وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

منم طهورا7 و اخر

  منم طهورا7 و اخر
با همون لباسها از در اتاق بیرون رفتم تا از پندار بخوام یه لباس به من بده
پله ها رو نیمه تا پایین رفته بودم پندار و دیدم که عرض سالن و هی قدم می زنه برای بار اول بود که می دیدم سیگار
می کشه پله ها رو پایین رفتم و وارد سالن شدم اونم متوجه من شد و برگشت سمتم
چشماش از ساق پاهام شروع به حرکت و در مردمک چشمم توقف کرد
نگاهش خاص بود خاص تر از هر زمان دیگه
اروم گفتم : می شه به من یه لباس بدی با این ها راحت نیستم
پندار سیگار روشنشو داخل شومینه انداخت و چند قدم به من نزدیک شد
یک قدم مونده به من ایستاد دستشو دراز کرد سمت صورتم ولی پشیمون شد باانگشت اشاره
خطهای فرضی رو بازوم کشید تنم گر گرفت و مور مورم شد
یکم خودمو عقب کشیدم اونم دستشو انداخت و گفت : بیا بریم بهت یه چیزی بدم تا بپوشی
با هم بالا رفتیم دیدم که مستقیم وارد اتاق شد و در کمد دیواری باز کرد یکم لباسهای اویخته شده تو کمدو برانداز کرد
اخماش تو هم رفت گفت: لعنتی هیچ کدوم از لباسهای من اینجا نیست ..
گفتم : پس این بلوزهای کیه ؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت : مال فرید
-فرید ؟
نیم نگاهی بهم انداختو گفت : اره قبل از این که از ایران بره یه دوسه روزی اومده بود این جا
حالا اقای عاقل می گی الان من چی بپوشم ؟
پندار گوشه ی تخت نشست و چشماشو مالیدو گفت : نمی تونی تا فردا صبر کنی ؟
-نخیر نمی تونم با این لباس خوابم نمی بره
-خوب اخه این جا من لباسی ندارم که بهت بدم حتی مینو هم این جا لباسی نداره
کلافه منم نشستم رو تخت غرغر کنان گفتم : کارای تو همینه دیگه....!
پندار گفت : شرمنده تا صبح چیزی نمونده اول صبح می رم برات خرید می کنم
با این حرف بلند شد تا می خواست از در بیرون بره گفتم : کجا ؟
پندار برگشت سمتم و منتظر موند تا ببینه چی کارش دارم
منم خیلی راحت اشاره کردم به لباسشو گفتم : اول اون بلوز تنت و در بیار
چشمای پندار دیدنی شده بود متعجب گفت : چی کار کنم ؟
-بلوزتو در بیار ....
چشمها و لبهای پندار به خنده باز شدو گفت : مطمئنی ؟
با اخم گفتم : اره مطمئنم .....من لباس تو رو تنم می کنم تو هم اگه دوست داشتی از لباس پسر عموت استفاده کن
حال پندار گرفته شد ..چه برداشتی از حرف من پیش خودش کرده بود ....!
پندار شروع کرد به باز کردن دکمه های بلوزش منم نگاش می کردم چقدر دلم تنگ شده بود برای کل کل کردن باهاش
حیف که باید تنبیه می شد ....
اروم لباسشو در اورد از زیر لباسش یه رکابیه سفید جذب تنش بود
چشمم به عظله های سینه و بازوش خورد تو کتفش جای جراحی به خوبی مشهود بود
ناخوداگاه بلند شدم و به سمتش رفتم اروم دست گذاشتم جای زخمهای خوب شده اش
دوتا جای زخم داشت تو فاصله ی کمی از هم قرار داشت این زخمها همونی بود که امیر گفته بود
این زخمها بخاطر من تو تنش جا خوش کرده بودن
چشمامو بستم و روی هردو زخمشو بوسیدم
لرزش تنشو به خوبی حس کردم بلوزو اروم از دستش گرفتم و ازش فاصله گرفتم و گفتم :
فکر بد نکن بوسیدم چون من مسبب این زخمها بودم .. حالا برو بیرون می خوام بخوابم
پندار خیره به من تو سکوت فرو رفته بود
صبح با نوری که به اتاق تابیده شده بود چشمامو باز کردم کش و قوسی به بدنم دادم
از یاداوری حرصی که دیشب با حرفام به پندار دادم لبخندی رولبام نشست از تخت بلند شدم
حس سنگینی رو صورتم داشتم جلو اینه یه نگاه به خودم انداختم ارایش دیشب رو صورتم ماسیده بود
باید یه دوش می گرفتم از اتاق خارج شدم چند تا در تو راهرو بود یکی یکی در اتاق ها رو اروم باز کردم
تا حموم روپیدا کنم نمی دونستم پندار تو کدوم یک از این اتاقها جا خوش کرده
وارد حموم شدم با این که باید مجددا از لباسهای قبلیم استفاده می کردم ولی از تصمیمم منصرف
نشدم و خودمو سپردم به اب خیلی سرحال و شاداب شدم
با همون لباس پندار از حموم خارج شدم موهامو کمی خشک کردم و ازاد رها کردمشون
به سمت اشپزخونه رفتم تا یه چای بزارم مشغول دم کردن چای بودم که کسی من و از پشت تو اغوش گرفت
لبمو گاز گرفتم می خواستم حس شیرینی که که بهم سرایت شده رو دور کنم
دست پندار رو شکمم می لغزیدن سرش تو موهامو کردو بویید اروم دم گوشم گفت : صبح بخیر پرنسس چشم ابی من
دستشو از رو شکمم ازاد کردم و چرخیدم سمتش سعی کردم چهره مو اخمو نشون بدم گفتم : ترفیع درجه گرفتم ؟
از عروسک چشم ابیت تبدیل شدم به پرنسس چشم ابی ؟؟
پندار بی توجه به اخم من پیشونیمو بوسید و گفت : عزیزم صبحمون و خراب نکن
-اوه چه پرویی تو ....
پندار چشمک زدو گفت : شک داشتی شوهرت پروو
اخم رو پیشونیمو پررنگ تر کردمو گفتم : شوهر شوهر نکن واسه من ....تو شوهرم نیستی ؟
پندار لباشو جمع کردو گفت : راست می گی وقتی تو پرنسس منی ...پس منم می شم شاه تو ..اصلا چطوره منو
سرورم خطاب کنی ؟
مونده بودم پندار چرا این مدلی شده
نفس عمیقی کشیدمو گفتم : تو دیگه هیچ کدومشون نیستی ؟
زمانی که منو راها کردی به امون خدا تمام القاب خودتو از بین بردی
به سمت استکانهای چیده شده رفتم و دو تا برداشتم و تو سینی گذاشتم و مشغول ریختن چا ی شدم
ادامه دادم : چا ی که خوردیم راه می افتیم سمت تهران
پندار سینی چای و با شتاب ازم گرفت و رو میز گذاشت بازومو تو دستش گرفت و فشرد
خیلی جدی گفت : مثل این که هر چی کوتاه می یام تو بدترش می کنی بریم تهران چی کار ؟
منم براق شدم تو صورتش.. کم نیاوردم و گفتم : می ریم که کارهای طلاق و انجام بدیم !
با این حرفم دست پندار برای زدن سیلی بالا رفت ولی نرسیده به صورتم مشت شد و پایین افتاد
پندار از خشم بازومو فشار دادو گفت :
چی گفتی ؟ طلاق ؟ همون دیشب که این حرفو زدی باید گردنتو می شکوندم بچه ..
بغز داشت خفه ام می کرد
با دستام زدم به سینه اشو با گریه گفتم : اره بچه ام ...یه بچه ی بی کس و کار
که تو فکر می کنی هرجور دوست داشته باشی می تونی باهاش رفتار کنی ....
بچه ام که تو این مدت یه بار هم نپرسیدم کجا موندی ؟
اگه بزرگ بودم اگه تو منو به چشم بچه نمی دیدی می یومدی و سراغی ازم می گرفتی
خوب بهم نگاه کن من شبیه زنهای شوهر دارم ؟
اره ؟ اگه شوهر دارم پس تا دیروز کجا بود ؟ موقعی که بهش نیاز داشتم کجا بود ؟
به من می گی بچه فکر می کنی چون چند سالی ازم بزرگتری می تونی من و کوچیک ببینی ؟
با گریه شدید از اشپزخونه بیرون زدم و رفتم سمت اتاقم
نمی خواستم تو ویلا بمونم ساپورتمو پام کردم مانتو شالمو برداشتم و از پله ها سرازیر شدم
جلوی ویلا کفاشمو پام کردم ولی حوصله ی این که بنداش ببیندم نداشتم
بین راه مانتو شالمو پوشیدم و به سمت دریا ی که دیشب صدای موج هاشو شنیدم راه افتادم
دریا فاصله ی خیلی کمی با ویلا داشت حالا خوب بود ویلاشون ساحل اختصاصی داشت
وگرنه با این تیپ و قیافه نمی شد نگاه مردمو از خودم دور کنم
رو یه تخته سنگ بزرگ نشستم هنوزم اشک می ریختم
نمی دونم چه مدت گذشته بود که صدای پای منو متوجه دور و برم کرد
می دونستم کسی به غیر از پندار نیست بدون نگاه کردن بهش زل زده بودم به دریا
به این ابی بی کران چقدر دیدنش ارومم می کرد...!
زیر چشمی هواسم به پندار بود دیدم که با فاصله کنارم نشست و به دریا زل زد
دقایقی که گذشت صداش تو گوشم پیچید : طهورا ... تموم حرفات درست
برای روز عقد چیزی ندارم بگم چون از کرده ی خودم به شدت پشیمونم
ولی تو اون لحظه ها فکر می کردم درست ترین کارو دارم انجام می دم
درک نمی کرده چرا موضوع پسر عمه اتو ازم پنهون کردی چون من بارها ازت پرسیده بودم
ولی بعد از عقد عمه ات به مینو گفته بود رفتی خونه خودت
من هر شب تا نزدیکیهای صبح تو ماشین جلوی در خونتون بودم
ولی بازم غرورم اجازه نمی داد که بیام و ببینمت می دیدم که زیاد از خونه خارج نمی شی
تا وقتی برق خونه خاموش می شد زل می زدم به پنجره به هوای این که شاید بیای پشت پنجره و من ببینمت
بدجور با خودم درگیری داشتم نه دل رفتن داشتم نه پای موندن
شب ها خودم کشیکتو می کشیدم و در طول روز هم مامور گذاشته بودم تا مراقبت باشه
فقط دوشب اخر نتونسته بودم بیام چون به ماموریت رفته بودم وقتی از ماموریت برگشتم
و قضیه نبودن تو رو امیر برام تعریف کرد از همون ستاد مستقیما رفتم خونه ات
وقتی دیدم چه بلای سرت اومده باورم نشد چون خیلی به مامور ی که مسئولیت حفاظت از تو بود
سپرده بودم با پیگیریهای که کردم فهمیدم
طنین مفید از نبودن من سوءاستفاده کرده و مامور و رد کرده بره تا بتونه نقشه ی شومشون و اجرا کنن
می دونم امیر برات همه چیزو تعریف کرده پس زیاد وارد این معقوله نمی شم
من تو مدتی که بیمارستان بودی هر شب موقعی که خواب بودی به دیدنت می یومدم
حتی زمانی که از بیمارستان ترخیص شدی و رفتی خونه عمه ات بازم هر شب به دیدنت می یومدم
ولی تو خواب بودی
پندار مکث کردو نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
می دونم الان می خوای بگی چرا زمانی که خواب بودم به دیدنم می یومدی ..
دلیلش فقط عذاب وجدان خودم بود این که روم نمی شد تو چشمات نگاه کنم
این که صورت رنگ پریده جای زخمات اون اتل فکتو می دیدم دوست داشتم خودمو بکشم
نمی تونستم طهورا .....نمی تونستم اونجوری و تو اون حال ببینمت..!
قسم به اسمت طهورا درسته جلوی چشمات نمی یومدم ولی لحظه ای ثانیه ای ازت دور نبودم
حتی ادرس ارایشگاه رو هم گرفتم تا بیام دنبالت ولی امیر گفت خودش می رسونتت
وقتی جلوی در تالار دیدمت نفسم بند اومد نمی دونستم عکس العملت چیه ؟ ولی مثل همیشه دل و به دریا زدم
و اومدم .....دیشب با حرفات خوردم کردی وامروز لهــــــم کردی !
خوب می دونم لیاقت داشتنت و ندارم ولی نمی تونم ازت بگذرم برام نبودن تو مساوی با مرگمه
ولی اینقدر دوست دارم که بگم اگه فکر می کنی کسی پیدا می شه که بیشتر از من دوست داشته باشه حاظرم
با تموم سختیش کنار بکشم حاظرم به مرگم ..!
پندار چند نفس عمیق کشید انگار اونم داشت بقزشو فرو می داد اروم و بی حرف دیگه ای بلند شد و
به سمت ویلا حرکت کرد از پشت نگاهش کردم تازه می دیدم چقدر لاغر تر از قبل شده
نمی خواستم کار به این حرف ها بکشه نمی تونستم بدون پندار ادامه بدم
اگه قرار به تنبیه بوده باشه...بسه چون هردومون به اندازه ی کافی متنبه شده بودیم دیگه بس بود ..!
از جام بلند شدم و به سمت پندار دویدم از پشت پندار بغل کردم گریه ام بیشتر شده بود
با گریه گفتم : پندار .........!
پندار برگشت سمتم و زل زد به چشمام
اروم اشک چشمامو گرفت بی تاب شده بودم با یه حرکت منو گرفت تو اغوشش گفت : جان پندار ....شیشه عمر پندار
اینقدر محکم منو گرفته بود که نمی تونستم میلی متری حرکت کنم سرمو گذاشت رو سینه اش
بعد از دقایقی پندار با دستاش صورتم گرفت و کاری کرد که نگاهش کنم زمزمه وار گفت : منو بخشیدی ؟
صورتم و مالیدم به لباسش و اشکامو باهاش خشک کردم و گفتم : از چی حرف می زنی ؟
-پندار خندیدو دوباره منو تو اغوشش گرفت این بار خیلی محکم تر و تمام صورتم غرق بوسه کرد
-پندار ....!
هردو نگاهمون قفل همدیگه بود پندار اروم چشماش و بست و خیلی با احساس گفت :جان دلـــــــــــم
-دوست دارم
پندار پیشونیشو گذاشت رو پیشونیم نفسهای داغش رو صورتم پخش می شد اروم گفت : من می میرم برات
بعد هم با یه خیز منو تو بغلش گرفت و بلندم کرد و چرخوند از ترس جیغ کشیدم ولی پندار می خنیدید
یه خنده از سر شادی و خوشحالی منو همون جور تو بغلش نگه داشت و گفت :
هیچ وقت نترس هیچ جا امن تر از بغل من برای تو نیست و منو به سمت ویلا برد
***
اروم نشستم کنار پندار رو مبل و گفتم :
به کی زنگ زدی ؟
-به مینو... گفتم تا قبل از رسیدن ما مراسم عروسی رو راه بنداززه
-مگه قراره کی بریم ؟
پندار گوشیشو تو جیبشو گذاشت و گفت :
فعلا که هستیم نظرت چیه اول ماه عسلمون و برگزار کنیم بعد جشن عروسیمون
اروم زدم به شونه ی پندار و گفتم : چی می گی ؟
پندار خودشو سمتم خم کردو گونه مو بوسید و گفت :
می گم می خوام از همین امشب رسما زندگی مشترکمون و شروع کنیم وقتی برسیم تهران مراسم می گیریم
به چشماش نگاه کردم و گفتم : اخه اینجوری که نمی شه ...من هیچی همراهم نیاوردم
پندار چشمکی زدو گفت : اون مشکل و سه سوته حل می کنم فقط منتظر بله گفتن سرکار علیه هستم
خودمم راغب بودم که زودتر برم سر خونه زندگیمون سرمو تکون دادم و گفتم : باشه هر چی تو بگی
پندار منو تو بغلش کشید دم گوشم گفت :
پس من می رم خرید تو هم کمی استراحت کن چون شب از استراحت کردن خبری نیست
اخم نازی کردمو گفتم : باز داری بی حیا می شی ؟
پندار موهامو بهم ریخت و یه بوسه ی کوتاه ازم گرفت
اروم گفت : اینجوری نگام نکن چون بی خیال شب می شم و الان شروع می کنم
چشمکی زدو دوباره ادامه داد : می خوای الان شروع کنیم ؟
مشت ملایمی به سینه اش کوبیدمو گفتم : خیلی بد جنسی ...بی حیــــــا
پندار اروم خندید و از رو مبل بلند شد و سویچو از رو پیشخون برداشت و گفت : زود بر می گردم
پندار با کیسه های خرید وارد شد رفتم سمتش و چند تا از کیسه هار و گرفتم
همه چی خریده بود از لباس زیر و رو گرفته تا وسایل ارایشی و بهداشتی و خوراکی برای اشپزخونه
می خواستم اخرین بسته رو باز کنم که نزاشت و گفت این سورپرایزه
متعجب نگاهش کردم پندار خندیدو گفت : اونجوری نگام نکن تا شب نشونت نمی دم
هرچقدر اصرار کردم نشون نداد نا امید بلند شدم و وسایل اشپزخونه رو بردم تا جابجاشون کنم
پندار از همون سالن گفت : طهورا شام و از بیرون می گیرم
بعد هم ادامه داد من می رم تو اتاق میخوام کمی بخوابم اشکالی نداره ؟
سرمو از درگاهی بیرون بردم و گفتم : نه برو بخواب فقط اشکال نداره من کمی این اطراف قدم بزنم
پندار سریع گفت : باشه نمی خوابم باهم می ریم قدم بزنیم
دلم براش سوخت حتما خیلی خسته بود گفتم : نیازی نیست تو برو استراحت کن منم یکمی خودمو مشغول می کنم
بلند که شدی با هم می ریم قدم می زنیم
پندار بوسه از راه دوری برام فرستاد و چند تا از کیسه ها رو دنبال خودش کشید و برد بالا
منم یکمی اطراف و مرتب کردم و چای دم کردم و نشستم پای تی وی از تنقلاتی که پندار خریده بود
یه چیپس فلفلی برداشتم و شروع کردم به خوردنش
به ساعت نگاه کردم ساعت حدودای هشت و نیم شب و نشون می داد بلند شدم تا پندار و بیدار کنم
اروم از پله ها بالا رفتم و چند ضربه به در زدم می خواستم در اتاق و باز کنم که پندار خودش سریع بیرون اومد
مشکوک رفتار می کرد از حالت چشماش هم معلوم بود نخوابیده
کنجکاوی نکردم و بهش گفتم چای دم کردم با هم از پله ها پایین اومدیم بعد از خوردن چای همراه با کلوچه های محلی
پندار گفت بریم اطراف کمی قدم بزنیم
می خواستم برم مانتو شالمو بیارم که نزاشت و گفت خودش برام می یاره
پیاده روی کنار ساحل خیلی خوش گذشت پندار از برنامه های که واسه اینده مون چیده بود حرف می زد
چقدر صحبتهاش شیرین بود و منو به عالم رویا می برد قلبم به ارامش رسیده بود
بعد از خوردن شام پندار گفت : طهورا می شه یه خواهشی ازت کنم
-اره چی می خوای ؟
پندار از پشت مبل کیسه ای سمتم گرفت و گفت : می خوام امشب این و بپوشی
با لبخند کیسه رو از دستش گرفتم و محتوی درونشو بیرون اوردم یه لباس خواب به رنگ سفید که
تمام بالا تنشو از جنس ساتن و تور پوشونده بود قدش هم که خیلی کوتاه بود
با دیدن لباس لبخند از رو لبم کنار رفت و گفتم : اینو تنم کنم ...به نظرت تو این پیراهن بیشتر از نیم متر پارچه به کار رفته ؟
پندار خنده ی شیطونی کردو گفت : من به این چیزهاش کاری ندارم
اصولا داماد عروسشو تو لباس سفید عروسی می پذیره
از اونجایی که من خیلی هولم این و گرفتم تا هم لباس عروس به نظر برسه هم لباس خواب
بعد با حالت بامزه ای گفت : جون پندار تنت کن
سری تکون دادم و لباس و بردم بالا پندار گفت : طهورا نیم ساعت دیگه تو اتاقمون منتظرتم
سرمو پایین انداختم یکمی خجالت کشیدم و سمت اتاق راه افتادم
لباس و تنم کردم درست فیت تنم بود کمی خودمو ارایش کردم یه رژقرمز براق زدم خیلی
بهم می یومد ته کیسه یه جفت صندل کف تخت سفید هم بود که روش نگین کاری شده بود پام کردم
به ساعت نگاه کردم نیم ساعت شده بود اروم در اتاق و باز کردم
پندار و دیدم که به در اون اتاق تکیه داده یه بلوز استین کوتاه سفید تنش بود که دکمه هاشو تا نیمه بسته بود
قسمتی از سینه ی ستبرش نمایان بود با یه شلوار خوش کپ مشکی
از موهاش معلوم بود دوش گرفته پندار غرق من شده بود اروم اروم قدم برداشت و نزدیکم رسید
سرم بی اختیار پایین افتاده شد
پندار سرشو خم کردو دم گوشم گفت : نبینم پرنسس چشم ابی من خجالت بکشه من همون پندارم
همونی که می شناسیش پس خجالت نکش
با دو انگشتی که زیر چونه ام قرار گرفت سرمو بالا گرفتم
پندار منو اروم به سمت اتاق برد و در اتاق و باز کرد وقتی وارد اتاق شدم هم تعجب کردم هم خنده ام گرفته بود
سعی کردم خیلی خنده ام بلند نشه گفتم: مگه جشن تولده ؟چرا بادکنک اویزون کردی ؟
پندار که از پشت منو تو بغلش گرفته بود گفت : این بادکنکها فلسفه داره عشقم
سرمو کمی چرخوندم تا ببینمش تو همون حال گفتم : چه فلسفه ای ؟
پندار قسمتی از موهامو برد پشت گوشم و سرشو خم کرد و گفت :
هر کدوم از این بادکنکهای بزرگ و کوچیک نشونه ی یه مشکل که شاید در اینده دامن گیرمون بشه
می خوام با هم تموم این بادکنکها رو بترکونیم به نشونه ی پیروزی و غلبه بر مشکلاتمون
نمی خوام بهت وعده ی دروغین بدم و بگم زندگیمون بدون مشکله
ولی می خوام بهت بگم اگه با هم باشیم می تونیم به تمومشون غلبه کنیم و در اخر پیروز نبرد بشیم
از امشب من و تو ..رو می زاریم پشت همین در فقط یک کلمه وجود داره اونم مـــــــا !!!
لبشو به گوشم چسبوند و زمزمه وار گفت : حاظری بریم سراغ مشکلات ؟
من که حرارتم به 1000رسیده بود سرمو تکون دادم
پندار از جیب شلوارش یه سوزن ته گرد در اورد و داد دست من خودش هم دستمو محکم گرفت
و با هم شروع کردیم به ترکوندن تموم بادکنکها
اون شب پندار و جور دیگه ای یافتم تا صبح برام زمزمه ی عاشقانه سر داده بود اینقدر لطیف و با احساس
رفتار می کرد که گاهی شک می کردم صاحب اون اخمها دارای چینین روح لطیفی باشه
منم مثل هر دختر دیگه ای وقتی از دنیای دخترونه ام جدا شدم و قدم به دنیای زنانگیم گذاشتم
حس های مختلفی سراغم اومد حس بزرگ شدن ....بالغ شدن ...و مهمتر از همه یکی شدن با شریک دائم زندگیم ...!
تموم مدتی که شمال بودیم پندار نمی زاشت دست به سیاه و سفید بزنم و نمی زاشت ذره ای اب تو دلم تکون بخوره
با تماس مینو جون و دادن تاریخ مجبور شدیم اون ویلای رویایی و به مقصد تهران ترک کنیم
پندار بهم قول داد که هر سال سالگرد یکی شدنمون بیام به همین ویلا
البوم عکس های ازدواجمون و ورق می زنم مراسم ازدواجمون
خیلی خوب و عالی برگزار شد مینو جون به احترام عمو مجید و عمه سالنی رو گرفته بود
که قسمت های مختلفی داشت
یه قسمت از سالن به صورت سنتی دیزاین شده بود و مخصوص کسانی بود که خیلی تمایل به شلوغی ندارن
قسمتی هم برای جوان تر ها در نظر گرفته شده بود
این جوری احترام به هر جور سلیقه ای بود کسانی که مایل نبودن کنار نامحرم بنشینن
و کسانی که از مختلط بودن مراسم راضی بودن
لباس عروسم و خود مینو جون خریده بود یه لباس دکلته که دامن پف پفی خیلی زیبایی
داشت و از پشت یه پاپیون خیلی بزرگ می خورد
پندار واقعا با من مثل یک پرنسس رفتار می کرد
**
سپند عزیز دلم کتاب مامانی رو چرا خط خطی کردی ؟
وای ببین جزو هامو چی کار کرده ؟
تا اومدم چیزی بهش بگم پندار با یه خیز سپند و از زمین برداشت و چرخوندش
صدای خنده شون کل خونه رو گرفته بود پندار قربون صدقه اش می رفت و می گفت :
گل پسربابا زحمات مامانتو دادی به باد فنا ...
با خنده اخمی به پندار کردمو گفتم : درست لنگه ی خودته ببین چه به روز جزوه هام اورده !
واقعا به من درس خوندن نیومده بود با بدبختی دانشگاه رشته ی گرافیک قبول شدم
ولی هر بار می خواستم درس بخونم پندار جزوه هامو جمع می کرد و می گفت
اول باید منو بخونی و ببینی من چی می گم بعد اگه خسته نبودی می تونی درس بخونی
ولی مگه می شد اینقدر خسته ام میکرد که دیگه نای برای خوندن درس برام نمی موند
و صبح که از خواب بیدار می شدیم بهم می خندیدو می گفت دیشب درستو خوب پس دادی افرین
منم فقط حرص می خوردم
بااین که سه سالی از ازدواجمون می گذشت و الان من مادر پسر بچه ی دوساله بودم
ولی پندار همچنان همون پندار سابق باقی مونده بود و شیطنتهاش ذره ی کم نشده بود
فقط به خاطرراحتی من زمانی که دانشگاه می رفتم پرستاری استخدام کرده بود
تا در زمان نبودن من بتونه از سپند مراقبت کنه و مزاحمتی برای مینو جون ایجاد نشه
چند روز بود حالت تهوع امونمو بریده بود با رفتن پندار به مینو جون گفتم که هواسش به سپندو مرجانه باشه تا برم
ازمایشگاه و برگردم با متصدی ازمایشگاه صحبت کردم و قرار شد جوابو به صورت اورژانسی بدن
وقتی جوابو گرفتمو خوندم لبخند عمیقی زدم ....بازم باردار بودم
چند بار به پندار زنگ زدم تا خبر بارداریمو بدم ولی گوشیش مدام اشغال بود
به سمت خونه راه افتادم و به خودم گفتم شب که اومد بهش می گم وقتی رسیدم
پندارو دیدم که کلافه داره تو سالن رژه می ره ...!
متعجب پرسیدم : تو چرا خونه ای ؟ چرا به این زودی برگشتی ؟
پندا رمن من کنان گفت : هی....هی...هیچی
کیفمو رو مبل گذاشتم و گفتم : چرا اینقدر پریشونی ؟ سپند و مرجانه کجان ؟
هان !!!
-پندار حالت خوبه ؟
یه سکوت بدی تو خونه حاکم شده بود سکوتی که منو می ترسوند
چرا خونه خالیه ؟ به سمت اتاق مینو جون رفتم و درو باز کردم مینو جون نبود
رومو کردم سمت پندارو گفتم : چرا هیچی نمی گی سپند کجاست ؟ مینو جون کجاست ؟
پندار سریع به سمتم اومد و منو تو بغلش گرفت و با لحن نگرانی گفت :
طهورا می خوام یه چیزی بگم ولی تو رو قسم به خاک پدر مادرت اروم باش ...!
ترس تموم وجودمو گرفته بود با بی حالی زل زدم به پندار و گفتم : کشش نده بگو چه خاکی تو سرم شده ؟
پندار چنگی به موهاش زدو گفت : سپند
-سپند چی ؟ حرف بـــــزن
پندار حلقه ی دستاشو دورم محکم تر کردو گفت : دزدیدنش ....
دیگه چیزی نفهمیدم همین یک جمله کافی بود تا منو به اوج بدبختی 


و سیاهی بکشونه 

 

سوزش دستم چشمامو باز کردم چهره ی عمه معصومه و شقایق تو نظرم پدیدار شد

من این جا چی کار می کردم؟ عمه و شقایق چرا بالای سر منن ؟

چشمامو بستم تا تمرکز کنم تا یادم بیاد چه به من گذشته ...!

یادم افتاد پسرم ...عشقم و ربوده بودن

دست انداختم به چادر عمه و نالیدم : عمه پسرم کجاست ؟

عمه گریه می کردو ازم می خواست که اروم باشم.... ولی مگه می شد !!!

دکتر که برای ویزیت من اومده بود وقتی حالمو دید اجازه ی ترخیص بهم نداد

یا تو خواب بودم یا در حال اشک و زاری ....

پنج روز تو بیمارستان بستری هستم دکتر گفته بود اگه اروم بگیرم اجازه می دن مرخص بشم

سعی می کردم جلوی دیگران خودار باشم تا هر چه زودتر از این خراب شده بیرون برم

بالاخره دکتر بعد از ویزیت نهایی اجازه ی مرخص شدن و صادر کرد

با کمک شقایق و عمه روانه ی خونه اشون شدیم

وقتی از بیمارستان به خونه رسیدیم بازم شدم همون طهورای نالان

بی تاب بودم لحظه ای اشکم بند نمی یومد و اسم سپند از زبونم قطع نمی شد

چند روزه از پسرم بی خبرم به اندازه ی صد سال احساس پیری و شکسته شدن می کنم

مینو جون که قبل از من مطلع شده بود دچار سکته ی قلبی شد و تو بیمارستان بستری بود

پندار و فقط روز اول تو بیمارستان دیدم و بعد از اون دیگه ندیده بودمش

شقایق و امیر خیلی تلاش می کردن تا ارومم کنن ولی هر بار که دخترشون مهسا رو می دیدم اتیش می گرفتم

پسر من دوماه از مهسا بزرگتر بود ...!

الان سپند من کجاست ؟ کی بهش می رسه ؟ گرسنه اش بشه کی بهش غذا می ده ؟

با گریه و بی تابی من شقایق هم پا به پام گریه می کرد

شقایق منو تو بغلش گرفتو گفت : طهورا گریه نکن !!

- به خدا بسپرش.... مطمئن باش سرهنگ صحیح و سالم پسرتو تحویلت می ده

گریه کنان گفتم : وای نگو شقایق یه هفته است که پسرمو ندیدم ...بغلش نگرفتم

پسرم شب ها عادت داره براش قصه بخونم تا بخوابه ...حالا کی براش قصه می گه ؟

شقایق محکمتر منو به خودش فشردوگفت :

با ناراحتی کردن چیزی درست نمی شه من می دونم بارداری برای جنین تو شکمت هم خطرناکه

به کل موضوع بارداریمو فراموش کرده بودم شدت گریه ام بیشتر شد

این اواخر پندا ر به سپند یاد داده بود تا بیاد بهم بگه مامی من ابجی می خوام

حالا پسرم کجاست ....کجاست که بهش مژده بدم

با بی حالی و کمک شقایق به اتاقم رفتم و دراز کشیدم به خاطر بارداریم نمی تو نستم از ارامبخش استفاده کنم

تاریخ و زمان از دستم در رفته نمی دونم چند روزه پسرمو ندیدم شدم

مثل مرده های متحرک تنها کارم شده دیدن فیلمهای که از سپند گرفته بودیم

نگاه می کردم و اشک می ریختم

عمه کلی نذر و نیاز می کرد و شقایق هم لحظه ای ازمن دور نمی شد و تنهام نمی زاشت

نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم صدای زمزمه ها رو می شنیدم اسم سپند که اومد

سریع در اتاق و باز کردم و بیرون رفتم

پاورچین پاورچین نزدیک شدم امیر داشت حرف می زدو می گفت :

بابا خود اتابکه شک نداریم الانم پندار با گروه رفته

تو چرا نرفتی ؟

امیر گفت : می دونی که بابا من کلا قسمت وظیفه ام تغییر کرده اجازه ی همراهی باهاشون و نداشتم

عمو مجیدسری به علامت درک کردن تکون دادو گفت :

اخه چجوری اتابک برگشته پرستاره هم تو این کار دست داشته ؟

-اره بابا

چشمامو بستم مرجانه تو این کار دست داشته چطور تونست ؟چطور تونست سر پسر دوساله ی من این بلا رو بیاره ؟

صدای عمو مجید و شنیدم که گفت : فعلا چیزی به طهورا نگید... خیلی حالش بده می ترسم خدای نکرده

بلای سر خودش بیاره !!!

امیر اروم گفت : باشه بابا ..!

عمو مجید دوباره گفت : یعنی اتابک اینقدر جرات پیدا کرده که برگشته ویلای سابقش

-مگه اونجا رو پلمپ نکرده بودن ؟

امیر اهی کشیدو گفت : بابا فک پلمپ کردن که کاری نداره اونم واسه جونوری مثل اتابک ..!

دیگه صبر نکردم تا به ادامه ی حرفهاشون گوش بدم حالا

فهمیده بودم که اتابک تو کدوم سوراخ موشی قایم شده خودم باید می رفتم

پاورچین پاورچین وارد اتاق شدم اروم لباسامو عوض کردم منتظر موندم تا همه بخوابن

خودمو زیر پتو پنهان کردم شقایق دوبار بهم سر زد وقتی دید خوابم اروم رفت سمت اتاق امیر

بعد از یک ساعتی خونه غرق سکوت شد منم سریع از خونه بیرون رفتم

و راهیه خونه پدریم شدم فرصت کم بود نمی تونستم بمونم تا فردا بشه

حالا که می دونستم پسرم دست چه جونوری اسیر شده یک لحظه هم نمی تونستم معطل کنم

به محض رسیدن در انباری رو باز کردم و سراغ اسلحه قدیمیم رفتم

از داخل صندوق قدیمی اسلحمو بیرون کشیدیم و بوسیدمش یار باوفای خودمو

خشابشو چک کردم پر بود ادرس ویلا رو داشتم رفتم تا اماده بشم

یه مانتوی کوتاه پوشیدم تا زیر دست و پام نباشه با یه شلوار چند جیبه

پوتین های که مدتها پام نکرده بودمو برداشتم و پام کردم

شالمو محکم کردم و اسلحمو دوباره چک کردم

چاقوهای ضامن دار و برداشتم و تو جیب شلوارم گذاشتم

از اژانس در خواست ماشین برای یکی از باغ های بیرون کرج کردم

سوار ماشین که شدم شده بودم همون طهورای جنگجو این بار هیچ چیز جلو دار من نیست

این بار برای زندگیه پسرم می رفتم برای زندگی شوهرم !!!!!!

اروم دستمو گذاشتم روی شکمم و بچه ی تو شکممو نوازش کردم زمزمه کردم

عزیز دلم داریم می ریم بابا و داداشی رو برگردونیم از تو هم می خوام مراقب خودت باشی

ساعتها بود که از بالای دیوار همه جا رو خوب برانداز می کردم 4تا نگهبان داخل باغ بودن

چیزی به سپیده ی صبح باقی نمونده بود

یک دستمو رو شکمم گذاشتم و به صورت نشسته پریدم سعی کردم کوچکترین صدای از خودم تولید نکنم

همون جا اسلحمه اماده کردم

صدای پا نشون می داد که یکی از نگهبانها داره نزدیکم می شه

اسپره بی هوشیمو بیرون اوردم و پشت یه درخت سنگر گرفتم به محض نزدیک شدن اسپره رو روش خالی کردم

و جلوی دهنشو گرفتم وقتی فهمیدم بی هوش شده

دهنشو با دستمالی که همراهم بود بستم و پاهاشو با طناب محکم کردم کشوندمش سمت درختی

تکیه اش دادم به درخت .. دستاشو از دو طرف تنه ی درخت بردم و از پشت بستم

با دوربین دید در تاریکی باغ و خوب نگاه کردم یکی دیگه از نگهابانها نزدیکم بود

این یکی معلوم بود از قدرت بدنی بالا ی برخورداره

خلاف جهت نگهبان حرکت کردم و تو فرصتی مناسب با انتهای اسلحه کوبید م به پشت گردنش و درجا افتاد زمین

از پاهای نگهبان گرفتم و بردم نزدیک جای که نگهبان اولیه رو بسته بودم و بستمش

داشتم گره ی پای نگهبان و محکم می کردم که سردی اسلحه ای رو شقیه ام احساس کردم

دستامو بالا اوردم تا اون شخص اسلحه بدست تحریک نشه

مرد خیلی اروم گفت : اروم بچرخ سمت من

چرخیدم سمتش یه مرد نقاب دار رو به روم بود اون هم داشت منو نگاه می کرد

بعد از چند لحظه با صدای اهسته و متعجبی گفت :

-خانوم مقدم شما هستید ؟

متعجب از اینکه منو می شناسه سری تکون دادم مرد نقاب دار گفت : اینجا چی کار می کنید ؟

-چرا سرهنگ در مورد حضور شما چیزی نگفته بود ..می دونید چقدر خطرناکه ..؟

می خواستم جواب بدم که صدا ی شلیک از تو ساختمو ن بلند شد مرد نقاب دار سریع بیسم زدو گفت :

-- مورد اضطراری خانوم سرهنگ مقدم تو مقر هستن نیروهای خودی هواستون باشه......

مرد نقاابدار گفت که سرگرد شمس هست

داشت ازاومدن من پرس و جو می کرد که صدای شلیک دیگه ای به گوش رسید

سرگرد شمس منو نشوند زمین و گفت :

خانوم مقدم همین جا باشید و از جاتون تکون نخورید با بیسیم هم اطلاع داد که حمله صورت بگیره

به چند دقیقه نرسیده صدای تیر اندازی از هر گوشه کناری به گوش می رسید

نم یتونستم بشینمو تماشا گر باشم باید کاری می کردم

با هر بد بختی که بود خودمو به ساختمون رسوندم و پشت یه ستون سنگر گرفتم

بیشتر تیر اندازی تو محوطه پشتی بود نیروهای خودی تو هر گوشه ای دیده می شدن

اسلحمه برای شلیک اماده کرده بودم با تعلیماتی که به یادم مونده بود خودمو به محوطه پشتی رسوندم

صدای تیر اندازی به یک باره قطع شد گوشمامو تیز کردم و سرک کشیدم

صدای گریه ی سپند و شنیدم قلبم با شنیدن صدای گریه اش ایستاد نفس هام به شماره افتاده بود

چند تا نفس عمیق کشیدم و تو دلم سپندو سپردم دست خدا الان موقع غش و ضعف کردن نبود

بعد از لحظه ای صدای منحوس اتابک و شنیدم که می گفت : اگه نزدیک بشید هردوشون و می کشم صدای گریه سپند

هر لحظه بلند تر می شد

سینه خیز خودمو به نزدیکترین سنگر گاه رسوندم حالا درست روبه روشون قرار گرفتم

می دیدم که اتابک اسلحشو پشت سر پندارگرفته

و پندار پسرمون و محکم تو سینه اش پنهون کرده

اتابک گفت : همتون اسلحه هاتون بزارید زمین

با اشاره یکی از نقاب دارها همه اسلحه هاشون زمین گذاشتن

اتابک به یکی از نچه هاش گفت : همشون اینجان..! خوب اطراف و گشتید ؟

-بله کسی دیگه ای این جا نیست .

اتابک قهقه ای زدو گفت : خوبه ...خوبـــــــه

اتابک از پشت یقیه ی پندار و گرفت و گفت :

مقدم یادته پسرمو چجور کشتی ؟

حالا من جلوی چشمات پسرتو می کشم بعد هم خودتو

پندار گفت : حماقت نکن اتابک با کشتن ما هم نمی تونی از این جا فرار کنی

اتابک جواب داد : اگه قرار بود فرار کنم که این جا نمی یومدم

اتابک فریاد کشان ادامه داد : تو همه چیزمو ازم گرفتی ...شریکم شاهین پسرم و گروهکم

دیگه چیزی ندارم که بخوای ازم بگیری برای مرگ حاظرم اما اول می خوام با چشمات

کشته شدن و جون دادن پسرتو ببینه ...!

چشمم افتاد به سرگرد شمس اونم هواسش به من بود

اشاره زدم هواسش به اون مردی که اسلحه تو دستشه و نزدیک اتابک ایستاده باشه

با بازو بسته شدن چشمهاش فهمیدم که موضوع رو گرفته و می دونه باید چی کار کنه ..!

منتظر لحظه ی مناسب بودم

اتابک با زور سپندو از اغوش پندار گرفت هفت تیرشو گذاشت رو شقیقه ی سپند

همون مرد که نزدیکش بود هم دستهای پندار و گرفته بود

تا عکس العملی نشون نده

می دیدم که پندار داره هر کاری می کنه تا نزاره به سپند اسیبی برسه

تو اون لحظه اگه یه لشگر هم ادم می بود بازم کاری از هیچ کدومشون بر نمی یومد

اتابک گفته بود یه حرکت از طرف نیروهای امنیتی مصادف می شه با تیر خلاص برای سپند

با این حال پندار دست از تقلا بر نمی داشت مرد با زانو زد زیر دل پندار ....پندار خم شد رو زمین

داشت شمارش معکوش برای کشتن می خوند تو دلم برای صدهزارمین بار از خدا یاری گرفتم

اتابک داشت همچنان شمارش معکوس و بلند اعلام می کرد به شماره ی سه که رسید

بلند شدم و شلیک کردم

سکو ت به یک باره همه جا رو گرفت

گلوله به هدف خورد و اتابک نقش رو زمین شد

پندار قبل از افتادن اتابک سریع سپندو از بغلش جدا کرد و نشست و تو بغلش قایم کرد

گروه خودی سریع اسلحه هاشون و برداشتن چند مرد ی که جزء گروه اتابک بودن اسلحه هاشون زمین انداختن

و دستاشون پشت سرشون بردن و زانو زدن

تیر به پایین گلوی اتابک برخورد کرده بود

پندار سرشو کمی بالا گرفت و متعجب منو نگاه می کرد

به سمت اتابک رفتم هنوز جون داشت کمی خم شدم

صداش زدم تا منو دید گفت : ت.....ت...تو

-اره من ....منو خوب می شناسی ...شاید بشناسی ولی نه بدرستی

یادمه خیلی مشتاق بودی بدونی چرا ارسلان و هدف قرار دادم حالا خودمو کامل معرفی می کنم

من طهورا هستم دختر قاضی دانش

یادت اومد همونی که تو ماشینش بمب کار گذاشتید

می خواستم 3سال پیش انتقام خون خانواده امو بگیرم ولی نشد حالا انتقام گرفتم برو به درک

از اتابک فاصله گرفتم و ایستادم چند تا نفس عمیق کشیدم و اسلحمو گذاشتم کنار پام

تمام تنم می لرزید ...بازم شکر خدا کردم که هنوز هم هدف گیریم بی نقص بود

پندار به سمتم اومد ... سپند تا منو دید گریه اش بند اومد خودشو به سمت خم کرد تا بغلش بگیرم

پسرمو گرفتم تو اغوشم تو حال خودم نبودم سپند و بو می کردم پسرمو ثمره ی عشقمو .......

پندار هم برای دومین بار شونه هاش مردونه لرزیدن دستشو باز کرد تا منو پسرمو زیر چتر حمایتش بگیره

زانوهام خیلی می لرزیدن

اروم همون جا نشستم زمین پندار سعی داشت ارومم کنه ...سرموبلند کردم و نگاهش کردم

چشم پندار هم خیس بود سپند سرشو به سینه ام می مالید دو رو برمون خیل ی شلوغ بود

چند نفر نزدیکمون شدن و به پندار گفتن که مارو از محوطه خارج کنه

اروم زیر بازمو گرفت و بلندم کرد

وقتی از محوطه دور شدیم پندار دستمو گرفت و بوسید

تا رسیدن به خونه هردو سکوت کرده بودیم غرق در افکار خودمون بودیم

سینه خیز خودمو به نزدیکترین سنگر گاه رسوندم حالا درست روبه روشون قرار گرفتم

می دیدم که اتابک اسلحشو پشت سر پندارگرفته

و پندار پسرمون و محکم تو سینه اش پنهون کرده

اتابک گفت : همتون اسلحه هاتون بزارید زمین

با اشاره یکی از نقاب دارها همه اسلحه هاشون زمین گذاشتن

اتابک به یکی از نچه هاش گفت : همشون اینجان..! خوب اطراف و گشتید ؟

-بله کسی دیگه ای این جا نیست .

اتابک قهقه ای زدو گفت : خوبه ...خوبـــــــه

اتابک از پشت یقیه ی پندار و گرفت و گفت :

مقدم یادته پسرمو چجور کشتی ؟

حالا من جلوی چشمات پسرتو می کشم بعد هم خودتو

پندار گفت : حماقت نکن اتابک با کشتن ما هم نمی تونی از این جا فرار کنی

اتابک جواب داد : اگه قرار بود فرار کنم که این جا نمی یومدم

اتابک فریاد کشان ادامه داد : تو همه چیزمو ازم گرفتی ...شریکم شاهین پسرم و گروهکم

دیگه چیزی ندارم که بخوای ازم بگیری برای مرگ حاظرم اما اول می خوام با چشمات

کشته شدن و جون دادن پسرتو ببینه ...!

چشمم افتاد به سرگرد شمس اونم هواسش به من بود

اشاره زدم هواسش به اون مردی که اسلحه تو دستشه و نزدیک اتابک ایستاده باشه

با بازو بسته شدن چشمهاش فهمیدم که موضوع رو گرفته و می دونه باید چی کار کنه ..!

منتظر لحظه ی مناسب بودم

اتابک با زور سپندو از اغوش پندار گرفت هفت تیرشو گذاشت رو شقیقه ی سپند

همون مرد که نزدیکش بود هم دستهای پندار و گرفته بود

تا عکس العملی نشون نده

می دیدم که پندار داره هر کاری می کنه تا نزاره به سپند اسیبی برسه

تو اون لحظه اگه یه لشگر هم ادم می بود بازم کاری از هیچ کدومشون بر نمی یومد

اتابک گفته بود یه حرکت از طرف نیروهای امنیتی مصادف می شه با تیر خلاص برای سپند

با این حال پندار دست از تقلا بر نمی داشت مرد با زانو زد زیر دل پندار ....پندار خم شد رو زمین

داشت شمارش معکوش برای کشتن می خوند تو دلم برای صدهزارمین بار از خدا یاری گرفتم

اتابک داشت همچنان شمارش معکوس و بلند اعلام می کرد به شماره ی سه که رسید

بلند شدم و شلیک کردم

سکو ت به یک باره همه جا رو گرفت

گلوله به هدف خورد و اتابک نقش رو زمین شد

پندار قبل از افتادن اتابک سریع سپندو از بغلش جدا کرد و نشست و تو بغلش قایم کرد

گروه خودی سریع اسلحه هاشون و برداشتن چند مرد ی که جزء گروه اتابک بودن اسلحه هاشون زمین انداختن

و دستاشون پشت سرشون بردن و زانو زدن

تیر به پایین گلوی اتابک برخورد کرده بود

پندار سرشو کمی بالا گرفت و متعجب منو نگاه می کرد

به سمت اتابک رفتم هنوز جون داشت کمی خم شدم

صداش زدم تا منو دید گفت : ت.....ت...تو

-اره من ....منو خوب می شناسی ...شاید بشناسی ولی نه بدرستی

یادمه خیلی مشتاق بودی بدونی چرا ارسلان و هدف قرار دادم حالا خودمو کامل معرفی می کنم

من طهورا هستم دختر قاضی دانش

یادت اومد همونی که تو ماشینش بمب کار گذاشتید

می خواستم 3سال پیش انتقام خون خانواده امو بگیرم ولی نشد حالا انتقام گرفتم برو به درک

از اتابک فاصله گرفتم و ایستادم چند تا نفس عمیق کشیدم و اسلحمو گذاشتم کنار پام

تمام تنم می لرزید ...بازم شکر خدا کردم که هنوز هم هدف گیریم بی نقص بود

پندار به سمتم اومد ... سپند تا منو دید گریه اش بند اومد خودشو به سمت خم کرد تا بغلش بگیرم

پسرمو گرفتم تو اغوشم تو حال خودم نبودم سپند و بو می کردم پسرمو ثمره ی عشقمو .......

پندار هم برای دومین بار شونه هاش مردونه لرزیدن دستشو باز کرد تا منو پسرمو زیر چتر حمایتش بگیره

زانوهام خیلی می لرزیدن

اروم همون جا نشستم زمین پندار سعی داشت ارومم کنه ...سرموبلند کردم و نگاهش کردم

چشم پندار هم خیس بود سپند سرشو به سینه ام می مالید دو رو برمون خیل ی شلوغ بود

چند نفر نزدیکمون شدن و به پندار گفتن که مارو از محوطه خارج کنه

اروم زیر بازمو گرفت و بلندم کرد

وقتی از محوطه دور شدیم پندار دستمو گرفت و بوسید

تا رسیدن به خونه هردو سکوت کرده بودیم غرق در افکار خودمون بودیم

تا به خونه رسیدم اولین کاری که کردم در اوردن لباسهای سپند بود می خواستم مطمئن بشم پسرمو ازار و اذیت نکردن

وقتی دیدم سالمه حمومش بردمش و شکمشو سیر کردم خودمم کنارش رو تخت دراز کشیدم دیگه صبح شده بود

پندار تماسی با بیمارستان گرفت فهمیدیم که وضعیت مینو جون تثبیت شده و جای نگرانی نیست

خیالمون راحت شد

پندار هم اروم کنارمون دراز کشید به من و سپندی که بینمون بود نگاه می کرد

دستشو دراز کرد و گونه مو نوازش داد دستشو رو تک تک اجزاء صورتم می کشید

با زنگ تلفن همراهش از رو تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت

منم وقتی دیدم سپند غرق خواب شده عروسک خرسیشو که علاقه ی زیادی بهش داشت

و کنارش گذاشتم و از اتاق خارج شدم از مکالمه پندار فهمیدم داره با عمو صحبت می کنه

به ساعت نگاه کردم ساعت هفت و نیم صبح بود

به سمت اشپزخونه رفتم و با ارامش بساط صبحونه رو اماده کردم ...ارامش عجیبی تو قلبم سرازیر شده بود

داشتم از یخچال ظرف مربا رو در می اوردم که پندار طبق عادتش از پشت منو بغل گرفت و زیر گوشمو بوسید

اروم گفت : خانومم از کجا فهمیدی ما کجا هستیم ؟

دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم: دیشب از خواب پریدم دیدم عمو و امیر دارن با هم حرف می زنن

منم فال گوش ایستادم فهمیدم که کجایید

پندار حلقه ی دستاشو محکم تر کردو گفت : می دونی که کار خطرناکی کردی ؟

دستهای پندار و از رو شکمم ازاد کردم و برگشتم سمتش اروم انگشت اشاره ام و گذاشتم رو لباش و گفتم :

هیس ........ نمی خوام چیزی بشنوم همه چی تموم شد

حتی نمی خوام به یاد بیارم که ممکن بود چه بلای سر تو پسرمون بیاد ..!

 

پندار منو مجددا تو بغلش گرفت و بوسید و اروم گفت : باشه دیگه حرفشو نمی زنیم

بهش گفتم : بشین برات چای بریزم خیلی خسته ای

پندار لبخند مهربونی زدو گفت : نه اول می خوام دو رکعت نماز شکر بخونم چون خدا نذاشت خانواده ی

سه نفریمون از هم پاشیده بشه

وقتی داشت وضو می گرفت گفتم : شکر خدا رو به جا بیار که نذاشت خانواده ی 4نفریمون ا ز هم پاشیده بشه

پندار متعجب شیر ابو بست و زل زد به من و گفت : چی ؟ ولی من و تو سپند که می شیم 3نفر خانومم

دست پندار و گرفتمو گذاشتم رو شکمم و گفتم : من و تو سپند و این کوچولو می شیم 4نفر اقای بابا

پندا ر خندید و منو تو بغلش گرفت و چرخوند با صدای بلندی می گفت : خدایا شکرت ..خدایا شکرت

سپند مراقب باش

چشم مامی

صدای شقایق پیچید که می گفت : طهورا بازم بچه می خوای ؟

-دستمو گذاشتم رو شکم برامده ام گفتم :

اره دلم می خواد کلی بچه داشته باشم من عاشق یه خانواده ی بزرگم

شقایق خنده ی بلندی کردو گفت : می گم طهورا تو هیچیت عادی نیست

منم خنده ام گرفته بود یه جورای راست می گفت

با صدای خنده ی ما امیر و پندار که داشتن بساط جوجه کباب و اماده می کردن گفتن : به چی می خندید ؟

شقایق موضوع رو برای امیر تعریف کرد ...

امیر هم زد زیر خنده ...پندار نگاه عاشقانه ای بهم انداختو گفت : عاشقتم

بعد هم بلند شد و به سمت من اومد کنارم نشست و گفت : مگه زنم چی گفته خوب دلش بچه های زیاد می خواد

منم که غلامشم یه بار دیگه ببینم بهش می خندید حسابتون با منه

بعد هم یه بوسه ریز ازم گرفت

امیر با حالت با مزه ای دستی تو موهاش کردو گفت : شقایق می گم ببین اینها چقدر راحت با این مسئله برخورد می کنن

الان من بدبخت یکساله التماس می کنم یه بچه دیگه بیاریم

شقایق خنده و اخمش قاطی شد و روشو کرد سمت من و پندار و گفت : دیگه نمی زارم امیر زیاد باهاتون بچرخه

دوست ناباب شدین براش

تا اومدم بخندم درد بدی تو شکمم پیچید خم شدم اخ بلندی گفتم

پندار سریع گفت : چت شده طهورا ؟؟

با همون حالت گفتم : فکر کنم وقتشه از صبح درد زیادی داشتم

پندار کلافه گفت : پس چرا تا الان چیزی بهم نگفتی

سریع دست انداخت زیر پاهامو بلندم کرد شقایق و امیر هم پشتمون می یومدن

پندار به امیر گفت : هواستون به سپند باشه

**

اروم چشمهامو باز کردم دیگه درد نداشتم پندار بالای سرم بود که داشت با دستمال کاغذی

عرق رو پیشونیمو می گرفت تا دید نگاهش می کنم خم شد

رو پیشونیمو بوسید و گفت : خانومم خسته نباشی

اروم و بی حال پرسیدم: سالمه ؟

پندار خندید و گفت : بله یه پسر سالم و قوی

لبخندی رو لبهام نشست با پندار قرار گذاشته بودیم که جنسیت بچه رو نپرسیم

پندار منو بوسید و گفت : از صبح سپند کچلم کرده مدام می گفت بریم ابجی رو ببینیم

حالا چی بهش بگیم خانومم ...!

خنده ی ارومی کردمو گفتم : بگو ابجیت دوسال دیگه می یاد اخه یکم کار داشت بعد هم بگو داداش سپهرش زودتر

اومده تا با هم بازی کنن

 

پندار قهقه ای زدو گفت : می میرم برات به مولا .......!

 
 
 
 
پایان
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد