-
حق الناس
14 آذر 1399 13:46
حق الناس حضرت عیسی(ع) از کنار قبری می گذشت. از خدای متعال خواست که صاحب قبر را زنده کند تا از او چیزی بپرسد . همین که زنده شد از او سؤال کرد: حالت در عالم برزخ چگونه است؟ عرض کرد: شغل من باربری بود، روزی مقداری هیزم برای کسی بر دوش داشتم و می بردم، خلالی از آن جدا کردم که دندان خودم را با آن خلال نمایم . از آن زمان...
-
انشاء یک کودک
14 آذر 1399 13:45
انشاء یک کودک نام: کمال کلاس: دوم دبستان موزو انشا: عزدواج هر وقت من یک کار خوب می کنم، مامانم به من می گوید: بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته...
-
بدشانسی
14 آذر 1399 13:45
بدشانسی پا برهنه ای لنگه گالش گران قیمتی پیدا کرد. اما هر چه فکر کرد نتوانست بفهمد که آن چیست و به چه کار می آید. پس با خود اندیشید: این هر چه هست کاسه طعام خوبی برای من خواهد بود. پس آن را برداشت و با خود به در خانه مرد خیری که هر روز به او غذا می داد برد. دق البابی کرد و گالش را به صاحب خانه تحویل داد و منتظر...
-
گردنبند پر برکت
14 آذر 1399 13:45
گردنبند پر برکت جابر بن عبدالله انصاری گفت: روزی پیامبر(ص) بعد از نماز عصر با اصحاب در مسجد نشسته بودند. پیرمردی بیابانی، خسته و با نفس های به شماره افتاده وارد شد که معلوم بود از راه دوری می رسد و نیازمند است . رسول خدا(ص) از وضع او سئوال نمود؟ گفت: یا نبی الله، من پیرمردی گرسنه ام، مرا سیر فرما. برهنه ام، مرا...
-
تلافی
14 آذر 1399 13:44
تلافی روزی شخصی به در خانه همسایه رفت و گفت: تنورم آتیشی ندارد و چونه نانی در دست دارم که باید آن را بپزم، اگر اجازه دهی آن را در تنور تو بگذارم. همسایه که بخیل بود و نمی خواست چنین اجازه ای دهد، گفت: ولی تنور من هم امروز آتیشی نداشته و خاموش مانده است. همسایه اشاره ای به نان های بخیل کرد و پرسید: پس بوی خوش این...
-
سفر لاکپشت ها
14 آذر 1399 13:44
سفر لاکپشت ها یک روز خانواده لاکپشت ها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاکپشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن. در نهایت خانواده لاکپشت، خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان بالاخره پیداش کردند. برای مدتی حدو د شش ماه...
-
نامه دختر دانشجو به استاد
14 آذر 1399 13:44
نامه دختر دانشجو به استاد خدمت جناب دکتر زیباییان استاد محترم فارسی : با سلام و عرض خسته نباشید خدمت شما، چند پیشنهاد داشتم که امیدوارم مفید واقع شود. در ابتدا از روش زیبای تدریس شما بسیار تشکر می کنم : ۱- استاد، شما خیلی خمیازه می کشید و این باعث می شود ما همه خوابمان بگیرد. بعضی از دانشجویان با اینکار شما خوابشون...
-
خلبان
14 آذر 1399 13:43
خلبان دو خلبان نابینا که هر دو عینکهای تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، درحالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت میکرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته...
-
بلا
14 آذر 1399 13:43
بلا شخصی میهمان آشنایی شد، بعد از شام قصد خوابیدن کرد. صاحب خانه به او گفت: من همیشه عادت دارم در حیاط بخوابم، تو هم دوست داری جایت را در حیاط بیاندازم ؟ میهمان جواب داد: نه، من همیشه عادتم این است که هر شب در پشت بام بخوابم. بنابراین صاحبخانه جای او را در پشت بام انداخت و خودش در حیاط خوابید. هنوز مدتی از شب نگذشته...
-
دعا برای روزی
14 آذر 1399 10:58
دعا برای روزی مردی در زمان حضرت داوود، پیوسته اینگونه دعا می کرد: خداوندا رزق و روزی بی زحمت و بدون کار به من عطا فرما. و این مرد سالها در خانه نشسته بود و این دعا را می کرد. مردم وقتی که دعاهای به ظاهر یاوه و بی اساس او را می شنیدند مسخره اش می کردند، ولی او به مسخره کردن دیگران اهمیتی نمی داد و همچنان به کار...
-
گدا و خسیس
14 آذر 1399 10:58
گدا و خسیس گدایی به در خانه خسیسی رفت و گفت: پول سیاهی به من بده. خسیس فریاد کرد: خجالت نمی کشی این موقع شب به در خانه مردم می آیی. گدا رفت و فردا صبح به در خانه خسیس آمد و تقاضای خود را تکرار کرد. خسیس باز هم فریاد زد: مردک خجالت نمی کشی که این موقع صبح به در خانه مردم می آیی؟ گدا باز هم رفت و این بار ظهر آمد و...
-
شباهت
14 آذر 1399 10:57
شباهت با اینکه رشتهاش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ میزد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده بودند. اگر یک روز او را نمیدید، زلزلهای در افکارش رخ میداد. اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. میخواست حرف بزند. میخواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد....
-
از خاطرات طنزآمیز شاه
14 آذر 1399 10:57
از خاطرات طنزآمیز شاه قرار بود در یکی از شهرهای محروم و در بین مردم عادی سخنرانی کنیم و از مصیبت هاشان بشنویم. خواب و خوراک نداشتیم که چه می شود، آنها چقدر از من ناراضی هستند . من که کاری برایشان نکرده ام. نکند جلوی دوربینهای خبری ما را سنگ روی یخ کنند. خلاصه آن روز از راه رسید، ما برای سخنرانی رفتیم، جمعیت زیادی...
-
تنبل
14 آذر 1399 10:57
تنبل تنبلی از کنار چاهی می گذشت که صدایی را از ته چاه شنید که فریاد می زد: کمک کمک، من در چاه افتاده ام، یکی بیاید مرا از چاه بیرون بیاورد. تنبل به داخل چاه نگاه کرد، دید شخصی در چاه افتاده، پس فریاد زد: ناراحت نباش الان کمکت می کنم. در همین وقت تنبل هر چه خوراکی در دست داشت به داخل چاه ریخت، سپس قبایش را درآورد و...
-
دل سوختن عزرائیل
14 آذر 1399 10:56
دل سوختن عزرائیل روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزرائیل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر صل الله علیه و آله از او پرسید: ای برادر، چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسانها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ عزارییل گفت: در این مدت دلم برای دو نفر سوخت: ۱- روزی دریایی طوفانی شد و...
-
ادعای بی جا
14 آذر 1399 10:56
ادعای بی جا شخصی در جمعی مدعی شد که من در وقت نماز از دنیا و امور مربوط به آن خارج شده و از هر آنچه در اطرافم اتفاق بیفتد بی اطلاع می شوم. زیرکی گفت: ادعا کردن را همه می دانند، مهم ثابت کردن آن است. همان شب دوست زیرک با دوستان دیگر قرار گذاشتند که در وقت نماز به سراغ مدعی بروند تا به درستی ادعای او پی ببرند. شب...
-
مرتب بهم چشمک میزد
14 آذر 1399 10:56
مرتب بهم چشمک میزد از همون لحظه ای که با پدر و مادرم وارد سالن مهمونی شدیم، چشمم بهش افتاد و شور و هیجانی توی دلم به پا کرد. هفته پیش هم توی یه مهمونی دیگه دیده بودمش. طول سالن رو طی کردیم و روی یه سری صندلی نشستیم. دوباره نگاهش کردم، درست روبروی ما بود، این بار یه چشمک بهم زد، لبخند زدم و به اطرافم نگاه کردم، کسی...
-
توجیه
14 آذر 1399 10:55
توجیه در آبادی مرغ دزدی پیدا شد که هر روز با دزدیدن یک مرغ از خانه ای امرار معاش می کرد. اهالی محل هر چه تلاش کردند نتوانستند مچ این مرغ دزد را بگیرند. یک روز که مرغ دزد در حیاط خانه اش نشسته بود، دید گربه ای، مرغ همسایه بغلی اش را به دهن گرفته فرار می کند، لنگه کفشی به سویش انداخت. گربه مرغ را رها و فرار کرد....
-
خبر بد
14 آذر 1399 10:55
خبر بد م رد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید : جرج از خانه چه خبر؟ خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد. سگ بیچاره ، پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟ پرخوری قربان . پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟ گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد . این همه گوشت اسب از...
-
نامحرم
14 آذر 1399 10:55
نامحرم رندی به بهانه خروس خود به لبه دیوار رفت. مرد همسایه تا او را دید شروع کرد به داد و فریاد که: ایهاالناس دیگر محرم و نامحرم از بین رفته. رند که دید اوضاع خیلی خراب است، شروع کرد به خواندن قوقولی قوقول و گفت: من منظوری ندارم، چون خروسم امروز صدایش گرفته، من آمده ام به جای او بخوانم و جور او را بکشم . مرد همسایه...
-
صبر
14 آذر 1399 10:54
صبر مصادف و مرازم که هر دو از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام هستند حکایت کنند: روزى ابوجعفر منصور دوانیقى حضرت صادق علیه السلام را نزد خود احضار کرده بود. پس از آن که امام صادق علیه السلام از مجلس منصور بیرون آمد و خواست از شهر حیره خارج شود، ما نیز به همراه حضرت حرکت کردیم. اوائل شب بود که به دروازه شهر رسیدیم و...
-
پادشاه و مرگ
13 آذر 1399 21:03
پادشاه و مرگ زمان هایی دور پادشاهی در اواخر عمرش پول کلانی در اختیار یکی از نویسندگان و مورخان معروف کشورش گذاشت که تحقیق کند هدف از زندگی این مردم چیست و این همه آدم که در طی سالیان دراز آمده اند و رفته اند در طول زندگی چه چیز به دست آورده اند. این مورخ سالها تحقیق کرد و چندین کتاب قطور در این مورد نوشت و تقدیم...
-
صلوات
13 آذر 1399 21:02
صلوات از حضرت رسول(ص) روایت شده است که: هر کس در کتابی بر من صلوات بفرستد، مادامی که اسم من در آن کتاب است، پیوسته ملائکه برای او استغفار کنند.
-
خداوند بنده اش را فرآموش نمی کند
13 آذر 1399 21:02
خداوند بنده اش را فرآموش نمی کند سخنران درحالی که یک بیست دلاری را بالای سر برده بود، از 200 نفر حاضر در سمینار پرسید: چه کسی این 20 دلاری را می خواهد؟ همه دستها را بالا بردند. بعد پول را مچاله کرد و دوباره گفت: هنوز کسی هست که این 20 دلاری را بخواهد؟ باز همه دستها را بالا بردند. سپس اسکناس را روی زمین انداخت و با پا...
-
پند مرد عارف به جوان تازه داماد
13 آذر 1399 21:02
پند مرد عارف به جوان تازه داماد در یکی از روزهای گرم، جوانی که تازه ازدواج کرده بود خود را به نزد عارفی رساند و به او چنین گفت: من از راه دوری آمده ام تا از شما سوالی ببرسم که مدتی است ذهنم را مشغول کرده است. عارف گفت: سوالت را ببرس، اگر جوابش را بدانم از تو دریغ نخواهم کرد. مرد گفت: من مدتی است که ازدواج کرده ام و...
-
مصلحت
13 آذر 1399 21:01
مصلحت شخصی در بنى اسرائیل داراى دو دختر بود، یکى از آنها را به عقد کشاورزى و دیگرى را به عقد کوزه گرى درآورد. پس از آنکه هر دوى آنها به خانه شوهر رفتند، روزى پدر به دیدار دختر و داماد کشاورزش رفت و احوال آنان را جویا شد؟ دختر گفت: شوهرم زراعت کرده است و نیاز به آبیارى دارد، اگر خداوند باران بفرستد حال ما خوب است. سپس...
-
درس زندگی
13 آذر 1399 21:01
درس زندگی آموخته ام بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست. آموخته ام وقتی که عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود. آموخته ام تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی. آموخته ام داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در...
-
تفاوت عشق و ازدواج
13 آذر 1399 21:01
تفاوت عشق و ازدواج یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود و باارزش. وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه، مال خود خودته و من از تعجب شاخ درآورده بودم که چرا باید چنین هدیه باارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده. من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم. چند روز بعدش به من...
-
دوست دارید بعد از مرگ درباره شما چی بگن؟
13 آذر 1399 21:00
دوست دارید بعد از مرگ درباره شما چی بگن؟ سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند. یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد که آنها را به بهشت راه دهد. یک سوال؟ الان که هر سه تا دارین وارد بهشت میشین، اونجا روی زمین...
-
زندگی نوشیدن قهوه است
13 آذر 1399 21:00
زندگی نوشیدن قهوه است گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب کاری و اجتماعی، طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آنها خیلی زود به گله و شکایت از استرس های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک...
-
پاسخ فرمانروای ایران، بانو ام رستم
13 آذر 1399 20:59
پاسخ فرمانروای ایران، بانو ام رستم شیرین ملقب به ام رستم، دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی (387ق- 366ق) که پس از مرگ همسر، به پادشاهی رسید. او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان، ری، همدان و اصفهان حکم میراند. به او خبر دادند سواری از سوی...
-
شانس
13 آذر 1399 20:58
شانس مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت: برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم، اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور کردنی نبود، بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود....
-
فقط چند آرزوی دیگر
13 آذر 1399 20:57
فقط چند آرزوی دیگر روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت به لستر آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هر چه می خواهد آرزو کند. لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو، دو آرزوی دیگر هم داشته باشد و با زیرکی به جای یک آرزو، صاحب سه آرزو شد. بعد با هر یک از این سه آرزو، سه آرزوی دیگر درخواست کرد و با این حساب، افزون بر سه آرزوی قبلی،...
-
ثواب صلوات
13 آذر 1399 20:57
ثواب صلوات شیخ ابوالفتوح رازی از حضرت رسول (ص) روایت کرده است: که فرمودند: در شب معراج چون به آسمان رسیدم، فرشته ای دیدم هزار دست داشت و در هر دستی هزار انگشت و مشغول حساب و شماره کردن با انگشتان بود. از جبرئیل پرسیدم کیست این فرشته و چه چیز را حساب می کند؟ گفت: این فرشته تعداد دانه های باران را شمارش و حفظ می کند...
-
فقر و زباله
13 آذر 1399 20:57
فقر و زباله وقتی در کشوری می خواهی بفهمی که در محله ثروتمندها یا فقیرها هستی، به سطل های زباله نگاه کن. اگر سطل زباله دیدی و زباله ندیدی، یعنی در محله ثروتمندها هستی. اگر در کنار سطل های زباله، آشغال دیدی، یعنی در جایی هستی که مردم نه فقیرند و نه ثروتمند، این کار جهان گردان است. اگر زباله دیدی و سطل زباله ندیدی،...
-
شتاب یا شکیبایی
13 آذر 1399 20:56
شتاب یا شکیبایی دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت. اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را. اولی گفت: آدمیزاد در شتاب آفریده شده، پس باید در جستجوی حقیقت دوید، آنگاه دوید و فریاد برآورد: من شکارچی ام، حقیقت شکار من است. او راست می گفت: زیرا حقیقت غزال تیزپایی بود که از چشم ها می گریخت. اما هرگاه...
-
استخوان بی نماز
13 آذر 1399 20:56
استخوان بی نماز شخصی آمد به نزد پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) شکایت از فقر و نداری کرد. حضرت فرمود: مگر نماز نمیخوانی؟ عرض کرد : من پنج وقت نماز را به شما اقتدا میکنم. حضرت فرمود: مگر روزه نمیگیری؟ عرض کرد سه ماه روزه میگیرم . آن حضرت فرمود: امر خدا را نهی و نهی خدا را امر میکنی یا به کدام معصیت گرفتاری؟ عرض...
-
روبلینگ
13 آذر 1399 20:54
روبلینگ در سال ۱۸۸۳ مهندس جوانی به نام جان روبلینگ به همراه پسرش واشنگتن تصمیم گرفت پل بروکلین را که بین مانهاتان و بروکلین قرار دارد، بسازد. اجرای این پروژه با توجه به امکانات آن دوره، کاری بسیار سخت بود و مهندسین و کارشناسان، آنها را از انجام این کار بر حذر می داشتند، ولی آنها نپذیرفتند و طراحی پل را شروع کردند....
-
عدالت واقعی
13 آذر 1399 20:53
عدالت واقعی روزی امیرالمومنین علی(ع) از یکی از کوچه های کوفه می گذشت. پیرمردی نابینا و کارافتاده را دید که در گوشه ای نشسته و از مردم کمک می خواست. امام جویای حال او شد. گفتند: او مردی مسیحی است که تا جوان بود و بدن سالم داشت کار می کرد و اکنون از کار افتاده و نابینا شده، گدایی می کند. امام فرمود: عجب، تا وقتی...
-
کارت زرد و قرمز
13 آذر 1399 20:52
کارت زرد و قرمز می دانیم داور مسابقه فوتبال برای کنترل بازی با کارت های زرد و قرمز به بازیکنان خطاکار اخطار می دهد. اگر بازیکنی کارت زرد دوم را دریافت نمود باید از بازی اخراج شود. مسابقه بزرگ مسابقه ای که برای ما انسانها در نظر گرفته شده: سابقوا الی مغفرة من ربکم و جنة عرضها کعرض السماء و الارض (حدید/21) برای رسیدن...
-
از تو حرکت، از خدا برکت
13 آذر 1399 20:52
از تو حرکت، از خدا برکت یکى از یاران رسول خدا صلى الله علیه و آله فقیر شد. خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و شرح حال خود را بیان کرد. پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمودند : برو هر چه در منزل دارى، اگر چه کم ارزش هم باشد بیاور. آن مرد انصار رفت و طاقه اى گلیم و کاسه اى را خدمت پیغمبر صلى الله علیه و آله آورد....
-
تبر
13 آذر 1399 20:51
تبر مردی قوی هیکل در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند. روز اول 18 درخت برید. رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد. روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ولی 15 درخت برید. روز سوم بیشتر کار کرد، اما فقط 10 درخت برید. به نظرش آمد که ضعیف شده است. نزدیکش رفت و عذر خواست و گفت: نمی دانم چرا هر چه...
-
آزمون دامادها
13 آذر 1399 20:51
آزمون دامادها زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند. یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و درحالی که در کنار استخر قدم می زدند، از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات...
-
دست نوازش
13 آذر 1399 20:50
دست نوازش روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد . ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد . او تصویر یک دست را...
-
درخواست از خدا
13 آذر 1399 20:50
درخواست از خدا از خدا خواستم مصائب مرا حل کند و خدا گفت: نه. او فرمود: حل مشکلات تو کار من نیست، من به تو عقل دادم و تو با توکل به من، به مراد مقصود می رسی. از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و او گفت: نه. او فرمود: باز گرفتن غرور کار من نیست بلکه تویی که باید آنرا ترک کنی. از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند و او گفت: نه....
-
شفاعت حضرت عیسی از شیطان
13 آذر 1399 20:50
شفاعت حضرت عیسی از شیطان شیخ العرفاء، فقیه فقها، حضرت آیت الله العظمی بهجت فومنی (ره) به مناسبتی فرمودند : در انجیل برنابا، که اقرب اناجیل به صحت است، نوشته شده که حضرت عیسی (ع) برای ابلیس شفاعت کرد: خدایا این مدتها عبادت تو را میکرد، تعلیمات میکرد، بیا از گناهانش بگذر، با اینکه از زمان آدم تا زمان عیسی (ع) چه...
-
بادکنک غرور
13 آذر 1399 20:49
بادکنک غرور بادکنک هایی که باد زیادی دارند، کافی است که یک سر سوزن به آنها نزدیک کنید، یک وجب شکاف بر می دارند، منفجر می شوند، چه سر و صدایی به راه می اندازند. اما بادکنک هایی که باد ندارند، یا باد کمی دارند، به اندازه همان سر سوزن آسیب می بینند، قابل ترمیم هم هستند، صدایی از آنها بلند نمی شود. آدمها هم همین طور...
-
توصیف فصل ها
13 آذر 1399 20:49
توصیف فصل ها مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود: پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند. پسر اول گفت: درخت...
-
بهترین مدال
13 آذر 1399 20:48
بهترین مدال چند سال پیش در جریان بازیهای پارالمپیک(المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو 100 متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و...
-
قدرت حافظه
13 آذر 1399 20:46
قدرت حافظه خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم میزد که به زن گریانی رسید. پرسید: چرا می گریی؟ چون به زندگی ام می اندیشم، به جوانی ام، به زیبایی ای که در آینه می دیدم و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بیرحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. خردمند...