-
عشق
13 آذر 1399 20:45
عشق یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند: با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی دادن گل و هدیه و حرف های دلنشین را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی را راه...
-
حرص نخور
13 آذر 1399 20:45
حرص نخور ماشین ات جوش که می آورد، حرکت نمی کنی، کنار زده و می ایستی وگرنه ماشین ممکن است آتیش بگیرد. خودت هم وقتی جوش می آوری، عصبانی می شوی، تخته گاز نرو، بزن کنار، ساکت باش، این نسخه شفا بخش پیامبر(ص) است که فرمود: اذا غضبت فاسکت هرگاه عصبانی شدی سکوت کن.
-
میزان شنوایی
13 آذر 1399 20:44
میزان شنوایی مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر...
-
مردهایی که تبدیل به زن شدند
13 آذر 1399 20:44
مردهایی که تبدیل به زن شدند دکتر حاج حسن توکلی نقل می کند: روزی من از مطب دندانسازی خود حرکت کردم که جایی بروم، سوار ماشین شدم. میدان فردوسی یا پیشتر از آن ماشین نگه داشت، جمعیتی آمد بالا، سپس دیدم راننده زن است، نگاه کردم دیدم همه زن هستند، همه یک شکل و یک لباس! دیدم بغل دستم هم زن است! خودم را جمع کردم و فکر کردم...
-
یک تکه کاغذ
13 آذر 1399 20:43
یک تکه کاغذ یک روز صبح نقاش و طراح معروف انگلیسی، ویلیام والکوت میخواست مجموعهای از نوشتهها و طراحیهای خود را درباره آسمانخراشهای نیویورک، بستهبندی کند. برای خرید کاغذ از خانه خارج شد. اما هیچ مغازهای باز نبود. به ناچار به دفتر دوستش آقای کرام که یک معمار بود رفت. او فکر کرد در آنجا میتواند کمی کاغذ پیدا کند....
-
سبب گریه
13 آذر 1399 20:42
سبب گریه حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت. سبب گریهاش را پرسیدند. گفت: من مرد غریبی هستم و شغلی ندارم، برای بدبختی خودم گریه میکنم. مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند. شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه میکند، گفتند: حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی. گفت: شما...
-
چگونه در وبلاگ خود در بلاگ اسکای عکس به نمایش بگذاریم؟
13 آذر 1399 20:41
توضیحاتی درباره نحوه چگونگی به نمایش گذاشتن عکس در وبلاگ خود در بلاگ اسکای. اول از همه به قسمت یادداشت جدید در قسمت مدیریت وبلاگ می رویم. بعد از آن باتوجه به این که در وبلاگ عکس فقط نمایش داده میشود و بارگزاری نمی شود، ما نیاز به یک مکان برای بارگزاری عکس داریم. برای این کار پیکوفایل پیشنهاد میشود. مشاهده سایت...
-
زبان حال نجاسات
13 آذر 1399 18:11
زبان حال نجاسات شیخ ابوسعید ابوالخیر، با مریدان از جایى می گذشت. چاه خانه اى را تخلیه می کردند. کارگران با مشک و خیک، نجاسات را از اعماق چاه بیرون می کشیدند و در گوشه اى می ریختند. شاگردان شیخ، خود را کنار می کشیدند و لباس خود را جمع می کردند که مبادا، به نجاست آلوده شوند و به سرعت از آنجا می گریختند. ابوسعید آنان...
-
چه کسی موثرتر است
13 آذر 1399 18:11
چه کسی موثرتر است توماس هیلر، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد. او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن...
-
گفتار مردم
13 آذر 1399 18:10
گفتار مردم یونس بن عبدالرّحمان که یکى از یاران صدیق و از وکلاى امام صادق، امام کاظم و امام رضا علیهم السلام بود روزى به مجلس پر فیض حضرت ابوالحسن، امام موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شد. امام علیه السلام پس از مذاکراتى، ضمن موعظه هائى گوناگون به او فرمود: اى یونس! با مردم مدارا کن و هر کسى را به اندازه معرفت و شعورش...
-
پلیدی ها و نیکی ها
13 آذر 1399 18:10
پلیدی ها و نیکی ها پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند. مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد. هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بردارد. هر روز مردی گوژپشت از آنجا می گذشت و نان...
-
ببر مردم شناس
13 آذر 1399 18:06
ببر مردم شناس یکی بود یکی نبود. در روزگاران قدیم ببری از باغ وحش آمریکا گریخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسیاری از عادات آدمیان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کار بَرَد. اولین روزی که به منزل رسید یوزپلنگی را ملاقات کرد و به او گفت: صحیح نیست که من و تو برای قوتمان به شکار رویم....
-
چشم برزخی
13 آذر 1399 18:06
چشم برزخی نقل است که: سهل بن عبدالله مَروَری همه روز به در س عبدالله مبارک می آمد. روزی بیرون آمد و گفت: دیگر به درس تو نخواهم آمد، که کنیزکان تو بر بام آمدند و مرا بر خود خواندند و گفتند: سهل من... سهل من... چرا ایشان را ادب نکنی؟ ! عبدالله مبارک به اصحاب خود گفت: حاضر باشید تا نماز میت بر سهل کنید . در حال، سهل...
-
کلاس فلسفه
13 آذر 1399 18:06
کلاس فلسفه پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. سپس از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند. سپس...
-
تیرداد پادشاه ایران
13 آذر 1399 18:05
تیرداد پادشاه ایران پس از آنکه سپاهیان تیرداد (پادشاه ایران) ارتش یونان را به عقب راند و سلوکوس فرمانروای آنها را به بند کشید، در شهر صددروازه (دامغان امروز ی ) بخاطر این پیروزی ارزشمند جشن و پایکوبی بزرگی برپا شد. در میان این بزم، اشک دوم دید گروهی تن پوش رزم آوران شکست خورده یونانی را بر تن نموده و مردم را می...
-
شما کدام را به عنوان رهبر دنیا انتخاب می کردید؟
13 آذر 1399 18:05
شما کدام را به عنوان رهبر دنیا انتخاب می کردید؟ فرض کنید به شما این امکان را می دهند که از بین سه نفر، یک رئیس برای دنیا انتخاب کنید که بتواند به بهترین وجه دنیا را رهبری کرده، صلح و ترقی و خوشبختی برای بشریت به ارمغان بیاور د. بین این سه داوطلب کدام را انتخاب می کنید . قبل از آن یک سوال: شما مشاور و مددکار اجتماعی...
-
آرایشگر ناشی
13 آذر 1399 18:03
آرایشگر ناشی آرایشگری ناشی، تیغ کندی برداشت که با آن سر یک دهاتی را بتراشد. اما مرتب سر او را می برید و ضمن کار می خواست با مشتری حرف بزند تا سوزش جراحت را به فراموشی بسپارد. پس از او پرسید: آقاجان شما چند برادر هستید؟ روستایی گفت: دو برادر هستیم ولی گمان می کنم که یکی از برادرها زیر تیغ شما مرحوم شود و از دنیا برود.
-
همراه دائمی
13 آذر 1399 18:03
همراه دائمی من در ابتدا خداوند را یک ناظر، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم. وقتی قدرت فهم من بیشتر شد به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم...
-
قدرت حافظه
13 آذر 1399 17:27
قدرت حافظه خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم میزد که به زن گریانی رسید. پرسید: چرا می گریی؟ چون به زندگی ام می اندیشم، به جوانی ام، به زیبایی ای که در آینه می دیدم و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بیرحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. خردمند...
-
بازاریابی
13 آذر 1399 17:27
بازاریابی دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه می کردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن. یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ...
-
ریاضت
13 آذر 1399 17:27
ریاضت حاج آقا مجتهدى یک اربعین در کوه خضر ریاضت کشیدند. کوه خضر بالاى مسجد جمکران است که بیشتر اولیا خدا در این کوه ریاضت می کشند. آقاى مجتهدى هم چند تا ریاضت هایش را در آنجا کشیدند و یک مدتى در قم بودند. می گفت: ایشان وقتى اربعینش تمام شد بنا شد به منزل ما بیاید. ما رفتیم ایشان را آوردیم. وقتى منزل آمدند،...
-
بهترین مدال
13 آذر 1399 17:25
بهترین مدال چند سال پیش در جریان بازیهای پارالمپیک(المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو 100 متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و...
-
همیشه کسی پشت پنجره است
13 آذر 1399 17:22
همیشه کسی پشت پنجره است پسر کوچولو به همراه خواهرش برای دیدن مادربزرگش به مزرعه رفته بود. مادربزرگش یک تیر و کمان به او هدیه داد تا با آن بازی کند. پسرک در مزرعه و جنگل می دوید و با تیر و کمان نشانه گیری می کرد ولی نمی توانست به هدف بزند. وقتی خسته از بازی به سوی خانه می رفت اردک خانگی مادربزرگ را دید و برای شوخی...
-
شباهت های پیرمرد و پسربچه
13 آذر 1399 17:22
شباهت های پیرمرد و پسربچه پسربچه گفت: گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد. پیرمرد گفت: از دست من هم. پسربچه در گوشی گفت: و شلوارمو خیس می کنم. پیرمرد خندید و گفت: من هم همین طور. پسربچه گفت: و اغلب گریه می کنم. پیرمرد سرش را به نشانه تایید تکان داد. پسربچه گفت: و از همه بدتر انگار بزرگترها به من علاقه ای ندارند. و...
-
بهلول و شیخ جنید بغداد
13 آذر 1399 17:21
بهلول و شیخ جنید بغداد آوردهاند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید؟ گفتند: او مردی دیوانه است. گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید:...
-
راه رفتن یهودی روی آب
13 آذر 1399 17:20
راه رفتن یهودی روی آب یک روز امام علی علیه السلام از کنار یک یهودی گذشتند و آن یهودی با اسبش بدون اینکه اسبش وارد آب شود یا خیس شود از روی رود عبور می کرد. پس در همان لحظه امام علی علیه السلام را صدا زد و عرض کرد: ای آقا! اگر این چیزی که نزد من است نزد شما بود چه کار می کردید؟ امام علی علیه السلام در جوابش فرمودند:...
-
تیمارستان
13 آذر 1399 17:20
تیمارستان مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبور شد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد. هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش...
-
کلینیک خدا
13 آذر 1399 17:18
کلینیک خدا به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم . خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده، زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج ۴۰ درجه اضطراب نشان داد. آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند...
-
کلاهی که بهنام 13 ساله بر سر عراقیها میگذاشت
13 آذر 1399 17:17
کلاهی که بهنام 13 ساله بر سر عراقیها میگذاشت شهر دست عراقیها افتاده بود. در هر خانه چند عراقی پیدا میشد که یا کمین کرده بودند یا داشتند استراحت میکردند. خودش را خاکی میکرد. موهایش را آشفته میکرد و گریهکنان میگشت خانههایی را که پر از عراقی بود، به خاطر میسپرد . عراقیها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند....
-
نیرنگ مرد رشتی
13 آذر 1399 17:16
نیرنگ مرد رشتی چند شب پیش در میان مریض ها، منشی ام وارد شد و گفت: یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند. مرد میانسالی با لهجه شدید رشتی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی در یک کیسه نایلون بزرگ در دست داشت، شروع کرد به تشکر کردن که: من عموی فلان کس هستم و شما جان او را...
-
مناظره جبرئیل و میکائیل
13 آذر 1399 17:16
مناظره جبرئیل و میکائیل روزی جبرئیل و میکائیل با هم مناظر می کردند. جبرئیل گفت: مرا عجب آید که با این همه بی حرمتی و جفاکاری خلق، رب العزه بهشت را از بهر چه آفرید. میکائیل چون این بشنید گفت: مرا آن عجب می آید که با آن همه فضل و کرم و رحمت که الله بر بندگان است، دوزخ از بهر چه آفرید؟ از حضرت عزت و جناب جبروت ندا آمد:...
-
کنیز و شاخه گل
13 آذر 1399 17:16
کنیز و شاخه گل انس بن مالک گوید: یکی از کنیزان امام حسن(ع) شاخه گلی را به آن حضرت اهدا کرد. امام(ع) آن گل را گرفت و به او فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم. من به حضرت گفتم: ای پسر رسول خدا، آیا به راستی به خاطر اهدای یک شاخه گل ناچیز او را آزاد کردید؟ امام(ع) فرمود: کَمالُ الْجُودِ بَذْلُ الْمَوْجودِ: نهایت بخشش آن...
-
خرافات
13 آذر 1399 17:15
خرافات روزی پسر بچه ای نزد شیوانا آمد و گفت : مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند، لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید . شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را...
-
یاد خدا
13 آذر 1399 17:14
یاد خدا سهل شوشتری از بزرگان عرفان است. او می گوید: سه ساله بودم که دایی ام(محمد بن سوار ( شبی از بستر برخواست و مشغول نماز شب شد. همیشه کارش این بود. آن شب به من گفت: پسرم آیا آن خداوند که تو را آفرید یاد نمی کنی؟ گفتم: چگونه او را یاد کنم؟ گفت: هر گاه به بستر خواب رفتی، سه بار از دل بگو: خدا با من است و مرا می...
-
شیطنت
13 آذر 1399 17:14
شیطنت یکی از دوستام تعریف می کرد: با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم می اومدم. یه بچه ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی می گرفت طرف من، هی می کشید طرف خودش. منم کرمم گرفت، ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم. بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن. خیلی احساس شعف می...
-
پهلوان رَضو
13 آذر 1399 17:14
پهلوان رَضو دلشوره عجیبی داشت. کمی هم تار می دید ولی مجبور بود. نگاهی به جمعیت انداخت. گوی را که بلند کرد، سنگینتر از همیشه به نظر رسید. وقتی آن را به هوا پرتاب کرد تا با شانه اش آن را پرتاب کند، دو گوی در هوا دید و جا خالی داد. صدای خنده جمعیت بلند شد. آبی به سر و رویش زد. مرشد معرکه، با صدای بلند گفت: اگر خسته...
-
رنگین پوست
13 آذر 1399 17:13
رنگین پوست این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره: وقتی به دنیا میام، سیاهم. وقتی بزرگ میشم، سیاهم. وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم. وقتی می ترسم، سیاهم. وقتی مریض میشم، سیاهم. وقتی می میرم، هنوزم سیاهم. و تو آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای. وقتی بزرگ میشی، سفیدی. وقتی میری زیر آفتاب،...
-
بهلول و آب انگور
13 آذر 1399 17:13
بهلول و آب انگور روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟...
-
طلبه جوان و دختر فراری
13 آذر 1399 17:13
طلبه جوان و دختر فراری شب هنگام محمد باقر(طلبه جوان) در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چی داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود،...
-
اسرار وضو
13 آذر 1399 17:01
اسرار وضو شستن صورت در وضو یعنی: خدایا هر گناهی که با این صورت انجام داده ام، آن را شستشو می کنم که با صورت پاک به جانب تو عبادت کنم. شستن دست در وضو یعنی: خدایا گناه دست شستم و گناهانی را که با دستم مرتکب شده ام را پاک می کنم . مسح سر در وضو یعنی: خدایا از هر خیال باطل و هوس خام که در سر پرورانده ام، سرم را...
-
دزد کفش
13 آذر 1399 17:00
دزد کفش گویند: روزی بهلول کفش نو پوشیده بود، داخل مسجدی شد تا نماز بگذارد. در آن محل مردی را دید که به کفشهای او نگاه میکند، فهمید که طمع به کفش او دارد. ناچار با کفش به نماز ایستاد. آن دزد گفت: با کفش نماز نباشد. بهلول گفت: اگر نماز نباشد، کفش باشد .
-
میمون ها و موز ممنوعه
13 آذر 1399 16:59
میمون ها و موز ممنوعه داخل قفس، نردبانی قرار داده و روی آن چند عدد موز بگذارید. بعد از مدتی، یکی از میمون ها از نردبان بالا میرود تا موز را بردارد. زمانی که میمون به موز نزدیک شد بر روی تمام میمون ها آب سرد بپاشید. بعد از مدتی، یکی دیگر از میمون ها تلاش میکند که موز را بردارد. باز هم بر روی تمام میمون ها آب سرد...
-
شغل پسر کشیش
13 آذر 1399 16:59
شغل پسر کشیش کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند. پسر هم تقریباً مثل بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت. یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد. به اتاق پسرش رفت...
-
کله ماهی
13 آذر 1399 16:58
کله ماهی آقا میرزا یعقوب، حقهباز کبیری بود که به اصطلاح گنجشک را در هوا رنگ میکرد و جای قناری می فروخت. روزی با روشن ضمیری که جوان سادهدلی بود در رستوران داشت نهار میخورد. سه ماهی کوچک سفارش داده بود که پس از خوردن هر کدام، کله ماهی را در کاغذی میپیچید و در جیب میگذاشت و کنجکاوی جوان را برانگیخته بود. آقا میرزا...
-
موسی و بهشت
13 آذر 1399 16:58
موسی و بهشت روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سوال می کند: آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد؟ خطاب می رسد: آری. موسی با حیرت می پرسد: آن شخص کیست؟ خطاب می رسد: او مرد قصابی است در فلان محله. موسی می پرسد: می توانم به دیدن او بروم؟ خطاب می رسد: مانعی ندارد. فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را...
-
نسل مان ورمی افتد
13 آذر 1399 16:56
نسل مان ورمی افتد زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد. زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد. ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بیاور! گربه تا این را شنید، مرغ را انداخت و فرار کرد. گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ را...
-
زنی خوش سرانجام
13 آذر 1399 16:55
زنی خوش سرانجام فرستاده امام باقر علیه السلام به امر ایشان، با کیسهاى پول به سراغ برده فروش آمده است. مى شنود که: تمام برده ها را فروختم، جز دو کنیز بیمار. کنیز را نشان می دهد و قیمت را هفتاد دینار اعلام می کند. فرستاده امام تخفیف می خواهد. برده فروش نمی پذیرد. فرستاده کیسه را به او می دهد و می گوید: جز این چیزى...
-
مشتری خود را بشناسید
13 آذر 1399 16:54
مشتری خود را بشناسید یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و ناامید از خاورمیانه بازگشت. دوستی از وی پرسید: چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟ وی جواب داد: هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم، اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم، لذا تصمیم گرفتم که پیام خود...
-
نشانه های بهشت و جهنم
13 آذر 1399 16:54
نشانه های بهشت و جهنم عابدی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوشخراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده. عابد به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از اینکه میدید عابد بیتوجه به شمشیرش، فقط به او لبخند میزند، برآشفته شد، شمشیرش...
-
علت تفاوت عقاید
13 آذر 1399 16:54
علت تفاوت عقاید خاطره ای که می خواهم تعریف کنم مربوط به زمانی است که من در دبستان تحصیل می کردم. این خاطره را هیچ گاه فراموش نمی کنم. به یاد دارم که با یکی از همکلاسی هایم بر سر موضوعی بحث شدیدی داشتیم و هر یک از ما بر این باور بودیم که درست می گوید و دیگری در اشتباه است. آموزگار ما تصمیم گرفت که با حل مشکلمان...