ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ماشین صدای عصبی ارباب زاده بلند شد:
_گمشو پایین!
با ترس از ماشین پیاده شدم و به صورت عصبی ارباب زاده خیره شدم پوزخندی به صورت وحشت زده ام زد و رو به آدماش گفت:
_بیاریدش عمارت!
آدماش به سمتم اومدند که با گریه گفتم:
_خودم میام
و دنبال ارباب زاده حرکت کردم وقتی داخل عمارت شدیم صدای جیغ زنی اومد:
_تو چیکار کردی اهورا!؟
صدای آروم و خونسرد ارباب زاده بلند شد:
_مامان نازگل بهتره آروم باشید!
نگاهم به زن خوشگل روبروم افتاد که با چهره معصومش داشت به ارباب زاده نگاه میکرد
_پسرم
ارباب زاده نگاه عمیق و طولانی بهش انداخت که ساکت شد و دیگه هیچ حرفی رد و بدل نشد
_ارباب زاده تو رو خدا بزارید من برم!
با شنیدن صدام تیز به سمتم برگشت عصبی بهم خیره شد و فریاد زد
_خفه شو
با شنیدن صدای فریادش ساکت شدم و با ترس بهش خیره شدم جرئت حرف زدن نداشتم اصلا
میترسیدم یه کلمه حرف بزنم و ارباب زاده عصبی بشه!
صدای مادر ارباب زاده بلند شد
_پسرم بیا باهات حرف دارم
و حرکت کرد ارباب زاده هم دنبالش رفت حالا من و یه خدمتکار زن مونده بودیم که اصلا نمیشناختمش بهش خیره شده بودم که به سمتم اومد و گفت:
_دخترم خوبی!؟
با صدای گرفته ای جوابش رو دادم:
_خوبم!
_اما رنگ به صورت نداری دخترم ….
صدایی باعث شد حرفش نصفه بمونه
_خاله فرنگیس مهمون داریم!؟
با شنیدن صدای دختر جوونی بهش خیره شدم یه دختر جوون که صورت زیبایی داشت و باعث میشد آدم چند دقیقه محو زیبایی صورتش بشه!
_عروس خونبس ارباب!
صدای بهت زده دختره بلند شد
_چی!
اون زن خدمتکار که حالا فهمیده بودم اسمش فرنگیس ساکت شد و بهش خیره شد من هم سرم رو پایین انداختم که صدای اون دختره بلند شد
_باورم نمیشه داداش من نمیتونه همچین ظلمی بکنه!
صدای ارباب زاده اومد:
_چیشده ترنج !؟
ترنج خواهر ارباب زاده به سمتش برگشت و با بهت بهش خیره شد و گفت:
_تو واقعا میخوای با این دختر بچه ازدواج کنی داداش !؟
_بله
_اما اون فقط یه بچه اس تو چجوری میتونی همچین کاری بکنی داداش !؟
صدای محکم ارباب زاده بلند شد
_ترنج برو تو اتاقت!
_داداش
_ترنج
صداش انقدر بلند بود که من به جای خواهرش ترسیدم با رفتن خواهرش به سمت من اومد با پوزخند بهم خیره شد و رو به فرنگیس کرد و گفت:
_ببر آماده اش کن برای فردا!
_چشم ارباب زاده
فرنگیس بهم خیره شد و گفت:
_راه بیفت
ناچار دنبالش راه افتادم میدونستم دیگه هیچ راه خلاصی وجود نداره و من باید با این سرنوشت کنار بیام شاید تقدیر من این بود که عروس ارباب زاده بشم!
_فرنگیس!
با شنیدن صدای مرد مسنی ایستاد بهش خیره شدم که صدای فرنگیس بلند شد
_بله ارباب سالار!؟
_این دختر کیه!؟
_عروس خونبس ارباب سالار!
اخماش رو توهم کشید و گفت:
_اهورا کجاست فرنگیس !؟
_پایین ارباب سالار
سری تکون داد و رفت به سمت فرنگیس خانوم برگشتم و گفتم:
_این کی بود !؟
زبونش رو گاز گرفت و گفت:
_باید بهش بگی ارباب سالار پدر ارباب زاده است!
_اسم ارباب زاده اهوراست!؟
_آره ، راه بیفت باید اتاقت رو نشون بدم کلی کار هست که برای فردا باید انجام بدم و تو رو آماده کنم
من رو هل داد سمت جلو در اتاقی رو باز کرد و من رو فرستاد داخل یه اتاق خیلی ساده بود که تنها فقط یه تخت داخلش بود ، به سمت فرنگیس برگشتم و با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_من باید اینجا زندگی کنم !؟
_آره دختر
_اما …
_هیس چیزی نگو ارباب زاده بشنوه عصبی میشه همین رو هم که بهت داده بشین خدات رو شکر کن تو یه خونبس هستی.
_من نمیخوام با ارباب زاده ازدواج کنم همش اجباره چرا هیچکس به من کمک نمیکنه من فقط شونزده سالمه نمیخوام با اون ازدواج کنم
_مجبوری باهاش ازدواج کنی چون تو یه عروس خونبس هستی و هیچ راه چاره ای نداری
_فرار میکنم
_فرار کنی داداشت رو وسط روستا اعدام میکنند!
با شنیدن این حرفش ساکت شدم داداش من نقطه ضعف من بود هیچ دوست نداشتم از دستش بدم ، دیگه هیچ حرفی نزدم انگار تقدیر من همین بود با تقدیر هم نمیشد جنگید.
خیلی زود همه چیز پیش رفت امروز عاقد اومده بود و قرار بود خطبه عقد بین من و ارباب زاده خونده بشه هر چی التماس و گریه زاری کردم فایده نداشت دیگه تسلیم سرنوشت شده بودم هر چ بادا باد!