-
بازاریابی محتوا با تولید محتوا چه تفاوتی دارد؟
16 آذر 1399 13:39
بازاریابی محتوا با تولید محتوا چه تفاوتی دارد؟ در حالتی که بخواهیم ایجاد محتوا را خیلی بی آلایش تعریف و تمجید کنیم می بایست بگوئیم سئو سایت که روند ساختوساز، نشر و به اشتراکگذاری هرگونه محتوای دیجیتالی دربرگیرنده متن (نوشته)، عکس، کلیپ، پوشه صوتی (پادکست) و ... را ایجاد محتوا مینامند. ولی این روند هنگامی به...
-
آموزش کار با گوگل تگ منیجر و کاربردهای آن
16 آذر 1399 13:38
آموزش کار با گوگل تگ منیجر و کاربردهای آن گوگل تگ منیجر یا این که به اصطلاح GTM که مخفف گردیده سئو سایت کلمه ها Google Tag Manager میباشد اساسا یکیاز ابزارهای گوگل میباشد که در سال 2012 فعالیتش را آغاز کرد. خیلی از وبمسترها و عده ای که روی seo وبسایت ها فعالیت می کردند توسط آن توانستند نیاز خودشان به گسترش دهندگان را...
-
چرا سایت من رتبه نمی گیرد ؟ (اشتباه در انتخاب کلمات کلیدی)
16 آذر 1399 13:37
چرا سایت من رتبه نمی گیرد ؟ (اشتباه در انتخاب کلمات کلیدی) چرا تارنما اینجانب درجه نمی گیرد ؟ (نباید های بهینه سازی) اینجانب سالها میباشد با اکثری از صاحبان وب سایت ها که می خواهند بدانند چرا نمیتوانند سئو سایت میان ۵ تا ۱۰ واژه و کلمه کلیدی را در وب سایتشان ساختار سازی نمایند، حرف میکنم. این لغات کلیدی دقیقا به...
-
علی این گونه بود
16 آذر 1399 12:00
علی این گونه بود علی مع الحق و الحق مع علی وقتی در زمان ابوبکر، ابوسفیان به او پیشنهاد اقدام مسلحانه برای به دست گرفتن قدرت را داد، محکم رد کرد. وقتی شورشیان، خانه عثمان را محاصره کردند و آب را بروی اهل خانه بستند، پسرانش را به محافظت از خانه او گماشت و به اهل آن آب رساند. وقتی مردم، بعد از قتل عثمان، با اصرار شدید و...
-
چشمان گریان
16 آذر 1399 11:49
ندانسته و چشم بسته سوار خودروی مردی ناشناس شدم و خیلی راحت، فریب حرف های دروغین او را خوردم و روسیاه و سرافکنده شدم! دختر دانشجو در دایره اجتماعی کلانتری شهرک ناجای مشهد افزود: پدر و مادرم به سختی کار می کنند تا دخل و خرج خانه جور در بیاید و ما مشکل خاصی نداشته باشیم. ولی از روزی که من پا به دانشگاه گذاشتم فکر و ذهنم...
-
کافی نت
16 آذر 1399 11:48
شما بگویید چه خاکی بر سرم بریزم و چه کار کنم؟ لعنت بر من که با ساده لوحی پا به کافی نت گذاشتم و سپس از ترس این که مبادا آبرویم را به باد بدهم اشتباهی مرتکب شدم که مثل خط سیاهی بر روی صفحه سرنوشتم از دور نمایان است و نمی دانم اگر خانواده ام متوجه این ماجرا بشوند چه طور سرم را در حضورشان بالا بگیرم و به چشمان شان نگاه...
-
خواب بدبختی!
16 آذر 1399 11:48
شب از نیمه گذشته بود و من تک و تنها در خیابان قدم می زدم. افسوس که نمی دانستم چه اشتباه بزرگی کرده ام و چه آینده شومی در انتظارم است! دقایقی بعد یک خودروی سواری در کنارم ترمز زد و راننده جوان خودرو با اصرار مرا سوار کرد. ما با عبور از چند خیابان در مقابل یک مغازه توقف کردیم و من پس از خوردن یک لیوان نوشابه، سرم گیج...
-
اکس پارتی
16 آذر 1399 11:47
پدر و مادرم هر دو شاغل هستند و هر روز غروب آن قدر خسته و کوفته به خانه می رسند که حال و حوصله سلام و احوالپرسی، هم ندارند. من تنها دختر خانواده ام و همیشه از این زندگی تکراری و سکوت و تنهایی در خانه رنج می بردم، اما از چند ماه قبل هنگام گشت و گذار اینترنتی، در فضای چت روم با فردی آشنا شدم که خودش را جوانی ۲۲ ساله به...
-
وام ۱۰۰ میلیونی
16 آذر 1399 11:47
بازنشسته هستم و یک عمر زحمت کشیده ام تا زندگی بخور و نمیری جور کنم و نیازمند کسی نباشم اما نمی دانم چه شد که مار خوش خط و خالی، حلقه حرص و طمع را به گردنم انداخت و به راحتی فریبم داد. ماجرا از این قراراست که حدود یک ماه قبل تصمیم گرفتم چند روزی به خانه دخترم در تهران بروم و حال و هوایی عوض کنم . من در قطار مسافربری با...
-
آتش غرور
16 آذر 1399 11:46
آتش غرور من آدم مغروری بودم و بالاخره آتش تکبر و غرور، هستی و حیثیتم را سوزاند و خاکستر کرد. از روزی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و به سر کار رفتم، گذشته ام را از یاد بردم و احساس می کردم شوهرم در خور شان و جایگاه اجتماعی ام نیست؛ به همین دلیل با وجود داشتن یک پسر ۱۴ ساله از او جدا شدم. افسوس فراموش کرده بودم دل...
-
بازیچه خرافات!
16 آذر 1399 11:46
عجب کلاه بزرگی سرم رفت، فکر نمی کردم به این راحتی بازیچه خرافات بشوم و زندگی ام را خراب کنم! زن جوان قطرات زلال اشک هایش را پاک کرد و افزود: یک روز برای خرید به فروشگاه بزرگی رفته بودم که ناگهان با نگاه عجیب و غریب زنی میانسال روبه رو شدم. او برای چند دقیقه به چشمانم خیره شد، سرش را تکانی داد و به آرامی گفت: در چهره...
-
اسب غرور
16 آذر 1399 11:46
زن همسایه با حرف هایی که در مورد شوهرم می زد، مرا در روزهای اول زندگی ام نسبت به او سرد و بدبین کرد و پس از مدت کوتاهی، تحت تاثیر این حرف های بی پایه و اساس، خانه و کاشانه ام را خراب کردم و زندگی ام را از دست دادم. زن جوان افزود: دوستی و رفت وآمد بی حساب و کتاب با زن همسایه برایم دردسرساز شد، و او وقتی فهمید که من...
-
قربانی رابطه شوم!
16 آذر 1399 11:46
از روزی که چشم باز کردم شاهد دعوای پدر و مادرم بودم. آن ها با غرور و لجبازی محیط خانه ما را به جهنمی دلگیر تبدیل کرده بودند و بالاخره من در آتش جر و بحث های آن ها سوختم و قربانی شدم. دختر جوان در مرکز مشاوره پلیس خراسان رضوی افزود: والدینم پس از ۱۷ سال زندگی مشترک از هم جدا شدند و مادرم سرپرستی مرا برعهده گرفت. ولی او...
-
شیطان بزک کرده!
16 آذر 1399 11:45
شیطان بزک کرده! وقتی پا به آن خانه لعنتی گذاشتم با صحنه ای روبه رو شدم که تمام فکر و ذهنم را به خودش مشغول کرد. دست و پایم می لرزید و می خواستم چشم هایم را ببندم و بیرون بیایم اما نتوانستم و دوباره به آن زن جوان که مثل شیطانی خودش را بزک کرده بود نگاه انداختم. کاش آن روز پایم می شکست و اصلا به سر کار نرفته بودم. پسر...
-
باتلاق فساد!
16 آذر 1399 11:45
باتلاق فساد! «فریبا» زن جوانی است که توسط ماموران کلانتری امام رضا(ع) مشهد در لانه فساد دستگیر شده است. او در بیان داستان تلخ زندگی اش گفت: اهل یکی از روستاهای اطراف مشهد هستم و در سن ۷ سالگی بر اثر حادثه سقوط به داخل چاه، دستم شکست. پدر و مادرم به جای این که مرا نزد پزشک ببرند از یک پیرمرد شکسته بند محلی کمک خواستند...
-
مرد غریبه
16 آذر 1399 11:45
من به خانواده ام خیلی وابسته بودم و تحمل دوری آن ها را نداشتم اما از لحظه ای که پا به خانه شوهر گذاشتم پدرم گفت: تو دیگر بچه نیستی و باید روی پای خودت بایستی. او شرط گذاشت که فقط روزهای تعطیل حق دارم همراه همسرم به دیدن شان بروم. زن جوان در دایره اجتماعی کلانتری طبرسی جنوبی مشهد افزود: با این که با پسر خاله ام ازدواج...
-
ازدواج اینترنتی
16 آذر 1399 11:44
ازدواج اینترنتی ارتباط مخفیانه من با پسر مورد علاقه ام باعث شد تا به این بدبختی بیفتم، حالا می فهمم چرا پدر و مادرم و حتی خانواده جمشید با ازدواج ما مخالف بودند!زن جوان در حالی که نوزاد ۲۰ روزه ای را در آغوش داشت و دختر بچه ۳ ساله ای نیز همراهش بود در دایره اجتماعی کلانتری طبرسی شمالی مشهد افزود: سال آخر دبیرستان از...
-
تکرار بدبختی!
16 آذر 1399 11:44
از دوران کودکی ام خاطره خوشی ندارم و حتی یاد آن روزها هم مرا آزار می دهد؛ چون پدرم از کلاس پنجم ابتدایی، اجازه نداد به مدرسه بروم و هر روز باید با عجله بساط مصرف مواد مخدر را برایش مهیا می کردم، در غیر این صورت کتک مفصلی می خوردم و مادرم نیز جرات نداشت حرفی بزند. زن جوان در حالی که غبار غم، چهره اش را دلتنگ و افسرده...
-
لکه ننگ!
16 آذر 1399 11:44
بعد از گذشت ۳ ماه، به خانه برگشتم اما خانواده مرا راه ندادند و گفتند ما چنین دختری نداریم و تو لکه ننگ هستی، البته به آن ها حق می دهم چون من تمام پل های پشت سرم را خراب کرده ام و راهی برای بازگشت ندارم. زن جوان در حالی که نوزادی را در آغوش گرفته بود در دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد افزود: امروز آمده ام از مردی شکایت...
-
خاطرخواه!
16 آذر 1399 11:43
خانواده سرشناسی دارم و پدر و مادرم برای خوشبختی و موفقیت من که تنها پسرشان هستم هر کاری از دستشان بر می آمده انجام داده اند، اما افسوس با ندانم کاری به بخت خودم لگد زدم و آرزوهای قشنگ والدینم را به باد دادم. پسر جوان افزود: سال دوم دانشگاه با خواهر یکی از همکلاسی هایم که گاهی به خانه شان می رفتم آشنا شدم. با این که...
-
شوخی دردسرساز
16 آذر 1399 11:43
روزی که پای سفره عقد به «اسد» بله گفتم با خودم عهد کردم برایش همسری وفادار باشم و در طول ۷ سال زندگی مشترکمان نیز عاشقانه و با علاقه برای او و پسرم وقت گذاشته ام، اما نمی دانم آن تماس تلفنی لعنتی چه بود که آرامش کاشانه ما را به هم ریخت و مرا مرتکب چنین اشتباهی کرد. به راستی شانس آوردم وگرنه معلوم نبود چه بلایی به سرم...
-
...و ما خواب خوابیم!
16 آذر 1399 11:02
...و ما خواب خوابیم! روزگاری در زدن هم اصولی داشت ، کوبه زنانه داشتیم و مردانه... و وقتی در زده می شد صاحب خانه می دانست آن که پشت در است زن است یا مرد و بر آن مبنا به استقبال او می رفت، زندگی ها در عین سادگی در و پیکر و اصول داشت... مردها کفش های پاشنه تخم مرغی می پوشیدند تا از صدای آن از فاصله دور در کوچه پس کوچه...
-
آیا دین گریزی مطلقا مذموم است؟!
16 آذر 1399 11:02
آیا دین گریزی مطلقا مذموم است؟! ✍️مرحوم آیه الله احمد قابل:
-
لطایف شیرین
16 آذر 1399 10:50
لطایف شیرین سه تا شیرازی شب می خواستن بخوابن , میگن یکی پاشه چراغ رو خاموش کنه. کسی بلند نمیشه . باهم شرط می بندن که هرکی حرف بزنه باید بلند شه چراغ رو خاموش کنه.... چند روزی شد ازشون خبری نبود تا این که همسایه ها در خونشون رو...
-
بخشی از ویژگیهای یک فعال رسانه ی موفق ؟
15 آذر 1399 18:43
بخشی از ویژگیهای یک فعال رسانه ی موفق ؟ همواره برخی بزرگان این عرصه توصیه می کنند که برای موفقیت می بایست در وهله ی اول عقبه ی مطالعاتی قوی داشت، نه برای متخصص شدن دریک رشته ی خاص بلکه آشنائی مختصری با موضوعات مختلف مورد نیاز که ضرورت قلمفرسائی درآن است. درواقع یک متخصص در باره یک موضوع چیزهای بسیاری می داند ولی یک...
-
آموزش ساخت اسکریپت ارسال ایمیل با پایتون
15 آذر 1399 18:31
نصب پایتون : در ابتدا باید پایتون نسخه 3 رو روی سیستم خودتون نصب کرده باشید و آماده نوشتن کدهای این برنامه باشید،از این لینک میتونید پایتون متناسب با سیستم عامل خودتون رو دانلود کنید و به راحتی نصبش کنید،توجه کنید که برای نوشتن کدها میتونید هم از ادیتور خود پایتون استفاده کنید و هم ادیتور های دیگه،که من به شما پیشنهاد...
-
آموزش ساخت نرم افزار یافتن پنل ادمین وبسایت با python
15 آذر 1399 18:30
اول از همه باید پایتون رو نصب و پیکربندی کنیم،بر خلاف آموزش های قبلی در این آموزش ما از پایتون نسخه 2 استفاده میکنیم،پایتون 2 رو که نصب و راه اندازی کردید حالا باید کتابخونه مورد نیاز برای این پروژه رو نصب کنید: pip install urllib2 بعد از نصب کتابخونه urllib باید اون رو داخل پروژه خودتون ایمپورت کنید: from urllib2...
-
چطور میتوانید موفق به نصب لینوکس روی اندروید شوید.
15 آذر 1399 18:29
چطور میتوانید موفق به نصب لینوکس روی اندروید شوید. لینوکس : لینْوْکس (Linux، که به صورت لینِکس، لیناکس، و لایْنِکس هم تلفظ میشود) یک سیستمعامل شبه یونیکس است که بخش عمدهٔ آن سازگار با استاندارد پازیکس است. لینوکس نام سیستم عامل هایی است که از لینوکس کرنل یا هسته ی لینوکس استفاده میکنند.استفاده از گنو/لینوکس برای کل...
-
آموزش ساخت نرم افزار آلارم و هشدار با پایتون
15 آذر 1399 18:27
تو این مقاله میخوایم یاد بگیریم که چطور میتونیم به کمک زبان برنامه نویسی پایتون ،شروع به ساخت نرم افزار آلارم و هشدار کنیم د ر ابتدا باید پایتون رو نصب کنید(نسخه 3) و بعد از اون کتابخونه های زیر رو نصب کنید تا در پروژه خودمون از اونها استفاده کنیم : pip install time pip install winsound بعد از اینکه این کتابخونه های...
-
داستان کوتاه: آرزوی دانه کوچک
15 آذر 1399 16:50
دانه کوچک بود و کسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود. دانه دلش میخواست به چشم بیاید، اما نمیدانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .” اما هیچکس جز...
-
حیای چشم
15 آذر 1399 16:48
حیای چشم سه برادر در شهری زندگی می کردند، برادر بزرگتر 10 سال روی مناره مسجدی اذان می گفت و پس از 10 سال از دنیا رفت. برادر دوم نیز چند سال این وظیفه را ادامه داد تا عمر او هم به پایان رسید. به برادر سوم گفتند: این منصب را قبول کن و نگذار صدای اذان از مناره قطع شود، اما او قبول نمی کرد. گفتند: مقدار زیادی پول به تو...
-
ویلون نوازی در مترو
15 آذر 1399 16:48
ویلون نوازی در مترو در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض 45 دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد...
-
فرمانده جوان
15 آذر 1399 16:47
فرمانده جوان منصوب شدن افسر جوان و کم سابقه به فرماندهی ناو، داد همه فرماندهان ارشد و کهنه سربازها را درآورده بود. فرمانده پیر و باتجربه زمینه ساز این انتصاب بود. همه چپ و راست او را به باد انتقاد می گرفتند که چرا از باتجربه ترها و ارشدترها استفاده نمی کنی و او از این همه انتقاد کم کم داشت خسته می شد. نهایتاً...
-
سگ اصحاب کهف
15 آذر 1399 16:47
سگ اصحاب کهف سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود. اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند. سگ اصحاب کهف، زبان به سخن باز کرد اما پیش از آنکه چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند، رنجور و زخمی...
-
دختر زیبا و شرط مرد بدجنس
15 آذر 1399 16:47
دختر زیبا و شرط مرد بدجنس روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک مرد بدجنس قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی مرد بدجنس طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت: اگر با دختر کشاورز...
-
نهمین در بهشت
15 آذر 1399 16:46
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند، فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت: دیگر تمام شد، دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود، زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فـرشته...
-
اثر تلقین
15 آذر 1399 16:46
اثر تلقین بین یک مار و یک زنبور مکالمهای صورت گرفت، زنبور ادعا کرد زهرِ من کشنده تر از زهرِ تو است ولی چون هیکلم کوچکتر است، آدمها باورشان نمی آید که زهر من می میراند و چون مُردن را به خودشان القاء نمی کنند، زهر من تأثیر واقعی اش را نمیکند و این ترس مردم از هیکل توست که مردم را میکشد و نه زهر تو. بالاخره بنا...
-
یک طنز از ایتالو کالوینو
15 آذر 1399 16:46
یک طنز از ایتالو کالوینو شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هر کس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد، برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود. به این ترتیب همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند، چون...
-
حکایت صبر
15 آذر 1399 16:45
حکایت صبر شیخ به پاره ای از مریدانش دستور داد تا برای رسیدن به صبر، چهل روز در بیابان معتکف بشدندی. مریدان شوریده حال شدندی و از شیخ پرسیدندی که یا شیخ، راه دیگری هم برای به دست آوردن صبر موجود باشد؟ شیخ فرمود: آری یک ساعت استفاده از اینترنت پرسرعت ایران. مریدان همی نعره ای کشیدندی و راه بیابان پیش گرفتندی
-
بابی
15 آذر 1399 16:45
بابی کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت: آره. مامانش بهش گفت: برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده. نامه شماره یک:...
-
سه نوع دستور غذا خوردن
15 آذر 1399 16:45
سه نوع دستور غذا خوردن حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها هنگام میل نمودن غذا بهترین روشهاى اخلاقى، بهداشتى، اجتماعى و... را مراعات می نمود. و براى راهنمائى علاقه مندان دستورالعملى را بیان فرموده است که به شرح ذیل می باشد: حضرت فرمود: افراد بر سر سفره هنگام خوردن غذا باید دوازده دستورالعمل مهم را بدانند و رعایت کنند...
-
شتر دیدی، ندیدی
15 آذر 1399 16:44
شتر دیدی، ندیدی مردی در صحرا دنبال شترش میگشت تا اینکه به پسر باهوشی برخورد و سراغ شتر را از او گرفت . پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله. پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟ مرد گفت: بله، بگو ببینم شتر کجاست؟ پسر گفت: من شتری ندید م. مرد ناراحت شد و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر...
-
غفلت
15 آذر 1399 16:44
غفلت روزی سقراط مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید؟ پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم، جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط...
-
شایعه
15 آذر 1399 16:44
شایعه می گویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی می ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاریها را انجام می دادند. پیرزنی از آنجا رد می شد، وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کج باشد. کارگرها خندیدند، اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت:...
-
چه کشکی، چه پشمی
15 آذر 1399 16:43
چه کشکی، چه پشمی چوپانی گله را به صحرا برد، به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی درگرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای که چوپان روی آن بود را به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد. از دور بقعه امامزاده ای را...
-
عیب جویی
15 آذر 1399 16:42
عیب جویی به خاطرم هست که در دوران کودکى، بسیار عبادت می کردم و شب را با عبادت به سر می آوردم. در زهد و پرهیز جدیت داشتم. یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده و قرآن می خواندم ولى گروهى در کنار ما خوابیده بودند، حتى بامداد براى نماز صبح برنخاستند. به پدرم گفتم: از این خفتگان یک نفر برنخاست تا دو رکعت...
-
کامیون حمل زباله
15 آذر 1399 16:42
کامیون حمل زباله روزی سوار یک تاکسی شدیم و به فرودگاه رفتیم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی هم محکم ترمز گرفت. تاکسی سُرخورد و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین متوقف شد. راننده ماشین سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد سر ما فریاد...
-
ریاکاری
15 آذر 1399 16:42
ریاکاری زاهدنمایى مهمان پادشاه شد، وقتى که غذا آوردند، کمتر از معمول و عادت خود از آن خورد و هنگامى که مشغول نماز شد، بیش از معمول و عادت خود، نمازش را طول داد، تا بر گمان نیکى شاه به او بیفزاید. هنگامى که به خانه اش بازگشت، سفره غذا خواست تا غذا بخورد. پسرش که جوانى هوشمند بود از روى تیزهوشى به ریاکارى پدر پى برد و...
-
مامان و بابا
15 آذر 1399 16:42
مامان و بابا مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: من خسته ام و دیگه دیروقته، میرم که بخوابم. مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد، سپس ظرفها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد، قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پر کرد، ظرفها را خشک کرد و در کابینت...
-
حساب بانکی زندگی
15 آذر 1399 16:41
حساب بانکی زندگی پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 سالهاش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانهاش را ترک کند. پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد. همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور میرفت، به او...