-خب من مهمونم مثلا ، دوست داری مهمونتون آواره و سرگردون تو شهر غریب تنها و بی کس....
-خیلی خب، خیلی خب، یادداشت کن من وقت ندارم.
میخنده و میگه-اوه اوه... چه عصبی...
شمارم و بهش میگم و با سرعت به شرکت میرم، هنوز یه ربع تا جلسه مونده.
پارسا لبخندی میزنه و میگه .-فکر نمیکردم از پسش برمیایم .رو به همه ی کارمند ها به انگلیسی میگه.-به مناسبت موفقیت امروز و برد مناقصه ، امشب شام مهمون من.جیغ و هورای همه هوا میره و منم لبخندی رو لبم میشینه ، با خوشحالی من و به سمت اتاقش راهنمایی میکنه.باهاش وارد میشم که با مهربونی میگه.-واقعا ازت ممنونم رونیا ، کمک خیلی بزرگی کردی ، تسلط کامل تو باعث این موفقیت بزرگ شد ، یه هدیه پیش من داری.لبخندی میزنم و میخوام جواب بدم که گوشیم زنگ میخوره ، با تعجب نگاه میکنم ، شماره ناشناسه، با کنجکاوی گوشی و برمیدارم و میگم.-hello?-I’m fine thank U and you?این و با لحن فوق العاده ابتدایی گفت. میشه گفت به صورت همون بچه کوچولو هایی که تازه میخوان برن زبان یاد بگیرن و در جواب معلم زبانشون میگن... از همون لحن ها و لهجه های بامزه.لبخندی رو لبم میشینه . -یاد دوران طفولیت افتادی آقای زند؟اخمای پارسا آشکارا تو هم میره و روش و برمیگردونه ، اما آرتام سرخوش ادامه میده.-با یاد شما بانو آدم احساس جوونی میکنه.از جوابش خوشم اومد اما بهتره که بهش رو ندم واسه همین با ترشرویی گفتم.-بهتره حد خودت و بدونی.بلند میخنده و میگه-حد خودم و خودم تعیین میکنم ، شما هم بهتره حرص نخوری ، شیرت خشک میشه.با عصبانیت میگم.-خیلی بی ادبی آرتام.سکوت میکنه ، خودمم متعجب میشم چرا به اسم صداش کردم ، صدای بسته شدن در میاد ، روم و برمیگردونم که میبینم پارسا اتاق و ترک کرده ، با ناراحتی چشمام و میبندم که صدای آرتام از پشت تلفن میاد که خیلی جدی میگه.-رونی ، امشب باید باهات صحبت کنم... دیگه وقتی نمونده، 2 روز دیگه برمیگردم ایران ، این چند روزم به هزار بدبختی تونستم بمونم ، به امید اینکه بتونم باهات حرف بزنم اما مطمئن باش فرصت امشب و از دست نمیدم ،نمیخواد بیای دنبالم، بیاین خونه ی آریانا... منتظرتم.صدای بوق قطع من و از تو هپروت در میاره... چرا مخالفت نکردم ... 2 روز دیگه؟ چرا انقدر زود برمیگرده مگه قرار نبود دو هفته بمونه؟ اصلا... اصلا میخواد راجع به چی حرف بزنه؟ با این فکر تو سری به خودم میزنم تا از این فکر ها بیرون بیام... فعلا نه... فکر کردن به آرتام فعلا نه....!!*****-مامان... عمو هنوز نیومده .دست آتریسا رو میگیرم و در و قفل میکنم و بهش میگم.-عمو خونه ی دایی منتظره!با اخم میگه-پس چرا نیومد اینجا از اینجا بریم.با اخم بهش میگم-مگه جز این بود که عمو این 3 روز و همش اینجا بود؟ چیکاره ی تو میشه که این همه مدت واسه تو مونده ولی خونه ی خواهرش نرفته؟ یه کم منطقی باش آتریسا ، اگه عمو الان هم بخواد بره خونه ی دایی اینا بمونه حق داره ، بالاخره خونه ی خواهرشه... با عصبانیت میگه-نخیر... اون باید اینجا بمونه...!با تحکم میگم- عمو مختاره هرجا دوست داره بمونه و به من و توام مربوط نیست ، حالا هم راه بیوفت که کلی دیر کردیم، دیگه حرفی در این مورد نشنوم .با ناراحتی همراهم میاد.به خونه ی رامش میرسیم ، همراه با آتریسا وارد میشیم ، قیافه ی بغ کرده ی آتریسا بیشترین توجه و به خودش جلب میکنه ، آریانا و رامش با خوشحالی به استقبالمون میان و رامش با خنده آتریسا رو بلند میکنه و قلقلکش میده تا بخنده که موفقم میشه ، آرتام هم رادین به بغل میاد به استقبال و با ورودمون لبخندی میزنه.آتریسا با دیدنش از بغل رامش میپره بیرون و با دو خودش و به بغل آرتام میرسونه ، رامش با چشمای گشاد شده شاهد این صحنه بود ، دهن باز و چشمای گشادش آدم و به خنده مینداخت.با دیدنش خندم میگیره و بلند میخندم که به خودش میاد و دهنش و میبنده ، آریانا هم که معلوم بود صحنه رو دیده میخنده و ابرو بالا میندازه و به آرتام اشاراه میکنه.منم شونه ای بالا میندازم.****نیم ساعتی از اومدنمون میگذره ، من مشغول بررسی طرح های شرکت بودم و رامش هم کمکم میکرد، آریانا مشغول آشپزی و آرتامم بازی با بچه ها...انگار نه انگار کسی به جمعمون اضافه شده ، مثل همیشه ، مثل هروقت دیگه ای که میام خونه ی رامش به کارهامون میرسیم ، میگیم ، میخندیم ، آشپزی میکنیم و هم دیگر و دست میندازم ، انگار نه انگار کسی تو جمعمونه که 7 ساله نبود.به یه مشکل تو طرح ها برخورد کردم ، هرکار میکردم جای پله های اضطراری مشخص نمیشد یا با مختصات نقشه جور در نمیومد ، رامش هم نتونست کمکم کنه...دستم کلافه تو موهام کردم و با خستگی به نقشه ای نگاه کردم که خیلی کار واسه تموم شدن داشت.پوفی میکشم که توجه آرتام جلب میشه ، با چشمای ریز شده بهم نگاه میکنه و منم اصلا به رو نمیارم.همچنان تو نقشه زل زده بودم که یه دستی نقشه رو از جلوم برداشت.با تعجب نگاه کردم که دیدم آرتامِ با لبخند داشت بهم نگاه میکرد.رو مبل کنارم جا خشک کرد و گفت.-خب...بنده در خدمتم... مشکل کجاست؟ابرویی بالا میندازم.-کی گفته بنده از شما کمک خواستم؟ در ضمن کی این اعتماد به نفس و به شما داده که توانایی حل مشکل و دارین؟میخنده و میگه.-بهرحال وقتی شما داشتی یاد میگرفتی مهندس و با کدوم "ه" مینویسن ، من دکترای این رشته رو داشتم.شونه ی بالا میندازم ، نگاهی اجمالی بهش میندازه.-حالا مشکل کجاست؟-نمیدونم پله های خروج اضطراری و کجا جا بدم ، از طرفی اگه از راه پله ها بزنم ، برای آسانسور فضا نمیمونه.چونش و میخارونه و یه کم فکر میکنه ، بعد لبخند پهنی میزنه و راه و بهم نشون میده ، دهنم باز میمونه که لبخندی میزنه میگم-اَ...چرا به فکر خودم نرسید؟لپم و میکشه.با اخم نگاهش میکنم که میگه.-آخه کوچولو هنوز خیلی مونده به من برسی.دستش و پس میزنم و میگم-من دیگه بچه نیستم ، بزرگ شدم و دختر دارم!اخم ظریفی میکنه ومیگه-اما دختر تو نیست!با قاطعیت میگم-دختر منه!با تعجب و دهن تقریبا باز بهم نگاه میکنه ، شاید از قاطعیت کلامم به چیز دیگه ای پی برده.آریانا صدام میزنه .***بعد از تموم شدن شام آرتام صدام میزنه ، ضربان قلبم بالا میره ، آرتام به سمت اتاق آروین میره و اشاره میکنه که بیام.با تردید به رامش نگاه میکنم ، که با اطمینان نگاهی بهم میندازه و میگه برو...آریانا دستم فشار میده و من و به سمت اتاق هل میده.در میزنم و وارد میشم ، آرتام و در حال وارسی اتاق میبینم.با شنیدن صدای در به سمتم بر میگرده و به تخت اشاره میکنه تا روش بشینم.با فاصله ازش میشینم که میگه.-شروع کنم؟-اومدم که شروع کنی!نفس عمیقی میکشه و میگه.-حرف زدن از اون سال ها آسون نیست!با بیخیالی ساختگی میگم-پس شروع نکن!لبخند تلخی میزنه و میگه-باید شروع کرد تا به پایان مطلوب رسید.-شایدم نامطلوب...لبخند تلخی میزنه و تایید میکنه، سکوت همه جا رو میگیره که میگه.-نمیتونستم اعتماد کنم ، به هیچ کس ، همیشه ، همیشه یه چیزی واسم مشکوک بود ، به هیچکس اعتماد نداشتم ، از دیگران خیلی زخم خوردم ، وقتی با تو ازدواج کردم ، به نظرم یه دختر خوشگذرون بی بند و بار بودی ، حتی اون موقعی هم که بهت علاقه پیدا کردم بازم نمیتونستم بهت اعتماد کنم ، انگار همیشه منتظر کوچیکترین حرکتی ازت بودم که به خودم ثابت کنم به تو هم مثل همه ی دختر ها نمیشه اعتماد کرد ، وقتی با اون پسره تو کافی شاپ قرار گذاشتین و علیرضا بهم گفت ، باورت نمیشه رونی ، حس یه مردی و داشتم که بهش خیانت شده ، احساس میکردم خیلی وقته که باهم قرار میذاشتین و قرار اون روزتون لو رفته... باورت نمیشه رونی ، اونقدر اعصابم خورد بود که خدا میدونست ، توام دختر شیطونی و بازیگوشی بودی...خب ... خب منم...دستای مشت شدش نشون از عصبانی بودنش بود ، معلوم بود که از به یاد آوردن اون خاطرات حال خوشی نداره. سکوت میکنم تا خودش ادامه بده...-اون روز وقتی تو رو دیدم که با اون پسره بودی نتونستم خودم و کنترل کنم و برای اولین بار ... دستم رو یه زن بلند شد!سکوت میکنم با یادآوری اون خاطرات حال منم چندان تعریفی نداره!ادامه میده- اون روزا همش بد بود... فکر میکردم تو بهم خیانت کردی و منم حق دارم به تو خیانت کنم ، میخواستم لجت و در بیارم ، میخواستم زجری که من کشیدم و بکشی اما خب... من واقعا خیانتی نکردم ، فقط به دوستای دوره ی دانشگاهم گفتم واسم نقش بازی کنن و اونام هم در کمال رفاقت قبول کردن .با تعجب میگردم.-یعنی اون دخترا؟... اونا ... اونا دوستات بودن؟میخنده-اوهوم! من دوران مجردی هم دوست دختر نداشتم ، اونای دوستای دانشگاه بودن ، باهاشون تو یه اکیپ بودیم ، دوست پسرای خودشون داشتن!-خیلی پررویی... میدونستی من چقدر اون روزها حرص خوردم و گریه کردم نامرد؟لبخندی میزنه-لازم بود ، ولی شرط میبندم اگه میدونستی من چقدر حرص خوردم این حرف و نمیزنی ، ولی بهرحال این قضیه تا وقتی خانوم لب باز کرد تموم شد...! باورت نمیشه وقتی حقیقت و شنیدم چقدر خوشحال شدم ...
لبخندی میزنم ، با یاد اون روزها هم ناراحت میشم ، هم خوشحال.بعد از اون جریان سعی میکردم زیاد بهت شک نکنم ، منطقی برخورد کنم ، اما خب ، زیادم موفق نبودم ، روت حساسیت زیادی داشتم و هروقت میدیدم هرکی بهت نزدیک میشه احساس میکردم الانه که بپرم و یقه ش و بگیرم ... به خودت زیاد نمیگقتم ، سعی میکردم تو خودم بریزم اما خب تو یک زمینه زیادم موفق نبودم و اونم رو سهیل بود...نفسش به شماره میوفته و چهرش هر لحظه قرمز تر میشه ، منم از عصبانیت در حال انفجار بودم اما بازم خونسردی خودم و حفظ کردم که ادامه داد....-میفهمیدم دوستت داره ، از نو ع نگاهش به تو ، اما هروقب به من نگاه میکرد ، انگار که میخواد ازم انتقام بگیره ، اما تو یا متوجهش نبودی یا خودت و بیخیال نشون میدادی که این حرص من و در میاورد ، گاهی با خودم فکر میکردم نکنه رونی هم دوستش داره که براش این نگاه ها اهمیتی نداره و انقدر راحت تو خونه ی عموش ، اونم بدون شوهر رفت و آمد میکنه ، نکنه اونم به سهیل علاقه داره و میخواد من و بازی بده... رونی این افکار زندگیم و به گند کشیده بود ، همیشه ی خدا میترسیدم ، از اینکه یه وقت تو با سهیل تنها بشی و...نفس عمیقی میکشه و ادامه میده...-بعد از فوت پدر مادرت ، خب واسم سخت بود وقتی مالزی بودم یه دفعه بهم خبر بدن پدر زن مادر زنم فوت کردن و هیچکسم ایران نیست واسه بودن پیش همسرم ، جز خونواده ی پدریش که مهمترینش خونواده عموت و مهمترش سهیل بود... تو دلم آشوب به پا بود که نکنه سهیل خودش و به رونی نزدیک کنه ، نکنه رونی تو بغل اون گریه کنه ، نکنه تو سینه ی اشک بریزه و از رفتن پدر مادرش شکایت کنه... خدا شاهده با چه وضعی سوار هواپیما شدم و اومدم ایران ، اما اون رونی که دیدم ، رونی ای نبود که بشناسمش، چشمات سرد بود... بی روح بود ، نه گریه میکردی نه شکایت... با همه سرد برخورد میکردی ، تو خودت میرفتی ، حتی با اومدن رامش هم حالت بهتر نشد که بدتر هم شد ، هرکار میکردم تو رو از اون وضعیت خلاص کنم هیچ فایده ای نداشت تا اینکه خود رامش یه فکری کرد و توام درجا حالت بهتر شد.با یاد روزی که رامش من و سر خاک مامان بابا برد تا با نبودشون کنار بیام قطره اشکی تو چشمام جمع میشه ، هنوزم نتونستم کنار بیام....آرتام با لبخند تلخ میگه.-تو حالت خوب شد ... دیگه اون رونی سابق نبودی ، سعی میکردی بخندی اما خب یه غم بزرگ تو چشمات بود که نمیشد منکرش شد... بعد از رفتن روناک هم حالت بدتر شد... سعی میکردم همش دور و برت باشم تا نبود عزیزترین کس هات و حس نکنی... واسه اینکه از اون حالت دربیای و واقعا بشی رونیا ی گذشته از هیچ کاری فروگذار نبودم تا اینکه سپهر پیشنهاد مهمونی داد و منم در جا قبول کردم بریم ؛ اما کی فکرش و میکرد که بعد از اون مهمونی راه های ما دو تا سوا بشه؟پوزخندی میزنم و میگم-اینا همش تقصیر تو بود ، تو بودی که شکاک بودی ، تو بودی که اعتماد نکردی ، حتی سپهر هم حرفام و شنید ، اما تو چی؟ مستقیم رفتی درخواست طلاق دادی و مردونگیت هم این بود که نذاری کسی از اصل ماجرا خبردار باشه ، به خیالت که در حقم لطف کردی!با شرمگینی میگه- اون روز ، اون ثانیه هاش ، تک به تک یادمه ، تا وقتی که نفهمیدم تو بی گناهی مدام صحنه های اون روز و مرور میکردم تا ببینم کجا ی کارم ایراد داشت ، چی کم گذاشتم که تو رفتی سراغ سهیل ، باورت نمیشه وقتی از شرکت اومدم خونه ی عموت ، هرچی دنبالت گشتم نبودی ، نه تو نه سهیل ، اینم نگرانیم و بیشتر میکرد ، سپهر دنبالم راه افتاد تا پیداتون کنه.وقتی .. وقتی تو رو بدون لباس ملحفه پیچ تو بغل سهیل دیدم که چشمات بسته است ، مرگ و جلو چشمام دیدم ؛ نفسم بند اومد ، سپهر بدتر از من ، چشماش گشاد شده بود و داشت با تعجب نگاه میکرد ، دادی سرت کشیدم که خودمم هنوز یادمه ! وقتی بلند شدی ، گیج بودی داشتی با تعجب و ترس به من و سهیل زل میزدی ، یه جورایی گیج و گنگ ، واسه همین یه لحظه شک کردم نکنه قصدی در کار نباشه اما خب غیرت و غرورم انقدر جلو چشمام و گرفته بود که حاضر نشدم باهات حرف بزنم فکر میکردم میخوای خودت و توجیه کنی ، واسه خودم و غرورمم که شده بود باید طلاقت میدادم ، اون روزا فقط دنبال طلاق بودم ، منطقی در کار نبود....انقدر پیش رفتم تا جایی دیدم طلاق گرفتی و راهی انگلیس شدی... اون موقع تازه به خودم اومدم و فهمیدم زندگیم چی شده.گاهی افسوس میخوردم که کاش میذاشتم حرف بزنی اما وقتی صحنه ی اون شب جلو چشمام میومد دیوونه میشدم ، هم دوستت داشتم و به یادت بودم ، هم ازت متنفر بودم و میخاستم خفت کنم...با ناراحتی به گوشه ای خیره میشه و میگه.-انقدر دوستت داشتم که گاهی فکر میکردم بازم باهات ادامه بدم و بیخیال گذشته بشم ، اما تو نبودی... مامانم همش اصرار میکرد که بهش بگم چرا طلاق گرفتیم اما جواب من سکوت بود ، اونا من و مقصر طلاق میدونستن... هنوزم که هنوزه دوستت دارن! میبینم ، میفهمم نگاه حسرت بار مامانم و رو تو! حتی وقتی برای خلاصی از گیرهای مادرم راضی به ازدواج با شراره شدم ! بازم اون رضایت و نمیدیم ، خودمم زیاد رغبت به اون ازدواج نداشتم واسه همین تو دوران نامزدی جدا شدیم تا دوباره وارد مشکل نشم! تارک دنیا شده بودم و خودم و تو کار غرق میکردم تا کمتر بهت فکر کنم... شوخی که نبود 7 سال گذشته بود ! با خودم فکر میکردم ازدواج کردی... آریانا هم جوابم و نمیداد... ازم دلخورد بود، تحمل خونه ی مامان اینا رو نداشتم، تو خونه ی خودمون زندگی میکردم ، باورت میشه اگه بگم به امید بوییدن لباس های جاموندت میومدم خونه؟ شبا جز رو بالشت تو خوابم نمیبرد... از خودم بدم میومد که با وجود خیانتی که کرده بودی بازم دوستت داشتم و به فکرت بودم.-با سپهر در ارتباط بودم ، گاهی بحث و سمت تو میکشیدم ببینم در بارت چیزی میدونه یا نه ، اما در کمال خباثت هروقت صحبت از تو میشد سکوت میکرد ، راستش اون موقع ها که میخواستم طلاق بگیریم ، در به در دنبال من بود تا باهام حرف بزنه اما من همش پسش میزدم ، فکر میکردم میخواد از دختر عموش دفاع کنه ، اما بعد خب بعد طلاق دیگه سکوت کرد ، ذره ای محض دلخوشی منم حرف نمیزد تا اینکه یه روز باهاش درد دل کردم ، از تو گفتم ، از دلتنگی هام ، از اینکه بازم دوستت دارم و نمیتونم فراموشت کنم ... انقدر گفتم و ضجه زدم تا دلش به رحم اومد و گفت... از تمام لحظه های اون شب که تو بهش گفتی هم گفت، اینکه ... اینکه همه نقشه ی سهیل بوده و حتی اینکه سهیل با وجود بی وجدانیش اما دست به تو نزده و یکی از دوست دختراش که تو مجلس حاضر بوده لباسای تو رو در میاره ، اینکه تو بیهوش بودی و ... اینکه ... اینکه هرچی دیدم اشتباه بوده و زندگیم و بخاطر یه آدم عوضی خراب کردم.چهرش تو هم میره و از تخت بلند میشه و تو اتاق راه میره و ادامه میده...-انگار آتیش تو جونم انداختن ، در به در دنبالت بودم ، هرکار میکردم یه زدی ازت بگیرم نمیشه ، نه آدرسی از آریانا داشتم ، نه ازتو... مامانم هم با دیدن هول و ولام مدام بهم پوزخند میزد و میگفت بعد از 7 سال یادت اومده رونی نیست... دست به دامن عموت شدم! انقدر التماسش کردم تا راضی شد کمکم کنه... سخت بود ، یه ماه تمام مدام تو خونه ی عموت بودم... از سهیل خبری نبود که بعد فهمیدن خونواده ی عموت آغش کردن و اونم داره تنها زندگی میکنه ، بیماری عموت چیز خاصی نبود که تازگی داشته باشه ، اما بوسیله ی اون و با اصرار به ثریا جون ، راضیش کردیم با تو تماس بگیره تا به ضرب عموت هم که شده بیای ایران ! از این علاقت به عموت خبر داشتیم و اینم شد بهونه...چشمای گرد شدم و که میبینه میخنده و می گه.-چته؟ چرا چشمات بشقاب شده!با حرص میگم-خیلی بیشعوری... فکر نکردی من اون سر دنیا با چه استرسی خودم و به ایران رسوندم؟ همش گریه میکردم نکنه خدا عموم و هم بگیره!میخنده و میگه-اتفاقا ثریا جون هم همینا رو میگفت و راضی نمیشد بهت زنگ بزنه ، اما متقاعدش کردیم که زنگ بزنه اما پیاز داغ و زیاد نکنه!
مکثی میکنه و ادامه میده – برای اومدنت روز شماری میکردم ، همش با خودم تکرار میکردم چجوری باهات رو به رو شم ! همش جنب و جوش میکردم ، مامان اینا هم با دیدن خوشحالیم ، خوشحال میشدن و دعا میکردن زندگیمون دوباره شکل بگیره، اما خبر نداشتن که اینبار قضیه فرق داره! ... از عموت شنیدم قراره با کسی بیای ، اما اونقدر خوشحال بودم که حتی ذره ای برام اهمیت نداشت اون شخص کیه ، اومدم فرودگاه اما نه با همه ، میخواستم یه جور خاص... یه جور متفاوت هم و ببینیم. منتظرت بودم ، با دیدنت که با چمدون بودی ، قلبم اومد تو دهنم ، خواستم بیام جلو که... که دیدن یه مرد و یه بچه... سکوت میکنه ، با پوزخند میگم.-انتظار داشتی تارک دنیا شده باشم و پشت پنجره چشم انتظارت باشم ... نخیر آقا آرتام... منم زندگی خودم و داشتم دلیل نمیشه بخاطر یه آدمی که... یه آدمی که تکلیفش با خودش مشخص نیست زندگیم و خراب کنم!-آره اما خب...-اما نداره! من دیگه زن تو نبودم که بخوام بخاطرت صبر کنم.-بذار تعریف کنم رونی ، سنگ نشو بزن به قلبم ! سکوت میکنه و میگه.-وقتی با اونا دیدمت فکر کردم ازدواج کردی و بچه هم داری... با دیدن یه دختر بچه ی بزرگ دنیام تار شد ، به راحتی مشد حدس زد 6 سالی داره ، فکر اینکه بلافاصله بعد از طلاق از رفتی ازدواج کردی و بپه هم داری ، دیگه نمیذاشت نفس بکشم ، نتونستم فضای اونجارو تحمل کنم ، زدم بیرون تا نفسی تازه کنم... وقتی از مامان شنیدم ، اون دختر مال اون مرده س که اسمشم پارساست و توام ... توام فقط نامزدشی... آرومتر شدم، ولی خب خبر اینکه قراره تو ایران جشن نامزدیتون و بگیرین... وای رونی تو نمیفهمی من چـــی کشیدم تو اون چند وقت! حالم بد میشد وقتی تو رو کنار اون میدیدم ، وقتی نگاه محبت آمیزش و رو تو میدیدم ، وقتی صمیمیت تو رو با آتریسا... باورت نمیشه از فکر اینکه چقدر با اونا رفت و آمد داشتی که انقدر با آتریسا صمیمی بودی ، خونم به جوش میومد، من تو ایران داشتم با نبودت به بدختی سر میکردم و توام... (پوزخندی میزنه ) توام اونور دنیا با نامزدت عشق و حال میکردی! از عصبانیت در حال انفجار بودم.-تو فکر کردی کی هستی که راحت در مورد همه نظر میدی... تو از کجا میدونی من چی کشیدم تو این چند سال؟ بودن آتریسا و پارسا بود که من و خوشحال میکرد ، بودن رامش و آریانا... شادی آروین و رادین... اینا بهونه ی زندگیم بودن ، اینا بودن که باعث میشد نامردی روزگار... نامردی شوهرم کمرنگ تر بشه! تو نمیفهمی چه شب هایی که من کابوس میدیدم... اتفاقی که سرم اومد در برابر بیرحمی تو ناچیز بود آرتام... میفهمی؟ ناچیز!-انقدر زخم زبون نزن... نه من جای تو بودم ، نه تو ! پس حق نداری قضاوت کنی! میفهمی؟ ...دوباره برگشتین لندن... دیگه نه تو بودی .... نه حتی آتریسا، دختر رقیبم... شاید باورت نشه اما آتریسا رو از خودم میدونستم ، خیلی دوستش داشتم و دارم، حس میکنم بخشی از وجودمه... حتی با اینکه دختر کسی باشه که قراره تو رو ازم بدزده...به هزار بدبختی تونستم بیام لندن.. پیش شما! تا تو رو ببینم و حرفام و باهات بزنم اما رونی... یه چیزی... یه چیزی این وسط درست نیست... چرا باید آتریسا تو خونه ی تو زندگی کنه وقتی میتونه خونه ی باباش باشه؟ چرا صمیمیت آتریسا به تو بیشتر از پارساست؟نفسام به شماره میوفته ، سعی میکنم خونسردیم و حفظ کنم ، از تخت بلند میشم و میگم.-خب... مثل اینکه حرفات تموم شد...دستم و میکشه و من و مجبور میکنه بشینم ، بهم نزدیکتر میشه و تو چشمام خیره میشه و با کنجکاوی میپرسه.-چیزی این وسط هست که من نمیدونم؟آب دهنم و قورت میدم-نه!بازم خیره میشه و میگه-نه!؟-آره..نه! دیگه حرفی نداری؟ دیروقته! باید بریم خونه.همزمان با من از جاش بلند میشه و میگه.-باشه ؛ بریم اما بقیه ی حرفا باشه برای خونه...-خونه؟ مگه توام میای؟لبخندی میزنه و میگه-جرات داری این سوال و جلو آتریسا بگو تا بُکُشت! ابرو بالا میندازم-من و تهدید میکنی؟میخنده و میاد سمتم ، دستش و دور شونم میندازه و من و به خودش نزدیک میکنه.-آره... چجورم...اخمی میکنم و دستش و از دور شونم باز میکنم.-دیگه پررو نشو! پاشو سریع آماده شو که من برات صبر نمیکنم!میخنده و همچنان مصرانه دستم و تو دستش داره و همراه من از اتاق بیرون میاد.****میخوام برم سمت اتاقم که دستم و میگیره و میکشه ، با تعجب نگاهش میکنم که میخنده با اخم بهش میگم.-الان آتریسا میاد... نکن این کارا رو...!میخنده و میگه-اون الان داره خواب هفت پادشاه و میبینه... نگران نباش.اخمی میکنم که میخنده و من و رو مبل میشونه و من و هم کنارش، هرچی سعی میکنم ازش فاصله بگیرم نمیذاره و با نگاه شیطون نگاهم میکنه ، با عصبانیت ساختگی میگم.-این کارا چیه؟ مگه نمیدونی من نامزد دارم؟ فکر نمیکنی این کار توام مثه سهیل میمونه؟اخم غلیظی میکنه و من و از خودش دور میکنه و در ادامه میگه.-نامزدیتون بهم خورده!با چشمای گشاد نگاهش میکنم که میگه.-اینجوری نگاهم نکن! اومدم در باره ی همین موضوع باهات حرف بزنم!با کنجکاوی نگاهش میکنم که ادامه بده ، اما اون به در و دیوار نگاه میکنه ، صدام و صاف میکنم و میگم.-خب؟با گیجی میگه.-چی خب؟-خب...؟ منتظرم حرفت و بزن؟با چشمای شیطون میگه-حرف؟ چه حرفی؟ من که یادم نمیاد...پام و میکوبم زمین و میگم-آرتام لوس نشو، بگو دیگه!لبخند شیرینی میزنه و میگه-نمیدونی چقدر دلم برای آرتام گفتنات تنگ شده!اخم میکنم که باز میخنده و میگه-خب... بذار حرفام و بزنم تا به نتیجه ی مطلوب برسم...سکوتم و که میبینه ادامه میده.-چند وقت پیش پارسا باهام تماس گرفت و من و به کافی شاپ دعوت کرد... تعجب کردم ، با خودم فکر کردم شاید میخواد باهام دست به یقه بشه که از خونه ی نامزدش برم وبیرون ... اما اون حرف زد .. در مورد تو ، در مورد اینکه... اینکه نامزدیتون به خواست اون بهم خورده ، ازم خواست تا باهات باشم ، تا خوشبختت کنم ، گفت تنها چیزی که میخواد خوشبختی توه و اونم با بودن کنار من حقیقت پیدا میکنه... اخمام تو هم میره.. پارسا با این کارش غرورم و شکست.میخوام از جام بلند شم که میگه- رونی... یه فرصت دیگه واسه جبران بهم بده... خواهش میکنم...! بذار اشتباه های گذشتم و جبران کنم... من که از دست پارسا عصبی بودم ، بدون اینکه ذره ای فکر کنم گفتم...-به هیچوجه... آزموده را آزمودن خطاست!در مقابل چشمای گشاد شده ی آرتام به سمت اتاقم میرم، تازه اونجا بود که فهمیدم چیکار کردم... مگه من نمیخواستم با آرتام باشم.. پس چرا اینکارو کردم؟ خواستم به سمت هال برگردم که صدای بسته شدن در و شنیدم...وااای خدا... حالا چیکار کنم؟****آتریسا به پام چسبیده و با التماس میگه-مامی... تو رو خدا جلوی عمو رو بگیر ، نذار بره...با ناراحتی تو چشمای مصمم آرتام نگاه میکنم ، اونم بدون اینکه نگاهی بهم بنداره ، آتریسا رو بغل میکنه و میگه.-عمو... چرا گریه میکنی؟ من که نمیخوام کلا برم... میخوام این دو روز آخر و خونه ی داییت باشم ، هروقت هم که خواستی بیا اونجا من و ببین! باشه آتریسا؟؟ آتریسا خانومی... گریه نکن عزیزم... باشه؟آتریسا با ناراحتی باشه ای میگه و آرتامم اون و زمین میذاره ، هنوزم نفهمیدم چی شد ... چمدونش و برمیداره و به سمت در میره و بدون خدافظی با من در و میبنده...با ناراحتی چشمام و میبندم... یعنی انقدر کارم بد بود؟ چرا صبر نکرد ؟ چرا نتونستم بهش بگم که حرفی که زدم حرف دلم نبوده؟آتریسا با ناراحتی بهم نگاهی میندازه و میگه.-همش تقصیره توه مامان... انقدر عمو رو اذیت کردی که رفت خونه ی دایی... دوستت ندارم!بدو رفت تو اتاقش و در بست... این و دیگه چیکار کنم؟*** فردا آرتام میره ایران... شاید دیگه نبینمش ، از وقتی رفته خونه ی رامش ، آتریسا مدام به جونم غر زده ، بعد از مدرسه آرتام میره دنبالش و میبرش خونه ی رامش ؛ منم سعی میکنم بهش فکر نکنم... نمیخوام دیگه به آرتام فکر کنم ، میدونم خریته... میدونم حماقته که به خاطر غرورم نمیرم سمتش اما چه کنم که من هنوزم همون رونی سالاری مغرورم...
تلفن خونه زنگ میزنه ، دلشوره ای به دلم میوفته... این وقته شب؟ کی میتونه باشه ؟ آتریسا هم که خونه ی رامشِ... نکنه واسش اتفاقی افتاده؟
با پای لرزون به سمت بیس میرم.
-Hello?
صدای گریه میاد که پام سست تر میشه!
-رونی... رونی بیا که بدبخت شدیم...
-آریانا... آریانا چی شده؟ حرف بزن تو که من و کشتی...
-رونی...
صدای داد میاد که آریانا خیلی هول شده میگه.
-رونی... همش تقصیر ما بود... خودت و سریع برسون...
تلفن قطع میشه و منم از استرس نفسم بالا نمیاد... یعنی چی شده؟
سریع میرم لباسام و میپوشم و بدو سوییچ و میگیرم دستم ، نمیدونم چجوری خودم به خونه ی رامش میرسونم.
میرم بالا ، برق روشنه و صدای داد و بیداد رامش و آرتام میاد و گریه ی آتریسا و رادین کوچولو...
یعنی چی شده؟
در و باز میکنم ، همه ی نگاه ها به سمتم برمیگرده ؛ رامش با نگاهش ازم میخواد که برم ، اما آرتام با دیدنم به سمتم خیز برمیداره ، رامش میخواد جلوش و بگیره که نمیتونه ؛ با دیدن چشماش میترسم ، یه وحشی به تمام معنا شده... یعنی چی شده؟
من و به دیوار میچسبونه و میگه.
-تو با چه جراتی این همه سال دخترم و ازم پنهون کردی...؟ هـــــــــان؟
با دادش از حال میرم که باز من و تکون میده ، دستش و دور گردنم میندازه و میگه.
-عین آدم زود ... تند سریع بهم بگو...
-آرتام... داری خفم میکنی...
رامش-آرتام... آروم باش توضیح میدیم...
-من از هیچ کدوم شما جز این خانومی که رو به رومه توضیح نمیخوام... ما رو تنها بذارین ، وگرنه به خداوندی خدا بلایی سرش بیارم که بفهمه نباید من و دور بزنه!
رامش با شنیدن صدای مصمم آرتام دست آریانا رو میگیره و با بچه ها دور میشه...
آتریسا با چشمای اشکی و نگران همراه رامش میره....
آرتام با صدای غضبناک میگه...
-منتظرم... تعریف کن... از دختــر نامزدتـــون تعریف کن...
طعنه ی کلامش خار میشه تو دلم سکوتم و که میبینه میگه.
-دِ بنال دیگه... این همه چیز از زندگیم دزدیدی... بس نبود که حالا دخترم و این همه سال ازم دزدیدی؟ قلبم... خونوادم و اعتماد و همه و همه رو دزدیدی ... نامرد...
-بذار تو ضیح بدم....
-اومدم که توضیح بدی.... میشنوم!
-خب...خب میدونی ، من بعد از طلاق از تو... یعنی بعد از اومدنم به لندن فهمیدم حامله م... خب چیزی نبود که بخوام مخفی کنم!
-چرا بعد از اینکه فهمیدی حامله ای بهم چیزی نگفتی؟ هان؟ فکر نکردی منم یه حقی دارم ؟ فکر نکردی همون قدری که تو مادر اون بچه ای منم پدرشم؟
-من نمیخواستم فکر کنی میخوام با اون بچه خودم و بند کنم ، تو اون شرایط بعید هم نبود که تو بهم تهمت بزنی اون بچه ، بچه ی تو نیست! بفهم آرتام ... تو من و مسبب همه ی مشکلاتت میدونستی... اگه تو اون شرایط میفهمیدی بچه داری ؛ حتی اگه قبول هم میکردی که پدرشی بازم اون و ازم میگرفتی... من نمیتونستم از بچم بگذرم آرتام... بهم حق بده که اون تصمیم و بگیرم....!
کلافه دستی تو موهاش میکنه و رو نزدیکترین مبل میشینه! با کلافگی میگه.
-باشه... تو راست میگی...
سرش و بلند میکنه و تو چشمام زل میزنه و میگه.
-اما از حالا به بعد آتریسا با من بزرگ میشه!
دهنم از زور تعجب باز موند... نه این همه خباثت؟
با ترس بهش نگاه میکنم.
-تو... تو نمیتونی این کار و بکنی...! نمیتونم بچم و ازم بگیری!
با لحن قاطع میگه-بچت نه و بچمون... بعدشم، کی گفته نمیتونم؟ قانونا من پدرشم ، پس منم میتونم واسش تعیین تکلیف کنم ، حتی اگه پدر بودنمم بخوای انکار کنی ، خوراکش یه آزمایش دی ان ای! بعدشم ، یادت نره که به راحتی میتونم ازت شکایت کنم که این همه سال بچم و ازم مخفی کردی... پس یادت نره رونیا خانوم که من از این گناهت نمیگذرم...
در مقابل چشمای وحشت زده ی من از رو مبل بلند میشه و به سمت اتاقی میره و همون طور که میره میگه.
-بهتره چمدونش و جمع کنی، چون فردا همراه خودم میبرمش ایران و هیچکسم جلو دارم نیست!
با این حرفش تلاشم برای نریختن اشک بی ثمر میمونه ، بلند هق میزنم ، در باز میشه و آریانا و رامش و بچه ها میان ، تو قیاقه ی همشون ناراحتی بیداد میکنه ، آریانا میاد کنارم میشنه و شونه هام و مالش میده ، معلومه همه ی حرفامون و شنیدن که هیچی نمیگن.
رامش با ناراحتی بچه ها رو بلند میکنه و میبره تو اتاقشون. آتریسا میاد کنارم و میگه.
-مامی... عمو راست میگه؟ اون بابای منه؟
گریم اوج میگیره که آریانا هول شده رو به آتریسا میگه.
-عزیزم مگه حال مامانت و نمیبینی؟ برو پیش دایی ، برو عزیزم ، برو عمه...
با شنیدن کلمه ی عمه... کلمه ای که آریانا این قدر واسه گفتنش ذوق داشت حالم بد و بدتر میشه... پس این کابوس کی تموم میشه.
آریانا با ناراحتی میگه-حالا میخوای چیکار کنی؟
-چه غلطی میتونم بکنم؟ آریانا... تو بهم بگو... دیگه چه راهی مونده که نرفتم؟ چه بدبختی مونده که نکشیدم ، بعد از 7 سال بدبختی حالا میخواد جگر گوشم و ازم بگیره... من این درد و به کی بگم؟
دوباره میزنم زیر گریه و آریانا هم پا به پام اشک میریزه.
سعی میکنم خودم و کنترل کنم....
-از... از کجا فهمید؟
صورتش جمع میشه و با ناراحتی و پشیمونی میگه.
-شرمندم رونی... همش تقصیر من بود ، شب بود... فکر کردم همه خوابن ، داشتیم با رامش تو یه اتاق حرف میزدیم که بحث به سمت تو کشیده شد ، من هم فکر کردم آرتام خوابه ... یه عالمه حرف زدیم که بعد دیدیم آرتام با چشمای قرمز و عصبانی پشت درِ ، چنان دادی زد که من در جا موندم... بعدشم با زور و داد همه ی ماجرا رو از زیر زبونم کشید... هرچی رامش اشاره کرد چیزی نگم ، به خدا نشد رونی... تو که میدونی من چقدر از آرتام وقتی عصبانی میشه میترسم... ببخشید اگه این اتفاق افتاد... همش تقصیر من بود .
دوباره میزنه زیر گریه.
سرم و تکون میدم ، بهش حق میدم ، آرتام اونقدری عصبانی میشه که بتونه آدم و هم بکشه.
سعی میکنم از عذاب وجدانش کم کنم پس میگم.
-بیخود خودت و عذاب نده ، بالاخره قرار بود که یه روزی بفهمه یا نه... حالا چه از زبون تو ، چه از زبون کس دیگه!
آریانا اشک میریزه و منم به فکر فرداییم که آرزو میکنم هیچوقت نرسه!
****
با التماس به آرتام که حالا از سنگ شده نگاه میکنم.
-آرتام... تو رو خدا نکن این کار و با من! آتریسا رو ازم جدا نکن.
با اخم آتریسا رو که خودش و محکم به من چسبونده بود و گریه میکرد و جدا میکنه و میگه.
-بریم دختر گلم.
به سینه آرتام مشت میزنه اما اون بی توجه چمدون آتریسا رو بلند میکنه و به سمت گیت میره ، دوباره میرم سمتش ، به پاش میوفتم...
-آرتام.. تو رو خدا... خواهش میکنم...
من و کنار میزنه و میره .
رامش بغلم میکنه و من و از رو زمین بلند میکنه ، آریانا هم پا به پام گریه میکنه....
تا چند دقیقه ی دیگه هواپیماشون میپره! هق میزنم. اشک میریزم ، نگاه خیلیا رو ما زوم شده اما تو این شرایط تنها چیزی که اهمیت نداره همین موضوعه.
رامش به زور بلندم میکنه و میگه.
-خواهرم... عزیزم... چرا انقدر گریه میکنی؟ ایشالا تا چند وقت دیگه میری ایران... پیش آتریسا ، از آرتام میخوای که بهت برت گردونش... این که دیگه گریه کردن نداره... فکر کن دخترت یه چند روز نیست و دوباره برمیگرده!
-نمیتونم رامش... باور کن نمیتونم...
اخمی میکنه و من رو صندلی جلو ماشین میذاره و میگه.
-بیخود... حالا هم فکر کن باباش هم دوست داره بچش پیش اون باشه ، پس حق طبیعی اونه... تا چند وقت دیگه میری ایران و تکلیفت و مشخص میکنی... اما باور کن با گریه کردن کاری درست نمیشه رونی... میفهمی؟
سری تکون میدم ، در ماشین بسته میشه و ماشینم حرکت میکنه.
***** فردا آرتام میره ایران... شاید دیگه نبینمش ، از وقتی رفته خونه ی رامش ، آتریسا مدام به جونم غر زده ، بعد از مدرسه آرتام میره دنبالش و میبرش خونه ی رامش ؛ منم سعی میکنم بهش فکر نکنم... نمیخوام دیگه به آرتام فکر کنم ، میدونم خریته... میدونم حماقته که به خاطر غرورم نمیرم سمتش اما چه کنم که من هنوزم همون رونی سالاری مغرورم... تلفن خونه زنگ میزنه ، دلشوره ای به دلم میوفته... این وقته شب؟ کی میتونه باشه ؟ آتریسا هم که خونه ی رامشِ... نکنه واسش اتفاقی افتاده؟ با پای لرزون به سمت بیس میرم. -Hello? صدای گریه میاد که پام سست تر میشه! -رونی... رونی بیا که بدبخت شدیم... -آریانا... آریانا چی شده؟ حرف بزن تو که من و کشتی... -رونی... صدای داد میاد که آریانا خیلی هول شده میگه. -رونی... همش تقصیر ما بود... خودت و سریع برسون... تلفن قطع میشه و منم از استرس نفسم بالا نمیاد... یعنی چی شده؟ سریع میرم لباسام و میپوشم و بدو سوییچ و میگیرم دستم ، نمیدونم چجوری خودم به خونه ی رامش میرسونم. میرم بالا ، برق روشنه و صدای داد و بیداد رامش و آرتام میاد و گریه ی آتریسا و رادین کوچولو... یعنی چی شده؟ در و باز میکنم ، همه ی نگاه ها به سمتم برمیگرده ؛ رامش با نگاهش ازم میخواد که برم ، اما آرتام با دیدنم به سمتم خیز برمیداره ، رامش میخواد جلوش و بگیره که نمیتونه ؛ با دیدن چشماش میترسم ، یه وحشی به تمام معنا شده... یعنی چی شده؟ من و به دیوار میچسبونه و میگه. -تو با چه جراتی این همه سال دخترم و ازم پنهون کردی...؟ هـــــــــان؟ با دادش از حال میرم که باز من و تکون میده ، دستش و دور گردنم میندازه و میگه. -عین آدم زود ... تند سریع بهم بگو... -آرتام... داری خفم میکنی... رامش-آرتام... آروم باش توضیح میدیم... -من از هیچ کدوم شما جز این خانومی که رو به رومه توضیح نمیخوام... ما رو تنها بذارین ، وگرنه به خداوندی خدا بلایی سرش بیارم که بفهمه نباید من و دور بزنه! رامش با شنیدن صدای مصمم آرتام دست آریانا رو میگیره و با بچه ها دور میشه... آتریسا با چشمای اشکی و نگران همراه رامش میره.... آرتام با صدای غضبناک میگه... -منتظرم... تعریف کن... از دختــر نامزدتـــون تعریف کن... طعنه ی کلامش خار میشه تو دلم سکوتم و که میبینه میگه. -دِ بنال دیگه... این همه چیز از زندگیم دزدیدی... بس نبود که حالا دخترم و این همه سال ازم دزدیدی؟ قلبم... خونوادم و اعتماد و همه و همه رو دزدیدی ... نامرد... -بذار تو ضیح بدم.... -اومدم که توضیح بدی.... میشنوم! -خب...خب میدونی ، من بعد از طلاق از تو... یعنی بعد از اومدنم به لندن فهمیدم حامله م... خب چیزی نبود که بخوام مخفی کنم! -چرا بعد از اینکه فهمیدی حامله ای بهم چیزی نگفتی؟ هان؟ فکر نکردی منم یه حقی دارم ؟ فکر نکردی همون قدری که تو مادر اون بچه ای منم پدرشم؟ -من نمیخواستم فکر کنی میخوام با اون بچه خودم و بند کنم ، تو اون شرایط بعید هم نبود که تو بهم تهمت بزنی اون بچه ، بچه ی تو نیست! بفهم آرتام ... تو من و مسبب همه ی مشکلاتت میدونستی... اگه تو اون شرایط میفهمیدی بچه داری ؛ حتی اگه قبول هم میکردی که پدرشی بازم اون و ازم میگرفتی... من نمیتونستم از بچم بگذرم آرتام... بهم حق بده که اون تصمیم و بگیرم....! کلافه دستی تو موهاش میکنه و رو نزدیکترین مبل میشینه! با کلافگی میگه. -باشه... تو راست میگی... سرش و بلند میکنه و تو چشمام زل میزنه و میگه. -اما از حالا به بعد آتریسا با من بزرگ میشه! دهنم از زور تعجب باز موند... نه این همه خباثت؟ با ترس بهش نگاه میکنم. -تو... تو نمیتونی این کار و بکنی...! نمیتونم بچم و ازم بگیری! با لحن قاطع میگه-بچت نه و بچمون... بعدشم، کی گفته نمیتونم؟ قانونا من پدرشم ، پس منم میتونم واسش تعیین تکلیف کنم ، حتی اگه پدر بودنمم بخوای انکار کنی ، خوراکش یه آزمایش دی ان ای! بعدشم ، یادت نره که به راحتی میتونم ازت شکایت کنم که این همه سال بچم و ازم مخفی کردی... پس یادت نره رونیا خانوم که من از این گناهت نمیگذرم... در مقابل چشمای وحشت زده ی من از رو مبل بلند میشه و به سمت اتاقی میره و همون طور که میره میگه. -بهتره چمدونش و جمع کنی، چون فردا همراه خودم میبرمش ایران و هیچکسم جلو دارم نیست! با این حرفش تلاشم برای نریختن اشک بی ثمر میمونه ، بلند هق میزنم ، در باز میشه و آریانا و رامش و بچه ها میان ، تو قیاقه ی همشون ناراحتی بیداد میکنه ، آریانا میاد کنارم میشنه و شونه هام و مالش میده ، معلومه همه ی حرفامون و شنیدن که هیچی نمیگن. رامش با ناراحتی بچه ها رو بلند میکنه و میبره تو اتاقشون. آتریسا میاد کنارم و میگه. -مامی... عمو راست میگه؟ اون بابای منه؟ گریم اوج میگیره که آریانا هول شده رو به آتریسا میگه. -عزیزم مگه حال مامانت و نمیبینی؟ برو پیش دایی ، برو عزیزم ، برو عمه... با شنیدن کلمه ی عمه... کلمه ای که آریانا این قدر واسه گفتنش ذوق داشت حالم بد و بدتر میشه... پس این کابوس کی تموم میشه. آریانا با ناراحتی میگه-حالا میخوای چیکار کنی؟ -چه غلطی میتونم بکنم؟ آریانا... تو بهم بگو... دیگه چه راهی مونده که نرفتم؟ چه بدبختی مونده که نکشیدم ، بعد از 7 سال بدبختی حالا میخواد جگر گوشم و ازم بگیره... من این درد و به کی بگم؟ دوباره میزنم زیر گریه و آریانا هم پا به پام اشک میریزه. سعی میکنم خودم و کنترل کنم.... -از... از کجا فهمید؟ صورتش جمع میشه و با ناراحتی و پشیمونی میگه. -شرمندم رونی... همش تقصیر من بود ، شب بود... فکر کردم همه خوابن ، داشتیم با رامش تو یه اتاق حرف میزدیم که بحث به سمت تو کشیده شد ، من هم فکر کردم آرتام خوابه ... یه عالمه حرف زدیم که بعد دیدیم آرتام با چشمای قرمز و عصبانی پشت درِ ، چنان دادی زد که من در جا موندم... بعدشم با زور و داد همه ی ماجرا رو از زیر زبونم کشید... هرچی رامش اشاره کرد چیزی نگم ، به خدا نشد رونی... تو که میدونی من چقدر از آرتام وقتی عصبانی میشه میترسم... ببخشید اگه این اتفاق افتاد... همش تقصیر من بود . دوباره میزنه زیر گریه. سرم و تکون میدم ، بهش حق میدم ، آرتام اونقدری عصبانی میشه که بتونه آدم و هم بکشه. سعی میکنم از عذاب وجدانش کم کنم پس میگم. -بیخود خودت و عذاب نده ، بالاخره قرار بود که یه روزی بفهمه یا نه... حالا چه از زبون تو ، چه از زبون کس دیگه! آریانا اشک میریزه و منم به فکر فرداییم که آرزو میکنم هیچوقت نرسه! **** با التماس به آرتام که حالا از سنگ شده نگاه میکنم. -آرتام... تو رو خدا نکن این کار و با من! آتریسا رو ازم جدا نکن. با اخم آتریسا رو که خودش و محکم به من چسبونده بود و گریه میکرد و جدا میکنه و میگه. -بریم دختر گلم. به سینه آرتام مشت میزنه اما اون بی توجه چمدون آتریسا رو بلند میکنه و به سمت گیت میره ، دوباره میرم سمتش ، به پاش میوفتم... -آرتام.. تو رو خدا... خواهش میکنم... من و کنار میزنه و میره . رامش بغلم میکنه و من و از رو زمین بلند میکنه ، آریانا هم پا به پام گریه میکنه.... تا چند دقیقه ی دیگه هواپیماشون میپره! هق میزنم. اشک میریزم ، نگاه خیلیا رو ما زوم شده اما تو این شرایط تنها چیزی که اهمیت نداره همین موضوعه. رامش به زور بلندم میکنه و میگه. -خواهرم... عزیزم... چرا انقدر گریه میکنی؟ ایشالا تا چند وقت دیگه میری ایران... پیش آتریسا ، از آرتام میخوای که بهت برت گردونش... این که دیگه گریه کردن نداره... فکر کن دخترت یه چند روز نیست و دوباره برمیگرده! -نمیتونم رامش... باور کن نمیتونم... اخمی میکنه و من رو صندلی جلو ماشین میذاره و میگه. -بیخود... حالا هم فکر کن باباش هم دوست داره بچش پیش اون باشه ، پس حق طبیعی اونه... تا چند وقت دیگه میری ایران و تکلیفت و مشخص میکنی... اما باور کن با گریه کردن کاری درست نمیشه رونی... میفهمی؟ سری تکون میدم ، در ماشین بسته میشه و ماشینم حرکت میکنه. ***** -رونی...؟ مطمئنی؟ نفس عمیقی میکشم و میگم. -تنها کاری که تو عمرم انقدر بابتش اطمینان داشتم همینه! لبخندی میزنه و سرم و میبوسه. -خوشحالم از اینکه خواهرم انقدر عاقل شده. لبخندی میزنم ، آریانا بغلم میکنه و میگه. -تا چند وقت دیگه ، ما هم برای همیشه میایم پیشتون... کمتر از یه سال. لبخندی میزنم و بغلش میکنم-خدا کنه...! پارسا با لبخند تلخ میاد سمتم و باهام دست میده. -خوشحالم برای یک بار هم که شده تصمیم عاقلانه گرفتی! میخندم-یعنی بقیه تصمیمام عاقلانه نبود؟ میخنده-راستش و بخوای نه... همشون تصمیم های لحظه ای بود... تصمیم هایی که هم با زندگی خودت ، هم بقیه بازی کرد...بازی ای که 7 سال طول کشید... تو این راه فقط تو مقصر نیستی.. اما این نصیحت بعنوان یه دوست از من بشنو... آدما خوشون مسئول بلاهایین که سرشون میاد! سری تکون میدم ، آروین با خنده میدوه سمتم. -عمه...عمه... میخوای برای همیشه بری؟ بغلش میکنم –آره عمه جان، تا نیم ساعت دیگه... بچه ی خوبی باش و مراقب خودت و رادین و مامانتم باش! -اگه دلمون واست تنگ شد چی؟ میخندم و لپش و میکشم-کافی فقط رو مخ مامان بابات بری تا کاراشون و زود تر آماده کنن و بیاین پیش ما... آریانا میزنه به بازوم و میگه. -بیخود به بچم بدآموزی نکن... پرواز ما رو میخونن ، پارسا لبخندی میزنه و میگه. -مثل اینکه باید بری... رونی مدیونی اگه آرتام و خوشبخت نکنی...! میخندم-مرسی مادر عروس... چشمکی میزنه ، رامش چمدونم و بلند میکنه و میگه. -بهتره بریم ، دیر میشه... برای همه دست تکون میدم و رو صورت رادین عزیزم بوسه ای میکارم و همراه رامش میرم... **** تا چند دقیقه ی دیگه تو خاک ایرانم... این دفعه برای همیشه اومدم... نبود آتریسا من و مصمم کرد که برای همیشه بیام ، تو این یه ماهی که آرتام ، آتریسا رو برد ، حتی نذاشت یه تماس کوچولو باهاش بگیرم ، آریانا که میگفت اینا همش بهونه س... برای اینکه من و بکشونه ایران... منم دوست دارم اینجوری فکر کنم ، خیلی وقته دلم آرامش میخواد ... آرامش خونواده ، حالا که آرتام این بهونه رو دستم داده برای چی ازش استفاده نکنم؟ پامو از فرودگاه بیرون میذارم، با دیدن عمو اینا چشمام قد گیلاس میشه... رامش نامرد ، چقدر بهش گفتم نگو! با خنده میرم سمتشون و بغل میکنن ، اما خبری از آرتام نیست. عمو میخنده و میگه-به خواست رامش به کسی چیزی نگفتیم ، اما ظاهرا بیرون یه کسی منتظرته که نیاز به گفتن نداشت ، خودش میدونست میای... لبخندی رو لبم میشینه ، ثریا جون بغلم میکنه و میگه. -خدارو شکر دخترم ، از خر شیطون پایین اومدی . سپهر باخنده چمدون و از م میگیره و میگه. -مامان خر شیطون چیه؟ این خود شیطونه! چشم غره ای بهش میرم که همه میخندن... آره! من متعلق به این کشورم... متعلق به این خونواده... میریم سمت ماشین سپهر که سقلمه ای بهم میزنه. سمتش برمیگردم که به سمتی اشاره میکنه. برمیگردم ، با دیدن آرتام که با ژست عالی به ماشینش تکیه داده بود همراه با آتریسا که به زور تو بغل باباش میموند لبخندی میزنم. با صدای گاز ماشین سرم و برمیگردونم... ای سپهر نامرد... با ناچاری... شایدم با بهونه به سمت ماشین آرتام میرم... ابرویی بالا میندازه و آتریسا رو رها میکنه و دخترم بدو میاد بغلم... -مامان... مامان ... دلم خیلی برات تنگ شده بود... در آغوشم میفشارمش و میگم-قربونت برم عزیزم... من برای همیشه اومدم! با خوشحالی میگه-راست میگی؟ میخندم و موهاش و میدم کنار. -بله که راست میگم! لبخند عمیق میشه...-همراه با بابا آرتام؟ مکثی میکنم و با قاطعیت میگم-همراه با بابا آرتام! آرتام با خنده خودش و جدا میکنه و میاد سمتم ، آتریسا رو میگیره و میذاره صندلی عقب ... به سمت ماشین میره و پشت رول میشینه ، هرچی منتظر موندم در و برام باز کن بی نتیجه بود و اونم با نگاه شیطون برام ابرویی بالا انداخت. میخندم و سوار میشم. گازش و میگیره و میره ، دم خونه ی مامان نیکا نگه میداره و میگه. -آتریسا ، دخترم ، تو برو پیش مامانی ، من با مامانت کار دارم 2 ساعت دیگه میایم دنبالت... باشه؟ آتریسا با لب و لوچه ی آویزون باشه ای میگه و میره بالا.... با کنجکاوی به آرتام نگاه میکنم که هیچی نمیگه و به سمت خونه ی خودمون راه میوفته . لبخندی رو لبم میشینه. -برای چی اومدی ایران؟ مصمم میگم-برای همیشه اومدم که بمونم.... تعلقاتی دارم تو ایران که از دستشون نمیدم. با پوزخند میگه-یعنی دخترت ارزش این همه فداکاری و داره؟ با قاطعیت میگم-هم دخترم... هم همسرم! با تعجب برمیگرده سمتم منم در جواب لبخندی میزنم و اونم لبخندی میزنه. -خوشحالم از اینکه داریم اون روی خوب زندگی و میبینم! -منم! لبخندی میزنه و با شیطنت میگه. -بهتر نیست عقدمون و رسمی کنیم؟ -عقدمون؟ -بله...فراموش نکن که تو هنوزم به من محرمی و منم میخوام تنبیهت کنم! فکر نکن اومدم ببرمت خونه که قربون صدقت برم ها! با تعجب میگم-تنبیه واسه چی؟ با اخم میگه-تنبیه این که شما این همه مدت زن رسمی من بودی... اما دستت تو دست آقا پارسا بود... با عصبانیت میگه-فراتر از حدش که نرفت؟ لبخندی به غیرتش میزنم و میگم-خیالت راحت باشه! نفس آرومی میکشه و دوبارخ با شیطنت میگه. -البته این چیزی از خطای تو کم نمیکنه! میریم خونه تا غرامت این همه سال عدم و تمکین و یه جا بدی.. میخندم و میگم-بهتر نیست اول بریم محضر رسمیش کنیم بعد...؟ با دیدن موافقت من میخنده و میگه-باشه واسه بعد... فعلا خیلی کار داریم... بلند میخندم و اونم همراهم میخندم... بعد از این همه بدبختی حالا میتونم به اندازه ی همه ی عمر کنار کسایی که دوستشون دارم بخندم.