؟رومو بر میگردونم که علیرضا، نامزد الی و میبینم، ایول پس بالخره وارد عمل شدن اینا.من در حالی که سعی میکردم خودمو هول نشون بدم گفتم.-اِ...اِ ... داداش شما اینجا چیکار میکنید.علیرضا یه نگاه خم آلود به من و یه نگاه وحشتناکی به محمد مهدی میکنه که شک دارم خودشو قهوه ای نکرده باشه.محمد مهدی-سـ...سـ ... سلام...
8 علیرضا یقش و میگیره و میگیره رو کف کافی شاپ پرت میکنه و شروع میکنه به زدن پسره، جالبه ما ضرب و شتم تو برناممون نبود. بعدا اینکه مردم اون دو تا رو از هم جدا میکنن علیرضا با خشم میاد سمتم، عجب شوهر بازیگری داره این الی. دستمو با خشم میگیره و منو میکشه به بیرون کافی شاپ. چشم که وا میکنم بچه ها رو با صورت ها ی رنگ پریده میبینم و کنارشون جای ماشین علیرضا یه مردی و میبینم که پشتش به منه و کلافه دستشو گذاشته رو کاپوت ماشین. علرضا هولم میده سمت ماشین کناری ماشین خودش،نگاه که میکنم ماشین آرتام و میبینم، رنگ منم به وضوح میپره. علیرضا-آرتام بدو ببریمشون. پسره بر میگرده و قیافه آرتام و میبینم که از شدت خشم و عصبانیت قرمز شده یه لحظه دست و پای خودم و گم میکنم ، قدیمی به جلو بر میداره که عقب میرم، بی توجه به من سوار ماشین میشه و منم سوا ماشین میشم پاشو میزاره رو گاز و حرکت میکنه. هیچی بهش نمیگم. گوشیش مدام زنگ میخوره، از رو صفحه ش میفهمم که علیرضا داره زنگ میزنه. گوشی و جواب میده. -چیه علی؟ -.... -نه اونجا نمیبرمش، باهاش خیلی کارا دارم. -... من رو اعصاب خودم مسلطم ، تو نمیخواد جوش بزنی. -... داد میزنه-به تو هیچ ربطی نداره چه بلایی سرش میارم. -... -به تو چه کجا میبرمش؟ -... -گفتم اونجا نمیارمش، میفهمی؟ -... -آره بی منطقم، میخوام حسابمو باهاش صاف کنم توام دیگه زنگ نمیزنی. گوشی و قطع و بعدشم خاموش میکنه، یه ترسی وجودم و میگیره، این از کجا فهمیده....!؟ لرزش دستمو به وضوح احساس میکنم، متوجه میشه و پوزخندی میزنه. -هه، دستات میلرزه کوچولو؟ باش تا بهت ثابت کنم دور زدن من یعنی چی... سکوت میکنم و با وحشت بهش نگاه میکنم، به سمت همون خونه خرابه نگه میداره، حسابی از شهر دور شدیم، بعد از اینکه ماشین و تو باغش پارک میکنه میگه پیاده شو. توجهی نمیکنم که در سمت منو باز میکنه و دستمو میگیره و هول میده از ماشین پایین، میوفتم زمین ولی توجهی نمیکنه و منو همچنان رو زمین میکشه و میبره سمت خونه. -آی، دستم، ولم کن وحشی، چیکارم داری؟ با خشم منو پرت میکننه تو خونه که سرم میره به تیزی و زخمی میشه، میره سمت در خونه و قفلش میکنه، از شدت ترس و اضطراب دندونام بهم میخوره، و همونجوری با ترس بهش زل زدم. سوییچ و کلید و میندازه تو جیب کت اسپرتش و پرت میکنه رو کاناپه ، ماید سمتم، همونجور که رو زمین افتادم خودم میکشم عقب، قیافش بی شباهت به گاوهای خشمگین نیست. انقدر میرم عقب که میخورم به دیوار، با خشم یقم و میگیره و منو بالا میکشه. اولش با آرومی میگه. -اونجا با اون پسره داشتی چه غلطی میکردی؟ سکوت میکنم که محکم با سیلی میزنه تو سرم و لبم پاره میشه، دوباره یقم و میگیره و سرم و بالا میده. با داد میپرسه-گفتم چه غلطی میکردی؟ از ترس زبونم بند اومده، قادر به حرف زدن نیستم. منو پرت میکنه رو زمین و دستش میره سمت کمربندش. اشکام بی مهابا در حال ریختن، کمربندشو بر میداره و میاد سمتم باهاش ضربه میزنه که جا خالی میدم و بهم نمیخوره، از دستش و میدوم و جیغ میکشم. به سمتم هجوم میاره و از پشت پیرهنم و میگیره و ضربه ای به پهلوم میزنه. جیغ بلندی میکشم ، دستاش شل میشه، از دستش در میرم به سمت در ولی هرچی دستگیره رو فشار میدم باز نمیشم، یادم میاد که در و قفل کرده. دوباره با کمربند ضربه ای به رونم میزنه . از شدت درد به خودم میپیچم، مثه دیوونه ای شده که هیچی نمیفهمه. بازم با این حال تسلیم نمیشم و مدوم سمت اتاقی و تا میام در و ببندم و قفلش کنم که پاشو میزاره لای در هرچی تلاش میکنم نمیشه که آخر هول میده در و منم پرت میشم رو زمین. خنده هیستریکی میکنه و با کمربند میوفته به جونم، انقدر میزنه که تقریبا بی هوش میشم. با حرص میگه-خیلی نی نی به لالات گذاشتم، از حالا به بعد اون روی منو میبینی. دستش میره سمت لباسش و دکمه هاشو میکنه تقریبا، میاد سمتم، دیگه جونی ندارم که از خودم دفاع کنم. وحشیانه به سمت لباسام هجوم بر میداره و پارشون میکنه و منو رو تخت میندازه، از شدت درد آخ بلندی میگم که یکی میکوبونه تو دهنم. -آخ و اوخ واسه من نمیکنی، میخوام ببینم اونقدری ارزش داری که بهم حال بدی؟ پس خفه شو و همکاری کن وگرنه این دفعه کمربنده به صورتتم رحم نمیکنه، شیر فهم شدی؟ سری تکون میدم و از ترس میلرزم، تا حالا آرتام و اینجوری ندیده بودم. با وحشی گری تمام اون شب به من تجاوز کرد و هروقت جیغی از درد میزدم وصادف میشد با فرود اومدن مشتی تو دهنم. اونشب اونقدر با وحشی گری تمام منو نابود کرد که از شدت درد بیهوش شدم. ***** با حالت کرختی و سستی از جام بلند میشم، تنم انقدر درد میکنه که انگار وزنه صد کیلویی گذاشتن رومو دارن فشار میدن. سر که میچرخونم میبینم، هنوزم تو اون خونم ولی آرتام نیست. میرم سمت آینه و خودمو نگاه میکنم. با وحشت از قیافه ی خودم جیغ خفیفی میزنم، میشینم روتخت گریه میکنم. تمام صورتم کبود شده، لبام وحشتناک باد کرده و پیشونم خونش خشک شده، زیر چشام و گونه هام بنفش ِ بنفش شده. بعد از گریه کردن، به سمت حموم میرم و دوش میگیرم، وقتی تمام بدنم و تو آینه حموم نگاه میکنم، دنیا دور سرم میچرخه، رون هام، بازو هام، شکمم و حتی سینه هام، همه کبود کبودن. از ضعیف بودن خودم حالم بهم میخوره، از اینکه انقدر بی دفاع بودم تا آرتام هر بلایی که دلش خواست سرم بیاره. از اینکه انقدر احمق بودم و از خودم دفاع نکردم، از اینکه بهش نفهموندم من بهش خیانت نکردم، از اینکه گذاشتم هر فکری دلش میخواد راجع بهم بکنه و منم مثه چی ساکت بهش نگاه کنم. حالم از خودم ، ضعفم ، زن بودنم و سکوتم بهم میخوره. آرتام دیروز با ظالمی تمام غرورم و خورد کرد و از من بعنوان عروسک استفاده کرد. حالم از آرتام و هرچی مرده بهم میخوره، از اینکه به خودشون اجاز میدن هر فکری که دوست داشتن راجع بهت بکنن و خودشون ببرن و بدوزن و محکومت کنن و محاکمت کنن و در آخرم خودشون مجازات و معلوم کنن. حالم از این زندگی بهم میخوره. ***** بعد از دوش گرفتن، میرم سمت کمدی که تو همون اتاقه بود، درشو باز میکنم و میبینم که لباسام توش هست، کار آرتامه، پس با این حساب ، حالا حالاها اینجا موندگارم. لباسی و میپوشم و میرم سمت آشپز خونه و جعبه کمک های اولیه رو برمیدارم و بعد از پانسمان کردن زخمام میرم تا دنبال تلفن خونه و گوشیم بگردم. هرچی میگردم پیداشون نمیکنم، پس با این تفاسیر درم و قفله و من اینجا زندانیم. برای اینکه بفهمم درست فکر کردم یا نه، میرم سکت در و دستگیره و فشار میدم، که همزمان در باز میشه و آرتام و پت در میبینم. وقتی منو میبینه که شال و کلاه کردم پوزخندی میزنه و در و هول میده و مجددا در و قفل میکنه، در حالی که چند تا پلاستیک مواد غذایی تو دستش بوده، میره سمت آشپزخونه. اونارو اونجا میزاره و میاد سمتم. من رو زمین نشستم و به سقف خیره شدم. با پوزخند صدا داری بالا سرم وایمیسته. -جایی قصد داشتین برین؟ تشرف داشتین حالا، یعنی بهتون خوش نگذشته؟ سکوت میکنم. -کجا میخواستی بری حالا؟ پیش اون مرتیکه دیروزی ؟ آره؟ چند وقته باهاشی؟ هوم؟ از جام بلند میشم و به سمت اتاق راه میوفتم. مانتومو از پشت میگیره و منو میچرخونه. با حرص میگه. -وقتی باهات حرف میزنم مثه آدم جوابمو بده، نه این مثه گاو سرتو بنداز و برو. خیلی سرد و بی جواب بهش نگاه میکنم و بازم سکوت. -نه مثه اینکه تنبیه های دیروز کار ساز نبوده، هنوز نفهمیدی باید با شوهرت چجوری رفتار کنی. شوهرت و با غیظ میگه.بازم سردی و سکوت. با پشت دست میزنه تو صورتم ، دردی تمام وجودم و میگیره، نه از ضربه ی سکوت، از شکستن غرورم ولی بازم از رو نمیرم، نه آخی میگم نه حرفی میزنم، بازم سکوت. بهش با سردی نگاه میکنم.دوباره دستشو بالا میبره تا بزنه ولی وسط راه منصرف میشه.کلافه میره سمت و مبل و میشینه. -فکر بیرون رفتن از خونه رو از سرت بیرون میکنی، حالا حالا ها مهمون منی. دلیلی نداره وقتی خودم از زنم خیری نبردم دیگران استفادشو ببرن و به ریش من بخندن. بازم سکوت کاری جز سکوت بلد نیستم، سکوتی که پر از هزاران حرف های ناگفته است، سکوت سردی که از هزارن فحش و کتک بدتره، سکوتی به وسعت بلایی که به سرم اومده. به سمت اتاق میرم. دگه نه اشکی دارم واسه ریختن، نه بغضی واسه ترکیدن.قلبم سنگینه، شاید از نفرت، شاید از خشم. لباسامو عوض میکنم و میرم تو تراس خونه میشینم و به درختا زل میزنم، بازم جای شکر داره که لااقل به خونه ای منو تبعید کرده که میتونم با درختاش حرف بزنم. ***** دو روزی هست که اینجاییم، تو ایم مدت خودمو تو اتاق حبس کردم، سرویس بهداشتی تو اتاق بود، پس نیازی نبود به خاطرش از اتاق بیرون برم. به خودم میام، میبینم چند ساعتی میشه که زل زدم به درختا و دارم فکر میکنم، درسته که کار من اشتباه بوده، ولی آرتامم نباید زود قضاوت میکرد. اون علاوه براین که حق قضاوت نداشت حق تنبیهم نداشت، حالم داره ازش بهم میخوره، ولی اینو میدونم که اگه باهاش راه نیام، اونم لج میکنه، اگه بخوام به این روند ادامه بدم، فک کنم تا موقع نوه نتیجه هام باید تو این خونه زندونی باشم. دیگه خسته شدم از زنانگی، از ضعف زنا، بی دست و پایی زنا، من باید بهش بفهمونم که اشتباه میکرد. اون نباید درباره من که شریک زندگیشم اینجوری فک کنه، درسته اولش با این قصد ازدواج نکردیم، ولی الان که جفتمون هم به دوست داشتن اعتراف کدیم، پس دلیلی واسه دوری و اعصاب خوردی نمیبینم. من باید از قدرت زنانگیم برای از پا انداختن آرتام بکنم. میرم سمت کمد لباسام، این دفعه میخوام بجنگم و حقم و بگیرم. یه تاپ صورتی چرک که بندش دور گردنه، میپوشم، با یک دامن کوتاه سرخابی. یکم آرایش میکنم و میرم سمت آشپزخونه، بعد اون روز حتی دانشگاهم نرفتم.پووووووووف ساعت 12 آرتام ساعت 2 میاد، باید واسه درست کردن غذا عجله کنم. میرم سمت قابلمه و توشو پر آب میکنم و برنج و ومیذارم تو آب و بعد تو قابلمه، باقالا هارو از تو فریزر در میارم، با اینکه خونه خودمون نیست ولی همه چی توش داره، یه بسته گوشت چرخ کردم در میارم و یکم شوید خشک شده میذارم کنار. گوشتارو تف میدم و باقالا هارو توش میریزم، بعد از پختنشون ادویه و پیاز داغ و اینجور چیزام میریزم. برنج و صاف میکنم و بین هر لایش باقالا میریزم، و بعد میزارم رو گاز دم بکشه. سالاد شیرازی و دوغ درست میکنم و میرم ببینم تو کابینت ها چی داریم. شیشه سیر ترش و زیتون پرورده و از تو یخچال میکشم بیرون و میریزم تو کاسه، پارچ دوغ و تو یخچال میزارم و سفره رو میچینم، در حین چیدنم صدای در میاد . واکنشی نشون نمیدم ، سعی میکنم طبیعی رفتار کنم. صدای قدم هاشو میشنوم که داره نزدیک میشه. تو چهارچوب قسمت ورودی آشپزخونه واستاده و داره با تعجب بهم نگاه میکنه. سرمو بالا میگیرم. با یک لبخند رو لبم سلام میکنم. اون که هنوز تو بهته سر تکون میده. -ناهار که نخوردی؟ بازم جواب نمیده و دوباره به علامت نفی سرشو تکون میده، اعصابم خورد میشه. -زبونتو موش خورده؟ میاد سمتم و پوزخند میزنه و دستاشو دور کمرم حلقه میکنه. -فک میکنی انقدر احمقم که با این کارات خر شم؟ نخیر خانوم، همونطور که گفتم وارد جهنم شدی، بهتره دوره درستم خط بکشی، چون دیگه حق خروج از خونه رو هم نداری، اینجا میشی عروسک منو هرکار گفتم انجام میدی. کار خوبی کردی امروز، فهمیدم نباید بلا استفاده ولت کنم، من هنوز خیلی کارا باهات دارم، مگه نه؟ بغض تو گلوم و گرفته ولی سعی میکنم مهارش کنم، من آرتام و دوست دارم و هر بلایی داره سرم میاد بخاطر بچه بازیمه، پس حقمه، من کم نمیارم، بهش ثابت میکنم اشتباه کرده و من جز اون کسی و دوست ندارم، برای اولین بار میخوام به خودم سختی بدم تا بتونم قدر آرتام و بیشتر بدونم، واسه چند ترمم مرخصی میگیرم، اینجوری بهتره. سرمو میگیرم سمتش و محکم میگم. -هر جور خودت مایلی، من حرفی ندارم، الان هم برم لباساتو عوض کن تا غذارو بکشم. بلند میخنده و لپم و میکشه. -خانوم کوچولو، کاری میکنم که به زانوم بیوفتی، بازی تازه شروع شده، الانم حوصله لباس عوض کردن ندارم. میشینه پشت میز ، عصبی میشم و با خشم و کمی لطافت میگم. -نه یادم نرفته، من عروسک توام، عَـ ... رو ... سَـ ... ک. بدون اجازه توام نمیتونم آب بخورم اینم میدونم. به صورتم نگاه میکنه و با شیطنت میگه. -آخـی، یعنی چون نذاشتم اون تیکه ها رو ببینی آتیشی شدی؟ جوابی نمیدم، بذار اینجوی با خودش فکر کنه ادامه میده-خب اگه انقدر ناراحتت کرده خودم زندشو واست اجرا میکنم، نظرت چیه؟ حرفاشو تو ذهنم حلاجی میکنم، از جام سریع بلند میشم که اینبار اجازه میده برم، در حالی که میرم سمت اتاق. میگه -لباس خواب قرمز مشکیتو بپوش ، اون عطر س.ک.س.ی تو هم بزن. خودتو خوشگل کن، فقط 5 مین فرصت داری. میرم سمت اتاق، حالا اینو کجای دلم بذارم؟ مطمئنم اگه باهاش راه نیام، بد جور میزنه تو برجکم، تازه اگه من لباسم و عوض نکنم فک میکنی اون بیخیال میشه؟ عمرا. هــــــی، دوستان وجدان، شما خوبین؟ وجدان یک و دو باهم-نخیر. -پس چرا چند وقته ازتون خبری نیست؟ به نظرتون من چیکار کنم. جفتشون باهم – به حرف آرتام گوش کن. -چی؟؟ ببینم شما دو تا مگه همیشه با هم مخالف نبودید؟ چی شده الان حرفتنو یکیه؟ جفتشون-چون به نفعته ، بدو تا شوهرت نیومده خودتو خوشگل کن که بشه بهت نگاه کرد. مرسی واقعا، بعد از اینکه لباس خواب و پوشیدم میرم سمت میز آرایش که در باز میشه. آرتام یه نگاه خریدارانه بهم میکنه و بی توجه میره رو تخت دراز میکشه و زل میزنه به من. -کارت تموم نشد؟ -نه بذار خط چشم بکشم. خط چشمم و پررنگ مکنم تا چشای عسلیم حسابی تو چشم باشه، یکمم رژ قرمز میزنم، همین قدر کافیه، از اون عطری هم که آرتام گفت میزنم و میرم سمتش. رکابیشو با یک حرکت در میاره. پتوش و کنار میزنه و به جای کنار دستش اشاره میکنه ، میرم سمتش و همون جایی که گفته بود دراز میکشم. دستاشو به همه جا میماله و هیچ اعتراضی نمیکنم، مسخ کاراش شدم و سعی میکنم به عشقم فکر کنم. میوفته رو مو لبامو میبوسه، بعدش گردن و بعدم دستش میره سمت زیپ لباس و بازش میکنه. ***** با صدای زنگ گوشی آرتام از خواب بیدار میشم. خودمو تو بغلش میبینم در حالی که پاهامو بین پاهاشو قفل کرده و دستاش دور کمرم حلقه س . دوباره صدای گوشی بلند میشه، نمیخوام از خواب بیدار شه، خیز برمیدارم سمت گوشیش و جواب میدم. -بله؟ صدای زنی و با عشوه پشت خط میشنوم-ببخشید اشتباه گرفتم. با بیخیالی قطع میکنم که دوباره زنگ میخوره. -بله خانم؟ امرتون؟ -عذر میخوام گوشیه آرتامه؟ اوه اوه، آرتام؟ چه پسرخاله ایم شده؟ اصلا چه دلیلی داره که اونو به اسم صدا کنه؟ -بله، اما شما؟ -ببخشید اما من باید بپرسم شما؟ حرصی میشم از این همه پررویی. -اونوقت به چه مناسبت؟ -به این مناسبت که آرتام عشقمه، نامزدمه، و شما؟ 9 عصبی میشم و منم به تقلید از اون صدامو با عشوه میکنم. -لازم نمیدونم به تو جواب بدم. اونم مثه من میگه-اونوقت به چه مناسبت؟ عین خودش جواب میدم. -به این مناسبت که آرتام عشقمه ، شوهرمه. -هه، توخواب ببینی اون شوهر تو بشه، اون منو دوست داره. ته دلم یه چیزی فرو ریخت ولی خودم و نمیبازم. -فعلا که دارم تو بیداری میبینم، میتونی بری شناسنامش و چک کنی، بار آخرت باشه که بهش زنگ میزنی وگرنه برای اغفال شوهرم از دستت شکایت میکنم. نمیذارم حرفی بزنه و گوشی و قطع میکنم . بغضی تو گلومه، از آرتام متنفرم. دستاشو از دور کمرم وا میکنم که محکمتر حلقه میشه. تا میام تکون بخورم که صدای خش دارشو میشنوم. -عروسک، کجا با این عجله؟ کارت دارم هنوزم. دوباره با ولع شروع میکنه به بوسیدنم، اینبار اصلا حس خوبی بهم دست نمیده، حس میکنم وسیله ایم واسه برطرف کردن نیاز هاش، حالا چه من باشم چه کسه دیگه. متوجه حالم میشه و ازم جا میشه، با تعجب میپرسه. -رونی حالت خوبه؟ سری تکون میدم و ملحفه رو دورم میپیچم و میرم سمت حموم. اونم میاد سمتم و در حموم و باز میکنه. با بی حوصلگی میگم-من میخوام برم. -جا واسه توام هست بیا. -خوشم نمیاد، بیا برو بذار من کارم تموم شد توام بیا. -نوچ، من الان میخوام برم حموم. سری تکون میدم و میرم رو تخت میشینم، نگاه متعجب آرتام و رو خودم میبینم. -اتفاقی افتاده؟ به علامت منفی سر تکون میدم. -خیل خب باشه، اگه نیوفتاده بیا با هم بریم حموم. با عصبانیت بهش زل میزنم. -میشه انقدر اعصاب منو بهم نریزی؟ برو حموم که میخوام بعدت برم. اگرم هوس کردی دو نفری بری حموم، میتونی به دوست دخترات زنگ بزنی بیان تا تنها نباشی. با خشم زل میزنه بهم-چه مرگته اول صبحی داری پاچه میگیری؟ -دست از سرم بردار. حوصلتو ندارم. با خشم کمی ناراحتی بهم میگه -کی حوصلم و داشتی... میره سمت حموم و بعد اون من میرم، از حموم که میام بیرون خونه رو چک میکنم که میبینم رفته، بیخیال میرم رو کاناپه میشینم و تی وی نگاه میکنم. ***** بعد از تموم شدن فیلم کش و قوسی به کمرم میدم و از جا میپرم، شکمم بدجور قار و قور میکنه. به ساعت نگاه میکنم، 4 شده ولی هنوز آرتام بر نگشته. روزای یکشنبه تا 12 شرکته بعد از 3 تا 6 دانشگاهه، احتمالا الان دانشگاهه شاید کارای شرکت طول کشیده. میرم سمت آشپزخونه و مواد کتلت و آماده میکنم و سرخشون میکنم،با خیار شور و گوجه تزئین میکنم. صدای تلفنی میاد. جالبه، یعنی الان تو خونه تلفنه؟ یعنی آرتام یادش رفته برش داره؟ میرم سمت تلفن خونه و گوشی و برمیدارم. -بله؟ -رونیا، امشب ساعت 10 میری تو اتاق کناری و بیرونم نمیای فهمیدی یا نه؟ صدای آرتام بود که با خشم صحبت میکرد. -چرا مگه چی شده؟ -حرفی که بهت گفتم و انجام میدی، در ضمن اینم بدون باید راجع به هلیا تکلیفم و با تو یکسره کنم. -منظورت چیه؟ داد میزنه-چرا بی اجازه من گوشیم و برداشتی و بهش گفتی زنمی؟ ها؟ به چه حقی؟ -اممم...خب...نباید میگفتم؟ -خفه شو، دیگه حق نداری تو مسائل شخصی من دخالت کنی، شیر فهم شد؟ امشبم از اتاقت بیرون نمیای، میخوام بیارمش خونه تا ببینه زنی وجود نداره. ته دلم یه چیی فرو ریخت. شکستن قلبم و احساس کردم ، با بغض پرسیدم. -یعنی..یعنی شب قراره... حرفمو نمیتونم ادامه بدم. -آره، شب اینجا میمونه، از حالا به بعد باید عادت کنی. در ضمن خونه تلفنش یه طرفه س پس فکر زنگ زدن و از سرت بیرون کن. جوابی نمیدم که با بوق ممتد میفهمم قطع کرده. سرم گیج میره. میرم سمت مبل ویک دل سیر اشک میریزم. دیگه حتی اشتهای خوردنم ندارم . میرم سمت اتاق که یادم میاد نباید اونجا برم، تخت و تمیز میکنم و برای ورود دوست دختر شوهرم آماده ش میکنم. به اتاق کناری که یک تخت یک نفره داره میرم، وسایلمو از اون اتاق به اینجا منتقل میکنم، دیگه حتی نمیخوام پام به اون اتاق باز شه، خونه رو مرتب میکنم و تو یک ظرف همه ی کتلتارو میریزم و میبرم سمت اتاقم، شاید قرار باشه تا فردا ظهر من اونجا بمونم، پس دلیلی نداره بهونه ی بیرون رفتنم و خورد شدنم ، گرسنگیم باشه. در اتاقمو قفل میکنم و روش کلید میزارم تا نتونه در و باز کنه، هوا تاریک شده، انقدر سرم درد میکنه که تا سرم و میزارم رو بالشت، خوابم میبره.
***** با صدای گوشیم از خواب میپرم، یه نگاه به ساعت میکنم، ساعت یکه. احتمالا رفتن. میرم سمت سرویس تو اتاقم، آبی به دست و صورتم میزنم، دلیلی نداره که مرده ی متحرک باشم، آرتامم هر غلطی دلش بخواد، بکنه، به جهنم.میخوام برم تو پذیرایی و تی وی و روشن کنم که از تصمیمم برمیگردم، اگه به احتمال یک درصد دختره نرفته باشه و منو ببینه، آرتام قشقرق راه میندازه، حوصله عربده هاشو ندارم.از بین وسایلم لپ تاپم و بیرون میکشم، دعا دعا میکنم هسایه بغلیا وای فای داشته باشن. اینجور که معلومه آرتام نمیدونه من لپ تاپمم هست وگرنه چه با اینترنت چه بی اینترنت ازم میگیرش.روشنش میکنم و وارد اینترنت میشم، خدایا مرسی ، اینتر کار میکنه.میرم تو یاهو و آن میشم. رامش و روناک و آریانا آنن.رامش پی ام میده.-هی دختر کدوم گوری تو ، شوهر کردی رفتی حاجی حاجی مکه؟-برو بابا، اگه قرار باشه واسه یه نفر خوب شده باشه، اون یه نفر تویی.چراغ پی ام روناک روشن میشه، روش کلیک میکنم.-رونیا، خوبی؟ خودتی؟ دختر حالت چطوره؟-دو نقطه خط.-یعنی چی رونی؟ میدونی بعد اون روز ما چه حالی داشتیم؟ بگو چی شد؟ بخدا بد جور نگرانتیم، آرتام خیلی عصبی بود.چراغ پی ام رامش روشن میشه.-هووووی، عاشقی بد دردیه ها، چرا ج نمیدی؟-رامش من باید برم، کار دارم، از طرف من همرو ببوس، مخصوصا آریانا (چشمک) بای-اون که حتما، باشه عزیزم، مراقب خودت باش، به آرتامم سلام برسون ، بای (قلب)Invisible و میزنم. که روناک پی ام بارونم میکنه.-کدوم گوری رفتی؟-رونی احمق ج بده.-دیوونه، داریم از نگرانی میمیریم.-هستی؟-نیستی؟جواب میدم.-دو مین صبر کنی اتفاقی نمیوفته ها...-اِ ! پس هستی. الان کجایین؟-نمیتونم بگم.-یعنی چی؟بغض گلوم و میگیره، میتونم به صمیمی ترین دوستم اعتماد کنم.همه ی داستان و بی کم و کاست تعریف میکنم.-رونی، جدی میگی؟-شوخی ندارم.-بمیرم برات عزیزم, چه زجری میکشی، همش تقصیر منه، اگه اصرار نمیکردم اون پسره رو اسکل کنیم ، این اتفاقا واسه تو نمیوفتاد.-روناک بس کن، حوصله شر و ور های تورو ندارم، در ضمن من با اینترنت همسایه ها الان آنم، آرتام نمیدونه اینجا نت و لپ دارم، وگرنه اینو هم میگیره، گوشیم و جمع کرده، تلفن خونه هم یه طرفه س. من باید برم تا این بیدار نشده و نیومده.-باشه عزیزم، برو، نمیخوام واست دردسر درست کنم، هر روز این موقع ها بیا، میتونم اینجوری از حالت با خبر شم، اوکی؟-باشه سعی خودم و میکنم، کاری نداری گلم؟-نه، برو مراقب خودت باش.-بای.-بای.لپ و تاپ و خاموش میکنم و زیر تخت جاسازیش میکنم، نمیخوام تنها وسیله ارتباطیمم ازم دور کنه، خدا رو شکر اون روز برا دانشگاه آوردمش، وگرنه معلوم نبود الان باید چیکار میکردم، ته دلم یه کورسوی امید روشن شد، فوقش اگه آرتام خیلی اذیتم میکرد، میرم به رامش و روناک میگم منو از این خونه نجات بدن. با خوشحالی مضاعف و فکر اینکه دیگه اینجا زندانی نیستم و هر وقت بخوام ، میرم رفتم سمت در و با احتیاط در و باز کردم. از تو آشپزخونه صدای زنونه با عشوه ای میومد. قلبم تیر کشید و به سختی تونستم نفس بکشم .زنه-آرتـــام، عزیزم، خامه شکلاتی نداری بیارم؟آرتام- نه عزیزم تازه تموم کردم، تو برو بشین من صبحونه رو درست میکنم، خسته ای، برو استراحت کن.-مرس عزیزم، تو تاپی (صدای بوس میاد)-تو هم همینطور عشقم.به خودم میام که میبینم اشکهام روون شده. حالم دگرگونه. بعد از 1 ساعت بالاخره گورشون و گم میکنن و میرن.کلید میندازم و از اتاق میام بیرون، هنوز وسایل صبحونه شون رو میزه، به جهنم، من که کلفت آقا نیستم. میرم واسه خودم نیمرو درست میکنم و با کره میخورم، یه لیوان شیرم میریزم، وسایلی که خودم آوردم و جمع میکنم و میرم لم میدم رو کاناپه و تی وی و روشن میکنم.بعد از چند ساعت صدای در میاد. بی تفاوت تی وی نگاه میکنم.میاد کنارم میشینه، تقریبا میچسبه.بازم بی تفاوتی و سکوت، از جامم نیم میلیمترم تکون نمیخورم، نمیخوام فکر کنه مهمه.خودم و مشغول نشون میدم که میپرسه.-ناهار چی داریم؟لحن سردش دلم و به لرزه در میاره ولی بازم روند بی تفاوتی و طی میکنم مثه خودش سرد جواب میدم.-ناهار پختن وظیفه ی من نیست.-پس وظیفه تو چیه؟بر میگردم و زل میزنم تو چشاش. با نفرت جواب میدم.-تحمل کردن تو.با صدای سیلی به خودم میام، ولی نه الان نه هیچ وقت دیگه وقت گریه کردن نیست، بیخیال از جام بلند میشم و تی وی و خاموش میکنم و راه میوفتم سمت اتاق.داد میزنه-اینجا خونه خاله نیست، باید کار کنی، شیر فهم شدی؟منم با داد جواب میدم-نیست که نیست، به جهنم، مشکل داری به عزیز هات بگو واست ناهار درست کنن (عزیز هات و با غیظ میگم)میخنده-اِ، پس بگو، خانوم حسودیش شده...منم مثه اون میخندم- برات متاسفم با این طرز تفکرت، میتونی اینجوری خوشحال باشی.دیگه اجازه ی حرفی و بهش نمیدم و در و محکم میبندم. قفل میکنم و میرم از اینترنت کتاب دانلود میکنم."ورونیکا تصمیم میگیرد که بمیرد"شروع میکنم به خوندن. تقریبا کتاب و نصف کردم که با صدای در به خودم میام.داد میزنم-چیه؟-ببین رونی، دارم این دفعه اخطار میدم، اگه دفعه دیگه اینجوری صحبت کنی بام، خودم بهت نشون میدم که چجوری باید حرف بزنی ، شیر فهم شدی؟-خیل خب حالا چیه؟-اون تو داری چه غلطی میکنی؟ در و باز کن ببینم.در حینی که دارم لپ تاپم و جمع میکنم جواب میدم.-اینش دیگه به تو مربوط نیست، کارت و بگو برو.-بهت میگم در و باز کن، من نبودم ادبت کنم گستاخ شدی، در و باز کن تا اون روی سگم و ندیدی.لپ تاپ و میزارم زیر تخت و جاسازیش میکنم و دوباره داد میزنم.-اون رویی که ندیدم، روی آدمته، همیشه سگ بودی والا.فریاد میزنه-بهت میگم در و باز کن. برای اینکه در و نشکونه و منم بی در نشم تسلیم میشم و در و باز میکنم، میاد تو و موهام و دور دستش میپوچونه، با اینکه خیلی دردم اومده ولی آخم نمیگم که حرصی تر میشه. اینقدر موهام و مکشه که دیگه تحملم تموم میشه و آخ میگم، انگار منتظر آخ گفتن من ود چون بلافاصله ول کرد. -اگه همیشه کنارم باشی و ازت زهر چشم بگیرم، اینجوری گستاخی نمیکنی. بی تفاوت بهش نگاه میکنم. از رو میره بالاخره چون به سمت در میره و میگه. -شام درست کن. تا میام حرفی بزنم که میگه-واسه من نه ، واسه خودت، من شام جایی میرم. میخواد بره بیرون که بهش میگم. -بهتره به دوست دخترات بگی که خواهرت باهات زندگی میکنه. متعجب برمیگرده و میگه. -خواهرم؟ -اوهوم، چون من دیگه حوصله ندارم همش تو اتاقم بمونم و منتظر این باشم که بالاخره گورشون و گم کنن. پوزخند میزنه -خیلی خب ، باشه. از در خارج میشه و داد میزنه، من رفتم. میرم تو آشپزخونه و فسنجون درست میکنم. واسه خودم سنگ تموم میذارم و از سالاد بگیر تا ترشی و زیتون و دوغ و سالاد کاهو درست میکنم. مشغول خوردن میشم ، بعد از اینکه خوردم، چشام رو هم میوفته، حوصله جمع کردن میز و ندارم، فقط غذا هارو میریزم تو قابلمه و سالاد هارو میزارم تو یخچال، بقیه هم که خراب نمیشن. میرم سمت اتاقم و در قفل میکنم و میخوابم. ***** با عطش زیادی از خواب بیدار میشم، شمار روزها از دستم در رفته، اگه اشتباه نکنم، امروز که برسه، میشه پنجمین روزی که اینجا زندونیم. خرامان خرامان به سمت در اتاق میرم که صدای تق و توق از آشپزخونه منو سر جام نگه میداره. آروم به سمت آشپزخونه میرم، سایه ای و میبینم و یاد اونروز که سهیل اومد خونمون میشم و بی اختیار لبخندی رو لبم میشینه. آرتام برمیگرده و منو میبینه که بهش زل زدم. به خودم میام و ی توجه بهش میرم و با بطری یکم آب میخورم و تازه میبینم که یه بشقاب و یکم خورشت با دوغ و مخلفاتی که وقت نشد جمع کنم رو میزه، سوالی بهش نگاه میکنم که هول میشه. -اممم...چیزه...خب...خب میدونی، شام نخوردم گشنم بود. -مگه قرار نبود شام جایی بری؟ سرشو میخارونه و میگه-خب ، نه، امم ، یعنی شام نشد ، یعنی... میپرم وسط حرفش-خیل خب، اصلا به من چه، شب بخیر. صدای آرومش و میشنوم که زیر لب میگه- مگه میشه آدم از غذای تو بگذره؟ یه لحظه به گوشام شک میکنم ولی روند بیخیالی طی میشه و میرم میخوابم. صبح با سستی و کرختی از خواب بلند میشم، آرتام و بالا سرم میبینم که داره با تلفن حرف میزنه. تازه یادم میوفته، در و قفل نکردم. از جام میپرم که متوجه میشه بیدار شدم. -بله، چشم حتما... -... -ایناش، خودشم الان بیدار شد گوشیو میدم دستش، از من خدافظ. گوشی و میگیره سمتم و میگه-بیا مامانته، گفتم گوشیت خرابه واسه همین خاموشه. خونه هم تعمیرات داره، فهمیدی؟ سری تکون میدم و گوشی و میگیرم، صدای گرم مامان روح دوباره ای به دسمم میده و خودش میره بیرون. -سلام خل دختر مامان، چوطور موتوری خوشگله؟ -سیلام، آبجی ریتا، حال و احوال شوما بانو؟ هنو کله ی آق سینارو نخوردی؟ بابا دستمریزاد به این مرد که تو رو تحمل میکنه. -اینو من از تو باید بپرسم، والا وقتی آرتام جواب داد یک لحظه فکر کردم اشتب گرفتم، آخه تعجب کردم ، این پسر ، چطور تا حالا زنده مونده از دستت. و دلم به حرف مامان پوزخندی میزنم و میگم. -اختیار داری ریتا جون، آرتی (خودمم مخفف کردم :دی ) روزی هزار بار سجده شکر میره، از اینکه منو داره. میخنده و جواب میده-آها، منظورت از اون سجده هایی بود که شب خواستگاری رفت؟ با یاد اون شب لبخندم عمیق میشه. -خب حالا بیخیه بحث های متفرقه، نمیخواین واسه رامش آستین بالا بزنین؟ بابا پیر شد، چرا بهش توجه نمیکنین؟ -آخ گفتی، هر دختری و بهش معرفی میکنم، لاکردار یه عیبی میذاره روش، دختره فتانه خانوم که یادته؟ سولماز! با یاد دختر زیبای فتانه خانوم که در کنار زیبایی وقار چشمگیری داشت میگم -آها، خب؟ -هیجی دیگه، این پسره عاشق ، موند روش چه عیبی بذاره، گفت زیادی خانومه. با این حرف مامانم پقی زدم زیر خنده و مامانمم همرام خندید -خدایی مامی، این پسره تو داری؟ -چی بگم والا، موندم به خدا. -هیچ کار خاصی نباید بکنی که مادر، فقط شما یه دور آریانا و معرفی کن، مطمئن باش با کله قبول میکنه. -اِ؟ پس خبراییه؟ گفتم چرا هروقت با نیکا اینا میریم بیرون رامش انقدر به خودش میرسه، پس بگو خبراییه، ای پدر سوخته ، یک دماری از روزگارش در بیارم، خب میمرد اولش بگه دلباخته زن داداش جنابعالیه تا من انقدر دنبال این دختر اون دختر نرم؟ حالا حسابشو میرسم. -فقط نکشیشا، من داداشم و دوست دارم. -نه دخی خله، میخوام یک چند تا حالگیری اساسی بهش بدم، پایه ای؟ -اووووف، چه جووورم. -خیل خب پس، من یکم فکر کنم بعدا بهت خبرشو میدم، فقط... تو چرا گوشیت خاموشه ورپریده؟ تا میخوام بگم دست آرتامه که یادم میوفته باید دروغ بگم. -چیزی نیست، باطریش خراب شده، این روزام که وقت نمیکنم برم گوشیمو عوض کنم، اینه که همش خاموشه مامان آهانی گفت و بعد با هم خدافظی کردیم. به حال میرم و آرتام و در حال تی وی دیدن میبینم، گوشی و میذارم رو میز بعد از خوردن شام میخوام برم که با صداش متوقف میشم. -رونی، امشب قراره نگین بیاد. عصبی میشم و میگم -نگین دیگه کدوم خریه؟ لبخند کجی میزنه-یکی از دوست دخترام. -خب به من چه؟ -هیچی ، فقط بهت گفتم موقع معاشقمون جلو چشم نباش. یکباره همه وجودم آتیش میگیره و بی فکر میگم. -خیل خب پس،منم فرداش ب سهیل و دعوت میکنم، لطف کن توام فرداشب جلو چشم نباش و موقع معاشقمون خلوت و بهم نزن. عین یک گاو خشمگین صورتش از عصبانیت سرخ و فکش منقبض میشه، خیز برمیداره سمت منو دو طرف بازو هامو فشار میده -چه غلطی کردی تو؟ در حالی که سعی میکنم، ترس و بغضمو مخفی کنم ، با شجاعتی که از خودم سراغ نداشتم میگم. -وقتی تو به خودت اجازه میدی هر غلطی بکنی، پس یعنی منم اجازه دارم همون غلط بکنم. منو چند بار تکون میده و داد میزنه. -خفه شو، اصلا میفهمی داری چی میگی؟ جلو شوهرت داری از این گ... خوریا میکنی، در غیابشو ببین... منم مثه خودش داد میزنم. -تو خفه شو، من هرچی هستم مثه آینه صافم، اگه اونروزم با اون پسره منو دیدی، اومدی ببینی کیه؟ از کجا پیداش شده؟ تو فقط واسه خودت بریدی و دوختی و محاکمه کردی و مجازات و مشخص کردی، وقتی خودت به خود این اجازه رو میدی که جلو زنت دختر بیاری خونه، پس منم متعاقبا این اجازه رو دارم، تو وقتی حرمت خونه و خونواده رو نمیفهمی، پس دلیلی نداره منم بفهمم. حالا که یکی یکم از التهابش کم ده بود، منو ول میکنه و میره رو مبل میشینه و دستاشو کلافه تو موهاش میچرخونه.منم همونجا رو زمین میشینم و اشک میریزم، اشک واسه لحظه های خوشی که خودم بخاطر بچه بازی گند زدم بهش، اشک واسه سکوتی که به معنی تایید همه ی اون اتفاقا برداشت شد، اشک واسه شک آرتام به عشقم، اشک واسه همه ی بی عرضگی هام.از جاش بلند میشه و میاد رو به روم. -خب، توضیح بده، میشنوم. -چیـ ... چیو توضیح بدم؟ -هر چیزی که لازمه توضیح بدی، از اون پسره بگو، چجوری همتون با هم سر قرار رفتین و تو رفتی تو کافی شاپ؟ چجوری شد که الی با علیرضا در این مورد صحبت کرد و اون قرار شد بیاد نقشه رو اجرا کنه، اصلا موضوع چی بود؟ نقشه چی بود؟ همه چیز و بدون کم و کاست واسش تعریف کردم، از روزی که رفتم خونه روناک و با محمد مهدی چت کردم و شماره الکی دادیم واسکل کردیم، تا موقع قرار و نقشمون واسه ترسوندن اون جوجه ماشینی، کی فکرشو میکرد، یه همچین موضوع پیش و پا افتاده ای باعث بشه نزدیک یه هفته یه عالمه اتفاق ناگوار بیوفته که حتی فکرشم نمیکردی. آرتام بعد شنیدین حرفام به سمت اتاقش رفت و در و بست. بعد از چند دقیقه از اتاقش صدای گیتار اومد، ولی برعکس همیشه حتی کلمه ای باهاش نخوند، فقط زد وزد تا اینکه خسته شد. بعدش برق خاموش، خبر از خوابیدنش میداد . کی میدونه، شاید اونم مثه من نیم ساعت اولش فقط فکر و فکر کنه؟ به اتاقم میرم و فکر میکنم که چرا این همه مدت سکوت کردم؟ اگه از همون اول با سکوتم مهر تایید به همه ی بدبینی های آرتام نمیزدم، الان وضعم اینجوری نبود، نه آرتام دستش روم بلند میشد، نه زندونی میشدم، نه بهم خیانت میکرد و نه حتی به عشقم شک میکرد. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. باید از حالا به بعد جلوی هر اتفاق و شک و بدبینی و بگیرم، نباید بذارم دوباره به این وضع دچار بشم، من آرتام و دوست دارم، نمیخوام در موردم فکر بد بکنه. منم خسته شده بودم، از این همه اتفاق ، به سمت اتاقم میرم و بی اینکه در و قفل کنم به خوابی عمیق فرو میرم. ***** با احساس پشه ای تو لباسام، خودمو میخارونم ، بعد از چند دقیقه دوباره حمله میکنه...اه، پشه هم پشه های قدیم، دستمو تو لباسم میکنم و میخارونم، دوباره پشه رو رو بینیم حس میکنم....مزخرف شی الهی....!!!چشامو باز میکنم تا با کتاب به اون حمله کنم، آرتام و بالا سرم میبینم که خندون داره بهم نگاه میکنه.یه لحظه از گیجی در میام و با بالشت بهش حمله میکنم، سریع جیم میشه و میره اونوره تخت.-به به... خانوم جنگلی، افتخار دادین، بیدار شدین.... پاشو برو دست و صورتتو بشور و یه شونه ای به اون جنگل کن...از جام بلند میشم و میرم سمت کمد.-جنگل باباته!!!! در ضمن من الان میرم حموم که نیازی به این چیزا که گفتی نباشه، با اجزه شوما.حولمو و بر میدارم و میرم سمت حموم، میخوام در و ببندم که آرتام و با نیم تنه برهنه میبینم.-خبریه؟ دم در بده، بفرمایید تو.میخنده و میگه-یالله با اجازه صاحب خونه.به خودم میام که میبینم رفته زیر دوش و آب و باز کرده، بهش میتوپم.-اِ من داشتم دوش میگرفتم ، اه.... میرم سمت در حموم و میخام در و ببندم که دستمو میگیره و منو هول میدم سمت خودش زیر دوش...همه لباسام خیس میشه و میخام برم از زیر دوش کنار که دستاشو دورم حلقه میکنه و با یک حرکت لباسم و از تنم بیرون میکشه و منو میندازه تو وان.جیغ خفیفی میزنم.-ولم کن دیوونه، دستم شکست.... منو چرا تو وان میذاری...بقیه حرفام با گذاشتن لباش رو لبام ناتموم میمونه.وان که پر آب شده حال جالبی و به ما میده، بی هیچ حرفی باهاش همراهی میکنم.بعد از چند دقیقه، بالاخره لباشو جدا میکنه و میگه.-بابت همه ی اتفاقایی که افتاد ازت معذرت خواهی میکنم، حق با تو بود، من نباید انقدر زود قضاوت میکردم.-منم معذرت میخوام، اگه اون بچه بازی و در نمیاوردم، اون اتفاقا نمیوفتاد... راستش، کارم بچه گونه بود، ولی اگه توام اجازه توضیح و بهم میدادی، هیچ وقت این اتفاق ها نمیوفتاد.منو محکم تو بغلش فشار میده و میگه-از حالا به بعد با پسرا گرم نگیر، میدونی که دیوونه میشم، دیگه هم از این بچه بازیا در نیار، همکاریم خواستی بکنی، اگه فکر کردی، سو تفاهم پیش میاد، بهم بگو، قول میدم دیگه این اتفاق های اخیر برای هیچ کدوممون نیوفته. راستی تا یادم نرفته، برای پس فردا قراره با بچه ها بریم رامسر، این سفر و میشه گفت یه جورایی من ترتیب دادم، واسه جبران کردن عزیزم.لبخندی میزنم، از سرخوشی، از این همه خوشبختی که یکباره واسم تو این یه روز افتاد... خدایا ممنونتم، کاش هیچوقت سکوت نکرده یودم.***** -رونیــــــــــا، بدو بیا دیگه، دیر شد...-خیل خب بابا، اومد، آرتی، گاز و آب و برق و این جور چیزارو چک کردی؟محکم میزنه رو پیشونیش.-نه، تو بیا اینا رو تو صندوق بچین، من هم برم اینارو چک کنم، هم برم ریموت دزدگیر و بزنم.-اوکی.میره سمت خونه و منم چمدون هارو تو صندوق میچینم و سبد و میزارم جلو پام.آرتام بعد از چند مین میاد.-خب، همه چی آماده س ؟-اوهوم.-بزن بریم ماه عسل...-ببخشید؟؟ ماه عسل 12 نفری میریم دیگه؟میخنده و دماغمو فشار میده.-خودم به موقعش چاکر شومام هستیم عیال جــــان.میریم تو ماشین میشینیم و حرکت میکنیم.-آرتــــــــی، کیا ماشین میارن؟میخنده و میگه-آرتی دیگه چه صیقه ایه؟ منم آرتامم.-اِ، چطور تو رونی میگی، من حق ندارم آرتی بگم؟-خیل خب تسلیم، چی پرسیدی؟؟-فرمودم کیا ماشین میارن ؟-علیرضا و رامش و من ماشین میاریم، بعدی؟-امممم، خب، کیا با ما میان؟خنده ریزی میکنه-دو کبوتر عاشق...میخندم-والا دوستای تو که همه دوستای منو بُر زدن و شدن جفت جفت کبوتر عاشق ، کدومشون و میگی؟میخنده –من که بهترینِ اکیپتونو و تور کردم ، نه؟؟میخندم و ادای شرمساری در میارم و عرق شرم و پاک میکنم.-چی بگم والا، بهترین از خودتونه.بلند میخنده – قراره، روناک و رامبد بیان، دوستای صمیمی منو تو...بلند ایولی میگم که آرتام خنده معنی داری میکنه و دوباره روشو به سمت خیابون برمیگردونه.-چیه؟ چرا اونجوری نگاه کردی؟در حالی که سعی میکنه جدی باشه (البته فقط سعی میکنه) میگه-تو فکر اینم، با این بچه بازیات، چند ساله دیگه که بچه دار شدیم، چجوری میخوای از پسشون بر بیای؟-بله؟ بله؟ بله؟ پیاده شو با هم بریم. من هنو 20 سالمه کــــــــــــو تا بچه دار شیم.جدی بهم نگاه میکنه.-ولی من گفته باشم، اگه تا سال دیگه بچم بغلم نباشه، سه طلاقت میکنم.-شرمنده، از این خبرا نیست برادر، اگه به فکر بچه ای برو زن دیگه بگیر، من کمِ کم وقتی 25 سالم شد باردار میشم.-مگه دست خودته؟-بله...-میبینی...-میبینیم...تا موقع رسیدن به خونه روناک هیچ کدوم حرفی نزدیم.روناک با یه چمدون کوچولو به دست اومد سمتمون، آرتام بلند شد تا بهش کمک کنه چمدون و بذاره صندوق. باهم سلام و احوالپرسی میکنن و دست میدن، روناک میاد سمت من، از ماشین پیاده میشم و مثه زنای باردار دستمو رو پهلوم میزنم و با با حالی حال و احوال میکنم.روناک نگران میپرسه-رونی چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟آرتامم حواسش جمع ما میشه و مثه روناک نگران.-نه بابا، فقط ، چیزه، داره لگد میـ ... ـزنه، نمیتونم تَـ... تحمل کنم...با این حرف من آرتام با صدای بلند میزنه زیر خنده و من با چشم غره و روناک با تعجب بهش زل میزنه.آروم جوری که آرتام نفهمه میگه-یعنی تو این چند روز کاری کرد که حامله شی؟؟آرتام خندش شدت میگیره. مثه اینکه شنید.در حالی که سعی میکنه خندش و کنترل کنه میره پشت رُل میشینه.روناکم میره پشت، آرتام رو میکنه سمت روناک. -روناک؟ در تعجبم از تو، این عیال ما که دروغم میخواد بگه، باید 20 تا شاخ داشته باشه، آخه بچه باهوش، بچه ای که هفته س به اصطلاح تو شکم خانومه، میتونه لگد بزنه؟ اصلا بچه یه هفته ای در حدی هست که رونی بخواد پهلوش درد کنه و بیحال شه؟رو میکنه سمت آسمون.-ای خـــدا، راسته که میگن دیوانه (اشاره میکنه به من) چو دیوانه (اشاره به روناک) ببیند خوشش آید...!!منو روناک آماده حمله میشیم که دستاشو بالا میبره به علامت تسلیم، به هردومون میگه.-راه بیفتم؟رو میکنم سمت روناک-اگه سختته (با طعنه میگم) میخوای بیام پیشت راحت باشی.میگه-نه مرسی، خیلی ممنون، کنار بابای بچتون بمونید، من راحتترم.آرتام با خنده رو میکنه سمتم و جوری که روناک بشنووه میگه.-خب رونی، چیکارش داری؟ وقتی میگه کنار رامبد راحتتره، خب عشق که این چیزا حالیش نیس.بعدم یه چشمک به من میزنه.روناک سرخ و سفید میشه و بازم از موضعش نمیاد پایین و میگه.-من کی گفتم کنار آقا رامبد راحتترم؟ اصلا من که گفتم عاشقشم؟آرتام و من میخندیم و آرتام میگه.-یعنی کنارش راحتتر نیستی؟ عاشقش نیستی...؟؟روناک سری به معنی نه تکون میده و آرتام با بیخیالی ماشین و روشن میکنه و در آخر از تو آینه به روناک میگه.-یادت باشه خودت گفتی عاشقش نیستی ها... اگه بهش نگفتم.روناک دست پاچه میشه و میگه-من که گفتم عاشقش نیستم؟منو آرتام با صدای بلند میزنیم زیر خنده.روناکم که تازه فهمید رو دست خورد ساکت میشه و زیر لبی میگه.-خدا در و تخته رو خوب جور کرده.آرتامم منو محکم تو بغلش میگیره و به روناک میگه.-پس چی فکر کردی؟تا دم خونه رامبد حرفی به میون زده نمیشه، فقط منو آرتام با شکلک و مسخره بازی روناک و اذیت میکنیم.رامبد و دم در خونشون با چمدون میبینم، آرتام صندوق و میزنه و اشاره میکنه خودش بذاره تو صنوق، رامبدم زیر لب غر غر میکنه و در آخر میاد سوار میشه، وقتی چشمش به روناک میوفته، رنگ نگاهش و اینا عئض میشه و برا چند ثانیه فقط به روناک نگاه میکنه.من-اِهِم... (سرفه)به خودشون میان و آرتامم با خنده میگه.-بذار برسیم رامبد، روناک در بست در اختیارت، انقدر بهش زل بزن تا شب و روز و قاطی کنی، در ضمن، علیک سلام.رامبد چشم غره ای به آرتام میره و رو به من میگه-سلام زن داداش، حال و احوال؟-سلام برادر شوهر، حال و احوال توپ توپ، شوما چوطور نیز هم خوب هستین آیا؟آرتام اِهِمی میگه و بعدم ادامه میده.-ماهم هستیم، خواستم اگه دیده نشدم، اعلام وجود کنم.رامبد ادای بابا اِتی و در میاره و ابروشو بالا میده و با لحن اون میگه.-اِ، آرتام تویی؟ نشناختمت.همه میخندیم و راه میوفتیم سمت رامسر.بعد از نیم ساعت دو کبوتر عاشق خوابیدند و منم طبق عادت همیشگیم به جاده خیره شدم و تو افکارم غرق....آرتام آه بلندی میکشه و خدارو خطاب میکنه. -هــــی، خدا جون، اینم عیال بود بستی بیخ ریش ما؟ اینکه دو ساعته به جنگلا خیره شده، کاش اونقدری که به اونا نگاه میکرد، یه نظرم یار و (اشاره به خودش) نظاره میکرد....هــــــی.....با خنده برمیگردم سمتش.-احوالات آقامون چوطوریه؟ خودم به موقعش از شرمندگیت خوب در میام، شوما غمت نباشه دااااش، به من میگن رونی .... اممم... رونی .... رونی چی؟؟بلند میزنه زیر خنده که سریع دستمو میذارم جلو دهنش و میگم.-نمیبینی خوابیدن؟ حتما باید بیدارشون کنی؟اشاره میکنه که دارم خفه میشم و منم دستمو بر میدارم.باخنده میگه- مامان رونی چوطوره؟اَه بلندی میگم و با طلبکاری رو میکنم سمتش.-باز تو شروع کردی آرتام؟اخماش میره تو هم.-این اتفاقیه که باید دیر یا زود بیوفته ، که من ترجیح میدم زود بیوفته. اجازشم دست خودمه.با عصبانیت روم و برمیگردونم ، بعد از چند دقیقه میگه.-رونی بیخود قهر نکن اعصاب منو هم بهم نریز، این بچه بازیا چیه در میاری؟؟ -آرتام اینا بچه بازی نیست، من 20 سالمه، به قول خود بچم، وقت بچه آوردنم نیست که.عصبانی میشه و میگه-بعدا در این باره حرف میزنیم؛ فعلا نمیخوام سفرم زهرم شه، بی زحمت برام یه لیوان چا بریز.فلاسک و بر میدارم و داخل لیوان کافی میکس میریزم و میدم دستش.لبخند به لب-دستت مرسی، واسه من کافی میکس آوردی دیگه؟با ناراحتتی اوهومی میگم و رومو اونور میکنم، گوشه جاده نگه میداره و اون دو تا کروکودیل عاشق هم هنوز خوابن.-چرا نگه داشتی؟جوابی نمیده و میاد سمت منو و در منو باز میکنه و با جدیت میگه.-پیاده شو.-واسه چی؟؟-پیاده شو کاریت نباشه.پیاده میشم و میرم سمتش، میگم.-خب؟منو میگیره تو بغلش و میچسبونتم به ماشین و خودشو بهم میچسبونه، انقدر خودشو نزدیک میکنه که شک ندارم هرکی مترو ببینه فک میکنه داریم همو میبوسیم.نفساش میخوره به گلوم و حالم و بد میکنه و آروم دم گوشم میگه.-یا الان بیخیال این بحث میشی، یا اینکه کاری که به این بحث منتهی میشه رو اینجا انجام میدم، وسط جاده، میدونی که اینکارا انجام میدم، پس انتخاب کن.-یعنی چی؟ این کارا چیه؟-گفتم انتخاب کن.-من نمیفهمم.-الان میفهمونم.لباشو با خشونت رو لبام گذاشت و میشه تقریبا گفت خوردشون، نفس کم میارم و بعد از دو دقیقه که ولم میکنه نفس نفس میزنم.میخواد بیاد سمت گردنم که جلوشو میگیرم.-آرتام، هیچ معلوم هست چته؟ اینجا جاده س جای این کاراست؟ اگه بچه ها بیدار شن آبرومون میره، اصلا میفهمی.از ماشین فاصله میگیرم و اونم با داد میگه-نه، فقط تو میفهمی، هر چی ملاحظت و میکنم فایده نداره، حتما باید از در خشونت و زورگویی وارد شم که بفهمی؟ من بچه میخوام، این حق منه، چه تو خودتو لوس کنی، قهر کنی، من بازم سر حرفم میمونم، فقط وای به حالت رونی اگه بخوای یه باره دیگه از این لوس بازیا در بیاری، همون بلایی که تو اون یک هفته سرت آوردم و دوباره هم سرت میارم، شیرفهم شدی؟ منم مثه اون داد میزنم، خدارو شکر از ماشین فاصله گرفتیم وگرنه بچه ها بیدار میشدن.-چرا فکر میکنی فقط تویی که بلدی داد بزنی؟ دیگه نمیذارم بهم زور بگی، منم تو این زندگی آدمم، شوهرمو به زور انتخاب کردن، رشتمو به زور انتخاب کردن، حالا میخوان زمان مادر شدنمم به زور انتخاب کنن، ولی دیــــگه نِـ...میـ ... ذا ... رم... افتاد؟بدو به سمت ماشین میرم و در و محکم میبندم.روناک و رامبد از جا میپرن.روناک-چیزی شده رونی؟-ببخشید، حواسم نبود باد محکم در و بست، به ادامه خوابتون برسید.رامبد که حالا هوشیار شده میپرسه.-رونیا، اتفاقی افتاده؟ حس میکنم عصبی...-نه چیزی نشده.انقدر این جمله رو محکم گفتم که هیچ کدوک جرات پرسیدن و نداشتن.بعد از چند دقیقه آرتام با عصبلنیت وارد ماشین و پشت فرمون میشینه، شک ندارم که بچه ها فهمیدن بین ما دعوا شده ولی جرئت پرسیدن حتی یک سوالم نداشتن.چند ساعت بعد به ویلا میرسیم، آرتام ریموت در باغ و میزنه و ماشین و پارک میکنه، ماشینای علیرضا و رامشم اونجا بود، خدارو شکر آرتام از قبل کلیدشو به رامش داد ، وگرنه تا همین الان باید پشت در میموندن.با کمک رامبد و آرتام وسایل و از صنوق در میاریم و منم سبد و برمیدارم و آرتامم چمدون و بزرگ بر میداره، به سمت ویلا میریم و زنگ میزنیم، در و باز میکنن، بچه هارو میبینیم، که همه لباس عوض کرده هر کدوم رو یه مبل افتاد و لم میدن، بعد سلام و این حرفا رامش از آرتام میپرسه.-چقدر دیر کردین، ازما زودتر راه افتادین، .آرتام میپرسه-چند ساعته تو ویلاین؟-یه دو ساعتی میشه.-آها، هیچی بابا، یه مشکلی برای ماشین پیش اومد نمیتونستم تند و برم و چند جا هم توقف داشتیم.رو میکنم سمت آریانا-ما کجا باید بـِخُسبیم آجی؟میخنده و میگه-اتاق طبقه ی بالا برای تو و آرتامه، روناک با من و رامبد هم با رامش هم اتاق میشن.-آها اونوقت بقیه چی؟لبخندی میزنه و میگه-فضولی عجب دردیه ها...-نپرس که دلم خونه خواهر، نگفتی؟-هیچی، رامیار و سامان باهم، الیسا و علیرضا با هم ، رکسانا و هاله هم باهم...-آها، پیش به سوی اتاق.دوباره میخنده.خدایا شکرت اگه از بابت شوهر شانسی گیرمون نیومد، خدا سایه ی خواهر شوهر و مادر شوهرم و از سرم کم نکنه، پدر شوهرمم که دیگه عالـــــی. فقط من موندم آرتام و از تو جوب پیدا کردن که هیچ اخلاقش به خونوادش نرفته آیا؟؟بعد از اینکه وارد اتاق مذکور میشم بعد از چیدن واسایل و عوض کردن لباسام، میخوام از اتاق بیام بیرون که آرتام دستمو میگیره و منو تو بغل خودش میگیره و میگه-رونیا، عزیزم، بابت حرفام ازت معذرت میخوام، حق با توه، من نباید واست تعیین تکلیف کنم، ولی گلم توام بهتر نیست فکر منم باشی؟ اگه بخوایم دیر بجنبیم، بچمون به من عوض بابا میگه بابایزرگ، تو که اینو نمیخوای گلم؟با تعجب بهش نگاه میکنم-ببخشید، شما بابابزرگ 28 ساله تو بساط داری، بی زحمت یه اکازیونشو واسمون جور کن.میخنده و بیشتر منو تو بغلش فشار میده.-عزیزم، درسته الان موقع بچه دار شدن نیست، مخصوصا برای تو، حتی الان سن ازدواج توام نیست، چه برسه به بچه دار شدن، ولی اینو بدون گلم، من اگه بخوام دیر بجنبم، واسم بد میشه، من که نمیگم الان، میگم به این زودیا، به فکرش باش، بازم اجبارت نمیکنم، هر جور دوس داری گلم، نمیخوام فکر کنی دارم بهت تحمیل میکنم. الانم بهتره دست از قهر کردن برداری و کاری کنی که سفر به جفتمون خوش بگذره. باشه؟سری نکون میدم که من و بغلش میگیره و میبره پایین پیش بچه ها، همه با دیدنمون میگن. -هوووووومیخوام از بغل آرتام بیام پایین ولی محل نمیده. میریم رو مبل میشینیم و بچه ها تا میان تیکه بندازن، میگم
-از پذیرش هر نوع تیکه تمام وقت و پاره وقت معذوریم، حتی شما دوست عزیز.همه میخندن.بعد از چند دقیقه فیلم دیدن دسته جمعی رامیار میگه.-بابا شب نشینی که نیومدیم، اومدیم تفریح کنیم، حیر سرمون سفر اومدیم، پاشین به هیکلاتون تکونی بدین دیگه.رامش میگه- میخوای یه دور dance competition راه بندازیم؟ خودمم میشم خردادیان، نظرا مساعده؟میگم-قربون دستت داداش، چرا خردادیان؟ ما به تاتیانا هم راضیم به خدا.همه بلند میخندن و رامش میاد گوشم و میگیره و میپیچونه.-دختر تو هنوز زبونتو کوتاه نکردی؟ آرتام پس چرا اینو آدمش نمیکنی؟آرتام میاد و دستای رامش و از پشت میگیره و میگه-معلومه هنوز آدمش نکردم، آخه کی میتونه فرشته رو آدم کنه؟همه میخندن و میگن-هووووووووورامش با درماندگی میگه-آرتام اگه دستمو ول نکنی، تضمین نمیکنم که روت نریزه.آرتام متعجب دستشو ول میکنه و میگه.-چی نریزه؟رامش در حالیکه سعی میکنه کمی دور شه میگه-اسنفراغ دیگه؟ از دل و قلوه گرفتناتون حالم بهم خورد.آرتام که تازه میفهمه رو دست خورده بدو میوفته دنبال رامش و اونم دِ بدو که رفتیم. از ویلا بیرون میرن و تو باغ به جون هم میوفتن.بعد از چند دقیقه هردوشون با صورت های سرخ و خیس از عرق وارد میشن، چهرشون بدجور آشفته س.با نگرانی میرم سمتشون و میپرسم.-چی شده؟ چرا این شکلین؟از نگرانی من رامش قیافش میشه عینه شکست خورده ها، آرتامم با موفقیت بهش زل میزنه و ابرو بالا میندازه و بعد رو به من میگه.-هیچی بابا، یه زور آزمایی بود.روناک میگه- و نتیجه ش ؟؟آرتام نفسشو تو سینه حبس میکنه ، سینشو جلو میده و با افتخار میگه.-خب معلومه، من.همه میخندیم و رامش و دست میندازیم.رامبد –رامش ، نترسیدی موقع دعوا دامنت بالا بره هست و نیستت بر فنا بره؟رامیار-رامش النگو هاتو ببینم، یوقت اوووف نشده باشن.رامشم کم نمیاره و با ناز و عشوه میگه.-وا ، این چه حرفیه؟ ( رو میکنه سمت منو میگه) رونی جان، دخترم، حواست به شوهرت باشه، خودشو رو من انداخته بود و پیشنهاد های خاک تو سری میداد که شرمم میشه به زیون بیارم.رو میکنم سمت آرتام و با جدیت ساختگی میگم.-به به، چشمم روشن، دیگه به پیرزن جماعتم رحم نمیکنی؟ خجالت نمیکشی؟ نترسیدی زیر دست و پات له شه؟ آخه هیکل نحیف ننه رو ببین، چجوری دلت میاد؟؟آرتام- ننه جان، سو تفاهم نشه، من اگه افتادم روت، داشتم مشت های مبارک و در بطنتون (شکمتون ) فرود میاوردم. حالا هم بهتره برید به کارتون برسید.چشم و ابرویی واسه رامش میاد که اونم مثه پیرزنا میزنه تو سرش و میگه-وااا، خاک عالم تو سرم، یادم رفت واسه آقامون ناهر بپزم.بعدم رفت سمت آشپزخونه.
همه متعجب شدیم، رامش حتی واسه آب خوردنم به زور میره آشپزخونه، چطور حالا میخواد بره ناهار درست کنه؟همه سوالی به آرتام نگاه میکنیم. که بلند میخنده و با لحن رامش (ناز و عشوه ) میگه.-وااا، چرا اینجوری نگاه میکنین؟ به خدا من شوهر دارم (به من اشاره میکنه) خواهشا منو با این در نندازین که بهم بگه (صداشو کلفت میکنه ) ضعیفه حق نداری با مردا هم کلوم شی.همه از حرفش خندشون میگیره و منم میرم سمت آرتام و گوشش و میگیرم.با صدای کلفت میگم.-ضعیفه خوش ندارم از حالا به بعد با مرد جماعت هم کلوم شی، شیر فهم شد؟دست پاچه بله ای میگه و دوباره همه میخندن.رکسانا میگه-واااای، من که خسته شدم بس یه گوشه نشستیم، بریم بیرون دیگه.رامیار با مهربونی نگاش میکنه و میگه.-آی گفتی؛ از دل منم خبر داری شما مگه؟؟رکسانا سرشو با خجالت میندازه پایین و رامیارم میگه.-آی نکن این کارو با دل زینب.همه بلند میخندیم و رکسانا هم کوسن کنارشو پرت میکنه سمت رامیار.آرتام میگه-بهتره بریم یه استراحتی بکنیم، شما که حق دارین حوصلتون سر بره، منو رامش و علیرضاییم که این همه پشت فرمون نشستیم، بریم یه استراحت بکنیم، بعد از اینکه رامش غذارو درست کرد و ناهار و زدیم به رگ، میریم بیرون.علیرضام که از خدا خواسته گفت.-آی گفتی آرتام، من موافقم بریم.میگم-پس داداش طفلی من چیکار کنه؟آرتام-اون شرط بست، باید پای شرطتشم بموننه.-چه شرطی؟ابرو بالا میندازه و میگه-دیگه دیگه!میخوام اصرار کنم که منو تو بغلش میگیره و میبره سمت اتاق و در و هم با پاش میبنده تا میام حرف بزنم که دوباره لبام و میبوسه و رو تخت منو میندازه.محکم بغلم میگره و خودش کنارم میخوابه.-رونی ، هیسسس، بذار بخوابم، وحشتناک خوابم میاد.-خب من ول کن، من خوابم نمیاد، میخوام برم به رامش کمک کنم.-نه، من وقتی میخوابم توام باید کنارم باشی.-آها، اونوقت چه وظیفه ای و دارم؟با خنده میگه-وظیفه ی خطیر عروسک تو بغلیه بنده، چی از این بالا تر.میزنم تو بازوش و زیر لب پررویی میگم و این دفعه با درماندگی میگه.-رونی، لطفا، فقط یه ذره بذار بخوابم.دلم میسوزه و باشه ای میگه و سرمو رو بازوش میذارم و منم میخوابم.*****
با داد و فریاد روناک و آریانا بیدار میشیم و اونا رو بالا سرمون میبینیم.روناک-اوه اوه، چه عشقولانه هم خوابیده بودید. آریان، بدو برو دوربین و بیار.آرتام بالشت و پرت میکنه سمت آریانا که داره از اتاق میره بیرون.-لازم نکرده، دختره چشم سفید، این روناک کم عقله، تو دیگه چرا؟ اصلا شما با چه اجازه ای سرتون و مثه چی انداختین پایین؟ فکر نکردین داریم کارای خاک تو سری میکنیم؟آریانا و روناک میخندن و بهم نگاه میکنن، از خجالت سرخ میشم.محکم میزنه تو سر آرتام و از تخت بلند میشم. بالشت و برمیدارم با زور میخوام تو سرش.-خجالت نمیکشی آرتام؟؟ پیش دو تا بچه اینجور حرفارو میزنی؟ پس فردا اگه چشم و گوششون باز شه ننه باباشون خفت منو میگیرن، خوشت میاد اول جوونی با یه بچه تو شکمت بیوه بشی؟جفتشون بلند میخدن و آرتام بهم زل میزنه و میگه.-اِ ببخشید، شما الان آقامون هستین؟صدامو کلفت میکنم-پَ چی ضعیفه؟ پاشو جُل و پلاستو جمع برو به داشم کمک کن، خسته س طفلکی.با ناز و عشوه میگه-چشم آقا، شوما جون بخواه.سریع از اتاق میزنه بیرون و با طلبکاری رو میکنه به اون دوتا.-حالا چون جلو آرتام دعواتون نکردم دلیل بر این نمیشه که بیخیال تنبیه شدم، زود باشین، 10 تا کلاغ پر.صداشونو بچه گونه میکنن.آریانا-رونی، رونی جون، من که جیک و جیک و جیک میکنم بـــــــــــرات ، کلاغ پر برم؟روناک رو میکنه سمت آریانا-غلط اضافی موقوف، از کی تا حالا الاغاهم جیک جیک میکنن؟آریانا با مشت میزنه تو شکم روناک و روناکم میگه-آی ایشالا جِزه جیگر بگیری مادر، بچم سقط شد، حالا کی جوابگوی آقامونه؟؟من-اِ؟؟ تو و رامبدم بله؟آریانا و من بلند میزنیم زیر خنده و روناک که قرمز شده میره سمت در و میگه-هروقت خندیدنتون تموم شد ، بیاین ناهار.بعدم در افق محو میشه.من میرم دسشویی تا صورتمو بشورم بعدم با آریانا با خنده از اتاق میریم.همه رو زمین دور سفره پلاستیکی نشستن و من و آریانا هم میپیوندیم. رو میکنم سمت سامان که کنار من نشسته.-پس آرتام و رامش کجان؟-چه بدونم؟ آرتام رفت آشپزخونه به رامش کمک کنه، بعد اونم هیچ کدوم بیرون نیومدن.-اِ، یعنی چی؟ نکنه دارن نقشه میکشن مارو چیز خور کنن؟میخنده و میگه-برادر و شوهر توه، از من میپرسی؟شونه ای بالا میندازم و بلند میشم و سمت آشپز خونه میرم. جفتشون و میبینم که کنار قابلمه ی بزرگ پشت به من نشستن و دارن پچ پچ میکنن.آرتام-خب حالا چیکار کنیم؟ آخه دیوونه، تو که بلد نیستی آشپزی کنی چرا هم