وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

قسمت اول | وصیت نامه

  اگر رونیا و یا ارتام ( بزرگترین نوه ی پسری ) قصد این ازدواج را ندشته باشند ثروت فخرالسادات به آنان تعلق نمیگیرد. با این ازدواج اجباری مسیر زندگی این دو فرد تغییر میکند …!!!
-

 

 

 

 

از ماشین پیاده میشم و دزدگیر و میزنم، به سمت خونه میرم . دستمو رو دوربین آیفون میذارم و زنگ و میزنم ، رامش جواب میده :

-بلـــــــه؟!

در حالیکه صدامو عوض میکنم میگم: 
-ننه شبه جمعه ای نذری نداری ؟ بچه هام تو خونه تو نون شبشون موندن!

-مادر اول دستتون و بردارید، بعدشم الان دوشنبه اس، شبه جمعه کجا بود، حالتون خوبه؟ 

در حالیه سعی میکنم خندمو کنترل کنم جواب میدم : 
-مادر دیگه ما فقیر فقرا تقویممون کجا بود ، مغلته نکن، کمک میکنی یا نه؟!

 

رامش با صدای مستاصل جواب میده 
-چند لحظه صبر کنید الان میام.

 

در با صدا تیکی باز میشهمنم جَلدی میرم تو حیاط که چیزی کم از باغ نداره پشت یکی ا درختا قایم میشم، از دووور هیکل رامش با نایلونی بزرگ دیده میشه که داره میاد سمت در، میره سمت در و میگه :

 

-مادر، مادر کجایی پس؟!

 

همونجور که داره میگرده میپرم پشت سرش و با صدای بلندی میگم


-پــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــخ!!!!
 

رامش هول میکنه و سریع برمیگرده ] با چشمای گشاد شده از تعجب دستشو رو قلبش میذاره، بعد از چند لحظه در و سریع میبنده میاد سمتم منم می دوم اونم در حالیکه پلاستیک تو هوا میچرخونه با لحن لاتی میگه:


-یَک دَماری از روزگار تو فِنچولک در بیارم مــــــــن، حالا منو میترسونی؟ وایســـــــــــا!!! 

جیغ میکشم و همونجور میدوم سمت خونه ماشالا باغ هم واسه خودش جاده ایه، مگه تموم میشه؟ با جیغ و داد ما عباس آقا و اکرم خانوم که با زندگی میکنن و عباس آقا باغبونمونه سراسیمه میان بیرون .

 

عباس آقا میگه : آقا رامش اتفاقی افتاده؟

رامش در حال دوییدن بالاخره مانتومو میگیره و میکشه سمت خودش و منو تو بغلش پرت میکنه در حالیکه نفس نفس میزنه میگه


 

-نه عباس آقا خیالتون راحت باز این آبجی کوچولوی من آتیش سوزونده.


 

عباس آقا و اکرم خانوم میخندن سری تکون میدن و مرن سمت خونشن که ته باغه.

 

رامش منو محکم بغلش میگیره و با یک حرکت منو از زمین بلند میکنه منم با خنده و جیغ دست و پا میزنم ولی فایده نداری که نداره.

 

رامش با خنده میگه
-حالا توه فسقل میخوای منو بترسونی؟ آره؟ باشه، خودت خواستی.

 

بعد منم که همونجور تو بغلش بودم و میبره سمت خونه با حیغ و داد های من مامان وحشتزده از اتاقش میپره بیرون میگه

 

-چی شده رامش کی مرده؟
بعد با دید خنده های ما خیالش راحت میشه و رو به من میگه

 

-آتیش پاره باز چه آتیشی سوزوندی؟ کله خونرو رو سرتون گذاشتین. حالا که گیره رامش افتادی حسابت با کرام الکاتبینه.
بعد هم بی توجه میره سمت اتاقش، رامش هم از پله های خونه بالا میره

 

( اتاق منو رامش و مامان و بابا و اتاق مهمان طبقه بالاست ، خونمون دوبلکس و طبقه پایین هم فقط اتاق کار باباست که گاهی رامش هم از اون استفاده میکنه آشپزخونه و غیره هم همون طبقه ی پایینن از در که وارد میشی یکم جلوتو سمت راست پله ها بصورت مارپیچیه که طبقه اول و از دوم جدا میکنه سمت چپ یکـــــــم اونورتر هم آشپزخونه اپنه ، پذیرایی هم تقریبا به دو قسمت تقسیم شده خونمون و خیــــــــــــــــــلی دوست دارم چون بابام نقششو کشیده ، نقشه این خونم مثه همه ی نقشه هایی که بابام میکشه و کلا زندگی بابام یه جوره خاصه خونمون از هیچ لحاظ شبیه خونه های دیگه نیس، کفه خونه سرامیکه ولی اتاق من پارکته خونه با کاغذ دیواری های کرم که به سفیدی میزنه همراه با گل های ریز بنفش و صورتی که با فاصله از هم قرار دارند وجود داره)

 

با تکون های رامش به خودم میام و بهش نگاه میکنم ناکس منو آورده اتاق خودش بم خبیثانه نگاه میکنه و منو با یک حرکت میندازه رو تختش و خودش و روم میندازه با خنده و جیغ و داد ازش میخوام ولم کنه ولی میگه

 

-خانوم کوچولو زلزله تازه شروع شده

 

بعد شروع میکنه به قلقلک دادنم ، انقدر میخندم که اشک از چشام میاد پایین هرچی التماس میکنم ولم کنه بیشتر میخنده و اذیتم میکنه، بعد از یه مدت که حسابی انرژیم تموم شده ولم میکنه

 

-بازم میخوای منو سرکار بذاری و بترسونیـــم؟؟؟ 
منم باخنده 
-کیه که بدش بیاد داداشه یالغوزش و سرکار بذاره...!؟
با این حرفم میپره روووم که دوباره قلقلک بده که سریع از زیر دستاش جیم میشم زبونم و واسش دراز میکنم و سریع از اتاقش بیرون میرم و میرم اتاق کناریش که اتاق خودم و سریــــع درو قفل میکنم.

 

-مردی بیــــا، نترس رونیا خانوم نمیخورمت اگه مردی بیا این درو باز کن تا نشونت بدم که یالغوزه....!!
منم با خنده و لحنی لج در آر میگم

 

-نــــــــــــچ مگه از زندگیم سیر شدم.

اونم چنده مین در و میکوبونه و بعد بیخی میشه و میره.
نفسی میکشم و مانتو و مقنعه امو از تنم میکنم و میندازم رو صندلی میز تحریرم .

 

اووووه چه قدر امروز گــــــــــرم بود!!!

 

سریع میپرم حموم و دوش میگیرم و درحالیکه حولرو دور تنم میپیچم خودمو پرت میکنم سمت تخت و با موهای خیس و همون وضعیت میخوابم چون عادت ندارم موهام و سشوار کنم بیخی به ادامه ی خوابم میرسم.

 

از خواب بیدار میشم و کش و قوسی به کمرم میدم و میپرم لباسام و عوض میکنم،. یه رکابی قرمز با شلوارک مشکی ، صندل های انگشتیمم پام میکنم و جلو آینه خودم و ورانداز میکنم . چشمای عسلی ، موژه های بلنـــــــــد و فر ، موهای همرنگ با چشام البته یکم تیره تر ، پوستی سفید ، موهام تا جای کمرم میرسه و نه لخته نه فره ، بچم حالت داره. و قدم بلنده حدود 170 اینا ، هیکلمم که نگووو دسته هرچی مانکن ایتالیاییه از پشت بستم . ( من از خودم تعریف نکنم عمم از من تعریف کنه؟ والــــا )

 

البته اینو یادم رفت بگم ، وقتی میخندم یه چال خوشچل موشچل رو گونه ی سمت راستم ایجاد میشه که جذابیتم و چند برابر میکنه ، الهی فدام شم ، الهی قربونم برم ، هیشکی لیاقت تورو نداره رونی جون ، اصلا خودم با خودم ازدواج میکنم چطوره؟؟؟

 

از تو آینه یه بوس و چشمک واسه خودم نثار میکنم.

 

از اتاق میام بیرون ، وسوسه ی سر خوردن از نرده ها ولم نمیکنه پس بیخیال رو نرده های مشینم و سر میخورم و همراهش جیـــغ میزنم یوهووووووووووووووووو...
با صدای جیغ من رامش از اتاقش میپره و با چشمای بسته در حالیکه دو تا دستاشو به حالت تسلیم بالا آورده میگه
-منو نکشین ، من جوونم ، آرزو دارم ، هنوز بچمو شیر ندادم ، بچه برام بابا بابا نکرده ، اصلا هرچی شما بگین، کـــی؟؟ رونیا؟؟ رونیا که سهله ریتا رو هم بخواین (مامانم ) میدم بهتون فقط دست از سره کچلم بردارین...

 

از حالتش و حرفاش خندم میگیره و با صدا ی بلند میخندم ، با خنده ی من چشاش باز میشه و با لحن کاملا جدی میگه

 

-اِ پس مافیا کجان ؟ مگه نیومدن منو گروگان بگیرن ...!؟

 

این دفعه دیگه کنترلمو از دست میدم و غش میکنم از خنده و از شدت خنده ، زمین و گاز میگیرم.
با این حالت میگم 
-بخاطر چیت؟؟ شکم گندت یا پول بابات؟

 

حالا خدایی شکمم نداره ها مشالا داداشم مثه خودم خوشگل و خوشتیپ ، قده بلند هیکل ورزشکاری ، واسه این بازو و ها و این اندام بیچاره داداشم چه ها که نکشیــد خودم شاهد انقد خوشتیپه که پشت سراش آبمولانس راه میره تا جسد دختر هارو جمع کنه.

 

رامش مثه خودم چشماش عسلیه و قیافش کپیه قیافه منم (البته من خوشگل ترم ) مو هامون هم همرنگه همه، همه ی اجزای صورتمون به مامانمون رفته غیر از بینی و ابرو ها که به بابامون ( دَدی سینا ) رفته رامش همیشه میگه "خدا گشته اجزای خوب و تو صورت ننه بابامون دست چین کرده ، تو خلقت منو تو بکار برده" خداییی راس میگه منو...

 

با داد رامش به خودم میام

 

-هی رونیه ورپریده باز رفتی تو هپروت؟ چهار ساعته دارم صدات میکنم نگران نباش، یا خودش میاد یا نامش یام که اگه خدا قسمت کنه

 

جنازش...!! نکنه تو فک کردی مافیا منو بخاطر تو گروگان میگیرن که به خیالت با تو ازدواج کنن؟ آره؟؟؟ لابد الان تو فکره اون یارو مافیه ای که قرار بات ازدواج کنی، راستشو بگو اسم نوه تونم انتخاب کردی؟؟

 

از خنده سرخ شدم ولی حالت جدی به خودم گرفتم و گفتم

-چشم نداری ببینی خواستگارا پاشنه در و از جا کندن، از بس در و خراب میکنن بابا هرروز داره این در و تعوض میکنه.

 

رامش هم با خنده میگه

 

-اگه منظورت از خواستگارا کریم آقا (رفتگر محلمون) و آقا شاهرخه (سوپریه محلمون از اون اسمال آقا سیبیل سیــــاه ها ) باید بگم بلــــــــــه ، تو این زمینه درست گفتی.

 

گلدون کنار دستمو پرت کردم سمتش و اون تو هوا قاپیدش.

 

با خنده داااد میزنم از اتاقم برو بیرووووون یالغوزه ترشیده لااقل من اونارو دارم ، توکه رفتی تو کاره بی بی فاطمه چی؟؟

 

( بی بی فاطمه سرایدار همسایه روبروییمونه که هروقت رامش و میبنه ازش میخواد کمکش کنه، تا جایی برسونش ، باش حرف میزنه سلام میرسونه و...)

 

اینو که گفتم قیافش قرمز میشه و منم داد میزنم. مامـــــــــــــــــــان!! !

 

مامان ریتا هم که به کارای ما عادت کرده با قـــــر از اتاقشون میاد بیرون میگه 
-جــانم مامان؟

 

-بش بگو بره انقد منو اذیت نکنه!!

 

مامان هم با قرو رقص و لحن خنده دار همونطور که از پله ها میاد پایین با یه حرکت لوندی رو ه رامش میگه

 

-برو برو ، برو برو ، برو برو ، برو ، برو برو برو ( دقت کنین مامانم این برو هارو ریتمیک میگه ، ریتمیکه خنده دار ، پس بنا به سلیقه ی خودتون یه ریتم خنده دار بهش بدید )
بعد دستشو سمت رامش دراز میکنه و میگه

 

-بیـــــــــــــــــــا! دوری کنیــم از هـــــــم ، برووووووو دوری کن از اووووووووووون (اشاره به من )

 

بعد دکمه پخش ضبط و میزنه و ضبط هم دقیقا رو آهنگه زیادی از باران پخش میشه .

 

مامان دست رامش و میذاره رو کمرش و دست خودشو رو شونه ی رامش و با حالت فوق العاده خنده داری باهم میرن وسط و میرقصن.
مامانم قـــــر میاد و رامش هم مثه اونایی که دوست دخترشون کنارشونه چشمک میزنه و قربون صدقه مامان میره ، مامانم هی عشوه میاد و ناز میکنه رامش هم سریع مامانم و بغل میکنه و چند دور تو هوا میچرخونه و از کمرش میگیره و مامان و خم میکنه بعد صورتشو نزدیک صورت مامان میکنه و گونشو میبوسه ، مامانم کم نمیاره سریع بلند میشه ، دست رامش و میگیره و چند دور ، دور خودش میچرخه.

 

همونطور که این دوتا مشغول رقص با ایـــــــــــــــــــــــ ـن آهنگن بابام از راه میرسه، اول سرجاش خشکش میزنه بعد به خودش میاد و مثه ننه مرده سامسونیت و کت خودش و پرت میکنه سمت من و میزن تو سر و صورتش و با لحن خنده داری میگه:

 

-وااای !! واای مَردم ! خاک بر سرم شد، زنم و دزدیدن ، زنم و اغفال کردن ، وای خاک بر سرو مردم....!!

 

بابا همونطور در حال ضجه زدنه که مامان رامش و پرت میکنه و میاد سمت بابا دستای بابارو میگیره و همراه با آهنگ با یه ذره ناز میخونه

 

-ببین گاهی یه وقتایی
دلم سر میره از احساس
نه میخوابم نه بیدارم
از این چشمای من پیداس


 

(اینو در حالی میگه که مثه عشو شتری خودمون به قول روناک دوستم چند بار تند تند پشت سر هم پلک میزنه)


 

تنم محتاج گـــــــــرماته

(همزمان با گفتن این خودش و به بابا میچسبونه دستاشو دور شونه بابا حلقه میکنه و ادامه میده )

 

زیادی دل به تو بستم

 

هیچ دردی در این حد نیست

 

من از این زندگی خستم

 

دلم تنگ میشه بیــــش از حد

 

دلم تنگ میشه بیش از حد

 

دلم تنگ میـــــشه بیـــــش از حد

 

دلم تنگ میشه بیش از حد

 

بعد بابام مامانم از کمر بغل میکنه گردنشو میبوسه بعد زیر زانوهای مامان و میگیره و با یک حرکت بغلش میکنه در حالی که داره از پله ها بالا میره میگه


 

-ببخشید بچه ها...
من و رامش همزمان میگیم هووووووووووووووووووو
بعد رامش سری تکون میده و میره سمت تی وی منم میرم آشپزخونه آب بخورم و به فک فرو میرم.
به مامان بابام فکر میکنم ، اینجور که از رامش شنیدم مامان و بابا عاشق هم بودن و وقتی خیلی سنشون کم بوده ازدواج میکنن.
مامانم موقع ازدواج 15 و بابام 20 سالش بود، خدایی جوجه کشی راه انداخته بودن. بابام در حال حاضر 45 و مامانم 40 سالشه.
من تک دختر خانواده سالاری 20 سالمه و رامش هم 24 !!

 

بابام علاوه براین که یک کارخونه داره، دو تا شرکت ساختمان سازی هم زده، در آمدمون خوبه . بابام دکترا معماری و فوق لیسانس عمران داره ، رامش هم با اینکه 20 سالشه ولی اونم دکترای معماریشو گرفته و هم تو دانشگاه تدریس میکنه هم رییس یکی از شرکت های باباس، تعجبی نداره رامش با این سن کمش دکترا گرفته، بچم به خواهرش رفته نخبه س چند سال جهش زده.

 

خونواده ما کلا مخن ، من کنکورم رتبه 58 آوردم ، بابام و مامانم و رامش هم 2 رقمی آوردن ، از مامان ریتا نگفتم ، مامیه خوشچل موشچلم ، تخصص زنان زایمان داره و تو بیمارستانی داییم رییسشه کار میکنه.


 

وضع مالیه ما اِی بَدَک نیس (تواضع و حال میکنی؟ تو فامیل وضع ما از همه توپ تره اونوقت میگم ای بدک نیس ) آخه بابام غیر از ایران تو دبی هم یک کارخونه داره که ریاست اونجا با پسر عمومه ، سالی چند بار بابام میره اونجا به اونم سر میزنه .

 

ایـــــــــــــــــــــــ نم از بیوگرافی خانواده سالاری...!!




 

*****


 

صدای آهنگ گوشیم در میاد

 

"یک توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و گِلیه
میزنم زمین ، پایین میاد
یه راست تو زیر زمین میاد
من این توپ نداشتم
انقدر که جیغ کشیدم
سیبیل بابام و کشیدم
بابام واسم خریدش"

عــــــــاشق این شعرم مخصوصا که یه بچه با صدای بچه گونه اینو میخونه...

بیدار میشم و کش قوسی به کمرم میدم ، یه دوش 5 مینی میگیرم جَلدی مانتو شلوار و مقنعه امو میپوشم که برم دانشگاه.

از پله سر میخورم و برعکس بقیه وقتا یوهووو نمیگیم ، میرم نزدیک آشپزخونه ، اکرم خانوم در حال آماده کردن صبحونه س انقد مشغول کارشه که حضورم و حس نمیکنه .

میرم پشت اپن مثه اونایی که سنگر گرفتن قایم میشم ، دستامو به حالت تفنگ مانند در میارم و یه دفعه مپرم میگم

-دستا بالا ، چشا پایین، چشاتو آرووووم بذار روی میز (یکی از دیالوگ ها ی خانوم شیرزاد تو سریال ساختمان پزشکان )

اکرم خانوم جیــــــــــغ میکشه و وقتی منو میبینی عصبی میشه

-رونیا خانوم یاد نگرفتی اینجوری وارد نشی؟ قلبم اومد تو دهنم ، خدا منو بکشه از دست شما خلاص شم

در حالیکه میرم بغلش میکنم میگم

-این چه حرفیه اکرم خانوم ایشالا صد سال زنده ای و سایت بالا سرمونه ببخشید، نمیخواستم بترسونمتون (آره ارواح عمم)

-رونیا جون عزیزم این کارارو بذار کنار چند روز دیگه عروس میشی، این شوهر بدبخت چه گناهی کرده گیر تو بیوفته؟ یکم از شیطنت هات کم کن دخترم

-کی به این شوهر میده اکرم خانوم ، شمام شادی ها

با صدا رامش برمیگردم میبینم پشت سرمه و با خنده و عشوه مثه زنا میگه

-میدونم خوشگل شدم ، ولی چشات درویش کن سلیطه من ، من صاحب دارما، میگم بیاد بخورتت.

-برو بابا تو هم خوشی ها ، اگه منظورتت از صاحبت بی بی فطمه س باید بگم آره راس میگی (بی بی فاطمه سرایدار خونه روبه رویی که یه جورایی به رامش نظر داره :)) )

میخنده و میره سمت میز ، صبخونه رو با شوخی و خنده و کل کل با رامش میخورم ( مامان بابا، هم سز کارن، گشتم نبود ، نگرد نیست خواننده ی فضول ، اصن مامان بابای من دیر بیان سر صبحونه یا اصن نیان، به شما چه ربطی داره؟ آفرین خواننده گل دیگه از این فضولیا نکن که کلامون بدجور میره تو هم)

خدافظی میکنم و سوار پورشه آلبالوییم که هدیه تولدم بود میشم و می گازم به سمت دانشگاه.

از دور روناک و رکسانا و هاله رو میبینم میرم سمتشون

-سلام بچه ها، پس اِلی کو؟

روناک- هیچی نگو بذار واست تعریف کنم

-بنال ببینم چه شده؟ اصغر با داوود وصلت کرد؟

-ببند رونی دو مین خفه شو باهات حرف بزنم

رو به بچه

-بچه این دیوونه باز چی خورده؟

رکسانا- تخم کفتر، نمیبینی چقدر ور میزنه ؟ از صبح کلمون و خورده

هاله- اصن مجاله نفس کشیدنم نمیده یه بتـــــــــــد ور ور ور ور.

-اِ؟ من ور ور میکنم خیل خب باشه اصلا قهر قهر تاروزه قیامت (زبونشم در میاره و مثه بچه دبستانیا راشو میکش میره)

من با خنده و لحنی عاشق پیشه با ادا های مخصوص مرم سمتشو میگم

-از من نگذر نمیتوووووونم

چون وابستس به تو جــــــــونم

محتـــــاجم به نفس های تو

آخه دور از دستات تو زنـــــــــدونم

آخه دور از دستــــــات تو زندونـــــــم

بعد هاله و رکسانارو میبینم که از خنده دلشون و گرفتن و روناکم هرکار میکنه نمیتونه جلو خندشو نگه داره و میگه

بیا بیا عشق من بیا بیا بیا

با من برقص بیا بیا

میخوام بگم بیا بیا

دوستت دارررررررررررررم

تقریبا یه گله دختر و پسر دورمون جمع شده بودن به مسخره بازیای ما میخندیدن

من رو به بچه های که دورمونن میگم ، خب دوستان فیلم تموم شد بی زحمت نفری یکی دو سکه ی ناقابل بندازه تو کلاه این دوسته ما (اشاره به روناک ) که طلفکی بخاطر دوقرون پول اینجارو با کنسرت اشتب نگیره

-اِاِاِاِاِاِاِ !! من اینجارو با کنسرت اشتباه گرفتم؟؟

همه میزنن زیر خنده سری تکون میدن و میرن

روناک-حالا که اینطوره اصن منم بهت خبو نمیگم

منم که فضوووول بهش گفتم

-روناکی، عقشم ، عمرم نفسم ، بابا تویی همه کسم بگو چی شده چی شده؟؟؟

هاله و رکسانا دستمون میگرن و میکشن

- آبرو نذاشتین واسمون گم شین برین یه گوشه دیگه، نمیبینین هنوز دارن بهتون میخندن؟

هاله-اگه من بترشم تقصیر شما دوتاس ، انقدر مسخره بازی و جفتک اندازی کردین که دیگه کل دانشگاه میشناسنتون ، الانم هرکی مارو ببینه میگه نگــــاه، اینا دوستای اون دو تا خل و چلن ، شانس آوردیم اِلی الان نبود وگرنه اون دیوونه هم مثه اینا مسخره بازی در میاورد

-اِ گفتین اِلی ، راستی الی کووش؟؟ نیستش!

روناک-خب خُله من الان چهل ساعته میخوام همین و بت بگم ، اگه گذاشتی

-خب بنال ببینم چی میگی؟

-خیلی رو داری رونی ، اگه بخاطر داداشت نبودا همچین کف گرگی نثارت میکردم حـــــظ کنی.

-برو بابا ، پیرزن و از تاکسی خالی میترسونی؟ خوبه بازم روت میشه به منی که این همه کلاس کاراته و تکواندو و کنگ فو رفتم بگی بالا چشت ابروه تو واسه من هنوز جــــــــوجه ای!

هاله-روناک میگی یا بگم؟

روناک –میگم بابا نزن ، میگم

-خب جون بکن دیگه

روناک در حالی که مثلا اشکاشو پاک میکرد و دماغشو بالا میکشید خودشو انداخت بغلم و گفت

-از دست رفـــــــــــــــــت (بعد مثلا میزنه زیره گریه و هق هق میکنه!*

رکسانا میزنه تو سرش

-خــــــــک دو عالم تو فرق سرت روناک ، این چه وضعه گفتنه؟ بچم جون به سر شد

بعد رو به من

-رونی جون یه آقا خوشتیپه ای استادمون شده فامیلش چی بود؟؟ هــــا استاد زند، یک تیکه ایه لامذهب باید ببینیش.

-خب این چه ربطی به الی داره؟

-خب احمق جون الی از وقتی دیدش دل از کف داد و مثه پروانه گرد شمع میچرخه.

میخندم و میگم

-اِ؟ پس بالاخری الیسا خانوم سُریـــــد؟

3تاییشون با هم میگن بـــــــــــله

-عمو زنجیر بـــــاف

3تاشون – بـــــــه؟

-زنجیره منو بــــافتی؟

-بــــــــــله!

-پشت کوه انداختــــــی؟؟

-زنــــــد اومده!

-چی چی آورده؟

-الی آورده!

-با صدای چی؟

- من آمده ام وای وای

من آمـــــــــده ام

عشق فریــــــــــــاد کند

من آمـــــــده وااااااااای

یه دفعه دستی روشونم میشینه و سریع برمیگردم میبنم یه پسره تیــــــــــکه ای خوشتیپ و خوش هیکل با چشمای و قهوه ای و موهای مشکلی لخت و بینی متانسب و لبای قلوه ای جلوم واستاده و اخم کرده (دقت کنین من هیز نیستم تو یه نگاه تونستم همه اینارو ببنم ) 
یه دفعه چشم میخوره به الی که کنار این آقاهه واستاده و ســـــــــــرخ شده . 
آقاهه اخمی میکنه و به من میگه

 

-خانم لطفا حرمت محیط دانشگاه و زیر پاتون نذارین ، اینجارو با مهد کودک اشتباه گرفتین؟ 
اخمی میکنم و میگم

 

-بله، به گمونم شما هم تازه این مهد اومدید، بخش نوباوه ها اون طرفه، اینجا پیش دبستانیه! 
-خانوم احترام خودتون و نگه دارید 
-عذر میخوام نگه ندارم چیکار میکنید؟ اصلا شما کی هستید؟ به چه حقی به منو دوستام گیر میدید؟ اگه کار ما خلاف حراست دانشگاه گوشزد میکنه ، دیگه گمون نمیکنم نیاز به وکیل وصی باشه.

 

یه دفعه الیسا با لحنی که مثلا داره خرابکاری منو ماست مالی میکنه میگه

 

-رونیا جون آقای زند استاد جدیدمون هستن. (یه چشم غره هم نثارم میکنه )

 

واااااااااای بدبخت شوم، این اون استاده اس، لامصب عجب تیپی داره کی فکرشو میکنه مردی به این جوونی استاد باشه، رونی، باز تو خل شدی، مگه رامش 24 ساله نیست و استاد دانشگاس؟ اِ راس میگی رامش از این جوونتره؟ نه این جوونتره، نه رامش جوون تره

 

-مورد پسند واقع شدم؟

 

به خودم اومدم نیم ساعته تو چشماش زل زدم حق داره خب.

 

-به خودتون نگیرید جناب زند داشتم فک میکردم چطوری یک بچه ای که از قضا مال قسمت نوباوه هم هست ، میتونه مربی مهد کودک باشه؟

 

اینو که گفتم سرخ شد و با عصبانیت بهم زل زد.

 

-بهتره مواظب حرف زدنتون اشید خانوم سالاری ، من همیشه خوش اخلاق نیستم ، فراموش هم نکنید 2 تا درس 4 واحدی با من دارید خانوم، پس چه بخواید چه نخواید باید زبونتون و کوتاه کنید، وگرنه من خودم زحمت کوتاه کردنش و میدم! (رفـــــــت!!) 
بچه ها سمتم حمله کردن و تا میخوردم منو میزدن!

 

هاله-آخه احمق نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ مهمدکودک گفتنت چی بود؟ 
-دیوونه فکر میکنه کیه! استاد هست که هست دلیل نمیشه هرچی از دهنش در اومد به بقیه بیریخته ایکبیری، ایــــــــــــش

 

4تایی میزنن زیر خنده.

 

الی-بچه بریم الان داوودی خفمون میکنه چرا دیر اومدیم سر کلاس 
روناک-راس میگه بعد اون کاری که تو و رونی کردین به خونتون تشنه س 
رکسانا-باز شما دو تا چشم منو دور دیدین چه آتیشی سوزوندین؟

 

منو الی با یاد آوری اون روز میزنیم زیر خنده.

 

روناک-رُکی تو غایب بودی نبودی ببینی چیکار کردن، من که منم از خجالت سرخ شدم، این دو تا ورپریده از چیزای پلاستیکی هست که مثه بادکنک باد داره روش بشینی از اون صدا خزابه که خوراک دسشوییه میکنه، از این چیزا یه دونه برداشتن گذاشتن رو صندلی بدبخت داوودی بیچاره انقدم سرشو گرم کردن که اصلا نفمید رو چی میشنه، همین که نشست ه صدا ی داغـــــــــون کل کلاس و گرفت بچه ها همشون 2 ثانیه سکوت کردن بعد همه غــــش کردن از خنده ، بیچاره داوودی انقد سرخ شده بود که نگو بعد وقتی بلند میشه اونو زیرش میبنه یه نگاهی به این دو تا میکنه که من به جای اینا سرخ میشم. این دو تا هم پرو پرو میرن سره جاشون میشینن انگار نه انگار .
رکسانا-گم شین برین خاک تو سرها، اگه به شوهراتون نگفتم یه واستون نپختم ...!!

 

هممون میخندیم و سمت کلاس حرکت میکنیم.



 

***


 

با خنده و سر به سر گذاشتن دانشگاه تموم میشه با بچه بای بای میکنم و میرم سمت پورشه م، ریموت و میزنم میخوام سوار شم که یکی میگه

 

-کوچولو ! اینا اسباب بازی نیستن، مراقب باش خرابشون نکنی.

 

برمیگردم ، زند و میبینم که با یه پوزخند به ماشین اشاره میکنه و ادامه میده

 

-رانندگی هم بلدی؟ اوخی نازی، یه وقت خودتو اوف نکنی!

 

میام یه چیزی بگم که دزدگیر فِراری ی مشکیشو میزنه با سرعت از کنارم دور میشه.

 

با حرص یه لگد به تایر ماشین میزنم و میگم (رونیا نیستم اگه آدمت نکنم مردک چلغوز) با حرص پامو رو پدال گاز فشار میدم و ماشین با سرعت از جاش کنده میشه.

 
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد