با خونسردی به ادامه ی فیلم میپردازم و جوابش و نمیدم.ک2ادامه میده-آقاتون رفتن ، تو فکر تجدید فراش نیستی؟دستام و مشت میکنم اما همچنان روند بیخیالی طی میکنم.با پوزخند میگه-بالخره که مال خودم میشی، نازاتم خریدارم خانــــــــــوم...
!نفس عمیقی میکشم و از رو مبل بلند میشم، تا میام برم اتاق که مچ دستم و میگیره و من و به سمت خودش میکشونه که پرت میشم تو بغلش و اونم با بیخالی بلند میخنده و منم با حرص خودم و جمع و جور میکنم تا بلند شم، ولی اون مصرانه من و تو بغلش گرفته، خون خونم و میخورد، با حرص میگم.-ولم کن تا نزدم لهت نکردم.بلند میخنده-عزیــــزم... ملایم تر... خودت دوست داری مثه وحشی ها باهات رفتار کنم.سرش و به گوشم نزدیک میکنه و به آرومی میگه.-یادم باشه که خانوم رابطه ی وحشی دوست دارن...با نفرت دستم و بلند میکنم و یک سیلی میخوابونم تو گوشش ، با بهت بهم نگاه میکنه و دستش هم همچنان رو جایی که بهش سیلی زدم.با عصبانیت میگه.-رونی ، شک نکن تقاص این سیلی و به زودیِ زود میبینی... ببین که بهت گفتم.بعدشم بلند میشه و به سمت اتاقش میره، حالـــم داره از این آدم بهم میخوره ؛ باورم نمیشه تا چتد سال پیش این آدم و دوست داشته باشم، از وقتی عاقل شدم فهمیدم چه آدمیه، کی باورش میشد زیر این نقاب مطلومیت و نجابت همچین گرگی نشسته باشه، واقعا عجب آدمیه، فکر اعتمادی و که مامان بابام بهش کرده بودن و واقعا نکرد؟سر درد میگیرم، کاش از اول اینجا نمیومدم، خودم کردم که لعنت بر خودم باد.میرم تو اتاقم تا درسم و بخونم.*****چهار روزی از اقامتم تو این خونه میگذره.تو این چند روز حتی یک بار هم با سهیل و ندیدم، فقط برای شام میاد خونه که شام و یا من دیر میرم یا اون، اونم مثه اینکه بعد اون سیلی چشم دید من و نداره... بهتر... کور از خدا چی میخواست؟-رونی، دخترم، دانشگاه نمیری؟تند تند نون تست خامه زده شده رو تو دهنم میبرم و با هول میگم.-چرا...چرا عمو، الان میام.سریع چای و سر میکشم، کوله رو برمیدارم و از پوریا و زن عمو خدافظی میکنم، سهیل همیشه صبح زودتر از همه میره چشم تو چشم نشیم.میرم تو پرادو عمومیشینم، ماشین و روشن میکنه.-امتحانات کی تموم میشه عمو؟با تعجب بهش نگاه میکنم-عمو جان، الان اوایل خرداده، کــــو تا آخر امتحانا، حالا برای چی؟همونطر که سرعتش و زیاد میکرد گفت.-هیچی، گفتم ببینم امتحان های تو و پوریا کی تموم میشه که بعد از امتحان ها بریم اصفهان.-اصفهان چه خبره؟-همون جوری، بریم یه سر خونه فامیل های ثریا.آهانی میگم و ادامه میدم-نمیدونم، حالا بابا اینا اومدن صحبت کنید بریم دیگه.عمو من و میرسونه و باهاش خدافظی میکنم.با دیدن اکیپ بچه ها بای بای میکنم و میرم سمتشون.روناک-به به، بادآمد و بوی پِشکِل آورد...با کولم میزنم تو سرش و بچه ها هم میخندن رو به همه میگم.-بچه ها چطورین؟همه سری تکون میدن ، رو به بقیه میگم.-روناک و من و الی که زرنگ بودیم رفتیم قاطی مرغا، هاله و رکسان، شما فکری به حال خودتون نمیکنید؟ دارین پیر میشین ها.هاله با ناراختی آشکاری گفت.-من که وضعم معلق در هواست... با سوال بهش نگاه کردم، میخواستم بیشتر توضیح بده ولی طبق معمول جلو جمع موضوعش و مطرح نکرد، شکر ندارم راجع به مشغول به کار شدن سامان تو نمایشگاه بابای هاله باشه، بحث و عوض کردم تا بچه ها پاپیچ هاله نشن، رو به رکسان گفتم.-تو چی؟ توام قرص ضد جاذبه خوردی و معلقی؟همه خندیدیم. رکسان با خنده گفت.-نه بابا، شادی ها... اگه خدا بخوادف شهریور عروسیه، ما که نامزدیم ، شما فعلا فکری به حال هاله کنین که داره بو ترشیش ما رو اذیت میکنه.لبخند به لبامون میاد، بچه ها مشغول حرف زدن میشن و روناک هم میاد سمت من.-چته ؟ تو خودتی؟ با اون پسره ی الدنگ بحثت شده؟میخندم-شوخی قشنگی بود، بعد اون سیلی اون جن شده من بسم الله... شادی ها...!میخنده-حقشه ... ولی رونی از من به تو نصیحت سهیل بهش نمیخوره از اون آدمایی باشه که بیخود و بی جهت تهدید کنن، بهش مجال تلافی و نده که بدبختی.لبخند میزنم با اینکه خودمم به حرفی که میزنم ایمان ندارم ولی میگم.-نه بابا... اگه از اون پپه بخاری بالا میومد، اینجا الان سونا بود.جفتمون میخندیم که هاله میگه.-برو بچ، جمع کنین الان امتحان شروع میشه.بارو بندیل و جمع میکنیم و به سمت ساختمون میریم.****با خستگی کوله رو رو مبل پرت میکنم و بلند سلام میکنم، هیچکی خونه نبود، جز زن عمو ی فداکار.با لبخند میاد سمتم و میگه.-سلام عزیزم، امتحانات چطور بود؟سری تکون میدم-بدک نبود... پاس میشم.با اخم میگه-برای رونیا سالاری شایسته س شاگرد اول باشه.از ته دل خندم میگیره ولی جلو خودم و میگیرم و میگم.-ثریا جون، بیخیال ، فانتزی قشنگی بود!اخمش کم رنگ تر میشه و بی جواب میره سمت تی ویمنم میرم تو اتاق تا درس بخونم، این روزا انقدر بیکارم و اعصابم به هم ریخته س که جز درس خوندن کاری پیدا نمیکنم.بعد از دو ساعت ، صدای در و سلام و علیک سهیل میاد، تعجب میکنم، تو این چند روزه که آقا یا برای شام میومد خونه یا سحری، چی شده که الان اومده؟سعی میکنم بی تفاوت باشم و درس بخونم که صدای تق تق میاد .-بفرماییددر باز میشه و سهیل پدیدار میشه، با اخم سلام میکنم، ولی بر خلاف انتظارم با لبخند بی منظور و بدون اون نگاه های هیز جوابم و میده، چشام قد نعلبکی شده بود... این چشه؟ ضربه ی سیلی تا این حد کارساز بود؟با تعجب میگم-کاری داشتی؟بیخیال میاد رو تخت میشینه و همونطور که اتاق و دید میزنه میگه.-نه چطور مگه؟با موشکافی بهش نگاه میکنم و کتاب و میبندم و فقط بهش زل میزنم... سهیل و اینکارا؟ شک نکردم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست... سلام گرگ بی طمع نیست (حال میکنین؟ دو تا ضرب المثل دِبــــش و براتون گفتم؟؟ برید صفا کنید )با لبخند بهم نگاه میکنه.-چیه دختر عمو؟ تا حالا ندیده بودیم؟از لفظ دختر عمو خدایی جا میخورم، این چه مرگشه؟ تا دیروز رونی و عشقم و عزیزم بودم، حالا شدم دختر عمو؟با عصبانیت میگم-زود تند..سریع بگو...با تعجب میگه-چی و؟-چه نقشه ای تو اون مغز پوکت میگذره؟ یالا... آمادم... بگو!میخنده...بلند...-ما خواستیم با شما صلح کنیم، مثه اینکه عادت کردی مثه خروس جنگی بهم بپریم؟ با حرص میگم-آخه من اگه تو رو نشناسم که برم کشکم و لیس بزنم...میخنده-کشک و میسابم...با پررویی میگم-میسابن تا بلیسن، اصلا من دوست دارم کشک و بلیسم، مشکلیه؟با خنده دستش و به علامت تسلیم بالا میبره که میگم.-یالا.. بگو...-چیو؟-سهیل داری رو مخم ام سی میری ها... چرا رفتارت 180 درجه تغییر کرده؟ چه نقشه ای تو سرته؟با لحنی مظلوم میگه-بابا خسته شدم از بس به جون هم افتادیم، چه اشکالی داره توام من و مثه پوریا بدونی و انقدر باهام بد تا نکنی؟ بابا گذشته رو فراموش کن... بیا از نو بسازیم.از تیکه آخرش واقعا خندم میگیره ولی خندم و کنترل میکنم و میگم.-چرا باید به حرف کسی اعتماد کنم که تا چند روز پیش دم از تلافی و این حرفا میزد؟با کلافگی میگه-تو بهم فرصت بده، قول میدم بهت ثابت کنم.با دودلی میگم-خیلی خب باشه، ولی من که میدونم بالاخره ذاتت رو میشه ولی باشه..با خوشحالی از جاش میپره و میگه-شرمندت نمیکنم.بعدم میره، هرچند به یک درصد از حرفاش هم اعتماد ندارم، ولی بیخی، خودم و جوری نشون میدم که اعتماد کردم، تو این اوضاع فقط دعوا با سهیل کمه...**** یه هفته س که اینجام، تو ان مدت با مامان و بابا و مامان نیکا اینا در تماس بودم، امروز از مشهد راه میوفتن شمال، کلی سفارش کردم واسم دعا کنن، تک و توک هم با آرتام در تماسم، اونم بدتر از هروقت دیگه سرش مشغوله و تا دو مین میایم حرف بزنیم صداش میکنن و اونم دست از پا دراز تر میره، طفلک، خیلی دلم به حالش میسوزه.روناک-امروز چی کاره ای؟کتاب و میبندم-درس!میزنه تو سرم-احمق بازی در نیار، جدی نمیای بیرون؟-با کیا؟-خب، من و آقامون، الی و آقاشون.-اونوقت من با آقای دختر همسایه بیام؟چونش و میخارونه، و میگه-خب ، اون بیچاره در اون صورت بی آقا میمونه، تو یکی از پسر عمو هات و دست چین کن.با کمی فکر میگم-باشه، با پوریا صحبت میکنم ببینم اگه میاد ، بریم.دستش و با شادی بهم میزنه و میره سمت بقیه بچه و منم به ادامه ی درسیدن ادامه میدم که به ساختمون میریم واسه برگزاری آزمون.بعد از تموم شدن میایم بیرون.هاله با غر غر میگه-این دیگه چی بود؟ شورش و در آورده بود، فکر نکنم انجمن نخبگان کشور هم بتونه حلش کنه.همه میخندیم، هاله نتونسته بود درس بخونه و استاد هم تقلبش و گرفته بود و نزدیک بود بیرون بندازه.با لبخند به سمت ماشین ها میریم، قدم هام و با هاله یکسان میکنم و بهش میگم.-بچه ها رو پیچوندی، من و نمیتونی، یالا، بگو ببیم چرا نتونستی درس بخونی؟با بی حوصلگی میگه-رونی ولم کن بابا!با تعجب میگم-هاله؟ چه مرگته؟ با ناراحتی میگه-رونی دیگه به آخر رسیدم، حالم داره بهم میخوره.با تعجب میگم-آخه مگه چی شده؟با بغض به بچه ها اشاره میکنه و میگه-بعدا حرف میزنیم.باشه ای میگم، بعد از رفتن بچه ها ، هاله رو سوار میکنم میریم سمت خونه هاله.هاله-رونی، خونه نرو! تو خونه نمیتونم، بریم کافی شاپ.باشه ای میگم و به سمت یک کافی شاپ میریم.بعد از نشستن دو تا قهوه و کیک شکلاتی میگیریم.با کنجکاوی میگم-خب ؛ نمیخوای بگی این پریشونی واسه چیه؟با چشمای اشکی میگه-بابا زور کرده بعد از تموم شدن ترم، پسر یکی از دوستاش بیاد خواستگاریم و منم باید بهش جواب بدم.با چشای گرد شده میگم- یعنی چی؟ سامان پس چی؟گریش شدت میگیره-نمیدونم...با ناراحتی میگم-میخوای چیکار کنی؟ سامان چیکار کرده؟با صدای خش دار میگه-خیلی داره تلاش میکنه اعتماد بابارو جلب کنه، البته تو خیلی از موراد موفق شده، ولی در اون حدی نیست که بخواد به جواب خواستگاریش جواب بده.-آخه وقت زیادی هم تا پایان امتحان ها نمونده...!-فکر میکنی من این چیزا رو نمیدونم؟ به خدا دیگه دارم کم میارم، تا کی باید به خواست بابا جلو برم؟ حتی داره شوهر من، شریک زندگی من و هم خودش و به خواست خودش انتخاب میکنه.با کلافگی میگم-اون پسره چی؟ چجور آدمیه؟با عصبانیت میگه-چیزی که بابای من انتخاب میکنه چیه؟ یه آدم ریشویِ زشتِ یقه تا دکمه آخر بسته یِ تسبیح به دستِ سر تو یقه یِ...-خیلی خب ، خیلی خب ، فهمیدم!با ناامیدی میگه- رونی.. من اگه با یکی از قماش بابا اینا ازدواج کنم ، خودکشی میکنم.با عصبانیت فنجون و میکوبونم رو میز و با صدای نسبتا بلند میگم.-تو خیلی غلط میکنی، دیگه از این خزعبلات نشنوم هاله، فهمیدی؟از دیدن عصبانیت من جا میخوره و میگه-خب بابا نزن.با سردرگمی میگم-تو حالا برو، من با سامان صحبت کنم ببینم چی میشه.با کمی خوشحالی میگه-خدا خیرت بده، یکی راهی پیش رومون بذار، داریم دیوونه میشیم.لبخندی رو لبم میشینه و هاله با خوشحالی میگه-بریم؟کیفم و برمیدارم-بریم!هاله رو به خونشون میرسونم و بلافاصله به سامان زنگ میزنم.بعد از چند ثانیه برمیداره.-بله؟-رونی هستم.-آها رونی ، خوبی؟-مرسی ممنون، همه خوبن؟-آره خوبن، کاری داشتی؟-اوهوم، باید باهات حرف بزنم.-الان کار دارم، باشه دو ساعت دیگه کافی شاپ (...) ، باشه؟-اوکی ، تا دو ساعت دیگه، بای.-بای.گوشی و قطع میکنم، به سمت خونه ی خودم و آرتام میرم تا چند تا خرت و پرت بردارم و بعدشم خونه عمو سیامک.نیم ساعت دیگه باید سر قرار با سامان باشم، گوشم زنگ میخوره، در حالیکه دارم موهام و درست میکنم گوشی و جواب میدم.-بله؟-رونی تا یک ساعت دیگه میایم دنبالت.-روناک، من با یکی قرار دارم، تا یک و نیم ساعت دیگه بیام اشکالی نداره؟-نه قربونت مورد نداره، فقط یار و فراموش نکنی ها، ما یار های خودمون و بهت قرض نمیدیم.میخندم-یار هاتون بیخ ریش خودتون، من باید برم، کاری باری؟-بای.-بای.سریع آماده میشم و میرم تو اتاق پوریا تا باهاش هماهنگ کنم بعد از قرار با سامان باهاش برم بیرون، در اتاق و میزنم، کسی جواب نمیده، به سمت هال میرم.پوریا و سهیل در حال شطرنج بازی کردنن، میرم سمتشون که نگاه هشون برمیگرده، بیهی رو به پوری میگم.-با بچه ها میریم بیرون، اونا با آقا هاشون میان، منم که اقا ندارم، دارم به تو افتخار همراهی میدم، میای؟با خونسردی میگه-بستگی به تایمش داره.به ساعت نگاه میکنم-ساعت 7 و نیم.اونم به ساعت نگاه میکنه و میگه-شرمنده رونی، ساعت 7 با بچه ها قرار دارم، نمیتونم بیام.با ناراحتی میگم-یعنی نمیتونی کنسل کنی؟با قاطعیت میگه-بحث مرگ و زندگیه!با سهیل بهم نگاه میکنیم و میخندیم، همچین جدی گفت که آدم باورش شد، با خنده بهش میگم.-حالا اون دختر بخت برگشته کیه؟هول میشه و با تته پته میگه-کی گفته دختره؟اینبار بلند میخندیم سهیل میگه-آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است، برو برادر من، خودت و سیاه کن، ما خودمون ذغال فروشیم.با لبخند سرش و پایین میندازه و منم با لبخندی که حالا محو شده میگم.-خب من با کی برم؟سهیل از جاش بلند میشه و میگه-اگه قابل بدونی ، باهات میام.با نگرانی میگم-نه مرسی، زحمت نمیدم.با خونسردی و لبخند میگه-اگه خواهش کنم؟با پررویی میگم-اعتمادی بهت نیست.پوریا میخنده و مارو تنها میذاره، میرم سمت کیفم تا برم که کیفم و میگیره و میگه.-رونیا، بهم هنوز اعتماد نکردی؟با دودلی میگم-خب...چرا...ولی...از فرصت سو استفاده میکنه و میگه-خب پس ، حرفی توش نیست، من باهات میام تا تنها نباشی، الان حاضر شم؟به ساعت نگاه میکنم-نه 7 و نیم میام دنبالت.با موشکافی میگه-پس الان کجا میری.با بیخیالی میگم-اونش دیگه به شما مربوط نیست، خدافظ.با حرص بهم نگاه میکنه و منم میرم.*** به کافی شاپ رسیدم، هنوز سامان نیومده بود، رو یک میز میشینم ، میان سفارش بگیرن که میگم منتظر کسیم. بعد از 10 مین بالاخره سامان میاد، صیافش اصلا عادی نبود، پریشونی و میشد راحت تشخیص داد. سری میچرخونه و منم دستم و بالا میبرم، با دیدن من ، میاد سمتم و مقابلم میشینه.-سلام. -سلام ، خوبی؟ -اوهوم، چی میخوری؟ -فرقی نداره.با دست اشاراه میکنم بیان، سفار دو تا قهوه میدم، سامان کلافه میگه.-رونیا، نمیخوای بگی چیکار داشتی؟ -چرا... درباره ی ... درباره ی هاله س ! سرش و با دستش میگیره و با لحنی کلافه میگه. -خب؟ خودم و جمع و جور میکنم که سفارشمون ومیارن. -شنیدم باباش میخواد اون و به پسر دوستش بده. با عصبانیت میگه-میشه طفره نری و بری سر اصل مطلب؟ نفس عمیقی میکشم. -میخوای چیکار کنی؟ یه آه بلندی میکشه و میگه-خب اگه من میدونستم که الان انقدر کلافه نبودم. -نمیتونی آمار پسره رو در بیاری؟ اصلا یه چیزی، برو ته و توی ماجرا و در بیار، ببین پسره از چه قماشیه، اگه به نظرت آدم منطقی اومد، برو باهاش صحبت کن، بگو که هاله رو دوست داری، اگه فهمیده باشه ، از سر راه میره کنار. انگار که برقی تو چشماش پیدا شد که بلافاصله دوباره اون برق امید خاموش شد. میگه-و اگه آدم منطقی نبود؟ خودم و عقب میکشم و میگم-نمیدونم، در اون صورت از یه راه دیگه وارد میشیم، ما که نمیتونیم بیخی این موضوع باشیم، تو برای جلب اعتماد بابای هاله چیکار کردی؟ لبخند محوی رو لبش میشینه. -خیلی خوب پیش رفتم، ولی در اون حدی نیست که بشه رو جواب خواستگاریش مطمئن بود. -خب دیگه کاریش نمیشه کرد، زیاد زمان نداری، تازه اگرم این پسره صرف نظر کنه، فکر میکنی هاله خواستگار دیگه ای نداره؟ دست بجنبونی بیچاره شدی، فعلا برو آمار پسره رو در بیار، اگه خلافی موردی چیزی داشت که کارت آسون میشه ، ئگرنه باید بری باهاش صحت کنی و اگرم باهاش صحبت کردی و نتیجه نداد، بهتره آخرین تیر و بزنی و بری خواستگاریش! نفس عمیقی میکشه و لبخند عمیقی رو لبش میشینه. -رونی، واقعا ازت ممنونم، مثه یه خواهر بودی واسم، همه ی محبتات و جبران میکنم. لبخندی میزنم-اگه خواهرتم، خواهر و برادر این حرفا رو با هم ندارن! لبخندی میزنه، به ساعات نگاه میکنم، 7 و ربعه، از جام بلند میشم و رو به سامان میگم. -سامان، من دیگه باید برم، قرار دارم، من و در جریان اتفاقت بذار. میخنده-باشه بابا ابجی... برو خوش باش. کیف و برمیدارم و میگم. -خدافظ. دستش و تکون میده و میگه-بای بای. به سمت خونه عمو میرم و گوشی و برمیدارم و به سهیل تک میزنم، بعد از 5 مین خوشتیپ ، با یک کت اسپرت و تیپ دختر کــــــــــش میاد بیرون، اگه سهیل قدیمی بود براش سوت میزدم و دست مینداختمش، ول به این سهیل اعتباری نیست. میاد سمت در راننده و در و باز میکنه، با تعجب بهش نگاه میکنم که میگ. -اول سلام، دوم اینکه وقتی با یک خانوم دارم میرم جایی، نمیتونم صندلی شاگرد بشینم. ابرو بالا میندازم و میگم. -منم وقتی با ماشین خودمم نمیتوم برم صندل شاگرد بشینم. دستم و میگیره و من و از ماشین بیرون میکشه و میگه. -مورد نداره، جون در اون صورت باید با ماشین من بریم. دستم و از دستش بیرون میکشم و میگم -خیلی خب، بیا بشین، وقت نداریم. بلند میشم و رو صندلی کناری میشینم و اونم با لبخندی پیروزمندانه میاد میشینه و راه میوفته. -کجا باید بریم؟ آدرس سینما رو میدم . بعد از 15 مین میرسیم، ماشین و پارک میکنه و منم به روناک زنگ میزنم. -سلام، کجایین شما؟ -ما تو سالنیم، بیاین دیگه، الانه که فیلم شروع شه. -اوکی بای. -بای. رو به سهیل-بریم که منتظرن... وارد میشیم، دستش و دور شونم حلقه میکنه که بهش چشم غره ی ناجور میرم که حساب کار دستش میاد و ول میکنه، پا به پای هم وارد سالن فیلم مربوطه میشم، از دور روناک اینا رو میبینم و براشون دست تکون میدم و اونا هم جواب میدن، به ازای هر قدی که نزدیکتر میشیم چشای همشون بیشتر گرد میشه. با تعجب میگم-اتفاقی افتاده؟رامبد با عصبانیت چشم غره ای به سهیل میره و رو به من میگه. -چرا به سهیل خان زحمت دادید؟ خب با پوریا میومدی دیگه... تازه معنی چشای گرد شدشون و فهمیدم و قبل از من سهیل جواب داد. -ببخشید دیگه، مجبورید ما رو تحمل کنید. برای اینکه بچه ها برداشت منفی نکنن گفتم. -پوریا خیلی سرش شلوغ بود، اجبارا به سهیل زحمت دادم. "اجبارا " و با تاکید گفتم که مصادف شد با له شدن پام توسط پای سهیل، آخم و خوردم و از درد به خودم پیچیدم، ماشالا وزن خرس و فیل و هرچی و رو هم بندازی اندازه ی این غولتشن نمیشه، البته چاق نیست، ولی خب فشار پاش که وحشتناک بود! بچه ها باهام سر سنگین بودن، یه جورایی درک میکنم، بالاخره اونا که رفتار های اخیر سهیل و با من ندیده بودن. آروم و بدون هیچ اتفاق خاصی فیلم میبینم غیر از اینکه در طول فیلم دیدن گاهی سهیل دستم و میگرفت که منم با شدت پسشون میزدم. بعد از تموم شدن فیلم بجفت جفت میشیم که روناک سریع از رامبد جدا میشه و رو به سهیل میگه. -آقا سهیل ، رونی با من باشه، کارش دارم. سهیل سری تکون میده و سوییچ ماشین و بهم برمیگردونه و سمت ماشین رامبد میره تا بریم شام. ماشین و روشن میکنم و روناک هم کنارم میشینه. راه میوفتم که روناک لب باز میکنه. -این با تو چیکار میکرد؟ -به خدا چی بگم؟ پوریا قرار داشت، سهیلم گفت اون به جاش بیاد منم تو رودرواسی قبول کردم. به سمتم برمیگرده-برای چی قبول کرده؟ با دودلی میگم-نمیدونم، اخه تازگیا رفتارش خیلی تغییر کرده، یه جورایی با ملاحظه تر شده، دیگه هیز بازی هم در نمیاره. با شک میگه-مطمئنی؟ سرم و به معنی تایید تکون میدم که میگه. -نمیدونم چی بگم، ولی زیاد رو این اخلاقش حساب باز نکن، به نظرم کاسه ای زیر نیم کاسه ست! حتما یه خوابایی برات دیده.... -مثلا چه خوابایی؟ شونه هاش و بالا بالا میندازاه-الله و عَلَم!! بعد از خوردن شام به سمت خونه میریم. **** سریع در خونه رو باز میکنم و با خوشحالی میگم. -آخــــــــی بالاخره تموم شد....! زن عمو گوشی و از خودش جدا میکنه و با خوشحالی میگه. -رونی جان، بیا مامانت! کوله رو رو مبل میندازم و با خوشحای میرم سمت تلفن. -جانم مامان؟ -سلام دخترم، خوبی؟ -قربونت! توپِ توپم. -خدا رو شکر، امتحانات تموم شد؟ -آره امروز آخریش بود، بالاخره از شرشون خلاص شدم. -خدا رو شکر، مژده بده... -هــــــــــورا... میخنده-من که هنوز نگفتم خبرم چیه... میخندم-این هورای پیشواز بود. میخنده-امشب راه میوفتیم. جیغ بلندی میکشم و از خوشحالی بپر بپر راه میندازم. -جدی؟ جونِ من؟ هورا... هــــــــــورا... عاشقتم مامان، بدویین بیاین که دلم تنگید واستون.. میخنده-بیا با بابات صحبت کن، از من خدافظ. -خدافظ قربونت برم. بابا گوشی و برمیداره. -سلام رونی جان. -سلام بابا... خوبین؟ -آره دخترم، خوش میگذره.. -آره ولی نه زیاد شما که بیاین همه چی عالیه عالی میشه. لبخندی شیرینی میزنه – ایشالا اگه خدا بخواد امشب راه میوفتیم و میایم. با ذوق میگم. -یعنی فردا صبح میبینمتون دیگه؟ -میخنده-دختر تو چقدر هولی... آره اگه خدا بخواد.. -مامان نیکا اینا هم با شما میان؟ -نه اونا فردا صبح حرکت میکنن. -خب چه کاریه، شما هم صبح بیاین. -صبح شلوغه، شب جاده خلوت تره. با نگرانی میگم-بابا، تو رو خدا مواظب خودتون باشین ها... -باشه گل دخترم، به عموت اینا سلام برسون و از قول من تشکر کن. -چشم ، حتما... -خدافظ دخترم. -خدافط بابا، مراقب خودتون باشین. -باشه عزیزم، خدافظ. -خدافظ. گوشی و قطع میکنم و با خوشحالی رو به زن عمو میگم. -باورم نمیشه بعد دو هفته، فردا قراره مامان بابارو ببینم! با دلخوری میگه-یعن انقدر بودن در کنار ما آزار دهنده بود که انقدر خوشحالی؟ بغلش میکنم و میگم. -نه ثریا جون ، این چه حرفیه، فقط دلم براشون تنگ شده بود. لبخند شیرینی میزنه. *** -شب بخیر به همگی... همه با هم میگم-شب بخیر. میرم تو اتاق و وسایلم و جمع میکنم که فردا برم خونه،دلیلی نداره با اومدن مامان بابا، بازم مزاحم عمو اینا باشم. چمدونم و میبندم و کیفم و مرتب میکنم و گوشیم و رو آلارم میذارم. با خوشحالی و اشتیاق چشام و رو هم میذارم. با آلارم گوشی از خواب بلند میشم و بعد از شستن دست و صورتم مانتو و شلوار و شالم و میپوشم و پایین میرم، صدای حرف زدن میومد، جالبه که همه خونن، ساعت 9 صبحه، تا الان هیچکی نباید خونه بوده باشه غیر از ثریا جون. بیخیال چمدون و میبرم تو هال. سلام بلندی میکنم که همه برمیگردن. تمام ذوقم میخوابه، تو چهره ی همشون یه غم خاص و کلافگی بود، ثریا جون که چشاش قرمزِ قرمز بود، با تعجب میگم. -اتفاقی افتاده؟ چرا شما اینجورین؟ عمو با صدای خش دار میگه. -سلام دخترم، چرا شال و کلاه کردی؟ با یادآوری برگشت مامان اینا دوباره ذوق میکنم و با خوشحالی میگم. -خب معلومه دیگه، دیدن مامان بابا... با این حرفم زن عمو هق هق بلند میکنه و از خونه به سمت حیاط میره. همه با غم و ناراحتی شاهد رفتن اون بودن، با دلشوره میگم. -عمو چه اتفاقی افتاه؟ زن عمو چرا اینجوری کرد؟ عمو به پسرا اشراه میکنه برن که اونام سریع میرن، با تعجب به رفتنشون نگاه مینکنم، عمو دستم و میگیره و من و رو مبل میشونه. -دخترم... یه اتفاقی افتاده. با نگرانی و دلشوره میگم-شما که من و کشتین، چی شده عمو؟ کمی من من میکنه و میگه. -بابات اینا تو راه، با یک کامیون تصادف کردن. از جام بلند میشم و داد میزنم-چـــی؟ الان حاشون چطوره؟ خوبن؟ عمو با صدای خش دار میگه-بابات در جا تموم کرد و مامانتم الان تو کماست. نفس کم میارم، هضم این حرف برام خیلی گرون تموم شد... باورم نمیشه، پدرم عزیزترین کسم مرده باشه و مادرم، بهترین دوستم تو کما با مرگ دست و پنجه نرم کنه. دستم و رو قلبم میذارم و میوفتم رو زمین.... تو شوک بودم، هنوز هم نمیتونم فکر کنم که یه روزه تا این حد بی کس شده باشم... تمام بغض تو گلوم جمع میشه، اول قطرع قطره اشک میریزم و یه دفعه هق هق بلندی میکشم، با صدای بلند گریه میکنم و ضجه میزنم، عمو من و تو بغلش میکشه و موهام و نوازش میکنه، اما برای دل زخم خورده ی من فقط آفوش پدرم مرهمه... گریه میکنم، اشک میریزم و خدا رو صدا میکنم.... از شدت گریه بیحال میشم. چشم وا میکنم ، میبینم رو تخت بیمارستانم و بهم سرم وصل کردن، برای یک بار آرزو میکنم که همه خواب باشه ، اما بادیدن ثریا جون که لباس مشکی پوشیده بود به خودم میگم، زهی خیال باطل. تو گذشته غرق میشم... روزهایی که با مامان و بابا بودم، روزهایی که دسشتون مینداختم، روزهایی که مسخره بازی میکردم و همه رو میخندوندم، روزایی که آتیش میسوزوندم و بابا ازم حمایت میکرد و مامانم فقط حرص میخورد، روزایی که با رامش دعوا میکردم که جوابش از بابام لبخند آرامش بخش و از مامانم چشم غره بود... چقدر دوست دارم برم تو گذشته... از حال بیزارم... میخوام خودم و تو گذشته ای غرق کنم که همش شیرینی بود اما خیالِ خامه! چون آینده ی تلخ در انتظارمه. از جام بلند میشم، باید برم بالا سر مامانم، بابام و از دست دادم، نباید بذارم تنها امید زنگیم هم از دستم بره. ثریا جون زیر بغلم و میگیره و با بغض میگه. -کجا دختر؟ چرا بلند شدی؟ با صدای خش دار میگم-مامانم کجاست؟ میخواد بذارتم رو تخت که اینبار با صدای بلند میگم. -میخوام برم پیش مامانم ، کجاست؟ با ناراحتی میگه-ICU همین بیمارستان. سرم و به آرومی میکنم، از تخت میام پایین که سرم گیج میره، الان وقت ضعف نیست. به خودم مسلط میشم و میرم بیرون و با راهنمایی پرستار، به سمت ICUمیرم. میخوام برم داخل که کسی مانع میشه. -خانم کجا؟ اجازه ی ملاقات ندارن، بفرمایید، تشریف ببری. با غم و بغض میگم-تو رو خدا اجازه بدید، زیاد طول نمیکشه. پرستار با نارحتی میگه-فقط 5 دقیقه. با لخند محوی میرم داخل، مامان بیچارم و به یه عالمه دستکاه وصل کرده بودن و صدا ی دستگاه که ضربات قلبش و معلوم میکرد فضای اتاق و پر کرده بود. با بغض میرم سمتش، صورت خوشگل مامانم حالا کلی زخم شده. دستم و جلو دهنم میگیرم و از ته دلم گریه میکنم... قطره های اشکم رو صورت مامان فرود میاد... من نمیتونم... نمیتونم بدون خونوادم زندگی کنم به مامان میگم... -مامانی...مامانی... مگه نگفتم مواظب باشین؟ مگ قول ندادی صبح من و ببینی؟ مگه نگفتی میای؟ ها... پس چرا نیستی؟ ها...؟ پرا میخوای مثه بابا وعده ی سر خر من بدی؟ مگه من چه گناهی کردم که باید بدون شما بزرگ شم، بیا... بیا و من و از بی کسی در بیار، الان جز تو هیج کی و ندرام بهش تکیه کنم، نه آرتام هست، نه رامش ، نه حتی بابا... بلند گریه میکنم... ادامه میدم-چرا انقدر بدقولی میکنین؟ برگرد؛ تنهام نذار مامان... بذار به امید تو هم که هست زندگی کنم این امید و از من نگیر. دیگه تحمل ندارم. از اتاق بیرون میرم و میرم سمت نمازخونه، بعد از چند سال بالاخره میخوام نماز بخونم... وضو میگیرم و نماز میخونم، نه برای گرو کشی... برای آرامش دل خودم. زار میزنم و از خدا مامانم و میخوام... حالم خرابه... فکر نبود بابا مثه خوره به جونم افتاده. بعد از یک ساعت از نمازخونه بیرون میام.. تو سالن بیمارستان همه بودن، عمم، عمو هام، همسراشون، حتی داییم. همه با ناراحتی بهم نگاه میکنم، تحمل نگاهش و ندارم. میرم تو خیابون، بی هدف راه میرم، احتیاج به آرامش و کمی تمرکز دارم، پریشونم و سعی میکنم به اوضاع فکریم سامان بدم... میخوام برای چند لحظه از این دنیا و آدماش کنده بشم به خودم میام که میبینم چند ساعته که بیرون بودم، احتمالا باید تا الان نگرانم شده باشن. بعد از چند ساعت پیاده روی تو خیابون ها برمیگردم بیمارستان، هوا تاریک شده بود. میرم داخل ، سهیل و عمو رو میبینم، سهیل با دیدن من با عصباینت میاد سمتم و یکی محکم میخوابونه تو گوشم و با صدای بلند میگه. -کدوم گوری بودی؟ چرا هرچی زنگ میزدم جواب نمیدادی؟ با کمی عصبانیت و غمی بزرگ فقط نگاهش میکنم. عمو با عصبانیت میاد سمت سهیل و میگه-این چه کاری بود؟ این چه وضعه برخورده؟ سهیل هم از کرده ش پشیمون بود و با گفتن ببهشید از کنارمون میره. عمو با نگرانی میگه-کجا بودی رونی تا الان؟ نگران شدیم . سرم و پایین میندازم-نیاز به تنهایی داشتم. دستی به شونم میزنه و میگه. -همه رو فرستادم برن. توام برو یکم استراحت کن، ما هستیم. با قاطعیت میگم-نه مرسی، میمونم. چند ساعتی بی هدف سالن و طی میکنم و راه میرم، زیر لب دعا میخونم و دعا میخونم... بعد از چند لحظه دکتر و پرستارا سراسیمه وارد ICUمیشن. با اضطراب بهشون نگاه میکنم، یعنی اتفاقی افتاده؟ پشت شیشه میرم. میبینم خط صافه و دارن به مامان شوک میدن، همه ی وجودم اضطراب و التماس از خدا میشه، "خدای مامانم و از تو میخوام" بعد از چند بار شوک پیاپی دستگاه شوک و کنار میذارن، خط صافِ صافِ... ملافه ی سفید و رو مامان میکشن و منم مثه مامانم میمیرم... نابود میشم.... "مامانمم رفت....!!" رو زمین میوفتم و از ته دلم گریه میکنم، به بی کسیم، به بدختیم... هیچکی دورم نیست... نه پدری، نه مادری نه برادری و نه حتی شوهری... زار میزنم به روزگارم، آخرین امیدمم رفت... ***** روزها از پی هم میگذرن...فردای فوت مامانم ، هم رامش اومد ، هم آرتام هم مامان نیکا اینا، اونا، با شنیدن فوت مامان بابام تعجب کردن و افسوس خوردند و حسرت... اما حیف... نه تعجبشون، نه افسوسشون، و نه حتی حسرتشون... هیچ کدوم به درد من نمیخوره... بعد از تشییع جنازه ی مامان بابا من حتی قطره ای اشک هم نریختم، فقط به گوشه ای زل زدم و بدبختیم و به خودم یادآوری کردم. نه حرف میزدم، نه جواب میدادم، نه غذا میخوردم. شدم مرده ی متحرک، واسه ی رهایی از حال من همه تلاش کردن، بچه ها مدام سعی میکردن بخندونم اما غم من خیلی عظیم تر از این بود که به چند تا جوک بیمزه بخندم. آرتام مدام دورم بود، میخواسن غیبتش و اینجور جبران کنه اما من هیچکی و نمیدیدم. آرتام و مقصر میدونستم، خودمم نمیدونم چرا... ولی یه حسی بهم میگه اگه آرتام بود این اتفاق ها نمیوفتاد، خودمم ربطش و درک نمیکنم، اما نیمدونم ... این فکر غالبه... 40 روزه که فقط کنج اتاقم، حتی برای چهلم عزیزانم هم نرفتم، به زور چند قاشق غذا تو دهنم میکنن که از زور گرسنگی نمیرم... اندام بی نقصم به طور وحشتناکی لاغر شده... در میزنن. صامت... بی صدا میگم بیان تو ، البته تو دلم... رامش با عصباینت میاد سمتم. دستم و میگیره و بلند میکنم، بی صدا بلند میشم و خاموش بهش نگاه میکنم... داد میزنه-کی میخوای از این حالت در بیای؟ فکر میکنی مامان بابا راضین؟ بازم حرف های همیشگی... جابی نمیشنوه که من و میکشونه سمت در. بی تفاوت دنبالش میرم، مانتویی و از تو کمد خونه در میاره و چرت میکنه طرفم، شالی و هم برمیداره و میگه. -تا دو دقیقه ی دیگه میام، باید آماده باشی. بی صدا مانتو و شلوار و میپوشم، حوصله دعوا ندارم. مانتو ر پوشیدم که میاد تو اتاق و من و از تو اتاق میبره بیرون، چنان با سرعت من و میکشونه که هر لحظه امکان داره از پله های خونه پدریم بیوفتم. آرتام و آریانا تو هال بودن و بی صدا هر کدوم به جایی زل زده بودن. با دیدن من و رامش ، آرتام بلند میشه و رو به رامش میگه. -کجا میرید؟ رامش کلافه من و میکشونه و میگه. -خسته شدم از دست بچه بازی هاش، مرگ مامان بابا کم بود حالا هم باید اخلاق مزخرف خانوم و هم تحمل کنیم. آرتام-چیکار میخوای بکنی؟ -میبرمش جایی، تو مواظب آریانا باش. باشه ای میگه و میره سمت اتاق من ، رامش با آریانا خدافظی میکنه که آریانا با نگرانی میگه. -رامش، مواظبش باش. -باشه، خدافظ. -خدافظ (روبه من ) خدفظ رونیا، مواظب خودت باش. بازم بی جواب میمونه. تو این یک ماه انقدر صدای خودم و نشیدم که تن صدام یادم رفته، گاهی فکر میکنم شاید لال شدم و خبر ندارم. من و تو ماشین میندازه و میگازه. چشام و میبندم، نیاز به آرامش دارم، آرامشی که با این شرایط دست نیافتنیه. بعد از نیم ساعت ماشین و نگه میداره، چشام و باز نکردم که گفت. -پیاده شو، رسیدیم. باز میکنم چشام و که میبینم بهشت زهرام. بی حرف در و باز میکنم. ماشین و قفل میکنه و دست من و میگیره و میکشونم بیرون. بی صدا و آروم دنبالش میرم، میریم سر قبر مامان و بابا که کنار همن... فاتحه میخونه و منم فقط نگاه میکنم. بلند میشه ومیگه –برو حرفات و بزن. با سردی میگم-حرفی ندارم. بالاخره بعد یک ماه صدام و شنیدم، رامش عصبی داد میزنه. -احمق، یک ماه گند زدی به زندگی همه، مثه مرده ی متحرک شدی ، که چی بشه ها؟ تو فقط داری تظاهر میکنی داغداری... اگه داغدار بودی، اگه رفتن مامان بابا واست مهم بود، اشک میریختی، فاتحه میخوندی، میومدی سر قبرشون، اما تو فقط ادعا داری، میخوای بگی آی... مردم... من و ببینین چه قدر داغدار مامان بابامم که دارم زندگی و به کام اطرافیانم زهر میکنم...آی مردم.. ببینین من یک ماه خودم و تو خونه حبس کردم... تو فقط همین و میخوای... که مردم دلشون به حالت بسوزه... تو فقط ترحم میخوای، فقط ترحم...همین و بس!!! میخواد بره که دستش و میگیرم و میکشونم، بالاخره قفل دهنم وا شد ، اشکام در حال ریختنه، منم مثه اون داد میزنم. -هیچ کدوم نمیفهمین، درکم نمیکنین، برداشت کلیتون از این اتفاق همینه، هیچ تا حالا خودتون و جای من گذاشتین؟ کدومتون تو لحظه های آخر مرگ مامانش و با چشماش دید؟ کدومتون برای بار آخر با باباش حرف زد و بهش گفت بابا مراقب باش... کدومتون تا یک ماه قبل ،مرگ عزیزاتون و خواب میدید، حس میکردین که دارین تنها میشین؟... کدومتون با باباتون حرف زدین و از احساستون گفتین؟ کدومتون باباتون بهش قول داد که بمونه و تنها نذاره....ها....؟کدومتون ثانیه های آخر تنها شدنم و باهام بودین؟ ها...؟ (ها و بیشتر داد میزنم و اینبار با صدایی آرومتر میگم) تو ثانیه های آخر که داشتم بی کسی و با تمام وجودم حس میکردم، نه پدری بود کنارم، نه مادری، نه برادری و نه همسری... هیچ کدومتون نبودید، شاید اگه بودین و اون موقع بهم میگفتیین که تنها نیستن اینجوری نمیشدم ... من بی کسی و برای اولین بار به تمام معنا حس کردم... حس کردم و خورد شدم...حس کردم و به خدا التماس کردم... حس کردم . گریه کردم و اشک ریختم... اون موقعی که تو ، تو لندن با زنت عشق میکردی، اون موقعی که آرتام با فراغ با تو مالزی به کاراش میرسید... من بودم و حس کردم و زجر کشیدم و گریه کردم... گریه کردم و نماز خوندم و دعا کردم... کدومتون تو سوگواری من بودین که حالا دم از عذاداری میزنین؟ ها؟ اشکام مجال حرف زدن نمیده ، رو قبر میوفتم و به اندازه ی تمام این یک ماه اشک میریزم. بعد از کلی اشک ریختن دستی و رو شونم حس میکنم، برمیگردم. رامش با چشمای سرخ شده که نشون میداد گریه کرده گفت. -من میرم تو ماشین. من و رها کرد و رفت، به سمت قبر بابا میرم و بازم گریه میکنم، دلم براشون خیلی تنگ شده. -بابا..خیلی دلم براتون تنگ شده... کجایین؟ تک دخترتون داره گریه میکنه و نیستی تا بغلش بگیری و بهش بگی آروم باش... بابا.. مگه قول ندادی مواظب باشی؟ مگه قول ندادی برگردی؟؟ بابا.... چرا رفتی... آخه فکر من و نکردی؟ من چیکار کنم حالا؟ انقدر از این دنیا پر بودی که بی معطلی پر کشیدی و رفتی؟ من از تنهایی دق میکنم، خب نامرد اگه میخواستی بری چرا مامان و با خودت بردی؟ فکر نکردی دوری جفتتون واسم غیر قابل تحمله؟ لااقل مامان و میذاشتی بمونه... دلم برای خل دختر گفتناس تنگ شده... دلم برای لبخند مهربونت و حمایتات تنگ شده، حالا که نیستی کی تو دعوا هام با رامش از من ازم طرفداری کنه؟؟ بابا... دلم بدجور هواتون و کرده.. کاش میموندید... بعد از اینکه خودم و خالی کردم، از جام بلند میشم. یه بار دیگه قبر مامان بابام و میبوسم و با ناراحتی ازشون جدا میشم، رامش عینک آفتابیش و زده بود و پشت به من به ماشین تکه داده بود، با صدای قدم های من برمیگرده و عینکش و بر میداره. با ناراحتی نگاهی بهم میکنه و میگه. -بریم؟ دست به سینه و سر به زیر ر تکون میدم و به آرومی سوار میشم. نیم نگاهی میندازه و سریع داخل ماشین میشینه و روشنش میکنه، وارد شهر میشیم، تقریبا ظهر شده بود. -ناهار میخوری؟ آرنجم و بیرون پنجره میذارم و در حالیکه دارم هوا میخورم ، میگم. -نه، بریم خونه، میخوام بعد یک ماه در کنار خونوادم ناهار بخورم. با حرفم لبخند عمیقی رو لبش میشینه و به سمت خونه ی مامان بابا میرونه. به خونه میرسیم، در باغ و با ریموت باز میکنه و میریم تو، برای عباس اقا که در حال رسیدگی به گل ها بود، بوقی میزنه و عباس اقا هم به علامت سلام دستی تکون میده. میرم تو، آریانا و آرتام میان به استقبالمون وقتی چشمای سرخ من و میبینن سوالی به رامش نگاه میکنن و اونم اشاره میکنه بعدا میگه. میرم طبقه بالا تو اتاقم که رامش میگه. -رونی، مگه نمیخواستیناهار و با ما بخوری؟ برمیگردم، با چشمای گشاد شده ی آرتام و آریانا از تعجب مواجه میشم، لبخند کم رنگی میزنم و میگم. -لباسام و عوض کنم ، میام. برمیگردم و به راهم ادامه میدم، صدای صحبت آرتام و رامش و کمی میشنیدم. آرتام-رامش چیکارش کردی که یه روزه هم حرف زد، هم گریه کرد و هم تصمیم گرفت با ما ناهار بخوره. -دیگه دیگه... حرفهای خواهر برادری زدیم. -الان برم پیشش؟ -بذار یکم تنها باشه، باشه بعد ناهار برو. با بستن در صداهاشون قطع میشه، برای یک لحظه از خودم بدم میاد، واقعا چرا یک ماه تموم زندگی و به کام خودم و خونوادم زهر کردم؟ به عکس 4 نفریمون که رو پاتختیم بود نگاه میکنم، قطره اشکی از چشام میریزه، اونو و بر میدارم و بوسه ای روش میزنم. لباس خاکستری میپوشم، دلم نمیاد مشکی هام و در بیارم و از طرفی دلمم نمیخواد دل خونواده ی "بازمانده م " و بشکونم. موهام و پخش میکنم دورم و شلوار راحتی نایکم و میپوشم. میرم پایین، همه دور میز نشستن و اکرم خانومم در حال غذا کشیدنه. همه با دیدن من لبخند غمگینی میزنن و منم با لبخندی تلخ میرم نزدیکشون، اکرم خانوم با دیدن من با ذوق میگه. -رونی جان، دخترم بیا بشین، بیا بشین عزیزم ، بیا برات غذا ی مورد علاقت و درست کردم. -ممنون اکرم خانوم ، دستتون درد نکنه. باقالی پلو رو میکشم و با ولع شروع میکنم به خوردن ، مزه ی غذا من و یاد روز های گذشته میبره. بعد از تموم شدن غذا ، آریانا و رامش بعد تشکر از اکرم خانوم ، به سمت اتاق رامش میرن تا استراحت کنن. میخوام برم سمت اتاقم که آرتام ماد سمتم، دستم و میگیره و بعد از تشکر از اکرم خانوم ، میریم تو اتاق من، بدون هیچ واکنشی همراهش میرم. میرم داخل اتاق، من میرم رو تخت دو نفرم دارم میکشم و آرتامم بعد از بستن در، به عادت همیشگیش، لباسش و در میاره و میاد رو تخت دراز میکشه. من و تو بغلش میگیره و تو گوشم آروم میگه. -نمیدونی دلم چقدر دلم برای رونی گذشته تنگ شده بود. لبخندی رو لبم میشینه و بر میگردم سمتش، صورتامون فاصله ی کمی داره. به لبام خیره میشه و آروم میاد سمتم، میخواد ببوستم که مانع میشم میشم و میگم. -الان نه آرتام، خستم. لبخند عمیقی رو لبش میشنه-ای به چشم بانو... هرچی شما امر کنید. میخوام از تو بغلش بیام بیرون که من و محکمتر میگیره و میگه. -کجا کجا؟ یه ماه تو بغلم نبودی، از الان باید عادت کنی. لبخندیرو لبم میشینه، به این آغوش نسبتا امن نیاز دارم، خیلی وقته سرم رو شونه ی تکیه گاه امن نبوده. با نوازش ها دستی از خواب بیدار میشم، چشام و باز میکنم و آرتام و بالای سرم میبینم، چشام و به آرومی باز میکنم، آرتام با دیدن چشمای باز من رو من خم میشه و آروم لبام و میبوسه. میخنده-بالاخره بیدار شدی ؟ به خرس گفتی تو برو من هستم. از جام بلند میشم ، نگاهی به آینه میندازم ، آرتام در حال بستن چمدونه.. غم عالم میریزه تو دلم، نکنه دوباره میخواد بره مالزی؟ سرم گیج میره ، تا میخوام بیوفتم، من و بین زمین و هوا میگیره و آروم رو تخت میذارم. -چت شد یهو رونی؟ حالت خوبه؟ سرم و میگیرم بین دستام و با حرص میگم. -نخیر، خوبم، شما برو چمدونت و جمع کن. با تعجب میگه-باشه، این که حرفی نداره. میره تا به ادامه ی چمدون جمع کردنش برسه که بلند میشم و با حرص میزنم زیر چمدون و میگم. -آدم از تو پرروتر ندیده بودم. با چشمای گشاد شده از تعجب میگه-حالت خوبه؟ اینکه دارم چمدون جمع میکنم پرروییه؟ کنترلم و از دست میدم و اشگ میریزم، اشک به گریه و گریه به هق هق تبدیل میشه، آرتام با نگرانی بغلم میکنه. موهام و نوازش میکنه و میگه. -رونی؟ عزیزم! چرا گریه میکنی؟ به خاطر اینکه چمدون جمع میکنم داری گریه میکنی؟ خب بیا... بیا خودت چمدون و جمع کن. گریم شدت میگیره و با مشت میزنم تو سینه ی آرتام و اونم سعی میکنه آرومم کنه. بعد از چند دقیقه من و از بغلش بیرون میکشه و چشم تو چشم به من میگه. -نمیخوای بگی برای چی داری گریه میکنی؟ -دیگه تحمل ندارم، بسمه...!! -چی بسه عزیزم؟ نمیخوای بگی این اشک ها واسه چیه؟ -تو ... توام میخوای بری... همتون میخواین برین... فقط به فکر خودتونین...! -چی میگی رونیا؟ کی گفته من میخوام برم؟ -پس این چمدون واسه چیه؟ مگه تو نمیخوای بری مالزی؟ با تعجب بعدش با خنده بهم نگاه میکنه. -تو که نمیخوای بگی واسه این ، این همه اشک ریختی؟ با تعجب نگاه میکنم و با حرص میگم-اینکه میخوای بری و منم واست اشک میریزم تعجب برانگیزه؟ بلند میخنده و منم محکم تو بغلش میگیره. -نه عزیزم، اینکه فکر کردی من میرم مالزی خنده داره... دارم چمدونمون و جمع میکنم، بریم خونمون. با تعجب و کمی خوشحالی میگم-جدی؟ نمیری یعنی؟ -نه خانومم، پاشو کمکم کن، وسایل و سریع جمع کنیم. بعد از جمع کردن وسایل میریم تو هال... آریانا و رامش در حال دیدن فیلمن. آرتام-بچه ها، ما فردا صبح میریم خونه ی خودمون. رامش برمیگرده و میگه. -برای اون موضوع چیکار میکنی؟ آرتام کلافه میگه-نمیدونم راستش، خودم که نمیتونم برم، باید یکی و بفرستم. آریانا-شما درباره ی چی حرف میزنین؟ رامش رو به آریانا میگه-نمایندگی شرکت تو مالزی ، به یک مدیر نیاز داره تا روی عملکرد اونا نظارت داشته باشه تا مشکل دوباره بوجود نیاد. من با نگرانی به آرتام میگم-تو که نمیخوای بری؟ -نه! البته باید یکی و که قابل اعتماده بفرستم اونور تا برای همیشه مالزی زندگی کنه و رو کارای شرکت نظارت داشته باشه. رامش که انگار چیزی یادش اومده باشه میگه -آها... خب رامبد و بفرست دیگه. با چشمای متعجب به آرتام نگاه میکنم که میگه. -خودمم بهش فکر کردم و بهش این پیشنهاد و دادم، قبول کرده ولی باید روناک و راضی کنه...! بفرما! اینم از صمیمی ترین دوستم که داره میره مالزی، خدایا دیگه چی مونده که ازم نگرفتی؟ رامش-کارات و سریع انجام بده آرتام، اگه دیر بجنبی ، احتمالا یه بلای دیگه سر شرکت میاد. -باشه، راستی تا کی ایرانین؟ رامش به آریانا نگاه میکنه و میگه. -تا هفته ی دیگه. با ناراحتی میگم-بیشتر نمیمونین؟ آریانا با لبخند و کمی غم میگه. -عزیزم، بیشتر از این نمیتونیم بمونیم، بالاخره اونجا کار و زندگیمونه! با بغض میگم-راست میگی. میرم تو اتاق و وسایل و جمع میکنم، چمدون و برمیدارم و میرم تو هال، آرتام با دیدن من میگه. -کجا رونی؟ -بریم خونه! نمیخوام بیشتر از این به آدمایی عادت کنم که دیر یا زود دارن میرن. آرتام با اعتراض میگه-رونیا!؟ رامش وسط حرفش میپره-راست میگه آرتام ( رو به من ) رونی، عزیزم، میدونم ، نمیشه کاریش کرد، ولی خواهری، ما باید بریم، اونحا خونه زندگیمونه، بعد از 4 سال، طبق قول خودم، شک نکن بر میگردیم. -مگه من چیزی غیر از این گفتم؟ برید و خوش باشید، منم نمیخوام دیگه "عادت" کنم! (رو به آرتام ) من میرم تو ماشین، چمدون خودت و با وسایلت بیار. رو به آریانا و رامش-خدافظ بچه ها. آریانا میاد اعتراض کنه که با صدای بسته شدن در ؛ سکوت میکنه. تو ماشین با پام ضرب میگیرم و به انتظار میمونم، آرتام با چمدونش در چهار چوب در پدیدار میشه و پشت بندش رامش و آریانا در حالیکه دارن خدافظی میکنن بهم نگاه میندازن که فقط جوابش تکون دادن سرمه! آرتام میاد تو ماشین میشینه و بعد از حرکت میگه. -رونی؟ این چه رفتاری بود؟ مگه تقصیر اوناست؟ سرم و با دستام میگیرم و با عجز میگم. -تو رو خدا آرتام ، تمومش کن! سری به نشانه ی تاسف تکون داد و به سمت خونه روند... ***** وسایل و چمدون و گذاشتم تو خونه و مستقیم رفتم تو بلند گفتم. -آرتام، میخوام یکم تنها باشم میشه چند مین نیای اتاق...؟ باشه ای میگه و مره اشپزخونه... باید یه کم فکر میکردم... به زندگیم ، به آرتام... به آیندم... باید به مامان و بابا نشون بدم دختر قوی ای بزرگی کردن... نباید ناامیدشون کنم. نباید دیگه مایه ی عذاب اطرافیانم باشم، بسه به اندازه ی کافی زجرشون دادم.... در زده میشه و پشت بندش آرتام با چمدون وارد میشه، سوالی نگاش میکنم که با مظلومیت میگه. -خب اومدم لباس های تو چمدون و بچینم... میخندم، چنان با مظلومیت گفت که یه لحظه دلم به مالش رفت... وقتی خنده ی من و میبینه لبخندی رو لبش میشینه و شروع میکنه و چیدن وسایل تو کمد و ریختن لباس های تو چمدون تو سبد رخت چرک ها.... خیلی با مزه در حال کار کردنه، مثه پسر بچه های تخس که انگار مجبورشون کردی کاری و انجام بدن، یکی از لباس هام و میخواد تو چوب رختی بندازه که هی میوفته چنان غرق در تلاش و گذاشتن لباسه که واقعا غرق در لذت میشم، از تخت بلند میشم و از پشت محکم بغلش میکنم، از حرکتم متعجب میشه و بعد برمیگرده با لبخند میگه. -چیه؟ دلت واسه آقاتون تنگ شده یا دلت شیطونی میخواد. میخندم و مشتی به بازوش میزنم و میگم. -انقدر با مزه شده بودی که دلم خواست بغلم بگیرمت و تا میتونم ببوستم، درست شده بودی عین پسر بچه های تخس که آدم دلش میخواست بغلش بگیره و بِچِلونش!! لبخندی میزنه و با شیطونی میگه. -خب معطل چی هستی...؟ با گیجی میگم-چی؟ بلند میخنده-خب شروع کن دیگه... یالا بدو من و ببوس... دو زاریم میوفته، لبخندی میزنم و زیر لب پررو میگم تا میام راهم و کج کنم که مچ دستم و میگیره و من و تو بغلش میگیره... لبش و رو لبم میزاره و با ولع شروع میکنه به بوسیدن. مثه تشنه ای میموند که تازه به چشمه رسیده ، منم بعد از دو ماه تنهایی.. به طعم لباش احتیاج داشتم... همراهیش کردم... بعد از چند لحظه ازم جدا میشه، چشمای خمارش و بهم میدوزه و با صدای خش دار میگه. -رونی... اجازه هست؟ منم غرق در نیاز و آغوش همسرم ، عشقم... تنها تکیه گاهم، سرم و به نشونه ی مثبت تکون میدم و آرتامم با یک حرکت بلند میکنه و رو تخت میندازم، پیرهن خودشو و با یک حرکت در میاره و روم میوفته و دوباره شروع میکنه به بوسیدن... در همین عین تاپ منم در میاره... سرش و تو گودی گردنم فرو میبره و نفس عمیقی میکشه که دمای بدنم و خیلی بالا میبره، زیر گوشم میگه... -بدجور دلم هوات و کرده بود... دوباره شروع میکنه به بوسیدن و با اون یک دستش آباژور و خاموش میکنه. ***** 17 صبح با نوازش های دستی روی موهام از خواب بیدار شدم.بیدار میشم و دستش و پس میزنم، میخنده و میگه.-ملکه قصد ندارن از خواب ناز بیدار شن و بعد از سالی ماهی، عمری به مای حقیر صبحونه بدن؟میخندم و با پرروویی میگم-نچ! فعلا پادشاه باید زحمت درست کردن صبحونه رو بکشن.میخنده-مثه اینکه دیشب ازت خوب زهر چشم نگرفتم ضعیفه، پاشو به خودت تکون بده و واسه اربایت صبحونه درست کن!-اوه اوه، کم واسه خودت پپسی وا کن اربــــــاب!! از جام بلند میشم و مستقیم میرم حموم در میبندم که کسی مانع میشه ، نگاه میکنم، آرتام با شیطونی بهم زل زده.-چرا ماتت برده؟ پاتو از لای در بردار میخوام برم دوش بگیرم دیگه!ابرو بالا میندازه-نـــــچ! صبحونه ندادی بخوریم، کی گفته فیض حموم رفتن با یار و هم از دست میدیم؟با یک حرکت خودش و میند ازه تو حموم که جیغ خفیفی میکشم، اونم بی توجه به من در و میبنده و قفل میکنه و منو میندازه تو وان و آب یخ و باز میکنه، جیغ میکشم و تقلا میکنم تا از زیر دوش بیرون بیام ولی اون من و محکم گرفته بود، دستش و گاز میگیرم و اب گرم و باز میکنم و یه نفس راحت زیر دوش میکشم، بی شرف، حالیت میکنم، حالا با لباس های خشکت داری هر هر به من میخندی؟دستش و میگیرم و به سمت خودم تو وان میکشم و اونم تا میاد به خودش بجنبه تو وان پر از اب که بیشترش یخ بود میوفته ، بلند میخندم و اونم با خنده ی شیطانی سر من و زیر آب میکنه، دست و پا میزنم ولی اون توجهی نمیکنه، در آخر که داره میبینم عزرائیل اطرافم داره پرسه میزنه، بیخیال میشه و من و ول میکنه، لباساش و در میاره و تو ون دراز میکشه و من و هم تو بغل خودش میندازه و با یک حرکت لباس خوابم و در میاره.آروم با دستاش کمرم و نوازش میده و منم بی حرکت از وجودش لذت میبردم. امروز ، روز آخریه که رامش و آریانا، ایرانن، یک هفته مثه برق و باد گذشت و حالا به جمع رفتگانم داداشمم اضافه شد، (البته بلا نسبتش ) تو این هفته هم بیرون بودیم، رو ز های اول باهاشون سرسنگین بودم ولی به مدت چند روز اوکی شدم.رامش بغلم میکنه.-خواهری... نمبینم گریه کنی ها... اونوقت به چهره ی واقعی خودت تبدیل میشی و آرتام میفهمه چه کلاه بزرگی سرش رفته، تو رو خدا مراعات کن، تو این موقع سال ، شوهر برات از کجا بیارم؟مشتی به بازوش میزنم، آرتام و آرایانا با حرفهای ما میخندن.آرتام به ساعت بزرگ فرودگاه نگاه میکنه.-رامش! بدوئین دیگه، دیر شد!رامش و با ناراحتی از خودم جدا میکنم و میرم تو بغل آرینا.من و محکم بغلش میگیره و با بغض میگه.-رونی، مواظب خودت و آرتام باش، امیدوارم دیگه اتفاق ناگواری برات پیش نیاد، مرگ مامان و بابا ، فاجعه بود، اما باید یاد بگیری، با مشکلات کنار بیای و زود نبازی؛ مقابله کن رونی... تو دختر قوی هستی!خودم و ازش جدا میکننم و با بغض میگم. برید خوش باشید، منم با این موضوع تا حدودی کنار اومدم! شما نگران من نباشید، آریانا، بعد خدا رامش و به تو سپردم، مواظبش باش!با لبخند میگه-باشه توام.بعد از خدافظی رامش و آریانا با من و آرتام، بالاخره زمان وداع سر میرسه، براشون تا آخرین لحظه دست تکون میدم و بعد اون دو نفر با چمدون هاشون محو میشن!با دست آرتام که دورم حلقه میشه به خودم میام و میریم، تو ماشین با خودم فکر میکنم، دیگه بسه هرچی به خودم و آرتام ظلم کردن، نباید با مرگ عزیز ترین کسام که زندگیم و به گند بکشم!آرتامم متوجه این میشه که نیاز دارم با خودم فکر کنم، پس مزاحمم نمیشه.به خونه میریم ، بعد از عوض کردن لباسام میرم و گوشه ی مبل کنار آرتام میشینم که آرتام بلند میکنه و من و رو پاش مینشونه.به دیدن فیلم میپردازیم که آرتام میگه.-رونی... تا حالا فکر کردی شاید از اینی که هستی هم تنها تر بشی؟با تعجب برمگیردم.-یعنی چی؟شونه ای بالا انداخت و گفت.-هیچی، همینجوری، آخه روناک و رامبد با رفتنشون به مالزی موافقت کردن!با بهت میگم.-نــــه! جدی میگی؟خونسرد شونه ای بالا میندازه.-آره خب، گفتن شرایط زندگی اونجا براشون بهتره!بغض گلوم و میگیره، بفرما، اینم از صمیمی ترین دوستم، خدا یا دیگه چی مونده که ازم نگرفتی؟با ناراحتی میگم-نمیتونستی یه نفر دیگه رو به جای اونا بفرستی؟-چرا، اما در صورت قبول نگردن اونا، فعلا رامبد برای من بهترین گزینه س !با بغض میگم.-ای خدا دیگه چی مونده؟ روناکم رفت... تنها شدم.لحظه ای به سکوت میگذره و بعدش آرتام یه دفعه با انرژی زیادی میگه.-مژده ، مژده!بر میگردم و بهش زل میزنم که ادامه میده.-آخر این ماه عروسیه هاله س!مثه باد پنچر میشم، خدابا ، اینکه خبر بده، اگه با یه نفر دیگه جز سامان ازدواج کرده باشه چی؟ چرا همه ی خبر های بد پشت سر هم میاد؟با ناراحتی میگم-اِ، چه خوب!با تعجب بهم نگاه میکنه.-یعنی خوشحال نشدی؟شونه ای بالا میندازم که میگه.-فکر میکردم با عروسی دوستت خوشحال شی.به آرومی میگم-آره، ولی به اون کسی که با هاله ازدواج میکنه هم بستگی داره!ابروش و بالا میندازه.-یعنی ازدواج سامان با هاله ، جز خبرای بد محسوب میشه؟با چشمای گرد شده بهش نگاه میکنم و با جیغ و هورا میگم.-درووووغ میگی؟؟؟ هــــــــورا... یوهـــــــــو!! سامان چجوری بابای هاله رو راضی کرد؟بادی به غبغب میندازه.-دوست منه ها... چی فکر کردی؟ با هزار ترفند مخ بابای هاله رو زد که آخر خود باباش پیشنهاد داد بیاد دخترش و بگیره!با خوشحالی میپرم سمت تلفن و شماره هاله رو میگیرم.صدای پر انرژی هاله رو از پشت تلفن میشنوم.-جانم؟-ا ادب شدی خانوم! ازدواج خوب بهت ساخته ها....-اِ تویی رونی؟ منم خوبم ، همه هم خوبن، مرسی ممنون از تبریکت.میخندم-بلبل زبون شدی هاله، انقدر زود وا نده دختر، برات بد تموم میشه ها!میخنده-برو بابا دلت خوشه، اگه کار مهمی نداری من با سامان بیرونم، مزاحممون نشو.-اِ؟ پس تغییرات حاصل رو ددی زیادی زیاد بوده که با پسر غریبه رفتی بیرون.جیغی میکشه-گمشو عوضی.. دیشب تو مراسم خواستگاری صیغه کردیم!با بهت و کمی عصبانیت میگم.-شما خیلی غلط اضافی کردی، یه وقت به من خبری ندی ها... با شرمندگی میگه-به خدا یهویی شد رونی، خودمم دیروز عصر فهمیدم به خدا!-خب حالا، بیخیال، گوشی و به همسر گرام میدی بهش تبریک بگم؟-آره عزیزم، بیا باش صحبت کن، از من خدافظ.صدای سامان و از پشت تلفن میشنوم.-الو؟ سلام رونیا، حالت خوبه؟-بـــــــه! چطوری داش سامان؟ حال شما؟ پارسال دوست امسال برو بابا؟؟میخنده-مرسی از تبریکت من و شرمنده نکن.میخندم-بچه پررو، خبر نمیده خیر سرش داره مزدوج میشه اونوقت منم که باید بهش تبریک بگم، راستش و بگو، چجوری مخ باباش و تیلیت کردی که اضی شد دخترش و بدبخت کنه؟میخنده و میگه-بچه جون، خودم زبونت و کوتاه میکنما!! برو، برو بذار باد بیاد!-خیلی نامردی سامان خان، بالاخره بهم میرسیم.
-ولی خدایی رونی، دستت طلا، یادم باشه به پاس زحمات بی وقفه ت طی پروژه ی مخ زنی پدر زن،
حتما اسم یکی از بچه هام و رونیا میذارم.با ذوق میگم-جدی؟؟-آره خب؛ اسم قشنگیه، من که خوشم اومد.-هـــورا، پس زود این رونیِ خاله رو به دنیا بیارین که من از الان بی تحمل شدم.صدای جیغ هاله میاد که پشت سر هم داره روح و روان اجداد مارو شاد میکنه و بعد سامان با خنده میگه.-رونی اگه کاری نداری، ما بریم!-نه برو، خوش بگذره، بای.-بای.رو به آرتام میگم- اینم از هاله، رامیار قصد نداره دست رکسان و بگیره؟ همه دوستات که دوستام و بُر زدن... این یکی چرا کوتاه اومده؟بلند میخنده و میگه-بیخیه دوستام، من خودم بهترینه اکیپتون و بُر زدم... این و بچسب!لبخندی گوشه لبم میشینه، آرتام میاد نزدیکم، بازوهام و میگیره و با جدیت تو چشام زل میزنه و میگه.-رونی، قصد نداری من و بابا کنی؟ بابا دارم پیر میشم که..لبخند خجولی رو لبم میشینه و میگم.-اونم به وقتش.اخم شیرینی میکنه و میگه.-لازم نکرده، از امشب دست به کار مشیم.با بهت بهش نگاه میکنم که بلند میخنده، روم و ازش میگیرم و زیر لب پررویی نثارش میکنم، آرتام میخنده و صورتش و بهم نزدیک میکنه و میگه.-شنیدم چی گفتیا...شونه ای بالا میندازم، لبش و میاره رو لبم بذاره که تلفن زنگ میخوره.با خوشحالی پسش میزنم و میرم سمت تلفن، اونم کلافه دستش و مشت میکنه، گوشی و جواب میدم.-الــــــو...! الو صدا میاد؟ الو؟ اونجا جنگله؟ الو؟ الو؟میخندم-چته سپی؟ جون؟ منزل خودت و با ما اشتب گرفتی باز؟حرصی میگه-سپی عمته! من سپهرم!میخندم-نه بابا! تو رو خدا؟ عمه ی من عمه توام میشه ها، نکنه دوست داری سونی جون پوست از سرت بکنه!-نه بابا، من غلط بکنم.میخندم-خب، بگو چرا زنگ زدی و مصدع اوقات شریفم شدی!میخنده-اوه اوه... بابا کمتر پپسی وا کن!میخندم-حرفت و بگو...کمی جدی میشه و میگه.-رونی، امیدوارم ناراحت نشی، اما ما همه به فکر توییم و کاری که مخوایم انجام بدیم به نفعه توه!با تعجب میگم-من که شوهر، کردم!با تعجب میگه-شوهر؟ شوهر واسه چی؟جدی میگم-مگه نمیخواین شوهرم بدین.پوریا بلند میزنه زیر خنده و آرتامم با عصبانیت بهم زل میزنه، با لبخند آرتام کشی شونه بالا میندازم که اشاره میکنه رو اسپیکر بذارم، منم اطاعت میکنم.سپهر بعد از کلی خندیدن بالاخره بیخیال میشه و میگه.-ببین دو مین خواستم باهات جدی بحرفم، دیدی جنبه نداری؟ آخه احمق جون، مگه ما مرض داریم به جمعه بدبخت های دنیا یکی دیگه رو اضافه کنیم، همون آرتام و بدبخت کردی کافیه! نگران نباش!با حرفهای سپهر آرتام ابرویی بالا میندازه و به تلفن اشاره میکنه که یعنی ببین همه راست میگن، با حرص میگم.-خیلیم دلش بخواد، پسره ی کچل چهارچشم!آرتام و پوریا میزنن زیر خنده پوریا میگه.-هــــی... اینم یکی دیگه از بیماری هات، ببینم کسی اونجاس پیشت یا بیماریه توهم تو به منم سرایت کرد؟-حرف مفت نزن، آرتام بود!-اِ ؟ سلام آرتی جون، حال شما، احوال شما، خوبه؟آرتام میخنده-آرتی عمته سپی جون، به لطف شما ما هم نفس میکشیم.-آرتی عمه ی خودته بی ادب حیفت نمیاد به عمه ی من توهین میکنی؟-برو بابا بچه بذار باد بیاد.-ریز میبینمت.-عینکت و بزن.-در اون حدی نیستی که با عینکم دیده باشی، باید برم میکروسکپ بیارم.-بیشین بینیم باو جوجه، برو با ولیت بیا...میخندم، تا 5 مین همش پشت تل باهم جر و بحث میکردن و هم و ضایع میکردن و منم هر هر بهشون میخندیدم.بعداز کلی چرت و پرت گویی، پوریا میخواست قطع کنه که داد زدم –نــــــــــه!آرتام با تعجب برگشت سمتم و منم به سپهر گفتم.-سپی جون، محض کل کل با شوور ما که زنگ نزده بودی، عرضت و بنال!میخنده و میگه-آخ... دیدی؟ مصاحبه با یار، برق از سرم پروند.خیلی آروم جوری که سپهر بشنوه گفتم.-مگه تو هم حنس بازی؟داد بلندی میزنه که گوشم و از اسپیکر جدا میکنم.-رونـــــی، خفت میکنم، زندت نمیذارم، داغت و ب دل آرتی میذارم، روونه ی تیمارستانت میکنم، گیس هاتو تک تک با موچین میکنم، از روت با تریلی 18 چرخ رد میشم و بعد دنده عقب میگیرم، ناخن هاتو با انبردست میکنم، به شوک الکتریکی وصلت میکنم ؛ تو پشت بومِ...-بســـــــه سپهر ، بابا رونی غلط کرد، سرم و خوردی تو، مگه این دختر چی گفت؟با صدای بلند میخندم، آرتام با تعجب و سپهر با حرص میگه.-بعدا به حسابت میرسم ورپریده! آرتام خان؛ غرض از مزاحمت، من " بعضیا " رو قابل نمیدونم باهاشون حرف بزنم اینه که با شما میحرفم، ببین برادر ، تا 2 هفته ی دیگه، ما یک مهمونی داریم، برای اینکه یه جورایی با نبود و رفتن عمو و زن عمو کنار بیایم، اینه که وجود شما دو نفر به عنوان راس این مراسم ملزمه! اینه که باید بیاین.میخوام اعتراضی کنم که آرتام میگه.-باشه ، ما میایم، رونی هم نیاز داره تو یک جو شاد باشه.-اما من..دستش و به علامت سکوت میگیره و میگه.-رونیا، حرف نباشه، ما صلاح تو رو میخوایم.دیگه حرفی نمیزنم که پوریا میگه.-اوکی پس، بچه ها، 5 شنبه ی دو هفته ی دیگه، تو ویلای ما باشین، مهمونی جوون پسنده، پس از آوردن هرگونه پیر و پاتال جلوگیری کنید.میخندیم و بعد با سپهر خدافظی میکنیم، به آرتام میگم.-تو چرا سر خود همچین چیزی گفتی؟ هنوز یکسال از مرگ مامان بابام نگذشته که من بخوام برم مهمونی و قر بدم!با جدیت میگه-اما من نخواستم بری قر بدی، من خواستم بری اونجا تا از غم و اندوهی که به تازگی دور و برته، دوری کنی، من میخوام تو رو تو یک جو شاد ببرم تا بیخیال غم دنیا بشی، در ضمن، قرار نیست هرکی عزیزش فوت کرد، تا یکسال خودش و از زندگی محروم کنه، پدر و مادر خدا بیامرزتم، ناراحت میشن اگه تو رو ، دختره به اون شادی و اینجوری دل مرده ببینن، رونیا، من میدونم که خنده هات از ته دلت نیست، من میفهمم که برای شادی اطرافیانت داری میخندی و میخندونی، اما وقتش رسیده که خنده هات از ته قلبت باشه تا تظاهر....سکوت میکنم که میگه-خب بانو، قصد نداری به بنده شام اعیونی بدی؟ابرو بالا میندازم که با شیطنت میگه. -من برای خودت دارم میگم، یه جوری باشه که تا آخر شب انرژی داشته باشی.کوسن و برمیدرم و طرفش پرت میکنم که زود میپره و کوسن و تو هوا نگه میداره، زبونش و دراز میکنه و به سمت اتاق کارش میره...پسره ی دیوونه، حقشه براش گشنه پلو با خورشت دل ضعفه درست کنم که واسم بلبل زبونی نکنه!شکمم قارو قور میکنه، بیخیه لجبازی بلند میشم و میرم و به اصطلاح برا آقامون شام اعیونی میپزونم :دی*****
با تکون های تخت از خواب بیدار میشم، آرتام جلوی دراور در حال لباس پوشیدن بود ، با دیدن چشم های باز من گفت.-بگیر بخواب ، دارم میرم شرکت...پتو رو سفت تر تو بغلم میگیرم و میگم.-خوش بگذره، درم پشت سرت ببند.میخنده و سری تکون میده و تا میخواد خارج شه میگه.-راستی... 4 روز دیگه رامبد اینا میرن مالزی، فردا هم همه با هم میریم کوه... برای آخرین دیدار و تفریح.به کل خواب از سرم میپره، با ناراحتی از خواب میپرم.بغض گلوم و گرفته بود نا جــــور! آرتام با دیدنم میگه.-چت شد دخی؟از تخت میپرم پایین ، با بهت سوالش و تکرار میکنه که میگم.-میخوام برم خونشون، میخوام روز های آخر و باهاش باشم.دستی به موهاش میکشه و میگه.-بیا شرکت، رامبد با روناک میاد، اونجا اونم ببین، فقط سریع حاضز شو که عجله دارم.بدو لباسام و پوشیدم و با آتام راهی شرکت شدیم، فکر اینکه از این دختره ی بدعنق بخوام دور بشم، دیوونم میکرد.رسیدیم شرکت، سریع از جا پریدم و رفتم تو اسانسور، با خنده وارد شد و گفت.-کاش یه ذره از شوقی که برای دیدن روناک داشتی و برای دیدن شوهرت میداشتی.میخندم و زیر لب پررویی میگم، وارد میشیم، منشی برامون بلند میشه و ما هم سلام میکنیم، با آرتام وارد اتاقش میشیم، قبل از اینکه آرتام بره تو رو به منشی میگه.-به آقای پناهی بگین با همسرشون بیان تو اتاقم.منشی چشم میگه و ما هم میرم تو، مشغول فضولی تو شرکتش میشم، یه اتاق بزرگ و شیک، با ست کرم قهوه ای، مبل های راحتی کرم یک میز بزرگ از جنس چوب درخت گردو و دکوراسیون خیلی مدرن.مشغول دید زنم که آرتام دستم و میگیره و میکشه سمت خودش، چون یه دفعه این کار و کرد ، منم پرت میشم تو بغلش ، صورتامون مخصوصا لبامون وحشت به هم نزدیک بود، تا میایم بفهمین چی به چیه که در باز میشه و رامبد و روناک دیده میشن، هم من ، هم آرتام بدجور هول کرده بودیم، روناک و رامبد سرخِ سرخ از حنده شده بودن که یه دفعه بمب خندشون ترکیده میشه.با اوج گرفتن خندشون من و آرتام بیشتر تو زمین فرو میریم، انقدر میخندم که ارتام با صدای بلند میگه.-خب حالا، انگار چی شده، زنم بود عشقم کشید ؛ شما ارشادین آیا؟مشت محکمی بهش میزنم و اونم فقط میخنده و زیر لب جوری که من بشنوم میگه.-آش نخورده و دهن سوخته.با حرص میگم-نه تو رو خدا، بیا آش و هم بخور!ابرویی بالا میندازه و میگه.-اجازه هست یعنی؟با حرص میگم-تو رو خدا تعارف نکن ، آش خودتونِـ ...لباش و میذاره رو لبام و نمیذاره به ادامه ی حرف زدنم برسم، روناک و رامبد با هم "هــــــو" میگن، تقلا میکنم از دست آرتام بی آبرو راحت شم، ولی مگه میشه، بی شعور من و سفت و محکم گرفته بود، آخر سر یه لگد محکم به پاش و یه گاز محکمم از لبش میگیرم که ولم میکنه و آخی میگه، زیر لب فقط غر غر میکنه .من در اون لحظه بی شباهت با گاو های خشمگین تو مسابقه نبودم، تا میام یه چیزی بهش بگم که روناک میگه.-رونی جون، فرزندم خجالت نکش، آقاتون یه مدت مالزی بودن، آب و هوای اونجا و از جمله حوری های زیبا روشون تاثیر گذاسته، اینه که اپن مایند شدن! تو بیخیلی طی کن خواهر.با حرص برمیگردم و سمتش و میگم.-خیلی بیجا کردن روشون تاثیر گذاشته... خیلی غلط کردن، مگه اینکه از نعش من رد بشن...برمیگردم سمت آرتام و با مظلومیت میگم.-حالا چند تا بودن؟بمب خنده ترکیده میشه؛ منم یه لبخند رو لبم میشینه، رامبد رو به روناک میگه.-ببین دوستت و ... یاد بگیر، چه ریلکس با این موضوع برخورد میکنه، امیدوارم کمال همنشینی با رونیا روت تاثیر گذاشته باشه.همه میخندیم که روناک با حرص و یه لبخند هیسنریک میگه.-ما بالاخره خونه میریم اقا رامبد.همه میخندیم، بعد از یه مدت مسخره بازی آرتام رو به رامبد میگه.-برادر بیا ما بریم به کارامون برسیم، این دو یار گرمابه گلستان هم باهم خاطراتشون و مرور کنن.رامبد با لبخند میره تو یک اتاق دیگه و آرتامم میره داخل .روناک برمیگرده سمتم.-رونـیا! از رفتم ما خبر داری؟با ناراحتی برمیگردم سمتش و میگه.-اوهوم، فهمیدم 4 روز دیگه میرین، ولی آخه چطور انقدر سریع، برای اقامت میرین دیگه؟-نچ! دعوتنامه داریم برای اشتغال! اینه که کارمون سریعتر شد، اگه برای اقامت منتظر میموندیم که باید با نوه نتیجه هامون میرفتیم.با بغض میگم-یعنی انقدر برای رفتن عجله دارین؟با ناراحتی میاد سمتم و منو تو بغلش میگیره و مثه من با بغض میگه.-من هیچ دلم نمیخواست برم اونجا، ولی رونی، رامبد راست میگه، اونجا شرایط زندگی، مخصوصا پیشرفتش فراهمه... اونجا خیلی دستمون جلوئه، مخصوصا که رامبد مدیر یک شرکت توپ هم میشه..خودم و از بغلش جدا میکنم و میگم.-داره، شرایط خیلی خوبی هم داره، ولی به قیمت تنهایی و غربت می ارزه؟با ناراحتی میگه.-نه خب، ولی اونجا همچین تنهای تنها هم نیستیم، اکثر کارکنای اون شرکت ایرانین... میتونیم باهاشون معاشرت کنیم.با ناراحتی میگم-آره خب... راست میگی...هیچ حرفی نمیزنم، به نظر نمیاد از دور شدن، لااقل از من ناراحت باشه، همیشه به این خصوصیت روناک غبطه میخوردم، اینکه راحت از دل بستگی هاش میتونه بگذره.. درست برعکس من!-چی شد؟ تو فکری؟سرم و بالا میارم و میگم.-داشتم به رفتن بهترین دوستم فکر میکردم و اینکه چه راحت میتونه از رفتن حرف بزنه.یه دفعه صدای هق هقش بلند میشه، با بهت میرم سمتش، روناک دختر مغروری بود، تا حالا هیچوقت تو این چند سال دوستی اشکش و ندیدم .با نگرانی میگم-روناک غلط کردم، ببخشید، حرف بدی زدم؟ بابا گریه نکن دیگه...اه..روناک و میگیرم بغلم اونم با گریه میگه.-هرچی خواستم نقاب بیخیالی بذارم ، نتونستم، رونی... دارم دیوونه میشم، من دور از خونواده ، دور از شما؛ تو اون کشور چه غلطی بکنم؟ هر چی خواستم خودم و خوشحال نشون بدم ، نمیتونم... رونی.. من نمیتونم برم...پشتش و میمالم و سعی میکنم آرومش کنم و با ناراحتی میگم.-ما هم نمیتونیم.با چشم های سرخ شده برمیگرده و میگه.-فکر اینکه تا 4 روز دیگه بخوام برم و از خونوادم، از اکیپ بچه، اونم برای همیشه دور بشم، روانیم میکنه... نمیتونی درک کنی تو این چند وقته چه زجری کشیدم تا جلو مامان اینا نزنم زیر گریه... تا جلو رامبد نشون بدم تا ته خط باهاشم، رونی، رامبد برای رفتن خیلی ذوق داره، نمیتونم ناامیدش کنم، دوست ندارم بزنم تو پرش، میخوام بهش بفهمونم ، پیشرفت اون، پیشرفت منم هست... دوست دارم حس کنه یه تکیه گاهی هم داره... من همه ی این سختی ها رو به جون میخرم تا رامبد خوشحال باشه... لبخندی گوشه لبم میشینه.-هیچوقت تا حالا از این زاویه به رفتنتون فکر نکرده بودم، توام داری بهترین کار و میکنی، برای حفظ و بهبود زندگیت، از کوچیکترین تلاشی دریغ نکن تا در آینده افسوس این روزا و نخوری و "کاش" و "اگر" سر هم نکنی. اونم لبخندی میزنه و اشکاش و پاک میکنه و میگه.-ممنون که به حرفام گوش دادی، دیگه داشنم دق میکردم انقدر که این حرفا رو تو دلم ریختم.
مشتی به بازوش میزنم و با لحن دلخور میگم.-شلغم که نیستم، خیر سرت دوستتم، با من درد و دل نکنی با کی درد و دل کنی؟با پررویی میگه-معلومه.... آقامون.میخنده و منم با حرص میدوم دنبالش تو سر و کله هم میزنیم که در باز میشه، خدارو شکر از صورت روناک نمیشه فهمید گریه کرده، اینم یکی دیگه از خصوصیت ظاهریش... نیم کیلو هم اشک بریزه، تا اشکش و پاک کنه، انگار نه انگار که اصلا اشکی هم ریخته!رامبد و آرتام یه نگاه به ما، یه نگاه به اتاق بهم ریخته میکنن و باهم میزنن زیر خنده، من و روناک هم با تعجب بهم نگاه میکنیم.یع دفعه چشم به روناک میوفته، موهاش مثه جنگلی ها شده بود، دکمه ها مانتوش باز شده بود، یه تیکه از مانتوش تا خورده و بود و با لیوان تو دستش که حکم سلاح سرد و داشت خیلی خنده دار شده بود، منم زدم زیر خنده، روناک هم با دیدن من زد زیر خنده.تا نیم ساعت مدام به هم نگاه میکردیم و میخندیدم. (از آرایه اغراق استفاده کردم، فکر نکنین واقعا نیم ساعت خندیدیم! )بعد آرتام میگه-گرسنتون نیست؟ بریم بیرون ناهار مهمون من؟رامبد میزنه تو پهلوش و میگه.-ناپرهیزی میکنی برادر... چی شده...ارتام با خنده میگه-چیکار کنیم دیگه... ماییم دیگه...با روناک و رامبد ناهار و میریم بیرون، همچنین شام و... امشب آخرین شبیه که روناک و رامبد ایرانن... امشب همه دور همیم، کی میدونه؟ شاید این آخرین باری باشه که هممون دور هم جمع میشیم...یکم عطر به مچ دستام و گردنم میمالم و لباسم و مرتب میکنم و شالم رو سرم میذارم.خرامان خرامان به سمت هال میرم، آرتام طبق معمول زیر دوشه! (دوش ادکلن! ) با دیدن من لبخندی میزنه و میگه.-آماده ای؟سری تکون میدم و باهم میریم سوار اسانسور میشیم، با خودم عهد بستم که امشب غصه نخورم و همه رو به دست خدا بسپارم، بهتره که از تک تک لحظاتش لذت ببرم تا براش در آینده حسرت نخورم!امشب ترکونده بودم خدایی...ماشین و پارک میکنه و باهم پیاده میشیم، مهمونی امشب تو خونه ی ذوناک و رامبد و بود و فقط هم جمع 10 نفرمون بودن، جای رامش و آریانا خالی بود تا کامل بشیم، امشبم 2 نفر دیگه هم کم میشن، خدا میدونه نفر بعدی که میره کیه!باهم وارد میشیم، با ورود ما صدای آهنگ بالاتر میره، همه بودن، از قرار معلوم ما آخرین نفر بودیم، همه ی بچه ها حسابی تیپ زده بودن و بدون اثتسنا وسط بودن، منم جوگیــــــــر با همون مانتو شلوار رفتم وسط و قر دادم، کلی خندیدیم که آخر آرتام دستم و گرفت و من و به سمت اتاق کشید و گفت.-شرمنده، خانوم من یکم جوگیره!همه میخندن، با ذوق و شوق میرم تو اتاق و سریع لباسم و عوض میکنم و تا میخوام برم بیرون که دستم و میگیره و میگه.-سرکار خانومِ هول، لباست و صاف کن، جنگل موهاتم درست کن... (ژست پیرزن ها رو میگیره و میگه) زشته... هرکی ندونه فکر میکنه واست خواستگار اومده که انقدر ذوق و شوق داری، اون از شب خواستگاریت، اینم از امشب، خدا عاقبت ما رو با تو بخیر کنه!-از خداتم بخواد، خیلیا آرزو دارن من بهشون نگاه کنم، برو صد بار خدات و شکر و سجده ی شکر به جا بیار که خدا بهت نظر کرده و من شدم همسرت!میخنده و تا میاد حرفی بزنه که سریع میرم تو هال پیش بقیه..هاله و سامان داشتن با هم میرقصیدن ، میرم دست هاله رو میگیرم و به طرف خودم میکشم و باهاش تانگو میرقصم که اونم میخنده که اعتراض سامان بلند میشه.-هــــو، خانوم، همسر من و کجا بردی تو؟ اِ اِ، تو رو خدا میبینی؟ تو روز روشن دست و زنت و ازت میگیرن و میرن باهاش تانگو میرقصن... بلا به دور آخرین الزمون شده والا!میخندیم-چشماتو وا کن آقــــا! الان شبِ ! نه روز روشن.میخنده و وقتی میبینه من پررو پررو دارم با هاله میرقصم میگه.-به جهنم منم میرم با آرتام جـــــ ــونم، میرقصم.بعدشم یه زبون درازی میکنه که همه میخندیم.میخندم-برو ، آرتام ارزونی خودت، هاله رو عسقه..یه چشمک هم حوالش میکنم که آرتام با خنده ، بهم حالی میکنه که یعنی امشب باهم تنهاییم! منم سرخوش فقط میخندم.روناک میاد سمتمون و با قر لیوان های شربت و پخش میکنه که رامیار میگه.-روناک خانوم، شنگولی سرو نمیشه؟روناک لبخندی میزنه و میگه-نه برای امشب، نمیخوام تو عالم مستی همه ی خاطرات خوب امشب و فراموش کنید، شاید آخرین بار باشه...با این حرف همه تو خودشون میرن و مغموم میشن، منم حسابی خورده بود تو حالم، برای عوض کردن بحث گفتم.-بیاین مسابقه رقص بذاریم، پایه این؟همه با خنده تایید میکنن که منم ادامه میدم.-ولی با این تفاوت که هر کی با رقصش بیشتر خندوند برنده ست .رکسانا-بعد برنده فقط باید برنده باشه؟با دستم چونم و میخارونم و با ژست متفکرانه میگم.-خب میتونیم به برنده بعنوان جایزه ... اممم...مثلا... خب یه کاری، هر کی یه مقدار پول بذاره، کسی که برنده شد همه پول ها رو برداره! چطوره؟همه موافقت میکنن و آرتام ادامه میده.-خب؛ حالا چقدر؟رکسان-نفری 20 تومن...رامیار-اوووو 20 تومن؟؟ برو بابا آبجی، خدا روزیت و جای دیگه حواله کنه، ما 100 تومن داشتیم کلاهمون پسِ معرکه بود.میخندم-نفری 10 تومن که دارین دیگه؟همه موافقت میکنن و مسابقه از همین لخظه آغاز میشه ، قرار بر این شد که یه آهنگ و به صورت راندوم انتخاب کنیم تا بیشتر شانسی باشه و کلی هم بخندیم.نفر اول طبق قرعه رامبد انتخاب شد، آهنگ ، یه آهنگ عربی شد، هنوز آهنگ و نذاشته روناک که از خنده غش کرده بود و رامبد با وجود اینکه خودشو کنترل میکرد نخنده راه و بیراه بهش میگفت کوفت و شدت خنده ی ما بیشتر میشد.آهنگ و پلی کردیم ، با آهنگ نانسی ، رامبد شروع کرد به قر دادن و تکون دادن هیکلش، ما هممون به شخصه رو زمین ها بودیم ، رامبد با اون جثه ی بزرگش قر میداد و تموم بدنش و میلرزوند و ما هم که نگو، نفس واسه خندیدن کم پیدا میکردیم، بعد از تموم شدن آهنگ رامبد با عصبانیت گفت.-مدیونید اگه اون 100 تومن و به من ندین! خودم و... مردونگیم و زیر سوال بردم ، بازم میخواین براتون قر بدم؟ (همزمان با گفتن جمله آخرش قر میده که دوباره شلیک خنده ها پرتاب میشه.)قرعه بعدی به من میوفته، با التماس به بچه ها نگاه میکنم که روناک پیش دستی میکنه و میگه.-عمرا، فکرشم نکن، همین الان یا میرقصی یا اینکه تموم ظرف های امشب و تو میشوری.با کلافگی پوووفی میکشم و رو به بچه ها میگم.-لااقل یه یار بدید.اول همه مخالفت میکنن اما بعدش که میبینن من قصد تنهایی رقصیدن ندارم، راضی میشن تا با قید قرعه من با یکی برقصم.قرعه به اسم روناک میوفته منم با خنده ابرو بالا میندازم که با خنده میگه.-کوفت، نیشت و ببند، چه ذوقیم کرده واسه ما، نمیدونستم انقدر خاطرخوامی رونی، وگرنه به رامبد جواب منفی میدادم.همه میخندن و رامبد با شوخی میگه.-شما همچین کاری و نمیکردی همسرم... وگرنه خودم شخصا با رونی دوئل میکردم.آرتام هـــو یی میگه و ادامه میده..-زن من و تنها گیر آوردی؟ میخندیم که سامان میپره وسط مشاجرمون و میگه.-بابا بیخی این بحث، ضبط روشن کنین دیگه.هاله راندوم یه آهنگ و چشم بسته انتخاب میکنه، از قضا آهنگ بابا کرمی بود و خــــــوراک خودم.به بچه ها میگم.-ما ابزار کار مخوایم.کسی مخالفت نمیکنه، میریم اتاق روناک ، روناک و گریم میکنم، ابرو های پیوسته، خال داغــــون گوشه لبش، روسری گل منگولی، دامن گشـــــاد گلدار..خیلی قیافش با مزه شده بود، اونم به من یه کلاه عهد بوقی ، با یک کت کهنه میده و یه پیژامه ی گشاد، با مداد هم برام سیبیل درست میکنه، آماده و خرسند بهم نگاه مینکنه و تو هوا بوسی میفرسته میگه.-رونی، نا جــــــــور آرتام کش شدی ها، بلا امشب مواظب خودت باش.جعبه دستمال کاغذی و به سمتش پرت میکنم که جلذی از در میره بیرون، منم با ژست لاتی، همراه با یک پارچه که حکم لُنگ و واسم داره از در بیرون میام و با لُنگ یه قری میدم که همه میخندن و دست میزنن، آرتام با دیدن قیافم ببهت میکنه اما بعدش با خنده ابرو بالا میندازه
میخندم و رو به رامیار میگم-ضیط و روشن کن، ما آماده ایم.همه میخندن و روشن میکنن.آهنگ بابا کرمی ، روشن میشه و در پی اون من ادا مردا رو درمیارم و روناک هم ادا دخترای روستایی که میخوان عشوه بریزن.من دور روناک میگردم و اونم هی اینور اونور میره و خودش و ازم دور میکنه.میرم سمتش بغلش میکنم دور خودم میچرخونمش و اونم ی اینور اونور میره و وول میخوره، حرکاتمون خیلی با مزه شده بود، جوری که همه ی بچه ها از خنده غش کرده بودن، بالاخره بعد عمری جون کندن آهنگ به پایان میرسه و پشت بندش همه واسمون دست میزنن.قرعه ها به ترتیب ادامه پیدا میکنه و بعد از یک و نیم ساعت همه میرقصن، در آخر نظر سنجی میشه که کی مال کی و بیشتر قبول داشت، بعد ا یه دور نظر سنجی ما با 3 رای بیشترین رای و آوردیم و نصف نصف پول و بین خودم و روناک تقسیم کردن، فقط تو این بین دوستان حسود هی تیکه مینداختن و گاهی هم اعتراض میکردن که اگه ما هم دو نفری اجرا داشتیم، ما هم برنده میشدیم، خو یکی نیست بگه اگه دو نفری موفق تر بودین پرا دو نفری اجرا نکردین؟؟ساعت 2 و نیم بود که بچه ها همه عزم رفتن کردن، من و آرتام آخرین نفر بودیم، رفتم بغل روناک، اونم محکم بغلم کرد.-دلم واست تنگ میشه رونی... لبخندی میزنم و و بهش میگم.-منم. خیلی دلم واست تنگ میشه.. ساعت چند بلیط دارید؟خودش و ازم جدا میکنه و با چشمای اشکی میگه.-5 و نیم.-امم...یعنی 3 ساعت دیگه؟-اوهوم!بهش رو میکنم و میگم-چمدون هاتون جمعه ؟-اوهوم.-همه کاراتون و انجام دادین؟-اوهوم.-همه میان بدرقتون؟-نه، فقط مامان بابا هامون! بقیه از قبل تو مهمونی 3 روز پیش خدافظی کردیم.-اوکی پس، ما بریم خونه که ساعت 4 و نیم فرودگاه اشیم.-نـــه! نمیخواد بیاین... این و دستوری گفتم رونی، نیاید، همینجا خدافظی میکنیم.با بی میلی میگم-هر طور مایلی.آرتام-رونی، بیا بریم، بذار به کارای خودشونم برسن.میرم سمت رامبد .-بهتون خوش بگذره، امیدورام زندگی بهتری و اونجا تجربه کنین و از همه مهمتر ... روناک و خوشبخت کنی.لبخندی میزنه-روناک ب جونم بسته س، مگه میتونم جونم و بدبخت کنم، همه ی تلاش من برای خوشبختی روناکه!لبخندی میزنم و آخرین خدافظی و میکنیم و میریم.تو راه همش غمبرک زده بودم که بارها آرتام دلداری میداد ولی بی نتیجه میموند که در آخر گفت.-امیدورام مهمونی هفته بعد سهیل اینا، بتونه حالت و جا بیاره.سری تکون میدم و بی سمت خونه میریم.*****7 سال بعد...-Mom, may I go out with uncle?-مامان میشه با عمو بیرون برم؟سرم و از رو نقشه بر میدارم و میگم.-Ok honey, unless you don’t bother him.-باشه عسلم، مگه اینکه اذیتش نکنی.-Ok, thanks mum, Bye...-باشه ،مرسی مامان، خدافظ.-Take care, bye-مواظب خودت باش، خدافظ.بعد از نیم ساعت جون کندن رو نقشه ی لعنتی بالاخره تموم شد، آی فون 5م روشن و خاموش میشد، چهره ی پارسا نمایانگر.-Hello?میخنده و میگه.-تیریپ انگلیس برندار، انقدر با این طفل معصومم انگلیسی صحبت کردی که تا میام دو کلوم فارسی باهاش بحرفم همش میگه “what?” “Pardon?” بابا رونی، دست بردار، تا چند وقت دیگه که بخوای بری ایران واست مشکل ساز میشه ها...-بیخیال پارسا، گل دختر ما که اذیتت نمیکنه؟-نه والا، برعکس مامانش ، خیلی بچه ی بی آزاریه...-هــــو... کی گفته مامانش آزار میده؟ اصلا کی و آزار میده؟میخنده-عمم و... نمونه ی زندش من... من و خیلی اذیت میکنی رونیا سالاری! تازشم تام بدبخت که یه سره از دست آزار های تو روز و شبش یکی شده، بابا ، با دایی ما خوب تا کن!میخندم-برو بابا... دایی شما اگه کرم نداشت من که کرم ندارم کرم بریزم، شنیدی میگن کرم از خود درخته؟-چه کرم تو کرمی شد... بیخی اینا، با آتریسا بیایم دنبالت؟ میخوایم بریم سینما!-زنگ بزنم به رامش ببینم اگه رادین و بیرون نمیرن، دنبال اونم بریم.-اوکی پس، من برم ببینم آتری شما چی میخواد، فعلا.-بای.گوشی و برمیدارم و به آریانا زنگ میزنم.-Hello?میخندم-بخور پلو!میخنده-رونی تویی؟ -نه پ.. روحمه اومده محض تنوع با تو تماس بگیره.میخنده-دیوونه، حرفت و بزن، وقت اضافی ندارم.-برو بابا... من و بگو که اومدم جان فدایی کنم.-خیلی خب، حالا اگه کاری نداری برو که سرم خیلی شلوغه. -لیاقت نداری، من و بگو که میخواستم تو رو از دست رادین خلاص کنم.جیغ میکشه-جون آریانا؟؟ تو رو خدا؟ رونی عاشقتم، رونی خاک زیر پاتم، تو رو خدا بیا دنبال این بچه که روانیم کرد، از بس موهام و کشید، مو تو سرم نمونده...میخندم-آروین مهد کودکه؟-اوهوم، هر چی به خان داداش تو میگم رادین و هم ببیرم مهد میگه نه، بچم بذار دو سالش بشه...میخندم-زیادی حرف زدی، من الان راه میوفتم دنبال عشقم، آمادش کن.-کجا میرین؟ با کی میرین؟-پارسا که گفت سینما، ولی سینما باشه برای یه روز دیگه، بریم پارک که رادین جونمم هوای آزاد استشمام کنه.-مرسی ، مرسی مرسی... رونی صد تا دوستت دارم، من برم رادین و آماده کنم، بای...-بای.وسایلم و جمع میکنم و خونه رو هم قفل، اگه به لطف حمایت های رامش نبود، عمرا اگه میتونستم تو لندن خودم و سرپا نگه دارم، بعد از اون ماجرا، حمایت های آریانا و رامش بود که من و امیدوار میکرد و پیدا شدن و آشنایی با پارسا هم ، دلگرم کننده بود.گوشیم زنگ میخوره، برمیدارم.-Hello?-mummy, where R U?-مامی، کجایی؟-I’m just closing the door right now , I’ll be there less than 10 minutes.-من الان دارم در خونه رو قفل میکنم، تا کمتر از ده دقیقه ی دیگه اونجام.
-Ok mummy, we’re waiting for you, Kiss you…-باشه مامی، ما منتظریم، میبوسمت.-Bye.پام رو گاز میذارم و میرم سمت شرکت و به آریانا تک میزنم، بعد از دو مین رادین به بغل همراه با کوله ی بزرگ رادین، میاد پایین، از ماشین پیاده میشم، سلام و احوال پرسی میکنیم و عشق عمه رو بغلم میگیرم.-نازی.. الهی فداش شم... چرا عشقم خوابه؟-اگه بدونی چه آتیش هایی مسیوزونه میگی چرا اصلا بیدار میشه... روانیم کرده به خدا، با این 1 سال نیمیش همه رو عاصی کرده، وای که چه قدر این بچه شر و شیطونه، درست برعکس آروین، گمون نکنم رادین به تو رفته، زلزله!!میخندم و به آرومی دستم و رو گونش میکشم و میگم.-پس واسه چی من رادین و بیشتر از آروین دوست دارم؟ البته آروینم بچگی رامشه، زیر پوستی کار میکنه، خدا میدونه تا حالا چقدر با آتریسا این دو تا دعوا کردن، همش هم تقصیر پسر توئه.-اِ بچه پررو جلو من از پسرم بد میگی؟ -اوهوم، من برم که پارسا اینا منتظرن.-اوکی... مواظب رادین هم باش، من برم دیگه گلم، فعلا...-خدافظ.سوار ماشین میشم و رو صندلی مخصوص کودک که رو صندلی عقب بود ، میذارم.دوباره گوشیم زنگ میخوره.پارسا بود برمیدارم و بدون مجال دادن میگم.-دارم میام دیگه ، خدافظ.-بدو دیگه!-اومدم...بعد از چند مین میرسم، آتریسا رو از دور میبینم که موهاش و خرگوشی بسته و خیلی خوردنی شده بود، با دیدن ماشین من با ذوق میاد سمتم، آغوشم و باز میکنم که بیاد تو بغلم ولی در کمال تعجب میره صندلی عقب و ررادین و بغل میکنه، از پشت پارسا با قهقهه میاد سمتم و میگه.-سلام، یعنی خوشم میاد، دخترتم مثه خودت، خوب تو ضایع کردن هنر داره.آتریسا در حالی که رادین بغلش بود با لهجه ی نازش میگه.-من تو ضایع کردن هنر داره؟من و پارسا با صدای بلند میخندیم که آتریسا با گیجی و ناراحتی بهمون نگاه میکنه، پارسا میگه.-honey, there’s no obligation to speak Persian!-عسلم، اجباری تو فارسی صحبت کردن نیست!-but I wanna learn it, I want to know what you and mummy are talking about!اما من مخوام یاد بگیرم ، میخوام بدونم تو و مامان چی میگین.میخندم و میگم-Curiosity kills the cat.-کنجکاوی گربه رو کشت (این معنی تحت لفظیشه که اگه معنی این عبارت بخوایم بدونیم تو فارسی میشه فضول و بردن جهنم گفت آتیشش تره! )با لب های برچیده نگاهی بهم میندازه، رادین با چشمای قشنگش در حال دید زدن ما بود ، پارسا دستاش و دور شونم حلقه میکنه و میگه.-بریم دیگه.راه میوفتیم که من میگم – میریم سینما؟-آره دیگه، مگه قراره کجا بریم؟-رادین با ماست! بریم پارک، اونجا گریه کنه خیلی بد میشه.سری تکون میده رو به آتریسا که دست رادین و گرفته بود و آروم آروم باهاش میومد گفت.-We want to go park… You agree?-میریم پارک ، موافقی؟با خوشحالی میخنده و هورا میگه ، رادین هم مثه آتریسا ذوق میکنه و پشت سر هم مثه آتریسا پارک پارک میکنه.لبخندی میزنم، میریم سمت محوطه ی بازی کودکان، آتریسا با خوشحالی رادین و بغل میکنه و میرن تاب و سرسره.پارسا رو به من میگه.-موافقی تا وقتی بچه ها بیان ، رو نیمکت بشینیم.-آره ، ولی نزدیک باشه که بهشون دید داشته باشیم.-باشه موردی نیست.رو یه نیمکت میشینیم، به بازی بچه ها نگاه میکنم، آتریسا دختر شر و شیطون خودم همیشه گله میکنه که چرا داداش یا خواهر نداره ، اما من ...با ناراحتی سری تکون میدم. بعد از کمی مکث میگه.-رونیا... نمیخواین درباره خودمون فکر کنی؟ من هنوز رو پیشنهادم هستم ها! هردومون یه سری شکست هایی داشتیم، آتریسا هم داره بزرگ میشه، نیاز به پدر داره، تو نمیخوای رو ازدواج مجدد فکر کنی؟نفس عمیقی میکشم و میگم.-نمیدونم پارسا، بعد از اون ماجرا، احساس میکنم شاید من دوباره یه کاری بکنم که منجر به جدایی میشه، از همه چیز میترسم، تازه اون سهیل بی شرف هم دوباره یه هفته ای میشه که شروع کرده به تهدید، دیگه داره حالم و بهم میزنه... از یه طرفی میترسم که دوباره سر و کلش پیدا بشه دوباره گند بزنه به زندگیم، از الی شنیدم اومده انگلستان... پارسا اگه بیاد، من بدبختم...پارسا با عصبانیت میگه.-غلط کرده مرتیکه ، مگه شهر هرته؟ مگه من میذارم؟ اصلا بیا سریعتر تکلیف خودمون و مشخص کنیم تا اون عوضی جرات نکنه 10 کیلومتری تو پیداش بشه.پوفی میکشم و میگم.-میترسم... از شروع دوباره... در ضمن من هنوز نتونستم زندگی سابقم و فراموش کنم، من هنوزم آرتام و دوست دارم.با عصبانیت میگه.-من به تو چی بگم؟ کسی که نذاشت تو از خودت دفاع کنی، کسی که تو رو تو بدترین شرایط ول کرد و یک هفته بعد از رفتنت نامزد کرد، لیاقت فکر کردن داره؟ تو 7 ساله داری بچش و بزرگ میکنی... هنوز ازدواج نکردی، دیگه میخوای جونتم بده تا فداکاریت تکمیل شه. تو هنوزم خیال میکنی اون برمیگرده تو رو بگیره؟ تویی که دیدش بهت یه شبه 180 درجه انقدر تغییر کرد؟-با عصبانیت از رو نیمکت بلند میشم و میگم.-بچه ی آرتام و بزرگ نکردم، بچه ی خودم و بزرگ کردم، اگرم شوهر نکردم، واسه آرتام نبوده، من نمیتونم به ازدواج مجدد فکر کنم، برای منی که هنوز جلسات مشاوره م تموم نشده، ازدواج مجدد ریسک بزرگه، در ضمن، من هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت به برگشت دوباره ی آرتام فکر نمیکنم.تیکه ی آخر حرفم و بلند داد زدم، با این که خودمم میدونم نمیتونم آرتام و فراموش کنم، هر چه قدرم تظاهر کنم بیخیالش شدم، آرتامِ زنده هرروز جلو چشممه! هروقت با آتریسا صحبت میکنم حس میکنم آرتام کنارم نشسته.از نیمکت دور و دورتر میشم که دستم و میکشه.-رونیا، من و ببخش، نمیخواستم اذیتت کنم، بهتره که دیگه به زندگی 7 سال پیشت فکر نکنی، آرتام برای همیشه تموم شد، بهتره به زندگی دوباره فکر کنی، نمیگم حتما بیا با من ازدواج کن، نه... فقط یه فکر یه حال خودت بکن، تو جوونی، زیبایی، تحصیلات عالیه رو تو بهترین دانشگاه لندن داری، حیف خودت و تباه کنی.با درموندگی میگم.-باید با خودم کنار بیام... یه مدت باید تنها باشم، دو دو تا کنم ببینم میشه 4 تا یا نه، اون موقع جواب قطعی و بهت میدم، ازت ممنونم پارس، تو این 7 سال تو و رامش مثه کوه پشتم بودین، خوشحالم که آشنایی سطحی ما تو ایران انقدر به درد بخور بود.با لبخند میاد سمتم و در آغوش میکشم، من حسی جز حس برادرانه نسبت به این آغوش ها ندارم، حسی مثه حمایت و پشتیبانی، پارسا رو دیگه نمیدونم.-موافقی بریم بستنی بخوریم؟میخندم و مشتی به بازوش میزنم.میفهمم داره دستم میندازه، وقتی باردار بودم و با پارسا میومدیم پارک یه کم که میگذشت دقیقا با همین لحن میگفتم "موافقی بریم بستنی بخوریم؟" پارسا هم من و دست مینداخت و میگفت شک دارم تو شکمت بچه در حال رشد باشه، بیشتر فکر میکنم یه فیل گنده س که مدام هوس بستنی میکنه.-بی ادب، خب اون موقع هوس میکردم، تو حق نداری یه زن باردار و دست بندازی.میخندم و میگه-بگم غلظ کردم حله؟ بریم دنبال بچه ها، بریم بستنی بخوریم.-فکر نکنم بازی و ول کنن.میخنده و من و به خودش میفشاره و میگه.-شک نکن اسم بستنی که بیاد دو پا دارن دو پای دیگه هم قرض میگیرن.میخندم و با هم به سمت بچه ها میریم.*****
صدای در میاد.-Come in.چهره ی شاد لیلی پدیدار میشه ، با خوشحالی میگه.-Hi girl, where WERE you?-سلام دختر، کجا بودی؟میخندم و به صندلی اشاره میکنم با خوشحالی میشینه و میگه.-it’s been a long time since you don’t come to office. About a month I guess-خیلی وقته که دفتر نیومدی، نزدیک به یه ماه فکر کنم!- لبخندی میزنم و میگم.-something come up.-یه اتفاقی افتاده!با نگرانی میگه.-What happened?-چه اتفاقی افتاده؟-not serious, but yesterday Soraya joon called me, she told me that …that uncle Siamak have a bad disease, and … so... I have to come back Iran…!!-چیز مهمی نیست، اما دیروز ثریا جون باهام تماس گرفت ، گفت که عمو سیامک بیماری سختی گرفته و خب من باید به ایران برگردم.با ناراحتی میگه.-what about you ex-husband? Artam?-شوهر سابقت چی؟ آرتام؟پوفی میکشم و میگم.-I’m not gonna see him, even a minute, don’t worry! -اما من که نمیرم اون و ببینم، حتی برای یک دقیقه! نگران نباش!-but, if he notice that he has a daughter, he may…-اما اگر اون بفهمه که یه دختر داره ، ممکنه...میپرم وسط حرفش و میگم.-Stop! He never ever notice that has a daughter! I don’t let him to know! Be sure about.بس کن! من هیچوقتِ هیچوقت نمیذارم اون بفهمه که یه دختر داره! من اجازه نمیدم که بفهمه! از این مطمئن باش.پوفی میکشه و با ناراحتی میگه.-be more careful… I miss you and Atrisa… When do you want to you?-بیشتر مواظب باش، دلم برای تو و آتریسا و تنگ میشه، کی میرین حالا؟نفس عمیقی میکشم، از صندلی بلند میشم و میرم کنار پنجره و میگم.-Not sure… but maybe a week later, 2 days sooner than Ramesh.-مطمئن نیستم، شاید یه هفته ی دیگه... دو روز زودتر از رامش اینا...با خیالی کمی راحت تر از رو صندلی بلند میشه، میاد سمتم و دستش و رو شونم میذاره و خیالی جمع تر میگه.-Everything gonna be OK, don’t worry about it…-همه چیز به زودی درست میشه، نگرانش نباش!لبخندی میزنم و به نشونه ی تفهیم، دستم و رو دستش میذارم که دوباره میگه.-Oh… it’s too late… bye Roni, I forgot I had class, see you honey.-اوه...خیلی دیر شد! بای رونی، یادم رفت کلاس دارم، میبینمت عزیزم.کیفش و برمیداره و با دو میره سمت در منم با خنده با صدای بلند میگم.-Bye miss absent-mind!-خدافظ خانوم حواس پرت.با لبخند روم و برمیگردونم و به بررسی پرونده ها میرسم، نزدیک دو هفته س دفتر نیومدم، خدا سایه ی پارسا و از سرم کم کنه، خدا رو شکر با هم شریک بودیم، وگرنه تو این دو هفته شرکت رو هوا میموند. تو این دو هفته مدام دنبال کارای خودم و آتریسا برای برگشت به ایران بودم، وقتی برگشتم ایران باید یه دلیل موجهی برا حضور اتریسا پیدا کنم، نمیخوام بفهمن که دخترمه، اگه بفهمن ممکنه...نه رونی، این فکر ها رو از سرت بیرون کن.از جام بلند میشم و دوباره میرم سمت پنجره، دیدن شهر از ارتفاع زیاد حس جالبی و به آدم القا میکنه...در میزنن.-come in.چهره ی عصبانی پارسا رو میبینم که وارد اتاق میشه، خدای من ، این چرا انقدر عصبانیه؟در و محکم میبنده و میاد تو، رو صندلی میشینه، منم میرم کنارش، سعی میکنم فراموش کنم که عصبانیه، با خوشرویی بهش لبخندی میزنم و میگم.-چه عجب، ما بالاخره شما رو دیدیم، حال شما... چطوری؟با خشم میگه.-رامش چی میگفت؟با نگرانی بهش نگاه میکنم، نکنه رامش بهش گفته من میرم ایران...؟پوزخندی میزنه و میگه.-حدست درسته! رامش بهم گفت میخوای بری ایران.با وحشت بهش نگاه میکنم، از جاش بلند میشه و میگه.-شده زندانیت بکنم ، میکنم، اما اجازه نمیدم برگردی به اون خراب شده! میفهمی...به سمت در میره دستش و میگیرم و میگم.-پارسا، من باید برم، من عمو سیامک و تنها نمیذارم، بعد از پدرم ، اون پشتیبان من تو ایران بود، تو روز هایی که آرتام من و ول کرده بود، وقتی که .. وقتی که اون اتفاق مزخرف افتاد... من و ول نکرد، طرف سهیل، پسرش و نگرفت، مثل یه پدر پشتم بود، کمک کرد از آرتام طلاق بگیرم، کمک کرد برگردم لندن، با رامش زندگی کنم، از هر لحاظی پشتیبانیم کرد. من نمیتونم ولش کنم و اینجا بمونم، درکم کن پارسا.با ناراحتی بهم نگاهی میکنه و میگه.-لااقل... لااقل بیا قبل از رفتنت نامزد شیم، من میترسم رونی، نمیخوام از دستت بدم، میخوام آرتام بفهمه که تو ... یه سایه ای بالا سرت هست! نمیخوام بهت زور بگه، آتریسا هم مثه بچه ی خودم، بزرگش میکنم، تبعیضی قائل نمیشم.با لبخند برمیگردم و میگم.-من باید فکر کنم.. باید تمام جوانب و بسنجم تا یه تصمیم درست بگیرم، نمیخوام دوباره اشتباه کنم، چون جای خطای دوباره ای نیست.با ناراحتی بلند میشه و میگه.-تا دوهفته فرصت داری فکر کنی... مجبورت نمیکنم، ولی میخوام قبل از رفتنت تکلیف همه چیز مشحص بشه!لبخندی میزنم و میگم-مرسی پارسا.به سمت در میره و بعدش خارج میشه.تلفنم زنگ میخوره، عکس آتریسا رو میبینم. گوشی و با لبخند جواب میدم.-hi honey.سَـ ... لام ... مامان did I say right? (درست گفتم؟ )-میخندم-آره عزیزم ، درست گفتی...با خوشحالی میگه.-Ho0ra… Mummy, Aryana helped me to speak Persian … I can understand What you are saying! But still I have trouble in speaking Persian fluently!-هورا... مامی، آریانا کمکم کرد که فارسی صحبت کنم، من میتونم بفهمم شما دارین چی میگین، اما هنوز تو فارسی صحبت کردن لنگ میزنم.-اشکال نداره عزیزم، بالخره یاد میگیری، الان میتونی کاملا بفهمی من چی میگم؟-yeah, She work hard with me to speak Persian … whenever I visit them, all of them speak Persian with me!-آره... اون خیلی باهام کار کرد تا فارسی صحبت کنم، هروقت میرفتم خونشون، باهام فارسی حرف میزدن.میخندم-پس چرا کسی بهم چیزی نگفت؟میخنده و میگه.
- cause I thought that you don’t like I learn Persian! And I want them not to told you anything about it.-چون من فکر کردم تو دوست نداری من فارسی یاد بگیرم. و خب من ازشون خواستم تا بهت چیزی نگن.میخندم و میگم-نه عزیزم، من چون لزومی نمیدیدم تو فارسی صحبت کنی، واسه همین باهات فارسی حرف نمیزدم، از طرف دیگه... تو تازه داشتی انگلیسی یاد میگرفتی، پس با یاد گرفتن فارسی تو بیشتر گیج میشدی و نه فارسی و نه انگلیسی و یاد میگرفتی!میخنده و با خوشحالی میگم.-by the way, I called you to say that, today is Arvain’s birthday, we need to surprise him tonight, don’t forget to buy a gif for him and come a little soon to house!-به هر حال، من زنگ زدم که بگم امروز تولد آروینِ ! ما باید سورپرایزش کنیم امشب! یادت نره که براش کادو بگیری و یکم زودتر بیای خونه.-باشه دخترم... امشب زود میام خونه!-thanks mummy… kiss U!! bye bye-مرسی مامی، میبوسمت، بای بای.با لبخند میرم به ادامه ی کارم میرسم.***