بالاخره انتظار به پایان میرسه ، و خونواده زند تشریف فرما میشن همونجور که جلو در واستادن و دارن احوال پرسی میکنن ، بالاخره ملکه الیزابت (خودم) وارد میشم ، مثه پرنسس ها از پله ها میام پایین ، یه آقای 50 و خوردی ساله ، با یه خانوم 45،6 ساله میبینم و یه دختر خوشگل ، پس پسرشون کو؟؟ نکنه این آقاهه س؟
همشون با تعجب و شمای اندازه نعلبکی و دهن به کف چسبیده منو نگاه میکنن ، تو صورت اون 3 نفر تعجب، تو صورت مامانم عصبانت و تو صورت بابا و رامش هم خنده پیدا میشه. با خونسردی ، خنده ی خودم و نگه میدارم با اهجه ی داغــــــون به اون خونواده میگم -به به سِلام خانِم، سِلام آما، شوما خوب هستِن؟ خانواده چه؟ اونام خوب هِستن؟ وَفِرمایین، خانه خود تانه ، تعارف معارف نِداشته باشین، پَ گل پسرتان کو؟؟ خونواده زند با چشم های گشــــــــــاد نگام میکنن و تو کفن ، بابا و رامش از خنده سرخ شدن و اجازه میگیرن میرن آشپزخونه و از اونجا صدای قهقهه زدنشون و میشنویم ، مامانم که کارد بزنی خونش در نمیاد با خوشرویی بهشون تعارف میکنه بشیننو با مهربومی میگه. -بفرمایید راحت باشید ، پس پسرتون کجان جناب زند؟ آقای زند که هنوز نگاهش رو منه ،میگه. -والا ببخشید ، آرتام واسش کار اورژانسی پیش اومد گف یه 10 دقیقه دیرتر میاد ، هرچی اصرار کردیم ما گل بخریم گف که نه خودش میخواد اولین گلی که به همسرش میده رو با سلیقه ی خودش بخره. مامان سری تکون میده که یعنی فهمیدم. چه غلطا، آقا میخوان اولین گلی که برای همسرشون میخرن و با سلیقه ی خودشون انتخاب کنن؟ عُـــــــــــــــــق!! بابا و رامش برمیگردن و مشغول حرف زدن میشن. بعد از چند دقیقه در و میزنن ، منم با سرعت میرم سمت در که همه بد بد بهم نگا میکنن، بیخی جز نقشه س ، روغنی و که از قبل آماده کرده بودم و میمالم کف زمین نزدیکای در ورودی ، خوشبختانه در به پذیرایی دید نداره ، پسره هم تا بخواد از باغ رد شه بیاد یه ده سالی طول میکشه. رامش بهم میرسه و با اخم مصنوعی و لحن لوتی میگه. -خوشم باشه ، آبجی مو واس خاطر یَک پسر ایجور بِدو بدو میکنه؟ چهرمو مظلوم میکنم که میخنده و میگه -اوی که فکر میکنی منم ، خودتی! یک دفعه در ورودی باز میشه ، از جوراب های پسره شروع میکنم به آنالیز کردنش ، جوراب های لنگه به لنگه ی ســـــــــوراخ ، که از لحاظ بـــو جوراب های منو گذاشته تو جیبش! شلوار نخی رنگ و رو رفته و کثیف ، کت رنگ و رو رفته و تا حدودی پاره ، لباس گل منگولی گشــــاد که دکمه هاش جابه جا بسته شده و صورت ، موهای بهم ریخته عینک ته استکانی و قیافش...!! وااااااااای این ایکبیری اینجا چیکار میکنه؟ چرا هرجا منم اونم هست؟ هم تو دانشگاه هم شمال ،اینم از مراسم خواستگاری! اونم مات رو چهره ی من مونده و بدتر از من دهنش بـــــــــــاز مونده ، یه قدم برمیداره که با کله میخوره تو زمین و دسته گلش تو هوا پرت میشه و منم میام دسته گلشو بگیرم ، یه قدم میام جلو و منم پرت میشم و روش میوفتم ، وااای عجب صحنه ای شد! چند لحظه همین جوری میگذره که رامش سرفه میزنه و ما به خودمون میایم. اه این دیگه چه گلیه؟؟ یه دسته گل با گل های زشت و پلاسیده دستمه که رغبت نمیکنم بهش نگاه کنم، الحق که همینه سلیقت! آرتام با اخم غلیظی میگه -تو اینجا چیکار میکنی؟ چرا هرجا من میرم توام اونجایی؟ کارگرشونی؟ منم با پرخاش میگم. -حرف دهنتو بفهم آقـــا!! این سوال من باید از تو بپرسم، چرا هرجا من میرم تو هستی؟ -تو ، تو چرا باید کارگر خونه ای باشی که زنـــــم (با لحن خاصی میگه) توش زندگی میکنه؟؟ -من کارگر خونه ای نیستم که زنــــت (با همون لحن خاص) توش زندگی میکنه ، من خود زنـــــت هستم ! یه پوزخند میزنم و از کنارش رد میشم ، چشاشا قد بشقاب شده هه هه حقته! آرتام به خودش میاد و خیلی جدی رو به مامانم میکنه و میگه -ببخشید خانوم سالاری قبلتون کجاست؟ مامانم گیج قبله رو نشون میده میگه -میخواید نماز بخونید؟ آرتام-نه!! بعد رو میکنه به همون سمتی که مامانم اشاره کرده و سجده میکنه و بلند میگه. -خدایـــا! خداوندا! من تو این دنیا چه خبطی کردم که باید اینجوری عذاب بکشم؟ خدایا! من غلط کردم، توبه میکنم، خدایا آخه من چه هیزم تری بهت فروختم که منو تو این دنیا تو جهنم میذاری؟ خدایا من چرا همش باید این و ببینم؟؟ (به من اشاره میکنه و همونطور که سجده کرده ، مثلا میزنه زیر گریه) تو همین مابین رامش از خنده غش میکنه و همه بهش چشم غره میرن اما اون توجهی نمیکنه ، بین خنده هاش میگه. -بابا ایول، ما تو این همه سال تازه فهمیدیم ، رونی جهنمه ، بعد تو داماد گلمون تو این یه روز فهمیدی؟ بابا دست مریزاد، رونی ، تحویل بگیر شوهرتو ، از این مردای فهمیده تو این دوره زمونه پیدا نمیشه ها! بابا بهش چشم غره میره و میگه –رامـــــــــش !! (یعنی خفه شو!! ) بعد با خوشرویی همه رو دعوت به نشستن میکنه و به منم اشاره میکنه که برم چایی بیارم. میرم آشپزخونه و چایی هارو میریزم، چایی آخری و که مال آرتامه پر نمک میکنم و میرم سمت پذیرایی صدای بابا رو میشنوم که از آرتام میپرسه. -آرتام جان ، شما از قبل رونیا رو میشناختین؟ تا آرتام میخواد جواب بده من پیش دستی میکنمو در حالی که چایی هارو تعارف میکنم میگم. -بله بابا ، آقای زند مربی مهدکودکمون هستن. با این حرف من همه میخندن و آرتام هم چشم غره میره ، چایی آرتام بهش تعارف میکنم که چشاشو ریز میکنه که مثلا بفهمه کاسه ای زیر نیم نیست منم بیتفاوت بهش نگاه میکنم. رامش با خنده میزنه به پهلوش و میگه. -خوردیش خواهرمو ، چایی و بردار دستش شکست. بعد با لحن آرومتری که منم به زور میشنوم میگه -بذار یه چیزی واسه شب اولتون بمونه. من با عصبانیت به رامش نگاه میکنم و آرتامم با خنده ی بدجنسی نگام میکنه و به رلمش چشمک میزنه و چایی و برمیداره! این دوتا چه زود ریختن رو هم، بفرما ، اینم داداشه ما داریم؟ به سیب زمینی گفته تو برو من هستم ! میرم کنار آریانا میشینم ، برعکس حدسیاتم، دختر مهربون و خونگرمیم هست ، 23 سالشه و لیسانس گرافیک داره و تو کارخونه باباش قسمت بسته بندی کالا کار میکنه. همین جور که مشغول حرف زدنیم بالاخره صدای سرفه ی بلند آرتام میاد ، من خودمو نگران نشون میدم و لیوان آب نمکی و که از قبل پر کرده بودم و برمیدارم میروم سمتش و دستش میدم ، اونم بدون فک همه رو یک نفس سر میکشه که سرفه ش شدیدتر میشه ، رامش که میفهمه کار منه ، بهم چشم غره میره . و دست آرتام میگیره و به سمت دسشویی میبرش. بعد از چند دقیقه سرو کلشون پیدا میشه. صورت آرتام قرمز ِ قرمز و با عصبانیت بهم نگاه میکنه! بابا-خوبی پسرم؟ چی شد یه دفعی؟ آرتام-مرسی پدرجون بهترم ، هیچی ، فقط چایی پرید تو گلوم بعد با عصبانیت بهم زل میزنه و منم به در و دیوار نگاه میکنم، آقای زند متوجه میشه کار منه و با خنده سری تکون میده بابا-بیشتر مراقب باش پسرم . -چشم. بعد از کلی صحبت در باره ی چیزهای متفرقه آقای زند بالاخره میگه. -خب با اجازتون سینا جان ، ما بریم سر اصل مطلب ، ما اینجا خدمت رسیدیم که هم وصیت نامه مامان نیلی و فخری خانوم به اجرا برسونیم ، هم اینکه بیشتر آشنا شیم ، خوشحالم که بچه ها از قبل همدیگرو میشناختن و این ازدواج براشون جنبه ی اجباری و نداره ، اگه سینا خان اجازه بدن این دو تا گل برن با هم حرفاشونو بزنن. بابا-خواهش میکنم اتابک جان ، اختیار ماهم دست شماست بعد رو میکنه به سمت من و میگه -رونیا جان، بابا، آقا آرتام و به سمت اتاق خودت راهنمایی کن. از جا بلند میشم و میگم چشم. با رتام میریم بالا و در اتاقم و باز میکنم و سریع میرم رو تخت میشینم و اونم بالاجبار میره رو صندلی همین که میشینه رو اون ، اون صدا قشنگه که مال دسشوییه شنیده میشه. طفلک از خجالت ســــــــــــرخ شده ، منم سری از تاسف تکون میدم و با دست بینیمو میگیرم و میرم سمت پنجره که بازش کنم.از جاش بلند میشه و به زیرش نگاه میکنه، همین که اون بادکنک و میبینه با عصبانیت بهم زل میزنه، قیافش قرمز قرمز، با چشمای ترسناکش میاد سمت من.یا خدا ، این چرا یه دفعه اینجوری شد؟ نیاد منو بکشه! خدایا من هنوز کلی آرزو دارم ، هنوز با سر تو کیک تولد کسی نرفتم ، خدا نذار من و بکشه.هی اون میاد جلو ، هی من میرم عقب ،تا جایی که میخورم به دیوار ، میاد جلو و دستاشو دو طرف صورتم میگیره و خودش و بهم نزدیک میکنه ، با عصبانیت بهم زل میزنه و میگه.-چرا انقدر اذیتم میکنی ها؟ خوبه منم اذیتت کنم؟ باشه ، پس یادت باشه خودت خواستی.تا میام حرفی بزنم که لباشو میذاره رو لبام و با ولع شروع میکنه به بوسیدنم ، منم میام هلش بدم ولی دریغ از یک نانومتر تغییر ، منو محکمتر تو بغلش فشار میدهو با دستاش کمرمو محکم فشار میده ، بعد از چند لحظه با اکراه لباشو از لبام جدا میکنه و سرش و میبره سمت گردنم و شروع میکنه به بوسیدن ، انقدر محکم میبوسه که مطمئنم فردا جای بوس هاش کبوده منم بی محابا در حال اشک ریختنم ، نه این که عذاب بکشم، فقط چون به اجبار بود ،عصبیم.بعد دوباره گردنمو ول میکنه و وحشیانه تر حمله میکنه به لبام، لبامو تا حدودی گاز میگیره، بعد از چند دقبقه لبامو ول میکنه و با زبونش لبامو لیس میزنه و بعد پرتم میکنه رو تخت و با لبخند بد جنسی بهم نگاه میکنه.-نه خوشم اومد، رو هیچیت نشه حساب کرد ، رو این یه مورد خوب میشه حساب کرد بعد با چشمای هیزش تک تک اجزای بدنم و نگاه میکنه و با لحن خریدارانه ای میگه-از حالا به بعد اگه بخوای منو اذیت کنی ، اینجوری تلافی میکنم، واسه من که بد نیست ، تازه کلیم خوش میگذرونم.بعد یه چشمک بهم میزنه و میره سمت در بعد انگار که یه چیزی یادش اومده باشه ، با لحن جدی میگه.-چون این ازدواج اجباریه ، نه تو مایلی داری ، نه من ، بهتره که بیشتر از یک سال طول نکشه. بعد از اینکه سهم و الارثمون و گرفتیم ، یکسال بعد از عقد از هم طلاق میکیرم. باشه؟همونطور که درحال اشک ریختنم سری تکون میدم.میخنده و ادامه میده – تو این مدت قرار نیست اتفاقی بینمون بیوفته (بالحن بدجنسی ادامه میده ) البته اگه تو مجبورم کنی ، تضمین نمیکنم که بهت دست نزنم! تند تند سری تکون میدم که بلند میزنه زیر خنده. بعد با بغضی که تو گلومه میگم-نمیخوام بچه های دانشگاه یا دوستای من البته غیر از اونایی که باهام صمیمین از این ازدواج چیزی بفهمن، نمیخوام بخاطر این ازدواج مزخرف موقعیت های خوب ازدواجم و از دست بدم ، تو این مدت مثه همخونه با هم زندگی میکنیم و به کار هم کار نداریم ، باشه؟ سری تکون میده و میگه –موافقم، بیا بریم پایین که خیلی دیر شد. باهم میایم پایین همه با لبخند بهمون نگاه میکنن و بعد که نگاهشون به اشکای من میشه لبخندشون خشک مشه ، مامان که متوجه گریم شده میگه -آقا آرتام اتفاقی افتاده؟ رونیا چرا گریه میکنه؟ آرتام-هیچی نیست مامان، صحبی از مامان فخری شد ، گریش گرفت چایی نخورده پسر خاله میشه ! مامان! پسر بیشعور میگه صحبت از مامان فخری شد گریه کرد ، یک حالی از تو بگیرم من !!! همه لبخند غمگینی میزنن و بابا میگه. -دخترم گریه نداره که ، مامان فخری الان تو بهشته!! بیا! اینم از بابام ،طوری داره حرف میزنه انگار من بچه دوسالم! آقای زند-خب دخترم! چی شد؟ شیرینی بخوریم؟ لبخند خجولی میزنم و سرمو پایین میگیرم همه دست میزنن و آرتامم پوزخند میزنه. خانم زند با مهربونی بهم نگاه میکنه-عروس گلم، شیرینی نمیاری؟ بعد از اینکه شیرینی تعارف میکنم خانوم زند با اجازه ای میگه و از تو کیفش یه جعبه ی کوچیک در میاره و میگه. -با اجازه ی خانم و آقای سالاری ، اگه بشه من همینجا رونیا جان و نشون خودمون کنم! مامان-خواهش میکنم اجازه ی ماهم دست شماست. بابا-بفرمایید راحت باشید خانوم زند یک حلقه ی ظریف که روش با چندتا نگین کار شده رو دستم میکنه و همه دست میزنن! بعد از صحبت درباره ی تاریخ عقد و عروسی بالاخره تصمیم گرفته میشه که تا آخر هفته ی دیگه عروسی و پس فرداهم عقد کنیم! 6 ماهه به دنیا اومدن دیگه! کاریش نمیشه کرد! قرار براین شد که فردا آرتام بیاد دنبالم و عقد کنیم ! مثه اینکه آزمایشگاه دوستش میخواد ببرتم که نتیجه سریع مشخص شه! بعد از کلی حرف زدن و تععین مهریه 2000 سکه بالاخره قصد رفتن میکنن! دم آخری آرتام شمارمو ازم میگیره تا فردا بهم زنگ بزنه چه ساعتی میاد دنبالم! به همین راحتی من شوهر دار شدم ، میرم میخوابم و گوشیم و واسه ساعت 7 میذارم...!! ***** میرم سمت اتاقم که بخوابم ، نزدیکتی ساعت 3 و نیم ، 4 گوشیم به صدا در میاد ، برش میدارم ، شماره ای که روش افتاده بود و سیو نکرده بودم از قبل. جواب میدم.-بله؟صدای با جذبه ی مردی و میشنوم که میگه.-چهار دست و پات نعله.-آقای محترم احترام خودتون و داشته باشین. امرتون؟-امرم ، سلامتی شما.-امری نیست جناب قطع کنم؟-یعنی همسرم ، همسرای قدیم ، ببین دخترای ورپریده ی امروزی کارشون به کجا کشیده که صدای شوورهاشونم تشخیص نمیدم ! هی جوونی کجایی که یادت بخیر.تازه بخودم میام ، اِ اینکه صدای آرتام خله س.-تویی خل مشنگ؟ آخه شب بود سیبیلاتو ندیدم. چرا این موقع شب وسط خواب من جفت پا پریدی؟ -اولا که زنمی، هرموقع که دلم بخواد زنگ میزنم ، دوما مشنگ عمته! سوما زنگیدم بگم فردا ساعت 7 جلو در خونه منتظرتم بریم آزمایشگاه.-اوکی،ولی کمتر واسه خودت پپسی وا کن داداش، انقدر زنم زنم میکنی ، میترسم دلبستم شی نتونی ازم دل بکنی ، کاری باری؟ بـــای.مجال خدافظیم بهش ندادم و گوشی و قطع کردم و آلارم و واسه ساعت 6و نیم گذاشتم و خُسبیدم.با تکون های شدیدی که بهم میدادن ، چشام وا شد.رامش-بفرما، خرس قطبی و گذاشته تو جیب کوچیکش، همچین رفته تو خواب زمستونی که آدم نگران میشه یوقت آذوقه با خودت برداشتی آیا؟دوباره چشامو میبندم که صدای آرتام بلند میشه، این اینجا چیکار میکنه؟-رامش، بیدار نشد؟-نه بابا ، این خرس قطبی به ضربه کتک بیدار میشه! اصلا خودت بیدارش کن، بهرحال زن خودته. من رفتم.دوباره تکونم میده ولی بازم خودمو به خواب میزنم.-رونی،رونیـــــــــا! بیدار شو دیگه، ساعت 7 و نیمه ، دیرمون شد، بیدار نمیشی؟ باشه فقط یادت باشه خودت خواستی.این پسره خل و چل میخواد چیکار کنه یعنی؟ بیخیال خواب و عشقه.یه کم که چشام گرم میشه با احساس یخ زدن شدید از جا میپرم ، آرتام و میبینم که گوشه اتاق دستشو گذاشته رو شکمش و داره هر هر میخنده ، بیشرف یک سطل آب یـــــخ روم خالی کرد! با عصبانیت میرم طرفش که چند تا از فن های کاراتمو و روش اجرا کنم که پام به روتختی گیر میکنه و میوفتم زمین ، البته زمین که نه ، رو آرتام میوفتم.همینجوری بهش نگاه میکنم، دیگه خبری از خنده نیست ، تو چشاش یه چیزی میبینم که میترسونم. میخوام از روش بلند شم که دستاشو دور کمرم حلقه میکنه و منو به خودش فشار میده، نگاهش بین چشام و لبام در حرکته! یا خدا این چرا یه دفعه جنی شد؟ صورتشو آروم به صورتم نزدیک میکنه که به خودم میام و با پام محکم رو پاش میزنم ، صدای آخ بلندی میاد و دستاش شل میشه ، سریع از روش بلند میشم.چند ثانیه بع به خودش میاد و خیلی جدی بهم رو میکنه .-تا 10 دقیقه دیگه منتظرم ، حاضر شو بیا، وگرنه مجبورم جای تو یکی دیگه رو بیارم. خوددانی!بعد به حالت دو از اتاق خارج میشه!خدایی رونی پسر مردم و زدی ناکار کردی رفت ، حالا کی با این خل و چل زندگی میکنه؟ یه عمر رو دست ننه باباش میمونه ، مامان فخری میدونسته این خله ، هیچکی باش ازدواج نمیکنه دلش به حالش سوخته همچین وصیتی و کرده ، حالا صرف نظر از اخلاقش قیافش خیلی جذابه.لباسام و عوض میکنم ، یه تاپ بندی قرمز تنم میکنم و روش ماتنو سرمه ایمو میپوشم ، شلوار جین مشکیمو میپوشم و شال قرمزم و سرم میکنم ، کیف قرمزمم برمیدارم، خدایی تیپی زده بودم ها ، ادکلن خوش بومم رو خودم خالی میکنم و میرم پایین ، رامش و جلو تی وی میبینم.-پسر تو کار و زندگی نداری تو خونه پلاسی؟بهم نگاهی میندازه و سوتی میزنه.-بابا ، توام ترشی نخوری چیزی میشیا، عجب تیپ آرتام کشی زدی آجی، جوونای مردم و منحرف نکنی یه وقتا .با کیفم محکم میزنم تو سرش.-تو آدم نمیشی، آرتام کجاس.-تو ماشین منتظر ملکه الیزابته. رخصت بدین براتون فرش قرمز پهن کنم..-انقدر چرت و پرت نگو رامش، بای بای داداشه خلم.-رونــــــــــــــی!-ها چیه؟-هیجی میخواستم بگم دست تو مماختون نکنین ، کارای زشت نکنین ، شیطونیم نکنین که مجبود بشیم تاریخ عروسی و جلوتر بندازیم.از خجالت گونه هام سرخ میشه کیفم و بالا میبرم که بزنمش که دستاشو به حالت تسلیم بالا میبره، میخنده و میگه.-من که نگفتم این کارو میکنین ، گفتم این کارو نکنین، حالا اگه هم خواستین این کارو بکنین ، لااقل تو ماشین نکنین، گشت بگیرنتون ، من که نمیام.بدو میرم دنبالش که بزنمش که سریع جیم میشه! پسره چشم سفیه ، خدایا وقتی خواستی غیرت و تقسیم کنی رامش داشت پستونک بازی میکرد؟؟میرم سمت ماشین ، کلافه به نظر میاد ، یاد کار چند دقیقه پیشش که میوفتم عصبانی میشم، در ماشینو که با میکنم متوجهم میشه.ماشین و روشن میکنه و حرکت میکنه.-اون حرکت چی بود تو اتاق انجام دادی؟نیم نگاهی بهم میکنه و پوزخند میزنه.-دلم میخواد مشکلیه؟ زنمی ! سوالی نیس؟باخشم بهش نگاه میکنم.-مگه قرار نشد بینمون نزدیکی ایجاد نشه؟شونه ای بالا میندازه و با نیشخند میگه.-عروسک خوبی هستی ، حیفم میاد دست نخورده ولت کنم ، تو این یکسال خوب میتونم باهات بازی کنم عروسک خوشگله.دستشو به سمت گونم میاره و میخواد نازم کنه که خودم عقب میکشم، واقعا ازش میترسم. بیشعور ، من عروسکتم که باهام بازی کنی؟ نشونت میدم آرتام خان.بلند میخنده از این حرکتم و میگه.-الان خودتو کشیدی عقب ، وقتی تو خونه تنهاییم ، منم و خودت میخوای چیکار کنی؟ میدونی که اونجا دیگه به بوسیدن ختم نمیشه.با شیطنت لبخندی بهم میزنه که میترسم! خدایا خودم و به خودت سپردم.بقیه راه و بی هیچ حرفی طی میکینم. جلو در آزمایشگا نگه میداره. -تو برو تو بشین ، من جا پارک پیدا کنم میام.بی تفاوت از ماشین پیاده میشم و میرم رو یک صندلی میشینم.همین جوری مشغول دید زدن اطرافم که به صدای پیس پیس به پسری که داره بهم اشاره میکنه نگاه میکنم ، پسر سوسولیه! حالم از این جور آدما بهم میخوره!-هی خوشگله شماره بدم؟رومو اونطرف میکنم و بهش نگاه نمیکنم.-نازتم خریداریم بــــانو شما جون بخواه ، میای اینجا با هم آزمایش بدیم بعد بریم تو قصر رویاهامون زندگی کنیم؟خبر نداری آق پسر من در حال حاضر دارم تو قصر رویاهام با پادشاه عشقم آرتام زندگی میکنم ، از مثالهای خودم خندم گرفت . پسره خنده منو به خودش گرفت و اومد صندلی کناریم نشست.-پس بله رو دادن بـــــانو!-بله رو از قبل به من دادن بانو!!با صدای آرتام برمیگردم بهش نگاه میکنم که عصبانی داره به پسره زل میزنه میره سمت پسره ، که پسره سریع جیم میشه و الفرار!!آرتام با ابرو های گره خورده میاد کنارم میشینه و دستم و محکم میگیره.-تا وقتی اسمت تو شناسنامه منه از این غلطا نمیکنی! از کنارمم جم نمیخوری شیر فهم شد؟اعصابم و شدید بهم میریزه ، بیشعور فکر میکنه من به پسره نخ دادم ! ای خــــــــدا! خودم و به خودت سپردم. دستمو میام از دستش بیرون بکشم که بیشتر فشار میده.با دندون های ساییده شد بهم نگاه میکنه و میگه.-رونیا، اعصابمو خورد نکنی ، یه امروز گند نزن به همه چی، کاری نکن که همینجا دندناتو تو دهنت خورد کنم!بغض تو گلوم گیر میکنه ولی برو نمیارم ، تا موقعی که نوبتمون شد دستم تو دستش بود. یه خانومی و با روپوش سفید میبینم بهم لبخند میزنه و به تخت اشاره میکنه، میرم رو تخت میخوابم ، ازاونجایی که کم خونی دارم ، ترجیح میدم دراز بکشم ، بعداز اینکه ازم خون میگیره ، سرگیجه و حالت تهوع شدیدی بهم دست میده ، خانومه دستمو میگیره .-عزیزم اگه حالت بده یه کم دراز بکش هروقت حالت جا اومد بروسری تکون میدم، بعد از چند لحظه آرتام و میبنم.-چرا بلند نمیشی؟ میخوای نازتو بکشم؟دیگه این شورشو در آورده! فقط بلده رو مخم اسکی بره!با عصبانیت بهش نگاه میکنم. که خانوم دکتره میاد رو به آرتام میگه.-تبریک میگم همسر زیبایی دارین ، مواظب این خانوم خوشگله ما باشین ، مثه اینکه کم خونی داره (رو به من ) آره عزیزم؟سری تکون میدم که ادامه میده.-بهتره بغلش کنین ببرینش، سرگیجه داره، براش یه چیزی بخرین که ضعف نکنه!به من لبخندی میزنه و میره.آرتام-نگفته بودی کم خونی داره.جوابشو نمیدم که یه دستشو زیر گردنم و دست دیگشو زیر زانوم میگیره و با یک حرکت منو از جا بلند میکنه.-بذارم زمین. زشته.-زشت اینه که سرگیجه بگیری و اینور اونور بخوری ، من شوهرتم ، چرا بید زشت باشه؟از اتاق بیرون میایم همه یه جوری نگام میکنن ، خودم که از خجالت دارم میمیرم، ولی آرتام بیخیاله. منو به سمت ماشین میبره و در جلورو باز میکنه، منو توش میذاره و میگه.-اینجا باش برم یه چیزی بخرم.سری تکون میدم که میره، بعد از چند دقیقه با دو تا کیک و دوتا شیرکاکائو ظاهر میشه. کیک و شیرکاکائو رو دستم میده ، بیحال یکم ازشون میخورم که جون میگیرم.اونم بعد از خوردن کیک و شیرش راه میوفته. -پایه ی ناهار هستی ؟-نه ، مامان اینا منتظرمن!-یکی از فامیل های دورتون فوت کرده ، مامان بابات و مامان و بابام رفتن سرخاک!-کی؟-فک کنم آقای صولتی!آه سوزناکی میکشم ، آقای صولتی پسرِ پسرعموی بابام بود، خیلی باهم رفیق بودن ، خدابیامرزش.میگم-چرا مامان بابای تو رفتن؟ابروشو بالامیندازه- ببخشید که اوناهم فامیلن!راست میگه خدایی، به اینش فک نکرده بودم. بعد از چند دقیقه جلوی یه رستوران شیک نگه میداره.-پیاده شو ، رسیدیم.پیاده میشیم و به سمت رستوران میریم، یه جای دنج و انتخاب میکنیم و میشینم ، گارسون میاد.-چی میل دارین؟آرتام نگاهی بهم میکنه که میگم.-جوجه.-دوپرس جوجه با تمام مخلفات!گارسون چشمی میگه و در میشه، آرتام نگاهی بهم میندازه.-شب خواستگاری که خیلی شیطون بودی ، الان چرا ساکتی؟با یادآوری اون شب لبخندی رو لبم میشینه.-اونشب که نمیدونستم چه کلاهی قراره سرم بره، الان فهمیدم که چه کلاهی سرم رفته.ابرو بالا میندازه.-چه کلاهی سرت رفته؟با لبخند میگم – کلاه حصیری از اونایی که تو شمال سرشون میکنن!با این حرف بلند میخنده جوری که چند نفر به ما نگاه بدبد میکنن!میگه-پس بپا یوقت کلاهتو ازت ندزدن! شونه ای بالا میندازم – بذار بدزدن ، چیز قابل داری نیست.چشاشو ریز میکنه میخواد چیزی بگه که غذارو میارن، غذا در سکوت و آرامش خورده میشه.بعد از خوردن غذا آرتام میره حساب میکنه و میاد.تو ماشین بهم میگه- مامانت اینا دیر میان ، رامش هم باشون رفته، تو خونه تنهایی ، تا وقتی که بیان دنبالت پیش من میمونی.-بچه که نیستم، عباس آقا و اکرم خانومم هستن تازه.-نه اون بندگان خدا هم با مامانت اینا رفتن ، من تورو تو خونه تنها نمیذارم . این حرف آخرم بود.-پس کجا میریم؟-خونمون!-جـــــــــــــــان؟؟میخنده و میگه-جانت بی بلا!تو دلم قندهارو آب میکنن ولی برو نمیارم.-ما خونه داشتیم؟-آره! الانم داریم میریم خونمون.سری تکون میدم از مامان شنیده بودم آرتام خونه برامون گرفته بوده و تو الهیه هم بود ، اینم شنیده بودم که مامان و نیکا جون (مادر شوهر عزیـــــــزم) جهیزیه مو چیده بودن ! ولی خب باور نداشتم. فک میکردم شوخیه همش.-رسیدیم.باصدای آرتام به خودم اومدم ، آپارتمان خیلی شیکی بود ، نگهبان از جا بلند میشه و میگه سلام آقای زند ، آرتام لبخندی میزنه و جواب میده بعد منو بهش معرفی میکنه.-علی آقا ایشون همسرم هستن.نگهبان-خوشبختم از آشناییتون خانم دکتر .لبخندی رو لبم میشنه ، بالاخره آرتام دکتری داره دیگه! ماهم کشکی کشی شدیم خانم دکــــتر!به سمت آسانسور میریم که دکمه طبقه 17 رو میزنه... اووووو کی میره این همه راهو!!بعد از رسیدن، کلید میندازه و در و باز میکنه از دیدن خونه دهنم بـــــاز میمونه!عجب خونه! یه خونه 250 متری حدودا که کف پارکت و دیوار های پذیرایی با کاغذ دیواری شیری سفید که روش گل های ریز و با فاصله ی بنفش داره ، پذیرایی دکورش شیری و بنفش که خیــــــلی قشنگه، آشپزخونه وسایل و دکورش قرمز مشکیه و همه ی وسایل با این رنگ هستند و با زیبای چشم گیری چیدمان شده.به سمت اتاق خوابمون میرم ، یه اتاق خواب رویایی که آرزوی هر آدمی خوابیدن برای حتی یک شب تو این اتاقه ، سروس چوب و کمد با قهوه ای سوخته دیزاین شده و تخت هم همونرنگه ، اتاق رنگ زرشکی و خاکستری پررنگ داره که جلوه ی خصی به اتاق داده ، الای تختم یک عکس خوشگل از آرتام که ا نیم تنه برهنه عکس گرفته و تمام عضلاتش و به رخ میکشه ، محو تماشای عکس بودم که میزنه به پهلوم و به خودش اشاره میکنه.-اصل جنس و ول کردی یه عکس جنس اینجور زل زدی؟ بیا به خودم زل بزن خب!از خجالت سرم و پایین میندازم، میخوام از اتاقبیرون برم که مچ دستم و میگیره.-کــــجا؟؟-میرم بیرون آب بخورم .از روی پاتختی یک پارچ آب یخ و یک لیوان برمیداره میده دستم، از اینکه هیچ بهونه ای واسه جیم شدنندارم عصبی میشم، انگار میفهمه و لبخند میزنه ، دستش میره سمت دکمه های لباسش که با چشمای ترسناک نگاش میکنم.
-اونجوری نگام نکن خب میخوام بخوابم.-خب بخواب، چرا لباستو در میاری؟با چشمای شیطون نگام میکنه.-خب شاید بخوام یه کارایی بکب که با لباس نشه.با خشم تو چشاش نگاه میکنم.-مثلا چیکار؟میخنده و دستش و جلو دهنش میگیره و به معنی فک کردن یکم سرشو تکون میده.-بگم یا نشون بدم؟منم عصبی از جام بلند میشم که مچ دستمو میگیره.-خب بابا عصبی نشو، از تو بهتراش هم بودن که من بهشون دست نزدم تو که سهلی، موقع خواب عادت دارم لباس نداشته باشم. هوا ورت نداره،همچین آش دهن سوزیم نیستی!اعصابم به کل بهم میریزه، با عصبانیت بهش نگاه میکنم که متوجه پوزخند روی لبش میشم.-خوابم میاد. کجا بخوابم؟به تخت دو نفره اشاره میکنه.-جا واسه هردومون هست.-اِ؟ نه بابا، شرمنده من الان با شما هیچ نسبتی ندارم ، تازه فردا قرار عقد کنیم آقای به اصطلاح محترم!!-خیل خب چرا میزنی، تو اینجا بخواب، من میرم اتاق بغلی.با تردید بهش نگاه میکنم.-چیه؟ آدم ندیدی؟-مطمئن باشم کاری نمیکنی؟پوزخند میزنه و میاد سمتم.-ببین جوجه اگه قرار باشه کاری بخوام بکنم مطمئن باش اون کسی که قراره التماس کنه بهش نزدیک شم تویی ! در ضمن من اگه یه روزی هوس این کار به سرم زد قایم موشک بازی نداره که راحت میام کارمو انجام میدم، نه تو برام مهمی نه رضایتت، اونم تازه اگه یــــــــــه روزی هوس کردم، که عمرا با وجود دوست دخترای متفاوتم همچین هوسی کنم.من دختری و میخوام که خودشو وبال گردنم نکرده باشه ، کسی که برای بدست آوردنش مشقت بکشم.
در اتاق و میبنده و میرهپوووووووووف! بابا این دیکه کیه؟ خدا آخر عاقبت مارو بخیر کنه!مانتو مو در یارم، شلوارمم که تنگ بود و در میارم و با تاپ قرمزم میرم زیر پتو و آروم آروم چشامو میبندم.با صدای تق تق در بیدار میشم.-بلـــــه؟درو باز میکنه میاد تو ، اول بیتفاوت ولی بعد که منو میبینه ، چشاش از زور تعجب اندازه بشقاب شده بود و دهنش باز موند، یا خدا؟ این چرا یهو جنی شد؟ تا بخودم میام که میبینم رفت بیرون در و محکم بست.ای خدا چرا هرچی دیوونس سر راه ما قرار دادی؟جلو آینه خودم و دید میزنم که میبینم بـــــــــله، پسر مردم حق داشته، تاپم که یقش بـــاز بود کاملا رفته بود کنار و همه جام توش معلوم بود و سینه های سفیدم که با رنگ تاپ هارمونی خاصی و ایجاد کرده بود، بیشتر تو چشم بود، پتومم که یه ذره کنار رفته بود و ساق پای خوشتراشم که از قضا شلوار هم نداشتم دیده میشد.حالا من با چه رویی برم پیشش؟ ازش خجالت میکشم، با یک نگاه همه ی هستی من برباد رفت!!بعد از چند دقیقه سعی میکنم طبیعی باشم ، مانتو شالوارم و میپوشم و آماده میشم برای رفتن میرم تو حال.آرتام در حال تی وی دیدنه، بهم نگاه نمیکنه و همونجور که سرش تو تی ویه میگه-میخوای بری؟-آره، دیر وقته دیگه.-شرمنده من حالم بده نمیتونم برسونمت ، الان برا آژانس میگیرم.بعد از گرفتن آژانس در حایکه سعی میکنم عصبانیتم و کنترل کنم میگم.-مرسی بابت امروز، خدافظ .زیر لب جوابی و میده و باز هم بهم نگاه نمیکنه، پسر خل نگاه نمیکنه که مثلا دست و دلش نلرزه؟ بره بمیره! تو دلم براش زبون در میارم و از خونه میام بیرون سوار آژانس میشم و میرم خونه.بعد از حساب کردن ، زنگ و میزنم و میرم تو، همه در حال خوردن شام هستن، مامان منو میبنه و لبخند میزنه.
-سلام خُل دخترم! مخ شوهرتو زدی؟ حاضر بیاد بگیرت از ترشیدگی درت بیاره .همه میخندن که رامش میگه-آی مامان گفتی، میگم زودتر اینارو به عقد هم در بیاریم تا اتفاقی نیوفتاده.نه تنها مامان و بابا بلکه منم از تعجب دهنم باز بود ، چی میگفت این؟بابا-چطور مگه رامش؟رامش کش و قوس به خودش میده و میگه ، امروز وقتی از اتاق خانوم اومدم بیرون و وظیفه ی خطیر بیدار کردن خانوم و به عهده ی آقاشون گذاشتم ، بعد از چند دقیقه رفتم ببینم بیدار شدن یا نه ، که دیدم رونیا خانوم رو آرتام خان افتادن و ایشونم دستشون دور کمر سرکار خانوم و تا میخواست اون اتفاقه بیوفته که شرم و حیای درونی مانع شد بقیشو ببینم ، این شد که بیرون رفتم.وااااااای یعنی کاش الان زمین دهن باز میکرد من میرفتم توش، بیشعور دقیقا هم بد ترین و به غلط انداز ترین صحنه رو هم دیده بود ، از خجالت سرخ شدم که مامان و بابا خندیدن و سری تکون دادن.خیلی خیلی هول در حالی که به تته پته افتاده بودم میگم.-مـــ ــن ... میرم... لباســـ ــامو .. عوض کنم.همه بلند میخندن که با دوییدن من سمت اتاقم خنده ها شدت میگیره ، الهی بمیری رامش، میمردی جلو جمع اینو نگی.بعد از عوض کردن لباسام دیگه روی نگاه کردن به مامان بابارو ندارم، بیخیال شام تو اتاقم میشینم که در اتاقم و میزنن.-بفرماییدقیافه ی لبخند رو لب رامش پدیدار میشه-نمردیمو خجالت خانوم و هم دیدیم، بیا پایین شامتو بخور.سرم و میندازم پایین و آروم میگم -میل ندارم.میخنده و میگه بیا پایین همه از این شیطنت ها کردیم ، درکت میکنیم.ابرو بالا میندازم-شیطنت کردیـــــــم؟؟ پس تو هم آره؟هول و میشه و تازه میفهمه سوتی داده ، به خودش میاد و میگه.-کی من؟ نــــه! بعد میره سمت در و میگه-بدو بیا پایین شامت سرد شد.بعد از خوردن شام تو تختم برمیگردم و خودمو واسه فردا که قرار عقد کنیم آماده میکنم.***** بعد از کلی آرایشگاه و وقت گرفتن و اینور اونور و پوشیدن مانتو و شلوار سفید و غیره راهی محضر شدیم.همه با ماشین بابا اومدیم ، از دور بی ام و آرتام و میبینم که مامان باباشو خودشو آریان توشن، پشت سر ما ، تنها خالم و عمو هام و عمم با ماشیناشون دارن میان ، کنار ماشین پارک شده ی آرتامم چند تا ماشین پارکن که ک ندارم لشکر کشیدن با ما وارد جنگ شن ، دو تا لشکر تو دو جهت متفاوت گارد گرفتن و آماده حمله ن. با بوق بابام (که تو ایران یعنی سلام ، حالت خوبه؟ چه طوری؟ منم خوبم ، خانوم بچه ها خوبن؟) حمله آغاز میشه.بعد از پارک ، دو تا لشکر حمله میکنند و با بوس و تف و سلام احوال پرسی همدیگرو خلا سلاح میکنن و یکدیگر و هدف میگیرن.خواننده های محترم این تشبیه من دلیل بر اختلافات خونوادگی نمیشه ها؟ اتفاقا با هم خیلی هم خوبن ، شاد و خرم نرم و نازک ، چست و چابک، با دو پای کودکانه میدویدم همچو آهو ... ببخشید! هول کردم قاطی کردم ، نیست که واسه وصال آرتامم (عــــق) بی قرارم ، اینه که هی هول میکنم، دلیل تشبیه غلطمم بخاطر این هول کردناس!!!بعد از خلا سلاح همدیگه به رییس لشکر (من) حمله میکنن، اما اینبار با سلاح تبریک میگم، ایشالا خوشبخت بشین!!بعد از اعلام آتش بس راهی محضر میشیم. یه چادر گل منگولی بهم میدن سرم کنم، کنار آرتام میشینم، از صبح تا حلا حتی یه نگاهم بهم نکرده! به جَهَندَم!! (به جهنم)عاقد میشینه و بعد از گرفتن مدارک و این حرفا خطبه ی عقد و میخونه، عمو سیامک از اول صبحم همچین بگی نگی پکره! آخی! خو طفلکی میخواست پسره یالغوزه شو بهم بندازه!تو افکار خودم غرقم و دارم به ریش سهیل میخندم که یکی محکم میزنه به پهلوم، آخ بلندی میگم که همه میخندن، آرتام بی صفت بود، با چشم غره اشاره میکنه بله رو بدم منم پرو پرو با ناز میگم-عروس زیر لفظی میخواد.همه میترکن از خنده و آرتامم به لبخندی اکتفا میکنه.-عزیزم، از کی تا حالا خود عروسا گفتن زیر لفظی میخوان؟اِ راست میگه، سوتی دادم، پس بگو برای چی همه خندیدن، شونه ای بالا انداختم. آرتام از جیب کتش یه جعبه در آورد، یه سینه ریز خیــــــلی قشنگ! بهم داد و گفت -ادامه بدید جناب (به عاقد گفت!)عاقد-برای بار چهارم میفرمایم (از خود راضی! میگه میفرمایم! بابا کم واسه خودت پپسی وا کن! ) خانم رونیا سالاری فرزند سینا سالاری، آیا به بنده وکالت میدهید شما را به عقد دائم آقای آرام زند با مهریه ذکر شده درآوردم؟لبخند خجولی میزنم میگم-با اجازه مامان و بابا، رامش، عمو ها، عمم، تنها خالم، همسایه اینور ، همسایه اونور ، بقال سر کوچــــ ...آرتام محکم میزنه به پهلوم که دردم میگیره و با صدای ضعیف میگم.-بله!همه مهمونا در حالی که از خنده سرخ شدن دست میزنن، کل میکشن، تبریک میگن! بعد از تبریکات رتام با لبخند مصنوعی که سعی میکنه حرصی و که خورده پنهون کنه بهم میگم.-عزیزم، ما که بالاخره تنها میشیم، هفته دیگه هم که عروسیمونه، پس بهتره تا اون موقع زبونت کوتاه شده باشه، وگرنه خودم با روش خودم کوتاهش میکنم، باشه عشقم؟لبخند هیستیریک میزنه و از کنارم بلند میشه، رامش شیرینی و دور میگیره و به همه تعارف میکنه.میگه- بادا بادا مبارک بادا ، ایشالا مبارک بادا! کوچکه تنگه بله! عروس قشنگه؟ نخیر! بقیشو یادم نیست خودتون ادامه بدید ، بله!همه میخندن و رامش میاد نزدیکم آروم در گوشم میگه- هر کی نتونه از پس تو و زبون تو یکی بر بیاد ، آرتام میتونه!بعد یه چشمک زد و خواست از کنارم بره که با لبخند بدجنسی دوباره اومد تو گوشم گفت.-میدونم سخته! آره خیلیم سخته، ولی فقط یه هفته مونده، بعد یک هفته هر کار دلتون خواست بکنید.
متوجه منظورش شدم و کفشم از پام در آوردو و دنبالش دوییدم، اونم فرار کردو من همچنان با کفشم دنبالش بودم ، که یکی از کمرم گرفت و منو به سمت خودش کشوند آروم در گوشم گفت.-رونیا! تمومش کن! آبروی منو بردی، خونواده تو به این خل بازی هات عادت دارن، خونواده من الان همه تو کفن ، آبری منو بیشتر از این نبر خواهشا!بعد رو به بقیه با لبخند گفت-رونیــــــاست دیگه.همه سری تکون دادن و خونواده زند هم که تازه فهمیدن من چه جور آدمیم با لبخند و مهربونی نگام میکردن، از دور رامش و دیدم که داره واسم زبون درازی میکنه، پسره ی خرس، با چشمام براش خط و نشون میکشیدم ک آرتام دست منو گرفت و رفتیم بیرون از محضر ، پشت سر ماهم همه اومدن بابام رو به همه گفت.-برای ناهار امروز همه راس ساعت 2 رستوران ... مهمون من هستین، خوشحال میشم تریف بیارین.بعد از تعارف تیکه پاره کردن ، رضایت میدن که برن. میرم سمت ماشین بابا که بابا جلومو میگیره و به آرتام اشاره میکنه-بابا، برو پیش شوهرت، منتظرته! مواظب خودتون باشین.تا میام حرف بزنم که بابا با سرعت از کنارم رد میشه.همه رفتن و آرتام مونده و حوضش! (منظورم بی ام و شه!!) به ماشینش تکیده داده و داره با لبخند نگام میکنه.-ها چیه؟ خوشگل ندیدی اینجوری بهم زل زدی؟؟-خوشگل که دیدم، تا دلت بخواد! ولی دارم به این فکر میکنم که زود تر از اون چیزی که فکرشو بکنم تنها شدیم خوشگله.یه چشمک حوالم میکنه. منم بی قید شونه بالا میندازم و سوار ماشین میشم.-خب کجا بریم؟-چه میدونم؟ ترجیحا بریم خونه، بابا مامانم نگران نشن ، حوصله این ادا اطفار و ندارم ، میخوام بخوابم.-باشه.بعد راه میوفته به خیال اینکه داره منو خونه خودمون (خونه مامان بابا! نه خونه مشترک) میبره چشامو رو هم میزارم.با تکون های شدیدی بیدار میشم.-هـــــا؟ چیه؟ کیه؟ مغولا حمله کردن؟ برین سنگر برین! کمک ! کمک!سریع از ماشین میپرم و میرم پشت درخت قایم میشم.آرتام از حرکاتم خندش میگیره. بعد یه دفعه جدی میشه.-بیا بریم بالا.بدون اینکه بهم نگلهی بندازه سرشو میندازه و میره سمت آسانسور. اِ چه جالب، اینجا که خونمون نیست! خونمونه!! (:دی)میریم بالا و کلید میندازه و خیلی جدی میگه.-برویـــــــا خدا! این که تا چند مین پیش داشت میخندید. جنی شده یعنی؟میرم تو و کفشامو در میارم.-برو تو اتاق بخواب که ساعت دو باید رستوران باشیم.منتظر جوابم نمیمونه و به سمت اتاق خودش میره. میرم تو اتاق و در و میبندم و میخوابم.***** 5 یه هفته مثه برق و باد گذشت و امروزم روز عروسیمه، از صبح تا حالا تو آرایشگام، این آرایشگره هم که مـــــــــدام داره ازم تعریف میکنه، میترسم آخذشم چِشَم بزنه و کور و کچل بیوفتم رو دست آرتام!آریانا کنارمه و با لبخند مهربونش داره نگام میکنه، آرایش خودش تموم شده، یه ماکسی آبی کاربنی پوشیده و موهاشم مدل جمع و بازه ، آرایش ملیحیم کرده که زیباییشو دو چندان میکنه.بعد از تموم شدن آرایشم، بالاخره موژان خانوم لطف کردن، اجازه دادن، خودمو تو آینه ببینم! میرم جلو آینه... واااااای خدایا این پری کیه روبه روم؟ اه!! چه قدر خوشگل شدم ، پوستم سفیدتر شده و چشای عسلیم جلوه ی بیشتری پیدا کرده، خط چشمی که زده چشامو محصورکننده ساخته. لبامم که نگـــــو! با رژ کالباسی خیلی کمرنگ برجستگی بیشتری پیدا کرده ، تو صورتم اول از همه چشام بعد لبام جلوه ی خاصی داره. خدا کنه آرتام بتونه در مقابل این همه زیبایی مقاومت نشون بده! خدایا خودم و به خودت سپردم!لباسمو که پوشیدم دیگه رسما شبیه پری ها شده بودم، یه دکلته خیلی قشنگ که تا جای رون هام تنگ بود و بعد گشاد میشد، قسمت سینه هاش سنگ دوزی شده بود و یه دنباله ی نه خیلی بلند نه خیلی کوتاه جای دامنش داشت.آریانا-واااای رونی خیلی خوشگل شدی زن داداش، خدا کنه آرتام بتونه خودشو کنترل کنهریز میخنده و منم با لبخند و عصبانیت ساختگی میگم.-آریانا؟ این چه حرفیه؟ خل شدی دختر ها ! این داداش شما ماشالا انقدر تجربش در زمینه بانوان زیاده و انقدر با دخترا بوده که فکر نکنم بادیدن من نتونه خودشو کنترل کنه.-انقد بی انصافی نکن، خیلی خوشگل شدی، داداش ماهم هرچی بوده و هرکی تو زندگیش بوده، مال دوران جاهلیتش بوده!-تو فرهنگ لغت من دوران جاهلیت یعنی تمام طول زندگی آدم آجی.میخنده و میگه-یه کم فرهنگ لغتت و گسترش بده ، دوران جاهلیت یعنی گذشته....چشمکی حوالش میکنم و میگم-ایــــنم حرفیه.بعد از چند دقیقه آرایشگر خبر میده دوماد اومد و بوی عنبر آورد. با کمک آریانا شنلم و درست میکنم و میرم پایین ، پایین پله ها آرتام واستاده و پشتش به ماست، داره تلفن صحبت میکنه، با صدای سرفه ی آریانا روشو برمیگردونه.در حالی که با پشاش داره درسته قورتم میده به پشت خطیه میگه.-آره ، آره...-...-چـــی؟؟-...-نه، ببین خب... اِم، چیزه، بعدا بهت زنگ میزنم خدافظ.گوشیش و قطع میکنه و دوباره به نگاه کردن میپردازه.
آریانا با خنده میگه- آرتام تو که خوردیش!لبخندی میزنه و سری تکون میده، رو به من میگه-فیلمبردار منتظره، حاضری؟-اهومدستمو و میگیره و فشار خفیفی بهش میده ، از ساختمون که بیرون میایم فیلمبردار و میبینیم که داره فیلم میگیره و مشغول ایراد گرفتن و تذکر دادن و دستور دادنه!بالاخره خدا نظر کرد و تموم شد این مسخره بازیا، دره ماشین و واسم باز میکنه و سوار پورشه پانومراش میشم، من نمیدونم این بچه چندتا ماشین داره؟ ولی خدایی با دیدن پورشه ش کفم برید، خدا تومن پولشه، بله دیگه ثروتمندیه و بی دردی! (نیست که خودمون فقیر و طلفکیم!! )بعد از کلی تو راه بودن بالاخره میرسیم به باغ آرتام اینا، در طی راه هیچ کدوم با هم صحبت نکردیم، انگار نه انگار تازه عروس دومادیم! والا!!بعد از پیاده شدن، سیل جمعیت حمله میکنه و مراسم ماچ و بوس و تف و تبریک آغاز میشه! خدایا به امید تو...!!تبریک میگیم و میگیم تا اینکه جواب سلام مامانمم میگم.-خواهش میکنم، مرسی ممنون، ایشالا عروسیه دخترتون! (این جواب من به همه مهمونا بود، البته اونایی که پسر داشتن تیکه آخرشو حذف میکردم)همه میخندن و مامانم روبه آرتام میگه.-آرتام جان پسرم، خدا بهت صبر بده، تحمل این تحفه کار هرکسی نیست.آرتامم لبخند میزنه و به نشانه ی همدردی دست مامانم و میگیره و میگه- خدا از بزرگی کمتون نکنه، هرکی ندونه شما که میدنین قراره چه بلایی سرم بیاد.یه مشت محکم به شکمش میزنم که آخ نسبتا بلندی میگه.بابا-انقدر گل دختر منو اذیت نکنین.میریم تو جایگاه عروس و دوماد میشینیم و من با رامش که کنارمونه و داره اذیتم میکنه دعوا میکنم، آرتام و رامش دست به یکی کردن و دارن حرصم میدن، تو این بین با صدای ببخشید به خودمون میایم. سرمو بالا میگیرم و یه خانوم تقریبا مسن افاده ای و یه دختری که فکر میکنه از دماغ فیل افتاده و یه پسر نسبتا خونگرم و یه آقای مسن و خنده رویی و میبینم (همه این خصوصیات و از ظاهر فهمیدم ها!! )آرتام از جاش بلند میشه و منم به تبعیت از اون اینکار و میکنم.آرتام-سلام عمه جان، خوش اومدید.عمه ش بغلش میکنه و میگه، خوشبخت بشی پسرم، بعد واسه من گوشه چشمی نازک میکنه و با سردی کامل تبریک میگه.اون دختره-واای آرتام، تبریک میگم عزیزم، دلم واست خیلی تنگ شده بودآرتام-مرسی شراره جانبعد رو به من میگه-رونیا ، عزیزم، ایشون عمه پری من هستن ، ایشون شراره جان دخترشون و ایشون همسرشون آقا علی و پسر گلشون (اشاره به اون پسره که حدود 25،6 سال سن داره) شروین جان.سری تکون میدم و ابراز خوشبختی میکنم (آره جون عمم) شراره با اکراه سرشو تکون میده و تبریک خشک میکنه و حتی دستشم جلو نمیاره! به جهندم. شروین با یه نگاه هیز و لبخند چندش آور دستشو دراز میکنه و تبریک میگه و بعد رو به آرتام میگه.
-ایشون و کجا قایم کرده بودی؟ رو نمیکردی که از چنگت در نیاد؟آرتام با اخم میگه-منو رونیا خیلی وقته همو میشناسیم اما رابطه ی خاصی با هم نداشتیم، دلیلی هم نمیدیدم که رونی و بهتون نشون بدم.آقا علی با لبخند میاد جلو اول به آرتام بعد به من تبریک میگه.خونواده عمشم میرن رویه صندلی ها میشینن. از دور سهیل و میبینم که داره با نارحتی نگاهم میکنه ، بهش محل نمیدم و رومو سمت آرتام برمیگردونم.با رامش مشغول حرف زدنیم و آریانا هم به جمع ما میپیونده.رامش-به به ، خانوم، قدم رنجه فرمودید، تشریف فرمایی خودتون و به دیده ی منت گرفتید. بفرماید ، بفرمایید بشینید.آریانا با لبخند میگه-کجا بشینم؟ مگه جای خالی ای هم هست؟رامش-شما بفرمایید رو جفت تخم چشای من بنشینید.آرتام محکم میزنه به پهلوش و با خنده میگه-سیب زمینی نیستم که تو با خواهرم لاس بزنی و نمن بر و بر نگات کنم.منم و آریانا میخندیم، یه کم به آرتام میچسبم که جا واسه آریانا باز شه.رامش با جدیت بهم رو میکنه- پاشو، رونی پاشو، اینجا نه جای توه نه من ، پاشو.با نگرانی نگاش میکنم-مگه چی شده؟رامش با عصبانیت ساختگی میگه-من نمیخوام تو با این وصلت کنی، داداش بزرگترتم اجازه نمیدم! بعد دستشو جلو دهنش میگیره و میگه- اِ اِ اِ ، تو روز روشن میزنه زیر قولش، عجب آدمیه!!آرتام با لبخنذد سرشو میندازه پایین و رامش بهش زل زده منو آریانا هم مثه آدمای گیج به این دو تا نگاه میکنیم.آریانا رو به رامش-آقا رامش، میشه بگید چی شده؟ شما که مارو گیج کردید.رامش با لبخند و تیریپ عاشقونه به چشای آریانا زل میزنه و میگه-چشم حالا که شما خواستید باشه.منتظریم حرف بزنه ولی نه! آقا همچنان با اون نگاه داره آریانا رو دید میزنه، محکم به پهلوش میزنم که به خودش میاد.-ها؟ چیه؟ کیه؟ چرا منو میزنی؟ گل که زدن نداره.بهش چشم غره میرم که به خودش میاد.-آها! خب میدوی، چیزه...!!بعد با عصبانیت ساختگی و اخمد شیرین به آرتام زل میزنه و میگه.-بگم؟؟ بگــــــــم؟؟آرتام ادای آدمای هول و در میاره و میگه.-نه تو رو خدا! اصلا هرچی تو میگی،باشه ، قبول.من که مصمم تر شدم به رامش میگم-یا همین الان میگی اینجا چه خبره یا اینکه یادم میره برادری به اسم رامش دارم.
رامش-خب بابا نزن! شب خواستگاریت، من که آریانا خانوم و دیدم، رفتم کنار آرتام نشستم و بهش گفتم که من اجازه نمیدم تو با خواهرم ازدواج کنیاونم مثه آدمای هول که انگار میخوان عروسکشون و بگیرن بهم نگاه کرد و پرسید چرا؟ منم گفتم چون ازت خوشم نمیاد، انقدر اصرار و اصرار تا اینکه من رضایت دادم تو بااین آقا وصلت کنی اما به یه شرط، اینکه این آقا هم اجازه بدن منم با خواهرشون وصلت کنم، خواهر در ازای خواهر، معامله ی منصفانه ای بود، آقا قبول کردن و الان هم دارن زیر قولشون میزنن، من بهش گفتم بیا یه تعهدی چیزی بنویس ولی قبول نکرد! منو آریانا با تعجب به آرتام نگاه کردیم، آریانا ناراحت نبود و برعکس خیلیم خوشحال شده بود.آرتام مثه بچه مظلوما سرشو پایین انداخته و نگاهم نمیکنه. تا میایم به ادامه سکانش برسیم که دو تا دست جلو چشامو میگیرن.اولی-اگهدومی-گفتیاولی-مادومی-کی هستیم.تازه فهمیدم ، اینا صدای آرسام و برسام پسرای عمو پوریامن، دوقلو های خله فامیل که 22 سالشونه ولی قده بچه دو ساله فهم ندارن و شیطنت میکنن. با خنده میگم-لاله و لادن!دستاشون و از رو چشم برمیدارن و هماهنگ میگن،"ما پسریم"-اِ؟ شمایین؟ ببخشید شب بود سیبیلاتون ندیدم.آرسام-جمع کن بابا فسقل، توه فنچول داری این حرفارو میزنی؟برسام-آرسام جلو شوهرش اینارو نگو، بذار سرشو کلاه بذاریم فک کنه فرشته گیرش اوومده، وگرنه اگه بخوایم تفهیم کنیم این دختر ترشده، مشکل روانی داره، ولش میکنه و میذاره میره و ما بدبخت میشیم (البته اینارو مثلا داشت آروم میگفت، ولی من که سهله آرتامم شنید)آرسام- راست میگیا، چرا به فکر خودم نرسید؟ اگه دوباره این رو دست عمو سینا بمونه که ما فاتحمون خوندس.بعد یا لبخند رو میکنه و به آرتام و دست میده و میگه- خوشبخ باشین، این فرشته ما دست هرکسی باشه خوشبخت میشه.برسام میزنه به پهلوش و آروم میگه-خله، من گفتم نگو دختره مشکل داره، نگفتم که ازش تعریف کن، دو روز دیگه که پسره فهمید سرش کلاهی به چه بزرگی رفته مارو نفرین میکنه.آرسام –آها باشه حالا فهمیدم.تمام این مدت ما داشتیم این دو تا قل و نگاه میکردیم ، آرتام که همه حرفاشون متوجه شده بود گفت-نترسید، من تو دانشگاه با این خانوم آشنا شدم، از مشکلاتشم خبر دارم، ما نمیخواد خودتون و نگران کنین.بعد یه چشمکی به اون دوتا میزنه و مثلا آرومتر بهشون میگه-خودم قد دارم بعد ماه عسل برم تیمارستان بستریش کنم.با این حرفش همه میخندن و منم با عصبانیت نگاش میکنم و میگم
-روانی عمته!بعد با حالت قهر از بینشون جدا میشم و میرم سمت میز بچه ها!هاله و رکسانا و روناک و الیسا! همه هستن و با جیغ و دست و هورا به استقبالم میان، همه مهمونا روشون و به سمت ما میگردونن، ولی ما خل تر از اونی هستیم که بهشون محل بدیم.روناک-بچه ها بیاید کلاس چگونه شوهر را اسکل کنیم تحت نظر استاد ارجمند بانو سالاری بگذرونیم بلکه توفیقی بشه ماهم به آرتام نام ها وصلت نماییم.همه میخدن.هاله-الهی کوفتت شه رونی، من میدونستم تو از اولم به این پسره نظر داری، ورپریده ! این آقاتون برادری چیزی نداره؟ میخندم و میگم-نه که نه نداره، نه که نداره.همه باهم میگن اه...!!الیسا-بهتر، پس مجبوری شوهرتو با ما قسمت کنیم، موافقین بچه ها؟همه با هم بــــــــله.-هـــــو چی چی بله؟ من عمرا اگه بخوام یه تار موه آرتامم (عق!!) و با شما ورپریده ها قسمت کنم، بلا به دور، ایــــش.همه میخندن و رکسانا میگه.-میل خودته آجی، اگه نمیخوای شوهرتو با ما قسمت کنی بگرد تو خونوادشون یه چندتا از خوشگلاشون و جور کن تا ما ساکت شیم!همه موافقت میکنن. همین جوری که مشغول حرف زدنیم یکی دستم و میگیره و میکشه، نگاه میکنم میبینم نیکا جونه.-جانم مامان کاری داشتین؟با اخم ساختگی جواب میده-مثلا مراسم عروسیتونه ها! نه تو نه آرتام هیچکدوم حواستون به هم نیست، اونم مثه تو رفته پی دوستاش، دخترم زشته، مردم چی میگن؟ برین برقصین که همه منتظرن عروس دوماد برقصن بدو دختر گلم.میرم سمت آرتام، چراغا خاموش میشه و با چند لامپ و رقص نور فضارو روشنایی میکنن، همه دست میزنن و دی جِی هم به افتخار عروس دوماد یه آهنگ میذاره ، صدا ها قطع میشه و آهنگ شروع میشه، آرتام یه دستشو میذاره رو کمرم و با دست دیگش، دستمو میره، منم یه دستمو رو شونش میذارم و قوم هامون تنظیم میکنیم شروع میکنیم به رقصیدن. صدای آهنگ با سکوت فضا تلفیق میشه.بهم رسیدیم باز همو دیدیم برای ما بودنمون نقشه کشیدیم..بهم رسیدیم باز همو دیدیم برای ما بودنمون نقشه کشیدیمبهم رسیدیمامشبباز همو دیدیمامشببهم رسیدیمامشبباز همو دیدیمامشببرای ما بودنمون نقشه کشیدیمامشببرای ما بودنمون نقشه کشیدیمامشب.من و تو باید که ما بشیم و تا ابد بمونیم فردایی بهتر بسازیم با هم دیگه جوونیمتا با همیم پرنده ایم انگار تو آسمونیم پر می کشیم روی سرهم وقتی هم آشیونیمپر می کشیم رو سرهم وقتی هم آشیونیمبهم رسیدیمامشبباز همو دیدیمامشببهم رسیدیمامشبباز همو دیدیمامشببرای ما بودنمون نقشه کشیدیمامشببرای ما بودنمون نقشه کشیدیمامشب.اسپند و دود کنین ما گاهی حسوده دنیاچش نخوره زندگیمون تنگ نظرن حسودا
به عشق هم مبتلاهمسفر و هم صداکعبه ی عشق و بسازیم که جای حقِ خداکعبه ی عشق و بسازیم که جای حق ِ خداکعبه ی عشق و بسازیم که جای حق ِ خدابهم رسیدیمامشبباز همو دیدیمامشببهم رسیدیمامشبباز همو دیدیمامشببرای ما بودنمون نقشه کشیدیمامشببرای ما بودنمون نقشه کشیدیمامشبامشبامشبامشببهم رسیدیم -- بهم رسیدیم -- بهم رسیدیمبهم رسیدیمامشبباز همو دیدیمامشببهم رسیدیمامشبباز همو دیدیمامشببرای ما بودنمون نقشه کشیدیمامشببرای ما بودنمون نقشه کشیدیمامشب(امشب از حمید طالب زاده) بعد از تموم شدن آهنگ آرتام همچنان داره منو نگاه میکنه، با لبخند خیلی آروم میگه-خوشگل شدی امشب! لبخند میزنم و سرم و پاین میندازم. آرتام یواش صورتشو بهم نزدیک میکنه و آروم لبامو میبوسه و سریع ازم فاصله میگیره. با تشویق و جیغ و داد و هورا میریم سر جامون میشینیم. از خجالت سرخ شدم و روی نگاه کردن به بقیه رو ندارم! از خوشحالی دلم غنج میره، آرتام به من گفت خوشگل شدم. یعنی امکان داره؟
تا وقت شام نه آرتام حرف میزنه نه من، چند دور دیگه هم میرقصن و در آخر برای شام دعوت میکنن مهمونارو. نیکاجون میاد سمتمون.
-بیاید بچه ها، دنبال من بیاید، بهتون شام بدم
یه چشمک میزنه و آرتام دستمو میگیره، با چشام سوال میپرسم چرا دستمو گرفته و اونم به نیکاجون اشاره میکنه
خیلی خلی رونی اگه فک کنی یه درصد اون به خاطر خواسته ی قلبی خودش دستتو گرفته! به سمت میز غذای عروس و دوماد میریم و فیلمبردار ظهور میکنه! اه، حالا اگه گذاشتن دو قاشق غذا کوفت کنیم!!
فیلمبردار دستور خوردن غذارو صادر میکنه، آرتام یه کم جوجه و یه کم رولت تو بشقاب میذاره، با دستور فیلمبردار هواپیمارو راهی فرودگاه (دهان بنده) میکنه. اما بازم به دستور فیلمبردار محترمه ی مکرمه ی معظمه بنده باید ناز کنم و نخورم ، آق آرتامم باید نازمو بکشن (عُــــق!)
بعد از کلی سوسول بازی و کارای حال بهم زن (ناز آوردن و ناز کشیدن ) بالاخره از شر فیلمبردار عزیز راحت میشم. به بشقاب نگاه میکنم، یه بشقاب بیشتر نیست، وااای نه! من نمیتونم با آرتام تو یک بشقاب غذا بخورم، این پسره هم که از هفت دولت آزاد، همچین غذا میخوره که دست هرچی قحطی زده رو از پشت بسته...!!
بهم اشاره میکنه چرا نمیخوری؟
-من نمیتونم بشقاب غذامو با کسی شریک شم.
میخنده، بلند. میگه -بهتره عادت کنی، واسه خودت میگم، چند روز دیگه که خونه این و اون پاگشا شدیم اگه تو بشقاب مشترک غذا نخوریم واسمون بد میشه.
-صد سال سیاه، مثه اینکه واسه تو هم همچین بــــد نیست ها.
یه دفعه جدی میشه و قاشقشو میذاره تو بشقاب ، با سردی تمام جواب میده.
-خیلی بچه ای اگه بخوای از رفتار و حرکات من که صرفا جهت دل خوشکنک مامان و بابامونه ، برداشتی بخوای بکنی!
دست از غذا خوردن میکشه و گوشیش و در میاره و با اون ور میره. بمیره رونی، یه دو مین نمیتونم اون دهنتو ببندی؟ وجدان یک -نه!!
وجدان دو-جدا نمیتونی؟؟
و.ی- نه خب نمیتونمو.د-خب احمق حتما باید بزنه تو ذوقت تا ساکت شی؟
و.ی-کی گفته اون تو ذوقم زده؟
و.د-واااای خدا منو از دست تو بکشه.
و.ی-ایشالا!!و.د-خدایا، رسما شفام بده، آخه کدوم آدم عاقل از دست خودش میخواد بمیره؟ و.ی-همون آدم عاقلی که داره با خودش حرف میزنه و جواب خودش و خودش میده! و.د-ولی خدایی از حق نگذریم ماهیچه ش خوشمزه بودا!! و.ی-رونـــــــــــــــــــــی ، الهی بگم چی بشی داری در مورد غذا حرف میزنی؟ و.د-نزنم؟؟ و.ی-وااااااااااای!! و.د-نزن حالا خودتو ، ناقص میشی، آرتام طلاقت میده ها. و.ی-برو بابا، آرتام بخواد طلاق بده ، منو تو رو با هم طلاق میده! مثه اینکه فراموش کردی ما دو روح تو یک بدنیم....!!! و.د-اه! راست میگی، تازه داشتم این مسئله بغ رنج و فراموش میکردم... با ضربه یکی به پهلوم مکالمه ی این دو وجدان عزیز و به پایان میرسونم، سرمو بالا میارم، میبینم آرتام با سردی خیلی زیاد داره نگام میکنه. -ها؟ چیه؟ خوشگل ندیدی؟ پوزخند میزنه ومیگه- پاشو همه رفتن، میخوان برای عروس کشونی برن، بلند شو. از جام بلند میشم و با آرتام میرم سمت مهمونا. همه رفتن جز فامیلای نزدیک، مامان در حال گریه و بابا با بغض نگام میکنه، نیکاجونم مثه مامانم هی داره اشک میریزه و میاد سمتم بغلم میکنه. -رونیا جان، دخترم، تنها پسرم و به تو سپردم، امیدوارم خوشبختش کنی. لبخند تلخی میزنم و سر تکون میدم، هیچ کدوم از مادر پدرا خبر ندارن قرار نیست خوشبختیه آدم یکساله باشه!! مامانم به سمت آرتام میره و همین حرفارو میزنه، پدر جونم با لبخند منو تو بغل میفشار و میگه خوشبخت شید. بابا و مامان هم میان بغلم میکنن، دیگه نمیتونم تحمل کنم و ریز ریز اشک میریزم. مامان-رونی جان ، مامان فدات شه ، عزیزم گریه نکن، آرایشت خراب شه آرتام میفهمه تو چه اعجوبه ای بودی، در جا طلاقت میده ها! نذار این همه خرج کردیم رو دستمون بمونه. میخندم و میگم-نگران نباش، من اونو طلاق بدم، اون منو طلاق نمیده! مامان میخنده و بابا هم منو بغل میکنه-مواظب خودت باش دختر گلم، ایشالا خوشبخت شید. رامش با بغض نگام میکنه میرم تو بغلش و سرمو رو شونش میذارم. محکم منو بغل میکنه و میگه-اوخی! آجیه ما یه وقت دلش تنگ نشه ها! -نترس دلم واسه هرکی تنگ شه واسه توه یالغوز تنگ نمیشه، نمیخوای آستین بالا بزنی منم خواهر شوهر کنی؟ من که خیلی راحت برادر زنت کردم نامرد، نمیخوای جبران کنی؟ آروم تو گوشم میگه-خودم به فکرشم، فک میکنی واسه چی انقدر هوا آرتام و دارم؟ بذار خرم که از پل گذشت جانب داری تورو هم میکنم و زودتر از خودت عمت میکنم آبجی. میخندم و میگم-اگر بار گران بودیــــم رفتـــــیم، اگر نا مهربان بودیـــ ... رامش-بسه بابا تراژیکش نکن، حوصله گریه ندارم، خبر نداری همین که تو بری حکومت من آغاز میشه سریع برو دیگه. میخندم و میرم سمت آرتام، دستشو دور کمرم حلقه میکنه و میگه راه بیوفتیم؟ سری تکون میدم. سوار ماشین میشیم، مامان و بابا مون و رامش و آریانا و عمو ها عمه و خاله ی من و ایضا فک و فامیل آرتام پشت سر ما راه میوفتن. بعد از نیم ساعت ویراژ و این حرفا بالاخره همه متفرق میشن. میرسیم جلو خونه، از آسانسور بالا میریم، و وارد خونه میشیم، میرم سمت اتاق دو نفره تا لباس و عوض کنم آرتام میگه. -رونیا، لباساتو عوض کردی بیا تو حال کارت دارم. باشه ای میگم و بعد لباس عوض کردن و حموم رفتن میرم سمت پذیرایی خدارو شکر لباس عروسم زیپش کنار بود وگرنه باید منت آقارو میکشیدم. میرم سمتش، رو کاناپه نشسته و با یک لیوان دستش که داره بخار از توش میاد داره تی وی نگاه میکنه. سرفه ای میزنم بدون اینکه بهم نگاه کنه میگه بشین. رو مبلی میشینم که تقریبا رو به رو آرتام باشه، یک لیوان دیگه از روی میز برمیداره و سمت من میگیره (بدون اینکه نگام کنه) ازش تشکر میکنم، توش شکلات داغه، بعد از مزه مزه کردنش میگم -خب، نمیخوای صحبت کنی؟ تی وی و خاموش میکنه و به من رو میکنه و ته لیوانشو در میاره و میگه -خواستم یه سری چیزایی و مشخص کنم که در طول این یکسال به مشکل بر نخوریم. سری تکون میدم و ادامه میده. -اول اینکه ما تو این خونه مثه دو تا دوست هستیم و با کار هم هیچ کاری نداریم، من صبح میرم ساعت 5-6 برمیگردم، اگه خواستی آشپزی کنی واسه خودت این کارو بکن، هفته ای دو بار فاطمه خانم میان اینجارو تمیز میکنن، پس نیازی به خونه تمیز کردن نیست. من شبا شامم خونه نیستم با دوستام میرم، اگه احیانا خواستی دوستاتو دعوت کنی به من اطلاع بده تا اون تایم و خونه نیام. و دیگه اینکه نمیخوام هیچکس، تاکید میکنم هیچکـــــس بفهمه ما دو تا زن و شوهریم. با پوزخند اضافه میکنه-نه به نفعه منه نه تو ، چون به قول خودت فرصت خواستگارای بهتر و از دست میدی. به دوستاتم تاکید کن به هیچکس نگن ما دو تا زن و شوهریم چه تو دانشگاه چه تو محیط های دیگه، واسه من که فرقی نمیکنه، به هر حال واسه تو بد میشه، کسی سراغ یه زن مطلقه نمیره! عوضــــــــــــی آشغال، کسی سراغ زن مطلقه نمیره؟ رونی نیستم اگه کاری نکنم که به پام بیوفتی طلاق نگیرم.هه کورخوندی قا، اول عاقت میکنم بعد میرم و طلاق میگیرم و با برگه ی پزشکی قانونی اسم نحستو از رو شناسنامم پاک میکنم...!! عوضـــــی! با پوزخند زل میزنم بهش و میگم-خواسته ی قلبیه منم همینه خوشحال شدم شنیدم، در ضمن بهتره که اتفاقی بینمون نیوفته چون قصد دارم بعد از طلاقمون پزشکی قانونی برم تا اسمتون از رو شناسنامم پاک شه با پوزخند اضافه میکنم-طبق گفته ی خودتون دید جامعه نسبت به خانوم های مطلقه جالب نیست ، ولی فکر نمیکنم این مورد تو خانم هایی که اسمی تو صفحه دوم شناسنامشون نباشه هم صدق کنه! از جام بلند میشم، آرتام با عصبانیتی که سعی در پنهانش داره، بهم نگاه میکنه. -حرفدیگه ای نیست؟ میخوام برم بخوابم، فردا باید دانشگاه برم. سرشو میندازه پایین وآروم میگه-بفرمایید. میرم سمت اتاقم و میخوابم. ***** با صدای تلفن بیدار میشم. با صدای خواب آلود-بلـــــــــه؟ -سلام خوبـــی عروس خانوم؟ (صدای دختر عمم، کیانا بود که 20 سالشه و 6 ماه از من کوچیکتره) -اوه تویی خله؟ آره خوبم! دلت بسوزه من شوور کردم ولی تو هنو اندر خم کوچه اولی!! -خب حالا هوا ورت نداره، من یکیو تو آب نمک واسه خودم نگه داشتم! جوش منو نخور ، من واسه چیز دیگه بهت زنگ زدم. -چی شده؟ -خواستم با کمال شرم و حیا ازت بپرسم دیشب خوش گذشت؟ (ریز ریز میخنده) جیـــــغ میکشم-کیانا! خفــــــه شو! این بود کارت؟ -خب بابا چرا میزنی؟ نه این کارم نبود، زن دایی زنگ زد بهم گفت ازت بپرسم درد و اینجور و کوفتیای داری؟-مامان من چرا باید به تو زنگ بزنه از تو بپرسه؟ -چون خیال میکنه من با تو صمیمی ترم آجی. حالا جواب سوالم و بده -من ... نه... درد ندارم! دارم ها ولی کمه! (آره جون عمه سونیام! ) -خیل خب پس، زن دایی تا 10 مین دیگه خونتونه! آماده باش، بساط لهب و لعبتونم جمع کنید (دوباره میخنده) -کیانا خفه میشی یا خودم زحمتشو بکشم؟ دختر تو یکم شرم و حیارو هم درسته قورت دادی یه آبم روش! -چاکریــــم! خب کاری باری؟ -نه قربونت شرت کم. -بای هانی... -عــــق، بای. قطع میکنم و خونرو آماده میکنم ، یه لباس خواب گشاد که شئونات اسلامی هم توش رعایت شده باشه رو میپوشم . میرم سمت اتاق آرتام تا بیدارش کنم، -آرتـــــــــام!! پاشو، پاشو مامانم میخواد بیاد خونمون. غلتی میزنه و تو عالم خواب و بیداری جواب میده. -قدمش روی چشم ول من بیدار نمیشم. -پاشــــــــــو!! لااقل اگه میخوای بخوابی برو تو اتاق مشترکمون، مامانم بیاد تو رو اینجا ببینه سه میشه ها!! -خیل خب باشه... از جاش بلند میشه و بالش در دست مثه آدمای مست میره سمت اتاقمون و دوباره میخوابه! هرکی ندونه فک میکنه دیشب چقدر فعالیت کرده که خسته س!! ایــــش. آیفون و میزنن و چهره مامان و عمه سونیا همراه با مامان نیکا پدیدار میشه. در و باز میکنم و به انتظار میشینم. میرم سمت در و ادای آدمایی که خواب بودن و کمی درد دارن و در میارم. با ضعف جواب سلامشون و میدم. مامان نیکا-سلام عروس خوشگل، چطوری عزیزم؟ خیلی درد داری؟ با شرم و خجالت سرم و میندازم پایین- نه مامان، زیاد نه. -برو بشین دخترم سر پا واینستا. مامان-خوبی رونی؟ زنده ای فرزندم؟ -بله! عمه-بیا بشین دخترم ، الان بساط صبحونه رو آماده میکنیم، آرتام کجاس؟ -خوابه! اصلا معلوم نیست چیکار کرده که انقدر خسته س. همه میخندن، وااااااااااای من چه سوتی دادم! خدا من و از رو زمین ورداره! مامان-رونی بدو برو شوهرتو بیدار کن بیاد صبحونه، دوش گرفتی ؟ -آره سر صبح گرفتم، باشه الان میارمش، شما از خوتون پذیرایی کنید. سمت اتاق میرم. -آرتام آرتام آرتام آرتام آرتام آرتام آرتام آرتام.... -چیــــــــــــــــه؟؟ -بیدار شو، بیدار شو، بیدار شو، بیدار شو، بیدار شو... -اه، سرمو خوردی اول صبحی نوارت گیر کرده؟ -نه بیدار شو، همه منتظرن! -نمیخوام، خوابم میاد توام ا برو یا اینکه کنار من بخواب! -امر دیگه ای باشه؟ دارم بهت میگم بیدار شو.در حالیکه پشتشو به من میکنه و پتورو کامل روش میکشه جواب میده. -نمیخــــــــــــــوام! برو!-یادت باشه خودت خواستی جواب نمیده و میرم بالای تخت وایمیستم و خودم پرت میکنم رو آرتام. دااااااد آرتام بلند میشه و همه سراسیمه وارد میشن، وقتی میبینن من رو آرتام افتادم میخندن و میرن بیرون . وااااای خدا امروز من چقدر سوتی دادم..! آرتام با عصبانیت بهم زل زده، میخوام از روش بلند شم که مچ دستمو میکشه و میندازتم رو خودش.-اِ ولم کن .- نخیرم من کاره نیمه تموم و ول نمیکنم، این باشه تلافی کار الانت. تا به خودم میام که میبینم منو پرت کرده رو تخت و خودش و انداخته روم و با ولع داره میبوستم. هرچی دست و پا میزنم و هولش میدم، فرقی نمیکنه که هیچ، حریص ترم میشه.... بعد از چند دقیقه بیخیالم میشه و میره سمت حموم... نه حرفی نه نگاهی، سرشو میندازه و میره.. حالم داره از خودم بهم میخوره که در مقابلش اینجوری شدم، احساس میکنم دیگه از بوسیدن هاش نه تنها بدم نمیاد که خیلیم خوشم میاد و این خیـــــــلی بده! من نباید وابسته ی این مرد شم. بعد از 10 مین از حموم میاد و میره سمت لباساش که عوض کنه، سریع از اتاق بیرون میام. همه دوره میزن و دارن صبحونه میخورن. مامان-چرا انقدر دیر کردین؟ پس آرتام کوش؟ -از حموم اومد داره لباساشو عوض میکنه. بعد از خوردن صبحونه و حرفای متفرقه همه میرن و منم ساعت 2 تا 5 کلاس دارم، کلاسای صبحمو که وقت نشد برم لااقل اینو که برم. لباس میپوشم و بدون توجه به آرتام سوار ماشین میشم و راهی دانشگاه. *****