وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

عشق توت فرنگی نیست | یازدهم

  کتاباشو دسته کرد و گذاشت یه گوشه: راست می گی برم بخوابم.

نرگس با سینی چایی اومد تو : کجا به سلامتی؟
- با اجازه تون لالا!
- برو بخواب منم نهایتا نیم ساعت دیگه طاقت بیارم و بخونم


 

از جا که پا شد، پرسید: پارسا کی می آد؟
ماجرا را برایش توضیح دادم، دوزاریش افتاد: منم میرم به مامان بگم جلوی مهمونها حرفی از پارسا نزنه. بهش یادآوری می کنم که این قضیه ای نیست که همه بدونن. این طوری هم دست از سر تو برمی داره، هم اینکه بقیه چیزی نمی فهمم! متاسفانه مامان من خیلی ساده اس، پاک یادش رفته که ما روز اول گفتیم مسئله رو کسی نمی دونه و بهترم هست ندونه.
سر و صدای بیرون زیاد شدف بهی دست گذاشت پشت شونه ما: بجنبین که دیر شد، الان صدای خانم کلئوپاترا درمی آد.
زن عمو صدام کرد تو اتاق خوابشون: پس چرا پارسا نمی آد.
این پا و اون پا کردم: نمی دونم.
- برو یه زنگ بزن ببین چرا دیر کرده. می خوام میز شام را بچینم.
دستپاچه گفتم: منتظرش نباشین. بده ادم به خاطر یه نفر این همه مهمون رو معطل کنه.
زن عمو لبش رو گزید: وا زشته عزیزم. برو، برو یه تلفن بزن ببین کجاست! برو که خیلی دیره.
من من کنون گفتم: زنگ زدم زن عمو، خونه که نیست. موبایلشم خاموشه.
فکر کرد من خیلی نگرانم با مهربانی گفت: بد به دلت راه نده شاید تو راه باشه و تا چند دقیقه دیگه زنگ در رو بزنه و بیاد تو، اون وقت نامزد خوشگلش از نگرانی درمیاد.
بهی که همان موقع وارد اتاق شده بود گفت: چیه اینقدر خوشگل خوشگل می کنی! هیمن شماها ازش تعریف کردین که مدام خانم تو ژسته و قیافه می گیره دیگه.
زن عمو پرخاش کرد: اذیتش نکن، نمی بینی پارسا نیومده، اینم دل و دماغ نداره؟
بهنوش خیلی جدی شروع کرد به صحبت کردن: مامان جون مثل اینکه حرف هایی رو که روز اول زدیم یادت رفته؟ خوبه می دونی جز ما چند نفر کسی از این نامزدی خبر نداره، عمو ناراحت می شد اگر پارسا می اومد.... می دونی که چرا، اون پارسا رو اندازه تارخ و تورنگ دوست داره، اما ترسش از اینده است.
زن عمو یه دستمال کاغذی برداشت و عرق صورتش رو گرفتک من باید با مادر پارسا حرف بزنم و ببینم دلیل نارضایتی اش چیه؟! داره با سرنوشت این دوتا جوون بازی می کنه. مگه از ترمه بهتر گیرش می اومد؟کار داشت خراب می شد، زن عمو با حسرت نگام کرد و ادامه داد:خودم رو چشمهام می ذارمش.
بهی با لحن گرم و با محبتی گفت: زمان همه چیز رو درست می کنه، شما نگران نباشین. الان فقط باید به فکر مهمونات باشی که بیرون منتظرن.
آرومتر پرسید: مامان در مورد پارسا به کسی حرف نزدی؟
زن عمو که مشخص بود بند رو آب داده، هول هولکی گفت: نه، فکر نمی کنم، مگه بچه ام؟
خدا رو شکر که برادرها و پدرم و پارسا هیچ کدام اهل سیگار نبودن، تنها چیزی که نداره فایده اس. چشمم به دختری افتاد که با یکی از دوستان دوران دبیرستان بهرود اومده بود، از سر و وضع. رفتار و لباس پوشیدنش که بهتره بگذریم. اما طوری با اشتیاق دود سیگار رو می بلعید که انگار جونش به اون بسته اش و لذت بخش تر از اون طعم تلخ هیچ چی تو دنیا نیستو
تو دلم گفتم: به تو چه! تو به رفتار و کردار خودت برس. هر کی رو می ذارن تو قبر خودش، حالا نیست که خودت خیلی خوبی.
رفتم کنار شاداب و ساغر و نشستم. صدای ضبط داشت گوشمو کر می کرد، حال و حوصله موندن تو جمع رو نداشتم، ظاهراً بدون حضور پارسا احساس غربت می کردم.
بابا اومد و دست شاداب رو گرفت: عزیزم بیا بریم یه تکونی بخوریم.
بعد آرومتر گفت: از وقتی از شیراز برگشتی یه کم چربی اضافه کردی، چهار بار دور اتاق بچرخی همه شون آب می شه.
دستشو به طرف من گرفت: تو هم پاشو.
با خنده گفتم: استخوانام احتیاج به اب شدن نداره، شماها راحت باشین.
یه شیرینی از بشقاب ساغر برداشتم: اجازه هست؟
- نوش حونت، سوال نداره.
شیرینی رو که خوردم احساسم بهتر شد رو به ساغر گفتم:
- یه ذره خاصیت داشته باش. اینجا ور دل من نشستی که چی بشه؟! اگه یه کم عرضه به خرج بدی میتونی از بین دوستای بهرود یه مورد خوب واسه خودت پیدا کنی. مثلا اونی که کت و شلوار پوشیده و پا روی پا انداخته....
نذاشت حرفمو ادامه بدم:
- یه تار موی آقا مرتضی رو با کل اینا عوض نمیکنم.
هنوز نمیدونستم حرفاش راجع به مرتضی جدیه یا شوخی!
گفتم:
- جون ساغر بیا و بگو جریان این آقا مرتضی چیه.
- پسر دائیمه دیگه... نامزدمم هست.
- پس چرا خبری ازش نیست؟
- آخه دوستش ندارم.
چشمام گرد شد:
- راست میگی؟!
بیخیال گفت:
- نه!
با ناراحتی گفتم:
- نداشتیما ساغر خانوم. تو همه چیز زندگی منو میدونی، هر چی بوده و نبوده رو خبر داری ولی خودت از گفتن ساده ترین مسائل زندگیت ابا داری، این رسمش نیست، صداقت و دوستی باید دو نفره باشه.
هاله ای از غم چشماش رو گرفت:
- مرتضی چندساله منو میخواد، فکر کنم از وقتی دست راست و چپش رو از هم تشخیص داد، همه راضین، مامان و عموهام، دایی و زندائیم... اما...
با نگرانی پرسیدم:
- اما چی؟
- من نه.
- چرا؟ چیزی ازش دیدی؟ رفتارش بده؟
لبخند غمگینی روی لب هاش نشست:
- نه، فقط دوستش ندارم.
با خجالت ادامه داد:
- راستش خیلی سادست، امروزی نیست، چه جوری بگم؟!
با چاقو پوست خیاری رو که توی بشقابش بود، ریز ریز کرد:
- خوش تیپ نیست، قشنگ لباس نمیپوشه، بلد نیست قلنبه سلنبه حرف بزنه....
سرشو انداخت پائین، مثل این که میخواست شرم و خجالتی که توی چشماشه از من قایم کنه:
- دیپلم نداره.... مکانیکه، یه مکانیک خوب و قابل، ولی چیکار کنم که دلم نمیخوادش. به خصوص از وقتی اومدم دانشگاه. این یه واقعیته که ما به درد هم نمیخوریم، ولی نمیدونم اینا رو با چه زبونی به مامانم اینا بگم، از نظر اونا همین که مرتضی سر به راهه، دستش تو جیب خودشه، اهل دود و دم و رفیق بازی نیست، کافیه. اما...
چند لحظه سکوت بین ما حاکم شد. صدای کر کننده ی موزیک داشت سرمو منفجر میکرد. ساغر نفس بلندی کشید:
- روزی که دانشگاه قبول شدم، چشمای مرتضی پر اشک شد، نگاهش معصوم و پر از حرف بود، عید که رفته بودم یزد، دیدم بکوب درس میخونه و قصد داره دیپلمش رو بگیره....
از خودم بدم میاد ترمه، از یه طرف دوست ندارم دلش رو بشکونم و از طرف دیگه راضی نمیشم باهاش زندگی مشترک داشته باشم، به عنوان یه همسر قبولش ندارم.
تو چشمام نگاه کرد:
- چند سال دیگه من یه دندونپزشکم و اون هنوز یه مکانیکه، هر روز دستاش سیاهه، هر قدر هم بشوردشون سیاهی زیر ناخناش نمیره، لباسش بوی روغن و گریس میده... خودخواهیه یا نه نمیدونم، ولی نمیتونم با این چیزا کنار بیام.
نمیدونستم چی بگم هم حق داشت و هم نه! چیزی نبود که بتونم نظر بده، این یه مورد کاملا خصوصی بود، صدای لرزان ساغر منو به خود آورد:
- اما میترسم، از آهش میترسم، اگه آهش دامنمو بگیره جی؟
از جا بلند شد و لبخند زد:
- الان وقت این حرفا نیست، بیا بریم آشپزخونه هم دوتا لیوان چای بخوریم، هم یه کمکی به اون خانوم بکنیم، گناه داره بیچاره، خون که نکرده.
باد حرفای بهی افتادم، خندیدم:
- اسمش کلئوپاتراس.
باورش نشد:
- نه!
- اسم واقعیش نیست ها! بهی گذاشته روش، مثل اینکه از اون بیشتر دستور میده.
با هم رفتیم آشپزخونه، داشتم چای میریختم که کلئوپاترا گفت:
- حالا که داری زحمت میکشی، اون استکانا رو هم پر کن و یه لیوان هم واسه من بریز.
بهی بیچاره حق داشت، چای رو که ریختم گفت:
- قربون دستت یکی از اون جوونا رو صدا بزن بیاد این چای رو دور بچرخونه، ممکنه یکی گلوش خشک شده باشه و چای بخواد.
چشمی گفتم و با سینی چای رفتم بیرون. بهنام سینی رو ازم گرفت. منم برگشتم آشپزخونه تا چائیمو بخورم. چند لحظه بعد بهی هم اومد.... همین که پاشو گذاشت تو، کلئوپاترا گفت:
- بهنوش خانوم زحمت بکش قندونا رو پر از قند کن.
بهی با حرص گفت:
- اون سطل پر از قند و اونم قندون!
با دلخوری رفت بیرون، من و ساغر لیوان به دست پشت سرش رفتیم که صدای کلئوپاترا سرجامون میخ کوبمون کرد:
- بی زحمت بشقابا و لیوانا رو جمع کنید بیارین. بعدم بیاین وسایل شام رو حاضر کنیم.
هرسه تایی نگاهی به هم انداختیم و زدیم زیر خنده. سر تکون دادیم و رفتیم یه گوشه نشستیم تا چای رو بخوریم و بریم دنبال دستورای خانم کلئوپاترا.
میز شام رو درکمال سلیقه و در نهایت ظرافت و دقت چیدیم. غذا رو از بیرون سفارش داده بودیم ولی دسر و سالاد کار خودمون بود. چند رنگ ژله و کرم کارامل و چند مدل سالاد حاصل تلاش ما بود که الحق و الانصاف که رنگ و جلای خوبی به میز داده بود.
یه کم سالاد کلم و سالاد میوه ریختم تو بشقابم و نشستم. همین که خواستم شروع به خوردن کنم متوجه جوون خوشلباس و برازنده ای شدم که کنارم نشست:
- اجازه میفرمایید؟
سرمو تکون دادم و مشقول خوردن شدم، چند لحظه بعد جوون گفت:
- اسمم مجیده، دوست دوران مدرسه بهرودم، انگار شما دختر عموشین.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
- بله، از آشنایی با شما خوشوقتم.
گفت:
- چقدر کم غذا میخورین! اونم فقط سالاد! شما که احتیاج به رژیم گرفتن ندارین.
سرد ولی مودبانه گفتم:
- اتفاقا کم غذا نیستم. تو مهمونی ها ترجیح میدم از همه چیز بخورم و از هر کدوم یه کم. الانم تازه شروع غذا خوردنه، غیر از اینه؟
مشغول بریدن تکه های جوجه کباب شد:
- نه.
متوجه بابام شدم که روبه روم نشسته و نگام میکنه. اونم نه با محبت و عشق پدرانه با اخم. از جا بلند شدم و رفتم طرفش:
- وقتی ازم سوال میکنه مجبورم جوابشو بدم.
بابا هیچی نگفت، چند لحظه بعد گفتم:
- بابا دوست ندارم باهام قهر باشی.
- قهر نیستم.
- پس اخم نکن بابا جون. مگه من چیکار کردم؟!
حرفی نزد، سودی جون با بشقاب غذا نزدیکم شد:
- برای تو کشیدم.
با تعجب به بشقاب پر از برنج و کباب و جوجه و بیف استروگانف خیره شدم:
- سودی جون مثل این که منو با هیولا عوضی گرفتی.
- عزیزم یه کم به خودت برس. زیر چشمات یه بند انگشت رفته تو، باید به فکر خودت باشی.
آرومتر و با نگرانی پرسید:
- اینجا بهت سخت میگذره؟
خندیدم:
- اینجا مثل خونه خودمون راحتم.
میدونست راست میگم:
- پس به خودت برس، درسات سنگینه...
بابا دومرتبه حرف همیشگیش رو تکرار کرد:
- چند وقت دیگه برای تو و شاداب خونه میگیریم، انشاءا... ترم جدید تو خونه خودتون هستین، مستقل و راحت!
چهره ساغر و محبت هاش اومد جلو چشمام:
- بابا ما دوست داریم ساغرم با ما باشه.
- نگران پول پیش و کرایه نباش. اگه خدا بخواد کارا داره حل و فصل میشه و دیگه مشکلی نیست، یه خونه تر و تمیز و نوساز براتون اجاره میکنم. هر چی هم دوست داشته باشین، براش میگیرم.
- موضوع اجاره نیست، ساغر دختر بامحبت و خوبیه، بهش عادت کردیم.
بابا یه جرعه نوشابه خورد:
- باشه حرفی ندارم.
خودمو لوس کردم:
- بابا علاوه بر خونه یه ماشینم لازم داریما...!
شوخی میکردم ولی بابا خیلی جدی گفت:
- اونم به چشم، دنبال گرفتن گواهینامت باش. به امید خدا کارخونه که دوباره باز شه، همه چیز به وضع سابق برمیگرده و دیگه مشکلی ندارم.
الانم که میبینی دستم تنگه برای اینه که هر ماه حقوق کارگرا رو میدم. درآمدی هم که ندارم خوب بهم فشار میاد و مجبورم زمین بفروشم.... البته خدا شاهده قد یه سرسوزن هم ناراحت نیستم. همین که چهره راضی کارگرا رو میبینم تمام ناراحتی هام یادم میره.
بابا همیشه تعصب خاصی روی کارخونه و کارگرا و دستگاهاش داشت. همه کارگرها و پرسنل راضی بودن، درست مثل یه خونواده بزرگ برای هم دل میسوزوندن و هوای همدیگه رو داشتن. بابا تا جای ممکن بهشون میرسید. اگه مشکلی داشتن سعی میکرد حل کنه و روا نبود یه نفر بخواد با نامردی و از راه غلط، کارخونه رو از چنگش دربیاره، البته به لطف و مرحمت خدا که هیچی از چشمش پنهان نمیمونه، کارش داشت درست میشد.
صدای سودی جون متوجه ام کرد:
- الهی بمیرم واسه بچه هام، معلوم نیست امشب چی میخورن؟
بابا خندید:
- تو فکر خودت باش. جوونای امروزی نمیذارن بهشون بد بگذره، خیالت راحت.
چنگالش رو فرو کرد تو سالاد و گذاشت دهن سودی جون:
- تو فکر خودت باش خانوم. فکر خودت و فکر من، اینقدر ذهن خودت رو درگیر این بچه ها نکن. دو روز دیگه همشون میرن سرخونه و زندگیشون و میمونیم منو تو!
خندیدم:
- اگر مزاحمم برم.
بابا گفت:
- حالا که نشستی، هر وقت دیدم باید بری بهت میگم.

سودی جون اخم کرد:بچه امو اذیت نکن خانم دکتر!-سودی جون جولوی کسی بم نگو خانم دکتر باور کن همه بهم می خندن اونایی که تخصص دارن به روی خودشون نمی یارن اون وقت زشته از همی ن طرم دوم شما به من بگین خانم دکتر.سودی جون با اشوه و نازی که خواستنی ترش می کرد گفت:خوب چی کار کنم ندید بدیدم.بابا با تاسف و شرمندگی تو صورت همسر دوست داشتنی اش نگاه کرد:به محض این که از گرفتاری خلاص بشیم دو نفری میریم مسافرت و یه اب و هوایی عوض می کنیم فقط خودمو خودت نه نیار که دلخور می شم دوست دارم با هم تنها بشیم.سودی جون خنده ریز و با نمکی کرد:دیگه از ما گذشته هاتف ما هر جا بریم باید با بچه ها بریم .بابا اخم کرد:یعنی چی؟ یعنی من حق ندارم تو رو تنها واسه خودم داشته باشم ؟ بچه ها دیگه بزرگ شدن و از اب و گل درومدن خودشون می دونن که ما به یه تمدد اعصاب نیاز داریم خوب حالا بگو دوست داری کجا بریم؟پریدم وسط مهلکه :یه سوال مسافرت داخلی یا خارجی؟بابا به صورت همسرش نگاه کرد اونم با عشق عشقی خالص و ناب که روز به روز اضافه می شد :هرجا که خانم خودم مایل باشه...سودی جون گفت:بریم پابوس امام رضا باید نذرام رو ادا کنم.-به به خیلیم عالیه!اخم کردم:اومدین و نسازین اگه قرار به مشهد رفتنه من از شماها زودتر حاظرم.بابا نیشگونی از بازوم گرفت که دردم اومد:ما میریم ماه عسل.در حالی که محل درد رو می مالیدم گفتم:تازه بعد از سی سال؟-من و مامانت به مرتبه تنهایی می ریم یه بار دیگه هم با شما سر خرها!تظاهر به دلخوری کردم:دست شما درد نکنه حالا خوبه خوب بلدین سرخرها از سر تون باز کنین دو تا رو که زن دادین یکی رو فرستادین شهر غربت ... فقط یکی مونده که اونم تا یه سال دیگه بیشتر مهمونتون نیست می فرستینش دانشگاه پی درس خلاص!سودی جون بغض کرد:با این حرفا دلم رو ریش نکن.بابا زد رو پاش:نخواستیم هر جا خواستیم بریم این لولوهای سرخرمنم می بریم.پا شدم و با خنده گفتم:با شما خوش نمی گذره دوست دارم با جونا برم مسافرت خیالتون تخت حداقل من یکی مزاحم شما دوتا نمی شم.-ای پدر سوخته حالا دیگه ما پیریم ؟ولی عیب نداره از شما بچه های روغن نباتی که خیلی بهتریم همین الانشم خودم حاضرم با هر کدوم از این جوون سوسولها که می گی مسابقه ای که بگی بدم لون وقت حالیت میکنم چند مرده حلاجم.حالت ااتماس امیزی به خودم گرفتم:قربونت برم بابا ول کن این بدبختا رو بذار دلشون به قد و بالاشون خوش باشه.-باشه به خاطر تو.-برم با بچه ها میزرو جمع کنم که الان صدای کلئوپاترا در می اد.هردو با هم گفتن:کلئوپاترا؟براشون جریان رو توضیح دادم . وقتی اولین دسته ظرفای کثیف رو بردم تو اشپزخونه دیدم روی صندلی نشسته و لیوان نوشابه هم داد همین طور به دختر دایی بهنوش که بی چاره فقط خواسته بود کمکی بکند!زن عمو که همه چی رو شنیده بود خیلی ناراحت شد رو به ما کرد :جونابرین بیرون خوش باشین این جشن مال شماست.بعد رو به کلئوپاترا گفت: شما به ظرفا کاری نداشته باش فقط دو سه دور چایی بریزهمین!همگی رفتیم بیرون هنوز روی صندلی هامون درست ننشسته بودیم که کیوان اومد دست بهی رو گرفت :تا الان خیلی صبوری کردم ولی از این لحظه به بعد فقط باید کنار من باشی.تعظیم کوتاهی کرد:با اجازه خانوم های محترم تا اخر مهمونی دیگه چیزی نمونده فکر کنم یه کم سهم داشته باشم.دست بهی رو کشید و رفت. مشغول صحبت بودیم که بهرود اومد جلو:کارت دارم.سعی کردم این یکی دو روز اخر خوش اخلاق باشم با لبخند گفتم:چه کاری پسر عمو؟-یه کم خصوصیه.له اطرافم نگاه کردم:ولی غریبه تو جمع ما نیست.گلویی صاف کرد و با خشم گفت:اقا پارسا رو نمی بینم.خیلی خونسرد گفتم:قرار نیست ببینی یادته که روز اول چی گفتم:این نامزدی بی سر و صداست کسی ازش خبر نداره نمی خواستیم همه متوجه جریان بشن.چشماشو ریز کرد:i don t believe(باور کردم)بی خیال گفتم:مسئله ای نیست پسر عمو.-نتونستی منو گول بزنی ممکنه پدر و مادرم ساده باشن ولی من نه.-البته با توجه به سابقه زندگی مجردی شما و دوستای مدل به مدلتون توقع دیگه ایم ازتون نمی ره.عصبانی شد:هر چی باشه از اون اقای هنر پیشه بهترم بعید می دونم دندون پزشک باشه.جلوی داد زدنم رو گرفتم:اون جلوی چشمه و معلومه چی می خونه چی نمی خونه!ولی بعضی ها دور از دسترسن و معلوم نیست دارن چی کار می کنن.-به من طعنه نزن ترمه من به وقت خودش درسامو خوب خوندم خیالت راحت که از لحاظ سود و معلومات در سطح خوبیم.-سواد و معلومات در مرحله دومه مرحله اول اصالت و برخورد خوبه این که ادم پشت پا به فرهنگش نزنه به همه چی پشت نکنه و به یه سری از مسائل پای بند باشه.-تو هر جمعی باید مثل خودشون شد.-ولی تو هر جمعی هم ادم خوب هست هم ادم بد باید رفت سراغ ادم خوبا و ازشون چیزای خوب یاد گرفت... هر چیزی دو جنبه داره نمی شه بذ مطلق یا خوب مطلق باشه.مهم ما هستیم که بدونیم دنبال کدوممیم؟ این جوری که واضحه شما هم خوب به درستون رسیدین هم به تفریحات دیگه اتون.پوزخند زد:البته ترمه جان من و تو فقط و فقط cousin(دختر عمو پسر عمو) هستیم.سرتا پاش رو برنداز کردم بلوز یقه خرگوشی قرمزی پوشیده بود با شلوار تنگ سفید البته یه جفت کفش سفید که بندهای قرمز داشت هم کاملش می کرد گفتم:خیلی خوشحالم و همین دلیل براتون ارزوی پیروزی و سعادت می کنیم.دست به کمرش زد: من به میل خودم اینجا نیستم مجید ازم خواست باهات صحبت کنم.یادم اومد همون پسری رو می گفت که موقع شام خودشو بهم معرفی کرده بود دست راستمو بردم طرف دست چپم و حلقه نقره ساده ای رو که خریده بودم تو انگشتم چرخوندم:می گوفتی که من نامزد دارم می دونی که.به حالت تمسخر گفت:شک دارم.شاداب پشت من درامد :وقتی کارت عروسی رسید دستتون مطمئن می شین.لبخند زدم :شنیدی؟بهرود با دست موهاشو عقب زد و روی پاشنه چرخید و رفت.شونه بالا انداختم:اینم از پسر عموی ما!ساغر گفت:یه چیزای فهمیده/شاداب گفت:مهم اینه که دیگه از صرافت ترمه افتاد.با نگرانی ناخونامو جویدم:روزی که بشنوه نامزدی بهم خورده ای بهم بخنده!شاداب اخم کرد:مهم اینه که با نامزدی این پسره هزارتا دردسر و مشکل به جون خودت نخریدی بقیه اش زیاد مهم نیست.نگاه خیره و ناراحت مجید از دور بهم بود ساغر گفت:فکر کنم این مجید باشه البته اگه نامزد نکرده بودی می شد واسه این بنده خدا یه فکری کرد پسر بدی به نظر نمی رسه حداقل از بهرود بهترهىدوباره یاد پارسا افتادم زیر لب گفتم:هیچ کدوم مثل پارسا نیستن!ساغر یواشکی بشکن زد:که این طور اقا پارسا اگه ببینمش بهش می گم.هول شدم:نه چیزی نگی ها!خندید: مگه خلم؟!یه دفعه خونه خلوت و سوت و کور شد , اول بهرود رفت , بعدش بابا و سودی جون . طفلک زن عمو یه سره گریه می کرد , با این که یه کلاس مهم داشتم دلم نیومد برم و تنهاش بذارم . پیشش موندم و تا جایی که از دستم بر می اومد دلداریش دادم , اون قدر گفتم و گفتم تا اروم شد . براش یه لیوان اب با یه قرص ارام بخش بردم و به اتاق خوابش راهنمائیش کردم . روش رو با ملافه پوشوندم و کنارش نشستم : استراحت کنین زن عمو ! یه ذره خواب حالتون رو بهتر می کنه .
ناله کرد : کاش بهرود همین جا می موند , کاش تونسته بودم نگهش دارم ...
ـ نگران نباش زن عمو , ایشاءا... بر می گرده , هنوز از درسش مونده . اونم طاقت دوری از شما رو نداره . مطمئنم به محض گرفتن مدرک یه لحظه م معطل نکنه و برگرده , شما فقط غصه نخور ! باز خدا رو شکر که سالمه , حالش خوبه !
برای بدست اوردن یه اینده بهتر رفته ! در ثانی شما بهنام رو دارین , بهنوشم هست ! اقا کیوانم که خدا حفظش کنه مثل پسر رفتار می کنه ... پس جای زیادی برای ناراحتی نیست .
دستش رو گرفتم : هر وقت که دلتون بخواد می تونین برین کنارش , با هواپیما فقط چند ساعته راهه .
یه لبخند زدم : تکنولوژی اون قدر عظیم و پیشرفته اس که مشکلات رو مثل اب خوردن حل می کنه , پس غصه چی رو می خورین ؟! این همه اختراعات همه و همه در خدمت بشره , هر وقت اراده کنین می تونین بهش زنگ بزنین , اون طفلک که تند تند نامه هم می ده , ای میلم که می فرسته , تازه از طریق کامپیوتر هم می تونین باهم حرف بزنین , هم همدیگه رو ببینین .
ـ می دونم عزیزم , می دونم . ولی من یه مادرم , دوست دارم بچه م کنارم باشه , صدای تنفسش رو بشنوم , بوی تنش رو حس کنم , لمسش کنم , ببوسمش .
راست می گفت , چطور تکنولوژی تا الان به فکر نیفتاده بود که مشکلات احساسی و عاطفی بشریت رو حل کنه ؟ شاید تا چند سال دیگه یه راه حل واسه این مسائل پیدا شه . یه روشی اختراع بشه که علاوه بر صدا و تصویر احساسات و روایح رو منتقل کنه .
صورت زن عمو رو بوسیدم : زن عمو استراحت کنین , هنوز دوازده ساعت نیست که بهرود رفته , خدای نکرده از پا در می یاین , به فکر خودتون باشین .
ـ قربونت برم عزیزم , تو هم برو استراحت کن , تو هم خسته ای .
از اتاق اومدم بیرون ولی نه به قصد خواب , حتی نمی خواستم درس بخونم , با وجود این که یه عالمه مطلب نخونده داشتم , فقط می خواستم به پارسا زنگ بزنم , تو این دو روزه بهم زنگ نزده بود , معلوم بود خیلی دلخوره ! حتی نیومده بود دنبالم بریم دانشکده ! اخه مدتی بود که حسابی مراقبم بود و تو مسیر خونه دانشکده و برعکس تنهام نمی ذاشت .
رفتم تو اتاق و نشستم پای تلفن , شماره رو گرفتم ولی قبل از این که زنگ بزنه قطع کردم . دلم برای شنیدن صداش پر می کشید اما ترجیح دادم بهش زنگ نزنم . بالاخره باید از جایی شروع می کردم !
با ناراحتی به گوشی تلفن نگاه کردم , انگار می خواستم بهش انرژی بدم و از طریق تله پاتی برم تو ذهن پارسا و اون به خودش بیاد و به من زنگ بزنه ! " هوم , مسخره است ! بچه شدی نرمه ؟! واقعیت یا رویا پردازی فرق می کنه , تو باید حقیقت رو قبول کنی ... بهرود رفت و مشکلت حل شد , پس حالا چه بهونه ای داری که اونو دنبال خودت بکشی ! "

کنج اتاق چمپاتمه زدم : ولی خسرو , خودش گفت خطرناکه , خودش پیشنهاد داد تا موقعی که شر اون از سرم کم بشه کمکم کنه ... " پس کو ؟! چرا ازش خبری نیست ؟! معلومه از دستت ناراحته , همه اش تقصیر خودته , نباید بهش از مهمونی حرفی می زدی , وقتی دعوتش کردی می ذاشتی بیاد , اگه کسی این رفتار رو با خودت می کرد , خوشت می اومد ؟! دیگه توی روش نگاهم نمی کردی , پس حق داره از دستت ناراحت که چه عرض کنم , دلخور و عصبانی باشه . "
به هر حال من وظیفه دارم بابت زحمتایی که برام کشیده ازش تشکر کنم ...
تو ناخوداگاه ذهنم دنبال بهونه ای می گشتم که ببینمش ! " اره تموم این صغری کبری چیدنا واسه همینه , تو دلت , واسه پارسا تنگ شده , شجاع و صادق باش . تو برای تشکر یا دلجویی نمی خوای تلفن کنی . دلت واسش پر می کشه . "
اه کشیدم و گونه ام رو گذاشتم روی زانوم , نگام به تلفن بود منتظر زنگش ثانیه شماری می کردم و تو دلم به بخت بدم لعنت می فرستادم که یه دفعه زنگ زد , به طرف گوشی شیرجه زدم , از ترس این که زن عمو بیدار بشه قبل از این که دومین زنگ بخوره گوشی رو برداشتم , با هیجان گفتم : بله ؟
صدای انکرالاصوات خسرو که بدجوری هم گرفته بود تو گوشم پیچید : بازم بهم رسیدیم خانوم افاده ای ! بدجوری به پر وپای من پیچیدی و حالا باید تاوونش رو پس بدی اونم یه تاوون سخت و سنگین .
دق دلیم رو سرش خالی کردم : هر غلطی دوست داری بکن ! برو به جهنم .
گوشی رو کوبیدم , دوباره زنگ خورد , نمی خواستم برش دارم , اما مجبور بودم چون زن عمو تو اتاقش تلفن داشت و ممکن بود بیدار بشه , گوشی رو برداشتم ولی چیزی نگفتم . خسرو بود : تو از عشق نفرت درست کردی , حالام باید چوبش رو بخوری , فقط صبر کن تا ببینی , صبر کن . بلایی سرت می ارم که روزی هزار مرتبه مرگتو بخوای و بگی ...
گوشی رو گذاشتم , تمام تنم می لرزید , صداش پر از کینه و نفرت بود , اب دهنم از ترس خشک شده بود , یعنی می خواست چی کار کنه ؟!
یه دست مو چسبیده بود روی پیشونیم , زدمشون کنار و بلند شدم , قدمهام سنگین بود , تعادل نداشتم , رفتم از یخچال شیشه اب رو برداشتم و بدون ملاحظه سر کشیدم . احساس بدی داشتم , ترس افتاده بود تو دلم , نگران بودم , این بار حرفاش فقط بوی تهدید نداشت ... مثل این که خیالهایی به سرش بود .
پاهام لمس شد , روی اولین صندلی که دم دستم بود , نشستم . از نگرانی دلم اشوب بود , اگه بلایی سرم می اورد چی ؟
سعی کردم افکار بد و زشت رو عقب برونم , از جا بلند شدم : حالا که طوری نشده , بی خودی عزا نگیر ... شاید بلوف زده ! نه بلوف با تهدید خیلی فرق می کنه .
نمی تونستم یه جا بند شم , رفتم سراغ زن عمو , خوابش برده بود , می خواستم بهش بگم می رم خونه تارخ , شاید با بغل کردن گلشید کوچولو ارامش پیدا می کردم ... وقتی دیدم خوابه , بی سر و صدا اومدم بیرون , یه یادداشت نوشتم و چسبوندم روی شیشه تلویزیون .
حاضر شدم و از خونه بیرون زدم , هوا گرم بود ولی اهمیت ندادم , چون خودم از درون داشتم می سوختم و داغیش گرمای اطرافمو تحت الشعاع قرار می داد . قدم هامو اهسته و شمرده بر می داشتم , نگام به موزائیک فرش های پیاده رو بود و تو حال و هوای خودم غوطه ور بودم که متوجه صدای بوق یه ماشین شدم , توجه نکردم , اما طرف دست بردار نبود , قدمهامو تندتر برداشتم ولی صدای یه اشنا توجهمو جلب کرد : نرمه , نرمه !
صداش اشنا بود ولی اون صدایی نبود که دلم می خواست بشنوم , خسرو بود . برگشتم و با نفرت نگاش کردم , یه ماشین گرون قیمت جدید زیر پاش بود , سرش رو از پنجره اورد بیرون : من ادم صبوری هستم , تو این یه ساعته فهمیدم که رفتارم خیلی خوب نبود , اومدم یه فرصت دیگه به جفتمون بدم , این طوری هم تو سالم می مونی هم من به خواسته م می رسم , هر قدر فکر می کنم , می بینم با هم کنار بیایم بهتره , چون ممکنه دست به کاری بزنم که یه عمر تو از زندگی سیر بشی و یه عمر خودم ...


اصلا ول کن این حرفا رو , یه نگاه به سر و وضع من بکن ... اخه چی کم دارم ؟! تا جایی که دیدم دست و بالت تنگه , اگه روی خوش نشونم بدی کاری می کنم مثل ملکه ها باشی ...
این پسر واقعا مریض و دیوونه بود , گفت : بیا سوار شو ! بیا ... اگه بیشتر باهام اشناشی نظرت در موردم عوض می شه , تو مدام سعی کردی با من لج بازی کنی , چند مرتبه غرور منو خرد کردی , ازم شکایت کردی , کمیته انضباطی شدم ... ولی چی کار کنم که همه اش از عشقه ...
پوزخند زدم و با صدای لرزونی که ازش متنفر بودم , گفتم : عشق ! می دونی یعنی چی !
ترجیح دادم ادامه ندم , چون خیلی حرفا واسه گفتن داشتم , می خواستم داد بزنم : این عشق نیست هوسه . تو الان به خاطر ترمیم غرور زخم خورده ات دنبال منی , تو می خوای ...
اجازه نداد افکارم سر وسامون پیدا کنن , پیاده شد و در ماشین رو باز کرد : هیچ وقت مهلت ندادی خودمو نشون بدم , هیچ وقت رفتارت با من خوب نبود , حالا سوار شو که خیلی حرفای نگفته دارم , سوار شو ...
لبخندی که روی لبش بود , بیشتر به یه پوزخند تمسخر امیز شیطونی شبیه بود , وای که چقدر ازش می ترسیدم ... کاش از خونه بیرون نیومده بودم , به دوروبر نگاه کردم ولی کوچه خلوت بود و ساکت , روز روزش خیلی محل عبور و مرور نبود , حالا این وقت ظهر پرنده هم پر نمی زد ...
ترسیده بودم , پاهام انگار از جنس سرب بود , می خواستم تکونشون بدم ولی چسبیده بودن به زمین . عرق از پیشونیم می ریخت , اروم گفتم : برو , برو دنبال زندگیت من و تو دو جنس مخالفیم , درست ضد هم .
خندید : همینه که شیرینش می کنه دیگه !
تو صورتم زل زد , لبخندش کم کم کریه و کریه تر می شد , وقتی دید از جام تکون نمی خورم , در و محکم کوبید بهم , طوری که از ترس تکون خوردم : اینم برای این بود که خودم مرام و معرفت خودم رو نبرم زیر سؤال , حالا هر بلایی سرت بیاد لااقل من یکی عذاب وجدان ندارم چون خودت خواستی .
یه قدم برداشت طرفم : از این به بعد حتی از سایه من باید بترسی , حالیت شد ؟! حرفای چند وقت پیشم که خوب یادته ؟! هر وقت رفتی جلوی اینه یادت بیاد .
می خواستم برم ولی نمی تونستم , کمرم از عرق خیس بود , مانتوم چسبیده بود به تنم , یه قدم دیگه نزدیکم شد , همون طوری که سبیلاشو می جویید گفت : به خوشگلیت خیلی نناز ... فکر نکن ...
صدای ترمز شدیدی حرفش رو قطع کرد , به طرف صدا برگشت , پارسا از ماشین پیاده شد , برافروخته و عصبانی اومد طرف ما , خسرو با دیدن اون دستاشو کرد تو جیبش و رو به من با تمسخر گفت : بادی گاردتم که اومد ...
پارسا فرشته نجاتم بود , اومد سینه به سینه خسرو ایستاد : با این خانوم چی کار داری ؟
خسرو گفت : فضولو بردن جهنم گفت هیزمش تره .
پارسا از کوره در رفت : گوش کن بچه , یه مرتبه دیگه دوروبر این خانوم افتابی بشی با من طرفی .
ـ مثلا چه غلطی می خوای بکنی ؟
چشماش کاسه خون بود , پارسا خیلی خونسرد جواب داد : می تونی امتحان کنی .
خسرو دست کرد تو جیبش و چاقوی ضامن دارشو اورد بیرون , با دیدن برق تیغه چاقو , پاهام سر شد , عقب عقب رفتم و چسبیدم به دیوار , نالیدم : پارسا مواظب باش .
خسرو چپ چپ نگام کرد : به خاطر این بچه سوسول این بازی ها رو در اوردی ؟ به خاطر این بچه قرتی !
پارسا یقه اشو گرفت : حرفت دهنتو بفهم .
خسرو چاقو رو گرفت مقابل صورت پارسا : تنت می خاره ؟!
پارسا هلش داد عقب : می تونی امتحان کنی .
خسرو خنده زشتی کرد و چاقو رو از دست چپش داد به دست راست , یه دفعه دویدم طرف پارسا : بیا بریم , ولش کن ...
خسرو به مسخره گفت : نرمه خانوم ترسید ! ترسید صورت خوشگلت خط خطی بشه .
رنگ صورت پارسا سفید شد , به من گفت : برو تو ماشین نرمه .
نمی تونستم برم , مگه می شد ؟! بی چاره پارسا به خاطر من تو چه دردسری افتاده بود . اروم گفتم : پارسا خطرناکه , نمی خوام صدمه ببینی , این پسره مریضه ! روانیه !
خسرو حالت تهاجمی گرفت : پس تو هم فهمیدی .
ادامه داد : چطوره دو سه تا خط رو صورت خوشگل تو بیفته , اون وقت می بینی بازم خاطر خواه داری یا نه .
پارسا منو به طرف ماشین هدایت کرد : برو نرمه ...
به استین بلوزش چنگ انداختم , عاجزانه نگاش کردم : ولش کن پارسا , این دنبال شر می گرده .
خسرو گفت : راست می گه . دنبال شرم , الان دارم بال بال می زنم واسه یه دعوای حسابی , چند وقتی می شه کسی رو لت و پار نکردم .
التماس کردم : پارسا , خواهش می کنم .
با بدخلقی گفت : برو تو ماشین , همین الان .
بغض گلومو می فشرد , رفتم سوار ماشین شدم , خسرو گفت : چه دختر حرف گوش کنی .
پارسا غرید : داری پاتو از گلیمت زیادی بیرون می ذاری .
خسرو با چاقو به طرف پارسا هجوم اورد , نتونستم تحمل کنم چشمامو بستم , اما بیشتر از پنج ثانیه طاقت نیاوردم , چشم که باز کردم دیدم مچ دست خسرو تو دست پاراست و چاقو داره از دستش می افته ... خسرو دوباره هجوم اورد , پارسا جا خالی داد و یه مشت محکم حواله صورت اون کرد ...
بعد گفت : یادت باشه دیگه این طرفا نبینمت ...
به طرف ماشین اومد , خسرو مثل مار زخم خورده بود , چاقو رو از روی زمین برداشت و دوید به طرف پارسا , بلند داد زدم : مواظب باش .
همین باعث شد پارسا بچرخه و به جای این که چاقو تو کمرش جا بگیره به پهلوش اصابت کنه , بعد از این عمل رذیلانه , خسرو پا گذاشت به فرار , سوار ماشین شد و حرکت کرد , اون قدر با سرعت که صدای جیغ لاستیک های ماشین در اومد .
پارسا دست گذاشته بود رو پهلوش , تی شرت سفید رنگش پر از خون بود , همون طور که اشک می ریختم پیاده شدم و رفتم طرفش , لبخند زد : چیز مهمی نیست فقط یه خراشه .
با هق هق گفتم : لباست پر خونه , چطور چیز مهمی نیست ؟! می دونستم ... می دونستم این پسر کار دستت می ده , چقدر گفتم مواظب باش .
دست بردم طرف بلوزش : بذار ببینم .
با مهربونی گفت : طوری نشده , فقط خراشه ! حالا برای این که خیالت راحت بشه می ریم درمونگاه ...
سرمو به علامت تایید تکون دادم . سوار ماشین شدیم . خوشبختانه یه درمونگاه بزرگ و مجهز سر خیابون بود . کمتر از یه دقیقه بعد رسیدیم . هر دو پیاده شدیم , پارسا سعی می کرد اروم باشه و لبخند بزنه گفت : تو بیشتر از من احتیاج به دکتر داری , رنگت مثل گچ شده .
لبمو گزیدم : همه اش تقصیر منه . خیلی باعث دردسر شدم .
ـ این حرفو نزن , اصلا این طوری نیست .
وارد ساختمون درمونگاه شدیم , یه دکتر از روبرو می اومد , با دیدن ما قدماش تند شد , یه نگاه به پهلوی پارسا انداخت و گفت : برو اتاق جراحی , اخر راهرو سمت چپ .
داشتم قبض روح می شدم , حتما اوضاع خیلی خراب بود که دکتر این طوری گفت , " بدون معاینه یه راست اتاق جراحی " , اگه دستم به خسرو می رسید ! می دونستم چی کارش کنم , به خودم گفتم : چی کارش می کنی ؟! از ترس لال مونی می گیری .
به اتاق جراحی رسیدیم , در رو باز کردم و رفتیم تو , همه چیز سبز بود , با یه نگاه به اطراف خیالم راحت شد , اتاق جراحی مقبول افتاد . دکتر سی ثانیه بعد اومد , تی شرت پارسا رو زد بالا : چاقو خوردی ؟
طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه : اره , چاقو خورده ...
دکتر از پشت عینک با محبت نگام کرد : شما بهتره بیرون باشین .
سرمو بالا انداختم یعنی : نه ...
پارسا روی تخت دراز کشید , دکتر با گاز استریل خونها رو از دور زخم پاک کرد ,بعد با لبخند گفت : خدا خیلی رحم کرده , شانس اوردین که فقط پوست و گوشت اسیب دیده , به احشاء داخل شکم ضربه نخورده ... با چند بخیه مشکل حل می شه .
طاقت دیدن این صحنه ها رو نداشتم , خود دکتر دست به کار شد , زخم رو ضد عفونی کرد , بعد امپول حاضر کرد که بزنه ... اونم واسه این که دور تا دور زخم سر بشه ... اولین امپول که وارد پهلوی پارسا شد , دو قدم عقب رفتم , تلو تلو خوران چسبیدم به دیوار ... ده تا دکتر تو اتاق بود که هر کدومشون یه امپول گرفته بودن دستشون , می رفتن جلو و می اومدن عقب ... همه سفید پوش با پیش بند سبز ... دستکش هم داشتن ... بهم نزدیک شدن , زیر لب گفتم : نه !
چشم که باز کردم خودمو توی یه محیط غریبه دیدم , دستم می سوخت , اخی گفتم و بهش نگاه کردم , یه سوزن با چسب به دستم بود , یه شیلنگ هم بهش وصل بود که منتهی می شد به سرم , مایع داخلش قطره قطره وارد شیلنگ می شد , نیم خیز شدم بشینم , همون موقع پارسا وارد اتاق شد : شکر خدا حالت بهتره .
با لبخند ادامه داد : پهلوون پنبه , من چاقو خوردم تو از حال می ری ؟!
دوباره همه چی یادم اومد و موجی از شرمندگی وجودمو گرفت , با خجالت پرسیدم : خوبی ؟
به خودش اشاره کرد : می بینی که ! سر و مرو گنده ! هیچی م نیست . فقط احتیاج به یه تی شرت نو دارم چون این یکی به درد نمی خوره , هم پاره شده هم خونیه .
ـ همه ش تقصیر منه .
پارسا روی صندلی کنارم نشست : طوری نیست , خودم مقصرم , می بایست حواسمو جمع می کردم , اگه زودتر عکس العمل نشون داده بودم نمی تونست کاری بکنه ... ازت ممنونم , اگه یه ذره دیرتر جیغ کشیده بودی اوضاع خیلی وخیم می شد .
ـ چند تا بخیه خورد ؟
خندید : چیز قابل ذکری نیست ... افت داره بگم .
اصرار کردم : چند تا ؟
با همون خنده مهربون گفت : ناقابل , هشت تا !
یه دفعه زدم زیر گریه , حال گریه نکن , کی گریه بکن , بی چاره پارسا نمی دونست چی کار کنه , هی دستش رو می اورد جلو که دستمو بگیره ولی میونه راه پشیمون می شد و دستش رو پس می کشید , چند ثانیه که گذشت , اروم گفت : گریه نکن نرمه , بخیر گذشت . باز خدا رو شکر به همین جا ختم شد ...
سرمو تکون دادم و با پشت دست اشکامو پاک کردم : بدجوری کینه منو به دل گرفته , می دونم تا زهرشو نریزه دست بردار نیست ... حالام که این بلا رو سر تو اورده ... به خدا خجالت می کشم تو روت نگاه کنم ... داشتی زندگیت رو می کردی , باعث سلب ارامشت شدم و این طوری انداختمت تو عذاب ...
ـ چه فکرایی می کنی ؟! تازه یه ذره زندگیم مهیج شده , خیلی یکنواخت و کسالت بار شده بود , نه هیجانی , نه اتفاق جالبی ! بعد از مدتها زندگیم از رکود و سردی در اومده , امروزم تقصیر خودم بود , می بایست زود می جنبیدم و یه فن حسابی بهش می زدم که تا نیم ساعت گیج بمونه .
با دست موهاش رو مرتب کرد و با لحن مظلومانه ای گفت : راستش رو بخوای فکر نمی کردم این قدر نامرد باشه و از پشت بهم ضربه بزنه ...
جدی تر ادامه داد : نشون داد ادم خطرناکیه , باید خیلی مواظب خودت باشی .
چشمامو به علامت تائید بستم , صداش گوشمو نوازش کرد : البته اگه هر سری بخوای غش کنی و ولوشی ابمون تو یه جوب نمی ره , فشارت خیلی پائین اومده بود , داشتم از نگرانی قبض روح می شدم , به دکتر گفتم به تو برسه , پاک درد خودم یادم رفته بود , خلاصه اول جنابعالی منتقل شدین روی تخت و یه دکتر دیگه اومد سر وقت شما و منم رفتم به دوخت و دوز رسیدم .
با تعجب پرسیدم : دوخت و دوز ؟
-اره دیگه پهلوم یکم شکاف برداشته دادم دوختنش.
خندیدم:من ساده رو بگو که باور کرده بودم .
به سرم نگاه انداختم هنوز خیلیش باقی بود ولی طاقت موندن نداشتم رو به پارسا گفتم میشه بریم؟
با اخم جواب داد:نه که نمیشه باید سرمت تموم شه دو تا امپول تقویتی توشه حالت خیلی بد بود تازه بعدشم میبایست معاینه بشی .
با دلخوری گفتم:من که طوریم نیست
-اره خوب من بودم که یه دفه نقش زمین شدم!حالا خوبه سرت به جایی نخورد والا مشکل با یه سرم حل نمیشد و تو هم کارت به خیاطی و وصله پینه می رسید.
یه ذره سر حال شدم لبخند نشست روی لبم:باز خوبه حالت خوبه زیاد درد نداری؟
-خیالت راحت باشه مشکلی نیست اسیب جدی بهم وارد نشده
چند لحظه به صورتم خیره موند و با ملایمت گفت:جریانو تعریف کن
بی کم و کاست همه چیز رو براش گفتم تازه یادم اومد ازش بپرسم اون تو خیابون خونه عمو چی کار میکرده؟وقتی ازش پرسیدم دستاشو روی سینه چلیپا کرد و پا رو به پا گذاشت :واقعیتش حس می کردم دیگه به حضورم احتیاجی نیست قلبم با شدت تپید :پس حدسم درست بود اون از من دلگیر بود.
ادامه داد :وقتی برای مهمونی گفتی نیام اولش بهم برخورد و ناراحت شدم ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم حق داری قرار ما این بود که بگیم هیچ کس نمی دونه این طوری واسه تو بد میشد و فامیل و دوست و اشنا هزار تا سوال ازت می کردن و دو روز دیگه برات مشکل پیش می امد با خودم گفتم اگه بخوای زنگ می زنی لابد یه بهونه ای واسه زنگ نزدن و نیومدن من جور کردی و عمو و خانواده اش قانع شدن می دونستم بهرود دیروز میره پس ترجیح دادم مزاحمت نشم ...اهی کشید و سکوت کرد جرات پرسیدن نداشتم ولی خودشم نمی خواست تا ابد ساکت بمونه:هر کس صلاح کار خودش رو بهتر میدونه تو صداش رگه های دلخوری حس میشد تا امروز دوستات رو تنها دیدم فهمیدم نیومدی نگران شدم خواستم از شاداب بپرسم کجایی اما دیدم اونا سر حالن اون وقت بود که خیالم راحت شد اتفاقی نیفتاده...تا اینکه متوجه خسرو شدم داشت با تلفن حرف می زد بهش نزدیک شدم عصبی و کلافه بود فقط یه کلمه تاوون سنگین رو شنیدم ضمیر ناخوداگاهم بیدار شد تلفن رو قطع کرد و دوباره گرفت صدای عصبی و هیجان زده اش رو می شنیدم داشت یکی رو تهدید می کرد فهمیدم تویی بد جوری نگرانت شدم وقتی که دیدم از دانشگاه اومد بیرون زنگ خطر برام به صدا در اومد دیگه واسم مهم نبود که کلاس درس چهار واحدی سخت با اون استاد بد پیله که نیم نمره ارفاق نمی کنه پنج دقیقه دیگه شروع میشه.خداخواهی بود که امروز ماشین اورده بودم هر چند اگرم نمی اوردم تاکسی دربست می گرفتم حسم می گفت داره میاد جایی که تو هستی و صد در صد اونجا خونه عموته بقیه اش هم که خودت شاهد بودی.به سختی گفتم:به هر حال امروز کاری کردی که یه عمر مدیونت باشم هر چند قبل از اینم کم در حقم لطف و محبت نکرده بودی چیزی که این روزا کم پیدا میشه.با خجالت ادامه دادم:من شانس بزرگی اوردم اگه قبل از این جریانات تو رو نمی دیدم و درجه خوبیت رو نمی فهمیدم معلوم نبود چی میشد فکر کنم هنوز بهرود اینجا بود و من داشتم حرص می خوردم .
-حالا که خطر اقا بهرود رد شده هر چند بعید می دونم یک صدم این پسر خطرناک باشه.
در صدد دفاع از بهرود بر اومدم:نه بیچاره همچین ادمی نیست فقط یکم لوسه یه کم هم خوش گذرون و بی خیال...اما بعید می دونم این کارا رو بکنه حداقل تربیتش این اجازه رو بهش نمی ده اگه یدونه از -اره دیکه پهلوم یکم شکاف برداشته دادم دوختنش.
خندیدم:من ساده رو بگو که باور کرده بودم .
به سرم نگاه انداختم هنوز خیلیش باقی بود ولی طاقت موندن نداشتم رو به پارسا گفتم میشه بریم؟
با اخم جواب داد:نه که نمیشه باید سرمت تموم شه دو تا امپول تقویتی توشه حالت خیلی بد بود تازه بعدشم میبایست معاینه بشی .
با دلخوری گفتم:من که طوریم نیست
-اره خوب من بودم که یه دفه نقش زمین شدم!حالا خوبه سرت به جایی نخورد والا مشکل با یه سرم حل نمیشد و تو هم کارت به خیاطی و وصله پینه می رسید.
یه ذره سر حال شدم لبخند نشست روی لبم:باز خوبه حالت خوبه زیاد درد نداری؟
-خیالت راحت باشه مشکلی نیست اسیب جدی بهم وارد نشده
چند لحظه به صورتم خیره موند و با ملایمت گفت:جریانو تعریف کن
بی کم و کاست همه چیز رو براش گفتم تازه یادم اومد ازش بپرسم اون تو خیابون خونه عمو چی کار میکرده؟وقتی ازش پرسیدم دستاشو روی سینه چلیپا کرد و پا رو به پا گذاشت :واقعیتش حس می کردم دیگه به حضورم احتیاجی نیست قلبم با شدت تپید :پس حدسم درست بود اون از من دلگیر بود.
ادامه داد :وقتی برای مهمونی گفتی نیام اولش بهم برخورد و ناراحت شدم ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم حق داری قرار ما این بود که بگیم هیچ کس نمی دونه این طوری واسه تو بد میشد و فامیل و دوست و اشنا هزار تا سوال ازت می کردن و دو روز دیگه برات مشکل پیش می امد با خودم گفتم اگه بخوای زنگ می زنی لابد یه بهونه ای واسه زنگ نزدن و نیومدن من جور کردی و عمو و خانواده اش قانع شدن می دونستم بهرود دیروز میره پس ترجیح دادم مزاحمت نشم ...اهی کشید و سکوت کرد جرات پرسیدن نداشتم ولی خودشم نمی خواست تا ابد ساکت بمونه:هر کس صلاح کار خودش رو بهتر میدونه تو صداش رگه های دلخوری حس میشد تا امروز دوستات رو تنها دیدم فهمیدم نیومدی نگران شدم خواستم از شاداب بپرسم کجایی اما دیدم اونا سر حالن اون وقت بود که خیالم راحت شد اتفاقی نیفتاده...تا اینکه متوجه خسرو شدم داشت با تلفن حرف می زد بهش نزدیک شدم عصبی و کلافه بود فقط یه کلمه تاوون سنگین رو شنیدم ضمیر ناخوداگاهم بیدار شد تلفن رو قطع کرد و دوباره گرفت صدای عصبی و هیجان زده اش رو می شنیدم داشت یکی رو تهدید می کرد فهمیدم تویی بد جوری نگرانت شدم وقتی که دیدم از دانشگاه اومد بیرون زنگ خطر برام به صدا در اومد دیگه واسم مهم نبود که کلاس درس چهار واحدی سخت با اون استاد بد پیله که نیم نمره ارفاق نمی کنه پنج دقیقه دیگه شروع میشه.خداخواهی بود که امروز ماشین اورده بودم هر چند اگرم نمی اوردم تاکسی دربست می گرفتم حسم می گفت داره میاد جایی که تو هستی و صد در صد اونجا خونه عموته بقیه اش هم که خودت شاهد بودی.به سختی گفتم:به هر حال امروز کاری کردی که یه عمر مدیونت باشم هر چند قبل از اینم کم در حقم لطف و محبت نکرده بودی چیزی که این روزا کم پیدا میشه.با خجالت ادامه دادم:من شانس بزرگی اوردم اگه قبل از این جریانات تو رو نمی دیدم و درجه خوبیت رو نمی فهمیدم معلوم نبود چی میشد فکر کنم هنوز بهرود اینجا بود و من داشتم حرص می خوردم .
-حالا که خطر اقا بهرود رد شده هر چند بعید می دونم یک صدم این پسر خطرناک باشه.
در صدد دفاع از بهرود بر اومدم:نه بیچاره همچین ادمی نیست فقط یکم لوسه یه کم هم خوش گذرون و بی خیال...اما بعید می دونم این کارا رو بکنه حداقل تربیتش این اجازه رو بهش نمی ده اگه یدونه از کارای اون دیوونه رو بکنه باور کن عمو دور از جونش سکته می کنه
کارای اون دیوونه رو بکنه باور کن عمو دور از جونش سکته می کنه
اره خوب خانواده عموت خیلی خوبن .از جا بلند شد یه اخم کوچیک نشست رو صورتش با نگرانی پرسیدم:درد گرفت؟تبسم کرد:یه کم مهم نیست انقدر حساس نباش خوب میشه
یه دفه یاد پدر و مادرش افتادم :بنده های خدا اگه پارسا رو اینجورس ببینن خیلی ناراحت می شن و به عامل این مسیله که بنده هستم ناسزا و لعنت میگن.ناخوداگاه این فکر رو به زبون اوردم.پارسا خندیداون قدر که پهلوش درد گرفت و دوباره نشست روی صندلی
-فکر کردی من ان قدر نازک نارنجی ام که به محض رسیدن تو خونه پهلومو نشون بدم و خودمد لوس کنم؟نه ترمه جان خیالت راحت نمی ذارم متوجه شندر واقع لزومی نداره متوجه شن
جواب دادم اینم میشه
با شیطنت اضافه کردم:البته تی شرت نو فراموش نشه بعدم وقتی ازت پرسیدن چرا لباستو عوض کردی هزار تا دروغ دیگه هم می تونی سر هم کنی و تحویل بدی به دروغ که مالیاتتعلق نمی گیره.
دست به چونه اش گذاشت و متفکرانه گفت:فکر کردی من این قدر احمقم و همین الان می رم یه تی شرت قرمز می خرم که مامانم متوجه شه نه جانم یه تی شرت سفید میگیرم البته زخم رو حسابی بسته بندی میکنم که خونابه پس نده بعدشم همین که برسم خونه یه لباس تیره می پوشم
-اینم حرفیه.
به سرم نگاه کردم:میشه از پرستار بخوای بیاد سرم رو تنظیم کنه زودتر تموم شه؟ابرو بالا انداخت:نه.دکتر گفت یک ساعت و نیم باید طول بکشه چیزیش نمونده فقط نیم ساعت چهل دقیقه دیگه مونده تو این مدت چشم رو هم بذار و یه کم استراحت کن در ضمن اروم و بی خیال باش سعی کن به هیچ چیز فکر نکنی حتی اگه تونستی بخواب... برات خیلی خوبه یاد یادداشتی که برای زن عمونوشتم افتادم :میشه گوشیتو بدی من یه زنگ بزنم؟
به سرعت گوشی را از جیبش در اورد:این چه سوالیه حتما.
زنگ زدم به زنعمو و توضیح دادم بیرونم با پارسا ارزو کرد خوش بگذره گوشی رو که بهش برگردوندم نگاهم به نگاهش افتاد و منم رگه هایی از عشق رو تو چشاش دیدم گونه هام گر گرفت سرمو تا جتی ممکن خم کردم تا تغییر رنگ صورتم از پارسا پنهون بمونه نمی دونم موفق شدم یا نه.
چند لحظه بعد پارسا از اتاق رفت بیرون قبلش گفت:ذهنتو و خالی و فقط به استراحت فکر کن .و چه جالب بود که همین اتفاق افتاد و راحت خوابیدم.
از درمونگاه اومدیم بیرون پارسا گفت:اول بریم تا من از شر این تی شرت خلاص شم ماشین را جلوی یک مرکز خرید شیک و مدرن پارک کرد پهلوش راه افتادم که تی شرتش معلوم نشه رفتیم داخل اولین مغازه پارسا از فروشنده خواست چند تا تی شرت سفید بیاره شبیه ترین اونا روانتخاب کرد و پوشید فروشنده کنجکاو شده بود اما پارسا خیلی عادی و خونسرد رفتار کرد طوری که او به خودش اجازه پرسیدن نداد.تی شرت خونی توی نایلون بود اون رو انداختیم تو اولین سطل زباله پارسا ازم پرسید:حال داری یه دوری توی ایت پاساژ بزنیم؟
تعجب کردم:ولی تو زخمی ای تازه پانسمان شدی
-من مشکلی ندارم حالا موافقی؟
بدم نمی اومد تا اون روز این پاساژ رو ندیده بودم یه گشتی زدیم بعد به پیشنهاد پارسا رفتیم توی یه کافی شاپ و بستنی سفارش دادیم رو به پارسا پرسیدم:درد داری؟
-یه کم قابل تحمله
دهنمو باز کردم که شروع بع اظهار ناراحتی و شرمندگی کنم اما پارسا فهمید و با دست مانع شد:نه ترمه خواهش می کنم شروع نکن از اینکه خودت رو مسیول بدونی ناراحت میشم اتفاقه دیگه پیش می اد
گارسن با ظرفای بستنی مزدیک شد پارسا یه ظرف گذاشت جلوی من :به جای این حرفها دهنت رو شیرین کن بعدشک برام از مهمونی بگو.
از شک بهرود گفتم و اینکه بو برده پارسا متفکرانه گفت:عجب پس اونقدرام که فکر می کردم خوب نقش اجرا نکردیم یا اینکه پیش از حد تصور ما باهوشه.
خندید:البته نقش بازی کردن تو خیلی مصنوعی بود قرمز شدم : چکار کنم؟
با رضایت گفت: مسثله ای نیست ، اینطوری خیلی بهتره.
کنجکاو پرسیدم چطوری؟!
بی خیال مشغول خوردن بستنی اش شد ، آروم گفت: هیچی ، بهش فکر نکن.
ولی من که نمی تونستم بهش فکر نکنم ، از طرفی ام روم نمیشد بپرسم، شروع به خوردن بستنی کردم، طعمش به خوبی رنگش نبود، پارسا که انگار فکر منو خوند :فقط آب و رنگ داره ، زیاد خوشمزه نیست.
به اطراف اشاره کرد: دکورش عالی و قشنگه ، ای کاش به کیفیت کارشم اهمیت میداد که آدم رغبت کنه یه مرتبه دیگه ام بیاد،اینطوری همه بار اول و آخرشونه.
با توجه به قیمت های منو حرفشو تایید کردم: تازه خیلی ام گرونه.
بستنی دو نخورد: پول دکور و تزئین هاشونو میگیرن ، نخور ترمه...
-خیلی ام بد نیست.
بستنی رو از مقابلم برداشت: من که درست نکردم از نخوردنش ناراحت بشم.
پول میز رو حساب کردو اومدیم بیرون ، پارسا دستاشو بهم مالید :چشمم دنبال یه بستنی خوشمزس.
با لبخند ادامه داد: با بستنی دستگاهی میونه ات چطوره؟
دستمو گذاشتم توی جیب مانتوم:خوشمزه اس ، مزه شیر خشکمیده ، آدم یاد بچگی هاش میافته.
پارسا همچین خندید که سرش به عقب متمایل شد، با تعجب گفتم:مگه شیر خشک خنده داره؟!
سعی کرد خنده اشو کنترل کنه:نه، من از شسیر خشک خوشم نمی آد،راستش من از موقعی که به دنیا اومدم با شیر خشک تغذیه شدم ، مادرم آدم مشغولی بود و خیلی فرصت نداشت،پس بهم حق بده از شر خشک خوشم نیاد.
بعد از چند ثاتیه سکوت گفت:البته بیست چند یال از اون زمان گذشته ، بد نیست یه بار مزه اش بیاد زیر دندونم.شاید الان شیرخشک ها خوشمزه شده باشن.
ناخودآگاه گفتم : بعضی مارکاش خوشمزه اس.
حرفی بود که زده بودم و دیگه کاریش نمیشد کرد.پارسا میون خنده مهارنشدنی اش پرسید: مگه هنوزم شیر خشک میخوری؟
خجالت زده و سرافکنده گفتم : گاهی دور هم جمع میشیم یه قوطی می خریم و قاشق قاشق میریزیم رو دستمون و میخوریم.
آروم که شد گفت:عجب دختر عجیبی هستی.
دوباره خندید و گفت: شیر خشک میخوری... چه جالب.
از دست خودم و حرف نسنجیده ای که زده بودم عصبانی بودم:همه آدما بچه ان ، بچه های بزرگ! بد نیست یه وقتایی اون عادتارو زنده کنیم.
-آره خوب ، حق با تو.
جلوی پاساژ پسری پای دستگاه ایستاده بود و بستنی میفروخت.ازش دو تا خریدیم ، بعد از تست کردن طعمش پارسا ابرو با لا انداخت:هوم، خوشمزه اس، خیلی خوشمزه تر از اون بستنی شیک و پیک!
رو به من کرد و گفت:مزه شیر خشک هم بد نیستا!
-من که گفته بودم.
همین موقع یه پسر بچه که دشته هاش گل تو دستش بود اومد و مقابل پارسا ایستاد : یه دسته گل بخر، واسه نامزددت یه دسته گل بخر.
پارسا لبخند بامزه ای تحویلم داد و روبه پسر گفت : چنده؟
پسر دسته های مریم رو گرفت طرفش:2 هزار تومن...
لب ورچیدم :اوه چه گرونه!
پسر بچه همه گلارو گرفت طرفم: همه اشو ببر شش هزار تومن ، چهار تا دسته اس.
پارسا نگاهی به من کرد و گفت: بگیر.
دهن باز کردم : آخه این....
پرید وسط حرفم: هیس ، تو فقط بگیر.
پسر بچه دسته های گل رو گذاشت تو دست من: تا یه هفته تازه می مونه و کیف می کنین.
محسور بوی گلها بودم ، پارسا پول رو داد و رفتیم طرف ماشین ، دررو برام باز کرد، نشستم ، وقتی اونم سوار شد، پرسیدم:مطئنی حالت خوبه؟
استارت زد : عالی ، شک نکن ، تا به حال به این خوبی نبودم.
چشماش میدرخشید .نتونستم طاقت بیارم ، نگامو ازش دزدیدم.تودلم یه چیزی ریخت.پارسا پرسید : حالا کجا بریم؟
به ساعتم اشاره کردم :دیگه موقع خونه رفتنه ، میدونی ساعت چنده ؟
پاشو گذاشت روی گاز : مگه باید کارت ورود و خروج بزنی؟
-ولی پارسا تو ازت خون رفته ، احتیاج به استراحت داری.
-منو دست کم گرفتی ؟! ورزشکارم ها!
-به هر حال باید به فکر خودت باشی، تو مسیر منو پیاده کن و برو خونه استراحت کن، میترسم خدای نکرده برات مشکلی پیش بیاد.
اخمی رو چهره اش نشست:به خاطر تو میرم خونه و استراحت میکنم ولی توقع نداشته باش وسط راه پیادت کنم.تا دم در می رسونمت.
اعترض کردم : راهت دور میشه.
-با اتفاقی که امروز افتاد اصلا صلاح نیست تنها رفت و آمد کنی.از فردا موقع رفتن و برگشتن دانشگاه خودم میام و میبرمت.تا بالاخره فکری واسه این پسر شرور وبدجنس بکنیم.
یاد اتفاقات اونروز تیره پشتمو لرزوند، اما حرفی در موردش نزدم.به خونه که رسیدیم پیاده شدم، پارسا صدا کرد:گلات جا موند.
قلبم تپید و دستم لرزید.گلهارو گرفتم ، دودسته اش رو به طرفش دراز کردم: اینام مال تو، بزار تو اتاقت بوش حرف نداره.
دست گذاشت روی چشمش و گلارو گرفت : حالا برو تا من برم.
-آخه زشته ، تو که بری منم میرم خونه.
با لحن آمرانه ای گفت: اول تو برو که من خیالم راحت بشه.
لبخند زدم و گفتم: باشه ، تو نمی آی تو؟
-نه ، مرسی.
با تردید به طرف در رفتم.دوست داشتم میاومد تو، انگار خدا صدای دلمو شنید، چون همون لحظه ماشین کیوان رسید و بهی با سرخوشی پیاده شد و سلام و علیک گرمی با پارسا کرد و به اصرار ازش خواست .ارد خونه بشه ، کیوان هم کلی ازش خواهش کرد ، کیوان نگاه پرسشگرانه ای بهم کرد ، با بستن چشمام ازش خواستم بیاد.
هر چهار نفر وارد خونه شدیم ، عمو وزن عمو به گرمی ازمون استقبال کردن، پارسا دو تا دسته گل خودش آورده بود ، همه رو با هم بردم تو آشپزخانه و زرورق دورشو باز کردم و شاخه های خوش عطر مرسم چیرم تو گلدون، بعد گلدون رو گذاشتم رو میز نهار خوری.
زن عمو با دیدن پارسا و کیوان یر درد دلش باز شده بود و بااشک و آه از بهرود و رفتنش میگفت و اون دو تا دلداریش میدادن.
وقت داروی پارسابود ، دکتر بهش مسکن داده و برای جلوگیری از عفونت آنتی بیوتیک تجویز کرده بود، براش آب آوردم که داروهاشو بخوره.زن عمو هزار تا سوال کرد که دارو ها واسه چیه و پارسا عذر آورد که دندونش درد میکنه.
عمو با خنده گفت:خیاط تو کوزه افتاد..دندونپزشک ها خودشون از دندون درد میرن دکتر.
یه بالش برای پارسا آوردم تا پشتش بزاره و کمرش در وضعیت خوبی قرار بگیره و زخمش اذیتش نکنه، بهنوش حسابی دستم انداخت، طوری که از خجالت سرخ شدم و چند لحظه بعد رفتم تو اتاقم.
یهی پشت سرم اومد : عروس خجالتی!
رو کردم بهش: کارت قشنگ نبود.
فهمید حسابی دلخورم ، اومد از دلم دربیاره:نمیخواستم ناراحتت کنم.
روی تخت نشستم و سرمو گرفتم بین دستام :من باید حد خودم رو بدونم، این بازی همین امروز تموم شده بود و اگه میبینی پارسا الان این جاس ، فقط عاملش خسروئه!
بهی چند پلک زد : خسرو؟!مگه چکار کرده؟
همه ماجرا رو براش گفتم و آخرش با لحن سزنش باری اضافه کردم: دلیل بالش بردنم همین بود، پهلوش زخمه، میخواستم کمرش صاف باشه و خیلی دردش نگیره؛ والا خودت میدونی من از این کارا نمی کنم.
بهی حسابی ناراحت شد:طفلک چه بلایی سرش اومده!
-از این به بعد باید خیلی محتاط باشم، این پسر تا زهرشو به من نریزه راحت نمشه که نمیشه.میترسم یه بار زنگ بزنه به عمو یا زن عمو حرفایی بزنه و منو پیششون خراب کنه.از این پسر هر کاری بگی برمیاد.امروزم که فهمیدم اینجارو خوب بلده ... خیلی میرسم بهی! خیلی!
انگشتامو در هم گره کردم: هم برای خودم ، هم برای پارسا.امروز نشون داد از صدمه زدن به اون هم ابایی نداره...
بهی کنارم نشست و دلداریم داد: پارسا خودش مواظب خودش هست. هرچی باشه اون یه مرده، از پس خودش برمی آد، ورزشکارم که هست ، اونم از نوع رزمی ، پس غصه اشو نخور! به فکر خودت باش...
به شوخی اضافه کرد: باید نقشه ایی واسه اون بکشیم بفرستیمش جایی که عرب نی انداخت.

پوزخند زدم : اگه بذاره آب خوش از گلوم پایین بره چشم.
بازومو گرفت و کشید: حالا پاشو بریم بیرون که زشته...
هر دو رفتیم بیرون عمو داشت تلفن می زد و سفارش چلوکباب می داد. زن عموم با شرمندگی می گفت: امروز دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت!
آه تلخی کشید و با حسرت گفت: می شد این جا نگهش داشت ولی قسمت نبود، دل بچه ام گیر بود اما به نتیجه نرسید وگرنه با جون و دل برمی گشت.
همه می دونستیم منظورش چیه ولی به روی خودمون نیاوردیم، اما زن عمو ول کن نبود، تا این که عمو مداخله کرد: حالا که رفته خانم، شاید ازدواج هم می کرد برنمی گشت! دست زنشو می گرفت و با خودش می برد، اون وقت یه دختر بیچاره ام تو غربت گرفتار می شد و مادر اونم به حال و روز تو می افتاد.
زن عمو بدنش رو به چپ و راست تکون داد: نگو، نگو که یه چشمم اشکه و اون یکی خون.
بعد دستش رو به زانو گرفت و بلند شد : حداقل برم یه سالاد درست کنم.
از جا بلند شدم: شما زحمت نکشین زن عمو من درست می کنم.
عمو با دست به هردومون اشاره کرد:هر دوتاتون بشینید احتیالج به زحمت نیست ، سالادم سفارش دادم، امشب موقع استراحت شما خانماس.
هر دو نشستیم. نگام به نگاه پارسا افتاد. نگاهش اون نگاه روز اول نبود، احساس کردم گرما و حرارت نگاهش منو داره می سوزونه....نکنه اون احساس و علاقه ای که به دست و پای من زنجیر زده اونم اسیر خودش کرده!
"حالام کرده باشه که چی؟! شاید اگه یه طور دیگه ای این ارتباط بینمون به وجود می اومد امیدی بود. اما الان؟! بهتره بهش فکر نکنم والا سرم درد می گیره"
همون موقع یه مسابقه فوتبال شروع شد اونم بین دو تا تیم ایتالیایی. بهنام با خوشحالی اعلام کرد: خوبه تخمه خریدم.
با عجله فت و از اتاقش یه پاکت تخمه آفتابگردون آورد به جز من همه علاقمند بودن و چارچشمی به صفحه تلویزیون نگاه می کردن، حتی زن عمو مشتاقانه راجع به فوتبالیست ها از بهنام سوال می کرد. دیگه جای موندنم نبود رفتم تو اتاقم. حوصله هیچ کاری نداشتم، یکی از جروه هامو برداشتم ویه نگاهی بهش انداختم چند دقیقه که گذشت چند ضربه به در خورد مطمئنا بهی نبود چون احتیاج به اجازه نداشت در هر شرایطی سرشو می انداخت پایین و می اومد تو. جزوه ام رو بستم و گذاشتم کنارم: بفرمایین.
در باز شد و پارسا اومد تو: مزاحم نیستم؟
خودمو جمع و جور کردم : اختیار دارین.
یه نگاه به دور و بر اتاق کرد:قشنگه.
-سلیقه من نیست، اتاق بهیه، اینجا من فقط چند تا کتاب و یه تخت و چند دست لباس دارم.
به صندلی کامپیوتر اشاره کرد: می تونم بشینم؟
به حواس پرتم لعنت فرستادم: معذرت می خوام بفرمایین لطفاً.
با ژست مخصوص نشست و پا روی پا انداخت: پس لازم شد اتاق خودتو ببینم.
- البته هر وقت اومدی شیراز می تونی ببینی.
یه عکس دو نفری از من و بهی روی میز تحریر بود ، مال زمانی که هنوز هیچکدوم مدرسه نمی رفتیم. پارسا برش داشت و با دقت نگاش کرد چند لحظه بعد گفت: از بچگی تا الان عوض شدی، اون موقع حسابی تپل مپل بودی، اما بهنوش خیلی عوض نشده راحت می شه شناختش.
عکس رو برگردوند سرجاش: خیلی دوست دارم بیام شیراز رو از نزدیک ببینم به محض اینکه فرصتش دست بده این کارو می کنم. دوست دارم همه جاهای تاریخی و شاعرانه اش رو ببینم.
رفتم تو خلسه: شیراز شهر رویاهامه. خیلی دوستش دارم. دلم براش تنگ شده.
- چیزی نمونده امتحانا شروع بشه لابد بعدش می ری دیگه.
با خوشحالی گفتم: یه لحظه ام صبر نمی کنم... دلم واسه شاهچراغ یه ذره شده، واسه معنویت حرمش! دوست دارم برم حافظیه!
کف دستاشو چسبوند بهم و گرفت مقابل صورتش: چه شاعرانه و لطیف!
با هیجان گفتم: اونجا زادگاهمه، کلی ازش خاطره دارم،اون جا بزرگ شدم، باورت نمی شه پام که می رسه اون جا روحیه م ده برابر بهتر می شه.
نگاهش گرم و مهربون بود: پس باید اون جا ببینمت، ترمه واقعی خودشو تو شیراز نشون می ده.
صدای زنگ در اومد. گفتم: مثل اینکه غذا رسید.
از جا بلند شدم. پشت سر منم پارسا بلند شد، غذا به موقع رسید چون تحمل نگاههای سوزان و آتشین پارسا رو نداشتم...شایدم پیش خودم اینطوری فکر می کردم، شایدم رفتار اون معمولی بود و من پیش خودم اینطوری مجسم می کردم.

از دانشگاه اومدیم بیرون. پارسا حسابی سفارش کرده بود از جلوی در دانشگاه با شاداب و ساغر تاکسی دربست بگیریم. اون روز از صبح کلاس داشتم و حسابی خسته بودم.
وقتی رسیدیم خونه اول یه چایی خوردیم و بعد شروع کردیم درس خوندن. دیگه مهلتی نبود . سه روز دیگه امتحانا شروع می شد و از لحاظ سختی مطلب با ترم اول قابل مقایسه نبود.
نشستیم پای درس. به قول ساغر می خواستیم کتابامونو بجویم.
ساعت از دوازده که گذشت شاداب خمیازه کشید: من یکی بریدم از الان به بعد تا فردا صبح هم بخونم یه کلمه ام حالیم نمی شه، بابا این مغزه کامپیوتر که نیست.
کتابو جمع کرد گذاشت اون ور: چراغا رو خاموش کنین.
ساغر اعتراض کرد: ولی ما می خوایم درس بخونیم.
شاداب بی ملاحظه گفت: تشریف ببرین بیرون درس بخونین من می خوام بخوابم. بی خوابی پوستمو خراب می کنه.
گفتم: غلطای زیادی!
شاداب خندید: داداشت سفارش کرده مواظب خودم باشم.
- تقصیر مامان منه که پسرای خوب و مودب تربیت کرده و انداخته زیر دست دخترای مردم.
ساغر گفت: تقصیر خود بی عرضه اته. از روز اول هی بهش رو دادی، هی بهت گفتم" دوستی تموم شد، شما دوتا عروس خواهر شوهرین" ولی به خرجت نرفت که نرفت. اینم از نتیجه اش همینو می خواستی؟! حالا پاشو بریم بیرون و بذاریم این نکبت کپه مرگشو بذاره.
بالش رو پرت کردم رو سرش و از اتاق اومدم بیرون. ساغرم اومد. نرگس و ملکه اخلاق داشتن درس می خوندن، نرگس با دیدن ما لبخند زد: خسته نباشین.
رو زمین نشستم: آی گفتی! موقع امتحانا از دانشگاه اومدنم پشیمون می شم.
شونه بالا انداخت: عیب نداره، عادت می کنی...منم ترمای اول و دوم همین طوری بودم ولی بعدا یاد گرفتم چه جوری باید تو دانشگاه درس خوند. تو هم دستت می آد زیاد بهش فکر نکن، راستی چایی دم کردم می خوری؟!
- چه کار خوبی کردی.
از جا بلند شد و از ملکه اخلاق پرسید:واسه تو بریزم؟
ملکه اخلاق جا به جا شد: نه، اگه چایی بخورم نمی تونم بخوابم.
ولی ساغر موافقت خودشو اعلام کرد.
ملکه اخلاق پرسید: شاداب کو؟!
صفحه مورد نظرم رو پیدا کردم: خوابید.
- خوش به حالش.
دلم براش سوخت: خوب تو هم برو بخواب.
- کاش می شد آخه من فردا امتحان دارم و باید درسامو یه مرتبه دیگه مرور کنم والا انگار نه انگار که قبلا خوندمشون. الانم مغزم کشش نداره.
پیشنهاد کردم: خوب صبح زود بیدار شو، چند ساعت بخواب بعدا بخون، اینطوری بهتره.
- راست می گی امتحانم ساعت دوازده است.
- خوب پس فرصت داری اگه خیلی هم خسته باشی خوندنت فایده ای هم نداره.
کتاباشو دسته کرد و گذاشت یه گوشه: راست می گی برم بخوابم.
نرگس با سینی چایی اومد تو : کجا به سلامتی؟
- با اجازه تون لالا!
- برو بخواب منم نهایتا نیم ساعت دیگه طاقت بیارم و بخونم

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد