وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

منم طهورا6

  دیگه ازت چیزی نم یموند که ببرمت اتلیه با باحالت موزی خندیدو گفت : اگه سرتیپ می فهمید من ازت چه بوسهای گرفتم فکر کنم خونم و حلال می کرد خندیدمو گفتم : واقعا بی حیایی !!!! پندار مکثی کردو گفت با این دفه فکر کنم شد 6بار ...! با ترمز ماشین به اطراف نگاه کردم جلوی یه باغ ایستاده بودیم پندار گفت : شالتو بکش جلوتر خیالتم راحت کسی که قرار عکس های دونفره مون و بگیره زنه اروم با کمک پندار از ماشین پیاده شدیم و وارد باغ شدیم اول هر کدوم چند تا عکس تکی گرفتیم و بعد نوبت عکسهای دونفرمون شداولین عکسمون به این شکل بود که پندار از پشت منو تو اغوشش می گیره و سرشونه ی لختمو می بوسه دومین عکسمون هم ژست قشنگی داشت پندار رو تابی که از گلها درست شده می شینه و من به صورت مایل رو پاهاش می شینم فیگورمون جوری بود که مثلا می خواستیم همدیگه رو ببوسیم چندتا عکس دیگه هم گرفته شد و اخرین عکس هم روی چمن ها که بصورت مصنوعی بود به صورت برعکس دراز کشیدیم جوری که رخ به رخ همدیگه می شدیم و نگاهمون قفل نگاه همدیگه بود عکس گرفتن ها که تموم شد از باغ خارج شدیم و باهم به سمت خونه عمه حرکت کردیم وقتی رسیدیم جمعیت زیادی به استقبالمون اومدن یکی از خدمه ها با منقل اتیش نزدیکمون شد پندار دستشو تو ظرف اسپند کرد و کمی اسپند برداشت و دور سرم چرخوند و ریخت رو زغال درون منقل عمه نزدیکم اومدو گفت : طهورا فدات شم تو هم اسپند برای شوهرت دود کن با کلمه ی شوهر دلم یه طوری شد دیگه باورم شده بود که پندار برای همیشه مال من می شه منم کمی اسپند واسه پندار دود کردم پندار از جیب کتش سه تا تراول در اورد و درون سینی منقل زغال گذاشت وقتی وارد اتاق شدیم به وسیله ی جدا کننده ها سالن بزرگ به دو نیم تقسیم شده بود... زنانه و مردانه با پندار به سمت جایگاهی رفتیم که از قبل برای ما درست شده بود اروم نشستیم عمو مجید هم اومد بود و هم چنین دایی پندار عمو مجید خودش برای ما ایه صیغه رو خوند و مارو محرم همدیگه کرد بعد از خوندن صیغه که دوره ی سه ماهه داشت مردهااز قسمت زنونه خارج شدن به کمک دختر عمه هام شال و شنلمو در اوردم فقط دسته گلم دستم بود پندار هنوز تو قسمت زنونه مونده بود ولی از شدت خجالت سرشو پایین انداخته بود تو دلم گفتم : اخی بچه ام از بودن بین این همه زن و دختر خجالت می کشه مینو جون انگشتری روکه برای نامزدی گرفته بود وبه سمت پندار گرفت و گفت : مبارکت باشه خداروشکر می کنم که نمردمو دامادی تو رو دیدم من و پندار همزمان گفتیم : مینو .....! مینو جون خندیدو گفت : اوه چه تفاهمی بعد هم انگشتر و به دست پندار داد خیلی ها دور ما جمع شده بودن پندار دست منو گرفت و اول بوسید با بوسه ای که پندار رو انگشت من زد جیغ و صوت و دست بود که سالن ومنفجر کرد ... پندار اروم انگشترو تو انگشتم کرد و بعد هم زل زد تو چشماموگفت : مبارک منم لبخندی زدمو گفتم : مبارک توهم باشه پندار صورتشو نزدیک صورت من اورد فکر کردم می خواد لبامو ببوسه سریع سرمو عقب بردم که باعث خنده ی حضار شد خود پندار هم می خندید دخترها یه صدا می گفتن : دوماد عروسو ببوس یالا اگه دست من بود گردن همشون و از لبه تیغ می گذروندم ...! اینقدر گفتن تا بالاخره تسلیم خواسته شون شدم ولی قبلش دسته گلو جوری گرفتم که کسی نبینه پندار منو می بوسه پندار هم بد جنسی کردو وقتی می خواست لبمو ببوسه سریع دسته گلو پایین کشید بابوسیده شدن توسط پندا رجمعیت هم دست از سرم برداشتن و با یه رقص اروم که توسط منو پندار صورت گرفت دیگه بی خیال ما شدن ** با عمه معصومه در حال تمیز کردن خونه بودیم که تلفن زنگ خورد عمه خودش گوشی رو برداشت بعد از کمی حرف زدن به من گفت : طهورا مینو خانومه سریع جارو برقی رو خاموش کردم و گوشی رو از عمه گرفتم -سلام مینو جون -سلام دخترم حالت چطوره ؟ - ممنون خوبم ...شما خوب هستید ؟ - منم خوبم عزیز دلم ...چه خبرا ؟ چرا نمی یای این طرفا ؟ خندیدم و گفتم : مینو جون من که یه روز در میون خونه شما هستم گفت : خونه ی خودته عزیزم ...راستی زنگ زدم بهت بگم زن برادرم یه مهمونی گرفته تو دلم گفتم : وای نه با بیخیالی ساختگی جواب دادم : به چه مناسبتی مینو جون ؟ -مینو خندیدو گفت : هیچی بابا دارن سی امین سالگرد ازدواجشون و جشن می گیرن جشنشون فرداست گفتم که خبر داشته باشی       -چشم مینو جون سعی می کنم بیام مینو جون مصرانه گفت : --سعی چیه دختر خوب ..حتما باید بیای چشمامو با عصبانیت روهم فشار دادم وگفتم: چشمامو رو هم فشار دادمو گفتم : چشم ....! --خوب دیگه طهورا جون کاری نداری عزیزم ؟ -نه مینو جون خوشحال شدم صداتون و شنیدم --قروبنت برم دختر قشنگم پس می بینمت خدافظ خدافظ بعد از قطع تماس به عمه گفتم : عمه من فردا خونه ی دایی پندار دعوت شدم و موضوع رو واسه عمه تعریف کردم عمه معصومه که ظرفهای کریستال و تمیز می کرد گفت : به سلامتی دخترم حالا لباس داری ؟ دوباره جارو برقی رو روشن کردم وگفتم: -اره عمه دارم   ,و با عمه مشغول تمیز کاری شدیم حدودای غروب بود که کار ماهم تموم شد   این عمه ی منم هر چند وقت یکبار هوس خونه تکونی می کنه دیگه نا نداشتم از جام بلند شم   اخر شب هم پندار تماس گرفت و گفت خودش دنبالم می یاد خیلی اصرار کرد که بریم برای فردا لباس بخریم   ولی حسِ این که از خونه بیرون برم رو نداشتم............... حاضر و اماده منتظر پندار بودم که بریم می دونستم پندار رو لباس پوشیدنم خیلی حساس بخاطر همین موضوع یه پیراهن مشکی زیر زانو پوشیدم که یقیه پوشیده ای داشت با استین های حلقه ای و واسه اینکه به بازوهای لختم گیر نده یه حریر هم برداشتم تا در موقع لزوم ازش استفاده کنم به لطف تندیس دیگه تو ارایش کردن هم وارد شده بودم یه ارایش محو شیک هم انجام داده بودم با صدای عمه سریع کفش های پاشنه بلندمو پام کردمو مانتومو شالمو از رو تخت برداشتم در اتاقمو باز کردم که رخ به رخ امیر شدم امیر خیره شده بود به من تو دلم صدبار خودمو لعنت کردم که چرا احتیاط نکردمو تو اتاقم مانتو شالمو نپوشیدم سریع عقب گرد کردم وارد اتاق شدم مانتو مو تنم کردمو شالمو رو سرم اناداختم و بیرون رفتم امیر نبود شاید رفته بود پایین پله ها رو سریع پایین اومدم و سلام بلندی دادم پندار از رو مبل بلند شد و جوابمو داد خوب بهش دقت کردم بلوز و شلوار سفید تنش بود با یه کت اسپرت مشکی تیکه ای شده بود موهاشو به طرز قشنگی ارایش داده بود پندار چند قدم به سمتم برداشت و شاخه گل رزی رو به سمتم گرفت لبخند زدمو شاخه گلو ازش گرفتم از عمه خداحافظی کردیم و راهی خونه دایی پندار شدیم تو مسیر رفت از پندار پرسیدم : پندار ...! فرید کی می خواد برگرده ؟ پندار متعجب و با کنجکاوی گفت : چطور ؟ -هیچی همینطوری پرسیدم پندار نیم نگاهی بهم کردو پرسید:د نکنه پشیمون شدی ؟ اروم زدم رو شونه ی پندارو گفتم : از چی پشیمون شدم ؟ پندار اروم گفت : از این که با من نامزد کردی ؟ اخم کردمو گفتم : تا جای که یادم می یاد چاقو بیخ گلوم نذاشته بودی که قبولت کنم کی می خوای باور کنی دوست دارم؟   پندار سکوت کرده بود منم کمی دلگیر از حرفش سکوت کردم دستم به سمت پخش ماشین رفت و روشنش کردم دوست نداشتم وقتی با پندارم یه همچین سکوت دلگیر کننده ای بینمون باشه .....! وقتی پیاده شدیم اروم بازویشو گرفتم پندار نگاهی بهم انداخت ولی چیزی نگفت و ..وارد خونه شدیم بعد از تعارفات معمول به سمت مینو جون رفتیم و نشستیم مینو جون گفت : طهورا عزیزم برو تو اتاق مانتوتو در بیار ...! ننشسته راهمو به سمت اتاقی که مینو جون نشون داده بود کج کردم و مانتو شالمو در اوردم شال حریر ی که با خودم اورده بودمو رو شونه هام انداختم و از در اتاق بیرون اومدم با نشستنم پندار یه نگاه به لباسم کردو اروم دم گوشم گفت : چرا لباست بی استینه ؟ منم اروم گفتم : پندار بخدا این پوشیده ترین لباسی بود که داشتم پندار که توجیح نشده بود گفت : مگه بهت نگفتم اگه لباس مناسب نداری بیام بریم بخرید بی حوصله و کلافه وار گفتم : پندار خواهش می کنم بس کن من که با شال لختیشو پوشوندم تا پندار می خواست جوابمو بده .. سرو کله ی فرید هم پیدا شد وقتی من و پندار دید کلی سر به سرمون گذاشت و تیکه بارونمون کرد ... نگاه فرید مثل سابق نبود دیگه اون دلخوری رو توش نمی دیدم از بی کاری نگاهم به سمت رقصند ها چرخید سلما هم بینشون بود خدا رو شکر سمت من نیومد من هم راضی از این دوری داشتم برای خودم کیف می کردم با دستی که رو پام نشست برگشتم پندار چشمکی زدو گفت : می خوای برقصیم ؟ یه اخم ناز کردمو گفتم : چه عجب تحویل گرفتی ؟ پندار لبخند زد و دستمو کشید و گفت : بلند شو تا پشیمون نشدم ....! با هم به سمت پیست رقص رفتیم موزیک ملایمی پخش می شد نه از اون موزیکهای دونفره من و پندار رو به روی همدیگه اروم می رقصیدیم از رقص پندار خیلی خوشم می یومد خیلی مردونه می رقصید .... رقص که نمی شد گفت بیشتر پاهاشو اینو ر و اونور می کرد و بشکن می زد وقتی موزیک تموم شد ما هم پیست و ترک کردیم و سر جامون برگشتیم مهمونی خوبی بود مخصوصا وقتی کیک اوردن و هانیه خانوم و شوهرشو مجبور کردن با هم محلی برقصن نیمه شب بود که رسیدم خونه عمه با کلیدی که از قبل داشتم درو باز کردم داشتم اروم وارد اتاقم می شدم که امیر در اتاقشو باز کرد از حالت چشماش فهمیدم خواب نبوده اروم سلام دادم امیر با کنایه جواب سلاممو داد و گفت : خوش گذشت ؟ خیلی سریع گفتم : اره داشتم اروم وارد اتاقم می شدم که امیر در اتاقشو باز کرد از حالت چشماش فهمیدم خواب نبوده اروم سلام دادم امیر با کنایه جواب سلاممو داد و گفت : خوش گذشت ؟ خیلی سریع گفتم : اره     وارد اتاق شدمو در و بستم دیگه نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم که امیر دست از سرم برداره و ازم دل بکنه اگه پندار می فهمید خیلی بد می شد خصوصا با حساسیتی که داشت تصمیم داشتم تو فرصت مناسبی خیلی جدی با امیر صحبت و برخورد کنم           با چشم بهم زدنی دوره ی نامزدیمون رو به اتمام بود تو این مدت اگه برخوردهای امیرو فاکتور می گرفتم بقیه چیزها عالی بود و بیشتر به گشت و گذار و خوشگذرونی سپری شد فرید هم به امریکا رفت و قول داد حتما دوباره بیاد     من بنا به درخواست عمه شب ها خونه پندار نمی موندم حالا چرا عمه می گفت نمونم دلیلش برام مجهول باقی مونده بود طبق معمول خونه مینو جون بودم و در حال حرف زدن پندار هم در حال ور رفتن با لب تابش بود که تلفن زنگ خورد مینو جون تلفن و برداشت از صحبت کردنش فهمیدم سیما خانوم هر دو به مکالمه ی مینو جون گوش می دادیم مینو هی می گفت : سیما جان اینا از قبل همدیگرو می خواستن منم بی خبر بودم به پندار نگاهی انداختم دیدم سریع از جاش بلند شد و به سمت مینو جون رفت و ازش خواست گوشی رو بهش بده مینو هی چشم و ابرو می یومد که زشته ولی پندار ول کن معامله نبود مینو جون سریع مکالمشو تموم کردو به پندار گفت : چته پسر ؟ چرا همچین می کنی ؟ پندار کلافه و عصبی گفت : چرا نزاشتی من باهاش حرف بزنم مینو اروم گفت : بدبخت که حرف بدی نزد ازمن گلگی می کرد پندار نفس پرصدای کشیدو گفت : مینو طهورا الان زن منه سیما خانوم بی جا می کنه اسم زنمو می بره لبخندی رو لبم اومد تو دلم کلی قربون صدقه ی زنم ...زنم گفتن های پندار می رفتم با حرف های مینو جون پندار کمی اروم شد ولی دلخوریش سر جاش بود سریع لب تاپشو برداشت و به سمت اتاقش رفت با رفتنش من و مینو به هم نگاه کردیم و هردو همزمان زدیم زیر خنده مینو جون در حالیکه هنوز می خندید و سری تکون می داد گفت : - طهورا جون پاشو برو پیشش..... بچه ام حرصی شده برو یکم ارومش کن دوباره خندیدیم با اجازه ای گفتم و به سمت اتاق رفتم و با چند ضربه اجازه ی ورود گرفتم پندار رو تخت نشسته بود و به نقطه ای که معلوم نبود کجاست خیره شده بود اروم رفتم کنارش نشستم دوست نداشتم ناراحت ببینمش بخاطر همین با دستم شروع کردم به بهم ریختن موهاش اینقدر با سرو کله اش ور رفتم تا پندار به خنده افتاد می خواستم بازوشو گاز بگیرم که جفت دستامو گرفت و منو خوابوند رو تخت هرچی تقلا کردم تا فرار کنم نشد که نشد پندار شروع کرد به قلقلک دادن من ...... صدامون کل خونه رو گرفته بود از شدت خنده نفس کم اورده بود اروم و با خنده گفتم : پ...پندار ....زش...زشته ...الان مامانت ....می یاد پندار هم که می خندید از قلقلک دادن من دست برداشت و کنارم دراز کشید و با یه دست منو تو اغوشش کشید و رو سرمو بوسید گفت : خوب مینو بیاد مگه اشکالی داره ؟ در ضمن مامانم نمی یاد می دونه ما الان در چه حالی هستیم موزیانه نگاهی بهم انداختو ادامه داد نترس مینو مزاحم معاشقه کردنمون نمی شه با ته خنده ای که هنوز تو صدام بود به چشمای پندار زل زدمو گفتم : جدی جدی بی حیایی پندار همچنان زل زده بود تو چشمام اروم سرشو به سرم چسبوندو گفت : طهورا خیلی دوست دارم خیلی هیچ وقت ازم دور نشو من می میرم اگه بفهمم کسی به غیر از من دوست داره چشمامو بستم چندباری دهنم باز شد تا موضوع امیرو بگم ولی نتو نستم ... سرمو رو سینه ی پندار گذاشتمو گفتم هرگز ترکت نمی کنم حتی اگه خودت بخوای ؟ بعد هم با خنده گفتم : از در بیرونم کنی از پنجره می یام تو .... پنجره هم ببندی از دودکش می یام دودکشو ببندی یه جا دیگرو پیدا می کنم خلاصه از دست من خلاصی نداری ...! پندارم خندید دستشو لای موهام کرد چند دقیقه ای تو حال خودمون بودیم که مینو جون صدامون زد لباسامون و مرتب کردیم و رفتیم پایین .... بعد از خوردن شام از پندار خواهش کردم منو برسونه خونه .. اونم غر غر کنان خواسته امو اجابت کرد ..... تو مسیر برگشت پندار خیلی جدی گفت : طهورا دلیل خاصی داره شب ها نمی مونی پیش من ؟ -دلیل نه ...باور کن عمه معصومه ازم خواسته منم به احترامش این کارو می کنم پندار کمی اخماش تو هم رفت و گفت : فهمیدم برای چی می گه شبها کنارم نباشی لابد فکر می کنه پیش من امنیت نداری ولی اینو نمی دونن بالاخره تو الان هم زن منی .... اگه پیش من امنیت نداشته باشی ..... پندار فرمون زیر دستشو فشردو زمزمه وار گفت : اون وقت با وجود اون مرتیکه یالقوز اون جا امنیت داری ؟؟؟ زیر چشمی نگاش می کردم خیلی عصبی بود نفساش تند بودن و قفسه ی سینه اش زیاد بالا و پایین می شد پندار اهسته گفت :اینطور فایده ای نداره باید زودتر عقد کنیم من ترجیح دادم سکوت کنم و تو این لحظه ها صحبتی نکنم که پندار تحریک بشه و خشم عصبانیتش دامن گیر شه وقتی رسیدیم اروم ازش خدافظی کردم و پیاده شدم پندار هم با من پیاده شد کمی اطرافو دید و نگاهش به ساختمون افتاد و اخماش بیشتر تو هم رفت به جای که نگاه می کرد توجه کردم پنجره اتاق امیر بود که هنوز روشن بود و گوشه ای از پرده تکون می خورد نگاهو از پنجره گرفتمو گفتم : مرسی منو رسوندی داشتم بر می گشتم که پندار دستمو گرفت اروم به سمتش چرخیدم زل زد تو چشمامو گفت : طهورا رفتار امیر با تو چطوریه ؟ تو دلم گفتم : یا خدا .... سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم به همین منظور گفتم : مثل تموم دختر دایی ..پسر عمه های دیگه پندار پوزخندی زدو ادامه داد : اون وقت تموم پسر عمه ها از پشت پنجره ی اتاقشون دختر داییشو ن و دید می زنن کلافه گفتم : پندار چرااینقدر بد بینی -بدبین ....هه ....گوش کن طهورا اگه روزی بفهمم در این مورد بهم حقیقت و نگفتی بدون ......... پندار ادامه ی حرفشو نگفت فشار دستشو رو مچ دستم زیاد کرد اروم مچمو ازاد کردو گفت : برو شب بخیر وقتی وارد حیاط شدم صدای جیغ لاستیکهای پندار که سکوت خیابون رو در هم شکست و شنیدم باید تا دیر نشده با امیر حرف بزنم با همین خیال اروم وارد ساختمون شدم و یه راست به سمت اتاق امیر رفتم دو تقه به در زدم امیر درو باز کرد خیل ی اروم گفتم : باید باهم حرف بزنیم امیر با سر اشاره کرد که داخل بشم از کنار امیر گذشتم و رو تخت نشستم خیلی جدی که همراه اون اخم هم داشتم گفتم : امیر می فهمی داری چی کار می کین ؟ می فهمی داری با زندگیم بازی می کنی ؟ می فهمی پندار روی تو حساس شده ؟ می فهمی بارها در مورد رابطه ی ما ازم سووال پرسیده ؟ دوباره خودم جواب دادم : نه نمی فهمی یعنی نمی خوای که بفهمی زل زدم به امیر که تکیه داده بود به میز کارش و منو نگاه می کرد دوباره گفتم : امیر تو گفتی جای طاها رو برای من می گیری اصلا نمی خوام برادرم باشی ولی با زندگیم بازی نکن تو خودت روز مهمونیه عمه تبریک گفتی دوباره چت شده چرا بعد از نامزدیم رفتارت بد شده امیر بفهم من پندارو دوست دارم امیر که اروم ایستاده بود با حرف اخر من گفت : جلوی من در مورد علاقه ات حرف نزن.... راست می گی نمی فهمم اصلا من ادم بیشعوری هستم ولی تو مال من بودی بارها خواسته ام فراموشت کنم نشد ....نمی شه طهورا امیر چند قدمی به سمتم اومدو ادامه داد : طهورا من دوست دارم من چندین ساله که دوست دارم چطوری ازم می خوای به این سرعت فراموشت کنم ...... حرف زدن با امیر بی نتیجه بود از جام بلند شدمو گفتم : کاری نکن اعتماد پندار به من صلب بشه داشتم از در خارج می شدم که گفت : من موندم این اینقدر بهت شک داره فردا ی روز که رفتی خونه اش لابد نمی زاره پاتو از در خونه بیرون بزاری بدون جواب دادن خارج شدم و به اتاق خودم رفتم امیر بی منطق حرف می زد شایدم من منطق کلامشو درک نمی کردم یک هفته بیشتر به پایان صیغه ی محرمیتمون نمونده بود صبح یکی از روزها پندار باهام تماس گرفت و گفت میاد دنبالم تا باهم بریم جواب ازمایش خون و بگیریم حاضر و اماده منتظر بودم بیاد که بریم به عمه معصومه هم گفتم واسه ناهار بر نمی گردم و شاید کارمون تا غروب طول بکشه می خواستیم واسه طبقه ی بالا کمی خرید لوازم کنیم قرار بود بعد از ازدواج پیش مینو جون زندگی کنیم هرچند پندار خیلی تمایل به این کار و نداشت و می گفت بزاریم یکی دوسال بعد بریم پیش مینو می گفت اول ازدواجمون خیلی باید مراعات کنیم دنیا برعکس شده بود بجای این که من مخالف باشم اون مخالفت می کرد ولی با دلایلی که براش اوردم بالاخره با اکراه پذیرفت رو تاب نشسته و غرق گذشته ها بودم که صدای زنگ در اومد سریع به سمت در رفتمو باز کردم پندار مثل همیشه شیک و مرتب لبخند به لب ایستاده بود سلام دادمو منتظر نگاش کردم پندار که تعلل منو دید گفت : بیا بریم دیگه ؟ لبامو ورچیدمو گفتم : می گم پندار چیزیو فراموش نکردی ؟ پندار به چهر ه اش حالت تفکر دادو دستی به چونه ی محکم خوش فرمش کشیدو گفت : نه فکر نکنم.....!مگه چیو فراموش کردم ؟ اروم گفتم : هیچی بیا بریم ..... حالم گرفته شد تو دوران نامزدی تو هر دیدار از پندار شاخه گلی می گرفتم بد جوری به گرفتن تک شاخه گلها عادت کرده بودم با همون حال سوار ماشین شدم و در و بستم پندار هم نشست ولی قبل از این که حرکت کنه گفت : داشبورد و باز کن بی خیال گفتم : به من چه خودت باز کن طهورا !!!!!!! چشمامو گرد کردمو منم گفتم : چیه پنـــــــــــــــــدار ؟ پندا ر لبخندش پر رنگ تر شدو گفت : می گم بازش کن توش همون چیزیه که الان باعث اخمت شده چشمام برق زدو به سرعت در داشبوردو باز کردم یه جعبه ی کوچیک به همراه یه شاخه گل رز اول از همه شاخه گلو برداشتم و گفتم : خوب تقصیر من نیست خودت منو به این گلها عادت دادی پندار اروم به طرفم خم شد و گونه امو بوسید و گفت : تو هم منو به بوسه هات عادت دادی .... حالا اون جعبه رو بردا رو باز کن جعبه کوچیک سورمه ای رنگ رو برداشتم و بازش کردم یه زنجیر بلند سفید بود با پلاکی که روش وان یکاد حکاکی شده بود زنجیر جلوی چشمام نگه داشتم و می دیدمشمش که پندار از دستم گرفتش و گفت : طهورا این و هیچ وقت از گردنت باز نکن اینطوری خیالم راحت تره و خودش به سمتم متمایل شد و زنجیرو گرفتو به گردنم اویخت ......... بعد از گرفتن جواب ازمایشمون به سمت فروشگاه لوازم خانگی رفتیم و با سلیقه و وسواس پندار خریدهامون و انجام دادیم قرار بود وسایل مستقیما فرستاده بشن خونه مینو جون   داشتیم از پارکینگ فروشگاه خارج می شدیم که پندار گفت : طهورا دوره ی نامزدیمون هم تموم شد ولی تو یک شبم نموندی خونه ی ما البته من اون بهانه های که اوردی رو اصلا قبول ندارم دست پندارو که رو دنده بود گرفتمو گفتم : باور کن بهانه نیست از عمو مجید و عمه معصومه خجالت می کشم در ضمن ما که همیشه کنار هم هستیم فرقی نداره چه تو خونه شما باشیم چه بیرون مهم اینه که کنار همیم ...! حالا شب و روزش که اهمیتی نداره ..! پندار حالت دستامون و عوض کرد حالا دست من بود که زیر دستش اسیر شده بود پندار دستمو نوازش می کردو گفت : فرق داره خانومی ...فرق داره -چه فرقی داره خوب ؟ پندار نیم نگاه ی بهم انداختو گفت : وقتی خسته از کار می یام دوست دارم اول از همه تو رو ببینم ببوسمت تا خستگیه یه روز پر تنش از تنم بیرون بره دلم می خواد بگیرمت تو اغوشم حتی شده 5دقیقه شبا با حس اینکه کنارمی به ارامش برسم .....! یه اخم ناز کردمو گفتم : نه این که اصلا منو نمی بوسی ....خیلی حسرت داری ؟ پندار خندیدو گفت : اون بوسه ها رو نمی گم که ...؟ کلا بوسه های شب چیز دیگه ای ....... بعد از تموم شدن حرفش با صدای بلندی زد زیر خنده ...... گفتم : اااااا پندار اذیتم نکن دیگه خجالت می کشم .... پندار خنده ی موزی کردو گفت : باشه بعد از عروسی خجالت واقعی رو بهت نشون می دم جلوی در خونه عمه که رسیدیم همزمان با ما امیر هم رسید پندار و امیر با هم دست دادن و حال همدیگه رو جویا شدن معلوم بود هیچ کدوم از حضور دیگری راضی نیستن امیر به من گفت : کجا بودید ؟ به جای من پندار خیلی جدی جواب داد: رفته بودیم کمی خوش بگذرونیم امیر جان ...! بعد هم خیلی عادی پرسید : امیر ...شما چرا دست دست می کنی و استین بالا نمی زنی ؟ امیر به من نگاهی انداخت و زهر خنده ای کردو گفت : منم یه خیالاتی داشتم ولی خوب زرنگ تر از من رسید و نزاشت با حرف امیر نفسم بند اومد زیرچشمی به پندار نگاه کردم که زل زده بود به امیر اخمهای پندار لحظه به لحظه تو هم می رفت .......! امیر یه نگاه به ما انداخت خودش فهمید چی گفته واسههمینم سریع گفت : چرا جلوی در ایستادید بیاید داخل و خودش سریعتر از ما داخل شد می خواستم برم خونه که پندار از پشت مچ دستمو گرفت و نزاشت چشمامو بستم و تو دلم گفتم طهورا کارت تمومه ....! بسمتش برگشتمو گفتم : چ ... چرا دستمو گرفتی ؟ بیا بریم تو دیگه پندار فشار دستشو بیشتر کردو با لحن عصبی گفت : حالا کجا ؟ تشریف داشتید ... هستیم در خدمتتون ...! با صدای مرتعش شده ای گفتم : چی...چی می گی دس ...دستمو ول کن ؟ پندار با فک منقبض شده و با غیظ گفت : چیه می ترسی عاشق سینه چاکت منتظر بمونه ؟پس بگو چرا دوست نداری بیای خونه ما بعد هم دستمو ول کردو گفت : من و خر و باش فکر می کردم خانوم واقعا از عموش خجالت می کشه نگو دلش نمی یاد پسر عمه اشو ول کنه   با حرف پندار قلبم درد گرفت روحم فشردهشد .. چطور بخودش اجازه می داد این جوری در مورد من حرف بزنه و قضاوت کنه ...؟ با چشمای بغض دار گفتم : این خزعبلات چیه واسه خودت می بافی ؟ پندار زل زد تو چشمامو گفت : پس بگو منظور امیر چی بود ؟ پندار کلافه چنگی تو موهاش زد به سمت ماشینش رفت ولی مکث کرد خیلی عصبی بود با مشت چندبار کوبید به سقف ماشینش به سمتم چرخیدو ادامه داد : - باید خیلی احمق باشم که حرفشو جور دیگه ای تفسیر کنم ....! و بعد با حالت زمزمه واری گفت : من احمق شک برده بودم زل زدم بهش تو اون لحظه لال شده بودم تموم کلامات از ذهنم فرار کرده بودن پندار نگاه عمیقی بهم انداخت و بی حرف دیگه ای سوار ماشین شدو رفت ...... بابه حرکت در اومدن ماشین تازه به خودم اومدم نباید می زاشتم اینجوری بره باید براش توضیح می دادم پشت ماشین دویدم و صداش می زدم ولی پندار نیاستاد ..........! گریه ام شدید شد اشکام گوله گوله از چشمام سر می خوردن پاییین اروم و سست شده وارد حیاط شدم و به سمت تاپ قدیمی رفتم و نشستم کمی که اروم شدم از شیر حیاط صورتمو اب زدم تا عمه معصومه نفهمه که گریه کردم بدبختی من یکی دوتا نبود... باید همه جوره تو هر شرایطی مراقب باشم که دیگران چیزی نفهمن حتی تو بدترین شرایط زندگیم ......... چند تا نفس عمیق کشیدم و وارد خونه شدم یه سلام با سر پایین افتاده به عمه که تو اشپزخونه بود دادم و به سمت طبقه ی بالا رفتم به در اتاق امیر نگاه کردم تنفر تموم وجودمو گرفت همش زیر سر اون بود چرا نتونست جلوی زبونشو بگیره بی اختیار و بدون زدن ضربه ی وارد اتاقش شدم امیر و دیدم که روی صندلی میز کارش نشسته و سرشو بین دستاش گرفته تا منو دید با لحن ناراحتی گفت : شرمنده طهورا ........! دوباره بغض گلومو گرفت و اشکام جاری شدن اروم گفتم : شرمنده بودن تو دردی از من دوا نمی کنه ....راضی شدی امیر !!همینو می خواستی پندار رفت امیر عشقم رفت پشتم رفت پناهم رفت همشم تقصیر توست هیچ وقت نمی بخشمت ....هیچ وقت !!! با هق هقی که کنترلش از دستم خارج بود وارد اتاق خودم شدم چشمم رفت به گوشی موبایلی که هیچ وقت دستم نمی گرفتم چند بار بهش زنگ زدم ولی جواب نداد بعد از چندبار زنگ زدن گوشیش به کل خاموش شد ....   گریه ام بیشتر شد نالیدم سرمو تو بالشت فرو کردم تا صدای گریه ام و خفه کنم و صدام بیرون نره چی شد؟؟؟ لعنت به خودم که زودتر نگفتم لعنت به من که گذاشتم کار به بی اعتمادی برسه چند بار امیر در اتاقمو زد ولی جوابی ندادم چون ممکن بود از شدت حرصی که داشتم بکشمش عمه هم یک بار پشت در اتاقم اومد و صدام زد تا شام بخورم ولی خستگی و سردرد و بهانه کردم و پایین نرفتم نمی دونم از زمان اشک ریختنم چقدر رفته بود موبایلمو برداشتم و نگاه کردم ساعت 2نیمه شبو نشون می داد و من هنوز لباسهای که از صبح تنم بود و در نیاورده بودم گوشی موبایلو تو دستم فشار دادم نباید میذاشتم همه چی بهم بریزه شماره پندارو گرفتم هنوز خاموش بود سریع براش یه پیامک فرستادم به این مضمون "بزار برات توضیح بدم .......... خواهش می کنم " گوشیو رو تخت پرت کردم و دوباره دراز کشیدم خوابم نمی برد تا صبح تو فکر پندار بودم فکر اینکه همه چیزو تموم کنه داشت دیوانم می کرد ................ سه روزی می شه که از پندار هیچ خبری ندارم بی حوصله رو مبل لم دادم و هر چند ثانیه یه بار گوشیمو چک می کنم هروز عصبی تر ازروز قبل ..... عمه مدام علت کج خلقیام و می پرسه ...! جوابی نداشتم بهش بگم چی می گفتم ؟ ....می گفتم پسرت لگد زد به تشت زندگی من !! عمه فکر می کرد بخاطر هیجان قبل از عقدم که عصبی شدم منم راضی از این برداشت تو سکوت خودم فرو رفته بودم .. به خاطر همین هم عصر همون روز پیشنهاد داد که با هم بریم سر مزار خانواده ام زمان برگشتن حس کردم یه ماشین مشکی داره تعقیبمون می کنه چند باری تصمیم گرفتم به عمه بگم ولی با شناختی که از عمه داشتم از گفتن پشیمون شدم می دونستم اگه چیز مهمی هم نباشه می خواد شلوغش کنه تو این چند روز موبایلمو از کنارم دور نمی کردم همش منتظر تماس پندار بودم ولی دریـــغ از یه میس کال ...! رو مبل نشسته بودم و پامو به حالت عصبی تکون می دادم عمه اومد کنارم نشست دست گذاشت رو پامو گفت : دخترم بگو چته ؟   به عمه نگاه کردمو گفتم : هیچی عمه عمه نگاه دقیقی بهم انداختو گفت : نگو هیچیت نیست تو الان سه چهار روزه کلافه ای اقای مقدم هم نمی یاد شما تو این سه ماهی که نامزد کردید یه روزم نبود که از هم غافل بشید ...چی شد طهورا ؟ نفس عمیقی کشیدمو گفتم : هیچی عمه با پندار حرفم شده چیز مهمی هم نیست !! عمه نفس اسوده ای کشیدو گفت : خیالم راحت شد ...عمه جان تو همه ی زندگی ها از این قهرو اشتیها می شه اصلا نمک زندگی به همین قهر کردن و دوباره اشتی کردناشه ولی از من به تو یه نصیحت زیاد قهرتو کش نده فردا عقدتونه عمه به سمت اتاقش رفت به حرف عمه فکر می کردم عمه لابد فکر کرده من قهر کردم خدایا چی کار کنم ؟؟؟ اگه پندار نیاد چی ؟ جواب فامیلو چی بدم بگم چی شد که ازم بریدو پشیمون شد تا غروب که عمو مجید بیاد مثل مرغ بال و پر کنده شده بودم می ترسیدم در مورد فردا ازم بپرسه و نتونم جوابی بدم سر میز شام عمو مجید به عمه گفت : خانوم این بچه ها چرا اینقدر ساکتن ؟ به امیر زیر چشمی نگاه کردم داشت با غذاش بازی می کرد از اون روز حتی سلام امیرم جواب نمی دادم عمه خندیدو گفت : چیزی نیست حاجی عمو مجید روشو سمت من کردو گفت : طهورا جان دخترم امروز پندار باهام تماس گرفت با حرف عمو غذا پرید تو گلوم به سرفه افتادم عمه سریع زد به پشتم و یه لیوان اب دستم داد عمو خندیدو گفت : چقدر هولی دختر اگه بگم گفت :فردا ساعت 10صبح می یان اینجا تا بریم محضر چی کار می کنی ؟ نمی دونستم بخندم یا گریه کنم حال عجیبی داشتم سریع از سر میز بلند شدم و با یه ببخشید خودمو تو اتاقم حبس کردم هم می خندیدم و هم اشک می ریختم دلم برای پندار یک ذره شده بود دلم هوای چشماشو کرده بود بعد از ساعتی عمه اومد تو اتاقمو گفت فردا پندار به همراه خانواده اش می یاد تا بریم محضر به منم گفت زودتر بخوابم تا برای فردا شاداب باشم بعد از رفتن عمه از ذوقم لباسای که می خواستم فردا تنم کنم بیرون کشیدم چندباری امتحان کردم وقتی از خوب بودنشون خیالم راحت شد بی خیالشون شدم و خوابیدم البته خواب که نه ... خودمو به خوابیدن زدم و هزارو یک جور برخورد پندار برای خودم شبیه سازی می کردم گاهی عاشقانه ....گاهی با حالت اخم .....گاهی با عصبانیت .....! صبح زود قبل از این که عمه صدام بزنه رفتم یه دوش گرفتم موهامو با ارامش شونه زدم و بهشون حالت دادم کت و دامن اسپرت سبز رنگمو تنم کردم یکم بیشتر از هر وقت دیگه ای ارایش کردم دلم می خواست امروز بهتر و زیبا تر از همیشه به نظر برسم مانتمو تنم کردم و روسری ابریشمی سبز که حاشیه های مشکی داشت رو سرم انداختم یکمی از موهامو به صورت کج تو صورتم ریختم به ساعت نگاه کردم ساعت 9 بود اروم پایین رفتم عمو مجیدو عمه هم بیدار و حاظر شده بود ن عمه تا منو دید قربون صدقم رفت عمه گفت برم صبحونه بخورم از شدت ذوقی که داشتم هیچ میلی نداشتم هرچند تو این چند روز صورتم خیلی اب رفته بود جوری که حتی عمو مجید هم فهمیده بود   به عمه گفتم میلی ندارم ولی عمه وادارم کرد فقط چند لقمه بخورم بهم یه لیوان شیر گرم و عسل داد تا فشارم پایین نره نزدیک ساعت 10بود که زنگ خونه به صدا در اومد عمو مجید زودتر رفت بیرون تا مهمون ها منتظر نمونن عمه معصومه هم یه پولی دور سرم چرخوند و انداخت صندق صدقات کوچیکی که تو خونه بود از در حیاط که خارج شدیم سرمو بالا گرفتم تا ببینمش مثل ماهی بیرون افتاده از اب بودم... تشنه ی صداش .....تشنه وجودش ....تشنه ی نگاهش !!!!! در اولین نگاه دیدمش غرق صحبت با عمو مجید و داییش بود چقدر برازنده شده بود موهاشو از همیشه کوتاه تر کرده بود پندار فقط یه نیم نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول حرف زدن با عمو شد مینو جون به سمتم اومدو منو بوسید و زن داییش هم به اجبار و با اکراه منو بوسید همگی سوار ماشین شدیم فکر کردم پندار از من بخواد که باهاش برم ولی بی توجه به من همراه مادرش سوار ماشین شد و این یعنی هنوز ازم ناراحت و دلخوره منم با دل شکسته و به خون نشسته سوار ماشین عمو مجید شدم و رفتیم به سمت محضر دوست داشتم پندار حتی شده به ظاهر باهام گرم رفتار کنه ..... چقدر واسه امروز تو ذهنم خیال پردازی کرده بودم چی فکر می کردم چی شد ...! وقتی از پله های محضر بالا می رفتیم یه لحظه می خواستم بر گردم و بگم پشیمون شدم ولی یاد قولی که داده بودم افتادم می خواستم تا تهش پای پندار بمونم حتی اگه اون منو نخواد مصممتر قدم برداشتم شناسنامه ی خودمو همراه با شناسنامه ی باطل شده ی پدرم به عمو مجید دادم مینو جون فهمیده بود من و پندار با هم سر سنگین هستیم اروم کنارم اومدو گفت : طهورا قربونت برم تو پندار چرا این مدلی هستید مگه خدایی نکرده اوردیمتون واسه اعدام یکم بخند زن داداشم هی داره سوال پیچم می کنه بعد هم منو به سمت جایگاه ویژه ای که مخصوص عروس و دادماد بود برو گفت بشین تا پندار هم بیاد سعی کردم به لبهام شکل لبخند بدم مینو جون به سمت پندار رفت و کشوند یه گوشه و باهاش حرف زد پندار سری تکون داد و امد کنارم نشست از ایینه روبروم نگاهش کردم اونم منو نگاه می کرد ولی تادید هواسم بهش جهت نگاهشو عوض کرد اروم دستمو رو دستش گذاشتم لرزش خفیفی رو حس کردم فشار کوچیکی به دستش اوردم پندار به بهانه ی این که چیزی به دایش بگه از کنارم بلند شد و دوباره به سمت مردها رفت تو اون لحظه دوست داشتم فریاد بکشم یعنی گناه نکرده ی من اینقدر مجازات سنگینی داشت با هر جون کندنی بود بغضم فرو دادم سرمو پایین انداختم تا کسی از چشمام حس درونیمو نخونه حاج اقا از پندار خواهش کرد که بشینه تا عقد و جاری کنه پندار اروم کنارم نشست ولی دستاشو تو هم قفل کرد حالت دستاش جوری بود که نتونم بگیرم از شدت حرص و بغض لبمو گاز می گرفتم زمانی که عقد جاری می شد یه دنیا احساس ضدو نقیضی سراغم اومده بود هیچی از کلام و حرفهای حاج اقا نفهمیدم فقط با صدای عمه که گفت : طهورا جان حاج اقا منتظر شماست ...! اونجا بود که فهمیدم باید جواب بدم دستام می لرزیدن به صورت تک تک افراد نگاه کردم چقدر حای خالی خانواده ام پیدا بود اروم چشمامو بستمو توکل کردم به خدا و بله رو گفتم صدای دست زدن ارومی پیچید و بعد از اون صدای صلوات مینو جون و عمه رومو بوسیدن و هرکدوم هدیه شون و دادن هانیه خانوم هم بهم تبریک گفت و هدیه شو داد نوبت به انداختن حلقه ها بود مینو جون حلقه ها رو بهمون داد اول به پندار گفت که حلقه ی منو بندازه پندار خیلی اروم و بی هیچ هیجانی دستمو گرفت بدون این که نگام کنه دستمو گرفت فکر کنم لرزش دستامو دید چون یه لحظه نگام کرد ولی سریع نگاهشو ازم دزدید منم اروم و با دستهای لرزون حلقه ی پندارو دستش انداختم بازم صدای دست زدن تعداد کمی اتاق عقدو در بر گرفت........... امضاهای پای عقدنامه که تموم شد به خواسته ی پندار همگی برای صرف ناهار به رستوران معروفی رفتیم بازم من با ماشین عمو مجید رفتم عمو نگاه مشکوکی از تو اینه بمن انداخت ولی چیزی نپرسید .. موقع نشستن سعی کردم کنار پندار بشینم وقتی دیدم همه مشغول حرف زدن هستن اروم گفتم : پندار ...! پندار به سمت من نگاهی کرد ولی چیزی نگفت زمزمه وار و با لحن غمگینی گفتم : پندار دلمو نشکون... من هیچ تقصیری ندارم چرا داری مجازاتم می کنی ؟؟ پندار زمزمه کنان گفت : الان وقتش نیست بعدا در موردش حرف می زنیم خوشحال از این که پندار باهام حرف زده ادامه دادم : -کی می خوای در موردش حرف بزنیم تو اصلا بهم محلت ندادی نه زنگ زدی نه به تلفنهام جواب دادی ...! پندار زل زد تو چشمام و گفت : طهورا الان نه ..... دلم اینقدر پر بود که اگه از جام بلند نمی شدم همون جا می زدم زیر گریه با یه ببخشید به سمت سرویس بهداشتی رستوران حرکت کردم وارد سرویس که شدم زدم زیر گریه اروم به در تکیه دادم و یه دل سیر اشک ریختم وقتی اروم شدم صورتمو که بخاطر گریه ارایشش بهم ریخته بودو شستم چندتا نفس عمیق کشیدم چشمام سرخ شده بودن ولی کاریش نمی شد کرد به خودم قول دادم تا وقتی خود پندار نخواد دیگه قدمی بر ندارم من تمام تلاشمو کرده بودم با زدن نقاب بی خیالی به چهره به سمت میز رفتم و نشستم و خودمو مشغول خوردن غذا کردم بعد از خوردن دیگه صبر نکردم ببینم پندار می خواد تو ماشینش بشینم یا نه سریع سوار ماشین عمو شدم خود پندار هم از حرکتم جا خورد وسط راه از عمو خواستم تا منو پیاده کنه به بهانه ای که می خوام یکم از وسیله هامو از خونه بیارم   هرچقدر بهم اصرار کردن که منو برسونن یا با امیر برم قبول نکردم ازشون خدافظی کردم و با یه ماشین خودمو به خونه رسوندم اولین کارم در اوردن لباسهای بود که با ذوق تنم کرده بودم یه بلوز شلوار نخی تنم کردم و خواستم چند ساعتی بخوابم سرم از شدت فشارهای عصبی درد می کرد یه ارامبخش خوردمو خودمو به خواب سپردم از خواب که بیدار شدم ساعت از نیمه شب هم گذشته بود احساس گرسنگی می کردم   رفتم اشپزخونه و یخچال و باز کردم لعنتی توش هیچی نبود فقط یه پاکت ابمیوه بود   با انزجار چند قلوپ از اب میوه رو سر کشیدمو دوباره به سمت اتاق رفتم گوشیمو چک کردم فقط چندتا تماس از خونه عمه بود بازم بی خیال دور و برم شدم و خوابیدم رو کاناپه دراز کشیدم مثل چند وقت اخیر تنها کارم فکر کردن و فکر کردنه ..... دو هفته است از عقد مون می گذره نه پندار تماسی گرفته بود و نه من سراغی ازش گرفتم شده بودم همون طهورای لجباز و یکدنده از درون می سوختم فریاد طوفان تو گلوم بود ولی لجوجانه خفه اش می کردم من عمریه که اثیر انتظارم فقط شکل انتظارام تغییر کرده   من مثل قایق شکسته ای بودم که میون موج و طوفان و تلاطم بین دستهای باد سرد بی ترحم اثیربودم   به عمه هم گفته بودم دیگه اونجا بر نمی گردم و بخاطر اینکه نگران من نباشه به دروغ گفتم پندار شب ها می یاد پیش من عمه چندتا نصیحت در مورد مسائل زناشویی کرد و در اخر راضی شد که خونه خودم بمونم به خودم پوزخندی زدمو گفتم : هه چه خیالاتی ..... عمه چه دل خوشی داره من حتی تو این مدت صداشم نشنیدم چه برسه بخوام باردارشم تصمیم داشتم عصر یه خرید حسابی کنم دیگه خسته شده بودم از بس خونه نشسته بودم و با تلفن خریدامو انجام داده بودم داشتم حاضر می شدم که برم واسه خرید تلفن خونه زنگ حورد شماره ناشناس بود گوشیو برداشتم ولی هرچی الو الو کردم کسی جوابی نداد بی خیال گوشیو قطع کردم و از در خونه بیرون زدم تو فروشگاه هرچی که دلم هوس می کردو می خریدم انگار می خواستم با خرید کردن دق و دلیمو در بیارم و کمی به ارامش برسم خسته و با دست های پر رسیدم خونه داشتم وسایلو جاب جا می کردم که کسی از پشت من و گرفت و دستمالی گذاشت جلو بینیم اینقدر این کار سریع اتفاق افتاد که هرگونه عکس العملی رو از من سلب کرد ..... فهمیدم قراره چه بلای سرم بیاد سعی کردم دفاع کنم ولی بی هوشی این اجازه رو به من نداد با تکون های شدیدی که می خوردم به هوش اومدم از بوی بنزین و جای تنگ و تاریک فهمیدم تو صندوق عقب یه ماشینم از این که منو گرفته بودن نترسیدم چون اینقدر فشار عصبی تو این مدت بهم وارد شده بود که از زندگی سیرم کرده بود دچار حالتی مثل خلصه شده بودم و به بی تفاوتی محض رسیده بودم هیچی برام مهم نبود .. از مرگم نه تنها ناراحت نمی شدم بلکه خوشحال و خوشنود هم می شدم فقط تنها چیزی که از خدا خواستم این بود که لطمه ای به عفتم وارد نشه دلم نمی خواست این دنیا رو با لکه ننگی روی دامنم ترک کنم با کم شدن سرعت ماشین چشمامو رو هم گذاشتم و خودمو به بی هوشی زدم صدای پیاده شدن چند نفرو شنیدم یه صدا به شدت برام اشنا بود صدای یه زن بود ولی هرچی به مغزم فشار اوردم چهره اون شخص تو نظرم تداعی نشد با وارد شدن هوای تازه فهمیدم که در صندق عقب و باز کردن صدای یه مردی رو شنیدم که گفت : ببریدش انبار پشتی یکی از پاهام گرفت و یکی هم از شونه هام و منو بردن .......... نامردا منو پرت کردن رو زمین و بعد هم درو بستن به سرعت نور چشمامو باز کردمو اطرافو دیدم یه جای بود که به شدت بوی نم می داد تاریک بود چیز زیادی قابل روئیت نبود سعی کردم دستامو باز کنم ولی نمی شد خسته از این همه تقلا دوباره بخواب عمیقی فرو رفتم یه نور خیلی کم انباری نمور روشن کرده بود فهمیدم یه روز از اسارت من می گذره داشتم تقلا می کردم تا از شر طنابا ی بسته شده به دست و پاهام نجات پیدا کنم که در باشدت زیادی باز شد سایه یه نفر و می دیدم ولی چون پشت به نور ایستاده بود چهره اشو نمی تونستم ببینم سایه به سمتم اومد با هر قدمی که به سمتم بر می داشت صورتش اشنا تر می شد کامل شناختمش عطا پسر اتابک بود !!!!!!!!!! عطا تا دید چشمام بازه گفت : به به شراره خانوم چه عجب از خواب خرسیتون بیدار شدید ؟ عطا فاصله بینمون و با یه قدم شکست و خم شد اروم شال افتاده از سرمو برداشت و انداخت سمتی سکوت کرده بودم .........انتظار این لحظه رو می کشیدم دوباره صدای عطا به گوشم خورد که گفت : شراره یا بهتر بگم طهورا...... عطا با یه خیز موهامو گرفتو کشید از شدت درد چشمامو بهم فشار دادم عطا کاری کرد که از حالت افتاده رو زمین به حالت نشسته در بیام فریاد زد دختره عوضی منو گول می زنی ؟ بگو برای کی کار می کنی ؟ بگو چرا اسفندیار و هدف قرار دادی ؟ عطا وقتی دید چیزی نمی گم با لگد به جونم افتاد و تا جایی که جون داشتم منو زد یه وحشی به تمام معنا بود تا جای که می تونستم سعی کردم فریاد نزنم ولی اخراش کم اوردم و از ته دل خدا و پندار و صدا می زدم عطا با شنیدن ضجه های من جریح تر می شد و ضربه هاشو بیشتر می کرد انقدر زد تا بیهوش شدم با خنکی چیزی که روم ریخته شد باز پا به دنیای حقیقی گذاشتم و باز درد بدنم سراغم اومد اینبار شخصی به غیر از عطا بود با ناله های که از شدت درد می کشیدم اون شخص فهمید بهوش اومدم اینبار منو به صندلی بسته بودن موهام پریشون شده دورم ریخته بود مرد بسمتم اومد و با دستش چونه امو گرفت و فشار داد و خیلی اروم و با لحن کثیفی گفت : اوه چه صورت نازی داری حیف نیست این صورت بره تو گور تاریک و سرد ولی باید به ارباب بگم بعد از این که کارش با تو تموم شد یه ساعتی به من قرضت بده از وقاحت مرد حالم بهم خورد و به صورتش تف کردم مرد با خنده تف تو صورتشو پاک کرد و با پشت دست زد تو صورتم داغی خونی که از بینیم خارج شده بود و بخوبی حس کردم چندتا فحش رکیک نثار م کرد تو همین هنگام در باز شد اتابک بود که به همراه عطا وارد شدن مرد با دیدن اتابک تا زانو خم شد و تعظیم کرد مرد سریع یه صندلی اورد تا اتابک بشینه من برای بار اول بود که اتابک و از نزدیک می دیدم اتابک زل زده بود به من عطا هم دست به سینه کنار پدرش ایستاده بود اتابک خیل ی جدی پرسید : برای چی به اسفندیار شلیک کردی ؟ از کی فرمان گرفته بودی ؟ سکوت کرده بودم اتابک از رو صندلیش بلند شد و نزدیکم اومد دستشو تو موهام کردو کشید جوری که صورتم بالا اومده بود به چشمهای پر خشم اتابک خیره شدم این یکی از افرادی بود که من و بی خانواده کرده بود   اتابک گفت : از چشمات جسارت می باره ولی اگه حرف نزنی یک راست رونه ی قبرستونت می کنم ...! اتابک به عطا اشاره ای کرد عطا رو دیدم که یه دوربین کوچیک فیلمبرداری دستشه و با اشاره ی پدرش روشن کرد به مرد هم اشاره زد وخودش کنار رفت مرد سریع نقاب به چهره اش زد و نزدیکم اومد موهامو گرفت چندتا سیلی به دو طرف صورتم زد خون بینی و دهنم یکی شده بود تا جای که می تونستم فریاد نمی زدم مرد که دید من دادو هوار نمی کنم دستشو مشت کرد و به صورتم زد فریادی از اعماق وجودم کشیدم خورد شدن فکمو کاملا احساس کردم     و به صورتم زد فریادی از اعماق وجودم کشیدم خورد شدن فکمو کاملا احساس کردم از بینی و دهنم خون به شدت بیرون می ریخت اتابک قهقه وحشتناکی زدو گفت : تازه این اولشه اتابک هم نقابی به صورتش زد و خودش یه لگد به صندلی زد تا بیافتم وقتی با صندلی رو زمین پخش شدم فریاد زد بزنید ولی نمیره چون هنوز باهاش کار دارم روشو سمت دوربین گرفت با دست به من اشاره زد و شصت دستشو به حالت مرگ رو گردن خودش کشید اون مرد دوباره به سمتم حمله کرد و منو زیر مشت و لگد گرفت می خواستم فریاد بزنم ولی تو ناحیه صورتم اینقدر درد داشتم که نمی تونستم دهنمو باز کنم و دوباره بی هوشی ******** زمان به کل از دستم خارج شده بود نم یدونستم چه مدته که اینجا هستم کارم شده بود هروز کتک خوردن   فقط روزی یه بار یه پیرزن می یومد و به من سوپ ابکی می داد اونم چون من نمی تونستم دهنمو باز کنم قاشق با خشم تو دهنم فرو می کرد با هر بار فرو کردن قاشق تو دهنم از خدا می خواستم دیگه تمومش کنه و عمرمو بگیره منو با دستهای بسته و پاهای بی جون با کمک پیرزن به سمت دستشویی می بردن تا اگه کاری دارم انجام بدم پیرزن وقتی می خواست منو برگردونه اروم گفت : دختر جون به جوونبت رحم کن اینا با هیچکی شوخی ندارن اگه چیزی می دونی بگو خودتو خلاص کن به پیرزن نگاهی کردم پیرزن تا دید نگاش می کنم با دلسوزی گفت: ببین گوشه ی چشمت ترکیده و ورم کرده به خودت رحمت بیاد سعی کردم چیزی بگم ولی درد فکم اجازه نداد حتی نمی تونستم لبخند بزنم پیرزن دقیق نگام کردو گفت : لبت حس داره ؟ با چشم اشاره زدم :نه پیرزن به فکم دست زد که چشمام از شدت درد بسته شد پیرزن اهی کشیدو گفت : فکت شکسته واسه اینه نمی تونی حرف بزنی و لبت هم بی حس شده باید به اتابک خان بگم ...نامروتها چجوری زدنت لابد کار کریم بی مخه اروم چشمامو باز و بسته کردم و به معنیه اره پیرزن اینبار خیلی ملایم تر بهم غذا داد اتابک دوباره پیش من اومد و می خواست ازم اطلاعات بگیره اگه چیزی هم می خواستم بگم با فک شکسته شدم دیگه محال بود بتونم حرف بزنم اتابک رو صندلی نشست و زل زد به من چقدر چهره ی کریهی داشت اتابک گفت : فکر می کنی الان سرهنگ مقدم در چه حالیه ؟ بااوردن اسم پندار قلبم شروع کرد به تپیدن اولین چیزی که از صورت پندار در ذهنم تداعی شد اخمهاش بود   اتابک ادامه دا د: حتما تا الان فیلمتو دیده بعد هم خنده ای وحشتناک کرد همون مردی که فرشته ی عذاب و زجرم شده بود و پیرزن گفته بود اسمش کریم بی مخه گوشی تلفنی رو به سمت اتابک گرفت اتابک شروع کرد به گرفتن شماره ای منم با چشمی که از شدت تورم به حالت نیمه بسته در اومده بود نظاره گر بودم -سرهنگ مقدم...............منو شناختی ؟ اتابک خندیدو گفت : پس فیلمو دیدی منکه خیلی لذت بردم --------------- فریاد پندارو می شنیدم یه لبخند نیمه جونی رو لبهام نشست گوشمو سپردم به بقیه مکالمه بازم خنده ی اتابک اتابک خیلی جدی شدو گفت : سرهنگ فکر کردی فقط تو نفوذی داری ...منم بین شما نفوذی دارم معامله می کنم خودت خوب می دونی چی می خوام ----------- نمی تونه حرف بزنه بهم خبر دادن فکش خورد شده و دوباره خنده ی وحشتناک -------------- باشه باشه ....چون می خوای معامله کنی گوشیو می زارم دم گوشش اتابک به مرد پشت سرم اشاره زد تا گوشیو دم گوش من بگیره وقتی گوشی چسبید با تمام توانم فکمو حرکت دادم درد امونمو بریده بود تنها صدای که از دهنم در اومد صدای ممممممم بود و صدای نفسهام -طهورا ....طهورا عشقم پندار زد زیر گریه تا حالا گریه هیچ مردی رو ندیده بودم منم شروع کردم به گریه کردن تموم وجودم گوش شده بود چقدر دلتنگش بودم پندار فقط می گفت منو ببخش کوتاهی کردم من لامصب می خواستم تنبیه ات کنم ولی خودم بیشتر تنبیه شدم طهورا قسم می خورم نجاتت بدم عزیزم عشقم .. با اشاره مجدد اتابک گوشی از دم گوشم برداشته شد و به خود اتابک داده شد اتابک گفت : بسه هر چقدر حرف عاشقانه زدید باهات تماس می گیرم و مکان و اعلام می کنم ---------- تهدید نکن سرهنگ --------- می گم تهدید م نکن اتابک با دست به کریم اشاره زد نفهمیدم چی شد که مرد با لگد زد تو صورتم صدای فریاد با دهن بسته ام بلند شد صدای فریاد پندار از پشت گوشی به خوبی شنیده می شد صدای خنده ی اتابک اخرین چیزی بود که قبل از بی هوشی متوجه شدم ....... عطا وارد شد و به صورت داغونم نگاهی انداختو گفت : نچ نچ نچ ..می بینم هنوز مثل سگ جون داری با امروز 8روزه که مهمون ما هستی عطا نزدیکتر اومدو گفت : اگه تو ایینه خودتو ببینی در جا سکته می کنی ... .خندید و ادامه داد : اوه چشمهای که از شدت تورم نیمه بسته شدن و تموم صورتت یا کبوده یا قرمز فکتم که دیگه گفتن نداره ... دیگه از صورت زیبات چیزی باقی نمونده هر کی جای تو بود تا الان هرچی می دونست و لو داده بود ولی توی ماده سگ خفه خون گرفتی عطا خنده ی پلیدانه ای کرد و ادامه داد : اشکال نداره عزیزم یه شب با من باشی ناخوداگاه زبونت باز می شه و اون سرهنگ احمق می فهمه باهاش شوخی نداشتیم عطا داشت می رفت که گفت : خودتو برای یه شب رویایی با من اماده کن اشکی نمی ریختم از حجم زیاد درد به بی حسی رسیده بودم ولی از ترس حرف عطا تو دلم ولوله ای ایجاد شده بود من یه زن شوهر دار محسوب می شدم اگه بهم تجاوز می کردن چی ؟؟؟؟؟ روزه که اسیر اتابک و دارو دسته اش شدم وضعیتم رو به وخامته15   دیگه مثل گذشته کتک نمی خورم خود اتابک هم فهمیده اگه بیشتر از این منو بزنن ممکنه جون سالم به در نبرم ......... چند روزه رفت و امد زیاد شده اینو از صداهای پاها یا و وقتی که با سکینه خانوم می رم به دستشویی فهمیده بودم چی تو سرشون هست نمی دونم !!! قفسیه سینه ام به شدت درد می کنه و نفس کشیدن و برام مشکل کرده بود سکینه خانوم داشت سوپ منو می داد که در انباری با صدای بدی باز شد به درگاه نگاه کردم عطا بود که خشمگین اومد ه بود داخل وقتی ما رو دید با لگد زد زیر دست سکینه خانوم و فریاد زد نمی خواد بهش غذا بدی دیگه متعجب نمی شدم به این اخلاقهای سگی عطا عادت کرده بودم سکینه خانوم سریع سینی محتوی سوپی که ریخته شده بود رو زمین و برداشت و از انباری خارج شد عطا دور صندلیم یه چرخی زد و با یه خیز موهامو گرفت تو دستش تو این مدت بارها تو دلم گفته بودم کاش موهام و از ته تراشیده بودم که دستاویزی برای این خوک صفت ها نباشه عطا صورتشو نزدیک صورتم اورد و دندونهاشو به هم فشار می اورد همونجوری هم غرید : این سرهنگ چی فکر کرده ؟ حالا به ما رو دست می زنه ...می دونم چجوری جیگرشو بسوزونم عطا موهامو ول کرد و یه قدم به عقب برگشت انگشت اشاره اشو به سمت من گرفتو تکون داد و گفت : امشب بعد از این که کارم باهات تموم بشه می فرستمت قبرستون چشمامو رو هم گذاشتم این خارج از تحملم بود تا الان مقابل کتک هاشون سکوت کرده بودم و حتی کلمه ای از دهنم خارج نشده بود عطا قهقه ی مستانه ای زدو ادامه داد : ها ....نکنه می ترسی ؟ اخی دختر کوچولو می ترسه ؟ سعی کردم تو چشمام ترسو نشون ندم پس زدم به عطا درسته نمی تونستم حرف بزنم ولی حرف چشم تائثیر گذار تر از حرف زبون هست با نفرت نگاهش کردم عطا از خشم لگدی به ساق پام زدو گفت : امشب .....امشب کارتو تموم می کنم ..... از اولم نباید با سرهنگ وارد معامله می شدیم ... وقتی از اتاق خارج شد چشمام پر شدن از اشک یعنی پندار چی کار کرده بود ؟؟؟ اون که گفته بود برای نجاتم هر کاری انجام می ده ....! ساعتها گذشته بود صداها بیشتر شده بودن و صدای دویدن ها سرعت گرفته بود خدایا !!!!این چند روزه چه خبر شده ؟ بازم صدای باز شدن در لعنتی انباری ......و این یعنی باز تحقیر شدن مجدد...... سرمو با بی حالی بالا اوردمو نگاه انداختم عطا بود اومد سمت من و طناب دور صندلی روباز کرد طنابهای دور مچ دستمو باز نکرد بازومو با شدت گرفت و بلندم کرد بی حرف منو با خودش بیرون برد از شدت ضعف پاهامو رو زمین می کشیدم خوب به اطراف نظر انداختم همه اسلحه به دست بودن هرکی مشغول کاری بود و چند نفر هم مدام دستوراتی می دادن قیامتی به پا بود ... استخون بازوم زیر دست عطا در حال خورد شدن بود عطا قدمهاشو سریع تر کرد منو هم می کشید با هم وارد ساختمون اصلی شدیم اتابک و دیدم که عصبی در حال سیگار کشیدن و قدم زدن بود وقتی مارو دید با اخم و خشم بی حدش به عطا گفت : می خولای چه غلطی کنی ؟ عطا جواب پدرشو دادو گفت : همون کاری که از اول باید انجام می دادیم اتابک یقیه ی عطا رو گرفت با این کار باعث شد من بیافتم زمین اتابک غرش کنان کفت : می خوای خودت گور خودتو بکنی ؟ نمی دونی این دختره زن سرهنگ ؟؟؟ بعد هم فریاد زد : می دونی یعنی چی ؟ عطا با یه حرکت یقیه شو که تو دست پدرش بود ازاد کردو گفت : اون اشغال مارو دور زد .... -پس معامله ای هم در کار نیست می خوام زجر کشیدنشو ببینم پدر ...! اتابک سیلی به گوش عطا زدو گفت : اینجوری ؟ بااین کار ؟ احمق خبرچینم گفته فاصلشون با ما خیلی کمه..باید هر چه سریعتر از این جا بریم ....! عطا فریاد زد : من ازشون نمی ترسم ... -شما می ترسی زودتر برو ...من وقتی می یام که کارم با این دختره تموم شده باشه عطا به سمت من اومد و منو بلند کرد به پشت سرم رفت و طنابهای دستمو باز کرد دست چپمو گرفت و خیره شد به حلقه ی تو دستم با یه حرکت حلقه امو در اورد و به گوشه ای پرت کرد دستمو تو دستش فشار می داد یه پوزخند زدو انگشتمو برگردوند به روی دستم از درد به خودم پیچیدم تمام تنم می لرزید اشکهام دوباره سرازیر شده بودن   اتابک فقط نگاهش می کرد عطا خیلی جدی به پدرش گفت : دیدی با یه حرکت ازدواجشون و به پایان رسوندم حالا بقیه شو نگاه کن دوباره زیر بازوی منو گرفت و منو به سمت پله ها برد هنوز اولین پله رو بالا نرفته بودیم که اتابک گفت : خودت خواستی من با گروه اول می رم عطا پوزخند صدا داری زدو گفت : برو هرچقدر زور زدم و تقلا کردم حریف عطا نشدم عطا که از چموش گری من به تنگ اومده بود موهامو تو دستش گرفت و چند تا سیلی به دو طرف صورتم زد وقتی وارد اتاق شدیم با دیدن تخت قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد نباید می زاشتم با من کاری کنه هرگز نمی زاشتم به خواسته ی شوم و. پلیدش برسه گریه کردن فایده ای نداشت باید یه فکر دیگه می کردم از بیرون صداهای زیادی به گوش می رسید عطا به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار کشید و زیر لب غرولند می کرد تو همین فاصله من هم به اطراف نگاه می کردم به مرگ راضی تر بودم تا به زندگی پر از ننگ چشمم به ایینه خورد به سمت ایینه رفتم و با ارنج زدم بهش ایینه تبدیل به هزاران تکه شد با صدای شکستن ..... عطا چرخید سمت من با دستهای لرزون تکیه ی تیزی از ایینه رو برداشتم و تو دستم فشردم من طهورا بودم ...من پاک بودم .....پاک هم می موندم عطا فهمید می خوام چی کار کنم اولش با پوزخند به من نگاه کرد ولی وقتی خونی که با فشار دادن ایینه تو دستام و دید به سمتم اومد با هر قدمی که عطا به سمت من بر می داشت من قدمی به عقب بر می داشتم فاصله منون و می شد با دو قدم به صفر رسوند عطا همون جوری ایستاده بود و بمن نگاه می کرد منم زل زده بودم بهش عطا گفت : می خوای خودتو بکشی ؟ مشکلی نداره اصلا چرا تو می خوای زحمت این کارو بکشی خودم با کمال میل انجام می دم مثل شکار و شکارچی بهم زل زده بودیم صدای تیر اندازی رو شنیدم عطا بیخیال من شد و با سرعت به سمت پنجره رفت درو باز کرد صدای اتابک و می شنیدم که عطا رو صدا می زد صدای شلیکها بیشتر و نزدیک تر شده بود صدای ویراژ دادن ماشینها تو باغ اروم اروم با قدمهای سستم به سمت پنجره رفتم و بیرون محوطه رو نگاه کردم مامورهای پلیس از دیوارها بالا اومده بودن و شلیک می کردن چندتا از نیروهای ا تابک هم افتاد ه بودن رو زمین یعنی من و پیدا کردن چشمام سیاهی می رفت با زور سعی می کردم هوشیاریمو حفظ کنم چشمام با ولع دنبال یه صورت اشنا می گشت .....پس کجا بود ؟ چرا نمی تونستم پیداش کنم ؟ بیشتر نگاه کردم دیدمش پوشیده تو لباس سرتا پا مشکی چقدر دلتنگش بودم چقدر نیازمند وجودش ..! دیگه نمی تونستم خودمو سرپا نگه دارم داشتم فرو می ریختم هنوز صدای شلیک تو گوشم بود...داشتم تو سیاهی غرق می شدم ** با فریادهای اشنا یی چشمامو نیمه باز کردم چشمام تار می دیدن سعی کردم چشماموبیشتر باز کنم پندار من بود که فریاد می زد سرمو تو اغوشش گرفته بود و خدا رو صدا می زد مگه چی شده بود من که نمردم هنوز زنده ام ..! پس دلیل این همه فریاد چیه ؟ پندار منو تو اغوشش گرفت و با حرکتی بلندم کرد وقتی دید چشمام نیمه بازه پیشونیشو چسبوند به پیشونیم و گریه کرد نمی فهمیدم چی می گه خیلی اروم زمزمه می کرد چشمام و بسته ام می فهمیدم پندار منو تو اغوشش گرفته و جایی می بره روی یه چیز نرم قرار گرفتم صداها به گوشم می رسید یکی دستمو گرفته بود ولی این گرمیه دست پندار نبود دوباره با زحمت پلکمو باز کردم مرد سفید پوشی بود داشت نبضمو می گرفت چشممو باز کرد نور چراغ قوه اذیتم می کرد دست به صورتم زد از درد اخم کردم مرد سفید پوش سریع یه اصطلاحاتی به کار می برد که ازشون سر در نمی اوردم فقط فهمیدم که گفت : صدمه فک 70درصد ...دو دنده ی بالای جناق سینه شکسته بند دوم انگشت حلقه شکسته ... دیگه نتونستم به ادامه اش گوش بدم و غرق تو عالم دیگه ای شدم با ضربه ای ارومی که به صورتم نواخته شد چشمامو باز کردم خوب نگاه کردم ولی فقط یه چشمم کار می کرد چشم راستمو بسته شده بود یکمی با چشم اطرافو نگاه کردم همه چی یادم افتاد صداها تو گوشم پیچید یه اتاق سفید با نور مهتابی بالای سرم فهمیدم بیمارستانم یکی از دستامو بالا اوردم باند پیچی شد ه بود مرد بالای سرم تا دید هوشیارم لبخندی زدو گفت : به این دنیا خوش امدی ؟ اومدم بگم چی شده که نتونستم اروم دستمو بردم سمت صورتم که مرد نزاشت و گفت : من دکتر مهیار هستم دکتر معالج تو ! دکتر اروم رو تخت نشست و دستمو تو دستش گرفت خیلی شمرده و ارام گفت : من عادت ندارم به مریضام دروغ بگم پس با تو هم می خوام صادقانه حرف بزنم ببین دختر خوب صدماتی که بهت وارد شده خیلی جدی هستن توالان دو هفته است که مهمون مایی ....! دو تا از دنده های بالاییت شکسته سومی هم خیلی شدید ضربه خورده فکت از دو جا شکسته که تونستیم با جراحی درستش کنیم ولی به مدت 2ماه باید اتل مخصوص ببندی تا فکت دچار ناهنجاری نشه و درست جوش بخوره گوشه ی چشم راستت 4تا بخیه خورده چون به صورت بدی شکافته شده بود دکتر خندید و ادامه داد نترس از بخیه های زیبایی استفاده کردیم که بعدها جاش اذیتت نکنه انگشتت هم که شکسته کف دستت هم که 11تا بخیه خورده بخاطر برش عمیقی که بهش وارد شده بود خوب اینا رو نگفتم که از زندگی سیرت کنم اینا رو گفتم که بدونی خیلی باید مقاومت کنی تا به روز اولت برگردی اگه خودت با ما همکاری کنی اگه روحیه ی قوی داشته باشی مطمئن باش خیلی سریع خوب می شی و مثل روز اولت می شی شایدم بهتر از قبل مجبوریم برای تسکین دردت از ارامبخش های قوی مثل مورفین استفاده کنیم ببین دختر خوب تا جایی که می تونی درد و تحمل کن و از مسکن زیاد استفاده نکن چون بعدها به همین مسکن ها اعتیاد پیدا می کنی ازت می خوام قوی باشی و طاقت دردتو افزایش بدی خوب همه چیزو بهت گفتم می دونم فعلا نمی تونی حرف بزنی ولی به هرچی نیاز داشتی به پرستار مخصوصت بگو حالا با اشاره یا با نوشتن ............... دکتر اروم از رو تخت بلند شد در حالی که می خواست اتاق و ترک کنه گفت : نمی دونی بیرون این اتاق چه خبره ؟ معلومه عزیز کرده هستی ..... دکتر چشمکی زدو گفت : هر وقت حوصله کسی رو نداشتی با زنگ خبر بده که پرستارت اتاقتو خالی کنه فعلا ...... دکتر از اتاق خارج شد من موندم این اتاق خالی با صدای ضربه ای به در سرمو چرخوندم تا ببینم کیه ؟ عمه معصومه اولین نفر بود که وارد اتاق شد و با صدای بلند شروع کرد به اشک و ناله و به سمتم اومد و تموم صورتم غرق تو بوسه بعد از عمه مینو جون هم که اروم گریه می کرد به سمتم اومد سرشو گذاشت کنارمو منو نصفه و نیمه بغل کرد و می گفت منو ببخش دخترم کوتاهی کردم نباید ازت غافل می بودم عمه مهناز عمه مهری به همراه شوهراشون و بچه هاشون عمو مجید و خیلی از اشنایان دیگر بینشون فقط امیر و پندار نبودن هرکی یه چیزی می گفت عمه که از گریه زیاد صداش گرفته بود تند تند پیشونیو دستمو می بوسید از این همه مهربونیش اشک منم جاری شد همه گریه می کردن منم از دیدن اشک اونها گریه می کردم هرکی یه جوری خودشو سرزنش م یکرد ولی من تو این موضوع هیچکی رو مقصر نمی دونستم ..... حیف که نمی تونستم حرف بزنم ساعت ملاقات تموم شد و دکترم اجازه نداد کسی به عنوان همرا ه کنارم بمونه نیمه های شب بود که صدای زمزمه کسی رو کنار گوشم شنیدم صدای کسی نبود جز پندار عمدا چشمامو بسته نگه داشتم پندار اروم با انگشتش گونمو نوازش می داد صداش واضح تر شد که می گفت : طهورا عزیز دل من ..... وقتی می بینم این جوری مظلوم خوابیدی اتیش می گیرم داغونم... داغونترم نکن !! با چه رویی می خوام ازت عذر خواهی کنم دیگه با چه رویی تو چشمایی ابیت نگاه کنم من چه غلطی کردم چطور نفهمیدم تو مغرور تر از این حرفایی وای طهورااتیش می گیرم به یاد روز عقدمون می افتم چطور تونستم اینقدر خودخواه باشم طهورا من دیوونه شده بودم باور کن از حرص به مرز دیوانگی رسیده بودم طهورا تو مرد نیستی تا بفهمی چی می گم برای یه مرد سختر از این که بفهمی یکی به ناموست چشم داشته و داره نیست قبول دارم راه به بیراه رفتم ولی منم درک کن به اندازه ی تموم عمرم شرمندتم دست پندار به سمت موهام رفت اروم بودم دوست نداشتم از اون حس بیرون بیام دوست نداشتم پندار سکوت کنه به اندازه ی تموم روزهایی تنهاییم محتاجش بودم با صدای اروم در پندار ازمن فاصله گرفت صدای پرستارمو شنیدم که گفت : جناب سرهنگ شما خودتونم حالتون مساعد نیست اگه بخواید می گم براتون یه تخت دیگه تو اتاق بزارن تا شما هم استراحتی داشته باشین ...! پندار خیلی اروم گفت : نه ممنون از لطفتون ولی باید برم جایی کار دارم شما هم با من در تماس باشیدو گزارش حال خانوممو بدید پرستار چشمی گفت و سرممو منو تعویض کرد و خیلی اروم از اتاق خارج شد پندار هم اروم پیشونیمو بوسید و گفت : خانومم من می رم ستاد قرار ما ...هر شب همین ساعت با رسیدگی های عمه و مینو جون خیلی بهتر شدم حالا می تونستم در روز چند ساعتی اتل فکمو باز کنم و کمی حرف بزنم ولی نه خیلی خوب درد قفسه ی سینه ام بهتر شده دیگه از اون خس خس ها خبری نیست تو 20روزی که بیمارستان بودم شبی نبود که پندار نیمه شبها پیشم نیاد و درد و دل نکنه ولی من همچنان خودمو به بی خبری می زدم ...اونم باید طعم انتظارو بچشه سراغشو از دیگران نمی گرفتم کسی هم در این مورد با من حرفی نمی زد تو این فکر بودم که پندار چجوری نیومدنشو برای دیگران توجیح کرده یعنی دیگران ازش نمی پرسن چرا به زنت سر نمی زنی ؟؟/   داشتم اب میوه مو می خوردم که صدای ضربه درو شنیدم خیلی اروم گفتم : بفرمایید فکر کردم عمه یا مینو جون که اومده سینی رو ببرن ولی با دیدن شخصی که وارد شد ناخوداگاه اخم کردم امیر با سری پایین افتاده نزدیک تخت شد رو صندلی نزدیک تخت نشست زل زده بودم بهش می خواستم بدونم علت سرافراز کردن من چیه؟ و به چه علت به خودش زحمت ملاقات با منو داده اون که تا امروز گم و گور شده بود...! امیر اروم سلام داد ولی من سکوت کرده بودم سرشو بالا گرفت و منو نگاه کرد و گفت : طهورا می خوام به حرفهام خوب گوش بدی بعد از اون هرچی خواستی بهم بگو بعد از شنیدنش هر چی بگی گوش می دم حتی اگه بگی دیگه دوست نداری تا اخر عمرت منو ببینی قسم می خورم به حرفت جامه عمل بپوشونم   ولی الان فقط می خوام به حرفام گوش بدی امیر نفس عمیقی کشیدو شروع کرد از اون شب که اون حرفو به پندار زدم احساس ادمهای گناهکارو داشتم خیلی عذاب وجدان داشتم چندباری خواستم با تو یا پندار حرف بزنم ولی هیچ کدوم بهم روی خوش نشون نمی دادید پندار و که اصلا نمی تونستم ببینم هر وقتم که ستاد بود به منشیش می گفت منو رد کنه تو هم که بدتر از اون می دیدم هر روز لاغر تر و افسرده تر می شی و این منو به شدت عصبی کرده بود بعد از عقدتتون دیگه نیومدی این جا مامان می گفت زندگیتون و شروع کردین و پندار می یاد پیش تو پیش خودم گفتم یکمی که گذشت از هردوتون عذر خواهی می کنم چند روزی بود که تو جواب تلفن ها رو نمی دادی و مامان مدام می گفت نمی دونم چرا دلشوره دارم اظطراب مامان به من هم سرایت کرده بود تا روزی که من مامان و اوردم خونتون وقتی چند بار زنگزدیم و جواب ندادی مامان گفت بریم خونه مادر شوهرت بهش گفتم شاید با پندار رفته باشید مسافرت ولی خودم قبول داشتم که حرفم بی پایه و اساسه چون من روز قبلش پندارو تو ستاد دیده بودم مامانو بردم خونه خانوم مقدم وقتی فهمیدیم که تو اون جا هم نیستی و مینو خانوم هم چند وقتیه ازت بی خبره دیگه تحمل نکردم خودم زنگ زدم به پندار و موضوع تو رو گفتم همگی به سمت خونه ات حرکت کردیم ولی پندار زودتر از ما رسیده بود وقتی خونه رو بهم ریخته دیدم وقتی میوه ها و خریدهای ولو شده رو دیدیم فهمیدیم که چه اتفاقی برات رخ داده اونجا هزاران بار به خودم لعنت فرستادم پندار هم مثل دیونه ها شده بود مامان هم که بدتر همش به پندار می گفت اقای مقدم مگه شما شب ها پیش طهورا نمی موندید خود طهورا گفت شما شب ها می رید پیشش ...!؟ پندار چیزی نمی گفت و سکوت کرده بود قضیه سرقت تو رو سریع گزارش دادیم شب و روز برامون نمونده بود از یه طرف دیونه بازیهای پندار از طرفی هم عذاب وجدان خودم داشت لهم می کرد منم به درخواست مستقیم بابا از فرمانده تو این عملیات وارد شده بودم داشتیم نقشه رو اماده می کردیم که گفتن فیلمی برای پندار رسیده وقتی فیلم و پخش شد وقتی تو رو دیدیم که صورتت غرق تو خون وقتی اون مشت و دیدیم که به صورتت خورد خورد شدم ..... پندار فریادی کشید که کل ساختمون سازمان لرزید من فکر می کردم پندار خیلی خود دار تر از این حرفها باشه ولی بی خجالت جلوی همه اسمتو صدا می کرد و گریه می کرد امیر به این نقطه از حرف که رسید خنده ای کردو گفت : جلوی جمع چند تا مشت جانانه هم به من زد می دونستم حقمه دوست داشتم بیشتر منو بزنه فهمیدم من حقی نداشتم که بین شما ها قرار بگیرم فهمیدم که پندار چقدر دوست داره پس چیزی نگفتم و بغلش کردم و قسم خوردم که تا اخرش کنارش بمونم خیلی زود تونستیم ردتو بزنیم ولی اتابک می خواست وارد معامله بشه کسی رو می خواست که ستاد بعد از 7سال جستجو تونسته بود گیرش بیاره می خواست تو رو با شاهین معاوضه کنه ...همونی که قرار بود تو هدف بگیریش . اسفندیار و نمی خواست چون برای اتابک مهره ی سوخته حساب می شد ولی شاهین نه ما حتی حاظر به معاوضه شدیم ولی همه چی بهم خورد درگیری پیش اومد یکی نمی خواست این معاوضه صورت بگیره چه علتی داشت نم یدونستیم اتابک فکر می کرد ما نخواستیم این کارو کنیم ولی ما اماده برای معاوضه بودیم   حتی شاهین و هم به محل برده بودیم تو دردگیری که بین بچه ها ی ما دارو دسته ی اتابک صورت گرفت پندار تیر خورد با حرف امیر سریع به سمتش چرخیدم اروم گفتم : چی ؟ امیر سرشو تکون دادو گفت : پس فکر کردی برای چی عملیات نجاتت طول کشید ...پندار دوتا تیر به کتفش خورده بود چند روزی تو بیمارستان بود البته بعد از به هوش اومدنش می خواست از بیمارستان ترخیص بشه ولی پزشکش نمی زاشت با بدبختی و تزریق ارامبخش تونستیم چند روزی شوهرتو تو بیمارستان بند کنیم ما هم بیکار نبودیم از اتابک وقت می خریدیم تا بتونیم شخص نفوذی رو پیدا کنیم که خوشبختانه هم پیدا کردیم نفوذی کسی نبود جز طنین مفید دیگه جدا چشمام از تعجب به کاسه ی سرم چسبیده بود چند لحظه چشمامو رو هم گذاشتم اره درسته اون صدای که شب اول شنیدم صدای خودش ولی چرا ؟؟ به امیر گفتم : چرا خیانت کرد ؟ امیر گفت : نمی دونیم چون ما هم زمانی فهمیدیم که دیگه هیچگونه دسترسی بهش نداشتیم روز اخر هم که توسط نیروهای خود اتابک کشته شد   البته تنها اون نبود عطا پسر اتابک هم کشته شد تو دلم گفتم : پس اون خوک صفت بالاخره جون دادو مرد ......ایکاش لحظه ی جون دادنشو می دیدیم دوباره گفتم : اتابک چی ؟ از طرف شما چی کسی اسیب دید ؟ امیر لبخند زدو گفت ما خوشبختانه تلفات نفری نداشتیم فقط سرهنگ مروت تیر خورده که شکر خدا رو به بهبودیه و چند نفر دیگه ولی چیز مهمی نیست .....البته اتابک دوباره از دست ما فرار کرد اخرین ردشو تو مرز پاکستان زدن امیر دیگه سکوت کرده بود و سرشو پایین گرفته بود اروم گفتم : امیر پندار خیلی درد داشت ؟ لبخند ناراحت امیرو دیدم ولی توجه ینکردم و منتظر جوابم موندم گفت : نه خوشبختانه عملش خوب پیش رفت البته شانس اورد که جلیقه ضد گلوله تنش کرده بود با اوردن اسم جلیقه یاد شبی افتادم که پندار عشقشو اعتراف کرد چشمامو رو هم گذاشتم و سعی کردم لحظه به لحظه اون شبو به یاد بیارم امیر بعد از چند لحظه سکوت گفت : طهورا منو می بخشی ؟؟// مطمئن باش اینبار هر چی بگی گوش می دم کمی فکر کردم به هر حال امیر پسر عمه ی من بود ممکن بود خیلی با هم برخورد داشته باشیم شاید بتونم از این موقعیت استفاده کنم اروم گفتم : شرط داره ...! امیر ذوق زده گفت : هرچی باشه نشنیده قبول اخم کردمو گفتم : یعنی چی مگه بچه ای که نشنیده قبول کنی ؟ امیر تو جوابم گفت : طهورا اینقدر حالم خرابه که هرچی بگی قبول می کنم ..! زل زدم بهش و گفتم : منو فراموش کن ....در ضمن باید خیلی زود ازدواج کنی امیر حالت چشماش دیدنی شده بود نمی شد گفت : ناراحتن یا خندون شایدم متعجب چون همه چیزو تو اون دوتا چشم قهوه ایش می شد پیدا کرد .. نفس بلندی کشیدو گفت : قسم می خورم که دیگه برات مزاحمتی ایجاد نکنم بخاطر این که فکر نکنی بازم زیر قولم می زنم سریع ترتیب خواستگاری رو می دم و تو هم به عنوان خواهرم باید تو مراسمم باشی ناخوداگاه لبخندی رو لبم نشست امیرم لبخند زدو گفت : من زودتر از تو می رم سر خونه زندگیم قول می دم امیر به قولش عمل کرد و بساط خواستگاری از شقایق حشمتی خیلی سریع انجام گرفت به زور و خواهش امیر منم تو تمام مراسم هاش شرکت کردم عمه خیلی خوشحال بود شقایق دختر خیلی خوبی بود چند باری هم زمان بسترم به دیدنم اومده بود قرار شد جشن عقدو عروسی یه جا برگزار شه   دیگه جدا چشمام از تعجب به کاسه ی سرم چسبیده بود چند لحظه چشمامو رو هم گذاشتم اره درسته اون صدای که شب اول شنیدم صدای خودش ولی چرا ؟؟ به امیر گفتم : چرا خیانت کرد ؟ امیر گفت : نمی دونیم چون ما هم زمانی فهمیدیم که دیگه هیچگونه دسترسی بهش نداشتیم روز اخر هم که توسط نیروهای خود اتابک کشته شد   البته تنها اون نبود عطا پسر اتابک هم کشته شد تو دلم گفتم : پس اون خوک صفت بالاخره جون دادو مرد ......ایکاش لحظه ی جون دادنشو می دیدیم دوباره گفتم : اتابک چی ؟ از طرف شما چی کسی اسیب دید ؟ امیر لبخند زدو گفت ما خوشبختانه تلفات نفری نداشتیم فقط سرهنگ مروت تیر خورده که شکر خدا رو به بهبودیه و چند نفر دیگه ولی چیز مهمی نیست .....البته اتابک دوباره از دست ما فرار کرد اخرین ردشو تو مرز پاکستان زدن امیر دیگه سکوت کرده بود و سرشو پایین گرفته بود اروم گفتم : امیر پندار خیلی درد داشت ؟ لبخند ناراحت امیرو دیدم ولی توجه ینکردم و منتظر جوابم موندم گفت : نه خوشبختانه عملش خوب پیش رفت البته شانس اورد که جلیقه ضد گلوله تنش کرده بود با اوردن اسم جلیقه یاد شبی افتادم که پندار عشقشو اعتراف کرد چشمامو رو هم گذاشتم و سعی کردم لحظه به لحظه اون شبو به یاد بیارم امیر بعد از چند لحظه سکوت گفت : طهورا منو می بخشی ؟؟// مطمئن باش اینبار هر چی بگی گوش می دم کمی فکر کردم به هر حال امیر پسر عمه ی من بود ممکن بود خیلی با هم برخورد داشته باشیم شاید بتونم از این موقعیت استفاده کنم اروم گفتم : شرط داره ...! امیر ذوق زده گفت : هرچی باشه نشنیده قبول اخم کردمو گفتم : یعنی چی مگه بچه ای که نشنیده قبول کنی ؟ امیر تو جوابم گفت : طهورا اینقدر حالم خرابه که هرچی بگی قبول می کنم ..! زل زدم بهش و گفتم : منو فراموش کن ....در ضمن باید خیلی زود ازدواج کنی امیر حالت چشماش دیدنی شده بود نمی شد گفت : ناراحتن یا خندون شایدم متعجب چون همه چیزو تو اون دوتا چشم قهوه ایش می شد پیدا کرد .. نفس بلندی کشیدو گفت : قسم می خورم که دیگه برات مزاحمتی ایجاد نکنم بخاطر این که فکر نکنی بازم زیر قولم می زنم سریع ترتیب خواستگاری رو می دم و تو هم به عنوان خواهرم باید تو مراسمم باشی ناخوداگاه لبخندی رو لبم نشست امیرم لبخند زدو گفت : من زودتر از تو می رم سر خونه زندگیم قول می دم امیر به قولش عمل کرد و بساط خواستگاری از شقایق حشمتی خیلی سریع انجام گرفت به زور و خواهش امیر منم تو تمام مراسم هاش شرکت کردم عمه خیلی خوشحال بود شقایق دختر خیلی خوبی بود چند باری هم زمان بسترم به دیدنم اومده بود قرار شد جشن عقدو عروسی یه جا برگزار شه 

 امروز مراسم ازدواج امیرو شقایق بود داشتم لباسمو اماده می کردم تا با خودم ببرم که صدای عمه اومد
طهورا ؟؟
-بله عمه
-بیا دیگه دخترم شقایق و امیر منتظرن !!!!
-باشه باشه الان می یام ...!
پله ها رو سریع به سمت پایین دویدم و از عمه خدافظی کردم
تو حیاط که رفتم چشمام چهارتا شد سریع سرمو پایین انداختم
همون جور که می خندیدیم گفتم من هیچی ندیدم مطمئن باشید...!
با خنده به سمت ماشین امیر رفتم و رو صندلی عقب جا گرفتم
هنوز با یاداوری صحنه ی که امیر داشت با زور صورت شقایق و می بوسید می خندیدم
شقایق با گونه های قرمز شده از خجالت سوار ماشین شد
امیرم دست کمی از اون نداشت خنده امو کمی کنترل کردم
دلم براشون سوخت بیچاره ها چه بد ضد حال خوردن خوب تقصیر منم نبود من چه می دونستم اینا
تو حیاط می خوان با هم عشق و حال کنن ...!
در حالی که از تو کیف دوشیم دنبال چیزی می گشتم به امیر گفتم :
-امیر داری عروس می بریا روشن کن اون پخشتو ...!
امیر از تو ایینه نگاهی بهم انداخت و گفت : چشم
موزیک ملایم و روح نوازی پخش شد سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم
به یاد روز نامزدی خودم افتادم چقدر پندار تو ماشین حرفهای عاشقانه می زد
تو افکار تلخ و شیرین خودم بودم که صدای شقایق باعث شد چشمامو باز کنم
-دختر خوابتو اوردی واسه من بلند شو رسیدیم ...!
-چشمامو باز کردم و گفتم : شقایق نخوابیده بودم
اروم از ماشین پیاده شدم و از امیر خدافظی کردم
فکر کردم اون ها به این تنهایی های اندک نیاز دارن.. از پله های ارایشگاه بالا رفتم
بعد از چند دقیقه شقایق با چشمهای برق افتاده وارد شد
میترا خانوم با خنده گفت : عروس کدومتون بود ؟
با لبخند به شقایق اشاره زدمو گفتم : این دختر خوشگل عروسه
میترا خانوم از شقایق خواست تا با هم برن سمت اتاق مخصوص ارایش عروس
و منم سپرده شدم به دستیار میترا خانوم ...!
کارم که تموم شد به خودم تو ایینه نگاهی انداختم یه ارایش خیلی محو با موهای
که به صورت خیلی زیبا و ساده ای از پشت بسته شده بود قسمتی از موهام از کنار گوشم
فر درشت خورده بود که چهره امو دلنشین تر کرده بود به سمت اتاق خالی رفتم و لباسمو تنم کردم
یه لباس مشکی دکلته که بلندیش تا روی زانوم بود زیر سینه یه نوار فیروزه ای می خورد
که روشم یه پاپیون خیلی باریک داشت و یه کت کوتاه
که می تونستم باهاش لختیه بالا تنمو رو کاور کنم از تیپ و چهره ام راضی بودم
دلم گرفت من داشتم برای کی خودمو زیبا می کردم ....کی قراره ازم تعریف کنه ؟
تموم ذوق و شوقم فرو کش کرد
با حالی خراب از اتاق بیرون اومدم
کار میترا خانوم هم تموم شده بود و یکی از کارمندهای ارایشگاه رفته بود تا
به شقایق تو پوشیدن لباس عروس کمک کنه
میترا خانوم تا منو دید یه چرخی دورم زد و گفت : تو باید واسه عروسی بیای پیش خودم ...چی می شی ؟
میترا خانوم کلی از بیس چهر ه ام تعریف کرد
منم با لبخند اجباری تشکر می کردم ..
همون موقع امیر تماس گرفت و گفت که رسیده
**
با دیدن شقایق تو اون لباس پاک عروس یه حس خاص بهم دست داد چقدر زیبا و خواستنی شده بود
سعی کردم مثل چند وقت اخیر ناراحتیمو پنهان کنم بنابر این لبخند شاد تصنعی زدمو رفتم سمتش اروم گفتم :
-چه ملوس شدی شقایق ؟
شقایق هم جواب لبخندمو با لبخند زیبای دادو گفت :
-پس خودتو ندیدی که به من می گی ملوس ؟؟
موهای شقایق به حالت خیلی قشنگی بسته شده بود و یه نیم تاج بلند روی موهاش قرار گرفته بود
ارایش زیبای هم رو صورتش کار شده بود جوری که ادم دوست داشت مدت ها بشینه و به چشماش نگاه کنه
میترا خانوم تور رو سر شقایق و وصل کرد و گفت : خوب اینم از عروس ما دیگه کاری نمونده
به امیر اس ام اس دادم که کارشقایق تموم شد
با ورود امیر و فیلمبردار من از اتاق خارج شدم تا راحتتر باشن
اروم به میترا خانوم گفتم : میترا خانوم ممکنه برام یه آژانس خبر کنید ؟
-میترا خانوم لبخندی زدو گفت : چرا نمی شهعزیزم ... الان زنگ می زنم
امیر و شقایق هر کاری کردن که باهاشون برم قبول نکردم وگفتم می خوام زودتر برم تالار عروسی
با رفتن اونها ماشینی هم که میترا خانوم برای من گرفته بود اومد و منم راهی شدم
هم خوشحال بودم هم غمگین
خوشحال بودم که امیر شریک مناسبی رو برای ادامه ی زندگیش انتخاب کرده ...ولی ناراحتیم
از این بابت بود که تکلیفم نا مشخص بود دلم گرفته بود خیلی وقت بود که از ته قلبم لبخند نمی زنم و نمی خندم
درست از روزی که از بیمارستان ترخیص شدم از پندار بی خبرم گاهی از شبها تو خواب صداشو می شنوم
ولی فقط تو خوابم تو بیداری هیچ نشونی ازش پیدا نمی کنم کلافه ام از این سردرگمی
کلافه ام از این زندگی به اصطلاح مشترک هر روز اتیش دودلیهام بیشتر می شه
اگه حرفای پندارو تو بیمارستان پنهانی گوش نمی دادم فکر می کردم که واقعا منو نمی خواد
ولی الان چجوری می تونم نیومدن پندار برای خودم توجیح و تفسیر کنم
سوالهای بیشماری تومغزم مثل مارش نظامی رژه می رن کی قراره به این جوابها برسم ؟
تاکی قراره سکوت کنم و سکوت بشنوم ؟
قطره اشکی که از چشم سر خورده بود و با دستمال گرفتم امشبم تحمل می کنم دلم نمی خواد
عمه با دیدن چهره ی غمگین من عروسی پسرش براش زهر بشه تحمل می کنم مثل همیشه
سرمو تکون دادم تا این افکار بیشتر از این ازارم ندن
کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم
جلوی در تالار شلوغ بود جمعیت زیادی ایستاده بودن معلوم بود هنوز
امیرو شقایق از اتلیه نرسیدن
شالمو رو سرم مرتب کردم و اروم به سمت ورودی به راه افتادم
می خواستم وارد بشم که صدای اشنایی اسممو صدا زد
می خواستم وارد بشم که صدای اشنایی اسممو صدا زد
صدای که با شنیدنش نفسم حبس شد قلبم شروع کرد نا منظم و دیوانه وار به تپیدن
صدای کوبش قلبمو به وضوح می شنیدم بر نگشتم می ترسیدم
می ترسیدم که خوداریمو از دست بدم
این صدای عشقم بود صدای پندارم بود صدای مرد بی وفای من بود
چرا نمی تونم ازش ببرم ؟.... حالا باید چه عکس العملی نشون بدم ؟
برگردمو لبخند بزنم که مثلا هیچ اتفاقی نیافتاده یا بی محلی کنم و اخم ؟
خدایا چی کار کنم ؟
صدای قدمهای نزدیکشو شنیدم اومد روبه روم ایستاد سرم پایین بود
پندار سرشو کمی خم کرد و دوباره صدام زد
می خواستم فریاد بزنم و بگم : صدام نزن ......صدام نزن ....قلبم تحمل نداره ....الان نمی دونم باید چی کار کنم ؟
خواهش می کنم صدام نزن ....دیونه تر از اینی که هستم نکن ...قسم به اسمت من فقط دارم حفظ ظاهر می کنم
درونم پوچه نزار همین جا فرو بریزم....دوباره به خودم نهیب زدم طهورا تو قول دادی کاری کنی که متوجه
اشتباهاتش بشه پس اروم بگیـــــــــر ...!
چشمامو محکم رو هم فشار دادم تا اشکم سرازیر نشه
انگشت پندار زیر چونه ام قرار گرفت همون داغی اشنا به بدنم سرایت کرد
حس می کردم که با شصتش پایین گونه امو نوازش می ده ...
سرمو بالا گرفتم ولی نگاهش نمی کردم
درسته بیشتر از این تحمل دوریشو نداشتم ولی با دوری از من خیلی تحقیرم کرد پس حالا وقتشه که
تنبیه بشه درست مثل من ..!
صداشو کنار گوشم شنیدم : عروسک چشم ابی من ....نمیخوای نگام کنی ؟
با یه فکر انی سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشماش الان وقتش نبود که مسحور این دو چشمش بشم
الان وقت غرق شدن تو عطر نفسهاش نبود ...
نه نمی خواستم طلسم لحن صداش بشم ....
پوزخندی زدمو خیلی اروم گفتم : من مثل تو نیستم بگم الان نه اینجا جاش نیست
با زدن این حرف می خواستم اون و به روز عقدمون بکشونم به روزی که دلمو شکست و به حرفام گوش نسپرد ...
دوباره ادامه دادم : چرا نگاهت میکنم و می گم : اسم خوبی برام انتخاب کردی عروسک چشم ابی..!
اره عروسکت بودم ....یه عروسک ضعیف چشم ابی ....یه عروسک شکستنی که
هروقت دوست داشتی منو بر می داشتی و باهام بازی می کردی هروقتم
دوست نداشتی منو پرت می کردی به یه گوشه ای .....
بغض تو گلمو با اب دهنم قورت دادم ولی برای لرزش صدام نتونستم کاری کنم
بهش نگاه عمیقی انداختمو گفتم :ولی نفهمیدی...! نفهمیدی با هر بار پرت کردنت به گوشه ای
قلب این عروسکتو لب پر کردی... قلب عروسکت خیلی وقته پر شده از ترک ...!
ولی می دونی چیه ؟ تصمیم دارم دیگه عروسکت نباشم
نفس عمیقی کشیدمو خیلی جدی ادامه دادم : منتظر بمون...... بعد از تموم شدن این مراسمات
قانونا و شرعا از عروسک بودن استعفا می دم
دیگه نیاستادم تا چشمای غمگین پندارو ببینم دیگه صبر نکردم کلافه گیشو ببینم و قلبم تیکه پاره بشه ...
حتی تو اون لحظه برام مهم نبود چند جفت چشم کنجکاو منو زیر نظر گرفتن
کمی که اروم شدم پله ها رو بالا رفتم و وارد قسمت خانومها شدم
به اتاقرختکن تو سالن رفتم و مانتو شالمو در اوردم و به سمت عمه هام رفتم
مینو جون رو هم دیدم خیلی تو این چند وقت مراقبم بود خیلی دوسش داشتم
به سمتش رفتم مینو جون هم با اغوش باز پذیرای من شد کمی کنارش نشستم و مشغول صحبت کردن شدیم
با ورود عروس و داماد... تو سالن خانومها ولوله شد همه در حال پایکوبی و بزم بودن
منم نقاب افراد شادو به چهره زدم ولی فقط خدا می دونست از درون چه حالی داشتم
جشن خوبی بود مخصوصا رسم و رسومات خانواده ی حشمتی برام خیلی جالب بود
بعد از تموم شدن جشن که خیلی ابرومندانه برگزار شد من و عمه اخرین نفراتی بودیم که
از تالار خارج شدیم امیر و شقایق شبانه راهیه یکی از شهرهای شمال کشور شدن تا ماه عسل
به یاد موندنی رو برای خودشون رقم بزنن
جلوی در تالار عمو مجید و چند نفر دیگه هم ایستاده بودن مینو جون هم کنار پندار ایستاده بود
و با عمه مهری و مهناز صحبت می کرد
عمه مهری تا منو دید دستشو انداخت دور کمرمو گفت : کی بشه عروسی تو رو ببینم ؟
با سر پایین پوزخندی زدم که از دید پندار پنهان نموند
یکمی کنارشون ایستادم پندار خیره به من بود از سنگینی که روم بود کلافه و عصبی شده بودم
با بهانه ی سردرد از مینو جون و عمه مهری خدافظی کردم ولی هیچ نگاهی به پندار ننداختم
از عمو مجید سویچ ماشین و گرفتم و سوار شدم
شکر خدا ماشین عمو تو نقطه ی تاریکی پارک شده بود که داخل ماشین قابل روئیت نبود
خیلی خوب می تونستم یه دل سیر پندارو ببینم ....
می دیدم که کلافه هر چند لحظه دستشو تو موهاش فرو می کنه و مکث می کنه
یا هی چونشو می گیره و فشار می ده خوب این حالاتش و می شناختم
معلوم بود به شدت عصبی و کلافه است
پندار زل زد به ماشین عمو مطمئن بودم نمی تونی ببینه که دارم تماشاش می کنم
مکث نگاهش رو ماشین طولانی شد بعد هم با قدمهای بلندو محکم به سمت عمو مجید رفت
عمو رو به گوشه ای برد نمی فهمیدم داره چی می گه پندار خم شد و دست عمو رو بوسید
متعجب چشمامو بیشتر باز کردم تا ببینم موضوع از چه قراره عمو صورت پندارو بوسید
پندار سمت مینو جون رفت و در گوشش چیزی گفت لبخند مینو جون و هم دیدم
از موضوع سر در نیاوردم چون تک و توک ماشینها از کنارم رد می شدن و باعث می شد نفهمم چی به چی شد ؟
سرمو به صندلی تکیه دادم تا عمو و عمه بیان و بریم
همه مراسم به کنار این حرف زدن های جلوی ورودی تالار به کنار به همون انداز ه که تو تالارهستند
به همون اندازه هم بیرون تالار می ایستند و مشغول گپ زدن می شن ...!
با صدای باز شدن در ماشین چشمامو باز کردم پندار بی حرف ماشین و روشن کرد
و با تک بوقی از بقیه خداحافظی کرد و
با تعجب گفتم : کجا داری می ری ؟ چرا سوار ماشین عمو مجید شدی ؟
پندار سکوت کرده بود و جواب منو نمی داد
خیلی جدی گفتم : من با تو هستم داری کجا می ری ؟
بازم جوابم سکوت بود
-نگه دار
-نگاه پر ازخشم پندار از تو اینه اولین جوابم شد
-می گم نگه دار می خوام پیاده بشم ..!
این بار پندار خیلی جدی و محکم گفت : تا به مقصد برسیم نمی خوام صداتو بشنوم
-نخواه ..کی با تو حرف می زنه ...نگه دار من پیاده بشم بعد هر جا دوست داشتی برو کسی جلو راهتو نمی گیره
فریاد پندار چهار ستون بدنمو لرزوند : خفه شو طهورا ...هیچی نگو
از فریاد پندار ترسیدم و لال مونی گرفتم
دیدم که داره از شهر خارج می شه
بین راه هر چه قدر ازش خواستم منو پیاده کنه فایده ای نداشت
منم خسته از روزی که داشتم چشمامو بستم و به خواب رفتم
**
--بیدار شو طهورا !
چشمامو باز کردم اولین صدای که به گوشم خورد صدای موج دریا بود
به پندار که در سمت منو باز کرده بود و خودش خم شده بود روی من نگاهی کردم
-پیاده شو بریم داخل
تا اومد از کتفم بگیره و کمکم کنه با دست پسش زدم و بی کمک از ماشین پیاده شدم
روب روم یه سیاهی بزرگ قرار داشت و صدای موج های که به صخره ها برخورد می کرد
از رو ی تابلو ها فهمیده بودم داره می یاد شمال بخاطر همین خیلی تعجب نکردم
پندار گفت : بیا بریم داخل هوای بیرون سرد ..و خودش جلوتر از من راه افتاد
به سمت ویلای سفید رنگی که شیرونی قرمز داشت حرکت کرد و درو باز کرد
منم رفتم داخل
**
داخل ویلا خیلی زیبا دکور شده بود شومینه ی هیزومی بزرگ اولین چیزی بود که نظرمو به خودش جلب کرد
به پندار نگاه کردم که همون جا ایستاده بود و منو نگاه می کرد یه اخم کردم و بی تعارف رفتم رو کاناپه ی
بنفش رنگ نشستم
پندار لبخند کجی زدو اومد رو به روی من نشست و خیره شد به من
نمی خواستم من شروع کننده باشم واسه همینم سکوت کردم و به در و دیوار نگاه می کردم
--خوشگل و خواستنی شدی ...!
-بودم ....تو چشم نداشتی منو ببینی ..!
خنده ی اروم پندار و شنیدم و گفتن : من که همیشه زیباییتو ستودم و تعریفتو کردم
-زل زدم بهش و گفتم : کار مهمی نکردی فقط انجام وضیفه کردی
این بار قهقه اش تو ویلا پیچید و گفت : چرا این مدلی با من حرف می زنی ؟
خیره بهش جواب دادم : عادت می کنی ؟
-پندار سرشو تکون داد و اروم گفت : عادت ....اره راست می گی روزای اول اشنایمون هم این جمله رو گفتی ....
اون موقع نفهمیدم یعنی چی ؟
ولی بعد عادت کردم .....عادت کردم به بودنت به حس کردنت ...عادتم دادی به چشمات
عادتم دادی به ازارو اذیت کردنتات ..
الانم می گی عادت می کنم ...ولی این عادتو نمی خوام ...نمی خوام به این مدل حرف زدنت عادت کنم
من همون زن مهربون عاشق خودمو می خوام
نفس عمیقی کشیدمو گفتم : به این هم عادت می کنی به خیلی چیزها عادت می کنی
حتی به نداشتن من ..شایدم تا الان عادت کرده باشی ؟
از جام بلند شدمو گفتم : کجا باید بخوابم ساعت تقریبا 4صبحه
پندار همچنان نشسته بود ولی یه جور غریب تماشام می کرد اروم و زمزمه وا رگفت : کجا باید بخوابی تو بغل من
کنار شوهرت ..کنار مرد زندگیت
کلافه وار گفتم : رویای قشنگی بود بسی لذت بردم حالا بگو کجا باید بخوابم ؟
پندار با دو دستش صورتشو پوشوند دلم منم داشت ضعف می رفت ولی این راه و باید می رفتم
پندار باید می فهمید من چه دردی رو از دوریش تجربه کردم
پندار با همون حالت گفت برو بالا اتاق سمت راستی رو بردار تموم ملافه هاش هم تمیزه
بدون حرف دیگه ای به سمت اتاقی که پندار گفته بود حرکت کردم و وارد شدم یه نگاه اجمالی و کلی به اتاق انداختم
اتاق خیلی بزرگی نبود یه تخت دونفره سفید با یه میز ایینه روبه روش که دکور اتاق و تشکیل داده بود!
مانتو و شالم در اوردم و رو تخت پرت کردم خودمم هم نشستم گوشه ی تخت
ساپورت و کفش های پاشنه دارمو در اوردم و شروع کردم به ماساژکف پام
زیاد به این جور کفش ها عادت نداشتم یکمی که درد پاهام کمتر شد بلند شدم و در کمد دیواری رو باز کردم
فقط چند دست لباس مردونه اویزون بود می خواستم یکیشون و بردارم و تنم کنم که
پشیمون شدم نمی دونستم این لباسها مال کیه؟

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد