وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان شوهر غیرتی من/پارت سی

ماشین صدای عصبی ارباب زاده بلند شد:


_گمشو پایین!

با ترس از ماشین پیاده شدم و به صورت عصبی ارباب زاده خیره شدم پوزخندی به صورت وحشت زده ام زد و رو به آدماش گفت:

_بیاریدش عمارت!

آدماش به سمتم اومدند که با گریه گفتم:

_خودم میام

و دنبال ارباب زاده حرکت کردم وقتی داخل عمارت شدیم صدای جیغ زنی اومد:

_تو چیکار کردی اهورا!؟

صدای آروم و خونسرد ارباب زاده بلند شد:

_مامان نازگل بهتره آروم باشید!

نگاهم به زن خوشگل روبروم افتاد که با چهره معصومش داشت به ارباب زاده نگاه میکرد

_پسرم

ارباب زاده نگاه عمیق و طولانی بهش انداخت که ساکت شد و دیگه هیچ حرفی رد و بدل نشد

_ارباب زاده تو رو خدا بزارید من برم!

با شنیدن صدام تیز به سمتم برگشت عصبی بهم خیره شد و فریاد زد

_خفه شو

با شنیدن صدای فریادش ساکت شدم و با ترس بهش خیره شدم جرئت حرف زدن نداشتم اصلا

میترسیدم یه کلمه حرف بزنم و ارباب زاده عصبی بشه!

صدای مادر ارباب زاده بلند شد

_پسرم بیا باهات حرف دارم

و حرکت کرد ارباب زاده هم دنبالش رفت حالا من و یه خدمتکار زن مونده بودیم که اصلا نمیشناختمش بهش خیره شده بودم که به سمتم اومد و گفت:

_دخترم خوبی!؟

با صدای گرفته ای جوابش رو دادم:

_خوبم!

_اما رنگ به صورت نداری دخترم ….

صدایی باعث شد حرفش نصفه بمونه

_خاله فرنگیس مهمون داریم!؟

با شنیدن صدای دختر جوونی بهش خیره شدم یه دختر جوون که صورت زیبایی داشت و باعث میشد آدم چند دقیقه محو زیبایی صورتش بشه!

_عروس خونبس ارباب!

صدای بهت زده دختره بلند شد

_چی!

اون زن خدمتکار که حالا فهمیده بودم اسمش فرنگیس ساکت شد و بهش خیره شد من هم سرم رو پایین انداختم که صدای اون دختره بلند شد

_باورم نمیشه داداش من نمیتونه همچین ظلمی بکنه!


صدای ارباب زاده اومد:

_چیشده ترنج !؟

ترنج خواهر ارباب زاده به سمتش برگشت و با بهت بهش خیره شد و گفت:

_تو واقعا میخوای با این دختر بچه ازدواج کنی داداش !؟

_بله

_اما اون فقط یه بچه اس تو چجوری میتونی همچین کاری بکنی داداش !؟

صدای محکم ارباب زاده بلند شد

_ترنج برو تو اتاقت!

_داداش

_ترنج

صداش انقدر بلند بود که من به جای خواهرش ترسیدم با رفتن خواهرش به سمت من اومد با پوزخند بهم خیره شد و رو به فرنگیس کرد و گفت:

_ببر آماده اش کن برای فردا!

_چشم ارباب زاده

فرنگیس بهم خیره شد و گفت:

_راه بیفت

ناچار دنبالش راه افتادم میدونستم دیگه هیچ راه خلاصی وجود نداره و من باید با این سرنوشت کنار بیام شاید تقدیر من این بود که عروس ارباب زاده بشم!

_فرنگیس!

با شنیدن صدای مرد مسنی ایستاد بهش خیره شدم که صدای فرنگیس بلند شد

_بله ارباب سالار!؟

_این دختر کیه!؟

_عروس خونبس ارباب سالار!


اخماش رو توهم کشید و گفت:

_اهورا کجاست فرنگیس !؟

_پایین ارباب سالار

سری تکون داد و رفت به سمت فرنگیس خانوم برگشتم و گفتم:

_این کی بود !؟

زبونش رو گاز گرفت و گفت:

_باید بهش بگی ارباب سالار پدر ارباب زاده است!

_اسم ارباب زاده اهوراست!؟

_آره ، راه بیفت باید اتاقت رو نشون بدم کلی کار هست که برای فردا باید انجام بدم و تو رو آماده کنم

من رو هل داد سمت جلو در اتاقی رو باز کرد و من رو فرستاد داخل یه اتاق خیلی ساده بود که تنها فقط یه تخت داخلش بود ، به سمت فرنگیس برگشتم و با ترس بهش خیره شدم و گفتم:

_من باید اینجا زندگی کنم !؟

_آره دختر

_اما …

_هیس چیزی نگو ارباب زاده بشنوه عصبی میشه همین رو هم که بهت داده بشین خدات رو شکر کن تو یه خونبس هستی.

_من نمیخوام با ارباب زاده ازدواج کنم همش اجباره چرا هیچکس به من کمک نمیکنه من فقط شونزده سالمه نمیخوام با اون ازدواج کنم

_مجبوری باهاش ازدواج کنی چون تو یه عروس خونبس هستی و هیچ راه چاره ای نداری

_فرار میکنم

_فرار کنی داداشت رو وسط روستا اعدام میکنند!

با شنیدن این حرفش ساکت شدم داداش من نقطه ضعف من بود هیچ دوست نداشتم از دستش بدم ، دیگه هیچ حرفی نزدم انگار تقدیر من همین بود با تقدیر هم نمیشد جنگید.

خیلی زود همه چیز پیش رفت امروز عاقد اومده بود و قرار بود خطبه عقد بین من و ارباب زاده خونده بشه هر چی التماس و گریه زاری کردم فایده نداشت دیگه تسلیم سرنوشت شده بودم هر چ بادا باد!