وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

عشق توت فرنگی نیست | دوم

  -باز گفت. باز گفت. دختر اینقدر تکرار نکن. زشت پیرزنه که ارایش کنه، حالا بیا بریم.

زنگ رو زدیم و رفتیم تو. بهنام و عمو و زن عمو اومدن استقبال. وقتی تو بغل عمو قرار گرفتم احساس آرمش کردم،

 


 


بالاخره غائله ختم به خیر شد. سعی می کردم زیاد دم پر خانوم ناظم نرم. یه ماه بعدش زنگ تفریح وسط حیاط جلوی

همه بچه ها آلبوم به دست اومد و با لحن تحقیر آمیزی گفت: بیا این شوی لباس و آرایشو بگیر.

عکسها رو همون وقت دوباره ظاهر کرده بودم لبخند ملیحی تحولیش دادم: مال خودتون.

یه دفعه پرده گوشم لرزید: عکسای لخت مامان و فک و فامیلتو می خوام چی کار کنم؟! همتون مایه فسادین.

خیلی بهم بر خورده بود دندونامو رو هم فشار دادم خواستم ج.ابشو بدم که شاداب آستین مانتومو کشید: بیا بریم

ترمه جون همه دیدن که چیز بدی تو عکسا نبود. بزرگای دین خودشون سفارش به آرایش و لباس خوب پوشیدن

کردن. تو اون مجلس حتی پدر و برادرتم نیستن چه برسه مردم نامحرم... برای جشن عروسی جدا که تو نباید جواب

پس بدی. تهمت خیلی زشته!

خانوم ناظم آلبومو طوری تو دستش گرفتهبود که انگار میخواست بزندش توی صورتم. منم از رو نرفتم با اجازه ای

گفتم و خودمو تو جمع بچه ها گم کردم.

نمی دونم چرا خانوم ناظم این قدر با بچه ها بد تا می کرد مگه ما چه هیزم تری بهش فروخته بودیم که این معامله رو

باهامون می کرد؟!

هیچ کدوم از بچه ها ازش راضی نبودن تند و بد اخلاق و بد دهن بود. من از این تعجب کی کردم که این مدرسه با این

اسم و رسم چرا یه ناظم دیگه نمی آره.

چند ماه بعدش جواب سوالمو گرفتم.یه بعد از ظهری که دلم گرفته بود شال و کلاه کردم برم زیارت. چادر گذاشتم

توی کیفم که تو آستان مقدس شاه چراغ سرم کنم. مامانم سفارش کرده بود قبل از تاریکی هوا خونه باشم.

مقابل در امامزاده ایستادم دست روی سینه گذاشتم و تعظیم کردم و سلام دادم. چادر سر کردم و رفتم تو. حیاط اول

رو رد کردم به دومی که رسیدم متوجه دختری شدم که روی صندلی چرخدار نشسته چقدر چهره اش واسم آشنا

بود.<< یعنی کجا دیدمش؟<<

هر قدر فکر کردم یادم نیومد. البته تو صورتش حالت خاصی موج میزد نگاهش می چرخید ظاهرا مشکل ذهنی

داشت.دلم خیلی گرفت اشک تو چشمم جمع شد و براش دعا کردم. از طرفی از خدا بابت نعمت سلامتیم شکر کردم

و هزار بار شکر گفتم.

خواستم داخل حرم شم که یه صدای آشنا شنیدم: الان می آم عزیزم.

رومو برگردوندم با دیدن ناظم مدرسه امون وارفتم. پس بگو چرا صورت دخترک این قدر واسم آشنا بود. درست

شکل ملدرش بود. چادر و کشیدم رو صورتم که منو نبینه. غم عالم ریخت توی دلم.<< پس دلیل این همه تلخی اینه !

>>

رو به زن همراهش گفت: روزی صد بار آرزوی مرگ میکنم. این از دختر معصوم و بیچاره ام که مثل یه تیکه گوشت

جلوب چشممه و هیچ کاریم از دستم بر نمیاد و فقط غصه اش میخورم. اونم از اون مرتیکه بی مسئویت عیاش که

بست و چهار ساعت پی رفیق بازی و عرق خوریه. جگرم میسوزه! یه نگاه بهاین طفلک نمیکنه انگار نه انگار که بچه

اشه از پوست و گوشت و استخونشه. تازه سر من غر غر میکنه که چرا نمیبری بذاریش بهزیستی؟ آخه مگه میتونم؟

پاره جپرمه همه چی رو میفهمه نمیدونی چه لبی ور میچینه وقتی بابای بی عاطفه اش این حرفا رو جلوی روش میزنه...

با زبون بی زبونی میخواد یه چیزی حالیم کنه... چشماش خیس اشک میشه و چونه اش میلرزه و از دهنش صدا بیرون

میاد. نمیدونی تو این زندگی چه میکشم اون یکی دختره هم که پونزده سالگی عاشق شد و پا کرد توی یه کفش که الا

ولا باید زن این پسره بشم . آخرش حرفشو به کرسی نشوند. حالا یه روز زیر چشمش کبوده یه روز بازوهاش. غصه و

بدبختی ام کم بودباید درد این یکی روهم به حون بخرم... طفلک الان باید پشت نیمکت های مدرسه باشه...

آهی کشید و با گوشه چادر سرمه ایش کهگلای ریز صورتی و آبی داشت چشمش رو پاک کرد: چی کار کنم؟ لابد

قسمت منم این بوده...راضیم به رضای خدا!

دیگه طاقت نیاوردم از خودم حلام به هم میخورد... نباید همچین رفتاری باهاش می کردم. خودش به اندازه کافی

استرس و بدبختی داشت.

حقش بود من و بقیه بچه ها یه درد دیگه رو دلش بذاریم.

زیارت اون روزم شور و حال خاصی داشت. از ته دل برای همه دعا کردم مخصوصا برای حل مشکلات خانوم ناظم.

روز بعد قبل از رفتن مدرسه رفتم گلفروشی و بزرگترین و قشنگترین سبد گل آماده اشو خریدم. تصمیم داشتم هر

جور که شده از دل خانوم ناظم در بیارم دوست نداشتم ازم دلگیر باشه. یه پارچه هم تابستون از مشهد واسه خودم

خریده بودم که هنوزندوخته بودمش ساده بود و به درد خانوم ناظم میخورد.

وقت خوبی بود روز اول هفته معلم! پس یه بهونهحسابی داشتم. بچه ها همه تو حیاط بودن صبر نکردم تا با کسی سلام

و احوال پرسی کنم یه راست رفتم دفتر. خانوم ناظم جلوی دفتر با یکی از بچه ها حرف میزد. رفتم جلو و همین که

تنها شد و خواست برگرده تو دفتر صداش کردم: معذرت میخوام خانوم!

چشماش گرد شد با هزار تا علامت سوال توش مات داشت نگام میکرد. یه قدم رفتم جلو سبد گل رو به طرفش دراز

کردم نگرفت. با لبخندی از ته دل گفتم: اومدم ازتون معذرت بخوام.

باورش نمیشد ادامه دادم: امروز هفته معلمه... خیلی وقت بود می خواستم ازتون عذر بخوام ولی روم نمیشد اما حالا

دیدم فرصت مناسبیه و میتونم از بابت زحمتا و اذیتا از شما تشکر و عذر خواهی کنم.


تا عصر روزقبل این آخرین چیزی بود که تو زندگیم می خواستم. ولی اون حرفا رو از صمیم دل میگفتم.نگاش شفاف

شد پر از مهربونی.

لبخندی روی لبش نشست که تا اون روز ندیده بودم. سبد گل و از دستم گرفت: خیلی خوشگله زحمت کشیدی. اینم

نمی آوردی کارت به قدر کافی قشنگ و دلنشین بود و خوشحالم کرد.

دستپاچه دست کردم تو کیفم و بسته کادو شده رو در آوردم: روزتون مبارک.

رنگ صورتش گلگون شد: منو شرمنده کردی.

-خواهش می کنم. قابل شما رو نداره.

نگاه خجالت زدمو دوختم به زمین: قصد اذیت و آزار شما رو نداشتم... همه اش از روی بچگی و خامی و شیطنت بود.

-می دونم دخترم. میدونم.

ازش دور شدم که صدام کرد: مهرتاش بیا.

بهش نزدیک شدم گونه امو گرفت و کشید: منم به تو یه معذرت خواهی بدهکارم.

بلند خندیدم: ولی من هزار تا... خیلی اذیتتون کردم.

از راهرو اومدم بیرون. نمیدونم چه عاملی باعث شد رفتار خانوم ناظم تغییر کنه.دیگه از اون گره دائمی ابروهاش

خبری نبود بچه هام راحتر و دست از لجاجت باهاش برداشتند.

با یادآوری روزای خوش مدرسه سبک و بدون فکر وخیال ناجور تا صبح خوابیدم. اون قدر دیر خوابیده بودم که صبح

به زور از خواب پاشدم. وقتی رسیدم دانشکده کلاس شروع شده بود. پامو که گذاشتم داخل کلاس متلک اون پسرک

گستاخ که دیگه می دونستم اسمش خسروست تو گوشم نشست: بعضی ها این جا رو با خونه خاله عوضی گرفتن!

نوچه هاش خندیدن نگاه چپی بهش انداختم و سرمو بالا گرفتم و نشستم سر جام. برای استاد به علامت معذرت سری

تکون دادم اونم با دست اشاره کرد که مهم نیست. این حرکن از چشم خسرو دور نموند صداش روشنیدم: با یه چشم

و ابروی خوشگل استادم خر میشه.

دیگه داشت پاشو از گلیمش درازتر میکرد برگشتم جواب دندون شکنی بدم که ساغر گفت: ولش کن تومه. سگ

محلش کن. از جای دیگه داره می سوزه...آخه تو نخته و تو تحویلش نمی گیری.

زیر لب گفتم: حالیش می کنم.

یه ماهی از شروع کلاسام گذشته بود ، تقریبا به وضعیت موجود عادت کرده بودم . چهار روز در هفته کلاس داشتم و

سه روز بقیه رو بی کار بودم . بی کار که چه عرض کنم ؟! کارای خونه رو انجام می دارم و ناز و نوز گلپر خانومو جمع

می کردم . دانشکده هم خوب بود ، همه همدیگه رو خوب می شناختیم . بچه ها گرم و صمیمی بودن ، تنها کسی که

حضورش ارامش منو بهم می زد خسرو بود ، تنها جایی که به دردش نمی خورد دانشکده بود ، نمی دونم چه جوری

تونسته بود بیاد دانشگاه ! نگاهش معذبم می کرد ، گاهی م مثل سایه دنبالم می افتاد . همیشه هم سبیلاشو می جویید

و حال من بهم می خورد . سعی می کردم ندیده اش بگیرم ، هیچ ازش خوشم نمیومد . راستش یه خورده بفهمی

نفهمی ام ازش می ترسیدم . تو صورتش و حالت نگاهش یه چیزی بود که تنمو می لرزوند.

من و ساغر و شاداب حکم مثلث رو پیدا کرده بودیم . کم کم ساغر خودشو به عنوان یه دوست خوب نشون داد و من

و شاداب از وجود شاد و بی الایشش لذت می بردیم . یه دختر خون گرم یزدی که یه لب داشت و هزار خنده.یه روز هر سه خوش و بش کنان از دانشکده اومدیم بیرون . خسرو به درختی تکیه داده و همین طور که گوشه

» .... سبیلشو می جوید با اون نگاه بی پرواش به من زل زده بود ، حتی حرمت هم کلاس بودنمون رو نگه نمی داشت

!»؟ یعنی قراره چند سال این رفتارشو تحمل کنم

یه قدم اومد جلو ، طوری نگام می کرد که به خودم شک کردم ، فکر کردم لابد مانتوم پاره شده یا ریخت و قیافیه ام

عیب و علتی پیدا کرده ؛ صدای کلفت و زنگ دارش گوشمو خراشید : می خواستم چند دقیقه با شماصحبت کنم.

دست گذاشت تو جیبش و با تاکید گفت : تنها.

رنگم پرید : هر امری دارین بفرمائین غریبه بین ما نیست.

_حرفم خصوصیه.

یه دفعه از کوره در رفتم : ولی من هیچ حرف خصوصی ای با شما ندارم.

پوزخند معنی داری زد : پس تا بعد.

وقتی که رفت به نفس نفس افتادم ، حالم هیچ خوب نبود ، رفتار پسره حسابی منو بهم ریخته بود . شاداب نگران

گفت: ترمه جون الهی بمیرم این طوری نکن.

ساغر گفت : زیاد بخواد موی دماغت بشه ، می دیمش دست انتظامات دانشگاه ؛ پسره ی خر فکر کرده شهر هرته.

شاداب خیلی نگران بود ، سعی کردم ارومش کنم : نگران نباش دختر ، طوری نشده که.

یه ذره بعد به خودم مسلط شدم : این رشته سر دراز دارد . پسره ول کن معامله نیست . باشه منم دماغشو به خاک می

مالم.

.» باید سعی کنم زیاد باهاش رو برو نشم ، ترم بعد طوری واحد بردارم که با اون هم کلاس نباش

چند متری که از دانشگاه دور شدیم از ساغر و شاداب خداحافظی کردم و رفتم طرف ایستگاه اتوبوس ، شانس باهام

یار بود . یه اتوبوس اومد که جای نشستن داشت . اتوبوس بعدیم همین طور . به خاطر همین به نسبت روزای قبل یه

مقدار زودتر رسیدم خونه . پشت در اپارتمان صدای گلپر رو شنیدم که داشت با کسی حرف می زد : اذیت که نداره

ولی از بودنش هم خوشم نمی اد ، یه جوری دست و پام بسته اس.

فهمیدم راجع به من داره حرف می زنه ، گوشامو تیز کردم . مخاطبش که مامانش بود گفت : بی خود اومده این جا

مونده ، تو که للش نیستی . دختر جوونه و هزار و یک مسئولیت داره . دو روز دیگه اتفاقی بیفته از چشم تو می بینن .

باید زودتر دست به سرش کنی بره.

_کجا بره مامان ؟ این جا خونه برادرشه . تازه این وضعیت موقتیه ... کارشون که درست بشه بهترین خونه رو واسه

ترمه می گیرن ؛ اونوقت منم می تونم به تارخ بگم از باباش پول بگیره و این جا و این جا رو عوض کنیم.

_اوف ! بزک نمیر بهار می اد . تو چه خوش خیالی دختر ! باباش اگه می خواست همون اولش واستون یه خونه بزرگتر

می خرید.

_اون موقع ما دو نفر بودیم ولی از چند ماه دیگه سه نفر می شیم . اولین نفر خانواده که به دنیا بیاد همه کاری می

کنن.

_بی خود صابون به دلت نمال ، مشکل اونا حالا حالاها حل بشو نیست . تا اون وقت هم یه فکری می کنی . اما حالا باید

هر جور شده این دختره رو از سرت وا کنی ؛ دو روز دیگه اون یکی دور دونه اشونو هم می فرصتن سرت بدبخت.

_ترمه با من کاری نداره ... چهار روز که نیست . وقتی هم هست نمی ذاره دست به سیاه و سفید بزنم . از اون روز که

اومده عملا تو استراحت مطلق هستم.

_خبه خبه ! اینا رو جلوش نگی که دم در می اره ؛ وظیفشه ؛ مفت می خوره و می خوابه بایدم کار بکنهزندایی با بی رحمی ادامه داد : اون موقع هایی گه پول داشتن و به زمین و زمان فخر می فروختن و طاقچه بالا می

ذاشتن فکر همچین روزایی رو نمی کردن ، اون سودابه خانوم که همش درحال ناز و غمزه بود...

گلپر حرفشو قطعکرد : کجا این طوری بود مامان ؟ اون بی جاره ها که پی این چیزا نبودن.

_لازم نکرده از عمه ات و بچه هاش طرفداری کنی.

دوست داشتم بیشتر از اینا بشنوم ، دلم واسه خودمون سوخت . یعنی همه منتظر نشسته بودن زمین خوردن بابا رو

ببینن و دلشون خنک شه ؟! یعنی زندایی یادش رفته چقدر بابا و سودی جون دستشونو تو زندگی گرفتن ؟

! » تف به این روزگار «

کلیدو از کیفم در اوردم ؛اول زنگ کوتاهی زدم که ابراز وجود کنم . باکلید درو باز کردم و رفتم تو ... یه لبخند حسابی

زدم : سلام زندایی جون . مشتاق دیدار . چقدر دلم واستون تنگ شده بود.

لبشو چسبوند به صورتم ، مثلا منو بوسید . به سردی جواب داد : از احوالپرسی های شما . یه ماهه اومدی سراغی از

دائیت نگرفتی . نمی گی مرده ان یا زنده ان ؟

_این حرفا چیه زندایی جون ؟ ایشاءالله صد و بیست سال زنده باشین و سایه اتون بالا سر همه . چشم حق با شماست .

راست می گین کوتاهی از من بوده ؛ با گلپر جون تو یه فرصت مناسب مزاحم می شیم.

ازجا بلند شد و با همون حالت گفت : مزاحم نیستی خونه خودته.

منظورشاین بودکه قلم پاتو می شکنم اگه بیای خونه امون . بعد رو به گلپر گفت:

دیگه باید یرم الان بابات میاد و باید یه استکان چایی بذارم جلوش.

دستمو انداختمدور کمرش ، اونقدر چاق بود که نگو : زندایی چشم من شور بود ؟!

چشمای سبزشو واسم خمار کرد : نه دیگه باید برم . بیچاره مرده صبح تا شب دنبال یه لقمه نون حلال واسه زن و بچه

اش . جون می کنه مال کسی رو نخوره که آهش پا سوزمون کنه.

انگار یه پارچ آب یخ خالی کردن رو سرم . منظورش به بابای بیچاره من بود . اومدم بگم : حتما مال و اموال نامرئی

شما رو خورده . ملک و اموال نداشته پدری شما رو از دستتون در اورده که آه شما دامن ما رو گرفته.

سوزش اشک رو حس کردم ، سرمو بالا گرفتم : به دائی جون سلام برسونین . خوش حال شدم از زیارتتون.

بعد رفتم طرف اتاق : باید لباس عوض کنم.

صدای آرومشو شنیدم که با لحن تحقیر آمیزی گفت : با این وضعیتم پر افاده اس ! مثل ننه اش می مونه.

برگشتم و با لبخند گفتم : زندایی جون ازاسب افتادیم از نسل که نیفتادیم.

محکم زد پشت دستش ، ادامه دادم : سودی جون اهل فیس وافاده نیست . خودتون بهتر می دونین.

حقش بود ، خجالتم نمی کسید ، شنیدم داره به گلپر غر غر می کنه : دختره ی بی ادب تو روم وامیسته و جواب می ده

، شرم و حیام چیز خوبیه.

صدای نا راحت گلپر رو شنیدم : مامان بی خودی بهش پیله می کنی . طفلک چیکار به تو داشت ؟! از لحظه ای که اومد

باهاش بد حرف زدی ، گناه داره. دختر خوبیه.

_همین رو جلوش می گی که این طوری زبون درازی می کنه . انگار نه انگار من جای مادرشم ! تو چشمام زل می زنه

و جواب می ده ، اصل و نسبش رو به رخم می کشه.

_بد حرفی زدی مامان.

صدای پر از کینه از کینه اش دلم رو خراشید : حالا شکر خدا دارن به روز سیاه می شینن.صدای گلپر ناراحت بود : مامان چه هیزم تری به شما فروختن که ارزوی بدبختی اشونو دارین ؟! تازه اگه اونا به روز

سیاه بشینن دودش تو چشم منم می ره.

بعد اهی کشید : اینجوری م نمی مونه . بالاخره حق به حق دار می رسه . دوندگی و برو بیا زیاد داره ولی در نهایت

مشکل حل میشه.

یواشتر ادامه داد : همین طوریش م زندگی بدی ندارن . کلی ملک و زندگی و باغ دارن . هر کدومو بفروشن مدتها

زندگی میکنن . اینا که یه شبه به پول و پله نرسیدن.

زندایی با طعنه گفت : یکی از اون زمین ها و باغاشونو بفروشن واسه دخترشون خونه بگیرن تا سربار دختر حامله من

نباشه.

چه حال بدی پیدا کردم ، گوشه اتاق نشستم و سرمو گذاشتم رو زانوهام و های های گریه کردم. زندایی چه زود همه

چی رو فراموش کرد ؟! چند سال پیش که دایی بد اورد و یکی سرشو کلاه گذاشت رو یادش رفته ؟! حسابی بهم

ریخته بود و از طرفی هم پسرش می بایست عمل بشه و هیچ پولی در بساط نبود . بی چاره بابا یه ماه کار و زندگیشو

ول کرد و اومد و اومد سر وقت مشکلات دایی .پسرش با هزینه اون عمل شد و بقیه کارا رو هم سر و سامون داد...

اون وقت اینم دستت درد نکنه زندایی خانوم!

کاش یه ذره بهشون بدی و بی احترامی کرده بودن ، اون وقت این همه دلم نمی سوخت . متوجه اومدن زندایی نشدم

اما دست گلپر رو حس کردم که روی موهام کشیده میشد : من ازت معذرت می خوام ترمه جون . اخلاق مامانم یه کم

تنده . هر چی هست تو زبونشه . باور کن هیچی تو دلش نیست . این روزا یه کم عصبیه.

هیچی نگفتم ، با مهربونی گفت : پاشو برو یه آبی به دست و روت بزن . پاشو دختر جون ! چرا خودتو ناراحت می کنی

دست گذاشت رو شونه امو و فشار داد : پاشو دیگه!

بعد رفت . اون قدر گریه کردم تا دلم سبک شد . از غصه و خستگی خوابم برد . چشم که باز کردم ، خونه تو تاریکی

مطلق بود . نمی دونستم چقدر خوابیدم ، بلند شدم و چراغ اتاقو روشن کردم . نه و نیم شب بود . از اتاق رفتم بیرون

هیچ کس خونه نبود ، یه یادداشت به صفحه تلویزیون چسبونده شده بود : ترمه جون من و تارخ رفتیم خونه دوستش

. دیر برمی گردیم نگران نباش.

دلم از گرسنگی ضعف می رفت رفتم تو آشپزخانه ، از غذا مذا که خبری نبود . به جاش ظرفشویی پر از ظرف نشسته

بود زهرخندی زدم ، گلپر خودشم می دونست که تو استراحت مطلقه . رفتم سراغ یخچال لااقل تخم مرغ نیمرو کنم

که دریغ از یه دونه اش.

کتری رو گذاشتم رو گاز. بعد ظرفا رو چیدم تو ماشین ظرفشویی . یه کم که به کارا رسیدم آب چوش اومد چایی دم

کردم و از تو یخچال پنیر برداشتم و شام نون و پنیر و چای شیرین خوردم.

اونشب به جای درس خوندن نشستم پای فیلم سینمایی . حوصله درس نداشتم اتفاقات روزانه حال و حس درس

خوندن واسم نذاشته بود.

ساعت از دو گذشته بود که تارخ و گلپر اومدن .ولی من از اتاق بیرون نیومدم . تا دیر وقت بیدار بودم و به بازی

سرنوشت فکر می کردم اما هرچقدر بیشتر فکر میکردم کمتر نتیجه می گرفتم.

یه ماه دیگه هم گذشت . کم کم حرفا و رفتارای زندایی روی گلپر اثر گذاشت . برخوردش با من برخوردش سرد و

غیردوستانه شده بود ومن از این وضعیت خیلی عذاب می کشیدم.

چند مرتبه خواستم قید ادامه تحصیل روبزنم و برگردم شیراز وشانسموبرای سال دیگه امتحان کنم ، اما میترسیدم مرتبه دیگه این رشته رو قبول نشم


پس باید هر جورشده با این وضعیت کنار می اومدم . روزایی که کلاس نداشتممی رفتم دانشگاه و می نشستم تو کتابخونه و درس میخوندم . اینا همه یه طرف خسرو هم یه طرف . از دستش کلافه

بودم . هر قدر من بهش بی محلی می کردم ، بیشتر می خواست نزدیکم بشه . خیلی سر نترسی داشت فکر کنم بیش

از اندازه به پول پدرش متکی بود . هر روز با ماشین اخرین سیستمش می اومد دانشگاه ، لباسای گرون قیمت مارک

دار و رنگارنگ می پوشید ، مدل موها و ریشاشو اجق وجق درست می کرد و واقعا بهش نمی اومد دانشجو باشه ! اونم

رشته دندونپزشکی.

.» ولش کن حتی فکر کردن به این پسره اعصابمو خرد میکنه «

یه روز که از دانشگاه می اومدیم بیرون متوجه چهره اشنایی شدم ، یه دختر خوش تیپ ، عینک آفتابی بزرگی که به

صورتش داشت نمی ذاشت درست ببینمش . یه ذره که رفتم جلوتر شناختمش ، بهنوش بود دختر عموم . منتظر

شاداب و ساغر نشدم . رفتم جلو : بهی جون عزیزم این جا چی کار می کنی ؟

عینکشو برداشت و محکم بغلم کرد ، عطر تندی زده بود ، به بوش حساسیت داشتم ، ولی اون لحظه اون قدر از

دیدنش ذوق زده بودم که به این مسئله اهمیت ندادم . محکم نیشگونم گرفت : خجالت نمی کشی ؟! دو ماهه اومدی و

نکردی یه سری به ما بزنی ، دلم می خواد کله اتو بکنم ، تو که این قدر بی وفا نبودی ! نمی دونی وقتی شنیدم این

جایی چه حالی شدم ، پر در اوردم . الان نیم ساعته جلوی در منتظرتم.

بازوهاشو گرفتم و نگاش کردم : چه خوشگل و شیک شدی.

قری به گردنش داد : چه کنیم دیگه ؟! خوش تیپی هم بد دردیه.

بهنوشو بردم طرف ساغر و شاداب و به همدیگه معرفی اشون کردم ، هر سه ابراز خوشحالی کردن . بعد از چند دقیقه

از هم جدا شدیم . داشتم می بردمش طرف ایستگاه اتوبوس که با حالت خاصی پرسید : کجا ؟

به چشمای خندونش زل زدم : خوب ایستگاه اتوبوس دیگه.

یه سوئیچ گرفت جلوی چشمام و تکونش داد : اتوبوس چیه دختر ؟ با ماشین من می ریم.

خوشحال شدم : مبارکه . حالا کجاس ؟

اون رنوی مدل پائین که اونجا پارکه مال منه. « لباشو جمع کرد

_کجا مدل پائینه ؟ به این خوشگلی.

زد پشت کتفم : همه اش تقصیر عموی خسیس جنابعالیه . کشتیارش شدم تا واسم پراید بخره ، نخرید که نخرید.

_نا شکری نکن دختر جون ، همینم خوبه ! حداقل اینکه حاجت دستته و لازم نیست تو سرما و گرما تو خیابون منتظر

تاکسی و اتوبوس وایسی . برو دختر جون . خیلی ام خوش رنگ و زنونه اس.

خوشحال شد : راست می گی ؟!

_آره دروغم چیه . بریم سوارشیم که می خوام دست فرمونتو ببینم.

_زیاد تعریف نداره.

یه قدم به عقب ورداشتم : قربونت پس من با اتوبوس میام ، هنوز جوونم و هزار تا ارزو دارم.

آستین مانتومو کشید : بیا خودتو لوس نکن.

توماشین که نشستیم ، پخش رو روشن کرد ، یه اهنگ خارجی پر سر و صدا گوشمو ازرد صداشو کم کردم : بهی

خجالت بکش . یه موزیک معنی دار گوش کن . سرت درد نمی گیره ؟!

خندید : عادت دارم اما به خاطر تو عوضش می کنم . هر چی دوست داری از تو داشبورد بردار.

میون نواراش یه نوار درست و حسابی نبود ، آخرین لحظه چشمم به یه کریس در برگ افتاد . برش داشتم و نوار رو

عوض کردم . بهنوش با مهربونی گفت : وسایلتو جمع کن بریم خونه ما ، هم اتاقی خودم شو.

به صورت گرد و با مزه اش نگاه کردم ، سبزه بود . چیز جالبی که تو صورتش جلب نظر می کرد چشمای خاکستریش

بود . اصلا با رنگ پوستش هماهنگ نبود . قد بلند ، کشیده و روی هم رفته دختر جذاب و تو دل برویی بود ، خیلی هم

مهربون بود . از اظهار لطفش خیلی خوشحال شدم : مرسی بهی جون . همین که حرفشو زدی برام یه دنیا ارزش داره

... قربونت برم.

_باهات تعارف ندارم که ! منم تنهام . این طوری حوصله ام سر نمی ره.

_مرسی عزیزم وقت بسیاره ، دنیا رو چه دیدی شاید بیام و پیش تو بمونم . اصلا فعلا خونه تارخ می مونم . خوب

تعریف کن ببینم چه خبرا ؟ عمو هادی چطوره ؟ زن عمو جون ! بهنام و بهرود چطورن ؟ با دانشگاه چی کار می کنی ؟!

دنده عوض کرد و پا گذاشت رو گاز : لامصب راه نمی ره ... تو هم یکی یکی بپرس . همه رو با هم که نمی تونم جواب

بدم.

خیلی حاضر جواب و شوخ بود، از این خصلتش خوشم می اومد، بعد از اینکه جواب سوالامو داد گفت: فردا تعطیلیه از

خونه تارخ هرچی می خوای بردار شب بریم خونه ما.

-مزاحم....

نذاشت حرفمو تموم کنم: آدم شدی ترمه. قبلا مزاحمت سرت نمی شد. بی خودم نمی خواد ادای ادم حسابیارو

دربیاری، هنوز خیلی مونده تا دندونپزشک بشی.

-بهی، بهی خفه شی ایشاا... دویست و پنجاه و نه متر زبون داری.

موهاشو که ریخته بود رو پیشونیش کرد زیر روسری: سیصد و چهل و هفت مترشو حساب نکردی... عموت تهدیدم

کرده اگر بدون تو برم، شب تو خونه رام نمی ده و باید زیر کنتور بخوابم.

مرموزانه ادامه داد: کلی تعریف دارم واست؛ یه عالمه چیز اتفاق افتاده که تو خبر نداری... کمربندتو ببند ه الان جریمه

می شیم. زود باش، زود باش.

چقدر هیاهو و هیجان داشت، کمربند رو بستم وبا خنده گفتم: رفتی تو خط عشق و عاشقی؟

سرخ شد، پرسیدم: هم دانشگاهیته؟

سرشو به علامت تایید تکان داد، گفتم: فقط خدا کنه سرش به تنش بیارزه.

-هنوز زبانت تلخه.

شونه بالا انداختم: به خاطر خودت میگم. حیفی عزیزم باید یکی رو پیدا کنی که قدر تو رو بدونه.

با تاکید ادامه داد: واسه کسی بمیر که واست تب کنه.

لبخند زد : می بینی اش. پسر بدی نیست تا الان که امتحانشو خوب پس داده.

با صدای بلند ادامه داد: می میره برام.

-کی می ره این همه راهو؟

-من عزیزم. من.... چند روز دیگه یه نمایش دانشجویی می بریم روی صحنه. اونجا می تونی ببینی اش. اون

کارگردانه؛ منم که خودت می دونی طراح دکور و صحنه.

-آره عزیزم. خبر موفقیت هات به گوشم رسیده، خیلی خوشحال شدم.

-تو جشنواره دانشجویی مقام آوردم.

-این یعنی پله های ترقی رو یکی یکی بالا رفتن. اینده ات روشنه.

-تو به من لطف داری ترمه.

سرمو تکون دادم: لطف نیست واقعیته.

حوالی خونه تارخ بودیم، بهنوش گفت: راهنمایی کن. از این جا به بعدش با تو.

پنج دقیقه بعد توی خونه بودیم. گلپر طبق معمول جلوی تلویزیون بود. یه ظرف ذرت بو داده گذاشته بود جلوش. ما

رو که دید با هزار عشوه بلند شد و از وقتی من لباس برمی داشتم تا وقتی پامو از خونه گذاشتیم بیرون نق زد و ناله

کرد: نمی تونم از جا بلند شم، خیلی بد ویارم، خواب و خوراکم بهم ریخته.

من نمی دونم اون گلپر شاد و سرحال بجوش این قدر بد اخلاق بهونه گیز و نچسب شده بود؟! می دونم حرفا و

بدگویی های زن دایی که اساس درست و حسابی هم نداره روش بی تاثیر نبوده.

بهنوش که نشست پشت فرمون، نفسشو با صدا داد بیرون: مغزمو جوید این زنداداش تو، یه سره دهنش می جنبید.

کاش یه کلمه حرف حسابی بزنه. فقط مثل هند جگر خور خون به دل ادم می کنه.

پوزخند زدم و چیزی نگفتم؛ ادامه داد: سرکار می ره؟

-نه فعلا که خونه نشینه... تا چند ماه دیگه هم بچه اش به دنیا می آد و برای همیشه قید کار کردنو می زنه.

-به سلامتی حامله اس؟

-اره. دیگه می خوام عمه بشم. قربونش برم ناز نازی رو....

بهنوش سوت کشید: اوه، چه عمه مهربونی.

-پس چی؟ فداشم می شم. دارم روز شماری می کنم زودتر به دنیا بیاد و بغلش کنمن جیگر طلا رو.

-این گلپری که من دیدم تومنی دو زار با اون گلپری که می شناختی فرق می کنه. بی خود به دلت وعده و وعید الکی

نده بذار برای بچه اش یه عمه تمام و کمال باشی.

آهی کشیدم ، راست می گفت چند روزی می شد درست تحویلم نمی گرفت. هر چند قبلش هم فقط نقش یه خدمتکار

محترم و با ارج و قرب رو داشتم، بهنوش پرسید: روزا چی کار می کنه؟

خیلی از دست گلپر شاکی بودم، دیگه حرمت هیچی رو نگه نداشته بود، زهر خندی زدم: کارش چیه؟ بوق می زنه،

بخیه به آبدوغ می زنه.

بهنوش چنان قهقهه زد که نیم متر هوا پریدم: زهرمار بهی! این چه وضعه خندیدنه. ترسیدم.

اون قدر خندید که اشکش دراومد: راست میگی.... از وضع خونه اش معلوم بود.

با غصه گفتم: باورت نمی شه بهی. از دانگشاه که می آم اول همه جا رو مرتب می کنم. صبح که از خونه می رم بیرون

از تمیزی حظ می کنم ولی وقتی برمی گردم می بینم هیچ اثری از تمیزی نیست... هرچند الان حامله اس و احتمالا حال

و حس نداره. قبلا خیلی تمیز و با سلیقه بود.

-اره یادمه.

-بهی جون سر راه بریم قنادی می خوام شیرینی بگیرم!

-شیرینی برای چی؟ آدم که هم گل نمی بره هم شیرینی!

-منظورت اینه که تو گلی؟

-نخیر جنابعالی گلی که دارم می برمت برای عمو جونت. اخه برادرزاده ام اینقدر بی معرفت می شه؟ دوماهه اومدی

تهران و نکردی یه سر بزنی.

-می دونم ولی تو که وضعیت ما رو می بینی... دل و دماغ درست و حسابی ندارم.

پشت چراغ قرمز گیر افتادیم، بهنوش با چشمای خاسکتری خوش رنگ و خوش حالتش تو چشمهام نگاه کرد: بابا

داره خیلی غصه می خوره... کاراتون به کجا رسید؟

-به هیچ جا! دوندگی زیاده، باید صبر کرد.

بهنوش حرف و عوض کرد. می دونست از حرف زدن در این رابطه دل خوشی ندارم. پرسید: درسها چطوره؟ سخته؟

-ای بدک نیست؛ الان راحته بعدا پدر درمی آره.

هر چقدر اصرار کردم جلوی قنادی نگه نداشت. حتی از مقابل قنادی هم رد نشدیم. مدام می گفت: بابا و مامان که قند

دارن، منم که رژیم لاغری دائم العمر دارم. شیرینی واسه کی می خوای بگیری؟

-آخه زشته دست خالی.

-چه زشتی عزیز من؟ مگه داری خونه غریبه می ری؟ تازه اولین بارتم نیست. قبلاها که ادم بودی و می اومدی هفته

هفته چتر پهن می کردی.... یادت رفته؟

-نه ولی اونوقت با خانواده بودم.

-اونام مهرتاش بودن مام مهرتاشیم دیگه... رسیدیم.

-بهی زشته ها!

-باز گفت. باز گفت. دختر اینقدر تکرار نکن. زشت پیرزنه که ارایش کنه، حالا بیا بریم.

زنگ رو زدیم و رفتیم تو. بهنام و عمو و زن عمو اومدن استقبال. وقتی تو بغل عمو قرار گرفتم احساس آرمش کردم،


 


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد