آرایشگر ناشی
آرایشگری ناشی، تیغ کندی برداشت که با آن سر یک دهاتی را بتراشد. اما مرتب سر او را می برید و ضمن کار می خواست با مشتری حرف بزند تا سوزش جراحت را به فراموشی بسپارد. پس از او پرسید: آقاجان شما چند برادر هستید؟
روستایی گفت: دو برادر هستیم ولی گمان می کنم که یکی از برادرها زیر تیغ شما مرحوم شود و از دنیا برود.
همراه دائمی
من در ابتدا خداوند را یک ناظر، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم.
وقتی قدرت فهم من بیشتر شد به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند. نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم، از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد.
وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاه ترین مسیر می رفتم. اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت، او بلد بود از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوه ها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت: تو فقط پا بزن.
من نگران و مضطرب بودم، پرسیدم: مرا به کجا می بری؟ او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم. وقتی می گفتم: می ترسم. او به عقب برمیگشت و دستانم را می گرفت و من آرام می شدم.
او مرا نزد مردمی میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم. خدا گفت: هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است. بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است.
من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی می کند، اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک پرواز کند و من دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارم از دیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم، او فقط لبخند میزند و میگوید: پا بزن.
قدرت حافظه
خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم میزد که به زن گریانی رسید. پرسید: چرا می گریی؟
چون به زندگی ام می اندیشم، به جوانی ام، به زیبایی ای که در آینه می دیدم و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بیرحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.
خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد، به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.
زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟
خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند، آنگاه که قدرت حافظه را به من می بخشید، بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان، همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند بزنم.
ریاضت
حاج آقا مجتهدى یک اربعین در کوه خضر ریاضت کشیدند. کوه خضر بالاى مسجد جمکران است که بیشتر اولیا خدا در این کوه ریاضت می کشند. آقاى مجتهدى هم چند تا ریاضت هایش را در آنجا کشیدند و یک مدتى در قم بودند.
می گفت: ایشان وقتى اربعینش تمام شد بنا شد به منزل ما بیاید. ما رفتیم ایشان را آوردیم. وقتى منزل آمدند، جورابهایشان را در آوردند که وضو بگیرند. بعد از وضو دستمالشان را از جیب بیرون آورند که دست و صورتشان را خشک کنند، یک وقت متوجه یک مورچه شدند که توى جیبشان و توى دستمالشان بود.
ایشان وقتى این مورچه را دید. فرمود: این حیوان را من از آنجا آورده ام، الآن باید پیاده این حیوان را ببرم تا تنبیه شوم که دیگر هواسم را جمع کنم و این حیوان را از زندگیش نیندازم. و پیاده تا کوه خضر رفتند و برگشتند و سوار وسیله هم نشدند و گفتند: باید تنبیه شوم تا هواسم را جمع کنم و حیوانى را سرگردان نکنم.
خُب مراعات می کنند که خدا این چیزها را به ایشان می دهد که گوشش همه چیز را می شنید و چشمش همه چیز را می دید.
راه رفتن یهودی روی آب
یک روز امام علی علیه السلام از کنار یک یهودی گذشتند و آن یهودی با اسبش بدون اینکه اسبش وارد آب شود یا خیس شود از روی رود عبور می کرد.
پس در همان لحظه امام علی علیه السلام را صدا زد و عرض کرد: ای آقا! اگر این چیزی که نزد من است نزد شما بود چه کار می کردید؟
امام علی علیه السلام در جوابش فرمودند: در جایت بایست. سپس روی آب ایستاد و آن یهودی میخکوب شد. امام علی علیه السلام نزد او رفت.
آنگاه یهودی به امام گفت: ای جوان! چه چیزی گفتی که آب برایت مانند سنگ شد؟
امام علی علیه السلام در جوابش گفت: تو چه چیزی گفتی که از آب عبور کردی؟
آن یهودی در جواب حضرت گفت: من اسم وصیّ پیامبر اسلام علی علیه السلام را بر زبان آوردم و از آب عبور کردم.
پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: من همان وصیّ محمد صلی الله علیه و آله هستم.
آنگاه آن یهودی گفت: حق است و اسلام آورد.
منبع: مدینة المعاجز ، فضیلت 176
تیمارستان
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبور شد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره باز کن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند. پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی، پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام، ولی احمق که نیستم.
کلینیک خدا
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم .
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده، زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج ۴۰ درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم، بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم.
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم.
خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم.
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.
قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم، هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمی گردم به مقدار کافی عشق بنوشم و زمانی که به بستر می روم، دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند، رنگین کمانی به ازای هر طوفان، لبخندی به ازای هر اشک، دوستی فداکار به ازای هر مشکل، نغمه ای شیرین به ازای هر آه و اجابتی نزدیک برای هر دعا.
کلاهی که بهنام 13 ساله بر سر عراقیها میگذاشت
شهر دست عراقیها افتاده بود. در هر خانه چند عراقی پیدا میشد که یا کمین کرده بودند یا داشتند استراحت میکردند.
خودش را خاکی میکرد. موهایش را آشفته میکرد و گریهکنان میگشت خانههایی را که پر از عراقی بود، به خاطر میسپرد. عراقیها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند.
همیشه یک کاغذ و مداد هم داشت که نتیجه شناسایی را یادداشت میکرد. پیش فرمانده که میرسید، اول یک نارنجک، سهم خودش را از غنایم برمیداشت و بعد بقیه را به فرمانده میداد.
یک اسلحه به غنیمت گرفته بود. با همان اسلحه هفت عراقی را اسیر کرده بود. احساس مالکیت میکرد.
به او گفتند: باید اسلحه را تحویل دهی.
میگفت به شرطی اسلحه را میدهم که حداقل یک نارنجک به من بدهید. پایش را هم کرده بود در یک کفش که یا این، یا آن. دست آخر یک نارنجک به او دادند.
یکی گفت: دلم برای اون عراقیهای مادر مرده میسوزه که گیر تو بیفتند. بهنام خندید. برای نگهبانی داوطلب شده بود.
به او گفتند: یادت باشه به تو اسلحه نمیدهیمها.
بهنام هم ابرو بالا انداخت و گفت: ندهید، خودم نارنجک دارم. با همان نارنجک دخل یک جاسوس نفوذی را درآورد.
منبع: خبرگذاری فارس
نیرنگ مرد رشتی
چند شب پیش در میان مریض ها، منشی ام وارد شد و گفت: یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند.
مرد میانسالی با لهجه شدید رشتی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی در یک کیسه نایلون بزرگ در دست داشت، شروع کرد به تشکر کردن که: من عموی فلان کس هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و...
هر چه فکر کردم "فلان کس" را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم.
شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم. خودم تا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز کردم و قطعه قطعه نموده و در فریزر گذاشتم.
فردا عصر وارد مطب که شدم دیدم همان مرد رشتی ایستاده است و بسیار مضطرب است. تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت، ماهی را پس بده، من باید این ماهی را به فلان دکتر بدهم، اشتباهی به شما دادم. چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟
من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم که ماهیات الآن در فریزر خانه ماست.
او هم با ناراحتی گفت: پس پولش را بدهید تا برای دکترش یک ماهی دیگر بخرم. و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم.
چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهرا آن مرد رشتی یک وانت ماهی به اصفهان آورده و به پزشکان اصفهانی انداخته است.
مناظره جبرئیل و میکائیل
روزی جبرئیل و میکائیل با هم مناظر می کردند.
جبرئیل گفت: مرا عجب آید که با این همه بی حرمتی و جفاکاری خلق، رب العزه بهشت را از بهر چه آفرید.
میکائیل چون این بشنید گفت: مرا آن عجب می آید که با آن همه فضل و کرم و رحمت که الله بر بندگان است، دوزخ از بهر چه آفرید؟
از حضرت عزت و جناب جبروت ندا آمد: از گفت شما هر دو آن دوستتر دارم که به من ظن نیکوتری ببرد، آن کس که رحمت را بر غضب برتری دهد.
منبع: کشف الاسرار
کنیز و شاخه گل
انس بن مالک گوید:
یکی از کنیزان امام حسن(ع) شاخه گلی را به آن حضرت اهدا کرد.
امام(ع) آن گل را گرفت و به او فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم.
من به حضرت گفتم: ای پسر رسول خدا، آیا به راستی به خاطر اهدای یک شاخه گل ناچیز او را آزاد کردید؟
امام(ع) فرمود:
کَمالُ الْجُودِ بَذْلُ الْمَوْجودِ:
نهایت بخشش آن است که تمام موجودی(دارایی و هستی) خود را ببخشی.
و آن کنیز از مال دنیا جز آن شاخه گل را نداشت.
خداوند در قرآنش فرموده:
وَ إذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّهٍ فَحَیّوا بِأحْسَنِ مِنْها اَوْ رُدُّها (سوره نسا: آیه 86)
هر گاه کسی به شما تحییت گوید، او را همان گونه و بلکه بهتر پاسخ دهید.
پاسخ بهترِ بخشش او، همان آزاد کردنش بود.
خرافات
روزی پسر بچه ای نزد شیوانا آمد و گفت: مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند، لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید .
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.
جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد، اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد، تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند؟
زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
شیوانا تفکری کرد و سپس با تبسمی بر لب گفت: اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست، چون تصمیم به هلاکش گرفته ای .عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنینت را بکشی.
بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن، دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم، بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد.
زن لختی مکث کرد، دست و پای دخترک را باز کرد، او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگی معبد دوید، اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود.
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید .
یاد خدا
سهل شوشتری از بزرگان عرفان است. او می گوید:
سه ساله بودم که دایی ام(محمد بن سوار( شبی از بستر برخواست و مشغول نماز شب شد. همیشه کارش این بود. آن شب به من گفت: پسرم آیا آن خداوند که تو را آفرید یاد نمی کنی؟
گفتم: چگونه او را یاد کنم؟
گفت: هر گاه به بستر خواب رفتی، سه بار از دل بگو: خدا با من است و مرا می نگرد و من در محضر او هستم .
چند شبی جملات فوق را از دل گفتم.
سپس گفت: این جملات را هر شب، هفت بار بگو.
من چنین کردم. شیرینی این ذکر در دلم جای گرفت.
پس از یکسال گفت: تا آخر عمر آن جملات را بگو که همین ذکر، دست تو را در دو جهان می گیرد.
به این ترتیب ، نور ایمان به توحید در دوران کودکی در دلم راه یافت و بر سراسر قلبم چیره شد .
شیطنت
یکی از دوستام تعریف می کرد: با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم می اومدم. یه بچه ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی می گرفت طرف من، هی می کشید طرف خودش. منم کرمم گرفت، ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم.
بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن. خیلی احساس شعف می کردم که همچین شیطنتی کردم. یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته. رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی .خلاصه حل شد.
یه ربع نگذشه بود، باز همون اتفاق افتاد. دوباره رفتم… سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا می کردن. این بار خیلی خودمو نگه داشتم، دیدم نه انگار نمیشه، رفتم، راننده گفت: برو بشین ببینیم، توام مارو مسخره کردی.
رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟
گفت: این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره.
خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم. خیلی به ذهنم فشار آوردم، بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟
گفت: بله و یکی داد.
رفتم پیش راننده گفتم: باید اینو بخورین، الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین. خلاصه یه گاز خورد و من خوشحال اومدم سر جام.
ده دقیقه طول نکشید، راننده ماشینو نگه داشت. منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم. یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت. بعد منو صدا کرد جلو گفت: این چی بود دادی به خورد من؟
گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکل و داشتم، کار همین شکلاته بود، شما درکم نمی کردین. خلاصه راننده هر یه ربع نگه می داشت، منو صدا می کرد می گفت: هی جوون، بیا بریم.
نتیجه اخلاقی: وقتی دیگران درکتون نمی کنند، یه کاری کنید درکتون کنند.
پهلوان رَضو
دلشوره عجیبی داشت. کمی هم تار می دید ولی مجبور بود. نگاهی به جمعیت انداخت. گوی را که بلند کرد، سنگینتر از همیشه به نظر رسید. وقتی آن را به هوا پرتاب کرد تا با شانه اش آن را پرتاب کند، دو گوی در هوا دید و جا خالی داد. صدای خنده جمعیت بلند شد.
آبی به سر و رویش زد. مرشد معرکه، با صدای بلند گفت: اگر خسته جانی بگو یا علی، اگر ناتوانی بگو یا علی. مردم دوباره سکوت کردند. زنجیر دو متری را دور بازوهایش پیچید. چندین بار با فریاد، زورِ نمایشی زد.
دویست تومنش کمه. یه جوون مرد، دویست تومن بذاره تو سینی. صد تومنش خرج زن و بچه، صد تومنش خرج کبوتر حرم. آخرین سکه ها و اسکناس ها روی سینی ولو شدند. دیگر موقع پاره کردن زنجیر بود.
پهلوان رَضو با فریادی بلند سعی کرد زنجیر را پاره کند، ولی زنجیر پاره نشد، دوباره تلاش کرد. رگهای گردنش متورم شده بودند، بدنش می لرزید، عرق سردی روی پیشانی اش نسشته بود ولی حلقه های زنجیر ظاهراٌ دست به یکی کرده بودند تا این بار آنها در مقابل پهلوان قدرت نمایی کنند.
احساس کرده بود که دارد تمام می شود، ولی فکر نمی کرد به این زودی، آنهم جلوی مردم. نگاهی به آسمان کرد. زیر لب چیزی زمزمه کرد. با فریاد یا علی خم شد و تمام قدرتش را در بازوانش جمع کرد و دیگر چیزی نفهمید.
چشمهایش را که باز کرد، روی تخت بیمارستان بود. دکتر داشت با دامادش صحبت می کرد: سه تا از رگهای قلبش پاره شدن، من نمی دونم چطور بعد از سکته تونست زنجیر رو پاره کنه، به هر حال به خیر گذشت، ولی دیگه نمی تونه معرکه بگیره.
لبخندی زد و آهسته زیر لب گفت: یا علی
رنگین پوست
این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره:
وقتی به دنیا میام، سیاهم. وقتی بزرگ میشم، سیاهم. وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم. وقتی می ترسم، سیاهم. وقتی مریض میشم، سیاهم. وقتی می میرم، هنوزم سیاهم.
و تو آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای. وقتی بزرگ میشی، سفیدی. وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی. وقتی سردت میشه، آبی ای. وقتی می ترسی، زردی. وقتی مریض میشی، سبزی. و وقتی می میری، خاکستری ای.
و تو به من میگی رنگین پوست؟
طلبه جوان و دختر فراری
شب هنگام محمد باقر(طلبه جوان) در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چی داری؟
طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود، در گوشهای از اتاق خوابید .صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد، ماموران شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند.
شاه عصبانی پرسید: چرا شب به ما اطلاع ندادی؟
محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.
شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق، از محمد باقر پرسید: چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟
محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و علت را پرسید.
طلبه گفت: چون او به خواب رفت، نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع میگذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سرشب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند .
شاه عباس از تقوا و پرهیزکاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر درآوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان، از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی میتوان به ملاصدرا اشاره نمود.
دزد کفش
گویند: روزی بهلول کفش نو پوشیده بود، داخل مسجدی شد تا نماز بگذارد.
در آن محل مردی را دید که به کفشهای او نگاه میکند، فهمید که طمع به کفش او دارد.
ناچار با کفش به نماز ایستاد.
آن دزد گفت: با کفش نماز نباشد.
بهلول گفت: اگر نماز نباشد، کفش باشد.
میمون ها و موز ممنوعه
داخل قفس، نردبانی قرار داده و روی آن چند عدد موز بگذارید. بعد از مدتی، یکی از میمون ها از نردبان بالا میرود تا موز را بردارد. زمانی که میمون به موز نزدیک شد بر روی تمام میمون ها آب سرد بپاشید.
بعد از مدتی، یکی دیگر از میمون ها تلاش میکند که موز را بردارد. باز هم بر روی تمام میمون ها آب سرد بپاشید. این کار را چند بار تکرار کنید. خیلی زود خواهید دید وقتی یک میمون به سراغ موز می رود، دیگر میمون ها سعی میکنند جلوی آن را بگیرند.
دیگر آب سرد نپاشید. یکی از میمون ها را با یک میمون جدید جایگزین کنید. میمون جدید موز را میبیند و به سمت موز میرود. دیگر میمون ها به آن میمون حمله میکنند و آن را کتک میزنند.
بعد از چند تلاش دیگر برای رسیدن به موز و کتک خوردن از سوی دیگر میمون ها، میمون تازه وارد متوجه میشود که نباید موز را بردارد.
یکی دیگر از پنج میمون اولیه را با یک میمون جدید جایگزین کنید. میمون جدید نیز از نردبان بالا میرود و کتک میخورد. میمون تازه وارد قبلی نیز در این تنبیه شرکت میکند.
دوباره سومین میمون اولیه را با یک میمون جدید عوض کنید. میمون جدید نیز از نردبان بالا میرود و از بقیه میمون ها کتک میخورد.
دو تا از میمون ها که میمون تازه وارد را کتک زدند، نمیدانند چرا به آن اجازه نمیدهند از نردبان بالا برود یا چرا در کتک زدن آن مشارکت میکنند.
بعد از جابجایی میمون چهارم و پنجم با میمون های جدید، تمام میمون هایی که بر روی آنها آب سرد پاشیده شده بود با میمون های جدید جایگزین شدهاند. با این وجود، هیچ میمونی سعی نمیکند از نردبان بالا رود. چرا؟
زیرا تا آنجایی که آنها میدانند همیشه همینطور بوده است.
شغل پسر کشیش
کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند. پسر هم تقریباً مثل بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد: یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب . کشیش پیش خود گفت: من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر میدارد.
اگر کتاب مقدس را بردارد، معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آن هم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائمالخمر و به دردنخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت، در خانه را باز کرد و درحالى که سوت میزد، کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و درحالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آنها را از نظر گذراند .
کارى که نهایتاً کرد این بود که: کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد .
کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت: خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سیاستمدار خواهد شد.
کله ماهی
آقا میرزا یعقوب، حقهباز کبیری بود که به اصطلاح گنجشک را در هوا رنگ میکرد و جای قناری می فروخت.
روزی با روشن ضمیری که جوان سادهدلی بود در رستوران داشت نهار میخورد. سه ماهی کوچک سفارش داده بود که پس از خوردن هر کدام، کله ماهی را در کاغذی میپیچید و در جیب میگذاشت و کنجکاوی جوان را برانگیخته بود.
آقا میرزا یعقوب گفت: کله ماهی هوش انسان را زیاد میکند، من حاضرم چند تا از اینها را به تو بفروشم تا امتحان کنی.
روشن ضمیر یک سکه داد و اولی را خورد. دید هیچ اثری نکرد.
میرزا یعقوب گفت: شاید دومی را بخوری عقل به کلهات بیاید.
روشن ضمیر یک سکه دیگر هم داد و دومی را گرفت و خورد. باز اثر نکرد.
میرزا یعقوب گفت: سومی حتما اثر میکند.
روشن ضمیر باز یک سکه دیگر هم داد و سومی را گرفت، ولی کمکم داشت سوءظن پیدا میکرد، گفت: نکنه داری سر من کلاه میگذاری؟
میرزا یعقوب گفت: نگفتم عقل تو کلهات میاد؟ داری کمکم باهوش میشی!
نسل مان ورمی افتد
زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد.
زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد.
ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بیاور!
گربه تا این را شنید، مرغ را انداخت و فرار کرد.
گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی؟
گربه گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟
گربه ها گفتند: قرآن کتاب آسمانی آنهاست، به ما گربه ها چه ربطی دارد؟
گربه گفت: اشتباه شما همین جاست، ملا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت گربه حلال است و نسلمان را از روی زمین بردارد.
نشانه های بهشت و جهنم
عابدی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوشخراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده.
عابد به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد.
سامورایی از اینکه میدید عابد بیتوجه به شمشیرش، فقط به او لبخند میزند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن عابد را بزند.
عابد به آرامی گفت: خشم تو نشانهای از جهنم است.
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهش را به عابد انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه عابد گفت: این هم نشانه بهشت.
علت تفاوت عقاید
خاطره ای که می خواهم تعریف کنم مربوط به زمانی است که من در دبستان تحصیل می کردم. این خاطره را هیچ گاه فراموش نمی کنم.
به یاد دارم که با یکی از همکلاسی هایم بر سر موضوعی بحث شدیدی داشتیم و هر یک از ما بر این باور بودیم که درست می گوید و دیگری در اشتباه است.
آموزگار ما تصمیم گرفت که با حل مشکلمان درس خوبی به ما بدهد. او ما را در دو طرف میزش نشاند و یک لیوان بزرگ سفالی را وسط میز گذاشت. لیوان به رنگ مشکی بود. بعد از من پرسید: لیوان چه رنگی است؟
و من پاسخ دادم مشکی، سپس از دوستم پرسید و او جواب داد: سفید. هر دو با تعجب به هم نگاه کردیم.
معلم از ما خواست جایمان را با هم عوض کنیم و هنگامی که در جای دوستم نشستم با تعجب دیدم که لیوان سفید است و دوستم هم گفت که لیوان سیاه است.
در واقع دو نیمه لیوان رنگهای متفاوتی داشتند و هر یک از ما در جایگاه خودمان فقط نیمی از لیوان را می دیدیم و تصور می کردیم که همه لیوان همین رنگ است.
معلم به ما یاد داد که برای قضاوت در مورد افکار و عقاید هر کسی باید بتوانیم خودمان را در جای او قرار دهیم و از منظر او به موقعیت نگاه کنیم، آنگاه بفهمیم که آیا درست می گوید یا خیر.
گوهر و گردو
می گویند کشاورزی آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از آفریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند.
او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابراین زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد.
او به مدت ده سال آفریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند.
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه می گذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت. او سنگ را برداشت و به نزد جواهرسازی برد.
مرد جواهرساز با دیدن سنگ گفت: که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس تمام آفریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد.
آزمایش یک واکسن جدید
سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک و جدید احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر واجد شرایط اعلام شدند: یک آلمانی، یک فرانسوی و یک ایرانی.
قرار شد با تک تک آنان برای انتخاب نهایی مصاحبه شود.
مصاحبه گر از آلمانی پرسید: برای اینکار چقدر پول می خواهید؟
او گفت: من صدهزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند.
مصاحبه گر او را مرخص کرد و همین سوال را از فرانسوی نمود.
او گفت: من دویست هزار دلار می گیرم، صدهزار تا برای زنم و صدهزار تا برای معشوقه ام.
وقتی او هم رفت، ایرانی گفت: من سیصدهزار دلار میخواهم. صدهزار برای خودم، صدهزار تا هم حق حساب شما، صدهزار تاش هم میدیم به آلمانی که واکسن را بهش بزنیم.
اِصرار عجیب پسر کوچولو
یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ما میده.
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اِصرار میکنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.
اِصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسرکوچولو که با برادرش تنها شد، خم شد روی سرش و گفت: داداش کوچولو، تو تازه از پیش خدا اومدی، به من میگی خدا چه شکلیه؟ آخه من کم کم داره یادم میره.