یرداد تلفنو برداشت: چى مى خورى؟!
یکم فکر کردم: پیتزا با دوغ...
خندید و سفارش داد... واسه خودشم مثل من!
سر کردم و لباسمو مرتب کردم و نشستم روى یه مبل... خندید: چرا شالتو گذاشتى؟!
سرمو کج کردم: نامحرمى!
ابروشو انداخت بالا: خیلى بهش پابندى؟!
گیج گفتم: منظورت چیه؟! یعنى چون تا الان...
نزاشت حرفمو ادامه بدم: نه نه! فکر بد نکن! منظورم به چند دقیقه ى پیش نبود! مى خواستم یه چیز دیگه بگم!
مشکوک نگاش کردم: چى؟!
- اگه قرار باشه ما باهم توى یه خونه زندگى کنیم... حرفشو نیمه کاره رها کرد و با شیطنت زل زد بهم... دوزارى م افتاد...
- کى گفته من و تو قراره تو یه خونه زندگى کنیم؟! اخم کرد: فکر کردى مى زارم برى تو اون خونه؟! با اون همسایه ى...
- باشه باشه... حالا چى مى خواستى بگى؟! - مى خواستم بدونم اگه واست مشکلى نیست بهم محرم بشیم... چشام گرد شد...
- تو در مورد من چى فکر کردى؟! اومد نزدیکم و کنارم نشست... چرخیدم سمتش... عصبانى بودم... خنده ش گرفت: چقدر وقتى عصبانى مى شى زشت مى شى!
عصبانیتم بیشتر شد و تا خواستم یه چیزى بگم گفت: نزن منو... شوخى کردم! ببین هونام! واسه من این چیزا مهم نیست! نمى گم کافرم نه! ولى درکم کن! اگه تو مشکلى دارى مى تونیم به هم محرم بشیم...
یه لحظه فکر کردم! من که دیگه نمى تونستم از تیرداد بگذرم! حالا که از احساسم مطمئن بودم و درکش کرده بودم! ولى ترجیح دادم فعلا چیزى نگم! نمى دونم! شاید همون هنجار بود! همون که هى سعى کرده بودن تو گوشمون فرو کنن که تو دخترى و نباید هول بشى! همون که بعضیا مى گفتن کلاسه و بعضیا مى گفتن نازه! هرچى که بود!
ترجیح دادم بعدا بهش فکر کنم!
- بعدا بهت جواب مى دم! شونه بالا انداخت: هر چقدر دیر تر جواب بدى به ضررته! چون من که حسابى دیوونه م و مطمئن نیستم بتونم خودمو کنترل کنم!
سریع گفتم: یعنى چى؟! چته امروز تو؟!
بى خیال گفت: وقتى به همه چیز اعتراف کردم دلیلى نداره هى دست دست کنم! من و تو همدیگه رو دوست داریم پس این چیزا مهم نیستن!
تکیه مو دادم به مبل: تو چرا همه چیزو مى دونى؟! یعنى مى دونى من دختر عموتم؟! حتى ناتنى؟! از کى اینا رو مى دونى؟! همون لحظه ضربه اى به در خورد و این بار در باز شد! خندیدم! یادش رفته بود قفلش کنه! یه مرد جوون پیتزا ها رو گذاشت رو میز و تیرداد بهش انعام داد و اونم رفت...
پا شدم و رفتم و بهش کمک کردم...
یه تیکه از پیتزامو انداختم تو دهنم...
تیرداد: پیتزا با دوغ! شاید جالب باشه!
- جوابمو ندادى! - هونام؟! نگاش کردم...
- بهتره کم کم به این مسائل پى ببرى! آروم آروم! شاید هنوز خیلى چیزا رو نشدن! - خیله خب! قبول! ولى تو اینا رو از کجا مى دونى؟! - از همون موقع که درموردت تحقیق کردم! کار سختى نبود! - از کجا مى دونستى من با مامان پیرى در ارتباطم؟! خندید: هر کى عادات خودشو داره! اولین بار که رفتى خونه ى مادر جون! کفاشاتو جلوى در دیدم! تعجب کردم! مهموناى ما هیچ کدوم کفششو نو در نمى آوردن! ولى یه نفر این کارو کرده بود! یه دختر... واسم خیلى عجیب اومد!
از مادر جون پرسیدم مهمون داشتى یا نه؟! گفت که یکى از دوستاش بوده و رفته!
دهنم وا موند: تو چرا اینقدر دقیقى؟!
خندید و بجاى اینکه جواب سوالمو بده گفت: اومدنم به اونجا اتفاقى بود ولى این که زود برگشتم و پشت در منتظر موندم تا مهمون خاص مادربزرگمو ببینم به خواست خودم بود! تا یه جاهایى دنبالت کردم! یه دختر که فکرشم نمى کردم پا به اونجا بزاره! راستش سر و وضعت...
حرفشو ادامه نداد...
- مثل گداها... نگام کرد! دستمو گرفت: این چیزا مهم نیستن هونام!
یکم از دوغم خوردم: آره راست مى گى! اینا مهم نیست! مهم سیرته! تو پاکى! مهم نیست سر و وضعت چطوره! ولى آقاى صالحى! چیزى که نظر تو رو جلب کرد سر و وضع من بود! پس اینا مهمه و بقیه ى حرفات شعاره...
سعى کرد بحثو عوض کنه: خیله خب... نمى خواى بقیه شو بشنوى؟!
منتظر نگاش کردم که ادامه داد: بعدش که با دوستات رفتین و کلى خرید کردین و بعدشم برگشتین پایین شهر... حس مى کردم مادربزرگم قصد سو استفاده ازتو داره! وقتى دیدم خونه ت کجاست و از همسایه ها در موردت پرسیدم و اون چیزا رو شنیدم ازت بدم اومد!
نگاش کردم...
- متاسفم! نمى تونم بهت دروغ بگم! اون موقع این حسو بهت داشتم!
سرمو تکون دادم: درک مى کنم! تیرداد: همون شب باهاتون تصادف کردم! این اتفاقى بود! ولى روز بعد که مى خواستم بیام خونه ى مادر جون دیدم انگار خیلى ها اونجان! از امجد بگیر تا ارمیا! خب با مخالفتایى که مادر جون با ازدواج من و سمر داشت بعید نبود که تو یه فکرایى باشه! ولى چه فکرى؟! نمى دونم؟! خلاصه که اون شب بى هوش نبودم و متوجه همه چیز شدم! گفتم که... من قرصاى قوى ترى استفاده مى کردم!
- یعنى تموم این مدت بجاى اینکه ما تو رو بازى بدیم تو باهامون بازى کردى نه؟! - اینم میشه گفت! زمزمه کردم: مارمولک...
- چیزى گفتى؟! - نه! نه! خندید: کارات واسم جالب بود! اینکه پشت سرت این همه حرف بود و تو جلوى من که خیلى راحت مى تونستى واسم لوندى کنى با حجاب بودى! نمى گم عاشق حجب و حیات شدم! ولى خب از اعتقادات هم خوشم مى اومد! دیگه فهمیده بودم اون آزمایشاى جعلى چین! ولى دلم مى خواست هویت اصلى تو بدونم! رفتم پیش امجد! واسم از نوه ى خانوم صالحى گفت! ولى بروز نداد که مى دونه مادر جون واسه چى از تو استفاده کرده! در واقع از نقشه ت چیزى نگفت! البته چیز زیادى هم نمى دونست! غذات سرد شد...
- مهم نیست! بقیه شو بگو... یه تیکه پیتزا برداشت و گرفت جلوى دهنم! با لبخند یه گاز ازش زدم! تیکه ى آخرشو خودش خورد: تو نوه ى جدید خانوم صالحى بودى! امجد گفت که تو پرورشگاه بزرگ شدى! رفتم و در موردت پرسیدم! مادر جون فقط طبق یه اسم قدیمى تو رو مى شناخت! در واقع چیز زیادى نمى دونست! تو هم که فرار کرده بودى! اما من...
- تو چى؟! - اولش از مادر جون در موردت پرسیدم! سعى کرد چیزى نگه ولى بلآخره از زبونش همه چیزو کشیدم! این که تو کى هستى و چطورى پیدات کرده! رفتم پرورشگاه... خیلى چیزا رو فهمیدم! سریع گفتم: چه چیزایى؟!
- از اینجا به بعد خودت جواب سوالاتو پیدا کن! اخم کردم: تو چى مى دونى تیرداد؟!
- نه اونقدر که تو فکر مى کنى! اما یه چیزاى کمى مى دونم! گفتم که! بگرد دنبال هویتت! منم باهاتم! حالام پا شو بریم محضر... با تعجب نگاش کردم که بلند بلند خندید: واسه عقد نه! من یکم کار دارم! گفتم شاید دلت بخواد باهام بیاى!
سرمو تکون دادم: نه! باید برم پیش مامان پیرى! انگار من هنوز خیلى چیزا رو نمى دونم!
- ببخشید که نمى تونم بهت بگم! خودت به جواب سوالات برسى خیلى بهتره! سرمو تکون دادم... اومدیم از اتاق بریم بیرون که گفتم: واى تیرداد!
سریع برگشت طرفم: چى شده؟!
- حالا منشى ت نمى گه اینا چرا اینقدر سرو صدا راه انداخته بودن؟! خندید: همه همون موقع که اومدیم تو اتاق مرخص شدن! فقط آقا حامد مستخدم واسه تمیز کردن شرکت مونده بود!
بى اختیار نفس راحتى کشیدم... خندید و درو باز کرد! اول من و بعد خودش اومدیم بیرون!
همون پسره که واسمون پیتزا ها رو آورده بود داشت کف زمینو تى مى کشید! بسم الله! اینم دیوونه س ها! اینا که همه برق مى زنن!
از شرکت زدیم بیرون...
توى پارکینگ سوار ماشین تیرداد شدیم و از ساختمون زدیم بیرون! باید مى رفتم پیش مامان پیرى!
تیرداد جلوى در نگه داشت! برگشتم سمتش...
تیرداد: مى دونم دیگه اجازه ى بوسیدنتو تا زمان محرمیت ندارم!
خندیدم که گفت: تو این مدت خوب شناختمت! چند ساعت پیشم نمى دونم چطور بهم این اجازه رو دادى!
بازم فقط خندیدم و پیاده شدم! تیردادم ت ک بوقى زد و ازم دور شد! پریسا واسم درو باز کرد! - خانوم صالحى هستن؟! - بله خانم... تو اتاقشونن! بفرمائید... - خودم مى رم! سرشو تکون داد... نگامو به آسانسور انداختم و بعدش بى توجه از پله ها رفتم بالا! نمى دونم اینو چرا اینجا گذاشته بودن در حالى که خود مامان پیرى هم از پله ها استفاده مى کرد!
تقه اى به در زدم و داخل شدم! بازم لباس مشکى! بازم موهاى بازش و بازم روى همون کاناپه که پریروز نشسته بود و بازم همون شیرینى هاى خونگى!
با دیدنم تعجب کرد: فکر نمى کردم بازم برگردى!
به سوالش اهمیتى ندادم! رفتم تو: شما همه چیزو به من نگفتین!
نگاشو دوخت به شیرینى ها: منظورت چیه؟! من هرچى مى دونستم بهت گفتم!
- نه! خواهش مى کنم هرچى مى دونید بهم بگید! مادر من کیه؟! شما گفتین اونو دیدین! آدرسى؟! نشونى؟! - اون که خودکشى کرده! - درسته! اما یعنى هیچ کسو نداشته؟! از جاش پا شد! رفت سمت یه کمد و کشوشو باز کرد: تو... نوه ى خانى! خان صالحى! دیگه اینا چه اهمیتى داره؟! ببین... شاید نیمى از این ثروت مال تو باشه!
- من ثروت نمى خوام! هویتمو مى خوام! - خیله خب... بعد از تو کشو یه پوشه در آورد و اومد سمتم: بیا! این پرونده ت تو پرورشگاهه! تنها چیزیه که ازت دارم! مشخصات مادرت زمانى که تو رو تحویل داده مى تونه اینجا باشه! یادمه وقتى رفتم پیشش با یه دختر جوون تو یه خونه ى قدیمى زندگى مى کردن! فکر مى کنم دوستش بود! مى تونى اونو پیداش کنى! البته اگه زنده باشه!
- هیچ آدرسى ازش ندارین؟! سرشو تکون داد که یعنى نه!
پوشه رو گذاشتم تو کیفم: تو اون عمارت... چیزى نیست که بتونه کمکم کنه؟!
- اون عمارت فقط خاطرات متروک...
مامان پیرى: ببین دختر جون... من هرچى که مى دونستمو بهت گفتم! دیگه اینکه مادرت کیه و چیکارا کرده به من ربطى نداره!
سرمو تکون دادم: ممنون!
و خواستم از اتاقش برم بیرون که گفت: صبر کن...
برگشتم...
در حالى که روى کاناپه ى مخصوصش مى نشست گفت: مادرت مال اصفهان بود...
- اصفهان؟! پس چطور پاش به اینجا باز شده بود؟! سرشو تکون داد: اینا رو نمى دونم! این تنها چیزى بود که یادم مونده بود! چون لهجه داشت و اینکه بهم گفته بود که اصفهانیه!
تشکر کوتاهى کردم و از اتاقش زدم بیرون! نفس عمیقى کشیدم! یعنى مى تونم بفهمم مادرم کى بوده؟! چرا خود فروشى مى کرده؟!
از اون خونه ى بزرگ زدم بیرون که همون لحظه ماشین ارمیا جلوى پام نگه داشت! لبخند زدم! نمى دونم چى تو وجود این پسره که اینقدر منو به خودش جذب مى کنه! خیلى آدم خاصیه!
با دیدنم از ماشینش پیاده شد...
- سلام... سرمو تکون دادم: سلام... این ورا؟!
ارمیا: والا من باید اینو از تو بپرسم...
ترجیح دادم فعلا بهش چیزى نگم...
انگار فهمید چون زود گفت: اومدم خبر مرگ سمرو به خانوم صالحى بدم!
یاد آورى سمر تو اون وضعیت عذابم مى داد...
- تو از کجا مى دونى؟! متعجب گفت: یعنى تو مى دونستى؟!
سرمو تکون دادم و اتفاقاى دیشبو واسش تعریف کردم...
ارمیا چیزى نگفت! ولى انگار از یه چیزى ناراحت باشه تو فکر بود... مطمئنم اونقدرا هم بخاطر مرگ سمر ناراحت نبود! ولى دلیلش چى بود؟! نمى دونم...
- حالا تو بگو از کجا مى دونى؟! - خب خبرا زود مى پیچه! من و تیرداد و پدر سمر شریکیم! البته تیرداد دیگه الان نیست و من سهامشو خریدم! امروز تو شرکت بهم خبر دادن! - فهمیدم... حالا چرا تلفنى بهش نگفتى؟! - همین طورى! تو شرکت کارى نداشتم گفتم بیام یه سر به خانوم صالحى هم بزنم! تو دلم: آخه آدم قحط بود؟! پیر زن چنس!
- خب... دیگه مزاحمت نمى شم! بعد اومدم رامو بکشم برم که صدام کرد: هونام؟!
برگشتم: بله؟!
- صبر کن مى رسونمت! تا اومدم مخالفت کنم در ماشینو باز کرد: منتظرم باش زود برمى گردم...
ناچار تو ماشین منتظرش نشستم... ارمیا هم رفت تو خونه! پوشه رو از تو کیفم درآوردم و بازش کردم...
هونام روشن فکر...
هه! توى قسمت مشخصات یه اسم به چشمم اومد...
صحرا شفیق...
چند بار زمزمه کردم! صحرا شفیق... یعنى اسم مادرم صحرا بوده! اهل اصفهان بوده! تنها زندگى مى کرده! با دوستش... شاید...
تو فکر بودم که دیدم ارمیا برگشت! سریع پوشه رو گذاشتم تو کیفم! باید با دقت بخونمش!
ارمیا سوار شد و بى حرف راه افتاد! از اینکه اینطورى بود حرصم مى گرفت! همیشه رفتاراش واسم عجیب بود ولى ساکت بودنشو درک نمى کردم! البته خیلى به سودا مى اومد! اون غر غرو و این ساکت!
ارمیا: مى رى خونه؟!
- خونه ى تیرداد! نگام کرد: فکر مى کردم دیگه نمى رى اونجا!
- چند ساعتى مى شه که نظرم عوض شده! - واقعا؟! چطور؟! فکمو دادم جلو: باید بگم؟!
- نخواى نه! شونه بالا انداختم: پس نمى گم!
دستشو برد سمت پخشو روشنش کرد! انگار عصبى بود!
- مامان پیرى چیزى بهت گفته؟! نیم نگاهى بهم انداخت: چطور؟!
- آخه انگار عصبى اى! چیزى شده؟! - باید بگم؟! - نخواى نه! شونه بالا انداخت: پس نمى گم!
از اینکه ادامو درآورد عصبى شدم ولى بازم ترجیح دادم هیچى نگم!
جلوى خیابون گفتم: مرسى ارمیا! بقیه شو مى خوام پیاده برم!
بى حرف گوشه ى خیابون نگه داشت! خداحافظى کوتاهى کردم و پیاده شدم! پسره ى روان پریش...
قدم زنان رفتم سمت خونه... تیرداد بهم کلید داده بود! سرمو انداختم پایین... صحرا شفیق...
سرمو بلند کردم! یه بى ام و مشکى پیچید تو کوچه! با دیدن تیرداد لبخند زدم! یه لبخند از ته دل!
ولى...
تنها نبود! یه دختر خیلى خیلى خوشگل کنارش نشسته بود... متوجه من نبودن! لبخندم رفته رفته محو شد! تیرداد! با یه دختر دیگه! جلوى خونه نگه داشت! درو باز کرد و پیاده شد! پریشون بود! من و که دید خشکش زد!
ولى دختره هنوز تو ماشین بود...
از همون فاصله تو چشم تیرداد اشتباهمو خوندم! یه بار به آرومى پل ک زدم... حالا قلبمم به اندازه ى چشمام آروم شده بود! نباید مى زاشتم شک حتى یه لحظه به وجودم پا بزاره... از همون فاصله هم مى دونستم که حتما توضیحى واسه کارش داره! مى خواستم برم سمتش که دختره از ماشین پیاده شد و درو محکم بست و دستشو رو هوا تکون داد و شروع کرد با عصبانیت حرف زدن! اونم به انگلیسى!
تیرداد نگاشو ازم گرفت و دوخت به همون دختره و با اخم اونم یه چیزایى به انگلیسى گفت...
اصلا به خودم زحمت ندادم که حرفاشونو ترجمه کنم! یعنى حالشم نداشتم که تو اون لحظه به مغزم فشار بیارم...
دختره روسرى کوتاهش افتاده بود رو شونه ش و عین خیالشم نبود... یه بلیز نخى سفید که حتى لباس زیرشم معلوم کرده بود و یه شلوار جین تنگ پوشیده بود با کتونى هاى سفید و مشکى...
دست از تفسیر ظاهرش برداشتم و رفتم سمتشون... هر دوشون هنوز با هم بحث مى کردن...
همون لحظه صداى زنگ گوشیم بلند شد... هر دوشون ساکت شدن و به من چشم دوختن! دختره انگار که تازه منو دیده بود! ریجکت کردم! دوباره زنگ خورد... مى دونستم اگه تا صبحم ریجکت کنم باز زنگ مى زنه!
بى توجه به اون دوتا جواب دادم: - الو...
مثل همیشه جیغ جیغ مى زد: کوفت الو! کجایى؟! چرا ریجکت کردى؟
- خونه م... چیکار دارى؟ - پیش تیرى جونى؟ - سودا چیکار دارى؟ - چته هاپو؟ پاپى هم اینقدر پاچه نمى گیره... هیچى بابا زنگ زدم بگم خانوم حبیبى زنگ زد گفت گواهینامه ت چند روز دیگه میاد! چیزى که اون لحظه اصلا بهش فکر نمى کردم و واسم کوچیکترین اهمیتى نداشت!
- باشه! خدافظ... بعد گوشى رو قطع کردم... حالا هر دوشون ساکت بودن... به دختره خیره شدم...
یه دختر با موهاى بلوند و چشم هاى سبز... ابروهاى کشیده و خوش فرم... بینى و لب هاى متناسب...
زیبایى ش اونقدر زیاد بود که حس کردم من در کنار اون هیچى نیستم! ولى اینا دلیل نمى شد که بزارم اون حس بد بهم رخنه کنه...
یه نگاه به من که تو صورتش خیره شده بودم انداخت و اخماش رفت تو هم...
نگامو دوختم به تیرداد! مثل همیشه شصتشو کشید گوشه ى لبش: هونام خواهش مى کنم چند دقیقه تنها مون بزار...
هه! منو بگو که فکر کردم مى خواد بهم توضیح بده!
رو کردم بهش: من چند روزى رو مى رم خونه ى خودم! تو هم انگار مهمون دارى... مزاحم نمى شم!
بعد اومدم رامو بکشم و برم که مچ دستمو گرفت: برو داخل منتظرم باش...
تو چشماش نگاه کردم! جدى بود! دلم نمى خواست باهاش مخالفت کنم! نه واسه اینکه ازش کم آورده بودم! نه! چون مى دونستم الان عصبانیه و احتمال مى دادم عصبانیت واسش خوب نباشه...
سرمو تکون دادم و با کلید درو باز کردم... تا لحظه ى آخر نگاه دختره بهم بود...
درو بستم! تکیه مو دادم به در...
تیرداد به انگلیسى بهش گفت: سوار شو بریم...
و بعد از اون صداى در هاى ماشین بود که محکم بسته مى شدن...
نگامو دوختم به شمشاد هاى مربعى شکل... یه جورایى مطمئن بودم که تیرداد بهم خیانت نمى کنه! اینو از نگاهش خوندم...
گفت منتظرش بمونم! یعنى بر مى گرده...
درو با کلید باز کردم و رفتم تو... خونه کاملا مرتب بود... این یعنى نبودن بهونه اى واسه وقت گذرونى! نشستم روى یه مبل و به لیوان خالى اى که روى میز روبه روم بود نگاه کردم...
همون لیوانى بود که دیشب تیرداد واسه من آورد و من پاشیدم رو صورتش... پوزخند زدم! آورد که به من بده تا آروم بشم! واسه اینکه شاهد مرگ نامزدش بودم!
شاید نامزد سابقش...
پا شدم و لیوانو برداشتم! رفتم سمت آشپزخونه و گرفتمش زیر آب سرد کن! اه اینم که خالیه! در یخچالو باز کردم و پارچو برداشتم و توى لیوان آب ریختم! اون دختر کى بود؟
یه حسى بهم مى گفت که ممکنه خطرنا ک باشه! چه زود سمر رفت و چه زود یکى دیگه جاش اومد... لیوانو که پر کردم اومدم پارچو بزارم تو یخچال که چشمم به یه ظرف پر از یخ افتاد! پارچو گذاشتم روى میز ناهارخورى کنارم و ظرفو کشیدم بیرون! توى یخ ها یه سرنگ بود! یه سرنگ با یه سوزن کلفت! نه خیلى کلفت! ولى از سرنگاى دیگه اى که دیده بودم کلفت تر بود! روش پوشش پلاستیکى داشت! یه بسته بود! از بین یخا درش آوردم و جلوى چشمم گرفتمش...
ربیف... باید در مورد ام اس اطلاعات بیشترى به دست بیارم! باید بدونم چیا واسه تیرداد خوب نیست!
شاید چون دلم نمى خواست تیردادم به سرنوشت سمر دچار بشه! آهى کشیدم و بسته رو گذاشتم توى یخا و برگردوندم سر جاش... پارچو هم گذاشتم تو یخچال و تا اومدم لیوان آبمو بخورم صداى زنگ اف اف اومد!
مطمئنا تیرداد نبود! چون اون کلید داشت!
تصویر دو مرد با لباس فرم و یه زن چادرى باعث شد یه لحظه تردید به دلم چنگ بندازه که درو باز کنم یا نه! ولى من که کارى نکرده بودم! به قول معروف آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟
- بله؟
- خانوم هونام روشن فکر؟
- بله... خودم هستم...
- تشریف بیارید دم در...
گوشى رو گذاشتم و شالمو سر کردم و دکمه هاى مانتومو که نیمه باز بود و بستم و رفتم سمت در...
- بفرمائید...
- شما خانوم روشن فکر هستید؟
- بله... امرتون؟
- باید با ما تشریف بیارین پزشکى قانونى...
گنگ نگاش کردم! مى دونستم منظورشون به سمره! اما از این سر درنمیاوردم که تیرداد گفته بود پزشکى قانونى همه چیزو مشخص مى کنه! نکنه که منو مقصر بدونن!
ولى مرده گفت: نگران نباشید خانوم! زیاد طول نمى کشه... شما باید جسد خانوم سمر راشدى رو تشخیص بدین!
- تشخیص بدم؟
- در واقع باید تائید کنید که جسد مال ایشونه و شما دیشب دیدنش!
- از کجا مى دونید که من دیدمش؟
همون طور که به زنه اشاره مى کرد گفت: اثر انگشت خانوم! بفرمائید...
با زنه پشت ماشین نشستیم و اون دو مردم جلو نشستن!
حدودا یکى دو ساعت بعد رسیدیم پزشکى قانونى! یه جورایى حس اینکه قراره دوباره سمرو ببینم اذیتم مى کرد! ولى چاره اى نداشتم و باید باهاشون مى رفتم!
داخل ساختمون شدیم! چقدر اینجا شلوغه! یه زن داد و بیداد راه انداخته بود: آقا یه برگه دادن اینقدر سخته؟ نمى بینید شوهرم سرمو شکونده؟
یه زن رفت طرفش و سعى کرد آرومش کنه! نگامو ازش گرفتم و به مرد سفید پوشى که نزدیک مى شد دوختم!
با پلیسا سلام و علیک کوتاهى کرد و بعد دستشو گرفت سمت یه راه پله: بفرمائید اونجا همکارم راهنمایى تون مى کنن!
رفتیم اونجایى که گفت ولى همکارش با عذر خواهى همون مرده رو صدا زد: محبى من باید برم! زنمو بردن بیمارستان!
محبى هم خندید: مبارکا باشه! بابا شدیا!
کلافه بهشون نگاه کردم! اینام وقت گیر آوردن! دوست داشتم زودتر از اینجا خلاص شم!
بلآخره جناب محبى اومدن و رفتیم سمت سرد خونه! جایى که همیشه تو فیلما مى دیدم و هیچ وقت فکر نمى کردم تو واقعیت هم پامو بزارم توش...
یه اتاق که رو درش یه شماره بود... 93...
محبى درو باز کرد و ما هم داخل شدیم! یکم فکر کرد و یه نگاه به شماره هاى کشوهاى پشت سر هم انداخت و یه نگاه به کاغذى که تو دستش بود! نگام بین کشو ها تو دوران بود! توى هر کدوم! یه جسد... شاید چندتا خالى! ولى... همون چندتایى که پرن... با جسدا... جسدایى که یه موقعى راه مى رفتن! با پاهاشون... نه پاهاى معلق... پاهاى سمر... معلق بود!
سرمو تکون دادم رو به زنه گفتم: چند روز طول مى کشه که یه نفرو از اینجا ببرن قبرستون؟
انگار با دیوار حرف زدم! اصلا نگامم نکرد!
مرده رفت گوشه ى اتاق و یه کشو از ردیف پایین کشید بیرون! آروم رفتم نزدیک... یه جسد رو به روم بود... آویزون نبود... حالا دیگه دراز کشیده بود... انگار همین باعث شده بود ازش نترسم! نه که نترسم! اما کمتر...
مرده ملافه ى سفیدو با یه حرکت تا شکمش کشید پایین! دست راستش رو سینه ش بود... نگامو از دستش گرفتم و به صورت کبودش گرفتم... انگار توى اون حالتم مى خواست که من ازش بترسم!
اما مگه هدفش این نبود؟ من... هونام... دخترى که شبا تا صبح هزار بار مرگو جلوى چشم خودش دیده که مبادا حیثیتش به باد بره! این دختر نمى تونه به این راحتیا شکستو قبول کنه!
شکست از یه جسد!
مرده: شما دیشب همین خانومو دیدین؟
سرمو تکون دادم...
پلیسه به محبى اشاره کرد و محبى ملافه رو کشید روشو کشو رو بست! این کلمه چند بار تو ذهنم منعکس شد...
بست... بست.... بست...
شاید براى همیشه! نه اون کشو رو! ذهن منو از درد... درد دو پاى معلق...
چشامو بستم و باز کردم!
مرده: بسیار خب... فقط مى خواستیم مطمئن بشیم! براى اینکه تو پرونده ذکر بشه همه ى جوانب بررسى شده! بفرمائید...
با زنه از اونجا زدیم بیرون!
جلوى در پزشکى قانونى یه تاکسى گرفتم...
- کجا برم خانوم؟
نمى دونم چرا اما یه احساس خوب داشتم! احساس اینکه دیگه دو پاى معلق جلوى چشمم نیست! با اینکه امروز خیلى سعى کرده بودم بهش فکر نکنم اما نشده بود!
اما حالا حس بهترى داشتم! با لبخند آدرس خونه ى تیردادو دادم!
جلوى در پیاده شدم! همون لحظه تیردادم پیچید تو کوچه! تازه یادم اومد کیف پولم همرام نیست! خدا رو شکر که تیرداد اومد! چون نه تنها کیف پولم نبود... بلکه نه کلید داشتم نه گوشى!
پیاده شدم و واسش دست تکون دادم! سریع اومد طرفم و انگار که فهمید چى مى خوام و کرایه رو حساب کرد... تاکسى دور زد و دور شد!
من و تیرداد هنوز اونجا واستاده بودیم!
تیرداد: بیا بریم تو... هوا داره تاریک مى شه!
بدون هیچ حرفى باهاش هم قدم شدم...
باهم رفتیم سمت خونه... همونطور که از بین شمشادا رد مى شدیم گفت: نمى خواى چیزى بگى؟
- مثلا چى؟
- اینکه امروز کى همرام بود؟
- اگه لازم باشه خودت مى گى!
واستاد... برگشتم سمتش... دستمو گرفت تو دستش: هونام... سعى نکن پنهونش کنى! مى دونم الان دارى بهش فکر مى کنى!
سرمو تکون دادم: کى بود؟
- ابیگل...
هه! همونى که تو ذهنم بود!
- واسه چى اومده بود؟
- اومد بگه که پشیمونه! مى خواست ببخشمش...
نگاش کردم: بخشیدیش؟!
چشاشو باز و بسته کرد: آره...
حس کردم قلبم فرو ریخت! تیرداد چى مى گفت؟! حتى یه روزم نباید از اعترافم مى گذشت؟! کاش حد اقل احساسم همون طور گنگ واسم باقى مى موند!
تیرداد: ولى... نه به خودم!
نگاش کردم! لبخند آروم آروم روى لبم نقش بست! بقیه ش مهم نبود! اینکه چطور اومده بود و تا الان کجا بودن!
همونطور که دستم تو دستش بود رفتیم سمت خونه...
منو به خودش فشرد: فردا بریم محضر؟
نگاش کردم: کاراى ثبتى دارى؟
با شیطونى گفت: آره! مى خوام اسمتو تو شناسنامه م ثبت کنم!
- نه!
واستاد و متعجب نگام کرد!
- تا زمانى که نفهمیدم واقعا کیم نمى خوام باهات ازدواج کنم! حد اقل رسمى!
گیج گفت: یعنى چى؟
- مى خوام هویت واقعى مو پیدا کنم!
لبخند زد: باشه! اما از من نخواه تا اون موقع صبر کنم!
به شوخى زدم به شونه ش... مى دونستم شوخى مى کنه! خود دار تر از این حرفا بود! با این حال اینطورى منم ناراحت بودم! بهتر بود که حد اقل به هم محرم بشیم!
تیرداد: قهوه مى خورى؟
- من که قهوه نمى خورم...
- اوه راست مى گى؟! من الان برمى گردم!
و رفت تو آشپزخونه... منم روى یه مبل نشستم! یادم اومد که چند ساعت پیش مى خواستم یه لیوان آب بخورم! خنده م گرفت! پا شدم و رفتم سمت آشپزخونه!
با دیدن تیرداد که داشت همون دارو رو به بازوش تزریق مى کرد سرجام واستادم! سرشو بلند کرد و با دیدن من یه دفعه انگار که حواسش نباشه سوزن تو دستش شکست!
سریع دویدم سمتش... با اون یکى دستش سوزنو کشید بیرون! خدا رو شکر که به نسبت کلفت بود و مى شد درش آورد...
دستش خون ریزى داشت! سریع یه دستمال از روى میز برداشتم و خواستم بزارم رو دستش که دستشو پس کشید!
متعجب نگاش کردم!
سعى کرد لحنش عصبانى نباشه: چرا اومدى اینجا!
- تو نگفتى که نیا!
با حرص نگام کرد!
- دستت داره خون میاد!
- به درک...
با دهن نیمه باز نگاش کردم! این چش شد یهو؟!
خون دستش ریخت روى صندلى! دستمو گذاشتم رو دستش... نگام کرد: ببخشید! کنترل اعصابم دست خودم نیست!
- مى فهمم!
نگام کرد و خندید...
براى عوض کردن بحث گفتم: ابیگل چطور آدرستو پیدا کرده بود؟
- از ارمیا گرفته بود! من و ارمیا با هم تو لندن درس مى خوندیم! واسه همین ابیگلو مى شناسه!
نشستم رو به روش...
تیرداد: امروز کجا رفته بودى؟!
همه چیزو واسش تعریف کردم... سرشو تکون داد و چیزى نگفت...
پا شدم و از تو یخچال دو تا تخم مرغ درآوردم و یه تابه برداشتم و گذاشتم رو اجاق...
تیردادم همونجا نشسته بود!
- لا اقل یه چیزى بزار رو زخمت...
یه دستمال گذاشت رو زخمش... نیمرو رو درست کردم و با همون تابه گذاشتم رو میز...
- تا حالا شام اینطورى خوردى؟!
یه تیکه نون برداشت و یه لقمه گرفت: هر وقت حوصله نداشته باشم و مستخدم نباشه نیمرو راه حل گشنگى یه!
و لقمه رو گرفت جلوى دهنم!
دهنمو نیمه باز کردم و یه گاز ازش زدم!
تیرداد: چرا همه شو نخوردى؟
با شیطونى گفتم: عادت دارم تو بقیه شو بخورى!
خندید و گذاشتش تو دهن خودش...
اونقدر با اشتها اون نیمرو رو خوردیم که هر کى مى دید فکر مى کرد چه غذایى یه!
بعد از شام هر دومون نشستیم تو هال و مشغول فیلم دیدن شدیم! یه فلیم خسته کننده بود که تیرداد با هیجان نگاش مى کرد!
خمیازه اى کشیدم و گفتم: من مى رم بخوابم...
پوست تخمه رو گذاشت تو پیش دستى جلوش: منم الان میام!
صاف واستادم: چى؟
خندید: نترس! نمیام تو اتاق تو...
- آها... خوبه...
بعد رفتم تو اتاق و لباس راحتى پوشیدم و به قرص خوردم و سعى کردم به هیچى فکر نکنم و بخوابم...
چند دقیقه بعد صداى باز و بسته شدن در اتاق تیردادم اومد! روى تخت دراز کشیدم و چون هنوز خوابم نمى برد مشغول آهنگ گوش کردن شدم!
نه! خوابم نمى بره! نشستم رو تخت! سعى کردم فکر کنم چرا با وجود خوردن قرص بازم نمى تونم بخوابم!
یکم که فکر کردم دیدم جاى یکى کنارم خالیه! درسته! چون پاپى کنارم نبود نمى تونستم بخوابم!
به ساعت گوشیم نگاه کردم! یک و نیم بود! یک ساعتى مى شد که تیرداد تو اتاقش بود! حتما خواب بود!
ولى خب من چیکار کنم؟! نمى تونم بدون پاپى بخوابم!
تاپى که پوشیده بودمو با یه بلیز آستین بلند عوض کردم و شالمو گذاشتم رو سرم! خنده م گرفت! انگار نه انگار که من امروز جلوى تیرداد بدون روسرى بودم!
تقه اى به در زدم که جوابى نشنیدم!
آروم درو باز کردم! روى تخت خوابیده بود و آرنجش روى پیشونى ش بود! نمى دونستم خوابه یا نه! پاورچین پاورچین رفتم طرفش که اگه خوابه بیدارش نکنم!
بالاى سرش ایستادم! با دیدن چشماى بسته ش اومدم برگردم که نمى دونم چرا پاهام حرکت نکرد!
اولین بارى که تو خواب دیدمش شب مهمونى بود! چقدر اون شب با امشب فرق داشت! حالا این عشقش بود که تو قلبم بود! آروم نشستم گوشه ى تخت!
دستم نا خود آگاه رفت سمت موهاش... ولى تردید داشتم بکشم توى موهاش یا نه! مى ترسیدم بیدار شه!
تردیدو کنار گذاشتم! انگار که انگشتام مال من نبودن! توى موهاش دست کشیدم! تکون نخورد! یه بار دیگه کارمو تکرار کردم!
ولى خیلى زود پشیمون شدم! من داشتم چیکار مى کردم؟! باید مى زاشتم فاصله ها همین طور بمونه و کمتر نشه! حد اقل تا زمان محرمیت!
اومدم پا شم که یهو دستمو کشید و افتادم رو تخت کنارش...
با تعجب نگاش کردم! هنوز چشاش بسته بود! ولى لباش مى خندید!
چشاشو باز کرد و دستشو کشید به گوشه ى شالم: داشتى چیکار مى کردى؟
- من؟! هیچى...
خم شد روم و ابروشو انداخت بالا: واقعا؟!
سرمو تکون دادم...
با خنده برگشت و تو یه حرکت منو کشید رو خودش: اصلا دروغ گوى خوبى نیستى...
خندیدم: چرا اتفاقا... اگه بخوام مى تونم راحت بپیچونمت! اما نمى خوام بهت دروغ بگم...
آروم از روى شال سرمو بوسید: پس هیچ وقت بهم دروغ نگو...
از روش پا شدم و کنارش دراز کشیدم: تیرداد؟
به پهلو شد: جونم؟!
لبخند زدم: همیشه اینطورى جوابمو بده...
- چى مى خواستى بگى جوجه؟ به شوخى اخم کردم: جوجه با کى بودى؟!
- با تو! - پس یادت رفته من کى م! باید از هونام چاقو کش بترسى! نه بهش بگى جوجه! انگشتشو گذاشت گوشه ى لبم... انگار از این کار خیلى خوشش مى اومد!
زمزمه کرد: واسه من که جوجه اى...
منم به پهلو شدم! سرمو بلند کرد و گذاشت رو بازوش... پوست تنش که به صورتم خورد یه جورایى قلقلکم گرفت...
همونطور که با شالم بازى مى کرد گفت: خیلى عجیبى هونام... فکر نمى کردم دختر سرسختى مثل تو اینقدر قلب کوچیکى داشته باشه...
نفس عمیقى کشیدم که بیشتر شبیه به آه بود: همه فکر مى کنن قلب من سنگى یه! اونقدر اینو باکاراشون بهم نشون داده بودن که خودمم باورم شده بود... ولى هیچ کس نمى فهمه دخترى که شبا بین زباله ها مى خوابه شاید یه دفعه هم دلش گرمى یه آغوشو بخواد! شاید دلش واسه لالایى مامانى که تا حالا ندیدتش تنگ شده باشه! حالا هر چه قدرم که خود ساخته باشه! فرقى نمى کنه دختر باشه یا پسر... آدما دل دارن!
نوک بینى مو فشار داد: حالا که یه آغوش دارى! پس دیگه حرف زیادى نزن! - بچه پررو... من و باش که با کى درد و دل مى کنم! منو سفت به خودش فشرد: مى دونى مامان شدن خیلى بهت میاد؟
متعجب نگاش کردم: واسه چى اینو مى گى؟!
خندید: آخه اونقدر خوب نقش بازى مى کردى و ترشى مى خواستى که خودمم باورم مى شد حامله اى...
هیچى نگفتم که ادامه داد: اون شب که فرستادیم دنبال قره قوروت با کلى بدبختى پیدا کردم و وقتى برگشتم دیدم دارى با ولع اون لواشکا رو مى خورى قسم مى خورم که اون لحظه قصد جونتو کردم!
بى صدا خندیدم...
تیرداد: روزى که بردمت سونوگرافى اونقدر قایفه ت دیدنى شده بود که چیزى نمونده بود از خنده روده بر بشم!
با حرص گفتم: اگه بدونى چه حالى بهم دست داد!
- حقته! تا تو باشى که سر به سر من نزارى! دکتر مى گفت سودا ادعا کرده که پزشکى مى خونه! ولى اینو نمى دونسته که جنسیت بچه از سه ماهگى به بعد مشخص مى شه! یه لحظه به حرفش فکر کردم! عجب سوتى اى بودیم ما! تو فکر بودم که گفت: این چند روز خیلى اتفاقا افتاده! مى دونم خیلى ناراحتت کردم!
- چرا اینو مى گى؟! - پریروز با اینکه مى دونستم تو هیچ تقصیرى ندارى از اینجا بیرونت کردم! با چشماى گرد شده نگاش کردم: تو مى دونستى؟
نگاشو دوخت تو چشام: آره! مى دونستم بین تو و آرمین هیچى نیست! حد اقل از طرف تو مطمئن بودم! ولى صبح وقتى که با سودا رفتى با خودم کلى فکر کردم! تو لایق خوشبختى هستى! چیزى که من نمى تونم بهت بدم! من مریضم هونام! نه فقط جسمم! گاهى روحمم بیمار مى شه! اونقدر اعصابم بهم مى ریزه که همه چیزو بهم مى ریزم! ولى قلبم چى؟! از اونم مى تونستم بگذرم؟! وقتى شما رو جلوى در دیدم از تو چشات حرفاتو خوندم! ولى این یه بهونه بود واسه اینکه ازت بگذرم! متاسفم که ناراحتت کردم!
ساکت فقط گوش مى کردم! شاید اگه اینا رو نمى گفت هیچ وقت فکر نمى کردم که تیرداد منو شناخته! از اینکه حد اقل اینو مى دونست که من مقصر نیستم خوشحال بودم!
- ساکتى؟! - دارم گوش مى دم! - با یه بهونه اومدم خونه ت! به بهونه ى کلیدت! مى خواستم باهات حرف بزنم! ولى تو عصبانى بودى! ترجیح دادم هیچى نگم! تا شب جلوى خونه ت موندم! نمى تونستم دل بکنم! وقتى ساعت یک شب از خونه زدى بیرون تعجب کردم! مطمئن بودم که یه اتفاقى افتاده! اومدم که ازت بپرسم که تو چاقو رو گذاشتى زیر گلوم... با خنده ادامه داد: ولى خودمونیم خوب غافلگیرم کردیا!
- دیگه بعد این همه سال چاقو کشى مى دونم باید چیکار کنم! - خوش حالم که حد اقل اینطورى مى تونى از خودت دفاع کنى! از اینکه اینو گفت خوشم اومد! از اینکه نگفت من همیشه پشتتم! از اینکه اینو با کاراش نشون مى داد! نه با حرفاش!
تیرداد: حتى وقتى با ارمیا رفتى هم یه لحظه بهت شک نکردم! ولى سعى کردم ازت بدم بیاد! بدم بیاد که نصفه شب با دوست صمیمى م رفتى! با تموم اینا ته قلبم مى دونستم یه موضوعى هست! سعى کردم به خودم بقبولونم که ارمیا واسه تو خیلى بهتر از منه! اخم کردم: چى مى گى تیرداد؟! ارمیا که سودا رو دوست داره!
خندید: تو هیچى نمى دونى هونام!
متعجب گفتم: منظورت چیه؟!
نگام کرد: من یه مردم! معنى نگاه یه مرد دیگه رو مى فهمم! به خصوص اگه اون طرف دوست چندین و چند ساله م باشه!
- ولى اشتباه مى کنى! سودا و ارمیا با همن! اینو بهت قول مى دم! به سرم دست کشید: خوبه که اینطور فکر مى کنى! فقط تو تعجبم که چرا سودا بهت چیزى نمى گه!
- چون چیزى نیست که بگه! - نمى خواى برى بخوابى؟! با شیطونى گفتم: جات تنگ شده؟!
خم شد روم: دوست دارى تنگ باشه؟!
سرخ شدم... قهقه ش رفت هوا: چرا سرخ شدى جوجه؟!
- هیچى! برم بخوابم! بعد آروم از تخت اومدم پایین!
تیرداد با همون خنده ش ادامه داد: از این به بعد یادت باشه که با من سربه سر نزارى! چون من کم نمیارم!
- بله! کاملا معلومه! ولى مطمئن باش منم کم نمیارم! - از فرار کردنت معلومه! نفسمو با حرص دادم بیرون! دلم مى گفت بزنم فکشو بیارم که مثل فک خودم بشه! ولى آخه همینجورى خوشگل تر بود! پس بى خیال شب بخیر کوتاهى گفتم و اومدم برم بیرون که تازه یادم اومد واسه چى اومده بودم! برگشتم!
تیرداد که حالا رو تخت نشسته بود نگام کرد: چى شده؟!
- بریم دنبال پاپى؟! - مگه پیش سودا نیست؟! - آره! ولى اگه نباشه نمى تونم بخوابم! همونطور که از تخت مى اومد پایین گفت: حرفى ندارم! ولى یادت باشه بعد از محرمیت من نمى تونم جامو به پاپى بدم!
از حرفش خنده م گرفت: مى رم بیرون تا آماده بشم!
و قبل از اینکه تیرداد چیز دیگه اى بگه از اتاق زدم بیرون! همه ى آماده شدنم یه مانتو پوشیدن بود! تو اتاق صبر کردم تا تیردادم آماده بشه! وقتى صداى باز و بسته شدن در اتاقشو شنیدم اومدم بیرون!
رفتم سمتشو بازوشو گرفتم! حواسم نبود و دقیقا دستمو گذاشتم رو زخمش! سریع دستمو کشیدم: ببخشید!
دستمو گرفت و با هم از خونه زدیم بیرون! چون مى دونستم سودا هنوز بیداره بهش اس زدم: دارم میام پاپى رو ببرم!
سریع جواب داد: زود بیا که بیچاره م کرده!
دیوونه! به زور مى بردش و حالا مى گه زود بیا ببرش!
تو ماشین هر دومون ساکت به آهنگى که پخش مى شد گوش مى کردیم! من به صحرا شفیق فکر مى کردم! ولى تیردادو نمى دونم!
سودا با دیدنمون همونطور که پاپى رو مى انداخت تو بغلم زیر گوشم گفت: من که آخرش نفهمیدم شما باهم دعوا دارین یا نه!
خندیدم و چیزى نگفتم! مى خواستم به رها و سودا همزمان بگم! اونطورى حالش بیشتر بود! اون شب بلآخره پاپى رو از سودا گرفتیم و من تونستم بخوابم! پاپى رو تو بغلم زدم و داشتم مى رفتم سمت اتاقم که تیرداد گفت: فردا دیگه حق ندارى اینو بیارى تو اتاقا!
گیج نگاش کردم که ادامه داد: صبح مى ریم محضر واسه صیغه!
اخم کردم: چرا اینقدر عجله دارى؟!
شونه بالا انداخت: بعدا مى فهمى!
مثل خودش شونه بالا انداختم و چیزى نگفتم! ما که بلآخره باید بهم محرم بشیم! چه فردا چه پس فردا!
شب بخیرى گفتم و رفتم تو اتاق!
صبح که بیدار شدم چشمم تو چشم پاپى افتاد! با خنده پاپیونشو کشیدم جلو و ول کردم! از این کارم خوشش مى اومد! مثل همیشه اومد صورتمو لیس بزنه که فرستادمش عقب...
- من آبنبات نیستم جوجه! از این حرفم خنده م گرفت! چقدر باحال بود که به یکى که دوستش دارى بگى جوجه! حالا من به پاپى مى گفتم جوجه! به سگم!
تقه اى به در خورد...
شالمو گذاشتم سرم: بفرما...
در باز شد! تیرداد نگاهى به ساعتش انداخت : چقدر مى خوابى بچه؟ دارم مى رم شرکت! عصر مى ریم محضر...
سرمو تکون دادم: به سلامت!
چشمکى زد: تا اون موقع خوب به خودت برس!
بعد درو بست و رفت! از کاراش سر درنمى آوردم! یه موقع جدى مى شد و یه موقع شیطون! ولى از این سر در مى آوردم که همه جوره دوستش دارم!
گوشى مو برداشتم و زنگ زدم به رها و سودا و بهشون گفتم که بیان پیشم!
نمى دونم چرا اما یه جورایى استرس داشتم! اما یه استرس شیرین بود! با اینکه مى دونستم صیغه ى دائمى نیست ولى خب همین که قرار بود به تیرداد محرم بشم واسم یه هیجان خاص داشت!
ولى نه! هیجانم نبود! نمى تونستم توصیفش کنم! اما اینو مى دونستم که اونقدر این حس برام شیرین بود که تا عصر لحظه شمارى مى کردم...
لبامو با زبون تر کردم... نشستم جلوى دراورى که بالاش آینه بود! من که لوازم آرایش زیادى نداشتم و اینجام چیزى نبود که به دردم بخوره! مسلما تیرداد آرایش نمى کرد!
بى خیال آرایش پا شدم و رفتم پوشه اى که مامان پیرى بهم داده بودو برداشتم و مشغول خوندنش شدم!
چیز زیادى دست گیرم نشد! بجز یه آدرس... توى اصفهان...
چرا اصفهان؟! چرا از اصفهان اومده بود اینجا؟! یعنى این آدرس مادرم بود؟! شاید دوستش...
اصلا این اسم اسم مادرم بود یا نه؟!
کلافه گوشى مو برداشتم و به سودا اس زدم: وسایل آرایشتم بیار...
گوشى رو گذاشتم رو میز و با پاپى از اتاق زدم بیرون! حالا حتما اس ام اس مى ده چرا و چه خبره؟! پس گوشى همونجا بمونه تا خودش بیاد و ببینه چه خبره!
مى خواستم برم سمت آشپزخونه که صداى زنگ در بلند شد! رفتم سمت اف اف... هیچ تصویرى مشخص نبود... پوفى کردم! رها باز کرمش گرفته! سودا م که معلوم نیست کدوم گوریه!
- کیه؟!
هیچ جوابى نشنیدم!
- رها میام آویزونت مى کنما!
بعد درو باز کردم و رفتم سمت آشپزخونه... پاپى تو هال بود... چاى سازو زدم به برق... صداى پارس پاپى تو خونه پیچید... حتما باز سرش زیر مبل گیر کرده... رها میاردش بیرون دیگه!
رفتم سمت یخچال و از توش ظرف میوه رو کشیدم بیرون و از همونجا داد زدم: با سودا اومدى یا تنها؟!
هیچ جوابى نشنیدم!
- رها دارى مى میرى؟!
بازم جوابى نشنیدم! هنوز صداى پارس پاپى مى اومد...
اخم کردم! یه لحظه ترسیدم نکنه رها نباشه؟ آروم ظرف میوه رو گذاشتم رو میز... حالا صداى زنگ گوشى مم مى اومد...
رفتم سمت خروجى آشپزخونه... از بالاى اپن سرکى تو هال کشیدم... کسى نبود! ولى صداى پاپى هنوز از اون طرف سالن مى اومد! متعجب پامو گذاشتم روى پله ى اول که به هال متصل مى شد گذاشتم... ولى سریع برگشتم عقب و یه چاقو برداشتم...
باز برگشتم تو آشپزخونه: رها؟!
صداى پایى رو شنیدم... تقریبا مطمئن شده بودم رها نیست! اگه بود تا الان پخ کرده بود!
پاورچین پاورچین رفتم سمتى که از اونجا صداى پاپى رو شنیده بودم... پاپى یه گوشه واستاده بود و هى پارس مى کرد! متعجب بهش خیره شدم! یعنى توهم زدم؟!
تا اومدم برگردم سر جام میخکوب شدم...
- سلام...
تو سکوت فقط نگاش کردم! یه شلوار جین آبى با یه بلیز آستین بلند سورمه اى که البته آستیناش خیلى هم بلند بود و تا نوک انگشتاش رسیده بود و چون دستاشو تقریبا مشت کرده بود باعث شده بود پارچه ى لباسش چروک بشه... چشمم به آستینش بود... فقط همین... نمى دونم چرا... ولى نظرمو به خودش جلب کرده بود! مثل چیزاى کوچیکى که گاهى نظر آدما رو به خودش جلب مى کنه! شاید چون حس خوبى به این کارش نداشتم!
- سلام... جواب... واجب...
خنده م گرفت: من انگلیسى هم یکمى مى فهمم... تو انگلیسى حرف بزن منم فارسى!
خندید: اوکى... اما من فارسى دوست...
- ولى من حرف زدن تو رو نُ دوست! اینجورى بدم میاد! فکر مى کنم دارى زبونمو مسخره مى کنى! بلد نیستى مجبور نیستى که!
پاپى پرید بغلم... نگاش روى پاپى موند...
- بشین اینجا...
و به یه مبل اشاره کردم...
رفت سمتشو نشست! شال مشکى شو که روى شونه ش بود انداخت کنارش: خیلى سخته...
منم نشستم رو به روش و گفتم: گفتم فارسى حرف نزن! هر وقت خوب یاد گرفتى بعد حرف بزن! چرا اینطورى مى کنى؟!
- باشه...
بعد خندید و این بار به انگلیسى گفت: تیردادو دوست دارى؟!
سرمو تکون دادم: خب معلومه... عاشقشم...
ابروشو انداخت بالا: یعنى هیچ وقت ازش نمى گذرى؟!
- من بخوام هم تیرداد نمى خواد...
گردنشو کمى کج کرد: ترکت مى کنه...
گنگ نگاش کردم: منظورت چیه؟!
- شاید یک یا دو سال بعد از تو طاقت بیاره!
- چى مى خواى بگى؟!
- بعد از مرگ ولت مى کنه!
قهقه زدم: خب بایدم ول کنه! آدم که با مرده نمى میره! اینو که تو نمى فهمى! بزار یه چیز دیگه بگم! من مردم اون که نباید بمیره! باید بره دنبال یه زندگى جدید!
- واست مهم نیست؟!
شونه بالا انداختم: نه! باید منطقى باشم!
سرشو به نشونه ى فهمیدن تکون داد: پس خودت مى خواى!
- چیو؟! اصلا چرا من باید بمیرم؟!
- مى میرى!
متعجب نگاش کردم:خب هرکسى یه روزى مى میره!
- آره... هرکسى یه روزى مى میره!
- تو چى؟! تو عاشق تیرداد بودى؟!
نگام کرد: هنوزم هستم!
بى خیال گفتم: وقتى ترکش کردى یعنى دوستش نداشتى!
- من ترکش نکردم... از دستش عصبانى شدم که چرا زود بهم نگفت... من لجباز بودم! اونم بود... بعدش که رفتم پیشش دیگه اون منو نخواست!
- پس چرا دوباره برگشتى؟!
- واسه اینکه دوباره شانسمو امتحان کنم!
- خب چرا بر نمى گردى؟! تیرداد دوستت نداره!
سرشو تکون داد: نه! نداره! ولى حق نداره کس دیگه اى رو هم دوست داشته باشه!
ابرومو انداختم بالا: حالا که داره!
بى مقدمه گفت: من قهوه مى خوام...
گیج نگاش کردم و با سر به آشپزخونه اشاره کردم: برو خودت درست کن! من بلد نیستم...
سرشو تکون داد و پا شد و رفت تو آشپزخونه...
به پشتى مبل تکیه دادم! هنوز صداى زنگ گوشیم مى اومد... ولى حال نداشتم برم جواب بدم! حتما سوداس... جواب اس ام اس شو ندادم داره زنگ مى زنه!
آخه آدم اینقدر فضول مى شه؟! فکرمو از سمت سودا به سمت ابیگل سوق دادم! ولى واسه چى اومده اینجا؟! مطمئنا نیومده تا یه قهوه بخوره و بره! شاید اومده تا از ازدواج با تیرداد منصرفم کنه!
شونه بالا انداختم! هر کارى کنه هم نمى تونه! یا هر حرفى که بزنه! من به تیرداد اعتماد دارم! و دوست داشتن با همین اعتماد داشتنه که قشنگ مى شه! پاپیون پاپى رو که مثل همیشه رفته بود پشت گردنش مرتب کردم! به این فکر کردم که چرا پاپى استخون نمى خوره؟! از بس این سودا بهش آب نبات و شکلات و چه مى دونم آدامس داده!
پا شدم و رفتم تو آشپزخونه... ابیگل با وسواس خاصى داشت آب جوشو توى فنجونا مى ریخت! فنجون سفید و ساده... از سادگى و سفیدى فنجون خوشم اومد!
ولى رنگ تیره ى قهوه که به سیاهى مى زد...
نشستم پشت میز... قهوه... چرا من نمى تونم قهوه بخورم؟! چرا هرچى هم توش شکر بریزم باز حس مى کنم تلخه؟! شیرینى زیادو دوست نداشتم! ولى از تلخى قهوه خیلى بدم مى اومد...
یه فنجون قهوه گذاشت جلوم...
تا اومدم بگم من قهوه نمى خورم صداى زنگ تلفن خونه بلند شد... همون لحظه زنگ اف اف هم اومد! کلافه سر جام ایستادم! نمى دونستم برم کدوم سمت!
ابیگل کارمو راحت کرد: من تلفنو جواب مى دم!
سرمو تکون دادم و رفتم سمت اف اف...
سودا بود...
دکمه ى در باز کنو زدم... با جیغ جیغ داخل شد! در ورودى رو هم باز کردم! صداش از اون ور حیاط مى اومد: زود باش بگو ببینم چه خبره که لوازم آرایشى مى خواستى؟!
حدسم درست بود... تا الان حتما صد تا اس ام اس و تماس از دست رفته داشتم! براى رسیدن به جواب یه سوال! اینجا چه خبره؟!
سرمو به افسوس تکون دادم: حالا یه نفس بکش بعد بپرس...
خودشو بهم رسوند: واى این حیاط چرا اینقدر بزرگه تمومم نمى شه!
خندیدم و هولش دادم تو: بیا تو اینقدر غر نزن!
همون طور که با سودا مى رفتیم سمت آشپزخونه در گوشش گفتم: فعلا هیچى نگو تا من واست همه چیو بگم...
مشکوک نگام کرد و بعد با خنده گفت: پسر مِسَر آوردى؟!
خندیدم: مرض بگیرى سودا...
تا سودا اومد یه چى بگه ابیگلو دید و ابروشو انداخت بالا و یه نگاه متعجب به من انداخت که یعنى این دیگه کیه؟!
ابیگل با همون لهجه ى مسخره ش گفت: سلام...
سودا به شوخى گفت: واى مامانم اینا... چند سال خارج بودى؟
در گوشش گفتم: خودش خارجیه... حرف نزن!
سودا: ااااا؟! بابا بالا بالایى ها مى پرى!
مجبورش کردم روى صندلى بشینه... ابگلم نشست! اومد فنجون منو برداره که سودا گفت: نمى خواد عزیزم! من اسپرسو دوست دارم...
ابیگل یه نگاه به سودا انداخت: باشه... من اینو عوض...
سودا فنجونو ازش گرفت: نه خانومى! مى خورمش...
چشامو ریز کردم: چرا اینقدر به عوض کردنش اصرار دارى؟!
تو چشاش یه چیزى بود... انگارى که ترس بود...
به دستاش نگاه کردم! هنوز با آستیناى بلندش پوشونده بودشون...
رو به من گفت: نمى دونستم مهمون دارى! بعدا میام ببینمت...
تا اومدم تعارف کنم سریع شال مشکى شو که روى صندلى بود برداشت و رفت بیرون...
شونه بالا انداختم: اینم یه چیزیش مى شدا...
سودا: کى بود این؟
همون موقع پاپى اومد تو آشپزخونه و پرید بغل سودا و خودشو ول داد رو دست شکسته ى سودا...
- به نظرت مشکوک نبود؟!
سودا: چى؟!
- همین دختره دیگه!
سودا قهوه رو برد سمت لبش... تا اومدم بگم از اون نخور یه قلوپ ازش خورد...
- سودا...
متعجب فنجونو گذاشت رو میز: چته بابا؟!
- از اون نخور! معلوم نیست چى کار کرده که گفت نخورین!
سودا ابروشو انداخت بالا و دسته ى فنجونو رها کرد : نه بابا! من که ازش خوردم! نمى رم حالا!
خندیدم و نشستم رو به روش: واسه یه شوک حاضرى؟! نه نه! وایسیم تا رها هم بیاد...
سرشو تکون داد: نه ترو خدا! بگو وگرنه تا اون موقع مى میرم که...
بهش چشم غره زدم: خدا نکنه دیوونه...
با بى حالى گفت: نگى مى میرما...
یهو با سر خودشو انداخت رو میز... پاپى هم که از این کار سودا ترسیده بود پرید و خورد به فنجون و برگشت و ریخت رو میز و قل خورد و اون فنجون هم خورد به اون یکى بعدش اون یکى هم ریخت!
با عصبانیت رو به سودا گفتم: مرض گرفته این مسخره بازیا چیه؟! ببین چیکار کردى؟
دستشو تکون داد... با ترس سرشو از روى میز بلند کردم... قهوه به صورتش مالیده بود! چون کم بود نسوزونده بودش...
چشاش نیمه باز بود... سرشو تکون دادم: سودا... سودا...
حال نداشت! با ترس نشوندمش رو صندلى! یه نگاه به فنجون برگشته ى قهوه انداختم...
تصاویر به سرعت از جلوى چشمم رد شدن... ابگیل... دستاى مخفى شده ش... قهوه...
و بعد از اون همه تصویر تنها یه کلمه تو ذهنم نقش بست... سم...
گیج شده بودم و نمى دونستم چیکار کنم! اولین کارى که به ذهنم رسید این بود که پاپى رو از اونجا دور کنم چون ممکن بود باقى مونده ى قهوه رو که روى میز ریخته بود بلیسه و اونم مسموم بشه...
همونطور که گوشى سودا رو از تو جیبش برداشته بودم و شماره ى رها رو مى گرفتم که اگه نزدیکه بگم زودتر خودشو برسونه به پاپى گفتم: برو از اینجا بیرون! این تو هم نیا!
لعنتى بخاطر دست شکسته ش ماشینم نیاورده بود... Low battery shutting down ... اه! اینم الان باید خاموش مى شد؟ پاپى از آشپزخونه زد بیرون و من تا اومدم بدوم بیرون تا تلفنو بردارم که سینه به سینه ى یکى خوردم...
با دیدن تیرداد نفس راحتى کشیدم که البته زیادم دووم نیاورد... تیرداد انگار که با دیدن من که سالمم خیالش راحت شده باشه خواست حرفى بزنه که سریع گفتم: سودا...
سریع دوید تو آشپزخونه و تا من بخوام بهش برسم سودا رو زد تو بغلش و دوید بیرون: بیا هونام...
دویدم بیرون و جلو تر از تیرداد رفتم و در ماشینو باز کردم! تیرداد سودا رو گذاشت پشت و سریع نشست پشت رل...
منم کنار سودا نشسته بودم و دعا مى کردم! اصلا نمى دونستم باید چیکار کنم! فقط تو دلم همه ش خدا رو صدا مى زدم که مبادا بلایى سر سودا بیاد!
دستشو گرفتم تو دستم: نبضش هنوز مى زد! ولى کند...
و این باعث شده بود که ترسم هر لحظه بیشتر بشه!
تیرداد همونطور که سرعتشو به اوج رسونده بود داد زد: چرا هرچى زنگ زدم جواب اون تلفن لعنتى رو ندادى؟!
اونقدر از خودم عصبانى و بخاطر سودا مضطرب بودم که موقعیتمو فراموش کردم مثل خودش داد زدم: سر من داد نزن... من از کجا مى دونستم تویى؟!
فرمونو چرخوند و سعى کرد چیزى نگه! نه اون موقعیت مناسبى داشت و نه من! اون شاید بخاطر بیماریش و من بخاطر نزدیک ترین دوستم! توى چند دقیقه براى بار هزارم نبضشو گرفتم: طاقت بیار آجى! خواهش مى کنم... تیرداد کلافه و با سرعت رانندگى مى کرد! چند دقیقه اى نگذشته بود که سریع جلوى یه بیمارستان نگه داشت و بدون معطلى در سمت سودا رو باز کرد و سودا رو روى دستاش بلند کرد و دوید سمت بیمارستان!
منم پشت سرش بودم... داد زدم: دکتر... یه دکتر بیارید حال دوستم بده...
چند تا پرستار دویدن سمتمون و سریع سودا رو گذاشتن روى یه ویلچر و بردنش سمت یه اتاق...
اومدم خودمو برسونم بهش که یه پرستار جلومو گرفت: شما نمى تونید داخل شین...
تا اومدم حرفى بزنم یه دکتر با عجله خودشو رسوند: چه خبره؟
پرستاره: مسمومیت آقاى دکتر...
با تمنا به دکتره نگاه کردم! اون لحظه به هیچ چیز فکر نمى کردم جز نجات سودا...
دکتره سریع خودشو رسوند به همون اتاقى که سودا توش بود...
اومدم برم تو که درو روم بستن...
به حد جنون رسیده بودم! همونجا قسم خوردم که اگه خدایى نکرده بلایى سر سودا بیاد خودم اون دختره ى اجنبى رو خفه ش کنم!
به دستام نگاه کردم...
با همین دستام...
گرمى دست کسى رو رو شونه م حس کردم... سرمو که بلند کردم تیردادو دیدم! با لبخندش هرچند مشخص بود از سر آرامش نیست سعى کرد آرومم کنه! ولى خشمى که تو وجودم بود به این راحتیا فروکش نمى کرد!
همیشه یاد گرفتم ببخشم ولى سودا دیگه "من" نبود... منى که همه سعى داشتن خردش کنن!
اینو نمى تونستم ببخشم! نه! نمى شد که ببخشم...
دست تیردادو ول کردم و نشستم روى یه صندلى... تیرداد کلافه دستشو تکون داد: مصبتو شکر... به خدا وندى خدا قسم که خودم ابیگلو مى کشمش...
رو کردم بهش: اصلا تو چطورى یهو پیدات شد؟
دستشو کشید گوشه ى لبش: بهم زنگ زد گفت اگه دست از سرت برندارم یه کارى مى کنه که پشیمون بشم... گفت الان جلوى خونه تم... هونام اون دیوونه س... اون دختر یه جانى یه!
متعجب نگاش کردم... سعى کردم ذهنمو منحرف کنم و به این فکر نکنم که چرا همه ى آدماى اطرافم باید یه طورى باشن! چرا هرکى دور و برمه یه مشکلى داره؟
رها مادر نداره... سودا بچه طلاقه... تیرداد ام اس داره... سمر خودکشى مىکنه... ابیگل که دیگه نمى دونم از کدوم جهنمى پیداش شده جانى یه! و خودم که هنوزم نتونستم خودمو بشناسم!
تیرداد: راه افتادم تا برگردم... هرچى بهت زنگ زدم جواب ندادى! به خونه که زنگ زدم خودش گوشى رو برداشت و فقط گفت: آخرشه... بعدش قطع کرد...
نگامو از دهنش گرفتم! انگار که اصلا نفهمیدم چى گفته!
چقدر این لحظات کشنده بودن... و چقدر زجر آور... زجر کشنده...
تو دلم مدام خدا رو صدا مى زدم...
گوشى تیرداد زنگ خورد...
نگامو دوختم به ساعت روبه روم: چقدر لحظه کند مى گذرن! اه لعنتى بدو دیگه...
تیرداد: بله رها خانوم... حالشون بد شده بود اومدیم بیمارستان... نه نه! نگران نباشید...
نگام به دهن تیرداد نبود! به دکتر بود که از اتاق پشت سرش اومد بیرون...
سریع پا شدم و خودمو بهش رسوندم: حالش چطوره؟
با اخم نگام کرد... تازه یادم افتاد که این همون دکتره پریشبه که وقتى سودا تصادف کرد تو اتاقش بود...
سعى کردم اخم دکتره رو نا دیده بگیرم: آقاى دکتر مى گم حالش چطوره؟
سرشو به تاسف تکون داد: خانوم بهتره بیشتر مراقب دوستتون باشین... دیگه بلایى نمونده که سرش نیومده... به هر حال بخاطر مقدار کم سم و مقاومت خوب بدن ایشون خطر رفع شده...
نفسى از سر آسودگى کشیدم... دیگه به بقیه ى حرفاش هیچ اهمیتى ندادم... دکتره که دید من اصلا به حرفاش گوش نمى کنم سرى تکون داد و رفت... با خیال راحت نشستم روى صندلى...
نگامو به اطراف چرخوندم... تازه متوجه شدم که تیرداد نیست... اون لحظه این هیچ اهمیتى واسم نداشت!
سرمو رو به آسمون یا بهتره بگم سقف بلند کردم: خدایا بزرگى تو شکر... مرسى که نزاشتى چیزى بشه...
همون دکتره دوباره از جلوم رد شد: فکر مى کردم تا الان رفته باشین پیش دوستتون!
با اخم بهش که دیگه رد شده بود نگاه کردم! درواقع به سایه ش اخم کردم... انگار این بیمارستان همین یه دکترو داره فقط...
ولى اینا چه اهمیتى داشت؟! با شادى پا شدم و در اتاقو باز کردم... دو تا پرستار تو اتاق بودن که یکى داشت سرم سودا رو وصل مى کرد و اون یکى نمى دونم داشت چرا داشت پلکاشو نگاه مى کرد...
خودمو رسوندم بهشون: خوابه؟
پرستارى که داشت سرمو وصل مى کرد سرنگو زد تو سرم: نه! بى هوشه...
- بى هوش واسه چى؟
اون یکى دستشو از رو صورت سودا برداشت: معده شو شست و شو دادیم! نترس! زود به هوش میاد! خودکشى کرده؟
گیج و با تعجب گفتم: چى؟! واسه چى باید این کارو بکنه؟
پرستاره شونه شو انداخت بالا و از اتاق زد بیرون! اون یکى م نبض سودا رو گرفت و بعدش اونم رفت بیرون...
نشستم کنارش... تا اومدم دستشو بگیرم تو دستم در باز شد و رها خودشو انداخت تو...
با دیدن من که آروم بالا سر سودا نشسته بودم چشاشو بست و نفس عمیقى کشید: خدایا شکرت...
بعد اومد طرف من: چى شده باز؟
خلاصه وار همه چى رو واسش تعریف کردم که گفت: اااا! پس نمرده؟! اینا همه ش ادا بود! از زنده ش که خیرى ندیدیم! لا اقل مى مرد یه خرما و حلوا اى مى افتادیم... والا...
- زبونتو گاز بگیر رها!
- من تا تو رو نکشم نمى میرم که...
به سودا که چشاش نیمه باز بود نگاه کردم! حالا خنده مم گرفته بود! با این حالشم ول نمى کرد که...
رها زد رو گچ دستش: هووو... چته بابا؟ دیگه دارى مى میرى! رو به قبله اى! الان تو نمى فهمى که... خواب و بیدارى، نمى گیرى قضیه رو!
همون موقع در باز شد و باز همون دکتره اومد تو...
همونطور که انتظار مى رفت دکتره با همون لحن خشکش اما به طعنه گفت: ماشالله برخلاف جثه تون خیلى پرطاقتین...
رها زد به بازوم: عجب تیکه ایه این لامصب...
- هیــــــــــن.... رها؟! تو هم؟
- چته بابا؟! بخاطر سودا مى گم...
به سودا که بى خیال چرت مى زد نگاه کردم! با دیدن حالتش باز خنده م گرفت و بازم خدا رو شکر کردم...
رو به رها گفتم: تو چطورى فهمیدى ما اینجاییم؟
- رفتم خونه ى تیرداد که دیدم هیچ کس نیست! با دیدن پاپى که تنها بود نگران شدم و شماره ى تو رو گرفتم که صداى گوشیت از تو اتاق اومد و سودا م که خاموش بود و بعدش شماره ى تیردادو گرفتم که گفت بیمارستانید...
سرمو به معنى فهمیدن تکون دادم... هرچند که تیرداد جلوى من با رها حرف زده بود اما اون لحظه اونقدر عصبى بودم که نفهمیده بودم...
همون موقع دکتره اومد نبض سودا رو بگیره که سودا سعى کرد دستشو بکشه... ولى انگار زیاد طاقت نداشت... با لحنى که انگار مست باشه گفت: چیکار مى کنى عزیزم؟ چرا مى خواى دستمو بگیرى شیطون؟
من و رها با چشماى ورقلمبیده به سودا خیره شده بودیم... این دختره عقلشو از دست داده؟
دکتره سعى کرد نخنده: حالتون خوبه خانوم؟! شما یه ساعت بى هوش بودین ولى مثل اینکه همون هم زیاد بوده...
سودا باز دوباره با لحن کش دارش گفت: اى بابا دکى جون نمى دونى چه حالى داره که... اصلا اینقدر راحت خوابیده بودم جون تو...
دکتره سرى تکون داد و رفت بیرون... به محض اینکه درو بست سودا با چشماى بسته با بى حالى شروع کرد به خندیدن...
من و رها هنوز مات سودا بودیم که مى خندید...
رها: سودا حالت خوبه؟
سودا: آرررررره باو... مى خواستم یکم سر به سر این دکى بزارم!
رها: خاک به سرت کنم که زهره ترکمون کردى! فکر کردم خل شدى!
سودا روشو کرد به من درحالى که سعى مى کرد چشاشو وا نگه داره گفت: خب دیگه رها هم اومد... شوکى که گفتى چیه؟
نتونستم نخندم! با صداى بلند خندیدم... خدایا چقدر سودا رو دوست داشتم! مخصوصا این کاراش که تو همه ى حالت ها سعى مى کرد خودشو شاد نشون بده... هرچند که اونم زندگى ش خالى از مشکل نباشه...
رها رو به من گفت: راست مى گه! واسه چى گفتى بیایم خونه ى تیرداد؟
خندیدم: هیچى بابا! دیگه از خونه ى تیرى به بیمارستان رسیدیم!
سودا: اااا! بگو دیگـــــــــه...
رها با خنده گفت: سودا عین معتادا شدى! هونام زود بگو بزار این یکم بخوابه داره مى میره...
با خنده گفتم: هیچى باو... قرار بود من و تیرداد به هم محرم بشیم...
هر دو خشکشون زد...
- وااااا... یعنى اینقدر غیر منتظره بود؟
سودا: خاک تو سر من که اینقدر واسه این کنجکاو بودم... این که جالب نبود... بلآخره دیر یا زود اتفاق مى افتاد...
بعد چشاشو بست و چند دقیقه نگذشته بود که خوابش برد... مى دونستم هنوز اثر سم هست و ممکنه به قول دکتر تا چند روز خواب آلود باشه...
به رها نگاه کردم: تو هم تعجب نکردى؟!
خندید: مبارکه عزیزم! خیلى به هم میاین... دختر عمو و پسر عمو...
بعد بغلم کرد و صورتمو بوسید: سودا رو ول کن! اون خله! عذرش موجهه...
خندیدم...
رها: راسى تیرداد کو؟
- نمى دونم... همون موقع که دکتر گفت سودا حالش خوبه غیبش زد...
یهو یه چیزى تو ذهنم نقش بست...
- واى رها... تیرداد رفته پیش ابیگل... نکشتش یهو؟
رها متعجب گفت: نه بابا! مگه دیوونه س؟
- خدا کنه همین طور باشه...
یکم که با رها حرف زدیم على بهش زنگ زد و اون گفت که شب پیش سودا مى مونه چون خاله شیدا هنوز کرجه...
- چرا تو؟! من پیشش مى مونم!
- لازم نکرده! این که همیشه یه پاش مى لنگه... واسه دستش تو موندى امشب من مى مونم!
- نگو تو رو خدا فقط پاش سالمه...
خندید: پس امشب دیرام دیرام... دادارى دادام؟
- گمشو...
- خب مگه چیه؟ من و على بهترین دورانمون نامزدى مون بود! با همه ى اون مخالفتا ولى خیلى قشنگ بود!
- اووههه! حالا همچین مى گه نامزدى انگار چند ساله ازدواج کرده! خوبه تا همین یه هفته پیش نامزد بودینا!
همون موقع تیرداد اومد تو و با رها سلام علیک کوتاهى کرد و حال سودا رو پرسید و بعد به من اشاره کرد که بریم بیرون...
سرمو یکم بلند کردم و بهش زل زدم: چیزى شده؟! رفتى پیش ابیگل نه؟
سرشو تکون داد: آره...
- تیرداد من دلیل این کارشو نمى فهمم! مگه نگفتى اومده بود ازت بخواد ببخشیش؟! پس این کارا چیه؟
- ببین! من بهت نگفتم که افکارتو بهم نریزم! بعد مفصل واست تعریف مى کنم! ابیگل یه بیمار روانیه... اینو وقتى فهمیدم که از هم جدا شده بودیم! کاراش واسم ضد و نقیض بود ولى فکر نمى کردم تحت درمان باشه... به هر حال الان دیگه خطرى تهدیدت نمى کنه...
با اضطراب گفتم: تیرداد... تو که...
لبخند زد: نه... فقط سپردمش دست دکتر معالجش... البته سودا اگه خواست مى تونه ازش شکایت کنه... طبق قانون ایران مجازات مى شه...
- اگه سودا این کارو بکنه تو ناراحت مى شى؟!
- به هیچ وجه... ابیگل واسه من مرده...
- ولى این کارا تو مرام سودا نیست...
- خیله خب... من دیگه مى رم...
اومد بره که گفتم: تیرداد؟!
نگام کرد: جونم؟!
یه لبخند زدم... شاید از روى شرم... شایدم از روى عشق... هرچى که بود... لبخندم پر احساس بود... یه احساس پاک... و تو این حس غرور هیچ جایى نداشت... پس خودم پیش قدم شدم: امروز قرار بود به هم محرم بشیم... حال سودا که خوبه... رها پیششه! مى تونیم بریم...
خندید: مطمئنى نمى خواى پیش سودا بمونى؟!
- مى ریم و برمى گردیم... نگران پاپى هم هستم...
سرشو تکون داد: چون امروز واسم مهمه باشه بریم...
به حرفش توجهى نکردم و من برگشتم تو اتاق و از رها خداحافظى کردم و با تیرداد زدیم بیرون...
راسى گفتى امروز واست مهمه! واسه چى اینو گفتى؟
همونطور که دنده عقب مى گرفت تا از حالت پارک دربیاد گفت: خودت مى فهمى...
شونه بالا انداختم و چیزى نگفتم... توى راه جلوى یه گل فروشى نگه داشت و پیاده شد: الان برمى گردم...
و داخل گل فروشى شد... چند لحظه بعد با دو شاخه گل رز قرمز برگشت و گذاشتش پشت ماشین...
اخم کردم: چرا گذاشتیش اونجا؟
- چون مال جوجه س...
- خب من جوجه م دیگه...
بلند خندید: آره... دیدى بلآخره اعتراف کردى؟
از رو دستى که خوردم لجم گرفت... ولى یه لجبازى شیرین بود...
چند دقیقه بعد از شیرینى فروشى هم یه جعبه ى بزرگ شیرینى خرید....
جلوى خونه نگه داشت و پیاده شدیم... پاپى هنوز تو هال بود... الهى بمیرم واسه سگم که اینقدر حرف شنو...
از اینکه نرفته بود تو آشپزخونه خوشم اومد و بهش یه شکلات دادم: همین جا بمون باشه؟
بعد پاپیونشو کشیدم جلو و ول کردم...
رفتم تو آشپزخونه و سریع میزو پاک کردم و فنجونا رو گذاشتم رو سینک و با تیرداد از خونه زدیم بیرون...
حالا دیگه دلم نمى خواست آرایش کنم! شاید واسه ثبت خاطره ها...
چند دقیقه بعد صیغه ى محرمیت در حال خونده شدن بود! یه حاج آقا جلوم نشسته بود که داشت صیغه رو مى خوند...
براى بار سوم از مادرى که فقط یه اسم که البته اونم یه حدس بود! از پدرى که هنوز مطمئن نبودم کیه اجازه گرفتم! شاید چون پدر و مادرم بودن... حالا هرکى که بودن...
- بله...
دستم تو دست تیرداد بود... حالا مى فهمیدم چرا امروز واسش مهم بود... چون امروز تولدش بود! تیرداد! توى ماه تیرد! و دقیقا وسط ماه! 15 تیر! به روش لبخند زدم! حاج آقا یکى دو تا برگه رو بهمون داد که امضا کنیم به عنوان صیغه نامه...
بعدشم تیرداد یه حلقه ى ظریف و سفید که خیلى ازش خوشم اومده بود انداخت تو دستم... همین...
از حاج آقا خدافظى کردیم و از محضر زدیم بیرون... حالا دیگه دستم تو دست تیرداد بود! بدون هیچ حس بدى! بدون اینکه به این فکر کنم که نامحرمه!
دو تا شاخه گل تو دست راستم بود... تیرداد درو واسم باز کرد و من با لبخند نشستم جلو...
خودشم نشست! بدون هیچ حرفى! حتى الان دیگه دستمم نگرفته بود!
جلوى بیمارستان نگه داشت... تعجب کردم! فکر نمى کردم دیگه بیاد اینجا! چیزى هم نگفتم که ببینم خودش چیکار مى کنه! بروش لبخند زدم! با هم پیاده شدیم! تیرداد جعبه ى شیرینى رو برداشت...
قدم به قدم هم رفتیم سمت اتاق سودا... من... و... شوهرم...
آره! تیرداد حالا دیگه شوهرم بود... مردم! مردى که با عشق انتخاب کرده بودمش...
ظاهرا على هم اومده بود و به سودا سر زده بود اما ما دیر رسیده بودیم... رها با دیدنم محکم بغلم کرد: مبارکه عزیزم...
بعد به تیردادم تبریک گفت...
به روش لبخند زدم... سودا هنوز خواب بود...
- این چقدر مى خوابه؟
- خواب نیستم! منتظر شیرینى م...
- بگیر بخواب واست خوب نیست!
تیرداد با خنده بهش شیرینى تعارف کرد که اونم پر رو پر رو دو تا برداشت!
- خوبه اون یکى دستت شکسته وگرنه شیش تا برمى داشتى!
واسم زبون درآورد: قدر منو نمى دونى دیگه! امروز تو باید جاى من مى مردى!
خندیدم و خم شدم و صورتشو با اینکه مى دونستم منظورى از این حرف نداشته بوسیدم: فدایى دارى خانومى!
رها: اوهو! چه دل و قلوه اى مى دنا!
بعد خودشو تیرداد خندیدن! چند دقیقه اى که گذشت با تیرداد ازشون خداحافظى کردیم و راهى خونه شدیم...
این بار دستم تو دستش بود... حتى یه لحظه هم دستمو ول نکرد!
درو با ریموت باز کرد و داخل شدیم... ماشینو تو پارکینگ پارک کرد... اومدم پیاده شم که صدام زد...
برگشتم و تو جام صاف نشستم: جونم؟
صورتشو با لبخند آورد نزدیکم... توى تاریکى پارکینگ که با نور کمى روشن شده بود به چشماش خیره شدم... برق چشاش... اونقدر گیرا بود که براى یه لحظه چشامو بستم...
آروم بوسه اى روى گونه م زد ... با داغى لباش رو گونه م چشامو باز کردم...
دستشو آورد بالا و شالمو از سرم برداشت: دیگه به این نیازى نیست!
از کاراش خنده م گرفت... واقعا نمى دونم بعد از اولین بوسه مون چرا بازم جلوى تیرداد شال سرم مى کردم! شاید یه تلقین بود! تلقین به اینکه یه سدى بینمون هست! حتى اگه شده یه شال باشه!
ولى اینو نمى دونستم که این مرز ها! هرچند که لباس باشن! حتى اگه شده یه شال! وقتى قلب ها با همن هیچ تاثیرى ندارن!
دستشو برد تو موهام و بازشون کرد... موهام رو شونه ولو شدن! دستشو آورد سمتم! فکر کردم مى خواد بغلم کنه ولى داشبوردو باز کرد و یه جعبه ى خوشگل از توش درآورد...
متعجب بهش نگاه کردم! دادش دستم: بازش کن!
آروم بازش کردم! سرویس طلا ى خیلى شیکى توش خود نمایى مى کرد...
- تیرداد... اینا لازم نبود...
- مى دونم! ولى من دلم مى خواد زنم واسم طلا بندازه... مشکلى دارى جوجه؟
خندیدم: پس خودت بنداز گردنم...
سینه ریزو برداشت و گرفت جلوم... با دستام موهامو دادم بالا... گرماى دستش که به پوست گردنم خورد براى یه لحظه نفسمو تو سینه م حبس کرد...
تنم گر گرفت و منقبض شدم! انگار که متوجه شد چون آروم قفل سینه ریزو بست و دستشو نوازش گونه کشید پشت گردنم...
هیچ حرکتى نکردم... فقط نگاش کردم... شیطنت تو چشماش موج مى زد... دستمو گذاشتم رو سینه ریز... خنده م گرفت! رو مانتو چقدر قشنگه...
تیرداد ازم فاصله گرفت و اومد و درو واسم باز کرد... پیاده شدم و با هم رفتیم تو خونه... در حالى که به این فکر مى کردم که این خوشبختى تا کى ممکنه ادامه داشته باشه؟
پاپى که هنوز تو هال بود با دیدنمون سریع دوید سمتمون... به به! چه استقبالى! از این که به حرفم گوش کرده بود و نرفته بود تو آشپزخونه خوشم اومد...
تیرداد: مى رم لباسمو عوض کنم...
سرمو تکون دادم و رفتم سمت آشپزخونه تا چاى درست کنم... فنجونا هنوز رو سینک بودن... سعى کردم ذهنمو منحرف کنم! از ترس اینکه نتونم سم رو خوب پاک کنم هر دو رو یه بار شستم و بعدش انداختم تو سطل آشغال...
تو یخچال دنبال یه چیزى واسه خوردن بودم... البته بین اون همه خوراکى مى شد گفت داشتم انتخاب مى کردم...
یه بسته مرغ درآوردم و گذاشتم رو میز... یه تیکه شو برداشتم و از آشپزخونه زدم بیرون و بردم و دادم به پاپى! حیوونى خسته شد بس که شکلات و آب نبات خورد...
بعدش رفتم بالا تا لباسمو عوض کنم و بعدش برم سراغ غذا...
در اتاقمو باز کردم و اون اولین کارى که بعد از ورود انجام دادم این بود که مانتومو بکنم و بندازم رو تخت... رفتم سمت آینه...
یه تاپ سفید که بجز سر سینه ش بقیه ش تورى بود تنم بود... توى آینه به سینه ریزم نگاه کردم! یه جلوه ى خاصى به گردنم داده بود... بخاطر طلا بودنش نبود! بخاطر با ارزش بودنش بود! عشق بهش ارزش داده بود...
از کیف آرایش سودا که جا مونده بود یه رژ خوشرنگ برداشتم و روى لبم کشیدم... به چشام هم مداد کشیدم... همین! تو آینه به خودم لبخند زدم...
یه لنگه از گوشواره ها رو برداشتم و بردم سمت گوشم...
تقه اى به در خورد و در باز شد... سرمو برنگردوندم... سعى کردم گوشواره رو تو گوشم کنم...
بلآخره موفق شدم! ولى وقتى اومدم اون یکى رو بردارم حس کردم توى یه فضاى بسته قفل شدم! یه فضاى بسته پر از تنفس...
سرشو فرو کرد تو موهام: آرایش بهت میاد...
بعد با لبخند اون یکى گوشواره رو از روى میز جلوم برداشت و تو گوشم انداخت... صورتمو مالیدم به صورتش... آروم گونه مو بوسید... دستمو رو دستش که دورم حلقه کرده بود گذاشتم و فشار خفیفى دادم!
انگار که طاقتش تموم شده باشه یهو رو دستاش بلندم کرد... با خنده گفتم: چیکار مى کنى؟!
- دارى شیطونى مى کنى جوجه... حرفى رو که از ته دلم هم نبود زدم: تیرداد بزارم زمین... بى اهمیت به حرف من رفت سمت اتاق خودش... در اتاقش باز بود... با پاش درو بست : پاپى میاد فضولى مى کنه...
از حرفش خنده م گرفت... با دیدن خنده ى من گذاشتم رو تخت و دو تا دستاشو گذاشت دو طرفم و اومد روم... تنش با تنم فاصله داشت...
هر دومون تو سکوت فقط بهم خیره شده بودیم... دیگه واسم مهم نبود چى تنمه و ممکنه چى پیش بیاد...
نگاش رو کل بدنم مى چرخید... چشامو بستم... لحظه اى بعد بارون بوسه هاى تیرداد بود که روى صورت و بدنم مى بارید... بى تاب تر از خودش هولش دادم عقب و خم شدم روش... موهاى لخت و بلندم ریخت تو صورتش...
خنده م گرفت از کارام! به هیچ وجه فکر نمى کردم یه روز اینطور عاشق کسى بشم... خم شدم رو صورتش... پیشونى مو به پیشونى ش تکیه دادم...
- تیرداد؟! گرم جوابمو داد: جون دلم؟!
دلم خواست یکم اذیتش کنم... با خنده ى ریزى گفتم: گشنمه...
با شیطونى خندید... سرشو آورد جلو که ببوستم که عقب کشیدم... اون مى اومد جلو و من مى رفتم عقب... یه لحظه یاد شب مهمونى افتادم... تاجایى که دیگه جایى واسه عقب رفتن نبود...
نیم تنه م رو هوا بود و صورت تیرداد رو به روم... سرمو خم کردم سمت زمین که باعث شد گلوم بیاد بالا...
یه بوسه ى نرم زیر گلوم زد: شیطونى نکن هونام...
- دلم مى خواد... واقعا دلم مى خواست! مى خواستم قبل از رفتنم از وجودش لذت ببرم! چون باید تنهایى مى رفتم! هر چند که دلم مى خواست تیردادم باهام باشه! ولى تنها بودنم بهتر بود! بهتر بود تا بتونم راحت تر با خودم کنار بیام! با هویتى که هنوز نمى دونستم چیه... اصلا شاید هیچ وقت وجود نداشته باشه... واسه همین بود که مى خواستم از تک تک لحظه هایى که با تیردادم لذت ببرم! انگشت اشاره شو از پیشونى و بعدش بینى و همونطور روى لبام کشید... روى لبم لحظه اى مکث کرد... تو چشاش نگاه کردم و بوسه ى آرومى روى انگشتش زدم!
ابروشو انداخت بالا: پس دلت شیطونى مى خواد؟!
سرمو تکون دادم: اوهوم!
با خشونت خاصى منو کشید سمت خودش و بلآخره فاصله رو برداشت! نرم و آروم همو بوسیدیم!
آروم لباشو از رو لبام برداشت! چشام هنوز بسته بود... بوسه ى کوتاهى به گونه ى سمت چپم زد و گفت: پا شو بریم بیرون غذا بخوریم!
اخم کردم: حوصله ى دوباره آماده شدنو ندارم... خندید: باشه تنبل خانوم! زنگ مى زنیم واسمون بیارن...
با این حرف دستى تو موهام کشید و بهمشون ریخت و پا شد و از تخت اومد پایین! منم همونطور که سعى مى کردم گره ى موهامو باز کنم دنبالش رفتم! تیرداد: چى مى خورى سفارش بدم؟!
جلوى آینه لباسمو مرتب کردم: هرچى خودت دوست داشتى! پیتزا...
خندید: اون پیتزاى آخرش چى بود؟!
خودمم خندیدم: خب هرچى دوست داشتى سفارش بده! ولى رو پیتزا بیشتر فکر کن...
با خنده سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون... تو آینه به خودم نگاه کردم... صداى زنگ اس ام اس گوشیم اومد... بازش کردم...
از طرف سودا بود: ردیف شد... واسه فردا صبح ساعت 9...
چند ساعت قبلو یادم آوردم!
تیرداد از اتاق بیرون بود... رها و سودا سر به سرم مى زاشتن و از حلقه م تعریف مى کردن...
رها با خنده گفت: چقدر خوش سلیقه س... اصلا بهم نمیاین!
زدم به شونه ش: کوفت...
و رو به سودا گفتم: ببینم با این حالت مى تونى واسه من بلیط رزرو کنى؟
دو تاشون با چشماى گرد شده نگام کردن...
سودا: ان شالله سفر آخرت تشریف مى برین؟! از اون قهوه چیزى نمونده؟
- سودا یه لحظه جدى باش! مى خوام برم اصفهان! هر چه زودتر بهتر! چون ممکنه نتونم بعدش از تیرداد دل بکنم! مى خوام تنهایى برم! سودا دستى به چونه ش کشید و تا اومد چیزى بگه تیرداد برگشت تو اتاق که ساکت شدن...
جواب اس ام اس شو دادم: دستت درد نکنه آجى!
با خودم فکر کردم! خیلى خوبه... تیرداد صبح ها حدودا ساعت هفت و نیم مى ره و تا اون موقع مى تونم آماده شم و تنهایى برم...
در اتاق باز شد و تیرداد با غذا ها اومد تو... پیتزا سفارش داده بود! زیر پوستى خندیدم!
گذاشتشون رو تخت! با دوغ سفارش داده بود! نتونستم نخندم! خودشم خندید: اونقدرا هم که فکر مى کردم پیتزا و دوغ بد مزه نیست... بیا غذا بخور جون بگیرى! من از جوجه ى تپل مپل بیشتر خوشم میاد...
سرمو تکون دادم و رفتم سمتش...
امشب باید از وجودش لذت ببرم! هر چى زودتر باید برم و تکلیفمو مشخص کنم! اون موقع با خیال راحت مى تونیم عقد کنیم... مى دونستم اگه بهش بگم دارم مى رم محاله بزاره تنهایى برم و من اینو نمى خواستم! پس مجبور بودم سکوت کنم...
آروم و بى حرف غذامو مى خوردم...
تیرداد بدون اینکه چیزى بخوره نگام مى کرد... سرمو بلند کردم و نگاش کردم: به چى زل زدى؟!
- چیزى ناراحتت کرده؟! - نه... چى مثلا؟ شونه بالا انداخت: نمى دونم... حس کردم ناراحتى... مى دونى که خوشم نمیاد چیزى رو ازم مخفى کنى...
اخم کردم: منظورت چیه؟
- هیچى... فقط اینو یادت باشه... غذامو زدم جلو و از خودم دور کردم...
تیرداد: چرا دیگه نمى خورى؟!
- میل ندارم... واقعیتش از حرفش ناراحت شده بودم! من که چیزى رو از تیرداد پنهون نکرده بودم! جز همین، که اونم بخاطر خودش بود!
اومدم پاشم برم تو اتاقم که پام گرفت به روتختى مچاله شده و افتادم رو پیتزاها... خدا رو شکر که سر دوغا بسته بودن... وگرنه باز باید حموم دوغ مى گرفتم...
با خنده غلتى زد و منم با خودش چرخوند: داشتى فرار مى کردى افتادى!
لباسم سسى بود و همه ش روى تخت مالیده مى شد: نکن تیرداد! بزار برم لباسمو عوض کنم!
بعدش از روش پا شدم و پیتزا ها رو برداشتم و بردم پایین و برگشتم و از تو اتاقم یه دست لباس برداشتم و چون تنم بوى سس و پیتزا گرفته بود رفتم تو اتاق تیرداد که حموم اون تو بود... البته یکى هم پایین بود که حوصله نداشتم از پله ها برم پایین...
روى تخت نشسته بود و با لپ تاپش مشغول بود... بى دلیل از دستش عصبانى بودم! عصبانى که نه... یکم دلگیر بودم... دلگیرم نه... بهم برخورده بود... برخورده بود که نه... خودم حساس شده بودم... آره این درست بود! چون داشتم ازش دور مى شدم... اونم واسه یه مدت نامعلوم! واسه همین حساس شده بودم...
دوش آبو باز کردم و رفتم زیرش... سریع دوش گرفتم... حالا انگار حساسیتم هم از بین رفته بود... تنمو با حوله خشک کردم و یه دامن کوتاه مشکى که روى زانوم بود با یه تاپ دو بنده ى مشکى پوشیدم...
همونطور که موهامو با حوله خشک مى کردم از این کارم پشیمون شدم! از اینکه لباسم بازه! ولى وقتى یادم اومد تیرداد شوهرمه با خودم فکر کردم که کارم درسته! زن باید پیش شوهرش آزاد باشه!
با این فکر همونطور که هنوز با موهام درگیر بودم از رخت کن زدم بیرون...
هنوز با لپ تاپش مشغول بود! از اینکه نگام نکرد حرصم گرفت! اون عصبانیت چند دقیقه پیش جاى خودشو به شیطنت زنانه داده بود...
با عشوه نشستم جلوى آینه و مشغول برس کشیدن به موهام شدم! زیر چشمى نگاش کردم! هنوز مشغول بود و به من نگاه نمى کرد! موها نم دارمو با یه کلیپس بالاى سرم جمع کردم و چون دیگه از تیرداد نا امید شده بودم رفتم سمت تخت که بخوابم! چون خودم دلم مى خواست امشب تو بغلش باشم!
چون کولر روشن بود و منم تازه از حموم اومده بودم و با توجه به لباسم پتو رو کشیدم رو خودم و چشامو بستم! اینم که مثل سیب زمینى یه!
تو خواب و بیدارى بودم که دستاشو از پشت سرم دورم حلقه کرد! توى اون حال حس اینکه چشامو باز کنم نداشتم... تو یه حالت خلسه مانند بودم... تو خواب و بیدارى... تو بغل کسى که دوستش دارم...
آروم سر شونه ى برهنه مو بوسید و منو به خودش فشرد: مى دونم بیدارى...
شونه مو که تو دستش بود یه تکون دادم که یعنى مطمئن باش...
خندید: نمى خواى کادوى تولدمو بدى؟!
- کادوت چیه؟! برم گردوند سمت خودش... چشامو باز کردم...
صورتشو آورد جلو: نمى دونى؟!
مى دونستم... ولى گفتم: نه...
ابروشو انداخت بالا: باشه! پس بزور مى گیرم!
و به دنبال این حرف یه بوسه ى کوتاه روى لبام زد... سرمو گذاشتم رو بازوش و چشامو بستم! و تا صبح دیگه باز نکردم! این که اونطور که گفت کم طاقت نبود واسم خیلى با ارزش بود... و همین باعث شد تا صبح خوب بخوابم... چشامو باز کردم تیرداد کنارم نبود! از نبودنش دلگیر شدم... ولى خدا رو شکر که رفته بود...
یه نگاه به ساعت انداختم... اوه اوه... دیرم شد...
سریع وسایلمو جمع کردم! چیز زیادى نداشتم! پوشه اى که از مامان پیرى گرفته بودم و چند دست لباس... چاقوم که تو جیبم بود و گوشى و شارژر و چند تا خرت و پرت دیگه!
همون موقع بلیطم هم با پیک رسید... مانتوى سفید و نخى و راحتى با شلوار جین آبى و شال نخى سفید...
از این مانتو چون با وجود راحت بودن پوشیده بود خوشم مى اومد... اولین انتخاب سودا بود که خوشم اومده بود...
یه تاکسى گرفتم... ساعت تقریبا 8 بود که دیگه آماده بودم... چمدون کوچیکمو با کیف دستى م برداشتم و در خونه رو قفل کردم و از خونه زدم بیرون! حتى واسه تیرداد یه یادداشتم نزاشتم! ترجیح مى دادم وقتى رسیدم خودم بهش زنگ بزنم...
تاکسى جلوى در منتظر بود... راننده ش یه پسر جوون بود که پیاده شد و چمدونمو گذاشت تو صندوق عقب...
با ناراحتى روى صندلى عقب نشستم و اونم راه افتاد...
اهــــــــــه.... داشت حالمو بهم مى زد! یه آهنگ مسخره گذاشته بود و هى دستشو به تسیحى که از آینه ش آویزون بود مى کشید و از آینه نگام مى کرد! چند بارى اهمیت ندادم که دیدم دست بردار نیست...
بلآخره طاقتم طاق شد و شدم: هى بچه... چشاتو بنداز به جاده نه به آینه...
پسره که انتظار همچین حرفى با این لحن پایین شهرى رو از من نداشت متعجب بهم خیره شد...
- نشنفتى چى گفتم؟! نیشش گشاد شد: آها... مال پایین شهرى دیشب اینجا بودى ها؟
یه لحظه دلم خواست چاقومو درآرم که دیدم بى خیال ارزششو نداره...
- به تو ربطى نداره... به کارت برس... با این حرفم دیگه چیزى نگفت و چند دقیقه بعد جلوى فرودگاه نگه داشت... کرایه رو حساب کردم و چمدونمو خودم از صندوق برداشتم و راه افتادم! حوصله نداشتم یه لحظه دیگه تحملش کنم...
جدى جدى داشتم مى رفتم... نفسمو دادم بیرون و فکمو دادم جلو... چیزى یه که نمى تونم ازش فرار کنم... باید برم تا خودمو پیدا کنم...
چند دقیقه بعد دنبال صندلى م بودم... یه دختر بچه ى خوشگل کنار مادرش چند تا پسر جوونو دور خودش جمع کرده بود: بابام خلبانه ها... شیطونى کردین پرتتون مى کنم پایین...
خندم گرفت... یه پیر مرد و یه دختر جوون کنار هم نشسته بودن! دختره داشت بهش قرص مى داد... هر کسى مى تونست اینجا باشه... همه یه مقصد داشتن! اصفهان! ولى انگیزه هاشون خیلى باهم فرق داشت! حد اقل من یکى که اینطور بودم...
بلآخره پیداش کردم... تنها کنار یه پنجره نشستم... کنارم خالى بود... به بیرون چشم دوختم...
حس کردم یکى کنارم نشست... اهمیتى ندادم...
در کیفمو باز کردم... خوابم مى اومد... یه قرص خواب برداشتم و اومدم بخورمش که یهو یکى از دستم قاپیدش...
متعجب سرمو برگردوندم...
گیج و منگ نگاش کردم... بسم الله... عینهو جن مى مونه...
بى توجه به من به ورق قرصى که دستش بود نگاه مى کرد و هى برش مى گردوند... وقتى دیدم بهم توجهى نداره سرمو برگردوندم سمت پنجره... همون موقع یه زن با یه لباس فرم اومد و یه سرى توضیحات داد که من یکى به هیچ کدوم گوش نکردم و مطمئن بودم بقیه هم به حرفاى اون دختر بچه بیشتر اهمیت مى دادن تا این خانم...
نیم ساعتى گذشته بود... خسته شده بودم از بس بیرونو نگاه کرده بودم و هیچى ندیده بودم... اونم بدون هیچ حرفى کنارم نشسته بود...
بلآخره طاقتمو از دست دادم و همونطور که نگام به بیرون بود گفتم: از کجا فهمیدى؟
جوابى نگرفتم...
برگشتم سمتش: گفتم از کجا فهمیدى؟
قرصو که هنوز تو دستش بود گذاشت رو پام و بهم نگاه کرد: چرا خودتو به این قرصا عادت مى دى؟
- از کجا فهمیدى؟ - بهت گفته بودم دوست ندارم چیزى رو ازم پنهون کنى...
اخم کردم: حتما واسه کارم دلیلى داشتم...
- دلیلت؟ از دستش عصبى شدم: تیرداد این کارات یعنى چى؟! تو همیشه از همه چیز خبر دارى... اصلا خوشم نمیاد از این که یه قدم جلو تر از منى...
سعى کرد لحنش عصبى نباشه: ببین هونام... تو زن منى... باید از کارات باخبر باشم یا نه؟ از این که سعى کنى چیزى رو ازم پنهون کنى متنفرم...
جمله ى آخرو خیلى محکم گفت... با غیظ رومو برگردوندم... دستمو گذاشتم رو پام روى ورق قرص و توى دستم فشارش دادم... این کارو چندین بار تکرار کردم... صداش پیرمرد جلویى رو اذیت مى کرد... چند بارى برگشت و با نگاش بهم فهموند که اعصابش داره خرد مى شه! با حرص قرصو انداختم تو کیفم...
تیرداد هنوز ساکت بود... از این جوى که به وجود اومده بود ناراضى بودم...
دلم نمى خواست به این زودى با این چیزاى کوچیک بینمون فاصله بفته... اما خب غرورم هم اجازه نمى داد کوتاه بیام... حق داشت... نباید ازش پنهون مى کردم! ولى... ولى چى؟! وقتى حق داشت دیگه ولى اى باقى نمى موند... با حرص دوباره قرصو از تو جیبم درآوردم و با یکم آب یکى انداختم بالا و سرمو به پشتى صندلى تکیه دادم و سعى کردم بخوابم... از فکر و خیال بهتر بود...
نوازش دستى رو روى موهاى جلوى سرم حس کردم... چند تار از موهام تو دستش بود و باهاش بازى مى کرد... آروم لاى چشممو باز کردم! سرم رو شونه ش بود... چشامو دوباره بستم...
تیرداد: بیدار شدى؟
آه از نهادم بر اومد... کاش تیرداد اینقدر دقیق نبود! کاش حواسش به همه چیز نبود... شاید این طورى خیلى بهتر مى بود...
خواستم سرمو از رو شونه ش بردارم که نزاشت... دستم راستمو یکم آوردم بالا و گذاشتم رو یقه ى پیرهنش: ازم ناراحتى؟!
بى رو در واسى گفت: آره...
سرمو یکم بلند کردم و نگاش کردم... لبخند زد: مهم نیست...
- چرا هست... شصتشو کشید گوشه ى لبش: پس عذر خواهى کن...
اخم کردم: هى هى... فکر کردى چه خبره؟!
خیلى راحت گفت: آدم وقتى یه کار اشتباه مى کنه باید عذر خواهى کردنم بلد باشه...
حرفشو قبول داشتم... ولى خب غرورم هم این اجازه رو بهم نمى داد... اما مى تونستم یه جور دیگه ازش عذرخواهى کنم... یه نگاه به روبه روم یعنى ردیف کناریم انداختم که دیدم هیچ کس حواسش به ما نیست... آروم گلوشو بوسیدم... متعجب نگام کرد: چیکار مى کنى؟!
خندیدم: عذر خواهى...
خودشم خندید: از دست تو...
نفس عمیقى کشیدم... از اینکه همه چیزو تو حد تعادل حفظ مى کرد خوشحال بودم! یه جورایى خوشم اومده بود که حسشو بهم گفت! گفت که الان از دستم ناراحته! اگه ناراحت بود و اینو به زبون نمى آورد شاید خیلى بدتر بود! بهتره احساسات به زبون بیان و گفته بشن! نه اینکه آدم دلخور باشه و بگه نیست! لبخند زدم... کاش آخر همه ى دلخورى ها دلخوشى باشه! ولى آیا مى شد؟! سرنوشت این اجازه رو مى داد؟!
اولین کارى که بعد از تحویل گرفتن چمدونا انجام دادیم این بود که یه تاکسى بگیریم و بریم به یه هتل... با یکم پول مشکل اتاقا حل شد...
کیفمو گذاشتم رو تخت دو نفره اى که رو تختیش ترکیبى از زرشکى و کرم بود... نشستم رو تخت و پامو گرفتم تو دستم... عادت داشتم به اینکه پام تو کفش بسوزه... از همون موقع که کنار خیابون گل مى فروختم... یه صاب کار عوضى داشتم که هرچى در میاوردم ازم مى گرفت! یکم که بزرگتر شدم تو خونه هاى مردم کار مى کردم و آخرین بارم با بدبختى اون کارو پیدا کرده بودم... روزنامه هاى چاپ جدیدو تا مى زدم...
بعدشم که یه پسر لاشى چون به خواسته ش تن ندادم زیر آبمو زد که این دختره مشکل اخلاقى داره و اون مردک کوته فکرم اخراجم کرد...
با صداى تیرداد که اسممو تکرار مى کرد از مرور خاطرات تلخم دست کشیدم و نگاش کردم...
تیرداد: گشنه ت نیست؟!
- چرا خیلى گشنمه...
بعد از تو کیفم یه شکلات در آوردم و بدون تعارف به تیرداد انداختم تو دهنم! یه دفعه یاد پاپى افتادم...
- تیرداد؟!
- من پاپى رو به هواى تو تو خونه ول کردم...
خندید: نترس... اونقدرا هم بى فکر نیستم! کلیدو فرستادم واسه سودا تا پاپى رو ببره پیش خودش...
- من هنوز نمى دونم تو چطور فهمیدى من مى خوام بیام اینجا؟!
کنارم نشست و تیکه ى شکلاتمو از دستم گرفت و انداخت تو دهنش: پوشه تو که روى میز دیدم فکر کردم یکى از پرونده هاى شرکته که تو خونه جا گذاشتم... بازش کردم که دیدم مشخصات تو مال وقتى یه که تو پرورشگاه بودى... یه آدرس توش بود که تو نگاه اول به چشمم اومد... مال اصفهان بود... البته اون لحظه فکر نکردم که تو بخواى بیاى اینجا... ولى وقتى تو بیمارستان از سودا خواستى که واست بلیط تهیه کنه مطمئن شدم قصد سفر دارى!
اخم کردم: تو که اون موقع تو اتاق نبودى!
- نه نبودم! ولى رسیدم پشت درو همون لحظه که درو باز کردم حرفتو شنیدم! در واقع اتفاقى بود...
- به هر حال من دوست نداشتم تو باهام بیاى!
هولم داد و مجبورم کرد دراز بکشم: واسه چى؟!
خندیدم: خیلى بهت خوش گذشته ها...
خودشم خندید: مگه مى شه تو تو بغلم باشى و بهم خوش نگذره؟
دستمو گذاشتم گوشه ى لبش... با شیطونى نگام کرد و کنارم دراز کشید و سرمو گذاشت رو بازوش... نرمى بازوش رو پوستم حس خوبى بهم مى داد... سرمو بیشتر تو بغلش فرو کردم و صورتمو کشیدم به گردنش... منو بیشتر به خودش فشرد: بخواب جوجه...
آروم خندیدم و چشامو رو هم گذاشتم! ولى چون تو راه خوابیده بودم دیگه خوابم نمى برد...
- خوابم نمیاد... بریم غذا بخوریم...
- باشه مى گم بیارن اینجا...
دلم خواست یکم اذیتش کنم: نه! مى ریم بیرون...
- هونام بیرون نه... خواهش مى کنم...
متعجب نگاش کردم! یعنى اینقدر دلش مى خواست با من تنها باشه؟!
نمى دونم چرا ولى با این حرفش حس اذیت کردنم بیشتر شد!
- نه نه! باید بریم بیرون...
نگام کرد و با حرص نفسشو فوت کرد بیرون: خیله خب... آماده شو...
کیفمو برداشتم: آماده م... بریم...
انگار داشت دست دست مى کرد و دنبال بهونه بود که نریم بیرون... گیج بودم از حرکاتش... ولى چیزى نمى گفتم...
بلآخره از آینه که مى دونستم الکى جلوش ایستاده دل کند و باهم زدیم بیرون... هواى بیرون فوق العاده گرم بود... تیرداد عینک آفتابى شو زد به چشمش... دستمو دور بازوش حلقه کردم...
تیرداد: تاکسى بگیریم...
- نه... پیاده حالش بیشتره...
حس کردم دلش نمى خواد باهام پیاده قدم برداره... ولى باز ترجیح دادم چیزى نگم...
یه ربع بیست دقیقه اى مى شد که پیاده و زیر آفتاب راه مى رفتیم... حسابى گرمم شده بود و تقریبا داشتم به غلط کردن مى افتادم! ولى حرفى بود که خودم زده بودم...
حس کردم قدماى تیرداد نامنظمه... نگاش کردم... رنگش پریده بود... من که چشاشو ندیدم ولى اون بهم لبخند زد: چى شده؟!
- حالت خوبه؟!
- آره آره! فقط یکم تند تر بریم...
بعد سعى کرد قدماشو محکم کنه... ولى انگار چند قدم بیشتر دووم نیاورد... یهو دستمو ول کرد و افتاد رو زمین داغ پیاده رو و شروع کرد به لرزیدن...
با ترس بهش خیره شدم... لباش کف کرده بود... مى لرزید و خودشو روى آسفالت داغ مى کشید...
چند نفرى که اونجا بودن اومدن سمتمون... انگار که تازه به خودم اومده باشم خم شدم سرش و دستمو بردم سمت جیبش...
صداهاى مردم رو اعصابم بود: غش کرده؟!
- نه بابا! غش کنه که نمى لرزه...
- مریضه... صرع داره...
- نه من شنیدم اونایى که ام اس دارن مى لرزن و عضله هاشون از کار مى افته...
داد زدم: ساکت باشین...
سریع قرصشو از تو جیبش پیدا کردم و انداختم تو دهنش... دستشو گرفتم تو دستم... هنوز مى لرزید... رو کردم به چند نفرى که جمع شده بودن و بجاى کمک تو گوش هم پچ پچ مى کردن: برین رد کارتون...
یه پسره که به لهجه شون نمى خورد مال اصفهان باشه با پر رویى گفت: چیه؟! دوست پسرت مریض از آب در اومده؟
حس کردم دست تیرداد با بى حالى مشت شد...