وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو پنج

این عمارت دیگه داشت زیادی پیچیده میشد مخصوصا با اومدن زرین اصلا نمیدونستم قصد و نیتش از اذیت کردن و نقشه هایی که قرار بود اجرا کنه چیه اخه انتقام بگیره که چی حتی اینو هم نمیتونستم بفهمم ارباب هم که اصلا چیزی بروز نمیداد همه ی اینا باعث شده بود گیج بشم
_سلام
با شنیدن صدای مردونه ی ناآشنایی سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم یه پسر هم سن و سال ارباب بود که اصلا نمیشناختمش با صدای آرومی جوابش رو دادم
_سلام
_شما همسر سالاری!؟
با شنیدن این حرفش متعجب سرم رو تکون دادم اون من رو از کجا میشناخت ، نمیدونم چی تو صورتم دید که لبخندی زد و گفت:
_من دوست سالارم!
با شنیدن این حرفش لبخندی زدم و گفتم:
_از آشناییتون خوشبختم
_همچنین
صدای نیلا اومد
_سلام
خیلی آروم جوابش رو دادم اون پسره خیلی خیره داشت به نیلا نگاه میکرد ، نیلا اومد روی مبل کناری نشست اون پسره هم بیتفاوت یه گوشه نشست
_برای چی برگشتی اینجا!؟
با شنیدن این حرف نیلا که مخاطبش اون پسره بود باعث شد گوشام تیز بشه
_چون اومدم دیدن رفیقم و فکر نمیکنم این انقدر عجیب باشه
نیلا با شنیدن این حرفش با غم خاصی زل زد به صورتش که باعث شد بیشتر از قبل متعجب بشم
_سلام
با شنیدن صدای اون دختره سوگل همه جوابش رو دادیم جز نیلا که داشت با غیض بهش نگاه میکرد

سوگل کنار اون پسره نشست و شروع کرد به خندیدن و صحبت کردن باهاش نیلا بلند شد که باعث شد اون دوتا ساکت بشند صدای سوگل که مخاطبش نیلا بود بلند شد:
_کجا عزیزم بودی حالا
نیلا با صدای خش داری گفت:
_خسته ام میرم بخوابم
با رفتن نیلا اون پسره هم با گفتن ببخشیدی بلند شد رفت با دهن باز بهشون خیره شده بودم
_اون دوتا یه زمانی عاشق و معشوق بودند!
با شنیدن این حرفش متعجب با صدای بلندی گفتم:
_چی!؟
سوگل لبخندی زد و گفت:
_نمیدونستی درسته!؟
_آخه نیلا با ارباب سالار نامزد …
_نیلا عاشق سالار نبود فقط بخاطر خواسته های مادرش زندگیش خراب شده
_شما چی دارید میگید!؟
_حقیقت نیلا هیچوقت عاشق سالار نبود
با شنیدن این حرف سوگل از ته دلم خوشحال شدم و چشمهام برق زد
_پس چرا از اون پسره جدا شده!؟
_بخاطر مادرش
_مادرش چرا با دخترش همچین کاری میکنه آخه!
_فقط بخاطر پول اون بخاطر پول حتی حاضره خودش رو هم بفروشه.

از شنیدن حرف های سوگل درمورد نیلا خیلی خوشحال شده بودم خیالم راحت شده بود که دیگه قصد نداره من و از ارباب سالا جدا کنه یا به ارباب سالار نزدیک بشه
_نازگل
با شنیدن صدای ارباب سرم رو بلند کردم و گفتم:
_جانم
_هواست کجاست دارم صدات میزنم
_ببخشید ارباب متوجه نشدم
اومد کنارم نشست و گفت:
_خوبی نازگلم
سرم رو تکون دادم
_بله ارباب حالم خوبه نگران نباشید
_بلند شو وقت شام این همه تو اتاق موندی برای بچه ام خوب نیست
دستش روی شکمم گذاشت و نوازش کرد که لبخندی روی لبهام نشست
_بنظرتون دختره یا پسر
ارباب چشمهاش رو بهم دوخت و گفت؛
_جنسیت مهم نیست فقط سالم باشه!
از شنیدن این حرف ارباب خیلی خوشحال شدم حداقلش ارباب جنسیت بچه براش مهم نبود و به سلامتیش فکر میکرد میترسیدم ارباب بگه دوست داره بچه پسر باشه برای ادامه نسلش و من نتونم اون رو به خواسته اش برسونم
_ارباب
_جانم
_نازیلا کی قراره برگرده
ارباب لبخندی زد و گفت:
_نازیلا قرار نیست دیگه بیاد اون رفته
متعجب از شنیدن این حرفش گفتم
_کجا رفته!؟
_طلاق توافقی گرفتیم اونم رفت پیش کسی که دوستش داشت
چشمهام گرد شد
_یعنی چی ارباب!؟
ضربه ای به بینیم زد و گفت:
_زیاد بهش فکر نکن کوچولو

عنی نازیلا دیگه اصلا نمیاد

ارباب با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت:
_یعنی تو انقدر نازیلا رو دوست داری اصلا خوشحال نشدی من و نازیلا جدا شدیم!
_نازیلا برای من عین یه دوست خوب بود هیچوقت حس حسادت من رو تحریک نکرد همیشه بهم کمک میکرد نمیتونم ازش متنفر باشم دوستش دارم!
ارباب لبخندی بهم زد و گفت:
_نازیلا با همسر جدیدش میاد بهت سر میزنه ناراحت نباش
_امیدوارم هر جا که هست خوشبخت بشه!
تا ارباب خواست چیزی بگه صدای داد و بیداد زرین اومد صدای ارباب بلند شد
_باز معلوم نیست چ غلطی داره میکنه این عفریته
_ارباب آروم باشید
ارباب بلند شد از اتاق رفت بیرون و از اونجایی که حس فضولیم گل کرده بود منم بلند شدم از اتاق خارج شدم صدای زرین به وضوح داشت میدمد:
_ببین پسر جون حق نداری به دختر من نزدیک بشی فهمیدی!؟
صدای اون پسره بلند شد:
_نه
_میکشمت
صدای ارباب سالار اومد
_جفتتون ساکت شید
صدای زرین باز بلند شد
_همش تقصیر تو
صدای ارباب سالار بلند شد
_بخاطر خودت زندگی دخترت رو خراب کردی الانم نشین این کسشعرات رو تلاوت کن خوب گوشت و باز کن یکبار دیگه داد و هوار راه بندازی میفرستمت همون جهنم دره ای که اومدی

از پله ها پایین رفتم ارباب و اون پسره مشغول حرف زدن بودند ، خبری از زرین نبود انگار رفته بود
_نازگل بیا اینجا ببینم
به سمتش رفتم که ارباب اخم کرد و گفت:
_بااین وضعیتت نباید انقدر از پله بری پایین و بالا از این به بعد اتاق طبقه پایین میمونی فهمیدی!؟
_باشه ارباب
صدای اون پسره بلند شد
_ببخشید صدای داد و بیداد اومد حتما ترسیدید
سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_نه صدا نیومد بالا خیلی!
صدای ارباب سالار بلند شد
_این سوگل کجاست
اون پسره سرش رو به نشونه ی اینکه نمیدونه تکون داد
_میکشمت!
این صدای داد نیلا بود نگاهم بهش افتاد که با خشم داشت به سوگل نگاه میکرد صدای داد ارباب سالار بلند شد
_چخبره شما دوتا
نیلا به سمتش برگشت و گفت:
_از این عفریته بپرس
سوگل خیلی خونسرد شونه ای بالا انداخت و گفت:
_من کاری انجام ندادم