گوهر و گردو
می گویند کشاورزی آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از آفریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند.
او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابراین زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد.
او به مدت ده سال آفریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند.
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه می گذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت. او سنگ را برداشت و به نزد جواهرسازی برد.
مرد جواهرساز با دیدن سنگ گفت: که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس تمام آفریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد.
آزمایش یک واکسن جدید
سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک و جدید احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر واجد شرایط اعلام شدند: یک آلمانی، یک فرانسوی و یک ایرانی.
قرار شد با تک تک آنان برای انتخاب نهایی مصاحبه شود.
مصاحبه گر از آلمانی پرسید: برای اینکار چقدر پول می خواهید؟
او گفت: من صدهزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند.
مصاحبه گر او را مرخص کرد و همین سوال را از فرانسوی نمود.
او گفت: من دویست هزار دلار می گیرم، صدهزار تا برای زنم و صدهزار تا برای معشوقه ام.
وقتی او هم رفت، ایرانی گفت: من سیصدهزار دلار میخواهم. صدهزار برای خودم، صدهزار تا هم حق حساب شما، صدهزار تاش هم میدیم به آلمانی که واکسن را بهش بزنیم.
اِصرار عجیب پسر کوچولو
یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ما میده.
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اِصرار میکنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.
اِصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسرکوچولو که با برادرش تنها شد، خم شد روی سرش و گفت: داداش کوچولو، تو تازه از پیش خدا اومدی، به من میگی خدا چه شکلیه؟ آخه من کم کم داره یادم میره.