ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
به سمت خانوم بزرگ برگشتم ک با خونسردی بهم خیره شد و گفت:
_نازگل تو برو پیش نازیلا.
_چشم خانوم بزرگ.
به سمت اتاق نازیلا حرکت کردم اما فکرم پیش حرف هایی بود ک نازبانو داشت میگفت چرا داشت بهم میگفت هرزه منظورش از زدن اون حرف ها چی بود ، سرم پایین بود و داشتم میرفتم ک به چیز سفتی برخورد کردم نزدیک بود بیفتم ک دستی دور کمرم حلقه شد چشمهام رو با ترس باز کردم ک با ارباب روبرو شدم.
سریع ازش جدا شدم سرم رو پایین انداختم و گفتم:
_معذرت میخوام.
_بیشتر دقت کن.
با گفتن بااجازه ای خواستم از کنارش رد بشم ک بازوم رو گرفت و گفت:
_کجا!؟
سرم رو بلند کردم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_اتاق نازیلا خانوم.
با صدای خشداری گفت:
_حالت بهتر شده؟!
با شنیدن این حرفش یاد کتک هاش افتادم چونم از شدت بغض لرزید ک صداش بلند شد:
_گریه نکن.
به سختی خودم رو کنترل کردم تا هیچ اشکی نریزم اما مگه میشد ، دوباره صدای گرمش بلند شد:
_من نمیخواستم اینجوری بشه.
با درد نالیدم:
_ارباب.
_معذرت میخوام.
بهت زده بهش خیره شدم ارباب داشت از من معذرت میخواست!قبل از اینکه بفهمم چیشد لبهاش روی لبهام نشست و بوسه ی کوتاهی زد و خمار گفت:
_شب منتظرم باش.
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم از شدت خجالت گر گرفت ک لبخندی زد و با مهربونی گفت:
_برو پیش نازیلا.
سری تکون دادم و حرکت کردم اما عجیب بود بعد از اون همه کتکی ک ازش خورده بود هنوز بازم دوستش داشتم و از شنیدن حرف هاش خوشحال میشدم و هیجان زده ، کنار اتاق نازیلا ک رسیدم دستی روی گونه هام کشیدم و تقه ای زدم ک صداش بلند شد:
_بیا داخل.
داخل اتاقش ک شدم دیدمش رو میز نشسته و مشغول نوشتن چیزی با صدای آرومی گفتم:
_سلام خانوم
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد در حالی ک بلند میشد از سر جاش گفت:
_سلام نازگل خوبی؟!
_ممنون خانوم شما خوبید؟با من کاری داشتید.
_مرسی عزیزم ، آره باهات یه کاری داشتم بیا بشین.
رفتم روی میزی ک اشاره میکرد نشستم ک خودش هم رفت نشست نگاهش رو بهم دوخت و گفت:
_حالت بهتر شده؟!
میدونستم منظورش نسبت به روزی بود ک کتک خورده بودم هست برای همین سری تکون دادم و گفتم:
_خوبم خانوم.
_نازگل من میخوام درمورد یه چیز خیلی مهم باهات حرف بزنم.
متعجب گفتم:
_چیزی شده خانوم؟!
_نترس فقط هیچکس نمیدونه.
_چیشده؟!
_حامله گی نازبانو دروغی.!
چشمهام گرد شد بهت زده گفتم؛
_یعنی چی؟!
_ناز بانو حامله نیست داره دروغ میگه.
هینی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم ک یهو در اتاق باز شد و …
ارباب با صورت بر افروخته به نازیلا خیره شد و با صدایی ک بشدت عصبی بود گفت:
_تو چی داری میگی نازیلا؟!
نازیلا با صدای گرفته ای گفت:
_ارباب خواهش میکنم من ….
ارباب با خشم داد زد:
_نازیلا جواب من رو بده.
نازیلا سرش رو پایین انداخت و ادامه داد:
_حامله بودن ناز بانو دروغ وقتی داشتم از کنار اتاقش رد میشدم شنیدم با یکی از خدمه هاک خدمتکار شخصی خودش داشت صحبت میکرد میخواستند یه برنامه بریزن تا یه موقع ناز بانو از پله ها بیفته بندازند گردن نازگل سقط بچه و نازگل رو از عمارت بندازید بیرون.
بهت زده دستم رو روی لبم گذاشتم توقع شنیدن همچین حرف هایی رو نداشتم سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس میکردم اگه نازیلا حرف هاشون رو نشنیده بود معلوم نبود چه بلایی سرمن میاوردند ، چه نقشه ی کثیفی کشیده بودند.صدای عصبی ارباب بلند شد:
_من این زنیکه رو میکشم.
صدای نازیلا بلند شد:
_ارباب؟!
ارباب ایستاد به سمتش برگشت و گفت:
_بله
_باید صبور باشید.
ارباب ابرویی بالا انداخت و گفت:
_میفهمی چی داری میگی؟!
نازیلا با آرامش ادامه داد:
_باید صبور باشید ارباب تا همه چیز معلوم بشه بزارید کاری ک میخواند رو انجام بدند شما هم به وقتش خودتون اون رو تنبیه کنید.
ارباب کمی مکث کرد و بعد سری به نشونه ی تائید تکون داد ، سپس به سمت من برگشت با دیدن صورت رنگ پریده ام نگران گفت:
_نازگل خوبی؟!
لبخند بی جونی زدم و گفتم:
_ممنون من خوبم.
با کمک نازیلا به سمت اتاق خودم رفتم با بیرون رفتن نازیلا اشکام روی صورتم جاری شدند ناز بانو کی میخواست دست از این کار هاش برداره آخه مگه من چیکارش کرده بودم ک انقدر از من تنفر داشت درکش نمیکردم واقعا مگه من هیچ بدی بهش نکرده بودم پس چرا اون دست از سر من برنمیداشت و همیشه سعی میکرد به یه طریقی بهم آسیب برسونه، با شنیدن صدای در اتاق از افکارم خارج شدم با صدای گرفته ای گفتم:
_بفرمائید!؟
طولی نکشید ک در اتاق باز شد و خدمتکار شخصی خانوم بزرگ اومد داخل اتاق و گفت:
_خانوم بزرگ تو سالن منتظر شما هستند بفرمائید
_باشه الان.
سپس بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم میدونستم رنگ از صورتم پریده و اصلا حال خوشی نداشتم مخصوصا با حرف هایی ک شنیده بودم حرف هایی ک درکشون برای من خیلی سخت بود
_خانوم بزرگ؟!
با شنیدن صدام سرش رو به سمتم چرخوند یهو با نگرانی گفت:
_خوبی چرا رنگ صورتت پریده اس.
با صدایی ک سعی میکردم هیچ لرزشی نداشته باشه گفتم:
_خوبم خانوم بزرگ چیزی نیست.
_بیا اینجا بشین.
به مبل دو نفره کنار خودش اشاره کرد لبخندی زدم و رفتم نشستم ک صدای ناز بانو بلند شد:
_خوبی نازگل؟!
به سمتش برگشتم با دیدنش یاد نقشه ی ک کشیده بود میفتادم و برای اولین بار ازش متنفر میشدم حسادت تا یه جایی بود اما کار های منفور و غیرانسانی ناز بانو فقط بخاطر ذات خرابش بود.
سرد جوابش رو دادم:
_ممنون
چشمهاش متعجب شد شاید توقع داشت مثل همیشه جوابش رو بدم آروم و مظلوم اما این زن اصلا لیاقت نداشت.
دیگه هیچ توجهی بهش نکردم حتی نگاهش هم نکردم سئوال هایی ک میپرسید رو سرد جواب میدادم با اومدن ارباب سالار ناز بانو شروع کرد به ادا در آوردن از خودش ک صدای ارباب سالا بلند شد:
_خوبی؟!
مخاطبش من بودم ن نازبانو لبخندی زدم و گفتم:
_خوبم ارباب ممنون.
لبخندی زد و اومدم کنارم نشست ک صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_سالار
ارباب سالار بهش خیره شد و گفت:
_جونم خانوم بزرگ.
دیدم ک به ناز بانو اشاره کرد اما ارباب سالار اصلا اهمیتی نداد چرا چون حالا همه نقشه ی کثیفش رو فهمیده بودند جز خانوم بزرگ ک فکر میکرد از همه چیز خبر داره.
_نازگل
با شنیدن صدای ناز بانو سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_چجوری وقتی خیانت کردی ارباب باز باهات خوب شد به ما هم بگو.
من باید جواب این رو میدادم وگرنه اصلا آدم نمیشد زنیکه ی عوضی ، لبخند حرص دراری زدم و گفتم:
_من هیچوقت خیانت نکردم و نمیکنم چه لزومی داره وقتی شوهر دارم با بقیه باشم مگه من خواهر شما هستم ک از اینکارا بکنم، کسایی ک نشستن از سر حسادت برای من حرف درمیارن و ارباب رو تحریک میکنند خیلی کثیف هستند چون هیچوقت به خواسته هاشون نمیرسند.
ناز بانو با خشم داد زد:
_تو چجوری جرئت میکنی با من اینجوری حرف بزنی هان رعیت بدبخت.
_جوری ک لیاقتتون بود جوابتون رو دادم چیه خوشتون نیومد؟!
خواست چیزی بگه ک صدای عصبی ارباب سالار بلند شد:
_کافیه این بحث رو تمومش کنید.
ناز بانو دستش رو روی شکمش گذاشت و جیغ زد ک چشمهام گرد زنیکه ی پرو خوبه حالا حامله نیست انقدر ادا از خودش درمیاره از سرجام بلند شدم و گفتم:
_با اجازه.
ک صدای ارباب سالار بلند شد:
_وایسا نازگل با هم بریم.
ارباب سالار بلند شد ک صدای عصبی ناز بانو بلند شد:
_من دارم درد میکشم اون وقت تو داری با کسی ک زن حامله ات رو ناراحت کرده میری؟!
ارباب سالار به سمتش برگشت ابرویی بالا انداخت و گفت:
_اگه درد داشتی الان توانایی حرف زدن نداشتی پس حالت خوب شده.
چشمهای ناز بانو گرد شد ک ارباب سالار به سمتم برگشت دستام رو گرفت و گفت:
_بریم
با هم به سمت اتاق من رفتیم ک ارباب در اتاق و بست نگاهی به دور بر انداخت و گفت:
_این اتاق اذیتت نمیکنه؟!
خواستم بگم بهش فقط اینکه بدون تو هستم اینجا اذیتم میکنه اما فقط به گفتن نه اکتفا کردم ک دوباره صداش بلند شد:
_نازگل
سرم رو بلند کردم و گفتم:
_بله ارباب؟!
_از من متنفری؟!
با شنیدن این حرف چشمهام از تعجب گرد شد و بهش خیره شدم و گفتم:
_نه
به چشمهام زل زد و گفت:
_بابت اون روز که کتکت زدم چی؟!
سرم رو پایین انداختم و مظلومانه گفتم:
_ارباب من هیچوقت از شما متنفر نمیشم حتی اگه من رو از خونه بیرون کنید.
به سمتم اومد محکم بغلم کرد جوری ک حس کردم استخونام در حال شکستن هستند اما آرامش آغوشش رو دوست داشتم، با شنیدن صدای در اتاق از هم جدا شدیم صدای خشک و خشدار ارباب بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق باز شد و نازیلا اومد داخل لبخندی زد و گفت
_ارباب خانوم بزرگ گفت بیاید داخل سالن
_چیزی شده؟!
_نمیدونم ارباب
_باشه
با رفتن ارباب من و نازیلا هم پشت سرش حرکت کردیم ، یعنی چخبر شده بود باز وقتی داخل سالن شدیم صدای داد خانوم بزرگ بلند شد:
_هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی سالار؟!
ارباب ابرویی بالا انداخت و گفت
_چیشده
خانوم بزرگ عصبی پوزخندی زد و گفت
_چیشده؟
ارباب سالار منتظر بهش خیره شده بود ک خانوم بزرگ عصبی داد زد
_زن حامله ات رو ول کردی داری با اون دختربچه میری اگه بچه ات چیزیش بشه چی هان؟!
با شنیدن این حرف خانوم بزرگ بغض کردم من واقعا خانوم رو بزرگ رو دوست داشتم و شنیدن این حرف هاش داشت ناراحتم میکرد
صدای عصبی ارباب سالار بلند شد:
_خانوم بزرگ اون زن منه نازگل هم زن منه چون حامله اس نمیتونه از این وضعیتش استفاده کنه و هر غلطی دلش خواست بکنه بعد از بدنیا اومدن بچه هم من نازبانو رو طلاق میدم.
صدای شکه ی ناز بانو بلند شد:
_چی؟!
ارباب سالار پوزخندی بهش زد و گفت:
_توقعه نداشته باش بعد اون همه کثافط کاری نگهت دارم زنی مثل تو رو نمیخوام
صدای داد خانوم بزرگ بلند شد:
_سالار
_من گفتنی هارو گفتم.
به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت:
_بریم نازگل
اولین قدم رو برداشتم ک صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_حق ندارید جایی برید.
ارباب سالار با صدای خشک و خشداری گفت:
_برای بیرون رفتن احتیاجی به اجازه ی کسی ندارم.
ارباب حرکت کرد من هم دنبالش از عمارت خارج شدیم و سوار ماشین شدیم نمیدونستم ارباب داره کجا میره اما هر چی بیشتر میرفت از روستا بیشتر دور میشدیم کنجکاو به ارباب خیره شدم و گفتم:
_کجا داریم میریم ارباب؟!
_میریم شهر
چشمهام گرد شد بهت زده گفتم:
_شهر
_یه مدت از اون عمارت منحوس باید دور باشیم هر چی بیشتر میگذره بیشتر حالم از اون عمارت بهم میخوره.