وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

منم طهورا2

  جلوی در خونه عمه رسیدم از شدت دلهره و اضطراب تهوع گرفته بودم .... بارها تو خونه با خودم تمرین کردم که چه جوابی به امیر بدم ولی حالا احساس می کنم چیزی تو ذهنم نیست حس بازنده ها رو داشتم *** یه نفس عمیق می کشم چند ثانیه نفسو تو سینه ام حبس می کنم با خارج کردن نفس از سینه ام زنگ ایفون و می زنم و منتظر می مونم -بله ....کیه ؟ -سلام عمه ....منم طهورا در باز می شه و من اروم داخل می شم سلانه سلانه از پله ها بالا می رم حس اشخاصی و دارم که می خوان اعدامشون کنن!!!!!! در ورودی باز می شه و من نگاهم به سمت عمه می چرخه عمه با چشمای متعجب در حالی که چادر مشکی رو سر داره جلو می یاد و می پرسه : -طهورا جان عمه ....حالت خوبه ؟ ولی من هنوز تو فکر جمع کردن گندی هستم که زدم یه لبخند که خودم هم شک داشتم که بشه اسمشو لبخند گذاشت زدمو گفتم : اره عمه خوبم تو اتاق بالا چیزی جا گذاشتم اومدم برش دارم لازمم می شد عمه معصومه نفس عمیقی کشیدو گفت : خدارو شکر ترسیدم !!!! -شما کجا می ری عمه ؟ - داشتم می رفتم روضه خونی عمه ولی دیگه نمی رم ! - نه عمه من زود می رم شما برو به کارت برس ...... به عمه کلی اصرار کردم که به کارش برسه می دونستم امیر این ساعتها خونه است وقتی عمه در حیاط و بست ثانیه ای هم مکث نکردم و وارد نشیمن شدم کسی پایین نبود پس حتما شازده تو اتاقشه با عجله پله هارو دوتا یکی کردمو رفتم بالا بله صدای موزیک از اتاقش شنیده می شد بدون در زدن در اتاقو باز کردم بازم شده بودم همون طهورای لجباز و یکدنده وارد اتاق که شدم امیرو دیدم که با یه رکابی تنگ و شلوار ورزشی مشکی رو تخت دراز کشیده همونجور زل زده بودم به امیر شاید بشه گفت بیشتر متعجب شده بودم من امیرو هیچ وقت با این سرو شکل ندیده بودمش امیر زودتر از من به خودش اومد و سریع لباسشو از کنار تخت برداشت می خواست تنش کنه که گفتم : -اره زود باش تنت کن اخه اگه من ببینم خدا می برتت جهنم و جیزت می کنه !!!! امیر لباسش و نپوشیده برگردوند سرجاش و اروم از رو تختش بلند شد مهلت حرف زدن بهش ندادم و کف دستمو به سمتش گرفتمو گفتم : فلش ....! امیر سکوت کرده بود و به حرکات دیوانه وار من نگاه می کرد دوباره داد زدم : امیر فلشو بده !!!!!!! -امیر که از حالت بهتش بیرون اومده بود گفت : می خوای چی کار ؟ بازم جای شکر داشت که حداقل انکار نکرد ......! بعد هم داد زد : چرا تا الان در مورد اطلاعاته به این مهمی حرفی نزده بودی ؟؟؟؟ طهورا داری چه غلطی می کنی ؟ من که از مرز انفجار گذشته بودم به سمتش رفتم و گفتم : به تو یکی اصلا ربطی نداره فلشمو بده ...... امیر خیلی جدی و محکم گفت : نمی دم !!!!! با این حرف امیر اشکام در اومد از ضعف خودم بیزار بودم هرچی به ذهنم فشار می اوردم تا بتونم از اموزشهای رزمیم استفاده کنم هیچی به یادم نمی یومد حسه بی خودی داشتم تو اون لحظه ..... تنها کاری که ازم بر می یومد مشتهای دستام بود ..... با دست های مشت شده ام به سینه ی امیر می کوبیدم ولی امیر صامت و بی حرکت ایستاده بود و این کارش منو جریح تر می کرد دیگه با مشت و لگد افتادم به جون امیر فحش می دادم هیچ کدوم از کارهام ارادی نبود از بازوی لخت امیر گاز گرفتم امیر که صبرش لبریز شده بود منو چرخوند و از پشت دستامو گرفت ولی بازم تقلا می کردم اون فلش اطلاعات همه چیز من بود هیچ کپی دیگه ای هم نداشتم .... داد زدم : ولم کن بیشور دزد ..... امیر با یه دستش دستای منو از پشت گرفته بود و دست دیگه اش رو شکم من بود تا نزاره بیشتر تقلا کنم سرشو از پشت نزدیک سر من کرد و با غیظ گفت : طهورا خفه شو .... دیگه داری عصبیم می کنی ؟ بی اختیار یه پامو بالا اوردم و با شدت کوبوندم به زانوی امیر دستای امیر شل شد ولی تا خواستم از زیر دستش فرار کنم دوباره سفت منو چسبید با گریه فریاد زدم : ولم کن عوضی من فقط فلشمو می خوام با پشت سرم کوبیدم به امیر...... اگه هم قد امیر بودم بی شک بینیش شکسته بود ولی حیف که خوردم تخت سینه اش امیر که حمله های منو مهار می کرد منو از پشت هل داد سمت تخت با صورت پخش تخت شدم سرمو بلند کردم ....... هردو نفس نفس می زدیم شالم از رو سرم افتاده بود موهام به حالت اشفته دور شونه هام ریخته شده بود به امیر نگاه کردم به قفسه ی سینه اش که از زیر رکابی به شدت بالا و پایین می رفت با دستم اشکامو از صورتم گرفتمو گفتم : امیر فلشمو بده ...... امیر اروم پرسید : برای چی می خوای ؟ می خوای خودتو به کشتن بدی ؟ -اره همینو می خوام .........می خوام کشته بشم فقط فلشمو پس بده -احمقی طهورا .. بخدا قسم .احمقی !!!! دوباره داشتم عصبی می شدم از رو تخت بلند شدم و سینه به سینه ی امیر ایستادم و گفتم : با زبون خوش فلشمو برگردون امیر که کاملا تو جلد سرگردیش رفته بود گفت : اگه برنگردونم چی ؟ -زندگیتو رنگ رکابی تنت می کنم سیاه .......سیاه !!!!!!! امیر پوزخندی زدو گفت : می دونی الان تو مجرم محسوب می شی ؟ بعد هم فریاد کشید و گفت : می دونی جرمت سنگینه ؟؟؟؟؟؟ تا اومدم جواب امیرو بدم در با صدا باز شد هردو به توجهمون به سمت در جلب شد عمه بود که با رنگ و روی پریده وارد اتاق امیر شد عمه یه نگاه به سر بی حجاب من و یه نگاه به بالا تنه ی نیمه عریان امیر انداختوگفت : این جا چه خبره ؟؟؟؟؟ عمه اروم اومد رو تخت نشست چادر سرشو هل داد سمت شونه هاش چند تا نفس عمیق کشید فکر کنم عمه معصومه خیلی ترسیده بود رنگ به چهره نداشت !!!!!! یه نگاه به امیر انداختم که سرشو پایین انداخته بود به سمت عمه رفتمو گفتم : عمه اشتباه فکر نکن ! من داشتم با امیر دعوا می کردم .... بعد هم ادامه دادم : عمه تو رو خدا بگو چیزیو که از خونه من برداشته رو به من برگردونه!!!! عمه روشو سمت امیر کردو گفت : امیر .....پسرم چی برداشتی ؟اخه یکی بگه موضوع از چه قراره ؟/ امیر لباسشو برداشت و همون جلوی ما تنش کردو گفت : مامان به این دختره ی نفهم بگو ....... امیر ادامه ی حرفشو نگفت و مکث کرد و بعد از چند لحظه نگاهشو سمت من گرفتو گفت : تو الان یه مجرمی باید ببرمت ستاد من با تو هیچ بحثی ندارم ......تو ستاد همه چیز معلوم می شه !!!! مگه فلشتو نمی خوای بریم ستاد بهت بدم ؟؟!! به امیر نگاه کردم کاملا جدی به نظر می رسید یا نه ...شاید می خواست منو بترسونه ؟! عمه با دست زد تو صورتشو گفت : چی می گی امیر ؟؟؟؟؟مجرم چیه ؟؟؟ مگه طهورا چی کار کرده ؟؟؟ نگاه امیر هنوز روی من سنگینی می کرد شاید می خواست تاثیر حرفشو رو چهره ام ببینه ولی هنوز منو نشناخته بی توجه به ضجه های عمه لبخند ارومی زدمو گفتم : من و می خوای تحویل بدی امیر !! ؟ و منتظر جواب امیر موندم صدای عمه رو شنیدم که می گفت : نه طهورا جان امیر داره شوخی می کنه ! صدای امیر که جدی بود عمه رو ساکت کرد : نه مادر شوخی ندارم روسریتو سر کن بریم ستاد !!!! عمه دوباره کوبید تو صورتش و گفت : اخه به منم بگید چی شده ؟ ای خدااااااااا نفس عمیقی کشیدمو روسریمو که پایین پای امیر بود و برداشتم اروم سرم کردمو گفتم : نامرد عالمی اگه تحویلم ندی !!! به سمت عمه رفتمو صورتشو بوسیدم و گفتم : شرمنده عمه کیفمو از جلوی در برداشتم و بدون نگاه کردن به هیچ کدوم گفتم : پایین منتظرت می مونم !!!!!! اروم از پله ها پایین اومدم صدای گریه ی بلند عمه رو شنیدم که می گفت : پس بی خود نبود دلم شور می زد هی گفتم طهورا چی جا گذاشته مگه ...اونو که باید با اصرار و تمنا بکشونی این جا ؟؟؟ دیگه بقیه صدا رو نشنیدم وارد حیاط شدم و رو اولین پله نشستم این چیزی نبود که می خواستم من دنبال کار نیمه تموم نبودم لعنت به تو طهورا با یه حرکت ابلهانه تمام نقشه هاتو نقش بر اب کردی دیگه از ترس اولیه هنگام ورود به خونه عمه خبری نبود تنها حرصم این بود که کارم نصفه نیمه موند ه اصلا به پایان ماجرای خودم فکر نمی کردم یعنی باید باختو قبول می کردم خدایـــــــــــــــــــــ ا !!!!!!! سرمو بالا گرفتم و به اسمون نگاه انداختم چقدر امروز اسمون صاف بود ................. صدای امیر و پشت بندش ناله های عمه رو شنیدم از رو پله بلند شدم و ایستادم امیر در و که باز کرد زل زد تو چشمامو گفت : اماده ای ؟ -یه پوزخند به امیر زدم و مثل خودش محکم گفتم : اماده ی اماده ام جناب سرگـــــــــــرد...... امیر نذاشت عمه بیرون بیاد سوار ماشین شدیم هر دو سکوت کرده بودیم من تو فکر انتقام نیمه تموم بودم ولی امیرو نمی دونم تو چه افکاری دست و پا می زد یک ساعتی تو راه بودیم جلوی در بزرگ اهنیه ستاد ترمز کرد به یه سرباز چیزی گفت سرباز هم احترام نظامی گذاشت و در اهنی و برای ماشین باز کرد وارد محوطه شدیم امیر ماشینو به جایگاه ویژه ای که مخصوص پارک کارکنان ستاد بود هدایت کرد بعد از پارک ماشین امیر صورتشو سمت من چرخوندو گفت : هنوز دنبال فلش هستی ؟ نمی خوای کوتاه بیای و برگردی ؟ بدون حتی نیم نگاهی به امیر از ماشین پیاده شدم امیرم که کلافگی تو رفتارش کاملا مشهود بود با خشونت در ماشینو بست و با قدمهای بلند به سمت ساختمان ستاد حرکت کرد منم اروم پشت سرش حرکت می کردم قبل از این که وارد ساختمان بشم امیر گفت : از اون ور بیا به جای که امیر اشاره زده بود نگاه کردم یه در کوچیک شیشه ای بود که بالاش هم نوشته شده بود : قسمت بانوان از در شیشه ای وارد شدم دو خلنوم چادری تو اون اتاقک کوچیک نشسته بودن یکی از خانومها گفت : وسایل کیفتو خالی کن وسایل کیفمو خالی کردم خانومه همه رو چک کرد و به همکارش گفت : بازرسی بدنی کنید اون یکی خانوم هم کل بدن منو بازرسی کرد بعد از این که کارشون تموم شد اجازه ی خروج بهم دادن از اتاقک بیرون اومدم امیر و دیدم که به دیوار تکیه زده و یکی از پاهاشو رو دیوار پشتش حایل کرده تا منو دید اومد سمتم و گفت : بازرسیت کردن بدون دادن جواب امیر گفتم : کجا باید برم ؟ امیر که دید از من حرفی که باب دلشه در نمی یاد منو از یه راهروی شلوغ عبور داد و وارد یه اتاق شدیم تو اتاق یه میز بود و جند تا صندلی همین هیچ دکوری که جلب توجه کنه وجود نداشت حتی یک کتابخونه ی کوچیک بی توجه به امیر رو یکی از صندلی های کف مشکی فلزی نشستم امیرم یه راست رفت پشت میزش نشست پس این جا اتاق کار امیر بود یه پرونده رو میز امیر بود به رنگ نارنجی امیر یکمی خودشو مشغول خوندن پرونده کردو گفت : خوب طهورا من منتظرم؟ سرمو بالا گرفتم و خیلی خشک گفتم : منتظر چی جناب سرگرد ؟ -منتظر تو ضیحاتت طهورا !!!!! -طهورا ..... جناب سرگرد بنده خانوم جهان هستم بهتره منو به اسم فامیل صدا بزنید !! امیر دستشو رو میز گذاشت و پنجه هاشو داخل موهاش کردو گفت : طهورا بس کن ....بخدا من داغونتر از توام به سردی یخ به امیر نگاه کردم وگفتم : خوب گوش کن جناب سرگرد شما سرگردی و یه گردان زیر نظرته ولی .........اگه سرتیپ هم بودی و تیپ نظامی زیر نظرت بود بازم از من نمی تونستی حرفی بکشی ........... امیر عصبی شده بود با همون لحن عصبی گفت : مثل این که درست می گید خانوم جهان من و شما هیچ نسبتی با هم نداریم ولی از اونجای که قسمت اطلاعات پرونده دست منه پس بهتره هرچی که می دونیدو به من بگید اگه فرمانده خودشون بیان ..... دیگه ادامه ی حرفشو نزد اینقدر از این اخلاق امیر بدم می یومد که نصفه حرفشو می زد ....... دستامو بصورت چلیپا رو سینه ام گذاشتمو گفتم : بهتره وقتو تلف نکنید بگید خود فرمانده بیاد امیر نفس عمیقی کشیدو گفت : بسیار خوب خودتون خواستید و از پشت میز بلند شد و از در بیرون رفت منم که کاملا ریلکس نشسته بودم اتفاقی که نباید بیافته افتاد دیگه هیچی اهمیت نداره !!! نیم ساعتی گذشت ولی از امیر خبری نشد فقط چند باری یه سرباز می یومد تو اتاق و از رو میز امیر یه چیزی برمی داشتو می رفت از یه جا نشستن خسته شده بودم از رو صندلی بلند شدم و به سمت پنجره اتاق قدم برداشتم قسمتی از محوطه معلوم بود ماشین ها ی ستاد و می دیدم که در رفت و امد بودن تو بعضی از ماشین ها افرادی بودن که به دستشون دستبند زده شده بود حتما قاتل و جانی بودن تو بررسی چهره ی همین افراد بودم که در اتاق امیر باز شد و امیر همراه با یه شخص دیگه وارد شد از پنجره فاصله گرفتم و اروم بسمت صندلیم رفتم امیر همون شخصو مخاطب قرار داد و گفت : فرمانده ایشون هستند !!!!! به اون شخصی که امیر فرمانده صداش زده بود نگاه کردم به قپه های روی سرشونه اش درجه اش .......سردار بود اروم گفتم : سلام جناب سردار سردار سری تکون داد و اروم جواب سلاممو داد و رفت پشت میز امیر نشست با دست به من هم اشاره زد که بنشینم اروم رو صندلیم نشستم سردار هم مثل امیر اول یه نگاه به پرونده نارنجی رو میز انداخت و گفت : خوب اول از خودت بگو ؟؟؟؟ چی بگم سردار شما بپرسید بنده جواب می دم !! اسم : طهورا جهان سن : تازه رفتم تو 21 تو پرونده ات اومده به مدت یکسالی خارج از کشور بودی کدوم کشور ؟ امریکا سردار سرشو بلند کردو گفت : علت سفر ؟ -گذروندن دوره های تکمیلی تیر اندازی ..... کدوم ایالت رفته بودی ؟ کالیفرنیا اون جا قوم و خویش داری ؟ بله داییم اون جا هستند دوره هاتو کجا گذروندی ؟ wdf اموزش دیدم سردار سرشو تکون داد و دوباره شروع به پرسشو پاسخ کرد همه رو مو به مو جواب دادم سردار پرسید : چرا همکاری نمی کنی دخترم ؟؟؟ از لحن سردار خوشم اومد با ارامش جواب دادم : کی گفته نمی خوام همکاری کنم ؟ سردار یه نگاه به امیر انداختوگفت : سرگرد ایشون که تمایل به همکاری دارن قبل از اینکه امیر جواب بده گفتم : سردار من با ایشون هیچ همکاری نمی کنم به خودشون هم گفتم سردا رگفت : و علت این کار ؟ ایشون چیزی که مربوط به من می شد و برداشتن و این یعنی دستبرد به اموال شخصی این خودش جرم محسوب می شه سردار جدی گفت : می دونی خودت الان مجرم هستی ؟ می دونی حکمت چیه ؟ بله می دونم قبل از شما جناب سرگرد بنده رو از جرمم مطلع ساختن ............ سردرا خیلی جدی و محکم گفت : چرا شما اقدام به این کار کردید ؟ مگه مملکت قانون نداره ؟؟؟ به سردار نگاه کردم دیگه از اون لحن خوش خبری نبود منم جدی شدم و گفتم : از کدوم قانون حرف می زنین ؟ از قانونی که سه سال پرونده پدرم رو میزتون داره خاک می خوره ؟!!! از اون جسد های خوابیده تو گورستو ن بلند شدم و گفتم : خوب نگاهم کنید سردار من طهورا هستم همش 21سال دارم ولی ببینید همین قانون که ازش حرف می زنید نه مادرمو برگردوند نه پدرو برادرمو خودم شدم قانون رفتمو پیداشون کردم حیف که نکشتمش چون من قاتل نیستم قتل کردن یه قلب قصی می خواد که من نداشتم ...... حالا شما می گی قانون خود شما که الان لباس نظام تنتونه از مسند قدرت با من حرف می زنید شب که می رید خونه بچه هاتون و بغل می گیرید یادتون می ره اون بیرون کسایی هم هستن که ارزوی بغل پدرشونو دارن ........ برای چی با من از قانون حرف می زنید سردار ایا شما اتیش گرفتن خانواده تون و به چشم دیدید ؟ مکثی کردمو گفتم : سردار من باختمو قبول می کنم ...حکمم هر چی که هست می پذیرم فقط فراموش نکنید ادم پاک باخته رو از هیچی نمی ترسونن حتی از قانون منم یکی از همون پاکباخته ها هستم چون نه مادری دارم که بخاطر دیر اومدن به خونه دلواپسم بشه نه پدری دارم که حمایتم کنه و نه برادری برام مونده .......... سردار گفت : خانوم جهان به خودتون مسلط باشید درسته که نمی تونیم خانواده تون و برگردونیم ولی می تونیم مسببشو دستگیر کنیم و مجازات کنیم و اما حکم شما باید در مورد این موضوع صحبت بشه تا اطلاع ثانوی شما حبس خونگی دارید اونم با قید ضمانت ولی چون خود سرهنگ شخصا ازمن خواستن و ضمانت شما رو پذیرفتن فقط می تونید منزل خود سرهنگ اسکان داشته باشید تا در اولین فرصت حکمتون و اعلام کنیم یک ماهی می شه به خونه عمه معصومه نقل مکان کردم هنوزم با امیر سر سنگین هستم احساس پوچی دارم روزی نیست که از خواب بیدار بشمو بگم لعنت به تو طهورا خودت گند زدی به هرچی ارمان و اروزی که داشتی دیگه حتی اجازه نداشتم به باشگاه برم دلم بد جوری لک زده بود تا خشاب تفنگ پر کنم یا اون قنداقه ی تفنگو دستم بگیرم دلم برای بوی فشنگ تنگ شده بود به چه روزی افتاده بودم !!!!   تو افکار خودم بودم که عمه گفت : طهورا جان چرا اشغال سبزیو می ریزی تو این ظرف ؟ سرمو بالا گرفتم تا ببینم منظور عمه چی بود ؟ عمه با چشم اشاره به ظرف زدو گفت : چرا سبزی های که پاک می کنی و می ریزی تو اشغال ها !!! زیر لب یه ببخشید گفتم دوباره عمه گفت : طهورا جان عمه به قربونت بره خودتو اذیت نکن کاری که شده برو خدا رو شکر کن امیر زودتر فهمید اگه نفهمیده بود چی ؟ خدای نکرده اگه برات اتفاقی می افتاد چی ؟ عمه حرص نخور عزیزم !! با اسم امیر فکم منقبض شد دندونهامو به هم فشار اوردم تا چیزی جلوی عمه بار امیر نکنم عمه مثلا می خواست افکار منو پرت کنه به صداش هیجان ساختگی داد و گفت : طهورا !!!!!!! خانوم حشمتی یه دختر داره هم سن و سال تو عمه صداش و اروم تر کردو گفت : بین خودمون بمونه بدم نمی یاد واسه امیر بگیرمش یه لبخند کجی زدم و گفتم : پس چرا دست دست می کنی عمه ؟ عمه جواب لبخند منو با لبخند خودش دادو گفت : اگه با من بود که همین فردا می رفتم ولی چه کنم تا پیش امیر اسم زن گرفتن می برم شاکی می شه عمه با حالت افسوس گفت : نمی فهمه که ارزوی دامادیشو دارم دست از سبزی پاک کردن برداشتمو گفتم : عمه ناراحت نشیا ولی این پسرتو باید با زور وادار به کاری کنی من اگه جای شما بودم قرار خواستگاری می زاشتم و امیرو تو عمل انجام شده قرار می دادم ......... عمه هم دسته جعفری های پاک شده رو تو ظرف انداختو گفت : بی راه نمی گی طهورا همین کارو می کنم سبزی ها که تموم شد عمه ظرف سبزی رو برداشت و به سمت اشپزخونه حرکت کرد منم رفتم تا دستمو از گل و لای سبزی پاک کنم وقتی برگشتم دیدم عمه داره تلفنی با شخصی صحبت می کنه همون طور که به سمت نشیمن می رفتم پیش خودم گفتم عجب عمه ی فعالی دارم چه زود دست به کار شد تلفن عمه که تموم شد منو صدا کردو گفت : طهورا حاظر باش دارن می یان دنبالت !!! با تعجب به عمه گفتم : کی می خواد بیاد دنبالم ؟ کجا قراره برم ؟ عمه گفت : الان اقا مجید زنگ زد و گفت بهت بگم حاظرشی یکی رو داره می فرسته دنبالت تا بری ستاد با حرف عمه چند لحظه چشمامو رو هم گذاشتم پس وقتش رسیده بود ؟؟؟؟؟ عمه که دید چشمامو بستم گفت : خدا مرگم بده طهورا چت شده ؟ عمه بخدا عمو مجیدت گفت چیزی نیست نترس فدات شم ؟؟؟؟؟!!!!! چشمامو اروم باز کردم به عمه ی مهربونم نگاه کردمو لبخند زدم و گفتم : از چی بترسم عمه ؟ اگه دیدی چشمامو بستم واسه این بود که افکارمو متمرکز کنم همین به سمت عمه قدم برداشتم خم شدمو صورتشو بوسیدم و رفتم که حاظر بشم ...... نیم ساعت بعد تو ماشین ستاد نشسته بودم عمو یکی از زیر دستاشو دنبالم فرستاده بود وقتی رسیدیم همون شخص که رو اتیکت لباسش نوشته بود کریمی گفت : همراه من تشریف بیارید منم اروم با اقای کریمی داخل ساختمون شدم این دفه دیگه از بازرسی بدنی خبری نبود به سمت پله ها رفتیم و وارد طبقه ی دوم شدیم جلوی یه در اقای کریمی گفت بیاستید تا صداتون بزنم اروم گفتم : حالا نمی شه بشینم حتما باید بیاستم !!!!!! اقای کریمی بدون جواب دادن به من با تقه ای به در وارد اتاق شد به تابلوی که بالای اتاق نصب شده بود نگاه کردم نوشته شده بود اتاق کنفرانس لبامو جمع کردم و تو دلم گفتم : چه کنفرانسی ؟ نظام هم مگه کنفرانس داره ؟؟؟؟ به حق چیزهای ندیده و نشنیده از سر بی قیدی شانه ای بالا انداختم و به سمت صندلی های چیده شده تو راهرو رفتم هنوز نشسته بودم که اقای کریمی بیرون اومدو گفت : بفرمایید خانوم شالمو رو سرم مرتب کردم یکمی از موهامو تو دادم ولی همه رو ندادم پیش خودم گفتم من حجابم در همین حد حالا چه خوششون بیاد چه خوششون نیاد من همینم !!!!!!!!! یه نفس عمیق کشیدم و پشت سر اقای کریمی که اخرم نفهمیدم درجه اش چیه وارد اتاق شدم یه اتاق تقریبا 30متری با یه میز مستطیل شکل بزرگ که دور تا دورشو صندلی مبله چرخون گذاشته بودن انتهای میز به یه میز مستطیل کوچیک ختم می شد با یه صندلی مدیریتی واقعا یه اتاق کنفرانس بود !!!!؟ اولش سرمو پایین گرفتم می خواستم اروم سلام بدم ولی به ثانیه نکشیده این فکر از سرم گذشت که مگه چی کار کردم که شرمنده باشم ؟؟ این جا نباید مثل دختر بچه های لوس و خجالتی رفتار کنم ! محکم سرمو بالا گرفتم و یه سلام محکمتر دادم تازه داشتم می دیدم که 8نفر پشت همون میز نشسته بودن خود فرمانده ستاد هم راس اتاق و پشت میز خودش نشسته بود همگی جواب سلام منو دادن فرمانده گفت : خوبی دخترم ؟ لطفا بنشینید !! از سردار تشکر کردم و اروم رو یکی از صندلی ها جا گرفتم صندلی که انتخاب کردم و نشستم درست روب روی فرمانده بود اون 8نفر هم اطراف فرمانده نشسته بودن همه رو با یه نظر از دید گذروندم بینشون 3نفر وجود داشت که خیلی جوان بودن به درجه ها خوب نگاه کردم همگی سرهنگ تمام بودن به غیر از دونفر که سر تیپ بودن پس معلوم شد که خیلی کارم گیره و این نشست خیلی جدیه !!!!! به خودم گفتم : کارت زاره طهورا ...! به اون سه تا سرهنگ نگاه کردم خیلی جوون بودن .......... به این فکر افتادم که چه طور می شه اون سه نفر با این سن بتونن سرهنگ تمومی داشته باشن حتما خیلی کار درستن هرچی چشم چرخوندم عمو مجید و بین این افراد ندیدم .. چه حیف !!!!!!!!!! خود فرمانده یا همون سردار کلامو به دست گرفت و گفت : دخترم این نشست فقط برای روشن شدن قضیه شماست از اون جا که هیچ نقطه ی تاریکی تو گذشته ی شما منهای این مورد به دست ما نرسیده و همچنین از اون جای که پدر شما یکی از قضات عالی نظام بود که به درجه رفیع شهادت نائل شدن و بازم از اون جای که جناب سرهنگ خدمات شایان ذکری به کشورشون داشتن تصمیم بر اون شد که شما رو دادگاه نظامی نکنیم و بصورت مبحوس و پشت درهای بسته به این پرونده رسیدگی کنیم سردار مکثی کردو ادامه داد : شما فکر می کنید چه چیزی انتظارتون و بکشه ؟ به سردار که داشت حرف می زد نگاه کردم و محکم گفتم : برام فرقی نداره حتی اگه حکمم مرگ باشه !!!!! مطمئن باشید با روی باز مستقبل می شم !!!!!! یکی از سرتیپ ها گفت : شما که سر تعظیم برای قانون فرو می یارید چرا دست به این کار زدید ؟ چرا تک روی ؟؟ به سرتیپ نگاه کردم یه ابرومو بالا انداختمو گفتم : جناب سرتیپ اخه اون موقعی که من داشتم این کارو انجام می دادم قانون داشت با اسباب بازیاش بازی می کرد وقتی من دست به کار شدم قانونم دست از بازیش برداشت ........ با این حرفم گفتم الانه که با یه گوله منو راهی اون دیار کنن ولی همگی از جمله خود سردار که حضار حاجی صداش می زدن خندیدن فقط یکی از اون سرهنگ ها که اخم غلیظی هم رو پیشونیش داشت سکوت کرده بود جو از حالت خفقان کمی خارج شده بود دوباره سرتیپ گفت : سرهنگ یزدی گفته بودن شما شخصیت منحصر به فردی دارین !!! نمی دونستم ........حرف سرتیپ و...... تعریف...... بزارم یا ...........تحقیر سردار بحثو ختم کردو گفت : دخترم حاظری با ما همکاری کنی ؟ با حرف سردار تو چشمام پروژکتور 2000روشن شد به سردار گفتم : چه جور همکاری می فرمایید؟ سردار لبخندی زدو گفت : از برق چشمات معلومه جوابت مثبت سرهنگ شریف براتون تو ضیح می دن !! بین جمع هشت نفره چشم چرخوندم تا این سرهنگ شریف و ببینم اها یکی از همون سرهنگ جوون ها بود یه سری تو ضیحاتی داد مبنی بر این که من به صورت اطلاعاتی و نفوذی همکاری داشته باشم و صد البته من عضو غیر رسمی محسوب می شدم یعنی اگه گیر می افتادم نباید منتظر کمک ستاد می بودم و این یعنی ............ریسک کردن و مـــــــــــرگ !!!!!! حرف های سرهنگ شریف که تموم شد همگی منتظر جواب من بودن بی درنگ و بدون معطل کردن .......قبول کردم تا باهاشون همکاری کنم این جوری حداقل می تونستم به قسمی که یاد کردم وفادار بمونم ........ سرتیپ داشت شرح وظیفه می داد که همون سرهنگ اخمو از جاش بلند شد و به سمت حاجی رفت تو گوشش یه چیزی گفت و حاجی هم سرشو تکون داد و گفت : البته حق با شماست سرهنگ !!! سرهنگ اروم برگشت سرجاش و نشست سردار کمی خودشو به سمت سرتیپی که سمت راستش نشسته بود خم کرد و به اون یه چیزای گفت یه ذره کنجکاو شده بودم که بفهمم قضیه از چه قراره ؟   سرتیپ به من نگاهی انداخت و گفت : صحبت های جمع و شنیدید ... جمع بندی نهایی زمانی صورت می گیره که ما از شما تست بگیریم !!!!!! کمی اخم کردمو گفتم : چه تستی جناب سرتیپ ؟ سرتیپ گفت : سرهنگ توضیحات رو به شما می دن ...... ای بابا !!!!!!این جا که همه سرهنگن حداقل فامیلی بگووووووووووو همون اخمو گفت :با اجازه ی جمع روشو سمت من کردو با اخم غلیظ گفت : از اسلحه چی می دونید .....فقط نگید که تیر انداز هستید ما می تونیم به یه بچه ی 9ساله اسلحه بدیم و بگیم شلیک کن ....چون کاری نداره ؟!! حرف این اخمو بد خورد تو برجکم من اخمم پر رنگ کردمو گفتم : مگه قرار نیست تست بگیرید بعد هم ادامه دادم : ولی من پیشنهاد بهتری دارم !!!!!!! رومو به سمت حاجی گردوندم و گفتم : سردار یکی از بهترین نیروهاتون و بیارید حاظرم با اون شخص مسابقه بدم می خوام ثابت کنم اگه بهتر از اون شخص نباشم قطعا کمتر هم نیستم !! سردار لبخندی زد و به همون اخمو گفت : شما چی می گید ؟ سرهنگ اخمشو واسه حاجی از بین بردو گفت : دستور دستور شماست ... سردار با تلفن با کسی صحبت کردو یه اسلحه خواست و اسم شخصی هم برد بعد از ربع ساعتی یه سرباز با یه اسلحه اومد هنوز سرباز اسلحه رو میز نزاشته بود که یه مرد دیگه هم که لباس شخصی پوشیده بود وارد شد و سلام نظامی داد و پا کوبید سردار به اون شخص گفت بشینه اون هم دوتا صندلی بعد از من نشست سردار روشو به سمت سرهنگ گرفت و گفت : سرهنگ و با دستش به من و اون شخص اشاره ای زدو گفت : در خدمت شما بفرمایید !!!! سرهنگ هم تشکری کردو رو به مرد گفت : عظیمی.... تو چند ثانیه می تونی اسلحه رو باز و بسته کنی ؟ اون مرد که فهمیدم فامیلیش عظیمی گفت : جناب سرهنگ فکر کنم به یک دقیقه نرسه سرهنگ لبخندی زد و نگاهشو به من سپرد بی توجه به سرهنگ حواسمو دادم به عظیمی عظیمی کارش خوب بود شاید میشد گفت عالی و واقعا هم کمتر از یک دقیقه یه اسلحه ی دراگون و باز و بسته کرد وقتی تموم شد سرهنگ گفت : عالی بود!! بعد هم به عظیمی اشاره زد که اسلحه رو به من بده وقتی عظیمی اسلحه رو ب روی من گذاشت سرهنگ اخمو بداخلاقه گفت : اقای عظیمی شما می تونید تشریف ببرید .. عظیمی هم بدون ثانیه ای مکث از رو صندلی بلند شد و رفت ... و اما من .......چند لحظه نگاه به اسلحه کردم کل اتاق و سکوت گرفته بود احساس کردم همه منتظر ضایع شدن من هستن باید هر چی تو چنته داشتم واسه این جماعت رو می کردم من طهورا بودم کم کسی نبودم !!!!!!!!!! سرمو بلند کردم و به سرهنگ گفتم : من یه دستمال پارچه ای می خوام یا یه شال گردن ..یا یه همچین چیزی !! سرهنگ با تعجب گفت برای چی ؟ -لطفا به من بدید سرهنگ ...! سرهنگ نفس عمیقی کشید و می خواست سربازو صدا بزنه تا برام دستمال بیارن که سردار گفت : نیازی نیست من تو کشوی میزم دارم..... و از درون یکی از کشوهاش یه چفیه در اورد و داد به من چفیه رو درست کردم همه زل زده بودن که ببین من با این دستمال می خوام چی کار کنم ؟// چفیه که اماده شد به سرهنگ گفتم لطفا تایم بگیرید من می گم کمتر از 42ثانیه زمان می بره به جمع یه نگاه کلی انداختم انگار می خواستن یه فیلم ترسناک ببینن همچین نگام می کردن که ..... اروم چفیه رو رو چشمام بستم و گره اشو از پشت سرم محکم کردم   از رو میز اسلحه رو تو دستم گرفتم با بشمار 3 سرهنگ .......تمام دراگون تو دستمو باز و بسته کردم اسلحه جفت شده رو رو میز گذاشتم و چفیه سردارو از رو چشمام برداشتم خیره به سرهنگ اخمو نظر انداختمو گفتم : چند ثانیه سرهنگ ؟؟ سرهنگ یه نگاه به تایمر انداخت و گفت : 41ثانیه و 78صدم ثانیه نگاهم و از سرهنگ اخمو دادم به چشمای خندان حاجی سردار خودم سردار لبخندی زدو گفت : عالی بود دخترم عالی ..... هر دو سرتیپ هم از کارم تعریف کردن سرهنگ اخمو که هنوز فامیلیشو نمی دونستم به سردار گفت : با اجازه ی شما نگاهشو به من سپردو گفت : کارتون خوب بود تو دلم گفتم : چه بیشور می گه خوب بود حسود خان !!!! سرهنگ پرسید: با چه اسلحه ای کار کردی ؟ اروم گفتم : به غیر از ژسه تقریبا با همه نوع اسلحه اشنایی دارم ولی از بین همه ی این ها شخصا دراگانف و کلاشینگف و دوست دارم با هاشون هم زیاد کار کردم البته نه در ایران ..... سرهنگ پوزخندی زدو گفت : یعنی خارج از ایران که بودید اسلحه بهتر از این دو اسلحه نبود که باهاش کار کنید ؟ خیلی جدی گفتم : چرا اسلحه های دیدم که اصلا اسمشون تو ذهنم نمونده با تکنولوژی بسیار بالا و به روز ولی تو خود امریکا هم برای اموزش قناصه زن ها از همین دو اسلحه بیشتر استفاده می کردن ... سینه امو از اکسیژن پر کردمو ادامه دادم : این اسلحه درسته خیلی قدیمی شده ولی هنوزم بین گان شوکرها از محبوبیت زیادی برخورداره !!! سرتیپ بود که ازم پرسید : برای چی ؟ علتشو می دونید ؟ خوب علت های مختلفی داره .....ولی از نظر من چون این نوع اسلحه ها لگدی ندارن محبوبت بیشتری دارن سرهنگ که خیره به من بود بعد از مکث کوتاهی گفت : تو صحبت های شما صحبت از دراگون کردید چقدر شناخت از این اسلحه دارید ؟ دوباره نفس عمیقی کشیدمو گفتم : خوب می دونم که بهترین زمان برای شلیک از 5تا 7ثانیه است دراگون ..دراگانف یا همون اژدها لگد ضربه نداره ساخت کشور روسه درسته قدیمی شده ولی هنوزم جزو بهترین هاست دوربینی که می شه روش نصب کرد می شه هم انالوگ دار نصب کرد و هم دییجیتالیشو بردش 1200متر ... ولیj, برد 800متر تلفات صد در صدی داره ...... خان زیادی داره که باعث پرتاپ شدید گلوله می شه و سرمو به سمت سرهنگ گرفتمو گفتم : دیگه چیشو بگم حس کردم سرهنگ می خواد یه لبخند بزنه ولی جلوی لبخندشو می گیره سرهنگ گفت و اما اخرین سوال چرا گفتی از ژسه خوشت نمی یاد ؟ یکمی خودمو تو صندلیم جابجا کردمو گفتم : به همون دلیلی که خود شما نظامیا به ژسه می گید نارفـــــــــــــیــــق حرفمو که زدم نگاهم خورد به چشمهای سرهنگ اخمو دیگه اونم عملا داشت لبخند می زد چه عجب من لبخند این اقا اخمو رو دیدم ولی خداییش وقتی لبخند می زنه عجب تیکه ای می شه !! حاجی سردار جون هم اروم می خندید به بقیه هم نگاه انداختم تموم جمع شاید لبخندشدون کمرنگ بود ولی تو چشماشون طوفان خنده بود !!!!!!!! تو دلم خدا رو شکر کردم .............. سردار به جمع و مخصوصا سرهنگ اخمو گفت : حقیقتا من اصلا فکر نمی کردم خانوم طهورا جهان نصف نصف این اطلاعات رو هم داشته باشن از نظر من ایشون فرد لایقی هستند ولی نظر جمع هم برام محترمه !!! سردار از من خواست بیرون اتاق منتظر بمونم اروم بلند شدم و از در اتاق کنفرانس بیرون زدم چی تو اون اتاق منتظر من بود خدا عالمه !!!! پیش خودم گفتم اگه قرار بود من بیرون بمونم و اون ها در مورد همکاری من رای گیری کنند دیگه چه کاری بود که این همه از من سوال جواب کنند شایدم می خواستن اول اطلاعات منو محک بزنن این فرضیه بیشتر به عقل نزدیکتر اومد!!!!!! یاد سرهنگ اخمو افتادم اخرم نه اسمشو فهمیدم نه فامیلیشو ولی چه شخصیت محکمی داشت !! اگه اخمشو فاکتور می گرفتم هم خوش چهره بود و هم خوش هیکل چقدرم محکم راه می رفت چه چشمای داشت موهاشو چقدر قشنگ ارایش داده بود عجب قدی داشت ااااااااااه طهورا بسه دیگه خوبه با یه من اخم نگاهت می کرد چقدر تعریف می کنی ازش ؟؟؟؟ دوباره به خودم گفتم : خوب ادم تعریفی رو باید تعریف کرد دیگه ........... شالمو رو سرم درست کردم زمان خیلی زیادی می گذشت حوصله ام به شدت سر رفته بود هیچ صدای هم از اتاق بیرون نمی یومد بد جور کرمه فضولی تو روح و روانم ول ول می کرد !! چند بار بلند شدم و نزدیک در رفتم ولی بخاطر اگوستیک بودن در هیچ صدای شنیده نمی شد کم کم داشت خوابم می برد که در اتاق باز شد ......... چند نفری بیرون اومدن منم سریع بلند شدم یکی از اون سرهنگ جونها سمتم اومد و گفت به گروه خوش امدید بقیه هم یه چیزای گفتن ولی من فقط تو فکر خوش امد گویی بودم که سرهنگ گفت همشون از پله ها پایین رفتن ولی هنوز کسی از من نخواسته بود وارد اتاق بشم بعد از دقایقی سرتیپ هم بیرون اومد دوباره بلند شدم سرتیپ نزدیک من ایستادو گفت : دخترم موفق باشی برو تو اتاق سردار کارت داره با خوشرویی از سرتیپ تشکر کردم و با زدن چند ضربه به در که نمی دونستم شنیدن یا نه !! وارد اتاق شدم کسی جز حاجی سردار و اون سرهنگ خوشگل اخمو تو اتاق نبود اروم سلام مجدد دادم سردار با لبخند جواب منو داد و گفت بفرما بنشین یه زیر چشمی به سرهنگ اخمو نگاه کردم اوه اوه بازم اخماش تو همه سردار بعد از کمی مقدمه چینی گفت : ما از سرهنگ خواهش کردیم که شخصا رو شما نظارت داشته باشن امیدوارم شما هم حساسیته این موضوع رو درک کنید و همکاری خوبی با سرهنگ داشته باشید!! سردار از رو صندلی بلند شد و در حالی که از پشت میز فاصله می گرفت گفت : دخترم هر سوالی داشتی از سرهنگ بپرس من باید برم جلسه ای دارم که تا همین الانشم خیلی دیر شده .....! سرهنگ سریع بلند شد و برای سردار پا کوبید سردار راحت باشی به اخموی بد اخلاق گفت و از من خدافظی کردو رفت حالا .......من موندم و اخموی بد اخلاق سعی کردم از رو اتیکت فرمش اسمشو ببینم ولی فاصله زیاد بود و نمی شد سکوت کرده بودیم من که سوالی نداشتم یعنی داشتما نمی دونستم از کجا شروع کنم ! سرهنگ اخمو هم که دید من لب از لب باز نمی کنم گفت : سوالی ندارید؟ نگاه سرهنگ کردمو گفتم : تا دلتون بخواد سوال دارم فقط الان هیچی تو ذهنم نیست !؟ سرهنگ پوزخندی زدو گفت : بدونید که من مخالف صد درصد حضورشما بودم ولی خوب نمی شد رو حرف حاجی که ارشد همه ی ما هست حرفی زد ..! پس مراقب باشید من تحمل هیچ گونه بی نظمی و ندارم .......و مطمئن باشید کوچکترین موردی رو ببینم شدیدا تنبیه می شید ../ نمی دونم چرا بی اختیار پرسیدم : سرهنگ منم باید وقتی شما می یاد پا بکوبم ؟؟؟ سرهنگ اخمو لباشو به هم فشار داد ولی چشماش خنده ی درونیشو لو می داد نفس عمیقی کشیدو محکم گفت : نیازی به این کار برای شما نیست // دوباره گفتم : چرا شما با من لجید ؟ -سرهنگ متعجب زده گفت : من کی همچین چیزی گفتم ؟؟؟ -همین الان به من گفتید مخالف 100در100 این موضوع هستید .. -سرهنگ با خودکار تو دستش رو میز چند ضربه زدو گفت : به نظر من یک خانوم باید بشینه خونه اش و به بچه هاش رسیدگی کنه من با شخص شما خصومتی ندارم فقط نظرم نسبت به جنس مونث اینچنین ..! با پروی تمام که مختص خودم بود گفتم : اشکالی نداره سرهنگ درکتون می کنم ولی خوب عادت می کنید ../ سرهنگ خیلی جدی نگام کردو گفت : به چی عادت می کنم ؟؟؟؟؟؟ -به حضور من عادت می کنید سرهنگ !!!!!! سرهنگ چشماشو ریز کردو گفت : واگه عادت نکنم ؟؟؟؟؟ در حالی که گوشه ی شالمو تو دستم پیچ و تاپ می دادم گفتم : من خودمو می شناسم شما به من عادت می کنید .... سرهنگ کلافه از بلبل زبونیه من گفت : خانوم دانش بهتره الان برید پیش سرهنگ یزدی ایشون منتظر شما هستند در ضمن هر روز ساعت 7صبح شما تشریف می یارید ستاد برای اموزشهای لازم خود سرهنگ از تلفن رو میز حاجی داخلی مورد نظرو گرفت و صحبت کرد وقتی مکالمه اش تموم شد بلند شد منم به تبعیت از سرهنگ بلند شدم و ایستادم قدمهای سرهنک محکم و بلند بودن جناب اخمو خودشو رو به روی من رسوند کمی سرمو بلند کردم اها این شد می خواستم اسمشو بخونم ولی هر چی رو سینه هاشو نگاه کردم اتیکت ندیدم یعنی چی ؟ خوب حالا چی کار کنم ؟؟ سرهنگ خالی صداش بزنم ؟! صدای سرهنگ طنین انداز مجدد سکوت اتاق شد که پرسید: چه چیزی در لباس من نظر شما رو جلب کرده خانوم دانش ؟؟؟! بگی نگی یکمی خجالت کشیدم سرمو یه کوچولو خم کردمو گفتم : خوب نداشتن اتیکت رو لباس فرمتون سرهنگ سکوت کرده بود بعد از مکثی گفت : بهتره برید طبقه ی پایین اتاق 211 جناب سرهنگ یزدی منتظرتونن و با دست در و نشون داد .............. اه چقدر گوشت تلخ بود خوب مگه می مرد اسمشو بگه ............ منم چیزی نگفتم و به سمت در حرکت کردم حتی ازش خدافظی هم نکردم از پله ها سرازیر شدم به شماره اتاقها نگاه کردم اها پیداش کردم جلوی در یه سرباز نشسته بود که اسلحه هم داشت رفتم روبروش ایستادمو گفتم من دانش هستم باجناب سرهنک یزدی کار داشتم !!!!!!! سرباز سرشو تکون داد و گفت : بفرمایید سرهنگ منتظرتون بودن خود سرباز درو برام باز کرد وقتی وارد اتاق شدم اولین چیز که نظرمو جلب کرد قاب عکس بزرگی از بابا و طاها بود زیرشم عنوان شهید و یاد کرده بودن برای لحظه ای حس کردم زنده اند و دارن منو نگاه می کنن با صدای عمو نگاهمو از قاب رو دیوار گرفتم و به عمو سپردم و گفتم : -سلام عمو مجید خسته نباشید ؟ عمو مثل همیشه با ظاهری اراسته و اخلاق مهربونش جوابمو داد و گفت : - سلام ...طهورا خانوم خوش اومدی !!!!!!! -مرسی عمو جون چه اتاق قشنگی دارید عمو ؟ ممنون دخترم مبارک نفر بعدیش باشه !! دوباره چشمم به قاب عکس افتادو گفتم : یعنی چی عمو نفر بعدی کیه ؟ عمو مجید اومد و رو صندلی مقابلم نشست و گفت : هیچی دیگه عمو جون حکمم اومده دیگه زنبیل بدست شدم ! با تعجب به عمو نکاه کردمو گفتم : بازنشسته شدی ؟ -اره عمو جون بهتره بگی با زن نشسته شدم عمو اینو گفتو خودش با صدای بلند خندید ........ -عمو کی باید پست و تحویل بدید ؟ -اخر این ماه به هر حال مبارکه انشاله -مرسی دخترم دیگه باید کارمو تحویل نیروی جونتر بدم !!!!! عمو من نمی دونستم عکس بابا و طاها رو دارید ؟ عمو یه نگاه به قاب پشت سرش انداختو گفت : هردوشون عزیز من بودن !!!!! من و پدرت همرزم بودیم بعد از این که جنگ تموم شد من جذب نیروی مسلح شدم و پدرت درسشو ادامه داد حالا اون رفت و من موندم ......موندم که از دخترش حمایت کنم طهورا چرا قبول کردی عمو جون ؟ دستی به صورتم کشیدمو گفتم : عمو باید قبول می کردم من قسم خوردم !!!! عمو سکوتی کردو گفت : می دونی چقدر خطر ناکه ؟ می دونی چیا منتظرته ؟؟/ -عمو من همه چیزو می دونم با علم این موضوع پذیرفتم که با ستاد همکاری کنم عمو زل زد تو چشمامو گفت : اگه برات اتفاقی بیافته من شرمنده پدرت می شم چقدر من عمو مجید دوست داشتم چقدر برام قابل احترام بود ..... اروم گفتم : عمو مجید مگه شما همیشه نمی گید بی اذن خدا برگی از درخت جدا نمی شه ؟؟؟! اگه قرار به افتادن اتفاق برای من باشه باور کنید منو تو گاو صندق هم بزارید اتفاق می افته پس نگران چی هستید ؟؟؟؟؟ عمو سرشو تکون داد و گفت : حق با تو دخترم ..ولی .... عمو نفس صدا داری کشیدو ادامه داد : حالا قراره تحت نظارت کی باشی ؟؟ -عمو اسمشو نمی دونم یه سرهنگ بد اخلاق اخمو !!! عمو بلند خندید و گفت : سرهنگ مقدم و می گی ؟ -نمی دونم عمو ولی چقدر اخمو به منم گفت من مخالف صد در صد حضورت هستم ! عمو دوباره خندید وقتی خنده اش تموم شد گفت : خیالم راحت شد پندار ادم با مسئولیتی /// پس اسم سرهنگ اخمو پندار بود وای غش کردم عحب اسمی داره !!! از عمو پرسیدم : عمو چقدر جوونه !! -اره دخترم سرهنگ جوان و کار بلدیه ........ پس چطوری با این سنش سرهنگ تمومی داره عمو مجید ؟ عمو گفت : به خاطر مدرک تحصیلیش پندار دکترای هوانیروز از دانشکده افسریه داره هم سرهنگه هم استاد دانشکده افسریه ....... دوباره گفتم : عمو چرا رو لباسش اتیکت نداشت من هرکی رو دیدم اسمش رو لباسش اتیکت خورده بود؟؟؟!! عمو با مهربونی جواب داد : عمو جان از سرگرد به بالا اگه بخوان دیگه رو لباس اتیکت نمی زنن مگر تو شرایط ویژه ........ پس دلیلیش این بود که رو لباسش اتیکت نبود عمو خیلی با من صحبت کرد از خاطرات قدیم که با پدرم داشت اخر حرفاش هم گفت : خوشحالم پندار مسئولیت تو رو به عهده داره خیالم راحته تو هم سعی کن حرفشو گوش بدی با اوردن چای توسط همون سرباز حرف کشیده شد به مسائل دیگه یک ساعتی می شد تو اتاق عمو بودم عمو به ساعتش یه نگاهی انداختو گفت : بلند شو دخترم امروز منم زود می یام خونه بریم ببینیم عمه ات در چه حاله ؟ با عمو از ستاد خارج شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم شب که امیر رسید کلی با من دعوا کرد که چرا این پیشنهادو پذیرفتم من که هنوزم باهاش سرسنگین بودم از هر 10سوال امیر یکیشو نصفه و نیمه جواب می دادم اخرم با وساطتت عمو دعوا ختم پیدا کرد شب بود و من تو اتاقم استراحت می کردم در اتاقم زده شد شالمو رو سرم انداختم و دروباز کردم امیر بود که گفت : طهورا می خوام باهات حرف بزنم ؟ در اتاقو بازتر کردمو گفتم : بیا تو // امیر در اتاقو بست و خودشم به در تکیه زد و گفت : طهورا اینکارو نکن برو بگو پشیمون شدی !!!!!! - به امیر نگاه کردم نمی دونم چرا حس کردم طاها داره ازم می خواد اروم به امیر گفتم :چرا ؟؟ -طهورا تو نمی فهمی بخدا قسم خطرناکه خواهش می کنم ؟ -نمی شه امیر من خودم دوست دارم در ضمن با من از خطر حرف نزن اگه تو موضوع و باز نمی کردی من تا الات حساب اتابک هم رسیده بودم یادت باشه این تو بودی که همه چیو بهم ریختی !!/ امیر از در اتاق فاصله گرفت و اومد کنار من رو تخت نشست و گفت : طهورا به جون مادرم من فقط به خاطر خودت این کارو کردم اگه دست اون بی ناموسها می افتادی ...... امیر طبق معمول دوباره حرفشو کامل نکرد اروم گفتم : امیر من از سر دلشادی این کارو نکردم منم هدفی دارم و امید وارم تو به انتخاب من احترام بزاری امیر من به عمو مجیدم گفتم : اگه قسمتم مرگ باشه مطمئن باش می میرم ولی اگه عمرم به دنیا باشه بین یه جماعت ادمکشم که باشم بازم خال بر نمی دارم امیر تو مثل طاهای برام می دونی که تو فامیل فقط با تو جورم بزار حس کنم می تونم بهت اعتماد کنم برام طاها باش حمایتم کن .....راهنماییم کن ........ولی منعم نکن !!!!!!!! امیر سرشو پایین گرفت و با دستش شقیقه هاشو فشار داد و گفت : طهورا تو واقعا منو مثل طاها می بینی ؟ اروم دستمو گذاشتم رو دست امیر و اندکی فشار به دست امیر دادم و گفتم : اره ...تو برام مثل طاها هستی امیر نفس عمیقی کشید حس کردم اینجوری می خواد بغض گلوشو قورت بده شاید اونم مثل من یاد طاها افتاده .... ارمیر اروم و زمزمه وار گفت : باشه حالا که تو می خوای منم قبول می کنم یعنی چاره ی دیگه ای برام نزاشتی می شم طاهـــــــــــــــــا پوزخندی زدو ادامه داد : حوبه من خواهر دار می شم نه چک زدم نه چونه مفتی ابجی اومد تو خونه ........ امیر اینو گفت و از رو تخت بلند شد خیلی اهسته به من شب بخیر گفت و در اتاقو پشت سرش بست خیالم کمی راحت شد با این که از دست امیر به شدت دلگیر و دلخور بودم ولی دوست نداشتم ناراحت ببینمش وچقدر ته دلم خوشحالم که امیرم با این موضوع کنار اومد و پذیرفت ...... بعد از رفتن امیر رو تخت دراز کشیدم تا چشمامو بستم اولین چیزی که پشت چشمام نقش بست صورت سرهنگ اخمو بود سریع چشمامو باز کردم و سعی کردم بخوابم ولی بی نتیجه بود تا چشمام رو هم می افتاد چهره ی جذاب و نیمه خشن پندار مقدم تو نظرم مجسم می شد دیگه سعی نکردم پندار و از ذهنم دور کنم چون نتیجه ی مثبتی نمی داد کمی بهش فکر کردم به قد بلندش به صلابت صداش به چشماش که خیلی خاص بودن حتی به پوزخند زدناش ........... دو هفته بود که من یا با امیر یا با عمو مجید هرروز به ستاد می رفتم بالاجبار تو کلاسهای تشریحی شرکت می کردم بیشتر چیزهای که اموزش می دادن و بلد بودم ولی خوب نمی شد اعتراضی کرد تو کلاس ها چند خانوم دیگه هم بودن همه به شدت محجبه فقط من بودم که مقنعه سرم می کردم و از چادر خبری نبود با خانومها در حد سلام و لبخند به روی هم اشنا شده بودم یه روز صبح که از خواب بیدار شدم و اماده شدم و رفتم پایین عمو مجیدو دیدم که فوق العاده شیک کرده بود لباس خاصی هم تنش بود که من تا اون روز تو تنش ندیده بودم امیر هم لباس فرم پوشیده بود چه خبر بود خدا می دونست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با خنده به عمو مجید گفتم : عمو خبریه ؟ شیک کردید ؟ عمو خندید و گفت : خبر که هست ولی تو ستاد می فهمی !!!! هر چی اصرار کردم نه عمو مجید حرفی زد نه امیر بعد از خوردن صبحانه هر سه با ماشین امیر راهیه ستاد شدیم واقعا عجیب بود هر کی رو می شناختی خودشو کلی شیک کرده بود و از اون لباسهای که طی هفته می پوشیدن خبری نبود ..... عمو گفت امروز کلاس نداری برو خودتو تا یه ساعت سرگرم کن بعد امیر می یاد دنبالت منم رفتم تو محوطه ی ستاد جای که یه بوفه هم داشت رو یکی از صندلی های بیرون نشستم و سفارش یه چای دادم به بید مجنون های قدیمی نگاه می کردم و چاییمو مزه مزه می کردم باصدای امیر فهمیدم یه ساعتم گذشت امیر گفت : طهورا بلند شد بریم محوطه رژه .....! لیوان چای یک بار مصرفمو داخل سطل زباله انداختم و با امیر همگام شدم گفتم : امیر چه خبره خوب من هیچ وقت ندیدم به غیر از روزهای خاص تو لباس فرم تنت کنی ؟ تازه لباس عمو هم فرق داشت پوتین هم پاش نکرد جون من بگو چه خبریه ؟؟ امیر که لبخند به لب داشت حرفهای منو می شنید گفت : دختر چقدر عجولی خوب صبر کن !!! الان می فهمی چه خبره ؟ در ضمن هیچ وقت جون خودتو قسم نده !! تو دلم گفتم : نخیر از این امیرم نمی شه چیزی کشید بیرون ...... پشت ساختمون ستاد یه ساختمون خیلی بزرگ وجوداشت که من تا الان نرفته بودم داخلش ساختمون ستادو دور زدیم و وارد یه محوطه ی باز شدیم که یه قسمتی رو با چادر و اسپیس فریم پوشونده بودن و حالت سن درست کرده بودن قسمتی هم با صندلی های شیکی مبل کرده بودن ..... امیر با دست به قسمتی اشاره زدو گفت برو بشین برنامه که تموم شد خودم می یام دنبالت بسمت همون قسمت رفتم تعداد زیادی خانوم هم بودن بعضی هاشون مانتوهاشون خط داشت فهمیدم این ها هم درجه دار هستند به جای اینکه رو سرشونه هاشون درجه بزارن رو سر استین هاشون درجه می زارن اینم مطلبی بود که اونروز یاد گرفتم بی سرو صدا کنار چند خانوم جا گرفتم و نشستم تقریبا جزء صندلی های اولی نشستم به همه جا دید داشتم ..... یه گردان جمعیت با لباس های فرم ایستاده بودند و خیلی هام هم که درجه های بالای داشتند نشسته بودن اول برنامه یه قاری قران خوند و بعد از اتمام و فرستادن صلوات همون گردان شروع به رژه رفت کاملا محو رژه بودم همه تو یه خط انگار با خط کش اینها رو به صف کرده بودن پاها تا سینه بالا می یومد و دستها تا سرشونه و چنان پا کوبیده می شد که گفتم الاناست که اسفالت زیر پاشون ترک برداره عمو کنار حاجی سردار ایستاده بود و تماشا می کرد بعد از رژه حاجی سردار خودم سخنرانی غرایی کرد و مدال افتخار رو رو سینه ی عمو مجید نصب کرد کمی از فعالیت های عمو گفت و در اخر عمو رو ترفیع درجه کرد و عمو مجید شد سرتیپ کلی تو دلم ذوق کردم عمو هم با سردار دست داد و کمی برای حضار سخنرانی کرد من کاملا محو صحبت های عمو بودم سنگینی نگاهی رو رو خودم حس می کردم ولی هر چی چشم می چرخوندم نمی فهمیدم این سنگینی از کدوم چشمه ؟؟؟؟؟؟ می خواستم دوباره به عمو نگاه کم که با یه جفت چشم تصادف کردم .... سنگینی نگاه مال کسی نبود به جز سرهنگ اخموی خودم مونده بودم چی کار کنم ؟؟ بی توجه به نگاهش سرمو بچرخونم یا سلام بدم   تصمیم گرفتم یه سری براش تکون بدم و همین کار رو هم کردم سرهنگ مقدم هم سری نامحسوس برام تکون داد و چشماشو به سمت دیگه ای معطوف کرد چقدر بهش لباس تشریفات می یومد خیلی خواستنی شده بود بعد از اتمام ویژه برنامه با امیر به سمت خونه حرکت کردیم تا رسیدم همه چیو مو به مو برای عمه با اب و تاب تعریف می کردم ولی عمو می گفت غلو کردم ... شسه ماه تمرین های تشریحی من به طول انجامید قرار شد بعد از گذروندن دوره های همچون عوامل حفاظتی و ادوات مخابراتی مستقیم عضو گروه ویژه بشم خود سرهنگ مقدم مسئول اموزش این قسمتها شده بود توسط امیر مطلع شدم که کلاسها تو اتاق خود پندار انجام می گیره اولین روز کلاسم با پندار بود راس ساعت پشت در اتاقش ایستاده بودم حضورمو توسط سرباز یا همون منشی پندار به گوش سرهنگ رسوندم وارد اتاق شدم اتاقش تقریبا به اندازه ی اتاق سابق عمو مجید بود ولی یکم شیک تر ... داشتم اتاقو برانداز می کردم که صدای سرهنگو شنیدم که می گفت : اگه نگاه کردنتون ادامه داره بگید تا من از اتاق بیرون برم به سرهنگ نگاه کردمو بدون هل شدن گفتم : سلام .....نه تموم شد !!! سرهنگ خیلی جدی با دستش اشاره کردو گفت : بشینید منم نشستم مثل یه دختر خوب پندار تکیه به صندلیش زدو گفت : باید خیلی خوش شانس باشی که من خصوصی دارم برات کلاس اموزشی می زارم !! خیلی این پندارخان اخمو پرو بود باید یکمی حالشو جا می اوردم وگرنه عقده ای می شدم !!! زل زدم به چشماشو گفتم : حتما همین طوره سرهنگ ولی این خوشبخت بودن گویا دوجانبه است شما هم باید خیلی مسرور باشید که افتخار اینو پیدا کردید که به من اموزش بدید !!! چشمای پندار گرد شد منم با ارامش داشتم نگاش می کردم تو دلم گفتم : اخیش دلم خنک شد پندار جون خوردی ...حالا هسته اشو اخ کن بیرون ........ سرهنگ گفت : خیلی زبونه تندی داری ؟ مراقب باش همین زبون سرتو به باد نده !! با همون ارامش گفتم : سرهنگ شما اولین نفری نیستید که این حرفو می زنید ولی خوب عادت می کنید ........ سرهنگ پندار مقدم نفس عمیقی کشید و شروع کرد به توضیح دادن ادبات مخابری از انواع شبیه خون زدن ها گفت و موردهای مهم از موقعیت شناسی و زمان تیراندازی چند تا سوال ازم پرسید که منم مثل بلبل براش چهچه زدم دوساعت داشتیم تو اتاق سرهنگ تو سرو کله ی هم می زدیم وقتی صحبت های سرهنگ تموم شد به من گفت : کارت خوبه .....اماده باش قراره از این به بعد وارد بازی اصلی بشی !!! پندار از جاش بلند شد و به سمت کتابخونه ای که گوشه ی اتاق قرار داشت رفت از یه زونکن یه پوشه ی ابی در اورد و به سمت من اومد وقتی نزدیک به صندلی من رسید پوشه گرفت به سمتم و گفت : اینو برو بخون اطلاعاتشو در بیار هر اسم هر نشونی برای ما حکم سر نخو داره تمومشو با دقت بخون وقتی تموم شد برای من بیار پوشه رو از پندار گرفتم و گفتم :باشه حتما فقط می شه بگید کجا باید این پرونده رو بخونم ؟ پندار دستی به گوشه ی لبش کشیدو گفت : فکر این جا رو نکرده بودم الانم که اصلا اتاق خالی نداریم پندار چند لحظه مکث کرد .....ادامه داد : چاره ای نیست با دستش به در تو اتاقش اشاره کردو گفت : برو تو اون اتاق تا بتونم در اولین فرصت برات یه اتاق جور کنم اروم بلند شدم و همراه خود پندار وارد یه اتاق دیگه شدیم این اتاق خیلی کوچیک بود شاید 6متری بود یه میز کوچیک هم داشت با یه صندلی گوشه ی اتاق یه فرش سجاده مانند هم پهن شده بود فکر کنم این اقا پندارمون اهل نماز هم بود صدای پندار افکارم و گسیخته کرد و گفت : هرچی خواستی بهم بگو رو میزو نگاه کردمو گفتم : می شه الان بگم ؟؟ -بگو ..... -کاغذ سفید –خودکار-.... پندار از در خارج شد و بعد از چند لحظه هر چیزی که خواسته بودمو برام اورد و داد دستم بعد از رفتن پندار سریع پشت میز جا گرفتم و شروع کردم به خوندن پرونده موضوع پرونده درباره ی یه گروه باج گیر بود اولش که اصلا سر در نیاوردم کی به کیه ؟؟؟ شاید هفت هشت بار پرونده رو خوندم تا فهمیدم رابطه ی اسمها باهم چیه ؟ سر درد گرفته بودم اخه منو چه به این کارها !!!!!!! اروم سرمو رو میز گذاشتم از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد ...... با صدای برخورد در بیدار شدم پندار بود که داشت منو نگاه می کرد همچین نگام می کرد که گفتم شاید شاخی چیزی رو سرم جوانه زده !!!!!!! یکمی چشمامو مالیدمو گفتم : دعوام نکنید خوب خوابم گرفت پندار بدون این که چیزی بگه از اتاق خارج شد یکمی تن و بدنمو کش دادم تا خستگی از تنم در بیاد داشتم موهای پریشونم تو کش می کردم که یادم افتاد ای دل غافل جناب سرهنگ منو بی حجاب سر دیده پس بگو چرا سرم داد نکشید نگو بی چاره هنگ کرده بود !!!!!! از بد جنس بودن خودم خنده ام گرفته بود اخه کیو دیدی که تو محل کارش بدون روسریو مقنعه کار کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی برای من عادی بود چون اون یکسالی که امریکا پیش دایی احمد بودم بی حجاب رفت و امد می کردم و البته از حد خودم هم پا فراتر نمی زاشتم .....! با بی خیالی مقنعه امو رو سرم صاف و صوف کردمو با برگه ای که تموم اطلاعات بدرد بخور پرونده رو توش نوشته بودم از در اتاق بیرون رفتم پندار پشت میزش نشسته بود جفت پنجه های دستاش تو موهاش بود و سرش پایین انگاری داشت فکر می کرد هنوز متوجه من نشده بود پندار با صدای بلندی گفت : خدا بخیر بگذرونه با این .....عجب گرفتاری شدما!!!! با صدای بلندی گفتم : انشاله خدا بخیر می گذرونه سرهنگ .. خدا بد نده گرفتاری براتون پیش اومده ؟؟ سرهنگ از صدای من سریع حالتشو عوض کرد و با ژست به صندلیش تکیه زد عوض جواب من پرسید: تموم شد ؟ چی فهمیدید ؟ هرچی که از کل پرونده فهمیده بودم و براش شرح دادم اونم همش سرشو واسه من تکون می داد خلاصه پرونده رو هم رو میزش گذاشتم و گفتم : سرهنگ اگه ازتون چیزی بپرسم عصبانی نمی شید ؟ سرهنگ که داشت به دست خط خرچنگ قورباغه ی نگاه می کرد گفت : اگه می دونید عصبانی می شم نپرسید ؟ -اخه نمی شه نپرسم باید بپرسم !!!!؟ سرهنگ کاغد تو دستشو انداخت رو میزو کلافه وار پرسید : بپرس!!!!!!! چه جالب بود این سرهنگ جون چون بعضی وقتها فعل جمع می زدو بیشتر وقتها مفرد تو دلم واسه خودم شونه ی خیالی بالا انداختمو گفتم : بی خیال بزار هرجور عشقشه حرف بزنه کی به کیه ؟؟؟ اروم به سرهنگ گفتم : من قراره بشینم این جا و پرونده بخونم من اصلا از این کارها سر در نمی یارم سرهنگ پوزخندی زدو گفت : کاملا معلومه سر در نمی یارید از شرح خلاصه تون فهمیدم بعد هم ادامه داد : حالا هم بهتره برید دیگه کاری نیست !!!!!! دیگه چیزی نپرسیدم اروم به سمت همون اتاق رفتمو کیفمو برداشتم دلم نمی خواست از سرهنگ خدافظی کنم ولی یجورای ازش حساب می بردم البته خیلی هم نه ولی خوب ....... در حالیکه به سمت در خروج می رفتم اروم گفتم : خداحافظ .... هنوز درو باز نکرده بودم که سرهنگ گفت : صبر کن !!!!!! برگشتم سمت سرهنگ مثل بیشتر وقتهای که ناراحت می شم و لب ور می چینم الانم لبامو ورچیده بودم سرهنگ که نگاهش به لبام بود گفت : یه خبر خوش !!!! ابروهای من از شنیدن این حرف بالا پریدن و مشتاقانه منتظر این خبر خوش بودم سرهنگ گفت : برای هفته ی بعد اماده باش قراره یه شبیه خون داشته باشیم از امروز تا سه شنبه استراحت کن سه شنبه که اومدی موضوع رو برات شرح می دم من قشنگترین لبخند عمرمو زدمو گفتم : اخ جون مرسی سرهنگ خیلی ماهی !!!!!! سرهنگ متعجب از حرف من شده بود ولی سریع جای تعجبو لبخند گرفت تا فهمیدم چه سوتی دادم خدافظی سریعی کردمو از اتاق بیرون زدم ..........     حساب کردم یعنی چهار روز خونه باید می موندم بدم نیومد یکمی استراحت می کردم تازگیا برای راحتی عبور و مرورم به ستاد یه کارت صادر شده بود دیگه راحت می تونستم داخل ستاد بشم از ستاد بیرون زدم و رفتم سمت خیابون برای یه تاکسی دست بلند کردم و خودمو به خونه ی عمه معصومه رسوندم ......! کرایه تاکسیو پرداخت کردم عمه بهم یه کلید یدک داده بود با همون کلید درو باز کردم و وارد خونه شدم از همون پایین پله ها عمه رو صدا زدم وارد خونه که شدم قشنگترین صحنه ی عمرمو دیدم عمو مجید درحال پاک کردن لوبیا سبز بدون سلام دادن نشستم و شروع به خندیدن کردم از بس خندیده بودم از چشمام اشک می یومد خنده ام که تموم شده بریده بریده به عمو مجید و عمه سلام دادم عمو مجید هم می خندید خدایی...... ادم با جنبه به این عمو مجید من می گن !!!! عمو مجید با خنده گفت : پدر صلواتی به چی اینجوری می خندی ؟؟؟ گفتم : عمو بخدا شما هم جای من بودی می خندیدی سرتیپ مملکت در حال پاک کردن لوبیا !! عمه هم با صدای بلند خندید هر سه می خندیدم خیلی وقت بود از ته دلم نخندیده بودم !! بعد از کمی سر به سر گذاشتن عمو به عمه کمک کردمو گفتم : عمه من سه چهار روز ور دل خودتونم سرهنگ بهم مرخصی اجباری داده ........ *** شب که امیر اومد بهش گفتم سرهنگ چی گفته ! بعد از این که گوش داد خیلی جدی گفت : طهورا ... اولین درس نظامیت رازداریه نباید این ها رو برای من می گفتی !! 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد