و تحسین جانی را نگاه کرد. اگر او این کار را کرده بود واقعا شایسته تحسین بود. مخصوصا که به نظر می رسید که از این بابت خوشحال است.

او جواب داد:

"این طور فکر می کنم..."

هنوز از قدرت هایش و تاثیراتی که می توانست روی کارها داشته باشد ، مطمئن نبود.

"... شارلوت هنوز بیدار است . یک کمی دیر نیست؟"

الیس با تبسم جواب داد:

"نه... او چهارده سالش است. وقتی که تو به سن و سال او بودی خیلی دیرتر از این می خوابیدی ."

حالا پسرش خیلی بالغ به نظر می رسید اما هنوز هم یک طورهایی پسر کوچولوی او بود. الیس از پلیس بازی او برای خواهرش خنده اش گرفته بود. درست همان موقع جیم وارد اتاق شد. خسته به نظر می رسید. الیس و جانی متوجه ورود او نشده بودند. جیم مستقیم به الیس چشم دوخت و پرسید:

"با که حرف می زدی؟"

معمولا هر شب در ان ساعت، این قدر هشیار نبود.

"اوه... من ... با خودم... گهگاهی وقتی که تنها هستم، این کار را می کنم."

جیم به شوخی گفت:

"پس بهتر است بیشتر مواظب باشی . مردم کم کم دارند در موردت چیزهای خنده داری می گویند..."

الیس سرش را تکان داد و جانی بی سرو صدا به اتاق خودش برگشت.

جیم ادامه داد:

"... چند روز است که خیلی سرحال هستی .دلیل بخصوصی دارد؟"

"فقط احساس می کنم بهترم. فکر می کنم زخم معده ام خوب شده."

در ضمن مثل قبل ان قدر اندوهگین و غمزده به نظر نمی رسید. جیم به خوبی این را متوجه شده بود. متوجه خیلی چیزهای دیگر هم شده بود.شام خوبی که او ان شب پخته بود و فرم دلنشینی که با همه حرف می زد. دیگر زیاد عزادار و از پا درامده نبود . بچه ها هم بهتر بودند. جیم فقط ارزو می کرد که کار و بارش هم بهتر شود. اما حداقل به نظر می رسید که خانواده اش ارام ارام رو به بهبودی می روند . البته این به ان معنا نبود که هیچ کدام از ان ها مرگ جانی را فراموش کرده باشند یا دوباره به وضع سابقشان برگشته باشند. به این معنا هم نبود که او خودش را به خاطر ان تصادف و ضرر جبران ناپذیری که به بابی زده بود، بخشیده باشد. یک عمر سکوت بابی باعث می شد که هرگز سهم خودش را در افتادن در افتادن او به ان وضع فراموش نکند... مهم نبود که چقدر برای فراموشی تلاش می کرد و از چه راه هایی برای بیهوش کردن خودش استفاده می کرد.

ان ها ، ان شب در رختخواب دراز کشیدند و کمی با هم حرف زدند. الیس نمی توانست بفهمد که جیم امشب کمتر نوشیده و کمتر مست است با این که فقط تحملش بالاتر رفته است. گفتنش سخت بود. اما صبح روز بعد همه چیز ثابت شد. الیس نیمی از ابجوهایی را که جیم شب گذشته به اتاق نشیمن برده بود ،«دست نخورده» پیدا کرد و ان ها را دوباره در یخچال گذاشت.

همان وقت جانی با کاپشن ورزشی اش از پله ها پایین امد . از مادرش خواسته بود که ان روز صبح، او رابه سالن زیبائی پم ببرد. چیزی در ان جا بود که باید ان را می دید. الیس هم کار دیگری نداشت. بنابراین موافقت کرد که ان کار را بکند . عاشق این بود که او را این طرف و ان طرف ببرد . درست مثل وقتی که او یک پسر بچه کوچک بود . الیس همیشه از اوقاتی که ان دو در ماشین با هم سپری می کردند،لذت می برد.

او در راه از جانی پرسید:

" خب ، وقتی که رفتم تو به پم چه بگویم؟"

جانی داشت با رادیو بازی می کرد. از یک ایستگاه به ایستگاه دیگر می زد و از تمام موزیک های مورد علاقه اش لذت می برد . کم مانده بود که برقصد.

او با خوشحالی گفت:

"پسر، واقعا دلم برای این ها تنگ شده بود."

الیس خندید و به او خاطر نشان کرد تا به حال هرگز به محل کار پم نرفته است و شاید او خیلی از این بابت تعجب کند.

"... به او بگو می خواهی موهایت را کوتاه کنی."

"و ان وقت چه؟ چرا داریم می رویم ان جا؟"

"هنوز مطمئن نیستم. قرار است یک نفر را در ان جا ببینم . دیشب این را فهمیدم. بعدا بیشتر در موردش برایت توضیح می دهم."

این را گفت و بعد چنان صدای رادیو را بلند کرد که دیگر نمی توانست صدای مادرش را بشنود. پنج دقیقه بعد ان ها به اموزشگاه زیبایی رسیدند. پم از دیدن الیس حیرت کرد و با نگرانی پرسید:

"حالت خوبه؟"

به نظرش می رسید که الیس زیادی سرکیف است . کم کم داشت فکر می کرد که دکترها برای زخم معده اش به او پروزاک* داده اند. رفتار او خیلی عجیب و غریب بود و حالا تقریبا همیشه کیفور و خندان بود.


-------------------------------------

*نوعی داروی ضد افسردگی Prozac



" خوبم . فکر کردم بد نیست که بیایم و موهایم را درست کنم."

"چرا؟ مگر می خواهی جایی بروی؟"

"می خواهم برای ناهار بیرون بروم."

سعی می کرد رفتارش طبیعی به نظر برسد؛ اما حتی خودش هم احساس می کرد که خیلی غیر عادی است. ان گاه دید که جانی با یکی از سشوارها ور می رود... و بی اختیار گفت:

"با ان بازی نکن!"

پم به او خیره شد. اصلا نمی فهمید که او در مورد چه حرف می زند.

"با چه بازی نکنم؟"

"منظورم این بود که با موهایم بازی نکنی و فقط درستشان کنی."

پم به نرمی گفت:

"البته الیس ... مسئله ای نیست."

واقعا برای او نگران وبد؛ اما او خیلی خوب و سرحال به نظر می رسید.

ظاهرا زخم معده اش خیلی بهتر شده بود . ولی این روزها یک جور عجیبی بود.

پم به یکی از شاگردان گفت که موهای الیس را بشوید و چند دقیقه بعد، به یکی دیگر از شاگردان طرحی برای کوتاه کردن موهای او داد. سومی را هم مامور کرد که موهای او را سشوار بکشد و درست کند. در تمام ان مدت جانی با یک حالت رسمی می امد و می رفت، انگار سرش خیلی شلوغ بود. یک ساعت بعد که برگشت، موهای مادرش به یک فرم خیلی قشنگ درست شده بود. یک مرد به دنبال جانی وارد شد. ان مرد نماینده یک کمپانی تولید محصولات ارایشی بود. او به پم گفت که مرکز اصلی کارش در لس انجلس است، اما به این محدوده امده تا محصولاتشان را به سالن های زیبائی محلی معرفی کند. او کت و شلوار پوشیده و کراوات زده بد. موهایش مرتب بودند و خیلی قابل احترام و با شخصیت به نظر می رسید. با لحنی دلنشین و مشتاق با پم و الیس حرف می زد. الیس فکر می کرد که خیلی خوش قیافه و جذاب است اما ظاهرا پم متوجه نشده بود. او هیچ علاقه ای به ملاقات مردان نداشت. به هر حال ان ها هنوز داشتند حرف می زدند که الیس رفت. پم نگذاشت که او برای کوتاه کردن و ارایش موهایش پول بدهد و تبسم کنان با او خداحافظی کرد و برایش دست تکان داد .

الیس در راه برگشتن از پسرش پرسید:

"تو ان کار را کردی؟"

جانی خودش را به ان راه زد.

" چه کاری؟"

"اوردن ان مرد به داخل فروشگاه . تو در ان کار دخالت داشتی، جانی؟"

جانی گفت:

"من کارهای مهم تری از ترتیب دادن یک ملاقات کورکورانه برای مادر بکی دارم. به این خاطر به این جا نیامدم."

عاقل تر از سنش به نظر می رسید.

"به هر حال تعجب برانگیز بود."

متقاعد نشده بود.

ان دو ان روز عصر به دنبال بابی رفتند . بابی از دیدن مدل جدید موهای مادرش لبخند زد. جانی با او روی صندلی عقب نشست . رادیو روشن بود و موزیک می نواخت . جانی اواز می خواند و بابی سرش را تکان می داد. خیلی خوشحال بود که دوباره برادرش را در کنار خودش دارد. همیشه همه چیز در اطراف او پر از زندگی و پر از تفریح بود و جانی همیشه با او رفتار شگفت انگیزی داشت. حالا هم هیچ چیز فرق نکرده بود . کاملا مشخص بود که جانی هم از این که دوباره در خانه است و بابی و مادرش را می بیند، خیلی خوشحال است، ان قدر که وقتی که به خانه رسیدند ، بابی را به حیاط پشتی برد تا با و کمی بسکتبال بازی کند. ان ها هنوز ان جا بودند که شارلوت به خانه امد . گرفته به نظر می رسید. امتحان زبان فرانسوی اش را بد داده بود. اما وقتی که دید بابی سخت تلاش می کند که توپ را در سید بسکتبالش بیندازد، لبخند زد . نمی توانست برادر بزرگش را که فقط پند اینچ ان طرف تر از او ایستاده بود ببیند.

او گفت:

"بیا، بگذار نشانت بدهم چطور این کار را بکنی."

توپ را از دست بابی گرفت، چند بار ان را بر زمین زد و در اولین پرتاب، ان را به داخل سبد انداخت. سپس به برادرش نشان داد که چطور ان کار را بکند.

جانی با تحسین گفت:

"نگاهش کن! کارش عالی است."

بابی به سوی او چرخید و پوزخند زنان نگاهش کرد. شارلوت به او خیره شد و اب تعجب پرسید:

"چرا پشت سر مرا نگاه می کنی؟ باید چشمت به توپ و یبد باشد. نگاه کن ببین می خواهی توپ را به کجا پرتاب کنی، نه با بالای شانه من!"

جانی در ادامه حرف های او اضافه کرد:

"راست می گوید این قدر به من نگاه نکن و کاری را که او می گوید ، انجام بده. او در این کار خیلی بهتر از من است."

الیس که هر سه تای ان ها را از پنجره اشپزخانه تماشا می کرد لبخند زد. می دانست که شاید این اخرین باری باشد که ان منظره را می بیند. این فکر مایه اندوهش می شد؛ اما خدا را از صمیم دل شکر می کرد که می توانست ان ها را در ان لحظه ، در کنار یکدیگر ببیند... و تا نیم ساعت بعد هنوز از تماشای ان منظره سرمست بود که جیم وارد شد و به محض ورود به خانه گفت که خبرهای مهمی برای او دارد.

"امروز دو مشتری جدید داشتیم.(خوشحال بود.) هر دوی شان یک تجارت جدید را به راه انداخته اند و احتمالا یک عالم کار از ان ها می گیریم تا کارشان حسابی راه بیفتد. این می تواند وضع ما را به کلی عوض کند."

الیس با خرسندی گفت:

"واقعا؟"

... و بعد متوجه شد که جانی تمام روز به چه کاری مشغول بود. یک مرد برای پم؛ یک قرار ملاقات برای بکی؛ زیربال و پر گرفتن بابی توسط شارلوت و دو مشتری جدید برای جیم. برای یک فرشته تازه کار هفده ساله ، بد نبود.

ان شب بعد از شام ، در مورد تمام کارهایی که جانی صورت داده بود با او حرف زد و از او تمجید کرد. سپس به اتاق بابی رفت . جانی گفت که می خواهد بیرون برود. می خواست برود سراغ بکی.

قبل از رفتن به شوخی به مادرش گفت:

"فقط امیدوارم رانندگی بوز بهتر از من باشد."

مادرش با لحنی سرزنش امیز گفت:

"دیگراین حرف را نزن."

جانی پیش رفت و او را بوسید و رفت. الیس چند دقیقه ای در اشپزخانه ایستاد و به او فکر کرد. فقط امیدوار بود که او کارهایش را خیلی سریع ندهد. هیچ عجله ای برای رفتن او نداشت . ظاهرا خود جانی هم عجله ای نداشت.

جانی فرشته(قسمت 5)

فصل پنجم



آلیس چند روز اینده را در خانه سرگرم بود. خیلی کار داشت. به دکترش هم قول داده بود که استراحت کند و این کار را هم کرد. جیم هر روز صبح، بچّه ها رابه جای او به مدرسه می رساند. مادر یکی از بچّه ها هم بابی را به خانه برمی گرداند. شارلوت می دانست که مادرش نمی تواند ان هفته به دیدن بازی بسکتبالش برود و گفت که شرایط را درک می کند. الیس یک عالم وقت داشت که در خانه باشد و با جانی حرف بزند. البته وقت هایی که او در ان جا بود.

جانی همان طور که گفته بود، می امد و می رفت. او می خواست که دوستانش را ببیند و به مدرسه قدیمی اش هم سر بزند. با شارلوت هم سر بعضی از کلاس هایش نشست و به مادرشان گفت که وضع او در مدرسه خوب است؛ اما به ورزش بیشتر از درس علاقه دارد و گفت که او در درس ریاضی واقعا به کمک احتیاج دارد . جانی فکر می کرد که او به جز این مشکل دیگری ندارد.

اما ان که جانی را نگران می کرد ، بابی بود. او به مدرسه بابی هم رفته بود و می گفت که بابی فقط توی خودش است و با هیچ کس ارتباط برقرار نمی کند و هرگز خودش را در هیچ بازی ای شرکت نمی دهد. او حتی در ان مدرسه کودکان استثنایی ، بیشتر از حدّ انتظار ، از بقیه بچه ها جدا بود و بدتر از همیشه به نظر می رسید. حتی بدتر از وقتی که جانی مرده بود. در واقع ، او فقط چند روز قبل از این که الیس مریض شود، به مدرسه بازگشته بود.

جانی از مادرش پرسید:

" می خواهی با او چه کار کنی ، مامان؟ فکر می کردم تا حالا شروع به حرف زدن کرده باشد"

به نظر می رسید که شانس زیادی برای چنین چیزی وجود داشته باشد. مخصوصا بعد از پنج سال. کاملا مشخص بود که مرگ جانی ، پسرک را بیشتر در خودش فرو برده بود.

آلیس امیدوارانه گفت:

"هنوز هم می تواند یک روز دوباره حرف بزند. شاید می خواهد چیزی را به ما بگوید به گفتنش بیارزد"

به نظر می رسید که در ان لحظه همان طوری راحت بود.

جانی پرسید:

"دکترش چه می گوید؟"

آلیس همان طور که در ان مورد فکر می کرد، آهی کشید. دوباره مثل روزهای قدیم بود که می توانست با جانی حرف بزند. خدا می دانست که دیگر نمی توانست با جیم حرف بزند. شارلوت هم هنوز خیلی جوان بود.

"می گوید که او به درمان جواب نمی دهد و هیچ راهی برای وادار کردن او به انجام چیزی ، وجود ندارد. اخرین باری که ما سعی کردیم این کار را بکنیم، او فقط بیشتر خودش را کنار کشید و توی خودش فرو فت.

حدس می زنم که نمی تواند کاری بکند."

آلیس گهگاهی از خودش می پرسید که وقتی بمیرد، تکلیف بابی چه می شود. حدس می زد که او بلاخره یک روز یاد بگیرد که چطورروی پای خودش بایستد؛ اما اگر او دیوارهای اطرافش را نمی شکست، دنیایش خیلی محدود می شد . به هر حال، فعلا که هیچ کدام از ان ها «در» یا «کلید» را پیدا نکرده بودند.

جانی معقولانه گفت:

"باید او را به مسابقات شرلی ببری . ان وقت ها که خیلی دوست داشت به مسابقات من بیاید"

آلیس فکری کرد و سرش را به نشانه مثبت تکان داد. واقعا ایده خوبی بود..

"ان وقت ها مایه خجالت شارلوت می شد؛ اما حالا شارلوت خیلی بزرگتر شده و احتمالا دیگر به اندازه قبل به این موضوع اهمیت نمی دهد."

جانی اخم هایش را در هم کشید.

"بهتر است که ندهد."

آلیس مشغول پختن دو کیک پای سیب بود. جانی پرسید:

"چرا دو تا؟"

عطر دل انگیز کیک را به مشام کشید. مادرش او را از جلوی در فر عقب زد. جانی می خواست در فر را باز کند تا بتواند بیشتر بود بکشد.

"فکر کردم امروز عصر، یکی از ان ها را برای ادامزها ببر. ان ها با ما خیلی خوب بودند و وقتی من در بیمارستان بودم ، پم چندیدن بار برای بابا شام درست کرد. از وقتی که تو مردی ، با ما رفتار عالی ای داشتند..."

ناگهان سکوت کرد و به جانی خیره شد... و بعد هر دوی شان زیر خنده زدند.

"... متوجه می شوی که چقدر احمقانه به نظر می رسد؟! اگر یک نفر بشنود که من این طوری با تو حرف می زنم، چند نفر را خبر می کند که بیایند و من را غل و زنجیر کنند!"

جانی گفت:

"خب ، این جا هیچ کس صدایت را نمی شنود. کسی هم نمی تواند مرا ببیند. بنابراین فکر می کنم همه چیز روبراه است."

آلیس جرعه ای از داروی مخصوصی را که دکتر برایش تجویز کرده بود،نوشید. اما از وقتی که جانی برگشته بود، احساس می کرد که خیلی بهتر است. خیلی بهتر از ان چه طی سال ها بود... و این فقط به لطف جانی بود. ناگهان آن بار عظیم اندوه و دردش را زمین گذاشته بود و رفتارش طوری بود که گویی بیست سال از مرگ پسرش می گذرد . فقط متاسف بود که دیگران هم نمی توانند او را ببینند.

جانی همان طور که نادرش را تماشا می کرد، به یخچال تکیه داد و گفت:

"اگر می توانستم، کیک را برایت به خانه ان ها می بردم.(پوزخند زد.) امّا فکر نمی کنم بتوانم چنین کارهایی بکنم."

"همین که این جا هستی به اندازه کافی عجیب هست ، عزیز دلم..."

هنوز از اتّفاقی که برایشان افتاده بود، حیرت زده بود. او به جانی چشم دوخت و پرسید:

"فکر نمی کنی چرا برت گرداندند؟"

"مطمئن نیستم. شاید برای این که بعضی چیزها را تمام کنم. ظاهرا گهگاهی این کار را می کنند... وقتی که یک نفر خیلی ناگهانی بمیرد و خیلی از کارهایش ناتمام بماند."

"مثل چه؟"

" تو ... بابا ... شرلی... بابی... بکی.... شاید ان ها فکر کردند که وضع هیچ کدام از شماها خوب نیست و احتیاج به کمک دارید."

مارش به ارامی گفت:

"فکر می کنم واقعا داشتیم..."

به خاطر این روزها سپاسگزار بود. این ها یک هدیه خارق العاده بودند و او عاشق هر لحظه شان بود.

"... فکر می کنی اجازه بدهند چقدر بمانی؟"

جانی به طور مبهمی گفت:

"هر قدر که طول بکشد."

"که چه کار بکنی؟"

هنوز نفهمیده بود که« کار» او چه می توانست باشد. اما خود جانی هم این را نفهمیده بود.

"نمی دانم. شاید باید خودم این را بفهمم. ان ها چیز زیادی به من نگفتند."

آلیس جرات نکرد از او بپرسد«ان ها» که هستند. او نه هاله ای نورانی داشت، نه بال (!)، نه پرواز می کرد و نه از میان دیوارها و درهای بسته می گذشت. او درست مثل همیشه این طرف و ان طرف می رفت... مثل چهار ماه قبل، دور و بر مادرش در اشپزخانه می پلکید و پایین تخت او روی رختخوابش می نشست. روی هم رفته همان بود که بود . همان طاهر ، همان صورت، همان صدا... و هر وقت که آلیس لمسش می کرد یا گونه اش را می بوسید یا زانوانش را دور او حلقه می کرد، گرم بود. برگشتن او، بزرگترین هدیه ای بود که الیس در تمام عمرش دریافت کرده بود و با تمام وجود خدا را شکر می کرد که او را دوباره به زندگی اش بازگردانده است... حالا برای هر مدتی که شده...

وقتی که الیس خواست به دنبال بابی برود، جانی در اتاق نشیمن نشسته و تلویزیون تماشا می کرد . مادرش از او پرسید که می خواهد همراهش برود یا نه . او کمی درنگ کرد و بعد تصمیم گرفت که برود. ان ها در راه در مورد خیلی چیزها حرف زدند. دوستانی که جانی در مدرسه داشت، بورسیه تحصیلی که ان قدر برایش مهم بود؛ بازیها و مسابقات مورد علاقه اش ؛ خاطرات دوران کودکی او، که حالا برای همه ان ها، ان قدر ارزشمند بودند. جانی چندمین باز او را با یاداوری شیطنت هایی که کرده بود وعکس العمل هایی که او نشان داده بود ، خنداند... و او هنوز لبخند می زد که بابی سوار ماشین شد و به محض این که این کار را کرد جانی ناپدید شد.


" سلام عزیزکم . روز خوبی داشتی؟"

بابی گاهگاهی سرش را تکان می داد اما ان روز عصر ان کار را نکرد. او فقط به مادرش نگاه کرد و بعد نظری به صندلی عقب انداخت . گویی احساس می کرد یک چیزی ان جاست. به هر حال او هیچ چیزی نگفت و فقط به بیرون از پنجره خیره شد.

وقتی که ان ها به خانه رسیدند، الیس به بابی شیر و کلوچه داد. بعد تلفن زنگ زد . بابی به سوی اتاقش به راه افتاد و الیس رفت تاگوشی را بردارد. پم ان سوی خط بود . او هنوز سرکار بود و فقط زنگ زده بود که احوالی از الیس بپرسد. الیس گفت که برای او یک پای سیب پخته است و پم خوشحال شد. الیس قول داد که ان را طرف های عصر برای او ببرد.

... و وقتی که این کار را کرد بابی را هم با خودش برد. بچه های پم مثل دیوانه ها در اشپزخانه و اتاق نشیمن می دویدند. بکی داشت برای ان ها شام درست می کرد. موهای بلوند بلندش را بالای سرش جمع کرده بود. پای اجاق گاز ، یک کمی چهره اش برافروخته شده بود و الیس با خودش فکر کرد که او روز به روز قشنگ تر می شود. این باعث می شد که غصه اش از مرگ جانی دو برابر شود. وقتی که ان دو سرانجام یک روز ازدواج می کردند، زوج بسیار برازنده ای را تشکیل می دادند. در تمام طول مدت چهار ماهی که از مرگ جانی می گذشت بکی حتی به صورت یک پسر دیگر هم نگاه نکرده وبد. زندگی او در هیجده سالگی ، درست به اندازه زندگی مادرش بسته بود. او هم یک جورهایی احساس می کرد بیوه شده است و تنها کاری که می کرد این بود که سر کارش برود و بعد به خانه برگردد و از بچه ها مراقبت کند. حتی بعد از مرگ جانی به یک سینما هم نرفته بود . الیس به او گفت که باید گهگاهی یک جایی برود.

پم شکوه کنان گفت:

"حتی از در خانه پایش را بیرون نمی گذارد . فقط سرکار"

خیلی برای او نگران بود . اما خودش هم طی دو سال گذشته و بعد از مرگ مایک دقیقا همین کار را کرد هبود.

الیس با دلسوزی گفت:

"هر دوی شما باید بیشتر بیرون بروید. چرا نمی گذارید من و شارلی گهگاهی بچه ها را برایتان نگه داریم تا شما یک کمی به خودتان برسید؟"

مطمئن نبود که شارلوت از ان ایده خوشش بیاید؛ اما خوشحال می شد که کمکی به ان ها بکند تا بتوانند وضعشان را عوض کنند.

دو زن به گپ زدن مضغول شدند. بابی به ارامی یک گوشه نشست و بچه ها را نگاه کرد . او به ان ها ملحق نشد و ان ها هم از او دعوت نکردند . هر چند که چندتایشان تقریبا همسن و سال او بودند. اما انگار او اصلا ان جا نبود و ان ها او را نمی دیدند. او کاملا توی خودش بود و جدا از دیگران . ناگهان صدای افتادن چیزی از اتاق نشیمن امد و الیس به ان سو چرخید تا ببیند چه شده که چشمش به جانی افتاد. او داشت به دنیال بکی از پله ها بالا می رفت. الیس مثل ادم های بهت زده به او خیره شد. چند دقیقه بعد بکی دوباره به طبقه پایین برگشت و رفت تا به همبرگرها سر بزند. جانی درست در کنار او ، جلوی اجاق گاز ایستاده بود... اما بکی گوچکترین اطلاعی از وجود او نداشت. الیس با حواس پرتی به حرف های پم گوش می کرد. او داشت چیزی در مورد مردی که در محل کارش ملاقاتش کرده بود می گفت. اما الیس نمی توانست حرف های او را به خاطر بیاورد. چشمانش به جانی خیره مانده بود. جانی هم بکی را تماشا می کرد که داشت روی بلال هایی که درست کرده بود ، کره می مالید. سپس او به سوی مادرش چرخید، برایش دست تکان داد و پوزخند زد. الیس هم به او تبسم کرد.

وقتی که ادامزها اماده شدند که سرشام بنشینند، الیس و بابی ان جا را ترک کردند. به محض این که ان ها به خانه رسیدند بابی به طبقه بالا رفت. جانی پشت میز اشپزخانه منتظر مادرش نشسته بود. لبخند بر لب داشت. الیس منتظر شد تا صدای بسته شدن در اتاق بابی را شنید و سپس با لحنی سرزنش امیر به جانی گفت:

"تو ان جا چه کار می کردی؟"

"همان کاری که تو می کردی مامان. فقط تازه کردن دیدارها. اوه ، خدا... بکی عالی به نظر می رسید."

"دیدن تو در کنار او واقعا عجیب بود. من حتی نمی توانستم بشنوم که پم چه می گوید."

وقتی به ان صحنه فکر کرد، خنده اش گرفت. جانی هم می خندید.

"می دانم. باید حالت چهره ات را می دیدی!"

"حق دارند اگر فکر کنند که من دیوانه شده ام... و بدتر از ان، وقتی است که یک نفر بشنود من دارم با تو حرف می زنم. ما باید یک کمی مراقب باشیم."

لحنش بوی هشدار می داد اما به نظر می رسید که جانی نگران باشد.

"بله ،مامان... می دانم."

حالا همان پسربچه هفده، هیجده ساله بود. او یک دقیقه بعد به سوی پلکان به راه افتاد و بعد، مسیر اتاق بابی را در پیش گرفت. بودن او در ان جا ، چیزی فراتر از «باورنکردنی» بود، اما الیس از لحظه لحظه اش لذت می برد. وقتی که شارلوت بعد از تمرین بسکتبال ، وارد خانه شد ، نگاه عجیبی به مادرش انداخت. الیس به عادت همیشگی اش پرسید:

"روزت چطور بود؟"

حالت طبیعی که سعی می کرد به خودش بگیرد ، کم کم مثل کلاه گیسی به نظر می رسید که داشت از جایش سرمی خورد!

شارلوت جواب داد:

"خوب بود..."

با نگاهی موشکافانه مادرش را برانداز کرد و بعد تصمیم گرفت ان چه را که شنیده بود به او بگوید.

"مامان جولی هرناندز گفت که امروز تو را در ماشین دیده که با خودت حرف می زدی و می خندیدی ، حالت خوبه مامان؟"

کم کم از خودش می پرسید که مبادا داروهایی که مادرش برای معده اش می خورد عقلش را زایل کرده باشند. خودش هم دیشب شنیده بود که مادرش با خودش حرف می زد. البته مادرش گفته بود که با تلفن حرف می زد؛ اما او به دلایلی حرفش را باور نکرده بود.

الیس توضیح داد:

"بله ، خوبم... و داشتم با بابی که روی صندلی عقب دراز کشیده بود، حرف می زدم."

"او گفت که تو را در راه رفتن به مدرسه بابی دیده!"

الیس به راحتی گفت:

"فکر می کنم حسابی گیج بوده."

شارلوت شانه هایش را بالا انداخت. خوب متقاعد نشده بود. مادرش این روزها اصلا خودش نبود. او سرحال تر و خوشحال تر از چند ماه اخیر به نظر می رسید و گهگاهی حالت کسی را داشت که احساس گناه می کند. مثل این که کاری را کرد هباشد که نباید می کرده . شارلوت حتی یک لحظه فکر کرد که شاید او هم شروع به مشروب خوردن کرد هباشد.

الیس خیلی عادی پرسید:

"مسابقه تان چطور بود؟"

انگار نه انگار که ان حرف ها بین ان دو رد و بدل شده بود ! شارلوت جواب داد:

"گمان می کنم خوب بود. ما بردیم."

الیس به او خیره شد و گفت:

"انگار زیاد در موردش خوشحال نیستی ."

شارلوت هیچ وقت چیز زیادی از او نخواسته بود. معمولا حواس الیس بیشتر به پسرانش بود ؛ که یکی از ان ها ستاره ای قهرمان بود و دیگری به طور خاصی به او وابسته بود

گم کردن رد شارلوت در این میان اسان بود... و الیس دقیقا می فهمید که کارش چقدر غیر منصفانه بوده است. حالا او حداکثر سعی اش را می کرد که گذشته را جبران کند؛ اما اخیرا به نظر می رسید که شارلوت کاملا توی خودش است و از همه کناره می گیرد حتی از او.

شارلوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

"نه ، زیاد خوشحال نیستم."

... و رفت تا با تلفن مشغول شود.

الیس به سراغ درست کردن شام رفت و بعد هم جیم به خانه امد . ان ها برنامه همیشگی را تکرار کردند. حالا دیگر شام، خالی از هر گونه لذت بود و به سرعت تمام می شد. تمام چیزی که همه ان ها می خواستند این بود که غذایشان را بخورند و به اتاق های خودشان بدوند. جیم بعد از شام، رفت و جلوی تلویزیون نشست. الیس ظرف ها را توی ظرفشویی گذاشت و قبل از این که به اتاقش در طبقه بالا برود، چند دقیقه ای در کنار جیم ایستاد. روز طولانی ای را سپری کرده بود.

او به نرمی پرسید:

"اوضاع کار و بارت چطوره؟"

روی مبل در کنار جیم نشست. جیم بدون این که چشم ها یا توجه اش را به سوی او بگرداند، جواب داد:

"خوبه ... تو چطوری؟"

"عالی."

باور کردنش سخت بود که فقط چند روز قبل ، او ان قدر مریض بود . جیم نظری به او انداخت و گفت:

"یادت نرود دواهایت را بخوری ."

الیس تحت تاثیر نگرانی او قرار گرفت. حالا دیگر ان دو به ندرت با هم حرف می زدند . ان ها یک روزی بهترین دوستان هم بودند و وقتی که ازدواج کردند، سخت عاشق یکدیگر بودند. اما اوضاع هیچ وقت بر وفق مراد جیم پیش نرفت. فقط ان قدر که یک کمی خلق و خویش را بهتر کند. و بعد ان تصادف رخ داد و بعد از ان همه چیزتغییر کرد. او خودش را به جایی انداخت که دیگر دست الیس به او نمی رسید. اما امشب ، وقتی که او به الیس نگاه کرد ، فقط برای یک لحظه ، الیس سایه مردی را دید که به خاطر می اورد و همیشه عاشقش بود.

"... خیلی خوشحالم که بهتری. تو واقعا مرا ترساندی . نمی توانستم..."

شروع کرد که چیزی بگوید اما جلوی خودش را گرفت و در عوض فقط گفت:

"... به اندازه کافی بد اورده ایم."

صدایش بغض الود بود... و سپس ، رویش را برگرداند و دوباره به تلویزیون خیره شد. قبل از این که الیس حتی بتواند جوابش را بدهد. ناپدید شده بود.

الیس گفت:

"متشکرم جیم."

پیش رفت تا گونه او را ببوسد. اما جیم وانمود کرد که متوجه نشده و پاسخی نداد. او بلند شد و به اشپزخانه رفت تا برای خودش یک قوطی دیگر ابجو بیاورد و الیس را ان جا تنها گذاشت. ان قدر خودش را در اشپزخانه معطل کرد که سرانجان الیس منصرف شد و به طبقه بالا رفت . به اوفکر می کرد.

الیس به شارلوت و بابی سر زد . هر دو خوب بودند . بابی داشت با یک توپ کوچک بازی می کرد . ان را به دیوار اتاقش می زد و دوباره می گرفت.

شارلوت هم به تکالیف مدرسه اش مشغول بود . الیس به اتاق خودش برمی گشت که صدایی از اتاق جانی شنید . او به ارامی در را باز کرد و جانی را دید که ان جا در نور ماه ایستاده بود و به او لبخند می زد . پیراهن ورزشی مورد علاقه اش را پوشیده بود . الیس وارد شد و در را به نرمی پشت سر خودش بست... و با صدایی نجوا گونه پرسید:

"ان جا چه کار می کنی؟"

هیچ کدام از ان دو جرات نداشتند که چراغ را روشن کنند . می ترسیدند یک نفر ببیند.

"یک خرده خرت و پرت هایم را نگاه کردم. چند عکس عالی از بکی ، از پارسال تابستان که با ما به کنار دریا امده بود ، پیدا کردم."

"می بینم که کاپشن ورزشی تیم ات را هم پیدا کرده ای ..."

طی چند سال اخیر ان قدر بزرگ شده بود که ان کاپشن برایش کوچک شده بود؛ اما او ان قدر ان را دوست داشت که اهمیتی نمی داد استین هایش یک کمی کوتاه باشند و سرشانه هایش یک خرده بکشند.

الیس ادامه داد:

"... چرا فردا به سراغ این کار نمی روی؟ یک نفر صدایت را می شنود."

"شرط می بندم که هرگز هیچ کس این جا نمی اید."

الیس با اندوه گفت:

"من می ایم..."

نگاهی به دورادور اتاق و سپس به جانی انداخت. اوه، خدا... چقدر خوب بود که دوباره او را در ان جا می دید.

جانی پرسید:

"چطور هیچ کدام از این ها را رد نکردی؟ می ترسیدم همه را دور ریخته باشی یا بسته بندی شان کرده و یک جایی گذاشته باشی."

"نتوانستم این کار را بکنم."

با نگاهش او را در اغوش گرفت. جانی معقولانه گفت:

"شاید باید بکنی. دیدن این ها، این طوری در این جا واقعا غم انگیز است...حتی اگر من از این که انها را برایم نگه داشتی ، خوشحال باشم."

الیس به حرف های او تبسم کرد، روی لبه تخت نشست و به او نگاه کرد.

"هرگز حتی تصورش را هم نمی کردم که تو به این جا برگردی ؛ اما اخر چطور می تواسنتم این اتاق را به هم بریزم؟... این طوری مثل این بود که بیشتر تو را از دست بدهیم."

"اتاق ، من نیستم مامان. تو مرا در این جا داری، (به قلبش اشاره کرد.) و همیشه خواهی داشت. خودت این را خوب می دانی ..."

کنار مادرش روی تخت نشست و یک بازویش را دور او حلقه کرد و به نرمی ادامه داد:

"... من خیال ندارم هیچ جا بروم. حتی بعد از این که برگردم. من همیشه با تو در این جا خواهم بود."

"می دانم؛ اما عاشق همه وسایلت هستم... عکس هایت... جایزه هایت..."

اتاق هنوز بوی او را می داد و حالا که او ان جا نشسته بود حتی بیشتر. او همیشه بوی تازگی و تمیزی و صابون و ادوکلن بعد از اصلاح را می داد. الیس هم هر وقت به ان اتاق می امد ، همان بو را استشمام می کرد.

ان ها چند دقیقه ای همان جا نشستند و با هم حرف زدند و بعد جانی به همراه مادرش به اتاق او رفت. ان جا ان قدر گرم بود که جانی کاپشنش را در اورد و ان را روی یک صندلی انداخت و ان ها دوباره به حرف زدن مشغول شدند . کمی بعد ، شارلوت به داخل اتاق سرک کشید و با حالتی عجیب به مادرش نگاه کرد. دوباره صدای حرف زدن مادرش را شنیده بود و کم کم داشت برایش نگران می شد . می خواست از مادرش یک بلوز برای جلسه فردا قرض بگیرد . وقتی که او این کار را کرد و به اتاق خودش برگشت، جانی با لحنی سرزنش امیز به مادرش گفت:

" نباید بگذاری لباس های تو را بپوشد مامان. او فقط می خواهد خودش را به پسرهای کلاسشان و سال بالاتری نشان بدهد. بگذار فقط لبس های خودش را بپوشد."

"او فقط یک مادر دارد و من فقط یک دختر جانی. هیچ عیبی ندارد که گهگهای چیزی از من قرض بگیرد . البته تا وقتی که ان ها را پس می دهد."

جانی یک ابرویش را بالا برد و زیرکانه پرسید:

" و او این کار را می کند؟!"

الیس خندید و مثل بچه ها به او نگاه کرد.

"نه همیشه."

"مواظب باش که کاپشن مرا قرض نگیرد. نمی خواهم گم اش کند."

قبلا توافق کرده بودند که ان کاپشن سرانجام مال بابی بشود.

کمی بعد جانی به اتاق خودش برگشت تا دوباره نگاهی به اطراف بیندازد.

الیس داشت لباس خوابش را می پوشید که جیم وارد اتاق شد... و حیرت زده همان جا ایستاد و اخم هایش را در هم کشید . کاپشن ورزشی جانی را روی صندلی دیده بود .

" این ، این جا چه کار می کند؟"

"من... من داشتم نگاهش می کردم."

رویش را به سوی دیگری چرخاند تا جیم نتواند چهره اش را ببیند. جیم همیشه متوجه دروغ گفتن او می شد ، که البته او خیلی به ندرت این کار را می کرد.

جیم با لحنی محکم گفت:

"نباید به اتاق او می رفتی . این کار فقط ناراحت ترت می کند."

الیس به نرمی جواب داد:

"گهگاهی وقتی ان جا را می نشینم و وسایلش را دور و برم می بینم و او را به خاطر می اورم، احساس خوبی پیدا می کنم."

جیم سرش را به نشانه مخالفت تکان داد و وارد رختکن شد تا لباسش را دراورد و پیژامه اش را بپوشد. او مرد متوسط القامه ای بود و الیس همیشه این را دوست داشت. در روزهای گذشته ، قبل از این که این قدر مشروب بخورد، خیلی چیزهایش را دوست داشت... و طی دو روز گذشته، به لایلی ، ان خاطرات بیشتر و بیشتر به یادش می امدند. گویی دیگر او را نمی شناخت اما یادش می امد که در گذشته چه طوری بود.

وقتی که جانی از رختکن بیرون امد به او یاداوری کرد که فردا صبح ، ان کاپشن را در گنجه جانی بگذارد و اضافه کرد:

"نگذار بچه ها با ان بازی کنند. ممکن است گم اش کنند. جانی خیلی ان را دوست داشت."

"می دانم . به او قول دادم که ان را به بابی بدهم."

متوجه نشد که چطور ان کلمات را بر زبان اورد. جیم با گیجی پرسید:

"کی این قول را به او دادی؟"

"مدت ها قبل. وقتی که اولین بار ان را به او دادند."

جیم سرش را تکان داد.

"اوه..."

از توضبح الیس خرسند شده بود. دوست نداشت ان لباس را ان جا ببیند. این فقط باعث می شد که بیشتر یادشان بیاید چه چیزی را از دست داده اند و دیگر هرگز نمی توانند دوباره ان را داشته باشند. اگر می توانست، همان موقع می رفت و ان کاپشن را در اتاق جانی می گذاشت. اما نمی توانست خودش را راضی کند که به ان اتاق برود. جیم در کنار الیس روی تختشان دراز کشید و چراغ را خاموش کرد. خانه در سکوت کامل بود. الیس نمی توانست حدس بزند که حالا جانی کجاست. ایا دوباره ناپدید شده بود و به همان جایی رفته بود که این روزها در فاصله وقت هایی که با او بود می رفت؛ یا هنوز در اتاقش بود و با خرت و پرت هایش ور می رفت. او همان طور که در کنار جیم دراز کشیده بود با فکر کردن به پسرشان تبسم کرد... و بعد، با حرکتی که جیم کرد، سورپریز شد. جیم یک بازویش را دور او انداخت . دیگر خیلی خیلی به ندرت پیش می امد که نیبت به الیس احساسی از خودش نشان بدهد. اغلب اوقات به قدری مست بود که حتی نمی توانست به چیزی فکر کند. هر چند که هنوز احساساتش نمرده بودند؛ اما فرصت بروز ان ها بسیار به ندرت پیش می امد. غالبا او همان پایین توی صندلی اش خوابش می برد و این چیزی بود که الیس دیگر ان را پذیرفته بود . از زندگی عشقی ان ها ، عملا چیزی باقی نمانده بود.

جیم با همان لحنی که ساعتی قبل، روی مبل با او حرف زده بود، گفت:

"دیگر هیچ وقت مریض نشو، الیس."

... لحنی پر از نگرانی ، احساس و عشق.

"قول می دهم که نشوم."

جیم سرش را تکان داد و بعد رویش را ان طرف کرد وبه خواب رفت.

الیس او را که به نرمی خروپف کی کرد، نگاه کرد... یعنی دوباره یک روز زندگی شان مثل سابق می شد؟!... فعلا که این طور به نظر نمی رسید.

جانی فرشته(قسمت 4)

فصل چهارم
جیم بعد از ظهر ان روز ،در ساعت ناهارش به دنبال الیس امد واورا به خانه برد.الیس سرحال بود ویک کمی قویتر از قبل به نظر می رسید.به دکترش قول داده بود که خوب استراحت کند.وقتی که او به خانه رسید،یکی از همسایگانش به دیدنش امد.پم وبکی هم ان شب به او سرزدند واو تحت رژیم غذایی خاصی بود وشارلوت برای همه شام درست کرد.
الیس ربدوشامبرش را پوشید وبه طبقه پایین رفت.ان شب جیم هم با ان ها شام خورد وحتی یک کمی هم پیش شان نشست وبعد با چندین قوطی ابجو به اتا نشیمن وپای تلویزیون غیبش زد.الیس به شارلوت کمک کرد که ظرف ها را بشوید وبابی در سکوت،پشت میز اشپزخانه نشست وان ها را تماشا کرد.از وقتی که مادرش به خانه برگشته بود،حتی یک لحظه از او چشم برنداشته بود.وقتی که فهمید اورفته،وحشت کرد ومطمئن بود که او دیگر هرگز برنمیگردد.وقتی که الیس به طبقه بالا وبه اتاق خودش رفت،بابی هم به دنبالش رفت وروی تخت او،در قسمت پایین ان نشست.
چیزی نیست عزیزکم.من هیچ جا نمی روم.حالم خوب است.باور کن.
می توانست در چشمان ابی بابی ببیند که هنوز وحشت زده است.خاطره رفتن جانی،ان هم انقدر ناگهانی هنوز برای همه ان ها تازه وزنده بود.مخصوصا برای بابی...که بالاخره رفت ودر کنار مادرش نشست ودست اورا در دست گرفت.
سرانجام الیس،بابی را در رختخوابش خواباند وبه اتاق خودش بازگشت.
ان وقت بود که صدایی شنید.فکر کرد شارلوت است که مثل همیشه امده تا یک چیزی برای پوشیدن قرض بگیرد .او بلند تر وباریکتر از الیس بود اما هنوز بعضی از بلوز وشلوارهای قشنگ الیس را قرض میگرفت.
الیس نگاهی در جهت گنجه لباسهایش انداخت وگفت:
شارلی؟
داشت به رختخوابش باز می گشت ،اما با دیدن جانی که ان جا ایستاده بود وبه او تبسم می کرد،از جا پرید.جانی همان پیراهن ابی وشلوار جین تر وتمیز را به تن داشت.موهایش هم مثل شب مهمانی فارغ التحصیلی ؛شسته ورفته ومرتب بودند.
او گفت:
سلام مامان.
...وبه جلو خم شد وگونه مادرش را بوسید وبعد روی قسمت پایینی لبه تخت او نشست.درست مثل وثت هایی که می خواست با او حرف بزند.
الیس به او اقرار کرد:
فکر میکنم به مدت طول بکشد تا به این عادت کنم.مثل معجزه است.مگر نه؟
جانی سرش را تکان داد.بله هست.هنوز لبخند می زد.الیس پرسید:
امروز چه کار کردی؟
با سرخوشی به بالش اش تکیه داد وغرق در تماشای جانی شد.او خیلی خوب،خیلی جوان وقوی وخیلی متکی به خود به نظر می رسید.حتی بیشتر از قبل.قبلا گهگاهی اخم هایش را با نگرانی درهم می کشید ولی حالا پیوسته شاد وخندان بود.سپس الیس متوجه شد که چه سئوال عجیبی از او کرده اسن.این که ان روز را چه کار کرده بود...گویی او هرگز از پیش ان ها نرفته بود والیس توقع داشت که اوبرایش از کار ودرس ومدرسه تعریف کند.
امروز رفتم وبکی را دیدم.خیلی غمگین به نظر می رسید.

وقتی که این کلمات را بر زبان می اورد،چشمانش حالت جدی به خود گرفتند.او ساعت ها بکی را تعقیب کرده واورا در حال سروکله زدن با بچه ها وحرف زدن با مادرش تماشا کرده بود.

الیس گفت:
او ومادرش یک سری به این جا زدند.
می دانم ،مامان،من اینجا بودم.
واقعا؟
جانی سرش را به علامت مثبت تکان داد وبعد به نظر رسید که در مورد چیز دیری فکر می کند.
بابی واقعا برای ترسیده است.
سعی کرد برای مادرش توضیح بدهد،اما الیس خودش این را میدانست.بابی برای گفت احساسش به او ،نیازی به کلمات نداشت وان فرم که او تمام روز به الیس چسبیده بود ونگاهش می کرد،هرچیزی را که الیس نیاز داشت بداند ،به او میگفت.بابی می ترسید که او هم بمیرد.
او گفت:
فکر می کنم می ترسید که از بیمارستان به خانه برنگردم.مثل تو..
جانی به ارامی گفت:
می دانم،مامان...وشارلی در مورد بابا دلخور است.
الیس سرش را تکان داد .چیزی وجود نداشت که بتواند در این مورد بگوید.او هم برای جیم نگران بود.مشروب خوردن او،بعد از مرگ جانی،خیلی بیشتر شده بود.تنها کاری که از دست الیس بر می امد این بود که امیدوار باشد او دوباره به خود بیایید.اما در هفته های اخیر فقط همه چیز بدتر شده بود.البته هرگز ان قدر مست نمی کرد که صبح روز بعد نتواند به سرکارش برود.هیچ وقت هم قبل از رسیدن به خانه مشروب نمی خورد.اما وقتی که این کار را شروع می کرد،تمام شب را بی وقفه می نوشید وتا وقتی که به رختخواب می امد،سیاه مست وگیج بود.این که راه زندگی کردن نبود.الیس می دانست که کار او روی همه شان اثر گذاشته است.اما جیم به او اجازه نمی داد که در این مورد با او حرف بزند والیس دیگر نمی فهمید که این اوضاع چطور می توانست عوض شود .او هرگز چیزی به کسی نمیگفت وهمیشه اماده بود که کار جیم را توضیح بدهد وبرای او عذر وبهانه بیاورد.خصوصا برای بچه ها .اما از هیچ کس در خانه پوشیده نبود که جیم داشت چکار می کرد وچرا اول ،او نزدیک بود پسر کوچکش را درحادثه ای که باعث لال شدن او شده بود،به کشتن بدهد وبعد پسر مورد علاقه اش را از دست داده بود.این ها بیشتر از حد تحمل اوربودند وفراتز از انچه بتواند در موردشان فکر کند...و وقتی که او مست می کرد،مجبور نبود چیزیرا احساس کند وروی هم رفته در مورد چیزی فکر کند.برای او این بهتریت راه فرار بود.
الیس با کنجکاوی به پسرش چشم دوخت.
حالا چه می شود.؟...
تمام روز فکر کرده بود.هنوزمطمئن نبود که واقعا جانی را دیده یا همه چیز فقط یک خواب بوده است.این موضوع ،فوقالعاده عجیب بودوامکان نداشت که بشود ان رابرای کسی توضیح داد .او هم هرگز سعی نکرده بود که این کار را بکند.
...قضیه چه شکلی است؟تو همیشه این دور وبر هستی یا فقط می ای ومی روی؟
عجیب ترین بخش ماجرا این بود که ان ها به طرو عادی باهم حرف میزدند والیس نمی دانست که ایا دیگران هم میتوانستند صدایشان را بشنوند یا نه.ان ها باید در این مورد دقت بیشتری می کردند وگرنه مردم فکر می کردند که او دیوانه است که با خودش حرف می زند.چون نمی توانستند جانی را ببینند.
فکر میکنم بیایم وبروم وکارم را بکنم .می خواهم یک کمی هم با بکی باشم.
این بار یک هاله ای از اندوه در چشمانش وجود داشت.ان روز از دیدن بکی در ان شرایط غمبار خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود.حالا بهتر می فهمید که بعد از رفتن،چقدر همه را ناراحت کرده بود والبته به همین دلیل هم بازگشته بود.خیلی کارهایش ناتمام مانده بودند که میخواست به انها برسد.این راهم می دانست که باید کارهای زیادی را طی یک مدت کوتاه انجام بدهد.
سپس اواز جایش بلند شد وبه طرف دراتاق رفت وان جا ایستاد وبه مادرش تبسم کرد.
خیلی خوب است که دوباره خانه هستم؛مامان.
حتی اگر فقط برای یک مدت کوتاه بود.هردوی ان ها از این بابت خوشحال بودند.
داشتن تو درخانه واقعا عالی است ،عزیز دلم.خیلی دلم برایت تنگ شده بود.
کلمات قادر نبودند احساسش را بیان کنند.
جانی به نرمی گفت:
بله...من هم همین طور.حالا می خواهم بروم پایین وبابا را ببینم.
الیس حیرت زده پرسید:
اوهم میتواند تو را ببیند؟
خودش که این طور فکر نمی کرد.جانی به اوخندید.
البته که نه،مامان شوخی میکنی؟اگر ببیند سکته می کند!
الیس هم زیر خنده زد
بله راست می گویی.
فقط میخواهم بروم ومطمئن شوم که خوب است.یک کارهایی هم در اتاق خودم دارم.کاپشن ورزشی تیم دانشگاهم را چه کردی؟ان را که رد نکردی،کردی؟
البته که نه.گذاشتم بابی تنش کند.ان را برای او نگه داشته ام.به او گفتم که یک روز می تواند ان را داشته باشد.وقتی حرفم را شنید ،چشمانش از شدت شادی برق میزدند.باید تا ان موقع حسابی بزرگ شود.
به هم تبسم کردند.جانی سخاوتمندانه گفت:
شاید شارلی دوست داشته باشد در این خلال ان را بپوشد.
خودش مرتب ان را میپوشید وخیلی به ان افتخار میکرد.
فکر نمی کنم بابا دوست داشته باشذ هیچ کس به جز خودت ان را بپوشد...هنوز توگنجه ات است...همه چیز هنوز همانجا هستند.
او هیچ چیز را جابه جا یا عوض نکرده بود.تمام پرچم ها ،جام ها ،عکس ها وجایزه های قهرمانی او هنوز همانجا بودند.ان اتق ،زیارتگاه جانی بود.الیس هفته های اول خیلی به انجا می رفت،اما حالا دیگر کمتر این کار را میکرد.فقط دوست داشت که همه چیز همانطور باشد.گویی می خواست بخضی از جانی را نگه دارد.
یک کمی بخواب ،مامان فردا صبح میبینمت.
همه چیز درست مثل چند ماه پیش بود...مثل وقتی که جانی می امدوبه او شب بخیر میگفت وبعدا می رفت تا به بکی تلفن بزند وبعد به اتاق خودش برود.
شب بخیر عزیز دلم.
در سکوت ان جا نشست وبه او فکر کرد.چند دقیقه بعد ،سروکله شارلوت پیدا شد.موهایش تر بودند.تازه به انها ژل زده بود.او با حالتی پرسشگرانه به مادرش چشم دوخت.
یک دقیقه پیش با که حرف میزدی؟بابا این جا بود؟
هردوی شان می دانستند که بابی خوابیده است شارلوت موقع رد شد از جلوی دراتاق مادرش ،صدای حرف زدن اوراشنیده بود؛اما نتوانسته بود حدس بزند که او با که حرف می زند.
الیس بلافاصل هجواب داد :
با تلفن بود.بابا هنوز پایین است.احتمالا خوابش برده.
شارلی باناراحتی گفت:
این که چیز جدیدی نیست.پدر پگی دوگال هم همیشه این طوری بود...وبه مرکز ترک الکلی های ناشناس رفت.
الیس با لحنی مدافعه گرانه گفت:
پدر پگی دوگال به خاطر رانندگی در حال مستی دستگیر شده وبه زندان رفته بود...واو شغلش را از دست داد.او مجبور بود که به مرکز ترک الکلی های ناشناس برود.دادگاه اورا به ان جا فرستاد.این فرق میکند.
بعد از ان حادثه ،چندین بار این پیشنهاد را به جیم کرده بود،اما جیم همیشه اورا کنار می زد وابدا حرفش را قبول نمی کرد.او هیچ نیازی نمی دید که به مرکز ترک الکلی ها برود وهمیشه می گفت که فقط یک کمی ابجو می خورد واز ان لذت می برد.الیس می دانست که تا خود جیم نخواهد او به هیچ وجه نمی تواند به این کار وادارش کند.این فقط به خود جیم بستگی داشت والیس نمی توانست به او چیزی بگوید که مجبورش کند مثل دیگران به این قضیه نگاه کند.
شاید مثل پدر پگی نباشد اما تو هیچ وقت سعی کرده ای شب ها با بابا حرف بزنی؟اوحتی نمی تواند بفهمد که تو چه میگویی.
او اعلب شبها ،به وضعی می افتاد که حتی حرف زدن خودش را نمی فهمید وکلماتش رابریده بریده می گفت.
می دانم ،عزیزم...می دانم.
نمی دانست به دخرتش چه بگوید.اولین باری بود که شارلوت در مورد الکلی بودن پدرش حرف می زد والیس دل ان را نداشت که به او بگوید اشتباه می کند.او همیشه با شارلوت صادقانه بود،حتی حالا .خواه جیم به مرکز ترک الکلی های ناشناس احتیاج داست وخواه نه،اول باید خودش را به خاطر ان تصادف می بخشید واین حقیقت را هم که پسرش را از دست داده بود،می پذیرفت.اما فعلا که به نظر نمی رسید خبری از این چیز ها باشد.برعکس او روز به روز از ان ها دور و دورتر می شد.تنها بچه ای که نسبت به او وابستگی داشت،مرده بود ودوتای دیگر ؛اصلا برایش وجود نداشتند .گهگاهی الیس با حیرت از خودش میپرسید که ابا او واقعا می دانست که انها ان جا هستند؟!او هرگز با ان ها حرف نمی زد.گویی ان ها را نمی دید.قبلا عادت داشت که ساعت ها با جانی در مورد ورزش وبازی ها ونتایج ان ها حرف بزند.حالا هیچ کس دیگر را برای حرف زدن نداشت.حتی با الیس هم حرف نمی زد.
دیر است عزیز دلم .باید به رختخواب بروی.من هم تا چند دقیقه دیگر می روم وبابا را بیدار میکنم واورا می اورم بالا.
شارلوت با لحنی غمبار پرسید:
این موضوع عصبانی ات نمی کند ،مامان؟
مادرش سرش را به نشانه منفی تکان داد .
نه فقط بعضی وقت ها غمگین می شوم.شارلوت سرش را تکا داد وبه ارامی ، به سوی اتاق به راه افتاد ومثل جانی،یک دستش را به دستگیره بود که چرخید ومادرش را نگاه کرد.
خوبی مامان؟...یک کمی بهتر شده ای؟
خیلی بهتر شده ام.

انتقال خن خیلی کمکش کرده بود.داروها هم دردش را ارام کرده بودند.اما بهتر از همه این بود که او دوباره لبخند می زد.به راهی بسیار عجیب و به دلایلی که او به هیچ وجه از ان ها سر در نمی اورد،جانی به خانه بازگشته بود واو دوباره به زندگی امید داشت.


جانی فرشته(قسمت 3)

جانی فرشته(قسمت 3)

فصل سوم

تاروز چهارم جولای یک ماه از مرگ جانی میگذشت.الیس عکس های شب مهمانی فارغ التحصیلی را ظاهر کرده بود.وقتی که این کار را کرد،لبخند جانی با لباس رسمی اش در عکس ،قلب اورا شکست.او سه تا از ان عکس ها را قاب گرفت وانها را در اتاق شارلوت،بابی وخودش گذاشت.گاهی فکر میکرد که دیدن عکس های او همه چیز را بدتر می کند.اوخیلی جذاب،خیلی جوان وخیلی زنده به نظر می رسید.

ان سال،چهارم جولای برای پیترسون روز غم انگیزی بود.مهمانی کباب خوران که هر سال می دادند،مربوط به گذشته بود.دیدن دوستانشان فقط خاطره مراسم تدفین را برایشان زنده می کرد.به علاوه،جشن گرفتن برایشان معنایی نداشت.چیزی برای جشن گرفتن ولذت بردن وجود نداشت.چیزی نبود که به خاطرش لبخند بزنند.خانه ان ها طی ماه گذشته به حد مرگ،ساکت بود .همه انها خسته واز پا افتاده ومریض به نظر می رسیدند.واقعا هم مریض بودند.فقط زنده بودن ونفس کشیدن هر روز برایشان مثل این بود که بخواهند اوِرِست را فتح کنند وهرشب وقتی که سر میز شام می نشستند،هرکدامشان از دیدن وضع وخیم سه تای دیگر شوکه می شدند.

الیس چهار پاوند وزن کم کرده بود وپای پشمانش حلقه های سیاه رنگ افتاده بود.او چند بار به پم ادامز که هرروز تلفن میکرد،گفته بود که دیگر تقریبا هیچ شبی نمی خوابد.او تقریبا هرروز حوالی ساعت شش صبح به خواب می رفت ویک ساعت بعد،حوالی ساعت هفت یا هشت،دوباره بیدار می شد.گهگاهی روی یک صندلی به خواب می رفت.جیم روی مبل لم می داد وتمام شب انقدر مشروب میخورد تااز پا در می امد.شارلوت مثل بقیه،مادام گریه میکرد.دوست نداشت از خانه بیرون برود وتمام ماه در بازی های تیم بیس بال شرکت نکرده بود.بابی بعد از حادثه که برای خودش پیش امده بود،هیچ وقت این قدر غم زده واز پا در امده نبود.همه انها در نهایت اندوه وغصه به سر می بردند.

پم می گفت که بکی هم بهتر نیست.او هفته اول،اصلا از رختخواب بیرون نیامد ووقتی که سرانجام به سر کارش برگشت،به قدری پریشان بود که اورا به خانه برگرداندند.سرانجام هفته قبل ترتیبی داد که به طور نیمه وقت کار کند.او مدام گریه میکرد،به ندرت چیزی میخورد ومی گفت که ارزو می کرد با جانی مرده باشد.خواهرش وبرادرانش برایش ناراحت ونگران بودند.دل انها هم برای جانی تنگ شده بود.جانی دوست انها هم بود.

یک روز پم در جواب الیس که گفته بود دیگر شب ها نمی خواید گفت:باید سعی کنی بخوابی.بالاخره موفق می شوی.من هم وقتی مایک را ازدست دادم،همین وضع را داشتم.اما حواست باشد که قبل از این که مریض شوی.باید دوباره شروع کنی که بخوابی.نظرت در مورد قرص خواب چیست؟

خودش یک مدتی قرص خوده بود اما ازخماری وکسالتی که قرص ها برایش ایجاد می کردند،خوشش نیامده وسرانجام همه انها را کنار گذاشته بود.الیس هم دوست نداشت قرص بخورد.او پرسید:

یعنی همیشه همی نطور خواهم ماند؟

دوباره وحشت زده به نظر می رسید.غیر قابل تصور بود که یک نفر بقیه عمرش را در چنین اندوهی سپری کند.پم جواب داد:

فکر می کنم قضیه در مورد یک فرزند فرق می کند.تو هیچ وقت نمی توانی این را فراموش کنی.اما سرانجام همه چیز عوض می شود .تو یاد میگیری که چطور با این موضوع زندگی کنی .مثل یاد گرفتن راه رفتن با یک پای لنگ...

دوسال گذشته بود وهنوز نتوانسته بود وخودش هنوز نتوانسته بود از درد واندوه ومرگ مایک رها شود.اما حالا هرروز صبح از جایش برمیخاست وبه کارهایش می رسیدفگهگاهی میخندید واز بچه هایش مراقبت می کرد.او به الیس نگفت که دیگر هیچ شادی ولذت واقعی در زندگی اش وجود ندارد.دوستانش هنوز به او میگفتند که بالاخره یک روز وجود خواهد داشت ولی فعلا که نبود.

...همیشه این قدر بد نخواهد بود،الیس یادت باشد که تازه یک ماه گذشته.بچه ها چطورند.؟

شارلوت دیروز دوباره بیس بال را شروع اما در نیمه بازی ان را رها کرد.مربی اش واقعا با او مهربان بوده وخیلی رعایت حالش را کرده.او می گوید که شارلوت می تواند هر کاری که میخواهد ،بکند.بازی کند،روی نیمکت ذخیره ها بنشیند ویا فقط تماشاگر باشد.وقتی که او به سن وسال شارلوت بوده،خواهرش را ازدست داده ومی گوید که میتواند احساس شارلوت را بفهمد.

بابی چطوره؟

مهر وموم شده!تمام روز فقط در رختخوابش دراز می کشد.حتی برای غذا خوردن هم پایین نمی اید ومن مجبور می شوم بغلش کنم واورا پایین بیاورم.جیم می گوید که نباید با او مثل بچه ها رفتار کنم اما...به گریه افتاد.حالا ان دو خیلی بیشتر ازقبل به هم نزدیک بودند.در واقع به حرف زدن هرروزه با پم عادت کرده بود.

او هق هق کنان ادامه داد:

...می شود گفت که حالا بابی وشارلوت تنها چیز هایی هستند که من دارم.چیم هرگز این جا نیست ووقتی هست...خب...می دانی که چطور است...او فقط خودش را مست میکند تا چیزی احساس نکند...حتی نمی خواهد در مورد جانی صحبت کند.به نظر او،من باید اتاق جانی را تمیز کنم وهمه وسایلش را کنار بگذارم.اما من هنوز نمی توانم این کار را کنم ...وشاید هرگز نتوانم .بعضی وقت ها به انجا می روم وفقط روی تختش می نشینم.گویی فکر میکنم اگر به قدر کافی ان جا بنشینم وانتظار اورا بکشم،می اید.حتی هنوز ملافه هایش را هم عوض نکرده ام...لابد فکر می کنی این دیوانگی است.

لحنش بوی عذر خواهی می داد اما پم ان احساس را به خوبی می شناخت.من بیش از یک سال لباس های مایک را نگه داشتم .در واقع هنوز هم بعضی از چیز های مورد علاقه اش را دارم.

الیس با حالتی رقت بار گفت:

اصلا برای این اماده نبودم.شاید هیچ وقت نباشم.هرگز حتی به ذهنم خطور نکرده بود که او می تواند بمیرد...که یک چنین بلایی می تواند بر سر ما بیاید.این اتفاق ها برای دیگران می افتد...اما هرگز تصورش را نمی کردم که برای من بیفتد...یا برای هرکدام از ما.

این تقریبا همان احساسی بود که پم بعد از مرگ ناگهانی شوهرش داشت.اما از دست دادن پسری مثل جانی در هفده سالگی ،خیلی سخت تر بود.

بکی هم همین را میگفت.جانی تعداد زیادی قلب شکسته پشت سر خود گذاشته بود،اما تقصیر از او نبود.بعضی ها به الیس گفته بودند که یک روز از جانی عصبانی خواهد بود که انها را،ان قدر زود ،ترک کرده است.اما او نمی توانست چنین تصوری کند،شکی نبود که جانی هیچ تقصیری در مرگش نداشت.مهم نبود که انها در اثر این حادثه چقدر از هم پاشیده بودند،الیس هیچ جور نمی توانست پسرش را به این خاطر سرزنش کند.

ان ها قبلا برنامه ریزی کرده بودند که اواخر جولای به کنار دریا بروند.اما برنامه اشان را لغو کردند وخانه ماندند.تا ماه اگوست،الیس هنوز تمام شب بیدار بود اما حداقل جیم یکمی کمتر مشروب میخورد .او دست از خوردن«جین»برداشته ودوباره به عادت قبلی ابجو خوردن جلوی تلویزیونبرگشته بود.شارلوت دوباره بیس بال بازی میکرد.الیس از جسم خواسته بود که به تماشای بازی های شارلوت برود تا حداقل بعد از اتفاقی که برایشان افتاده بود،به او نشان بدهد که به فکرش هست،اما جیم گفت که وقت ندارد.و بابی هنوزاغلب اوقات در رختخوابش دراز میکشید.با وجود ان همه تلاشی که الیس برای پایین بردن او با خودش وسرگرم کردن او می کرد،به محض این که رویش را برمیگرداند یا به تلفن جواب می داد یا به سراغ کاری میرفت؛بابی به طبقه بالا وبه رختخواب خودش بر میگشت.خانه انها ،شب ها مثل یک قبرستان بود.هرکدام از انها به درد خودشان مشغول بودند ...همگی به جانی فکر میکردند.الیس هرروز عصر به اتاق او می رفت ومدتی در ان جا می نشست.

...ووقتی که پم در اوایل سپتامبر ،الیس را دید،احساس کرد که او حتی بدتر از ماه ژوئن به نظر می رسدوسه ماه از مرگ جانی می گذشت اما برای مادرش هیچ چیز تغییر نکرده بود.او هنوزبه اندازه روزهای اولی که جانی کرده بود،اندوهگین وغمزده بود وهرروز خودش را به سختی راضی می کرد که لباس بپوشد وسرو وضعش را مرتب کند.وقتی هم که این کار را میکرد شلوار جین می پوشید ویک بلوز راحتی کهنه سوراخ دار به تن میکرد.کاملا از ظاهرش پیدا بود که چقدر افسرده است.پم حتی به او پیشنهاد کردکه موهایش را برایش کوتاه کند اما الیس فقط سرش را به نشانه منفی تکان داد وگفت که برایش اهمیتی ندارد.

بچه ها دوباره به مدرسه برگشته بودند که دل دردهای الیس شروع شد.دردهای تند وبسیار سخت.طوری که او سرانجام یک شب موضوع را به جیم گفت.

جیم با نگرانی گفت:

بهتر است هرچه زودتر به دکتر بروی.

حالا همه انها از سلامتی یکدیگر میترسیدند.هرچند که برای سلامتی خودشان کوچکترین اهمیتی قایل نبودند!الیس مدام برای شارلوت نگران بود که مبادا موقع بازی صدمه ببیند با هنگام برگشتن از مدرسه با دوچرخه اش،با یک ماشین تصادف کند.

الیس به طور سرسریرگفت:

فکر میکنم خوبم.

بیشتر برای بچه ها نگران بود تا خودش.شارلوت دوباره دچار سردرد های میگرنی شده ومجبور شده بود که از مدرسه به خانه بیاید.بابی هم که اصلا به مدرسه نرفته بود.خودش را در اتاقش زندانی کرده بود تا مجبور نشود که برود .مدیر مدرسه اش گفته بود که یک ماه دیگر هم صبر میکند تا ببیند ا وضاع چطور پیش می رود.

دل درد های الیس ظرف چند هفته بد وبدتر شد اما او هیچ وقت چیزی به کسی نگفت.می دانست که بخاطر بقیه هم که شده باید قوی باشد.این را مدام به پم میگفت.بکی هم هنوز در شرایط خیلی بدی بود.حالا دوباره به طور تمام وقت کارمیکرد.اما شب ها فقط در خانه می نشست وگریه می کرد.دیگر هرگز دوستانش را نمی دید وهیچ جا نمی رفت.جانی همه ان هارا به وضع تاسف باری انداخته بود.

یک ماه از یرگشتن بچه ها به مدرسه می گذشت که یک شب الیس در کنار جیم در رختخوابشان دراز کشید وسعی کرد که از شدت درد فریاد نکشد.در چنان درد وزحمتی بود که به سختی می توانست فکر کند .یکی دودقیقه بعد از این که او به رختخواب رفت،شروع به استفراغ کرد وبه محض این که این کار راکرد،لکه های خون روشن را دید.تجربه پرستاری دیرینش به او میگفت که چقدر وضعش بد است.او به حمام رفت ویک مدت طولانی همان جا ماند.استفراغ ادامه داشت...ووقتی که سرانجام در را باز کرد ، به سختی میتوانست روی پاهایش بایستد.جیم هنوز بیدار بود.هرچند خیلی هوشیار نبود.اما به محض این که چهره الیس را دید،از جایش جست.رنگ چهره الیس حتی سفید هم نبود،به سبزی می زد.

الیس؟خوبی؟

روی لبه تخت نشسته بود وخیره خیره الیس را نگاه می کردو وحشت در چشمانش موج می زد.

الیس با صدای ارامی گفت:نه

دردش دوبرابر شده بود.حالا حتی نمی توانست راه برود.او نگاهی به جیم انداخت وبعد احساس کرد که اتاق دور سرش می چرخد...واندک اندک به سویی متمایل شد.داشت می افتاد .جیم خودش با یک قدم به او رساند.

الیس...الیس!...

اما الیس به هوش نبود.جیم به سوی تلفن دوید وشماره 911را گرفت.حالت الیس طوری بود که گویی مرده ات.گوشی را از ان سوی خط برداشتند وجیم بریده بریده به انها گفت که همسرش استفراغ کرده وحالا بیهوش روی زمین افتاده است.قلبش به شدت به دیواره سینه اش می کوفت واو ضربان ان را درگلویش احساس می کرد.حالا که به الیس نگاه میکرد،ناگهان متوجه میشد که او چقدر لاغر شده است...ئناگهان از ذهنش خطور کرد که او هم میتوانست بمیرد اما حتی نمی توانست به از دست دادن الیس فکر کند.وان را به تصور بیاورد.او هنوز داشت باکسی که گوشی را برداشته بود حرف میزد که الیس تکانی به خود داد ودوباره شروع به استفراغ کرد.

هنوز هم بیهوش به نظر می رسید... وجیم استخری از خون روشن را پیش چشمش دید صدای ان سوی خط گفت:

همین حالا برایتان امبولانس میفرستیم.

...وچند دقیقه بعد،جیم که درکنار الیس زانو زده بود توانست صدای اژیر امبولانس را بشنود پایین دوید تا در را برای امداد گران باز کند.ا وپله ها را دوتا یکی طی کرد وپایین رفت وبا همان سرعت بالا امد تا امدادگران را راهنمایی کند.انها با عجله وارد اتاق شدند.شارلوت به داخل راهرو امد .وحشتنزده به نظر می رسید.شکر خدا بابی هنوز خواب بود.

شارلوت نگاهی به امدادگران که روی مادرش خم شده بودند انداخت وبا وحشت پرسید:

چی شده؟...

حتی او می توانست ببیند که رنگ چهره مادرش به خاکستری می زند....ووقتی که امدادگران شروع به کنترل علایم حیاتی الیس کردند شارلوت زیر گریه زد.

....چه اتفاقی افتاده بابا؟

به طور غیر قابل کنترلی گریه میکدر جیم با صدای خفه ای گفت:

نمی دانم.خون استفراغ کرد...

حتی به ذهنش نمی رسید که به شارلوت دلگرمی بدهد.ان قدر برای همسرش نگران بود که به او فکر نمیکرد.حالا برای هیچکس به جز الیس وقت نداشت.می خواست حرف های امداد گران را بشنود.

ان ها توضیح دادند:

علتش می تواند خیلی چیز ها باشد.بیشتر ازهمه احتمال خونریزی از زخم معده است.باید همین الان اورا به بیمارستان برسانیم.شما هم با ما می ایید؟

الیس را به سرعت روی تخت متحرک بیمار منتقل کردند ورویش را پوشاندند.اوبا این که بی هوش بود،می لرزید وممکن بود هر لحظه به خاطر از دست دادن خون وارد مرحله شوک شود.

جیم گفت:

همین حالا می ایم.

شلوارش را به تنش کشید وبی ان که جوراب بپوشد ،کفش هایش را پایشکرد .یک بلوز هم تنش کرد ودرهمان حال گوشب را چنگ زد وشماره پم را گرفت وبه او گفت که چه شده است...

می توانی تا وقتی به خانه بر میگردم به اینجا بیایی وپیش بچه ها باشی؟

دوست نداشت مزاحم او شود اما فکر دیگری به سرش نمی رسید.

فقط با او برو.من پنج دقیقه دیگر ان جا هستم.برای بچه ها نگران نباش.بکی می تواند این جا پیش بچه های خودم بماند.فقط مواظب الیس باش.جیم،مدت هاست که برای او نگرانم.

همه ان ها دیده بودند که او چقدر لاغر شده ،اما هیچ کس چیزی نگفته بود.ان ها دلیلش را می دانستند ومی دانستند که بازگشت به زندگی چقدر برایش سخت بوده است.او بع داز مرگ جانی در ماه ژوئن سخت ترین چهار ماه زندگی اش را گذرانده بود.

جیم بی انکهقبل از رفتن به بچه هایش چیزی بگوید،توی امبولانس پرید.شارلوت مثل بچه ای گمشده،هاج وواج در اتاق خواب والدینش ایستاد.پم ان جا پیداش کرد وسخت اورا در اغوش گرفت ووقتی که سرانجام موفق شد یک کمی ارامش کند،به بابی سر زد.اما او خواب به نظر می رسید که جای شکرش باقی بود.سپس او برای شارلی شیر گرم درست کرد وخون های روی قالی اتاق خواب الیس را شست.بعد با شارلوت در اشپزخانه نشست وان دوساعت ها باهم حرف زدند.در مورد این که حالا بدون جانی زندگی چقدر غم انگیز واندوهبار بود؛والدینش چقدر ناراحت واشفته بودند،پدرش چقدر مشروب می خورد ومادرش چقدر نیره روز به نظر می رسید.شارلی به پم گفت که زندگی شان دیگر هرگز به وضع سابق بر نخواهد گذشت وپم اعتراف کرد که حرف اورا قبول دارد اما به او اطمینان داد که اوضاع همیشه این طور نمی ماند وسرانجام یک روز ،همه چیز خیلی بهتر می شود والیس دوباره با زندگی اشتی می کند واین قدرت را پید میکند که دوباره به انها ویه زنگی اش توجه کند.فعلا او هنوز غزق اندوه وماتم بود اما پم با اطمینان به شارلوت گفت که این وضع موقتی است وتا ابد به طول نمی انجامد.

بعد از این که شارلوت را درتختخوابش خواباند،به بیمارستان تلفن کرد وبا جیم حر زد.ان ها هنوز روی الیس کار میکردند.به او سرم زده بودند واز طریق ان،دارو های قوی ومسکن وارد بدنش می کردند.دو واحد خون هم به او منتقل کرده بودند.هنوز خطر به هیچ وجه رفع نشده بود .او یک بار به هوش امد،اما برای یک زمان بسیار کوتاه واخرین باری که جیم اورا دید،دوباره بیهوش بود.اورا به یک اتاق خصوصی در مجاورت «ای-سی-یو» برده بودند ویک پرستار «ای-سی-یو»در کنارش بود.دکتر ها مدام به او سر کی زدند واجازه نمی دادند که جیم در اتاق بماند.او فقط می توانست هر نیم ساعت یک بار،پنج دقیقه در تاق باشد واخرین بار ی که این کار را کرد هنوز الیس وحشتناک به نظر می رسید.

پم پرسید:

بالاخره می گویند مشکلش چیست؟

نگرانی بی پایانی در صدایش موج می زد .جیم هم فراتر از حد تصور وحشت زده وپریشان به نظر می رسید.

ظاهرا زخم معده داشته...ان ها می گویند که حالا خون ریزی بند امده ،اما اگر او را به این سرعت به بیمارستان نمی رسانیم،ممکن بود بمیرد.

پم به ارامی گفت:

می دانم.شکر خدا که اورا به موقع رساندید.

متشکرم که پیش بچه ها ماندی پم.برایت تلفن می زنم ومی گویم که اوضاع در این جا چطور پیش می رود. 

از پا افتاده ومستاصل به نظر می رسید .پم گفت:

هر وقت که بود.زنگ بزن .من بلافصله گوشی را بر میدارم تا زنگش بچه ها را بیدار نکند.


جیم دوباره گفت:

متشکرم پم.

...وبه بالین همسرش برگشت.پرستاد گفت به او دارو زده اند وتا ساعت ها خواهد خوابید و به جیم پیشنهاد کرد که شب را روی تختی دراتاق انتظار سپری کند.جیم نمی خواست الیس را دران جا ترک کند واز این که به او اجازه دادند که بماند ،سپاسگزار بود.به محض این که او روی تختی که به او داده بودند،دراز کشید،خوابش برد.خیلی از نیمه شب گذشته بود ونگرانی برای الیس ،تمام رمق اورا از بدنش کشیده بود.

تا ان وقت ،الیس در ارامش بیشتری خوابیده بود.خوشبختانه دیگراستفراغ نکرده بود.فشار خونش کمی بالاتر امده بود وحالا،پرستار ه بیست دقیقه یک بار برای کنترل علایم حیاتی اش می امد.ان ها خوشحال بودند که خطر مرگ بر طرف شده است.

پرستار همه چیز را کنترل کرد واورا برای بیست دقیقه تنها گذاشت.الیس در خواب عمیقی بود وداشت خواب های درهم وبرهمی می دید.در خواب نمی دانست کجاست اما بعد از مدت کوتاهی متوجه شد که جانی در کنارش راه میرود.اوراحت وخوشحال به نظر می رسید.یک کمیکه گذشت،اورو به مادرش کرد ولبخند زد وگفت:

سلام مامان.

درست مثل همان وقت ها بود.که شب ها بعد از سرزدن به بکی به خانه بر میگشت واوبرایش شام نگه می داشت.الیس گفت:

سلام عزیز دلم...چطوری؟

می دانست که در خواب میتواند با او حرف بزند.متوجه شد که او خیلی شاد وسرحال به نظر می رسد وبرایش خوشحال شد.بیشتر احساس می کرد بیدار است تا خواب.اما می دانست که باید خواب باشد.چون داشت اورا می دید.این راهم می دانست که نمی خواهد خوابش تمام شود.

من خوبم مامان،اما تو زیاد سرحال نیستی.با خودت چه کار کرده ای؟

الیس توانست نگرانی را درچشمان درشت قهوه ای رنگ او ببیند.او یک پیراهن ابی تمیز وشلوار جین پوشیده بود وکفش های مورد علاقه اش را به پا داشت.الیس متعجب بود که او انها را از کجا اورده است.حتی درخواب،به خوبی به خاطر می اورد که ان ها اورا با کت وشلوار مشکی وکفش های دیگری دفن کرده بودند.اما راز لباس های او بزرگتر از ان به نظر می رسید.که الیس بتواند حلش کند.

او به جانی اطمینان داد:

من خوبم .فقط دلم برای تو خیلی تنگ شده.

احساس عجیبی به او گفت:که واقعا حرف نمی زند،بلکه در سرش با جانی حرف زده می زند...ومطمئن نبود که چطور این کار را می کند.

جانی به ارامی گفت:

می دانم که دلت برای من تنگ شده مامان،اما این که عذر برای از پا در امدن وکم اوردن نیست.شارلی این روزها غمگین است...

بابی هم که حسابی به هم ریخته.

این را میدانم...فقط نمی دانم برای ان ها چه کنم.

بابا باید شروع به رفتن به مسابقات شارلی کند.حتی اگر او فقط یک دختر باشد!او قهرمان بزرگی است.بزرگتر وبهتر از انچه که من بودم.و بابی...او دیگر به حرف های تو گوش نمی کند .باید این مورد یک کاری بکنی مامان وگرنه وضع او روز به روز بدتر می شود.

بابی حالا تقریبا به کلی در خودش فرو رفته بود والیس هم از این می ترسید ه وضعش بدتر شود.

او معقولانه گفت:

چرا خودت با بابا حرف نمی زنی؟

جانی تبسم کردوالیس می توانست چشم های بسته اور به وضوح ببیند وصدایش را در سرش بشنود.

او نمی تواند صدای من را بشود مامان.تو می توانی...

الیس می دانست که حق با جانی است.این خواب او بود نه جیم.

....حالا باید خوب شوی مامان ،تاوقتی که دراین وضع هستی،نمی توانم برای هیچ کس کاری بکنی.باید خوب بشوی وبه خانه بروی.

الیس می توانست صدای اورا به وضوح کامل در سرش بشنود.

او با تیره ورزی گفت:

نمی خواهم به خانه بروم...

در خواب شروع به گریه کرد.

...حالا از این که بدون تو درخانه باشم،نفرت دارم.این خیلی غمگینم می کند.

جانی ایستاد ویک مدت طولانی اورا نگاه کرد .مطمئن نبود که به او چه بگوید...واو کما کان گریه میکرد.سپس جانی یک بازویش را دور شانه های او حلقه کرد والیس دماغش را بالا کشید وگفت:

هیچ وقت به این وضع عادت نخواهم کرد.

سعی داشت احساس ارامش را برای جانی توضیح بدهد.گویی به این ترتیب می توانست عقیده اش را تغییر بدهد وبرگردد.

جانی با مهربانی گفت:

چرا،عادت می کنی...تو خیلی قوی هستی مامان.

محکم ومطمئن به نظر می رسید.

الیس هق هق کنان گفت:

نه،نیستم...نمی توانم برای همه قوی باشم.برای پدرت،خودم ،شارلی وبابی.چیزی برایم نمانده که بخواهم به کسی ببخشم.

جانی پا فشاری کرد...

چرا باقی مانده!

...وبعد صدای دیگری در خواب الیس امد.گویی یک صدای دیگر با او حرف میزد.این یکی از فاصله دورتری می امد والیس صاحب ان را نمی شناخت.او چشمانش را بازکرد تا ببیند صاحب صدا کیست.پرستار بود...ووقتی که الیس اورا نگاه کرد.احساس صحبت کردن با جانی ،ناپدید شد.

پرستار با خشنودی گفت:

امشب خواب های درهم وبرهمی می بینی ،مگر نه؟

دوباره فشار خون اورا گرفت واز نتیجه ان خرسند شد.به وضع الیس رو به بهبودی نهاده بود.

وقتی که پرستار رفت،الیس دوباره چشمانش را برهم نهاد که بخواید وبه محض این که این کار را کرد،ادامه خوابش را پی گرفت.جانی منتظرش بود.او روی یک دیواره کوتاه نشسته بوذ وپاهایش را تکان می داد.درست مثل وقتی که بچه کوچکی بود.به محض اینکه چشم او به مادرش افتاد؛از روی دیوار پایین پرید.اما از ان چه مادرش همان موقع گفت،اصلا خوشش نیامد.

جانی،من می خواهم با تو بیایم.

چهار ماه انتظار کشیده بود که این را به او بگوید وحالا در خواب می توانست این کار را بکند.مدتی بود که این ارزو در سرش بود ،اما ان را این طور با کلمات واضح خودش اقرار نکرده بود.او میخواست که با جانی باشد.دیگر نمی توانست بدون او زندگی کند.

جانی با حیرت گفت:

عقلت را از دست داده ای؟می خواهی بابی،شارلی وبابا را ترک کنی؟هیچ راهی ندارد.ان ها خیلی به تو احتیاج دارند .این جا من تصمیم نمی گیرم اما می توانم بگویم که هیچ کس خریدار نظرت نیست.فراموشش کن .مامان،خودت را جمع وجور کن.!

عصبانی به نظر می رسید.الیس با اندوه گفت:

بدون تو نمی توانم این کار را بکنم.نمی خواهم این جا باشم.

اهمیتی نمی دهم.تو هنوز کارهایی برای انجام دادن داری.من هم همین طور.

انگار خیلی بزرگتر وعاقل تر از قبل شده بود.مادرش با کنجکاوی از اوپرسید:

تو چجور کار داری؟

اما او شانه هایش را بالا انداخت .دوباره روی دیوار نشسته بود وپاهایش را تکان می داد.

نمی دانم.هنوز به من نگفته اند.یک احساسی به من می گوید باید کار بزرگی باشد.مثل توجه تو را جلب کردن به وضعی که حالا در ان هستی.چطور می توانی این طوری باشی،مامان؟!

قبلا هیچ وقت این قدر ضعیف و وارفته نبودی.

طوری حر میزد که گویی از او ناامید شده است.الیس به چشمان اشنای او خیره شد.ارزو می کرد که میتوانست چهره او را لمس کند.اما یک چیزی به او می گفت که نمی تواند.از روی غریزه می دانست که اگر این کار را بکند،بیدار می شود.

قبلا هیچ وقت تو نمرده بودی!نمی توانم این را بپذیرم عزیزکم...نمی توانم.

جانی از روی دیوار پایین پرید ورو در روی مادرش ایستاد ونگاهش کرد...و وقتی که دوباره لب به سخن گشود،عصبانی وسرسخت به نظر می رسید.

دیگر نمی خواهم هرگز این حرف را از زبان تو بشنوم.خودت را درست کن مامان.

انگار پدر الیس بود نه فرزندش .ناگهان بزرگ وبالغ شده بود.حتی الیس متوجه شد که خوابش خیلی عجیب است.یک حس غریب از واقعیت در ان خواب بود.گویی او با جانی در یک دنیای متفاوت بود.

او مثل بچه ها گفت:

خیلی خب،خیلی خب...نمی دانی این جا بودن،بدون تو چقدر سخت است.

ماه ها بود که میخواست این را به او بگوید وخوشحال بود که حالا توانسته این کار را بکند.

می دانم.من هم نمی خواستم ان طور ناگهانی بروم.درست مثل یک سورپریز بود.بیچاره بکی .هیچ جور نمی خواستم اورا ترک کنم.

اندوه در چشمانش موج می زد.قلب الیس برای او به درد امد وسعی کرد طوری ارامش کند.

حالا یک کمی بهتر شده.

جانی سرش را تکان داد.گویی میخواست بگوید که خودش این را بهتر از او می داند.

هنوز خودش این را نمی داند.اما سرانجام خوب می شود.تو هم همین طور وشارلی وبابی وبابا.اگر فقط این وضع را بپذیری وکارها لازم را بکنی واگر بابا به بازی های شارلی برود،شاید همه چیز زودتر رو به راه شود.ظاهرا شما ها نمی خواهید این کار را برای من راحت تر کنید.

یک کمی خسته به نظر می رسید وخیلی نگران .الیس متوجه شد که او همان طور که حرف می زد،یک کمی محو شد.گوبب به قدر کافی مانده بود وحالا باید می رفت.الیس عذر خواهانه گفت:

متاسفم عزیزم.نمی خواستم مایه زحمتت شوم.

ارزو می کرد که خوابش رو به اتمام نباشد.احساس غریبی به او گفت که دارد بیدار می شود وحالاست که جانی برود.

تو هرگز مایه زحمت من نشدی،مامان....ومی دانی که حالا هم نخواهی شد.حالا فقط خوب بشو.در مورد چیز های دیگر باهم حر می زنیم.

کی؟

می خواست بداند که دوباره کی می توانست او را ببیند .از وقتی که مرده بود ،هرگز چنین خوابی ندیده بود.

گفتم که،وقتی که بهتر شوی.حالا،می خواهم که در مورد هیچ چیز نگرام نباشی.

چرا؟

چون تو مریضی ومن هنوز تکلیفم را نمی دانم.

خیلی مرموز حرف می زد والیس گیج شده بود.اما ان ها هنوز با هم قدم می زدند وجانی درست مثل قبل بود.کاملا واقعی ...

چف تکلیفی؟

نگران نباش مامان

خیلی بالغ وعاقل به نظر می رسید والیس خوشحال بود که می دید وضع او خوب است.

تو مدرسه می روی؟

فکر می کنم می توانی اسمش را بگذاری مدرسه.باید این شایستگی را پیدا کنم که بال هایم را به من بدهند.!


این را گفت وزیر خنده زد.سپس بوسه ای برای الیس فرستاد ورفت.الیس می خواست به دنبال او بدود اما ناگهان دریافت که نمی تواند این کار را بکند .گویی ناگهان یک دیوار پیش رویش قد کشیده بود واو مجبور بود که بایستد ومحو شدن جانی را تماشا کند.اما دیگر مثل قبل احساس رنج واندوه نمی کرد وبار بعدی که پرستار اورا برای گرفتن فشار خونش بیدار کرد،به محض اینکه چشمانش از هم گشود،به روی پرستار تبسم کرد .زیباترین خواب تمام عمرش را دیده بود.

پرستار با خرسندی گفت:

به نظر می رسد که خیلی بهترید.خانم پیترسون.

...وبعد از این که رفت،الیس دوباره خوابید ،اما این بار خواب جانی را ندید.ان روز صبح،جیم وبچه ها قبل از اماده شدن برای رفتن به سر کار ومدرسه،به دیدن الیس رفتند.الیس میخواست به انها بگوید که چه خوابی دیده ،اما وقتی که خوب درموردش فکر کرد،تصمیم گرفت این کار را نکند .نمی خواست که ان هارا بترساند ویک جور هایی احساس کرده بود که باید موضوع نزد خودش نگه دارد.به هر حال،صحبت کردن در مورد یک همچه چیز هایی با جیم،خیلی مشکل بود .احتمالا بابی هم از ارواح می ترسید.

دکتر تصمیم گرفت یک شب دیگر الیس در بیمارستان نگه دارد.عصر ان روز،پم به دیدن او رفت ودو دوست،مدتی باهم حرف زدند.جیم به او تلفن کرد وگفت که میخواهد ان شب را با بچه ها در خانه بماند.الیس به او اطمینان داد که حالش خوب است وان شب،وقتی که به خواب رفت،دوباره خواب جانی را دید.او عاشق دنیای جدیدی بود که با جانی کشف کرده بود.حالا دوست داشت مدام بخوابد.جانی سرحال وشاد به نظر می رسید وان دو در مورد خیلی چیز ها حرف زند در مورد بکی مدرسه شغلی که او ان همه سال به ان مشغول بود و در مورد این که چرا پدرش ان قدر مشروب میخورد.هردوی ان ها می دانستند دلیل ان کار جیم ،تصادف پنج سال پیش بود اما جانی گفت که این مدت به قدر کافی طولانی بوده ووقتش رسیده که پدرش این کار را بس کند .گویی ناگهان خیلی عاقل تر از سنش شده بود.

الیس به ارامی به او گفت:

گفتنش اسان است.من هم این کار را دوست ندارم اما تاوقتی که بابی نتواند حرف بزند،پدرت احساس گناه میکند.

او یکی از همین روز های حرف می زند.وقتی که برای این کار اماده باشد وان وقت بابا دیگر هیچ بهانه ای ندارد.

چه چیزی با عث می شود فکر کنی که بابی حرف خواهد زد؟

خودش تقریبا دوسال پیش،این امید را ول کرده بود .ان ها هرکاری که میتوانستند برای او کرده بودند ولی هیچ چیز تغییر نکرده وبهترنشده بود...واو مطمئن بود که حالا هم نخواهد شد.

او حرف می زند .خواهی دید.

این را از یک منبع بالاتر می دانی یا فقط میخواهی من را شاد کنی/؟

تبسم می کرد.خیلی خوب بود که دوباره جانی را می دید.حتی اگر شده فقط در خواب.

هر دو درواقع ،این را فقط در قلبم احساس می کنم،همیشه میتوانم صدای اورا در سرم بشنوم...همشه میشندم.

الیس در حالی که به پسر کوچکش وضربه ای که خورده بود،می اندیشید، با اندوه گفت:

می دانم...ومی دانم که هیچ کس دیگر قادر به این کار نیست.

فکر میکنم تو هم می توانی صدایش را بشوی .البته اگر سعی کنی.

الیس کمی در این مورد فکر کرد.ایده جالبی بود.او هرگز سعی نکرده بود.خلوت بابی را پر کرده بود اما هرگز به ذهنش خطور نکرده بود که صدای بابی را در سر خودش بشنود.او قول داد:

وقتی به خانه بروم،حداکثر سعی ام را میکنم.

شاید به همین علت؛جانی را در خواب دیده بود.شاید جانی امده بود تا این پیغام را به او بدهد.شاید همه چیز به خاطر داروهایی بود که در بیمارستان به او داده بودند.شاید داروها باعث شده بودند که چیز هایی را به تصور بیاورد.همانطور که ان دو صحبت می کردند،الیس احساس کرد که صبح نزدیک می شود.به هیچ وجه نمی خواست بیدار شود ودوباره حانی را از دست بدهد.حالا از صبح بیدار بود .او با احساسی شبیه یک توپ سنگین روی سینه اش بیدار می شد.به خاطر می اورد یک اتفاق وحشتناک برای انها افتاده...وظرف چند ثانبه بعد از بازکردن چشمهایش ،یادش می افتاد که ان اتفاق چیست.جانی رفته بود.

او با اندوه گفت:

نمی خواهم دوباره تورا از دست بدهم.نمی شود همین جا باتو بمانم.؟

احساس می کرد که جانی دوباره دارد محو می شود وتنها چیزی که میخواست این بود که با او باشد.

البته که نه.تو نمرده ای.مامان!حالا حالا ها هم نمی میری.هنوز اینجا خیلی کار داری.


جدی به نظر می رسید.

خیلی دلم برایت تنگ می شود.

به سختی توانست ان کلمات را برزبان بیاورد وقلب وروحش ازرده بود.جانی به ارامی گفت:

من هم دلم برای تو تنگ میشود،مامان خیلی...برای بکی هم دلم تنگ می شود...وبرای بابی...شارلی...وبابا. عادت کردن به دوری از شماها خیلی برایم سخت است.اما قرار است که تا مدتی همین دوروبرها باشم.

الیس حیرت زده گفت:

واقعا؟

جانی تبسمی کرد وبا لحن رمز الودی گفت:

تکلیفی دارم که باید انجامش دهم.یک ماموریت.

الیس با گیجی گفت:

جدا؟مثل چه؟

نمی دانم.هنوز این قسمت را به من نگفته اند .باید خودت حدس بزنی،ان ها چیزی به تو نمی گویند .فکر کنم یک چیزی است شبیه به...رشد کردن یا متعالی شد.

منظورت چیست؟

حیرت زده وگیج بود.

خودم هم مطمئن نیستم مامان.فکر می کنم فقط بای دکاری را که از من انتظار می رود انجام بدهم .

ووقتی که بیدار شودم،چه می شود؟وقتی که دوباره بخوابم،بازهم خواب تروا می بینم؟

ایت باعث شد که دلش بخواهد برای همیشه بخواید تا بتواند خواب اورا ببیند.

جانی به سئوال مادرش خدند .همان خنده ای که الیس به خوبی ان را به خاطر اورد. وان قدر دلش برایش تنگ شده بود ،دوباره دیدن او خیلی خوب بود...طوری که واقعا نمی خواست بیدار شود.

فکرمی کنم که بع داز این مرا زاد ببینی.

اشاره ای به خواب نکرد.

کی؟

می خواست از او قول بگیرد که دوباره به خوابش بیاید.این برایش درست مثل این بود که دوباره او باشد.

جانی به راحتی گفت:

حالا.

منظورت از حالا چیست؟

منظورم حالا ست.وقتی که بیدار شوی.

وقتی که بیدار شوم تورا می بینم؟!

حتی درخواب هم می دانست که چنین چیزی امکان ندارد.اما جانی سرش را به علامت مثبت تکان دد والیس با گیجی به او خیره شده پرسید:

....می شود یک کمی توضیح دهی؟

بسیار خوب بیدار شو.

حالا؟

بله.حالا.چشمانت را بازکن.

نمیخواهم چشمانم را باز کنم.اگر حالا بیدار شوم ،تو میروی ودوبارههمه چیز به همان وضع غم انگیز بر میگردد.نمیخواهم بیدار شوم.

مثل یک بچه شده بود ومی خواست تا جایی که میتواند چشمانش را با سماجت وسخت به هم فشار دهد.

بیدار شو مامان.چشمانت را بازکن 

الیس ابتدا سعی کرد مقاومت کند،اما بعد دریافت که نمی تواند.گویی تحت نفوذ او قرار داشت ومجبور بود کاری را که می گوید،بکند...سپس چشمانش را از هم باز شدند وابتدا توانست در تاریکی اتاق چیزی را به وضوح ببیند اما وقتی که چشمانش عادت کردند ،توانست ببیند که جانی پایین تختش نشسته است واورا نگاه میکند...درست به همان وضوح که در خوابش می دید...وهمان قدر واقعی...

اوه،خدای من...عجب خواب عالی ای...حتما به خاطر اثر داروهاست.پوزخند زنان جانی را نگاه می کرد.غرق در خوشی بود.شاید این توهم بود.نه خواب.

جانی با اطمینان گفت:

نه.بخاطر داروها نیست.مامان .این منم.

منظورت چیه که این تویی؟!

ناگهان خیره مستقیم اورا نگاه کرد .چشمانش کاملا باز بودند.دیگر از قضیه سر در نمی اورد.فقط احساس می کرد که دیگر خواب نیست.اما کاملا گیج بود .او می توانست جانی را ببیند...جانی داشت با او حرف می زد .... واو شک نداشت که کاملا بیدار است.این دیگر خیلی احمقانه بود.

همان که گفتم،مامان،این منم.خیلی جالبست مامان مگر نه؟


بی نهایت خوشحال به نظر می رسید .اما در چشمان الیس ،حالتی از وحشت وجود داشت.ناگهان می ترسید مبادا دیوانه شده باشد.شاید درد واندوهش برای جانی،سرانجام کارش را ساخته بود.

جانی دامه داد:

من برای یک مدت بر میگردم .مامان اما فقط برای تو...

سعی میکرد موضوع را برایاو تضیح بدهد ،اما چشمان الیس هنوز همان حالت را داشتند.

---فکر میکنم این یک جور معامله خیلی مخصوص است.یک نفر به من گفت که گاهی چنین اتفاقی برای ادم هایی که خیلی ناگهانی می میرند وباید کارهایی را در دنیا به پایان برسانند می افتد.تنها چیزی که من می دانم این است که از تو انتظار می رود کارهایی را برای بعضی ها درست کنی.اما هیچ کس به من نگفت که ان کارها چه هستند،وان بعضی ها دقیقا کی هستند.فکر میکنم باید خودت ته وتوی قضیه را در اوری.

الیس همانطور که روی تخت بیمارستان نشسته بود وخیره خیره اورا نگاه میکرد گفت:

جان پیترسون تو ان جا بادوا ودارو سروکاری داری؟

سعی می کرد عبوس به نظر برسد.اما درواقع فقط گیج بود.او ناخواسته وارد ماجرایی شده بود که تمام دانسته ها وباورهایش را باطل میکرد.ان ماجرا شبیه یک تجربه خروج روح از جسم بود...درکنار جانی...واوکاملا واقعی،خوشحال وراحت به نظر می رسید.

الیس با سردرگمی گفت:

نمی دانم دارد چه می شود وهنوز فکر میکنم که باید از اثر داروها باشد.

همان نموقع یک پرستار وارد اتاق شد وجانی ناپدید شد.گویی هرگز ان جا نبود.اما این بار،الیس ناراحت وغمگین نبود.جانی خیلی واقعی بود والیس برای اولین بار سنگینی از دست دادن اورا روی سینه اش احساس نمیکرد.در عوض کاملا سرحال بود ویک جور هایی احساس سرخوشی می کرد.

پرستار با خوشرویی پرسید:

وامروز چطوری؟

بار دیگر از علائم حیاتی الیس راضی بود .او فقط چند دقیقه ماند ودوباره اتاق را ترک کرد.الیس چشمانش را بست وبه پسرش فکر میکرد...ووقتی که چشمانش را از هم گشود،جانی درکنار تختش ایستاده بود وبه او پوزخند می زد.

الیس به او تبسمی کرد.

این!نمی تواند حقیقت داشته باشد،اما من عاشق هر دقیقه اش هیتم.

کجا رفتی؟

وقتی که ادم دیگری در اتاق هستند،نمی توانم زیاد توی دست وپا باشم.این ها قانون هستند.گفتم که مامان،من فقط برای تو این جا هستم.

ای کاش بودی .

خمیازه ای کشید،اما نگاهش را از او برنداشت.فهمیدن موضوع سخت وسخت تر میشد واحساسش بهتر وبهتر .دیدن جانی واقعا عالی بود...یا تصور دیدن او...

من برای ت واین جا هستم،مامان.به من اعتماد کن.گفتم که خیلی جالبست.

من که اصلا سر درنمی اورم.اخر تو چه می گویی؟

ناگهان عصبی بود.انگار اتفاقی بسیار عجیبی داشت می افتاد.اتفاقی بسیار فراتر از کنترا او یا جانی...وواقعا هم همین طور بود.

می دانم که به نظرت خیلی عجیب وغریب است.اول برای من هم بود.انها دارند من را برای یک مدت بر میگردانند ،تا چند کار خیلی مهم را به انجام برسانم.چون به قدری سریع رفتم که فرصت پیدا نکردم بعضی چیز ها را تمام کنم.بنابراین ان ها حالا دارند این اجازه را به من می دهند.

نه برای خودم،بلکه برای همه.فکر میکنم برای تو...بابی...شرلی...بابا...وبکی.. .وحتی شاید برای مادرش...خیلی کارها دارم،اما ان ها هنوز چیزی را برای متوضیح نداده اند.

یعنی داری به من می گویی که برمیگردی؟!چمستقیم در تختش نشسته بود وخیره خیره اورا نگاه میکرد.در ان لحظه مطمئن بود که خواب نیست.

جانی با خرسندی گفت:

فقط برای یک مدت

یعنی من واقعا تورا می بینم واین فقط یک توهم نیست که دراثر داروهایی که به من تزریق کرده اند،ایجاد شده باشد؟

نه این بزرگتر از این چیزهاست.مامان...خیلی بزرگتر.(پوزخند زد)

کارعالی ودلنشینی است.می دانم که از ان خوشم خواهد امد.دلم برای همه شما خیلی تنگ شدهبود.

من هم همین طور.

اشک در چشمانش حلقه زد وبی اختیاز دستش را برای گرفتن دست او دراز کرد.جانی دست اورا در دست خودش گرفت.درست مثل همیشه بود.او هیچ فرقی ببا قبل ندات.هنوز همان پسر زیبایی بود که همیشه بود.پسر عزیز ودوست داشتنی الیس.

او با حالتی حاکی از ناباوری با بغضی در گلو گفت:

منظورت این است که دوباره میتوانم تورا همیشه وهروقت ببینم؟

بله.دقیقا به جز وقت هایی که به کار دیگری مشغول هستم.گفتم که،خیلی کارها دارم.امگار کار بزرگی است.

کس دیگری هم میتواند تورا ببیند.؟

نه فقط تو.خیلی دلم میخواست بکی هم میتوانست مرا ببیند ،اما ان ها فکر میکنند که این ایده فخوب نیست.این یک جور لطف و عنایت بزرگ نسبت به توست وفکرمیکنم که هروقت فرصتش را به دست اوردی،باید به خاطرش شکر کنی وسپاس بگویی.

الیس همانطور که اورا نگاه میکرد،سرش را به نشانه مثبت تکان داد.نمی توانست حرف های جانی را باورکند.سرانجام زیر لب گفت:

حتما این کار را میکنم...حتما...

سپس ناگهان دوباره شک برش داشت.

...مطمئنی که در این جا دیوانه نشده ام...یا به من داروهای اعصاب نداده اند که وقتی به خانه برمی گردم اثرشان محو شود؟

مطمئنم مامان.چرا یک کمی استراحت نمی کنی؟من هم کار دارم.وقتی به خانه رسیدی،تورا میبینم.

پیش امد واورا بوسید وبه رویش لبخند زد.الیستوانست گرمای وجودش را در کنار خودش حس کند...وبعد ،ظرف یک چشم برهم زدن،دوباره اورا گم کرد .او رفته بود،اما این بار ،با قبل فرق می کرد.الیس می دانست که اورا از دست نداده است.البته هنوز مطمئن نبود که چه اتفاقی افتاده بود.اما هرچه بود قلبش سبک تر شده بود.سبک تراز چهار ماه گذشته ویا حتی قبل از ان.

اودر رختخواب دراز کشید وبه جانی فکر کرد.گرمایی را که او از خودش برجای گذاشته بود حس می کرد وتک تک کلماتش را به خاطر می اورد.وقتی هم که چشمانش را بست،پسرش را با چشم وذهنن وقلبش می دید...و بوسه اش را به یاد میاورد...وبوی تنش را...

او در سکوت با خود نجوا کرد...متشکرم.

بعد از ان،برای او صبحانه اورد واو اولین بار،خوب خورد.خیلی بیشترازان چه طی چند ماه گذشته خورده بود.جریزه جو ونان تست شده وقهوه وتخم مرغ اب پز .تنها کاری که می خواست بکند،این بود که به جانی فکر کند ولبخند بزند.دیگر غمگین نبود،یا تیره روز،یا درهم کوفته یا افسرده.درواقع سال ها بود که انقدر خوشحال نبود.دکتر فکر کرد که بهبودی او درست مثل یک معجزه بوده است.او هنوز میخواست که الیس تا بهبودی زخم معده اش دارو بخوردفاما وقتی خوب اورا معاینه کرد ،گفت که می تواند به خانه برود.به محض اینکه الیس ان کلمات را از زیان او شنید،تبسم کرد.می دانست که چه کسی درخانه منتظرش است....واگر همه اینها فقط یک خواب بود...که اختمال زیاد جز این نبود...بهترین خوابی بود که او در تمام عمرش دیده بود.

جانی فرشته(قسمت 2)

جانی فرشته(قسمت 2)

فصل دوم

اوه،خدای من !چقدر باشکوه شدی!

الیس پیترسون با چشمانی درخشان به پسربزرگترش که با کت وشلوار رسمی عاریه ای اش از پله ها پایین می امد،نگاه کرد.جانی با پیراهن سفید پلیسه وکت وشلوار رسمی مشکی ،بسیار جذاب،قد بلند واتو کشیده به نظر می رسید.یک رز سفید هم در جیب بالایی کتش گذاشته بود.

الیس ادامه داد:

...عین یک ستاره سینما بنظر می رسی.

...واگر چه این را نگفت،اما درست مثل این بود که جانی لباس دامادی پوشیده باشد.او پسر جوان وفوق العاده جذابی بود.

جانی رفت ودسته گل رز سفیدی را که برای بکی سفارش داده بود از داخل یخچال برداشت وله هال برگشت.همان موقع شارلوت از پله ها پایین امد.پوزخند بزرگی روی لب داشت.مثل همیشه یک توپ بسکتبال زیر بغلش بود.

مادرشان با لحن افتخار آمیز پرسید:

فکر می کنی برادرت چطوری به نظر می رسد؟

دخترش قاه قاه خندید وبدون تعارف گفت:

شبیه یک اردک!

جانی خندید

متشکرم ابجی جان!یکی از همین روزها خودت هم مثل یک ماده اردک به نظر می رسی!وقتی که میخواهی به مهمانی مخصوص فارغ التحصیلی از دبیرستان بروی.من که سخت منتظر ان روز هستم.احتمالا یک توپ بسکتبال هم باخودت به انجا می بری.شاید هم لباس بیسبال ات را بپوشی اگر تا ان وقت چیزی عوض نشود،شاید حتی با کتانی های میخ دارت بروی!

شارلوت پوزخند زنان گفت:شاید...

سپس حالت جدی به خود گرفت وبا کم رویی اعتراف کرد:

...خیلی خب،فکر کنم خوب شده ای.

مثل مادرش با افتخار به او نگاه کرد.مادرشان گفت:

او خیلی بهتر از خوب شده است.

روی نوک پنجه اش ایستاد تا اورا ببوسد.بابی از اشپزخانه بیرون امد وبه انها خیره شد.مادرشان به سرعت وقبل از این که جانی بتواند ژست بگیرد دوعکس از او گرفت.

جانی بدوناین که انتظار پاسخی از بابی داشته باشد ،از او پرسید:

به نظر تو چطوری شده ام ،قهرمان؟

بابی با علاقه ان منظره را تماشا میکرد.پدرشان هنوز به خانه بر نگشته بود جانی درحالی که به سوی در می رفت،گفت:

بهتر است برو به دنبال بکی وگرنه دیر می رسیم 

ملدر وخواهرش

بت تحسین نگاهش می کردند جانی چرخید وبرای آخرین بار به ان ها دست تکان داد وانها یک دقیقه بعد صدای دور شدن انومبیل او را شنیدند.

بکی در ایوان جلویی منتظر او بود.پیراهن رکابی ساتن سفیدی که جانی برایش خریده بود ،تنش بود .ان لباس ،بی ان که خیلی برایش تنگ باشد اندام زیبایش را به خوبی در بر میگرفت.وقتی که لباسش را پوشید یکی از خواهرانش به او گفت که شبیه شاهزاده خانم ها شده است.او موهای بلوند بلندش را به فرم یک گره فرانسوی ظریف ومرتب پشت سرش جمع کرده بودوکفش های پاشنه بلند روبازی پوشیده بود.کفش هارا خودش خریده بود.جانی دسته گل رز سفید را به دست او داد.بکی با تحسین به او لبخند زد.سپس جانی به جلو خم شد و اورا بوسید.برادران بکی که یک گوشه ایستاده بودند،هورا کشیدند وهمان موقع مادرش از آشپزخانه بیرون امد وبه انها لبخند زد...وبعد با لحنی سرشار از مهر وعشق گفت:

هردوی تان این قدر قشنگ شده اید که انگار مانکن مجلات تبلیغاتی هستید...

بکی ان شب خیلی قشنگ تر از همیشه شده بود وجانی خیلی بزرگتر وبالغ تر از یک پسر هیجده ساله به نظر می رسید.

پم ادامز ادامه داد:

اوقات خوشی داشته باشید بچه ها.این تنها مهمانی فارغ التحصیلی شماست...ویک روز برایتان خاطره بسیار مهمی خواهد بود...از هر لحظه اش لذت ببریدو ان را تبدیل به یک شب فراموش نشدنی بکنید.حالا تمام لحظات به نظرش ارزشمند می امدند.روزگاربه او اموخته بود که خاطرات تنها چیزی هستند که در پایان برای ادم ها باقی می مانند.بکی گفت:

حتما مامان

...واورا بوسید وبه راه افتاد .پم به انها تذکر داد:

با احتیاط برانید.

جانی قول داد که حتما این کار را بکند .مثل همیشه او پسری عاقل ومسئولیت پذیر بود وپم هیچ وقت از بابت او نگرانی ای نداشت.در واقع انچه گفت فقط از روی عادت بود.

انها چند نفر دیگر از دوستانشان را دریک رستوران نزدیک دیدند همه شان سرحال وخندان بودند.دختر ها لباس های همدیگر را تحسین می کردند.همه انها مثل بکی ،دسته گل داشتند.همه پسر ها مثل جانی در جیب بالای کتشان گل رز گذاشته بودند.انها جوان،شاد وهیجان زده به نظر می رسیدند ووقتی که در ساعت هشت ونیم به سوی محل برگزاری مهمانی به راه افتادند،همگی شان در حال وهوای خوبی بودند.یک دختر وپسر دیگر هم که با دوستان دیگرشان به رستوران امده بودند،تصمیم گرفتند که با ماشین بکی وجانی بروند.

...وتا ساعت نه،همه مشغول رقص بودند.برای همی انها شب جالبی بود.انها گروه زنده ای بودند ویکی از سال اخری ها،تمام شب بین میز ها رقصیدوموزیک خوب بود وغذا خوشمزه.فقط تعداد کمی از بچه ها مشروب وابجو خوردند.بیشتر انها می خواستند که ان شب را کاملا هوشیار باشند.برای همی انها شب هیجان انگیزی بود.انگار عشق وعاشقی همه گل کرده بود.فقط چند بحث کوچیک بین بچه ها پیش امد.دونفر هم که دنبال دردسر می گشتند باهم گلاویز شدند اما بچه های دیگر خیلی زود جدایشان کردند واوضاع به وضع عادی بازگشت.شب بدون حادثه ودردسری سپری شد ونیمه شب که رقص تمام شد،همه بیرون ایستادند تا تصمیم بگیرند که بعد کجا بروند.درهمان نزدیکی یک اغذیه فروشی شبانه روزی بود که همه دوست داشتند بروند وهمبرگر بخورند وبعضی از پسر ها هم تصمیم گرفتند که به بار محلی بروند ولبی تر کنند...

جانی وبکی تقریبا تمام شب را رقصیده بودند؛با دوستانشان حرف زده بودند؛همه بچه ها سلام وعلیک کرده بودند وتا پایان شب ،آماده بودند که با گروه زیادی از دوستانشان ،برای خوردن همبرگر وشیر قهوه به اغذیه فروشی جو بروند.ان ها به همان دختر وپسری که موقع امدن همراهشان بودند پیشنهاد کردند که با انها باشد ودر ساعت دوازده ونیم به راه افتادند.همان موقع یک ماشین کروکی پر از پسرانی که از بازی فوتبال بر میگشتند،با سرعت از کنار اتومبیل انها رد شد وپسرانی که در ان بودند برای دختران اتومبیل جانی درهوا بوسه فرستادند.انها دیوانه وار بوق زدند وبر سر جانی فریاد کشیدند که ایا می خواهد با انها مسابقه دهد.جانی پوزخندزنان سرش را به نشان منفی تکان داد.او چنین بازی هایی را دوست نداشت.مخصوصا در شبی مثل ان شب با دودختر در ماشینش .جانی باخوش خوبی برای انها بوق زد واتومبیل کروکی پرواز کنان از انها فاصله گرفت واز تقاطع بعدی پیچید وسربه سوی تنها مشروب فروشی شهر که هیچ ابایی از فروش مشروبات الکلی به بچه ها نداشت ،گذاشت.

بکی ودختر دیگر داشتند می گفتند ومی خندیدند که اتومبیلشان به تقاطع رسید.جانی منتظر شد تا چراغ سبز شد وبعد با احتیاط وارد چهارراه شد.داشت با پسری که در صندلی عقب نشسته بود در مورد یکی از فوتبالیست ها حرف میزد که دید چیزی به سرعت برق از کنارچشمش عبور کردوصدای یک بوق ممتد وکشیده شدن لاستیک روی اسفالت خیابان را شنید...ووقتی به ان سو نگاه کرد ،دیددید همان اتومبیل کروکی که به سرعت به سویش می اید.انها همان راهی را که چند دقیقه قبل رفته بودند،بر می گشتند.تقریبا هشتاد مایل در ساعت سرعت داشتند.آنها دیوانه وار جیغ میکشیدندن واز ماشین های دیگر سبقت می گرفتند.جانی به سختی روی ترمز فشار داد.اما ناگهان متوجه شد که نمی تواند اتومبیل را درجا متوقف کند .بنابراین برای این که اتومبیلی که به سرعت پیش می امد ،برخورد نکند،به سرعت به سوی دیگر پیچید...به سوی اتومبیل هایی که از سوی دیگر می آمدند....وبکی جیغ کشید...

آن چه بعد اتفاق افتاد،برای همه انها مبهم ومحو بود.یک برخورد ناگهانی رخ داد.یک تصادف عظیم وانفجاری از شیشه وصدای به هم کوفتن اهن یکی از دختر ها بعدا گفت که به نظر می رسد که انها به یک دیوار برخورد کردند.دور تادور انها پرشد از اتومبیل هایی که بوق میزدند،به سوی می پیچیدند وترمز می کردندواتومیبل کروکی در میان ان غوغا متوقف شد.پسر هایی که دران بودند،از داخل ان بیرون پریدند وفقط راننده دران باقی ماند.پسر ها روی سقف ماشین هایی که در خیابان بودند،پای میکوبیدند واتومبیل جانی مثل یک فرفره دور خودش می چرخید.او هر کاریکه از دستش بر می امد،کرده بود تا اتومبیل را متوقف کند اما نتیجه این شد که سرانجامش اتومبیل بین یک جدول وسط خیابان ویک مامیون عبوری ارام گرفت...وان وقت بود که سکوت همه جا را فرا گرفت.یک شاهد عینی بعدا گفت که لباس بکی غرق در خون بود،شیشه جلوی ماشین مثل طلق خردشده به نظر می رسید واز صندلی عقبصدای ناله می امد.بکی بیهوش بود وسر جانی روی فرمان افتاده بود.

همه انها کمربند های ایمنی شان را بسته بودندوبرای مدتی که تقریبا یک قرن به نظر می رسید،هیچ صدایی از هیچ جا بر نخاست.تا این که سر انجام یک مرد چراغ قوه به داخل ماشین ان ها سرک کشید ووقتی نور چراغ قوه را روی انها انداخت،صدای گریه از صندلی عقب شنیدوصدای امبولانس از دور می امد وان مرد می ترسید که به کسی دست بزند.او فقط کنارکشید ومردمی را که به ارامی از ماشینهایشان پیاده می شدند،تماشا کرد.ده،دوازده نفر کتار جاده نشسته بودند.خون الود وگیج به نظر می رسیدند.پنج ماشین ویک کامیون در ان تصادف شرکت داشتند ویک نفر گفت که راننده کامیون مرده است.اما وقتی که امدادگران از امبولانس پیاده شدند ان مرد نتوانست اطلاعات زیادی به انها بدهد.او به ماشین جانی اشاره کرد وگفت:

ان جا چند تا بچه صدمه دیده اند.اما من شنیدم یک نفر گریه میکرد...فکر میکنم حالشان زیاد بد نیست.

به اتومبیل خودش برگشت.امدادگران با عجله به سوی اتومبیل جانی دویدند.همان موقع دو امبولانس دیگر ویک تیم اتشنشانی از راه رسیدند.به زودی همه جا پر شد از نور چراف های گردان وامدادگرانی که درون ماشین ها را نگاه می کردند،زخم ها را می بستند وبه مردم کمک می کردند که از ماشین ها پیاده شوند .ظرف چند دقیقه چهار پیکر را در کنار جاده،دراز کردند ورویشان را کشیدند.راننده کامیون بینشان بود.یکی از امداد گران به بکی کمک کرد از ماشین پیاده شود او کاملا گیج به نظر می رسید.بریدگی عمیقی روی یک طرف صورتش بود که هنوز از ان ،روی پیراهنش خون می ریخت.یک امدادگر دیگر به ارامی جانی را از روی فرمان بلند کرد ونبضش را گرفت.دونفری که روی صندلی عقب نشسته بودند ،از در سمت بکی پیاده شدند. هر دوی شان می لرزیدند اما ظاهرا اسیبی ندیده بودند.امدادگر نور چراغ قوه اش را توی چشم جانی انداخت .سه سرنشین دیگر را به سوی دیگر هدایت کردند وامدادگر دوباره نبض جانی را گرفت...ونگاهی به چهره پسرک جذاب که لباس رسمی به تن داشت ،انداخت.برامدگی بزرگی روی سر او بود به محض این که امداد گر اورا به عقب تکیه داد،متوجه شد که گردنش شکسته است.او به یکی از اتش نشان ها که برای کمک پیش امده ،اشاره کرد وبه ارامی ،به طوری که دیگران نشنوند گفت:

پسری که پشت فرمان بوده ،مرده است.

...وسپس علامت داد که برای بردن او برانکار بیاورند.ان ها جانی را بیرون اوردند ورویش را کشیدند ودرست لحظه ای که داشتند اورا م بردند،بکی رویش را برگرداند....وجیغ کشید.

چه کار دارید میکنید؟چرا این کار را می کنید؟ان را از روی صورتش بردارید!

به سوی انها دوید.هنوز از زخم صورتش روی پیراهنش خون می چکید حالا تمام قسمت بالا تنه ولباسش قرمز بود.او به سوی پیکر بی جان جانی دوید وسعی کرد ملافه ای را که روی صورت او کشیده بودند ،چنگ بزند؛اما یکی از امداد گران او راکنار کشید.بکی سرسختانه با او جنگید...و امداد گر فقط توانست اورا در میان بازوان خودش نگه داشت.بکی به هق هق افتاد وامدادگر به ارامی گفت:

بیا این طرف ...تو سالمی ...بیا وبشین ...باید تورا به بیمارستان برسانیم.

سخت بازوانش را چسبیده بود،اما بکی دچار حمله عصبی شده بود.او هق هق می کرد وبه امداد گر چنگ می انداخت وبا تمام توان تلاش می کرد که خودش را از دست او خلاص کند.

من باید بروم پیش جانی ...باید بروم ...باید بروم ...باید...

داشت در میان هق هق وگریه وفریاد خفه می شد.یک اتش نشان پیش امد و او را در اغوش گرفت وسعی کرد ارامش کند بکی بریده بریده گفت:

...ان جانی است...نمی تواند باشد...نمی تواند ...اوه خدا...نه ...

به ارامی شل شد وهیکلش به سوی زمین متمایل شد.دوباره بیهوش شده بود.

مرد اتش نشان به راحتی اورا بلند کرد ویک دقیقه بعد ،دریک امبولانس گذاشت وانها با سرعت دور شدند.

دوساعت طول کشید تا صحنه تمیز شد.زخمی ها به اورژانس نزدیک ترین بیمارستان وانهایی که مشکل چندانی نداشتند به خانهایشان فرستاده شدند.به والدین تلفن زدند وافسر های پلیس ویک مامور گشت بزرگراه مامور شدند که به چهار ادرس بروند وخبر حادثه را به خانواده چهار تا از قربانی ها بدهند.راننده کامیون،خارجی بود وانها فقط باید موضوع را به اتحادیه کامیونداران اطلاع می دادند.بقیه کار با انها بود.

افسری که به ادرس جانی رفت ،اورا می شناختودختری داشت که همکلاسی شارلوت بود.او قبلا هم بارها این کار دردناک را انجام داده بود واز حالا برای دیدن حالت چهره مادر پسرک،بعد از شنیدن خبر،عزا گرفته بود.مخصوصا که می دانست جانی چه بچه خوبی بود.او در ساعت سه بعد از نیمه شب،تکمه زنگ را فشار داد...وبعد مجبور شد که دوباره زنگ بزند.سر انجام جیم پیترسون با پیژامه در را باز کرد .الیس با یک لباس خواب سرتاسری کهنه پشت سرش ایستاده بود.به محض این ک چشم ان ها به افسر پلیس افتاد،ئحشتزده شدند.طوری شده جناب سروان؟

ان ها هرگز هیچ مشکلی با جانی نداشتند وسخت می شد باور کرد که حالا اورا به دلیلی بازداشت کرده باشند.شاید او باسرعت غیر مجاز رانندگی کرده بود؟!یا شاید بخاطر رانندگی در حال مستی دستگیرش کرده بودند؟!اما هیچکدام از این دو احتمال هم باورکردنی نبود.

افسر پلیس محتاطانه گفت:

متاسفانه بله...میشود بیایم تو؟

جیم والیس از جلوی در کنار کشیدند وافسر به ارامی به سوی اتاق نشیمن رفت وبا چهره ای گرفته انجا ایستاد...وگفت:

حادثه ا رخ داده...

الیس نفسش را در سینه حبس کرد وبی اختیار دستش را پیش برد وبازوی جیم را چسبید.

...پسرتان کشته شده.متاسفم مادام...خانم پیترسون...شش ماشین به هم زدند وچندین نفر کشته شدند.واقعا متاسفم که پسر شما یکی از انها بوده.

آلیس گفت:

اوه ،خدای من...

احساس کرد موجی از وحشت اورادربر می گیرد.هنوز حتی نتوانسته بود مفهوم کلمات ان افسر را درست بفهمد.

...اوه خدای من...نه ...امکان نداره...مطمئنید؟اشتباهی نشده؟

جیم هنوز چیزی نگفته بود اما اشکهایش روی گونه هایش فرو میچکیدند. ماشین دیگری به انها زد وانها را بین جدول وسط خیابان ویک کامیون،پرس کرد.پسر شما نمی توانست برای پرهیز از تصادف هیچ کاری بکند.از دست دادن چنین جوانی واقعا برای ما غم انگیز است. میدانم که باید چه احساسی داشته باشید.

الیس می خواست بگوید که هیچ راهی وجود نداشت که او بتواند این موضوع را بداند،اما نمی توانست حرف بزند.دهنش تیره وتار شده بود واحساس میکرد دارد غش می کند.پلیس به او کمک کرد تا بنشیند.

یک لیوان اب می خواهید مادام؟

آلیس سرش را به نشانه منفی تکان داد واشک هایش سرازیر شدند.

حالا او کجاست؟

صدایش از ته چاه در می امد.به پیکر بی جان جانی فکر میکرد که یک جایی کنار جاده درازش کرده بودند ورویش را کشیده بودند...یا توی ماشینش بود...می خواست اورا دراغوش خودش نگه دارد یا با او بمیرد...حتی نمی توانست درست فکر کند.

به پزشکی قانونی منتقلش کردند.شما باید به ترتیب مراسم تدفین را بدهید.ماهم هر کاری از دستمان براید برای کمک به شما می کنیم.

الیس سرش را تکان داد.جیم پاهای لرزان به اشپزخانه رفت وبا یک نوشیدنی برگشت.شبیهاب بنظر می رسید اما جین خالص بود.الیس این را از حالت وحشت شدیدی که در چشمان او می دید،فهمید.جیم غرق وحشت به نظر می رسید. درست همان طوری که خود او این گونه به نظر می رسید.

افسر پلیس نیم ساعت دیگر با انها ماند وبعد رفت.قبل از این که انها را ترک کند دوباره گفت که چقدر متاسف است.ساعت تقریبا چهار صبح بود.الیس وجیم در اتاق نشیمن شان نشستند وبه هم خیره شدند.نمی دانستند چه بگویند وچه کار کنند.سرانجام جیم،الیس را در اغوش کشید وان دو در کنار یکدیگر روی مبل نشستند وهق هق کردند.ان ها ساعت ها به همان حال ماندند ووقتی که جیم رفت تا یک لیوان دیگر مشروب بنوشد،الیس هیچ چیزی نگفت.تقریبا ارزو میکرد که خودش هم می توانست از ان طریق یک کمی ارام تر شود.اما هیچ چیز وجود نداشت که بتواند اورا ارام کندیا فاجعه ای که رخ داده بود،برایش قابل تحمل تر کند...ووقتی که خورشید برامد،او احساس کرد که پایان دنیا را اعلام کردند.شرم اور بود که ان روز ،یک روز افتابی ودرخشان دیگر بود.آلیس حتی نمی توانست دنیایی بدون جانی را به تصور بیاورد...یا زندگی ای که او جز ان نباشد .فقط چند ساعت قبل او با لباس رسمی وگل رز روی سینه از خانه بیرون رفته بود وحالا او برای همیشه رفته بود.الیس به خودش گفت که این فقط یک دروغ است...

بله دروغ بود.مجبور بود باشد.یک بازی نفرت انگیز که یک نفر با ان ها کرده بود./


حالا زمانی بود که جانی از در وارد شود وبه انها بخندد.وقتی که انها درمورد جزئیات حادثه از افسر پلیس پرس وجو کردند،او گفت بکی جان سالم بدر برده وفقط گونه اش زخمی شده اشت وگفت که دختروپسر دیگر هم که در ماشین بودند،هیچ آسیبی ندیده اند.فقط جانی از پا در امده بود.گویی یک سرنوشت شیطانی اورا از انها گرفته بود.انها خوشحال بودند که دیگران طوری شان نشده بود اما واقعا غیر منصفانه بود که جانی کشته شده باشد...ان هم بدون اینکه خودش کوچکترین تقصیری در رخ دادن ان حادثه داشته باشد.او پر بی دقت ویا غیر مسئولی نبود،مشروب نخورده ومست نبود وهیچ کاری نکرده بود که استحقاق این اتفاق را داشته باشد.او پسر کاملی بود،فرزندی خوب ودوست وقهرمان همه...وحالا در هفده سالگی مرده بود.

پن ادامز در ساعت هفت صبح به انها تلفن کرد،ان دو هنوز در اتاق نشیمن نشسته بودند وتا ان وقت،جیم انقدر «جین»خورده بود که بریده بریده حرف می زد.آلیس به تلفن جواب داد وبه محض این که صدای پم را شنید.بغضش ترکید.پم گفت:

اوه خدای من...الیس واقعا متاسفم.

اوهم گریه می کرد.تا ان وقت،بکی را از بیمارستان به خانه اورده بود.شکر خدا،جراح پلاستیک وقتی زخم صورتش را ترمیم کرد،یک مسکن قوی به او تزریق کرد.او گفته بود که هیچ اثری از زخم در بکی باقی نخواهد ماند.حداقل اثر قابل مشاهده ای باقی نمی ماند.اما بکی هنوز به طور غیر قابل کنترلی گریه میکرد ومی پرسید که چرا جانی را بردند.هیچ جور حاضر نبود بپذیرد که او مرده است.

پم ادامه داد:

واقعا با شما هم دردی میکنم...چه کاری از دست من برایتان بر میاید؟

به خاطر می اورد که وقتی مایک کشته شد،خودش چه حالی داشت.غیر قابل تصور وغیر قابل تحمل بود.درد واندوه چنین حادثه ای آن قدر عظیم بود که به عقل نمی گنجید.او یک طور هایی فکر می کرد که از دست دادن جانی برای انها،حتی سخت تر از مرگ مایک برای او است.

می خواهی بیایم ومواظب بچه ها باشم؟

آلیس با گیجی گفت:نمی دانم

غیر ممکن بود که بتواند بلایی را که بر سرشان امده بود،هضم کند.

مخصوصا که هنوز باید خبر مرگ جانی را به دوفرزند دیگرش هم می داد.غیر قابل تصور بود.آخر او چطور می توانست ان کلمات را بر زبان بیاورد؟!...

پم با اصرار گفت:

بگذار بیایم.ظرف چند دقیقه آن جا هستم.

می دانست که چقدر مهم بود که ادم در چنین وقت هایی در میان دوستانش باشد.مخصوصا که انها باید در مورد خیلی چیزها تصمیم می گرفتند.باید پیکر جانی را به یک بنگاه کفت ودفن می سپردند؛تابوت وقبر را انتخاب می کردند؛لباس های اورا جمع میکردند؛به بچه ها می گفتند؛یک اعلامیه می نوشتند؛ترتیب اخرین دیدار اورا در بنگاه کفن ودفن می دادند؛روی تمام جزئیات مراسم تدفین در کلیسا کار می کردند،یک قبر در گورستان می خریدند وترتیب دفن را مب دادند...و در این گیر ودار با بغض واندوه خودشان هم دست وپنجه نرم می کردند.پم بهتر از هرکسی می دانست که کل موضوع چقدر غیر قابل تحمل است ومی خواست هرکاری از دستش بر می اید برای کمک به انها بکند.برایی بکی هم نگران بود.تحمل این موضوع برای اوهم بی نهایت سخت بود.تحمل این فقدان برای هرکسی ودر هر سنی غیر ممکن بود.

پم بیست دقیقه بعد انجا بود.او بازوانش را دور الیس حلقه کرد وبا او در اتاق نشیمن نشست.جیم رفت که لباس بپوشید.سپس پم قهوه درست کرد ویک ساعت بعد دو زن در اشپزخانه نشسته بودند وگریه می کردند ودماغ هایشان را بالا می کشیدند.که شارلوت بایک شلوارک وتاپ چسبان وموهای به هم ریخته از پله ها پایین امد.

او خواب الود گفت:سلام مامان

...وبعد به دوزن که دست های یکدیگر را گرفته بودند وگریه میکردند،نگاه کرد.راحت می شد فهمید که اتفاق ناگواری افتاده است.ترس مثل یک قطار سریع السیر از چهره شارلوت عبور کرد...

چی شده؟

مادرش با اندوه به چشمان او نگاه کرد وبدون این که کلمه ای بر زبان بیاورد ،از ان سوی اشپزخانه امد وبازوانش را دور او حلقه کرد.

مامان چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟

همان موقع بدون کوچکترین تردید دریافت از ان لحظه به بعد،تمام عشق وامید وارزو هایش عوض خواهد شد.

مادرش با صدایی گرفته گفت:موضوع مربوط به جانی است..اوتصادف کرده...وقتی که از مهمانی برمیگشته،کشته شده..

بغض فرصت نداد که چیزی بگوید.شارلوت ناله ترحم انگیزی کردی.ناله ای مالامال ار درد...

نه...نه...مامان...نه ...خواهش می کنم.

ان دو به یکدیگر اویختند ودر اغوش هم گریه کردند.پم هم همانطور که انها را نگاه میکرد،به ارامی اشک می ریخت.می خواست که کنار انها باشد اما خیال نداشت مزاحمشان شود.چند دقیقه بعد،جیم وارد اشپزخانه شد.هوشیار به نظر می رسیدوتنها چیزی که الیس توانست در چهره او ببیند،بد بختی وتیره روزی بود.ان ها نشستند وباهم گریه کردند وسرانجام الیس به اتاق بابی رفت.او بیدار بود اما همانطور در تختش دراز کشیده بود.

گهگاهی این کار را می کرد.اما الیس احساس کرد که بابی از روی غریزه فهمیده که ان روز اتفاقی افتاده است ومی خواسته به این طریق از ان فرارکند.حتی سکوتش برای محفوظ نگه داشتن او از وحشت این اتفاق ،کافی نبود.

مادرش روی لبه تخت او نشست واورا دراغوش گرفت وبه نرمی گفت:

می خواهم یک خبر غم انگیز به تو بدهم...جانی از پیش ما رفته...رفته که دربهشت باشد...باخدا...او خیلی تورا دوست داشت عزیزکم.

هق هق می کرد...توانست احساس کند که بابی در اغوشش لرزید وبعد به فین فین افتاد،اما حتی یک کلمه بر زبان نیاورد...ووقتی که او بابی را از خودش جدا کرد وبه چهره اش چشم دوخت،دید که او هم مثل بقیه انها،غرق دراندوه وماتم گریه میکند...منتها بی صدا.برادری که عاشق او بود،از پیش انها رفته بود.او این را خوب می فهمید و تا وقتی که الیس کمکش کرد تا لباس بپوشد،حتی یک لحظه دست از گریه بر نداشت.ان دو دست دردست یکدیگر از پله ها پایین رفتند .بقیه روز حباب مات ومبهمی از درد بود.

پم با شارلوت وبابی ماند وجیم والیس به پزشکی قانونی رفتند.الیس یا دیدن پسرش ناله جانکاهی سرداد وجسد اورا در اغوش گرفت وان قدر به همان حال ماند که سرانجاک جیم مجبور شد اورا کنار بکشد.سپس ان دو به بنگاه کفن ودفن رفنتد تا ترتیب بقیه کارها را بدهند واز وقت ناهار گذشته بود که به خانه برگشتند.پم برای انها ناهار درست کرده بود.شارلوت در سکوت در حیاط پشتی نشسه بود وبابی در اتاقش بود.

عصران روز،شرح حادثه در راس تمام خبر ها بود ودوستان و آشنایان که تازه خبردار شده بودند،شروع به تلفن کردن وسر زدن به انها وغذا آوردن برایشان کردند.چهره اش سفید بود وبانداژ بزرگی روی گونه اش به چشم میخورد...ودر تمام مدتی که انجا بود،نتوانست جلوی هق هق اش را بگیرد.سرانجام پم او را به خانه برد.بکی یکسره میگفت که خیلی متاسف است ونمی تواند بدون جانی زندگی کند...واین فقط درد واندوه دیگران رادو برابر می کرد.

می شد گفت که روز بعد به مراتب بدتر بود چون هر ساعتی که می گذشت،موضوع بیشتر جنبه واقعیت به خود می گرفت.ان ها،ان شب به بنگاه کفن ودفن رفتند وروز بعد ،اتاقی که برای اخرین دیدار جانی در نظر گرفته بودند،پر از دوستان وخویشاوندان وبچه های دیگر بود.ان روز جشن فارغ التحصیلی او بود وان ها در مراسم در مورد او حرف زده بودندوبهاحترامش یک دقیقه سکوت کرده بودند وتمام کسانی که در تالار بودند،برای انها گریسته بودند.

مراسم تدفین سه شنبه بود. آلیس در تمام عمرش آن قدر زیر فشار درد واندوه نبود.او بعد از مراسم حتی نمی توانست چیزی از ان را به خاطر بیاورد.فقط بیاد می آورد که همه جا گل بود واز یک جای در دور دست ها صدای آوار می امد و او به کفش هایش نگاه می کرد .او تمام مدت دست بابی را چسبیده بود وشارلوت به طور غیر قابل کنترلی گریه میکرد. جیم هم ان جا نشسته بود واشک می ریخت.گیج به نظر می رسید.مدیر دبیرستان جانی در مراسم تدفین برای او صحبت کرد.بهترین دوستش هم همینطوره.کشیش موعظه بسیار زیبایی در مورد او کرد.در مورد این که او چه پسر برجسته ای بود وچقدر مهربان،چقدر پاک دل،چقدر قابل ستایش وچقدر دوست داشتنی.اما حتی کلمات زیبای او نمی توانست بار اندوه را سبک تر کند.هیچ چیز نمی توانست غصه جانفرسای ان را کاهش بدهد...هیچ چیز نمی توانست این حقیقت را که جانی مرده بود،تغییر بدهد.

...وبعد از این که ان ها اورا در گورستان ترک کردند وبه خانه برگشتند،به قدری حال نذاری داشتند که احساس می کرد دنیا برایشان تمام شده است.چیزی وجود نداشت که بتوان با ان به ان ها امید داد.چیزی که به ان بچسبند...چک وچانه ای بزند...تخفیف بخواهند ....با معامله کنند.هیچ چیز.او ظرف یک چشم برهم زدن از دست ان ها رفته بود.خیلی سریع،خیلی زود ،خیلی سخت...وخیلی دردناک.خیلی از پادراورنده وخیلی فراتر از حد تحمل.اما خواه ان ها احساس می کردند که طاقتش رادارند وخواه نه،چاره ای جز تحمل نداشتند.مجبور بودند که با این حقیقت زندگی کنند وبدون جانی پیش بروند .هیچ چاره دیگری نبود.

آن شب شارلوت انقدر در تختش گریه کرد تا خوابش برد.بابی ساکت وتنها در رختخوابش دراز کشیده.اوهم تمام روز را گریه کرده بود وانقدر خسته بود که سرانجامش خوابش برد .آلیس وجیم در اتاق نشیمن نشستند وبه نقطه ای نامعلوم در فضا خیره شدند.به پسرشان فکر می کردند...وبه این حقیقت جانگذار که او رفته بود ودیگر برنمی گشت.واقعا غیر قابل تصور بود...وغیر قابل تحمل.هیچکدام از ان دو نمی خواستند به رختخواب بروند.از افکار ورویاهایشان خیلی میترسیدند .ان دو فقط تمام شب را در انجا نشستند.

سرانجام در ساعت سع بعد از نیمه شب،الیس به رختخواب رفت.جیم همان جا نشست ومشروب خورد.الیس صبح اورا بی هوش وگوش روی مبل پیدا کرد.یک شیشه خالی «جین»هم کنارش روی زمین افتاده بود.این شروع یک دوره وحشتناک وسهمگینبرای همه ان ها بود والیس حتی نمی توانست تصورش را بکند که یک روز دوباره زندگی شان عادی شود.«عادی»این بود که جانی شب ها بعد از کار به خانه بیاید،در پاییز کالج برود،شاگرد اول کلاسش باشد،درتیم فوتبال بازی کند،بشود اورا بغل کرد وبوسید،نگاهش کردو لبخند زد،دستش را گرفت وموهایش را نوازش کرد.بعد از رفتن او دیگر امکان نداشت که زندگی حتی یک کمی «عادی»شود...وهرروزی که می گذشت ،الیس مطمئن تر می شد که زندگی ان ها دیگر هرگز «عادی »نخواهد شد.



پایان فصل دوم

جانی فرشته(قسمت اول)

مقدمه نویسنده : 

به نیکی فرشته 

همیشه عاشقت خواهم بود 

وتو همیشه با من خواهی بود.....در قلبم 

مامان 

وبه جولی 

که فرشته من ونیکی بود. 

میدانم که انها حالا با هم هستند 

خوشحال ،خندان ،پراز شیطنت . 

چقدر دلمان برای هردوی شما تنگ میشود 

تاوقتی که دوباره همدیگرراببینیم. 

باتمام عشقم 

دنیل استیل 



متن نامه دانیل استیل به لیلی کریمیان

لیلی عزیزم!

خیلی متشکرم که برایم در مورد کتاب جانی فرشته نامه نوشتی .بار دیگر کلمات پرمهرت مرا سخت تخت تاثیر قرار دادند.نمی توانم بیان کنم که چقدر برایم ارزشمند است که می شنوم از این کتاب خوشت امد.شنیدن نظرات خواننده(ومترجمی)مثل تو واقعا عالی وشگفت انگیز است.بگذار صمیمانه تشکراتم را بخاطر اینکه وقت گذاشتی ونظراتت را بامن در میان گذاشتی برایت ارسال کنم.

دانیل استیل





فصل1 

خورشید دریک روزگرم ماه ژوئن درسان دایماس در حومه لوس انجلس ،با مهربانی میتابید.در انجا از زرق وبرق هالیوود ولس انجلس هیچ خبری نبود.شهر به قدری دورافتاده بود که گویی اصلا وجود نداشت وبچه ها هنوز میتوانستند در یک روز گرم تابستانی ،بچه باشند. تعطیلات تابستان در راه ود ومدرسه ها داشتند تعطیل میشدند.فارغ التحصیلی مثل یک میوه ی رسیده وابدار در دامان دانش اموزان سال اخر دبیرستان فرو می افتاد ومهمانی اخر سال ،فقط چند روز دیگر بود. 

جانی پیتر سون شاگرد اول کلاس سال اخری ها و سخنران مهمانی بود اوطی چهار سال اخیر ستاره فوتبال ودومیدانی مدرسه بود.چهارسال هم بود که با بکی ادامز دوست بود.انها روی پله های مدرسه ایستاده بودند وبا جمعی ازدوستانشان صحبت میکردند.نگاهشان گهگاهی در هم گره میخورد وجانی با ان اندام کشیده اش به سوی بکی متمایل میشد.ان دو هم مثل بیشتر بچه های هم سن وسال خودشان رازپنهانی ازهم نداشتند.انها عاشق هم بودند ویکسال بود که باهم رابطه داشتند .قبل از ان هم درتمام سال های دبیرستان مرتب همدیگر رامیدیدند.یاران صمیمی دبیرستانی ،بانقشه های نگفته ومبهم برای اینده شان.جانی در ماه جولای وقبل از شروع کالج 18 ساله میشد.بکی درماه می 18 ساله شده بود.

موهای قهوه ای تیره جانی در افتاب تابستانی میدرخشیدند وبرق مسی رنگی درهوا ایجاد میکردند که سایه اش در چشمان قهوه ای رنگ او منعکس میشد.اوقد بلند وچهار شانه بود وهیکل ورزشکاری داشت.

دندانهای زیبا ولبخندی بی عیب ونقص.همه چیز او همان طوری بود که تمام مردان جوان دریال اخر دبیرستان ارزویش راداشتند ولی عده کمی به ان دست میافتند.اما فراتر ازاین ،او بچه خیلی خوبی بود .یک پسر فوق العاده.همیشه شاگرد خوبی بود ؛دوستان زیادی داشت واوقاتی که ورزش نمیکرد ودرتعطیلات اخرهفته،سرکار میرفت.والدینش زیاد پولدار نبودند.با سه بچه ،زندگی نسبتا معمولی داشتند.جانی ترجیح میداد که درتیم فوتبال بازی کند ومیتوانست این کاررا بکند اما عاقلانه تصمیم گرفت که با استفاده از بورسیه تحصیلی به کالج ایالتی برود وححسابداری بخواند تا بتواند به پدرش کمک کند .پدرش یک موسسه حسابداری کوچک را راه میبرد وهیچ وقت کارش را دوست نداشت .اما به نظرنمیرسید این مسئله برای جانی مهم باشد مخصوصا که در ریاضیات نابغه بود.ضمنا مهارتش در کار کردن با کامپیوتر هم کمک بزرگی برایش بود .

مادرش یک پرستاربود وسالها قبل باز نشسته شده بود تا ازخواهر وبرادر کوچکتر او واین کار برایش تبدیل شد به یک کار تمام وقت.مخصوصا در5 سال اخیر .خواهر کوچکترش شارلوت تازه 14 ساله شده بود ودر پاییز دبیرستان را اغاز میکرد .بابی که 9 سال داشت یک بچه استثنایی بود. 

خانواده بکی مثل جانی، چندان روفرم نبودند.او4 خواهر وبرادر داشت وزندگی انها طی دو سال اخیر وبعد از مرگ پدرش از این رو به ان رو شده بود.پدرش کارگر ساختمانی بود .اودر یک حادثه ناگهانی کشته شد وخانواد ه اش ا درسردرگمی وبی سر وسامانی گذاشت.بکی بعد از مدرسه در2 جا کار میکرد.انها به هر پنی پولی که او وبرادرش به دست میاوردند احتاج داشتند.او بر خلاف جانی نتوانسته بود بورسیه تحصیلی را به دست اورد وخیال داشت به طور تمام وقت دردارو خانه کار کند وسال بعد دوباره برای اخذ بورسیه تقاضا بدهد. البته زیاد هم برایش مهم نبود .او مثل جانی دانش اموز سخت کوشی نبود وخوشحال بود که از شرمدرسه خلاص میشود .او کار کردن را دویت داشت ،عاشق خواهر وبرادرهای کوچکترش بود وخوشحال میشد که هرطور که میتواند به مادرش کمک کند.انها پول خیلی کمی از دیه پدر گرفتند وزندگیشان تا یک مدت خیلی سخت بود.جانی شیرین ترین نقطع زندگی ا.و بود 

موهای او برخلاف جانی ،بور خیلی روشن وچشمانش به رنگ اسمان تابستان،ابی روشن بود. دختر خیلی جذاب وزیبایی بود وجانی واقعا عاشقش بود. 

بکی یک کم نگران بود که جانی میخواست به کالج برود ودختران دیگر را ملاقات کند؛اما میدانست جانی عاشق اوست .همه ی بچه های کلاسشان میگفتند که ان دو زوج کاملی هستند.انها همیشه باهم بودند،میگفتند ومیخندیدند وجک میگفتند وخوشحال بودند وهیچوقت باهم دعوا نمیکردند.به همان نسبت که ان دو دوست پسر ودوست دختر بودند،بهترین دوستان همدیگر هم بودند.به همین دلیل بکی دوستان زیادی نداشت.ان دو بیشترین زمانی را که میتوانستند ،با هم سپری میکردند.انها باهم به مدرسه میرفتند ،شب ها هم هر وقت که امکانش را داشتند ،بعداز کار یا ورزش یا تکالیف روزانه همدیگر را میدیدند.ان دو انقدر بچه های باشعوری بودند که دیگر والدینشان اعتراضی نمیکردند که زیاد همدیگر را میبینند.ان دو به ندرت از یکدیگر جدا میشدند. 

همان زور که انها در مرکز یک عده بچه یسال اخر ایستاده بودند ،همگی درمورد جشن فارغ التحصیلی و ومهمانی بعد از ان صحبت میکردند.ان دو این موضوع را مثل یک راز بین خودشان نگه داشته بودند اما جانی پول لباس بکی رابرای مهمانی پرداخت کرده بود.بدون کمک او،بکی نمیتوانست به ان مهمانی برود. 

بکی تبسم کنان به جانی نگاه کرد . چهارسال عشق،محبتورمز وراز درچشمانش شعله میکشید.جانی رو به دوستانشان کرد ولبخند زنان گفت:

"فعلا بس است بچه ها!من باید بروم سر کارم" 

اودریک شرکت چوب بری که در ان نز دیکی بود کار میکرد.مثل لک لک در بین چوب ها قدم میزد وفهرست برمیداشت.برای کار سختی که میکرد پول خوبی به دست می اورد .بکی در داروخانه کار میکرد ومیخواست بعداز مدرسه کارش رادرانجا تمام وقت کند.به تازگی شغل دومش رابه عنوان یک پیشخدمت در کافی شاپ نزدیک مدرسه رها کرده بود . 

حالا برایش خیلی راحت تر بود که در یک جا کار کند.جانی درتعطیلات اخر هفته برای پدرش ودر روز های هفته،بعداز مدرسه وتمرینات ورزشی برای کمپانی چوب بری کار میکرد .خیال داشت درتعطیلات تابستان به طور تمام وقت برای انها کار کند.میخواست قبل از شروع کالج تا میتواند پول جمع کند. 

او بازوی بکی را چسبید.... 

"بیا بکی" 

....واورا ازجمع دختران جدا کرد.انها هنوز داشتند درمورد لباسی که میخواستند دوروز دیگر درمهمانی بپوشند صحبت میکردند. 

برای اغلب انها این مهمانی ،نقطه عطفی در زندگی واوج تمام رویاهایشان بود.برای بکی وجانی هم همین طور.اما ان دو هیچ کدام از استرس ها وتردید های بیشتر بچه ها را نداشتند .بزرگترین مشکل بچه ها این بود که نمیدانستند با چه کسی به مهمانی بروند .اما جانی وبکی چنان ارتباط صمیمانه وعمیقی داشتند که تکلیف هردو یشان معلوم بود. به همین علت دوران دبیر ستان هم خیلی راحت برایشان گذشته بود. 

سرانجام بکی خودش را از جمع دوستانش یرون کشید ،موهای بلوندش را از روی شانه هایش کنار زد وبه دنبال جانی ،سوار ماشین اوشد .

جانی کیف های کوله ی هردو یشان را روی صندلی عقب ماشین گذاشت ونگاهی به ساعتش انداخت. 

"میخواه بریم دنبال بچه ها؟" 

هروقلبشان هم میدانستندقت که میتوانست ،این کاررا با بکی میکرد .او یکی از ان ادم هایی بود که از کمک به دیگران لذت میبرند واغلب اوقات سعی میکرد این کار را بکند. 

بکی خیلی راحت پرسید :وقت داری؟ 

یک طور هایی میشد گفت که انها همین حالا مثل زن وشوهر به نظر میرسیدند.درقلبشان هم میدانستند یکروز این کار را خواهند کرد.این یکی دیگر از راز هایی بود که بین اندو وجود داشت.انها باهم بزرگ شده بودند وبه قدری به هم نزدیک بودند که حتی بعضی وقت ها برای بیان منظورشان به یکدیگر احتیاج به کلمات نداشتند. 

جانی به او لبخند زد وگفت: 

"البته که وقت دارم" 

بکی روی صندلی خودش نشست ورادیو راروشن کرد.هردوی انها یک موزیک،یک غذا ویک جور شخصیت را به عنوان دوست میپذیرفتند

بکی عاشق این بود که فوتبال بازی کردن جانی را تماشا کند وجانی عاشق این بود که با او برقصد و وبعداز کار ساعتها با او تلفنی حرف بزند.او اغلب شبها سر راه برگشتن به خانه سری به خانه بکی میزد واخر شب هم بعد از تمام کردن تکالیف مدرسه اش دوباره به او تلفن میکرد. 

مادر او میگفت ان دو مثل دو قلو های به هم چسبیده سیامی هستند.. 

مدرسه ای که چهار خواهر وبرادر کوچکتر بکی میرفتند ،فقط 4 بلوک ان طرفتر بود ووقتی که بکی وجانی به انجا رسیدند،انها در حیاط مشغول بازی بودند. 

بکی برای انها دست تکان داد وانها مثل صاعقه به سمت ماشین جانی دویدند. بکی به عقب چرخید ودر را برایشان باز کرد تا سوار شوند وانها بدون تعارف روی صندلی عقب پریدند. 

دوبرادر بکی یک صدا گفتند: 

"سلام جانی" 

پیتر برادر بزرگترکه 12 سالش بود از جانی به خاطر اینکه به دنبال انها امده بود تشکر کرد.انها بچه های خوبی بودند.مارک11 ساله بود،راشل 10 سال داشت وسندی 7 سالش بود.خانه انها ،خانه ای شلوغ،دوست داشتنی وزنده بود.بااینکه 2 سال از مرگ پد ر خانواده میگذشت همه ی انها هنوز برای او دلتنگ بودند.مادرشان طی دو سال گذشته فقط به دنبال انها دویده وسخت کار کرده بود.حالا او 10 سال پیرتر از وقتی که شوهرش مایک مرد به نظر میرسید.اگر چه دوستانش مرتب به او میگفتند که باید یک مرد خوب برای خودش پیدا کنداما او طوری به انها نگاه میکرد که گویی انها دیوانه اند ومیگفت که وقت ندارد.ولی بکی میدانست که موضوع چیز دیگری است.مادرش هرگز عاشق هیچ کس به جز پدرش نبود وحتی نمیتوانست فکر بیرون رفتنبا مرد دیگری را تحمل کند.ان دو هم یاران دوران دبیرستان بودند. 

جانی بکی و بچه ها را پیاده کرد..بکی قبل از پیاده شدن ،به نرمی او را بوسید وجانی در حالیکه دور میشد برای همه ی انهادست تکان داد.

وقتی که او در انتهای خیابان ناپدید شد،بکی بچه هارا به سوی خانه راند وقبل از رفتن سر کارش به انها کمک کردبا یک چیزی بخورند.میدانست که مادرش تا دوساعت دیگر به خانه برمیگردد.او هنر کده زیبایی محلی را اداره میکرد.زن زیبایی بود .فقط زندگیش انطور که رویایش رادر سر داشت ،برایش از اب در نیامده بود.هیچ وقت حتی تصورش راهم نمیکرد که درچهل سالگی با 5 بچه تنها بماند..جانی چهر ساعت بعد دوباره جلوی در خانه بکی ایستاده بود.خسته اما خوشحال به نظر میرسید.او پشت میز اشپز خانه با بک ساندویچ خورد،با بچه ها شوخی کرد،ودر ساعت نه ونیم به سوی خانه خودشان راه افتاد.روز طولانی وپر مشغله ای را سپری کرده بود. 

وقت ی که جانی از روی صندلی بلند شد واهنگ رفتن کرد:پم ادامز تبسم کنان گفت: 

-"نمیتوانم باور کنم که جشن فارغ التحصیلی شماهاست.انگار همین پارسال بود که شما دوتا 5 ساله بودید وبا هم به کودکستان میرفتید." 

جانی در اولین سال دبیرستان بسکتبال بازی کرده بود وخیلی هم در ان موفق بود؛اما سر انجام فوتبال ودومیدانی را انتخاب کرد.پم با افتخار به جانی نگاه کرد.او بچه ی خوبی بود .پم امیدوار بود او وبکی یک روز با همازدواج کنند وجانی خیلی طولانی تر از شوهر او زندگی کند.اما او مایک سال های بسیار خوبی ر ا باهم سپری کرده بودند که او حتی از یک لحطه انها هم خاطره بدی نداشت.تنها خاطره بدش مرگ مایک بود. 

او به نرمی به جانی گفت: 

_"متشکرم که لباس بکی را برایش خریدی." 

او تنها کسی بود که موضوع را میدانست.جانی حتی جریان را به مادر خودش هم نگفته بود.جانی خیلی راحت جواب داد: 

"لباسش خیلی به او می اید." 

یک کمی از لحن سپاس گزارانه مادر بکی شرمنده شده بود. 

"....مطمئنم که خیلی به ما خوش میگذرد."دسته گل بکی را هم برایش سفارش داده بود.مادر بکی گفت:

امیدوارم.من وپدر بکی در مهمانی فارغالتحصیلی نامزد کردیم.

حسرت ودلتنگی در صدایش موج می زد.اما جانی ناراحت نشد.کاملا واضح ومشخص بود که آن دو هم با یکدیگر نامزد هستند.با یا بدون یک حلقه.

جانی درحالی که از در بیرون می رفت گفت:

فردا می بینم تان.

یکی به دنبال او از در بیرون رفت.آنها چند دقیقه ای در کنار اتومبیل او به حرف زدن ایستادند وبعد جانی بازوانش را با نیرویی سرشار از عشق واحساس وجوانی به دور بکی حلقه کرد...

بکی پوزخندزنان گفت:

بهتر است برویم ،وگرنه تورا می کشم و می برم پشت بوته زار!

لبخندی تحویل جانی داد که بعد از این همه سال هنوز قلب اورا می لرزاند.

اوه چه عالی!فقط ممکن است مامانت یک کمی ناراحت شود.

هیچکدام از والدینشان نمی دانستند (یا حداقل آن دو این طور فکر می کردند)که کاران ها تا کجا پیش رفته است.هرچند که مادر هردوی شان پنهان از ان دو کاملا از همه چیز آگاه بودند.پم یک بار با بکی حرف زده بود وبه او هشدار داده بود که مراقب باشد.اما هردوی انها مراقب بودند.انها بچه های عاقلی بودند وحداقل نا حالا هیچ خطایی نکرده بودند.بکی هبچ خیال نداشت که قبل از ازدواج حامله شود وتا ازدواجشان هم هنوز خیلی راه بود.جانی باید درسش را تمام می کرد.خودش هم همینطور...واوتا یک سال دیگر،حتی نمی توانست کالج را شروع کند.انها هیچ عجله ای نداشتند.

تمام فرصت های دنیا پیش رویشان بود.

جانی قول داد:

برایت زنگ می زنم.

سوار ماشینش شد.می دانست که مادرش متنظرش است واحتمالا چیزی برای خوردن او کنار گذاشته است.هرچند که او غذایش را در خانه بکی خورده بود.ان شب تکلیفی برای انجام دادن نداشت واحتمالا می توانست یک کمی در کنار خانواده اش بنشیند وبا آنها حرف بزند .همه چیز بستگی به این داشت که وقتی به خانه می رسید ،اوضاع چطور باشد.

اوفقط دو مایل آن طرف تر از خانه بکی زندگی می کرد وپنج دقیقه بعد،آن جا بود.او ماشینش را پشت ماشین پدرش در راه اختصاصی پشت خانه پارک کرد ووقتی که قدمبه حیاط پشتی گذاشت،خواهر کوچکترش ،شارلوت را دید که داشت با خودش بسکتبال بازی میکرد.همانطور که قبلا او عادت داشت بکند.شارلوت درست شبیه مادرشان بود ویک کمی شبیه بکی .با چشمان درشت ابی وموهای بلند بلوند .او یک شلوارک وتاپ تنگ پوشیده بود.پاهایش تقریبا به بلندی پاهای جانی بودند.نسبت به سنش خیلی قد بلند وزیبا بود.اما خودش اهمیتی به این موضوع نمی داد.تنها چیزی که برای او جالب بود،ورزش بود.او میخورد ،موخوابید،خواب می دید ودر مورد هیچ چیز جز بیس بال در تابستان وفوتبال وبسکتبال در زمستان حرف نمی زد.او در هر تیمی که می توانست،بازی میکرد وکامل ترین ورزشکار همه فن حریفی بود که جانی در عمرش دیده بود.

سلام شارلی...اوضاع چطوره؟

توپی را که شارلوت به سویش پرتاب کرده بود،گرفت.همیشه وقتی که این کار را می کرد ،لبخند می زد.پرتاب های شارلوت واقعا خوب بودند.او در ورزش استعداد خارف العاده ای داشت .او جواب داد:

خوبه

توپی را که جانی به سویش انداخته بود،گرفت وآن را در سبد انداخت.

وقتی که جانی نگاهش کرد،دید که چشمانش غمگین به نظر می رسد.

چی شده شرلی؟

یک بازویش را دور سانه های او انداخت .شارلوت یک دقیقه ارام گرفت وخودش را به او چسباند .جانی توانست احساس کند که او ناراحت است.او طی چند سال گذشته بزرگتر از سن واقعی اش به نظر می رسید.بیشتر به این علت که قد بلند تر بود. ام در عین حال عاقل تر از سنش هم بود.

هیچی

بابا خانه است؟

اما خودش جوابش را می دانست که چه چیزی مایه ناراحتی شارلوت می شود.این موضوع چیز چدیدی نبود اما هنوز بعد از این همه سال،انها را غمگین می کرد.

شارلوت سرش را به نشانه مثبت تکان داد.

بله...

...وسپس شروع به ضربه زدن به توپ کرد.جانی یک دقیقه به تماشایش ایستاد وبعد توپ را از دست او گرفت.ان دو چند دقیقه ای را باهم بازی کردند و به نوبت توپ را در سبد انداختند.جانی دوباره متوجه شد که بازی خواهرش چقدر خوب است.می شد گفت جانی متاسف بود که او پسرنبود.او میدانست که خود شارلوت هم از این بابت متاسف است.او تقریبا به تمام بازی هایی که جانی در طول دوره دبیرستان داشت،رفته بود وبا اشتیاق او را تشویق کرده بود.جانی دقیقا همان کسی بود که ارزو داشت خودش می توانست باشد.جانی بیشتر از هرکس دیگری در دنیا قهرمان او بود.ده دقیقه بعد،جانی خواهرش را تنها گذاشت ووارد خانه شد.مادرش در آشپزخانه ایستاده بود وظرف ها را خشک می کرد.برادر کوچکترش،بابی از پشت میز آشپزخانه اورانگاه می کرد.پدرش در اتاق نسیمن نشسته بودوتلویزیون تماشا میکرد.

جانی وارد اشپزخانه شدوگفت:

سلام مامان

یک جایی روی سر مادرش را بوسید.مادرش به او تبسم کرد.آلیس پیترسون دیوانه بچه هایش بود.همیشه بود.شادترین روز زندگی اش،روزی بود که جانی به دنیا امد.حالا هم با نگاه کردن به جانی ،همان احساس را در خودش می یافت.

سلام عزیز دلم.روزت چطور بود؟

جانی چشم وچراغش بود وامشب هم مثل هر شب،چشمانش از دیدن او برق می زدند.گویی یک جور پیوند مخصوصی با او داشت.

عالی فارغ التحصیلی دوشنبه است.مهمانی مخصوص ان هم که دوروز دیگر است.

آلیس خندید .بابی آن دو را نگاه می کرد.

شوخی نکن !فکر کردی یادم رفته؟بکی چطوره؟

ماه ها بود که بچه ها در مورد فارغ التحصیلی ومهمانی مخصوص آن حرف می زدند.

خوبه...

این را گفت وبه سوی بابی رفت.بابی داشت به او لبخند می زد.

...سلام بچه .چطوری؟

بابی هیچ چیزی نگفت.اما وقتی که جانی موهایش را به هم ریخت لبخندش بیشتر شد.

جانی همیشه با او حرف میزد وتمام کارهایی را که در طول روز انجام داده بود به او می گفت واز او در مورد روزی که سپری کرده بود ،سئوال می کرد.

اما بابی هرگز حرف نمی زد.در واقع از پنج سال پیش،وقتی که فقط چهار سالش بود،حتی یک کلمه حرف نزده بود.از وقتی که با پدرش تصادف کرد.او با پدرش بود که اتومبیلشان از روی پل به رودخانه سقوط کرد.چیزی نمانده بود که هردوی ان ها غرق شوند .یک رهگذر ،جان بابی را نجات داد.او دوهفته بین مرگ وزندگی دست وپا زد وتحت مراقبت های ویژه پزشکی،سرانجام زنده ماند،اما دیگر هرگز حرف نزد.از ان به بعد هیچکس نتوانست بفهمد که حرف نزدن او بخاطر آسیبی بود که به مغزش وارد شده یا فقط در اثر ترس شدید روانی بود.به هر حال تمام متخصصین ودرمان های گوناگونی که برای او کردند،هیچ چیزی را عوض نکرد.بابی کاملا هوشیار بود ومتوجه تمام وقایعی که دور وبرش رخ می داند،می شد اما حرف نمی زد.او بخاطر این وضعش به مدرسه بچه های استثنایی می رفت ودر بعضی فعالیت ها شرکت می کرد.اما در دنیایی کاملا بسته ،بدون منفذ ولاک ومهره شده زندگی می کرد.او می توانست بنویسید اما دیگر برای نوشتم هم همکاری نمی کرد.فقط نامه ها ومتن هایی را که دیگران می نوشتندفکچی می کرد.او به هیچ سئوالی جواب نمی داد.نه با زبان،نه با اشاره ونه با نوشتن.اصلا برای هیچ چیزی داوطلب نمی شد.گویی هیچ حرفی برای گفتن،برایش باقی نمانده بود.بعد از آن حادثه،پدرشان که فقط گهگاهی در مهمانی ها مشروب می خورد،به الکل روی اورد وکارش این شد که هر شب مشروب بخورد تا مجبور نشود به چیزی فکر کند.او هیچ بدمستی نمی کرد،حواسش پرت نمی شد وحرف بی ربط نمی زد.فقط هرشب جلوی تلویزیون می نشست و یواش یواش مشروب می خورد.دلیل این کارش کاملا مشخص بود. پنج سال بود که وضع همین بود.

هیچ کدام از انها در این مورد حرف نمی زدند.الیس در ابتدا سعی کرده بود با او صحبت کند.فکر می کرد که او سرانجام همه چیز را می پذیرد وموضوع را فراموش می کند.همانطور که فکر می کرد بابی سکوتش را می شکند.اما هیچ کدام از ان دو این کارها را نکردند.هر کدام از انها به یک طریق ،در دنیای خودشان حبس شده بودند.بابی در حباب سکوت خودش وجیم در لیوان آبجویش.برای همه انها سخت بود،اما دیگر همه شان فهمیده بودندکه هیچ عوض نخواهد شد واین موضوع را پذیرفته بودند.آلیش چند بار به جیم پیشنهاد کرد که به مراکز ترک الکل مراجعه کند ،اما جیم هیچ توجهی به حرف اونکرده .از بحث کردن در مورد مشروب خوردنش با او یا هرکس دیگر اجتناب می کرد.حتی نمی دانست که الکلی است!

مادر جانی از او پرسید:

گرسنه ای عزیزم؟برایت شام نگه داشت ام.

جانی گفت:

نه سیرم.در خانه بکی یک ساندویچ خوردم.

به نرمی گونه بابی را نوازش کرد.گهگاهی لمس کردن،بهترین راه ارتباط برقرار کردن با او بود.جانی به ای طریق احساس می کرد که از همیشه به او نزدیک تر است.آنها پیوند نا گسستنی ای باهم داشتند.گهگاهی بابی با آن چشم های درشت ابی ودوست داشتنی وسکوت آشنایش فقط دنبال جانی راه می افتاد واین طرف وان طرف می رفت.

مادرش گفت:

ای کاش هرچند وقت یکبار خودت رانگه می داشتی واین جا غذا می خوردی.دسر چطور؟پای سیب داشتیم.

این دسر مورد علاقه او بود ومادرش هر وقت که میتوانست،ان را برایش درست می کرد.

عالی به نظر می رسد.

نمی خواست احساسات مادرش را جریحه دار کند. گهگاهی فقط بخاطراین که اورا شاد کند ،دوبار شام میخورد.یک شام کامل در خانه بکی ویکی هم درخانه خودشان.او دیوانه مادرش بود.مادرش هم همین احساس را نسبت به او داشت.انها فقط مادر وپسر نبودند،دوست بودند.

جانی مشغول خوردن پای سیبش شد.مادرش با او پشت میز آشپزخانه نشست.ان دو در مورد اتفاقات ان روز ومهمانی فارغ التحصیلی دو روز دیگر صحبت کردند.جانی می خواست روز بعد،کت وشلوار رسمی کرایه ای اش را تحویل بگیردوالیس بی صبرانه منتظر بود که اورا در ان لباس ببیند.ان روز عصر چند فیلم خریده بودند تا بتواند از او عکس بیندازد.در ضمن به او پیشنهاد کرد که دسته گل بکی را برایش بخرد.

جانی تبسم کنان گفت:

قبلا این کار را کرده ام. به هر حال ممنونم.

سپس گفت که باید برود وروی متن سخنرانی اش در جشن فارغ التحصیلی کار کند.او باید به عنوان شاگرد اول سخنرانی افتتاح مراسم را ابراد می کرد.

آلیس مثل همیشه بی نهایت به او افتخار می کرد.

جانی سر راه خودش به طبقه بالا ،یک دقیقه در اتاق نشیمن ایستاد.

تلویزیون روشن بود وپدرش خواب به نظر می رسید.منظره اشنایی بود.جانی تلویزیون را خاموش کرد وبه ارامی به طبقه بالا رفت.پشت میزش نشست وبه ان چه قبلا نوشته بود،نگاه کرد.هنوز نوشته اش را کنکاش می کرد که در اتاقش به ارامی باز وبسته شدواو دید که بابی امد وروی تختش نشست.

جانی توضیح داد:دارم روی متن یک سخنرانی کار می کنم.برای فارغ التحصیلی که چهار روز دیگر است.

بابی هیچ چیزی نگفت وجانی به سراغ کارش رفت.کاملا با بابی راحت بود.ظاهرا بابی هم از این که در اتاق او بود ،خوشحال بود. سرانجام بابی روی تخت دراز کشید وبه سقف خیره شد.یک چنین وقت های واقعا مشکل بود که کسی حدس بزند در سر او چه میگذرد.آبا او هنوز ان تصادف را به خاطر داشت ودر موردش فکر می کرد؟!آیا مخصوصا واز روی اراده حرف نمی زد یا این که واقعا نمی توانست این کار را بکند؟!هیچ راهی برای فهمیدن نبود.

آن تصادف ،طی پنج سال گذشته،خسارت زیادی به همه انها زده بود.میشد گفت که کار همه شان سخت تر شده بود.مثل او وشارلوت که باید تلاش بیشتری می کردند تا جو غم انگیز حاکم بر خانه را عوض کنند.از طرف دیگر همه شان همه چیز راول کرده بودند.پدرشان از کار متنفر بود،از زندگی اش متنفر بود،هرشب مست می کرد تا خودش را فراموش کند ودر احساس گناه غرق بود.جانی می دانست که مادرش هم همه چیز را ول کرده است.اودیگر هیچ امیدی نداشت که بابی دوباره حرف بزند یا جیم هرگز خودش را به خاطر کاری که کرده بود،ببخشد.او هیچ وقت از جیم عصبانی نشده بود واو را بخاطر آن اتفاق سرزنش نکرده بود.وقتی که جیم از روی پل سقوط کرد،چند قوطی ابجو همراهش بود.هیچ احتیاجی نبود که الیس او را بخاطر چیزی سرزنش کند،خود جیم به قدر کافی به خاطر کاری که کرده بود،احساس گناه می کرد.ان اتفاق ،یکی از تراژدی هایی بود که هیچ جور نمی شد جبرانش کرد.اما همه انها همه چیز را پذیرفته بودندوبا ان زندگی می کردند.حالا همه چیز با قبلا فرق می کرد. همین بود که بود...

جانی نیم ساعت دیگر بر روی متن سخنرانی اش کار کرد.به نظر می رسید که از ارش راضب است.سپس رفت ودرکنار بابی روی تختش دراز کشید.بابی همانطور ساکت بود.جانی دستش را گرفت.گویی کلماتی که می خواست به او بگوید وتمام احساساتش را از طریق انگشتشان به او منتقل می کرد.احساسی که ان دو نسبت به هم داشتند ،نیازی به کلمات نداشت.انها احتیاجی نداشتند که چیزی بگویند.

انها یک مدت طولانی به همان حال ماندند تا این که مادرشان به طبقه بالا امد تا بابی را پیدا کند وبه او گفت که باید به رختخواب برود.بابی سرش را تکان نداد.هیچ چیز بخصوصی در چشمانش هم دیده نمی شد .اما به ارامی از جایش بلند شد،به جانی نگاه کردوبه نرمی به سوی اتاق خودش رقت.مادرش به دنبالش روان شد تا اورا در رختخواب بگذارد.بعد از حادثه حتی یک روز اورا تنها نگذاشته بود وهمیشه در کنارش بود.هرگز اورا به پرستار نسپرده وهیچ جا نرفت.همه زندگی اش حول محور او می چرخید وهمه حالش را می فهمیدند.این هدیه او به بابی بود.

ساعت یازده بود که سرانجام جانی به بکی تلفن زد.بکی روی زنگ دوم به تلفن جواب داد.مادرش ئبچه ها به رخت خواب رفته بودند اما او همیشه منتظر تلفن جانی می ماند.جانی هم هیچ وقت این کار را فراموش نمی کرد.

آنها دوست داشتند که در پایان روزشان باهم حرف بزنند .هرروز صبح هم جانی سر راه رفتن به مدرسه به دنبال بکی وبچه ها می رفت .روزهای حانی با بکی شروع می شد وبا او خاتمه می یافت.

جانی تبسم کنان گفت:

سلام بچه.چه خبر؟

هیچ خبر.مامان خوابیده .همین الان داشتم به لباسم نگاه میکردم.

جانی توانست بیخند را در صدای او بشنود...وخیلی برایش خوشحال شد.ان لباس خیلی قشنگ بود وخیلی به بکی می امد.او دختر بسیار زیبایی بود.جانی احساس می کرد که خیلی خوشبخت است که اورا دارد.

جانی گفت:

مطمئنم که خوشگل ترین دختر ان جا می شوی.

از ته دل ان حرف را می زد.

متشکرم انجا چه خبر است؟

برای او نگران بود.از مشکل پدرش خبر داشت.همه خبر داشتند.سالها بود که او مشروب می خورد.بکی برای بابی هم احساس تاسف می کرد.او بچه دوست داشتنی ای بود وخیلی شبیه جان به نظر می رسید.واقعا باهوش بود وبسیار مهربان.درست مثل مادرشان.اما شناختن پدر انها کار اسانی نبود.

مثل همیشه .بابا جلوی تلویزیون کله پا شده.شارلوت غمگین به نظر می رسد.دردش این است که دوست دارد بابا برود وبازی هایش را ببیند اما او هیچ وقت این کار را نمی کند.مامان گفت امروز دوبرد داشته اما انگار تا بابا موفقیت هایش رانداند ،اصلا برایش مهم نیست.بابا همیشه عادت داشت که به مسابقات من بیاید ،اما به گمانم فکر می کند که مسابقات دختران مهم نیستند.بعضی وقت ها ادم حسابی گیج هستند.

از این که نمی توانست این موضوع را برای شارلوت عوض کند،ناراحت بود.چندین بار سعی کرده بود که در این مورد با پدرشان حرف بزند اما انگار او نمی شنید یا اهمیتی نمی داد.بنابراین خودش هروقت که می توانست به مسابقات شارلوت می رفت.

او ادامه داد:

...سخنرانی ام را تمام کردم.امیدوارم خوب از اب در اید.

بکی گفت:

می دانی که عالی خواهد بود.حسابی به تو افتخار خواهم کرد.

آنها یکدیگر را از هر لحاظ پشتیبانی می کردند .کاری که دیگر والدین هیچکدامشان برای ان فرصت نداشتند.در خانه هردوشان ان قدر ناراحتی وجود داشت که مادرانشان را مشغول وسرگردم نگه می داشت .این هم بخشی از سیمانی بود که بکی وجانی را چسبیده به هم نگه می داشت.یک جور هایی می شد گفت که ان دو با وجود خواهران وبرادران و والدین و دوستان ،فقط همدیگر را داشتند .انها چیزی را به یکدیگر می دادند که هیچ کس دیگری نمی توانست بدهد.

فردا می بیمت عزیز دلم.

حرف زیادی برای گفتن نداشتند فقط دوست داشتند که قبل از رفتن بخ رختخواب ،صدای همدیگر را بشنوند.

بکی به نرمی گفت:

دوست دارم جانی

با لباس خواب در اشپزخانه نشسته بود وبه جانی فکر میکرد.

من هم دوستت دارم بچه .خوب بخوابی

گوشی را گذاشتند وجانی به ارامی به طبقه بالا به اتاق خودش رفت.خانه غرق در سکوت بود.

پایان فصل اول

تائیس(قسمت 7)

عدالت فروشی


سیگار های مختلفی که امروز در تمام ممالک جهان به مردم فروخته می شود و هر ## به فراخور حال و مال خویش نوعی از آن را مصرف می کند مراحل گوناگونی را طی کرده تا به این شکل و صورت درآمده است.

تنباکو که ریشه اصلی و سر سلسله انواع توتون ها است نخستین بار به وسیله همراهان کریستف کلمب کاشف اسپانیایی امریکا به اروپا برده شد و در آن جا به سرعت رواج یافت.

در این مقال به چه گونگی اعتیاد مردم اروپا و نحوه انتشار تنباکو در آن قاره کاری نداریم. موضوع مورد نظر حادثه ای است که با مصرف تنباکو در ایران ارتباط دارد.

تنباکو به صورتی که در آن تاریخ یعنی قرون شانزدهم و هفدهم در اروپا مصرف می شد توسط دریانوردان پرتقالی و اسپانیایی به ایران رسید.

مورخین درباره اینکه آیا تنباکو قبل از سلطنت شاه عباس صفوی ( 996 )


در ایران رایج بوده است یا نه چیزی ننوشته و ذکری نکرده اند.اسکندربیگ ترکمان مورخ تاریخ معتبر عالم آرای عباسی که منشی مخصوص شاه عباس و از سال 1003 تا 1038 در سفر و حضر همراه پادشاه بود از تنباکو در چند مورد یاد کرده است.

از سیاحتنامه سیاحان بیگانه که در دوران سلطنت شاه عباس به ایران سفر کرده و آثاری از خود باقی گذاشته اند این طور استنباط می گردد که در این تاریخ مردم ایران به استعمال تنباکو علاقه ای وافر داشتند وآن را به طور عجیبی مصرف می کردند.

شاه عباس نیز گاهی قلیان میکشیده به خصوص در اواخر عمر به استعمال تنباکو علاقه مندی نشان می داد.مصرف تنباکو به همین علت در ایران آزاد و خرید و فروش و کشت آن رونقی به سزا داشت.خزانه دولت نیز از این طریق استفاده هایی می برد و مالیات هایی وصول میکرد ولی گاه و بیگاه به مناسبت هایی قدغن می شد و کنترل شدید به عمل می آمد.

نوشته اند یک روز شاه عباس در ملا عام یعنی در جشن نوروز و در میدان سعادت آباد قزوین قلیان میکشید ولی سال بعد مقارن همان تاریخ مصرف تنباکو را قدغن کرد و یک بازرگان شیرازی را به گناه حمل قاچاق تنباکو زنده زنده در آتش سوزانید.

ژان باپتیست تاورنیه سیاح معروف فرانسوی که چندین سال در ایران اقامت داشته و کتابی درباره سفر خود به ایران نگاشته در اطراف مصرف تنباکو در کشور ما به طور مفصل و مشروح بحث کرده است.

شاه صفی نوه شاه عباس که در سال 1038 به سلطنت رسید ابتدا نسبت به تنباکو علاقه ای خاص ابراز می داشت و خودش نیز به کشیدن قلیان معتاد بود.

جهانگردان خارجی درباره علاقه عمومی ایرانیان به تنباکو تقریبا متحد به قول و مفق العقیده هستند ور در سیاحت نامه هایی که به دست ما رسیده نوشته اند که ایرانیان خرید تنباکو را واجب تر و ضروری تر از خرید نان می دانند و یک کارگ ساده که فقط چهار عباسی دستمزد روزانه دارد نصف درآمد خود را با خرید تنباکو از دست می دهد و با علاقه و شوق تنباکوی خریده شده را در قهوه خانه های پرجمعیت شهر در قلیان نهاده و میکشد و اگر چیزی از تنباکو زیاد آمد برای خریدن نان و گوشت و میوه و تامین معاش خانواده مصرف می کند.قول ژانوریه فرانسوی در این باره صراحت دارد و چون او در زمان سلطنت شاه صفی در ایران زندگی می کرد می توان به صحت گفتار وی اعتماد کامل داشت.

یکی از روز های بهار،شاه صفی برای شکار و گردش صحرا را از شهر خارج شد و پیشاپیش همراهان به تاخت و تاز پرداخت.

مقدار مختصری که از شهر دور شد ناگهان تنگی شدیدی در مجرای تنفس خویش احساس کرد و چون دست روی قلب نهاد از ضربان تند آن به وحشت افتاد.بالضروره دهانه اسب رو کشید و متوقف شد تا اینکه همراهان رسیدند و به او پیوستند.

شاه صفی قبل از رسیدن دیگران به زمین جست و جوی کنار جوی آب و زیر درخت پرشکوفه ای نشست و پاها را دراز کرد.او دچار وحشت شده زیرا این حالت در عنفوان شباب و بلوغ جوانی و نشاط به طور یقین علتی بزرگ و وفق العاده داشت.

اعتمادادوله که به سمت صدارت عظمی انجام وظیفه می کرد و در گردش های نزدیک،همیشه همراه شاه بود دچار پریدگی رنگ و کبودی لب های شاه صفی را دید،پس از اینکه از علت توقف و سبب انقلاب حال وی آگاه شد،شخصی را به سرعت به شهر فرستاد که طبیب مخصوص را به آنجا بیاورد.

ساعتی بعد طبیب سراسیمه و هراسان رسید و به معاینه پرداخت.قبل از هر کار ضربان قلب شاه را گوش داد،آن گاه نبض وی را گرفت،سپس زبانش را دید و لثه ها و دندان هایش را معاینه کرد و بلاخره از شاتها به غذا و آرامش خواب سوال نمود.

جواب هیچ یک از سوال های طبیب مثبت نبود.لذا وی پس از لحظه ای تفکر گفت علت التهاب و انقلاب مزاج شاه مصرف بیش از اندازه تنباکو است.

شاه صفی به همه چیز فکر می کرد و هزار علت برای بیماری خویش تصور می نمود مگر اینکه آشفتگی حالش معلول مصرف تنباکو باشد.طبیب استدلال کرد و برای اثبات عقیده خویش اطلاع داد که از عوامالناس نیز عده بی شماری به این قبیل بیماری گرفتار شده و دچار تنگی نفس و ضربان قلب گردیده اند.

شاه صفی بدون درنگ چپق چی را احضار کرد و دستور داد که هر چه قلیان در دربار هست نابود کند وبعد در کنار همان جوی آب و زیر همان درخت پر شکوفه که هر ## به کشیدن چپق و قلیان شاءق و راغب می شد فرمان منع استعمال تنباکو را صادر کرد.

شاه به منظور حسن اجرای فرمان برای مصرف کننده تنباکو و فروشنده و دایر کننده محل استعمال و بلاخره زارع و کشت کننده توتون چپق و تنباکو مجازات های شدید معین کرد.

مجازات ها بسیار شدید و مخصوصا برای فروشنده و مصرف کننده مجازات اعدام در نظر گرفته شده بود.دایر کننده استعمال و زارع نیز به بریده شدن گوش و بینی محکوم می گردیدند.

فرمان شاه صفی از همان ساعت به وسیله جارچی ها به مردم شهر های بزرگ و پرجمعیت ابلاغ گردید و رونوشت فرمان شاهی به شهر ها و استان های دیگر نیز ارسال شد تا در همه جای کشور مصرف تنباکو ممنوع باشد.

نخستین کسی که از این حادثه دچار زیان و خسران گردید شخص شاه صفی بود زیرا به ناگاخ و از همان ساعت مبالغ هنگفتی از درآمد وی قطع شد.

نوشته اند که مالیت تنباکو در اصفهان به چهل هزار تومان بالغ می گردید و این پول مستقیما عاید خزانه سلطنتی می شد.

از شهر تبریز بیست هزار تومان و از شیراز دوازده هزار تومان ول از طریق مالیان مصرف تنباکو و توتون و چپق به خزانه سلطنتی می رسید.

این زیان مالی شاه صفی بود لیکن زیان روحی نیز داشت زیرا او به تنباکو علاقه مند بود لذا هفته ها و ماه ها رنج کشید و تحمل عذاب روحی و ناراحتی کرد تا اینکه به ترک تنباکو موفق شد.

برای مراقبت حال مردم شهر و حسن اجرای فرمان شاه،عده ای ماُمور شدند که با لباس درویش و گدا در شهر بگردند تا هرجا فروشنده تنباکو و یا مصرف کننده ای یافتند گزارش داده و او را رسوا نمایند.

این عده در شهر می گشتند و به هر گوشه و کناری می رفتند و به هر سوراخ و بیغوله ای سر می کردند.یکی روز دو نفر از همین جاسوسان که لباس مبدل به تن داشتند و شناخته نمی شدند به کاروانسرایی که محل اجتماع بازرگانان هندی بود رفتند.

به محض ورود به دالان کاروانسرا بوی تنباکو به مشامشان رسید و زانوانشان را سست کرد... از خود پرسیدند:

-آیا ممکن است کسی بر خلاف فرمان ادشاه اقدام کند و تنباکو بکشد؟

آن ها نمی توانستند باور کنند که به راستی کسی جراًت و جسارت چنین کار خطرناکی را داشته باشد.

به هر حال چون بوی تنباکو را که برای خود ایشان نیز فرح بخش و بهجت افزاری بود نمیتوانستند استشمام نکرده تلقی نمایند و موضوع را نادیده بگیرند و بگذرند درصدد تحقیق برآمدند و به جستجو پرداختند.

البته بدون اینکه به کاواش و تفحص تظاهر نمایند به یک یک اتاق ها و دالان های کاروانسرا ها رفتند و از هر دری که گذشتند از شامه قوی خویش کمک خواستند و سر به درون بردند.

اندک اندک بوی تنباکو در یکی از اتاق های دور افتاده کاروانسرا مصرف کنندگان جسور تنباکو را یافتند.

آن ها دو نفر بازرگان هندی بودند که به مخده تکیه داده و با فراغ بال و آسودگی خیال قلیان می کشیدند و دود غلیظ آن را از بینی و دهان خارج می کردند.

جاسوسان فوراُ آن ها را بازداشت کرده و با آت جرم نزد داروغه بردند و به وی سپردند.ماجرای امر از این نظر که با دو نفر هندی تبعه بیگانه مربوط می شدبه اطلاع شاه صفی رسید.شاه به محض اطلاع از موضوع رفمان داد که آن ها را به میدان اعدام ببرند و در حضور عامه مردم،سرب مذاب در دهانشان بریزند تا بمیرند.

کسی باور نمی کرد که این حکم به راستی اجرا شود.همه ## حتی اطرافیان شاه گمان می کردند که این ذستور برای ارعاب و تنبیه مردم صادر شده و قبل از اینکه حکم اجرا شود فرمان خلاص استخلاص ایشان و عفو گناهان میرسد و آزاد می شودند.

دیگر بازرگانان هندی برای جلب عفو و بخشایش شاه به فعالیت پرداختند و به گرفتن توصیه و سفارش مشغول شددند و چون از این راه طرفی نبستندومستقیماٌ نزد اعتمادالدوله رفتند و به او گفتند:

-در مقابل عفو این دوو نفر بیست هزار تومان یعنی نصف در آمد سالیانه خزانه سلطتنتی از فروش تنباکو را در پاییتخت می دهیم که این مبلغ عاید خزانه شاه شود.

اعتمادلدوله در مقابل اصرار و الحاح آن ها تسلیم شد و به ناچار نزد شاه صفی رفت و استدهای ایشان را به عرض رسانید و کسب دستور کرد.

شاه صفی به شنیدن این جمله به ناگاه مثل شیری که رخم خورده و از زنجیر گریخته از جای جست و با چهره ای برافروخته و خشمگین و سیمایی آشفته و دیدگانی که شراره های خشم و نفرت از آن ساطع بود چند قدم به اعتمادالدوله نزدیک شد و گفت:

-این سیاهروزان بدبخت گمان می کنند که شاه ایران عدالت فروش است؟

چه کسی به آن ها فهمانیده و چطور این فکر در ایشان پیدا شده که در سرزمین ایران و دولت صفوی عدالت و اجرای قانون و احکام شاهی با پول خرید و فورش می شود؟

و بعد هر دو دست را به صورت گذاشت و سر به آسمان گرفت و ناله و افغان گفت:

-ای وای بر من و ملت من که چنین گمان و تصوری درباره ما دارند؟

خداوندا مرا کور و کر کن تا نبینم و نشنوم که یک روز در ایران؛در سرزمین اجداد و نیاکان من؛عدالت خریده و فروخته می شود.خداوندا راضی مشو که مردم این مرز و بوم گرفتار احکام و والیان سیاه روزگاری شوند که عدل و داد را چون کالا در معامله و مزایده بگذارند و حق و انصاف را با در هم و دینار و طلا مبادله و انصاف کنند.

ای وای ... ای وای.

وقتی شاه صفی دست ها را از روی صورت برداشت>اعتمادالدوله دید که قطران درشت اشک از دیدگانش فرو میریزد و آن قدر دچار هیجان و اندوه گردیده که بی اختیار می گرید و قدرت خودداری از وی سلب شده است.

شاه صفی چند لحظه سر را به دیوار تکیه داد و اندیشید و بلاخره مثل

عاید خزانه شاه شود .

اعتمادالدوله در مقابل اصرار و الحاح آن ها تسلیم شد و به ناچار نزد شاه صفی رفت و استدعای ایشان را به عرض رسانید و کسب دستور کرد.

شاه صفی با شنیدن این جمله به ناگاه مثل شیری که زخم خورده و از زنجیر گریخته از جای جست و با چهره ای برافروخته و خشمگین و سیمایی آشفته و دیدگانی که شراره های خشم و نفرت از آن ساطع بود چند قدم به اعتمادالدوله نزدیک شد و گفت :

ــ این سیاه روزان بدبخت گمان می کنند که شاه ایران عدالت فروش است؟ چه کسی به آن ها فهمانیده و چطور این فکر در ایشان پیدا شده که در سرزمین ایران و دولت صفوی عدالت و اجرای قانون و احکام شاهی با پول خرید و فروش می شود؟

و بعد هر دو دست را به صورت گذاشت و سر را به آسمان گرفت و به ناله و فغان گفت :

ــ ای وای بر من و ملت من که چنین گمان و تصوری درباره ی ما دارند. خداوندا مرا کر و کور کن تا نبینم و نشنوم که یک روز در ایران ، در سرزمین اجداد و نیاکان من، عدالت خرید و فروش می شود. خداوندا راضی مشو که مردم این مرز و بوم گرفتار احکام و والیان سیاه روزگاری شوند که عدل و داد را چون کالا در معامله و مزایده بگذارند و حق و انصاف را با درهم و دینار و طلا مبادله کنند.

ای وای ... ای وای .

وقتی شاه صفی دست ها را از روی صورت برداشت، اعتمادالدوله دید که قطرات درشت اشک از دیدگانش فرو می ریزد و آنقدر دچار هیجان و اندوه گردیده که بی اختیار می گرید و قدرت خودداری از وی سلب شده است.

شاه صفی چد لحظه سر را به دیوار تکیه داد و اندیشید و بالاخره مثل اینکه تصمیم گرفته باشد خطاب به وزیر اعظم گفت:

ــ در مرگ این دو نفر تردید نیست... آن ها را در مقابل چشم همه ی مردم بکشید، مثل سگ اجسادشان را در گذرگاه بیافکنید تا بدانند که هرکس بر خلاف قانون رفتار کند جز این سزایی و جزایی ندارد ولی درباره ی آنها که به من پیشنهاد رهایی این دو تن را کرده اند... این اشخاص نیز باید مجازات شوند... گوش و بینی آنها را ببرید و آن تیره بختگان را وارونه بر استر بنشانید و در شهر بگردانید و به عموم مردم بفهمانید که هر ## گمان حق کشی و قانون کشی به دل راه دهد و آن ## که بخواهد عدل و داد را با نیروی پول و ثروت به نفع و اراده ی خویش اجرا کند سرنوشتی بهتر از این اشخاص نخواهد داشت...

اعتمادالدوله که از فرط ناراحتی می لرزید و از کرده ی خویش پشیمان بود نزد بازرگانان هندی بازگشت تا آن ها را که صد در صد به موفقیت خویش اطمینان داشتند به دست مجریان عدالت بسپارد.

ساعتی بعد جسد دو بازرگان خاطی و هندیان گناهکار را در دو طرف میدان اعدام به چوبه دار آویختند و آن عده گوش و بینی بریده را نیز در شهر گردانیدند و جارچیان اعلام کردند که تقصیر و گناه ایشان چیست...

این بود طرز اجرای عدل و داد و چگونگی رفتار اجداد دادگر و گرانمایه ما مردم... نام نیک ایشان پایدار و و روحشان قرین رحمت الهی باد.

ماجرای بیعت سلطان مسعود

کشور ما ایران در طول 525 سال مدت خلافت عباسیان برای خلفا کانون وحشت و نگرانی و منبع بیم و هراس بود.

خلفای عباسی همیشه از امرا و سلاطین ایرانی وحشت داشتند و چونقدرت مخالفت علنی در خود نمی دیدند در خفا تحریک می کردند و در ظاعر به دوستی و مدارا مماشات می پرداختند.

می گویند القادر بیست و پنجمین خلیفه عباسی چنان از سلطان محمد غزنوی می ترسید که اگر در خواب او را می دید سراسیمه و وحشت زده برمی خاست و دیگر در آن بستر نمی خوابید که مگر مجدداً شمایل تصوری پادشاه غزنوی را در خواب ببیند.

جاسوسان خلیفه در ایران فعالیت می کردند و درباره ی فرزندان سلطان محمود که جانشینان او بودند اخباری به بغداد می فرستادند و القادر را از چگونگی حال و اخلاق امیرمحمد و امیرمسعود آگاه می کردند.

روزی سابقه و بنابر اخبار و اطلاعاتی که از ایران برای خلیفه می رسید، او می دانست که اگر سلطان محمود بمیرد، جانشین وی هر یک ازدو پسرش لیاقت و شخصیت پدر را ندارند... پس خلیفه مترصد مرگ پادشاه غزنوی بود و به جرأت می توان گفت که برای مرگ او روزشماری می کرد.

بالاخره روز بیستم جمادی الاول سال 421 نزدیک غروب آفتاب خبر مرگ سلطان محمود انتشار یافت و بلافاصله امیرمحمد به جای وی نشست و زمام امور را در دست گرفت.

سلطان محمود در آغاز کار امیرمسعود را به جانشینی خویش نامزد کرده بود ولی در پایان عمر فسخ عزم نموده و پشیمان شد و برای اینکه بین دو برادر جنگ ایجاد نشود امیرمسعود را از غزنین دور کرد و به بهانه ی خاموش کردن قیام کاکو به اصفهان فرستاد.

به هرحال چهل روز بعد مسعود به هرات رسید و به سرعت و با حیله و نیرنگ و کمک ( علی قریب حاجب بزرگ ) و ( ابوالنجم ایاز ) و سپهسالار برادر سلطان محمود و عموی خودش امیرمحمد را دستگیر کرد و به زندان قلعه کوه تیز فرستاد.

امیرمسعود به این طریق و بدون جنگ و خونریزی به سلطنت رسید و بر کار ها مسلط گردید و اختیار عموم مملکت را در دست گرفت.

یکی را کشت، دیگری را عزیز گردانید، جمعی را تبعید کرده و عده ای را از بند و زندان خلاص نمود و بالاخره بین دوست و دشمن خط تمیز کشید و حساب ها را یکسره کرد.

القادر خلیفه عباسی که از سال ها قبل انتظار مرگ سلطان سلطان محمود را داشت و اخبار واصله از ایران را با رویی گشاده می گرفت و مطالعه می کرد و به خبرگزارانی که مرگ پادشاه غزنوی را اعلام داشته بودند پاداش های بسیار داد...

به عقیده ی او در انجام مقصود، فکر و درنگ جایز نبود. کار خیر نیز به استخاره و استشاره احتیاج نداشت. او مطمئن بود که امیرمسعود شخصیت پدر خویش را ندارد و روی همین اطمینان دست به کاری زد که پایانش نامشخص و نتیجه اش نامعلوم بود.

القادر خلیفه می خواست بدون مطالعه ی اوضاع و احوال به ایران حمله کرده و استان های غربی را به تصرف درآورد و در جواب اطرافیان خویش می گفت :

ــ هیچ موقعی بهتر از حالا نیست. مسعود به رتق و فتق امور در بلخ و غزنین و هرات سرگرم است و ما با آسودگی خیال می توانیم کار خود را انجام دهیم. به فرض اگر مسعود جرأت جنگ با ما را داشته باشد موقعی به غرب ایران می رسد که نیمی از کشورش در تصرف و اختیار ما است.

او چنین اندیشه ای داشت اما مشاورین و اطرافیان به محض اینکه از خیال او مطلع شدند یا از ترس و یا از خیراندیشی و مصلحت جویی به مخالفت پرداخته ومانع اقدام خلیفه شدند.

بحثو گفتگو چند روزی ادامه یافت تا عاقبت القادر را به نوشتن نامه و اعزام قاصد راضی کردند.

در اوایل سال 422 رسولی از طرف خلیفه به غزنین رسید و نامه خلیفه را به حاجب بزرگ دربار پادشاه غزنوی تقدیم داشت.

خلیفه نامه خویش را با لحنی سبک نوشته و سلطان مسعود را تهدید کرده بود که ار بر خلاف رفتار کند خاک ایران را به توبره می کشد و به ایران حمله می کند.

نامه او با تهدید مسخره ای از این قبیل آغاز می شد و به دو شرط پایان می یافت... دو شرط پیشنهادی خلیفه این بود که :

اولاًـ در مساجد و تکایا به نام خلیفه القادر باید خطبه خوانده شود. سکه نیز به اسم خلیفه باید ضرب گردد و از این گذشته مسعود به نیابت از تمام ایرانیان باید بیعت نامه ای بنویسد و با عده ای از بزرگان غزنین به بغداد بفرستد.

ثانیاً مسعود موظف است از طرف خلیفه مالیات بگیرد و خراج وصول کند ولی سه چهارم مالیات های وصولی و خراج های مأخوذه می بایستی به بغداد و به درگاه خلیفه فرستاده شود.

سلطان مسعود به همان اندازه که در عیش و نوش و خوش گذرانی افراط می کرد در شجاعت و بی باکی شهرت داشت... او جوانی جنگ آزموده و سرد و گرم روزگار چشیده بود لذا نه تنها از نامه خلیفه القادر نترسید بلکه آن را به استهزاء گرفت و رسول را به خفت و خواری بازگردانید.

مسعود در پاسخ خلیفه نامه ای نوشت که لحنی بسیار سبک و عناوینی تمسخرآمیز داشت.

در این نامه نوشته شده بود:

« هیچ شنیده ای و یا هرگز در کتاب ها خوانده ای که شیر روباه بزاید؟ بچه شیر، شیر است و زاده روباه، روباه... پس نام من امیر مسعود است و فرزند خلف سلطان محمود هستم... این را بدان که از آن شیر زیان، شیری درنده تر به وجود آمده و نام او را مسعود گذاشته اند...

همان خونی که در عروق سلطان ماضی جریان داشت در شرائین من جاری است... دلی که در سینه وی می تپید در فقس سینه من تپش دارد...

مسعود از تهدید نمی ترسد و برای جنگ آماده است. از میان ما دونفر تنها کسی می تواند داعیه خراج گیری داشته باشد که در جنگ پیروز شود »

رسول القادر خلیفه با چنین پاسخ اهانت آمیزی بازگشت ولی این نامه هرگز به دست القادر خلیفه نرسید زیرا رسول موقعی قدم به شهر بغداد گذاشت و از دروازه گذشت که منادیان خبر مرگ خلیفه را در شهر اعلام می کردند و مردم را از چنین فاجعه ای آگاه می نمودند.

به هر حال القادر در سال 422 دار فانی را بدرود گفت و پسرش ابوجعفر مکنی به ( القائم بامرالله ) به خلافت رسید و از مردم بیعت گرفت.

چند ماهی کارها نامرتب بود و کسی از رسول بخت برگشته نپرسید که کجا بودی و از کجا می آیی و چون کارها به سامان رسید و ترتیبی یافت، القائم را از موضوع نامه پدرش به امیر مسعود غزنوی آگاه کردند و آن گاه بود که رسول را خواستند و جواب را گرفتند و خواندند.

القائم به تنهایی نشست و همه جهات کار را در نظر گرفت و بعد مشاورین خود را احضار کرد و با ایشان نیز مشورت نمود.

همه یک دل و یک زبان با جنگ مخالفت کردند و لشکر کشی به ایران را نوعی انتحار و خودکشی قلمداد نمودند.

القائم که جواب سلطان مسعود را خیلی تند می دید و از طرفی می دانست در ظرف چند ماه گذشته بر قدرت و شکوت پادشاه جدید غزنوی افزوده شده صلاح کار را در آن دید که از در صلح و صفا درآید و آب رفته را به جوی بازگرداند.

پس از اندیشه بسیار بالاخره روزه سه شنبه بیستم ذیقعده یکی از بزرگان عرب را که از فقهای بزرگ نیز محسوب می شد و اهمیت و مقام علمی داشت با نامه ای مطول و هدایای بسیار از بغداد به طرف ایران حرکت کرد.

این شخص فقید ابوبکر محمدبن السلیمانی الطوسی نامیده می شد . مردی فصیح و خوش بیان بود.

جاسوسان سلطان مسعود قبلاً خبر حرکت قاصد خلیفه را به ایران فرستاده بودند لذا پادشاه جوان غزنوی قبل از ورود از ماجرای نامه و هدایا آگاهی داشت و می دانست که خلیفه جدید از در صلح و آشتی در آمده است.

سلطان مسعود در آن تاریخ به بلخ رفته بود و می خواست تا پایان محرم سال آینده در آن شهر زیبا بماند، پس رسول را نیز به بلخ هدایت کردند و با عزت و احترام به شهر وارد کرده و در منزلی بزرگ وسایل راحت او و همراهانش را فراهم نمودند.

##### مسعود این طور اقتضا می کرد که از ماجراهای مرگ القادر خلیفه اظهار بی اطلاعی کند و همین کار را نیز کرد.

سه روز از رسول پذیرایی شایسته کردند و بعد اطلاع دادند که در مسجد جمعه شهر بلخ باید به حضور شاه شرفیاب شود. نوشته اند که سلطان مسعود آن روز بر خلاف عادت با کبکبه و دبدبه به مسجد رفت. مقصودش این بود که با نمایش تشریفات قدرت و شخصیت خویش را به نماینده خلیفه تحمیل کند و به وسیله او به آگاهی القائم برساند.

چهار هزار غلام در دو طرف راه ایستادند.

غیر از این چهار هزار نفر، دوهزار نفر از زبده ترین سپاهیان با کلاه های چهار پر و نیزه های نقره و زره مطلا و کمربند و شمشیر و تیردان و کمان در نزدیکی مسجد در دو صف فشرده قرار گرفتند.

سیصد غلام با کمربند و نیزه های طلایی و کلاه های دوشاخ و لباس های سرخ فاخر و جواهرات و زینت های دیگر در واقع اسکورت شاه را تشکیل می دادند.

نوشته شده که سلطان مسعود هنگام بازدید ساخلوی بلخ هزار و هفتصد فیل جنگی را سان دید.

فبل ها پشت سرهم و در صف های مرتب قرار داشتند. بزرگان کشور همه با اسب فاخر و خلعت های خاص روزهای رسمی و جواهرات گران قیمت به ترتیب اهمیت و مقام بیرون در اقامتگاه شاه ایستاده بودند.

بالاخره سلطان مسعود از اقامتگاه خویش خارج شد و پیاده به طرف مسجد حرکت کرد.

به هر حال شاه به این ترتیب وارد مسجد شد و روی مخده ای زربفت نشست. همه بزرگان کشور ایستاده و دست بر سینه باقی ماندند، تنها کسی که اجازه نشستن یافت خواجه بزرگ احمد حسن وزیر بود.

در این موقع محمد السلیمانی رسول خلیفه را وارد کردند.

او پیش رفت، سلام و درود گفت و زمین را بوسید.

سلطان مسعود از او سؤال کرد که چه می گوید. رسول نامه خلیفه را که در پارچه اطلسی سیاه پوشیده بود به دست شاه داد. سلطان مسعود آن را به خواجه بزرگ سپرد و دستور داد که بگشاید و بخواند.

موضوع بسیار مهم همین جا است. رنگ از چهره رسول خلیفه پرید. زیرا او می دانست که القادر در آن نامه چه نوشته و چه گونه از سلطان مسعود استدعای بیعت کرده است.

سلطان نیز از این امر آگاه بود و عمداً دستور داد با آن تشریفات نامه را به صدای بلند بخوانند و به صدای بلند ترجمه کنند که قدر خلیفه بشکند و او را کوچک نماید.

بالاخره این کار انجام شد و نامه ای که خلیفه به طور خصوصی برای سلطان مسعود نوشته بود علناً خوانده شده. در این نامه که عناوین بسیار بزرگ و القاب بی شمار داشت خلیفه از سلطان مسعود خواسته بود که برای حفظ آبروی اسلام با او بیعت کند و غیر از بیعت هیچ چیز نمی خواهد و ضمناً تضمین کرده بود که در مقابل بیعت تا عمر دارد و تا سلطان مسعود زنده است از جانب اعراب خطری متوجه مرز های ایران نباشد.

بالاخره کار پایان یافت. به دستور سلطان مسعود سه روز برای خلیفه متوفی عزاداری کردند و همه حتی خود شاه لباس سفید(1) پوشیدند.

بعد دو روز نیز برای خلیفه جدید دعا کردند و در مساجد مراسم انجام گرفت.

پس از انجام این امور مسعود نامه ای در پاسخ خلیفه القائم به امرالله نوشت و با او بیعت کرد ولی این بیعت که قرار بود با ریختن خون گرفته شود با فتح نهایی سلطان مسعود و از بین رفتن احترام خلیفه تحصیل شد.

سلطان مسعود بیعت کرد و بیعت نامه فرستاد ولی همه افراد ملت ایران فهمیدند که پادشاه آن ها به جهت حفظ آبروی اسلام این کار را کرده نه از ترس.

اردشیر دوم

دختر اردشیر اول معروف به ( اردشیر درازدست ) پادشاه نیکو سرشت و پاک نهاد هخامنشی به همسری داریوش دوم در آمد و نتیجه این ازدواج چهار پسر بود که بزرگترین آن چهار پسر به نام اردشیر به تخت سلطنت نشست.

( پاروساتیس ) مادر اردشیر دوم و همسر داریوش دوم زن کاردان و با نفوذی بود و به استظهار همین نفوذ می خواست دومین پسر خود یعنی کورش را به تخت سلطنت بنشاند و اعمال او نتیجه ای نبخشید و طبق آداب و رسوم موبدان و بزرگان کشور که هنگام مرگ بر بالین داریوش دوم حاضر بودند وصیت او را به کار برده و اردشیر را بر تخت نشانیدند.

اردشیر دوم از جد خود اردشیر درازدست کمتر مهربان نبود. از مهربانی ها و عطا و بخشش او حکایت ها نقل می کنند.

اردشیر سه برادر داشت. یکی از آنها همان کوروش مدعی تاج و تخت بود ودوتای دیگر او ( اوستاتیس ) و ( اکساترس ) نامیده می شدند، بر خلاف آنچه که تصور می رفت مورد محبت و علاقه اردشیر قرار داشتند. به طوری که حتی بر سفره مخصوص سلطنتی می نشستند و با برادر خویش غذا صرف می کردند.

گفتیم اردشیر بر خلاف تصور عمومی به برادران خویش خود محبت داشت. برای ثابت کردن این محبت دو دلیل در دست است.

اول انکه اردشیر دوم از جانب برادران خویش، مخصوصاً کوروش امنیت نداشت، آن ها علیه وی در دسته بندی ها شرکت می کردند، ولی اردشیر با بلند همتی و گذشت و جوان مردی تمام این گناهان را نادیده می انگاشت و باز برایشان خشم نمی گرفت.

اردشیر می توانست با یک اشاره هر سه برادران خود را از میان بردارد اما هرگز این کار را نمی کرد و اگر کورش علناً قصد جان او را نکرده بود، بعدها نیز کشته نمی شد.

دوم آنکه طبق آداب و رسوم بر سر سفره ی شاه فقط دو نفر حق نشستن داشتند. اول مادرش پاروساتیس، دوم همسرش که ملکه کشور و مادر بچه هایش بود. شاه مادر را بالای دست و ملکه را پایین دست خود می نشانید و غذا صرف می کردند.

این رسمی بود که تمام پادشاهان هخامنشی پیش از معمول می داشتند، اما اردشیر دوم این قانون را رعایت نکرد و اجازه داد دو برادر کوچک ترش یعنی اوستانیس و اکساترس نیز بر سر سفره ی وی بنشینند.

همان طوری که ذکر شد بلافاصله پس از مرگ داریوش دوم، پسر بزرگ وی اردشیر به نام اردشیر دوم بر تخت سلطنت نشست.

کورش برادر اردشیر به حکمرانی کشور های ( پاون ) و ( لودیا ) و فرماندهی شهر های کنار دریای سیاه آسیای صغیر و ترکیه فعلی باقی ماند.

قاعده چنین بود که پادشاه جدید می بایست برای تاجگذاری رسمی به پازارگاد رفته و در معبد مهر ضمن تشریفات باشکو و مخصوص، تاج را از دست موبدان بگیرد و بر سر بنهد.

اردشیر پس از تعیین حکام و فرماندهان جدید کشور های کوچک و بزرگ تحت الحمایه خویش با عده ای از درباریان و بزرگان مملکت به طرف پازارگاد حرکت کرد.

کوروش کبیر سر سلسله پادشاهان هخامنشی لباسی داشت که هنگام جنگ با استیاک جد مادری خود و پادشاه ماده می پوشید. این لباس در آن معبد و به دست موبدان سپرده شده بود و پادشاه جدید می بایست در تالار معبد لخت شود و آن لباس را بر تن بپوشاند.

پوشیدن این لباس که در چند نقطه پاره و خون آلود بود، فلسفه مخصوصی داشت موبدان این لباس را از آن جهت بر پادشاهان جدید می پوشانید که در کسوت سلطنت روزگار تیره بختان و برهنگان را از خاطر نبرند... به او شیر ترشیده و انجیر می خورانیدند. بیست و چهار ساعت به او نان جوین و به جای مشروب، آب ساده می دادند که طعم و مزه غذای طبقات پایین را نیز چشیده باشند.

به هر حال اردشیر برادر خود کورش را که به راستی مرد ناراحت و کینه جویی بود از پایتخت دور کرد و خودش برای انجام مراسم تاجگذاری به معبد معروف مهر در پازارگاد رفت.

هنگامی که شاه لخت می شد که لباس مندرس پیش از سلطنت جد خود را بپوشد غیر از دونفر از بزرگ ترین موبدان هیچ ## در معبد نمی ماند و همه از ساختمان عظیم سنگی معبد خارج شده و به نقاط دور دست می رفتند. هیچ انسانی حق نداشت بدن لخت شاه را ببیند.

روی این حساب در بنای عظیم معبد نه قراول و نگهبان وجود داشت و نه خدمتگزاران معمولی و بی سلاح پرستشگاه. همه رفته و آنجا را خالی باقی گذاشته بودند.

شاه به تالار مخصوص رفت. موبدان مشعل ها را افروخته و در آتشدان ها عود و عنبر و کندر می سوزانیدند و فضا را معطر و خوشبو می کردند. بعد صندوق زرینی را پیش آورده و با کلیدی طلایی در صندوق را باز کرده و لباس کورش را بیرون آوردند.

در این مواقع اردشیر نیز لخت شده و آماده عوض کردن لباس خود بود که به ناگاه در جنوبی تالار باز شد و کورش برادر اردشیر در حالی که شمشیری آخته و فولادین در دست داشت وارد گردید وبه برادر بدون سلاح خویش حمله برد.

اردشیر از دیدن برادر سخت متعجب شد زیرا او را دور از کشور تصور می کرد و هرگز به این نمی اندیشید که کورش در یک چنین موقعیتی به او حمله ور شده و قصد جانش را داشته باشد.

موقعیت بسیار خطرناک و عجیبی پیش آمده بود و شاه که نیمه لخت و فاقد سلاح ارزنده بود نمی دانست چه کند و با برادر چه گونه روبه رو شود.

کورش به سرعت طول تالار معبد را پیمود. دو نفر موبدان عقب عقب رفته و پشته ستون های عظیم سنگ ها مخفی شدند.

در وسط تالار اردشیر لخت و بدون سلاح و در مقابل کورش که غرق در اسلحه و لباس رزم بود قرار داشت.

هرکسی آن منظره را می دید یقین پیدا می کرد که اردشیر کشته می شود ولی همیشه تقدیر و سرنوشت وضع غیر قابل تصوری پیش می آورد.

کورش به برادر خود حمله کرد و اردشیر شاه نیز چند بار از پیش روی او گریخت. از این طرف و آن طرف پله های معبد و پایین رفت و کورش را به دنبال خود کشانید و چون از برهنگی خود رنج می برد بلافاصله چیزی یافته بر تن کرد.

اردشیر فریاد می کشید و نگهبانان و افراد گارد سلطنتی را احضار می کرد ولی صدای او با اینکه در فضای معبد می پیچید وطنین سنگینی ایجاد می کرد به گوش هیچ ## نمی رسید. همه نگهبانان دور از معبد بودند. اردشیر چند دور دوید و چون از کمک دیگران نا امید شد در صد برآمد که مردانه بایستد و کشته شود.

روی این تصمیم به سرعت به طرف دیگر تالار دوید و تا کورش خواست خود را به برساند اردشیر شاه جستی زد و یکی از مشعل های پایه فولادین و سنگین دیوار معبد را از جای مخصوص بیرون آورد و در دست گرفت.

مشعل نمی توانست در مقابل شمشیر، اسلحه ارزنده ای باشد ولی در آن موقعیت هر چه بود خیلی برای اردشیر ارزش داشت.

زد و خورد در گرفت و دو برادر یکی با شمشیر و دیگری با مشعل به جان هم افتادند.

اردشیر با مشعل مردانه و با شجاعت تحسین آمیزی از خود دفاع می کرد و کورش با تمام مجاهداتی که می نمود و تعجیلی که داشت نمی توانست کاری از پیش ببرد. شمشیر خود را به هر طرف حواله می داد اردشیر شاه با مشعل پایه فولادین راه را بر شمشیر او می بست و حتی ضربات و حملات متقابل نیز وارد می آورد.

زد و خورد چندین دقیقه به طول انجامید و بالاخره موقعی که کورش می خواست سینه برادر را با شمشیر سوراخ کند. اردشیر با مشعل سنگین چنان ضربتی به شانه راست او وارد آورد که فریادی کشید و روی پله های سکوی پهن وسراسری معبد نشست و شمشیر را به دست چپ داد.

اردشیر ضربت دیگری به ساق چپ برادرش زد و به این ترتیب او از پای درآمد و افتاد. اردشیر پیش دوید و شمشیر کورش را که آن طرف افتاده بود برداشت و به عزم اینکه سر را از بدن برادر نمک ناشناس کینه توز جدا کند به طرف وی دوید.

کورش نیز انتظار مرگ خود را داشت زیرا این دومین بار بود که پیمان می شکست و از محبت و صافدلی برادر استفاده می کرد.

درست در همین هنگام که اردشیر شاه به طرف برادر دوید، در تالار باز شد و زنی که گیسوان خود را پریشان کرده بود و جیغ می کشید به درون جست و جوی را روی کورش افکند و با موی آشفته و سفید خویش چهره و سر وی را پوشانید. اردشیر جداً قصد کشتن برادر را داشت ولی به دیدن آن زن که جز مادرش پاروساتیس ## دیگری نبود یک قدم عقب رفت و نفس زنان و خیس عرق ایستاد.

معلوم نشد پاروساتیس چه گونه از ماجرا مطلع شد و خود را به آن جا رسانید تا کورش را از چنگ اردشیر نجات دهد. این رازی است که هنوز هم کشف نشده و هیچ ## از آن آگاه نیست.

می گویند کورش قبلاً مادر را از ماجرا مطلع کرده و درپشت در یکی از اتاق های معبد آماده نگه داشته بود که اگر در جنگ شکست خورد به وساطت و شفاعت مادر از مرگ رهایی یابد.

این عقیده ای است که مورخان یونانی داشته و در نوشته های خویش نقل کرده اند ولی ما نمی توانیم بپذیریم که مادری از نژاد هخامنشی، آن هم پاروساتیس، دختر اردشیر دراز دست و همسر داریوش دوم و بالاخره نوه خشایارشا به نفع پسر دوم علیه پسر تاجدار خویش توطئه کرده و قصد جان وی را داشته باشد.

مورخان یونانی حوادث بی شماری از تاریخ ما را تحریف کرده و واژگونه نوشته اند که این حادثه یکی از کم اهمیت ترین آن ها است. در این صورت می توانیم بگوییم که پاروساتیس به وسیله یکی از دونفر موبدان که در تالارحاضر بودند از ماجرا مطلع شد و دوان دوان خود را به آن جا رسانید که برادر کشی اتفاق نیافتد و دامن شرف خانواده سلطنتی هخامنشی لکه دار نشود.

به هر حال با گریه و زاری مادر، اردشیر مهربان از تنبیه برادر خود کورش منصرف شد و مجدداً او را به والیگری کشور های ساحل دریای سیاه فرستاد.

اردشیر این بزرگی را درمورد برادر نشان داد اما کورش کینه توز باز از توطئه فارغ ننشست و چند سال بعد تعداد زیادی سپاهیان یونانی و اسپارتی و فنیقی و سامری را مزدور گرفت و با سپاهی بزرگ علیه برادر خود شورید و به طرف پرسپولیس حمله ور شد و شهرها را یکی پس از دیگری متصرف گردید.

مزدوران اسپارتی و فنیقی و سامری و دیگران چندان برای ایران ضرر و زیان نداشتند ولی خیانت غیر قابل بخشش کورش، برادر اردشیر این بود که پای یونانیان یعنی دشمنان دیرین ایرانیان را به کشور باز کرد و دست آن ها را در غارت شهرها و کشتارمردم باز گذاشت.

یونانیان که تشنه خون سپاهیان و مردم ایران بودند از این موقعیت استفاده کرده و هر چه خواستند کردند.

فرماندهی سی هزار یونانی مزدور با مردی ( کلیار خوس ) نام بود.

به هر حال جنگ در نزدیکی بابل در گرفت و دو سپاه به هم ریختند. تمام آن روز جنگ ادامه داشت.

کوروش و اردشیر دوبار رو به روی هم واقع شدند و برادر توانست سینه شاه را با نیزه سوراخ کند ولی این زخم چندان مهلک نبود.

در پایان آن روز بود که کورش کشته شد و سپاه پراکنده او گرد شاه اردشیر جمع شدند و کار خاتمه یافت.

به این ترتیب ماجرای تخت و تاج طلبی کورش پایان پذیرفت و او به قتل رسید. می گویند باروساتیس که بی اندازه به کورش علاقه مند بود در مقام انتقام جویی برآمد و چون راضی نمی شد فرزند بزرگ تر خود اردشیر را بکشد استیاتر همسر اردشیر دوم و ملکه محبوب ایران را به قتل رسانید و با سم مار مسموم کرد.

پس از مرگ کورش سی هزار یونانی به سرکردگی کلیارخوس با غنائمی که از غارت ها به دست آورده بودند به طرف شمال گریختند.

ولی ( مهرداد ) از سرداران اردشیر آن ها را تعقیب کرده و تا سواحل دریای سیاه همه آن ها را کشت و عده بسیاری را نیز به اسارت گرفت و غنائم را بازستاند.

یک ضربت

در طول تاریخ بشر، گاهی حوادث کوچک سبب اتفاق های بزرگ گردیده و چه بسا پیش آمده که یک تبسم، یک قطره اشک و بالاخره یک کلمه حرف بجا یا نابجا و یا یک ضربت کوچک مسیر تاریخ ملتی را عوض کرده است. در زندگی ملت های مختلف مخصوصاً تاریخ خودمان از این حوادث زیاد مشاهده می کنیم و در این صفحه ماجرای یک ضربت را نقل می کنیم.

این ضربت تاریخی، ضربتی است که سردار بزرگ و نامی ایران باستان یعنی سپهرداد با تبرزین بر سر اسکندر مقدونی فرود آورد. یونانیان سپهرداد را در زبان خود ( اسپی تریدات ) می نامند ولی معلوم می شود که اسپی تریدات با اندکی اختلاف تحریف شده سپهرداد است.

برخورد سپهرداد با اسکندر در ساحل شرقی رود ( کرانیکوس ) اتفاق افتاده و می توان حدس زد که طبعاً قبل از جنگ معروف کرانیکوس به وقوع پیوسته است زیرا در این هنگام داریوش به آن جا نرسیده و یا اگر رسیده بود خود و سپاهیان برای جنگ و مقابله با اسکندر آماده نشده بودند. به هر حال اسکندر مدتی در ساحل رود کرانیکوس سرگردان و پریشان بود. برای یافتن گدار آب تلاش می کرد و موفق نمی شد که گدار اصلی رود خانه را بیابد.

پس از سه هفته سرگردانی دسته تفتیش سپاه اسکندر گداری یافته و آن را به عنوان یک موفقیت بزرگ به اطلاع فرمانده خویش رسانیدند. اسکندر شخصاً با سیزده دسته از سواران خویش که عده آن ها به هزار و سیصد نفر بالغ می شد از آب رودخانه و گدار مورد بحث گذشت و به ساحل دیگر رسید.

شب پیش باران سختی باریده و زمین را گل آلود کرده بود و چون اسکندر با اسب خویش به خشکی رسید متوجه شد که جنگ در این نقطه لیز بسیار خطرناک است.

اردوی سپاهیان در فاصله دور قرار داشت ولی دسته های کرانیکوس را در نظر داشتند و مراقبت می کردند. درست در همین هنگام دسته ای از گشتی ها مشاهده کردند که عده ای از سواران یونانی از رودخانه عبور کرده .و به ساحل دیگر رسیده اند.

ذکر این نکته کمال ضرورت را دارد که تنها مانع بزرگ سر راه اسکندر همان رودخانه کرانیکوس بود و اگر فرمانده جوان و دلیر مقدونی در آن جا از داریوش شکست می خورد، برای همیشه می بایست چشم از فتح ایران بپوشد و به کشور خویش بازگردد.

جد و جهد داریوش نیز در این راه مصروف می گردید که اسکندر را در آن نقطه شکست دهد ولی چه سود که سرنوشت خط دیگری بر پیشانی ملت ما نوشته و نقش دیگری بر صفحه حیات کشور پهناور ایران کشیده بود.

در این هنگام که اسکندر به ساحل رسید، عده ای از سرداران داریوش در میدان وسیعی آن طرف مسیر آب به بازی چوگان مشغول بودند و به تنها چیزی که فکر نمی کردند این بود که اسکندر بتواند از آب بگذرد.

چیز دیگری که در اولین نظر باعث حیرت و تعجب آن ها شد این بود که اسکندر اولین کسی بود که اسب را از آب به خشکی جهانید. وقتی فرمانده با چنین دل و جرأت خود را به آب خروشان و مواج رودخانه زده و گذشته بود طبعاً دیگران درنگ را جایز ندانسته و از او تبعیت می کردند.

به دنبال اسکندر هزار و سیصد سوار جنگنده و برگزیده ی او به خشکی رسیدند و بلافاصله دسته های دیگر وارد آب شده و به طرف ساحل شرقی مرتفع تر بود حرکت کردند.

نقشه ی اسکندر این بود که آن گدار را حفظ کند لذا سیزده دسته سواران را به شکل نیمدایره به حفاظت گدار گماشت. پشت آن ها به رودخانه و روی ایشان به دشت رو به رو که چادرهای زرد و سفید و سیاه سپاهیان ایران در منتهاالیه آن دیده می شد متوجه بود.

افراد دسته ی کوچک گشتی ایران به محض مشاهده ی سواران مقدونی به دفاع و جنگ پرداختند و دونفر از آن ها نیز برای اطلاع به اردو شتافتند. دو سوار شتابان خود را به میدان چوگان رسانیده و اطلاع دادند که اسکندر شخصاً از رودخانه گذشته است.

اسکندر سپر مخصوصی داشت که عکس ( آشیل ) یکی از قهرمانان افسانه ای یونان که هومر شاعر معروف آن را در ایلیاد ستوده است نقش بود.

به علاوه کلاه خود وی با پرهای سفید بلندی که در چپ و راست و پیش و پس آن دیده می شد فرمانده ی جوان را به خوبی مشخص می کرد. همه جا حتی از فاصله ای بعید ایرانیان می توانستند اسکندر را بشناسند و از سرداران و سپاهیان دیگر یونانی تمیز دهند.

آن روز نیز دو نفر خبر گزار با همان نشانه ها که می دانستند اطلاع دادند که اسکندر از رودخانه کرانیکوس گذشته است. این خبر در ایرانیان چندان وحشتی ایجاد نکرد زیرا سرداران داریوش به خوبی می دانستند که بالاخره یک روز اسکندر از رودخانه می گذرد، برای جنگ با اسکندر نقشه هایی داشتند و می خواستند تمام قوای او را به ساحل شرقی بکشند و بعد حمله کنند.

دونفر از سرداران معروف داریوش یکی موسوم به ( رولیاکس ) و دیگری همان سپهرداد داوطلب جنگ شدند و با عده ای قلیل به استقبال اسکندر شتافتند. نقشه ی جنگ دو شاخه و دو جنبه دارد داشت.

یکی آن که اگر توانستند اسکندر را در همان مرحله ی نخست به قتل برسانند و کار را تمام کنند. دیگر آن که اگر در قتل اسکندر موفق نشدند. سپاه او را با جنگ و گریز به جایی بکشند تا در وسط دو شاخه ی گازانبری سپاهیان ایران قرار بگیرند.

رولیاکس و سپهرداد داوطلب انجام این منظور شده و با عده ای قلیل پیش رفتند و جنگ را آغاز کردند.

دو سردار شجاع ایرانی اسب را مستقیماً به طرف محلی که اسکندر ایستاده بود رانده و با زحمت خود را به نزدیکی او رسانیدند.

هریک از سرداران ایرانی که از خانواده ای بزرگ بودند علامت مخصوصی داشتند که در واقع نشانه خانوادگی آن ها به شمار می رفت. آن ها علامت خانوادگی خود را روی زره و یا بر سپر خویش نقش می کردند که در جنگ شناخته شوند و اگر اسیر شدند و یا به قتل رسیدند. درهر حال احترامشان محفوظ باشد.

از طرف دیگر اسکندر قبلاً درباره یکایک سرداران ایران تحقیق کرده و نام و نشانی آن ها را به خاطر سپرده بود لذا به محض اینکه چشمش به نقوش سپر آن دو نفر افتاد زیر لب گفت:

ــ سپهرداد و رولیاکس ...

اسکندر درباره شجاعت سپهرداد داستان ها شنیده بود و خوب می دانست که در جنگ و نیزه افکندن و شمشیر زدن حریف او نمی شود لذا به همراهان خویش دستور داد که راه بر سپهرداد بگیرند و او را محاطره کنند.

به یک طرفه العین سپهرداد و چند نفر از سوارانش در حلقه محاصره واقع شدند و به جنگ پرداختند. اسکندر نیز به طرف رولیاکس رفت و طبق رسوم معمول ابتدای نیزه را کشید.

بازی چوگان، قهرمانان ما را خسته کرده بود فاصله زیادی نیز اسب تاخته و به آن جا رسیده بودند. از خستگی نفس نفس می زدند. اسب ها نیز عرق کرده و پوست بدنشان در زیر نور آفتاب برق می زد، با این حال رولیاکس که خود را با اسکندر مقدونی مقابل دید خوشحال شد و دست به نیزه برد.

سپهرداد هرچند لحظه یک بار روی زین اسب نیم خیز می شد و به آن طرف می نگریست. او می دانست که رفیقش رولیاکس حریف اسکندر نمی شود و به زودی از پای در می آید لذا در خود احساس نگرانی می کرد و می کوشید هر چه زودتر خودش را به آن معرکه برساند ولی سربازان اسکندر چنان راه را بر او بسته بودند که او ناچار هر قدم به ده ضربت شمشیر و چند مقتول پیش می رفت، و اسب را از روی اجساد می جهانید.

اسکندر و رولیاکس سرگرم جنگ بودند. نیزه معمول در سپاه ایران باریک بود ولی نیزه مقدونیان کلفت تر و در انتها که دست آن جا را می گرفت ضخامت بیش تری داشت. تقریباً به شکل مخروط دراز ساخته می شد. جنگ با نیزه خیلی به طول نیانجامید و به زودی نیزه رولیاکس شکست و دو نیمه شد و به زمین افتاد شمشیر کشیده شد و هر دو با شمشیر به جان هم افتادند.

اسکندر خیلی خوب می جنگید و عرصه را بر رولیاکس تنگ می کرد. از طرف دیگر از پشت سر به سردار ایرانی حمله می کردند و او ناچار گاهی نیز به پشت خود می نگریست.

قریب یک ربع ساعت آن ها به طول انجامید که ناگاه تیری از کمان یک یونانی جدا شد و نفیر زنان به ##### رولیاکس فرو رفت.

رولیاکس فریادی کشید و شمشیر را از دست رها کرد اما با یک جست خویشتن را از روی زین جهانید و به طرف اسکندر انداخت. گریبان اسکندر را گرفت و با سر خود ضربتی به صورت سردار یونانی وارد آورد اما خنجر شکمش را درید و روی خاک افتاد.

سپهرداد این منظره را با چشم دید و چنان به خشم دچار شد که خون بیش دیدگانش را گرفت و دیوانه وار به محاصره کنندگان حمله کرد و خود را به اسکندر رسانید و به جای هر چیز دیگر تبرزین خود را کشید. سپهرداد با تبرزین خویش خوب می جنگید و در این کار مهارت و شهرت بسیار داشت. در جنگ هر گاه دست سپهرداد به دسته تبرزین قرار می گرفت دشمن هرکس بود و هر قدرتی داشت در خون و خاک خود می غلتید و فرقش شکافته می شد لذا آن روز نیز سپهرداد دست به تبرزین برد که هر چه زودتر کار اسکندر را یکسره کرده و انتقام رولیاکس را بگیرد.

هر دونفر مثل شیر درنده می غریدند و می جنگیدند، سواران دو طرف نیز به کار خود مشغول و ایرانیان موفق شده بودند که قسمتی از مقدونیان را به آب بریزند. مهم ترین قسمت جنگ آن بود که بین سپهر داد خم شد و با تبرزین ضربتی به سینه اسکندر زد و اسکندر نیز در همان حال با شمشیر ##### اسب سپهرداد را درید. در نتیجه هر دو بر زمین افتادند و از آنجا به بعد جنگ بدون مرکب انجام گرفت.

باز شرایط بهتری برای سپهرداد پیش آمد زیرا او در حال پیاده مسلط تر از سواره بود و به همین سبب و برای اینکه فرصت از دست نرود خود را به جانب حریف نیرومند انداخت و تبرزین خون آلود را حواله اسکندر کرد.

اسکندر سر خود را زیر سپر برد. تبرزین سپر را شکافت و به مچ دست سردار مقدونی آسیب وارد آورد و خون جاری شد. اسکندر دیگر قدرت نگهداشتن سپر خویش را نداشت، ناچار آن را به طرفی پرتاپ کرد.

سپهرداد موفقیت را پیش چشم می دید و اصولاً به اسکندر آن قدر با بی اعتنایی نگاه می کرد که او را لایق جنگ با خود نمی دید. داریوش و سرداران او همه مغرور بودند و نتیجه همین غرور و خود خواهی و پایان کوچک شمردن دشمن شکستی بود که از اسکندر خوردند. سپهرداد حمله دیگری کرد. این دفعه تبرزین او به کلاه خود اسکندر رسید. این همان ضربت تاریخی بود. همین یک ضربت می توانست سرنوشت ما را عوض کند. شاید اگر سپهرداد آن روز اندکی بیش تر به دست خود نیرو داده بود، اگر اندکی تبرزین برنده تر بود و اگر سر اسکندر خم نمی گردید امروز وضع دیگری داشتیم.

کسی چه می داند؟ در هر حال همان یک ضربت خیلی کارها می توانست انجام دهد. تیغه فولادین تبرزین به کلاه خود را رسید و سپر سمت چپ را از کلاه کند. و به زمین انداخت. جدار کلاه خود را درید و پایین رفت، جدار داخلی را نیز شکافت و باز هم پایین رفت. دسته ای از موی سر اسکندر را قطع کرد و پوست سرش را شکافت و خون جاری شد.

تیغه تبرزین در همین جا متوقف شد. اسکندر سوزشی در سر خود احساس کرد و دچار سرگیجه گردید. زانوان فرمانده جوان مقدونی سست شد و خم گردید. دستش دیگر توانایی حرکت کردن نداشت، سرش خم مانده بود. سپهرداد تبرزین را کشید و مجدداً بالا برد ولی هرگز نتوانست پایین بیاورد.

ضربت اول ناقص بود و اگر دومین ضربت نیز فرود آمده بود. اسکندر به

قتل می رسید. کار جهانگشایی او ناقص می ماند، سپاهیان او باز می گشت، دوازده میلیون تالان طلای ناب خزانه داریوش به دست غارت سپرده نمی شد. تالار آپادانا و بارعام خشایارشا مجلس شراب و خوشگذرانی نمی گردید و بالاخره قصر باشکوه و با عظمت پرسپولیس دستخوش حریق نمی شد و نمی سوخت.

سرنوشت ملت ما، تاریخ ما، حیثیت و آبروی ما به این بستگی داشت که دست سپهرداد آن روز پایین بیاید... اما بدبختانه نیامد و نشد...

در همان موقع که سپهرداد دست را بالا برده بود، (کلیتوس) یکی از سرداران مقدونی با نیزه به ##### راست سپهرداد زد و آن دلاور بی نظیر را کشت. مرگ سپهرداد برای ایرانیان خیلی گران تمام شد و ماتمی عظیم به پا کرد ولی باید دانست که سپهرداد فدای غرور خویش شد که یکه و تنها میان انبوه دشمن رفت.

اندکی پس از افتادن سپهرداد، سه تن دیگر از سرداران داریوش رسیدند و مجدداً اسکندر و سپاهیانش را به آب ریختند... اسکندر در اثر ضربت تبرزین سپهرداد چند روز بیمار بود.

روز بعد جسد سپهرداد و رولیاکس را با تشریفات بسیار و در حضور داریوش به خاک سپردند و با مرگ آن ها صفحه درخشانی از تاریخ بزرگی های کشور ما سیاه و به سینه تاریخ پر عظمت ایران باستان سپرده گردید.


1. در آن عصر لباس سفید لباس ماتم و سوگواری بود.

تائیس(قسمت 6)

اسیر

در ظلمت غلیظ شب ، دو سوار مغول که اسب ها را به درخت بسته و پشت تخته سنگی نشسته بودند صحبت می کردند . یکی از آنها گفت :

- صدای سم اسب ها را می شوی ( چاهاز ) ؟ قزاق ها هستند که از دزدی بر می گردند .
- ژنرال می داند که این ها به قراء و قصبات حمله می کنند و اغنام و احشام و دختران مردم را می برند .
مغول اولی که جوانی بلند قد و شجاع به نام ( توکیش خان ) بود با لحن تند و شماتت آمیزی گفت :
- عجب آدم ساده ای هستی . این ها به دستور خود ژنرال این کارها را می کنند .
و بعد آهی کشیده ادامه داد :
- برادر زاده اش استیفانف سرکرده قزاق های دزد است . آن شب که بارون
استرنبرگ را ناجوانمردانه کشتند و دخترش را هم با خود بردند. من تازه از آلاچیق بارون بیرون رفته بودم. بیچاره لوکا دختر بسیار زیبایی بود.
رفیقش به آهستگی و در حالی که سعی می کرد صدایش حتی از پشت سنگ هم شنیده نشود گفت:
ـ توکیش، خیال این دختر را از سرت بیرون کن. تو حریف ژنرال و قزاق ها و برادرزاده اش استیفانف نمی شوی. آخر تو را می کشند و داغت را به دل پدر و مادر بی چاره ات می گذارند.
توکیش خان تفنگش را روی زانو جابه جا کرد. نگاهی به دشت که در تاریکی شب مرموزتر از همیشه جلوه می کرد افکند. آه عمیقی کشید و گفت:
ـ به خدا نمی توانم او را فراموش کنم. شب آخر لوکا به من قول ازدواج داده بود و تا او را از جنگ ژنرال و قزاق هایش بیرون نیاورم راحت نمی نشینم.
ـ توکیش تو فکر می کنی او هنوز سلامت است و قزاق ها به او تجاوز نکرده اند؟
توکیش مثل اینکه به پاسخ این سئوال خیلی علاقه داشت روی را به طرف چاهاز پیر برگردانید و گفت:
ـ مطمئن هستم، زیرا هنوز معلوم نیست چه کسی صاحب اوست. بین عمو و برادر زاده قرار گذاشته اند لوکا را جایزه بگذارند. یک نفر از طرف ژنرال با استیفانف مسابقه اسب سواری بدهد. لوکا را می خواهند همین یکشنبه در خط آخر مسابقه قرار دهند. هر سواری زودتر رسید دختر مال او است. یا استیفانف یا سواری که نمایندۀ ژنرال است. اگر ژنرال برنده شود لوکا را همان شب به آلاچیق خودش می برد.
توکیش به دنبال این جملات سکوت کرد، سر را به سوی آسمان گرفت. چاهاز، مغول پیر سکوت را شکست و باز زبان به نصیحت توکیش گشود اما خودش هم می دانست این نصایح در توکیش سرکش و شجاع که دیوانه وار لوکای زیبا را دوست می داشت تأثیر ندارد.
توکیش هم آن قدر نصیحت شنیده بود که برایش عادت شده و دیگر حتی به سخنان هیچ ## حتی به نصایح چاهاز پیر که لـله و معلمش بود گوش نمی داد.
او تصمیم خود را گرفته بود و با اینکه نود درصد می دانست کشته می شود قصد داشت روز یکشنبه که مسابقه انجام می گردید کارش را یکسره کند.
چاهاز که از آخرین نتایج خود نیز نتیجه نگرفت ناچار ساکت شد و سر را به تخته سنگ تکیه داد.
توکیش همچنان که به آسمان می نگریست اشک می ریخت و می گفت:
ـ آه چاهاز نمی دانم تو در جوانی عاشق شده ای و اگر عاشق شده ای محبوبه ات به زیبایی لوکای من بوده؟
چاهاز پیر گفت:
ـ توکیش، عشق همه معشوقه ها را زیبا می کند.
ـ عشق شیرین است ولی از آن شیرین تر فداکاری در راه معشوق است و من می خواهم بزرگ ترین لذات را ببرم و این افتخار همین یکشنبه نصیب من می گردد.
چاهاز آب دهان خود را فرو برد و با صدای بغض گرفته ای گفت:
ـ توکیش تو مثل فرزند من هستی، من دوستت دارم. این سر پیری اگر ژنرال و برادرزاده اش بلایی سر تو بیاورند من هم از غصه می میرم.
توکیش در حالی که می خواست از جای خود برخیزد و روی تفنگش تکیه کرده بود گفت:
ـ چاهاز، مرگ از این زندگی ننگ آلود بهتر است. همه جوانان قبیله مرا تمسخر می کنند. یا باید لوکا را نجات بدهم و یا بمیرم. راه یکی بیشتر نیست.
دو مرد مغول برخاستند، تفنگ ها را کنار زین اسب گذاشتند و چون قزاق ها چند دقیقه قبل از آن جا عبور کرده و رفته بودند با فراغ خاطر بر اسب جستند و رفتند.
TTT
روز یکشنبه از صبح خیلی زود قزاق ها خود را آماده جشن و تماشای مسابقه می کردند، عده ای که در نقاط نزدیک تری پاسداری می کردند بهترین لباس های حود را پوشیده و به طرف استپ کابوچی حرکت کردند.
استپ کابوچی بهترین نقطه و زیباترین منطقه دشت مغولستان و تقریباً مرکز آن محسوب می گردید و به همین علت ژنرال آن جا را برای اردوی خود و قرارگاه سربازانش انتخاب نموده بود که به همه جا مسلط باشد.
آلاچیق سربازانش به طور نامرتب بین دو تپه کوتاهی که در شمال و مشرق قرار داشت قرار گرفته و آن روز حتی قزاق های بیمار نیز در ردیف تماشاچیان قرار گرفته و برای شروع مسابقه اظهار بی طاقتی می کردند.
قزاق ها لباس سیاه، کلاه پوست قهوه ای رنگ با نشان جمجمه و دو استخوان بازو به جای کلاه بر سر داشتند.
قزاق ها پیاده و سواره در هم می لولیدند و با مستی عربده می کشیدند، شوخی می کردند و به هم دشنام های رکیک می دادند.
وقتی لوکا از آلاچیق خودش بیرون آمد، یک دقیقه سکوت همه دشت را گرفت ولی این سکوت زیاد طول نکشید و صدای هورای شادمانه قزاق ها به آسمان رسید.
زیبایی سحرآمیز لوکای مو طلایی که آن روز دامن کوتاه و چکمه سیاه و بلوز سرخ رنگ یقه بازی پوشیده بود همه را تحت تأثیر قرار می داد.
قزاق ها با چشمان شهوت آلود به او می نگریستند و با آرنج به ##### هم می زدند، یکی فریاد کشید و به دیگری که دورتر از او ایستاده بود گفت:
ـ خوش به حال برنده مسابقه. من حاضرم این جایزه را با ده سال عمر خود عوض کنم.
دیگری با فریاد بلندتری اظهار داشت:
ـ چه احمق، من حاضرم یک شب در آلاچیق او بروم و صبح که بیرون آمدم اعدامم کنند.
قزاق ها با جملات رکیک و شوخی های مشمئز کننده و به صدای بلند حرف می زدند ولی به محض اینکه سرو کله ژنرال پیدا شد و از آلاچیق مخصوص خود بیرون آمد، نفس ها در سینه حبس شد و سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفت. گویی اسب ها نیز از توحش ژنرال می ترسیدند و حساب کار خود را می کردند.
خط مسابقه معین شده و ابتدای آن نیز در چهار کیلومتری آن جا بود.
موقعی دومرتبه همهمه بین قزاق ها در گرفت که ژنرال اجازه داد تا افراد آزاد باشند.
برادرزاده اش استیفانف دهانه اسب سفیدی را گرفته بود و قبل از اینکه با عمویش روبه رو شود مستقیماً نزد لوکا که مثل مجسمه ای وسط میدان و میان دو پرچم سرخ ایستاده بود رفت و سلام گفت.
لوکا از قزاق ها وحشت داشت ولی می دانست که استیفانف چون خیلی او را دوست دارد ممکن است مهربان تر باشد و کم تر آزارش کند.
استیفانف مقابل لوکا ایستاده، سلام نظامی داد و گفت:
ـ لوکا، خیلی می ترسی؟
لوکا که دست از جان شسته بود جواب داد:
ـ از شما هر انسانی می ترسد.
استیفانف که جوان تحصیل کرده ای بود و بیش تر عمر خود را در مسکو و در میان خانواده ای اشرافی روسیه گذرانیده بود لبش را به دندان گزید و گفت:
ـ هیس... ژنرال می شنود، او توهین را نمی بخشد ـ ولی من تو را دوست دارم و اگر هم در مسابقه ببازم نمی گذارم دست ژنرال به تو برسد ـ فقط اگر از زبان تو بشنوم که مرا دوست داری حتماً پیروز خواهم شد.
لوکا آب دهانش را به زمین انداخت و روی را برگردانید. استیفانف خنده ای کرد و بر زین نشست و نزد عمویش رفت.
سوار نماینده ژنرال هم حاضر بود و به رسم قزاق ها وقتی با استیفانف روبه رو شد روی رکاب برخاست و دستش را بلند کرد.
ژنرال می خندید، قهقهه می زد و مرتباً با شلاقی که به دست داشت به چکمه های براق خود می کوفت.
لوکا در روشنایی روز و زیر آفتاب استپ های مغولستان نگاهی به ژنرال کرد و او را خیلی وحشت آورتر از همیشه دید.
سرش بی مو، گردنش کلفت، شکمی بزرگ و دهانی با دندان های سیاه و کثیف داشت. قوتی می خندید صدای مهیبی از هنجره اش خارج می شد که گوش را می خراشید.
لوکا پیش خود گفت:
ـ باز استیفانف قابل تحمل تر است، اگر این مرد کثیف برنده شد من خودم را می کشم ـ اما نه... طفلک توکیش من از غصه می میرد ـ خدایا به او جرأت نده که برای نجات من اقدام کند، می ترسم او را بکشند.
صدای شلیک یک گلوله آغاز مسابقه را اعلام کرد. دو سوار به طرف خط آغاز مسابقه رفتند. و هنوز دور نشده بودند که ژنرال فریاد کشید و گفت:
ـ یادتان نرود. هرکس زودتر رسید باید لوکا را از وسط دو پرچم بردارد و با اسب یک دور دور میدان بچرخاند. استیفانف اگر تو بردی مستقیماً به آلاچیق خودت می بری و اگر او برد به آلاچیق من هدایتش می کند.
دو سوار به تاخت از آن جا دور شدند و در غیبت آن ها باز همهمه درگرفت.
لوکا در وسط دو پرچم و در مقابل صدها جفت چشم، حال خودش را نمی فهمید و از ترس می لرزید.
نیم ساعت گذشت . سواران در بازگشت به خوبی دیده نمی شدند. فقط موقعی که از تپه می گذشتند گرد و خاکی برمی خاست و نشان می داد که سواران نزدیک می شوند. همه به آن جا چشم دوخته بودند و مخصوصاً لوکا با بی صبری متوجه تپه مقابل بود.
در چهار کیلومتری آن جا توکیش و چاهاز در پشت تخته سنگی پنهان بودند. استیفانف و رقیبش رسیدند. قزاق به خاطر اینکه نزد ژنرال محبوبیت پیدا کند کوشش بیسار می کرد ولی استیفانف هم سوارکار خوبی بود.
دو مرد مغول آن ها را می دیدند و موقعی که شروع به تاخت کردند و به طرف میدان برگشتند چاهاز گریه کنان گفت:
ـ توکیش از این خیال خام منصرف شو. مثل غربال سوراخ سوراخت می کنند. این را هم بدان که اگر تو کشته شوی جنگ داخلی مغولستان را به آتش می کشد. به ملتت، به هموطنانت رحم کن. توکیش بیا از همین جا برگردیم.
توکیش خان در حالی که پایش را در رکاب اسب می گذاشت لبخندی زد و گفت:
ـ چاهاز برو برگرد، پای آن یکی تپه منتظر من باش. یا جنازه ام را به تو می دهند و یا موفق می شوم و با لوکا می آیم.
و چون روی زین نشست کلاه مغولی خویش را تا بالای ابروان پایین کشید و دستی به گردن اسب زد و مثل اینکه با انسانی مطیع و حرف شنو حرف می زند گفت:
ـ یادت نرود حیوان. گفتم اگر مرا زدند، همین که احساس کردی پایم در رکاب سست شد جسد مرا از میدان بیرون ببر و به قبیله خودمان برسان.
و بلافاصله دستش را برای خداحافظی با چاهاز تکان داد و مهمیز زد و حرکت کرد. اسب مثل عقاب تیز پروازی که در طلب طعمه از آشیان پرواز کرده باشد جستی زد و روی به راه نهاد. دو خال سیاه از دور دیده می شد. توکیش می بایست اول به آن ها برسد و بعد از ایشان پیش بیافتد. یک نیمه راه او را به قزاق ها رسانید.
قزاق نماینده ژنرال در سمت راست و استیفانف سمت چپ او حرکت می کرد. توکیش سرش را بغل گوش اسب گذاشته بود و به حیوان نهیب می زد. اسب توکیش گویی وظیفه خویش را به خوبی می دانست و با اینکه سوار دهانه اش را نمی کشید و مهمیزش نمی زد به سرعت می رفت.
ـ هان رسیدیم. آفرین... خوب اول باید این قزاق را از میدان در کنم. آهان...
حالا توکیش به پشت سر قزاق ژنرال رسیده بود و در همین موقع او برگشت و به محض اینکه چشمش به مغول پشت سرش افتاد با وحشت گفت:
ـ آه... توکیش خان.
استیفانف هم توکیش را دید ولی بی اعتنا رفت. می خواست از موقعیت استفاده کند و زودتر به خط پایان مسابقه برسد.
دست قزاق با خنجر بالا رفت ولی تیغه خنجر توکیش سینه اش را درید و او را از روی اسب به زمین انداخت.
قزاق غلتی خورد و کنار جاده صحرایی افتاد. اسبش هم در آن طرف ایستاد.
حالا توکیش می بایست از استیفانف رقیب عشق خود جلو بیافتد اما تازه با این کار خیلی کار دیگر هم داشت.
شجاعت به توکیش اجازه نمی داد که از حوادث بترسد. او از طفولیت برای کشتن و کشته شدن تربیت شده بود. او عادت کرده بود که مشکلات زندگی را با خون خود حل کند. این بزرگ ترین و مهم ترین ایدئولوژی مغولان است که دلبستگی عجیبی به آن دارند.
توکیش درست پای تپه و جایی که تازه ژنرال و قزاق ها می توانستند آن ها را ببینند با استیفانف برابر شد.
قزاق جوان گفت:
ـ توکیش، برگرد.
ـ ما فقط در صورتی که کشته شویم از راهی که در پیش داریم بازمی گردیم.
ـ توکیش من تو را نمی زنم، حیف است جوان شجاعی مثل تو کشته شود اما ژنرال بی رحم است برگرد...
توکیش مهمیزی به اسب زد. حیوان بر سرعت خود افزود و در آغوش گرد و خاک از اسب استیفانف پیش افتاد. در این حال توکیش گفت:
ـ استیفانف قزاق تو را کشتم اما تو را نمی کشم، تو اجازه داری که از پشت مرا بزنی.
استیفانف خیلی می کوشید از توکیش جلو بیافتد ولی موفق نمی شد. مع هذا فریاد کشید:
ـ توکیش تو را نمی کشم اما مردانه از تو جلو می افتم.
ـ اگر تو جلو افتادی من هم مردانه می روم و پای همان تپه خودکشی می کنم.
دیگر موفق نشدند حرف بزنند زیرا لحظه به لحظه فاصله اسب ها بیش تر می شد و توکیش فاصله بیش تری می گرفت.
اسب توکیش در مغولستان نمونه بود.
سزاوار بود که بزرگ زاده ای مثل توکیش که از نژاد شاهان معروف و جهان گشایان مغول بود چنان اسبی داشته باشد. از این گذشته توکیش سوارکار خوبی بود حیوان زیر پایش سنگینی بدن او را احساس نمی کرد.
حالا صدای قزاق ها شنیده می شد، فریاد می کشیدند، دست می زدند و با هورا و فریادها و خنده های مستانه سواران را تشویق می کردند. توکیش فهمید که هنوز او را نشناخته اند. گرد و خاکی که برمی خاست مانع از این بود که قزاق ها بتوانند به درستی سواری را که نزدیک می شد تشخیص بدهند.
توکیش در وسط دو پرچم سرخ، قرمزی پیراهن لوکا رادید. اسبش مستقیماً به همان طرف می رفت.
ژنرال در ده بیست قدمی لوکا ایستاده دست ها را به کمر زده و شلاق از مچ دستش آویخته بود.
توکیش بیش تر روی اسب خم شد. صدای قهقهه قزاق ها اجازه نمی داد صدا به صدا برسد. توکیش وارد میدان شد. حالا در تیررس بود و اگر او را تشخیص می دادند به آسانی می توانستند او را بزنند.
خوشبختانه ژنرال آن چنان می خندید و قهقهه می زد که نمی توانست او را تشخیص بدهد و تا او دستور نمی داد کسی حق تیراندازی نداشت.
وقتی توکیش به صدقدمی لوکا رسید یک نفر از قزاق ها فریاد زد:
ـ مغول است... توکیش است.
توکیش صدایش را شنید ولی ژنرال که در فاصله دوری نسبت به صدا بود نشنید.
صدای توکیش، توکیش بلند شد و درست در همین موقع توکیش خود را به لوکا رسانید و خم شد و کمر او را گرفت و بالا آورد.
ابتدا لوکا مقاومت کرد. دست و پا زد ولی صدای توکیش که گفت: "لوکا خم شو، خودت را جلوی من روی زین بیانداز". از تقلا و تلاش او جلوگیری کرد.
لوکا برگشت و چون توکیش را شناخت، دست هایش را به کمر او حلقه کرد و با یک حرکت سریع و چابکانه روی زین جلوی توکیش نشست.
پشت سر آن ها غوغایی شد. استیفانف بلافاصله با اسب رسید. ژنرال هم تازه فهمیده بود که چه گولی خورده و چه غفلتی کرده است. فریاد بگیر بگیر، بزن بزن از هر طرف شنیده میش د.
اسب و کلاه ژنرال را آوردند. عده ای از قزاق ها هم سوار شدند. استیفانف بدون درنگ در تعقیب توکیش رفت. ولی اسب توکیش با اینکه بارش سنگین شده بود با سرعت زیادی می رفت. گویی حیوان باوفا فهمید که چه موقعیت خطرناکی برای صاحبش پبش آمده و یک لحظه غفلت به بهای جانش تمام می شد.
توکیش نگاهی به عقب کرد و گفت:
ـ می آیند.
لوکا گفت:
ـ اسلحه کمری ات را به من بده.
ـ من اسلحه کمری ندارم، ما فقط خنجر همراه برمی داریم. تفنگ و اسلحه کمری سلاح مردانه نیست.
و پس از یک لحظه مکث اظهار داشت:
ـ اگر به تپه برسیم خطر کم تر می شود. چاهاز آن جا انتظار ما را می کشد. تو را به او می سپارم، خودم جلویشان را می گیرم.
لوکا دست هایش را دور کمر او انداخت و گفت:
ــ نه... نه... من بی تو جایی نمی روم.
صدای شلیک گلوله شنیده شد و دو تیر پی در پی از کنار سر توکیش رد شد اما اسیبی وارد نیاورد.
این تیر ها زا استیفانف شلیک می کرد.
توکیش به بالای تپه رسید.اسبش از جاده سربالایی بالا رفت و خیلی زود به محل مسطح رسید.
استیفانف هم رسید.حالا او پای تپه بود و توکیش بالا.استیفانف هم بالا رفت و تو کیش از ان طرف سرازیر شد.
قزاق ها رسیدند.از پای تپه تیراندازی را شروع کردند.
غفلتا ازعقب فریادی از توکیش شنیده شد و سواری مثل اجل از پشت تخته سنگ بیرون جست و راه را بر استیفاتف بست.
لوکا برگشت و گفت:
-اه ....چاهازاست..چاهاز با استیفانف.
توکیش دهانه ی اسب را کشید.چاهاز فریاد کشید و گفت:
-توکیش برو معطل مشو.کار را خراب نکن.من پیرم، بدرد نمیخورم،خیلی دلم می خواست این طور بمیرم.
استیفانف تفنگ را به طرف توکیش گرفت ولی چاهاز خودش را از روی زین به طرف استیفانف انداخت و با خنجر به او حمله کرد.قزاق جوان هم با سرنیزه حمله نمود.زد و خورد تن به تن درگرفت.بین دو سوار در وسط جاده، روی تپه در محلی که یک طرف ان پرتگاه کوتاهی بود.
قزاق ها رسیدند ولی راه بسته وچاهاز اجازه عبور نمی داد.
در این موقع خنجر چاهاز پیر سینه ی استیفانف را درید. سرنیزه او هم در شکم چاهاز فرو رفته بود. خون از روی زین ها پایین می ریخت ولی هر دو جنگجو تا رمق اخر می جنگیدند.
ژنرال فریاد می کشید:
-رفتند،ان ها را دنبال کنید، این سگ پیر را از راه در کنید.
چاهاز عمدا راه را می بست و مرتبا به قزاق ها با خنجر کوتاه خود را حمله می کرد. چند گلوله پی در پی به طرف چاهاز پیر شلیک شد، اسبش به سر غلتید و چاهاز افتاد اما بلافاصله بر پای ایستاده و پشت تنه اسب قرار گرفت.
چاهاز دیگر رمقی نداشت، با این وجود حواسش به جا بود و می خواست تا انجا که ممکن است راه را بر قزاق ها ببندد که توکیش و لوکا دور شوند.
گلوله خود نرال از شکم چاهاز گذشت و او در حالی که دست روی شکم گذاشته بود، به عقب برگشت، نگاهی به دشت کرد و چون مطمئن شد که توکیش کاملا دور شده است، چشمانش بسته شد و افتاد.
قزاق ها از جاده گذشتند لیکن ان طرف تپه هر چه به دشت نگریستند اثری از توکیش ندیدند.توکیش شجاع لوکا را ربوده بود.
قزاق ها برگشتند.ژنرال مغموم و سرافکنده بود و جسد استیفانف را خود شخصا به قرارگاه برد و دفن کرد ولی از ان روز به بعد ژنرال دیگر ان ژنرال همیشگی نبود و از همان روز به بعد نفوذ قزاق ها از مغولستان کم شد و کم تر شد تا اینکه به کلی از انجا رفتند.
ماجرای هرمزان
در باره جنگهای ایران واعراب نویسندگان ومورخین بسیار نوشته اند ودر این مقال جایی برای بحث در اطراف آن نیست ولی نکته ای که از ذکر آن نمی تواند چشم پوشید این است که اعراب فقط با نیروی ایمان سپاه منظم وجنگاورساسانی را شکست داده ومنهزم ساختند و اگر نیروی ایمان نبود با عده قلیل وسپاه ناقص وقدرت نظامی کمتر،نمی توانستند حتی یک قدم در خاک کشورما پیش بیایند چه رسد به اینکه ارتشی به آن عظمت را طی چند روز پریشان ونابود سازند.
در این باره حکایات بسیاری نقل شده یکی از آن حکایات این است که می گویند پس از جنگ قادسیه وانهزام ارتش ایران ،یکی از سرداران معروف ساسانی روی به فرار گذاشت وسواره راه مشرق رابه پیش گرفت که خود را به ایالات شرقی برساند .هنوز مقدار زیادی دور نشده بود که با مردی دهقان که بیلی به دوش داشت روبه رو گردیدو از وی آب ونان خواست که رفع عطش وسد جوع کند .
دهقان به فراست حال سردار معروف یزدگرد را دریافت وبرسبیل وسرزنش وشماتت گفت:

_چه شده که این سان از دشمن می گریزی ؟ ومردم مملکت را در مقابل دشمنان بی دفاع می گذاری؟آن همه داعیه شجاعت چه شد؟
سردار مذکور سر را پایین گرفت ،اندکی فکر کرد وبعد سر برداشت وبا چشمانی اشک بار گفت:
_متاسفانه آنچه که مردان سروپا برهنه دارند ما نداریم وعلت فرار من ودیگران نیز همین است .
وآن گاه به مرد دهقان گفت:
_بیل خود را روی دست به هوا بگیر.
دهقان چنان کرد وسردار تیر وکمان بر گرفت وتیری به زه گذاشت وکشید و رها ساخت .تیر نخستین ،بیل را سوراخ کرد واز آن گذشت ،تیرهای دوم ،سوم وچهارم را نیز از همان سوراخ رد کرد .
پس از انجام این عمل حیرت انگیزخطاب به مرد برزگر گفت:
_ می بینی!این است قدرت من در تیر اندازی ولی با این وجود در تمام طول نبرد نمی توانستم یکی از اعراب را از پای در آورم زیرا حقیقت این است که ایمان نداشتم ودر نتیجه زندگی با ننگ را به مرگ افتخار آمیز ترجیح دادم.
به هر حال پس از شکست یزد گرد قسمت بزرگی از کشور ما به تصرف فرستادگان عمربن خطاب دومین خلیفه راشدین درآمد واکثر ایرانیان اسلام را پذیرفتند.
در این هنگام یکی از شاهزادگان ساسانی به نام هرمزان فرماندار خوزستان بود به اسارت اعراب در آمد وچون مردی برجسته بود ونژادی پاک داشت از دسته اسرا جدا گردید ونزد عمر خلیفه مسلمین اعزام شد.
عمر از اوپرسید:
_آیا مرگ را می پذیری یا قبول دین مبین اسلام را .......
هرمزان که مردی شجاع بود گفت:
_ مرگ را .
شاید او بی میل نبود که مسلمان شود ولی عار داشت که برای فرار از مرگ مسلمان گردد و می خواست این کار را با رضای طبع وبصیرت وآزادی کامل انجام دهد.
عمربن خطاب وهرمزان مباحثه مفصلی کردند ودر واقع هرمزان با درشتی سخن گفت ومقام ومنزلت رفیع او را در نظر نیاورد زیرا خود شاهزاده ایرانی بودوزمان سلطنت ساسانیان دارای اهمیت وقدرت زیادی بود .خلیفه کوشید شاید بر خشم خود فائق آید ولی توفیقی حاصل نکرد و در عین عصبانیت دستور قتل هرمزان را صادر نمود .جلاد حاضر شد وزیر بازوان هرمزان را گرفتند که او را برای اعدام ببرند .در این جا داستان جالبی که بسیار مشهور است را برای خوانندگان نقل می کنیم .
هرمزان چون چنین دید به خلیفه گفت:
_ من از مرگ نمی ترسم ولی چون عطش دارم اجازه بدهید آب بنوشم وآن گاه مرا بکشید.
خلیفه اشاره کرد ظرفی آب گوارا به دست هرمزان دادند .
هرمزان قیافه ای هراسناک به خود گرفت وهر دفعه لب را به آب نزدیک می کرد وبا رعب وبیم عقب می رفت.
خلیفه پرسید:
_علت چیست ؟چرا نمی نوشی؟
هرمزا ن گفت:
_می ترسم هنگام نوشیدن از قفا سر از بدنم جدا کنند .
خلیفه گفت:
_مطمئن باش که چنین نخواهند کرد.
هرمزان که حیله ای ماهرانه اندیشده بود اظهار داشت:
_چه گونه بدون سوگند موثق این حرف را باور کنم .
عمر خطاب سوگند یاد کرد که تا آب ننوشیده حکم در باره او اجرا نشود .پس از ادای سوگند هرمزان لبخند پیروزمندی برلب آورده وظرف آب را بر زمین افکند ومحتوی آن روی خاک ریخت .
رنگ از چهره همه حاضرین که از بزرگان عرب بودند پرید.خلیفه نیز در جای خود نیم خیز شد زیرا همه فهمیدند که دیگر قتل هرمزان امکان ندارد.
هرمزان گفت:
_شما سوگند یاد کردید که تا من این جام پر از آب را ننوشیده ام حکم اعدام اجرا نشود پس هرگز نمی نوشم که هرگز کشته نشوم......
به این ترتیب خلیفه ناچار شد به احترام سوگند خویش حکم قتل هرمزان را فسخ کند وچون حکم فسخ شد شاهزاده ایرانی گفت:
_حالا مسلمان می شوم واحکام شرع را می پذیرم.
خلیفه پرسید:
_چرا قبلأ نپذیرفتی تا اصولأ حکمی صادر نشود؟
هرمزان جواب داد:
_اگر چنان می کردم همه ## حتی خود شما فکر می کردید که از بیم مرگ مسلمان گردیده ام در حالی که ایرانی شرافتمند از مرگ نمی ترسد.
خلیفه تیز هوشی وشجاعت و ادراک قوی هرمزان را آفرین گفت وبرای او مستمری قابلی معین کرد که در مدینه زندگی آسوده ای داشته باشد .اسلام آوردن هرمزان مثل صاعقه در همه جای کشور وسیع ایران اثر کرد وعده بی شماری از ایرانیان به دنبال وی اسلام آوردند و احکام شرع محمد مصطفی (ص) را پذیرفتند.
از آن تاریخ دسته دسته سپاهیان ایرانی که در دشتها وکوهها متواری بودند مسلمان گردیده ودر خدمت سران اسلام در آمدند وچون از حضرت علی علیه سلام مهربانی می دیدند نسبت به آن حضرت وخاندان رسول اکرم ارادتی خاص می ورزیدند.
روزی که عمر بن خطاب مقتول گردید ،عبید الله بن عمر به خونخواهی وارد خانه هرمزان گردید واو را بی گناه به قتل رسانید .
قتل هرمزان فاصله عمیقی بین اعراب وایرانیان ایجاد کرد ومجددأ آتش نفاق ودشمنی بر افروخته گردید واگر نصایح حضرت امیرالمومنین علی علیه اسلام نبود این اختلاف به جنگ های خونین مبدل می شد وعده زیادی کشته می شدند.
نصایح علی علیه اسلام موقتأ این آتش را در زیر خاکستر پنهان ساخت ولی در سال 67 هجری که قتل عام قاتلین حضرت سید الشهدا انجام گردید ایرانیان که عده آنها به ده هزار نفر می رسید مدافعین واقعی مختاربن عبیده ثقفی در مقابل حملات مصعب بن زبیر محسوب می گردیدند .
بالاخره در این جنگ ها مصعب پیروز شد ومختار به قتل رسید و هزار سرباز ایرانی که قبلأ در خدمت مختار بودند از کوفه خارج شدندوبه طرف مرزهای ایران حرکت کردند.
مصعب برای بازگردانیدن این عده تلاش بسیار کرد وچند لشکرمجهز به تعقیب آن ها فرستاد.
سپاهیان مصعب در چند نقطه با ایرانیان برخورد کرده وجنگ های خونین اتفاق افتاد .عده ایرانیان شش هزار نفر بیشتر نبود ولی با همین عده قلیل چنان خوب می جنگیدند که عرصه بر لشکر های بیست هزار نفری مصعب تنگ می گردید. در نقطه ای واقع در نزدیکی خرابه های قصور کسری، ایرانیان در محاصره افتاده و از همه طرف راه فرار و نجات بر ایشان بسته گردید.
فرمانده سپاهیان عرب از جانب مصعب به آن ها امان داد و پیغام فرستاد که:

ــ اگر تسلیم شوید، گناهتان بخشیده شده و مستمری قابلی برای یک یک افرادتان معین می گردد.

امان مصعب به خط و امضای خود او، همرا یک جلد قرآن نزد فرمانده ی ایرانیان فرستاده شد.

فرمانده ی شجاع و از جان گذشته ایرانی همه افراد را جمع کرده، قرآن را بوسید و بر چشم نهاد و آن گاه گفت:

ــ مصعب بن زبیر برای ما خط امان فرستاده از طرف دیگر فقط برای دو روز آذوقه داریم و سلاح و وسیله جنگ کافی در اختیار ما نیست. آیا تسلیم می شوید و به این ننگ رضایت می دهید و یا مقاومت می کنید و کشته می شوید.

همه افراد یک دل و یک صدا فریاد کرده و گفتند:

ــ ما مرگ را به بردگی و ننگ ترجیح می دهیم. می میریم و به قاتل مختار تسلیم نمی شویم.

همه می گریستند و به خرابه های قصور کسری که از دور دیده می شد. می نگریستند و به عظمت و بزرگی از دست رفته افسوس می خوردند.

فرمانده ی ایرانیان خط امان را باز فرستاده و جواب رد داد و بلافاصله جنگ در گرفت. این جنگ قریب به یک هفته به طول انجامید و پس از پایان کار وقتی اعراب به درون چادرها ریختند، در کمال تعجب مشاهده کردند که نه تنها همه سپاهیان کشته شده اند بلکه زنان و اطفال را نیز کشته و نابود کرده اند که به دست دشمن اسیر نشده و خواری و بندگی را تحمل نکنند.

این حادثه به همان نسبت که حیرت و اعجاب اعراب را برانگیخت، موجب خشم و نفرت مصعب از ایرانیان شد و به دنبال همین حادثه بود که چهار هزار نفر ایرانی مقیم کوفه را از دم تیغ گذارنید و خانه های آن ها را غارت کرده و اموالشان را مصادره نمود.

این حادثه که در واقع ماجرایی منشعب از قتل هرمزان محسوب می گردد در تاریخ روابط ایرانیان و اعراب با خطی درشت نگاشته شده و فصلی بزرگ دارد. خاطره دردناک مرگ شش هزار ایرانی پاک نهاد و متعصب از خاطره ها فراموش گردید ولی بر سینه تاریخ ضبط و ثبت گردید و تا جهان باقی است باقی خواهد بود.

درس بزرگی که از این حادثه می توان آموخت آن است که در آغاز حمله اعراب به ایران چون ایرانیان ایمان به چیزی نداشتند و در میانشان اتفاق و اتحاد وجود نداشت با آن همه عظمت و قدرت شکست خوردند.

در حالی که در آن موقع این عده قلیل چون دارای ایمان بودند با شجاعت مقاومت کردند و مردانه جان سپردند و واضح بود اگر دارای سلاح و آذوقه کافی بودند با وجود کمی عده بر اعراب فائق می آمدند ولی آنچه مسلم است این شکستی بود که تاریخ آن را پیروزی محسوب می دارد.


فتح بغداد


از اواخر قرن دوم هجری میان ایرانیان و اعراب جدایی افتاد و این جدایی بالاخره به جایی منتهی شد که سلسله خلفای عباسی با آن همه قدرت و اقتدار ملعبه دست امرای ایرانی قرار گرفتند و امپراتوری عظیم اسلام نیز تقسیم گردید و قسمتی از آن به چنگ ایرانیان افتاد.

این اختلاف از موقعی پیدا شد که هارون الرشید خلیفه مقتدر عباسی به قتل عام برا مکه فرمان داد و ایشان را از دم تیغ بی درنگ گذارنید.

هارون الرشید از نفوذ ایرانیان به وحشت افتاده بود و به این وسیله می خواست برای همیشه دست آن ها را از دامان خلافت کوتاه کند ولی نتیجه ای معکوس گرفت و اندک اندک ایرانیان قیام کردند و پس از مرگ او یعنی از سال 193 به بعد قدرت امرای ایران بیش تر و باز هم بیش تر شد تا اینکه خاک کشور ما استقلال یافت.

قیام صفاریان علیه قدرت خلفا طلیعه این استقلال بود و بعد از صفاریان ترتیب سامانیان و آل زیار و آل بویه و سلاجقه و غزنویان یا خلفا دست و پنجه نرم کردند و به ایشان نشان دادند که ملت ایران هنوز نمرده و آزادی را به بهای خون خویش تحصیل می کند.

با این مقدمه نوبت قدرت نمایی و قیام علیه خلفا به آل بویه رسید. بویه مردی بود جنگجو و دلیر که ریاست یکی از قبایل جنگی و سلحشور کوهستان های دیلم را داشت.

او گاهگاه مانند سایر ساکنین آن طرف رشته جبال البرز و سواحل بحر خزر و در طغیان ها و شورش ها شرکت می کرد و به جنگ خلفا می رفت. قبلاً در خدمت سامانیان بود و با افراد ایل خویش از ایشان اطاعت می کرد.

لیکن در سال 318 از سامانیان روی برگردانید و با مرداویج زیاری رئیس خانواده آل زیار که در ایران امارات یافتند طرح موافقت ریخت و مرداویج پسر بویه یعنی عماد الدوله را به حکومت کرج منصوب کرد.

علی عماد الدوله با کمک سرداران دیگر اصفهان را فتح کرد

برادرش رکن الدوله امیر عرب کازرون را شکست داده و اعراب را از آن شهر بیرون راند. معزالدوله برادر دیگر آن ها در سال 332 شیراز را فتح کرد و اعراب را شکستی سخت داد و تقریباً دو برابر دیگر را نیز تحت فرمان درآورد و مجبور به اطاعت از خویشتن کرد.

المستکفی خلیفه پس از وصـــــول خبر شکست لشکــریان عرب و پیروزی های پی در پی معزالدوله سپاهی عظیم گرد آورد و به طرف ایران گسیل داشت و به فرستاده خویش مأموریتی داد که قبل از آغاز جنگ انجام دهد.

سپهسالار عرب مأموریت داشت که پیش از جنگ با معزالدوله ملاقات کرده و پیام المستکفی خلیفه را به او برساند.

سپاه خلیفه در داخل خاک ایران اردو زد وسپهسالار عرب به اتفاق چندین سوار زبده و عده ای قریب به پنجاه تن از برگزیدگان لشکر و امرای سپاه به طرف اصفهان حرکت کرد تا اینکه به اردوی معزالدوله رسید.

نیمروز یکی از روز های بهار بود و علف های سبز و گل های وحشی مثل قالی خوش نقش و نگاری به نظر می رسید که خاک گسترده باشند. امرای عرب به محض اینکه از دور پیدا شدند عده ای به استقبال شتافته و با اعزاز و اکرام ایشان را به درون چادر معزالدوله هدایت کردند.

معزالدوله نیز از روی تربیت ایرانی و خصائل نیـکوی جوانمردی و میهمـان دوستی آن ها را با روی خوش پذیرفت و مورد محبت و احترام قرار داد ولی فرستادگان المستکفی خلیفه که فتح خود و شکست معزالدوله را مسلم می دانستند و رفتاری بسیار نکوهیده داشتند و با جوانمرد شجاعی مانند ( معزالدوله ابوالحسین احمد ) به خشونت و تندی سخن گفتند و او را یاغی و قطاع الطریق نامیدند.

همه حاضرین از شرم و خجلت ناراحت شدند و چهره را میان دو کف دست پنهان ساختند، خود معزالدوله حتی چین بر ابرو نیافکند و در عوض لبخندی پر معنی بر لب آورد و لحظاتی چند سراپای گوینده را نگریست آن گاه با متانت و وقار خاصی که پسندیده مردی چون او بود لب به سخن گشود و چنین گفت:

ــ شما روی این اطمینان که ایرانیان میهمان را دوست دارند و در خانه خویش تیغ بر روی او نمی کشند درشتی می کنید و سخن به گزاف می گویید. در ضمن با این اعمال ناهنجار و زشت قصد برانگیختن خشم نرا دارید که در اثر بروز خشم فرمانی صادر کنم و برای خویشتن و سایر هم وطنانم بدنامی ایجاد نمایم... زهی خیال محال... یقین بدانید که ما فقط در میدان جنگ دشمن را به خاک و خون می کشیم نه در خانه خویش. پس رسیدگی به این حساب سنگین را نیز با آینده وا می گذارم. به پیام تهدید آمیز خلیفه نیز پاسخی نمی دهم زیرا او بهتر از هرکس می داند که در سرشت ما ترس نیامیخته اند. برای المستکــفی خلیفه عباسی که به ناحق بر مسند پیغمبر نشسته هدیه ای بس بزرگ می فرستم و از شما می خواهم که هدایای مرا به پیشوای خود برسانید و به او بگویید که انتظار دریافت رسید این هدایا را نیز ندارم زیرا به زودی فاتح و پیروز به بغداد وارد خواهم شد و آن جا معلوم می گردد که تحف من رسیده است یا خیر.

معزالدوله این راگفت و کف دست را بر هم کوفت. به صدای دست وی مردی وارد چادر گردید که یک سینی بزرگ طلا روی دست داشت و سرپوشی از همان فلز نیز روی سینی دیده می شد. در زیرپوش طلا نیز جعبه ای ممهور و مقفل قرار داده بودند که کسی نمی دانست درون آن چیست.

بعد به اشاره معزالدوله کنیزی بسیار زیبا، با گیسوان خرمایی و قدی موزون که حریری سفید بر چهره افکنده بود قدم به درون نهاد و در کناری قرار گرفت.

معزالدوله گفت:

ــ این زن زیبا و این جعبه سر به مهر را به خلیفه المستکفــی هدیه می کنم و از شما می خواهم که این دو چیز را در نهایت امانت به فرمانفرمای خویش برسانید.

به این ترتیب مذاکرات خاتمه یافت ولی جنگی سخت و خونین آغاز شد. فرستادگان خلیفه کنیز زیباروی و جعبه ممهور را به بغداد فرستادند و المستکفی به محض اینکه در جعبه را باز کرد در کمال حیرت عروسک کوچکی را مشاهده نمود که درون جعبه با پیراهن رنگین خوابیده بود و به روی او لبخند می زد. مقصود معزالدوله از هدیه زن و عروسک این بود که خلیفه هنوز لیاقت جنگ ندارد و باید با زنان زیبا سرگرم باشد و با عروسک بازی کند.

المستکفی از این استعاره ی لطیف شاعرانه سخت به خشم آمد. از شدت عصبانیت سر از پای نمی شناخت و بین روز و شب خویش فرق نمی گذاشت.

روزها اندوهگین و غم زده به گوشه ای می نشست و برعکس شب ها تا صبح در تالار خوابگاه خویش را می رفت و پای را بر زمین می کوبید و برای دفع خطر آل بویه فرامین ضد و نقیض صادر می کرد که هیچ یک عملی نمی شد.

در همین ایام جنگ خونین و دامنه داری میان پسران بویه یعنی معزالدوله و عماد الدوله و رکن الدوله از یک طرف دیگر جریان داشت و هر روز عده ای از دو طرف به خاک و خون می غلتیدند.

قریب به دو ماه بعد از ارسال هدایا جنگ به نفع معزالدوله خاتمه یافت و اعراب شکست خورده و هراسان زاد و توش، بار و بنه، اسب و سلاح را رها کرده پیاده و سواره به سمت کوهستان های غرب گریختند و هر یک در گوشه ای مخفی شدند.

معزالدوله با سپاهان پیروز خویش بدون درنگ به جانب بغداد حرکت کرد. در چند منزلی شهر بغداد برای المستکفی پیامی به این مضمون فرستاد

« مــن بــرای رسید هدایای خویش به بغداد می آیم، اگر دروازه های شهر را به روی سپــاهیان من بگـشایی و خودت را چند فرسخی از من استقبال کنی نه تنها در امـــان خــواهی بود بلکه کشورت را نیز بازخواهی یافت و فقط در مقابل پرداخت مبلغی به عنوان خراج سالیانه به خلافت ادامه خواهی داد و در غیر این صورت مسئول عواقب وخیم حوادث آینده تو خواهی بود »

به محض وصول این پیام، بر اندام المستکفی رعشه و تشنج مستولی گردید و وحشتی بی حساب او را فراگرفت. آن شب تا صبح دیده بر هم نگذاشت و در خوابگاه خویش قدم زد. سحرگاه بزرگان عرب را به مشاوره دعوت کرده و پس از نقل ماجرا و قرائت پیام معزالدوله از ایشان نظر خواست و چاره جویی نمود.

امرای عرب به دو دسته تقسیم شدند. جمعی او را به مقاومت تهییج و ترغیب می کردند و دسته ای با اقامه دلائل قابل قبول از او خواستند که دروازه های شهر را بگشاید و از معزالدوله استقبال کند.

المستکفی که از معزالدوله وحشتی بسیار داشت با دسته دوم موافقت کرده و فرمان داد تا دروازه های شهر را بگشایند و کوچه ها و بازارها را به مناسب ورود سردار فاتح ایرانی آذین ببندند و چراغانی کنند.

المستکفی سوار بر اسبی سفید به استقبال معزالدوله شتافت و در نزدیکی شهــــر به اردوی او رسید و مقداری نیز پیاده رفت تا با معزالدوله رو به رو شد.

سردار جوانمرد ایرانی به محض اینکه خلیفه را دید از اسب پایین جست و پیش رفت و روی او را بوسید.

باید در نظر داشت که امــرای آل بویه تا آخرین نفر آن ها یعنی ( فولادستون ) همه شیعه مذهب بودند مع هذا معزالدوله احترام خلیفه را مرعی داشت و روی او را بوسید.

المستکفی از معزالدوله و برادران او و سپاهیان ایرانی پذیرایی شایانی کرده و قریب به یک ماه فاتحین را در بغداد نگهداشت. همه بزرگان عرب یک دل و یک جهت می گفتند:

« معزالدوله در پایان ساخلوی ایرانی در بغداد می گذارد و خلیفه را به نقطه ای دور دست تبعید می کند ».

ولی پس از گذشت یک ماه معزالدوله بر خلاف تصور عمومی با نهایت جوانمردی و بزرگی همت به خلیفه گفت:

ــ ما آنچنان که قول داده ایم رفتار می کنیم و از بغداد می رویم و انتظار داریم که همه ساله خراج تعیین شده را به ایران بفرستید و به مسلمانان شیعه نیز آزادی عمل اعطا کنید... در این صورت دوستی ما همیشه پا برجا خواهد بود.

معزالدوله پس از این قرار به ایران بازگشت و المستکفی نیز تا زنده بود خراج می داد.

تائیس(قسمت 5)

ماجرای کفن پوشان

این واقعه حقیقی را پدرم برای من تعریف کرد و ممکن است باز هم اشخاصی از اهالی قدیمی تهران باشند که همین قصه را از زبان پدر یا مادرتان شنیده باشند زیرا کمتر کسی یافت می شود که خودش شاهد این واقعه بوده و ماوقع را آن طور که باید و شاید به خاطر داشته باشد. در واقع یک چنین شخصی باید خیلی معمر و مسن باشد. در هر حال ماجرا مربوط به دوره حکومت علاءالدوله حاکم نهران است.


علاءالدوله از حکام مقتدر تهران محسوب می شد و آثاری که هنوز در شئون اجتماعی مردم تهران از او باقی است مولود همان تسلط روحی و اقتدار ذاتی او می باشد. علاءالدوله چه در زمان حکومت تهران و چه قبل از آن، دستگاه عریض و طویل داشت. خانه اش باغ بزرگی بود به نام باغ علاءالدوله که در خیابان فردوسی کنونی علاءالدوله سابق قرار داشت. در مجاورت این باغ بزرگ که محل فعلی بانک ملی ایران قسمتی از آن را اشغال کرده است اصطبل بزرگی واقع بود که ده ها رأس اسب از نژادهای اصیل برای سواری و ده ها اسب معمولی برای کشیدن کالسکه و درشکه در آن نگهداری می شد. تعداد زیادی مهتر و کالسکه چی در دستگاه او خدمت می کردند که هرچند نفر نفر آن ها زیر نظر یک میرآخور قرار داشتند.

به همان نسبت که خود علاءالدوله قدرت و شخصیت و نفوذ داشت، حکم می کرد و احکامش بدون چون و چرا اجرا می شد میرآخوران او نیز صاحب قدرت بودند، اگرچه خودش برای ایجاد امنیت و تأمین رفاه اهالی شهر مجرمین را به فلک می بست و تا می خورد کتک می زد و گاهی مبالغ هنگفتی جریمه می گرفت. میرآخوران و فراشان حکومتی دستگاه علاءالدوله از مردم باج سبیل می گرفتند و هرکاری که دلشان می خواست می کردند و کسی نبود که به آن ها بگوید بالای چشمتان ابروست. یکی از فراشان یک شب قداره می کشید و کوچه غریبان را قرق می کرد و مبارز می طلبید، فردا شب یکی دیگر از آن ها زیر بازارچه سرپولک نفس کش می جست و قمه خود را به زمین فرو می کرد و از دو طرف بازارچه راه را مسدود می کرد. مردم جرات نمی کردند با آن ها وارد مبارزه شوند. گاهی اوقات گردن کلفت ها و داش مشدی ها محل نیز از آن ها می گریختند و می رفتند زیرا می دانستند به فرض اینکه بتوانند آن ها را کتک بزنند فردا گرفتار گرفتار خشم علاءالدوله شده و دودمانش برباد می رود.

مردم همان قدر که از نتیجه سخت گیری های علاء الدوله مستقید و مستفیض می شدند از بلای وجود فراشان و میرآخورهای او در زنج بودند.

میرآخوران او متعدد بودند ولی یکی از آن ها از دیگران منقلب تر و بی رحم تر بود.

این شخص به نام یوزباشی رحیم معروف بود ولی اهالی از بس از او متنفر بودند اسم دیگری برای او انتخاب کرده و همه جا او را به همان اسم می شناختند و در غیبتش او را می نامیدند.

لقب او ابن ملجم بود. البته در حضورش همان یوزباشی رحیم می نامیدند ولی پشت سرش هیچ ## غیر از ابن ملجم اسم دیگری برای او قائل نبود.

علل بی شماری وجود داشت که یوزباشی رحیم را ابن ملجم می نامیدند که ذکر تمام شواهد موجود و نقل شده در این مختصر نگنجد ولی نقل یکی از آن ها چندان بی جا نیست.

یک روز یوزباشی رحیم از بازار کنار خندق می گذشت ناگهان در آن طرف بازار سر و صدا بلند شد و بگیر بگیر در گرفت، معلوم شد شخص گرسنه ای از دکان نانوایی سنگکی یک نان دزدیده و فرار کرده است.

بالاخره او را تا نزدیک امامزاده زید گرفتند و کشان کشان آوردند. در راه، جمعیت با یوزباشی برخورد کرد. یوزباشی پرسید چه خبره مردم گفتند این شخص نان دزدیده. سارق که جوان بیست و چند ساله بود گفت چهل و هشت ساعت است که گرسنه هستم طبق دستور شرع رفتار کرده ام. پیغمبر فرموده اگر دیدید از گرسنگی در حال مرگ هستید می توانید به قدر رفع جوع از دکان نانوایی نان سرقت کنید که جوع سد شود. یوزباشی با لهجه ترکی و فارسی گفت:

ـ کی این مسئله را به تو آموخت؟

جوان جواب داد:

ـ پدرم.

یوزباشی گفت:

ـ خوب با کدام گوش این مسئله را شنیدی!

جوان که نمی دانست مقصود او چیست و او کیست فکری کرد و گفت:

ـ با گوش راستم.

یوزباشی بدون معطلی قمه خود را از کمر کشید و گوش راست جوان را از
بیخ برید وکف دستش گذاشت .خون از گوش جوان بیچاره جاری شد وتمام لباس پاره پاره اش را رنگین کرد وبه کف بازار ریخت .مردم که تا آن لحظه به گفت وگوی آن ها گوش می دادند عصبانی شدند که چرا یوز باشی این عمل وحشیانه را انجام داده ومی گفتند او اصلأ حق نداشت این کار را بکند .به او چه مربوط بود .جوان را نزد حکیم بردندو یوز باشی هم پی کار خودش رفت ولی فردا چند نفر از تجار نزد علا الدوله رفتند و از دست این ابن ملجم شکایت کردند.علا الدوله نیز با لهجه مخصوص خود گفت:
_ او می داند که سر من شلوغ است و وقت رسیدگی به این کارهای جزیی را ندارم ،بسیار کار خوبی کرد.
این یک علت از هزاران علتی بود که مردم را وادار می کرد نام یوز باشی رحیم را به ابن ملجم تغییر دهند .باری مردم تهران از این ابن ملجم با همان یوز باشی رحیم دل پر خونی داشتند ودر صدد بودند که روزی او را نابود کنند و در پی فرصت مناسبی می گشتند .
در همین اوان به علا الدوله خبر رسید که در راه حضرت عبد العظیم نزدیک دو راهی همه شب یک عده کفن پوش ظاهر می شوند و مال داران وچوپان ها را تعقیب ولخت می کنند و گاهی همین کفن پوشان تا نزدیک قبرستان مردم را تعقیب کرده وصداهای مخصوص و وحشت آوری نیز از آنها شنیده می شود .
یکی دو نفر که خودشان کفن پوشان را دیده بودندمی گفتند تعداد آنها از بیست نفر متجاوز است و به فاصله های هزار قدم هزار قدم یکی از آنها سر خود را از قبر بیرون می آورد وبه مردم نگاه می کنند. علا الدوله دستور داد که چند نفر از فراشان با تجهیزات کامل سواره وپیاده به جاده بروند ومرده های متحرک را دستگیر کنند یا مجددأ به قتل برسانند.خود علا الدوله با وجود اینکه در اندرون خانه اش بود وصدها نگهبان وفراش اطراف خانه او را احاطه کرده و مراقبت می کردند آن قدر تحت تاثیر قرار گرفته بود که از غروب آفتاب به آن طرف مرتبأ دعا می خواند و به خود فوت می کرد .
شایعه خیلی شدید بود و مردم به وحشت افتاده بودند.فراشان حکومتی رفتند ولی همان شب با رنگ ورویی پریده برگشتند و به شهر پناه بردند .شب را این طرف عبدالعظیم گذرانیدند وسحر به حکومتی آمدندو گفتند که ما نتوانستیم آنها رابگیریم .
خبر فرار ده نفر فراشان مسلح در تهران مثل توپ ترکید و مردم بیش از پیش دچار ترس و وحشت شدند.علاالدوله با وجود اینکه خودش هم تحت تاثیر تلقین رنود قرار گرفته بود ،در باطن فکر می کرد که یا وهم است و یا صحنه سازی برای ارعاب مردم به همیت علت دستور داد که همه فراشان ومیرآخوران ویوز باشی ها وپنجاه باشی ها جمع شوند .علاالدوله با عبا از اندرونی بیرون آمدوگفت:
_خاک بر سرتان که عرضه ندارید .فقط شما مردم آزاری را خوب بلد هستید.
این حرف ها به رگ غیرت بعضی ها اصابت کرده و زودتر از همه یوز باشی رحیم یعنی همان ابن ملجم جلو آمد وگفت:
_اگر حضرت والا اجازه بفرمایند جان نثار با ده نفر از فراش ها می روم و همین امشب کار را یکسره می کنم.
صدای احسنت احسنت از همه طرف برخاست و ابن ملجم مست باده غرور ده نفر از فراش ها انتخاب کرد و وقتی آفتاب جمع شد از شهر خارج گردید .فراش ها را دوتا دوتا در راه گماشت و خودش با دو نفراز چابک ترین آن ها به طرف دوراهی جاده حضرت عبدالعظیم که محل ظهور اموات بود حرکت کرد.یک ساعت دوساعت سه ساعت گذشت و از مرده ها خبری نشد .بالاخره چرت زدن شروع شد. اول دونفر از فراش ها سر خود را روی زانو گذاشتند و به چرت زدن پرداختند ،چند دقیقه که گذشت چرت آنها در یوزباشی هم تاثیر کرد واو هم به خواب رفت .نزدیک نیمه شب یوز باشی ناگهان چشم خود را باز کرد وسراسیمه از جا جست .اول دستش برای برداشتن تفنگ پیش رفت ،تفنگ نبود ،وحشت زده به اطراف نگریست .گرداگرد محلی که سه نفر چرت می زدند بیشتر از ده شبه سفید پوش ایستاده بود .یوز باشی که از ترس مثل بید می لرزید با لگد دو نفر رفیق خود را بیدار کرد .زانوهایش آن قدر توانایی نداشت که از جا برخیزند. اندک اندک کفن پوشان نزدیک شدند تا به پنجاه قدمی رسیدندکه ناگهان صدای خنده وحشت انگیزی سکوت سنگین بیابان وقبرستان را شکست .آنها در حالی که می لرزیدند شروع به دویدن کردند.اموات به آنها کاری نداشتند ولی وقتی یوز باشی خواست فرار کند با همان قهقهه های مهیب راه را بر او گرفتند .یوز باشی که رفقای خود را هم رفته دید دیگر نتوانست در مقابل ترس و وحشت مقاومت کند با آن همه قدرت و جسارت نعره ای کشید ونقش بر زمین شد .
سحرگاه یکی از اهالی جنازه بی روح ابن ملجم را نزدیک دروازه یافت و او را به شهر حمل کرد .با مرگ او هم تراژدی ظهور کفن پوشان جاده عبدالعظیم هم خاتمه یافت .علاالدوله خیلی سعی کرد که بفهمدآن ها کی بودند ولی نتوانست حتی یک نفراز آنها را پیدا کند ولی فهمید که مقصودشان فقط گرفتن انتقام از یوزباشی رحیم بی رحم و بی انصاف و خاتمه دادن به مظالم او بوده است .

چگونه نامه مخفی سلطان عثمانی به محمد علی میرزا منتشر شد

پس از کشته شدن اتابک ،محمد علی شاه دچارترس و وحشت شد .نه تنها او ترسیده بود بلکه امیر بهادر واقبال السلطنه ،آصف الدوله و یک عده بسیار زیاد دیگر که همیشه محرک محمد علی میرزا در دشمنی با مجلس و مشروطیت بودند نیز دچار ترس و وحشت شده و موقتأ دامن خود را از معرکه کنار کشیدند زیرا آن روزها در هر گوشه وکنار شنیده می شد که امثال عباس آقاها زیاد هستندو قصد دارند یک عده پنجاه نفری از دولتیان حتی خود محمد علی میرزا را نیز به قتل برسانند .
روی این علت محمد علی میرزا موقتأ از دشمنی علنی دست برداشت ولی تحریک را فراموش نکرده و در پنهانی مشغول بست وبند بود و ضمنأ برای اینکه مجلس را فریب داده باشد از ناصرالملک که تحصیل کرده اروپا بود دعوت شد که کابینه تشکیل دهد.
مجلس از این اقدام خشنود شد وسرگرم تنظیم بودجه گردید ولی غافل بود که در خفا چه تدارک خطر ناکی فراهم گردیده است.
آرامش نسبی همه جا حکم فرما بودومردم فکر می کدند که مرگ اتابک آخرین فصل دو دسته گی بین ملت ودربار بود ولی ناگهان خبری انتشار یافت که باعث عصبانیت عمومی شد و نزدیک بود که یک بار دیگرعصیان ظهور کند. خبر ناراحت کننده فوق انتشار ترجمه مقاله ای بود که میرزا رضا خان ارفع الدوله سفیر ایران در استانبول برای روزنامه های روسی فرستاده بود.
ارفع الدوله در این مقاله نوشته بود که مجلسیان یک عده هوچی وشارلاتان هستند که می خواهند در قدرت ونفوذ با شاه سهیم باشند و به چاپیدن مردم بپردازند. این مقاله را روزنامه حبل المتین تهران ترجمه کرده و انتشار داد .یک بار دیگر مردم خشمگین وعصبانی این طرف وآن طرف می رفتند و هر جا یک رجال دولتی و یا یک کالسکه اعیانی می دیدند دندان ها به هم می فشردند و قبضه اسلحه ها را نیز در دست می گرفتند .مجلس به دولت فشار آورد وتوضیح خواست که چرا میرزا رضا خان ارفع الدوله دست به یک چنین اقدام خلاف مصلحت زده است و از دولت خواستند او را مرکز احضار کرده ودر اختیار بازپرس قرار دهند لیکن محمد علی شاه اهمال می کرد وهر روز وعده و وعید پوچ می داد و قصدش این بود که مردم را سر گرم کند . مجلس فقط در همین یک مورد تصمیم عاجل گرفت و دست به اقدام متقابله زد و اتفاقأ در کار خویش نیز موفق شد وکار را به آنجا کشانید که دولتی ها ودرباریان در مجلس حضور یافتند و سوگند یاد کردند.خود محمد علی میرزا نیز در مجلس حاضر شد و سوگند یاد کرد که به مشروطیت خیانت نکند .
جریان واقعه از این قرار بود که درست در همین اوان کردها در مرزهای ایران وعثمانی جنجالی بر پا کرده بودندو چند روز بعد از وصول خبرعصیان اکراد، قوای علمانی از مرز گذشت و بیش تر از یک صد آبادی مرزی را مورد تاخت و تاز قرار داد.
مجلس از دولت خواست که در مقابل این عصیان و آن حمله ناجوانمردانه اقدام عاجل به عمل آورد و شاه در مقابل فشار مجلس ناچار به مجدالسلطنه تلگرافی دستور داد که با قوای خویش و ساخلوی تبریز و ارومیه با عثمانی ها دست و پنجه نرم کند. مردم می دانستند قوای عثمانی که از مرز گذشته چندان زیاد نیست و امیدوار بودند که مجدالسلطنه آن ها را شکست بدهد لیکن با کمال تأسف خبر رسید که مجدالسلطنه در همان لحظه اول شکست سخت خورده و به ارومیه گریخته است و قوای عثمانی نیز به طرف تبریز پیش می آید؛ اهالی آذربایجان پیر و جوان تفنگ به دوش گرفته و بدون اعتنا به قوای دولتی برای جنگ با عثمانی های متجاوز رفتند. در تهران نیز عرق وطن پرستی مردم به هیجان آمده و همه مخصوصاً جوان های پرشور داوطلب جنگ با متجاوزین شده بودند ولی مجلس صلاح نمی دانست که جوان ها با این بی احتیاطی خود را به کشتن بدهند.
مجلس و مجلسیان هرچه به شاه و به دولت فشار وارد آوردند نتیجه ای عاید نشد و بالاخره معلوم گردید که این حملات و این عصیان ها همه به تحریک محمد علی میرزا انجام گرفته و مقصودش این است که به مردم بفهماند از موقعی که مشروطیت برقرار شده مملکت ضعیف گردیده و دول خارجی به ما حمله می کنند و از ما و سربازان ما نمی ترسند.
مجلس بعد از این کشف درصدد مبارزه با محمد علی میرزا برآمد زیرا یقین پیدا شده بود که بین دربار عثمانی و محمد علی میرزا رابطه ای خصوصی برقرار است و سلطان عثمانی به تحریک محمد علی میرزا و با تبانی قبلی دست به این حمله زده. در تآیید این دلایل جریان مقاله نویسی میرزا رضاخان ارفع الدوله را مردم برای یکدیگر نقل می کردند و شاهد می آوردند.
یک شب در یکی از خانه های بازار مجلسی تشکیل گردید که در آن چند نفر از وکلای مجلس و چند نفر از مشروطه خواهان پر و پا قرص حضور داشتند. در این جلسه دوستانه که چای و شربت و قلیان فصل به فصل صر می شد گفتگوهای زیادی به عمل آمد و قرار بر این شد که از وجود جوانک چشم و ابرو مشکی بسیار خوشگلی که پیشخدمت مجلس بود استفاده شود.
در آن جلسه یکی از حضار گفت:
- سید هاشم با یکی از زنان جوان دربار آشناست و رابطه عشقی شدیدی بین آن ها برقرار است.
فوراً سید هاشم را که خانه اش در یکی از کوچه های پشت تکیه دولت بود آن جا حاضر کردند.
معلوم شد که سید هاشم نیز از آزادی خواهان است.
آن شب با سید هاشم که واقعاً زیبا و دوست داشتنی بود صحبت کردند و به او گفتند که تو باید از عشق نجمه خانم استفده کرده و از صندوق محرمانه شاه یکی از نامه های سلطان عثمانی را بدزدی.
جوانک شخصاً نمی توانست این کار را انجام دهد، زیرا او را به دربار راه نمی دادند و ملاقات و راز و نیاز آن ها نیز همیشه در حضرت عبدالعظیم و باغ طوطی انجام می گرفت، لذا قرار بر این شد که سید هاشم با نجمه خانم زیبا صحبت کند.
فردا نجمه خانم با کالسکه سلطنتی و سید هاشم با مادیان سفیدی که داشت به طرف شهر ری حرکت کردند و مثل همیشه یکدیگر را در باغ طوطی ملاقات کردند. سید هاشم پس از یک رشته گفتگوهای بی مورد صحبت را به مقصود خود رسانید و گفت:
- اگر می خواهی من همیشه با تو مهربان باشم باید آبرو و حیثیت مرا پیش آزادی خواهان بخری.
نجمه که حتی جان خود را از هاشم دریغ نداشت گفت:
- به خدا که حتی اگر جان مرا بخواهی می دهم تا رضایت تو فراهم شود.
سید هاشم لحظه ای سکوت کرد بعد ناگهان گفت:
- تو باید یکی از نامه های سلطان عثمانی را بدزدی.
نجمه به فکر فرو رفت و عرق سردی بر پیشانی اش نشست زیرا موفقیت و عدم موفقیت این عمل هر دو مرگ در دنبال داشت ولی سید هاشم او را از تردید بیرون آورد و گفت:
- گوش بده نجمه عزیز، به خدا اگر این کار را انجام ندهی دیگر روی مرا نخواهی دید.
چشمان نجمه پر از اشک شده بود و بغض گلویش را می فشرد و خیلی به خود فشار آورد که گریه نکند.
بالاخره صحنه غم انگیز آن روز باغ طوطی خاتمه یافت. نجمه قبلاً و سید هاشم بعداً به طرف شهر حرکت کردند.
چند روز از این واقعه گذشت. بگیر و بگیر هم در شهر درگرفته بود و این جا و آن جا اشخاص را می گرفتند و به انبار دولتی (زندان آن تاریخ) می انداختند و به گردنشان زنجیر می افکندند. تنها کسانی که از جریان ماوقع اطلاع داشتند آن ها بودند که آن شب در خانه واقع در بازار جمع شده و با سید هاشم صحبت کردند.
آن ها می دانستند که تمام این بگیر بگیر ها مربوط به مفقود شدن نجمه خانم است.
نجمه خانم زیبا کجاست؟ سید هاشم چه شده؟ این دو جواب داده نشد تا سه ماه بعد. یک روزصبح که مردم از خانه های خود بیرون آمدند مشاهده کردند که روزنامه حبل المتین تهران را فراشان دربار جمع می کنند. دست هرکس روزنامه دیده می شد او را کتک می زدند و روزنامه را می گرفتند ولی آن ها که علاقه داشتند روزنامه را در زیر جامه خود پنهان کرده بودند. در این روزنامه ترجمه مقاله مهم یک روزنامه مصری چاپ شده بود. روزنامه مذکور نوشته بود:«دیروز دو مسافر از تهران آشفته به قاهره رسیدند. این دو مسافر دو جوان بودند. یکی از آن ها سید هاشم مستخدم مجلس است و دیگر نجمه از زنان زیبای دربار محمد علی میرزا که با معشوقه خود فرار کرده و به قاهره آمده است. این ها حامل نامه عجیبی هستنذ...»
و بعد کلیشه نامه سلطان عثمانی به محمد علی میرزا را چاپ کرده بود. سلطان عثمانی در این نامه نوشته بود که من قول می دهم مجلس ایران را نابود کنم تا آزادیخواهی در ترکیه قوت نگیرد.
با انتشار این مقاله مشت محمد علی میرزا باز شد و معلوم گردید که تمام جنجال های مرز و حملات قوای عثمانی که در نتیجه ان بیش تر از سه هزار نفر از اهالی غیور آذربایجان کشته شدند به تحریک او بوده است.

بعد از این واقعه محمد علی میرزا مدت مدیدی سکوت کرد و تا واقعه باغشاء دیگر فعالیت شدید از او دیده نشد. دنباله همین ماجرا بود که صدارت ناصرالملک به مجلس آمد و سوگند وفاداری یاد کرد. سال ها بعد که محمد علی میرزا فرار کرد و اوضاع آرام شد، سید هاشم و نجمه خانم به تهران بازگشتند و هنوز هم زنده هستند ولی حالا دیگر آن طراوت و زیبایی را ندارند و در عوض دارای چهار پسر زیبا و خوش اندام هستند.

شجاعت یک دختر
تمام سال 1325 هجری قمری را مجلس اول صرف تدوین و تهیه قانون اساسی کرد. در ابتدای امر تصور می رفت که تهیه یک قانون اساسی برای مشروطیت و آزادی تحصیل شده کار آسانی است لیکن در عمل معلوم گردید که در انجام این منظور حتی از خود انقلاب مهم تر و مشکل تر است.
در تبریز و شهر های دیگر آذربایجان، اهالی در تلگراف خانه ها متحصن شدند و در سه روز اول ربیع الثانی بیش تر از یکصد و پنجاه تلگراف که در ذیل آن ها هزاران امضا دیده می شد به تهران مخابره گردید. نمایندگان آذربایجان ده روز مهلت خواستند که تکلیف را یکسره کنند. روزها پی در پی می گذشت و مردم به هیچ وجه حاضر نمی شدند تلگراف خانه را ترک کنند. اوضاع تبریز درهم بود و دکاکین بسته و مردم بدون هدف در خیابان ها راه می رفتند و همه انتظار جواب تهران را داشتند. در همین گیر و دار بود که در تبریز کمبود آذوقه پیدا شد. بعضی از تجار بزرگ و مالکین عمده که قسمت اعظم غلات مورد مصرف تبریز را می دادند به دعوت اتابک به تهران مسافرت کرده و به تحریک محمد علی میرزا به مسافرین خویش تلگراف کردند که از فروش آرد و گندم و جو به نانوایی ها خودداری کنند. این تلگراف های محرمانه وضع نان تبریز را در هم ریخت و نان کمیاب شد.
اهالی خیلی عصبانی بودند، مع هذا آرامش خود را حفظ می کردند. وضع آشفته نان و آذوقه بر وخامت اوضاع افزوده بود ناچار انجمن تبریز یک عده سوار را به سرکردگی محمد قلی خان و میر یعقوب مجاهد معروف را به تخمدل قره داغ فرستاد که از آن جا گندم باز کرده به شهر بیاورند. روز پنجم ربیع الثانی از صبح خیلی زود آمد و شد اطراف تلگراف خانه بیش تر شد. مردم کنار دیوارها و زیر سایه درختان نشسته و منتظر جواب بودند که ناگهان سر و صدایی برخاست و چند دقیقه بعد میر یعقوب با لباس پاره پاره و سر و روی خونین و پای مجروح پر از آبله به تلگراف خانه رسید.
تمام اهالی تبریز میر یعقوب را می شناختند. لذا وقتی او را به آن وضع دیدند از دروازه دسته دسته به دنبال او راه افتادند و موقعی که جلوی تلگراف خانه رسید بیش تر از پنج هزار نفر زن و مرد و پیر و جوان عقب سر او بودند میر یعقوب گفت:
- حسین پاشا خان مباشر رحیم خان سردار نصرت در نزدیکی قره داغ با یک عده سوار تفنگچی ما را محاصره کردند، غلات را گرفتند و آتش زدند و حالا هم سواران مجاهد را در تخمدل محاصره کرده است. من به زحمت فرار کردم که خبر بدهم. وضع وخیم است چون نصرالممالک پسر سردار نصرت هم با یک صد سوار به کمک او آمده و ممکن است تا چند ساعت دیگر همه سواران و اهالی تخمدل را قتل عام کنند، زود کمک کنید.
میر یعقوب این را گفت و از شدت جراحات وارده بی هوش شد. هرکس هیجان میر یعقوب و سکوت مردم را می دید. تعجب می کرد زیرا برخلاف انتظار مردم مات و مبهوت به یکدیگر نگاه می کردند و مثل این بود که اصلاً اهمیتی برای این موضوع قائل نشده اند. چند دقیقه بعد باز سرگرم جریان تلگراف و تحصن شدند و باز زیر سایه دیوارها و درختان نشسته و به چپق کشیدن پرداختند.
به عقیده مردم کار تحصن مهم تر بود. بعضی ها هم می گفتند. این نقشه ها را دولتی ها کشیده اند که تحصن را بشکنند و مردم را متفرق کنند.
میر یعقوب خان را روی دست به خانه اش بردند ولی ناگهان صدای جیغی از میان جمعیت زن ها که آن طرف به تماشا ایستاده بودند برخاست و متعاقب آن صدای داد و فریاد و ازدحام شنیده شد.
چه خبره؟ چه خبره؟... همه جا بین مردم شنیده می شد. لیکن هیچ ## نمی توانست به دیگری توضیح بدهد. همه مات و مبهوت به ان سمت نگاه می کردند. چند دقیقه به همین ترتیب گذشت که ناگهان مجدداً صدای جیغ زنی شنیده شد، این دفعه صدا نزدیک تر بود و به خوبی شنیده می شد که می گفت:
- ولم کنید بگذارید بروم... به خدا جیغ می زنم و خود را می کشم، دارم دیوانه می شوم.
صدا باز هم نزدیک تر آمد تا اینکه از میان مردم راهی باز شد و دختر زیبای جوانی که جادر مشکی به سر داشت مردم را پس و پیش کنان جلو آمد تا مقابل تلگراف خانه رسید. آن جا یک گاری دو اسبه قرار داشت که پست را آورده بود. دختر جوان از گاری بالا رفت که همه او را ببینند. آن گاه با صدایی که از فرط هیجان و ناراحتی می لرزید فریاد کشید و گفت:
- مردم! این است غیرت و شرافت شما؟ ثبریزیان غیرتمند شما هستید؟ تصور نمی کنم که واقعاً شما مردم تبریز باشید زیرا تبریزی ها غیرتمندند، شما بیگانه اید که برادران خود را در آتش می بینید و خود را سرگرم مسخره بازی تهرانی ها کرده اید اگر هم اکنون برای نجات محاصره شدگان قره داغ نروید من با زنان تبریز می روم و جنگ می کنم. شما بچه های ما را در خانه نگهداری کنید.
این جملات مثل زنگ در گوش مردم صدا می کرد. از هیچ ## صدایی برنمی خاست. جایی که بیش تر از ده هزار نفر زن و مرد و بچه ایستاده بود اگر یک مگس پرواز می کرد صدای بال زدن او در هوا شنیده می شد.
دختر جوان چنان به هیجان آمده بود که دیگر در فکر مستور نگهداشتن روی و موی خویش نبود. چادر از سرش افتاده و گیسوان خرمایی رنگش در دو طرف چهره اش جلوه گری می کرد.
مردم از یکدیگر می پرسیدند او کیست. اندک اندک هویت دخترک که شناخته شده بود دهان به دهان گشت و همه جا پر شد. او زهرا خانم دختر منحصر زین دار باشی ولیعهد بود. پدرش زین دار باشی از بزرگان و محترمین تبریز بود.
زهرا خانم زیبای جوان دیگر نتوانست به گفته های خود ادامه دهد. دو نفر زن خود را به او رسانیدند و چادر را بر سرش افکندند و او را کشان کشان بردند ولی صدای هق هق گریه او شنیده می شد. اهالی چنان به هیجان آمده بودند که حدی بر آن متصور نیست. زهرا گفته بود اگر شما نمی توانید جنگ کنید بروید در خانه بنشینید، بچه های ما را نگهداری کنید ما به جنگ می رویم.
این جملات بر مردان تبریزی خیلی گران آمد. جنب و جوشی در جمعیت پیدا شد و دسته دسته برای آوردن تفنگ و فشنگ به خانه های خود رفتند. یک ساعت بعد بیش تر از سیصد سوار مسلح آماده حرکت شدند. موقعی که آن دسته سیصد نفری از دروازه خارج می شدند. یک سوار نازک اندام نیز که روسری شال به رسم زنان کرد بسته بود، به آن ها پیوست و با سواران از شهر خارج شد. این سوار زهرا بود، آن روز کسی نفهمید که زهرا چه هدفی دارد که این طور تلاش و کوشش می کند ولی وقتی به تخمدل رسیدند معلوم شد که زهرا خانم دختر زین دار باشی عاشق جوانی است که او هم بین سواران محاصره شده در تخمدل می باشد.
ماجرای قره داغ در تاریخ مشروطیت با خطی درشت نوشته و ثبت شده ولی هیچ ## ننوشته که قهرمان این جنگ مردانه کی بود. هیچ ## از مورخین نام زهرا را نبرده است. بالاخره اهالی با چوب و تفنگ از داخل و سواران تبریز از خارج مهاجمین و همراهان حسین پاشا خان و نصر الممالک را مورد حمله قرار داده و جنگی سخت در گرفت. چهار ساعت تمام صدای شلبک گلوله قطع نشد. زهرا در صف اول می جنگید و از این جا به آن جا می رفت و قصد داشت به هر طریق که ممکن است خود را به آبادی برساند. ولی این کار مستلزم عبور از سنگرهای اکراد بود. نزدیک سحر بالاخره زهرا خانم با هفت نفر دیگر خود را به آبادی رسانیدند. باز جنگ شدت پیدا کرده ولی این دفعه نصرالممالک که وضع را خراب دید سواران خود را جمع کرد و گریخت.
دیگر کسی از زهرا خبری نداشت. چند روز گذشت. همین قدر شنیده شد که یکی دو نفر می گفتند زهرا خانم گریه می کرد و جنازه جوانی را در آغوش گرفته بود.
فردای آن روز تلگرافی از تهران می رسد که مردم را سرگرم می کند. روز دهم ربیع الثانی چند نفر از دهاتی ها که به شهر می آمدند، سوار مجروحی را در راه افتاده می بینند، او را روی اسب خود گذاشته به شهر می آورند. این سوار زهرا بود. دو گلوله، یکی شانه و دیگری ساق پای چپ او را سوراخ کرده بود که گلوله دومی منجر به پریدن پای چپ زهرا شد. زهرا محبوب خود را از دست داده بود ولی در عوض قاتل او را که همان حسین پاشاخان بود مردانه کشت. جریان گرفتن این انتقام بعدها فاش گردید. زهرا دختر زین دار باشی وقتی به آبادی می رسد به جستجوی محبوب خود می پردازد ولی او را نمی یابد. بین مقتولین جستجو می کند، بالاخره جسد خونین او را کنار دیوار خانه ای پیدا می کند. جنازه را از دست او می گیرند و به خاک می سپارند ولی زهرا برای گرفتن انتقام حرکت می کند و به طرف آبادی محل اقامت حسین پاشاخان مباشر سردار نصرت حرکت می کند. در خارج ده به وسیله یک بچه پیغام می فرستد که به حسین پاشاخان بگویند زنی با شما کار دارد و حسین پاشاخان سوار بر اسب می شود و تا خارج آبادی برای ملاقات آن زن می آید. او فکر نمی کرده که کسی آن قدر جسارت داشته باشد که در خانه خودش نسبت به او سوء قصد کند. وقتی زهرا او را می بیند بدنش می لرزد. خودش بعدها گفت:
- وقتی او را دیدم چنان لرزیدم که گویی جانم از بدنم می خواست خارج شود، وقتی به ده قدمی من رسید دستم به تفنگ رفت. او قنداق تفنگ را از زیر چادر من دید لذا خود را عقب برد، نوغان خود را از کمر کشید لکن دیگر دیر شده بود زیرا من شلیک کردم. تیر اول به شانه او اصابت کرد چرخی خورد و افتاد ولی همان طور که روی زمین افتاده بود با نوغان به طرف من شلیک کرد. چهار تیر انداخت که دوتای آن به من رسید، من آن موقع آن قدر گرم بودم که نفهمیدم. وقتی حسین پاشاخان راکشتم متوجه شدم که اهالی به صدای تیر می آیند. با زحمت خود را روی اسب انداختم و گریختم.

زهرا با همان یک پایی که داشت سال ها زنده بود و مدرسه ای هم در تبریز تأسیس کرد که به مدرسه زین دار باشی معروف بود ولی هیچ گاه شوهر نکرد و تا پایان عمر عزادار بود.

شیر سیستان
سیستان سرزمینی است دلاورخیز که از افسانه های حماسه ای فردوسی گذشته و صرف نظر از قصه هایی که درباره رستم و زال و گیو و گودرز و دیگران میگویند این قطعه خاک ازکشور ما، تاریخی درخشان دارد و از آن دلیرانی بزرگ و آزادمردانی وطن پرست و ایران دوست برخاسته اند.
دویست سال زنجیر اسارت برگردن و پای فرد فرد ملت ایران افتاده بود و خلفای عباسی یکی پس از دیگری بر اریکه قدرت مینشستند و بر جان و مال و ناموس ملت ایران میتاختند و آنچه میخواستند و تا آن جا که میتوانستند ظلم و جور روا میداشتند بدون اینکه قدرت آن را داشته باشد که علت این همه بی عدالتی را بپرسد چه رسد به آنکه از آزادی و گسیختن زنجیرهای اسارت و بندگی سخن به میان آورد.

نخستین انواز آزادی در اواخر خلافت شقی ترین خلفای عباسی یعنی (المتوکل علی الله) درخشیدن گرفت و چند نفر از سیستانیان پاک سرشت یکی پس از دیگری در مقابل ظلم و جور قد علم کردند ولی خیلی زود به اشاره المتوکل و کمک طاهریان امرای دست نشانده خراسان نفس را در سینه آن ها خاموش کرده و وضع سابق را اعاده دادند.

به طوری که در تواریخ ثبت است خراج نقدی سیستان بالغ بر پنج میلیون و سیصد و بیست و یک هزار درهم بود (درهم یک مثقال طلا ارزش داشت). خراج جنسی که از محصول رعایا گرفته میشد نیز به همین میزان میرسید و با در نظر گرفتن خراجی که از استانهای دیگر ایران اخذ میشد میفهمیم که خلفای عباسی نسبت به مردن سیستان ظلم بی حساب روا داشته و بیش از حد طاقت از آنها خراج میگرفتند که اندوه شکم و سیر کردن آن فرصت قیام به ایشان ندهد.

مردم سیستان ژنده پوش و بیچاره شده بودند و هر چه به دست می آوردند امرام عرب از ایشان میگرفتند و به دربار خلیفه میفرستادند تا اینکه در اواخر قرن دوم شیر مردی قد علم کرد و مردانه در مقابل قدرت خلیفه ایستاد.

این مرد ابو یوسف بن لیث صفار بود که ابتدا با دوازده تن از یاران صمیمی خود به راهزنی پرداخت و چون قدرت گرفت به تسخیر شهرها و قلاع مستحکم اقدام کرد.

یعقوب نخستیم بار زادگاه خویش یعنی شهر (بست) را به تصرف در آورد. (بست) در آن تاریخ امیرنشین سیستان بود و در حدود چهارصد هزار نفر جمعیت داشت.

یعقوب در طی هشت سال قسمت های مهم شرق و مرکز و جنوب شرقی ایران را به تصرف در آورد.

طاهریان که مایه قدرت و امیدواری خلفا بودند در خراسان به دست یعقوب شکست خورده و تار و مار شدند. بعد کرمان به تصرف او در آمد. بلخ و هرات نیز ضمیمه مترفات وی شد و عاقبت به طرف پارس حرکت کرد و آن جا را نیز متصرف شد.

در طی این هشت سال (المعتزبالله) کشته شد و (المهتدی بالله) خلیفه عباسی گردید و او مجددا محمدبن عبدالله بن طاهر را امیر خراسان کرد وی باز محمد از یعقوب شکست خورد و گریخت.

المهتدی بالله نیز در همین اوان مرد و بالاخره المهتمد بالله خلافت یافت. خلیفه جدید نیرویی عظیم برای مقابله با یعقوب فرستاد.

یعقوب نیز با برادران و یاران وفادار و ایرانیان پاک نژاد همراه با سپاهی بزرگ به سمت غرب رفت و در آن طرف کرمان، دو سپاه با یکدیگر رو به رو شده و جنگی سخت درگرفت.

اعراب در این جنگ شکست خورده و روی به گریز نهادند و چنان رفتند که حتی پشت سر خود را نیز نگاه نکردند.

المعتمدبالله وقتی از شکست دادن یعقوب ناامید شد با مشورت بزرگان عرب تصمیم گرفت با وی از در دوستی و صمیمیت در آید.

المعتمدبالله برادر و ولیعهد خود یعنی الموفق را به رسالت نزد یعقوب فرستاد، جمعی از بزرگان عرب همراه الموفق بودند و با تشریفات خاصی به چادر یعقوب وارد شدند.

یعقوب لبخندزنان تا مدخل چادر به استقبال ایشان رفت و با رویی خوش برادر خلیفه را پذیرفت.

گفتگو خیلی زود آغاز گردید و معلوم شد که خلیفه، المعتمدبالله هدایایی برای یعقوب فرستاده است.

یکصد بار شتر از بهترین قماش و امتعه محصول کشورهای مختلف امپراتوری عرب، چهل بار شتر طلای ناب و دوازده کنیز زیبا و فرمان هایی خاص که با نام یعقوب صادر شده بود.

هدایا را در مقابل چادر یعقوب قرار دادند. شیر مرد سیستانی از چادر به خارج نگریست و با بی اعتنایی به هدایا نگاه کرد و نزد الموفق بازگشت و گفت:

- این فرمان ها چیست؟ بخوانید.

منشی مخصوص آمد و فرامین را خواند. در فرمان اول خلیفه عباسی یعقوب بن لیث را به امارت و فرمانروایی کل خراسان و کرمان و پارس برگزیده بود.

در فرمان دوم المعتمدبالله خراج نقاط مذکور را که به بیست میلیون درهم بالغ میگردید به یعقوب و فرزند و فرزند فرزند او بخشیده بود.

در فرمان سوم اجازه داده بود که یعقوب برای حفاظت نقاط تحت فرمان خویش سپاهی به میزان بیست و پنج هزار مرد جنگی تهیه کند و چنانچه سپاهش از این میزان بیشتر است بقیه را مرخص کند.

یعقوب پس از اطلاع از فرمان ها لبخندی زد و سر را تکان داد و گفت:

- بسیار خوب ... خلیفه مال خود ما را به خود ما میبخشد. آفرین ... من نمیدانستم که وی این قدر بخشنده و بلند نظر است ... این کشور ایران نام دارد و متعلق به ایرانیان است.

و بعد سکوتی کرده و پرسید:

- در قبال این محبت خلیفه چه توقعی از من دارد؟ چه میخواهد؟

الموفق سر را به احترام مقابل یعقوب خم کرد و گفت:

- انتظار خلیفه این است که فقط نام خلیفه با همان القاب و عناوین در خطبه ها ذکر شود و سکه نیز فقط به نام المعتمدبالله زده شود ... همین.

صدای قهقهه یعقوب برخاست. چند ثانیه به صدای بلند خندید و آن گاه گفت:

- عجب ... ما بپذیریم که نام خلیفه در خطبه ها خوانده شود و سکه نیز به نام او باشد؟ عجب! اگر ما قبول کنیم آیندگان درباره ما چه قضاوت خواهند نمود؟ چه خواهند گفت؟ حساب ما حساب مرگ و زندگی است. ما اکنون بر سر دوراهی شرافت و ننگ و آزادی و بردگی قرار گرفته ایم ... از قول من به خلیفه بگویید که بهتر است تکلیف روشن شده و دین دویست ساله ادا گردد. چشم تمام مردم این مملکت، دیده آن مادرانی که جوانان و فرزندان خویش را به امیدی صلاح پوشانیده و همراه من فرستاده اند به سوی ما دوخته شده است.

بله، مردم این سرزمین به امید فرار رسیدن روز افتخار و روز آزادی جشن ها بر پا کرده و شادی ها میکنند. من چه گونه به خود جرأت میدهم که بازگردم و به آن ها بگویم که در قبال چهار بار شتر طلا و چند فرمان پوچ و بی معنی بار ننگ و بردگی و بندگی را پذیرفته و برای مدتی طولانی تر آنها را به خلیفه فروخته ام. من قدرت تحمل این ننگ را ندارم.

پس هدایای خلیفه را نزد او بازگردانید و به او بگویید که بقیه مذاکرات را در بغداد انجام خواهیم داد ...

همان روز از طرف یعقوب نامه ای برای المتعمدبالله نگاشته شد و به وسیله الموفق ارسال گردید. یعقوب به ضمیمه این نامه تعداد بیست مجسمه طلا و بیست مجسمه نقره که هر یک نصف قد یک انسان را داشتند برای خلیفه فرستاد. او این مجسمه های زرین و سیمین را از فتح کابل به غنیمت آورده بود. یعقوب در نامه خود نوشت:

«بت های زرین و سمین را میفرستم که شما نیز آنها را به خانه خدا بفرستید ... وقتی بت ها را به داخل کعبه میبرند از مقابل مرقد مطهر حضرت رسول اکرم محمد مصطفی عبور دهند و هنگام عبور از قول مردم ایران بگویند که :

- قصد اسلام بنده کردن ملت ها نبوده ولی اکنون کسانی که کارها را به

خارج نگریست و با بی اعتنایی به هدایا نگاه کرد و نزد الموفق بازگشت و گفت :
- این فرمان ها چیست بخوانید .
منشی مخصوص آمد و فرامین را خواند . در فرمان اول خلیفه عباسی یعقوب بن لیس را به امارت و فرمانروایی کل خراسان و کرمان و پارس برگزیده بود .
در فرمان دوم المعتمد بالله خراج نقاط مذکور را که بیست میلیون درهم بالغ می گردید به یعقوب و فرزند و فرزند و فرزند او بخشیده بود .
در فرمان سوم اجازه داده بود که یعقوب برای حفاظت نقاط تحت فرمان خویش سپاهی به میزان بیست و پنج هزار مرد جنگی تهیه کند و چنانچه سپاهش از این میزان بیش تر است بقیه رامرخص کند .
یعقوب پس از اطلاع از مضامین فرمانها لبخندی زد و سر را تکان داد و گفت :
- بسیار خوب ... خلیفه مال خود ما را به خود ما می بخشد . آفرین ... من نمی دانستم که وی این قدر بخشنده و بلند نظر است...این کشور ایران نام دارد ومتعلق به ایرانیان است .
و بعد سکوتی کرده وپرسید :
- در قبال این محبت خلیفه چه توقعی از من دارد ؟ چه میخواهد ؟
الموفق سر را به احترام مقابل یعقوب خم کرد و گفت :
- انتظار خلیفه این است که فقط نام خلیفه با همان القاب و عناوین در خطبه ها ذکر شود و سکه نیز فقط به نام المعتمد با الله زده شود ... همین .
صدای قهقۀً یعقوب بر خاست . چند ثانیه به صدای بلند خندید و آن گاه گفت :
- عجب ... ما بپذیریم که نام خلیفه در خطبه ها خوانده شود و سکه نیز به نام او باشد ؟ عجب ! اگر ماقبول کنیم آیندگان درباره ما چه قضاوت خواهند نمود ؟ چه خواهند گفت ؟ حساب ما حساب مرگ و زندگی است . ما اکنون بر سر دو راهی شرافت و ننگ وآزادی و بردگی قرار گرفته ایم ... از قول من به خلیفه بگویید که بهتر است تکلیف روشن شده و دین دویست ساله ادا گردد. چشم تمام مردم این مملکت ، دیده آن مادرانی که جوانان و فرزندان خویش را به امیدی سلاح پوشانیده و همراه من فرستاده اند به سوی ما دوخته شده است .
بله ، مردم این سرزمین به امید فرا رسیدن روز افتخار و روز آزادی جشن ها بر پا کرده و شادی ها می کنند . من چگونه به خود جرأت می دهم که بازگردم و به آن ها بگویم که در قبال چهار بار شتر طلا و چند فرمان پوچ و بی معنی باز ننگ و بردگی و بندگی را پذیرفته و برای مدت طولانی تر آن ها را به خلیفه فروخته ام . من قدرت تحمل این ننگ را ندارم .
پس هدایای خلیفه را نزد او بازگردانید و به او بگویید که بقیه مذاکرات را در بغداد انجام خواهیم داد ...
همان روز از طرف یعقوب نامه ای برای المعتمد باالله نگاشته شد و به وسیله الموفق ارسال گردید . یعقوب به ضمیمه این نامه تعداد بیست مجسمه طلا وبیست مجسمه نقره که هریک نصف قد یک انسان را داشتند برای خلیفه فرستاد . او این مجسمه های زرین و سیمین را از فتح کابل به غنیمت آورده بود . یعقوب در نامه خود نوشت :
" بت های زرین و سیمین را می فرستم که شما نیز آنها را به خانه خدا بفرستید ... وقتی بتها را به داخل کعبه می برند مرقد مطهر حضرت رسول اکرم محمد مصطفی عبور دهند و هنگام عبور از قول مردم ایران بگویند که :
- قصد اسلام بنده کردن ملت ها نبوده ولی اکنون کسانی که کارها را به دست گرفته اند چنان کردند که نمرود با مردم بابل نکرد .
امروز مردم ایران می خواهند آزادی از دست رفته را بازیابند ... به ما نصرت و پیروزی عطا کن ."
نامه یعقوب ، خلیفه را سخت پریشان و اندوهگین کرد . ولی می دانست در مقابل قدرت و نیرومندی ایرانیان و شجاعت سرداران دلیرش چاره ای جز تسلیم ندارد و ملت ایران که همیشه در تاریخ خود از تمام جریانات پیروز بیرون می آمدند آن بار نیز شاهد موفقیت را در آغوش گرفت و به چنان عظمتی رسید که چشم جهان را خیره کرد و تخت خلفای با قدرت را به لرزه در آورد .

شاهزاده کور

شاه عباس کبیر مردی که کشور ما را با شجاعت و دانایی کم نظیر خویش از نابودی و نیستی رهانید و در بزرگ ترین ممالک متمدن آن عصر قرار داد بهار سال 1038 هجری قمری را در مازندران گذرانید .
شاه عباس از چند سال قبل علاقه ود لبستگی مخصوصی پیدا کرده بود و همه ساله چند ماه را آنجا میگذرانید . عید نوروز سال 1038 هجری را در قصبه اشرف مازندران ودر قصر معروف عباس آباد گذرانید وبلافاصله پس از سپری شدن ایام نوروز فرمان حرکت به طرف قزوین را صادر کرد .
پایتخت از سال سیزدهم سلطنت او به اصفهان انتقال یافته بود ولی قزوین همچنان به دارالسلطنه شهرت داشت زیرا شاه عالی قاپو و قصور سلطنتی آن شهر رادست نخورده ومرتب باقی گذاشته بود و در لشگر کشی ها آنجا اقامت می گزید که بر تمام جبهه های جنگ مسلط باشد .
مورخین نوشته اند که در این سال شاه عباس دچار تب مخصوصی شده بود که گاهگاه قطع می گردید و باز در اثر عدم رعایت بازمی گشت .
در آن ایام بیماری شاه را ( تب نوبه ) می نامیدند ولی حالا ما می فهمیم شاه عباس به مالاریا که از امراض بومی مازندران و سواحل بحر خزر است مبتلا گردیده بود و در پایان نیز به همین بیماری نیز جان سپرد .
به هر حال پس از سه ماه مجددأ شاه به طرف مازندران حرکت کرد و با اینکه پزشکان آب و هوای مرطوب را برای او مضر و بلکه کشنده تشخیص داده بودند ، شاه عباس روی شوق و علاقه ای که به گردش و شکار داشت توصیه پزشکان را رعیت نکرده و به سوی مرگ و نیستی رهسپار شد .
بلافاصله پس از ورود به اشرف و رفع خستگی راه ، شاه عباس به اطرافیان خود گفت :
- جهان بی وفا است و برای هیچ ## عمر جاوید ننوشته اند . احساس می کنم که چراغ عمرم رو به خاموشی می رود .
اطرافیان زبان به تعارفات متداول و مرسوم گشوده و برای شاه عمر جاوید آرزو کردند ولی شاه عباس که مردی مردم شناس بود با خشونت گفت :
- خط تقدیر با تملق و چاپلوسی شما عوض نمی شود و اجل دقیقه ای به دعای شما تأ خیر نمی کند .
فردای آن روز همه بزرگان را که در معیت و همراه او بودند جمع کرده و به دنبال بحثی کوتاه یکی را نزد مولانا مراد مازندرانی که از علمای بزرگ و پیشوایان پرهیزگار مازندران بود فرستاد تا درباره تصمیم شاه در مورد تعیین ولیعهد از قرآن مجید استخاره نماید .
مولانا کلام الله را گشود و آیه کریمه ( ان یکفیکم ان یمدکم ربکم ثلثه آلاف ... ) را قرائت کرد و اظهار داشت که تصمیم شاه میمون و مبارک است .
وقتی شاه عباس از تفسیر آیه مطلع شد به صدای بلند گفت :
_ من رفتنی هستم ... بعد از من شما بزرگ و سروری می خواهید لذا شاهزاده ابوالنصر سام میرزا را به ولیعهدی و جانشینی خود انتخاب می کنم و از فرد فرد شما می خواهم که پس از من او را بزرگ دارید و آنان که از من اطاعت می کرده اند مطیع و فرمان بردار او باشند .
صفی میرزا پسر اخرشد شاه عباس که چند سال قبل مرده بود ، پسری داشت که به نام سام میرزا نامیده می شد . سام میرزا در آن تاریخ هجده ساله بود و در اصفهان اقامت داشت و به تنها چیزی که هرگز فکر نمی کرد این بود که یک روز پدربزرگش او را به ولیعهدی خویش انتخاب کند زیرا چند تن از پسران صلبی شاه زنده بودند .
پسران شاه عباس یا خردسال یا ناچیز بودند و یا چشم نداشتند . از همه آن ها مهم تر امام قلی میرزا بود که به علت گستاخی از نعمت بینایی محروم شده بود .
خبر ولیعهدی سام میرزا خلف صفی میرزا هنوز به اصفهان نرسیده بود که یک روز شاه عباس به شکار رفت . آن روز ، شاه عباس برای گرفتن شکار زنده تلاش و کوشش بسیار کرد و غروب آفتاب که به قصر عباس آباد بازگشت اظهار کسالت شدید نمود و به بستر افتاد .
نیمه شب تبی شدید و سوزنده وجودش را فرا گرفت و فردای آن شب به اسهال خونین دچار شد و کنترل بدن خود را از دست داد .
معالجه پزشکان معالج اثر نداشت و روز به روز حال شاه بدتر می شد تا اینکه سحر گاه شب پنج شنبه بیست و چهارم جمادی الاول سال 1038 هجری قمری چشم از جهان بر بست .
شاه عباس پس از چهل و دو سال سلطنت و بزرگی و عظمت ، بعد از آن همه جنگ و جدال و تلاش و کوشش ، موقعی که کشور آرام و همه وسایل آسایش و رفاه فراهم شده بود مرد .
مرگ شاه عباس صفوی واقعه کوچکی نبود . اگر این خبر در اطراف واکناف کشور منتشر می شد ، افعی های دندان کشیده و گرگ های درنده و مارهای افسون شده به نا گاه جانی می گرفتند .
جان و مال و نوامیس مردم در خطر بود لذا اطرافیان دوراندیش مرگ شاه را حتی از زنان و دختران وی نیز پنهان کردند تا به ناگاه شیرازه امور از هم گسیخته نشود .
همان دقیقه که روح از بدن شاه جدا شد و دیدگانش بسته گردید یک سوار با نامه ای ممهور به سرعت به طرف اصفهان حرکت کرد .
فاصله بین مازندران و اصفهان را هر قاصد تند رو و چابک کمتر از بیست روز نمی توانست طی کند ولی قاصد حامل نامه ای که در آن از مرگ شاه خبر داده شده بود هشت روزه خود را به پشت دروازه شمالی اصفهان رسانید و مستقیما به عالی قاپو رفت و مقابل محبعلی بیگ لله سام میرزا زانو بر زمین زد و نامه را تسلیم کرد.محبعلی بیگ وقتی نامه را گشود و از مفاد آن آگاه گردید ، رنگ از چهره اش پرید و تا چند دقیقه سر را روی زانو گذاشته بود و فکر می کرد .
در نامه نوشته شده بود که حتی یک دقیقه وقت نباید بیهوده بگذرد . لذا محبعلی بیگ از جای برخاست و اعیان و رجال بزرگ صفوی را احضار کرد و در تالار قصر عالی قاپو جمع نمود .
وقتی همه جمع شدند ، محبعلی بیگ پرده را کنار زد و سام میرزا را با تکریم و احترام پیش آورد و گفت :
- شاه صفی جانشین جنت مکان شاه عباس صفوی را بشناسید .
رنگ از چهره همه پرید . هنوز هیچ ## از ماجرا خبر نداشت . لذا فکر می کردند که شاید لله باشی دیوانه شده است .
محبعلی بیگ مهلت نداده و فورا نامه را از آستین بیرون کشید و گشود و با صدای بلند قرائت کرد .
در این موقع بود که ولوله ای در میان حضار ایجاد شد و عده ای به آوای رسا گریه را سر دادند و جمعی سینه را شکافته و بر سر کوفتند .
محبعلی بیگ با تکان دادن دست آنها را ساکت کرد و گفت :
- جای گریه و زاری نیست ... آنچه که باید بشود شده است ، هر چه زودتر کار را تمام کنید که فرصت از دست می رود .
به این اشاره (عیسی خان قورچی باشی ) و ( اعتماد الدوله خلیفه سلطان ) و ( زینل خان ایشیک آقاسی ) پیش دویده و مقدمتا دست شاه صفی را بوسیده و به او تعزیت مرگ شاه عباس را گفته و بعد به مناسبت جانشینی و سلطنت تهنیت گویی کردند .
مستوفیان و خوش نویسان حاضر شده و از طرف حاضرین خط انقباد و فرمان برداری نوشته و به مهر و امضای ایشان رسانیدند . تازه اوراق جمع آوری شده و محبعلی بیگ نفسی به راحتی کشیده بود که پرده شرقی تالار کنار رفت و امام قلی میرزا پسر شاه عباس و عموی شاه صفی وارد شد .
او تا این تاریخ با عصا و به استعانت راهنما راه می رفت و همه می دانستند از آن روز که دیدگانش را جلاد میل کشیده و کور کرده جایی و چیزی را نمی بیند و تشخیص نمی دهد . پس چه شده که حالا بدون عصا راه می رود ؟
امام قلی میرزا وارد شد و خود را به بالای پله ها رسانید و با صدای بلند گفت :
- چشمان من بینا است . همه شما را می بینم و تشخیص می دهم لذا سلطنت حق من است و نباید با وجودی که من زنده و سلامت هستم دیگری حق مرا غصب کند .
مجددا هیاهو ایجاد شد و چون عده ای از ماجرا جویان و متملقین وارد تالار شده و در پشت صف رجال ایستاده بودند زمزمه موافقت با امام قلی میرزا ایجاد شد .
همیشه و همه جا هستند آن ها که می خواهند آب گل آلود شود تا ماهی بگیرند . همین اشخاص با امام قلی میرزا موافقت داشتند .
محبعلی بیگ و زینل خان و عیسی خان و عده ای از صوفیان صفوی که وضع را چنین دیدند برای جلو گیری از #### و #### از ابراز مخالفت های علنی خود داری کرده و یک دل و یک زبان گفتند :
- شاهزاده امام قلی میرزا راست می گوید ولی در صورتیکه فرمان مخصوص ولیعهدی به امضا و مهر شاه جنت مکان صادر شده این موضوع قابل دقت و مطالعه است و باید درباره آن مشاوره به عمل آید .
به این ترتیب موقتا از بلوا جلوگیری کرده و رجال را متفرق ساختند .
امام قلی میرزا نیز شادمان و خوشنود به قصر اختصاصی خود رفت و در مراسم سوگواری که برای شاه عباس ترتیب داده شده بود شرکت نکرد .
محبعلی بیگ فورا مخفیانه جلسه ای تشکیل داد و با رجال قابل اعتماد مشاوره کرد .
معلوم شد که امام قلی میرزا به کلی نابینا نشده و اطراف مردمک چشمش از گزند نیشتر جلاد در امان مانده ولی این راز را سالها پنهان نگهداشته بود که پس از مرگ پدرش آشکار نموده و مدعی سلطنت شود .
بالاخره قرار بر این شد که شبانه به خانه امام قلی میرزا بریزند و کار را یک سره کنند . این تصمیم فورا عملی شد و عده ای مردان مسلح به تفنگ و شمشیر به خوابگاه امام قلی میرزا ریختند ولی او را نکشتند زیرا کشتن او از جوانمردی دور بود .
به فرمان محبعلی بیگ جلادی با نیشتر به چشمان امام قلی میرزا حمله ور شد و سر او را در دامان گرفت و دیدگان او را از حدقه خارج کرد که برای همیشه خیال موافقین شاه صفی راحت و آسوده باشد .
مهاجمین به ناله های ملتمسانه و دشنام های خشم آلوده امام قلی میرزا اعتنایی نکرده و کار را انجام داده و رفتند .
شاهزاده محکوم البصر در بستر خون آلود افتاد و از شدت درد بیهوش شد .

امام قلی میرزا مجددا نابینا شد . سام میرزا بدون مدعی به نام شاه صفی تاجگذاری کرد و به سلطنت پرداخت ولی معلوم نیست که اگر شاهزاده نابینا به جای شاه صفی به تخت می نشست مسیر تاریخ مملکت ما عوض نمی شد و مردم این کشور وضع دیگری غیر از آنچه دیروز داشتند و امروز دارند پیدا نمی کردند

تائیس(قسمت 4)

صلیبی از یشم
آرمانیوس سردار سالخورده در حالی که روی پای چپ خود می لنگید و با دست راست گوشه شنل مخمل آبی خود را گرفته بود، راهروی کوتاه خانه را ابهت خاصی پیموده و بی پروا در اتاق دختر ماهرویش مائیلا را گشود و وارد شد.
دختر زیبا کنده زانوان را روی بالش از اطلس سرخ نهاده، دست ها را بهم گرفته و مقابل مجسمه مصلوب مسیح با خضوع و خشوع دعا می خواند.
لبان سرخ رنگ او مرتبا به هم می خورد و قطرات اشک از میان دو ردیف مژدگان سیاه و بلندش بیرون می خزید و مانند دانه های مروارد که بر صفحه ای از مرمر صیقلی بیافند روی گونه های دلفریبش می غلتید و به پایین می افتادند.
سردار پیر به مشاهده این منظره در آستانه در اتاق روی عصای مرصع خود تکیه داد و ایستاد و بعد با دست روی سینه صلیبی رسم نمود و به گیسوان خرمایی رنگ دخترش که از عقب بر شانه های او ریخته بود چشم دوخت.
دعا خیلی زود تمام شد اما ماتیلا از جای برنخاست. همان گونه که مقابل مجسمه مسیح زانو زده بود، با صدایی گرفته و الم انگیر گفت:
- پدر، تو همیشه می گفتی که دعا صفای روح و جلای قلب می دهد. امروز دلم گرفته و روحم غمگین و اندوهگین بود...
سردار یک قدم جلوتر رفت، از زیر ابروان پرپشت و سفید رنگش که روی دیدگان او سایه افکنده بود و نگاهی لبریز از خشم به هیکل دخترش کرد و گفت:
- دختر نادان تو نمی توانی مرا فریب دهی. من هنوز آرمانیوس سی چهل سال قبل هستم که از کوچکترین افکار و اعمال بیست هزار سپاهی تحت فرمان خود آگاه می شدم. تو گمان می کنی پدرت پیر شده و عقلش را هم از دست داده است.
آرمانیوس این جملات را در حالی ادا می کرد که از شدت ناراحتی می لرزید. هرگز سردار سالخورده نسبت به یگانه فرزندش ماتیلا تا این حد عصبانی نشده بود. به همین علت دخترک ماهروی جرأت آن را نداشت که از جای برخیزد و به دیدگانش نگاه کرد. آرمانیوس فریادی رعدآسا کشید و گفت:
- بلند شو رو به روی من بایست.
دختر شتابان بند شد و صلیب قشنگی را که مقابل خود روی زمین نهاده بود برداشت به سینه فشرد و رو به روی پدرش سر را پایین گرفت و ایستاد. سردار به سخنان خود این طور ادامه داد:
- تو می خواهی آرمانیوس را فریب دهی. آرمانیوسی که بیش از ده بار امپراطوری روم را فریب داده و به دام سپاهیان ایران افکنده؟ هان... مگر یک بار به تو نگفتم که دوستی تو با این آرشاسب سردار ایرانی به صلاح تو پدرت و خود او نیست؟ جوب بده!
ماتیلا بدون اینکه سر را بلند کند با صدایی بغض گرفته گفت:
- پدرجان، حالا که به این جا رسید، بگذار حقیقت را بگویم... یقین دارم که مرا می بخشی. تو پدر مهربان هستی، هر چند خشونت سربازی را حفظ کرده ای اما عواطف پدری قوی تر از جنبه های دیگر اخلاق تو است... پدرجان... گوش بده... من و آرشاسب یکدیگر را دوست داریم... من دیوانه وار به او عشق می ورزیدم و او نیز چنان به من علاقه مند است که تصور نمی کنم هرز مردی به این پاکی و صداقت دختری را دوست داشته باشد...
آرمانیوس پیر می لرزید. تمام وجودش دستخوش التهاب و انقلابی بی سابقه شده بود. دلش می خواست فریاد بکشد. سرش را به دیوار بکوبد و دنیا را زیر و رو کند ولی هر دفعه که هیجان و خشم او طغیان می کرد به نفس خویش نهیب می زد و باز گفته های ماتیلا گوش می داد... می خواست همه چیز را بشنود و از اسرار عشق او و آرشاسب زیبا آگاه شود.
دختر وقتی پدر را آرام دیده سرش را بلند کرد و دیدگان اشک آلودش را به او دوخت و بالحنی التماس آمیز گفت:
- پدرجان به من رحم کن. آخر تو هم یک روز جوان بودی... خودت می گفتی که مادرم را دوست داشتی و چون والدینش با ازدواج شما موافقت نمی کردند، شبانه او را دزدیدی و به اردو بردی... عشق همیشه عشق است. چه فرق می کند یک روز تو و مادرم به هم عشق می ورزیدید امروز هم من و آرشاسب یکدیگر را دوست داریم.
این سخنان به طور معجزه آسایی در سردار پیر مؤثر واقع شد. چین و چروک چهره اش فشرده تر گردید. دیدگان کم فروغش درخششی عجیب یافت. لب هایش از شدت تأثر به هم فشرد و از زیر سایه ابروان سفید و پرپشت خویش نگاهی طولانی به صورت چون برگ گل دخترش کرد و بعد آهی کشید و گفت:
- آخر من و مادرت... مادرت... مادرت... من و مادرت هر دو مال یک مملکت و از یک نژاد و یک مذهب بودیم. والدین او به خاطر اینکه من سپاهی فقیری با ازدواج ما مخالفت کردند. آن موقع جان کسی در معرض خطر قرار نداشت ولی امروز... امروز دختر دلبندم... من و تو میهمان شاهنشاه ایران هستیم. او حق نعمت و تربیت برگردن ما دارد و چون طبق قوانین مذهبی ایران معاشرت و معاشقه سپاهیان ایرانی با غیر زرتشتیان گناه غیر قابل جبران تلقی گردیده، اگر شاهنشاه از این ماجرا مطلع شود هم آرشاسب را زنده زنده می سوزانند و هم تو و من مورد خشم واقع می شویم.... نه نه.... او را از خودت بران... برای اینکه دیگر سراغ تو نیاید طوری وانمود کن که او را دوست نداری...
ماتیلا ملتمسانه اظهار داشت:
- نه پدر... تو را به مسیح سوگند این حرف را نزن... اگر او بفهمد که من دوسش ندارم، از غصه جان خواهد داد. من هم همین طور با نیروی عشق او زنده ام. زندگی من و او به وجود هم بستگی دارد... نه... چنین قدرتی ندارم...
ماتیلا این را گفت و بی اختیار گریه را سر داد. هق هق کنان می گریست و پی در پی با لب های خویش صلیب یشم زیبایی را که در دست داشت می بوسید.
پدرش مثل اینکه تا آن لحظه صلیب مذکور را در دست او ندیده بود، تکانی به خود داد. دست هایش را پیش برد و گفت:
- آه... ماتیلا این صلیب را از کجا آوردی... چرا بی اجازه من به آن دست زدی.
ماتیلا همان طور با گریه گفت:
- این صلیب مظهر یک عشق پاک است. مادرم برای من تعریف کرد که چگونه این صلیب سنگ یشم را که از یک زن چادوگر خریده بودید معجزه آسا موجبات کامیایی سعادتمندانه شما را فراهم کرد. یقین دارم که این صلیب من و آرشاسب را نیز سعادتمند خواهد کرد.
سردار پیر دیگر نمی توانست آن جا بایستد. خاطرات گذشته در او زنده شده بود و در مغز آشفته او تجلی می کرد. تمام وجودش لرزش غم تنگیز داشت. عشق دل پیر او را گرم نمود و چنان بود که با تار و پود روحش بازی می کردند و به رشته های جانش چنگ می زدند و بغض گلویش را می فشرد و اشک در دیدگان کم فروغش حلقه زده بود و از بیم اینکه مبادا بگرید و اشک بی هنگام رسوایش کند، لنگ لنگان و عصازنان از اتاق خارج شد ولی چون پشت در رسید خدمتکاران گوشه شنل مخمل آبی رنگ را روی سر و صورت خویش انداخت و های های گریه را سر داد...
***
همان شب آرشاسب و ماتیلا یک بار دیگر یکدیگر را ملاقات کردند. وعده گاه آن ها در تابستان، گوشه باغ و هنگام سرما و زمستان در کنار تنور گرم آشپزخانه بود.
آن شب برف سنگینی روی درختان خشک باغ نشسته بود و زمین را نیز زیر پوششی سفید پنهان نموده بود به طوری که وقتی آرشاسب به طرف مطبخ می رفت جای پایش روی برف می ماند.
ماتیلا به استقبال محبوب دوید و خود را به آرشاسب، سردا بیست هفت ساله ایرانی بلند قد و رشید رساند.

آرشاسب لبخندی عاشقانه زد و گفت:


ـ ماتیلای عزیز، خبر خوشی دارم ...
ماتیلا قبل از اینکه خبر خوش دلدار را سؤال کند متقابلا اظهار داشت:

ـ من هم خبر خوشی دارم . نگفتم این صلیب معجزه می کند... من یقین داشتم ... و بعد قهقهه ای کودکانه زد ، دست آرشاسب را گرفت و او را تا کنار سکوی جنب تنور گرم برد.

آرشاسب در حالی که بند شنل خویش را می گشود جواب داد :

ـ من هم پذیرفتم که این صلیب اعجاز می کند. به محض اینکه وارد تالار شدم ارتشتار سالار گفت: " تو تازه از سفر جنگی آمده ای ، خسته هستی." و بعد یک نفر دیگر به جای من مأمور سرکوبی اشرار شد. خبر خوش من همین است که از این پس تا پایان زمستان می توانم در کنار تو باشم ...

ماتیلا از خوشحالی دست ها را ب هم مالید و گفت :

ـ این خبر خیلی خوب بود اما خبری که من برای تو دارم بهتر است. امروز پدرم به اتاق من آمد، همه چیز را درباره ی خودم و تو به او گفتم. او خودش از عشق ما خبر داشت ولی من عشق خودش و مادرم را به خاطر وی آوردم . متأثر شد و تلویحا ً موافقت کرد و رفت ... از این پس می توانم در اتاق خودم با تو ملاقات کنم ... دوران محدودیت ما تمام شد. آزاد شدیم وآزادانه می توانیم یکدیگر را ملاقات کنیم .این هم اعجاز این صلیب سنگ یشم است ...

ماتیلا در این موقع صلیب را از سینه اش بیرون آورد و چند بوسه بر آن زد و بر سینه فشرد.

ملاقات آن ها ، آن شب شیرین تر از همه شب بود . تا ساعتی از نیمه شب گذشته همان جا در کنار تنور گرم با یکدیگر سخن از عشق و محبت می گفتند و درباره ی آینده نقشه می کشیدند .

در پایان شب حادثه ای اتفاق افتاد که دنباله ی خونینی داشت . تقاضایی ک در نهایت بی ارادگی و روی یک هوس کودکانه انجام گرفت و فرجام دردناکی را پایه نهاد ...آرشاسب که از اعجاز صلیب غرق شادی و حیرت بود از محبوب زیبای خود تقاضا کرد که چند روز صلیب سنگ یشم را ب رسم عاریت به او بدهد. نه ماتیلا پرسید چرا عاریت می خواهد و نه آرشاسب توضیح داد و بالاخره هیچکس نیز نفهمید چگونه صلیب به خانه ی سردار جوان شاپور رفته بود ... ؟!

چند روز گذشت ... هر روز آرشاسب و ماتیلا در اتاق دخترک روی مصطبه پوست سمور و میان حریر و دیبا کنار یکدیگر بودند.

آرشاسب سردار 27 ساله ی شاپور اول شاهنشاه ساسانی جوان شجاع و جنگاوری بی مانند و فاتحی بی نظیر بود . شاه او را دوست می داشت ولی در میان سرداران عده ی زیادی به او غبطه می خوردند و به موقعیت های پی در پی او حسد می ورزیدند و ازاو کینه ی هولناک به دل گرفته بودند.

یکی از همان شب های سرد و برفی چند نفر از سرداران متفقاً نزد شاپور رفتند و به او گفتند :

ـ آرشاسب دلباخته دختر آرمانیوس پیر شده است .

شاه بدون اینکه عکس العملی برای این خبر نشان دهد گوش می داد و با حلقهی زرینی که انتهای ریش منگوله منگوله خود را در آن فرو کرده بود بازی می کرد. آن ها به سخن چنین ادامه دادند :

ـ ولی مهم تر این است که آرشاسب دین اجداد خود را زیر پای نهاده و به مذهب مسیح درآمده و صلیب را می پرستد. این دختر مو خرمایی اورا مسیحی کرده است .

ناگهان رنگ شاپور پرید و به سرعت از جای جست و متعجبانه سؤال کرد :

ــ چه گفتی ...؟ آرشاسب سردار، مسیحی شده است ...؟ آرشاسب؟؟

همه آنها به اتفاق گفته های او را تأیید کردند و بر خشم شاه افزودند. شاپور می لرزید، لب هایش به هم می خورد.از فرط خشم می خواست فریاد بکشد، مشت های گره کرده اش را به هوا بلند کرد و گفت :

ــ بیچارهها اگر نتوانید این اتهام را ثابت کنید همه ی شمارا بدون ملاحظه خدماتی که انجام داده اید از دم تیغ می گذرانم و سرهایتان را به دروازه ها می آویزم .

همه پذیرفتند که در صورت ثابت نشدن اتهام به چنین عقوبت سختی گرفتار شوند و در پایان بزرگترین ایشان اظهار داشت :

ــ اثبات این اتهام کاری است بسیار آسان ... خانه ی آرشاسب را به وسیله ی چند مأمور بی غرض جستجو کنند تا با مشاهده صلیب و متحملاً مجستمهی مسیح و مریم خروج او از دین اجدادش ثابت گردد ضمناً برای اینکه بفهمند که او قصد ازدواج با ماتیلا دختر آرمانیوس سردار پیرو لنگ ارمنی را دارد دستور بفرمایید هم اکنون به خانهی آرمانیوس بروند تا آرشاسب را در کنار ماتیلا مشاهده نمایند.

شاه فوراً عده ای از افراد قابل اطمینان را احضار نموده و ایشان را به دو دسته تقسیم کرد و دستور داد تا خانهی آرشاسب و آرمانیوس را بازدید نمایند. مأموران ساعتی بعد بازگشتنند و صلیب سنگ یشم را از خانهی سردار جوان و آرشاسب را از کنار دختر آرمانیوس به حضور شاپور آوردند.

هیچ جای انکار نبود، گناه ثابت گردید و آرشاسب را به زندان بردند.

سردار بزرگ،جوانی جنگجو و دلاورسپاهی شجاعی که در مجالس سلام و بزم های شاهانه دست راست شاه می ایستاد و همه او را شمشیر جاندار شاپور اول لقب داده بودند ناگهان از اوج لذت به حضیض ذلت سوق داده شد و منجلاب نکبت و بدبختی افتاده و چهره به چهره عفریت مرگ قرار گرفت.

ماتیلا که انتظار چنین حادثه ای را نداشت مثل دیوانگان شده بود.آرشاسب، محبوب اورا به خفت و خواری به سیاه چال زندان برده بودند و یقن داشت که دیگر او را نخواهد دید. چه مصیبتی برای یک عاشق از این بزرگتر که معشوق را از کنارش ببرند و به دست سرنوشتی بسپارند که انجامش جز یک مرگ فجیح هیچ چیز دیگری نمی توانست باشد.

ولی نه ، یک کار دیگر نیز در حیطهی قدرت و امکان داشت و آن این بود که خودش را بکشد و از هجران جاویدان آسوده کند...

این آخرین داروی درد یک عاشق شکست خورده است اما ماتیلا این کار را برای روزی گذاشته بود که می خواستند آرشاسب دلبندش را بکشند.

در خانهی آرمانیوس پیر سکوت غم انگیزی حکمفرما شده بود ولی در همه جای کشور ایران صحبت از آرشاسب و گذشتهی پر افتخار و آیندهی دردناک او بود. مردم نام سردار جوان را به نیکی یاد می کردند و برای او تصنیفهایی ساخته بودند و در کوچه و رهگذر میخواندند و میگذشتند.

عده ای از موبدان بزرگ دعوت شدند تا آرشاسب را محاکمه کنند و مجازات عاصی گناهکاری چون اورا معین نمایند. شاپور همان روزهای نخست آرمانیوس را احضار کرد و گفت :

ــ تو به من و مملکت من زیاد خدمت کرده مویت را در راه سربلندی ایران سپید نمودهای. وظیفهی من بود که یک روز به تو پاداشی شایسته بدهم. قانون و مذهب امر میکند که دختر تو را به جرم فریب یک سپاهی نامدار ایرانی و انحطاط و گمراه کردن او به دست جلاد بسپارم ولی من از اختیاراتی که دارم استفاده میکنم و ماتیلا را به تو میبخشم به شرط اینکه در طی چند روز از ایران به ارمنستان بازگردی و تا پایان عمر آنجا بمانی. دیگر نمیخواهم تورا ببینم زیرا بیم آن دارم که به دیدن تو تعصب مذهبی و عرق ملیت مرا به کشتن تو برانگیزد و آنگاه تا پایان عمر پشیمانی و ندامت بکشم و پیش نفس خود شرمنده و خجل باشم . برو ... برو ...

آرمانیوس درحالی که به شدت میگریست و قطرات اشک روی ریش سپید او میغلتید و پایین میریخت دست شاپور را بوسید و عقب عقب ،لنگ لنگان از تالار قصر خارج شد و رفت.

هنوز دو قدم از در تالار دور نشده بود که شاه او را صدا کرد و صلیب سنگ یشم را پیش پای اوانداخت و گفت :

ــ این را نیز بردار و برو.

دیدگان آرمانیوس درخشید و با دستی لرزان صلیب را برداشت و به سینه فشرد و به راه افتاد ... هنگامی که آرام آرام دور میشد زیر لب میگفت :

ــ ای فرستادهی خدا ... ای پیغمبربزرگ ، از تو میخواهم که حقیقت را روشن کنی و قبل از اینکه آرشاسب بی گناه به قتل رسد او را نجات دهی. گرچه این صلیب که نشانهی بزرگی و عظمت تو است باعث بدبختی این سردار جوان گردید ولی ایمان من از قدرت تو سلب نمیشود و هنوز امیدوارم که درهای رحمت الهی را به روی بندگان تیره بختت بگشایی و از چشمهی مهر الهی لب های خشک جان مارا تازه کنی...

فردای آن روز هیئت داوران رای خود را صادر و آرشاسب را به جرم الحاد به مرگ محکوم نمودند و قرار بر این گذاشته شد که روز دوشنبهی همان هفته در میدان مقابل معبد سلطنتی به وسیله ی تبر سر از تنش جدا سازند.

آرمانیوس به خدمتگزاران سپرد که از چگونگی صدور رأی و تاریح اجرای حکم اعدام آرشاسب با ماتیلا سخنی نگویند و چنانچه مصراً چیزی
پرسید آنها نیز اظهار بی اطلاعی نمایند.
از طرف دیگر دستور داد تا موجبات سفر را فراهم کنند. آرمانیوس می خواست روز یکشنبه از شهر خارج شود و سفر دور و دراز خویش را
آغاز کند که در روز اجرای حکم ماتیلا در پایتخت نباشد و از هیاهوی مردم و تعطیل عمومی از ماجرا آگاه نگردد.
اتفاقاً ماتیلا که تصمیم خویش را گرفته بود و از سرنوشت محبوب طبعاً آگاهی داشت در طی آن مدت نه با کسی حرف زد نه سکوت وحشت
انگیز خود را شکست و نه از اطرافیان و خدمتگزاران چیزی پرسید...
روز یکشنبه آرمانیوس دخترش را بر اسب نشایند، خودش نیز به کمک دیگران سوار شد و حرکت کرد. از ایران چیز زیادی همراه نمی برد و
آنچه که داشت بار چند قاطر کرده بودند و همراه وی می بردند ولی تنها یک چیز، یک چیز عزیز و گرانمایه را به دست خود گرفته و با شوقی
بیش از حد و اندازه به سینه می فشرد و گاهگاه نیز آن را می بوسید و بعد دعاکنان دیدگان را به سوی آسمان می گرفت.
ماتیلا خاموش بود. مثل این مدت که آرشاسب را گرفته بودند دم فروبسته و زبان در کام کشیده و مهر سکوت بر لب نهاده بود. دیدگان شهلا و
دلفریبش را پرده اشک و غم پوشانیده و همچنان به رشته جبال پوشیده از برفی که رو بروی آنها سربه فلک کشیده بود می نگریست.
کسی نمی دانست به چه می اندیشد، تنها خودش می دانست که چه موقع و در کدام نقطه کوهستان باید از اسب پایین جسته و جسمش را به
اعماق دره های عمیق و مهیب سرنگون سازد.
دقایق سپری می شد،ساعات می گذشت تنها ندایی که سکوت حزن انگیز مسافران را می شکست عطسه هایی بود که یکی از قاطران باربر
می کرد و بخار غلیظی از منخرین در هوای سرد خارج می نمود.
بالاخره به کوهستان رسیدند. چهارپاداران با احتیاط حیوانات را به جاده باریک و یخ بسته کوهستانی هدایت نمودند.
هر دو مسافر یعنی آرسانیوس سردار پیر و ماتیلا دختر زیبای غمزده غرق در دریای بی کران اندیشه و خیال بودند. وقتی به اولین گردنه
رسیدند صدای پیرمرد لنگ بلند شد و ماتیلا شنید که می گوید:
_ خدایا آنچه بر من تیره بخت و دختر جوان من گذشت، عین خیر و صلاح بود زیرا آنچه اراده ی تو بر آن قرار می گیرد خیر است و ما
بندگان چقدر مغرور و خودخواهیم که بر خط تقدیر گردن نمی نهیم. پروردگار از من و دخترم گذشت ولی بندگان دیگرت را از گزند سیاهدلان
و آسیب بدخواهان در امان نگهدار...
در این موقع ناگهان،دیدگان ماتیلا به سوی پدرش برگشت و با خشونت بیش از حد و بلندی دور از ادب و در حالیکه لبان رنگ پریده و سرما
زده اش از فرط خشم می لرزید گفت:
_ چه می گویی...این سخنان نامربوط را دور بیانداز...بس است. یک عمر از این مزخرفات شنیدم کافی است.بگذار حالا که قصد مردن دارم
آسوده باشم.
پدرش با حالت مخصوص با دیدگانی که یأس و نا امیدی از آن میبارید به او نگریست و چیزی نمی گفت. ماتیلا نگاهی به دست لرزان
آرمانیوس کرد و پرسید:
_ این سنگ لعنتی را هنوز در دست داری...بده به من...دور بیافکن.
و قبل از اینکه پدرش بتواند مخالفتی کند و یا دست خود را عقب بکشد، ماتیلا خم شد و صلیب سنگ یشم را از چنگ پیرمرد بیرون کشید و
بلند کرد که دور بیافکند.ولی هنوز دستش پایین نیامده و صلیب از میان انگشتان او خارج نشده بود که از پشت سر، صدای سم اسبی در حال
تاخت شنیده گردید و بعد آواز مردی به گوش رسید که می گفت:
_ آهای بایستید..مژده دارم..صبر کنید!..
دست ماتیلا که به سرعت بالا رفته بود به آهستگی پایین آمد. دیدگان همه به سوی سواری که به جانب آنها می آمد چرخید. دل ها می تپید.
رنگ ها که پریده بود پریده تر شد...
ماتیلا نفس را در سینه حبس کرد و دهانه ی اسب را برگردانید و در انتظار رسیدن سوار ایستاد.
سرانجام او رسید، مردی از روی زین به زمین جست و دوان دوان خود را به آرمانیوس رسانید و گفت:
_ سردار مژدگانی بده..خبر خوشی دارم...
ماتیلا و آرمانیوس نگاهی رد و بدل کردند ولی چیزی نگفتند.سوار به سخن ادامه داد:
_ شاهنشاه از حقیقت آگاه شدند، همه چیز را فهمیدند... خودم...من...بله من شاهنشاه را از آنچه که بود آگاه نمودم. من نوکر مهرداد
هستم و چون نسبت به سردار آرشاسب علاقه ای وافر دارم نزد شاه رفتم و آنچه را که می دانستم گفتم. شاهنشاه نیز یک یک آنها را
محاکمه نمودند و همه اعتراف کردند که فریب مهرداد را خورده و علیه آرشاسب گواهی داده اند. بی گناهی سردار آرشاسب ثابت شد.
و شاهنشاه او را عفو فرمود و به جای او مهرداد و همکارانش را به سیاه چال فرستادند. من از جلو آمدم تا شما را خبر کنم. سردار
آرشاسب به دنبال من است.
ماتیلا شادی نکرد.جیغ نکشید،فقط آرام آرام می گریست و صلیب سنگ یشم را به سینه می فشرد و با شوق و ولع می بوسید.
سخنان سوار هنوز تمام نشده بود که آرشاسب رسید و مقابل ماتیلا از اسب پیاده شد.پیش رفت و ماتیلا را در آغوش گرفته و از صمیم
قلب و روح بوسید.ماتیلا از شوق می گریست و گیسوان در هم آمیخته آرشاسب را نوازش می کرد واشک می ریخت.
چهره سردار سالخورده نیز غرق سرشک شادی بود. همه و همه...حتی چهارپاداران نیز از سرور و شعف می گریستند.
می گویند صلیب سنگ یشم هنوز نزد ملت ارمن عزیز و محترم است و از آن در موزه یکی از کلیساهای بزرگ نگهداری می شود و همه
ساله دلدادگان شوریده دلان به زیارت آن می روند و از آن، عشق و محبت مدد می طلبند.
مرگ شاعر*
(بابر)یکی از شاهزادگان مغول که پس از پنج پشت به امیر تیمور می رسید، هندوستان را فتح کرده و در آن سرزمین وسیع و زرخیز سلطه
سلطنتی گورکانی را بنیاد نهاد. بابر در فرغانه متولد شده بود ولی ترکان شیبانی او را از سرزمین اجدادی اش راندند و به دنبال این سرگردانی
پادشاهان ثروتمند و خوشگذران هند گرفتار توفان سپاهیان ترک شدند و بالاخره با شکست سلطان ابراهیم لودی، پادشاه دهلی خطه هندوستان
به تصرف گورکانیان درآمد.
بابر در 937 مرد و پسرش( محمد همایون شاه گورکان) که درآن تاریخ نوزده سال بیشتر نداشت به جای وی نشست ولی او قصاص اعمال و
ترکتازی های پدرش را پس داد و در آغاز سلطنت گرفتار طغیان و شورش افغانی های بنگاله گردید.

( شیر شاه) سردار افاغنه بنگال، محمد همایون شاه را شکست داد و متواری شد.

کرد. او که تمام کشور هند به استثنای گجرات را از دست داده بود از شیرشاه میترسید و حتی در اتاق خواب قصر خویش نیز امنیت نداشت و چنین تصور میکرد که جاسوسان شیرشاه برای کشتن او از روزنه در و پنجره به درون اتاق وارد میشوند. این ترس بجا یا نابجا محمدهمایون شاه را از گجرات نیز متواری کرد. او ابتدا به سند و بعد به ایران پناهنده شد.
هرات نخستین شهر سرحد شرقی ایران محسوب میشد. محمدهمایون که همه جا از بیم فرستادگان شیرشاه میگریخت فاصله بین سند و هرات را به سرعت پیمود و خود را به آن جا رسانید و قریب یک صد نفر از بزرگان و دربار و سرداران سپاه شکست خورده و خویشاوندانش همراه او بودند و چون به حدود هرات رسیدند، احمدسلطان شاملو حاکم آن جا به استقبال شتافت و او را با تشریفات و احترام شایستهای که درخور یک پادشاه بود به شهر وارد کرد و در قصر حکومتی سکنی داد.

محمدهمایون شاه نامه به خط و امضاء خویش برای شاه طهماسب صفوی فرستاد و از او تقاضای پناهندگی کرد. چند قاصد تندرو نامه او را به دارالخلافه قزوین رسانیدند و از شاه جواب فوری آوردند.

شاه طهماسب دستور داده بود که از وی و همراهانش چون افراد و اعضاء خانواده سلطنتی پذیرایی و استقبال کنند. به این ترتیب پادشاه فراری هند با همه همراهان ضمن تشریفات بسیار باشکوه به طرف قزوین حرکت کرد. به هر شهر و دیار که میرسیدند حکام و ولات به استقبال آمده و قربانیها میکردند.

در قزوین نیز استقبال بینظیری از محمدهمایون شاه به عمل آمد و شاه طهماسب اول آن قدر نسبت به او احترام قائل گردید و محبت ابراز داشت که پادشاه گورکانی راستی شرمنده این همه احسان شده بود.

اسکندر بیک ترکمان مؤلف تاریخ عالمآرای عباسی منقول از قاضی احمد غفاری صاحب کتاب جهانآرا که شخص اخیرالذکر معاصر شاه طهماسب اول بود نوشته است "تحف و هدایای بیشمار از طرف محمدهمایون شاه به شاه طهماسب تقدیم گردید. از جمله چند قطعه لعل بدخشی و یک قطعه الماس به وزن چهار مثقال و چهار دانگ (بیست و چهار گرم به وزن رایج فعلی) تقدیم شد که بیاندازه مورد توجه واقع گردید."

پادشاه هند چون از سفر تفریحی تبریز و اردبیل بازگشت از شاه طهماسب تقاضای کمک نظامی کرد. او میخواست با کمک سپاهیان قزلباش و مرزداران دلیر ایران سلطنت و بزرگی از دست رفته را بازیابد. پادشاه صفوی این تقاضا را پذیرفت و به شاهقلی سلطان حاکم کرمان احمدسلطان شاملو حاکم هرات و سیستان و امیرالامراء خراسان محمدخان شرفالدین اغلی دستور داد که با تمام وسایل موجود و ممکن به محمدهمایون شاه گورکان مساعدت نمایند.

سرداران ایرانی به او کمک کردند و او سلطنت از دست رفته را بازیافت و پس از پانزده سال غاصبین تاج و تخت پدری خویش را کشت و بر اریکه سلطنت تکیه زد.

این جریان تاریخی واقعه بود ولی روزی که پادشاه هند از گجرات گریخت، قلبی شکسته و روحی متلاطم و اندوهناک داشت. فرزند شیرخوار خود را در آن شهر و در دست دشمنان گذاشته بود ولی وقتی به سوی هند بازمیگشت مردی شاداب و خوشحال بود و دلی مملو از امید داشت و به آینده با چشمی دیگر مینگریست.

چه شد که به ناگاه روح پادشاه شکست خورده دستخوش انقلاب گردید و با عزم و ارادهای راسخ به سوی دشمن پیروز رفت؟ راستی علت چه بود؟

معمولاً شاه تهماسب برای سرگرم داشتن میهمان غم دیده خود مجالس عیش و سرور ترتیب میداد. در این قبیل مجالس بزرگترین موسیقیدانان عصر با سهتار و طنبور و چنگ و عود و سورنا آهنگهای روحبخش میزدند و شعرا اشعار دلنشین میخواندند و آوازهخوانها با زیر و بم صدای خود به حاضرین جان تازه میبخشیدند.

این وصفی از مجلس عمومی بزم شاهانه بود که همه بزرگان در آن حضور مییافتند ولی گاهگاه شاه طهماسب مجالس بزم خصوصی ترتیب میداد. در آن مجلس جز میهمان هندی و خودش و چند نفر خواص شخص دیگری اجازه حضور نداشت.

یکی از همین شبها بود که شخصی شوریده با مویی آشفته و قبایی گشاد و بلند از در مخصوص عبور و مرور خدمتکاران به اتاق بزم قدم نهاد و در جایی که شاه طهماسب برای او معین کرد نشست.

هیچ ## غیر از شاه نمیدانست او چه کاره است، چه هنری دارد و برای چه به بزم خصوصی شاه راه یافته است.

چند دقیقه گذشت. ساقی شراب ریخت و با تأثیر شراب کهنه خمخاه شاهی سر حاضرین معدود را گرم کرد. شاه چون مجلس را مستعد و آماده دید، خطاب به آن مرد شوریده گفت:

- خوب؟... کی به قزوین آمدی؟ از کجا و با کدام کاروان؟

مرد شوریده حال چند بار پلکهای چشم خود را به هم زد و بالاخره با صدایی آهسته و شرمگین اظهار داشت:

- اگر به حضرت ضلالهی دروغ نگفته باشم درست نمیدانم.

شاه متحیرانه پرسید:

- چطور نمیدانی؟

او جواب داد:

- یک روز از کاشان خارج شدم. زیر قبای خود شراب کهنه خوبی داشتم. کمکم مینوشیدم و طنبور میزدم. دیگر نفهمیدم چه شد. یک وقت چشم گشودم که در قزوین و در خانه برادرم بودم نفهمیدم از کجا مرا شناخته و چگونه به قزوین آورده بودند.

موقعی که او حرف میزد محمدهمایون شاه به او مینگریست و همچنان پردهای از غم بر دیدگان وی کشیده شده بود. او نمیدانست که سرنوشت چه طرحی ریخته و امشب چگونه بین روح او و روح آشفته و آزاده آن مرد شوریده عقد مودت و دوستی میبندد و چه سان وجود آنها را به هم مربوط میکند.

او از بازی سرنوشت آگاهی نداشت و به همین سبب با بیاعتنایی به وی مینگریست و در این هنگام و به اشاره شاه مرد مذکور چاک قبای گشاد و بلند خود را به کنار زد و طنبور چهار تاری را بیرون کشید و روی زانو نهاد.

قبل از این که انگشتان را با پردههای تار آشنا کند شاه مجدداً به او گفت:

- تازگی چه ساختهای...؟

او به صدایی گرم و دلنشین جواب داد:

- از دفعه قبل که حضور حضرت ضلالهی مشرف بودم تا امروز هیچ شعری نساختهام.

شاه متعجبانه پرسید:

- چرا؟

وی جواب داد:

- برای این که یا مست بودم و یا خمار و در این دو حالت مغز انسان کار نمیکند.

با این سخن شاه خندید و پس از سالها لب محمدهمایون شاه نیز به خنده گشوده شد و دندانهای صدفی رنگ او بر زمینه چهره گندمگون و سوختهاش ظاهر گردید.

به هر حال کار وی شروع شد و آهنگی روحبخش از ارتعاش تارهای چهارگانه طنبورش برخاست و در اتاق طنین افکند...

بداهتاً نیز غزلی سرود و یه آوازی بسیار خوش خواند.

اثر شراب از یک طرف، تأثیر موسیقی و شعر و آواز نوازنده و خواننده شوریده از طرف دیگر دست به هم داده و محمدهمایون شاه چنان به وجد آمده بود که اگر منعش نمیکردند برمیخاست و میرقصید و دستافشانی و یا پایکوبی میکرد...

محمدهمایون شاه از شاه طهماسب سوال کرد که نام او چیست.

شاه در مقام معرفی اظهار داشت:

- او مولانا ملک تیمور شاعر وارسته و شوریده کاشان است... او به شاعری میبالد ولی موسیقی وی از شعرش شیرینتر و آوازش از موسیقی او جانبخشتر است.

محمدهمایون شاه از پادشاه صفوی اجازه خواست که ملک تیمور را از مال دنیا بینیاز کند ولی شاه لبخندی زده گفت:

- متأسفانه او از پول منتفر است و حتی از ما نیز چیزی قبول نمیکند و اگر زیاد اصرار کنیم میرود و سالها نزد ما نمیآید. مجلس بزم آن شب با حضور ملک تیمور شاعر به خوشی گذشت. از فردا محمدهمایون شاه دقیقهای از شاعر جدا نمیشد و هر وقت مرد شوریده میخواست برود با التماس و زاری از رفتن او جلوگیری میکرد.

کمکم بین ملک تیمور شاعر و محمدهمایون شاه انس و الفتی عجیب به وجود آمد به طوری که هنگام عزیمت او را نیز با خود به هندوستان برد.

ملک تیمور از آن تاریخ جزو مصاحبین محمد شاه درآمد و در دربار او ارزش و مقامی عالی یافت. در دربار هندوستان همه چیز برای ملک تیمور شاعر رایگان و فراهم بود.

اکثر شبها محمدهمایون شاه با ملک تیمور و یکی دو نفر از خاصان به خلوت میرفتند. در آن جا شراب و کباب میخوردند و میآشامیدند و مست میشدند. ملک تیمور اشعار جدید خود را به آواز حزین میخواند و به آهنگهای دلپذیر ایرانی و هندی همراه میکرد. شاه به وجد و سرور درمیآمد و بعد به شوق و جذبه دچار میشد و در این حالت، هاهای میگریست و سر را بر زانوی ملک تیمور میگذاشت و به خواب خوشی فرومیرفت.

ملک تیمور هم طنبور خود را در بغل میرفت، کتاب پارهپاره اشعارش را زیر سر میگذاشت و همچنان که سر شاه را بر زانو داشت میخوابید... پس از ساعتی که خواب آنها سنگین میشد، خدمتگزاران شاه را به حرمسرا برده و در بستر قرار میدادند و بعد ملک تیمور شاعر را با طنبورش به اتاق اختصاصی انتقال داده و روی یک تخته پوست میخوابانیدند.

درباریان که این منظره را میدیدند، در خفا میگفتند:

- شاه به ملک تیمور عشق میورزد...

مردم این شایعه را میشنیدند ولی چون ملک تیمور را ندیده و نشناخته بودند به گمان این که شاعر جوان خوشسیما و خوبروی است، محمدهمایون شاه را به فسق و فجور متهم میکردند و در اطراف این عشق داستانها میساختند و دهان به دهان نقل مینمودند.

این شایعات اندک اندک قوت و شدت گرفت تا آن که به گوش شاه نیز رسید. شاه خشمگین و عصبانی شد و دستور داد تا چند جارچی در شهر جار بزنند و اصلاع دهند که ملک تیمور یک هفته در شهر میگردد و برای مردم آواز میخواند و طنبور میزند.

از فردای آن روز ملک تیمور با همان موی ژولیده و قیافه درهم و آشفته و ریش شانه نزده و نامرتب و لباس بییقه و شال و کمر، در حالی که تخته پوست گوسفند زردی را روی دوش انداخته و طنبور را در بغل گرفته بود گردش خود را آغاز کرد.

مردم شهر در کوچه و بازار و در هر کوی و راهگذار جمع شده و آواز دلنشین و آهنگهای شیرین او را گوش میدادند. در بعضی نقاط از رفتن ملک تیمور ممانعت میکردند و او را در میدانها نگه داشته و مجبور میساختند که یک آواز را دوباره بخواند.

آنها از موسیقی و آواز او لذت میبردند، در حالی که محمدهمایون شاه چون فارسی خوب میدانست از اشعار نغز وی نیز مستفیض میگردید.

ملک تیمور بارها به شاه گفته بود:

- به خدمتکاران دستور بدهید که شبها وقتی مرا در حال مستی به خانه میبرند دقت کنند که طنبورم نشکند زیرا جان من به سلامت این ساز بستگی دارد و اگر طنبور بشکند من هم میمیرم.

شاه این سخنان را به شوخی میگرفت و میخندید ولی یک شب به راستی چنین اتفاقی افتاد و طنبور ملک تیمور از دست غلامی افتاد و شکست...

ملک تیمور مست را به خانه بردند و روی تخته پوست خوابانیدند ولی صبح وقتی به بالین او رفتند، شاعر شوریده را مرده یافتند. ملک تیمور در دربار محمدهمایون شاه هندی مرد و شاه را داغدار و سوگوار کرد. مرگ شاعر در شهرهای مختلف شورش و بلوایی عجیب ایجاد کرد و دستهدسته مردم برای دیدن جسد وی به طرف پایتخت میآمدند، جسد او ماهها در معرض تماشای مردم قرار داشت و بعد دفن کردند. میگویند محمدهمایون شاه پس از مرگ شاعر شوریده هرگز به موسیقی گوش نداد و در مجالس بزم حاضر نشد تا روزگار او نیز سپری گردید.

خیانت القاس میرزا

اگر گفته شود که پادشاهان صفوی و افراد سلسله جلیله صفویه بلای جان سلاطین عثمانی بودند سخنی به گزاف گفته نشده است.

از زمان سلطان حیدر به بعد سلاطین عثمانی طعم شمشیر افراد این خاندان شریف را که از سادات جلیل بودند چشیده و به وحشت و ناراحتی دچار گردیدند.

نوشتهاند که سلطان سلیمان از بیم شاه طهماسب اول خواب راحت نداشت و شبها تا صبح در اتاق خواب راه میرفت و هر چند دقیقه یک بار با عصبانیت و خشم ظرفی را میشکست و یا غلامی را به حد مرگ کتک میزد.

قریب به صد سال خطه آذربایجان غربی و قسمتی از خاک ارض روم و قفقاز میدان تاخت و تاز عثمانیان و صفویان بود و چنان جنگهای مهیب میان دو سپاه درمیگرفت که در هر بار هزاران جوان شربت شهادت مینوشیدند.

در سالهای بین (996 تا 1020) عثمانیان از اروپا متوجه مشرق شدند زیرا قدرت عظیمی در شرق پیدا شده و خاطر آنها را مشوش کرده بود.

در دربار خواندگار روم وقتی صحبت از شاه عباس به میان میآمد، رنگ بزرگترین سرداران عثمانی میپرید و خود را پشت دیگران مخفی میکردند که مبادا قرعه جلوگیری از پادشاه بزرگ صفوی به نام آنها اصابت کرده و کشته شوند. استقبال از سپاه شاه عباس استقبال از مرگ بود. در آن تاریخ، دولت عثمانی با قدرت عظیم دریایی خویش تقریباً اروپا را تکان داده و امپراطوری وسیعی به وجود آورده بود که تا مرکز آفریقا ادامه داشت.

وقتی شاه عباس نخستین لشکرهای عثمانی را شکست داد و عقب زد متوجه شدند که وضع دیگری پیش آمده است.

پادشاهان اروپا با ارسال تحف و هدایا از اقدام شاه عباس تشکر کرده و او را ناجی جهان نامیدند.

آن چه که موضوع این نوشتار است جنگهای شاه طهماسب با سلطان سلیمان و خیانت القاس میرزا برادر پادشاه صفوی است.

شاه طهماسب جوانی نجیب و سلیمالنفس بود. شجاعت زیاد داشت ولی دارای معتقداتی بود که همین معتقدات او را از پیشرفت سریع بازمیداشت.

القاس میرزا برادر کوچکتر شاه طهماسب که برعکس او مردی شرور و ناراحت بود از طرف برادر به حکومت شهر بزرگ و زیبای شیروان منصوب گردید و نه سال به این سمت باقی بود.

شیروان درواقع به مرزهای شمالی متصرفات ایران نزدیک بود و نیرویی زیاد برای حفاظت آن خطه زیر نظر القاس میرزا قرار داشت. از طرفی دیگر درآمد حکومتی زیاد و چون حاکم برادر پادشاه بود و هر مقدار پول به تبریز میفرستاد ایرادی بر او وارد نمیشد و شاه او را مورد بازخواست قرار نمیداد.

همین چیزها موجبات طغیان و سرکشی او را فراهم آورد و به تحریک بعضی اشخاص مغرض و بدخواه علم طغیان برافراشت و با برادر خویش شاه طهماسب به جنگ برخاست.

این خبر وقتی به تبریز رسید، شاه طهماسب را منقلب کرد. یکی از معتقدات او این بود که خون سادات صفوی نباید ریخته شود و به همین سبب برادرکشی را شوم و نامیمون میدانست.

چند روزی به فکر و اندیشه گذرانید و بالاخره فرمان تجهیزات سپاه را صادر و به طرف شیروان حرکت کرد. القاس میرزا وقتی با برادر روبهرو شد به وحشت دچار گردید و پسر خردسال خویش یعنی سلطان حیدر میرزا را به اردوی شاه طهماسب فرستاد و طلب بخشایش کرد. شاه او را بخشید و مجدداً به حکومت شیروان منصوب کرد اما سال بعد باز #### انگیخت و به جنگ و خونریزی پرداخت.

این دفعه نیز شاه طهماسب برای سرکوبی او حرکت کرد ولی القاس میرزا از وحشت گریخت و به استانبول رفت و به دربار سلطان سلیمان عثمانی پناهنده شد. سلطان سلیمان که از دیرگاه آرزوی حمله به ایران و تصرف آذربایجان را در سر میپرورانید، از این حادثه حسن استقبال کرد و به کمک القاس میرزا به جانب ایران به حرکت درآمد.

شاه طهماسب که انتظار چنین حادثهای را داشت، وقتی خبر نزدیک شدن سپاه عثمانی به مرزهای ایران را به او دادند، سر را تکان داد و گفت:

- من یقین داشتم که این ناپاک به خانواده پدر خویش خیانت میکند و دشمن خانگی ما میشود...

و بعد به تجهیز سپاه پرداخت و به استقبال دشمن رفت. او میدانست که به این سرعت نمیتواند جلوی سلطان سلیمان را بگیرد زیرا قسمتی از سپاهیان 
ایران در گرجستان و قسمتی در قفقاز و بالاخره بخش مهمی در عراق و اصفهان بود.
جمع آوری این سپاهیان لالاقل دو ماه فرصت می خواست، در حالی که شاه طهماسب برای جلوگیری از پادشاه عثمانی و القاس میرزا فقط سه روز وقت داشت. سلطان سلیمان سپاه خویش را به دو قسمت کرد، قسمت اول به سرکردگی القاس میرزا و تعدادی از پادشاهان و سنجیق بیک ها به مرند اعزام گردید.
این قسمت از سپاه عثمانی به چهار هزار نفر بالغ می شد.
قسمت دوم به سرکردگی و فرماندهی خود سلطان سلیمان به جانب تبریز حرکت کرد. این سپاه نیز به یکصد هزار نفر می رسید.
(زیاداغلی) و پنج هزار سوار قزلباش که در مرند عنوان پیش قراولی سپاه ایران را داشتند با القاس میرزا رو به رو شده و شجاعانه جنگیدند. زیاداغلی در این جنگ حیله ای عجیب به کار برد. او پرچم های «نصر من الله» ، «انا فتحنا» و همچنین مقدار زیادی طلا و عمامه سپاهیان را روی تپه های اطرافیان گذاشت و خود به قلب دشمن زد.
پادشاه عثمانی به گمان اینکه عده زیادی در پشت تپه ها منتظر اغتنام فرصت حمله هستند به چمن مرند عقب نشست و در نتیجه زیاداغلی و عبدالله خان امیر قزلباش از محاصره نجات یافتند و تلفات سنگینی به عثمانیان وارد آوردند.
در آن طرف، شاه طهماسب فرمان عجیبی صادر کرد و مردم آذربایجان نیز به او کمک و مساعدت کردند. به فرمان شاه تمام خرمن ها و انبارهای آذوقه و چمن ها را آتش زده و آنچه که آذوقه و لوازم زندگی بود از بین بردند به طوری که وقتی سپاهیان عثمانی وارد شدند حتی برای بک روز افراد خویش قوت لایموت نیافتند و اسب ها بدون علیق مانده و می مردند. سپاهیان از شدت گرسنگی گوشت حیوانات را می خوردند و طبعاً قدرت جنگ و محاوره نداشتند.
شاه طهماسب تبریز را خالی کرد و به شرق رفت. سلطان سلیمان بدون زد و خورد وارد شهر شد ولی از آن شهر زیبا و پر نعمت جز مقداری انبارهای خالی و خانه های بدون صاحب چیزی نیافتند.
هنوز سه روز از توقف (سلطان سلیمان) در تبریز نگذشته بود که خبری وحشت انگیز به او دادند.
خبر آوردند که:
ــ شاه طهماسب با سپاهی عظیم به این طرف می آید و قصد محاصره تبریز را دارد.
سلطان سلیمان از بیم اینکه مبادا در شهر بدون آذوقه محاصره شود آن جا را خالی کرد و عقب نشست ولی در پشت دیوارهای شهر گرفتار شاه طهماسب شد و چنان شکستی خورد که تاریخ جنگ های ایران و عثمانی شاید مانند آن را ثبت نکرده باشد.
سلطان سلیمان که انتظار چنین شکستی را نداشت با وحشت و هراس به میدان جنگ نگریست و چون به شمارش افراد پرداختند معلوم شد پنج هزار نفر به قتل رسیده و بقیه افراد نیز در شرف نابودی هستند.
فرمان عقب نشینی صادر شد ولی شاه طهماسب قبلاً نقشه کار را کشیده و راه بازگشت عثمانیان را بسته بود.
سه روز تمام از بام تا شام عثمانی ها کشته می شدند و راه فرار نداشتند، بالاخره عده ای از دلاورترین افراد از سمت شمال غربی راهی گشوده و بقیه سپاه را از آن مهلکه به در برده و گریختند.
اسکندربیگ مورخ معروف تاریخ سلاطین صفوی نوشته که: «سلطان سلیمان و القاس میرزا در کنار آب سمور آن قدر هراسان بودند که حتی فرصت پوشیدن کفش نداشتند و پای برهنه فرار کردند.
در این میان یک نکته مهم ناگفته ماند و به خاطر قدردانی از مردم دلیر و غیور تبریز حق است که این نکته مهم گفته و نوشته شود.
در طی سه روزی که سلطان سلیمان در تبریز اقامت داشت آرام و قرار از او و سپاهیانش سلب گردیده بود.
جوانان تبریزی زنان را از شهر بیرون برده بودند که با فراغ بال و آسودگی خیال به کار مشغول شوند. از غروب آفتاب فعالیت آن ها شروع می شد و به اردوگاه های عثمانی حمله کرده و به آن ها شبیخون می زدند، صبح که هوا روشن می شد عده ای کشته و تعدادی اسب و اسلحه مفقود گردیده بود.
این کار هر شب تکرار می شد و در سه روز بیش از سه هزار عثمانی کشته و ناپدید گردید.
بالاخره سلطان سلیمان مفتضحانه گریخت و پس از فرار او بلافاصله زنان و اطفال به شهر بازگشتند و اوضاع نیز به حال اولیه بازگشت.
شاه طهماسب دست از تعقیب سلطان سلیمان نکشید و از مرز گذشت و وارد خاک آن کشور گردید. پیش روی او خیلی به سرعت انجام می گرفت و یک یک قلاع به تصرف سپاهیان ایران در می آمد.
سلطان سلیمان سخت به وحشت افتاد و درصدد چاره جویی برآمد. یک شب شورایی ترتیب داد و از بزرگان سپاه خویش نظر خواست.
به او گفتند که شاه طهماسب جز کشتن برادر خود منظوری ندارد و اگر القاس میرزا از سپاهیان عثمانی جدا شود، ما نیز از تعقیب شاه طهماسب آسوده شده و از پیشرفت او در خاک کشور جلوگیری به عمل می آید.
سلطان سلیمان این نظر را پسندید و روز بعد فرمان داد که القاس میرزا با ده هزار نفر به عراق عرب سرازیر شود و از اردوی عثمانی فاصله بگیرد.
این فرمان خیلی زود اجرا شد و القاس میرزا به جنوب رفت. پیش قراولان سپاه قزلباش که مراقب عثمانی ها بودند خبر آوردند که پرچم القاس میرزا از مرکز سپاه عثمانی جدا شد.
سه روز بعد که مجدداًٌ حمله شاه طهماسب به جناح راست سپاه عثمانی آغاز شد. سلطان سلیمان دریافت که پادشاه صفوی جز نابودی او و گرفتن انتقام مقصودی ندارد.
حالا جنگ در داخل خاک عثمانی جریان داشت و اثر سوء آن صد چندان بیش تر یود.
سنان بیگ که از مقربان و نزدیکان سلطان سلیمان بود فرماندهی جناح راست سپاه را داشت و برای اینکه ابراز قدرت و شخصیت کرده باشد با عده زیادی از افراد و فرماندهان به جانب موکب شاه طهماسب که همیشه پیشاپیش سپاه بود حمله ور شد.
حمله او غفلتاً انجام گرفت زیرا از یک سپاه شکست خورده انتظار چنین عکس العملی نمی رفت.
سنان بیگ دیوانه وار پیش راند ولی موقعی که به صد قدمی شاه طهماسب رسید محاصره گردید و گرفتار شد.
دست های سنان بیگ را بسته و افرادش را خلع سلاح کرده و نزد شاه بردند. شاه طهماسب چون او را شناخت دستور داد به وجه احسن از او مراقبت و پذیرایی کنند.
خبر اسارت سنان بیگ چنان موجب وحشت سلطان سلیمان گردید که بلافاصله به وسیله محمد پاشا وزیر اعظم خویش تقاضای صلح کرد.
سلطان سلیمان شخصاً نامه ای به شاه طهماسب نوشت و ضمن تعارفات معمول از او خواست که سنان بیگ را آزاد کرده و تقاضای صلح را بپذیرد.
شاه طهماسب که مردی بی اندازه بزرگ همت بود هر دو تقاضا را پذیرفت و بلافاصله سنان بیگ را آزاد کرد.
خسارت جنگ از طرف سلطان سلیمان پرداخت گردید و قرارداد صلح منعقد و مقداری تحفه و هدایا بین دو پادشاه رد و بدل شد.
نماینده ایران که از طرف شاه طهماسب قرارداد صلح را امضا کرد، شاهقلی بیگ را از ریش سفیدان و بزرگان ایل قاجار بود.
سلطان سلیمان تا موقعی که زنده بود با شاه طهماسب روابط نیکو داشت و همه ساله هدایایی به دربار پادشاه صفوی می فرستاد. پس از مرگ سلطان سلیمان، سلطان سلیم بر تخت پادشاهی نشست.
او نیز مثل پدرش احترام شاه طهماسب را و قرارداد صلح را مرعی می داشت.
به این طریق بین دو کشور صلح و صفا برقرار گردید ولی القاس میرزا هنوز سرگردان و پریشان بود و از گوشه ای به گوشه دیگر می رفت تا اینکه به عراق و سلطان آباد حمله ور شد و در آن جا پس از جنگی کوچک گرفتار گردید.
شاه طهماسب همان طوری که گفته شد به ریختن خون برادر راضی نمی شد و هرچه بزرگان قزلباش و امرای سپاه اصرار کردند، او استنکاف کرد و در جواب همه گفت:
ــ من برای خود ننگ ابدی فراهم نمی کنم.
القاس میرزا وقتی با پادشاه طهماسب رو به رو شد، سر را پایین انداخته بود و به روی برادرش نگاه نمی کرد.
او انتظار مرگ خود را داشت ولی شاه طهماسب با مهربانی به او نزدیک شد و با سر انگستان زیر چانه اش ار گرفت، سرش را بالا برد و گفت:
ــ ای برادر نامهربان من با تو چه بد کردم که روی از خانواده پدر برتافتی و 
خود را از اوج عزت به حضیض خواری و مذلت انداختی و به دشمن متوسل شده مرتکب چندین #### و فساد گردیدی؟

زانوان القاس میرزا لرزید و عرق بر پیشانی او نشسته بود. شاه با اینکه رؤسای طوایف قزلباش و ریش سفیدان صفویه، بخشیدن خون او را موافق مصلحت نمی دانستند از گناه او درگذشت و با پسرش سلطان حیدرمیرزا به قلعه قهقهه تبعید کرد. پدر و پسر تا پایان عمر آن جا بودند و همان جا نیز مردند و به این ترتیب لکه خیانت القاس میرزا از صفحه زمانه به صفحه تاریخ انتقال یافت و اکنون پس از گذشت قریب چهار صد سال شما نیز از آن آگاه می گردید.

تائیس(قسمت 3)

به شاه گفتند که او متمول ترین مرد امپراتوری هخامنشی است و راستی نیز چنین بود. شاه در پاسخ او لبخندی زد و گفت:

-من از تو رضایت دارم و امیدوارم همیشه چنان باشی که هستی.هدیه ات را می پذیرم ولی آن را به تو باز می گردانم و در ضمن هفت هزار دریک طلا هم به تو می بخشم که چهار میلیون دریک تمام داشته باشی.

خشایارشاه چند روزی آنجا ماند و بعد فرمان حرکت داده شد.در این جنگ یونانیان شکست عظیم خوردند اگرچه بحریه ایران دچار توفان گردید و تقریباً نابود شد لیکن فتح نهایی بالاخره با ایران بود و شهر تاریخی آتن به دست خشایارشاه طعمه حریق شد و به کلی سوخت و نابود گردید.

خشایارشاه از این جنگ چهار هزار اسیر صنعتگر یونانی همراه آورد.این چهار هزار اسیر برای ساختمان پرسپولیس و اتمام قصر داریوش به کار گمارده شدند. تعداد زیادی نیز اسیر زن به دنبال سپاه فاتح ایران کشیده می شدند.

در کری تال، ترکیه فعلی، شاهنشاه از اسرا بازدید به عمل آورد. در این بازدید با زنی رو به رو شد که طفلی شیرخوار داشت و چون شاهنشاه ایران را دید با فصاحت و بلاغت تمام به سخن پرداخت و گفت:

-ای فاتح بزرگ بایست و به سخن زنی که همه چیز خودش را از دست داده و بدبخت ترین انسان ها است گوش بده.

صدای او خشایارشاه را متوقف کرد و مردی که هیچ ## قدرت نداشت نگاه خشم آلود او را تحمل کند ایستاد و خیره خیره به زن اسیر نگریست.اسیر بدون اینکه ترس و وحشت به خود راه دهد یک قدم جلو رفت و بعد زانو بر زمین زد و دامن لباس شاهنشاه را بوسید.

خشایارشاه از او پرسید:

-چه می گویی؟ کیستی؟

او در پاسخ به همان بلاغت گفت:

-مطمئن باش که تو نیز همانند پدرانت که همه از فاتحین و دلیران بزرگ بوده اند خواهی مرد... در این دنیا هیچ ## عمر جاویدان ندارد.پس از مرگ تو ای شاه بزرگ خواهند گفت که پسر داریوش کبیر جهان را فتح کرد، مردم را کشت، آتن را آتش زد و هزاران شاهد دیگر بر ضقاوت و بی رحمی و در عین حال دلاوری و نبوغ جنگی تو حکایت خواهند کرد ولی یک حادثه که شاهد رأفت و مهربانی تو باشد نقل نخواهد شد. یقین می دانم که پس از چند دقیقه فرمان قتل مرا صادر می کنی... می توانی مرا بکشی کمااینکه هزاران هزار نفر دیگر را کشتی... طفل شیرخوار مرا نیز خواهند کشت ولی مرگ مانع از این نیست که من از گفتن حقیقت خودداری کنم.کاری بکن که آیندگان نامت را به نیکی یاد کنند...

طرز سخن گفتن زن اسیر در خشایارشاه موثر واقع شد و به راستی دل و روحش منقلب گردید...

لحظه ای سکوت کرد و آن گاه پرسید:

-کیستی و اهل کدام دیاری؟

-من زن خوشبختی از اهالی آتن بودم. شوهرم از دلیران بود که شجاعانه در راه دفاع وطن خودش کشته شد، بعد که شهر به تصرف تو در آمد، من اسیر شدم و تنها طفل شیرخوارم را همراه آوردم و چهار دختر و پسر دیگر خود را به همسایگان سپردم که از شهر و از گزند سپاهیان ایرانی دور کنند.

خشایارشاه حرف او را قطع کرد و پرسید:

-اگر تو را آزاد کنم در آینده وقتی این طفل بزرگ شد به او چه می گویی...

زن جواب داد:

-برای او آتش زدن آتن را حکایت می کنم و بعد به او می گویم از خشایارشاه متنفر باش برای اینکه شهر و دیار تو را آتش زد و نابود کرد ولی او را دوست داشته باش زیرا با بزرگواری تمام مادرت را بخشید و تو را آزاد کرد.

خشایارشاه لبخندی زد و گفت:

-آفرین بر تو زن شجاع، من وطن پرستان را دوست دارم.اگر چه دشمن من و ملت من باشند و به همین جهت تو را آزاد می کنم.

و بلافاصله خشایارشاه فرمان آزادی آن زن اسیر را صادر کرد لیکن زن شانه ها را بالا افکند و گفت:

-ای فاتح بزرگ، تو آن قدر مرا بی احساس می دانی که به آزادی خویش خوشحال شده و زنان دیگر را در بند ببینم و بروم؟ محال است. من هم در کنار خواهران آتنی خویش می مانم و به هر سرنوشتی که انتظار ایشان را دارد لبخند می زنم.

دیدگان خشایارشاه درخشید و به خاطر آن زن دو هزار نفر از زنان آتنی را آزادی بخشید و با چند صد سپاهی و مقدار زیادی بار و بنه به طرف آتن رهسپار کرد و به فرماندار آتن دستور داد که چهار فرزند دیگر آن زن را یافته و خانه ویران شده اش را نیز بسازند و به او مسترد دارند. ضمنان مقرر کرد که سالیانه مبلغی پول طلا به عنوان هدیه شاه ایران به آن زن داده شود و به این ترتیب شاه ایران جوانمردی خود را ثابت کرد.


شرمنده


استیاک یا استیاگوس آخرین پادشاه ماد که دخترش ماندانا همسر کمبوجیه امیر پارس بود در خواب می بیند که از شکم دخترش درختی روییده که بر تمام دنیا سایه افکنده است. فردا صبح وحشت زده از خواب بر می خیزد و معبرین را فرا می خواند. معبرین می گویند "دخترت فرزندی می زاید که بر جهان سلطنت می کند و دست تو طبعاً از دامان او رنگ پادشاهی کوتاه می گردد."

روی این تعبیر، استیاک دختر خوایش را که حامله بود فرا می خواند و او را آن قدر در زندان نگه می دارد تا وضع حمل می کند. نوزاد را به هارپاک وزیر می سپارد که به بیرون شهر برده و به قتل برساند ولی هارپاک بر طفل کوچک رحم می اورد و در خفا او را به دهقانی می سپارد. دهقان طفل را بزرگ می کند و بالاخره کورش به وجود می آید.

مقصود ذکر این قصه نیست. این ماجرایی است که شاید همه خوانده باشند و بدانند بلکه نکته مهم که مورد توجه می باشد این است که کوروش با عذاب و شکنجه زندگی کرد و با سختی ها و مشکلات بزرگ شد تا اینکه در سنین آغاز بلوغ او را شناختند و راز پنهان آشکار گردید. آستیاک دانست که در مقابل سرنوشت نمی تواند مقاومت کند و خواه ناخواه آن طفل جانشین وی خواهد شد.

فرمان تقدیر کلمه به کلمه اجرا می گردید تا اینکه کورش پارس را به قیام دعوت کرد. بر علیه پدربزرگ خود شورید و پس از سال ها زنجیرهای بردگی و بندگی را گسست و آستیاک را در چندین جنگ پی در پی شکست داد و پارس را آزاد و سربلند کرد.

کورش که در آغاز جوانی با این مشکلات طاقت فرسا دست و پنجه نرم کرده بود در دوران سلطنت چون کوهی از اراده و چون اقیانوسی از ادراک و تشخیص قوی بود.

هردودت کورخ معروف یونانی می نویسد:

«کورش یکی از شخصیت های اتفاقی جهان است. او مردی تیزهوش، قوی الاراده و نیک نفس است. اشخاص را خیلی خوب می شناسد و با هرکس یک بار روبه رو شود هرگز قیافه او را فراموش نمی کند».

کورش به استعانت همین هوش قوی و اراده فولادین کشور اجداد خویش یعنی پارس را آزاد و سلسله سلطنتی بزرگ و مشهوری را پایه گذاری کرد که داریوش و خشایارشاه از آن جدا شدند و بر جهان آن تاریخ برتری و آقایی یافتند.

پس از ایجاد آرامش در خطه پارس و ماد و الحاق این دو کشور به یکدیگر. سپاه عظیم کورش به طرف ارمنستان حرکت کرد و آن سرزمین آباد را متصرف گردید ولی مجدداً سلطنت را به تیکران بزرگ پادشاه ارمنستان بازگردانید. گذشت و مردانگی کورش نسبت به تیکران پادشاه ارمنستان و رفتار تیکران در مورد کورش نیز از حوادث عجیب و نادر تاریخ است که انشاءالله در یکی از فصول آینده به تفصیل درباره آن بحث خواهد شد.

کورش در آغاز کار خود به پول احتیاج شدید داشت. او وارث تاج و تخت غارت شده گردید... ملت پارس در اثر سال ها بندگی صاحب هیچ چیز نبود. پارسی ها هر چه به دست می آوردند از طریق مالیات و خراج به ماد می فرستادند و خزانه آستیاک را پر می کردند.

آستیاک نیز هنگام شکست و فرار، خزانه و دارایی ماد را برداشت و گریخت و بعداً که در نقطه نامعلومی مرد دارایی او از بین رفت و کسی ندانست آن گنج عظیم را چه کسی تصاحب کرد.

در این صورت کورش برای فتوحات و برای نظم سپاه بزرگ خویش به پول احتیاج داشت و چون نمی خواست این پول را از طریق مالیات و فشار بر مردم وصول کند به این فکر افتاد که یکی از سلاطین هند را شکست داده و ثروت وی را تصاحب کند.

سپاه کورش پس از فتح ارمنستان به مشرق متوجه گردید و روانه هندوستان شد. تاریخ در مورد جنگ های کورش با پادشاهان هند صراحت ندارد و ما نیز نمی توانیم به تحقیق چیزی نقل کنیم. شاید حادثه ای که ذیلاً نقل می شود در جریان یکی از همین جنگ ها اتفاق افتاده باشد...

کورش شهر بزرگی را محاصره کرده بود. سپاه ایران قریب به یک سال پشت دروازه های این شهر مانده بود و کورش نمی دانست چه گونه باید به شهر وارد شود و آن مقاومت را چسان می توان شکست.

ماه ها پی در پی می گذشت و کورش متحیر و اندیشناک به نظر می رسید، قبلاً خبرگزاران به او گفته بودند که این شهر حداکثر چهار ماه می تواند مقاومت کند در حالی که محاصره از ده ماه نیز گذشته بود. سرداران بزرگ و فرماندهان سپاه را هرچند بار به چادر خویش دعوت می کرد و با آن ها به مشاوره و گفت و شنود مشغول می شد.

نقشه های جنگ را به دقت وارسی می کردند و باز طرح جدیدی برای حمله می ریختند. فردا یا پس فردا که حمله آغاز می شد اهالی با شدت و قدرت مقاومت می کردند و از همان نقطه که هدف حمله بود دفاع می نمودند.

زمستان سپری شد. بهار با همه شکوه و جلال و زیبایی رسید.

یکی از نخستین روزهای بهار، کورش از چادر خویش خارج شد و پیاده در میان سربازان به گردش و بازرسی پرداخت. این کار را بدون اطلاع قبلی انجام داد که اوضاع عمومی را همان طوری که واقعاً بود بازرسی کند و از عقیده عمومی افراد و استحکام اراده ایشان آگاه گردد.

کورش قدم زنان و تنها از پستی و بلندی ها می گذشت و از دسته دسته سربازان خود دیدن می کرد. به هر نقطه که می رسید افراد گرداگردش حلقه می زدند و برای سلامتی پادشاه جوان و سردار شجاع و ناجی ملت و ملیت خویش هورا می کشیدند و ابراز شادی می کردند.

شاهنشاه بزرگ پارس تمام آن روز را به گردش پرداخت و حتی نهار را نیز در جرگه سربازان دسته آتش انداز صرف کرده و با ایشان دوستانه و بدون در نظر گرفتن امتیاز و برتری به صحبت پرداخت.

آن روز به این ترتیب سپری شد و غروب آفتاب کورش به چادر خویش بازگشت و خوابید.

عجیب این بود که وقتی کورش از گردش فراغت یافت و به چادر سلطنتی بازگشت به رئیس گارد شاهی که مقابل چادر ایستاده بود گفت:

ـ امشب تا صبح در همین نقطه که ایستاده ای بایست... به نگهبانان نیز سفارش کن که اگر شخصی به ملاقات من آمد مانع نشوند و در هر موقع شب بود مرا از خواب بیدار کنند.

سردار مذکور متعجبانه پرسید:

ـ آن شخص کیست؟ نشانه ای بدهید که او را بشناسم و راهش را نگیریم.

شاه گفت:

ـ یک سرباز پیر...، می فهمی یک سرباز پیر به ملاقات من خواهد آمد.

و بلافاصله از رئیس گارد شاهی جدا شد و رفت اما در راه پیش خود می گفت:

ـ یک سرباز پیر به دیدن من خواهد آمد... من در دیدگان او شرمندگی بسیار خواندم، در سیمای او خط زشتی دیدم که دلیل خیانت است. یقین دارم که اگر خون ایرانی در عروقش جریان داشته باشد می آید و حقایق را می گوید.

هوا تاریک شد. ساعت های ابتدای شب پی در پی گذشت نزدیک نیمه شب رسید، ناگاه صدای پایی به گوش رئیس گارد شاهی رسید.

رئیس گارد روی را برگردانید. سرباز پیری را مشاهده کرد که غرقه در خون با زانوان لرزان و سرافکنده، آرام آرام پیش می آید.

او به سختی قدم های سنگین خود را به روی زمین می کشید. گویی زانوانش قدرت تحمل سنگینی بدنش را نداشتند.

بالاخره پیرمرد وقتی روبه روی رئیس گارد رسید، ایستاد و بدون اینکه سر را بلند کند اظهار داشت:

ـ شاهنشاه را بیدار کنید و بگویید پیرمرد شرمنده آمده است.

دو نفر از نگهبانان مثل سایه به دنبال او راه می رفتند و همه جا مراقب پیرمرد بودند. رئیس گارد اشاره ای به آن دو نفر کرد و خودش وارد چادر شد و همان طوری که دستور داشت شاه را بیدار کرده و آهسته گفت:

ـ شاهنشاها... پیرمرد آمده است.

شاه سراسیمه جست و با خوشحالی گفت:

ـ آه... او آمدووو یقین داشتم که می آید...

پیرمرد هنوز آن جا ایستاده بود و چون سایه شاه را در آستانه در چادر دید زانو بر زمین زد و گفت:

ـ شاهنشاها، انتظار جان بخشی ندارم ولی برای اینکه در آن جهان نزد اهورامزدای پاک شرمنده نباشم مرا ببخشید... فقط از گناهم چشم بپوشید که آسان جان بدهم، همین.

شاه خم شد، زیر بازوانش را گرفت و او را از زمین بلند کرده و به درون چادر خویش برد، و در روشنایی مشعل تا چشمش به آن همه خون افتاد با حیرت پرسید:

ـ این خون چیست؟

پیرمرد بدون اینکه به چشمان کورش بنگرد جواب داد:

ـ این خون پسر من است... او در این ماجرا گناهی نداشت و فقط برای اینکه من به دنیا و آنچه که در او است دلبستگی نداشته باشم و آسان بمیرم او را کشتم...

کورش سخت ناراحت به نظر می رسید، خطوط پیشانی و چهره اش نشان می داد که متأثر و اندوهگین شده است، با این حال روبه روی پیرمرد نشست و گفت:

ـ حرف بزن. حقیقت را بگو...

پیرمرد گفت:

ـ من از سربازان پیر هستم... سال ها است خدمت می کنم... بیست و پنج سال قبل، در همین شهر که امروز تحت محاصره است با دختری عروسی کردم و از او صاحب پسری شدم. وقتی در معیت شاهنشاه به این سرزمین رسیدم دلم در هوای دیدار فرزندم پرپر می زد و بالاخره از راه مخفی به درون شهر رفتم و او را دیدم. او نیز از مدافعین برج هاست و مقام و منصبی دارد. مدافعین که از ارتباط من و فرزندم آگاه شدند با خوشحالی مرا پذیرفتند و من نیز روی حب پدری به خیانت حاضر گردیده و اجازه دادم که از محل تحت نگهبانی من آذوقه به شهر حمل کنند. شب هایی که من نگهبان بودم عده ای از شهر خارج می شدند و شب دیگر که باز وظیفه نگهبانی به عهده من واگذار می شد در ساعت معین بازمی گشتند و بارها را از راه مخفی به درون شهر می بردند.

به این وسیله بود که نتوانستند در مقابل ما مقاومت کنند... من از کرده خود شرمگین بودم تا امروز با چهره پاک و نگاه های درخشنده شاهنشاه روبه رو شدم. به محض اینکه نگاه شما را دیدم، سخت پشیمان و نادم گردیدم و همان لحظه تصمیم گرفتم خیانت گذشته را جبران کنم. آغاز شب فرزندم را از راه مخفی به بیرون شهر طلبیدم و چون روبه روی من قرار گرفت با شمشیر سر از بدنش جدا کردم... او را کشتم چون وجود او سبب این ننگ بزرگ شد.

کورش از جای برخاست و در حالی که می گفت:

ـ آفرین بر تو سرباز شجاع.

خنجر خود را بیرون کشید و به طرف وی دراز کرد و گفت:

ـ بگیر و برو...

پیرمرد خنجر را گرفت و نوک آن را روی قلب خود گذاشت و گفت:

ـ شاهنشاها مرا ببخشید. عفوم کنید که آسان بمیرم. عفوم کنید که آن دنیا از اهورامزدا شرمنده نباشم.

و بلافاصله خنجر را تا دسته در قلب خود فرو کرد و بلافاصله جان سپرد.

ساعتی بعد جسد سرباز پیر را به گورستان سپاهیان ایرانی بردند و دفن کردند.

سحرگاه حمله عمومی ایرانیان آغاز شد و نزدیک ظهر شهر گشوده گردیدو مقاومت پس از ده ماه شکسته شد.

وقتی اوضاع به حال عادی بازگشت، از کورش پرسیدند:

ـ چه گونه این موضوع را درک کردی.

جواب داد:

ـ وقتی نگاه من با نگاه او تلاقی کرد احساس شرمندگی در دیدگان او کردم، او سرش را پایین انداخت و لب زیرین خویش را با دندان گزید. حدس زدم که او خیانت می کند ولی نمی توانستم نوع خیانتش را پیش بینی کنم و چون از هویتش آگاه گردیدم و دانستم صددرصد پارسی است، یقین داشتم که برای جبران خیانت خویش نزد من می آید.

ملکه وشتئی

در ایران باستان زن ها از آزادی کامل اجتماعی و ##### برخوردار بودند و از اکثر امتیازهایی که مردها داشتند استفاده می کردند.

کریستن سن مستشرق معروف در باره ارزش اجتماعی زن در ایران باستان و نقشی که زن ها در تمدن قدیم کشور ما مخصوصاً در دوران هخامنشیان و ساسانیان ایفا می کردند، رسالاتی نوشته و شواهد بسیار ذکر کرده است.

زن ها در اجتماع دوش به دوش مردها فعالیت می کردند ولی در خانه و در زندگی خانوادگی وظایف دیگری داشتند که مهم ترین آن وظیفه تربیت صحیح فرزندان و رعایت احترام شوهر بود.

زن در ایران باستان با همه آزادی که قوانین اجتماعی برای او در نظر گرفته بود موظف بلکه مکلف و مجبور می شد که در مورد شوهر خود مثل خدمتگزاری صدیق، دوستی مهربان و شریکی وفادار و صمیمی باشد.

مجازات زنی که احترام شوی خویش را رعایت نمی کرد شدید بود به این علت که می گفتند « اگر زنی به شوهر خود ناسزا بگوید و به درشتی حرف بزند، فرزندانش نیز به او تأسی کرده و احترام واقعی پدر خویش را مرعی نمی دارند و در نتیجه ارکان و اصول سعادت خانوادگی سست می گردد و چون خانواده فاسد شد، اجتماع فاسد می شود و وقتی که اجتماع رو به فساد رفت جلوگیری از فساد عمومی و بالاخره نابودی ملیت و اضمحلال و نیستی کشور محال است..

عقیده اجداد و نیاکان ما این بود و به همین سبب قوانین برای زن در اجتماع و زن در خانه تکالیف و وظایف جداگانه و بسیار مهمی در نظر گرفته و زن ها را به رعایت آن مجبور می ساخت.

در این مورد تاریخ شواهد بسیار برای ما در سینه خود حفظ کرده که ماجرای وشتئی ملکه خوب روی و مقتدر خشایارشا یکی از آن ها است و بد نیست بانوان کنونی کشور ما با دقت تمام این سطور را بخوانند و نتیجه آن را به خاطر بسپارند.

وشتئی ملکه ایران بود. ملکه ای که قدرت او از هند تا حبشه یعنی بر یک صد و بیست و هفت کشور تحت الحمایه ایران گسترش می یافت و فرامین وی را مانند فرامین شاهنشاه خشایارشا در تمام این کشورها به سرعت اجرا می کردند.

امیدها و آرزوهای خشایار شا، پادشاهی که قدرت عظیم سپاه او بزرگ ترین امپراتوری های آن عهد و زمان را به لرزه در می آورد. در وجود وشتئی و مهروی خلاصه می شد.

نمی توان برای عشق خشایارشا نسبت به همسرش یعنی ملکه وشتئی حد و حصری قائل شد. این عشق هر طور توصیف و تشریح گردد حق مطلب ادا نشده است زیرا باز هم شاهنشاه ایران همسرش را بیش تر از آنچه که گفته و نوشته شود دوست می داشت.

شب هایی که قرار بود وشتئی به قصر اختصاصی خوابگاه شاهنشاه برود مسیر راه او را به عرض دو قدم و طول صدها گام از تالان های طلا فرش می کردند و چون وشتئی از روی سکه های طلا عبور می کرد، رئیس خدمتگزاران آن ثروت عظیم را جمع و طبق دلخواه خویش بین غلامان و خواجه ها و خدام تقسیم می نمود و برای خود نیز سهمی شایسته و بایسته منظور می کرد.

ماجرای عشق خشایارشا و استر دختر زیبای یهودی نیز از ماجراهای بزرگ و معروف عشقی است که حتی فصل بزرگی از تورات را تشکیل می دهد، مع هذا استر آن قدر که وشتئی در دل و روح پادشاه رخنه و رسوخ کرده بود نتوانست اختیار قلب خشایارشا را در دست بگیرد و جانشین وشتئی شود.

صحبت ما در اطراف این بود که رعایت احترام شوی بر زن واجب بود و ماجرایی که ذیلاً نقل می شود بهترین دلیل و صادق ترین شاهد این مدعا است.

خشایارشا همه ساله در نخستین روزهای بهار یعنی آغاز سال نو که پایان ماه ( آدار ) بود جشن می گرفت. آن سال هم چنین کرد و به همین مناسبت دستور داد تالار بزرگ قصر را که به تالار خشایارشا معروف بود به بهترین وجه برای پذیرایی آماده کنند و بیارایند.

از یک صد و بیست و هفت کشور تحت الحمایه ایران دسته دسته بزرگان و اعیان و اشراف حتی پادشاهان دست نشانده به پرسپولیس حرکت کرده و ضمن تقدیم تحف و هدایا در جشن شرکت می جستند. آن روز شاه کنار بزرگان نشست و باده نوشید.

هنگامی که سرها از باده گل رنگ گرم گردید، خشایارشا برای این که زیبایی همسر خود را به سلاطین زیردست بنمایاند و موجبات غبطه و حسد آن ها را از داشتن چنان زن ماهرویی فراهم کند به رئیس خواجه سرایان فرمان داد که به قصر ملکه رفته و از جانب شاهنشاه ملکه وشتئی را به میهمانی دعوت کند.

وشتئی نیز در قصر اختصاصی خود، جشن و سروری بر پا کرده و از زنان برجسته کشور و همسران سلاطین پذیرایی می نمود.

رئیس خواجگان پیش رفت و آهسته زیر گوش وشتئی گفت:

- شاهنشاه فرمودند که با لباس رسمی و نیم تاج سلطنتی به حضور بروید.

وشتئی شاید به گمان اینکه خشایارشا از روی عدم توجه چنین خواهشی کرده و یک دقیقه دیگر فراموش می کند و شاید به این تصور که حضور او در میان جمعی مردان مست مناسب نیست در پاسخ به خشایارشا پیام داد که او را از این کار معاف دارد.

رئیس خدمتگزاران خم شد، پایه تخت مرمری را که ملکه روی آن نشسته بود بوسید و عقب عقب از تالار خارج شد و مستقیماً نزد خشایارشا رفت و پیام وشتئی را به او رسانید.

خشایارشا به شنیدن این پیام ناگاه منقلب شد.

آن ها که به شاهنشاه بزرگ هخامنشی تقرب و به اخلاق و روحیات او آشنایی داشتند از پریدگی رنگ و گرهی که میان ابروان وی پیدا شد فهمیدند که شاه غضبناک گردیده و بعید نیست غضب او حوادث خونین و سهمگینی به وجود آورد که بعداً جز پشیمانی و پشت دست گزیدن سودی نداشته باشد.

چشمان خشایارشا درست مانند دو مهره سیاه به نظر می رسید که در ظرفی از خون سرخ انداخته باشند. لب ها را به هم می فشرد و دندان ها را چنان می سایید که صدای آن از چند قدمی به گوش دیگران می رسید.

مقربین شاه همیشه مراقب احوال وی بودند و به محض مشاهده چنین حالت موجبات تفریح و اشتغال فکر و سرگرمی خشایارشا را فراهم می کردند.

یکی از آن ها فوراً با دست اشاره ای کرده و بلافاصله چند نفر رقاصه که لباس های رنگین پوشیده و چهره خود را به الوان مختلف منقوش کرده بودند وارد تالار شده و به رقص و بازی مشغول گردیدند.

شاهنشاه هخامنشی معمولاً از تماشای رقص سرگرم می شد ولی آن روز با بلند کردن عصای مرصع به آن ها فهمانید که حوصله ندارد و به همین اشاره کوچک مجلس خالی شد و نوازندگان چنگ و دهل چیان و نی زن ها با نوک پنجه پا و عقب عقب از تالار خارج شدند.

مجلسی که تا یک دقیقه قبل، غرق نشاط و شادی بود به یک باره در دریایی از اندوه و نگرانی عمیق غرقه شد... .

دیدگان خشایارشا تیره و تار شده بود و گویی پرده سیاهی بر روی چهره اش افکنده و راه دید چشمانش را مسدود کرده اند.

دقایقی چند به همین منوال گذشت. شاه در حالی که با دسته عصای جواهرنشان خود بازی می کرد، خیره خیره به دیوار رو به رو می نگریست و بدون اینکه جایی را ببیند و صدایی را بشنود می اندیشید و متفکر بود.

تالار چنان در خاموشی فرو رفته و حاضران آن سان نفس را در سینه حبس کرده بودند که اگر خوب دقت می کردند شاید صدای تنفس شدید شاهنشاه را می شنیدند.

خشایارشا به ناگاه سر را بلند کرد و با صدایی محکم و قیافه ای مصمم که خشم و خشونت از آن می ریخت، خطاب به رؤسای هفت خانواده بزرگ پارسی که آن جا حضور داشته، در یک ردیف کنار تخت شاهنشاهی نشسته بودند گفت:

- ای بزرگان پارس، به سخنان من گوش بدهید و خوب دقت کنید، سوگند یاد کنید که پاسخ سؤال های من را به درستی بدهید و جانب حق و عدالت را فرو نگذارید.

سکوت سنگین و حزن انگیز تالار به صدای خشایارشا شکست و توجه عموم به جانب او و هفت نفر رؤسای هفت خانواده بزرگ پارس جلب گردید.

این هفت نفر به ترتیب اهمیت و مقام عبارت بودند. از مموکان، مرسنا، برس، ترتیش، ادمائا، شیثار و کرشنا. این ها بیش از بزرگان و اعیان دیگر به شاه تقرب داشتند و چون نظر آن ها به منزله عقیده و نظریه خانواده بزرگ آن ها بود، خشایارشا به گفته ایشان بی اندازه اهمیت قائل می شد و کم تر اتفاق می افتاد و شاید کسی به یاد نداشت که یکی از آن هفت نفر پیشنهادی کند و آن پیشنهاد از طرف شاهنشاه هخامنشی رد شود.

در آن روز تاریخی نیز آن هفت نفر از جای برخاسته و در حالی که دست ها را صلیب وار بر سینه نهاده بودند به انتظار استماع بقیه موضوع مورد نظر ایستادند.

خشایارشا به ریش سیاه خود که در چند ردیف فرهای ریز حلقه مانند داشت دستی کشید و با همان استحکام صدا و خشونت قبلی گفت:

- شما از تمام قوانین آگاه هستید و فرامین اهورامزدا را نیز در این باره می دانید. در این صورت قانون برای زنی که از شوهر خود اطاعت نکند چه مجازاتی معین کرده است... مخصوصاً اگر آن زن ملکه وشتئی و شوهر او شاهنشاه ایران خشایارشا هخامنش باشد... بگویید و در گفتار پروا نداشته باشید چون در مقابل قوانین بین شاه و ملکه و یک زن و شوهر فقیر هیچ فرق و هیچ گونه امتیازی نیست...

باز تالار در سکوت سنگین و وحشت انگیزی فرو رفت.

همه حضار سراپا گوش و چشم شده بودند و می خواستند بفهمند که خشایارشا در مورد وشتئی همسر ماهروی خویش با آن همه حسن و جمال و

کمال چه تصمیم می گیرد و آیا به راستی که گفته شود اجرا می گردد.

مموکان رئیس خانواده پازارگاد که به علت کبر سن و عقل و درایت بسیار بر دیگر روسای پارس برتری و رجحان دشت، یک قدم پیش رفت و با صدایی لرزان گفت:

ـ قانون برای زنی که از شوهر خویش اطاعت نکند چنین مجازات معین کرده که آن زن بدون حقوق مصرحه از خانه وی رانده شده و دیگر حق بازگشت نداشته باشد.

در این هنگام، یعنی به علت نافرمانی حتی حاملگی و یا وجود طفل شیرخوار نیز مانع از جدایی نمی شود و زن بدون درنگ باید خانه شوهر را ترک کند و برود و...

خشایار شا سر تکان داد و گفت:

ـ هان بگوممم نترس...

مموکان برای اینکه نسنجیده سخن نگفته باشد اظهار داشت:

ـ اعلیحضرت به درستی نفرمودند که جریان واقعه چیست و ملکه و شتئی که سرور زنان کشور است چه گناهی مرتکب گردیده اند؟

خشایار شا بدون درنگ و در حضور همه میهمانان آنچه که واقع شده بود تعریف کرد و بلافاصله و در همان جلسه تقاضای رسیدگی نمود و جلسه تشکیل شد.

مموکان خطاب به خشایار شا گفت:

ـ آیا اعلیحضرت شاهدی بر صدق مدعا دارند؟

شاه فوراً رئیس خدمتگزاران را شاهد معرفی کرد و وی پاسخ ملکه را آن طور که شنیده بود بدون کم و کاست گفت:

خشایارشا از این اقدام چند مقصود داشت. یکی اینکه اجرای عدالت را به رخ پادشاهان زیر دست بکشد و دیگر آنکه وشتئی تنبیه و مجازات گردد و از این پس نافرمانی نکند. همان طور که گفتیم خشایارشا به یک پارچه خشم و آتش مبدل گردیده بود، مع هذا دلش را به جدایی از وشتئی و راندن او گواهی نمی داد و راضی نمی شد. زیرا او را به حد پرستش دوست می داشت.

این مقصود خشایارشا بود ولی قانون کور و کر و استثنا نمی فهمید و جز به درستی و صحت اجرا نمی شد. مموکان با روسای خانواده های دیگر پارس مشاوره نمود و بلاخره سربرداشت و گفت:

ـ دستور قانون در این مورد همان است که به عرض شاهنشاه رسید و ملکه وشتئی می بایست از دربار رانده شود. تمام امتیازات سلطنتی از او سلب می گردد و هیچ گونه حقی برای او منظور نخواهد شد زیرا چنین است فرمان قانون اهورامزدای پاک...

خشایارشا خوشنود بود زیرا می دید که یه این ترتیب وشتئی تنبیه می شود اما ناگاه این خوشنودی جای خود را به اندوه عمیق و جانسوزی داد چون مموکان به دنبال سخنان قبلی خود گفت:

ـ لیکن شاهنشاه نمی تواند همسر خود را عفو کرده و به خانه بازگرداند.

خشایارشا با وحشت در جای خود نیم خیز شد و پرسید:

ـ چرا؟ در قانون حقوق شاه از افراد عادی کم تر است؟

مموکان سر را خم کرد و جواب داد:

ـ آری... برای شاه در بعضی موارد شرایط سخت تری در قانون پیش بینی شده است چون چشم و گوش همگان به رفتار و اعمال شاه دوخته شده و از آنچه در قصور سلطنتی می گذرد آگاه می شند و سرمشق زندگی می گیرند.

خشایارشا با لحنی خالی از امید سؤال کرد:

ـ پس من نمی توانم وشتئی را ببخشم؟

مموکان در پاسخ گفت:

ـ متأسفانه خیلی دیر شده است و ملکه وشتئی برای همیشه باید از دسترس شاهنشاه خارج گردد... ملکه سابق با نافرمانی خود نه تنها احترام شوهر خود را دعایت نکرد بلکه به فساد اخلاقی اجتماعی کمک کرد. اگر شاهنشاه وشتئی را عفو کنند این خبر در یکصد و بیست و هفت کشور تحت فرمان انعکاس می یابد و تمام زنان نسبت به شوهران خویش رفتاری ناپسند پیش می گیرند و حقوق مردان را پایمال می کنند. اگر شاهنشاه وشتئی را ببخشند اخلاق تمام خانواده های ملت بزرگ ما فاسد می گردد و مدت کوتاهی بعد فساد همه جا را فرامی گیرد که جلوگیری از اشاعه فساد امکان ندارد.

همان طوری که گفتیم خشایارشا وشتئی را بی اندازه دوست می داشت، ولی علاقه او به ملت و مملکتش بیش تر بود لذا به فرمان قانون گردن نهاد و به این ترتیب ملکه زیباروی و محبوب ایران به گناه یک نافرمانی کوچک از قصر رانده شد.

فردای آن روز صدها قاصد تندرو فرامین شاهننشاه خشایارشا را که به هفتاد زبان مختلف نوشته و مهر شده بود به اطراف و اکتاف امپراطوری وسیع ایران بردند و به دست حکام و ولایت سپردند تا برای مردم خوانده شده و به اطلاع عام الناس برسد.

به این ترتیب شاهنشاه بزرگ ایران قانون را با آنکه بر ضرر خود بود اجرا کرد و نخواست به خاطر میل و هوش خود آن را زیر پا بگذارد!

تائیس(قسمت 2)

_ اوه اسکندر بزرگ... تائیس هنوز هم زیبا است و به خدایان سوگند که در پشت پرده این زیبائی که سال ها تو را مجذوب کرده بود روحی ملتهب پنهان است که تو را نمی بخشد و از تقصیرت نمی گذرد. همین امشب، امشب قبل از اینکه شب تاریک تمام شود، به تو نشان خواهم داد که تائیس زود رنج و سخت دل است. و به آسانی از استاتیرا، از آن زنی که از راه عشق می خواهد تو را ذلیل ملتش کند و مقدونیان را معناً شکست دهد و به نیستی بکشاند انتقام خواهم گرفت. آری همین امشب...
آن شب تائیس لباسی سرخ پوشید، حریر شنجرفی رنگ زننده ای که از آتش تیره تر و از خون روشن تر بود روی شانه حلقه کرد، گره زد و به اطراف بدن افکند. او می خواست آن شب زیباتر، برازنده تر، دلرباتر از هر شب باشد که اگر آن شب آخرین شب زندگی او با اسکندر باشد خاطره زیبائیش سال ها در دل او باقی بماند.
بعد از غروب دسته دسته سرداران و مشاورین عالی مرتبه اسکندر را از اطراف و داخل شهر، روی به قصر شاهی نهاده و به طرف سالن آپادانا که در آن شاهنشاه ایذان بار عام می دادند و افراد ملت را می پیرفتند به راه افتادند. در راهروها و دالان ها تا نزدیک در بزرگی که اسکندر از آن جا بیرون می آمد، ده ها دسته از سرداران ایستاده و به صحبت مشغول بودند و انتظار اسکندر را داشتند. همه جا با مشعل های بزرگ کافوری روشن و با پرده های زربفت آراسته شده بود. غیر از این سرداران، بیش تر از یک صد نفر از زیباترین زنانی که اسکندر با خود از یونان آورده بود آن جا حاضر بودند تا بزم شبانه اسکندر را بیارایند و سرداران و جنگجویان را سرگرم کنند.
این عده آمیخته به هم در راهروها به انتظار ایستاده، صحبت می کردند، می خندیدند و گاهی نیز به مذاکره می پرداختند. همه دل ها و چشم ها گاه گاه متوجه دری می شد که قرار بود اسکندر از آن خارج شود.
در این موقع صدایی از گوشه راهرو شنیده شد که گفت:
_ تائیس... تائیس...
همه ساکت شدند، خود را عقی کشیدند و چشم ها را به سوی معشوقه اسکندر که آهسته قدم برمی داشت و با وجود آرایش تند برخلاف شب های دیگر چهره ای گرفته و نگاهی تاریک داشت دوخته شد.

تائیس که تاجی از گل سرخ بر سر داشت با دست گوشه حریر دامن خود را گرفته و از پله ها پایین آمد و با اولین شخصی که پایین پله های مرمرین ایستاده بود به صحبت پرداخت. وقتی که تائیس مقابل سلوکوس رسیده سولوکوس دامن شنل خود را عقب کشید، سر را با احترام پایین آورد.

تائیس گفت:
-هان، سلوکوس، الکسی کجاست؟ امروز کجا بودید؟
-صبح به شکار گورخر رفتیم، بعد به بازدید اردوی خارج شهر پرداختیم. دیگر او را ندیدم. شاید استراحت می کند.
سپس تائیس به طرف سرداری دیگر رفته گفت:
-خوب، کوئینوس، از راهها چه خبر؟ مقصودم راه پرسپولیس به بابل است.
-این راه کاملا امنیت دارد به طوری که یک نفر زن بدون نگهبان می تواند تا بابلیون بی خطر مسافرت کند.
در همین لحظه آریطوتس مشاور اسکندر که ریش سیاه و سفید کوتاهی داشت نزدیک آمد و گفت:
-سلام من به تو تائیس زیبا.
-سلام من بر تو باد آریطوتس دانشمند. از استاتیرا چه خبر داری؟
-اوه تائیس حسادت می کنی؟ آرام باش، اسکندر به این سهولت دامن از تو بر نمی گیرد.
-حسادت نمی کنم. از خواری و شکست می ترسم.
اسکندر که جداً قصد داشت با استاتیرا ازدواج کند به آریطوتس توصیه و تأکید کرده بود که این موضوع را به اطلاع تائیس برساند و کم کم گوش او را پر کرده و وی را آماده کند لذا گفت:
-نترس تائیس... تو ثروت و زیبایی داری، عشق هم برای تو قحط نیست. راستی فراموش کردم به تو اطلاع دهم که اسکندر دیروز خانواده داریوش را آزادی داد و قسمتی از قصر خزانه را در اختیار ایشان گذاشت. من به او گفتم که ممکن است بگریزند، اسکندر در جواب من گفت تا اسکندر زنده است استاتیر از او دور نمی شود. تصور می کنم که آن ها در خفا با هم ملاقات های کرده اند!
-منهم این طور فکر می کنم.
هنوز حرف تائیس ناتمام مانده بود که کسی با صدای بلند ورود اسکندر را خبر داد.
تائیس و آریطوتس که وسط راهرو بودند، بازگشته و روی به در ایستادند تا پرده زربفت بالا رفت و اسکندر جوان و زیبا، با یک دنیا نشاط و شادابی ظاهر گردید.
مراسم احترام به عمل آمد و به رسم معمول همه دست راست را بلند کرده و یک صدا به او سلام گفتند.
اسکندر وقتی تائیس را وسط راهرو دید از چند پله با یک جستن پائین پرید و خود را به او رسانید و تائیس را روی دست بلند کرده و در حالی که می خندید با صدایی نسبتاً بلند گفت:
-تائیس، گربه سفید من، امشب چه خوشگل شده ای... چه لباس خوشرنگ و قشنگی پوشیده ای...
و بعد به آهستگی با تائیس به صحبت پرداخت و در همان حال که او را روی دو دست داشت به طرف سالن بزم حرکت کرد. دیگران نیز به دنبال او به راه افتادند و چند دقیقه بعد صدای خنده و عربده مستانه سرداران و زنان برخاست.
اسکندر آن شب خیلی بشاش و شاداب به نظر می رسید... از همیشه خوشحال تر بود لذا وقتی به بالای سالن و جای مخصوص خودش رسید و تائیس را روی مخده های زربفت و تشکچه های اطلسی رها کرد خم شد و ساغر طلائی چهار دسته را برداشت و جام را از شرابی گلگون پر کرد و لاجرعه سر کشید.
فضای سالن از بوی شراب و عطر گل پر شده بود و مشام حاضرین را نوازش می داد و بر غلظت نشئه و نشاط آن ها می افزود.
زنان و مردان غافل از همه جا به خود می پرداختند و نمی دانستند که این بزم شیرین چه پایان خونینی دارد.
اسکندر پیاپی می نوشید و به تائیس می نوشانید، می خندید و مزاح می کرد و تائیس را می خندانید. شاداب بود و شادی می کرد. گاهی می نشست، زمانی بر می خاست و روی هم رفته نشان می داد که خوشبخت ترین مردان عالم و پیروزترین فاتحین جهان و بزم او شاهانه ترین بزم ها است.
تائیس محیل از زیر چشم مراقب عاشق خود بود و در حالی که دیدگان عاشق کش خویش را نیمه بر هم نهاده بود و از لای دو پلک مخمورش به دیدگان از مستی سرخ شده اسکندر خیره می نگریست برای پایان کار، به خاطر اطفاء آتش سوزنده ای که در درونش افروخته شده بود، به منظور آرام کردن آن همه حسادت و خشم نقشه می کشید و می اندیشید که چگونه انتقام بگیرد و استاتیرا را خوار و زبون کند.
او می خواست استاتیرا پست شود و برای اینکار هیچ وسیله ای بهتر از آن نبود که مظهر عظمت و بزرگی ملی او را نابود کند. پس باید...
رشته افکارش با یک خنده بلند گسیخته شد. دهان را به شکر خنده ای شیرین باز نمود.
اسکندر که دیگر نمی توانست بنوشد و سر از پای نمی شناخت، نشست و بعد غلتی زد و خود را کنار تائیس انداخت.
اسکندر چشمان مست خویش را لحظه ای به هم گذاشت بعد آهسته باز کرد و به آرامی پرسید:
-گربه سفید من... مستی!
-مست هستم ولی نه از شراب بلکه از بسیاری سعادت و کامیابی.
اسکندر پرسید:
-از تو خوشبخت تر هم زنی در عالم هست؟
تائیس که انتظار چنین سؤالی را داشت، لبخندی پیروزمندانه بر لب اورد و گفت:
-آری... تنها یک نفر، یک دختر زیبا هست که از تائیس اسکندر سعادتمند تر است.
اسکندر که انتظار شنیدن چنین پاسخی را نداشت با تعجب پرسید:
-کیست؟ آن دختر کیست؟
تائیس نفسی به راحتی کشید. بعد گفت:
-خیلی میل داری آن دختر را بشناسی... ! او استاتیرا دختر داریوش است. آن زن خوشبختی که از تائیس گوی سبقت را ربوده و اسکندر بزرگ را از کفش خارج کرده استاتیرا شاهزاده ایرانی و همسر آینده اسکندر است.
اسکندر خنده ای بلند کرد، در جای خود نشست. دستی به گیسوان تائیس که پریشان، مثل خرمنی از ابریشم روی مخده های زربافت ریخته بود کشید و گفت:
-اوه دیوانه ضعیف، چه غلط فکر می کنی... هیچ نفهمیده ای که حساب دل اسکندر همیشه با حساب زندگی اش جدا بوده؟ استاتیرا شاید روی مناسبات ##### و مصالح جنگی بتواند اسکندر را تصاحب کند ولی عزیزم دل من، دل اسکندر همیشه از آن تواست. و به شوق تو می طپد.
تائیس می دانست که اسکندر دروغ می گوید. لذا بدون تأمل گفت:
-اتفاقاً این دفعه حساب دل و زندگی اسکندر مخلوط شده و قلب و وجود اسکندر یکجا به حریف من تعلق گرفته است.
در پایان یکی دو لحظه که در پایان آن هر دو خاموش بودند و فکر می کردند، تائیس به سرعت به جانب اسکندر غلتید و آن گاه سر را به گوش اسکندر نزدیک کرد و گفت:
-اسکندر فاتح جهان، دروغ هم می گوید؟
اسکندر ابروان خویش را در هم کشید و گفت:
-سوگند می خورم که جز تو کسی را دوست ندارم.
-نه... نه... ثابت کن که استاتیرا دختر داریوش را دوست نداری، ثابت کن.
-ثابت می کنم که جز منظور ##### قصدی ندارم... ولی چگونه ثابت کنم؟
دل تائیس از شوق در سینه می لرزید... چهره اش از سرخی به زردی مایل شده و لب هایش تشنج یافته بود و با این حال که خود را به مقصود نزدیک می دید گفت:
-من به تو می آموزم که چگونه باید عشق واقعی را ثابت کرد... به خودم اجازه بده که هر کار خواستم بکنم تا قلبم، قلب ناراحت و مشوشم آرام بگیرد و باور کنم که تو به استاتیرا دل نداده ای.
-اوه تائیس... تو حسود و دیوانه ای... کاری خلاف قاعده خواهی کرد...
-مطمئن باش... می خواهم امشب آسمان را برای تو تقطیر کنم، از ستارگان شراب بکشم، می خواهم آتشی بیافروزم که دود آن، چشم خورشید را کور کند. اگر اجازه دهی مطمئن خواهم شد... در غیر این صورت...
-آتش... آتش... در کجا؟
حالا تائیس تا مقصود یک قدم فاصله داشت... اسکندر هنوز مختصری هوشیاری داشت که فریب او را بخورد لذا یک جام زراندود دیگر را از شراب پر کرده و به دستش داد و اسکندر لاجرعه آن را سر کشید. آنگاه گفت:
-اسکندر... تو رنگ سرخ را خیلی دوست داری... من می دانم. به همین علت من امشب لباس سرخ پوشیده ام. من می خواهم تو غرق لذت باشی...

میل دارم همه پرسپولیس را برای تئ سرخ کنم....می خواهم اسمان و خدایان را برای تو به رقص و شادی در اورم. اجازه بده که اتش بیفروزم. اسکندر خنده ای کوتاه کرد و گفت» دیوانه زیبا کجا؟ - همین جا....در همین تالار...در همین کاخ بزرگ که سنگ های ان را اسرای یونانی خشایارشا از کوه های شمال شرق ایران به دوش آورده اند. اوه، خشایارشا، مغرور و سرکش آتن را آتش زد، اسرای یونانی و مقدونی را برای بنای پرسپولیس به سنگ کشی مجبور کرد. همه سنگ های این بنای رفیع روی اجساد و استخوان های چهار هزار اسرای یونانی قرار گرفته و اگر خوب گوش دهی، هنوز صدای ناله ان بیچارگان و صدای شلاقان سربازان ایرانی را می شنوی... تو نمی خواهی فرزند پاک یونان باشی...؟ نمی خواهی انتقام بگیری...؟ خشایار شا به آتن رحم نکرد، تو چرا به پرسپولیس رحم می کنی...؟ اسکندر شجاع باش...زود تصمیم بگیر ...


گفته های تائیس مثل تیرهای زهرآگین به قلب اسکندر مست می نشست و او را لحظه به لحظه منقلب تر و آماده تر می ساخت. چشم های اسکندر به سنگ های عظیم دیوارهای تالار دوخته شده بود و چنان به نظر می رسید که راستی صدای ناله های اسرای یونانی را می شنود زیرا زیر لب گفت:


- خشایار شا، آتن را آتش زد...اسرای یونانی برای بنای پرسپولیس سنگ کشی کردند....؟ درست می گوئی تائیس...باید انتقام گرفت و نامی جاویدان باقی گذاشت.


ناگهان اسکندر از جای جست و چنان فریاد کشید که همه ساکت شدند و خنده ها در گلو غلتیدند و چشم ها به وی بازگشتند. لحظه ای سکوت آن تالار پر جنجال را فرا گرفت ولی این سکوت سنگین با صدای اسکندر درهم شکست...اسکندر تلوتلو خوران پیش امد و نعره کشید:- مشعل ...مشعل.


چشمان همه از حیرت باز مانده بود. اسکندر مشعل را برای چه می خواهی؟ دو سه نفر از میان جمعیت برخاسته و آرام آرام جلو آمدند ولی بقیه قدرت جنبیدن نداشتند زیرا می دیدند که اسکندر مست است و وقتی او مست می شد خطرناک می گردید....


اسکندر باز فریاد کشید: - مشعل...مشعل.


باز کسی به او مشعل نداد. این دفعه پارمینون که ریشی سیاه و سفید داشت و به علت کثرت سن، مورد احترام اسکندر بود جلو امد و روی سومین پله مقابل اسکند ایستاد و گفت:


- اسکندر مشعل را برای چه می خواهی؟


اسکندر خطاب به پامینون گفت:


- گاو پیر...مشعل بده...مشعل.


رنگ پارمینون از شنیدن این دشنام پرید و بعد سرخ شد ولی لب گزید و سکوت کرد، اسکندر که او را خاموش دید و مشاهده کرد که کسی به او مشعل نمی دهد؛ جست و خودش یکی از مشعل ها را از گیره طلائی اش که بر دیوار نصب بود جدا کرد و به دست گرفت و خنده را با صدای بلند سر داد.


پارمینون و دو سه نفر دیگر جلو دویدند و این دفعه سلوکوس که چند بار جان اسکند را از مرگ نجات داده و حق حیات بر گردن او داشت جلو دوید که دستش را بگیرد و مشعل را از چنگش خارج کند اما اسکندر با یک نهیب او را عقب زد . دیگر کسی جرات نداشت جلو برود...


اسکندر بازوی تائیس را گرفت...او را روی دوش خود نشانید و مشعل را به دست وی داد و گفت: - آتش بیفروز. شادی کن. تا همه بفهمند که اسکندر بزرگ، قادر به همه کار هست. اتش بیفروز گربه سیاه من...


تائیس، فشاری به خود داد، دست را بالا گرفت تا شعله مشعل زیر شرابه های زربفت تالار قرار گرفت و آتش از مشعل به پرده انتقال یافت، آن جا خانه کرد، دوید تا به پرده دیگر رسید و از انجا پرده های دیگر مشتعل شد و بالاخره همه جا غرق در اتش گردید.


- آتش...آتش


زنان و مردان فریاد می کشیدند و می دویدند ولی دود سیاه رنگ که تالار را پر کرده بود چشم انها را می سوزاند و راهشان را گم می کردند...فریاد های جانخراشی شنیده می شد ...صدای ولوله مردمف حمله آتش فروریختن دیوارها، در هم آمیخته و غوغائی عجیب بر پا کرده بود. معلوم نبود چه خواهد شد... هیچ ## کسی را نمی شناخت...


شهر به جنب و جوش امده و اهالی از خواب خوش جسته و خانه و زندگی شان را در کام اتش رها می نمودند...آتش می دوید و شراره های آن به اسمان زبانه می کشید و قدرت ان بناهای عظیم را ویران می کرد...


صدای ضجه و ناله زنان و اطفال شنیده می شد. بسیاری از مردم هنگام خواب در میان اتش محصور شده و سوختند، جمع کثیری گریختند و بسیاری مجروح شدند.


همه می دویدند و مردان دست زنان را می کشیدند و مادران اطفال خود را کشان کشان همراه می بردند. فرزند در جستجوی مادر مجددا در میان اتش می رفت و معدوم می شد و مادر به سراغ فرزند در کام سوزاننده اتش باز می گشت و می سوخت...همه جا غوغا بود ولی آتش با بی اعتنائی و آرامش تمام کار خود را انجام می داد و شهر را در میان می گرفت.


یک ساعت بعد پرسپولیس زیبا، پایتخت شاهنشاه مقتدر ایران، عروس شهرهای عالم به یک پارچه آتش مبدل شده بود و یک یک بناها فرو می ریخت و خانه ها خراب می شد و بالاخره مظهر افتخارف قدرت و عظمت یک ملت بزرگ نابود می گردید و شد آنچه نباید بشود...

موقعی که آسمان از سمت شرق روشن شد و قله رشته جبال شرقی سیمگون گردید و صبح فرا رسید ، آتش خاموش شده بود زیرا هنوز دود از خاکسترها و خانه های نیم سوخته شهر مثل ستونهایی سیاه رنگ به آسمان می رفت.


در خارج شهر سپاهیان اسکندر خود را برای حرکت به جانب مشرق اماده می کردند. روی تپه ای مشرف به شهر سه نفر ایستاده و هر سه غرق در اسلحه و فولاد بودند. نفر وسط آهی کشید و گفت:


- اوه، پارمینون؛ اگر قرار باشد که گناهان بزرگ بخشیده نشوند گناه دوشین من کافی است که همه عمر پشیمان و نادم باشم.


پیرمرد جنگجو لبه کلاه خویش را بالا کشید و گفت:


- آرام باش اسکندر....آرام باش.


اسکندر روی را به جانب نفر سوم گردانید و گفت:


- قبل از حرکت تائیس را بیابید. شنیده ام که او با فیلوتاس تبانی کرده و قصد فرار داشته...او نباید زنده از حیطه قدرت من خارج بشود...او را بیابید.


در همین موقع که انها صحبت می کردند و به خرابه های پرسپولیس می نگریستند یک عده دویست نفری در شهر و خارج شهر تائیس را می جستند. او کجاست؟ آیا فرار کرده؟


ساعت ها گذشت و از تائیس خبری نشد. اسکندر پشیمان و شرمسار می خواست این بدبختی و بدنامی بزرگ یعنی تائیس را بکشد و چون به او دسترسی نداشت خشمگین بود...


بی طاقتی می کرد و قدم می زد که ناگهان دو سوار خود را به او رسانیده و گفتند که تائیس را یافتند. اسکند روی اسب جست و به دنبال آن دو نفر رفت و یک ربع ساعت بعد در خرابه های پرسپولیس، آن جا که دیشب تالار بار عام داریوش قرار داشت و امروز جز یک مشت سنگ و خاک درهم ریخته چیزی نبود خود را بر بالین تائیس یافت.


تائیس به زمین افتاده بود و یکی از سرستون های بزرگ بر روی قسمت پائین بدن او افتاده و پاهای او را خورد کرده بود اما هنوز جان داشت...


اسکندر نگاهی به چهره رنگ پریده معشوق خود کرد، مثل این بود که لبهایش تکان می خورد. اسکندر کنارش نشست، گوش داد، شنید که تائیس می گوید:


- اوه، فیلوتاس عزیز...آن شب که ماه در ثلث آخر شب بیرون می آید مقابل دروازه مفرغی شرق با بیلون منتظر من باش...تائیس به تو می پیوندد... فراموش نکن.


اسکندر خشمگین از جای جست، لگدی به سر تائیس زد به طوری که برای همیشه او را خاموش کرد، آن گاه در حالی که می لرزید گفت:


- فیلوتاس را بگیرید. شبی که ماه در ثلث آخر شب بیرون می آید مقابل دروازه شرقی بابل... او را دستگیر کنید...زود...


عده ای سوار به طرف بابل رفتند و اسکندر نیز پیشاپیش سپاه خود به طرف هند حرکت کرد اما فیلوتاس دستگیر نشد و پس از یک ساعت جنگ تن به تن گریخت و به بابل رفت و آن جا در میان شهر ناپدید شد. بعدا از همدان سر در آورد و ان جا به خونخواهی تائیس علیه اسکندر قیام کرد اما شکست خورد و اسیر شد و به دستور اسکندر سنگساران شد. می گویند بعد از مرگ اسکندر، استخوان های فیلوتاس را کنار تائیس به خاک سپردند...
گوشمال لوساندیر

به شهادت تاریخ لشکرکشی های خشایار شاه به یونان که به آتش زدن آتن و یک رشته خونریزی های موحش خاتمه یافت پایان فصل بزرگی از جنگ های ایران و یونان محسوب می گردد و از ان پس تا حمله اسکندر مقدونی به ایران و انقراض سلسله عظیم هخامنشی ، زد و خورد قابل ذکری بین طرفین اتفاق نیفتاد و یا اگر حادثه ای از قبیل جنگ های قبل از صلح(انتا کیداس) به وقوع پیوست آن قدر ها مهم نبود.


از آن به بعد دولت هخامنشی ##### دیگری برای ضعیف نگه داشتن یونانیان پیش گرفت و اتخاذ این ##### بدین جهت بود که سرداران یونانی به محض اینکه قدرتی در خود احساس می کردند به مرزهای ایران حمله ورشده و شهر ها و ولایات مرزی را به غارت گرفته و مردم را از دم تیغ می گذراندند.


این حملات مزدورانه و ناجوانمردانه موجبات خشم عموم را فراهم کرد، چیزی که بیش تر اهمیت داشت این بود که به محض نزدیک تر شدن عده ای سپاهیان ایرانی نیروی مهاجم می گریخت و به داخل خاک یونان پناه می برد. فرار انها تنبیه و گوشمالی مهاجرین را مشکل می ساخت و چون لشکرکشی و آغاز جنگ بزرگ جدید در صلاح ایران نبود و خرج گذاف می برد لذا،پادشاهان هخامنشی در صدد چاره جوئی بر آمدند. در زمان کوروش دوم بزرگان کشور مدتها به شور و گفتگو مشغول بودند. از یک طرف ایران می خواست یونان را ضعیف نگه داردف از طرف دیگر قصد داشت در مرزهای شمال غرب کشور امنیت قابل اعتماد و مداوم ایجاد کند.


روی این تصمیم متخصصین جنگ های ایران و یونان که از چند نفر انگشت شمار تجاوز نمی کردند، به پایتخت احضار شدند. این اشخاص به رفتار و طرز حکومت و اسرار داخلی جمهوری های یونان آگاهی داشتند و از این بهتر درباره تعداد نیروهای مسلح پیاده و سوار و کشتی های جنگی و تجارتی هر یک از چند جمهوری آن کشور صاحب اطلاعات وسیعی بودند.مهم ترین این اشخاص (فارنابازوس) حاکم آسیای صغیر (ترکیه فعلی) بود. (فارنابازوس) از طرف شاهنشاه هخامنشی حکومت آسیای صغیر را داشت و یکی از فرماندهان بسیار خوب سپاه ایران محسوب می شد. او پس از اینکه از نظریات دیگران مطلع شد به شاهنشاه گفت:


- سپاهیان فعلی ایران نباید برای دفع شر یونان وارد معرکه شوند بلکه باید از کمانداران سرخ استفاده کرد.


شاهنشاه هخامنشی که منظور او را نفهمیده بود، ابروان خود را در هم کشید و به به گمان اینکه فارنابازوس به جنگجویان ایرانی اهانت می کند ، با خشونت پرسید:


- مقصودت چیست؟ کمانداران سرخ چه کسانی هستند؟


فارنابازوس نگاهی به اطراف خود کرد و با لبخند گفت:


- کمانداران سرخ نیز خدمتگزاران شاهنشاه هستند با این تفاوت که آنها در خزانه منزل دارند و دیگر سپاهیان در اردوی نظامی.


تازه در این موقع بود که همه و از جمله شاه به مقصود فارنابازوس را دریافتند. مقصود او از کمانداران سرخ، سکه های طلا و تالان های هخامنشی بود که در یک طرف آن عکس یکی از کمانداران سپاه جاویدان نقش گردیده بود.


یک هفته تمام هر روز و روزی چند ساعت فارنابازوس با کوروش خلوت می کرد و حرف می زد. بالاخره موفق شد که موافقت شاه را جلب کرده و با اعتباری قریب به خراج «لودیا» به طرف ساردیس، حکومت نشین لودیا و آسیای صغیر حرکت کند و به فعالیت دامنه داری مشغول شود که نتیجه آن ویرانی جمهوری آتن و جمهوری اسپارت بود.


در آن تاریخ بین اسپارت و آتن رقابت های شدیدی به وجود آمده بود و گاهی کار آ«ها به جنگ و خونریزی می کشید. آتنی ها نیرومندتر بودند. هم کشتی های بسیار و هم قدرت نظامی خوبی داشتند. لذا در همه جنگ ها اسپارت را شکست داده و عرصه را برایشان تنگ می کردند.


فارنابازوس با هوش و ذکاوتی که داشت طرف ضعیف را انتخاب کرده و مخفیانه هدایای ذیقیمتی برای لوساندیر فرمانده قوای اسپارت فرستاده و او را به ساردیس دعوت کرد.


وقتی پذیرش دعوت رسید، یک کشتی کوچک از طرف فارنابازوس به طرف دریا رفت و پنهانی لوساندیر را به ساردیس رسانید. فرمانده اسپارتی چند روز با حاکم ایرانی گفتگو کرد و بالاخره با کیسه های پر از سکه های طلا به طرف اسپارت بازگشت.


از فردای ورود لوساندیر وضع اردوی نامنظم و فقیر اسپارت تغییر کرد. آذوقه و جیره سربازان افزایش یافت، علیق دواب زیادتر شد، حقوق پس افتاده کشتی بانان که در حال اعتصاب بودند پرداخت شد و صنعتگران برای ساختن اسلحه های جدید کوره ها و پتک و سندان را به کار انداختند. در نخستین روزهای بهار نیروهای عظیمی به حرکت درآمد و به طرف آتن پیش رفت – اتنی ها انتظار چنین پیش آمدی را نداشتند لذا در ایام بهار که جشن ها و اعیاد تاریخی ایشان آغاز می گردید ، غافلگیر گردیده و با وضعی بد جنگ را پذیره شده و به استقبال خصم تاختند. اسپارتی ها از دیرزمان کینه در دل داشتند و انتظار چنین روزی را می کشیدند که از سربازان آتنی انتقام بگیرند و شکست های گذشته را جبران کنند. لوساندیر در آغازجنگ، سستی نشان داد و چون قوای آتن انبوه شد حمله شدیدی را آغاز کرد و در نتیجه چندهزار نفر از آتنی ها را کشت.


بقیه پا به فرار گذاشتند و روی به گریز نهاده و بدون توقف قراء و قصبات و شهرها و استحکامات نظامی را خالی کرده و رفتند.


لوساندیر مست باده پیروزی به پیشروی ادامه داد. آتنی ها پس از مدتی به فرماندهی «کوتون» باز به جنگ پرداختند ولی معلوم بود که کار مهیبی از پیش نخواهند برد. «الکبیادیس» فرمانده کل قوای آتن از اندوه شکست نزدیک به مرگ بود و شب و روز خود را به میدان جنگ می گذرانید و با زحمت بسیارلوساندیر را مختصری عقب می راند ولی باز دچار شکست شده چند شهر دیگر را از دست می داد. از سال های(431-404قبل از میلاد) این جنگ ها ادامه یافت و در تاریخ یونان به جنگ های«پلوپونیوس» معروف است. این رشته زد و خوردها همان بود که دولت ایران می خواست و برای ادامه یافتن آن مرتبا به لوساندیر کمک می کرد و پول و کشتی می فرستاد که خطر آتنی ها به کلی از بین برود.


مقصود فارنابازوس در سال 404 عملی شد و بالاخره آتن به تصرف اسپارت درآمد و نیروی نظامی آن از یبن رفت. یکی از سرداران معروف آتن به نام کوئن به دولت ایران پناهنده شد و شاهنشاه هخامنشی او را در دربار پذیرفت و مهمان کرد و برای روز مبادا مستعد و آماده نگهداشت.


پس از شکست قطعی آتن، لوساندیر نسبت به ایران یاغی شد و خود خطر جدیدی را ایجاد کرد...فارنابازوس با هوش و ذکاوت فوق العاده خود انتظار چنین حادثه ای را داشت لذا وسایل کار را آماده کرده بود لیکن برای اینکه نسنجیده و بدون اتمام حجت اقدام ننماید همان کشتی و همان فرستادگان 28سال قبل را نزد لوساندیر گسیل داشت و او را به ساردیس دعوت کرد.لوساندیر نه تنها این دعوت را پذیرفت بلکه اکیسیلاوس را تحریک کرد که به مرزهای ایران حمله ور شود.


فارنابازوس برای ملاقات لوساندیر وسایل بسیار فراهم کرده و بالاخره یک روز او را سوار کشتی در دریا دید و به کشتی خود دستور داد که به کنار کشتی اسپارتی براند.


وقتی دو کشتی به هم نزدیک شد، فارنابازوس به یکی از تیراندازان دستور داد تیری به طرف کشتی پرتاب کند. تیر با وجود باد شدید دریا نفیرزنان به تیرک کنار محلی که لوساندیر ایستاده بود خورد و همان جا باقی ماند. لوساندیر از پیکان سرخ فهمید که یک تیرانداز ایرانی آن را انداخته، تیر را برداشت و نامه ای که در انتهای آن بود گشوده و چنین خواند.


"از فارنابازوس به لوساندیر درود:


امروز در روشنائی آفتاب صبحگاهی دیدم که عده ای از کمانداران ایرانی از دریا می گذرند و به طرف شمال می روند. چون خوب دقت کردم آن ها را شناختم شما نیز آن ها را می شناسید.

این کمانداران برادران کمانداران ایرانی هستند که قریب به سی سال قبل شما آنان را در کیسه های چرمی ریخته به اسپارت بردید. آن روز من و تو هر دو جوان بودیم و به دنیا و آنچه که از زیبائی ها در

آن است علاقه بیش تری داشتیم. پیمان شکنی در آن ایام از ما بعید نبود ولی امروز که موی سرمان سفید شده خیلی زشت است. به هر حال لوساندیر بداند که شاهنشاه ایران او را به گناه عهدشکنی سخت گوشمال خواهد کرد. باز هم از من به شما درود".
رنگ لوساندیر از مطالعه این نامه پرید و مثل گچ سفید شد ولی از آن جایی که مرد مغرور و خودپسندی بود به جای اینکه از در غذرخواهی درآید به تقویت قوای نظامی اسپارت پرداخت.
یک ماه بعد اهالی کورنتیس و تیبس متفقاً به اسپارت جمله کردند. این حمله موقعی انجام گرفت که لوساندیر از میدان جنگ خیلی دور بود و تا خودش را به آن جا رسانید عده زیادی از سربازان جنگجو و کشتی های جنگی خود را از دست داده بود.
سکه های طلای هخامنشی مرتباً در کیسه های چرمی بین فرماندهان تیبسی پخش می شد.
وقتی لوساندیر با دشمنان جدید می جنگید کونون سردار آتنی که در دربار شاهنشاه هخامنشی می زیست با احترام به آتن بازگشت و بلافاصله علم طغیان برافراشت. آتنی ها که طی این کدت از لوساندیر کینه شدیدی در دل داشتند و عذاب کشیده بودند لذا به سرد گرد کونون پیر جمع شده و از پشت سر به لوساندیر حمله کردند.
لوساندیر ناچار شد که در دو جبهه جنگ کند و خوب می دانست که خرج این جنگ ها را قارتابازوس می پردازد. شکست پی در پی به لوساندیر روی آورد و شهرهای متصرفی از دست وی خارج شد...
این جنگ ها یک سال و اندی به طول انجامید و بالاخره یک روز لوساندیر متوجه شد که محصول سی سال رنج و کوشش شبانه روزی او از دست رفته و صاحب هیچ چیز نیست... از کرده خود سخت پشیمان شد و شبانه در کشتی نشست و به طرف سواحل لودیان راند به این امید که شاید فارنابازوس به آتنی ها و تیبسی ها دستور عقب نشینی بدهد.
او قصد داشت که پیش فارنابازوس به خاک بیافتد و بگریزد ولی اجل مهلتش نداد و در همان کشتی و در وسط هلسبونت، تنگه داردانل فعلی به تب شدیدی دچار گردید و در طی دو روز در اثر تب و گلودرد جان به جان آفرین تسلیم کرد.
نوشته اند که هنگام مرگ لوساندیر به همراهان خود و کسانی که می بایست جانشین او شوند می گفت:
ـ شنیده ام که در ایام گذشته روباهی شراب خورد و با شیری جنگید و به ضرب چنگ و ناخن شیر را کور کرد و از پای درآورد. این را می دانستم که شراب چنین قدرتی دارد اما از قدرت طلا غافل بودم... طلاهای ایران اسپارت نیمه جان را زنده کرد و حیات نوین بخشید و آتن زنده و سرشار را کشت... این چندان مهم نیست ولی عجیب این است که همان طلا مرده را زنده کرد یعنی آتن را بر اسپارت بشورانید و پیروز کرد. این است قدرت طلا و بر شما است که از آن غافل نباشید...

خشایار شاه و زن اسیر

خشایارشا که اروپاییان او را آرسس می نامند پسر داریوش کبیر یعنی داریوش اول و آتس سا دختر کوروش کبیر بود و در سن 35 سالگی به سلطنت رسید.
خشایارشا وارث مملکتی عظیم و قدرتی وسیع بود ولی او به این اکتفا نکرد و روز به روز بر وسعت کشور خویش افزود:
در نخستین سال سلطنت وی خبر شورش مصر و بابل رسید. این دو کشور که از متصرفات امپراتوری عظیم هخامنشی بود شورش کرده و علم طغیان برافراشتند. خشایارشا فوراً سپاهی عظیم گردآورد و به سوی بابل تاخت و بعد مصر را متصرف شد.
در تاریخ فتح جدید. خشایارشا را در مصر به نام فتح ثانوی مصر نامیده اند زیرا مرتبه اول به دست کمبوجیه این کشور گشوده گردید.
پس از فتح مصر و بازگشت به پرسپولیس، خشایارشا مجدداً به فکر لشکرکشی به طرف یونان افتاد. از سال 481 تا 484 قبل از میلاد یعنی چهار سال مقدمات تهیه سپاه فراهم گردید.
در تهیه این کار بزرگ تمام کشورهای داخل امپراتوری ایران دخالت مستقیم داشتند و هر ملت روی تخصص و هنر ملی خویش کارهایی انجام می دادند.
ماساژت ها سوارکاران خوبی بودند. اسب های کشور سکا معروفیت داشت. ارمنستان مردان تیرانداز خوبی فرستاده و بابلیان که در شکستن فلاع جنگی و مواضع دفاعی مهارت داشتند لشکری برای همین منظور به مرکز گسیل و در اختیار خشایارشا گذاشتند.
لیدی ها و فنیقی ها دریانوردان ماهری بودند و به ساختن کشتی های جنگی پرداختند. از شاه سئوال شد که چند کشتی ساخته شود؟ در جواب فرمان مخصوصی صادر شد که «آن قدر کشتی بسازید که تمام سطح خلیج پارس پوشانیده شود.»
می توان قیاس کرد که برای پوشیده شدن خلیج چه مقدار کشتی لازم است؟ سرداب های زیر قصور سلطنتی پرسپولسی مملو از طلا و جواهرات بود ولی برای تهیه هزینه جنگ به پول بیش تری احتیاج بود لذا به فرمان خاص شاهنشاه ایران هندیان که در داشتن ثروت مشهور بودند علاوه بر فرستادن سرباز عرابه های مملو از طلا به پرسپولیس ارسال داشتند و استدعا کردند که اگر بیش تر از آن مورد لزوم است باز هم بفرستند.
یک شهر بزرگ به صنعتگران و کاردانان سلاح های جنگی اختصاص داده شد و تمام خانه های آن شهر از زنان و اطفال خالی گردید و کلیه اماکن به صنعتگران سپرده شد.
به هر حال وسایل فراهم شد. چهر هزار کشتی جنگی ساخته و آماده گردید. مقداری از این کشتی ها به سلاح های سنگین مجهز بودند. وسایل آتش اندازی و پرتاب سنگ های بزرگ داشتند و از فاصله دور می توانستند ساحل را بکوبند و به آتش بسوزانند.
تعدادی از کشتی ها برای ساختن پل به کار می رفتند و وقتی سپاه به یک تنگه غیر قابل عبور می رسید چند کشتی پل سازی کنار هم قرار می گرفت و سپاه از روی ان می گذشت.به همین طریق بود که سپاه دو میلیونی خشایارشا از تنگه داردانل عبور کرد.
از تمام لشکرها از اطراف امپراتوری عظیم ایران به حرکت در آمده و در (کری تال) به هم رسیدند.
سپاه از رود هالیس، قزل ایرماق کنونی عبور کرد و به طرف شهر (سلن) رفت.در این نقطه یک نفر از اهالی لیدی به نام (پی تی یوس) که انتظار خشایارشا را داشت سپاهیان شاه را میهمان کرد و اظهار داشت تا موقعی که در شهر سلن و اطراف آن هستند، میهمان او خواهند بود.
وقتی این خبر به شاهنشاه ایران رسید بی اندازه متعجب شد و را احضار کرد. پی تی بوس را به حضور بردند و چون از هویت وی سوال کرد به خشایارشا گفتند این شخص پسر همان مردی است که به داریوش کبیر پدرت کاچی از نقره و تاکی از طلا هدیه کرد.
شاه از او پرسید:
-ثروت تو چقدر است؟
پی تی یوس در پاسخ گفت:

-چون می دانستم که شاهنشاه چنین سوالی می فرمایند غیر از املاک و غلامانی که دارم نقدینه خویش را جمع و محاسبه کرده ام.به حساب دقیق دو هزار تالان نقره ( هر تالان قریب به چهارصد گرم بوده است) و سه میلیون و نهصد و نود و سه هزار دریک طلا دارم (هر یک در یک مثقال طلا) و تمام این ثروت را به شاهنشاه تقدیم می کنم، زیرا نه پسر دارم که به جنگ بفرستم و نه خودم توانایی جنگیدن را دارم و از این لحاظ احساس شرمندگی می کنم. امیدوارم شاهنشاه هدیه ناقابل مرا قبول بفرمایند و بر من منت بگذارند.

تائیس(قسمت اول)

تائیس(قسمت اول)

تائیس

یا ماجرای آتش زدن تخت جمشید

جنگ ایسوس با شدت هر چه تمام تر ادامه داشت، لشکریان داریوش پادشاه بزرگ ایران هنگام طلوع آفتاب حمله سختی را آغاز کرده و سپاهیان مقدونی را عقب راندند ولی وقتی خورشید به بالای آسمان رسید و همه دشت را روشن کرد. یک عده قوای تازه نفس از تنگه بیرون آمده و جناح چپ سپاه ایران را مورد تهاجم قرار دادند و در نتیجه عقب نشینی سپاهیان ایران آغاز گردید و اکنون که ظهر نزدیک می شد هنوز هم این عقب نشینی ادامه داشت.

یک عده از پیادگان قوای اسکندر که در ضمن وظیفه نگهبانی اردو را بر عهده داشتند، مشغول جمع آوری و جدا کردن اجساد مقتولین شده بودند، سپاهیان مقتول ایران را در یک قسمت و مقتولین مقدونی را در جهت دیگر قرار می دادند که بعداً اسکندر برای دفن یا معدوم گردن آنان دستور دهد.

چادرهای اردو در شش ردیف طولانی از دامنه تپه تا مقابل محلی که جنگل سبز و انبوهی شروع می شد ادامه داشت. اولین چادر هر ردیف بزرگتر از دیگران و پرچمی مخصوص بر بالای دکل آن در اهتزاز بود و نشان می داد که آن چادر متعلق به یکی از سرداران اسکندر و چادرهای دیگر مربوط به سربازان تحت فرمان او است.

در هزار گام آن طرفتر، آن جا که سطح زمین اطراف اندکی مرتفع تر بود، پنج چادر زرد رنگ کنار هم برپا بود که بالای اولین چادر پرچم مخصوص اسکندر سردار بزرگ مقدونی دستخوش باد شده و می لرزید.

درست موقعی که خورشید به وسط آسمان نزدیک می شد و نیمه روز فرا می رسید، گرد و خاکی از دور برخاست و پس از چند دقیقه سواری که غرق در آهن بود، از میان توده غبار و خاک ظاهر شد که به سرعت هر چه تمام تر به طرف چادرهای اردو اسب می تاخت.

سوار مهمیز زنان به چادرها نزدیک می شد و آن جا از سرعت سیر اسب کاست ولی در سیصد قدمی اولین ردیف چادرها، یک عده نگهبان راه را بر او بستند و نیزه ها را جلو آوردند. سوار دهانه اسب را کشید و توقف کرد و با سرعت و خشم کلاه خود فولادین خود را که چهره اش را نیز می پوشانید از روی صورت برداشت و به این ترتیب سیمای خویش را آشکار کرد. نگهبانان به محض این که او را دیدند نیزه های خود را عقب کشیده و به حالت احترام ایستادند و یکی از آن ها زیر لب گفت:اوه... فیلوتاس... فیلوتاس...
به این ترتیب نگهبانان سردار معروف اسکندر فیلوتاس شجاع پسر پارمیتون را شناخته و به او اجازه ورود به اردوگاه را دادند. فیلوتاس همین که در پشت ردیف چادرهای سفید از نظر نگهبانان مخفی گردید، دهانه اسب را به چپ گردانید و به چادرهای زرد رنگ مخصوص اسکندر و کنیزکان و معشوقکان او نزدیک شد.

آن جا نیز نگهبانان او را شناخته و اجازه ورود دادند. فیلوتاس در مقابل دومین چادر از اسب پایین جست و بدون اینکه از صاحب چادر اجازه ورود بگیرد پرده ابریشمین آن را بالا زد و وارد شد.

این جا چادر تائیس معشوقه معروف و زیبای اسکندر بود. تائیس زیبا، تائیس مو طلائی، #### انگیز، تائیس برده اورشلیمی که پیشانی اسکندر کبیر و فاتح جهان را پیش پای خویش به خاک می سائید در این چادر زرد رنگ زندگی می کرد.

موقعی که فیلوتاس وارد چادر شد، تائیس روی مخده ای از ساتن آبی و پر قو که بر سکوئی به ارتفاع نیم متر قرار داشت یله داده و اطراف او را کنیزان زیبای بابلی و آشوری احاطه کرده و به آرایش موی و روی، دست و پا و ناخن وی مشغول بودند.

تائیس به محض اینکه فیلوتاس را دید لبخندی ملیح بر لب های سرخ رنگ خویش آورد و انگشتان نازک را در گیسوان طلائی ابریشمین خود فرو برد و سر را چنان عقب داد که منظره دلفریبی را پیش روی فیلوتاس شیدا و دلخسته ایجاد کرد و یک دنیا آرزوی خفته را در درون او بیدار نمود.
تائیس در آن هنگام به قله قدرت رسیده بود. به همان نسبت که فتوحات اسکندر بیش تر می شد و علاقه وی نسبت به این دختر اورشلیمی آبی چشم شدت می یافت، بر قدرت معنوی تائیس نیز در دستگاه اسکندر افزوده می گردید.

هیچ ## از گذشته تائیس خبر صحیحی نداشت. بعضی می گفتند که او کنیز اورشلیمی است و موقعی که دهسال بیش تر نداشت مادرش او را به دریانوردان فنیقی فروخت و فنیقی ها نیز موقعی که تائیس هیجده سال و بی اندازه زیبا و دلفریب شده بود او را در جزیره شیپر به یک تاجر یونانی فروخته و تاجر مذکور نیز تائیس را به یونان برد و آن جا در بازار برده فروشان به حراج گذاشتند و فروختند اما از آن جای که تائیس زیبایی و هوش و فراست را به حد اعلا داشت، راه خویش را به دربار فیلیپ پادشاه مقدونی باز کرد و دل از اسکندر پسر زیبای او ربود و هنگامی که اسکندر به جهان گشائی پرداخت معشوقه رسمی وی شد و همراه اردوی نظامی اسکندر به سفر پرداخت.

ولی در همین گیر و دار و موقعی که نیروی اسکندر با سرعت به طرف مرزهای امپراطوری پادشاهان هخامنشی پیشرفت می کرد، فیلوتاس سردار سی ساله و زیبا و رشید اسکندر به تائیس دل باخت.

فیلوتاس روز به روز شیداتر و شیفته تر می شد تا اینکه در جریان جنگ ایسوس و موقعی که سپاهیان ایران عقب می نشستند و فتح اسکندر حتمی به نظر می رسید، سردار جنگجو با همان لباس رزم روی به اردوگاه نهاد تا در خلوت تائیس را ببیند و پس از آن همه التماس که بی نتیجه ماند او را تهدید کند و از او کام دل بخواهد.

فیلوتاس با این عزم وارد چادر تائیس شد و تائیس نیز به محض اینکه چهره مصمم او را دید مقصودش را درک کرد و لبخندی شیرین بر لب آورد و به عشوه گری پرداخت و با صدای ملایم گفت:

_ هان... فیلوتاس... چه امر مهمی سبب شد که الکسی را در جنگ تنها گذاشته و این جا آمده ای؟
فیلوتاس در جواب تائیس، فقط چشمان سیاه و نافذ خود را در کاسه اش به حرکت واداشت و نگاه خود را یک بار از چپ به راست به روی دخترانی که در اطراف تخت تائیس ایستاده بودند عبور داد و باز به دیدگان مست و مخمور وی خیره شد.

تائیس مقصود فیلوتاس را درک کرد ولی مثل این بود که نمی خواست با او تنها باشد زیرا در کمال بی اعتنایی خنده ای کرد و گفت:

_ راستی فیلوتاس: ایرانیان چطور می جنگند...؟ خیلی شجاع هستند...؟

باز هم فیلوتاس چیزی نگفت و این مرتبه تائیس مجبور شد که به اشاره دست و چشم دختران را بیرون کند
فیلوتاس به هیجان آمده بود. چهره اش که سرخ و سوخته بود سرخ تر شد. با این حال دو سه قدم به سرعت به طرف تائیس پیش رفت و آن جا ایستاد و با صدای محکم و مصمم گفت:

_ تائیس باز هم می خواهی بی اعتنا باشی...؟ من می سوزم و توجه داشته باش که فیلوتاس سردار جنگجوی معروف، پسر پارمیتون فاتح جنگ خونین (کاپیر) را می سوزانی و رنج می دهی...

و بعد دست دراز کرد که بازوی تائیس را بگیرد ولی تائیس مثل این که انتظار چنین حمله ای را داشت با یک حکت تند و چابک از زیر دست او مانند ماهی که از کف صیاد بلغزد گریخت و قهقهه زنان به آن طرف رفت به تیرک چادر تکیه تکیه داد گفت:

_ قرار بر این نبود که فیلوتاس این قدر کم حوصله باشد و از طرفی ... به معشوقه فرمانده و پادشاه خود اسکندر تجاوز کند ...

فیلوتاس بی طاقت شده بود و از این که می دید به هیچ وجه نمی تواند تائیس زیبا را تصاحب کند، کاسه صبرش لبریز شد و در حالی که می لرزید و در کمال وضوح ضعف و ناتوانی خویش را در مقابل آن کنیز اورشلیمی نشان می داد گفت:

_ آه... تائیس... به خدایان سوگند که هیچ چیز مرا این قدر ناتوان نمی کرد. هرگز گمان نمی کردم که در مقابل کسی و چیزی هر قدر توانا و بزرگ باشد تا این حد ضعیف باشم...

امروز یک تنه خود را به صف تیراندازان جاویدان محافظ داریوش رسانیدم که شاید یکی از آن تیرهای زهرآلود و کشنده قلبم را سوراخ کند و بمیرم و از این عذاب کشنده آسوده شوم ولی افسوس که نه مجروح شده و نه مردم... بخت از من برگشته و مرگ هم از من می گریزد... تائیس به من آن چنان رحم کن که باز هم همان فیلوتاس شجاع و نیرومند باشم و اسکندر محبوب تو را یاری کنم... در غیر این صورت...

تائیس که تا این لحظه به سخنان التماس آمیز فیلوتاس گوش می داد و ساکت بود سکوت و حرف او را شکست و گفت:

_ در غیر این صورت چه... چه می کنی...؟ مسلماً خودکشی خواهی کرد... این طور نیست!

فیلوتاس با صدای محکم گفت:
_ خودکشی فقط موقعی می کنم که شمشیرم قلب تو و اسکندر را به هم بدوزد... بله، به آفرودیت سوگند که اگر در طی یک شبانه روز، تا فردا همین هنگام جواب صریح و قانع کننده ای به من ندهی و به وعده خود وفا ننمائی جز کشتن تو و اسکندر چاره ای ندارم و بعداً نیز خودم را می کشم... می فهمی؟

تائیس در کمال خونسردی خنده ای بلند کرد و گفت:

_ بله فهمیدم... اما تو هرگز چنین نمی کنی. تو باید باز هم حوصله کنی تا زمان آن فرا رسد.

تائیس میل نداشت فیلوتاس از او قطع امید کند... یقین داشت که یک روز... آن روز که اسکندر از او سیر شد و دل به مهر دختری دیگر و شاید به یکی از دختران پرسپولیس بست فیلوتاس به کار او می آید و شمشیرش از او حمایت خواهد کرد... لذا می خواست به هر عنوان که ممکن است فیلوتاس را برای روز مبادا راضی و عاشق نگهدارد.

فیلوتاس شنل خاکستری رنگ خود را که دگمه های آهنین و گل های بزرگ داشت عقب زد و به روی شانه چپ انداخت و به سرعت فاصله بین خودش و تائیس را طی کرد و وقتی مقابل تائیس رسید زانوی راست خود را به زمین گذاشت، دست تائیس را گرفت و در حالی که می بوسید و می بوئید و به چشمان خود مالید گفت:

_ تائیس از یاد مبر که من عاشق هستم و عاشق دیوانه است و کور... تو در پرسپولیس به من وعده داده ای و اگر آن جا به وعده خویش وفا نکنی...

دیگر حرفی نزد... چیزی نگفت سر را پایین گرفت و به سرعت روی خود را برگردانید، از چادر خارج شد و با نیروی تازه روی اسب جست و مجدداً به طرف جبهه جنگ، آن جا که سپاهیان داریوش و اسکندر به هم ریخته و هنوز خونین ترین جنگ تاریخ جریان داشت حرکت کرد.

وقتی فیلوتاس میدان جنگ را ترک کرد و نزد تائیس رفت، وضع جنگ تقریباً دگرگون شده و شکست شاهنشاه ایران حتمی به نظر می رسید اما در آن هنگام عرابه های جدیدی وارد میدان گردید و باز سپاهیان ایران به پیش روی شروع کردند و قسمتی از سواران مقدونی را در دشت وسیعی که به نام ایسوس نامیده می شد محاصره نمودند
اگر این عده سواران مقدونی تسلیم شده و یا از بین می رفتند پیش روی سپاه اسکندر مقدونی دیگر امکان نداشت و مدتی مدید شاید قریب سه ماه ناچار به توقف می شدند و همین مدت برای رفع خستگی سپاهیان جنگیده ایران و رسیدن قوای تازه نفس از بابل و پرسپولیس کافی بود.

برای انجام این منظور داریوش فرمان داد تا عرابه او را به آن جا هدایت کنند. شاهنشاه ایران بر عرابه ای چهار اسبه سوار بود که چهل مرد شمشیر زن و شصت سوار تیرانداز از تیراندازان سپاه جاویدان او را احاطه کرده بودند و از وی حفاظت می کردند. وقتی عرابه داریوش با پرچم سلطنتی شاهنشاهان ایران به آن نقطه از دشت رسید، اسکندر که با چهار نفر از سرداران خود در روی تپه ای ایستاده و صحنه جنگ را نظاره می کرد ناگهان بر اسب جست، شمشیر را کشید و گفت:

_ به پیش، به طرف عرابه داریوش...

و خودش به سر کردگی یک عده از زبده ترین جنگجویان سپاه مقدونی به طرف عرابه داریوش حمله کرد. اگر داریوش اسیر می شد و یا به قتل می رسید، اضمحلال سپاهیان ایرانی حتمی بود. پس اسکندر به هر قیمتی بود میل داشت که ضربتی سخت به شاهنشاه ایران وارد آورد و وضع جنگ را عوض کند ولی وقتی مقابل محافظین شاه رسید با مقاومتی شدید رو به رو گردید و شمشیر زنان داریوش، اسکندر و همراهانش را عقب زدند.

یک ساعت تمام جنگی سخت درگیر بود. چندین بار اسکندر تا کنار عرابه داریوش رسید و شمشیرهای آن ها با هم تلاقی کرده و لبخندی تلخ لب های آن دو قهرمان تاریخ را از هم گشود اما باز فدائیان داریوش خود را به میان انداخته و اسکندر را عقب زدند و شاه خود را با بذل جان عزیز از گزند دشمن محفوظ نگهداشتند.

اسکندر خسته شده بود. دیگر بازوانش قدرت شمشیر زدن نداشت لذا نوک شمشیر خون آلود خود را به نوک چکمه اش تکیه داد. لحظه ای توقف و فکر کرد و بعد روی رکاب برخاست و به اطراف میدان نگریست و ناگهان فریادی کشید و گفت:

_ به سمت چادرهای سفید پیش...

در منتها الیه شرق جبهه دو نقطه سفید به نظر می رسید. آن جا دو چادر سفید رنگ ابریشمین برپا نموده و سایبانی برای خانواده داریوش ایجاد کرده بودند. شاه ایران طبق یک سنت دیرین همیشه خانواده خویش را همراه حرکت می داد و نزدیک میدان جنگ مستقر می کرد
اسکندر وقتی از گرفتن داریوش ناامید شد راه دیگری برای رسیدن به مقصود خویش پیدا کرد و گستاخانه به سمت چادرهای سفید و خانواده داراب تاختن گرفت. حیله اسکندر خیلی زود کشف شد ولی متأسفانه نتوانستند راه را بر او بگیرند و بالاخره پارمیتون پس از یک جنگ یک ساعته نگهبانان خانواده شاهنشاهی را شکست داد و استاتیرا دختر زیبا و جوان داریوش و دیگر زنان درباری را به اسارت گرفت و به این ترتیب بزرگترین ضربات را به روح شاه ایران وارد آوردند.

داریوش پس از اطلاع از این واقعه و پس از شکست جنگ ایسوس دوازده هزار تالان طلا (هر تالان برابر یک رطل یعنی چهار صدو هشتاد و چند گرم) برای اسکندر فرستاد که از ادامه پیشروی منصرف شده، اسرا را باز دهد و برود
 ولی اسکندر پاسخ رد داد.

جنگ های گرونیک و ایسوس یکی بعد از دیگری قدرت نظامی ایران را ضعیف کرده و بالاخره به آن جا رسید که اسکندر بدون برخورد با مقاومت مهمی که وقت او را تضییع کند به پرسپولیس رسید و در آپادانا، قصر شاهان ایران مستقر شد.
آن روز نیز تائیس زیبا و دلفریب مثل همیشه در میان یک عده کنیزکان رومی و بابلی و حبشی نشسته و خویشتن را به دست آن ها سپرده بود که به سبک دختران ایران آرایشش کنند.
جائی که او قرار گرفته بود... اقامتگاه همیشگی استاتیرا دختر زیبای داریوش بود.

در بالای آن سالن بزرگ که درهای آهنین و عظیم و پرده های زربفت داشت تخت عاج سفید رنگ زیبائی قرار داده بود که با جواهرات گرانقیمت آراسته شده و به بهترین وجه زینت گردیده بود. این تخت عاج، همان تخت بزرگی است که کمبوجیه از مصر با خود آورد و به ملکه مصر یعنی همسر پزامتیک دوم تعلق داشت و اکنون خوابگاه تائیس اسکندر شده بود.

در این موقع که یکی از کنیزکان موی ابریشمین و طلائی تائیس را شانه می زد و دیگری پاهایش را با مایعی عطرآگین می شست و سومی شکم و سینه اش را با شیر شستشو می داد. ناگهان یکی از زنان وارد شد و به سرعت خود را به تائیس رسانید و زیر گوش او چیزی گفت. رنگ تائیس بشنیدن خبر زیر گوشی پرید و فوراً از جای جست و شتاب زده و نگران گفت:

_ آه فیلوتاس...؟ نگذارید او این جا بیاید... به نگهبان دستور دهید... ولی دیگر دیر شده بود زیرا پرده شرقی تالار بالا رفت و فیلوتاس در لباس بزم و شادی وارد شد.

حالا فیلوتاس آهن نپوشیده بود. بلوزی از چرم با تسمه های ابریشمین، دامنی از لطیف ترین پارچه ها که دور کمرش با ده ها چین آویخته بود. پارچه ای بلند به دوش داشت که در روی شانه چپ مثل یک دسته از شاخ های گندم جمع و با گلی طلائی بسته شده بود.

تائیس به دیدن او گفت:
_ فیلوتاس... من انتظار دیدن شما را داشتم. می خواستم به شما تهنیت بگویم. چرا دیشب در بزم اسکندر نبودید...؟

و بلادرنگ به اشاره انگشت کنیزان را از اتاق بیرون کرد و وقتی با فیلوتاس تنها ماند نفس به راحتی کشید و برای اینکه ناراحتی خود را مخفی دارد روی خویش را برگردانید و به تماشای میدان جلوی قصر شاهی که از پنجره تالار معلوم بود پرداخت.

تائیس می خواست فیلوتاس را سرگرم کند و به بهانه هائی مختلف شانه از زیر بار قولی که داده است خالی کند اما سردار شجاع و زیبای سپاه اسکندر، امروز با عزم راسخ و تصمیمی قطعی و غیر قابل فسخ آمده بود که تکلیف خویش را با تائیس معلوم کند. او می سوخت، او عاشق صادقی بود که با صفای دل و روح عشق می ورزید. و به همین علت خویشتن را بیش تر ازاسکندر در تصاحب آن زن زیبا محق می دانست و همچنانکه بارها با اشک و آه به تائیس گفته بود عقیده داشت که بهتر از اسکندر که مردی ماجراجو و دارای سرنوشتی نامعلوم است تائیس را خوشبخت می کند.
تائیس هم فیلوتاس را دوست می داشت ولی در عین حال از اسکندر نیز نمی توانست چشم بپوشد. او فیلوتاس، عشق فیلوتاس، را دوست می داشت و از آن طرف اسکندر و نام اسکندر، قدرت اسکندر و شهرت و اهمیت یک چنین فاتحی را می پرستید. به این مناسبت نمی خواست یکی از آن ها را از دست بدهد و چون فهمید که این بار فیلوتاس می خواهد کار را یکسره کند در غیر این صورت او را رها سازد لذا ناگهان از تخت عاج پائین جست و گفت:
_ اوه فیلوتاس... تو می خواهی مرا ترک کنی، احساس می کنم که نمی توانم دوری ات را تحمل کنم. من تو را دوست می دارم. قبول کن، باور داشته باش که این چند کلمه که گفتم از اعماق قلب من برمی خیزد.
این دفعه فیلوتاس با سرعت بیش تری گفت:
_ تو دروغ می گوئی و دلیلش این است که گیسوانت را مانند دختران پرسپولیس آرایش داده ای... اگر اسکندر را دوست نداری چرا می خواهی محبوب او باشی...
تائیس خنده بلند و لطیف و دلفریبی کرد و گفت:
_ عجب؟ چه دلیلی! آرایش گیسوان من چه ارتباطی به این موضوع دارد؟ فیلوتاس مثل اینکه نمی خواست این راز را آشکار کند اندکی مکث کرد و پس از چند لحظه تردید و دو دلی اظهار داشت:
_ تو گیسوانت را مثل دختران ایران آرایش داده ای که توجه اسکندر را از استاتیرا به جانب خودت جلب کنی... من می دانم که حسادت زائیده عشق است...
رنگ از چهره تائیس پرید. صورت خوشرنگ و سرخ و سفیدش به سفیدی گرائید و ناگهان آثار طوفانی عظیم بر سیمایش نقش بست و این انقلاب آن قدر وبه وضوح و آشکار پدید آمد که فیلوتاس از گفته ی خویش پشیمان شد و لب را به دندان گزید.
تائیس که از گوشه و کنار راجع به عشق اسکندر نسبت به استاتیرا چیزهایی شنیده بود حال دیگر مطمئن شد ولی تصمیم گرفت که از وجود فیلوتاس برای کوبیدن رقیب استفاده کند بدین جهت گفت:
_ فیلوتاس قبول کن که من تو را دوست دارم و اگر قرار باشد که همه عمر با مرد دل خواه خودم زندگی کنم و مثل زنان دیگر بچه بیآورم، آن مرد تو هستی و می خواهم که پدر اطفالم نیز باشی. من اسکندر را دوست ندارم و اکنون که می بینم او مرا بازیچه می پندارد و برای رضایت تمنیات خویش یک روح زنده و بشاش را می خواهد بکشد، من هم انتقام می گیرم و با تو ای محبوب دل من... با تو ای سردار شجاع بهر جا که میل داری خواهی آمد و در سخت ترین شرایط زندگی خواهم کرد. تو این التهاب مرا به عشق تعبیر نکن. من می خواهم قبل از این که پست شوم آنقدر بزرگ شوم که تا دنیا باقی است از بزرگی من و انتقام من سخن گویند.
فیلوتاس گفت:
_ اوه دیوانه زیبای من ساکت، از کی می خواهی انتقام بگیری...؟
_ از استاتیرا، آن هم به دست محبوبش اسکند.
سپس تائیس چنین ادامه داد:
_ برو. تو برو فیلوتاس من... همین امروز از پرسپولیس خارج شو. من به وفای تو اعتماد دارم زیرا تنها کسی که از میان صدها عاشق واقعاً مرا دوست داشته توی، لذا نمی خواهم این جا باشی... از کانون خطر دور شو که من با خیال راحت به کار خود مشغول باشم.
شبی که ماه در ثلث آخر شب بیرون خواهد آمد در کنار دیوار شرقی شهر بابل کنار آن در مفرغی بزرگ که یک روز در کمال شکوه و عزت از آن خارج شدم منتظر من باش... من آن شب به تو خواهم پیوست و هر دو به روم خواهیم گریخت که از گزند اسکندر و دست نشاندگان او در امان باشیم. من امشب برای آخرین بار با اسکندر شراب خواهم نوشید. امشب آخرین شب زندگی من با اسکندر است... امشب چندان می نوشم. چنان مست می شوم و چنان مستانه بانک می زنم که آسمان ها، ستارگان، خدایان المپ را به رقص در آورم.
فیلوتاس من امشب برای آخرین بار مزه ی پیروزی را می چشم... بگذار به استاتیرا دختر داریوش بفهمانم که از او تواناتر هستم. این حق من است و باید از حق خویش دفاع کنم.
فیلوتاس که به اخلاق تائیس آشنایی داشت وحشت زده گفت:
_ تائیس به من بگو چه می خواهی بکنی...؟
_ محال است. که از دهان من بشنوی... زود برو و همان شب پای دیوار بابل در انتظار من باش...
در همین هنگام صدای پایی در راهرو طنین انداخت و فیلوتاس به گمان اینکه اسکندر با آن جا می آید به سرعت از در دیگری خارج شد و رفت.
در مشرق، آن جایی که با خوابگاه خورشید فاصله دورتری داشت چادرهای سپاه میلیونی اسکندر در ظلمت نیم شکسته و تازه جان شب مثل خال ها و گل های سفیدی بر دامن نیلی رنگ زنی به نظر می رسید که بر زمین نشسته و دامن گسترده باشد.
تائیس معشوقه زیبای اسکندر، حاکم قلب و روح بزرگترین فاتح جهان هنوز در آتش خشم و حسادت می سوخت و وقتی از شکاف پرده زربفت، افق تاریک را دید کنیزان آرایشگر را احضار کرد و دستور داد تا آرایشی بدیع و زیباتر از همیشه به روی و موی او بدهند و به شکل ونوس و آفرودیت آرایشش کنند.
در همان حال که تائیس ایستاده و کنیزان به آرایش سر و روی و موی او اشتغال داشتند گاهگاه به اندام، دست و پا و شکم خویش می نگریست و می دید که هوز در زیبائی و توازن لطف و وجاهت و هم آهنگی قد و بالا و سینا سرآمد زنان دیگر جهان است و جا ندارد که اسکندر او را رها کند و به زن دیگری پناه برد.
تائیس زیر لب گفت:

شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت آخر)

- البته با کمال تاسف حقیقت دارد. شما و پسرتان شخصیت واقعی این مرد را هرگز نشناختید. او یکی از خطرناکترین افراد در انگلستان است و مبلغ هنگفتی را در قمار و بازی ورق و مسابقات اسبدوانی از دست داده است. او مردی سنگدل و بیرحم است.

وقتی او به برادزاده ی شما ابراز محبت و عشق کرد، مری نیز تمام حرفهای او را باور کرد. غافل از اینکه او تاکنون با صدها زن دیگر نیز چنین کرده. آنها تقریباً هر روز غروب با هم دیدار می کردند.

بانکدار در حالی که رنگ از رخسارش پریده بود، فریاد کنان گفت: من نه می توانم، و نه می خواهم که چنین حرفهای مهملی را باور کنم.

- اگر صبر کنید به شما توضیح خواهم داد که آن شب چه اتفاقی در خانه ی تان رخ داده. وقتی که برادرزاده تان از رفتن شما به اتاقتان مطمئن شد، به طبقه ی پایین رفت و با سر جرج از طریق پنجره ای که به راه باریک کنار ساختمان باز می شود، صحبت کرد.

سر جرج مدت زیادی آنجا ایستاده بود و جای پاهای کوبیده شده بر روی برفها نیز همین امر را گواهی می دهند.

مری درباره ی تاج با او صحبت می کند و سر جرج نیز شیفته ی آن می شود. هیچ شکی نیست که مری شما را دوست دارد، اما تحت تاثیر گفته های آن مرد قرار گرفت. او دید که شما به طبقه ی پایین آمدید، پس پنجره را به سرعت بست و درباره ی پیشخدمت و دوستش با شما صحبت کرد که کاملاً هم درست بود.

پسرتان آرتور، بعد از جر و بحث با شما به تخت خوابش رفت اما نگرانی تهیه ی پول او را بد خواب کرده بود. در نیمه های شب، صدای قدمهای آرامی را می شنود که از جلوی درب اتاقش رد می شود. پس بلند می شود و به بیرون نگاهی می اندازد و از اینکه دختر عمویش را می بیند متعجب می شود.

آرتور به سرعت لباس می پوشد و هم انجا در تاریکی منتظر می ماند. خیلی زود مری از اتاق رختکن بیرون می آید و در زیر نور چراغ راهرو، پسرتان تاج را در دستان او می بیند. مری از پله ها پایین می رود و پسر شما هم پشت پرده ی کنار درب اتاق شما مخفی می شود. از آنجا آرتور همه اتفاقاتی را که در حال طبقه ی پایین در جریان بوده، می بیند.

او مری را می بیند که پنجره را گشوده تا تاج را به شخصی که بیرون ایستاده بدهد. و بعد مری پنجره را می بندد و به اتاق خود بر می گردد.

پسرتان به سرعت به فرجام تلخ اتفاقی که در حال افتادن است پی می برد و با عجله از پله ها پایین می رود و بدون کفش پنجره را می گشاید و به درون برف ها می پرد و در جاده آنقدر می دود تا به سر جرج رسیده با او درگیر می شود و گوشه ای از تاج را می گیرد و می کشد و سر جرج نیز گوشه ی دیگر را.

در درگیری، آرتور ضربه ای به بالای چشمان سر جرج وارد می کند و ناگهان تاج می شکند و آرتور تاج را در دستان خود می یابد و به سرعت برمی گردد، پنجره را می بندد و به اتاق رختکن می رود. و وقتی که تازه متوجه خم شدن تاج در درگیری شده و در حال درست کردن آن بود، شما وارد ماجرا می شوید.

بانکدار با خود نجواکنان گفت: آیا این ممکن است ؟

- سپس شما در حالی که انتظار تشویق های گرم تان را می کشیده، او را سرزنش می کنید و او توان بازگویی حقیقت را برای شما نداشت چون در این صورت مری به دردسر می افتاد. با وجودی که مری هرگز کاری در حق آرتور انجام نداد که ارزش فداکاری او را داشته باشد، با این وجود آرتور هرگز نام او را فاش نکرد.


آقای هولدر فریاد برآورد و گفت: مری وقتی که تاج را شکسته دید شکه شد و از هوش رفت. آه خدای من، من چقدر احمقم! آرتور از من خواست که به او اجازه دهم برای پنج دقیقه خانه را ترک کند! پسر عزیزم می خواست تا قطعه ای را که در درگیری گم شده بود، پیدا کند.

هلمز ادامه داد: وقتی که من به خانه رسیدم، به اطراف سرک کشیدم و جاهای پای روی برفها را با دقت از نظر گذراندم و می دانستم که از غروب شب پیش، دیگر برفی نباریده است.

از راه باریک عبور کردم، اما افراد زیادی از آنجا گذشته بودند و کمی آن طرفتر، جلوی درب آشپزخانه فهمیدم که زنی ایستاده بوده و با یک مردی صحبت کرده. نقطه ی گرد بر روی برفها نشانگر آن بود که یکی از پاهای مرد چوبی بوده است.

زن می بایست او را به سرعت ترک کرده باشد چون جای پنجه هایش عمیق تر از پاشنه ها در برف فرو رفته بود. مرد مدتی منتظر مانده و سپس او نیز آنجا را ترک کرده است. در ابتدا به نظرم رسید که دخترک پیشخدمت و عاشقش ممکن استکه آنجا بوده باشند که شما نیز این مسئله را تایید کردید.

سپس به راه کناری خانه پرداختم و داستان بلند و جذابی را که بر برفها حک شده بود، یافتم. آنجا دو سری جای پای مردانه دیده می شدند که هر کدام نیز دوبار آنجا راه رفته بودند. آثار مردی که چکمه پوشیده بود و مرد دیگری که با پاهای برهنه آنجا راه رفته است. از طریق گفتگو های صبح مطمئن شده بودم که جای پاهای دومی متعلق به پسر شماست.

مرد چکمه پوش، هر دو بار به آرامی راه رفته بود و مرد دیگر به سرعت دویده است. در برخی مناطق آثار پا و چکمه ها با هم مخلوط شده اند که می توان نتیجه گرفت، او بدنبال مرد اول آمده و این آثار از پنجره ی هال شروع می شوند.

بعد از آن به انتهای دیگر راه رفتم و اثر چکمه ها را آنجا دایره وار یافتم. که نشان از دعوا بود و در انتها اثر خون بر زمین که همگی حدسیات مرا تایید می کردند.

چکمه ها تا به انتهای مسیر رفته بودند و خون بیشتر، نشان دیگری بود بر زخمی بودن آن مرد. در پایان راه به دلیل تمیز شدن برفها امکان تعقیب جای پاها میسر نبود.

زمانی که وارد خانه شدم، پنجره ی حال را آزمایش کردم و در وهله ی اول متوجه خروج کسی از آن شدم. همچنین اثر خشک شده ی جاهای پا نیز قابل رویت بود.

از آن به بعد کم کم به حقیقت ماجرا پی بردم. شخصی در بیرون پنجره منتظر بوده و شخص دیگری تاج را برایش آورده. پسر شما این ماجرا را دیده و دزد را دنبال کرده. آنها زد و خوردی داشته اند و نزاع به شکستن تاج ختم شده و قدرت زیاد هر دو باعث خم شدن آن شده.

وقتی که شما غیر ممکن ها را کنار بزنید، حقایق روشن می شوند. با این وجود حقایق گاهی خیلی بعید و دور از ذهن به نظر می آیند.

می دانستم که شما تاج را پایین نیاورده اید، پس کار، کار برادر زاده ی شما می توانست باشد یا لوسی پر. اما آرتور برای چه باید برای کاری که لوسی انجام داده مورد سرزنش قرار بگیرد؟

هیچ دلیل دیگری دربین نبود جز عشق او به مری که او را وادار به این رازداری کرده بود. من به خاطر آوردم که شما مری را کنار پنجره دیده بودید و همچنین به یادآوردم که او از دیدن تاج شکسته شده در دستان آرتور شکه شده بود. پس مطمئن شدم که حدسم درست است.

و آن شخص دیگر چه کسی می توانست باشد؟ البته که یک عاشق. خب چه کسی می توانست عشق او به شما را از یادش ببرد و او را وادار به چنین کاری کند؟ من می دانم که شما زیاد به بیرون از خانه نمی روید، اما یکی از میهمانانتان سر جرج برنول بود. من از رفتارهای او با زنان شنیده ام و تا حدودی ممکن بود که الماس ها پیش او است.

دیروز در حالی که همچون یک مرد فقیر لباس پوشیده بودم به خانه ی او رفتم و با یکی از پیشخدمت هایش صحبت کردم و متوجه شدم که او تمام شب قبل را خارج از خانه سپری کرده است. سرانجام یک جفت از کفشهای کهنه ی او را خریدم و آنها را با خود به استریتهام بردم تا با جاهای پای روی برفها تطبیق دهم. و آنها دقیقاً هم اندازه ی آثار چکمه ی روی زمین بودند

آقای هولدر گفت: من شخصی را دیروز غروب در راه کوچک کنار خانه دیدم .

- بله، آن شخص من بودم و می دانم که مجرم کیست و رفتم تا او را ببینم. در ابتدا او همه چیز را انکار کرد اما وقتی که من تمام جزئیات ماجرا را برای او شرح دادم، چوب سنگینی برداشت و به سمت من هجوم آورد.

من نیز تفنگ رولورم را قبل از پیش از او به سمت سرش نشانه رفتم. سپس او سعی کرد تا معقول باشد. به او گفتم که برای هر کدام از الماسها هزار پوند خواهم پرداخت و او را مطمئن کردم که دیگر چیزی از این ماجرا نخواهد شنید.

او نیز در جواب گفت: اوه نه، من همه ی آن سه الماس را به ششصد پوند فروخته ام !

و نشانی مال خر را به من داد. عاقبت پس از مدتی گفتگو توانستم مال خر را متقاعد کنم که آنها را به سه هزار پوند به من بفروشد.

سپس به ملاقات پسرتان در زندان رفتم و اخبار خوش را به او دادم. و ساعت دو نیمه شب پس از یک روز کاری خسته کننده به رختخواب رفتم.

و بانکدار گفت: روزی که انگلستان از یک شرمساری عمومی نجات یافت و از جا برخواست و از صندلی اش بلند شد و ادامه داد:

آقا نمی دانم چه بگویم که حق مطلب را ادا کرده و از شما تشکر کرده باشم. تبحر و تجربه و مهارت شما حتی بیش از آن چیزی است که مردم می گویند و حال زمان آن است که به نزد فرزند عزیزم بروم و از او عذرخواهی کنم. اخبار و اطلاعات شما پیرامون مری بیچاره مرا شدیداً تحت تاثیر قرار داد. فکر می کنم که حتی مهارت شما هم نتواند جای دقیق او را به من بگوید.

-اما می توانید مطمئن باشید، هرکجا که هست، سر جرج برنول نیز با اوست و مطمئناً به زودی او نیز به قدر کافی تنبیه خواهد شد.


پایان

شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت سوم)

فصل دوم – راهگشایی هلمز

در مسیر بازگشت به خانه چندین مرتبه سعی کردم تا از حدسیات و عقاید هلمز پیرامون این مسئله باخبر شوم، اما هر بار او با زیرکی تمام موضوع صحبت را عوض می کرد تا درنهایت دیگر چیزی از او نپرسیدم.

قبل از ساعت سه بود که به اتاقمان بازگشتیم. هلمز با عجله به اتاق خوابش رفت و به سرعت در ظاهری جدید برگشت. او لباسهایی کهنه و مندرس به تن کرده بود، لباسهایی که افراد جویای کار معمولاً به تن می کنند. یک کت قدیمی و پوتینی کهنه تر نیز پوشیده بود

و در حالی که خود را درون آینه بالای شومینه برانداز می کرد گفت: به گمانم خوب باشد. دوست عزیزم دکتر واتسون از اینکه نمی توانی با من بیایی بسیار شرمنده ام، زیرا که کار عاقلانه ای نیست. امیدوارم که در چند ساعت آینده، زنده و سلامت بازگردم!

و قدری گوشت از روی میز برداشت و برای خود ساندویچی آماده کرد و آنرا در جیبش قرار داد و اتاق را ترک کرد.

اندکی از نوشیدن چایم نگذشته بود که او مراجعت کرد. بسیار راضی و خشنود به نظر می آمد و چکمه ای کهنه در دستش بود.

آنها را به گوشه ی اتاق پرت کرد و فنجانی چای برداشت و گفت:

- من باز هم بیرون می روم .

- کجا ؟

- اوه، به سمت دیگر لندن. منتظر من نمان .

- چه می کنی هلمز؟

- همه چیز عالی است. به استرتهام رفته بودم، اما داخل نشدم. این پرونده ی کوچک و جالبی است و بسیار خرسند و خوشحالم که حل کردن آنرا به من واگذار کرده اند. با این وجود نباید وقت را تلف کنم. باید لباسهایم را عوض کنم و با ظاهری معمولی به آنجا برگردم.

چشمان هلمز از شادی می درخشید و صورت همیشه رنگ پریده اش، گل انداخته بود. با عجله به طبقه ی بالا رفت و چند لحظه بعد صدای درب حال که با شدت بسته شد.

تا پاسی از شب را به انتظار برگشتن هلمز سپری کردم، اما بعد از آن به رختخواب رفتم. نمیدانم چه ساعتی برگشت، اما هنگام صبحانه آنجا بود و همچنان که با فنجان قهوه می نوشید، با دست دیگر روزنامه ی صبح را می خواند.

- واتسون عزیز، لطفاً مرا ببخش که بدون تو شروع کردم. زیرا که آقای هولدر امروز صبح، زودتر خواهد آمد.

- بله ساعت از نه گذشته است و همان لحظه صدای زنگ به گوش رسید.

وقتی که بانکدار وارد شد از تغییرات چهره ی او متعجب شدم. صورتش قدری لاغرتر به نظر می رسید و موهایش سفیدتر از قبل شده بود. و چنان با آرامی و خستگی گام بر می داشت که رفتارش دردناکتر از رفتار دیروزش بود و به سنگینی در همان صندلی که من برایش آورده بودم، فرورفته بود.

-تنها دو روز پیش، من مردی بسیار خوشحال و خوشبخت بودم اما حالا باید آخرین سالهای زندگی ام را در تنهایی و ناراحتی بگذرانم. تمام وقایع بد و وحشتناک به دنبال هم قطار شده اند. حالا نیز برادرزاده ام مری مرا ترک کرده است.

- شما را ترک کرده ؟

- بله. تختخوابش امروز دست نخورده بود و اتاقش خالی و تنها پیامی برایم به جا گذاشته بود. من دیشب به او گفتم که از ازدواج نکردن او با پسرم متاسفم. شاید اشتباه کردم که این حرفها را به او زدم. این متن پیام اوست:

عموی عزیزم

فکر می کنم که رفتار من باعث ایجاد مشکلات شما شده است. دیگر در خانه ی شما احساس خوشحالی و خوشبختی نمی کنم پس چاره ای جز رفتن و ترک کردنتان ندارم. برای من و آینده ام هیچ نگران و ناراحت نباشید، چون همه چیز از قبل برنامه ریزی شده و در زندگی یا مرگ به دنبالم نگردید. دوست دار شما، مری.

- آقای هلمز، منظور او از نوشتن این نامه چیست؟ آیا فکر می کنید که قصد خودکشی دارد ؟

- نه، نه، اصلاً چیزی شبیه به این را تصور نمی کنم. این کار او شاید بهترین راه حل موجود است و اینکه شما بالاخره به پایان مشکلاتتان رسیده اید.

- هاها! آقای هلمز آیا شما چیزی شنیده اید؟ آیا می دانید الماس ها کجاست ؟

- به نظرم هزار پوند جایزه ی ناچیزی است.

- من حاضرم ده هزار پوند بپردازم .

- این مقدار هم لازم نیست. سه هزار پوند کافی است. و به نظرم این پاداش کوچکی است. آیا دسته چکتان را به همراه دارید؟ بفرمایید، اینجا قلم هست.

آقای بانکدار همچنان که صورتی بهت زده و متعجب داشت، چکی به مبلغ چهار هزار پوند کشید و هلمز نیز به سمت میز تحریرش رفت و یک تکه طلا و سه قطعه الماس را از کشویی برداشت و آنها را به روی میز انداخت.

بانکدار فریادی از شادی سر داد و جواهرات گمشده اش را برداشت.

و با خود نجوا کنان گفت: شما اینها را دارید. نجات پیدا کردم! نجات پیدا کردم !

- آقای هولدر هنوز یک نفر دیگر هست که شما به او بدهکارید .

- مدیونم ؟ و بانکدار قلم را دوباره برداشت و ادامه داد: مبلغ را بفرمایید تا من تمامش را بپردازم.

- نه. اصلاً مسئله ی پول مطرح نیست. پسر شما، پسر بسیار خوبی است. شما باید به داشتن چنین فرزندی ببالید و افتخار کنید. حالا زمان عذر خواهی از اوست.

- پس آرتور بی گناه بوده ؟

- من دیروز هم به شما گفتم و حرفم را دوباره تکرار می کنم که او بیگناه است .

- آیا شما مطمئنید؟ پس اگر این چنین است بیایید به سوی او بشتابیم و او را نیز از ماجرا با خبر کنیم .

- او اکنون نیز حقیقت ماجرا را می داند. من با او ملاقاتی داشته ام و او هم نمی خواست که داستان را برای من تعریف کند و من آنچه را که می دانستم بر او عرضه کردم و او نیز جزئیات کم اهمیت دیگر را بر من روشن ساخت. خبری که امروز صبح برایتان دارم احتمالاً شما را متعجب و شگفت زده خواهد کرد.

-پس لطفاً مرا نیز از چند و چون این ماجرای مرموز و پیچیده مطلع کنید .

- تمام ماجرا را برایتان شرح خواهم داد. اما پیش از آن بگذارید به اطلاعتان برسانم که سر جرج برنول و برادرزاده تان مری با هم گریخته اند.

- مری من؟ این غیر ممکن است .

شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت دوم)

شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت دوم)

مری با کمی اضطراب و تشویش از من پرسید:
عمو جان، شما به لوسی اجازه داده بودید که امشب از خانه بیرون رود ؟
- مسلماً خیر .
- او همین حالا از درب پشتی آشپزخانه وارد شد. مطمئنم که به دروازه ی کناری رفته بوده تا با کسی ملاقات کند و فکر می کنم که کار درستی نباشد. ما بایستی او را از این عمل منع کنیم.
- شما یا من باید همین فردا صبح با او در همین رابطه صحبت کنیم. مری، مطمئنی که همه ی درب ها و پنجره ها قفل است ؟
- بله.
- "پس شب به خیر" و من بوسه ای بر رخسار مرمرین زیبایش زدم و به رختخواب رفتم. آقای هلمز، من خواب سنگینی ندارم، به علاوه دلهره ی تاج نیز دلیل دیگری بر سبکی خوابم شده بود.
حدود ساعت دو نیمه شب بود که از صدایی برخواستم.
تصور کردم که صدای بسته شدن یکی از پنجره هاست. گوشهایم را تیز کردم و با دقت بیشتری گوش فرا دادم و ناگاه صدای روی نوکپا راه رفتن را از اتاق کناری شنیدم. از تخت بلند شدم و با اضطراب درب رختکن را گشودم و به داخل نظری افکندم.
از آنچه دیده بودم فریاد کشیدم: آرتور، ای دزد بیشرم با آن تاج چه می کنی ؟
پسرم، تاج دردست، کنار چراغ گازی ایستاده بود. به نظر می رسید با تمام قوا سعی در خم کردن آن دارد و آنگاه که بر سرش فریاد برآوردم، تاج از دستش رها شد و بر زمین افتاد.
چهره اش همانند مردگان، سپید و رنگ پریده شده بود. تاج را از زمین برداشتم و با دقت به آن نگاه کردم. یکی از نوکهای طلایی و سه قطعه الماس سرجایشان نبودند.
از فرط عصبانیت، فریاد کنان گفتم: ای پسر نادان، تو آنرا نابود و خراب کردی! تو برای همیشه مرا شرمنده و شرمسار کردی. جواهراتی را که دزدیده ای کجاست؟
- دزدیده ام ؟
- بله، تو دزدیده ای!
این را گفتم و با شانه هایم به او تنه ای زدم و او را هل دادم.
آرتور گفت: همه اش آنجاست. همه اش باید آنجا باشد.
- سه تا از الماسها نیست و تو میدانی که آنها کجاست. من خودم ترا دیدم که سعی میکردی الماس دیگری از آن برداری .
- شما به حد کافی مرا آزرده اید پدر. من دیگر به این حرفها گوش نخواهم داد و همین فردا صبح خانه ی شما به جستجوی زندگی و سرنوشتم، ترک خواهم کرد.
و من چون دیوانگان با عصبانیت و ناراحتی فریاد زدم: بله تو این خانه را ترک خواهی کرد، اما در دستان پلیس!
- پلیس چیزی از من نخواهد یافت و من دیگر آرتور را چنین عصبانی ندیدم و ادامه داد: اگر میخواهی به پلیس زنگ بزن، اما آنها هیچ چیز پیدا نخواهند کرد.
در این زمان تمام ساکنین خانه از سر و صداها بیدار شده بودند.
مری با عجله داخل اتاق شد، با دیدن تاج و صورت آرتور، به تمام ماجرا پی برد و از شدت شکی که از این صحنه بر او وارد آمده بود، نقش بر زمین شد و از هوش رفت.
من کسی را به دنبال پلیس فرستادم و آنها نیز به سرعت خود را رساندند. آرتور از من خواست که اجازه ندهم پلیس او را با خود ببرد و من نیز در پاسخ گفتم:
این مسئله ای ملی است زیرا که تاج به تمام مردم کشور تعلق دارد.
- اگر اجازه دهید که برای پنج دقیقه خانه را ترک کنم، حتماً آنها را می یابم.
- بله، آن وقت در این پنج دقیقه می گریزی یا شاید آنچه را که دزدیده ای در جایی مخفی می کنی.
پسرم این واقعیت را قبول کن که پای تو به این مسئله کشیده شده و تو در این قضیه درگیر شده ای و هیچ چیز نمی تواند وضعیت را برای تو از این بدتر کند. اگر همین حالا بگویی که الماسها را کجا گذاشته ای من هم همه چیز را فراموش می کنم و ترا می بخشم.
- من از شما نمیخواهم که مرا ببخشید.
آرتور این حرف ها را گفت و به اتاقش رفت. من نیز پلیس را فرا خواندم و آنها را به اتاق آرتور بردم و اجازه دادم که او را دستگیر کنند. پلیس نیز آرتور، اتاقش و تمام خانه را گشت اما چیزی نیافت.
همین صبح نیز او را به اداره ی پلیس بردند و من نیز با عجله به نزد شما آمدم تا از شما طلب کمک کنم.

هرچه که پول بخواهید به شما خواهم داد. همین حالا نیز جایزه ای هزار پوندی برای یابنده ی الماسها گذاشته ام. خدای من چه باید انجام دهم؟ من نام و اعتبارم، جواهرات با ارزش ملی و پسرم را در یک شب از دست داده ام. آه خدایا چه می توانم بکنم؟

شرلوک هلمز چند دقیقه خیره به آتش شومینه نگاه کرد و آرام و ساکت نشست.
آنگاه گفت:
آیا مهمانان زیادی به خانه ی شما رفت و آمد می کنند ؟
- خیر. بغیر از شرکای تجاری و خانواده هایشان و گاه گاهی دوستان آرتور مخصوصاً سر جرج برنول که اخیراً زیاد رفت و آمد داشته، شخص دیگری نیست.
- بیرون چطور؟ آیا شما زیاد به بیرون از خانه می روید؟
- آرتور چرا، اما من و مری بیشتر در خانه می مانیم.
- این گوشه گیری برای دوشیزه ای جوان غیر عادی است .
- مری دختر آرام و ساکت است. البته زیاد هم جوان نیست. او بیست و چهار سالش است.
- آیا این واقعه شک بزرگی به او وارد کرد ؟
- بله البته. شکی بسیار وحشتناک.
- و هردوی شما معتقدید که آرتور مقصر است ؟
- من با چشمان خود آرتور را دیدم که تاج را در دستانش گرفته بود.
- البته این چیزی را ثابت نمی کند. آیا جای دیگری از تاج آسیب دیده و غر شده؟
- بله
- گمان نمی کنید که شاید آرتور قصد ترمیم تاج را داشته و می خواسته آنرا به صورت اولش در بیاورد؟
- آقای هلمز از شما بسیار سپاسگذارم که قصد دارید به آرتور و من کمک کنید. اما او آنجا چه می کرده؟ و اگر هم دلیل خوبی دارد برای چه سکوت اختیار کرده و چیزی نمیگوید
- آفرین! و اگر گناهکار است چرا دروغی نمی گوید؟ و برای چه ساکت مانده؟ در این پرونده چند مورد گیج کننده وجود دارد. پلیس درباره ی صداهایی که شما در خواب شنیدید چه نظری دارد؟
- آنها معتقدند که صدا ممکن است از درب اتاق خواب آرتور باشد .
- به نظر درست نمی آید. او اگر واقعاً قصد دزدیدن تاج را داشته، سر و صدایی ایجاد نمی کرد. و نظر پلیس درباره ی ناپدید شدن الماسها چیست؟
- پلیس هنوز درحال گشتن زیر کف و داخل اثاثیه منزل است .
- آیا آنها خارج خانه را هم گشته اند ؟
- بله تمام باغ را زیر و رو کرده اند .
- آقای عزیز، این موضوع از آنچه که شما و پلیس فکر می کنید پیچیده تر است.
هلمز ادامه داد : شما گمان می کنید که پسرتان از اتاق خوابش به رختکن شما آمده، درب کمد دیواری را گشوده، تاج را برداشته،قسمت کوچکی از آنرا شکسته، به جای دیگری برده و سه قطعه از سی و نه قطعه الماس را مخفی کرده، و دوباره با سی و شش قطعه الماس دیگر به اتاق شما بازگشته؟
- خب به نظر شما داستان از چه قرار است؟ اگر او گناهکار نیست برای چه سکوت اختیار کرده؟
- یافتن پاسخ این پرسش ها وظیفه ی ماست. آقای هولدر، بهتر است حالا همگی با هم به استریتهام برویم و ساعتی را به جستجوی دقیق اطراف صرف کنیم تا جزئیات بیشتری بر ما روشن شود.
دوستم هلمز از من تقاضا کرد تا به آنها بپیوندم و در این سفر همراهشان باشم. من نیز که بسیار مشتاق بودم بلافاصله پذیرفتم و همگی به راه افتادیم. به نظر من آرتور، پسر آقای هولدر می بایست که گناهکار باشد، اما همیشه شرلوک هلمز عقاید و نظرات درستی دارد.
هلمز در تمام طول راه بسیار کم، لب به سخن گشود و در حالی که چانه اش را به روی سینه اش و کلاهش را تا روی چشمانش کشیده بود، عمیقاً می اندیشید. آقای هولدر خوشحال از امید تازه ای که به روحش دمیده شده بود حتی پیرامون کار و تجارت با من صحبت نمود.
هنگامی که به نزدیکی فیربنک، خانه ی بانکدار بزرگ رسیدیم، رفتار هلمز عوض شد. در جایش جابجا شد و با دقت و علاقه ای وصف ناپذیر به مشاهده پرداخت.
فیربنک خانه ای نسبتاً بزرگ با نمایی از سنگ سفید بود. دروازه ای بزرگ برای عبور کالسکه داشت که به باغی پوشیده از برف و دروازه ی آهنی دیگری منتهی می شد.
در سمت راست، راه باریکی وجود داشت که به آشپزخانه می رسید و در سمت چپ، راه کوتاه دیگری بود که به انتهای خانه ختم می شد. درست جایی که اسبها را نگهداری می کردند. این مسیر برای استفاده ی همه ی ساکنان خانه بود اما با این وجود چندان مورد بهره برداری قرار نگرفته بود.
هلمز با آرامش خاص همیشگی اش دور تا دور خانه را قدم زنان طی کرد. جلوی ساختمان، در راههای باریک کنار ساختمان، و اطراف باغ را گشت.
من و آقای هولدر نیز تا بازگشت هلمز به اتاق ناهار خوری رفتیم و در جلوی آتش منتظر ایستادیم.
همانطور در سکوت منتظر ورود هلمز بودیم که درب اتاق گشوده شد و دوشیزه ی جوانی وارد شد .
قدش کمی بلندتر از قد متوسط بود و موهایی روشن و چشمانی آبی داشت که بر اثر گریه کردن همچون کاسه ای از خون، قرمز و سرخ فام شده بودند. صورتش رنگ پریده بود و لبانش نیز بسیار روشن و بدون رنگ می نمود.
ظاهرش از قیافه ی بانکداری که صبح هنگام در خیابان بیکر دیده بودم بسیار غمگین تر بود.

مستقیماً به پیش آمد و به سمت عمویش رفت و گفت:
- آیا شما دستور دادید که آرتور را آزاد کنند یا هنوز خیر ؟
- نه. نه دخترم. پلیس باید از بی گناهی او مطمئن شود .
- اما من مطمئنم که او کار بدی انجام نداده است.
- پس اگر بیگناه است، چرا حرفی نمی زند و ساکت مانده ؟
- چه کسی میداند؟ شاید از شک و تردیدی که شما به او کرده اید دلخور و عصبانی است .
- چگونه میتوانم به اینکه او تاج را در دستانش داشته فکر نکنم ؟
- آه خدای من. اما او تنها برای دیدن، آنرا برداشته است. به من اعتماد کنید، او بیگناه است. این بسیار دهشتناک و هول انگیز است که آرتور عزیزمان در زندان باشد.
- دخترکم مری، تا زمانی که الماسها پیدا نشده است، نمیتوانم او را آزاد کنم. من کاراگاهی را از لندن آورده ام تا به ما در حل این معما کمک کند.
و در حالی که به من نگاه می کرد گفت: ایشان هستند ؟
- نه خیر. این آقا دوستشان هستند. او از ما خواست که تنهایش بگذاریم و حالا در راه کناری بیرون از خانه مشغول است.
- در راه کناری؟ به امید یافتن چه چیز بدانجا رفته است ؟
و در حالی که هلمز وارد شد ادامه داد: آه. فکر میکنم ایشان هستند. آقا امیدوارم که شما بی گناهی عموزاده ام را اثبات کنید
- من نیز با شما هم عقیده ام. باید بیگناهی آرتور را ثابت کنیم! مطمئناً شما دوشیزه مری هولدر هستید. میتوانم از شما چند سوال بپرسم؟
- اگر این سوالات کمکی به حل این معما می کنند، خواهش می کنم بفرمایید .
- شما دیشب صدایی نشنیدید؟
- نه هیچ صدایی نشنیدم تا اینکه از صدای فریادهای عمویم از خواب پریدم .
- شما تمامی دربها و پنجره ها را دیشب بستید و قفل کردید ؟
- بلی
- آیا تمام آنها امروز صبح نیز بسته بودند ؟
- بلی
- آیا شما خدمتکاری در خانه دارید که دوست پسری دارد؟ به گمانم شما به عمویتان گفته اید که دیشب برای دیدن دوستش به بیرون از خانه رفته؟
- بله، لوسی پر. ممکن است که او صحبت های عمو را پیرامون تاج شنیده باشد .
- منظورتان این است که از خانه خارج شده و در این باره با دوستش صحبت کرده و با هم نقشه ی دزدیدن تاج را کشیده اند ؟
در همین حین بانکدار فریاد کشید و گفت: اما من به شما گفتم که تاج را در دستان آرتور دیدم.
و هلمز پاسخ داد: آقای هولدر کمی صبر پیشه کنید. ما باید به این موضوع نیز بپردازیم. دوشیزه هولدر آیا شما دخترک خدمتکار را دیدید که از درب پشتی آشپزخانه وارد شود؟
-بله. من رفته بودم تا درب آنجا را بررسی کنم که او وارد شد. همچنین در تاریکی مردی را نیز بیرون از ساختمان دیدم .
- آیا آن مرد را می شناسید ؟
- بله البته. او برایمان سبزیجات می آورد و اسمش فرانسیس پراسپر است .
- و دیشب در سمت چپ درب ایستاده بود ؟
- بله. دقیقاً همانجا بود .
- فرانسیس یکی از پاهایش چوبی است ؟
ترس و دلهره ای در چشمان دخترک ظاهر شد، لبخندی زد و گفت: شما چطور تمام این موارد را می دانید؟
اما هیچ لبخندی در صورت لاغر هلمز ظاهر نشد.
هلمز گفت: همین حالا می بایست به طبقه ی بالا برویم. مایلم که دوباره نگاهی به بیرون خانه بیاندازم. شاید بهتر است که پنجره های طبقه ی پایین را پیش از هر کار دیگری بررسی کنم.
او به سرعت چرخی زد و پنجره ها را یک به یک وارسی کرد، فقط کنار پنجره ی بزرگی که از هال به راه کناری ساختمان مشرف بود اندکی صبر کرد. پنجره را گشود و با دقت بیشتری به مشاهده و آزمایش پرداخت. و عاقبت گفت:حالا بهتر است که به طبقه ی بالا برویم.
اتاق رختکن تا حدودی کوچک و نقلی بود و تنها یک میز توالت، یک آینه ی بزرگ و فرشی خاکستری رنگ به همراه کمدی دیواری آنجا بود. در ابتدا هلمز به سمت کمد رفت و با دقت زیاد به قفل نگاه کرد . پرسید:با کدامین کلید درب کمد گشوده شده است؟
- همان کلید اتاق نشیمن که پسرم درباره اش صحبت کرده بود .
- آنرا اینجا دارید ؟
- همانی است که بر روی میز است .
شرلوک هلمز به سرعت آنرا برداشت و درب کمد را گشود.
- قفل آرامی است. جای تعجب نیست که هنگام باز شدن، شما را بیدار نکرده است. اگر اشتباه نکرده باشم تاج درون این کیف است. بیایید نگاهی به آن بیفکنیم.
سپس هلمز کیف را گشود و آن جواهر بی نظیر را برداشت. تاج بسیار زیبایی بود و با مهارت فوق العاده ای بر رویش کار شده بود.
سی و شش قطعه سنگ جواهر، زیباترین جواهری را شکل میداد که تاکنون دیده بودم. در یک سمت تاج خمی ایجاد شده بود و یکی از لبه هایش نیز شکسته شده بود و گوشه ای از آن هم با سه قطعه الماس کنده شده بود.
- آقای هولدر حالا از شما می خواهم که گوشه ی سالم دیگر تاج را بشکنید !
بانکدار یک قدم به عقب رفت و گفت: فکر چنین کاری را هم نخواهم کرد، چه برسد به انجامش.
-" پس چاره ای نیست جز آنکه خود این کار را انجام دهم" به ناگاه هلمز با تمام توان سعی در شکستن گوشه ی دیگر کرد، اما تلاش هایش هیچ نتیجه ای در پی نداشت. آنگاه گفت: فکر می کنم با وجود چنین انگشتان قوی و نیرومندی توانسته باشم قدری آن را جابجا کنم. یک مرد معمولی هرگز نمی تواند چنین کاری انجام دهد.
و ادامه داد: حال اگر من آنرا بشکنم، آقای هولدر به نظر شما چه صدایی ایجاد خواهد شد؟ بله صدایی مانند شلیک اسلحه. و آیا این شما نبودید که به من گفتید که این اتفاق فقط چند پا آن طرف تر از تختخواب تان رخ داده و شما هم چیزی نشنیده ای؟
- نمیدانم چه بگویم !
- آیا زمانی که پسرتان را دیدید کفشی به پا داشت ؟
-نه. او تنها یکلباس و شلوار به تن داشت .
- متشکرم. به گمانم خیلی خوش شانس هستیم. و اگر نتوانیم این مسئله را حل کنیم خطایی نابخشودنی انجام داده ایم. با اجازه ی شما، آقای هولدر دوباره باید به بیرون از ساختمان بروم.
و هلمز به تنهایی رفت تا نگاهی به بیرون بیاندازد و توضیح داد که بهتر است بقیه در خانه بمانند تا با ایجاد جای پاهای اضافی کار او دشوارتر نشود. او برای حدود یک ساعت یا بیشتر در بیرون ساختمان مشغول مشاهده بود. و هنگامی که بازگشت گفت:
آقای هولدر، فکر می کنم حالا همه چیز را دیده ام و تنها می خواهم به دفتر خودم در خیابان بیکر برگردم .
- اما آقای هلمز بر سر الماس ها چه آمده؟ آنها کجا هستند ؟
- من چیزی نمیدانم .
بانکدار فریادکشان گفت: آیا می توانم امیدوار باشم که دوباره آنها را ببینم؟ و نیز پسرم آرتور را؟ آیا می توانید چراغ امیدی را در درون تاریکم روشن کنید؟
- عقیده ی من عوض نشده است .
- پس دیشب در این خانه چه گذشته است؟
- اگر شما فردا صبح بین ساعت نه تا ده، به دفترم بیایید سعی می کنم که همه چیز را برایتان به روشنی شرح دهم و یک نکته دیگر، آیا اجازه دارم که هرکار ممکنی را برای بدست آوردن الماسها انجام دهم و آیا دست من در مخارج مادی باز است؟
- تمام هزینه ها را برای بازپس گرفتن الماسها با جان و دل قبول می کنم.
- بسیار خوب است. خدانگهدار آقای هولدر، و یک سوال دیگر، آیا می توانم یک مرتبه ی دیگر قبل از غروب به اینجا بیایم ؟

شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت اول)

فصل نخست – مشکل بانکدار
همانطور که صبح هنگام کنار پنجره ایستاده بودم و به خیابان بیکر نگاه می کردم، گفتم:
هلمز، مرد دیوانه ای در خیابان است و از اینکه خویشانش به او اجازه داده اند خانه را به تنهایی ترک کند ناراحت به نظر می رسد.
دوستم هلمز از صندلی راحتی اش برخواست و از بالای شانه هایم به بیرون نظری افکند. یک صبح سرد فوریه بود و برفهای زیاد شب گذشته که بر زمین نشسته بودند در زیر انوار کم رمق آفتاب زمستانی چشمک زنان می درخشیدند.
مرد حدوداً پنجاه ساله، بلند قامت و اندکی فربه بود و لباسهایی شیک و گرانقیمت به تن داشت. اما رفتارش برازنده ی لباسهایش نبود؛ در حالی که از عرض خیابان عبور می کرد، دستهایش را در هوا حرکت می داد و سرش را به این سو و آن سو می چرخاند.
- موضوع از چه قرار است هلمز؟ آیا او به دنبال پلاک خانه ای است ؟
و هلمز پاسخ دا:د واتسون عزیز، مطمئنم که میهمان تازه ی ماست!
- منظورت این است که بدین جا می آید ؟
- به گمانم قصد دارد که با من صحبت کند. هاها !
در همین حال مرد با شتاب به سمت خانه آمد و با شدت زنگ درب را به صدا درآورد.
تنها چند لحظه بعد، او در اتاق همراه ما بود. به تندی نفس نفس میزد و دستانش را همچنان در هوا می چرخاند. هنگامیکه ناراحتی را در چشمانش دیدیم، لبخند صورت هایمان نیز رخت بربست و محو شد.
برای مدتی توان صحبت نداشت. بدنش از سمتی به سمتی دیگر حرکت می کرد و موهای سرش را همچون دیوانگان می کشید.
شرلوک هلمز، او را به آرامی بر صندلی نشاند و گفت:
مگر نه این است که برای تعریف داستان تان بدین جا آمده اید؟ پس لطفاً تا وقتی که آرام نشده اید لب به سخن نگشایید و این مشکل را تا بهبودی حالتان مطرح نکنید.
مرد به آرامی در جایش نشست و تا نفس نفس زدن هایش بند آید بدون هیچ کلامی همان طور باقی ماند. سپس رو به ما کرد و گفت:
بی شک مرا دیوانه یا مجنون می پندارید. مشکلی که بر من حادث شده، خود برای دیوانه شدن کافی است. توانایی ایستادگی در مقابل شرمساری از حرف مردم، که تا کنون آنرا تجربه نکرده ام، و یا حتی کنار آمدن با مشکلات خانوادگی را در خود می بینم اما این بار، این دو با هم همراه شده اند و در موقعیتی طاقت فرسا، تمام توان مرا ربوده اند و مقدمات نابودی و فلاکتم را مهیا ساخته اند.
از این گذشته اگر شما راه حلی بر این معضل نیابید، دیگر من تنها نیستم و افراد سرشناس مملکتی نیز بی تردید در چنین گودال تاریک جان کاهی همراهم خواهند شد.
هلمز گفت: آرام باشید آقا. شما که هستید و برشما چه رفته است؟
و مرد پاسخ داد: نام من احتمالاً برایتان آشنا خواهد بود. من آلکساند هولدر، از بانک اعتباری هولدر و استیونسن در خیابان تردنیدل هستم.
نام او کاملاً برای ما شناخته شده بود. آقای هولدر شریک سابق دومین بانک تجاری بزرگ لندن بود. واقعاً چه بر این مرد رفته که چنین روزگار تلخ و اسفباری را می گذراند و چنین شکننده راه زندگی را در پیش گرفته و رو به ما آورده؟
تا او خود را برای تعریف داستانش آماده کند، اندکی صبر کردیم.
- آقایان، وقت طلاست. هنگامیکه پلیس استفاده از کمک و همیاری شما را به من پیشنهاد کرد حتی یک دقیقه را نیز از دست ندادم . با وجود برف زمین و کندی حرکت کالسکه ها به ناچار از ایستگاه مترو تا اینجا را دویدم. اکنون نیز که حالم بهتر شده قصد دارم که تمام زوایای پیدا و پنهان ماجرا را در آن حد که می دانم برایتان بازگو کنم.
و او شروع به صحبت کرد:
دیروز صبح در دفتر کارم در بانک نشسته بودم که کارت شخصی را که تقاضای ملاقات داشت برایم آوردند. پس از خواندن نام او، دریافتم که از مهمترین افراد انگلستان است، پس سریعاً او را به نزد خود خواندم.
آن مرد رو به من کرد و گفت: آقای هولدر، شنیده ام که شما وام می دهید.
- بله، بانک در صورتی که از بازگشت پول مطمئن باشد، وام خواهد داد.
- من سریعاً به پنجاه هزار پوند نیازمندم. البته اگر بخواهم چنین پولی را می توانم از دوستانم بگیرم، اما بیشتر ترجیح می دهم همچون یک مسئله کاری و تجاری با آن برخورد کنم و آن را از شما قرض کنم.
- آیا می توانم بدانم که این مبلغ را برای چه مدت میخواهید ؟
- دوشنبه ی آینده مقدار هنگفتی پول بدستم می رسد. مسلماً تمام پولتان را در همان زمان پرداخت خواهم کرد. اما بسیار حیاتی است که اکنون این پول را دریافت کنم.
- مایه ی امتنان و خوشحالی بود که میتوانستم این پول را از حساب شخصی ام به شما تقدیم کنم، اما چه کنم که این میزان بس زیاد است و چاره ای جز پرداخت توسط بانک نیست؛ که در این صورت تقاضا دارم چیزی را که هم تراز و هم سنگ این مبلغ، ارزشمند باشد به عنوان ودیعه نزد بانک بگذارید.
- البته
و در این هنگام کیف چرمی سیاهی را بلند کرد و روی میز گذاشت و ادامه داد:
مطمئنم که درباره ی تاج الماس شنیده اید.
- تاج الماس از با ارزشترین دارائیهای ملی است.
- بله، دقیقاً
و در همین حال درب کیف را گشود و بر روی پارچه ی صورتی داخل آن یک قطعه ی بی نظیر جواهر آرمیده بود.
آن مرد ادامه داد:
سی و نه قطعه الماس بسیار بزرگ و طلای بسیار گران قیمت بدنه ی تاج. من این اثر هنری برجسته را به شما می دهم.
و من کیف را برداشتم و با شک و تردید به آن مرد سرشناس نگریستم. او دوباره ادامه داد :

فکر می کنید کار درستی است که این تاج را به شما دهم؟ بدون تردید تاج فقط چهار روز نزد شما خواهد ماند. تنها چیزی که از شما می خواهم این است که این موضوع، همچون راز سر به مهری بین خودمان باقی بماند و از تاج به بهترین و شایسته ترین وجه ممکن مراقبت کنید زیرا که صبح دوشنبه برای پس گرفتن آن مجدداً مزاحمتان خواهم شد.

آن مرد هنگام رفتن عصبی و نگران به نظر می رسید، من نیز مبلغ درخواستی اش را که پنجاه هزار پوند بود به صورت اسکناس تهیه کردم و به وی پرداختم. هنگامی که دوباره تنها شدم، به اندیشه فرو رفتم و از مسئولیت خطیری که قبول کرده بودم نگران شدم. این تاج سرمایه ای ملی است که به تمام مردم انگلستان تعلق دارد. من آنرا درون جعبه ای مخصوص در دفترم قرار دادم و به کار مشغول شدم.
عصر هنگام، موقع تعطیلی، به دلیل وجود سابقه ی قبلی دستبرد، عاقلانه ندیدم که آن تاج با ارزش را در بانک بگذارم. پس کالسکه ای گرفتم و آنرا با خود به خانه بردم. در تمام طول راه، لحظه ای نبود که از هراس حادثه ای ناگوار، نفسم به شماره نیفتد. تا اینکه بالاخره به خیابان استرتهام و خانه رسیدیم. بلافاصله به طبقه ی بالا رفته و آنرا درون کمد دیواری اتاق رخت کنم مخفی کردم.
آقای هلمز، من دو خدمتکار مرد دارم که هر دو شبها را بیرون از خانه می گذرانند و از این بابت هیچ جای نگرانی نیست. همچنین سه خدمتکار زن نیز در خانه ام مشغول به کار هستند که هر سه وظایفشان را به نحو احسن انجام می دهند و سالهاست که در این خانه مشغولند.
به تازگی خدمتکار زن دیگری نیز به نام لوسی پر به استخدامم درآمده است که به نظر شخص خوبی است و همیشه کارهایش را به درستی انجام می دهد. او دختری زیبا روست که هواخواهان بسیار دارد و البته از این لحاظ هیچ مشکلی وجود ندارد، چرا که ما همه معتقدیم که او دختر خوبی است.
من خانواده ی کوچکی دارم. همسرم چند سال پیش درگذشت و من و یگانه پسرم، آرتور را تنها گذاشت. آرتور تمام زندگی من است. او اخیراً بسیار دردسرآفرین و مشکل ساز شده که از این بابت تمام تقصیرات متوجه من است. زیرا هنگامی که همسرم ما دو نفر را ترک گفت، هرچه در توان داشتم برای رفاه و آسایش آرتور کردم و تمام خواسته هایش را برآوردم و شاید این بزرگترین اشتباه من بود.
دوست داشتم که او نیز با من در بانک مشغول شود، اما متاسفانه او هیچ تمایلی به تجارت ندارد. وقتی که جوان بود به عضویت کلوپی درآمد و همانجا با تعدادی از مردان ثروتمند دوست شد. مردانی که عاداتی پرهزینه و گران قیمت داشتند.
آری از آن به بعد بود که او نیز شروع به باختن پول در قمار، بازی ورق و مسابقات اسبدوانی کرد و دائماً برای قرض کردن به نزدم می آمد. بارها تلاش کردم تا او را از این دوستان جدید دور کنم و او را مجبور به ترک کردن کلوپ کردم که هر بار یکی از آنها به نام سر جرج برنول مانع می شد و تمام نقشه هایم را نقش برآب می کرد.
سر جرج مرتباً به خانه ی ما رفت و آمد دارد. از تمایل آرتور به او هیچ شگفت زده نخواهم شد، زیرا که او در هر کاری دستی دارد و در هر جایی حضوری. از آن گذشته، مصاحب خوبی است و چهره و اندامی برازنده و نیکو دارد. با این همه هرگز نتوانست در درون قلبم همچون آرتور جایی بگشاید. درست مثل مری کوچکم. او نیز همچون من به این مرد می اندیشد.
آه، راستی. مری برادرزاده ی من است، اما همچون دخترم او را دوست می دارم. پس از آنکه پنج سال پیش برادرم جان باخت، او به نزد ما آمد و از آن زمان تاکنون با ما زندگی میکند. او شیرین، دوست داشتنی و زیباست و خانه داری میکند. نمیدانم اگر او نبود، چه میکردم.
تنها در یک مورد است که با خواست قلبی من مخالف است. دو مرتبه آرتور از او تقاضای ازدواج کرد و هر دو بار او نپذیرفت.
آرتور او را بسیار دوست می دارد و او را ملکه زندگی خود می پندارد. اما این ازدواج هرگز سرنگرفت، ازدواجی که به نظرم می توانست پسرم را از این منجلاب بدبختی قمار، نجات بخشد. اما به هرحال دیگر برای این حرفها خیلی دیر شده است!
آقای هلمز، اکنون شما از خانه و خانواده و اطرفیان من به خوبی مطلعید. حالا می خواهم ادامه ی این داستان غم انگیز و اسف بار را برایتان نقل کنم:
همان شب، هنگامی که در حال صرف قهوه ی بعد از شام بودیم، من، مری و آرتور را از وجود تاج باارزش باخبر کردم. با این حال نام آن شخص را به آنها نگفتم و تمام تلاشهایشان برای دیدن تاج را بی نتیجه گذاشتم. لوسی پر برایمان قهوه آورد و اتاق را ترک کرد اما آقایان هیچ مطمئن نیستم که آیا درب اتاق بسته بود یا خیر.
آرتور پرسید: پدر آنرا کجا مخفی کرده اید؟
- در کمد دیواری اتاق رختکن.
- امیدوارم که امشب هیچ سارقی به این خانه نیاید.
- البته درب کمد را قفل کرده ام و جای هیچ نگرانی نیست.
- اما کلیدهای کمد های دیگر می توانند قفل را بگشایند. هنوز یادم است که در زمان کودکی همیشه با کمک کلید کمد اتاق نشیمن درب آنرا می گشودم.
آن شب آرتور مرا تا اتاق همراهی کرد و در حالی که چشمانش از شرم بر زمین افتاده بودند گفت:
پدر آیا امکان دارد که دویست پوند به من قرض دهید ؟
- نه، نمیشود. تاکنون نیز با تو بسیار بخشنده و دست و دل باز بوده ام
- البته که بوده اید اما من به این پول نیاز مبرم دارم و باید آنرا پس دهم؛ وگرنه مرا از کلوپ اخراج می کنند و هرگز نمیتوان به آنجا برگردم.
- اینکه بسیار خوب است.
-بله، اما مسلماً شما مایل نیستید که من آنجا را با شرمساری و شرمندگی ترک کنم. به هیچ وجه توان تحمل چنین وضعی را ندارم و هرطور که شده این مبلغ را به هر شکل ممکن تهیه می کنم. اگر شما هم آنرا به من ندهید، ناچاراً می بایست به راه دیگری متوسل شوم.
از اینکه در یک ماه گذشته برای بار سومی بود که برای قرض کردن پول نزدم می آمد بسیار عصبی و ناراحت شده بودم و به همین جهت بر سرش فریاد برآوردم و با صدای بلند گفتم:
یک پول سیاه هم به تو نخواهم داد.
و آرتور برگشت و به اتاق خود رفت.
پس از رفتن او، به سرغ کمد رفتم و آنرا گشودم و برای بار دیگر تاج را وارسی کردم و هنگامی که از سلامتی آن مطمئن شدم درب کمد را بسته و قفل کردم. سپس به تمام درب ها و پنجره های ساختمان سرکشیدم تا از بسته و قفل بودن آنها نیز اطمینان حاصل کنم. البته همیشه این وظیفه بر عهده ی مری بود. آن هنگام که به طبقه ی پایین آمدم، مری را کنار پنجره ی هال دیدم.
وقتی که به او نزدیک تر شدم، او پنجره را بست و قفل کرد.

رمان ناتاشا(2

از چند تا راهرو گذشتیم .

_ببینم حالا واقعا مطمئنی همینسالنه؟

نیوشا_اره بابا خودم وقتی داشتم همراه سردار دکتر میاوردمت دیدم از اینجااومدن بیرون..

_میگم نیو بیا قیدشو بزنیم . ببین چند تا سربازم دارن نگهبانیمیدن...

نیوشا_نه دیگه شرفتتو از دست دادی راه برگشتی تو کار نیست ...

_بیا برگردیم شاید بچهها واسمون غذا نگه داشته باشن..نیوشا_اونا واسه ماغذا نگه دارن.. ساده ایا...بدبخت اونا حالا تو دلشون عروسی گرفتن که ما امشب سرگرسنه میزاریم زمین..اونا از خداشونه ما بیفتیم بمیریم از شرمون راحت شن . مخصوصا اون انصاریه ..آی دلم میخواد وقتی خودشو واسه سرهنگ شیرین میکنه گیساشوبگیرم تو دستمو دور تا دور میدون ازادی بگردونم ...

_خوب بسه دیگه همین یه کارتمونده یه گیس کشی بیفتی...نیوشا_حالا من یه چیزی فتم تو چرا باور میکنی خواهرمگه دیوونم ..خوب اماده ای ؟ الان یه سنگ میندازم اونطرف تا سربازا رفتن سمتصدا میدوییم پشت بوته کنار در ساختمون .اونجام یه فکری میکنیم ...


_نیوشااگه بگیرنمون نیوشا_اا تو که این همه ترسو نبودی اصلا یه کاری..اصلا میخوایدوستانه بریم با سربازه صحبت کنیم شاید گذاشت بریم تو دو سه تا لقمه کوفتکنیم؟

_اگه نزاشت چی؟

نیوشااگه نذاشت هیچی مثل رابین هود عمل میکنیم .میزنیمتو سرش تا چشاش البالو گیلاس بچینه ما هم تو این فرصت میریم غذا می دزدیمو جیممیشیم.اینطوری که بعدا شناسایمون میکنه.نیوشا نگاه چپکی به منانداخت

-ببینم نکنه سردار امپول اشتباهی بهت زده خنگ شدی هان؟ خوب ایکیومقنعمونو در میاریم مثل نقاب میبندیم رو صورتمون موهامونم تو صورتمون محاله تو اینتاریکی شب بتونه شناساییمون کنه ..

_ااا مگه تو نمگی میخوای بری باهاش رف بزنی . با نقاب میخوای بری . اگه با این شکل بری که هنوز طرفش نرفتی تیر بارونت میکنه .. اونجوری بی نقابم بری شناسایت میکنه .نیوشا_راست میگییا پس فقط یه راهمیمونه

_چه راهی؟

نیوشا_ طرفو میکشیم بعد راحت میریم تو اینجوری نه میخوادنقاب بزنیم نه اون دیگه مار و شناسایی میکنه ....

_دیگه چی واسه یه تیکه نون ادمبکشیم ...داشتم با نیوشا جرو بحث میکردم که صدایی گفت

_کیو میخواین بکشیندخترا ...از ترس هردومون چسبیدیم سینه دیوار ...سرهنگ بود با دیدنش هر دو هولکردیم و یکصدا گفتیم

_هیچکی

سرهنگ با لبخند گفت جریانو از سردار هاکان شنیدم . اومدم درمانگاه ببینمتون دیدم نیستید داشتم برمیگشتم که دیدم اینجا کمین کردین ودارین نقشه ی قتل میکشین..نیوشا_نه به خدا سرهنگ فقط در حد حرف بود .سرهنگ_اینجا چیکار میکنید . چرا نرفتین خوابگاه . اگه گشتای پایگاه بگیرنتونمکافات داریما . ما هنوز درست حسابی تو پایگاه مستقر نشدیدم خواهش میکنم اتو دستژنرال ندید.

_ راستش ما گرسنمون بود میخواستیم بریم یکم غذا از اشپز خونهبرداریم ..سرهنگ _پس خدا رو شکر به موقع رسیدم .. اگه چند قدم دیگه جلو میرفتینبی هیچ حرفی کشته میشدید..نیوشا_چراااااا؟

سرهنگ_غذا اینجا حکم طلا رودارهالانم غذا به صورت چیره بندی شده ست ....سربازایی که اونجا هستن حکم تیر دارند . این موقع شب فقط دزدای غذا ممکنه به سمت این سالن بیان که بی چون و چرا کشته میشن ...

_نه

سرهنگ _اره . خدا بهتون رحم کرد ..نیوشا_پس ما با این شکمگرسنمون چیکار کنیم ...سرهنگ_هیچی باید تا صبح صبر کنید . چون ژنرال رفته .اوناهم فقط از ژنرال اطاعت میکنن..فعلا برید بخوابید تا صبح

تو همین لحظه صدایقار و قوری از شکمم به گوش رسید.نیوشا_سرهنگ دلتون میاد ما رو با این صدا ها تاصبح تنها بزارید ...سرهنگ که خنده اش گرفته بود گفت اما ن از دست شما دوقلوهاینادری ... باشه بزارید ببینم سردار میتونه کاری کنه .

_مگه نرفته؟

سرهنگ_نهاون شبا به جای ژنرال اینجا میمونه.بیاید بریم ...نیوشا لطفا جلویسردار

نیوشا_چشم خیالتون راحت . من لب از لب باز نمیکنم .سرهنگ_خوبه . منوخانوادم کاملا تو رو مبیشناسیم میدونم شوخیات فقط جهت مزاحه اما یکی مثل سردارممکنه برداشت اشتباه بکنه .چون اینطور که خودش میگه اصلا از زنای شوخ و شادخوشش نمیاد ..نمیدونم تو چذشته اش چه اتفاقی افتاده هر چی که هست کلا با زن جماعتمیونه خوبی نداره ...

نیوشا_پس واسه چی اومده تو قسمت ارتش زنان؟

سرهنگبا لحن مرموزی گفت_ واسه زجر دادن اونا.

منو نیوشا نگاهی به هم اننداختیمو ساکت شدیم .سرهنگ_همینجا وایسیدتا من برم تو ببینم چی کار میتونم بکنم .در زد و با کسب اجازه وارد شد .نیوشا _میبینی تو رو خدا واسه یه تیکه نون چقدر باید التماس کنیم .د اخهاگه این طالبان بی همه چیز هواپیما مونو نترکونده بود حالا با خوراکی ها و تنقلاتیکه مامانمون واسمون گذاشته بود یه ارتشو سورمیدادیم .راستی ناتاشا میگم عجیبنیست

_چی عجیبه؟

نیوشا_این سرداره . بهش میاد هم سن سرهنگ باشه .

_خوب اینکجاش عجیبه؟

نیوشا_ایکیو منظورم اینه که تو این سن و سال درجه سرداری گرفته . تازه پزشک عمومی هم که هست .

_نه کجاش عجیبه . حتما هم زمان تو ارتش پزشکی همخونده . از طرفی اینا با هر چند تا ماموریت سختی که میرن یه درجه میگیرن . مثل مابدبختا که چندین سال تو یه درجه میمونیم نیستن که .نیوشا_ااا کاش بابامونوفرستاده بودیم اینجا فکر کنم تو این همه سال خدمت درجه سپهبدی و سرلشکر ی رو میگرفت .

_اره ولی فکرکن اگه اینطوری پیش میرفت در عرض چد سال کلی سپه سالار داشتیم ...نیوشا_اره با اینحساب ما هم الان باید تیمساری چیزی واسه خودمون میشدیم ...از تجسم خودمون تو لباس تیمساری خندمون گرفت ..در همین لحظه در باز شد .سرهنگ به سمت ما اومد

نیوشا_چی شد سرهنگ ؟ گشنه میمونیم؟

سرهنگ _اگه بچههای خوبی باشید نه

نیوشا_ ای خدایا شکرت .شکرت که صدای قارو قور شکم این سربازایبدبخت و خاک بر سر و نادیده نگرفتی ...بارالها سایه پر برکت سرهنگ و از سر ما برمدار ...خدایا ...دیدم باز چفت دهن نیو باز شده زدم تو پهلوش و زیر لبگفتم

_بسه دیگه...زیپ دهنتو بکش .. سرهنگ رفت ...نیوشا_ااا کجا داره میره ..دعام تازه داشت به جاهای خوب خوبش میرسید...بیا بریم تا همین یه لقمه هم ازکفمون نرفته ...قدمهامونو سریع کردیم و به سرهنگ رسیدیم.

_سرهنگ ... سردارچیزی نگفت؟

سرهنگ_نه وقتی فهمید واسه شما غذا میخوام سریع زنگ زد نگهبانی اونجاو گفت اجازه بدن هر چی میخوایم برداریم...

نیوشا_ ای خدا این سردار دکترمونمحفظ کنه که نذاشت امشب سر گشنه زمین بزاریم...

_نیوشا...نیوشا_چیه ؟ مگه حرفبدی زدم .؟ هان سرهنگ چیز بدی گفتم؟

سرهنگ با لبخند محوی به نیوشا نگاهکرد

_نه..بزار جلوی من راحت باشه .. اما گفتم که فقط جلوی من ..نیوشا گردنشوبه حال خنده داری کج کرد و صداشو کمی ناز..

_چچچچچچچشششششششششمم

سرهنگ بازبخندی به اون زد ...یه وقتا با خودم میگم کاش منم میتونستم مثل نیوشا راحت حرفدلمو بزنم .. اما

با راهنمایی نگهبان رسیدیم به کارتن های بسته بندی شدهغذا...سرهنگ _بچه ها من دیگه میرم شما هم سریع غذاتونو بردارین و بیاینبیرون.تا سرهنگ همراه نگهبان رفت نیوشا به سمت کارتونا حمله ور شد

_ ناتاشابیا بیا زود تا نگهبانه نیومده چند تا ازاین خوراکای مرغ بزار توو لباست .. زود باش ..

_نیوشا قرار بود فقط یه بسته واسه شام امشب برداریم ...نیوشا_خواهرروحانی تا فرصت هست باید واسه روز مبادا جمع کرد . بدبخت مگه نفهمیدی غذا چیرهبندیه؟ اصلا به درک بر ندار خودم لباس دارم به چه گشادی ..تند تند چند تا بستهکنسرو مرغ و ماهی کرد تو لباسش بند شلوارشو باز کرد چند ت هم انداخت تو شلوارش کهیه راست رفت تو پاچه اش...

_احمق داری تند تند اینا رومکنی تو لباست فکر رد شدناز جلوی نگبانو هم کردی .؟ را که بری ظرفا میخوره به هم و صدا میده ...با اینحرفم یه لحظه دست از کار کشید کمرشو بست چند قدم برداش دید من راست میگم . دو تا ازکنسروا رو از تو شلوارش بیرون اورد

نیوشا _یالا کمرتو یاز کن

_چرا؟

نیوشابدون معطلی دست برد سمت کمر شلوارمو اونو باز کرد سریع دوتا کنسرویکی تو این پاچهام یکی تو اون پاچه ام انداخت .اومد کمر شلوارمو ببنده که دیدم یهو مات سر جاشایستاد و شلوار من از دستش رها شد .نیوشا_ سس..سسس..سس

شلوارم بخاطرسنگینی کنسروا افتاد پایین

_چه مرگته ..سکسکت گرفته هی سه سهمیکنی؟

..عصبانی خم شدم شلوارمو بکشم بالا که از وسط پام دو تا پای پوتینپوش دیدم. یعنی سرهنگ بود وای خدا چه ابرو ریزی همه زندگیمو دید ....از ترس تندیشلوارمو کشیدم بالاو سیخ واستادم.نیوشام چیزی نمیگفت.

_ فکر کنم قرار بود یهبسته غذا بردارید نه صد تا

حالا که به سهمتون قانع نبودید از اون یه بسته همخبری نیست امشب باید سر گشنه زمین بذارید .

_اوه خدای من نه ...این صدای هاکانبود ....

_دیگه کجا غذا جاسازی کردید؟ هان ؟سریع هر چی برداشتید بزارید رو میز ...سریع

نیوشا دستپاچه هر چی تو لباسش قایم کرده بود در اورد گذاشت رو میز . امامن از خجالت و شرم سرمو انداخته بودم پایین و بی حرکت پشت به اون ایستاده بودم . بادادی که زد قلبم انگار از حرکت ایستاد ..

_مگه با تو نیستم سریع کنسوای تویشلوارتو بزار رو میز .بازم حرکتی نکردم .تو یه حرکت باومو گرفتو به سمتخودش چرخوند رخ به رخ چشم تو چشم هم ایستاده بودیم .نیوشا_ناتاشا ...هاکان _مگه کر شدی ؟ میگم کنسروای توی شلوارتو بیار بیرون وگرنه.نفس عمیقی کشیدم وگفتم

_وگرنه چی؟ خودت دست میکنی تو شلوارم ؟ بیا اگه میتونی بیا خودت برش دار .. اینا سهم امشب ماست هیچ حقی نداری ازمون بگیریش.چشاش برقی زد دندوناشو محکم بههم فشرد یهو خم شد و مچ پای منو گرفت ..تعدلمو از دست دادم محکم از پشت افتادم زمین ...از درد به خودم پیچیدم تو همینلحظه حس کردم پاچه شلوارمو زد بالا وکنسرواروبرداشت ...لبخند پیر وز مندانه ای زد

_ اینجا من حق همه کاری دارمحتی خیلی کارا که فکرشو هم نمیکنید ... این بار و ندید میگیرم چون مهمون ما هستیدفقط از شام محروم میشید وگرنه مجازات این کار تو این شرایط بی غذایی جز مرگ نیست .... زود برگردید خوابگاه تا تصمیمم عوض نشده ...حرفم نمیومد و فقط با خشم وعصبانیت نگاش میکردم ...نیوشا _ لطفتون کم نشه سردار دکتر نهایت مهموننوازیتونه...خاک تو سر ما که مهمونی نرفتیم نرفتیم حالا هم که رفتیم افغانستانرفتیم...هاکان_ اینجا جای ناز پرورده هایی مثل شما نیست بهتر همین فردا برگردیدکشورتون...

_ فکر نکنم به خواست تو اومده باشیم که به خواست تو هم بریم .. . ماتا اخر قرار دادمون هستیم ببینیم کی میخواد ما رو مجبور کنه برگردیم ...هاکان_جوجه رو اخر پاییز میشمارن . خواستم با پیشنهادم لطفی بهتون کرده باشم ...نیوشا_ لطفتون کم نشه .. ناتاشا بریم...

با کمک نیوشا از زمین بلندشدم . به سمت خروجی رفتیم لحظه اخر برگشتم با لبخند پرتمسخرش به ما نگاه میکرد .به سرعت از اونجا خارج شدیم و به خوابگاه برگشتیم ..نیوشا_ نکبت ازاریانگار موشو اتیش زدند عینهو جن ظاهر شد ... اخ اگه نرسیده بود..من کمر شلوارتو بستهبودمو حالا داشتیم واسه خودمون دلی از غذا در میاوردیم...با این حرفش یادمافتاد به لظحه ای که شلوارم از پام افتا و داشتم میکشیدمش بالا .. از حرصم نیشگونمحکمی از بازوی نیوشا گرفتم

یوشا_آییییییییی مگه مرض داری نکبت .. دیوونه شدی ؟چرا منو نیشگون میگیری؟

_د اخه همش تقصیر توی احمقه . اگهغذای زیادی برنمیداشتیاینطوری نمیشد.نیوشا_ااااوووووو حالا مگه چی شده . یه چیزی گفتیم یه چیزیشنفتیم .. زر زیادی زد خالی بندی بود میخواست ما رو بترسونه این سرداره ...

_ بایدم عین خیالت نباشه ..ابروی توکه نرفته .. شلوارتو که از پات جلو دیگرون نیفتاده ...واااااااااااااااییییییییی یی خدا . از فکرشم دلم میخواد بمیرم..نیوشا_ چیزی نشده که .

_چیزی نشده؟ هان؟

نیوشا_نه که نشده....اول اینکه اون قبلا ازنزدیک پشت مبارکتو زیارت و نوازش کرده . اینبارم روش ....تازه اینبار که لباس زیرمامان دوزت

مانع از دید کامل شد پس غصه چیو میخوری ؟

_گمشو تو هم .. از وقتیپامو گذاشتم تو این کشور همش باعث ابرو ریزی من شدی.نیوشا_ای بابا من چرا؟ خودتغش کردی اونم امپولت زد .. به من چه ...

_ خوب باشه کولی بازی در نیار .. بریمبخوابیم که سرم داره منفجر میشه . حتما فردا کله سحر بیدار باشه ...نیوشا _کجا؟ بزار اول یه چیزی کوفت کنیم بعد ..

_کو چیز که کوفت کنیم ؟

لبخند موذیانهای زد

_هنوز خوارتو نشناختی ؟

سریع دست کرد تو یقعه اشو دو تا بسته کنسروکشید بیرون ..نیوشا_دادادانگگگگگگ اینم چیز بیا کوفت کن عزیزم..

_ای کلک توکه همشو گذاشتی رو میز خودم دیدم..نیوشا_همشو نه .. دوتاشو روسینه هام گذاشتهبودم ...

_ میگم شیطونودرس میدی

نیوشا_خواهش میکنم . شرمنده نکنید .. خواهشمیکنم . بفرمایید بیشتر از این تشویق نکنید ..خجالت میکشم .. کاری نکردم ...

_خوب دیگه بسه .زیادی جو زده نشو ..درشو باز کن که دیگه دارم ضعفمیکنم...با کلی شوخیو مسخره بازی درکنسروا رو باز کردیم ...قاشق نداشتیم عینکولیا با دست افتادیم به جون کنسرو...سیر که شدیم سری دستامونو تمیز کردیمواروم و پاورچین خزیدیم تو تختامون .. چند دقیقه ای گذشت که دیدم یکی چسبید بهم ..نیوشا_ناتا خوشگله بزار تو بغلت بخوابم ..شبایی که بی خواب میشد میومد توتخت منو تو بغل هم میخوابیدیم...لپای نرم و سفیدشو بوسیدمو گرفتمش تو بغلم واروم خوابیدیم....


صبح با سوت بیدار باش از خواب پریدم و رو تختم نیم خیز شدم که باعث شد نیوشا از تخت بیفته پایین.

نیوشا_آی کمرم. چه مرگته چه را اینجوری میکنی؟

_ مگه نشنیدی سوت بیدار باشه ... زود باش اماده شو که الان باز خاتون میاد بهمون گیر میده ..

لباستو بپوش ..چکمتو...

نیوشا_ههههیی خواهر چرا اینقدر مضطربی؟ ما که دیشب اصلا لباسامونو در نیاوردیم .

بلند شد ایستاد

نیوشا_ببین حتی این مقنعه کوفتی رو در نیاوردیم ..

انصاری_هی عجله کنین..نکنه میخوای باز ابروی گروهمونو ببیرین؟

نیوشا خواست جوابشو بده که با نگاهی ارومش کردم ..

_ولش کن بیا زودتر بریم ..

نیوشا_جون من بزار یه تیکه بهش بندازم ..

_نیوشا..بیخیال عزیزم ...بریم..


باعجله به سمت محوطه پادگاه رفتیم ...

همه افراد مرتب و منظم تو ردیفای چند تایی ایستاده بودند ...اروم پشت سر بچه های گروهمون ایستادیم...

چند دقیقه نگذشته بود که خاتون همراه با هاکان و یه زن درشت هیکل دیگه اومدند ...


همه یکصدا سلام واحترام نظامی دادیم ..

ژنرال ازاد باش داد

_از امروز دیگر حالت زنانگی در وجود شما معنایی نخواهد داشت ...باید فراموش کنید که یک زن هستید ... شما فقط داوطلبانی هستید که زیر نظر سردارهاکان و سرهنگ عبدالمجد اموزش های تاکتیکی کاماندویی را می گذرانید...با کسب این مهارتها هر کدام از شما میتوانید در مقابل ده مرد طالبان مقابله کنید . ده مرد ...

در ارتش ما جایی برای داوطلب ضعیف وجود نخواهد داشت . یا میکشید یا کشته میشوید ..

این شعار ارتش ماست ...

فهمیدید؟

همه یکصدا گفتند:بله ژنرال ...

ژنرال_شعار ما چیست؟

_یا میکشیم یا کشیته میشویم....

ژنرال _ سردار الان شما رو گروه گروه میکنه تا به منطقه اموزشی ببره. هر اتفاقی که در این دوره بیافتد مسئولش خودتان هستید .نه کس دیگری فهمیدید؟

_بله ژنرال ...

نیوشا _دعا کن زنده از اینجا بیام بیرون...الهی ناتاشا بگم خدا چیکارت کنه ... تو میدونی اموزشای کاماندویی یعنی چی؟ یعنی مرگ ..خودکشی...ای خدا

_ ما تو ایرانم تعلیم دیدیم از چی میترسی؟


نیوشا_بدبخت اونجا ازمون نمیخواستن زن بودنمونو فراموش کنیم . اونجا شعارشون این نبود که بکشیم وگرنه کشته میشیم ...

_اینا فقط شعاره ..میخوان بترسوننمون تا تمریناتو الکی نگیریم ..

نیوشا_دعا کن اینجوری باشه ..وگرنه خفه ات میکنم ...


_فعلا خفه شو هاکان دااره میاد سمتمون ..

نیوشا_ااهمه رو تقسیم کرده ...انگار فقط منو تو موندیم ..


هاکان_تو و تو همراهم بیاید ...


نیوشا اروم طوری که من بشنوم گفت: خدا رحم کنه ...میخواد تلافی دیشبو سرمون خالی کنه ناتاشاااااااا

_ زبن به دهن بگیر ببینم میخواد چه خاکی تو سرمون کنه ...


دنبالش راه افتادیم همه بچه ها گروه بندی شده بودند و تو دسته های ده تایی کناری ایستاده بودند .

جلوی گروهی ایستاد.



رمان ناتاشا(1)

نیوشا_ ای جز جیگر بگیری ناتاشا .. داره دل و رودم از تو حلقم میاد بیرون ... ای خدا .. مردم..

_لال میشی یا نه ..؟ همه دارن نگامون میکنن ..

نیوشا _نگاه کنن ..بزار همه ببین چطور داری خواهر دوقلوتو میکشی...
ای که اون زبونتو مار میزد تا به بابا نگی دارن نیرو اعزام میکنن .
ابت نبود نونت نبود ..افغانستان رفتنت چی بود ..

_ای بمیری نیوشا ..اینجام دست از لودگی برنمیداری .. ببین سرهنگ داره نگامون میکنه ...

نیوشا_کو... کجاست؟ ..الهی من فدای اون چشای عسلیش بشم .. قربون قد بلندش ..نمیدونم مامانش و باباش چی خوردند که همیچن نانازی رو پس انداختن.. جیگره به خدا ... ...

_ خاک بر سرت نیوشا ..این چه طرز حرف زدنه ؟ عین این لاتای چاله میدون شدی .. خیر سرت نظامی هستیا ؟

نیوشا_خاک به گور تو .. اگه توو اون بابای تیمسارمون نبودین که من صد سال سیاهم نظامی نمیشدم ...
اخه یکی نبود به این بابای ما بگه مرد حسابی کی دوتا دختر دسته گلشو میفرسته ارتش ... ؟ عقده پسر داشتی؟
حالا ارتشی شدیم به درک ..چرا دیگه فرستادیمون افغانستتان ..؟ نمیگی جنگه ؟.. یهو یه خمپاره می ا فته رو این ناتاشای عزیز کردت ... خدا بخواد تیکه تیکه میشه ؟

_اااا گمشو یه زبونم لالی ..چیزی .. بعدشم جنگ کجا بود .. الان مدتهاست که اونجا اروم شده ...

نیوشا_اره ارواح پدرت ... وقتی مردای طالبان با اون ریشای دوازه متریشون اومدن گرفتن بردندت ..بلا ملا سرت اوردن میفهمی...

_خیلی بی ادب شدیا نیوشا ... تو که دلت نمیخواست بیای اصلا چرا اومدی هان ؟...اومدی رو اعصاب من راه بری ؟ خوب یه کلام به بابا میگفتی نمیای ...

نیوشا _اهکی ... نیام که همه افتخاراتو مدالا رو خودت تنها تنها کوفت کنی .. نه جونم ..تک خوری تو مرام ما نیست ... بعدشم تا عمر داشتم بابا تو رو پوتک میکرد میکوبید تو این سر کچل من .. فکر کردی کم پز تو رو میده؟

صداشو مثل پدرم کلفت کرد
_ ناتاشا رو ببین ..عین یه مرد میمونه ..صد تا پسر و حریفه ... یکم از ناتاشا یاد بگیر ... ناتاشا اله ..ناتاشا بله ... نه خواهر من .. عمرا بزارم ...شده تو این افغانستان شل وپل بشم پا به پات میام ...


از حرفاش خندم گرفته بود .. وقتی خندمو دید دستشو انداخت دور گردنم
نیوشا _ای قربون اون خنده هات برم .. ولی لباتو ببند و بخند تا دندونات معلوم نشه...

_چرا؟

صداشو اروم کرد
نیوشا_اخه ممکنه واسه کرمای دندونات خواستگار پیدا بشه...
با مشت زدم تو بازوش
_گمشو تو هم ..من یه دندون پر کرده هم ندارم ...

نیوشا_اا معلومه ..کدوم بقالی میگه ماست من ترش ...

_ نیوشا یه چیزی بهت میگما ..... صد بار بت گفتم از این شوخیا با من نکن ...
نیوشا_اا چته مرگته؟ عین سگ پاچه میگیری .. نمیشه دو کلوم باش حرف زد ..
حرفم نمیومد . فقط چپ چپ بش نگاه کردم ...
نیوشا_نکن قربونت برم چشات فل میشه ..دیگه طالبانم رقبت نمیکن بیا ن ببرنتا . و ریز خندید...
انگشت شستشو گرفتمو پیچوندم ...
_زهر مار ...
نیوشا _آی آی ولم کن ناتا ..جون خودت میخواستم یکم بخندی .. آی ..ولم کن...انگشتم.. واییییی
_بگو غلط کردم تا ولت کنم...
_عمرا ..تو مرام یه نظامی نیست ..
فشار دستمو بیشر کردم
_آی ..غلط کردم .. آی چیز خوردم .. .. آی ...
از خنده مرده بودم ..
یهو صدای سرهنگ امینی رو شنیدم
_باز شما دوقلو ها گیر دادین به هم ..ولش کن شستشو شکوندیش ...
با خنده شستشو ول کردم .
نیوشا با لحن مسخره ای گفت:
_ای خدا عمرتون بده .. خیر از جونیتون ببینین .. که همیشه منو از دست این شمر زل جوشن نجات میدین ...
سرهنگ خنده ای کرد و گفت
_از دست شما دو تا تیمسار چی میکشه ؟.. حتما تو خونه هم مدام به هم میپرین ..
نیوشا _اا بگو ما از دست بابا تیمسارمون چی نمیکشیم ..
صبح الطلوع ساعت 4 بیدا باش ..
ورزش صبح گاهی .. 200 تا شنا ..200 تا کوفت ... 200 تا زهر مار ...
بعدم یه تیکه نون خشک میده واسه صبحونه سق بزنیم ... وبعدشم

یهو زدم تو پهلوش و چشم غره ای بهش رفتم...
نیوشا پهلوشو گرفت
_ چته خوب مگه دروغ میگم ؟...

سرهنگ سعی میکرد جلو خودشو بگیره .. اما صورت خوش استیلش از فشاری که به خودش میاورد قرمز شده بود ...
_خوب ..بسه ..کمربندتونو ببندین که کم کم داریم میرسم به پایگاه ...

نیوشا _ما که کمرشلوارمونو خیلی وقته بستیم ..
زیر لب گفتم :نیوششششاااااا اااا ااااااا


نیوشا_جججاااااااااا اااا ااااااا اااااانننن ننننن
سرهنگ دیگه نتونست خودشو بگیره پقی زد زیر خنده واز کنارمون گذشت و نشست سر جاش ...
_خاک تو سرت ...این چه چرت و پرتی بود به سرهنگ گفتی ..؟

نیوشا_بخدا دروغ نگفتم ؟...مگه میشه کمر بندمون باز باشه ... اگه این کمرای صاب مرده رو نزنیم که این تنبونای ارتشی گلوگشاد . سه سوته از پامون افتاده ...
_خره ..منظورش این کمر بنده که به هواپیما وصله .. نه کمر تنبونت ...
با دست زد تو سر خودش و گفت
_وای خاک تو گورم... ابروم رفت ... دیدی چی شد؟ حتما با خودش میگه این دختره تو عمرش طیاره سوار نشده ...

داشتم از خنده مترکیدم .. عاشق همین خل بازیاش بودم .
دوقلوهای هم سان بودیم اما از لحاظ اخلاقی شباهتی به هم نداشتیم ...
نیوشا همیشه سعی میکرد یخ اخلاق خشک و جدی منو با لودگی و مسخره بازی اب کنه .. و موفق هم میشد ...

نیوشا _میگم ولی این ارتش افغانستان یه حسنی داره ها بگو چی؟
_چی؟
نیوشا_ دمشون گرم از چادرو چاغچول خبری نیست ... جون خودت فکر کردم زنای ارتشی شون هم مثل زنای عادیشون علاوه بر چادری که ما داریم روبنده هم میزنن اما انگار ازاد تر از ما هستن .. اونیفرمشون مثل مال مرداست .. اگه این مقنعه هم بیخیال میشدن دیگه عالی بود ... میشدیم عینهو این خارجکیا .....
_دیگه چی ؟ امر دیگه ای نداری؟
نیوشا_نه ..فقط میخواستم از تمامی ژنرالا و ارتشیای افغانستان به خصوص ژنرال .... ااا ژنرال ...چی بود اسم ضعفه ای که قراره بریم زیر دستش ؟

_ژنرال خاتول محمد زای،
نیوشا_اها ن بخصوص خاتون جون که ما رو دعوت کردند که در رکابشون در جبهه های نبرد حق علیه باطل طالبان خودی نشون بدیم کمال تشکر رو دارم ...و
_بس دیگه ..
نیوشا_نه جون من بزار ببینمش حسابی از خجالتش در میام ...
_بدبخت جلوش لودگی در نیاریا .. مگن خیلی زن خشنیه ..همه ازش میترسن ..
نیوشا_ضیفه کی باشه .. دعوتش میکنم به دوئل روشو کم میکنم ...

_نیوشا بهت گفته باشما ..خر بازی درنیاریا .. اینجا دیگه ایران نیست .. کسی بابامونو نمیشناسه که به حرمتش مسخره بازیای تو رو ببخشه ها ...

بادی به غبغب انداخت و فیگور خنده داری گرفت و گفت
_ قربونت برم... عزتمونو نیار پایین دیگه ... همه از ترس این هیکل و عضله جرئت جیک زدن ندارند نه اسم و رسم پاپامون ...
از قیافه ای که به خودش گرفته بود خندم گرفت...
نیوشا_هر هرهر .. رو اب بخندی ..مگه دروغ میگم؟
نگاهی به هیکل خوشتراشش کردمو گفتم
_نه ...اما فکر کنم بیشتر از اونکه ازین هیکل بترسن واسش غشو ضعف میرن ...
نیوشا نیشخند گنده ای زد و گفت
_قربونت برم خواهر .. نظر لطفته .. خودمم همین فکر و میکردم...
ایشالله اگه از این ماموریت خلاص شدیم میخوام برم تو کار شولباس .. حیف این اندامه حرووم بشه اخه..
_خوبه خوبه ...رو که نیست سنگه پای قزوینه .. چه خودشو تحویل گرفت ..
نیوشا_دیوونه من اگه از خودم تعریف میکنم در واقع دارم تورم تحویل میگیرم دیگه ..انگار یادت رفته هم سلولی منی ...جدی حیف این اندام نیست .. بیا بریم مانکن شیم ..بخدا هم پولش خوبه ..هم معروف میشیم ..

_دیگه چی .. میخوای بابا سر از تنمون جدا کنه .. تو که میدونی چقدر از این چیزا بدش میاد ..

نیوشا_ د همین کاراشه که منو عقده ای کرده ....من و تو رو آواره افغانستان کرده ... .. تو رو خدا به این سن رسیدیم و نذاشت یه بار دامن چین چینی از اون گل درشتای مامانی بپوشیم .. به دلم موند یه بار از این چیزا بپوشم و واسه خودم بخونم
دامن میپوشم چین دار چین دار
از این جا قر میدم تا دم ایستگاه
مامانجون بغلم کن
سوار تاکسی ام کن
اگه تاکسی گرونه
اتوبوس یه قرونه ..

_این چرت و پرتا دیگه چیه میخونی دیوونه ...ببین خانم جهادی داره چپ چپ نگات میکنه ...
نیوشا_ بزار اینقدر چپکی نگام کنه که چشاش چپ شه .. این که نمیفهمه عقده دامن نپوشیدن یعنی چی ..
اون روز خودم دیدم داشت واسه خودش یکی از همین دامن هندیا
میخرید .. همینا که وقتی باش قر میدی کامل میره بالا تا فی خالدونت مشخص میشه ...
_یواش بی تربیت .. میفهمه .. بزاربرسیم خودم برات یه خوشگلشو میخرم ..
نیوشا _راست میگی .. تو رو خدا .... بگو مرگ ناتاشا ...
_ برو گمشو ...مرگ خودت .. اصلا حرفم پس گرفتم ...
نیوشا محکم دستامو چسبید ...
_غلط کردم .. مرگ خودم ایشالله ..تو رو خدا یکی از اون چین چینی یاشو برام بخر .. گلای درشتم توش باشه ... خواهش .
داشتم کمر بند مونو میبستیم
که صدای وحشتناکی اومدو هواپیما به شدت تکون خورد طوری که نیوشا و من افتادیم کف اون ......دم هواپیما کنده شده بود و همه چیز به سرعت به بیرون پرت میشد ... پایه صندلی رو گرفتم ...
سرهنگ داد زد داریم سقوط میکنیم .. بپرید بیرون .. چتراتونو باز کنین .. سریع ....
نیوشا که پای منو گرفته بود با داد گفت
_ ای بمیری ناتاشا که جوون مرگم کردی .. خدایاهنوز ارزو داشتم ..
_خفه شو نیوشا .. با شماره سه دستمو ول میکنم .. با هم کشیده میشیم بیرون .. بعد چترتو باز کن ...
نیوشا _چترم کجا بود .... گفتم هوا افتابیه خونه ولش کردم ...
_نیو الان وقت مسخره بازی نیست ..
نیوشا _بخدا ناتاشا الکی نمیگم ..من چتر نجات ندارم ..
با بدبختی سرمو برگردوندم دیدم راست میگه کوله پشتی چتر نجات همراش نیست ...

بچه ها یکی یکی خودشونو رها میکردند و از سوارخ ایجاد شده در هواپیما پرت میشدند تو اسمون .. مونده بودیم منو نیوشا وسرهنگ ...


هواپیما با سر داشت سقوط میکرد.... فشار بدی روتن و بدنمون بود ...
سرهنگ با چالاکی خودشو به ما رسوند ...یه دستشو گرفت به بدنه هواپیما خم شد... با یه دست دیگه اش دستای نیوشا رو محکم گرفت و با قدرت نیوشا رو به سمت خودش کشید .. انگار فهمیده بود نیوشا چتر نداره ...
سرهنگ_محکم منو بگیر .. با شماره سه میپریم بیرون .. ناتاشا .. تو هم سریع بپر دیگه فاصله ای با زمین نمونده ... 1...2...3...

نیوشا در حالی که دستاشو دور گردن سرهنگ امینی حلقه کرده و محکم به بدن خوش هیکل اون چسبیده بود به سمت بیرون پرتاب شد ..

منم دستامو رها کردم . و تو چشم بر هم زدنی تو اسمون معلق شدم ... دکمه چترم و زدم ....چتر باز شد از سرعتم کم شد و به ارومی به سمت زمین پایین اومدم ...
چشمم افتاد به نیوشا که پاهاشودور بدن سرهنگ حلقه کرده بود و سرشو رو شونه های پهن اون گذاشته بود .. تا منو دید چشمکی برام زد و بوسه ای تو هوا برام فرستاد که منظورشو خوب گرفتم ..

میدونستم پامون برسه به زمین جاسوسای تو گروه حتما لاپرتمونو میدن و یه تنبیه سخت واسه سرهنگ بدبخت و.نیوشای شیطون من در نظر میگیرن ...

تو همین فکرا بودم که یهو گلوله ای از بغل صورتم رد شد .. یا خدا داشتن از پایین بهمون شلیک میکردند ...
سرهنگ داد زد
_چتراتونوحرکت بدین .. نزارید هدفتون بگیرن ...
همون موقع یکی از تیرا به سر یکی از ستوانای گروه خورد و جا به جا کشته شد ...
یکی دیگه تیر به پاش خورد .. هر چه پایین تر میرفتیم هدف گیری اونا دقیق تر میشد ...
من مثل سرهنگ چترموبه اینطرف و اونطرف هدایت میکردم ...

نزدیکای زمین نیوشا کمی از بدن سرهنگ فاصله گرفت و بندای چتر واز بدن سرهنگ جدا کرد و هر دو با یه خیز رو زمین خوابیدند ...

منم با یه حرکت مارپیچی به زمین رسیدم .. کولمو از بدنم جدا کردمو و رو زمین نیم خیز شدم ...
خدا رو شکر فقط یکی از بچه ها کشته شده بود چهار نفر دیگه هم زخمی شده بودند اما زخمشون طوری نبود که نتونن ادامه بدند ...

سرهنگ داد زد .. برید سمت اون تپه ها سنگر بگیرید الان نیروی کمکی میرسه ...
همگی سینه خیز یه سمت دو تا تپه رفتیم ...
نیوشا خودشو به من رسوند و ادای منو در اورد ...
_که از جنگ خبری نیست نه؟ .. اوظاع ارومه خیر سرت ...
_نیو سر به سرم نزار میزنمتا .. تو که برات بد نشد .. خوب با سرهنگ چتر بازی کردین ...
نیوشا _وای جیگرشو نمیدونی چه حالی داد خدا نصیبت کنه ایشالله خواهر ...یه بارم تو باش بری چتر بازی ...
_خفه ..بدبخت بزار برسیم پادگان .. این خواهرا لاپورتتو که دادند .. اون وقت میفهمی چتر بازی چه حالی داره ...
نیوشا _ سرمم ببرن دیگه برام مهم نیست .. نمیدونی ناتا چه اغوش گرمی داشت .. وای داغ داغ .. بوی ادکلونش داشت دیوونم میکرد ...

_احمق از رویا بیا بیرون ..نمیبینی زیر رگباریم .. حواستو جمع کن ...

کنار تپه رسیدیم .. با کلتای کمریمون شروع کردیم به تیر اندازی ...
تو این کار دو تامون حرف اول و میزدیم .. نشونه گرفتیم .. با دقت .. چند نفرشونو که حسابی هم سر و صورتشونو پوشونده بودند به درک فرستادیم ...
سرهنگ و بقیه هم از اونطرف ....دیگه فشنگی واسمون نمونده بود که سر وکله چند تا ماشین صحرایی نظامی پیدا شد ... نشستیم رو زمین و بقیه رو سپردیم به اونا ... چند ساعتی نگذشت که صدای تیراندازی قطع شد ... `````````````
نیوشا دزدکی سرکی کشید و یهو پرید تو هواوبشکن زدن
_ای ول ای ولهخاتون جون ...تاج سره خاتون جون ..شیر زن خاتون جون ...گل بهسره..دیدم باز داره ابرو ریزی میکنه .. با یه حرکت دست گذاشتم رو دهنشو نشوندمش ..
_بتمرگ ..مگه نگفتم اینجا از این مسخره بازیا در نیار .. نگفتم اینجا ایراننیست ...کف دستمو گاز گرفت و راه دهنشوباز کرد و نفس عمیقی کشید ..نیوشا _بابا ولم کن .. دارم خاتون و تشویق میکنم .. تا میام یکم جلو این سرهنگ خودی نشونبدم زرتی میزنی تو پر و بالم ...
_اخه دیوونه با این لودگیا فقط خودتو مضحکه دستاینا میکنی .. ببین انصاری چطور داره نگات میکنه و با جهادی پچ پچ ...یکم جدی باش ...
_بزار هر چی میخوان زر بزنن . اصلا برام مهم نیست ... ااا خاتون جون اومد ...خبر دار ایستادیم ...سرهنگ امینی محکم و استوار جلوی ژنرال خاتون ایستادو سلام نظامی داد .. ما هم پشت بند اون ...خاتون ازاد باش داد و با لهجه بامزهافغانیش به ما خوشامد گفت ...نیوشا_عجب قد و هیکلی لامصب .. فکر کنم تا شوهرشجیک بزنه عینهو اعلامیه میچسبونتش به دیوار ...
_زر نزن میفهمه ها ...نیوشا_بگو اخه ضیفه این بدبختا دارن از خونریزی میمیرن تو واستادی واسه مانطق خوشامد گویی میگی...تو همین لحظه خاتون انگار متوجه پچ پچ ما شده باشه باقدمای محکم به سمت ما اومد و جلوی نیوشا ایستاد ..خاتون_اسمفامیل
نیوشا_شهر.. کشور.. غذا.. اشیاء
خاتون با عصبانیت به نیوشا نگاهکرد
_منو دست انداختیه؟سرهنگ قرار بود افراد زبدیتان به ما بدهید نه برایماندلقک بیاورید ...سرهنگ _ایشون ستوان نیوشا نادری از کارامد ترین افراد ما هستند ...خاتون _اما به نظر نمی اید .. ستوان شما حتی نمیداند در وقتی که یک ژنرالدارد صحبت میکند بایست حواسش به او باشد ...نیوشا _به خدا همه حرفاتون و گوشمیکردم .. از ناتاشا بپرسید ...سرهنگ _ستوان نادری .. به ژنرال ادای احترامکنید ...نیوشا_بله ..قربان ...نیوشا جلو رفت و احترام گذاشت
_ستواننیوشا نادری در خدمت شماست ژنرال ...خاتون که انگار کمی از خشمش کم شده بودازاد باش به نیوشا داد و گفت: دیگر از این دلقک بازی ها در نیاور .. اینجا ارتش است .. در ارتش جایی برای مسخره بازی نیست ..از فردا باید دوره اموزشی را ببینید ..نیوشا _خاتون جون .. اا ژنرال ما که دوره دیدیم ..خاتون_دوره ای که دیدهای به درد اینجا نمیخورد ..شما بایست این دوره را بگذرانید تا بتوانید در مقابلگروهکهای طالبان و از طرفی نظامیان امریکایی طاقت بیاورید ..نیوشا باز خواستچیزی بگه که اروم نیشگونی از بغل پاش گرفتم ...یهو جیغی کشید
_مگه ازار دارینکبت ...با این حرفش باز خاتون که داشت میرفت به سمت ما برگشت
_تو... ..بهپادگان که رسیدیم خودتو به قسمت نظافت خانه معرفی کن .. تا یک هفته باید تمام توالتها را تمیز کنی ....سرهنگ _ژنرال .. این تنبیه در شان یک ستوان نیست.. لطفاتجدید نظر کنید
نیوشا_ای قربونش برم .. مرد به این میگن ..خاتون _ستوان شمااداب نظامی رو یاد نگرفته اند سرهنگ ...اما من اینجا یادش میدهم .. ارتش جای مسخرهبازی نیست ...سرهنگ _ژنرال لطفا اینبار رو ندیده بگیرید ..من به شما قول میدمستوان دیگه از این اشتباهات نکنه ..نیوشا _راست میگه ژنرال دیگه تکرار نمیشه ...خاتون _برویم .. افراد زخمی رو سوار کنید .. به درمانگاه پایگاه برسونید ...
بی هیچ حرف دیگه ای سوار ماشین شد و رفت .. ما هم همراه سرهنگ و بقیهسوار کامیون شدیم و به سمت پایگاه رفتیم ..توی راه کلی به نیوشا خندیدم ...
_چقد بهت گفتم جلو ژنرال مسخره بازی در نیار .. حالا برو بکش .. وای تا یههفته ...خاک تو سرت باید تمام توالتا رو بشوری ...نیوشا_ خفه .. نیشتو ببند .. همش تقصر تو بود .. اگه نیشگونم نگرفته بودی این جوری نمیشد .... نکبت حالا بخاطرتو من باید برم گه شویی ....

_دلم خنک شد ... اگه یکی بتونه حال تو روبگیرهو ادمت کنه همین ژنراله ...نیوشا_جز جیگر بگیره اون دلت ..که هر چی می کشم ازتوه...از مادر زاییده نشده کسی که بتونه حال منو بگیره دارم براش .. هنوز نیوشارو نشناخته ...
_نیو خر بازی در نیار لطفا .. بزار این یکسالی که اینجاییم باارامش بگذره ...نیوشا_به ارامش .. ازسقوط هواپیما مون معلومه چه ارامشی درانتظارمونه...
_بس کن غر غراتو میخواستی نیای .. کسی مجبورت نکرده بود ..
نیوشا_ یهو دیدم از چشمای خوشرنگ زیتونیش گله گوله داره اشک میاد پایین ...صورتشو با دو تا دستام گرفتم و برش گردوندم رو به خودم
_ نیوشا؟ داریگریه میکنی؟ زشته ... دیوونه اخه چرا داری گریه میکنی؟
نیوشا... اروم اشکاشو پاککردم اما انگار تازه بغضش سر باز کرده بود ...
_قربونت برم عزیز دلم .. نیوشا .. گریه نکن .. تو رو خدا .. ببین سرهنگ داره نگات میکنه .. خجالت بکش مگه بچه شدی ..نیوشا در حالی که بینیشو میکشید بالا گفت:مگه فقط بچه ها گریه میکنن ... دلم میخواد .. اصلا به تو چه .. توکه دلت خنک میشه من ناراحت بشم ..
_دیوونه منشوخی کردم ... باورت شد؟
نیوشا _اره .. چطور دلت میاد من تنهایی تا یه هفته گهشویی کنم و تو لم بدی استراحت کنی..؟
_مشکلت اینه ؟
نیوشا_اره
_پاک کن ایناشکای تمساحتو .. لازم نبود فیلم بازی کنی .. تا حالا شده تنبیه بشی و من کمکتنکنم؟
تو این 5 سالی که رفتیم ارتش همیشه با هم بودیم ..چه تو تنبیه چه تشویق ..نیوشا نیشخندی زد و گونه هامو بوسید ..
_فدات بشم ...خواهر خودمی ...گلیتو..سنبلی تو .. عشق منی تو...
_اااا برو اونور ..خودتو لوس نکن دیگه ..نیوشا_ چشم قربان ...تا رسیدن به پادگان اروم و ساکت سر جامون نشستیم ...ماشینا از حرکت ایستادن .. از ماشین بیرون اومدم ...تمام وسایلای شخصیمون توسقوط هواپیما از بین رفته بود ... باز خوب بو پولا مونو تو جیب شلوارمونگذاشتیم...سرگرد افغانی جلو اومد و ما رو به سمت خوابگاه برد تا هم وسایلبرامون بیارن هم تختامونو نشونمون بده.....نیوشا _چه فینگلیه ...چشاشو ..قدتخمک خربزه ست ... نگاه ...نگاه...
_ نیو بس کن...خیلی زشته این طوری دیگرانومسخره میکنی ....کی میخوای دست از این عادت زشتت برداری؟
نیوشا _منو عفو کنخواهر روحانی .. یه لحظه شیطان روح پاکمو تسخیر کرد ..
_اره جون خودت .. شیطونبدبخت روزی چند ساعت میاد پیشت شاگردی ..نیوشا _اااا خودش بهت گفت ... اگهببینمش .. کلی بش سفارش کردم به کسی نگه من استادشم ..... اخه حوصله شاگرد اضافیندارم ... میدونی که مردم همش دنبال بهترین استادن...باحرص گفتم:
_ رو کهنیست سنگ پای قزوینه ...بی هوا زد تو سرمو وفرارکرد و گفت:
_ سنگ پا بودنبهتره از چلمنگ بودنه خواهر من .....دنبالش دوییدم تا بگیرمش
_یه چلمنگینشونت بدم .. وایسا ... اگه مردی واستا ...نیوشا_مرد کدومه خواهر من .. انگارپاک فراموش کردی مونثی ... مونث....زنی گفتن ..مردی گفتن ..شرمی و حیاییگفتن چقده تو بی حیایی .....
اینا رو بلند با اهنگ میخوندو میدویید ...پیچید تو یه راهرو ... دنبالش رفتم ... که یهو محکم خوردم به یه چیز سخت وپهن شدم رو زمین ... کمرم حسابی درد گرفت ..صدای خاتون تو گوشم پیچید
_ سردار هاکان چیزیتون نشد؟
سردار_نه ژنرال
ژنرال_ .... بازهم شما ستوان نیوشا ... بازهم یه مسخره بازی دیگه ... مگر اینجا سالن ورزشیست که دارید بیخیال در انمیدویید ؟
سرمو بلند کردم... به خاتون که کنار مرد ورزیده و هیکل داری ایستادهبود با گیجی نگاه کردم ...چهره ای محکم و کمی خشن ... خدای من چه چشمایی داشت .تو عمرم مردی به این جذابی ندیده بودم ... چشمای درشتش رنگ عجیبی بود انگار هرلحظه به رنگی در میومد .. عسلی.. سبز ...نمیدونم هر چی که بود با اون برق برندهنگاهش به ادم اخطار میداد که به من نزدیک نشو ...صورت برنزشو انگار تازه سهتیغه کرده بود ..صاف و براق چشم ادمو نوازش میداد ...لباش که اونقدر برجستهوخوش حالت بود که بی اختیار دلت میخواست ببوسیش ...وای خدای من ... معذرت ... چرا اینطوری شدم .. من که هیچ وقت به چهره هیچ مردی اهمیت نمیدادم .. پس چم شده .؟
ژنرال_ چرا جواب نمی دهی؟ بلند شو ... هنوز چند ساعت از تنبیه ای که برات درنظر گرفته بودم نگذشته است ... بلند شو ...نیوشا رو دیدم که به سرعت از پشتژنرال به سمت من میومد ...نیوشا_ژنرال ... من نیوشا هستم . این خواهر دوقلومناتاشاست ...ببخشید شکه شده . اخه تو عمرش سرداربه این خوشتیپی ندیده ...باارنج کوبوندم تو پهلوش ..و سعی کردم از رو زمین بلند شم ...ژنرال _جالب است . اینم مثل تو ادب نظامی رو یاد نگرفته است .. پس مجبورم هر دوتون رو تنبیهکنم.به جای یک هفته ..یک ماه هر روز دستشویی ها رو تمیز میکنید ...نیوشا_نهتو رو خدا ...ژنرال _دو ماه
نیوشا_چشم .. هر چی شما بگید ... فقط نکنیدش سهماه
ژنرال _همین الان خودتونو به قسمت نظافت معرفی کنید .هر دو با هم احترامگذاشتیمو
_چشم
وقتی داشند میرفتند هاکان برگشت و گذرا به من نگاهیانداخت.با همون نگاه قلبم هری ریخت پایین ...چه مرگم شده بود ...تو ایین 25سالی که از خدا عمر گرفته بودم هیچ وقت دست و دلم واسه مردی نلرزیده بود اما حالا ...
نیوشا_هههه هه ووووویییی یییی ..چته ؟مثل گرگی گرسنه که به بره چشممیدوزه نگاش میکنی ...بابا حتما صاحاب داره .. زشته ... خوبیت نداره ناموس مردومودید بزنی ... تو که قبلا واسه من موعظه میکردی خواهر حالا چی شده ...
_اا گمشونیوشا .. همش تقصیر تو بود .. اگه مجبورم نکرده بودی دنبالت بدووم نمیخوردم به اینا...نیوشا_ روتو برم .. مثل اینکه بخاطر جناب عالی تنبیه یه هفته من شد دوماها... یه چیزم طلب کاری ..
_چیه باز شما دوتا گیر دادین به هم ....سرهنگامینی بود ...
_چیزی نیست سرهنگ ...نیوشا_اره واسه تو چیزی نیست ... واسهخاطر خانم به جای یه هفته باید تا دو ماه گلاب به روتون توالت طی بکشم ...سرهنگ _اخه واسه چی؟
نیوشا_خانم محکم خودشو مالونده به این سردارتون ...بعدم بدون عذرخواهی زل زد تو چشمای درشتشو بروبرمحو تماشاش شده .با حرفای نیوشا اینقدرعصبانی شدم که یه لحظه حضور سرهنگ و از یاد بردم خیز برداشتم طرف نیو که بگیرمشخودشو پشت سرهنگ قایم کرد ...نیوشا_یا عمر بنی امیه ... غلط کردم ناتا شوخیکردم ..خواستم سرهنگم یکم بخنده ... سرهنگ نذار منو بگیره ...
_خیلی بی شعوری ... ادم خواهری مثل تو داشته باشه دشمن میخواد چیکار ...سرهنگ_بس کنید .... باهر دوتونم ... خجالت داره .. ... شما الان نمونه های ممتاز ایرانید .. جلوی اینامیخواید ابروی کشورمونو ببرید ...هنوز یه روز از اومدنمون نگذشته این همهبرنامه درست کردید ...نیوشا از ناتاشا عذر خواهی کن....وای به حال جفتتوناگه ببینم باز دارید کل کل میکنید .. برتون میگردونم ایران....نیوشا_ما که ازخدامونه برگردیم ...با نگاه پر جذبه سرهنگ نیوشا بقیه حرفشو خورد ...نیوشا_چشم ...سرهنگ_ تو که میدونی نیوشا فقط قصد خندوندن تو رو داره ..پس چرا هی بیخودی عصبانی میشی...
_اما اون با این حرفاش ابروی منو جلو شما برد ...سرهنگ _ من سالهاست با خانواده شما اشنا هستم ... اونقدر شناخت روتون دارمکه من میدونم چه موقعه نیوشا داره جدی حرف میزنه چه موقع شوخی میکنه ... اینو توباید بهتر بدونی....نگران تنبیه تونم نباشید .. یه هفته کا رتونو انجام بدید . جلوی ژنرالم مسخره بازی در نیارید .. خودم تنبیه تونو لغو میکنم ...نیوشا_خیلیجلتنمنی سرهنگ ...سرهنگ خندشو پشت سرفه ای پنهان کرد و رفت ...نیوشا_ناتاشاجونم
_زهر مار ...نیوشا_ناتا خوشگلم .. قربونت برم ...معذرت میخوام ...
_خوب گند کاری میکنی بعد توقع داری با یه عذر خواهی ببخشمت ...نیوشا _توگلی میدونم نیوشاتو زود میبخشی ... بگو بخشیدی..بگو ..
_.....

نیوشا_بگو دیگه .. معذرت...تو رو خدا نکنه منو نبخشی و اون دامن خوشگله رو که قول دادی واسمنخری....از حرفش خندم گرفت..
_ای روباه مکار پس بگو بخاطر دامن داری خوتوموش میکنی ...نیوشا_اااهان خندیدی ... پس منو بخشیدی دیگه ؟
_اره .. نبخشمتچی کار میتونم بکنم... بیا زود بریم خوابگاه که خیلی خستم ... راستی از کدوم طرفبود ...

نیوشا_ قربون تو خواهر گلم .. الان از این خانم زیبای افغانی میپرسم ...به سمت سربازی که داشت رد میشد رفت و با لحن خنده داری گفت:
_خوابگاهمانکدام بر است ...؟ از این بر است یا ان بر است ؟
زن با دست انتهای سالن رو نشونداد ..

نیوشا_خواهر میگویند از این بر است .. خیلی تشکر میکنیم .....
_ بازداری مسخره بازی در میاری؟
نیوشا_نه به جان خودم ..دارم افغانی حرف میزنمدیگه... فقط کافیه یه کم رسمی حرف بزنی وجای... آ ا او .....رو عوضش کنی ..همین ...
_بیا بریم ..خیلی خستم..
نیوشا_ای به چشم .. پیش به سوی خوابگاه

به سمت خوابگاه رفتیم .در بزرگ اهنی رو باز کردیم . سالن بزرگ پراز تخت های دوطبقه به چشم میخورد . گروهی از سربازان دختر افغانی در حال گپ زدن ومرتب کردن تخت هاشون بودند. با ورود ما همهمه قطع شد همه با حیرت و تعجب به منونیوشا نگاه میکردند .حقم داشتند . هر وقت ما کنار هم وارد مجلسی میشدیم به خاطرشباهت بی اندازمون دهن همه از حیرت باز میموند ..نیوشا_یا خدا ناتاشا الانمیخورنمون . ببین داره اب از لب و لوچشون میریزه.نکنه ادم خورن ...من میترسم شباینجا بخوابم ...
_نیوشا ... باز شروع کردی ...؟؟
نیوشا_ ااا گند اخلاق ...خوب یکم بخند . من این مسخره بازیا رو در میارم بلکه لب صاب مردت به خنده وا بشهاما تو هی میزنی تو ذوقم ...
_مزه هاتو بزار واسه سرهنگ بریز نه من .. از بس ازاین مسخره بازیا در اوردی دیگه واسم تکراری شده...نیوشا_اااا اینطوریه؟ .. بخدای احد و واحد اگه یه بار دیگه سعی کردم بخندونمت نیوشا نیستم.اینقدر نخندتا دهنت بو گند بگیره ...اینو گفت و به حالت قهر رفت سمت یکی از تختا ...سرم بد جوری درد میکرد .خسته و کوفته رفتم رو تخت کناری نیوشاخوابیدم...
چشمامو بستم . به اتفاقایی که از بدو ورودمون افتاده بود فکرکردم. یهو یادم اومد که به مادر قول دادم وقتی رسیدیم بهشون زنگ بزنیم.بیهوابلند شدم که به نیوشا بگم باید با مادر تماس بگیریم که سرم محکم خورد به تختبالایی...
نیوشا_اخ جون دلم خنک شد . ای خدا چقدر تو بزرگی . میگن ادم جزایدل شکوندنو تو همین دنیا پس میده ...
_ آی سرم ... ای بگم خدا چیکارت کنه نیوشا .. بلند شو بریم یه تلفن پیدا کنیم به مادر زنگ بزنیم .نیوشا_ مگه الکیه . تاازم عذر خواهی نکنی محاله قدم از قدم بردارم...عمرا...
_گمشو . من که چیزی بهتنگفتم که حالا بخوام عذر خواهی کنم .نیوشا_هیچی نگفتی .تو قلب شیشه ای منوشکستی خوووووااااههههرررر.
اصلا حوصله لودگیاشو نداشتم.
_معذرت میخوامحالا خوب شد . بلند شو بریم .نیوشا_کجا؟
_سر قبر من .
نیوشا_باشه منامادم بریم . بزار اول از این خواهر افغان یه چیزی بپرسم.
_چیبپرسی؟
نیوشا_میخواستم ببینم کجا خرما میفروشن
_خرما؟ واسه چی؟
نیووشا_خوبواسه سر قبر تو دیگه مگه نگفتی میخوایبری....

_ننیووووشش ششاااا
نیوشا_ججج جااا ااااااننن مم ممم خخ خوااهر

_به خدا سرم داره منفجر میشه نیوشا خواهش میکنم اذیتم نکن . باشه دختر خوب.بیا بریم به مامان یه زنگ بزنیم .نیوشا _باشه اینو از اول میگفتیخواهرم.اما باید به عرضت برسونم که نمیتونیم با مادر تماس بگیریم چون خطایارتباطی قطع شدن .معلوم نیست تا کی درست میشن.
_وای . چرا؟ حالا مامان دلش هزارراه میزه.نیوشا_نه دیگه دل مامانمون تا خواست از هزار راه عبور کنه .توسط پدربزرگوارمون متوقف شد .

_ااا چرا چرت و پرت میگی ...یعنی چی؟
نیوشا_تو الاندچار خنگی مضمن شدی به من چرا گیر میدی .؟
دارم میگم سرهنگ با پایگاهمون توایران تماس گرفته... بابا هم خبر رسیدنمونو به مادر داده . نمیخواد نگران باشی.. فهمیدی حالا .؟
با این حرفاش کمی اروم شدم دوباره رو تختم خوابیدم . چشماماز درد سر باز نمیشد .کم کم صداهای اطراف برام نا مفهوم شد و دیگه چیزی نفهمیدم ..درد ی تو دستم احساس کردم .بی رمق چشمامو باز کردم.روشنی اتاق چشممو زد . دوباره بستمشون که صدای بم و نااشنایی گفت
_ستوان نادری... ناتاشانادری...اروم چشمامو باز کردم. با دیدن اون چشماعسلی دوباره قلبم به شدتتپید.اون اینجا چیکار میکرد . ؟ هر سمتی هم داشت حق ورود به خوابگاه زنا رونداشت. حتما دچار توهم شده بودم.
_صدای منو میشنوی ستوان؟
نه انگارواقعی بود .
_ناتاشا ؟ خواهرت برات بمیره...چشات که بازه پس چرا جواب نمیدی؟ یه چند تاازاون فحشای بد بد تو نثارمون کن بدونیم به هوشی...
_ چی میگی مسخره ؟ چیشده؟
نیوشا_الهی . الهی که من دور اون نوک امپولتون بگردم که معجره میکنه ...الهی که خدا عمر با عزت به خودتو خانوادت بده سردار . ای که من دست اون پدر ومادرتونو ببوسم که هم فرستادنتون دکتری بخونید هم سر دار بشید ...میدونستم که باپارتی بازی این درجه رو نگرفتید .
خدایا این نیوشا چی میگفت .. اعصابم داشتمیریخت به هم نیم خیز شده که بپرسم اینجا چه خبره ..چشمام سیاهی رفت .حس کردمزیر دستم خالی شد انگار داشتم از تخت می افتادم که کسی از پشت یقمو گرفت و کشیدعقب.
.گلوم درد گرفت یقمو خیلی محکم کشیده بود تقریبا مثل این بود که از طنابدار اورده باشنم پایین .هنوزم یقعه لباسم تو دستش بودکه نیوشا گفت
_سرداردکتر خیلی ببخشیدا . اول خیلی ممنون که نذاشتی خواهرم با مخ بیفته زمین...اما اگهدفعه بعد خواستی جلو افتادن کسی رو بگیری بهتره بازوشو یا کمرشو بگیری نه اینطورخرقه کشش کنی. گناه داره خواهرم ببین هنوز نفسش جا نیومده...
سردار_خواهرتالان خوبه ورشدار ببر . الان چون در حال انجاموظیفه نیستیم میذارم راحت صحبت کنیداما اگه حین خدمت اینجوری بخوای حرف بزنید باید انتظار تنبیه بدتر از مال ژنرالباشید .نیوشاهمونطور که به من کمک میکرد از تخت بیام پایین گفت:چشم اصلا شماسردارید هر جور میخواید طرفو بگیرید نخوره زمین ...مهم نیست .گوششو بگیرید .موهاشوبکشید ...گرنشو بچسبید هر جور راحتید فقط منو تنبیه نکنید فعلا تا دو ماه شغل شریفخلا روبی بهمون واگذار شده.دیگه قوه تنبیه بدتر و ندارم ...با اجازه سردار دکتر .مارفتیم.از حرفاشون گیج شده بودم . اطرافمو که نگاه کردم دیدم تو درمونگاه پایگاههستیم.هاکان داشت روپوش سفید و از تنش بیرون میاورد و سریع از اونجا خارج شد .جلو تر از ما با قدمهای محکم به سمت خروجی پایگاه میرفت .بازم گذرا نگاهی به منانداخت و ازدر بیرون رفت . برق چشماش تنمو لرزوند .نیوشا_نبینم دست و دلت واسهیه جوجه فوکلی بلررزه که خودم از تو سینه ات میکشمش بیرونو
خام خام میخورمش... تو فقط عشق منی و بس ...
"صداشو عین مردا کلفت کرده بودو این چرندیاتومیگفت..
_شیر فهم شد ضیفه یا نه ؟
_جذبه ات منو کشته ..گمشو اونورببینم.حالاتعریف کن قضیه چی بود ؟ من اینجا چی کار میکردم...
نیوشا ریز خندید
_خرج داره سر کیستو شل کن تا بگم...
_فردامیریم شهر اون دامن خوشگله رو میخرم واست .نیوشا_اا میخوای خرم کنی . عمرابزارن ما بریم شهر این یکساله رو تو همین پایگاه مهمونیم عزیزم ..
_ چی میخوایازم ؟
نیوشا_اون گل سرو یادت هست که خاله فخری بهت داد اونو میخوام ...
_واقعا عقده ای هستی نیوشا . تو که موهات اونقدر بلند نیست بشه با اونکلیبسا بستش.نیوشا_تو چی کار داری بده من میزارم موهام اندازه مال تو شه ...دست کردم زیر مقنعه ام و کلیبسی که خیلی دوستش داشتم در اوردم دادم بهنیوشا
_بیا کوفتت بشه . زود تعریف کن ببینم چی شده بود.نیوشا ذوق زده انگاردنیا رو بهش دادند اونو ازم گرفت
نیوشا_حالا این شد یه چیزی ..جونم برات بگه کهوقتی چشات رفت کله سرت و ولوشدی رو تختت هر چی صدات زدم جوب ندادی . از ترس اینکهتو این کشور غریب بی یارو یاور نشم دست گذاشتم هوار کشیدن."آی خواهرم از دستمرفت..آی یکی به دادم برسه .وووووو
خلاصه همه ریختن دور و برم . یکی از همینخواهرای افغان با دیدن وضعیت سریع ژنرال و خبر کرد اونم به سردا که گویا قبلا پزشکیمیخونده خبر میده . چون دکتر پایگاه مریض بوده و اونشب کیشیک هم رفته بوده مرخصی . این شد که شانست زدو این گل پسر خوشتیپ اومد بالا سرت . وای نمیدونی ناتاشا با اونبازوهای عضله ایش چطور دست انداخت زیر بدنتو بلندت کرد ... وای کوفتت بشه کاش منجای تو غش کرده بودم ..
_اااا بزار سرهنگ و ببینم . حالا دیگه از سرهنگ سیر شدیافتادی دنبال سردار . ؟
نیوشا_نه خیرم من سرهنگمو با صد تا مثل سردار جون تو عوضنمیکنم . خوب ادمی دیگه دلش هوس میکنه ...
_دلت خیلی بی جا کرده . خوب بقیشو بگو ..نیوشا_هیچی دیگه تو رو در اغوش اسلام گرفت و بردت تو قسمت درمونگاه . پرسیدقبلانم اینطوری میشدی. ؟
گفتم نه وادا دکتر سردار ..اولین باره میبینم خواهرماینطور ولو میشه .وای دستای خوش تراششو گذاشت رو پیشونیتو جفت چشاتو معاینه کرد . خلاصه نمیدونم از کجا فهمید مرضت چیه سریع دو سه تا امپول تو هم کرد و اروم برتگردوند تمبون مبارکتو کشید پایین وپشت تپل مپولتو گرفت تو دست و سوزنوتا ته حوالشکرد .
_وای خاک تو سرم باسنمو دید ؟
نیوشا_خاک تو سرت اره چه جورم تازه کلیهم ماساژش داد ..
_باچی؟
با انگشتای مبارکش که پنبه الکلی رو نگه داشته بود ...از فکر این صحنه سرخی شرم رو گونه هام نشست ...نیوشا_قربونت برم حالاخجالت نکش ... این تحفه ای که من دیدم چشم و دلش از این چیزا سیره حتما روزی چندبار دخترا خودشونو به مریضی میزنن تا این دکتر سردارمون با اون امپولاوپنبه الکلیشدمبشونو نوازش کنه ...نمیدونم چرا از این حرف نیوشا حس بدی بهم دستداد...
_خوب بریم دیگه خیلی گشنمه ... هنوز غذا ندادند؟
نیوشا_ساعت خواب الانساعت 2 بعد از نصف شبه ها ... غذا که دادند هیچ دیگ و بشقاباشونم شستن خواهر .
_پس کو غذامون؟
نیوشا_ تو شکم اشبز باشی..
_مسخره در نیارنیوشا
نیوشا_مسخره کدومه خواهر من ..خوب میگم تو که نیودی ..منم خیر سرم تودرمونگاه بالا سر تو نشسته بودم اشپزم دیده ااا چه خوب دو تا نون خور کم سهم ما روبرداشته هاپولی کرده یه وجب ابم روش .. حالا باید سر گشنه زمین بزاریمدیگه..
_وای دلم خیلی ضعف میره . چیکار کنیم؟
نیوشا_ خوب این بستگی به توداره اینکه بخوای با شرافت بمونی یا نه
_گشنگی من چه ربطی به شرافتمداره؟
نیوشا_ربط داره عزیزم ..یا باید مثل یه سرباز با شرافت بری تو تختخوابتوکپه مرگتو بزاری یا مثل یه دزد بی شرف بریم تو اشپزخونه و شکمای گرسنمونو سیر کنیم . حالا میخوای با شرافت بمونی یا قید اونو میزنی؟
بد جوری دلم ضعف میرفت سردوراهی بدی مونده بودم ...
_بریم
نیوشا_با شرف یا بی شرف؟
_بی شرف
هردو زدیم زیر خنده و یواشکی به سمت اشپز خونه پایگاه راه افتادیم

رمان مسابقه ی عاشقم کن (4)

جرج میکروفن رو سمت من گرفت و گفت :به به ....عزیزم نو بت توا .....خودت رو چندم میبینی ....به نظرت شانسی هم داری؟
طبق معمول با اخم و بی تفاوت گفتم:راستش من از اولشم برای برنده شدن نیومده بودم فقط اومده بودم که مجانی تابستون خوبی داشته باشم ....چی از این بهتر؟
:یعنی اصلا علاقه ای به دنیل نداری
پوزخندی زدم و بهش خیره شدم:راضیم به رضای خدا
صدای خنده ی حضار بلند شد
جرج رو به دوربین کرد و گفت:از نظر دختر خیلی اغوا گریه ....عزیزم اگه دنیل نخواستت من تو استودیو شماره چهارم ....
همه خندیدن .....
: راستی نظرت راجع به اون عکسا چیه؟
من که درست و حسابی اون عکسا رو ندیده بودم ولی واسه اینکه کم نیاورده باشم سرتکون دادم و گفتم:عکسای خوبین ....اگه بخوایین بغیشم خودم دارم ....ولی قیمتش بالاس چون خیلی خیلی خصوصی تره
و بعد سمت دوربین با ناز چشمکی زدم
دوربین سمت دانیل چرخید و دانیل هم لبخند موذی زد و شونهاشو بالا انداخت ....
ولگا داشت منفجر میشد خیلی خیلی عصبی بود و میشد عصبانیت رو تو ی چشاش خوند ....برنامه تموم شد و من که خیلی خسته شده بودم به سمت خوابگاهم رفتم تا دوش بگیرم سر راهم برخورد کردم به مگی خواستم بی تفاوت از کنارش رد شم که مچمو گرفت:به به خانوم خوشگله
:ایم چه بازییه مگ....دستمو ول کن شکستیش
با نفرت تو چشمام زل زد:دستمو ول کن ..
:بازی رو تو راه انداختی قرار بود فقط کمکم کنی اما تو بجاش هر شب میری پشت درختا و با اون عشق بازی میکنی
دستمو رو ی بینیم گذاشتم :هیس اروم تر این دری وریا چیه که میگی
:دری وری چیزیه که تو میگی ....
:ببین باور کن اون عکسا کار من نبود....خواهش میکنم باور کن ....میبینی که من همه جا میگم عاشق اون نیستم
:اره ولی با این کارت داری بیشتر وابستش میکنی
دستمو ول کرد دلم به حالش سوخت بوسیدمش:مگی من رفیق دوازده ساله ی توام ...خواهش میکنم از همکاری با اون افریته دست بردار من که باید کوله بارمو ببندم و امروز وفردا برم و تا سه هفته ی دیگه هم برنمیگردم .....
:تو به من خیانت کردی
:نه ....من هنوزم حاضرم تو رو بهش برسونم ...کمکت میکنم
:پس اثبات کن ....قول بده اگه حتی اون تو رو خواست تو اونو نخوای
:خیلی خب ....گوش کن
با صدای بلند فریاد زد :قول بده
:خیلی خوب قول
دلم شکست مجبور بودم قول بدم چون حس عذاب وجدان داشتم غافل از اینکه روز به روز عاشق تر خواهم شد

هواپبما ساعت دو ظهر پرواز میکرد نمیدونم چرا دنیل خودش منو میرسوند تو راه اصلا حرف نمیزد فقط گهگداری نگاهم میکرد خودم سکوتو شکوندم :هی دنیل واسه چی خودت اومدی پاول منو میرسوند
:چون میخواستم دلتنگیمو جبران کنم ...چرا نمیمونی؟
:چون باید برم پیش مامانم تا شک نکنه ....
:اوکی اذیتت نمیکنم ...همش دوهفتس
چرا الکی فیلم بازی میکنی ؟تو که خودتم میدونی از من بدت میاد
:یادت میاد بچه که بودیدندونت که یکم لق میشد هی باهاش ور میرفتی ....با این که درد داشت اما دردش لذت بخش بود ......عشق هم یه همچین چیزیه دردش لذت بخشه ...عشقه من با نفرته ...اما حس میکنم تو بهم نارو نمیزنی
:ببین دنیل من اصلا دوستت ندارم .....اگه شیدا بهت گفت دوستت داره و نارو زد من بهت نگفتم دوستت دارم ÷س امکان داره بهت نارو بزنم
دلم شکست من بهش علاقه داشتم اما جواب مگی رو چی میدادم
:به نظر من مگی بهترین گزینه واسه توا....
:تو دروغ میگی من میدونم که دوستم داری
:نه ...من دوست ندارم
باشه ولی ما یه هفته قراره باهم باشیم پس این یه هفته برام بهترین هفته عمرمو بساز ....تو تنها عشق منی....میخوام خاطره ی خوبی ازت داشته باشم بعدشم با یکی از همون دوتا عروسی میکنم که البته دلم نمیخواد اون ولگا باشم ...برای این اصرار نمیکنم که باهام ازدواج کنی که دیگه توان شکست عشقی رو ندارم میخوام همین شخصیت کثیف. حفظ کنم
:نمیدونم چی بگم ....دنیل تو واقعا انقد که عوضی نشون میدی عوضی نیستی
خندید و بهم خیره شد بغضشو فرو داد
:دوستت دارم مهرسا ....باور کن ....میدونم اون خدایی که باهام لجه تورم داره ازم میگیره به خودم قول دادم دیگه به هیچ دختری نگم دوسش دارم ....تو رم به خدا میسپرم خدایی که تو اعتقاد داری بهش ولی یک هفته بذار طعم عشق رو بچشم
ترمز دستی رو کشید :رسیدیم
دلم اشوب بود حسشو میدونستم منم برای اولین بار عاشق شده بودم ....
:یه جمله بهت بگم:عشقای قبل از تو سوا تفاهم بود
اینو با فارسی و لهجه گفت خندم گرفت بی اختیار گونشو بوسیدم و ازش جدا شدم
دنیل:به امید دیدار عزیزم

وقتی رسیدم خونه بعد از ظهر بود پول تاکسی رو حساب کردم و داخل خونه شدم خونه طبق معمول سوت و کور بود کلید انداختم و وارد شدم بابا نشسته بود روبروی تلویزیون و بی صدا تلویزیون میدید ومدام هم سرفه میکرد رفتم پشت ویلچرش وایسادم و دستمو روی چشماش گذاشتم بابا دستشو روی دستم کشید:مهرسا بابا خودتی؟
:اره بابایی جونم خودمم چطوری؟ببین برات چی اوردم
شکلاتی رو که اخرین لحظه ها از بساط دنیل کش رفته بودم روبروی چشاش گرفتم
بابا سرفه محکمی کرد و گفت:بابا جون به نظرت من میتونم این شکلات رو بخورم با این وضع بیماریم
:ای وای پس نمیتونی نه...خب با اینکه من شکلات اصلا دوست ندارم مجبورم بجای تو این شکلات رو بخورم
بابا قهقه ی همراه با سرفه ای کرد و گفت:ای شیطون تو که از اولم بفکر بابای پیرت نبودی...
:چرا واسه شما هم چند تا پیرهن خریدم جیگر شی بری مخ دخترای امریکا رو بزنی
:اره حتما با این ویلجر....راستی دیشب جان اینجا بود گفت کی حاضز میشی واسه جشن نامزدی؟
شکلات پرید گلوم :واسه چی باید نامزد کنم ؟
بابا یکم صداشو برد بالا:مهرسا تو به مادرت قول دادی دیروزیکی ازطلبکارا اومده بود دم خودنم با تفنگ تهدیدم کرد
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :خوب بابا شما توقع داری من خودمو بخاطر اشتباهات شما تباه کنم
بابا صداشو بیشتر برد بالا :چه تباهی چه کوفتی؟دارن فرش زیر پامونوم میبرن...جان خیلی پولداره در ضمن خوشقیافه هم هس تورم خیلی دوست داره...
:بابا جون شما که خودت بریدی و دوختید.....لا اقل تا سه هفته ی دیگه وایسید
:قراره تا سه هفته ی دیگه موجزه بشه ؟
:ازه ...مطمن باش
:خیلی خب ....تو فعلا با جان نامزد کن یه مراسم سوری بگیریم که جان دهن اینا رو ببنده ....تا بعد
:باشه ولی عقدی در کار نیستا
:اوکی....ولی یادت نره کاری نکن که شک کنه حالا اون موجزه چی هست
:هیچی دوستم مگی رو میشناسی
:همون دختر موهویجیه
:اره ....اون خیلی پولداره قرار شده اگه من کمک کنم بهش که تویه مسابقه دختر شایسته قبول شه بخشی از جایزشو بده به من
:خب این شد یه حرف حساب....
:خوب ددی مامانیم کو
:مامانت رفته ارایشگاه تو که نبودی رفت استخدام شد ......بلکم خرج خونه در بیاد ....
:بابا تو با هوسبازیات خیلی به ما بد کردی
باباسرشو انداخت پایین و گفت :شرمندم....جبران میکنم
گوشیمو از میز برداشتم و از بابا دور شدم گاهی اوقات ازش متنفرمیشدم .....رفتم توی اتاقم وخوابیدم شنیدم بابا زنگ زد به حان و واسه شب دعوتش کرد .....
با صدای مهربون مامان بیدار شدم دستشو روی موهام کشید:به به دخترم کی رسیدی جان اومده بیدار نمیشی؟
میخواستم بگم بدرک که جان اومده اما برعکس دست مامان روبوسیدم و خابالوده گفتم :چرا الان یکم بخودم میرسم میام
مامان که از اتاق رفت بیرون رفتم جلوی ایینه نشتم همش قکرم پیش دنی بود چقد دلم براش تنگ شده بود یه لحظه تصور کردم تو ایینه عکس اونه پیش خودم خندیدم یه پیراهن سفید بلند پوشیدم موهامم از دوطرف بافتم ور فتم پیش بقیه جان بادیدن من گل ازگلش شکفت رفتم جلو حسابی بایدخرش میکردم:سلام جان
:سلام عزیزم چقد خوشگل شدی انگار حسابی اب رفته زیر پوستت سفرخوشگذشت؟
:بله .....
رفتم جلو و بابا و مامان جان رو بوسیدم و کنار برادرش نشستم ...چطوری الویس؟
الویس:خوبم زن داداش
لپ الویس کوچولو رو کشیدمو به حرف بقیه گوش دادم
بابای جان شروع کرد:خب پس یلاخره عروس خودمون شدی ...
:اره دیگه....بلاخره دختر ناز دارن دیگه شما باید نازمو میخریدید
بابای جان:شایدم وعده های ما باعث شده تو قبول کنید
جان اعتراض کرد:پدر
من هم با کنایه گفتم:از خودمون میگیرید به خودمون میخواید پس بدید کنایه هم میزنید
:خوشم میاد معلومه دختر اون بابا و عروس خودمی تو باید تو شرکت خودم مدیریت کنی
:پوزخندی زدم و گفتم :نظر لطفتاونه
جان :عزیزم بیا بریم بیرون باهات صحبت کنم
باهم دیگه رفتیم بیرون و شروع کردیم به قدم زدن
دستشو دور کمرم انداخت و پیشونیمو بوسید:چی شد بلاخره رام من شدی
:من از اولم دوست داشتم منتحی ناز میکردم
:ای جان.....خوب کی عقد کنیم من کی مسلمون شم
:عزیزم عقد زوده بیا جشن نامزدی رو بگیریم یه ماه دیگه عقد میکنیم
:باشه هزچی تو بخوای

جان زیادی سرخوش شده بود و همین من رو واسه رسیدن به هدفم بیشتر تشویق می کردم خیلی کیف میداد که ادم یه حوری بزنه تو برجک اینا مخصوصا خودش و باباش....
دستشو انداخت دور گردنمو می خواست لبامو ببوسه که سریع به خودم اومدم و با یه لحن پر از ناز و عشوه گفتم:
- عزیزم مثل این که یادت رفته من ایرانی هستما فقط یه کوچولو صبر کن بعدش کاملا مال خودت می شم
خودم که حتی نیمدرصد به چرندیاتی که داشتم بلغور می کردم اعتقاد نداشتم ولی جزء نقشم بد دیگه.
ده دقیقه بعدش دیگه تصمیم گرفتیم بریم بالا . دستشو دور کمرم حلقه کرد. با این که خون خونمو می خورد اما سیاستمو حفظ کردم و هیچی نگفتم. دم در ورودی هال وقتی که فهمیدم همه به ما توجه می کنن یه نگاه خمار به جان انداختم که دیگه همه مطمئن شن که من راضی هستم. به سمت مبلا راه افتادیم و یا یه ببخشید از جان دور شدم و بعد از خوردن یه لیوان اب پیش مامانم نشستم.
مامان: مهرسا برو یه دونه از اون اهنگایی که صبح تا شب گوش می دی رو روشن کن که این شادی رو جشن بگیریم.
بلند شدم و سی دی جدیدی رو که از خونه ی دنیل کش رفته بودم برداشتم. با دیدن سی دی بازم یاد دن افتادم و داغ دلم تازه شد. دو هفته خیلی زیاد بود نمی دونم چرا ولی خیلی دلم براش تنگیده بود. یاد جمله ای که همیشه معلم فیزیکمون می گفت افتادم:
" love is a big lie, don't believe it"
یعنی راست می گفته؟ پس اسم این حسی که به دنیل دارم چیه؟ خدایا
یهو نفسای یه نفر رو بالای سرم حس کردم یه لحظه جایگاه خودمو فراموش کردم می خواستم جیغ بزنم که صورت جان رو بالای سرم دیدم.
جان: خانوم خوشکل این اهنگ ما چی شد؟
من: هیچی الان میام عزیزم
سی دی رو توی دستگاه گذاشتم و پیش مامان اینا رفتم. تا حالا به اهنگایی که تو سی دی بود گوش نکرده بودم. بعد از یکی دو دقیقه ای که گذشت صدای اهنگ بلند شد با شنیدن اهنگ چشمام چهار تا شده بود...
اهنگ فارسی بود یعنی دنیل اهنگ ایرانی گوش می ده؟! من خودم تو این مدت شاید پنجاه تا اهنگ ایرانی بیشتر گوش نکردهوبودم ولی دنیل؟... خیلی برام جالب بود.
خونواده ی جان هیچی از اهنگ نمی فهمیدن اهنگ دخترا باید برقصن ابی بود. ایول دنیل... از این کارا هم بلد بود. با این که هیچی نمی فهمیدن اما خب بالاخره چون فضای اهنگ شاد بود فهمیدن مناسبه.
بابای جان: خب مهرسا جان کی مراسم رو برگزار کنیم؟
من: فرقی نمی کنه بابا جون
خودم از لحن لوسم حالم بهم می خورد اما...
بابای جان: خب پس اخر همین هفته خوبه؟
دو دقیقه ای طول کشید تا حرفشو فهمیدم
- چییییییییییی؟ یعنی پس فردا؟

:باشه مشکلی نیست اما اگه میشه تا دو هفته صبر کنید من باید یه سفر برم بعد
بابای جان:باشه مشکلی نیست ...منم حرفی ندارم ولی یه حلقه بندازید که نشون باشید باهم دیگه
:باشه عالیه
همه به سلامتی نوشیدن به غیر از من که دلم تنگ عشقم بود ...
جشن نامزدی مفصلی گرفتیم و تمام همکلاسی ها رو دعوت کردیم غیر از مگی که اخرای هفته خودشو میگذروند از همه بچه ها خواسته بودم که به مگی تو این یه هفته چیزی نگن تا خودم بهش بگم و سورپرایزش کنم اما خودم میدونستم که همش دروغه و میخوام مگی رو دوربزنم ولی نه من میخواستم همه چی بسپرم به دست زمونه و تقدیر و سرنوشت
نوبت من فرا رسید جان یه لحظه ولم نمیکرد وسایلامو جمع کردم و به همراه جان به فرودگاه رفتم تو فرودگاه جان مدام سوال پیچم میکرد:عزیزم حالا این سفر وافعا لازمه
:اره لازمه ....یه کاره واسه تحقیق دانشگاه
خودم از دروغام خندم گرفته بود دستمو گرفت بوسید:کی میای
:هفته دیگه
:مگی کجاس
:من نمیدونم یعنی اونم سفره ....
:خیلی خب....من دیروز باهاش حرف زدم گفت وگاسه وتو هم قراره بری پیشش
:چیز دیگه ای نگفت
با شک تگاهم کرد:مثلا؟
:هیچی....چراانفد لکنت داری
:نه من ؟باید برم دیرم شده عزیزم
گونشو بوسید و لپشو کشیدم بابای
گوشه ی لبمو بوسید و باهام خدافظی کرد به سمت هواپیما پرواز میکردم.....تو هواپیما مدام فکرم پیش دنیل بود نکنه تو این دو هفته شیطونی کرده باشه نگنه دیگه منو دوست نداره .....تو دلم انگار دارن رخت میشورن
تا رسیدیم چشمم دنبال دنیل بود چفد لاغر شده بود ریش دراورد با دیدن من دست تکون داد و به پاول اشاره کرد که وسایلای منو ببره ومن باماشینش برم
جلو رفتم و خودمو انداختم تو بغلش
بغلم کرد و موهامو بوسید
:سلام عزیزم
:صورتشو بوسیدم
:چطوری دنی
:خوبم عزیزم بریم که داشته باشیم یه هفته پر از قشنگیو
دستشو دور شونم انداخت و با هم رفتیم
:چه خبر از اون دوتا:هیچی دیگه.....
:خوش گذشت
:اره بد نبود....میخوام ولگا رو برکنار کنم و بعد بین تو و مگی
انتخاب کنم
:من که شرایطمو واست توضیح دادم ....
:بس کن بیا بریم ....
باهمدیگه به سمت کاخش راه افتادیم چقد قشنگ بود چقد دلم واسه اینجا تنگ شده بودمگی رو توی باغ دیدم اومد سمتم و بوسیدم و خندید:دنی تو میشه بری تو من میخوام با مهرسا صحبت کنم
:اوکی ....من شما هوو ها رو تنها میذارم
با مگی گوشه باغ رفتیم
مگی سفت بغلم کرد و بوسید :بگو چی شد
بغضم گرفت میدونستم چی میخواد بگه بغضکو خوردم
:چی شده
:من تونستم برای اولین بار دنی رو ببوسم وافعا عالی بود
بزور گغتم:خاک تو سرت نتیحه کل این یه هفته یه بوسه بود
:اره ...با یکمم ناز و نوازش
بغضمو خوردم و به سمت در رفتم
:کجا میری
:گوشیم داره تو جیبم ویبره میزنه یه لحظه عزیزم
داشتم خارج میشدم که مگی مرموزانه گفت :نامزدیتم مبارک
خودمو به اون راه زدم و به ته باغ رفتم......

نفسمو بالا نمیومد بغضمو خوردم اهی کشیدم میدونستم شانس ندارم رفتم ته باغ کنار یه جوی اب نشستم سرمو توی دستام گذاشتم و شروع کردم به هق هق کردن نمیدونم چرا انقد بدبخت بودم دستمو توی جوی اب بردم و به صورتم زدم اه خدایا ......من دیگه نامزد دارم نمیشه کتار جوی اب خوابیدمو به اسمون خیره شدم بوی چمن خیس خورده ارومم میکرد اما یه بوی دیگه هم بود که باعث شده بود من اروم بشم اونم بوی ادکلن تلخ دنیل بود دستمو گرفت توی دستش
:کوچولوی من چرا گریه کرده
دستشو پس زدم :دست از سرم بردارو گمشو
:حتما مگی چیزی گفته؟
با چشمای پر از اشک بهش خیره شدم
سرمو روی پاش گذاشت و اشکامو پاک کرد :ببین تو به من گفتی که هیشکی اندازه مگی دوستم نداره راست میگی...من قبلا یه بار بدجوری شکست عشقی خوردم ....تصمیم جدی گرفتم باهاش عروسی کنم تو راست میگفتی ادم باید با کسی عروسی کنه که اون دوسش داره مگی درسته زیبایی خاصی نداره ولی میتونه منو به ارامش برسونه ......تو دوسم نداری حداقل اینو با صداقت گفتی و مثل اون ....
اشکاش روصورتم چکید
:مثل اون بازیم ندادی مرسی.....ولی خواهش میکنم بذار این یه هفته باتو باشم قول میدم دستم بهت نزنم فقط نگات کنم ...عشق شیدا عشق بچگیم بود ولی من تازه فهمیدم عشق ینی چی همه چیزه تو برای من شیرینه ....خنده هات ...بی ابروییات ......نمیدونم چجوری ترکت کنم ولی تو خودت میگی منو نمیخوای باشه .....من دیگه طاقت شکست ندارم حداقل با مگی که ازدواج کنم تو چون دوستشی همیشه میبینمت مگی برای من راجع به مشکلات تو گفت خیالت راحت
از اینکه انقد راحت راجب ترک من صجبت میکرد دلم شکست دستشو گرفتم و بازم اون غرور لعنتی بهم چیره شد
:دنی وافعا ممنونم که فهمیدیم عشق من یجای دیگست اون چشمای مشکی داره و یه پسر کاملا شرقیه.....وای باید ببینیش
:لبخند تلخی زد و گفت :خوشبخت شی فقط این یه هفته رو حواست به من باشه ....اوکی
چشمکی زدم و گفتم:حتما ....
دنیل :هرچی به مگی بیشتر نگاه میکنم میبنیم زیبایی عجبیبی داره ....من کم کم دارم عاشقش میشم ....
:خوبه منم وقتی دوست پسرمو دیدم همین حسو داشتم
:تو که میگفتی تا حالا با کسی نبودی
:خب الان میگم بودم
مرموذانه نگاهم کرد و گفت :من دوستدارم بچم شبیه مگی شه
:منم همینطور
:تو هم دوستداری بچت مثل مگی شه ؟
:نه منم دوستدارم بچم شبیه عشقم شه اسمش .....اسمش ...فرزینه
:اسمش قزوینه ؟
:نه اون اسم شهره ....اسمش فرزینه
:اوکی.....مبارک باشه......تا حالا بوسیدتت؟
با چشای پر از اشک گفتم :اره باهمون یکبار دلمو برد
سرمو با خشونت از سرش گذاشت اونور و گفت :شما زنا همتون فقط پول میخواید پولتو میدم بری نیازی به یه هفته نیست
:نه اونجوری خیلی ضایست .....باید این یه هفته رو باهم بمونیم
:خیلی خب......مجبورم وگرنه من اصلا دلم نمیخواد به دست خورده دیگران نگاه کنم
:منم همینطور...اونم دست خورده دوستمو
دنیل با لگد سنگی رو شوت کرد و زیر لب گفت :به جهنم
بعد از رفتنش بود که بغض تموم وجودمو گرفت

توی گریه گم شده بودم خیلی خسته شده بودم حسابی گند زده بودم امیدی به اینده نبود باید با شرایط کنار میومدم ضربه بدی خورده بودم دیگه طاقت نداشتم به سمت اتاق کار دنیل رفتم و طبق معمول بدون در زدن رفتم تو خیلی عصبانی شد محکم مشتاش رو کوبید رو میز:برای چی بدون در زدن میای تو ؟
:برای اینکه منم دیگه نمیخوام این بازی رو ادامه بدم
دستشو روی پیشونیش کشید و هوفی کرد ارومتر گفت:خب منظور؟
:با نظرت موافقم لازم نیست یه هفته باهم باشیم سریعتر نتیجه رو اعلام کن
:نه به نظرمنم ضایست
رفتم روی صندلی روبروش نشستم:خیلی خب ...اما من پیشت نمیمونم فقط فیلم برداری چند صحنه رو میکنیم و بعدش منم میرم سمت خونه
:باشه اینجوری خوبه منم موافقم
فیلم برداری ها خیلی سریع و بصورت سوری اتفاق افتاد کار من دیگه تموم شده بود مگی رو توی باغ دیدم اشک تو چشمام جمع شده بود مگی بوسیدم و گفت :ممنون که کمکم کردی عزیزم میدونستم تو دوست خوبی هستی
تو دلم گفتم لعنت به تو
صورتشو بوسیدم و با گریه از کنارش رد شدم به سمت اتاقم راه افتادم وسایلامو کاملا جمع کردم دیگه جا جای من نبود ولگا هم در حال جمع کردن وسایلش بود
:دیدی انتخاب نه من بودم نه تو واقعا که ......حتی فکرم به الیشیا و می می هم میرفت اما این دختره احمق کک مکی زشت نه
اروم گفتم :خوشبخت شن ....
:تو اینو میگی چون داری از حسودی میترکی
:نه ....مگی بهترین دوست منه .....
داشت از حرص میمرد از کنارش رد شدم ....ساک رو گذاشتم تو صندوق تا وقت رفتن درش بیارم دنیل و مگی با هم دیگه قدم میزدن و من از پشت همون درخت که دنیل وعده شو داده بود نگاهشون میکردم و اشک میریختم کاغذ و قلمی رو که با خودم اورده بودم پهن کردم و شروع به نوشتن کردم
:دنیل عزیز سلام حدس بزن الان کجام الان که واست این نامه رو مینویسم پشت همون درختی ام که بهم گفته بودی یروز از پشتش نگات خواهم کرد و اشک خواهم ریخت حق داشتی دلم رو بردی و ولم کردی به هرحال تو بردی .....یاد اولین روزای که همش مسخره بازی درمیاوردیم میفتم کاش یکم اونروزا رو باهم بودیم و مثل الان تو و مگی باهمدیگه دست تو دست هم راه میرفتیم تو بردی ....به هرحال من از اول به مگی قول داده بودم تو رو بهش برسونم .....تو انتقام شیدا رو گرفتی و من تویی دیگر هستم در زمان شیداییت ....همه ی اون چیزا رو هم دروغ گفتم خدا همیشه جفت ما رو بهمون نشون میده ولی اونا رو به ما نمیده
دوستت دارم تا زمان مرگ شنبه هفته دیگه ساعت 5 مراسم ازدواجمه
خدافظ
نامه رو تا کردم و توی پاکت گذاشتم......و بعد ساکمو برداشتم و زدم بیرون

پاکت رو برداشتم و به سمن اتاق دنیل رفتم دیده بودم که با مگی رفت بیرون پاورچین پاورچین پا به داخل اتاقش گذاشتم همه جا تاریک بود چراع رو روشن کردم و روی تختش نشستم جوراب مشکیش وسظ اتاق افتاده بود خم شدم و جورابو ورداشتمو بو کردم بوی باقالی میداد ولی دوستش داشتم دلم خیلی تنگش بود روی تخت نشستم .وجورابشو بو کردم مثل دیوونه ها گریه میکردم برعکس روی تختش افتادم و گریه سر دادم وسط گریه بودم که یه صدا باعث شد به خودم بیام
"میتونی اون جورابو یادگاری باخودت ببری فقط توش فین نکن
سرمو اوردم بالا خودش بود جورابرو انداختم زمین و گفتم "خیلی بوی گند میده
"گریه نکن ....تو که انقد منو دوست داری واسه چی خالی میبندی ....
وسط حرفش صدای مگی اومد :دنیل
:بله عزیزم .....
:بیا...
:تو بیا....
عصبانی و با حسادت زیاد از جام بلند شدم و جورابو پرت گردم تو صورتش و داشتم میدوییدم سمت در که بغلم کرد :ازت متنفرم ولم کن
:خب منم ازت متنفرم اون کاغذه چیه ؟
بزور از دستم گرفت . بلند بلند شروع کرد بخوندن درهمون حال بود که مگی اومد تو و با دیدن ما تو اغوش هم جیغ کشبد :چی؟چی شد؟
دنیل:ببین مگی منو اون همدیگرو دوست داریم خواهش میکنم تو سد ما نشو
اومدم حرفی بزنم که دنیل جلوی دهنمو گرفت
مگی چشاش پر ار اشک شد:میدونستم .........ازتون متنفرم که برای انتقام گرفتن از هم و جس همدیگرو تحریک کردن منو بازیچه کردید
پریدم و بوسیدش اشکاشو پاک کردم :مگی .....من میرم...
دستمو گرفت و گفت :نمیخواد شوهری که فکرش پیش یه زن دیگه باشه اصلا بدرد من نمیخوره ......وسط گریه خندید
دنیل من رو دراغوش گرفت و گفت :بیا اندفعه عشقو با همدبگه تجربه کنیم .....
سکانس اخر دوباره گرفته شد و برنده من انتخاب شدم جالب اینجا بود که همزمان با بدنیا اومدن پسر منو دنیل جان و مگی در استرالیا باهم ازدواج کردن ....

پایان

رمان مسابقه عاشقم کن(2)

رمان مسابقه عاشقم کن(2)

بین ما برگه هایی توزیع شد که توش از ما جواب خواسته بود و سی دقیقه وقت داشتیم که جواب بدیم

1.عذای مورد علاقه ؟کله پاچه .سیراب شیردون ...دیزی....{نترس خالی بستم پیتزا و امثالش}

2.ورزش مورد علاقه :به ورزش هیچ علاقه ای ندارم 

3.رنگ مورد علاقه:مشکی .قهوه ای .قرمز .لیمویی

4.شغلی که دوستداری داشته باشی:وکیل یا وزیر

5.من رو تا چه حدی دوستداری ؟در حد پولای خوشگلت و بیسکوییتات

6.اگر من بمیرم ایا همسر دیگه ای اختیار میکنی؟نه دیگه با اون همه ارثی که برام بمونه مگه دیوونم 

7.اگه بهت خیانت کنم؟هیچی خوشحالم میشم و با طلاق نصف اموالت مال من میشه جهنم الضررسگ خورد به نصفم راضیم

8.اهل سیگار و مشروبات الکلی هستی؟سیگارو یکی دوو باری دوتا پک زدم ولی مشروب تو کتم نمیره

9.قبل از من با چند نفر بودی؟با هیچی ....چون هیچکدومشون به پولداریه تو نبودن عزیزم

10جذابیت من؟چشمات. 

سی دقیقه تموم شد و برگه ها رو برگردوندیم

دنیل برگه ها رو تحویل گرفت و شروع کرد جوابای مارو خوندن من نمیدونستم که جوابا رو قراره بخونه حسابی شرمنده دم هرموقع نوبت به جوابای ما میرسید من جسابی سرخ میشدم و همه بهم میخندیدن و دانیال سرتاسف تکون میداد 

مجری:خوب حالا وفتشه امتیازاتو رد کنی بیاد دنی

دنیال رفت بالای سکو و گفت:از امتیاز بالا شروع میکنم تا به پایین اول:الیشیا 17 امتیاز

مگی.16

ولگا.13

میمی.13

مهرسا .1

همه بهم خندیدن و مجری گفت :میشه بپرسیم یک رو به چی دادید ؟

معلومه به صداقتش

همه خندیدن و من که حسابی از کوره بدر رفته بودم سرمو انداختم پایین .......یکم از این که مگی امتیازش انقدر بالا شده بود حرصم گرفته بود ولی بروی خودم نیاوردم ......من فقط میخواستم حال دنی رو بگیرم ولی این قضیه خوندن جوابا و امتیاز دهی به اونا حال خودم رو اساسی گرفت 

همگی از سالن اومدیم بیرون و هرکسی رفت پی یه کاری مگی اومد به سمت من:سلام ....چطوری....خوشم اومد خوب قهوه ایش کردی

:نه که خودم قهوه ای نشدم

:نه که بگم خیلی .......

خیلی خیلی عصبانی بودم به سمت اتاق کار دنیل رفتم و بدون در زدن رفتم تو و درو هم با لگد بستم 

دستشو گذاشت پشت سرش و با لبخند نگام کرذ:سلام جیگر من

:سلام .......چطوری چیکار میکنی با زحمتای ما

از زور عصبانیت رفتم جلو ویه مشت محکم زدم روی میزش :این داستانا چی بود چرابا ما هماهنگ نشده بود که قراره خونده شه جوابا .....باید این قسمتو پاکش کنید فهمیدید؟

دوباره مشت دیگه ای کوبیدم و گفتم :فهمیدی وزغ چشم زاغ بد ترکیب

دستمو گرفت و گفت:خوب من فکر کردم بخونم جالب تره اصلا نگران نباش مرحله های بعدم هست مثلا رقص....شنیدم خیلی خوب میرقصی؟مرحله بعدی رقص یا عشوه است

من واسه تو عشوه بیام .....تو ی وزغ زاقوری.....عمرا.......زود باش بگو اون فیلما بیارن تا همه ندیدن .....ابروی منو نبردی

چنان داد محکمی کشیید که سرتا پام یخ کرد ......:ساکت شو و داد نزن.....چطور تو همه رو مسخره میکنی و میخندی.....یوقتایی هم باید دیگران به تو بخندن .....فهمیدی

:بدو بابا.............تو مرحله بعد جبران میکنم تا کفتون ببره 

مرحله بعدی فرداس....امیدوارم جبران کنی ودیگه هم بدون در زدن نیای تو 

:چون تو گفتیا....برو باو

رفتم بیرون ......ولگا که منو عصبی دید گفت:از چی انقد ناراحت میشی.....خب اینکه تو گدا گشنه ای رو که هممون میدونستیم ولی کاش خودتو انقدر ضایع نمیکردی

با عصبانیت رفتم جلوش وایسادم :اون فقط یه شوخی بود 

باشه شوخی بوده تو راست میگی 

:حملهه بردم سمتش و یقشو گرفتم :دهن گشادتو ببند .................................

دنیل اومد بیرون و داد زد :چه خبره دخترا ؟

داشت کم کم گریم میگرفت:چه خبره تو با اینکار احمقانت ابروی منو جلو تمام مردم دنیا بردی

دنیل:همه میدونن شوخی بوده و همه میدونن که تو ادم شوخ و شیطونی هستی تازه طرفدارات خیلی زیاد تر از بقین غصه نخور.....ولگا با تمام عشق و علاقه ای که بهت دارم ....جدیدا خیلی موش میدونی........خودتو قبل از اینکه اتفاق دیگه بیفته اصلاح کن 

ولگا با خشم به من نگاه کرد 

اب دهنمو قورت دادم و با نفرت بهش نگاه کردم .

دنیل:مهرسا ....یه دقیقه میای با من ؟

سرمو به نشانه مثبت تکون دادم 

با هم همقدم شدیم و به سمت جنگل رفتیم :ببین من مثل تو میخواستم شیرین کاری کنم .......در ضمن نترس تمام این چیزا داره ضبط میشه واسه برنامه حتی دعوای تو و ولگا هم ضبط شده از این مسایل نگران نباش

با چشمای پر اشک نگاهش کردم:دیگه کار از کار گذشته 

دستشو دور کمرم انداخت و در گوشم زمزمه کرد:فکر کردی من میتونم تورو از دور خارج کنم

چشمام گرد شد ......

با تعجب نگاهش کردم 

:دستتو بردار

دستشو برداشت و دستمو گرفت .......ببین من دارم یه حسایی بهت پیدا میکنم.....یه حس قشنگ ......حس میکنم خیلی بکارم میای....دوست دارم تا اخر عمر تو این خونه بمونی .......و ...میتونی پیش خدمت من باشی و سوپ سرو کنی 

نظرت چیه

با مشت تو شکمش کوبیدم .....

و از کنارش دور شدم

شب هممون دور هم جمع شدیم دنیل ماهی اورده بود تا کباب کنه ......اتیش روشن کردیم ........ولگا نشست روی پای دنیل و مگی هم اونور بهش لم داده بود و اقعا از کارای مگی متعجب بودم خیلی جلف شده بود .....و باز ترین لباسا رو بین ما میپوشید بچه ها بااجازه تون این شرابو خودم میخورم چون درصدش بد بالاست و وقتی بیدار شید ممکنه اتفاقای بدی افتاده باشه شما هم که بی جنبه و شما هم میتونید با این شامپاین ها بازی کنید 

همه جز من لیواناشونو گرفتن بالا

به سلامتییییییییییییی

دنیل :خوب بچه ها کسی بلد هست شعر بخونه

هیچکس جواب نداد

بچه ها بااجازه تون این شرابو خودم میخورم چون درصدش بد بالاست و وقتی بیدار شید ممکنه اتفاقای بدی افتاده باشه شما هم که بی جنبه و شما هم میتونید با این شامپاین ها بازی کنید

بعد از سکوت مگی :بخون دیگه مهرسا ......مهرسا صداش خیلی قشنگه ....

به مگی چشم غره رفتم ولی دست ورنداشت 

دنیل گفت:لوس نشو بخون 

اصلا ادم خجالتی نبودم شروع کردم به خوندن

دردو نفرین دردو نفرین بر سفر باد سرنوشت این جدایی دست او بووووود

گریه مکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد عاقبت دلهای ما با غم هم اشنا کرد....

ای شکست خاطر من روزگارت شادمان باد ای درخت پرگل من نو بهارت ارغوان باد

اینا رو که خوندم دیدم دنیل پاشد رفت ......

همه با تعجب نگاهش کردیم......الیشیا:زیادی با احساس خوندی با اینکه ما زبونشو نفهمیدیم ولی خیلی حس داشت 

میمی:برو دنبالش .....ببین چش شد

یرمو تکون دادم و رفتم دنبالش هنوز وسطای جنگل بود به سمتش دویدم ودستاشوگرفتم .......:کجا میری چی شد یهو

مجبورش کردم نگاهم کنه.....

به فارسی گفت:نمیدونم چم شده 

چشماش پر اشک بود 

روی تخته سنگی نشست و من هم جلوی پاش بیا بریم زشته 

:شما بازی کنید

:نه .....بیتو هرگز....ببین یه امشبه باهات مهربونما

صورتمو میون دستاش نگه داشت....چند سال پیش رفتم ایران برای کار بایه دختری اشنا شدم به اسم شیدا...........خیلی زیبا بود خیلی هم شبیه به تو بود توی مهمونی دیدمش......داشت با گیتارش این اهنگو میزد و میخوند ......نمیدونی چجوری عاشقش شدم.....ولی اون صلا عاشق من نبود 

ازدواج کرد منم تو عروسیش بودم فکر میکنی با کی؟با پدرم......چرا چون پدرم پول دار تر از من بود ......اولاش میگفت عاشقمه ولی بعد که بابای عوضی هوس بازم پا پیش گذاشت ...گفت که فقط به فکر پوله خیلی رک .....و پدرم هم تهدیدش کرده بود که اگه با من عروسی کنه دیگه ارث بی ارث ....اون الان مادر منه .....یه برادر هم ازش دارم به اسم کیوان ......که یه سالشه.......وقتی ت. رو میبینم تمام خاطرات اون لعنتی برام زنده میشه ....الان زن بابامه ولی بارها خواسته اغفالم کنه از وقتی مادرم شده همش ازم خواسته های ناجور داره .....و میخواد با هم باشیم ..........اونا الان میامی زندگی میکنن من هم عین خر جون کندم......تا به بابام برسم و مثل اون دخترای زیبا رو جذب کنم.....وای.....به هر حال اون تا به اخر به من نامحرمه .....من الان به هیچی ایمان ندارم یه زمانی با ایمان ترین ادم دنیا بودم با اینکه مادرم اسپانیایی بود مسلمون شدم نماز خوندم و.........ولی بعد از اون هیچی برام مهم نیست.....هیچی ......میخوامم حال شما دخترای هوس باز رو بگیرم ....... 

:من فقط محض شوخی این مسخره بازیا رو درمیارم

:اونم همین حرفا رو میزد اولاش اما شوخی شوخی جدی شد ....از همتون متفرم......از همتون

اومد پاشه بره که دستاشو گرفتم

:لعنتی تو خیلی شبیه اونی.........میدونی دوسال توی تیمارستان بستری بودم بخاطرش......اما اون چی جلوی چشم من لبهای پدرمو میبوسید .....چرا چون نمیخواستم به بابام خیانت کنم و بعد از تاهلش باهاش رابطه داشته باشم ....همش دلمو میسوزند....اصلا چرا دارم اینا رو بتو میگم 

دیوانه وار گریه میکرد........دلم سوخته بود حسابی ...نمیخواستم ازم متنفر باشه .....:ببین من مثل اون نیستم

جلوی پام زانو زد و به چشمام خیره شد:شیدا......شیدای من.....

:تو دیوونه شدی؟

:نه....اره نمیدونم

بلند بلند شروع کرد به خندیدن ......دستاشو گرفتم دستمو ول کرد و دستشو دور کمرم انداخت و منو بالا برد تا هم قد خودش شدم :شیدای من .....اومدی پیشم تا اخر بمونی؟مگه نه .....؟از تهران متنفرم که هم تو رو بهم دادو هم گرفت....دیگه جلوی چشم من پیش اون مرتیکه نرو....خوب؟

دهنش شدیدا بوی مشروب میداد .....داشتم عق میزدم

:من شیدا نیستم دنیل من ....من مهسرام استخونام شکست بذارم زمین .........

::دیگه نمیذارم از دستم در بری....مال منی عوضی.........خدایا ....نه من کافرم خدارو نمیشناسم من باهاش قهرم 

واقعا دیوونه شده بود لبهاشو به لبام نزدیک کرد 

:داد زدم دنیل ....تو مستی....چرا ؟ولم کن حماقت نکن

محکم لباشو گذاشت روی لبام و گفت:تو هر کی هستی دوسش دارم هرکی

مجدادا میخواست ببوستم که لگدی نثارش کردمو ولم کرد....همون موقع صدای مگی به گوش رسید 

:بچه اینجان 

دنیل سرشو خاروند کم کم داشت مستی از سرش میپرید.......ولی تلو تلو میخورد 

ولگا رفت زیر بغلشو گرفت و گونشو بوسید:عزیزم هانی چقدر تو مستی هات میشه 

دنیل»تو ام هاتی جیگر ....خیلی هم هات میشه منو تارختخوابم همراهی کنی؟

:البته از خدامه 

بعد پوزخندی به من زد و گفت :خوب بچه ها بای بای فکر کنم شما باید تا دیر نشده اثباباتونو ببندید

همه اینو شوخی گرفتن و خندیدن جز من چون منظورش دقیقا به من بود .....

همه قید شامو زدیم و رفتیم ویلا چیپس و ماست برای شام خوردیم ولگا هنوز اونجا بود میمی:وای بچه ها کاش منو میخواست واسه امشب

به حالش تاسف خوردن جایز بود ولی نفس عمیقی کشیدم و به سمت تختم رفتم

مگی با لحن موذیانه ای پرسید نفهمیدی چرا یهو رفت؟

:نه....یعنی چرا .....خیلی مست بود شب به خیر بچه ها داشتم مسواک میزدم که صدای ولگا رو از پشت در شنیدم یعنی برگشته چجوری رضایت داده گوشامو تیز کردم

الیشیا:ولگا چی شد ؟نخوابیدی اونجا ....نگو که پاکدامنی و شرم و حیا و اینا 

همه وازجمله خودش خندیدن 

:نه ....مست بود مستیش پرید به من گفت:که تو اتاقم چیکار میکنی .....و بهتره که بری ....میخوام تنها باشم .....و خلاصه اصلا نزاشت بمونم 

مگی:ترسیده ایدز بگیره

:دهنتو ببند 

خسته رفتم تو اتاق و زیر پتو .....اصلا نمیشد بخوابم به یاد اون حرفاش از طرفی قلبم داشت مثل دیوانه های زنجیری خودشو تو درو دیوارمیکوبید....دستمو رو قلبم گذاشتم انگار بوسش تزریق محبت بود به قلبم .....

به خودم تشر زدم به قلبم گفت:هویییی......عشق بی عشق .........اون ازتو متنفره بعدشم خیانت به دوست تو مرام من نیست من فقط الان باید به مگی کمک کنم ......


صبح روز بعد با نوازش مگی بیدار شدم :هوی جیگر پاشو بیا بریم.....مسابقه دوم شروع شد مطمنم تو این یکی میبری با تعجب نگاش کردم:به این زودی؟

:زود نیست که ساعت 12 تو دیر بیدار شدی پاشو یه عربی برقص تا حال کنیم .....

عاشق رقصیدن بودم با مگی رفتیم پیش بقیه بچه ها که تویه اتاق داشتن لباس مورد نظرشونو انتخاب میکردن 

:مگی من هنوز صورتمم نشستم ....

:به نطرم این لباس مسی رنگه خیلی بهت میاد 

:اره .رنگشو دوست دارم .......خوشمله ....من عاشق لباس عربیم......

این نقاب رو ببین....وای محشره 

:تو چی

:من هیپ هاپ میرقصم 

هر کسی لباسی رو انتخاب کرد و رفت سوی خودش ....من لباسو برداشتم و رفتم سراغ یه میز توالت که توی اتاق گریم بود .....حسابی ارایش کردم ....مثل عربا خط چشم غلیطی کشیدم و لباس رو پوشیدم هیکلمو عالی نشون میداد عاشق خودم شده بودم توی ایینه واسه خودم عشوه اومدم و بوس فرستادم:کیه که تو رو نخواد اخه؟

مگی:خوبه خوبه اعتماد به سقف

:اوه تو اینجایی وای چقد خوشمل شدی جیگر....

:نه به خوشگلی بعضیا .....

:بدو بابا..... بیا بند لباسمو برام ببند 

اومد پشتم و بند لباس رو برام بست :چقد رنگش به رنگ پوستت و چشات میاد....عجب هیکلی داری کثافت من بدبخت عین یه غاز گردن دراز لاغرم

:چاق میشی

ولگا اومد تو و چشاش با دیدن من گرد شد ولی نخواست بروی خودش بیاره خیلی بی تفاوت پرسید :اوه میخوای رقص عربی انجام بدی؟

:اوهوم توچی

:من هیچی.....رقص هات.....رقصی که اب از لبو لوچه ی عشقم راه بندازه.......بذار عروسی کنیم یکاری میکنم نتونه یه ساعت ازم جداشه 

مگی با عصبانیت بند لباس منو محکم کرد و با خشم بهش نگاه کرد :اونوقت ما هم بوقیم؟

:نه عزیزم ....شما سیاه لشگرید 

:دست مگی رو گرفتم و از جلوش رد شدم البتته با یه پوزخند درست و حسابی

اونور الیشیا و می می نشسته بودن و البشیا موهای می می رو میبافت با دیدن من نگاهش جا موند:وای دختر چی شدی

می می :همه اسیایی ها خوشگلن 

ولگا:البته نه زیبا تر از باربی های اروپایی

زنگ به صدا دراومد و ما به سالن رفتیم ....به نوبت وایسادیم تا رقصمون رو درمقابل دوربین نشون بدیم .....الیشیا اول رفت و یه رقص محلی افریقایی رو به نمایش گذاشت ....قشنگ بود اما بیشتر به یه نمایش درام شبیه بود تا رقص و حوصله سر بر و حتی مجری هم اینو اعلام کرد اما دنیل فقط با سکوت و اخم تشویقش کرد 

نفر بعدی .....ولگا بود که یه رقص به قول خودش هات رو نمایش میداد که واقعا واسه مردها خطرناک بود اون حرکات واقعا ناجور بود به خصوص با اون لباسی که سر جمع....نیم متر هم نبود تقریبا لباس زیر زنونه ای بود که .....تو ر از اینور اونورش اویزون بود و به رنگ یاسی بود نمیدونم چرا حسادتم گل کرد .....دلم نمیخواست هیشکی از من سر تر باشه ....شایدم...هیچی

مجری:واییییییییییییییی....... ..اون مثل حوری میمونه با تورش و اون هیکلش......دنیل نظر تو چیه 

دنیل لبخندی رو به دوربین زد :خوب ....محشره 

نفر سوم می می بود رفت توی صحنه و رقص فانتزی و لوسی رو انجام داد که به نظرم بدترین رقصی بود که دیده بودم حیف اون ارایش زیبای روی صورتش .....

و اما مگی.....با لباس اسپانیایی قرمز رنگ با اون دامن بلند تیکه تیکه قشنگ بود.....

دانیل عرق ملیش گل کرد و به احترامش ایستاد

مجری:چه چیزی تو رو بوجود اورده دنیل

دنیل دستشو مشت کرد و به هوا برد :زنده باد .....زنده باد .....اسپانیا

و رفت جلو و مگی رو بوسید 

مجری:خوب و حالا اخرین و محبوبترین عضو این گروه رقیب.....مهرسا.....از نظر دوستان فیس بوکی اون محبوبتر از همه و زیبا تر از همه اس ....

نمیدونم چرا استرس داشتم به صحنه که رفتم همه حاضرین جز ولگا برام دست زدن .....

مجری:از لباسش معلومه که میخواد برامون عربی برقصه وای با اون لباس معرکه اس .....

دنیل خیلی خوب رم زوم کرده بود حرفای دیروزش چنان عصبیم کرده بود که دلم واقعا میخواست که عاشق خودم بکنمش و بعد بزنم به چاک......

رقصو شروع کردم مثل یه مار به بدنم پیچ و تاب میدادم ....درست مثل یه مار......همه ساکت بودن انگار حتی نفس هم نمیکشیدن ...و من مسلط تر از همیشه بکارم 

نگاهم مدام به دنیل بود و وسط رقصم براش بوسه ای فرستادم .....حسادت ولگا از دورپیدا بود از دور دیدم که تو رلباسشو تو دستاش فشار میده اون لرزش اندام اون پیچ و تاب ها کار خودشو کرده بود همه حسابی کف زدن...... دانیل اومدجلو بدون هیچ حرفی روبروم وایساد و به چشمام نگاه کرد 

دوباره همه ساکت شدن

دنیل نقاب رو از چهرم برداشت به وضوح لرزش لبها و پلکشو حس میکردم دستای خودمم میلرزید 

مجری:زیبا ترین رقص و رقصنده ای که به جرات ندیده بودم ...اقای سیمپسون بفرمایید

سیمپسون همون رقاص معروف از در الماس شکل وارد شد و همه به احترامش وایسادن روی صندلی نشست و تشکرکرد:من از دور کار همه ی رقاص ها رو نگاه میکردم به نظرم کار مگی و ولگا از همه بهتر بود ولی رقص مهرسا بهترین بود...بهترین ....

دنیل بد جوری به من زل زده بود و چشم ور نمیداشت اما حتی مجری گستاخ هم جرات نداشت بهش کنا یه بندازه

:دنیل نمیخوای فرد حذفی رو مشخص کنی

دنیل :چرا ....البته که میخوام ....مهرسا برو وایسا پیش بقیه دختر ها.....

خدا رو بخاطر از دست دادن اون نگاههای سمج شکر کردم و پیش بقیه وایسادم 

همه قلباشون میزد ولی من نه....انگار مطمن بودم که اون انتخاب من نیستم 

:من تونستم با همه ی شما ها ارتباط برقرار کنم الا یه نفر.......میمی به نظر من منو و تو از هیچ نظری به هم شباهت نداریم....ینی اخلاقیات تو با من جور نیست......

می می خیلی بیخیال گفت:نه .....ممنون .....

و با همه ما خدافظی کرد و رومونو بوسید و رفت تا باهاش مصاحبه بشه ......

با اهنگ غمناکی اون بدرقه شد و رفت 

مجری:هی نمیخوای.....نمیخوای مرحله بعدی رو به بچه ها بگی.....

:چرا ....مرحله بعدی اینه که من با هرکدوم شما قراره یه روز زندگی کنم مثل زن و شوهر .....

ولگا جیغی کشید و مگی رو بغل کرد .......عالیه ...عالی

من به الیشیا نگاه کردم اون هم خوشحال بود....ولی من نه من مسلمون بودم خدا کنه نخواد زیاده روی کنه

دانیل با لبخند مرموزی نگاه کرد و گفت:شما باید فکر کنید واقعا همسر منید ......و تمام هنراتونو بریزید که قلب منو تصرف کنید 

اما شب همه مهمون من میریم شام بخوریم.....

هممون جیغ کشیدم و همدیگرو بغل کردیم .....

شب شد لباس ساده ای پوشیدم و موهامو شونه کردم خط چشمی پر رنگ هم دور چشمام کشیدم و به همراه بقیه راه افتادم دانیل وسط باغ کنار میز و صندلیا وایساده بود ......من کنار الیشیا نشستم و مگی و ولگا پیش هم جدیدا مگی خیلی با ولگا رفیق شده بود و دلیلشو نمیدونم .....

دنیل :بچه ها خوشحالید دوستتون رفته ؟

مگی:اره ....تو اون دختره ی چشم تنگ زرد پوستو میخوای چیکار کنی؟

از این همه تغییر رفتار جا خوردم 

ولگا:گیو می فایو هانی......واقعا ادم اروپایی ها رو ول میکنه میره سراغ اسیایی ها 

دانیل پوزخندی ز د و به الیشیا نگاه کرد :

الیشیا:به نظرم دوست خوبی بود

دانبل تو چی میگی مهرسا

:نظر منم همینه .................به اندازه ی توانش مثل یه دوست بود 

دنیل نگاهشو با محبت به من دوخت و گفت :که ممنونم 

شام رو اوردن میگو بود همه در سکوت خوردیم .....خیلی خوشمزه بود .......با اون سس تند....محشر بود 

دنیل گفت :دخترا من عاشق بچه هام کدومتون حاضره برای من بچه بیاره و هیکلشو بهم بزنه 

ولگا لبهای دانیل را عمیقا بوسید .....یه حسی بودم دلم اتیش گرفت....

ولگا:تو منو بگیر عشقم واست ده تا بچه میارم .... همشون مث خودت ناز باشن

سرمو پایین انداختم تا اون صحنه رو نبیینم

الیشیا:منم بچه ها رو دوست دارم 

مگی :نه ....من دوستشون ندارم اما بخاطر تو به یکی حاضرم 

دنیل :انقدر به من نگاه کرد که مجبور شدم جواب بدم از بوسه های اتشین دنیل و ولگا خیلی سوخته بودم .......اشکم توی چشمام جمع بود :نه اصلا حاضر نیستم ....چون نمیخوام مثل پدرش عوضی باشه و با دخترای یه کشو ر بازی کنه 

از مشتمو روی میز کوبیدمو از جام بلند شدم که برم که صدای ولگا رو شنیدم:دیوونه اس بابا این 

سر رام توقف کردم و لیوان مشروب دنیل رو برداشتم و توی صورت ولگا ریختم :دیوونه من نیستم تویی ...زنیکه خیابونی

انقد لحنم محکم بود که ولگا ساکت شد ....

دنیل :بچه شدی ......واقعا که کودنی

با عصبانیت شیشه مشروب روبرومو ورداشتم وروی سر دنیل ریختم :از تو هم بدم میاد تو حق نداشتی به اون فضاحت می می رو .....می می رو حذف کنی .....

همه چشاشون گرد شده بود مگی:اوه ینی تو انقدر بخاطر حذف اون دلت سوخته ؟

:اره.....من 

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از جام بلند شدم که برم دنیل:کجا وایسا باید بخاطر این گندی که زدی جواب بدی

:بدو بابا

با عجله به سمت ویلا دویدم .....نمیدونم چه مرگم بود من از میمی و لوس بازیاش بدم میومد پس چرا....؟

خودم و روی تخت انداختم و پتو رو روی سرم کشیدم .......و مثل بچه ها شروع کردم به عر زدن .....

صدای درو شنیدم میدونستم مگیه و اومده شماتتم کنه ......ولی خودمو زدم به خواب

روی تخت کنارم نشست چقدر سنگین شده بود چرا تشک تخت انقد فرو رفت :تو واقعا انقد دلت واسه می می سوخته 

با شنیدن صدای دنیل سریع پتو رو کشیدم کنار:اره بتو چه ....گمشو بیرون 

:واقعا که بی ادبی

:اره ....هر چی هستم هرزه و عوضی نیستم مثل تو و اون دختره ی کثیف

با دستش چونموگرفت و نگاهم کرد:چرا قبول نمیکنی که عاشقم شدی

:هه عاشق توی قورباغه با اوون چشات....کور خوندی کوررررررررررررررررررررررر رر

:میخوای بهت ثابت کنم ؟

:نمیتونی

:میتونم 

:از اتاق من گمشو بیرون .....من میخوام از مسابقه انصراف بدم قبل از اینکه تو بیرونم کنی و به ریشم بخندی 

خندید بلند بلند :نمیذارم ....اومدی باید تا اخرش وایسی

:نمیتونی نذاری

:میتونم ....پا بندت میکنم به قلبم تا نتو نی بری

:تو مگه قلبم داری..؟تو فقط یه مرد هرزه ای....تازه ادای عاشقا رو واسه ی من در نیار....چون من خوب میدونم که تو به همه میگی دوسشون داری بعد به ریششون میخندی....

با دستام خواستم دستشو از چونم بردارم که دوتا دستامو با دستاش قفل کرد:اما به تو واقعا یه حسی دارم.......بعد از اون بوسه...

وسط حرفش پریدم و گفتم :حرف اونو نزن که بالا میارم و از قصد عق زدم 

چونمو گرفت و تو چشام زل زد:انقد بامزه نباش قورتت میدما

:برو بابا 

اومدم پاشم و برم که با دستاش مانع شد و روم خم شد و عمیقا لبهامو بوسید گرماش تا استخونم رفت فلبم خودشو به دیوار میکوبید با تمام سعیم....هولش دادم وسیلی محکمی به صورتش زدم :گمشو....تو ازمن به گفته ی خودت متنفری.......و منم از تو 

از جاش بلند شد و گفت:خوب معلومه که ازت متنفرم......این تنبیه اون کار زشتت بود .....لباسمم میدم بشوری

بعد بلند شد و به سمت در رفت:خیلی خوش گذشت ...بای بای.....بای بای پیشی:مزه ی بوسه های منو یادت نره تا دفعه بعد دیگه وحشی نشی و عشق منو خیس کنی.....فهمیدی عشقم ولگا رو


عصبانی نگاهش کردم و گفتم حال جفتتونو میگیرم وایسا


چند روز گذشت و ما خودمونو برای مسابقه ی جدید که یه چیز جدید بود اماده میکردیم قرار شده بودهرکدوممون با سلیقه ترین سفره رو چیدیم به مرحله بعد راه پیدا کنیم وکم ترین امتیاز از مرحله خارج بشه ......من از این مرحله خیلی خوشحال بودم چون که دست پختم عالی بود روز قبل از مسابقه به هرکدوممون امکانات لازم رو دادن و هرکدوممون یه لیست تهیه کردیم که خدمتکار بره و بخره و بیاد و هیچکس هم با هیچکس در ارتباط نبود ......همه چی عالی پیش میرفت دست بکار شدم و لیست غذاهایی رو که دوست داشتم نوشتم 

ماکارانی.....سمبوسه های بندری با سس تند ........خورشت قیمه با زعفران عالی .....اکبر جوجه با زرشک و زعفران حسابی ....چلو گوشت و یه میز کباب های ایرانی ....برای دسر هم کرم کارامل که خودم عاشقش بودم و یه ظرف پر از سالاد های مختلف .....این رو همیشه مامانم وقتی بابا مهمون خارجی میورد و میخواست قرار داد ببنده درست میکرد و قرار داد حتما بسته میشد .......عالی بود دستپختم به مامانم رفته بود مطمن بودم هیچکدوم غذاشون به من نمیرسه غذاهای روسی که اصلا تعریفی نداش غذای اسپانیایی هم یه چیزی تو همون مایه ها بود دنیل از بلندگو اعلام کرد که میاد و بهمون سر میزنه زنگ زدم با موبایل به مگی:سلام مگی یه سوال بنظرت تو توی مرغم چیزی بذارم یعنی شکمشو پرکنم ؟

مگی خیلی سرد جواب داد:نمیدونم......تو که میدونی برنده ای واسه چی انقد زور میزنی؟

شکم برد منظورش چی بود با خنده گفتم :خفه شو من اومدم تا تو برنده کنم

:خندید و گفت :من احمق نیستم عوض این حرفا یه نگاه بنداز به صفحه طرفدارای برنامه تو فیس بوک و اخبارو بخون بعد منو خر فرض کن شایدم تا بحال خوندی و بروی خودت نمیاری ....اون عکسا.......

گوشیو روم قطع کرد اون موقع کامپیوتر نداشتم که چک کنم ولی بدجوری کنجکاو بودم ولی تصمیم گرفتم سرم به غذا گرم باشه تا سرفرصت برم سراغ فیس بوک برنامه......داشتم کبابا رو اماده میکردم توی مواد که در زدن 

:بیا تو 

با خودم فکر کردم که مگی و حتما اومده معذرت خواهی کنه و فهمیده مثل همیشه زود تصمیم گرفته .......

اما دنیل بود با اون لبخند قشنگ و دلبرانش 

:سلام عشق من 

:تو اینجایی.....

اومد کنارم وایساد و غذاهای رنگارنگو رو میز دید:میدونی اصلا واسه چی این برنامه رو ترتیب دادم ؟

:جدیدا زیاد فارسی حرف میزنی

:چون که دلم واسه غذاهای ایرانی تنگ شده بود.....اومممممممم کباب کوبیده نه؟

:خیلی شکمویی....میتونی یه اینترنت واسم جور کنی؟

اومد پشتم و دستشو دور کمرم انداخت....اره عزیزم چرا که نه ......چیه خبر عکسا به گوش تو هم رسیده 

پس قضیه جدی بود

:اره اخه مگی گفت ....نمیدونم چرا چن وقته مگی با من بد شده ....

:خوب حق داره منم ببه جای اون بودم با تو بد میشدم ....تو واقعا زرنگی و فقط بلدی خودتو خوب نشون بدی ......تو واقعا شیطونو درس میدی

دستشو پس زدمو گفتم :ینی چی؟

خندید:ینی تو عکسا رو ندیدی نه ؟

:نه چرا باید دیده باشم .....اصلا کدوم عکسا مگه من اینترنت داشتم که ....

:بنی تو میخوای بگی اون عکسارو خودت توی فیس بوک نذاشتی نه ؟

:همین الان .....یه کامپیوتر برام جور کن 

:خوب تو که عاشقم شدی چرا نمیگی....مگی بهم گفت که قضیه تو واون چیه .....تو قرار بوده به اون کمک کنی و حالا خودت شدی رقیبش بذار مسابقه امروز بگذره ....عصر بیا تو اتاقم و از کامپیوتر من استفاده کن .....

:نمیتونم شما دارید منو متهم میکنید بعد توقع دارید بشینم اینجا سفره ارایی.....

گونمو بوسید و گفت :نه من تو رو متهم نمیکنم تو فقط میخواستی به من برسی

:نه اصلا تو واسم اهمیتی نداری من فقط پول میخوام.....چون بهش نیاز دارم 

:عصر بیا پیشم یادت نره 

پلاستیک مشکی رو گذاشت روی کابینت:اینم رب انار ....من نمیدونم اینجا چجوری باید برات رب انارپیدا میکردم اینو از شیدا گرفتم ....جالبه دوباره ازم میخواست با هم باشیم ولی من گفتم .....من گفتم یه فرشته رو پیدا کردم که دوسش دارم 

:حتما اون دختره ی چشم سبز دهن گشاد 

:نه ....یکی که مثل خودم عاشقه ولی غرورش اجازه نمیده سعی نکن از زیر زبونم حرف بکشی....ابدا.....دوساعت وقت داری .....عطر بزن بوی پیاز داغ میدی 

دستمو مشت کردم که بزنمش ......که دستمو رو هوا گرفت....

:چطور دلت میاد انقد خشن باشی با من ....

دستمو بوسید و با لبخند بیرون رفت 

امروز همه دیوونه شدن .....همه دیوونه شدن .....

چیزی به شروع مسابقه نمونده بود .....غذا ها رو به زیبا ترین شکل ممکن زینت دادم و روی میز مربوط به خودم گذاشتم .....الیشیا:سلام هی چه بوهای خوبی راه انداختی....

سلام جیگر چقد خوشگل شدی

تقریبا یه دو دستگی ایجاد شده بود منو الیشیا و ولگا و مگی....یه گروه طعم شناس و اشپز اومده بودن برای رای دادن 

دنیل نشت وسط اونا و مجری برنامه رو اغاز کرد....

بعد از مقدمات از همه ی غذا ها برای دنیل و بقیه بردن و از ما نیم ساعت وقت خواستن .....تا رای بدن و نفر بعدی رو بیرون کنن

مجری:خوب بینندگان عزیز و حالا نمایش ارا......و فردی که باید با ما خدافظی کنه 

جس نظرتو اعلام کن :غذا ها اصلا در یک سطح نبودن به نظرم غذای مهرسا عالی بود محشر بود.......ولی بقیه همه سطح پایینی داشت من تا بحال غذای ایرانی نخورده بودم و لی حتما بعد از این برنامه یه سری میزنم ....

شیخ محمود:منم با جس موافقم ....با این تفاوت که چون ایارن نزدیک ماست من غذاهاشونو امتحان کردم و عاشقشونم رای منم مهرسا است 

کیم:من با غذای ولگا حال کردم چون عادت ندارم غذای چرب و سنگین بخورم و غذای گیاهی رو ترجیح میدم 

همه رای رو صادر کردن .....بجز دنیل 

دنیل:من عاشق غذای ایرانیم ولی الان علاقم دو صد برابر شد ....منم به مهرسا رای میدم با غذاش به قول ایرانیا نمک گیرم کرد بد جور......

مجری دست زد و گفت:پس دیگه ادامه مسابقه چه معنی داره .....مخصوصا اینکه کشف شده بین شما یه رباطه عاطفی هم بوجود اومده .....من میخوام سر خود چندتا از این عکسا رو برای طرفدارا به نمایش بذارم....

دنیل خندید و با سر خم کردن اجازه رود داد :وای....باورم نمیشه عکسای ما توی اسخر ...اون روز تو جنگل در حال بوسیدن هم شرم اور بود.......اب شدم 

دنیل:البته باز هم چیزی معلوم نیست....من با همه تا اینجا پیش رفتم 

:از اسن حرفش حالم بهم خورد 

مگی بهم نگاه کرد و تمام نفرتشو با همون یه نگاه کادوپیچ شده تحویلم داد همه دست زدن 

مجری :والبته طرفدارای مهرسا توی نظر سنجی فیس بوک از همه بیشتره ......

همه دوباره دست زدن 

مجری:خوب دیگه بریم سرغ بازنده امروز چون منم دوست دارم زودتر برم پشت صحنه و از اون غذا ها بچشم .....دنیل خودت کارو تموم کن 

همه وایسادیم کنار هم 

دنیل :مهرسا :تو که غذاهات عالی بود میتونی بیای جلو و با خیال راحت نفس عمیق بکشی تو میمونی

رفتم جلو....همه تشویقم کردن

ولگا:تو هم غذاهات بد نبود هرچند یا شور بودن یا بی نمک ولی قابل تحمل تر بود تو هم بیا جلو 

ولگا اومد جلو وبه من خیره شد ......تهدید وار نگهم کرد

:اما مگی و الیشیا

الیشیا...تو غذات ......تو غذات یه ناخن به چه بزرگی پیدا کردم واقعا بدم اومد...میدونی که من خیلی وسواسم ....تو حذفی....از تو انتظار نمیرفت 

الیشیا چشاش گرد شد :اما من ......خیلی تمیز اون غذا رو درست ....

کار کار ولگا بود .....

دنیل :از نظر مزه هم .....خوب نبود .....خدافظ عزیزم 

الیشیا باگریه از همه خدافظی کرد و رفت و به من اجازه نداد دلداریش بدم 

داشتم دنبالش میدوییدم که ولگا جلومو گرفت:بعدی تویی عزیزم.......خودت انصراف بده .....

:اون عکسا کار توی عوضی بود اره ؟

:اوهوم......از اون اول زیر نظرت داشتم 

:من حالا با چه رویی برگردم ÷یش خانوادم ؟


:مشکل خودته


هه این دختره ی پر رو که فکر میکنه از دماغ فیل افتاده میخواد روی منو کم کنه زهی خیال باطل سابقه نداشته کشی بتونه جلوی من در بیاد مخصوصا وقتی که واقعا بخوام یه چیزیو داشته باشم.

هنوزم مطمئن نیستم اسم حسی که موقع دیدن دنیل بهم دست میده چیه اما دلم نمی خواد عاشقش بشم حد اقل تا وقتی که مطمئن نیستم که اون عاشق منه نمیخوام جلوش کم بیارم.

به نظرم اومد که ولگا ارزش جواب دادن رو نداره به خاطر همین هم با یه نگاه که عمق تنفر و حقارت ورو میتونست توش ببینه بهش نگاه کردم جوری که خودش فهمید باید خفه شه به خاطر همین هم با یه عشوه خرکی روشو اونور کرد منم یه پوف بلند گفتم و به روبروم نگاه کردم.

همون موقع صدای مجری گستاخ و پرروی برنامه اومد که میگفت

- با اینکه همه ی ما برنده ی این مسابقه رو می شناسیم اما دنیل راد زیباترین مرد این مملکت دلش میخواد که مسابقه تا مرحله ی اخر پیش بره و اما اینجا یه سوال پیش میاد و اون اینه که ایا این مرد ایده ال واقعا عاشق میشود؟!

با شنیدن این سوال به چهره ی دنیل خیره شدم و برای چندمین بار به چشماش خیره شدم واقعا توی فرم مسابقهی اول درست نوشته بودم که جذاب ترین قسمت وجودش چشماشه. چشمایی که معلوم نیست چه رنگی هستن خاکستری طوسی یا مشکی براق؟! دنیل وقتی که این سوالو شنید بهم نگاه کرد و یه لبخند مرموز زد و چشماش شروع به خندیدن کردن.

با دیدن چهرش مصمم شدم که ببرم مگه من چی از این ولگای خیابونی یا حتی مگی کم دارم؟ هه من چیزی که کم ندارم هیچ کلی هم اضافی دارم.

بازم صدای مجری اومد که داشت در باره ی مسابقه حرف میزد:

-همونجوری که میدونین این مسابقه دو مرحله ی دیگه داره مرحله ی بعد هم.... اصلا چرا من بگم الان از خود دنیل می پسیم: دنیل جان مرحله ی بعد یا همون فینال چیه؟

- در مرحله ی بعد دو نفر باقی مونده باید هر کدوم به مدت یه هفته پیش من بمونن و مثل یه همسر اقعی در کنارم باشن

همین موقع بود که یه چشمک جانانانه بهم زد و من منظورشو خیلی خوب فهمیدم.

-مرحله ی بعد از کی شروع میشه؟

-خب فردا یه قرعه کشی داریم که ببینین افتخار بودن با من زود تر نصیب کدوم یک از خانوما میشه و از پس فردا شروع میشه

تو همین موقع ولگا پشت چشمی نازک کرد و یه بوسه واسه دنیل فرستاد من می ترسم این با این همه اعتماد به نفسش به سقف برخورد کنه

دنیل:خانوما ماشین منتظره

با شنیدن این حرف من و مگی و ولگا به طرف ماشین لیموزینی که اختصاصی واسه ما بود رفتیم. توی ماشین داشتم فکر می کردم که من اینجا چیکار می کنم؟ اصلا واسه چی اومدم اینجا هه به خاطر مگی که حالا سایه منو هم با تیر میزنه؟یا نه خودم....هنوز نمی دونم مگه من یه ایرانی نیستم خدا کنه این ادم مغرور از حد خودش تجاوز نکنه چون من یه ایرانی هستم و نجابتم از پول و همه چی برام با ارزش تره.

وقتی که رسیدیم به حرمسرای جناب راد داشتم از خستگی بی هوش میشدم به خاطر همین هم فقط لباسامو عوض کرد و رفتم رو تختم. تازه یادم ومد که امروز قرار بوده به مامان و بابا زنگ بزنم اما اگه اونا عکسا رو دیده باشن چی؟ با فکر کردن به این موضوع از این کار منصرف شدم و همه چیزو به زمان سپرم.

- ای وای خاک بر سرم مثلا قرار بود برم اتاق دنیل که اون عکسا رو ببینم اما برم که چی؟خودمو سبک کنم؟ یه چشمشو امروز تو برنامه مشاهده کردم به خاطر همین از این کار هم منصرف شدم و چشمامو گذاشتم رو هم تا خودمو به دست خواب بسپارم.

صبح طرفای ساعت 5 بلند شدم و دیدم دو تا دختر دیگه مثل خرس خوابیدن تصمیم گرفتم برم تو حیاط یکم راه برم و از اضطرابم کم کنم. خدا خدا می کردم که حداقل من نفر اخر باشم این جوری راحت تر با خودم کنار میام.

داشتم با خودم فکر می کردم که اگه دنیل خواست بهم نزدیک شه از فنون رزمی که یکمی بلد بودم استفاده میکنم و...همینجوری داشتم با خودم شاخ و شونه می کشیدم که به یه چیزی بر خورد کردم.

بالای سرم رو که نگاه کردم دیدم سرم تو سینه ی دنیل فرو رفته و اونم داره میخنده. یه لحظه حسرت خوردم که اگه کفشای پاشنه دارم پام بود ممکن بود الان هم طعم لباش رو بچشم.(چه بی حیا)

-سلام عشق من

- برو خودتو سیاه کن ما خودمون یه عمره زغال فروشیم برو به یکی این حرفا رو بزن که باورت کنه

- حالا چرا عشق من این قدر عصبیه؟نگران نباش با پارتی بازی یه کاری می کنم که اولین نفر باشی

- زهی خیال باطل من بخوام با تو باشم؟ اونم اولین نفر؟

- چی چی باطل؟ ایرانی ها هم پیشرفت کردنا

- کرده بودن شما خبر نداشتی

یه لحظه به این فکر کردم که ولگا داره ما رو می بینه چون من پشت به پنجره بودم و دنیل رو به روش یه فکر شیطانی به سرم زد. یهو دنیل رو بغل کردم و لبمو به گونه هاش رسوندم و بوسش کردم. دنیل یه لحظه از کارم شوکه شد اما اون با هوش تر از این حرفا بود چون اروم زیر گوشم گفت:

- زدی به هدف ولگا ما رو دید.

توی اون شرایط باید یکم خجالت میکشیدم اما به جاش راهمو کج کردم و گفتم:

- تو مسابقه می بینمت.

- به امید اول شدنت

- بدو بدو....

وقتی به اتاق رسیدم ولگا و مگی رو دیدم که دارن به خودشون می رسن اخه یه ساعت دیگه می بایست اونجا بودیم. به ولگا نگاه کردم و مثل خودش یه پشت چشم هم نازک کردم خون خونشو میخورد. از این کارم کیف کردم.

رفتم طرف اتاقم تا اماده 

شم یه بلوز و شلوار جین که خیلی خیلی قشنگ ترم می کرد با مو های لخت اتو شده واقعا قشنگم کرده بود.

بعد از نیم ساعت اومدم بیرون و دیدم اون دو تا هم حاضرن. با هم راه افتادیم طرف ماشین. توی اون لحظه واقعا استرس داشتم....


 

رمان مسابقه عاشقم کن(3)

نمیدونستم اسمشو چی بذارم اضطراب هیجان یا... اسمش رو نمی دونم اما حس جالبی بود حسی که با اینکه نمی دونستم چیه اما ازش نمی ترسیدم. نمی دونم شاید هم به خاطر حسی بود که به دنیل داشتم. نمی دونم چرا ولی تو ون لحظه با جان مقایسش کردم. هر دو تاشون خوش تیپ بودن هر دو پول دار ولی دنیل چیز دیگه ای بود در ضمن من اگه تا اخر دنیا هم مجرد می موندم حاضر نمی شدم با جان ازدواج کنم مخصوصا با اون کاری که با خونوادم کرده بود.

توی همین افکار بودم که صدای شدید ترمز کردن لیموزین منو به خودم اورد مثل این که یه ماشین جلوی لیموزین ما پیچیده بود و راننده هم داشت با راننده ی اون ماشین حرف می زد. حواسم از بحث دو راننده به مگی که خیلی با ولگا صمیمی شده بود پرت شد داشتن خیلی اروم با هم حرف می زدن و همین باعث شد که من گیرنده هام رو واسه شنیدن حرفاشون به کار بندازم.

خوب که گوش کردم دیدم دارن درباره ی من حرف می زنن و همین هم کنجکاوی یا به قول خودمون فوضولیم رو بیشتر تحریک کرد خوب که گوش کردم فهمیدم که ولگا از بوسه ی مصلحتی صبحمون برای مگی گفته. حرفاشون بوی حسادت میداد و این منو بیشتر از همه چیز هیجان زده می کرد.

بعد از حدود ده دقیقه راننده برگشت و به طرف استودیو راه افتادیم بازم اون اضطراب لعنتی به جونم افتاده بود. یهو یاد حرف خانوم جون افتادم همیشه می گفت وقتی اضطراب داری چشماتو ببند و هر چی می خوای از خدا بخواه. منم اومدم همینکارو بکنم اما خودم هم هنوز نمی دونستم چی از خدا می خوام پس بی خیالاین کارا شدم.

انتظارمون خیلی طول نکشید و زود تر از اونی که فکر می کردم به استودیو ضبط رسیدیم. یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم. به محض ورودمون صدای دنیل رو شنیدم که در حالی که به طرفمون میومد بلند گفت:

- دخترا پنج دقیقه وقت دارین زود باشین خودتونو واسه یه زندگی رویایی اماده کنین....

تادنیل به ما رسید ولگا خودشو بهش چسبوند و اول به من نگاه کرد و بعد لباشو محکم به لبای دنیل رسوند. داشتم از حسادت می مردم و هدف اون لعنتی هم همین بود به خاطر همین هم تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم به جاش رفتم جلوی اینه و بعد از رضایت از چهره ی خودم به طرف میز مصاحبه رفتم. کمتر از یک دقیقه بعد ولگا و مگی و دنیل هم اومدن و هر کدوم سر جای مخصوص خودشون نشستن. بعد از اوردن اب برامون مجری برنامه که اسمش جرج بود هم اومد و با همه ی ما دست داد و به جایگاه خودش رفت و در این لحظه بود که برنامه شروع شد......


جرج: سلاااااام به همه بیننده های با حال مسابقه ی ....

همون زمان همه ی اونایی که تو سالن حضور داشتن با صدای بلند گفتن" عاشقم کن"

جرج با لحن پر شور همیشگی ادامه داد: افرین به بیننده های با هوش! همونجوری که همتون میدونید و شاید هم نمی دونید ازروز بر اساس قرعه کشی نوبت ورود این سه تا خوشگل به کاخ رویایی واسه یه روز مشخص می شه. می دونم که همه منتظرین بدونین کی اول می شه اما حالا فعلا تو خماریش بمونین.

خیلی با انرژی حرف می زد و همین بود که تا حدودی اضطرابم رو کم میکرد. دلم نمی خواست هول کنم و طبق معمول هم تو حفظ ظاهر موفق بودم.

جرج رو به دنیل کرد و گفت: دنیل جان، دوست داری کدوم یک از اینا اول بیان تو خونت؟

و بعد هم یه چشمک بهش زد که معنیش خیلی منو می ترسود امیدوار بودم حداقل نیمه ی ایرانیش فعال بشه و کار به جا های باریک نکشه چون اون جوری اگه منو نمی خواست رسما بدبخت می شدم.

دنیل: خب راستش... هم ولگا هم مگی منتظر جواب بودن و اینو به تابلو ترین نحو ممکن نشون دادان من هم خیلی دلم می خواست نظرشو بدونم اما خودمو بی تفاوت نشون دادم. دنیل چند ثانیه ای مکث کرد و بعدش با یه لحنی که شیطونی ازش می بارید گفت: نمی دونم.

از جوابش خوشم اومد خیلی ادم جالبی بود. به مگی و ولگا نگاه کردم دو تاشون مثل بادکنکایی شده بودن که بادشونو در جد تیم ملی خالی کرده باشن خیلی ضد حال خورده بودن و این حالتشون کیف منو تکمیل کرد.

جرج هم که انگار مثل من از حواب دنیل کیف کرده بود با خنده ادامه داد: و حالااااااااااااااا..... نفس هاتون رو تو سینه حبس کنید چون لحظه ی نهایی نزدیک است فقط دو دقیقه مونده تا تکلیف معلوم شه. اون گوی طلایی که گوشه سمت چپ میز هست رو نگاه کنین.... این همون گویی هست که سرنوشت رو مشخص می کنه.

تا حالا به گوی طلایی دقت نکرده بودم. یه گوی خوش رنگ یا پایه های موج دار روی میز قرار داشت. یه سری توپ توش بود که احتمالا اسمای ما توشون نوشته شده بود چیز جالبی بود با دیدنش خوش حال شدم نمی دونم چرا ولی اضطراب اولیه رو نداشتم....

جرج هم که انگار کرم داشت فقط سعی داشت اضطراب ما رو بالا ببره. سعی می کردم به حرفائ توجه نکنم تا اینکه یهو با داد و فریاد گفت:

به اون تایمری که با پروژکتور روی زمین تصویرش افتاده نگاه کنید فقط یک دقیقه تا لحظه ی نهایی مونده... سه دو یک و حالاااااااااا

تایمری که روی زمین بود شمارش معکوس رو شروع کرد سعی کردم اضطرابم رو پایین بیارم به اخاطر همین یه صلوات زیرلب فرستادم. نا خود اگاه چشمم به اون سمت که دنیل بود افتاد ارو بلند شد و به طرف گوی طلایی رفت. سرمو بر گردوندم و به ولگا و مگی نگاه کردم دو تاشون سرشون رو انداخته بودن پایین.

پنج... چهار... سه... دو... یک

سه تایی همزمان سرمونو اوردیم بالا و به دنیل نگاه کردیم مثل این که استرس ما به جرج هم سرایت کرده بود چون داشت ساکت و اروم به ما نگاه می کرد. دنیل با دستاش گوی رو چرخوند و اولین توپ رو بیرون اورد سرشو باز کرد و جلوی دوربین گرفتش:

" نفر اول مگی ادواردو."

مگی از سر اسودگی نفسشو بیرون داد و با غرور به ما نگاه کرد. دستای دنیل دوباره داخل شد و گوی بعد رو بیرون اورد و باز هم...

" نفر دوم ولگا تیمبرتون"

حالا هر دو با غرور به من نگاه می کردن ولی من خیلی ناراحت نبودم نمی دوم چرا ولی یه جورایی خوش حال هم بودم .

جرج گفت: دنیل خیلی زرنگی خوشگل ترینشونو گذاشتی اخر که مزش از یادت نره و خودش با صدا خندید.

ولگا و مگی از این حرف جرج ناراحت شدن و دنیل به لبخندی بسنده کرد. ناراحت به نظر می رسید ولی دلیلش رو درک نمی کردم.

جرج ادامه داد: خب یه اهنگ پخش میشه و بعدش با سه نفر مصاحبه می کنیم. از دنیل عزیز خواهش می کنم یه اهنگ رو انتخاب کنه

دنیل بعد از کمس فکر گفت: اهنگ pretty girl مناسب این برنامست.

چند دقیقه بعد اهنگ شروع شد...

Uh uh uh aahh uh uh

I can do the pretty girl rock rock

Rock to the pretty girl rock rock rock

Now what’s your name


My name is Keri, I’m so very

Fly oh my is a little bit scary Boys wanna marry looking at my deri

And you can stare but if you touch then ima beri


Pretty as a picture

Sweeter than a swisher

Mad cause I’m cuter than the girl that is with ya



I ain’t gotta talk about it baby you can see it

But if you want ill be happy to repeat it


My name is Keri, I’m so very

Fly oh my is a little bit scary Boys wanna marry looking at my deri

And you can stare but if you touch it ima beri


Pretty as a picture Sweeter than a swisher

Mad cause I’m cuter than the girl that is with ya

I can talk about it cause I know that I’m pretty

If you know it too then ladies sing it with me


All eyes on me when I walk in,

No question that this girl’s a 10 Don’t hate me cause I’m beautiful. Don’t hate me cause I’m beautiful. My walk my talk the way I dress It’s not my fault so please don’t trip

Don’t hate me cause I’m beautiful Don’t hate me cause I’m beautiful


Aye, now do the pretty girl rock rock rock

Do the pretty girl rock rock rock Do the pretty girl rock rock

All my ladies do the pretty girl rock rock rock

Do the pretty girl rock rock rock Do the pretty girl rock rock

Do the pretty girl rock


Now were you at, If your looking for me you can catch me

Cameras flashing, daddies turned his head as soon as I passed him Girls think I’m conceded cause I think I’m attraction

Don’t worry about what I think why don’t you ask him


Owoaah!

Get yourself together don’t hate(don't do it), jealous is the ugliest trait(ohh, don't do it)

I can talk about it cause I know that I’m pretty

If you know it too then ladies sing it with me


All eyes on me when I walk in, No question that this girl’s a 10 Don’t hate me cause I’m beautiful. Don’t hate me cause I’m beautiful. My walk my talk the way I dress It’s not my fault so please don’t trip



Don’t hate me cause I’m beautiful Don’t hate me cause I’m beautiful Doing the pretty girl rock rock rock

Do the pretty girl rock rock rock Do the pretty girl rock rock

Do the pretty girl rock rock

All my ladies do the pretty girl rock rock rock



Get along with your pretty girl rock rock rock

Still show me your pretty girl rock rock rock

All my ladies do the pretty girl rock rock rock Sing it with me now


All eyes on me when I walk in,

No question that this girl’s a 10 Don’t hate me cause I’m beautiful. Don’t hate me cause I’m beautiful. My walk my talk the way I dress It’s not my fault so please don’t trip

Don’t hate me cause I’m beautiful Don’t hate me cause I’m beautiful [x2]

Owoahaha!


اهنگ قشنگی بود و البته مثل اینکه هورمون های قر دادان رو شدیدا توی ولگا تحریک کرده بود چون هکش داشت خودشو تکون میداد اخی بچم قر تو کمرش خشکیده.

وقتی که اهنگ تموم شد جرج گفت:

- خب دیگه حالا هر چی که باشه نوبت مصاحبه با این شرکت کننده هاست از نفر اول یعنی مگی شروع می کنیم.

و به مگی که لباسش همهی اجزای بدنش رو به طور کامل نشون میداد چشمک زد. مگی از وقتی که ما این جا اومده بودیم خیلی عوض شده بود بیشتر با ولگا می گشت و این جوری شده بود. توی این دوازده سالی که با هم دوست بودیم هیچ وقت این جوری لباس نپوشیده بود. نچ نچ نچ براش متاسفم

جرج: مگی جان لطفا بیا بالا

وقتی که جرج اینو گفت تعدادی از حضار توی سالن دست زدن و مگی با عشوه ای کاملا خرکی رفت و پیش جرج وایساد.

جرج: چه حسی داری؟!

- خوشحالم

- مگی اضطراب هم داری؟

- اوهوم

- به نظرت در برابر بقیه شرکت کننده ها شانسی هم واسه ورود به کاخ ارزو ها داری؟!!!

و یه لبخند ژکوند به من زد. مگی که منظور جرج رو خوب فهمیده بود ابروهاش رو یکم تو هم برد و گفت:

- امیدوارم که داشته باشم اخه همه ی اونایی که اون جا نشستن یه زمانی با من دوست بودن پس ما می تونیم با هم کنار بیایم.

طعنه ای که توی کلامش بود خیلی واضح تر از اونی بود که فکرشو می کردم. یکم ناراحت شدم اما زود خودمو به بی خیالی زدم.

جرج:نظرت رو درباره ی مرد خوش تیپ ما بگو

مگی با یکم ناز به دنیل نگاه کرد و گفت: معلومه که دیوونشم

جرج در حالی که یه پوزخند گوشه ی لبش خودنمایی می کرد دوباره پرسید: خب به نظرت نظر اون درباره ی تو چیه؟!

مگی که معلوم بود انتظار شنیدن این سوال رو نداشت با حالتی که دست پاچگی توش داد می زد یه چشمک به دنیل زد و گفت وقتی رفم خونش نظرشو ازش بپرسین

جرج: ممنون از جوابت.... خب دیگه سوالی ندارم حرف خاصی نداری؟!

- نه فقط می خوام بگم واسه س فردا لحظه شماری می کنم.

جرج: خب پس از همین حالا لحظه ها رو بشمار تعدادش رو به ما گزارش کن

با این حرفش مگی بنفش شد و کل سالن هم زدن زیر خنده و به این ترتیب می با یه حالتی که عمق ضایع شدنس رو نشون می داد اومد توی جایگاه نشست.

جرج: و حالا ولگا.... دختری اصیل از تبار روسیه

ولگا متوجه طعنه ی کلام جرج شد. کلا جرج مثل اینکه امروز از دنده ی چپ بلند شده بود و همه رو ضایع می کرد نمی دونم روی چه موضوعی درباره ی من می خواست کلیک کنه؟

وقتی که ولگا بلند شد جمعیت بیشتری تشویقش کردن. تو صورت مگی رگه های حسادت رو می دیدم. همیشه وقتی حسودی می کرد دور دماغش قرمز می شد و قیافه ی خیلی با مزه ای پیدا می کرد.

جرج: احساست؟!

- به نظرم این ادامه ی مسابقه الکی هست چون معلومه که دنیل منو انتخاب کرده

اوه اوه اوه اعتماد به سقفو برم من!

جرج: از کجا مطمئنی؟!

- سریه

و دو باره همان وزخند که به خیابونی بودن ولگا اشاره داشت

- اضطراب داری؟!

- خیلی کم

- خب خب خب نظرت درباره ی دنیل؟!

- خیلی باحاله از همه نظر

و عمدا به دنیل نگاه کرد که عکس العملشو ببینه و دنیل هم یه دونه از اون خنده های دختر کش تحویلش داد که حسادت رو در من فعال کرد.

- و نظر دنیل درباره ی تو؟!

- باحالم

جرج با خنده گفت: پس چه حال تو حالی شود

- و حالاااااااا..... مهرسا

تا اینو گفت همه ی سالن با هم شروع به دست زدن کردن و این اون یه ذره حسادت رو از بین برد.،....


رمان مسابقه ی عاشقم کن (1)

به نام خدا
یکی از روزهای پاییز بود و برگ درخت حسابی داشت میریخت و فضای رمانتیکی رو ایجاد کرده بود و منو مگی روبروی هم دیگه توی یه کافی شاپ نشسته بودیم و با هم صحبت میکردیم
:مهرسا این لباسه خیلی خوشگلت کرده....حسابی جیگر شدی دیگه عمرا باهات بیام بیرون .....هرموقع با تو میام همه حواسشون میره به تو و من سرم بی کلاه میمونه
قهقه ای زدم و گفتم:بحث بحث قیافه نیست تو واسه پسرا له له میزنی مثل دو قطب هم نام اهن ربا همدیگرو دفع میکنید باید عین سگ باشی انگار نه انگار که علاقه ای داری باهاشون حتی همصحبت بشی
:اوه اوه اونو نگا چه هلوییه ......
:خاک برسرت باز که هول شدی لعنتی
نگاه خماری به اون پسر که درحال رفتن سر میز دوست دخترش بود کردم پسر چنان هول شد که حواسش به صندلی نبود و روی هوا نشست و بعد تق افتاد زمین دختره که فهمیده بود دوست پسرش هیض تشریف داره شروع کرد به غر زدن که کدوم گوری رو نگا میکردیو ......
مگی خندید و با مشت به شونم زد:خیلی بدجنسی من موندم تو با این همه شیطنت چجوری خودتو پاک و دست نخورده گذاشتی و بیگدار به اب نزدی
:من شیطنت میکنم ولی بیگدار به اب نمیزنم چون ایرانیمو و
:فهمیدم...بحث دختر ایرانی پاکه و ....نه؟
:پ ن پ مثل تو ا
این یه تیکه رو فارسی گفتم که بهش برخورد و روشو کرد اونور
لپشو کشیدم و گفتم :این اصطلاحه.....بیخیال معنیش شو بزن بریم که دیر شد
با اون صورت پر از کک و مک و موهای نارنجیش لبخند بامزه ای تحویلم داد و گفت:صورتحساب؟
:خیلی خوب.....میدونم نوبت منه{این خارجی ها هم که اصلا تعارف حالیشون نیست
کیف پولمو دراوردم و داشتم دنبال پول میگشتم که مگی محکم بازومو کشید :هی مهرسا...این همون پسر خوشگلس که نصفش هم وطن توا و نصفش هم وطن من همون که من هر شب براش گریه میکنم ووواووو واقعا جیگره
به تلویزیون کوچیک قهوه خانه که بالای دیوار وصل شده بود نگاه کردم ......دوباره داشت اون اگهی رو نشون میداد پسره اسمش دنی بود واقعا جیگر بود مثل همیشه دورش پر از دختر بود از ملیت های مختف با لباس های لختی از ژاپنی گرفته تا برزیل و عرب و اروپا و افریقا و پسره دستش روی شونه هاشون بود ورو کرد به دوربین معلوم بود خیلی از خود راضیه
با انگشت اشاره به دوربین رو کرد و گفت:هی شما هم دوست دارید جزو این دخترای خوشگل باشید ؟معلومه کیه که دلش نخواد ؟
باور کنید ارزششو دارم فقط کافیه منو بدست بیارید تا تا اخر عمرتون مثل یه پرنسس زندگی کنید همون پرنسس هایی که همیشه بچگی کارتونشو میدید .....اره.....پس منتظر همتون هستم
دنیل راد
اگهی تموم شد و اگهی یه بیسکویت شکلاتی پخش شد چشای پسره لامذهب سگ داشت و منوبرده بود تو هپروت
مگی چند بار تکونم داد خوشگله نه:نه اصلا....من این بیسکوییته رو بیشتر دوست دارم .....وای واقعا خوشمزس خوردی
:میشه جلو من از اون حربت استفاده نکنی اخه من دخترم
:بس کن کدوم حربه
:همونکه باهاش اون پسر بدبختو با مخ انداختی زمین خوشگله
:خیلی خوب خوشگله ........
:حالا شد .....فکر کنم استاد دیگه راهمون نمیده
پولو از کیفم دراوردم و گذاشتم روی میز:نه هنوز وقت داریم
حیات دانشگاه پر بود از بچه ها جان هم بود وای نه حالم ازش بهم میخورد پسره ی اسگل بدرد نخور همیشه حال ادمو میگرفت نمیدونم چرا خودشو صاحب من میدونست و اصلا نمیذاشت هیچ پسری بیاد سمتم احتمالا با این کاراش باید انقد میموندم تا موهام هم رنگ دندونام میشد بچه ها دورم کرده بودن و باهام شوخی میکردن خیلی دانشگاهم رو دوست داشتم البته بدون جان2 41
مگی:بچه ها این اگهیه رو دیدین
بچه ها همه تایید کردن که دیدن
دارن:شنیدم پسره ایرانیه
مگی:نه خیر نصفش ایرانیه محصول مشترک کشور من و مهرسا است
دارن :مهرسا همهی دختر پسرای کشورتون انقد خشگلن
:پ ن پ
با این حرفم همه شاکی شدن و بد نگاه کردن
با خنده گفتم :اره.....پس چی
سعیده:دختر لبنان هم خوشگلن کلن سمت ماها خوشگلن
الیشیا:ولی پسره بدجوری رو مخه احساس میکنه خیلی خوشگله من دوست داشتم خوشگل و پرو بودم تا برم اونجا ادبش کنم و قهوه ایش کنم .....وای مهرسا کار خودته
بلند بلند خندیدم که جان بی شاخ و دم اومد :مهرسا صاحب داره ......
اخمامو کردم تو هم و گفتم:اوه سلام میمون بد بو
:خندید و گونمو بوسید چندشم شد :حق نداری اینکارو بکنی فهمیدی؟
بلند بلند خندیدو گفت:کوچولو تو کی هستی که حق منو تعیین کنی
بدون توجه به حرفش رو به مگی گفتم:مگی چطوره بری ثبت نام کنی ....ما همه پشتت هستیم
مگی:نه مرسی اون هیچوقت منو قبول نمیکنه
:چرا میکنه من بهت کمک میکنم
دارن:خوب با هم ثبت نام کنید ...اونوقت مهرسا میتونه بهت کمک کنه
جان:دهنتو ببند
سعیده:بچه ها دیر شد بیاید بریم توی کلاس دیگه

کلاس شروع شده بود ولی ما همه به فکر اون تبلیغات تلویزیونی بودیم
مگی اروم خودکارشو به بازوم زد "میدونستی جایزه هم میدن؟
با این حرف گوشام تیز شد ارومتر از خودش گفتم :خوب که چی؟
:تو مگه به پول احتیاج نداری؟
:خب؟
:تو کمک کن من بازی رو ببرم منم اون جایزه رو میدم به تو .....یه ماشین اخرین مدل که قیمتشو پرسیدم حول و حوش 300000 دلاره
با شنیدن این حرف به فکر فرو رفتم
:من چجوری میتونم کمکت کنم اخه ...بعدم اون پدر مریضمو ول کنم بیام ددر
"حالا نه که الان خیلی براش کار انجام میدی الانشم مامانت همه کارارو میکنه براش ولی تو اینطوری هم میتونی ازورشکستگی نجاتش بدی باباتم دیگه مجبورت نمیکنه که زن جان بشی.....خیلی جالبه تو واقعا خطر رو حس نمیکنی اون حتی قول داده مسلمون هم بشه ...اگه دیر بجنبی ......
:یه دقیقه اون دهنتو میبندی؟
:نچ .......کمک کن........بخدا من عاشقش شدم
:همه دخترای ایالات متحده امریکا عاشقش شدن ......خیلی خوب .....کمکت میکنم اما به مامانم چی بگم....بگم کدوم گوری میرم
:خاک تو سرت ...بگو با دانشگاه میریم اردوی تحقیقاتی.......
:باید فکر کنم
:نیشگون خیلی محکمی از بازوم گرفت و با خنده گفت:ببند
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
سالن پر بود از دخترای خوشگلو و لوندی که ما رو هم متحیر کرده بود و از نوک انگشتای پا تا فرق سرشون عمل زیبایی کرده بودن واقعا از خودم بدم میومد که با اینا مقایسه بشم ولی خوب چی میشد کرد ؟بعد از کلی این پا و اون پا کردن بلاخره بهمون نوبت دادن که بریم دفتر اقای راد مگ خیلی خوشحال بود و واقعا تو پوست خودش نمیگنجید
اول نوبت من بود بدون در زدن رفتم تو و باصورت مغرور و جذاب دنیل مواجه شدم اونقدر حول کردم که یادم رفت به انگلیسی سلام کنم و فارسی گفتم:سلام
قهقهه ی بلندی سر داد و گفت:به به .....یه ایرانی اینجاست.....چطوری؟
از اینکه انقد خوب فارسی حرف میزد موندم .....مگه دورگه نبود؟
:بشین
اروم بدون اینکه بهش نگاه کنم نشستم و یقه بلوزمو کمی بالا تر اوردم
دوباره زد کانال انگلیسی:خب ....فکر نمیکردم یه ایرانی هم شرکت کنه تو این مسابقه اخه دخترای ایرانی همشون به نجابت مشهورن
:خب مگه تو قصدت ازدواج نیست؟
عینک خوشگلشو روی میز گذاشت و با چشای گستاخش به لبهام نگاه کرد "چرا خب.......نمیدونم چه مرگه ولی دلم میخواد دختراا رو بندازم به جون همدیگه تا بخاطرم بجنگن و تو سرو کله ی هم بزنن ....خب اونیکه خیلی خودشو به درو دیوار بزنه یعنی خیلی دوسم داره دیگه .....والبته .............شاید نباید بگم ......ولی وفا ....
سرشو جلوتر اورد و تو چشمام نگاه کرد و لبخند بسیار محسور کننده ای زد از اونا که من باهاش کل پسرای دانشگاه رو اسگل میکردم"....وفا توی من یکی نیست
شاید اینا رو بهت میگم چون یه چیز خاصی تو وجودت میبینم که دهنمو باز میکنه تا رک باشم باهات
و بعد چشمکی زد و گفت:خواهشا بیرون درچ نکنه
کم کم داشت عصبانیم میکرد از جام بلند شدم و به سمت میزش رفتم و یه بیسکوییت شکلاتی که تبلیغشو همیشه بعد این اگهی کوفتیه خودش میذاشت بدون اجازه ورداشتم .....
با افتخار گفت:از محصولات خودمونه ....عالیه نه
لبخندی زدم و گفتم :راستشو بخوای اگه یه ور تو و همه پولاتو بذارن و یه طرف یه بسته از این رو من ......بیسکوییتو انتخاب میکنه
خیلی عصبانی شد :پس واسه چی اومدی اینجا
:خب واضحه چون تعطیلات دانشگاه نزدیکه و بجای اینکه نصف پس اندازامو بریزم دور میام مجانی اینجا و با یه ماشین خوشگل برمیگردم......
از پشت میزش اومد کنار و روبروم وایساد خیلی خیلی نزدیک بطوریکه حرارت نفساش بگوشم میخورد و یجوریم میکرد با دستش چونمو گرفت و مستقیم به چشمام زل زد :فکر میکنی واقعا میتونی درمقابل این همه جذابیت خوددار باشی
به فارسی گفتم :پ ن پ
اما اون توجهی به حرفم نکرد برعکس همه پسرای دانشگاه که قاطی میکردن و میخواستن خفم کنن این فرمول روی اون اثر نکرد
با یه دستش موهامو از توی صورتم کنار زد و توی گوشم گفت:اگه میتونی عاشقم کن
پاشنه ده سانتیمو که بسیار هم تیز بود روی انگشت پاش گذاشتم و محکم فشار دادم همین حین منشی با اون تاپ نیم تنه اش بدون در زدن وارد شد و گفت:اوه دنی.....تو قرار بود با هرکس پنج دقیقه حرف بزنی اینطوری به هیچکس نمیرسی
:اوکی عزیزم برو بیرون ودیگه بدون در زدن وارد نشو ....مخصوصا وقتی با این تنهام......
منشی که حسابی خورده بود تو ذوقش رفت و من از این حرفش لپام گل انداخت:راسنی .....این بروشورو بگیر توش کارا و شرایط مسابقس....و بعضیاش کارای ناجوریه .....فکر نکنم اهلش باشی
:بدو بابا...بدو بدو بدو
:چی گفتی
:هیچی
رفتم سمت میزش تا یه بیسکوییت دیگه بردارم که محکم زد رو دستم طوری که دستم سرخ شد....
:دفعه اخرت باشه بیسکوییت های منو بی اجازه ورمیداری......اگه بیسکویتتا رو میخوری باید منم داشته باشی
دوباره به فارسی گفتم:زرششششششششششک
اندفعه فهمید و گفت:معنی اینو میدونما...ازگیل
داشتم شاخ درمیاورم
اومد جلو ....و گونمو طولانی بوسید .....
:نه خوش طعم هم هستی بیا این یه بلیط طلایی تو میتونی به لاس وگاس بیای اونجا منتطرتم جیگر.....اگه میتونی عاشقم کن....این اسم مسابقس ولی خیلی رقیب داری
:اگه میتونی عاشقم نشو
بلند بلند خندید و منو با خنده های تمسخر امیزش بدرقه کرد بعد از من مگی رفت تو ولی گفت که اصلا روی خوش بهش نشون نداده و تنها شانسی که اورده این بوده که ردش نکرده

وقتی برگشتم حسابی خسته بودم و عصبی حالم از اون همه غرور و ذات خراب دنیل بهم میخورد روی پله نشستم و شروع کردم به بازکردن بند کفشم که صدای زنگ اس ام اس گوشیم اومد از مگی بود :به اون بروشور یه نگاهی بنداز داشتم جواب میدادم که دیدن کفش تمام چرمم ایتالیایی نظرمو جلب کرد:وا مهمون ؟یعنی این کفشای گرون مال کی میتونه باشه گوشیمو داخل جیبم گذاشتم و موهامو از تو صورتم زدم کنار و زنگ درو زدم ده ثانیه بعد چهره حال بهم زن جان رو روبروی خودم دیدم :وای نه ....کی باغ وحش خونه ی ما رو خریده که حالا باید یه میمون درو باز کنه
با اون چشمای خمار وجذابش یه نگاه عمیق بهم کرد و گفت :هرچی دوستداری صدام کن ولی حواست باشه که نوبت منم میشه
:نوبت چیت میشه ....چجوری روتون میشه هرروز هرروز میاید اینجا پول مارو که بالا کشیدید بس نبود ....اگه میشه یه خورده برامون باقی بذارید که بتونیم برگردیم کشورمون
:نترس....انقد به پات میریزم که مثل ملکه ها زندگی کنی
من ترجیح میدم زیر همین سقف نم پس داده زندگی کنم که از صدقه سر شما داریم ....... میشه بری اونور ....میخوام رد شم
:خودشو کمی کنار کشید و گفت:بابات که خیلی عجله داره تو ر و بندازه به ما
:باشه .....اون از خودش میگه......
رفتم داخل اتاق پذیرایی و بالاجبار با مادرو پدر جان سلام و علیک گرمی کردم
مامان:کجا میری به این زودی زشته....این مثلا اومدن خواستگاریت
:من دوسش ندارم......دوسش ندارم مامان سعی کن بفهمی
و بعد با عذر خواهی از همه رفتم سراغ اتاقم و دروهم قفل کردم بروشور رو از تو کیفم دراوردم:
1.هیکل
2.قد
3.جهره لوند و زیبا
4.علاقه مندی به ورزش تنیس
5.جذابیت .... و لوندی
6.یک هفته زندگی کامل مانند هر زن و شوهر دیگری
این اخریه واقعا برام سخت بود ینی اصلا امکان نداشت .....در اتاقم به صدا دراومد .....
:کیه؟
:میمون بوگندو .....بیا ببین شرطی نداری واسه ازدواج
:میگم بو همه جا رو ورداشته .....چرا یه شرطی دارم گورتو گم کن عزیزم
:ادمت میکنم
:گمشو میخوام تنها باشم

خیلی عصبانی بودم از این زندگی تصمیمو گرفتم من باید تو این مسابقه برنده میشدم به چند دلیل اول اینکه پوز جانو بزنم دوم اینکه پوز دنیلو بزنم سوم اینکه پوز هردوتاشونو بزنم چهارم اینکه ماشین جایزه رو بفروشم و برگردم ایران حتی اگه شده بدون پدر و مادرم
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////
فصل تابستان کم کم از راه رسید و من هم خسته ازدرس و امتحانات بدم نمیومد این پسرو اسگل کنم و بخندم غافل از اینکه .....
داشتم چمدونمو جمع میکردم که مامانم از راه رسید :مهرسا میشه بپرسم کجا دوماه دیگه نامزدیته ها ...بخدا این پسره خوبه داره بخاطرت مسلمون هم میشه
حوصله جرو بحث نداشتم واسه همین گفتم :خوب منم دوسش دارم ولی میخوام قبل از اینکه دوران قشنگ مجردیم تموم شه و بسر بیاد یه مسافرت مجردی برم و بعد برمیگردم و شما از شرم خلاص میشید
مامان که حسابی به وجد اومده بود روزنامه رو روی میز گذاشت و پاشد و صورتمو یه ماچ محکم کرد :عزیزم میدونم که جانو دوست نداری میدونم که جان مرد خیلی خشنیه ولی پدرت داره از دست میدره بخاطر پدرت بخاطر من ...با یه میلیارد سرمایه اومدیم اینجا و داریم با یه میلیون برمیگردیم ....کاش پامون میشکست و هیچ وقت نمیومدیم حق مارو از این مرتیکه حروم خور و پسرش بگیر بعد خودم با خاله نیلوفرت کمک میکنیم که طلاق بگیری
دلم به حال مادرم سوخت به چشمای یاقوتیش نگاه کردم و اشکاشو پاک کردم دستای سردشو گرفتم ....همه چیو بسپار به من
موهامو بوسید وگفت:بخدا خیلی دوست دارم دخترم
لبخندی زدم و چمدونم رو برداشتم .....چی میخوای واست از وگاس بگیرم
بابام که مریض روی تخت افتاده بود گفت:ابجو های خوبی داره اونجا دخترم .....واسه پدر پیرت یه سوغاتی توپ بگیر بیار

دستای بابا رو گرفتم و گفتم :باشه بابا جون تو فقط غصه نخور بخاطر بی پولیت مطمن باش با دست پر برمیگردم
بابا اه عمیقی کشید و گفت خدا کنه بابا.اشکاشو پاک کردم و بصورت خسته اش بوسه زدم
مامان:خب دیگه فیلم هندیش نکنید بیا از زیر قران ردت کنم و برو
با بدرقه ی مامان از در خارج شدم ......یه حسی داشتم حس یه اتفاق خوبو .....
دم در خونه مگی سه ساعت بود که وایساده بودم ......بلاخره اومد...جیغم به هوا رفت
:وای دختر چه معرکه شدی
:من ؟برو بابا....فقط موهامو مشکی کردم
:گونشو بوسیدم حسابی بخودش رسیده بود و یه تاپ خیلی باز و لختی هم تنش بود
از مامان مگی خدافظی کردیم و به سمت فرودگاه به راه افتادیم
.................................................. .................................................. .................................................. .
چیزی نگذشت که خودمونو توی فرودگاه وگاس دیدیم و لیموزینی که برای بردنمون اومده بود
همینکه به راهنمایی مرد سیاهپوستی که پاول نام داشت وارد لیموزین شدیم سه تا دختر دیگه رو هم دیدیم
هر پنج تامون با تعجب بهم نگاه میکردیم دختر سبزه و بسیار بسیار لوندی که جلوی من نشسته بودسکوتو شکست :بچه ها فکر نمیکنید وقتشه باهم اشنا بشیم
مگی :من مگی هستم اهل اسپانیا
دختر بلوند نه چندان زیبایی که بسیار هم مغرور بنظر میرسید با بیمیلی گفت:الگا ....روس
با تمسخر نگاهش کردم تمام هیکلش بیرون بود از سینه گرفته تا پا ها لباسش بیشتر مثل لباس خواب بود
دختر سیاهپوست :هی خوشگله......تو اسمت چیه کجایی هستی ....واقعا که زیبایی
ازش خوشم میومد ......خیلی مهربون وپاک بود و البته زیبا .....چشمان درشت و عسلی ....
:من مهرسا هستم اهل ایران
:شنیده بودم دخترای خاورمیانه زیبان ولی نه تا این حد
مگی:تازه این زشتشونه مامانشو ببینی چی میگی....راستی اسم خودت چیه
:من الیشیام .....اهل برزیل
بعد به دخترژاپنی که اونور بود اشاره کرد و گفت:و شما ؟
من هم می می هستم از ژاپن تو کیو
ههممون با هم شروع کردیم و از هر دری باهم سخن گفتیم فقط ولگا بود که حرف نمیزد لیموزین دم یه قصر نباتی رنگ نگه داشت که روبروش استخر خیلی بزرگی بود و دورش پر درختهای سر سبز و گلهای رنگارنگ انگار بهشت بود .....الیشیا :وایییییی خدای من .....واقعا دیدن اینجا حتی به باختنش هم میارزید
ولگا:واقعا انقدر برات جالبه ؟خونه عموی من در اوهایو صد برابر اینجاس اون حتی یه جزیره هم داره
من :واقعا ؟خوش بحالش
ولگا:معلومه باید مسخره کنی چون تو یه خاورمیانه ایه جهان سومی و فقیری که همچین چیزی حتی در مخیلت هم نیست براش زبون درازی کردم که یهو دیدیم دنیل اومد همه به صف وایستادن
مگی:وای هلووووووووووووووو اومد
:خاک تو سرت صد بار گفتم این طوری وا نده
دنیل با یه تاپ اسپرت مردانه و یه عینک دودی مارک ری بن وارد شد و بوی ادکلنش که تولید کنندش خودش بود همه جا رو پر کرد

:سلام جیگرا......منو که میشناسید بهتون خیر مقدم میگم .....به خونه خودتون خوش اومدید
خودتونو یکبار دیگه معرفی کنید یکی یکی باهمه دست داد و وقتی به ولگا رسید ولگا به دست دادن اکتفا نکرد :میشه شما رو ببوسم
:البته من میتونم این ارزوتو براورده کنم
ولگا طولانی لبهای دنیل رو بوسید هممون متعجب بودیم مگی دستاش حسابی داشت میلرزید :خدایا نه
به مگی که رسید حتی باهاش دست هم نداد و فقط بایه لبخند تصنعی باهاش سلام و احوالپرسی کرد
. بعد نوبت من شد :بهبه ......خوشگل خانم هموطن ......تو دوست نداری منو ببوسی .....من به شدت استقبال میکنما
"پوزخندی زدمو گفتم :شمارو نه ولی بیسکویتای خوشمزه شکلاتیتونو حاضرم تا امر دارم مزه مزه کنم واون چیپسهای خامه و پیاز رو
:مزه لبای من در مقابل اونا هیچه
نفسمو از بینی دادم بیرون و گفتم :نه من با دهنی و دست خورده دیگران کاری ندارم
:تو خیلی شیطونی ادمو حسابی تحریک میکنی ....که......که .....نفر اول حذفت کنه و به ریشت بخنده
با این حرف همه زدن زیر خنده و حسابی ضایع شدم مخصوصا ولگا که بیشتر ازهمه میخندید ولی خودمو نباختم و یقه بلیزشو گرفتم و با چشمای خمار و لبهای غنچه ای نگاهش کردم:با کمال میل .....عسلم .....من اومدم اینجا که از یه تعطیلات مجانی لذت ببرم اگه تو قبولم نمیکردی واسه یه هفته اقامت تو وگاس باید 3000 یا چهار هزار دلار میدادم ....
با این حرفم حسابی اخماش رفت تو هم و دستمو از رو یقش کند
چشمکی براش زدم و با دست براش بوس فرستادم
از کنار ما دور شد و داد زد :دنبال بیاید خانوما
الیشیا :واییییییییییییییی عالییییییی بود خیلی خوب قهوه ایش کردی
ولگا:فعلا که خودش قهوه ای شد.....دنیل عمرا تو رو با این بی ادبی و گستاخی قبول کنه ......دختره ی فقیر وبیچاره لباسات هم که دست دومه
قاطی کردم و جلو رفتم :اره دست دومه ولی با عرق کردن و کار بدست اومده نه با تن فروشی.....میدونم که چیکاره بودی و از چی به اینجا رسیدی
از اینکه این حرفا رو زدم خودم هنگ کردم .......همش دروغ بود ولی نمیدونم از شانس توپ من چجوری راست بود که عشوه خرکی اومد و بدنبال دنیل رفت
هممون به اندرونی رفتم جالب اینجا بود که اتاقای هممون یکی بود و همه جور امکاناتی هم بود ......تلویزیون بزرگ یخچال پر از خوراکی انواع فیلم ها و بازی ها و دور تا دورش هم پر دوربین بود
دنیل دستشو دور کمر ولگا و دست دیگشو دور گردن میمی انداخت و رو به ما گفت :خوب خانوما این اقامتگاه شماست ....همه شما رو ازدوربین میبینم تا میتونید لباسای باز بپوشید و به خودتون برسید.....این درانتخاب من اثر خیلی زیادی داره......هی تو چی میخوری
لقمه گوشت گوبیده با سبزی رو که از نهار ابگوشت اونروز داشتیم و مادر برام گرفته بود تا تو فرودگاه بخورم رو با ولع بلعیدم و بعد هم ارق زدم البته با دست جلوشو گرفتم همه از اینکارمن خندشون گرفت تصمیم گرفته بودم حسابی گند بزنم به حرمسرای اقا دنیل
دنیل خندید و گفت:نه تو واقعا مثل که دلت میخواد حذف شی
چشمامو خمار کردم و گفتم:نه عشقم .....من دوست دارم زنت شم تا تا اخر عمر محصولات کارخونتو بخورم
:وحتما بعدش اینجوری ارق بزنی
:نه که بگم خیلی
:سر تاسفی تکون داد و گفت :حمام کنید فردا خیلی کار داریم .....

ههممون دور هم جمع شدیم و به پیشنهاد من شروع کردیم به بازی چشمک و کلی سرو صدا کردیم به سمت دوربین نگاه کردم و دست تکون دادم :فکرشم نمیکردی که چند تا رقیب بتونن از دوست بیشتر با هم گرم بگیرن نه؟
صداش از بلنگو اومد:عالیه چطوره هممون با هم زیر یه سقف باشیم .....مسلمونا که با چند همسری مشکلی ندارن
رومو از دوربین اونور کردم و براش شکلک دراوردم همه به کل کل های ما دوتا میخندیدن
مگی که نگران به نظر میرسیدبا دست به شونم زد و در گوشم گفت"حتما اینطوری میخوای کمک کنی نه؟
لبخندی زدم و گفتم:تو چیکار داری من اخر دست تو رو میذارم تو دست داماد
مگی سری تکون داد و مجبور شد که بهم اعتماد کنه شب همه خوابیدیم .و صبح من از همه زودتر بیدار شدم
و یکم اینور اونورو نگاه کردم ولی حوصلم اساسی سر رفته بو د پاشدم و رفتم توی باغ . کنار استخر بزرگ خوابیدم عاشق بوی چمن ها بودم ......واقعا محشر بود داشتم حال میکردم که به چیز سیخ مثل چوب و رفت تو بینیم فکر کردم که مگیه :میشه انقدر کرم نریزی؟
اما در جواب صدای مردونه ای اومد :سلام جوجو
از جام پریدم و سر جام نشستم :وای تویی.............
باز به فارسی ولی با لهجه شیرینی گفت:پ ن پ
خندم گرفت.....:حوصلم سر رفته بود اومدم ابنجا گفتم یکم.....
انگشتشو گذاشت روی لبم :وای نگو که قراره با وراجیت مخمو سالاد کنی
با دست دیگش دست کرد توی جیبش و یه چیزی شبیه به شکلات که وسطش بیسکویت بود بهم داد :بیا این تولید جدیدمونه حتی خودم نخوردمش این اولیشه اوردم تو بخوری
مثل بچه ها خوشحال شدم دستمو بردم که شکلاتو بگیرم اما محکم گرفتش و دستشو از جلوی دهنم ورداشت
:یه بوس میدی
:بدو بدو بدو ......تولید کارخونتم میرم از سوپر مارکت سر خیابون میخرم
:باشه پس من میرم
:یرو فکر کردی چی
داشت میرفت اما یهو برگشت که منو غاقلگیر کنه و ببوستم که من هولش دادم تو اب استخر و اونو هم نامردی نکرد و منو هم بزور برد تو استخر و دوتایی مثل احمقا افتادیم تو اب خداروشکر هنوز افتاب طلوع نکرده بود و ساعت 4 صبح بود
تقلا کردم :ولم کن دیوونه
:ولت نمیکنم .....دوست دارم بغلت کنم
:بغلم کنی ؟بدو بدو بدو
منو محکم تر در اغوشش گرفت هردو خیس خیس شده بودیم ......صورتامون جلوی هم بود تا بحال با یه مرد هیچوقت از نزدیک فیس تو فیس نبودیم
بهم خندید:میدونی به تو نسبت به بقیه یه احساسی دارم
:اولا دستتاتو از دور کمر من باز کن بذار برم .....بدشم به هر چهارتای دیگه هم اینو میگی ......
با یه دستش چونمو گرفت و لمس کرد:خوب اره.....چون به همتون یه حس خاصی دارم .....البته جز به مگی .....
با این حرفش خیلی جا خوردم :اکه دقت کنی اون از همه ما بیشتر دوست داره
:مهم اینه که من کیو دوست دارم اون دختره شدیدا ماسته ......لوس و رمانتیک تو روحیه ی همه من تو رو بیشتر دوست دارم والبته تو قیافه هم از بقیه یه سرو گردن سرتری.....ولی خب....دیگه اون به هنر خودت بستگی داره که بتونی عاشقم کنی یا نه
:باشه .....وایسا تا عاشقت کنم .....ولی رو مگی فکر کن
:باشه وایسا تا فکر کنم.....واو دختر چه استیل خفنی داری
:دیگه داری خطرناک میشی...خواهشا دستاتو باز کن تا برم
:گونمو ببوس اول
خیلی فکر کردم ولی دیدم اون ول کن نیست خیلی سریع گونشو بوسیدم واونم ولم کرد
بالای استخر وایسادم و اب موهامو چلوندم:اه اه بدترین بوسی بود که تو عمرم داشتم .....
و بعد عق زدم
با چشمهای خمارش نگام کرد داشتم میرفتم که با حرفش وایسادم :اون درختو میبینی .؟روزی رو میبینم که وایسی پشتش و برام گریه کنی
خندیدم و گفتم :باشه باشه
و بسرعت تند رفتم
اما هنگام برگشتن چیز خوبی ندیدم .....مگی مگی پشت پنجره بود وای واقعا بد شد ....حالا راحع به من چی فکر میکنه
اخماش تو هم بود و با ناراحتی و غضه به من نگاه میکرد دوییدم و رفتم تو
خودش درو برام باز کرد با کنایه گفت>اب بازی تون خوش گذشت یا بهتر بگم عشق بازیتون
صورتشو تو دستام گرفتم:مگی این حرفو نزن بذار برات توضیح بدمم بخدا داری بد فکر میکنی
با چشمای پر از اشکش روی کاناپه نشست و گفت :اینور دوربین نداره بیا اینجا
رفتم و کنارش نشستم :ببین این توله سگ قفل کرده رو من .....من خوابم نمیبرد رفتم کنار اب نشستم اینم اومد اونجا کرم ریختن ......و بعد هم پرتم کرد تو اب و گیر داد که اگه بخوای بذارم بری باید منو ببوسی
منم مجبور شدم چون شرایط داشت خطرناک میشداما یه چیزی راجع به تو هم باهاش حرف زدم اون گفت که همتون فعلا واسه من یکی هستید و به هنر خودتون بستگی داره
سکوت کرد و اشکاشو پاک کرد تو واقعا فکر میکنی من بدوستی 12 سالمون خیانت میکنم
خندید انگار اینکه فکر میکرد اون هم یه شانس داره خوشحالش میکرد :ببین اگه ولگا هم بجای من بود یا میمی یا الیشیا یا تو با همتون همین کارو میکرد.......عزیزم گریه نکن
حرفم به نظرش منطقی اومد و گریه رو بس کرد مگی :کمکم کن مهرسا خواهش میکنم....من عاشقش شدم اگه بهش نرسم واقعا میمیرم من پول دارم ولی بغیر از اون هیچیی ندارم عین بجه ای که مامان باباش بهش پول بدن و بگن حق نداری چیزی بخری
با تاسف بهش نگاه کردم :اوه عزیزم من درستش میکنم....بسپار به من
توی بغل من نیم ساعتی اروم شد.....و بعدکنار هم خوابیدیم تا اینکه صدای بلند گو اومد ......
:جیگراگروه فیلم برداری اومده مسابقه ی شفاهی اغاز شد لباس های خوشگلتونو بپوشید و بیاید امفی تاتر ....گریمورها همونجا دم در وایسادن
یه تاپ سفید دکلته با یه گردنبد زیبا ویه دامن کوتاه پاره پاره لی پوشیدم و کفشای پاشنه بلندمو هم پوشیدم که مطمنا با این کفشا از دنیل بلند تر میشدم من هم قدم بلند بود و ما فقط پنج سانت اختلاق قد داشتیم ولی چون قشنگ بود پوشیدم و بقیه هم اماده شدن بعد از گریم ههمون روی صندلی هاییی که برامون اماده شده بود نشستیم همه لباسای به شدت بازشونو پوشیده بودن حتی مگی که از همه باز تر بود انگار دیگه به هیچی فکر نمیکرد فقط میخواست اونو از چنگ ههمه در بیاره
شماره ی من دو بود اقای مجری وایساده بودو دنیل روی یه صندلی سلظنتی که از طلا و نقره بود جلوی ما نشسته بود
مجری :خب سلام به خانم ها و اقایون عزیز میدونم شما اصلا دلخوشی از این برنامه ندارید چون تمام دخترای پایتخت و ایالات متحده امریکا اومدن و فقط 5 تاشون انتخاب شدن اون هم از هر نژادی و اینکه اقایون هم مدام میترسن زناشون عاشق دنی بشن و خواب و خوراک براشون نمونه
اما این 5 نفر میریم که داشته باشیم
شماره یک الیشیا براون .....واقعا خوش قامت و تو دل برو
شماره دو .........مهرسا بهنام .....اون یه دختر ایرانی لوند زیبا وشرو شیطون هست....و البته باز هم زیبا
شماره سه ......ولگا تیمبرتون....روس........و شما که تعریف دخترای اهل حال روسو زیاد شنیدید (با چشمک و کنایه )
شماره چهار مگی ادواردو.....اسپانیا....جذاب و فریبنده
و اخرین نفر .....می می سو....دورگه چینی و ژاپنی ....در یک کلمه لوند
و این همه دنیل راد ..............
همه کف زدیم ...و مسابقه اول اغاز شد

امام على (علیه السلام) و تربیت فرزند

امام على (علیه السلام) و تربیت فرزند

على همت‏بنارى

مقدمه :

مقوله تربیت از ابتدایى‏ترین و اساسى‏ترین نیازهاى زندگى بشرى‏است و نه تنها تربیت لازمه جدایى ناپذیر زندگى که متن آن بوده وبلکه زندگى ، از گهواره تا گورش جلوه‏اى از آن است . انسان تنهادر پرتو تربیت صحیح است که به‏عنوان موجودى هدفمند و اندیشه ورزبه اهداف وآرمانهاى خود دست‏یازیده و قله رفیع سعادت مطلوب‏خویش را فتح مى‏نماید ; از این رهگذر براى انسان مسلمان تربیت‏اسلامى ضرورتى مضاعف دارد زیرا انسانى که گردنبند مروارید دانه‏دین و بندگى خالق متعال رابر گردن آویخته جز در پرتو تربیت‏صحیح اسلامى به مدال افتخار عبودیت و تسلیم نائل نمى آید ، ازسویى دیگر چنین انسان مسلمانى براى پیمودن راه سعادت و بندگى‏احتیاج به الگوهاى مطمئن عملى دارد تا با نصب‏العین قراردادن‏دیدگاههاو سیره عملى آنان ، هم راه صحیح بندگى و سعادت رابپیماید و هم در این وادى سریعتر گام نهد و سریعتر به مقصدنایل آید ، از این رو معصومین (علیهم السلام) که از گوهر عصمت‏و مصونیت از خطا و اشتباه برخوردارند . بهترین و مطمئن‏ترین‏الگوهاى تربیتى بوده و ارائه دیدگاههاو کشف و عرضه سیره تربیتى‏آنان یک ضرورت انکارناپذیر براى پویندگان عرصه تعلیم و تربیت‏اسلامى است و در این میان ، ارائه دیدگاههاو سیره تربیتى امام‏على (ع) که خود «اب الائمه‏» و سرسلسله جانشینان به‏حق نبوى‏و سرآغاز تجلیگاه امامت معصومین (علیهم السلام) و نخستین‏تشکیل دهنده حکومت اسلامى علوى است . بر ضرورت این کار مى‏افزاید
مبحث‏اول : اهمیت تربیت فرزندان و ضرورت تسریع در آن و هدف‏نهایى از آن :
الف) اهمیت تربیت فرزندان :
تربیت از حیاتى ترین ابعاد زندگى انسان است و در پرتو آن ،انسان به سعادت مطلوب نائل مى‏آید . بزرگ مربى اسلام ، على (ع)در سخنان دربار خود بارهاوبارها از این امر مهم پرده برداشته وآثار و نتائج مثبت تربیت فرزند و پیامدهاى منفى بى‏توجهى به آن‏را بیان داشته‏اند . اما پیش از بیان دیدگاههاى حضرت در این‏زمینه ، مناسب است نوع نگرش و برداشت آن حضرت را از فرزندارائه نمائیم . بر خلاف برداشت و نگرش برخى افراد که از فرزندبیشتر به عنوان ابزارى براى پاسخگویى به نیاز عاطفى والدین ونیز عضوى براى تامین و خدمت‏به خانواده و مایه فخر و مباهات‏والدین نگریسته مى‏شود ، امام على (ع) به فرزند بسى فراتر ازاین نگریسته و آن را عطیه‏اى الهى بر شمرده‏اند که در پرتو توجه‏و تربیت والدین به رشد کافى رسیده و در پى نیکوکارى و احسان به‏والدین بر مى‏آید . در نهج‏البلاغه آمده است که : «در حضور امام‏على (ع) مردى به دیگرى تولد پسرش را این چنین تبریک گفت : «گوارایت‏باد رزمجویى سوارکار !» آن حضرت از نوع تبریک گفتن‏او نهى نمود و تبریک گفتنى این چنین رابه او توصیه نمود : «امید که بخشنده‏اش را سپاسگزار باشى و این عطیه الهى مبارکت‏باد، او به رشد دلپذیر برسد و تونیز ازنیکى و خیرش بهره‏مند شوى .» (1)

پس از آن که از نگرش على (ع) نسبت‏به فرزند آگاه‏شدیم ، اینک به آثار و نتایج تربیت فرزند از دیدگاه آن حضرت‏اشاره مى‏کنیم ; آن حضرت درسخنى کوتاه و در عین حال عمیق و ظریف، تربیت و ادب‏آموزى را میراثى بى مانند تلقى نموده‏اند . معمولابا در گذشت انسان ، نگهبان میزان و مقدار میراث به ارث گذاشته‏او معطوف است و چنانچه فردى متمول و ثروتمند باشد ، اقلامى ازمیراث همانند زمین ، خانه و ماشین در نظر کوته نظران ، بزرگ ومهم جلوه مى‏نماید اما از دیدگاه امام مربیان ، على (ع) ،میراثى به مانند ادب و تربیت وجود ندارد «لامیراث کالادب‏» (2) و هرگز املاک و دارایى‏هاى باقیمانده مادى ، قابل مقایسه بامیراث گرانبهاى ادب و تربیت صحیح براى فرزندان نیست . واز این‏روست که در سخنى دیگر ، آنحضرت فرمود : «گرانبهاترین چیزى که‏پدران براى فرزندانشان به ارث مى‏گذارند ، ادب است .» (3) على (ع) ثمره و محصول تربیت صحیح را پرورش فرزند صالح وپیامد بى‏توجهى به امر خطیر تربیت را «رشد یافتن فرزند ناصالح‏» برشمرده و براى هریک از این دو ، آثار و نتائج مثبت و منفى‏بیان نموده‏اند . از دیدگاه آن حضرت فرزند صالح مایه انس وآرامش والدین است لذا مى‏فرماید : «انس و آرامش در سه چیز است: همسرى که با شوهرش توافق داشته باشد ، فرزندى که صالح باشد وبرادرى که موافق و هم راءى انسان باشد .» (4) همچنین درسخن دیگرى فرزند صالح را نیکوترین یادگار و بلکه مساوى با همه‏یادگارهاى باقیمانده از والدین ، معرفى مى‏نماید : «الولدالصالح احد الذکرین‏» مرحوم خوانسارى در ترجمه و شرح خود بر«غررالحکم و دررالکلم‏» ذیل این حدیث مى‏گوید : «فرزندصالح نیکوتر دو یاد است ; یعنى اسباب یاد کسى به نیکویى دوتاست: یکى فرزند صالح که از او بماند و دیگرى سایر اسباب او .
فرزند صالح نیکوتر از همه آنهاست‏یا اینکه فرزند صالح را با هرسببى بسنجند ، از آن سبب نیکوتر است‏» (5) از سویى دیگر آن حضرت آثار سو و پیامدهاى منفى پرورش فرزندناصالح را مورد توجه قرار داده و همه رهروان‏صدیق خود را از بى‏توجهى به تربیت صحیح فرزندان برحذر داشته‏است . ایشان در سخنى فرزند ناصالح را مایه نابودى شرف و بلندى‏مرتبه پدران خود و عیبناک کننده پیشینیان خود معرفى مى‏نماید . (6) و در کلامى دیگر از فرزند ناصالح به آلوده کننده‏پیشینیان‏خود و فاسد کننده اولاد و بازماندگان یاد مى‏کنند . (7) همچنین‏در سخنى دیگر او را مایه محنت و شومى دانسته (8) و در بیانى‏بلیغ ، فرزند ناخلف را شدیدترین مصیبتها معرفى نموده‏اند (9) . فرزند ناصالح نه تنها خویشتن خود را گم نموده و گوهر بندگى وانسانیت‏خویش را از دست مى‏دهد ، که گاهى ممکن است پدر صالح وشایسته را به انسانى ناصالح مبدل گرداند ; على (ع) درباره‏زبیر فرمود : «پیوسته زبیر مردى از ما اهلبیت (علیهم السلام) بود تا اینکه فرزند شوم و ناخلف او عبدالله بزرگ شد (و اورا از ما جدا کرد .» (10)
ب) ضرورت تسریع در تربیت فرزندان از دیدگاه امام على (ع):
براى موجوداتى که در طریق تغییر ، تحول ، رشد و تکامل هستندمعمولا موسم مناسبى وجود دارد که در آن به بهترین و مناسب‏ترین‏رشد خود مى‏رسند و آثار مورد انتظار از آنها تجلى مى‏یابد ، گلهادر موسم بهار مى‏رویند ، چشمه ها در فصل زمستان جارى مى‏شوند .
ابرها در زمستان بارور مى گردند و قطرات بارانش میهمان زمین‏مى‏گردند و . . . تربیت فرزند نیز موسم مناسب خود را دارد که درآن بهتر و آسانتر به بار مى‏نشیند . موسم مناسب تربیت ، دراوایل زندگى یعنى دوره کودکى ، نوجوانى و عنفوان جوانى است ،آنگاه که فرزند هنوز قلبى آسمانى و بى‏آلایش دارد ، آنگاه که‏هنوز هواهاى نفسانى و خواهشهاى غیر انسانى به سرزمین وجود اوهجمه نیاورده ، آنگاه که هنوز پلیدى‏ها و زنگارها میهمان‏ناخواسته دل او نگشته و کشتزار دل او آماده پذیرش هر بذرى است. از سوى دیگر والدین به عنوان مهمترین مربیان فرزندان خود نیزهمیشه فرصت و حوصله تربیت که امرى ظریف و در عین حال پیچیده‏است . را ندارند زیرا آنگاه که بهار عمر والدین به روزهاى آخررسید و ضعف و سستى بر آنان مستولى گشت و حافظه‏شان چونان جسمشان‏به ضعف و نقصان گرائید توان تربیت و راهنمایى مفید رانداشته واز ایفاى نقش مربیگرى براى فرزندان عاجز مى‏گردند . على (ع)مربى بزرگ بشریت در منشور تربیتى خود به امام حسن مجتبى (ع)در به این نکته مهم و ظریف توجه نموده و دیدگاه تربیتى‏گرانسنگى ارائه نموده است ; آن حضرت فرموده‏اند : «فرزنددلبندم ! چون دیدم سالیانى راپشت‏سر نهاده و به سستى درافتاده‏ام ، بدین وصیت‏براى تو مبادرت نموده‏ام و خصلتهایى رادرآن بر شمردم پیش از آنکه مرگ بشتابد و مرا دریابد و آنچه دراندیشه دارم به تو ناگفته ماند یا اندیشه‏ام همچون تنم نقصان‏بهم رساند یا پیش از نصیحت من پاره‏اى خواهشهاى نفسانى بر توغالب گردد یا فریبندگیهاى دنیا تو را بفریبد و همچون شترى‏گریزان و نافرمان باشى . و به‏درستى که دل جوان همچون زمین‏ناکشته است ، هرچه درآن افکنند ، بپذیرد . پس به ادب آموختنت‏پرداختم پیش از آنکه دلت‏سخت‏شود و خردت هوایى دیگر گیرد . . .» (11) و در قسمت دیگر آن ، مى‏فرماید : «. . . چون به کارتو چونان پدرى مهربان عنایت داشتم و بر ادب آموختنت همت گماشتم، چنان‏دیدم که این عنایت در عنفوان جوانى‏ات به کار رود و دربهار زندگانى که‏نیتى پاک دارى و نفسى صاف و بى‏آلایش ...» (12)
ج) هدف نهایى از تربیت فرزند :
در نظام تربیتى اسلام بحث اهداف از کلیدى‏ترین مباحث‏بوده وجایگاه مهمى در آن دارد چرا که بدون داشتن هدف و تعیین آن ،امکان برنامه ریزى و نیز ارزیابى فعالیتهاى تربیتى به آسانى‏ممکن نیست . در تربیت فرزندان آن هم در جامعه اسلامى ، داشتن‏هدفهاى الهى بسى مهم و تعیین کننده است .
اکنون سوال این است که در نظام تربیتى اسلام هدف از تربیت چه‏باید باشد ؟ آیا هدف صرفا تولید نسل و افزودن بر اعضاى جامعه‏است ؟ آیا هدف صرفا پرورش فرزند سالم است ؟ آیا هدف تربیت‏نیروى انسانى براى تداوم جامعه اسلامى و به انجام رسانیدن امورآن است ؟ و یا اینکه علاوه بر اینها ، اهداف مهمتر و مقدسترى‏وجود دارد ؟ و بالاخره از دیدگاه بزرگ مربى اسلام ، على (ع)هدف از داشتن فرزند و تربیت آن چیست ؟
بانگاهى به دیدگاهها و سیره تربیتى على (ع) آشکار مى‏شود که‏در نظام تربیت اسلامى هدف نهایى از تربیت ، رسیدن فرزند به مقام‏اطاعت وعبودیت الهى است ، هدف نهایى ، تربیت انسانى است که‏مطیع پروردگار و تسلیم درآستان او باشد . امیرمومنان على (ع)درضمن حدیثى پیش از تولد فرزند ، هدف نهایى از تربیت را به‏طورغیر مستقیم بیان نموده و به‏راستى آن حضرت در سفره تربیتى خویش‏بدین هدف تحقق بخشیده و فرزندان خود را با توجه به آن ، تربیت‏نموده‏اند . مرحوم ابن‏شهرآشوب به سند خود از آن حضرت نقل مى‏کندکه فرمود : «من از خداوند خویش طلب فرزندان زیبا چهره ونیکوقامت ننموده‏ام ، بلکه از پروردگارم خواسته‏ام تا فرزندانم‏مطیع او باشند و از او بترسند تا اینکه وقتى با این صفات به‏آنها نظر افکنم مایه چشم روشنى من باشند .» (13)
مبحث دوم : ابعاد تربیت از دیدگاه و سیره امام على (ع) :
انسان موجودى است که از ابعاد گوناگون برخوردار است و به تبع‏آن تربیت نیز ابعادى دارد که خود به اقسامى تقسیم مى‏گردد :تربیت اخلاقى ، تربیت دینى ، تربیت جسمانى ، تربیت اجتماعى و .
. . درسیره تربیتى نخستین امام شیعیان نیز این ابعاد و انواع‏تربیت مورد توجه واقع گردیده با بررسى کامل و مفصل هر یک ازاین ابعاد و انواع ، نیازمند ارایه یک مقاله مستقل وبلکه یک‏کتاب است ولى از آنجا که موضوع این مقاله ، عام بوده وامکان‏بررسى مفصل هرکدام دراین مقاله وجود ندارد ، به‏ناچار بصورت‏اشاره واگذرا بدان نظر مى‏افکنیم .
الف : تربیت دینى :
مراد ما از تربیت دینى محدوده خاصى است ، هر چند تربیت دینى‏به‏یک معنا بسیار عام و گسترده است و شامل همه ابعاد وجودى‏انسان مى‏گردد اما در اینجا ، مراد از تربیت دینى ، مقابل تربیت‏اخلاقى ، اجتماعى و سایر ابعاد است و عمدتا حوزه مربوط به عقایدو احکام عبادى از دین را شامل مى‏گردد . تربیت دینى به این معنادر سیره تربیتى امام‏على (ع) از اهمیت‏خاصى برخوردار است و درذیل به نمونه‏هایى از آن اشاره مى‏کنیم :
1 - نماز :
یکى از بارزترین مصادیق تربیت دینى و بلکه مهمترین نمود آن‏در حوزه احکام و عبادات ، نماز است . نماز بزرگترین فریضه‏الهى‏وپیش درآمد قبولى سایر اعمال و عبادات است . على (ع) در طول‏عمر با برکتشان زیباترین جلوه‏ها را در نماز به‏نمایش گذاشتند ،او در حالت جنگ و صلح ، بیمارى و سلامت ، در خانه و مزرعه ،برمسند حکومت و خانه‏نشینى 25 ساله و در همه حالات و شرائط ،نماز مهمترین عمل او بود و فرزندان خود رابدان سفارش مى‏نمود .
در وصیتى به امام حسن (ع) و تمامى خانواده و فرزندانش آنهارابه نماز سفارش کرده مى‏فرماید : «از خدا بترسید ، از خدابترسید درباره نماز زیرا که نماز بهترین کارهاو ستون دین شماست‏» (14) او نه تنها خود و فرزندانش به نماز اهمیت مى‏دادند که‏همه پیروان وشیعیان خود را به تعلیم نماز به فرزندان و سعى درتشویق آنان به مدوامت‏بر آن ، فرا خوانده‏اند . آن حضرت فرمود :«علموا صیسانکم الصلوه و خذوهم بها اذا بلغوا الحلم‏» «درکودکى به فرزندانتان نماز راتعلیم دهیدو هنگام بلوغ ، آنان رابه نماز وا دارید .» (15) فریضه‏نماز درتربیت دینى چنان مهم‏است که حتى در پیش از بلوغ ، تنبیه مختصر فرزند به‏خاطر ترک آن، روا دانسته شده است . على (ع) خطاب به یکى از اصحاب فرمود: «کودکان اهل خانه‏ات را با زبان به نماز و طهارت تادیت نماو وقتى به سن ده سالگى رسیدند ، آنان را بر ترک آن ، تنبیه‏بدنى نما ولى از سه بار بیشتر تجاوز نکند .» (16) نکته‏قابل توجهى که در این دو حدیث وجود دارد ، توجه حضرت به مراحل‏تربیت و نیز روش آشنا نمودن فرزندان با نماز و اقامه آن است ،زیرا در مورد نماز بین دوره کودکى و بلوغ فرق گذاشته‏اند ، دردوره کودکى تاقبل از ده سالگى فقط سفارش به آموزش و تعلیم نمازنموده‏اند و تنها به اقدام زبانى و سفارش کلامى اکتفا نموده‏اند ،در این مرحله تاکید بر آمادگى و زمینه سازى براى اقامه نمازشده است . اما در سن ده سالگى هر چند هنوز به‏حد بلوغ نرسیده‏اما بعلت رشد مناسب کودک در این سن و تا حدودى رسیدن به سن‏تمییز و تشخیص ، تاکید عملى بر اقامه نماز است و آنگاه که به‏سن بلوغ رسیدند تاکید بر واداشتن آنها به نماز و ترک نکردن آن‏است .
2- آموزش قرآن :
قرآن کتاب آسمانى و مهمترین منبع اسلامى است ، قرآن سرچشمه‏معارف الهى است و در تربیت دینى جایگاهى بس عظیم دارد . على (ع) در نامه تربیتى خود به فرزندش امام‏حسن (ع) بعد از آنکه‏براهمیت تربیت و تسریع در آن تاکید مى‏نمایند ، نخستین اقدام‏خود را تعلیم و آموزش قرآن و معارف و احکام حلال وحرام آن بیان‏مى‏کند : «. . . وان ابتدئک بتعلیم کتاب‏الله و تاویله وشرایع‏الاسلام و احکامه و حلاله و حرامه لا اجاوز ذالک بک الى غیره . . . » ، «نخست تو را کتاب خدا بیاموزم وتاویل آن رابه‏تو تعلیم‏دهم و شریعت اسلام و احکام آن را از حلال و حرام بر تو آشکارسازم و (درآغاز) به چیزى غیر از قرآن نپردازم .» (17) همچنین آن حضرت در توصیه به فرزندش محمدبن حنیفه ، فرمود : «. . . برتو باد به خواندن قرآن و عمل کردن به آنچه در آن است واینکه به مقررات و دستورات حلال و حرام آن و امر و نهى آن‏پایبند باشى . همچنین خواندن قرآن رادر شب و روز و هنگام تهجدبرخود لازم بدانى چرا که قرآن عهدنامه‏اى‏است از سوى خداوند تبارک‏و تعالى به خلق خود ، پس واجب است‏بر هر مسلمانى که در هر روزبه عهدنامه خود بنگرد ولو پنجاه آیه باشد .» (18)
3- تعلیم دعا :
در تربیت دینى ، دعا و درخواست از خداوند جایگاه ویژه‏اى دارد. دعا ابزارى است که بنده را به خالق پیوند مى‏دهد و از طریق آن، نیازهاى فردى و درونى خویش را با خداوند قادر متعال در میان‏مى‏گذارد و در پرتو آن به سکون و آرامش نایل مى‏آید . على (ع)در سیره تربیتى خویش به عنصر دعا اهمیت زیادى قائل شده‏اند . آن‏حضرت هم دعاهایى را به فرزندان خود تعلیم مى‏دادند و هم آنان رابر مداومت‏بر آن توصیه مى‏نمودند . امام حسین (ع) مى‏فرماید :«پدرم مرا به خواندن دعاى جوشن کبیر و حفظ و بزرگداشت آن‏توصیه نمودند و سفارش کردند که در هنگام وفاتشان آن را برکفنشان بنویسم و آن را به خانواده‏ام تعلیم دهم و آنان را برخواندن آن برانگیزانم .» (19)
هر چند در روایات براى دعا اوقات خاصى بیشتر مورد تاکیدقرار گرفته و برخى دعاهاى خاص در اوقات خاص وارد شده ، اما على(ع) در سیره تربیتى خود هر فرصت مناسب را مغتنم شمرده و به‏تعلیم دعا به فرزندانش پرداخته ، براى نمونه در هنگام غذاخوردن فرزندش امام مجتبى (ع) را به دعایى همیشگى سفارش نموده‏و در ضمن آن به نقش تغذیه و سلامتى جسمانى براى انجام عبادات ونیز وسیله بودن غذا براى توان عبادت بیشتر ، اشاره مى‏نماید ;آن حضرت فرمود : «فرزندم ! هیچ لقمه سرد یا گرمى را مخور وهیچ شربت‏یا جرعه آبى را منوش الا اینکه قبل از خوردن و آشامیدن، این دعا را بخوانى «اللهم انى اسئلک فى اکلى و شربى السلامه‏من وعکه والقوه به على طاعتک و ذکرک و شکرک فیما بقیته فى بدنى‏و ان تشجعنى بقوته على عبادتک و ان تلهمنى حسن التحرز من‏معصیتک . .» (20) امام على (ع) به دلیل اهمیت دعا و نقش‏آن در تربیت دینى ، نه تنها در طول زندگى خویش به فرزندان خودتعلیم دعا مى‏نمودند بلکه در واپسین لحظات عمر خویش و در هنگام‏احتضار نیز از این امر غافل نبودند ، چنانکه در همان حالت‏حساس‏احتضار به فرزند خویش امام‏حسن(ع) دعایى راتعلیم نموده‏اند (21) .
4 - آشنایى با علوم اهلبیت (علیهم السلام)
آشنا نمودن فرزندان با علوم اهلبیت (علیهم السلام) و سخنان‏و عقاید مربوط به آنان ، از جمله عناصر مهم تربیت دینى درفرهنگ شیعى و علوى است . بر والدین ضرورى است که ضمن آشنانمودن اجمالى آنان با مذاهب اسلامى عقاید حقه شیعه را به آنان‏تعلیم دهند و بذر محبت اهلبیت (علیهم السلام) را در دلهاى‏آنان بیفشانند و آنان را با معارف غنى ، متقن و روشنگر اهلبیت(علیهم السلام) آشنا نمایند . تعلیم معارف و محاسن دانش ناب‏اهلبیت (علیهم السلام) به فرزندان آنها را در حریم امن عقیده‏قرار داده و از آثار شوم هجوم عقاید و اندیشه‏هاى ناپاک مصون‏مى‏دارد . مرحوم صدوق با سند خود در حدیث چهارصدگانه از على (ع) نقل کرده است که حضرت فرمود : «علموا صبیانکم من علمناماینفعهم الله به لاتغلب علیهم المرجئه براءیها» ، «به‏کودکان خود آن مقدار از دانش ما که به‏حال آنان مفید است ،تعلیم دهید تا اندیشه و نظر مرجئه (22) برآنان غالب نگردد . » (23)
5- رعایت آداب و سنن اسلامى در هنگام تولد فرزند :
در سیره تربیتى معصومین (علیهم السلام) از لحظه تولد نوزاد، فعالیتهاى تربیتى آغاز مى‏گردد و با اینکه نوزاد توان بالفعل‏درک اشیاء و اعمال را ندارد اما در عین حال انجام برخى آداب ومراسم براى تربیت صحیح او درآینده موثر است ، از این رو على (ع) در ضمن حدیث چهارصدگانه خود به اصحابش ، آنان را به انجام‏این آداب در هنگام ولادت فرزندانشان توصیه نموده‏اند : «. . .در روز هفتم براى فرزندانتان عقیقه نمایید و به مقدار وزن‏موهاى سر فرزندتان نقره صدقه دهید . رسول خدا (ص) نسبت‏به‏حسن و حسین و سایر فرزندانش اینچنین رفتار نمود .» (24) ودر قسمت دیگر حدیث مى‏فرماید : «فرزندان خود را روز هفتم ختنه‏کنید و گرما و سرما شما را از این کار بازندارد که این باعث‏پاکیزگى بدن نوزاد است . . .» (25)

________________________________________________________
1- نهج‏البلاغه، قصارالحکم، شماره‏354 و عبدالمجید معادیخواه،فرهنگ آفتاب، ج‏7،ص‏3902.
2- خوانسارى، محمد، شرح غررالحکم و دررالکلم آمدى، ج‏6، ص‏353.
3- همان، ج‏3، ص‏438. (خیر ما ورث الآباء الابناء الادب).
4- همان، ج‏2، ص‏141. (الانس فى ثلاثه، الزوجه الموافقه‏و الولد الصالح و الاخ الموافق).
5- همان، ص‏23.
6- همان، ج‏6، ص‏222 (ولد السوء یهدم الشرف و یشین السلف).
7- همان، (ولد السوء یعر السلف و یفسد الخلف).
8- همان، ج‏6، ص‏224 (ولد عقوق محنه و شوم).
9- همان، ج‏2، ص‏392 (اشد المصائب سوء الخلف).
10- نهج البلاغه، قصار الحکم، شماره‏453 (قال(ع):ما زال الزبیر رجلا منا اهل البیت‏حتى نشا ابنه المشووم‏عبد الله). این حدیث در برخى از نسخ موجود نهج البلاغه مثل شرح‏ابن ابى الحدید و شرح نهج البلاغه علامه خویى و ما آن را ازمعجم المفهرس نهج البلاغه اثر محمد دشتى، ص‏124 نقل کرده‏ایم که‏تحت‏شماره 453 در قصار الحکم آمده است.
11- نهج البلاغه، نامه‏31، با استفاده از ترجمه نهج البلاغه اثردکتر سید جعفر شهیدى، ص‏297.
12- نهج البلاغه، همان با استفاده از ترجمه دکتر شهیدى، ص‏298.
13- مجلسى،محمد باقر، بحار الانوار، ج‏104، ص‏98.
14- رسولى محلاتى، هاشم، وصایا الرسول و الائمه (علیهم‏السلام)با ترجمه فارسى ، ص‏184.
15- خوانسارى، محمد، شرح غرر الحکم و درر الکم، ج‏4 ص‏353.
16- محمدى رى شهرى، میزان الحکمه، ج‏1،ص‏75 به نقل ازتنبیه الخواطر و نزهه الناظر، ص‏390.
17- نهج البلاغه، نامه‏31،با استفاده از ترجمه دکتر شهیدى،ص‏298.
18- راجى قمى، محمد،پندهاى پدران به فرزندان، ص‏162 و 163.
19- مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج‏91، ص‏384 و مستدرک‏الوسائل، ج‏2، ص‏232.
20- طبرسى، حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، ص‏74.
21- ر.ک: مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، ج‏92 ص‏179.
22- المرجئه فى مقابله الشیعه، من الارجاء بمعنى التاخیرلتاخیرهم علیا(ع) عن مرتبته و قد یطلق فى مقابله الوعیدیه(ر.ک: الکافى، ج‏6، ص‏47) و نیز ر.ک: طریحى، مجمع البحرین ج‏1،ذیل ماده «رجاء».
23- حسر عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج‏15، ص‏197 به‏نقل‏از خصال صدوق، ج‏2، ص‏157 و ابن‏شعبه حرانى، تحف‏العقول، ص‏68.
24- صدوق، محمد بن على بن الحسین، الخصال، ترجمه و تصحیح‏احمد فهرى، ص‏751.
25- همان، ص‏776 و حر عاملى، وسائل الشیعه، ج‏15،ص‏153.

و اما داستان آیه الله امجد

و اما داستان آیه الله امجد


در مجموع شناخت نزدیکی از آیه الله «محمود امجد» ندارم. تنها در دهه 70 که در دانشگاه تهران مقطع دکتری، در حال تحصیل بودم، گاه شب ها در خوابگاه دانشجویی می ماندم، در مسجد کوی دانشگاه تهران، می دیدم که یک روحانی به نام آقای امجد، مورد اقبال دانشجویان مذهبی است. پس از سخنرانی به دورش حلقه می زنند و او نیز با رویکرد اخلاقی عرفانی، با شوروشوق، پاسخگوی آن هاست و....
اما پس از 88 گاه در رسانه ها صدایی از او شنیدم تا این که این روزها دیدم تمام رسانه های محافظه کاران، سوژه ای مهم تر و جذاب تر از جناب امجد نیافتند!؛ چرا که در نقد رهبری صراحت به خرج داده و توصیه هایی داشت که اصلا به کام اصحاب قدرت شیرین نیامد!. جستجوی بیشترم از احوال این آیه الله زین پس بود که آغاز شد (مثلا فهمیدم از راست گرایان در دهه 60 بود! و....) و اما چند نکته درباره مواضع ایشان به ویژه در روزهای اخیر:
1)  آیه الله امجد باورها و نقدها و توصیه هایی دارند (فکر می کنم دوستان در فضای مجازی مباحث ایشان را شنیدند) که این یافته ها و گفته ها، دو حالت بیشتر ندارد: 

یک: درستند. اگر سخنانش درست باشند که اصلا عکس العمل در مقابل ایشان، خطاست؛ 

دو: سخنانش ناصوابند: و اما اگر نکاتش درست نباشد، در برابر فردی که به غلط معتقد است که رهبری مسیر صحیحی را نمی پیماید و مسئول مشکلات کشور است و... چه باید کرد؟ مایلم فرض کنم که ایشان درست نگفت (نه این که این فرض را قبول دارم!) و درک و تشخیصش خطاست و متناسب با این پیش فرض، چند نکته ای را مطرح کنم؛
2)  بهترین الگوی حکومتی شیعیان، حکومت امیرالمومنین است. شیعه مفروضی دارد که هر کسی در برابر «امام معصوم» (نه فقیه در معرض خطا!) موضع متضاد می گیرد، در خطاست (و نه موضع انتقادی، که حضرت خود بدان دعوت می کردند: نهج البلاغه خطبه: 216).

  با این وصف مخالفین امیرالمومنین از نگاه شیعه در مسیر باطلند. حال باید با ارجاع به تاریخ دید که حضرت علی با «مخالفان غیر مسلح» خود، چگونه برخورد نمود؟ و شیعه علی (شیعه، یعنی پیرو) باید همان راه را بپیماید. بد نیست با نقل قولی از متفکری از «اهل سنت» شروع کنم. «یاشار نوری اؤزتورک» (روشنفکر ترک که «مجله تایم» او را جزو ده اصلاحگر تأثیرگذار قرن بیستم برشمرد)، که عاشق «ابوحنیفه» از امامان اهل سنت است، در یکی از آثارش می نویسد: 

«اگر حضرت علی برای منحرفان زمان خود به جای لفظ «اخوان» از اصطلاح «کافر» استفاده می‌کرد، سرنوشت آنان در مقابل تاریخ چگونه می‌شد؟ اما علی چنین نکرد و نمی‌کرد. ابوحنیفه نیز که از علی، روح و وسعت مشرب  گرفته بود، هرگز چنین نکرد.»
3)  برای این که این مدعا بدون شاهد و دلیل نماند، بد نیست به مواجهه امیرالمومنین با «خوارج» اشاراتی داشته باشم. توصیه به تاریخ خوانی و تاریخ دانی، نیز از کلمات مشهور حضرت است. (نامه 31/ نهج البلاغه). 

روزی یکی از خوارج ، در برابر سخن حکمت آمیز حضرت، شعار مرگ بر امام را سرداد: «قاتله الله کافراً». اصحاب حضرت ـ که تحمل چنین شعاری نداشتند ـ خواستند وی را به قتل رسانند، حضرت فرمود: رهایش کنید؛ زیرا تنها دشنام داده است؛ شما حداکثر می توانید بدگوییش را پاسخ دهید یا با کرامت راه عفو پیش گیرید (حکمت/420 نهج البلاغه). 

دقت شود در اینجا خوارج، تندترین نفرین را تنها بدین دلیل نثار امیرالمومنین کردند که در اتفاقی (چشم چرانی اطرافیان علی در حضورش!) حضرت بسیار شیوا، پاسخ داد و موضوع را تحلیل نمود! اینان تحمل علمِ علی را هم نداشتند و....

این گـروه به قدرى گستاخ شده بودند که آشکارا و در مجامع عمومى به مقام رهبرى اهانت مى کردند و على (ع ) و پیروان آن حضرت را «کافر» مى خواندند. «ابن کوا»، یکى از سران خوارج هنـگـامى که امیرمؤمنان (ع ) در مسجد مشغول خواندن نماز بود، به گونه اى که امام (ع ) بشنود، این آیه را قرائت کرد: 

«به تو (خطاب به پیامبر) و به کسانى که پیش از تو بوده اند وحى فرستاده شد که اگر شرک بورزى تمام اعمالت تباه مى شود و از زیانکاران خواهى بود.» (زمر/65) 

ابن کواء، با قرائت این آیه مى خواست به امیرمؤمنان (ع ) گوشه بزند که هر چند سوابق و خدمات تو در اسلام قابل انکار نیست ، ولى با قبول حکمیت، کافر شدى و اعمال گذشته ات را هدر دادى. امام (ع ) با شنیدن این آیه قدرى سکوت کرد تا ابن کواء آیه را تمام نمود؛ سپس به نماز خود ادامه داد. امّا ابن کواء باز آیه را خواند. امام (ع ) دوباره سکوت کرد. پس از چند بار که وى آیه را تکرار کرد، امام (ع ) در جواب او این آیه را خواند: 

«پـس ایستادگى کن که وعده خدا حق است و اعمال کسانى که یقین ندارند، تو را سبک و بى خرد نگرداند.» (روم/60).(المستدرک علی صحیحین: 3/158/4704)

یا روزى جمعى از خوارج وارد مسجد کوفه شدند تا با شعارى مداوم، سخنرانى امام على را در زمان حاکمیتش، بر هم زنند. حضرت امیرالمؤ منین على علیه السلام سرگرم سخنرانى بود که شخصى بلند شد و فریاد زد: 

لاحُکمَ اِلاّ لِلّه. و دیگرى از سوئى دیگر داد زد: لاحُکمَ اِلاّ لِلّه و سوّمى از گوشه دیگر مسجد همین شعار را داد . سپس گروهى برخاستند، و این شعار را دادند .
و امام على علیه السلام با بزرگوارى خاصّى سکوت نموده و مخالفت هاى آنان را تحمّل کرد. آنگاه خطاب به مردم فرمود: کَلِمَهُ حَقٍّ، یُرادُ بِها الباطِل (شعار حقّى است که از آن باطل اراده مى کنند.) سپس خطاب به خوارج در مسجد فرمود: 

تا وقتى که دست به شمشیر نبردید، و با ما هستید، از 3 اصل اساسى برخوردارید: یک: از ورود شما به مسجد براى نماز جلوگیرى نمى کنیم. دو: تا وقتى که با ما هستید از حقوق بیت المال، شما را محروم نمى کنیم. سه: با شما نمى جنگیم تا شما جنگ را آغاز کنید. 

(شرح بیشتر در الگوهاى رفتارى امام على علیه السّلام: جلد اوّل (امام على (ع ) و اخلاق اسلامى/ اثر محمد دشتی )
4)  این روزها آیه الله امجد را خوارج، زبیر و... نامیدند. با فرض این که این اتهامات نیز وارد و کاملا با سده اول صدر اسلام تطبیق کند! (نه این که وارد است!)، سیره علوی در برخورد با خوارج آیا همان چیزی بود که این روزها از مدعیان ولایت! و ردیف داران هنگفت از بودجه سالانه کشور («اعرافی» ها و....)، به صورت غیر موجه! شاهدیم؟ این رفتار را با شیوه مواجهه حضرت امیر با خوارجی که او را کافر می دانستند (نه صرفا خطاکار!)، مقایسه کنید. تازه خوارج در حضور امیرالمومنین، در جمع یارانش در مسجد، علی را اهانت می کرده، مجلسش را به هم می زدند و دشنام می دادند و در اینجا فردی (نه تشکیلاتی)،در جایی در غیاب رهبر (نه در حضورش)، اظهار نظری و توصیه ای (نه سب و....) داشت که البته با ذائقه ثناگوی ما سازگار نبود!
5)  گویند جناب امجد، فریب اطرافیان و فرزندان را خورد! این نکته را هم فرض می گیریم که درست باشد (نه این که لزوما درست است!). اما آیا شما مستان قدرت، به ویژه مقامات، مطمئن هستید که آلت دست اطرافیان، خانواده و بیوت خود نیستید؟ یقین دارید که جریان های امنیتی از شما استفاده ابزاری برای رویاها و مقاصدشان نمی کنند؟ آیا از نفوذ «انجمن حجتیه» در برخی بیوت هم چیزی شنیدید؟ و....
6)  جانمایه سخن آقای امجد آن است که رهبری باید پاسخگوی همه اتفاقات مثلا دهه اخیر باشد. این مطلب هم نکته پیچیده ای نیست که هر کسی که ولایت و اختیارات مطلقه دارد، بیش از دیگران (در دنیا و آخرت) هم باید پاسخگو باشد. بهترین پاسخ به جناب امجد آن بود که با استدلال (نه تهدید، تخریب و....) نشان داده شود که اگر کشتیم حقشان بود، اگر حصر بردیم شرعا و برابر قانون اساسی و عادی می توانستیم و محق بودیم چنان کنیم و از این رو نیازی به توبه کردن مقامات نیست! مثلا اگر جناب امجد از شما بپرسد که بنا به اعتراف رئیس جمهور مهرورز وقت و برخی سرداران، 5000 نفر «اوباش و لات» را در سال 88 به جان مردم انداختند! آیا آنان برای نوازش مردم بسیج شدند؟ این گونه حرکات که نتیجه اش لطمات سنگین به طیف وسیعی از آحاد جامعه است، با کدام قانون و برپایه کدام شریعت موجه است؟ آنگاه پاسخش چه خواهد بود و....
نتیجه راهبردی آن که چون آیه الله امجد، نه اولین و نه آخرین نفری است که با سوابقی خوش، به مقامات و سیستم جمهوری اسلامی، از درون می تازد، بالاخره نظام باید به الگویی مشروع برسد که با این گونه افراد، چه کند تا نزد خلق و خالق، روسفید باشد! اما آیا مدلی حکومتی بهتر از علی، شیعه می شناسد؟ برخورد امیرالمومنین با خوارج به شیعیان نشان داد که اولا: رهبری و عوامل سیستم حق برخورد با منتقدان را تا زمانی که دست به اعمال خشونت نزدند، ندارند و ثانیا اگر افرادی به صورت غیر سیستماتیک می خواهند برخورد کنند، می توانند اگر دشنامی است در حد همان دشنام، پاسخ دهند، که البته در همان جا (که نقل شد) هم ذکر و قید شده که گذشت، اولی است. در داستان آقای امجد که از سویی اصلا خشونتی در کار نیست و  از سوی دیگر حتی دشنامی هم در میان نیست. او به عنوان یک عالم، تحلیلی دارد، که اگر خطاست، خوب است اهالی دانش خطایش را با ادله نشان دهند. (نه آن که هر کسی که می تواند، با هر وسیله ای که در اختیار دارد، از هر طریق ممکن، به او بتازند و به سراغ آبرو، خانواده، حریم خصوصی و... بروند، فتنه اکبر و اصغر در ست کنند! به این بهانه که از نظام دفاع می کنند!) شیوه برخورد با امجد ها همان گونه که نشان داده شد، با سیره علوی نه تنها سازگار نیست، بلکه درست ضد آن است؛

7)  مایلم این نوشتار را با عین کلماتی از امیرالمومنین در بخشی از خطبه 216 (در برخی نسخ نهج، خطبه 207)، به سرانجام برسانم، تا معلوم شود اکثر شیعیان، با فرهنگ سیاسی که علی (ع) مروج آن بود چقدر بیگانه بوده و تبعیت ما چقدر شعاری است و حتی سبب وَهن تشیع می شود. آنجا که آن حضرت در جایگاه خلیفه و امام مسلمین در حقوق حاکم و مردم می فرماید: 

« مرا به سبب فرمانبرداریم از خدا و نیز رفتار نیکویى که با شما داشته ام، به نیکى مستایید، زیرا هنوز حقوقى است که من ادایشان نکرده ام و فرایضى بر گردن من است که باید آن ها را بگزارم. آن سان که با جباران سخن مى گویند، با من سخن مگویید و از من پنهان مدارید آنچه را از مردم خشمگین به هنگام خشمشان پنهان مى دارند. نیز به چاپلوسى و تملق با من آمیزش مکنید. و مپندارید که گفتن حق بر من گران مى آید. و نخواهم که مرا بزرگ انگارید، زیرا هر که شنیدن حق بر او گران آید، یا نتواند اندرز کسى را در باب عدالت بشنود، عمل کردن به حق و عدالت بر او دشوارتر است. پس با من از گفتن حق یا مشورت در عدالت باز نایستید، زیرا من در نظر خود بزرگ تر از آن نیستم که مرتکب خطا نشوم و در اعمال خود از خطا ایمن باشم؛ مگر آن که ، خدا مرا در آنچه با نفس من رابطه دارد، کفایت کند زیرا او تواناتر از من به من است و....»

سخنی از محمد علی اسلامی ندوشن

سخنی از محمد علی اسلامی ندوشن


✔️ما در طی تاریخ خود هر چه جلوتر می‌آییم، این گرایش بیشتر دیده می‌شود که بین ظاهر و کُنه دین ارتباطی نباشد، بدین معنی که فرائض خواسته‌شده به جا آورده شود، و از آن پس دیگر خیال‌ها راحت گردد که ما هر چه بوده است، کرده‌ایم و دلیلی نیست که بنده صالح خدا نباشیم. کم‌کم قسمت دیگر که روح و جوهر دین است (پرهیزگاری، برادری، شفقت، ترک حرص) در بوته فراموشی می‌افتد... آنچه را به سود می‌بیند، نگاه می‌دارد و آنچه را به زیان می‌بیند، کنار می‌گذارد؛ فی‌المثل شخص می‌تواند تا حد افسانه‌ای ثروت بیندوزد و دل خود را خوش کند که خمس و زکاتش را داده است، یا گران بفروشد و بگوید که خریداران با رضا و رغبت خریده‌اند و از این قبیل… شعر معروف ناصر خسرو (حاجیان آمدند با تعظیم…) هر چه را در این باره گفتنی است، گفته است و به‌خوبی نمایانگر این تقسیم‌بندی می‌شود. ناصرخسرو از رفیقش که از حج بازگشته است، می‌پرسد که آیا در برابر مناسک بیرونی، مناسک درونی را نیز به جا آورده است، مثلا: «عارف حق و منکر خود شده است، از شرّ نفس ایمن گشته، عادت‌های بد را از خود دور ساخته، خود را به صدق سپرده، و از این نوع …؟» و چون جواب همه آن ها را «نه» می‌شنود، سرانجام می‌گوید:

گفتم: ای دوست، پس نکردی حج

نشدی در مقام محو مقیم

رفته و مکه دیده، آمده باز

محنت بادیه خریده به سیم

از این رو می‌بینیم که میان دین دیواری کشیده شده است، این سوی دیوار همه جمعند: حکام جبار، علمای بی‌عمل، سوداگران سودجو، اربابان بی‌مروت، و همه این ها هم دلخوش بوده‌اند که واجبات و مستحبات را مو به مو انجام داده‌اند، و البته درِ تفسیر و تعبیر هم که چارطاق باز بوده است. وقتی ربا حرام باشد، می‌شود خانه را رهن کرد که منعی ندارد؛ شراب می‌شود خورد و پشت آن نماز خواند، فقط نباید فراموش کرد که دهان را آب بکشند؛ می‌توان در حال تعقیب نماز با اشاره انگشت حکم اجرای قتل داد (آن‌گونه که امیر مبارزالدین آل‌مظفر می‌داد)، زیرا کسی که توی روی او بایستد، قتلش واجب است. خلاصه می‌توان موضوع را پیش خود این‌طور حل کرد که: 


هر کسی سرنوشتی دارد و با تقدیر الهی نباید جنگید؛ بنابراین فقیر، فقیر خلق شده است و غنی، غنی. قوی و ضعیف هر دو به حکمت آسمانی چنین شده‌اند... اما در آن سوی دیوار به‌ندرت می‌توان کسی را یافت؛ زیرا در آنجا باید جوهر و جان دین به اجرا درآید و آن مستلزم محروم‌کردن خود از لذائذ و مشتهیات است و گذشت می‌خواهد؛ بنابراین ما در تاریخ خود با این فاصله میان اصل و فرع روبرو بوده‌ایم و حاصلش آن بوده است که فرع بماند و اصل برود. اگر ایران به دو دسته استکبار و استضعاف تقسیم شده است، چه تعجبی دارد؟ زیرا چنین تعبیر کرده بودند که می‌توان «مستکبر» بود بی‌آن که به حکم ظاهر، هیچ عمل خلافی صورت گرفته باشد...

✔️در تمام این دوران، علمای ایران، صاحب‌فکران و به اصطلاح «طبقه فاضله» کشور بر دو دسته‌اند: 


آنان که جانب حکام را می‌گیرند، جانب باد موافق و خود را در خدمت آن می‌گذارند، مانند احمد حسن میمندی، نظام‌الملک و همه دیوانی‌های از این دست و نیز بسیاری از علما که با سکوت و یا همراهی خود در واقع چرخ حکومت را در چرخش می‌گذارند و عده‌ای از صاحب قلمان و غیره… در مقابل، اقلیتی از علمای دین (کسانی چون پسر سمّاک و بوالحسن بولانی، قاضی بُست که وصف آن ها را بیهقی در کتاب خود آورده است)، تک و توکی از شاعران و صاحب‌قلمان، و عده زیادی از عارفان، راه دیگری را در پیش می‌گیرند که راه خلاف قدرت است. شکایت و افشاگری اینان که بیان‌کننده فکر معترض و وجدان عمومی مردم می‌تواند محسوب شود، ناظر به سه منبع اقتدار است: دستگاه حاکمه خودکامه، عالم بی‌عمل دنیادار، عوام.

✔️شیوع ریا چون در زمان، استمرار پیدا کرد، عادت می‌شود و جزء جدایی‌ناپذیر سیاست زندگی می‌گردد. مردم صلاح خود را در آن می‌بینند که با روی بیرونی خود زندگی کنند، و این نیز امری عادی می‌شود که حکام، زعمای قوم و پیشوایان عقیدتی، «چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر کنند». نتیجه آن است که روال کارها بر ظاهر جریان یابد و نسبت به باطن همیشه شک موجود باشد؛ ولی چشم به هم گذارده شود. گناه درواقع آن عملی شناخته می‌شود که مردم از آن مطلع گردند؛ اگر بتواند در خفا بماند، دیگر گناه نیست؛ و هنر زندگی کردن آن می‌شود که هر کسی بیاموزد که چگونه ضعف های خود را بپوشاند و باطن خود را پنهان نگاه دارد که از قدیم گفته‌اند: «دزدِ نگرفته پادشاه است»! بدین‌گونه زندگی می‌تواند به ‌صورت یک صحنه تئاتر درآید که در آن هر کسی هم خودش هست و هم ایفاکننده نقشی که باید خود را به آن بنمایاند.


تئوریِ سوسک

تئوریِ سوسک


 این داستان  منسوب به ساندار پیچای است.

ساندار پیچای یک مهندس و مدیر اجرایی هندی تبار در حوزه فناوری اطلاعات است که آگوست ۲۰۱۵ به عنوان مدیر عامل اجرایی شرکت گوگل انتخاب شد.

این داستان را ساندار در سخنرانی خود در گوگل بیان کرده است....


"تئوری سوسک در توسعه شخصی"



در رستورانی، یک "سوسک"ناگهان از جایی پر می زند و بر روی یک خانم می نشیند.

آن خانم از روی ترس شروع به فریاد می کند.

وحشت زده بلند می شود و سعی ‌می کند با پریدن و تکان دادن دست هایش، "سوسک" را از خود دور کند.

واکنش او مُسری بوده و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند وحشت زده می شوند.

بالاخره آن خانم موفق می شود، سوسک را از خود دور کند.

"سوسک" پر می زند و روی خانم دیگری نزدیکی او می نشیند.

این بار نوبت او و افراد نزدیکش می شود که همان حرکت ها را تکرار کنند !

"پیشخدمت" به سمت آن ها می‌دود تا کمک کند.

در اثر واکنش های خانم دوم، این بار "سوسک" پر می زند و روی"پیشخدمت"

می نشیند.

پیشخدمت محکم می ایستد و به رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه می کند.

 در زمانی مطمئن "سوسک"را با انگشتانش می گیرد و به خارج رستوران پرت می کند ...


در حالی‌که قهوه‌ام را مزه مزه می کردم، شاهد این جریانات بودم و ذهنم درگیر این موضوع شد.

آیا "سوسک" باعث این رفتارِ "هیستریک" شده بود؟

اگر این طور بود، چرا "پیشخدمت" دچار این رفتار نشد؟

چرا او تقریباً به شکل ایده آلی این مسئله را حل کرد، بدون این که آشفتگی ایجاد کند؟

این "سوسک" نبود که باعث این ناآرامی و ناراحتی خانم ها شده بود، بلکه عدم توانایی افراد در برخورد با "سوسک" موجب ناراحتیشان شده بود.

من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من می شود، بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت می کند.


این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت می کند، این ناتوانی من در برخورد با این پدیده ‌است که موجب ناراحتیم می شود.


من فهمیدم در زندگی نباید "واکنش" نشان داد، بلکه باید "پاسخ" داد !


آن خانم‌ها به اتفاق رخ داده "واکنش" نشان دادند، در حالی که "پیشخدمت"،"پاسخ" داد.


”واکنش" ها همیشه غریزی هستند، در حالی‌که "پاسخ" ها همراه با تفکرند!


این مفهوم مهمی در فهم زندگی است،...


آدمی که خوشحال است، به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است؛

*او به این خاطر خوشحال است که “دیدگاهش” و پاسخش نسبت به مسائل زندگی درست است....!!

رمان انتقام ناتمام پارت یازده


با این حرف شیدا خندهام رو که نگه داشته بودم، با یه قهقههی بلند رهاش کردم . سعید: عزیزم افسانه از خودمونه . شیدا هم با لبخند گفت :
-واقعا که، بیحیا!
به خونهی عمو که رسیدیم، ساعت تقریبا نزدیک سه بود. خوب شد به سعید گفتم بره دنبال ماه بانو، وگرنه خودم نمیرسیدم. با شیدا پیاده شدیم. وقتی جلوی ورودی رسیدیم، مرضیه خانم با پسرش، ماهان، داشتند حرف میزدند.
با دیدن ما برگشتند. -سلام . -سلام خاله، سلام داداش ماهان .
مرضیه خانم: سلام دخترای گلم، خوبی افسانهجان؟ -ممنون .
ماهان: با سعید اومدین؟
شیدا: آره، الان رسیدیم. سوگل اینا اومدن؟
مرضیه خانم: نه، مثل اینکه دستهگل آماده نبوده رفتن بگیرن. ماشاءالله بزنم به تخته هردوتون خیلی نازتر شدین .

بعد از چند دقیقه بالاخره شیدا رضایت داد بریم داخل. زن عمو و عمو محمد هم اونقدر از هردومون جلوی بقیه تعریف کردند که از خجالت آب شدیم. رفتم تو اتاق سوگل لباسم و عوض کردم. تو آینه یه نگاه به خودم کردم. شاید دلیل تغییر زیاد صورتم به این خاطر بود که خودم در حالت عادی کمتر آرایش میکردم. رژم صورتی بود؛ ولی آرایش چشمهام تقریبا تیره بود. بعد از اینکه خودم رو چِک کردم، پایین رفتم.
عاقد اومده بود و همهی مهمونها دور سفرهی عقد ایستاده بودند. شیدا قند میسابید و من و یلدا دو طرف پارچه رو روی سر عروس و داماد گرفته بودیم. طبق معمول با سهبار خوندن خطبه بهوسیله عاقد، سوگل بله رو داد. همه کادوهاشون رو دادند، من دو تا سکه براشون خریده بودم. ایستادم خلوت که شد جلو رفتم. سوگل رو بغل کردم.
-تبریک میگم عزیزم، خوشبخت بشی . اون هم درحالیکه بغض کرده بود گفت :
-ممنون خواهری . -تبریک میگم آقا سامان، انشاءالله خوشبخت بشید و همیشه عاشق هم بمونید .
با یه لبخند محوی گفت : -خیلی ممنون افسانهخانم، امیدوارم لیاقتش رو داشته باشم . -قطعا دارین .
برادرش ماهان هم اومد جلو، من رفتم کنار که راحت باشن. سرگرم صحبت با یلدا بودم که سوگل صدام کرد .
-جانم سوگل؟ -کجایی؟ نمیخوای با خواهرت یه عکس بگیری؟ -گفتم خلوت شد بیام .
چند تا عکس گرفتیم که تو یکیش هم یلدا بود؛ اما با زنگ گوشیش عذرخواهی کرد و رفت حیاط. آخرین عکس، شیدا و سعید و برادر مغرور داماد هم اضافه شدند. بهنظرم اخلاق سامان خیلی صمیمیتر و با احترام بیشتری بود، البته برادرش هم محترم بود؛ ولی یهکم خشک برخورد میکرد.
ماندانا: خب همه سرِ جاتون باشین، من و همسرم هم به عکس اضافه بشیم. ساعت شیش بود که سوگل و سامان رفتن آتلیه. زن عمو هم بقیهی مهمونا که رفتند، خانوادهی سامان و
شیدا رو برای شام نگه داشتند.
ساعت نزدیک نُه بود و همه داخل پذیرایی بودیم و صحبت میکردیم. داشتم به حرفهای شیدا گوش میدادم که با شنیدن اسم خودم از زبون مرضیهخانم به سمتش برگشتم. کنار پسر و شوهرش نشسته بود .
-جانم؟ مرضیه خانم: افسانهجان میگم دیگه باید دور یکی از کارمندات رو خط بکشی .
منظورش به سوگل بود . -آره دیگه، به هرحال همسر و زندگی مشترک خیلی از کار مهمتره .
شیدا: ولی من اگه جای تو باشم یا بیشتر ازش کار میکشم یا اخراجش میکنم . به حرفش خندیدم و مرضیهخانم هم به دفاع از سوگل جواب داد :
-شیدا بخوای پشت سر عروسم توطئه کنی من میدونم و تو . پدر سامان هم که تا الان ساکت بود، گفت :
-مرضیه راست میگه . زن عمو اومد و صورت شیدا رو بوسید و گفت :
-اِ عروسم رو غریب گیر آوردین؟ شیدا هم با لحن لوسی گفت :
-میبینی مامان اذیتم میکنن . همه به لحنش خندیدیم . سوگل و سامان که اومدند، شام رو کشیدیم. من و شیدا هم به شدت در رفت و آمد بودیم.
در حین کارم سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس میکردم. وقتی برگشتم، فهمیدم مرضیهخانم بوده و هربار هم با لبخند نگاهم میکرد. آخرینبار که تقریبا چیدن میز تموم شده بود، برگشتم که مهمونها رو دعوت به شام کنم، مرضیه خانم پیشدستی کرد و گفت :
-عزیزم خسته نباشی، کاش میذاشتی کمکت کنیم . لیلاخانم، مادر شیدا، هم گفت :
-راست میگه دخترم، این شیدای ورپریده هم یه خط درمیون کمک میکنه . -نه ممنون، کار خاصی نبود. همهی کارها رو زنعمو خودشون انجام دادن .
لیلاخانم: از صبح بیشتر کارهای سوگل رو دوشت بوده، تازه عقدکنون شیدا و سعید هم همینطور بود. انشاءالله همه برای عروسیت جبران میکنیم عزیزم .
-خجالتم ندین، من کاری نکردم . آقا ماهان مغرور هم که کلا ساکت بود گفت :
-خاله درست میگن، البته اون دوتا زوج هم حسابی باید جبران کنن . سوگل هم از سالن پذیرایی بیرون اومد، جلوم ایستاد و گونهام رو بوسید و گفت :
-ما چاکر افسانهخانم هم هستیم . به لحنش خندیدیم . بالاخره بعد از ده دقیقه تعریف از من، البته با حضور همهی مهمونها رضایت دادند شام بخوریم.

***
دو روز بعد هم به گشت و گذار گذشت؛ موزه، دربند، نمایشگاه و خیلی جاهای دیگه که همراه سوگل و سامان، سعید و شیدا، ماندانا و شوهرش میرفتیم. البته تو بعضی از جاها یلدا و برادر شوهر مغرور سوگل هم میاومدند. یلدا آخرینبار برام گفت که هنوز هم نتونسته نشونی از مدارکی که میخواستم پیدا کنه. گفت تو ایّام عید نذاشتن بره؛ یعنی میخواستند مسافرت برن که به یلدا هم مرخصی دادند. دیگه احساس میکنم فرستادن یلدا به اون خونه اشتباه بوده؛ ولی خودش میگه تا یه ماه دیگه هم میره شاید تونست کاری کنه.
حالا که قراره از بعد عید برای پروژهی فانوس بیشتر ببینمش، باید از راه دیگهای وارد شم. خانوادهها برای هفتم قرار گذاشتند یه سفر چند روزه به کیش داشته باشیم که بلیت جور نشد؛ اما تعیین کردند که همون روز بریم شمال. گرچه اکثریت برای کیش راضی بودند؛ ولی همین سفر کوچیک رو هم غنیمت دونستند.
داشتم وسایلم رو جمع میکردم، سوگل زنگ زد و گفت باید پیش اونا باشم و میان دنبالم. ماهبانو هم با ماشین عمو اینا میاومد. ساعت نُه راه میافتادیم که برای ناهار برسیم.
یه مانتوی کرم با شلوار جین و شال مشکی پوشیدم، آرایش خیلی محوی انجام دادم و تو حیاط رفتم . ماهبانو: چیزی جا نذاشتی مادر؟
-نه، تا اونجا که یادم بود آوردم . -الویهای که دیشب درست کردی آماده کردم برای همه، اینم سهم شما .

یه پلاستیک داد دستم که توش پر از خوراکی بود . صدای زنگ در اومد.
-اومدن، من وسایل رو میارم شما در رو باز کن . ساک خودم و ماهبانو رو برداشتم، یه نگاه کلی به حیاط و در ورودی انداختم و بیرون رفتم.
-سلام به همگی .
عمو: سلام دخترم، بده من وسیلههات رو، الانم سوگل اینا میرسن .
داشتم با زنعمو مینا احوالپرسی میکردم که صدای ماشین اومد.
زنعمو: بچهها اومدن، برو عزیزم. میدونم پیش ما حوصلهت سر میره، وگرنه با خودمون میبردیمت.
بعد از خداحافظی ازشون به سمت ماشینی که اونطرف کوچه بود، رفتم. در عقب باز شد و سوگل بیرون اومد. از مدل ماشین فهمیدم که مال سامان نیست و برای برادرشه .
-سلام، خوبی؟ -سلام خانم خوشگله، پس چیزی نیاوردی؟ -عمو ساکم رو گذاشت تو صندوق خودش .
دستم رو بالا آوردم و ادامه دادم : -جز این نایلون خوراکی.
-اصل کاری همونه. بریم بشینیم، این دوتا برادر منتظر موندن. اول من نشستم بعد سوگل نشست.
-سلام، ببخشید منتظر موندین . -سلام افسانه خانم، نه بابا این چه حرفیه؟
برادرش هم یه سلام خشک و خالی کرد . از همون اولش که نشستیم، سوگل شروع به حرفزدن کرد. سامان: اون پشت چه خبره؟ سوگل جان یهکم ما رو سرگرم کن، فقط برای افسانهخانم حرف میزنی؟ سوگل: حرفامون دخترونهست، خب شما دوتا هم با همدیگه حرف بزنید . ماهان: راستش من حین رانندگی زیاد حرف نمیزنم، بیشتر شنوندهام. چیزی نمیخورین؟ سوگل: چرا آقاماهان، افسانه مثل اینکه یه چیزایی آورده برامون . نایلون رو باز کردم و گفتم :
-آره، خوب شد یادم انداختی . چهارتا ساندویچ درآوردم و گذاشتم داخل بشقاب و دادم دست سوگل، یه نوشابه هم که نصفش یخ زده
بود پیدا کردم و با لیوان درآوردم . سوگل: الویههای افسانه حرف نداره .

-نوش جان . همه شروع به خوردن کردند. وقتی میخوردم، تازه فهمیدم که چهقدر گشنهام بوده . سامان: خیلی ممنون، واقعا گرسنه بودم .
-نوش جان، بازم هست .
ماهان هم تشکر کرد. همهشون دوتا خوردند.
سوگل از دیدن مناظر ذوق میکرد، آخرش هم هر دو برادر رو راضی کرد که برای هواخوری پیاده بشن. یهکم قدم زدیم، سوگل هم که دوربینش رو آورده بود همهش فیلم و عکس میگرفت. بعد از نیمساعت گفتم :
-سوگل راه نیفتیم؟ -تازه میخوایم بریم اونطرف .
سامان: اگه خستهاید برین تو ماشین . سوگل: نهخیرم خسته نیست .
-چرا، دیشب اصلا خوابم نبُرد. رسیدیم قول میدم سرِحال باشم . سامان: ماهان سوییچ رو بده افسانه خانم . ماهان: منم خسته شدم، شما هم زود بیاین .

جلوتر از من راه افتاد. از صورتش نمیشد فهمید که خستهست، فکر کنم چون از ماشین دور شده بودیم و برای اینکه من تنها نرم اومد .
با سکوت به ماشین رسیدیم، دزدگیر رو زد و سوار شدیم. ماهان: سردتون نیست؟
-نه، هوا خیلی خوبه . -استراحت کنین . -ممنون. تو ماشین نمیتونم بخوابم، بیشتر حوصلهی راهرفتن نداشتم . -برعکس سوگل شخصیت آرومی دارین .
با لبخند گفتم : -خیلیم آروم نیستم، به موقعش منم شیطنت میکنم؛ اما به نسبت سوگل آره، خیلی آرومتر به نظر
میرسم.. البته نمیدونم از دید دیگران خوب به نظر میرسه یا نه . -مادرم و ماندانا معتقدن که چهرهتون آرامش داره .
از آینه یه نگاه به من انداخت و ادامه داد : -که البته منم باهاشون موافقم .
سَرم رو پایین انداختم و یه ممنون آروم گفتم. این حرف رو خیلیها بهم زدند؛ اما تو آقایون فقط بابا و عمو و سعید بهم گفته بودند. احساس کردم با یه لحن خاصی این حرف رو زد. اصلا دوست نداشتم فعلا
۱۳۰

رمان پرنسس شرقی/پارت هفده

با شنیدن صدای پوریا خشکم زد و خنده روی لبم ماسید با چشم های گرد شده به طرف پوریا چرخیدم و با دیدن چشمای خونیش بیشتر به وحشت افتادم اما یاسین خیلی خونسرد وطبیعی به طرفش برگشت و لب زد

-بله اقای سرمد کاری داشتین ؟!

-اره ،کارایی که بهت سپردمو تموم کردی که اینجا داری لاس میزنی ؟هاان

-الان وقته ناهارمه !

نگاهی به ساعت گرون قیمتش انداخت با یه پوزخند روی لبش گفت

-اینقدر سرت گرم بوده که انگار زمان از دستت رفته

خیلی از وقت ناهارت گذشته کارایی که ازت خواستم الان روی میزم باشه

-اما یکمیش مونده

-پس چرا معطلی همین حالا کاملش کن واسم بیار

تایاسین به طرفم چرخید دوباره صدای خش دارش بلند شد

-نشنیدم چشمتو

باحرص چشماشو بست و چشمی گفت وقتی پوریا از در پشتی وارد شرکت شد بهم گفت

-ببین سوفی من یکم کار دارم میشه بریم بالا کارمو زودی تموم میکنم میریم بیرون

-نه یاسین یه وقت بابام میبینه ،بهتره من برم

همینطور که دستمو گرفته بود ومیکشید گفت

-نترس بابات نیست بیا کوچولو


تو اتاق ته سالن که اتاق یاسین بود منتظر یاسین خان نشستم تا بیاد دفتر تمیزی داشت فقط یه عکس از مادرش وخودش روی میزش گذاشته بود عکسشو که توی بچگیش گرفته شده بود برداشتم وخیره شدم خیلی بانمک بود بی اراده لبخندی روی لبهام نشست با باز شدن در خیلی اروم بلند شدم همینطور که میرفتم تا قاب عکسو روی میز بزارم و گفتم

-بالاخره تموم شد کارت ؟!

-نه هنوز کارم باهات تموم نشده

باشنیدن صدای پوریا قاب عکس از دستم افتاد و خورد شد بجز عکس یاسین دیگه چیزی از قاب شیشه ایش نمونده بود با صدای بلندی داد زدم

-پسر روانی دیدی چیکار کردی ؟!

مثل ادم اول در بزن خب !

داشتم با عصبانیت از کنارش رد میشدم که بازومو گرفت و به دیوار کنار در کوبید درد بدی توی کمر پیچید که باعث شد کمی صورتمو جمع کنم

وقتی چشمامو باز کردم دو مردمک توی خون دیدم دستای گرمش تا گودی کمرم پیشروی کردن دستامو روی جفت بازوهاش گذاشتم تا مانع از نزدیکیش بشم ولی زورم نمیرسید دستاشو پشت کمرم حلقه کرد و خیره به چشمام گفت

-خب جوجه تا اون روی سگ من بالا نیومده و پاچه نگرفتم خودت بگو پشت شرکت چیکار میکردین؟!


-نمیتونم بگم! شخصیه !

-هه که نمیتونی بگی اره ؟!

ولی من اون زبونتو بیرون میکشم تا خودش مثل بلبل اعتراف کنه

-پوریا برو کنار میخوام برم

-عه … کجا به این عجله تازه اومدی جوجه

-نمیخوام یاسین تورو اینجا ببینه ؟!

-نکنه واست بد میشه اره میترسی بفهمه که هنوز عاشقمی

پوزخندی زدمو گفتم

-اینقدر واسه خودت تلقین کردی که خودتم باورت شده

اگه عاشقت بودم دلیل نداشت با یاسین ادامه بدم

-هنوز همون جوجه کوچولو هستی

باید خیلی احمق باشم تا نفهمم اون چشمات چی دارن میگم

-چشمای من غلط میکنن که دروغ میگن

دستاشو از پشت کمرم باز کرد و انگشتهاش به ارومی از پهلوم هام بالا اومدم و درست زیر بغلم متوقف شدن توی یه لحظه بلندم کرد و به دیوار کوبید لبهای نرم و داغش روی لبهام نشست خودش میدونست با این کارش راه فراری واسم نمیمونه

با دستام به سرشونه های بزرگش میکوبیدم و پاهامو همش تکون میدادم ولی فایده نداشت

طولانی و عمیق میبوسید قلبم همچین میکوبید که صداشو توی مغزم میشنیدم به نفس نفس افتاده بودم بدنم سست شده بود تا اینکه یه لحظه سرشو عقب کشید و منو اروم زمین گذاشت لبهام نبض داشتن

دستاشو کنار سرم گذاشت


چشمای خمارش رو دوخته بود به چشمام

دلم میخواست سرش داد بزنم و بگم

دِ لعنتی اینجوری نگام نکن منو بکشی بهتر از اینکه اینجوری زل بزنی بهم میترسم با نگات سست بشم و زیر همه چی بزنم

چشمامو روی در ودیوار میچرخوندم تا نگاه تبدارشو اون چشمای خمارشو نبینم ولی دستمو خوند

با دستش فکم گرفت و گفت

-چی شد تو که دیگه عاشق نبودی ؟!

-الانم میگم نیستم

خنده ی بلندی کرد قسم میخورم هر کی توراهرو بود شنید

دوباره دستاش روی فکم رفت و چشماش برق میزد با لبخند روی لبش گفت

-اگه عاشق نیستی چرا به در و دیوار زل زدی جوجه ،چرا این قلبت داره از جاش درمیاد چرا وقتی میبوسیدمت لش کرده بودی روم هااان ؟!


-پوریا دست از سرم بردا

برو به زندگیت برس اخه چی از جونم میخوای؟!

-خودتو !

-یعنی چی؟ پوریا تو میفهمی چی میگی ؟ توالان زن داری !کیمیا زنت حساب میشه

برو بزار زندگیمو بسازم

-من فقط یه زن دارم اونم تویی فکر رابطه با این پسره رو به گور میبری

حتی نمیزارم اون انگشت کوچیکش بهت بخوره فهمیدی ؟!

-نه نفهمیدم !

میخواست لبهاشو باز کنه که با صدای در چند قدم عقب تر وایساد

بادیدن یاسین شوکه شدم نگاهی به منو و پوریا انداخت و سپس به قاب عکسش خیره شد ولب زد

-اینجا چه خبره ؟!

لبهامو باز کردم تا یه چیزی ردیف کنم بگم که پوریا زودتر از من به حرف اومد

-یه صدایی از اتاقت شنیدم اومدم ببینم چه خبره !انگار خانم زمانی دست گل به اب دادن

باخنده زد بیرون

زبونمو روی لبهای خشک شدم کشیدم

اب دهنمو قورت دادمو خودمو به قاب عکس خورد شده رسوندم و همین طور که تیکه هاشو توی دستم جمع میکرم گفتم

-ببخش یاسین ،همش تقصیر من بود

میخواستم فقط عکستو ببینم که از دستم افتاد

باخورده شیشه ای که توی دستم رفت سوزششو احساس کردم و اخ بلندی گفتم

یاسین به سرعت کنارم نشست و با نگرانی لب زد

-چی شد اخه !تو چرا جمع میکنی ؟!

حالا شکسته که شکسته فدای سرت

ای بابا ببین چه خونی راه افتاده

وایسا الان میام


بارفتن یاسین روی صندلی نشستم اشکام پایین ریختن سوزش دستم در مقابل سوزش قلبم چیزی نبود

دلم برای خودم میسوخت حتی پوریا هم به بیچارگیم پی برده بود

فهمیده بود که نمیتونم فراموشش کنم

با اومدن یاسین اشک هامو پاک کردم که دور از چشمم نموند با دیدن قرمزی چشمام گفت

-عه عه واسه یه زخم کوچیک اینجوری ماتم گرفتی ؟! اره؟!

-بسته یاسین دستم میسوزه ،از خون میترسم

فهمید که دروغ میگم ولی به روی خودش نیورد با تکون دادن سرش نشست واول شیشه رو دراوردو بعدش تمیزش کرد

اینم از امروزم پوریا بازم گند زدبه روزمون

از یاسین خواستم برسونتم خونه دیگه حال بیرون رفتن نداشتم

تا خونه اصلا باهام حرف نزد و فقط حواسش به رانندگیش بود

وقتی رسیدیم زد روی ترمز

یه پامو که گذاشتم بیرون چرخیدمو و لب زدم:

-یاسین؟

-هیچی نگو سوفی فقط برو

-معذرت میخوام

به سرعت وارد خونه شدم

پیکنیک

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان بالاخره پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال … سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو چهار

با رفتن سپهر ارباب زاده به مادرش خیره شد و گفت:

_چه خوب جوابش رو دادید فکر نمیکردم شما هم بلد باشید اینجوری باهاش صحبت کنید

مامان نازگل خیلی خونسرد به ارباب زاده خیره شد و گفت:

_من فقط هر چیزی رو به جا میگم نه اینکه برینم به بقیه درست برعکس تو که اصلا صبور نیستی .

صدای ارباب سالار اومد

_من اصلا از این دختره خوشم نمیاد مخصوصا کار هایی که انجام میده بعد این همه سال برگشته و حالا توقع داره خواهرش رو ببینه من جای اون بودم اصلا اسمش رو هم نمیاوردم چون کاری که اون در حق خواهرش کرد اصلا قابل بخشش نیست‌

ارباب زاده بعد از تموم شدن حرف های پدرش لبخندی زد و گفت:

_درسته حق با شماست بابا بخاطر همینه که من عصبی میشم با دیدن اون زنیکه

صدای مامان نازگل بلند شد:

_مودب باش اهورا درسته رفتار و حرف های نغمه اصلا خوب نیست اما یادت نره تو ارباب زاده این روستا هستی و باید جوری که در شانت هست رفتار و صحبت کنی ، اصلا دوست ندارم این مدلی حرف بزنی فهمیدی !؟

ارباب زاده به مامان نازگل خیره شد و گفت:

_عصبی میشم حرف هام دست خودم نیست نمیتونم خودم رو کنترل کنم

_باید رو رفتارت کنترل داشته باشی پسرم فهمیدی !؟

_باشه مامان

بعدش به سمت من برگشت و اسمم رو صدا زد:

_ستاره

_بله ارباب زاده

_پاشو باید بریم

با شنیدن این حرفش بلند شدم که صدای مامان نازگل بلند شد:

_کجا !؟

ارباب زاده جوابش رو داد:

_امروز میخوام ستاره همراه من باشه مامان

مامان نازگل فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد و دیگه هیچ سئوالی نپرسید همراه ارباب زاده از روستا خارج شدیم داخل یه باغ بزرگ رفت کنار جنگل متعجب به ارباب زاده خیره شدم و گفتم:

_بیتا خانوم اینجا زندگی میکنند !؟

_آره

پیاده شدم به دور و اطرافم خیره شدم که دور تا دورمون درخت بود و سر سبزی بیتا عجب جایی داشت زندگی میکرد اینجا از بس قشنگ بود آدم اصلا دلش نمیخواست حتی ثانیه ای از اینجا جدا بشه!

همراهش داخل خونه شدیم که صدای زنونه ای اومد:

_کیه

_منم

اون زن با شنیدن صدای ارباب زاده اومد که با دیدنش هوش از سرم پرید خیلی زیبا بود صورتش محو صورتش شده بودم که ارباب زاده بهم تشر زد:

_هی!


با شنیدن صدای ارباب زاده ترسیده سرم رو پایین انداختم نفس عمیقی کشیدم که بیتا بهم لبخندی زد و گفت:

_سلام خانوم کوچولو.

با شنیدن این حرفش لبخند محوی روی لبهام نشست بهش خیره شدم و گفتم:

_سلام

ارباب زاده بهش خیره شد و گفت:

_از امروز هر روز ستاره رو میارم قراره تو کار هات بهت کمک کنه و وقتی کارش تموم شد میبرمش عمارت

بیتا با شنیدن این حرفش اخم کرد و گفت:

_اصلا نیازی نبود به این کار اهورا میدونی خوشم نمیاد

_نمیخوام سرپیچی کنی فهمیدی !؟

بیتا با شنیدن این حرفش کلافه نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:

_از دست تو اهورا

واقعیتش حسودیم شده بود که اهورا با بیتا انقدر با نرمش داشت رفتار میکرد اون وقت هر وقت به من میرسید شروع میکرد به داد و بیداد کردن نفس عمیقی کشیدم که صدای بیتا بلند شد

_بفرمائید داخل

با شنیدن صداش داخل خونه شدم و یه گوشه ایستادم که بیتا به سمتم اومد و گفت:

_بیا بشین عزیزم

قبل از اینکه من جوابی بهش بدم صدای ارباب زاده بلند شد:

_اون اومده اینجا کار های تو رو انجام بده نه اینکه استراحت کنه

بعدش به سمت من برگشت و گفت:

_زود باش کارت رو شروع کن اول خونه رو تمیز کن فهمیدی !؟

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم تا جلوی بغضم رو بگیرم واقعا رفتارش خیلی باهام زشت بود من همسرش بودم این همه خدمتکار هم تو عمارت وجود داشت ، صاف من و برداشت اورد میدونستم قصدش از انجام اینکارا چی بود فقط میخواست من و اذیت کنه

_جارو کجاست !؟

بیتا بهم اشاره کرد و گفت:

_با من بیا

دنبالش حرکت کردم و داخل آشپزخونه شدیم سطل و دستمال و جارو رو بهم نشون داد که لبخندی بهش زدم

_ممنون

با شنیدن این حرف من سری تکون داد و گفت:

_از حرف اهورا ناراحت شدی !؟

با شنیدن این حرفش مصنوعی خندیدم و گفتم:

_نه اون یه ارباب زاده است و من ….

_تو زن اون هستی!

با شنیدن این حرفش بهت زده بهش خیره شدم اون از کجا میدونست من زن ارباب زاده هستم شکه بهش خیره شده بودم که لبخند تلخی روی لبهاش نشست و گفت:

_اهورا مثل داداش منه اون همیشه مواظب من بود تموم این سال ها خیلی ازش ناراحت شدم که همسرش رو به عنوان خدمتکار آورده اینجا پیش من.


با صدای لرزون شده ای گفتم:

_شما از کجا میدونید من همسر اهورا هستم !؟

با شنیدن این حرف من لبخند محوی روی لبهاش نشست و گفت:

_شاید تو من و نشناسی اما من تو رو خیلی خوب میشناسم و بارها دیدمت برای همین وقتی شنیدم اهورا تو رو به عنوان خونبس برده عمارتش و عقد کرده شناختمت اما بهش چیزی نگفتم هیچوقت وقتی تو رو دیدم تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم تا بفهمم چرا همچین کاری میکنه

با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و همه چیز رو براش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:

_تو کار درست رو انجام دادی

_چخبره !؟

با شنیدن صدای ارباب زاده ترسیده بهش خیره شدم که صدای بیتا بلند شد:

_هیچی داشتم بهش میگفتم خوب تمیز کنه همین

ارباب زاده مشکوک نگاهش رو بین من و بیتا چرخوند و گفت:

_بیتا بیا باهات کار دارم ، میخوام برم روستا

بیتا و ارباب زاده رفتند که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم انقدر که من از ارباب زاده میترسیدم تا حالا حتی از بابام هم انقدر نترسیده بودم ، با یاد آوری بابا و خانواده ام آه دلسوزی کشیدم رسما من و فراموشم کرده بودند

* * * *

_خسته شدی !؟

با شنیدن صدای ارباب زاده بهش خیره شدم و سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم که پوزخندی زد و گفت:

_کارت همینه خسته شده باشی جای تعجب داره

دوست داشتم یه چیزی بهش بگم اما اون ارباب زاده بود و من یه رعیت خونبس پس بهتر بود فعلا سکوت کنم نسبت به حرف هایی که از جانبش میشنیدم

دهلیز

دهلیز

فاجعه از وقتی شروع شد که مادر بچه ها از حمام برگشت و پا گذاشت روی خرند خانه و دید که سه تا بچه هاش تاقباز افتاده اند روی آب حوض. بعد از آن را هم که همسایه ها دیدند و شنیدند و خیلی هاشان گریه کردند.
غروب که هنوز همسایه ها توی خانه ولو بودند با دو تا پاسبان و یک پزشک قانونی و مادر بچه ها داشت ساقه های نازک لاله عباسی و اطلسی باغچه را می شکست و خاک باغچه را می ریخت روی سرش. بابای بچه ها مثل هر شب آمد. از میان زن ها که بچه به کول ایستاده بودند توی حیاط و تازه کوچه می دادند رد شد. از جلو اتاق اولی که بچه هاش را کنار هم دراز به دراز خوابانده بودند گذشت و رفت توی اتاق دومی و در را روی خودش بست .
همه دیدند که صورتش  مثل  یک تکه سنگ  شده بود. همان طور گوشه دار و بی خون و از چشم هایش هم چیزی نمی شد خواند؛ نه غم و نه بی خبری را و تازه هیچ کس هم سر درنیاورد که از کجا بو برده بود.
شب که شد نعش سه تا بچه در خانه ماند و چند زن و دو تا مردی که آمده بودند به بابای بچه ها سرسلامتی بدهند حریف نشدند که در را باز کند. هر چه داد زدند آقا یدالله آقا یدالله انگار هیچ کس توی اتاق نبود. حتی صدای نفس کشیدنش هم شنیده نمی شد. اتاق یکپارچه سنگ بود. فقط از بالای پرده ها توی سیاهی اتاق روشنی سیگارش بود که مثل یک ستاره دور کورسو می زد.
روز بعد هم که همسایه ها دست گران کردند و پول کفن و دفن بچه ها را راه انداختند  و پهلوی تکیه بابارک توی سه تا چال خاکشان کردند. بابای بچه ها  مثل هر روز  صبح  زود رفته  بود  سر کارش  و  فقط  دم دمهای  غروب  پیداش  شد.  با همان  چند تا نان هر شبش  و صورتش  که همان طور  مثل  یک  تکه سنگ  سخت و گوشه دار بود.
در که  زد  خواهر زنش  در را باز  کرد.  سلام کرد  و  با  گوشه  چارقد سیاهش کشید  روی  چشم های  سرخ  شده اش  و مرد  فقط  به دیوار  بندکشی شده دالان خانه  نگاه  کرد.
توی  اتاق  که رفت   نان ها را  داد دست زنش  که سر تا پا  سیاه  پوشیده بود  و  چمباتمه  زده بود کنار  دیوار.  لباسهایش  را کند. روی  میخ جالباسی   یک پیراهن  سیاه  آویزان بود.  اما مرد  همان پیراهن  آستین  کوتاه  سفیدش  را پوشید  و رفت بالای  اتاق نشست.
خواهر زنش  بود که سماور  و  قوری  و استکان ها و بعد  منقل  پر از آتش  را آورد  توی  اتاق  و چراغ  را روشن کرد و مرد  را دید که خیره شده بود به دو تا عروسک  روی  تاقچه  بلند  و به آن  دست های  کئوچک  و سرخشان  و پوسته ای  که آدم  خیال  می کرد  یکپارچه  رگ زیر آن می رود.
وقتی  در زدند  خواهر زنش  عروسک ها را برداشت  و برد  توی  صندوقخانه. باز همسایه ها  آمده  بودند. دو تا  مرد  بودند و  دو  تا زن.  زن ها  از همان  اول  به گل و  بوته های  رنگ  و رو رفته  قالی ها  نگاه کردند  و بخاری  که  از روی  استکان های  چای  بلند می شد   و مرد ها  چند تا جمله  گفتند که مثل  یخ توی  هوای  دم کرده  اتاق  واریخت.   بعد  آن ها هم خیره شدند به گل و  بوته های  قالی.
بابای  بچه ها  همان  طور نشسته بود و جلوش  را نگاه می کرد  صورتش  جمع شده بود و ابروها  را کشیده بود  پایین   و خوب  می شد  دید که دیگر  خون  زیر پوست صورتش  نمی دوید  و فقط  چشم ها  بود که نگاه  می کرد.   هیچ حرف  نزد  توی کارخانه هم حرفی  نزده بود،   یعنی  از  خیلی  وقت  پیش  بود  که حرف  نمی زد  و فقط صدای  یکنواخت  و  کر کننده  دستگاه های  بافندگی   و حرکت  ماکوها   و دست هایش بود که فضای  دور و برش  را  پر می کرد  و حالا مرد توی  یک دهلیز  دراز و بی انتها  بود و از پشت دیوارهای  بند کشی شده   صدای خفه  کننده دستگاه های  بافندگی  را می شنید  و  پچ پچ گرم  جرو بحث ها را و بوی  سنگین نان  و تاریکی  را حس می کرد   که  لحظه  به لحظه  غلیظ  و غلیظ تر می شد. و  او خیلی  خسته  بود، فقط  آن دورها  در انتهای  دهلیز بندکشی  شده سه دریچه  بود که از صافی  شیشه های معرقش  هوای  روشن  و  پاک بیرون  مثل سه تا رگه  نور توی  غلظت  دهلیز نشت می کرد. و  او  می رفت و  صداها  توی  گوشش  بود و توی  پوستش  و خستگی داشت  در خونش  رسوب  می گذاشت و او می خواست  این صداها  و خستگی و بوی  سنگین نان را از پوستش  بتکاند  و به آن  سه دریچه  کوچک  برسد.  به آن دریچه ها با شیشه های  معرق  رنگین  و به آن  طرف  دریچه ها  که سکوت  بود  و دیگر بوی  سنگین  نان و غلظت  تاریکی  بیداد نمی کرد  و  حالا  توی  دهلیز  بود  و  مردها و زنها را نمی دید.  فقط  وقتی مردها حرف زدند  صدای  دستگاه های  بافندگی  بیشتر اوج  گرفت  و غلظت  تاریکی  و بوی  نان  به  پوستش  چسبید.
همسایه ها  که رفتند،  خواهر زنش  چیزی  آورد که سق  زدند و فقط  مادر بچه ها بود که هق هقش  تمامی  نداشت  وچیزی  از گلویش  پایین  نمی رفت.  سفره که برچیده شده  خواهر زنش  گفت:
چه طوره  فردا تو مسجد یه  ختم بگیریم؟
مرد توی  دهلیز بود  و صورتش  مثل سنگ سخت  و گوشه دار بود:
چرا بچه هاتو نیاوردی؟
و مادر  بچه ها بلندتر  گریه کرد   و مرد نگاهش   کرد و دید  که چه قدر  خطوط  صورتش  کهنه و ناآشنا شده است  و  بعد نگاه  کرد به موهای  زن  که از زیر چارقد  سیاهش  زده بود  بیرون و تازه داشت  می رفت که خاکستری  بشود.
و حالا داشت بوی  نان خفه اش  می کرد و پچ پچ  جر و بحث ها توی  گوشش  مثل  هزارها بلبل  صدا می کرد  و صدای  چکش  مداوم  ماکوها  و او می خواست  برود  و  دیگر فرصت  نداشت  تا بایستد  و به موهای  زن  نگاه کند  و او را به یاد بیاورد و به خطوط  صورتی   دل ببندد  که هیچ نگاهی  روی آن  رسوب نمی کرد.  می دید  که اگر  می ایستاد  سیاهی  دهلیز  سه تا ستاره کوچک  را که داشتند  مثل سه  تا شمع  می سوختند  می بلعید   و آن وقت  او نمی توانست  در  انبوه  آن همه صدا و بوی  سنگین  نان و غلظت   تاریکی  راه خودش  را پیدا کند.
وقتی  برگشت  همه  فهمیدند  که زه زده است  او هم  ابایی  نداشت می گفت:
آدم  همه چیز  را تحمل می کنه شلاقی  که تو پوس آدم  می شینه  دستبند  و آتشی  سیگار و هزار  کوفت دیگه  رو اما دیگه نمی تونه  ببینه یکی  که یه عمر با آدم  همپیاله  بوده بیاد راس راس  توی  رو  آدم بایسته  و همه چیزو بگه اون  وقت آدم برا هیچ و پوچ  یه عمریبمونه تو اون سولدونی  که چی؟
گذاشتندش  سر کار و  همه  دورش را خط  کشیدند  و او هم  دور همه  را فقط  با  بعضی هاشان  سلام وعلیکی  داشت  بعد  زن گرفت  و آلونکی  راه انداخت  و او شد  و سه تا بچه.
شش روز  تمام  از صبح  تا شب  کار می کرد  با آن همه تیغه  نگاه  که می خواستند گوشش را از استخوان  جدا کنند  و زمزمه های  مداوم  جر وبحث ها  و بوی نانی  که روی دستش به خانه می برد تا بچه ها  سق بزنند.
آخر هفته  که همه  این ها   توی  وجودش  تلنبار می شد و نگاه ها و گوشه و کنایه ها  مثل  آتش   حلق و دهانش  را می سوزاند   و می رفت   که دست هاش  مشت شود  خودش  را توی  یکی از این کافه  رستوران های  پرک  گم و گور  می کرد  و تک  و تنها می نشست  پشت یک میز  و  دو  تا  شیشه عرق را پشت  سر هم می ریخت توی  حلقومش  و بعد مست مست بر می گشت خانه.
صبح جمعه  ساعت نه  ده بلند  می شد  می رفت سر حوض  سر و صورتش  را می شست  و می نشست  پهلوی  بچه ها و مادر بچه ها  چای  می ریخت  و  با  بچه هاش  بازی می کرد  و بعد گل های  اطلسی  و لاله عباسی  باغچه بود  و حوض  که خودش  زیر آبش  را می زد  و آبش  می کرد.
عصر هم   با ‌آن ها راه می افتاد  می رفت توی خیابان ها گشتی  می زد   و بر می گشت.
ولی  حالا فقط   سالن کارخانه  مانده بود  و آن همه  صداهای  دستگاه های  بافندگی  که  زیر  انگشت های  تر و فرزش   که نخ ها را گره می زد  مثل  یک موجود  زنده  و نیرومند  جان داشت و نفس می کشید  و از دست هاش  خون می گرفت  تا نخ ها  را پارچه  کند و حالا فقط   حرکت مداوم ماکو   بود  که  فضای   تهی  اطرافش  را پر می کرد  و  صداها بود که می توانست خودش  را با آن ها سرگرم  کند. اما آن روز،  روز  کار نبود؛   یعنی  از قیافه های  کارگرها  خواند که امروز  باید خبری  باشد  و  بعد یکی یکی دست  از کار کشیدند  و از سالن  بیرون رفتند و او فقط  توانست دست  یکی  از آن ها را بگیرد  و بپرسد:
برا چی  کار و  لنگ می کنین؟
این یکی   هم  حرفی  نزد  و بعد هم   که همه  رفتند  او ماند و دستگاه  بافندگیش  که هنوز جان  داشت  و خون می خواست  آن  وقت  حس  کرد که جریان برقی  که توی  دستگاه می دود از خون  او سریع تر  و قوی تر است و  او به تنهایی  نمی تواند  آن همه   خون توی  رگ  دستگاه  بریزد  تا نخ ها  را پارچه کند و نگاهش  دیگر نمی توانست حرکت  سریع  ماکو را دنبال کند   و می دید  که  دست هایش  می روند  تا لای  چرخ و  دنده های  ماشین گیر کند.
برق را که خاموش  کردند  او هم  دست از کارکشید   و  لباس هاش را  عوض کرد  و  از کارخانه بیرون رفت  و آن ها را دید  که  صف بسته بودند. زن ها و  بچه ها  جلو  و بقیه  از دنبال  با همان  لباس ها  و گرد پنبه  که  روی  لباسشان  نشسته بود  و حالا می رفتند که از روی  ریل  بگذرند  و او مانده  بود با فضای تهی  و دست هاش  که نمی دانست آن ها  را به چه بهانه ای سرگرم کند.
همه او را با آن  یکی  که آمد   مثل شاخ شمشاد جلوش  ایستاد  و سیر تا پیاز را گفت   به یک چوب راندند  ولی  با این تفاوت  که آن یکی  رفت توی  یکی  از اون  اداره های  دولتی  با صنار و سه شاهی  ماهانه و این یکی  ماند زیر تیغه  نگاه آن همه آدم  و آن جریان  قوی  برق  و آن  سه تا  بچه   و زنش  که آن قدر  بیگانه شده بود و توی  یکی  از همان  عرق خوری ها  بود که حسن را دید شیک و پیک  و  سرزنده  با  لپ های  گل انداخته  و دست هایی  که از آنها  خون می چکید. نشستند روبروی  هم لیوان پشت  لیوان.
آن وقت  حسن  به حرف افتاد   بعد از پنج سال  پنج سال آزگار   که یک دنیا  حرف توی  دلش  تلنبار شده بود:
می دونم از من دلخوری  اما من ام  یکی  بودم  مث  همه، مث اونای  دیگر  تو  اون سولدونی،   هرچی  می خواستم باهات حرف  بزنم رو نشون ندادی.  فکر  می کردی  بیرون که می آی  برات تاق  نصرت  می زنن.  اما هیچ  خبری  نبود  همه یادشان  رفته  بود... می دونی  این نه  تقصیر  تو  بود  نه من، ما دو تا فقط  دو تا عروسک  بودیم،  می فهمی؟  دو تا عروسک.
و یدالله پشت  سر هم  عرق می خورد  و نگاه  می کرد به خطوط  آشنای   صورت  دوست چندین ساله اش  که حالا  زیر لایه  گوشت  محو  شده  بود  و نگاهش  که  دیگر فروغ  نداشت  و فقط  همان تری  اشک بود که جلایش می داد:
خب بسه دیگه می دونم تقصیر  تو نبود  آخه  شلاق   که با  گوشت نمی سازه   آدم  دردش  میآد.
و حسن با مشت زده بود روی میز:
بسه دیگه بازم همون حرفا این پنج سال برات بس  نبود   تا سرت  به سنگ  بخوره   می دونی  اونا ارزش  اینو ندارن  که آدم یه عمری  براشون  تو اون سولدونی  بپوسه.
- راس  میگی  ارزش  ندارن.
و یدالله  یک  لیوان  دیگر خورده بود  تا شعله آتش  توی  حلق  و گلوش  را خاموش  کند  و مشتش را که گره کرده بود گذاشت روی  میز که سرد و نمناک  بود.
خب  پس  چرا وقتی  منو تو خیابون  می بینی  رو تو بر می گردونی؟  حالا که دیگه همه حرفا گذشته   فقط  من موندم و  تو، پس  چرا نمی خوای  با هم باشیم؟
یدالله  نمی توانست حرف  بزند   پنج سال  همه دردهاش  نوازش  شده بود  برای  بچه ها  و غصه هاش آب شده بود   برای  گل های  لاله عباسی  و اطلسی  و حالا  که حسن کلی  روشنفکر شده بود  براش  مشکل بود   که دوباره  به حرف بیاید:
می دونی  ما  کور  خوندیم   نباس  تنها موند  تنهایی  خیلی  مشکله  یعنی  خیلی  مرد می خواد  که تنها باشه،   من و تو مرد این کار نیستیم،  می فهمی؟  باس  با هم بود   اما برای من و تو  دیگه کار  از کار  گذشته راهش  اینه که  زن بسونی  و چند تا بچه بریزی  دور و بر خودت.
و حسن زده بود  زیر گریه و از آن  شب  به بعد هم یدالله ندیده بودش  و حالا که ایستاده  توی  یکی  از غرفه های  پل   به جریان  آرام آب  نگاه می کرد و بچه ها  که داشتند  در گرداب  پای برج  شنا می کردند  دلش  می خواست باز حسن  را می دید  تا با هم  عرق می خوردند  و حرف می زدند  و او می توانست باز گریه اش  را ببینید  و  خطوط  آشنای  صورتش  را که زیر لایه گوشت ها محو شده بود.

برگرفته از کتاب: نیمه ی تاریک ماه-هوشنگ گلشیری

آتش زردشت

آتش زردشت

هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه ی خانه های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیر سیگاری . سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر آثار هاینریش بل بود طرف چپ در هم شومینه بود که از سر شب من و بانویی کنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و کاغذ روشنش کرده بودیم که حالا داشت خانه می کرد و با شعله ی کوتاه سرخ میان کنده ها می سوخت


ما ، من و بانویی ، که یک ههفته بود رسیده بودیم با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود که صندلی ها را دور میز و رو به شومینه می چیدیم و شب می آمدیم تا با آتش گرم شویم گرداگردمان آن طرف شیشه ها سیاهی چند درخت پر شکوفه بود بر چمنی که فقط تکه هاییش روشن بود


غیر از ما یک زن نویسنده روس هم بود به اسم ناتاشا و یک زوج آلبانیایی که ما فقط اسم مرد را می دانستیم . اسمش یلوی بود که یکی دو ماهی اینجا بوده تنها و بعد که در آلبانی جنگ داخلی می شود سعی می کند زن و بچه هایش را بیرون بکشد و حالا چند روزی بود که زن و دخترش آمده بودند و امشب اولین باری بود که به جمع ما می پیوستند . همان روز اولی که رسیدند بانویی گفت: این دختر کوچکه شان تا مرا می بیند می رود توی خانه شان


گفتم : از من هم می ترسد تا مرا دید جیغ زنان رفت پشت پدرش قایم شد


دو سه روز طول کشید تا با حضور ما اخت شد فقط انگار آلبانیایی می دانست و حالا دیگر با آن موهای کوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلا به تلفن ها جواب می داد و همه اش هم چند باری می گفت ناین و تلفن را قطع می کرد و ما که به تلفن نزدیکتر بودیم تا صدای زنگ را می شنیدیم می دویدیم تا قبل از قطع تلفن برسیم نمی دانم از کی شاید هم از زن مرد نقاش سیلویا که فرانسوی بود و کمی هم فارسی می دانست شنیدیم در تیرانا بچه ها و مادرشان اغلب مجبور بوده اند درازکش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدم های مسلح قرار نگیرند


بانویی لیوان چای به دست می گفت : عصر که آمدم تا اخبار تلویزیون آلمان را ببینم که مثلا از تصویرهاش بفهمم چه خبر است تصویر تظاهرات جلو سفارت آلمان را که نشان دادند آنیسا گفت : تیرانا گفتم : ناین ، ایران ، تهران جیغ زد : ناین تیرانا با مهربانی خم شدم طرفش گفتم : ناین تهران و به خودم اشاره کردم جیغ زد : تیرانا تیرانا ! و دوید بیرون


هنوز فنجان اول چای مان را نخورده بودیم که اول زن یلوی و بعد خودش آمدند و با تعارف سیلویا نشستند یلوی رو به بانویی کرد و گفت : ناین تیرانا و خندید


بانویی گفت : ناین تهران


به به انگلیسی گفت : آمدم که اخبار گوش بدهم . آنیسا هم بود


یلوی شانه بالا انداخت و دست هایش را تکان داد و رو به سیلویا چیزی گفت


سیلویا گفت : انگلیسی نمی فهمد فقط کلمات مشترک را تشخیص می دهد


بانویی به فارسی و رو به سیلویا گفت : شاید ناراحت شده باشند لطفا توضیج بده که چی شده


سیلویا به فارسی شکسته بسته گفت : حال ندارم . می فهمد


یلوی آهنگ ساز بود و غیر از آلبانیایی و روسی آلمانی و فرانسه می دانست و نمی دانم چند زبان دیگر . من و با نویی انگلیسی می دانستیم و مراد چند کلمه ای انگلیسی می فهمید اما فقط فارسی حرف می زد زن یلوی ظاهرا انگلیسی کمی می فهمید یا نمی فهمید و فقط همچنان لبخند می زد ناتاشا کمی انگلیسی می دانست و روسی پس اگر سیلویا و یلوی و بانویی یا من و احتمالا ناتاشا حوصله می کردند می شد فهمید که هر کس چه می گوید اما سیلویا مریض احوال بود شاید هم واقعا مریض بود نمی دانم از کی شنیده بودیم که سینه اش را عمل کرده اند


صدای تلفن که بلند شد ناتاشا بلند شد و دوید به طرف تلفن و به انگلیسی گفت از پاریس است با من کار دارند


درست حدس زده بود داشت حرف می زد انگار به روسی ما ساکت نشسته بودیم و به آتش و شاید به سایه ی درخت های پرشکوفه ی آن طرف شیشه ها نگاه می کردیم و به صدای ناتاشا گوش می دادیم که بلند بلند حرف می زد من بلند شدم و برای چهارتامان چای ریختم و به یلوی اشاره کردم که می خواهد یا نه و به انگلیسی گفتم : چای


با اشاره ی سر و دست فهماند که نمی خواهد و چیزی هم گفت سیلویا گفت : این ها بیشتر چای کیسه ای می خورند


زن یلوی به انگلیسی گفت : بله


برایش ریختم برداشت و بو کرد و حتی لب نزد صدای خنده ی ناتاشا بلند و جیغ مانند می آمد یلوی سری تکان داد و با دست انگار صدا را پس زد از سیلویا پرسیدم : انگار از ناتاشا و شاید همه ی روس ها خوشش نمی آید ؟


سیلویا فقط دو کلمه ای به فرانسه به ییلوی گفت بعد که یلوی جوابش را داد دو پر شالش را که به گرد شانه و بازوهای لاغرش پیچانده بود بیشتر کشید و گفت : یلوی می گوید : صداش و حرکاتش خیلی یعنی زیادی متجاوز هست انگار فقط خودش اینجا هست


زبانه ی آتش حالا بلندتر شده بود و به پوسته ی کنده های گرد تا گردش می رسید چه جانی کنده بودیم تا روشنش کنیم بانویی خرده چوب می ریخت و من فوت می کردم بالاخره هم روزنامه ای را مچاله کردیم و زیر خرده چوب ها و برگ ها گذاشتیم تا خانه کرد وقتی مراد و سیلویا کندهبه دست پیداشان شد ما نشسته بودیم و به آتش نگاه می کردیم که از میانه ی سیاهه برگ ها و روزنامه لرزان لرزان قد می کشید و به گرد خرده چوب ها می پیچید


یلوی چیزی گفت . سیلویا گفت : اخبار ایران را شنیده


مراد گفت : این که خیلی حرف زد


سیلویا با صدای خسته گفت : برای شما ندارد - چه می گویید ؟- هان تازگی .


دانشجو ها و محصل ها رفته اند جلو سفارت آلمان فریاد کرده اند زیاد . راجع به همین دادگاه برلن خواسته اند به سفارت آلمان حمله کنند اما پلیس بوده زنجیر بسته بودند دست به دست پلیس ضد شورش بوده بعد هم رفته اند


ناتاشا آمد می خندید خم شده بود به طرف یلوی و بلند بلند چیزی می گفت و به سر و صورتش اشاره می کرد و به گردنش و به یخه ی پیراهن سفیدش وبه پاهاش و بعد انگار زیر بغل هاش چوب زیر بغل ساخت و باز خندید یلوی نمی خندید سر به زیر انداخت و با صدای نرم و آهسته اش برای سیلویا توضیح داد سیلویا گفت : می گوید: دوستش قرار هست بیاید جلوش توی ایستگاه از همه چیزش گفته بعد بالاخره یادش آمد چوب زیر بغل دارد


به ناتاشا نگاه کردیم نگاهمان کرد متعجب بود به انگلیسی توضیح داد و باز به سر و صورتش خط بالای لب و به یخه و حتی دامن بلوزش و بالخره شلوارش اشارهکرد و بالاخره شکل دو چوب زیر بغل را ساخت و بلند بلند خندید بانویی و من هم خندیدیم بانویی گفت : ناتاشا می گوید فردا دارد می رود پاریس . بار اولش است که به کسی که اسما می شناخته زنگ زده که بیاید جلوش ناتاشا از طرف پرسیده چطور بشناسمت ؟ طرف هم گفته : خوب من کلاه به سر دارم خاکستری است سبیل هم دارم کراواتم زرشکی است با خط های آبی کتم هم چهارخانه است شلوار طوسی هم می پوشم بعد هم گفته : اگر دیر رسیدم ناراحت نباش ماه پیش پایم شکسته و هنوز مجبورم با چوب زیر بغل راه بروم


مراد و سیلویا و ما دو تا هم خندیدیم زن یلوی فقط لبخند می زد یلوی انگار به آتش نگاه می کرد ناتاشا شکل سبیلی بالای لبش ساخت به انگلیسی گفت : سبیل و با تکان هر دو شانه خندید و بالاخره کنار بانویی نشست این بار یلوی به آلبانیایی حتما برای زنش گفت و به ناتاشا اشاره کرد و بعد به پشت لبش و پیراهنش و بالاخره شکل چوب زیر بغل را ساخت زنش هم خندید بی صدا ناتاشا باز بلند خندید


مراد گفت : از یلوی بپرس این جریان شاه آلبانی دیگر چیست ؟


سیلویا چیزی گفت و یلوی در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره کرد و باز به آتش نگاه کرد زنش همچنان لبخند می زد


مراد باز گفت : درباره ی این شاهه دقیق ازش بپرس برای من جالب است نکند ما هم باز برگردیم به همان نقطه ی اول


لویا پرسید . بعد بالاخره ترجمه کرد : می گوید : ما ، مشکل ما مافیا هست مافیای روسی و ایتالیایی اسلحه دارند همه بعضی ها هم از گرسنگی حمله می کنند چی می گویید ؟ ( و با دست چیزی را در هوا مشت کرد ) هر چه پیدا بشود کرد


گفتم : غارت


بله مرسی غارت می کنند از خانه ها مغازه ها می گوید خالی است


یلوی باز توضیحی داد و بعد از آنیسا اسم برد و به انگلیسی گفت : دختر من و همچنان باز به فرانسوی حرف زد


ناتاشا از او به روسی شاید چیزی پرسید بعد مدتی با هم حرف زدند ناتاشا بلند شده بود و داد می کشید یلوی همچنان نرم و سر به زیر افکنده جواب می داد


سیلویا آهسته گفت : من نمی فهمم که اما گمان دارم سر روسی بودن یا آلبانیایی بودن همین مافیاهاشان حرفشان هست


من پرسیدم : قبلش چی می گفت ؟


یادم نمی آید


داشت از آنیسا اسم می برد


بلبه بله یادم رفت این ها خانواده ی یلوی بیشتر وقت هاشان روی زمین خواب می کرده اند نه خواب نه بیدار بوده اند ( به شیشه ی کنارش اشاره کرد ) از ترس تیر روی زمین خوابیده می بودند حالا هم آنیسا شب ها خواب می بیند و از تخت می پرد پرت می شود نه خودش می رود روی زمین چه می گویید شما ؟


ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شکسته بسته برای بانویی توضیح می داد اول هم عذر خواست که عصبانی شده بانویی ترجمه کرد : می گوید: یلوی بی رحمی می کند ما با هم اغلب دعوامان می شود او همه ی بدبختی هاشان را گردن ما روس ها می اندازد خوب درست است که مافیای روسی هست بیشتر هم همان مأموران امنیتی سابق اند گ.پ.او اعضای عالیرتبه ی دولتی سابق حالا شده اند حامی دار و دسته اراذل همه ی موسسات دولتی را و حتی کارخانجات را همان حاکمان قبلی بین خودشان تقسیم کرده اند آبانی چند قرن زیر سلطه ی ترک های عثمانی بوده آخرین ملت بالکان هم بوده که مستقل شده بعد هم که ما روسها رفتیم کمونیست شان کردیم آن وقت نوبت آلبانی آخرین کشور اروپای شرقی بود که مستقل شد با شورش هم شروع شد حالا همان حاکمان قبل یک شبه شده اند لیبرال و دمکرات مافیای ایتالیا هم آمده جوان های گرسنه هم هستند بیکارند چند نفر که دور هم جمع بشوند و یکی دو خانه غارت کنند می شود یک دار و دسته کادرهای ارتش هم دست به کار شده اند پلیس هم حقوق که نمی گیرند برای همین غارت می کنند می کشند


ناتاشا با یلوی حرف زد یلوی هم چیزی گفت و بالاخره رو به سیلویا کرد و ترجمه کرد سیلویا گفت : یک ماهی هست که با هم چیز می کنند دعوا نه حرف می زدند من این حرف ها را حوصله ی ترجمه ندارم هر جا مثل هر جا می باشد مثل یوگوسلاوی سابق جنگ است می کشند به زنها ... خودتان می فهمید انقلاب کرده اید


گفتم : در انقلاب ایران این حرف ها نبود هیچ کس به زنی تجاوز نکرد جایی را غارت نکردند


سیلویا گفت : شیشه ی بانک ها را می شکستند یک سینما را با همه هر کس که بود توش آتش انداختند من خودم بودم ایران به صورت زن ها اسید پاشیدند


بانویی گفت : این ها استثنا بود مردم به جایی برای غارت حمله نمی کردند شیشه ی بانک ها را شکستند اما حتی یک مورد هم نشنیدیم که کسی پولی بردارد


سیلویا گفت : کتاب های یکی از همین طاغوت ها - مراد بوده دیده - ریخته بودند توی استخر کتاب ها بیشتر کتابهای خطی بوده همه جا شبیه هم هستند


بانویی گونه هاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهای کوتاه کرده اش می کشید


به انگلیسی برای ناتاشا توضیح دادم که چطور بود از تجربه هام می گفتم یک ستون دو ریالی که توی اتاق تلفن دیده بودم یا زنی بچه به بغل که سبد میوه به دست جلو در خانه شان ایستاده بود و به هر کس که می گذشت تعارف می کرد از مردی هم گفتم که کاسه به یک دست و شلنگ به دست دیگر به راهپیمایان آب می داد این را هم تعریف کرددم که بچه های محل پیت نفت مرا گرفتند و تا دم در خانه مان آوردند شب ها هم چوب به دست سر کوچه پاس می دادند آخرش هم از موتور سواری گفتم که اسلحه به دست دیدمش اولین آدم غیر ارتشی که اسلحه به دست دیدم و از شادی هورا کشیدم گفتم : همان وقت فهمیدم که حالا دیگر نوبتماست


ناتاشا پرسید : حالا که فکر نمی کنی نوبت شماها بوده ؟


گفتم : همین طوری فکر کردم که دیگر مردم دست خالی نیستند


ناتاشا به انگلیسی گفت : آقای یلوی فکر می کند هر وقت خون و خونریزی باشد برنده کسی است که می تواند بکشد اما من فکرمی کنم


بعد خطاب به یلوی و زنش شاید به روسی چیزهایی گفت بعد یلوی همان طور آرام و یکنواخت جوابی داد که نفهمیدیم تا بالاخره سیلویا با آن صدای تیز و حرکات دست گفت و گفتو باز یلوی گفت سیلویا گفت : باز - چی می گویید ؟ - مثل سگ و گربه به هم پریده اند


بعد هم به فرانسوی چیزهایی گفت


مراد آهسته از سیلویا پرسید : چی داشتی می گفتی ؟


همان چیزهایی که اوایل انقلاب دیدیم


مراد به فارسی گفت : سیلویا اشتباه می کند آن وقایع را از دید یک خارجی می دید هر خشونت جزیی می ترساندش وقتی توی یک راهپیمایی راهش نداده بودند گریه کنان برگشت خانه بعد از تظاهرات زن ها در اعتراض به شعار  یا روسری یا توسری  دیگر نماند


بانویی اول برای ناتاشا ترجمه کرد بعد ناتاشا برای یلوی بعد هم به فارسی گفت : به سر خود من هم آمد کاپشنی داشتم که کلاه سر خود بود


سیلویا گفت : کلاه چی ؟


کلاه داشت برای مثلا برف یا سرما


سیلویا گفت : خوب بعدش چی ؟ بفرمایید


هیچی زنی بود که پشت سر من می آمد اولش خواهش کرد که سرم را بپوشانم چون نامحذم هست خودش هم کمکم کرد و کلاه را سرم کشید کمی که رفتم سر و گردنم عرق کرد و من کلاه را انداختم پشت سرم این بار زن بی آنکه حرفی بزند به سرم کشید باز من انداختم و چیزی هم بهش گفتم لبخند می زد و با چشم و ابرو مردهای طرف پیاده رو را نشان داد من یکی دو صف جلوتر رفتم و کلاه را پس زدم باز کسی به زور سرم کشید خودش بود فقط چشم هایش پیدا بود و باز به پیاده رو اشاره کرد این بار من کلاه را پشت سرم زیر لبه ی کاپشن فرو کردم و زیپش را تا زیر گلو کشیدم بالا چند قدم که جلوتر رفتم کفلم آتش گرفت به پشت سرم مگاه کردم یکی دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و کنارم هم زنهای چادری فقط یک چشمشان پیدا بود باز جلوتر رفتم و باز تنم سوخت نمی شد ادامه داد از صف بیرون آمدم اما فرداش باز فکر کردم اتفاقی بوده هر روز اتفاقی می افتاد و ما باز فکر می کردیم اتفاقی است یا ساواکی ها هستند که سنگ می پرانند


بعد به انگلیسی شروع کرد تا برای ناتاشا ترجمه کند گوش نمی داد با یلوی داشت حرف میزد و حالا دیگر یلوی هم داد می کشید و انگشت اشاره ی دست راستش را رو به ناتاشا تکان تکان می داد


سیلویا گفت : باز دعواشان شد


و به فرانسوی به یلوی چیزی گفت یلوی دستی به صورتش کشید و به دو انگشت چشم هاش را مالید بعد سیگاری روشن کرد زیر لب داشت با زنش حتما به آلبانیایی حرف می زد


زبانه ی باریک آتش حالا رسیده بود به سر کنده ها از بدنه ی کنده ها هم زبانه می کشید و آن پایین دیگر نه سیاهه ی خرده چوبی بود و نه پوسته پوسته های سیاه کاغذ سوخته که رنگ های سرخ و صورتی در هم می رفت و به کناره های گاهی آبی ختم یم شد زبانه های باریک و بلند آبی


یلوی خطاب به ما من و بانویی حرف می زد سیلویا گفت : معذرت خواست می گوید یکی از آهنگهای زمان انور خوجه مال من هست عضو حزب بوده و عضو اتحادیه ی نویسندگان و هنرمندان بعدش می گفت یک آهنگ ساختم قشنگ خیل خیلی زیبا نمی دانم چی باید گفت نگذاشتند پخش بشود


مراد گفت : ممنوع


بله ممنوع می گردد اما آن آهنگ که همیشه پخش می شود از رادیو نه می شده بدون نام آهنگ سازش یلوی باز هم گفت یادم نیست مهم نیست همه جا یک جور هست شما هم دارید مانندهاش توی این دنیا زیاد هست


ناتاشا به انگلیسی گفت : من به یلوی می گویم چرا همه اش را از چشم روس ها می بیند ؟ همین بلا هم سر ما آمد مقامات ما هم یک شبه صاحب میلیون ها ثروت شدند صاحب ملک و املاک و ویلا مافیاه هم هست قاچاق هم هست گاهی سیگارشان را با دلار آتش می زنند آن وقت زن ها دخترهای جوان می روند به دوبی یک هفته دو هفته و بعد بر می گردند با غذا با پول تا خانواده شان از گرسنگی نمیرند


به مراد آهسته گفتم : ما را بگو که جوانی مان را برای رسیدن به چه آرمانی تلف کردیم


ناتاشا از بانویی پرسید : شوهرت چه گفت ؟


بانویی به انگلیسی گفت : این ها یعنی راستش همه ی ما برای یک کتاب حتی یک جزوه ی چند صفحه ای ترجمه از روسی گاهی سال ها زندان رفته ایم که مثلا برسیم به شما کشور ما بشود لهشت باکو بهشت لنینگراد حالا ...-


دیگر گوش نمی دادم به ناتاشا هم که انگار داشت در جواب چیزی می گفت گوش ندادم خوشه خوشه های شعله ها کوتاه و بلند جمع شده بودند و زبانه ی بلند و باریک رو به دهانه ی ناپیدای لوله ی شومینه گر می کشید با اشاره به آتش به فارسی بلند گفتم : آتش زردشت


بانویی به انگلیسی گفت : آتش زردشت


یلوی خندید و به زنش چیزی گفت که زردشت اش را فهمیدم


سیلویا گفت : زردشت بله آتش قبله بوده نه ؟


هیچ کدام حرفی نزدیک که به آتش نگاهمی کردیم به زبانه ی بلند و رنگ در رنگ و شاید به سینه ی آتش که سرخ بود و گرم و دیگر حتی یک لکه ی سیاه هم در کانونش نبود.


برگرفته از کتاب: نیمه ی تاریک ماه-هوشنگ گلشیری


 


چنار

چنار

چنار


نزدیکیهای غروب بود که مردی از یکی از چنارهای خیابان بالا می رفت. دو دستش را به آرامی به گره های درخت بند می کرد و پاهایش را دور چنار چنبره میزد و از تنه خشک و پوسیده چنار بالا می خزید . پشت خشتک او دو وصله ناهمرنگ دهن کجی می کردند و ته یک لنگه کفشش هم پاره بود


مردم که به مغازه ها نگاه می کردند برگشتند و بالا رفتن مرد را تماشا کردند . زن جوانی که بازوهای بلوریش را بیرون انداخته بود دست پسر کوچم و تپل مپلش را گرفت و به تماشای مرد که داشت از چنار بالا و بالاتر می رفت پرداخت . جوان قدبلندی با دو انگشت دست راستش گره کراوتش را شل و سفت کرد و بعد به مرد خیره شد آنگاه برگشت و نگاهش را روی بازو و سینه زن جوان لغزاند


سوراخهای آسمان با چند تکه ابر سفید و چرک وصله پینه شده بود و نور زردرنگ خورشید نصف تنه چنار را روشن می کرد . مرد که کلاه شاپو بر سرش بود با تعجب پرسید : برای چی بالا می ره ؟


مرد خپله و شکم گنده ای که پهلوی دستش ایستاده بود زیر لب غر زد : نمی دونم شاید دیوونس


جوانک گفت : نه دیوونه نیس شاید می خواد خودکشی بکنه


مرد قد بلند و چاقی که موهای جلو سرش ریخته بود با اعتراض گفت : چه طور ؟ کسی که خودکشی می کنه دیوونه نیس ؟ پس می فرماین عاقله؟


پاسبانی از میان مردم سر درآورد و با صدای تو دماغیش پرسید : چه خبره ؟


اما مردم هیچ نگفتند فقط بالا را نگاه می کردند . مرد تازه از سایه رد شده بود آفتاب داشت روی کت و شلوار خاکستریش می لغزید . پاسبان که از بالای درخت رفتن مرد آن هم در روز روشن عصبانی شده بود با تومش را محکم توی مشتش فشرد و داد زد : آهای یابو بیا پایین ! اون بالا چکار داری ؟


مردی که تازه خودش را میان جمعیت جا به جا میکرد ریز خندید . پاسبان برگشت و زل زل به او نگاه کرد و دستش را روی باتومش لغزاند و دوباره چشمهای ریزش برگشت و روی مردم سر خورد بعد غر زد : چه خبره ؟ مگه نونو حلوا قسمت می کنن ؟


آنگاه چند نفرا را هل و هیل داد و برگشت مرد را که بالای چنار رسیده بود نگاه کرد . با دو انگشت دست راستش نوک سبیلش را که وی لب بالاییش سنگینی می کرد تاب داد و ساکت ایستاد


زن ژنده پوشی که بچه ای زردنبو به کولش بود توی جمعیت ولو شد دستش را جلو یکی دراز کرد و گفت : آقا ده شاهی ! اما وقتی دید همه بالا را نگاه می کنند او هم نگاه تو خالیش را روی درخت لغزاند . مف بچه اش مثل دو تا کرم سفید تا روی لب پایینش لغزیده بود


زن چادر به سری که دو تا بچه قد و نیم قد دنبالش می دویدند از آن طرف خیابان به این طرف دوید و وقتی مرد را بالای چنار دید گفت : وای خدا مرگم بده ! اون بالا چکار داره ؟ جوون مردم حالا می افته


هیچ کس جوابی نداد فقط زن گدا دستش را جلو مردی عینکی که با سماجت داشت مرد را بالای چنار می پایید دراز کرد و گفت آقا ده شاهی ! بچهاش با چشمهای ریز و سیاه مردم را می پایید و با نوک زبان مفش را می لیسید . دستهای کثیف و زردش را که استخوانی و لاغر بود تکان می داد . چند تار موی سیخ سیخی از زیر لچک سفید و کثیفش بیرون زده و روی صورتش ولو بود . زن گدا چادر نمازش را روی سرش جابه جا کرد . چارقد چرک تابی که موهایش را پنهان می کرد با سنجاق زیر گلویش محکم شده بود


مرد عینکی به آرامی گفت : خوبه یکی بره بالا بگیردش تا خودشو پایین نندازه


جوانک گفت : نمی شه ...تا وقتی یکی به اونجا برسه اون خودشو تو خیابون انداخته . بعد به زن گدا که جلوش سیخ شده بود گفت : پول خرد ندارم


ماشینها یکی یکی توی خیابان ردیف می شدند . از سواری جلویی دختر جوانی سرش را بیرون آورده بود و مرد را که داشت بالای چنار تکان می خورد می پایید . مرد شکم گنده ای که کراوات پهنی زیر یقه سفیدش آویزان بود از سواری پایین آمد و به جمعیت نزدیک شد . چند پاسبان از راه رسیدند و در میان مردم ولو شدند پاسبانها مردم را متفرق کردند اما مردم عقب و جلو رفتند و دوباره جمع شدند . مرد چاق کراواتی از پاسبان سیبیلو پرسید : چه خبره ؟ اون مرتیکه بالای چنار چکار داره ؟


پاسیان با ترس دو پاشنه پایش را محکم به پایش را محکم به هم کوبید و سلام داد . بعد زیر لب گفت : جناب سرهنگ ! می خواد خودکشی ...کنه


مردم نگاهشان را اول به پاسبان سبیلو و بعد به مرد چاق خوش پوش دوختند و آن وقت دوباره سرگرم تماشای مرد شدند که از بالای درخت خم شده بود . از پشت جمعیت صدای روزنامه قروشی در فضا پخش شد


فوق العاده امروز! قتل دو زن فاحشه به دست یک جوان . فوق العاده یه قران ! بعد از اندک زمانی صدای روزنامه فروش برید . فکری توی کله ام زنگ زد سرم را بالا کردم و داد زدم : آهای عمو اینجا ما یه پولی برات جمع میکنیم از خر شیطون بیا پایین


صدایم از روی سر جمعیت پرید . بعد دست کردم توی جیبم دو تا یک تومانی نقره به انگشتهایم خورد آنها را درآوردم و انداختم جلو پایم . یکی از سکه ها غلتید و زیر پای مردم گم شد . مردم همدیگر را هل دادند تا وقتی پول پیدا شد آن وقت هرکس دست کرد توی جیبش و سکه ای روی پولها انداخت . پولها پیدا نکرد . بعد آهسته اما طوری که من بشنوم گفت : بخشکی شانس ! پول خردم ندارم


زن چادر به سر کیسه چرک گرفته اش را از زیر جورابش بیرون کشید و دو تا دهشاهی سیاه شده از آن درآورد و انداخت روی پولها . یکدفعه صدای مرد از بالای درخت مثل صدایی که از ته چاه به گوش برسد توی گوش مردم زنگ زد : من که پول نمی خوام ... پولاتونو ببرین سرگور پدرتون خرج کنین


صدایش زنگ دار بود اما مثل اینکه می لرزید دیگر کسی پول نینداخت . زن گدا به پولها خیره شد بعد از میان مردم غیبش زد مرد شیک پوش چیزی به پاسبان سیبل گفت . پاسبان برگشت و رو به بالا داد زد : آهای عمو بیا پایین جناب سرهنگ حاضرن کمکت کنن


افسر قد کوتاهی که سبیل نازکی پشت لبش سبز شده بود از پشت به مردم فشار می آورد و آنها را پس و پیش می کرد . وقتی جلو رسید سر پاسبانها داد زد : زود باشین اینا رو متفرق کنین


افسر تازه رسیده بالا را نگاه کرد و بعد از پاسبانها که خبردار ایستاده بودند پرسید : اون بالا چکار داره ؟


یکی از آنها زیر لبی گفت : می خواد خودکشی کنه


افسر گفت : خوب خودکشی جمع شدن نداره یالاه اینا را متفرق کنین . بعد رو به مردم کرد و داد زد : آقایون چه خبره؟ متفرق بشین


در این وقت یکدفعه چشمش به سرهنگ افتاد . خود را جمع و جور کرد و محکم خبردار ایستاد و سلام داد


پاسبانها توی مردم ولو شدند . صدای سوت پسابانهای راهنمایی که ماشینها را به زور وادار به حرکت می کردند توی گوش آدم صفیر می کشید. پولها زیر دست و پای مردم می رفت و بعضیها خم شده بودند و پولها را جمع می کردند . زن جوان که جا برایش تنگ شده بود بچه اش را برداشت و از میان جمعیت بیرون رفت . پسرکک جوان هم پشت سر زن غیبش زد.


یکی از پشت سرش تو دماغی غرید : چه طور می شه گرفتش ؟ مگه توپ کاشیه ؟ بعد دستمالش را جلو بینیش گرفت و چند فین محکم توی دستمال کرد مردم اخمم کردند اما او بی اعتنا دستمالش را مچاله کرد و چپاند توی جیبش و باز به بالای درخت خیره شد


در طرف دیگر جمعیت جوان چهار شانه ای که سیگار دود می کرد گفت : اگرم بیفته دو سه تا را نفله می کنه ! اما مث اینکه عین خیالش نیست داره مردمو نگاه می کنه ! . بعد به مردی که از پشت سرش فشار می آورد گفت : عمو چرا هل می دی ؟ مگه نمی تونی صاف وایسی ؟


مردی که بچه ای به کول داشت سعی می کرد بچه مو بور را متوجه بالا کند : باباجون اون بالا را ببین ! اوناهاش روی چنار نشسته


این طرف تر آقای لاغر اندامی خودش را با یک مجله ای که ژس یک خانم سینه بلوری و خندان روی جلدش بود باد میزد پشت چنار مردم از روی شناه همدیگر سرک می کشیدند . ماشینها پی در پی رد می شدند و از پشت شیشه های اتوبوس مسافرها بالای چنار را نگاه می کردند . پاسبان راهنمایی مرتب سوت میکشید چند پاسبان هم میان مردم می لولیدند


از پشت جمعیت صدای شوخ جوانکی بلند شد : یارو به خیالش چنار امامزاده س رفته مراد بطلبه


دوباره داد زد : آهای باباجون بپا نیفتی ... شست پات تو چشت می ره


چند نفر اخم کردند صدای جوانک برید . بعضیها تک تک غرغری کردند و از میان جمعیت بیرون رفتند تازه رسیده ها می پرسیدند : آقا چه خبره ؟ . بعد به بالای چنار نگاه می کردند


روشنایی کمرنگی روی تیرهای چراغ برق دوید چند دوچرخه سوار در خیابان آن طرف پیاده شده بودند و به این طرف می آمدند . پاسبان راهنمایی آنها را رد می کرد . گاهی صدای خالی شدن باد دوچرخه ای توی هوای خفه فسی می کرد و خاموش می شد بعد هم غرغر دوچرخه سوار تیو گوشها پرپر می کرد


مرد بالای چنار تکانی خورد و خم شد . بعد دستهایش را به گره چنار محکم کرد و دوباره سرجایش نشست . صدا از جمعیت بلند نمی شد . همه بالا را نگاه میکردند . یکدفعه مرد خپله زیر گوشم ونگ ونگ کرد : حالا خودشو پایین نمی اندازه می ذاره خلوت بشه


از روی سر جمعیت سرک کشیدم دیدم اتومبیل سواری رفته و خیابان تقریبا خلوت شده است ولی پیاده رو وسط از جمعیت پیاده و دوچرخه سوار سیاه شده بود و صدای پچ پچشان به این طرف می رسید


خسته شدم چند دفعه پا به پا کردم و آخر به زحمت از میان جمعیت بیرون رفتم . چند دختر پشت جمعیت ایستاده بودند یکی از آنها خیلی قشنگ بود خال سیاهی بالای لبش داشت . برگشتم و بالا را نگاه کردم دیدم مرد پشتش را به خیابان کرده بود و این طرف پشت مغازهها را نگاه می کرد . خسته و گیج تمام خیابان را پیمودم . وقتی برگشتم دیدم جمعیت کمتر شده اما مرد هنوز نوک درخت نشسته بود


همان نزدیکیها یک بلیط سینما خریدم و میان مردم گم شدم اما دائم ژس مردی که روی صفحه سیاه خیابان پهن شده بود و از دو سوراخ بینیش دو رشته باریک خون بیرون می زد پیش رویم توی هوا نقش می بست و بعد محو می شد . باز دوباره همان هیکل ژنده پوش با سر شکسته ومغز پخش شده میان خیابان رنگ می گرفت و زنده می شد


از فیلم چیزی نفهمیدم وقتی بیرون آمدم در خیابان پرنده پر نمی زد اما دکانها هنوز باز بودند . جمعیت توی خیابان پخش شده بود شاگرد شوفرها با صدای نکره شانن داد می زدند : مسجد جمعه ، پهلوی ، آقا می آی ؟ ... بدو بدو


به چنار که رسیدم دیدم دور و برش خلوت بود و مرد هم بالای آن دیده نمی شد . روبروی چنار دو مرد ایستاده بودند و با هم حرف می زدند . از یکیشان که وسط سرش مو نداشت و دستهای پشمالوش را تا آرنج بیرون انداخته بود پرسیدم : آقا ببخشین اون مردک خودشو پایین انداخت ؟


مرد سر طاس نگاه بی حالش را روی صورتم دواند و گفت : آقا حوصله داری ؟ وقتی دید خیابان خلوت شده پایین اومد بعد خواست بره اما...


مرد پهلو دستیش که انگار هفت ماهه به دنیا آمده بود پرسید : راسی اون برا چی بالای چنار رفته بود ؟


رفیقش جواب داد : نمی دونم شاید می خواس خودکشی کنه بعد پشیمون شد


شاگرد دکان که پسرک جوانی بود در حالی که می ندید سرش را از مغازه بیرون کرد و گفت حتما فیلمو تماشا می کرده


مردک بی حوصله گفت : لعنت بر شیطون حرومزاده ... حالا حالا باید کنج زندون سماق بمکه تا دیگه هوس نکنه فیلم مفتی تماشا کنه


***


فردا صبح چند سپور شهرداری چنار کهنسال خیابان چهارباغ را می بریدند .


برگرفته از کتاب: نیمه ی تاریک ماه-هوشنگ گلشیری 


سخنان جبران خلیل جبران

سخنان جبران خلیل جبران

شگفتا که از مرگ میهراسیم ولی آرزوی خفتن و رویاهای زیبا را داریم.جبران خلیل جبران


 


زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند . جبران خلیل جبران


 


چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم. جبران خلیل جبران


 


هنگامی که به بالای کوه رسیدید ، تازه آغاز بالا رفتن است.جبران خلیل جبران


 


هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند . جبران خلیل جبران


 


و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟

آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.

پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان. جبران خلیل جبران


 


چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزی قد خواهد کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را درپیش خواهد گرفت . جبران خلیل جبران


 


این کودکان فرزندان شما نی اند ، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند. جبران خلیل جبران


 


اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند . جبران خلیل جبران


 


دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است. جبران خلیل جبران


 


رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد . جبران خلیل جبران


 


سرود آزادی از بین میله های زندان بیرون نمی آید.جبران خلیل جبران 


 


پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد ، اما ناگاه گنجی بزرگ یافت ؟! . جبران خلیل جبران


 


مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت ؟ پس ، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل عطا یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد . جبران خلیل جبران


 


ای که در رنج و عذابی ! تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی . جبران خلیل جبران


 


وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است. جبران خلیل جبران


 


مبادا او که دارای اشتیاق و نیرویی فراوان است ، به کم شوق طعنه زند که : “چرا تو تا این حد خمود و دیررسی؟! ” .

زیرا ، ای سوته دل ! فرد صالح هرگز از عریان و لخت نمی پرسد ” لباست کو؟! ” و از بی پناه سوال نمی کند ” خانه ات کجاست ؟! ” . جبران خلیل جبران


 


تاسف ، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند . جبران خلیل جبران


 


مبادا از روی دلسوزی در برابر آنان که میلنگند ،بلنگید!جبران خلیل جبران


 


شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد. جبران خلیل جبران


 


کار تجسم عشق است. جبران خلیل جبران


 


به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید . به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل ، سپیده می دمد و جان تازه می شود . جبران خلیل جبران


 


اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط . جبران خلیل جبران


 


مردم ! هشدار ! که زیبایی زندگانی ست ، آن زمان که پرده گشاید و چهره برنماید

لکن زندگی شمایید و حجاب خود ، شمایید .

زیبایی قامت بلند ابدیت است ، نگران منتهای خویش در زلال آینه .

اما صراحت آینه شمایید و نهایت جاودانه شمایید . جبران خلیل جبران


 


شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیم های گیتار را باز کنید ، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟ . جبران خلیل جبران


 


از یک خود کامه، یک بدکار، یک گستاخ، یا کسی که سرفرازی درونی اش را رها کرده، چشم نیک رای نداشته باش . جبران خلیل جبران


 


زندگی روزمره شما پرستشگاه و نیز دیانت شماست . جبران خلیل جبران


 


برادرم تو را دوست دارم ، هر که می خواهی باش ، خواه در کلیسایت نیایش کنی ، خواه در معبد، و یا در مسجد . من و تو فرزندان یک آیین هستیم ، زیرا راههای گوناگون دین انگشتان دست دوست داشتنی “یگانه برتر ” هستند ، همان دستی که سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست یافتن به همه چیز را رسایی و بالندگی جان می بخشد . جبران خلیل جبران


 


شرم سپری محکم در برابر نگاه ناپاکان است.جبران خلیل جبران


 


در پهنه ی پندار و خلسه ی خیال ، فراتر از پیروزیهای خود بر نشوید ، و فروتر از شکستهای خود نروید . جبران خلیل جبران


 


چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را . جبران خلیل جبران


 


بعضی از مردم با شادی میبخشند و شادی برای آنها پاداش همان بخشش است .جبران خلیل جبران


 


حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر . جبران خلیل جبران


 


چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری . جبران خلیل جبران


 


بسیاری از دین ها به شیشه پنجره می مانند.راستی را از پس آنها می بینیم، اما خود، ما را از راستی جدا می کنند . جبران خلیل جبران


 


ایمان از کردار جدا نیست و عمل از پندار . جبران خلیل جبران


 


زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دین شماست .آنگاه که به درون آن پای می نهید، همه هستی خویش را همراه داشته باشید . جبران خلیل جبران


 


گروهی دریای زیبای حقیقت را به درون خود نهان دارند و زلال آنرا در پیاله کوچک کلام نمی کنند

به گرمای مهربان سینه ی آنان باشد که جان به سکوتی موزون ماوی گزیند . جبران خلیل جبران


 


انسان فـرزانه با مشعـل دانش و حکمت، پیش رفته و راه بشریت را روشن می سازد . جبران خلیل جبران


 


اگر به دیدار روح مرگ مشتاقید ، هم به جسم زندگی روی نمایید و دروازه های دل بدو برگشایید .

که زندگانی و مرگ ، یگانه اند ، همچنانکه رودخانه و دریا . جبران خلیل جبران


 


اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد . جبران خلیل جبران


 


به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند . جبران خلیل جبران


 


براستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟

خداوند، درهای فراوانی ساخته که به حقیقت گشوده می شوند و آنها را برای تمام کسانی که با دست ایمان به آن می کوبند ، باز می کند.

نیکی در انسان باید آزادانه جریان و تسرِی یابد .جبران خلیل جبران


 


همه آنچه در خلقت است ، در درون شماست و هر آنچه درون شماست ، در خلقت است. جبران خلیل جبران


 


شاید بتوانید دست و پای مرا به غل و زنجیر کشید و یا مرا به زندانی تاریک بیافکنید ولی افکار مرا که آزاد است نمی توانید به اسارت در آورید. جبران خلیل جبران


 


آنگاه مردم را درست می ببینی که در بلندیهای سر به آسمان کشیده حضور داشته باشی و نیز در منزلگاههای دور . جبران خلیل جبران


 


بیکدیگر عشق بورزید ولی عشق را به بند نکشید. جبران خلیل جبران


سخنان بزرگمهر

سخنان بزرگمهر

اگر امیدواری که رنجت بار نیکو دهد هرگز گفتار آموزگاران را خوار مدار و از فرمانشان سر مپیچ . بزرگمهر


 


به بسیار گفتن آبروی خود مبر.بزرگمهر


 


دوستان برای شکار دشمنان چون تیر و کمان اند.بزرگمهر


 


ستوده و نیک فرجام کسی است که دادگر و نیکنام و در کردار و گفتار به هنجار باشد . بزرگمهر


 


آنچه دلخواه همه است جز تن درستی نیست ، که اگر کسی روزی از آن محروم شد آرزویی جز بدست آوردنش ندارد . بزرگمهر


 


فر و شکوه زمانی فزونی می یابد که دانا نزدمان ارجمند باشد ، و کام بدخواه را به زهر بی اعتنایی بیالایم .  بزرگمهر


 


برترین دانش ها یزدان پرستی است .  بزرگمهر


 


دانایان روشندل می دانند که دوران زندگی دراز نیست ، تن آدمی از این جهان است و روان از سرای دیگر . بزرگمهر


 


دل در آرزوی آنچه دسترسی بدان متصور نیست نباید بست ، از آنکه مایه رنج تن و بلای جان است . ب بزرگمهر


 


کسی در شمار دانایان است که بر آنچه از دستش رفته افسوس نخورد  ، از نایافته به رنج نباشد ، چون در طلب مرادی با سختی رویا رو شود سست نگردد و دل به ناامیدی نسپارد . بزرگمهر


 


خود را با هوس نزدیک مکن که خرد از تو روی بر می تابد .  بزرگمهر


 


اگر خرسند و رضا باشی زندگی به دلخواه می سپاری .  بزرگمهر


 


در آیین خرد در هر کاری اندیشه باید .  بزرگمهر


 


برای آدمی دشمن دانا از دوست نادان بهتر است .  بزرگمهر


 


دیو کین و دیو سخن چینی گزنده است . سخن چین هرگز جز به دروغ لب نمی گشاید . گفتارش همیشه بی فروغ است .دو روی و سخن چین از مهر یزدان بی بهره اند و از او در هراسند .  بزرگمهر


 


هرکس گوش نصیحت نیوش داشته باشد ، و دل به آموختن بسپارد ، بسا سخنان سودمند که از دانایان بشنود .  بزرگمهر


 


کسی که زبانش را از بد گفتن باز دارد ، و دل هیچ کس را به گفتن سخنان زشت نیازارد .  بزرگمهر


 


به نزدیک خردمندان چهار چیز بر پادشاهان عیب است : ترسیدن در میدان جنگ ، گریز از بخشندگی ، خوار داشتن رای خردمندان ، شتابزدگی و نا آرامی و بیقراری در کارها .  بزرگمهر


 


سخنی که سودی در آن نیست نگفتن بهتر ، چه سخن بی سود در مثل مانند، آتشی است که دودش بسیار و گرمی و فروغش سخت اندک باشد .  بزرگمهر


 


برای نادان پیرایه ای سزاورتر و زیباتر از خاموشی نیست .  بزرگمهر


 


فرخنده روزگار کسی است که اهرمن او را از راه راست بیرون نبرد و همواره بی گناه زندگی کند .  بزرگمهر


 


کسی که به حکمت پروردگار معتقد و خستو باشد به بد ونیک روزگار نمی پردازد چنین بنده ای در پرستیدن یزدان بیشتر می کوشد و از بد سکالی و پیروی دیوان می پرهیزد ، ناکردنی نمی کند و از رنجه کردن بی گناهان بیزاری می جوید .  بزرگمهر


 


نام جستن بی دلیری میسر نمی گردد ، و زمانه از بددلان بیزار است .  بزرگمهر


 


اگر شاه به تو مهربان باشد دلیر و گستاخ مشو ، از آنکه طبع شاه چون آتش است و دل شیر از آن می هراسد .  بزرگمهر


 


اگر  کوه با همه سنگینی و عظمت و صلابت  که وی راست فرمان شاه را سبک دارد تیره رای خیره سری بیش نیست .  بزرگمهر


 


به هنگام نبرد هوشیار و نگهدار تن خویش باش . چون دشمن در برابر تو ایستاد بر آشفته مشو و تدبیر نیکو کن .   بزرگمهر


 


دل کسی که خاطر شاه دادگر از او مکدر باشد جایگاه دیو است .  بزرگمهر


 


هر کس را سرنوشتی مقدر است . یکی روز و شب در طلب سربلندی و سروری به جان  می کوشد و بهر ه اش جز خستگی و فرسودگی و نامرادی چیزی نیست . به تعبیر دیگر در کنار چشمه روشن و گوارا تشنه  می ماند. از سوی دیگر بی هنری بختیار ، بی آنکه تن به کار و کوشش بسپارد ، روزگار بر او می خندد و از همه گونه آسایش و آرامش برخوردار می گردد . پروردگار چنین خواسته و تدبیر بر تقدیر کارگر نمی افتد .  بزرگمهر


 


دانش برترین داده های یزدان پاک است . خردمند همیشه سرور است ،   بزرگمهر


 


هر که تن درست و نیرو دارد هرگز سخن نادرست نمی گوید . دروغگویان همه بیمار و ناتوان و زبون اند .  بزرگمهر


 


آنکه طالب آسایش جان و تن است باید شکیبا و بردبار باشد ، در دوستی  و داد و ستد با مردم کژی و کاستی و فریبکاری نکند . چون گناهی از کسی بیند و بر او دست یابد ببخشد ، و کینه خواه و تیز خشم و دشمن سوز و نا بردبار نباشد .   بزرگمهر


 


آنکس بر خویشتن نگهبان دارد که برای رسیدن به هوس و آرزوهای کوچک  قدر نیکخویی و جوانمردی را نشکند ، و اگر فزونی و کامیابی بد روزگار را دید تن به پستی و زبونی نسپارد .   بزرگمهر


 


بخشنده نیکخوی آن کس است که به بخشش جانش را آراسته گرداند . دور از جوانمردی است که بخشنده بر آن کسی که چیزی به او داده یا خیری رسانده منت نهد .   بزرگمهر


 


ده چیز بر ده گروه خاصه بر دانش پژوهان نکوهیده است : دروغ گفتن به فرمانروا ، سپهبدی که زر بر سپاه خویش نپراگند ، مرد سپاهی که از پیکار بهراسد ، دانشمندی که چون چیزی در نظرش مطبوع افتد دل به هوس سپارد و از گناه نترسد ، پزشکی که خود بیمار و دردمند شود . تنک مایه ای که به دروغ به سرمایه و دارایی خویش نازد ، سفله ای که بر هر کس که چیزی دارد رشک برد ، خردمندی که زود خشم بود ، و به چیز کسان طمع ورزد ، کسی که رهنمایی از نادان امید دارد ، و آنکه کارگاه و یا بنیادی عظیم را به کاهلی سپارد ، و بی خردی که خردجوی نباشد .  بزرگمهر


 


آدمی باید از گناه بپرهیزد ، هر چه را به خویش نمی پسندد به دوست و دشمن خود روا ندارد .  بزرگمهر


 


خرد بر سر جان چون افسری تابنده است و مدارا و مهربانی به قدر همسنگ خرد است .  بزرگمهر


 


آنکه به خداوند پاک و مهربان بیش از دگران امید و بیم بسته است ، بیش از همه در خور ستایش است .  بزرگمهر


 


روشندل  و نکته دان کسی است که سخنان کوتاه و پر معنی بگوید .  بزرگمهر


 


دل  اهل دانش وقتی شاد می گردد که بردبار بوده و مردم بی شرم را به خویش نزدیک نکند .  بزرگمهر


 


زورمندترین  و پر گزنده ترین اهرمن آز است ، که دیوی است ستمکار و دیر ساز .  بزرگمهر


 


خردمند  هرگز غم آنچه را  از دستش رفته نمی خورد ، حتی اگر عزیز ترین کسش مرد و وی را به خاک سپرد ، شکسته غم و درد نمی گردد ، دیگر آنکه مرد خردور از نادیدنیها چنان دل می کند که باد از بید می گذرد .  بزرگمهر


 


پادشاهان مردم دوست برگزیدگان پروردگارند .  بزرگمهر


 


مال هم مایه سربلندی و آسایش است ، و هم سبب خواری و پریشانی . اگر به آیین خرد صرف شود آفریننده شادی و برآورنده نام نیک است ، اما اگر بنهند و نخورند یا چنانکه باید بکار نبرند بهای سنگ و گوهر شاهوار یکی است .  بزرگمهر

سخنان آلبرت انیشتن

سخنان آلبرت انیشتن
* «در برابر یک قدرت متشکل و منظم،فقط یک قدرت متشکل و منظم تاب مقاومت دارد!»آلبرت انیشتن


* «این دیگر چه معمایی است که هیچکس مرا درک نمیکند ولی همگان مرا می پذیرند!»آلبرت انیشتن


* «اگر واقعیات با نظریات هماهنگی ندارند، واقعیت‌ها را تغییر بده.»آلبرت انیشتن


* «تا زمانی که حتی یک کودک ناخرسند روی زمین وجود دارد، هیچ کشف و پیشرفت جدی برای بشر وجود نخواهد داشت.»آلبرت انیشتن


* «تخیل مهمتر از دانش است.علم محدود است اما تخیل دنیا را دربر می‌گیرد.»آلبرت انیشتن


* «سعی نکن انسان موفقی باشی، بلکه سعی کن انسان ارزشمندی باشی.»آلبرت انیشتن


* «سخت‌ترین کار در دنیا درک [فلسفهٔ] مالیات بر درآمد است.»آلبرت انیشتن


* «سه قدرت بر جهان حکومت می‌کند:۱-ترس ۲-حرص ۳-حماقت.»آلبرت انیشتن


* «علم زیباست وقتی هزینهٔ گذران زندگی از آن تامین نشود.»آلبرت انیشتن


* «متوجه هستید که تلگراف سیمی به‌نوعی یک گربهٔ بسیار بسیار درازی است که وقتی دم‌اش را در نیویورک می‌کشید، سرش در لوس‌آنجلس میومیو می‌کند. این را می‌فهمید؟ و رادیو هم دقیقاً به همین شکل کار می‌کند؛ شما پیام‌هایی را از اینجا می‌فرستید و آنها در جایی دیگر دریافتشان می‌کنند. تنها تفاوت در این است که دیگر گربه‌ای وجود ندارد.»آلبرت انیشتن


* «مسائلی که بدلیل سطح فعلی تفکر ما بوجود می‌آیند، نمی‌توانند با همان سطح تفکر حل گردند.»آلبرت انیشتن


* «من با شهرت بیشتر و بیشتر احمق شدم.البته این یک پدیدهٔ نسبی است.»آلبرت انیشتن


* «مهم آن است که هرگز از پرسش باز نه‌ایستیم.»آلبرت انیشتن


* «هیچ کاری برای انسان سخت‌تر از فکرکردن نیست.»آلبرت انیشتن


* «دین بدون علم کور است و علم بدون دین لنگ است.»آلبرت انیشتن


* «در دنیا خط مستقیم وجود ندارد و تمام خطوط بدون استثنا منحنی و دایره وار است و اگر این خط کوچکی که در نظرما مستقیم جلوه میکند در فضا امتداد یابد خواهیم دید که منحنی است.»آلبرت انیشتن


* «به آینده نمی‌اندیشم چون به زودی فرا خواهد رسید.»آلبرت انیشتن


* «به‌سختی میتوان در بین مغزهای متفکر جهان کسی را یافت که دارای یک‌نوع احساس مذهبی مخصوص به‌خود نباشد، این مذهب با مذهب یک شخص عادی فرق دارد.»آلبرت انیشتن


* «خدا، شیر یا خط؟ نمی‌کند»آلبرت انیشتن


* «خداوند زیرک است اما بدخواه نیست.»آلبرت انیشتن


* «نگران مشکلاتی که در ریاضی دارید نباشید. به شما اطمینان می‌دهم که مشکلات من در این زمینه عظیم‌تر است.»آلبرت انیشتن


* «همزمان با گسترش دایرهٔ دانش ما، تاریکی‌ای که این دایره را احاطه می‌کند نیز گسترده می‌شود.»آلبرت انیشتن


* «یک فرد باهوش یک مسئله را حل می‌کند اما یک فرد خردمند از رودررو شدن با آن دوری می‌کند.»آلبرت انیشتن


* «اگه نمرهٔ تستت تک شد ناراحت نشو!»آلبرت انیشتن


* «در دنیایی که دیوارها و دروازه‌ها وجود ندارند چه احتیاجی به پنجره و نرده است؟»آلبرت انیشتن


* «از وقتی که ریاضی‌دانان از سرو کول «نظریه نسبیت» بالارفته‌اند، دیگر خودم هم از آن سر در نمی‌آورم.»آلبرت انیشتن


* «دوچیز بی‌پایان هستند: اول «منظومه شمسی»، دوم «نادانی بشر»، در مورد اول زیاد مطمئن نیستم.»آلبرت انیشتن


* «من نمیدانم انسان‌ها با چه اسلحه‌ای در جنگ جهانی سوم با یک‌دیگر خواهند جنگید، اما در جنگ جهانی چهارم، سلاح آنها سنگ و چوب و چماق خواهد بود.»آلبرت انیشتن

 

* «اگر کسی احساس کند که هرگز در زندگی دچار اشتباه نشده، این بدان معنی است که هرگز به دنبال چیزهای تازه در زندگیش نبوده است.»آلبرت انیشتن

 

* «زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ... واسه حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی ... .»آلبرت انیشتن

 

 * «اگر انسان‌ها در طول عمر خویش فعالیت مغزشان به اندازه یک میلیونیوم معده‌شان بود، اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت.»آلبرت انیشتن

 

* «غذایی که مردم را سالم نگه می دارد آن نیست که می خورند، بلکه آن غذایی است که خوب هضم می کنند.»آلبرت انیشتن

 

* «من هرگز به آینده فکر نمی کنم، چرا که خودش به زودی خواهد آمد.»آلبرت انیشتن

 

* «به یقین بر این باورم که پول نمی تواند کاروان بشری را به سوی پیشرفت هدایت کند؛ حتی اگر در دست فداکارترین فرد بشر برای این مقصود باشد.»آلبرت انیشتن

 

* «دانش چیز شگفت انگیزی است، مشروط بر آنکه کسی مجبور نباشد از راه آن امرار معاش کند.»آلبرت انیشتن