وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

منم طهورا4

  هانیه خانوم دوباره نشست سرجاش من اروم بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه می خواستم یه لیوان اب بخورم هنوز پارچ اب و از یخچال بیرون نیاورده بودم که سلما رو دیدم که وارد اشپزخونه شد در یخچال و باز کرد و ظرف میوه رو برداشت وقتی می خواست از اشپزخونه بیرون بره برگشت سمت منو گفت : ببین دختر جون من نمی دونم تو کی هستی اصلا برام اهمیتی هم نداری که بدونم فقط یه چیزیو خوب بدون حالا که اینجا موندی چپ نگاه پندار من کردی نکردیا !!!!!!!!!!!! سلما این حرفو زد و از اشپزخونه خارج شد من هنوز داشتم به حرف سلما فکر می کردم تازه فهمیدم چی گفت اب نخورده رو صندلی اشپزخونه ولو شدم و گفتم : این دختره چی گفت ...پندار من !!! یعنی چی ؟ یعنی پندار مال اینه ؟!!!!! پس من چی ؟؟؟؟ با حالت عصبی به سمت نشیمن رفتم و نشستم به سلما نگاه کردم دیدم اونم داره با لبخند مرموزی منو نگاه می کنه و میوه اشو می خوره مینو جون تو پیش دستیم برام میوه گذاشت ولی گفتم میلی ندارم وبه هوای سر درد وارد اتاق خودم شدم هنوز فکرم درگیر حرف سلما بود شاید بلوف زده باشه ؟ اره حتما همین طوره ولی اگه واقعا بینشون چیزی باشه چی؟؟ من که می میرم ؟؟ رو تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم سرم درد می کرد ولی بیخیال دردش شدم نمی دونم چقدر تو اتاقم بودم که صدای زدن در به گوشم خورد نمی دونم چرا حوصله نداشتم جواب بدم دوباره صدای در اومد و پشت بند اون صدای پندارو شنیدم که منو صدا می زد هنوزم نگاهم خیره به سقف بود... صدای قدمهای پندارو شنیدم پندار اروم رو تخت نشست و صدام زد . همون جور خوابیده رو تخت نگاش کردم اونم عمیق نگام کرد که گفت : چی شده طهورا........چرا جوابمو نمی دی ؟ بازم هیچی نگفتم تو اون لحظه ها ی دست و پا می زدم که دلم گریه می خواست مثل بچه ای که مادرش ازش دور می شه و بچه هوای مادرشو می کنه با هیچ چیز به غیر از اغوش مادرش اروم نمی گیره دلم پر بود از گریه .... ناخواسته اشکام دونه به دونه از چشمام پایین اومدن پنداز زل زده بود به من اروم خودشو کشوند سمت من و خم شد روم و گفت : چی شده عزیزم ؟ می دونم حوصله ات سر رفته امروز زودتر اومدم تا شمارو ببرم بیرون بلند شو خانومی   همون طور که اشک می ریختم گفتم : پندار دلم برای خانواده ام تنگ شده   اروم پشتمو کردم سمت پندارو گفتم : من حوصله ی بیرون رفتن و ندارم می شه خواهش کنم بری از اتاق بیرون می خوام تنها باشم پندار منو چرخوند سمت خودش و اروم گفت : اگه بلند نشی منم می یام کنارت می خوابما !! می دونی که خیلی خسته ام بعد هم اروم گونه امو نوازش کردو گفت : بلند شو عزیز دلم اماده شو بریم بیرون -نمی یام پندار ...راحتم بزار -امکان نداره عروسک چشم ابی اگه خو دت بلند نشی به زور بلندت می کنم نگاش کردم واقعا تو اون لحظه نمی خواستم ناز کنم ولی هیچ حسی هم برای بیرون رفتن نداشتم پندار کاملا روم خم شده بود ولی تنمون با هم تماسی نداشت هردو غرق نگاه هم بودیم پندار زمزمه وار گفت : طهورا منم بعضی وقتها دلم هوای پدرمو می کنه ولی باید واقعیتو قبول کرد پندار اروم روی چشمامو بوسید و گفت : جان پندار ضد حال نزن بلند شو حاظر شو بریم !!!! باشه ی ارومی گفتم و سعی کردم از رو تخت بلند شم شام همگی به یکی از رستورانهای بنام رفتیم پندار سعی می کرد منو از حال و هوام بیرون بیاره البته کمی هم موفق شد با شوخیهای که می کرد دیگه مثل ساعتهای پیش دلگیر و افسرده نبودم زمانی که شامو اوردن سلما به من گفت : طهورا تو درسم می خونی ؟ -نه چرا ؟ -چی می تونستم به این دختر 26ساله ی لوس بگم به خاطر همین گفتم : علاقه ای به ادامه تحصیل نداشتم -چه بد من دارم فوق لیسانس شیمی می خونم ...پندار هم تحصیلات عالیه اش تموم شده فکر کنم بین جمع تویی که فقط بی سوادی ؟ فقط نگاهش کردم اگه کسی پیشمون نبود حتما فکشو خورد می کردم عجب دختر گند اخلاقی بود مینو جون گفت : درس که مهم نیست سلما جان چرا مهم نیست عمه ادم بی سواد از شعور پایین برخورداره پندار با خشم و اخم گفت : سلما !!!!!!! سلما بی اهمیت به خشم پندار گفت : عمه دروغ می گم خوب درس کمک می کنه ادم شعور بالای داشته باشه مینو جون گفت : اشتباه تو همین جاست سلما جان ....درس شعور نمی یاره معرفت نمی یاره من خیلی از ادمهای رو دیدم که تحصیلات عالیه داشتن ولی از نظر شعور صفر بودن و ادمهای رو هم دیدم که بالعکس بودن سلما خیلی لوس پشت چشم نازک کردو گفت : من که قبول ندارم این حرفو بعد هم دوباره روشو سمت من کردو گفت : بی چی علاقه داری ؟ خیلی اروم در حالی که با چنگال تکه ای از خیار حلقه شده روی سالادو بر می داشتم گفتم : به خیلی چیزها علاقه مندم   ولی بیشتر از همه به خورد کردن فک ادهای وراج و حراف علاقه دارم بعد هم خیلی اروم شروع کردم به جویدن خیار تو دهنم پندار خیلی راحت زد زیر خنده و گفت : این یکیو من هم هستم طهورا منم از ادامهای وراج خوشم نمی یاد هانیه خانوم اخمی به دخترش کرد سلما هم بروی خودش نیاورد که منظور من و پندار شخص شخیص خودش بود بعد از خوردن شام پندار اول هانیه خانوم و سلما رو به خونشون رسوند تو مسیر برگشت مینو جون گفت : طهورا جان یه موقع از حرف سلما ناراحت نشیا اخه این برادر زاده ی من کمی لوس کرده ی مادر پدرشه   تا اومدم جواب مینو رو بدم پندار گفت : مامان جان جون من فقط یه ذره لوسه بعد با صدای کلافه گفت این دختره دیگه لوسی رو گذرونده چیه این قدر دایی مازیار بهش رو می ده اه اه دخترم اینقدر لوس تو دلم کلی خوشحالی کردم خیالم راحت شده بود که پندار کششی به سلما نداره پندار از تو ایینه نگاهی من کردو گفت : طهورا فردا صبح با هم بریم تا بخیه سرتو باز کنن باشه ای گفتم و به اطراف نگاه کردم صبح به همراه پندار به همون بیمارستانی که بخیه زده بودم رفتیم و توسط دکتر بخیه سرم کشیده شد خدا رو شکر جاش معلوم نبود دکتر گفت برام از نوع زیبایی زده که جاش نمی مونه بعد از بیرون اومدن از بیمارستان پندار گفت : پایه ای تا یجایی با من بیای ؟ -اره بریم کجا هست حالا ؟؟ - تو فقط بیا !! ای بابا.... باز پندار این حرفو زد مثل این که تکه کلامش همینه !! به جاده دقت کردم داشت می رفت سمت بهشت زهرا وقتی وارد قطعه شهدا شدیم اشکام سرازیر شد خانواده ی منم همین جا دفن شده بودن پندار سر قبری نشست به اسم حک شده رو سنگ قبر خیره موندم بهرام مقدم پس این قبر پدرش بود اروم نشستم و فاتحه ای خوندم و گفتم : من نمی دونستم پدرت شهید شده ؟ پندار گفت : من 21سالم بود که پدرم شهید شد تو یکی از عملیاتهای که رفته بود از طرف یکی از اشرار هدف گرفته شد از اون روز قسم خوردم اون شخص و پیدا کنم و به سزای عملش برسونم ولی بعدها به این نتیجه رسیدم که امثالی مثل من زیاد هستند خیلی ها هستن که توسط همین افراد شرور خوک صفت عزادار شده اند حالا هدفم والاتر شده دیگه دنبال انتقام شخصی نیستم دلم می خواد تموم افراد شرور مجازات بشن چه اونهای که تو کشته شدن پدر من دخیل بودن و چه اونهای که نبودن ...../ به حرف پندار فکر می کردم که بلند شد و دستشو به سمتم دراز کرد منم دستشو گرفتم و بلند شدم می خواستم دستمو از تو دستش در بیارم که نزاشت و محکمتر از قبل گرفت ... با هم به سمت مقبره ی خانواده ام رفتیم دوباره اشکام سرازیر شدن دلم براشون تنگ شده بود اخ بابای نازم ...مادر مهربونم ....وای طاهای مظلومم !!!!! دیگه با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن سرمو گذاشتم رو سنگ قبر پدرم و بلند باهاش حرف می زدم بابا بلند شو بلند شو منو ببین .......بابا دلم براتون تنگ شده ....چرا گذاشتی از ماشین پیاده شم؟؟ چرا نموندم پیش شما ....بابا تنهام! همتون بی معرفتید فقط طاها رو بردید مگه من بچه تون نبودم چرا منو تنها گذاشتید ؟ از ته دلم گریه می کردم جوری رو سنگ قبر خوابیده بودم که انگار می خواستم پدرمو بغل کنم یا منتظر این بودم که دستاش بیرون بیاد و منو داخل بکشونن... داشتم با خانواده ام حرف می زدم یکدفه سایه همه جارو گرفت و اسمون هم شروع کرد به بارش مثل اینکه فقط دل ما نبود که گرفته بود اسمونم دلش بارش می خواست ! با برخورد دونه های بارون روی سنگ قبرها سمفونی زیبایی ایجاد شده بود... منم اروم شده بودم دست پندار باعث شد از اون حالت بیرون بیام اروم شونه هامو گرفت و بلندم کرد روبروی هم ایستاده بودیم نگاهمون قفل هم شده بودن بارون بود که سرو صورتمون و نوازش می داد چشمامواروم بستم می خواستم با تموم وجود بارش بارون و حس کنم .... وقتی چشمامو باز کردم تو گرمای تن پندار غرق بودم اروم با لحن گرم تر از اغوشش گفت : چرا می گی تنهایی ؟ پندار منو از اغوشش جدا کرد هردو دستم و گرفت و گفت : تو تنها نیستی طهورا ...... ***** باهم با قدمهای اروم حرکت کردیم دیگه تقریبا نیمه خیس شده بودم وقتی سوار ماشین شدیم پندار ماشینو به حرکت در اورد دوبار دست منو گرفت پنجه هاشو تو پنجه های دستم فرو کرد و به پای خودش ضربه های ارومی می زد وسط راه بودیم که گفت : طهورا یه سووال خصوصی بپرسم ؟ -بپرس -تو تاحالا دوست پسر داشتی یا یه عشق ؟ -خندیدمو گفتم : نه هیچ وقت !! -چرا نداشتی تو یه دختر فوق العاده زیبا هستی ؟؟ -خوب چه ربطی داره من تا 15سالگی تو حال و هوای بچگیم سیر می کردم وقتی بچه بودم ازم می پرسیدن دوست داری با کی ازدواج کنی؟ من همش می گفتم فقط با بابام وقتی بزرگتر شدم دوباره همون سوال و می پرسیدن و من جوابم تغییر کرده بود می دونستم نمی تونم با پدر خودم ازدواج کنم بخاطر همین می گفتم نمی خوام هیچ وقت ازدواج کنم لبخندی به پندار زدمو گفتم : یادش بخیر! بابام همیشه می گفت : طهورا بالشت زیرسرمه به کسی نمی دمش ..! 18سالم بود که از دست دادمشون دیگه دنیا برام جذابیتی نداشت .. به تنها چیزی که فکر می کردم انتقام خون خانواده ام بود ... دنبال این چیزها هم نبودم وقتی صحبت هام تموم شد رومو کردم سمت پندارو گفتم : تو چی دوست دختر داشتی ؟ پندار خندید و گفت : اره یه بار وقتی 18سالم بود با دختر همسایمون دوست شدم منم خنده ام گرفته بود گفتم : راست می گی اون موقع که تو خیلی فنچ بودی ؟ پندار که دیگه بلند می خندید گفت : خوب تازه پا به سن بلوغ گذاشته بودم .. رفیقام می یومدن درباره ی دوست دختراشون حرف می زدن منم کنجکاور بودم ببینم مزه اش چه جوریه ؟؟ خلاصه با دختر همسایه دوست شدم بماند کلی هم می ترسیدیم و با ترس و لرز به هم نامه می دادیم مثل الانا نبود که تلفن و ایمیلشون و رد و بدل کنن اون وقتها بورس رو نامه نگاری بود ...! گفتم : پس کلی بهت خوش گذشته ؟ پندار خندید و جوابمو نداد به جاش نفس عمیقی کشیدو گفت : هی جوانی کجایی ؟که یادت بخیر ... متعجب گفتم : مگه الان پیری ؟ -به نظرت نیستم ؟ -معلومه که نه ...راستی نگفتی اخر ماجرای عشقیتون به کجا رسید ؟ پندار دوباره خنده ی ارومی کردو گفت : هیچی به سه ماه نرسیده بهم زدیم دختره هم شوهر کرد و رفت !!!.. -ااا راست می گی ؟ لابد کلی هم ناراحت شدی ؟ ببینم از عشقش که معتاد نشدی ؟ پندار نیم نگاهی به من انداختو گفت : نه بابا اصلا عین خیالم هم نبود فقط دوست داشتم تجربش کنم همین در ضمن معتاد هم نشدم خیالت راحت.. به ساعت دستم نگاه کردم ساعت حدود یک بعد از ظهر بود به پندار گفتم : مرسی که برام وقت گذاشتی و منو به بیمارستان بردی ..! پندار که داشت با سرعت مجاز رانندگی می کرد به سمتم خم شدو گفت : خواهش می شه خانومی شاید بعدا جبران کنی ؟ تا رسیدن به خونه پندار از دوران جوونیاش حرف می زد از شیطنتهای که مخصوص پسرا بود !! وقتی رسیدیم بهم گفت : طهورا من دیگه تو نمی یام باید یه سر به ستاد بزنم به مینو هم بگو..خدافظ با لبخند گفتم : خداحافظ می خواستم وارد خونه بشم که پندار دوباره صدام زد به سمتش برگشتمو نگاش کردم خیلی اروم گفت : مراقب خودت باش و سریع رفت.... منم وارد خونه شدم هنوز لبخند رو لبام بود که مینو جون منو دید و گفت : همیشه به خنده عزیزم سریع گفتم : سلام ببخشید متوجه شما نشدم مینو جون گفت : دیر کردید پس چرا پندار داخل نیومد ؟ گفتم : می خواست بره ستاد گفت به شما هم بگم به سمت اتاقم حرکت کردم و بعد از این که لباسمو عوض کردم راهیه اشپزخونه شدم مینو جون داشت میزو اماده می کرد کمی بهش کمک کردم مینو جون اومد سمتم و به جای زخمم نگاه کرد و گفت : طهورا جون جای زخمت خیلی معلوم نیست دست دکتر درد نکنه ..! به مینو جون حرف دکتر و گفتم و توضیح دادم که بخیه زیبایی برام زدن     بعد از خوردن ناهار مینو جون چون قرص می خورد رفت کمی استراحت کنه منم راهی اتاق شدم یکی از کتابهای که تو کتابخونه بود و برداشتم و مشغول ورق زدنش شدم داستان در مورد خونخوارترین پادشاه مصر باستان بود تو کتاب غرق شده بودم که مینو جون صدام زد صفحه ی کتاب و تو ذهنم ثبت کردم و بستمش اروم از پله ها پایین رفتم و به مینو جون نگاه کردمو گفتم : جانم کارم داشتین ؟ -اره دخترم دارم می رم منزل یکی از دوستام الان بهم خبر دادن که مریض شده برم بهش سر بزنم شاید شب بر نگردم طهورا جان شام براتون پختم اگه نیومدم شام پندار و هم بده دخترم - چشم مینو جون انشاله بلا به دوره .... خیالتون راحت باشه !!! همون موقع صدای اف اف خونه بلند شد مینو جون سریع شاالشو سرش انداختو گفت : اژانسه مادر من برم دیگه خدافظ ! - خدافظ مینو جون ..! با رفتن مینو جون اول یه سرکی به اشپزخونه زدم در ظرف رو گازو باز کردم به به چی می بینم خورشت کرفس به سمت یخچال رفتم یدونه از اون سیب های سرخ ابدارو برداشتم و گاز بزرگی ازش زدم و با لذت شروع کردم به خوردن بعد از کمی بیهوده قدم زدن تو خونه روونه ی حموم شدم و یه دوش طولانی گرفتم از سر بیکاری چند دست لباس عوض کردم اخرین لباسی که تنم کردم یه شلوارک جین بود که قدش تا پایین زانوم بود با تاپ دوبنده رکابی ابی موهامم به همون صورت دورم پخش کردم می دونستم الان کسی خونه نیست پس با فراقی اسوده رفتم پایین زیر کتریو روشن کردم تا جوش اومدن اب رفتم تی وی رو روشن کردم کانالها رو بالا پایین بردم تا رسیدم به فیلمی که معلوم بود خنده داره اولش با بی میلی به فیلم نگاه کردم ولی یه ربع بعد تو فیلم غرق شده بودم و با صدای بلندی می خندیدم یاد کتری در حال جوش افتادم احتمال دادم تا الان هرچی اب توش بوده تبخیر شد ه و رفته هوا سریع رفتم سمت اشپزخونه زیر کتریو کم کردم و چای دم کردم ولی تموم حواسم به فیلم بود یه لحظه صدای بسته شدن درو شنیدم از پنجره اشپزخونه حیاط و دیدم ولی خبری نبود بی خیال صدا شدم یه لیوان بزرگ برداشتم وبرای خودم چای ریختم همراه قندون گذاشتم تو سینی و به سمت نشیمن حرکت کردم هنوز از در اشپزخونه خارج نشده بودم که با چیزی برخورد کردم سینی به سمتم برگشت و جیغم هوار رفت و بلند گفتم : سوختم ....سوختم ....ای سینی چاییو همون جا انداختم رو شکمم احساس سوزش می کردم چشمامو نیمه باز کردم ببینم با چی برخورد کردم پندار بود.... دستاشو دیدم که سر یک ثانیه لباس منو گرفت و از رو شکمم جداش کرد ولی من انقدر حس سوزش داشتم که نمی دونستم داره چی کار می کنه ؟ ؟! پندار دست منو گرفت و به سمت اشپزخونه برد تکیه ام داد به کابینت و خودش سریع از تو یخچال ظرف ماست در اورد دستشو تو ظرف ماست کرد و گذاشت رو شکمم ... از سردی ماست حس خوبی بهم دست داد پندار چند بار این کارو تکرار کرد دیگه از سوزش اولیه شکمم کم شده بود تازه می تونستم بفهمم دور و اطرافم چه خبره ؟؟؟؟ خاک عالم تو سرم...... دست ماستیش هنوز رو شکمم بود مثل ادمهای گیج داشتم پندارو نگاه می کردم اونم دستش رو شکمم بود ولی نگاش تو چشمام اب دهنمو قورت دادم داغیه دست پندار از داغیه شکم سوخته شده ی من بیشتر بود ..! پندار یه حالتی شده بود .... سفیدی چشماش به سرخی می زد ... هردو قفسه ی سینه مون به شدت بالا و پایین می رفت دست پندار هنوز رو شکمم بود حس کردم دستش داره رو شکمم حرکت می کنه اون یکی دستشم دورم انداخت من هنوز گیج ....نگاش می کردم پندار منو تو اغوشش گرفت و محکم فشار داد مثل کسانی که که بعد از مدتها عزیزشون و می بینن   من هنوزم گیج حرکت پندار بودم و سکوت کرده بودم به کل تو اون لحظه سوختگیه شکممو از یاد برده بودم   سرمو کمی بالا گرفتم و زل زدم تو چشمای مهربون شده اش   پندار اروم گونه امو بوسید         حرکت دستاشو رو کمر و بازوم حس می کردم یه ان به من نهیب زده شد طهورا چی کار می کنی ؟ چرا اجازه می دی اینجوری باهات رفتار کنه ؟ سریع با دستام به سینه ی پندار فشار اوردم ولی مگه ول کن بود هنوز منو محکم تو اغوشش گرفته بود فشار دستامو بیشتر کردم پندار فاصله گرفت بهش نگاه نکردم تنها کاری که اون لحظه به نظرم درست اومد فرار کردن از اون موقعیت بود به سمت اتاق دویدم وقتی وارد شدم سریع درو قفل کردم و رو تخت نشستم هنوزم نفس نفس می زدم داشتم چه غلطی می کردم خدایا ؟؟؟ چشمامو بستم همون طور که نشسته بودم افتادم رو تخت تمام صحنه های اشپزخونه جلوی چشمام اومدن نمی دونم چرا ولی با این که می دونستم گناه کردم رو لبام لبخند اومد اولین تجربه ی بوسه ام بود می شه گفت یه حس خاص بود با هیچ چیزی نمی شه اون حس بوسه رو توصیف کرد ... حسی بود واسه ی خودش اروم مثل دیونه ها خندیدم یاد بوسه ی پندار که می افتادم بدنم گر می گرفت دستمو اروم رو شکمم گذاشتم دیگه نمی سوختم دستم رو ماست خشک شده رو شکمم می خورد دوباره خندیدم شکمم ماستی شده بود اروم از رو تخت بلند شدم حالا از شر این ماست ها چطوری راحت بشم می خواستم از کمد یه لباس بردارم به خودم گفتم اصلا به من نیومده بخوام از این جور لباسها تنم کنم داشتم یه بلوز بر می داشتم که صدای تقه خوردن به در و شنیدم از خجالتم جواب ندادم صدای پندارو شنیدم که گفت : طهورا .... منو ببخش دست خودم نبود ...خواهش می کنم منو ببخش اروم اروم به سمت در رفتم و ایستادم می خواستم صداشو بهتر بشنوم پندار ادامه داد برات پماد الفا گرفتم می زارم پشت در منم دارم می رم بیرون بیا برو شکمت و بشور شب دیر می یام قدمهای پندار که از پلهها سرازیر می شدو شنیدم سریع پریدم پشت پنجره دیدم که از در حیاط بیرون رفت بمیرم براش حتی یه چایم هم نخورد اخی حتما کلی خسته شده سریع همون جور با بالا تنه ی لخت پریدم تو سرویس حوصله ی دوش گرفتن مجددو نداشتم مگه قورباغه بودم بازم برم دوش بگیرم با دست شکمم و تمیز کردم می خواستم وارد اتاق بشمو بلوزمو تنم کنم که کنار در یه پماد دیدم برش داشتم از مهربونیه پندار دلم لرزید دوباره یاد بوسه اش افتادم درسته گناه کردم ولی لذتی که بردم گناه کارمو کم رنگ کرده بود تو دلم استغفاری کردمو گفتم :خداجون ببخش ولی خوب جونم دیگه حالا این یکیو از پرونده ی سیاه گناهام فاکتور بگیر الهی فدات شم خدا جونم پمادو اروم مالیدم رو شکمم چند برگ دستمال کاغذی روی شکمم گذاشتم نمی خواستم لباسم پمادی بشه ساعت 9شب بود از پندار خبری نشد منم اصلا میلی به غذا خوردن نداشتم رو تخت دراز کشیدم و خوابیدم با صدای تق و توقی از پایین چشمامو باز کردم کورمال کورمال به ساعت رو دیوار نگاه کردم اوه ساعت 7بود   اروم از رو تخت بلند شدم بنا به عادت دیرینه سریع رو تختمو انکاد کردم لباسام هم خوب بود   چون همون دیشب هم بلوزمو و هم شلوارمو عوض کردم دست و رومو اب زدم و   با هدف رفتن به اشپزخونه از پله ها پایین رفتم     صدای تق و توق از اشپزخونه می یومد وقتی وارد شدم مینو جون و دیدم که چند تا ظرف داره از کابینت ها بیرون می یاره   -سلام مینو جون کی اومدید؟   مینو جون برگشت سرمو با لبخند گفت : سلام عزیزم نیم ساعتی هست برگشتم     می خواستم بگم این ظرفا رو برای چی بیرون اوردید که با صدای سلام پندار لال شدم     مینو جون جواب پندارو هم داد و به ما دونفر گفت : بشینید چای بریزم براتو ن ...   من تا اون لحظه به پندار اصلا نگاه نکردم ...مینو چای هرکی رو جلوش رو میز گذاشت و گفت : چرا دیشب شام نخوردید ؟   با حرف مینو جون سریع نگام چرخید به چشمای پندار اونم داشت منو نگاه می کرد البته با یه لبخند محو شده رو لباش   اب دهنمو قورت دادم پندار که هنوزم منو نگاه می کرد گفت :   -من که عصرش یه چیز خوشمزه خوردم وسیر شدم ..!   نگاهش سر داد رو لبهام ادامه داد : طهورا رو نمی دونم شاید اونم یه چیز خوشمزه خورده باشه ؟   متعجب به پندار نگاه کردم این چقدر بی حیا شده بود پندار علاوه بر لبخند محو صورتش چشماش هم می خندید   چرخیدن مینو جون به سمت ما باعث شد هردو نگاه از همدیگه بگیریم   مینو گفت : وا خوب چه چیز خوشمزه ای خوردید ؟ من براتون خورشت کرفس گذاشتم ..؟   طهورا جان خورشت کرفس دوست نداری ؟   -چرا مینو جون اخه منم یکمی میوه خورده بودم دیگه اشتهای برای خوردن غذا نداشتم   گفتم شاید مینو جون از اینکه غذاشو نخوردم ناراحت بشه بخاطر همین ادامه دادم :   ولی خوب ناهار این خورشت کرفس و می خوریم ...   بعد از صبحونه کمی تو جمع اوری وسایل رو میز به مینو جون کمک کردم   مینو جون گفت : طهورا من فردا یه دوره دارم از دوستای قدیمی هستن اگه لباس مناسب باخودت نیاوردی   با پندار برو یه چیزی بخر اینقدر ازت واسه دوستام تعریف کردم همشون مشتاقن ببیننت!!!   اروم گفتم : چشم ...می رم یه چیزی می خرم ..   مینو جون از همون اشپزخونه پندارو صدا زد بعد از چند ثانیه خودش پیداش شدو گفت   -جانم مینو کارم داری ؟   -اره پسرم ....طهورا رو ببر همون جا ی که خودم خرید می کنم فردا یه مهمونیه عصرونه دارم ببرش خرید کنه   -باشه مامان جان فقط یه دوساعتی به من فرصت بدید تا برمو برگردم   اروم رو به پندار گفتم : نیازی نیست شما به کارت برس من خودم می رم یه چیزی می گیرموبرمی گردم   پندار گفت : اختیار داری طهورا خانوم من واسه ی امر مینو جون همیشه مطیعم !!!   فقط 2ساعتی مهلت بدید برم و برگردم ؟؟؟   مینو جون گفت : پس مادر زود تر برو به کارت برس و برگرد../   پندار چشمی گفت و از اشپزخونه خارج شد   مینو جون داشت از تک تک دوستای که قرار بود فردا بیان حرف می زد و خصوصیات هرکدومشون می گفت   منم داشتم سیب زمینهای اب پز شده رو پوست می گرفتم مینو می خواست واسه فردا سالاد الویه با یه جور غذای ایتالیای   به نام پانکوی درست کنه مثل همون مرغ سوخاری خودمون بود ولی به سبک رژیمی می گفت بیشتر دوستاش   به خاطر رژیم درمانی که دارن باید از غذاهای سالم استفاده کنن   تا وقتی که پندار بیاد مشغول کمک کردن به مینو جون بودم   بعد از ناهار مینو به ما گفت بریم واسه خرید     سوار ماشین پندار شده بودم نمی دونم چرا معذب بودم اونم زیاد حرف نمی زد   جلوی یه تابلوی مزون ...پندار ماشینو خاموش کردو گفت : پیاده شو همین جاست !!!   اروم از ماشین پیاده شدم و به تابلو نگاه کردم نوشته شده بود.......مزون تو   این اخه اسم بود؟؟   صدای پندارو شنیدم که گفت : چرا خشکت زده بیا بریم بالا دیگه ؟؟!   از پله ها اروم بالا رفتیم و جلوی یه در شیشه ای ایستادیم خود پندار زنگ ی که کنار اون در شیشه ای بزرگ بود و زد یه   خانوم با لبخند اومد و در برای ما باز کرد و شروع کرد به سلام و علیک با پندار   به زنه خوب نگاه کردم می خورد پنجاه و اندی ساله باشه یه سلام خالی دادم   اون خانوم که پندار خانوم حکیمی صداش زد به من گفت : مینو صبح به من زنگ زد ...   بیا عزیزم بریم ببینم چی واسه سن و سال شما مناسبه و دستشو پشت کمرم گذاشت و من و با خودش به یه اتاق برد   تو اتاق پر بود از رگالهای که لباس روشون اویز شده بود چند نمونه رو برام اورد واسه هرکدوم یه کتاب توضیحات می داد   از تموم اون لباسها یه لباس به رنگ ارغوانی نظرمو جلب کرد همون و نشون خانوم حکیمی دادم و گفتم : به نظرتون   اون ارغوانیه چطوره ؟   خانوم حکیمی لبخند پررنگی زدو گفت : عالیه مناسب مهمونیه ی عصرم هست رنگشم که به پوستت می خوره فقط پرو کن ببینم تن خورش چجوریه!؟   همراه لباس وارد یه اتاق نسبتا کوچیکی شدم و لباسو تنم کردم یه پیراهن استین حلقه ای بود با یقیه بسته از بالای سینه و   دور حلقه استین همه از جنس حریر بودن خود لباس هم از یه پارچه ی فوق العاده لطیف   قد لباس تا روی زانوم می رسید سمت یکی از سرشونه هام گلی بود از مخلوط حریر و پارچه ی اصلی پیراهن   از کمر به پایین حالت نیمه فون می شد ساده بود ولی بی نهایت زیبا با دوخت عالی   به مارک لباس نگاه کردم مال یه برند به نام ایتالیایی بود   خوبیه لباس این بود که از پهلو زیپ می خورد و برای پوشیدنش احتیاج به کمک کسی نبود   خانوم حکیمی در زد و وارد اتاق شد یکمی دورم چرخید و گفت : عالیه عزیزم خیلی رو تنت قشنگ نشسته   بعد هم خارج شد و با یه تل پهن ارغوانی به سمتم اومد خودش موهامو از تو کش بیرون اورد و تل رو موهام گذاشت   کف دو دستشو به هم کوبید و گفت : خوش بحالت چقدر استایل خوبی داری ؟؟؟؟؟؟؟   صدای تلفن از سالن به گوش رسید خانوم حکیمی گفت : الان بر می گردم برم تلفن و جواب بدم بیام ...!   با خارج شدن خانوم حکیمی یکمی چرخ زدم منی که هیچ وقت اهل پوشیدن پیراهن نبودم حالا ....!   اومدم از تو اینه خودمو ببینم که چهره ی خندون پندار رو دیدم به سرعت برگشتم سمتش   پندار در حالیکه دست به سینه ایستاده بود زل زده بود به من یکمی جلوتر اومد ولی ترسیدم گفتم : نکنه باز هوس بوسیدن   منو کنه وای ابروم می ره سریع گفتم : می....می شه ..بری بیرون !!!   پندار یه لنگه از ابروهاشو بالا انداختو گفت : چرا برم بیرون ؟؟   تو همون لحظه خانوم حکیمی هم وارد اتاق شدو گفت : الحق مینو حق داشت که اینقدر از این دختر می گفت ... واقعا تعریفیه   خانوم حکیمی ادامه داد اسمت طهوراست دیگه ...وای چقدر نازی چه قد و هیکلی هم داری !! اروم سرمو به نشونه ی تشکر تکون دادم   خانوم حکیمی گفت : چند سالته طهورا جون ؟ ازدواج کردی ؟   -21سالمه خانوم حکیمی ...هنوز مجردم .!   این خانوم حکیمی هم ول کن ماجرا نبود چون پرسید ؟ قصد ازدواج داری ؟   نمی دونم چرا ولی با این حرف خانوم حکیمی نگاهم رفت سوی پندار   پندار چیزی نمی گفت و فقط منو نگاه می کرد ولی از دست مشت شده اش فهمیدم اونم از این همه سووال و جواب خانوم حکیمی کلافه شده   جواب خانوم حکیمی رو ندادم فقط به یه لبخند اکتفا کردم   خانوم حکیمی خطاب به پندار گفت : اقای مقدم براتون قهوه حاضر کردم تا شما قهوتون و میل می کنید منم خدمت می رسم   با زدن این حرف پندار از اتاق خارج شد و لی قبلش گفت : متشکرم ولی میلی به خوردن قهوه ندارم   با کمک خانوم حکیمی لباسو در اوردم و تو کاورش گذاشتیم هرچند اصلا نیاز به   حضور خانوم حکیمی نداشتم ولی خوب روم نشد بگم از اتاق بیرون بره   خانوم حکیمی لباسو از من گرفت و زودتر از من از اتاق بیرون رفت منم مانتومو تنم کردم شالمو سرم انداختم و رفتم پیش     پندار از همون مزون یه جفت کفش پاشنه بلند هم خریدیم بعد هم با صدای که به خوبی به گوش خانوم حکیمی برسه خطاب به من گفت :   عزیزم چیز دیگه ای هم می خوای ؟   خانوم حکیمی متعجب به من و پندار نگاه می کرد الان وقت سوتی دادن نبود بخاطر همین لبخندی زدمو گفتم : نه دیگه ... *** از مزون بیرون اومدیم و به سمت خونه راهی شدیم من سکوت کرده بودم ولی پندار هی غر غر می کرد و از فضولیه خانوم حکیمی شاکی شده بود .!   وقتی جلوی در رسیدم سریع از پندار تشکر کردم می خواستم در ماشینو باز کنم که دست پندار نزاشت   نگاه به دستش کردم که رو پام گذاشته بود خیلی اروم گفت : خیلی بهت می یومد طهورا .   به چشماش نگاه کردم یه ان لبخند رو لباش اومدو گفت :   - راستی نگفته بودی لبای من طعم میوه می دن !!!   با دهن باز نگاش کردم تنها کاری که کردم اروم گفتم : بی حیا ....!     و سریع از ماشین پیاده شدم در ماشینم نبستم صدای خنده ی بلند پندار رو از پشت سرم می شنیدم روز مهمونیه مینو جون هم رسید تا ساعت 4بکوب سر پا بودم دلم یه ساعت خوابیدن می خواست ولی به خواسته ی مینو جون رفتم که خودمو برای مهمونی اماده کنم قبل از اماده شدن یه ربع رو تخت ولو شدم و چشمامو بستم واقعا چشمام نیاز به استراحت داشتن اروم و بی حوصله از رو تخت پایین اومدم و به سمت حموم رفتم و یه دوش گرفتم تا خستگی از تنم بیرون بره با حوله تن پوشم لای در حموم باز کردم می ترسیدم پندار تو راهرو باشه هر چند گفته بود امشب تا دیر وقت خونه نمی یاد دیشبم وقتی اومد دیگه از اون شادابی که صبح داشت خبری نبود انگار خبر بدی بهش رسیده بود هرچقدر مینو جون سعی کرد از زیر زبونش حرف بکشه موفق نشد ....با این حال احتیاط کردم و قبل از خروج از حموم یه سرکی کشیدم ولی کسی تو راهرو نبود سریع وارد اتاقم شدم .... موهامو خشک کردم و لباسی که دیروز با پندار خریده بودم و تنم کردم موهامو همون طور باز گذاشتم خوبی موهای مجعد این بود که خودش مدل دار بود دیگه نیازی به بیگودی و این وسایل نداشت تلی که خانوم حکیمی با لباس بهم داده بود و زدم جلوی اینه ی میز ارایش ایستادم و یه چرخی زدم بهم می یومد کفشامو از جعبه اش بیرون کشیدم و پام کردم نیازی نبود لختیه پاهامو پنهان کنم چون جمع زنونه بود تنها ارایشم کمی رژ صورتی براق بود وقتی از مناسب بودن تیپ و چهره ام خیالم راحت شد با قدمهای اروم به سمت سالن حرکت کردم مینو جون و دیدم اونم حاظر و اماده بود یه کت و دامن به رنگ سورمه ای تنش کرده بود که خیلی مناسب سن و سالش بود و یه سنجاق سینه شبیه به طاووس روی یقیه کتش زده بود که از همون دور سنگهای قیمتیش چشم ادمو نوازش می داد مینو جون داشت گلهای طبیعی که صبح با هم رفته بودیم و خریدیم و تو گلدونها می زاشت تا صدای کفش منو شنید به سمتم برگشت و گفت : - وای طهورا چقدر ملوس شدی!! - -ممنون مینو جون شما هم خیلی برازنده شدید !!   مینو جون به سمتم اومدو گونمو بوسید و گفت : چقدر دوست داشتم یه دختر داشتم ولی خوب تو هم جای دختر من   فرقی نداره !!!.   از محبت مینو جون چشمام تر شد ولی نزاشتم اشکی بریزه منم مینو رو بوسیدمو گفتم : ممنون مینو جون   من شمار و خیلی دوست دارم خیلی بهتون عادت کردم ..! با صدای ایفون هردو از اون حالت بیرون اومدیم خود مینو جون دکمه ی ایفون و زد و درو باز کرد   صدای زیادی که همراه با خنده بود تو حیاط پیچید من هنوز کنار پله ها ایستاده بودم   وقتی مهمونها اومدن مینو جون به من اشاره کرد که نزدیکش برم     به همه و با صدای بلندی گفت : اینم دختر قشنگم طهورا !!>>   یه سلام به جمع 20یا 25نفره شون دادم ... مینو جون تک تک خانوم ها   رو به من معرفی کرد ومن با همشون دست دادم   دوتا دختر بین جمع بودن که معلوم بود به همراه مادرشون به مهمونی اومدن   وقتی نشستن من و مینو جون از شون پذیرایی کردیم   موقع پذیرایی چند تا از خانومها از هیکل و صورت من تعریف می کردن ....   یکی از خانومها خطاب به مینو جون گفت : مینو این دختر خوشگلو کجا قایم کرده بودی ؟ ماشاله عجب برو رویی     هم داره چه قدر خوش هیکله ؟   یکی دیگه از خانومها گفت : سیما از دست تو قایمش کرده بود یادته در به در دنبال یه دختر چشم رنگی واسه ی پدرامت می گشتی ...   مینو جون گفت : طهورا دو هفته ای هست افتخار داده و مهمون من شده ...!   اروم از مینو تشکر کردم و رفتم رو یکی از مبل های سه نفره که خالی بود نشستم   سیما خانوم یه نگاه خریدارانه ای به من انداختو گفت : من هنوزم دارم دنبال یه دختر همه چی تموم می گردم مگه می زارم پدرامم هرکی رو خواست دستشو بگیره رو به عنوان عروس وارد خانواده ام کنه ....!   بحث درمورد موضوع بین خانومها همه گیر شد و هرکی یه نظری می داد یکی موافق حرف سیما خانوم بود یکی   دیگه شدیدا مخالف یکی از مخالفهای حرف سیما خانوم مینو جون بود که می گفت دختر و پسر باید از هم   خوششون بیاد چون قراره اونها باهم زندگی کنن هرچند مهمه که دختر نجیب و خانواده دار باشه ..   منم اروم نشسته بودم و صحبت های جمع و می شنیدم برام جالب شده بود بدونم طرز تفکرشون به چه شکلیه ..!   سیما خیلی تو نخ من رفته بود جوری که از نگاههای گاه و بی گاهش کلافه شده بودم ..!     داشتم نظر یکی از اون خانومها رو می شنیدم که اون دوتا دختر بلند شدن و به سمت من اومدن و کنارم نشستن   یکی از اونها گفت : من طلا هستم و اشاره به دوستش کردو گفت : اینم نیلوفر ولی ما نیلو صداش می زنیم   لبخند زدمو گفتم : منم که مینو جون معرفی کرد   طلا گفت : چند سالته طهورا ؟ -21سال اخی اصلا بهت نمی خوره من گفتم زیاد داشته باشی 18سال   -شماها چی ....چند سالتونه ؟؟   -طلا گفت : من 28سالمه مخابرات خوندم ..   نیلو هم گفت : منم 25سالمه دانشجوی زبانم ..!   مشغول گفتگو بودیم که نیلو گفت : طهورا یه سووال بپرسم ؟   -پس تا الان چی کار می کردی ؟   هر سه نفرمون خندیدیم   مینو خیلی جدی گفت : شنیدم پسر خانوم مقدم خیلی جدیه البته یه بارم دیدمش تو لحظه ی اول ازش ترسیدم   با حرف نیلو طلا با دست زد به کتفشو گفت : دیونه داری جلوی فامیل خانوم مقدم از پسرش بدگویی می کنی   لبخند زدمو گفتم : نترس نمی رم چغولیتونو کنم ...ولی خوب پندار در کل ادم جدیه هستش ..!   نیلو گفت : سختت نیست باهاش زندگی می کنی ؟   چشام گشاد کردمو گفتم : مگه من تنها باهاش زندگی می کنم در ضمن اون صبح زود می ره نصفه شب برمی گرده زیاد نمی بینمش ...!   مسیر حرف و از سمت خودم به سمت دیگه ای سوق دادم دوست نداشتم تو برخورد اول بهشون خیلی اطلاعات بدم   می ترسیدم از خانواده ام بپرسن ....؟   صحبتها به درس و دانشگاهی که من هرگز رنگشو هم ندیده بودم کشیده شد ..   یه لحظه متوجه ی سیما خانوم شدم که داشت به من نگاه می کردو با مینو جون حرف می زد   دلم می گفت داره در مورد من حرف می زنه اینقدر این نگاهش به من تابلو بود که طلا گفت :   طهورا گمون کنم سیما جون چشمش تو رو گرفته ...   نگاهمو به طلا دادمو گفتم : چطور ؟     -اخه بد جور زیر نظرت گرفته الانم که داره تموم اطلاعاتتو از خانوم مقدم بیرون می کشه ..!   بعد هم طلا ادامه داد : یکسالی می شه در به در دنبال یه دختر چشم رنگی خوب و خشگل واسه پسرش می گرده   البته پدرام خودش پسر بدی نیستا ولی مادره از اوناست که تو تموم کارای پسرش دخالت می کنه !..   نیلو گفت : اره طهورا طلا راست می گه من پدرامو خوب می شناسم مهندس صنایع است یه شرکت بزرگم داره     ولی خوب متاسفانه زیادی گوش به فرمان مادرشه   بی خیال گفتم : دوستان ممنون منو در جریان گذاشتید ولی از کجا معلوم نظرش رو من باشه ؟/     طلا و نیلو همزمان گفتن : طهورا !!   چشامو گرد کردمو گفتم : ترسیدم بابا این چه وضعه صدا زدنه   نیلو گفت : مارو گرفتی ؟ نمی بینی چقدر ضایع داره نگات می کنه و با خانوم مقدم پچ پچ می کنه   شونه هامو از سر بی قیدی بالا انداختمو گفتم : پچ پچ کنه به ما چه ؟   بعد هم از هردو نفرشون پرسیدم : شماها چرا تا الان مجرد موندین ؟   -نیلو گفت : من که هنوز درسم تموم نشده   طلا هم خندیدو گفت : منم که تکلیفم تا اخر ماه روشن می شه   نیلو خندید و گفت : راست می گی طلا بالاخره پدرت موافقت کرد ؟   طلا گفت : اره اینقدر مخشو خوردم تا رضایت داد علی و خانواده اش به خواستگاریم بیان   من که از موضوع این علی چیزی دستگیرم نشد گفتم : علی کیه ؟   طلا جریان دوستی خودشو علی رو برام با جزییاتش تعریف کرد از قرار معلوم علی و طلا هردو تو   یه دانشگاه بودن و همون جا به هم دلبسته می شن ولی چون علی از نظر طبقاتی از طلا پایین تر بود   پدر طلا با ازدواجشون موافق نبوده و با مخ زنی های که طلا انجام داده تونسته نظر پدرشو برگردونه و موافقت پدرشو بگیره همزمان با تموم شدن حرفهای طلا مینو جون از من و دخترها خواست تا با کمک هم میز عصرونه که   دیگه تبدیل به شام شده بود و بچینیم ........ روز مهمونیه مینو جون هم رسید تا ساعت 4بکوب سر پا بودم دلم یه ساعت خوابیدن می خواست ولی به خواسته ی مینو جون رفتم که خودمو برای مهمونی اماده کنم قبل از اماده شدن یه ربع رو تخت ولو شدم و چشمامو بستم واقعا چشمام نیاز به استراحت داشتن اروم و بی حوصله از رو تخت پایین اومدم و به سمت حموم رفتم و یه دوش گرفتم تا خستگی از تنم بیرون بره با حوله تن پوشم لای در حموم باز کردم می ترسیدم پندار تو راهرو باشه هر چند گفته بود امشب تا دیر وقت خونه نمی یاد دیشبم وقتی اومد دیگه از اون شادابی که صبح داشت خبری نبود انگار خبر بدی بهش رسیده بود هرچقدر مینو جون سعی کرد از زیر زبونش حرف بکشه موفق نشد ....با این حال احتیاط کردم و قبل از خروج از حموم یه سرکی کشیدم ولی کسی تو راهرو نبود سریع وارد اتاقم شدم .... موهامو خشک کردم و لباسی که دیروز با پندار خریده بودم و تنم کردم موهامو همون طور باز گذاشتم خوبی موهای مجعد این بود که خودش مدل دار بود دیگه نیازی به بیگودی و این وسایل نداشت تلی که خانوم حکیمی با لباس بهم داده بود و زدم جلوی اینه ی میز ارایش ایستادم و یه چرخی زدم بهم می یومد کفشامو از جعبه اش بیرون کشیدم و پام کردم نیازی نبود لختیه پاهامو پنهان کنم چون جمع زنونه بود تنها ارایشم کمی رژ صورتی براق بود وقتی از مناسب بودن تیپ و چهره ام خیالم راحت شد با قدمهای اروم به سمت سالن حرکت کردم مینو جون و دیدم اونم حاظر و اماده بود یه کت و دامن به رنگ سورمه ای تنش کرده بود که خیلی مناسب سن و سالش بود و یه سنجاق سینه شبیه به طاووس روی یقیه کتش زده بود که از همون دور سنگهای قیمتیش چشم ادمو نوازش می داد مینو جون داشت گلهای طبیعی که صبح با هم رفته بودیم و خریدیم و تو گلدونها می زاشت تا صدای کفش منو شنید به سمتم برگشت و گفت : - وای طهورا چقدر ملوس شدی!! - -ممنون مینو جون شما هم خیلی برازنده شدید !!   مینو جون به سمتم اومدو گونمو بوسید و گفت : چقدر دوست داشتم یه دختر داشتم ولی خوب تو هم جای دختر من   فرقی نداره !!!.   از محبت مینو جون چشمام تر شد ولی نزاشتم اشکی بریزه منم مینو رو بوسیدمو گفتم : ممنون مینو جون   من شمار و خیلی دوست دارم خیلی بهتون عادت کردم ..! با صدای ایفون هردو از اون حالت بیرون اومدیم خود مینو جون دکمه ی ایفون و زد و درو باز کرد   صدای زیادی که همراه با خنده بود تو حیاط پیچید من هنوز کنار پله ها ایستاده بودم   وقتی مهمونها اومدن مینو جون به من اشاره کرد که نزدیکش برم     به همه و با صدای بلندی گفت : اینم دختر قشنگم طهورا !!>>   یه سلام به جمع 20یا 25نفره شون دادم ... مینو جون تک تک خانوم ها   رو به من معرفی کرد ومن با همشون دست دادم   دوتا دختر بین جمع بودن که معلوم بود به همراه مادرشون به مهمونی اومدن   وقتی نشستن من و مینو جون از شون پذیرایی کردیم   موقع پذیرایی چند تا از خانومها از هیکل و صورت من تعریف می کردن ....   یکی از خانومها خطاب به مینو جون گفت : مینو این دختر خوشگلو کجا قایم کرده بودی ؟ ماشاله عجب برو رویی     هم داره چه قدر خوش هیکله ؟   یکی دیگه از خانومها گفت : سیما از دست تو قایمش کرده بود یادته در به در دنبال یه دختر چشم رنگی واسه ی پدرامت می گشتی ...   مینو جون گفت : طهورا دو هفته ای هست افتخار داده و مهمون من شده ...!   اروم از مینو تشکر کردم و رفتم رو یکی از مبل های سه نفره که خالی بود نشستم   سیما خانوم یه نگاه خریدارانه ای به من انداختو گفت : من هنوزم دارم دنبال یه دختر همه چی تموم می گردم مگه می زارم پدرامم هرکی رو خواست دستشو بگیره رو به عنوان عروس وارد خانواده ام کنه ....!   بحث درمورد موضوع بین خانومها همه گیر شد و هرکی یه نظری می داد یکی موافق حرف سیما خانوم بود یکی   دیگه شدیدا مخالف یکی از مخالفهای حرف سیما خانوم مینو جون بود که می گفت دختر و پسر باید از هم   خوششون بیاد چون قراره اونها باهم زندگی کنن هرچند مهمه که دختر نجیب و خانواده دار باشه ..   منم اروم نشسته بودم و صحبت های جمع و می شنیدم برام جالب شده بود بدونم طرز تفکرشون به چه شکلیه ..!   سیما خیلی تو نخ من رفته بود جوری که از نگاههای گاه و بی گاهش کلافه شده بودم ..!     داشتم نظر یکی از اون خانومها رو می شنیدم که اون دوتا دختر بلند شدن و به سمت من اومدن و کنارم نشستن   یکی از اونها گفت : من طلا هستم و اشاره به دوستش کردو گفت : اینم نیلوفر ولی ما نیلو صداش می زنیم   لبخند زدمو گفتم : منم که مینو جون معرفی کرد   طلا گفت : چند سالته طهورا ؟ -21سال اخی اصلا بهت نمی خوره من گفتم زیاد داشته باشی 18سال   -شماها چی ....چند سالتونه ؟؟   -طلا گفت : من 28سالمه مخابرات خوندم ..   نیلو هم گفت : منم 25سالمه دانشجوی زبانم ..!   مشغول گفتگو بودیم که نیلو گفت : طهورا یه سووال بپرسم ؟   -پس تا الان چی کار می کردی ؟   هر سه نفرمون خندیدیم   مینو خیلی جدی گفت : شنیدم پسر خانوم مقدم خیلی جدیه البته یه بارم دیدمش تو لحظه ی اول ازش ترسیدم   با حرف نیلو طلا با دست زد به کتفشو گفت : دیونه داری جلوی فامیل خانوم مقدم از پسرش بدگویی می کنی   لبخند زدمو گفتم : نترس نمی رم چغولیتونو کنم ...ولی خوب پندار در کل ادم جدیه هستش ..!   نیلو گفت : سختت نیست باهاش زندگی می کنی ؟   چشام گشاد کردمو گفتم : مگه من تنها باهاش زندگی می کنم در ضمن اون صبح زود می ره نصفه شب برمی گرده زیاد نمی بینمش ...!   مسیر حرف و از سمت خودم به سمت دیگه ای سوق دادم دوست نداشتم تو برخورد اول بهشون خیلی اطلاعات بدم   می ترسیدم از خانواده ام بپرسن ....؟   صحبتها به درس و دانشگاهی که من هرگز رنگشو هم ندیده بودم کشیده شد ..   یه لحظه متوجه ی سیما خانوم شدم که داشت به من نگاه می کردو با مینو جون حرف می زد   دلم می گفت داره در مورد من حرف می زنه اینقدر این نگاهش به من تابلو بود که طلا گفت :   طهورا گمون کنم سیما جون چشمش تو رو گرفته ...   نگاهمو به طلا دادمو گفتم : چطور ؟     -اخه بد جور زیر نظرت گرفته الانم که داره تموم اطلاعاتتو از خانوم مقدم بیرون می کشه ..!   بعد هم طلا ادامه داد : یکسالی می شه در به در دنبال یه دختر چشم رنگی خوب و خشگل واسه پسرش می گرده   البته پدرام خودش پسر بدی نیستا ولی مادره از اوناست که تو تموم کارای پسرش دخالت می کنه !..   نیلو گفت : اره طهورا طلا راست می گه من پدرامو خوب می شناسم مهندس صنایع است یه شرکت بزرگم داره     ولی خوب متاسفانه زیادی گوش به فرمان مادرشه   بی خیال گفتم : دوستان ممنون منو در جریان گذاشتید ولی از کجا معلوم نظرش رو من باشه ؟/     طلا و نیلو همزمان گفتن : طهورا !!   چشامو گرد کردمو گفتم : ترسیدم بابا این چه وضعه صدا زدنه   نیلو گفت : مارو گرفتی ؟ نمی بینی چقدر ضایع داره نگات می کنه و با خانوم مقدم پچ پچ می کنه   شونه هامو از سر بی قیدی بالا انداختمو گفتم : پچ پچ کنه به ما چه ؟   بعد هم از هردو نفرشون پرسیدم : شماها چرا تا الان مجرد موندین ؟   -نیلو گفت : من که هنوز درسم تموم نشده   طلا هم خندیدو گفت : منم که تکلیفم تا اخر ماه روشن می شه   نیلو خندید و گفت : راست می گی طلا بالاخره پدرت موافقت کرد ؟   طلا گفت : اره اینقدر مخشو خوردم تا رضایت داد علی و خانواده اش به خواستگاریم بیان   من که از موضوع این علی چیزی دستگیرم نشد گفتم : علی کیه ؟   طلا جریان دوستی خودشو علی رو برام با جزییاتش تعریف کرد از قرار معلوم علی و طلا هردو تو   یه دانشگاه بودن و همون جا به هم دلبسته می شن ولی چون علی از نظر طبقاتی از طلا پایین تر بود   پدر طلا با ازدواجشون موافق نبوده و با مخ زنی های که طلا انجام داده تونسته نظر پدرشو برگردونه و موافقت پدرشو بگیره همزمان با تموم شدن حرفهای طلا مینو جون از من و دخترها خواست تا با کمک هم میز عصرونه که   دیگه تبدیل به شام شده بود و بچینیم ........ سلیقه تو ظرفها چیده بودو به سمت   میز بردیم بعد از صرف شام ساعت حدود 10شب بود که مهمونی رسما تموم شد .   با طلا و نیلو که حالا با هم صمیمی تر شده بودیم شماره تلفن هامون و رد و بدل کردیم     موقع رفتن سیما خانوم خیلی ناغافل منو بغل کردو بوسید   همون لحظه نگاهم به طلا و نیلو خورد که زیر زیرکی می خندیدن ...   منم خنده ام گرفته بود مثل اینکه به قول طلا و نیلو بد جور به دل سیماخانوم نشسته بودم   بعد از رفتن مهمون ها با کمک مینو جون خونه رو تمیز کردیم شکر خدا ماشین ظرفشویی بود   و نیازی نبود اون همه ظرفها رو با دست بشوریم خسته و کوفته رو مبل نشسته بودم   مینو جون هم خسته شده بود اینو می شد از حالت چشمای نیمه بستش و دست و پای که می مالید   حدس زد مینو به من گفت : اخیش این مهمونی هم از سرم وا شد ولی خیلی خسته شدیم   دستت درد نکنه طهورا جون خیلی زحمت کشیدی ؟   -این چه حرفیه مینو جون وظیفه ام بود !!!   - نه عزیزم وظیفه نبود محبتت بود ...برو بخواب پندار هم معلوم نیست کی پیداش بشه ؟   موبایلشم که جواب نمی ده !!!   اروم از رو مبل بلند شدم و با یه شب بخیر راهیه طبقه ی بالا شدم   اولین کاری که وقتی وارد اتاقم شدم کردم در اوردن اون کفشهای پاشنه بلند از پام بود ...       کف پاهامو رو پارکت گذاشتم .....اخی هیچی مثل جای صاف به پاهام حال نمی ده ؟؟!   لباسمو از تنم در اوردم و با یه بلوز و شلوارک نخی خنک پریدم رو تخت به شماره ی دو نرسیده   خوابم برد صبح که از خواب بیدار شدم تا درو باز کردم رخ به رخ پندار شدم   زود سلام دادم اونم جواب سلام منو همراه با لبخند داد   به سمت سرویس حرکت کردم تا دست و رومو اب بزنم هنوز خستگیه دیشبو توتنم حس می کردم   وقتی وارد اشپزخونه شدم مینو جون مشغول اماده کردن صبحانه بود اروم سلام دادم   مینو جون گفت : از چشمات معلومه سیر خواب نشدی ؟ بازم می خوابیدی طهورا جون !!   -وای نه دیگه مینو جون خواب بسه یکم دیگه می خوابیدم چشمام پف پفی می شد   مینو جون خندید همزمان پندار هم سرو کله اش پیدا شد و اومد و روبروی من نشست   خطاب به مادرش گفت : مینو دیشب چطور بود ؟   -خوب بود پندار جان همشون اومده بودن سیما خانوم هم بود ...   پندار با پوزخند گفت : هنوز عروس رویایشو پیدا نکرده این سیما خانوم ؟   مینو جون خندید و نیم نگاهی به من انداختو گفت : فکر کنم پیدا کرده !   به پندار نگاه کردم این چرا یهو اخماش اینقدر تو هم رفت و برزخی شد   پندار با همون اخمو لحن جدی گفت : دختره کی هست حالا ؟   -مینو جواب داد : غریبه نیست البته هنوز که حرفی نزده ...ولی مثل اینکه اون دختر خیلی   به دل سیما نشسته ....   پندار ادامه ی حرف مادرشو قطع کرد و با اخم گفت : مینو شاید امشب خونه نیام گفتم که نگران نشی ...     بعد از خوردن صبحانه که همراه با اخم و تخم پندار بود مینو جون گفت : تا یادم نرفته هفته ی بعد خونه سیما   جشنه سیما گفت حتما تو هم بیای دخترش داره از فرانسه بر می گرده   پندار خیلی جدی گفت : من که نمی ام شما برو بهت خوش بگذره   مینو چیزی نگفت و تو سکوت پسرشو نگاه می کرد   پندار هم سریع اماده شد و با یه خداحافظی از منو مادرش از خونه بیرون زد   با رفتن پندار من و مینو کمی حرف زدیم تا اون موقع نمی دونستم مینو جون جزء خیرین   بچه های بی سرپرسته ...!   مینو خیلی از بچه های بی سرپرست حرف زد امروزم قرار بود بره موسسه   تا ناهار خودمو درگیر اشپزی با مینو کردم یجورای انگار دیگه به این فرم زندگی خو گرفته بودم کمتر از قبل   حوصله ام سر می رفت ولی هنوزم بی صبرانه منتظر بودم تا زمان دقیق عملیات به من گفته بشه ...!   بعد از ناهار مینو به سمت موسسه خیریه رفت و گفت تا غروبم نمی اد ..!   می خواستم خونه عمه زنگ بزنم ولی میدونستم اونا هنوز از سفر حج بر نگشتم   حوصله اون یکی عمه هام هم نداشتم پس شماره ی امیرو گرفتم .....     نمی دونستم از ماموریته خاش برگشته یا نه ؟   با جواب دادن امیر لبخند رو لبام جاری شد و گفتم :   -سلام پسر عمه ی بی وفام سرگرد امیر یزدی ...!   -طهورا تو هستی ؟   -بله خود خودم ...حالت چطوره امیر ؟   من بد نیستم ...تازه دیروز از خاش برگشتم تو چی کار می کنی خوبی ؟   -اره منم خوبم مرسی ...امیر از عمه اینا خبر نداری ؟ نمی دونی کی می یان ؟   -چرا اتفاقا بابا بهم زنگ زد ولی خوب زیارتشون یک ماهه است ... تا 10روز دیگه می رسن   با امیر در حال حرف زدن بودیم که امیر باصدای ارومی گفت : طهورا اونجا راحتی ؟   -اره بابا اینقدر مینو جون ناز و خوبه خدا می دونه   -طهورا باور کن اگه ماموریت نرفته بودم نمی زاشتم بری خونه سرهنگ مقدم خودم مراقبت بودم ولی من تهران   نبودم که بهم خبر دادن چه اتفاقی برات افتاده ...   نفس بلندی گشیدمو گفتم : می دونم امیر ممنون از لطف و محبتی که داری اینجابهم سخت نمی گذره ...   دوباره ادامه دادم :     -راستی امیر خبر جدید نداری ؟ من از وقتی اومدم اینجا از همه جا بی خبرم !؟   -امیر متعجب گفت : مگه نمی دونی طهورا ؟!!!   گفتم : چیو ؟     دارو دسته ی اسفندیار و با شاهین یه جا گرفتن ...1   شاهین سومین هدف من بود باصدای اوج گرفته گفتم : چی می گی امیر ؟؟   امیر با طعنه گفت : مگه اقا پندارتون بهت نگفته ؟؟؟   من که شوک شدیدی از خبری که شنیده بودم بهم دست داده بود با خشم نالیدم : تو رو به روح طاها امیر درست   حرف بزن ببینم چی شده ؟ مگه قرار نبود منم تو عملیات باشم ؟   امیر سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت   با فریاد گفتم : امیر مگه با تو نیستم ...!   امیر خیلی اروم گفت : داد نزن طهورا خانوم ....شنیدم چی گفتی !!   -پس جان مادرت حرف بزن ......   -امیر تو گوشی پوفی کرد و گفت : از اونجای که اطلاع دارم سرهنگ مقدم از حاجی خواسته بود تو توی عملیات نباشی   دیگه حرفای بعدی امیرو نمی شنیدم ...پندار به چه حقی منو از عملیات منع کرده بود   تنها حرفی که از دهنم در اومد خداحافظی ارومی از امیر بود گوشیو قطع کردم هنوزم تو شوک بودم   امکان نداره پندار با من همچین کاریو کرده باشه ولی ....پس حرفای امیر چی بود قطعا دروغ نمی گفت !!   با یه فکر سریع به سمت بالا حرکت کردم در اتاق پندارو باز کردم چندباری وارد اتاقش شده بودم ولی زیاد   دقت نکرده بودم حالا این اتاق درش بروی من بازه ... با دقت بیشتری اتاق و براندار کردم یه تخت دونفره ی   مشکی با یه میز کار یه ایینه ی قدی یه طرف دیوار یه کمد دیواریه سرتاسری بود و یه قالیه دست بافت کاشان   فقط همین اتاقش خیلی ساده بود ولی تمیز و مرتب از اول هم معلوم بود پندار مرد شلخته ای نیست         به سمت میز کارش رفتم چندتا پوشه رو میزش چشمک می زد همه رو نکاه کردم ولی هیچ کدوم مربوط به پرونده   ی اسفندیار نمی شد ........   با صدای بلندی که عجز منو می رسوند گفتم : لعنتی این جا که هیچی نیست ...!   افسرده وارد اتاقم شدم خیلی از پندار دلگیر بودم ساکمو از کمد بیرون کشیدمو و لوازممو جمع کردم دیگه دوست   نداشتم چشم تو چشم پندار شم همه وسایلمو جمع کردم ساک اسلحمو هم انداختم رو شونه ام و از پله ها پایین   رفتم   وقتی می خواستم از در بیرون برم ....یاد محبت های مینو جون افتادم خیلی بد می شد بی خبر می رفتم ...   دوباره راهم به سمت نشیمن کج کردم از تو میز تلفن یه برگه برداشتم و با چند سطر نوشتن به مینو جون اطلاع   دادم که می رم خونه   برگه رو با یه مگنت که به شکل پرتقال بود زدم به در یخچال و از خونه بیرون رفتم   بی حوصله چند تا خیابون و پیاده رفتم وقتی حس کردم شونه هام از سنگینی به درد افتادن یه تاکسی دربست گرفتم   و رونه ی خونه شدم   در حیاط و باز کردم و وارد ساختمون شدم جلوی در اصلی خونه که رسیدم دیدم در خونه پلمپ شده   با خشم پلمپو فک کردم و وارد شدم ساکها رو جلوی ورودی انداختم به نظر به کل خونه انداختم   با صدای بلندی گفتم : سلام مونس تنهایام من بازم اومدم   هنوز اثار دزدی رو زمین مونده بود مثل شیشه های شکسته که تکه تکشون همه جا ریخته بود   دلم نمی خواست خونه ام کثیف باشه اولین کاری که کردم لباسامو عوض کردم و بعد از اون حسابی خونه رو برق   انداختم خسته رو کاناپه ولو شدم ولی این خستگی ارزششو داشت همه جا تمیز شده بود   به خودم نگاه کردم تموم تنم پر از گردو غبار شده بود سلانه سلانه به سمت حموم راه افتادم   و بعد از یه دوش گرفتن کمی حس ارامش پیدا کرده بودم به ساعت نگاه کردم ساعت 9شب بود   حتما تا الان مینو جون و پندار فهمیدن که من برگشتم خونه ی خودم ...!   دوباره حس سرخوردگی پیدا کردم بغض گلومو گرفته بود اخه چرا ....چرا پندار این کار و با من کرد ؟؟؟   بی حال با چشمای اشکی رو کاناپه دراز کشیدم و چشمامو رو هم گذاشتم بازم صدای انفجار تو گوشم پیچید   خاطره ی عکس های سوخته شده ی خانواده ام تو نظرم اومدن ....   اشکام شدت بیشتری گرفتن با صدای بلندی گریه می کردم و حرف می زدم و   از شانس بدم پیش خدا گلایه می کردم ...!   چند وقتی بود سردرد عصبی نمی گرفتم ولی به لطف پندار امشب سردرد لعنتی سراغم اومده بود   گریه ام بند اومدجاشو به هق هق اروم داده بود از رو کاناپه بلند شدم تو سینک ظرفشویی دست و رومو شستم   می خواستم بخوابم کار دیگه ای نداشتم حوصله ی غذا خوردن هم نداشتم البته اگه گرسنم هم می شد   چیزی تو یخچال نبود که بخوام باهاش شکممو سیر کنم این مدت هم بدجور به دستپخت مینو جون   عادت کرده بودم یه قرص از جعبه ی داروها برداشتم و لیوان و پر اب کردم قرصو تو دهنم گزاشتم می خواستم اب   بخورم که یادم افتاد اگه دوباره به من حمله کنن چی ؟ پس بهتره هوشیار بخوابم ...قرصو انداختم دور   داشتم اب و می ریختم تو سینک که صدای تلفن خونه بلند شد به سمتش رفتم   شماره خونه ی مینو بود تصمیم نداشتم جواب بدم   صدای تلفن قطع شد به چند ثانیه نکشیده دوباره تلفن زنگ خورد دوباره همون شماره بود   بی توجه به صدای تلفن اسلحمو اماده کردم به سمت جعبه ابزار پدرم رفتم از توش کاتر   پدرمو برداشتم به هرحال خوب بود که محتاط تر از هر وقت دیگه عمل کنم   نفس عمیقی کشیدمو گفتم : اینم زندگیه توست طهورا ....... تا وقتی به سمت اتاق خواب برم چند باری صدای تلفن بلند شد ولی دیگه حتی نمی رفتم ببینم   کی هست حدس می زدم که که باید یا مینو جون باشه یا پندار شایدم امیر ...!   رو تخت دراز کشیدم و تیغ کاترو اماده کردم و گذاشتم زیر بالشتم   اسلحه ام هم اماده کردم چشمامو بستم ولی از سردرد زیاد خوابم نمی برد   نیمه های شب بود که حس کردم کسی داره گونه مو نوازش می کنه سریع هوشیار شدم   ولی چشمامو باز نکردم دروغه اگه بگم نترسیدم چرا.....ترسیده بودم اونم خیلی زیاد ....   به هوای این که می خوام غلط بزنم به پهلو شدم و دستمو اروم زیر بالشت بردم فرصت نداشتم از اسلحه استفاده کنم   دسته ی تیغ کاترو تو دستم فشار دادم و تیغو بالا اوردم تو دلم شمردم   1-2-3 سریع دستمو از زیر بالشت بیرون اوردم و نیم خیز تیغ و بردم سمت گردن اون شخص   اتاق تاریک بود ولی برق دو جفت چشمو می تونستم ببینم صدای نفسهای که برام غریبه نبودن   با صدای خشمگینی گفتم : چی می خوای لعنتی ؟   -اروم باش طهورا منم پندار   -می دونستم پندار... بااین که صورتش دیده نمی شد ولی صدای نفساش برام اشنا بود ..   بازم برام فرقی نمی کرد هرکی می خواست باشه این خونه حرمت داشت     باید قبلش بهم اطلاع می داد نه مثل دزدا نصفه شب بیاد سراغم هنوز تیغ   کاتر کنار شاهرگش بود گفتم : برام مهم نیست کی هستی ؟ پرسیدم چی می خوای ؟   -طهورا بس کن این ماس ماسکتم از رو شاهرگم بردار... بهت نگفتن بچه با این چیزای خطرناک بازی نمی کنه     از کلام پندار معلوم بود که اونم عصبیه     تیغ کاترو از روگردنش کنار کشیدم پندار دستشو دراز کرد و اباژور کنار تختیمو روشن کرد     چشمامو نیمه بسته کردم تا به نور عادت کنم   هنوز رو تخت نشسته بودم و تیغ کاتر تو دستم بود   پندار هم کنارم رو لبه ی تخت نشست و گفت : برای چی اومدی اینجا ؟ چرا به من چیزی نگفتی ؟   مگه بهت نگفتم تنها موندنت خطر ناکه ...مگه نگفتم بی اطلاع به من حق نداری جای بری ؟   اجازه ندادم به حرفش ادامه بده بین حرفاش پریدم و گفتم :   -هی شازده زیادی دور برداشتی ؟ اولا اینجاخونه ی منه دوما " هرجا بخوام برم می رم از هیچ احدو ناسی هم   اجازه نمی گیرم ....سوما" تنها موندن برام خطر ناک نیست با تو موندن برام خطر ناکه ......   حالا هم بهتره از خونه ی من بری بیرون دیگه هم بی اجازه وارد خونه ام نمی شی چون اینبار   قول نمی دم شاهرگت سالم از زیر دستای من بیرون بیاد ....!   هردو با اخم همدیگه رو نگاه می کردیم پنداراز رو تخت بلند شد با خشم و صدای بلندگفت :   اخه احمق می دونی تو چه بازی وارد شدی ؟؟؟؟   ؟ می دونی دنبالتن ؟ می دونی اگه گیرشون بیافتی چی می شه ؟   -منم صدامو مثل خودش بلند کردمو گفتم : توخونه ی من فریاد نزن لعنتی   سرم درد می کنه بدترش نکن .....اره !! وارد بازی شدم درست ......   ولی به لطف جنابعالی از بازی بایکد شدم اخراجم کردی .... برام اهمیتی نداره که تو چه وضعی هستم   راست می گی ...من احمــــــقم ...احمقی که گول حرفا تونو خورد... احمقم که فکر می کردم واقعا قراره تو عملیات   کوفتی شما شرکت کنم ........   به نفس نفس افتاده بودم با صدای که دیگه شبیه فریاد نبود گفتم : نترس اگه منو گرفتن چیزی لو نمی دم دهنم   قرصه حتی اگه ذره ذره بدنمو به اتیش بکشن نمی تونن از من حرفی بیرون بکشن     حالا بهتره بری ....... برو پندار بزار تنها باشم ...!   پندار که ایستاده بود دوباره لبه ی تخت نشست و بازوهامو گرفت با خشم بازوهامو از دستش بیرون اوردم   انگشت اشاره امو به حالت تهدید جلوش تکون دادمو گفتم : بار اخرت باشه به من دست زدی ؟ حق نداری حتی بند انگشت منو لمس کنی ...!   پندار با تعجب به دهنم خیره شده بود چشماشو از لبای که حرف می زدن گرفت و انداخت تو چشمام   تو عمق چشماش غم و دلخوریو می شد دید دلم از دیدن چشماش گرفت ولی وقت این نبود که بهش بها بدم   تو چشمای هم غرق بودیم نگاه پندار رنگ عوض کرد جاشو به خشم یه جور مرموزی داد اروم گفت :     تو به من می گی بهت دست نزنم... حتی انگشت دست هم لمس نکنم هه ... دختر کوچولو من تو رو تقریبا لخت دیدم   از اون مهمتر مثل اینکه بوسه ی تو اشپزخونه رو فراموش کردی   می خوای تجدید خاطرات کنم شاید یادت اومد ....   عصبی گفتم : نه یادم نرفته .....ولی می تونی بزاری پای حماقت بچه گانم ...بهتره فراموشش کنی   چون من فراموش می کنمش هرچند من بی تقصیر بودم ....   پندار با فک منقبض شده گفت :نه نمی شه بزارم پای حماقتت... فراموش هم نمی کنم ...تو هم حق     نداری فراموش کنی واسه من اون انگشت ظریف کوچولوتو تکون نده         چون ممکنه خوردش کنم ..من هر وقت بخوام لمست می کنم و می بوسمت حالا مثل ادم بگو حرف حسابت چیه ؟/   -من باتو حرفی ندارم فقط از خونه ی من برو بیرون     پندار صورتشو جلو اوردو گفت : برای من هی خونه ام خونه ام نکن ....برم که هم خودتو بدبخت کنی هم منو ؟   -اروم سرمو پایین انداختموگفتم : من کاری به تو ندارم ... تو کار خودتو می کنی منم کار خودمو !!     پندار از رو تخت بلند شد یه نگاه زیر چشمی انداختم دستشو چند باری چونه اش کشید به ریش هایی که اصلا نداشت تو موهاش چنگ می زدو برای چند ثانیه دستشو به همون حالت نگه می داشت نگاهم رفت به سمت لباساش یه تیشرت مشکی جذب تنش بود با یه شلوار جین دودی   عضله های بازوش وقتی به موهاش چنگ می زد مثل یه پرتقال کوچیک بالا می یومدن   پندار سریع سرشو به سمتم چرخوند و مچ نگاهمو گرفت   با دو قدم خودشو به من رسوند دستاشو رو تخت گذاشت و   خودشو سمتم خم کرد ترسیدم و خودمو عقب کشیدم پندار پوزخندی به من زدو گفت : طهورا کارت چیه ...کارت   اینه که تفنگتو برداری و بری سروقت اتابک ...اصلا گیریم که کشتیش فکر کردی بامردن اتابک همه چی حله اخه   احمق اونا یه گروهکن با مردن اتابک چیزی عوض نمی شه بازم به کارشون ادامه می دن .......   با خشم گفتم : اینقدر به من نگو احمق   پندار از اون حالت خم شده رو تخت بلند شد دوباره پیاده رویشو تو اتاق 12متری من شروع کرد   منم از خشم رو تختی رو تو مشتم فشار می دادم و نگاش می کردم ....   صدای اروم و زمزمه وار پندار دوباره تو فضای اتاق پیچید و گفت : لج نکن طهورا ...   ما با یه مشکل بزرگ برخورد کردیم می دونم فهمیدی که اسفندیارو دارو دسته اشو گرفتیم   ولی بفهم من دوست ندارم تو این عملیات شرکت کنی خواهش می کنم فعلا دنبال علتش نباش   تو الان تو وضعیت خطرناکی قرار گرفتی متاسفانه تو این پرونده یه نفوذی هست هنوز نفهمیدم اون شخص کیه   اینا رو بفهم طهورا تو لو رفتی تموم اطلاعات مربوط به تو درز پیدا کرده   پندار با صدای محزونی و التماس واری گفت : بلند شو برگردیم خونه ..........   چشمامو برای چند لحظه بستم و گفتم : پندار هواسم هست بزار تو خونه خودم بمونم باور کن مراقبم   پندار اومد رو تخت نشست و زل زد تو چشمام اروم گفت : : بیا بریم خونه بزار باخیال راحت برم ستاد بزار این پرونده بسته بشه طهورا ...!   انقدر تو چشمای پندار التماس موج می زد که دلم نیومد حرفشو زمین بندازم   اروم از رو تخت بلند شدم و روبروش ایستادم و گفتم : باشه می ام ولی نه الان به ساعت نگاه کن چیزی تا صبح   نمونده باور کن سرم داره از درد می ترکه بزار باشه صبح می رم پیش مینو جون   دست پندار بلند شد و بسمت صورتم اومد تو یه سانتی صورتم دستش متوقف شد اروم دستشو انداخت پایین و گفت : چرا مسکن نخوردی ؟   -نمی خواستم خوابم سنگین بشه واسه همینم قرصی نخوردم   -باشه طهورا فردا صبح می ریم ولی من امشب این جا می مونم   متعجب به پندار گفتم : خوب برو خونه استراحت کن دیگه منم صبح زود می یام خیالت راحت باشه   پندار لبخند کم جونی زدو گفت : یعنی اجازه نمی دی یه شب مهمون خونه ات باشم   موندم چی جوابشو بدم یکمی مکث کردم که خود پندار گفت : من تو سالن می خوابم   پندار بعد از این حرف اروم از اتاق بیرون رفت منم تو همون حالت مونده بودم بلند شدم اروم در اتاق و باز کردم و   رفتم سالن       پندار رو کاناپه دراز کشیده بود وارنج یکی از دستشو رو چشماش گذاشته بود   اروم به سمتش رفتم و صداش زدم : پندار .....   پندار تو همون حالت گفت : جانم جانم گفتنش به دلم نشست یه لبخند تو دلم زدم و اروم گفتم : حداقل برو تو اتاق طاها بخواب ملحفه اشم تمیزه   خیالت راحت   -راحتم خانومی تو برو بخواب تا سردردت خوب شه   -اخه اینجا که نمی تونی بخواب ی؟   پندار دستشو از رو چشماش برداشت و لبخند زدو گفت : من تو شرایط خیلی خیلی بدتر هم خوابیدم   تو برو عزیزم ....برو بخواب   با گفتن : بسیار خوب هر جور راحتی وارد اتاق خودم شدم و خوابیدم صبح زود بیدار شدم فقط یه ساعت خوابیده بودم هنوز سر درد داشتم بلندشدم تا برم یه چا ی اماده کنم شاید اینجوری از سردردم کمتر بشه به سالن رفتم جای خالی پندارو دیدم با صدای بلندی صداش زدم ولی جوابی نیومد     فکر کردم شاید رفته ستاد زیر کتریو روشن کردم و منتظر موندم تا اب جوش بیاد   هنوز چای دم نکشیده بود که صدای زنگ در اومد     به سمت تراس رفتم تا ببینم کیه این موقع صبح در خونه مارو می زنه ؟   سرمو کمی پایین گرفتم تا بهتر ببینم کسی نبود جز پندار که دوتا کیسه دستش بود با نون   لبخندی رو لبهام نشست و تنها کلمه ای که به ذهنم رسید "مردخانواده" بود چقدر این اسم بهش می یومد ..   بدون گفتن کیه درو باز کردم و دو استکان چای ریختم   پندار منو تو اشپزخونه دید و گفت : سلام خانوم صبح شما عالی و متعالی   لبخندزدمو گفتم : سلام صبحت بخیر ...نون از دستش گرفتم و رو میز اشپزخونه گذاشتم   پندار همه چیز خریده بود از کره و پنیر گرفته تا شکلات صبحانه و عسل و ....   نمی دونم چرا ولی بابت خریداش ازش تشکر نکردم لابد بخاطر این بود که هنوزم ازش دلگیر بودم   بعد از خوردن صبحانه و جمع اوری وسایل با پندار از خونه بیرون زدیم   وسط های راه بود که پندار گفت : طهورا به مینو بگو جای کار داشتی چون منم همین و گفتم   بعد هم با لحن دلخوری گفت : نمی خوام علت اصلیه قهر کردن خانومو بدونه   -باشه ...ولی شما به بنده یه توضیح بدهکاری.. لطف کن از اول ماجرا برام تعریف کن فکر نکن بخشیده شدی ؟   پندار پوزخندی زدو گفت : تا اونجایی که یادمه من از خانوم خانوما طلب ببخشش نکردم   کفری گفتم : که اینطور نگهدار پیاده می شم   پندار بی توجه به من سرعت ماشینشو بیشتر کرد   دوباره گفتم : باتوهستما می گم نگهدار ...اصلا پشیمون شدم می خوام برم خونمون   -بس کن دیگه طهورا .. توبا من می یای حرفم توش نباشه   -برو بابا فکر کرده کیه ... زورگو...نگهدار من با تو بهشتم نمی یام نگه می داری یا خودمو از ماشینت پرت کنم   پندار کلافه تر و خشمگین تر با صدای بلندی فریاد زد : بس کن طهورا می شه لال شی ؟؟!   از صدای فریاد پندار شوکه شدم و به قول خودش لال مونی گرفتم هیچی نگفتم و سکوت کردم نمی دونستم باید چی کار کنم خونه خودمون که نمی زاشت بمونم   دیگه خودم هم دوست نداشتم خونه مینو بمونم باید صبر کنم تا عمه معصومه بیاد   ولی تو دلم قسم خوردم پندار و ادب کنم باید ازم عذر خواهی کنه   با اخم زل زده بودم و خیابونهای شلوغ و می دیدم پندار هم سکوت کرده بود با اخم رانندگی می کرد   وقتی جلوی در خونه ترمز کرد یه لحظه هم صبر نکردم و از ماشینش پیاده شدم و   با تموم قدرت در ماشینشو بستم   وارد خونه که شدم مینو جون و دیدم نباید می زاشتم چیزی از ماجرا بفهمه اخمهامو باز کردم و یه لبخند ساختگی زدم و رفتمو بوسیدمش   مینو گفت : دختر کجا رفتی بی خبر خوب صبر می کردی می یومدم بعد می رفتی ؟؟؟؟   -یهوی شد مینو جون شرمنده   -خواهش می کنم گلم پندار گفت : برات یه کار فوری پیش اومده   جلوی مینو جون کلی فیلم اومدم تا از اصل ماجرا بویی نبره     پندار ساک بدست وارد شد و به مینو سلامی داد و راهیه طبقه بالا شد فهمیدم رفت ساک منو تو اطاق بزاره   با مینو مشغول حرف زدن بودیم که پندار با لباس فرم پایین اومد   مینو با لحنه نگرانی گفت : پندار جان می خوای بری ماموریت ؟؟؟؟   پندار سری تکون دادو گفت : اره مامان ولی زود می یام شاید دوروز طول بکشه   بعدهم نگاهشو سمت گردوند و گفت : خیلی مراقب خودتون باشید به بچه ها سپردم شبا یکیو بفرستن   جلوی در تا نگهابانی بده پس خیالتون راحت باشه   بعد هم سرمادرشو بوسید و دم گوشش چیزی گفت که مینو گفت : خیالت راحت پسرم ... وقتی داشت می رفت هنوزم اخم داشت ازم خداحافظی کرد که بی جواب گذاشتمش با رفتن پندار دلم گرفته شد با اینکه از حرفاش دلگیر بودم ولی احساس کسی رو داشتم که به یکباره پشتش خالی شده   مینو هم دست کمی از من نداشت اروم و بی صدا نشسته بود تو افکار خودش بود گفتم : مینو جون شما هنوز به ماموریت رفتنهای پسرتون عادت نکردید ؟ مینو لبخند کمرنگی روم پاشیدو گفت : هیچ وقت به رفتن های پندار عادت نمی کنم همیشه وقتی می گه دارم می رم ماموریت ترس تموم وجودمو می گیره می ترسم اونم مثل بهرام ترکم کنه .......! از حرف مینو جون لرزه به جونم افتاد با تکون دادن سرم خواستم افکار منفی رو دور کنم که موفق هم شدم مینو جون خیلی از خاطرات جوانیاش برام گفت تعریف کرد چه جوری با بهرام اشنا شدو ازدواج کرد وقتی درمورد شوهرش حرف می زد غم صداش به وضوح حس می شد اروم بلند شدم و رفتم کنار مینو جون نشستم و گفتم : توکلتون به خدا باشه انشاله اتفاق بدی نمی افته مینو دستمو گرفت و فشار داد بعد هم اروم ازجاش بلند شد و گفت : طهورا جان عادت کردم وقتی پندار می ره ماموریت براش یه سوره از قران و بخونم من می رم وضو بگیرم ...... با رفتن مینو منم تو دلم از خدا خواستم پندار صحیح و سالم برگرده تا شب من و مینو تو حال و احوالات خودمون بودیم بعد از خوردن شام به مینو گفتم : مینو جون شما قرصتون و بخوریدو بخوابید من اشپزخونه رو مرتب می کنم مینو جون که از پیشنهادم بدش نیومد که هیچی کلی هم خوشحال شد و بعد از گفتن شب بخیر به سمت اتاقش رفت منم اشپزخونه رو سرو سامون دادم و راهی طبقه ی بالا شدم همون کتابی که سری پیش نصفه ولش کرده بودمو دستم گرفتم و شروع کردم به خوندنش تا جایی که دیگه به زور پلکهامو باز نگه می داشتم کتابو بستم و روی پاتختی گذاشتم و خوابیدم صبح دیر تر از هر زمان دیگه ای بلند شدم کاری نداشتم بخوام صبح زود بیدار شم تا ساعت 12ظهر خوابیدم وقتی از خواب بیدار شدم حاظرو اماده به طبقه ی پایین رفتم مینو جون و تو سالن دیدم که تسبیح ابی رنگی دستش بود و مشغول ذکر گفتن بود با سلامی متوجه خودم کردم مینو پاسخ سلام منو مثل همیشه به گرمی دادو گفت : حسابی خوابیدیا بیا بریم صبحانتو بدم !! خندیدمو گفتم : مینو جون دیگه الان وقته صبحانه نیست یه ساعت دیگه ناهار ... مینو جون گفت : پس یه لیوان شیر بخور می خواست از جاش بلند شه که نذاشتمو گفتم : مگه بچه مینو جون خودم می رم بر می دارم شما بشین راهی اشپزخونه شدم و یه لیوان شیر با یه کلوچه خوردم بوی غذا تو اشپزخونه پیچیده بود داشتم از اشپزخونه بیرون می رفتم که بسته سبزی پاک نشده نظرمو جلب کرد به خودم گفتم بزار این سبزیها رو پاک کنم حداقل این جوری ساعت می گذره و منم از بیکاری حوصله ام سر نمیره حالت گرفته ی مینو جون به من هم سرایت کرده بود و منم دلشوره گرفته بودم هروقت یاد پندار می افتادم براش تو دلم کلی نذرو نیاز می کردم داشتم سبزیهارو می شستم که مینو جون اومد اشپزخونه وقتی منو دید گفت : وای طهورا جون دخترم دستت درد نکنه امروز صبح که رفته بودم خرید دیدم سبزیش خیلی تازه است خریدم ولی بعد حوصله ی پاک کردنشون و نداشتم همینطوری گذاشتمشون اشپزخونه ....دست درد نکنه خیلی زحمت کشیدی به مینوگفتم : این چه حرفیه همه زحمتها که پای شماست من که کاری نکردم مینو گفت : ناهارمون زودتر بخوریم تو هم حتما گرسنه ای صبحانه هم که نخوردی زن برادرم زنگ زده بود گفت عصری می ان اینور تو دلم گفتم : وای ...باز اون دختره ی لوسو باید تحمل کنم ... حدود ساعت 6عصر بود که هانیه خانوم و سلما پیداشون شد به هردو فقط یه سلام دادم و رفتم کنار مینو جون نشستم سلما هی پشت چشم برام نازک می کرد بی خیال ادا و اطوار سلما خانوم شدم سلما رو به مینو جون کردو گفت : عمه پندار بازم رفته ماموریت مینو گفت : اره عزیزم ولی فردا می اد صحبتها بیشتر تو حول حوش ماموریت رفتن پندار چرخ می خورد با سووال هانیه خانوم گوشام تیز شد هانیه خانوم پرسید : مینو جان پس کی می خوای برای پندار استین بالا بزنی ؟ دیگه داره دیر می شه ؟؟؟؟؟... مینوجون گفت : من که از خدامه هانیه ولی پندار باید قبول کنه .... مینوجون نفس عمیقی کشیدو گفت : وقتی برگرده خیلی جدی در مورد ازدواجش حرف می زنم ...! هانیه خانوم یه نیم نگاهی به من کردو گفت : سعی کن از فامیل دختر بگیری... به هرحال از قدیم گفتن فامیل گوشت همو بخورن استخون همو دور نمی ندازن ....! تو دلم گفتم اصلا کسی نفهمید منظورت از فامیل دختر لوسه خودته مینو جون گفت : وای هانیه..... تو بگو پندارم قبول کنه فامیل و غریبه نداره !!؟ هانیه خانوم گفت : وا مینو جون حرفا می زنی یعنی چی فامیل و غریبه نداره ؟ فامیلو می شناسی با رسم و رسوم همدیگه اشنا هستید ولی غریبه چی ؟معلوم نیست کی هست ...چی هست .. همونجور که هانیه خانوم داشت فضیلت های ازدواج فامیلی رو می شمرد زنگ خونه به صدا در اومد من و مینو به هم نگاه کردیم تا اونجایی که در جریان بودم قرار نبود کسی بیاد یهو سلما باخوشحالی گفت :عمه شاید پندار باشه که اومده ؟ مینو جون گفت : نه پندار گفته فردا می یاد در ضمن کلید داره ...زنگ نمی زنه که ...!؟ اروم به مینو جون گفتم : برم ببینم کیه ؟ مینو جون لبخند زدو گفت : اره عزیزم ببین شاید همونی باشه که پندار بهمون گفته بود شاید چیزی بخواد بگه به سمت اف اف رفتم و جواب دادم بله ..کیه؟ -سلام ...ممم......ببخشید منزل اقای مقدم ؟ -بله همین جاست امرتون ؟ -خود خانوم مقدم تشریف دارن ؟ -ببخشید بگم کی کارشون داره ؟ -من مقدم هستم بگید فرید مقدم اومده ... به سمت مینو جون چرخیدم که داشت منو با کنجکاوی نگاه می کرد اروم گفتم : مینو جون یه اقای می گه فرید مقدمه .. مینو جون لبخندش پر رنگ شدو گفت : باز کن طهورا جون باز کن پشت در نمونه سریع دکمه ی ایفون و زدم مینو جون از جاش بلند شد و گفت : وای خداجون فرید ..بعد هم سریع به سمت حیاط رفت صدای قربون صدقه های مینو جون به وضوح شنیده می شد منم مثل مجسمه ها ایستاده بودم یعنی برادر پندار ....ولی مینو که گفته بود فقط همین یه پسرو داره ؟!! صدای پچ پچ سلما و مادرش هم می یومد دقت نکردم ببینم چی می گن ؟ با ورود مینو جون که پشت سرش هم یه مرد جوان هم سن و سال پندار ...سلما و هانیه خانوم هم سرپا شدن مرد جوان به همه ی ما سلام داد من هنوز گیج سوالات ذهنم بودم مینو به سمت هانیه خانوم رفت و گفت : فرید جان هانیه رو که می شناسی خانوم برادرم فرید لبخند قشنگی زدو گفت : مگه می شه هانیه خانومو به جا نیارم فرید خان مشغول احوالپرسی از هانیه خانوم و سلما شد بعد رو کرد به مینو جون و گفت : بااینکه سلما خانوم خیلی تغییر کرده ولی تو لحظه ی اول شناختم فقط این خانومو به جا نیوردم ؟ منظور فرید من بودم که میلیمتری از جام تکون نخورده بودم مینو جون لبخند زدو گفت : اه ببخشید فرید جان این دختر زیبا طهورا جون هستن مدتی هست میهمان منه ...   بعد هم رو کرد سمت منو گفت : طهورا جون عزیزم ایشون هم پسر عموی پندار اقای فرید مقدم هستن به فرید نگاه کردم خوش چهره و جذاب بود می شه گفت خیلی شبیه پندار بود ولی ته ذهنم چهره ی اشنایی داشت فرید که هنوز لبخند رو لب داشت گفت : از اشناییتون مسرورم خانوم .... من که دیگه از گیجی در اومده بودم گفتم : بنده هم همچنین اقای مقدم ...! با تعارف مینو جون همگی نشستیم خود مینو جون مشغول پذیرایی کردن از فرید شد کمی که گذشت جلب توجه کردنهای سلما خانوم هم شروع شد و هی فرید و مخاطب قرار می داد فرید هم با کمال متانت و ادب جواب سلما رو می داد **** بعد از شام مینو جون به فرید گفت : فرید جان عزیزم می بینی که مردی توخونه نداریم که بیاد کمکت کنه تا چمدونهاتو بیاری داخل خودت باید زحمتشون و بکشی فرید خندیدو گفت : زن عمو شانس منه روز اول ورودم پندار نیست حالا فردا که اومد حسابی از خجالتش در می یام همه خندیدن فقط من بودم که تو دلم گفتم : بی جا می کنی بخوای پندار منو اذیت کنی !!.. سلما از تحصیلات فرید پرسید و در اخر هم گفت : خوش بحالتون دکتراتون و گرفتید ..من هنوز کلی راه دارم تا به دکترا برسم فرید گفت : چشم رو هم بزارید تموم می شه سلما گفت : البته راه من کوتاه تر از راه طهورا جونه ای بابا این دختر نمی خواد دست از سر من برداره بازم می خواد علم نداشته اشو به رخ بکشه فرید با حرف سلما به سمت من چرخید و با لبخند گفت : مگه ایشون تو چه مقطعی تحصیل می کنن ؟ سلما لبخند موزیانه ای زدو گفت : ایشون فقط یه دیپلم دارن همین . دلم می خواست دونه دونه موهای پریشون سلما رو بکنم ولی خوب حیف که اینجا نمی شد ... به مینو جون و هانیه خانوم نگاه کردم غرق صحبت با همدیگه بودن معلومه مینو جون حرف سلما رو نشنیده بی خیال به هردو نگاه کردم فرید هم نگاهش به من بود لابد الان می خواد بپرسه چرا ادامه تحصیل ندادین ؟ ولی فرید همچنان غرق من شده بود جوری که صدای سلما هم در اومد چون پرسید : ببخشید فرید خان خیلی براتون جالبه که یه دختر دیپلمه ببینید ؟ فرید بی توجه به حرف سلما گفت : از وقتی اومدم دارم فکر می کنم که شمارو کجا دیدم ؟ خیلی چهرتون اشناست ؟ با ابروهای بالا پریده گفتم : اتفاقا من تو همین فکر بودم ولی هرچی فکر کردم یادم نیومد شما رو کجا دیدم ...؟ فرید چند لحظه ای به من خیره موند بعد با صدای بلندی خندیدو گفت : یادم اومد یادم اومد ... متعجب به فرید نگاه کردم یعنی توجه همه به فرید بود فرید گفت : من و نشناختید ؟ -چشمامو کمی جمع کردمو گفتم : نه متاسفانه !!! -فرید جواب داد : البته حق دارید منو به یاد نیارید اول یه سووال ؟ لبخند کجی زدمو گفتم : بپرسید -شما امریکا بودید ؟ متعجب گفتم : بله یک سالی پیش داییم ایالت کالیفرنیا بودم لبخند فرید تبدیل به خنده ی مردونه ای شد و گفت : مرحبا به خودم که درست حدس زدم یادتون جلوی در اموزشگاه تیراندازی نزدیک بود با اتومبیل من تصادف کنید یادتون چقدر منو اذیت کردین و همش می گفتید باید عذر خواهی در شان شما کنم به ذهنم فشار می اوردم تا اون چیزی که فرید تعریف می کردو به یاد بیارم ....یادم اومد به فرید لبخند زدمو گفتم : اون صحنه یادم اومد ولی خیلی کمرنگ -اشکال نداره بازم خوبه کلشو از یاد نبردید !!> مینو جون از فرید خواست موضوع تصادف و براش تعریف کنه فرید هم کل شرح ماوقعه رو تعریف کرد یه چیزای می گفت که من خودم اصلا یادم نبود مثل رنگ کلاه زمستونیم یا حتی درمورد مدل پالتوم هم حرف زد تو دلم حق دادم که به خودش مرحبا گفت سلما دیگه خفه خون گرفته بود شایدم باور نمی کرد این دختر به اصطلاح بیسواد جزء بهترین های رشته تیراندازی باشه ساعت 11شب و نشون می داد با رفتن سلما و هانیه خانوم فرید هم چمدوناشو برد تو اتاق طبقه ی بالا مینو جون از قبل گفته بود کدوم اتاق و برداره یکمی معذب بودم از اینکه اتاق چسبیده به منو برداشته بود ولی خوب نمی شد اعتراضی کرد   من زودتر از مینو جون و فرید به اتاقم رفتم پیش خودم گفتم شاید بخوان حرفای خانوادگی بزنن و حضور من مانع باشه وارد اتاق خودم شدم و لباسامو عوض کردم و یه تاپ شلوارک نخی سورمه ای روش گلهای ریز داشت تنم کردم و خزیدم زیر پتو و خوابیدم صبح با صدای سرو صدا از خواب بیدار شدم صدای خنده اینقدر بلند بود که من اشتباهی فکر کردم دعوای چیزی شده با ترس رو تخت نشستم و گوشامو تیز کردم صدای خنده ی پندار و این فرید خان بود با ارامش لبخندی به خودم زدم و تو دلم خدا رو شکر کردم که پندار سالم برگشته از ساک یه شلوار دمپا سفید برداشتم که روش یه کمربند پهن فیروزه ای می خورد به همراه یه شومیز جذب ابی که استینهاش تا زیر ارنجم بود تنم کرد م و موهامو با کش از بالا سرم دم اسبی بستم وقتی این فرم می بستم چشمام بیشتر خودنمایی می کردن به سمت سرویس رفتم تا دست و رومو اب بزنم اروم پله ها رو پایین اومدم اولین نفری که دیدم فرید بود اونم متوجه من شده بود چون داشت با چشماش منو می خورد وقتی پایین پله ها رسیدم سلام ارومی دادم فرید با لبخند جواب منو داد ولی پندار تا منو دید دوباره اخماش تو هم گره خورد بی توجه به پندار از فرید پرسیدم : مینو جون کجاست ؟ -زن عمو خرید داشت رفت بیرون اهانی گفتم و راهمو به سمت اشپزخونه کج کردم این مینو جون هم که همیشه ی خدا خرید داره .... برای خودم یه لیوان شیر گرم کردم و با چند تا بیسکوییت که رو میز اشپزخونه بود خوردم حس ارامش داشتم درسته پندار اخم داشت یا حالی از من نپرسید ولی همین که هست همین که سلامت برگشته بود برام دنیایی ارزش داشت اروم بلند شدم و لیوانمو اب زدم و سر جاش گذاشتم حوصله نداشتم برم پیش پندار و فرید ترجیح دادم تا اومدن مینو جون برم حیاط رو پله ها نشسته بودم و داشتم از هوای صبح لذت می بردم که صدای باز شدن در ورودی رو شنیدم نیم نگاهی هم به پشت سرم ننداختم ولی از بوی ادکلنی که پیچید فهمیدم پنداره اروم کنارم نشست و گفت : ممنون از خیر مقدم گفتنت ...انگار نه انگار دوروزی نبودم ...چقدرم تحویلم گرفتی جواب پندارو ندادم و خیره شده بودم به گلهای باغچه دوباره پندار گفت : فرید می گه با هم اشنا در اومدین .... بازم جواب من سکوت بود - طهورا شلوارت سفیده اینجا نشستی ممکنه کثیف بشه ؟؟؟ بازم سکــــــــــــــــــــــو ت .... پندار که از سکوت من کلافه شده بود گفت : لعنتی .....حالا چرا جواب منو نمی دی ؟ اروم از کنارش بلند شدم وقتی می خواستم از پله بالا برم پندار مچ دستمو گرفت و گفت طهورااااا یه نگاه به دستش کردمو با سردترین حالت گفتم : مچ دستمو ول کن اینقدر لحنم سرد بود که خودم از بیانش سردم شد پندار خیره به من اروم دستمو ازاد کرد چشمم به پرده افتاد که گوشه اش کنار رفته بود معلوم بود فرید زاغ سیاهمون و چوب می زد ..... وارد خونه شدم و یه راست خزیدم تو اتاقم بد جور کلافه بودم ولی ته دلم شاد بودم که پندار برگشته ...! ولی کاش خونه خودم بودم ......با صدای ارومی نالیدم : عمه زودتر بیا توروخدا !!!!! از تو ایینه به پشت شلوارم نگاه کردم خوب شلوارم کثیف نشده بود ..! رو تخت دراز کشیدم دستاو زیر سرم گذاشتمو طبق عادتی که داشتم خیره به سقف شدم حوصله ی فکر کردن هم نداشتم انقدر افکار گوناگون داشتم که نمی دونستم از کدومشون شروع کنم دوست داشتم مغزم خالی باشه خالی از هر تصویر و هر صدایی ......... گذر زمان از دستم خارج شده بودکه صدای مینو جون و شنیدم که داشت منو صدا می زد رفتم پایین وقتی داشتم می رفتم پیش خودم گفتم :خوبه من روزی 100دفه این پله هارو بالا پایین می کنم دیگه نیاز به ورزش نیست پایین پله ها که رسیدم دیدم همشون تو سالن نشستن به مینو سلام دادم مینو خندیدو گفت : بیا اینجا عزیزم ...تنها نمون لبخند نیمه جونی زدمو رفتم رو یکی از مبلها نشستم نیم نگاهی به پندار انداختم اخم نداشت ولی عمیقا تو فکر بود مینو جون به همه گفت : فردا خونه ی سیما جون دعوتیم البته من بهش زنگ زدمو گفتم مهمون دارم و نمی تونم بیام ولی گفت مهمونتم بیار کلی هم اسرار کرد و گفت اگه نریم خیلی ازمون ناراحت می شه پندار گفت : من که از قبل گفته بودم نمی یام مینو ولی فرید خندید و به من نگاهی انداختو روشو سمت مینو گرفتو گفت : ولی من پررو هستم با کمال میل می یام دلم لک زده واسه مهمونیهای ایرونی ..! مینو به من گفت : عصر با هم بریم پیش خانوم حکیمی ببینیم چیزی برای ما داره اگه نداشت می ریم جای دیگه به مینو جون گفتم : راستش مینو جون اگه ناراحت نشید منم نمی ام مینو بهم اخم کردو گفت : نخیر حالا شاید زورم به پندار نرسه ولی زورم به دختر قشنگم می رسه تو باید حتما بیای اصل کاری توهستی نفسمو بی صدا بیرون فرستادمو گفتم : هرچی شما بگید ..! عصر به همراه مینو جون دوباره راهیه مزون "تو"شدیم مینو که یه پیراهن خیلی شیک و پوشیده به رنگ سبز تیره خرید که مناسب سن و سالش بود و من با کمک و راهنمایی مینو جون و خانوم حکیمی یه پیراهن قرمز دونه اناری بلند برداشتم که استین های جذبی داشت با یقیه ی کج که یکی از سرشونه هام بیرون می افتاد پیراهن شال یا دوپیس نداشت پیش خودم فکر کردم لختی سرشونمو با موهای بلندم می تونم بپوشونم بعد از خرید یه راست به خونه رفتیم و اون شب بدون هیچ حرف خاصی بین من و پندار گذشت ***************************** -اماده شدی طهورا جون ؟ صدای مینو جون که از پایین پله ها به گوشم خورد در اتاقو باز کردمو از همون فاصله گفتم : بله الان می یام -اخرین نگاهمو تو اینه به خودم انداختم تو این پیراهن بلند سنم کمی بیشتر به نظر می رسید سعی کرده بودم ارایش زیادی نکنم چون نه از ارایش کردن سر در می اوردم نه اهل اینکارا بودم به نظر من هیچی به اندازه ی زیبایی خدا دادی نمی رسید فقط کمی رژسرخ زده بودم و رژگونه موها مو به صورت کج ریخته بودم و چون خود موهام فرداشت نیاز به بازی کردن زیاد باهاشون نبود یه سنجاق سری که گل قرمز رنگی داشت به سمتی که موهامو کج کرده بودم زدم شال حریرو پانچوی مشکیمو از رو تخت برداشتم ولی تنم نکرده بودم پایین پله ها که رسیدم مینو جون و فرید هم اماده و منتظر من بودن ته دلم دوست داشتم پندار هم با ما بیاد ولی تا الان که خبری ازش نشده بود مینو جون خیلی شیک شده بود با این که پا به سن گذاشته بود ولی هنوزم به ظاهرش اهمیت می داد مینو جون وقتی منو تو اون لباس دید کلی ذوق کرد و ازم تعریف نگام به نگاه فرید خورد اونم داشت منو برانداز می کرد وقتی دید متوجه نگاه خیره اشم خیلی راحت گفت : خیلی زیبا شدید امشب نگین مجلس شما می شید !!! خود فرید یه کت شلوار دودی تنش بود با پیراهن سفید و کرواتی به رنگ کتش لبخند زدمو گفتم : مرسی لطف دارید بعد هم رومو به سمت مینو جون کردمو گفتم : : نمی خواید راه بیافتیم ؟؟؟؟ مینو گفت : 5دقیقه دیگه بریم نمی دونم مینو منتظر چی بود ؟؟ بی خیال رفتم رو یکی از مبلها نشستم داشتم سگکک کفشمو درست می کردم که صدای پندار به گوشم خورد متعجب سرمو بالا گرفتم این کی اومده بود خونه؟؟؟/ ..وای چقدر خوشتیپ شده بود ؟؟؟ بلوز مشکی مات تنش بود با شلوار جین یه کت اسکاچ قهوه ای به سبک اسکاتلندی هم روش پوشیده بود با کفشهای چرمی قهوه ای ولی کروات نزده بود و صورتی کاملا برق افتاده و شیو شده و موهای که به صورت درهم ارایش شده بود نگاه پندار هم روی من بود وقتی منو دید یه لبخند رو لبش نشست ولی سریع جمع شد و جاشو به اخم کمرنگی داد من هم نگامو گرفتم ولی .........دلم براش خیلی تنگ شده بود   هنوزم نفهمیده بودم پندار کی اومده بود اصلا صداشو نشنیده بودم ...اون که گفته بود مایل نیست با ما تو این جشن بیاد پس چی شده بود که از موضع قبلیش خارج شده بود و میخواست همراه ما بیاد ...یادم باشه از مینو جون بپرسم مینو جون بلند گفت : خوب اینم از پندار بریم که کلی دیرمون شد می خواستیم راه بیافتیم که پندار به مینو جون گفت : مینو یه لحظه بیا فرید با صدای بلندی گفت : من تو حیاط منتظرتونم منم می خواستم مانتو و شالمو بپوشم ...! مینو جون به سمت پندار رفت نمی دونم پندار بهش چی گفت که مینو جون یه نگاه به من انداختو گفت : وا پندار کجاش بازه اخه ؟؟ تو که اینقدر بد دل نبودی پسرم پندار چنگی تو موهاش زدو گفت : ولی مینو خیلی تو چشمه مینو خیلی جدی گفت : تو چشم باشه ...مطمئن باش اگه گونی هم تنش می کرد بازم تو چشم بود ....پندار این موضوع به تو ربطی پیدا نمی کنه مگر این که ........ نگاه مینو به پندار یه طور خاصی شده بود پندار کلافه دستی تو موهای ارایش شده اش کردو گفت : مینو چی می گی ؟؟ مینو جون به پندار گفت : می دونم دلت بی عرضه است مینو جون اینو گفتو به سمت من اومد و گفت : بریم گلم ... تو ماشین فهمیدم پندار اینه ماشینو رو من زوم کرده چون هر بار که می خواستم جلو رو نگاه کنم چشم تو چشم پندار می شدم هنوزم با هم سر سنگین بودیم منم سیاست بی محلی کردن و پیش رفته بودم بیشتر پندار و فرید صحبت می کردن و من و مینو شنونده بودیم البته گه گاهی مینوهم چیزی می گفت به خونه سیما رسیدیم از بزرگی خونه خشکم زد شبیه قصر تو کتابا بود سعی کردم خیلی چشمم نچرخه و کمی موجه تر رفتار کنم با مینو جون قدمهامو هماهنگ کردم تا برسیم تو سالن مینو از خانواده ی سیما تعریف می کرد قبل از ورو به سالن اصلی مانتو و شالمون و به خانومی که اونجا ایستاده بود تحویل دادیم هنوز وارد نشده بودیم که دیدم پندار یه نگاه به لباس من انداخت و اخماش تو هم رفت یکمی از موهامو رو سرشونم انداختم تا زیاد جلب توجه نکنه دلم نمی خواست هی منو ببینه هی اخم کنه مینو جون اول از همه وارد شد منتظر بودم بقیه هم برن ولی فرید منو خطاب کردو گفت : پرنسس بفرمایید و یه تعظیم کوتاه کرد از کار فرید خجالت کشیدم ولی به روی خودم نیاوردم و داخل سالن شدم جمعیت زیادی از زن و مرد دیدم که همگی لباسهای فاخری تنشون بود پندار مارو راهنمایی کرد به سمت میز ی که مینو جون نشسته بود خدمتکارهای که لباس فرم سفیدی تنشون بود همه جوره ازمون پذییرایی کردن یه نیم ساعتی گذشته بود که فرید با خنده گفت : می گم مینو جون این سیما خانومتون شوهر داره ؟ می گم اگه نداره من می تونم جورشو بکشما !! من خندیدم و تو اون لحظه چشم تو چشم پندار شدم اونم خنده اش گرفته بود ولی سعی می کرد کنترلش کنه مینو خیلی راحت خندید و زد به شونه ی فریدو گفت : فرید هنوز این اخلاقو داری ..خجالت بکش پسر سیما 52سالشه جهت اطلاعت شوهرم داره فرید سرشو با تاسف تکون دادو گفت : حیف همیشه بد شانس بودم ....اینم نشد مینو جون گفت : اگه می خوای ازدواج کنی بگو خودم یه دختر خوب بهت معرفی کنم ؟ فرید لبخند خجولی زدو گفت : جدی زن عمو این کارو می کنید ؟ مینو جون گفت : اره ...پندار که زیر بار ازدواج نمی ره ..خوشحال می شم حداقل تو یکی سرو سامون بگیری فرید گفت : ممنون زن عمو فرید یه نگاه به من انداختو گفت : زن عمو جدی جدی اگه کسیو معرفی کنم زحمت خواستگاری رو برام می کشید مینو جون خیلی مشکوک گفت : کسی چشمتو گرفته اونم به این زودی فرید سرشو پایین انداختو گفت : چی بگم .... یه وقت های یهویی یه اتفاقای تو دل می افته دیگه من یکی که نفهمیدم فرید چی گفت ولی مینو جون خندید و گفت : فرید جان من که نفهمیدم چی گفتی ؟ فرید هم خندیدو گفت : خودمم نفهمیدم می خواستم جمعیت رقصندگان و ببینم که چشمام خورد به پندار اخم نداشت ولی حالت صورتش یه جور خاص بود مثل کسایی که حسرت دارن هنوز دقایقی نگذشته بود که صدای سیما خانوم تو گوشم پیچید سرمو که چرخوندم دیدم سیماخانوم با یه دختر و پسر کنار میز ما ایستادن اروم از جام بلند شدم سیما خانوم با مینو جون داشت حرف می زد نگاهش به من افتاد خیلی اروم سلام دادم ....سیما خانوم دوباره با در اغوش گرفتن منو متعجب کرد ..! به دختر و پسر جوانی که همراهش بودن گفت : این دختر زیبا طهورا جون هستن و بعد یه اشاره به پسرش زدو گفت : همون دختر خانومی که گفتم تو مهمونیه مینو جان دیده بودمش سریع چشمم رفت سمت پندار وای پره های بینیش از شدت عصبی بودن باز و بسته می شد دستاشم مشت شده بودن اب دهنمو قورت دادم و نگاهم به دختره افتاد یه لباس کوتاه طلایی رنگ تنش بود موهاشو به رنگ قهوه ای در اورده بود با ارایش خیلی زیبایی که تو صورتش خودنمایی می کرد و اون پسر جوان هم کت و شلوار طوسی تیره تنش کرده بود با کروات طوسی که رگهای صورتی ملایم توش بود سیما خانوم به من گفت : این دخترم پریناز ...که تازه از فرانسه برگشته و این پسرم پدرام ... به هردوشون لبخند زدم فرید و پندار هم با پدرام دست دادن مینو جون خیلی گرم احوالات پریناز و جویا شد پریناز قیافه ی خاصی نداشت ولی به واسطه ی ارایشی که کرده بود خیلی تو چشم می یومد سریع به سمت پندار نگا ه کردم می خواستم ببینم به پریناز که خیلی هم لوند حرف می زد نگاه می کنه یا نه /// که دیدم مثل پسرای خوب داره یه طرف دیگه رو تماشا می کنه سرمو که چرخوندم نگاهم قفل دو چشم قهو ه ای روشن شد پدرام بود که خیره نگاهم می کرد .. تا دید نگاش می کنم یه لبخند زد ....... سرمو انداختم پایین و جواب لبخندشو ندادم سیما خانوم کمی که کنار ما نشست به بهانه ی سر زدن به دیگران از کنار ما بلند شد پریناز هم به هوای رقص میز مار و ترک کرد فقط مونده بود پدرام که نمی دونستم اون می خواد به چه بهانه ای ما رو ترک کنه ؟؟؟؟؟ پدرام و فرید گرم صحبت بودن که پریناز سرو کله اش پیدا شد یه راست سمت پدرام رفت و گفت : پدرام مامان کارت داره تو دلم گفتم : خدا رو شکر بهانه ی این یکی هم جور شد فرید رو کرد سمت پندار و گفت : چیه مثل پیر پسرا نشستی اینجا بیا بریم وسط مینو جون هم رو کرد سمت ما گفت : خوب شما هم جونید بلند شید یه چرخی بزنید پندار گفت : بی خیال مینو ...حالا فرید یه چیزی گفت مینو گفت : هرجور که دوست دارید من برم دستمو بشورم و بیام فرید هم پاشد و گفت : منم می رم به قول مینو یه چرخی بزنم پندار پوزخندی زدو گفت : فرید به پا زیاد نچرخی سرگیجه بگیری 
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد