-کمتر چرت و پرت بگید، خب، حالا کجا بریم؟الی-بریم پاساژ (...)گاز میدم و میرم سمت پاساژ، تند تند ویراژ میدم و سبقت میگیرم، از بچگی عشق رالی و مسابقه و گاز و ویراژ بودم.کنار ما یک سورنتو ی مشکی که توش چند تا پسر سوسول بودن حرکت میکرذن ، یکیشون برداشت گفت.-خانوم خوشگله افتخار آشنایی میدی؟
سرعت و بیشتر کردم تا شرشون کم بشه، ولی از رو نرفتن و اونام سرعتشون و بیشتر کردن و کنار ما بودن. -ناز نکن دیگه خانوم، نازتم خریداریم، بیا بامون بد تا نکن.من-لقمه اندازه دهنت بردار فنچول. اون یکیشون-بیا قرار واسه آشنایی بیشتر بذاریم.عصبی میشم و میگم-قرار و با ننت بذار.از عصبانیت سرخ میشه و میگه.-حالیت میکنم، سپهر بهشون بفهمون با چه کسی در افتادن.پسر پشت فرمون که ظاهرا اسمش سپهر بود، لبخند کریهی زد .گاز دادم و خواستم ازشون دور شم که اونام مارو تعقیب میکردن، از اتوبان رد شدیم، روناک گفت.-هنوزم دنبالمونن، رونی، تو کوچه های خلوت نرو، اصلا از خیابون اصلی برو.سرعتمو بیشتر کردم و گفتم.-اگه از کوچه ها نریم، همچنان تعقیبمون میکنن، باید راه و گم کنن.الی-ولی خطرناکه.-غمت نباشه تا رونی و داری غم نداری.میپیچم تو یک کوچه و اونام همچنان دنبال ما، میرسن کنارمون و میگن.-طعمه به تله نزدیک میشوند.با این حرفشون الی ترس برش داشت و گفت.-رونی تو رو جون هرکی دوست داری، بپیچ خیابون اصلی تا دیر نشده، این موقع عصر خیابونا خلوته، بلایی سرمون نیان.هیچی نمیکم و به راهم ادامه میدم، به یک کوچه دیگه میرسم و با سرعت میپیچم، اه، هرکار میکنم گمم نمیکنن، عوضیا ، از قصد سرعتمو کم میکنم روناک داد میزنه.-احمق این چه کاریه، الان بهمون میرسن.هیچی نمیگم، میخوام کاری کنم که پسرا فکر کنن کم آوردن.رفته رفته از سرعت کم میکنم که جیغ اون دو تا بلند میشه.الی-رونی ، احمق راه بیفت، الان بدبختمون میکنن، 4 تا پسرن، فکر نکن با کاراته بازی تو میتونی حریفشون شی.روناک-رونی اعصاب خورد نکن، راه بیفت.هیچی نمیگم و حالتت زاری به خودم میگیرم، ماشین پسرا میپیچه جلومون و پیاده میشن.سعی میکنم به بهترین نحو بازیگری کنم. به الی و روناک میگم.-ببینید، جوری وانمود کنید که انگار ماشین خراب شده، خب؟دوتایی-چرا؟-کاری که بهتون میگم و انجام بدین.سرم و رو فرمون میذارم و سعی میکنم حالت ناچاری بخ خودم بگیرم، از ماشین پیاده میشم و در کاپوت و باز میکنم و بعد از چند ثانیه میکوبونمش و بلند میگم اَه.صدای قدم پسرارو که بهم نزدیک میشن و میشنوم.کوچه خلوته خلوت، حتی مگس هم پر نمیزنه.اولی-آخــی، نازی بخت باهاتون یار نبود، ماشینتون اوف شد؟دومی-جانی جانی، گریه نکن، جا واسه تو و دوستات تو ماشینمون هست.روناک از ماشین پیاده میشه و رو به من با وحشت ساختگی میگه.-آریسا، مشکل چیه؟اولی-آریسا!!...(بعد از مکث) اسم قشنگیه، بچه ها آریسا مال منه.با عصبانیت جوری که پسرا بفهمن و نفهمن میگم -رادیاتور جوش آورده، نمیتونیم بریم!الی از ماشین پیاده میشه، ولی کنارش میمونه و با وحشت ساختگی آروم جوری که پسرا فکر کنن ما نمیخواستیم اونا بشنون میگه.-بدبخت شدیم، حالا با اینا چیکار کنیم؟ تا سر کوچه هم نمیتونیم بدوییم.با روناک میریم تو ماشین بشینیم که همه پسرا از ماشین پیاده میشن و اون دو تا با لبخند پیروزمندانه ای کنار ماشین دارن نگامون میکنن و اون دو تای دیگه هم به شیشه ماشین میزنن.نقشم گرفت، فقط باید یکم اون دوتای دیگرو از ماشین دور کنم ، به بچه ها اشاره میکنم، که میفهمن، جوری که اون دو تا پسری که نزدیک ما هستن نفهمن، قفل فرمون و به روناک و قفل پدال به الی میدم و اشاره میکنم از ماشین پیاده شهن و بدون.
اول روناک پیاده میشه، اول آروم آروم، بعدم بدو میدوه، که اون پسره که اسمش سپهر بود به اون تای دیگه میگه.-نذارین فرار کنه!بعدش الی میدوه که اون پسر دیگه ی نزدیک سپهر هم میره دنبال اون، سپهر هم با لبخد کریهی میاد سمتم. الان همشون از ماشین دور شدن، میذارم سپهر نزدیک بشه، همین که میرسه به در سمت راننده و میخواد بازش کنه، استارت و میزنم و ماشین و روشن میکنم، اول میرم الی و به بدختی سوار میکنم.روناک هم با قفل فرمون داره از خودش دفاع میکنه، بوق میزنم که میفهمه و به یکیشون با قفل میزنه تو کمرش و به اون یکی هم لگد میزنه تا دنبالش نیوفتن ، منم میرم کنارش و سرعتمو کم میکنم و اونم سریع میشینه تو ماشین و منم گاز میدم و از اونجا دور میشم.دو تاشون در حال نفس نفس زدنن. روناک با هیجان دستاش و بهم میکوبه و میگه.-ایول، خیلی حال داد! دست مریزاد رونی، عالی بود، خوب حالشون و جا آوردیم.الی هم میخنده و تایید میکنه.با یک لبخند غرور آمیز به ادامه ی راه میپردازم.بعد از رسیدن به پاساژ مربوطه پیاده میشیم و میریم دور دور.از الی میپرسم-چی میخوای بخری؟-نمیدونم، چی میخرن؟-لباس، مانتو شلوار، لوازم آرایشی و اینجور چیزا!-آها، خب پس بریم. اول میریم مانتو فروشی، الی هم که مشکل پسند، منو روناک خودمون و میکشتیم و مانتو معرفی میکردیم، ولی رو هر کدوم یه عیبی میذاشت، آخر هم به هـــــــــــزار بدبختی 2 تا مانتو خریدیم و رفتیم سراغ شلوار و شال. خدا رو شکر تو این یک مورد زیاد عیب نذاشت، چون واقعغا مغازه ش عالی بود، منم یه شلوار کتونی لوله تفنگی چشم و گرفت که خریدم، یک شال زیتونی خیلی قشنگی هم بود که با یکی از مانتو های مشکی م که زیتونی هم قاطیش بود، ست میشد. روناکم یه شال و یه شلوار جین یخی برداشت.رفتیم تو یک مغازه ی دیگه، چند دست لباس راحتی و در آخر لباس خواب و با کلی شوخی و خنده و مسخره بازی خریدیم، منو روناک مخصوصا دست رو لباس خواب هایی میذاشتیم که عملا یک پارچه نیم وجبی بود، در جوابم یک چشم غره ی جانامه از الی دریافت میکردیم، در آخر با کلی شوخی و خنده یک لباس خواب قرمز که پشتش کاملا باز بود و بنداش دور گردن گره میخورد و سر دامنش حریر بود و خریدیم، از مدل لباسش خیلی خوشم اومد و فیروزه ایش و واسه خودم خریدم ، تو این بین هم روناک همش ما دو تا رو دست مینداخت.یک لباس خواب یشمی هم خریدم که قدش تا رونم میرسید، یقش کاملا باز و حلالی بود و دو تا بند داشت رو سرشونه ها میوفتاد رو قسمت سینش نگین های ریزی داشت که به زیبایی تزئین شده بود و دامنش صاف و پایینش یکم گشاد میشد و چین میخورد.از مغازه ی مربوطه بیرون اومدیم و رفتیم به ادامه ی خرید رسیدیم، وقتی کاملا تموم شد ساعت 9 و نیم بود و ما هم علنا ً و عملا ً جنازه بودیم، با اصرا الی رفتیم فست فود و سفارش من سفارش مرغ سوخاری و سیب زمینی و الی و روناک هم پیتزا سفارش دادیم.وقتی غذامون و خوردیم، یه نگاه به گوشیم کردم که شارژ نداشت و خاموش بود رو به روناک گفتم.-روناک، شارژم تموم شده، بده یه زنگ به ارتام بزنم نگران نشه.-نترس تو، اون الان خوشحاله که داره از دستت راحت میشه.میخندم و گوشی و از دستش میگیرم و زنگ میزنم به آرتام-الو، آرتام، سلام.با صدای تقریبا عصبی میگه.-تویی؟ چرا هنوز نیومدی خونه؟ گوشیت چرا خاموشه؟-آروم بابا! شیرت خشک میشه، خرید یکم طول کشید، شارژ گوشیمم تموم شده بود ، الان دیگه داریم راه میوفتیم بیایم خونه، زنگ زدم نگران نباشی،.-سریع بیا خونه، تو بچه ها رو میرسونی؟-آره.-خیلی خب سریع، تا نیم ساعت دیگه خونه باش.-سعیم و میکنم.
-سعی میکنم نداره، همین که گفتم، زود بیا، فعلا.-بای.گوشی و به روناک میدم و راه میفتیم پارکینگ.بعد از 40 دقیقه که بچه هارو میرسونم میرم سمت خونه ، با ریموت در و باز میکنم و ماشین و پارک میکنم، بعد از سلام به نگهبان میرم سمت آسانسور و طبقه 17 رو میزنم.کلید میندازم و وارد خونه میشم.چراغا همه خاموشه! تعجب میکنم، آرتامی که مثلا نگرانم بود گرفته خوابیده؟ بیخیال سوییچ و رو اپن میندازم و میرم سمت اتاق که لباسم و عوض کنم . سایه ی کسی و پشت سرم میبینم . جیغ میکشم که دستی میاد رو دهنم. آرتام و میبینم که لباس بیرون تنشه و سامسونیت به دست اومده بود اتاق خواب.دستش و برمیداره با تعجب بهش نگاه میکنم.-تو الان از شرکت اومدی. بی جواب برق و روشن میکنه و لباساشو عوض میکنه.میرم سمتش-آرتام با توام، الان از شرکت اومدی؟بی حوصله سمت کاناپه و تی وی و روشن میکنه. با عصبانیت میرم کنارش میشینم.-ازت سوال پرسیدم!با بی حوصلگی میگه –آره.بعدش به تی وی دیدن میرسه، با عصبانیت کنترل و برمیدارم و تی وی و خاموش میکنم اونم با خشم نگام میکنه و میگه.-مرض داری خاموش میکنی؟-چته؟ چرا پاچه میگیری؟ چی شده؟ این چه وقته اومدنه؟با کلافگی میره سمت اتاقمون و بین راه میگه.-کارا زیاد بود، مجبور بودم بمونم.میخوام برم سمتش سوال پیچش کنم، ولی بیخیال میشم، الان حالش خوب نیست، فردا باهاش صحبت میکنم.میرم سمت اتاق و آباژور و خاموش میکنم، روم و سمتش میکنم دستام و دورش حلقه میکنم که با بی حوصلگی اونا رو پس میزنه و روش و اونو میکنه و میگه.-رونی الان نه! حوصله ندارم.بهم بر میخوره حرکتش، بغض میکنم و رومو اونور میکنم و سعی میکنم آروم باشم.با خودم میگم الان خسته س حوصله نداره، اعصابش خورده، نباید ازش توقعی داشت، باید درکش کنم، فردا ازش میپرسم چی شده.با این افکار چشام و رو هم میذارم و میخوابم.صبح با رخوت بیدار میشم و ساعت و نگاه میکنم، اوه اوه، تا نیم ساعت دیگه کلاسم شروع میشه، پس چرا آرتام بیدارم نکرد؟بدو میرم دسشویی و سریع میام بیرون، مانتو شلوار و مقنعه مو میپوشم و یه سانویچ کوچولو نون و پنیر درست میکنم، آرتام خونه نبود، احتمالا رفته شرکت ، ولی چرا من بیدار نکرد؟ شونه ای بالا میندازم، شاید بیدارم کرده و بیدار نشدم، اونم دیرش شده بود!سوییچ و برمیدارم و به حالت دو میرم پارکینگ و گاز میدم سمت دانشگاه.بدو بدو حیاط طی میکنم و میرسم سمت ساختمون ، همین که به کلاس میرسم، استاد هم وارد کلاس میشه و منم پشت سر اون وارد کلاس میشم، خدا روشکر منو ندید که پشت سرش اومدم وگرنه بارها شده دانشجو هایی که با این استاد وارد کلاس میشدن و راه نمیداد میگفت شما باید زودتر از من کلاس باشد.میرم سمت اکیپ، میخوان واسه تاخیرم سوال پیچم کنن که خدا رو شکر استاد شروع میکنه به درس دادن و اوناهم ساکت و آروم میشینن.
بعد از تموم شدن کلاس میخوان سرم خراب شن که سریع جیم میشم و بدو می گازم تا خونه.هفته دیگه امتحانات شروع میشه، واااای ، 3 روز دیگه عروسیه الیساست! آخ...با این افکار بدو میرم سمت خونه ، اول از همه باید بفهمم ماجرایی که آرتام انقدر اعصابش خورد بود سر چی بود؟ یه حسی بهم میگه ، این اتفاق استارت اتفاق های مزخرف بعده.بشین جمع کن خودتو، این خرافات بازیا چیه؟ استارت اتفاق های بد! دختر انقدر درس خوندی که دیوونه شدی رفت، نگران نباش چیزی نشده.میرم سمت خونه، برعکس انتظارم ماشین آرتام تو پارکینگه، چقدر زود کارش تموم شد، هنوز 2 نشده.ماشین و پارک میکنم و در خونه رو باز میکنم.انگاری تو اتاقه، اینجا که خبری نیست . میرم تو اتق ، از صحنه رو به روم شوکه میشم. اینجا داره چه اتفاقی میوفته؟آرتام پشتش به منه و متوجه حضورم نمیشه، سخت مشغول کارشه، کلافگیش و کاملا میتونم حس کنم.میرم نزدیکش و آروم صداش میکنم ، یهو برمیگرده ، لباسای تو دستش میوفتن، ولی بی توجه به من دوباره برمیگرده و لباساشو تو چمدون جاسازی میکنه، خدای من یعنی چه اتفاقی افتاده؟نزدیکتر میشم و اینبار بلند صداش میکنم.برنمیگرده ولی در همون حالت میگه.-چیه؟-این چه طرز حرف زدنه؟ چمدون واسه چی میبندی؟-به خودم مربوطه، تازه هر جور دلم بخواد حرف میزنم، اصلا همش تقصیر توه، هرچی میکشم تقصر توه.بعد از مکث داد میزنه.-چی از جون من میخوای؟ تو این مدت 6 ماه هرجور بلا بوده سرم آوردی ، هر اتفاق مزخرفی بود سرم اومد، بابا ولم کن. میخوام برم بمیرم.مات و مبهوت فقط بهش نگاه میکنم. اونم بی توجه چمدونش و میبنده و میره. بعد از چند ثانیه صدای بسته شدن در و میشنوم.یا خدا، یعنی چی شده؟ این چرا اینجوری کرد؟ این حرفا واسه چی بود؟ باید با رامبد حرف بزنم، خیر سرش دوست صمیمیشه، حتما میدونه چی شده دیگه.مصمم میرم سمت تلفن و شماره رامبد و میگیرم.-مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد . اه ، ای خدا... یعنی رامیار و سامان میدونن؟ زنگ میزنم به رامیار، اونم در دسترس نبود. اه... اینا کجان که تو دسترس نیستن؟زنگ میزنم به سامان. خدا رو شکر بعد از چند بوق گوشی و برداشت.-بفرمایید؟-الو؟ سلام سامان خوبی ؟-مرسی رونیا، چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ چرا تو صدات نگرانی موج میزنه؟-بابا یک دقیقه ترمز دستی بکش بذار حرف بزنم.-تو که جون به سر کردی مارو دختر، بگو چی شده.-خیلی خب، ببین، آرتام امروز با عصبانیت در حال جمع کردن چمدونش بود، هرچی هم ازش پرسیدم جواب درست حسابی نداد ، ببینم اتفاقی افتاده؟سکوت میکنه، انگار که تو فکره، سکوت و میشکنم و دوباره میپرسم.-سامان اتفاقی افتاده؟به خودش میاد و میگه.-نه..نه...ببین من دقیقا از جریان خبری ندارم، فکر کنم جریان شرکت باشه، که اونم دقیق نمیدونم، بهتره با رامبد صحبت کنی، اون بهتر میدونه.آهی میکشم و میگم.-هرچی بهش زنگ میزنه در دسترس نیست، یعنی تو نمیدونی؟-گفتم که، دقیق نه، اگه اشتباه نکنم هول شرکت میچرخه، چیز زیاد مهمی نیست، نگران نباش، با رامبد دوباره تماس بگیر از اون بپرس، ببین رونی، من الان برام یک کار واجب برام پیش اومد، باید برم، کاری نداری؟-نه مرسی از کمکت، برو، به مامانت اینا هم سلام برسون ، خدافظ.-توام همینطور، خدافظ.ناامید گوشی و قطع میکنم، حس میکنم کلید حل شدن این معما ی به ظاهر پیچیده فقط و فقط دست رامبده! گوشی و برمیدارم و دوباره باهاش تماس میگیرم.-مشترک مورد نظر در ...گوشی و قطع میکنم، رو کاناپه پخش میشم و سرم و با دستام میگیرم، این جمله همش تو ذهنمه."دیدی گفتم؟ این اتفاق استارت بدبختی هاته " سعی میکنم این فکر و دور کنم و به خودم تلقین کنم قرار نیست اتفاقی بیوفتهف اما حسم یه چیز دیگه ای میگه.از شدت سردرد بی اینکه چیزی بخورم، میرم یک قرص بالا میندازم و با مانتو شلوارم رو کاناپه، به خواب میرم.*****
دینگ...دینگ...سرم و با دستام میگیرم، اه... این دیگه کیه... چرا نمیذارن دو دقیقه آدم بخوابه؟یه دفعه یاد آرتام و اینکه هنوز خونه نیومده میوفتم و از جا میپرم و خیز برمیدارم سمت ایفون. هنوزم مانتو شلوارم و در میاورده بودم. از رو صفحه میبینم رامبد و روناکن. یه دفعه همه ی خوشیم و زایل میشه، بی هدف در و براشون باز میکنم.میرم سمت هال و چند دست لباس آرتام و خودم رو کانا=ه بود و برمیدارم و تو اتاق خودمون میندازم و به خیال خودم خونه رو مرتب میکنم.بعد از چند دقیقه اون دوتام میان، زنگ خونه به صدا در میاد. بی اینکه چشمی و نگاه کنم در و باز میکنم.روناک با بهت و رامبد با خونسردی سلام میکنند و میان تو.روناک-این چه قیافه ایه؟ چشات چرا قرمزه و پف کرده؟ چرا با مانتو شلوار دانشگاهی؟دستم و به علامت سکوت بالا میبرم و با التماس به رامبد نگاه میکنم ، با خونسردی لبخندی میزنه و به روناک میگه.-عزیزم، الان نه، میبینی که حالشو (رو به من) میخوای برو لباساتو عوض کن، بیا بشین، باید حرف بزنیم.سرم و تکون میدم و میرم تو اتاقمون تا لباسامو عوض کنم.تو آینه خودم و میبینم، با بهت نگاه میکنم، همه ریمل هام بخاطر گریه چخش شده، چشام قرمزه و از اون رنگ عسلی جذاب خبری نیست، رنگ صورتم کاملا پریده و موهامم به جنگل گفتن زکی.از تو اتاق داد میزنم.-روناک، رامبد، من یه دوش 5 مینی بگیرم، اومدم.باهم-برو.ربدوشامبرم و برمیدارم و میرم تو حموم، بعد از 5 مین از حموم میام، خدا رو شکر، قیافم قابل تحمل شد حالا.یه تونیک سبز لجنی و یه شلوار سبز لجنی آدیداس میپوشم و موهامم خیس دورم میریزم.میرم سمت پذیرایی، خدا رو شکر که باهاشون راحتم و رودرواسی ندارم، وگرنه باید کلی حرص میخوردم.روناک با سینی چای و شکلات به سمت رامبد میرفت و تا منو دید با روی باز گفت.-وااای، رونی قربونت برم، چقدر ناز شدی . از حالا به بعد همین جوری باش، چیه مثه شوهر مرده ها اونجوری تو خونه میپلکی؟رامبدم که تازه متوجه حضور من شد لبخند آرامش بخشی میزنه و با سر به مبل کناریش اشاره میکنه، با لبخند بی حالی میرم سمتش.روناک سینی چای و به سمتم میگیره، یک دونه بر میدارم و میگم.-ببخش روناک، من صاحب خونم مثلا، شرمنده، حالم زیاد خوب نیست.با اخم شیرینی میگه.-اولا، من صاحب خونم، من و تو نداریم که ، دوما، هوس یه نر و ماده کردی؟آروم میخندم، اون دوتا هم با طمانینه مشغول خوردن چای میشن، منم برای گرفتن انرژی از دست رفته ، چای داغ و سر میکشم.بعد از چند مین این پا اون پا کردن، منتظر به رامبد چشم میدوزم که سرفه ی مصلحطی میکنه و چایش و میزاره رو میز. مشتاقانه میگم.-رامبد، تو از آرتام خبری نداری؟ نمیدونی چرا با چمدون از خونه رفته؟برخلاف انتظارم که روناک متعجب میشه، کاملا خونسرد به من گوش میده، مثه اینکه اونم میدونه و تنها کسی که از موضوع خبر نداره منه مادر مردم.بعد از مکث کوتاهی میگه.-رونی، ببین، اتفاق خاصی نیوفتاده، فقط آرتام یکم شلوغش کرده، بعد از قضیه شب عقد رامش ، آرتام واقعا عصبی شده و پرخاشگر، با این اتفاقیم که دیروز افتاد، دیگه از کوره در رفت. حقیقتش اینه که شرکتی که تو مالزی داشتیم، داره ورشکست میشه، یه جورایی واسه کم کاری آرتام بود ، خب .. خب میدونی، این ماجرا برمیگرده به رامسر که چند روز تهران نبودیم، بعد اونم که مسائل مختلفی اتفاق افتاد، عروسی آریانا و اون قضیه ی شب عقد، اینا همش درگیری ذهنی واسه آرتام بود که باعث شد این اتفاق ها بیوفته و نتیجش هم شد روبه رو شدن شرکت با ورشکستی، که خب اگه ورشکست بشه، اوضاع از اونی که فکرش و هم میکنی داغون تر میشه، بخاطر همین ، آرتام به عنوان رییس شرکت رفت مالزی ، تا اوضاع و سر و سامون بده و خب منطقی نیست، ولی اون همه ی تقصیر هارو گردن تو انداخته. واسه همون اون برخورد بد و باهات کرد، منم که محرم اسرارش بودم، با من در میون گذاشت، هرچی باهاش صحبت کردم تا من جاش برم، مرغش یه پا داشت، اینه که تا وقتی اوضاع شرکت و سر و سامون نده، ایران بر نمیگرده. و اینم اینجا بگم که بهتره، تا اون موقع باهاش تماسی نداشته باشی، چون موضوع بدتر میشه، بذار زمان طی کنه، خودش خوب میشه و میفهمه تقصیر تو نیست.
سرم بیشتر درد میگیره، دیگه واقعا همینم مونده ، با استیصال و نگرانی رو میکنم به رامبد.-چند وقت طول میکشه؟لحظه ای مکث میکنه و فکر میکنه بعد با شک میگه.-شاید یه ماه، شایدم دو ماه.با این حرف وا میرم، یعنی سال تحویل پیشم نیست؟ یعنی امکان داره عروسی آریانا نیاد؟یه باره دیگه سوال میکنم.-عروسی آریانا چی؟ اون و که میاد؟پوووفی میکشه و تکیه شو به مبل میده و میگه.-کی میدونه؟ شاید کارا طول کشید اون و هم نیومد، وضعیت شرکت بحرانیه، کوچکترین خطا بدترین عاقبت و بدبختی و داره، نباید ریسک کرد.سرم و با دستام میگیرم، حالم بده، تو این چند ماه من تنهایی نمیتونم.روناک کنارم میشینه و شونه هام و ماساژ میده .-عزیزم، قصه نخور، درست میشه. تو این مدت کجا میری؟مستاصل جواب میدم.-نمیدونم، شاید...شاید تنها موندم.انگار که یه چیز غیر ممکن و شنیده باشه از جا میپره و با لحن شگفت زده میگه.-جدی که نمیگی؟ تو این چند ماه، تو این خونه بزرگ، یه زن تنها، دیوونه شدی؟-روناک بس کن، بخدا حوصله ندارم، اینجا نمونم کجا برم؟-خله، این حرف و کسی میزنه که دوست و آشنا و پدر مادر نداشته باشه، برو خونه مامانت اینا خب.با این حرف خلا سلاح میشم و قدم برمیدارم سمت تلفن.روناک-کجــــــــا؟برمیگردم و با درموندگی میگم.-مگه نگفتی برم خونه مامان بابام؟ خب میخوام بهشون زنگ بزنم ببینم خونن یا نه.-آها، خیلی خب، بزنگ بعدم برو وسایلت و جمع کن، میبریمت.میرم سمت تلفن و زنگ میزنم. صدای شاد مامان و پشت خط میشنوم. دلم نمیاد دلش و بشکونم، ولی خب چاره ای ندارم.-الو؟ خل دختر تویی؟با بی حالی خنده ای میکنم و میگم.-سلام بز بزه قندی، حال شما؟-چی شده زنگ زدی تو؟ نکنه واسه قهر میخوای بیای خونه بابات؟میخندم-اوا، از کجا فهمیدی؟ زنگ زدم یه اتاق رزرو کنم.یه دفعه مامانم جدی میشه.-رونیا، چی شده؟(همیشه همین طور بوده، هروقت میخواست جدی صحبت کنه، اسمم و کامل میگفت )-چیزی نشده عزیزم، میام خونه توضیح میدم.-بین تو و آرتام که اتفاقی نیوفتاده؟-نه بابا مامان، عاشقی ها، میام توضیح میدم، حالا اتاق رزرو میکنی یا نه؟-این چه حرفیه عزیزم، بیا، من برم اتاقتو مربت کنم، فعلا.-فعلا مامان گلم.برمیگردم سمت اتاقم ، روناک داد میزنه .-چی شد؟-چی میخواستی بشه؟ میرم اونجا دیگه.رامبد-پس ما پایین منتظرتیم.-باشه.میرم سمت کمد و چمدون و برمیدارم، چند دست لباس و کتاب توش میریزم و وسایلم و برمیدارم. کیفم و برمیدارم و میرم سمت اوپن سوییچم برمیدارم، این مدت قرار نیست بدون ماشین رفت و آمد کنم.در هارو قفل میکنم و برایآخرین بار به خونه ای که شاید تا چند ماه نبینمش خدافظی میکنم.میرم سمت پارکینگ تا میخوام ماشین و روشن کنم روناک میگه-کـــجا؟-با ماشین میام، این چند وقت و نمیتونم بدون ماشین باشم.
رامبد-شوخیت گرفته؟ با این حالت میخوای پشت فرمون بشینی؟ سوییچ و بده من، تو برو تو ماشین من، روناک رانندگی میکنه.سوییچ و بهش میدم و میگم.-مرسی.-برو، این حرفارو تو نزن خاله سوسکه.میخندم و میرم سوار ماشینش میشم که حالا روناک پشت فرمونه، با ژست بهم نگاه میکنه و میگه بریم؟منم سری تکون میدم و اونم میگازه تا خونه ما.بعد از چند مین میرسیم، پیاده میشم و رامبدم با ریموت خونه که با سوییچ بهش دادم، در و باز میکنه و ماشینم و پارک میکنه.میاد سمتم و چمدون و میگیره تشکر میکنم و 3 تایی میریم تو.دم خونه هرچی اصرار میکنم بیان تو، قبول نمیکنند، آخر با خدافظی راهشون و میکشن و میرن.در خونه رو میزنم، اکرم خانوم در باز میکنه و با یدن من با چمدون شوکه میشه.لبخندی میزنم و سلام میکنم، اونم با تعجب جواب میده و میره مامان و بابارو صدا میکنه.چمدون و گوشه مبل میزارم، مامان و بابا از پله ها میان پایین ، خبری از رامش نیست . بابا با دیدن چمدون تعجب میکنه، مامانم دست کمی از اون نداره. بالاخره رضایت میدن و رو مبلا میشینن.بابا حالا با خونسردی نگام میکنه و میگه.-خب ، نمیخوای بگی چی شده؟دستام و رو زانو هام میزارم و میگم.-راستش، این چند وقته، شرکت آرتام که تو مالزی بود، داره دچار ورشکستی میشه، و خب اگه این اتفاق بیوفته، رسما بدبخت میشیم، اینه مجبور شده بره مالزی تا اوضاع شرکت و سر و سامون بده، اینه که چند وقتی ایران نیست و منم محض اینکه تنها نباشم، اومدم خونه شما اگه زحمتی نباشه.مامان میپره وسط حرفم.-این چه حرفیه؟ اینجا خونه توام هست.بابا متفکرانه میگه.-این که اینجایی جای بحث نداره و قدمت رو جفت تخم چشام، فقط، چقدر وقت میگیره کار آرتام، نمیوام فکر کنی مزاحمی وگرنه..میپپرم وسط حرفش.-نه بابایی، این چه حرفیه، خودم میدونم، آرتامم، دقیقا معلوم نیست چقدر کارش طول میکشه، رامبد که گفت شاید یک ماه شایدم دو ماه، تازه شاید عروسی آریانا هم نرسه بیاد.مامان با تعجب میگه-آخه چرا؟بابا به جای من جواب میده.-عزیزم، شرکتش میخواد ورشکست بشه، نمیتونه که اونجارو ول کنه، بیاد عروسی، همین که عقد اومد هم قبوله (رو به من ) توام برو تو اتاقت استراحت کن. -مرسی بابا، واقعا احتیاج داشتم، واسه شامم بیدارم نکنین.مامان-آخه رونی نمیشه که، شام و باید بخوری، الان ضعف داری شام نخوری بدتر میشی.-ولی...بابا-ولی نداره دخترم، مامانت راست میگه، شام و باید بخوری؛ حالام برو استراحت کن عزیزم.-ممنون.میرم سمت اتاقم و لباسام و تو کمدم میچینم، معلوم نیست چند وقت اینجام، باید سر و سامونی به زندگیم بدم؛ فکر اینکه چند وقت نه بتونم آرتام و ببینم نه باهاش حرف بزنم دیوونم میکنه، مخصوصا اینکه دلیل این همه اتفاق و من میدونه، خدایا یعنی واقعا من باعث شدم شرکتش ورشکست شه؟سرم بدتر میشه، لباسام و عوض میکنم و چمدون خالی و بالای کمدوم میذارم، لباس رلحتی خرسی پوشیدم و شلوارک؛ اه چقدر خونه ساکته، راستی یادم رفت از مامان بپرسم رامش کجاست، بیخی، موقع شام میپرسم، فعلا فقط میخوام بخوابم.سرم و رو بالشتم میذارم که یادگار روزای مجردیمه. آروم چشام و میبندم و به خواب میرم.****
پشه ای رو بینیم میشینه، با دستم پسش میزنم و به ادامه ی خوابم میرسم، اه... مثه اینکه ول کنم نیست، پشه هم پشه های قدیم، امروزی ها که انقدر تخس شدن رو بینی ناموس مردم میشینن، والا!از خواب پریدم تا با کتاب بزنم تو مخش که با دیدن چهره ی خندون رامش تصمیم گرفتن با کتاب بزنم تو مخ این، بی شرف دستش پره داره منو قلقلک میده.با حالتی که گیج خواب بودم بهش گفتم.-کدوم گوری رفته بودی خان داداش؟بادی به غبغب میندازه و با افتخار میگه.-نامزد بازی .بالشت و محکم پرت میکنم طرفش که اونم تو هوا با خنده میگیره، منم میخندم و میگم.-قربونت برم که اصلا با شرم و حیا رابطه ی خوبی نداری. بیشعور، تا کمتر از یک ماه دیگه عروسی میکنین میرین لندن، عوض اینکه با ما باشی، نامزدبازی میکنی؟با این حرفم جفتمون باد هامون خالی میشه، بغضی تو گلوم و میگیره، خدا یا آرتام که تا دو ماه نیست، تا ماه دیگه هم رامش میره، ای خدا، من چقدر تنها میشم... بغضم تبدیل به قطره اشکی میشه و آروم میچکه.رامش منو تو بغل خودش میگیره.-نبینم عشق من گریه کنه ها...!با بغض میگم-رامش...منو بیشتر تو بغل خودش میگیره-جــــان رامش؟ رونیا، خواهری، گریه نکن عزیزم، طاقت گریه هاتو ندارم.خودم و از بغلش جدا میکنم که میبینم رامشم گوشه چشمش اشکیه ، میخزم تو بغلش و اونم موهام و میبوسه.-رامش، نمیتونم دوریتو تحمل کنم، رامش، احساس تنهایی میکنم.-نه عزیزم، نه خواهری، مامان بابا هستن، آرتامم تا دو ماه دیگه بر میگرده، دوستاتم که کنارتن. تنهایی دیگه چه صیغه ایه؟-آخه میترسم، میترسم دوستامم برن، آرتامم بره، مامان بابا هم برن.من و از بغلش جدا میکنه و جدی بهم نگاه میکنه.-راستش و بگو، قراره زامبی ها حمله کنن که همه میخوان برن؟با این حرفش بلند میزنم زیر خنده، دیوونه همچین جدی داشت میگفت که من الان فکر کردم یکی از مباحث فلسفه منطق و میخواد باز کنه.مشتی به بازوش میزنم که صدای آخش بلند میشه.میخندم و میگم-واسه چی اومدی اتاقم؟-بفرما، واسه همینه که میخوام فرار کنم برم لندن، تا بلکه از دستت راحت بشم نفس بکشم.-ساکت بابا، همه آرزوشونه من یکی از مشتهام و حوالشون کنم.-همون آرتام بسه، به بقیه انگ دیوونگی نچسبون.با اسم آرتام دوباره غم و ناراحتی به سمتم میاد و دوباره غمباد میکنم، رامشم که میفهمه سوتی داده و تا اطلاع ثانوی نباید اسمی از آرتام بیاره، دستم و میگیره.به خودم میام ، میبینم منو رو کولش گذاشته و داره از پله ها پایین میاد. -از رونی به رامش، از رونی به رامش، داری کجا میری؟-رامش به گوشم، طبق دستور تیمسار ریتا باید بریم واسه صرف شام، تمام.میخندم و سرم و رو شونش میذارم. میریم پایین و تو آشپزخونه، مامان بابا با دیدن من رو کول رامش هول میکنن.مامان-رونی؟ رونی عزیزم؟ باز چه مرگت شد مادر؟ از هول آرتام افتادی رو رامش؟ (همون از هول حلیم افتاد تو دیگه ها، ولی مامانم خلاقیت داره ، عوض میکنه.)همه میخندن و رامش میگه.-مامان دست رو دلم نذار که آب پرتغاله، این خرس گنده ی شما، عوض کولی کرده بود، منم دیدم زن باردار هر چی هوس کنه باید فراهم بشه دیگه، اینه که واسه تپل دایی از خود گذشتگی کردم.هـــــــــا؟ من باردارم؟ کثافـــــــــت! رامش میکشمت.مامان از خوشحالی جیغ میزنه و بابامم با تعجب نگامون میکنه.مشت محکمی به رامش میزنم که خودمم دستم درد گرفت، از رو کولش پایین میام و خیلی ریلکس میگم.-رامش شوخی کرده.
یه دفعه باد و خوشحالی مامان بابا خالی میشه و جاش غم میشینه. این و به خوبی میتونم حس کنم که دلشون نوه میخواست و منم ضد حال زدم.با بیحالی من و دعوت به شام میکنن.سر شام انقدر با رامش میگیم و میخندیم و سربه سر هم میذاریم که تقریبا قضیه بارداری به کل فراموش میشه و جاش لبخند و تنو تک تک اعضای خونواده میخونم، از اینکه قراره تا کمتر از یک ماه دیگه جمع 4 نفریمون ناقص بشه، اعصابم به کل بهم میریزه.شام و میخوریم و بعدم هرکی میره سمت اتاقش تا بخوابه؛ منم که خواب نداشتم با التماس رفتم سمت اتاق رامش و در زدم.-بیا تو.میرم تو رامش طبق عادتش بی لباس با نیم تنه لخت و یک شلوارک داشت میرفت سمت تخت.فدای داداشم با این هیکل، آریانا به فداش عجب تیکه ای گیرش اومد.بالشتی محکم سمتم پرت میشه و منو به حال خود میاره، رامش به حالت نمایشی دستاشو رو بدنش گذاشته تا مثلا دیده نشه و با لحن زنونه میگه.-دید نزن خواهر، دید نزن، ما صاحب داریم، جون شُتُرت دید نزن.میخندم و با هیزی و صدای کلفت میگم.-آخه بد تیکه ای هستی داش، آدم نمیتونم ازت بگذره، رخصت بدی امشبو در خدمتتیم، امشبه رو با ما بد بگذرون.میزنه تو سرش و با عشوه میگه.-اوا خاک عالم، نشنیدی من صاحب دارم؟ برو... برو تا ندادم هاپوم تو رو بخوره.میره زیر پتو و منم با پررویی میرم رو تخت دونفرش میشینم.-جــــــــون، نازت قربون، بیا بغلم عشقم که امشب مال منی.با بالشت محکم میزنه تو سرم که واقعا یه لحظه فکر میکنم آیا سر جاش هست؟با طلبکاری به رامش نگاه میکنم، میخنده ولی وقتی اخمام و میبینه میفهمه اوضاع خطریه، برا همین بحث و عوض میکنه.-خب رونی، دید هاتو زدی، واسه چی نصف شبی اومدی تو اتاق من ؟ کاری داشتی؟با حالت مظلومانه ای نگاش میکنم و میگم.-داداشی...میپره وسط حرفم و میگه.-محض اطلاع، اونی که فکر میکنی منم، خودتی، خب ادامه بده!قهر میکنم و میخوام برم سمت در که منو میکشه و میوفتم تو بغلش، دستاشم دور حلقه میکنه میگه.-آبجی ببین، نازکشتم شدیم، حالا لب تر کن خواهر، که دنیا رو واست بهشت کنم. چی میخوای؟میخندم و با خنده روم و میکنم سمتش که اونم ریز ریز میخنده.میگه-آخ آخ، دیدی؟ از داداشی تو بیشتر خر کرد این حرفهای من.با حرص گاز محکمی از بازوی عضله ایش میگیرم که دادش به هوا میره، میخوام جیم شم که منو میگیره.-رونی میدونی که، هر چیم بدویی آخر دستم بهت میرسه، بیا بشین عین بچه ی آدم بگو چی میخواستی تا تلافی گازت و نگرفتم.-هیچی بابا، خوابم نمیبرد ، اومدم پیشت تا با هم بریم فیلم ببینیم.-خیلی خب ، باشه، تو برو پایین تخمه و تنقلات و آماده کن، منم فیلم بردارم، میام پایین.باشه ای گفتم و به سمت هال رفتم، یکم مرتبش کردم و رفتم سمت اشپزخونه، تخمه و کافی میکس و چیپس و پفک و کرانچی آوردم و همه رو تو ظرف های جدا ریختم و رو میز جلو کاناپه 3 نفریمون گذاشتم و منتظر رامش شدم.بعد از دو دقیقه، با رکابی و شلوارک و سی دی به دستاومد پایین و سی دی و گذاشت تو دستگاه و تی وی و روشن کرد، ولی برقا به همون صورت خاموش موندن.-چه نوع فیلمیه؟-ترسناک.با شنیدن این اسم قلبم تند تند میزنه و با ترس به رامش میگم.-شوخی که نمیکنی؟ من فیلم ترسناک ببینم تا یه هفته باید با کدئین بخوابم.میخنده و میگه-نیازی به کدئین نیست، تا یه هفته خودم در بسط چاکرتم.
-رامش...با التماس میگه-رونی لطفا، بذار ببینم، بچه ها خیلی تعریفش و کردن، خودم کنارتم عزیزم، نمیذارم بترسی، باشه؟ناگزیر میگم-حالا اسمش چیه؟-جن گیر 4.جیغ خفیفی میکشم و میگم.-چـــــــی؟ من همین جوریم تورو شبیه جنها میبینم، وای به حال اینکه این فیلمم ببینم.رامش چشماشو به حالت ترسناکی در میاره، صداشو کلفت و خش دار میکنه و میگه.-از کجا میدونی نیستم؟جیــــــــــغ بلندی میکشم و تا میام در برم منو محکم میگیره که تا میخوام جیغ بکشم دستشو رو دهنم میذاره و میگه.-رونی غلط کردم، شکر خوردم، بابا من شوخی کردم، جنبه داشته باش، اصلا حالا من دیگه تو رو نمیترسونم، بیا خواهری این فیلم و ببینیم خودم در بسط در اختیارتم، هر وفت ترسیدی دستم و فشار بده تا از ترست کم بشه، باشه؟با ناراحتی برمیگردم سمتش و قبول میکنم که محکم لپم و میبوسه و پلی فیلم و میزنه.در طول فیلم دس رامش بیچاره که به کل پرس شد، منم فقط جلو خودم و میگرفتم که جیغ نزنم که با یاری خداوند متعال فیلم به اتمام رسید، وقتی تموم شد نفس راحتی کشیدم. و به رامش گفتم.-بیا با هم بریم، من بالشت و پتوم و بردارم.-تو برو، من اینارو جمع کنم میام.با ناراحتی قبول میکنم و با ترس و لرز میرم سمت اتاقم و بالشت و پتوم و برمیدارم و بدو میرم اتاق رامش. بعد از چند ثانیه اونم میاد و رکابیش و در میاره.-رونی، رو تخت میخوابی دیگه؟-چی چی رو تخت میخوابی؟ تو بغلت میخوابم، مثلا داداشمی ها...میخنده-واست فرقی نمیکنه با لباس باشم یا بی لباس؟میزنم تو سرم-خاک عالم، میخوای لخت بخوابی؟سعی میکنه جلو خودش و نکه داره که نخنده در آخرم موفق نمیشه و بلند میخنده.-دیوونه نخند ، بیدار میشن.میون خنده هاش میگه-بابا، من گرمم میشه، در ضمن لختِ لختم نه، فقط لباس، اشکال که نداره؟میزنم تو سرش.-خاک تو سرت، پیش من اینجوری نخوابی میخوای پیش آریانا این جوری بخوابی؟میخنده و میگه-دیگه...میزنم تو سرش-خاک عالم تو سرت، حیا رو خوردی یه آبم روش، بیا گمشو کپتو بذار تا جن ها احضار نکردم.میاد رو تخت و دراز میکشه، منم از ترسم میرم تو بغلش و اونم نازم میکنه.-رونی، دلم برات تنگ میشه، قول میدی وقتی رفتیم لندن هر هفته زنگ بزنی و 2 ماه یکبارم بیاین؟با این حرفا بغضم میگیره.-نخیرم، پول اضافی واسه بلیط نداریم، ولی حالا که اصرا میکنی، هر روز skype آن میشیم و باهم چت میکنیم، چطوره؟من تو بغلش فشار میده-عالیه عزیزم، نمیدونم چجوری با دوری خل خواهرم کنار بیام؟ سر به سر کی بذارم آخه؟مشتی به بازوش میزنم و میگم.-برو گمشو که ابراز علاقه هاتم خرکیه، حالا ساکت میخوام بخوابم.لپم و میبوسه و میگه.-شبت جنی عزیزم.جیغ خفیفی میکشم و هرچی فحش بلدم نثارش میکنم و اونم فقط میخنده و میگه.-خب مجبور بودم اینو بگم، وگرنه از بغلم میرفتی.میخندم و میرم تو بغلش و آروم چشام و رو هم میزارم، فعلا عطر تلخ رامش از همه چیز بیشتر منو آروم میکنه.*****
14 تو خواب ناز بودم که با صدای داد و فریاد رامش که میگفت – زلزله، زلزله. از خواب پریدم.رامش و دیدم که رفته بود تو چارجوب در واستاده بود و با هول گفت.-رونی، بدو بیا زلزله!!منم هول شدم، سریع بپر بپر راه انداختم آخرم رفتم زیر تخت قایم شدم، یکم که از حالت گیجی در اومدم، دقت کردم، زمین تکون نمیخورد، پس رامش چی میگفت؟؟ -رامــــــــــــــــــش... میکشمت...!!زیر تخت اومدیم بیرون و دوییدم دنبال رامش، اونم بدو در رفت، عوضی این چه وضع از خواب بیدار کردنه؟؟من میدوییدم، اون میدویید، مامان و بابا هم با خنده نگاهمون میکردن.انقدر دور مامان و بابا چرخیدیم که آخر بابا ، رامش و محکم گرفت و گفت.-بیا، بیا بزنش و انقدر دور سر ما نچرخین، سرگیجه گرفتیم.با خنده رفتم سمتشون و رامشم تقلا میکرد از دست بابا در بره، ولی بابا محکم گرفته بودش.یه مشت نیمه محکم بهش زدم که صدای آخش بلند شد، مامان پسر دوستمم بدو از آشپزخونه اومد و گفت.-واااای، رامش، پسرم حالت خوبه؟ (با طلبکاری رو کرد به من و گفت ) وحشی دختر، از تیمارستان فرار کردی؟خودم و مظلوم کردم و گفتم.-شما هیچوقت به من توجه نمیکنید.بعدم به حالت قهر رفتم تو اتاقم و در و بستم.صدای بابا میومد که به مامان میگفت.-ریتا، خب چرا اینجوری برخورد کردی؟ این پدر سوخته هم حتما یک کاری کرده که جیغ این دختر و اول صبخی در آورده، حتما باید از این مارمولک دفاع میکردی؟صدای رامش اصلا نمیومد، معلوم بود حسابی از حرکت من جاخورده، ولی منم خدایی خوب نقش بازی کردما ، همچین با بغض اون جمله رو گفتم که خودم کف کردم.صدای پشیمون مامان اومد که در جواب بابا گفت.-فکر نمیکردم ناراحت شه، آخه من شوخی بدتر از اینارو کردم، ولی رونی دختر با جنبه ای بود.بابا آروم گفت-اون الان تو شرایط مناسبی نیست، همین که جلوی ما خودش و خندون جلوه میده هم خیلیه. اون الان از دوری شوهرش عصبی و زودرنج شده، مخصوصا اینکه خودش و مقصر واسه ورشکستگی شرکت میدونه، دیگه بیشتر از این سر به سرش نذارین، با توام هستم رامش، از حالا به بعد مراقب شوخی هات با خواهرت باش.رامش-چشم بابا....از شنیدن حرفای بابا هم خوشحال شدم هم ناراحت، خوشحال از اینکه چند وقتی خوب میتونم بتازونم، ناراحت از اینکه قضیه ی آرتام و بهم یادآوری کرد و اینکه بابام آدم تیزی بود و میتونست غم و تو نگاهم بخونه.چقدر من بابام و دوست دارم، چقدر خوب از حال بچه هاش خبر داره. عزیــــزم.تو زندگیم کسی و سراغ نداشتم که به اندازه بابام دوستش داشته باشم. مامانمم دوست داشتم، واسم یه دوست عالی بود و پایه، به حرفام گوش میداد و راهنماییم میکرد، ولی هیچی بابام نمیشد، بابایی که تو اوج بدبختی هام فقط با یه لبخند آرومم کرد، بابایی که تا حالا اشکم و در نیاورده بود و حتی سر قضیه ی وصیت نامه هم اجبارم نکرد با آرتام عروسی کنم، بابایی که تو اوج شیطنت هام فقط بهم لبخند میزد، نه مثه مامان چشم غره، فقط وقتی حد و نگه نمیداشتم یه نگاه دلخور بهم میکرد که از صدتا فحشم واسم بدتر بود.هیچیه دنیا رو با بابام عوض نمیکنم، وقتی اون و دارم، حس میکنم هیچ چیزیم تو دنیا نداشته باشم، بازم خوشبختم.چقدر چشماش بهم آرامش میده.میرم سمت آلبوم و عکس های بابارو جدا میکنم و با عشق نگاشون میکنم.ولی... ولی این حس مزخرف ولم نمیکنه، نمیدونم چرا تازگیا افتادم رو دور اینکه قرار همه رو از دست بدم...با اشک عکسای 4 نفریمون و بغل میکنم و آروم اشک میریزم.من خونوادم و خیلی دوست دارم، با هیچ جیزیم عوضش نمیکنم، نمیذارم کوچیکترین اتفاقی واسشون بیوفته.در و میزنن، آروم اشکام و پاک میکنم و میرم در اتاق و باز میکنم.
چهره ی عزیزترین کسم و میبینم که با لبخند اشاره میکنه که بیام تو؟ منم از در کنار میرم.رو تختم میشینه و منو تو بغل خودش میگیره و موهام و ناز میکنه.-خب عزیزم، دختر قشنگم، نمیخوای بگی چی شده که دل نازکت و شکسته و داری اشک میریزی؟از اینکه بابا متوجه شده بود اشک ریختم تعجب میکنم، آخه بچه ها بهم میگن وقتی اشک میریزی مثه خون هست که رو صورتت میریزه، ولی وقتی پاک میکنی مثه اینه که خون و پاک کردی و هیچ اثری از اشکات نمیمونه، انگار که اصلا گریه نکردی، واسه همین با تعجب به بابام نگاه میکنم و میگم.-من که گریه نکردم.میخنده و من و تو لغلش فشار میده.-میدونم از چهرت و چشات معلوم نیست، ولی من رنگ چشات و وقتی بارونی میشه میبینم، آبی میشه، آبی تیره که مثه دریا طوفانیه.با تعجب میرم سمت آینه، تا حالا دقت نکرده بود، بابا راست میگه، آبی تیره شده، واسم عجیبه، من که چشام عسلیه!بابا میاد سمتم و با ناراحتی آشکار میگه.-رنگ چشات مثه مامان فخری خدا بیامرزه، اونم وقتی اشک میریخت چشاش این رنگی میشد، این و از اون خدا بیامرز به ارث بردی.با شنیدن اسم مامان فخری بغض گلوم و میگیره، واقعا مامان فخری و از ته قلبم دوست داشتم و مرگش واقعا قابل هضم نبود.بابام با لبخند تلخی میگه.-اینو نگفتم که غمباد بگیری، نمیخوای بگی چی شده که چشاتو بارونی کرده؟سرم و پایین میندازم و میگم-هیچی.میاد سمتم و منو تو بغلش میگیره.-میدونم یه چیزی شده، وگرنه دختر قویه من به خاطر هیچی اشک نمیریزه، میدونم که بخاطر حرف مامانت نارحت نشدی، یکم دلخور شدی، چیزی که الان میخوام بدونم، دلیل اشکاته دختر گلم.خودم و تو بغل بابام فشار میدم، وجود این 3 تا مرد تو زندگیم منو از همه بی نیاز میکنه، اول بابام، بعد آرتام و بعد رامش.این 3 نفر حامی، باعث میشن هیچوقت فکر نکنم هیچکس پشتم نیست.-تو فکری؟ نمیخوای به بابات بگی؟با این لحن آروم بابام سر درد دل و باز میکنم. از این میگم که از همه ی دنیا بیشر دوستش دارم، از این میگم که خونوادم و با هیچی عوض نمیکنم، از آرتام، از عشقی که تازگیا حس میکنم نسبت بهش پیدا کردم، از دلشوره هام، نگرانی هام، ترس اینکه همه رو از دست بدم، ترس اینکه اون و مامان برای همیشه ولم کنن، از نبود آرتام میگم،از اینکه حس ترس میکنم، از اینکه حسی بهم میگه، رفتن آرتام شروع بدبختی هامه، همه و همه رو میگم و بابا فقط گوش میکنم.در آخر میزنم زیر گریه، بابا منو تو بغلش میگیره و نازم میکنه، ولی هیچ حرفی نمیزنه، معلومه که تو فکره، مثه آدمایی نیست که هنوز حرف کسی و کامل نشنیده ان واسش نسخه میپیچن و دلداری های الکی میکنن، بابام فکر میکنه، درکم میکنه و بهم فرصت میده، من عاشق بابامم.بعد از اینکه گریم و کردم بابا دستمالی و سمتم میگیره.-خالی شدی عزیزم؟-اوهوم.غمگین میگه-چه دل پری داشتی، با کسی این حرفا رو در میون نذاشتی؟ با روناک؟ مامانت؟ کیانا؟ یا به آرتام، به هیچکی نگفتی؟سرم و به معنی نه تکون میدم و بابام دوباره میره تو فکر.بعد از چند دقیقه از جاش بلند میشه و میگه.-دخترم، میشه من برم یک هوایی بخورم بعد بیایم با هم حرف بزنیم؟از توجه بابا واقعا خوشحال میشم، از اینکه حرفهای من که به قول خیلیا خرافاته ذهن بابام و مشغول کرده، با لبخندی محو میگم.-نه، برید، مشکلی نداره.-ناراحت که نمیشی؟با لبخند میگم-شوخیت گرفته بابا؟ من و ناراحتی؟ خدا روزیت و جای دیگه حواله کنه داداش، برو ، برو به کاسبیمون برسیم.بابا تلخ میخنده و میره سمت در و بعدشم ناپدید میشه.با سری سبک رو تخت دراز میکشم، احساس میکنم یه کیسه ی 100 کیلویی و از رو دوشم برداشتن، چقدر خوبه آدم یه رازدار داشته باشه باهاش درد و دل کنه!
حالا به اهمیت وجود روناک پی میبرم، ولی خب گاهی اوقات هم مامانم میشه راز دارم، بستگی به حرفی که میخوام بزنم داره، اگه حس کنم تجربه روناک به اون مسئله قد میده، با اون حرف میزنم، اگه فکر کنم مامان بهتر درک کنه، با مامان، بعضی وقتا هم با آرتام و گاها هم با رامش، هر کدوم واسه یه جور مسائلی واسه درد و دل خوبن، آدم مشخصی تو زندگیم نیست که همه درد هام و با اون در میون بذارم، واسه همین هیچکس نمیتونه ادعا کنه که همه چیو دربارم میدونه، جز بابام.اون از نگاهمم میفهمه چی درونمه، شاید از جزئیات زندگی چیزی ندونه، ولی همیشه میفهمه تک دخترش در چه اوضاع و احوالیه، هیچوقت تا حالا با بابا درد و دل نکرده بودم، ولی تو این مورد، جز بابام که همیشه بهم اعتماد داشت، نمیتونستم با کس دیگه ای این راز و درمیون بذارم، از مسخره شدن و مورد توجه قرار نگرفتن میترسیدم، از اینکه بعد از شنید این درد ها و این حس ها مسخرم کنن و بگن خواب نما شدم، ولی خدا رو شکر که بابام با همه فرق داره، بابا م و از ته ِ ته قلبم دوست دارم و میپرستمش.آروم چشام و میبندم.*****با نوازش آرومی چشام و باز میکم، بابا رو بالای سرم میبینم، با لبخند بهم نگاه میکنه، از خواب بیدار میشم و میشینم.-خوب خوابیدی رونیا؟-بله بابا، کاری داشتین؟-دخترم، میخوام راجع به حرفات باهات صحبت کنم، راستش خیلی ذهنم و مشغول کرده. وقت داری راجع بهش صحبت کنیم؟از جام میپرم و میگم.-بگین بابا، گوش میدم!-دخترم راستش و بخوای یه چند وقتی هست که خودمم دل آشوبم، دلیلش و نمیدونم ولی، حس های بدی دارم، نمیخوام به دلت بد راه بدی، بهتره به جای اینکه ذهنت و مشغول کنی، زندگی کنی، بسپارش به خدا، هرچی خودش صلاح میدونه، دلیل نداره از الان به خاطر اتفاقی که شایـــــد بیوفته ذهنت و درگیر و خودت و خسته کنی، اگه قراره هر اتفاقی بیوفته، بیوفته، تو قصه نخور، خدا خودش میدونه چی به چیه. حالا هم دیگه غمباد نکن، آرتامم بسپارش به خدا، ایشالا که اتفاقی نمیوفته!با این حرف های بابا، واقعا دلم آروم شد، هرچند که میدونستم قرار اتفاق بدی بیوفته، ولی ترجیح میدم به حرف بابا گوش بدم. اینجوری بهتره، آرومترم هستم. بابا بعد از یکم حرف از اتاق بیرون میره و منم سعی میکنم آروم باشم و به کارام برسم.از اتاق بیرون میرم، طبق معمول خبری از رامش نیست، خوبه به دیوونه گفتم این مدتی که ایرانی خونه باش، چقدر به حرفم گوش داد!با خنده میرم سمت اکرم خانوم، و از پشت بغلش میکنم، هول میشه و در قابلمه ای که دستش بوده میوفته.با گیجی برمیگرده سمتم و وقتی من و با خنده میبینه میگه.-آتیش پاره این چه وضعشه؟ گفتم شوهر کردی دست از این رفتارا برداشتی؛ نخیر خانوم بدترم شده تازه!میخندم-آخه نمیدونین که، آرتام از منم بدتره.برمیگرده و زیر لب میگه-دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.میخندم و میگم-شنیدم ها!!میگه-برو، برو پیش مامان بابات، دست از سر کچل من بردار دختر.میرم سمتش و روسریش و میکشم که جیغ خفیفی میکشه و میگه.-خدا مرگم بده؛ دختر این چه کاریه؟میخندم-آخع کچل نیستی که اکرم جون.-دختر برو که از دستت زله شدم، بدبخت شوهرت.دوباره میخندم و میرم سمت هال، مامان و بابا در حال تی وی دیدنن، بابا هم دستش و انداخته بود رو شونه مامان.از پشت آروم میرم سمتشون و جایی که نزدیک سراشون بود، جیغ بلندی میکشم که مامان از ترس از مبل میوفته پایین و منم غش غش میخندم .بابا با چشم غر های نایابش بهم نگاه میکنه و منم آروم و سر به زیر میرم کنار یه مبل میشینم، مامانمم شروع میکنه به جیغ جیغ کردن.-از تیمارستان فرار کردی؟ زنجیر هات کو؟ کی بازش کرده؟ کی از قفس اومدی بیرون؟میخندم و هیچی نمیگم، وقتی مامان حرصی میشه خیلی ناز میشه، آدم دلش میخواد بره لپاش و گاز بگیره.بابامم از دیدن حالت مامانم خندش میگیره میگه.-اشکال نداره ریتا جان، بچه س ؛ نمیفهمه.میپرم وسط حرف-اِ اِ اِ! علنا به من گفتین نفهم ها! ما لینجام ملاحظه کنین.بابا اشاره ای به مامان میکنه که یعنی کشش نده. مامانم میگه.-دلم خوش بود شوهر میکنی آدم میشی، ولی دیدم بدتر، آدم نشدی که هیچ ، اون پسره زیر به زیر مظلوم و هم کردی یکی عین خودتت.میخوام اعتراض کنم که بابا اشاره میکنه چیزی نگم، من خفه میشم ، ولی تو دلم کلی به آرتام فحش میدم، نامرد و ببین، چه جلوی مامان بابای من خودش و خوب جا زده که مامان به من میگه اون و بد کردم، ای بشکنه این دست که آبغوره نداره...با یاد آرتام یاد این میوفتم که 3 روزه صداش و نشنیدم ، با این فکر آهی میکشم و میرم سمت پله ها که مامانم با تعجب به بابام میگه.-بهتره از الان براش تخت تو تیمارستان رزرو کنیم، این تا چند ثانیه پیش داشت میخندید از رو دیوار بالا میرفت، یه دفعه غمباد میگیره و واسه من آه جانگداز میکشه، ای خدا، من و از دست این خواهر برادر دیوونه نکنی خیلیه!بابا فقط میخنده و منم با خنده داد میزنم-شنیدم!!!دوباره میخندن و منم سرخوش میرم بالا، انگار نه انگار که چند دقیقه پیش به قول مامان داشتم آه جانگداز میکشیدم.
اصلا تعادل ندارم، بهتره رو پیشنهاد مامان فکر کنم، این روزا رزرو تخت تیمارستان ، از رزرو هتل تو مشهد هم سختتر شده، والا!!! میرم سمت اتاقم و خیز برمیدارم سمت لپ تاپ، اول skype بعدشم یاهو آن میشم. میرم چند تا انیمیشن دانلود میکنم ، دوباره یاهو، اوووو همه آنن... اول یه پی ام به روناک.
-سلام احمق!
منتظر جواب نمیمونم و به الی همین پی ام و میدم، بعدشم به رامبد پی ام میدم.
-چطوری شوهر خواهر؟ پی ام روناک و میخونم. -سلام ابله، از هجر اقاتون چیکار میکنی؟ -دست رو دلم نذار که قرمه سبزیه. پی ام الی و باز میکنم.
-احمق عمته، بی خِرَد من یه دور برم دست به آب ، برمیگردم. -خوش بگذره. -جای شما خالی. -دوستان به جای ما.
پی ام رامبد و باز میکنم.
-سلام زن داداش، حال شما؟ -به مرحمت خداوند متعال، زیر سایه ی ولایت رهبری، و همچنین در جوار آقا ، ما نیز هم خوب هستیم.
پی ام روناک و باز میکنم عجب خر تو خری شده!
-رونــــــــــی! رسما هنگیدم، میام ج پی ام تو رو بدم، به رامبد میدم، ج پی ام الی و میدم، به تو میدم، اه... من میرم بای! -نرو احمق.
بلافاصله بعد روناک آف میشه.
پی ام رامبد و باز میکنم. -رونی، روناک رفت، منم میرم، کاری نداری؟
شکلک قهقهه میزنم.
-نه برو، خوش باش، بای.-بای.
اه، اینم که رفت، الی هم که دست به ابه، من مگس بپرونم؟ الی پی ام میده. -رونی... بچه ها کوشن؟؟ -روناک رفت، پشت بندش آقاشونم رفتن. -اِ، چه بد. -چرا آخه؟ -آخه منم میخواستم برم، مهمون داریم، باید برم کمک مامانم، گفتم تو تنها نیستی بچه ها هستن.
شکلک ناراحت میفرستم و بعدش مینویسم.
-نه برو، منم تا 5 مین دیگه باید برم، سلام برسون به مامانت. -مرسی عزیزم، خدافظ (شکلک بوس) -بـــــــای (شکلک قلب )
بفرما، یه بار نشد این چشم شور ما کار دستمون نده، همشون آف شدن، ای خداااا. میخوام آف کنم که میبینم چراغ آرتام روشن شد، بال در آوردن خودم و به عینه دیدم، بهش پی ام دادم.
-سلام اقا...
منتظر جواب موندم، ولی بعد از دو مین جواب نداد، خواستم دوباره پی ام بدم که چراغش خاموش شد. من که میدونم توه... لا اله الا الله invisi هستی... بیخیال تند تند بهش پی ام میدم، فوقش اف هم باشه، وقتی آن شه میخونه که...
-برای خودم متاسفم، متاسفم که همچین آدمی و دوست داشتم، آدمی که تو شمال بهم قول داد هیچوقت ترکم نکنه، آدمی که بهم گفت همیشه بهم اعتماد داره، ولی نداشت، داشت خودش و من و گول میزد ، آدمی که جنم نداره و با کوچکترین مشکلی میدون و خالی میکنه، من چطور تونستم به تو تکیه کنم؟ تویی که ورشکستگی شرکتت و تقصیر من میندازی، تویی که اون شب فهمیدی سهیل داشت اذیتم میکرد ولی بازم حرفی نزدی، باهام سرد شدی، من نمیتونم به آدمی تکیه کنم که تمام عمرش و به من شک داشته باشه، کوچکترین خطا ها اشتباهات زندگیش و تقصیر من بندازه. آدمی که اعتماد نداره ، بدبینه ، ضعیفه و میدون و زود خالی میکنه ، به درد من نمیخوره، الان هم آف باش، فرقی نداره، فقط کاش قبل از این عاشقت میشدم، میشناختمت، بدلت و نه، خود واقعیت و ، چیزی که الان هستی. دکمه SEND و میزنم و منتظر جواب نمیمونم و آف میشم. لپ تاپ و بلافاصله خاموش میکنم ، سرم به شدت درد میکنه، ولی خودم و که نمیتونم گول بزنم، من آرتام و هرجور که باشه، به هر شکلی که باشه، بازم دوست دارم ولی بهتره به خودش بیاد، با این کاراش داره هم من و عذاب میده ، هم خودش و... پخش و روشن میکنم و یک آهنگ متال میزنم و صداش و تا ته زیاد میکنم و با ریتم آهنگ اتاقمم جمع میکنم، خسته شدم؛ 3 روزه که خونم، دارم فسیل میشم... گوشی و برمیدارم و یه زنگ به روناک میزنم. برمیداره گوشی و جواب میده. --ها؟؟؟ -درد! --بلا! -کوفت! --زهر مار. -زهر هلاهل. --پای مرغ. -سیراب شیردون. --کله پاچه الاغ. -جیش خرمگس. --شتر در خواب بیند پنبه دانه. -گهی پشت به زین و گهی زین به پشت. --در کارگه کوزه گری رفتم دوش ، دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش. -مار از پونه بدش میاد، جلو چشاش رژه میره. --هر دم از این باغ پسری میرسد، خوشتیپ تر از خوشتیپ تری میرسد-ناگه یکی کوزه بر آورد خروش ، کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش. --در این درگه که گه کَه کُه و کُه کَه شود ناگه. -برو گمشو خواهر جان که از فردا نئی آگه. میخندم از پشت خط روناک صدای رامبد میاد. -تموم کنید دیگه، مثه آدم حرف بزنید، جلوتون و نگیرم یه دور مشاعره و مروری بر دایرة المعارف فحش پارسی میکنین، عین آدم حرفتون بزنید دیگه. من و روناک میخندیم روناک میگه. -خب، بنال ببینم واسه چی مصدع اوقاتم شدی.-برو بابا، دیده ی منت به سر توه حقیر گذاشتم ، بهت زنگ زدم تا افتخار بدم امشب و با من شاهانه بگذرونی. -قربون دستت خواهر، ما با آقامون بیرونیم، میخوای بیایم دنبال تو؟ -نه آجی، برو خوش باش، فقط لطفا هر جا میرین خونه خالی نرین، که من لباس ندارم پس در نتیجه عروسی و نمیشه جلو انداخت، با شکم بالا اومده هم لباس عروس جالب نمیشه، میشه؟ صدای جیغ روناک بلند میشه و منم با خنده قطع میکنم، به نفع خودمه، اگه قطع نکنم کل جد و آبائمون و یه دور با هم فامیل میکنه.!!! زنگ میزنم به رکسانا، یادم میاد اونا رفتن عروسی ، الی هم که مهمون دارن، میمونه هاله. زنگ میزنم به هاله. -بله؟ صدام و کلفت میکنم. -سلام آبجی ؛ حال شما؟ صداش و نازک و عشوه ای میکنه و میگه. -خاک عالم، اقا برو مزاحم نشو، من شوور دارم. -چشم پرژکتور، کی هست اقاتون؟ -اونش دیگه به شما نردبونی نداره، زنگ نزن وگرنه به هاپوم میگم بیاد بخورتت ها.... -برو آبجی ، ما عاشق سینه چاکتیم، ما رو از تاکسی خالی نترسون جون داااااش. -رونی ، حرفت و بزن، کار دارم. میخندم-امشب چیکاره ای؟ -بی کار، بی عار میچرخیم، چطور؟ برنامه ای داری؟-بچه ها که هر کدوم تو یه آخورن، فقط من و توییم، بریم بیرون؟ -دو نفری حال نمیده، به سامانم زنگ بزنم بیاد؟ -خب خواهر من، اگه اون بیاد که من میشم یک نفری. -گمشو بابا، خب توام یکی و بیار. -باشه، پس منم زنگ میزنم کیانا هم بیاد. -اوکی، ساعت چند کجا؟ -ساعت 7 بیاین دم در خونه ما، بعدشم میریم دربند، پاتوق. -اوکی پس، تا 7 بای. -بای. زنگ میزنم به کیانا و با اونم برنامه ها رو ردیف میکنم. ساعت 6 میرم دوش میگیرم و میرم سمت کمد. مانتو بلند گلبهیم و میپوشم که قدش 5 سانت زیر زانومه و یک شلوار مشکی کتون، که چسبِ چسب پامه. شال مشکیمم که دورش خط های گلبهی داره و سرم میکنم و آرایش خیلی لایتی میکنم. کفش های پاشنه بلند مشکیم و میپوشم و یه دور با ادکلن دوش میگیرم، کیفم و برمیدارم و گوشیم و توش میذارم. به ساعت نگاه میکنم، 5 مین به 7. بدو وسایل و جمع میکنم و از پله ها میام پایین. بابا نبود، مامانم حتما بیمارستانه، رامشم که تکلیفش مشخصه.میرم پیش اکرم خانوم. -اکرم خانوم. اکرم جون. -بله رونی خانم؟ -من با دوستام میرم بیرون، مامان اینا اومدن بهشون بگشین نگران نشن، شاید تا دیر وقت نیومدم. -چشم خانوم، خوش بگذره.-مرسی، خدافظ. -خدافظ. از خونه بیرون میام و با کفشام میدوم و میرم سمت در ، بعد از 10 ثانیه ماشین کیانا پدیدار میشه و بلافاصله بعدش ماشین سامان که هاله توشه. براشون دست تکون میدم و سلام میکنم، اونا هم همین کار و میکنن بعدشم سوار سوناتا ی مشکی کیانا، که مال عممه ولی دست اونه میشم. -چظوری دختر عمه؟ -احوال دختر دایی؟ ما هم خوبین، چه عجب یادی از ما کردی. -بچه ها نبودن مجبور شدم یادی ازت بکنم. -خیلی کثافتی رونی.-نظر لطفته. میخنده و میگه-خدایی آدم به پررویی تو ندیدم نمیخوای یکم بزرگ شی؟ با اینکه یک ماه ازم بزرگتری ولی عقلت 10 سال کوچولو تره. -خیلی خب بابا ، مامان بزرگ، بگاز سمت پاتوق. بعد از نیم ساعت بالاخره میرسیم. از ماشینا پیاده میشیم و سمت سفره خانه سنتی میریم. رو یک تخت دنج میشینیم. و سفارش میدیم. من میرزا قاسمی، سامان و هاله دیزی و کیانا هم حلیم بادمجون. مشغول حرف زدن میشیم. در طول صحبت هامون احساس میکنم سامان ناراحته، ترجیح میدم بعد از غذا ازش شحصا بپرسم، شاید بتونم کمکش کنم. وقتی مشغول حرف زدن با هاله است یه جوریه، انگار که داره غمش تازه میشه، خیلی کنجکاو شدم بدونم اوضاع از چه قراره. بعد از پر کردن خندق بلا میریم یکم پیاده روی، هوا کم کم داره تاریک میشه.بعد از کلی راه رفتن و خندیدن هاله میگه. -بچه ها من سریع باید برم خونه، بابام و که میشناسین. بابای هاله آدم مذهبی و مقیدی بود و اجازه نمیداد هاله زیاد بیرون بره یا اینکه دیر بیاد، بخاطر همین موضوع تو اکثر مهمونی های دوستانمون که مختلط بود ، هاله حاضر نمیشد. -اشکال نداره عزیزم برو. کیانا رو میکنه سمت من. -رونی، منم باید برم، کلی کار دارم واسه دانشگاه، من هاله رو میرسونم، خونشون نزدیکه خونه ماست. سامان مداخله میکنه. -نه کیانا خانوم زحمت نکشید ، خودم میرسونمش. آروم جوری که بچه ها نفهمن بهش اشاره میکنم که یعنی نره. اونم میگیره.کیانا دوباره میگه. -نه بابا، چه زحمتی، شما نمیخواد این همه مسیر برید و برگردید، من میرسونمش. هاله هم در تایید حرف کیانا میگه. -آره سامان، تو برو، نمیخواد زحمت بکشی، با کیانا جون میرم. سامان هم دیگه اصرا نمیکنه و منم رو به سامان میگم. -ببخشید سامان دیگه، تو زحمت افتادی. -چه زحمتی، بیا بشین بریم خونه. با هاله و کیانا خدافظی میکنیم و سوار میشیم بعد از چند دقیقه تو راه سامان میپرسه. -کاری داشتی رونیا؟ -راستش میخواستم سوالی بپرسم. -بپرس، گوش میدم. -اتفاقی بین تو و هاله افتاده؟ -منظورت چیه؟-یعنی ، بحثی، دعوایی، چیزی شده؟ -نه، چرا میپرسی؟ -آخه یه جوری شدی با هاله، اصلا اون سامان سابق نیستی، یه جور ناراحتی تو رفتارته، رو من بعنوان خواهرت حساب باز کن، شاید بتونم کمکت کنم. آه عمیقی میکشه. ادامه میده. -خب ..راستش... ببین رونی، ی اتفاقی افتاده که خب به هیچکی نگفتم یعنی ... میدونی...خب... -متوجهم، میتونی به من اعتماد کنی. نفس عمیقی میکشه و میگه. -ممنون، خب ببین، من به مامانم راجع به هاله گفتم، که ازش خوشم میاد و اینا، مامانمم خیلی خوشحال شد و رفت از باباش برای هاله خواستگاری کرد. خوشحال میشم و با هیجان میگم -خب، این که خوشحالی داره دیووننه، خب...؟ با ناراحتی میگه. -ولی بابای هاله مخالفه! با این حرف بادم خالی میشه و ناامید میگم. -چرا؟ -آخه میگه، میگه هاله رو برای برادر زادش میخواد و دیگه اینکه، نمیتونه دخترش و به ما بده. -چرا نمیتونه، تو چی کم داری؟ خونه داری، ماشین داری، شغل درست حسابی، مدرک عالی، خوشتیپ هم که هستی، چی کم داری که باباش همچین حرفی زده؟ -بحث سر این حرفا نیست، باباش میگه میخواد دخترش و به خونواده ای بده که به قول خودش دین و ایمون دارن، میخواد دخترش تو خونواده ای مثه خونواده خودش باشه، آخه میدونی، تو خونواده ما حجاب معقوله ی مهمی نیست، تو روابط دختر و پسر هم ممانعتی نیست، نه اینکه ول معطل باشیما ، نه، حد و حدود و نگه میداریم، اما مثه خونواده هاله مذهبی نیستیم، واسه همین باباش، مخالف صد درصده. نمیدونم چیکارش کنم، تو این چند ماه، مهر هاله بدجور به دلم افتاده. با ناراحتی میگم. -وافعا نمیدونم، خیلی بد شانسی که گیر همچین مشکلی افتادی، نمیخوام ناامیدت کنم، ولی با شناختی که نسبت به بابای هاله دارم، رو هر موردی کوتاه بیاد رو این مورد کوتاه بیا نیست. مگر اینکه خودت و بهش نشون بدی، بهش بفهمونی که آدم لایقی هستی، باباش تو رو دیده؟ -نه! -خب دیگه، این عالیــــــــــه! تو یه مدت برو پیش بابای هاله، تو شرکتش کار کن، سعی کن اعتمادش و جلب کنی، سعی کن خود واقعیت و به باباش نشون بدی، اینجوری شانس بیشتری داری، بعد از اینکه اعتماد کامل باباشو جلب کردی، درخواست ازدواج بده شک نکن این یکی رد خور نداره. با شنیدن حرف های من انگار که شارژ شده از خوشحالی میپره و میگه.. -راست میگی، چرا به فکر خودم نرسید...واااااای...ازت ممنونم رونی، خیلی خیلی، خواهری و در حقم تموم کردی، واقعا مدیونتم... -خب حالا، تو فعلا باید تو فکر این باشی که چجوری پات به اون شرکت باز شه. -نگران اون نباش ، خودم ردیفش میکنم. -پس کار الانت و چیکار میکنی؟ -بابا زیر دست پدر محترم بودن ، ایم مزایا رو هم داره، خب یه مدت نمیرم سر کار... وااااای....رونی، اگه بشه چـــــــی میشه... -هاله از قضیه ی خواستگاری خبر نداشت -نه بابا، بهش نگفتم ، چون اگه میگفتم با باباش دعواش میشد، میشناسمش، نمیخواستم برای باباش دلخوری پیش بیاد. لبخندی میزنم و میگم-از بابت هاله خیالم راحت شد، شوهر خوبی گیرش اومد. -نظر لطفته خواهر، پیاده شو، رسیدیم، بابت کمکتم واقعا ممنون، باشه که جبران کنیم. -برو بچه، خودتو خر کن، مرسی رسوندیم، به همه سلام برسون، خدافظ. -خدافظ. کلید میندازم و وارد خونه میشم، برقا همه روشنه، پس اهل منزل همه اومدن.قدم بر میدارم سمت خونه خونه و سر راه سلامی هم به عباس آقا میکنم. در و باز میکنم و وارد میشم، مامان نیکا و بابا اتابک به اضافه ی زوج جوون و مامان و بابام همه توان.سلام اجمالی میکنم و بالا میرم تا لباسام و عوض کنم ، در میزنن.-بله؟-منم!صدای مامان بود.-بیا تو.در و باز میکنه و وارد میشه.-خوبی؟ خوش گذشت؟ با کیا رفتی؟ چی کارا کردی؟ چرا انقدر زود برگشتی؟-اوووووو.. مامان نفس بکش بکش. بله خوش گذشت، با هاله و کیانا و سامان دوست آرتام رفتیم، همونی که خواستگار هاله بود...-اِ؟ خوب؟ کجا رفتین؟-رفتیم پاتوق دربند. بعدشم یکم پیاده روی کردیم.-پس چرا انقدر زود اومدین؟-ناراحتین میتونم در افق محو شم ها، تعارف نکنین!-این چه خرفیه دختر؟ همین جوری پرسیدم، گفتم شاید خوش نگذشته، آخه تو میری بیرون، به زور ساعت 12 خونه ، تعجب کردم خب.-قربون ریتا جون خودم برم که نگرانه، نه عزیزم، هاله و کیانا کار داشتن، ما هم دیگه زود اومدیم.-اِ؟ خب پس، حالا بدو لباسات و عوض کن بیا پایین که قوم شوهرت اومدن.میخندم و میگم-ای به چشم، الان میام دست بوس خونواده زن داداش.میخنده و میره.از تو کمدم یک تونیک سرخابی در میارم و یک ساپورت مشکی میپوشم و موهام و دورم میریزم و از در خارج میشم.به پذیرایی میرسم، دوباره به همه سلام میکنم و میشینم کنار آریانا.-سلام عروس خانوم، خوش میگذره؟-تو ساکت، تا این موقع شب کجا بودی؟ چشم داداش من و دور دیدی داری با دوستات میری صفا سیتی؟ اگه به آرتام چغلیت و نکردم.میخندم-شما این دفعه رو چشم پوشی کن، منم قول میدم اون روزی و که با رامش رفتی سینما رو فراموش کنم.سرخ میشه و سرش و میندازه پایین و منم بلند میخندم.-اِ، ساکت رونی، آبروم و بردی، خب خلاف نکردم که، شوهرمه، عقد کردم.-اشکال که نداره، پس منم به مامان اینا بگم؟ -نه رونی، تو رو خدا، من جلو مامان ریتا آبرو دارم، اصلا من غلط کردم، تو تا خود شب برو با دوستات عشق و کیف، من و سننه؟-آفرین دختر خوب، جه خبرا با کار؟-هیچی دیگه، رامش با یکی از دوستاش تو لندن صحبت کرده، گفتیم وقتی میریم اونجا، من تو شرکت اونا به عنوان طراح بسته بندی و پوستر های تبلیغاتی کار کنم.-اِ؟ خیلی عالیه، مطمئنم اونجا که برین ، به کل همه رو فراموش میکنین، وقت کردین یادی هم از ما کنین.ناراحت میشه و میگه-قرار نیست که برای همیشه اونجا بریم، تا 6-7 سال اونجاییم، هم رامش یکم جا بیوفته، هم به کارا سر و سامون بدیم و اونجا مجوز شرکت و بگیریم، رامش که با دوستش شریک شه، نونش تو روغنه، تا چند وقت که هم تحصیلش و تموم کرد، که فک نکنم بیشتر از یک ترم مونده باشه، و تا وقتی که یک سودی با شراکت دوستش پیدا کرد، بر میگردیم ایران، من عمرا اگه بتونم دور از خونوادم و دوستام اونجا دووم بیارم.-همه همین و میگن، کافیه فقط پات برسه اونجا!-نه عزیزم، ما تمام تعلقاتم ایرانه، نمیتونم ولش کنم.لبخندی میزنم و بحث و عوض میکنم، انقدر غرق صحبت میشیم، که اکرم خانوم همه رو واسه شام دعوت میکنه.بعد از شام و صحبت های معمول ، همه قصد رفتن میکنن، نیکا جون میاد سمتم.-دخترم، از آرتام خبری نداری؟برای اینکه خودم و ضایع نکرده باشم میگم.-بله، تماس گرفته. -حالش خوب بود؟ ما که هرچی زنگ میزنیم جواب نمیده.-آره مامان، نمیخواد نگران باشین، مشغله کاریش زیاده، بیخود بد به دلتون راه ندین.-امیدوارم، خوشحال شدم امشب دیدمت، کاری نداری؟-نه مرسی، خدافظ .-خدافظ .بعد از رفتن مهمونا مامان میاد سمتم.-فردا عروسیه الیه؟وااای، به کل یادم رفته بود، امروز 12 بود!-آخ.. گفتی مامان، نه فردا نیست، پس فرداست... من لباس ندارم.-یعنی خوشم میاد از دختر بودن فقط همین یک جمله رو یاد گرفتی، برو زنگ بزن به دوستات، برید فردا خرید.میبوسمش و شب بخیر میگم، سمت اتقم میرم و به همه بچه ها به غیر از الی اس میدم."سیلام، پس فردا یکیمون میره قاطی مرغا، شما لباس واسه مرغدونی دارید؟ اگه دارید عدد 1 ، ندارید 2 ، تو فکرشین که داشته باشین 3 ، به من ربطی نداره 4 ، و اگه قصد خرید دارید و فردا ساعت 12 پاساژ (...) میاید عدد 5 رو بزنید. با تشکر "واسه همشون send to all میکنم و سرم و میذارم تا بخوابم که سیل اس ام اس ها میاد.همه بچه ها غیر از روناک عدد 5 و زده بودن، روناک 4 و زده بود و بعد از دو مین با شکلک خنده 5 و فرستاد. خب ، اینم از این، حالا بریم لالا.آباژور و خاموش میکنم و میخوابم.تو خواب ناز بودم که با صدای زنگ گوشیم بیدار میشم، اه.. مردم ازار، آخه الان وقت زنگ زدنه؟گوشی و برمیدارم ، ناشناس بود و اولش 0060 بود، یعنی آرتامه؟با این فکر زود جواب دادم.-بلـــــــه؟صدایی جز نفس کشیدن نمیومد، دوباره تکرار کردم.-بله؟ بفرمایید؟دوباره نفس عمیق ...-هرکی هستی ، whenever میخوای call کنیwatch اتو look کن که مزاحم people نشی.(Whenever = وقتی که)قطع میکنم و خودمم از طرز حرف زدنم خندم میگیره. آخه این چه طرز انگلیسی حرف زدن بود؟؟میخندم که دوباره زنگ میزنه به گوشیم، این دفعه دیگه باید بفهمم.-بله؟؟-...-حرف نمیزنی ، لطفا زنگ نزن.میخوام قطع کنم که صدای دلخور آرتام و میشنوم.-واستا رونی، میخوام حرف بزنم، قطع نکن.گوشی و دستم میگیرم، کمی شوکه شدم، با اینکه انتظار داشتم آرتام باشه. با لحن سرد و کمی دلخور جواب میدم.-بگو، میشنوم.نفس عمیقی میکشه و بعد از کمی مکث میگه.-ببین، میدونم تند رفتم ، عصبی بودم، تقصیر تو نبود، یعنی تقصیر توام بودا، ولی خب بیشترش مال من بود.-که چی؟-بذار حرفم و تموم کنم.-...-این مدتی که اومدم مالزی، هم به خاطر شرکت بود، هم اینکه نیاز داشتم کمی با خودم کنار بیام، به قول خودت، تو نمیتونی رو مردی حساب کنی ، که بهت شک داره، منم از این وضعیت راضی نیستم رونی، ببین، من میدونم کارم اشتباه بوده، ولی خودت و جای من بذار، من نمیتونم اون صحنه ها رو ، صحنه های کافی شاپ و از ذهنم محو کنم، نیاز به زمان دارم، رفتارم با تو تند بود، درست، ولی بهم حق بده.-...-نمیخوای حرف بزنی؟ یعنی ، یعنی دیگه نمیتونی بهم تکیه کنی؟ بهم اعتماد نداری؟ -من به تو دارم آرتام، ولی من اعتماد متقابل میخوام، نمیخوام با اتفاقاتی که شایـــــد در آینده بیوفته، مدام ترس این و داشته باشم، که نکنه یوقت آرتام شک کنه، نکنه یوقت آرتام بی اعتماد شه. من این اعتمادی که زیر سایه ای از شک و شهبه باشه رو نمیخوام... راحتت میذارم، با خودت فکر کن و به نتیجه برس. امیدورام نتیجه ای که میرسی، ارزش از دست دادن عروسی خواهرت و همچنین، شاید آخرین دیداری که میتونی باهاش داشته باشی و داشته باشه. -مرسی رونی. ممنون، امیدوارم که بخشیده باشیم.-در مورد بخشش بعدا حرف میزنیم، فعلا میخوام بخوابم.میخنده-ببخشید که از خواب نازتون بیدارتون کردم اولیا حضرت، بنده رو عفو کنید.میخندم-برو تا ندادم غلامانم حلقه آویزت کنند.میخنده و میگه- شب خوش عزیزم، متاسفم واسه کارایی که کردم، بوس، بــــــای.لبخندی گوشه لبم میشینه و میگم-خدافظ آقا!!این دفعه با باری سبک و لبخندی گوشه لبم به خواب میرم.با آلارم گوشی بیدار میشم و دوش میگیرم و بعد از خودن صبحونه، برای اولین بار در دوران تاهل، تو باغ با رامش ورزش میکنم.ساعت 12 هم شال و کلاه میکنم و به سمت پاساژ حرکت میکنم.بچه ها رو میبینم که جای همیشکی بودن، همه بودن الا من که منم اومدم، بعد از سلام و اینا تو پاساژ دور دور میزنیم و لباس میخریدم، همه خریدن غیر از من ، دیگه بچه ها از تک و تا افتاده بودن، روناک گفت.-آهای ، تو مشکل پسند، برو ببین اگه چیزی سند کردی، با دود علامت بده، بیایم، ما که مردیم، یکم بشینیم.-خیلی خب بابا، آدم دوستان گشادی مثه شما رو نصیب دشمن نکنه.میخوان اعترض کنن که سریع جیم میشم.ویترین مغازه هارو نگاه میکنم که یک ماکسی بادمجونی که قدش تا جای زانو میرسه، چشام و میگیره، بیخیه بچه ها میشم و میرم تا پرو کنم. وقتی تو تنم میبینمش، چشام 4 تا میشه، واااای خدا، چقدر قشنگه این، بیخی بابا، الی کیه؟ این و واسه عروسی رامش میپوشم ، میخندم و میرم تا حساب کنم که چشم به قیافه ی اشنایی میخوره که همراه با یک زنی در حال خریده. بدجور اشنا میزنه؛ منم که بهش خیره شدم، وقتی نگاه خیره ی من و میبینه برمیگرده، اونم با نگاهش در حال کنکاشه اینه که من و کجا دیده.حالا یادم اومد ، این همون اقا پارساست، که تو دیا بهش برخورد کردیم و روناک جان یه مرور بر دایرة المعرف فحش کرد و این یارو هم خندید و خودش و معرفی کرد، اااا... دنیا چقدر کوچیکه.یه دفعه جفتمون با هم بشکن میزنیم، انگار که مسئله ی مهمی و کشف کرده باشیم با هم میگیم.-تو همون شمالییه ای؟با هم میخندیم، خانوم همراه اون متعجب نگامون میکنه.پارسا رو به من –عزیزم، ایشون و من تو یکی از سفر هام ملاقات کردم، دوستِ یکی از دوستانم بودن.اِاِاِ!! ببین، بی ادب، به من میگه دوست دوستشم، دورغگو.ادامه میده-به خاطر نمیارم، اسمتون چی بود؟نبایدم به خاطر بیاری ، معرفی نکردم چون، برای اینکه ضایع نشه میگم.-رونیا هستم، رونیا سالاری، عذر میخوام، من فقط چهرتون و به خاطر دارم، فامیلیتون چی بود؟انگار که اونم میفهمه، من فقط اسمش و میدونستم، نه فامیلش و ، واسه همین لبخندی میزنه و میگه.-پارسا پیردوست.دستشو سمتم دراز میکنه و دست میدم و میگم.-از آشنایی مجددتون خوشبختم، معرفی نمیکنید خانوم و؟با لبخند اون زن جوون و به خودش نزدیک میکنه.-ایشون، نامزد بنده، خانم سپیده ملک هستن.به من اشاره میکنه.-ایشونم که دیگه شناختی عزیزم؟سپیده لبخندد مصنوعی میکنه و به سردی دستش و به سمتم دراز میکنه و میگه.-خوشبختم.منم به همین خوشبختم اکتفا میکنم، دختره ی نچسب، فکر میکنه از دماغ فیل افتاده.به پارسا میگم.-جناب پیردوست، باید زحمت و کم کنم ، از قول من به دوستتونم سلام برسونید ، خدانگهدار.لبخندی میزنه و میگه.-از دیدنتون خوشحال شدم، خدا حافظ.