اما حیف که این رشته رو توی دانشگاه سراسری از دست دادم، چرا که سالها براش برنامه ریزی کرده و درس خونده بودم، اون وقت با یه اتفاق هرچی رشته بود، پنبه شد.
می خواستم بخت خودم رو تو دانشگاه سراسری یه مرتبه دیگه امتحان کنم اما بابا مانع شد و گفت: تو به درست برس، این مشکل حل می شه، به فکر شهریه دانشگاهم نباش.
ساغر گفت : بس که گفتی حالن از این ضرب المثل بهم می خوره ، برو دیگه... تا الانم نیم ساعت گذشته و فقر آهن نمی گیرم ، چائیش خوش رنگ باشه ها.
شاداب رفت آشپزخونه ، من داشتم فکر می کردم ، ساغر یه بشقاب میوه پرکرد گذاشت جلوم . : بخور ویتامین به مغزت برسه شاید به کار افتاد.
ناخنم گوشه کرده بود ، با دندون جویدمش : خدا کنه ، فعلا که هنگ کرده!
بهنوش زد پشت دستم : برو ناخن گیر بیار.
بی توجه ادامه دادم : هر کی ندونه شماها که خوب می دونین من سرم تو لاک خودمه و اهل خیلی کارا که دخترای همسن و سال ما می کنن ، نیستم...می ترسم جواب رد من به خواستگاری بهرود باعث شه عمو اینا پیش خودشون خیال کنن ، کسی رو زیر سر دارم که نمی خوام قبول کنم.
شاداب که با سینی چایی اومده بود جیغ کشید : چه فکر بکری ، چی از این بهتر !
با تعجب گفتم : چه فکر بکری ، چی تو ذهنته؟!
با خوشحالی نشست و پاچه های شلوارش رو با دقت و حوصله تا کرد ، حالا مگه حرف می زد ، عصبانی شدم : جونت در بیاد ، چه فکر بکری ؟
خونسرد لبخند زد : فکر از خودت بود ، باید بگی یکی رو زیر سر داری.
محکم گونه امو چنگ زدم : خاک تو سرم دیگه چی؟!همین یه سر سوزن آبروییم که دارم پاک میره.
بهنوش استکان چایی رو برداشت : فکر بدی نیست
با عصبانیت جابجا شدم : چی چی فکر بدی نیست ، عمو پیش خودش نمی گه عجب دختر جلف و سر به هوایی؟!نمی خوام که با حیثیت بابای بی چاره ام بازی کنم ، اگه بشنوه از دستم می رنجه
بهنوش با دقت و وسواس یه قند خیلی ریز جدا کرد :دیوونه نمی خوایم بگیم که دوست پسر داری .
از روی ناراحتی خندیدم : ببخشین خانوم دانشمند ، پس اسمش چی میشه؟!
به جای بهنوش شاداب جواب داد : یه نامزد غیر رسمی!
خون داشت خونم می خورد : این با دوست پسر چه فرقی داره؟!خوب می دونین من نه اهل این کارام و نه از این کارا خوشم میاد ، حالا یه کاره بیام اسم خودمو بندازم سر زبون ها که چی ؟!نخواستیم آقا ، مشورت شما رو نخواستیم ، گل نیستین ، خارم نباشین.
ساغر که تا اون لحظه سکوت کرده بود گفت :پنج دقیقه چیزی نگین ، یه چیزی تو سرمه که درست و حسابی شکل نگرفته ، دودقیقه دندون رو جیگر بذارین ، تکه های گمشده رو می ذارم سرجاش و می گم چی بگیم بهتره.
همه امون آشفته و سردرگم چشم به ساغر داشتیم ، با خیال راحت چائیشو خورد و گفت : شمام چائیتون رو بخورین تا عرض کنم
دل تو دلم نبود ، با این حال چائی رو خوردم ، آخر سر دیدم دهنم تلخ و گس و بدمزه اس ، اون وقت بود یادم اومد نه قند خوردم
بعد از چند لحظه سکوت ساغر شروع کرد به حرف زدن: همه ما وضعیت ترمه رو خوب میدونیم ، بهترین راه اینه مطرح کنیم همون اولی که ترمه دانشگاه قبول شد یه نفر بد جوری دلش پیشش گیر کرد.
ناخواسته فکرم به طرف خسرو رفت و حالم بد شد ، باعصبانیت در حالی که میلرزیدم گفتم: نکنه منظورت اون پسره احمقه؟ همونی که چشم دیدنشو ندارم.
ساغر دهنش وا موند: مگه من از کسی اسم بردم که وحشی میشی؟! یه دقیقه زبون به دهن بگیر و فقط گوش کن ، من کس خاصی رو در نظر ندارم ، ما مجبوریم اون یه نفر رو بتراشیم.
پوزخند زدم: از چوب یا سنگ...
ساغر با ناراحتی گفت: چند دقیقه خفه شو لطفا.
شاداب بهم براق شد: توام یه دقیقه دندون رو جیگر بذار و این قدر وسط حرف ساغر نپر، اگه خرفش درست نبود یه فکری میکنیم.
حق با اون بود اونقدر بهم ریخته بودم که مغزم کار نمیکرد, ساغرادامه داد: خلاصه از همون اول ترمه یه عاشق خسته دل سینه چاک پیدا میکنه ، از ترمه اجازه میخواد با خانواده برای خواستگاری اقدام کنه اما ترمه شرایط رو توضیح میده و میگه این کار فعلا مقدور نیست.
بعد آقای عاشق پیشه اصرار میکنه, اونقدر پا فشاری میکنه و میره و میاد تا ترمه راضی میشه تلفنی با پدرش حرف بزنه ، خلاصه ارتباط خانواده ها از طریق تلفن شکل میگیره.بابای ترمه م که متوجه علاقه دوتا جوون میشه از طریق یکی از دوستای قدیمیش که تو تهران زندگی میکرده راجع به خانواده جوون خاطرخواه تحقیق میکنه و میبینه خانواده خوب و محترم و خوشنامی هستن, این طوری میشه که خونواده جوون یه سفر کوتاه میرن شیراز و با خونواده ترمه آشنا میشن و خیلی خصوصی حرفا رو میزنن و بین خودشون شرط میکنن تا حل نشدن مشکل پدر ترمه موضوع محرمانه بمونه و هیچ کس خبردار نشه ، این طوری نامزدی غیر رسمی شکل میگیره...
شاداب دست زد: فکر خوبیه...
بد فکری نبود فقط نمیدونم بابا قبول میکرد یا نه: ممکنه بابام قبول نکنه ، اگرم قبول کنه میگه برادرم از دستم ناراحت میشه و میگه چرا همون موقع خواستگاری نگفتی ترمه نامزد دار ، حالا چطور یه شبه نامزد کرده؟! تازه ممکنه عمو اینطوری بیشتر ناراحت شه و بگه « یعنی ما اینقدر غریبه و نامحرمیم که نخواستین ما تو جریان باشیم؟!» این جوری ممکنه یه جور دیگه کدورت پیش بیاد ، به جای اینکه ابروشو برداریم بزنیم چشمشم کور کنیم.
بهنوش خندید: اونش با من ، اگه قرار باشه نقشه رو پیاده کنیم من به بابا میگم از اول درجریان بودم ، فقط به خاطر شرایط خاص ترمه و خونواده اش و اینکه مادر پسره زیاد راضی نبوده و دم به دم سوسه میومده نخواستیم کسی بفهمه ، که اگه خدای نکرده مادر پسره حرفشو به کرسی نشوند و نذاشت این دوتا جوون به هم برسن، ترمه خیلی تو دهنا نیفتاده باشه.
بهنوش ساکت شد و ساغر ادامه داد: اینجوری اگه خواستی بگی نامزدی بهم خورده دیگه مشکل خاصی به وجود نمیاد چون بهونه اش از قبل جور شده, عمو و زن عموت به دل نمیگیرن و تازه واسه تو وعشق بر باد رفته ات هم غصه میخورن, البته باید ازشون بخواین این مسئله بین خودون بمونه و جایی درز پیدا نکنه.
شاداب گفت: حتی گلپر و تارخ هم نفهمن.
با بدجنسی در حالی که لپاش گل انداخته بود گفت: البته چون منم از روز اول با ترمه تو دانشگاه بودم از موضوع خبردار شدم والا کسی به منم حرفی نمیزد.
نقشه جالبی به نظر میرسید بهنوش گفت: ترمه فکر عمو هاتف نباش، خودم بهش زنگ میزنم و شرایط بهرود رو میگم و راضیش میکنم با نامزدی ظاهری تو موافقت کنه.
یه دفعه دلم هری ریخت پائین :حالا اگه عمو بخواد با نامزد من آشنا بشه چی؟اگه بخواد ببیندش چی؟
همه ساکت شدیم ،فکر اینجای قضیه رو نکرده بودیم ،, به هر حال حق داشت داماد برادرش رو ببینه و باهاش آشنا شه ،حتی اگه یه نامزد غیر رسمی باشه !!! چون تو خونه اش زندگی می کردم حق داشت بدونه با کی مراوده می کنم.
ساغر با صدای بلند گفت : این که کاری نداره یه نفر رو پیدا می کنیم و ازش می خوایم خیلی آقا منشانه و محترم یه مدتی نقش نامزد ترمه رو بازی کنه.
با خنده گفت : پولم بهش می دیم . یه نامزد کرایه ای؟!
شاداب خیلی جدی گفت : اون وقت اگه دست از سر ترمه برنداشت و بعدا" براش مزاحمت ایجاد کرد چی؟! اگه هر روز پاپی دختره شد و روزگارشو سیاه کرد چی؟!
ساغر گفت :آقا جون باید بگردیم یه آدم اصل و نسب دار مطمئن پیدا کنیم ، یه آدم حسابی نه یه لات سر چهارراه.
با لحن خاصی اضافه کرد :یه آدمی که سرش به تنش بیارزه ، کل ماجرارم براش تعریف می کنیم که بعد ها مشکلی پیش نیاد.
شاداب شروع به شکستن انگشت های دستش کرد ، عادتش بود، هر وقت عصبی می شد این کار رو می کرد.
صد بار بهش تذکر داده بودم این عادتشو ترک کنه .محکم زدم رو دستش ، طوری که دست خودمم سوخت : نکن ، برای بار هزارم می گم نکن ، چهار روز دیگه که لقوه گرفتی و دستات لرزید حالت جا میاد.
بهنوش گفت :تو هم گیرمی دی ها ، به این بی چاره چی کار داری؟
- مثلا" زن دادشمه ، دوست ندارم بند های انگشتش پت و پهن بشه.
همه زدیم زیر خنده ، دوباره جنجال شروع شد ، حالا مونده بودیم با کی حرف بزنیم که راضی شه چند هفته ای به عنوان نامزد من خودشو به خانواده عمو البته در صورت
لزوم معرفی کنه. خیلی کار سختی بود. پیشنهاد ساغر از بچه های دانشگاه بود: یه پسر ترم آخری پیدا می کنیم که تا چند وقت دیگه م از دانشگاه بره و چشمشم به چشم ترمه نیفته که طفلک خجالت بکشه.
شاداب گفت: آخه آدم نمی تونه به هر کسی اعتماد کنه، یه دفعه اگه آدم ناجوری از آب در بیاد و همه چی تو دانشگاه پخش بشه چی؟! می خوایم جلوی یه مشکل رو بگیریم اون جوری خدا نکرده به هزار تا مشکل بر می خوریم، انتخاب یه آدم خوب خیلی سخته.
ساغر بشکنی زد و رو به بهنوش گفت: تو دوست موستای شوهرت کسی پیدا می شه این نقش رو بازی کنه؟ بالاخره کارگردانه و چار تا هنرپیشه خوب می شناسه، این طوری دیگه خیال همه امونم راحته که طرف کارشو خوب انجام می ده و کسی شک نمی کنه.
بهی یه کم فکر کرد: چرا ولی بیشترشون نامزد دارن اونایی هم که ندارن خوبن ولی مشکل این جاست که تو جشن ها با خانواده میان، کار دیگه یه مرتبه تو جشن عروسی ما بابا بره سراغ مادر اون پسری که نقش نامزد ترمه رو بازی کرده و ازش بپرسه چرا با ازدواج پسرش و برادرزاده عزیز خودش مخالفت می کنه. یا این که بره یقه پسر مردم رو بگیره و بندازدش بیرون چون که دل برادرزاده اشو شکسته...
شاداب گفت: غریبه باشه بهتره.
گفتم: ما که از بچه های سال آخری کسی رو نمی شناسیم، دخترا رو نمی شناسیم، چه برسه به پسرا.
یه دفعه صدای چیغ بهنوش بلند شد: یافتم، یافتم.
دستمو گذاشتم رو قلبم: من که پس افتادم، چی چی رو یافتی؟!
_نامزد جنابعالی رو دیگه.
به دهانش چشم دوخته بودم که چی می گه، منتظر بودم فقط اسم خسرو رو برای مسخره بازی بیاره که به معنای واقعی پاچه اشو بگیرم. اما دختره حرف نمی زد از من به شاداب و از شاداب به ساغر نگاه می کرد، یه دفعه هر سه تا با هم گفتیم: خوب؟!
خیلی خونسرد گفت: خوب که خوب.
ساغر گفت کی تو ذهنته؟
بهنوش گفت: اول چایی بیار، بعداً.
ساغر با حرص پاشد: کوفت بخوری.
رفت آشپزخانه و سریع با یه لیوان چایی برگشت، بهی گفت: این چایی رو که نمی شه خورد، حال آدم از رنگش بهم می خوره، من چایی تلزه دم می خوام.
شاداب پرسید: چایی کیسه ای می خوری؟
_جهنم، تو بیابون لنگه کفش غنیمته، تو چایی خوشرنگ بیار، کیسه ای بیار.
دندونامو رو هم فشار دادم: تو کوفت بخوری.
بهی بلند خندید: اگه خوشمزه باشه اونم می خورم، من که حرفی ندارم.
شاداب رفت آشپزخونه، با حرص به بهنوش گفتم: باور کن حوصله شوخی و دلقک بازی ندارم، تو رو خدا فقط برای سر کار گذاشتن من بی چاره نباشه که پاک قاطی می کنم.
چشمهای بهی برق زد، ظاهراً یه فکرایی تو کله اش بود: یه نفر و زیر سر گذاشتم که حرف نداره، با اینکه ندیدمش ولی فکر می کنم به امتحانش بیارزه.
تعجب کردم: من می شناسمش؟!.
به آرومی گفت: آره می شناسیش.
ذهنم درگیر شد«یعنی کیه؟»
شاداب با یه سینی چایی اومد تو، با حرص یه لیوان گذاشت جلوی بهنوش: اینم چایی، حالا حرف بزن.
بهی لیوان رو برداشت و زیر نور لامپ برانداز و دهنش رو کج کرد: بد نیست رنگش خوبه! قابل تحمله.
بعد سر صبر یه قلپ چای خورد: آخی! گلوم خشک شده بود.
ساغر بی صبرانه گفت: حرف بزن دیگه، این قدر خودتو لوس نکن.
شاداب پرسید: کی تو ذهنته؟!
بهی خیلی ساده و راحت گفت: همون آقا پسره که دو سه مرتبه ترمه رو از دست اون پسر مزاحم بی تربیت خلاص کرده.
ناخواسته بلند گفتم: پارسا؟!
بهی به حالت تایید و تاکید سرشو تکون داد: بعله، همون که جنابعالی می فرمائین.
شاداب و ساغر نگاهی رد و بدل کردن و خندیدن، مثل این که بدشون نیومده بود.
بهی ادامه داد: این طور که تو گفتی آدم با ادب و با شخصیتیه، قابل اعتمادم هست.
با پام زیر سینی ضریه می زدم، با من من گفتم: من که درست نمی شناسمش، فقط دو سه مرتبه با هم چند کلمه حرف زدیم، نمی دونم چه جور آدمیه...بعدشم مگه من روم می شه بهش حرفی بزنم، برم چی بگم؟! گردنمو کج کنم.
بعد در حالی که صدامو عوض کرده بودم گقتم: ببخشین آقای محترم ممکنه من چند هفته ای مثل عروسک خیمه شب بازی باهاتون بازی کنم و به اشاره من حرکت کنین؟! لطفاً یه مدت نقش نامزد من رو بازی کنین تا پسر عموی بنده بی خیالم بشه!
با حرص گفتم: آخه من برم بهش بگم چی؟! نمی گه عجب دختر دست و رو
شسته ایه؟! نمی گه چه پررو و بی حیاست که اومده همچین چیزی ازم می خواد؟! هزار تا فکر بد راجع به من نمی کنه؟!
شاداب پرید وسط حرفم: پیاده شو با هم بریم، این قدر تند نرو، تا الان که سر این مسئله مشکلی نداشتیم، حالا که آدمشو پیدا کردیم داری جا می زنی؟!
_آخه ممکنه فکرای دیگه ای در موردم بکنه، اون از رفتارای احمقانه خسرو و حالام برم بگم از دست خواستگار به شما پناه آوردم، پیش خودش نمی گه «حتماً یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس؟».
بهنوش گفت: نه نمی گه، اینو بذار به عهده من! از کیوان می خوام کمکمون کنه. وقتی جناب آقای پارسا نامزد ظاهری جنابعالی، با کیوان طرف شه و اون همه چی رو رک و راست بهش بگه قانع می شه.
صدام از ته چاه در می اومد: اگه باورش نشه چی؟! فکر کنه می خوایم مسخره بازی در بیاریم چی؟!
بهنوش اخم کرد: آخه به قیافه کیوان می آد بخواد اونو سر کار بذاره؟! بعدشم باید تموم مسائل و مشکلات تو رو واسش بگیم، باید بدونه در شرایط موجود چاره دیگه ای نداشتیم...
دیگه بقیه حرفای اونو نفهمیدم، بعدشم یه بحث داغ و جنجالی در گرفت اما من حواسم به خودم بود، نمی دونستم نتیجه می ده یا نه! اصلاً پارسا قبول می کنه یا این که فکر می کنه با یه دیوونه طرفه! اصلاً شاید بابا راضی نشه و تازه از دستم حسابی برنجه.
وای تو چه گرفتاری ای افتاده بودم، احساس خفت و خواری ولم نمی کرد از این که مجبور بودم از یه پسر خواهش کنم نقش نامزد من رو بازی کنه بیزار بودم، بعدشم حسابی از عواقبش می ترسیدم. احتمال داشت مشکل حل بشه و به جاش صد تا مشکل دیگه به وجود بیاد...من که نمی دونستم پارسا چه جور آدمیه، به صرف چار تا سلام علیک که نمی شد بگم آدم خوبیه، تو این دوره زمونه آدم به نزدیکترین کسانش نمی تونه اطمینان کنه، چه برسه به یه غریبه! اگه بعدها همه چی رو به همه بگه و آبروم بره که جام تو دانشگاه نیست؛ تازه اینا در صورتیه که قبول کنه.
اما اگه قبول نکنه و دستم بندازه چی؟! هیچی برام نمی مونه، ممکنه با خنده و مسخره بازی منو به همه نشون بده و بگه «این دختره ازم خواستگاری کرده، اونم مدل جدید...» اون وقت سرمو نمی تونم بلند کنم و از همه بدتر خسرو بهونه خوبی پیدا می کنه که تا دلش بخواد منو اذیت کنه و حرص بده...
همون طور که با خودم می جنگیدم و همه چی رو سبک سنگین می کردم حالم بد شد، همه چی جلوی چشمم مثل پاندول ساعت به چپ و راست رفت و...
موقعی که به خودم اومدم که بچه ها به زور داشتن یه لیوان آب قند رو که بوی گلاب می داد به زور به خوردم می دادن و هیچ کدوم رنگ به صورت نداشتن.
خسرو چنان با موتور جلوم پیچید که از ترس دو قدم به عقب برداشتم و محکم خوردم به دیوار، صدای خنده کریهش بلند شد: کوچولو نترس!
صداش خشن شد: این هشدار بود.
گاز داد و رفت، ساغر و شاداب که از چند لحظه قبل میخ کوب شده بود با رنگ و روی پریده اومدن جلو، حال هیچ کدومشون بهتر از من نبود. چند لحظه مثل ماست وارفته بودیم و همدیگه رو تماشا می کردیم که ساغر گفت: این پسره دیگه شورشو در آورده، تقصیر خودمونه که این قدر پررو شده، باید یه درس حسابی بهش بدیم، لات بی سروپا!
شاداب دنباله حرف اونو گرفت: خبر مرگش معلوم نیست چطوری اومده دانشگاه؟! اگه ته وتوی قضیه رو بگیریم گند کار اونم در می آد.
ساغر گفت: حالا که اومده، اونش به ما مربوط نیست، چیزی که مهمه رفتارای زشتشه، همین الان باید بریم حراست دانشگاه ازش شکایت کنیم. این بی شعور حالیش نیست که اگه ترمه پا رو دمش نمی ذاره از خانومیشه، هر قدر این دختره کوتاه می آد پسره پررو می شه.
تازه زبونم وا شد: مدرک ندارم که.
شاداب گفت: حتما باید بلایی سرت بیاره یا ناقصت کنه تا بفهمی؟! این پسر نه عقل داره نه فهم.
ساغر خاک مانتومو تکوند: اگه سرت شکسته بود چی؟ باید بری شکایت کنی، مطمئن باش به حرفت اهمیت می دن، خدا رو شکر درساشم تعریف نداره، کسی که همون ترم اول مشروط بشه و بیشتر واحداشو بیفته معلومه اهل درس نیست.
زدم به شوخی:پس دو ترم دیگه م صبر می کنم،این ترم که آخراشه و می مونه فقط یه ترم!این طوری عطل نمیشم،ایشالله تا چند ماه آینده دو ترم دیگه رو پشت هم مشروط و به امید خدا از دانشکده اخراج میشه و ازدستش خلاص میشم.
شاداب دندون قروچه کرد:البته اگه تا چند ماه دیگه گذاشته باشه سر سالم واست بمونه.
خندیدم:نگران نباشین،طوری نمی شه.
ساغر کلاسورشو زد زیر بغلش و موهاشو کرد زیر مقنعه:همه جور عاشق دیده بودیم جز عاشق دیوونه!اگه این پسره واقعا به ترمه علاقه منده پس چرا دیوونه بازی درمیاره؟
شاداب خندید:یعنی که مجنونه!احتمالا کلمه مجنون به گوشش خورده و فکر می کنه عاشقی یعنی دیوونگی و این خل و چل بازیا،قطعا یه خط هم راجع بهش نخونده.
ساغر خیلی جدی گفت:از این آدم بی شرف شکایت کن،همین الان!
با درموندگی گفتم:کی حرف منو باور می کنه؟
-من و شاداب که شاهد بودیم،دو سه تا از بچه های دیگه م اون صحنه رو دیدن،مطمئن باش اونام حرف ما رو تایید می کنن.
با بد خلقی گفتم:حوصله دردسر ندارم،می ترسم بیفته سر لج و بیشتر اذیتم کنه.
-غلط کرده،مگه شهر هرته؟هنوز جای سفت نشاشیده!
اخمام رفت تو هم:چقدر بی ادب شدی ساغر!
-آخه حرصم بدجوری دراومده.
دست گذاشت پشتم و هلم داد به طرف دانشکده:تا ساعت اداری تموم نشده بجنب،باید همین الان شکایت کنی.این طوری حالشم جا میاد و شاید بفهمه عشق و عاشقی این جوری نیست.
به هر بدبختی بود شاداب و ساغر منو راضی کردن از خسرو شکایت کنم،مردم و زنده شدم تا ماجرا رو کامل شرح دادم.بعد از اون ساغر و شاداب با دو تا دیگه از بچه ها حرفهای منو در مورد اتفاق اون روز تایید کردن،همه چی مکتوب شد و همگی امضا کردیم.قرار شد در صورت تکرار با خسرو برخورد بشه،رئیس حراست طوری برخورد کرد که متوجه شدم از شکایت من بدش نیومده،چون گفت:از ظاهر این پسر پیداست که خیلی شر و کله خرابه و دنبال دردسر می کرده،چند موردی ازش دیدیم با این شکایت مشخص شد که باید با این آقا جدی تر رفتار بشه.
بالاخره بعد از نیم ساعت از دانشگاه اومدیم بیرون.ساغر با لحن پیروزمندانه ای گفت:دیدی چقدر خوب شد؟این پسر عقل درست حسابی نداره،ممکنه چند وقت دیگه درموردت شایعه پراکنی کنه،این طوری همه می فهمن مشکل از طرف اونه.
شاداب گفت:مردم عقل دارن،این طوری نیست که هر چی اون می گه باور کنن،به قول معروف«خلی گفت،چلی باور کرد.»
ساغر خندید:خل و چل که زیاده،می خوای بشمرم؟
با دست منعش کردم:نه دستت درد نکنه،حق با توئه.می دونم خل و چل خیلی زیاده.
شاداب گفت:نهار لوبیا پلو داریم،از دیشب مونده.بیا بریم خونه ما دور هم بخوریم.از اون جا زنگ بزن خونه عمو بگو بعد از ظهر میای.
زیر لب گفتم:اتفاقا خوبه،اینطوری وقت سریع تر می گذره،بهی با کیوان قرار داره و می خوان در مورد من صحبت کنن.ببینم کیوان قبول می کنه با پارسا حرف بزنه یا نه؟
شاداب با نگرانی گفت:خدا کنه بد نشه!
انگار یکی تو دلم رخت می شست،آره،پیش خودش نگه همین اول کار دردسر دختر عموش رو هم باید تحمل کنم...حالا این به کنار،دلم برای بهرود بیچاره م می سوزه،هر چی باشه برادر زنشه.
به خودم دلداری دادم و بلند تر گفتم:نه خدا رو شکر عقل بهی اون قدر می رسه که بگه این کار فقط به خاطر عدم تمایل من به بهروده...
با دلهره آه کشیدم:امیدوارم راجع به دوست دخترای رنگارنگ بهرود حرف نزنه.
شاداب با لحنی که انگار می خواست فقط خیال خودشو راحت کنه گفت:نه بابا،نمی آد برادرشو خراب کنه،اونم تازه بعد از چند روز.
ساغر یه سوال بی ربط پرسید:راستی بهرود کی میره؟
با یه کلمه جوابشو دادم:فردا شب.
ساغر سری تکون داد:پس از دو روز دیگه هر لحظه احتمال داره عمو جونت صدات بزنه و خواستگاری انجام شه،هر کاری باید بکنیم تو همین دو سه روزه اس.
دلم آشوب شد:می بینی تو چه هچلی افتادم.
شاداب دست گذاشت رو شونه ام و با لحنی آروم بخش گفت:نگران نباش ترمه،درست میشه!خدا بزرگه نمی ذاره اذیت بشی.
جلوی ویترین یه بوتیک وایسادیم،ساغر یه بلوز خنک می خواست:نچ نچ نچ...چقدر گرونه،این بلوز سه ماه کار میکنه که قیمتش چهارده هزار تومنه؟نخواستیم بابا،می رم چار تا پارچه چیت و کوردی می خرم وقتی برگشتم یزد می دم ننه ریزه واسم بلوز بدوزه...تو همین شهریه دانشگاه و اجاره خونه و کتاب و خورد و خوراک و کوفت و زهر مار موندم،بلوز پیشکش...اونم بلوز به این گرونی،کاش اقلا جنسش خوب بود...
شاداب گفت:جلوتر یه مغازه اس که لباساش هم خوبه هم قیمتش مناسبه،اون جا با پول این بلوز می تونی دو تا بخری،تازه اگه خوش شانس باشی سه تا!
یاد خودم افتادم که تا چند وقت پیش هر چی دلم میخواست و اراده می کردم می خریدم.هیچ وقت به اتیکت قیمت نگاه نمی کردم،فقط کافی بود یه چیزی رو بپسندم...اِه...ولش کن....در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه که...
صدای شاداب منو برگردوند به زمان حال:این جاست.
ساغر دهنش رو کج کرد:بد نیست،هر چند خیلی م چنگی به دل نمی زنه.
شاداب گفت:برای تو خونه پوشیدن خوبه،جنساش مرغوبه،خوب کار می کنه.
ساغر حرفاشو تایید کرد:به جیب دانشجویی م بیشتر می خوره.بریم تو...
رفتیم تو مغازه،فروشنده یه خانوم میانسال بود که خیلی م زبون داشت، موهاش رو طلایی کرده و چند رشته ش رر ریخته بود روی پیشونیش،عزیزم ،خوشگلم از دهنش نمی افتاد،با یه لبخند گرم و یه زبون چرب و نرم سه تا بلوز به ساغر و نفری یکی به من و شاداب فروخت.
هر سه امون راضی بودیم،هم از خریدمون هم از فروشنده.قبل از رسیدن به خونه رفتیم سوپر مارکت و ماست خریدیم.
از شدت گرما همین که پامون رسید تو خونه،مانتو و مقنعه هامون رو دراوردیم،من که راست رفتم سر یخچال و یه شیشه آب سر کشیدم،جیغ شاداب دراومد:دهنی شد....بعد از این که شیشه خالی رو زیر شیر گرفتم ،خندیدم:چیزی ازش نموند.
شاداب قابلمه لوبیا پلو رو گذاشت رو گاز و یه استکان آب هم ریخت روش:یه ربع دیگه حاضره.
به صورتم آب زدم و نشستم روی مبل،دلم پیش بهی بود،حتما کیوان با شنیدن حرفاش دو تا شاخ گنده روی سرش در می اورد و می گفت:به حق چیزای ندیده و نشنیده،نمردیم و از پسر مردم برای دخترعموی زنمون خواستگاری کردیم.
این فکر یه لبخند رو نشوند روی لبم،ساغر پرسید:خل شدی؟!با خودت می خندی؟
وقتی براش فکرمو گفتم اونم خندید:راست می گی ها!؟
شاداب نگران بود:حالا چی میشه؟!
بعد از چند لحظه سکوت گفتم:نمی دونم،بهی که گفته کیوان رو بسپرم بهش،خودش خوب بلده چطوری حرف بزنه که جواب نه نشنوه...بیشتر نگرانیم از بابت بابامه،ممکنه حسابی بهش بر خوره،خوب البته حق داره.
ساغر گفت:اونم بسپر به دختر عمو جونت،دیدی که خودش گفت طوری موضوع رو می گه که خودش بگه:چرا همچین چیزی به فکر خودم نرسیده بود؟
زدیم زیر خنده،ولی خنده من فقط جنبوندن لب بود،مدتها بود نتونسته بودم از ته دل بخندم،به ساعتم نگاه کردم:چقدر طول کشید،پس چرا بهنوش زنگ نمی زنه؟
شاداب پیشنهاد کرد:به موبایل کیوان زنگ بزن!
-نه بابا زشته...
این جواب ساغر بود که با اخم رو به من داده شد...راست می گفت،درست نبود،بالاخره خبری از بهنوش می شد دیگه.سعی کردم یه کم دراز بکشم و به چیزی فکر نکنم.روی کاناپه شل و ول که فنرهاش مثل میخ تو کمرم فرو می رفت دراز کشیدم و چشمامو بستم،دوست داشتم بخوابم،بر خلاف همیشه که تا اراده می کردم پلک هام سنگین می شد،این مرتبه هر کار کردم نشد که نشد،اون قدر فکر و خیال تو مغزم بود که نمی ذاشت بخوابم،انگار یه لشکر مورچه تو فکر و خیالم رژه می رفتند.
از یه طرف نگاه بهرود که پر از تمنا و خواهش بود و البته رنگی م از شیطنت داشت،از طرف دیگه خسرو با اون رفتارای جنون آمیز و آزار دهنده،مشکلات کاری بابا....تو بد هچلی افتاده بودم،فقط خدا کمکم کنه...تو دلم داد کشیدم و چند بار صداش کردم:خدا...خدا....خدا...
کاش صدامو می شنید و جوابمو می داد.
از سرو صدای قاشق و لیوان و بشقاب فهمیدم بچه ها دارن سفره رو پهن می کنن ولی حال و حسی که پاشم و کمک کنم رو نداشتم،اون قدر درگیری ذهنی داشتم که رمقی واسه از جا بلند شدن تو خودم نمی دیدم.
بالاخره مجبور شدم از جا پاشم،چون ساغر گفت:پشو غذا بخور ترمه،پاشو بدبخت که داری می میری،پوستت چسبیده به استخونت،قیافه ت مثل تب نوبه ایها شده....
شاداب بهش توپید:چرت و پرت نگو دختر،ترمه به این خوشگلی
- مگه من گفتم زشته؟! فقط می گم اسکلت شده ، همین ! اونم با یه ذره خوردن و رسیدگی حل می شه ، حرف بدی که نزدم این جوری می ری تو شکم آدم .
نشستم : بس کنین سرم رفت .
شاداب زد پشت دستش : بشکنه این دست که نمک نداره ، اصلاً خوبی به تو نیومده . ساغر با اخم گفت : حالا هی از این دختره نمک نشناس دفاع کن .
با همون اخم رو به من ادامه داد : بشین کوفت کن مردنی !
هر سه زدیم زیر خنده ونشستیم دور سفره ، از شب قبل هیچی نخورده بودم با این حال اشتهای چندانی نداشتم ، قاشق سوم رو به زور خوردم و کشیدم کنار ، شاداب وساغر هر دو با تعجب گفتن : همین ؟ سیر شدی ؟!
شاداب قاشق رو گذاشت تو دستم : بخور ، این طوری از پا می افتی .
- نمی تونم .
- بی خود نمی تونی ، به زورم که شده باید بخوری ، این طوری کتی می گم ساغر ادامه بده و درست وحسابی از شکل و شمایلت تعریف کنه .
خندیدم : تسلیم ، می خورم .
شاداب مثل مادرای سختگیر گفت : همه غدا تو می خوری ، یه قاشق نباید بمونه ، فهمیدی ؟!
- آره بابا ، نفهم که نیستم ، حالا اگه بتونم .
- بتونم ، نتونم حالیم نیست . اگه نخوری به زور می ریزیم تو حلقت . به ساغر می گم دست و پا تو بگیره ، منم غذا رو می ریزم تو دهنت.
گردنمو کج کردم : عجب یزیدی هستی تو ، دستی دستی داداش مظلوم و بی چاره امو بدبخت کردم ، با دست خودم تورنگ بی چاره رو انداختم تو دهن گرگ ، بی چاره دو روز دیگه از دست توی بلا گرفته چی می خواد بکشه .
شاداب دست به کمر زد : خیلی م دلتون بخواد ، یه عمر می گشتی لنگه منو پیدا نمی کردی ، حالا مثل بچه آدم غذاتو بخور که ممکنه بد ببینی .
صورتم تو هم رفت : باور کن میل ندارم ، اگه گرسنه باشم که می خورم .
- ببین دختر ، مامانت تو رو به من سپرده ، دوست ندارم با سوء تغذیه یا معده سوراخ تحویل بدمت ، غذایی که خوردی اندازه یه خوراک بومی استرالیایی وقت گرفته اون وقت اگه نخوری دلم می شکنه و برات ...
ساغر با قاشق زد به لیوان و حرف شاداب رو قطع کرد : ناگفته نمونه که موقع غذا درست کردن بیرون روی گرفته و دم به دقیقه می رفت ...
به حالت مسخره ای به دستشویی اشاره کرد : اون جا که نمی تونم اسمشو بگم ، بعدشم زکام شده و مرتب عطسه می کرد و آب دماغش می اومد ، البته به دلت بد راه ندی ترمه جون ، چون غذا رو حرارت پخته شده و فکر کنم تموم میکروباش از بین رفته باشه .
با لحن تندی به شاداب گفت : خاک تو سرت ، پول دادیم اون مایع دستشویی رو خریدیم که برای رعایت بهداشت دستاتو بشوری ، دکوری که نیست ، شد یه مرتبه فقط یه مرتبه بعد از این که رفتی اون جا دستاتو بشوری ؟!
شاداب قاشق و چنگال رو گذاشت تو بشقاب : از اشتها افتادم ، شد یه مرتبه جنابعالی عقلت برسه و به موقع حرف بزنی ؟! آخه سر غذا آدم از این حرفها می زنه ؟!
ساغر قیافه متعجبی به خودش گرفت و با لحن مظلومانه ای رو به من گفت : وا من که حرف بدی نزدم .
سر تکون دادم : راحت باش ، بی خودی حساسه . غذاتو بخور .
شاداب یه لیوان آب ریخت : یه لقمه نمی تونم بخورم .
ساغر حق به جانب گفت : بهتر ، این همه خوردی کجای دنیا رو گرفتی ؟! یه کم رژیم برات بد نیست دو روز دیگه لباس عروسی به تنت گیر نمی آد ، آخه این روزا لاغری مد شده و لباسا فقط اندازه عروسای قلمی و خوش اندامه ...
شاداب حرصش گرفت : تو به فکر خودت باش . ساغر با عشوه گفت : آقا مرتضی منو همین طوری که هستم می پسنده ، گفت نه چاق بشم نه لاغر ، همین طوری خوب خوبم ، به قاعده و اندازه !
شاداب دهنشو کج کرد : آخه تورنگ دختر همسایه رو دیده و بعداً اشتباهی اومده خواستگاری من ...
ساغر زد پشت دستش : اِاِاِ ، پس چرا براش توضیح ندادی که اون نیستی ، بی چاره لابد حسابی مغبون شده و الان نمی دونه چطوری خودشو از دست تو خلاص کنه .
شاداب آماده بود یه جواب تند وتیز بده ، همین که دهن باز کرد ، صدای زنگ در اومد ، ساغر پاشد : فکر کنم بهنوش اومد .
من وشاداب یه نگاه پر از ترس و دلهره ردوبدل کردیم ، یه دقیقه بعد بهنوش تو خونه بود ، بدون این که سلام کنه گفت : خدا رو شکر سفره پهنه و غذا آماده س ، خدا هیچ بنده ای رو گشنه نگه نداره .
رو سریش رو در آورد و پرت کرد یه گوشه ، مانتوش رو انداخت یه طرف دیگه و نشست سر سفره ، بشقاب غذای منو برداشت و شروع کرد به خوردن : داشتم از گرسنگی می مردم .
ساغر پوزخندی زد : آقا کیوان بهت نهار نداده ؟!
اون قدر با عجله غذا خورد که داشت خفه می شد ، یه لیوان آب خورد : البته گدا نیست ها ، فکر کنم اصلاً یادش رفت که باید به من نهار بده ، بی چاره اون قدر گیج و قاطی بود که نگو ، تو این دنیا نبود .
بالاخره داشت می رسید به مطلب اصلی که دوباره شروع به خوردن کرد : دیگه داشتم از گشنگی غش می کردم ، اون بدبختم اون قدر تو فکر و خیال بود که نفهمید رنگ وروم مثل زردچوبه شده .
شاداب با عصبانیت گفت : حالا بگو چی شده ؟
- بذار یه لقمه غذای راحت بخورم ، تو که این همه صبر کردی یه ذره دیگه م روش ... راستی غذای کی بود ؟
با سردرد گفتم : مال من ولی عیبی نداره ...
با خیال راحت گفت : از قدیم و ندیم گفتن غذای این دختر عمو و اون دختر عمو نداره ، من بخورم انگار ترمد خورده ، ازش بپرسین می فهمین که اونم سیر شده .
شاداب گفت : حالا بیا خفه نشی .
می دونستم حسابی نگرانه ، ادامه داد : بگو دیگه بهنوش ، چی شد ؟! آقا کیوان قبول کرد با آقای انصاری حرف بزنه یا نه ؟!
بهنوش خیلی جدی گفت : ظاهراً شما هنوز منو نشناختین ، ببینم شکل وقیافه من به آدمهای شوهر ذلیل می آد؟! معلومه که نه! پس بدونین کیوان چاره ای جز قبول کردن نداشت والا من می دونستم و اون ، مو به سرش نمی ذاشتم ، همه رو از ته می تراشیدم یا این که بافت آفریقایی می کردم ، در ضمن از دست شما خیلی ناراحت که این قدر منو دست کم گرفتین .
دهن من از تعجب بازمونده بود ، باورم نمی شد کیوان قبول کرده باشد ، شاداب خندید : این از خوان اول .
بهنوش گفت : خوان دوم ، اولی عمو بود که حلش کردم ، اون قدر زبون ریختم تا راضی شد مگه قبول می کرد ؟! یه کارت تلفن چهار هزار تومنی رو تموم کردم و تازه تونستم دلشو بدست بیارم ، از اون شارژ موبایل کیوان رو تموم کردم . بالاخره با هزار منت وکلی دلخوری قبول کرد ، صد تا شرط و شروط هم گذاشت که هیچ کدومش یادم نیست ...
چند تا ضربه با نوک انگشتش به پیشونیش زد : یکیش یادم اومد ، خواهش کرده با آبرویش بازی نکنیم .
دلم واسه بابا سوخت ، طفلک بی چاره الان تو چه حال وضعیته ، خودش کم گرفتاری و فکر وخیال داشت مال منم بهش اضافه شد !
صدای بهنوش مرا متوجه کرد : بهش گفتم عمو جون اگه یه نامزدی دو سه ماهه بهم بخوره بهتر از یه ازدواج ناموفقه ، کلی از بهرود بد گفتم تا راضی شد ، خلاثه این که دهنم کف کرد . تازه بعد از اون نوبت آقا کیوان بود که اول و دوم و سومش باور نمی کرد و فکر می کرد دارم سر به سرش می ذارم ، پاک از دستش کفری شده بودم . بالاخره آقا بعد از یه ساعت فهمید قضیه جدیه ، تازه اون موقع خشکش زد و تا یه ساعت نفسش بند اوده و مثل جن زده ها فقط نگاه می کرد ، بعد از اونم یه ساعت قصد داشت منو منصرف کنه که موفق نشد ، بی چاره یه ساعت دیگه م داشت دنبال یه راه حل بهتر می گشت که اصلا نتونست فکر کنه ، می گفت مغزم کلید کرده و بالاخره موقعی به خودش اومد که کار از کار گذشته بود . بهم قول داد با پارسا حرف بزنه ... البته شرط داره .
هر سه با هم پرسیدیم : چه شرطی ؟!
بهی یه قاشق ماست خورد و با لحن با مزه ای گفت : آقا واسه من غیرتی شده گفت در صورتی حاضره با این آقا حرف بزنه که مطمئن بشه آدم درست وپاکیه ، در غیر این صورت نه ! هر چی باشه ترمه دختر عموی منه دیگه و به قول کیوان « مثل خواهرمه! »
از جا پا شد ، یه تی شرت صورتی با طرح سبز تنش بود که به رنگ پوستش می اومد ... دور اتاق چرخید و یه مرتبه شروع کرد به بشکن زدن و آواز خوندن :
« عشوه رو کم کن ترمه جون
چایی رو دم کن ترمه جون
همه رو خبر کن ترمه جون
کینه رو در کن ترمه جون
خنده رو سر کن ترمه جون
آتیشو تو فلفل بذار
اسفند و کندور بیار »
یه چرخی تو اتاق زد و ابرو بالا انداخت و لحن صداشو عوض کرد :
« شیرینی و شربتت کو آینه و شمعدونت کو
نقل و نمکدونت کو قنبل ومنقلت کو
آخه قرو قبیلت کو دستک و دنبکت کو »
آخه ترمه مهمونت کو
بعد تندتر چرخید وتکرار کرد : « آخه ترمه مهمونت کو
آخه ترمه مهمونت کو »
اون قدر اینو گفت تا از نفس افتاد و یه گوشه آروم گرفت ، ساغر گفت : خدا رو شکر زبونش بند اومد ...
بهنوش بی حال گفت : می خوای بهت ثابت کنم زبون من هرگز بند نمی آد ؟!
ساغر هراسون گفت : غلط کردم ، حرفمو پس گرفتم ، خونواده مهرتاش فقط با این زبون دراز کارشون پیش می ره والا هنر دیگه ای ندارن ، من قبول دارم که زبون تو هیچ وقت بند نمی آد .
دستامو بغل گرفتم و رفتم تو فکر : دو تا مشکل حل شد ، می مونه مشکل اساسی ، اگه پارسا قبول نکنه چی ؟ اگه روی کیوان رو زمین بندازه چی ؟ اگه سنگ رو یخ بشم چی ؟!
این فکرا باعث شد عرق سرد بشینه رو پیشونی وکمرم ... اگه این طوری می شد مگه دیگه می تونستم سرمو تو دانشگاه بالا بگیرم ؟! حسابی سبک می شدم .
سعی کردم نگرانی رو از خودم دور کنم : نه بابا بر فرض هم که نخواد قبول کنه یه کلمه می گه « نه » و خلاص ، نمی آد آبروی منو تو دانشگاه بریزه که ... به ظاهرش می خوره آدم متشخص و فهمیده ای باشه . اصلاً به خاطر همین رفتار آقا منشانه اش اونو انتخاب کردیم .
نفس بلند وآرومی کشیدم ، دومی و سومی رو عمیق تر ؛ یه کم اعصابم راحت تر شد .
رو به بهنوش پرسیدم : آقا کیوان کی قراره بره صحبت کنه ؟!
به همین زودی ، فردا یا پس فردا ، البته با حضور شخص شخیص بنده ، چون به قول کیوان اگه تنها باشه ممکنه پسره کپ کنه و باورش نشه ، ولی اگه من باهاش باشم می فهمه موضوع جدیه و سرکاری نیست .
شاداب در حالی که بشقابهای خالی رو روی هم می چید گفت : به شرط این که تو هم سنگین ورنگین باشی و خل وچل بازی در نیاری .
ساغر دستش رو مشت کرده و به چونه اش ضربه می زد : من فکر می کنم اگه ترمه خودش هم باشه خوبه ، این جوری کار یه سره می شه ، حالا تا بیای توضیح بدی که ترمه کیه وچرا می خواد این کارو بکنه کلی وقت گرفته می شه . ولی اگه ترمه از همون اول کار باشه تکلیف زودتر روشن می شه .
بهنوش تأیید کرد : آره خوبه .
راست می گفتن ، مرگ یه بار شیون یه بار ، یا این طرفی یا اون طرفی ! این جوری حداقل خودم زودتر از ماجرا خبردار می شدم . رو به بهی گفتم : من از روی آقا کیوان شرمنده ام ، بنده خدا الان خودشو لعنت می کنه و می گه این چه خونواده ایه که باهاش وصلت کردم و همون اول کاری این همه دردسر انداختن رو دوشم ...
بهنوش بی خیال گفت : نه بابا باید عادت کنه دیگه .
زانوها رو بغل گرفتم : در مورد بهی که حرف بدی نزدی ؟!
- گفتم هنوز بچه اس ، فقط هیکلش گنده شده ، از این حرفها دیگه ، البته یه اشاره ای هم کردم به این که دوست دختر زیاد داره و تو از این مسئله خوشت نمی آد ، در غیر این صورت شک می کرد و می گفت : « مگه این پسره چشه ؟ »
بهنوش دست چپش رو گذاشت زیر سرش و روی زمین دراز کشید : همین طوری که آدم نمی گه پسر عموم رو نمی خوام ، بالاخره باید چهار تا دلیل قابل قبول آورد ، چون هر چی باشه عقد دختر عمو وپسر عمو تو آسمونها بسته شده ، هر چند تو این دوره زمونه فقط تو آسمونهاس ، روی زمین که خبری نیست همه از ازدواجهای فامیلی فراری ان ، هزار تا دلیل می آرن ، می ترسن ، مشکلات ژنتیک باعث بشه بچه اشون کند ذهن و عقب افتاده بشه و ...
ساغر پرید وسط حرفش : سخنرانی بسه ، چایی می خوری ؟!
بهنوش دست و پاش رو کشید : نیکی و پرسش ؟! معلومه که می خورم ، یه چایی که هیچی ده تام بریزی می خورم ، نمی دونی چقدر حرف زدم .
یه دفعه نشست : قیافه کیوان دیدنی بود ، چشماش مثل دو تا نعلبکی زده بود بیرون و دهنش باز مونده بود ، یه ساعت توضیح دادم که تازه باور کرده موضوع جدیه ، دهنم کف کرد بس که حرف زدم .
بعد آهی کشید و دومرتبه ولو شد کف زمین : خدا دختر عمو هم میده یه درست و حسابی ش رو بده که این قدر دردسر نداشته باشه .
تو دلم . حق را بهش دادم ولی چیزی نگفتم ، ادامه داد : بعد از ظهر کیوان می آد دنبالمون تا حسابی با ما دو تا حرف بزنه .
یه دفعه پرسید « راستی تو اینجا چیکار می کنی ؟! منم شانسی اومدم این جا . نزدیک بودیم ، گفتم از این جا زنگ می زنم که تو هم بیای .
ساغر ظرف شکلات رو گذاشت وسط : به خاطر لوبیا پلو اومد .
بهنوش کاغذ دور شکلات رو باز کرد : به خاطر هر چی که اومد واسه من بد نشد . پس این چایی چی شد ؟!
صدای شاداب از آشپزخونه اومد : داره می رسه . این قدر نق نزن.
- نا امید نباش نتیجه می ده ، اگه قراره کسی ناراحت بشه اونم منم که هزار تا عیب و ایراد روی داداش شاخ شمشادم گذاشتی و صدام در نیومد .
خیلی جدی گفت : اگه خودتم راضی بودی من منصرفت می کردم ، چون هم تو رو خوب می شناسم وهم بهرودو ... بابا ومامان هم اگه مثل من بهرود و می شناختن این فکر تو سرشون نمی اومد ، بی چاره ها با سادگی تموم فکر می کنن ، این دخترایی که بهرود باهاشون عکس انداخته از همکارا یا همکلاسیهای دانشکده ان ... هر چند بهرود ذاتاً آدم بد و بی بندو باری نیست ، فقط یه کمی بی جنبه ست که اونم بالاخره درست می شه . به قول معروف تنها شعله شمعش دخترای خوشگله . الانم قشنگی ترمه دلش رو برده ، بابام که از خدا خواسته اس ، خودش ترمه رو خیلی دوست داره و این طوری دلش می خواد همیشه ور دلش باشه ، به هر حال نیت و قصد همه خیره و همه امون ترمه رو دوست داریم .
همه اشو خودم می دونستم ، حتی به بهرود هم علاقه داشتم و آرزوم بود موفق و خوشبخت باشه هر چی باشه پسر عموم بود ...
عمو وزن عمو که جای خود داشتن و من قلباً دوستشون داشتم ، بهی که دیگه هیچی هم خواهرم بود و هم دوستم ، هم دختر عموم .
حاضر نشدم همراه بهی و کیوان برم ، طفلک ها خودشون رفتن و با پارسا حرف زدن ، پارسا نه شوکه شده ، نه فرار کرده ... حتی رفتار زشت یا کلنه توهین آمیزی ام نگفته بود ، فقط با یه لبخند گفته بود : چه جالب !
بعد سرش رو تکان داده و یه دستش رو گذاشته بود زیر چونه اش و قهوه اشو با دقت به مدت چهار دقیقه هم زده ، طوری که بهی داشت دیوونه می شده و دلش می خواسته قاشق چای خوری رو از دستش بگیره و پرت کنه وسط کافی شاپ و داد بزنه : شکر توش ریخته بودی نه ماسه !
بعد در کمال آرامش قهوه اشو خورده و یه لبخند به بهی که با چشمای خون گرفته نگاش می کرد زده و اون وقت رو به کیوان گفته بود : بازی عجیب و جالبیه ، در عین حال هیجان انگیز ، اما به من حق بدین اگه بخوام با ترمه خانم یه مرتبه خصوصی صحبت کنم .
کیوان که در عرض همون یکی دو ساعت حسابی از رفتار و برخورد و شخصیت پارسا خوشش اومده بود ، قبول کرده و حالا من با تن لرزه داشتم حاضر می شدم برم سر قرار ... توی همون کافی شاپ دیروزی .
شاداب ، بهی و ساغر دورم حلقه زدن و نظر می دادن ، هر کدوم یه چیزی می گفتن : تیپ کرم قهوه ای بزن خیلی بهت می آد .
ساغر با بهنوش مخالفت کرد : نه بابا آدم یاد بستنی مکنوم می افته ، یه مانتوی خاکستری داری اون خوبه ، اسپرت هم می شی ، تازه کفش راحتی م پات می کنی که هر وقت لازم شد بزنی به چاک !
بعد خندید ، شاداب با اخم گفت : اذیتش نکنید ، تو دلشم خالی نکنید ، ترمه جون هر
چی دوست داری بپوش، هر لباسی که بهت آرامش می ده...
ساغر پرید وسط حرفش: یه رنگی بپوشه که این طوری رنگ پریده و مثل مرده از قبر در رفته به نظر نرسه. بابا مگه می خوان دارت بزنن که این رنگ و رو رو بهم زدی؟! داری می ری خواستگاری دیگه!
غش غش خندید: دسته گل یادت نره، یه دسته گل شیک و با کلاس!
از خنده پر سر و صداش مام خندیدیم. همین موقع در باز شد و زن عمو با سینی چای اومد تو، نگاهش پر از سؤال بود، اما با لبخند گفت: مثل این که خوشحالین؟!
سینی رو گذاشت روی میز کامپیوتر و با حسرت سر تکون داد: قدر جوونی تونو بدونین، از لحظه لحظه اش استفاده کنین، بخندین و شاد باشین که این روزا دیگه بر نمی گرده.
بعد به طرف در رفت: خوش باشین بچه ها.
همه با هم گفتیم: دست شما درد نکنه.
بعد از رفتن زن عمو مثل مغول به سینی چایی هجوم بردیم، دو مرتبه نوبت اظهار نظر بچه ها در مورد من شد، در نهایت به حرف هیچ کدوم توجه نکردم و مانتوی مشکی و شلوار جین پوشیدم، یه روسری آبی م سر کردم و علیرغم اصرار بچه ها یه ذره آرایشم نکردم، بهنوش گفت: خاک تو سرت لااقل یه ذره ضد آفتاب بزن، تو این آفتاب پوستت لک می آره.
ساغر گفت: ما همین جا می مونیم تا بری و برگردی، خیلی لفت و لعابش نده ها! نگرانیم و منتظر خبر، نری اون جا بشینی دل بدی قلوه بگیری و یادت بره سه نفر چشمای نگرانشون به این در خیره اس.
- شماها فقط دعا کنین که از حال نرم و غش نکنم.
بدنم یخ کرده بود، انگار خون تو رگهام نبود، حتی تو بدترین شرایط تصور نمی کردم مجبور به همچین کاری باشم، تو دلم چار تا فحش به بهرود دادم که با اومدن بی موقعش منو انداخت تو هچل " این همه سال نیومدی، خبر مرگت یه سال دیگه م نمی اومدی " بعد فهمیدم اینا تقصیر بهرود نیست و تقصیر بهنوش، با حرص رو بهش گفتم: بدبخت شوهر ندیده، چی می شد اگه سال دیگه عقد می کردی؟! اون وقت آقا داداشت سال دیگه می اومد و این قدر همه امون گرفتار نمی شدیم و آبروی من جلوی شوهر تو نمی رفت!
بهنوش کف دستشو به دماغش نزدیک کرد: ببخشین خانوم بنده کف دست بو نکرده بودم با اومدن بهرود بدبخت بابا و مامانم یاد تو می افتن که به به و چه چه عجب دختر خوب و نجیب و خوشگل و خوش قد و بالایی! چرا این دختر ابرو کمون چشم آهویی نصیب غریبه بشه؟! مگه خودمون چمونه؟! دیده و شناخته اس دختر عمو پسر عموم که هستن... پس مرگ می خوای برو گیلان! به من بی چاره چه مربوطه که کاسه کوزه رو سر من می شکونی؟
ادا در آورد: حالا داداش خل و چل ما یه نظر تو رو دیده و پسندیده، باور کن اگه این اخلاق گندت رو ببینه یه لحظه م حاضر نیست با تو زیر یه سقف زندگی کنه.
حق داشت، کیفمو برداشتم: فقط دعا کنین سالم برسم اون جا. می ترسم از گیجی و منگی برم زیر ماشین.
شاداب گفت: حواستو جمع کن، اصلاً با آژانس برو.
یه ذره فکر کردم، نه صرف نداشت: سر گنج که ننشستم.
بهی رفت سراغ تلفن: برو مهمون من!
فکر کنم رنگ صورتم قرمز شد، چون هجوم خون رو به گونه هام حس کردم : موضوع این حرفا نیست باید حساب جیبم رو داشته باشم، ممکنه یه خرج واجب پیش بیاد، والا به اندازه کرایه آژانس پول دارم...
ژست گرفتم: مثل این که تدریس می کنم آ. لازم نکرده پولتو به رخ من بکشی.
خندیدم و صورت بهنوشو بوسیدم: مثل ماهی! حالا زنگ بزن به آژانس.
تا رسیدن ماشین پنج دقیقه ای طول کشید و تو این مدت مغز و اعصاب واسم نموند، بس که بچه ها منو با نصایح خواهرانه و تموم نشدنی اشون تیر بارون کردن.
تو ماشین که نشستم تازه فهمیدم می خوام چی کار کنم، حالم بد بود و به غلط کردن افتاده بودم، اگه پسره تو صورتم نگاه می کرد و غش غش می خندید و مسخره ام می کرد، چه خاکی باید به سرم می ریختم؟! " بهتر زمین دهن باز کنه و من برم توش، اگه تو روم نگاه کنه و بگه: ببخشن خانوم محترم دنبال یه نامزد دیگه واسه خودتون بگردین؛ چی دارم بهش بگم؟! اگه منو یه دختر جلف و بی حیا فرض کنه چی ؟! اگه حرف منو تو دانشگاه بزنه چی ؟! تازه سال اولمه، چطوری می تونم چند سال دیگه برم و تو دانشگاه سرمو بالا بگیرم؟!
آخه اینم راه حل شد؟! بهتر از این نبود؟! خدایا چرا موقع تقسیم عقل به من و بهنوش فقط یه ذره دادی؟ اگه عقل داشتیم خودمونو از چاله در نمی آوردیم بندازیم تو چاه. " باید مثل بچه آدم صبر می کردم یه روز عموم صدا کنه و ازم خواستگاری کنه، اصلاً شاید منصرف می شدن. تازه اگه خواستگاری م می کرد، باید با شجاعت تموم سینه سپر می کردم و جواب رد می دادم، اونم با ادب و احترام طوری که نه حرمت عمو بشکنه نه از دستم ناراحت بشه، با دلیل قانع کننده و منطقی!
خوب بهش چی می گفتم؟! " عمو جون ببخشین پسر شما با صد تا دختر رنگ وارنگ رفت و آمد داره و من نمی تونم تحمل کنم... " اونم می گفت: دختر جون اون پسره و واسش عیب نیست، بعدشم اگه عروسی کنه این چیزا از سرش می افته... به قول زن عموت زن باید سیاست داشته باشه مرد و پای بند خونه کنه، کاری کنه هر جا رفت فکر و ذکر و ذهن و دلش تو خونه باشه.
دلم می خواست بزنم توی سرم " حالا کاریه که شده، غلطیه که کردی و مجبوری پاش وایستی! تازه مگه می تونستی تو جواب محبت های عموت بگی از پسرش خوشت نمی آد؟! این طوری بهتره، الان از دستت ناراحت بشه بهتر از اینه دو روز دیگه روی دو تا خونواده به هم باز بشه و حرمت ها از بین بره! اونم به خاطر حماقت و نادونی دو تا جوون خام... من که می دونم بهرود پاش دوباره برسه اون جا، این حال و حس یادش می ره...
ول کن دیگه این قدر اعصاب خودتو خرد نکن، دیگه چی کار بکنی؟ حالا باید بری سر افکنده و شرمنده بشینی روبروی پسری که تا الان فقط چند کلمه باهاش حرف زدی و ازش بخوای یه مدت نامزدت بشه... خاک تو سرت ترمه، خاک تو سرت! چقدر ذلیل و بدبخت شدی..."
صدای نواری که راننده گذاشته بود تو اعصابم فرو می رفت، از اون آهنگای در پیتی و مزخرف...
چند بار اومدم بهش بگم یا خاموشش کن یا صداشو کم کن، ولی از اون جایی که زورم فقط به خودم می رسه دهنمو باز نکردم. تو افکار پریشان خودم دست و پا می زدم که صدای زمخت راننده منو به خود آورد، لحن حرف زدنش جاهل مآبانه بود معلوم بود فیلم فارسی خیلی نگاه می کنه: آبجی، نزدیک قهوه خونه ایم هر جا لب تر کنی می زنم کنار...
از طرز حرف زدنش خنده م گرفت، مخصوصاً تکونی که به گردنش می داد، سیبیل هاشم تابونده بود، یه آن احساس کردم می تونم بهش اطمینان کنم و ازش بخوام حق خسرو رو بذاره کف دستش معلوم بود اگه بهش رو بندازم، زمین نمی افته... تصور صورت لت و پار خسرو باعث خوشحالیم شد، " عجب آدم بدجنسی شدم! یعنی از آزار دادن یه آدم دیگه لذت می برم؟ "
خودم جواب خودمو دادم: اگه اون آدم خسرو باشه که چند ماه آزگار روزگار تو رو سیاه کرده، آره؟! چرا که نه! منم آدمم با هزار تا خصلت خوب و بد!
چشمم به تابلوی کافی شاپ افتاد، هول شدم : رسیدیم آقا، دست شما درد نکنه.
راننده کشید کنار، کیف پولمو در آوردم: چقدر تقدیم کنم خدمتتون؟!
با همون صدای نخراشیده اش گفت: قابل نداره آبجی، مهمون ما باشین... قابل نداره... میشه سه هزار و پونصد تومن؛ بازم قابل دار نیست آبجی... مهمون باش.
مغزم سوت کشید مبلغ سه هزار و پونصد تومن تو سرم تکرار می شد اومدم بگم: مگه این جا سر گردنه س؟ چه خبره؟
راننده فهمید تو ذهنم چی می گذره: گرونیه آبجی، لاستیک می خریم جفتی خدا تومن، بنزین می زنیم لیتری صد تومن تازه هوام توش قاطیه... یه تعمیرگاه می ریم باید کلی پیاده شیم، گرونیه دیگه مام باید نون در بیاریم، اجاره خونه و هزار تا بدبختی داریم، حالا شما سه هزار تومن بده، قابلم نداره...
دست کردم تو کیفم و سه هزار تومن بهش دادم: بفرمائین.
- راضی باش آبجی، خدا برکت بده.
خداحافظی کردم و پیاده شدم، اگه بیست دقیقه، نیم ساعت زودتر راه می افتادم با دو تا خط اتوبوس که سر جمع می شد چهل تومن می رسیدم. دلم برای سه هزار تومن نسوخت واسه بی ارزشی پول سوخت! این که یک ساعت و نیم تدریس می کردم و پنج هزار تومن می گرفتم، اونم تو بهترین شرایط! والا مجبور بودم سی درصد بدم آموزشگاه.
غرق در این افکار رسیدم جلوی کافی شاپ، انگار دو تا وزنه سنگین به پاهام وصل شده و راه رفتن واسم سخت بود، نفسم در نمی اومد، دوست داشتم از همون جلوی در برگردم ولی نمی شد... چند تا نفس عمیق کشیدم و تو دلم به خدا توکل کردم و در سنگین و سیاه شیشه ای رو هل دادم جلو... محیط تاریک و خفه بود یه بوی عطر خاصی م می اومد مخلوطی از بوی سیگار، قهوه و وانیل!
خدا رو شکر دیدمش، اگه نیومده بود خیلی بد می شد و حالم از خودم بهم می خورد. با دیدنم از جا بلند شد، یه کت اسپرت کتون سورمه ای خوش دوخت روی پیراهن چهارخونه آبی اش پوشیده بود، شلوار جین خوش ترکیبی هم تنش بود، لبخند دوستانه و تفاهم آمیزی روی لبش بود، به نظرم اومد چشماش می خنده، هیچ اثری از ...
هیچ اثری از تمسخر تو رفتارش نبود و همین خیالمو راحت کرد، مودبانه صندلی رو عقب کشید، زیر لب و با خجالت سلام کردم و نشستم.
نمی دونستم چی بگم، چشم دوخته بودم به گلدون چوبی روی میز که با چهار تا شاخه بنفشه مصنوعی تزئین شده بود، منو رو داد دستم: چی میل دارین؟!
بدون این که سرمو بلند کنم ، گفتم: ممنون، چیزی میل ندارم.
با صدای گرمی گفت: این که نمیشه بالاخره باید یه چیزی بخورین.
منو رو باز کرد ، نگاهیی سرسری بهش انداختم ، می دونستم چیزی نمی تونم بخورم، ملتمسانه گفتم: باور کنین چیزی نمی تونم بخورم.
بدون تکلف گفت: پس خودم براتون یه چیزی انتخاب می کنم ،خوب ببینیم چی داره! تو این هوای گرم که قهوه یا شیر کاکائو نمی چسبه، بستنی بد نیست، شایدم یه نوع گلاسه. . . من بستنی مخلوط می خورم شما چی؟!
چون سکوتم طولانی شد، گارسن را صدا زد و دو تا بستنی مخلوط سفارش داد، لابد تو دلش بهم فحش می داد: دختره احمق منو کشونده آورده این جا سکوت تحویل می ده; اگه نمی اومدم و این جا می کاشتمش حالش جا می اومد.
با انگشت های دستم مشغول بازی بودم ،سرم گیج می رفت و دهنم تلخ شده بود، مثل زهرمار!هر آن احتمال می دادم ولو شم روی زمین و از حال برم، عجب کابوسی بود ها!!!
دو تا ظرف پایه دار پر از بستنی رنگی مقابلمون قرار گرفت، پارسا تعارف کرد: بفرمائین، مشغول شین، بستنی هاش خوبه.
خودش شروع کرد، باورم نمی شد این قدر عادی رفتار کنه ، برخوردش طوری بود که انگار معمولی ترین اتفاق دنیا افتاده و من براش غریبه نیستم و مرتبه اولی ام نیست که با هم قرار گذاشتیم، بعد از چند لحظه گفت: آب میشه ها!
قاشق رو برداشتم و از رنگ کرم که می دونستم طعم نسکافه داره و منم خیلی دوسش دارم شروع کردم، یه کم آروم شدم، با شرم رو به پارسا گفتم: من، من واقعا نمی دونم چی باید بگم؟! خیلی متاسفم که باعث گرفتاری شما شدم.
- ابدا این طور نیست، اتفاقا برام خیلی جالب بود، راستش همچین درخواستی رو هیچ وقت تصور نمی کردم.
موهامو زیر روسری درست کردم: راستشو بخواین منم همین طور! باور کنین صد مرتبه خودم رو لعنت کردم، اصلا دوست ندارم مایه دردسر کسی بشم، ولی متاسفانه شرایطی برام به وجود اومده که ناچارم...
با کنجکاوی بهم چشم دوخته بود: راستش خیلی دلم می خواد قصه اتون رو بشنوم.
بعد از چند لحظه مکث گفت: البته حمل به جسارت و بی ادبی نباشه.
سریع جواب دادم: اختیار دارین، شما حق دارین همه چی رو راجع به من بدونین، می دونم این درخواست نامعقول و نامتعارفه ولی تنها چیزی که به ذهن ما رسید همین بود، فکر کردیم برای حل این مشکل باید از شخص سومی استفاده کنیم و البته نمی دونستیم از کی؟ به هر حال می بایست از کسی کمک بگیریم که همه جوره تائید شده باشه، متاسفانه درست و حسابی کسی رو نمی شناختیم و در نهایت عقلامونو ریختیم روی هم و فکر کردیم اگه شما راضی باشین می تونیم روی کمک شما حساب کنیم.
افتاده بودم روی دور حرف زدن و مهلت بهش نمی دادم: البته همش بستگی به شما داره، من خودمو اماده کردم که حتی با لحن بد ازم بخواین برم و مزاحم شما نباشم...
حرفمو برید: بنده اساعه ادب نمی کنم.
بی توجه ادامه دادم: می دونم دختر عموم و همسرش تا حدودی شما رو در جریان گذاشتن.
- اما شنیدن اصل و فرع ماجرا از خودتون لطف دیگه ای داره...
با تعجب تو چشماش نگاه کردم ، آرامش عمیقی رو به وجود آدم تزریق می کرد، ناخواسته لبخند کمرنگی زدم:همه چی رو براتون می گم، متاسفانه تو این یه ساله اخیر بد بیاری دامن من و خونواده امو گرفته و ول نمی کنه; می دونم واسه شما نقش بازی کردن خیلی سخته و اگه قبول کنین فداکاری بزرگی در حقم انجام دادین، می دونم برای شمام شرایط بدیه و ممکنه دچار مشکل بشین ... تا الانشم چند بار پشیمون شدم...
چند لحظه مکث کردم و یه قاشق بستنی خوردم، این بار از رنگ سبز که طعم پسته می داد: فقط اگه نخواستین یا شرایطش رو نداشتین که بهم کمک کنین، قول بدین از این جریان کسی خبر دار نشه...
رنگ صورتش یه دفعه تیره شد: خانوم مهرتاش، شما منو چه جور آدمی فرض کردین؟! فکر می کنین من برای چی این جام؟! مسلما برای کمک به شما، در ثانی یه طورایی م دوست دارم شر اون پسره مزاحم از سرتون کم شه، یعنی یه تیر و دو نشون; شما مطمئن باشین که رازتون پیش من محفوظ می مونه و هیچ کس ازش خبردار نمی شه...
حرفاش امیدوار کننده بود، لبخند زدم: پس کمکم می کنین؟!
چشماشو هم گذاشت: تا جایی که بتونم حتما!
نفس راحتی کشیدم به پشتی صندلی تکیه دادم، تصمیم داشتم همه چی رو براش بگم، مخصوصا حالا که قرار بود کمک کنه، نگاهش کردم: ممنونم آقای انصاری...
پارسا لبخند زد و گفت: نه دیگه، آقای انصاری نه! من پارسا هستم، بی پیشوند و پسوند، بالاخره باید عادت کنیم دیگه! پس بهتره از یه جایی شروع کنیم و اونم این باشه که اسم همدیگر و راحت صدا بزنیم.
سرخ شده بودم: سخته...
تائید کرد: سخت هست ولی غیر ممکن نیست.
بعد به نرمی اضافه کرد: ترمه!
سرشو تکون داد: اسم خیلی جالب و قشنگی داری.
تشکر کردم : مرسی، اسم شمام خیلی با معنی و خوش آهنگه!
- مثل این که عادت داری هر چیزی رو سریع تلافی کنی ، حتی خوبی رو!
- ولی این خوبی شما رو اصلا نمی تونم جبران کنم...
- نگران جبران نباش، بالاخره هر چیزی جبران می شه، حالا بهش فکر نکن، خوب من منتظرم که بشنوم.
یه قاشق دیگه از بستنی م رو خوردم و به چشمای مشتاق پارسا نگاه کردم، یه مرتبه دلم لرزید، تو دلم استغفرا... گفتم و سعی کردم ذهنمو به اصل قضیه معطوف کنم: مشکل پسر عمومه که چند وقتیه از خارج اومده، البته تو همین چند روزه قراره برگرده ، اما همین چند وقت کافی بود که عمو و زن عمو فکر کنن من و پسرشون به هم می آیم، برای همین عمو منو از پدرم خواستگاری کرده...من به بهرود فقط به عنوان یه پسر عمو نگاه می کنم نه بیشتر نه کمتر، تو مدتیم که تو خونه اشون زندگی کردم فهمیدم که به درد اون نمی خورم ،اون یه پسر خیلی امروزی و متجدده...
شونه بالا انداختم : خوشبختانه یا شایدم بدبختانه من این قدر اروپایی نیستم که بتونم تحمل کنم حتی پسر عموم در آن واحد با چند تا دختر مختلف ارتباط داشته باشه.
بستنی کم کم داشت آب می شد، نمی تونستم از خیر قسمت شکلاتیش بگذرم، برای همین شروع به خوردن کردم. پارسا که بستنی خودشو تموم کرده بود دو دستش رو گذاشته بود زیر چونه اش و منو نگاه می کرد. بعد از این که قسمت شکلاتی بستنی رو تموم کردم ، گفتم: من عمو و زن عموم رو خیلی دوست دارم از اون آدمای کمیاب روزگارن، اون آدمایی که این روزا کمتر می شه دیدشون، برای همین به هیچ وجه دوست ندارم تو روشون بگم « دلم نمی خواد عروستون بشم».
شروع به هم زدن بستنی کردم: در عین حال دلم نمی خواد عروسشون بشم، چون نتیجه اش از الان معلومه . عمو خیلی به گردن من حق داره برای همین تصمیم گرفتیم، بهش بگیم از همون اول که اومدم دانشگاه نامزد کردم فقط به خاطر شرایط خاص خونواده من و اینکه ممکنه این نامزدی چند سال طول بکشه جز پدر و مادرها کسی از این مساله خبر نداره.
پارسا خندید، ادامه دادم: البته این مساله مدت زیادی طول نمی کشه ، چون عمو قصد داره تو همین چند روزه موضوع رو مطرح کنه، اما من و بهی...
خندیدم: منظورم بهنوشه، می خوایم پیشدستی کنیم و ظرف امروز و فردا به عمو بگیم که...
دیگه روم نشد ادامه بدم، سرمو انداختم پائین و زیر نگاه سنگین و خیره پارسا رنگای بستنی رو قاطی هم کردم.
تو خاطرات خودم غرق شدم، چه روزایی بود، شیرین و قشنگ، با این که هنوز یه سال م نشده بود ولی انگار ده سال از روش می گذشت.
زندگی آروم و بی دغدغه و شادی داشتیم، از وقتی که به خاطر دارم تو ناز و نعمت غرق بودم عکسام از همون یه سالگی هست و هر سال به کیک تولدم یه شمع اضافه و قد من یه کم بلندتر شده و صورتم تغییر کرده.
خیلی خوش بودیم، دو سه سالی یه مرتبه می رفتیم مسافرت خارج از کشور و سالی دو مرتبه هم مسافرت داخلی، بابام از هیچی برامون کم نمی ذاشت. خونواده خوشبختی بودیم، سودی جون و بابا بعد از گذشت سی سال از ازدواجشون هنوز همدیگه رو عاشقونه دوست داشتن.
بالاخره یه روز طوفان وزید، یه طوفان سخت و وحشی، شایدم زندگی آروم و راحتمون چشم خورد.
بابام کارخونه داشت، یه کارخونه تولید ظرف یه بار مصرف، وضعمون خوب بود، به قول معروف توپ داغونمون نمی کرد، بابام دست خیرم داشت، به کارگراش خوب می رسید، بهشون وام جهیزیه و بیماری و خرید وسایل ضروری می داد، همه راضی بودن...
تا این که پارسال همین موقع ها سر و کله یه آدم از خدا بی خبر پیدا شد، یه آدم با یه مبایعه نامه جعلی، می گفت بابا کارخونه رو بهش فروخته، اتفاقا تو همون دوران بابا تازه رفته بود مسافرت، می خواست یکی دو تا دستگاه جدید و مدرن بگیره... مردک دادخواست تنظیم سند کرد و خواستار سند ملک شد، ملکی که هیچ وقت بهش فروخته نشده بود.
دادگاه مدارک رو بررسی کرد و بابا رو احضار... بی چاره بابام که نبود و تا برگرده و به خودش بجنبه، با دستور قاضی پرونده کارخونه توقیف و پلمپ شد.مونده بودیم چی کار کنیم که بابا برگشت، یه وکیل گرفت و اعلام کرد هرگز چیزی رو نفروخته و امضا پای مبایعه نامه جعلیه.
مرحله اول بابا یه زمین فروخت و خرج وکیل کرد، بعد یه زمین دیگه فروخت و مقداری پول به کارگرا داد که بنده های خدا بی کار و پول مونده بودن.
منتها این قضیه سر دراز داشت، ما فکر می کردیم مشکل یکی دو ماهه حل می شه.ولی امان از این جور کارا!
روزی که خبر پلمپ شدن کارخونه بابا رو شنیدم حالم بد شد اونم چه روزی، روزی که فرداش آینده سازم بود، روز شرکت تو آزمون دانشگاه سراسری!
به قدری حالم بد بود که نصف سوال ها رو جواب ندادم و از سر جلسه م یه راست رفتم بیمارستان، هیچ مشکلی نداشتم فقط یه شوک عصبی!
بابا کلی باهام حرف زد و دلیل و منطق آورد که مشکل سریع حل میشه و من نباید به خاطر همچین مسئله ای آینده و از همه مهمتر سلامت خودمو به خطر بندازم.فرصت برای جبران بود، چند هفته بعد تو آزمون دانشگاه آزاد شرکت کردم و تو انتخاب اولم که دندونپزشکی تهران بود، قبول شدم...اما حیف که این رشته رو توی دانشگاه سراسری از دست دادم، چرا که سالها براش برنامه ریزی کرده و درس خونده بودم، اون وقت با یه اتفاق هرچی رشته بود، پنبه شد.
می خواستم بخت خودم رو تو دانشگاه سراسری یه مرتبه دیگه امتحان کنم اما بابا مانع شد و گفت: تو به درست برس، این مشکل حل می شه، به فکر شهریه دانشگاهم نباش.