یه ذره هوای من بیچاره رو ندارین. منو تنها گذاشتین با اون کلئوپاترا!- آره دیگه اسم اون خانومه اس، من روش گذاشتم. به خاطر اینکه دماغش مثل دماغ کلئوپاترا خمیدگی داره! هم خودش رو ملکه دو تا جهان تصور می کنه.شونه بالا انداخت: اینم از شانس ماس دیگه. حالا پاشین بریم.
وسط حرفش پریدم ! مواظب حرف زدنت باش .پوزخند زد : خوشم اومد ...خوشم اومد ... نه اونقدرا م بیزبون نیستی .جلو رامو گرفته بود : از سر رام برو کنار .- اگه نرم ؟دستمو بردم بالا ، دوست داشتم با تموم قدرت می زدم تو صورتش ، ولی از تصور تماس دستم با صورتش چندشم شد . برای همین دستمو مشت کردم و با حرص کوبیدم رو کلاسورم . با لحن تهدید امیز بهش گفتم : یه بار دیگه ، فقط یه بار دیگه سر راه من سبزشی و واسم مزاحمت ایجاد کنی دیگه ساکت نمی شینم .دستاشو کرد تو جیبش : مثلا چیکار می کنی ؟رامو کشیدم برم : به موقعش می فهمی .به حالت تمسخر آمیزی پرید عقب و دستشو گذاشت روی قلبش : وای مردم !به رام ادامه دادم ، خسرو گفت : با من بد تا کردی ، منتظر نتیجه ش باش . کینه خسرو معروفه یادت نره .دلم ریخت . ولی به روی خودم نیاوردم و راست و مستقیم رفتم طرف ایستگاه اتوبوس . خوشبختانه همون موقع اتوبوس رسید و سوار شدم و از اونجاییکه بخت باهام یار بود یه صندلی خالی گیرآوردم ونشستم .ظاهرا یه جنگ آشکار بین من و خسرو شروع شده بود که البته نه منصفانه بود و نه عادلانه !سعی کردم به این مسئله فکر نکنم ولی نمی شد تا خونه ذهنم درگیر این ماجرا بود و آخر و عاقبتش . اگه از دانشگاه اخراجم می شد دست از سرم بر نمی داشت و برام مزاحمت ایجاد می کرد . دوست داشتم از دستش سر به کوه و بیابون بذارم .از خستگی فقط یه دوش گرفتم و چند قاشق غذا خوردم و خوابیدم .صبح زود بیدار شدم . تصمیم گرفتم یه سر به گلپر بزنم ، تاریخ دقیق زایمانش یادم رفته بود ولی می دونستم همین موقع هاست .اون روز فقط ساعت اول کلاس داشتم پس حسابی وقت بود وظیفه مو در مقام عمه انجام بدم . کلاسم که تموم شد به طرف خونه تارخ حرکت کردم . سر راه رفتم یه اسباب فروشی و یه اردک بامزه برای برادر زاده به دنیا نیومده م خریدم . واقعیتش هرچی پول داشتم واسه خرید اون دادم . فقط به اندازه ای که ته کیفم خالی نمونه پول باقی موند .از برخورد دوستانه گلپر تعجب کردم . با اینکه شکمش خیلی بزرگ و راه رفتن واسش سخت بود برام چایی و میوه آورد . به سنگینی نشست . حسابی به نفس نفس افتاده بود : دکتر گفته بچه خیلی درشته و حتما باید سزارین بشم .- به سلامتی ایشالا ...حالا کی بهت وقت داده ؟- فردا صبح .- خوشحال شدم : پس به موقع اومدم .یه ذره فکرکردم : دوست داری پیشت بمونم ؟با مهربونی جواب داد : آره از خدامه .از جا پاشد : بیا بریم اتاق بچه و سیسمونی رو ببین ... راستی خبرداری دختره ؟دستامو از خوشحالی کوبیدم بهم : قربونش بره عمه اش .دنبال گلپر رفتم اتاق خواب بچه . ترکیب رنگ وسایلش صورتی و قرمز و سفید بود . خیلی به چشم می اومد .گلپر با بی حالی به دیوار تکیه داد : یه ماه پیش این تخت و کمد رو سفارش دادیم .قرار بود زود حاضر شه و ما یه جشن کوچولو بگیریم اما تا پریروز حاضر نشد !-همه چی خیلی قشنگه مبارک باشه به سلامتی!-مرسی!-خوب حالا این کوچولو خوشگل اسمش چیه؟-باورت می شه هنوز اسمشو انتخاب نکردیم؟باورم نشد:وا!چرا؟-نشد دیگه.با مهربونی پرسید:اسمی تو نظرت نیست؟تا اون لحظه به این فکر نکرده بودم : نمی دونم ... راستش اسم خودت خیلی قشنگه بهتره اسمی انتخاب کنی که به اسم خودت بیاد چه می دونم مثلا گلشید یا گیسو گلشن...هیجان زده گفت: همون اولی که گفتی قشنگه گلشید اره اسمشو می زارم گلشید.از خوشحالی صورتش را بوسیدم باورم نمی شد... گلپر درست همون گلپر پارسال پیارسال بود نه گلپر چند ماه پیش با خوشحالی گفتم:راستی عمه واسه این گلشید کوچولو هدیه اورده همین جا صبر کن برم بیارمش...با عجله رفتم و جعبه کادو را اوردم و اردک را از داخلش خارج کردم گلپر تشکر کرد:چقدر خوشگله دستت درد نکنه زحمت کشیدی.رو شکم برجسته اش دست کشیدم :قابل گلشید خانم رو نداره.همون لحظه بچه حرکت کرد یه دفعه ترسیدم و دستمو عقب کشیدم :وای!گلپر خندید :نترس بابا چیزی نیست بچه تکون می خوره دیگه.حرکت ماهی وار گلشید خانم از زیر لباس گلپر معلوم بود یه لحظه یه طرف شکمش خالی می شد و اون طرف پرتر اشک توی چشمم جمع شد نمی دونم چرا ولی حس عجیب غریبی داشتم گلپر پرسید :چیه؟!گفتم : طوری نیست به پرز عروسک حساسیت دارم.توی ویترین عروسک ها جایی واسه اردک پیدا کردیم و از اتاق اومدیم بیرون بعد مشغول صحبت و میوه خوردن شدیم.گلپر گفت:هرچی بخورم تا امشبه از سر شب به اونور نباید چیزی بخورم-با این وضعیت که تو می خوری می بایست از دیشب رژیم می گرفتی.. خوب دختر جون لابد باید معده ات خالی باشد کمتر بخورشکلات روبلعید:فکر کنم رنگ بچه قهوه ای بشه بس که این مدت شکلات و کاکائو خوردم.-عوضش شیرین و خوردنی می شه.ظرف شکلات رو از جلوی گلپر برداشتم : زیاده روی نکن برات خوب نیست.لباشو مثل بچه ورچید:خواهر و برادر لنگه هم هستین تارخ همین طوریه نمی زاره هیچی بخورم.خودش به حرف خودش خندید:شونزده کیلو وزن اضاف کردم خیلیه خدا کنه بعدش لاغر بشم.دلداریش دادم:غصه نخور لاغر می شی.از جا پا شدم : برم یه زنگ به عموینا بزنم منتظرم نباشن.یادم امد هنوز از پارسا تشکر نکردم به طرف تلفن که رفتم گلپر گفت: تا تو تلفن می کنی من هم یه دوش بگیرم دیگه فرصت نمی کنم.از خدا خواسته اول به پارسا تلفن کردم گوشی رو برداشت:جانم-سلام.-بهبه سلام حال احوال؟ پارسال دوست امسال اشنا کم پیدایی.شرمنده شدم:معزرت می خوام دیروز تا اخرذ وقت کلاس داشتم و وقتی رسیدم خونه دیر بود اونقدر خسته بودم حد نداشت.-حسابی زحمت کشیده بودین از طرف من از خانواده عمو تشکر کن .-خواهش می کنم .-راستی شماره جدید کجایی؟از لحن پر از وسواسش خنده ام گرفت:خونه برادرم هستم-خوب سلام برسون.شیطنتم گل کرد:به کی سلام برسونم؟صداش شوخ بود:پس اونام در جریان نیستن.چند لحظه سکوت کرد و جدی تر گفت:اگه متوجه بشن چی؟-خوب خیلی بد می شه هم ابروم می ره هم از دستم دلخور می شن.-بهتر نیست بهش بگی؟-اگه بدونن که هم بهتره هم من راحت تر می شم ولی در اون صورت به گوش زن دائیم می رسه و بعدش شهره خاص و عام می شم و روزی که بگم نامزدی بهم خورده عالم و ادم می فهمن و انگشت نما می شم.-راست می گی اینم یه حرفیه!-بحرحال زنگ زدم از شب جمعه تشکر کنم قبول زحمت کردی اومدی.-اتفاقا به من خیلی خوش گذشت اما فکر کنم وجود من برای اقا بهرود خیلی خوش ایند نبود!اهی کشیدم:با این حال دست از سرم بر نداشته .صداش گرفت:راست می گی؟-اره تازه از وقتی فهمیده نامزد دارم شروع کرده پرسه زدن دورم و همه اش می خواد بدونه راهی هست این نامزدی به هم بخوره یا نه؟!-باورم نمی شه چقدر رو داره این دفعه باش خوشک تر و جدی تر صحبت می کنم.ته دلم خوشحال بودم که بهرو.د به این زودیا می ره و دیگه همدیگه رو نمی بینن.جواب دادم:پاش که برسه اون ور منو یادش می ره.سکوت بینمون برقرار شد چند لحظه بعد پارسا گفت:شنیدم از این پسره شکایت کردی؟جا خوردم:شما از کجا می دونی؟خیلی جدی گفت:اینش مهم نیست فقط می خوام بدونم چرا؟-چند وقت پیش نزدیک بود با موتور بهم بزنه چند باری هم زنگ زده خونه عمونمی دونم شماره اونجا ر.و از کجا پیدا کرده...-مطمئنی همه چی رو بهم گفتی؟خندیدم؟چطور مگهۀمرموز بود:اخه دوباره دیروز یه چیزایی شنیدم.-جاسوساتون خیلی خوب به کارشون واردن ببینم نفس کشیدن منو گزارش می دن؟-نمی خواستم ناراحتت کنم برام مهمه حالا که قرار شد بهت کمک کنم دوست دارم این مشکلو هم حل کنم که لااقل یه کار درست و کامل انجام داده باشم به نظر من این خسرو ادم مزاحم و خطرناکیه!-متاسفانه همین طوره... واقعا نمی دونم از دستش چی کار کنم؟-حلش می کنم.دستپاچه گفتم:دوست ندارم به خاطر من با این ادم بی سروپا درگیر بشین.- منم خوشم نمی اد اون ادم بی شخصیت به پروپای توبپیچه.انگار راست راستی باورش شده بود نامزد منه خندم گرفت با این حال به روی خودم نیاوردم :اگه یه بار دیگه اذیتم کنه بازم ازش شکایت می کنم-اگه خدایی نکرده تا اون موقع کاری دستت نداده باشه به نظر می رسه کلش بد جوری خرابه.راست می گفت ولی بیشتر از این جایز نبود درگیر مشکلات من بشه تا همین جا هم به قدر کافی در حقم لطف کرده بود موضوع حرفو عوض کردم:دارم عمه می شم-مبارک باشه.امروز اومدم یه سر به خانم برادرم بزنم فهمیدم فردا صبح قراره دختر خوشگلش دنیا بیاد.-پس حسابی خوشحالی از قول منم تبریک بگو از طرف یه هم دانشگاهی.-چشم این طوری موردی نداره ببخشین خیلی مزاحم شدم.-نقطه اشو بردار.-مرسی لطف داری امری باشه؟!-عرضی نیست فقط مواظب خودت باش و اگه مشکلی ام پیش اومد به من بگو.-حتما.خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم حس خوبی به پارسا داشتم و خدا رو شکر کردم ادم با اصل و نسب و خدا شناسیه و از وضعیت من سو استفاده نمی کنه زنگ زدم خونه عمو بهرود گوشی رو برداشت و گفت جز اون کسی خونه نیست مختصر و مفید براش توضیح دادم که شب خونه نمی ام پرسید:با نامزدتی؟گوشی رو دست به دست کردم :نخیر خونه تارخم بهنوش اومد خوشحال می شم تماس بگیره سلام برسون.بدون اینکه منتظر خداحافظی اش بشم گفتم خداحافظ و گوشی رو گذاشتم.پسره پرو حالا خوبه روز اول اصلا نگاه منم نمی کرد حالا چی شد که اینقدر حواسش متوجه منه؟بازم خدارو شکر تازه متوجه من شده والا از روز اول بساط داشتیم.یه چایی واسه خودم ریختم بعد رفتم پشت در حموم:گلپر حالت خوبه؟صداش اومد : اره
میخوای بیام پشتت رو بشورم؟این روزا یه لیفای بلندی هست که کار شخص دوم رو انجام میده.خندیدم:یادم رفته بود فکر کردم دوره کیسه کشیه.برگشتم طرف مبل و نشستم و چای خوردم.گلپر حوله بتن از حموم اومد بیرون.نگاه نکن مثل یه استوانه کلفت شدم و تو حوله جا نمیشم.رومو برگرندوندم تا گلپر بره تو اتاق با اینکه حسابی ورم کرده بود هنوز چشاش آدمو میگرفت و صورتش قشنگ و دلنشین بود رنک سبز چشاش شفافتر و براقتر شده بود.تلفن زنگ زد گلپر از اتاق گفت:ترمه جون گوشی رو بردار.گوشی رو برداشتم بهی بود بعد از رد و بدل کردن خبرا گفت:به حساب بانکی ات سر زدی؟نه چطور مگه؟عمو زنگ زد و گفت پول ریخته به حسابت.از خوشحالی میخواستم جیغ بکشم:راست میگی؟حسابی بهش احتیاج داشتم.فردا گلپر زایمان میکنه و من حتی پول نداشتم یه دسته گل براش بخرم.بهی تبریک گفت و بعد خواست با گلپر حرف بزنه.خداحافظی کردم و گوشی رو دادم گلپر.اونا مشغول صحبت بودن که تارخ در رو باز کرد و اومد تو از دیدنم خوشحال شد :آفتاب از کدوم طرف دراومده ببینم نکنه راه گم کردی؟صورتشو بوسیدم:اتفاقا این یه مرتبه رو درست اومدم.تارخ کیفشو انداخت رو مبل:خیلی خوش اومدی.چایی تازه دمه میخوری برات بریزم؟نه تو این گرما چایی نمیچسبه آب بیار.براش یه لیوان اب خنک آوردم و چند لحظه بعد گلپر هم اومد و بما ملحق شد.تارخ محو تماشای مسابقه فوتبال بود.گلپر آروم بهم گفت:از سزارین میترسم اصلا از اتاق عمل میترسم.بچه نشو.تو روز چند هزار نفر عمل میکنن سزارین که دیگه الان نقل ونباته ترس نداره که.نذر کردم اگه هم خودم هم بچه سالم اومدیم بیرون تا جاییکه از دستم بر میاد به خونواده فقیر کمک کنم.لبخند ارامش بخشی زدم:پس با این حساب خودتو بیمه کردی حالا غصه چی رو میخوری؟ایشالا صبح میری اتاق عمل و خیلی راحت دسته گلت بدنیا میاد امشب هم زود بگیر بخواب که دیگه یه خواب آروم گیرت نمیاد خانوم خانوما میخواد بغل گوشت یه سره ونگ بزنه.گلپر پرسید:فردا باهام میای بیمارستان؟چه سوالیه؟معلومه که میام مثل اینکه دارم عمه میشمها !اونم واسه اولین بار میخوام اولین نفری باشم که گیس گلابتون رو میبینم.مرسی که میای البته مامانم هم قراره بیاد ولی به دلگرمی بیشتری احتیاج دارم.بخدا توکل کن و هیچ نگران نباش.با اینکه شنیدن خبر حضور زندایی توی ذوقم زد ولی هیچی نگفتم بالاخره مادر گلپر بود و حضورش واجب و طبیعی!منتها تو دلم خدا خدا میکردم که بهم گیر نده که اصلا حوصله شو نداشتم.صبح زود با گلپر و تارخ راهی بیمارستان شدیم.ساک و وسایل بچه روی دوش من بود .بعد از تشکیل پرونده و انجام کارهای مقدماتی گلپر رفت برای زایمان حاضر بشه از خدا خواستم مادر و بچه هر دو سلامت باشن .تارخ حسابی دستپاچه و نگران بود و مدام قدم میزد.یه ساعت بعد گفتن قراره گلپر به اتاق جراحی منتقل بشه ...یه لباس و کلاه سبز تنش بود اما تو نگاهش اضطراب و دلهره موج میزد.رو بهش گفتم:چه خوشگل شدی لباست خیلی بهت میاد درست رنگ چشماته.خندید:مامانم نیومد؟تارخ جواب داد:تو راهه دیگه میاد.گلپر آه کشید:برامون دعا کنید.تارخ از حضور من شرم داشت رومو برگردوندم که یعنی حواسم نیست و تارخ پیشونی گلپر رو بوسید:نگران نباش با دکترت صحبت کردم اطمینان داد که مشکل خاصی در بین نیست.گفتم:نازک نارنجی نباش تازه از یه ساعت دیگه راحت میشی و یه نفس میکشی.خسته شدی بس که لنگ و لگد این دختر شیطون رو تحمل کردی.پرستار تخت رو هل داد گلپر واسمون دست تکون داد براش بوسه فرستادم خدا همراهت.بعد از رفتن گلپر منم از بیمارستان زدم بیرون با کارتم پول گرفتم و بعد رفتم گلفروشی یه دسته رز سفید خریدم.وقتی برگشتم زندایی اونجا بود و با دیدن من گفت:دیدی به موقع نرسیدم بچه ام چشم براه موند.چیزی نشده که تا نیم ساعت دیگه اونو میبینید هم گلپر و هم دختر خوشگلش رو دایی چطوره؟خوبه سلام رسوند.روی نیمکت کنارش نشستم.برخلاف قبل با لحن مهربونتری حال همه رو پرسید و آخرش ازم خواست بی معرفت نباشم و بهش سر بزنم.چشمام داشت از حدقه میزد بیرون.یعنی چی شده بود که زندایی از در آشتی و سازش دراومده بود.خواستم خوش بین باشم احتمالا متوجه اشتباهش شده.ولی سنگینی وزنه بدبینی بیشتر بود از روز اول چشم دیدن سودی جون رو نداشت احتمالا لابد به گوشش رسیده مشکلات د رحال حل شدنه دیده صرفه به اینه مهربون باشه.بر شیطون لعنت بجای اینکه برای سلامتی زن برادرت و بچه اش دعا کنی نشستی فکرای بد میکنی.بچه گلپر مثل قرص ماه بود پوست صورتی و موهای مشکی داشت اونقدرم فضول بود که چشماش رو نمیبست.زندایی گفت:جل الخالق انگار ترمه دوباره دنیا اومده.خودمو لوس کردم:به شما میگن مادر آینده نگر دخترتونو دادین به یه خونواده خوشگل که نوه های خوشگل و ناز داشته باشین و کیف کنین.زندایی از دنده چپ بلند شده بود:حالا خوبه دخترم خودش خوشگله.بر منکرش لعنت زندایی تازه من دعا میکنم رنگ چشاش به مامانش بره.زندایی تو چشمای فضول خانم خیره شد:مثل اینکه سبزه.فضول خانم که دیگه قرار شد گلشید صداش کنیم از دهنش صدا در آورد گلپر گفت گرسنه اس.تایید کردم:آره باید گرسنه باشه تازه تو رو باید یه شرکت بزرگ لبنیاتی ساپورت کنه ماشالا روزی دو لیتر شیر باید بخوره.زدم به میز:بزنم به تخته اندازه یه بچه چند ماهه است...رو به تارخ پرسیدم:چند کیلویه؟تارخ با غرور و افتخار گفت:چهار کیلو و ششصد گرم قدشم 58 سانتیمتر !خندیدم:ماشالا بچه غوله.گلپر تایید کرد:سبک شدم.زندایی بهش توپید:بس که نشستی خوردی و خوابیدی.باز خدا رو شکر هر دو سالمین هی بهت گفتم روزی نیم ساعت راه برو گوش ندادی که ندادی!حالام باید شکمت رو محکم ببندی شل و آویزون نمونه والا پدرت در میاد تا هیکلت درست بشه.یه نگاه به ساعتم انداختم:باید برم خونه عمو.کتابام رو بردارم و برم دانشگاه کلاس دارم.تارخ و گلپر و زندایی ازم تشکر کردن جواب دادم وظیفه ام بود.رو به گلپر پرسیدم:شب اینجا میمونی؟زندایی جواب داد:آره یه شب نگهش میدارن.با تردید گفت:امشب من نمیتونم بیام پیشش اگه تو کاری نداری زحمتش رو بکش .تو دلم گفتم آهان دلیل خوش اخلاقی...با خودم دعوا کردم خجالت بکش هر چی باشه تو عمه ای و وظیفه داری.لبخند زدم:چه زحمتی !میام.زندایی صورتمو بوسید:قربون دستت!البته فقط یه امشب زحمتش به عهده توئه!از فردا شب خودم هستم داییت یه کم حال نداره و امشب باید بهش برسم.ناراحت شدم:بلا دوره ایشالا چی شده؟سر تکون داد:نمیدونم نمیدونم!دیگه بیشتر از این جایز ندونستم چیزی بپرسم خداحافظی کردم و صورت همه رو بوسیدم و از اتاق اومدم بیرون تارخ تا جلوی بیمارستان همرام اومد و توضیح داد یه نفر مقدار زیادی پول از دایی قرض گرفته و حالا پس نمیده!برای همین فشار خونش مدام میره بالا!دلم برای دایی بیچاره سوخت و ته دلم دعا کردم مشکلشون حل بشه و به فکرای بد اجازه ندادم فکرمو تسخیر کنن.با اینحال دست بردار نبودن به عدالت پنهان خدا ایمانداشتم ولی محکمتر شد ، اما در حین حال دوست نداشتم زمین خوردنشون رو ببینم . تا خونهعمو فکرم مشغول این مسئله بود. وسایلم رو برداشتم و به زن عمو گفتم شب بر نمی گردم و به طرف دانشگاه رفتم . کلاس که تموم شد سر شب بود ، از بچه ها خداحافظی کردم و تصمیم گرفتم با تاکسی خودمو به بیمارستان برسونم ،سوار که شدم پشت سرم یه نفر نشست تو ماشین و گفت: سلام.از دیدن پارسا خوشحال شدم : سلام اینجا چکار می کنی؟!کیفش رو گذاشت بینمون : چند لحظه پیش دیدمت پیش خودم گفتم برسونمت.-آخه زحمته...- نه بابا حالا کجا داری میری؟!با یادآوری صورت قشنگ گلشید قند تو دلم آب شد : دارم می رم بیمارستان ، شب پیش خانوم برادرم بمونم و دختر خوشگل نازنازیش رو بغل کنم.با آب و تاب راجع به شکل ، شمایل ، قد و وزن گلشید توضیح دادم و پارسا با اشتیاق گوش می کرد ، یه لحظه به خودم اومدم : ببخشین زیادی هیجان زده شدم ! ممکنه علاقه ایبه شنیدن این چیزا نداشته باشی.-خیلیم دوست دارم چون منم هیچوقت دایی و عمو نمی شم.ناخودآگاه گفتم: اخی، طفلکی!غش کرد از خنده ، تعجب کردم :چرامی خندی؟!میون خنده گفت :به لحن تو ! خب حالا این پری اسمونی شبیه کیه؟!-مادربزرگش گفت "درست شکل منه"انگار من به دنیا اومدم ،البته ناگفته نمونهبا یک کیلو تفاوت وزن، این گلشید خانوم واسه خودش پهلونیه !سرتکون داد : پس باید بچه خوشگلی باشه !رنگ به رنگ شدم و هیچی نگفتم . پارسا ازم اسم بیمارستان رو پرسید و بعدم از راننده خواست ما رو دربست برسونه ، در کمال تعجب ازش تشکر کردم ، جلوی بیمارستان از راننده خواست منتظرش بمونه و بعد یه سبد گل اماده از گلفروشی جلوی بیمارستان گرفت . یه سبد پر زا رز قرمزکه داد به من : اینم واسه این که عمه شدی.هاج و واج موندم : منو شرمنده کردی.-قابل تو رو نداره ، تو هم هدیش کن به گلشید کوچولو !-مرسی!اهی از سر حسرت کشید :بزار منم بفهمم دایی شدن یا عمو شدن چه طعمی داره !دلم واسش سوخت: یکم که جون بگیره میارم ببینیش.خندید:بابا اون که پهلوونه و جای نگرانی نیست .-ترس من از مامانشه نه خودش.-خب حالا برو که دیر وقته.از پله ها بالا رفتم ، و وقتی روم رو برگردوندم هنوز ایستاده بود و نگام می کرد ، واسش دست تکون دادم و وارد بیمارستان شدم . حس عجیبی داشتم ، اعترافش سخته ولی به پارسا علاقمند شده بودم ، اونم تو همین چند تا برخورد !راستش رفتاراش طوریه که ادم جذبش میشه . " وای نه ، نه ! نباید بزارم اینطوری بشه . باید ریشه این عشق و علاقه رو همین جا خشک کنم . اون وقت دو روز دیگه چطوری می تونم ازش دل بکنم ؟!!"چهره اش جلوی نظرم مجسم شد . در حین اینکه خیلی خوش برخورد و مهربون بود ، شرم و حیا تو نگاش موج می زد ، لبخندش جذاب و گبرا بود و حرف زدنش منو سر جام خشک می کرد . به خودم نهیب زدم : بسه دیگه ، خاک تو سرت کنن ! این طوری که پیش بری که چهر صباح دیگه خل وضع میشی ! روزی که بهرود دست از سرت برداره و عمو و زن عمو بی خیالت بشن و پارسا بره دنبال زندگیش می خوای چه غلطی بکنی ؟! سعی کن حد و اندازه خودتو بشناسی ، تا همین الانشم پارسا خیلی در حقت لطف کرده ، یه جورایی بزرگواری می کنه ، تو هم سعی کن حواستو جمع کنی و احترامت رو نگه داری .اره ، از همین الان ساعتی چند مرتبه برا یخودت تکرار کن که پارسا فقط اومده کمکت کنه ، همین ! بی خودم بهش دل نبند!از جمله ای که به ئخودم گفتم تعجب کردم ، به خودم که دیگه نیم تونستم دروغ بگم ، من دلبسته پارسا شده بودم ! " خدا کنه زودتر بهرود بره ، هر قدر زمان بیشتری بگذره دل کندن واسم سختر میشه ."همین طور تو خودم بودم و فکر می کردم که تنه سختی بهم خورد ، اقایی که عجله داشت با شرمندگی معذرت خواهی کرد و رفت . تقصیر خودم بود ، مثل مجسمه وسط راهرو ی بیمارستان خشکم زده بود . به جای رفتن با اسانسور از پله ها بالا رفتم .تارخ پیش گلپر بود ، از بابت دسته گل تشکر کردن و نیم ساعت بعد تارخ رفت .گلشید کنار گلپر اروم خوابیده بود ، دوست داشتم تو بغلم بچلونمش! رفتم جلو و انگشت زدم رو بینیش :قربونت برم عسل ! رو به گلپر گفتم :نمی دونی چقدر دوستش دارم ، جونم واسش در می ره ! پدر سوخته هنوز نیومده خودشو تو دلم جا کرده . فک نمی کردم عمه شدن این قدر مزه داشته باشه .گلپر پشت چشم نازک کرد:برو دعاشو به جون بکن که عمت کردم .گلشید چشم باز کرد و دهن کوچولوش دنبال سینه گشت ، بغلش کردم ، بغلش کردم .گلپر اهتراض کرد: می خوابید دوباره!بهش دهن کجی کردم :دوست دارم بغلش کنم ، چی می گی؟!-دو روز دیگه که بغلی شد اونوقت تو هستی بغلش کنی ؟!-به این چند دقیقه بغلی نمیشه نترس!شروع کردم به زبونه بچگونه با گلشید حرف زدن ، اونم فقط زل زده بود بهم . چند دقیقه بعد گلپر گفت : عمو و زن عمو زحمت کشیده بودن و بعد از ظهری اومده بودن .اشاره به یخچال کرد : یه جعبه شیرینی تر هم اوردن ، دوست داری برو بخور.یه دفعه ضعف کردم ، یادم اومد هنوز نهار نخوردم . همون طور که گلشید بغلم بود رفتم و جعبه رو از یخچال اوردم بیرون و دوتا شیرینی پشت سر هم خوردم : داشتم می مردم از گرسنگی!خدا عمو اینا رو خیر بده ... تو شام خوردی؟گلپر چهره رو هم کشید :اره ، یه غذای بی مزه بیمارستانی ، اصلات از غذای بیمارستان خوشم نمیاد .خوش به حالت که همونم خوردی! من که از صبح به جز یه چای و دو تا خرما و ایم دو تا شیرین هیچی نخوردم .گلپر خیلی مهربون شده بود : حالا با شیرینی خودتو سیر نکن ، تارخ رفته واست پیتزا بگیره !با خنده گفتم : چقدر مهربون !گلپر قرمز شد : طعنه می زنی!گفتم نه باور کن.برای اینکه حرف رو عوض کنم پرسیدم : راستی عمو اینا خوب بودن ؟!گلپر تکون خورد و صورتش از درد جمع شد ، معلوم بود خیلی درد داره :خوب بودن و گفتن بهرود واسه اخر هفته دیگه میره .یه نفس راحت و صدادار کشیدم ، گلپر تعجب کرد : یعنی چی ؟!مگه رو کول تو سوار شده ؟!بعد با شیطنت پرسید : نکنه دلش پیش دختر عموش گیر کرده ؟!هول شدم : نه بابا ! اون قدر سمن داره که یاسمن توش گمه ، خب پس داره میره ؟-اره شب قبل از رفتنش مهمونی دارن ، عمه جون و بابا هم قراره بیان ! هم برای رفتن بهرود ، هم برای دیدن نوه کوچولوشون . البته ترنج به خاطر مدرسه اش نمی تونه بیاد و نورنگ (یا تورنگ ) هم به خاطر تنهایی اون قراره بمونه .- کی میان ؟-دو روز قبل از مهمونی!"پس این نمایشنامه تا پونزده بیست روز دیگه تموم میشه ؟!" ته دلم نه خوش حا ل بودم نه ناراحت ! مونده بودم با چه رویی تو صورت بابا و سودی جون نگاه کنم . صدای گلپر افکارمو برید :چیه از رفتن بهرود ناراحتی ؟!پوزخند زدم :هر چی کلاغه از درخت گردو دور ، به نفع درخت گردو!پیروزمندانه گفت : پس خبراییه؟!شونه بالا انداختم و با ملایمت گلشید رو گذاشتم کنار مامانش ، معلوم بود بدش نمیومد خبرایی باشه :منتها من و اون به درد هم نمی خوریم ، من که تحمل ندارم دو دقیقه باهاش حرف بزنم ، سر دقیقه سوم دلم می خواد بزنم توی دهنش،زندگی که جای خود داره!گلپر خندید : اگه اینطوریه که هیچی!صورت گلشید رو نوازش کرد و لبخند ملیحی روی صورتش نشست ، چقدر صورتش خوشگلتر و ملوس تر شده بود ، پس راست می گفتن بعد از زایمان زنها خیلی خوشگلتر می شن " عجب خری هستی ها ! چند ساعت بعد از زایمان که نشون نمی ده ، گلپر همین طوریش قشنگه ."صادقانه گفت :به این که اگه تارخ نمی اومد خواستگاریم من دق می کردم .علاقمند پرسیدم : راست میگی؟-اره ! دروغم چیه ! من تارخ رو خیلی دوست داشتم ، بیست و چهار ساعت چشمم به در بود که شماها بیایین ، مخصوصا تو فصل تابستون ! دوست داشتم یا شما بیایین یا ما ! تارخ که دانشگاه تهران قبول شد از خوشی می خواستم پرواز کنم و دیگه روزا رو به امید پنچ شنبه می گذروندم که تارخ یه سر بیاد خونمون و من معمولا از لای در یه دل سیر نگاش می کردم .بعد فاتحانه گفت :البته تارخ هم دست کمی ار من نداشته ها !خودش که می گه دیوونهم بوده .خندیدم : اینو نگی چی بگی ؟!- دروغ نمی گم !- می دونم شوخی کردم .- تارخ همین موقع با دو تا پیتزا اومد تو : خوش می گذره ؟هول یه جعبه ازش گرفتم الان دیگه اره ، خوب مهمان نوازی می کنین ها !نه صبحونه نه نهار ! خدارو شکر یاد شام بودین .هر سه خندیدیم . تارخ بیست دقیقه ای نشست و رفت .بعد پرستار یه سر به گلپر زد و بچه رو برد . من روی کاناپه دراز کشیدم و اونقدر خسته بودم که خوابم برد .بیدار که شدم ، گلشید بفل گلپر داشت شیر می خورد ،" به نظرم این زیباترین منظریه ایه که می شد دید ، اوج عشق و محبت بی ریا و خالصانه !"اون روز ظهر گلپر مرخص شد ، جلوی پاش گوشفند سر بریدن . زن دایی اسفند دود کرد و از دوده اسفند یه نقطه سیاه گذاشت رو پیشونی گلشید کوچولو و اونم اعتراضش رو به شکل فریاد نشون داد !نیم ساعتی بیشتر نموندم چون تدریس داشتم ، دو تا شاگرد تو یه روز !شب خسته و هلاک رسیدم خونه عمو ! شام خورده نخورده رفتم خوابیدم و چه کیفی داشت !صبح رفتم دانشگاه ساعت اول کلاس داشتم . قبل اومدن استاد داشتم واسه شاداب و ساغر از گلشید می گفتم که در باز شد و خسرو اومد تو ، شاداب گفت : اینجا چه کار می کنه ؟شونه بالا انداختم : محلش نزارین !بدجوری به خون تشنه بود ، یه سره اومد طرفم : بیا بیرون کارت دارم.تو چشمای خون گرفتش نگاه کردم :امرتون؟!- گفتم بیا بیرون کارت دارم .
از جا بلند شدم و روبروش وایستادم، قد بلند بود و درشت... احساس کردم مقابلش کم آوردم، اما تموم شهامتم رو جمع کردم: اگه حرفی داری می تونی تو قسمت حراست دانشگاه بزنی.به طرف در راه افتادم: پس چرا واستادی؟! بیا دیگه.هاج و واج مونده بود یه قدم دیگه برداشتم: کارت رو تو حضور دو تا آدم مطمئن بگو.با حرص دستش رو مشت کرد و کوبید به پاش. موقعی که از در کلاس بیرون می رفت نگاه غضب آلودی بهم انداخت: بهم می رسیم.این حرکت از چشم هم کلاسی ها پنهان نموند، دو تا از پسرها بلند شدن که دنبالش برن، گفتم: ولش کنین، ارزشش رو نداره.بعد بی حال افتادم روی صندلی، چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم. چشم که باز کردم صورتهای نگران ساغر و شاداب رو دیدم، تو دفتر آموزش بودم، آب پرتقالی که ساغر جلوی دهنم گرفته بود رو خوردم. یه ذره حالم جا اومد. چشمامو بستم و شنیدم ساغر و شاداب دارن با آب و تاب از جریان مزاحمتهای خسرو می گن، روی این مسئله م تأکید داشتن که قبلا م از اون شکایت کردم.رئیس آموزش داشت خیال اونا رو راحت می کرد که پی گیری می کنه و از من خواست دو مرتبه شکایت کنم، این مرتبه تعداد زیادی از بچه ها حاضر بودن و همه زیر برگه رو امضاء کردن. در نتیجه کار برای خسرو سخت شد و شرایط بدی به وجود آمد. چون کمیته انضباطی می شد و اگر یه مرتبه دیگه فقط یه مرتبه دیگه مشکلی ایجاد می کرد از دانشگاه اخراج می شد.از اون لحظه خسرو سرش رو بلند نکرد تو صورت من نگاه کنه. به نظرم این تنبیه براش کافی بود و دیگه دست از سر من بر می داشت. بدجنسانه تو دلم از خدا می خواستم که این ترم هم مشروط بشه و همین طور ترم بعد، چون از دانشگاه اخراج می شد و از توفیق اجباری دیدنش محروم می شدم.اون روز رئیس آموزش بهم اجازه داد برم خونه، خودش برام آژانس گرفت و من رفتم خونه عمو! حالم خیلی بد بود، پسره ی آشغال تمام توش و توانم رو گرفته بود تو خونه یه سره خوابیدم تا وقتی که بهی اومد، از دیدن رنگ و روم تعجب کرد و از احوالم پرسید. طاقت نیاوردم و با اشک و آه همه چی رو براش گفتم. پیشنهاد کرد تارخ و کیوان برن سراغش و گوشمالیش بدن. اما خیالش رو راحت کردم که از طرف دانشگاه حمایت شدم.اولین بار بود با چنین موجود بی منطق و زورگویی روبرو می شدم. آدمی که جز خواسته اش به چیزی اهمیت نمی ده و اگه به اون نرسه هر راهی رو پیش می گیره و به عاقبتش هم فکر نمی کنه. این سوء سابقه ای که براش تو دانشگاه به وجود آمد براش خیلی گرون تموم می شد اما من می ترسیدم، خیلی م می ترسیدم، می ترسیدم یه روز بیرون دانشکده بلایی سرم بیاره و کار دستم بده از همچین آدمی هیچ چیز بعید نیست، از اون تیپ آدماییه که یا باید به چیزی برسه، یا درب و داغونش کنه.روز بعدش خیلی با احتیاط رفتم دانشگاه، همه ش هراس اینو داشتم که موقع از خیابون رد شدن، موتوری، ماشینی بهم بزنه و فرار کنه ...موقع برگشتن ساغر و شاداب تا دم ایستگاه اتوبوس اسکورتم کردن، حتی می خواستن صبر کنن تا اتوبوس بیاد و من سوارشم بعدا برن خونه اشون البته من دلم می خواست اونا معطل بشن، هنوز داشتیم با هم جر و بحث می کردیم که پارسا با ماشین جلوی پامون ترمز کرد رو به من گفت: سوار شو ترمه، می رسونمت.رو به بچه ها گفت: شمام بفرمائین.ساغر گفت: خونه ما نزدیکه مزاحم نمی شیم.پارسا مؤدبانه گفت: اختیار دارین، بفرمائین در خدمتتون باشم.با اشاره چشم ازشون خواستم سوار شن. بین امون چند جمله ساده احوالپرسی رد و بدل شد ساغر و شاداب جلوی خونه پیاده شدن. شاداب دستشو مثل گوشی تلفن گرفت جلوی دهنش یعنی زنگ بزن.تا خونه عمو پارسا سکوت کرد. منم تو صندلی فرو رفته بودم و چیزی نمی گفتم، همزمان با زن عمو رسیدیم جلوی خونه، پارسا می خواست بره اما وقتی زن عمو از کسی می خواد بیاد خونه اش دیگه هیچ کس حریفش نمی شه. بنده خدا پارسا تو رو دربایستی گیر کرد و بعد از پارک ماشین اومد تو.زن عمو برامون شربت توت فرنگی آورد که خیلی چسپید. پارسا هنوز ساکت بود و این سکوتش منو متعجب می کرد رو بهش گفتم: مشکلی پیش اومده؟!جواب داد: نه، چه مشکلی؟!_ آخه امروز یه جورایی مرموز شدی.پا رو پا انداخت و دست گذاشت زیر چونه اش: پس متوجه شدی.ساده لوحانه گفتم: خوب آره!نیشخند زد: باز خوب شد یادت اومد بپرسی.لیوان خالی شربت رو برداشتم: یکی دیگه می خوری بیارم؟_نه مرسی!تو صورتم زل زد: نمی خوای بگی چی شده؟!فهمیدم از جریان دیروز خبردار شده، کی و چطوریش رو نمی دونستم!سرمو انداختم پایین و شروع به هم زدن شربتم کردم، اونقدر که صدای پارسا دراومد: شربته ها! اگه قبر هم توش بود اونقدر که تو هم زدی حل می شد.خنده ام گرفت و شروع به خوردن کردم. زن عمو به ما ملحق شد: مگه موقع رسوندن ترمه افتخار دیدن شما رو پیدا کنیم._ اختیار دارین من که چند روز پیش این جا بودم._ خونه خودته پسرم، خونه خودته! هر وقت دلت برای ترمه تنگ شد، بیا این جا، رو دربایستی نکن. اگرم حوصله ت سر رفت بیا این جا، تنها تو خونه نمون هم دلت می گیره هم این که وهم برت می داره.از مهربونی و سادگی زن عمو خنده م گرفت. سرمو تا جای ممکن پایین آوردم که صورتمو نبینه، پارسا جواب زن عمو رو داد و چند دقیقه با هم اختلاط کردن. بعد پارسا رو به من گفت: خسته نیستی با هم بریم بیرون یه گشتی بزنیم؟!زن عمو جای من گفت: نه چرا خسته اس؟ این روزا دیگه برنمی گرده باید قدرشون رو بدونین.رو به من گفت: پاشو عزیزم، پاشو برو حاضر شو و برین بگردین، برای چی کنج خونه می خواین پیش من پیرزن بشینین، دلتون می گیره!با تعجب گفتم: این حرفا چیه زن عمو؟ خوبه سن و سالی ندارین، تو رو خدا این حرفا رو پیش کسی نزنین ها!زن عمو گفت: ای مادر، دیگه نه زانو دارم نه دست و پا! برو، برو حاضر شو عزیزم، برو.رفتم تو اتاق حاضر شدم، مرتب به بخت خودم لعنت فرستادم، حالا باید به پارسا چی می گفتم؟! اصلا دلم نمی خواست همه چی رو بفهمه، دوست نداشتم تو معذورات بمونه و خدای نکرده به خاطر من مشکلی براش پیش بیاد.یه مانتوی پشمی روشن پوشیدم و شال مناسبی انداختم سرم، با شلوار جین و کیف و کفش کرم خیلی می اومد. پارسا که منو حاضر و آماده دید از جا بلند شد و رو به زن عمو گفت: ببخشین زحمت دادیم.زن عمو بلند شد: خواهش می کنم چه زحمتی.رو به من گفت: واسه شام دلمه برگ مو می ذارم حتما بیاین، فصلشه.پارسا مؤدبانه گفت: زحمت نکشین، بیرون یه چیزی می خوریم.زن عمو با لبخند گفت: این جور مواقع اصرار جایز نیست، چون اون طوری بیشتر بهتون خوش می گذره، برین مادر خدا پشت و پناهتون باشه.ما رو تا جلوی در بدرقه کرد و در برابر اصرارهای ما حاضر نشد برگرده، جلوی در روشو بوسیدم: قربونتون برو زن عمو، اگه شما رو نداشتم چی کار می کردم؟!تو گوشم زمزمه کرد: تو با بهنوشم هیچ فرقی نمی کنی، مثل اون واسم عزیزی.
فصل 23
پارسا در ماشین آخرین مدلش رو برام باز کرد، نشستم، پارسام نشست و راه که افتادیم صدای نافذ خواننده تو گوشم پیچید:
" هنوز می شه تو چشات خیلی چیزا رو پیدا کرد
می شه با گُُر گُر دستای تو خیلی کارا کرد
می شه تو چشمای تو گم شد و مرد
می شه دریا رو به بغض تو سپرد
می شه با چشم تو رنگا رو شناخت
می شه بهترین ترانه ها رو ساخت
می شه تو چشم تو آتیش بازی کرد
می شه با چشم تو تیر اندازی کرد"
تو تن صدا و معنی شعر فریدون فروغی غرق بودم، چشمامو بسته و فقط به شعر گوش می کردم:
" نگو دیره، من از این فاصله ها بد جوری گریه م می گیره
نگو دیره من از این بی خودی ها بد جوری گریه م می گیره
داره گریه م می گیره
داره گریه م می گیره"
صدای پارسا منو از حال و هوای شعر بیرون آورد: هنوزم نمی خوای تعریف کنی؟!ناخود آگاه و غیر ارادی با دست بهش اشاره کردم، صبر کنه، واقعا دوست داشتم به شعر ...
گوش کنم،نمی دونم چرا؟!حقیقتش من زیاد به فروغی علاقه نداشتم،فکر می کردم فقط داد می زنه،ولی تو اون لحظه تک تک سلولهای تنم گوش بودن.(می شه هر قصیده رو با چشم تو اندازه کردمی شه با چشمای تو قدیمی ها رو تازه کردهمه کاشی کاری ها،ترانه هاهمه ماشین دودی ها،مثنوی هامی شه فریاد زد و رفت تا ته دشتمی شه دریا شد و از خشکی گذشتنگو دیره،من از فاصله ها بد جوری گریه م می گیرهنگو دیره،من از این بیخودی ها بد جوری گریه م می گیرهداره گریه م می گیرهاره گریه م می گیره)یه مصرع شعرش تو گوشم تکرار می شد،(می شه دریا شد و از خشکی گذشت)چقدر قشنگ بود و چقدر به دل می نشست،ساده و پر معنی!چند دقیقه ای تو حال خودم بودم،بعد رو کردم به پارسا:معذرت می خوام اصلا این جا نبودم.با چراغ به ماشین جلویی علامت داد:متوجه شدم،حالا کجا بودی؟!_تو دریا!خندیدم،پارسا ماشین رو مقابل یه رستوران شیک پارک کرد،یه رستوران که جلوش اقایی با لباس رسمی محلی ایستاده بود،با تعجب به پارسا گفتم:الان که وقت شام نیست.ترمز دستی رو کشید:وقت چایی که هست،پیاده شو.لحنش امرانه و در عین حال صمیمی بود.پیاده شدیم و داخل رستوران رفتیم،روی یه تخت که با پشتی تزئین شده بود نشستیم.گارسن منو رو اورد،بازش کردیم.با یه نگاه به لیست خوراکیها گفتم:اون چنان که باید و شاید سنتی نیست.پارسا تائید کرد:اره،اما دیزی سنگی هاش حرف نداره.دستاشو پشت سرش قلاب کرد و به راحتی خمیازه کشید،اون وقت پاهاشو دراز کرد:چی می خوری؟_فالوده بستنی،لااقل یه ذره سنتی باشه.پارسا دوتا فالوده بستنی سفارش داد،بعد رو به من کرد که شروع کنم.نمی دو نستم از کجا بگم.هر قدر خواستم که از تعریف طفره برم نشد که نشد!پارسا دوست داشت مو به مو همه چی رو براش بگم،هر چند که خودشم کم از مسائل روز قبل خبر نداشت.یه کم که گفتم،فالوده بستنی ها رو اوردن.در حین خوردن بازم گفتم.در حین خوردن سر تکون داد:خیلی نگرانم._دلیل نداره که من بابت تمام مشکلاتم شما رو اذیت کنم،تا همین الانشم نمی دونم این همه لطف و محبت شما رو چه جوری تلافی کنم.سر تکون داد:خوب،دیگه چی؟!باز که من شدم شما!بازم که لحنت غریبه شد.قرار بود راحت باشیم،یادت رفته؟!سرمو بالا انداختم:نه،یادمه._خب،پس چرا بهم نگفتی؟!به نظر خودم من حق دارم دونم،از همون موقعی که منو امین دونستی و یه سری مشکلاتت رو بهم گفتی و قرار شد کمکت کنم،در برابرت احساس مسئولیت کردم.الانم به نظرم موضوع این پسره خسرو خیلی بغرنج تر و حادتر از موضوع پسر عموته!بنده خدا بهرود لااقل ازارت نمیده،اعصابت رو خرد نمی کنه،با ابروت بازی نمی کنه ولی این مردک دیوانه اس!یکی باید جلوش دربیاد،به همین زودیا قبل از این که مشکل ساز بشه.بی تفاوت گفتم:حالا که کارش بیخ دار شده،قراره کمیته انضباطی بشه._من که چشمم از این پسره اب نمی خوره.می ترسم اون جوری م ادم نشه.اون کله شقی که من دیدم هر کاری ازش بر می اد.به هر روشی متوسل می شه تا حرفش رو به کرسی بشونه؛براش مهم نیست چه جوری!راست می گفت،به تک تک حرفاش ایمان داشتم.خودم ته دلم اضطراب عجیبی داشتم و حرفای پارسا اون رو چند برابر کرد.یه کاغذ و مداد داد دستم:ساعت و روز کلاسات رو بنویس.تعجب کردم:چرا؟!_می خوام داشته باشم.ببینم با من هماهنگی یا نه!یه مدت می خوام رفت و امدت با خودم باشه.تو دلم گفتم:حالا خر بیار و باقالی بار کن!یکی بیاد به این اقا بگه این قدر تند نرو!اروم گفتم:این که راهش نیست.خیلی جدی گفت:فعلا جز این چاره ای نیست!بعد از چند لحظه حرف دلمو به زبون اورد:نکنه می ترسی بچه ها ما رو با هم ببینن و واست بد بشه؟جواب ندادم،ادامه داد:جلوی در که سوار و پیادت نمی کنم،فقط می خوام هواتو داشته باشم.قلبم شروع کرد به تاپ تاپ زدن!حرفاش دلمو می لرزوند به خودم گفتم:این قدر به خودت نگیر،رفتی ازش خواهش کردی یه مدت بیاد نقش نامزدتو بازی کنه اونم داره تموم و کمال این کار رو انجام می ده.نمی خواد تو این مدت مساله ای واست پیش بیاد.پس بی خود به خودت وعده وعید الکی نده که سرخورده و خیط می شی،اون وقت حالت گرفته می شه!هم دلت رفته،هم ابروت!پارسا به حرفش عمل کرد.هر روز منو تا دانشگاه می برد و می اورد و از این بابت مدیونش بودم.خودمم حواسمو جمع کرده بودم.ترس افتاده بود تو دلم و مدام این طرف و اون طرف رو می پاییدم.خوشبختانه بعد از اون جریان دیگه چشمم به خسرو نیفتاد.همین ندیدنش باعث می شد ارومتر باشم.دو روز قبل از رفتن بهرود،بابا و سودی جون اومدن.برای پیشوازشون رفتم فرودگاه،دلم واسشون یه ذره شده بود.به گردنشون اویزون شده بودم و چپ و راست می بوسیدمشون،جلوی گریه م رو هم گرفته بودم.عمو خیلی اصرار داشت که بیاد فرودگاه،اما من دوست داشتم با پدر و مادرم تنها باشم،به این تنهایی احتیاج داشتم.رو به بابا گفتم:ولخرج شدی،هواپیما سوار می شی؟!سودی جون گفت:نه گلم،بابات اون خونه نقلی ایه رو فروخت.دهنم واموند:چرا!بابا خیلی خونسرد گفت:چرا نداره بابا جون،مال سفید واسه روز سیاه خوبه!بعدشم کارگرا خرجی می خوان.نمی شه که ولشون کنم به امون خدا.بعضی هاشون اونجا استخون نرم کردن و جوونیشونو گذاشتن.روا نیست این بی کاری بهشون لطمه بزنه،اره بابا جون.خندیدم و بازومو حلقه کردم تو بازوش:کار خوبی کردی بابا جون... ماشاا... این قدر ملک و خونه داری که فروش این یکی به جایی بر نمی خوره.سودی جون با لحن گرفته گفت:یه کوه پول هم باشه و هی از روش برداری و خرج کنی تموم میشه.بابا گفت:هنوز این قدر هست که بتونیم بفروشیم و به جایی بر نخوره!بعدشم دیگه اخراشه،همین دیروز صبح وکیل گفت نهایت دو ماه دیگه کارا تمومه!تموم تموم!رو به من کرد:شماها به این کارای مردونه کار نداشته باشین...چند لحظه به چشمم زل زد،صورتش کدر شد:عموت بهم تبریک گفت:تو باغ نبودم:تبریک برای گلشید؟!_نه عزیزم واسه نامزدی جنابعالی!خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم.بابا گفت:فکر می کردم عاقلی و راه خوبی پیدا می کنی،با این کارت به بزرگ شدنت شک کردم.بهنوش که تماس گرفت فهمید تمایلی ندارم اما بازم کار خودتونو کردین.لحن بابا سرزنش امیز بود.بد جوری خجالت کشیده بودم.جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم.اولین مرتبه بود تو زندگیم که بابا این جوری باهام حرف میزد.از دست خودم عصبانی بودم.با کارم باعث ناراحتی پدر و مادرم شده بودم.بابا می گفت و من گوش می کردم تا این که سودی جون مداخله کرد:هات جون انقدر خون به دل بچم نکن.بی چاره چی کار کنه تو شهر غربت؟خب ما بهش گفتیم یه فکری برای حل این ماجرا بکنه.اونم عقلش بیشتر از این نرسید.حالا شکر خدا بهرود داره میره و چند روز دیگه این بچه بازی بی مزه تموم می شه.بابا سر تکون داد:حرف و حدیثا چی؟!صدام به سختی اومد بیرون:هیچ کس نمی دونه،فقط خونواده عمو...بابا اومد حرفی بزنه که سودی جون گفت:کاریه که شده دیگه فکرشو نکن.بابا سکوت کرد و من جون تازه گرفتم،اروم گفتم:این فکر بهی بود!بابا صداش بلند شد:تو مثل اون،اونم مثل تو؛هر دو کم عقل.سودی جون شماتت بار نگاهم کرد،برای اروم کردن بابا گفت:بچه ان دیگه!عقلشون قد نمیده.بابا کنار در ایستاد:به موقعش منو میذارن تو جیبشون!از صد تا سقراط و نیوتون عقلشون بیشتر می رسه...نقشه می کشن که عقل جن بهش نمی رسه.خنده م گرفت،دستم رو از بازوی بابا در اوردم و گذاشتم جلوی دهنم،بابا ادامه داد:برو خدا رو شکر کن که مثل تخم چشمم بهت اطمینان دارم والا می گفتم از قبل...حرفشو خورد و زیر لب استغفراللهی زیر لب گفت.به مقصد خونه عمو ماشین گرفتیم.موقع سوار شدن سودی جون چپ چپ نگام کرد.تحمل این برخورد و رفتار رو نداشتم،ناراحت شدم:خب چیکار می کردم؟!اگه این کار رو نکرده بودم الان با بهرود اومده بودم پیشواز و چار روز دیگه مجبور بودم درسمو ول کنم و دنبال اون برم اون طرف اب و بعد از چند ماه دست از پا دراز تر برگردم،این طوری خوب بود؟!بابا شنید ولی به روی خودش نیاورد.ادامه دادم:باور کن سر ده روز دلشو میزدم،اینو مطمئنم!محکم تر و بلند تر گفتم:بهنوش که دیگه بد برادرشو نمی خواد،اگه اخر و عاقبت این کار خوب بود که خودش پیش قدم نمیشد یه راهی پیدا کنه...این جوری لااقل حرمت فامیلی سر جاشه!دیگه هیچی نگفت.سودی جون من من کنون گفت:حالا این اقا رو کی ببینیم؟!بابا با اخم نگاش کرد.سودی جون گره روسری لیمویی رنگش رو محکم کرد:اون وقت اقا داداشت نمی گه این چه پدر و مادر ان که نامزد بچه اشونو تا الان ندیده ان؟بابا حرف رو عوض کرد:می خوام واسه تو شاداب موبایل بگیرم،این طوری خیال همه راحته.مخالفت کردم:حالا تو این وضعیت موبایل واجب نیست،من نمی خوام! اما فکر کنم شاداب یکی لازم داشته باشه چون تورنگ 24 ساعته چکش میکنه که کی میره و کی می اد!بابا گفت:این طوری هر وقت بخوام ازت خبر می گیرم.دستمو انداختم دور شونه سودی جون:سر کلاس درس که گوشی باید خاموش باشه.غیر از اونم جایی نیستم،خونه عمو ام دیگه!هر وقت بخواین بهم زنگ می زنین.با تاکید اضافه کردم:من که بدم نمی اد داشته باشم،خیلی م خوبه!اما الان وقتش نیست.برای این که دل بابا نگیره،گفتم:دو ماه دیگه که مشکل حل شد و کارخونه راه افتاد برام یه خط بگیر با یه گوشی،نه از این گوشی الکی ها،یه گوشی توپ!باید هم عکس بندازه هم فیلمبرداری کنه.بابا هیچی نگفت.تو طول راه همه به خیابون نگاه می کردیم.جز سر و صدا و بوق کر کننده ماشین ها هیچ صدایی تو ماشین نمی اومد.نزدیک خونه عمو که رسیدیم بابا گفت:به این اقا زنگ بزن و باهاش قرار بذار.می خوام ببینمش.سودی جون دنباله حرفش رو گرفت:می خوای بگو بعد از ظهر بیاد،قبل از اینکه بریم خونه تارخ._نه خانوم.تو خونه هادی که نمیشه.طبق برنامه ما قبلا همدیگه رو دیدیم.رنگ صورتش سرخ شد و ررو به من گفت:ببین منو تو چه گرفتاری انداختی!هیچی نگفتم.دیگه جلوی خونه بودیم.پیاده شدیم.چمدون ها رو از صندوق عقب برداشتیم و زنگ خونه رو زدیم.همه اومدن استقبال و با بگو بخند رفتیم تو.بهی شربت ابلیمو اورد و نشست.صحبت ها از گلشید شروع و به پارسا ختم شد.اون قدر عمو و زن عمو از محسنات و خوبی های پارسا گفتن که یخ بابا ذوب شد.اما قیافه بهرود دیدنی بود.با یه من عسل نمیشد خوردش.به اشتباه فکر کرده بود پارسا حقش را غصب کرده!جالبه!تو یه فرصت مناسب زنگ زدم به پارسا و ماوقع رو تعریف کردم.حتی از برخورد نه چندان جالب بابا گفتم و در نهایت اینکه خودش را اماده کنه تا به پدر و مادر من روبرو بشه و احیانا از جانب بابا کم محلی ببینه.حسابی ازش عذرخواهی کردم.بد جوری شرمنده بودم.اگه بابا به پارسا بی احترامی میکرد خیلی بد میشد.پاک ابروم می رفت.چون اون بی چاره خودشم به خاطر من تو هجل افتاده بود.بنده خدا!اش نخورده و دهن سوخته!اومد ثواب کنه کباب شد.پارسا پیشنهاد کرد بیاد دنبال ما و تا خونه تارخ برسوندمون.با شک و تردید قبول کردم.بعد موضوع رو به سودی جون گفتم تا به بابا بگه...شکر خدا فقط سر تکون داد.توی دلم دعا دعا می کردم به خیر بگذره!قراربود شب خونه تارخ بمونیم،کتابمو جمع کردم و لباس هامو حاضر!سودی جون یه ساک کوچیک و جدید داشت پرسیدم:توش چیه؟!با شعف گفت:مال نوه خوشگلمه،چند دست لباس و عروسک!_باز کن ببینم.دست بردم به طرف زیپ ساک،سودی جون زد پشت دستم:خونه تارخ!دستمو پس کشیدم:چرا همچین می کنی؟!ندید بدید!سودی جون خندید:قربونش برم،دارم برای دیدنش له له می زنم.با خرسندی گفتم:زندایی که می گفت شکل منه،پس زیاد واسه دیدنش هول نزن.بهی گفت:خدا به دور پس خیلی زشته!_بی چاره خوبه صبح تا شب حسرت قیافه منو می خوری!بهی گفت:خیلی از خود متشکری!اما فعلا جلوی مامانت باید احترامت رو حفظ کنم،عیب نداره،هر چی دلت می خواد بگو.زن عمو دخالت کرد:زشته دخترا،الان دیگه بچه نیستین باید بهم حرمت بذارین،مخصوصا جلوی نامزداتون.نباید اجازه بدین روشون به روتون باز بشه!شوخی خوبه ولی به جا و به اندازه.هیچ وقت یادتون نره.رو به بهی ادامه داد:پاشو دختر برو یه سینی چایی بیار،دو روز دیگه باید بتونی یه زندگی رو اداره کنی.یه جوری نباشه که خونواده کیوان بگن(خاک تو سر اون مادرت بکنن که هیچی به تو یاد نداده).بهی لبش رو گاز گرفت:دور از جون مامان!من اونقدرام بی عرضه نیستم و بلدم از پس 5 تا مهمون بربیام.تازه کیوان مثل خودمه به این چیزا اهمیت نمی ده.صداشو اورد پایین:در ضمن کسی غلط می کنه در مورد من و خونواده ام این طوری حرف بزنه.بعد بلند بلند خندید.زن عمو صورتش رو چنگ انداخت و رو به سودی جون گفت:ما اون وقتا رومون نمی شد تو صورت پدر و مادرامون نگاه کنیم اون وقت الان...سر تکون داد،بهی همین طور که می خندید رفت چایی بیاره.بعد از چایی به ساعتم نگاه کردم.دیگه چیزی به اومدن پارسا نمونده بود.در گوش بهی گفتم:فقط دعا کن مشکلی پیش نیاد.بهم دلدلری داد:نگران نباش،برخورد پارسا اونقدر مودبانه و دلنشینه که اطمینان عمو خیلی زود جلب میشه و از این که تو با اون حرف می زنی ناراحت نمی شه.می دونستم پارسا بدون یه دقیقه پس و پیش می رسه.برای همین خودم حاضر شدم و به سودی جونم گفتم که حاضر شه.درست راس ساعت زنگ در به صدا دراومد.رنگ صورت بابا سفید شده بود،غرولند کنان بهم گفت:می بینی ادمو به چه کارایی وادار می کنی؟باید زمین دهن واکنه و...حرفشو قطع کردم و با شرمندگی و به نرمی گفتم:خدا نکنه بابا...دم گوشش گفتم:ببخشین بابا،عقلم به همین کار رسید.با غضب گفت:مگه عقلم داری...با تانی و سنگین قدم بر میداشت.معلوم بود دل خوشی از این کار نداره.با سودی جون و بابا از در اومدیم بیرون.عمو و زن عمو اومدن جلوی در،بهی م نگران بود و شش دانگ حواسش به ما.پارسا با دیدن ما از ماشین پیاده شد،معلوم بود قبلش رفته کارواش چون ماشین از تمیزی برق میزد.تو اون وضعیت بغرنج خودمم خنده م گرفت.چون این فکر از ذهنم گذشت:خودشم رفته هیومن واش.نوک دماغش برق می زنه.یاد حرف زدن بهرود افتادم.سرمو انداختم پایین.پارسا با قدمای بلند اومد طرف بابا که سیخ ایستاده و دستاش دو طرف بدنش اویزون بود،معلوم بود هیچ تمایلی نداره.پارسا لبخند به لب اومد جلو:سلام بابا،خیلی خوش اومدین مشتاق دیدار بودم.دست بابا رو گرفت و دو طرف صورتش رو بوسید:قابل ندونستن بهم خبر بدین بیام فرودگاه دنبالتون؟!بعد رفت طرف سودی جون:سلام مامان،حالتون چطوره؟سرش رو خم کرد و یه تعظیم بلند بالا تحویل داد،طوری که لبهای سوری جون به خنده باز شد.بعد خیلی با احترام با عمو و زن و عمو و بهی سلام و احوالپرسی کرد.بلوز کرم و شلوار خاکی رنگ پوشیده بود،شیک و مردونه!دیگه از اون اخم تو صورت بابا خبری نبود،برخورد پارسا به دلش نشسته بود.توی دلم تحسینش کردم.به جای دندونپزشکی بهتر بود هنر می خوند،اونم هنر بازیگری،به راستی استاد بود.در جلو رو برای بابا باز کرد:بفرمائین لطفا.بعد در عقب رو باز کرد:خواهشی کنم سوار شین.خسته می شین سر پا بایستین،مسافرین و هنوز استراحت نکردین.سوار شدیم.با یه نگاه به بابا فهمیدم از اون عضلات منقبض از عصبانیت خبری نیست.یه نفس راحت کشیدم،چند لحظه بعدد بابا شروع به صحبت کرد:جوونای این دوره خیلی زود تصمیم می گیرن و خیلی م زود انجامش میدن به اخر و عاقبتش هم فکر نمی کنن.پارسا هیچی نگفت،بابا بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد:اما تو یه مورد عقلشون خوب کار کرده و حدال به شما گفتن.داماد برادرم بهم اطمینان داده شما از خونواده متشخض و اصیلی هستین.پارسا مودبانه گفت:شما لطف دارین،منم قصدم فقط کمک بود.بعد از این یخ جمع شکست و همه شروع به صحبت کردن.من فقط شنونده بودم و با احساس سبکی سرمو سبکی سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی.جلوی در خونه تارخ پیاده شدیم.بابا می دونست که دعوت پارسا به خونه فقط یه تعارفه،اونم از نوع الکی ! برای همین ازش تشکر کردیم و پیاده شدیم. دایی و زن دایی خونه تارخ بودن. به گرمی ازمون استقبال و پذیرایی کردن، زندایی طوری رفتار می کرد انگار نه انگار که اون حرفها رو پشت سر سودی جون گفته، دایم دورش می چرخید و قربون صدقه اش میرفت. عزیزم، جانم که دیگه نقل و نبات! سودی جون ساک رو گذاشت بالا سر گلشید: این مال نوه عزیزم.بعد دست تو کیفش کرد و یه جعبه آورد و داد به گلپر: اینم مال عروس خوشگلم که باعث شد من مادربزرک بشم و بفهمم مزه اش چیه.گلپر تشکر کرد و در جعبه رو باز کرد، توش یه دستبند بود: خیلی قشنگه عمه ، دستتون درد نکنه.بعد اونو بست به مچ دستش: مرسی عمه جون!سودی جون صورتش را بوسید : قابل تو رو نداره ، ارزش تو خیلی بیشتر از این هاست ، ببخشید که مقدور نبود واست کادوی بهتری بگیرم ، کادویی که حداقل یه ذره لیاقت تو رو داشته باشه. گلپر رنگ به رنگ شد: از سرم زیاده. دستبند به نظر چیز ارزونی نمی رسید. ایتالیایی بودنش که مسلم بود. فکر کنم دویست سیصد تومنی آب خورده بود. البته منظورم دویست سیصد هزار تومنه! خوش به حال گلپر و ا...، از خودم بدم اومد.« اینقدر کینه ای نباش ، حالا که متوجه اشتباهشون شدن و دارن خوب رفتار می کنن تو دست بردار نیستی ؟»برای اینکه ذهنم رو منحرف کنم گفتم: گلپر اون ساک رو باز کن ، این سودی جون که نذاشت من بهش دست بزنم، اونقدر نوه گلم کرد که حسابی حسودیم درد گرفت.گلپر ساک رو کشید جلو ، در همین حین گلشید چشم باز کرد، سودی جون با هیجان بغلش کرد: قربون اون چشمای تیله ایت بره مامان بزرگ.اعتراض کردم: اینقدر خودتو پیر نکن ، مامان بزرگ چیه؟ یه اسم خوب پیدا کن.سودی جون صورت گلشید رو بوسید: الهی فدات شم عزیزم ، تو کجا بودی؟بعد اونو محکم به بغلش فشرد، یه دفعه داد کشیدم: مامانا، مامانا صدات کنه. بچه تکون خورد، سودی جون گفت: چیه دختر ! یواش بچه ترسید. بی اعتنا گفتم: مامانا قشنگ تر از مامان بزرگه ، وقتی گلشیید بهت بگه مامان بزرگ من غصه می خورم و فکر می کنم پیر شدی.سودی جون خندید: همه یه روز پیر میشن. این قانون طبیعته.محبوبانه گفتم: من که اصلاً دلم نمی خواد تو پیر شی، تو مامان خوشگل جوون خودمی ! سودی جون به شوخی گفت: جوونا مادر بزرگ نمی شن.زندایی دخالت کرد: من یکی که خیلی زود مامان بزرگ شدم ، بچه بزرگم گلپر و خودمم و خیلی زود بچه دار شدم ، سنی نداشتم که!یعنی که یهنی ! سودی جون از من بزرگتره ، اون ممکنه بتونه مادربزرگ باشه ، ولی من نه ، بی چاره زندایی حکایتش حکایت نیش عقربه! نمی دونم چرا با سودی جون اینطوری تا می کنه!چقدر فکر و خیال و درد سر ریخته دورم! هر چند فعلاً باید مشکل خودمو حل کنم، سودی جون خدارو شکر خودش از پس زبون زندایی برمیاد، من اگه بیل زنم برم باغچه خودمو بیل بزنم.
فصل 25 هر کاری کردم نتونستم از پس زن عمو بر بیام ، هر قدر بهونه آوردم قبول نکرد که نکرد، آخر سر مجبور شدم پارسا رو برای مهمونی خداحافظی بهرود دعوت کنم. بنده خدا بابام نشسته بود و هیچی نمی گفت، از دیوار صدا در اومد از اون نه ، فکر کنم اگه کارد بهش می خورد خونش در نمی اومد. مونده بود چی بگه ، نه می تونست موافقت کنه ، نه مخالفت. بالاخره از آنچه می ترسیدم به سرم اومد. تنها شانسی که داشتم این بود که عمه همدم نا خوش احوال بود و تلفنی خداحافظی کرد و اشکهاشو برای برادرزاده عزیزش ریخته بود. اما بیشتر دوست و آشناهای عمو و فامیل زن عمو بودن و منو و با پارسا می دیدن و اونوقت به قول بابا دیگه نمی تونستیم سر بلند کنیم. گرفتار و مستاصل مانده بودم، فقط جای شکر داشت که پارسا با رفتار خوب و سنگین اعتماد بابا رو جلب کرد و از اون طرف حرکات بهرود و بعضی سبک بازی هایش دلش رو چرکین کرده بود. البته به هر صورت نمی تونست با این مسئله کنار بیاد که دخترش پیش یه غریبه جلوی فامیل عرض اندام کنه ، هم به غیرتش بر می خورد و هم این که مردم چی میگن؟حالا هر چی بگو« مگه ما داریم واسه خاطر مردم زندگی میکنیم؟» یا اینکه « مگه ما به کار مردم کار داریم؟ » بی فایده است، مرغ باباخان یه پا داره و البته با رعایت انصاف حق با اونه!دوست نداره دخترش انگشت نما بشه ، دوست نداره اون شب هر کی از راه می رسه تبریک بگه و واسه من و نامزدم!!!!! آرزوی خوشبختی کنه و یه ماه دیگه بگه « آخی! طفلک ترمه نامزدیش به هم خورد.» بعد تا مدتها حرف من نقل و نبات مجالس باشه که چرا نامزدی به هم خورد و تقصیر کی بود ، تقصیر کی نبود. به این مسائل که فکر می کنم سر درد می گیرم ، برای همین خودمو می زنم به بی عاری ، ولی از بابا که نمی تونم توقع داشته باشم به قول خودش مثل سیب زمینی رفتار کنه .خلاصه مسلمان نشنود ، کافر نبیند! چی می کشیدم؟! دلداری های ساغر و شاداب و بهی هم دیگه اثر نداشت. از ناراحتی بابا غصه می خوردم و به خودم لعنت می فرستادم که چرا اینکارو کردم؟ هر وفتم چشمم به بهرود می افتاد دوست داشتم کلشو بکنم و زیر لب فحشش می دادم و می گفتم: هر چی می کشم از دست تو یکی می کشم. روز مهمونی کم مونده بود سکته کنم ، بیچاره بابا زنگ زد و روی زرد منو که دید ترسید. اومد جلو و دلداریم داد: حالا این ریخت و قیافه رو به خودت نگیر. نباید اینطوری میشد که شد. اگرم کسی پارسا رو نبینه مطمئناً در موردش می شنوه، خیالت راحت. هر چند قبلش توضیح داده بودم که به عمو اینا گفتم :« این مسئله رو کسی ندونه.» اما بابا معتقد بود «شتر سواری که دولا دولا نمیشه.» «الان کسی نمی فهمه فردا میفهمه ، فردا نفهمه دو روز دیگه می فهمه ، بالاخره همه از قضیه خبر دار میشن.» حق داشت خوب!بابا ادامه داد: فقط دقت کن رفتارت در شان خودت و خانواده ات باشه، سنگین و رنگین و با وقار.بعد آهی کشید و سرش رو خاروند: خوشبختانه پارسام بچه خوبیه!بعد از چند ثانیه مکث گفت: باز خوبه عقلت رسید و یه آدم حسابی پیدا کردی، حداقل سرش به تنش می ارزه و دو روز دیگه واست دردسر ایجاد نمی کنه.و رفت. با شونه های آویزون و افتاده، دلم داشت آتش می گرفت. یاد دوستش افتادم که دو سال پیش می خواست دخترش رو بفرسته خارج و ازهیچ راهی نمی تونست و آخر سر به یه پسره پول داد تا دخترش رو عقد کنه و با هم برن کشور مورد نظر بعدم اون جا دختره رو طلاق بده.آب یخ ریختن رو سرم : منم با اون فرقی ندارم که!بازم سعی کردم به خودم دلداری بدم ولی فایده نداشت، اونقدر ناراحت بودم که بیشتر دوست داشتم خودمو سرزنش کنمم. همونطور که نشسته بودم و یه دسته از موهامو گرفته بودم و باهاش بازی می کردم فکری به ذهنم رسید. بی اراده یه جیغ زدم. دستمو گذاشتم روی دهنم که صدای جیغم در نیاد. یه راه خوب و مطمئن پیدا کردم که بتونه زن عمو رو برای نیومدن پارسا قانع کنه!وقتی به بابا گفتم، سر جنبوندم : دروغ پشت دروغ!توضیح دادم: دارم این کارو به خاطر شما می کنم. دوست ندارم از دستم ناراحت باشین. دلم نمی خواد تموم مدت مهمونی پکر و گرفته باشین ، تازه بعد از چند ماه یه آبی زیر پوستتون رفته، نمی خوام به خاطر من اوقاتتون رو تلخ کنید.سر کج کردم و گفتم: بابا؟!بابا منتظر بود تا بقیه حرفمو بزنم ولی ساکت موندم. دوباره بعد از چند لحظه گفتم: بابایی؟جواب داد: جون بابا؟خودمو لوس کردم ، مثل اونوقتایی که بچه بودم: دوستم داری؟با نوک انگشت به صورتم ضربه زد : پدر سوخته بابا. مگه میشه دوستت نداشته باشم؟از گردنش آویزون شدم: قربونت برم بابا جون. منو بغل کرد: خدا نکنه عزیزم.- از دستم ناراحتی؟ - ناراحتم باشم چی کار کنم؟ کاری از دستم بر نمیاد. - منو می بخشی؟ با دست به کتفم ضربه زد: اگه قول بدی دختر خوبی باشی و درست تصمیم بگیری آره.صورتشو بوسیدم :قول می دم بابا ،قول می دم دیگه باعث ناراحتی ات نشم.ازش فاصله گرفتم،با محبت پدرونه اش نگام کرد: همون ترمه ای،همون ترمه آتیش پاره که بعد از ظهر توی کوچه بچه های محل رو می زد وقبل از این که فرصت کنم دعوایش کنم با شیرین زبونی لوس بازی کاری می کرد همه چی یادم بره... همونی هستی که تو مدرسه خراب کاری می کردی و بعد قسم و آیه که ببخشمت! از دستت عصبانی نباشم.... ولی داد بی داد که زود یادت می رفت و دوباره روز از نو روزی ازنو.خندیدم :ارثیه... مامان جونت از شما تعریف میکرد که ...پرید وسط حرفم :حالا نقطه ضعف منو بر علیه خودم استفاده می کنی؟با شیطنت گفتم: من که نبودم با تیرکمون کلاه بابای سودی جون رو می زدم.انگشت گذاشت روی بینی اش :هیس! یواشتر می خوای مامانت بشنو و روزگارمو سیاه کنه؟-می دونه،مامان جون خودش همه چی رو واسش اون موقع ها گفته، به روی شما نمی آره مبادا که خجالت بکشین.یاد مامان جون و بابا بزرگم غصه دارم کرد، تو دلم براشون از خدا آمرزش و مغفرت طلبیدم و به خود قول دادم بعد از رفتن بابا واسشون فاتحه بخونم.بابا جدی پرسید:راست می گی؟شونه بالا انداختم :از خودش بپرس.با بدجنسی اضافه کردم :البته یه چیزای دیگه ای هست که من می دونم و سودی جون نمی دونه.....آروم پرسید: مثلا چی؟دستامو تو هم قلاب کردم و با لحن خاصی گفتم:بماند!یه ذره بابا رو نگاه کردم: موهای بلند و حافظیه و شب شعر و ....بابا شونه انداخت :اینا روکه مامانت می دونه، تازه خودشم می دونه، فکر کردی از کجا پیداش کردم؟ تو همین محافل ادبی بود دیگه !-البته ماجرای شکستن دندون اون آقا پسری که می خواست از سودی جون بخواد که....بابا بگم یا خوب می دونم؟رنگ بابا قرمز شد: نه، از همه چی خبر داری ،اونم بی کم وکاست.-عیب نداره بابا جون، جوونیه دیگه! جوونی و هزار تا مشکل ،تازه چه مشکلاتی ،بعضی هاش تلخ مثل زهره مار ، بغضی هاش شیرین مثل قند!بابا بیش ازاین صلاح ندونست به پرحرفی هام ادامه بدم: برو دختر ، برو به کارت برس.دست گذاشتم روی چشمم: ای به چشم ، اطاعت می شود قربان.بابا که از اتاق بیرون رفت، زنگ زدم به پارسا ازش خواهش کردم اون شب موبایلش رو خاموش کنه و به تلفن هایی که از خونه ما می شه جواب نده.همه ماجرا رو براش گفتم، اونم قبول کرد و گفت: هر جور صلاح میدونی.فکر کردم ناراحت شد ، چون صداش شادی همیشه رو نداشت، طفلک به دلش صابون این مهمونی رو مالیده بود.... واقعیتش حال خودمم حسابی گرفته شد . دوست داشتم اون شب بود دو روز که ندیده بودمش و یه جورایی دلم براش تنگ شده بود،متأسفانه اقرار می کنم «دوستش دارم»! فقط امیدورام کسی نفهمه... حالا بعد از بهم خوردن این نامزدی صوری تکلیف من چیه؟ تکلیفم با این دل عاشق چیه؟ «عاشق» ا خودم که تعارف ندارم عاشقش شدم.اینم از اولین عشق تو زندگی من، یه عشق بی سرانجام!با بی حوصلگی حاضر شدم، دل و دماغ حضور تو مهمونی رو نداشتم، واقعیتش اگه پارسا بود خیلی بهم خوش می گذشت، اما حالا بدون اون... اگه بقیه بفهمن آبروم می ره . ولی نه مگه عاشق شدن گناهه؟ حالا شانس من بیچاره این طوریه که همه چی زندگیم با دیگران فرق می کنه،خوب نمی تونم خودمو بکشم که. اگه روز اول آقای پارسا انصاری قدم پیش می ذاشت هیچ مشکلی پیش نمی اومد و همه چی روال عادی و طبیعی خودشو سیر می کرد، اما حالا... اگه به شاداب و بهی و ساغر بگم «طاقت دوری از پارسا رو ندارم»به من یه جور دیگه نگاه می کنن.به چشمشون یه ماهی می رسم که داره برخلاف جهت آب حرکت می کنه.ای روزگار ! چه بازیهایی داری تو !همونطور که داشتم فرهای موهام رو مرتب می کردم ، در واشد و شاداب با هیجان اومد تو:سلام، موبایلمو دیدی؟ بابا واسم خریده.-سلام عزیزم .بغلش کردم: نه ،نشونم بده ببینم .ازهم جدا شدیم ، از کیف کوچیکش که من همیشه بهش می خندیدم و می گفتم «اشناتیون کیف» یه گوشی ظریف خاکستری درآورد: شماره اشم خیلی رنده...گوشی رو گرفتم و سبک سنگین کردم . قشنگ وزنونه بود:مبارک باشه.با ناراحتی گفت: بابا می خواسته واسه تو هم بگیره،چرا قبول نکردی؟احساس کردم ازروی من خجالت می کشه، خندیدم:شرط و شروط من سنگین بود،در ثانی من مثل جنابعالی یه آقاق تورنگ ندارم که بیست وچهار ساعت بخواد بدونه کجام وچی کار می کنم. موبایل برای تو لازمه که در دسترس ترنگ باشی و خیالش راحت باشه تا هر وقت دلش خواست با تو حرف بزنه، من گه موبایل داشته باشم فقط برام آینه دق می شه،چون کسی روندارم بهم زنگ بزنه.روسری و مانتوش رو در آورد و با حالت عجیبی گفت:تو هم داری.حیرت کردم :چی دارم؟انگشت اشاره اش رو طرفم تکون داد : خر خودتی ! بیخودی خودتو به اون راه نزن، من اگه تو رو نشناسم به درد لی جرز دیوار می خورم ، تو پارسا رو دوست داری.وارفتم. ولی صادقانه گفتم:پس تو هم فهمیدی.رفت جلوی آینه و مشغول کرم زدن شد: یه چیز دیگه رو هم فهمیدم، این که اونم تو رو دوست داره.هیجان زده پرسیدم:تو از کجا فهمیدی؟شروع به تا کردن روسریش کرد، یه روسری مشکی با گلهای صورتی و آبی:بالاخره دیگه، این موها رو که تو آسیاب سفید نکردم.... البته پنجاه سال دیگه مو دارم می گم آ.به خودم اومدم ، سنگین و باوقار گفتم:تا چند روز دیگه همه مشکلات حل می شه، بهرود می ره و چند روز بعدش یه بهونه می آرم و به عمو اینا می گم نامزدی بهم خورده.وقتی داشتم کلمه های آخرو می گفتم احساس خفگی بهم دست داده بود، فکر ندیدن و صحبت نکردن با پارسا عذابم می داد، با این که تموم تلاشم رو کرده بودم، بهش وابستگی عمیقی پیدا کرده بودم. قلبم تیر کشید.زانوهامو بغل کردم و چونه ام رو گذاشتم رو زانوم، شاداب پرسید :خیلی دوستش داری؟پلک هامو گذاشتم روی هم و سرمو تکون دادم . شاداب نشست کنارم، شونه به شونه ام.دست گذاشت روی دستم و با انگشت هام بازی کرد:دلم روشنه که آخر وعاقبت این ماجرا به خوبی و خوشی ختم می شه،تو هم خیالت راحت باشه.اشک تو چشمم جمع شد،تا اون روز چنین احساسی رو تجربه نکرده و هیچ وقت باورم نمی شد یه روزی کسی رو دوست داشته باشم،به سختی گفتم: شاید اگه این ماجرا پیش نمی اومد امیدی بود ولی حالا با این شرایط بعید می دونم.شاداب گفت:اوه اوه! چه سنگین حرف می زنی، یه جوری حرف بزن منم بفهمم.می خواست روحیه منو عوض کنه، گفتم :بالاخره پارسام پدر ومادر داره. نمی تونه بره بهشون بگه....صدامو عوض کردم و ادامه دادم:ببخش پدر و مادر عزیزم ، من چند هفته ای نقش نامزد یه خانم محترم رو بازی کردم که از شر پسر عموی هوس بازش خلاص شه، تو این مدتم فهمیدم بهش علاقه مندم،لطفا برین خواستگاری و دستش رو بذارین تو دست من؟!نفس بلندی کشیدم: اون وقت اونا هزار تا فکر و خیال پیش خودشون نمی کنن؟! نمی گن مگه چنین چیزی امکان داره.... یا این که چه جور خونواده ای هستن! هر قدر هم توضیح منطقی و کافی داشته باشه مطمئنم قانع نمی شن.دست شادابو گرفتم با دلهره تو چشمای درشت و مهربونش نگاه کردم: تازه این در صورتیه که خود پارسا بهم علاقمند باشه. ممکنه اونم فقط طبق وظیفه داره این کارو می کنه. یه انسان واقعیه که تا جایی که براش امکان داره به همنوعش کمک می کنه.... اون وقت من خر تو این ماجرا نتونستم احساساتموکنترل کنم و بهش دل بستم.شاداب با مهربونی لبخند زد:چقدر رنگ سفید بهت می آد. تو این بلوز و دامن خیلی ناز شدی.بی حوصله گفتم:وقت گیر آوردی؟!-نه عزیزم واقعیت رو می گم ،دلبر شدی،عسل شدی! من که دخترم عاشقت شدم.رومو برگردوندم:حوصله شوخی ندارم.به ملایمت رومو برگردوند طرف خودش: شوخی نمی کنم ، خیلی م جدی میگم، هیچ پسری نیست که از تو خوشش نیاد . از نگاه بچه های دانشکده و فک و فامیل تا حالا فهمیدی؟!منتظر جواب من نشد : اگه نفهمیدی از خنگی خودته.هر دو سکوت کردیم، شاداب گفت: پارسا دوستت داره من مطمئنم . اگه نداشت این قدر در موردت حساسیت به خرج نمیداد. می تونست دو سه مرتبه برای رفع تکلیف بیاد این جا و خودش رو نشون بده.... لزومی نداشت مثل آژانس در خدمتت باشه و یا در برابر مزاحمتهای خسرو این جوری ناراحت بشه و عکس العمل نشونو بده.این جمله ها رو پشت سر هم و بدون مکث گفت. نفسش به شماره افتاد بود، آروم ادامه داد:اگه غیر از اینه بگو؟!رو بهش گفتم:چقدر رنگ عنابی بهت میاد.همدیگه رو بغل کردیم. یه آرامش نسبی پیدا کرده بودم. پا شدم رفتم جلوی آینه قصد داشتم ......داشتم اون شب یه دستی به صورتم ببرم ولی نتونستم، بادلسردی گفتم: آخه برای کی؟! وقتی نمی آد چرا باید به خود برسم؟!حس خودپسندی ام گل کرئ: همین وطریشم خیلی خوبم، مثل ماه می مونم.شاداب فکرمو خوند: چیه باز داری از خوشگلی ات واسه خودت تعریف می کنی؟!با ناز گفتم: دیگه دیگه!- اما به نظرم خیلی لاغری، یه پرده گوشت بگیری خیلی بهتر می شی.با دهن کجی گفتم: آره، که بعدا هی دنبال رژیم های مختلف برم. به روز رژیم شیر، یه روز رژیم سبزیجات، یه روز رزیم دکتر اتیکنز! که چی؟ می خوام لاغرشم. نه قربونت همین طوریشم خیلی خوبم مثل مانکن ها!- خبر داری اون مانکن های بدبخت همیشه از گرسنگی می نالند؟ هیچ می دونستی مقل افریاقیی های اتیوپی سوتغذیه دارن؟! خاک تو سر تو واونی بکنن که دنباله رو اوناس. فردا هزار تا درد و مرض میگیرین.- بیچاره حسود، من ذاتا باریک ندام و خوش هیکلم؛ خودتمم می دونی که نمی ذارم واسه شکمم بد بگذره، هر چی هوس می کنم می خورم، حتی از اون نون خامه های گنده!با حسرت گفت: بس که خر شانسی.پشت چشم نازک کردم: چیه حسودیت میشه؟انگشت شست و اشاره اش را گذاشت رویهم: فقط اینقدر.- خوب اگه فقط اونقدره اشکال نداره، من فکر کردم خیلی حسودیت شده.- نه بابا دیگه اون قدرم حسود نیستم. بعدشم ما عروس، خواهر شوهریم، اصلا نباید با هم خوب باشیم می بایست بهم حسادت نیم، پشت هم بدگویی کنیم... اصلا سایه همدیگه رو با تیر بزنیم.دندونامو رو هم فشار دادم: اینا که چیزی نیست، می بایست به خون هم تشنه باشیم.چشماشو گرد کرد: مگه نیستیم؟یه ذره فکر کردم : اون که که باید و شاید نه.با لح متفکرانه ای گفت: ما ابروی هر چه خواهر شوهر و عروسه بردیم، به نظرم داریم گند می زنیم تو قانون. این جوری که نمی شه باید یه فکر اساسی کنیم. چار روز دیگه همه لب به ناله نفرین باز می کنن و می گن زندگی قشنگمون رو شما دوتا خراب کردین، حالا ما چی داریم به دوستامون بگیم؟ قدیما می نشستن پشت تلفن و یه ساعت از خواهر شوهر بد می گفتیم ولی حالا چی؟ زندگیمون بی نمک و بی مزه شده.تایید کردم: آره، پس منتظر باش امشب جلوی همه حالتو بگیرم.ابرو بالا انداخت: عمراً نتونی!- می تونم ولی ملاحظه دوستیمون رو می کنم، ملاحظه اون داداش بدبختم که قراره یه عمرش رو با تو بگذرونه، ولی بهت گفته باشم، اگه تورنگ رو اذیت کنی من می دونم و تو.دستشو زد به کمذش: مثلا چی کار می کنی؟- هیچی باهات همدست میشم که بیشتر اذیت اش کنیم.دوتایی زدیم زیر خنده. در باز شد و بهی اومد تو: زهرمار، مهمونا چند تاییشون اومدن، اونوقت شما دوتا به جای اینکه بیایین یه سدتی زیر بال من بگیرین و کمک کنین، پچیدین تو اتاق و هر و کر می کنین.... از سن و سالتون خجالت بکشین.خنده رو لبمون خشک شد، بهنوش با همون لحن جدی ادامه داد: همینه دیگه، باید با شما دوتا اینطوری رفتار کرد، ادب و احترام که حالیتون نیست.بعد با تغیر از شاداب پرسید: پس این ساغر کجاست؟شاداب گفت: من چه می دونم...- زود باشین بیایین بیرون که دیره، کلی مهمون دعوت کردیم و من دست تنهام.با حرص نشست رو صندلی کامپیوتر: دلمون خوشه کارگر آوردیم، اگه بدونی چه دستوری بهم میده. یه گوشه واستاده و ارد می ده« قربون دستت خانم جون، اون لیوان ها رو بده.» « دستت درد نکنه خوشگله سبد میوه رو بذار رو میز من بچینم تو بشقاب ها.» « بی زحمت برو لیوان های شربت رو جمع کن بیار من بشورم.»پشت گردنش رو خاروند: حرکت نمی کنه مبادا برکتش بره.با لبخند موذیانه ای از من به شاداب و از شاداب به من نگاه کرد: ناراحت شدین؟مهلت نداد جواب بدیمک اگه ناراحت شده باشیم هم به جهنم. آخه به شمام می شه گفت دوست؟ می شه گفت فامیل؟ یه ذره هوای من بیچاره رو ندارین. منو تنها گذاشتین با اون کلئوپاترا!- آره دیگه اسم اون خانومه اس، من روش گذاشتم. به خاطر اینکه دماغش مثل دماغ کلئوپاترا خمیدگی داره! هم خودش رو ملکه دو تا جهان تصور می کنه.شونه بالا انداخت: اینم از شانس ماس دیگه. حالا پاشین بریم.