ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
نگهداشت مامان پرید پایین یک خانم مسن جلو امد و مامان رو بغل کرد و شروع کرد به بوسیدنش و قربون صدقه ش رفتن با تعجب و کنجکاوی نگاشون می کردم
-بابا اینا چرا اینطوری هستند؟
-واستا احوال پرسی مامانت که تموم شد پیاده شو.
جواب سوالمو نداد. ولی خوب چی می خواست بگه؟باخره پیاده شدیم به زنه نگاه کردم قد کوتاه داشت با بزور با کفش پاشنه بلند متوسطش کرده بود پوست سفیدی که با وجود اونم صورتش پر از پنکیک بود چشمای نقره ای که معلوم بود لنزه با موهای رنگ کرده مشکی با اون سنش لاک نقره ای رنگ هم زده بود مامان دست منو گرفت و کشید جلو بعد شونه هامو گرفت و رو به جمعیت گفت:
-پسرم هومن.
خانم مسنه با ذوق امد بغلم کرد وقتی می گم یکجوری هستند یعنی یک تاب نیم تنه با شلوار پاره پوره پوشیده بود که اصلا به سنش نمی امد یک مانتوی کالباسی روش که جلوش باز بود و ارایش شدید
-خوبی مامان؟
لبخند زوری زدم یک مرد میانسال لاغر مردنی با قیافه ی ترکیده قد اون بلند بود و پوست سفیدی داشت که حالا به زردی می زد موهای کم پشت سفید با چشمای از حدقه بیرون زده ابی امد جلو و منو کشید تو بغلش مامان گفت
-شوهر مامان بزرگت.
نزدیک بود برگردم به بابا بگم دریم اخه از بوی گند تریاکش داشتم بالا می اوردم ازش جدا شدم معرفی ش کردن بابای مامان برگشتم به بابا نگاه کردم انگار حرفمو فهمید چون شونه ای بالا انداخت و امد جلو اونا خیلی سرد باش رفتار کردند مامان منو برد جای بقیه به یکی از خانم ها اشاره کرد زشت بود با همون زشتیش کلی خودشو سنباده زده بود
-خاله هلن خاله بزرگت عزیزم.
ادمس تو دهنش بود با اینکه سنش 40 خورده ای راحت باید باشه دستشو به سمتم دراز کرد دستشو گرفتم و فشار دادم منو کشید تو بغلش با لحن لاتی گفت:
-چطوری جوجه؟
بعد ازم جدا شد مامان منو به سمت مرد کناریش برد
-شوهر خالت خسرو.
اااه از اونایی بود که ابروهاشونو برداشته بودند تازه فهمیدم بابا برای چی اصرار داشت اینجا نیام سعی کردم از روی ظاهر اهمیت ندم ولی این چه ظاهری بود این باطن بود سه تا بچه کنارشون واستاده بودند دوتا پسر یک دختر
-راشا ریلا رامتین.
هر سه قد متوسط داشتند رامتین و ریلا چاق بودند و هر سه سفید فقط تو رنگ چشم و مو فرق می کردند راشا چشم های مشکی و موهای خرمایی داشت ریلا چشمای نقره ای و موهای دودی داشت که بعدا فهمیدم هم چشماش لنز بوده و موهاشم که معلومه رنگ بوده رامتین هم چشمای یشمی و موهای زیتونی داشت هر سه دستشون رو جلو اوردن با دوتا پسرا دست دادم با دختره یکم واستادم بعد انقدر سریع دست دادم که فرصت نکرد دستمو فشار بده یک پوزخندی زد محل ندادم ذهنم درگیر شده بود دستم ذوق ذوق می کرد یک حس بی شرمانه خوب داشتم که اصلا دوست نداشتم دوباره احساسش کنم روم نمی شد به بابا نگاه کنم مامان سریع منو کشید سمت زن بعدی
-خاله نادیا؟
باهم دست دادیم و روبوسی کردیم بابا امد جلو
-یک لحظه.
برگشتیم سمتش از نگاه خانواده ی مامان معلوم بود که دوست دارند خر خرشو بخوردند
-هان؟
بابا دستشو گذاشت رو شونه ی من و به خونه ی پشت سری که در شرابی رنگی داشت اشاره کرد
-ما اونجا می مونیم.
مامان با نارحتی گفت:
-سروش؟!
-تو نه دنیا;منظورم من و هومن بود،توهم اگه بیای منت گذاشتی.
-مگه اونجا مال ما ست بابا؟
بابا با دست به خاله نادیا اشاره کرد
-مال ایشونه که لطف می کنند این چند روز خونه مادرشون می مونند.
خاله نادیا اخم کرد ولی چیزی نگفت مامان مامان گفت:
-یعنی تو نمی زاری نوه مونو ببینیم؟
-چرا ولی فقط در حضور من.
بعد به مامان نگاه کرد و دوباره با تاکید گفت:
-فقط در حضور من.
مامان مامان بد نگاش کرد بعد امد شونه های منو گرفت
-امیدوارم بهت خوش بگذره هومن جان.
-ممنون امممم..
-منو میترا صدا کن.
-میترا؟!!
-اره چرا جا خوردی؟ همه نوه هام منو میترا صدا می کنند.
-بی ادبی نیست؟
-وای چه حرفا می زنی تو. این چرت و پرتا رو بابات بهت یاد داده؟ نه گلم چه بی تربیتی؟
همون موقع صدای بابا بلند شد
-بریم هومن دیر وقته.
-باشه امدم خدافظ میت..را.
بعد رفتم سمت بابا ساکمو داد دستم و ساک خودشو برداشت مامان بابا رو صدا زد:
-سروش؟
برگشتیم سمتش مامان به سمت بابا دوید و بغلش کرد
-مرسی دوستت دارم.
بابا هم بغلش کرد
-خوشحالم خوشحالی.
بعد مامان گونه ی منو بوسید رفتیم تو به محض اینکه درو پشت سرش بست گوشمو گرفت و پیچوند شوکه شدم ساکمو ول کردم و دو دستی گوشمو چسبیدم
-اخ اخ بابا؟!
-خفه خون بگیر.
با چشمای گرد شده نگاش کردم انگار بابای من نبود تکونم داد
-به نامحرم دست می دی ها؟
-ببخشید ببخشید ببخشید غلط کردم دیگه دست نمی دم خودم فهمیدم کارم خیلی بد بود ببخشید.
-غلط کردی همون یکبار دست دادی.
-ببخشید..چشم دیگه تکرار نمی کنم.
گوشمو ول کرد و از پشت یقه م گرفت و بردم انداختم رو مبل مشکی رنگ وسط هال خودش هم روی مبل رو به رویی نشست
-میترا یعنی چی؟
-خودش گفت.
زیر چونمو گرفت با وحشت نگاش کردم
-از این به بعد دیگه بهش نمی گی میترا می گی خانم جان یا مامانی یا هرچی خودش گفت فهمیدی؟
-بله بابا؟
-خوبه برو تو اون اتاق فقط رو تخت نمی خوابی سوالم نباشه.
اروم از جام بلند شدم همینطور واستادم و نگاش کردم سرشو اورد بالا
-چیه چیزی می خوای؟
سرمو انداختم پایین بعد رفتم جلو بغلش کردم اونم بغلم کرد و دم گوشم با خنده گفت:
-نوچ نوچ نوچ مرد انقدر لوس.
خنده ای کردم با محبت پیشونی مو بوسید بعد ازم خواست برم بخوابم رفتم ساکمو برداشتم و رفتم تو اتاق برق رو روشن کردم ولی مقدار کمی از تاریکی اتاقی که حتی یک پنجره کوچیک هم نداشت کم شد از اتاقش هم خوشم نیومد کاغذ دیواری های بنفشی داشت موکت بنفشی هم رو زمین پهن بود که فرش فانتزی نیلوفری روش پهن بود تخت حالت دایره مانند ابی گوشه اتاق بود که رو تختی بنفشی داشت و کمد سفید و بفنشی هم بالای اتاق قرار داشت تنها چیز عجیب تو اتاق پیانوی سفیدی بود که علاوه بر اینکه به خونه معمولی شون نمی خورد بنظرم بهتر بود که تو هال می ذاشتنش بالشته رو تخت رو گذاشتم رو زمین هوا گرم بود پس نیازی به پتو نبود لباسامو عوض کردم اول لپ تابم رو در اوردم رو میز گذاشتم تا نشکنه بعد یکم با گوشیم بازی کردم و وقتی دیگه نا نداشتم گرفتم کپیدم
صبح با نوازش رو گونه م چشمامو باز کردم بابا بود
-ساعت خواب؟
بیحال بلند شدم
-سلام صبح بخیر.
-سلام بابا صبح توهم بخیر پاشو.
-یکم دیگه بخوام؟
نمی خوای بری پیش خانواده ی مامانت.
با ذوق بلند شدم
-ایول!
سریع حاضر شدم با اصرار بابا یک لقمه صبحانه خوردم رفتیم خونه ی رو به رویی در زدیم راشا درو باز کرد همو محکم بغل کردیم کشیدم تو با تعجب نگاش کردم اصلا به بابا محل نداد شاید هم متوجه نشد بابا خودش دنبال ما امد تو و درو پشت سر خودش بست خونه حیاط کوچیک و سرامیکی داشت که باغچه ش کاملا خالی بود حتی یک درخت هم محظ رضای خدا نداشت در بزرگ شیشه ای رو به روی در حیاط بود به محظ اینکه رفتیم تو همه با ذوق ازم استقبال کردند نگاهی به دور و بر خونه انداختم دوتا فرش دستباف ابی رو زمین بود و اشپزخونه رو به روی در دوتا اتاق هم طرف چپمون بود قسمت پذیرایی خونه که با یک پله از بقیه خونه جدا می شد سمت راست در قرار داشت که دوتا از اتاق هم به قسمت پذیرایی می خورد کاغذ دیواری های خونه ابی کمرنگ و اسمانی بود و فرش دستباف قسمت پذیرایی رنگ یخی داشت ست مبل سلطنتی کاهویی بود شومینه گوشه پذیرایی قشنگ ترین دارایی خونه بود تا بخوام بقیه خونه رو دید بزنم راشا کشیدم تو یکی از اتاق ها که تخت یک نفره و ست سفید و لیمویی ش نشون می داد مال ریلاست جز ریلا رامتین هم تو اون اتاق بود با رامتین دست دادم ریلا دوباره دستشو به سمتم دراز کرد
-ببخشید دختر خاله من با نامحرم دست نمی دم.
دستشو عقب کشید و زد زیر خنده
-اخه پسر کوچولو بابات دیشب جیزت کرد؟
اخم هام توهم رفت.
-مسخره.
خندش رو خورد
-ببخش نمی خواستم ناراحتت کنم شوخی بود.
با دلخوری روی تخت نشستم امد از دلم در بیاره که بی توجه گفتم: