-تو نمی بایست نوضوع به این مهمی رو از من پنهون می کردی اگه روز اول می فهمیدم خسرو داره مزاحمت ایجاد میکنه کاری می کردم به این مرحله نرسه به مرحله ای که به خودش اجازه بده تو خیابون مزاحمت بشه ...
رگهای گردن پارسا بر امده شده بود و صورتش قرمز بود:هیچ دلم نمی خواد چیزی ازم مخفی بمونه مخصوصا مسیله به لین مهمی و با اهمیتی.
قرار بود یکی از دوستای قدیمی سودی جون بیاد خونه امون، آدم وقت شناس و دقیقی بود، به موقع اومد و به موقع رفت! منم به خودم رسیده بودم، یه بلوز صورتی روشن با دامن ارغوانی که حاشیش با رنگ صورتی گلدوزی شده بود به تن داشتم، یه جفت صندل بندی صورتی که سوقات شاداب از کیش بود، به پا.
موهامم بعد از حمام خشک نکرده و اجازه داده بودم فرهاش به همون حالت خشک بشه و اونهارو آزاد و رها روی شونه ولو کرده بودم.... برخلاف همیشه آرایش ملایم و کمرنگی داشتم که به قول ترنج زیبایی های نهفته ام رو چند برابر آشکار کرده بود!!
دوست قدیمی بعد از این که حسابی سرتا پای منو برانداز کرد، شروع به تعریف از خواهرزاده فرنگ رفتش کرد، هی از محاسنات آقا گفت، از تحصیلات بالا، ادب و اصالت، فرنگ و شخصیت، اخلاق نیک، وضع مالی توپ، خوش لباسی، خوش قد و بالایی! خلاصه هر چیز خوب تو عالم بود همه جمع شده بود تو وجود خواهر زاده دوست قدیمی.
در نهایت پس از کلی تعریف و تمجید از جناب خواهر زاده، ایشون اجازه خواستن بیان خواستگاری. هی میخواستم بپرسم:
- از اول همچین نیتی داشتین یا الان تصمیم گرفتین؟
ولی زبونم نچرخید. سودی جون تونست دوستش رو راضی کنه بعدا زنگ بزنه و خبر بگیره بیان یا نیان.
البته بعد از رفتن ایشون، بنده اعلام کردم جناب آقای خواهر زاده محترم حق ندارن پا تو خونه بذارن. چون اولا من از فرنگ رفته ها هیچ دل خوشی ندارم، ثانیا میخوام درس بخونم ثالثا دل و دماغ درست و حسابی ندارم والا حسابی سرکارشون میذاشتم و یه تفریحی میکردیم.
سودی جون اعتراف کرد که خیلی بدذاتم و در ضمن اشاره کرد که دختر گنده شدم و وقتشه جدی باشم و هر چیزی رو بازیچه قرار ندم.
بعدم رفتم اتاقم، مقابل آینه قدی یه چرخی زدم، لبخندی از سر رضایت نقش بست رو لبام:
- رنگ صورتی هم بهم میاد، چقدر ناز شدم.
یه چرخ دیگه زدم و از یه زاویه دیگه به خودم نگاه کردم:
- هوم! حالا که غریبه نیست. منم و این تصویر... خوشگلم ها!
خوشگل، خوش اندام... حرف ندارم.
از خودخواهی خودم خندم گرفت:
- خود ستایی بسه.
خدا رو شکر کردم که منو از مواهب خودش بی بهره نذاشته:
- خدایا از خوشبختی که بهم دادی سپاسگذارم، از این که مخلوق به این زیبایی خلق کردی متشکرم... منو ببخش که این قدر از خودم خوشم میاد.... خدایا شکرت.
دلم نیومد لباس عوض کنم، به شکم روی تخت دراز کشیدم و شروع به خوندن مجله کردم. سالها بود که مجله های خانوادگی رو دنبال میکردم، جسابی غرق یه مطلب بودم که در زدن، به خیال این که سودی جون یا ترنج گفتم:
- بیاین تو!
چند ثانیه بعد در باز شد و بعد بسته! به پشت سرم نگاه نکردم، چند لحظه ای به سکوت گذشت و از کسی که وارد شده بود صدایی در نیومد، حتما ترنج بود و میخواست اذیتم کنه:
- چی کار داری ترنج؟ بگو و برو...
بازم صداش در نیومد، مجله رو ورق زدم:
- میبینی که دارم مجله میخونم.... اگه چیزی لازم داری بردار...
عجیب بود که اینقدر ساکت و بیصدا و صبود شده، با حرکتی ناگهانی نشستم روی تخت و روم رو برگردوندم، دهنم از شدت بهت باز موند! مات و گیج بودم.... صحنه مقابلم مافوق تصور بود، چند بار چشمامو باز و بسته کردم تا مطمئن بشم بیدارم و قدر مسلماین که بیدار بودم، بیدار بیدار!
پارسا مقابلم ایستاده بود، با پیراهن آستین کوتاه بژ و شلوار و کراوات شکلاتی... آراسته و مرتب! لبخند همیشگیش روی لب بود! یه شاخه گل سرخ، زیباترین گل سرخی که دیده بودم به دست داشت، اونقدر غافلگیر شده بودم که سلام نکردم. به معنای واقعی دهنم قفل شده بود.
چند دقیقه گیج و مات نگاهش میکردم، به نظرم تندیس میرسید. یه تندیس دوست داشتنی! انگار فهمید قصد ندارم حرف بزنم، آروم سلام کرد. اما جوابی نشنید. به اطراف اشاره کرد:
- اتاقت خیلی قشنگه! خیلی با سلیقه ای.
اومد نزدیک و دستش رو دراز کرد طرفم، منتظر بود شاخه گل رو ازش بگیرم ولی من تو دنیا نبودم. چند لحظه که گذشت، مهربون گفت:
- دستم خشک شد، نمیخوای گل رو بگیری؟
مثل یه آدم آهنی دست دراز کردم و گل رو گرفتم، بالاخره لب از لب باز کردم:
- تو....تو اینجا چی کار میکنی؟!
صدام به قدری آروم بود که اگر سکوت مطلق حاکم نبود، نمیشنید.
روی صندلی میز توالت نشست، پا روی پا انداخت:
- هیچی فقط اومدم تو رو ببینم.
باورم نمیشد یعنی این همه راه کوبیده و اومده که منو ببینه؟! صداش گوشمو نوازش مرد:
- دلم برات خیلی تنگ شده بود، این مدت هم خیلی طاقت آوردم که ندیدمت.حرفاش منو به آسمون برد، یعنی دوستم داشت؟!
از جا بلند شد و اومد کنارم روی لبه تخت نشست:
- خیلی منتظر تلفنت بودم، چرا بهم زنگ نزدی؟ همین رو میخواستی؟! دلت میخواست این همه راه رو بیام؟!
تو چشمام خیره شد:
- دوستت دارم ترمه! تو این مدت که ندیدمت متوجه شدم که بدون تو نمیتونم زندگی کنم، بی انصاف چجوری دلت اومد باهام تماس نگیری؟!
- دلم نمیخواست باعث شم مسیر زندگیت عوض شه، دوست داشتم خودت راهتو انتخاب کنی، خودت منو بخوای.
انگشت گذاشت روی لبم:
- هیس!لبهام به خنده پر کرشمه ای باز شد، ادامه داد:
- وقتی اینطوری میخندی، خوشگل و خواستنی میشی عزیزم...
بعد از یه لحظه مکث پرسید:
- با من ازدواج میکنی؟!داشتم بال در می آوردم، خندیدم و پلک هامو روی هم گذاشتم، اخم کرد، اخمی ساختگی و شیرین:
- جواب بده.
دوباره خندیدم، اخماش بیشتر رفت تو هم:
- خنده که نشد جواب... حرف بزن.شیطنتم گل کرد، سرمو انداختم بالا که یعنی نه... خودشو پس کشید و رنگ صورتش رفت، از حالتش بیشتر خندم گرفت اما نمیخواشتم اذیتش کنم، میون همون خنده ها گفتم:
- آره...بعد گفتم:
- بپرس زنم میشی؟ عروس خوشگلم میشی؟
ضربه ملایم و دوستانه ای به گونه ام زد:
- ترسیدم....
همون طور نشسته روی تخت بالا و پایین پریدم:
- بپرس دیگه.
لبخند زد، چشماش شفاف و درخشان بود، نگاهش زلال و صاف! با گردن کج مظلومانه پرسید:
زنم میشی؟ وصله این تنم میشی؟
گفتم:
- باید فکر کنم....
وا رفت:
- خیلی بدجنسی ترمه... من از فرودگاه یه سره اومدم اینجا و اون وقت تو...
دلم نیومد اذیتش کنم، لبخند زدم:
- آره زنت میشم، مونس و همدمت میشم.... همسر با وفات میشم.
با مهربونی گفت:
- خوشحالم.
دست کرد توی جیب شلوارش و جعبه مخمل سورمه ای رنگی آورد بیرون، درش رو باز کرد، یه انگشتر با نگین مروارید که دور تا دورش رو برلیان های درخشان محاصره کرده بودن، خودش رو به رخم کشوند، پارسا انگشتر رو درآورد، دست چپ منو گرفت و اونو دستم کرد:
- خیلی خوشحالم ترمه! خیلی دوستت دارم.
صادقانه گفتم:
- ممنونم که اومدی، دلم برات پر میکشید.
- دروغ نگو دختر بد، برای همین بهم تلفن نزدی؟
- شروع آشنایی ما غیر متعارف بود.... دلم میخواست واقعا منو بشناسی و به خاطر وجود خودم، نه به خاطر درخواستم دوستم داشته باشی.پارسا اعتراف کرد:
- قبل از تموم این حرفا دوستت داشتم ترمه. همون روزی که به خاطرت با اون پسر دهن به دهن گذاشتم، دلم پیشت گیر کرد.... بعدشم اون جریانات پیش اومد و من از خدا خواسته شدم نامزد صوری تو... الان خیلی خوشحالم که واقعا قراره نامزدت باشم.یه دفعه سوالی به زهنم رسید:
- آدرس این جا رو چه جوری پیدا کردی؟
دستی به موهای خوشحالتش کشید:
- اول بلیت هواپیما گرفتم و بعد زنگ زدم بهنوش و آدرس گرفتم...
- پس چرا چیزی نگفت؟
ابروهاشو بالا انداخت:
- خوب معلومه عزیزم، برای این که من ازش خواستم، سرزده بهتر بود، باورت نمیشه بگم وقتی منو دیده بودی چه قیافه ای داشتی...انگار روح دیده بودی.
- بدجنس نشو پارسا.
- حالا بیا بریم عروس خانوم که پدر و مادر شما منتظرن.
تو ذهنم یه علامت سوال گنده نقش بست:
- باهاشون حرف زدی؟
- اختیار دارین استاد، پس فکر کردین با اجازه کی اینجام...
از اول بگو جون به سرم نکن.
دستشو زد یه کمرش:من از زنی که به وهرش دستور بده خوشم نمیادها!گفته باشم
-ادا در نیار که بهت نمی اد با این حرفها هم سازگار نیستم.
-با لقای مهرتاش همزمان رسیدم منو که دیدن تعجب کردن براشون توضیح دادم که بدون ترمه یه لحظه هم نمی تونم زندگی کنم و ازشون خواستم منو به عنوان داماد خانواده قبول کنن ایشونم تعارفم کدن داخل وقتی وارد شدم هر چی چشم چرخوندم تو رو ندیدم چند دقیقه با والدینت صحبت کردم همه چیز رو واگذار کردن به تو البته سراغ مامان بابای منم گرفتن.
-توضیح دادم که منتظر تلفن من هستن تا با اولین پرواز خودشون و برسونن
به چشمام نگاه کرد:می خواستم خیالم از بابت تو راحت بشه می ترسیدم اشتباه کرده باشم و این علاقه یه جانبه باشه
با لبخندی خیالش رو راحت کردم دستمو کشید:بریم بیرون.
پا شدم:خجالت می کشم.
واقعا شرم داشتم اون مرتبه که بابا و سودی جون با پارسا روبرو شدن این قدر خجالت نکشیدم که امروز.
پارسا خندید:از کی تا حالا؟
با حاضر جوابی گفتم:یه بیست ثانیه ای میشه.
هر دو رفتیم بیرون کمی از هم فاصله گرفتیم بابا و سودی جون نگاه پر از سوالشون رو دوخته بودن به ما.
سرمو و پایین انداختم و با خجالت رفتم کنار سودی جون نشستم با یه نگاه به صورت من گفت:مبارک باشه عزیزم..
پارسا روی مبل کنار بابا جا گرفت نگام به سبد گل شیک و قشنگی که روی پیشخون اشپزخونه بود افتاد یه سبد پر از گل کاملیا خیلی جذاب بود پارسا رو به بابا گفت:با اجازه شما یه تلفن به خونه بزنم
شماره گرفت و اروم و شمرده ازشون خواستخودشون رو برسونن پس از چایی و صرف میوه پارسا بلند شد که بره:با اجازتون مرخص میشم.
دلم هری ریخت پایین نمی خواستم بره دوست داشتم روبروم بشینه و نگاش کنم و صداش رو بشنوم خیلی زود به ارزوم رسیدم بابا صمیمانه گفت:کجا پسرم؟شام بمون یه چیزی دور هم میخوریم
پارسا نگاه پر از سوالش رو بهم دوخت :زحمت نمی دم.
لبخند زدم که بمون بابام گفت:نه پسرم چه زحمتی؟تازه هنوز با پسرم تورنگ و خانومش و دخترش ترنج اشنا نشدی.
بعد از یه مکث کوتاه ادامه داد:البته عروسمو قبلا دیدی تو دانشگاه خودتونه شلداب رو میگم.
پاسا مطیعانه و مودبانه نشست:بله افتخار اشنایی با ایشون رو دارم.
و چه شبی بود اون شب تورنگ و شاداب که بیرون بودن به اتفاق ترنج که از کلاس برش داشته بودن وارد خونه شدن قیافه شاداب که دیدنی بود وقتی بابا پارسا رو معرفی کرد قیافه تورنگ و ترنج از قیافه شاداب بدتر شد ولی برخلاف تصورم تورنگ خیلی گرم و با محبت رفتار کرد پارسا مهره مار داشت.
شام و رو تو محیطی شاد و صمیمی خوردیم و بعد تورنگ پارسا رو تا یه هتل رسوند و برگشت منو که دید با مهربونی گفت:ترمه کوچولو می خواد عروس شه؟
لپام گل انداخت.تورنگ گفت:پسر خوبیه خوشبخت بشی.
شاداب دستشو حلقه کرد دور بازوم:صد درصد ترمه لایق خوشبختیه.صورتشو بوسیدم همه را ضی بودن بابا احساس خوبی داشت از اینکه این ماجرا سرانجام خوبی پیدا کرده خیالش راحت بود اون شب نفس راحتی کشید چون از ابروی خودش خیلی می ترسید.پدر و مادر پارسا قرار بود زود بیان برای شام فردا شب وعده گرفتیم اون شب تا صبح خواب به چشمم نرفت
همه چی خیلی قشنگ وابرومندانه برگزار شد مادر پارسا منو بغل کرد و قربون صدقه ام رفت و پدرش مهربون و صمیمی بود دو خانواده همدیگه رو خیلی پسندیدند...
سودی جون همون شب زنگ زد یه تارخ و اجازه خواست تو همون جلسه به دلیل دوری راه بدون حضورش شرایط رو تعیین کنن و تارخ هم با خوشرویی قبول کرد روی ابرا پرواز می کردم پدر پارسا مهر منو تعیینکرد:اپارتکانی که برای پارسا تو ولنجک در نظر گرفتم به نام یه دونه عروسم میکنم صد و هفتاد و پنج متره و تا شش ماه دیگه تموم میشه ازم سال تولدمو پرسید و گفت:به همین تعدادم سکه البته یه سفر حج و اینه و شعمدان و قران کریم که برکت هر زندگی از اونه.مادر پارسا یه قواره پارچه مجلسی بهم هدیه کرد و گردن بندی با اویز مرواید مثل همون گدنبندی که پارسا بهم داده بود انداخت گردنم صورتم رو بوسید:فدات شم عزیزم نمی دونستم پارسا انقدر خوش سلیقه اس.دلم از خوشی قنج رفت بااین حال گفتم:شما این قدر خوش سلیقه تربیتش کردین.
مامان پارسا که خیلی سرحال و با نشاط بود غش کرد از خنده و دوباره صورتمو بوسید وقتی میخندید انگار پارسا می خندید لب و دهن و چشماش مثل مامانش بودحالت موها و بینی و ابروهاش به پدرش رفته بود ترکیبی از هر دو مثل هر دو دوست داشتنی و من چقدر عاشقش بودم.مادرش قد بلند و ظریف و خوش لباس بود خیلی هم قشنگ حرف میزد و من از همون نگاه اول ازش خوشم اومد پدرش مبادی اداب و خوش صحبت و اتو کشیده بود و خیلی زود جای خودشو توی دل من و خانواده ام باز کرد.نگام که به نگاه پر محبت پارسا می افتاد لبخند می زدم لحظه لحظه اونش رو به خاطر سپردم شبی شیرین و به یاد ماندنی همسایه معتقد و با خدایی داشتیم که ازش خواهش کردیم همون شب صیغه محرمیت رو بین منو پارسا جاری کنه و همون لحظه فکر کردم علاقه ام به پارسا چندین برابر شد اخر شب خانواده انصاری به هتل برگشتن اون شب تا صبح من تو التهاب و اضطرابی شیرین دست و پا می زدم.
شاداب اون شب کنارم موند و تا جایی که از دستش بر می اومد اذیتم کرد با خنده می گفت:به این ترمه نزدیک نشین که خیلی گرون قیمته...
بعد با دقت نگام می کرد و می گفت:اخه تو پنجاه کیلویی این قدر می ارزی؟
اروم طوری که فقط هر دو بشنویم اضافه کرد:اونم با این اخلاق سگی اگه پارسا یفهمه و یه مرتبه از اون مدلای شعبون بی مخ نشونش بدی میره و پشت سرش رو هم نپاه نمی کنه.
اخر از همه منو می بوسید و بغل می کرد:دیدی گفتم دوستت داره؟دیدی؟ وای ترمه خیلی خوشحالم.
از ته دل می گفت چشماش برق محبتی خواهرانه و شیرین داشت.
ترنج از همون لحظه واسه اتاق و وسالم نقشه می کشید خیالش رو راحت کردم که حق نداره بره سر وقت لوازم من حالا کو تا عروسی؟تا نزدیک صبح با شاداب صحبت کردیم و از گذشته و اینده گفتیم اینده ای شیرین که پیش رومون بود نتونستم خیلی بخوابم چون قرار بود با پارسا بریم بیرون.راس ساعت ده صبح دوش گرفته و مرتب روی مبل منتظر صدای شنیدن زنگ بودم یه مانتوی خاکستری با جین همون رنگی تنم کرده بودم یه شال شیری م انداخته بودم روی سرم.یه محضاینکه صدای در اومد از جا پریدم خداحافظی کردم.
پارسا با یه شاخه گل رز جلوی در منتظرم بود همین طور با یه لبخند شیرین با مهربونی سلام کرد:سلام به قشنگترین دختر روی زمین
شاخه گل رو از دستش گرفتم:سلامبه چاپلوس ترین پسر روی زمین
خندید:از جواب هیچ کم نمی اری ها
گل را بوییدم:حالا اولشهکجاشو دیدی؟
دستمو گرفت:حاضر جوابی هاتم شیرینه
چند قدم تو امتداد خیابون را ه رفتیم پرسید:کجا بریم؟
چشمامو بستم:بریم شاه چراغ زیارت اونجا به هم قول بدیم همدیگه رو خوشبخت کنیم و تو هر شرایطی کنار هم باشیم...
-هیچ انتظاری هم جز این نیست ما تا اخرین لحظه عمر باید کنار هم باشیم...
-کنار هم بودن خیلی مهم نیست باید عاشق هم باشیم دیوونه ی هم باشیم واسه هم تب کنیم.
خندیدم:زیادی رمانتیکم نه؟
سرشو به علامت نفی بالا برد:نه یه زندگی شیرین و جذاب بایدم این طوری باشه
پرسیدم:اوبین بارته می خوای بری شاه چراغ؟
-اره اصلا اولین بارمه که شیرازمیام
اه کشیدم:پس هر ارزویی داری بگو هر حاجتی تو دلته به زبون بیار تو مهمون اه چراغی و حتما حلجتت روا میشه.
-حتما
از فضای روحانی و وعطر شاه چراغ بهره گرفتیم با خلوص نیت دعا کردم برای همه.برای تمومکسانی که تو دلشون غم دارن برای حل مشکلات تموم ادما و برای خوشبخت شدن همه جوونها.
با هم رفتیم بازار وکیل و گشتی زدیم و برگشتیم خونه ، آخه برای نهار مامان و بابای پارسام قرار بود بیان و همه منتظر ما بودن .
اون روز غذا رو که خوردیم صحبت به مراسم و جشن کشیده شد . قرار شد یک ماه بعد مجلس عقد تو شیراز برگزار بشه ، درست بعد از انتخاب واحد من و قبل از شروع کلاس ها .... پدر و مادر پارسا اصرار داشتن دوران عقد کوتاه باشه ولی من وخونواده ام قبول نکردیم ، به هر حال درسای من سخت و سنگین بود و خیلی با مسئولیت و بار زندگی جور در نمی اومد ، در ضمن من که هنوز سنی نداشتم و بالاخره توافق شد عروسی بعد از تموم شدن درس من باشه یا حداقل یه ترم قبل از فارغ التحصیلی من !
**34**
آرایشگر آخرین نگاه رو بهم انداخت و اجازه داد بلندشم و خودمو تو آینه ببینم ، بهش سفارش کرده بودم زیاد رنگی ام نکنه . از خودم خوشم اومد ، آرایش ملایم و ساده ای داشتم ، صورتم ملیح و دوست داشتنی شده بود . آرایش گر موهام رو به صورت باز درست کرده و با شکوفه های ریز تزئین کرده بود ، پیراهنم فیروزه ای خیلی روشن بود اون قدر که به سفیدی میزد !
خانوم آرایشگر گفت : تو عروس بشی چی میشی ؟! با یه ذره آرایش این قدر ناز شدی ، وای به حال عروسیت ! برم اسفند دود کنم که چشمام یه کم شوره !
خنده م گرفت . وقتی فضا با بوی اسفند پر شد ، زنگ درو زدن ، میدونستم پارساست چون قرار بود راس ساعت سه و نیم اون جا باشه .
با عجله از پله ها اومد بالا ، منو که دید برگشت : فکر کنم عوضی اومدم .
خندیدم : لوس نشو !
نزدیکم شد و گونه امو بوسید : فرشته من ، حوری من !
حلقه گل رو انداخت دور مچ دستم : پس اون فرهای دوست داشتنی موهات کجا رفت ؟!
دستمو حلقه کردم تو بازوش : برمی گردن غصه نخور !
شنلی که همراهش بود انداخت روی سرم و مرتب کرد ،از پله ها پایین رفتیم ، تموم مدت فیلمبردار همراهمون بود . سوار ماشین پر از گل شدیم و رفتیم آتلیه . چند تایی عکس با مدلها و ژستهای مختلف گرفتیم که سر هر کدوم من چند دقیقه می خندیدم . بعضی از ژستها علاوه بر جالب بودن ، خنده دار بود .
در نهایت رفتیم خونه ما و نشستیم مقابل آینه بخت تمام نقره و دیگران مشغول قند سابیدن روی سر ما شدن و بالاخره در اون لحظه باشکوه و مقدس هر دو بله گفتیم ، اون وقت گل و نقل و سکه بود که می بارید ، همه کل می کشیدن و شادی می کردن !
تو این میون قلب جوون و عاشق من از همه خوشحال تر بود .
سفره عقدم در نهایت سلیقه و دقت تزیین شده بود ، زیبا و خوشرنگ و چشم گیر ! همه چی مثل خواب و خیال و رویا بود ، هدیه هایی که می دادن ، تبریکات شیرین و صمیمانه و از همه مهمتر حرفای نفس گیر پارسا که تو گوشم زمزمه میکرد ، اون شب شاعر شده بود و هر لحظه در وصف من یه چیزی می گفت . چقدر این مرد جذاب و قد بلند و خوش تیپ رو دوست داشتم .
یه لحظه م از هم دور نشدیم .
اون شب ثانیه ای دچار ترس یا تردید نشدم ، پارسا همونی بود که می بایست بود ! کسی که دوستش داشتم و قرار بود یه عمر شریک زندگیم باشه .
تا بعد از نیمه شب مراسم جشن ادامه داشت و بعد از اون همه یکی یکی رفتن . اقوام نزدیک پارسا که تعدادشون سی نفر بود رفتن خونه شاداب و یکی از دوستان قدیم بابا ! پارسا و باباش هم که خونه ما بودن ! همین طور تارخ و گلپر و گلشید کوچلو که جواهر جشن بود با دایی و خونواده اش !
عمو هادی و بقیه م خونه عمه همدم بودن . طفلک بهنوش کلی با زن عمو صحبت کرده بود تا راضی بشه و حرفی به مامان پارسا نزنه . چون کلی از دستش دلخور بود و ورد زبونش این بود : مگه ترمه چی کم داره که مامانش مخالفت می کنه ؟!
البته وقتی محبت های بی حد و حصر مامان پارسا رو به من دید به قول خودش خیالش راحت شد که بالاخره قدر منو دونسته .
از طرف دیگه پارسا به خونواده اش گفته بود چند باری اومده خونه عموم و از علاقه به من کلی تعریف کرده و مامانش کمی در جریان روابط قبل از ازدواج ما بود ....
بالاخره اون شب تموم شد ... هرچند تا نزدیک صبح من و پارسا روی تاب سفید رنگ دونفری ، تو حیاط نشستیم و دست تو دست هم حرف های رمانتیک و شاعرانه زدیم .
سرمو گذاشته بودم روی شونه اش و حرکت ملایم انگشت هاش رو داخل موهام حس می کردم . اون قدر حرف زدیم تا کم کم آسمون روشن شد و تازه یادمون اومد که خسته ایم و باید بخوابیم .
رفتم تو اتاق خودم ، خیلی مواظب بودم ترنج که تو اتاق من خوابیده بیدار نشه ... آروم لباس عوض کردم و با همون شکل و شمایل خوابیدم .
آفتاب وسط اتاق پهن بود که چشم باز کردم ، یادآوری لحظات شیرین شب قبل لبخند رو مهمون لبام کرد ، خمیازه کشیدم و مثل گربه تنبل کش و قوس فراوانی به بدنم دادم .
از جا بلند شدم و تو آینه به خودم سلام کردم ، آرایشم خیلی خراب نشده بود ، با یه تیکه پنبه و یه کم شیر پاک کن دور چشمامو تمیز کردم .
بعد از شونه زدن به موهام یه شومیز سفید با شلوار عنابی پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون .
با دیدن من سر و صدا به اوج خودش رسید و هرکس در وصف عروس تنبلی مثل من چیزی گفت ، مونده بودم جواب کدومشون رو بدم که مامان پارسا اومد طرفم ، دست حمایتگرش رو دور کمرم انداخت و با تحکم به بقیه گفت : خودتونم دست کمی از ترمه ندارین ، ظرفای صبحونه که توی آشپزخونه تلنبار شده گواه درستی حرفای منه . از این به بعدم اگه کسی از گل نازکتر به عروس گل من بگه با من طرفه .
ابرویی بالا انداخت و صورتم رو بوسید و با اخم به بقیه گفت : روشن شد ؟!
همه دست زدن و هورا کشیدن ، زن دایی چشمای سبزش رو خمار کرد : به این میگن مادرشوهر ، باید همه ازش یاد بگیرن .
نمی دونم از سودی جون بی چاره دیگه چه توقعی داشت ؟! اون که همه جوره واسه عروساش مایه می ذاشت . یه دفعه حرصم گرفت و مثل بقیه مواقعی که کنترل زبون بی صاحبم رو از دست میدم ، رو بهش با لبخند گفتم : نوبتی م باشه نوبت شماست زندایی ... مادرشوهر من و سودی جون که روسفید از آب دراومدن ، ببینم شما واسه عروست چی کار میکنی ؟!
رنگ صورت زندایی برگشت ، با این حال خودش را نباخت : میام پیش خواهرشوهرم و درس می گیرم دیگه .
لبخند زدم : شکر خدا معلم خوبیه !
نگام به سودی جون افتاد که ابروهاش رو می داد بالا که یعنی (( ادامه نده )) منم با خنده گفتم : صد البته زندایی جون شمام استعداد خوبی دارین ... مطمئنا مثل سودی جون می شین یه مادرشوهر نمونه !
تو دلم از خدا خواستم واقعا این طوری بشه و بدجنسی ذاتی زندایی خیلی خودشو بروز نده ... عروس خوبی که نبود ! مادرزن خوبی م که نیست ، پس ....
پارسا کنار پدرش نشسته بود و صورتش نشون میداد دلخور شده ، حق داشت ! می بایست اول از همه اونو ببینم و بهش سلام کنم . چشماش پف داشت ، ظاهرا فقط چند دقیقه از من زودتر بیدار شده بود . با خنده رفتم طرف آشپزخونه : صبحونه خوراش دنبال من .
پدر پارسا خندید : عجب عروس با سیاستی دارم من . می دونه جز پارسا همه صبحونه خوردن ها ! این طوری می خواد بگه فقط به فکر شوهر خودش نیست و براش مهمه که وضع معده های بقیه چطوری .
خندیدم : پس یه جور دیگه از پارسا می خوام که با من بیاد آشپزخونه و صبحونه بخوره ، روش غیر مستقیم خوب نیست .
رو به پارسا گفتم : بریم آشپزخونه و صبحونه بخوریم .
از جا بلند شد : چه عجب یکی به فکر ما افتاد .
سروصدای اعتراض بلند شد ولی ما بدون اهمیت به سروصداها رفتیم آشپزخونه . دو تا لیوان چایی ریختم و گذاشتم روی میز ، پنیر ، کره و مربای سیب رو میز بود . لقمه درست میکردم و میذاشتم دهن پارسا ، مدام سعی می کرد انگشتم رو گاز بگیره ولی موفق نمی شد . آخر سر اعتراض کردم : عوض این که تلافی کنی و تو هم واسم لقمه بگیری ، دندوناتو به رخم می کشی ؟ دستم بشکنه ...
نذاشت حرفم تموم شه ، دستمو گرفت و روی انگشتامو بوسید : خدا نکنه دستت بشکنه ...
دستمو کشیدم : خوب دیگه ، خودتو لوس نکن ... فهمیدم چقدر دوستم داری !
نچی کرد : نفهمیدی ، هیچ وقتم نمی فهمی ، چون هنوز معیاری وجود نداره که بتونه عشق و علاقه منو نسبت به تو بسنجه .
با دلخوری گفتم : همین یه دقیقه پیش میزان علاقه تو نشون دادی .
دستمو گرفت : به دل نگیر عزیزم ...
نگاه مهربون و بی ریاشو به چشمام دوخت : بعد از صبحونه کجا بریم؟
- هرجا که دوست داری .
– باغ ارم چطوره ؟!
شونه بالا انداختم : خوبه ، عالیه ! به ویژه برای تو که اونجا رو ندیدی .
نخودی خندید : میبینم ، مگه چیه ؟! مگه جنابعالی همه شهرا رو دیدی ؟ به جای اخم یه چایی دیگه برام بریز . عادت دارم دو تا چایی بخورم یکی تلخ ، یکی شیرین!
- اگه منظورت اینه که باید هر روز بهت صبحونه بدم ، باید توضیح عرض کنم که نخیر جناب آقا از این خبرا نیست ... من صبحونه بده نیستم .
- بنده م از شما چنین توقع نابجایی ندارم ، الان چون مهمون تو هستم ازت درخواست کردم والا بنده همچین شجاعتی در خودم نمی بینم که چنین درخواست زشت و ابلهانه ای بکنم .
نگاهش می خندید ، خندیدم : حالا چون مهمونی چشم ! یه چایی دیگه واست می ریزم ، ولی قول بده بد عادت نشی .
آه بامزه ای کشید : نه بابا ! مردای خانواده ما از زن شانس نیاوردن . یکیشونم یه زن حرف گوش کن و خانه دار به خودش ندیده ، همون قدر که بابام در حسرت صبحونه آماده کردن مامانم مونده ، منم خواهم ماند و مثل روز برام روشن و مسجله که بچه م اگه پسر باشه خواهد ماند ... چرا که پدربزرگم هم به همین سرنوشت ناگوار دچار بوده ... به عباری زن ذلیلی و بی چارگی تو خونواده ما ارثیه ...
- خیلی از شنیدن این خبر خوشوقتم ، اگه زودتر میدونستم خودم قدم پیش میذاشتم و خواستگاری می کردم !
- حالا که بیل به کمرم خورد و اومدم خواستگاریت .
بی معطلی حواب دادم : حالا که کلنگ تو سرم خورد و جواب مثبت دادم .
- پس بی زحمت چایی یادت نره ... اون چایی تلخه !
دستامو پشت سرم قلاب کردم : کتری رو گازه ، لطفا یکی م واسه من بریز . خوشرنگ باشه ، نه کمرنگ نه پررنگ ... نه سرریز ، نه نصفه .
از جا بلند شد : رو رو برم ...
با خنده دو تا چایی ریخت . مدتی که تو آشپزخونه بودیم کسی مزاحم ما نشد و خوش گذشت . بعد هر دو حاضر شدیم و رفتیم باغ ارم .
مهمونای پارسا که از تهران اومده بودن ، روز بعد رفتن . با اصرار و التماس ، پدر و مادر پارسا حاضر شدن چند روزی بیشتر بمونن البته با شرط این که موقع برگشت منم با خودشون ببرن . (( کور از خدا چی میخواد ؟ دو چشم بینا )) منم از خدا خواسته قبول کردم . هرچند که باید می رفتم چون قرار بود بابا برای من و شاداب آپارتمان اجاره کنه و البته نفر سومی م بود که می خواست با ما همخونه بشه و اون کسی نبود جز ساغر ! اما در کمال تنبلی همه چی رو گذاشته بود به عهده ما !
یه آپارتمان دوخوابه شیک نزدیک دانشگاه ، حاصل جستجوی دو روزه ما شد . در عرض مدت کمی مبلمانش کردیم . مادر پارسا یخچال ، یه فرش ، یه گاز سه شعله و یه جارو برقی به ما داد . ساغر تلویزیون و ظرف و ظروف و قابلمه خرید . شاداب یه دست مبل راحتی سبک و یه ماشین لباسشویی گرفت . بقیه لوازم هم که شخصی بود ، تخت و کتاب و دراور و کوفت و زهرمار ...
روی هم رفته خونه شیک و مرتبی شد ، از همه مهمتر به دانشگاه خیلی نزدیک بود . مهمترین و بهترین خصوصیتش این بود که به من حس استقلال میداد . بی چشم و رو نیستم ، تو خونه عمو هیچ وقت ، حتی برای یه ثانیه م مورد بی مهری و بی توجهی قرار نگرفتم و یه لحظه م خودمو ازشون جدا ندانستم اما احساس میکردم سربارم و از این که دیگه مزاحم بقیه نبودم ، راضی و خوشحال بودم .
روز اول شروع کلاسها دو تا جعبه بزرگ شیرینی گرفتم و بین دوستا و هم کلاسی هام تقسیم کردم و از ابراز لطف و تبریکات دوستانه و خالصانه اشون لذت بردم و صد البته برق حسادت رو تو چشم بعضی از دخترا دیدم . می دونستم خیلی ها آرزوشونه جای من باشن و به هر حال خوشبختانه خودم جای خودم هستم ... جای واقعیم ... ! چقدر خوب شد که خسرو رو ندیدم والا هیچی ! از دماغم در می اومد .
کلاس که تموم شد پارسا اومد دنبالم و گشتی زدیم . می دونستم دنبال مطب می گرده و در کنارش تصمیم داشت درسش رو ادامه بده و تو یه زمینه ای تخصص بگیره ، پشتکار و همت عالیش ستودنی بود .
بعد از این که برای انجام کاراش چند جایی سر زد ، رفتیم بستنی خوردیم و سری به یه مرکز خرید لوکس زدیم ، دلم هوای خرید کرد ، یه مانتو و روسری پسندیدم خواستم بخرم که پارسا اجازه نداد : پولت رو بذار تو کیفت .
جدی و محکم بود : آدم وقتی با شوهرش می اد بیرون از این کارا نمی کنه .
خندیدم : چه خوب ! پس هروقت باهات بیام بیرون هوس می کنم یه چیزی بخرم .
سری به علامت نفی تکون داد : نچ نچ !
رومو برگردوندم : خسیس .
به ملایمت در گوشم زمزمه کرد : شوخی کردم عزیز دلم ، هرچی بخوای برات می گیرم ... هرچی !
مهربون و دوست داشتنی بود و هر روز بیشتر از روز قبل با خصائل نیک اخلاقیش آشنا می شدم .
به هر روز دیدنش عادت کرده بودم و به هر بهونه ای دلم می خواست کنارش باشم . البته اونم دست کمی از من نداشت و مرتب باهام در تماس بود و پی فرصت می گشت تا با هم باشیم .
دوران خوب و آرامی داشتم ، روزگار بر وفق مرادم بود و هیچی آزارم نمیداد ... حتی وجود خسرو !
مدتی بود دور و برم آفتابی نمی شد و اگه به طور اتفاقی م با همدیگه برخورد می کردیم ، روش رو بر می گردوند و خودشو به ندیدن می زد ... خدا خدا می کردم این آسایش و فراغ روحی ادامه داشته باشد و دوران پر استرس گذشته تکرار نشه .
** 35 **
همین که پامون رو از دانشکده بیرون گذاشتیم ، ساغر سرجاش میخ کوب شد. شاداب گفت : چیه دخترچرا کوپ کردی؟ راه بیفت .
ولی ساغر همین طور به یه نقطه زل زده و تکون نمی خورد ، امتداد نگاهشو دنبال کردم . مقابل رومون پهلوی باجه تلفن پسر جوونی با کت و شلوار قهوه ای و صورتی برافروخته که به جای دسته گل یه کوه گل تو بغلش بود ، ایستاده و با لبخندی شرمگین به ساغر خیره شده بود .
سریع دوزاریم افتاد ، مرتضی بود که بالاخره طاقت دوری از نگارش رو نیاورده و حرفاش روی دلش سنگینی کرده ، در نهایت پیه همه چی رو به تنش مالیده و قدم برداشته بود .
با لبخند به ساغر گفتم : معطل چی هستی دختر ؟! برو جلو . نذار بیشتر از این منتظرت بمونه . حرفاتونو بزنین ، هرچی که تو دلتونه بهم بگین .
دست گذاشتم پشت کمرش و هلش دادم : به خاطر تو این همه راهو اومده ، منتظرش نذار .
شاداب حرفای منو تایید کرد : برو ساغر جون ... عشق و تمنا داره از چشماش می باره .
ساغر یه نگاه به من و یه نگاه به شاداب که سمت چپ و راستش رو پر کرده بودیم انداخت ، گفتم : تردید نکن ساغر . این پسر عاشق توئه ، عشقشم پاکه ، خیالت راحت .
ساغر به آرومی حرکت کرد ، قدم اول با سنگینی ، دومی ، سبکتر و سومی مثل حرکت روی ابرا بود . مرتضی با رویی گشاده سلام کرد و دسته گل پر از مریم سفید و مینای سرخ رو داد دستش ! کمر ساغر به وضوح از سنگینی دسته گل خم شد ، من و شاداب
طاقت نیاوردیم و خندیدیم لحظه ای بعد اون دو تا مقابل ما بودن و ساغر مشغول معرفی چند دقیقه که گذشت کبئترهای عاشق رفتن که حرفهاشون رو بزنن از ته دل براشون ارزوی خوشبختی و سعادت کردم.با شاداب رفتیم خونه بعد از خوردن ناهار و چایی ساغر اومد خوشحال و سر حال .گل رو گذاشت رو پیشخون اشپزخونه و خندید :فکر کرده هر چی تعداد گل زیاد تر باشه و کمر من بدبخت بیشتر درد بگیره نشونه بیشتر عاشق بودنه کلی براش توضیح دادم تا بفهمه یه شاخه گل هم همین کار رو میکنه.
شاداب گفت:چشم و رو نداری که...
خودشو پرت کرد روی مبل و مقنعه اش رو در اورد:یه چایی بیار
شاداب روشو برگردوند:سیاه بود.
ساغر همون طور که دکمه های مانتوش رو باز می کرد با حاضر جوابی گفت:حالا نیست جنابعالی مثل بلور می مونی خوب سیاهی دیگه.
شاداب عروسک خرسی اش را که کنارش بود پرت کرد طرف ساغر :خیلی پرویی بیچاره اون مرتضی که تو در عرض یه ثانیه قورتش می دی اونم با استخون.
ساغر چهرع در هم کشید:مگه من مار پیتونم؟
شاداب بلند گفت:نخیر مار اناکوندایی
-از تو بهترم
غائله رو ختم کردم:خجالت بکشین چند دقیقه دیگه اینجا تبدیل به باغ وحش میشه
شاداب خندید:من نسکافه می خورم کلاسش از چایی بالاتره
ساغر روی کاناپه دراز کشید:هر کوفتی میاری زودتر
هر سه خندیدیم رو به ساغر پرسیدم:کجا رفت؟
ساغر چشماشو بست:برگشت یزد
جا خوردم:بنده خدا اصلا استراحت کرد؟
-نه حیوونکی صبح رسیده بود به قول خودش اومده بود تکلیف دلش رو یه سره کنه
سکوت کرد طاقت نیاوردم و پرسیدم:بالاخره چی شد؟
به سادگی گفت:یه خر به دنیا اضافه شد جواب بعله رو ازم گرفت
جیغ کشیدم و بلند شدم:تبریک میگم ساغر خوشحالم که بالاخره با دلت کنار اومدی
رفتم طرف ضبط صوت و یه نوار شاد گذاشتم:الان باید رقصید پاشو ساغر
-حوصله ندارم
-پاشو تمرین کن رقصیدنت مردونس باید بهتر برقصی همه از عروس خانوم توقع دارن قشنگ و با ناز برقصه
-پس دوستام چی کاره اند؟می رقصن و مجلس رو گرم میکنن من یه گوشه می شینم و تماشا می کنم توی تیر و طایفه ما رسم اینه که عروس سنگین رنگین و با وقار باشه و اصولا بهتره از جاش تکون نخوره والا پشت سرش هزار تا حرف و حدیث در می ارن.
همون طور که می رقصیدم رفتم طرفش:حرف مردم رو ولش پاشو یه قری با هم بدیم حداقل از شر اون چربی های اضافه خلاص میشی
-باور کن حال ندارم اونقدر گله سنگین بود که نگو یه هفته باید استراحت کنم تا خستگی کمرم در بره حالا از هفته دیگه تمرین رقص می کنیم غصه نخور
شاداب با لیوانای نسکافه وارد شد سینی رو که گذاشت روی میز اومد طرفم :حالا ما می رقصیم تو نگاه کن و یاد بگیر
چند دقیقه ای بشکن زدیم و هوهو کردیم و رقصیدیم واقعا خوشحال بودیم مرتضی قول داده بود از هر طربق ممکن ادامه تحصیل بده تا بعدها خدای نکرده مشکلی پیش نیاد چون هیچ کس از اینده خبر نداره .تا یه هفته صحبت ها تو خونه ی ما حول و حوش مرتضی و ساغر بود همه از این جریان خبردار شده بودند و هر کس به نوعی اظهار شادی میکرد و با دیدن ساغر بهش تبریک می گفت واقعا مرتضی یک عاشق پاک بود
البته همچنان ساغر واسه هودش می برید و می دوخت و هنوز کمی دودل بود گاهی از خوشحالی می خواست پرواز کند و گاهی زانوی غم بغل می گرفت و اظهار پشیمونی میکرد و هزار تا دلیل می اورد که اشتباه کرده...هر قدر می گذشت مرتضی باطن مهربون و بی الایش و عاشقش رو بیشتر نشون می داد و خیال ساغر اسوده تر میشد و نسبت به انتخاب شریک زندگیش مطمین تر.مرتضی روزی دو بار تلفن می زد و تو هر فرصتی می اومد تهران رنج مسافرت چند ساعته رو تو بیابون خشک و برهوت تحمل می کرد تا فقط برای دو ساعت ساغر رو ببینه و همین ها باعث شد دل ساغر روزبه روز گرمتر بشه طوری که خودش عاشق تر از مرتضی شد و از هر ده کلمه ای که می گفت توی یکیش مرتضی بود چه روزگاری بود سه تا عاشق دلخسته تو یه اپارتمان هر کی می اومد خونه مون ضعف اعصاب می گرفت بس که ما سه تا از نامزدامون تعریف می کردیم و از خوبی هاشون می گفتیم که البته غیر از حقیقتم نبود.
پارسای من که همتا نداشت اگه یه روز نمی دیدمش حال خودمو نمی فهمیدم و مثل مرغ سر کنده خودمو به در و دیوار می زدم بد جوری بهش وابسته بودم هفته ای یه مرتبه می رفتم خونه شون مامان و باباش پذیرایی گرمی ازم نی کردن منم راحت بودم و احساس می کردم که دخترشونم.
هفته ای یه مرتبه می رفتم به گلشید کوچولو سر می زدم که روز به روز خواستنی تر میشد و صذ البته بهی و خونواده مهربون عمو هم جزو کسانی بودن که هر هفته می دیدمشون
هر شب خدا رو واسه نعمت ها و الطافش شکر می کردم و از اینکه بعد از مدتها ارامش و اسایش داشتم سبکبال بودم
اما...تموم اینا ارامش قبل از طوفان بود و درست وقتی فکر می کردم هیچی نمی تونه ارامش زندگینو بهم بزنه و دیگه مشکلی نیست سر و کله خسرو پیدا شد با همون ازار و اذیت ها نمی خواستم به پارسا حرفی بزنم می ترسیدم خسرو با کینه ای که تو دلشه بلایی سر اون بیاره و اون وفت بود که من بمیرم...
خسرو تموم مدت تو دانشگاه دو رو برم بود با یه لبخند تمسخر امیز از کنارم که رد میشد حرفهای تهدید امیز می زد و من اینبار هیچی تو جواب نمی گفتم و دندون رو جیگر میذاشتم دلم می خواست زیر دست و پا لهش کنم اما نه قدرتش رو داشتم نه موقعیتشو.
اون روز ساغر کلاس نداشت شاداب هم سر درد بدی گرفته بود و تو خونه استراحت می کرد منم ترجیح می دادم نرم کلاس ولی نمی شد چون هم درس مهمی بود و هم اینقدر به قدر کافی از قبل غیبت داشتم بعد از دانشکده اروم و قدم زنون به سمت خونه می رفتم که صدای اشنازو زهراگین خسرو تو گوشم نشست:تنها شدی خانم؟جوابشو ندادم و به سرعت قدم هام اضافه کردم با سرعت اومد روبه روم وایساد پوزخند زشتی رو لبش بود و چشماش قرمز و خوفناک شده بود با لحن بدی گفت:چطور سگ پاسبانت دنبالت نیست و عو عو نمی کنه ؟
طاقت نیاوردم حق نداشت به عشق و امید زندگی من توهین کنه ناخوداگاه دستمو و بردم بالا و زدم تو صورتشو با غیظ گفتم:خفه شو
به سرعت دستمو عقب کشیدم از تماس دستم با صورتش چندشم شده بود دستمو با مانتوم پاک کردم :برو گمشو کنار اشغال.
دستشو گذاشته بود جای ضربه:عجب دست سنگینی ام داری
خواستم از کنارش رد شم که سد راهم شد:شجاع شدی نترس شدی حالا دیگه روی من دست بلند می
نشناختی تلافی این کارت رو کنسرت در می ارم کاری میکنم از کرده ات پشیمون شی کاری میکنم روزی صد هزار مرتبه ارزوی مرگ بکنی داغ پارسا رو
به دلت میزارم
دیوونه شدم:خفه شو کثافت لسم اونو نیار
به مسخره خندید:اوه اوه اوه چه تعصبی روی اون بچه سوسول داره نمی زارم اب خوش از گلوتون پایین بره فکر نکن همه چی تموم شده نه تازه اول بازیه منم عاشق بازی.
به حالت تهدید انگشتشو جلوی صورتم تکون داد:هیچ وقت بازنده نشدم خیالت راحت من برنده این بازیم تو هم برو خودت رو واسه یه عزاداری حسابی اماده کن اون مرتبه نامزد عزیزت شانس اورد و قسر در رفت ولی مطمین باش این مرتبه ضربه رو اساسی و کاری می زنم...
دیگه چیزی نفهمیدم با دو دست یقه اش رو چسبیدم و گریه کنون فریاد کشیدم:چی از جون ما می خوای دیوونه بذار زندگیمو بکنم مگه تو ادم نیستی؟مگه مرد نیستی؟مگه شرف نداری؟
صدام به قدری بلند بود که باعث جلب توجه مردم شده بود و چند نفر به سرعت طرفمون دویدن خسرو زد زیر دستم و ازم فاصله گرفت:فقط نفرت فقط انتقام همین
اینو گفت و دوید گوشه خیابون نشستم زار و زار گریه کردم دو تا خانوم زیر بغلم رو گرفتن اقای مغازه داری برام یه لیوان اب قند اورد و یکی از اون دوتا خانوم با مهربونی کار کرد تا قطره اخرش رو بخورم ولی نمی تونستم جلوی ریزش اشکام رو بگیرم فکر اینکه بلایی سر پارسا بیاد مشاعرم رو از کار انداخته بود اون لحظه ارزوم فقط مرگ خسرو بود. چند دقیقه که گذشت با کمک اون خانوما از جا بلند شدم ازشون تشکر کردم و اروم در حالیکه دستمو به دیوار می گرفتم رفتم خونه ساغر و شاداب با دیدن رنگ پریده و چشمای سرخ من با نگرانی منو نشوندن روی مبل و کمک کردن مانتو ومقنعم رو در بیاورم به محض اینکه شاداب پرسید :چی شده؟های های زدم زیر گریه چنان اشک می ریختم که نگو طفلک بچه ها رنگ به رو نداشتن جرات نداشتن چیزی ام بپرسن می ترسیدن چیزی بگم که اونا طاقت شنیدن نداشته باشن اونقدر اشک ریختم که اون دوتا هم به گریه افتادن اون قدر هر سه گریه کردم که خسته شدیم بعد من ماجرا رو تعریف کردم و حرص اون دو تا در اومد بیچاره ها چه فکرای بدی با خودشون کرده بودن فکر می کردن خدای نمرده کسی فوت کرده که من به این حال و روز افتادم ولی خوب کار خسرو هم به حد کافی ترسناک بود و باعث نگرانی و وحشت بچه ها شده بود هر دو عقیده داشتن بهتره پارسا در جریان قرار بگیره ولی من می ترسیدم دوست نداشتم بفهمه و قاطی ماجرا بشه هر چند که پارسا خیلی وقت پیش وارد ماجرا شده بود.فکرم از کار افتاده بود نشسته بودم روی مبل و موهامو می خوردم به قدری اشفته و نگران بودم که حد نداشت بچه روبروم نشسته بودن نگام می کردن و به وضوح بهم ریخته بودن
همون طور که غرق فکر بودیم تلفن زنگ زد بدون اینکه به شماره نگاه کنم گوشی را برداشتم:بله؟
صدای خنده وحشتناک و نفرت انگیز خسرو اومد :از این لحظه به بعد خیلی مولظب خودت و اون نامزد خوش لباس و دکترت باش.دو دستی چسبیدم به گوشی و جیغ کشیدم:اشغال کثافت دست از سر زندگی من بردار..
خندید:نمی شه تازه داره به جاهای خوبش میرسه خودت خواستی
-فقط می خوام بمیری
گوشی را کوبیدم روی تلفن و سرم رو گذاشتم رو زانوهام و زدم زیر گریه:خدایا حالا چی کار کنم؟چرا این دیوونه زنجیری ما رو به حال خودمون نمی ذاره؟خدایا مگه چه کا بدی کردم که این طوری دارم تقاص پس می دم؟
بچه ها مات و مبهوت نگام می کردند و نمی دونستن چی کار کنن حسابی دست و پاشونو گن کرده بودن و حتی سعی نمی کردن دلداریم بدن دوباره تلفن زنگ زد ساغر شماره را دید:پارساس..
با هق هق گفتم جواب نده نمی تونم حرف بزن.تلفن اونقدر زنگ خورد تا قطع شد شاداب اومد کنارم نشست و صورتمو بلند کردو یه دستمال داد دستم :چرا با خودت این جوری میکنی؟هر مشکلی راه حلی داره این پسره هم بلوف میزنه فکر می کنی جرات داره خدایی نکرده بلایی سر پارسا بیاره؟اگه یه مو از سر پارسا کم شه قانون پدرش رو در میاره.مگه شهر هرته؟توهم اینقدر نترس خیالت راحت طوری نمیشه
سرمو به چپ و راست تکون دادم :نه تو خسرو رو ندیدی زهر عجیبی توی چشاش بود نمیدونی چقدر با بغض و کینه حرف می زد چهره اش که یادم میاد تنم میلرزه.اشکام بی اختیار می ریخت شاداب با مهربونی اونا رو از رو صورتم پاک می کرد:حالا که اینقدر ترسیدی و فکر میکنی ادم خطرناکیه به پارسا بگو گوش به زنگ باشه
اب بینی ام رو بالا کشیدم :میترسم اگه بفهمه طاقت نیاره و خودش بره سراغ خسرو و بدتر بشه و پسره عوضب به خواسته اش برسه
ساغر خیلی محکم گفت:نه عزیزم پارسا عاقل تر از این حرفهاست کاری نمیکنه به ضرر خودش و تو تموم شه.
شاداب رفت اشپزخونه و با یه لیوان اب برگشت همه اش رو یه سر خوردم تلفن دو مرتبه زنگ زد بازم پارسا بود هرسه بهم نگاه کردیم و جواب ندادیم بعد از این تلفن قطع شد صدای زنگ تلفن همراهم بلند شد مشخص بود دل پارسا به شور افتاده شاداب گفت:جواب بده.
نمی تونستم برای همین شاداب در خالیکه زیر لب به خسرو بد و بیراه می گفت تلفن رو جواب داد و گفت:حال من خوب نیست پارسا هم با عجله خداحافظی کرده و گفته خودشو میرسونه.
ساغر و شاداب به زور منو هل دادن تو روشویی :یه لب خنک بزن به صورتت حالت جا بیاد اگه پسره تو رو تو این وضعیت ببینه پس می افته اون چه گناهی کرده؟
به اصرار اونا یه کم ارایش کردم و وادارم کردن مانتو شلوار شیک بپوشم و به انتظار پارسا بمونم
بیست دقیقه بعد پارسا جلوی خونه مون بود مثل همیشه اراسته و مرتب با یه شاخ رز صورتی بهش گفتم میام پایین درست مثل قبل هیچوقت پارسا در حضور بچه ها بالا نیامده بود معتقد بود اونا تو معذورات اخلاقی قرار می گیرن
چشمام هنوز سرخ و متورم بود پارسا نگران به ماشین تکیه زده بود و منتظرم بود با دیدن من رنگش سفید شد:ترمه عزیزم چی شده؟
به زور تبسم کردم:طوری نیست نگران نباش یه کم سرم دزد میکنه.
پارسا در و برام باز کرد و نشستم لحظه ای بعد پشت فرمون قرار گرفت شاخه گل رو داد دستم:قابل تو رو نداره عزیزم.
-زحمت کشیدی
یه جعبه بزرگ گل خشک زیر تختم بود و دیگه جا نداشت باید یه جعبه دیگه تهیه کنم خندیدم:پارسا به احتمال زیاد جهیزیه من فقط جعبه های پر از گل خشکه.
-خیلی ام عالیه
با محبت و نگرانی به چشمام زل زد:چی باعث شده گل قشنگ من اینجور پژمرده شه؟اصلا دوست ندارم غمگین و ناراحت ببینمت ترمه جان
چقدر مهربون چقدر عاشقش بودم بغض مهمون گلوم شد:(خسرو جه طوری میتونه به پارساازار برسونه ؟به اونی که یه پارچه اقاست و یه دنیا خوبه)
اشک روی گونه ام سر خورد سرعت اتومبیل رو کم کردو با ملایمت پرسید:چشای همسر من چرا بارونیه؟
حرفی نزدم دوست نداشتم دلگیر و مکدر بشه ولی دست بردار نبود:ترمه جان حرف بزن چی شده؟
بعد از چند لحظه سکوت گفت:دوست ندارم چیزی بینمون نگفته باشه ما به هم قول دادیم چیزی رو از هم مخفی نکنیم به همین زودی یادت رفت؟
سرمو انداختم بالا یعنی نه لبخند زد و به گرمی گفت:پس تعریف کن چی خاطر لطیف ترمه منو ازرده کرده؟چی باعث ناراحتیت شده؟پارسا با محبت پشت دستمو نوازش میکرد و می پرسید چی شده ؟از روی اجبار سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم
صورتش در هم و متفکر شده بود اخرین جمله ها رو که گفتم دیدم عضلات صورتش داره نرم میشه و اروم اروم لبخند میزنه ناخواسته سرش داد زدم :بایدم بخندی من بدبخت داشتم قبض روح می شدم و تو داری میخندی؟
-اخه عزیزم خنده داره تو همچین ناراحت بودی که من گفتم چی شده به من نگاه کن و بگو در موردم چه فکری میکنیاخه دخترک ساده با این رفتارت پاک منو از خودم نا امید کردی یعنی من انقدر دست و پا چلفتی م که به خاطرم این طوری دست و پاتو گم کردی
سر تکون داد و با لحن با نمکی ادامه داد:این قدر منو شل و ول فرض کردی که با تهدید پوچ و الکی یه ادم ناحسابی میدون رو خالی کنم فراموش کردی من ورزشکارم این قدر به من اعتماد نداشته باش بابا خجالت کشیدم
پریدم وسط حرفش:موضوع این نیست مسیله اینه که خسرو ادم نیست غیرت نداره بویی از مردونگی نبرده با نامردی هر کاری میکنه اون ادم مریضه اون که نمی اد روبروی تو قرار بگیره از پشت خنجر میزنه اگه غیر از این بود نمی ترسیدم فکر کردی حرف حساب حالشهنفرت و انتقام کورش کرده
خندید:تو به فکر من نباش می دونم چه جوری از پسش بر بیام
حرصم گرفت:انقدر بی خیال نباش اون ادم قید همه چیز رو زده فقط و فقط می خواد زندگی رو به کام من و تو تلخ کنه از هر راهی که بشه این کار رو میکنه
صداش و انداخت تو گلوش و بالحن جاهلانه ای گفت:جیگر می خواد
خندم گرفن ولی خودم رو کنترل کردم :اون یه کفتاره مکار و کصیف و حیله گره هنوز یادم نرفته چه جوری با چاقو...
نتونستم ادامه بدم اشکام سرازیر شد پارسا با مهربونی ارامم کرد:قربونت برم ترمه که انقدر دل نازکی حالا که من سر و مر و گنده اینجا نشستم و چیزیم نیست اتفاقی ام نیفتاده پس چرا انقدر بی تابی؟
فکر اینکه بلایی سر پارسا بیاد دیوونم می کرد پارسا با جدیت اوامه داد:البته نمی بخشت
بلند پرسیدم:چرا مگه من چی کار کردم؟
-تو نمی بایست نوضوع به این مهمی رو از من پنهون می کردی اگه روز اول می فهمیدم خسرو داره مزاحمت ایجاد میکنه کاری می کردم به این مرحله نرسه به مرحله ای که به خودش اجازه بده تو خیابون مزاحمت بشه ...
رگهای گردن پارسا بر امده شده بود و صورتش قرمز بود:هیچ دلم نمی خواد چیزی ازم مخفی بمونه مخصوصا مسیله به لین مهمی و با اهمیتی.